استاددکتر منوچهر ستوده.شب منوچهر ستوده از سوی مجله بخارادر 2011

شب منوچهر ستوده

شب منوچهر ستوده برگزار شد

انتشار 24 می 2011

پیش از شروع مراسم  و در هنگام ورود دکتر منوچهر ستوده، محمد رضا  قنبری در حیاط دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران قطعاتی را با نی در همایون، درآمد و چکاوک نواخت . سپس دکتر فرج الله احمدی ، مدیر گروه تاریخ دانشکده ادبیات دسته گلی را از سوی این گروه به منوچهر ستوده تقدیم نمود.

تقدیم دسته گل توسط دکتر فرج الله احمدی، عکس از مجتبی سالک

سپس در ابتدای این مراسم علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، ضمن دعوت از حضار برای قرائت فاتحه، یاد و خاطره ایرج افشار را گرامی داشت

و در ادامه چنین گفت :

« هشتاد و سومین از شب های بخارا را آغاز می کنیم.از طرف مجله بخارا و دانشجویان گروه تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران از استاد دکتر منوچهر ستوده و سخنرانان دانشمند آقایان دکتر عبدالرحمان عمادی و دکتر هوشنگ دولت آبادی و حضار محترم برای قبول دعوت و شرکت در این مجلس دانشجویی تشکر می کنم.

استاد ما دکتر منوچهر ستوده شناخته تر از آن هستند که نیاز به معرفی داشته باشند.اما از جهت یادآوری به فرازهایی از زندگی استاد ستوده می پردازم .

استاد ما منوچهر ستوده در بیست و هشتم تیر ماه ۱۲۹۲ در تهران متولد شدند.در دوران تحصیل در دبیرستان البرز کتابدار کتابخانه دبیرستان هم بودند .سال ۱۳۱۳ به دانشسرای عالی وارد شدند و استادانی همچون سید محمد مشکوة و علی اکبر شهابی داشتند.نخستین مقاله خود را در ۱۳۱۵ درباره :( (مطالعات تاریخی و جغرافیایی-مسافرت به قلعه الموت )) نوشتند.

در سال ۱۳۱۷ درجه لیسانس در رشته ادبیات فارسی را دریافت کردند.در همین دوره در اداره فرهنگ گیلان و دبیرستان شرف تهران تدریس کردند.در سال ۱۳۲۴ با خانم فاطمه (شکوه اقدس) شمشیر گران ازدواج کردند.در سال ۱۳۲۹ از رساله دکتری خود زیر نظر استاد بدیع الزمان فروزانفربا عنوان :((قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز )) دفاع کردند.در سال ۱۳۳۰ بنا به دعوت انجمن فولبرایت به آمریکا سفرمطالعاتی داشتند.در سال ۱۳۳۱ به عضویت The National Geographic Society  درآمدند.

و در سال بعد به عضویت انجمن ایرانشناسی به ریاست ابراهیم پور داود در آمدند.و در سالهای بعد آموختن زبان پهلوی را در محضر دکتر ابراهامیان آغاز کردند.همچنین نخستین کتاب خود را با عنوان ((فرهنگ گیلکی)) در سلسله انتشارات انجمن ایرانشناسی در سال ۱۳۳۲ منتشر کردند . و در طی سالهای بعد چندین سفر مطالعاتی به خارج از کشور داشتند و ارتقاء به درجه استادیاری دانشگاه تهران و بعد دانشیاری و انتقال به دانشکده ادبیات تهران و عضویت در گروه تاریخ و سرانجام ارتقاء به درجه استادی در سال ۱۳۵۴ از جمله اتفاقات زندگی استاد در این سالها بوده است.

استاد ستوده در طی همین سالها تا سال ۱۳۸۱ در کنگره های مهم ایرانشناسی همچون (( کنگره بین المللی تاریخ و هنر و باستان شناسی ایران در دانشگاه آکسفورد)),((کنگره بین المللی ابوریحان در پاکستان)),شرکت و سخنرانی کردند.

دکتر منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سفر به چین و آسیای میانه از دیگر فعالیت های سالهای اوایل دهه شصت استاد بود.

اما مروری تند و گذرا به برخی از کتاب های  استاد ستوده:

۱-فرهنگ گیلکی با مقدمه استاد ابراهیم پور داود

۲-فرهنگ کرمانی

۳-فرهنگ بهدینان با مقدمه ابراهیم پور داود

۴-حدود العالم من المشرق الی المغرب

۵-مهمان نامه بخارا

۶- جغرافیای اصفهان

۷- فرهنگ سمنانی -سرخه ای-لاسگردی-سنگسری-شهمیرزادی

۸-عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات

۹- قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز

۱۰- تاریخ گیلان و دیلمستان

۱۱-از آستارا تا استارباد در ده جلد شامل آثار و بناهای تاریخی گیلان که هر کدام قریب به هشتصد صفحه است

۱۲- فرهنگ نائینی

۱۳- تاریخ بدخشان

۱۴- تاریخ بنادر و جزایر خلیج فارس

۱۵- سفرنامه گیلان ناصرالدین شاه قاجار

۱۶- جغرافیای تاریخی شمیران

فهرست کتاب های دکتر ستوده ۵۲ جلد است که بنده به شانزده جلد آنها اشاره کردم.مقالات دکتر ستوده تا به امروزبه ۲۸۶ مقاله رسیده که عناوین آنها و جای چاپش ثبت شده که درویژه نامه بخارا در مورد استاد منتشر خواهد شد.کتاب ها و مقالات استاد ستوده نشانه دلبستگی ژرف و عمیق ایشان به تاریخ و دامنه و پیشینه فرهنگ ایرانی است.نزدیک به یک قرن زندگی که سراسر در عشق به زبان فارسی و تاریخ و جغرافیای سرزمین ما ایران گذشته است و چه دلپذیر و ماندگار است این زندگی.»

علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

دکتر عبدالرحمن عمادی که سخنران بعدی بود به بیان شرحی کوتاه از نخستین آشنایی با منوچهر ستوده، خلق و خوی او و خاطراتی از وی پرداخت.

دکتر عبدالرحمان عمادی، عکس از مجتبی سالک

«دکتر منوچهر ستوده آمده «از آستارا تا استارباد» یعنی در واقع تمام البرزکوه را انتخاب کرده است. چرا یک ایرانی به چنین کار بزرگی دست زد؟ پیش از او فرنگی می آمد و یک گوشه از البرز را تحقیق می کرد. یکی می آمد درباره جنگلش تحقیق می کرد. یکی درباره جغرافیایش تحقیق می کرد، یکی می آمد درباره زبانش تحقیق می کرد. کار غلطی هم نبود. برای اولین بار یک شخصی به نام «منوچهر ستوده» آمد و یک ایرانی، خودش را لایق این کار دید که درباره این زمینه ها تحقیق کند. در حقیقت یک سوژه بزرگی را انتخاب کرد. یک سنگ برداشت. خواست بگوید یک ایرانی می تواند سنگ بزرگی مثل البرز کوه را انتخاب کند، ببیند، مطالعه کند، کتاب هایی که درباره اش نوشته شده، همه را بخواند، همه را گام به گام تحقیق کند، محل به محل ببیند، با مردم معمولی اش گفتگو کند. تمام این ها را یادداشت کند. کتابی که امروز آقای دهباشی گفت، حاصل زحمت یک نفر آدم است. یک ایرانی، این همت را داشته، این عُرضه را داشته، یک سنگ بزرگ را انتخاب کرده و این سنگ ِ بزرگ، علامت زدن بوده و زده است. به این جهت دکتر ستوده یک آدم استثنایی ست. از سال ۱۳۲۰ شروع کرده و تا امروز که ۹۸ سال از سن شریفش می رود، آدمی است که از عهده کار بسیار بزرگی برآمده است. البرزکوه، در تاریخ و اساطیر و ادبیات و جغرافیای ما یک گوشه استثنایی ایران است. در یشت نوزدهم آمده: اولین کوهی که از زمین رُست، البرزکوه بود و هشتصد سال می رُست. یعنی اولین و بزرگترین کوه ایران است. این شخص آمده و اولین و بزرگترین کوه را انتخاب کرده است. این انتخاب نشانه همت والای دکتر ستوده بوده است. یک معلم ایرانی بدون اینکه احتیاج داشته باشد برود و از آقای پروفسور فلان کمک بگیرد، خودش به تنهایی آمده و دست به چنین کاری زده است. دکتر ستوده با انتخاب «از آستارا تا استارباد» از آغاز لیاقت خودش را نشان داد.

بنده که از ۴۷ و ۴۸ سال پیش با ایشان آشنا شدم و این دوستی ادامه داشته، به چشم خودم این موضوع را دیدم. ایشان در تمام زمینه های مردم شناسی، اقتصاد و غیره که انتخاب کرد و همچنین آثار تاریخی، تلاش های زیادی کرد. از بناها، قلعه ها، مساجد، قبور، پل ها و تمام آنچه به عنوان مدارک ملی ایران بوده، یادداشت برداشته و برای دیگران به یادگار گذاشته است. معمولا رسم است کسانی که برای تحقیق میدانی می روند، کتاب هایی که در آن زمینه باشد، نمی خوانند اما دکتر ستوده با فهرستی که در اول کتاب هایی که نوشته، نشان می دهد چقدر مدارک مربوط به این موضوع را جمع کرده است. علاوه بر آن، آمده و با اشخاص صحبت کرده. همه دهاتی هایی که دیده، با آن ها صحبت کرده، آن هایی که موثر بوده اند، اسم هایشان را نوشته است.

ستوده در سفرهای گروهی که با ایشان و ایرج افشار داشتیم، همان جایی می خوابید که دهاتی ها می خوابیدند.

زبان های محلی ایران، گنجینه بزرگی برای فرهنگ و بقای فرهنگی مردم است. ایشان اولین کس از ایرانی ها بوده که آمده و فرهنگ گیلکی کار کرده. بعد از او دیگران آمدند و این راه را ادامه دادند. ستوده، زمانی این کار را کرده که خودش نمونه بوده و از روی دست دیگران کار نکرده است.

یکی از کارهای مهمی که ستوده، کار کرده، کاری است که درباره قلاع تعلیمیه است که اسم شان را گذاشته اند اسماعیلیه. این قلاع مال ِ این مردمی است که اساس کار و زندگی و هدف و کوشش شان، تعلیم بوده است. تعلیم به معنای آموزش. این «آموت» و آموزش، اساس مرام و رویه این مردم بوده است. این قلاع هم در حقیقت کتابخانه و مرکز تعلیم بوده است. ایشان اولین کسی بوده که به این مراکز اعتنا کرده. از وقتی که اینجاها را غارت کردند، کشتند و آثارشان را از بین بردند، کسی نبود که بیاید و بگوید چند تا قلعه بوده، کجا بوده، چطوری بوده و اولین کسی که این کار را کرد، این آقای منوچهر ستوده بود.

اخیرا یکی از دانشمندان به نام «عنایت الله مجیدی» کتابی درباره «میمون دژ» نوشته و تحقیقاتی کرده. آقای ستوده، ده بار این کتاب را خوانده و دقت کرده و نشان می دهد هنوز به این موضوع علاقه دارد.

آقای ستوده اولین کسی بوده که آمده و از هنرمندان یاد کرده است. از هر نجار، بنا، معمار و نقاشی که نشانه یا ازش بوده، یاد کرده است. هیچ یک از مستشرقین چنین نکرده ات. آقای ستوده آمده و درخت های کهنسالی که مردم برایشان احترام قائلند، صورت این ها را نوشته. همین درخت هایی که اشخاص ِ نادان می آیند و آن ها را می بُرّند و می گویند مبارزه با خرافات است. بدون این که بدانند موضوع چیست.

چند سفر با دوستان از جمله آقای ستوده به کوه های رفتیم. همیشه ایشان را به عنوان پیشرو خودمان قبول داشتیم و با ایشان شوخی می کردیم. مرحوم ایرج افشار این اسم را رویشان گذاشته بود و می گفت «ستوده ابررهبر است».

کسی که در سفرها اصلا تند نمی رفت و همیشه با یک لنگر حساب شده متین و محکم راه می رفت، ستوده بود. چرا؟ چون کارش حساب داشت.

این رودخانه ای که از فیروزکوه به جلگه ساری می رود که روخانه تجن هم به آن می گویند، این دره به دره تالار معروف است. کوه های وسط این رودخانه و رود هراز، تا خود فیروزکوه ادامه دارد. این قسمت به استناد کتاب «حدود العالم من المشرق الی المغرب» که اسم درستش «اندر صفت زمین» است و آقای ستوده آن را به چاپ رسانده تا به اشخاص نشان بدهد مدارکی درباره این منطقه در دسترس است، یک قسمت از کوه های شروین است. همین کوه ها را به اسم سلسله کوه های شهریارکوه هم می گویند. همین کوه را در قدیم کوه های «قارن» هم می گویند که در شعرهای ناصر ِ خسرو هم هست. غار «سپهبد خورشید» هم در یک طرف آن است و در طرف دیگرش بایجان.

یک بار من و آقای ستوده و آقای افشار به این مسیر رفتیم. یک بار دیگر هم آقای هوشنگ دولت آبادی هم تشریف داشتند. یک بار که ما خودمان سه نفری رفتیم، از دره تالار، از محل زیرآب شروع شد و چهار روز، سفرمان طول کشید تا رسیدیم به بایجان و از کوه دماوند درآمدیم. ما از پل سفید راه افتایدم؛ سال ۱۳۴۸٫ آمدیم رفتیم الاشت. شب رسیدیم آنجا. داستان دارد که چطور جا پیدا کردیم. روز بعد راه افتادیم و این ده و آن ده، روز دوم رسیدیم پس از ۴۰ کیلومتر راه، به جایی به نام شیخ موسی. روز بعدش راه افتادیم که برویم به جایی به اسم «نشل». به عادتی که ما هر سه داشتیم، گفتیم این مسیری را که قاطرها و چارودارها می رود، این مسیر را نرویم و مسیر مشکل را برویم. راه افتادیم و رسیدیم به تنگه ای. حالا سرد هم بود. تنگه ای که دو طرفش کوه سنگی آمده بود. شاید صدها متر همین طور، این صخره سنگی بریده بود. از چندطرفش آب می زد بیرون. چارودار همراه می گفت اینجا اسمش «اولون» است. از این تنگه که خارج شدیم، رفتیم بالا سر تنگه.  دیدیم یک دشت خیلی جالبی است که این محل مشرف است بر این تنگه. موقع ظهر بود. یک دفعه چشم مان افتاد به سرای چوپانی که آنجا بود. دیدیم یک سنگی را دم در خانه اش گذاشته که این سنگ را رویش پا می زنند و می روند داخل. نگاه کردیم دیدیم این سنگ، سنگ معمولی نیست. سنگ مال یک ساختمان است. سنگ هم نوشته داشت و هم نقش. چیزی که از نظر ما خیلی مهم بود که تاکنون در البرزکوه ، ماها جایی که نوشته و نقش داشته باشد، ندیده بودیم. متاسفانه سنگ، بزرگ بود و نمی توانستیم بگذاریمش توی کوله پشتی و با خودمان ببریم. به چوپان گفتیم این سنگ را از بین نبر. آقای ستوده و آقای مرحوم افشار از سنگ عکس گرفتند. بین خودمان قرار گذاشتیم که وقتی آمدیم، بدهند ببینیم این چیست. به نظر ما که کم و بیش با این خطوط آشنایی داشتیم، دیدیم که این خطوط اگرچه به خطوط اوایل «اشکانی» خیلی شبیه است اما معلوم نیست، مال چه دوره ای است. بنابراین باید پیش یک متخصص خوانده شود. قرار شد آقای دکتر ستوده این را بفرستد خارج. آقای ستوده، داستان مربوط به این موضوع را در جلد چهارم «از آستارا تا استارباد» نوشته. همین عکس را گذاشته. در ایران الحمدالله کسی که کمک کند به این مسایل، نیست. چیزی به این مهمی که سند و نوشته است و نقش دارد، در هر جای دنیا باشد، سر و صدا می کند، جایزه می دهند. تحقیق می کنند. در ایران کسی که کمک نکرد هیچی، جواب درستی هم ندادند. چون پولی در میان نبود. این عکس مانده و از آقای دهباشی خواهش خواهم کرد این را چاپ کند که برای نسل بعدی به یادگار بماند. این نقش، سند همان «تیرماسینزه» است. کسی که معنای «طبره» را نداند، غیر از اسم «طبرستان» چه در نجوم قدیم، درک نمی کند. شما می دانید در آسیا، آن شی ای که شبیه پاپیون است و داخل سنگ می گذارند و سنگ را می گرداند، همه دهاتی ها به آن می گویند «طبره». در حقیقت این چیزی است که افلاک را می گرداند. در حقیقت این همان خداوند تعلیم و تعلم و دبیری و تیر و عطارد است. این همان «هرمس» یونانی هاست. این همان خداوند حکمت است. همان تیر است و تیرماسینزه که اهالی دیلمستان و طبرستان، هر سال جشن اش را می گیرند و حفظش می کنند. اون محلی که ما این سنگ را پیدا کردیم، اسمش «لی سر» است. «لی» در زبان های محلی شمال ایران به معنای سوراخ هایی است که انسان ها از دوره غارنشینی، آنجا بودند. آنجا پر از شکسته های سفال و آثار قلعه خرابه بود. هرگز متاسفانه مراکز مربوط به آنجا نرفتند و کاوشی انجام ندادند.

این هنر کار یک معلمی است که آمده و از روی اعتمادی که به خودش، به علمش و به کارش داشته، آمده و راه افتاده و موفق به چنین کشفی شده است.

در پایان هم این شعر را که برای دکتر منوچهر ستوده سروده ام، می خوانم:

شدی نود با هشت ای دکتر ستوده

ستوده بوده کارت هرچه بوده

بیاموزند تا فرهنگ ایران

کتاب ِ نام ِ تو ماند گشوده »

و سپس دکتر هوشنگ دولت آبادی، دوست دیرین منوچهر ستوده چنین گفت :

« در ابتدا شرح داستانی را عرض کنم که اولین دیدار بنده است با جناب آقای ستوده ، حدود ۴۷ سال پیش در ابتدای فصل تابستان ، دوست ما آقای ایرج افشار که جایش امشب در این مجلس بسیار خالیست به من فرمودند که ما قصد رفتن به یک سفر جنگلی را داریم ، اگر می توانی همراه با ما بیا ؛ من با اشتیاق ان دعوت را پذیرفتم و صبح زود در سپیده دم همراه آقای ایرج افشار به یک گاراژ رفتیم بنام میهن در خیابان چراغ برق آنروز وقتی وارد گاراژ شدیم در فاصله ۱ متری یکی از دیوار های سالن  گاراژ من دیدم آقایی روی یک کوله پشتی با یک کلاه بوقی به نظر منقوش و یک لباس نسبتاً گشاد و پوتینهایی که مطمئناً از زمان تولیدشان واکس به خود ندیده بود، ایشان یک چوبدست داشتند که در همان حالت نشسته به آن تکیه کرده بودند ، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ایشان یکی از مشایخ قرن ۴ و ۵ هستند که آمدند به تهران برای انجام کاری و می خواهند پس از انجام کارشان به خانقاه خود برگردند ؛ اما آقای افشار رفتند خدمت ایشان و گفتند : سلام آقای ستوده و آقای ستوده ه با ایشان دست دادند ، سپس آقای افشار بنده  خدمت آقای دکتر ستوده معرفی کردند ، آقای ستوده اول بنده را به تشریف نیم نگاهی نوازش کردند و بعد سرشان را دوباره پایین انداختند .

ایرج افشار فکر می کرد که احتیاج به معرفی بیشتر هست  درجا به من ترفیع مقام داد و  بنده را از دانشیاری دانشکده پزشکی تهران به استادی رساند و بعد صفاتی برای من به کار برد که برای خودم نا شناخته بود ، اما چون صفات خوبی بود من بسیار خوشم آمد ( انسان از دروغ هم شاید بعضی وقت ها خوشش می آید .) اما بعد از اینکه آقای افشار همه این حرفها را زد جناب ستوده فرمودند : خوب باشند . حقیقتاً مطلب این است که این حرف استاد ستوده : برای من یک جواب عجیب و غریبی بود و وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم که این نشان دهنده روح بزرگ این مرد است ، معنی این حرف این بود که آقا این حرفهایی که شما می زنید به درد کارگزینی دانشکده پزشکی می خورد به من چه، ایشان باید بیاید و به من امتحان پس بدهد . اگر چیزی داشتند که به درد بخورد که بسیار خوب اما اگر چیزی نداشتند !!! خلاصه ما در خدمت ایشان و دوستان  سوار اتومبیل شدیم و رفتیم به چمستان البته  آنوقتها راه ها مقداری نامناسب بود و ما مجبور بودیم مقداری از راه را پیاده برویم ، در اینجا لازم است این نکته را عرض کنم که به نظر من مردم ایران هم بسیار مهمان نواز هستند وهم بسیار شکاک ، ما وقتی که وارد یک دهی می شدیم همه اطراف ما جمع می شدند و  برای اینکه چه جاهایی را به ما نشان بدهند با یکدیگر دعوا می کردند در عین حال اصلا نمی توانستند باور کنند که یک عده از تهران آمده باشند برای کوه نوردی بدون اینکه مقصدی داشته باشند مهم ترین فکری که اینها می کردند این بود که ما مهندس راهسازی هستیم به همین دلیل هم خیلی به ما احترام می گذاشتند تا ما با خاطره خوش از آنجا برویم و برایشان زودتر راه بسازیم آقای ستوده در جمع ما یک شیخوخیتی  داشت به خاطر نحوه رفتار و وقارش به طوریکه ایرج افشار همیشه بعد از اینکه ایشان را معرفی می کرد می گفت ایشان ستوده هستند و بقیه ناستوده که البته هیچ عیبی هم نداشت زیرا که اگر آن ستوده آقای ستوده بود ما به نا ستودگی راضی بودیم با کمال میل . خلاصه ما به راه خود ادامه داده ایم البته این را هم بگویم که مردم بومی مازندران در فصل تابستان در کنار دریا و ساحل نمی مانند و به دامنه کوه ها می روند به همین دلیل ما در هر منزل ( حدوداً هر دو فرسخ) یک دهی بود که از ما پزیرایی می کرد که استاد ستوده بیشتر آنها را می شناخت از آنجا رفتم به یوش ، بنده این مظالب را برای آشنایی شما با روحیات استاد ستوده عرض می کنم شما همه قبول دارید که غربت چیز بسیار بدی است اما بد تر از آن این است که در آن غربت غریب گز نیز باشد و غریب گز های آنجا ناقل بیماری تب راجعه باشد ، یوش از این جاهاست و خود آقای ستوده در نزدیکی دره ای که منتهی بود به شهر یوش به ما گفت مواظب باشید که این جا غریب گز دارد ، من به عنوان یک طبیب خیلی احتیاط می کردم اما جناب ایشان می رفتند در قهوه خانه محقری که آنجا بود و روی فرش مندرسی که داشت می نشستند و دستور چایی می دادند . بعد صحبت از این شد که تب راجعه را چگونه می شود درمان کرد که ایشان فرمودند بنده زمانی در نزدیکی خلخال دچار این تب شدم که مرا تا سر حد مرگ پییش برده بود که یک آقایی با آمونیاک که قطره قطره مقدارش را زیاد کرد من را نجات داد ، علت این عرض بنده این بود که شما بدانید که بین من و جناب ستوده همیشه در مورد طب اختلاف هست چون ایشان به طب اعتقاد ندارند و من  هم با وجود اینکه به طب اعتقاد ندارم به بی اعتقادی ایشان اعتقاد ندارم ، من نمی توانم تصور کنم که تب راجعه با آمونیاک خوب شود ولی اهالی بومی آنجا روشی داشتند که دانه های غریب گز را به مسافران می دهند برای خوردن تا به نوعی واکسینه شوند اما آقای ستوده قبول نمی کرد و چون من باید در امتحان ایشان قبول می شدم که آیا می توانم به این سفر ها بیایم یا نه زیاد اصرار نکردم  در هر حال در ادامه راه وقتی به دامنه شمالی البرز جنوبی نزدیک شدیم به یک د شت بسیار زیباو یک جنگل رسیدیم و در آن جنگل تعداد زیادی گاو بود در آن هنگام من فرصتی پیدا کردم که اطلاعات طبی خودم را به رخ ایشان بکشم ، من سراغ گاودار رفتم و مقداری شیر که تازه دوشیده بود گرفتم و شروع به نوشیدن آن کردم که جناب ستوده فریاد زد نخور نخور . مگر دیوانه ای تب مالت می گیری اما من به نوشیدن ادامه دادم حتی به ایشان نیز تعارف کردم اما ایشان گفتند مگر دیوانه ام که بخورم  من گفتم شما تب مالت نمی گیرید اگر هم بگیرید من شما را دو هفته ای معالجه می کنم پس از حرف من ایشان مقداری نگران شد و به من گفت تو از کجا می دانی که تب مالت نمی گیر ی من گفتم وقتی من آمدم از گاودار پرسیدم که آیا در دو سه سال اخیر گاوهایش بچه سقط کرده اند یا نه چون محال است در گله ای تب مالت باشد و گاوهای آن گله چند بچه سقط نکنند که جواب سوال منفی بود بعد از ماجرای این سفر من عرض می کنم که آقای ستوده دراین سفر ها شیخوخیت داشتند درست است که اختیار تام نداشتند چون ایرج افشار کسی نبود که به کسی اختیار تام بدهد اما چون احترام ایشان را نگه می داشت جناب ستوده در حقیقت یک رئیس مجلس سنا بود و من در این مورد سند بسیار معتبری دارم که یک شعریست در مورد سفری که بدون جناب ستوده انجام شد و نتیجه خوبی هم نداشت ، آقای جهانشیر خویی که یادشان گرامی باد از دوستان مرحوم ما بود که شکوایه ای نوشتند خدمت جناب شیخ والشیوخ ستوده به لندن :

دکتر هوشنگ دولت آبادی، عکس از مجتبی سالک

ای کرده به شبهای سیه طی منازل                     ای مرد جهان گشته و ای رهبر عاقل

ای در همه جا پیشرو کوهنوردان                      وی یک تنه با لشگر انبوه مقابل

هر بار که در گردش سالانه جنگل                    سر بر خط فرمان تو بودیم ز منزل

هرگز نفگندی خطر اندر دل ما بیم                     چون داشت مهین رهبر ما بر سر ما ذل

از حول تو بودند پلنگان متواری                         وز بیم تو ببران به اطاعت متقبل

رفتی و نشستی به اقالیم اجانب                             گشتی ز رفیقان غوی فارق و غافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                         دور از نظرو همت آن مرشد کامل

شد قصه ناکامی ما نقل منابر                              شد خاری و رسوایی ما نقل محافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                           بر رذلت و بر خفت این امت بزدل

شد ملتی اندر تبرستان متالم                                 شد جنگلی از خنده خرسان متزلزل

کوتاه کنم قصه از آن را براندیم                               بر شاهی و بابلسر و چالوس معجل

هر جا که رسیدیم همه یاد تو کردیم                        ای کرده  به شب های سیه طی مراحل

البته دو توضیح در مورد این شعر لازم است عرض کنم  جناب ستوده که در محضر شان هستیم حافظه ای دارند مانند بهترین صفحه عکاسی اما گاهی اوقات اتفاق می افتاد که اسم کوه ها را اشتباه می گفتند و ایشان به شوخی می گفتند من شب از اینجا رد شدم و به همین دلیل است که جوان شیر می گوید ” ای کرده به شبهای سیه طی منازل ” و باز به خاطر اینکه بعضی از اسم ها را خلاف آنچه که بود می گفتند به ایشان لقب کذاب جبالا را داده بودند .

هوشنگ دولت آبادی و علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

اما من به شخصه متعجب شدم از حافظه این جناب چون در سفر ها همراه استاد افشار وقتی به تپه ای می رسیدیم ایشان می گفتند پشت این تپه یک خانه چوبی یا یک درخت سنجد است و ما در کمال تعجب می دیدیم که استاد ستوده درست گفتند در خاتمه چند کلمه در مورد آثار و کارهای ایشان عرض می کنم ، اصولاً ما ایرانی ها به کار عمیق و دقیق دعادت نداریم خیلی از فرنگی ها سعی کردند به ما دقت در کار را بیاموزند اما نتیجه این شد که خودشان هم دقت شان را از دست دادند و در این مورد ما گرفتاری های بسیار ی داریم به خصوص در مورد تاریخ و مخصوصاً تاریخ زرتشتی اما ایشان در همین کتاب بین صفحه ۷۲ تا ۱۲۵ فرهنگ راه  های مالرو را نوشتند از مبدا به مقصد و به ترتیب حروف الفبا که مجموعاً ۱۷۷ رشته راه است با نام و نشان بعضی از این راهها خودشان ۱۱ رشته هستند همه با ذکر منازل و مشخصات کامل قید شده اند ، ما سالها کارمان این بود که از این راهها و آثار عکس می گرفتیم عکس ها تبدیل می شد به مقاله و مقاله تبدیل می شد به کتاب و کتاب تبدیل می شد به حق التدریس دانشکده ادبیات .

۲ سال پیش ایشان دوربینی خریده بودند و در ایوان خانه شان در کوشکک از ابر هاه عکس می گرفتند و مجموعه این عکس ها یکی از دیدنی ترین چیز های این روزگار می باشد . یکی دیگر از آثار اخیر استاد ستوده که هنوز به طور کامل در دسترس نیست دیدنی های ایران نام دارد که با وفور اطلاعات شاید تنها کتابی باشد که برای گردشگران ایران راهنمای واقعی و خوبیست .

همچنین ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که ایشان هیج وقت ساعت نداشتند حتی آقای ایرج افشار هم که ساعت نداشتند گاهی ساعت را می پرسیدند ولی آقای ستوده اعتقاد به وقت نداشت در همان سفر اول به ما یاد داد .که هر وقت گرسنه شدیم یعنی ظهر است و هر وقت خوابمان آمد یعنی شب است .

دکتر منوچهر ستوده، عکس از نگار مسعودی

یکی دیگر از کار های مهم ایشان فرهنگ سنگ سریست چون فرهنگ اهالی سمنان و به خصوص سنگ سر بر اساس گوسفند داری است و به همین دلیل برای اهالی آنجا هر گوسفندی با یک کلمه خصوصیت خاص خود رادارد ( مثلا اگر بره ای باشد که کنار گوشش و روی زانویش خال داشته باشد فرق می کند با بره ای که فقط روی زانویش خال دارد .و هر کدام اسم خاص خودش را دارد ) حالا اگر از من بپرسند که از این وجود ذی جود با این همه خوبی و با اینکه من سالها محو محبت هایش بودم چه چیزش را مهم می دانم عرض می کنم  آنجه در ایشان مهم است مستحیل شدن ایشان در طبیعت است یعنی ایشان جزئی از طبیعت است و خودشان هم در کوچ سالیانه خود از چالوس به کوشکک هم تابع طبیعت هستم من یکبار از ایشان پرسیدم شما کی به کوشکک می روید ؟ ایشان فرمودند هنوز ان جا بخاری دلچسب است و عامل برگشت ایشان از ییلاق به قشلاق یعنی از کوشکک به چالوس در آمدن و شکفتن گلیست به نام حسرت که گلی ظریف و زرد رنگ است .

من از صمیم قلب امیدوارم که این وجود عزیز همیشه پایدار بمانند برای اینکه شاید بتوان گفت که نه تنها در حال حاضر که در آینده هم هیچ جانشینی نخواهند داشت .»

شب منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سپس دکتر ستوده در جایگاه سخنرانان قرار گرفت ، ضمن تشکر از دوستان و حاضران چند کلمه ای از خود سخن گفت .

عکس ها از مجتبی سالک

در خاتمه ، فیلم « خون است دلم برای ایران» ، فیلمی مستند از زندگی منوچهر ستوده ساختۀ سید جواد میرهاشمی به نمایش درآمد.

دکتر منوچهر ستوده و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

عبدالرحمان عمادی و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

دکتر منوچهر ستوده عکس از نگار مسعودی

عمرخیام.28 اردیبهشت .روز بزرگداشت حکیم عمر خیام.ریاضیدان . شاعر. فیلسوف. نابغه و..و..و..

خیام1111111111

چکیده‌ای در باره گاهشماری جلالی

 رضا مرادی غیاث آبادیسه شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶

این گفتار به درخواست آقای دکتر پرویز رجبی نوشته شده و در کتاب ایشان منتشر شده است: رجبی، پرویز، سده‌های گمشده، جلد پنجم، سلجوقیان، نشر پژواک کیوان، تهران، ۱۳۸۷، صفحه ۱۳۶ تا ۱۳۹

گاهشماری جلالی که به نام‌های «ملک‌شاهی»، «سلطانی» و «محدث» نیز نامیده می‌شود، یک نظام گاهشماری خورشیدیِ اعتدالی است که در زمان سلطان جلال‌الدین ملک‌شاه سلجوقی (۴۸۵ تا ۴۶۵ هجری قمری) آغاز به تنظیم شده و نام‌های گوناگون آن نیز از نام و لقب‌های ملک‌شاه برگرفته شده است.

ساختار بنیادین این گاهشماری بر مبنای سنت‌های دیرین گاهشماری‌های ایرانی و با تأکید خاص بر انطباق نوروز یا روز نخست سال با نقطه اعتدال بهاری بوده است.

گاهشماری جلالی را می‌توان نتیجه و محصول نهایی کوشش‌های بسیار دیرینه و پرسابقه‌ ایرانیان برای دستیابی به تقویمی اعتدالی که حداکثر دقت و انطباق با تقویم طبیعی را داشته باشد، دانست. این گاهشماری، شکل نهایی‌ و اصلاح شده گاهشماری‌های «معتضدی»، «فارسیه»، «خراجی» و دیگر سامانه‌هایی است که در سده‌های سوم تا پنجم هجری برای تثبیت نوروز در اعتدال بهاری به کار می‌رفته‌اند و فاقد دقت کافی، و یا بدون قابلیت محاسباتی نظری برای سال‌های پیشین و پسین بوده‌اند. در آن زمان (یعنی در اواخر سده پنجم) تقویم یزدگردی نیز به دلیل فقدان کبیسه‌گیری‌های یک ماه در هر صد و بیست سال، عملاً از قاعده محاسباتی خود خارج شده؛ در حالیکه  در نظام اصلی خود نیز بدون دقت کافی بوده و تا یک ماه با تقویم طبیعی دچار اختلاف می‌شده است. گاهشماری ایرانی (هجری خورشیدی فعلی) ادامه همان گاهشماری جلالی است.

فرایند تنظیم گاهشماری جلالی و زیج پیوسته به آن که «زیج ملک شاهی» نامیده می‌شده است، در زمان ملک‌شاه سلجوقی و به احتمال تحت تأثیر وزیرش خواجه نظام‌الملک در شهر اصفهان (یا شهر ری) و با شرکت گروهی از تقویم‌شناسان مشهور آن زمان همچون «ابومظفر اسفزاری»، «ابو عباس لوکری»، «محمد بن احمد معموری»، «میمون بن نجیب واسطی» و «ابن کوشک بیهقی مباهی» به سرپرستی «عمر خیام» آغاز شد؛ در حالیکه عبدالرحمان خازنی (خدمتکار خزانه‌دار مرو) که بنا به علایق شخصی و غیر حرفه‌ای به مطالعه در تقویم می‌پرداخت، بطور مستقل در شهر مرو به محاسباتی جداگانه پرداخت و نتیجه پژوهش خود و از جمله شیوه سنجش نوروز را برای گروه خیام فرستاد. مشهور است که بخشی از محاسبات خازنی از سوی این گروه پذیرفته شده و به رسمیت شناخته شد.

مبدأ تأسیس تقویم جلالی برابر است با سال ۴۷۱ هجری قمری، ۴۴۸ یزدگردی، ۴۶۸ خراجی و ۱۰۷۹ میلادی ژولی. فاصله بین‌التاریخین مبدأ تقویم جلالی با مبدأ هجری قمری ۱۶۶۷۹۷ روز، با مبدأ تقویم یزدگردی ۱۶۳۱۷۳ روز، با مبدأ خراجی ۱۷۰۹۳۳ روز، با مبدأ گاهشماری میلادی ژولی ۳۹۳۸۱۳ روز و با مبدأ اسکندری (سلوکی) ۵۰۷۴۹۷ روز است.

تطبیق روز نخست این تقویم یا «نوروز جلالی/ نوروز سلطانی» با نقطه اعتدال بهاری بر اساس تعریفی مشخص از طول سال متوسط اعتدالی، اصل ثابت و نهادین در گاهشماری جلالی و یکی از اهداف بنیادگزاران آن بوده است. بنا به گزارش عبدالعلی محمد بن حسن بیرجندی در «شرح سی فصل» و «شرح زیج جدید سلطانی» ، خواجه نصیر طوسی در «زیج ایلخانی»، نویسنده‌ ناشناس در «ربیع‌المنجمین» و الغ بیک در «زیج الغ بیک»، در این گاهشماری نه تنها طول سال با تقویم طبیعی برابری دارد، بلکه طول هر فصل نیز به دلیل کوشش برای انطباق روزهای هر ماه خورشیدی با مدت زمان توقف خورشید در برج‌های همزمان آن، با طول فصل‌های طبیعی برابری داشته و نقاط اعتدال و انقلابین درست در ابتدای هر فصل تقویم جلالی واقع می‌شوند. در نتیجه مجموع روزهای هر یک از سه‌ماه‌های نخست و دوم سال (بهار و تابستان) برابر با ۹۳ روز، مجموع روزهای سه‌ماهه سوم (پاییز) ۹۰ روز و مجموع روزهای سه‌ماهه سوم (زمستان) ۸۹ روز است که کاملاً با تقویم طبیعی برابری دارد و این ویژگی بسیار مهم و بی‌نظیر تقویم جلالی است که در دیگر تقویم‌ها دیده نمی‌شود.

در تعریف نوروز جلالی یا مبدأ آغاز سال نو می‌توان بنا به تعریف کامل و کوتاه خواجه نصیر طوسی، الغ بیک و ملا مظفر گنابادی گفت که نوروز جلالی یا سلطانی، روزی است که خورشید تا زمان عبور از نصف‌النهار محل به نقطه اعتدال بهاری رسیده باشد.

گروه خیام، روز اعتدال بهاریِ شش ماه پیش از هجرت (۱۹ مارس سال ۶۲۲ میلادی ژولی) را به عنوان نقطه آغاز سالشماری برگزید و از نام‌های ایرانی برای نامگذاری برابرهای ماهی دوازده برج سالیانه بهره برد.

در زمینه نظام کبیسه‌گیری در گاهشماری جلالی برای افزودن کسر سال و گزینش سال‌‌های ۳۶۶  روزه، منابع موجود شیوه‌‌های گوناگونی از تعریف طول سال و قاعده کبیسه‌گیری را به دست می‌دهند. شیوه‌های پیشنهادی یا گزارشی خواجه نصیر طوسی، عبدالرحمان خازنی، حسن بن حسین شاهنشاه سمنانی، عبدالعلی بیرجندی، میرم چلبی وقطب‌الدین شیرازی تا اندازه‌ای با یکدیگر تفاوت دارند. اما همگی آنها بر وجود کبیسه‌های خماسی که یکی دیگر از مهمترین ویژگی‌های گاهشماری جلالی است، تأکید دارند. به گمان این نگارنده و با در نظر داشتن فرض‌های بنیادین این گاهشماری در تطبیق طول سال و فصل‌ها با تقویم طبیعی و دارا بودن قابلیت محاسبات نظری برای گذشته و آینده، شیوه پیشنهادی یکسان ذبیح بهروز و احمد بیرشک (۶۸۳ کبیسه در یک دوره ۲۸۲۰ ساله) به‌رغم وجود پاره‌ای انتقادها، بهترین و کاراترین شیوه اجرای کبیسه‌های جلالی و هجری خورشیدی است.

تاریخچه تقویم ایرانی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
امروز

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

تاریخچهٔ استفاده از گاه‌شمار در ایران به حدودا دو هزار سال قبل از میلاد مسیح و همچنین قبل از پیدایش زرتشت بر می‌گردد. با گذر زمان و در طول تاریخ گاه‌شمار نگاری ایرانی تغییرات زیادی در خودش دیده‌است.

نوشته‌های کهن ایرانی حاکی از این است که گاه‌شمار ایرانی از گاه‌شمار بابلی‌ها الهاماتی گرفته‌است که سال ۳۶۰ روز داشت (۱۲ ماه ۳۰ روزه) و هر شش سال یک بار، برای هماهنگی فصل‌ها، سال ۱۳ ماهه می‌شد. حدود ۲۵۰۰ سال پیش، یعنی بعد از میلاد زرتشت و شکل گیری حکومت هخامنشی، گاه‌شمار ایرانی تغییراتی در خودش دید. این تغییرات رفته، رفته در طی حدودا ۳۰۰ سال به شکل نهایی خودش در آمد. با این دگرگونیها، نام ماه‌ها به نام ایزدان زرتشی در آمد و نام ایزدان زرتشتی به روزهای ماه‌ها هم اضافه شد. در این گاه‌شمار، هر روز ماه نام خودش را داشت.     ا

زندگینامه حکیم عمر خیام

مجموعه: زندگینامه شعرا و دانشمندان

حکیم عمر خیام

غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبرتألیف کرد.

خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود.

در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.

بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد.

به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.

دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند.

وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد.

خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات «اصل توازی» (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.

استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند.

تاریخ نگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست.

اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.

اشعار خیام

آثار

خیام آثار علمی و ادبی بسیار تالیف نمود که معروفترین آنها هفده رساله و کتاب است بشرح زیر:

۱- رساله فی براهین‌الجبر و المقابله به زبان عربی، در جبر و مقابله که فوق العاده معروف است و بوسیله دکتر غلامحسین مصاحب در تهران به چاپ رسیده است.

۲- رساله کون و تکلیف به عربی درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال ۴۷۳ نوشته است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامع البدایع باهتمام سید محی الدین صبری بسال ۱۲۳۰ و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال ۱۹۳۳ میلادی چاپ شده است.

۳- رساله‌ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس و این رساله در سال ۱۳۱۴ به اهتمام دکتر تقی ارانی به چاپ رسید که از لحاظ ریاضی بسیار مهم است.

۴- رساله روضة‌القلوب در کلیات وجود.

۵- رساله ضیاء العلی.

۶- رساله میزان‌الحکمه.

۷- رساله‌ای در صورت و تضاد.

۸- ترجمه خطبه ابن سینا.

۹- رساله‌ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب.

۱۰- رساله مشکلات ایجاب.

۱۱- رساله‌ای در طبیعیات.

۱۲- رساله‌ای در بیان زیگ ملکشهاهی.

۱۳- رساله نظام الملک در بیان حکومت.

۱۴- رساله لوازم‌الاکمنه.

۱۵- اشعار عربی خیام که در حدود ۱۹ رباعی آن بدست آمده است.

۱۶- نوروزنامه.

۱۷- رباعیات فارسی خیام که در حدود ۲۰۰ چارینه (رباعی) یا بیشتر از حکیم عمر خیام است و زائد بر آن مربوط به خیام نبوده بلکه به خیام نسبت داده شده.

۱۸- عیون الحکمه.

۱۹- رساله معراجیه.

۲۰- رساله در علم کلیات.

۲۱- رساله در تحقیق معنی وجود.

آرامگاه حکیم عمر خیام

مثلث خیام ، پاسکال

بسیاری عقیده دارند که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشته اند و معتقد اند که دو جمله ای نیوتون را باید دوجمله ای خیام نامید . اندکی در این باره دقت کنیم.

همه کسانی که با جبر مقدماتی آشنایی دارند ،»دستور نیوتن» را درباره بسط دوجمله ای میشناسند. این دستور برای چند حالت خاص (وقتی n عددی درست و مثبت باشد) چنین است:

(a+b)0 = 1 (1)

(a+b)1 = a+b (1,1)

(a+b)2 = a2+2ab+b2 (1,2,1)

(a+b)3 = a3+3a2b+3ab2+b3 (1,3,3,1)

(a+b)4 = a4+4a3b2+6a2b2+4a2b3+b4 (1,4,6,4,1)

. . .

اعداد داخل پرانتزها، معرف ضریبهای عددی جمله ها در بسط دوجمله ای است.

بلیز پاسکال (Blaise Pascal) فیلسوف و ریاضی دان فرانسوی که کم وبیش با نیوتون همزمان بود، برای تنظیم ضریبهای بسط دوجمله ای، مثلثی درست کرد که امروز به «مثلث حسابی پاسکال» مشهور است. طرح این مثلث برای نخستین بار در سال 1665 میلادی در «رساله مربوط به مثلث حسابی «چاپ شد.مثلث ابی چنین است:

1

1 1

1 2 1

1 3 3 1

1 4 6 4 1

1 5 10 10 5 1

1 6 15 20 15 6 1

دراین مثلث از سطر سوم به بعد هر عددبرابر با مجموع اعداد بالا و سمت چپ آن در سطر قبل است و بنابراین میتوان آنرا تا هر جا که للازم باشدادامه داد. هرسطر این مثلث ضریبهای بسط دوجمله ای را در یکی از حالتها بدست میدهد بطوری که n همان شماره سطر باشد.

ضریبهای بسط دوجمله ای (برای توانهای درست و مثبت) حتا در سده دوم پیش از میلاد البته به صورت کم و بیش مبهم برای دانشمندان هندی روشن بوده است .باوجود این حق این است که دستور بسط دو جمله ای با نام نیوتن همراه باشد زیرا نیوتن آن را برای حالت کلی و وقتی n عددی کسری یا منفی باشد در سال 1676میلادی بکاربرد.که البته در این صورت به یک رشته بی پایان تبدیل میشود.

اما در باره مثلث حسابی وضریبهای بسط دوجمله ای در حالت طبیعی بودن n. از جمله، دستور بسط دو جمله ای را میتوان در «کتاب حساب مخفی» میخائیل شتیفل جبردان آلمانی (که در سال 1524 چاپ شد) پیدا کرد.

در سال 1948 میلادی،پاول لیوکی آلمانی،مورخ ریاضیات،وجود دستور نیوتن را برای توانهای طبیعی ،دز کتاب «مفتاح الحساب»(1427 میلادی) غیاث الدین جمشید کاشانی کشف کرد. بعدها س.آ.احمدوف ،مورخ ریاضیات و اهل تاشکند، دستور نیوتون وقانون تشکیل ضریبهای بسط دوجمله ای را،در یکی از رساله های نصر الدین توسی،ریاضیدان بزرگ سده سیزدهم میلادی ،کشف کرد (این رساله توسی درباره محاسبه بحث میکند). چه جمشید کاشانی وچه نصرالدین توسی ،این قاعده را ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.

همچنین براساس آگاهی هایی که داریم حکیم عمر خیام رساله ای داشته که خود رساله تاکنون پیدا نشده ولی از نام آن «درستی شیوه های هندی در جذر وکعب «اطلاع داریم ،کهدر آن به تعمیم قانونهای هندی درباره ریشه دوم و سوم ،برای هر ریشه دلخواه پرداخته.لذا خیام از «دستور نیوتن» اطلاع داشته.

اما بنا به اسناد تاریخی معتبر قانونهای مربوط بهضریبهای بسط دوجمله ای وطرح مثلث حسابی تا سده دهم میلادی(برابر چهارم هجری) جلو میرود و به کرجی (ابوبکر محمد بن حسن حاسب کرجی ریاضیدان سده ده و یازده میلادی) پایان میپذیرد .بنابراین حتی» مثلث حسابی پاسکال» را هم از نظر تاریخی نمیتوان «مثلث حسابی خیام » نامید.  اربیتوته کا م

واینک  بخشی از رباعیات ا و
 

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

چون عهده نمی شود  کسی  فردا را

حـالی خوش دار  اين دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای  ماه  که  ما

بـسيار  بـــگردد  و  نــيـابد  ما  را

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا

 

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید  ز تراب  چون  روم   زیر  تراب

گر بر سر خـاک  من  رسد  مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

 

بر  لوح   نشان   بودنی ها  بوده   است

پیوسته قلم ز نيک  و بد  فرسوده   است

در  روز ازل  هر  آن  چه  بايست  بداد

غم  خوردن  و  کوشيدن  ما بيهوده است

 

ای  چرخ  فلک خرابی از کینه  تست

بیدادگری     پیشه      ديرينه    تست

وی   خاک  اگر  سينه    تو   بشکافند

بس  گوهر  قیمتی  که در سینه  تست

 

چون  چرخ  بکام   يک   خردمند   نگشت

خواهی تو  فلک  هفت شمُر خواهی هشت

چون  بايد    مرد  و   آرزوها  همه  هِشت

چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

اجزای   پياله ای   که   در  هم پيوست

بشکستن    آن   روا   نمی دارد   مست

چندين  سر  و ساق  نازنين و کف دست

از مهر که پيوست و  به کين که شکست

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس  و بی رفيق  و بی همدم و جفت

زنهار  به  کس  مگو  تو   اين  راز  نهفت

هر  لاله   که   پژمرد    نخواهد    بشکفت

 

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم  تـو کابين  مـن  است

مهـتاب  بــه  نـور  دامـن  شـب  بـشکافت

می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت

خوش  بــاش و  بـينديش  که مـهتاب  بسی

اندر  سر  گور یک  به  یک خـواهد  تافت

 

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره  ز خاک  کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی  و خیالی  و فریبی  و دمی است

اين   کهنه  رباط  را  که  عالم نام است

آرامگه   ابلق   صبح   و    شام   است

بزمی است که وامانده صد جمشید است

گوريست  که  خوابگاه  صد بهرام است

آن   قصر  که  بهرام  درو جام  گرفت

آهو   بچه   کرد  و  رو  به  آرام رفت

بهرام   که  گور  می گرفتی   همه  عمر

ديدی   که  چگونه  گور  بهرام گرفت؟

هر ذره که بر روی زمینی بوده است

خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گـرد از  رخ  آستین  بـه  آزرم  افشان

کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

 

امروز   که   نوبت   جوانی  من   است

می نوشم از آن که  کامرانی  من   است

عیبم نکنيد گرچه  تلخ است خوش است

تلخ است  از آن که  زندگانی  من  است

 

بسیار  بگشتيم   به    گرد   در  و  دشت

اندر    همه      آفاق    بگشتيم    بگشت

کس   را   نشنيديم   که   آمد   زين  راه

راهی   که   برفت  ،  راهرو باز نگشت

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

وین طارم نه  سپهر ارقم  هیچ  است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته يک دمیم و آن هم هیچ  است

دنيا  ديدی  و هر چه  ديدی هيچ  است

و آن نيز که گفتی و شنيدی  هيچ  است

سـرتاسـر  آفـاق   دویـدی  هیـچ   است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

 

چون  نيست ز هر چه  هست  جز بـاد  بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار  که   هســت  هـر چه  در عـالم  نيست

پندار کــه  نـيست  هــر چـه  در عـالم  هــست

 

تا  کی  ز چراغ  مسجد  و دود  کنشت؟

تا  کی  ز زيان دوزخ  و  سود  بهشت؟

رو  بر  سر  لوح   بين  که استاد  قضا

اندر ازل  آن   چه بودنی است ، نوشت

 

دوری  که  در آمدن  و رفتن  ماست

او را  نه  نهایت  نه  بدایت  پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

تا چند زنم  به  روی  دریا ها خشت

بیزار شدم   ز بت پرستان  و کنشت

خیام  که  گفت  دوزخی  خواهد  بود

که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی  باده  گلرنگ  نمی شاید  زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه  ماست

تا  سبزه  خــاک  ما تماشاگه کیست

 

گویند بهشت  عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد  بگیر و دست از آن  نسیه  بدار

کاواز  دهل  برادر از دور خوش است

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست

بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست

کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست

ساقـی غـم  مـن  بلند  آوازه  شده  است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با  مـوی  سپید  سـر خوشم  کـز می  تو

پيرانه  سرم  بهار  دل  تازه  شده  است

 

از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده  دوشــین قــدحی بـيش  نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی  مانده است

 

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

چون ابر  به  نوروز رخ  لاله بشست

برخیز و به جام باده کن  عزم  درست

کاين سبزه که امروز تماشاگــــه  تست

فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

هر سبزه که  بر کنار جویی رسته است

گويی ز لب  فرشته   خويي  رسته است

پا  بر سر  هر سبزه  به  خــواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

گویند که  دوزخی  بود  عاشق  و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست  دوزخی  خواهد  بود

فردا  باشد  بهشـت همچون  کف  دست

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

دارنده    چو   ترکيب    طبايع   آراست

از بهر چه او فکندش  اندر کم  و  کاست

گر نيک  آمد  شکستن  از  بهر  چه  بود

ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست

اين  بحر وجود  آمده  بيرون  ز نهفت

کس نيست که اين گوهر تحقيق  بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست کس نمی داند گفت

دل   سر  حیات    اگر  کماهی  دانست

در  مرگ   هم    اسرار  الهی   دانست

امروز که   با   خودی   ندانستی   هیچ

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده  ماست

فصل  گل  و  طرف   جویبار  و لب  کشت

بــا  يـک  دو  سـه   دلبـری  حــور سـرشت

پيش  آر  قــدح   که  بـاده  نــوشان صــبوح

آسوده   ز  مسجدند   و   فــارغ   ز  بـهشت

 

بر چـهره  گـل  نـسیم   نـوروز  خـوش  است

در صحن  چمن  روی  دل افروز خوش است

از دی که گذشـت  هر  چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب  که  هفته  دگـر  خـاک  شده  است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا  در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

چون لاله به  نوروز قدح  گیر به  دست

با  لاله  رخی  اگـر ترا  فرصت  هست

می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

ناگـاه  تـرا  چـو   خـاک   گـرداند  پَست

دوران جهان بی  می  و  ساقی  هیچ  است

بی   زمزمـه   نـای   عـراقی  هیـچ   است

هر  چند   در  احــوال   جــهان   می نگرم

حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

 

امروز   ترا   دسترس   فردا   نيست

و انديشه فردات به جز   سودا  نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین  باقی  عمر  را  بقا  پيدا   نيست

می  در کف  من  نه  که  دلم  در تابست

وین  عمر  گریز   پای  چون   سیمابست

دریاب    کــه    آتـش    جوانـی   آبـست

هُش دار که بیداری  دولت  خواب  است

 

می نوش که عمر  جاودانی  این  است

خود حاصلت از دور جوانی این  است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش  باش  دمی  که  زندگانی  اينست

با باده نشین که ملک  محمود  این  است

وز چنگ شنو که  لحن  داود  این  است

از  آمــده   و  رفتـه   دگـر   یاد   مـکـن

حالی خوش باش زانکه مقصود این است

 

 ومطا لبی چدید که امروز به این یادنامه اضافه می گردد.28/2/1392
يادمان
خيام؛ چهره پايمال شده
28 ارديبهشت؛ روز بزرگداشت «خيام نيشابوري»

نويسنده: فريدون جنيدي*

خيام يکي از درخشان ترين چهره هاي علم نجوم و رياضيات جهان است. فعاليت هاي او در عرصه هاي مختلف علمي چنان شگفت انگيز است که حتي امروزه نيز براي دانشمندان اين حوزه ها جديد و بديع است. فعاليت هاي او و گروهش در زمينه نجوم باعث شد که طول سال خورشيدي به صورت دقيق اندازه گيري شود که خطايي بسيار ناچيز دارد به طوري که هنوز منبع بسياري از مطالعات در حوزه نجوم همان نتايج خيام در اين عرصه است. با وجود چنين چهره درخشاني در عرصه هاي مختلف علمي، به اعتقاد من شخصيت خيام، پايمال شده است. بسياري از افرادي که تا به حال سعي در انتشار و بررسي افکار اين چهره تاريخ ايران داشته اند، در پايمال کردن شخصيت او نقش ايفا کرده اند. به عنوان مثال معرفي شخصيت خيام به عنوان مردي که همواره مست بوده از سوي چهره هاي شناخته شده اي چون «فيتزجرالد» يا حتي در مواردي صادق هدايت و فروغي، نشان از عدم شناخت دقيق از اين چهره علمي دارد. دور نيست که خيام نيز در منش زندگي خود رفتارهايي خاص خود داشته، اما سوال اينجاست که چطور دانشمندي مي تواند از سپيده تا شام بنوشد و چنين کشفيات بزرگي را در عرصه علوم دقيقي چون نجوم و رياضيات براي نسل بشر به ارمغان بگذارد؟ اين جاست که بايد اظهار تاسف کرد که چرا چنين چهره بزرگي، بايد در پرده برود و نسل هاي آينده از يادگيري دانش او بي بهره بمانند و حتي شخصيتش را نيز به روشني نشناسند. شايد اصلي ترين مانع بر سر اين شناخت درست، اشعار اين حکيم باشند. 12سال پيش در مراسمي که «يونسکو» به مناسبت «بزرگداشت خيام» در نيشابور برگزار کرده بود، سعي کردم از دريچه زبانشناسي تاريخي به بررسي اشعار منتسب به او بپردازم و در همان جا نشان دادم که بسياري از اين اشعار که در وصف «مي» هستند، به لحاظ زباني، سال ها قبل از خيام سروده شده اند و اصولادر شمار شعر خيام قرار ندارند. از سوي ديگر، رياضي علم خلاصه گويي است و حالاسوال اينجاست که مردي که دانشمند رياضي شناخته شده اي در تمام اعصار به حساب مي آيد، چگونه چندين و چند بيت در وصف «کوزه» دارد. آيا تمام اين اشعار که در مواردي سبک تر از وجهه فرهنگي خيام هستند، مي توانند همگي سروده او باشند؟! در مورد خيام، بهترين آرزويي که مي توان براي روز بزرگداشت وي داشت، آرزوي شناخت دقيق او از سوي فرزندان ايران است. بايد با چشم روشن به اين چهره درخشان دانش و رياضيات ايران نگريسته شود تا چهره پايمال شده او، درست و بدون قضاوت در برابر ما قرار گيرد، آن زمان است که همراه با پي بردن به جايگاه والاي انديشه او، علم سرشار او در حوزه رياضيات و نجوم نيز بيش از قبل شناخته مي شود.

هواي خاکستري جبر
ايرج زبردست
هرچه فکر نگاه مي کند و ابتدا را در آغوش مي گيرد جز برهوت بهت در او وسيع نمي شود، انگار جهان در اين برهوت بي انتها مکث کرده است و حرفي از خواب و خاک نيست. حتي زمان جلوي آيينه ترک خورده، عمر موهايش را شانه نمي کند، چيزي جز – نيست – نفس نمي ريزد و حسي دور و يک ريز در حجم تعريف، بي تعريف مي شود. احساس مي کنم همه چيز از همان روز نخست روي پيشاني سرد بخت راه رفته و عنکبوت اختيار، بر چهره همه ثانيه ها، تار جبر تنيده است.
يک روز از راه خواهد رسيد، روزي که به زودي هرکسي با فکر جاري خيام، آب از چشمه زلال زمان خواهد نوشيد. شايد اين باور در کسي راه نرود: انگار هزارها هزاره است که ساقي نيشابور را مي شناسم، حس مي کنم: تک تک رباعي هايش با حوصله اي به وسعت ازل از ميکده چشم هاي مرگ نوشيده اند (…) اين پرانتز پر از حرف هاي خيام با من است، همان که در پياله اختيار عکس رخ جبر را مي ديد. بي گمان حضور خيام نيشابوري در ادبيات فارسي غنيمت و نعمتي است که شکر آن، چنان نفس کشيدن بر تک تک فارسي زبانان واجب است، بي ترديد اگر خيام در ادبيات ما متولد نشده بود حضور و تاثير شاعران بعد از او کمرنگ تر از تصويري بود که امروز با ما حرف مي زنند. با نظر من کلمات کوزه، جام، ساقي، ميکده و… همه را در ادبيات فارسي با نام روشن خيام مي شناسند، خواسته يا ناخواسته اين کلمات بعد از وفات خيام در شعر فارسي نمودِ بسياري پيدا کرده است، خيام با جاري کردن همين چند کلمه قسمت اعظمي از ادبيات فارسي را مشغول تفکر دم غنيمتي و نام بلند خويش کرده است. کافي است از شعر حافظ بزرگ يا ديگر شاعران فارسي زبان اين کلمات را با منها هم پياله کنيم، خواهيد ديد آوار زاهدانه و موريانه واري بر ادبيات ما سايه خواهد ريخت. اين نکته را نيز بايد با انعکاس هم چهره کرد: پيش از خيام اين کلمه ها نزد اهالي- سرايش و نوشت- کاربرد داشته اند، اما قاطعانه مي توان گفت: اين خيام ازل نوش بوده است که آنها را در جان خمار ادبيات فارسي جرعه جرعه جاري کرده است. سايه هزارساله خيام بر ادبيات فارسي حتي زمان را به حيرت و مکث فرو برده است.
اين نکته را همين جا راه مي شوم: چشم هاي من بيشتر با چشم هاي صادق هدايت در جست وجوي خيام، جام هاي ثانيه خيز مرگ را نوشيده است. نسخه محمد علي فروغي و تحقيقات فيتز جرالد، ژيلبر لازار و کريستين سن نيز در اين مسير، فانوس هاي بسياري را در شب هاي تاريک بي خبري من ريخته است.
خيام يعني تماشاي عقل تازيانه خورده، يعني مينياتور بغض، يعني فرياد بي پاسخ اولين و آخرين آدم در پاي حصار زمان، يعني شگفت، يعني حضوري به پهناي ابديت، يعني ديروز، امروز، فردا. و تا – هستي – نفس مي کشد، خيام با لبخند معنا دارش در آسمان فکر خواهد درخشيد. حرف هاي بسيار زيادي داشتم و دارم، اما سايه هاي سياهپوش با کمند طلسم، کلام معترف مرا در حصار – هيچ مگو – کشيده اند، حرف ديگري در من نمي چرخد، اميد به زودي خورشيد سحر پوش حقيقت، با امضاي آبي و آسماني اش بر سايه هاي مه زده و اين هواي مردد خاکستري بتابد، تا تاريخ، تکثير بامداد را دوباره در ما لبخند بزند. چنين باد.
* ايرانشناس

گاهشمار
نگاهي به زندگي و آثار خيام نيشابوري


گروه تاريخ اقتصاد- امروز در تقويم روز بزرگداشت حکيم خيام نيشابوري نامگذاري شده است. اين فيلسوف، رياضي دان، منجم، نويسنده و شاعر ايراني ۲۸ ارديبهشت ۴۲۷ خورشيدي در نيشابور به دنيا آمد. وي، منجم دربار ملكشاه سلجوقي بود.
يکي از برجسته ترين کارهاي وي را مي توان اصلاح گاهشمار ايران در زمان وزارت خواجه نظام الملک دانست. وي در رياضيات، علوم ادبي، ديني و تاريخي استاد بود. نقش خيام در حل معادلات درجه سوم و مطالعات اش درباره اصل پنجم اقليدس نام او را به عنوان رياضي داني برجسته در تاريخ علم ثبت کرده است. ابداع نظريه اي درباره نسبت هاي هم ارز با نظريه اقليدس نيز از مهم ترين کارهاي اوست.
خيام را به عنوان منجم و فليسوف در جهان مي شناسند. القفطي، مورخ، درباره حکيم نيشابور مي نويسد: او به تدريس فلسفه يونان مي پرداخت و در حکمت و نجوم بي مانند بود. زکريا بن محمد قزويني درباره منجم بودن او مي نويسد: عمر خيام در عصر ملکشاه مي زيست و سلطان اموال فراواني به وي داد تا آلات رصد کواکب را خريداري کند، ولي به زودي سلطان به رحمت ايزدي پيوست و اين مهم انجام نيافت.درباره قدرت حافظه او روايت کرده اند که وي کتابي را در اصفهان هفت بار مرور کرد و چون به نيشابور بازگشت از بر خواند و وقتي مقايسه کردند بين گفته او و متن کتاب تفاوتي در ميان نبود!
شايستگي وي در نجوم به حدي بود که وقتي ملکشاه خواست تقويم را تصحيح کند او يکي از هشت مصحح بوده و نتيجه اين اصلاح، تاريخ جلالي است. به علاوه خيام يک جدول نجومي به نام زيج ملکشاهي تصنيف کرد كه بعدها شهرت بسياري يافت و مورد استفاده دانشمندان قرار گرفت. خيام تاليفات و ايده هاي بسياري در زمينه نجوم دارد. سلطان جلال الدين ملکشاه سلجوقي از خيام به همراه ديگر دانشمندان به نام هم عصر وي به منظور تاسيس و اداره رصدخانه دعوت به عمل مي آورد و به همين منظور وي به اصفهان رفته ومدت ۱۸ سال در آنجا زندگي کرد.
در اين مدت خيام و همکارانش موفق به اندازه گيري طول سال خورشيدي به ميزان ۳۶۵ روز مي شوند که فقط داراي يک ساعت خطا به ازاي هر ۵۵۰۰ سال است در حالي که تقويم گريگوري که ۴ قرن بعد در اروپا تنظيم شد داراي يک روز خطا در هر ۳۳۳۰ سال است.
همچنين او به همراه همکارانش تصحيحات و اصلاحات فراواني را در تقويم پارسي که بر مبناي تقويم هندي پايه ريزي شده بود، انجام دادند که در نهايت در ۱۵ مارس سال ۱۰۷۹ ميلادي سلطان ملکشاه اين تقويم را به عنوان تقويم رسمي ايرانيان پذيرفت.اين تقويم که به تقويم جلالي معروف است از قرن ۱۱ ميلادي تا اوايل قرن بيستم در ايران استفاده مي شد و همچنين مبناي اصلي تقويمي است که امروزه در ايران و افغانستان مورد استفاده قرار مي گيرد. گفته شده که خيام به تئوري خورشيد مرکزي و چرخش زمين به دور آن معتقد بوده است. خيام در رسالات مربوط به نجوم بيان كرده که زمين به دور محور خود مي چرخد که اين امر پيدايش روز و شب را موجب مي شود.همچنين وي معتقد بوده که ستارگان اجرام ساکني در فضا هستند؛ چرا که اگر آنها به دور زمين مي چرخيدند به واسطه جرم بزرگ شان سوخته و تبديل به خاکستر مي شدند. بعضي از ايده ها و نظريات خيام در علم ستاره شناسي و نجوم در زمان رنسانس به اروپا منتقل و زمينه ساز تحول علم نجوم در جهان مدرن شد.قديمي ترين کتابي که از خيام نامي به ميان مي آورد، «چهارمقاله» تاليف نظامي عروضي است که خيام را در رديف منجمان مي شمارد. در «تاريخ بيهقي» نيز از خيام سخن رفته است. از اين اثر معلوم مي شود که خيام علاوه بر رياضيات و نجوم و طب در لغت و فقه و تاريخ نيز دست داشته است. رساله في براهين الجبر والمقابله مع خمسه الواح للاشكال، كه با مقدمه 52 صفحه است.رساله في شرح ما اشكل من مصادرات كتاب اقليدس، كه نسخه اي از اين كتاب ، در كتابخانه لايدن هلند موجود است. شادروان جلال همايي آن را چاپ و به فارسي ترجمه كرده است.زيج ملكشاهي، يا زيح جلالي ، كه خيام يكي از مو لفان، و شايد مهم ترين آنان بوده است.رساله في الطبيعيات، كه بيهقي و شهرزوري از آن ياد كرده اند.رساله في الوجود، كه خيام آن را براي «فخرالملك بن المو يد» نوشته است. نسخه اي از آن در موزه بريتانيا موجود است و در اول كتاب نوشته، «رساله بالعجميه لعمربن الخيام = رساله اي به پارسي از عمر خيام».رساله في الجواب عن ثلاث مسائل در مورد كشف ضرورت تضاد در عالم، كه آن را محي الدين صبري، با پاره اي رسائل ديگر زير عنوان جامع البدايع در مصر چاپ كرد.
رساله في الكون و التكليف ، كه بيهقي و شهرزوري نيز از آن نام برده اند، و آن رساله اي فلسفي است كه در جواب قاضي عبدالرحيم نسوي نوشته است. اين كتاب را هم صبري در مصر چاپ كرد. خيام در اين كتاب از حكمت الهي در آفرينش عالم و تكاليف مردم و عبادات بحث مي كند.
رساله في الاحتيال لمعرفه مقداري الذهب و الفضه، كه نسخه اي از آن در كتابخانه گوتاي آلمان موجود است.
رساله في اللازم الامكنه، كه در آن از اختلاف فصول و مواسم و اقاليم بحث كرده است.نوروزنامه، كه كتابي است در باب رسوم و اعياد ايرانيان به ويژه تاريخ و آداب ايرانيان در روز عيد نوروز كه در ضمن آن شرح احوال برخي از پادشاهان را نيز ياد كرده. انشاي اين كتاب بسيار روان و دلپذير است و به سال 1315 هـ.ش استاد مينوي طهراني آن را چاپ كرده است و اگر چه خاورشناس شهير روسي مينورسكي اين كتاب را از خيام نمي داند، مرحوم تقي زاده و شادروان مينوي با تاكيد آن را از خيام دانسته اند.

روز بزرگداشت حکیم توس

بهار ادبیات     فردوسی طوسی
احمد مسجد‌جامعی . وزیر فرهنگ دولت اصلاحات
در پاییز 1378، برای نخستین‌بار پیشنهاد ثبت روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی در تقویم ملی ایران از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارایه شد. در جلسه شورای فرهنگ عمومی با اصل موضوع موافقت شد اما درباره روز آن، مقرر گردید مطالعات بیشتری انجام پذیرد. در این یادداشت به جنبه‌هایی اشاره خواهم داشت که در پیشنهاد و انتخاب روز فردوسی به عنوان بزرگی از تاریخ و سبب ثبت 25 اردیبهشت به نام روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، اثر‌گذار بود.

از آغاز سرایش شاهنامه، تاریخ مستندی در دست نیست. اگر مرگ «دقیقی» در حوالی سال‌های 366 هجری قمری رخ داده باشد، فردوسی ممکن است سرایش شاهنامه را از زمان مرگ دقیقی تا یکی دو سال پس از آن – که مقدمات کار فراهم شد – آغاز کرده باشد. در شاهنامه جز 25 اسفند، تاریخ دیگری که به آغاز یا پایان سرایش شاهنامه اشاره روشنی داشته باشد وجود ندارد:
سرآمد کنون قصه یزدگرد
به ماه سپندارمذ روز ارد
زهجرت شده پنج هشتاد بار
 به نام جهان داور کردگار
سپندارمذ یا اسپندارمذ نام یکی از مهین فرشتگان یا امشاسپندان است. این نام در اوستا «سپندارمیتی» و در پهلوی، «سپندارمت» یا «سپندارمد» و در فارسی «اسفندارمذ» یا «اسفند» از دو بخش «سپند» به معنی ورجاوند و «ارمیتی» به معنی فروتنی، بردباری، سازگاری، فداکاری و صلح و سازش، ساخته شده است که در فارسی آن را اسفند می‌گویند و در کل به معنی فروتنی، بردباری و فداکاری مقدس دانسته شده است. پنجمین روز هر ماه خورشیدی و دوازدهمین ماه سال به نام اوست. و اما «ارد»/ «ارت»/ «اشی» ایزد توانگری، پاداش، بخشنده دارایی، برکت و خوشی به پرهیزکاران به شمار می‌رفته است. روز 25 هر ماه خورشیدی «ارت» یا «اردروز» نامیده می‌شود.

بنابراین تسریع فردوسی در ابیات بالا، 25اسفند سال 400 قمری، روز تمام شدن داستان یزدگرد، آخرین داستان شاهنامه یعنی روز پایان‌گرفتن سرایش و ویرایش نهایی شاهنامه است. روزی که سرانجام پروژه ثبت، ضبط و مکتوب‌شدن داستان حماسی و افسانه‌های ملی ایران به فرجام رسید و فردوسی سرانجام آخرین خشت را بر فراز کاخ بلند نظمش استوار کرد:

بناهای آباد گردد خراب/ زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند
بر این نامه بر سال‌ها بگذرد/  همی خواهند آن‌کس که دارد خرد
روز 25 اسفند، روز پایان‌یافتن سرایش شاهنامه، اگرچه زمان مناسبی برای تعیین بزرگداشت فردوسی است اما به سبب نزدیک‌بودن آغاز سال نو و شور، نشاط و مشغله‌های فراوان نوروزی و رو به تعطیل‌بودن مدارس و دانشگاه‌ها و مراکز فرهنگی، احتمال می‌رفت روز فردوسی و مراسم بزرگداشت او در هنگامه نوروز گم شود و امکان برگزاری باشکوه مراسم در این روز وجود نداشته باشد. از سوی دیگر اشکالی که برای انتخاب روزی در فروردین به نظر رسید، یکی این بود که از نیمه این ماه مراکز آموزشی بازگشایی می‌شود و روز 25 آن هم پیش‌تر به عنوان روز بزرگداشت عطار تعیین شده بود. همچنین در فروردین‌ماه به طور معمول، مراکز آموزشی و فرهنگی هنوز تحرک و تکاپوی لازم را نیافته و دور تازه فعالیت‌هایشان در سال جدید، شور و شتاب خود را پیدا نکرده است. از آن سو خرداد نیز برای فرهنگیان و دانشگاهیان زمان مناسبی نبود چون با برگزاری امتحانات مراکز آموزشی و آغاز تعطیلات تابستانی مراکز، در تداخل بود و امکان مشارکت را کاهش می‌داد. نکته دیگری که در بررسی زوایای این انتخاب نقش داشت این بود که روز 28اردیبهشت‌ روز میراث فرهنگی و روز بزرگداشت «حکیم عمر خیام» نامگذاری شده بود. این سه مناسبت می‌توانست مکمل یکدیگر باشند. از این‌رو «روز ارد» یا «اردروز» را که به روز 25 هر ماه اطلاق می‌شود، پایه این انتخاب گرفتیم و آن را به ماهی از ماه‌های فصل بهار – اردیبهشت‌ماه – بردیم چرا‌که از نگاه فردوسی، ایران همچون باغی است در بهاری سبز و خرم و از نگاه ما شاهنامه بهار بهشتی سخن و ادبیات فارسی است. و همان‌طور که ایزد برکت و ثروت می‌بخشد، شاهنامه هم به ما توانگری برخوردار‌بودن از هویت بخشیده است و برکت فرهنگ و اندیشه. همان‌طور که از میان گل‌ها، گل همیشه بهار به «ارد» اختصاص دارد، شاهنامه هم گل همیشه بهار فرهنگ و ادبیات و اندیشه ایرانی است:
که ایران چو باغی است خرم بهار/  شکفته همیشه گل کامکار
سپاه و سلیح است دیوار او/  به پرچینش بر نیزه‌ها خار او
اگر بفکنی خیره دیوار باغ/  چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفکنی/  دل و پشت ایرانیان نشکنی
کز آن پس بود غارت و تاختن/  خروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیان/  به اندیشه بد منه در میان
نخوانند بر ما کسی آفرین/  چو ویران بود بوم ایران زمین
چنین بود که روز 25 اردیبهشت‌ برای ثبت روز بزرگداشت فردوسی، در تقویم ملی ایران پیشنهاد شد و در جلسه مورخ 9/6/78 شورای فرهنگ عمومی به تصویب رسید.
به بهانه 25 اردیبهشت؛ «روز بزرگداشت فردوسی»
استاد فرخنده‌نهاد «توس»
میرجلال‌الدین کزازی

در جایگاه و پایگاه فردوسی در پهنه فرهنگ و ادب و اندیشه ایرانی، فراوان می‌توان سخن گفت بدان‌سان که تاکنون گفته شده است یا دفترها می‌توان نوشت، بدان‌سان که تاکنون نوشته شده است. اما اگر در کوتاه‌سخن بخواهیم این پایگاه و جایگاه را باز نماییم، آنچه می‌توان گفت این است: فردوسی به‌راستی شالوده چیستی تاریخی و منش و فرهنگ ایران را در ایران نو، ایران پس از اسلام ریخته است. آنچه من آن را ناخودآگاهی تاریخی ایران می‌نامم، با اندیشه رخشان و هنر شگرف و باور پولادین فرزانه توس به این سرزمین سپند اهورایی بنیاد نهاده شده است. ناخودآگاهی تاریخی، کانون و سرچشمه‌ای است که رفتارها و هنجارهای گوناگون را در زندگانی ما ایرانی‌ها سامان می‌دهد. کنش و منش ما به‌عنوان ایرانی برآمده از این کان و کانون است که آن را چیستی ایرانی می‌نامیم. اگر استاد فرخنده‌نهاد توس، پیر پاک و پارسای دری، فردوسی فرزانه فرمند، در یکی از تاریک‌ترین و دشوارترین روزگاران تاریخی سر بر نمی‌آورد و شاهنامه را نمی‌سرود، بیم آن می‌رفت چونان ایرانی به زبان دلاویز و شکرخیز و شورانگیز فارسی با یکدیگر سخن نمی‌گفتیم. از این روی فردوسی را با هیچ سخنوری دیگر نمی‌توان برابر نهاد، در یک تراز و ترازو. فردوسی سخنوری است روزگارآفرین، منش‌پرور که هر ایرانی با هر دیدگاه و اندیشه وامدار اوست، اگر ایرانی بودن در چشم وی گرامی و گرانمایه باشد. از این دید، فردوسی در پهنه جهان نیز بی‌همان و همتاست زیرا هیچ سخنوری را نمی‌شناسیم که چنین اثری را بر مردم خویش، فرهنگ و منش و جامعه آن مردم نهاده باشد که فردوسی بر منش و جامعه و فرهنگ ایران نهاده است.

——————–

پیشکش به «فردوسی»
 بهزاد شیشه‌گران
25 اردیبهشت روز بزرگداشت ابوالقاسم فردوسی، پدید آورنده بزرگ‌ترین رزم‌نامه جهان است که همه ساله در این روز آیین‌های بزرگداشت فردوسی و شاهنامه در دانشگاه‌ها و نهادهای پژوهشی کشور برگزار می‌شود. نام و آوازه فردوسی در سرتاسر جهان ستوده شده است.
تا جایی که سعدی شیرازی به نیکی و احترام از فردوسی یاد می‌کند و بارها از قهرمانان کتاب شاهنامه در آثار خود نام برده است و بیتی از شاهنامه را در کتاب بوستان عینا نقل می‌کند.
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
کـه رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
من نیز به پاس امروز و تقدیر از آفرینش‌های ستودنی این شاعر بزرگ، پوستری از سیمای او که در سال 1380 طراحی شده و از مجموعه مشاهیر ایران و جهان است را در اختیار روزنامه «شرق» قرار می‌دهم.فردوسی طوسی
انتشار جديدترين ويرايش «شاهنامه»ي فردوسي
شرق: همزمان با روز بزرگداشت فردوسي، شاعر بلندآوازه ايران، جديدترين ويرايش مجموعه ۹جلدي شاهنامه فردوسي نسخه مسکو منتشر شد. اين اثر حاصل کوشش مستمر و تجربه‌هاي بيش از يک دهه تلاشگران و رهپويان دو نحله شاخص شاهنامه‌شناسي يعني بنياد شاهنامه فردوسي و دانشگاه خاورشناسي مسکو با ويراستاري استاد مهدي قريب است که از سوي مصححان روسي پروفسور محمد نوري عثمانوف و زنده‌ياد رستم علي‌اف به انتشارات سروش پيشنهاد و آماده نشر شد. اين اثر در قالب مجموعه ۹جلدي در شمارگان 1000 نسخه و با قيمت ۲۷۵هزارتومان به علاقه‌مندان و مشتاقان زبان فارسي و پژوهشگران عرضه شده است.

روايت ديگر بهار و جغد جنگ و كبوتر

روايت ديگر
بهار و جغد جنگ و كبوتر صلح

 

گروه تاريخ اقتصاد – در ارديبهشت 1330 ملک الشعراي بهار درگذشت. محمد تقي بهار ملقب به ملک الشعراي بهار شاعر، اديب، سياستمدار و روزنامه نگار ايراني است. وي در سال 1263 هجري شمسي در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبيات فارسي را نزد پدر خود ملک الشعراي صبوري آموخت و براي تکميل معلومات عربي و فارسي به محضر اديب نيشابوري رفت.
بعد از فوت پدر، محمد تقي ملک الشعراي دربار مظفرالدين شاه شد. او شش دوره نماينده مجلس و سال ها استاد دوره دکتراي ادبيات دانشسراي عالي و دانشکده ادبيات بود. بهار به علت پيوستن به مشروطه طلبان و آزادي خواهان چند بار تبعيد و زنداني شد که سال هاي زندان و تبعيد از پربهره ترين سال هاي زندگي ادبي وي بوده است. بهار در روزهاي ابتدايي ارديبهشت 1330 هجري شمسي، در خانه مسکوني خود در تهران زندگي را بدرود گفت و در شميران در آرامگاه ظهيرالدوله به خاک سپرده شد.
ازمعروف ترين آثار بهار مي توان به ديوان اشعار، سبک شناسي، تاريخ احزاب سياسي، تصحيح برخي از متون کهن مانند تاريخ سيستان و مجمل التواريخ و القصص و تاريخ بلعمي اشاره کرد.
پس از فتح تهران، بهار نويسندگي را نيز شروع کرد و اولين مقالات سياسي و اجتماعي اش در طوس با امضاي «م. بهار» و بعضي از مقالاتش نيز بدون امضا منتشر شد.
در دوران استبداد صغير در سال 1289 بهار به مشروطه طلبان خراسان پيوست و در انتشار روزنامه خراسان با آنان همکاري کرد. وي شعرهايي را در اين روزنامه چاپ مي کرد، از جمله شعر معروف «کار ايران با خداست». اين روند تا فتح تهران در 28 تير ماه 1288 به دست مشروطه طلبان و استعفاي محمدعلي شاه ادامه يافت.
بهار در 1289 در مشهد روزنامه نوبهار را تاسيس کرد که مبلغ ديدگاه هاي حزب دموکرات بود. بهار همزمان به عضويت کميته ايالتي اين حزب انتخاب شد. به گفته خود بهار، در روزنامه نوبهار (و بعد از آن تازه بهار)، برنامه اش «مخالفت با بقاي قواي روسيه در ايران و مخالفت با سياست آن دولت بود». نوبهار به دستور کنسول روسيه توقيف شد و بهار بلافاصله روزنامه جديدش تازه بهار را منتشر کرد؛ اما اين روزنامه نيز به دستور وثوق الدوله وزير خارجه آن زمان تعطيل شد. بهار و نه نفر از اعضاي حزب دموکرات را نيز دستگير کرده و به تهران فرستادند.
در تهران اعتبارنامه بهار براي وکالت مجلس با مخالفت روبه رو شد؛ ولي پس از شش ماه بالاخره قبول شد. بهار روزنامه نوبهار را اين بار در تهران دوباره راه اندازي کرد که بعد از ماجراهايي مجددا توقيف شد و بهار به خراسان تبعيد شد. با ظهور سردار سپه (رضاشاه پهلوي) و وعده جمهوري اش، بهار با سردار سپه همراه شد، ولي پس از مدتي «سر و کله ديکتاتوري عظيمي را از پشت پرده» ديد و به انتقاد از دولت سردار سپه پرداخت.
با باز شدن مجلس پنجم، فرار احمدشاه، فرمانروايي کامل سردار سپه بر ايران، بهار به مخالفت هاي خود داد (و از جمله در 9 آبان 1304 به تغيير حکومت راي مخالف داد). در نتيجه به مجلس موسسان که اکثر نمايندگان مجلس پنجم در آن عضو بودند، دعوت نشد. در مجلس ششم بهار براي آخرين بار و اين بار از تهران به نمايندگي انتخاب شد و با پايان اين دوره از زندگي سياسي کناره گيري کرد.
ملک الشعراي بهار با آغاز جنگ جهاني دوم، جمعيت ايراني هوادار صلح را بنيان نهاد، قصيده معروف جغد جنگ را بر پيشاني اين جمعيت نشاند. روزنامه مصلحت به مديريت احمد لنکراني نيز نشريه اين جمعيت بود، جمعيتي که بسياري از شاعران و نويسندگان در آن فعال بودند. در دوران محمدرضا شاه پهلوي در 1325 بهار مدتي وزير فرهنگ شد.

نامه هاي بهار

سنت نامه نويسي در نزد اهل سياست و فرهنگ ايران همواره مطرح بوده اما اوج نامه نگاري به عنوان يک «رسانه» را مي توان در دوره انقلاب مشروطه ديد. ملک الشعراي بهار نيز اهل نامه نويسي بوده و نامه هايش جزو آثار پر ارج او است.
بهار در طول نزديک به 40 سال و در ارتباط با حوادث مختلف سياسي-اجتماعي بيش از 110 نامه نگاشته است. نخستين نامه مربوط است به درخواست لقب «ملک الشعرايي» از آستان قدس رضوي، پس از مرگ پدرش در سال 1292 و آخرين آنها، نامه اي است خصوصي به يکي از اقوام بهار که در 27 اسفند 1329 نوشته شده است. اين نامه ها به لحاظ موضوعي، تقسيم مي شود به:
-نامه هاي خانوادگي، مانند نامه هاي بهار به همسر (پيش از ازدواج) و فرزندانش.
-نامه هاي سياسي، مانند نامه هاي بهار در ارتباط با انتخابات مجلس پنجم يا به محمدعلي فروغي به هنگام تبعيد در اصفهان.
-نامه هاي ادبي مانند نامه هاي بهار به رييس دارالمعلمين، مربوط به طرح پيشنهادي تدريس تاريخ ادبيات ايران يا نامه منظوم او به صادق سرمد.
- نامه هاي دوستانه، مانند نامه هاي بهار به زين العابدين رهنما، مجتبي مينوي و محمدعلي جمال زاده.
-نامه هاي اداري، مانند نامه هاي بهار به رييس دانشکده ادبيات.
بلندترين نامه، پيش نويس تحليلي است مفصل از اوضاع ايران بعد از جنگ جهاني اول که مخاطب آن معلوم نيست و کوتاه ترين آنها، تقاضانامه اي است خطاب به شهرباني در ارتباط با اخذ پروانه مسافرت به گيلان که در مرداد 1318 نوشته شده است. نامه هاي بهار به همت علي ميرانصاري فراهم و از سوي سازمان اسناد ملي ايران منتشر شده است.

«بنان» تكرارناپذير

«بنان» تكرارناپذير

نويسنده: فرهاد فخرالديني *

بي شک يکي از چهره هاي درخشان آواز ايران «غلامحسين بنان» است. «بنان» در زمانه اي زندگي مي کرد که عبورش از چارچوب هاي متداول موسيقي سبب شد الگوي خواننده هاي پس از خودش باشد. حتي بعد از فوتش باز هم بسياري از خواننده هاي ما خواسته اند مثل او باشند، صدا و تحريرها و وقار او را داشته باشند و حتي احترام او را در بين مردم داشته باشند. او موسيقي را با زنده ياد «روح الله خالقي» آغاز کرد. يکي از دوران هاي باشکوه موسيقي ايران دوره همکاري بنان با خالقي و شعراي بزرگي چون رهي معيري بوده است. دوره اي بسيار باشکوه بوده که ديگر هم تکرار نشد. وقتي امروزه به ترانه هايي که او خوانده رجوع مي کنيم، پي مي بريم که به بهترين وجه آن قطعات را اجرا کرده و در حقيقت مي توان گفت بنان در درک شعر بسيار موفق بوده و به دليل درک درستش از شعر، اداي درستي از کلام هم داشته. موسيقي بنان وقاري عجيب داشت و وقتي او آواز مي خواند اين درک درست شعر و موسيقي در آثارش هويدا بود. بيان درستي که داشت، سبب شد امروزه نمونه بسيار باارزشي در آواز، براي خواننده هاي جواني باشد که مي خواهند روش خواندن يک شعر در يک دستگاه را بياموزند. ويژگي ديگر «بنان» اين بود که او هرگز هنر خودش را نفروخت و بسيار انسان وزيني بود و هميشه براي هنرش ارزش فراوان قايل بود و عمري با بزرگان موسيقي همچون ابوالحسن صبا، علي تجويدي و کلنل علينقي وزيري معاشرت داشت. افرادي که از بهترين هاي زمانه بودند و تا هميشه هم در اوج ماندند. خاطرات بسيار زيادي دارم از او؛ خاطراتي که بعضا قدري تلخ هستند. متاسفانه پس از سال 50 به بنان کمتر توجه شد. در آن دوره من رهبر ارکستر موسيقي راديو و تلويزيون بودم و شاهد بي مهري روساي راديو با او بودم. بعد از روح الله خالقي ديگر کسي آن طور صميمانه با بنان کار نکرد. وقتي به آن روزها فکر مي کنم، مي فهمم که چه روزهاي دردآوري براي بنان بود و ناراحتم که چرا کسي کاري برايش انجام نداد. يک بار پيش من آمد و به طعنه گفت که من هنوز هم مي توانم بخوانم و هنوز هم مرور اين حرفش مرا متاثر مي کند. اصولابرنامه ريزي خواندن يک خواننده طبق برنامه اي مشخص در «واحد موسيقي» صورت مي گرفت و متاسفانه در اين روند، کاري از دست من ساخته نبود. اين بي مهري ها برايم خيلي سخت بود و شايد يکي از دلايلي که من و «فريدون مشيري» تصميم گرفتيم براي ساخت مجموعه «ياد يار مهربان» همکاري کنيم، اداي دين به او بود. روح اين انسان بزرگ عرصه موسيقي ايران زمين، رها باشد. خوشحالم که امروز راه بنان ادامه دارد و هنوز، نوارهاي موجود او سرمشق خوبي براي خوانندگان ايراني است.
*رهبر پيشين ارکستر ملي

تولدي ديگر

ياد و صداي «بنان» با ماست
صداي جاودان «اي الهه ناز» 102 ساله شد
داريوش پيرنياكان

استاد بنان يکي از چهره هاي بسيار بسيار شاخص موسيقي آوازي ايران است و مي توان گفت آواز او سرآغاز شيوه جديدي در آواز محسوب مي شود. قبل از بنان ، آواز ايران تحت تاثير آوازخوانان دوره قاجار بود منتها مرحوم بنان با تکيه بر خصوصيات صداي خودش شيوه اي را انتخاب کرد که بعد از خودش هم، اين شيوه موردتقليد ساير آوازخوانان قرار گرفت. شيوه آواز بنان تحت تاثير تعليمات کلنل علينقي وزيري بود و او از شيوه دکلاماسيون پيروي مي کرد. يعني در شيوه او، کلمات واضح و روشن ادا مي شدند. بنان سلفژ را هم پيش مرحوم خالقي آموخت. هم خالقي و هم وزيري بر شيوه او تاثير گذاشتند و باعث شدند شيوه او از شيوه هاي آوازي قبل از خودش متمايز باشد. او استعداد خاصي در خواندن درآمدهاي متنوع داشت. درآمدهايي که او در آوازهاي خود داشت، هربار متفاوت از قبل بوده. بنان صداي شش دانگ نداشت اما صدايي مخملين داشت. صدايش شش دانگ نبود و مي توان گفت که حتي در مايه هاي پايين مي خواند. با اين حال به دليل ويژگي هاي خاص آوازي اش بر آوازخوان هاي بعد از خودش تاثيري چشمگير گذاشت. او شعرهايي وزين انتخاب کرده و اغلب اشعار موسيقي اش همراه و متناسب هستند. در واقع آوازهاي او تقريبا شعرهاي متناسب با ملودي اش دارد. بنان معتقد بود که يک هنرمند بايد در اوج هنري اش کناره گيري کند، بنابراين زماني که به شصت وچند سالگي رسيد تقريبا از خواندن کناره گرفت اما هنوز بعد از اين همه سال، ياد و صدايش با ماست.

صدا مخملي
سالار عقيلي
همان طور که همه مي دانند، استاد بنان حق بزرگي بر گردن موسيقي ايراني دارد. بنابراين به عنوان عضوي از خانواده موسيقي ايراني سالگرد تولد او را به همه مردم ايران، به همسرش «پري بنان» و همين طور جامعه موسيقي ايران تبريک مي گويم. استاد بنان نقشي بسيار کليدي در موسيقي آوازي اين مملکت طي نيم قرن گذشته داشته است. سال هاست سعي کرده ام که دنباله رو سبک استاد بنان باشم و در کنسرت ها و آلبوم هايم پيرو سبکشان بوده و تابه حال هم چندين قطعه شان را مثل «خوشه چين»، «اميد دل»، «افسون سخن» و… بازخواني کرده ام. حالاهم در کاري که در دست انتشار دارم، چند قطعه از استاد بنان را مجددا اجرا کرده ام و هميشه سعي داشته ام که دنباله رو اين هنرمند بزرگ باشم. سبک بنان، سبکي خاص و بي بديل در موسيقي ماست. هر هنرجويي بايد بارهاوبارها هر قطعه استاد را گوش کند تا به درک درستي از آن برسد و البته هرکسي هم قادر به درک وسعت آواز او نيست. من شخصا فقط «کاوه ديليمي» را مي شناسم که سبک استاد را به درستي درک کرده، آن هم چون شاگرد مستقيم استاد بنان بوده. استاد بنان به صدامخملي شهرت دارند. نرمي و لطافت صداي استاد، ذاتي است و اکتسابي نيست؛ يعني هرکسي نمي تواند از روش آوازي او پيروي کند چون جنس صداي او ذاتي است. اگرچه «استاد بنان» خودش گفته بوده که با وجود جنس صداي خاصش باز هم صدا را پيش از خروج، در حنجره اش مي سازد.
تاثيري که استاد بنان در نيم قرن گذشته بر موسيقي ما گذاشت نوآوري اش در سبک آوازي بود. او توانست از سبک پيشينيانش فاصله بگيرد. به نقل از استاد علي تجويدي شنيدم که تا قبل از استاد بنان عموم مردم آن زمان، موسيقي سنتي را مثل روضه مي دانستند و تنها کسي که توانست اين تصور را از بين ببرد، استاد بنان بود. استاد با سبک نويني که در 50سال اخير در آواز ايراني رقم زد، سبب شد همه اقشار مردم به موسيقي سنتي علاقه مند شوند و ديگر موسيقي سنتي مختص بخشي از مردم نباشد. نمونه اش هم اينکه آواز استاد سبب شده که امروزه همه مردم، حتي کساني که به موسيقي اصيل علاقه مند نيستند «اي ايران»، «تو اي پري» و «شد خزان» را دوست داشته باشند و زير لب زمزمه کنند.           بنان

با الهه ناز

باز ای الهه ی ناز با دل من بساز
کین غم جانگداز برود زبرم
گر دل من نیاسود از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور شعف
به سویت بپرم

آن که او
به غمت دل بندد
چون من کیست؟
ناز تو
بیش از این
بهر کیست؟

تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جز این
نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر ازمن نگیری خبر
نیابی اثرم.
ملک‌الشعرای بهار

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا پی‌سپر شد

نالهٔ عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌تاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن

از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد

کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

فرخی یزدی “شاعر لب دوخته”

فرخی یزدی “شاعر لب دوخته” به روایت اشعارش

 

شاید بهترین روشی که بتوان فرخی یزدی را شناخت، نگاهی به اشعارش است. اشعاری که گویای حال فرخی یزدی در آن عصر و زمانه است.
مطلب زیر به مناسبت ۲۵ بهمن، ۷۳ امین سالروز شهادت محمد فرخی یزدی شاعر آزادی است.
-
ای وطن پرور ایرانی اسلام پرست
همتی ز آنکه وطـن رفت چو اسـلام زدست
بیرق ایران از خصم جفـــا جــــو شـــده پست
دل پیغمــبر را ظلــم ستــــــم کاران خـست
خلفا را همه دل غــرقــه بخـــــون است ز کـفر
حال حیدر کرار نتوان گفت که چون است زکفر
-
گاه آنست که زین و لوله و جوش و خروش
که بپــا گشتـه ز هـر خائن اسلام فروش
غیــرت تـــوده اســــــلام در آید در جـــوش
همـگـی متـحد و متفــق و دوش بـدوش
حفــظ قـــرآن را بر دفع اجــانب تازد
یا مــوفـــق یا جــان گــرامــی بازند
-
مسجـــد ار باید امـروز کلیســا نشــود
یـــا وطــن فـــردا منـــــزلگــاه ترسـا نشـود
سجه و زنار و حرم دیر به جبــرا نشـود
شــور اســـلامی بایست ، ولـی تا نشود
بود ایران ستــم دیده چـو اسـلام غـریب
وین دو معدوم زجور و ستم اهـل صـلیب
-
فرخی یزدی مدیر روزنامه پانزده بار توقیف شده طوفان وشاعر لب دوخته ایرانی در دوران مشروطیت، با اشعاری پرشور و انقلابی به تاریخ بیست و پنجم مهر ماه یکهزار و سیصد و هیجده، با آنکه برای کف دستی نان سنگگ و ساعتی استراحت در رختخواب صحیح و استنشاق هوای آزاد «حتی در حیاط زندان و زندانهای انفرادی»  و یک دست لباسی که او را از سرما حفظ نماید حسرت می برد، پس از سالها تحمل زندان و شکنجه به نحوی مظلومانه و جانسوز در دوران رضا شاهی بدست پزشک احمدی با تزریق آمپول هوا کشته شد.
شرح حال فرخی یزدی در زندان شهربانی:
-
ترســـم ای مرگ نیــائی تو و من پیر شـــوم
وین قـــدر زنده بمانــم که ز جان سیـــر شــوم
جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف
چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیـر شــوم
میر میـــــراث خـــوران هـــــم نشوم تا گویم
مــردم از جـــور بمیـــرند کــه مــــن میــر شــوم
گوشــــه گیــــــری اگـــرم از اثـــر انــدازد بـه
کــه من از راه خطــــا صـــاحــــب تاثیــر شــوم
پیش دشمن سپـر افکندن من هست محال
در ره دوســت گــــــر آمـــاجــــگـه تیــــر شــوم
شهره شهـــــرم و شهریه نگیرم چون شیخ
که بر شــــحنه و شــه کوچک و تحقیــر شــوم
-
فرخی در همان اوان جوانی با قریحه تابناک و ذوق سرشار خدا دادی، اشعاری بکر با مضامین بیسابقه در وصف آزادی و آزادیخواهی می سرود. ایشان در طلوع مشروعیت و پیداش حزب دمکرات ایران از دمکراتهای جدی و حقیقی یزد و جزء آزادیخواهان آن شهر بود، فرخی در غزلی آزادی را چنین تفسیر می کند:
-
قســــم به عزت و قـدر و مقــام آزادی
که روح بخش جهان است نام آزادی
به پیش اهل جهـان محتـرم بود آنکس
که داشت از دل و جان احترام آزادی
هـــزار بار بود به ز صبــــح استبــــــداد
برای دستـــه پا بستـــه شــام آزادی
اگر خدای به من فرصتـی دهد یک روز
کشــــم ز مرتجــعین انتقـــــام آزادی
+
فرخی بر خلاف رسوم قدیم در زمانی که بسیاری از شاعران در روزها و اعیاد ملی در وصف حکما و فروانروایان شعر می گفتند در حمایت از قانون ( مشروطه ) خطاب به حاکم یزد چنین می سراید :
+
خود تو نیک می دانی نیـم از شاعران چاپلوس
کــز برای سیـــم بنمـــایم کسی را پای بوس
یا رســـانــم چـرخ ریسـی را به چـــرخ آبنوس
من نمی گـویم توئی درگاه هیجا همچو طوس
لیک گویم گـــــــر به قانون مجــری قانون شوی
بهمن و کیخـــسرو و جمشـید و افریدون شوی
-
فرخی در زندان هر وقت که فرصتی پیدا می شد تا برای رفقای زندانی خود شعر بخواند با یک حالت وجد و سرور، بطوری که برق شهامت از چشمانش می جهید، برای دوستانش شعر می خواند که همین اشعار موجبات قتل وی را فراهم ساخت.
زیرا چاپلوسان و جاسوسان زندان که خود نیز از زندانیان بودند و برای کاسه لیسی و دریافت جیره اضافه و بالاخره خودشیرینی، به رئیس زندان گزارش دادند که فرخی اشعاری ساخته و بین زندانیان منتشر می سازد.
-
آن زمان که بنهـــادم ســـر بـــه پــای آزادی
دســت خــــود شستــم از برای آزادی
تا مگــــــر بدســـت آرم دامــن وصــــالش را
می دوم به پای ســـر در قفــای آزادی
با عوامـــل تکفــــــیر صنـــف ارتجـــاعی باز
حملــــه می کنــد دایم بر بنای آزادی
در محیط طوفان ، ماهــرانه در جنگ است
ناخــدای استبـــداد با خـــــدای آزادی
شیخ از آن کند اصــــــرار بر خـــرابی احـرار
چون بقـــای خود بینــد در فنای آزادی
دامن محبت را گـــر کنی ز خــــــون رنگین
می تـوان ترا گفتـن پیشــــوای آزادی
فـرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثــــار استقــلال ، جــان فـــدای آزادی
-
فرخی تقریبا به سال ۱۳۱۱ و ۱۳۱۲ خورشیدی بعد از سالها فرار از ایران و آوارگی، به تهران ورود کرد و به منزل یکی از دوستان صمیمی خود “توکلی” وارد شد؛ و چندی را در انجا گذارند تا آنکه درعمارات فوقانی یکی از گاراژهای واقع در سه راه امین حضور برای خود منزل شخصی انتخاب کرد و از همان تاریخ بر حسب دستور تحت نظر شدید مامورین محرمانه شعبه اطلاعات شهربانی قرار گرفت و به حبس خانگی درآمد. فرخی بیش از یک سال در تهران به سر نبرد  که به عمارت معروف کلاه فرنگی واقع در دربند نقل مکان نمود، فرخی در اینجا، غزل زیبایی بنام دربند به شرح زیر سروده است که یک اثر بی نظیر است:
-
ای که پرســی تا به کی دربند دربندیـم ما
تا که آزادی بود دربنــد ، دربند دربنــدیــم ما
خــوار و زار و بیـکــس و بیخـــانمـان و دربدر
با وجود اینهمه غـــم ، شادو خرسنـدیــم ما
جــای ما در گوشــه صحـرا بود مانند کــــوه
گوشــه گیر و سربلنــد و سخت پیوندیــم ما
در گلستان جهان چون غنچه های صبحدم
با درون پـــر ز خــون در حـال لبخنــــدیــم ما
مـــادر ایــران نشـــد از مرد زائیــــدن عقیـم
زان زن فرخنــــده را فـــــرزانه فــرزندیـــــم ما
ارتقــاء ما میســــر می شـــــود با سوختن
بر فــــراز مجمـــر گیتی چـــــو اسفندیــم ما
گر نمی آمد چنین روزی کجــا داننـد خلائق
در میـــان همـــگان بی مثــل و مانندیــم ما
کشتـــی ما را خدایا ناخدا از هـم شکست
 با وجود آنهمـــــه طــــوفان را خــداوندیــم ما
در جهــــان کهنــه ماند نــام ما و فرخـــی
چون ز ایجـــاد غـــزل طرح تــو افکندیم ما
-
مرحوم محمد حسین خامسی، دوست نزدیک فرخی در خاطرات خود در آن روزها (روزهای مربوط به حبس خانگی فرخی یزدی در دربند) چنین می سراید:
-
ساعتی با فرخی
بــــا حضـــــــور فـــــــرخــی مــرد زمان
ثبت شــد بر لوح دل این داستــــان
او مــــرا دعـــــوت بـــه دربنـــدم نمــود
ســــاعتــــی آزاد از بنــــدم نمــــود
با درشــکـــه عـــــزم رفتـــــن داشتیم
حـرفهـــــائی بهــر گفتــن داشتیـــم
در مسیـــــــــر راه مــــا را چــــــند بـار
کهنـــــه جاســوســــان اخـــلاف تزار
با ــتوقــف های پــی در پی ســـــوال
مینمــــودنــد از مسیــــــر انتــقـــــال
فــــرخـــی میــــداد آنهـــــــا را جـــواب
همچــو یک طــوفان پر شور و شتاب
با چنیــــن مامــــورهای سیر و گشت
لحظــه ها چون سالها بر ما گذشت
درب باغ آخــــــر درشــــکه ایستـــــاد
باغبــان در را بـــــروی مــــا گشــــاد
فــــرخـــــی بــار دگـــر لــب بــاز کـــرد
قصـــــــد خــود را چنیــن آغاز کــــرد
گفـــت باغــــم باغبـــــانی داشــــــته
کــــرت کـاهـــوئی برایــــم کاشتــــه
سهـــم هر کس بوتــه ای از آن بــود
بـوتـه ای زان سهـــم هر مهمان بود
محفـــل ما اندک انــــدک جــان گـرفت
فــرخــــی دنبـــــاله طــوفــان گــرفت
« تا به کــــی در بنــــد دربنــــدیم ما
تا که آزادی بود دربند دربنــدیم ما »
گشت دق البــــاب و در گـــردید بـــاز
بزم ما و رزم دشمـــن گشت ســاز
بود ادیــب السلطنـــه خـاموش شاه
باغ را میخـــواست بنمــــاید نگــــاه
او بــه ظاهــــر فرخــــی را یـــــار بـود
نــوشـــــدارو در دهــــــان مــار بـــود
کاهـــو سرکنگبین هــــا شـد حـــرام
بستـــــه شـــــد مـا را دگـر راه کلام
فـــرخــــی ماننـــد یک آتــــش فشان
 زیــن جســــارت هـا شد آتش بجان
گفتمــــش برادر از ایــــن کــار دست
نیست آنرا حاصلــی غیر از شکست
« در کـــــف شیــر نر خونخــــواره ای
غیــــر تسلیــــم و رضا کو چاره ای »
فــرخــی زد داد او شـــاه شمــاست
راه مــن با راه او از هــــــم جــداست
گفتمــش اما هـــم اکنـون میـــرپنـج
خفتـــه همــچــون اژدهایی روی گنج
فرخی گفتــــا که او از این ســه کار
حبس و تبعیــــد و طنـــــاب شـوم دار
بر حذر بنمود رهنمود ندارد هیچ راه
لیک من کی می شـوم تسلیـم شاه
شق ســـوم را کنــــد گــر انتخــــاب
بــرگــزیننــد دار را بهــــــرم صــــــــواب
می شوم راحـــــت ز دربنـد و ز بنـد
بــــر فـــــــراز دار میگـــــــــردم بلنـــــد
فرخــــی را نـــام جاویــــدان شـــود
کــــاخ استبـــــدادیان ویـــــران شـــود
-
فرخی در سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۰۹ در اوایل حکومت پهلوی از طرف مردم یزد به سمت نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد که در این مجلس فرخی و و رضای طلوع  نماینده رشت از اقلیت بودند و اکثریت این مجلس گماشتگان  پهلوی بودند، همین امر بارها موجب فحش و ناسزا شنیدن و تهدید شدن آنان توسط نمایندگان دیگر شد، این وضعیت به همراه تهدید های پی در پی فرخی را سخت به مخاطره کشاند تا اینکه یک روز در مجلس در حالی که نطق می کرد توسط یکی از وکلا کتک خورد و خون از دماغش آمد.
-
چو تیر راست رو در راستی ضرب المثل بودم
به جمعی کجروان همچون کمان پیوسته ام کردی
-
این فشارهای روزافزون و تردید و ارعاب روزمره باعث لبریز شدن صبر فرخی شد و فرخی خطاب به نمایندگان گفت وقتی در مجلس تامین جانی ندارد در خارج از مجلس هم هیچ تامین جانی ندارد پس شبانه روز در مجلس می مانم، در نتیجه وسائل زندگی و رختخواب تهیه کرده و چند شبانه روز در مجلس شورای ملی بسر برد (برای اولین بار در تاریخ ایران در مجلس تحصن کرد) تا اینکه مخفیانه از تهران فرار کرده و بعد از مدتی از مسکو سر در آورد. فرخی درباره وضعیت مجلس چنین سروده است.
-
آنکـــه از آرا خریــدن مسنــد عالــی بگیرد
مملکت را می فروشــد که حق دلالـــی بگیرد
یک ولایت را بغـارت می دهــد با جســارت
تحفــه از حاکـم ستانــد ، رشوه از والی بگیرد
از خیانت کـــور سازد چشــــــم مملکت را
چشـــم آن دارد ز ملــت مــزد کحــــالی بگیرد
روی کرسـی وکالت آنکه زد حـرف از کسالت
اجرت خمیـــازه خـواهـد ، حق بیحـالی بگیرد
از تهـــی مغزی نماید کیســـه بیگـانـه را پــر
تا به کف بهــــر گدایی ، کاســـه خالـی بگیرد
-
جعفر پیشه وری در خاطره ای از فرخی یزدی چنین می گوید: در زندان دو بار توانستم به ملاقات فرخی یزدی بروم. او به همه ظنین  بود. از احدی کمک و مساعدت نمی گرفت. می گقت شهربانی می خواهد با دست اشخاص، مرا جیره خوار کند. لباس و کتاب و حتی پتو و سایر مایحتاج خود را فروخته بود. غیر از یک زیر شلوار و یک کلاه فرسوده لباس دیگری نداشت. ولی روحیه اش قوی و مستحکم بود. در حرف زدنش هیچگونه تغییری ندیدم. مانند همیشه متبسم، خودپسند و مغرور، ولی خوش معاشرت و رفیق بود. می گفت برای چه نمی گذارند آشنایان من به ملاقتم بیایند در حالی که این آقایان را هر هفته ملاقات می دهند. گفتم آخه تو فرخی هستی تو مرد سیاسی و روزنامه نگاری، مگر نمی دانی هر که بامش پیش برفش بیشتر. خندید و گفت باز هم از حقه بازی دست برنمی داری؟
بعد با بقیه شروع کردیم به سر به سر گذاشتن فرخی، لذا همه حاضرین دست به یکی شده وادارش کردیم موضوع مسکو رو برایمان تعریف کند. بعد به اجبار شروع کرد و گفت: روزی در یکی ازخیابان های سرد و برف آلود مسکو قدم زنان می گذشتم که ناگهان یک دوشیزه دوچرخه سواری از پشت سر رسیده و لحظاتی پهلوی من دوچرخه اش را نگاه داشت، من با تعجب برگشتم به طرف او، که نگاه من را با لبخند شیرینی استقبال نموده و با زبان فارسی بسیار سلیسی سلام کرد، تا من خود را جمع آوری نموده، خواستم سر گفتگو را باز کنم چرخ را پا زده از نظرم ناپدید شد. بعد از این، سه بار دیگر در خیابانهای مختلف به این دوچرخه سوار زیبا برخورد کردم، اتفاقا در هیچ یک از برخوردها فرصت برای صحبت کردن باز نشد در حالی که از همان برخورد اول همیشه بفکر او بودم. نمی دانم برای چه دلم می خواست اگر یک بار هم شده با او حرف بزنم و نگاه خندان و قیافه جذابش پیوسته در نظرم مجسم بود، آنی نمی توانستم خیالش را از خود دور کنم.
-
گفتم دولبــت شکـر گفتــا نمکین باشــد
گفتم به زلفت چیست گفتا خم و چین باشد
گفتم دلهــا را بــــر طـــره خـــــود بستـی
گفتا پی تارش صـــد افــزون دل و دیـن باشد
گفتم صنمـا منما ایت تلخــی و بد خویی
گفتــا که بتــــان را رســـم تا بـود چنین باشد
گفتم که دو زلف توست یا نافه تاتاریست
گفتا بــه جـــواب مــن این نافــــه چیـن باشد
گفتـم که رخ یار است یا ماه بود فــــرخ
گفتا که لبش کوثر ، رخ خلدبرین باشد
-
تا اینکه یکروز در مهمانی خانه ای که منزل داشتم دم پله ها باو برخورد کردم. من پایین می آمدم او بالا می رفت. عده ای از دختران جوان همراهش بودند. از دیدارش دلم سخت تکان خورد. انصافا زیبا و ملیح بود. با دیدن من همان تبسم نمکین در لبانش ظاهر گردیده ایستاد وسلام کرد، بعد از جواب و تعارف گفتم: ببخشید شما که هستید و مرا از کجا می شناسید؟ گفت من یکی از مریدان شما هستم . شما مگر آقای فرخی یزدی مدیر روزنامه طوفان نیستید. گفتم: چرا هستم ولی شما مرا از کجا می شناسید. گفت: از عکس شما، غزلیات شما را در لنین گراد چاپ کرده اند من از دانشجویان دانشکده السنه شرق آنجا هستم، می بینید فارسی را بعد حرف نمی زنم. من کتاب شما را بسیار دوست دارم و خیلی از غزلیاتش را از بر کرده ام. اگر وقت شد ممکن است برایتان بخوانم .
-
ای بتـــا همچـــون گلــی نزدت بت فــر خار خار
چهــــره و زلفت بــود جــانا جنان ، زنار نار
این قدر من را زهــجر خویــش ای دلبـــر مسوز
روز تا شـــام و سحــر گریم چو مرغ زار زار
تا بدیدم در کنـــار نرگســت زلف پریشـانت رها
گفتمــــا آمــد به قصــــد مــردم بیمــار مار
من ز هجرت در تب و تابم گهی در ساز و سوز
از فراق و هجر یارم شد به من دو جار جار
شکـــــر مصـــــری نــــــدارد قیمتـــــــی نزد لبت
جان جــانان نیشــــکر از لعل شــکر باربار
گر به کویت سر چو گویت من بینــدازم بتـا
جــای دارد تا نگشــــتی یــار با اغیــــار یار
-
فرخی هنگام نقل این ماجرا گرسنگی و سختی های دیگر زندان را فراموش نموده و در حال جذبه بود، گویا می خواست یکبار دیگرغزلیات خود را از دهن دوشیزه دوچرخه سوار بشنود. افسوس که این آرزو را با خود به گور برد.
متاسفانه مزارش هم معلوم نیست کجاست که اقلا یک دوچرخه سوار ایرانی پیدا کرده به واسطه او دسته گلی فرستاده بگوییم نه تنها دوشیزگان مسکویی بلکه دوچرخه سواران ایرانی نیز غزلیات شما را دوست دارند و از بر می کنند. تو مگر غیر از این می خواستی؟
-
هــــــر پست ســــزاوار ســـر  دار نگردد
این منـــزلت و مرتبــــــه شایستــه ما بود
-
“فرخی  در زندان قصر و ظاهرا در شهریور ۱۳۱۸ به طور عمدی مسموم شد. بنا به اظهار دادستان محاکمه عمال شهربانی، فرخی در بیمارستان زندان، بوسیله تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد. اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم بوده، ولی احتمالا در گورستان مسگرآباد بطور ناشناس دفن شده‌است.”
-
کاوه شیرزاد

 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت)

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت)

شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعهٔ ترانه‌های خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده، محکوم گردیده، حلاجی شده، شهرت عمومی و دنیاگیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده.

اگر همهٔ کتاب‌هایی که راجع به خیام و رباعیاتش نوشته‌شده جمع آوری شود تشکیل کتابخانهٔ بزرگی را خواهد داد. ولی کتاب رباعیاتی که به اسم خیام معروف است و در دسترس همه می‌باشد مجموعه‌ای است که عموماً از هشتاد الی هزار و دویست رباعی کم وبیش دربردارد؛ اما همهٔ آن‌ها تقریباً جنگ مغلوطی از افکار مختلف را تشکیل می‌دهند. حالا اگر یکی از این نسخه‌های رباعیات را از روی تفریح ورق بزنیم و بخوانیم درآن به افکار متضاد، به مضمون‌های گوناگون و به موضوع‌های قدیم و جدید برمی‌خوریم؛ به‌طوری‌که اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خودرا عوض کرده‌باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد‌بود. مضمون این رباعیات روی فلسفه و عقاید مختلف است از قبیل: الهی، طبیعی، دهری، صوفی، خوشبینی، بدبینی، تناسخی، افیونی، بنگی، شهوت‌پرستی، مادی، مرتاضی، لامذهبی، رندی و قلاشی، خدایی، وافوری … آیا ممکن است یک نفر این‌همه مراحل و حالات مختلف را پیموده‌باشد و بالاخره فیلسوف و ریاضی‌دان و منجم هم باشد؟ پس تکلیف ما در مقابل این آش درهم‌جوش چیست؟ اگر به شرح حال خیام در کتب قدما هم رجوع بکنیم به همین اختلاف نظر برمی‌خوریم.

این اختلافی است که همیشه در اطراف افکار بزرگ روی می‌دهد. ولی اشتباه مهم از آن‌جا ناشی شده که چنان‌که باید خیام شناخته نشده و افسانه‌هایی که راجع به او شایع کرده‌اند این اشکال را در انتخاب رباعیات او تولید کرده‌است.

در این‌جا ما نمی‌خواهیم به شرح زندگی خیام بپردازیم و یا حدسیات و گفته‌های دیگران را راجع به او تکرار بکنیم. چون صفحات این کتاب خیلی محدود است. اساس کتاب ما روی یک مشت رباعی فلسفی قرار گرفته‌است که به اسم خیام، همان منجم و ریاضی دان بزرگ مشهوراست و یا به‌خطا به او نسبت می‌دهند. اما چیزی که انکارناپذیر است، این رباعیات فلسفی در حدود قرن ۵ و ۶ هجری به زبان فارسی گفته‌شده.

تا کنون قدیمترین مجموعهٔ اصیل از رباعیاتی که به خیام منسوب است، نسخهٔ «بودلن» اکسفورد می‌باشد که در سنهٔ ۸۶۵ در شیراز کتابت شده. یعنی سه قرن بعد از خیام و دارای ۱۵۸ رباعی است، ولی همان ایراد سابق کم‌وبیش به این نسخه وارد است. زیرا رباعیات بیگانه نیز در این مجموعه دیده‌می‌شود.

فیتز جرالد که نه تنها مترجم رباعیات خیام بوده، بلکه از روح فیلسوف بزرگ نیز ملهم بوده‌است، درمجموعهٔ خود بعضی رباعیاتی آورده که نسبت آن‌ها به خیام جایز نیست. قضاوت فیتز جرالد مهم‌تر از اغلب شرح حالاتی است که راجع به خیام در کتب قدیم دیده‌می‌شود؛ چون با ذوق و شامهٔ خودش بهتر رباعیات اصلی خیام را تشخیص داده تا نیکلا مترجم فرانسوی رباعیات خیام که او را به نظر یک شاعر صوفی دیده و معتقد است که خیام عشق و الوهیت را به لباس شراب و ساقی نشان می‌دهد، چنان‌که از همان ترجمهٔ مغلوط او شخص با ذوق دیگری مانند رنان خیام حقیقی را شناخته‌است.

قدیم‌ترین کتابی که از خیام اسمی به میان آورده و نویسندهٔ آن هم‌عصر خیام بوده و خودش را شاگرد و یکی از دوستان ارادتمند خیام معرفی می‌کند و با احترام هرچه تمام‌تر اسم او را می‌برد، نظامی عروضی مؤلف «چهارمقاله» است. ولی او خیام را در ردیف منجمین ذکر می‌کند و اسمی از رباعیات او نمی‌آورد. کتاب دیگری که مؤلف آن ادعا دارد در ایام طفولیت (۵۰۷ ) در مجلس درس خیام مشرف شده «تاریخ بیهق» [در اصل کتاب «تاریخ بیهقی» است که غلط آشکار است.] و «تتمهٔ صوان‌الحکمة» نگارش ابوالحسن بیهقی می‌باشد که تقریباً درسنهٔ ۵۶۲ تألیف شده. او نیز از خیام چیز مهمی به دست نمی‌دهد. فقط عنوان او را می‌گوید که: «دستور، فیلسوف و حجة‌الحق» نامیده‌می‌شده! پدران او همه نیشابوری بوده‌اند، در علوم و حکمت تالی ابوعلی بوده ولی شخصاً آدمی خشک، و بدخلق و کم‌حوصله بوده. چند کتاب از آثار او ذکر می‌کند و فقط معلوم می‌شود که خیام علاوه بر ریاضیات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاریخ نیز دست داشته و معروف بوده‌است. ولی درآن‌جا هم اسمی از اشعار خیام نمی‌آید گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش به واسطهٔ تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یک‌ دسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته و یا در حاشیهٔ جُنگ‌ها و کتب اشخاص باذوق به طور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده که داغ لامذهبی و گمراهی رویش گذاشته‌اند و بعدها با اضافات مقلدین و دشمنان او جمع آوری شده. انعکاس رباعیات او را در کتاب «مرصادالعباد» خواهیم دید.

اولین کتابی که در آن از خیام شاعر گفت‌وگو می‌شود کتاب «خریدةالقصر» تألیف عمادالدین کاتب اصفهانی به زبان عربی است که در ۵۷۲ یعنی قریب ۵۰ سال بعد از مرگ خیام نوشته‌شده و مؤلف آن خیام را در زمرهٔ شعرای خراسان نام برده و ترجمهٔ حال او را آورده‌است.

کتاب دیگری که خیام شاعر را تحت مطالعه آورده «مرصاد‌العباد» تألیف نجم‌الدین رازی می‌باشد که در سنه ۶۱۰ – ۶۲۱ (هجری) تألیف شده. این کتاب وثیقهٔ بزرگی است زیرا نویسندهٔ آن صوفی متعصبی بوده و از این لحاظ به عقاید خیام به نظر بطلان نگریسته و نسبت فلسفی و دهری و طبیعی به او می‌دهد و می‌گوید:

(ص ۱۸) « … که ثمرهٔ نظر ایمان است و ثمرهٔ قدم عرفان. فلسفی و دهری و طبایعی از این دو مقام محروم‌اند و سر گشته و گم‌گشته‌اند. یکی از فضلا که به نزد نابینایان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است، از غایت حیرت و ضلالت این بیت را می‌گوید، رباعی:

در دایره‌ای کامدن و رفتن ماست،
آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست؛
کس می‌نزند دمی درین عالم راست،
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!

رباعی:
دارنده چه ترکیب طبایع آراست.
باز از چه سبب فکندش اندر کم‌وکاست؟
گر زشت آمد این صور، عیب کراست؟
ور نیک آمد، خرابی از بهر چه خاست؟»

(ص ۲۲۷) «… اما آن‌چه حکمت در میرانیدن بعد از حیات و در زنده کردن بعد از ممات چه بود، تا جواب به آن سرگشتهٔ غافل و گم‌کشتهٔ عاطل می‌گوید:
«دارنده چو ترکیب طبایع آراست …»

قضاوت این شخص ارزش مخصوصی در شناسانیدن فکر و فلسفهٔ خیام دارد. مؤلف صوفی‌مشرب از نیش زبان و فحش نسبت به خیام خود‌داری نکرده‌است. البته به واسطهٔ نزدیک بودن زمان، از هر جهت مؤلف مزبور آشنا‌تر به زندگی و افکار و آثار خیام بوده، و عقیدهٔ خودرا در بارهٔ او ابراز می‌کند. آیا این خود دلیل کافی نیست که خیام نه تنها صوفی و مذهبی نبوده، بلکه بر عکس یکی ازدشمنان ترسناک این فرقه به شمار می‌آمده؟

اسناد دیگر در بعضی از کتب قدما مانند، نزهة‌الارواح، تاریخ‌الحکماء، آثار‌البلاد، فردوس‌التواریخ و غیره دربارهٔ خیام وجود دارد که اغلب اشتباه‌آلود و ساختگی است. و از روی تعصب و یا افسانه‌های مجعول نوشته‌شده و رابطهٔ خیلی دور با خیام حقیقی دارد. ما در اینجا مجال انتقاد آن‌ها را نداریم.

تنها سند مهمی که از رباعیات اصلی خیام در دست می‌باشد، عبارت است از رباعیات سیزده‌گانهٔ «مونس‌الاحرار» که در سنهٔ ۷۴۱ هجری نوشته‌شده، و در خاتمهٔ کتاب رباعیات روزن استنساخ و دربرلین چاپ شده (رجوع شود به نمرات: ۸، ۱۰،۲۷، ۲۹، ۴۱، ۴۵، ۵۹، ۶۲، ۶۴، ۶۷، ۹۳، ۱۱۵، ۱۲۷) رباعیات مزبور علاوه بر قدمت تاریخی، روح و فلسفه و طرز نگارش خیام درست جور می‌آیند و انتقاد مؤلف «مرصاد‌العباد» به آن‌ها نیز وارد است. پس دراصالت این سیزده رباعی ودو رباعی «مرصاد‌العباد» که یکی از آن‌ها در هر دو تکرار شده (نمرهٔ ۱۰) شکی باقی نمی‌ماند و ضمناً معلوم می‌شود که گویندهٔ آن‌ها یک فلسفهٔ مستقل و طرز فکر و اسلوب معین داشته، و نشان می‌دهد که ما با فیلسوفی مادی و طبیعی سروکار داریم. از این رو با کمال اطمینان می‌توانیم این رباعیات چهارده‌گانه را از خود شاعر بدانیم و آن‌ها را کلید و محک شناسایی رباعیات دیگر خیام قرار بدهیم.

از این قرار چهارده رباعی مذکور سند اساسی این کتاب خواهد بود، و در این صورت هر رباعی که یک کلمه و یا کنایهٔ مشکوک و صوفی‌مشرب داشت، نسبت آن به خیام جایز نیست. ولی مشکل دیگری که باید حل بشود این است که می‌گویند خیام به اقتضای سن، چندین بار افکار و عقایدش عوض شده، در ابتدا لاابالی و شراب‌خوار و کافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفیق او شده راهی به سوی خدا پیدا کرده و شبی روی مهتابی مشغول باده‌گساری بوده؛ ناگاه باد تندی وزیدن می‌گیرد و کوزهٔ شراب روی زمین می‌افتد و می‌شکند. خیام برآشفته به خدا می‌گوید:

اِبریقِ می مرا شکستی رَبّی،
بر من درِ عیش را ببستی،
من میْ خورم و تو می‌کنی بد‌ مستی؟
خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟

خدا او را غضب می‌کند، فوراً صورت خیام سیاه می‌شود و خیام دوباره می‌گوید:

ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو،
آن‌کس که گنه نکرده چون زیست؟ بگو؛
من بد کنم و تو بد مکافات دهی!
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو.

خدا هم او را می‌بخشد و رویش درخشیدن می‌گیرد، و قلبش روشن می‌شود. بعد می‌گوید: «خدایا مرا به سوی خودت بخوان!» آن وقت مرغ روح از بدنش پرواز می‌کند!

این حکایت معجز‌آسای مضحک بدتر از فحش‌های نجم‌الدین رازی به مقام خیام توهین می‌کند، و افسانهٔ بچگانه‌ای است که از روی ناشیگری به‌هم بافته‌اند. آیا می‌توانیم بگوییم گویندهٔ آن چهارده رباعی محکم فلسفی که با هزار زخم زبان و نیش‌خندهای تمسخرآمیزش دنیا و مافیهایش را دست انداخته، در آخر عمر اشک می‌ریزد و از همان خدایی که محکوم کرده به زبان لغات آخوندی استغاثه می‌طلبد؟ شاید یک نفر از پیروان و دوستان شاعر برای نگهداری این گنج گرانبها، این حکایت را ساخته تا اگر کسی به رباعیات تند او برخورد به نظر عفو و بخشایش بگویندهٔ آن نگاه کند و برایش آمرزش بخواهد!

افسانهٔ دیگری شهرت دارد که بعد از مرگ خیام مادرش دایم برای او از درگاه خدا طلب آمرزش می‌کرده و عجز و لابه می‌نموده، روح خیام در خواب به او ظاهر می‌شود و این رباعی را می‌گوید:

ای سوختهٔ سوختهٔ سوختنی،
ای آتش دوزخ از تو افروختنی؛
تاکی گویی که بر عُمَر رحمت کن؟
حق را تو کجا به رحمت آموختنی؟

باید اقرار کرد که طبع خیام در آن دنیا خیلی پس رفته که این رباعی آخوندی مزخرف را بگوید. از این قبیل افسانه‌ها در بارهٔ خیام زیاد است که قابل ذکر نیست، و اگر همهٔ آن‌ها جمع آوری بشود کتاب مضحکی خواهد شد. فقط چیزی که مهم است به این نکته برمی‌خوریم که تأثیر فکر عالی خیام در یک محیط پست و متعصب خرافات‌پرست چه بوده، و ما را در شناسایی او بهتر راهنمایی می‌کند. زیرا قضاوت عوام و متصوفین و شعرای درجهٔ سوم و چهارم که به او حمله کرده‌اند از زمان خیلی قدیم شروع شده، و همین علت مخلوط شدن رباعیات او را با افکار متضاد به دست می‌دهد کسانی که منافع خود را از افکار خیام درخطر می‌دیده‌اند تا چه اندازه در خراب کردن فکر او کوشیده‌اند.

ولی ما از روی رباعیات خود خیام نشان خواهیم داد که فکر و مسلک او تقریباً همیشه یک‌جور بوده و از جوانی تا پیری شاعر پیرو یک فلسفهٔ معین و مشخص بوده و در افکار او کمترین تزلزل رخ نداده. و کمترین فکر ندامت و پشیمانی یا توبه از خاطرش نگذشته‌است.

در جوانی شاعر با تعجب از خودش می‌پرسد که چهره‌پرداز ازل برای چه او را درست کرده. طرز سؤال آن‌قدر طبیعی که فکر عمیقی را برساند، مخصوص خیام است:

هرچند که رنگ و روی زیباست مرا،
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا؛
معلوم نشد که در طربخانهٔ خاک،
نقّاشِ اَزَل بهرِ چه آراست مرا!

از ابتدای جوانی زندگی را تلخ و ناگوار می‌دیده و داروی دردهای خودرا در شراب تلخ می‌جسته:

امروز که نوبت جوانی من است،
می نوشم از آن که کامرانی من است؛
عیبم مکنید، گرچه تلخ است خوش است.
تلخ است، چرا که زندگانی من است.

در این رباعی افسوس رفتن جوانی را می‌خورد:
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد!
وان تازه‌بهار زندگانی دی شد!
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد او که کی آمد و کی شد!

شاعر با دست لرزان و موی سپید قصد باده می‌کند. اگر او معتقد به زندگی بهتری دردنیای دیگر بود، البته اظهارندامت می‌کرد تا بقیهٔ عیش و نوش‌های خودرا به جهان دیگرمحول بکند. این رباعی کاملاً تأسف یک فیلسوف مادی را نشان می‌دهد که در آخرین دقایق زندگی سایهٔ مرگ را درکنار خود می‌بیند و می‌خواهد به خودش تسلیت بدهد ولی نه با افسانه‌های مذهبی، و تسلیت خودرا در جام شراب جست‌وجو می‌کند:

من دامن زهد و توبه طی خواهم‌کرد،
با موی سپید، قصد می ‌خواهم‌کرد،
پیمانهٔ عُمْرِ من به هفتاد رسید،
این دم نکنم نشاط کی خواهم‌کرد؟

اگر درست دقت بکنیم خواهیم دید که طرز فکر، ساختمان و زبان وفلسفهٔ گویندهٔ این چهار رباعی که درمراحل مختلف زندگی گفته‌شده یکی است، پس می‌توانیم به طور صریح بگوییم که خیام از سن شباب تا موقع مرگ مادی، بد بین و ریبی بوده ( و یا فقط در رباعیاتش این‌طور می‌نموده ) و یک لحن تراژدیک دارد که به غیر از گویندهٔ همان رباعیات چهارده‌گانهٔ سابق کس دیگری نمی‌تواند گفته‌باشد، و قیافهٔ ادبی و فلسفی او به طور کلی تغییر نکرده‌است. فقط در آخر عمر با یک جبر یأس‌آلودی حوادث تغییرناپذیر دهر را تلقی نموده و بدبینی که ظاهراً خوش‌بینی به نظر می‌آید اتخاذ می‌کند.

به طور خلاصه، این ترانه‌های چهار مصراعی کم‌حجم و پرمعنی اگر ده‌تای از آن‌ها هم برای ما باقی می‌ماند، بازهم می‌توانستیم بفهمیم که گویندهٔ این رباعیات در مقابل مسایل مهم فلسفی چه رویه‌ای را در پیش گرفته و می‌توانستیم طرز فکر او را به دست بیاوریم. لهذا ازروی میزان فوق، ما می‌توانیم رباعیاتی که منسوب به خیام است از میان هرج‌ومرج رباعیات دیگران بیرون بیاوریم. ولی آیا این کار آسان است؟

مستشرق روسی ژوکوفسکی، مطابق صورتی که تهیه کرده در میان رباعیاتی که به خیام منسوب است ۸۲ رباعی «گردنده» پیدا کرده، یعنی رباعیاتی که به شعرای دیگر نیز نسبت داده‌شده؛ بعدها این عدد به صد رسیده. ولی به این صورت هم نمی‌شود اعتماد کرد، زیرا مستشرق مذکور صورت خود را بر طبق قول (اغلب اشتباه) تذکره‌نویسان مرتب کرده که نه تنها نسبت رباعیات دیگران را از خیام سلب کرده‌اند بلکه اغلب رباعیات خیام را هم به دیگران نسبت داده‌اند. از طرف دیگر، سلاست طبع، شیوایی کلام، فکر روشن سرشار و فلسفهٔ موشکاف که از خیام سراغ داریم به ما اجازه می‌دهد که یقین کنیم بیش از آن‌چه از رباعیات حقیقی او که در دست است، خیام شعر سروده که از بین برده‌اند و آن‌هایی که مانده به مرور ایام تغییرات کلی و اختلافات بی‌شمار پیدا کرده و روی گردانیده.

علاوه بر بی‌مبالاتی و اشتباهات استنساخ‌کنندگان و تغییر دادن کلمات خیام که هر کسی به میل خودش در آن‌ها تصرف و دستکاری کرده، تغییرات عمدی که به دست اشخاص مذهبی و صوفی شده نیز در بعضی از رباعیات مشاهده می‌شود مثلاً:
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است.

تقریباً در همه نسخه نوشته «شادی مطلب» در صورتی که ساختمان شعر و موضوعش خلاف آن را نشان می‌دهد. یک دلیل دیگر به افکار ضد صوفی و ضد مذهبی خیام نیز همین است که رباعیات او مغشوش و آلوده به رباعیات دیگران شده. علاوه بر این هر آخوندی که شراب خورده و یک رباعی در این زمینه گفته از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده. لهذا رباعیاتی که اغلب دم از شرابخواری و معشوقه‌بازی می‌زند بدون یک جنبهٔ فلسفی و یا نکتهٔ زننده و یا ناشی ازافکار نپخته و افیونی است و سخنانی که دارای معانی مجازی سست و درشت است می‌شود با کمال اطمینان دور بریزیم مثلاً آیا جای تعجب نیست که در مجموعهٔ معمولی رباعیات خیام به این رباعی بربخوریم:

ای آن‌که گزیدهٔ تو دین زرتشت،
اسلام فکنده‌ای تمام از پس و پشت؛
تا کی نوشی باده و بینی رخ خوب؟
جایی بنشین عمر خواهندت کشت.

این رباعی تهدید‌آمیز آیا درزمان زندگانی خیام گفته‌شده و به او سوء قصدکرده‌اند؟ جای تردید است، چون ساختمان رباعی جدید‌تر از زمان خیام به نظر می‌آید. ولی درهر صورت قضاوت گوینده را دربارهٔ خیام و درجهٔ اختلاط ترانه‌های او را با رباعیات دیگران نشان می‌دهد.

به هر حال، تا وقتی که یک نسخهٔ خطی که از حیث زمان و سندیت تقریباً مثل رباعیات سیزده‌گانهٔ کتاب «مونس‌الاحرار» باشد به دست نیامده، یک حکم قطعی در بارهٔ ترانه‌های اصلی خیام دشوار است، به علاوه شعرایی پیدا شده‌اند که رباعیات خود را موافق مزاج و مشرب خیام ساخته‌اند و سعی کرده‌اند که از او تقلید بکنند ولی سلاست کلام آن‌ها هرقدر هم کامل باشد اگر مضمون یک رباعی را مخالف سلیقه و عقیدهٔ خیام ببینیم با کمال جرئت می‌توانیم نسبت آن را از خیام سلب بکنیم. زیرا ترانه‌های خیام با وضوح وسلاست کامل و بیان ساده گفته‌شده؛ در استهزا و گوشه‌کنایه خیلی شدید و بی‌پروا ست. از ین مطالب می‌شود نتیجه گرفت که هر فکر ضعیف که در یک قالب متکلف و غیر منتظم دیده‌شود از خیام نخواهد بود. مشرب مخصوص خیام، مسلک فلسفی، عقاید و طرز بیان آزاد و شیرین و روشن او این‌ها صفاتی است که می‌تواند معیار مسئلهٔ فوق بشود.

ما عجالتاً این ترانه‌ها را به اسم همان خیام منجم و ریاضی‌دان ذکر می‌کنیم، چون مدعی دیگری پیدا نکرده. تا ببینیم این اشعار مربوط به همان خیام منجم و عالم است و یاخیام دیگری گفته. برای این کار باید دید طرز فکر و فلسفهٔ او چه بوده‌است.

شادروان رهی معیری104 ساله شد. یادش گرامی باد

شادروان رهی معیری104 ساله شد. یادش گرامی

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد…                          پروانه رهی

رهی معیری       رهی

محمد حسـن رهی معیری به سـال 1288 شـمسی در تهران دیده به دنیا گشـود. وی فرزند خاندانی بزرگ و اصیل و نجیب اسـت، نیای او معیر الممالک نظام الدوله در دورهءناصر الدین شـاه وزارت خزانه را بر عهده داشـت و نیاکان وی از روزگار سـلطنت نادرشـاه تا اواخر دوران قاجار همواره مصدر خدمات مهم و از رجال بزرگ عصر خویش بوده اند.

علاوه بر این، ذوق هنری و طبع لطیف نیز موروثی خاندان رهی اسـت و اغلب افراد این خانوادهء بزرگ از هنر دوسـتی و ذوق سـرشـار برخودار بوده اند. میرزا عباس فروغی بسـطامی غزلسـرای شـهیر دورهء ناصری نیز از این خندان برخاسـته اسـت.

رهی از آغاز کودکی در شـعر و موسـیقی و نقاشی، اسـتعداد شـگفت انگیز داشـت و از سـیزده سـالگی به شـاعری پرداخت و این رباعی نغز و دلکش از آثاری اسـت که در هفده سـالگی از طبع جوان و پر شـور وی تراوش کرده و در مجلات تهران انتشـار یافت:

کاش امشـبم آن شـمع طرب می آمد

وین روز مفارقت بشـب می آمد

آن لب که چو جان ماسـت دور از لب ماسـت

ای کاش که جان ما به لب می آمد

رهی پس از فراغ از تحصیل و مطالعه در فنون ادب وارد خدمت دولت شـد. اما در دوران خدمت نیز همواره به مطالعهء آثار منطوم اسـتادان سـخن فارسی و تتبع شـعر های آنان اشـتغال داشـت و از راه این ممارسـت و تتبع دائمی توشـهء فراوان اندوخت و بر قوت طبع و قدرت خویش در سـخن سـرائی بیفزود و علاوه بر این، در اغلب محافل هنری و انجمن های ادبی عضویت یافت و به ادب و هنر ایران خدمتی سـزاوار انجام داد.

ترانه های شـور انگیز رهی از سی سـال پیش تا کنون دوسـتداران شـعر و موسـیقی را سـرمسـت کرده و به ارباب ذوق و حال، فیض و لذت بشـیده اسـت.

بعضی از این ترانه ها از آثار جاویدان و شـاهکار های مسـلم شـعر و موسـیقی معاصر اسـت و از همین نظر چند بار و توسـط چند خوانندهء معروف اجرا شـده اسـت.

نخسـتین تراهء رهی « خزان عشـق » نام داشـت که پس از انتشـار شـهرت فراوان کسـب کرد. از میان معروف ترین و عالی ترین ترانه ها دیگر وی نیز می توان از « نوای نی »، « شـب جدائی »، « دارم شـب و روز »، « بکنارم بنشـین »، « من از روز ازل »، « تنها ماندم تنها رفتی »، « آهنگ آذربایجان »، و « آرزوی گم گشـته »، نام برد، تمام این ترانه های پر شـور و لطیف، زبانزد خاص و عام گشـته اسـت و هیچ اهل دلی نیسـت که بارها آنها را نشـنیده و غرق سـرور و لذت نشـده و احیاناً آنها را از بر نداشـته باشـد.

احاطهء رهی بر دسـتگاه ها موسـیقی و آشـنائی او با این هنر تا آن حد اسـت که چند آهنگ مؤثر و جانسـوز نیز سـاخته و پرداخته اسـت، مانند آهنگ ترانه های « دارم شـب و روز » و « سـیرم از زندگانی » و « دیدی که رسـوا شـد دلم » و غیره.

این سـرود معروف وطنی نیز از آثار رهی اسـت.

تو ای پر گهر خاک ایران زمین

که والا تری از سـپهر برین

هنر زنده از پرتو نام تسـت

جهان سـرخوش از جرعهء جام تسـت

رهی در سـرودن شـعر هایی که دارای موضوع های سـیاسی و اجتماعی اسـت نیز اسـتادی تواناسـت و بسـیاری از اینگونه اشـعار وی که از جهات مختلفه، اهمیت فوق العاده داشـت با امضا های « زاغچه » و « شـاه پریون » در روزنامه ها و مجله های سـیاسی و فکاهی انتشـار یافته اسـت.

رهی در سـال 1336 شمسی با هیئتی از فضلاء و ارباب مطبوعات به کشـور ترکیه سـفر کرد و مدت یکماه مهمان آن دولت بود و در شـهر قونیه توفیق زیارت تربت مولانا جلال الدین نصیب وی شـد.

سـال بعد برای شـرکت در جشـن یادبود چهلمین سـال انقلاب اکتوبر به اتحاد جماهیر شـوروی دعوت شـد و با شـرق شـناسـان و ادبای شـوروی ملاقات کرد.

در سـال 1338 رهسـپار ایتالیا و فرانسـه شـد و در مهر ماه سـال 1341 نیز برای شـرکت در مراسـم یادبود نهصدمین سـال وفات خواجه عبدالله انصاری به دعوت دولت افغانسـتان به کابل عزیمت کرد. و مجدّداً در سـال 1346 برای شـرکت در جشـن اسـتقلال کشـور افغانسـتان رهسـپار آن دیار شـد.

نه تنها نویسـندگان تذکره های معاصر آثار بسـیاری از رهی نقل کرده و طبع لطیف و قریحهء تابناک وی را سـتوده اند بلکه هر وقت در ممالک دیگر نیز رسـاله ای و کتابی برای معرفی شـعر امروز فارسی اتشـار یافته اسـت، همواره در آن از رهی به عنوان یکی از شـاعران نامدار و هنرمندان برجسـته نام برده و قسـمتی از اشـعار وی را ترجمه کرده اند.

رهی شـاعری آزاده و بلند نظر اسـت که لطف طبع و ظرافت خلق و صفای باطن و آراسـتگی ظاهر را یک جا جمع کرده و قناعت و مناعت را پیشـهء خود سـاخته اسـت.

با گشـاده روئی بر چهرهء زندگی لبخند می زند و می سـراید:

بـر خـاطـر مـا گـرد ملالی ننشـیند        آیینهء صبحیم و غباری نپذیریم

مـا چشـمهء نوریم، بتابیم و بخندیم         ما زندهء عشـقیم، نمردیم و نمیریم

تولدي ديگر
خيال انگيز و جان پرور چو بوي گل سراپايي
«رهي معيري» 104 ساله شد

نويسنده: سهيل محمودي

من فرزند معنوي نيماي بزرگ هستم. يعني وارث راه و مرام و نام و روش شعري و اجتماعي اويم اما اين موجب نمي شود نسبت به ديگران، حتي مخالفان نيما، بي توجه باشم. يکي از اين بزرگواران که شرحش رفت شادروان «رهي معيري» است. شاعري که در حوزه سنت شعر گذشته فارسي، توانست مخاطبان بسياري به دست بياورد و از اثرگذارترين ها در حوزه ادبيات و موسيقي ما در بيش از هشت دهه گذشته باشد. رهي از سال 1313 که تصنيف «شد خزان گلشن آشنايي» را بر اساس ملودي شادروان «سيدجواد بديع زاده» سرود توانست غزلي را (با زباني سعدي وار و مضمون يابي صائب وار) به صميميت و رواني تصنيف هايش خلق کند و تصنيف و ترانه را نيز به قدرت و قوت و جايگاه شعر کهن ما برساند. او شاعري شوريده و نکته ياب بود که از روزگار «شيدا» تا به امروز ترانه ها و تصنيف هايش بهترين، پرمخاطب ترين و معروف ترين سروده ها در حال و هواي موسيقي ايراني است.
همکاري «رهي» با موسيقيدان هاي بزرگي چون مرتضي خان محجوبي، روح الله خالقي، علي تجويدي و خوانندگان نامداري چون بنان، تصنيف هاي او را رنگي از جاودانگي و ماندگاري بخشيده است.
و اما از پيوند خودم و رهي هم بگويم که 20سالم نشده بود هنوز که يک روز ارديبهشتي غزلي گفتم به استقبال از غزل معروف رهي که سروده بود
«پاي سروي جويباري زاري از حد برده بود
هاي هاي گريه در پاي توام آمد به ياد»
يک بيت از آن شعر را هنوز در خاطر دارم و اين روزها زمزمه اش مي کنم:
برگ زردي با سماجت شاخه را چسبيده بود
دست هاي خويش و دامان توام آمد به ياد!

به مناسبت تولد 100 سالگی دگتر منوچهر ستوده

به مناسبت تولد 100 سالگی منوچهر ستوده

رکابزنی و کاشت درخت «از آستارا تا استرآباد»

فاز اول رکابزنی و کاشت درخت در مسیر «از آستارا تا اِستارباد» به مناسبت تولد ۱۰۰ سالگی استاد «منوچهر ستوده» از تاریخ ۲۱ فروردین تا ۲۵ فروردین از آستارا تا رامسر انجام شد.

خبرگزاری میراث فرهنگی – گردشگری – به مناسبت تولد یکصد سالگی «منوچهر ستوده»، ایران‌شناس و جغرافی‌دان برجسته ایرانی برنامه‌های خاصی تدارک دیده شده که با بزرگداشت‌هایی که تاکنون برای مشاهیر ایران‌زمین برگزار شده، متفاوت است.
از 21 تا 25 فروردین فاز نخست رکابزنی دوچرخه‌سواران در مسیر آستارا تا استرآباد آغاز شد. در این مرحله مینا کامران، مصطفی احمدی، سعید زُهَری، محمد گائینی و پرویز شجاعی پارسا مسیر از آستارا تا رامسر را رکاب زدند. این گروه بقیه مسیر از آستارا تا استارباد را در فازهای دوم و سوم به پایان خواهند رساند.
علاوه بر رکابزنی، کاشت 100 اصله درخت نیز در این مسیر آغاز شد که طی آن درختانی از جمله در شهرهای ماسال و فومن کاشته شد.
بزرگداشت چهره‌ای که 21 سال از زندگی خود را صرف نوشتن کتاب از آستارا تا استرآباد کرده و طی این مدت روستا به روستا سفر کرده و راجع به آثار تاریخی و زندگی مردم نوشته، جز این نمی‌تواند باشد.
«آرش نورآقایی»، رئیس هیئت مدیره انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران که ایده کار را مطرح کرده درباره منوچهر ستوده و نگارش این کتاب گفت: مبدأ و آغاز کار استاد برای نوشتن کتاب «از آستارا تا استارآباد» رودخانه آستارا بوده و دره‌های سمت راست آب را که در خاک ایران است، یکی پس از دیگری با پای پیاده پیموده و به ثبت و ضبط آثار و بناهای تاریخی مشغول شده است. دکتر منوچهر ستوده تنها به معرفی بناهای تاریخی بسنده نکرده، بلکه از آیین‌ها و سنت‌ها و موارد دیگر نیز سخن به میان آورده است. ایشان از«روز زوٌار کشی» که مربوط به زیارت امامزاده‌هاست و همچنین از آداب «عَلَم»، «عَلَم‌بندی» و «عَلَم‌واچینی» مطالب جالب توجهی نگاشته است.
وی افزود: ایشان به فرهنگ محلی توجه داشته و به طایفه‌ها و تیرههای مردم نیز دقت می‌کرده است. همچنین یکی از موارد بسیار جالب توجه در پژوهش استاد منوچهر ستوده، دقت در اندازه‌گیری‌های بناهای تاریخی است. استاد نه تنها به اندازه‌گیری دقیق جزییات بنا (دیوارها، درها، پنجره‌ها) پرداخته‌اند و جنس مصالح به کار رفته شده را ذکر کرده‌اند بلکه نسبت به فضا و محیط اطراف و حتی تعداد درختان بی‌توجه نبوده‌اند. استاد هنگامی که مکانی را معرفی می‌کند راه دسترسی به آن را هم متذکر می‌شود.
شایان ذکر است کتاب 10 جلدی «از آستارا تا استرآباد» یکی از 52 جلد آثار ارزنده منوچهر ستوده است که گردآوری مطالب و عکس‌برداری و نقشه‌کشی و خواندن کتیبه‌ها و سنگ‌های قبور قدیمی 21 سال زمان برده است.
استاد منوچهر ستوده در 28 تیر ماه 1292 در تهران زاده شد. نخستین مقاله خود را در 1315 درباره «مطالعات تاریخی و جغرافیایی- مسافرت به قلعه الموت» نوشت. وی بیش از 286 مقاله نگاشته است.
در سال 1329 از رساله دکترای خود زیر نظر استاد بدیع‌الزمان فروزانفر با عنوان «قلاع اسماعیلیه در رشته‌کوه‌های البرز» دفاع کرد و نخستین کتاب خود را با عنوان «فرهنگ گیلکی» سال 1332 انتشار داد.

چربش زبان مادری درشعر نیما

چربش زبان مادری در شعر نیما

به قلم :

جلیل قیصری

شاعر در لحظه جذبه های مرموز شاعرانه ، خلبان های عاطفی و رجوع به ضمیر ناخود آگاه به دوران کودکی باز میگردد ، کودکی تقویمی و کودکی ازلی. بدیهی است این دو کودک دارای خصلت های مشابه اند ، یعنی همان گونه که انسان نخستین برای محیط اشیاء پیرامون و عناصر طبیعی جان و روح قائل است و به آنها شخصیت می دهد ، کودک نیز با عناصر و اشیاء پیرامون و حتی با اسباب بازی  هایش چنین برخوردی دارد.

بنا به دیدگاه « ویگوتسکی » کودکان در موقع اتفاقات خاص و تناقض با محیط ، با خود سخن می گویند. این گفتار خود مدارانه بی مخاطب یا تگ گویی درونی که محتوای بهترین آثار قرن بیستم را تشکیل می دهد نمودی از حالت انسان کودک هنرمند است.

انسانهای نخستین با برخورداری از مواهب طبیعت ، کار و شکار ، خورد و خواب جمعی و وارستگی از اخلاق فزون طلبی ، برای یکدیگر دروغ نمی تراشیدند . کودکان هم که ذهنشان از شائبه های تقسیم و تجاوز به دور است ، دورغ نمی بافند و به قول معروف ، حرف راست را باید از کودک شنید. پس شاعر با همان انسان  کودک در لحظه سرایش شعر و جنون ذهن و زبان برای نامگذاری اشیاء و توصیف و تصویر کردن پیرامون ، ناخود آگاه تحت سیطره قوی ترین و بدوی ترین حربه ضمیر ناخود آگاه قرار می گیرد و این حربه چیزی نیست جز زبان مادری که از واپسین لالایی های شبانه تا آموزش نخستین الفاظ ساده ، در لوح ضمیر شکل یافته است.

پس اگر شعر اتفاقی است که در زبان می افتد ، زبان نیز این اتفاق زیبا را همچون کودکی هیجان زده ، اما پاک و معصوم از سویدای ضمیر ، گزارش می کند ؛ از جایی که قالب های بکر زبان مادری در انتظار شکار معانی وحشی و پراکنده اند.

با این پیش آمد به سراغ شاعری می رویم که اگر چه با بار سترگ فرهنگی و رنج مایه های بشری ، پدر شعر نو ایران و به تعبیری آسیا شده است و گذشته از بدعت و راه گشایی دور کردن شعر پارسی از تفنن و تکرار ، آثار ماندگارش را به زبان ملی سروده است ، هیچ گاه نتوانست از زبان مادری اش جدا شود و همین چربش زبان مادری و خصلت روستایی نیما ، سبب شد که روح بومی شعر را در جهان منعکس کند و خود برای همیشه روستایی بنماند :

از پس پنجاهی و اندی ز عمر             نعره بر می آیدم هر رگی

کاش بودم باز دور از هر کسی        چادری و گوسفندی و سگی

چربش زبان مادری در شعر نیما دو صورت قابل بررسی است :

1-   در کاربرد واژگان محلی با بسامد زیاد .

2-   در کاربرد نحوه کلمات که به تاسی از دستور زبان مازندرانی و به طور ناخود آگاه صورت پذیرفته است .

کاربرد واژگان محلی در شعر نیما از ویژگی های سبکی اوست. نیما نخستین شاعر پارسی گوست که بدون تغذیه از کلیشه های متداول به جولانگاه شعر آمد که این خود از حساسیت و زیرکی شاعرانه اش سرچشمه می گیرد. دانش نیما دانش زندگی است ، و در آن الفاظ ، خود را بر اشیا تحمیل نکرده اند ، بلکه به عکس اشیا در کلمه شعر وی جان گرفته اند ، هم چون مروارید در صدف .

نیما ، همان انسان ازلی یا انسنان  کودک در واژه واژه شعرش با طبیعت هم زیستی و برادری دارد و با اسطوره های تازه ای که خلق می کند ، گویا به تقسیم اندوه خود با طبیعت و یا اندوه طبیعت با خود و انسان های دیگر می پردازد .

نگران       با من استاده سحر        صبح می خواهد از من      کز مبارک دم او

آرم این قوم به جان باخته را بلکه خبر           « مهتاب »

کاربرد واژگان محلی در شعر نیما برای بومی کردن آگاهانه شعر نیست ، چرا که اشعار بسیاری پس از نیما سروده شد که با انبوه واژگان محلی نتوانستند به هیات یک شعر مدرن در آیند. برای بومی کردن یک شعر ، باید روح بومی بودن را در آن منعکس کرد.

واژه ها با شعر او هم خونی و هم سرشتی انکا ناپذیری دارند ، گذشته از این کلمات محلی در شعر نیما نقش محوری دارند و با جاذبه خود تعادل واژگان و به اصطلاح هارمونیک شعر را حفظ می کنند ، به گونه ای که اگر این واژ ه ها را از شعر برداریم ، فرم و اساس شعر در هم می ریزد ، انگار هر یک از این واژه ها ملکه ای هستند و کلمات دیگر زنبورانی کوشا که از دور دست رویاها برای او شیره بهترین گل های رنج و زندگی را می آورند تا به باروری و زایش بهترین معنی بنشینند و در نهایت اینکه ، این واژه ها در درون خود بار معنایی و فرهنگی خاصی دارند که اگر با معادل پارسی شان عوض شوند ، شعر به لطیفه خشکی بدل می شود.

گذشته از هنجار گریزی که از ملزومات شعر است ، بسیاری از تخطی های نحوی و یا به اصطلاح بعضی از ناقدین غلط های دستوری در شعر نیما در اثر چربش زبان مادری است ، به عبارت دیگر ، شعاری از این نوع درست به ترجمه شعر محلی می مانند که کلمات در فرم و نحو معهود خود به زبان پارسی در آمده اند ودر این قبیل اشعار چربش زبان مادری کاملاً مشهود است .

یکی از شاخصه های زبان مازندرانی کاربرد فعل در اول یا اوایل جمله است و این کار یا برای تاکید است و یا برای رساندن جان کلام در شروع سخن ، این خود از ویژگی های زبان بومی و کوهستانی است ؛ زیرا کاربرد فعل در اول جمله صراحت و هیبت کلام را افزون تر می کند و بکری کوهستان ، لجن و زبان و خصایل دوره باستان را با خود دارد ، زمانی که هنوز حزن تاریخی گریبان گیر ما نشده بود و غیرت و حمیت در گفتار و عمل متجلی بود. کاربرد فعل در اول یا اوایل جمله به وضوح در شعر نیما دیده می شود که به تاثیر از زبان مادری است ،

 مثال :

هست شب یک شب دم کرده و خاک          رنگ رخ باخته است .      « هست شب »

راست است آیا به هر روزی که باشد ، لعل از پنهان کان خود برآید .        « منظومه شهریار »

همه چیز است سیاهت به نظر             یک نفر در آب دارد می سپارد جان . « آیا آدمها»

آه دانستمت از چیست بدین خوی شده .        « مانلی »

از چیست در شکسته و بکسسته پنجره .        « در دره نهضت و فرازده »

مثال از شعر تبری :

م چش ور دوم کولاله زار داشت               مه پیز باغ دوم کو خشک دار داشت

اما ندوم آسمون چی ار غبار گیت             با من ت ماه چی ار خود دیار داشت

تر جمه به فارسی :

می دانم که منظر چشم من لاله زار داشت می دانم که باغ پاییزم درخت خشک داشت

اما نمی دانم آسمان برای چه غبار می گرفت     ماه تو چرا خود را به من نشان می داد

از دیگر شاخصه های گویش مازندرانی آوردن صفت پیش از موصوف و مضاف الیه پیش از مضاف است که این خود از ویژگی های شعر نیما است و پژوهشگران مورد فوق را شباهت زبان مازندرانی به زبان فرانسه دانسته اند. مثال :

گت ما = gat – e mar ( بزرگ مادر = مادر بزرگ )

گت پر = gat – e- per  ( بزرگ پدر = پدر بزرگ )

مثال از شعر نیما :

الف : ترکیب نیل چشم :

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت

« هنگام که گریه می دهد ساز »

ب : ترکیب مولا مرد :

آن مولا مرد            به سر ساحل خود راز همان راه که او آمده بود « مانلی »

ج : ترکیب رود آب :

پل فکندست به پایش رود آب 

د : ترکیب رهگذر موج :

تیره نمود رهگذر موج

شکلی دوید از ره پایین          « گل مهتاب »

ه ) ترکیب روشن روز :

می دراند پوست تا پرد ز روی خود نمایی در جهان      

آن چنان کز دل شب روشن روز سفیدی               « سریویلی »

مثال از شعر تبری :

سیومه بیموئه می بوم دربایت               دریوی او مر گذر بایت

می دل من بشت ئو پر بایت             ش درد داستون سر بایت

ترجمه به فارسی :

ابر و مه سیاه آمد و تمام حیاط و خانه مرا پوشاند    آب دریا توفانی شد و راه مرا گرفت

دل ، من را گذاشت و پرواز کرد                  داستان دردهای خود را آغاز کرد

از ویژگی های دیگر زبان مازندرانی آوردن حرف اضافه ( ب) در اول مصدر فعل است که این روش در شعر نیما با بسامد زیادی مشهود است . مثال :

باتن = besatan  = ساختن

بدی ین = badiyan = دیدن

مثال از شعر نیما :

الف : از مصدر بستن :

گرد بر گردش ببسته صف ز بس اشیا           « منظومه شهریار »

ب : از مصدر گرفتن :

عجبا که مردم شهرهای دور        دوست میدارند گوشه بگرفته کسان را      « سریویلی »

ج : از مصدر نهادن :

هوسی آمد و خشتی بنهاد               « در فروبند »

د : از مصدر ماندن :

مرغ آمین درد آلودی است که آواره بماند          « مرغ آمین »

ه : از مصدر گرفتن :

گر ته روشنی مرده برفی . . . بر سر شیشه پنجره بگرفته قرار         « برف »

مثال مازندرانی از مصدر گرفتن :

وادکت هراز او بایت        پیک پیک آفتاب تو بایت

ت باغ سی سف او بایت       بوردم هارشم چش خوبایت

ترجمه به فارسی :

باد جریان یافت و کنار رودخانه را مه گرفته است.

به تدریج آفتاب زمین را گرم کرد .

سیب باغ تو آب گرفته و رسیده است

آمدم نگاه کنم چشم مرا خواب در ربود .

در گویش مازندرانی گذشته ساده و گذشته نقلی هر دو به یک صورت صرف می شوند که در آن گذشته ساده مانند گذشته نقلی نشانه صفت مفعولی می گیرد. البته زمان گذشته بعید و گذشته ابعد صورت فوق را دارند که این چربش نحوی بر شعر نیما اثر گذاشته است . مثال :

الف : یافت = یافته حیران به رهی خیال او یافته اوج      « پریان »

ب : رفت = رفته

رفته تا آن سوی این بیداد خانه                     « مرغ آمین »

ج : ریخت = ریخته »

ریخته اند از هم جدار این جهان را پای بفشرد             « شهریار »

مثال از شعر تبری :

ه : از مصدر نهادن :

می یار بشت شن لینگ می شونک سر            بوم لو بورد بایت بوم سر پر

بوت ها رشن سیو مردی ر می ور              نتون بیه وی می ور بوم سر

ترجمه :

یار پایش را به شانه من گذارد                  از بام بالا رفت و از آنجا پرید

داد زد و گفت ببینید این مرد سیاه را               نمی تواند روی بام نزد من بیاید

به غیر از موارد مذکور که با شاهد مثال آمده است ، ساختار شکنی در جملات مرکب ، ترجمه لفظ به لفظ از گویش مازندرانی ، استفاده از لحن و وزن برگفته از موسیقی بومی و اشعار فولکلور و شواهد بسیاری وجود دارد که نشان می دهد هنجار گریزی و تخطی های دستوری و نحوی ، گذشته از جنون زبانی و روحیه نوجویی ، نشات گرفته از زبان مادری است و این خود حسن بزرگی است برای شعر نیما در بدیع و غریب جلوه دادن آن. پس از هزار و اندی سال ( به جز در موارد استثنایی ) تکرار و رخوت ادبی ، نیما با پشتوانه فرهنگی و رنج مایه های بشری ، روح بومی را به میهمانی جهان می برد و دل ساده و روشنش را پرچمی می کند بر قله مه آلود شعر آسیا .