آغاز سال نو بر دانش پژوهان و اهل فرهنگ وکمال و آنانکه برای نخستین بار به مدرسه میروند مبارک باد

عکس
آغاز سال تحصیلی
گزارش تصویری

آغاز سال تحصیلی
1392-07-01, 15:13
کد خبر: 107115
سرویس: عکس

خانه    پرینت    دوستان
عکاس:سحر سیفی

  آغاز سال تحصیلی

شامل 20 عکس
1 2
3 4
5 6
7 8
9 10
11 12
13 14
15 16
17 18
19

افتتاحیه نمایشگاه سیدعلی صالحی زیر نور شمع

عکس
افتتاحیه نمایشگاه سیدعلی صالحی زیر نور شمع
گزارش تصویری

افتتاحیه نمایشگاه سیدعلی صالحی زیر نور شمع
عکاس: بیتا ناصر

عصر روز گذشته سه‌شنبه 12 شهریور ماه نمایشگاه نقاشی سید علی صالحی با نام «از سر اتفاق» در گالری میرمیران خانه هنرمندان افتتاح شد.

شامل 12 عکس
1 2
3 4
5 6
7 8
9 10
11 12

شب دکتر عبدالحسین زرین کوب برگزار شد

انتشار 15 ژانویه 2013
array(1) { ["display_type"]=> array(1) { [0]=> string(20) «Invalid display type» } }شب دکتر عبدالحسین زرین کوب

شب دکتر عبدالحسین زرین کوب

یکصد و ششمین از شب های مجله بخارا به بزرگداشت دکتر عبدالحسین زرین کوب اختصاص داشت که غروب روز دوشنبه ۲۵ دی ماه با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، کمیسیون ملی یونسکو، دایره‎المعارف بزرگ اسلامی، گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار در محل موقوفات دکتر افشار ـ ساختمان کانون زبان فارسی برگزار شد.

نخستین سخنران این مراسم سید کاظم موسوی بجنوردی ریاست مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی بود . وی ضمن یادآوری سوابق همکاری دکتر زرین‌‎کوب با دایره‎العمارف بزرگ اسلامی گفت : « دکتر زرین‎کوب را روزگاری دراز از طریق آثار دانشمندانه گوناگونش در تاریخ ادب و تصوف می‎شناختم و در طی دوره همکاری با او در دایره‎العمارف بزرگ اسلامی اعتقادم نسبت به مقام شامخ  علمی او و فضائل اخلاقی‎ ایشان بیشتر شد و خود را در زمرۀ اراداتمندان وی دیدم..  » و آقای بجنوردی در بخشی دیگر از سخنان خود به یادداشت‎های دکتر زرین‎کوب اشاره کرد: « تأثیرات فرهنگی مرحوم زرین‎کوب چنان گسترده بود که ما همیشه زیر سایه ایشان نیرو می‎گرفتیم و هنوز هم بین یادداشت‎های ایشان در حال جستجو هستیم و ظاهراً یک هم بیرون آمده و قرار است که بقیه نیز بیرون بیاید و آقای روزبه زرین‎کوب به همراه دستیاری که دارند مشغول آماده کردن این یادداشت‎ها هستند و به زودی این یادداشت‎ها در اختیار عموم قرار خواهد گرفت».

سید کاظم موسوی بجنوردی ـ عکس از مجتبی سالک

سید کاظم موسوی بجنوردی ـ عکس از مجتبی سالک

« استاد عبدالحسین زرین کوب،  نقد و بررسی منابع تاریخ ایران» عنوان سخنرانی دکتر صادق سجادی بود که در جایگاه سخنران دوم قرار گرفت :

« بدون شک آثار مکتوب و مطبوع شادروان استاد عبدالحسین زرین کوب، قطع نظر از کمیت، که فهرست آن به همت و قلم دوست و همکار فاضل منِ بنده، آقای عنایت الله مجیدی، خود موجب اعجاب تواند بود، به لحاظ کیفیت هم سخت ممتاز و بس پر فایده است. باز به یقین می گویم که بسیاری از آثار ایشان افقهای نو پیش چشم محققان تاریخ و ادب ایران گشود و الهام بخش صدها کتاب و مقاله و رساله های دانشگاهی شد که عجالةً در بارة آن بحث نتوان کرد. از آن میان، آثاری که مشتمل بر تاریخ ایران است، همواره برای من جالب و جاذب بود و در بارة بعضی مطالب آن آثار و یا برخی نظرات استاد، مخصوصاً تاریخ ایران در نخستین قرون اسلامی، از محضر ایشان هم شخصاً استفاده ها می کردم. آنچه در زمینه های تاریخ ایران، برای من اهمیت خاص داشت و البته هنوز هم دارد، لزوم احاطة محقق و مورخ بر منابعِ تاریخ ایران، یعنی احاطة نقادانه بر آن است؛ نه صرفِ اطلاع از نام و نشان منابع، که از هر فهرستی، مخصوصاً انواع فهارس نو، استخراج توان کرد. احاطة زرین کوب بر منابع تاریخ ایران از این نوع نبود. آثار او، مخصوصاً شیوة ارجاعاتش به منابع، و اخص از آن، رساله ای که پنجاه و پنج سال پیش،در سال ۱۳۴۶ش زیر عنوان «نقد و بررسی در باب مآخذ تاریخ ایران» منتشر کرده بود، نشان می دهد که زرین کوب یکایک منابع و نویسندگان آن را به تفصیل می شناخته  است. یعنی ابواب و فصول و مضمون یا مضامین غالب بر اثر، آنچه از آثار متقدم اقتباس شده، و آنچه تصنیف خودِ صاحب اثر بوده، اهمیت هریک از این مواضیع بر حسب ادوار تاریخی، و حتی عقاید و دیدگاههای خود مورخ را که بی شک در شیوة تاریخنگاری او مؤثر بوده است، می شناخته است. روشن تر بگویم، برای زرین کوب، بر خلاف بسیاری از کسانی که در این سالها به گزاف دعوی تاریخدانی و تاریخنویسی دارند، نه فقط نفسِ هر منبع بر حسب موضوع و دورة تاریخی و تعلق آن به هریک از انواع تاریخنگاری و نیز شخص صاحب اثر، بلکه شیوه و ترتیب ارجاع به منابع هم معنی داشته است. چنانکه مثلاً یک حادثة مربوط به دورة میانة سامانی را به آثار متأخر از قرون چهارم و پنجم ارجاع نمی داد، مگر نکته ای تازه در منبعی متأخرتر می دید؛ یا در همین زمینه اگر به ابن الاثیرِ متوفای ۶۳۰ق استناد می کرد، خوب می دانست که از مهمترین منابع ابن اثیر در این دوره، تاریخ گم شدة سلّامی، یعنی تاریخ خراسان بوده است. با این همه در همین موارد هم تواریخ محلی یا دودمانی در برابر تواریخ عمومی برای او اعتباری خاص داشت. جز اینها یکی از مهمترین پیشنهادهای زرین کوب در تحقیق تاریخی، مقایسة روایات مربوط به یک حادثه در منابع مختلف است. او خود بارها در تحقیقات خود به چنین کاری پرداخته و درجة بی دقتی یا تعمد در بی دقتی و تحریف توسط بعضی مورخان متأخر را نشان داده و محققان را از فرو افتادان در چنین اغلاطی بر حذر داشته است. به هرحال زرین کوب، به روزگاری که جز معدودی از محققان طراز اول در ایران، متوجه اهمیت تبویب علمی منابع برای تاریخ ایران نبودند، به بررسی و معرفی آن آثار با نظری نقادانه برخاست و مرادش آن بود که به محققان، مخصوصاً طالب علمان، اولاً مهمترین منابع را بشناساند، و ثانیاً شیوة نگاه به انواع منابع و دسته بندی و استفاده از آنرا نشان دهد. مثلاً در بارة تاریخ ایرانِ پایان عصر ساسانی و دورة فتوح اسلامیِ ایران تصریح کرده است که چنین تحقیقاتی اساساً متکی بر منابع پس از اسلام است؛ در حالی که پیداست که روایات عربی در این باره از عصبیت های قومی و مبالغه ها خالی نیست و مخصوصاً اطناب و آب و تاب در جزئیات حوادث فتوح ایران، که عرب را سخت خوش می آمده است، می تواند مورخ را به خلط و تحریف و اشتباه دچار کند. او در عین حال به تأثیر تاریخنگاری ایران پیش از اسلام بر جمع و تدوین نخستین مجموعه های اخبار تاریخی عصر اسلامی، مخصوصاً نقش موالی ایرانی چون وهب بن منبه در گرد آوری و نقل روایات مربوط به مغازی و فتوح ، و مورخان بزرگ ایرانی در قرون اولیة اسلامی چون واقدی و بلاذری و طبری، در تکوین تاریخنگاری این دوره، اشاره کرده است. او همچنین به درستی روایات مربوط به فتوح ایران را بر حسب راویان آن اخبار دسته بندی کرده و مثلاً آورده است که اخبار عراق بیشتر، از ابومخنف لوط بن یحیی؛ و اخبار فارس و خراسان غالباً از ابوالحسن مدائنی نقل شده است. این اشارات در واقع نوعی تعلیم به محقق است که چگونه روایات مختلف در این زمینه ها را ارزیابی کند و مورد استفاده قرار دهد.

دکتر صادق سجادی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر صادق سجادی ـ عکس از مجتبی سالک

زرین کوب از نخستین محققان ایرانی است که در بارة اهمیت متون ادب و انواع تذکره ها و آثار ادیبان، اعم از نظم و نثر، و نیز سیاحت نامه ها و مکاتبات رسمی و مهر ها و سکه ها و فرامین و وقف نامه ها و آثار مربوط به خراج و امور دیوانی و بسیاری دیگر در تحقیقات تاریخی به تصریح سخن گفته و آنها را دسته بندی کرده و ارزش هریک را بر حسب زمان و مکان تاریخی نشان داده است. دسته بندی عمومی منابع مکتوبِ تاریخ ایران توسط زرین کوب هنوز معتبر است، جز آنکه بعضی از انواع کلی تر را می توان تفکیک کرد و بعضی را در بعضی ادغام کرد یا یکی دو نوع دیگر به آن افزود. به دیدة زرین کوب این منابع زیر ۲۹ عنوان قابل تبویب است:

۰۱        نخستین اخبار و روایات از کهن ترین راویان اخبار تاریخی عصر اسلامی که مورخ باید خصایص آن روایات و راویان را بشناسد تا معتبر را از نامعتبر تشخیص دهد؛

۰۲        تواریخ قرون دوم و سوم هجری که غالب آنها امروز در دست نیست، اما قسمتهایی از آنرا مورخان متأخر تر نقل کرده اند؛

۰۳        تواریخ عومی به زبان عربی، که نویسندگان آنها غالباً ایرانی بوده اند؛

۰۴        تواریخ عمومی فارسی؛

۰۵        تواریخ سلسله ها و امرا، یا تاریخ دودمانی؛

۰۶        تواریخ محلی، که زرین کوب به درستی و دقت، توجه داده است که اینگونه آثار تا پیش از صفویه بسیار بوده است؛ و پس از وحدت ایران و ایجاد حکومت متمرکز، جز به ندرت تألیف نشده است.

۰۷        تراجم و معاجم؛ که زرین کوب دسته ای بزرگ از منابع چون تاریخ بغداد، انساب سمعانی، معجم الادباء یاقوت، تذکره ها، و تواریخ وزرا را زیر همین عنوان قرار داده است. اما نگارندة این سطور در کتاب تاریخنگاری آنها را به گونه های طبقات، انساب، فرهنگنامه های تاریخی، آثار مربوط به دیوانسالاری و وزارت، منحل و تبویب کرده است.

۰۸        تواریخ ترکی؛

۰۹        مآخذ غیر اسلامی چون مغولی و چینی و سریانی و ارمنی و گرجی و لاتینی و اروپایی؛

۱۰        بنیه و آثار باستانی؛

۱۱        اسناد رسمی و آرشیوها؛

۱۲         کتب مربوط به مقابر و مزارات؛

۱۳        کتب مسالک و جغرافیا؛

۱۴         سفرنامه های شرقی؛

۱۵        سفرنامه های اروپایی؛

۱۶        یادداشتهای شخصی

۱۷        سیرت های صوفیه و متون ادبی؛

۱۸        منظومه های تاریخی؛

۱۹        منابع تاریخ اجتماعی؛

۲۰        احوال اداری؛

۲۱        مالیات و خراج؛

۲۲        زراعت و تجارت و صنعت؛

۲۳        طبقات جامعة اسلامی؛

۲۴        احوال خانواده؛

۲۵        ادیان و مذاهب؛

۲۶        تألیفات جدید اروپایی؛

۲۷        تحقیقات جدید علمای عرب؛

۲۸        تحقیقات جدید محققان ترک؛

۲۹        تحقیقات جدید در ایران

بعضی تغییرات قابل إعمال در این دسته بندی را اشاره کردم، و اضافه می کنم که منابع فقهی و کلامی و کتابهای موسوم به طبقات فقها و متکلمان و اطباء و حکماء هم خالی از فواید مهم تاریخی نیست و باید در این فهرست به تفکیک جای گیرد. در مورد خود منابع هم باید متذکر شد که حالا می توان منابع متعدد به فهرست طویل استاد مرحوم افزود. از آن جمله است آثار ابوحیان، مخصوصاً مثالب الوزیرین او، آثار ابن فوطی و ابن العدیم و ابن عمرانی و مقریزی و دیگران. پیداست که زرین کوب سنگِ بنای بررسی و تبویب منابع تاریخ ایران را نهاده است و تحقیقات و دیدگاههای جدید با آنچه استاد مرحوم پیشنهاد کرده منافات ندارد و بلکه مکمل و متمم آن است. چنانکه استاد خود بعدها به تکمیل و تجدید نظر در این موضوع برخاست و شکلی مهذب تر از آنرا در نخستین فصل تاریخ مردم ایران منتشر کرد.

سپس نوبت به اسدالله امیری ، نویسنده و پژوهشگر و رایزن فرهنگی سفارت افغانستان در ایران رسید که از دکتر زرین‎کوب چنین یاد کرد:

اسدالله امیری ـ عکس از جواد آتشباری

اسدالله امیری ـ عکس از جواد آتشباری

« دکتر زرین‎کوب میراث‎دار و غنابخش فرهنگ و ادبی متناسب با نیازهای نوین جامعه در گسترش فضل و دانش تأثیر بسیار نهاد و مطالعه‎ای گسترده و عمیق نسبت به بسیار از علوم داشت و به همین دلیل به آگاهی جامعه و کاملی دست یافته بود. جامعیت علمی در زبان، ادب، فرهنگ، تاریخ، عرفان، تصوف فلسفه و اندیشه بخشی از این آگاهی بود. و در هر یک فقط به معلوماتی کلی دست نیافته بود بلکه در بسیاری از زیر شاخه‎های آن دانش مثلاً در تاریخ، تاریخ ادیان، تاریخ تصوف ، تاریخ ایران باستان، تاریخ اسلام، تاریخ علوم و … آگاه و صاحب نظر بود. غنامندسازی فرهنگ و ادب همراه شد با خلق آثار عظیم و نفیس در زمینه‎های مختلف علمی. مطالعه، برداشت و دانشش را با خلق صدها اثر گرانسنگ همراه کرد. آثاری عظیم که نزدیک به ۴۰۰ اثر ارزشمند علمی، ادبی و فرهنگی و تاریخی و … می‎رسد.

یکی از مهمترین ویژگی‎های این آثار نفیس آمیختگی خلاقیت ادبی ( نثر روان و فصیح) با تحقیق درست علمی است. کار دکتر زرین‎کوب را می‎توان همتراز بزرگ مرد فرهنگ ادب دوران غزنویان ابوالفضل بیهقی دانست و سال ۲۰۱۳ نیز غزنی با یادبود و اثرگزاری همان بزرگان در فرهنگ و ادب است که به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام نام گرفته است. بیهقی گوید: مرد آنگاه گاه شود که نوشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست. و دکتر زرین‎کوب همان آگاه بود که به پهنای فرهنگ و ادب دانست و به پهنای فرهنگ و ادب نوشت.»

دکتر روزبه زرین‎کوب سخنران بعدی بود که از « تقویم پارینۀ دکتر عبدالحسین زرین‎کوب» سخن گفت :

« گرچه شیخ اجل،سعدی شیرازی، خداوندگار زبان فارسی در باب هفتم بوستان خود می فرماید:«که تقویم پارسی نیاید به کار»این حقیر می خواهم در این مجلس عزیز والبته در «کانون زبان فارسی» به خود اجازه دهم وبه محضر آن بزرگ بی همال عرض کنم که «تقویم پارسی» یا «تقویم پارینه» اتفاقأ گاه به کار می آید!

«تقویم پارینه» عنوانی است که استاد زرین کوب،به یادداشتهای روزانه خود که از ۱۳۱۵،یعنی از۱۴سالگی ایشان آغاز می شود،داده بوده است.این یادداشتها البته منظم وپیاپی نیست و میان آنها گاه وقفه های کوچک و بزرگ دیده می شود.در عین حال،«تقویم پارینه» یک عنوان محجوبانه وفروتنانه پیشنهادی برای تنظیم برخی از مقالات استاد نیز هست که در دست نوشته های ایشان موجود است و ظاهرأ قرار بوده،آن را به عنوان نام مجموعه ای از مقالات خویش به کار ببرد؛اما به هرحال از آن عنوان استفاده نکرد.

دکتر روزبه زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر روزبه زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

حاصل عمر دکتر عبدالحسین زرین کوب،مجموعه عظیمی از نوشته های چاپ شده وچاپ نشده در مباحث و موضوعات گوناگون است:تاریخ ایران و اسلام،ادبیات فارسی و عربی،نظم ونثر قدیم و جدید فارسی،ادبیات تطبیقی، نقد ادبی ، فلسفه اسلامی و فلسفه غربی ، عرفان و تصوف  دین شناسی، تاریخ ادیان، قصه، نمایشواره و زندگی نامه خود نوشت. هر چند طبقه بندی موضوعی این نوشته ها، به سبب تعدد و تنوع آنها کاری بس دشوار است،استاد عنایت الله مجیدی با تدوین «فهرست واره  موضوعی تحقیقات وآثار دکتر عبدالحسین زرین کوب» که در ذیل «فهرست آثار و تحقیقات » استاد زرین کوب تهیه شده ،کاری در خور و سزاوار ثنا انجام داده است.درعین حال ،استاد مجیدی نخستین کسی است که به گردآوری بعض مقالات دکتر عبدالحسین زرین کوب پرداخت و کتاب یادداشت ها و اندیشه ها که اول بار در ۱۳۵۱ به چاپ رسید،نتیجه چنین کوششی بود.

استاد زرین کوب خود نیز به تدوین و انتشار برخی از مقالات خویش پرداخت که حاصل آنها،انتشار کتابهایی است چون:

نه شرقی،نه غربی _انسانی(چاپ اول:۱۳۵۳ش،شامل۱۹ مقاله)؛

از چیزهایی دیگر (چاپ اول :۱۳۵۶ش، شامل ۱۹ مقاله)؛

با کاروان اندیشه (چاپ اول:۱۳۶۳ش، شامل۹ مقاله)؛

دفتر ایام( چاپ اول:۱۳۶۵ش،شامل۲۰مقاله)؛

نقش برآب (چاپ اول:۱۳۶۸ش،شامل۱۷مقاله)؛ و سرانجام،

حکایت همچنان باقی(چاپ اولک۱۳۷۶ش،شامل۳۴مقاله)

پس از درگذشت استاد زرین کوب نیز تعدادی از مقالات ایشان در باب زندگی وآثار خاقانی، سعدی و فردوسی به ترتیب با نامهای ،دیداری با کعبه جان(چاپ اول:۱۳۸۷ش)، حدیث خوش سعدی (چاپ اول:۱۳۷۹ش)ونامورنامه(چاپ اول:۱۳۸۰ش)منتشر شد که هر چند مجرد انتشار آنها خود لامحاله کاری مفید بود،بی شک در صورت وجود نظارت عالیه استاد زرین کوب این کتابها شکلی دیگر و صورتی بهتر می یافت.

   به هر تقدیر،به دنبال وصیت استاد زرین کوب برای انتقال  کتابخانه ایشان به مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، بجز کتابها انبوهی از دست نوشته های استاد نیز در اختیار آن مرکز علمی قرار گرفت.این دست نوشته ها در جریان چند بار جابجایی به کلی پراکنده وآشفته شده بود.آنچه پس از آن به دست این بنده انجام گرفت،ابتدا نظم بخشیدن به آنها وسپس،طبقه بندی موضوعی دست کم نیمی از این دست نوشت هاست.باشور وعلاقه ای که استاد کاظم موسوی بجنوردی،ریاست محترم مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی برای تنظیم وچاپ ونشر این نوشته ها نشان داد،کار بر روی آنها آغاز شد.در این مدت،حقیر همواره از پشتیبانی دکتر صادق سجادی،معاون پژوهشی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و نیز استاد عنایت الله مجیدی،رئیس کتابخانه و مرکز اسناد آن مرکز علمی بهره مند،و به حمایت ایشان مستظهر بوده ام.اینک،کار تدوین بخشی از این دست نوشته ها به مراحل پایانی خود نزدیک می شود.

      از مجموع نوشته های موجود استاد دکترعبدالحسین زرین کوب که در کتابخانه ایشان در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی نگاهداری می شود،چاپ دو عنوان کتاب پیش بینی شده است:

اول،تعدادی از مقالات،سخنرانی ها،شعرها وبرخی نوشته های دیگر استاد که انشاالله در آینده نزدیک به چاپ خواهد رسید.

و دوم، کتاب تاریخ ایران در عهد اسلامی در چهار مجلل که ویرایش نیمی از جلد اول آن به پایان آمده است. از آنچه به کتاب نخست، یعنی مجموعه مقالات استاد زرین کوب مربوط میشود، تا کنون ۲۹ عنوان حروف چینی شده ، و چند نوشته دیگر که چندی پیش در میان اوراق به جا مانده از استاد آنها را یافتنم ونیز چند مقاله که در اختیار این بنده بود، به آنها افزوده خواهد شد. برخی از این نوشته ها البته پیشتر به چاپ رسیده، و عده ای دیگر، دست نویسهای چاپ نشده است. در این میان، نوشته های دسته اول، آثاری است که هرچند پیش از این منتشر شده، اما دسترسی به آنها دشوار است. این دشواری، هم به دلیل پراکندگی آنهاست و هم بدین سبب است که گاه برخی از این نوشته ها در کتاب ها و یا مجله هایی کمتر شناخته شده و به چاپ رسیده است.

بر سبیل اشارت، در اینجا نمونه ای از این دسته مقالات معرفی میشود:

مقاله “ادبیات در محکمه تاریخ” در دانشنامه در خرداد ۱۳۲۶ به چاپ رسیده است؛

مقاله ” درباره زبان فصیح فارسی” در مجله جهان نو در مرداد ۱۳۲۹ منتشر شده است؛

مقاله ” مرگ استاد بهار و شخصیت ادبی او” در مجله مهرگان، ارکان جامعه لیسانسه های داشنسرای عالی در اردیبهشت ۱۳۳۰ چاپ شده؛

مقاله “فلسفه یونان در بزم اسکندر: نظری به اسکندر نامه نظامی” در مجله ایران شناسی در آمریکا در پاییز ۱۳۷۰ به چاپ رسیده، و نیز سه مقاله درباره موضوع ایران و آسیای مرکزی که در نامواره دکتر محمود افشار، ج۶ در سال ۱۳۷۰ منتشر شده است. از این سه مقاله اخیر یکی به فارسی و دو دیگر به فرانسوی نوشته شده بود، که ترجمه آنها در مجموعه مقالات استاد زرین کوب به چاپ خواهد رسید. اهمیت این سه مقاله ، به ویژه در آن است که مجملی ازمذاکرات سازمان یونسکو با استاد زرین کوب برای تالیف بخشی از کتاب تاریخ تمدن های آسیای مرکزی و نیز یادداشت و خطابه ایراد شده ایشان در مقر یونسکو در پاریس را به خواننده ارائه میدهد.

گوشه ای از شب دکتر عبدالحسین زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

گوشه ای از شب دکتر عبدالحسین زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

این سه مقاله به خوبی نشان میدهد که ذهن وقاد، نگاه مورخانه و احساس وظیفه نسبت به حال و آینده ایران و ایرانی که اندیشه و روح استاد زرین کوب را به خود اختصاص داده بود، چگونه می توانست در برهه ای حساس به کار آید! عدم قبول دکتر عبدالحسین زرین کوب از دعوت سازمان یونسکو برای مشارکت در تالیف تاریخ تمدن های آسیای مرکزی که به اصرار نمایندگان دولت وقت اتحاد جماهیر شوروی تدوین می شد، ناظر بر این معنا بود که با وجود ارتباط عمیق و قدیم میان تاریخ و فرهنگ ایران و آسیای مرکزی، اینک در چنین طرحی مقرر شده بود، تاریخ ادبیات فارسی ، نه فقط ذیل نامهایی چون فردوسی و فرخی و منوچهری، بلکه با ذکر شاعرانی چون سعدی و حافظ و خواجوی کرمانی نوشته شود. و حتی وضع ادبی روزگار صفویه و زندیه نیز مورد توجه قرار گیرد! استاد زرین کوب در این باره می نویسد: ” به هر حال، تمام قراین نشان می دهد که مندرج کردن ایران در تاریخ اقوام آسیای مرکزی باید مبنی بر یک طرح تازه، اما از پیش اندیشیده ای باشد که حتی در سنت های رسمی و علمی قوم هم سابقه ندارد و لاجرم باید متضمن نقشه ای باشد که در حدود سالهای ۱۹۷۹م یا چند سالی قبل از آن شکل گرفته باشد. باتوجه به این تأملات کشف این نکته که دعوت ایران به مشارکت در این طرح می بایست مبنی بر آن باشد که گویی در خود ایران هم به طور عادی، تمام یا بخشی از نواحی شرقی ایران را جزو حوزه آسیای مرکزی تلقی کردند و با آنچه در آن ایام برای افغنستان پیش آمده بود، فکر الحاق نواحی خراسان و سیستان و گرگان به حوزه تمدن آسیای مرکزی نیز، به نظر طراحان پشت پرده ظاهرأ وسوسه ای دلپذیر جلوه کرده بود. با آنکه حکومت جدید شوروی در مظنه اینچنین طرح نبود، حزم احتیاط در این گونه موارد، سوء ظن را عاقلانه تر از حسن ظن نشان میدهید؛ عدم مشارکت ایران را در این طرح، به نظر معقول تر جلوه میداد و تا آنجا که به بنده مربوط میشد قبول این دعوت نامعقول به نظر می آمد.”

آنچه ذکر شد نشان می دهد که برای استاد زرین کوب عشق به ایران و مصلحت ایرانی در اکنون و آینده بیش از نام و آوازه اهمیت داشت و انجام تکلیف وجدانی در قبال تاریخ و فرهنگ مردم ایران بر هر چیز دیگر ارجح شمرده میشد.

باری در آنچه به چاپ مقالات استاد زرین کوب اشاره میشود، دسته ای دیگر نوشته های چاپ نشده است. از میان آنهاست:

مقاله ” درباره کتاب الغدیر و مسئله غدیر” که به بحثی تاریخی اشاره دارد و در آن ” به سکوت حیرت انگیز تعدادی از مورخان مشهور اسلام مثل طبری ابن حشام و ابن اثیر درباره واقعه غدیر خم” می پردازد. استاد زرین کوب در این مقاله می نویسد: ” باید امید داشت که این تحقیق گرانبهای مرحوم امینی در کتاب الغدیر ایشان، ذریعه ای تلقی می شود برای ایجاد تفاهم بین مسلمین ،ونه آنگونه که بعضی کوته نظران می پندارند،بهانه ای شود برای مزید اختلاف و تزاحم فریفتن. درواقع مؤلف الغدیر نیز به همین نکته نظر داشته است و اگر در آغاز مجلد هشتم کتاب خویش به صراحت می گوید که الغدیر در دنیای اسلام صف ها را متحد خواهد ساخت،حق با اوست نه با بدبینان کوته فکر که در حقیقت کتاب وی را چنانکه باید،قدر ندانسته اند”

همچنین مقاله “زبان فارسی”متن خلاصه ای است از سخنرانی استاد در انجمن هنر و ادب؛نوشته های دیگری مانند مقاله “ماجرای فردوسی و شاهنامه گرانقدر او”؛ و مقاله “حافظ،شاعر قرنها”، هریک گوشه ای از حوزه علاقه مندی ها ودانش استاد زرین کوب را نشان می دهد.یک دست نوشته دیگر،مقاله ای است بدون عنوان که حقیر آن را “پاره ای از نردبان آسمان” خوانده و عبارت است از بخشی از شرح دفتر سوم مثنوی مولانا جلال الدین.این مقاله ،در واقع قسمتی از کتاب گم شده نردبان آسمان است.استاد زرین کوب تفسیر شش دفتر مثنوی را در کتابی به نام نردبان آسمان آماده طبع کرده بود،اما بدبختانه این کتاب و دو تألیف دیگر ایشان ،به نام های انسان الهی،درباره ی زندگی وشخصیت امام علی (ع) ونیز اسلام در نقش فرهنگ سیاست، درباره زندگی سید جمال الدین اسدآبادی،که هر سه آماده ی چاپ بوده، در دفتر کار ایشان در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران نابود شد یا به تاراج رفت .در سال های پایانی عمر استاد زرین کوب به طور اتفاقی،یادداشت های پیشنویس دفترهای اول و دوم مثنوی به دست آمد که مؤلف آن را نردبان شکسته نام نهاد. بااین همه بیماری وگرفتاری های دیگر مانع از چاپ آن شد. سرانجام چهار سال پس از در گذشت استاد،این دو بخش بازیافته با همان نام نردبان شکسته در۱۳۸۲ منتشر شد.مدتی بعد،درسال۱۳۸۵ چند صفحه از شرح دفتر سوم مثنوی که برای کتاب نردبان آسمان تألیف شده بود،توسط زنده یاد دکتر قمر آریان،همسر استاد یافت شد.

مقاله ی”پاره ای از نردبان آسمان” حاصل جمع و تدوین همین چند صفحه است.

      اما کتابی از نوشته های استاد زرین کوب که پیشتر بدان اشارت رفت ودر جزو نوشته های دیگر ایشان در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی نگاهداری می شود، تاریخ ایران در عهد اسلامی نام دارد.در واقع مجموع مقالاتی که دکتر عبدالحسین زرین کوب برای دایرةالمعارف فارسی دکتر غلامحسین مصاحب در موضوع های گوناگون از تاریخ و ادبیات و عرفان وکلام واز این دست تألیف کرده بود، در شش مجلد در جزو کتاب خانه ی اهدایی ایشان به مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی موجود است. از میان این شش مجلد ،چهار مجلد آن به طور مستقل به تاریخ ایران بعد از اسلام اختصاص دارد.به طوری که در آن مجلدات، یک دوره تاریخ صدر اسلام وتاریخ ایران از آغاز ورود اسلام به ایران تا روزگار معاصر به نگارش در آمده است. از آنجا که ظاهرأ این مقالات برای دایرةالمعارف فارسی مصاحب به رشته ی تحریر درآمده اند طبعأ به صورت مداخله مجزا از هم مشخص شده اند که در متن دایرةالمعارف فارسی هر یک، به ترتیب در جای خود قرار گرفته است. اما در چهار مجلد مورد نظر یک دوره تاریخ اسلام و ایران عصر اسلامی، همچنان به صورت مدخلی،اما با ترتیب تاریخی و با رعایت سال شماری سلسله های حکومتگر تدوین شده است.

نکته های مهم آنکه، بیشتر مداخل موجود در این چهار مجلد،نسبت به مقالات چاپ شده در دایرةالمعارف فارسی مصاحب دارای اضافات و مطالب مکمل می باشد که این مطالب تکمیلی گاه حجم مطالب موجود را به دو برابر متن چاپ شده در دایرةالمعارف فارسی مصاحب افزایش داده است.

به علاوه، در بسیاری از مقالات،مأخذ مطلب مورد نظر نیز نقل شده است.

ازین ها گذشته  در ابتدای فصل های این کتاب به مناسبت موضوع، مقدمه های نسبتأ مفصلی نگاشته شده است که با وجود اهمیت آن، این مقدمه ها در متن چاپ شده ی دایرةالمعارف فارسی به ناچار به کلی حذف شده اند.

      تاریخ ایران در عهد اسلامی در چهار مجلد تدوین شده و مجموعأ شامل ۲۳۰۳ صفحه است.

جلد اول آن “از آغاز اسلام تا پایان آل بویه” را در خود جای داده،جلد دوم ” از غزنویان تا پایان خداوندان الموت ” است، جلد سوم “از عهد مغول تا پایان عهد تیموریان ” را حاوی است و جلد چهارم “از آغاز صفویه تا دوران معاصر را شامل می شود”.

 این مجموعه ی چهار جلدی به شکل تایپ شده آماده شده است، اما در انتهای جلد چهارم چند مدخل از جمله “پهلوی ، محمد رضا” و “بنی صدر ،ابوالحسن” بعدأ به صورت دست نویس به آن اضافه شده است. آخرین مدخل یعنی ” بنی صدر” به تاریخ اول تیر ماه ۱۳۶۰ تألیف شده است.

وجود این مقالات جدید که بعداز تألیف و انتشار دایرةالمعارف فارسی مصاحب نگاشته شده، ثابت می کند که مؤلف قصد داشته است که آن را در موقع مناسب منتشر سازد.

گواه دیگر آن است که این بنده ، سال ها پیش این چهار مجلد را نزد استاد دیدم و از ایشان شنیدم که قصد دارند براساس آن تاریخ مردم ایران را- که دو جلد آن منتشر شده در چهار مجلد تکمیل کنند که البته فرصت انجام آن به دست نیامد.

بعلاوه استاد زرین کوب در مقدمه ی کتاب تاریخ ایران بعد از اسلام “ص ۹″می نویسد: ” در باب آنچه تاریخ تحلیلی این دوره راجع است، طی سالیان دراز تدریس تاریخ اسلام مطالعات جداگانه کرده ام. قسمتی از این مطالعات در ضمن مقالاتی که برای دایرةالمعارف فارسی نوشته اند آمده است و قسمتی دیگر ماده یی شده است برای کتابی به نام تاریخ ایران درعهد اسلامی”.

این عبارت نشان می دهد که کتاب مورد نظر،یعنی تاریخ ایران در عهد اسلامی ،نه تنها با طرح کتاب تاریخ ایران بعد از اسلام به کلی متفاوت است بلکه صرفأ به منظور تألیف مداخل دایرةالمعارف فارسی مصاحب نیز نوشته نشده، و از نظر مؤلف خود کتابی مستقل به شمار می رفته است.

کتاب تاریخ ایران در عهد اسلامی ،مباحث مربوط به تاریخ ایران پس از اسلام را به شکل ” سال شماری- مدخلی ” روایت کرده، به گونه ای که همزمان هم ویژگی های معمول تاریخی را داراست و هم خصوصیات یک دایرةالمعارف را . ازاین رو، این کتاب ، چنان منحصر به فرد است که تاکنون کتابی در تاریخ ایران پس از اسلام ، با این ویژگی ها و با این طرح منتشر نشده است.

به هر صورت آنچه درباب مجموعه مقالات فراهم آمده ی استاد زرین کوب و نیز درباره ی کتاب تاریخ ایران در عهد اسلامی گفته شد ،بخشی از تقویم پارینه ی دکتر عبدالحسین زرین کوب بود، اما تقویم پارینه ای که به خلاف معمول به کار می آید و نه تنها از دانش مؤلف آن و از عشق و تکلیف و وظیفه ای که نویسنده به ملک و ملتش احساس می کند خبر می دهد. با وجود این شک ندارم که آنچه از زبان این حقیر شنیده شد در قیاس با آنچه با خواندن این نوشته ها از زبان استاد می توان شنید در حکم یک از هزاران بوده است و تنها تصویری محو و گنگ و کمرنگ از کاخ زیبا و باشگوهی ارائه می کند که به دست استادی بزرگ ساخته شده است.

 به قول استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب” عمر مورخ و عمر کتاب…. البته به سر می آید وآنچه باید باقی بماند ،انشاالله عمر ایران است “

والسلام»

سپس علی دهباشی طی سخنانی تحت عنوان « دکتر زرین‎کوب و نهضت فرهنگی ایران» چنین گفت :

استاد ما دکتر عبدالحسین زرین‏کوب دانش آموخته و رهرو نهضت نوین فرهنگى ایران بود که از سالهاى آغازین سده اخیر با ظهور فرهیختگانى چون علامه على‏اکبر دهخدا، علامه محمد قزوینى، ملک الشعراى بهار، بدیع الزمان فروزانفر، مجتبى مینوى، دکتر محمد معین، دکتر ذبیح‏اللّه صفا، عباس اقبال آشتیانى، ابراهیم پورداود، و… آغاز گشته و مى‏کوشید تا با نگاهى منتقدانه و عالمانه به میراث ادبى و فرهنگى ایران زمین، گوهر بى‏همتاى ادب و فرهنگ فارسى را از ویرانى و آلودگى رهانیده و زبان کهن فارسى را از حشو و زوائد بیجا پیراسته و نهال ادبیات نوین ایران را بارور سازد. از این روى دکتر زرین‏کوب به نسلى از دانشوران ایران تعلق داشت که مفهوم امروزین و ژرف سنّت و فرهنگ ایرانى را پرورش داده‏اند. فعالیّت شبانه‏روزى این مرد برجسته و کم‏نظیر در راستاى اهداف ژرف وى و دیگر یاران متقدّم و متأخرش، شکل دهنده نهائى‏ترین تصویر و توصیف عالمانه از فرهنگ، تاریخ و ادب ایرانزمین است.

دکتر زرین‏کوب در دوره‏اى براى تحصیل در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران قدم نهاد که هنوز استادان بزرگ زبان و ادبیات فارسى همچون بدیع الزمان فروزانفر، ملک الشعراى بهار، عباس اقبال آشتیانى، و… در قید حیات بودند. در واقع ویژگى خاص این گروه آن بود که جملگى بلاواسطه دانش آموخته مدارس سنّتى و لاجرم بر مباحث و مبانى سنّتى ادب ایران که علاوه بر لغت و معانى و بیان و بدیع با علوم دیگر از قبیل حکمت، تصوّف، و قرآن و حدیث سخت آمیخته است، مسلّط بودند. با اینهمه آنچه بیش از همه با ادبیات کهن ایرانى و بویژه نثر فارسى پیوند خورده، تاریخ است. همین رابطه تنگاتنگ است که موجب خلق شاهکارى عظیم چون شاهنامه گردیده که هم تاریخ است و هم ادب، یا تاریخ بیهقى که آکنده از ظرائف و توصیفات متعالى ادبى و همچنان از بهترین نمونه‏هاى نثر نویسى فارسى است. و در پرتو همین سنّت بود که استادان نامدارى چون قزوینى، تقى‏زاده، فروغى، نفیسى، عباس اقبال و… جملگى در هر دو زمینه ادب و تاریخ برجسته شدند و همچنان پیوستگى این دو معنا را در بستر هویت فرهنگى ایران زمین حفظ کردند.

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

استاد ما نیز ادیب و تاریخنگار بود. در او تاریخ و ادبیات در هم پیوسته بود، تاریخ را از چشم ادبیات مى‏دید و در ادبیات تاریخ را مى‏جست. در این باره خود چنین مى‏گفت که «در هیچ زمینه به اندازه تاریخ وقت صرف نکردم و در هیچ زمینه هم به قدر تاریخ با دشواریهاى یأس انگیز مواجه نشدم… حتى در اشتغال به حکمت و عرفان و در مطالعات راجع به کلام و ادیان همه چیز را از پشت عینک تاریخ نگاه کردم. تاریخ براى من تبلور اندیشه‏ها و تجربه‏هاى انسانى شد. در حکمت، در عرفان، در هنر و ادبیات مواردى بود که به جدّ و با تأمل جوهر و حقیقت نکته مورد نظر را در تاریخ مى‏یافتم. از همان ایّام با تاریخ بزرگ شدم، با تاریخ خوگر شدم و هر جا برایم مشکلى پیش آمد جوابش را از تاریخ گرفتم. در مدارس سالها تاریخ تدریس کردم از سومر و مصر تا انقلاب اکتبر و جنگ جهانى. در دانشکده‏ها تاریخ اسلام، تاریخ ایران، تاریخ ادیان، تاریخ علوم، و تاریخ ادبیات و هنر موضوع عمده درس و مسأله عمده تحقیق در سالهاى عمرم بود». (نقل از حکایت همچنان باقى). حاصل سالها ممارست و مطالعه وى را در متون مختلف ادبى و تاریخى عربى و فارسى در جامعیّت آثار وى مى‏توان دید.»

عظیم زرین‎کوب ( برادر دکتر عبدالحسین زرین‎کوب) به عنوان سخنرانی بعدی آخرین شعر دکتر زرین‎کوب با عنوان « در راه بازگشت» را برای حاضران قرأئت کرد:

عظیم زرین کوب ـ عکس از مجتبی سالک

عظیم زرین کوب ـ عکس از مجتبی سالک

خوش‌خوش به‌پایان می‌رسد این روز سرگردان ما

زودا که با منزل شویم آرام گیرد جان ما

جان وارهد از دام تن دل وارهد از ما و من

وزپردة حرف و سخن بیرون فتد دستان ما

ای خواجه بازارگان از این قفس‌مان وارهان

بیرون فکن ما را از آن تا بشنوی الحان ما

از حبس این تنگین قفس گر وارهم وین خار و خس

پرواز گیرم یک نفس تا گلشن جانان ما

در هستی و در نیستی باشد خودی زندان من

یارب مرا زین خود رهان بگشا در زندان ما

هستی چه باشد گرد ره، بنشسته گِرد نیستی

تا خود چه سنجد گرد ره با حملة طرفان ما

گر نیست درد این زندگی مرگ از چه درمانش کند

زین درد جانم خسته شد تا کی رسد درمان ما

در سوز سودای کسی یک عمر اینجا سوختم

کو حشر تا خامش کند این شعله از دامان ما

صد جلوه‌اش در هر قدم آیینه کرد از چشم من

و آخر به جز حیرت ندید این آینة حیران ما

این رندی پنهان ما از کس نبد مخفی چرا

جز مدعی آگه نشد زین رندی پنهان ما

لندن/ شهریور ۱۳۷۷

پس از آن علی دهباشی گفتاری از زنده‎یاد  ایرج افشار را درباره دکتر عبدالحسین زرین‎کوب برای حاضران خواند :

دکتر عبدالحسین زرین‎کوب / ایرج افشار

۱

فرهنگ و هنر استان لرستان،‌ که اکنون مرد پُرشور باکفایتی چون حمید ایزدپناه ادارة امور آن را بر عهده دارد، ضمن جشنهای فرهنگ وهنر در سال کنونی مجلسی را به تجلیل عبدالحسین زرین‌کوب (که در پرده‌های شعاری خود او را «استاد لرستانی» خطاب قرار داده بودند) اختصاص داد.

این مجلس دلپذیر در شهر خرم‌آباد منعقد شد. استاندار لرستان سخنانی به عنوان افتتاح مجلس ایراد کرد. بعد از او حمید ایزدپناه چند کلام در غرض و هدف مجلس بیان کرد. سپس حبیب یغمایی خطابه‌ای در بیان فضایل و آثار زرین‌کوب برخواند و لطف خیال و دقت تحقیق و استواری کلام او را ستود. ایرج افشار هم از طرف اعضای گروه تاریخ دانشگاه تهران (که زرین‌کوب یکی از اعضای وابستة آن است) از تجلیل زرین‌کوب اظهار مسرت کرد و گفت تحقیقات زرین‌کوب، بخصوص در زمینة تاریخ ایران و انتشار آرای او در مغرب‌زمین، موجب سرافرازی همکاران او در گروه تاریخ است.

بعد غلامرضا سمیعی، همدرس دیرین زرین‌کوب، قطعه‌ای کوتاه و عالی و دلچسب و پُراحساس که دربارة زرین‌کوب سروده بود، خواند. و نیز آقای حزین، از ادبای سالخورده و پیران صاحب ‌صفای بروجردی، قطعه‌ای در مقام عالی زرین‌کوب قرائت کرد.

***

به یادم آمد که زرین‌کوب را از سالهای ۶ ـ ۱۳۲۵ می‌شناسم. آن‌گاه که به تهران آمده بود و در همان سالها حسین حجازی به انتشار مجلة جهان نو شروع کرده بود. دفتر جهان نو پاتوقی بود از جمعی که نویسندة‌ جهان نو بودند و زرین‌کوب یکی از آنها بود. از چند نفری که هنوز از خط خارج نشده‌اند چون محمدعلی اسلامی ندوشن، سیروس ذکاء، محمدجعفر محجوب، خانبابا طباطبایی نائینی (که در همین زمستان فوت کرد) نام می‌برم و برای رفتگان طلب آمرزش می‌کنم.

جمعی دیگر هم بودند که اسامی آنان را در دوره‌های اول مجلة جهان نو می‌توان دید.

ازراست : علی فاضل، ایرج پارسی‎نژاد، صفدر تقی‎زاده، رحیم ذوالنور، ایرج افشار، کیکاووس جهانداری، محمدرضا شفیعی کدکنی، احمد تفضلی - نشسته: مهدی محقق، عباس زریاب‎خویی، عبدالحسین زرین‎کوب و سیدمحمد دبیر سیاقی. (عکس از: علی دهباشی)

ازراست : علی فاضل، ایرج پارسی‎نژاد، صفدر تقی‎زاده، رحیم ذوالنور، ایرج افشار، کیکاووس جهانداری، محمدرضا شفیعی کدکنی، احمد تفضلی – نشسته: مهدی محقق، عباس زریاب‎خویی، عبدالحسین زرین‎کوب و سیدمحمد دبیر سیاقی. (عکس از: علی دهباشی)

در همان جلسة تجلیل یادم آمد که زرین‌کوب نویسندگی و شوق راستین بدان را از بروجرد آغاز کرد. در سال ۱۳۲۳ کتابک فلسفة شعر یا تاریخ تحول شعر و شاعری در ایران را با نام «عبدالحسین زرین‌کوب دژم» انتشار داد. این کتاب اول بار در مجلة سخن (شماره شهریور ۱۳۲۴) مورد معرفی و نقد قرار گرفت و چون در آن کتاب مقوله‌ای غیر از آنچه تا آن زمان در تواریخ ادبی مطرح بوده است،‌ سخن گفته شده است طبعاً‌ نام زرین‌کوب دژم برای همدورگان و همسن و سالان او عنوانی پیدا کرد.

من هم از آنجا با نام او آشنا شدم. چندی نگذشت که با هم آشنا شدیم و دوستی ما قوام گرفت و بدین پایه رسید که امروز من به الطاف او مستظهرم.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد چرا به من اعتماد پیدا کرده بود. یادم آمد یکی دو تابستان که به بروجرد می‌رفت به من وکالت داده بود که حقوقش را از مدرسة مروی که در آنجا درس می‌گفت، بگیرم و به بروجرد حواله کنم.

در همان جلسة تجلیل به یادم افتاد گردش یکی از جمعه‌های حدود بیست و پنج سال پیش که به اصرار او را برای کوهنوردی به کوه‌های ولنجک کشاندیم. چون تمرین نداشت و کفشش نامناسب بود، هنگام بازگشت پایی پُر آبله و حالی نزار یافته بود و ما با شور جوانی و سابقة دوستی سربه‌سرش می‌گذاشتیم.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد که زرین‌کوب همیشه به من در انتشار مجلات علمی مدد رسانیده است، ‌خواه در مجلة مهر و خواه در آغاز انتشار مجلة فرهنگ ایران زمین و به راستی گردنم زیر بار منت اوست. به یادم آمد که خودش مدتی روزنامة مهرگان را اداره می‌کرد و روزنامة خوبی بود.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد در سال ۱۳۳۵ چون عازم فرنگ بودم برای آن‌که گرفتاری امور بنگاه ترجمه و نشر کتاب را که  یارشاطر بر عهدة من گذاشته بود و به امریکا رفته بود به گردن دوستی صاحب سلیقه بیندازم، جز زرین‌کوب را نیافتم. او هم به لطف تمام پذیرفت. و مرحوم تقی‌زاده هم که سمت مشاور آن مؤسسه را داشت بسیار خوشحال شد،‌ چه به زرین‌کوب حسن اعتقاد تمام یافته بود.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد که باز در سال ۱۳۴۲ که به قصد اقامت یک ساله به امریکا می‌رفتم، گرفتاری ادارة مجلة راهنمای کتاب را بر گردنش انداختم. قبول کرد و با بینش و دانش کم‌مانند خود فصل خاصی برای ارائة ادبیات معاصر ایران در مجله به وجود آورد.

وقتی در جلسة تجلیل حمید ایزدپناه گفت که آخرین اثر زرین‌کوب به نام تاریخ‌نگاری زیر چاپ است و یک نسخه نیمه‌تمام آن را در نمایشگاه آثار می‌بینید، به یادم آمد که چون اولین اثر او در بروجرد در سال ۱۳۲۳ به نام فلسفة شعر نشر شده است، حق بود که این تجلیل را به مناسب سی سال فعالیت علمی او برگزار می‌کردند.

دوستانی که از تهران به قصد دیدن زرین‌کوب به خرم‌آباد رفتند (حبیب یغمایی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، محمدامین ریاحی، کاووس جهانداری، جواد مجابی، جلال ستاری، کاوه دهگان، غلامرضا سمیعی،‌ ضیاءالدین سجادی و جمعی دیگر) همه به پای شوق و اخلاص طی طریق کردند و همه زحمات حمید ایزدپناه را قدر می‌دانند.

اینک قطعة غلامرضا سمیعی درج می‌شود:

ای که در کاخ ادب صدرنشینی به عیان

وی که در ملک سخن عقده‌گشایی به خبر

دفتر شعر دلاویر تو عاری ز دروغ

اثر نثر دلارای تو حاکی ز عبر

صوفی از نعمت تحقیق تو شد صافی دل

عارف از کلک گهربار تو شد نام‌آور

حافظ از کوچة رندان به سلامت بگذشت

تاش گشتی تو به مکیال درایت داور

تا نکت یابد زان نقد گرانمایة تو

شد غزالی به ره مدرسه یک بار دگر

فری آن نقد گرانمایة عاری ز عیوب

و آن همه موی ‌شکافیت به تاریخ و سیر

زر ناب است همه آنچه برآری از دل

خاطر آگنده به زر داری ای دوست مگر

تو به یک دفتر خود روفته‌ای راه ادب

باش تا عبره کنی راه به یکصد دفتر

چون ز پنجاه فزون داری و در پنجه و اند

از رسالات و مقالات و مقامات و سمر

دیر زی ای هنری‌مرد و گرانمایه‌روان

تا به پنجاه دگر، ‌آری پنجاه دگر

دوم آبان‌ماه ۱۳۵۴[۱]

 

دوست دیرینه‌ام دکتر عبدالحسین زرین‌کوب درگذشت. او از سال ۱۳۵۳ دچار بیماری قلبی شد. چند تن از افراد خاندانش هم به همین درد درگذشتند. او چند بار برای رهایی از رنجوری، تن به تیغ جراحان سپرد. درین چاره‌جویی سفرهای ناگواری را به امریکا و اروپا رفت. هر بار همسر بردبارش با او همراه بود. درین سه چهار سالة اخیر بیماری دیگری چنگ در جان ناتوان او زد. این بار بیش از یک سال آزگار رنج و درد کشید. پیکرش چند بار بُرش برداشت، شاید دور نباشد اگر بگویم زجرکُش شد.

او متولد ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بود. دو سال و نیم با من تفاوت سن داشت. دیپلم متوسطه را در تهران گرفت (۱۳۱۹). پس از آن چندی در خرم‌آباد و بعد بروجرد درس گفت. آنجا معلم شده بود. تا این‌که برای تحصیل در دورة لیسانس ادبیات به تهران آمد و در این شهر ماندگار و دانشجوی رشتة ادبیات شد. همزمان با او من دانشکدة حقوق را می‌گذراندم.

من از سال ورود او به شهر تهران که برای تحصیل به دانشگاه آمد، از دوستی پایدارش بهره‌ور شدم و به لذت مصاحبت و شنیدن ظریفه‌های او و همسخنی‌اش در کوه و شهر و سفر و همکاری فرهنگی رفیقانه در چند مرحله مفتخر آمدم. یعنی پنجاه و چهار سال و شاید اندکی بیش با هم بودیم.

۱۳۲۴ ـ ۱۳۳۰

پیش از اینکه با او ربه‌رو شوم و او را دیده باشم، نامش رادر مجلة سخن دیده بودم. به سال ۱۳۲۴ بود. استادم پرویز ناتل خانلری (در دبیرستان فیروز بهرام) در سال دوم مجلة سخن، کتابی را معرفی کرده بود (در بخش «انتقاد کتاب») به نام فلسفة شعر یا تاریخ تحول شعر و شاعری در ایران از نویسنده‌ای به نام عبدالحسین زرین‌کوب دژم. (مجلة سخن، سال دوم، شماره ۸، شهریور ۱۳۲۴). آن کتاب در بروجرد چاپ شده بود. هشتاد صفحه‌ بیش نبود. تا آن زمان نام نویسنده‌اش به گوش کسی نخورده بود. اما اهمیت مندرجات و ابتکاری بودن موضوع آن موجب شده بود که خانلری سخن‌شناس سه صفحه و نیم دربارة آن به بحث پرداخته و نقد بی‌پروا بر آن نوشته بود. مطلب را در خورد چنان میدانی دانسته بود. شاید تعجب کرده بود ازین که ناشناسی در شهرکی چون بروجرد آن روز،‌ در جزوه‌ای کوچک به مبحثی بزرگ که ارسطو پایه‌گذار طرح آن مباحث بود، پرداخته است. خانلری در ایامی که زرین‌کوب آن دفتر را نشر کرد دورة دکترای ادبیات فارسی را به پایان رسانیده بود. رسالة دکترایش‌ هم مرتبط بود به مباحث شعر. او عالم و متوغّل درین بحث و رشته شده بود. پس می‌توانست و محق بود که دربارة نوشتة ارزشمند زرین‌کوب بنویسد: «کتاب فلسفة شعر شامل مباحث تازه‌ای است که در ادبیات قدیم ما نبوده. پیداست که از ادبیات خارجی اقتباس شده است…» در نوشتة خانلری نکته‌های اساسی و آموزنده نسبت به مندرجات دفتر زرین‌کوب دژم عنوان شده بود. خانلری آن را به سر صبر و به ژرفایی خوانده بود و به صلابت و درستی بر آن محک نقد زده و مورد به مورد نظریات انتقادی خود را برشمرده بود.

زرین‌کوب در آن ایام در مرحلة دانشجویی بود و خانلری در مرتبت تدریس دانشگاهی. طبیعی است نشر چنین مقاله‌ای در مهم‌ترین مجلة ادبی و پیشرو زمان، موجب آن شد که جوهر استعداد زرین‌کوب شناسانده شود. آن نقد موجب فخر زرین‌کوب می‌بود. زرین‌کوب از آن نقد هم نکته‌ها آموخت و هم در نوشتن دلیر شد. او از همان آغاز دانشجویی به نگارش مقاله‌های مستحکم و دلپسند و خواندنی پرداخت. پروایی نداشت اگر بر او خرده‌ای هم گرفته شود.

اگرچه خانلری یکی از استادان رسمی زرین‌کوب در دانشگاه بود، به گمان من نخستین کسی است که قابلیت ادبی زرین‌کوب را نمایان ساخت و با نگارش نقد معلمانه‌ای بر جزوة او، ‌او را برکشید و با درج مقالات او در سخن طبعاً از بالندگان او بود.

نخستین بار زرین‌کوب را در اواسط بهار ۱۳۲۵ در دفتر مجلة جهان نو دیدم. دفتر مجلة جهان نو در بن‌بستی بود که خانة پدری من آنجا بود و من به آن دفتر آمد و شد روزانه داشتم. یکی از غروب‌ها که زرین‌کوب به آنجا آمده بود با او آشنا شدم. مجلة جهان نو به مدیریت حسین حجازی از همان سال به طور ماهانه در تهران آغاز به نشر کرده بود. مجله‌ای بود بیشتر برای درج مباحث اجتماعی و اخلاقی و علمی ساده. ولی مقاله‌های ادبی و ذوقی و شعر هم چاشنی آنها می‌بود. حجازی پیش از نشر جهان نو سردبیری مجلة راه نو را عهده‌دار بود. پیش از آن دفتر آن مجله هم در همین محل و روبه‌رو بود با دفتر مجلة آینده (سال ۱۳۲۳).

زرین‌کوب در مجلة جهان نو مقاله‌های زیادی دارد. اگر حافظه‌ام به اشتباه نرود شعر هم از او در آن مجله چاپ شده است. حجازی یک روز در هفته اجلاس داشت. نویسندگان و فضلا به دفترش می‌آمدند. سعید نفیسی، علی جواهرکلام،‌ خانبابا طباطبایی نائینی،‌ عباس شوقی از کسانی بودند که در آن مجلس شرکت می‌کردند. از جوان‌ها محمدجعفر محجوب، ‌مرتضی کیوان (مدت‌ها سردبیری جهان نو را عهده‌دار شده بود)، امین عالیمرد (او هم مدتی سردبیر بود)، جمشید بهنام، ‌مصطفی فرزانه، ‌سیروس ذکاء، محمدعلی اسلامی ندوشن،‌ حسین کسمایی،‌ خواهران ناظمی،‌ محمدعلی صادقیان و.. سر می‌زدند. زرین‌کوب یکی از کسانی بود که گاهی به آن جمع می‌پیوست. حجازی گروه کوچک کوهنوردی هم داشت. از جمله زرین‌کوب چند بار با ما همراه شد. ولی دلبستگی واقعی به ورزش نداشت. اگر می‌آمد برای آن بود که همراهان سخنی از تاریخ و شعر و ادب می‌گفتند. یادم است آن باری را که از کوه‌های ولنجک سرازیر شده بودیم. هوا گرم بل سوزان بود. زهوار گیوة زرین‌کوب در رفته بود. پایش آزرده و آبله شده بود. نزدیکی‌های تجریش از پا افتاد. گفت دیگر نخواهد آمد و نیامد.

به گمان من مجلة جهان نو نخستین «تریبون» عمومی برای نشر نوشته‌های ادبی زرین‌کوب بود. زرین‌کوب پس از این‌که به دانشجویی در رشتة ادبیات پرداخت توانست خود را به تهران منتقل کند. تدریس در دبیرستانهای تهران به او ارجاع شد. سالهایی در مدرسة مروی درس می‌گفت. چون هنوز متأهل نشده بود و در تهران زندگی پابرجایی نداشت، تابستانها به بروجرد می‌رفت و پاییز برمی‌گشت. اما بروجرد دیگر برای او دل‌انگیز نبود. تهران نبود که زرین‌کوب هر بامدادش را در کتابخانه‌ای می‌گذارنید و کتاب‌های تازه‌ای را می‌شناخت و عصرها را با پرسه زدن رفقا در خیانهای نادری و فردوسی و سر زدن به دفتر سخن و جهان نو و احیاناً جلسات سخنرانی «وُکس» خود را سرگرم می‌کرد. از کتاب‌فروشی «ابن سینا» درآمدن و به کتاب‌فروشی «دانش» رفتن و سری به «معرفت» و «شمس» زدن و از دیدار کردن با دانشمندان و استادانی چون: ملک‌الشعرای بهار، ‌عباس اقبال، ابراهیم پورداود، سعید نفیسی، محمد محیط طباطبایی، ‌محمدتقی مدرس رضوی، جلال همایی و دیگران که آن دکه‌ها میعادگاهشان بود،‌ ذوق‌ها می‌کرد و لذت‌ها می‌برد. در نامه‌ای به من نوشت (مورخ ۱۲ تیر ۱۳۲۷):

«… در این تنهایی دردناک و کسالت‌انگیز آنچه گاه و بیگاه خاطر ملول را تسلی می‌بخشد مکتوب‌هایی است که از دوستان می‌رسد و «خاطرة عهد قدیم» را زنده می‌کند. تعارف نیست، نامة شما مدتی مرا سرگرم کرد. خیلی خاطره‌های عزیز و فراموش‌نشدنی «ایام صحبت» را در من بیدار کرد…»

همچنین در نامة ۱۴ مرداد ۱۳۲۹ نوشت:

«… کاش این تابستان زودتر سپری می‌شد تا دوباره در تهران به زیارت دوستان عزیز موفق می‌شدم و از این دوزخ کشندة تنهایی رهایی می‌یافتم…»

تدریس در تهران او را با فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی جامعة لیسانسه‌های دانشسرای عالی (معلمان) آشنا ساخت. پس از این‌که لیسانسیه شد به آن جمع پیوست. شمع آن جمع شد. پنج سال سردبیری روزنامة مهرگان را میان سالهای ۱۳۲۷ ـ ۱۳۳۴ که به صاحب‌امتیازی محمد درخشش منتشر می‌شد و نشریة رسمی و پرآوازة آن جامعه بوده عهده‌دار ‌شد. چه کسی بِه از او که صاحب طبعی شاعرانه و قلمی استوار و شیرین و دارای مایة علمی و دانشگاهی بود. پنج سال در نشر مهرگان پای فشرد و همکاری کرد.

زرین‌کوب پس از اخذ درجة لیسانس فاصلة دورة دکتری ادبیات فارسی را به شتاب گذرانید و با جدیت و استعداد استثنایی خود آن مرتبه را به پایان رسانید. رسالة دکتری خود را در موضوع نقدالشعر نوشت. بعدها آن را به چاپ رسانید. زرین‌کوب در دورة دکتری ادبیات بیش از هر کس از فروزانفر آموخت. چنان مجذوب شده بود که پس از درگذشت فروزانفر قلم برگرفت و در رثای او مقاله نوشت. دربارة استادان و برکشندگان دیگرش چنان نکرد. بی‌گمان فروزانفر معلم بنیادی و عمدة زرین‌کوب و زرین‌کوب در سراسر عمر به حق ستایشگر فروانفر بود.

فروزانفر زرین‌کوب را به تدریس در دانشکدة الهیات و معارف اسلامی برگمارد. اگرچه زرین‌کوب رشتة ادبیات را به پایان رسانده بود، در دانشکدة الهیات در قلمرو تاریخ ادیان و کلام و تاریخ اسلامی و تصوف و تاریخ علوم قدیم درس می‌گفت. به راستی به چندین هنر آراسته بود.

زرین‌کوب چون خود کتاب‌خوان و بسیارخوان و کتاب‌شناس و کتاب‌جو بود کمتر از کلاس‌های درس دانشگاه بهره‌ور شد. محققاً از بعضی استادان خود بیش و بهتر در مباحث ادبی آگاه بود. مقاله‌هایی که از زرین‌کوب در همان اوقات تحصیل نشر می‌شد برازنده‌تر و پرمایه‌تر بود از نوشته‌های برخی از مدرسان دانشگاه.

آثار قلمی زرین‌کوب در این دوره عبارت است از مقاله‌هایی که در مجله‌های تمدن، ‌جهان نو،‌ دانشنامه، ‌سخن، ‌پشوتن، فروغ علم، ‌دانش منتشر کرد و فصولی از کتاب دو قرن سکوت که نخست در روزنامة مهرگان به طبع رسانید. همچنین چهار کتاب از زبان فرانسه به زبان فارسی ترجمه کرد که هر چهار نشر شده است.

از سالهای دانشجویی و همسخنی با زرین‌کوب یادم آمد آن سالی را که به ابتکار محمدامین ریاحی (دانشجوی هم‌زمان با زرین‌کوب) سید حسن تقی‌زاده برای سخنرانی به تالار دانشکدة ادبیات دعوت شده بود. تقی‌زاده از لندن به ایران بازگشته بود و نمایندة مجلس شورای ملی شده بود و معمولاً جوانان و منوّران نسبت به عقاید او سخت منتقد بودند. تقی‌زاده دربارة «زبان فصیح فارسی» سخنرانی کرد. خطابه‌ای مفصل خواند که متنش را عباس اقبال در مجلة یادگار چاپ کرد. سخنان تقی‌زاده نقدهای متعددی را در پی داشت. پس از نشر آن انتقادها، غروبی که به معمول آن ایام با زرین‌کوب در خیابان شاه (نام قدیم آن) قدم می‌زدیم، صحبت از آن سخنرانی و مقاله‌های شدید انتقادآمیز دربارة آن شد. زرین‌کوب را موافق دیدم با آنچه منتقدان دربارة آن خطابه در جریده‌ها از جمله در ایران ما نوشته بودند. دکتر محمد مقدم، ‌دکتر لطفعلی صورتگر و شاید صادق هدایت از منتقدان عمده و آتشین بودند.

۱۳۳۱ ـ ۱۳۴۰

در آغاز این دهه، زرین‌کوب درجة دکتری ادبیات دریافت کرد و از سال ۱۳۳۵ تدریس دانشگاهی را در دانشکدة الهیات بر عهده گرفت. از دبیری وزارت فرهنگ به دانشیاری دانشگاه و در پایان همین دهه به مرتبت استادی ارتقای درجه یافت. در آغاز همین دهه با خانم سخن‌سنج دانشمند، قمر آریان، پیمان همسری بست.

در این دهه بود که زرین‌کوب با سیدحسن تقی‌زاده آشنایی پیدا کرد. در این دهه بود که تقی‌زاده به دعوت جامعة لیسانسیه‌ها در باشگاه مهرگان در دو موضوع «انقلاب مشروطیت» (۱۳۳۷) و «اخذ تمدن خارجی» (۱۳۳۸) خطابه ایراد کرد. در همین دهه بود که زرین‌کوب به عضویت کتابخانة مجلس سنا درآمد. در آن اوقات عباس زریاب خویی که رئیس کتابخانه بود، به سفر تحصیلی آلمان می‌رفت. و کیکاوس جهانداری در آن کتابخانه دست‌تنها مانده بود. ظاهراً به معرفی زریاب بود که زرین‌کوب به عضویت کتابخانه درآمد.

قصد تقی‌زاده از پذیرفتن چنین مردان شایستة باجوهر و دانشمند، کار کشیدن از آنها نبود، می‌خواست با کمک مادی به آنها امکانات خواندن و پژوهش کردن را برایشان فراهم کند. در حقیقت «کمک مالی پژوهشی» (فلوشیپ) بود که به آنها داده می‌شد. (زرین‌کوب و بعدها دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و دکتر ابوالحسن جلیلی از این مساعدت بهره‌ور شدند).

تقی‌زاده به زریاب و جهانداری تأکید کرده بود که زرین‌کوب با آسایش خاطر و رفاه نسبی که برایش فراهم کرده‌ایم، باید در محل کتابخانه به تحقیق و تجسس مورد تمایل خود بپردازد. زرین‌کوب حدود هشت سال از این فرصت استفاده کرد. به این دوره به طور مفصل پرداختم از بابت این‌که در شمار نامة عمر او (در درخت معرفت و در یادگارنامه) ظاهراً ادنی اشارتی به مساعدت‌های تقی‌زاده در پرورش علمی زرین‌کوب نشده است.

عبدالحسین زرین‌کوب در این مدت،‌ که حدود هشت سال طول کشید،‌ جز ساعاتی که درس می‌داد، اوقات را در کتابخانة مجلس سنا به مطالعه و نگارش و پژوهش می‌گذارند. یادداشتهای وافری از این دوان ثمربخش فراهم کرد. مقداری زیاد از نوشته‌های او حاصل این ایام است. تقی‌زاده در بالیدن زرین‌کوب مؤثر بود. موضوع تدریس زرین‌کوب در رشتة تاریخ علوم همان درسی بود که تقی‌زاده، در دانشکدة الهیات داشت.

از کارهای عمدة علمی که در این دهه زرین‌کوب عهده‌دار شد، ترجمه کردن مقالاتی از دائرةالمعارف اسلامی (به زبان‌های فرانسوی و انگلیسی) تألیف مستشرقان بود که در هلند به چاپ می‌رسید و میان دانشمندان ایران آوازه در افکنده بود. چون استفاده بردن از آن گنجینة معارف مورد نیاز جامعة ایران بود، سید حسن تقی‌زاده از جمله کارهای فرهنگی که پیش گرفت ترجمة آن مجموعه بود با همکاری گروهی از فضلای وقت. عباس زریاب که از اروپا بازگشته بود رابط و مدیر این کار شد. از جمله کسانی که برای همکاری در ترجمه انتخاب شده بودند یکی هم دکتر عبدالحسین زرین‌کوب بود. سرنوشت اوراق ترجمه‌شدة آن گنجینه چه بوده است‌ نمی‌دانم.

در همین دهه از پاییز ۱۳۳۵ تا تابستان ۱۳۳۶ مدیریت امور بنگاه ترجمه و نشر کتاب را پذیرفت. به این مورد هم ناچارم روشن‌تر بپردازم. مدیرعامل رسمی (دکتر احسان یارشاطر) چون از سال ۱۳۳۴ تدریس در دانشگاه نیوریورک را پذیرفته بود، قائم‌مقامی آن مؤسسه را بر عهدة این‌جانب قرار داده بود و من هم از مهر ۱۳۳۵ برای استفاده از بورس کتابداری یونسکو مسافر خارج شده بودم. پس با کسب نظر تقی‌زاده که مشاور و عضو اصلی و از مؤسسین بنگاه بود، از مرحوم زرین‌کوب درخواست شد تا باز آمدن مدیرعامل کارهای علمی آن مؤسسه را عهده‌دار شود. او لطف کرد و پذیرفت و چند ماه با علاقه‌مندی و بصیرت علمی بر آن مؤسسه اشراف داشت و از این راه در کار نشر تجربه‌های تازه اندوخت. نگاه کنید به دو سه نامة او در این باره که از تهران به پاریس به من نوشت و من آنها را در یادنامة او به چاپ رسانیده‌ام.

در همین دوره به عضویت انجمن فلسفه و علوم انسانی انتخاب شد. این انجمن از تشکیلات وابسته به یونسکو و شعبه‌ای از انجمن بین‌المللی فلسفه و علوم انسانی بود. چندی تقی‌زاده و پس از او دکتر علی‌اکبر سیاسی رئیس آن بودند. پس از ده دوازده سالی که دایر بود انحطاط پیدا کرد و از میان رفت.

درین دوره مقاله‌های زیاد از زرین‌کوب مخصوصاً در مجله‌های سخن، مهر، ‌علم و زندگی، راهنمای کتاب، کتاب‌های ماه، نقد کتاب،‌ انتقاد کتاب، ‌صدف و نشریات دیگر به چاپ رسید. همچنین دو کتاب ازو (یکی ترجمه و یکی تألیف) و سه مجلد متن درسی انتشار یافت.

۱۳۴۱ ـ ۱۳۵۰

مهم‌ترین کاری که زرین‌کوب در این دوره بر عهده گرفت همکاری با مجتبی مینوی در سازمانی بود که در مؤسسة انتشارات فرانکلین به ابتکار همایون صنعتی برای تألیف لغت فارسی تأسیس شد. همچنین همکاری بود در تألیف و ترجمة دائرةالمعارف فارسی که به سرپرستی دکتر غلامحسین مصاحب توسط همان مؤسسة انتشارات فرانکلین به وجود آمده بود.[۲]

زرین‌کوب به این مناسبت از سوی مؤسسة انتشارات فرانکلین به همراه مجتبی مینوی سفر درازی به کشورهایی که سابقة اساسی و علمی در فرهنگ‌نویسی داشتند رفت. آن دو دانشمند مؤسسات مهم فرهنگ‌نویسی را در کشورهای فرانسه و انگلیس و آلمان و امریکا دیدند و چون از اصول و روش کارها و نظام علمی و اجرایی آن امور اندوخته‌ها یافتند بازگشتند. مؤسسة لغت تشکیل شد و هر دو به کار پرداختند. زرین‌کوب در دائرةالمعارف فارسی هم همکاری مؤثری داشت و مقالات زیادی برای آن کارِ پایه‌ای بااساس نوشت.

در این دوره، زرین‌کوب همکاری قلمی با مجلة راهنمای کتاب آغاز کرد. راهنمای کتاب از سال۱۳۳۷ آغاز به انتشار کرده بود. زرین‌کوب در بعضی از شماره‌های سال اول و دوم مقداری از معرفی‌های کوتاه کتابهای تازه را بی‌امضاء نوشت. به من یاری می‌داد. مقالة بلند او با نام «سیاحت بید پای» در چند شماره از سال ۱۳۴۱ نشر شد. در سال بعد «بخش مخصوص ادبی» را با نام «هنر و فرهنگ معاصر ایران» زیر نظر گرفت. این بخش از شمارة ۴ و ۵ سال ششم (۱۳۴۲) تا اسفند همان سال در مجله دنبال شد. خانم قمر آریان هم زحمت سردبیری را در همان مدت بر عهده داشت. زیرا من در این مدت از ایران دور بودم و لطف و محبت آنان موجب نشر منظم مجله شده بود. از زرین‌کوب در دوره‌های راهنمای کتاب مقاله‌های زیاد چاپ شده است،‌ چه در زمینة انتقاد کتاب و چه مطالب پژوهشی. از جمله نقد محکمی است که بر کتاب فکر آزادی تألیف فریدون آدمیت نوشت، ولی صورت نامه‌ای بدان داده بود و آن را به امضای «حسین عبدی» نوشته بود و با همین امضاء در سال پنجم (۱۳۴۱) صفحات ۴۶۸ ـ ۴۷۳ به چاپ رسید. نوشتم تا آیندگان آگاه باشند.

در این دهه سفرهای دور و دراز از اشتغالات زرین‌کوب بود. به هشت سفر رفت و همه برای مشارکت در کنگره‌های علمی و بازدیدهای فرهنگی و تحقیق در کتابخانه‌ها و تدریس در دانشگاه‌های کالیفرنیا و پرینستون در امریکا بود.

در این دهه او خود را از دانشکدة الهیات به دانشکدة ادبیات ـ آنجا که خانة واقعی و معنوی او بود ـ منتقل کرد و به عضویت گروه ادبیات فارسی درآمد. البته به گروه تاریخ هم پیوستگی یافت. از سفرهای دلپذیری که در این دهه کرد دو سفری بود که افتخار همراهی بدیع‌ا‌لزمان فروزانفر را داشت. چند بار و چند جا به ذکر آن پرداخته است (که یکی به پاکستان بود و یکی به عراق).

در این دوره هفت کتاب از او نشر شده است (سه تا در قلمرو ادبیات و سه تا در تاریخ و یکی در زمینة عرفان)

۱۳۵۱ ـ ۱۳۶۰

در این دهه دو بار سخت بیمار شد. نخستین بار در سال ۱۳۵۳ عارضة قلبی در او ظاهر شد و به خیر گذشت. بیماری دل‌شکنی که در تن او خانه کرده بود در بهار ۱۳۵۷ با هیبتی سخت‌تر بر او حمله آورد. در آن حال به من گفت فلانی حال خوشی ندارم و نمی‌دانم چه باید کرد. من به دکتر هوشنگ نهاوندی گفتم. ایشان بی هیچ تأملی ترتیب بستری شدن او را داد و پزشکان قلب را به معالجة او واداشت. زرین‌کوب پس از این که بهبودی نسبی یافت، به امریکا سفر کرد. نخستین جراحی بر روی قلبش در آنجا انجام شد. در نامة ۲۰ مردادماه پس از خروج از بیمارستان به من نوشت:

«… نمی‌دانی اقدام سرکار به بستری کردنم در بیمارستان دکتر اقبال چقدر به موقع بود. چون بعد از چندین هفته که آنجا بستری بودم در کلیولند بلافاصله بعد از ورودم به کلینیک،‌ ضرورت و فوریت جراحی قلب تأیید شد. این‌که باید چقدر از تو متشکر باشم البته بستگی به باقیماندة عمر دارد که چه کاری بتوانم کرد. احتمال دارد اوایل مهرماه انشاءالله عازم ایران شوم. فعلاً از دوستان هرکس آنجا هست، ‌یک به یک سلام برسان. قربانت.»

پس از باز آمدن چندی مسئولیت ترتیب برنامة دورة دکتری ادبیات فارسی را عهده‌دار شد و طرح نوینی را برای استواری علمی کار پیش آورد و دروس تازه‌ای را پایه گذارد که رشتة ادبیات فارسی جان بگیرد. از آن جمله «شرق‌شناسی و ادبیات فارسی» بود که تا او بود در آن دوره درس گفته شد و آن را بر عهدة من گذارده بود. در هیأت سرپرستی مجلة دانشکدة ادبیات هم، سالی با او و مرحوم دکتر احمد تفضلی میانمان همکاری وجود داشت.

وزارت فرهنگ و هنر در آبان سال ۱۳۵۴ مجلس بزرگداشت و تجلیل نسبت به مقام علمی او در شهر خرم‌آباد برگزار کرد و حمید ایزدپناه آن مراسم گرم را به دلپذیری به اجرا درآورد. بعد مجموعه‌ای به نام ارمغانی برای زرین‌کوب بدان مناسبت انتشار یافت (۱۳۵۵). دوستان او شاد بودند از این‌که نسبت به زرین‌کوب در سرزمین خاندانیش به سزاواری تمام ادای احترام شد.

۱۳۶۱ ـ ۱۳۷۰

در ۱۳۶۰ سفر دیگری برای مداوا به اروپا رفت. در پاریس اقامت گزید. این سفر دو سال مدت گرفت. در این دوره هفت کتاب از او به چاپ رسیده است (سه مجموعة مقاله، یک کتاب در مبحث تصوف، یکی در زمرة مباحث تاریخ و دیگری در زمینة اندیشه، یکی مخلصی از نقد ادبی، و یکی صورت تجدید نظر شده بود از کتاب فن شعر ارسطو).

زرین‌کوب به سال ۱۳۶۳ از سفر دوساله به تهران بازگشت. تدریس دانشگاهی خود را در دورة دکتری ادبیات فارسی آغاز کرد. چون بیماروش بود دانشجویان به خانة او می‌رفتند و از محضرش برکات علمی نصیب می‌بردند. او همیشه نسبت به دانشجویان صمیمی و پذیرای حضور آنان بود. نشست و خاست با جوانان برایش دلپذیر بود.

در خلال این دهه هم چند بار مجبور به سفر درمانی به اروپا شد. چند سفر هم برای سخن راندن در مجامع علمی و فرهنگی به آن صفحات رفت.

یازده کتاب حاصل این دهه از عمر اوست. سه مجموعة مقالات، یک کتاب در تصوف و دو کتاب در تاریخ، سه کتاب در مولوی‌شناسی، یکی در زمینة ادبیات و یکی در قلمرو اندیشه.

۱۳۷۱ ـ ۱۳۷۸

در این هشت سال به تدریس دانشگاهی معهود خود ادامه می‌داد. عضویت هیأت امنای «فرهنگسرای فردوسی» را پذیرفت. دعوت سازمان نقشه‌برداری کشور را برای تهیة متن تاریخی اطلس تاریخی ایران اجابت کرد. از سال ۱۳۷۵ به عضویت شورای عالی علمی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی درآمد و مدیریت بخش ادبیات آن را با همکاری همسر خود پذیرفت. به آن خدمت دلبستگی پیدا کرده بود. همچنین عضو شورای مشاوران کتابخانة ملی بود.

کتابخانة خود را در این دوران به شهر بروجرد اهدا کرد و قرار بر آن شده است که جای خاصی برای آن ساخته شود. باز چند سفر برای سخنرانی به ممالک مختلف و از جمله به شهرهای ایران رفت. ولی سفرهای عمده‌اش برای رهایی از بیماری‌های قلب و چشم و پروستات بود. چند بار خود را به نیش تیغ جراحان سپرد. دو سال پایان عمر را دچار گرفتاری‌های بدنی ناگوار و دشوار و بحران بیماری‌های مذکور بود. در یک سال آخر دستش و فکرش از خدمت کردن به فرهنگ ایران باز مانده بود. در شهریور ۱۳۷۸ پس از رنج‌های فراوان درگذشت.

در سال ۱۳۷۷ مراسم تجلیلی برای او توسط «انجمن آثار و مفاخر فرهنگی» برگزار شد. بدین مناسبت کتابی به نام یادگارنامه به اهتمام علی دهباشی چاپ و نشر شد. همچنین کتاب دیگر حاوی مقاله‌های ادبی و تاریخی به نام درخت معرفت به اهتمام علی‌اصغر محمدخانی در سلسلة انتشارات سخن ـ که از ناشران کتاب‌های زرین‌کوب است ـ به چاپ رسید.

زرین‌کوب در مراسم تجلیل خود، با اندیشگی همیشگی سخنرانی متین و موقری در آن مراسم ایراد کرد و به روشنی معترض ناروایی‌هایی شد که به نام «هویت» نسبت به او شده بود. آنجا گفت فرهنگ ایران «چندصدایی» است.

درین هشت سال پنج کتاب از تألیفات تازة او انتشار یافت،‌ دو تا در زمینة ادبی، یکی مجموعة مقالات، یکی در تاریخ که خود در سه مجلد است، و هر یک از آن سه جلد نامی دارد.

***

حاصل عمر زرین‌کوب عبارت است از پانزده سال تدریس در دبیرستانهای خرم‌آباد و بروجرد و تهران. چهل و دو سال تدریس در دانشگاه تهران و دانشگاه‌های دیگر. چهل عنون کتاب در قلمروهای نقد ادبی، تاریخ ادبیات، تاریخ ایران و اسلام، کلام و فلسفه و عرفان و نقل کتابهایی از زبان‌های دیگر به فارسی. تعداد زیادی مقاله و خطابه (شاید چهارصد تا) که خوشبختانه اغلب آنها به سلیقة خودش در مجموعه‌های شش‌گانه تجدید چاپ شده است. مدیریت روزنامه و مجله، همکاری در تألیف دائرة‌المعارف‌‌های فارسی (مصاحب)، ایرانیکا (امریکا)، اسلامی (هلند)، بزرگ اسلامی (تهران) و تاریخ ایران کمبریج.

زرین‌کوب دارای شوقی وافر به آموختن و دریافتن، همتی بی‌وقفه به پژوهش و نمایاندن دریافته‌های خود،‌ قلمی توانا و نکته‌پرداز در نوشتن و باز نمودن، طبعی شیوا و گزیده‌گو در سخن‌سرایی (شعر)، بصیرتی گسترده در دست‌یابی به منابع و مآخذ، بالاخره زبانی مسلط و قدرتی کم‌مانند در تلفیق و آمیختن منطقی مطالب و عرضه کردن آنها به طور وسیع به قصد بهره‌وری عموم بود.

و « روایت یک شاهد عینی» نوشته‎ای بود از دکتر قمر آریان ( همسر دکتر عبدالحسین زرین‎کوب که توسط فاطمه جعفری قرائت شد:

« از هفتاد و شش سالی که اکنون از عمرش می‌گذرد من چهل و پنج سالش را با او در زیر یک سقف گذرانده‌ام. هفت، هشت‌سالی هم پیش از آن در دانشکده با او هم‌درس بوده‌ام. در حقیقت بیش از نیم قرن شریک عمرش بوده‌ام.

از همان آغاز سال‌های آشنایی او را یک دانشجوی واقعی یافتم: دقیق، پرکار و در عین حال محجوب و متواضع. هنوز مثل همان سال‌های آغاز عمر غالباً آرام، مهربان و بی‌سر و صداست. وقتی که به جوش می‌آید و دچار خشم و خروش می‌شود به زودی به آرامش عادی برمی‌گردد و در اندک زمان خشم و خروش خود را فراموش می‌کند.

اوّل‌بار که در خانه‌مان خواستم او را به یک نام خودمانی خطاب کنم «عبدی» به‌ زبانم آمد و او بی‌هیچ تردید و تأمل به آن جواب داد. پدرم که فکر می‌کرد ممکن است دوستانش و نزدیکانش آن‌ را به صورت طنز و مزاح تفسیر نمایند این نام را نپسندید و ترجیح داد او را به همان نام «عبدل» یا «عَدُل» که مادرش او را آنگونه خطاب می‌کرد صدا بزنم امّا او خودش به این هر دو سه نام یکسان جواب می‌داد و رفته‌رفته نام او در زبان من «عبدی» شد. کسی از نزدیکانش هم آن‌را به صورت طنز یا شوخی تفسیر نکرد. از دوستانمان یک‌بار صبحی مهتدی که به خانة ما رفت و آمد بیشتر داشت از روی طنز به من گفت:

- عبدی یعنی چه؟ بگو ارباب، بگو خداوندگار!

عبدالحسین زرین‎کوب وهمسرش قمرآریان، زاینده‎رود (عکس ازرضا نوربختیاری)

عبدالحسین زرین‎کوب وهمسرش قمرآریان، زاینده‎رود (عکس ازرضا نوربختیاری)

سال‌ها بعد از آن یک‌بار هم مجتبی مینوی نظیر این اعتراض را که باز جنبة شوخی داشت بر زبان آورد.

برای او بین این نام‌ها هیچ تفاوت نبود. حتّی عنوان عبدالحسین‌خان هم که غالباً از جانب هم‌درس‌های سابق یا دوستان همکارش به او خطاب می‌شد به نظرش جالب‌تر نمی‌آمد. امّا این نام را او فقط از زبان من شنید. یادم نیست هیچ‌یک از دوستانش یا خویشانش این نام را در خطاب به او بر زبان آورده باشند.

سال‌های اوّل که به دانشکده می‌آمد جوانکی ریزنقش، سیه‌چرده و لاغر اندام بود. نسبت به لباس و سر و وضع خود نیز توجّهی نداشت. بعدها که تدریجاً از سال‌های جوانی دور شد به سر و وضع خود هم توجّه نشان داد.

بعد از چهل و پنج سال زندگی مشترک حالا هر دو پیر شده‌ایم. با انواع بیماری‌های کلانسالی که نشان ردّ پای عمر بر تن و جان ما است درگیریم. عبدی دیگر آن جوان سیه‌چرده باریک و نزار سال‌های دانشکده نیست، وزنش افزوده شده است، موهای سرش به سپیدی گراییده، دست و صورتش چروکیده و زیر چشم‌هایش پف کرده است. چقدر با آن دانشجوی شاد و سرزنده و سرشار از شوق زندگی که آن روزها وجود خود را زیر نقاب حجب و سکوت پنهان می‌کرد تفاوت پیدا کرده است. نگاه خسته‌اش از پیری که هر دومان ‌را غافلگیر کرده است پرده برمی‌دارد. حالا قدش کشیده‌تر به نظر می‌رسد و وقتی توی بارانی گشاد و سرمه‌ای رنگش دست و پا می‌زند و سر به زیر و آهسته از کنار خیابان رد می‌شود به نظرم می‌آید، پدربزرگ آن جوان سال‌های دانشکده را در وجودش مشاهده می‌کنم. اکنون موهای سرش ریخته است اما سرش طاس نشده است فقط پیشانیش از آنچه بود بلندتر و باشکوه‌تر به نظر می‌آید.

یک چیزش امّا عوض نشده است: بی‌نظمی و شلوغی نومیدکننده‌ای که در کارهایش هست. هنوز مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها دایم کاغذ و قلمش را گم می‌کند مثل شاگردان دبستانی دایم دنبال یادداشت‌ها و دفترهای گم‌شده‌اش می‌گردد و با دستپاچگی و اضطرابی که همیشه در این جستجوها از خود نشان می‌دهد حوصلة خود، حوصلة من، و حوصلة هر کس را که در خانة ماست سر می‌برد. گاه‌گاه با خود فکر می‌کنم اگر این شلوغی و بی‌نظمی در کارش نبود حاصل کارش چقدر غنی‌تر و سرشارتر بود.

دربارة کارهای او که در بعضی از آنها نیز سهم کوچکی داشته‌ام دوست ندارم چیزی بنویسم. قضاوت در آن‌باره کاریست که باید دیگران آن‌را برعهده بگیرند. در مورد این کارها چیزی که برای من جالب است حوصلة فوق‌العادة او در جستجو است. عبدی‌ ماه‌ها و سال‌ها با آنچه موضوع کار اوست زندگی می‌کند، همه چیز را در آن‌باره می‌خواند و بررسی می‌کند، در هرچه به آن مربوط است مدت‌ها فکر و تأمل می‌کند و با هر عبارت که می‌نویسد حسابی جداگانه دارد.

وقتی می‌بینم او در کارهای خویش نام کسانی را که پیشرو او یا استاد او بوده‌اند با حرمت و تکریم یاد می‌کند به شیوة کارش با نظر تحسین می‌نگرم. از اینکه حتّی نام شاگردانش را نیز همه‌جا با احترام و علاقه یاد می‌کند و کارهای آنها را در متن یا حواشی نوشته‌های خود معرفی می‌کند وسعت نظر و بی‌غرضی او را درخور تمجید می‌یابم.

یک عادت دیگرش که گمان دارم می‌تواند برای بعضی شاگردانش سرمشق باشد استغراق شدید او در کارهاست. وقتی در یک موضوع مشغول کار است از تمام وسایل و تمام اوقات ممکن استفاده می‌کند. یک لحظه فراغت را هم که در بازگشت از کار به خانه برایش حاصل می‌شود از دست نمی‌دهد. بارها اتفاق می‌افتد که میز چیده شده است، غذا آماده است، حتّی مهمان کنار میز نشسته است و او در یک گوشة دیگر اتاق همچنان آخرین جمله‌ای را که در زیر قلم دارد دنبال می‌کند و انگار صدای مرا که برای چندمین بار او را صدا می‌زنم نمی‌شنود. در اینگونه اوقات گمان می‌کنم خودش را بیشتر از من و مهمان خسته می‌کند اما این استغراق باعث می‌شود که در کار خود کمتر دچار اشتباه یا شتاب‌زدگی شود.

به هر تقدیر، عبدی همین است که هست، دوستان و ستایشگران بسیار دارد معدودی هم هستند که به هر علت هست از بودن او، از کار کردنش و از کار نکردنش رنج می‌برند. امّا او به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دهد کار خود را آنگونه که در نظر دارد دنبال می‌کند و دوستی و دشمنی دیگران را در حساب کار خود داخل نمی‌کند.

هر قدر از سال‌های جوانی فاصله می‌گیرد کم‌حرف‌تر، پرکارتر و بردبارتر می‌شود. از این حیث بعضی اوقات جداً برایش نگران می‌شوم. امّا چه می‌توان کرد؟ برای آنکه او بتواند کارهایش را آنگونه که دوست دارد دنبال کند نباید او را از اینکه سلامت خود را هم گه‌گاه به خطر می‌اندازد ملامت کرد.

غالباً صبور، و با حوصله و پر تحمّل است. به ندرت از کسی می‌رنجد و تقریباً از هیچ‌کس کینه‌ای به دل نمی‌گیرد. با این حال یک چیز هست که تا یاد دارم از همان سال‌های جوانی برایش تحمّل‌ناپذیر بوده است: اینکه رودرروی او از او تعریف کنند. از همین روست که او با شدّت و قاطعیت تمام تقریباً به همة کسانی که از او تقاضای مصاحبة مطبوعاتی داشته‌اند جواب منفی داده است در اینگونه موارد اگر از او علّت را بپرسی جواب می‌دهد که کار خود را به خاطر کنجکاوی علمی انجام می‌دهد و تحسین یا انتقاد دیگران برایش اهمیت ندارد.

با چنین روحیّه‌یی که او دارد عجب نیست که برنامة ضدّفرهنگی که تلویزیون پخش کرد، هیچ‌گونه احساس ناشی از ناخرسندی یا اعتراض در او برنینگیخت. نام خیلی‌ها در آن برنامه برده شد و بعضی هم بر آن اعتراض کردند امّا عبدی آن آوازه‌گری را بی‌اهمیت‌تر از آن تلقّی کرد که حاضر شود بر آن اعتراض کند یا درصدد جواب به آن برآید.

آن عبدی که من می‌شناسم نمی‌دانم نسبت به این بزرگداشت که واقعاً صمیمانه هم هست که احساسی می‌تواند داشت؟ بدون شک نسبت به محبت و عنایت دوستان و دوستداران بی‌تفاوت نخواهد بود.»

بهاءالدین خرمشاهی نیز در بخشی دیگر از شب دکتر زرین‎کوب با یادآوری از جایگاه زرین‎کوب در تاریخ ادب و فرهنگ ایران، یک قصیده و چند رباعی را که برای ایشان سروده بود قرائت کرد.

پس از آن بخشی از سخنان دکتر عبدالحسین زرین‎کوب با عنوان « فرهنگ چند صدایی و فرهنگ تک‎صدایی » پخش شد که سخنرانی ایشان بود در مراسم بزرگداشتی که  مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و انجمن آثار و مفاخر فرهنگی در بیستم اسفند ماه ۱۳۷۶ برای دکتر زرین‎کوب برگزار کرده بود.متن کامل این سخنرانی را با هم می‎خوانیم:

فرهنگ چندصدایی و فرهنگ تک‎صدایی

آنچه را که می‌خوانید متن سخنرانی دکتر عبدالحسین زرین‌کوب است در مراسم بزرگداشت ایشان که از سوی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و انجمن آثار و مفاخر فرهنگی در محل آن انجمن در عصر بیستم اسفندماه ۱۳۷۶ ایراد شده است.

در این مراسم که با حضور گروه کثیری از استادان و دانشجویان و علاقمندان زبان و فرهنگ فارسی برگزار شد، دکتر فتح‌الله مجتبایی، دکتر مهدی محقق، سید کاظم موسوی بجنوردی، دکتر کمال حاج سید جوادی، احمد مسجدجامعی و… سخنرانی‌هایی دربارة جنبه‌های گوناگون شخصیت و آثار دکتر زرین‌کوب ارائه کردند. قبل از خاتمه این نشست حضار از دکتر زرین‌کوب خواستند که پشت تریبون قرار بگیرد. سپس از سوی برگزارکنندگان این بزرگداشت لوح یادبود وهمچنین کتاب «یادگارنامه» که به همت علی دهباشی منتشر شده بود، تقدیم ایشان شد و دکتر زرین‌کوب ضمن تشکر از گروه برگزارکننده این بزرگداشت سخنانی خطاب به حضار بیان کردند که می‌خوانید:

اللّهم اجعلنا خیرً مما یقولون و اَغْفر لنا ما لایعملون

به قدری تحت تأثیر همدلی و یکرنگی این مجلس قرار گرفتم که زبان تشکر ندارم و ترجیح می‌دهم سکوت کنم. اما این سکوت، اظهار عجز از بیان است. به معنای رضا به حضور در این موقف نیست، چرا که این موقف جای من نیست و اگر بعد از بیست و پنج سال که چنین مراسمی به وسیلة دوست عزیزم آقای حمید ایزدپناه و دوستانش در خرم‌آباد در حق من برگزار شد، کسی ببیند که من بعد از آن عرایض که در آنجا کرده‌ام دومرتبه در چنین مجلسی حاضر شده‌ام، خیال می‌کند از گیجی و گمراهی راهم را گم کرده‌ام و از آنجایی که دیگر قرار نبوده است ظاهر بشوم بار دیگر ظاهر شده‌ام. سخنانی که در این مجلس گفته شد و آنچه دوستانم در «درخت معرفت» و در «یادگارنامه» به افتخار من گفته‌اند، همچنین حضور پُرفیض شما عزیزان در اینجا برای من موجب افتخار شد. نه، بهتر است بگویم برایم غرورانگیز شد.

عزیزان دعا کنید که این غرور را من از اینجا همراه خود به خانه نبرم. پشت همین در آن را باقی بگذارم و باز با همان فروتنی و خاک‌نهادی که شیوه و رسم عادی من است از اینجا خارج بشوم. البته آن اندازه هم خام نیستم که تمام این حسن‌ظن‌هایی را که اینجا در حق من اظهار شد به حساب خودم بگذارم. کسانی که راه را، ‌راه دانشجویی را برای این دانشجوی پیر باز کرده‌اند و آن را در پیش پایم هموار کرده‌اند بر این بزرگداشتها، بر این نکوداشتها حق بیشتری دارند و عجب که در اینجا زودتر از این حقشان ادا نشده است.

دکتر عبدالحسین زرین کوب و علی دهباشی ( لندن ـ شهریور 1379) عکس از قمر آریان

دکتر عبدالحسین زرین کوب و علی دهباشی ( لندن ـ شهریور ۱۳۷۹) عکس از قمر آریان

به هر حال از اینکه حالا یک چیز تلخی را در محضر شما عزیزان به یاد می‌آورم امیدوارم مرا ببخشید. بله خانم‌ها و آقایان الدَّهر یومان یُوم لَکَ و یومُ علیک. یک روز نشسته‌ای از همه‌جا بی‌خبر به تو خبر می‌دهند که برنامه‌ای به نام «هویت» درست شده و تو را هو کرده‌اند. یک روز دیگر در خانه‌ات هستی و می‌بینی دوستان می‌آیند و با اصرار و الزام از تو می‌خواهند که از تو قدردانی بکنند.

یک روز چنان فراق عالم‌سوزی

یک روز چنین وصال جان‌افروزی

گویا هر کدام جای خودش را دارد و نه به آن جای اعتراضی هست و نه به این جای افتخاری. از خدا می‌خواهم که در همه حال همان باشم که هستم و از آن بدگویی‌ها و این نکوداشت‌ها در حالم تغییری پیدا نشود. به هر حال من آنم که خود دانم و بلکه در واقع خدای من است که بر نفس من از من داناتر است. دیگران هرچه می‌گویند از پندار خودشان است.

من فقط یک جویبار خُردم که از چشمه «انه کان ظلوما جهولا»‌ جدا شده‌ام و به گرداب «کُلٌ مَن علیها فان» با شتاب و سرانداز دارم پیش می‌روم. کسانی که از کنار این جویبار خُرد رد می‌شوند، نگاه می‌کنند و جویبار را که زیاده خُردست نمی‌بینند، خودشان را می‌بینند، ‌تصویر خودشان را که به هر حال در نظر خودشان بزرگ است مشاهده می‌کنند.

شما عزیزان که اینطور حُسن ظن در حق من ابراز می‌فرمایید در حقیقت آنچه می‌گویید و آنچه می‌نویسید تصویر ضمیر شماست. اما این جویبار خُرد چه کند که یک رهگذر تصویر فرشته را درش می‌بیند و رهگذر دیگر تصویر دیو را درش مشاهده می‌کند. این جویبار خُرد نمی‌تواند کار دیگری بکند جز اینکه راه خودش را ادامه بدهد و جز اینکه تصویرکسانی را که در آن نگاه می‌کنند همچنان که هستند صادقانه ارائه بکند. اگر کسانی به خشم بیایند، ‌برآشوبند و خس و خاشاک تهمت و افترا به این جویبار خُرد بریزند و مشرب صافی در این جویبار را بیالایند که جویبارک خُرد هرگز نمی‌تواند تصویر آنها را عوض کند. آنها همانند که هستند، این جویبار خُرد هم همان است که هست. البته می‌بخشید، من خود از اینکه این نکته‌ها را به یاد بیاورم ناخرسندم. ولی عمر حکایت دارد به پایان می‌رسد و سرانجام باید یک وقتی، یک جایی این نکته‌ها را در پیش عزیزان یاد کرد.

عیب‌جویانی دارم، دوستان دلنوازی هم دارم که محبتشان شامل حال من است و به آنها افتخار می‌کنم. به علاوه با وجود محبت این دلنوازان و با همة‌ سخنان دلگرم‌کنندة‌ آنها از آنچه عیب‌جویانم می‌گویند، از آنچه که در آنچنان برنامه‌ای در حقم اظهار کنند، باکی ندارم و می‌دانم حقیقت آشکار خواهد شد و قدر هر کسی به موقعش معلوم خواهد شد. البته من قدری ندارم و اینکه عرض می‌کنم از روی تواضع نیست. در حقیقت مدعی هیچ مزیتی نیستم. در واقع اینطور احساس می‌کنم که آنجایی که دوستانم مرا در آنجا قرار داده‌اند، ‌من آنجا نیستم. اما آنجا هم که در برنامه‌ای مثل برنامة‌ هویت قرارم داده‌اند، من آنجا نیستم. اما آنجا هم که در برنامة هویت قرارم داده‌اند خوشبختانه آنجا هم مرا نمی‌توانند پیدا کنند.

من ادعایی ندارم و کاری هم اگر کرده‌ام به خاطر آن به هیچ‌کس منّتی ندارم. در واقع جواب کنجکاوی‌های ذهن خودم را داده‌ام و اگر هیچ قدردانی هم نشوم فرقی برایم نمی‌کند. من همانم که هستم. البته این اندازه بی‌حس نیستم که از لطف و محبت فوق‌العادة ‌شما عزیزان و از همین مجرد حضورتان در اینجا که افتخارآفرین است احساس خرسندی نکنم. برای هر کسی که اینجا باشد و ببیند نخبة‌ دانشمندان و طلّاب علم در اینجا حاضرند و به دلنوازی و به اصطلاح دلجویی از یک طلبة‌ پیر آمده‌اند همین خودش افتخاراست. ولی من می‌دانم که این دلنوازی و محبت برای خاطر من و برای چند جلد کتابی که نوشته‌ام یا چند سالی که صرف تدریس و تعلیم کرده‌ام نیست. اگر من چشم‌داشتی به کمترین مقدار این نکوداشت‌ها داشته باشم برای خاطر عشق سوزانی است که نسبت به فرهنگ و دانش و هنر ایرانی داشته‌‌ام. البته خودم با میل خود تمام عمرم را تا اندازه‌ای که برایم مقدور بوده است صرف این کار کرده‌ام و از اینکه چنین عشقی داشته‌ام و چنین لذتی از عمرخود برده‌ام خدا را سپاس می‌کنم و بر هیچ‌کس هم منّت ندارم و از شما عزیزان هم که اینجا تشریف حضور ارزانی داشته‌اید و از سخنان غرورانگیزی که بعضی از شما عزیزان در حق من گفته‌اید البته تشکر می‌کنم. ولی می‌دانم که این محبت شما در حق من نیست،‌ در حق فرهنگ ایران است. در حق این فرهنگ پرمایه‌ای که از زمان‌گاهان زرتشت از دورة کیان تا امروز سی قرن از عمرش می‌گذرد و هر روز رو به فزونی و بالندگی بوده است. در حق این فرهنگ عظیمی است که هویت ماست، عشق مشترک همة ماست. همین فرهنگ و عشق به آن فرهنگ است که شما عزیزان را به اینجا کشانده است. این فرهنگ است که شما از آن قدردانی می‌کنید. لاجرم کسی که عاشق این فرهنگ است، کسی که به این فرهنگ عشق می‌ورزد به اندازة عشقی که به این فرهنگ می‌ورزد چشمداشت این را هم می‌تواند داشته باشد که از جانب دوستداران این فرهنگ قدردانی بشود.

حاجت به استدلال و بیان نمونه نیست. در واقع آنچه فرهنگ می‌گویند بطور بارز و واضحی وامدار فرهنگ ایران است،‌ و برای ما اسباب افتخار است که فرهنگ ما به تمام عالم نور داده است و حالا اگر گاهی چیزی از فرهنگ غرب به ما برگردانده می‌شود نباید تصور کرد چیز بیگانه‌ای است. با کمال جرأت می‌توانیم از زبان فرهنگ خود در باب آن بگوییم. «هذه بضاعتنا رُدّت علینا».

هرگز نباید آن را به چشم یک چیز بیگانه نگاه کرد و روی در هم کشید و خیال کنیم این فرهنگ بیگانه است و فرهنگ ما را آلوده می‌‌کند. اگر فرهنگ ایران که سی قرن تاریخ را پشت سر گذاشته است آنچه را به این بانک جهانی علم و دانش بشری وام داده است و در آن سرمایه‌گذاری کرده است بازپس بگیرد دنیای دانش و فرهنگ دچار عسرت خواهد شد. پس بنازیم به این فرهنگ عظیم،‌ ببالیم به این فرهگ پرمایه،‌ که یادگار کسانی چون سعدی،‌ حافظ، خیام، فردوسی و بزرگانی چون ابن سینا و شیخ اشراق و دیگران هستند.

کنفرانس زبان فارسی ، عبدالحسین زرین کوب، علی اشرف صادقی ، احمد تقضلی، کمال عینی ، محمد جان شکوری

کنفرانس زبان فارسی ، عبدالحسین زرین کوب، علی اشرف صادقی ، احمد تقضلی، کمال عینی ، محمد جان شکوری

بله، خانمها و آقایان این فرهنگ برای ما فوق‌العاده عزیز است و این قدردانی که اینجا از یک دانشجوی سالخورده، ‌از یک خانه‌پرورد فرهنگ انجام می‌شود در حقیقت قدردانی از خود این فرهنگ است. این فرهنگ یک میراث انسانی است. در هیچ‌یک از فرهنگ‌های بزرگ جهانی به قدر فرهنگ ایران صدای انسانیت، ‌صدای عدالت، ‌صدای محبت بلند نیست. این فرهنگ چندصدایی است. این فرهنگ در تمام دوران اسلامی خود فرهنگ چندصدایی بوده و این چندصدایی بودن یک مزیتی است که اسلام به او داده است. بکوشیم این هدیه‌ای را که اسلام به فرهنگ ما داده است،‌ این جنبة ‌چندصدایی بودنش را قدر بدانیم. سعی کنیم تا در این فرهنگ چندصدایی صدای عدالت، صدای انسانیت و صدای حقیقت بلندتر، رساتر و طنین‌اندازتر باشد. این مزیت را سعی کنیم حفظ کنیم.

اگر کسانی هستند که شاید از روی حسن نیت به هر حال تصور می‌کنند که یک فرهنگ تک‌صدایی می‌تواند جای چنین فرهنگ عظیم جهانی را بگیرد، اشتباه و البته مایة‌ تأسف است. فرهنگ تک‌صدایی به معنای خاموشی است،‌ به معنای خاموشی فرهنگ است. فرهنگ تک‌صدایی صدای انسانیت است. صدای روح نیست. بکوشیم تا این فرهنگمان را همچنان چندصدایی نگه داریم. البته در حال حاضر با علاقه‌ای که اولیای امور نسبت به حفظ حیثیت این فرهنگ دارند احتمال اینکه یک فرهنگ منحط تک‌صدایی جای فرهنگ چندصدایی ما را بگیرد خیلی کم است ولی فرهنگ چندصدایی ما بایستی با همین حیثیتش حفظ بشود. کوششهایی که بعضی اشخاص احتمالاً از روی حسن نیت برای تک‌صدایی کردنش می‌کنند، بدون شک منجر به بازگشت به قرون وسطی، به دوره‌های زبونی و بی‌مایگی فرهنگ خواهد شد و جای دریغ است. اما اگر امروز چنین احتمال تک‌صدایی کردن فرهنگ مشهود نیست باید در نظر داشت که سعی برای تک‌صدایی کردن فرهنگ همیشه به یک شکل و یک گونه نیست. شکلهای مستقیم دارد، شکلهای غیرمستقیم دارد. شکلهای مستقیمش را شاید در حال حاضر تا حدی مهار کرده باشند یا به حداقل رسانده باشند ولی شکهای غیرمستقیمش مهار نشده است و ادامة‌ آن ممکن است زیانهای بدی برای ما داشته باشد. یک نمونه‌اش که متأسفانه خود من با آن درگیر هستم این است که ناشران دولتی، ‌نیمه‌دولتی، غیردولتی مراجعه می‌کنند به انسان و نویسنده را با هر وسیله‌ای که هست راضی می‌کنند تا با آنها قرارداد ببندد و کتاب خود را در اختیارشان قرار بدهد. آنها هم بعد از اینکه کتاب را در اختیارشان گرفتند حبسش می‌کنند، هروقت دلشان بخواهد آن را چاپ می‌کنند و هروقت دلشان نخواهد چاپ نمی‌کنند و اختیار از دست نویسنده بیرون است. (البته این مورد خاصی است که بنده با آن درگیر هستم و نزدیک به سیزده ـ چهارده جلد از کتابهای من، از پرحجم‌ترین کتابهای من در آنجا در نزد یک ناشر نیمه‌دولتی به اسارت افتاده است، به حبس افتاده و بدون هیچ حکمی و هیچ مستندی در واقع مصادره شده است. تازه این مؤسسة نیمه‌دولتی یا تمام‌دولتی هروقت هوس بکند یکی دو جلد از این کتابها را منتشر نماید بنده گرفتار پیامها و اعتراض‌های این و آن هستم که چرا با این مؤسسه همکاری می‌کنم در حالی که همکاری نمی‌کنم. ملاحظه می‌فرمایید که این مؤسسه به این طریق در حقیقت راه را برای تک‌صدایی کردن فرهنگ دارد آماده و هرچه را با فرهنگ تک‌صدایی مورد نظرش موافق نیست توقیف، حبس و حذف می‌کند.) حالا اگر خدای ناکرده ناشران خصوصی و غیرخصوصی دیگر هم کم‌کم به این فکر بیفتند و این شگرد غیراخلاقی را به اصطلاح برای خودشان الگو قرار بدهند، ‌کتابها را از نویسندگان بگیرند، آنها را با وعده و وعید دلخوش کنند و بعد کتابها را حبسس کنند، می‌بینید که این کار تمهید کردن و صاف کردن راه تک‌صدایی برای فرهنگ است.

دوستان و عزیزان این مسأله اگر به خودم مربوط نمی‌شد بیشتر از این نیاز به بحث و بررسی داشت ولی من همین‌جا به این بحث خاتمه می‌دهم و به این مقدار اکتفا می‌کنم. نمونة دیگر از سعی در تک‌صدایی کردن فرهنگ ما این ماجرای برنامه‌ریزی است که در مورد کتابهای درسی در این چند ساله انجام شده است و انجام می‌شود. به رشته‌های دیگر فعلاً‌ هیچ کار ندارم، اینجا به رشتة ‌تاریخ و به رشتة‌ ادبیات فارسی نظر دارم. ملاحظه می‌فرمایید کسانی که از کودکی به سال اول مدرسه وارد می‌شوند و طی مدت دوازده سال یک دورة ‌کامل دبستان و دبیرستان را طی می‌کنند و از مدرسه خارج می‌شوند فرصت بسیار محدودی دارند تا با گنجینة‌ عظیم فرهنگ ما که اصل هویت ما، سند وجود ما، یعنی فایده وجودی ماست آشنا بشوند. اما کتابهای درسی را از سالها پیش از همان وقتها که درج کردن «مأموریت برای وطنم» در کتابهای درسی فارسی متداول شده بود، از همان سالها،‌ هر سال و هر سال چیزهایی را وارد این کتابها کرده‌‌اند که ربطی به میراث فرهنگ ایران ندارد و در طی یک دورة‌ ده دوازده ساله که فرزندان ما در دبستان و دبیرستان فرصت دارند با میراث ادبیات ایران، با فرهنگ ارجمند فارسی، با فرهنگ فردوسی و سعدی و حافظ و خیام و مولوی و امثال آنها آشنا بشوند خیلی محدود است. وقت آنها را صرف تدریس چیزهایی می‌کنند که مربوط به مسایل روزست و فهم آنها حاجت به تدریس معلم ندارد. وقتی این کتاب‌های درسی فارسی و یا کتاب‌های تاریخ را شما ورق می‌زنید می‌بینید هزار چیز توی آنهاست که همان حرفهای روزست، زبان آنها طوری نیست که به تعلیم معلم محتاج باشد، ما را هم با گنجینة فرهنگ ما مربوط نمی‌کند. دوستان و عزیزان این که ما چهارده قرن است این فرهنگ چندصدایی را توانسته‌ایم که حفظ کنیم برای این بوده است که کتابهای درسی‌مان ناظر به حفظ ارتباط ما با گنجینة میراث فرهنگی ما بوده است. من بچه که بودم کتاب «فرائدالادب» مرحوم میرزا عبدالعظیم‌خان قریب را می‌خواندیم و این کتاب هیچ صفحه‌اش نبود که بخشی از درخشانترین نمونه‌‌های فرهنگ گذشتة ما را ارائه نکرده باشد. اما این کتابهایی که من حالا می‌بینم یا تصویر است یا مطالب اجتماعی و مطالبی که در روزنامه‌ها هم همیشه نظایرش را می‌شود خواند. چرا باید برنامه‌ریزی ما اینطور باشد و اینگونه راه تک‌صدایی را برای فرهنگ ما آماده بکند.

متأسفم که سینه‌ام اجازه نمی‌دهد و حالم مقتضی نیست بیشتر از این در اینجا حرف بزنم ولی در آنچه عرض کردم خواهشم این است که اولیای عزیز فرهنگ که خودشان اینجا حضور دارند یا نمایندگانشان اینجا حضور دارند و خودشان شأنشان نبوده است که توجه به این دقایق داشته باشند متوجه باشند که ما از لحاظ فرهنگ خویش در لبة ‌پرتگاه قرار داریم. اگر همین امروز و فردا این طرز برنامه‌ریزیمان عرض نشود رابطه فرزندان ما با فرهنگ عظیم‌مان قطع می‌شود.

خداوند شما را حفظ کند. بنده را برای پرحرفی که کردم ان‌شاءالله خواهید بخشید.»

در پایان این مراسم  شماره تازه منتشر شدۀ مجله بخارا ( شماره -۹۰-۸۹) توسط دکتر ژاله آموزگار، بهاءالدین خرمشاهی، دکتر کارلو چرتی، دکتر ماحوزی ، دکتر صادق سجادی و سید کاظم موسوی بجنوردی رونمایی شد.

 رونمایی از شماره جدید بخارا از راست: سیدکاظم موسوی بجنوردی ـ دکتر ماهوزی ـ بهاءالدین خرمشاهی ـ دکتر ژاله آموزگار ـ دکتر صادق سجادی و دکتر کارلو چرتی ( عکس از مجتبی سالک)

رونمایی از شماره جدید بخارا از راست: سیدکاظم موسوی بجنوردی ـ دکتر ماحوزی ـ بهاءالدین خرمشاهی ـ دکتر ژاله آموزگار ـ دکتر صادق سجادی و دکتر کارلو چرتی ( عکس از مجتبی سالک)

روی جلد بخارا 90-89

روی جلد بخارا ۹۰-۸۹

همچنین به همراه این بزرگداشت نمایشگاهی از عکس‎ها، کتاب‎ها و دست‎نویس‎های دکتر عبدالحسین زرین‎کوب برقرار بود که نگاهی داریم به برخی از عکس‎های این نمایشگاه :

با دکتر قمر آریان در یکی از سفرهای اروپا

با دکتر قمر آریان در یکی از سفرهای اروپا

 

دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، محمد امین ریاحی، قمر آریان و ...

دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، محمد امین ریاحی، قمر آریان و …

پاکستان در مؤسسه طبی همدرد. ماهیار نوابی، بدیع الزمان فروزانفر و دکتر عبدالحسین زرین کوب

پاکستان در مؤسسه طبی همدرد. ماهیار نوابی، بدیع الزمان فروزانفر و دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

 

قمر آریان بر مزار دکتر عبدالحسین زرین کوب

قمر آریان بر مزار دکتر عبدالحسین زرین کوب

عبدالحسین زرین کوب ، شرف الدین خراسانی و علی دهباشی

عبدالحسین زرین کوب ، شرف الدین خراسانی و علی دهباشی

عکس از دهباشی

عکس از دهباشی

 

دکتر عبدالحسین زرین کوب، شهاب دهباشی و علی دهباشی ـ اسفند 1375

دکتر عبدالحسین زرین کوب، شهاب دهباشی و علی دهباشی ـ اسفند ۱۳۷۵

دانشگاه ویلنوا. علی بنوعزیزی، بیژن اسدی پور و عبدالحسین زرین کوب

دانشگاه ویلنوا. علی بنوعزیزی، بیژن اسدی پور و عبدالحسین زرین کوب

 

 

دانشگاه ویلنوا. علی دهباشی اکبر مهدوی،   عبدالحسین زرین کوب  و جلیل دوستخواه

دانشگاه ویلنوا. علی دهباشی اکبر مهدوی، عبدالحسین زرین کوب و جلیل دوستخواه

 

پنسیلوانیا ، منزل دکتر مهدوی دامغانی.از راست : عزت الله نگهبان، عبدالحسین زرین کوب، ویلیام هناوی و احمد مهدوی دامغانی

پنسیلوانیا ، منزل دکتر مهدوی دامغانی.از راست : عزت الله نگهبان، عبدالحسین زرین کوب، ویلیام هناوی ، علی دهباشی و احمد مهدوی دامغانی

ژنو ـ محمد علی جمالزاده و عبدالحسین زرین کوب

ژنو ـ محمد علی جمالزاده و عبدالحسین زرین کوب

 

لندن، دکتر قمر آریان، دکتر عبدالحسین زرین کوب و استاد مینوی

لندن، دکتر قمر آریان، دکتر عبدالحسین زرین کوب و استاد مینوی

بزرگ علوی، مجتبی مینوی و عبدالحسین زرین کوب

بزرگ علوی، مجتبی مینوی و عبدالحسین زرین کوب

زمستان 1375 ، سید مصطفی محقق داماد، مجتهد شبستری، شرف الدین خراسانی و عبدالحسین زرین کوب در دایره المعارف بزرگ اسلامی ـ عکس از علی دهباشی

زمستان ۱۳۷۵ ، سید مصطفی محقق داماد، مجتهد شبستری، شرف الدین خراسانی و عبدالحسین زرین کوب در دایره المعارف بزرگ اسلامی ـ عکس از علی دهباشی

دکتر زرین کوب، خانم نوروزی و قمر آریان ،شیراز اردیبهشت 1375

دکتر زرین کوب، خانم نوروزی و قمر آریان ،شیراز اردیبهشت ۱۳۷۵

کنگره مستشرقین 1344 ش 1965 م در دهلی . ایستاده از راست: داریوش شایگان، بهرام فره وشی، شجاع الدین شفا، جعفر جعفر ی،؟،؟، حافظ فرمانفرماییان ، سید حسین نصر، عبدالحسین زرین کوب، نشسته مهدی بیانی، ؟، مجید موقر، ابراهیم پورداوود، بدیع الزمان فروزانفر و سعید نفیسی

کنگره مستشرقین ۱۳۴۴ ش ۱۹۶۵ م در دهلی . ایستاده از راست: داریوش شایگان، بهرام فره وشی، شجاع الدین شفا، جعفر جعفر ی،؟،؟، حافظ فرمانفرماییان ، سید حسین نصر، عبدالحسین زرین کوب، نشسته مهدی بیانی، ؟، مجید موقر، ابراهیم پورداوود، بدیع الزمان فروزانفر و سعید نفیسی

دست نوشته ای برای علی دهباشی

دست نوشته ای برای علی دهباشی

دست نوشته ای برای علی دهباشی

 

 

 

 

دست نوشته ای برای علی دهباشی

برای شهاب دهباشی

برای شهاب دهباشی

 

شاعران مازندران.شایا تجلی.شاعر .فیلمساز وفیلمنامه نویس بابلی

English: Orosi windows in Golestan Palace فارس...

فارسی: ارسی با شیشه رنگی در کاخ گلستان.

English: Orosi windows in Golestan Palace فارس...

ارسی با شیشه رنگی در کاخ گلستان )

English: Orosi windows in Golestan Palace فارس...

ارسی با شیشه رنگی در کاخ گلستان)

شایا تجلی

شایا تجلی فرزند بیژن در فرودین 1356 در شهرستان بابل چشم به جهان گشود و پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش در سال 1374 جذب علوم و معارف اسلامی گردید و در این رهگذر در حوزه ی علمیه قم به تحصیل پرداخت و تا مدرک کارشناسی در حوزه و دانشگاه پیش رفت. شایا از سال 1380 به شعر و شاعری پرداخت و چون از استعداد و ذوق سرشاری برخوردار بود به سرعت گام های موفقیت آمیزی در این راه برداشت و بیشترین هنر خود را به کار گرفت و آثاری از خود به جا گذاشت که مورد استقبال قرار گرفت تا جایی که برخی از اشعارش همچون بانوی آب و گزیده ی ترانه هایش به زبان انگلیسی ترجمه شد.

تجلی در نوشتن فیلم نامه و فیلم سازی نیز تجربیاتی دارد و فیلم نامه هایی چون تنها شدگان و شالیزار از او است .

شایا در سرودن شعر کودک نیز طبع آزمایی می کند و چندین اثر او بر سر زبان ها است. آثار زیر از او به چاپ رسیده :

کاشکی پرنده پر نداشت ، جهان عروسک ولگرد ، رهاتر از پرنده ، تولدت مبارک ، نفرین بر هر چی رفته ، گریه نکن به خاطرم ، باشی نباشی عشقمی ( مجموعه ی ترانه ) فقط خدا می دونه ، برو به فکر من نباش .

شعر زیر از او است :

دختر تیر و تقدیر

هدیه ی داغ خورشید ، جنون آبی بید              دختر تیر و تقدیر ، شعر زلال تبعید

حیای سرخ خرما ، شرم درخت انجیر            گل همیشه عاشق ، پری خوشگل تیر

رامش بغض و شیشه ، سنگ صبور من باش        آرزوهای نزدیک ، رویای دور من باش

رقص زلال ماهی ، پر زدن پرنده                   صدای برد بوسه ، شکفتای خنده

همدم ماه تنها ، همبازی ستاره                    خوشه به خوشه چشمک ، می شمرت دوباره

تو فصل بغض و شیشه ، سنگ صبور من باش           آرزوهای نزدیک ، رویای دور من باش

بغض درخت و جنگل ، آوزا رود و دریا             هم قفس ترانه ، هم نفس تمنا

بی تابی های پیچک ، دستای گرم خواهش       هم بوسه ی محبت ، هم آغوش نوازش

تو فصل بغض و شیشه ، سنگ صبور من باش           آرزوهای نزدیک ، رویای دور من باش

منبع :

سیدمحمد باقر برقعی ، سخنوران نامی معاصر ج 8 ص 8-242 .

 سبوی سخن

فارسی: پادشاه و پرنده شگفت‌انگیز، کلیله و دمنه...

فارسی: پادشاه و پرنده شگفت‌انگیز، کلیله و دمنه، نگارگری ایرانی، مکتب هرات.

شب حسین گل گلاب سراینده سرود ای ایران و..و..و…و…و..و…

Chehel Sotoun, Iran (چهل‌ستون اصفهان، ایران)

Ali Qapu, Iran (عالی‌قاپوی اصفهان، ایران)

(عالی‌قاپوی اصفهان، ایران)

شب سرایندۀ « ای ایران» برگزار شد

انتشار 20 آگوست 2013

golgolab

غروب روز یکشنبه ۲۷ مرداد ماه شب « حسین گل گلاب » بود که به عنوان صد و بیست و هشتمین شب مجله بخارا  با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، دایره‎المعارف بزرگ اسلامی، موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز ضمن خوشامدگویی از طرف مجله بخارا و دیگر برگزارکنندگان این مراسم ، از دکتر گل گلاب چنین یاد کرد:

« امشب برای بزرگداشت و یادکرد شخصیتی گرد هم آمده‎ایم که در چندین زمینه آثار بسیار ماندگار و درجه اولی را از خودش به جا گذاشته است. در حوزه‎های گوناگون، در گیاه‎شناسی یگانه بود که هنوز آثارش مورد مراجعه است. در زمینۀ شعر از شاعران خوب زمانۀ ما بود. و از اعضای بسیار مؤثر فرهنگستان ایران. تصنیف‎ها و سرودهایی که ساخت ماندگار است و بسیاری او را فقط به خاطر تصنیف مشهورش که زمزمه‎گر هر ایرانی است می‎شناسند.

علی دهباشی ـ عکس از سمیه لطفی

خودش در این باره می‎گوید: چیزهایی را به عنوان سرود ساخته‌ام. شعر به آن معنی که نیست. موسیقی را با کلنل علی‌نقی‌خان وزیری کار کردم. خودم، اول تار می‌زدم. در ۱۳۰۳ به کلاس کلنل رفتم و بعد با او همکاری می‌کردم. در آن زمان کسانی بودند که برای ساخته‌های کلنل ترانه می‌ساختند، اما من چون هم با شعر و هم با نت آشنا بودم، توانستم با کلنل مدت زیادی کار کنم. بیشتر سرودهای حماسی و میهنی می‌ساختم. کلنل آدم بزرگی بود، و در موسیقی ایرانی کار کرده بود. می‌خواست آن را تثبیت کند بعد دید که کار بسیار مشکلی است. سه چهار سالی به فرنگ رفت و آنجا حسابی کار کرد. بعد به ایران بازگشت. بجز سرودهای حماسی چندتایی کار لیریک برای کلنل ساختم ۲۰ تا اپرت و چند تا تصنیف عامیانه. بعضی از آنها را «روح‌انگیز» خواند. بعد از جنگ، انجمن کلنل تا حدی از بین رفت. ایران اشغال شد. سربازهای روسی، آمریکایی و انگلیسی به ایران آمدند. یک روز در ۱۳۲۳ از خیابان هدایت رد می‌شدم. یک سرباز آمریکایی، یک بقال ایرانی را کتک می‌زد. خیلی ناراحت شدم. به انجمن موسیقی خالقی رفتم و بی‌اختیار چیزی درست کردم. خالقی برای آن آهنگ ساخت. شد همان سرود معروف «ای ایران‌« که بنان آن را خواند. بیشتر سرودهای حماسی ساخته‌ام. یکی از آنها همان سرود «آذرآبادگان» است. آن هم تحت تأثیر حمله خارجی‌ها بود.” »

پس از آن، کامران فانی به عنوان نخستین سخنران از گل گلاب گیاه‎شناس حکایت کرد:

« وقتی آقای دهباشی به من تلفن کردند و گفتند که این بار شب‎های بخارا مربوط به استاد حسین گل گلاب است و از من خواستند تا در این جلسه شرکت کنم البته به عنوان مستمع. من گفتم حتماً خواهم آمد. چون من شاگرد ایشان در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران بودم. و خاطرات خوشی از کلاس درس و محضر گرم و صمیمی و به یاد ماندنی استاد گل گلاب داشتم. تأثیر عمیقی روی من گذاشت و کمابیش مسیر زندگی مرا عوض کرد.

استاد گل گلاب چهره‎ای با جنبه‎های بسیار گوناگون بود.جنبه‎ی هنری ایشان البته بسیار شناخته شده‎تر است، برای این که در سرودها و شعرهای ایشان منعکس است و در صدرشان هم سرود « ای ایران، ای مرز پرگهر» است. حتی همین یک اثر هم کافی بود تا نام و یاد ایشان در دل و جان ایرانیان همواره پایدار بماند. فکر می‎کنم دربارۀ این موضوع در این جلسه سخن بسیار خواهند گفت. ولی من به جنبه‎های دیگر شخصیت ایشان می‎پردازم و سعی می‎کنم برخی از خاطرات آن سالها را هم بتوانم نقل کنم.

آن سه جنبه دیگری هم که من می‎خواهم روی آن تأکید کنم، یکی نقش اساسی مرحوم گل گلاب در ترویج علم در ایران بود. یعنی ایشان با تألیف و تدریس علوم طبیعی و در صدرشان گیاه‎شناسی، سالها در واقع از دبیرستان تا دانشگاه زمینۀ آموختن علوم جدید را به ما یاد دادند. و در کنار آن آثار دیگر ایشان بود که همچنان در حوزۀ زبان علم بود. و این خیلی مهم است چون ایشان عضو فرهنگستان اول هم بودند. بی‎تردید نقش بزرگی در ساختن اصطلاحات و واژه‎سازی داشتند و چون ذوق هنری و شم شعری هم داشتند ، پیشنهادهای ایشان که امروزه برای ما واژه‎های خیلی عادی و روزمره است جایگزین واژه‎های فرنگی یا واژه‎های صعب‎التناول عربی شد که اشاره خواهم کرد، و بالاخره به منش و شخصیت ایشان به خصوص در کلاس‎های درس.

کامران فانی ـ عکس از سمیه لطفی

استاد گل گلاب در مدرسه علمیه درس خواندند، احتمالاً دورۀ دبستان و سیکل اول. مدرسه علمیه مدرسه‎ای بود که ناظم‎الاطباء نفیسی، پدر سعید نفیسی، تأسیس کرده بود. من فکر می‎کنم از همان جا این رشتۀ الفتی که استاد گل گلاب با رشتۀ پژشکی داشتند آغاز شده بود. بعد ایشان به دارالفنون رفتند. دارالفنون آن موقع دارالفنون زمان ناصرالدین شاه نبود، خیلی سطحش آمده بود پایین. ولی در کنار دارالفنون مدرسۀ طب دارالفنون بود که البته پیشرفته‎تر بود و به آن بیشتر می‎رسیدند و ایشان کمابیش با آنجا هم آشنا بود. نمی‎دانم چقدر ایشان درس پزشکی خواندند ولی به احتمال زیاد، یا لااقل آنجور که ما یادمان است، ایشان مدتی در واقع علاقمند بودند که رشتۀ پزشکی را ادامه بدهند و در همان سالها البته تدریس هم می‎کردند ولی بعداً فکر می‎کنم نظرشان تغییر کرد و برگشتند به دانشکده حقوق و علوم سیاسی. از آنجا لیسانس هم گرفتند ولی آن را هم دنبال نکردند. رشتۀ مورد علاقۀ ایشان همان بود که بعداً سالها در رشتۀ گیاه‎شناسی دانشگاه تهران ، دانشکده پزشکی و داروسازی ادامه دادند.

به هر حال استاد گل گلاب، همانطور که گفتم، همواره به یک نحو با پزشکی ایران رابطه داشته، ایشان استاد ممتاز دانشکدۀ پزشکی تهران هم بودند. وقتی که دانشگاه تهران در ۱۳۱۳ تأسیس شد ایشان به اضافۀ چند نفری دیگری که قبلاً کار کرده بودند در حوزه‎های علوم طبیعی، با دادن یک رساله به دانشگاه عنوان دکترا گرفتند و استاد دانشگاه شدند. و از آن پس همواره تا سال ۱۳۴۴ که سال اجباری بازنشستگی استادان قدیمی بود ایشان هم بازنشسته شدند، پس از نزدیک به چهل سال.

کتاب‎هایی که استاد گل گلاب در حوزۀ ترویج علم نوشتند، سه جلد کتاب جغرافیا بود. علاقه‎شان به جغرافیا و جغرافیای طبیعی همواره ادامه داشت. ولی به هر حال کار مهم ایشان مجموعه کتاب‎هایی بود که دربارۀ علوم طبیعی،یعنی گیاه‎شناسی، جانورشناسی، زمین‎شناسی را برای دبیرستان‎ها تألیف کردند. ایشان تقریباً ۹ دوره کتاب را در آن سال‎ها، سالهای ۱۳۱۲-۱۳۱۰ تألیف کردند که کتاب دبیرستان‎های ایران بود. بعد ایشان به دانشگاه رفتند. یعنی به طور رسمی. چون ایشان زمانی هم که در مدرسه طب بودند، در آنجا هم تدریس می‎کردند. و در آنجا کتاب گیاه‎شناسی را نوشتند. این کتاب در واقع کتاب کلاسیک گیاه‎شناسی رشتۀ پزشکی بود. رشتۀ پزشکی در سال‎های اول و دوم معمولاً علوم پایه را درس می‎دهند، فیزیک، شیمی، گیاه‎شناسی، جانورشناسی. و در واقع این کتاب‎ها دانشجو را آماده می‎کرد ، برای اینکه وارد رشتۀ خاص پزشکی بشود. بعد از این، یک کتاب دیگر بود که این بار ترجمه کردند، آن هم از زبان روسی. استاد گل گلاب چندین زبان را به خوبی می‎دانستند؛ انگلیسی، فرانسه، روسی و لاتین . من یادم هست که سر کلاس‎ها اغلب معادل لاتین گل و گیاه‎ها را ذکر می‎کردند و می‎گفتند ما برای معادل فارسی آن‎ها باید با توجه به اصطلاج لاتین‎شان تصمیم بگیریم که چه معادل فارسی برای آنها به کار ببریم. بنابراین ایشان علاقمند بودند. در هر صورت در سال ۱۳۳۵ کتابی به زبان روسی درآمد در مورد جغرافیای طبیعی ایران. کتاب عجیبی بود. یعنی تا آنجا که من یادم هست این کتاب سیر جغرافیای ایران را شاید از میلیون‎ها سال پیش تا زمان ما بررسی می‎کرد.در آنجا رستنی‎ها، حیوانات، سنگ‎ها، مجموعه‎ای بود از تمام این‎ها که ایران را در طی دوران‎های زمین‎شناسی ساخته‎اند، شاید از میلیون‎ها سال پیش . این کتاب، کتابی بود که تقریباً ما نظیرش را نداشتیم. ایشان آنقدر به این کتاب علاقمند بود که بلافاصله وقتی کتاب منتشر شد آن را از روسیه خواستند و شروع به ترجمه کردند و دانشگاه تهران این کتاب را چاپ کرد. اما مهم‎ترین کتابی که من خوب یادم هست، چون من سال اول بودم، در رشتۀ پزشکی کتاب « گیا» بود. گیا بدون « ه» که در قدیم هم در شعر فارسی به کار می‎رفته ، یعنی مجموعۀ گیاهان. یعنی کتابی که شما مشخصات ظاهری و طبیعی گیاه را توصیف می‎کنید تا بتوانید آن گیاه را تشخیص بدهید. این کتاب حاصل بیش از چهل سال تحقیق و تتبع استاد گل گلاب در حوزۀ گیاه‎شناسی بود. من فکر می‎کنم سال چهل و یک چاپ شد چون سالی بود که من رفتم به دانشگاه . کتابی است مصور و خیلی هم فشرده. ولی کتابی است که واقعاً نشان می‎دهد اسم و نام گل گلاب چقدر مسما بوده برای این کتاب. چون روح لطیف ایشان هم با گل و گیاه هم ‎نوا بوده. به هر حال این کتاب آخرین کار مهم استاد بود در حوزۀ ترویج علم.

دکتر حسین گل گلاب در کتباخانه شخصی اش

اما کتاب‎های دیگر ایشان. من آن قسمتی را که دربارۀ زبان است در آخر می‎گویم. کمی از سر کلاس ایشان من بگویم. بیش از چهل سال تمام دانشجویان رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران در سال اول درس خود را با کلاس گیاه‎شناسی استاد گل گلاب شروع می‎کردند. درسش گیاه‎شناسی بود ولی در کنارش خیلی چیزهای دیگر بود. دانشجویان جز گیاه‏‎شناسی بسیار چیزهای دیگری در کلاس از استاد گل گلاب می‎آموختند، در واقع ادب و فرهنگ و تاریخ را در این کلاس‎ها می‎آموختند. من هم در واقع علاقه‎ام به این رشته‎ها بود. من مطلقا علاقه‎ای به رشتۀ پزشکی نداشتم. ولی در آن زمان رسم بود و شاید الأن هم باشد که در هر شهرستان حتماً یک نفر از دانش‎آموزانش باید در رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران قبول می‎شد. من هم از بد حادثه قبول شدم ولی علاقه‎ای به ادامه‎اش نداشتم و در حقیقت هم ترک کردم و به رشتۀ ادبیات که مورد علاقه‎ام بود آمدم. ولی در کلاس‎های استاد گل گلاب بود که حس کردم که یک استاد رشتۀ پزشکی ـ در آن موقع هم ما به ایشان دکتر گل گلاب می‎گفتیم ـ می‎تواند انسان را در حوزه‎های مختلف، از جمله حوزه ادب و زبان هم ببرد و در واقع پزشکی فقط مداوا نیست . مضافاً ایشان همیشه در سر کلاس سعی می‎کردند تاریخچه و گذشته خیلی چیزها را بگویند، از جمله دانشکده پزشکی که ما در آن بودیم که دانشکده دانشگاه تهران هم بود. ایشان سوابق این دانشکده را از زمان دارالفنون تا زمان خودشان خیلی دقیق بیان می‎کردند. درس ایشان خیلی درس شیرینی بود و با مثال‎های بسیار مؤثر و به یادماندنی ادامه پیدا می‎کرد. مثالی را بگویم. وقتی به داروها و گیاه‎های سمی رسیدند که تدریس کنند، ایشان در پاسخ به این سئوال که سم چیست، گفتند این سم همه چیز است. یعنی هر چیزی سم است، فقط بستگی به مقدار مصرفش دارد. اگر شما یک میلی‎گرم سیانور بخورید درجا کشته می‎شوید، اگر یک بشکه آب هم بخورید می‎میرید. هر دوی آنها سم است فقط مقدارشان مهم است. یعنی در اینجا کمیت کیفیت را تعیین می‎کند. بنابراین نگویید سم چیه، بگویید چه مقدار از آن ماده مصرف می‎شود. هر ماده‎ای از یک حدی، حد مجازش که تجاوز کند تبدیل می‎شود به سم. به این ترتیب کل مسئلۀ سم‎شناسی را برای ما روشن می‎کردند. من آن موقع همانطور که گفتم خیلی علاقه داشتم به تاریخ پزشکی تا علم پزشکی. همان سال‎های اول. خیلی هم از ایشان سئوال می‎کردم که در آن دوره‎ها، در سال‎های دارالفنون و مدرسۀ طب قبل از دانشگاه چه کتاب‎هایی را می‎خواندند و خیلی دلم می‎خواست که آن کتاب‎ها را ببینم، کتابی‎هایی را که مثلاً صد سال قبل در رشتۀ پزشکی تدریس می‎کردند. خیلی علاقه نداشتم به زمان حاضر خودمان. ایشان کتاب‎های زیادی به من معرفی کرد. هنوز هم یادم هست که کتاب شلیمر را ایشان معرفی کردند شلیمر پزشک دارالفنون بود در زمان ناصرالدین شاه و معروف بود به شلیمر، حکیم فلاماندری. فلاماندر که بخشی است از بلژیک و هلند امروزه. و ایشان بیست سی سال در ایران بود و تدریس پزشکی می‎کرد.شلیمر کتابی دارد با عنوان فرهنگ پزشکی که در زمان ناصرالدین شاه چاپ شده و چاپ قشنگی هم دارد. ایشان گفت اگر می‎خواهی این کتاب را ببینی، برو به کتابخانه. کتابخانه دانشکده پزشکی هم کتابخانۀ دارالفنون بود، یعنی تمام کتاب‎های کتابخانۀ طب دارالفنون منتقل شده بود به کتابخانۀ دانشکدۀ پزشکی و بقیۀ کتاب‎های دبیرستان دارالفنون هم در آن زمان آمده بود به کتابخانۀ ملی.ولی من اغلب می‎رفتم به دانشکدۀ پزشکی و آن کتاب‎های قدیمی را می‎خواستم بیینم که در سال‎های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ دانشجوهای ایرانی چه کتاب‎هایی را برای اولین بار می‏‎خواندند و در واقع با طب جدید آشنا می‎شدند. در تمام این چیزها استاد گل گلاب را یک جور مظهر سنت گذشتۀ خودمان می‎دیدم که در مقابل من هست. و از این نظر بود که به عنوان یک چهرۀ فرهنگی خیلی تأثیر روی ما می‎گذاشت.

یک کار مهم استاد گل گلاب که مغفول هم مانده ، نقش ایشان در ساختن واژه‎های علمی به زبان فارسی است. می‎‎دانید در زمان رضا شاه که ما با تمدن مدرن به طور جدی داشتیم آشنا می‎شدیم بسیاری از واژه‎های خارجی در کتاب‎ها به همان صورت می‎آمد . تصمیم گرفته شد که فرهنگستان زبانی درست بشود و معادل فارسی را برای این اصطلاحات خارجی و اصطلاحات خیلی مشکل عربی واژه متناسب فارسی پیدا کنند. و آقای گل گلاب این کار را شروع کرده بود. وقتی کتاب‎های دبیرستانی را در حوزۀ علوم طبیعی می‎نوشت، سعی می‎کرد برای این اصطلاحات معادل‏‎هایی در زبان فارسی پیدا کند و بعداً که فرهنگستان تأسیس شد بلافاصله ایشان عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان ایران شد. شغل دیگری هم که در فرهنگستان داشت ، سرپرست و ریاست فرهنگستان هم به عهده داشت. در طی آن سال‎ها شاید نزدیک به هزار واژه ساخته شد. واژه‎هایی که امروز خیلی عادی است. مثلاً آن موقع بلدیه و نظیمه و عدلیه می‎گفتند حالا شهرداری، شهربانی و دادگستری می‎گویند. در کنارش هم که واژه‎های علمی بود. حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ واژۀ گیاه‎شناسی هم در اینجا وجود دارد که به احتمال زیاد از ساخته‎های خود استاد گل گلاب است. آن موقع حتی در دورۀ خود ما که به پرچم اتامین می‎گفتیم. یا پتال می‎گفتیم به گلبرگ. و معرفه‎التبات می‎گفتند که تبدیل شد به گیاه‎شناسی. ولی از همه جالب‎تر اصطلاحات صعب‎التناول عربی بود. اصطلاحی بود به نام بارز‎التناسل، این همانی است که ما امروز می‎گوییم پیدازادان. مخفی‎التناسل بود که می‎شد نهان زادان. یا اصطلاح دیگری بود که من یادداشت کردم ، عریان‎البذور، یعنی بازدانگان. بذور که جمع بذر است ، عریان هم که یعنی باز. و یا مستور‎البذور یعنی نهان دانگان. مجموعۀ این اصطلاحات وقتی کم کم به کار رفت، نقش مرحوم گل گلاب نقشی اساسی بود در این زمینه. ایشان با شم زبانی که داشتند با علاقه‎ای که به شعر داشتند، علاقه‎ای که به زبان فارسی داشتند و همچنین تسلط ایشان بر چند زبان، می‎توانستند معادل‎های خیلی خوبی پیدا کنند. مرحوم گل گلاب در فرهنگستان دوم هم عضو بودند. ولی فرهنگستان دوم اصولاً کارنامۀ خیلی درخشانی نداشت. شاید آخرین کتابی هم که ایشان نوشته تاریخچۀ فرهنگستان دورۀ اول است.

دکتر حسین گل گلاب

در واقع مجموعۀ اینها به ما می‎گوید که استاد گل گلاب چه نقش اساسی در ترویج علم در ایران، در زبان علم در ایران داشتند و این اثری است که همیشه باقی می‎ماند.سخنان من تنها گوشه‎های بسیار کمی از کارنامۀ پربار استاد گل گلاب بود. یاد و خاطرۀ ایشان همواره پایدار بماند.»

سپس نوبت به دکتر علی غضنفری رسید تا دربارۀ سرود « ای ایران» سخن بگوید:

ذکر این نکته ضروریست که استاد گل گلاب یک باره و ناگهانی به سرودن این قطعه نپرداخته است. به قول شاعر اتریشی، اشتفان سوایگ، یک ادیب و یک هنرمند بیست و چهار ساعت روز در خدمت ادب و هنر است و به این­ها و ایجاد یک اثر می­اندیشد، منتهی تراوش­ها و باروری­ها در یک لحظه بیرون می­ریزند وخلق می­شوند.

درباره­ی سرود ای ایران نیز چنین است. مگر می­شود بگوییم استاد گل گلاب برای خودش فارغ از آنچه که درباره وطنش بوده راحت زندگی می­کرده و یک باره دیده که یک سرباز کشور بیگانه به بقالی توهین می­کرده و با سیلی به او زده و درست در همین بزن­گاه استاد متأثر و ناراحت شده و این سرود را تحریر کرده است.

ماجرا هر چه باشد مهم نیست، گرچه این واقعه را خانم هما گلاب رد کرده و در فیلم مستند «مرز پرگهر»، ساخته­ی هومن ظریف هم به آن اشاره کرده است.

در فکر و ذکر استاد گل گلاب و سایر کسانی که چنین سرودهایی سروده­اند، دایم عزت و سربلندی و افتخار ایران و ایرانیان موج می­زده، حال کجا و کی این امر تبدیل به یک اثر برای دیگران می­شود، کسی این زمان و مکان را نمی­داند و نمی­شناسد.

ترانه مرغ سحر گرچه یک سرود ملی نیست، ولی ببینید چند خواننده­ی معروف آن را اجرا کرده­اند. من در چندین کنسرت خوانندگان مطرح کشور که شرکت کردم، آخر کار مردم فریاد می­کشیدند، مرغ سحر، مرغ سحر، درست مانند ای ایران که استاد فرهاد فخرالدینی در پایان کنسرت­ها رو به مردم می­ایستادند و ارکستر هم سرود ای ایران را می­نواخت و مردم سرود ملی را می­خواندند.

دکتر علی غضنفری ـ عکس از سمیه لطفی

این پرسش را از خویش بکنیم که چرا چنین است؟

احساسات مردم در آن لحظه برانگیخته می­شود و بیادشان می­افتد همه­ی آنچه که در سرود و واژه­های آن نهفته است، بپا می­خیزند و احترام می­گذارند، هم به سرود و هم به سراینده­ی آن و سرود را می­خوانند. من کشوری را سراغ ندارم که مانند ایران، یک سرود ملی این سان مورد توجه و احترام باشد و این گونه مردم با آن عجین باشند. برخی تنگ نظران ایراد می­گیرند که چرا عده­ای در هنگام شنیدن این سرود بپا می­خیزند. این بدیهی و طبیعی است که انسان برای احترام بپا می­خیزد، درست مثل این­که فردی وارد مجلسی شود و دیگران به احترام وی از جا بلند می­شوند.

در سرزمین­های دیگر قهرمانان ملی وجود داشته­اند و برایشان سرود هم ساخته شده یا خود این قهرمانان ملی اثری باقی گذاشته­اند که مورد توجه مردم است، لیکن نه با این نکو داشت بی­مانند که در ایران در باب سرود «ای ایران» شاهد هستیم.

برای ویلهلم تِل قهرمان ملی سوییس شعرهای فراوان گفته شده ولی سرود ملی نیستند.

خوزه مارتی، قهرمان ملی کوبا شعر زیبای سوری سفید (Rosa Blanca) را سروده که در مدارس کوبا و اسپانیا دانش آموزان آن­را گه­گاه می­خوانند، ولی سرود ملی نیست.

نکته­ی جالبی که باید به آن توجه داد اینست که آهنگ و متن سرودهای پرچم ممکن است به دلایلی تغییر یابند، در حالی که سرودهای ملی ثابت هستند. در کنار این نکته ممکن است برخی به سرود پرچمی یا سرود پرچم خودشان اعتراض داشته باشند که برای نمونه این امر را درباره­ی سرود پرچم آلمان بعد از جنگ جهانی اول شاهد بودیم.

ماجرا چنین است:

شعر سرود پرچم آلمان از شاعریست به نام Fahllersleben که در سال ۱۸۴۱ سروده شده است:

سرودِ آلمان­ها

آلمان، آلمان، فراتر از همه چیز،

فراتر از همه چیز در دنیا،

و همواره در پاسداری و پایداری

برادروار متحد می­ماند.

از ماس تا مِمِل،

از اِتش تا بلِت

فراتر از همه چیز در دنیا!

آلمان، آلمان، فراتر از همه چیز،

زنانِ آلمانی، وفای آلمانی،

شرابِ آلمانی، سرودِ آلمانی،

نوای کهن زیباشان مرا،

هم­چنان پایدار نگهدارند،

ما را در همه­ی عمر

در کار نیک به وجدآورند،

زنانِ آلمانی، وفای آلمانی،

شرابِ آلمانی، سرودِ آلمانی،

اتحاد، مساوات، آزادی

برای سرزمین پدری، آلمان!

بیایید برای آن، همه با هم تلاش کنیم

 برادروار، جان برکَف!

اتحاد، مساوات، آزادی

پشتوانه­ی خوشبختی­اند:

در برقِ این خوشبختی شکوفا شو،

شکوفا شو، سرزمین پدری، آلمان!

این سرود از سال ۱۹۲۲ سرودِ ملی آلمان شد. در رایشِ سوم تنها بند اول آن خوانده می­شد. پس از سرودِ هانس وِزِل در دوران نازی­ها، درسال۱۹۵۲ فرمان داده شد که در مراسم رسمی تنها بند سوم آن خوانده شود و درنهایت با اتحاد دو آلمان (شرقی و غربی) درسال۱۹۹۰، در دوران صدراعظمی هِلموت کُهل، بند سوم آن درسال۱۹۹۱ به­عنوان سرود ملی آلمان اعلام شد.

بسیاری از بانوان آلمانی از این­که از زن آلمانی و شراب آلمانی سخن گفته می ­شود انتقاد کردند.

نیچه به سرود و این­که سرود ملی است سخت خرده گرفت، به­ویژه بخش: «آلمان فراتر از همه چیز»، را دیوانه­ترین شعارِ دنیا اعلام کرد. توخولسکی، شاعر و طنزپرداز آلمانی نیز در سال۱۹۲۹ در واخواستی شدید آن ­را بیتِ دیوانه­کننده­ی یک شعرِ گزاف­گو نامید. درسال۱۹۳۷ هیتلر از این شعر دفاع و آن­را سرودِ بزرگِ شور و اشتیاق نامید و دوسال بعد، پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، این نظریه که ابیات سرود بوی سرمایه­داری می­دهند را رد کرد. در سال ۱۹۹۱ و نیز درحال حاضر به این انتخاب خرده می­گیرند (مقاله­ی مجله­ی اشپیگل در۲۴ ژوئن ۲۰۰۶).

در پایان اشاره کنم که سرودهای ملی دارای پیام هستند و این پیام را نباید فراموش کرد. این­که ما لحظه در هنگام نواختن سرود احساساتی شویم و بعد  پیام سرود را فراموش کنیم، کاریست ناپخته و فقط برخاسته از شور و شوقی آنی.

پیام سرود ای ایران اینست که می­گوید: دور از تو اندیشه­ی بدان، یعنی نخواهیم گذاشت اندیشه­ی بد بر این سرزمین حاکم شود و یا این­که:

ای … دشمن ار تو سنگ خاره ای، من آهنم. یعنی در برابر دشمنان این مرز و بوم به خاطر پاس داری از دین و آیین و سرزمینم سراپا ایستاده­ام، پرقدرت و با صلابت، یعنی این­که ما به دنبال آرامش و صلح و دوستی هستیم و نه در پی دشمنی­ها.

در ترانه مرغ سحر هم چنین است: ظلم ظالم، جور صیاد. یعنی نمی­گذاریم جو و ستم بر ما حاکم شود و باز هم به دنبال آرامش، دوستی و صلح هستیم. در سرود سمفونی خلیج فارس هم چنین است: تنب بزرگ، تنب کوچک، ابوموسی، تربت پاک جبینم. یعنی این سه جزیره عزیر ما هستند و یا: آن­که آزادت نمی­خواهد مباد، آن­که آبادت نمی­خواهد مباد. یعنی ما تو را ای سرزمین نازنین آزاد و آباد می­خواهیم که باز هم پیام آبادانی، عزت و بزرگی را بازگو می­کند.

تأکید می­کنم نباید این پیام­ها را فراموش کرد و فقط لحظه­ای احساسی را با شنیدن این­ها سپری کرد و سپس همه را فراموش کرد.

و سپس دکتر مهدی فیروزیان به توصیف چگونگی سرایش تصنیف و آهنگ « ای ایران» پرداخت:

« ترانة بلندآوازة ای ایران را همگان با نام خوانندة آن غلام‌حسین بنان می‌‌‌شناسند و کسانی که با موسیقی ایرانی آشنایی بیش‌تری دارند نام آهنگساز چیره‌دست آن روح‌الله خالقی را نیز به یاد می‌آورند. اما شاید شماری اندک از کسانی که ای ایران -یا دست‌کم بخشی از آن- را از بر هستند، نام ترانه‌سرای آن را بدانند؛ و باز از میان آنان که حسین گل‌گلاب را به نام می‌‌­شناسند، اندک­اند کسانی که با زندگی و کارهای او آشنا هستند. از این‌رو شایسته است که در اینجا کوتاه و گذرا از دکتر حسین گل‌گلاب و توانمندی‌ها و دست‌آورد‌های زندگی پربارش یاد کنیم. او فرزند مهدی مصورالملک نقاش نامی روزگار قاجار بود و با هوش و ذوقی سرشار، در چند رشته از دانش و هنر توانایی داشت:

مهدی فیروزیان ـ عکس از ژاله ستار

    ۱- موسیقی: نوازندگی تار و سه‌تار را نزد میرزا حسینقلی و درویش‌خان آموخته بود و پس از گشوده شدن مدرسۀ وزیری از نخستین شاگردان مکتب وزیری شد. در برخی زمینه‌ها هم یاری و همکاری خود را از وزیری دریغ نمی‌­داشت؛ برای نمونه به گفتۀ خالقی جزوۀ صداشناسی مدرسه را گل‌گلاب نوشته است.

    ۲- ترجمه: افزون بر آموختن زبان فرانسه در دارالفنون با زبان‌های انگلیسی، عربی و روسی آشنایی داشت. ترجمۀ بیش از ۵۰ نمایش برای هنرستان هنرپیشگی و برگردان اپرای کارمن و اپرای فاوست از کار‌های او در زمینۀ ترجمه است.

    ۳- حقوق: در سال ۱۳۰۱ در رشتۀ قضایی و علوم سیاسی از مدرسۀ عالی حقوق فارغ‌التحصیل شد.

    ۴- گیاه‌شناسی: در سال ۱۳۱۴ پس از چند سال پژوهش عملی گیاه‌شناسی در دانشکدۀ پزشکی توانست در رشتۀ علوم به مدرک دکتری و کرسی استادی دانشکدۀ پزشکی دست یابد. او گذشته از کتاب‌ها و مقالاتی که در زمینۀ گیاه‌شناسی نوشت، نخستین‌بار آزمایشگاه‌های گیاهی ایران را به میکروسکوپ مجهز کرد.

    ۵- جغرافیا: نوشتن کتاب‌هایی چون دورۀ جغرافیا (در سه جلد) و فرهنگ اصطلاحات جغرافیایی (با همکاری احمد آرام، غلام‌حسین مصاحب و …) از دستاورد‌های او در زمینۀ دانش جغرافیا هستند.

    ۶- واژه‌گزینی: از سال ۱۳۱۴ به عضویت فرهنگستان ایران درآمد و با تکیه بر دانش گستردۀ خود در علوم تجربی که با توان ترجمه و آشنایی با زبان‌های بیگانه و ذوق ادبی و هنری همراه شده بود، توانست واژه‌های پارسی بسیاری را در زیست و گیاه­شناسی جایگزین واژه‌های بیگانه کند. جالب است بدانید که واژه‌هایی چون گلبرگ، کاسبرگ، پرچم، تخم‌دان، گلسنگ، قارچ و جلبک از پیشنهاد‌ها و برابرنهاده‌های دکتر گل‌گلاب هستند که امروز به‌خوبی در زبان پارسی جا افتاد‌‌ه‌اند و همگان آن‌ها را پذیرفته‌اند.

    ۷- ترانه‌سرایی: آشنایی با نت، نوازندگی و زیر و بم موسیقی ایرانی، کار او را در ساختن ترانه بر روی آهنگ آسان کرده بود. وزیری پیش از آشنایی با گل‌گلاب بر روی شعر پیشینیان آهنگ می‌‌ساخت اما ذوق گل‌گلاب مایۀ دلگرمی او شد تا بتواند تصنیف‌هایی با همکاری ترانه‌سرایان بسازد. همکاری این دو با «عاشق ساز» (که هدیۀ گل‌گلاب به وزیری و در ستایش او بود) آغاز شد و سال‌ها پایدار ماند. از آنجا که تاکنون ترانه‌های گل‌گلاب گردآوری نشده است، نام برخی از کار‌های وزیری را که گل‌گلاب برای آن‌ها ترانه سروده در اینجا می‌­آوریم: «دوست»، «زبان عشق»، «ناامید»، «سرود صبح»، «وصال دوست»، «جور فلک»، «ای زاهدان»، «کار خویش»، «مارش ظفر» و «سرود دانش»، «اپرت گلرخ»، «اپرت شوهر بدگمان»، «سرود مهر ایران»، «جدایی»، «مارش حرکت»، «مارش آدمیت»، «بلبل مست»، «وصال دوست»، «سرود ماه» و «گنجشگک». یکی دیگر از ترانه‌های گل‌گلاب که بر روی آهنگی از وزیری ساخته شده «بستۀ دام» در آواز دشتی است که چنین آغاز می‌­شود:

    چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی            تو مهی بر آسمانـی و منم خار رهی

دکتر گل گلاب در میانسالی

    این ترانه بار‌ها با آواز برخی از خوانندگان زن (روح‌انگیز، پریسا، هنگامه اخوان) اجرا شده و پس از انقلاب دو اجرای دیگر از آن درخور یادکرد است: ۱) در آلبوم «غوغای جان» با تنظیم ملیحه سعیدی و خوانندگی عبدالحسین مختاباد که با دریغ نام آهنگساز و ترانه‌سرا در آنجا نیامده و گردآورندگان آن را «آهنگ قدیمی» خوانده­اند. ۲) در آلبوم «آشنایی با آواز دشتی» با تار کیوان ساکت و خوانندگی رضا شاکری. علی مصفا  هم در دومین ساختۀ بلند سینمایی خود، «پلۀ آخر» از «بستۀ دام» بهره برده است.

    گل‌گلاب جز ترانه‌سرایی بر روی آهنگ‌های وزیری (که بیش‌ترین همکاری را با او داشت) و خالقی (که از همکاری‌های این دو تن، گذشته از ای ایران، برای نمونه می‌­توان دو سرود «اصفهان» و «آذرآبادگان» را نام برد) برای آهنگسازان دیگر هم ترانه‌هایی سروده است که از میان آن‌ها می‌­توان از «پایدار ایران» با آهنگ علی‌محمد خادم میثاق و «آفتاب» با آهنگ سلیمان سیاح سپانلو یاد کرد.

    این دانشی‌مرد ترانه‌سرا همچنین در هنر عکاسی دستی داشت و چنان­که تا اندازه‌ای روشن ساختیم، دستاوردهای زندگی هشتاد و هفت سالۀ او بسیار ارزشمند بوده است. از وی سه فرزند به نام‌های همــا، فرّخ و داریوش به‌جای ماند. سخنان خالقی دربارۀ گل‌گلاب که آمیخته با احساسات و هیجان ویژۀ اوست نیز خواندنی است:

    «اطبّای قدیم، دارویی درست می‌­کردند که خاصیت‌های متعدد داشت و آن را معجون می‌­نامیدند. راستی گل‌گلاب را هم می‌­توان معجونی از علم و فضل و هنر دانست. چیزی نیست که او نداند. هرچند متخصص در نبات­شناسی است، اما گل‌گلاب در حقیقت مانند کتابچۀ اشعار سابق است که مردم ادب‌دوست برای خود ترتیب می‌­دادند و آن را جنگ می‌­نامیدند. او هم جنگ دانش و گنجینۀ فضیلت است. تصوّر نمی‌­شد یک مرد عالم فیزیک‌دان و شیمی‌دان و ریاضی‌دان و نبات‌شناس و سنگ‌شناس، شعر هم بگوید؛ ولی چون او استعداد فوق­العاده داشت، وقتی هم شعر گفت، به این خوبی از عهده برآمد که کلنل مشکل‌پسند را مفتون خود ساخت … و تنها کلنل نبود که مفتون او شد. کیست که آن قیافۀ خندان آرام سادۀ بی‌تظاهر و آن اخلاق عالی را در مرد بزرگی چون استاد گل‌گلاب ببیند و مجذوب و مفتون چنین شخصیت ممتازی که به ندرت در بین مردم خاکی ظهور می‌­کند، نگردد»

    هومن ظریف  در فیلمی به نام «مرز پرگهر» که در بخش جنبی پنجمین جشنوارۀ بین‌المللی سینمای مستند به نمایش درآمد، به بررسی زندگی حسین گل‌گلاب پرداخته است.

دربارۀ ای ایران

    ای ایران نخستین‌بار با همخوانی گروه کر در سومین برنامه از برنامه‌های انجمن موسیقی ملی در دبستان نظامی (خیابان سپه) اجرا شد. خالقی در این‌باره چنین می‌­نویسد:

    «سرود ای ایران … که آهنگساز و گویندۀ اشعار، تحت تأثیر اوضاع زمان ساخته بودند و اولین دفعه در این کنسرت شنیده شد، آن­قدر در شنوندگان حسن اثر بخشید که چند بار تکرار آن را خواستار شدند. در آن وقت کشور ما را قوای انگلیس و روس و آمریکا اشغال کرده بودند و جنگ بین‌الملل دوم هنوز دوام داشت. تظاهرات ملی نمی‌­شد زیرا وضع آماده نبود ولی آهنگ و شعر این سرود، احساسات ملی را سخت برانگیخت و مخصوصاً در مقابل خارجیان که در آن مجلس هم بودند از طرف ایرانیان تظاهرات بیش‌تری شد و اولین ضربه‌ای بود که به‌طور غیرمستقیم بر پیکر ارتش خارجی که ناخوانده مهمان ما بودند، زده شد.

دکتر گل گلاب در سال آخر عمر

    آهنگ این سرود با آن‌همه تأثیر موجب شد که وزیر فرهنگ، هیئت نوازندگان را به مرکز پخش صدا فرستاد و صفحه‌ای از سرود ضبط شد که همه‌روزه از رادیو تهران پخش شود و هنوز هم که این سطور نگاشته می‌­شود همین سرود روزی یک­بار از رادیو شنیده می‌­شود»

    از دید موسیقایی، نکتۀ مهم دربارۀ ای ایران، آن است که سرودی چنین پرشور، در آواز دشتی که با همۀ دلپذیری و زیبایی، همگان آن را از نغمه‌های اندوه‌بار موسیقی ایرانی می‌­دانند، ساخته شده است و آهنگساز توانسته با بهره­گیری از ذوق سرشار خود در ملودی‌پردازی و ریتم دوضربی -که در مقدمه تندتر از بخش باکلام نیز هست- حالت مارش‌گونه را با حالات موسیقی ایرانی هماهنگ سازد. خالقی که در سراسر عمر -با این‌که خود استاد بی‌چون و چرای موسیقی بود- خویش را شاگرد وزیری می‌­دانست، در بسیاری زمینه‌ها از استاد اثر پذیرفته است. در ساختن آهنگ ای ایران هم نشان اثرپذیری از وزیری را می‌­توان دید؛ زیرا پیش از خالقی، وزیری از آواز دشتی (و نیز ریتم دوضربی) برای ساختن سرودی میهنی به نام «ای وطن» بهره برده بود و خالقی بر پایۀ آنچه در سرگذشت موسیقی ایرانی دربارۀ آن آهنگ نوشته به این نکته و نوآوری موسیقایی توجه داشته است: «این سرود با اینکه در حدود سی سال است ساخته شده هنوز کهنه نشده و مطلوب عموم می‌­باشد و شاید هم علتش این است که در مایۀ دشتی است که طرف مهر و علاقۀ مردم ایران می‌­باشد. البته آن‌هایی که می‌­گویند موسیقی ایرانی مخصوصاً آواز دشتی بسیار محزون و غم­انگیز است شاید توجه ندارند که این سرود هم در مایۀ دشتی است ولی حزن آن کم و نشاطش بیش‌تر است». پس از این، خالقی با الهام گرفتن از استاد خویش، سرودی میهنی در آواز دشتی و ریتم دوضربی ساخت که توانست به آوازه و جایگاهی بلندتر از کار وزیری دست یابد.

    یکی از نکته‌های نغز در آهنگسازی ای ایران این است که خالقی در مقدمۀ آهنگ همان ملودی بخش باکلام را با اندکی دگرگونی و دست بردن در ریتم به‌کار برده است. شنونده بی‌آن‌که به‌درستی دریابد، ملودی آغازین ترانه را پیش‌تر در مقدمه شنیده و هنگامی که به بخش باکلام می‌­رسد ناخودآگاه آمادگی بیش‌تری برای شنیدن این نغمه‌ها دارد و همین حس، مایۀ دلپذیری بیش‌تر آهنگ شده است. با نگاهی به نت آهنگ، همانندی جمله‌های آغازین مقدمه و بخش باکلام ترانه را در پرش از می به سی و تکرار آن و سپس توالی نت‌های «سی- دو- ر (در بخش باکلام: +دو)- سی» می‌­توان دریافت. بر پایۀ پژوهش هوشنگ سامانی، این ملودی برگرفته از تعزیۀ حرّ است که در مناطق مرکزی ایران روایی دارد و برداشتی از آن را نیز در آهنگ «لالۀ سر» (در مجموعۀ موسیقی بختیاری «مندیر»، با تنظیم محمدعلی کیانی‌نژاد و آواز ملک‌محمد مسعودی) می‌­توان شنید. سامانی دربارۀ ویژگی‌های موسیقایی ای ایران چنین می‌­نویسد: «استفاده از فواصل پرشی چهارم و پنجم، در کنار ریتم پر تب و تاب، هیجان سرود را تضمین می‌­کند. به­کار گرفتن فاصلۀ پرشی ششم کوچک نیز بدعتی در موسیقی ایرانی به حساب می‌­آید که رنگ و بویی حماسی دارد. این اتفاق در روی عبارت «دور از تو اندیشۀ بدان» رخ می‌­دهد. علاوه بر این نحوۀ تلفیق شعر و آهنگ در بیان مفهوم و ایجاد ارتباط با شنونده حرف نخست را می‌­زند. برای نمونه آنجا که شعر از نظر مفهومی دشمن را مورد خطاب قرار می‌­دهد، آهنگ نیز به نقطۀ اوج می‌­رود تا خطاب قرار دادن دشمن توأم با فریاد باشد: ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای، من آهنم.

در سال آخر عمر

    بهره­گیری از تکنیک دوصدایی و سازگار با موسیقی ایرانی، نفوذ کلام را قوت می‌­بخشد. یعنی وقتی گروه کر مردان مصرع «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم» را سر می‌­دهند، پیش از آن­ که هجای دوم «آهنم» ادا شود، گروه کرِ زنان همان مصرع را با تغییری اندک چنین آغاز می‌­کنند: «دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم». از نظر جامعه‌شناسی و توجه به اینکه وطن برای زن و مرد ارزش یکسانی دارد و در مقولۀ دفاع از وطن، زنان پابه‌پای مردان و معمولاً پیرو آنان حرکت می‌‎کنند، زیبایی سرود بیش از پیش خودنمایی می‌­کند، اما وقتی نوبت به مصرع پایانی بیت آخر می‌­رسد، زن و مرد به طور هم‌صدا و هم‌زمان صدا سر می‌­دهند: پاینده باد خاک ایران ما».

   در بررسی کار ترانه‌سرا گذشته از تلفیق بی ­کاستی شعر و موسیقی و هماهنگی هجاهای ترانه با نت‌های آهنگ، نکتۀ مهم دربارۀ ای ایران، تلاش گل‌گلاب در پرهیز از به‌کارگیری واژه‌های تازی در این سرود میهنی است تا خود پیش از هر کس، پایبندی خویش به پاسداشت فرهنگ و هنر و زبان ایران را نشان دهد. در سراسر این سرود تنها چهار واژۀ تازی راه یافته: «فدا»، «دُر»، «دَور» و «نور». در این زمینه نکتۀ درخور درنگ به دام افراط و سره‌گرایی نیفتادنِ ترانه‌سراست. گل‌گلاب در کنار گرایش به بهره‌گیری از واژگان پارسی، روان بودن و سادگی زبان را در نظر داشته و همچنین به نقش و بار معنایی واژگان توجه کرده است. برای نمونه او نکوشیده تا به جای «فدا» (= فدایی، قربانی) که در گفتار و نوشتار همۀ ایرانیان جایگزین واژۀ پارسی «برخی» شده است، واژه‌ای دیگر بنشاند؛ زیرا با هیچ واژه‌ای جز این، نمی‌­توان آن معنی و حس را به شنونده منتقل کرد. به دیگر سخن او تنها جایی از واژۀ تازی سود جسته که کنار نهادن آن واژه آسیبی به شیوایی و زیبایی ترانه می‌­رسانده است.. نکتۀ گفتنی دیگر بهره جستن هوشمندانه از تکرار است که هم برای تأکید بر پیام سرود و هم برای استوار کردن ساختار و به‌هم پیوستن بند‌های آن کاری سودمند بوده است.  ای ایران در سه بند سروده شده که هر بند دارای ده لخت است اما چهار لخت پایانی در هر سه بند یکسان هستند.

    اثرگذاری ای ایران

  وجود اجراهای گوناگون از یک آهنگ، نشان­دهندۀ اثرگذاری آن تواند بود. ای ایران را شاید بتوان دارای بیش‌ترین شمار اجرا (آلبوم‌ها، کنسرت‌ها، محافل فرهنگی) در میان سرود‌های میهنی (جز سرود ملی رسمی کشور) دانست. گذشته از غلام‌حسین بنان که نامدارترین اجرای ای ایران را خوانده است، خوانندگان بسیاری در سبک‌ها و سطح‌های گوناگون از جمله رشید وطن‌دوست، اسفندیار قره‌باغی، شهرام ناظری، اشرف‌السادات مرتضایی، حسین سرشار، علیرضا قربانی، رضا شاکری، انوش جهانشاهی، سالار عقیلی، زویا ثابت، کاملیا دارا، دریا دادور، محمد خاکپور خوانندۀ پاپ و حتی دیا خوانندۀ ایتالیایی ای ایران را اجرا کرده‌اند. اجرا‌های بی­کلام ای ایران هم کم‌شمار نیستند که از آن میان می‌­توان به اجرای ویلن جهانشاه برومند اشاره کرد. رضا روحانی هم که به کار‌هایی بر پایۀ موسیقی جاز و آمیختن آن با نوا­‌های شرقی می‌­پردازد در مجموعۀ «بذر ماه» در تکنوازی پیانو خود از ای ایران بهره برده است.

  ای ایران جز آن که در همۀ کتاب‌های گلچین ترانه‌های موسیقی ایرانی آمده به کتاب‌های آموزشی نیز راه یافته است. برای نمونه کیوان ساکت در دفتر دوم شیوۀ نوین آموختن تار و سه‌تار و محمدرضا ابراهیمی و علی صمدپور در همساز۱۲  ترانه و نت ای ایران را همراه با زندگی‌نامۀ خالقی آورده‌اند. ساکت در نسخۀ شنیداری کتاب آموزشی خود (آلبوم آشنایی با آواز دشتی با خوانندگی رضا شاکری و همراهی تمبک نرگس ترشیزی) نیز ای ایران را اجرا کرده است. گذشته از این، اثرگذاری و بازتاب‌های فرهنگی و اجتماعی این سرود بلندآوازۀ میهنی چندسویه و گسترده است که ما در اینجا تنها از چند نمونه یاد می‌­کنیم:

    یکی از نخستین­ بازتاب‌های فرهنگی و ادبی ای ایران، در شعر «ای مرز پرگهر» از دفتر تولدی دیگر  فروغ فرخزاد دیده می‌­شود. فروغ در این شعر با شیوۀ طنز ارزش‌های پوشالی جامعۀ مصرفی و پوچی شعارهایی چون قانون‌گرایی و میهن‌دوستی را در روزگار خود نقد می‌­کند. روشن است که آماج تیر او نه سرود زیبای خالقی و گل‌گلاب است و نه حتی مفهوم میهن‌دوستی. او هوشیارانه از بلندآوازگی این سرود (آن هم تنها در نام‌گذاری؛ در خود شعر هیچ اشاره‌ای به ای ایران نشده) بهره برده است تا انحراف جامعه را نشان دهد و به کسانی که با فریبکاری، از احساس­ و ناآگاهی توده‌های مردم برای رسیدن به هدف‌های خود سود می‌­جویند، دهن‌کجی کند. خالقی خود در سرگذشت موسیقی ایران می‌­نویسد: «امروز تظاهر به میهن‌پرستی بیش‌تر است ولی معنی و حقیقتی در کار نیست».

در سالهای پایانی عمر

    ناصر تقوایی  در سال ۱۳۶۸ با بهره‌گیری از هنر بازیگری و خوانندگی زنده‌یاد حسین سرشار، فیلمی به نام «ای ایران» ساخت که در آن سرشار، سرود ای ایران را به گروهی از کودکان می‌­آموزد. در این فیلم، گذشته از حسین سرشار بازیگرانی چون اکبر عبدی، حمید جبلی، غلام‌حسین نقشینه (که سال‌ها پیش از آن با بازی در نقش نام‌دار دایی‌جان ناپلئون با تقوایی همکاری کرده بود و بازی در «ای ایران» واپسین کار سینمایی او به‌شمار می‌­رود)، ثریا حکمت و محمد ورشوچی در این فیلم بازی کرده‌اند و موسیقی آن را ناصر چشم‌آذر ساخته است. نکتۀ گفتنی دربارۀ فیلم «ای ایران» این است که تقوایی در ترانه دست برده و برخی واژه‌های سرودۀ گل‌گلاب را دگرگون کرده است.  گفتنی است که بهره‌گیری از آهنگ‌های خالقی در سینما پیشینه‌ای دراز دارد. علی دریابیگی چهار دهه پیش از تقوایی، در فیلم «طوفان زندگی»که غلام‌حسین بنان نیز در آن حضور داشت، از چند آهنگ خالقی بهره برده است.

    فرهاد فخرالدینی که در سال ۱۳۵۰ با رهبری ارکستر بزرگ رادیو تلویزیون ملی ایران و خوانندگی اسفندیار قره‌باغی ای ایران را اجرا کرده بود، پس از پذیرفتن رهبری ارکستر موسیقی ملی ایران در پایان کنسرت‌های گروه این سرود ماندگار میهنی را اجرا می‌­کرد. بار‌ها تماشاگران برنامه‌های ارکستر ملی، برپای ایستاده، سرود را اجرا کرده‌اند و چند بار نیز فخرالدینی رو به مردم و پشت به ارکستر، به گونه‌ای نمادین گروه کر بزرگ مردمی را در اجرای ای ایران رهبری کرده است. با آغاز شدن کار گروه «مهرنوازان» فخرالدینی، که پس از جدایی از ارکستر ملی برای دو سال و نیم خانه‌نشین شده بود، در بخش پایانی نخستین کنسرت خود با «مهرنوازان» ای ایران را با خوانندگی سالار عقیلی به صحنه برد و بار دیگر گروه کر تماشاگران را رهبری کرد.

    پس از کناره ­گیری  فخرالدینی از ارکستر ملی و جایگزین شدن رهبر جوان، بردیا کیارس ، باز هم ای ایران در برنامه‌های گروه گنجانده شد. برای نمونه در کنسرتی شش آهنگ از خالقی با تنظیم گلنوش خالقی اجرا شد و در پایان بخش نخست برنامه، همۀ حاضران ای ایران را هم‌نوا با هم خواندند. پس از اجرا تشویق‌ها چنان گرم بود که گروه به‌ناچار بار دیگر به صحنه آمد و سرود جاودانۀ خالقی را نواخت. این اجرای موفق در کنسرت کویت  هم تکرار شد و دوست‌داران میهن، ای ایران را همراه با ارکستر ملی و با شور بسیار و دیدگان اشک‌بار همخوانی کردند. در واپسین اجرای ارکستر ملی به رهبری آرش گوران (رهبر مهمان) و خوانندگی علیرضا قربانی نیز ای ایران به عنوان حسن ختام برنامه اجرا شد.

    هنگامی که مشکاتیان پس از هفت سال خاموشی تلخ، گروه عارف را به روی صحنه برد چند آهنگ میهنی از ساخته‌های خود را به اجرا درآورد و دل‌های پریشان جمع را از فرّ و فروغ مهر ایران سرشار ساخت؛ اما در پایان برنامه، با نواختن ای ایران این مستی را به اوج رساند. در آن شب به‌یاد ماندنی با نواخته شدن نخستین نت‌های  ای ایران، تماشاگران یک­پارچه  از جا برخاستند و ایستاده به آواز شکوه‌مند شهرام ناظری گوش سپردند.

ای ایران

بند نخست:

ای ایران ای مرز پرگهر                          ای خاکت سرچشمۀ هنر

دور از تو اندیشۀ بدان                                     پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای، من آهنم              جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

بند دوم:
سنگ کوهت درّ و گوهر است                           خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم                               بر گو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست                  نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

بند سوم:
ایران ای خرّم­ بهشت من                                 روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم                                     جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم                مهر اگر برون رود گلی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

و سپس نوبت به دکتر هما گل گلاب، فرزند حسین گل گلاب رسید و وی طی سخنانی کوتاه چنین یادآور شد:

« با درود و تشکر. آنچه را من می‎خواستم بگویم سروران گفتند. من چند نکته را فقط یادآوری می‎کنم. یکی آن که پدر فرزند مهدی مصورالملک و ایران بودند.علت لقب مصورالملک هم از آن جهت بود که ایشان نقاش دوران قاجار بودند و پدرم نیز که نقاشی را ارث برده بود هم نقاشی‎اش خوب بود و هم خط بسیار خوبی داشت. البته دربارۀ چیزهای دیگر صحبت کردند که من تکرار نمی‎کنم.

پدر به غیر از « ای ایران، ای مرز پرگهر» سه چهار سرود بسیار قشنگ دیگر هم دارد به نام « آذرآبادگان». سرود ای ایران که ۲۳ مهر ۱۳۲۳ ساختند، آذربایجان را سال بعدش ساختند و سرودی است بسیار قشنگ و هم تراز همین سرود ای ایران و در آرشیو رادیو ایران هم هست. سرود سومش سرود دانشگاه است که موجود هست و در مراسم می‎زنند.

از اتفاقات خیلی جالب، یک سال پیش من بین اوراق یکی از کتاب‎هایش سرود و نتی هست که درباره‎ی هواپیمایی ملی هما است و تا کنون کسی درباره‎اش اطلاعی نداشته. و من مترصد اینم که کسی بتواند آن را اجرا کند و بسیار سرود قشنگی است.

از کارهای پدر که بخواهم بگویم، پدر علاوه بر این سرود می‎گفت و استاد دانشگاه تهران بود اولین رادیوی با باتری خشک را ساخته و با گوشی و به زحمت به آن گوش می‎داد و فوق‎العاده مورد توجه بود. و اولین عکس رنگی را در ایران گرفت. این عکس در بعضی نمایشگاه‎ها هنوز هست.

دکتر هما گل گلاب ـ عکس از ژاله ستار

اما نکته‎ای که بسیار برای همه جالب بود. پدر محلی را بداشت در سوهانک ، در شرق تهران که خیلی دور از تهران بود. منزل پدر در خیابان ایران یعنی عین‎الدوله سابق بود. پدر اوایل یک موتور سیکلت ساید کار داشت، مال هالی ویدلسون و بعداً ـ سال ۱۳۳۵ ـ یک اتومبیل داشت. پدر چون در تهران درس می‎داد مجبور بود به تهران بیاید و برگردد. آن موقع تلفن و موبایل و این حرف‎ها نبود. ما یک تلسکوپ داشتیم . تلسکوپی بود که از آنجا می‎توانست خیابان ایران ، یعنی سه راه امین حضور را ببیند. چون تلفن نبود هر بار که به تهران می‎آمد و می‎خواست برگردد، کسی نبود که خبر بدهد امشب برمی‎گردد یا نه. علامتش این بود که یک پارچۀ قرمزی آویزان می‎کردند که یعنی نمی‎آیم و یک پارچۀ سفید که یعنی می‎آیم. این یک رمزی برای ایشان بود. و وقتی هم که می‎آمد از این جادۀ پاسداران بود که دو طرفش هم پر از درخت زال زالک بود. یک اتومبیل که از آنجا رد می‎شد تا مدت‎ها خاک بالا می‎رفت چون آسفالت نبود و  بعضی اوقات هم با دوستانشان می‎آمدند، با آقایان کلنل وزیری، خالقی، صبا، ارجمند. و ما از آنجا با دوربین می‎فهمیدیم که پدر با یک عهده مهمان می‎آید. ولی هنوز نمی‎دانستیم چه کسانی‎اند. به رودخانه نزدیک دارآباد که می‎رسیدند، پیاده می‎شدند چون اتومبیل باید سبک می‎بود تا پدر بتواند اتومبیلش را از آن آب رد بکند. و ما با آن دوربین می‎فهمیدیم که مهمان‎ها چه کسانی هستند و این برای پدر و ما خیلی جالب بود.

و از خانواده‎مان بگویم. پدر چهار فرزند داشت: فرزند کوچکتر به عللی فوت شد، یک پسر بزرگتر از من داشتند، مهندس فرخ گل گلاب که الأن در امریکاست و من بودم که دومی هستم و دکتر داروساز و بازنشستۀ دانشگاه تهران. نفر سوم هم دکتر داریوش گل گلاب بود و در نیویورک بود و متأسفانه در سال ۱۳۶۷ فوت شد. بیش از این وقت شما را نمی‎گیرم چون همه گفتنی‎ها را گفتند و من فقط چند نکتۀ کوچک را یادآوری کردم.»

بخشی از فیلم مستند « ایران، مرز پرگهر» ساخته هومن ظریف بخش پایانی این مراسم بود و هومن ظریف پیش از پخش فیلم درباره ساخت آن چنین نقل کرد:

هر که از میهن سخن گوید کلامش دلرباست

نغمه های بلبلِ این باغ رنگین‎تر بود

                                 ”رهی معیری”

به نام خداوند خرد و جان و وطنم ایران که پیامبرِ نیک روش و نیکو خاندان فرموده است: «حب الوطن من الایمان»

خانم ها و آقایان! سلام و درود

مرا سخن زیادت چه خواهد بود، در پیشگاهِ شما و یادبودِ آن نازنین ودود؟

برای من، دکتر گل گلاب، شمیم آزادگی کاکوتیهای کوهستان های شیراز و مشهد استو این هارمونی گیاهان صحرایی، هنگام چیدنِ کاکوتیهای کودکی، با سرودها و تصانیف ایرانی ترکیب شد و به دهه شصت شمسی رسید.

دهه شصت، دهه آشنایی من با زنده یاد کمال الحق سلامی ، “مجری” آشنا با فرهنگ و واژه گزینی بود.

کمال الحق سلامی ، این مردی که در رسانه ملی ، همچون رستم فرخزاد ، در برابر واژگان بیگانه ایستاد باعث شد امروز در برابر شما خدایگان فرهنگ و ادب بایستم و با جسارتی فراوان ، زیره به کرمان ببرم.

سال ۱۳۸۷، اوایل جنب و جوش و فعالیتهای انتخاباتی ریاست جمهوری، سرود ای ایران را مخدوش شده شنیدم.

بر این اساس با سرکار خانم دکتر هما گل گلاب بنا بر وظیفه روزنامه نگاری مصاحبه ای کردم

قرار شد برای دکتر گل گلاب ، کتابی تدوین کنم و بعد هم به ساخت فیلمی مستند ترغیب شدم.

اما به قول دکتر اکبر عالمی ، گل گلاب  در دوربین هیچ مستند سازی جای نمی‎گیرد.

نبود اگر همتِ چند دوست دیرینه‎ام در فراز تشنگی می‎ماندم، هرچند هنوز هم تشنه روایت دیدار علی دهباشی و دکتر گل گلاب هستم.

من برای این فیلم ، با استادان حسین دهلوی، ناصر چشم آذر، ناصر تقوایی، فرهاد فخرالدینی، احمدرضا احمدی، خانواده زنده یاد حسین سرشار، مصطفی کمال پور تراب، محمدرضا درویشی، محمدرضا شجریان، حسن ناهید، انوشیروان روحانی، میرعلی نقی، کاوه دیلمی و دکتر غلامعلی حداد عادل گفتگوهایی داشتم و از این میان اگر قرار بود مستندی چون مستندهای رایج ساخته شود، دور از امکان نبود.

دکتر حسین گل گلاب در موسیقی صاحب نظر است و صاحبِ سرودها و تصانیفی است که از جمله آنها میتوان به تصنیف «بسته دام» اشاره کرد که در فیلم سینمای پله آخر جناب علی مصفا بارها زمزمه و اجرا شده است. سرود آذرآبادگانِ گل گلاب و استاد روح الله خالقی نیز تقریبا نایاب است که به همت پیمان خازنی و علی زند وکیل برای مستند مرز پرگهر دوباره اجرا شد.

برای کتاب مرز پرگهر که درباره دکتر گل گلاب در حال تدوین است، دوست آسترولوژی به نام احسان خازنی زادروز ایشان را استخراج کرد و از این پس ۲۷ امرداد ۱۲۷۶ خورشیدی را به سور مینشینیم و از سوگ فاصله می گیریم.

هومن ظریف ـ عکس از سمیه لطفی

میدان پژوهش برای بزرگان این دیار بسیار فرخ است و با وجود تذکره الاولیای استاد روح الله خالقی به نام کتاب سه جلدی سرگذشت موسیقی و قصه شمعِ زنده یاد نواب صفا باید گفت حوصله پژوهشمان اندک است و کال. کمتر از حوصلهء دوستان در وقت اضافه شهرآورد فوتبال.

مثلا دکتر هادی شفائیه در سال ۱۳۱۲ رشته  عکاسی را صاحبِ کرسی کرد اما ما شاهد هستیم که دکتر گل گلاب در سال ۱۳۰۳ در لابراتوار خانگی اش، براساسِ آشنایی اش به علم شیمی، نخستین عکس رنگی را به ثبت رسانیده است و یا پیوند عاطفی خالقی و گل گلاب را میتوان در نامگذاری فرخ گل گلاب و فرخ خالقی دید و احساس کرد.

دوستان و سروران گرامی! از اینکه در محضر شما بزرگواران زیره به کرمان برده‎ام، حقیر را عفو بفرمایید.

درود و فاتحه ای نثارِ دکتر حسین گل گلاب و مادرش بانو ایران بفرستید.

سنگ مزار دکتر گل گلاب

دکتر هما گل گلاب

هنرمندان ایرانی و امتیاز آنان ؟ ازسایت بی باک نیوز

موسیقیدانان ایرانی
محمد,اصفهانی
خواننده

امتیاز:
750

محمدرضا,شجریان
خواننده

امتیاز:
670

علیرضا,افتخاری

امتیاز:
619

غلامحسین,بنان
موسیقیدان

امتیاز:
361

مجید ,انتظامی
آهنگساز و نوازنده

امتیاز:
320

فریدون ,آسرایی
خواننده

امتیاز:
262

قاسم ,افشار 

امتیاز:
159

مجید,اخشابی
موسیقی

امتیاز:
12

رضا ,صادقی 
موسیقی

امتیاز:
12

موسیقیدانان ایرانی
1 - مرتضی,احمدی
موسیقی

امتیاز:8

2 - محمدعلى ,اسماعیلى
موسیقی

امتیاز:1

3 - مهرداد ,اوستا 
موسیقی

امتیاز:1

4 - عزت‏اللَّه,انتظامى 
موسیقی

امتیاز:9

5 - احمد ,انوشه
موسیقی

امتیاز:1

6 - حبیب‏الله ,بدیعى
موسیقی

امتیاز:5

7 - محمدعلى ,بهارلو 
موسیقی

امتیاز:5

8 - علی ‏اصغر ,بهارى
موسیقی

امتیاز:4

9 - بابك ,بیات
موسیقی

امتیاز:4

10 - عماد الدین,توحیدی
موسیقی

امتیاز:4

11 - عبدالله ,سرور احمدی
موسیقی

امتیاز:4

12 - سینا ,سَرلَک 
موسیقی

امتیاز:4

13 - فرید ,سلمانیان 
موسیقی

امتیاز:4

14 - حشمت,سنجری
موسیقی

امتیاز:4

15 - فریدون ,شهبازیان 
موسیقی

امتیاز:4

16 - جلیل ,شهناز 
موسیقی

امتیاز:4

17 - ابوالحسن,صبا
موسیقی

امتیاز:4

18 - داريوش ,طلايي 
موسیقی

امتیاز:4

19 - محمد رضا ,عيوضي 
موسیقی

امتیاز:4

20 - حسین ,علیزاده 
موسیقی

امتیاز:4

21 - منوچهر ,غیوری
موسیقی

امتیاز:4

22 - فریدون ,پوررضا 
موسیقی

امتیاز:4

23 - داود,پیرنیا
موسیقی

امتیاز:4

24 - رضا ,يـزداني 
موسیقی

امتیاز:9

25 - بهرنگ ,قدرتی
موسیقی

امتیاز:4

26 - فریدون ,ناصرى
موسیقی

امتیاز:4

27 - حسن ,ناهید 
موسیقی

امتیاز:4

28 - رضا ,مهدوی
موسیقی

امتیاز:4

29 - محسن ,کرامتی 
موسیقی

امتیاز:4

30 - حسن ,کسائی 
موسیقی

امتیاز:4

محمد,اصفهانی
خواننده

امتیاز:
750

محمدرضا,شجریان
خواننده

امتیاز:
670

علیرضا,افتخاری

امتیاز:
619

غلامحسین,بنان
موسیقیدان

امتیاز:
361

مجید ,انتظامی
آهنگساز و نوازنده

امتیاز:
320

فریدون ,آسرایی
خواننده

امتیاز:
262

قاسم ,افشار 

امتیاز:
159

مجید,اخشابی
موسیقی

امتیاز:
12

رضا ,صادقی 
موسیقی

امتیاز:
12

 

موسیقیدانان ایرانی
1 - مرتضی,احمدی
موسیقی

امتیاز:8

2 - محمدعلى ,اسماعیلى
موسیقی

امتیاز:1

3 - مهرداد ,اوستا 
موسیقی

امتیاز:1

4 - عزت‏اللَّه,انتظامى 
موسیقی

امتیاز:9

5 - احمد ,انوشه
موسیقی

امتیاز:1

6 - حبیب‏الله ,بدیعى
موسیقی

امتیاز:5

7 - محمدعلى ,بهارلو 
موسیقی

امتیاز:5

8 - علی ‏اصغر ,بهارى
موسیقی

امتیاز:4

9 - بابك ,بیات
موسیقی

امتیاز:4

10 - عماد الدین,توحیدی
موسیقی

امتیاز:4

11 - عبدالله ,سرور احمدی
موسیقی

امتیاز:4

12 - سینا ,سَرلَک 
موسیقی

امتیاز:4

13 - فرید ,سلمانیان 
موسیقی

امتیاز:4

14 - حشمت,سنجری
موسیقی

امتیاز:4

15 - فریدون ,شهبازیان 
موسیقی

امتیاز:4

16 - جلیل ,شهناز 
موسیقی

امتیاز:4

17 - ابوالحسن,صبا
موسیقی

امتیاز:4

18 - داريوش ,طلايي 
موسیقی

امتیاز:4

19 - محمد رضا ,عيوضي 
موسیقی

امتیاز:4

20 - حسین ,علیزاده 
موسیقی

امتیاز:4

21 - منوچهر ,غیوری
موسیقی

امتیاز:4

22 - فریدون ,پوررضا 
موسیقی

امتیاز:4

23 - داود,پیرنیا
موسیقی

امتیاز:4

24 - رضا ,يـزداني 
موسیقی

امتیاز:9

25 - بهرنگ ,قدرتی
موسیقی

امتیاز:4

26 - فریدون ,ناصرى
موسیقی

امتیاز:4

27 - حسن ,ناهید 
موسیقی

امتیاز:4

28 - رضا ,مهدوی
موسیقی

امتیاز:4

29 - محسن ,کرامتی 
موسیقی

امتیاز:4

30 - حسن ,کسائی 
موسیقی

امتیاز:4

فرهنگ ايران وطن او بود متن منتشر نشده يي از حسن كامشاد درباره شاهرخ مسكوب

فرهنگ ايران وطن او بود
متن منتشر نشده يي از حسن كامشاد درباره شاهرخ مسكوب

اشاره: شاهرخ مسكوب از دوستان صميمي حسن كامشاد است. مسكوب را مي توان از جمله محققان و متفكران معاصر دانست كه در زمينه هاي ادبيات و تاريخ، آثار قابل توجهي از خود به جاي گذاشته است. چندي پيش كتاب حديث نفس كه مجموعه يي از خاطرات كامشاد بود، توسط نشر ني منتشر شد و اينك جلد دوم اين كتاب در آستانه انتشار قرار دارد. متن ذيل كه بخشي از خاطرات كامشاد است دراختيار روزنامه« اعتماد» قرار گرفته است. لازم به ذكر است جلد دوم كتاب حديث نفس به دو بخش سالمندي (1360 1355) و كهنسالي (-1360) اختصاص دارد. برخي از عناوين و خاطراتي از اين كتاب عبارتند از: لندن منزل آخر، سفر تهران، جنگ ايران و عراق، مرتضي آرتيست سينما، شاهرخ در پاريس، يادي از صادق چوبك، پطرس خان انجليزي، يك عروسي و يك عزا، فريدون مشيري و درياي ايمان، گلستان در انگلستان، معماي هويدا و گلستان، خاورميانه و برنارد لوئيس، فريدون آدميت و…
شاهرخ عاشق ايران بود. به زبان فارسي عشق مي ورزيد. مي گويد: «ايراني بودن گرفتاري ها و بدبختي هاي فراواني دارد… زبان فارسي همه را جبران مي كند»
جايگاه شاهرخ مسكوب در نثرنويسي جديد فارسي به گونه شايان در خارج ايران شناخته نشده است. آثار انگشت شماري از او به انگليسي و فرانسوي برگردانده شده است

شاهرخ در پاريس
شاهرخ با وضعي فگار به پاريس كوچ كرده بود: خودش بيكار، همسرش بيمار و دخترش آسيب پذير و ناتوان. در اوج نااميدي و سرگشتگي معجزه آسا راه فرجي پيدا شد.
هانري كربن،1 فيلسوف، عالم الهيات، ايران شناس و استاد مطالعات اسلامي در دانشگاه سوربن، يك سال پيش از انقلاب درگذشته بود. كربن در عرفان ايراني و اسلامي، در فلسفه سهروردي و در سنت شيعي تاليفات زياد داشت و پيروانش براي او و كارهايش احترام فراوان قائل بودند. همسر كربن، پس از مرگ او، ضمن تدريس و تحقيق و فعاليت هاي مرسوم، دست نوشته هاي كربن را گرد آورد و به پژوهش و ترجمه و ترويج آثار او پرداخت. براي سرپرستي موسسه داريوش شايگان را پيشنهاد كرده بود. داريوش علاوه بر تحصيلات خودش در رشته فلسفه، حكمت اسلامي، زبان سانسكريت و اديان هندي، سال ها در پاريس نزد كربن تحصيل و در ايران با او همكاري كرده بود و صلاحيت اين كار را از هر حيث داشت. داريوش در همان روزهاي نخست شاهرخ را به دستياري خود فرا خواند.رفته رفته شمار كاركنان موسسه افزايش يافت، چند پژوهشگر خارجي استخدام شدند و در سال هاي نهايي رضا علوي نيز با آنها همكاري مي كرد. شعبه پاريس انستيتوي اسماعيلي، به هرحال، هشت سال بيشتر دوام نياورد، چرا كه مدام با چشم و همچشمي و كارشكني مسوولان هندي اداره مركزي در لندن مواجه بود. هندي هايِ ديواني كه از ساليان ديرين اداره امور را در قبضه خود داشتند، مي ترسيدند همكاران دانش پژوه پاريس گوي سبقت از آنها بربايند. از اين رو چوب لاي چرخ شان مي دادند و به ويژه، درباره هزينه ها و پرداخت ها زورشان مي آمد از كيسه خليفه ببخشند.
شاهرخ در خاطراتش (روزها در راه)، جز يكي دو جاي گذرا، اشاره يي به اين هشت سال كار در موسسه ندارد. به گمانم چون در حقيقت كار چنداني هم براي موسسه نمي كرد. در دفتر خود مي نشست، كتاب خود را مي خواند، مطلب خود را مي نوشت و حقوقكي آخر ماه مي گرفت – و لابد در دل مي گفت خدا بركت دهد به اموال آقاخان! اما در چند سال آخر ورق برگشت. از او خواستند هفته يي سه روز در لندن به «طلاب راه حق» فارسي درس دهد. شرح ماجرا را از زبان خود او بشنويد:
«در لندن هستم، در ناف بريتانياي كبير… براي درس فارسي آمده ام. الفبا درس مي دهم به دانشجويان انستيتوي تحقيقات اسماعيلي كه مثل بقيه اسماعيليان اين جا اكثرا «هندي – آفريقايي -كانادايي» هستند. معجون عجيبي است. توي موسسه اردو مي شنوم و سواحلي، بوي دارچين، كاري و ماهي گنديده و غذاهايي كه نمي شود خورد و انگليسي زشتي كه نمي شود، شنيد … براي تدريس زبان فارسي مي آيم. هفت تا شاگرد دارم. هفته اي يك بار مي آيم و سه روز مي مانم، با مخارج هتل، ناهار و شام و رفت وآمد، گمان مي كنم گران ترين فارسي تاريخ را دارم، درس مي دهم. سر از كار مسوولان خوش فكر انستيتو كه چنين برنامه خسته كننده يي ريخته اند، درنياوردم. چه برنامه خسته كننده يي براي من!… تمام كارهايم، نوشتن كتاب كذايي و… همه به هم ريخته است. فقط در راه و توي اين زندگي شاگرد شوفري كمي كتاب مي خوانم. سومين هفته است كه مي آيم. از خانه تا انستيتوي لندن يا برعكس تقريبا پنج ساعت وقت تلف مي شود، هفته اي دو بار تشريفات گمركي و فرم پر كردن و جواب ماموران را دادن و دويدن توي راهروهاي دراز و نفسگير فرودگاه لندن و كيف به دوش دنبال علامت ها دويدن و… از جمله اقدامات هفتگي است… فعلاجيكم درنمي آيد. چندان اظهار خستگي نمي كنم. تا بعد چه شود». «شرح» اين سفرها را شاهرخ در جزوه يي با نام مستعار «ش. البرزي» مي دهد. با قلمي شيوا به توصيف ماجراهاي گمرك و فرودگاه «هر هفته چهاربار، دو رفت و دو برگشت» مي پردازد و سرانجام به مقصد، به هتلش در لندن، كه مي رسد:
كليد را مي گيرم و مي زنم به چاك، توي جان پناه اتاق و در را از تو مي بندم كه صداي بيرون هجوم نياورد. روي تخت و تلويزيون: موسيقي «راك»، حركات شديد و جيغ هاي وحشي، بعد بيليارد، گلف، توپ و سوراخ و نشانه گيري و صداي يكنواخت داور و شمارش امتيازها، و كلاس صبح روز بعد: ريشه فعل و اسم مفعول، مضارع التزامي، ضمير مفعولي، عرفان، مراحل سير و سلوك، راه هاي وصول به حق، فناء في الله و بقاء بالله!
شب اول كه از راه مي رسيد واقعا خسته و كوفته، به قول خودش هلاك، بود. شايد يگانه حسن اين سفرها، آن هم از نظر ما، اين بود كه هر هفته او را مي ديديم. شب دوم معمولابا ما شام مي خورد. سر شب با اتومبيل دنبال او مي رفتم و آخر شب او را به هتلش برمي گرداندم. در اين سفرها شب خانه ما نمي ماند، چون هزينه هتل را موسسه مي پرداخت و مهم تر اينكه هتل نزديك كلاس هايش بود كه صبح زود بايد به آنجا مي رفت.
تعطيلات من هم تمام شد. بايد برگردم سر كار، اگرچه دلم نمي خواهد. محيط اداره دلم را مي زند. از قضا دو سه هفته نگذشت كه اين نامه با پست سفارشي رسيد:
آقاي حسن كامشاد
شماره كارمندي…
بدينوسيله به اطلاع مي رساند از تاريخ 10/3/1360 با افتخار بازنشستگي قبل از موعد به ميل كارفرما نائل مي گرديد. موقع را مغتنم شمرده از خدمات و همكاري هاي صميمانه شما در صنعت نفت قدرداني نموده اميد است دوران بازنشستگي شما با سلامت و آسايش كامل توام باشد.

مديرعامل شركت ملي نفتكش ايران
من و همكارانم مديرعامل جديد را نه ديده و نه اسم او را شنيده بوديم. از قرار معلوم وابسته به گروه مذهبي بازرگان بود – و همكلاسي آقاي معاون در دانشكده فني آبادان و بامزه تر اينكه اين آقا اندكي بعد خود را به جاي من به لندن رساند. ولي دوران رياستش كوتاه بود – لابد چون از كارها سردر نمي آورد. آن گاه ماموريتي در امريكا براي خود دست و پا كرد، با خانواده اش رفت و ديگر برنگشت.

ترجمه چند اثر شاهرخ
جايگاه شاهرخ مسكوب در نثرنويسي جديد فارسي به گونه شايان در خارج ايران شناخته نشده است. آثار انگشت شماري از او به انگليسي و فرانسوي برگردانده شده است كه بعضي حق مطلب را به هيچ وجه ادا نمي كند. ترجمه مليت و زبان (هويت ايراني و زبان فارسي)-2 كه به گفته دانشمند نكته سنج جليل دوستخواه «يكي از مهم ترين و حادترين مبحث ها در ميان نوشتارها و گفتارهاي ايرانيان در تمام سده كنوني و به ويژه (به دليل هاي روشن) در دهه پرشتاب و پرماجراي اخير بوده و هنوز هم ذره يي از اهميت آن كاسته نشده است»- اگرچه نام سه استاد سه دانشگاه معتبر امريكايي را به عنوان مقدمه نويس، مترجم و ويراستار، بر پيشاني دارد، متاسفانه خالي از خطا نيست و كم وكاست در آن زياد ديده مي شود.3
گفت وگو در باغ را محمدرضا قانون پرور، استاد زبان فارسي و ادبيات تطبيقي دانشگاه تگزاس در آستين، به انگليسي برگردانده است.4 به گفته خود مترجم، «ترجمه، هر قدر هم دقيق و رسا باشد، شكست محتوم است». بااين حال ترجمه نسبتا دقيق و روي هم رفته روان مي نمايد، اما از 186 صفحه كتاب 43 صفحه ترجمه نوشته شاهرخ است و 143 صفحه درباره هنر و مشكلات ترجمه.
مسافرنامه را مهستي افشار ضيايي، دوست خوب و محبوب شاهرخ، به انگليسي برگردانده است.5 ترجمه شيوا و موفقي است، اما مهستي از آشنايي نزديكش با خانواده مسكوب «حسن» استفاده كرده و ترجمه را، به نظر خودش، دقيق تر از اصل از آب درآورده است. مثلا، در همان ابتدا كه شاهرخ مي گويد «از خانه بيرون آمدم»، مترجم كه مي داند خانواده مسكوب آپارتمان نشين است، ترجمه كرده «از آپارتمان درآمدم». يا وقتي شاهرخ مي نويسد «اينجا هميشه صبح ها تاريك است» در ترجمه آمده «پاريس هميشه صبح ها… » و هكذا كه البته از امانت دور است. سرور كسمايي، ميشل پارفونف6 و امير مغاني هم به ترتيب مسافرنامه، گفت وگو در باغ و سفر در خواب را به فرانسه ترجمه كردند و در مجموعه يي با عنوان رفتن، ماندن، بازگشتن7 در پاريس به چاپ رساندند. خانم كسمايي در پيشگفتار كتاب مي نويسد:
در اين نوشته ها كه هر سه از زبان اول شخص مفرد نوشته شده و بيشتر به داستان هاي تخيلي شباهت پيدا كرده، نويسنده، راوي و شخصيت اصلي همه يك نفرند: شاهرخ مسكوب… اولي يك سفر واقعي است كه سرگرداني يك تبعيدي را در قالب مكان و زمان، سرگردان بين گذشته و حال، بين خاطرات و واقعيت، به تصوير مي كشد. دومي، يك سفر رويايي است، بازگشت به سرزمين كودكي، يك بازگشت خيالي و بين اين دو، يك اقامت كوتاه در باغ و گفت وگو. اين تريلوژي به يك نوع سير و سلوك معنوي مي ماند كه از خواننده انتظار دارد همانقدر براي كشف رمز از خود زبردستي به خرج دهد كه نويسنده آن از خود هنر براي نوشتن.
گفت وگو در باغ را اندكي پيش از اين مژده فاميلي و ژان دو رانسون8 نيز به زبان فرانسه برگردانده بودند. در پشت جلد اين كتاب استاد اسحاق پور در معرفي آن مي نويسد: «باغ زاده فكر ايراني است، چون بهشت. زبان شعر وسيله بيان سنتي ايران است. گفت وگو در باغ ميان نويسنده و نقاش، تجلي باغ و بهشت تن و روان، تصوير جان طبيعت است. سيري است در جهان مينياتور ايراني، غزل غزل هاي سليمان، شعر رومي، بزرگ ترين شاعر عرفاني ايران و سرودهاي پيامبر نور: زرتشت سخن از بهشت گم شده، باغ سوخته و غربت است.»
از دوست ازدست رفته ام ديگر چه بگويم. من هنوز باورم نمي شود كه او براي هميشه رفته باشد. وقتي يكي از نزديكان تان به سفري دراز مي رود چه احساسي داريد؟ چند سالي است كه او را نديده ايد اما از او بي خبر نيستيد. من كمتر روزي است كه با آثار شاهرخ، نوشته ها و اوراق برجامانده اش و حتي صدايش روي نوار سروكار نداشته باشم. گاهي بي اختيار دستم مي رود سوي تلفن، گوشي را برمي دارم، شماره او را مي گيرم كه سوالي بكنم و ناگهان به خود مي آيم كه او در بستر خاك آرميده. نيچه مي گويد: «بعضي افراد پس از مرگ به دنيا مي آيند». چقدر اين حرف درباره شاهرخ صادق است. من در عمر نسبتا درازم انسان هاي خرد و كلان زياد ديدم، اما هرگز كسي را به انسانيت شاهرخ نديدم. الان كه اين را مي نويسم، حس مي كنم كنارم ايستاده است و متلكي مي گويد. شاهرخ در خواب هم دست از سر من برنمي دارد. خواب او را زياد مي بينم. چند شب پيش در خواب كنار زاينده رود در بيشه حبيب قدم مي زديم: گفت تازگي خواب مادرش را ديده، مادرش به او گفته به زودي پيش تو مي آيم و افزوده پدرت را در خواب ديدم، از تو شكايت دارد… پريشان از خواب پريدم. لارل به هاردي گفت خواب ديدم كه بيدارم و بعد بيدار شدم ديدم خوابم!
شاهرخ عاشق زندگي بود: «هيچ دلم نمي خواست عارف بودم و پيش از مرگ مي مردم. همين دنياي دون را متاسفانه بيش از عالم علوي مي پسندم. عاشق بيمار اين عجوزه هزار دامادم». شاهرخ بي اندازه احساساتي بود، اشكش به آساني سرازير مي شد، ولي طنز دلربا و خنده هاي زيباي او فراموش نشدني است.
شاهرخ عاشق ايران بود. با زبان فارسي عشق مي ورزيد. مي گويد: «ايراني بودن گرفتاري ها و بدبختي هاي فراواني دارد… زبان فارسي همه را جبران مي كند». فرهنگ ايران را وطن خود مي دانست. با همه مهرش به وطن، از بد روزگار، 25 سال آخر زندگي اش را در خارج زيست و 12 سال نهايي را در پستوي يك دكه عكاسي تا چند سال پيش از درگذشتش صبح تا ظهر پشت پيشخوان اين دكان مي ايستاد و دكانداري مي كرد و بعدازظهر و شامگاه به خواندن و نوشتن مي پرداخت و اين «ستمي بر ما و بر فرهنگ ما» بود.
در آستانه آخرين سفرش به ايران در دفترچه يادداشتش مي نويسد: «چند روز ديگر با غزاله مي رويم به ايران. هم سفر به اين وطن پرتلاطم و هم وجود چنين همراهي دلم را از چيزي لبريز مي كند كه نمي دانم چيست. شوق دردناك وصال؟ نگراني سرخوش؟ اميد لرزان و انتظار سپيده سحر؟ نمي دانم. حالي دارم كه نمي شناسمش، آشناي ناشناسي است.» 18/9/98 اين در ضمن آخرين مدخل روزانه نويسي هاي شاهرخ است. هفت سال آخر عمر نه ديگر به ايران رفت و نه ديگر يادداشتي نوشت.