گزارش مراسم رونمایی کتاب « امپراتوری فراموش شده»1

انتشار 21 می 2013

سرانجام پس از سه سال کار ترجمه و چاپ کتاب «امپراتوری فراموش‌شده» به اتمام رسید و عصر روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۲ مراسم رونمایی در تالار اجتماعات نشر فرزان روز با حضور استادان، دانشجویان رشتة تاریخ دانشکدة ادبیات و گروه تاریخ و دوستداران تاریخ ایران برگزار شد.

علی دهباشی ابتدا جلسه را گشود و ضمن یادکرد و تجلیل از زنده‌یاد پرویز مرزبان، از مترجمان نشر فرزان، چنین ادامه داد:

کتابی که امروز رونمایی آن را برگزار می‌کنیم در واقع کتابی است دربارة ‌فرهنگ، هنر و تمدن هخامنشیان که گردآورندگان آن: جان کرتیس و نایجل تالیس به دنبال برگزاری نمایشگاه موزة بریتانیا در سال ۱۳۸۴ دربارة دورة بسیار مهم تمدن ایران باستان سال‌های ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد یعنی دورة شاهنشاهی هخامنشی ارائه نمودند. همانطور که اشاره شد این نمایشگاه با ابتکار دکتر جان کرتیس، ایران‌شناس و سرپرست بخش خاورمیانة موزة بریتانیا، تشکیل شده و چندین موزة‌ اروپایی از جمه موزة لوور و موزة‌ ایران باستان و موزة ‌تخت جمشید با ارسال اشیاء موزه غنی بودن این نمایشگاه را تضمین نمودند.

 

کتاب «امپراتوری فراموش شده» ترجمة خشایار بهاری است که تاکنون کتابهای بسیار مهمی در حوزة تاریخ ایران باستان از جمله «لشکرکشی خشایارشاه به یونان» نوشتة چالز هیگنت، کتاب «ایران کهن» تألیف جان کرتیس و همچنین کتاب «تاریخ سیاسی هخامنشی» از داندا مایف و چند کتاب دیگر را ترجمه کرده است. خشایار بهاری همچنین کتاب «اسطوره و تاریخ» اثر دکتر رحیم شایگان را نیز به فارسی ترجمه کرده که مراحل آخرین چاپ را طی می‌کند.

 

کتاب «امپراتوری فراموش‌شده» دارای دوازده فصل است: ۱ ـ تاریخ شاهنشاهی هخامنشی (پی‌یر بریان) ۲ ـ زبانها و کتیبه‌های هخامنشی (متیو استول‌پر) ۳ ـ رمزگشایی خط میخی هخامنشی (اروین ل. فینکل) ۴ ـ باستان‌شناسی دورة هخامنشی (جان کرتیس) ۵ ـ کاخ (جان کرتیس و شاهرخ رزمجو) ۶ ـ سفرة شاهانه (جان سنت سیمپسون) ۷ ـ جواهرات و زیورآلات شخصی (جان کرتیس) ۸ ـ دین و آیین‌های خاک‌سپاری (شاهرخ رزمجو) ۹ ـ سازمان شاهنشاهی هخامنشی (آندرو مدوز) ۱۰ ـ جابجایی و جنگ‌افزار (نایجل تالیس) ۱۱ ـ ایران و یونان (الکساندرا ویلینگ) ۱۲ ـ میراث ایران باستان (وستا سرخوش ـ کرتیس)

 

لازم به ذکر است که هرف از «مجموعه مطالعات ایران باستان» این بوده که ترجمة مهمترین و تازه‌ترین آثار برگزیده راجع به ایران باستان را از هزاره‌های دوردست ماقبل تاریخ تا زوال ساسانیان، در دسترس فارسی‌زبانان قرار دهد. و نیز با نشر آثار تألیفی ایران‌شناسانة برجسته که تا کنون منتشر نشده‌اند، کمبود اطلاعات راجع به ایران باستان را جبران کند.

 

«مجموعه ایران باستان» در پنج زمینه حوزه‌پژوهی دارد: ۱- تاریخ ایران باستان ۲- تاریخ مذاهب باستانی ایران ۳- راهنمای مقدماتی زبان‌های باستانی ۴- منابع مطالعاتی درباره ایران باستان ۵-تاریخ ادبیات شفاهی سنتی2.

مهندس تورج اتحادیه و علی دهباشی

بعد از سخنرانی علی دهباشی، مهندس تورج اتحادیه سرپرست مجموعة مطالعات ایران باستان سخنرانی خود را بدین شرح آغاز کرد:

«با خیر مقدم و تشکر از دوستان و مدعوینی که به این نشست تشریف آورده‌اند گزارش کوتاهی باستحضار می‌رسانم:

ده سال پیش با پیشنهاد دکتر رحیم شایگان که در آن موقع در دانشگاه هاروارد تدریس و تحقیق میکردند «مجموعه مطالعات ایران باستان» را با انتشار کتاب «کتیبه‌های هخامنشی» شروع کردیم. که از این کتاب نزدیک به ده هزار نسخه چاپ و توزیع شده است. در طی سالهایی که گذشت سعی بر این بود که عنوانهای این مجموعه که از تحقیقات به روز اساتید بزرگ این رشته انتخاب گردیده است با بهترین شکل و کیفیت ممکن و با رعایت تعاریف و مراتب علمی باستان‌شناسی ترجمه، ویرایش و تولید گردند. پس از ده سال امروز دوازدهمین کتاب مجموعه را با عنوان «امپراتوری فراموش‌شده» رونمایی می‌کنیم و دو استاد برجسته سرکار خانم دکتر ژاله آموزگار و استاد کامران فانی ضمن نقد کتاب شما را با این کتاب آشنا خواهند کرد. باید اذعان کنم که مشوق اصلی ما در ادامة این فعالیت ملی و فرهنگی کثرت علاقمندان به تاریخ ایران باستان و تجدید چا‌پهای مکرر عنوانهای مجموعه مطالعات ایران باستان بوده است. کلیة ۱۲ عنوان کتابهای مجموعه را در این جا عرضه کرده‌ایم و از مدعوین دعوت می‌کنم در پایان جلسه این کتابها را از نزدیک بررسی کنند.3

مهندس تورج اتحادیه

8 عنوان دیگر نیز ترجمه شده و در حال آماده‌سازی برای چاپ می‌باشند، اینها شامل:

ـ ساسانیان و هونها ـ نوشتة فرانس آلتهایم

ـ امپراتوری اشکانی و اسناد آن ـ جمع‌آوری یوزف ویزهوفر

ـ امپراتوری ساسانی ـ نوشتة دکتر تورج دریائی

ـ جهان هخامنشیان ـ جمع‌آوری جان کرتیس و سنت جان سیمسون

ـ هخامنشیان در مبنای مدارک ایران شرقی ـ  تألیف ولفگانگ فاگل سانگ

ـ ادبیات پهلوی تألیف پروفسور کارلوچرتی

ـ تاریخ ماد ـ تألیف ایگور میخائیلوویچ دویا کنف

ـ حماسه و تاریخ در ایران باستان ـ نوشتة دکتر رحیم شایگان
می‌باشند

و ۳ عنوان نیز در حال ترجمه است:

ـ فرهنگ و نهادهای ایران باستان ـ تألیف محمد داندامایف

ـ کتبیه‌های فارسی باستان و کتیبة داریوش بزرگ در بیستون ـ هردو تألیف رودیگر اشمیت

با عنایت به اینکه سخنرانان این جلسه ۲ استاد برجسته می‌باشند و قطعاً مدعوین محترم برای شنیدن صحبت‌های من اینجا نیامده‌اند بنابراین خیلی باختصار ۲ مطلب را در مورد کتاب «امپراتوری فراموش‌شده» متذکر می‌شوم:

چگونگی چاپ کتاب اصلی توسط موزة بریتانیا

و چرا عنوان امپراتوری فراموش‌شده؟

با همت دوستان ما در بنیاد میراث ایران ـ لندن Iran Heritage Foundation که با نام اختصاری IHF معروف است و همکاری موزة بریتانیا British Museum در اواخر سال ۱۳۸۴ نمایشگاه بسیار مهم و موفق بصورت مجموعه‌ای بی‌نظیر از اشیاء و آثار باستانی هخامنشی که چندین موزة معتبر دنیا منجمله موزة ملی ایران و موزة تخت جمشید به موزة بریتانیا بعاریت داده بودند، در موزة بریتانیا با عنوان Forgotten Empire برگزار شد و همزمان کتاب اصلی این ترجمه به زبان انگلیسی در ارتباط با موضوع نمایشگاه توسط موزة بریتانیا منتشر گردید. شرح مفصل آن در پیش‌گفتار کتاب داده شده است.

چرا «امپراتوری فراموش شده»

امروز می‌دانیم:

تاریخ‌نویسان یونانی که در دورة هخامنشیان می‌زیسته‌اند مثل هرودت، گزنفون و استرابو از زبان دشمن و به زبان یونانی باستان کتابهای متعددی در مورد هخامنشیان و روابط پارسیان و یونانیان نوشته‌اند.

در کتاب اندیشة یونانی، فرهنگ اسلامی نوشتة دیمتیری گوتاس می‌خوانیم که در نهضت ترجمه در دوران خلفای عباسی قرن‌های دوم تا چهارم هجری عمده کتب فلسفی و علمی یونانی شاید بعضی نیز چند بار از یونانی باستان به زبان جاری آن روز یعنی عربی ترجمه شده است ولی ذکری از کتب تاریخی نوشتة تاریخ‌نگاران یونان باستان نیست. بنظر میرسد کسی تا اواسط قرن ۱۷ میلادی بطور جدی به این کتابها مراجعه نمی‌کند.

حال ببینیم،

درمورد سنگ‌نبشته‌های شاهنشاهان هخامنشی و لوح‌ها و گل‌نبشته‌های اداری این دوران که گواه تاریخ این دوره می‌باشند پی‌یر کولوک در کتاب «کتیبه‌های هخامنشی» چه نوشته است. او می‌گوید:

«پس از فتح اسکندر و مرگ زودهنگام او، ایران تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت و از هنر، اعتقادات، شیوة زندگی و احتمالاً حتی زبان فاتحان یونانی تأثیر پذیرفت. پس تعجب‌آور نیست که سنگ‌نوشته‌های پارسی کاملاً در ایران غیرقابل فهم می‌شود. هنگامی که پارتهای اشکانی برای طرد آئین و رسوم یونانی عکس‌العمل «ایرانگرایانه» نشان دادند دیگر بسیار دیر شده بود. دیگر هیچکس قادر نبود نشانه‌های خط میخی را بخواند و گذشتة پرافتخار و تاریخ پادشاهان هخامنشی به فراموشی سپرده شده و از خاطرة ایرانیان پاک شده بود. حتی، در متون دورة ساسانی که الهام‌بخش فردوسی در سرودن شاهنامه بود خاطره‌ای مبهم از این دوران حفظ شده است و نام کورش تنها در میان اقلیت یهودی که به اسارتشان در بابل پایان داد با ذکر نام وی در نوشته‌های مقدسشان باقی مانده است.»

بدین ترتیب ملاحظه می‌کنیم با عدم توجه به کتب مورخین یونان باستان و عدم امکان خواندن نبشته‌های میخی، امپراتوری هخامنشی فراموش شده از خاطره‌ها  محو می‌گردد و تاریخ این دوره بصورت داستان‌های حماسه‌ای غیرحقیقی برای ما ایرانیان باقی می‌ماند. تا زمانی که شرق‌شناسان اروپائی از قرن هفدهم میلادی به بعد با مطالعه و توجه به کتب تاریخی یونانی و سفر به منطقة امپراتوری هخامنشی و ارتباط دادن آثار باستانی باقی‌مانده از آن دوران با نوشته‌های مورخین یونانی و در پی آن با رمزگشایی خطوط میخی و خواندن آنها امپراتوری فراموش‌شده را به خاطره‌ها بازگردانده‌اند.

کتاب موضوع رونمایی امروز «امپراتوری فراموش‌شده» کتابی است علمی، خواندنی، مصور و تماشایی، چکیده‌ایست از آخرین تحقیقات باستان‌شناسی توسط برترین اساتید ایرانی و خارجی در مورد تاریخ سیاسی، فرهنگ، هنر، دین، زبان، سازمانهای کشوری و حتی عادات زندگانی پارسیان هخامنشی. با این مشخصات از آنجا که میراث باستانی ما کمتر مورد توجه است هر فرد ایران‌دوست به جهت شناخت ایران کهن، همانطور که نسخه‌ای از حافظ، سعدی و فردوسی را در کتابخانة خود دارد، لازم است نسخه‌ای از «امپراتوری فراموش‌شده» را نیز به کتابخانة خود بیافزاید و بخصوص جوانان را ترغیب به مطالعة آن و تماشای تصاویر هنر بی‌نظیر آن دوران بنمایند.

جهان پرافتخار هخامنشی شایستة توجه بیشتر و ستایش بیش از پیش هر ایرانیست.»

پس از مهندس اتحادیه، علی دهباشی از دکتر ژاله آموزگار، استاد دانشگاه تهران، درخواست کرد که سخنرانی خود را ارائه کند:

سالها پیش جان هنیلز، ‌ایران‌شناس و اسطوره‌شناس انگلیسی، کتاب «شناخت اساطیر ایران» خود را با این عبارت آغاز می‌کند: «ایران سرزمین تضادهای بزرگ است» همة ما بارها با مفهوم این عبارت در بیشتر رخ‌دادهای سرزمینمان روبرو بوده‌ایم و شاید کمتر بدان اندیشیده‌ایم. در این آشفته‌بازار نشر و کاغذ که کیست که نداند چه می‌گذرد، انتشار کتاب نفیس و زیبای «امپراتوری فراموش‌شده» دربارة فرهنگ، هنر و تمدن هخامنشیان در این قطع جالب غیرمعمول، کاغذی که در این دنیای رایانه‌زده دست را نوازش می‌دهد، با تصویرهای واقعاً دیدنی و زیبا که من برخی از آنها را از اصل خود آن اشیاء‌ و آثار تاریخی که به چشم دیده‌ا‌م زیباتر یافتم، نوعی تضاد نیست؟ همة ما می‌توانیم درک کنیم که در وضع کنونی، تا چنین فرزندی زاده شود چه مرارت‌هایی را باید به جان خرید. گروهی صمیمانه کوشیده‌اند تا این نوزاد پای بگیرد، حمایت مادی آناهیتا و تورج اتحادیه، خشایار بهاری که بار سترگ ترجمة روان این اثر را به دوش کشیده است، تورج اتحادیه و همکاران دلسوزش که با تلاش بی‌پایان نشر فرزان روز را سرپا نگاه می‌دارند. و به قول معروف ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بوده‌اند تا چنین کتابی در پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها جای بگیرد و به دست ما برسد و امروز رونمایی گردد.

اما چرا امپراتوری فراموش‌شده؟ این عنوانی بود برای نمایشگاهی که در سال ۱۳۸۴/ ۲۰۰۵ در موزة بریتانیا برپا شد و در آن آثار هخامنشی که از جاهای مختلف گرد آمده بود به نمایش گذاشته شد. به نوعی همکاری فرهنگی کم‌نظیری بود از طرف چند موزة اروپایی و بخصوص موزة لوور و همچنین همیاری موزة ایران باستان و موزة ‌تخت جمشید که اشیاء نفیس مربوط به دوران هخامنشی در یک جا گرد آمد و در معرض دید علاقه‌مندان قرار گرفت، تا تاریخ مصوری از بیشتر از دو قرن فرمانروایی هخامنشیان باشد (۵۵۰ تا ۳۳۰ ق.م) قلمرویی گسترده که نه‌تنها در دنیای قدیم آن روز بلکه در کل تاریخ جهان اگر بی‌نظیر نباشد، کم‌نظیر است، از درة سند تا آفریقا، از دریاچة ارال تا خلیج فارس. گرچه کاخها و بناهای سربرافراشتة بازمانده از این دوران در پاسارگاد و تخت جمشید، شوش و بابل،‌ عظمت انکارنشدنی این سلسله را نشان می‌دهد و دستاوردهای اداری و حکومتی و فرهنگی این سلسله که در لابه‌لای نوشته‌های تاریخی به جای مانده است می‌تواند بیان‌کنندة عظمت این دوران باشد، و کاوشهای باستان‌شناسان در طی سده‌های اخیر نیز کارنامة این سلسله را درخشان‌تر و موزه‌های ایران و جهان را با آثار ارزنده از دورة هخامنشیان پررونق‌تر ساخته است، ولی همة این آثار تا آن زمان یک‌جا به معرض دید گذاشته نشده بود. تلاش صمیمانة ‌جان کرتیس و نایجل تالیس و همکاری دولتها و رؤسای علاقه‌مند موزه‌ها این رویداد فرهنگی بسیار مهم را ممکن ساخت تا از این پس قلم به نوعی دیگر بر صفحه‌ها بلغزد و اگر غربی‌ها این سلسلة‌ تأثیرگذار تاریخی دنیای قدیم را تنها با جنگ‌های ایران و یونان و حمله و پیروزی اسکندر می‌شناختند، دیدگاهشان را تغییر دهند و تصویر واقعی دیگری از ایران هخامنشی به خاطر بسپارند. ایران هخامنشی که حکومتی بزرگ بود، نه خودکامه بود و نه جبار، آن‌چنان که در نوشته‌های مورخان غرب آمده است. بلکه حکومتی بود قانون‌مند که برای ادارة این قلمرو گسترده که چندین برابر سرزمین یونان بود بهترین روشهای حکومتی را به کار می‌گرفت و برای هر مورد فرمانروایی قانونی و روشی داشت و حکومتش به مراتب قانون‌محورتر از یونانی بود که به مردم‌سالاری معروف شده است. شادروان امیرمهدی بدیع در مجموعه آثار «یونانیان و بربرها» روایت‌های ضد و نقیضی که در کتابهای مورخان یونان در همین مورد مردم‌سالاری یونانیان آمده است و تهمت‌هایی که به غلط به ایرانیان زده‌اند را به خوبی نشان داده است.4

دکتر ژاله آموزگار

آندرو مدوز یکی از نویسندگان این مجموعه در مقالة سازمان شاهنشاهی هخامنشی می‌گوید بسیاری از ما بر این باوریم که ریشة ‌دموکراسی‌های معاصر سرانجام به دموکراسی قرن پنجم ق. م آتن بازمی‌گردد، اما بی‌گمان شمار کمی از ما، از میزان دین خود به امپراتوری هخامنشی آگاهیم که خود معاصر دموکراسی آتن بود و طلوع سلسلة هخامنشی و امپراتوری آن از شگفتی‌های آن روزگاران است.

به مناسبت این نمایشگاه استادان برجسته و متخصص دورة‌ هخامنشی در موضوعات مختلف مربوط به این دوران با تکیه بر یافته‌های باستان‌شناسی و بخصوص اشیاء عرضه‌ شده در این نمایشگاه مقالاتی فراهم آوردند و مجموعة این مقالات به کوشش جان کرتیس و نایجل تالیس منتشر شد و نشر فرزان روز همت کرد و این اثر را که حاوی دوازده مقالة علمی ارزنده بود با ترجمة روان خشایار بهاری و تصویرهای زیبا و مناسبی که در لابه‌لای مقاله‌ها گنجانده شده است، به زیور طبع آراست. تصویرها اغلب با شرح کامل معرفی می‌شوند و شناسنامه‌شان عرضه می‌شود.

آغازگر کتاب چند تصویر واقعاً دیدنی است ولی این تصویرهای آغازین متأسفانه بی‌شناسنامه‌اند و معرفی نشده‌اند. در خلال کتاب هم تصویرهای زیبایی هستند که شرحی برای آنها نیامده است و واقعاً ‌حیف است که تصویرهایی به این ارزندگی در کتاب باشد بدون این که بدانیم چه هستند و به کجا تعلق دارند. پس از تصویرها تبارنامة این سلسله و نقشه‌ای از قلمرو گستردة هخامنشیان خواننده را با زمان و مکان شاهنشاهی هخامنشی آشنا می‌کند.

پی‌یر بریان که همة ما با «تاریخ امپراتوری هخامنشی» او که با ترجمة‌ ناهید فروغان در سلسله انتشارات نشر فرزان روز چاپ شده است آشنا هستیم، در مقاله‌ای جامع و کامل خلاصه‌ای خواندنی از تاریخ شاهنشاهی هخامنشی می‌دهد و خوانندة ‌این مقاله را همراه با تصویرهای زیبای پاسارگاد و چشم‌انداز بیستون و کتیبة سه‌زبانة آن و تصویر آرامگاه‌های شاهان هخامنشی در نقش رستم دنبال می‌کند. آنچه پی‌یر بریان بر گفته‌های سابقش می‌افزاید این است که می‌گوید زمانی که داریوش سوم به دست بسوس کشته شد اسکندر به خونخواهی او برخاست و بدینسان خود را جانشین و دنباله‌روی هخامنشیان قلمداد کرد و بنا به نوشتة بریان، پایان دوران هخامنشی را نباید ۳۳۰ پیش از میلاد که سال مرگ داریوش سوم هست دانست، بلکه تاریخ ۳۲۳ پیش از میلاد یعنی سال مرگ اسکندر، پایان واقعی حکومت هخامنشی است.

مقالة ‌بعدی دربارة‌ زبانها و کتیبه‌های هخامنشی است. دربارة این موضوع مقالات و مطالب بسیاری در دست است، اما کار متیو استول‌پر که بر پایة ‌تحقیقات پیشین دانشمندان است بیشتر حالت تحلیلی دارد و بخصوص به سابقة این نوع کتیبه‌نگاری در آشور و تأثیرپذیری پارسیان از آنها اشاره می‌کند.

مقالة مربوط به رمزگشایی خط میخی هخامنشی نیز خواندنی است. در این مورد نیز ما کم مطلب نخوانده‌ایم. پیر لوکوک در کتاب «کتیبه‌های هخامنشی» که نشر فرزان روز آن رامنتشر کرده است به طور مبسوط تاریخچة رمزگشایی کتیبه‌ها را نقل می‌کند. اما در این مقاله اروین فینکل مطالب را به صورت فهرست‌گونه عرضه می‌کند، یعنی روند خوانش کتیبه‌ها را در سه گام، که تشخیص نخستین که کتیبه‌ها سه‌زبانه هستند، بعد تشخیص نشانه‌ها و سرانجام تلاش اصلی راولینسون در ۱۸۳۵ که به قرائت کامل انجامید، بررسی می‌کند.5

دکتر داریوش شایگان و مهندس تورج اتحادیه

مقالة جان کرتیس هم در مورد باستان‌شناسی دورة‌ هخامنشی بسیار خواندنی است. در این مقاله معماری‌های این دوران با پلان‌های دقیق و عکس‌های واضح مورد بررسی قرار می‌گیرد و ما در این مقاله می‌بینیم که چگونه مرزهای سیاسی امروز به کنار می‌روند و ما آثار دورة‌ هخامنشی را در گستره‌ای عظیم، در ایلام، بابل، آشور، نواحی غرب فرات لبنان، غرب سوریه فلسطین، اردن و قبرس، تراکیه در منطقة رود دانوب، شمال دریای اژه در پازیریک، در جنوب روسیه و شمال غربی هند،‌ در قفقاز و آسیای میانه می‌بینیم. و با دیدن آفتابی که خود آمد دلیل آفتاب بر مظلومیت قوم ایرانی و سلسلة هخامنشی تأسف می‌خوریم که چگونه از این همه افتخار براحتی دست شسته‌ایم و دل و گوش به ندای تاریخ‌نویسان بی‌خبر مغرضی سپرده‌ایم که هخامنشیان را قومی صحراگرد، چادرنشین، مهاجم و دوره‌گرد معرفی می‌کنند.

هیچکس در دنیا با سرزمین خود چنین جفایی روا نداشته است.

به دنبال این مقاله، مقالة علمی درخشانی از جان کرتیس و شاهرخ رزمجو با عنوان «کاخ» عرضه می‌شود. در مقالة مستند کاخ ویژگی‌های کاخهای هخامنشی به بحث کشیده شده است. عناصر معماری، انواع ستونها و سرستونها،‌ صفه‌ها، پله‌های این کاخها، تزئینات معماری آنها تفسیر و تشریح شده‌اند. در این مقاله از اصطلاح‌هایی برای کاخها که معمول‌ترین آنها همان اصطلاح آپاداناست صحبت می‌شود. نویسندگان نکتة ‌جالبی را از مایکل رُف نقل می‌کنند، تحت این عنوان که احتمالاً کارگران شاغل در بنای آپادانا در گروه‌هایی مشخص دسته‌بندی می‌شدند و کار هر یک از این گروه‌ها توسط کارگران با علامت ویژة آن گروه نشانه‌گذاری شده است. و نکتة جالب دیگری که آمده است این است که نام شماری از این افراد که در ساخت و ساز کاخهای تخت جمشید شرکت داشته‌اند و حتی مقدار حقوق آنها در لوح‌های ایلامی به دست آمده از تخت جمشید فهرست شده است. اما نام همه نیامده است و این موضوع دنباله‌روی از سنتی آشوری است که نام هنرمند گمنام می‌ماند و ظاهراً در خاور نزدیک باستان برخلاف یونان قدردانی از کار درخشان هنرمند،‌حتی اگر شناس هم بود، چندان مرسوم نبود.

این موضوع بعدها در فرهنگ ایرانی قدیم تسری می‌یابد. مثلاً در نوشته‌های ساسانی ما اغلب نام نویسنده را نمی‌بینیم. قابل توجه کسانی که خرده می‌گیرند که چرا از ایران باستان نمی‌توان سرشناسانی را نام برد و این را دلیل می‌گیرند که سرشناسی وجود نداشته ‌است. اگر به این مطلب واقف شویم که رسم نبود نام‌آوران خود را به رخ بکشند و عرضه کنند دست از تهمت به ایران باستان برمی‌داریم.

آیا ما نام چند نفر از استادکاران بی‌نظیری که شاهکارهای اصفهان را به وجود آورده‌اند می‌توانیم برشماریم؟

 6

مقالة بعدی سفرة شاهانه به قلم جان سنت سیمپسون است که در آن از ظروف طلا و نقرة دربار پارس و اشراف سخن گفته می‌شود. از جامهایی که در آن می‌نوشیدند، ریتون‌های بسیار ظریف، فنجان‌های طلا و نقره، ظروف سفره و غذاخوری، پیاله‌های کوچک با نقش گل‌برگها، بشقاب‌های بزرگ برای کشیدن خوراک، سطلهای فلزی با لبه‌های برگشتة پهن، بطری‌های گلابی‌شکل، قدح‌ها که تصویرهای زیبایی بر روی آنها نقش شده است، دیدن همة اینها ما را به ضیافتی مجلل راهنمایی می‌کند. می‌توان چشمها را بست و به هم خوردن ظرفها و جامها و عطر غذاها و صداهای نوشانوش را شنید.

نکتة‌ جالبی که در اینجا دیدم این که شاهان نوشاژة ‌خود را با نی می‌نوشیدند.

مقالة بعدی در حقیقت مکمل مقالة ‌پیشین است تحت عنوان جواهرات و زیورآلات شخصی از جان کرتیس. با این مقاله به دنیایی از زیبایی‌ها گام می‌گذارید. دستبندها، بازوبندها، گوشوارها، انگشترها، پلاک‌های زیبا، سرمه‌دان‌های مفرغی، وسایل آرایش کردن، چشمانتان را خیره می‌کند.

مقالة‌ بعدی دین و آیین‌های خاک‌سپاری از شاهرخ رزمجوست، که در آن موضوع مورد بحث همیشگی باورهای دورة‌ هخامنشی مطرح می‌شود. از انجمن پانتئون خدایان سخن به میان می‌آید و نویسنده تسامح و تساهل هخامنشیان را به میان می‌کشد و وسایل آیینی بسیار جالبی را که در نیایش‌ها کاربرد داشته است به طور مبسوط معرفی می‌کند.

مقالة‌ سازمان شاهنشاهی هخامنشی از آندرو مدوز به خوبی عظمت یک امپراتوری گسترده را نشان می‌دهد که چگونه با مدیریت و با یک ساختار اداری منظم شاه شاهان از پایتخت خود همة ساتراپ‌ها را اداره می‌کند و آنها را زیر نظر دارد. سکه‌های متعدد بازمانده از این دوران روند و تاریخ حکومتی را به خوبی نشان می‌دهد.

مقالة ‌الکساندرا ویلینگ با عنوان ایران و یونان، که تقابل این دو حکومت باستانی را به بحث می‌کشد جوابی است به فرضیة غلط یونانی‌محوری که غرب از دو سه قرن پیش بدان خو گرفته است و این که دیدگاه قدیم شرّ پارسی در برابر خیر یونانی که بر جامعة ‌غرب سایه افکنده است تا چه حد نادرست است و این بحث غیرعلمی اکنون باید جای خود را به رویارویی دو فرهنگ بزرگ و تأثیرگذاری آنها بر یکدیگر در طول دویست و بیست سال فرمانرایی هخامنشیان بدهد.

آخرین مقاله نوشتة ویستا سرخوش کرتیس است در مورد میراث ایران باستان که چگونه جای پای فرهنگ بزرگ هخامنشی را در لابه‌لای آثار بازمانده از دورة‌ سلوکی، اشکانی،‌ ساسانی و حتی در دوره‌های اسلامی می‌توان دید. و مبحثی که شباهت میان کتیبة شاپور ساسانی را به کتیبة داریوش در بیستون پیش می‌کشد ما را به یاد تئوری که رحیم شایگان در کتاب اخیر خود بدان پرداخته است می‌اندازد.

شرح مختصری بود از این اثر ارزنده.

و آیا ما بازماندگان هخامنشیان شرح افتخارات این فرمانروایی باشکوه را باید در حدیث دیگران بیابیم.

این امپراتوری که نامش را امپراتوری فراموش‌شده می‌گذارند. البته من این امپراتوری را فراموش‌شده نمی‌دانم چون دورة هخامنشی همیشه در حافظة تاریخی و روایی ایرانیان جایگاه برجسته‌ای داشته است. گرچه گروهی ضمن مباحث فراوان به این موضوع اشاره می‌کنند که هخامنشیان فراموش شده بودند چون در خدای‌نامه‌های دوران ساسانی نامی از آنها نیست و بر این باورند که اشکانیان و ساسانیان از وجود هخامنشیان و تاریخ آن‌ها بی‌اطلاع بوده‌اند. به نظر من این موضوع نمی‌تواند درست باشد، زیرا بجز روایت‌های ایرانی از زبان گوسان‌ها و خنیاگران و اخبار راویان یهودی و مورخان یونان و سریانی،‌ تعدادی هم از روایات خاطرات دوران هخامنشی را در دوره‌های بعد زنده نگاه داشته است. به طور مختصر می‌گویم و فقط به یک استدلال اشاره می‌‌کنم، دلیل نبودن نام هخامنشیان در خدای‌نامه‌های پهلوی می‌تواند ناشی از گرایش دینی این اثر باشد. موبدان تأثیری مستقیم در ارائة تاریخ گذشتة ایران داشته‌اند و هرچه صرف نظر از سیاست دینی آنها بود از نوشته‌ها حذف می‌شد. این جهت‌گیری اختصاص به دین مردان ایرانی ندارد. تاریخ ارمنستان تحت تأثیر کتاب مقدس است و جهان‌بینی مسیحی کاملاً ‌در آن آشکار است و تاریخ اسلام تحت تأثیر قرآن کریم است و شاید به این دلیل است که در سنت اوستایی هم پیشدادیان و کیائیان جای مادها و هخامنشیان و اشکانیان را می‌گیرند و سلسله‌های اساطیری اوستا جایگزین فرمانروایان واقعی ایران می‌شوند. آقای کامران فانی در این مورد بحث را کامل خواهند کرد. 7

دکتر ژاله آموزگار، کامران فانی و علی دهباشی

من به مهندس تورج اتحادیه مدیر محترم نشر فرزان روز و آقای خشایار بهاری مترجم ارجمند و سخت‌کوش این اثر و همة ‌همکاران خوبشان انتشار این کتاب را تبریک می‌گویم. واقعاً دست‌مریزاد باید گفت.

ولی برای این که جایی هم برای انتقاد باشد چند نکته را یادآوری می‌کنم. بهتر بود سال انتشار کتاب انگلیسی هم در شناسنامه می‌آمد. همچنین نام نویسندگان به لاتین و عنوان انگلیسی مقاله، پیشنهاد می‌کنم تا نوبت چاپ دوم برسد اگر امکان دارد، نام نویسندگان و عنوان مقاله و تاریخ نشر کتاب انگلیسی در یک صفحه چاپ شود و در درون نسخه‌هایی که به فروش خواهد رفت گنجانده شود.

از تصدیع عذر می‌خواهم و متشکرم

آخرین سخنران کامران فانی بود :

براستی چه چیزی فراموش شده؟

ایران هزاران سال تاریخ مداوم و مستمر دارد، تاریخی سرشار از فراز و فرودهای عبرت‌آموز. در طی این دوران دیرسال خاطرة این کشور بزرگ و یکپارچه هرگز فراموش نشده و همواره در مقابل حوادث ایستاده است. تشبیهی که شاید بهتر بتواند این خاصیت تداوم و نوپذیری را تعبیر کند، همان درخت سرو است که در ادبیات فارسی بارها سخن از آن رفته است. این درخت از توفان‌ها و بادهای سهم نمی‌شکند و قابلیت انعطاف دارد. چون تندبادی سهمگین بوزد، خم می‌شود و سر به زمین می‌ساید و سپس با آرامش توفان باز قد راست می‌کند و برافراشته می‌شود. در این میان، یکی از بارزترین جلوه‌های فرهنگ و تمدن مردم ایران‌زمین در دوران ایران باستان بود، دورانی شکوهمند که تمدن بشری را پُربارتر کرد و بر غنای آن افزود. دربارة این دوره از تاریخ ایران آثار بسیاری به‌ویژه به قلم نویسندگان بیگانه نوشته شده است که اکثر آنها هنوز به زبان فارسی برگردانده نشده است. حدود ۱۲ سال پیش نشر فرزان روز تصمیم گرفت ترجمة مهم‌ترین و تازه‌ترین آثار برگزیده راجع به ایران باستان را، به‌خصوص آنچه مربوط به دوران پُرشکوه هخامنشی است، در دسترس فارسی‌زبانان قرار دهد تا کمبود اطلاعات راجع به این دوران را جبران کند و با نشان دادن وضع کنونی مباحث تحقیقی، بر علاقه و توجه به تاریخ ایران بیفزاید و از این راه شناخت مبهم و منفعلی را که امروزه در جوامع تحقیقاتی ما حکمفرماست، به شناختی آگاهانه و پذیرشی پویا بدل نماید و بر ماهیت فضای تحقیقات تاریخی و فرهنگی اثر گذارد. در «مجموعه مطالعات ایران باستان» تاکنون ۱۲ عنوان کتاب مربوط به این دوره ترجمه و منتشر شده است. این آثار توسط برخی از برجسته‌ترین ایران‌شناسان جهان، از جمله ریچارد فرای، اوکتور شروو، دکتر رحیم شایگان و نیز سرکار خانم دکتر ژاله آموزگار و دکتر داریوش شایگان انتخاب شده‌اند و سرپرستی اجرای این طرح را هم مهندس تورج اتحادیه به عهده گرفته است. در این مجموعه چند کتاب دربارة ‌امپراتوری هخامنشی وجود دارد: «امپراتوری هخامنشی» اثر پی‌یر بریان، «کتیبه‌های هخامنشی» اثر پی‌یر لوکوک، «استوانة ‌کورش بزرگ» اثر شاهرخ رزمجو و سرانجام «امپراتوری فراموش‌شده» اثر جان کرتیس و نایجر تالیس. ما مردم ایران، بویژه دربارة ‌تاریخ خود، مردم فراموشکاری هستیم. ترجمة ‌اینگونه کتاب‌ها شاید باعث شود اندکی از این فراموشی کاسته شود و آگاه‌تر شویم.8

کامران فانی

در سال ۲۰۰۵ میلادی موزة بریتانیا (Britain Museum) تصمیم گرفت نمایشگاهی از آثار به جا مانده از دورة‌ هخامنشی برگزارکند. سرپرست این نمایشگاه دکتر کرتیس، مدیر بخش خاورمیانة موزه، بود. خود موزة بریتانیا البته در این زمینه بسیار غنی بود، ولی برای هرچه کامل‌تر کردن نمایشگاه بر آن شد تا همکاری دو موزة مهم دیگر یعنی موزة ‌لوور فرانسه و موزة ملی ایران را هم جلب کند، به نحوی که آثار به جا مانده از دورة‌ هخامنشی در این دو موزه هم در این نمایشگاه در معرض نمایش گذاشته شود. برای نخستین بار بود که در جهان نمایشگاه بزرگ و عمده‌ای دربارة ‌هخامنشیان برپا می‌شد. امپراتوری هخامنشی یکی از بزرگترین و گسترده‌ترین امپراتوری‌های جهان بود و حوزة گسترش آن از سند و ماوراءالنهر در شرق تا مصر و لیبی در جنوب و کشورهای بالکان در شمال و غرب را در بر می‌گرفت. امروزه در این محدوده حدود ۱۵ کشور مستقل وجود دارد. این نمایشگاه در واقع نه‌تنها دربرگیرندة فرهنگ و تمدن ایران و قوم ایرانی بود، بلکه نمایشگر فرهنگ و تمدن ملل و اقوام گوناگون دیگر امپراتوری هم بود. حاصل این نمایشگاه بعداً به صورت کتابی مفصل شامل نزدیک به ۷۰۰ لوح و تصویر رنگی منتشر شده و همین کتاب است که تحت عنوان «امپراتوری فراموش‌شده» به فارسی ترجمه و در نهایت زیبایی و نفاست چاپ و منتشر شده است. ترجمة‌ آن به همت خشایار بهاری در نهایت دقت و صحت انجام پذیرفته و دکتر شاهرخ رزمجو هم که خود از نویسندگان متن اصلی انگلیسی کتاب بوده، ویرایش و زیرنویس‌های تصاویر و لوح‌ها را به عهده گرفته است که بر اعتماد خواننده می‌افزاید.

عنوان این کتاب را «امپراتوری فراموش‌شده» نام نهاده‌اند. چرا فراموش‌شده؟ براستی چه چیزی فراموش شده است؟ امپراتوری هخامنشی در جهان باستان در دورة خود بزرگترین و شناخته‌شده‌ترین دولت موجود بود. در آن زمان در شرق ایران هند قرار داشت و فراسوی آن چین که هنوز کم‌وبیش ناشناخته بودند. اما در غرب ایران کشور یونان بود که از قضا هرگز نمی‌توانست هخامنشیان را فراموش کند. برای یونانیان امپراتوری هخامنشی همواره حضوری چشمگیر داشت. بخشی از یونان جزئی از امپراتوری هخامنشی بود و بخش‌های دیگر یونان، به‌خصوص آتن، گاه در مقابل این قدرت بزرگ سرکشی می‌کرد و گاه تمکین می‌نمود. نوعی رابطة مهر و کین میان ایران و یونان وجود داشت که مظهر کین‌ورزی و دشمنی آن به صورت دو جنگ بزرگ ماراتون در زمان داریوش بزرگ و جنگ سالامیس در زمان خشایارشا جلوه‌گر شد. یونانیان دربارة ایران دورة هخامنشی بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند، پس هرگز این دولت هخامنشی را فراموش‌شده نمی‌دانستند. ظاهراً غرض از فراموش‌شده در کتاب «امپراتوری هخامنشی» احتمالاً فراموشی دنیای غرب نسبت به هخامنشیان است. تمدن غرب خود را میراث‌دار تمدن یونان می‌داند. پس نباید عظمت هخامنشیان را فراموش کند. ظاهراً از نظر تدوین‌کنندگان این کتاب اگر هم این عظمت فراموش شده، ‌باید این فراموش‌شدگی را چاره‌ای اندیشید و با نمایش جلوه‌ها و جنبه‌های پنهان‌شده یا پنهان‌ماندة آن دوباره خاطرة پُرشکوه آن را زنده کرد. در واقع هدف از برپایی نمایشگاه آثار هخامنشی همین بوده است. شاید هم این فراموش‌شدگی به خود ما ایرانیان هم برگردد که هرگز به درستی دوران هخامنشی را نشناختیم و در رفع آن نکوشیدیم.

کتاب «امپراتوری هخامنشی»‌در ۱۳ فصل فراهم آمده است که هر فصل به یکی از جنبه‌های فرهنگ و تمدن و تاریخ هخامنشیان می‌پردازد. در آغاز هر فصل نخست مقاله‌ای به قلم یکی از متخصصان و صاحب‌نظران دربارة موضوع آن فصل آمده و به دنبال آن تصاویر اشیاء مربوط به آن موضوع که اصل آنها در نمایشگاه به نمایش گذارده شده آمده است. از فصول مهم و مفصل این کتاب معماری، باستان‌شناسی و زبان‌های امپراتوری هخامنشی است که کم‌وبیش شناخته‌شده هستند و من در اینجا به توصیف آنها نمی‌پردازم و بیشتر فصولی را معرفی می‌کنم که تازگی دارند و کمتر کسی به آنجا توجه کرده است.

یکی از این فصول مقالة «رمزگشایی از خط میخی» است که سرگذشت هیجان‌انگیزی را بیان می‌کند. کشف رمز خط میخی فارسی باستان یکی از کشفیات مهم و دوران‌ساز تاریخ جهان باستان است. خط میخی تا نیمة قرن نوزدهم خوانده نشده بود. نیاکان ما آن را خط جن می‌دانستند که در زمرة طلسمات بود. تمدن‌های بزرگ سومر، بابل و آشور و البته ایران آثار خود را به این خط می‌نوشتند. منشأ آن خط میخی سومری بود که خواندن آن بسیار مشکل و حتی غیرممکن است. ولی خط میخی که زبان فارسی باستان در دورة‌ هخامنشیان با آن نوشته می‌شد بسیار ساده‌تر بوده و به یک معنی خطی الفبایی بوده است. این خط به همت گروتفند آلمانی و راولینسون انگلیسی سرانجام رمزگشایی و خوانده شد و چون کتیبة بیستون به سه زبان فارسی باستان، بابلی و ایلامی نوشته شده بود و در واقع متن بابلی و ایلامی آن ترجمة متن فارسی بودند، با کشف خط میخی فارسی، خط دو زبان دیگرهم رمزگشایی و خوانده شد.

فصل جالب دیگر «سفرة شاهانه» نام دارد. تجملات دربار هخامنشی و از جمله سفرة‌ غذای آنها همواره هوش از سر یونانیان می‌برده است. آریستوفانس، نمایشنامه‌نویس مشهور یونان باستان، می‌گوید: «وای از این میزبان بی‌رحم پارسی که شراب را بی‌آب در جام‌های زرین و لیوان‌های بلورین به ما می‌دهند.» در این فصل با انواع ظروف از قدح و کاسه و بشقاب و قاشق (ملاقه) و ریتون (جام شاخه‌ای) و آمفورا (کوزه‌های دسته‌دار) از جنس طلا و نقره و انواع سفال که امروزه در کشفیات باستانی پیدا شده‌اند و در این نمایشگاه اصل آنها به نمایش گذاشته شده آشنا می‌شویم.

در فصل جالب «جواهرات و زینت‌آلات» شرح و تصویر اشیاء موزه‌ای بسیار گرانبهایی را می‌بینیم از دستبند و گوشواره و گردن‌بند و سینه‌ریز و مدال و غیره که جلوه‌گر ظرافت استادکاران عصر هخامنشی است. بخش مربوط به سلاح‌ها و وسایل نقلیه نیز نشانگر هنر صنعتگران آن دوره است. دولت هخامنشی دولتی مقتدر بود و طبعاً اسلحه‌سازی در آن دوره رواج بسیار داشت. از جمله دشنه و نیزه و تیر و کمان و گردونه‌ها و ارابه‌های یک‌اسبه و دواسبه و چهاراسبه و یراق اسب و انوع کشتی‌ها که ماکت برخی از آنها از طلای ناب است.

فصل جالب دیگر دربارة ‌سازماندهی امپراتوری هخامنشی است که نشانگر نبوغ خاص ایرانیان است. امپراتوری هخامنشی نخستین امپراتوری بزرگ جهان بود. در این امپراتوری که دویست سال دوام آورد کمتر با شورش و خشونت مواجهیم. رفتار انسانی و بردبارانة کورش بزرگ بنیانگذار این امپراتوری با اقوام مغلوب باعث پایداری آن شد. البته مدیریت و سازماندهی چنین امپراتوری گسترده‌ای که از شرق تا غرب آن سه تا چهار هزار کیلومتر بود کار سهل و آسانی نبود. فرمان‌هایی که از مرکز این امپراتوری به اقصا نقاط آن فرستاده می‌شد بر روی لوح و سفال و پاپیروس نوشته می‌شد. در این نمایشگاه انواع این فرمان‌ها که از آن دوران به جا مانده به چشم می‌خورد.

فصل آخر کتاب «میراث ایران باستان» است. در این فصل از آشنایی خود ایرانیان در طی دو هزار سال اخیر با نام و نشان هخامنشیان سخن رفته است. امپراتوری هخامنشی در دورة اشکانیان تا حدی شناخته‌شده بود و در دورة ساسانیان حتی کمتر از آن. بعد از اسلام ایرانیان به‌کلی یاد و خاطرة‌ هخامنشیان را فراموش کردند. اگر هم نام و نشانی از آنها در کتاب‌هایی مثل «آثار الباقیه» ابوریحان بیرونی می‌بینیم مقصود «شاهان بابل» است نه ایران. اولین باری که ایرانیان این خاطرة فراموش‌شده را بازیافتند، در دورة‌ قاجاریه بود. می‌گویند ناصرالدین‌شاه حتی علاقه‌مند شده بود خط میخی را بیاموزد. در دورة‌ مشروطیت که حس ملی‌گرایی و هویت ایرانی مطرح شد، به هخامنشیان توجه بیشتری شد و در دورة‌ ناسیونالیسم رضاشاه این توجه و علاقه بیشتر و بیشتر گردید که تا به امروز ادامه دارد.

امپراتوری فراموش‌شده دیگر فراموش‌شده و از یاد رفته نبود.9

علی دهباشی، دکتر ژاله آموزگار، خشایار بهاری و مهندس تورج اتحادیه

10

 11

ا

داریوش طلایی، علی دهباشی، دکتر داریوش شایگان و مهندس تورج اتحادیه

 * عکس‎ها از ژاله ستار

موضوع: اخبار فرهنگی | تگ: 1

نگاهی به تندیسهای فردوسی درایران وجهان به بهانه سالروز نصب تندیس فردوسی درمیدان فردوسی تهران

از تهران تا رم
نصب انواع مجسمه هايي که از بزرگان هر منطقه تهيه و در ميادين يا چشم اندازهاي مهم شهري نصب مي شود، از آن رو که موجب شکل گيري نوعي هويت ملي و فرهنگي شده و حتي مي تواند نوعي الگوپذيري مثبت را در جامعه رواج دهند، امروزه در همه نقاط دنيا اهميت زيادي دارد.
به گزارش گروه خواندنی مشرق، اين مجسمه ها به تدريج مي توانند هويت منطقه اي و بومي هر منطقه را شکل دهند و به ويژه در حافظه شهروندان و زندگي روزمره آن ها بنشينند البته منوط به آن که اصول منظر شهري و تناسب ها و نسبت ها درباره آن ها رعايت شود و مکان يابي هاي مناسبي هم در نصب آن ها اعمال شود.سابقه ساخت تنديس هاي مختلف در ايران به دوران اشکانيان و ساسانيان بازمي گردد و البته گفته مي شود تنها مجسمه بزرگ برنزي ايران از دوران قديم در لرستان کشف شده است. پس از اسلام، هنر مجسمه سازي در ايران دچار دگرگوني هايي شد به طوري که در اين دوران به دليل برخي محدوديت هاي شرعي ساخت مجسمه به شکل قبل تقريبا از ميان رفت تا اين که در دوران قاجار دوباره مجسمه سازي رايج شد.

پس از انقلاب شکوهمند اسلامي نيز گر چه ساخت تنديس و سرديس با اوج و فرودهايي توأم بوده اما برگزاري نخستين نمايشگاه رسمي آثار مجسمه سازان معاصر ايران (سال ۶۸) در موزه هنرهاي معاصر تهران و نصب و ساخت مجسمه هاي مختلف از بزرگان دفاع مقدس و ساير شخصيت هاي بزرگ علمي – سياسي و اجتماعي و نصب آن ها در ميادين و بزرگ راه ها طي اين سال ها بار ديگر نشان گر اهميت يافتن اين هنر است. هنري که در عصر تهاجم فرهنگي يکسويه دشمنان و استفاده از قالب هاي هنري جذاب چشم پوشي از آن چندان منطقي به نظر نمي رسد…

کوتاه سخن اين که در پس نصب مجسمه هر يک از مفاخر در ميادين، بوستان ها، موزه ها و چشم اندازهاي شهري يا روستايي ، معرفي مفاهيم، ارزش ها و شخصيت هاي علمي، ملي، مذهبي و… نهفته است که امروزه براي تقويت فرهنگ بومي اهميتي دوچندان يافته است و ضرورت دارد.
در اهميت شناخت فردوسي…

حکيم و شاعر بزرگ ايران و مايه فخر خراسان «ابوالقاسم فردوسي» در قرن چهارم در ايران مي زيست و بزرگ ترين اثرش شاهنامه اي است که سراسر پند و تاريخ است و فردوسي با سرايش آن در ۳۰ سال، زبان فارسي را که در آن زمان در معرض نابودي قرار داشت، زنده نگه داشت.

تاريخچه جالب نصب نخستين مجسمه حکيم ابوالقاسم فردوسي در ايران

تقدير چنين بود که نخستين مجسمه از فردوسي توسط يک هنرمند فرانسوي ساخته و در سال ۱۳۱۳ شمسي در باغ نگارستان تهران نصب شود. حکايت ساخت و نصب اين مجسمه بسيار جالب و خواندني است و در منابع مختلف تاريخي نيز با اندک جزئياتي به صورت کامل نقل شده است: در سال ۱۳۱۳ قرار بود يک کنگره بين المللي براي بزرگداشت فردوسي در تهران برگزار شود. از ماه ها قبل تعدادي از دانشجويان ايراني مقيم فرانسه در تدارک شدند تا در اين کنگره حضوري پررنگ داشته باشند. با همفکري آن ها قرار شد که کمک هاي مالي دانشجويان براي ساخت و ارسال مجسمه اي از حکيم ابوالقاسم فردوسي جمع آوري شود.

سرانجام به همت ۴۱۰ دانشجوي ايراني مقيم فرانسه ۱۵ هزار فرانک جمع شد که در اين ميان هر دانشجو مبلغي متوسط ۲۰ تا ۱۰۰ فرانک را براي ساخت اين مجسمه جمع آوري کردند. اين مبالغ را سرپرست اين گروه (دکتر ابراهيم چهرازي) به يک استاد مجسمه ساز فرانسوي به نام «لرنزي» سپرد. در ابتدا کسي گمان نمي کرد که با توجه به مبلغ اندک جمع آوري شده و دستمزد بالاي اين هنرمند فرانسوي، وي ساخت اين مجسمه را قبول کند.

اما بعدا که نماينده اين گروه با وي صحبت کرد او بر خلاف تصور ساخت مجسمه را قبول کرد و براي آن که تصوير واقعي تري از فردوسي براي اين مجسمه در نظر گرفته شود، سرپرست اين گروه (دکتر چهرازي) اشعار فردوسي را براي اين مجسمه ساز فرانسوي به فرانسه خواند. سرانجام مجسمه ساخته و براي برگزاري کنگره بين المللي فردوسي به تهران فرستاده شد.

اين مجسمه در محوطه دانشکده ادبيات تهران (پشت بهارستان) در فضايي که به «گلگشت فردوسي» معروف بود، نصب شد و با گذشت سال ها اين مجسمه در باغ نگارستان قرار دارد. نکته جالب اين که «دکتر ابراهيم باستاني پاريزي» در کتابي به نام «شاهنامه آخرش خوش است» نام تک تک همه ۴۱۰ دانشجويي را که براي ساخت و نصب اولين مجسمه فردوسي در ايران تلاش کردند در صفحات ۳۵۶ تا ۳۸۰ اين کتاب ذکر کرده است. در خور اشاره است باغ نگارستان از جمله باغ هاي قديمي تهران است که به دستور فتح علي شاه قاجار ساخته شد. از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۷۰ دانشکده علوم اجتماعي در همين محل و در مقابل «در» ورودي ساختمان مرکزي از شمال مجسمه شاعر حماسه سراي ايران فردوسي قرار دارد.

روایتی از دومين مجسمه فردوسي در ايران

دومين مجسمه فردوسي که در ايران نصب شد، قدمتي بيش از مجسمه اول داشت که به علت وقوع جنگ جهاني نصب آن با تأخير در سال ۱۳۲۳ هجري شمسي انجام شد. جرقه ساخت اين مجسمه در سال ۱۳۰۵ (چند سال قبل از جشن هزارمين سالگرد ولادت حکيم ابوالقاسم فردوسي در سال ۱۳۱۳) به ذهن ۳ نفر از پارسي زبانان مقيم هندوستان خطور کرد و با هم فکري «انوشيروان خالضاب»، «جمشيد اوندولا» و «بهرام گورانکلساريا» که به اين جشن دعوت شده بودند و حمايت مارکار.جي.پشوتن» درخواست تهيه و نصب مجسمه اي از اين شاعر حماسه سرا در تهران پي گيري شد. «ارباب کيخسرو شاهرخ» در پي گيري خواسته اين افراد، سفارش ساخت اين مجسمه را با موافقت مقامات ارشد و مشورت با انجمن آثار ملي ايران به يک مجسمه ساز مشهور هندي به نام «راس بهادر مانزا» ارائه مي کند.

ساخت اين مجسمه به وزن دو و نيم کيلوگرم و ارتفاع بيش از ۲ متر در سال ۱۳۱۹ به پايان مي رسد. اما وقوع جنگ جهاني و صادر نشدن پروانه ترخيص آن از هند به ايران، نصب مجسمه را به تأخير مي اندازد. سرانجام با ارائه نقشه ترسيمي و ارسال نامه اي از سوي «رستم گيو» (رئيس انجمن زرتشتيان تهران) خطاب به نخست وزير وقت (احمد قوام) مجسمه حکيم فردوسي از جنس برنز از بمبئي هند آماده حمل به ايران مي شود. شهردار وقت تهران، تقاطع خيابان هاي فردوسي و شاهرضا را براي نصب آن در نظر مي گيرد و با ارائه نقشه ترسيمي «بيکاجي تاروپورلا» (معاون انجمن ايران ليک – انجمن شهر) و شهرداري تهران و آندره گدار (مدير کل باستان شناسي) ساخت پايه تنديس آغاز مي شود. در ۱۰ بهمن ۱۳۲۲ کلنگ بناي پايه مجسمه زده مي شود و سرانجام با کمک انجمن روابط فرهنگي ايران و هند و کوشش هاي کلنل کسترول و علي اصغر حکمت با دستور دولت وقت دومين تنديس حکيم فردوسي روز ۱۰ بهمن ۱۳۲۳ در محلي که از آن زمان به بعد نام ميدان فردوسي تهران را مي گيرد، نصب مي شود.

انتقال دومين مجسمه به دانشکده ادبيات تهران و جايگزيني ۲ مجسمه ديگر…

مجسمه ساخته شده توسط مجسمه ساز شهير هندي اندکي قبل از سال ۱۳۳۸ به روبه روي دانشکده ادبيات تهران منتقل شد تا به صورت موقت مجسمه اي ديگر از فردوسي در ميدان فردوسي تهران نصب شود. «فريدون صديقي» فرزند استاد ابوالحسن صديقي (پدر مجسمه سازي نوين ايران) در مورد اين مجسمه مي گويد: دومين مجسمه اي که در ميدان فردوسي به صورت موقت نصب شد بسيار زشت و داراي اشکالات آناتومي و ساختاري بود و اين مجسمه در سال ۱۳۳۸ با نصب مجسمه اي زيبا و تاريخي از پدرم ظاهرا به مشهد منتقل شد و اکنون در اختيار اداره ميراث فرهنگي استان خراسان رضوي است.

فريدون صديقي مي افزايد: ساخت سومين مجسمه ميدان فردوسي تهران سال ۱۳۳۷ از سوي انجمن آثار ملي در قراردادي به پدرم – استاد ابوالحسن خان صديقي – که در آن زمان در ايتاليا به سر مي برد، سپرده شد و اوايل سال ۱۳۳۸ ساخت آن به پايان رسيد. جنس اين مجسمه از سنگ مرمر (کاررا) و ارتفاع آن بيش از ۳ متر است.

در قسمت پايين اين مجسمه، پيکر کودکي «زال» تصوير شده و آن طور که در شاهنامه آمده «زال» به روي کوه قاف بزرگ شده بود که بر همين اساس من که از سوي پدرم مأمور نصب مجسمه بودم، تخته سنگي را با ۵۹ تن وزن از کوه الوند واقع در استان همدان با کمک مسئولان جابه جا و به تهران منتقل کردم و اين مجسمه روي اين قطعه سنگ نتراشيده نصب شد. نصب اين مجسمه خرداد ۱۳۳۸ به پايان رسيد و در حال حاضر اين مجسمه با وجود ۲ بار مرمت در سال هاي ۸۴ و ۸۸ در معرض عوامل فرسايشي و تخريب است و بايد با انتقال اين مجسمه به موزه و ساخت بدل آن به فکر نجات آن بود…»

پس از اين هشدارها در سال ۹۰ مدير اداره حجم سازمان زيباسازي تهران خبر از ساخت بدل مجسمه کنوني فردوسي واقع در ميدان فردوسي تهران داد و گفت: با ساخت موزه اي به نام شادروان صديقي تمام مجسمه هاي تاريخي تهران به اين محل انتقال مي يابند. با گذشت چندين ماه از اين وعده و با وجود قالب گيري و ساخت بدل اين مجسمه توسط «عبدا… حسام» (تکنسين ماهر مجسمه هاي قديمي) از جنس فايبر گلاس، مجسمه اصلي ساخته شادروان ابوالحسن خان صديقي همچنان در معرض فرسايش است و انتقال مجسمه اصلي به موزه و جايگزيني نسخه بدل (که بايد با رعايت تمام نکات ايمني و دقت صورت گيرد) هنوز عملي نشده است.

و ساير مجسمه هاي فردوسي در تهران…

مجسمه معروف ديگر از حکيم ابوالقاسم فردوسي از جنس برنز به ارتفاع ۷ متر و نيم ساخته «رضا ياراحمدي» در ساختمان جديد کتابخانه ملي تهران نصب شده است. پيشنهاد ساخت اين مجسمه را خود سازنده اثر به مسئولان وقت داد و علت انتخاب مجسمه فردوسي براي نصب در اين محل، اهميت اين حکيم در محافظت از زبان فارسي اعلام شده است.

از ويژگي هاي مهم اين مجسمه، حالت ويژه پيکره فردوسي است که در اين مجسمه وي دست را بر پيشاني برده و سايبان چشم گرفته و افق ادب فارسي را که در آن دوران و بدون تلاش هاي وي به خطر افتاده بود، نظاره مي کند. طبق منابع تاريخي، ريخته گري اين مجسمه را «نسيم عيسي اف» در باکو انجام داد و به گفته سازنده اصلي (ياراحمدي) علت ريخته گري اين مجسمه در باکو نبود امکانات کافي در ايران بوده است. اين مجسمه زيبا با هزينه اي بالغ بر ۸۵ ميليون تومان در باکو ريخته گري شد.

ديگر مجسمه فردوسي در تهران مجسمه اي بود که در محل قديم کتابخانه ملي نصب شد. اين مجسمه ساخته استاد ابوالحسن صديقي بود که به کتابخانه ملي هديه شد و در گذشته در تالار ورودي اين کتابخانه (در ساختمان قديم آن) در خيابان ۳۰ تير تهران قرار داشت. با جابه جايي اين ساختمان، ظاهرا مجسمه به طاقچه اي در پشت قفسه ها منتقل شد و ديگر در تالار ورودي ساختمان قرار ندارد. مجسمه ديگر حکيم ابوالقاسم فردوسي در محوطه کاخ نياوران تهران قرار گرفته است. اين مجسمه طبق اطلاعات اندک به دست آمده ساخته هنرمندي به نام «علي قهاري کرماني» است.

همچنين بزرگ ترين سرديس اين شاعر بزرگ و حماسه سرا توسط هنرمندي به نام «اميرمحمد قاسمي زاده» به ارتفاع ۱۸۰ سانتي متر در پارک المهدي (اطراف ميدان آزادي تهران) به صورت موقت نصب شد که قرار است در آينده در يکي از اضلاع ميدان آزادي تهران نصب شود.

و همه مجسمه هاي مهم حکيم فردوسي در زادگاهش و مشهد…

شادروان «محمدعلي جمال زاده» نويسنده بزرگ ايراني در کتابي به نام «خلقيات ما ايرانيان» نکته هاي جالبي از نصب مجسمه و ساخت بناي يادبود حکيم ابوالقاسم فردوسي در توس ذکر مي کند. از جمله اين که وي از «هنري گوبلوي» ايران شناس نقل مي کند که: «آندره گودار (رئيس اداره کل باستان شناسي ايران) هنگامي که در شهر توس بناي فردوسي را مي ساخته اند، تعداد زيادي از کارگران را ديده که به دور يک نفر جمع شده اند و آواز مي خوانند. او مي گويد: اين کارگران حدود ۲۰ نفر بودند و گرداگرد يک نفر ايستاده بودند که در آن زمان باسواد بودند و اشعاري از اين حکيم بزرگ خراساني را با صداي بلند زمزمه مي کردند و بعدا من فهميدم که تنها يکي از اين کارگران، ۲ هزار بيت از شاهنامه فردوسي را از حفظ داشته است…»

شايد يکي از مهم ترين و زيباترين مجسمه هاي فردوسي در ايران، مجسمه اي است که در مقبره فردوسي در شهر توس قرار دارد. اين مجسمه از سنگ مرمر کاررا است و ۱۸۵ سانتي متر ارتفاع دارد. اين مجسمه از ساخته هاي زيباي شادروان «ابوالحسن صديقي» است و از سال ۱۳۴۸ در آرامگاه فردوسي نصب شده است.

ديگر مجسمه حکيم توس در دانشگاه فردوسي مشهد نصب شده است. مجسمه اي ساخته شده از بتن مسلح به ارتفاع ۲ متر و ۲۰ سانتي متر و قاعده يک متر که هنرمندي به نام «علي رجبي مقدم» آن را با الهام از مجسمه فردوسي در آرامگاه حکيم، ساخته است. اين مجسمه به همت فرهنگسراي فردوسي و دکتر ياحقي مدير اين فرهنگسرا در ۲۵ شهريور سال ۱۳۸۵ در محوطه اين دانشکده نصب شده است.

ديگر مجسمه مهم حکيم فردوسي در مشهد، مجسمه اي است که از اين حکيم بزرگ و نام آور در ميدان فردوسي مشهد نصب شده است. اين مجسمه ساخته هنرمندي به نام «اسماعيل ارژنگ» است که از جنس برنز به ارتفاع حدود ۵ متر در سال ۱۳۳۰ در اين مکان نصب شده است.

مجسمه ديگري که از حکيم ابوالقاسم فردوسي با ابعاد ۱۲۳×۸۵ (سرديس) از جنس برنز ساخته شده است، مجسمه اي است که هنرمندي به نام «محمدحسن ارژنگ نژاد» آن را ساخته است و در سال ۱۳۵۰ اين سرديس در بوستان ملت (پارک ملت) مشهد نصب شده است. مجسمه اي از حکيم ابوالقاسم فردوسي نيز در بولوار فرودگاه مشهد در اقامتگاه (کمپ) باباقدرت قرار دارد که اطلاعات کاملي از آن در منابع موجود نبود و همين قدر مي دانيم که اين مجسمه از سنگ ساخته شده است.

در سال هاي اخير نيز اخباري از ساخت مجسمه هايي از حکيم ابوالقاسم فردوسي و نصب آن در مشهد به صورت پراکنده مخابره مي شود. از آن جمله رونمايي از مجسمه حکيم ابوالقاسم فردوسي در فرهنگسراي بهشت مشهد که به گفته معاون فرهنگي و اجتماعي شهرداري (حسين شادکام) به وزن هزار و ۲۰۰ کيلوگرم و ۲۲۰ سانتي متر ارتفاع حاصل تلاش چند پيکر تراش مشهدي است.

به گفته وي پروژه ساخت تنديس و مجسمه هاي مفاخر در مشهد به سفارش فرهنگسراي بهشت براي نصب در بوستاني به همين نام انجام مي شود.

همچنين خبر ديگري در سال ۱۳۹۰ حکايت از اين دارد که تنديس هايي از شاعر حماسه سراي ايران بر آب نماهاي جديد در آرامگاه اين شاعر ساخته و نصب مي شود. مدير پايگاه ميراث فرهنگي توس (هاشم اعتمادي) مي گويد: اين تنديس ها روي آب نماهاي جديد نصب مي شود…

ساير مجسمه هاي فردوسي در ايران

در برخي شهرهاي ايران نيز مجسمه هايي از حکيم ابوالقاسم فردوسي ساخته و نصب شده است. شايد يکي از مشهورترين مجسمه هاي فردوسي در سال هاي اخير به وسيله يک مجسمه ساز اهوازي به نام «عبدالعلي قسامي» از يک سنگ ۱۰ تني تراشيده شده است. اين هنرمند در گفت وگو با ايسنا درباره اين مجسمه گفته است: ساخت اين مجسمه فردوسي بيش از ۴ هزار ساعت وقت برده و قرار بوده است که شهرداري اهواز اين مجسمه را خريداري کند که هنوز وضعيت آن مشخص نيست.»

تلاش براي ساخت پيکره حکيم فردوسي از سنگ ممتاز «ني ريز» از سال ۸۷ توسط اين هنرمند اهوازي آغاز شد و هم اينک ساخت اين مجسمه ۷ تني با ۳ متر و نيم ارتفاع به پايان رسيده و قرار است مجسمه در يکي از ميادين اصلي اهواز نصب شود. مجسمه هايي از فردوسي در نقاط مختلف ايران هم وجود دارد که البته هيچکدام به نام و ارزش هنري مجسمه هاي مذکور در اين مطلب نمي رسد.

مهم ترين مجسمه هاي فردوسي در نقاط مختلف جهان ايتاليا

اين تنها ما ايراني ها نيستيم که از فردوسي مجسمه ساخته ايم و در ميدان هاي بزرگ شهرهايمان آن ها را قرار داده ايم. آوازه شاعر حماسه سرا يک آوازه جهاني است. براي همين است که مجسمه يک متر و ۸۵ سانتي متري وي از مرمر سفيد هم اکنون در پايتخت کشور ايتاليا قرار دارد. مجسمه نصب شده در ميداني واقع در پارک ويلا بورگزه در شهر رم ايتاليا، داستاني جالب دارد. ويلا بورگزه (Villa borghese) پارک طبيعي بزرگي در شهر رم است که ساختمان ها و موزه هاي مختلفي را در خود جاي داده است. اين پارک مشهور ۸۰ هکتار مساحت دارد و پس از پارک «دوريا پامفيلي» بزرگترين پارک شهر رم است.


تندیس فردوسی در ایتالیا

«دکتر منصور رستگار فسايي» در اين باره مي نويسد: «اين مجسمه اثر هنرمند بزرگ ايران شادروان ابوالحسن صديقي است که در ۲۰ ماه مي ۱۹۵۸ به رم برده شد و طي مراسمي نصب شد. علي اصغر حکمت (يکي از مسئولان فرهنگي وقت) در خاطرات خود از اين رويداد مي نويسد: روز سه شنبه 1329.3.30 شمسي در سر راه در يکي از ميدان هاي کوچک پارک ويلا بورگزه محل زيبايي به نام «فردوسي» موسوم به «پياتزا فردوسي» را ديدم و تصميم گرفتم که اعتباري براي سفارت ايران بفرستم تا مجسمه فردوسي را در آن جا نصب کنند.» حکمت پس از چند ماه 1329.5.25 در پي گيري اين موضوع مي نويسد: «… با «علي منصور» راجع به نصب مجسمه فردوسي در رم صحبت کردم. او مي گفت در نظر دارد ساخت مجسمه را در ايران انجام دهيم. گفتم: کار پرخرج و بي فايده اي است و در برابر هنرمندان شهير ايتاليا و رم اسباب افتضاح و سرشکستگي خواهد بود. بهتر است در همين جا (ايتاليا) بدهيد از روي مجسمه فردوسي، مجسمه اي درست کنند و در ميدان فردوسي پارک ويلا بورگزه نصب کنند…» حکمت در مهر ۱۳۳۷ برابر با ۹ اکتبر ۱۹۵۸ در رم با ابوالحسن صديقي ميهمان نصرا… فلسفي (رايزن فرهنگي ايران در رم) بود.

او (حکمت) مي نويسد: «پس از ناهار به آتليه آقاي صديقي رفتيم. مجسمه فردوسي ساخته بود که از مرمر سفيد بسيار زيبا و خوب تهيه شده بود و قرار شد همين مجسمه در رم نصب شود…»

اين مجسمه سرانجام در مراسمي با حضور نخست وزير، وزير فرهنگ و دانشمندان و مقامات ايتاليايي رونمايي شد. در اين مراسم به ابوالحسن خان صديقي «نشان عالي هنر» از کشور ايتاليا اهدا شد – کشور ايتاليا در بسياري از رشته هاي هنري ايتاليا سرآمد کشورهاي دنياست و نشان هنر گرفتن از هنرمندان ايتاليايي کاري بزرگ و ويژه است).

در اين مراسم وقتي نوبت سخنراني به شادروان ابوالحسن صديقي رسيد، وي خطاب به مقامات حاضر گفت: «تعجب مي کنم که چرا به جاي نشان شجاعت، نشان عالي هنر به من اعطا شد! زيرا در سرزمين مجسمه سازان بزرگي مثل ميکل آنجلو و لئوناردو داوينچي، کسي که از ايران بيايد و مجسمه حکيم فردوسي را در پايتخت آن (رم باستاني) نصب کند، شايسته نشان شجاعت است، نه نشان هنر!» مرحوم علي اصغر حکمت (وزير فرهنگ وقت) مي نويسد: «گوستينوس آمبروسي» پيکره ساز معروف ايتاليايي به هنگام بازديد از اين مجسمه در دفتر يادبود اين مراسم نوشت: «دنيا بداند! من خالق مجسمه فردوسي را «ميکل آنژ» (از بزرگان هنر نقاشي و مجسمه سازي) شرق مي دانم.»

جالب است بدانيم در سال هاي اخير نيز با توجه به اهميت اين اثر فاخر در پايتخت تاريخي ترين کشور اروپا و به دنبال درخواست ايرانيان مقيم و گردشگران ايراني که وجود اين تنديس در شهر رم را مايه مباهات ايرانيان مي دانند با پي گيري رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران، معاونت ميراث فرهنگي شهرداري رم مسئوليت مرمت اين مجسمه را با استفاده از يک گروه مجرب از استادان مرمت مجسمه ها در ايتاليا به مدت ۲ ماه انجام دادند و بر اساس توافقات به عمل آمده با شهرداري رم مقرر شد از اين پس هر سال اداره پارک هاي شهر رم با بازبيني و بررسي وضعيت اين مجسمه، نسبت به جلوگيري از تخريب ناشي از شرايط آب و هوايي ايتاليا اقدام کند.

آلمان

فکر ساخت مجسمه فردوسي و نصب آن در آلمان در سال ۱۳۸۶، نمود پيدا کرد. در اين سال پس از مذاکره نمايندگاني از ايران و آلمان قرار شد يک ميدان در شهر «فردريش هافن آلمان» به نام فردوسي نامگذاري شود و مجسمه اي با مسئوليت «استاد اسفنديار ايمان زاده» توسط بنياد فردوسي ايران نصب شود.

۲ سال بعد در سال ۸۸ هم خبري به روي خروجي برخي خبرگزاري ها مخابره شد که نشان از نصب اين مجسمه در آلمان داشت.

فرانسه

رئيس بنياد فردوسي در سال ۹۰ از مذاکرات رضايت بخش در مورد نصب مجسمه حکيم ابوالقاسم فردوسي در کشور فرانسه خبر داد. دکتر توسي وند گفت: اين مجسمه با توافق مسئولان فرهنگي ايران و فرانسه در ساختمان يونسکو در پاريس نصب مي شود.

انگلستان

تنديس فردوسي شاعر نامدار ايران همزمان با هزارمين سال پايان سرودن شاهنامه در دانشگاه آکسفورد انگلستان نصب و رونمايي شد. رسول موحديان (سفير جمهوري اسلامي ايران در لندن) علي محمد حلمي (رايزن فرهنگي سفارت ايران) پروفسور نيل چالمرز (رئيس دانشکده وادهام) پروفسور ملويل (از فردوسي شناسان دانشگاه کمبريج) و جمعي از شخصيت هاي علمي و دانشگاهي در اين مراسم حضور داشتند.

اين تنديس به سفارش رايزني فرهنگي سفارت جمهوري اسلامي ايران در لندن و توسط مهرانه قهاري (هنرمند ايراني مقيم انگلستان) ساخته شد و به صورت دائمي در کتابخانه فردوسي دانشکده وادهام دانشگاه آکسفورد انگليس نصب شد.

تاجيکستان

تنديس و مجسمه فردوسي در کشور تاجيکستان همزمان با هفته فرهنگي ايران با حضور هنرمندان و ميدان فرهنگي و وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي (دکتر سيدمحمد حسيني) و مدير موزه ملي تاجيکستان (دکتر شريف) رونمايي شد. اين مجسمه ساخته هنرمند ايراني «افشين اسفندياري» است در ارتفاع ۲ و نيم متر (با پايه) به جاي مجسمه «لنين» در جنوب غربي شهر «دوشنبه» [پايتخت تاجيکستان] در خياباني به نام «فردوسي» نصب شد و نام «حکيم ابوالقاسم فردوسي» به رسم الخط فارسي زير آن نوشته شده است.

بوسني

مجسمه اي در اندازه ۲ و نيم متر از فردوسي ساخته افشين اسفندياري در مرکز علمي و فرهنگي شهر «سارا يه وو» کشور بوسني نصب شد. به گزارش پايگاه تحليلي خبري ايران بالکان (ايربا) مراسم رونمايي از اين تنديس با حضور طراح و سازنده اثر (اسفندياري) رئيس جشنواره جهاني سارايوسکازيما (دکتر ابراهيم اسپاهيچ)، رايزن فرهنگي ايران در بوسني و جمعي از مسئولان و هنرمندان بوسني برگزار شد.

منابع و مآخذ:

فصلنامه پاژ (شماره هاي ۷ و ۸) – وبلاگ استاد دکتر منصور رستگار فسايي – فردوسي نامه فرديسنان صفحات ۴۵ تا ۵۲ – نشريه مهرگان خورشيدي (شماره يک) – هفته نامه چلچراغ (شماره ۳۴۰) و سايت هاي خبري و تحليلي: خبرگزاري دانشجويان – فارس – تابناک – عصر ايران – جهان نيوز – بانک اطلاعات نشريات کشور – همشهري آنلاين و سايت مديريت امور هنري شهرداري مشهد – سايت اخبار مشهد و…«حكيم توس» درحصار واژه هاي غريبه
به مناسبت سالگرد رونمايي از مجسمه «فردوسي» در تهران

نويسنده: سعيد برآبادي

سه متر بالاتر از همه، بر گرده اي از سنگ مرمر تيره ايستاده باشي براي 50 و خرده اي سال و حالابالاتر از نگاه تو، کارگراني ايستاده باشند به عرق ريزي و بالابردن يک ساختمان چندين و چند طبقه. ايستاده باشي در يک باغچه کوچک، با گل هايي مرده و ماليخوليايي و زيربال عباي سنگي ات، کودکي سنگي نشسته باشد به ديدن تردد بي سوال آدم ها از کنار هم. تصوير امروز فردوسي پيشگو، تصوير مجسمه اي بر فراز ميداني از ميدان هاي اصلي پايتخت که در روزي حوالي همين روزها، نيم قرن پيش از تيشه کاري استاد مرحوم، «ابوالحسن خان صديقي» بر جا ايستاده و با چشمان سنگي اش به دنبال يک نگاه پرسشگر مي گردد تا پاسخ ها را حواله اش کند، پرسشي اما در ميان نيست. مجسمه 12متري اما شايد به دليل سنگين بودن، قرعه فالش خوب درآمد و در فهرست مجسمه هاي دزدي تهران قرار نگرفت، تا تهران هنوز فردوسي اش را صاحب باشد بي آنکه نه او را بشناسد و نه سنگ تراشش را. آن طرف ميدان، پيرمردي که کنار خيابان سال هاست پالتو مي فروشد، مجسمه را مي شناسد: «مجسمه فردوسيه، از وقتي که يادم مياد همون جا بوده» اما نمي داند شاهکار کيست و چه سال هايي را بر تخته سنگش، راوي تهران بوده. زير پاي فردوسي، وسط ميدان، با لباس زرد، دو کارگر نشسته اند، بربري و کالباس مي خورند. اولي مي گويد مجسمه فردوسي است، دومي اما مي پرد وسط حرفش که «نه! اسمش، شاهنامه بود!» شاهنامه زير بغل حکيم توس است، دفتري بسته و سنگي که «شفيعي کدکني» چه خوب گفته که حتي از استادان فعلي ادبيات فارسي هم به تعداد انگشت هاي دست، کسي لاي آن را باز نکرده! از عطرفروشي کمي پايين تر از ميدان اين حکايت شنيده مي شود که «اول مجسمه را اينجا گذاشته اند و بعد سنگ هاي بزرگي کنارش قرار داده اند که آقافردوسي نيفتد!» سنگ ها را اما صديقي باهوش اينطور نخراشيده و تراشيده، کنار پاي مجسمه گذاشته تا زادگاه زال اسطوره اي در کوه قاف در ذهن امروزي ها نقش ببندد و آن کودک را به چشم زال ببينند. آن طرف تر در عمق يکي، دو متري ديزي سراي فردوسي، پيرمرد نشسته و به جاي داستان مجسمه، روايتي از شاهنامه دارد که شخصيت هايش مدام عوض مي شود، رستم به جاي سهراب مي نشيند، اسفنديار به جاي زال و زال به جاي کيکاووس اما خوب است که فردوسي به خيابانش نگاه مي کند، خياباني که با افراشته شدن هرروزه ساختمان ها و برج ها، افق ديد را خفه تر مي کنند، پايين پايش در سايه بانک قديمي، دسته هاي اسکناس ورق مي خورد و «دلار… دلار» زمزمه مي شود. يکي شان که پيرتر از بقيه است، مي گويد که «مجسمه رو اينجا گذاشتن تا هواي شهر رو داشته باشه، حالاخودش داره از بي هوايي مي ميره!» يکي ديگر که در دلار، رقيب است و در حرف، باد موافق، مي گويد: «داره به ما و چهارراه استانبول نگاه مي کنه، معلومه که از همون قديما، دلار مهم تر بوده.» زباني که حرف مي زنند، محتضري است که روزي همين مجسمه يک بار براي هميشه نجاتش داد. حال اما از آن نجات يافته چيزي نمانده، دور ميدان پر است از کلمه هايي که «امروزي» اند و نه «فارسي»؛ فست فود، دلار، چنج، ژامبون، ادکلن، آي تي ام و بي آرتي! مجسمه «no name» است انگاري. تابلوي سازنده اش را از جا کنده اند، صديقي استاد، صديقي شاگرد «کمال الملک» اما انگار پيش بيني کرده اين روزها را. 17 خرداد 1338، همان روز که مجسمه را براي نصب در اين ميدان بالاشهر آن زمان مي آورده، امضايي زده است پايين پاي پسرک، تا نشانه اي باشد براي سال ها بعد. سال هايي که شهر بي حافظه، لغت هاي باقي مانده بسي رنج برده شده را تکرار مي کند اما مجسمه را نمادي بر زنده بودن فردوسي نمي داند. انگشت شکسته مجسمه حالاوصله پينه شده، به بيني و شال روي سرش، چند سيم و طناب آويزان است براي يادآوري آن روزها و حکيم توس همچنان بر شهري مي نگرد که دارد از آن غايب مي شود. شهري که نه راوي شاهنامه را مي شناسد، نه شاهنامه را و نه صديقي بزرگ را. با اين همه فردوسي با چشمان مرمري اش به آدم ها خيره شده و زير لب به خنده مي گويد «بسي رنج بردم در اين سال سي/ که فقط رنج برده باشم، مرسي». از زير پايش بوي آب گنديده حوض وسط ميدان و کالباس مي آيد، ناهار کارگران تمام شده.

بمناسبت تولداورهان پاموک،برنده جایزه نوبل ادبیات.البته پدرهاى ترک معمولاً به پسرانشان مى‏گویند «روزى پاشا خواهى شد!» پدرم هم این حرف را که روزى نوبل خواهم گرفت بیش‏تر براى روحیه دادن به من گفته بود.

شب اورهان پاموک

شب اورهان پاموک

انتشار 10 ژانویه 2007

به مناسبت اعطاى جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۶ به نویسنده معاصر ترک اورهان پاموک مراسمى در شب چهارشنبه بیستم دى ماه ۱۳۸۵ از سوى مجله بخارا و انتشارات ققنوس در خانه هنرمندان برگزار شد. در این مراسم که با حضور سفیر ترکیه در ایران و گروه زیادى از نویسندگان و هنرمندان برگزار شد على دهباشى جلسه را چنین آغاز کرد:

اورهان پاموک نویسنده‏ایى پست مدرن

مایه بسى مباهات است که مجله بخارا تنها مجله فارسى زبان است که در صدد معرفى و شناساندن نویسندگان و متفکران جهان معاصر بر آمده که هم اکنون در عرصه ادبیات و اندیشه فعالیت دارند. از همین روست که تاکنون به بر پایى شب‏هاى «گونتر گراس»، «اومبرتواکو»، «پتر هانتکه» و نویسنده جوان اتریشى «فرانستوبل» همت گمارده‏ایم. امشب نیز با همکارى انتشارات ققنوس به «اورهان پاموک» اختصاص یافته تا بتوان با این نویسنده مشهور ترک که رمان‏هایش به دهها زبان زنده دنیا ترجمه شده بیشتر آشنا شد و با بررسى گفته‏ها و نوشته‏هاى او بتوانیم تا حدى به علت‏هاى موفقیت و نام آور شدن او پى‏ببریم.

اورهان پاموک در سال ۱۹۵۲ در استانبول و در خانواده‏اى ثروتمند چشم به جهان گشود، پس از گذراندن تحصیلات متوسطه به اصرار خانواده خود به ادامه تحصیل در رشته معمارى در دانشکده فنى استانبول مشغول شد. هر چند پس از مدتى این رشته را نیمه تمام رها کرد و سال‏هاى زیادى را در نیویورک به سر برد. اما اکنون یکى از مهمترین نویسندگان نسل جوان ترکیه به شمار مى‏رود که سخت دلمشغول جهان مدرن است و آنچه در سرزمینش مى‏گذرد نهایت اهمیت را براى او دارد. آثار این نویسنده ترک برنده جایزه نوبل ۲۰۰۶ تاکنون به ۳۴ زبان در بیش از یکصد کشور جهان منتشر شده است.

« اورهان پاموک» که از سال ۱۹۷۴ نوشتن را به صورت حرفه‏اى آغاز کرد جایزه‏هاى ملى و بین‏المللى زیادى را به دست آورد. با اولین رمانش با عنوان «جودت بیک و پسرانش» در سال ۱۹۷۹ جایزه اول «میلیت پرس» را از آن خود ساخت. کتاب بعدى او «خانه خاموش» و سومین رمانش قلعه سفید بود. این رمان تاریخى پس از انتشار در ترکیه، برنده جایزه مستقل آثار خارجى شد و پاموک را بلند آوازه‏تر کرد. پس از انتشار این رمان مجله نیویورک تایمز نوشت: «اورهان پاموک، ستاره جدیدى که از شرق طلوع کرده است. «بنیاد نوبل اعلام کرد که پاموک با سومین اثر خود قلعه سفید به شهرتى جهانى رسید.

رمان «کتاب سیاه» در سال ۱۹۹۰ به یکى از کتاب‏هاى محبوب و پرخواننده ترکیه بدل شد و دو سال بعد پاموک بر مبناى آن یک فیلمنامه نوشت. «زندگى نو» رمان بعدى پاموک عنوان یکى از پرفروش‏ترین کتاب‏هاى ترکیه در سال ۱۹۹۵ را به دست آورد و سرانجام در سال ۲۰۰۳ به خاطر کتاب «نام من قرمز» موفق به دریافت جایزه «ایمپک» شد.

پاموک معتقد است چالش موجود در رمان تاریخى ناشى از روایت دقیق و بى‏نقص گذشته نیست، بلکه به سبب ایجاد ارتباط بین تاریخ و ماجراهاى نو و امروزى است. او اعتقاد دارد که وقتى تاریخ را با تجربه‏هاى شخصى مى‏آمیزیم به آن عینیت مى‏دهیم و با احساس و تخیل به آن رنگى باورپذیر مى‏زنیم.

منتقدین «اورهان پاموک» او را داستان‏سرایى «پست مدرن» مى‏دانند که رمان‏هایش آکنده از تصاویر، تشبیهات، استعاره‏ها و گفتارهاى دو پهلو و پرمغزند.

تاکنون دو اثر از این نویسنده به فارسى برگردانده شده است:

قلعه سفید با ترجمه ارسلان فصیحى، ناشر ققنوس با على کاتبى و فرهاد سخا

زندگى نو با ترجمه ارسلان فصیحى، ناشر ققنوس

نام من قرمز با ترجمه ارسلان فصیحى

شهرت جهانى پاموک زمانى بیشتر شد که کتاب نام من قرمز را نوشت. این کتاب آمیزه‏اى از عشق، راز و سر در گمى‏هاى فلسفى به سبک قرن شانزدهم استانبول است که تاکنون به ۲۴ زبان زنده جهان ترجمه شده و جایزه بین‏المللى گران قیمت ایمپک دوبلین در سال ۲۰۰۳ را نصیب خالقش کرده است.

وقتى از او سوال شد: بردن جایزه ایمپک که ارزش مادى آن ۱۲۷۰۰۰ دلار است چه تاثیرى در زندگى و کار شما گذاشته؟ پاموک جواب داد: چیزى در زندگى من عوض نشده، چون من تمام وقت کار مى‏کنم. من سى سال است داستان مى‏نویسم. براى دهه اول از این سى سال همیشه نگرانى مالى داشتم و هیچ کس از من نپرسید چقدر پول در مى‏آورم، دهه دوم را از جیب مى‏خوردم و باز هیچ کس چیزى راجع به آن از من نپرسید. حالا دارم دهه آخر را مى‏گذرانم و همه انتظار دارند بدانند که چگونه خرج مى‏کنم که نخواهم گفت.

آخرین کتاب او به نام برف (Kar) سال ۲۰۰۲ به بررسى کشمکش‏ها میان اسلام‏گرایى و غرب‏گرایى در ترکیه مى‏پردازد. نیویورک تایمز این کتاب را یکى از بهترین‏هاى ده کتاب برتر سال ۲۰۰۴ ارزیابى کرده است. بعد از برف، رمان «شهر من استانبول» را در سال ۲۰۰۳ منتشر کرد.

پس از على دهباشى، سفیر ترکیه در ایران آقاى گورجان تورک اوغلو در جایگاه قرار گرفت و چنین گفت:

پاموک، انسان و ادبیات

از حضور در خانه هنرمندان که یکى از موسسات فرهنگى برجسته ایران بشمار میرود، بسیار خرسندم. این بار سه موسسه برجسته، خانه هنرمندان، مجله بخارا و انتشارات قفنوس میزبان نشستى در ارتباط با یک هنرمند ترک مى‏باشند که از نظر اینجانب این نکته بسیار حائز اهمیت است. زیرا میان مردم ایران و ترکیه پیوندهاى بسیار عمیق فرهنگى وجود دارد. بر این باورم که در شرایط عصر حاضر احیاى مجدد این پیوندها از نظر فرهنگ هر دو جامعه و نیز فرهنگ جهانى مفید خواهد بود. از اینرو، معتقدم نشست امروز حائز اهمیت مى‏باشد.

قبل از هر چیز مایلم به این نکته اشاره نمایم که اینجانب بر این باورم در جائى که هنرمندان و اهل ادب سخنورى مینمایند، لازم است دیپلمات‏ها در کمال فروتنى و با احترام شنونده سخنرانى باشند. زیرا با این باورم که هنر و ادبیات نسبت به دیپلماسى و سیاست «عمیق‏تر و داراى افق گسترده‏ترى» مى‏باشد.

از اینرو مایلم امروز نه بعنوان سفیر ترکیه در تهران، بلکه بعنوان کسى که شخصا با آقاى اورهان پاموک آشنائى داشته، از خوانندگان قدیمى آثار وى بوده، با وى در یک شهر و در یک دوره متولد و بزرگ شده است، سخنرانى نمایم. نخستین رمان اورهان پاموک در اوایل سال ۱۹۸۰ بچاپ رسید. اینجانب نیز بعنوان یک خواننده جوان این رمان را با هیجان مطالعه نموده بودم. این رمان بنام «آقاى جودت و پسرانش» تکامل و تحول نسل اندر نسل یک خانواده ترک در زمان عثمانى و نحوه برخورد این خانواده با پدیده تجدد را بیان مى‏نماید. به تصور اینجانب رمان یاد شده تنها رمانى است که به سایر زبان‏ها ترجمه نگردیده است. رمان یاد شده بعنوان یکى از نمونه‏هاى استثنائى که یک نویسنده جوان با اشراف کامل به نحوه نگارش رمان‏هاى کلاسیک غربى و با استفاده از عناصر انسانى محلى/ ملى، موفق به پیاده نمودن این سبک گردیده، نظر اینجانب را بخود جلب نمود. از آن تاریخ تاکنون شخصیت نویسندگى پاموک را با دقت دنبال نمودم. قبل از هر چیز، از اینکه ایشان خود را بطور کامل وقف ادبیات نموده و ادبیات را بسیار با اهمیت تلقى نموده است، احترام بسیارى براى وى قائل گردیدم. پاموک رمان‏هاى خود را همانند یک جواهرساز با صبر و دقت به رشته تحریر در آورد. همواره همانند یک کیمیاگر به تحقیق پرداخت. همانند یک کاشف، کنجکاو و با شهامت عمل نمود. همانند کلیه هنرمندان بزرگ، هم از منابع متنوع فرهنگ ملى کشورش و هم از منابع فرهنگ جهانى بهره گرفت. (از وجود برخى عناصرى از ادبیات و فرهنگ ایران که طبعا در بین منابع یاد شده موجود میباشد، آگاهم. شاید این موضوع بتواند بطور جداگانه مورد بررسى و تحقیق قرار گیرد.) اورهان پاموک هر بار با استفاده از ابزار و منابع مختلف، غنا و توانمندى‏هاى روح انسان را کشف و یکبار دیگر به همگان یادآورى نمود. پاموک بعنوان نویسنده‏اى متاثر از فرهنگ شرق، توانست نظر خوانندگان غربى را نیز با موفقیت جلب نماید. همچنین با استفاده از سبک نگارش ادبیات غربى توانست با موفقیت خوانندگان شرق را نیز مخاطب قرار دهد. در دوره‏اى که ادبیات و رسومات فرهنگى انسان محور، تحت هجوم شدید جریاناتى که انسان و ادبیات را به دیده کالا مى‏نگریستند قرار داشت، پاموک نزد نسلهاى جوان همه ملتها به ادبیات جایگاه، احترام و روح تازه‏اى بخشید. بر این باورم که این ویژگى پاموک نیز در انتخاب وى که هنوز در نیمه راه تکامل شخصیت نویسندگى خود میباشد بنحو تعجب برانگیزى از سوى کمیته نوبل که غالبا نویسندگان مسن‏تر را لایق دریافت جایزه میداند، نقش داشته است.

در این میان، مایلم برخى از ویژگیهاى پاموک که ممکن است برایتان ناشناخته باشد را مطرح نمایم. با اینکه اصولاً، اورهان پاموک، علاقه‏اى به صرف وقت خود به کارهایى غیر از نویسندگى ندارد، استثنائا دو کار متفاوت انجام داده است. نخست اینکه، براى یکى از مهم‏ترین موسسات انتشاراتى ترکیه منحصرا ویراستارى مجموعه آثار داستایوفسکى را عهده‏دار گردید که نشانگر اهمیتى است که وى براى داستایوفسکى قائل میباشد. در واقع پاموک در پاسخ به یک نظرسنجى، «برادران کارامازوف» را بعنوان مهمترین اثر ادبى جهان معرفى نموده است. دومین کار استثنائى وى تجربه یک روزه او در زمینه روزنامه‏نگارى است. یکشنبه گذشته سردبیر روزنامه رادیکال، یکى از معتبرترین روزنامه‏هاى ترکیه، بصورت نمادین بمدت یک روز مسئولیت خود را به اورهان پاموک محول نمود. اخبار و تیترهاى آن شماره روزنامه توسط اورهان پاموک انتخاب گردید. در بررسى شماره مذکور مشاهده مى‏گردد که اورهان پاموک، بیش از مسائل سیاسى و دیپلماتیک روز، اخبار مربوط به مباحثى چون روابط فیمابین حکومت، هنرمندان و جامعه، تنوع فرهنگى و مشکلات زیست محیطى را مورد تاکید قرار داده است.

بدینوسیله مایلم تنها بعنوان یک خواننده کتاب در خصوص جایزه نوبل ادبیات ارزیابى کوتاهى داشته باشم. جغرافیا و محیط فرهنگى آسیاى غربى و یا خاورمیانه که ترکیه و ایران نیز جزو آن بشمار رفته و جهان اسلام را نیز شامل مى‏گردد، میزبان کهن‏ترین میراث ادبیات جهان مى‏باشد. آثار ادبى باارزشى متعلق به ترک‏ها، فارس‏ها، اعراب، کردها، ارامنه، گرجى‏ها و سایرین موجود مى‏باشد. یقینا هیچکس قادر به انکار اهمیت و توانمندى پیشینه ادبیات منظوم منطقه نمى‏باشد. در حالیکه در تاریخ یکصد و چند ساله جوایز ادبیات نوبل، از این منطقه تنها دو نویسنده (یعنى آقایان نجیب محفوظ و اورهان پاموک)، آن هم طى بیست سال اخیر، شایسته دریافت این جایزه شناخته شده‏اند. پیشینه منحصر به فرد ادبیات منظوم منطقه نیز کاملاً نادیده گرفته شده است. مایلم به این موضوع بعنوان یک نقصان اشاره‏اى داشته باشم. بدینوسیله مایلم از شهریار، هدایت، شاملو، سپهرى، فروغ، نیما یوشیج و بسیارى از نویسندگان و شعراى ایرانى که علیرغم انتقال میراث منحصر به فرد ادبیات ایران به عصر حاضر بدون دریافت جایزه نوبل چشم از جهان فرو بسته‏اند، با احترام یاد نمایم. احترامات خود را تقدیم مى‏نمایم.

پس از سخنرانى سفیر ترکیه، روزنامه‏نگار و نویسنده انگلیسى که از او دو کتاب و چندین مقاله درباره ایران منتشر شده بنا به دعوت سردبیر بخارا سخنرانى خود را چنین آغاز کرد:

پاموک و نگاه کردن در آینه

از سه میزبان و از شرکت‏کنندگان در این مراسم صمیمانه سپاسگزارم. خبر خوب این هست که من خیلى کوتاه صحبت خواهم کرد و خبر بد این هست که من به فارسى صحبت خواهم کرد و امیدوارم و خواهش مى‏کنم که از غلط‏هاى فارسى من بگذرید. من مى‏خواهم درباره شهر استانبول در آثار اورهان پاموک حرف بزنم، چون به نظر من به آنقدر که لندن را چارلز دیکنز شهر خودش کرد و جیمز جویس شهر دوبلین را پاموک همین کار را براى استانبول انجام داد. بسیارى از شما حتما به استانبول سفر کردید، و استانبول را خوب مى‏شناسید. تعداد زیادى از نسل قدیم، بیست سال پیش از استانبول گذر مى‏کردند، بعد از دوره تحصیلات به ایران برمى‏گشتند. خیلى‏ها تازه دارند در ماههاى تعطیلى براى تعطیلات به آنجا هجوم مى‏آورند. به نظر من بد فکرى نیست که یک یادآورى داشته باشیم از تاریخچه استانبول. در واقع تاریخ استانبول را مى‏توان به سه قسمت، سه دوره، تقسیم کرد. دوره بیزانس، دوره عثمانى و دوره جمهوریت. دوره بیزانس که دوره استقرار و رشد شهر قسطنطنی بود، و به تعبیر بیزانسى‏ها یک دوره طلایى بود که در سال ۱۴۵۳ به اتمام رسید. دوره عثمانى را شما به عنوان ایرانى خوب مى‏شناسید، چون دائما با ایران در کشمکش بودند. یک دوره هم داشتیم، که از قرن هیجدهم تا نوزدهم میلادى ادامه داشته است، که دوره برخورد امپراطورى عثمانى با فرهنگ غرب و با قدرتهاى بزرگ غرب بود. هر چقدر تهران مورد هجوم فرهنگى و تأثیر قدرتهاى بزرگ قرار گرفته است، این هجوم خیلى بیشتر متوجه استانبول شد و یک آشنایى عمیقى با فرهنگ غرب پیدا کردند. دوره اصلاحات استانبول و امپراطورى عثمانى تا جنگ جهانى اول ادامه داشت، بعد از این جنگ، انقلاب آتاتورک پیش آمد و استانبول از آن موقعیت درخشنده که پایتخت یکى از بزرگترین و قدرتمندترین امپراطوریهاى دنیا بود تنزل کرد. دیگر استانبول هیچى نبود. پایتخت جمهوریت آتاترک آنکارا شده و استانبول به تعبیر خود پاموک یک باتلاق فرهنگى شد. استانبول پاموک آن استانبولى نیست که من و شما وقتى سفر مى‏کنیم مى‏بینیم. استانبولى که ما مى‏بینیم خیلى شلوغ، خیلى زنده، و پر از هیاهو و پر از عناصر مختلف فرهنگى است که به لذتى که ما از استانبول مى‏بریم یک وزن خاصى مى‏بخشد. استانبول پاموک یک جور دیگر است، استانبول پاموک یک جاى تاریکى است، یک جاى تاریخى است. یک جایى که آدم بیشتر غصّه مى‏خورد یا مى‏رود تو فکر، جایى نیست که شلوغ باشد، مکانى است که آدم با خودش حرف مى‏زند نه با دیگران. یکى از عناصر خیلى مهم استانبول و شخصیت‏هاى پاموک در کتابهایش به نظر من همین است. ما خیلى کم این مورد را مشاهده مى‏کنیم که دو شخصیت پاموک با هم حرف بزنند، همیشه نزد خودشان حرف مى‏زنند. یک دیالوگ داخلى وجود دارد، یک درون گرایى که به نظر من از شهر قابل تفکیک نیست، از آن استانبول که پاموک مى‏شناخته و از آن قدرت خلاقیت مى‏گیرد. مثلاً در کتاب سیاه، ما آدمى داریم که زنش فرار کرد و به دنبالش مى‏گردد و تمام این کتاب به نظر من یک کشفى است توى ذهن آن آدم. او غصه مى‏خورد و هم یک جستجویى مى‏کند، در دورن خودش. و در تاریخ و اتفاقات که در شهر خودش اتفاق افتاد. در رمان «نام من قرمز»، ما شاید بیست، بیست و پنج تا شخصیت داریم، درخت داریم، سگ داریم، نقاش داریم، همه‏شان با خود حرف مى‏زنند و این فرصتى است براى اشاره کردن به یکى از ویژگیهاى دیگر پاموک این است این دید چند بعدى پاموک. ممکن است یک اتفاق بیفتد در کتاب، ولى ما از چند بُعد مى‏بینیم، از دید چند نفر به ما ارائه مى‏شود، بنابراین ما مى‏بینیم که یک اتفاق را از چند لحاظ مى‏شود برداشت کرد. و ارزیابى کرد، و این چند بُعدى به نظر من از ویژگیهاى شخصى و مهم پاموک است. خواندن کتاب پاموک مثل نگاه کردن در یک آینه شکسته است، یا آینه کارى در یک مسجد قاجاریه است. همه جا مى‏درخشد ولى معلوم نیست چشمه نور کجاست. یا مثل صحنه‏هاى تو فیلم‏هاى مایکل هونکر که در آن یک اتفاق مى‏افتد ولى از چند جا با فیلم‏بردارى مختلف این اتفاق را مى‏بینیم. در کتاب خاطراتش که عنوانش استانبول است پاموک مى‏نویسد که: در بچگى من حس مى‏کردم که یکى دیگر بوده تو این شهر، عین من با اسم من ولى دارد با پدر و مادر دیگر بزرگ مى‏شود. ارتباط پاموک با شهر استانبول به پوست کنده‏ترین و واضح‏ترین شکل در آن کتاب خاطرات به ما داده مى‏شود.

پاموک به تعبیر ایرانیان یک بچه سوسول بالاى شهر است. بزرگ شده محله‏ایى که در واقع الهیّه استانبول هست و تحصیل کرده مدرسه و دانشگاه که زبان انگلیسى. و ما مى‏بینیم که شکل بزرگ شدن پاموک مخصوصا در سالهاى اول، قبل از اینکه وضع خانواده‏اش خراب باشد در چارچوب یک آپارتمان، یک ساختمان بزرگ پنج طبقه‏اى که تمام خانواده‏اش در آن زندگى مى‏کنند رخ مى‏دهد. از خانه قدیمشان که خانه به سبک شرقى بوده که همه با هم زندگى مى‏کردن، اسباب‏کشى کردند رفتن به آن خانه جدید. ولى خودشان را کاملاً با عادت‏هاى غربى وفق ندادند. چون در خانه‏هاى همدیگر را نمى‏بستند. پاموک مى‏رفت از طبقه بالا تا طبقه چهارم، از طبقه چهارم مى‏آمد طبقه اول پیش تمام خانواده. بنابراین این وفق کامل وجود نداشت. تو خاطرات پاموک ما مى‏بینیم که یک احساس برترى وجود دارد. پاموک واقعا یک مرد متکبر است. از برترى خودش خیلى مطمئن هست. و من فکر مى‏کنم که از سال‏هاى جوانى به این نتیجه رسیده و وقتى مى‏نویسد از زندگى نیم غربى که پدر و مادرش داشتند. بدون این که واقعا آن فرهنگ غربى را متکبر بدون این که براى ریشه‏یابى آن فرهنگ بروند آن احساس برترى را مشاهده مى‏کنم و این مطمئن بودن از سبک کارش و از مسیر خودش یک جور دیگر هم انعکاس پیدا مى‏کند.

ما در کارهایش مى‏بینیم مخصوصا در کتاب خاطرات از چند تا نقاش خارجى حرف مى‏زند که آمدند استانبول و نقاشى کردند و نوع خاصى به استانبول نگاه مى‏کردند که او از آنها خیلى تأثیر گرفته. در عین حال از چهار تا نویسنده ترک، که اواخر عثمانى و اوایل دوره جمهوریت زندگى مى‏کردند خیلى الهام گرفت آن اُفت عظیم استانبول را مشاهده کردند، و حسرت کشیدند و هم به آینده کشور خودشان امید مى‏بستند. این چهار تا نویسنده که خیلى برایشان احترام قائل هست، همه ایشان الهام گرفتند از نویسندگان خارجى. ولى در عین حال مخصوصا در کتاب نام من قرمز ما مى‏بینیم که منابع ایرانى زیاد در کارش هست. منابع اسلامى زیاد هست تو کارش.

اورهان پاموک آدم تنگ نظر نیست که باید یک مسیر را انتخاب بکند، بلکه مى‏تواند از همه جا الهام بگیرد و کتابى درست بکند که شاید قابل تعبیر کردن نیست. خود پاموک آن تعبیر شرق و غرب را دوست ندارد.

اینکه پاموک توانست این عناصر مختلف را بیاورد و جورى انعکاس بدهد که خواننده‏هاى هم غربى و هم شرقى بخوانند و از این کتاب لذت ببرند موفقیت بزرگى است. پاموک به عنوان نویسنده مخصوصا در جوانى مى‏رفت دنبال پاتوقهاى نویسندگان که خیلى دوستشان مى‏داشت، مى‏نشست در کافه‏ها پیش خودش مى‏گفت که فلانى اینجا آمده، فلانى اینجا آمده قهوه‏اش را خورده و قرار گذاشته با آن یکى. ولى پاموک اصلاً اهل پاتوق نیست، من پنج سال استانبول زندگى کردم و کم و بیش علاقه‏مند بودم به ادبیات. انعکاس پاموک همه جا بوده ولى من هیچوقت پاموک را ندیدم، هیچوقت من نشنیدم که پاموک دیشب اینجا آمده، نشسته بوده مثلاً شرابش خورده و رفته، هیچوقت تو روزنامه‏ها ننوشته بود که آقاى پاموک الآن با کى رفت و آمد دارد. رفته کدام فیلم. کسى نیست که خودش را مطرح بکند و این به ندرت بین هنرمندان بزرگ و نویسندگان بزرگ پیش مى‏آید و به نظر من باعث احترام بیشتر باید باشد. چون با وجود آنکه از استعداد خودش مطمئن هست خودش را زیاد خارج از آن حوزه کار خودش دوست ندارد مطرح بشود.

من به عنوان سخن آخر مى‏خواهم کمى خارج از مطلب راجع به اهداى نوبل به پاموک بگویم. که من بطور خیلى اتفاقى‏استانبول بودم وقتى اعلام شد به ایشون جایزه نوبل مى‏دهند. با سیاست مداران، در واقع سوء استفاده‏چى‏هاى سیاسى کارى ندارم چون بالاخره کارشان بازى کردن با عواطف میهن‏پرستى کشور خودشان است. ولى حتما آگاه هستید که خیلى از روزنامه‏نگاران و منتقدین ترکیه معتقد بودند که علت واقعى اهداى نوبل یک جمله یا دو جمله بوده که پاموک طى مصاحبه‏اى گفته بود دو سال پیش که راجع به کشتار ارامنه و کشتار کردها صحبت کرد، بود و به نظر من بعضى از خبرنگاران و روزنامه‏نگاران و صاحب‏نظران یک کم لطفى کردند به پاموک. چون به اندازه کافى ازش حمایت نکردند. چرا نگفتند که مگر ممکن هست کمیته نوبل اینقدر خودش را سبک بکند که به دلایل کاملاً سیاسى به یک نویسنده بزرگ این جایزه را بدهد؟ مگر ممکن است از ابهت و احترام و آبروى جایزه نوبل بخواهند اینقدر کم بکنن؟ قبل از اینکه این حرفها را بزند پاموک همیشه مطرح بوده، همیشه بهعنوان یک نویسنده لایق همچنین جایزه‏اى مطرح بوده و جالب این است که در کتابهاى پاموک به ندرت استناد مى‏شود به اقلیت‏هاى مسیحى ترکیه. جزو حوزه کار پاموک نیست. حتى تو کتاب برف که در شهر کارس برگزار مى‏شد که در واقع یک شهر ارمنى بوده خیلى بندرت به ارامنه استناد مى‏کند بنابراین من فقط اینرا مى‏خواستم بگویم که این کم لطفى براى ما تأثیر گذار نباشد، ما پاموک را به عنوان یک نویسنده نه به عنوان یک صاحب نظر سیاسى ببینیم چون لایق این ارزیابى هست. خیلى متشکرم.

بعد از سخنرانى کریستوفر دوبلگ، رضا سیدحسینى در جایگاه قرار گرفت و سخنرانى خود را چنین آغاز کرد:

چند نکته گفتنى درباره پاموک

البته درباره اورهان پاموک، دوستان حرفهاى بهترى خواهند زد. من هم نکاتى دارم که بگویم. منتها بد نیست که اول به چند نکته کوچک در مورد ارتباط ایران و ترکیه از نظر ادبى اشاره کنم. ادبیات کلاسیک ما در ترکیه خوب شناخته شده است. یعنى چهل ـ پنجاه سال پیش آن سرى کتابهاى جیبى سفید که وزارت فرهنگ ترکیه منتشر مى‏کرد، سرى درخشانى بود و از تمام کلاسیکهاى دنیا ترجمه‏اى خوب ارائه دادند، از جمله از آثار برجسته ادبیات کلاسیک ایران. حتى در مورد آثار مهم ادبى ما تحقیقات جالبى انجام گرفته است. اما در مورد ادبیات معاصرمان متأسفانه، به گمانم ما بیشتر ادبیات ترکیه را مى‏شناسیم تا آنها ادبیات ما را. ولى به تازگى در ترکیه اقداماتى براى شناختن ادبیات معاصر ایران به عمل مى‏آید که مفید است. بد نیست یادى کنم از مرحوم جلال خسروشاهى همکارم در ترجمه آثار ناظم حکمت و یاشار کمال و لطیفه تکین. من به شوخى با او مى‏گفتم که جلال ترکها قبلاً فکر مى‏کردند که ایران فقط دو تا نویسنده دارد، یکى صادق هدایت و دیگرى صمد بهرنگى؛ حالا که داستانهاى تو هم به ترکى ترجمه شده دیگر خیال مى‏کنند که ما سه نویسنده داریم… ولى همانطور که اشاره کردم الان یواش یواش دارد کارهایى انجام مى‏شود و آثارى ترجمه مى‏شود. اما آنچه ما توانستیم در مورد ادبیات ترکیه انجام بدهیم، طبعا آثار ناظم حکمت و یاشار کمال بود. من یاشار را هم به عنوان نویسنده بزرگ و هم به عنوان مرد بزرگ و دوست خوب، مى‏ستایم و دلم مى‏خواست که جایزه نوبل به او داده شود. اما در مورد اورهان پاموک، من هیچ از آنهایى نیستم که بگویم چرا به اورهان پاموک جایزه دادند. یا مثلاً نوبل سیاسى شده است و از این حرفها. حال من مى‏گویم چرا؟ این چرا تا حالا گفته نشده است. ببینید رمان در دنیا مراحلى را طى کرده است. شاید پس از دون کیشوت و یکى دو رمان بى رنگ و بوى کلاسیک، در میان رمانتیک‏هاى آلمانى به اوج رسیده و پس از آن رمانهاى رئالیستى و بویژه ناتورالیستى با بالزاک و زولا و تولستوى و داستایفسکى و دیگران نمونه‏هاى عالى رمان به وجود آمده. جویس و پروست رمان را به اوج رسانده‏اند و به دنبال سوررئالیسم در قرن بیستم و نفى رمان، بازیهاى عجیب و غریب با رمان شروع شده است. از نمى‏دانم حذف شخصیت، حذف حادثه، رمان نو و غیره. این حوادث که دائما رقیق کردن رمان را به صورتهاى گوناگون ارائه مى‏کرد و هر چند گاه هم خبر از مرگ رمان مى‏دادند و تلویزیون و غیره را سبب این ماجرا مى‏دانستند… در این دوران بى‏رنگى رمان اروپائى نوع خاصى از رمان در امریکاى لاتین به وجود آمد که همان رئالیسم جادوئى بود و مدتى جان تازه‏اى به رمان بخشید…. اما همانطور که ماریو بارگاس یوسا مى‏گوید این نوع رمان خاص آن ملت‏ها بود و از افسانه‏هاى بومى آنها سرچشمه مى‏گرفت و تقلید آن در همه جا امکان نداشت. اما در دهه‏هاى اخیر یکنفر پیدا شد که روش تازه‏اى را در رمان‏نویسى ابداع کرد و آن «اومبرتو اکو» بود. اکو استاد نشانه‏شناسى و متخصص قرون وسطى بود. خودش مى‏گوید که مطالعاتش درباره کتابخانه‏هاى قرون وسطى چنان فراوان شده بود که دید تنها نوشتن نتیجه تحقیقات کافى نیست و باید در این باره یک رمان بنویسد. رمان نام گل سرخ نتیجه این تصمیم او بود که پایه این نوع رمان نویسى شمرده شد. در آغاز رمان جنایتى اتفاق مى‏افتد یا حادثه دیگرى، در هر حال دنباله آن جنایت رفتن همراه با دادن اطلاعاتى تدریجى درباره کتابخانه‏اى است که با محل جنایت ارتباط دارد. یکى از آثار اورهان پاموک که پس از رمان معروف و مهم او کتاب سیاه نوشته شد، با عنوان نام من سرخ است، نمونه درخشانى از این روش رمان‏نویسى است. در این کتاب نیز مسئله مهمى و اطلاعات جالبى درباره نقاشى در دربار سلطان مراد چهارم وجود دارد. مسئله تصویر چهره انسان در اسلام مطرح مى‏شود که ممنوع است اما در نقاشخانه دربار دو گروه از نقاشان وجود دارند که عده‏اى خلاف این ممنوعیت عمل مى‏کنند و عده‏اى نیز معتقد به آن هستند. بر اثر همین اختلاف در فصل اول کتاب نقاشى را مى‏کشند و در چاه مى‏اندازند و ماجرا بدینسان ادامه مى‏یابد. اما امتیاز این کتاب تنها همین نیست. کتاب از فصل‏هاى کوچک سه چهار صفحه‏اى تشکیل شده است و هر فصل از زبان کسى است که خودش را در عنوان فصل معرفى مى‏کند. فصل اول از زبان همان کسى است که کشته شده است و عنوان فصل اینست:من مرده‏ام. فصل‏هاى بعدى از زبان کسان دیگرى است و نام کتاب عنوان فصلى است که راوى آن خون است. اینست که مى‏گوید: نام من سرخ است. پس این کتاب امتیازى که به سایر کتابهاى از این نوع دارد چند صدایى (پولیفونیک) بودن آن است.

الان آقاى سفیر در سخنرانى‏شان به نکته‏اى اشاره کردند که براى من بسیار جالب بود. ایشان گفتند که اورهان پاموک ویراستار ترجمه مجموعه آثار داستایفسکى بوده است. شماها که اهل ادبیات هستید حتما کتاب «باختین» را درباره داستایفسکى و چند صدائى بودن آثار او مى‏شناسید و مى‏دانید که نمونه این پولیفونى در کار داستایفسکى برادران کارامازوف است، و علاقه اورهان پاموک (اینطور که الان شنیدم) به خصوص به برادران کارامازوف بوده است. اما او در همین کتاب روش پولیفونى را به اوج رسانده است. کتاب از این بابت فوق‏العاده است و من بسیار دوستش دارم. و امیدوارم که آقاى ارسلان فصیحى ترجمه خوبى از آن ارائه بدهند.

اما مهمترین اثر اورهان پاموک که پیش از این کتاب منتشر شده بود و من چاپ هجدهم آن را در دست دارم رمانى است با نام کتاب سیاه که یکى از تکان دهنده‏ترین و حیرت‏آورترین رمانهاى دنیا است. مجله ادبى لیر چاپ پاریس درباره آن نوشت: «گردابى سحرانگیز، دشوار و اسرارآمیز از نشانه‏ها. نیرویى پایان‏ناپذیر، اثرى نادر…»

این کتاب نیز در ظاهر مثل یک رمان پلیسى آغاز مى‏شود، یک وکیل دعاوى بى نام و نشان به نام «غالب» در یکى از روزها همسرش «رویا» را که در عین حال دخترعمو و همبازى دوران بچگى‏اش بوده است گم مى‏کند. گذشته از آن برادر ناتنى رویا هم که روزنامه‏نویسى است به نام «جلال» و «غالب» شیفته نوشته‏هاى اوست همراه رویا گم شده است. غالب به جستجوى آنها برمى‏خیزد. اما این جستجو در عین حال بهانه‏اى است براى اینکه ما قهرمان اصلى رمان را بشناسیم. این قهرمان، شهر استانبول است همانطور که قهرمان اولیس جویس شهر دابلین است. «اما جستجو در استانبول هم بهانه‏اى است براى اینکه نویسنده داستانهایى نظیر هزار و یکشب را وارد اثر کند و ضمن نقل این داستانها و متون از داستان حسن و عشق گرفته تا مولانا، از ادگار آلن‏پو تا عطار، از تاریخ روزنامه‏نویسى در ترکیه تا سینما و از افکار عرفانى تا سیاست و از مجله‏هاى کودکانه تا هزار و یک چهره استانبول به صورتى بحث کند که خواننده را از فرهنگ غنى حیرت‏آور خودش به اعجاب بیندازد.» (مصطفى کوتلو..)

درباره این کتاب به قدرى مقاله نوشتند و چنان نویسندگان بزرگى مقاله‏هاى جالبى در این باره نوشتند که مجموعه این مقاله‏ها اول به صورت یک کتاب سیصد صفحه‏اى درآمد. اما به تدریج که کتاب سیاه به سیزده زبان ترجمه شد، در چاپ دوم مجموعه مقالات، گردآورنده که یک استاد دانشگاه است گفت: «من متأسفم که اگر بخواهم همه مقاله‏هایى را که درباره کتاب سیاه نوشته شده است جمع کنم هزار صفحه مى‏شود و من قصد انتشار کتابى به این بزرگى را ندارم.» اینست که براى چاپ دوم بهترین مقاله‏ها را انتخاب کرد که باز هم در سیصد صفحه منتشر ساخت. در میان نویسندگان این مقالات نام نویسنده‏هاى بزرگ جهان دیده مى‏شود، از جمله یکى از مهمترین این مقاله‏ها را درباره کتاب سیاهخوان گویتى سولو نویسنده اسپانیایى نوشته است که امروزه یکى از مشهورترین نویسندگان جهان است. بد نیست که سخن را با عبارتى از مقاله این نویسنده بزرگ درباره کتاب سیاه به پایان ببریم.

« رمان کتاب سیاه اثر اورهان پاموک نه تنها در ادبیات ترکیه… بلکه در ادبیات کشورهاى اروپایى نیز که در این سالهاى پایان قرن، مرتجع و بى رنگ و بو شده است، حادثه مهمى است. پس از اینکه دوران نویسندگان بزرگى نظیر پروست، جویس، بیه‏لى، سوه‏وو، سلین، دوبلین، بولگاکف، فاکنر، لاورى، گاددا، آرنو اشمیت را پشت سر گذاشته‏ایم، جهش تازه‏اى از امریکاى لاتین آغاز شده است و غنى‏ترین و اصیل‏ترین ساختارهاى سى سال اخیر را مدیون نویسندگان بزرگى نظیر بورخس و لثامالیما هستیم که خوانش جدیدى از سروانتس و گونگورا را تحقق بخشیدند. و نمونه‏هاى درخشان رمان که در دهه‏هاى شصت و هفتاد به وجود آمد نتیجه این ابداعات بود. اما نویسندگان جوان دنیا دیگر دنباله‏رو استادان خود نیستند. اکنون نیروى آفرینش و آثار زنده و پر خون از ترکیه (با اورهان پاموک)، از مصر (با جمال غیطانى) و شبه قاره هند (با نویسندگانى که اغلب به انگلیسى مى‏نویسند) به سوى ما سرازیر مى‏شود.»

طبعا توجه داریم که جایزه نوبل را نه به یک اثر، بلکه به مجموعه آثار یک نویسنده مى‏دهند. اما تنها ترجمه آثار به زبانهاى غربى نیز براى جلب توجه اعضاء آکادمى نوبل کافى نیست، بلکه در درجه اول وقتى چنین نقدهایى به قلم بزرگانى قابل اعتناء، ولو درباره یک اثر نویسنده، نوشته مى‏شود، کافى است که به شایستگى او براى گرفتن جایزه پى ببرند. والسلام.

دکتر جواد مجابى به علت مبتلا شدن به آنفولانزا موفق به حضور در شب پاموک نشد و پیام ایشان توسط همسرشان خانم مجابى خوانده شد:

پاموک و آزادى بیان

بخت آن ندارم، به علت بیمارى در حضور عزیزان باشم، خاصه در مجلس نکوداشت همسایه‏اى آزاداندیش و دلیر در مصائب میهنش، که شبى و روزى خوش با او در ایران انیس و همسفر بودیم. شوق هم سخنى با شما و عهدى که اهل اندیشه و قلم جهان را، در ریشه‏ها به هم مى‏پیوندد به نوشتن این مختصرم واداشت:

اورهان پاموک ـ آوریل ۲۰۰۶ در مراسم بزرگداشت آزادى قلم ـ گفت: «در همه کشورها آزادى اندیشه و بیان حقوق جهانى انسانهاست، این آزادیها که انسان‏هاى امروزى به اندازه آب و نان، خواستار آنهایند، هرگز نباید به ملاحظه احساسات ناسیونالیستى، حساسیتهاى اخلاقى و ـ از همه بدتر ـ منافع بازرگانى یا نظامى محدود شود…

پاموک به مهمترین کمبود فرهنگى نویسندگان منطقه، کوتاه و مؤثر اشاره کرده است. در سراسر جهان سوم یک قرن است که نویسندگان و هنرمندان آن به صراحت بیان داشته‏اند که بى‏محترم شمردن آزادى اندیشه از سوى همگان، بیان و قلم آزاد نمى‏شود و بدون این آزادیهاى معنوى انسان، ادبیات واقعى به وجود نمى‏آید. بى‏ادبیات واقعى، دروغها تا حد خفقان آورى رشد مى‏کنند، ترس و لکنت ذهنى و گنگى بیان مى‏آید، اینک سرطان ریا! ضرورت آزاداندیشى و بیان آن را، صدها بار گفته‏ایم به اعتقاد و صدها بار نشنیده گرفته‏اند به عناد، گاهى همان را خود تکرار کرده‏اند با معنائى گنگ و شده‏ایم مایه شوخى روزگار.

هارُلد پینتر و آرتُر میلر، ۱۹۸۵ براى پیگیرى وضع نویسندگان و هنرمندان سرکوب شده و بررسى محدودیت بیرحمانه آزادى بیان به استانبول سفر کردند. پاموک جوان راهنماى آنها بود: «.. از این خانه به آن خانه و از این رستوران به آن رستوران رفتیم تا با نویسندگانى که به دردسر افتاده بودند و با خانواده‏هاشان ملاقات کنیم… به ماجراهاى دردناک سرکوب و بیرحمى و اهریمن صفتى محض، گوش مى‏دادم و احساس مى‏کردم که از راه احساس گناه به درون این دنیا کشانده مى‏شوم ـ و همچنین از راه همبستگى. اما در همان حال احساسى به همان اندازه نیرومند و در جهتى مخالف داشتم ـ و آن این بود که خود را از درگیر شدن با همه آن چیزها دور نگه دارم…»

با خواندن این خاطره، یاد دیدارمان با آرتر میلر در نیویورک افتادم، من و دوستانم دولت‏آبادى و سپانلو دیدارى با آرتر میلر در آپارتمان کوچکش داشتیم. چندین دهه نام کسانى چون پینتر و آلبى و میلر و سنتاگ و ادوارد سعید پیوند خورده با کارنامه دفاع از آزادى نویسندگان سراسر جهان. امضاى آنها پاى هر اعلامیه جهانى که آزادى هنرمندان و نویسندگان زندانى را خواستار شده‏اند هست. در آن جلسه از این همه کوشش خستگى‏ناپذیر براى همدلى و یارى به اهل قلم تشکر کردیم. میلر فروتنانه با حرکتى نجیب، گفت: این وظیفه نویسنده است، بدیهى‏ترین وظیفه نویسنده این همدلیهاست» وجدان بیدار فرهنگى جهان، روبروى ما بود.

در دوره دیگرى از زندگى‏اش، پاموک در کتابهایش از ادبیات زیبا به سوى ادبیات جامع مى‏رود که نقیض‏هاى فردى و تبدیل‏هاى اجتماعى را با هم در بردارد و در یک رمان طى چند صفحه، آن که قربانى بود و مظلوم، در شرایط جدید سرکوبگر شده است. بیرون از کتابها هم به ضرورت، نسبت به واقعیت جامعه واکنش داشته که گاهى به محاکمه‏اش کشانده و او را دشمن مصالح عمومى معرفى کرده‏اند مثل ماجراى اقلیت‏هاى کرد و ارمنى، که دستگاه با حذف خبرى یا تحریف آن واقعیت که همه ازش خبر داشتند، مى‏خواست سرپوشى کوچک بگذارد سر دیگى عظیم و جوشان. نویسنده فقط اعلام کرد این قدر به همه دروغ نگوئید، معذرت بخواهید از تاریخ و آسیب جارى را آسیب درمانى کنید. براى پاموک این سالها، دوست داشتن میهن و مردمش، آن قدر مهم است که عمرش را شبانروزان در کار آن کرده تا ماندگارترین تصاویر را از ملت ترک و فرهنگ معمائى‏اش به دست دهد، وقتى عمرت را که بزرگترین و تنها دارائى توست پاى چیزى مى‏ریزى، پس براى آن چیز ارزشى بالاتر از عمرت قائلى، پاموک چون هر نویسنده اصیلى چنین کرده است.

پاموک قید و شرط قائل نمى‏شود براى آزادى اندیشه و بیان، این روح مسأله است. حکومتها در این مورد ترجیح مى‏دهند بگویند: ما هم مى‏گوئیم اندیشه و بیان، اما…؟

اما، اندیشه‏هائى که ما را تأئید و تبلیغ کند، اما اندیشه‏هاى خوب، اما اندیشه‏هاى توبه گرانه یا ملحدانه، اما اندیشه‏اى که به عمل منتهى نشود، و صد اماى بى‏ربط دیگر. آزادى قلم و بیان بله، اما آن طور که مردم مى‏پسندند، یعنى همان که ما نمایندگان انحصارى آنها مى‏پسندیم. پس شرایط واماها را ما تعیین مى‏کنیم و بس. دیگر چه مى‏خواهید؟

نویسنده مى‏گوید: این که مردم آزاد یک سرزمین آزاد حق دارند تنها داور کار ما باشند مورد تردید نیست. کتاب چاپ مى‏کنیم، فیلم و موسیقى مى‏سازیم، مخاطبان معدود کار ما را نمى‏پسندند، نمى‏خرند، غرغر هم مى‏کنند تا این جا طبیعى است، البته نویسنده و هنرمند حق دارد باز کارى دیگر عرضه کند و بى‏مخاطب ماندن را به امید روزى که مصرف کنندگان کالاى هنرى تغییر ذائقه دهند، تحمل کند. این داد و ستد عقلانى بین جامعه وعدّه‏اى از فرزندانش وضعیتى طبیعى دارد چرا که در این طرفها افرادى هستند که فکر مى‏کنند جماعت منافعشان را تشخیص نمى‏دهند و معیار تشخیص، فقط آنها هستند؟

آقاى سروانتس لازم است یک بار دیگر به ما یادآورى کند: نه آسیابان باید از هجوم شوالیه تا زنده بر پره‏هاى آسیا خود را ببازد، نه شوالیه بپندارد غول ـ پره‏هاى گردان به این آسانى افتادنى است. مى‏توان سالها خصومت جارى بین هنرمند و حاکم را یاوه‏اى تلخ انگاشت. راستى، آقایان محترم، ذهن‏هاى الکن و بیانهاى مستعار و مردم بى‏اندیشه و لبخند به چه کارى مى‏آیند؟

کوى نویسندگان ۲۰ دى ۸۵

پس از قرائت پیام دکتر مجابى نوبت به نویسنده و منتقد معاصر، ناصر زراعتى رسید. زراعتى چنین آغاز کرد:

پاموک و ماجراى جایزه نوبل

دوستان عزیز، سلام.

من خیلى خوشحال و مفتخرم که امشب در این مجلس، در خدمت شما هستم و ممنونم از على دهباشى که بانى چنین مجالس ارزشمندى است؛ که او در این همه سال، واقعا زحمتکش فرهنگ و هنر و ادبیات بوده و هست.

دو سال پیش، وقتى اورهان پاموک به ایران آمد، من متأسفانه اینجا نبودم تا همراه دوستان عزیز اهل ادب او را ملاقات کنم. امّا این اقبال نصیبم شد که سال گذشته و امسال، در نمایشگاه بین‏المللى کتاب در شهر گوتنبرگ سوئد او را ببینم و در جلسات سخنرانى‏اش شرکت کنم. برداشتِ من از او و گفتار و رفتارش این بود که نویسنده‏اى است روشن‏اندیش و هوشمند و فروتن و به معناى واقعى کلمه با شخصیّت. با توجه به ترجمه کتابهاى پاموک به زبان‏هاى مختلف از جمله سوئدى و استقبال خوانندگان و نقدهاى مثبت بسیارى که درباره‏شان نوشته شده، مى‏شد پیش‏بینى کرد که برنده نوبل ادبى شود.

هفته گذشته خبرنگارى ضمن چند پرسش درباره ادبیات، در مورد جایزه ادبى نوبل و امکان اهداى آن به شاعران و نویسندگان خودمان هم پرسید. اجازه بدهید من پاسخ این پرسش را کوتاه خدمت‏تان عرض کنم.

این جایزه ادبى مؤسسه مرحوم آلفرد نوبل هم براى من یکى شده است مایه دردِ سر: در آن‏جا( سوئد)، دوستان نویسنده سوئدى ریشخندکنان سرزنش‏مان مى‏کنند که: «مگر شما براى هموطنان‏تان توضیح نمى‏دهید که این جایزه ادبى نوبل چیست و چگونه برنده هر ساله‏اش انتخاب مى‏شود؟» این‏جا (ایران) هم که مى‏آیم شما نظرم را در این مورد جویا مى‏شوید و از «جایگاهِ»مان مى‏پرسید… پارسال، وقتى یکى از شاعران هموطن ساکن اروپا نامه‏اى سرگشاده به مؤسسه نوبل نوشت و شاعر بزرگ و عزیزمان خانم سیمین بهبهانى را براى دریافت جایزه ادبى نوبل معرفى و به اصطلاح کاندید کرد، دوستى از من پرسید: «قضیه چیست؟» گفتم: «مى‏خواهى همین فردا من تو را براى جایزه ادبى نوبل کاندید کنم؟ البته تو هم مى‏توانى مَحض تشکر، مرا کاندید کنى!» ببینید، قضیه از این قرار است که هر شخص حقیقى یا حقوقى و هر انجمن و کانون و سازمانى مى‏تواند شخص یا اشخاصى را معرفى کند. حتما هم مؤسسه نوبل پس از دریافت هر نامه یا توصیه‏نامه‏اى، ضمن تشکر، رسیدن آن را اعلام خواهد کرد؛ آخر این اروپایى‏ها از ما ایرانى‏ها مُبادى آداب‏ترند! اما این معرفى و کاندید کردن‏ها چیزى را ثابت نمى‏کند. جایزه ادبى نوبل، مثل هر جایزه ادبى یا غیر ادبى دیگرى، البته که هیأتى دارد براى بررسى آثار نویسندگان و شاعران جهان و گزینش یکى از آنان به عنوان برنده سال. اگر چه مى‏توان حدس‏هایى زد (مثلاً در یکى دو سال گذشته، با ترجمه رُمان‏هاى اورهان پاموک به زبان‏هاى مختلف از جمله سوئدى و انتشار وسیع آن‏ها و استقبال خوانندگان و منتقدان ادبى و شرکتش در نمایشگاه بین‏المللى کتابِ در گوتنبرگِ سوئد، هم در سال گذشته و هم امسال، مى‏شد حدس زد که ممکن است جایزه ادبى نوبل را بدهند به او و دیدیم چنین هم شد.)، اما گاهى حتى حدس هم زده نمى‏شود (نمونه‏اش سال ۲۰۰۵ بود که این جایزه را دادند به هارولد پینتر). واقعیت این است که جُز اعضاى همان هیأت، هیچ کس از نام و نشان کاندیداهاى اصلى و نهایى اطلاع ندارد. این جایزه تقریبا از شائبه‏هاى سیاسى هم دور نگه داشته شده است. (غیر از یکى دو مورد، مثلاً پاسترناک و سولژ نیتسین و شولو خُف نویسندگان روس، که دو تن اول از منتقدان و به نوعى مُخالفان حکومتِ شوروى بودند و سومى از موافقان و به گونه‏اى شاید بتوان گفت از نویسندگان «رسمى»، و نویسنده مصرى نجیب محفوظ که جایزه دادن به او تقریبا همزمان بود با مذاکراتِ صلح میان مصر انور سادات با اسرائیل و شاید یکى دو موردِ شُبهه برانگیز دیگر، کوشیده‏اند نوبل ادبى با سیاست قاطى نشود). در ضمن، جایزه نوبل برخلافِ مثلاً جایزه سینمایى اُسکار یا جایزه‏هاى ادبى رایج شده در سال‏هاى اخیر در ایران (مثلاً جایزه بنیادِ یادش گرامى هوشنگ گلشیرى)، این طور نیست که پنج یا شش هفت نویسنده به مرحله نهایى برسند و هیأتِ مربوطه از میان ایشان یکى را به عنوان برنده انتخاب کند. پس به این ترتیب، نمى‏توان گفت که فلانى و فلانى کاندید بوده‏اند، اما جایزه را داده‏اند به بهمانى! (یادش بخیر شاعر بزرگ احمد شاملو که سال‏ها پیش، بر اثر القائاتِ نادرستِ برخى هموطنان ناآگاه یا کم‏آگاه، مدتى تصور مى‏کرد نامزدِ نوبل ادبى است.

 

خاطرم است آن سال که ویلیام گلدینگ نویسنده انگلیسى نوبل گرفت، در یکى از دیدارها، روزى به طنز گفت که: «چون طرف تو اسمش گلد (طلا) داشته، اونو به من ترجیح دادن!») قضیه البته خیلى ساده است: آیا باید آثارِ نویسندگان و شاعران خوب و برجسته ما به زبان سوئدى یا دستِ کم یکى از زبان‏هاى اروپایى (مثل انگلیسى، فرانسه، آلمانى، ایتالیایى و…) ترجمه شود تا هیأتِ نوبل بتواند آنها را مطالعه و بررسى کند یا نه؟ آن‏ها که نمى‏توانند براى خاطر گل روى ادبیاتِ پُر ارزش ما بروند زبان شیرین‏تر از قند و شکر فارسى را یاد بگیرند تا آثارمان را بخوانند و به نویسنده هموطن ما نوبل ادبى بدهند؟ همان طور که اگر به نجیب محفوظِ مصرى یا اورهان پاموکِ تُرک جایزه دادند، نرفتند عربى و تُرکى استامبولى بیاموزند، بلکه داستان‏هاى آن‏ها را به سوئدى و فرانسه و انگلیسى و آلمانى و… خواندند. گذشته از همه این حرف‏ها، البته که استقبال منتقدان ادبى و ادب‏دوستان اروپایى از این آثار ترجمه شده هم شرط است. من ایرانى دوستدار ایران و فرهنگ و زبان و ادبیاتِ فارسى و دلبسته عزیزان شاعر و نویسنده هموطن که خوشبختانه همه از دوستان نازنینم هستند، البته که از تَه دِل آرزومندم روزى یکى از این عزیزان نوبل ادبى بگیرد تا من هم بتوانم افتخار کنم و سرم را جلو اروپایى‏ها و سوئدى‏ها بالا بگیرم، اما باید واقع‏بین هم باشم تا دچار توهُم و یأس و افسردگى نشوم. غیر از تلاش در آفرینش آثار با ارزش ادبى، من ایرانى نوعى مهم‏ترین کارى که لازم است بکنم این است که بکوشم آثار باارزش ادبى‏مان به شکل آبرومندانه، به زبان‏هاى دیگر ترجمه شود و در اختیار جهانیان، از جمله «نوبلى»هاى سوئد، قرار گیرد.

بیش از این مصدع نمى‏شوم. آرزو دارم که روزى این جایزه مهم ادبى جهان به یکى از نویسندگان ما هم اهدا شود و على دهباشى در همین خانه هنرمندان، مجلسى در بزرگداشت برنده نوبل هموطن‏مان برگزار کند و من در خدمت عزیزان بزرگوار باشم.

متشکرم

پس از سخنرانى زراعتى فیلم مراسم اهداى جایزه نوبل به اورهان پاموک در سوئد و سخنرانى وى به نمایش درآمد که مورد توجه قرار گرفت. متن فارسى سخنرانى نوبل پاموک توسط ارسلان فصیحى ترجمه شد و توسط خود وى خوانده شد:

متن سخنرانى اورهان پاموک

در مراسم اعطاى جایزه نوبل ادبیات ۲۰۰۶

چمدان پدرم…

پدرم دو سال قبل از مرگش چمدانى کوچک به من داد که پر بود از کاغذها و نوشته‏ها و دفترهایش. مثل همیشه با لحنى شوخ و بشاش گفت که مى‏خواهد پس از او، یعنى پس از مرگش، آن‏ها را بخوانم. با کمى خجالت گفت: «یک نگاهى به این‏ها بینداز و ببین چیز به درد بخورى بینشان هست یا نه. شاید بعد از من انتخاب کنى و منتشر کنى.» در دفتر کارم، بین کتاب‏ها بودیم. پدرم مثل کسى که بخواهد از شرّ بارى عذاب‏آور خلاص شود، این‏ور و آن‏ور مى‏رفت و پى جایى مى‏گشت که چمدانش را بگذارد. بعد چیزى را که دستش بود بى‏سروصدا در گوشه‏اى دور از دید گذاشت. به محض این که این لحظات فراموش‏ناشدنى که هر دومان را خجالت‏زده کرده بود به سر آمد، هر دو به نقش‏هاى همیشگیمان، به نقش شخصیت‏هاى شوخ و مسخره‏کن و آسانگیر برگشتیم و احساس راحتى کردیم. مثل همیشه در باره آب و هوا، زندگى، مشکلات پایان‏ناپذیر سیاسى ترکیه و بى‏آن که زیاد ناراحت شویم در باره نقشه‏هاى پدرم حرف زدیم که اغلب شکست مى‏خوردند.

یادم است که بعد از رفتن پدرم تا چند روز دور و بر چمدان مى‏گشتم بى‏آن که به آن دست بزنم. چمدانِ کوچک و سیاه و چرمى را از بچگى مى‏شناختم و قفل آن و لبه‏هاى گِردش را بارها لمس کرده بودم. پدرم هر وقت مى‏خواست به مسافرت‏هاى کوتاه برود و گاهى وقت‏ها هم که چیزى را از خانه به محل کارش مى‏برد، این چمدان را برمى‏داشت. یادم است بچه که بودم درِ این چمدان کوچک را باز مى‏کردم و وسایل پدرم را که از مسافرت برگشته بود به هم مى‏زدم و از عطر ادوکلن و بوى کشور خارجى که از داخل چمدان برمى‏خاست خوشم مى‏آمد. این چمدان در نظر من وسیله‏اى آشنا و جذاب بود که از گذشته و از خاطرات کودکى‏ام خیلى چیزها با خود داشت، اما الان نمى‏توانستم لمسش کنم. چرا؟ البته که به خاطر سنگینى اسرارانگیز محتویاتِ پنهانِ آن.

الان در باره معناى این سنگینى حرف خواهم زد: این معناى ادبیات است، معناى کار کسى است که به گوشه‏اى پناه مى‏برد، خودش را در اتاقى حبس مى‏کند، پشت میزى مى‏نشیند و با کاغذ و قلم خودش را روایت مى‏کند.

نمى‏توانستم به چمدان پدرم دست بزنم، نمى‏توانستم بازش کنم، اما بعضى از دفترهاى داخل آن را مى‏شناختم. پدرم را دیده بودم که در بعضى از آن‏ها چیزهایى مى‏نویسد. محتویات چمدان چیزى نبود که تازه به وجودش پى برده باشم. پدرم کتابخانه‏اى بزرگ داشت. در سال‏هاى جوانى، در اواخر دهه ۱۹۴۰، در استانبول خواسته بود شاعر شود. آثار واله را به ترکى ترجمه کرده بود، اما نخواسته بود در کشورى فقیر با خواننده کم، سختى‏هاى شعر نوشتن و زندگى ادبى را تجربه کند. پدربزرگم ــ یعنى پدرِ پدرم ــ تاجرى ثروتمند بود، کودکى و جوانى پدرم در آسایش کامل گذشته بود. نمى‏خواست به خاطر ادبیات، به خاطر نوشتن سختى بکشد. زندگى را با زیبایى‏هایش دوست داشت؛ درکش مى‏کردم.

اولین نگرانى که مرا از چمدان پدرم دور مى‏کرد، ترس از این بود که نوشته‏هایش را نپسندم. پدرم هم چون این را مى‏دانست، طورى رفتار کرده بود که انگار محتویات چمدان را زیاد جدى نمى‏گیرد. پس از ۲۵ سال نویسندگى دیدن این منظره متأثرم مى‏کرد. اما حتى نمى‏خواستم از دست پدرم عصبانى شوم که چرا ادبیات را به اندازه کافى جدى نگرفته است. ترس اصلى‏ام، چیزى که نمى‏خواستم بدانم و بفهمم این بود که پدرم احتمالاً نویسنده خوبى بوده. در اصل این ترس بود که نمى‏گذاشت چمدان پدرم را باز کنم. تازه با خودم هم نمى‏توانستم روراست باشم و سبب را به خودم بگویم. چون که من حتى در آن سن و سال هم مى‏خواستم پدرم فقط پدرم باشد نه این که نویسنده باشد.

به نظر من نویسنده بودن کشف کردن فرد دوم و پنهان در وجود آدمى، و کشف کردنِ دنیایى است که آن فرد دوم را ساخته است: وقتى صحبت از نوشته مى‏شود اولین چیزى که به ذهنم مى‏رسد رمان و شعر و سنّت ادبى نیست، بلکه انسانى جلو چشمم مجسم مى‏شود که خودش را در اتاقى حبس کرده، پشت میزى نشسته و تک و تنها به درون خودش برگشته و به لطف این رجعت با کلمات دنیایى نو مى‏سازد. این مرد، یا این زن، ممکن است از ماشین تحریر استفاده کند، از راحتى‏هاى کامپیوتر سود ببرد، یا این که مثل من سى سال آزگار با خودنویس روى کاغذ قلمى کند. ممکن است در حین نوشتن قهوه و چاى بخورد و سیگار بکشد. ممکن است گاهى از پشت میز بلند شود، از پنجره به بیرون، به بچه‏هایى که در کوچه بازى مى‏کنند و اگر خوش‏اقبال باشد به درخت‏ها و منظره، یا این که به دیوارى تاریک نگاه کند. ممکن است شعر، نمایشنامه یا مثل من رمان بنویسد. تمام این تفاوت‏ها پس از کار اصلى پدید مى‏آید، یعنى پس از پشت میز نشستن و به درون خود برگشتن. نوشتن یعنى این نگاهِ برگشته به درون را به رشته کلمات کشیدن، نوشتن یعنى گذشتن از درون خود و با صبر و سماجت در پى دنیایى نو گشتن. من وقتى پشت میز مى‏نشستم و آهسته آهسته به کاغذ سفید کلماتى اضافه مى‏کردم، روزها، ماه‏ها و سال‏ها که مى‏گذشت، حس مى‏کردم براى خودم دنیایى نو آفریده‏ام و انسانِ دیگرِ درون خود را آشکار کرده‏ام، درست مثل کسى که با گذاشتن سنگ روى سنگ پلى یا گنبدى مى‏سازد. سنگ‏هاىِ ما نویسنده‏ها کلمات است. آن‏ها را در دست مى‏گیریم، روابطشان را با همدیگر حس مى‏کنیم، گاهى از دور براندازشان مى‏کنیم، گاه با نوک انگشتان و قلممان انگار که آن‏ها را نوازش کنیم سبک سنگینشان مى‏کنیم و با قرار دادنشان در سر جایشان، طى سال‏ها و با سماجت و صبر و امید، دنیاهایى جدید مى‏سازیم.

به نظر من راز نویسندگى در الهام نیست که معلوم نیست از کجا مى‏آید، بلکه در سماجت و صبر است. آن تعبیر زیباى ترکى، با سوزن چاه کندن، به نظرم مى‏رسد که وصف حال نویسنده‏هاست. صبر فرهاد را که به خاطر عشقش کوه‏ها را مى‏کَند دوست دارم و درک مى‏کنم. آن‏جا که در رمانم «نام من قرمز» از نقاش‏هاى قدیم ایران صحبت مى‏کنم که سال‏ها با اشتیاق نقش اسب مى‏کشند، چندان که آن را از بر مى‏کنند و حتى با چشمان بسته مى‏توانند اسبى زیبا بکشند، مى‏دانم که از پیشه نویسندگى و از زندگى خودم نیز صحبت کرده‏ام. نویسنده براى آن که بتواند سرگذشت خود را به تدریج به عنوان سرگذشت دیگران روایت کند و بتواند نیروى این روایت را در درون خود حس کند، به نظر من باید صبورانه سال‏هایش را پشت میز وقفِ این هنر کند و نوعى خوش‏بینى به دست آورد. پرى الهام که سراغ یکى اصلاً نمى‏رود و به سراغ یکى دیگر مدام مى‏رود این اطمینان و خوش‏بینى را دوست دارد و درست در لحظه‏اى که نویسنده خود را بسیار تنها حس مى‏کند و بیش از همیشه در ارزشمند بودن کوشش‏ها، خیال‏ها و نوشته‏هایش شک کرده است، یعنى در زمانى که گمان مى‏کند قصه‏اى که نوشته صرفا سرگذشت خودش است، به او داستان‏ها، تابلوها و خیال‏هایى تقدیم مى‏کند که دنیایى را که از درونش برآمده با عالمى که مى‏خواهد بسازد یکى مى‏کند. در کار نویسندگى که زندگى‏ام را وقفش کرده‏ام، مواقعى بوده که گمان کرده‏ام بعضى جمله‏ها، خیال‏ها و صفحه‏هایى که تکان‏دهنده‏ترین حس‏ها را برانگیخته‏اند و بیش از اندازه شادمانم کرده‏اند، از خودم نبوده‏اند، بلکه نیرویى دیگر آن‏ها را یافته و جوانمردانه نثارم کرده است.

مى‏ترسیدم چمدان پدرم را باز کنم و دفترهایش را بخوانم، چون که مى‏دانستم او اصلاً دچار دلتنگى‏هایى که من شدم نمى‏شود و دوست دارد به جاى تنهایى، در میان دوستانش باشد و در شلوغى سالن‏ها به شوخى و گپ و گفت بگذراند. اما بعد فکر دیگرى به سرم مى‏زد: این فکرها، این توهماتِ عذاب و صبر ممکن است پیش‏داورى‏هاى برآمده از زندگى و تجربه نویسندگى خودم باشد. خیلى نویسنده‏هاى بزرگ هستند که در میان شلوغى، زندگى خانوادگى و زرق و برقِ جماعت نشسته‏اند و نوشته‏اند. علاوه بر این، پدرم، وقتى که بچه بودیم، از روال عادى زندگى خانوادگى به تنگ آمده، ما را رها کرده، به پاریس رفته و در اتاق‏هاى هتل ــ مثل خیلى نویسنده‏ها ــ دفترهایش را پر کرده بود. مى‏دانستم که در داخل چمدان چند تا از آن دفترها هم هست، چون در سال‏هاى قبل از آوردن چمدان، دیگر در باره آن دوره زندگى‏اش هم آهسته آهسته حرف‏هایى مى‏زد. در بچگى‏ام نیز در باره آن سال‏ها حرف مى‏زد، اما از حساس بودنش، از این که مى‏خواسته شاعر و نویسنده بشود، و از بحران‏هاى هویتش در اتاق‏هاى هتل چیزى نمى‏گفت. تعریف مى‏کرد که در پیاده‏روهاى پاریس زود به زود سارتر را مى‏دیده، در باره کتاب‏هایى که خوانده و فیلم‏هایى که دیده بود، مثل کسى که خبرهاى مهمى بدهد، با هیجان و صمیمیت حرف مى‏زد. هیچ‏گاه فراموش نمى‏کنم که در نویسنده شدنم این نیز نقش داشته که پدرى داشته‏ام که در خانه بیش از آن که در باره پاشاها و شیخ‏ها حرف بزند، در باره نویسنده‏ها صحبت مى‏کرد. شاید هم دفترهاى پدرم را با در نظر گرفتن این رفتارش و همین‏طور به این سبب مى‏خواندم که به کتابخانه بزرگش بسیار مدیونم. بایست، بدون توجه به کیفیت ادبى نوشته‏هایش، به این دقت مى‏کردم که پدرم آن وقت‏ها که با ما زندگى مى‏کرد ــ درست مثل من ــ مى‏خواست در اتاقى تنها بماند و در میان کتاب‏ها و اندیشه‏ها سیر بکند. پدرم گاهى روى کاناپه روبروى کتابخانه‏اش دراز مى‏کشید، کتاب یا مجله‏اى را که در دست داشت، رها مى‏کرد و به فکر فرو مى‏رفت. در چهره‏اش حالتى متفاوت، نگاهى معطوف به درون پدید مى‏آمد و من با دیدن این حالت، بخصوص در دوران کودکى و نوجوانى، مى‏فهمیدم که پدرم بى‏قرار است و همین نگرانم مى‏کرد. الان، پس از سال‏ها، مى‏دانم که این بى‏قرارى یکى از انگیزه‏هاى اصلى است که انسان را به نویسنده تبدیل مى‏کند. براى نویسنده شدن، پیش از سماجت و صبر، باید در درونمان انگیزه فرار از شلوغى، فرار از مردم، فرار از زندگى روزمره وجود داشته باشد. صبر و امید را براى آن لازم داریم که بتوانیم با نوشته براى خودمان دنیایى عمیق بسازیم. اما خواست حبس کردنِ خود در یک اتاق، اتاقى پر از کتاب، نخستین چیزى است که ما را به حرکت وامى‏دارد. البته اولین نمونه بزرگ نویسنده آزاد و مستقل که این کتاب‏ها را با لذت مى‏خواند، فقط به صداى وجدان خود گوش مى‏داد و با حرف‏هاى دیگران به مباحثه مى‏پرداخت و حین صحبت با کتاب‏ها به افکار و دنیاى خود شکل مى‏داد آغازگر ادبیات مدرن مونتنى بود. مونتنى نویسنده‏اى است که پدرم هم آثارش را مرتب مى‏خواند و به من هم خواندن آثارش را توصیه مى‏کرد. مى‏خواهم بخشى از سّنت نویسندگانى باشم که در هر کجاى دنیا که باشند، خواه در شرق خواه در غرب، از مردم خود جدا مى‏شوند و خود را با کتاب‏ها در اتاقى محبوس مى‏کنند. به نظر من ادبیات حقیقى از جایى شروع مى‏شود که آدمى خود را با کتاب‏هایش در اتاقى حبس مى‏کند.

اما آن قدرها هم که تصور مى‏شود در آن اتاق تنها نیستیم. پیش از هر چیز حرف‏هاى دیگران، داستان‏هاى دیگران، کتاب‏هاى دیگران، یعنى چیزى که سنّت مى‏نامیمش، همراهیمان مى‏کند. معتقدم که ادبیات ارزشمندترین اندوخته‏اى است که انسان براى درک و فهم خودش آفریده است. جامعه‏هاى انسانى، قبایل و ملت‏ها، هر قدر که به ادبیاتشان اهمیت بدهند و حرف نویسندگانشان را بشنوند، به همان اندازه هوشمند مى‏شوند، غنى مى‏شوند و ارتقا مى‏یابند، و همان‏طور که همگى مى‏دانیم، کتاب‏سوزى‏ها و تحقیر نویسندگان از روزهاى تاریکى و نادانى براى ملت‏ها خبر مى‏دهد. اما ادبیات به هیچ وجه موضوعى صرفا ملى نیست. نویسنده که خود را با کتاب‏هایش در اتاقى حبس مى‏کند و ابتدا به سفر در درون خود مى‏پردازد، در آن‏جا در طى سال‏ها قاعده چشمپوشى‏ناپذیر ادبیات را نیز کشف مى‏کند: ادبیات یعنى هنرِ صحبت کردن در باره زندگى خودمان طورى که انگار زندگى دیگران است و بحث کردن در باره زندگى دیگران طورى که انگار زندگى خودمان است. براى کسب این توانایى از داستان‏ها و کتاب‏هاى دیگران شروع مى‏کنیم.

پدرم کتابخانه خوبى با ۱۵۰۰ جلد کتاب داشت که براى یک نویسنده کافى بود، شاید همه کتاب‏هاى این کتابخانه را نخوانده بودم، اما همه کتاب‏ها را تک به تک مى‏شناختم و مى‏دانستم کدام یک مهم است، کدام یک ساده و خوشخوان است، کدام یک کلاسیک است، کدام یک بخشى جدایى‏ناپذیر از دنیاست، کدام یک شاهد سرگرم‏کننده اما فراموش شونده تاریخِ محلى است و کدام یک کتاب نویسنده‏اى فرانسوى است که پدرم خیلى مهم مى‏شماردش. گاهى به این کتابخانه نگاه مى‏کردم و در خیالم تصور مى‏کردم خودم هم روزى در خانه‏اى دیگر چنین کتابخانه‏اى، شاید هم کتابخانه‏اى بهتر، خواهم داشت و با کتاب‏ها براى خودم دنیایى خواهم ساخت. از دور که نگاه مى‏کردم گاهى به نظرم مى‏رسید کتابخانه پدرم تابلوى نقاشى کلّ دنیاست. اما این دنیا، دنیایى بود که از محله ما، از استانبول دیده مى‏شد. کتابخانه هم این را نشان مى‏داد. پدرم این کتابخانه را با کتاب‏هایى پر کرده بود که در مسافرت‏هاى خارجى، بخصوص در پاریس و آمستردام، خریده بود، همین‏طور با کتاب‏هایى که از مغازه‏هایى خریده بود که در سال‏هاى جوانى‏اش در دهه‏هاى ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ کتاب خارجى مى‏فروختند و نیز با کتاب‏هایى که از کتابفروشى‏هاى قدیم و جدید استانبول که من هم مى‏شناسمشان به دست آورده بود. دنیاى من آمیزه‏اى است از دنیاى محلى و ملّى با دنیاى غرب. از سال‏هاى دهه ۱۹۷۰ من هم به شکلى جسارت‏آمیز شروع کردم به این که براى خودم کتابخانه‏اى درست کنم. هنوز تصمیم قطعى نگرفته بودم که نویسنده بشوم، همان‏طور که در کتابم با عنوان استانبول گفته‏ام، حس کرده بودم که نقاش نخواهم شد، اما درست نمى‏دانستم مسیر زندگى‏ام چه خواهد بود. در درونم کنجکاوى مقاومت‏ناپذیر نسبت به همه چیز و ولعى بسیار خوش‏بینانه براى خواندن و آموختن بود؛ از طرف دیگر حس مى‏کردم زندگى‏ام به نوعى «ناقص» خواهد بود و نخواهم توانست مانند دیگران زندگى کنم. بخشى از این احساسم، همان‏طور که موقع نگاه کردن به کتابخانه پدرم حس مى‏کردم، با فکر دور بودن از مرکز و با این احساسِ مشترک اهالى استانبول در آن سال‏ها مربوط بود که در حاشیه زندگى مى‏کنیم. یکى دیگر از منابع نگرانى‏ام دانستن این واقعیت بود که در کشورى زندگى مى‏کنم که به هنرمندش ــ خواه نقاش باشد، خواه نویسنده ــ نه امید مى‏بخشد و نه توجهى نشان مى‏دهد. در سال‏هاى دهه ۱۹۷۰ انگار که بخواهم این نواقص زندگى‏ام را جبران کنم، با پولى که پدرم مى‏داد با اشتیاق فراوان کتاب‏هاى رنگ و رو رفته و خاک گرفته را از کتابفروشى‏هاى قدیمى استانبول مى‏خریدم. فقر و فلاکت و وضعیت پریشان این کتابفروش‏ها که در دکان‏هاى صحافى، کنار خیابان‏ها، حیاط مسجدها و پاى دیوارهاى مخروبه جا خوش کرده بودند و حال و روزشان انسان را ناامید مى‏کرد به اندازه کتاب‏هایى که مى‏خواندم مرا تحت تأثیر قرار مى‏داد.

احساس اصلى‏ام در باره جایگاهم در دنیا ــ چه به لحاظ جغرافیایى چه به لحاظ ادبى ــ این احساس بود که در مرکز نیستم. در مرکز دنیا زندگى‏اى غنى‏تر و جذاب‏تر از زندگى ما جریان داشت و من همراه با تمام اهالى استانبول و تمام اهالى ترکیه در بیرون آن بودیم. امروز فکر مى‏کنم اکثر مردم دنیا در این احساس با من شریکند. همان‏طور احساس مى‏کردم که نوعى ادبیات جهانى وجود دارد و آن ادبیات مرکزى دارد که از من بسیار دور است. در اصل چیزى که به آن فکر مى‏کردم ادبیات غرب بود نه ادبیات جهان، و ما تُرک‏ها در خارج آن قرار داشتیم. کتابخانه پدرم نیز این را تأیید مى‏کرد. در یک سو دنیاى ما که عاشق بسیارى از جزئیاتش هستم، کتاب‏ها و ادبیات استانبول قرار داشت، در دیگر سو کتاب‏هاى دنیاى غرب بود که اصلاً شباهتى به ما ندارد و این غرابتش هم ناراحتمان مى‏کند و هم به ما امید مى‏دهد. نوشتن و خواندن انگار بیرون رفتن از یک دنیا و با تفاوت، غرابت و خیال‏هاى فوق‏العاده دیگرى تسلى یافتن بود. گاهى حس مى‏کردم پدرم نیز مثل من براى فرار کردن از دنیاى خودش رمان مى‏خواند. یا این که در آن زمان‏ها به نظرم مى‏رسید کتاب‏ها انگار چیزهایى هستند که براى برطرف کردن این گونه نقص‏هاى فرهنگى به آن‏ها مراجعه مى‏کنیم. نه فقط خواندن، نوشتن نیز چیزى بود مثل رفت و آمد بین زندگیمان در استانبول و غرب. پدرم براى پر کردن بیش‏تر دفترهاى داخل چمدان به پاریس رفته، خودش را در اتاق‏هاى هتل حبس کرده، بعد نوشته‏هایش را به ترکیه آورده بود. وقتى به چمدان پدرم نگاه مى‏کردم، کم مانده بود دیوانه شوم، چون براى نویسنده ماندن در ترکیه ۲۵ سال خود را در اتاقى حبس کرده بودم و فهمیده بودم نویسندگى کارى است که باید پنهان از جماعت و دولت و ملت انجام بگیرد. شاید هم بیش‏تر به این دلیل از دست پدرم عصبانى مى‏شدم که چرا نویسندگى را به اندازه من جدى نگرفته بود.

در اصل به این دلیل عصبانى مى‏شدم که پدرم مثل من زندگى نکرده و بى‏آن که براى هیچ چیزى کوچک‏ترین مبارزه‏اى کرده باشد در جامعه با دوستان و دوستدارانش شاد و خرّم زندگى کرده بود. اما در گوشه‏اى از ذهنم مى‏دانستم که به جاى «عصبانى مى‏شدم» مى‏توانستم بگویم «حسادت مى‏کردم» و همین بى‏قرارم مى‏کرد. در آن هنگام با صداى همیشه خَش‏دار و عصبانى‏ام از خود مى‏پرسیدم «خوشبختى چیست؟» آیا خوشبختى این است که گمان کنى تک و تنها در اتاقى زندگى پرمعنایى دارى؟ یا این که در میان جمع و با وانمود کردن به این که به همان چیزهایى اعتقاد و ایمان دارى که همه دارند، راحت زندگى کنى؟ آیا در اصل خوشبختى این است که وانمود کنى در میان جمع هستى و بعد پنهان از همه، در گوشه‏اى مخفیانه بنویسى؟ اما این سؤال‏ها خیلى عبوسانه و از روى عصبانیت بودند. تازه، این را که معیار خوب بودنِ زندگى خوشبختى است از کجا درآورده بودم؟ آدم‏ها، روزنامه‏ها، همه و همه طورى رفتار مى‏کردند که انگار مهم‏ترین معیار زندگى خوشبختى است. آیا همین کافى نبود که به این فکر بیفتم که لابد عکس قضیه درست است؟ مگر پدرم را که مدام از خانواده فرار مى‏کرد چقدر مى‏شناختم و بى‏قرارى‏هایش را تا چه اندازه مى‏دیدم؟

چمدان پدرم را سرانجام با این انگیزه‏ها باز کردم. موقع باز کردن چمدان در این فکر بودم که آیا پدرم در زندگى ناراحتى‏اى داشته که من از آن بى‏خبر بوده‏ام یا رازى داشته که فقط با روى کاغذ آوردنش آن را تاب مى‏آورده؟ به محض باز کردن چمدان بوى ساک سیاحت را به یاد آوردم، بعضى دفترها را شناختم و متوجه شدم که پدرم آن‏ها را همین طور سرسرى چند سال پیش هم نشانم داده بود. بیش‏تر دفترها مربوط به زمان جوانى پدرم بود که ما را ترک کرده و به پاریس رفته بود. حال آن که من، مثل نویسنده‏هایى که زندگینامه‏شان را خوانده بودم و دوستشان داشتم، مى‏خواستم بفهمم پدرم موقعى که همسن و سال من بوده چه مى‏نوشته و چگونه فکر مى‏کرده. خیلى زود فهمیدم که همچو چیزى پیدا نخواهم کرد. علاوه بر این، صداى نویسنده که از این‏جا و آن‏جاى دفترهاى پدرم مى‏شنیدم، آرامشم را به هم زده بود. با خود مى‏گفتم این صدا صداى پدرم نیست؛ این صدا واقعى نبود یا این که مربوط به کسى نبود که من پدر واقعى خود مى‏دانستم. در این‏جا ترسى وجود داشت که سنگین‏تر از این تصور ناراحت‏کننده بود که پدرم موقع نوشتن پدرم نباشد: ترس حقیقى نبودن که به درونم رخنه کرده بود از نگرانى‏ام در مورد نپسندیدن نوشته‏هاى پدرم یا دیدن این که پدرم بیش از حد تحت تأثیر دیگر نویسنده‏ها بوده، فراتر رفته بود و داشت به بحران حقیقت تبدیل مى‏شد و مرا در مورد درستى تمام هستى‏ام، زندگى‏ام، خواست نویسندگى‏ام و نوشته‏هایم به شک کردن وامى‏داشت. در ده سال اول که شروع به نوشتن رمان کرده بودم این ترس را عمیق‏تر حس مى‏کردم، به سختى مى‏توانستم با آن مقابله کنم و گاه مى‏ترسیدم که روزى شکست بخورم و همان‏طور که نقاشى را رها کردم، رمان نوشتن را نیز رها کنم.

از دو احساس اصلى که بستن و بلند کردن چمدان در کوتاه زمانى در من بیدار کرده بود صحبت به میان آوردم: احساس حاشیه‏نشین بودن و دغدغه حقیقى بودن. البته اولین بار نبود که این دو احساس مشوش‏کننده را با تمام وجود احساس مى‏کردم. این احساسات را با همه وسعتشان، عوارض جانبیشان، گره‏هاى عصبیشان و رنگ‏هاى گوناگونشان سال‏ها در پشت میز در حین خواندن و نوشتن کشف کرده و عمق بخشیده بودم. اما احساس حاشیه‏نشینى و دغدغه حقیقى بودن را فقط با نوشتن رمان بود که به تمامى شناختم. به نظر من نویسنده بودن یعنى مکث کردن بر زخم‏هاى درونمان، توجه کردن به زخم‏هاى پنهانى که کمى مى‏شناسیمشان، و صبورانه کشف کردن، شناختن و آشکار کردن این زخم‏ها و دردها و تبدیل کردنِ آن‏ها به بخشى آگاهانه از نوشته‏ها و شخصیتمان.

نویسندگى یعنى حرف زدن در باره چیزهایى که همه مى‏دانند اما نمى‏دانند که مى‏دانند. کشف این آگاهى و قسمت کردن آن با دیگران به خواننده لذتِ گردشِ حیرت‏آمیز را در دنیایى آشنا مى‏بخشد. نویسنده‏اى که خود را در اتاقى حبس مى‏کند، هنرش را تکامل مى‏بخشد و مى‏کوشد دنیایى بیافریند، همین که کار را با زخم‏هاى درونى خود شروع مى‏کند، دانسته یا نادانسته، به انسان‏ها عمیقا اعتماد کرده است. این اعتماد را نسبت به این که انسان‏ها به هم مى‏مانند، دیگران نیز نظیر چنین زخم‏هایى دارند و براى همین درک خواهند شد همیشه داشته‏ام. ادبیات حقیقى به اعتمادى بچگانه و خوش‏بینانه متکى است، اعتمادى در این باره که انسان‏ها به هم شبیهند. کسى که سال‏ها در انزوا مى‏نویسد مى‏خواهد صدایش را به گوش چنین انسان‏هایى و دنیایى بدون مرکز برساند.

اما از چمدان پدرم و از رنگ‏هاى پژمرده زندگى در استانبول مى‏شد فهمید که دنیا مرکزى دارد دور از ما. از احساس چخوفى حاشیه‏نشینى که ناشى از تجربه این واقعیت اساسى است و نیز از دغدغه حقیقى بودن در کتاب‏هایم بسیار سخن گفتم. مى‏دانم که اکثریت ساکنان زمین با این احساسات و حتى سنگین‏تر از آن، با ترس از حقیر شدن و عدم اعتماد به نفس زندگى مى‏کنند. بله، هنوز هم نخستین درد انسان‏ها بى‏خانمانى، گرسنگى و بى‏سرپناهى است. اما اکنون تلویزیون‏ها و نشریات خیلى سریع‏تر و آسان‏تر از ادبیات این دردهاى اساسى را برایمان بازگو مى‏کنند. امروز چیزى که ادبیات باید به آن بپردازد و روایتش کند ترس از دور ماندن است و خود را بى‏ارزش حس کردن، همین طور شکستن غرورِ جمعى و تحقیر شدن، در کنار این‏ها حقیر شمردن دیگران و ملت خود را برتر از سایر ملت‏ها دانستن.

پس نه فقط پدرم، بلکه همگیمان به این فکر که دنیا مرکزى دارد بیش از اندازه اهمیت مى‏دهیم. حال آن که، چیزى که ما را وامى‏دارد سال‏ها در اتاقى بنشینیم و بنویسیم، اعتقادى کاملاً برخلاف این فکر است؛ اعتقاد به این است که روزى نوشته‏هایمان خوانده و فهمیده خواهند شد، زیرا انسان‏ها در همه جاى دنیا به هم شبیهند. اما این خوش‏بینى‏اى است که خشم ناشى از بیرون ماندن و در کنار ماندن زخمى‏اش کرده، این را از خودم و از نوشته‏هاى پدرم مى‏دانم. احساس عشق و نفرت را که داستایوسکى در طول عمرش نسبت به غرب حس مى‏کرد، بارها در درون خودم حس کرده‏ام. اما چیزى که از داستایوسکى آموختم، یعنى منبع اصلى خوش‏بینى، این بود که این نویسنده بزرگ رابطه عشق و نفرت نسبت به غرب را نقطه عزیمت خود قرار داده و در فراسوى آن‏ها دنیایى کاملاً متفاوت آفریده.

درست برخلاف احساسم در دوران کودکى و جوانى، اکنون دیگر در نظر من استانبول مرکز دنیاست. نه فقط به این دلیل که تقریبا همه عمرم در آن‏جا زندگى کرده‏ام، بیش‏تر به این سبب که ۳۳ سال است تک به تک کوچه‏هایش، پل‏هایش، آدم‏هایش، سگ‏هایش، خانه‏هایش، مسجدهایش، چشمه‏هایش، قهرمانان عجیب و غریبش، دکان‏هایش، افراد آشنایش، نقاط تاریکش، شب‏ها و روزهایش را روایت مى‏کنم و خودم را با آن‏ها یکى مى‏دانم. این دنیا که در خیالم آفریده‏ام، در یک جایى از دست من خارج مى‏شود و از شهرى که در ذهنم در آن زندگى مى‏کنم نیز واقعى‏تر مى‏شود. در آن هنگام است که انسان‏ها و کوچه‏ها، اشیاء و ساختمان‏هایى که در خیالم ساخته‏ام، انگار با همدیگر صحبت مى‏کنند، انگار روابطى را که پیش از آن من حس نکرده بودم میان خود مى‏آفرینند، انگار نه در خیالات و کتاب‏هاى من، که خود مستقلانه زندگى مى‏کنند.

پدرم نیز شاید این گونه خوشى‏هاى نویسنده‏ها را کشف کرده بود. وقتى به چمدانش نگاه مى‏کنم با خود مى‏گویم نباید نسبت به او پیش‏داورى کنم. علاوه بر این، چون از آن پدرها نبود که دستور مى‏دهند، قدغن مى‏کنند، تنبیه مى‏کنند، و چون همیشه مرا آزاد مى‏گذاشت و احترام فوق‏العاده‏اى برایم قائل بود، از او متشکرم. چون برخلاف بسیارى از دوستان دوران بچگى و جوانى‏ام، ترس از پدر را نشناختم گاهى باور مى‏کردم که قوه تخیلم مى‏تواند آزادانه یا بچگانه کار کند، گاهى وقت‏ها هم فکر مى‏کردم چون پدرم در جوانى مى‏خواسته نویسنده بشود، من هم مى‏توانم نویسنده شوم.

چمدان را که روزها بود همان‏جا مانده بود، با این افکار خوش‏بینانه باز کردم و بعضى دفترها را با اراده تمام خواندم. مى‏پرسید پدرم چه نوشته بود؟ تصاویرى از هتل‏هاى پاریس به خاطر مى‏آورم، بعضى اشعار، بعضى پارادوکس‏ها، بعضى اظهارنظرها. الان خودم را مثل کسى حس مى‏کنم که پس از تصادفِ رانندگى وقایعى را که از سر گذرانده به زحمت به یاد مى‏آورد و اگر مجبور هم شود نمى‏خواهد چیز بیش‏ترى به خاطر آورد.

آن وقت‏ها که بچه بودم، موقعى که پدر و مادرم به آستانه دعوا مى‏رسیدند، یعنى هنگامى که یکى از آن سکوت‏هاى مرگ‏آور شروع مى‏شد، پدرم براى عوض کردن حال و هوا فورى رادیو را روشن مى‏کرد و موسیقى باعث مى‏شد سریع‏تر حوادث پیش آمده را فراموش کنیم. من هم با یکى دو حرف که کارکردى همانند موسیقى داشته باشد، موضوع را عوض مى‏کنم! همان‏طور که مى‏دانید بیش‏ترین سؤالى که از ما نویسنده‏ها مى‏پرسند این است: چرا مى‏نویسید؟ مى‏نویسم چون از درونم مى‏جوشد! مى‏نویسم چون نمى‏توانم مثل بقیه کارى عادى انجام دهم. مى‏نویسم تا کتاب‏هایى مثل آن‏هایى که من مى‏نویسم نوشته شوند و من بخوانم. مى‏نویسم چون از دست همه شما، از دست همه عصبانى‏ام. مى‏نویسم چون خیلى دوست دارم تمام روز در اتاقى بنشینم و بنویسم. مى‏نویسم چون با تغییر دادن واقعیت است که مى‏توانم واقعیت را تاب بیاورم. مى‏نویسم چون مى‏خواهم همه دنیا بداند من، دیگران، همه ما در استانبول، در ترکیه چگونه زندگى کردیم و چگونه زندگى مى‏کنیم. مى‏نویسم چون بوى کاغذ و قلم و مرکب را دوست دارم. مى‏نویسم چون به ادبیات و هنر رمان بیش از هر چیزى اعتقاد دارم. مى‏نویسم چون عادت کرده‏ام. مى‏نویسم چون از فراموش شدن مى‏ترسم. مى‏نویسم چون از شهرت و توجه خوشم مى‏آید. مى‏نویسم چون مى‏خواهم تنها بمانم. مى‏نویسم تا شاید بفهمم چرا از دست همه‏تان، از دست همگى این قدر عصبانى‏ام. مى‏نویسم چون دوست دارم خوانده شوم. مى‏نویسم تا این رمان، این نوشته، این صفحه‏اى را که شروع کرده‏ام تمام کنم. مى‏نویسم چون همه انتظار دارند بنویسم. مى‏نویسم چون مثل بچه‏ها به بى‏مرگى کتابخانه‏ها و باقى ماندن کتاب‏هایم در قفسه‏ها اعتقاد دارم. مى‏نویسم چون زندگى، دنیا و همه چیز بسیار زیبا و حیرت‏آور است. مى‏نویسم چون تبدیل کردن زیبایى و غناى زندگى به کلمات کارى لذتبخش است. نه براى تعریف کردنِ داستان، بلکه براى بافتن داستان است که مى‏نویسم. مى‏نویسم تا از این احساس نجات پیدا بکنم که همیشه جایى براى رفتن هست، اما ــ درست مثل توى خواب ــ نمى‏توانم به آن‏جا بروم. مى‏نویسم چون هیچ جورى خوشبخت نمى‏شوم. مى‏نویسم تا خوشبخت شوم.

پدرم یک هفته بعد از آن که چمدانش را در دفتر کارم گذاشته بود، مثل همیشه با پاکتى شکلات در دست (فراموش کرده بود ۴۸ سال دارم) دوباره پیشم آمد. مثل همیشه در باره زندگى، سیاست و موضوع‏هاى خانوادگى صحبت کردیم و خندیدیم. در همین حین چشم پدرم به جایى افتاد که چمدان را گذاشته بود و فهمید که آن را برداشته‏ام. چشم در چشم شدیم. سکوت شد. به او نگفتم که چمدان را باز کرده‏ام و کوشیده‏ام دفترهایش را بخوانم. چشمم را به جایى دیگر گرداندم. اما او فهمید. من هم فهمیدم که او فهمیده. او هم فهمید که من فهمیده‏ام که او فهمیده. این فهمیدن‏ها چند ثانیه‏اى بیش‏تر طول نکشید. چون پدرم آدمى با اعتماد به نفس، راحت و خوشبخت بود: مثل همیشه لبخند زد. موقعى هم که مى‏رفت حرف‏هاى دلنشین و جسارت‏بخشى را که همیشه مى‏زد، مثل پدرى خوب، دوباره تکرار کرد.

مثل همیشه از پشت سر نگاهش کردم و به خوشبختى‏اش غبطه خوردم.

اما داستانم قرینه‏اى دیگر نیز دارد که همان روز به خاطر آوردم. ۲۶ سال قبل از آن که پدرم چمدانش را به من بسپارد، ۲۲ ساله که بودم، تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و رمان‏نویس شوم، خودم را در اتاقى حبس کردم، چهار سال بعد اولین رمانم جودت بیک و پسرانش را تمام کردم و نسخه تایپ شده‏اش را با دستى لرزان به پدرم دادم تا بخواند و نظرش را به من بگوید. نه فقط به این دلیل که به ذوق و فکرش اعتماد داشتم، بلکه چون برخلاف مادرم با نویسنده شدنم مخالفت نکرده بود، برایم خیلى مهم بود که تأییدش را بگیرم. آن هنگام پدرم با ما نبود، در جایى دور بود. بى‏صبرانه در انتظار بازگشتش ماندم. دو هفته بعد که برگشت، دوان دوان در را به رویش باز کردم. پدرم هیچ حرفى نزد، اما چنان در آغوشم گرفت که فهمیدم از رمانم خیلى خوشش آمده. چند لحظه سکوت کردیم، هر دو خیلى احساساتى شده بودیم. پس از مدتى پدرم اعتمادش را به من یا به اولین رمانم با لحنى اغراق‏آمیز و پرهیجان به زبان آورد و گفت این جایزه را که امروز شادمانه پذیرفته‏ام، روزى خواهم گرفت.

البته پدرهاى ترک معمولاً به پسرانشان مى‏گویند «روزى پاشا خواهى شد!» پدرم هم این حرف را که روزى نوبل خواهم گرفت بیش‏تر براى روحیه دادن به من گفته بود.

پدرم در ماه دسامبر سال ۲۰۰۲ درگذشت.

 

اعضاى محترم آکادمى سوئد که مرا شایسته این جایزه بزرگ دانسته‏اید، مهمانان گرامى، امروز خیلى دلم مى‏خواست که پدرم در میانمان بود.

پایان بخش برنامه‏هاى شب اورهان پاموک قرائت بخشى از ترجمه رمان «نام من قرمز»  نوشته پاموک بود که توسط خانم پگاه احمدى خوانده شد.

شب « مظاهر مصفا» برگزار شد

انتشار 7 مارس 2013

شب مظاهر مصفا

صد و چهاردهمین شب از شبهای مجله بخارا به بزرگداشت دکتر مظاهر مصفا اختصاص داشت که غروب چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، مرکز دایره‎المعارف بزرگ اسلامی و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در محل ساختمان کانون زبان پارسی برگزار شد.

علی دهباشی ـ عکس از سمیه لطفی

علی دهباشی ـ عکس از سمیه لطفی

در ابتدا علی دهباشی از طرف برگزارکنندگان این مراسم از حضور دکتر مظاهر مصفا ، سخنرانان و اساتید دانشگاه و دوستداران دکتر مصفا تشکر کرد

 پس از آن دکتر مهدی محقق به عنوان اولین سخنران از  دکتر مصفا و برگزاری مجالس بزرگداشت سخن گفت:

«به نام خداوند گردون سپهر                        فروزنده ماه و ناهید و مهر

تقریباً نزدیک پنجاه سال است که با دکتر مظاهر مصفا دوست هستم، با هم همکار بودیم و همچنین در محضر مرحوم امیری فیروزکوهی، پدر بزرگوار سرکار خانم امیربانوی کریمی بودیم. وقتی فهمیدکه این مجلس برگزار می‎شود، با آنکه حال مساعدی نداشتم و در آستانۀ سفر بودم، دیدم دریغ است که در این مجلس حاضر نشوم.

بزرگداشت علم باعث افزونی و افزایش علم می‎شود. اگر ما در قرون اولیه پیشرفتی در علم و دانش داشتیم به این علت بود که علم محترم بود و از زمانی که بی‌توجهی به اهل علم آغاز شد، علم هم رو به افول و تباهی نهاد. در طی تاریخ می‎بینیم بزرگان همیشه احترام اهل عم را داشتند و در تاریخ می‎خوانیم که اسحاق صابی معاصر با سید رضی بود. سید رضی همان کسی بود که ما نهج‎البلاغه نداشتیم اگر او نبود. اسحاق صابی هم که از صابئین بود، از مسلمانان شمرده نمی‎شد. وقتی که اسحاق صابی مرد، سید رضی مرثیه‎ای در رثای او گفت: «می‎بینی چه کسی را بر روی چوبه‎های تابوت حمل می‎کنند؟ می‌‎‎بینی چگونه شمع انجمن خاموش شد؟ قبل از آنکه تو را به خاک بسپرند گمان نمی‎کردم که خاک بالای کوه قرار گیرد چون که همیشه کوه بالای خاک قرار می‎گرفت.» به او گفتند تو که اولاد پیغمیر هستی، اولاد نبی ، چرا فرد کافری را مرثیه می‎گویی؟ گفت من علمش را مرثیه گفتم . با این کیفیت است که می‎بینیم چه دوران درخشانی بود همان قرون اولیه، قرن سوم و قرن چهارم، به جهت احترامی که به علم داشتند و بعدها که این احترام از بین می‎رود، می‎بینیم که تمام دانشمندان در آغاز کتابهای خودشان گله و شکایت دارند از حاسدان و از جملۀ زمان خودشان. از صدرا گرفته تا میرداماد تا مهدی نراقی تا حاج ملاهادی سبزواری. همان طور که قبلاً هم گفته‎ام ، ۱۳۵۵ بزرگداشتی برای مرحوم استاد همایی گرفتیم، در تالار فردوسی. شاگردان استاد همایی که در دارالفنون شاگردش بودند یا در دانشگاه آمدند به دست بوسی و پابوسی او. این کار اثر عمیقی در دانشگاه گذاشت و بعدها که من فرصت یافتم در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ما برای ۱۰۶ نفر بزرگداشت گرفتیم و برای هر کدام بزرگداشت‎نامه، شرح احوال و آثارشان را منتشر کردیم. تحسین می‎کنم این ابتکار آقای دهباشی و مجله بخارا را که این مجالس را تشکیل می‎دهند و بعد هم در مجلۀ خودشان منعکس می‎کنند.

مهدی محقق ـ عکس از سمیه لطفی

دکتر مهدی محقق ـ عکس از سمیه لطفی

دکتر مصفا از غنایم مملکت ما هستند. تسلطی که به ادب فارسی دارند، تسلطی که به شعر فارسی دارند، در همان زمانی که در دانشکدۀ ادبیات مدیر گروه زبان و ادبیات فارسی بودم ، به همکاران گفتم ما اینجا نشسته‎ایم که شرخ حال شعرا را بازگو کنیم و شعر آنها را معرفی کنیم. ما در میان خودمان دکتر مصفا را داریم که از اینها بالاتر است. ما اینجا نبش قبر می‎کنیم، باید قدر این مرد فاضل را بدانیم و از محضرش استفاده کنیم. متأسفانه اغلب هر وقت که خدمت دکتر مصفا می‎رسیدم، می‎دیدم که گله دارند از همکاران خودشان و از فضای محیط خودشان. از کسانی که حسد می‎بردند بر این قریحه سرشاری که دکتر مصفا داشت. یادم است در مرثیه مرحوم دهخدا حاضر بودم که آن قصیدۀ می‎گریزی، سوی حیدر و مصطفی می‎گریزی را خواندند و همان وقت ما محظوظ شدیم.

همیشه به ایشان که می‎رسیدم، می‎دیدم که ناله و شکایت دارند از محیط کار خودشان . علم در صورتی گسترش پیدا می‎کند که ما بسترگاه علم داشته باشیم. با یکی از دوستان صحبت می‎کردم که من روزی چهار بار از کنار همان کلاسی که درس می‎دادم در دانشکده ادبیات عبور می‎کنم، و یک بار هم به من نگفتند که بیا تجربیات خودت را برای دانشجویان بگو. یک بار هم نشد. مقالات من در بیست کشور چاپ شده . آخری‎اش هم در تایلند بوده. در قاهره، عراق و سوریه .خب این ارزش را ندارد که بیاییم برای دانشجویان خودمان تجربیات خودمان را بگوییم. دکتر مصفا تجربیات خودش را بگوید. این است که خوشحال هستم که این گونه مجالس برگزار می‎شود. مجدداً از برپاکنندگان این مراسم و علی دهباشی که دوستان را در اینجا گرد هم جمع می‎کنند.»

دکتر امیربانوکریمی ـ عکس از سمیه لطفی

دکتر امیربانوکریمی ـ عکس از سمیه لطفی

سپس نوبت به  دکتر امیربانو کریمی، همسر دکتر مظاهر مصفا رسید. دکتر امیربانو کریمی از زندگی با مظاهر مصفای شاعر سخن گفت، از کسی که شعرهایش را می‎ستود. از فراز و نشیب زندگی چندین ساله‎اش و دشواری‎های زیستن با هنرمند سخن راند.

و سپس دکتر مهدی ماحوزی از استادان زبان و ادبیات فارسی به آشنایی و دوستی با دکتر مصفا پرداخت:

دل تا «مصفا» نگردد کی خسروی چون تواند؟!

تقدیم به محضر استاد همیشه استاد و گوینده توان‎گر فرجاد دکتر مظاهر مصفا، با آرزوی دوام عمر و عزت به مناسبت بزرگ‎داشت استاد به همت بلند دوست ارجمند علی دهباشی مدیر هنرمند و فرهیختۀ مجلۀ وزین بخارا در بنیاد موقوفۀ شادروان افشار

« من پـرّ کاه و غـم عشـق، هـم سنـگ کـوه‎گران شـد

  در زیر این بار اندوه، ای دل مگر می‎توان شد»[۱]

این غم توی، من چو کاهی، در عاشقی این عجب نیست

گر پرّ کاهی در این بزم سوزید و آتش زبان شد

بر جان او سخت لزوم، کاین کیمیا گُم نگردد

  کاین دهرکِ کیمیاسوز، کابین سود و زیان شد

امروز اگر مستعین است فرهنگ مظلوم ایران

در رهگذاز تظلّم ، فریاد او مستعان شد

فرهنگ زادی نیابی، کز دل نپوید رهِ او

     رسم ستم برنتابد، آن کو سیاوَش نشان شد

شهنامه دانی مر او راست، کامروز محضر نویسد

دانند تا بیوَرَسبی از کاوگی، گر زمان شد

دل تا«مصفا» نگردد، کی خسروی چون تواند؟!

  زیبد مر این نام او را، کز پارسایی چنان شد

شعر ترِ « هرگزت هیچ» فرهنگ ایرانِ فرداست

گوهر نگویمش دریاست،کز چشمۀ جان روان شد

« آیا بود» را گر امروز خواننده و دانند، دانند

کاین مرد صد مردایران،چون از غم آتشفشان شد

ناپاک دل برنتابد، تیر جگر دوزِ او را

کان شعر و آن طبع گویا، او را چو تیروکمان شد

نی از علی نی حسین اوی، هرگز نزد دم در این کوی

   الا که از خوی حق‏جوی،مر دیو را خصم جان شد

آزادگی مُلک او شد دادآوری سِلک او شد

   دلدادگی مِلک او شد، استاد صاحب قران شد

از نوجوانی مر او را؛ همزاد رندی شناسم

    هم پیر نالان،ز رندی آری تواند جوان شد

سیل دمان کی تواند چون شعر طوفانت، پیچد

    طومار عمر ستم کیش، کز کافری قلتبان شد

تا مرد راهی ز آهی، جوید ز یزدان پناهی

  شعر تو گیرد گواهی، کز فتنه بر آسمان شد

رسم وفا خوش نمودی، راه صفا برگشودی

     کِشت فضیلت درودی، گر بار انده گران شد

مدح تو را چون توانم آن سان که خود نیک دانم

پیوند پنجاهه مانم، گر شایدم زی بیان شد »

دکتر مهدی ماحوزی ـ عکس از سمیه لطفی

دکتر مهدی ماحوزی ـ عکس از سمیه لطفی

در بخشی دیگر از این مراسم، فیلمی کوتاه از تصاویر دکتر مظاهر مصفا و روی جلد کتاب‎هایش که توسط سید جواد میرهاشمی تهیه شده بود به نمایش درآمد.

سپس عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار انتشارات امیرکبیر که برخی از کتابهای دکتر مصفا را به چاپ رسانده بود از تجربه کار خود با دکتر مصفا حکایت کرد . آقای جعفری که سخنان خود را با قطعه‎ای از سنایی شروع کرد، چنین ادامه داد:

« امروز برای من روز مبارکی است که پس از سالها شانس دوباره به سراغم آمده و چهرۀ زیبا و محبوب یکی از اصیل‎ترین و نجیب‎ترین چهره‎های ادبی کشورم را زیارت می‎کنم. باید از دوست عزیز با همتم، آقای دهباشی ، تشکر کنم که بانی تشکیل این مجلس محترم و ادبی شده‎اند و مرا به سعادت دیدار این دوست عزیز و خیلی خیلی قدیم نایل گردانده‎اند.

دوستی و آشنایی من با این اسوۀ ادب و فضیلت به سالهای دور  دور ، سالهای ۱۳۳۳ و ۳۴، یعنی حدود شصت سال پیش ( یک عمری است) برمی‎گردد. در آن دوران امیرکبیر من ۵ و ۶ سالی از عمرش می‎گذشت . در آن زمان که شور و نشاط جونی و آرزوهای بزرگ در سرداشتم و می‎خواستم سرآمد ناشران کشورم باشم، با سه چهرۀ معروف ادبا ایران آشنا شدم که با هم دوست بودند و من ناشر آثارشان بودم. زنده‎یاد مهدی سهیلی و حسن سادات ناصری که آتشکدۀ آذر را برای امیر کبیر تصحیح کرده بود و دوست ارجمند فاضل جناب آقای مصفا که از خداوند می‎‎خواهم او سالهای سال بماند و ما در زیر سایه پرمحبتش باشیم.

خانوادۀ آقای مصفا در قم زندگی می‎کرد و ما با خانواده هر از چندگاهی مهمان آنها بویم. ارادت خاصی به خانواده ایشان مخصوصاً پدر  بزگوارشان داشتم که اهل تفرش و مردی بلند نظر بود و نسبت به مهمانان خود محبت زیاد نشان می‎داد. آقای دکتر مصفا چند سال بعد با خانم امیربانو فرزند زنده‎یاد امیری فیروزکوهی شاعر محبوب ازدواج کرد. چند سال بعد که آقای دکتر مصفا باید دکترای خود را می‎گرفت، استاد فروزانفر باید آن را تأیید می‎کرد و دکتر فروزانفر ایراداتی به آن می‎گرفت، قطعه‎ای در ذم او نوشت و پس از قهر و آشتی میان استاد و شاگرد، سرانجام دانشنامه خود را دریافت کرد.

عبدالرحیم جعفری ـ عکس از جواد آتشباری

عبدالرحیم جعفری ـ عکس از جواد آتشباری

از جمله کتابهایی که برای خدمت به ادبیات ایران منتشر می‎کردم ، دیوان‎های شعرای نامدار ایران هم بود. تصمیم گرفتم که تذکره مجمع‎الفصحای رضاقلی خان هدایت را با ویرایش و فهرست اعلام تصحیح و تنقیح و منتشر نمایم. برای این کار از دوست عزیزم آقای دکتر مصفا تقاضا کردم که این کار بزرگ ادبی را انجام دهد. و ایشان با وسواسی که داشتند قبول کردند و بسیار زحمت کشیدند و با سخت‎گیریها و وسواس زیاده از حد ـ سه بار غلط گیری چاپ اول آن پس از چهار سال منتشر شد. آن موقع هم کتابها با حروف‎‏چینی دستی چاپ می‎شد و تمام سه هزار عنوانی که امیرکبیر منتشر کرد با حروف چینی دستی بود و بعد کامپیوتر پیدا شد و کار را برای ناشران راحت کرد. چاپ دورۀ شش جلدی مجمع‎افصحا بالغ بر ۵۱۰۰ صفحه بود که بیش از دوازده سال طول کشید.»

عبدالرحیم جعفری در بخشی دیگر از سخنانش به قطع شعری اشاره کرد که دکتر مصفا در رثای استاد محمد معین سروده بود :

 گریند به سوگ تو همه عارف و عامی                        پخته ز سر پختگی و خام به خامی

عارف ز غم تو ، که تویی پختۀ عرفان              عامی ز غم خامی و خام از غم عامی

گریان شد از قصۀ تو دیدۀ سعدی                              بر سر زند از غصۀ تو دست نظامی

خاقانی طرفۀ سخن از درد تو گوید                             خون می‏‎رود از رنج تو از دیدۀ جامی

و سپس افزود : آقای دکتر مصفا همان طور که عرض کردم کلیات دیوان سنایی غزنوی و نظیری نیشابوری را با پانوشت‎ها و یادداشت‎های معتبر و زحمات و کوشش بسیار برای امیرکبیر تصحیح و تنقیح کرد و در در هر صورت همکاری با او یکی از افتخارات امیرکبیر من بوده است.

در پایان ازخداوند متعال خواستارم که مظاهر مصفا را پیوسته سلامت بدارد و سایۀ بلند او بر سر من و خانواده و اهل ادب پیوسته برقرار و پاینده باد. »

دکتر محمد سرور مولایی از دیگر سخنران این بزرگداشت بود که به ذکر وجوهی دیگر از شخصیت دکتر مصفا پرداخت:

ازانجا که این محفل به همت برگزار کنندگان محترم برای بزرگداشت مقام علمی ویک عمر خدمات اموزشی وپژوهشی یکی از نامبرداران زبان و ادبیات فارسی یعنی حضرت استاد دکتر مظاهر مصفا برگزار شده است با سپاسگزاری از فرصتی که به این ارادتمند داده شده است به ذکر چند نکته از جوانب دیگر شخصیت استاد می پردازم.

              جان پرور است قصه ی ارباب معرفت            رمزی ازو بپرس و حدیثی بیا بگو

استاد ارجمند وبزرگوار حضرت اقای دکتر مصفا این بیت های شهید بلخی:

           مرا به جان تو سوگند وصعب  سوکندی             که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی

دهند پندم و من هیچ پند  نپذیرم                      که پند سود ندارد به جای سوگندی

دکتر محمد سرور مولایی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر محمد سرور مولایی ـ عکس از جواد آتشباری

وبحث ونظری که حضرت عالی در جلسه دفاع دکتری این ارادتمند (خردادماه۱۳۵۵) درباره ان اشعار انجام دادید سراغاز شناخت دگرگونه از ان استاد برای این شاگرد بود.از همان جلسه یادگار ماندگار ودرس و سرمشق دیگری نیز دارم که همیشه با اینجانب بوده و خواهد بود وان اینکه در پایان خطابه دفاعیه در محضر حضرتعالی و دو استاد فقید وبرگوارم زنده یادان استاد دکتر ذبیح الله صفا و استاد دکتر سید جعفر شهیدی پیمان وعهد بستم که اچه را از محضر شما پیران وراهنمایان از میراث گران بهای زبان وادبیات فارسی اموخته ام با مهر وعشق پاسداری کنم از بذل همه گونه تلاش وکوشش دریغ نورزم.

در هنگام برزبان اوردن این سخنان دیدم کهحالتی به شما دست داده واشک از دیدگان مبرک تان سرازیر شده و شانه هایتان به لرزه افتاده است. به یاد دارم که تغییر حال شما در حاضان مجلس نیز اثر گذاشت.چون دور سخن گفتن به شما رسید سر ان تغییر حالرا دراین تنثیل کوتاه که سر شار از رمز و اشارت است بیان فرمودید:

                مگر می رفت استاد مهینه             خری در پیش بارش ابگینه

               یکی گفتش که بس اهست کاری     بدین اهستگی بر خر چه داری

               بگفتا هیچ دل پر پیچ دارم           اگر این خر بیفتد هیچ  دارم

استاد بزرگوار وارجمند همانگونه که خواجه شیراز فرموده است:تلقین ودرس اهل نظر یک اشارت است انتغییر حال واین تمثیل پر رمز وراز تاثیری شگرف دراین اردتمند برجای گذاشت چندانکه به یمن همت ونظر تان  رابطه استادی وشاگردی به پیوند مرادی ومریدی بدل گشت و:

        چل سال بیش رفت که من لاف می زنم        کز بندگان  پیر مغان کمترین منم

        هرگز به عاطفت پیر می  فروش                ساغر تهی نشد  ز می صاف روشنم

اری دراین چهل واند سال خوشه چین خرمن دانش وذوق ونقد ونظر ونکته اموزی های تان بوده ام. افزون براین ها در وجود نازنین تانصفات دیگری هست که درمید وار زیستن با شما رخ می نماید وکشف می شود ه ازادگی ورادی فطری ومناعت وعلو طبع وافتادگی هماه با سلوک درویشانه تان ازان شمار است.فضایلی که در زمانه ی ما کمتر یافت می شود.

عرایضم را با ذکر دقیقه بسیارپر اهمیت دیگر که جلوه ان را بیشتر در راه وروش استاد مصفا دیده ام به پایان می برم.خم انانکه افتخار شاگردی استاد را داشته اند و هم کسانی که از مساعدت بخت امکان مجالست مصاحبت وموانست با استاد برای شان میسرشده است به درستی دریافته اند که استاد مصفا به هنگام یاد وذکر استادان درگذشته و زنده ی ادبیات فارسی با نعوت والقاب وادعیه ی مناسب که نشانه تعظیم وحرمت وبزرگد انان نزد استاد است یاد می کنند.این شیوه ی مردانه ی مرضیه با تاسف دیریست که از یاد ها رفته است وعلی الخصوص در میان بیشتر نورسیدگان جایی ندارد.

یکی از اشکار ترین نمونه های این شیوه مرضیه استاد مصفارادرفهرست بعضی از ماخذ های دیباچه ی دیوان حکیم نزاری قهستانی در صفحات ۴۴۹تا۴۵۱ می توان دید. بدون تردید جمع وتدوین ومقابله وتصحیح وتحشیه وتعلیق و دیباچه ان کتاب از نمونه های بی مانند این گونه تحقیقات ونشانه  احاطه کم نظیر استاد مصفا به شمار می رود.دامش واحطه ادبی ونقد ونظر و نکته سنجی های دران کتاب مانند دگر کار های ماندگارشان اعجاب انگیز است اما اجازه بفرمایید بگویم ان یادکرد وتعظیم تکریم هامهر افرین احترام بر انگیز وادب وفرهنگ خیز است والبته تفاوت میان انها ناگفته پیداست.خوشا شما که این همه در شما جمع است.

           دیر زیاد ان بزرگوار خداوند            جان گرامی به جانش اندر پیوند

          دایم بر جان او بلرزمازیراک            مادر ازادگان کم ارد  فرزند

دست مبارک‎تان را می بوسم. »

سپس نوبت به دکتر مهدی نوریان، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان رسید که از صمیمت‎های مظاهر مصفا سخن گفت:

« بهترین کاری که از من در برابر استاد برمی‎آید سکوت کردن است. یک دنیا لطف و سپاس و محبت و علم و هنر شاعری و جوانمردی و آزادی و شهامت و آن چه صفت نیک که می‎شود ذکر کرد در ایشان هست و ما باید از مجله بخارا و دیگر همراهان این بزرگداشت سپاسگزار باشیم که بانی این مجلس شدند و ما که در اصفهان هستیم واقعاً از چنین جلساتی محرومیم و احساس غبن می‎کنیم که نمی‎توانیم در این بزرگداشت‎ها شرکت کنیم که یکی از آنها نیز همین اواخر به استاد گرانقدر،دکتر مهدی محقق، اختصاص داشت.

امروز یکی از بهترین روزهای من و فراموش‎نشدنی‎ترین این روزهاست. به اینجا که آمدم یاد مرحوم دکتر شهیدی و استاد بزرگوار ایرج افشار به خاطرم آمد و همینطور پدر بزرگوار ایشان، دکتر محمود افشار. یادشان گرامی باد.

ارادت من به استاد مصفا مربوط به امروز و دیروز نیست. زمان ذکر نمی‎کنم فقط از زبان خود ایشان مدد می‎گیرم و عرض می‎کنم:

حساب سال و ماهم نیست              اما گرفتار توأم تا یادم آید »

دکتر مهدی نوریان ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر مهدی نوریان ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر نوریان در بخشی دیگر از سخنان خود به حضور در کلاس‎های دکتر مصفا اشاره کرد: « از نخستین کسانی بودم که وقتی استاد مصفا از دانشگاه شیراز منتقل شدند به دانشگاه تهران، من رفتم سر کلاس ایشان و از محضر ایشان با نهایت اشتیاق استفاده کردم که در آن زمان سعدی تدریس می‎کردند و کلاس ایشان باعث عشق همیشگی من به شیخ اجل شد و همچنان ادامه دارد و من آن را مدیون استاد هستم.» دکتر نوریان از شعر « هیچ» استاد مصفا یاد کرد « این شعر را پروفسور صلاح‎الصاوی ( سخن‎سنج مصری) نقد و بررسی کرده و ای کاش بتوان این کتاب را به فارسی ترجمه کرد که نقدی واقعاً شگفت‎انگیز است و جایش در ادبیات فارسی ایران خالی است».

پس از آن متن پیام دکتر احمدی مهدوی دامغانی توسط دکتر علی محمد سجادی برای حاضران قرائت شد:

بسم‎الله الرّحمن الرّحیم

سلام به حضرت دکتر مصفای عزیز دانشمند و سلام به همۀ حضرات بزرگواری که برای اجلال و تکریم حضرت استاد دکتر مصفا دامت افاضاته که بی‎هیچ مبالغه امروزه وجود محترمش از ارکانِ استوار شعر و از امیران توانای نثر فارسی است، شرف حضور خود را بدین محفل محترم بخشیده‎اند.

دکتر محمد علی سجادی پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی را قرآئت می کند ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر محمد علی سجادی پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی را قرآئت می کند ـ عکس از جواد آتشباری

نعمت ارادت و دوستی و مودت این بنده به حضرت دکتر مصفا که از دوران تحصیل در دانشکدۀ ادبیات نصیبم شد، پس از وصلت میمون و مبارکی که حضرت علیه سیده دکتر امیر بانو امیری را به همسری حضرت دکتر مصفا ادامه اله تعالی سعادتهما درآورد و به لطف الهی چنین قِرانِ سَعدَینی صورت گرفت به برکت توجه و تفقدِ مستمری که مرحوم مغفور حضرت سیدالشعراء استاد اجل امیری فیروزکوهی حش رَح‎الله تعالی مع اجدادهِ الطاهرین، که هم چنانکه مکرر گفته و نوشته‎ام به مقتضای : « دَاَبُ عَملک» یکی از آباء معنوی این ناچیزند، همواره فزونی یافته است. در این غربت غربیه‎ای که تقدیر الهی آن را برای حقیر مقدّر فرموده است، وَالِلِهِ حَمد ، از خوشترین خاطرات و بهترین دلگرمی‎های این مهجور است، همین دو ماه پیش بود که چون سعادت صحبت تلفنی با معظم‎له برای مخلص به دست آمد پس از لحظه‎ای هر دوی ما ، نمی‎دانم با اشک شوق از مکالمت یا اشک اندوه از مُفارقت سخت گریستیم.

مظاهر مصفا ـ امیربانو کریمی ـ مهدی ماحوزی ـ مهدی محقق ـ محمد سرور مولایی ، عکس از سمیه لطفی

مظاهر مصفا ـ امیربانو کریمی ـ مهدی ماحوزی ـ مهدی محقق ـ محمد سرور مولایی ، عکس از سمیه لطفی

مقام والای ادبی حضرت استاد دکتر مصفا و حیثیت فاخر و عظیمی که به سائقۀ طبع لطیف و ذوق ظریف و قوه توانای بلامعارض شاعری ایشان در سخنسرایی در انواع شعر از قصیده و غزل و مثنوی نصیب ایشان شده است و شیوایی سبک تحریر معظم‎له و آثار بسیار سودمندی که در تصحیح و تحقیق کتابهای بسیار مهم به همت ایشان تجدید حیات یافته است و امروز مرجع و مستند اهل تحقیق است معظم‎له را از هر تعریف و توصیف بی‎نیاز می‎سازد که آنچه خوبان همه دارند ایشان به تنهایی دارند.دوام نعمت وجود محترم حضرت دکتر مصفا و بقای عمر و عزت و استمرار افاضات ایشان را از درگاه باریتعالی مسألت می‎کند و از دور صورت نازنین ایشان دوست شریف سیده علیه دکتر امیر بانو و صورت ماه علی جان و گلی جان و اسعمیل جان را با کمال اشتیاق می‎بوسم.

دعاگوی صمیمی و مخلص قدیمی ـ احمد مهدوی دامغانی

۱۴/۱۲/۹۱ / فیلادلفیا

در ادامه این مراسم، محمد خلیلی و وحید عیدگاه ، دو تن از شاعران جوان، اشعاری را که برای دکتر مصفا سروده بودند خواندند.

محمد خلیلی ـ عکس از جواد آتشباری

محمد خلیلی ـ عکس از جواد آتشباری

وحید عیدگاه ـ عکس از جواد آتشباری

وحید عیدگاه ـ عکس از جواد آتشباری

 

و پس از آن تقی سعیدی، از شاگردان تاج اصفهانی که از اصفهان برای حضور در این بزرگداشت آمده بود، قطعاتی را با سه تار نواخت و خواند.

تقی سعیدی ـ عکس از جواد آتشباری

تقی سعیدی ـ عکس از جواد آتشباری

سرانجام دکتر مظاهر مصفا نخست از سخنرانان که خود را شایسته آن همه لطف آنها نمی‎دید تشکر کرد و سپس یکی از اشعار بلند خود را برای حاضران خواند که بخش‎هایی از آن را با هم مرور می‎کنیم:

ای سیلی روزگار خورده                               زیر پای زمان فشرده

افتان خیزان به بردباری                               بار غم روزگار برده

با حادثه‎ها نبرد کرده                                  از حادثه‎ها شکست خورده

رفته از دست اندک اندک                            از پا افتاده خرده خرده

چندان در زیر بار اندوه                                مانده تا خسته کرده گُرده

نه مانده تمام نه نمانده                               نه مرده تمام نه نمرده

….

گوشه‎ای از شب ظاهر مصفا ـ عکس از جواد آتشباری

گوشه‎ای از شب مظاهر مصفا ـ عکس از جواد آتشباری

ای بود و نمود خود نموده                           نه بوده تمام نه نبوده

عمری با درد چشم در چشم                        مانده مژگان به هم فسوده

خون دل خورده کاسه کاسه                         در دل غم کرده توده توده

در بر روی امید بسته                                  ره بر درد و بلا گشوده

نه خوش بوده نه آرمیده                              نه هیچ آسوده نه غنوده

….

ای با گردون فکنده پنجه                             سرپنجه خویش کرده رنجه

گردد رنجه بلی به سختی                            با گردون هر که کرد پنجه

درتاب و شکنج روزگاران                             مانده بی‎تاب و در شکنجه

غم‎هایت آمده ز عمّان                                 شادی‎هایت شده به طنجه

ای با خویشان غریب مانده                           از خویشی بی‎نصیب مانده

عمری در آتش محبت                                دور از روی حبیب مانده

در بدنامی نبوده گمنام                               در خوش‎نامی غریب مانده

مرد دردی شده دواسوز                              کز درمانش طبیب مانده

بی‎درد نه روز بوده نه شب                           تفته بسیار از آتش تب

…. یک چندی نام نیست کردی                     چندی با نام زیست کردی

رفتی از ده به بیست آنگاه                            ده سال افزون به بیست کردی

در حال و هوای عشق و مستی                     این جمله تمام نیست کردی

بسیار بلای عشق دیدی                              از عشق چه محنتی کشیدی

بر عمر ملال‎ها فزودی                                کم کردی و سالها فزودی

عزم خاک زوال کردی                                بر آب زوال‎ها فزودی

از روی گذشته‎ها گذشتی                            آینده به حال‎ها فزودی

با هیچ حساب باز کردی                              تا این همه سوز و ساز کردی

…..

در پایان هدایایی توسط دکتر مسعود غلامپور، مدیر مؤسسه فرهنگی هنری ملت به دکتر مصفا و سخنرانان اهدا شد و قلم فردوسی نیز از طرف یوروپن به دکتر مظاهر مصفا تعلق گرفت.

اهدای قلم فردوسی از سوی یوروپن  توسط علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

اهدای قلم فردوسی از سوی یوروپن توسط علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

 

اهدای هدایای مؤسسه فرهنگی هنری ملت توسط دکتر مسعود غلامپور راد ـ عکس از جواد آتشباری

اهدای هدایای مؤسسه فرهنگی هنری ملت توسط دکتر مسعود غلامپور راد ـ عکس از جواد آتشباری

 

 


 -از برگزیدۀ دیوان صفای اصفهانی ، اثر دکتر مظاهر مصفا

تجلیل از پری صابری

تجلیل علی دهباشی از پری صابری

انتشار 20 می 2013

پیش از اجرای «مرغ باران» به خاطر زنده نگه داشتن متون کهن ایرانی صورت گرفت

قدردانی از پری صابری در حضور هنرمندان/ علی رستگار

علی رستگار: تالار وحدت پنج‌شنبه شب ۲۶ اردیبهشت ماه میزبان جمعی از اهالی فرهنگ و هنر بود که در حاشیه اجرای نمایش «مرغ باران» از پری صابری به خاطر یک عمر تلاش برای برافراشته نگاه داشتن درفش فرهنگ و تمدن ایران زمین تقدیر به عمل آمد.

  به گزارش «بانی فیلم»، ساعت ۱۸ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ماه تعدادی از چهره‌های سرشناس فرهنگ و هنر در سالن انتظار مجموعه تالار وحدت گرد آمدند تا به تماشای نمایش «مرغ باران» نوشته و کارگردانی پری صابری بنشینند.

علی دهباشی در حال سخنرانی به همراه پری صابری ، جهانگیر کوثری و کمال گلستانی

علی دهباشی در حال سخنرانی به همراه پری صابری ، جهانگیر کوثری و کمال گلستانی

محمود دولت‌آبادی، خسرو سینایی، ناصر تقوایی، محمد سریر، داریوش شایگان، لیلی گلستان، رخشان بنی‌اعتماد، بزرگمهر رفیعا، جعفر پناهی، کیانوش عیاری، تهمینه میلانی، علی رامز، آتش تقی‌پور، احمد علامه دهر، ابراهیم حقیقی، جمشید گرگین، ویشکا آسایش، پگاه آهنگرانی، باران کوثری، مهناز افشار، حامد بهداد، ساره بیات، محسن حسینی، رویا نونهالی و خانواده کامکار از چهره‌های حاضر در این شب بودند.

 همچنین در حاشیه اجرای ویژه هنرمندان، طی مراسمی از یک عمر تلاش و کوشش پری صابری برای اعتلای نمایش ایرانی تجلیل شد. در ابتدای این مراسم که با کمی تأخیر برگزار شد، جهانگیر کوثری، تهیه‌کننده این نمایش روی سن حاضر شد و گفت: ابتدا از تماشاگران محترم به خاطر تأخیر پیش آمده و ناهماهنگی موجود عذرخواهی می‌کنم. همچنین از هنرمندان رشته‌های مختلف که در این اجرای ویژه حضور دارند متشکرم. استاد پری صابری یکی از مفاخر فرهنگ و هنر ایران است که همواره در زمینه معرفی مشاهیر فرهنگ و هنر این سرزمین کوشش کرده است. کوثری ضمن تقدیر از همه عوامل اجرایی نمایش «مرغ باران» و گروه فرهنگ و هنر «ری‌را»، ادامه داد: امشب جای امیر اثباتی، طراح صحنه و لباس کار و ارسلان کامکار که موسیقی جادویی این نمایش را نوشته، در میان ما خالی است. امیدوارم حضور گرم این هنرمندان همیشه همراه ما باشد.

 این تهیه‌کننده سینما که با «مرغ باران» تهیه‌کنندگی در تئاتر را هم به فعالیت‌هایش اضافه کرده، در پایان با گرامیداشت روز فردوسی، به نمایندگی از گروه اجرایی، این نمایش را به ناصر تقوایی تقدیم کرد.

 پس از صحبت‌های کوثری، علی دهباشی مدیر مسؤول مجله «بخارا»، پشت تریبون قرار گرفت و گفت: مؤسسه گلستانی تاکنون قلم‌هایی را به یادبود فردوسی، خیام و حافظ ارائه کرده که به صورت مجموعه‌هایی در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفت. این مؤسسه در ادامه فعالیت‌هایش برای ۵۰ تن از بزرگان فرهنگ معاصر ایران در رشته‌های گوناگون نیز قلم‌هایی را به صورت محدود ارائه کرده که طراحی آن در ایران انجام شده و اجرای آن در خارج از کشور صورت گرفته است.

 دهباشی افزود: تاکنون از این مجموعه قلم‌های چند تن از بزرگان فرهنگ ایران همچون آیدین آغداشلو، داریوش شایگان، محمود دولت‌آبادی، کیخسرو خروش، محمدعلی موحد و… طی مراسم‌هایی به آنها اهدا شده است. امشب هم فرصت مناسبی است که قلم هنرمند ارجمند استاد پری صابری به ایشان تقدیم شود؛ قلمی که مزین به تصویر این هنرمند است.

 در ادامه گلستانی طراح و اجرا کننده این پروژه، قلم پری صابری را با تشویق حاضران به وی اهدا کرد. پری صابری نیز پس از دریافت این قلم ارزشمند گفت: تشکر می‌کنم از افتخاری که به من دادید و امیدوارم اهل هنر همچنان کار کنند.

 سپس یاسر موحد دبیرکل بنیاد فردوسی به اتفاق دو عضو هیأت امنای بنیاد فردوسی روی سن حاضر شد تا لوح زرین این بنیاد را به پری صابری تقدیم کند. موحد در ابتدای صحبت‌هایش گفت: تصمیم گرفتیم همزمان با سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و در هنگامه ثبت جهانی بنیاد فردوسی در یونسکو از سرکار خانم پری صابری که تاکنون چندین نمایشنامه با مضمون شاهنامه را روی صحنه برده، تقدیر کنیم. همچنین خوشحالم که در این مراسم در کنار بنده استاد منصور وفایی تنها نقاش بازمانده قهوه‌خانه‌ای ایران و استاد دکتر سدضیاءالدین هاجری از اعضای هیأت امنای بنیاد فردوسی حضور دارند.

 موحد سپس متن لوح زرین بنیاد فردوسی را قرائت کرد: به نام خداوند جان و خرد. استاد ارجمند سرکار خانم پری صابری. بی‌گمان سرای سپند خاوران، سرزمین سرفراز پارس خاستگاه بسیاری از دستاوردهای بشری است که نمایش دل‌انگیز ایرانی یکی از سرآمدترین آنهاست. نگاه ایرانی نژادان اگرچه همیشه با نازک خیالی آمیخته بوده، اما پیدایش‌ها و آفرینش‌های این تبار آنچنان که تاریخ گواهی می‌دهد ریشه در خرد ناب و اندیشه پاک ایشان داشته است. هم از این رو سرمشق دیگر مردمان و ره‌آوردی برای همه نسل‌ها به شمار می‌آمده است. کوشش شایسته شما در بازنمایی و جلوه‌گری گنجینه‌های گرانسنگ این مرز پر گهر و برافراشته نگاه داشتن درفش فرهنگ و تمدن ایران زمین ارج‌گذاری و سپاس هر میهن‌پرستی را بایسته ساخته است. بدین‌روی بنیاد فردوسی به خویش می‌بالد تا ستایشگر هنرمندی چون شما باشد که دل در گرو میهن دارد. پری صابری پس از دریافت این لوح گفت: امیدوارم ایران همیشه سربلند و سرفراز باشد و خرد، عشق ما به این ملت باشد.

احمد علامه دهر: پری صابری یک ایرانی تمام عیار است

 احمد علامه‌دهر از بازیگران قدیمی تئاتر، تلویزیون و سینما درباره مراسم تجلیل از پری صابری به خبرنگار «بانی فیلم» گفت: خانم پری صابری یک ایرانی تمام عیار است و توجه‌اش به فردوسی، فرهنگ و تاریخ ایرانی بسیار قابل احترام. بنابراین برگزاری چنین مراسمی برای ایشان دور از ذهن نیست.

 وی همچنین درباره نمایش «مرغ باران» توضیح داد: من تمام آثار پری صابری را دیده‌ام و احساس می‌کنم کارهایشان با وجود ویژگی‌های غیر قابل انکار دچار نوعی یکنواختی شده است. البته امتیازات کار بارز و نمایان است، مثل موسیقی زیبای آن که ارزش فراوانی به کار بخشیده، ولی نمایش مقداری به خصوص در آن اواخر طولانی شده بود. بعد از نمایش با آقای ناصر تقوایی صحبت کردم که ایشان خیلی از کار خوشش آمده بود و کاری را که اساتید از آن خوششان بیاید، بهتر است ما درباره‌اش نظر ندهیم! در مجموع پری صابری استادی تمام عیار در اجرای این نوع نمایش‌هاست.

تجلیل از پری صابری

تجلیل از پری صابری

 علامه دهر در خصوص عدم توجه کافی و پرداختن به نمایش‌های ایرانی از این دست گفت: تئاتر، تلویزیون و سینمای ما شده حیطه ادا درآوردن. شما هرگز در آمریکا نمی‌بینی که ۴ هنرمند جمع شوند و نمایشی روحوضی یا متنی از اکبر رادی کار کنند، ولی ما همیشه نمایشنامه‌های خارجی را کار می‌کنیم. یک بار اوژن یونسکو به ایران آمده بود و زنده‌یاد سمندریان هم نمایش «کرگدن» را روی صحنه برده بود. یونسکو پس از دیدن نمایش گفت: شما چرا این نمایشنامه‌ها را اجرا می‌کنید؟! من این را برای شاگردانم در دانشکده نوشتم‌ام تا آن را اجرا کنند! وقتی آنها کار خودشان را می‌کنند، ما هم باید کار خودمان را کنیم. وقتی رهبر انقلاب از تهاجم فرهنگی صحبت می‌کند، آن مهاجمان فرهنگی خیلی خوشحال می‌شوند که ما تئاترمان را نداشته باشیم. مضاف بر اینکه در همین داخل نمایش سنتی و آیینی خودمان را تحریم می‌کنند. من به خاطر نمایش سیاه‌بازی سال‌ها اذیت شدم و حتی مرا از کار اخراج کردند!

 بنابراین فکر می‌کنم بخشی از گرایش به سمت اجراهای خارجی اداست. خودم وقتی جوان بودم نمایشگاه نقاشی از آثار امپرسیونیستی در فرانسه گذاشتم از طبیعت ایران. بعد چند منتقد سرشناس فرانسوی را دعوت کردم که نظر بدهند. وقتی به نمایشگاه آمدند اصلاً به آثارم نگاه نکردند. گفتند این کارها را رها کن، آثار ایرانی چه داری؟! متأسفانه آن زمان به دلیل ناآگاهی تصور می‌کردم اگر چنین کارهایی ارائه کنم به من می‌گویند هنرمند و روشنفکر. به نظرم باید برنامه‌ریزان کلان تئاتر کشور طوری شرایط را فراهم کنند که ما شاهد آثاری از عطار نیشابوری، سعدی، مولانا، فردوسی و امثالهم روی صحنه تئاتر باشیم.

 وی ادامه داد: دانشجویان ما وقتی سراغ اثری مثلاً از شون اوکیسی می‌روند، احساس روشنفکری می‌کنند، ولی وقتی می‌خواهند اثری ایرانی را کار کنند، احساس عقب‌ماندگی به آنها دست می‌دهد. این طرز تفکر از دانشگاه‌ها بیرون می‌آید و تا کسی می‌خواهد نمایشی ایرانی را دست بگیرد او را متهم به مطربی می‌کنند. در حالی که مدرن‌ترین نمایش جهان به اعتقاد من روحوضی است و کمدیا دلارته.

 شخصاً خیلی دوست دارم یک کار با خانم پری صابری انجام دهم، اگر سیاه‌بازی باشد که عالی است. با همه اینها از اجرای نمایش «مرغ باران» لذت بردم و لحظه به لحظه آن را به جای دیدن، بلعیدم. بازی پژمان کاشفی به نقش ضحاک خیلی خوب بود. کافی است انسان برنامه‌ریز و کارگردان باشد تا متوجه شود که پری صابری در اجرای این کار چه رنجی کشیده است. امیدوارم سایه ایشان تا سال‌ها بر سر تئاتر این مملکت باشد.

 علامه دهر در ادامه به انتقاد از دیگر نمایش ایرانی روی صحنه یعنی «روز سیاووش» (شکرخدا گودرزی) پرداخت و گفت:‌ به نظرم این کار اصلاً روز سیاووش نیست، روز گرسیوز است!‌دیگر اینکه دکوراسیون ایران و توران یکی است و روی صحنه تغییر نمی‌کند. کارگردانی کار با وجود متریال‌های خوب مثل آقایان حبیب دهقان‌نسب و محمد فیلی چنگی به دل نمی‌زند. ناگفته نماند که من در جشنواره تئاتر فجر بازیگر نقش افراسیاب این نمایش بودم، ولی شب اجرا برای من لباس نیاورده بود و با تی‌شرت انگلیسی روی صحنه رفتم! به جز کارگردانی ضعیف، با متن ضعیفی هم روبروییم. درحالیکه فردوسی در شاهنامه برای زنان احترام قائل است، اما در اینجا زنان مثل اسبی می‌مانند که همچون حیوان زلزله را پیش‌بینی می‌کنند! تنها کاری که عمرم در آن تلف شد حضور در همین نمایش بود. بنابراین پس از جشنواره از گروه و کارگردان خداحافظی کردم.

آتش تقی‌پور: تجلیل از هنرمندان به هر نحوی مؤثر است

 آتش تقی‌پور بازیگر پیشکسوت تئاتر، تلویزیون و سینما نیز در خصوص مراسم تقدیر از پری صابری به «بانی فیلم» گفت: در مملکت ما، تجلیل از آدم‌ها به هر نحوی مثمرثمر و خوب است. به ویژه تقدیر از کسی که زنده‌کننده نام فردوسی و شاهنامه فردوسی است. بنابراین هر تجلیلی فی‌نفسه سازنده است. هر ارگانی که چنین مراسمی را برگزار کند، کار ارزشمندی انجام داده. در سال‌های گذشته اصلاً نام فردوسی را هم مطرح نمی‌کردند و قصد تخطئه او را داشتند، بنابراین شرایط فعلی جای خوشحالی دارد، اما ضمن تقدیر از بنیادهای خصوصی برای برپایی چنین برنامه‌هایی، اینها وظیفه دولت است. هر چند که در روز بزرگداشت فردوسی برنامه‌ای تدارک دیده شد، اما کافی و جامع نیست. تقی‌پور در ادامه گفت: باید از جهانگیر کوثری هم تشکر کرد که این گروه را حمایت کرده، چون می‌دانید کار فرهنگی درآمدی ندارد.

 وی افزود: فردوسی، حافظ، مولانا و… جزو ارزش‌های این مملکت‌اند، ولی نمی‌دانم چرا خیلی به تولید آثار این بزرگان بها نمی‌دهند. ما اگر ایرانی هستیم، نمی‌توانیم منکر بزرگان فرهنگ و هنر این مملکت شویم. انکار چهره‌های بزرگ و مفاخر فرهنگی دست کمی از انکار پدر و مادر ندارد.

 تقی‌پور در خصوص نمایش «مرغ باران» نیز توضیح داد: در بیشتر کارهای پری صابری از مقوله‌های مختلف هنری استفاده می‌شود. اسم این گونه کارها را واریته می‌گذارم، چون انواع هنرها در آن قابل مشاهده است. فقط کار کمی طولانی است، در حالی که می‌توانست فشرده‌تر و جذاب‌تر از این باشد. نباید همه نمایش به شکل روایت برگزار شود. البته کار برای همراه کردن مخاطب از هنرهای مختلف بهره گرفت، مثل حرکات موزون. ذکر یک نکته درباره این واژه اینجا ضروری است. واقعاً چه اشکالی در استفاده از واژه رقص وجود دارد؟! اصلاً راه رفتن آدمی به نوعی رقص است. منتهی رقص‌های مختلفی مثل رزمی، حماسی و… وجود دارد، اما روی هم رفته فکر کنم اجرای خیلی خوبی بود. حضور و بازی انوش معظمی را با آن بدن ورزیده به نقش کاوه آهنگر دوست داشتم. رنگ لباس‌ها و به ویژه‌ موسیقی حق مطلب را ادا کرده بودند. منتهی کار اگر کوتاه‌تر و دراماتیک‌تر می‌شد، نتیجه درخشان‌تری داشت. بخشی از شاهنامه- قصه جمشید شاه- برای اثر انتخاب شد که پتانسیل زیادی برای ارائه یک کار جذاب داشت. خودخواهی جمشید زمینه را برای پادشاهی ستمگری چون ضحاک فراهم می‌کند. این سرنوشت بدین معنی است که ما به جای توجه به توده مردم به فکر قهرمان‌پروری هستیم، در حالی که رضایت مردم تأثیر و ارتباط مستقیمی با تحولات جامعه دارد.

saberi-3

 دیگر اینکه به نظر می‌رسد پری صابری بیش از محتوا به فرم اهمیت می‌دهد، به هر حال این هم سبک و شیوه‌ای در کارگردانی است، اما به هر حال همین که فردی مثل او در راه اعتلای فرهنگ و هنر ایران زمین گام برمی‌دارد، ارزشمند است.

 گفتنی است، نمایش «مرغ باران» نوشته و کارگردانی پری صابری و تهیه‌کنندگی کوثری هر روز ساعت ۱۸:۳۰ در تالار وحدت روی صحنه می‌رود.

احمد غفاری. شعرای مازندران.(بابلی )شاعر.نویسنده و..

احمد غفاری

احمد غفاری فرزند بشیر در 1335 در روستای بالا احمد چاله از توابع شهرستان بابل زاده شد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ی عموزاده و متوسطه را در دبیرستان علامه گذراند و مدرک دیپلم گرفت و بنا به دلایلی به جای ادامه ی تصحیل ، به باغداری و کشاورزی روی آورد که این کار همچنان ادامه دارد وی اوقات فراغت را به مطالعه می پردازد. غفاری از چهره های پرکار و موفق شعر و ادب بابل است و همواره در انجمن های شعر و همایش های ادبی حضوری چشگیر دارد و مضامین اشعار فارسی و طبری او اغلب عاشقانه و اجتماعی است. این شاعر خوش قریحه در خلق کاریکلماتور به پختگی و توانایی در خور تحسینی رسیده است.

آثار او عبارتند از :

1-  اسکناس متقلب « مجموعه ی کاریکلماتور ، دفتر اول » 1381

2-  ماه ، نا ، نن جان « مجموعه ی شعر طبری » 1382

3-  چتر دست و دل باز « مجموعه ی کاریکلماتور ، دفتر دوم » 1384

4-  هره دار « مجموعه ی شعر طبری » آماده ی چاپ

 

 

دو قطعه شعر زیر از اوست

غزل هایی که بی قافیه سروده می شوند          برای کودکان بعد از من

رایانه هایی که        خدایان خویش را        سه طلاقه خواهند کرد

و دسته های گلایل       که خود را به حراج خواهند گذاشت

در پلکان فضاپیمایی             برای مسافران خورشید       این همه ی فالی نیست

که دخترک کولی برایم گرفته بود .

کودک که بودیم         مرد را یک بخش می کردیم          مرد

مرد که شدم       بخشی از مرا دخترم ایمیل می کند

تکه ای را پسرم        دوچرخه می راند        قسمتی را مرا مادرم   

عصر هر پنجشنبه        خیرات پدر می کند      و بقیه ام را زنم حرص می خورد

دور ریز که کی شوم         برای خودم بماند        آقا اجازه ،

این مرد چند بخش دارد ؟

 

منابع :

1-  یوسف الهی ، سخنوران بابل ص 8-367

2-  بارفروش ، نشریه ی بابلی های مقیم تهران ، شماره ی 78 ، ص 25-24 .

 

مصطفی(ناصر ) احمدزاده.شعرای مازندران.(بابلی)

 

مصطفی ( ناصر ) احمد زاده

 

 

 

مصطفی احمدزاده (ناصر فرساد) شاعر ، نویسنده و پژوهشگر فرهیخته در شهریور 1320 در شهرستان بابل متولد شد و پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه با عشق به خدمت شایسته تر ، شغل معلمی را برگزید و با گذراندن دوره ی تربیت معلم رسماً به تدریس مشغول شد. مدت ها در زادگاه نیما یوشیج یوش و روستاهای بابل به تعلیم و تربیت کودکان روستایی پرداخت.

 

 

 

وی سکوت و آرامش روستا و مردم ساده و صمیمی آن را بسایر دوست می داشت و فضای آرام و بی دغدغه ی روستا را برای خواندن و نوشتن مناسب تر میدید. او می گفت « یک سوم کتاب هایی را که در ساعات فراغت از تدریس خوانده ام ، نتوانسته ام در غوغای شهر بخوانم »

 

 

 

رفته رفته آوازه ی بسیاردانی او فضای شهرهای نور ، محمودآباد و بابل را پر کرد تا آن جا که پس از انتقال به بابل وی را برای تدریس به جای دبستان به دبیرستان فرستادند و درس های مهم ادبی را به این دیپلمه ی فاضل سپردند. پس از پایان دهه ی نخست معلمی اش به دانشگاه رفت و دوره ی کارشناسی زبان و ادب فارسی را به پایان برد. وی در دانشگاه در کنار دروس مختلف ادبی ، شیوه ی علمی تحقیق و پژوهش را نیز فراگرفت و حاصل این تلاش ، نوشتن تعلیماتی عالمانه بر کتاب ارزنده ی التدوین فی جبال شروین اثر محمدحسن خان اعتمادالسطنه و تصحیح کتاب پر ارج اخبار الاخیار تالیف محدث دهلوی و تصحیح رسالاتی از حافظ ابرو و افزودن تعلیماتی بر آن ها و نقدی بر کتاب نسائم الاسحار فی لطائم الاخبار از منشی کرمانی را باید نام برد که بخشی از آن ها هنوز به چاپ نرسیده است. از میان استادان بنام ادب پارسی بیش از همه از ایرج افشار و دکتر زریاب خویی تاثیر پذیرفته بود و همواره از این دو بزرگ به نیکی یاد می کرد. ناصر ذوق شاعری و پژوهش را با هم داشت و شعر را به شیوه ی نو و کهن ، نیکو می سرود و « فرساد» تخلص می کرد و هر چند گاه آن ها را در برخی مجلات ادبی به چاپ می رساند و مقالاتی در زمینه ی پژوهش و نقد و معرفی کتب در نشریات وزینی مثل نشر دانش ، در قلمرو مازندران ، اباختر و . . . به چاپ می رساند. این ادیب وارسته که خود روزی در سوک فرهیختگان از دست رفته ی این مرز و بوم ، مرثیه می سرود ، با کوچ زودهنگامش در 1377 بانگ دریغای دوستداران فرهنگ و ادب ایران زمین را برآورد. دوست فرهیخته و پرکار و سخت کوش سیروس مهدوی در مراسم بزرگداشت او در سومین سال درگذشتش این گونه از او سخن گفت : « ناصر بیش و پیش از من زندگی را می شناخت و به آن عشق می ورزید ، به ویژه آن هنگام که در کتاب خانه ی کوچکش می لمید و متنی را به نیروی اندیشه وزن می کرد. ریختگی ها را در می یافت و به یاری واژگان می شتافت. » از ناصر تنها چند قطعه شعر در دست است که آن ها را نیز اغلب تحت تاثیر مناسبتی شکوهمند و یا سوک عزیزی بزرگ سروده است که در این جا نمونه هایی از سوک سروده هایش را می آوریم :

 

 

 

سوک

 

 

 

در رثای استاد رمضانعلی شعبانپور

 

 

 

ای سخندان سخن سنج چرا در گوری          راست چون مهر فلک با من و از من دوری

 

 

 

ظلماتی است عجب ، بی تو به سر آوردن          ماه کنعانی من از چه ز من مهجوری

 

 

 

من ز میخانه ی فرهنگ تو سرمست شدم       تو ز خم خانه ی آیات و سور مخموری

 

 

 

جمع مشتاق تو امروز پریشان گشته است      تا تو از پرده درآیی چه در منثوری

 

 

 

روشنان فلکی را غم بیداران نیست              روی بنما ، بنوازم که تو کوه نوری

 

 

 

در عزای تو نه من ، عالم و آدم بگریست             آخر ای محتشم شهر ، تو شعبانپوری

 

 

 

به بلندا شب من ، هر شب من یلدایی است        تا نهان گشتی تو از چشم و به گل مستوری

 

 

 

 این چه رسم است و چه آیی که فضیلت در خاک    رسم و آیین دگر باید و هم منشوری

 

 

 

هودج پاک تو بر دوش ملائک می رفت              با فرازان فلک هم سخن و محشوری

 

 

 

 

 

 

 

دردا از آسمان ادب رفت اختری              سرحلقه ی کمال و بزرگی و برتری

 

 

 

قدر تو برگذشت از این تنگ جای خاک            برتر ز ماه روشن و خورشید خاوری

 

 

 

نقاد بی معارض علم سخنوری               استاد بی همال سخندانی دری

 

 

 

بالا بلند ژرف نگاه و گشاده دست          غواص موج اشکن بحر سخنوری

 

 

 

لطف بیان تو به سخن های معنوی                هر هفت کرده آمده اینت هنروری

 

 

 

در عقل همنشین تو سلمان فارسی            در زهد از قبیله ی عمار و بوذری

 

 

 

آری به راستی ادب آموز حافظی                 دانش پژوه مکتب سعدی و انوری

 

 

 

میراث دار فضل فروزانفر و معین               پرورده ی همایی و استاد ناصری

 

 

 

شاهین تیزچنگ معانی شکار ما                  از رفعت ثریا افتاد بر ثری

 

 

 

ای برگشته از مه و خورشید جاه تو             آری سزاست این که از این خاکدان پری

 

 

 

بس دیر نیست سال و مهت در گذار عمر      دردا ازین زمانه و این چرخ چنبری

 

 

 

« آزرده کرد کژدم » نامردمی تو را            زان رو شکست قامت چون سرو کشمری

 

 

 

بگذار بگذرم من از این قصه های درد           از فتنه های تیر و از کید مشتری

 

 

 

از خاک می روی تو به افلاک تاکنی              با ماه همنشینی و با مهر همسری

 

 

 

کس ایمنی نیافت ازین زهر چشم دهر             تا باز با که پنجه دراندازد ایدری

 

 

 

منابع :

 

 

 

1-  محمدحسن خان اعتمادالسطنه ، الندوین فی جبال شروین ، تصحیح مصطفی احمدزاده ، مقدمه.

 

 

 

2-  سیروس مهدوی ، مقاله ی ارائه شده در مراسم بزرگداشت مرحوم ناصر احمدزاده در سومین سال مرگ او .

 

 

 

3-  کیهان فرهنگی ، سال سوم ، شماره ی 8 سال 1365 ص 4-22

 

 

 

4-  خبرنامه ی بارفروش ، شماره ی 33 مهر 1380

 

 

 

5-  یوسف الهی ، سخنوران بابل ص 6-244

 

 

 

6-  احمد داداشی پرسه یکم ص 32 و 481

 

 

 

7-  مصطفی احمد زاده ، اباختر شماره ی 1 و2 سال 1381 ش ، ص 2-241

 

 

 

 8 – سبوی سخن.

 

 

 

 

 

 

 

ناصر حریری.شاعران مازندران.شاعر وپژوهشگر (بابلی)

ناصر حریری

ناصر حریری ، شاعر و پژوهشگر بابلی در سال 1320 در بابل چشم به جهان گشود. وی دبیر بازنشسته ی آموزش و پرورش و سرپرست انجمن حمایت از سرطانی ها است. حریری با علاقه و تلاشی مستمر ، پژوهش در زمینه ی ادبیات را دنبال می کند و محصول این سخت کوشی آثار ارزنده زیر است :

1-  هنر ادبیات امروز ، در 8 جلد 2- چنین رفته است بر ما ماجرا ، مجموعه ی شعر ، 3- سرگذشت فردوسی 4- مرگ شاهنامه 5- در باره ی هنر و ادبیات « موسیقی» 6- فردوسی ، زن ، تراژدی 7- سرگذشت رستم و افراسیاب 8- گفت و گو با هنرمندان در 14 جلد .

این  فرزانه ی خیراندیش در سال 1383 بعنوان پیش کسوت فرهنگی نمونه ی کشور شناخته شد. حریری از قریحه ی شاعری نیز بهره مند است و گه گاه شعر می سراید. شعر زیر از او است :

خانه ی کوچک

زندگی آرام ،        چون مرداب خفته ،      در بیابان هزاران ساله ،  

در رگ های من جاری است       و بخاری سخت رخوت ناک و گس گاهی

انتظاری دلکش و بسیار رویایی      می تراود از دل خسته

انتظار رفتن و رفتن            سوی بی انجام و سعادت در رهی گم گشته و گم نام

انتظار یک دوچرخه        در میان ای هزاران منتظر هر روز    

می تراود از دلم هر لحضه پیوسته         من به پایان شب دیجور ، بسته ام امید را آری

که به خود دل می دهم گه گاه       دیدن پیکان سبز یشم را با دختر دلخواه

از درون پهن دشت تفته از خورشید        در کویری کاندر آن جا مرده هر امید

خواهد آمد او ،      آشنای دیرپای هر چه بی رنج است و بی رنگ است

دشمن نامردمی و خصم نیرنگ است

 با طبق هایی که بارش نیست جز خوشبختی و امید       خواهد آمد او ،

سهم هرکس را که پنهان است ، در درون بسته ای کوچک تر از سیگار خواهد داد او یک سان

سهم خود را نیک می دانم

« خانه ای کوچک ،        خانه ای در پیکرم با پیکرم همسان

خانه ای از آن من و من ،          شاد شاد شاد

دور دور از هر غم و آزاد          در درون خانه ی خود می سپارم جان »

 

منابع :

1-  اسدالله عمادی ، شعر امروز مازندران ص 88-78

2-  یوسف الهی ، سخنوران بابل ص 8-246

3-  مجله ی چیستا ، سال هشتم ، شماره ی دهم ، تیر 1370

4-  بهمن بزرگی نوشهری و سیدمحمد تقی حسینی ، شاعران مازندران ص 91-390

 5 – سبوی سخن

ن

علی عموییان شعرای مازندران. علی عموییان فرزند محمدعلی متخلص به(آوا)

علی عموییان

علی عموییان فرزند محمدعلی متخلص به « آوا» در 1319 ش در بابل متولد شد. پس از تحصیلات ابتدایی وارد دانشگاه تهران شد و در رشته ی حقوق به ادامه ی تحصیل پرداخت و در سال 1340 مدرک لیسانس گرفت و به استخدام وزارت کشور درآمد و با عناوینی چون بخشدار ، شهردار و مشاور استاندار انجام وظیفه نمود. سپس به وزارت فرهنگ و آموزش عالی منتقل شد و تا سال های اخیر در دانشگاه علوم پزشکی بابل مشغول بود. او اکنون بازنشسته است. عموییان از شاعران توانا و آزاداندیشی است که از همان ابتدا با قلم شیوایش با ظلم و بیداد عصر پهلوی مبارزه می کرد و با انتشار کتاب « فریادها» که مجموعه ی چند شعر از شاعران دهه ی چهل است ، به بیان مسایل سیاسی و اجتماعی آن زمان پرداخت که چندی بعد از طرف رژیم از نشر آن جلوگیری بعمل آمد. پس از آن در مجلاتی چون فردوسی ، نگین ، روشنفکر و امید ایران و جنگ هایی چون « شعر امروز ایران» آثاری از خود به چاپ رساند. مجموعه ای زیر عنوان « در کوچه های باد ، در کوچه های باران » از او منتشر شده است و همچنین کتاب « زمین از آن توست » را در 1389 به چاپ رسانده است .

آوا در هر دو قالب کهن و نو شعر می سراید و گرچه در سرودن غزل و مثنوی تواناست ولی استواری و لطافت کلامش در شعر آزاد متعالی تر است. علاقه ی شاعر به شعر آن قدر زیاد است که خود می نویسد : « هرکز از شعر جدا نشدم و شعر نیز از من دست بر نمی دارد . چون زادگان توامانیم » دو غزل زیر از اوست

آخرین تپش

داغ پای خستگانم در بسیط خاک عشق              باورزم کن ، باورم کن ای همه ادراک عشق

تا بتابد حیرت آیینه از سرگشتگی                  می سرایم اشک را در پرده ی نمناک عشق

نی سوار لحظه هایم در نبرد هست و نیست          سال ها خون خوردم از سرپنجه ی چالاک عشق

لحظه ای بگشاد و چشمت بر غبار آلود درد        تا بشویم زخم دل در چشمه سار پاک عشق

یک تپش مانده ست ،می دانم که می آید نسیم     می برد این ذره را از خاک تا افلاک عشق

مست مستم ، پرده دار حرمت میخانه ام          در نیاز چشم من برگیر جام از تاک عشق

گرچه « آوا » را به نور ساحلی امید نیست      لیک جان را بادبانی کرد در کولاک عشق……..                      ..قطعه دیگر..

به چشمم ناگهان طرح سواری می رسد از دور       اگر فواره گرد و غباری می رسد از دور

هماره سبز می بینم امید دیر سالم را            که روزی لاجرم بوی بهاری می رسد از دور

به بالین افق خورشید سرد عصر پاییزی              به چشم خسته ام شمع مزاری می رسد از دور

عقاب چشم را بگشای بال و پر در این وادی      به هشدار خطر بانگ هواری می رسد از دور

شرار باده را با هیمه ی غم تیز کن ساقی           که در یخبند تاریکی ، خماری می رسد از دور

شبی سرکن به شیر ماه و گرمای نی چوپان        که « آوای » امیر پازواری می رسد از دور

منابع :

1-  فصل نامه ی اباختر ، شماره ی 2 ص 185

2-  یوسف الهی ، سخنوران بابل ص 8-237

3-  خبرنامه ی بارفروش ، نشریه ی بابلی های مقیم تهران ، شماره ی 56 ص 26

4- سبوی سخن 

نا

استاددکتر منوچهر ستوده.شب منوچهر ستوده از سوی مجله بخارادر 2011

شب منوچهر ستوده

شب منوچهر ستوده برگزار شد

انتشار 24 می 2011

پیش از شروع مراسم  و در هنگام ورود دکتر منوچهر ستوده، محمد رضا  قنبری در حیاط دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران قطعاتی را با نی در همایون، درآمد و چکاوک نواخت . سپس دکتر فرج الله احمدی ، مدیر گروه تاریخ دانشکده ادبیات دسته گلی را از سوی این گروه به منوچهر ستوده تقدیم نمود.

تقدیم دسته گل توسط دکتر فرج الله احمدی، عکس از مجتبی سالک

سپس در ابتدای این مراسم علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، ضمن دعوت از حضار برای قرائت فاتحه، یاد و خاطره ایرج افشار را گرامی داشت

و در ادامه چنین گفت :

« هشتاد و سومین از شب های بخارا را آغاز می کنیم.از طرف مجله بخارا و دانشجویان گروه تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران از استاد دکتر منوچهر ستوده و سخنرانان دانشمند آقایان دکتر عبدالرحمان عمادی و دکتر هوشنگ دولت آبادی و حضار محترم برای قبول دعوت و شرکت در این مجلس دانشجویی تشکر می کنم.

استاد ما دکتر منوچهر ستوده شناخته تر از آن هستند که نیاز به معرفی داشته باشند.اما از جهت یادآوری به فرازهایی از زندگی استاد ستوده می پردازم .

استاد ما منوچهر ستوده در بیست و هشتم تیر ماه ۱۲۹۲ در تهران متولد شدند.در دوران تحصیل در دبیرستان البرز کتابدار کتابخانه دبیرستان هم بودند .سال ۱۳۱۳ به دانشسرای عالی وارد شدند و استادانی همچون سید محمد مشکوة و علی اکبر شهابی داشتند.نخستین مقاله خود را در ۱۳۱۵ درباره :( (مطالعات تاریخی و جغرافیایی-مسافرت به قلعه الموت )) نوشتند.

در سال ۱۳۱۷ درجه لیسانس در رشته ادبیات فارسی را دریافت کردند.در همین دوره در اداره فرهنگ گیلان و دبیرستان شرف تهران تدریس کردند.در سال ۱۳۲۴ با خانم فاطمه (شکوه اقدس) شمشیر گران ازدواج کردند.در سال ۱۳۲۹ از رساله دکتری خود زیر نظر استاد بدیع الزمان فروزانفربا عنوان :((قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز )) دفاع کردند.در سال ۱۳۳۰ بنا به دعوت انجمن فولبرایت به آمریکا سفرمطالعاتی داشتند.در سال ۱۳۳۱ به عضویت The National Geographic Society  درآمدند.

و در سال بعد به عضویت انجمن ایرانشناسی به ریاست ابراهیم پور داود در آمدند.و در سالهای بعد آموختن زبان پهلوی را در محضر دکتر ابراهامیان آغاز کردند.همچنین نخستین کتاب خود را با عنوان ((فرهنگ گیلکی)) در سلسله انتشارات انجمن ایرانشناسی در سال ۱۳۳۲ منتشر کردند . و در طی سالهای بعد چندین سفر مطالعاتی به خارج از کشور داشتند و ارتقاء به درجه استادیاری دانشگاه تهران و بعد دانشیاری و انتقال به دانشکده ادبیات تهران و عضویت در گروه تاریخ و سرانجام ارتقاء به درجه استادی در سال ۱۳۵۴ از جمله اتفاقات زندگی استاد در این سالها بوده است.

استاد ستوده در طی همین سالها تا سال ۱۳۸۱ در کنگره های مهم ایرانشناسی همچون (( کنگره بین المللی تاریخ و هنر و باستان شناسی ایران در دانشگاه آکسفورد)),((کنگره بین المللی ابوریحان در پاکستان)),شرکت و سخنرانی کردند.

دکتر منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سفر به چین و آسیای میانه از دیگر فعالیت های سالهای اوایل دهه شصت استاد بود.

اما مروری تند و گذرا به برخی از کتاب های  استاد ستوده:

۱-فرهنگ گیلکی با مقدمه استاد ابراهیم پور داود

۲-فرهنگ کرمانی

۳-فرهنگ بهدینان با مقدمه ابراهیم پور داود

۴-حدود العالم من المشرق الی المغرب

۵-مهمان نامه بخارا

۶- جغرافیای اصفهان

۷- فرهنگ سمنانی -سرخه ای-لاسگردی-سنگسری-شهمیرزادی

۸-عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات

۹- قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز

۱۰- تاریخ گیلان و دیلمستان

۱۱-از آستارا تا استارباد در ده جلد شامل آثار و بناهای تاریخی گیلان که هر کدام قریب به هشتصد صفحه است

۱۲- فرهنگ نائینی

۱۳- تاریخ بدخشان

۱۴- تاریخ بنادر و جزایر خلیج فارس

۱۵- سفرنامه گیلان ناصرالدین شاه قاجار

۱۶- جغرافیای تاریخی شمیران

فهرست کتاب های دکتر ستوده ۵۲ جلد است که بنده به شانزده جلد آنها اشاره کردم.مقالات دکتر ستوده تا به امروزبه ۲۸۶ مقاله رسیده که عناوین آنها و جای چاپش ثبت شده که درویژه نامه بخارا در مورد استاد منتشر خواهد شد.کتاب ها و مقالات استاد ستوده نشانه دلبستگی ژرف و عمیق ایشان به تاریخ و دامنه و پیشینه فرهنگ ایرانی است.نزدیک به یک قرن زندگی که سراسر در عشق به زبان فارسی و تاریخ و جغرافیای سرزمین ما ایران گذشته است و چه دلپذیر و ماندگار است این زندگی.»

علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

دکتر عبدالرحمن عمادی که سخنران بعدی بود به بیان شرحی کوتاه از نخستین آشنایی با منوچهر ستوده، خلق و خوی او و خاطراتی از وی پرداخت.

دکتر عبدالرحمان عمادی، عکس از مجتبی سالک

«دکتر منوچهر ستوده آمده «از آستارا تا استارباد» یعنی در واقع تمام البرزکوه را انتخاب کرده است. چرا یک ایرانی به چنین کار بزرگی دست زد؟ پیش از او فرنگی می آمد و یک گوشه از البرز را تحقیق می کرد. یکی می آمد درباره جنگلش تحقیق می کرد. یکی درباره جغرافیایش تحقیق می کرد، یکی می آمد درباره زبانش تحقیق می کرد. کار غلطی هم نبود. برای اولین بار یک شخصی به نام «منوچهر ستوده» آمد و یک ایرانی، خودش را لایق این کار دید که درباره این زمینه ها تحقیق کند. در حقیقت یک سوژه بزرگی را انتخاب کرد. یک سنگ برداشت. خواست بگوید یک ایرانی می تواند سنگ بزرگی مثل البرز کوه را انتخاب کند، ببیند، مطالعه کند، کتاب هایی که درباره اش نوشته شده، همه را بخواند، همه را گام به گام تحقیق کند، محل به محل ببیند، با مردم معمولی اش گفتگو کند. تمام این ها را یادداشت کند. کتابی که امروز آقای دهباشی گفت، حاصل زحمت یک نفر آدم است. یک ایرانی، این همت را داشته، این عُرضه را داشته، یک سنگ بزرگ را انتخاب کرده و این سنگ ِ بزرگ، علامت زدن بوده و زده است. به این جهت دکتر ستوده یک آدم استثنایی ست. از سال ۱۳۲۰ شروع کرده و تا امروز که ۹۸ سال از سن شریفش می رود، آدمی است که از عهده کار بسیار بزرگی برآمده است. البرزکوه، در تاریخ و اساطیر و ادبیات و جغرافیای ما یک گوشه استثنایی ایران است. در یشت نوزدهم آمده: اولین کوهی که از زمین رُست، البرزکوه بود و هشتصد سال می رُست. یعنی اولین و بزرگترین کوه ایران است. این شخص آمده و اولین و بزرگترین کوه را انتخاب کرده است. این انتخاب نشانه همت والای دکتر ستوده بوده است. یک معلم ایرانی بدون اینکه احتیاج داشته باشد برود و از آقای پروفسور فلان کمک بگیرد، خودش به تنهایی آمده و دست به چنین کاری زده است. دکتر ستوده با انتخاب «از آستارا تا استارباد» از آغاز لیاقت خودش را نشان داد.

بنده که از ۴۷ و ۴۸ سال پیش با ایشان آشنا شدم و این دوستی ادامه داشته، به چشم خودم این موضوع را دیدم. ایشان در تمام زمینه های مردم شناسی، اقتصاد و غیره که انتخاب کرد و همچنین آثار تاریخی، تلاش های زیادی کرد. از بناها، قلعه ها، مساجد، قبور، پل ها و تمام آنچه به عنوان مدارک ملی ایران بوده، یادداشت برداشته و برای دیگران به یادگار گذاشته است. معمولا رسم است کسانی که برای تحقیق میدانی می روند، کتاب هایی که در آن زمینه باشد، نمی خوانند اما دکتر ستوده با فهرستی که در اول کتاب هایی که نوشته، نشان می دهد چقدر مدارک مربوط به این موضوع را جمع کرده است. علاوه بر آن، آمده و با اشخاص صحبت کرده. همه دهاتی هایی که دیده، با آن ها صحبت کرده، آن هایی که موثر بوده اند، اسم هایشان را نوشته است.

ستوده در سفرهای گروهی که با ایشان و ایرج افشار داشتیم، همان جایی می خوابید که دهاتی ها می خوابیدند.

زبان های محلی ایران، گنجینه بزرگی برای فرهنگ و بقای فرهنگی مردم است. ایشان اولین کس از ایرانی ها بوده که آمده و فرهنگ گیلکی کار کرده. بعد از او دیگران آمدند و این راه را ادامه دادند. ستوده، زمانی این کار را کرده که خودش نمونه بوده و از روی دست دیگران کار نکرده است.

یکی از کارهای مهمی که ستوده، کار کرده، کاری است که درباره قلاع تعلیمیه است که اسم شان را گذاشته اند اسماعیلیه. این قلاع مال ِ این مردمی است که اساس کار و زندگی و هدف و کوشش شان، تعلیم بوده است. تعلیم به معنای آموزش. این «آموت» و آموزش، اساس مرام و رویه این مردم بوده است. این قلاع هم در حقیقت کتابخانه و مرکز تعلیم بوده است. ایشان اولین کسی بوده که به این مراکز اعتنا کرده. از وقتی که اینجاها را غارت کردند، کشتند و آثارشان را از بین بردند، کسی نبود که بیاید و بگوید چند تا قلعه بوده، کجا بوده، چطوری بوده و اولین کسی که این کار را کرد، این آقای منوچهر ستوده بود.

اخیرا یکی از دانشمندان به نام «عنایت الله مجیدی» کتابی درباره «میمون دژ» نوشته و تحقیقاتی کرده. آقای ستوده، ده بار این کتاب را خوانده و دقت کرده و نشان می دهد هنوز به این موضوع علاقه دارد.

آقای ستوده اولین کسی بوده که آمده و از هنرمندان یاد کرده است. از هر نجار، بنا، معمار و نقاشی که نشانه یا ازش بوده، یاد کرده است. هیچ یک از مستشرقین چنین نکرده ات. آقای ستوده آمده و درخت های کهنسالی که مردم برایشان احترام قائلند، صورت این ها را نوشته. همین درخت هایی که اشخاص ِ نادان می آیند و آن ها را می بُرّند و می گویند مبارزه با خرافات است. بدون این که بدانند موضوع چیست.

چند سفر با دوستان از جمله آقای ستوده به کوه های رفتیم. همیشه ایشان را به عنوان پیشرو خودمان قبول داشتیم و با ایشان شوخی می کردیم. مرحوم ایرج افشار این اسم را رویشان گذاشته بود و می گفت «ستوده ابررهبر است».

کسی که در سفرها اصلا تند نمی رفت و همیشه با یک لنگر حساب شده متین و محکم راه می رفت، ستوده بود. چرا؟ چون کارش حساب داشت.

این رودخانه ای که از فیروزکوه به جلگه ساری می رود که روخانه تجن هم به آن می گویند، این دره به دره تالار معروف است. کوه های وسط این رودخانه و رود هراز، تا خود فیروزکوه ادامه دارد. این قسمت به استناد کتاب «حدود العالم من المشرق الی المغرب» که اسم درستش «اندر صفت زمین» است و آقای ستوده آن را به چاپ رسانده تا به اشخاص نشان بدهد مدارکی درباره این منطقه در دسترس است، یک قسمت از کوه های شروین است. همین کوه ها را به اسم سلسله کوه های شهریارکوه هم می گویند. همین کوه را در قدیم کوه های «قارن» هم می گویند که در شعرهای ناصر ِ خسرو هم هست. غار «سپهبد خورشید» هم در یک طرف آن است و در طرف دیگرش بایجان.

یک بار من و آقای ستوده و آقای افشار به این مسیر رفتیم. یک بار دیگر هم آقای هوشنگ دولت آبادی هم تشریف داشتند. یک بار که ما خودمان سه نفری رفتیم، از دره تالار، از محل زیرآب شروع شد و چهار روز، سفرمان طول کشید تا رسیدیم به بایجان و از کوه دماوند درآمدیم. ما از پل سفید راه افتایدم؛ سال ۱۳۴۸٫ آمدیم رفتیم الاشت. شب رسیدیم آنجا. داستان دارد که چطور جا پیدا کردیم. روز بعد راه افتادیم و این ده و آن ده، روز دوم رسیدیم پس از ۴۰ کیلومتر راه، به جایی به نام شیخ موسی. روز بعدش راه افتادیم که برویم به جایی به اسم «نشل». به عادتی که ما هر سه داشتیم، گفتیم این مسیری را که قاطرها و چارودارها می رود، این مسیر را نرویم و مسیر مشکل را برویم. راه افتادیم و رسیدیم به تنگه ای. حالا سرد هم بود. تنگه ای که دو طرفش کوه سنگی آمده بود. شاید صدها متر همین طور، این صخره سنگی بریده بود. از چندطرفش آب می زد بیرون. چارودار همراه می گفت اینجا اسمش «اولون» است. از این تنگه که خارج شدیم، رفتیم بالا سر تنگه.  دیدیم یک دشت خیلی جالبی است که این محل مشرف است بر این تنگه. موقع ظهر بود. یک دفعه چشم مان افتاد به سرای چوپانی که آنجا بود. دیدیم یک سنگی را دم در خانه اش گذاشته که این سنگ را رویش پا می زنند و می روند داخل. نگاه کردیم دیدیم این سنگ، سنگ معمولی نیست. سنگ مال یک ساختمان است. سنگ هم نوشته داشت و هم نقش. چیزی که از نظر ما خیلی مهم بود که تاکنون در البرزکوه ، ماها جایی که نوشته و نقش داشته باشد، ندیده بودیم. متاسفانه سنگ، بزرگ بود و نمی توانستیم بگذاریمش توی کوله پشتی و با خودمان ببریم. به چوپان گفتیم این سنگ را از بین نبر. آقای ستوده و آقای مرحوم افشار از سنگ عکس گرفتند. بین خودمان قرار گذاشتیم که وقتی آمدیم، بدهند ببینیم این چیست. به نظر ما که کم و بیش با این خطوط آشنایی داشتیم، دیدیم که این خطوط اگرچه به خطوط اوایل «اشکانی» خیلی شبیه است اما معلوم نیست، مال چه دوره ای است. بنابراین باید پیش یک متخصص خوانده شود. قرار شد آقای دکتر ستوده این را بفرستد خارج. آقای ستوده، داستان مربوط به این موضوع را در جلد چهارم «از آستارا تا استارباد» نوشته. همین عکس را گذاشته. در ایران الحمدالله کسی که کمک کند به این مسایل، نیست. چیزی به این مهمی که سند و نوشته است و نقش دارد، در هر جای دنیا باشد، سر و صدا می کند، جایزه می دهند. تحقیق می کنند. در ایران کسی که کمک نکرد هیچی، جواب درستی هم ندادند. چون پولی در میان نبود. این عکس مانده و از آقای دهباشی خواهش خواهم کرد این را چاپ کند که برای نسل بعدی به یادگار بماند. این نقش، سند همان «تیرماسینزه» است. کسی که معنای «طبره» را نداند، غیر از اسم «طبرستان» چه در نجوم قدیم، درک نمی کند. شما می دانید در آسیا، آن شی ای که شبیه پاپیون است و داخل سنگ می گذارند و سنگ را می گرداند، همه دهاتی ها به آن می گویند «طبره». در حقیقت این چیزی است که افلاک را می گرداند. در حقیقت این همان خداوند تعلیم و تعلم و دبیری و تیر و عطارد است. این همان «هرمس» یونانی هاست. این همان خداوند حکمت است. همان تیر است و تیرماسینزه که اهالی دیلمستان و طبرستان، هر سال جشن اش را می گیرند و حفظش می کنند. اون محلی که ما این سنگ را پیدا کردیم، اسمش «لی سر» است. «لی» در زبان های محلی شمال ایران به معنای سوراخ هایی است که انسان ها از دوره غارنشینی، آنجا بودند. آنجا پر از شکسته های سفال و آثار قلعه خرابه بود. هرگز متاسفانه مراکز مربوط به آنجا نرفتند و کاوشی انجام ندادند.

این هنر کار یک معلمی است که آمده و از روی اعتمادی که به خودش، به علمش و به کارش داشته، آمده و راه افتاده و موفق به چنین کشفی شده است.

در پایان هم این شعر را که برای دکتر منوچهر ستوده سروده ام، می خوانم:

شدی نود با هشت ای دکتر ستوده

ستوده بوده کارت هرچه بوده

بیاموزند تا فرهنگ ایران

کتاب ِ نام ِ تو ماند گشوده »

و سپس دکتر هوشنگ دولت آبادی، دوست دیرین منوچهر ستوده چنین گفت :

« در ابتدا شرح داستانی را عرض کنم که اولین دیدار بنده است با جناب آقای ستوده ، حدود ۴۷ سال پیش در ابتدای فصل تابستان ، دوست ما آقای ایرج افشار که جایش امشب در این مجلس بسیار خالیست به من فرمودند که ما قصد رفتن به یک سفر جنگلی را داریم ، اگر می توانی همراه با ما بیا ؛ من با اشتیاق ان دعوت را پذیرفتم و صبح زود در سپیده دم همراه آقای ایرج افشار به یک گاراژ رفتیم بنام میهن در خیابان چراغ برق آنروز وقتی وارد گاراژ شدیم در فاصله ۱ متری یکی از دیوار های سالن  گاراژ من دیدم آقایی روی یک کوله پشتی با یک کلاه بوقی به نظر منقوش و یک لباس نسبتاً گشاد و پوتینهایی که مطمئناً از زمان تولیدشان واکس به خود ندیده بود، ایشان یک چوبدست داشتند که در همان حالت نشسته به آن تکیه کرده بودند ، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ایشان یکی از مشایخ قرن ۴ و ۵ هستند که آمدند به تهران برای انجام کاری و می خواهند پس از انجام کارشان به خانقاه خود برگردند ؛ اما آقای افشار رفتند خدمت ایشان و گفتند : سلام آقای ستوده و آقای ستوده ه با ایشان دست دادند ، سپس آقای افشار بنده  خدمت آقای دکتر ستوده معرفی کردند ، آقای ستوده اول بنده را به تشریف نیم نگاهی نوازش کردند و بعد سرشان را دوباره پایین انداختند .

ایرج افشار فکر می کرد که احتیاج به معرفی بیشتر هست  درجا به من ترفیع مقام داد و  بنده را از دانشیاری دانشکده پزشکی تهران به استادی رساند و بعد صفاتی برای من به کار برد که برای خودم نا شناخته بود ، اما چون صفات خوبی بود من بسیار خوشم آمد ( انسان از دروغ هم شاید بعضی وقت ها خوشش می آید .) اما بعد از اینکه آقای افشار همه این حرفها را زد جناب ستوده فرمودند : خوب باشند . حقیقتاً مطلب این است که این حرف استاد ستوده : برای من یک جواب عجیب و غریبی بود و وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم که این نشان دهنده روح بزرگ این مرد است ، معنی این حرف این بود که آقا این حرفهایی که شما می زنید به درد کارگزینی دانشکده پزشکی می خورد به من چه، ایشان باید بیاید و به من امتحان پس بدهد . اگر چیزی داشتند که به درد بخورد که بسیار خوب اما اگر چیزی نداشتند !!! خلاصه ما در خدمت ایشان و دوستان  سوار اتومبیل شدیم و رفتیم به چمستان البته  آنوقتها راه ها مقداری نامناسب بود و ما مجبور بودیم مقداری از راه را پیاده برویم ، در اینجا لازم است این نکته را عرض کنم که به نظر من مردم ایران هم بسیار مهمان نواز هستند وهم بسیار شکاک ، ما وقتی که وارد یک دهی می شدیم همه اطراف ما جمع می شدند و  برای اینکه چه جاهایی را به ما نشان بدهند با یکدیگر دعوا می کردند در عین حال اصلا نمی توانستند باور کنند که یک عده از تهران آمده باشند برای کوه نوردی بدون اینکه مقصدی داشته باشند مهم ترین فکری که اینها می کردند این بود که ما مهندس راهسازی هستیم به همین دلیل هم خیلی به ما احترام می گذاشتند تا ما با خاطره خوش از آنجا برویم و برایشان زودتر راه بسازیم آقای ستوده در جمع ما یک شیخوخیتی  داشت به خاطر نحوه رفتار و وقارش به طوریکه ایرج افشار همیشه بعد از اینکه ایشان را معرفی می کرد می گفت ایشان ستوده هستند و بقیه ناستوده که البته هیچ عیبی هم نداشت زیرا که اگر آن ستوده آقای ستوده بود ما به نا ستودگی راضی بودیم با کمال میل . خلاصه ما به راه خود ادامه داده ایم البته این را هم بگویم که مردم بومی مازندران در فصل تابستان در کنار دریا و ساحل نمی مانند و به دامنه کوه ها می روند به همین دلیل ما در هر منزل ( حدوداً هر دو فرسخ) یک دهی بود که از ما پزیرایی می کرد که استاد ستوده بیشتر آنها را می شناخت از آنجا رفتم به یوش ، بنده این مظالب را برای آشنایی شما با روحیات استاد ستوده عرض می کنم شما همه قبول دارید که غربت چیز بسیار بدی است اما بد تر از آن این است که در آن غربت غریب گز نیز باشد و غریب گز های آنجا ناقل بیماری تب راجعه باشد ، یوش از این جاهاست و خود آقای ستوده در نزدیکی دره ای که منتهی بود به شهر یوش به ما گفت مواظب باشید که این جا غریب گز دارد ، من به عنوان یک طبیب خیلی احتیاط می کردم اما جناب ایشان می رفتند در قهوه خانه محقری که آنجا بود و روی فرش مندرسی که داشت می نشستند و دستور چایی می دادند . بعد صحبت از این شد که تب راجعه را چگونه می شود درمان کرد که ایشان فرمودند بنده زمانی در نزدیکی خلخال دچار این تب شدم که مرا تا سر حد مرگ پییش برده بود که یک آقایی با آمونیاک که قطره قطره مقدارش را زیاد کرد من را نجات داد ، علت این عرض بنده این بود که شما بدانید که بین من و جناب ستوده همیشه در مورد طب اختلاف هست چون ایشان به طب اعتقاد ندارند و من  هم با وجود اینکه به طب اعتقاد ندارم به بی اعتقادی ایشان اعتقاد ندارم ، من نمی توانم تصور کنم که تب راجعه با آمونیاک خوب شود ولی اهالی بومی آنجا روشی داشتند که دانه های غریب گز را به مسافران می دهند برای خوردن تا به نوعی واکسینه شوند اما آقای ستوده قبول نمی کرد و چون من باید در امتحان ایشان قبول می شدم که آیا می توانم به این سفر ها بیایم یا نه زیاد اصرار نکردم  در هر حال در ادامه راه وقتی به دامنه شمالی البرز جنوبی نزدیک شدیم به یک د شت بسیار زیباو یک جنگل رسیدیم و در آن جنگل تعداد زیادی گاو بود در آن هنگام من فرصتی پیدا کردم که اطلاعات طبی خودم را به رخ ایشان بکشم ، من سراغ گاودار رفتم و مقداری شیر که تازه دوشیده بود گرفتم و شروع به نوشیدن آن کردم که جناب ستوده فریاد زد نخور نخور . مگر دیوانه ای تب مالت می گیری اما من به نوشیدن ادامه دادم حتی به ایشان نیز تعارف کردم اما ایشان گفتند مگر دیوانه ام که بخورم  من گفتم شما تب مالت نمی گیرید اگر هم بگیرید من شما را دو هفته ای معالجه می کنم پس از حرف من ایشان مقداری نگران شد و به من گفت تو از کجا می دانی که تب مالت نمی گیر ی من گفتم وقتی من آمدم از گاودار پرسیدم که آیا در دو سه سال اخیر گاوهایش بچه سقط کرده اند یا نه چون محال است در گله ای تب مالت باشد و گاوهای آن گله چند بچه سقط نکنند که جواب سوال منفی بود بعد از ماجرای این سفر من عرض می کنم که آقای ستوده دراین سفر ها شیخوخیت داشتند درست است که اختیار تام نداشتند چون ایرج افشار کسی نبود که به کسی اختیار تام بدهد اما چون احترام ایشان را نگه می داشت جناب ستوده در حقیقت یک رئیس مجلس سنا بود و من در این مورد سند بسیار معتبری دارم که یک شعریست در مورد سفری که بدون جناب ستوده انجام شد و نتیجه خوبی هم نداشت ، آقای جهانشیر خویی که یادشان گرامی باد از دوستان مرحوم ما بود که شکوایه ای نوشتند خدمت جناب شیخ والشیوخ ستوده به لندن :

دکتر هوشنگ دولت آبادی، عکس از مجتبی سالک

ای کرده به شبهای سیه طی منازل                     ای مرد جهان گشته و ای رهبر عاقل

ای در همه جا پیشرو کوهنوردان                      وی یک تنه با لشگر انبوه مقابل

هر بار که در گردش سالانه جنگل                    سر بر خط فرمان تو بودیم ز منزل

هرگز نفگندی خطر اندر دل ما بیم                     چون داشت مهین رهبر ما بر سر ما ذل

از حول تو بودند پلنگان متواری                         وز بیم تو ببران به اطاعت متقبل

رفتی و نشستی به اقالیم اجانب                             گشتی ز رفیقان غوی فارق و غافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                         دور از نظرو همت آن مرشد کامل

شد قصه ناکامی ما نقل منابر                              شد خاری و رسوایی ما نقل محافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                           بر رذلت و بر خفت این امت بزدل

شد ملتی اندر تبرستان متالم                                 شد جنگلی از خنده خرسان متزلزل

کوتاه کنم قصه از آن را براندیم                               بر شاهی و بابلسر و چالوس معجل

هر جا که رسیدیم همه یاد تو کردیم                        ای کرده  به شب های سیه طی مراحل

البته دو توضیح در مورد این شعر لازم است عرض کنم  جناب ستوده که در محضر شان هستیم حافظه ای دارند مانند بهترین صفحه عکاسی اما گاهی اوقات اتفاق می افتاد که اسم کوه ها را اشتباه می گفتند و ایشان به شوخی می گفتند من شب از اینجا رد شدم و به همین دلیل است که جوان شیر می گوید ” ای کرده به شبهای سیه طی منازل ” و باز به خاطر اینکه بعضی از اسم ها را خلاف آنچه که بود می گفتند به ایشان لقب کذاب جبالا را داده بودند .

هوشنگ دولت آبادی و علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

اما من به شخصه متعجب شدم از حافظه این جناب چون در سفر ها همراه استاد افشار وقتی به تپه ای می رسیدیم ایشان می گفتند پشت این تپه یک خانه چوبی یا یک درخت سنجد است و ما در کمال تعجب می دیدیم که استاد ستوده درست گفتند در خاتمه چند کلمه در مورد آثار و کارهای ایشان عرض می کنم ، اصولاً ما ایرانی ها به کار عمیق و دقیق دعادت نداریم خیلی از فرنگی ها سعی کردند به ما دقت در کار را بیاموزند اما نتیجه این شد که خودشان هم دقت شان را از دست دادند و در این مورد ما گرفتاری های بسیار ی داریم به خصوص در مورد تاریخ و مخصوصاً تاریخ زرتشتی اما ایشان در همین کتاب بین صفحه ۷۲ تا ۱۲۵ فرهنگ راه  های مالرو را نوشتند از مبدا به مقصد و به ترتیب حروف الفبا که مجموعاً ۱۷۷ رشته راه است با نام و نشان بعضی از این راهها خودشان ۱۱ رشته هستند همه با ذکر منازل و مشخصات کامل قید شده اند ، ما سالها کارمان این بود که از این راهها و آثار عکس می گرفتیم عکس ها تبدیل می شد به مقاله و مقاله تبدیل می شد به کتاب و کتاب تبدیل می شد به حق التدریس دانشکده ادبیات .

۲ سال پیش ایشان دوربینی خریده بودند و در ایوان خانه شان در کوشکک از ابر هاه عکس می گرفتند و مجموعه این عکس ها یکی از دیدنی ترین چیز های این روزگار می باشد . یکی دیگر از آثار اخیر استاد ستوده که هنوز به طور کامل در دسترس نیست دیدنی های ایران نام دارد که با وفور اطلاعات شاید تنها کتابی باشد که برای گردشگران ایران راهنمای واقعی و خوبیست .

همچنین ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که ایشان هیج وقت ساعت نداشتند حتی آقای ایرج افشار هم که ساعت نداشتند گاهی ساعت را می پرسیدند ولی آقای ستوده اعتقاد به وقت نداشت در همان سفر اول به ما یاد داد .که هر وقت گرسنه شدیم یعنی ظهر است و هر وقت خوابمان آمد یعنی شب است .

دکتر منوچهر ستوده، عکس از نگار مسعودی

یکی دیگر از کار های مهم ایشان فرهنگ سنگ سریست چون فرهنگ اهالی سمنان و به خصوص سنگ سر بر اساس گوسفند داری است و به همین دلیل برای اهالی آنجا هر گوسفندی با یک کلمه خصوصیت خاص خود رادارد ( مثلا اگر بره ای باشد که کنار گوشش و روی زانویش خال داشته باشد فرق می کند با بره ای که فقط روی زانویش خال دارد .و هر کدام اسم خاص خودش را دارد ) حالا اگر از من بپرسند که از این وجود ذی جود با این همه خوبی و با اینکه من سالها محو محبت هایش بودم چه چیزش را مهم می دانم عرض می کنم  آنجه در ایشان مهم است مستحیل شدن ایشان در طبیعت است یعنی ایشان جزئی از طبیعت است و خودشان هم در کوچ سالیانه خود از چالوس به کوشکک هم تابع طبیعت هستم من یکبار از ایشان پرسیدم شما کی به کوشکک می روید ؟ ایشان فرمودند هنوز ان جا بخاری دلچسب است و عامل برگشت ایشان از ییلاق به قشلاق یعنی از کوشکک به چالوس در آمدن و شکفتن گلیست به نام حسرت که گلی ظریف و زرد رنگ است .

من از صمیم قلب امیدوارم که این وجود عزیز همیشه پایدار بمانند برای اینکه شاید بتوان گفت که نه تنها در حال حاضر که در آینده هم هیچ جانشینی نخواهند داشت .»

شب منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سپس دکتر ستوده در جایگاه سخنرانان قرار گرفت ، ضمن تشکر از دوستان و حاضران چند کلمه ای از خود سخن گفت .

عکس ها از مجتبی سالک

در خاتمه ، فیلم « خون است دلم برای ایران» ، فیلمی مستند از زندگی منوچهر ستوده ساختۀ سید جواد میرهاشمی به نمایش درآمد.

دکتر منوچهر ستوده و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

عبدالرحمان عمادی و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

دکتر منوچهر ستوده عکس از نگار مسعودی