به بهانه بزرگداشت فریدون مجلسی ،دیپلمات سابق.مترجم، نویسنده،نویسنده کتابی در خصوص پله افسانه ای،تاریخ نگار ودارای دید گاهی خاص در خصوص کودتای 28 مرداد32 وبه قول اسلامی ندوشن ،مردی که در تحولات یکسان ماند

«محمدعلي اسلامي ندوشن» در بزرگداشت «فريدون مجلسي»:مردي كه در تحولات، يكسان مانده است

شرق: «من در خانواده اي بودم که از نظر فرهنگي در سطح بالاتر جامعه قرار داشت. زماني که من به دنيا آمدم جنگ جهاني دوم به شدت ادامه داشت، ايران از يک حکومت مقتدر ديکتاتوري رهيده بود و در يک چنين زماني من به دنيا آمدم و در نتيجه خيلي سياست زده بار آمدم. يک عمر عادت کرده بودم به گزارش نويسي سياسي. اين شغل من بود. پس از بازنشتگي ام از اين حرفه، حالاگزارش نويسي تمام شده بود ولي قلمم مثل يک اعتياد با من گلاويز بود. قلمم را به سمت ترجمه بردم. يعني يک زندگي ادبي را در موازات با يک زندگي بي ادبي آغاز کردم. با آن بي ادبي بايد زندگي ام را تامين مي کردم و با ادبي بايد نيازهاي دروني خودم را برآورده مي کردم. احساس من اين بود که مرحله اي از زندگي ام تمام شده اما زندگي تمام نشده.» اينها بيوگرافي «فريدون مجلسي» بود از زبان خودش در مستندي که به بهانه بزرگداشت او در سالن اميرخاني خانه هنرمندان پخش شد. بزرگداشتي که به همت اهالي انجمن تاريخ ايران برگزار شد به پاس يک عمر فعاليت فرهنگي، سياسي و اجتماعي اين ديپلمات شناخته شده ايراني و تابلو خوشنويسي شده که به او تقديم شد. بزرگداشتي که در آن چهره هاي مطرحي همچون دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن، دکتر علي قلي محمودي بختياري و استاد غلامحسين اميرخاني سخنراني کردند.
دکتر ندوشن نخستين کسي بود که روي سن آمد تا از سجاياي «فريدون مجلسي» بگويد. او که از زمان تحصيل در دانشگاه تهران با «مجلسي» آشنا بوده و حالابيش از 50 سال است که او را مي شناسد، درباره اش مي گويد: «در مدت عمر «فريدون مجلسي» تحولات تاريخي و اجتماعي زياد بوده و اصولاتحولات اشخاص را تغيير مي دهد، اما آنچه من از «فريدون مجلسي» ديدم اين است که او جزو معدود افرادي است که در همه اين سال ها يکدست و يکسان مانده و خط مشخصي را در زندگي اش در پيش گرفته، چه زماني که او عضو وزارت خارجه بود و چه زماني که بازنشسته شد. بازنشستگي او به خانه نشيني و بيکاري ختم نشد بلکه دوره دومي در زندگي او آغاز شد با کتاب هايي که او نوشت و ترجمه کرد يا مقالاتي که به طور مداوم در مطبوعات منتشر کرد، بنا براين مي توان گفت بازنشستگي او کمکي شد به فرهنگ ايران که ايشان توانست خودش را از اشتغالات اداري رها کند و بپردازد به قلم. قلم صرفا مهم نيست، نوع قلم زدن است که مهم است. بنابراين آنچه اهميت عمده دارد دانشمند بودن نيست بلکه انسان بودن است و اين مساله اي است که من پس از سال ها آشنايي با ايشان پي بردم به نياتشان. و اين نيت بسيار مهم تر است از عملي که ايشان پي گرفته است. به اين دليل که همه مي دانيم اين دوران 50ساله اخير، دوراني بوده که وسوسه هاي بسيار و لغزش هاي بسياري در آن بود و دوران، دوران متزلزلي بود و در بوته آزمايش کمتر کساني بودند که توانستند نلغزند و درست بيرون بيايند و اين کار آساني نبود و کمياب بود اما آقاي مجلسي سرفراز از اين جريان بيرون آمد و مفيد واقع شد. بازنشستگي براي ايشان مضر نبود بلکه ساعت هاي بيشتري در اختيار ايشان گذاشت و اين واقعا خاصيتي بود که کمتر کساني که بازنشسته شده اند، از آن استفاده کردند. او تولد دومي داشت، يک نوع راهيابي و بازدهي دوم داشت و توانست با قلمش آن دين خودش را به عنوان يک شهروند آبرومند ادا کند و يک نمونه قابل توجه بود و مورد احترام همگان. در جامعه اي که چندان راه ورسم زندگي در آن روشن نيست و راهش لغزان است، عمري را اينگونه طي کردن، گرانبهاست و بايد قدردان آن بود.»
دومين نفري که از پله هاي سن تالار اميرخاني خانه هنرمندان بالاآمد تا درباره «فريدون مجلسي» صحبت کند، «عليقلي محمودي بختياري» از استادان زبان شناسي ايران بود، کسي که به گفته خودش با اينکه کمتر در مجمع عمومي حاضر مي شود اما با جان و دل براي «فريدون مجلسي» آمده بود و گفت: «اي دل من تو را بشارت باد/ که تو را من به دوست خواهم داد/ دوست از من تو را همي طلبد/ رو بر دوست، هرچه بادا باد خوشبختانه آنچه بايد درباره «فريدون مجلسي» گفته شود، گفته شد. پس من به قول مولانا «بشنو اکنون صورت افسانه را/ ليک هين از که جداکن دانه را» اگر ما روي ادبياتمان کار مي کرديم نبايد اکنون در دنيا به اين حالتي باشيم که هستيم. و حالا«خوش تر آن باشد که وصف دلبران/ گفته آيد در حديث ديگران» و اين را باز مولانا گفته. بارها پيش آمده که يک نفر به من گفته که شما آمدي درباره «فريدون» صحبت کني رفتي در عالم ديگري و من در جواب همين بيت مولانا را خواندم. و امروز بايد بگويم که با اينکه خيلي ها به شمس تبريزي بد و بيراه گفته اند، در عين حال من کتابي نوشته ام به نام «خاقاني در ايوان مداين» يعني رودخانه دجله را جانشين شمس تبريزي کردم که يک انسان مستعد حتي از حرکت يک رودخانه، از صداي يک پرنده، حتي از يک تلنگري که يک عزيزي بهش مي زند مي تواند دگرگون شود، و حالابايد بگويم که همسر «فريدون مجلسي» درست «شمس تبريزي» است يعني او را از حالتي به حالت ديگر برگردانده.»
«غلامحسين اميرخاني» از استادان برجسته خوشنويسي ايران، در سالني که به نام خودش مزين شده پس از تشکر از همه حضار بابت حضورشان در مراسم، درباره هنر ايراني چنين گفت: «در اين دوران که افکار عمومي و رسانه ها نقش عمده اي در شکل گيري رويدادهاي جهان پيدا کرده است، ما از لحاظ تاريخي مواجه هستيم با تمام دوران بيش از هزار سال که فرهنگ ما به مناسبت شرايط خاص هر دوره و شرايط غالب زمان، به سمت رمز و کنايه و اشاره مجبور شد حرکت کند و مقاصد خودش را به صورتي بيان مي کرد که براي عموم مردم قابل درک و فهم نبود.»
زاويه ديد
در ستايش انسانيت

نويسنده: حامد طباطبايي

روزانه آدمي با افرادي خواه معروف و خواه ناشناس برخورد دارد که اين تعاملات، چه کاري باشد و چه غير از آن، حسي در آدم ايجاد مي کند. گاهي پيش مي آيد که حتي ساليان دراز است کسي را مي شناسي اما کوچک ترين حس خوشايندي نداري و گاه برعکس، در اولين باري که با او هم صحبت مي شوي آنچنان همزباني به اوج مي رسد که گويي ديرزماني است او را مي شناسي. در پي تهيه مستندي از زندگي استاد فريدون مجلسي، سعادت با من يار شد که زماني در کنار ايشان باشم. در همان لحظه اول حس آرامش را در درون يافتم و در طول تهيه و ضبط مستند، صراحت، دانايي و شجاعت در گفتارش به دل مي نشست. با ترجمه ها و نوشته هايش آشنا بوده و هستم که يکي از يکي بهتر و آموزنده تر هستند، ولي آرامش و صداقت خودش به عنوان انساني وارسته، حلاوتي ديگر دارد که الحق، وصف آن در کلام استاد محمدعلي اسلامي ندوشن کامل بود: «آقاي فريدون مجلسي را نه تنها به عنوان يک فرد دانشمند بلکه به عنوان يک انسان مي شناسم. براي اينکه دانشمندبودن آسان و انسان بودن سخت است. به خصوص در جامعه ما که در اين 50سال گذشته جامعه ويژه اي بوده و تغييرات و تحولات زيادي را طي کرده، چه زماني که عضو وزارت امور خارجه بود عضوي آبرومند بود و چه زماني که بازنشسته شد. اما اين بازنشستگي به بيکاري و خانه نشيني ختم نشد بلکه فعاليت دومي آغاز شد و آن کتاب هايي است که نگاشته و ترجمه شد و نيز مقالاتي که در مطبوعات و به طور مداوم ادامه داشت. قلم به تنهايي مهم نيست بلکه نوع قلم زدن مهم است که با چه نيت و منظوري اين مطالب، ترجمه ها و مقالات مطبوعاتي نوشته مي شود. در کار روشنفکران، لغرش هايي در اين دوران ديده شد و افراد کمي بودند که توانستند محکم و استوار از اين آزمايش بيرون بيايند ولي آقاي فريدون مجلسي از اين جريان سرفراز بيرون آمد. اما يک نکته قابل توجه که شايد کمتر کسي از آن مطلع باشد اين بود که قبل از مراسم تجليل، مهندس سعيد فائقي از من پرسيد مي داني آقاي مجلسي مترجم حوزه ورزش و فوتبال هم هست؟ گفتم نه! ايشان گفت: «آقاي مجلسي هم در توليد و توزيع و خدمات سنگين مثل راه سازي و پل سازي و ساختن کشور نقش داشته و هم از حاملان ظرايف تاريخ، فرهنگ، تمدن، ادب و صنعت است و هم در زمينه ديپلماسي جهاني، متخصص است اما مهم تر اينکه در حوزه ورزش، کتابي دارد که به زندگاني «پله» اسطوره فوتبال مي پردازد و او را به نسل جوان بهتر معرفي مي کند؛ آن هم در سال 1364 که ورزش در محاق فراموشي بود» عمرش دراز باد.فراز و فرود يك رابطه/ فريدون مجلسي (ديپلمات سابق)


مرگ شاهزاده خانم فوزيه،‌ دختري از دربار مصر و از خاندان آلبانيايي محمدعلي پاشا، كه با وليعهد ايران (شاه سابق) ازدواج كرده بود، و شايد وقايعي كه اكنون در مصر مى‌گذرد، اين كنجكاوي را برانگيخت كه نگاهي ديگر از زاويه ايراني به روابط اين دو كشور باستاني بيفكنيم. شناخت ايران و مصريان از يكديگر البته سابقه‌اي  باستاني به قدمت هر دو كشور داشته است. شايد بتوان گفت يهوديان كه در ميانه آنان قرار داشتند و در آمد و شد بودند حلقه ارتباطي دو تمدن به‌شمار مي‌رفته‌اند.
ماجرای ازدواج درباری ایران و مصر باستان
يكي، دو سال پيش كه مشغول ترجمة بازسازي كتاب «پرسيكا» اثر كتزياس كنيدوسي بودم به داستان جالبي برخوردم كه آن نيز به ازدواجي درباري ميان ايران و مصر مربوط مى‌شود! كتزياس كه در جواني در كنار گزنوفُن پزشك كورش صغير بود بعد از كشته شدن كورش صغير در جنگ با برادرش اردشير، هفده سال پزشك مخصوص اردشير دوم هخامنشي بوده و در شوش زندگي مى‌كرده است، و شرحي كه مى‌نويسد،‌ با همه اغراق‌هاي مرسوم در نوشته‌هاى باستاني، داستان‌هايي را باز مي‌گويد كه يا خودش شاهد آن بوده يا زماني دراز از رخداد آن نمي‌گذشته است، و حداقل بازگويي چگونگي دستيابي هخامنشيان بر مصر است كه به عنوان سلسله بيست و ششم فراعنه مصر شناخته مى‌شوند. كتزياس اين ماجرا را چنين تعريف مى‌كند: «و كتِزياس گويد، لشكركشي كمبوجيه [كامبيز]  به مصر به خاطر يك زن رخ داد. زيرا وقتي كمبوجيه آگاه شد كه زنان مصري در عشق ورزيدن برتر از ديگرانند، نزد آماسيس پادشاه مصر فرستاد، و از يكي از دخترانش براي ازدواج خواستگاري كرد. اما پادشاه دختري از خودش به او نداد، زيرا از آن بيم داشت كه مبادا با او نه در شأن همسر، بلكه در شأن كنيز رفتار شود: پس نئتِتيس دختر آپرياس را فرستاد. آپرياس را به خاطر شكستي كه به دست قيرِنيان‌ها [قيرواني‌ها= تونسي‌ها] خورده بود از مملكت مصر تبعيد كرده و به دستور آماسيس كشته بودند. و كمبوجيه كه از [همسر مصري‌اش]‌ نئتِتيس خشنود بود، كل داستان را از او شنيده بود و پيوسته از سوي او تحريك مي‌شد، و وقتي نئتِتيس از او خواست كه انتقام قتل آپرياس را بستاند، او نيز ترغيب شد كه با مصريان وارد جنگ شود. (525 ق.م.) كمبوجيه براي جنگ با مصر و پادشاه مصر، آميرتائوس (جانشین آماسیس) به آنجا لشكر كشيد؛ و كومبافيس خواجه كه بيش از همه نزد پادشاه مصر نفوذ داشت پُل‌هاى مصر را (به همراه هرچيز ديگر) تسليم كرد، به شرط آنكه فرماندار مصر شود. و اين اتفاقي است كه رخ داد: كمبوجيه  با كمك آيزابات، پسرعموي كومبافيس ترتيب اين كار را داد، و بعداً خودش با او صحبت كرد. و پس از آنكه آميرتائوس زنده دستگير شد، و كمبوجيه با او كاري نكرد جز اينكه او را به همراه 6 هزار مصري كه آميرتائوس خودش آنها را برگزيده بود به شوش تبعيد كرد. و تمام مصر را در اختيار خود گرفت؛ در آن نبرد 50هزار مصري و 7هزار پارسي مردند.» در پرسيكا آمده است كه چگونه بعد از كشته شدن خشايارشاه در مصر شورش شد و اردشير اول بعد از شكستي اوليه آنان را مغلوب كرد.»
بديهي است كه در اين دوره پادشاهي مشترك هخامنشي بر ايران و مصر مشابهت فرهنگي تشديد مى‌شود،  (پلوتارك،در كتاب ردشير 21.2). ضمن نام بردن از پزشكان يوناني در دربار هخامنشي از حضور پزشكان مصري نيز نام مى‌برد ازجمله از مصرياني چون اوجاهُورِسنِت، سِمتوتِفناخت، و وِنِن‌نِِفِر، كه به عنوان طبيبان دربار ايران شناخته شده‌اند و «مي‌دانيم كه اوجاهُورِسنِت پزشك مصري پس از خدمت در دربار ايران با عنايات شاه بزرگ به زادگاهش بازگشت». هخامنشيان در ساخت مجموعه پارسه [تخت جمشيد] از حجاران و شيوه حجاري كاخ‌هاى مصري سود بردند،‌ و نحوة ساخت سيلوي سنگي گندم را از آنان آموختند و در ايران رواج دادند. دوران هخامنشي در مصر سپري مى‌شود، ‌و پس از حمله اسكندر مقدوني سردار سولوكوس شهر سلوكيه [تيسفون] را در ميانرودان بنا مى‌كند و فرمانرواي ايران مى‌شود، ‌و در همسايگي‌اش سردار انتيكوس [آنتيخوس] شهر انتاكيه را بنا مى‌كند و پادشاه سوريه در آن سوي فرات مى‌شود و در همسايگي او سردار بتلميوس سلسله بتلميوسيان را در مصر تأسيس  مى‌كند، كه همراه با دولت يوناني باختريايي در بلخ آن گستره بزرگ دنياي قديم نوعي هم‌رنگي فرهنگي يوناني به خودش مى‌گيرد. همچنان كه بعد از اسلام نوعي همرنگي فرهنگي اسلامي به خود مى‌گيرد. البته شمار يوناني‌ها اندك بود و ناچار بودند با مردم محلي سازگار و در آنها ادغام شوند. تأثيرگذاري فرهنگي يوناني در ايران تا بعد از سلوكيه و در زمان اشكاني نيز ادامه يافت. در دوران اشكاني بود كه كراسوس كنسول فرمانرواي روم در جنگ با ارد اشكاني توسط  سردار سورنا شكست خورد و كشته شد، بعدها آنتونيوس [مارك آنتوني] كه با كلئوپاترا ملكه مصر ازدواج كرده بود با او براي جنگ با ايران و باز پس‌گيري عقاب‌هاى درفش رومي تا انتاكيه آمد. انتونيوس در آن جنگ شكست خورد.
ارتباط با اسماعیلیان و نامه‌ی اوزون حسن
پس از آن مصر جزئي از سرزمين روم شد و ديگر ارتباط مستقيم ميان دو كشور نبود تا  اينكه اسلام هم‌رنگي تازه‌اي پديد آورد. در اين دوران تأثيرات جالبي مى‌بينيم. يكي روي كار آمدن حكومت شيعه اسماعيلي فاطمي در مصر است كه با اسماعيليه در ايران، ‌ازجمله با حسن صباح قدرتمند الموت‌نشين دوران سلجوقي و شاعر نامدار ايراني داعي بزرگ اسماعيليه، ‌ناصر خسرو قبادياني در ارتباط بودند. بعدها كه ايران مورد حمله مغول و تاتار قرار گرفت،‌ اين بار تركان بر سرزمين‌هاى منطقه غلبه يافتند. در يك زمان تركمانان قره قيونلو و آق قيونلو در ايران،‌ تركان غز در عثماني، و تركان چركس در مصر و ازبكان تيموري در خراسان و بعداً‌ در هند حاكم بودند. در متون سياسي اين دوران به نامه يا بهتر است بگويم به فتح‌نامه بسيار مفصل اوزون حسن آق قيونلو در سال آخر قرن نهم هجري خطاب به سلطان مصر برخورد كردم كه چگونگي غلبه‌اش بر جهانشاه قره قيونلو و سلطان ابوسعيد را شرح مى‌دهد. اين نامه نشان‌دهنده شناخت آنان از يكديگر است، و منظورم از آوردن چند سطر  نمونه از آن نامه فقط نشان دادن اين شناخت نيست، ‌بلكه نشان دهنده اين حقيقت است كه چگونه نامه اين پادشاه ترك نژاد ايران،‌ به همكار سلطنتي خودش در مصر عربي ـ قبطي، نه به زبان عربي يا تركي بلكه به زبان فارسي است:
مكتوب حسن پادشاه بايندُر (اوزون حسن) به سلطان مصر (سيف‌الدين قايت اشرف كه از 873 تا 901 هجري قمري از سلاطين مماليك تركِ چركس مصر بود) در باب غلبه بر سلطان ابوسعيد: «[پس از حمد و ثناي خداوند كل منظومه شمسي را به خدمت مي‌گيرد] و بعد حضرت كيوان رفعت سلطنت پناه گردون بسطت فلك رتبت خورشيد… خلاصة دعواني چون انفاس يوسف عزيز و شافي و نقاوة خدماتي مانند اشك زليخا زلال و صافي… [كه لابد چون خطاب به سلطان مصر بوده با آوردن نام يوسف كه عزيز مصر شد و زليخا مى‌خواهد بگويد كه با تاريخ آنجا چقدر آشناست، و پس از ذكر آيات قرآني در باب فتح و نصرت فرمايد]… كه موافق تاريخ فتح همايون و مطابق روزنامچة عهد دولت روز افزون… اكنون به ميامين مواهب توفيقات فضل الهي… قواعد اركان دولت در غايت استحكام و معاقد بنيان سلطنت در نهايت انتظام… منظور از تشبيب اين مقدمات اينكه بعد از دفع و قلع و قمع جهانشاه ميرزا و استيلا بر ممالك آذربايجان و فتوحات حصون و قلاع آنجا… سلطان ابوسعيد ميرزا با مجموع فرزندان و امراي جغتاي و اعيان سمرقند و خراسان لشكر از حدود تركستان و اقصاي هندوستان و كاشغر و بدخشان… جمع كرده متوجه اين مملكت شده… [و شرح مى‌دهد كه بر خلاف ميل  و تلاش براي به راه آوردنش، ‌قبول نكرد و سر جنگ داشت و مى‌افزايد] چو تيره شود مرد را روزگار/ همه آن كند كش نيايد به كار… [سپس به شرح جنگ مى‌پردازد و لاف مى‌زند تا آنجا كه] رقم نا اميدي بر صفحه روزگارش كشيد و جمعي كه ثريا صفت دست انتظام به هم داده بودند چون بنات النعش متفرق شدند و روي هزيمت در راه نهادند و فرزند اعز ارجمند سعادت عزالدين سلطان خليل و… از پي راندند و سلطان ابوسعيد را با اولاد شاهرخ ميرزا [تيموري] گرفته آوردند و سرها كه از غايت نخوت كلاه جباري از سر گردون ربودندي در خاك مغاك آشفته و تن‌ها كه از تكبر پاي بر زمين ننهادي در دست و پاي ستور آغشته شد… [و سپس به رسم زمان بر ايلغار خود مى‌بالد كه:]
غنيمت شد از گوهر و لعل و دُر/ شتر تا شترخانه‌ها گشت پُر
[سپس شرح مى‌دهد كه چگونه فرمانرواياني بر ماوراء النهر و خراسان و سيستان و بدخشان و آمل و ساري و مازندران و ملكات استرآباد و طبرستان مأمور كرده و «به عون عنايت سبحاني و يمن عاطفت رحمت رحماني جملگي ممالك آذربايجان و عراق و فارس و كرمان و جرو در قبضه اقتدار و حوزه اختيار نواب كامكار در آمد… الحمد…»
رابطه‌ی ایران و مصر در دوران معاصر
بعد‌ها در دوران استعمار هر يك از اين دو كشور در دايره نفوذ نيروهاي غالب قرار گرفتند و جز در تجارت مختصر و ارتباطات فرهنگي كه در دوران قاجاريه تأثيرگذاري سيد جمال اسد آبادي قابل ذكر است از يكديگر جدا ماندند. در دوران جديد در زمان نهضت ملي كردن نفت ايران وقتي دكتر مصدق در آبان 1330 شمسي در بازگشت از سفر به نيويورك و شركت در جلسه شوراي امنيت به دعوت نحاس پاشا نخست‌وزير مصر به آن كشور سفر كرد، مورد استقبال شورانگيز مردم مصر قرار گرفت؛ در مصر چنان شوري آفريد كه بي‌گمان در به زير كشيدن سلطنت و بعداً ‌در تسريع ملي كردن كانال سوئز تأثير بسيار مهمي داشت! اما پس از آنكه ناصر با كودتا ژنرال نجيب رئيس‌جمهور را به زير كشيد و خود رهبر مصر شد، و مردم عرب را با شور ناسيوناليستي خودش به جنبش واداشت، نسبت به ايران رابطه‌اي خصمانه در پيش گرفت، و به دشمني شخصي خودش با شاه رنگي قومي داد. اين خصوصيت اعراب بوده و هست كه همه جا از ايران به اندازه كشورهاي عرب توقع همكاري و كمك دارند، اما وقتي صحبت منافعي ميان خودشان باشد ايران را بيگانه و بلكه خصم به حساب مى‌آورند! ناصر انتظار داشت ايران در مسائل اعراب يكسره از آنها حمايت كند، ‌و وقتي ديد شاه رابطه دوفكتو (عملي و نه رسمي) با اسرائيل برقرار كرده است، براي خليج فارس نامي جعلي ابداع و آن را تبليغ كرد و تخم نگراني و خصومتي كاشت كه جز با ابطال آن عملكرد چاره‌اي ندارد. ناصر زماني گفته بود كه از دست ايران شب و روز ندارد! ‌روزها از دست دولت ايران و شب‌ها در خانه از دست همسر ايراني‌اش!‌ اين هم براي اينكه بدانيد هميشه عروس از مصر اعزام نمي‌شده است. اكنون هم مى‌گويند ‌آقاي البرادعي معاون جديد رئيس‌جمهور مصر همسر ايراني دارد! به ياد دارم زماني كه شاه سابق در اجلاس كنفرانس اسلامي در رباط شركت كرده بود، مى‌خواست نسبت به اعراب نرمش نشان دهد و از خواسته‌هاى آنان حمايت كرد و قول كمك داد. انور السادات كه معاون و نماينده ناصر بود، در آن جلسه به فارسي كه در زندان انگليسي‌ها از هم‌بندي فارسي‌دان آموخته بود در پاسخ گفت: هر كه نان از عمل خويش خورد/ منت از حاتم طايي نبرد!
همين سادات بعدها پس از پيروزي نسبي و پرهزينه براي گريز از جنگ بعدي به قرارداد كمپ ديويد با اسرائيل تن داد. امضايي كه بعدها به بهانه خصومت جمهوري اسلامي و قطع روابط و به بهاي جانش تمام شد. مصر بعد از انقلاب شاه بيمار را پذيرفت كه در همانجا درگذشت، و به اين ترتيب كمكي به بهبود روابطش نكرد. آقاي احمدي‌نژاد پس از پيروزي انقلاب مصر و سرنگوني مبارک بسيار كوشيد دوستي مصر را به دست آورد، اما اين كار در مقابل كمك‌هاى ميلياردي دريافتي مصر از عربستان و آمريكا،‌ نگراني مصر از برخي تعصبات عقيدتي عملي نبود. مرسي پس از رياست‌جمهوري براي تحويل مقام رياست كنفرانس كشورهاي غير متعهد فقط چهار ساعت وقت آمدن و رفتن به تهران و از فرودگاه به كنفرانس و بالعكس گذاشت. بعداً‌ نيز به درخواست‌هاى رئيس‌جمهور ايران براي تجديد روابط طي يك روز روي خوش نشان نداد! حتي براي سفر گردشگران ايراني محدوديت‌هاى خفيف‌كننده قائل شد. پس از وقايع سوريه كه حماس از بشار اسد دوري كرد و بساطش را به مصر برد، مرسي نيز مانند تركيه جانب مخالفان بشار  را گرفت و اكنون كه بشار اسد از بركناري مرسي طرفداري مى‌كند،‌اخبار تلويزيون ايران بين كودتا يا جنبش ناميدن حركت كنوني مخالفان مرسي حيران مانده است.
اما چون درگذشت شاهزاده خانم فوزيه بهانه‌اي براي درج اين يادداشت شد،‌ بايد بگويم كه خانواده پرنخوت دودمان محمدعلي پاشا كه چندين پشت سلطنت بر كشوري آن روزه ثروتمند و مهم داشت،‌چندان تمايلي به اين ازدواج نداشت! در آن زمان تهران در مقايسه با قاهره مانند يك روستاي بزرگ در برابر شهري مدرن بود. شايد همين احساس برتري از آغاز مانع روابطي صميمانه ميان شاهزاده خانم با نزديكان شوهرش بوده باشد. رضا شاه براي عملي شدن اين ازدواج خطاي بزرگي هم مرتكب شد. چون طبق قانون اساسي سلطنتي همسر پادشاه و مادر وليعهد بايد ايراني و ايراني‌الاصل مي‌بود، ‌و رضاشاه براي از ميان برداشتن اين مشكل در مورد شاهزاده خانم فوزيه دستور داد مجلس شوراي ملي قانوني تصويب كرد كه به موجب آن به والاحضرت فوزيه صفت ايراني‌الاصل عطا شد! مانند اين است كه به موجب قانوني سياه پوستي را سفيد يا سرخ پوستي را سياه بنامند! درست اين بود كه دستور مي‌داد قانون اساسي را اصلاح كنند!
نمي‌دانم شاهزاده خانم فوزيه پس از آن جدايي چه رابطه‌اي با دربار ايران داشت،‌ زيرا لااقل شهناز پهلوي دختر او بود، اما از مشاهدات همكارانم در وزارت امور خارجه در امور تشريفات مي‌دانم كه دست كم يك بار در دو، سه سال پيش از انقلاب [1354 يا 1355]، در يكي از ميهماني‌هايي كه از سوي ملكه مادر به مناسبت 28 مرداد برگزار شد، از شاهزاده خانم فوزيه نيزدعوت شده بود كه به اين مناسبت به ايران آمده و در كنار شاه و شهبانوي سابق با خانواده پيشين و دختر و نوه خود ديدار كرده بود.         باز هم ۲۸ مرداد / فریدون مجلسی (دیپلمات بازنشسته)

جنبش ملی کردن صنعت نفت برای نخستین‌بار وحدت و اتحادی شگفت‌انگیز میان دولت و ملت ایران فراهم کرد؛ دولتی در مبارزه‌ای بزرگ برای اعاده حیثیت ملی در مقابله با شرکتی که، با سودجویی از ناتوانی و عقب‌ماندگی از تنها منبع کشور به سود خود بهره‌برداری می‌کرد، سهمی اندک به صاحبان آن می‌پرداخت و بد‌تر از آن، با تصورات تبعیض‌آمیز و عادات سلطه‌جویانه و نژادپرستانه به ارث برده از رفتارهای استعماری در کشورهای دیگر، نسبت به ایرانیان نیز رفتارهای مشابهی داشت که برای ایرانیان تحمل‌ناپذیر بود. ملی کردن صنعت نفت برای ایرانیان به صورت نبردی با اشغالگر و اربابی بیگانه درآمد که دولت و ملت به خشم آمده را برای رفع اهانت و اعاده حقوق ملی در کنار هم قرار داد و برای دکتر مصدق که رهبری نهضت را از آغاز در اختیار داشت محبوبیتی بی‌نظیر و وحدت‌آفرین پدید آورد. ملی شدن صنعت نفت ایران مراحلی را طی کرد. مرحله پیشنهاد و ایستایی، ‌مرحله یارگیری تا حد وحدت ملی، مرحله اعلام ملی شدن و اخراج انگلیسی‌ها و شور و هیجان عمومی، مرحله شکایت انگلیس از ایران در مراجع بین‌المللی و تحریم نفت ایران، مرحله حمایت آمریکا از مصدق و خصومت‌ورزی شوروی و شیفتگانش نسبت به مصدق، مرحله چانه‌زنی بر سر شرایط بازار با شرکت‌های بزرگ بین‌المللی که توانایی استخراج و تصفیه و صدور را داشتند، مرحله فرا‌تر رفتن از شرایط حداکثری روز که شرکت‌های آمریکایی در قراردادهای خودشان اعمال می‌کردند و تبدیل جنبشی حیثیتی و اقتصادی به جنبشی صرفا اقتصادی و بازاری، رویگردان شدن آمریکا از مصدق پس از آخرین هشدارهایی که حداکثر شرایط قابل قبولشان را اعلام کرده بودند، حمایت شوروی و شیفتگانش از مصدق و ضدیت او با غرب پس از رویگردانی آمریکا و همزمان با قیام ملی 30 تیر ۱۳۳۱ و بازگشت مصدق به قدرت با وادار کردن‌شاه به پذیرش فرماندهی او به کل قوا، فرا‌تر رفتن مصدق از موضوع وحدت بخش ملی کردن نفت و پرداختن به کشمکش‌های سیاسی با ریشه‌های تاریخی و خاندانی و سیاسی، تقاضا و دریافت اختیارات قانونگذاری، انحلال دیوان‌عالی کشور و بازسازی ساختار قوه‌قضاییه، تصفیه بزرگ در رده‌های فرماندهی ارتش به منظور کنترل جدی‌تر در قالب فرماندهی کل قوا، قدرت‌نمایی‌های روزافزون حزب توده و شیفتگان شوروی و نفوذ آن حزب در ارکان ارتش توسط سازمان نظامی و بروز نگرانی تجدید سیاست‌های توسعه‌طلبی شوروی در راه آرمان حکومت بر جهان که فقط هفت سال از بروز عملی آن در ایجاد حکومتی دست نشانده در آذربایجان می‌گذشت، ‌تشدید نگرانی در میان روحانیت سیاسی آن زمان و نظامیانی که هنوز خشم و خاطره آذربایجان را در دل داشتند و نگران پاکسازی فرماندهانشان بودند، افراط‌گرایی وزیرخارجه پرشور و جمهوریخواه و متمایل به چپ، توطئه افسران پاکسازی شده و برقراری تماس با همقطاران خودشان در رده‌های فرماندهی با بهره‌مندی از حمایت‌های آمریکا که امیدش را از ناسیونالیسم مصدق برای رویارویی با شوروی در آن شرایط جنگ سرد سلب کرده و اکنون نگران حضور روزافزون حزب توده بود و طبیعتا بهره‌مندی از حمایت ‌انگلیس که دشمن زخم‌دیده مصدق بود، قتل همراه با شکنجه افشارطوس رییس شهربانی که ظاهرا با حفظ وفاداری به مصدق ‌از وجود آن توطئه آگاه شده بود و توطئه‌گران برای تخلیه اطلاعاتی او را شکنجه کرده بودند، مراجعه مصدق به آرای عمومی با وجود مخالفت وزیر کشور روشنفکر و آگاهش دکتر صدیقی و بعضی دیگر از دوستان وفادارش مانند خلیل ملکی و حتی دکتر سنجابی که تعطیل مجلس را، علاوه بر ایراد حقوقی، موجب بازگذاشتن دست‌شاه در برکناری مصدق و گزینش نخست‌وزیر دیگر برای برگزاری انتخابات می‌پنداشتند، توهم مصدق درباره این‌که‌شاه چنین جرأتی ندارد! تغییر بهانه توطئه‌آمیز افسران برای برکناری مصدق به بهانه‌ای قانونی یا لااقل در قالبی قانونی پس از تعطیلی مجلس، ابلاغ دست‌خط برکناری مصدق در ساعات پاسی پس از نیمه‌شب در بامداد ۲۵ مرداد! استنکاف مصدق از اجرای آن، زیرا مصدق با توجه به قیام ۳۰ تیر خودش را مستظهر به حمایت مردم می‌پنداشت، در حالی که برخی گروه‌ها و حزب توده نیز هر یک خودشان را وارثان اصلی ۳۰ تیر تلقی می‌کردند و سهم خود را می‌خواستند! ظهور مقتدرانه حزب توده در خیابان‌ها، پایین کشیدن مجسمه‌ها و حکومت سه روزه آنان بر خیابان‌های تهران! تصور احتمالی افسران حلقه توطئه بر این‌که مصدق همچون دفعات پیشین در برابر برکناری تسلیم می‌شود (تا بلکه مانند بار گذشته ملت خودشان حساب خاطیان را برسند) و مقاومت مصدق را چندان در نظر نگرفته بودند. تجدید قوای افسران و شبکه همکاری آنان و ورود مسلحانه به خیابان‌ها و برچیدن بی‌مقاومت دولت مصدق! تردیدی نیست که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها از قبل از سوی حلقه افسران در جریان توطئه قرار داشتند و اسناد آن منتشر شده است. تردیدی نیست توطئه‌گران برای خود دلایلی شخصی و عقیدتی و حتی ملی هم داشتند، برای پیروزی نیاز به جلب چنان حمایتی داشتند! درباره خطر کمونیسم، برای مثال سرگرد همایونی عضو سازمان افسری حزب توده و افسر نفوذی در ساختار اجرایی افسران توطئه‌گر در مصاحبه با حمید احمدی (صفحه ۱۶۷ اندیشه پویا مرداد و شهریور ۱۳۹۲) می‌گوید: «از تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۳۲، گروهانِ دوم هنگ پهلوی… مأموریت ادامه کارهای فعالانه افسران و سربازان کودتاچی را عهده‌دار شد. سرهنگ دو اسکندر آزموده فرمانده هنگ پهلوی به من مأموریت داد تا در فرمانداری نظامی مستقر شوم. » ایشان سپس می‌گوید که چگونه سرهنگ دو مبشری [از سازمان افسری حزب توده] مصدق را در جریان کودتا قرار می‌دهد. باری کاری که در ۲۵ مرداد با آن سادگی که تصور می‌رفت انجام نشد در ۲۸ مرداد با قدری خشونت، یا بهتر است بگویم با قدری نمایش قدرت به پایان رسید. از توده‌های مردم که سال پیش قیام ملی ۳۰ تیر را آفریده بودند اثری دیده نشد! حامیان مذهبی دل بریده و نگران کمونیسم بودند، ‌حامیان ملی تاثیرشان زیاد اما تعدادشان کم و باسوادان و روشنفکرانی کارمندمسلک و روزنامه‌خوان بودند و اهل ستیز خیابانی نبودند! ‌و گروه منسجم حزب توده، ‌با همه ادعاهای روشنفکری و کارگری، ‌با آن کادر افسری و نظامی، سکوت اختیار کرد! گروه‌های عوام که نگران بحران و بیکاری و نان بودند ایستادگی نکردند، بلکه به وعده‌های تغییر چشم دوخته بودند. من آن تغییر را امری بیشتر داخلی می‌دانم که از حمایت و هماهنگی خارجی برخوردار بود! ملیون از طرفی برای توجیه شکست خودشان آن را به گردن قدرت‌هایی مانند آمریکا و انگلیس می‌اندازند و از طرفی برای تحقیر دشمن آن را کار چند چاقوکش و روسپی می‌خوانند! ‌حزب توده سکوت خودش را به گردن مصدق می‌اندازد که برای رفع نگرانی از واکنش احتمالی غرب دستور داده بود خیابان‌ها را ترک کنند! بهانه خوبی است! ‌اما حزب توده که فرمان از مصدق نمی‌گرفت! ‌دستور از سفارت روس می‌گرفت. دراین‌باره بهتر است به عقیده مردی با تجربه و سرد و گرم چشیده مانند آقای ژندی مدیر روزنامه پرآوازه «بسوی آینده» ناشر افکار و سیاست‌های حزب توده نگاه کنیم که او نیز در همین شماره اندیشه پویا در صفحه ۱۷۰ می‌گوید:
«… احزاب یا تشکیلاتی که جنبه وابستگی داشته باشند نمی‌توانند به‌طور مستقل در هیچ مرحله‌ای تصمیم‌گیری کنند. این‌ها باید همیشه متوسل و دست به دامان جریان و افرادی باشند که از آن‌ها خط می‌گیرند… و چون آن‌ها مصلحت خود را فدای دیگران نمی‌کنند آنچه همواره برایشان مطرح است فقط مصلحت خودشان است، نه خواسته‌های حزب توده و [منویات] «بسوی آینده»… » سخن آقای ژندی به این معنی است که سران حزب باید دستورات خودشان را از سفارت شوروی می‌گرفتند و شوروی‌ها به رعایت مصالح خودشان دستوری برای دخالت ندادند! ‌این گفته با هرگونه منطق تحلیلی منطبق است. در واقع شوروی به دو طریق در بروز ۲۸ مرداد تاثیر‌گذار بود، یکی با آن حمایت علنی که آمریکایی‌های درگیر جنگ سرد را، آن هم در دوران مک‌کارتیسم، از سلطه شوروی بر خاورمیانه و نفت آن وحشت‌زده کرد و دوم دستور شوروی عدم مداخله و کناره‌جویی حزب توده پس از رخداد ۲۸ مرداد در ایران! چرا شوروی باید چنین دستوری داده باشد؟ فراموش نکنید که هنوز هفت سال از خروج شوروی از آذربایجان نگذشته بود، خروجی که گذشته از قیام مردم آذربایجان، سیاست قوام، ‌دخالت ارتش، ‌بیش از همه ناشی از اولتیماتوم جدی آمریکا به شوروی بوده است! اکنون در زمانی حساس‌تر، مقاومت شوروی در برابر اولتیماتوم جدی آمریکا در توان و به مصلحت آن کشور نبود! شاه در ۲۸ مرداد نه فقط سلطنت بلکه حکومت را به دست گرفت، ‌اما، با آن پیش‌زمینه، مشروعیت را از دست داد! این آغاز جدایی مردم ایران از حکومت شد. حزب توده نیز با دامن زدن بر این جدایی‌ و تشویق غرب‌ستیزی به بهانه ۲۸ مرداد و پنهان ساختن چهره شوروی به عنوان تاثیرگذار‌ترین عامل در آن رخداد، ‌توانست غرب‌ستیزی و انزواطلبی را در ایران نهادینه و پایدار کند و انتقام بگیرد! کاری که بمب اتمی هیروشیما در ژاپن و کشتار‌میلیون‌ها نفر در ویتنام در آن کشور‌ها نتوانست بکند!

از پاي برهنه تا بمب خبري در سازمان ملل

ماجراي ايران وسازمان ملل از تسخير سفارت امريكا در تهران شروع شد. ابوالحسن بني صدر وزير امورخارجه وقت قصد داشت تا با همراهي مادر رضايي‌ها، ‌كشتگان سازمان مجاهدين خلق پيش از انقلاب به جلسه شوراي امنيت برود اما با مخالفت امام خميني او در پاويون فرودگاه مهرآباد مجبور به بازگشت شد.

فارس- يك سال بعد كمتر از يك ماه بعد از يورش سراسري ارتش بعث عراق به مرزهاي جمهوري اسلامي ايران در 31 شهريور 1359، موضوع اين تهاجم -بدون اشاره به آغاز كننده و مقصر تجاوز- در شوراي امنيت سازمان ملل مطرح شد.اين مسئله از جدي‌ترين آزمون‌هاي دولت نوپاي «محمد علي رجايي» در سياست خارجي بود.

عصر پنجشنبه بيست و پنجم مهرماه 1359، محمد علي رجايي نخست‌وزير وقت به همراه يك هيأت بلند پايه مركب ازبهزاد نبوي وزير مشاور در امور اجرايي، گودرز افتخار جهرمي عضو شوراي نگهبان، چهار خبرنگار و فيلمبردار از صداوسيما و خبرگزاري پارس عازم نيويورك شد تا در مورد جنگ ايران و عراق در سازمان ملل متحد و شوراي امنيت به گفت‌و‌گو بنشينند.

حساسيت سفر هيأت ايراني به سرپرستي رجايي وقتي آشكار مي‌شود كه بدانيم بحران گروگانگيري در اين زمان به داغ‌ترين و البته «مبهم ترين» شرايط خود رسيده بود و دانشجويان پيرو خط امام براي آن‌كه حمله‌اي مشابه طبس (ارديبهشت 59) پيش نيايد، گروگان‌هاي امريكايي را در نقاطي محرمانه در كل كشور پخش و مخفي كرده بودند، امام خميني تعيين تكليف گروگان‌هاي امريكايي را به مجلس شوراي اسلامي واگذار كرده بودند.

اخبار ايران در صدر اخبار جهان قرار داشت و حساسيت اين برهه زماني وقتي بيشتر آشكار مي‌شود كه شعله‌هاي جنگ تحميلي نيز در حال برافروخته شدن بود و واحد‌هاي مختلف ارتش عراق با پيشروي‌هاي سريع وارد خاك كشورمان شده بود. آبادان و خرمشهر دو شهر مهم و حساس خوزستان، زير آتش مستقيم بعثي‌ها بود و در جبهه غرب نيز همه چيز به نفع عراقي‌ها بود، ضمن اين‌كه اختلافات داخلي نيز هر روز شديدتر مي‌شد. چندين پست وزارت در كابينه رجايي از جمله وزارت خارجه به خاطر اختلاف رئيس جمهور وقت-ابوالحسن بني صدر- با رجايي خالي مانده بود.

رجايي و هيأت همراه بعد از 13 ساعت پرواز ساعت دوازده و سي دقيقه بامداد به نيويورك رسيدند و در فرودگاه مورد استقبال سفير ايران در سازمان ملل-شمس اردكاني- و سفير الجزاير قرار گرفتند. يك ساعت و نيم بعد در ساعت دو نيمه شب جلسه‌اي با حضور هيأت ايراني تشكيل شد تا آخرين مواضع ايران جمع بندي و براي جلسه فردا آماده شود.

 عراقي‌ها كه اين سفر را بشدت زير نظر داشتند، براي القاي «حس انفعال به هيأت ايراني»، صبح روز بعد- بيست و هفتم مهرماه-يعني اولين روز حضور هيأت ايراني در نيويورك، شهر كرمانشاه را بشدت بمباران كردند و رژيم بعثي عملاً با اين دهن كجي در آستانه تشكيل جلسه شوراي امنيت، پيامي روشن به جهانيان فرستاد.

 رجايي بلافاصله در دفتر نمايندگي ايران در سازمان ملل حضور يافت و از همانجا پيام همدردي و تسليت خود را به عنوان نخست‌وزير جمهوري اسلامي ايران براي بمباران كرمانشاه به تهران مخابره كرد.

گفت‌و‌گوي رجايي با دبير كل سازمان ملل

———————————————-
ساعت 5 بعدازظهر رجايي به دعوت كورت والدهايم دبيركل سازمان ملل با وي ملاقات كرد. رجايي ضمن تشكر از اين دعوت گفت: اگر چه اين سفر در بدترين شرايط كشور من روي مي‌دهد، ولي اميدوارم با بيان موضع ايران، شوراي امنيت را در جريان حقايق اين جنگ بگذاريم.

كورت والدهايم گفت: من فكر مي‌كنم شما يك موضع قوي استدلالي داريد، دخالت نظامي عراق در كشور شما معلوم و قابل رؤيت است و من فكر مي‌كنم سازمان ملل و شوراي امنيت، محل صحيحي براي ارائه مواضع كشور شماست و شما خواهيد ديد كه شكايات برحق شما قبول و شنيده مي‌شود.

رجايي اظهار داشت: به نظر ما شوراي امنيت مرجع جدي قابلي كه براي مردم كار بكند، نيست.
وي افزود: من به خود حق مي‌دهم بگويم كه شايد شوراي امنيت احتياج به يك تجديد سازمان و قواعد داشته باشد.براي اين‌كه بين آنچه ما از سازمان ملل و شوراي امنيت تصور داريم، با آنچه كه در شورا و سازمان ملل در عمل انجام مي‌دهند، فاصله زيادي دارد.

رجايي تصريح كرد: به نظر مي‌رسد كه شوراي امنيت بيشتر يك مركز اطلاعاتي درجامعه جهاني است حال آن‌كه دنياي ما نيازمند به يك دستگاه جدي اجرايي است تا در موقع لزوم بتواند جلوي انحراف آن كساني را كه قدرت در دست آنهاست بگيرد.

والدهايم پاسخ داد: شوراي امنيت از سال 1945 تاكنون خيلي عوض شده است ما كشورهاي كوچكي داريم مثل بنگلادش، زامبيا، مكزيك كه خودشان قرباني استعمار بودند و با كمك سازمان ملل به آزادي دست يافتند. مسئله گروگان‌ها بسيار به انزواي ايران كمك كرده و موجب ناديده گرفتن حقوق ملت شما شده است، من به عنوان يك دوست مي‌گويم: به نفع ايران است كه از انزوا خارج شود تا بتواند بر مشكلات خود فائق آيد و اين جنگ وحشتزا نيز تمام شود.

رجايي در ادامه گفت: مسئله انزوا كه مورد بحث است، يك امر طبيعي هر انقلاب مكتبي است.چنين انقلابي حرف تازه‌اي دارد و آن را به شكل تازه‌اي مطرح مي‌كند و طول مي‌كشد تا مورد حمايت همه بويژه كشورهايي كه با آن درتماس هستند قرار بگيرد.

انزواي ما در اصل با دولت‌هايي است كه منافع چپاولگرانه در ايران داشتند. با اقمار آنها هم همينطور.ما به اين نتيجه رسيديم كه تا ساختن يك ايران مستقل و مترقي و آزاد در رابطه با معيارهاي انقلاب، اين انزوا تا حدودي اجتناب ناپذير است.

رجايي درباره گروگانها هم سورپرايزي براي دبيركل سازمان ملل داشت: «اما در مورد گروگانها من ترجيح مي‌دهم فعلاً صحبتي نكنم، همانطور كه خبر داريد مجلس شوراي اسلامي دراين باره در حال طرح و بحث است و بزودي نظر كشور ما نسبت به اين مسئله اعلام مي‌شود.

گرچه من از موضع‌گيري‌هاي امريكا مي‌فهمم كه بعد از اعلام نظر كشور ما نيز امريكا همچنان به موضع‌گيري‌هاي نادرست خواهد افتاد. نمونه بارز آن تجاوز نظامي در طبس و طرح كودتا در ايران است.ما در مقابل آنچه امريكا ادعا كرده، شواهد و مدارك بسياري داريم كه هريك از آنها چندين برابر اهميت مسئله گروگانها براي مردم ما مهم است.اما شيوه حكام ستمگر اين است كه كاري را كه خودشان انجام مي‌دهند، اگرچه خيلي نامردمي و خلاف اصول و مقررات بين‌الملل باشد، سعي مي‌كنند با دستگاه‌هاي تبليغاتي كه در اختيار دارند، توجيه كنند.»

والدهايم در ادامه اعتراف كرد كه واسطه دولت كارتر است: دولت امريكا وقتي متوجه شد شما تشريف مي‌آوريد، گفتند كه علاقه‌مند به حل مسائل هستند و گفتند هر چهار شرطي را كه امام گفته‌اند حاضرند قبول كنند و از من خواسته‌اند كه شخصاً اين مسئله را به عرض شما برسانم. اما رجايي باز هم همان حرفش را تكرار كرد:همانطور كه مي‌دانيد مجلس هنوز نظر خود را نداده است ولي من به عنوان دولت سعي مي‌كنم در اولين فرصت اقدامات لازم را بكنم.

والدهايم حتي براي جلب توجه هيأت ايراني به التماس افتاد. لازم است اين مطلب را بگويم كه تا شما در اينجا هستيد من در هرمورد كه بتوانم در خدمت شما هستم، در رابطه با جنگ عراق و مسائل امريكا، من در اختيار شما هستم كه هرچه زودتر به حل بحرانها برسيم.

پاسخ رجايي اما همان بود: بسيار متشكرم ولي قصد من از شركت در شورا، طرح مسئله تجاوز عراق بود.من در اين رابطه به اينجا آمده‌ام نه براي طرح مسائل ما با امريكا.

كورت والدهايم دوباره بحث را به موضع جنگ برگرداند: در مورد جنگ، تقاضا كرده بودم كه سفير الجزاير به تهران بيايد ولي او گفت، غير متعهد‌ها مي‌خواهند يك هيأت بفرستند لذا شايسته بود كه بماند تا نظر آنها معلوم شود. شايد رؤساي چند كشور را بفرستند. تأخير از اينجا ناشي شد كه منتظر اقدام آنها هستيم. از اين‌كه به سخنان من گوش داديد متشكرم.

رجايي هم در انتها درسي اخلاقي به والدهايم داد: تأخير در انجام اين كار، به خود ايشان مربوط است. اما الآن هر لحظه‌اي كه مي‌گذرد، نه تنها يك واحد اقتصادي و يا ميليونها دلار و يا حتي يك شهر نابود مي‌شود، بلكه انسان‌هاي زيادي هم كشته مي‌شوند.

 تمام اينها به خاطر ارضاي هدف‌هاي غيرانساني يك فرد مي‌باشد. اينجاست كه هر لحظه تصميم‌گيري شخصي مثل شما، به‌اندازه همه مردم جهان مي‌تواند مؤثر باشد. تصميم‌گيري دبيركل سازمان ملل متحد، مساوي است با مجموعه همه تصميم‌هاي آن مللي كه در اين سازمان عضويت دارند.

اولين رئيس جمهور
———————-
پس از سفر شهيد رجايي تا سال 1366 رؤساي جمهور سفري به نيويورك نداشتند. در اين سال پس از پيروزي‌هاي زنجيره‌اي ايران در جبهه‌هاي جنگ اولين سفر رئيس جمهور‌هاي ايران به سازمان ملل صورت گرفت.

اواخر شهريور 1366 و در زمان اوج جنگ نفتكش‌ها و ركود در جبهه‌ها آيت‌الله خامنه‌اي رئيس جمهور وقت در معيت هيأتي شامل ميرسليم مشاور عالي رياست جمهوري و علي رضا معيري معاون سياسي نخست‌وزير وقت به چهل و دومين مجمع عمومي سازمان ملل رفت تا سخنگوي مردم ايران باشد. دكتر ولايتي وزير امورخارجه وقت چند روز زودتر براي فراهم كردن زمينه سفر به نيويورك رفته بود.

آيت‌الله خامنه‌اي در نطق يك ساعت و نيمه‌شان علاوه بر آن كه بشدت از اقدامات امريكا و همپيمانان منطقه‌اي‌شان مانند عربستان انتقاد كرد، محورهاي كلاني را نيز به عنوان پيشنهادات ايران مطرح كرد:

استفاده از تجربه دادگاه نورنبرگ و طرح تنبيه عراق به عنوان متجاوز به منظور تضمين امنيت منطقه، انتقاد از عملكرد سازمان ملل و متهم ساختن شوراي امنيت در حمايت از تجاوز عراق به خاك ايران، هشدار به مجمع عمومي و افكار عمومي ملت امريكا نسبت به خطر حضور نظامي دولت امريكا در خليج فارس، برشمردن اقدامات امريكا براي مقابله با ايران و محكوم كردن آن در حمايت از رژيم‌هاي فاشيست و نژادپرستي چون اسرائيل و آفريقاي جنوبي، درخواست برچيده شدن دو تبعيض ناروا در سازمان ملل: حق وتو و عضويت دائم در شوراي امنيت، درخواست اتحاد ميان دولت‌هاي جهان سوم براي مقابله با نظام سلطه و تأكيد بر مبارزه با فساد و حفظ بنيان خانواده و حراست از حقوق و ارزش‌هاي زن از جمله اين محورها بود.

هنگامي كه آيت‌الله خامنه‌اي از تجاوز امريكا به كشتي باري ايران اجر سخن مي‌گفت، نمايندگان امريكا محل اجلاس عمومي سازمان ملل را ترك كردند.

نطق آيت‌الله خامنه‌اي اما واكنش‌هاي گسترده‌اي داشت. هاوك وزير امورخارجه انگليس اين نطق را سرتاسر تحرك و تحقير غرب توصيف كرد.

 جو كلارك وزير امورخارجه كانادا نيز اين نطق را مأيوس كننده و ويران كننده خواند اما وزير امور خارجه غنا كه رياست شوراي امنيت را برعهده داشت، گفت كه ايران قطعنامه 598 را نه رد و نه تأييد كرده است.

 او اضافه كرد كه تنها شرط ايران براي آتش بس معرفي متجاوز است.خبرگزاري فرانسه هم گزارش داد كه نطق آيت‌الله خامنه‌اي از حدت انقلابي برخوردار بوده و امريكا و همپيمانانش در منطقه را هدف قرار داده است.

در حاشيه اين سفر آيت‌الله خامنه‌اي با نخست‌وزير ژاپن، دبيركل سازمان ملل و وزير امورخارجه آلمان غربي ديدار كردند.رئيس جمهور وقت در ديدار با ناكازونه نخست‌وزير ژاپن بابيان اين كه از اول هشدار داده بوديم كه حضور نظامي امريكا در خليج فارس اين منطقه را به آتش مي‌كشد، گفتند: هر دولتي كه اعتقاد به آرامش در خليج فارس دارد بايد با حضور نظامي امريكا مخالفت كند.

نخستين سفر خاتمي به نيويورك
————————————
اولين سفر سيدمحمد خاتمي به عنوان رئيس جمهور به امريكا در سال 77 در شرايطي صورت مي‌گرفت كه در 12 سال پيش از آن هيچ رئيس دولتي از ايران پا به خاك امريكا نگذاشته بود. طبيعتاً حضور سومين رئيس جمهوري اسلامي ايران در شرايط متفاوتي از گذشته رقم مي‌خورد؛ در شرايطي كه بازتاب برخي سياست‌هاي داخلي پس از دوم خرداد 76 نوعي اميدواري براي غربي‌ها بويژه امريكا نسبت به دولت ايران به وجود آورده بود.

هواپيماي حامل رئيس دولت ايران روز 27 شهريور 1377 در حالي فرودگاه مهرآباد را براي فرود در فرودگاه جان اف كندي نيويورك ترك مي‌كرد كه ناامني در افغانستان، به شهادت رساندن ديپلمات‌هاي ايراني و صف‌آرايي طالبان در مرزهاي شرقي ايران كه بايد مهم‌ترين دغدغه مسافران اين پرواز مي‌بود، نسبت به تعطيلي همزمان يك روزنامه در اولويت دوم قرار مي‌گرفت. با اين همه خاتمي پيش از ترك تهران، اعلام كرد كه مي‌خواهد پيام‌رسان صلح براي ملت‌هاي جهان باشد.

مهم‌ترين برنامه‌اي كه خاتمي و مشاورانش براي سفر به نيويورك تدارك ديده بودند، ديدار با ايرانيان مقيم امريكا بود؛ ديداري كه دعوت شدگان آن از اساتيد دانشگاه، عناصر مؤثر فرهنگ، ايرانيان شاغل در مناصب عمده اقتصادي و دانشجويان بودند و در سالني در مقر سازمان ملل در روز يكشنبه 28 شهريور برگزار شد و خاتمي در بازگشت از آن به عنوان يك رويداد تاريخي ياد كرد.

رئيس جمهور وقت ايران در اين جمع از ويژگي‌هاي «روح ايراني» سخن گفت و با تكيه بر آن، موضوع گفت‌وگوي تمدن‌ها را در مقابل نظريه ساموئل هانتينگتون درباره رويارويي تمدن‌ها مطرح كرد. او كه تنها يك سال از انتخابش به عنوان رئيس جمهور مي‌گذشت، در اين ديدار گفت: «آنچه ما شعارش را داديم، در اين سه اصل خلاصه مي‌شود؛ آزادي در عرصه انديشه، منطق در عرصه گفت‌وگو و قانون در عرصه عمل. البته براي تحقق اينها دشواري‌هايي داريم؛ روح ما روح استبدادزده است.»

سوژه خبري كه حادث نشد
——————————-

دوشنبه 29 شهريورماه، اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل به‌طور رسمي گشايش يافت.

 بيل كلينتون، رئيس جمهور امريكا اولين سخنران نشست صبح بود و قرار بود خاتمي بلافاصله بعد از او سخنراني كند.

 اين طراحي از سوي دبيركل سازمان ملل پيشنهاد شده بود تا شايد يخ روابط ايران و امريكا در روزهاي پاياني تابستان كه به سردي مي‌رود در گرماگرم رسوايي اخلاقي مقام ارشد كاخ سفيد ذوب شود، اما در نهايت با عدم پذيرش سخنراني در يك نشست همزمان، رئيس دولت ايران، سخنران بعد از ظهر اين اجلاس بود. كلينتون البته حرف‌هايي از جنس مواضع خاتمي در سخنانش مطرح كرد و از جمله با نفي جنگ تمدن‌ها، از ارتباط ملت‌ها سخن گفت.

«دست دادن ديپلماتيك كلينتون و خاتمي» سوژه‌اي بود كه همه دوربين‌هاي مستقر در سازمان ملل در انتظار ثبت آن لحظه تاريخي بودند كه البته حادث نشد.

 همراهان خاتمي بعدها در رواياتي كه از سفر يادشده داشتند، مي‌گفتند كه كلينتون در ساختمان سازمان ملل اتاق به اتاق به دنبال خاتمي مي‌گشت تا با او روبه‌رو شود و گويا با دو ايراني مرتبط با نمايندگي ايران و همچنين محافظ و راننده خاتمي دست داده اما موفق به دست دادن با خاتمي نشده است.

 هر چند كه نزديكان و مشاوران خاتمي خود معتقد بودند اراده كلينتون صرفاً معطوف به برقراري ارتباط با ايران نيست بلكه بيشتر يك ژست تبليغاتي براي كاهش صداي جام رسوايي او بود كه به زمين افتاده، اما پس از بازگشت، خاتمي تا سال‌ها بعد از آن از جانب همفكرانش به دليل از دست دادن اين «فرصت تاريخي» شماتت مي‌شد.

موضوع «گفت‌و‌گوي تمدن‌ها» در نخستين سخنراني خاتمي در صحن سازمان ملل مطرح شد. او پس از مقدمه‌اي فلسفي گفت: «انقلاب اسلامي ملت ايران به رهبري حضرت امام خميني‌(قدس سره) انقلاب كلام در برابر زور و سركوب بود. مطمئناً انقلابي كه براندازيش با كلام بوده است، در دوران ساختن و آباد كردن، بيشتر و بهتر مي‌تواند متكي بر كلام و منطق باشد و به همين جهت نيز به جاي «جنگ تمدن‌ها» منادي «گفت‌و‌گوي ميان تمدن‌ها و فرهنگ‌ها» است.» او در همين زمينه در بخش ديگري از سخنراني‌اش گفت: «به نام جمهوري اسلامي ايران پيشنهاد مي‌كنم كه به عنوان گام اول، سال 2001 از سوي سازمان ملل سال گفت‌و‌گوي تمدن‌ها ناميده شود، با اين اميد كه اين گفت‌و‌گو نخستين گام‌هاي ضروري براي تحقق عدالت و آزادي جهاني برداشته شود.»

رئيس جمهور آن سال‌ها، در نخستين سفرش به نيويورك تن به هيچ مصاحبه اختصاصي و حتي نشست عمومي با خبرنگاران نداد، اما در عين حال نشستي با مديران و سردبيران رسانه‌هاي مشهور غرب برگزار كرد و تنها خبرنگار ايراني حاضر در آن جلسه، خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي مستقر در دفتر نيويورك بود.

شايد مهمترين سؤالي كه خاتمي در اين نشست با آن مواجه شد، موضوع رابطه با امريكا بود. او در اين زمينه رابطه بين ملت‌ها و تفاهم ميان مردم دو كشور را مطرح و رابطه سياسي را موكول به شرايط خاص كرد.

 او از ديوار بلند بي‌اعتمادي مردم ايران به دولت امريكا گفت و اين‌كه صرفاً با تغيير لحن در اين ديوار رخنه‌اي ايجاد نمي‌شود، بلكه در عمل بايد تغيير حاصل شود كه با تصويب سالانه بودجه براي لطمه زدن به ايران و تداوم تحريم‌ها، تغييري مشهود نيست. و همچنين گفت: «اگر بنا بر محاكمه باشد، بايد كساني محاكمه بشوند كه به مدت نيم قرن مصالح و منافع ملت ايران را ناديده گرفتند.»
موضوع سلمان رشدي هم يكي از بحث‌برانگيزترين موضوعاتي بود كه در نشست رئيس جمهور با مديران رسانه‌ها مطرح شد. خاتمي معتقد بود آنچه درباره سلمان رشدي رخ داده، مظهري از جنگ تمدن‌ها است.

 «امام به عنوان يك فقيه، نظريه خودشان را دادند. دولت جمهوري اسلامي رسماً اعلام كرد كه تصميمي بر عمل در اين زمينه ندارد. ما از حالا مي‌خواهيم كه به جاي جنگ تمدن‌ها، گفت‌و‌گوي تمدن‌ها را پيش ببريم.»

رسانه‌هاي غربي با اشتياق فراواني اين مواضع را ستودند و با ذوق‌زدگي از لغو حكم امام‌(ره) از سوي دولت ايران نوشتند و با استناد به اين موضع به ديدار كمال خرازي وزير امور خارجه ايران و رابين كوك وزير خارجه انگليس نگاه ويژه‌اي داشتند. آلبرايت وزير خارجه امريكا هم چون با اين شرايط نشانه‌هايي از كنار رفتن ابرهاي تيره روابط ديد در گفت‌و‌گويي رسانه‌اي اعلام كرد كه واشنگتن علاقه‌مند به برقراري رابطه با دولت ايران است.

سفيران دولت‌هاي حاضر در سازمان ملل پيشنهاد خاتمي در زمينه نامگذاري سال 2001 به عنوان «گفت‌و‌گوي تمدن‌ها» را پذيرفتند و اين نامگذاري صورت گرفت و شايد تقدير بر اين بود تا سالي به نام «گفت‌و‌گو» مبدأ دور جديد سياست‌هاي جنگ‌طلبانه امريكا به بهانه 11 سپتامبر شود.

اجلاس هزاره سران ملل متحد
———————————-

«اجلاس هزاره سران ملل متحد» دومين حضور سيد محمد خاتمي در نيويورك و شركت در مجمع عمومي سازمان‌ ملل را رقم زد. او كه دو سال پيش از اين، يعني اواخر شهريورماه سال 77 صحن سازمان ملل را مجالي براي طرح پيشنهاد گفت‌وگوي تمدن‌ها يافته بود و پيشنهادش براي نامگذاري سال 2001 به نام گفت‌وگو به تأييد نمايندگان ساير كشورها رسيده بود، اينك بار ديگر راهي نيويورك شد تا علاوه بر شركت در اجلاس هزاره، «مقدمات ورود جهان به عصر گفت‌وگوي تمدن‌ها» را به عنوان مبدع اين ايده فراهم كند.

خاتمي قرار بود ايده گفت‌وگوي تمدن‌ها را در كنفرانسي كه يونسكو در حاشيه اجلاس هزاره سران به همين نام تدارك ديده بود، با ابعاد گسترده‌تري تشريح كند و اين كنفرانس اگر براي همه سران كشورها حاشيه بود، براي رئيس دولت ايران حكم متن را داشت و قبل از ترك تهران اعلام كرد كه «گفت‌وگوي تمدن‌ها فرصت ارزشمندي براي ايران است.»

رئيس‌جمهور وقت ايران 13 شهريورماه 1379 بار ديگر رهسپار نيويورك شد و اولين منزل او در اين سفر كنفرانس گفت‌وگوي تمدن‌ها به عنوان پيش‌درآمدي بر اجلاسي با اين نام در سال 2001 بود.
حضور مادلين آلبرايت وزير امور خارجه امريكا شايد مهمترين رخدادي بود كه در كنفرانس گفت‌وگوي تمدن‌ها رخ داد تا آنجا كه تكيه او بر يكي از صندلي‌هاي اول سالن و در صف اول ميهمانان كنفرانس، از سوي نزديكان خاتمي يك پيروزي به حساب مي‌آمد. او هنگامي كه محل برگزاري كنفرانس را ترك مي‌كرد به خبرنگاران گفت كه نسبت به آينده روابط تهران و واشنگتن خوشبين است.

كوفي‌عنان دبيركل وقت سازمان ملل هم حضور آلبرايت در كنفرانس ياد شده را نشانه خوبي در بهبود روابط ايران و امريكا ارزيابي كرد. او در يك كنفرانس خبري كه در سازمان ملل برگزار شد، ابراز اميدواري كرد كه ايران و امريكا بتوانند با اجلاس هزاره و پيشنهاد گفت‌وگوي تمدن‌هاي خاتمي روابط خود را بهبود بخشند.

طرح خاتمي گرچه ظاهري فلسفي و آرمانگرايانه داشت اما به دليل سيگنال‌هاي مثبتي كه امريكايي‌ها از نحوه طرح‌ آن دريافت مي‌داشتند حمايت لفظي مقامات آن روزهاي كاخ سفيد را هم برانگيخت.

«سندي برگر» مشاور امنيت ملي كاخ سفيد ضمن ابراز حمايت از اين طرح تصريح كرد: «امريكا از تلاش خاتمي براي ايجاد آزادي‌هاي بيشتر براي مردم ايران حمايت مي‌كند.» البته در داخل هم تلاش مي‌شد از دل پيشنهاد خاتمي، «رابطه با امريكا» بيرون بيايد. فريدون مجلسي در اين مورد مهم‌ترين پيش‌نياز براي موفقيت طرح گفت‌وگوي تمدن‌ها را در اين نكته دانسته بود كه ابتدا خودمان به عنوان پيشنهاددهنده، مبلغ و پرچمدار و پايبند به آن باشيم و نتيجه گرفته بود ما بايد آمادگي داشته باشيم كه با سرسخت‌ترين رقبايي كه به آنها پرخاش كرده‌ايم و آنها هم پيوسته نام ما را در فهرستي نوشته و در مقابل آن چند ضربدر زده‌اند به مذاكره بنشينيم.

گرچه پيشنهاد گفت‌وگوي تمدن‌ها و امضاهايي كه رهبران جهان سخاوتمندانه پاي آن حك مي‌كردند وجهه‌اي بين‌المللي براي خاتمي به همراه داشت اما صاحبنظران در داخل معتقد بودند دستگاه ديپلماسي كشور بايد تصوير روشن و عملياتي از تئوري و دكترين گفت‌وگوي تمدن‌ها داشته باشند چرا كه بحث‌هاي صرف فلسفي و تعبيرات پيچيده و مفاهيم نسبتاً گنگ شانس توفيق ندارند.

رئيس دولت ايران در اجلاس هزاره سران ملل متحد طي سخناني مشكل جهان را نبود «جامعه مدني جهاني» دانست و گفت‌وگوي تمدن‌ها را راهي براي خروج از اين شرايط برشمرد.

 او خطاب به سران كشورها گفت: گفت‌وگوي ميان تمدن‌ها و فرهنگ‌ها را بايد از سطح يك شعار و نظريه به برنامه عملي تبديل كرد و نقطه عزيمت آن را در ميان تحولات تازه بين‌المللي يافت.

او همچنين گفت: وقت آن است كه جهان را در هزاره سوم نه به اراده معطوف به قدرت كه به اراده معطوف به گفت‌وگو و نهايتاً معطوف به محبت و معنويت فرا خوانيم.

وقتي خاتمي اين حرف‌ها را به زبان مي‌آورد بيل كلينتون كه نفس رياست جمهوري او در امريكا به شماره افتاده بود در سالن نشسته بود و با دقت به حرف‌هاي خاتمي گوش مي‌كرد و گهگداري هم سر را به نشانه تأييد تكان مي‌داد، رفتاري كه از نگاه رسانه‌هاي خارجي دور نماند و آن را نشانه‌اي از بهبود روابط ايران و امريكا تلقي كردند.

اما آنچنان كه ياران خاتمي انتظار داشتند تابوي مذاكره با امريكا و برقراري روابط در سفرهاي او به نيويورك در دوره حاكميت دموكرات‌ها نشكست و همواره رئيس دولت اصلاحات را به دليل اين قصور شماتت مي‌كردند. اما بزرگترين حاصل اين سفرها از سرگيري روابط ايران و الجزاير بعد از هفت سال مذاكراتي بود كه خاتمي در اثناي اين سفر با بوتفليقه داشت.

رئيس جمهور ناشناخته
————————–
81 روز پس از سوم تير ماه 1384، محمود احمدي‌نژاد به عنوان ششمين رئيس جمهور تاريخ جمهوري اسلامي ايران عازم نيويورك شد تا با حضور در شصتمين نشست سالانه مجمع عمومي سازمان ملل متحد به بيان نقطه نظرات ملت ايران پيرامون تحولات جهاني بپردازد.

 در اين سفر 5 روزه علي لاريجاني دبير وقت شوراي عالي امنيت ملي، منوچهر متكي وزير امور خارجه و تعدادي از مشاورين و كارشناسان و تيم‌هاي رسانه‌اي رئيس‌جمهور حضور داشتند و شايد آنچه اهميت اين سفر را مضاعف مي‌نمود ديدار محرمانه رئيس جمهور قبل از حركت به نيويورك با رهبر معظم انقلاب بود.

رئيس جمهور پيش از حركت به سوي نيويورك در نشست خبري در جمع خبرنگاران در فرودگاه مهرآباد گفت: «از ملت ايران تشكر مي‌كنم و به آنها مي‌گويم كه دولت شما در خدمت شما و مدافع و برافرازنده پرچم عزت شما است و مطمئن باشيد كه در تمام مراودات و ارتباطات آن چه كه قطعي است ضيافت و مراقبت از حقوق ملت ايران است كه به اميد خدا اين حقوق حفظ خواهد شد.» رئيس جمهور هم چنين 30 ملاقات دو يا چند جانبه با رؤساي كشورها و دبيركل سازمان ملل را از جمله برنامه‌هاي سفر خود به نيويورك خواند و گفت: «در اين سفر سه نشست با ايراني‌ها و بخصوص با جوانان ايراني مقيم امريكا خواهيم داشت و نيز با نخبگان و دانشمندان و عموم ايرانيان ديدار مي‌كنيم.»

ساعاتي پس از حضور رئيس جمهور در نيويورك، احمدي‌نژاد با حضور در سازمان ملل متحد با قرائت دعاي فرج سخنان خود را آغاز كرد و ضمن گلايه از ساختار ناعادلانه و نامتوازن سازمان ملل بر لزوم تغيير در گفتمان برخي قدرتها از خشونت، تبعيض و سلطه به گفتمان صلح و آرامش جهاني بر مبناي عدالت، معنويت از طريق گفت‌و‌گو، مهرورزي و احترام به انسانها تأكيد كرد. احمدي‌نژاد در پايان، سخنان خود را با ذكر حديثي از پيامبر اسلام(ص) و شعري از سعدي شيرازي پايان برد.

پس از سخنراني در صحن سازمان ملل، احمدي‌نژاد در جمع تعدادي از خبرنگاران حاضر شد و گفت: «كشوري كه خود سلاح‌هاي هسته‌اي و كشتار جمعي دارد، صلاحيت اظهارنظر در مورد برنامه‌هاي هسته‌اي ساير كشورها را ندارد و ابتدا بايد خودش تحت نظارت آژانس قرار بگيرد و قوانين معاهده منع گسترش سلاح‌هاي كشتار جمعي (ان.پي.تي) را رعايت كند.» اما اين پايان كار رئيس جمهور در سفر به امريكا نبود چراكه احمدي‌نژاد به فاصله كمتر از 48 ساعت پس از سخنراني نخست خويش در سازمان ملل، براي بار دوم در ساختمان سازمان ملل حاضر شد و در ميان نمايندگان كشور‌هاي مختلف جهان با تشريح ظلم‌هاي صورت گرفته عليه بشريت، قدرت‌هاي استكباري را به پيروي از آموزه‌هاي الهي فراخواند و از اشاعه سلاح‌هاي كشتار جمعي در ميان قدرت‌هاي جهاني بشدت انتقاد كرد. احمدي‌نژاد با اشاره به وضعيت مردم كشورهاي فلسطين، عراق و افغانستان خواستار رعايت حقوق بشر در سراسر جهان شد و در پايان ضمن تأكيد بر رعايت قوانين آژانس از سوي جمهوري اسلامي ايران، خواستار رسيدگي آژانس به نقض مقررات و قوانين بين‌المللي هسته‌اي از سوي ديگر قدرتهاي جهاني شد. پس از اين سخنراني رئيس‌جمهور عازم تهران شد و پس از پاسخ به سؤالات خبرنگاران در فرودگاه مهرآباد، مورد استقبال هزاران نفر از شهروندان تهراني قرار گرفت كه به پاس حضور عزتمندانه رئيس جمهور در امريكا به استقبال وي آمده بودند.

ديدار با شوراي عالي روابط خارجي امريكا

دومين سفر رئيس جمهور كشورمان به نيويورك جهت شركت در نشست سالانه مجمع عمومي سازمان ملل متحد از جهاتي با سفر سال گذشته وي متفاوت بود، چرا كه احمدي‌نژاد اين بار به فاصله چند روز قبل از حضور در نيويورك عازم سفري دوره‌اي به سنگال، كوبا و ‌ونزوئلا شده بود.

رئيس‌جمهور پس از حضور در سنگال و رايزني با مقامات عالي اين كشور به كوبا رفت تا در چهاردهمين اجلاس سران كشورهاي غيرمتعهد شركت كند و پس از آن نيز عازم ونزوئلا شد و طي اقامت دو روزه خود در اين كشور و امضاي چندين سند همكاري با هوگو چاوز سرانجام در 28 شهريور ماه به نيويورك رفت.

 احمدي‌نژاد با حضور در صحن سازمان ملل متحد پس از قرائت دعاي فرج از ظلم و ستم قدرت‌هاي بزرگ و استكباري بر مردم سراسر جهان گلايه كرد. احمدي‌نژاد با اشاره به وضعيت كشورهاي عراق و فلسطين و… از اشاعه سلاح‌هاي كشتار جمعي انتقاد نموده و خواستار اصلاح ساختار سازمان ملل به نفع ملل مستضعف جهان شد

هم چنين احمدي‌نژاد پس از اين سخنراني، در مجمع رهبران كليساي امريكا حاضر شد و با آنان سخن گفت. رئيس جمهور سخنراني در جمع اعضاي شوراي روابط خارجي امريكا و ديدار با رهبران سازمانهاي اسلامي مستقر در امريكا، نخبگان ايراني، منتخبان ايراني و نخبگان و استادان و ارباب رسانه‌هاي امريكا را نيز در دستور كار قرار داد تا طي سفر 3 روزه خود به نيويورك بيشترين تأثير را بر افكار عمومي و مخاطبين خود در سراسر جهان بگذارد.

از سوي ديگر ديدار با نخست‌وزير ايتاليا، رئيس جمهور افغانستان، دبيركل سازمان ملل، رئيس جمهور كومور، رئيس جمهور گرجستان و… نيز در دستور كار رئيس جمهور قرار داشت كه محور اصلي اين ديدارها نيز پرونده هسته‌اي جمهوري اسلامي ايران بود و يا افزايش همكاري‌هاي دوجانبه ميان دو كشور بود و اين در حالي صورت مي‌گرفت كه منوچهر متكي وزير امورخارجه كشورمان نيز طي ديدارهاي جداگانه با همتايان انگليسي، نروژي و… خود رايزني‌هاي گسترده ديپلماتيك را در دستور كار قرار داده بود.

در پايان اين سفر، رئيس جمهور طي نشست خبري در امريكا به سؤالات خبرنگاران خارجي پاسخ داد و پس از آن به تهران بازگشت. احمدي‌نژاد بعد از حضور در فرودگاه مهرآباد نيز در جمع خبرنگاران حاضر شد و گزارشي از سفر 10 روزه خود به سنگال، كوبا، ونزوئلا و امريكا ارئه داد.

 وي در پايان گفت: «در امريكا برخي جاها نيز متقاضي حضور ما در آنجا بودند از جمله حضور در دانشگاه كلمبيا كه مسئولين امنيتي نيويورك گفتند شرايط به گونه‌اي است كه فعلاً نمي‌توانيم اجازه دهيم اين ديدار انجام شود بنابراين به بعد موكول شد.»

سفر تاريخي

سومين سفر رئيس جمهور به امريكا، متفاوت‌ترين و پرحاشيه‌ترين سفر احمدي‌نژاد به اين كشور محسوب مي‌شود، سفري كه پيش از هر چيز نام «دانشگاه كلمبيا» گره خورده است.

در نخستين روز از مهرماه سال 86 احمدي‌نژاد در سفري كه هاشمي ثمره، رحيم مشايي و غلامحسين الهام او را همراهي مي‌كردند راهي نيويورك شد و پيش از حضور در سازمان ملل متحد به دانشگاه كلمبيا رفت و در جمع دانشجويان اين دانشگاه سخنراني كرد. اما آنچه كه منجر شد تا خاطره دانشگاه كلمبيا براي هميشه در اذهان عمومي جهانيان ثبت شود، سخنان موهن بالينگر رئيس اين دانشگاه خطاب به رئيس جمهور كشورمان بود. وي كه پيش از احمدي‌نژاد در جمع دانشجويان سخنراني مي‌كرد با بيان جملاتي نظير ديكتاتور كوچك و ستمگر خطاب به احمدي‌نژاد از وي علت عدم آزادي عمل بهائيان و همجنس‌بازان در ايران را مورد سؤال قرار داد و نفي هولوكاست از سوي احمدي‌نژاد را نادرست دانست.

 در اين زمان درحالي كه تعدادي از دانشجويان به نشانه تأييد سخنان رئيس دانشگاه خود دست مي‌زدند، احمدي‌نژاد با ذكر دعاي فرج سخنراني خود را آغاز كرد و طي صحبت‌هاي خويش به شبهات مطرح شده از سوي بالينگر و در ادامه نيز سؤالات دانشجويان حاضر پاسخ داد.

 قوت استدلال و نحوه بيان رئيس جمهور در جمع مذكور به گونه‌اي بود كه در حين صحبت‌هاي وي به كرات جمعيتي بيش از جمعيتي كه بالينگر را مورد تشويق قرار دادند، احمدي‌نژاد را مورد تشويق‌هاي گسترده خود قرار دادند و شايد اوج اين ماجرا نيز آنجايي بود كه احمدي‌نژاد با دفاع از حق مردم فلسطين، نفي هولوكاست را مجدداً مورد اشاره قرار داد و سؤالات خود از صهيونيست‌ها را تكرار كرد.

اما عكس العمل‌هاي جهاني به حضور رئيس جمهور در دانشگاه كلمبيا نيز در نوع خود جالب توجه بود به طوري كه جان بولتون سفير سايق امريكا در سازمان ملل در گفت‌و‌گو با فاكس‌نيوز با اعلام نارضايتي از سخنان احمدي‌نژاد در اين دانشگاه گفت: «احمدي‌نژاد هر آنچه از اين حضور مي‌خواست به دست آورد كه آن همان داشتن مشروعيت در يكي از معتبرترين دانشگاه‌هاي امريكا و پوشش مطبوعاتي گسترده بود.» از سوي ديگر نيز فارغ از موج حمايت از رئيس جمهور در داخل كشور از جمله فعالان سياسي و فرهنگي و همچنين 200 نماينده مجلس از احمدي‌نژاد، عطاالله مهاجراني وزير ارشاد دولت خاتمي با نگاشتن مطلبي در وبلاگ شخصي خويش تأكيد كرد:

«سخنراني رئيس جمهور ايران، كشورمان را در موضع مظلوميت و حقانيت قرار داد.»
اما اين پايان سومين سفر رئيس جمهور به امريكا نبود زيرا احمدي‌نژاد پيش از حضور در صحن سازمان ملل و به محض اتمام سخنان رئيس جمهور امريكا در جمع خبرنگاران تأكيد كرد: « شيوه دولت‌هايي چون امريكا در اداره دنيا به پايان راه خود رسيده است.»

 وي ساعاتي بعد در سازمان ملل ضمن انتقاد شديد از نقض گسترده حقوق بشر از سوي قدرت‌هاي جهاني خواستار بازگشت جهانيان به صلح و عدالت بر مبناي آموزه‌هاي الهي گشت.

همچنين احمدي‌نژاد طي اين سفر ديدار با خاخام‌هاي امريكا، دبيركل سازمان ملل متحد، رئيس جمهور لبنان، رئيس جمهور زيمبابوه، رئيس جمهور كرواسي، رئيس جمهور اندونزي و… را در دستور كار خود قرار داد.

 وي همچنين بارها در جمع خبرنگاران رسانه‌هاي جمعي نيز حاضر شد و به سؤالات مختلف آنان پاسخ داد. احمدي‌نژاد سرانجام در پايان سومين سفر خود به ايالات متحده عازم بوليوي شد تا رايزني‌هاي رسمي و ديپلماتيك خود را با اوو مورالس رئيس جمهور اين كشور در «حياط خلوت امريكا» انجام دهد.

احمدي‌نژاد پس از سفر به بوليوي سرانجام به فرودگاه مهرآباد آمد و مورد استقبال چشمگير دانشجويان قرار گرفت. شايد خلاصه‌ترين تعبير از دستاوردهاي سفر رئيس جمهور به امريكا، هماني بود كه روزنامه امريكايي لس آنجلس تايمز در آن برهه آن را مورد تأكيد قرار داد: «آوازه احمدي‌نژاد رئيس جمهور مردمي و سرسخت ايران كه بلوز زيپي مي‌پوشد و لحن تندش عليه واشنگتن همواره در رسانه‌هاي غربي منعكس مي‌گردد، از مرزهاي ملي و مذهبي گذشته و وي به قهرمان مردم در خاورميانه بدل گشته است.»

ريشه مشكلات دنيا

نخستين روز پائيز 87، مصادف با چهارمين سفر رئيس‌جمهور كشورمان به نيويورك جهت شركت در شصت و سومين نشست سالانه مجمع عمومي سازمان ملل بود. احمدي‌نژاد بعد از استقرار در نيويورك با بان كي مون دبيركل سازمان ملل متحد ديدار كرد و خطاب به وي گفت: «ريشه مشكلات امروز دنيا را بايد در رفتار دولت امريكا جست‌وجو كرد.» رئيس جمهور ادامه داد:

«مردم فلسطين در محاصره دائمي غذا و دارو قرار دارند، اين گونه اقدامات اگر جنايت نيست پس جنايت چه معنايي دارد؟ سازمان ملل در كجا بايد نقش‌آفريني كند؟» احمدي‌نژاد همچنين در صحن سازمان ملل متحد نيز حاضر شد و پس از قرائت دعاي فرج، ملت ايران را اهل گفت‌و‌گو، صلح و منطق معرفي كرد اما تأكيد نمود كه ايران هيچ گاه زير بار ظلم و حرف زور نخواهد رفت. احمدي‌نژاد در پايان تأكيد كرد: «امپراتوري امريكا در جهان به پايان راه خود رسيده است و حاكمان بعدي بايد دايره دخالت‌ها را به مرزهاي خود محدود كنند.»

رئيس جمهور در جمع ايرانيان مقيم امريكا نيز حاضر شد و گفت: « ملت ايران اهل درگيري و جنگ نيست و علاقه‌مند است با همه‌ ملت‌ها رابطه داشته باشد اما اگر كسي بخواهد با ملت ايران درگير شود اين ملت چنان پاسخي خواهد داد كه تا ابد پشيمان شوند.» در پايان اين ديدار نيز ارغوان رضايي تنيسور ايراني الاصل تيم ملي فرانسه با اهداي راكت‌هاي تنيس خود به محمود احمدي‌نژاد، با وي عكس يادگاري انداخت و علت اين كار خود را علاقه به رئيس جمهور ذكر كرد.

رضايي در پاسخ به چرايي علاقه خود به رئيس جمهور، نشان دادن قدرت ايران و ايستادگي احمدي‌نژاد در مقابل زورگويان جهان را مورد اشاره قرار داد.

اما اين پايان كار سفر چهارم رئيس جمهور به امريكا نبود و احمدي‌نژاد در جمع تعدادي از دانشجويان امريكايي، خاخام‌هاي ضد صهيونيست، گروه‌هاي ضد جنگ امريكا، مديران ارشد رسانه‌هاي معتبر امريكايي و… نيز حاضر شد و به ايراد سخنراني پرداخت. از ديگر برنامه‌هاي در دستور كار احمدي‌نژاد طي اين سفر، گفت‌و‌گوهاي تفصيلي و جداگانه با رسانه‌هاي مختلف از جمله شبكه‌ راديويي NPR، روزنامه لس آنجلس تايمز، شبكه خبري پي‌بي‌اس، شبكه پاسيفيكا، سي‌ان‌ان و…بود. رئيس جمهور طي گفت‌و‌گو با شبكه امريكايي پاسيفيكا، توليد كنندگان بمب اتمي را عقب ماندگان سياسي دانست و تأكيد كرد: «شروع جنگي جديد به معناي پايان عمر امريكاست.»

در اين سفر فشرده رئيس جمهور همچنين با رؤساي جمهور كشورهاي لبنان، پاكستان، كنيا، بوسني و هرزگوين، عراق و… نيز ديدار و گفت‌و‌گو كرد. از ديگر حواشي اين سفر، تأخير 24 ساعته از سوي دولت امريكا در صدور رواديد مجتبي ثمره هاشمي مشاور ارشد رئيس جمهور و همچنين عدم صدور ويزا براي نادر طالب‌زاده مستندساز ايراني و قمري‌وفا مديركل وقت امور رسانه‌هاي دفتر رئيس‌جمهور بود.

احمدي‌نژاد در نهايت پس از اتمام اين سفر 5 روزه به تهران بازگشت و در جمع خبرنگاران در فرودگاه مهرآباد با بيان اين‌كه در دوران جديد، بت‌هاي زمانه در حال اضمحلال و فروپاشي هستند، گفت: «اين در حالي است كه راه و آرمان ملت ايران جايگزيني مناسب براي مطالبات جهاني خواهد بود.»

پشتوانه 40 ميليوني

سفر پنجم رئيس جمهور به ايالات متحده امريكا از جهات متعددي حائز اهميت بود چرا كه اين سفر به فاصله 99 روز پس از انتخاب مجدد وي توسط اكثريت ملت به رياست‌جمهوري اتفاق مي‌افتاد و فضا سازي‌هاي گسترده رسانه‌هاي غربي و از آن مهم‌تر حمايت‌هاي آشكار سران كشورهاي اروپايي و امريكا از جريان فتنه در داخل كشور طي اين مدت، به اهميت اين سفر مي‌افزود.

همين مسائل باعث شد تا همزمان با سفر رئيس جمهور به امريكا جمعي از عناصر ضدانقلاب در ائتلاف با صهيونيست‌هاي مقيم نيويورك، در حمايت از آنچه كه جنبش سبز ايران مي‌خواندند در برابر مقر سازمان ملل متحد تجمع كنند اما قلت حضور شركت كنندگان در اين تجمع به قدري بود كه حتي تصاوير آن از سوي رسانه‌هاي امريكايي نيز چندان مورد استفاده قرار نگرفت و شبكه‌هاي تلويزيوني اين كشور ترجيح دادند با نشان دادن صحنه‌هاي كوتاهي از اين تجمع، از خروش موج ضد احمدي نژادي در نيويورك سخن بگويند! مشايي، ثمره هاشمي، پرويز داوودي، غلامحسين الهام، رسايي، ميرتاج الديني و همچنين پنج نفر از نمايندگان اقليت‌هاي مذهبي در مجلس شوراي اسلامي از همراهان احمدي‌نژاد در اين سفر بودند.

رئيس جمهور در گفت‌و‌گو با شبكه كانال 2 فرانسه در نيويورك گفت: «ما منتظريم رفتار آقاي اوباما و تغييراتي را كه مطرح كرده است در عمل مشاهده كنيم.» در همين حال اسفنديار رحيم مشايي رئيس دفتر رئيس جمهور در گفت‌و‌گو با خبرگزاري فارس اعلام كرد: « حرف‌هاي اوباما را مي‌توان در جهت بازگشت از مواضع خصمانه و زورمدارانه گذشته ارزيابي كرد.»

احمدي‌نژاد همچنين گفت‌و‌گويي تفصيلي با شبكه سي‌بي‌اس انجام داد. اما در جريان اين مصاحبه هنگامي كه خبرنگار اين شبكه درباره كشته شدن افرادي در ايران در حوادث پس از انتخابات از جمله ندا آقاسلطان سؤالي را مطرح كرد رئيس جمهور بلافاصله عكسي از مروه الشربيني شهيده حجاب را به اين خبرنگار و دوربين نشان داد و گفت:

«شما اين عكس را مي‌شناسيد؛ وي دو ماه قبل وقتي از مردي كه او را مورد تعرض قرارداده بود به دادگاه آلمان شكايت كرد در همان دادگاه توسط خود متهم با ضربات متعدد چاقو به شهادت رسيد. خبر اين حادثه ده روز از افكار عمومي مخفي ماند و قبل از كشته شدن خانم ندا آقاسلطان بوده است. چرا اين حادثه در رسانه‌هاي غربي انعكاس نيافت؟ اگر در ايران تخلفي از سوي مأمورين اتفاق افتاده باشد با آن برخورد مي‌شود و دستگاه قضايي در ايران تحت شرايط سياسي تصميم نمي‌گيرد.»

احمدي‌نژاد در مجموع طي سفر 3 روزه خود به نيويورك با 11 رسانه گفت‌و‌گو كرد و هم چنين ديدار با ايرانيان مقيم امريكا، دانشجويان و اساتيد دانشگاه‌هاي امريكا، رهبران جوامع اسلامي امريكا و… را در دستور كار قرار داد. از سوي ديگر رايزني‌هاي فشرده ديپلماتيك از سوي احمدي‌نژاد در ديدار با دبيركل سازمان ملل و رؤساي جمهور كشورهاي عراق، پاكستان، لبنان، الجزاير، بوليوي، برزيل، نخست‌وزير سريلانكا، وزير امور خارجه عمان، نخست‌وزير تركيه و… در دستور كار وي در حاشيه حضور در شصت و چهارمين نشست سالانه مجمع عمومي سازمان ملل بود.

 احمدي‌نژاد سرانجام سخنان خود در سازمان ملل را با محوريت انتقاد از ظلم به مردم جهان از سوي ابرقدرتها ايراد كرد. هر چند سخنان وي به مذاق نمايندگان برخي كشورهاي اروپايي و غربي از جمله امريكا، انگليس، كانادا، آلمان و… خوش نيامد و هنگام سخنان رئيس جمهور، آنان صندلي‌هاي خود را ترك كردند اما استقبال كم نظير دانشجويان به محض ورود احمدي‌نژاد به كشور نشان داد تحليل روزنامه واشنگتن پست از سفر پنجم احمدي‌نژاد به امريكا تا چه ميزان درست بوده است: «احمدي‌نژاد يك نجات‌دهنده انقلابي است و در سه سال اخير در پيام‌هاي جالبي اين مأموريت خود را اعلام كرده است.

وي يك انقلابي واقعي است كه خواهان تغيير ساختار موجود نظام جهاني و روابط حاكم بر مناسبات بين‌المللي است و طبيعي است كه اين موضوع چندان مورد رضايت كشورهاي غربي نخواهد بود.»

نقش مؤثر در بازنگري N.P.T

ششمين سفر احمدي‌نژاد به نيويورك از جهاتي با ديگر سفرهاي وي متفاوت بود چرا كه وي اين بار به همراه ثمره هاشمي، منوچهر متكي و اسفنديار رحيم مشايي براي شركت در اجلاس بازنگري معاهده N.P.T تهران را به قصد نيويورك در 12 ارديبهشت 89 ترك كرد.

رئيس جمهور با حضور در سازمان ملل متحد طي سخناني 11 پيشنهاد براي تحقق هدف خلع سلاح هسته‌اي و عدم اشاعه و استفاده صلح آميز از انرژي هسته‌اي را ارائه كرد.

«اصلاح و تكميل N.P.T» اولين پيشنهاد احمدي‌نژاد بود. وي گفت: «اين پيمان بايد به D.N.P.T تغيير يابد و خلع سلاح در محور مأموريت‌هاي آن و با سازوكارهاي روشن، الزام آور، مؤثر و با تضمين‌هاي مطمئن بين‌المللي تعبيه شود.» احمدي‌نژاد در ادامه نيز 10 پيشنهاد خود را ارائه داد كه محور مهم آنها ايجاد گروه‌هاي مستقل بين‌المللي جهت نظارت بر خلع سلاح اتمي كشورها، ارائه ضمانت‌هاي اجرايي قوي و معتبر جهت اجراي مقررات آژانس، برچيده شدن سلاح‌هاي هسته‌اي در پايگاههاي نظامي امريكا و متحدانش مستقر در ساير كشورها از جمله آلمان، ايتاليا، ژاپن و هلند، قطع هرگونه همكاري هسته‌اي با كشورهاي غير عضو معاهده ان پي تي، تلاش جمعي براي اصلاح ساختار شوراي امنيت و… بود اما اين بار نيز سخنان احمدي‌نژاد به مذاق نمايندگان كشورهاي امريكا، انگليس و فرانسه خوش نيامد و آنان هنگام آغاز سخنان احمدي‌نژاد صندلي‌هاي خود را به نشان اعتراض ترك كردند اما شايد علت اين امر بيش از هر چيز نكته‌اي بود كه در گزارش خبرگزاري انگليسي رويترز نيز مورد اشاره قرار گرفته بود: «احمدي‌نژاد در سخنان خود خواستار مجازات تمامي كشورهايي كه از تسليحات اتمي براي تهديد كردن ديگر كشورها استفاده مي‌كنند شد و به‌طور شفاف انگشت اتهام خود را به سوي استراتژي هسته‌اي جديد امريكا كه ماه گذشته منتشر شد نشانه رفت.»

رئيس‌جمهور همچنين طي اين سفر 2 روزه با بان كي مون دبيركل سازمان ملل متحد نيز ديدار كرد كه وي خطاب به رئيس جمهور گفت: «حضور شما در اين اجلاس، از آن جهت حائز اهميت است كه نشان مي‌دهد ايران به حل مسائل جهاني توجه ويژه‌اي دارد.»

رئيس جمهور در اين سفر نيز به سياق 5 سفر قبلي خود به نيويورك مصاحبه‌هاي متعددي را با شبكه‌هاي تلويزيوني و رسانه‌هاي جمعي انجام داد. شبكه تلويزيوني بي‌بي اس امريكا، شبكه تلويزيوني الجزيره انگليسي، ‌اي بي‌اف، بوستون گلوب، شبكه بين‌المللي روسيه و… از جمله اين رسانه‌ها بودند كه محور اصلي اين گفت‌و‌گوها نيز حول پرونده هسته‌اي جمهوري اسلامي ايران بود.
احمدي‌نژاد در كنفرانس مطبوعاتي با حضور نمايندگان رسانه‌هاي بين‌المللي گفت: «هيمنه شكست ناپذيري رژيم صهيونيستي درغزه و لبنان شكست و حتي اگر هيچ اتفاقي هم نيفتد رژيم صهيونيستي در حال سقوط است.»

 وي با بيان اين‌كه امروز رژيم صهيونيستي تنها راه نجات خود را در جنگ جست‌و‌جو مي‌كند، اظهار داشت: «آغاز هر جنگ از سوي اين رژيم جعلي، پايان اين رژيم را نزديك‌تر خواهد كرد. احتمال پيروزي رژيم صهيونيستي در لبنان و در غزه نزديك به صفر است.

 شروع يك جنگ جديد به معناي جنگ آخر است و رژيم صهيونيستي تمام خواهد شد.» رئيس جمهور همچنين در گفت‌و‌گو با شبكه تلويزيوني اي بي‌سي نيز در پاسخ به سؤال خبرنگار اين شبكه در خصوص حضور بن‌لادن در ايران، گفت: «بن لادن در واشنگتن است، زيرا او روابط خوبي با جرج بوش رئيس جمهور سابق امريكا داشت، آنها با هم در زمينه نفت فعاليت مي‌كردند، اما بن لادن هيچ وقت با ايران كار نكرده است.»

 همچنين ديدار با جمعي از رهبران يهودي ضد صهيونيست در امريكا نيز از ديگر برنامه‌هاي سفر رئيس جمهور به نيويورك بود تا اينكه سرانجام احمدي‌نژاد در 15 ارديبهشت ماه به تهران بازگشت.                        

فریدون مجلسی در گفت‌وگو با تاریخ ایرانی: کودتای ۲۸ مرداد اصولا داخلی بود
امید ایران‌مهر
تاریخ ایرانی: فریدون مجلسی کودتاهای سال ۳۲ را «واقعیت‌هایی ناگزیر» می‌داند که «در ادامه یک برنامه» اتفاق افتادند و معتقد است «اگر مصدق می‌توانست آهسته‌تر براند، و با حفظ حال و هوای ملی شدن صنعت نفت و توسعه آموزش و علم، به جای جنگ در چند جبهه در‌‌ همان یک جبهه بجنگد، ممکن بود نیازی به قیام ۳۰ تیر که ۲۸ مرداد پاسخ آن بود پیش نیاید اما برای او با برداشتن چند هندوانه نا‌متوازن و ناجور و همزمان، پس از عدم پذیرش آخرین پیام و اولتیماتوم غرب راه گریزی باقی نمانده بود.» این نویسنده و پژوهشگر، در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی»، کودتای ۲۸ مرداد را کودتایی «اصالتا داخلی» می‌داند که البته از «حمایت‌های پولی و تدارکاتی» آمریکایی و انگلیسی برخوردار بود. او با بیان اینکه طرح «جمهوری» از سوی فاطمی در آن مقطع «زودهنگام» و ناشی از «تندروی» وی بوده است، تاکید می‌کند که در این ایده‌پردازی‌ها «بی‌سوادی و عقب‌ماندگی ملی عامل مهمی بود که یا روی آن حساب نشد، ‌یا شاید روی آن زیادی حساب شد!»

***

روایت‌های گوناگونی از چگونگی شکل‌گیری کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ وجود دارد. اسناد سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی امریکا نشان می‌دهد ایالات متحده پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد بار دیگر شانس خود را برای پیروزی کودتا امتحان می‌کند و این بار به فاصله سه روز موفق می‌شود. این روایت را اما همگان نمی‌پذیرند چنانکه افرادی معتقدند امریکا یک بار برای سرنگونی دولت مصدق تلاش کرد و وقتی موفق نشد، عقب نشست. آنها ریشه کودتای سه روز بعد را داخلی می‌دانند و برخی روحانیون حامی دربار را به سازماندهی کودتای ۲۸ مرداد متهم می‌کنند. شما فکر می‌کنید کدام روایت می‌تواند به واقعیت نزدیک‌تر باشد؟

برای من شرح وقایع آنقدر مهم نیست که وقوع و نتایج آن مهم است. درباره شرح وقایعی که رخ داد، چه کسی در خانه چه کسی پنهان شد، از آنجا با چه کسانی تماس داشت، و بعد با چند نفر سوار فلان ماشین شدند و به کجا رفتند،…. تا اینکه سرانجام حکومت را به دست گرفتند، بار‌ها به راست و دروغ تکرار شده است. اما کودتایی به معنی تغییر دولت، و نه کل رژیم، خارج از روال متعارف رخ داد. اینکه گفته‌اید روایت‌های گوناگونی وجود دارد خودش برایم جالب است. مرا به یاد روضه‌های سنتی مثلا‌ مسلم‌ابن عقیل می‌اندازد که همه ارکان و فرضیات آن همیشه ثابت و مورد تایید اجراکننده و شنونده است، به اتفاق خشنود می‌شوند، و در جایی که باید و لازم باشد به اتفاق گریه می‌کنند. منتها در باب آنچه در ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۳۲ رخ داد روضه مربوطه با توجه به اینکه سناریوی آن از دیدگاه کدام فرقه نوشته شده باشد فرق می‌کند، و چند اجرای ثابت دارد، و دیدن و شنیدن هر اجرا برای طرفداران فرقه‌های دیگر منع شده و به کلی حرام است. روایت مصدقی داریم (منظورم از مریدان مصدق است نه طرفداران نهضت او)، روایت شاهی داریم (منطبق با روایت نظامی)، روایت توده‌ای داریم، روایت مذهبی ویژه‌ای هم داریم. و من دلیلی نمی‌بینم پس از قریب شصت سال محکوم به پذیرش سناریوهای هر یک از این فرقه‌ها باشیم.

از تعداد زیادی روایت سخن گفتید. هر کدام از این روایت‌ها واجد چه ویژگی‌هایی است، شاید اگر به تفکیک به هر یک از این روایت‌ها بپردازیم با بررسی نقاط مختلف بحث به ویژه نقاط اختلافی که بین راویان وجود دارد به حقیقت نزدیک‌تر شویم. از روایت مصدقی شروع کنیم…

سناریوی مصدقی حاکی از آن است که مصدق می‌خواست نفت ایران مال ایرانیان باشد، به دست ایرانیان اداره شود و با پول و درآمد آن مملکت را آباد و خوشبخت کند؛ قوانین مملکت را که ایراد و اشکال داشتند و با کمک خارجی‌ها تنظیم شده بودند، شخصا که حقوقدانی برجسته بود با استفاده از اختیارات قانونی که به تصویب مجلس رسیده بود بازنویسی و اصلاح کند. مجلس را که به رغم برگزاری انتخابات توسط دولت خودش در اختیار خوانین و مالکان و گردن کلفت‌های طرفدار شاه یا مخالف اصلاحات رادیکال او قرار گرفته بود با مراجعه به آراء عمومی که دموکراتیک‌ترین شیوه حکومت است، یعنی دموکراسی مستقیم منحل کند، به مردم که خواهان او بودند بگوید: مردم مجلس شمایید! و از شر سنگ‌اندازی‌های آن‌گونه نمایندگان راحت شود، شاه را وادار کند که سلطنت کند نه حکومت، و حکومت را به دولت ملی واگذارد، لذا ارتش را که در آن عناصر فاسد و غیرقابل اعتماد رخنه کرده و ابزار نفوذ شاه بود از وجود آن عناصر پاکسازی کند، و عناصر قابل اعتماد خود را بر کار‌ها بگمارد، سایر دستگاه‌ها را هم از عناصر ناپاک و مشکوک پاکسازی کند. در سیاست خارجی برخلاف گذشته که امتیازی به روس و متقابلا‌ امتیازی به انگلیس داده می‌شد با استفاده از موازنه منفی یعنی امتیاز ندادن به هیچ یک از دو قدرت جدید جهانی (شوروی و غرب) و با حفظ بیطرفی اداره کند. اگر لازم باشد اقتصاد بدون نفت داشته باشد. دستگاه قضایی را از عناصر مشکوک پاکسازی و تجدید سازمان کند. وزارت امور خارجه را از چنگ دیپلمات‌های محافظه‌کار قدیمی که خود را مکلف به رعایت ضوابط دست و پاگیر دیپلماتیک و تعامل و مذاکره و اتیکت و تشریفات و این حرف‌ها می‌دانستند خارج کند و اختیار آن را به دست روزنامه‌نگار جوان، ملی، پرشور و رادیکالی بسپارد که اخیرا‌ دکترای حقوق خود را هم از دانشگاه پاریس گرفته بود. به نیروی خلق اعتماد داشت و به اصل نامربوط سلطنت هم اعتماد نداشت و برایش اعتباری قائل نبود. و خصوصا با توجه به همکاری حزب توده در قیام ۳۰ تیر سال ۱۳۳۱ روی همکاری‌های محدود آن حزب حساب می‌کرد…، و همه این‌ها ظرف یک سال. این همه خواسته را با چه پشت گرمی و اعتباری می‌خواست انجام دهد؟

خوب سوال خوبی است. این حجم از تغییرات قرار بود با پشتوانه چه نیرویی انجام شود؟ مصدقی‌ها چه پاسخی برای این سوال دارند؟

مردم! تقریبا همه مردم! آنها را دیده بود که چند ماه قبل، در ۳۰ تیر ۱۳۳۱، چگونه در پاسخ به استعفای او در برابر گلوله سینه سپر کرده و با قیامی ملی سیاستمداری کارکشته چون قوام‌السلطنه، معمار اخراج روس‌ها از آذربایجان را با بی‌آبرویی متواری کرده و دولت او را بازگردانده بودند، تا مجلس برای مجازات او حکم به مصادره اموال دهد و در مورد قاتل نخست‌وزیر دیگر (سپهبد رزم‌آرا) حکم بر برائت دهد و…… در ۲۵ مرداد، ‌در حالی که فقط چند روز پیش از آن مردم در رفراندومی به خواسته او در باب انحلال مجلس رای مثبت داده، و دادگاه لاهه نیز بر حقانیت او در عدم صلاحیت آن دادگاه رای داده و آن (ملی کردن شرکت نفت انگلیس) را امری از حقوق داخلی ایران شمرده و رییس انگلیسی دادگاه هم بر آن مهر تایید زده بود! یعنی در اوج اعتبار و احترام داخلی و جهانی! لذا امپریالیسم پیر انگلیس، و محافظه‌کاری سنتی آمریکا که اکنون با دولت آیزنهاور از دید بسیار ضدکمونیستی به جهان می‌نگریست، استقلال ایران را تاب نیاوردند و خواهان انتقام و گوشمالی ایران و تداوم دستیابی خود به منابع نفت آن شدند، و چنین بود که کودتای ۲۸ مرداد رخ داد.

در مقابل این جریان که بنا به گفته خود می‌خواست با حمایت مردم برنامه‌هایی که ذکر کردید را به اجرا بگذارد برخی هم بودند که اجرای این سیاست‌ها را به ضرر خود می‌دانستند و شاید به همین دلیل افرادی علیه آنان دست به کودتا زدند. روایت هواداران کودتا چیست؟

سناریوی شاهی حاکی از این است که مصدق با یکدندگی و لجاجت در هرگونه سازش و پذیرش راه‌حل‌های پیشنهادی، ایران را در جهان منزوی کرده و در معرض خطر مجدد توسعه‌طلبی دولت شوروی انداخته، که فقط چند سال پیش از آن ایالات آذربایجان و کردستان را عملا‌ تجزیه کرده و وحدت و استقلال کشور و رفاه و آسایش مردم و توسعه صنعتی و اقتصادی را به مخاطره انداخته است، حزب توده که در وقایع آذربایجان و بانفوذ در پیکره افسری و درجه‌داری ارتش، و در میان عناصر تحصیلکرده اداری و مطبوعاتی و فرهنگی، نظام ملی ایران را برخلاف اصل بی‌طرفی به طرف شوروی متمایل کرده است، با بیکار کردن بسیاری از فرماندهان متنفذ و عناصر میانی – که آن را ناسپاسی نسبت به کسانی می‌دانستند که در آذربایجان روس‌ها را بیرون راندند – و روی کار آوردن افسران مطیع خود خواهان برقراری حکومتی خودکامه و احتمالا جمهوری می‌باشد، که با توجه به اطلاعات دریافتی از دوستان (لابد سازمان‌های سیاسی و امنیتی آمریکا) راهی جز سقوط در دامان شوروی نخواهد داشت، لذا بر فرماندهان رانده شده و ارتش که هنوز زخمش از ناسپاسی شوروی در قضیه آذربایجان تازه بود، ‌واجب است که جلوی این سقوط را بگیرد! از سوی دیگر مصدق اختیاراتش قانونی نیست، ‌و اصولا مجلس حق واگذاری آن را ندارد، ‌انحلال دادگاه‌ها دخالت در امور قضایی از طرف دولت، و صدور احکام مصادره و عفو از سوی مجلس نیز مداخله دیگری از سوی قوه مقننه است، و روحانیت و مردم [از دید آنان] نیز در این نگرانی‌ها با بزرگان و خوانین و اقشار دیگر شریک شدند و چنین بود که قیام ملی ۲۸ مرداد به وجود آمد!

و روحانیت؟

سناریوی روحانیت سیاسی متنفذ آن دوره که در قیام ۳۰ تیر سال پیش با صدور فتوا و به میدان کشاندن ده‌ها هزار نفر از پیروان و مریدان، هر گونه مقاومت پلیسی و نظامی را خنثی کرده بود‌ و برخلاف مصدق که خود را مستظهر به حمایت قشر فرهیخته و روشنفکر جامعه می‌دانست، و خود از آن قشر برخاسته و در میان آنان بود، ‌و گمان می‌کرد که آنان «مردم» هستند، روحانیت آن قیام و آن مقاومت و پیروزی را از آنِ خود می‌دانست، و پس از ۳۰ تیر، که در حد کمال قدرت‌نمایی کرده بود، مایل بود به‌‌‌ همان نسبت سهم بیشتری از حاکمیت داشته باشد. در حالی که مصدق که به نوبه خود آن قیام را ناشی از محبوبیت خود می‌انگاشت چنان حقی برای آنان قائل نبود. ضمنا پیوستن صفوف منظم مریدان حزب توده در قیام ۳۰ تیر (که تا پیش از آن علیه مصدق می‌ایستادند) نه تنها مایه دلگرمی روحانیت سیاسی نشد، بلکه کل روحانیت را نگران و منقلب کرده بود! و از این جهت نه فقط با عناصر نزدیک به ارتش بلکه با بخشی از عناصر ملی هم عقیده بودند! چنین بود که واقعه ۲۸ مرداد رخ داد که هرچند از احتمال قدرت گرفتن گروه‌های کمونیستی جلوگیری کرد، ‌اما نسبت به آن روحانیت سیاسی چندان سپاسگزار نبود.

در این میان چپ‌ها هم برای خودشان روایتی دارند….

 سناریوی چپ حکایت از آن داشت که امپریالیسم جهانخوار به رهبری آمریکا که هدفی جز چپاول نفت و دارایی‌های ملت ایران نداشت، با ایجاد محافلی از نخبگان طرفدار آمریکا از نیمه‌های دهه ۳۰، و هنگامی که مطمئن شد تلاش‌هایش برای جایگزینی انگلیس در صنعت نفت ایران به بن‌بست مقاومت ملیون مواجه شده و موفق نخواهد شد، با ترساندن نظامیان و روحانیون و بخش‌هایی از مردم و حتی ملیون، از خطر واهی و بی‌دلیل اعمال نفوذ دولت شوروی، ‌و برخلاف آرمان‌های خلق‌های ایران، به این بهانه و در واقع برای چنگ انداختن به منابع نفتی ایران، با طراحی نقشه و اجرای کودتای نظامی ۲۸ مرداد توانستند ایران را به یکی از بزرگ‌ترین پایگاه‌های نظامی در خاورمیانه تبدیل کنند، که روز به روز بر اختناق سیاسی و سرکوب عناصر خلقی افزود، و ایران را به کانون نفوذ فرهنگی و اقتصادی آمریکا در منطقه تبدیل کرد.

اکنون به رغم درگذشت دکتر مصدق، و تبدیل پیروانش به محفلی کوچک و وفادار از مردمانی غالبا‌ همچون خودش شریف و پاکدامن، و مرگ شاه و سلطنت و بسته شدن پرونده آن، و تغییر و تبدیل اساسی آن روحانیت و تفکر آن روزی، ‌و مرگ شوروی و ایدئولوژی اساسی و اقتصادی و اجتماعی‌اش، هنوز هر چهار روایت یا سناریوی تاریخی در میان ایرانیان، که بر خلاف برخی ادعا‌ها از حافظه تاریخی مبالغه‌آمیز و مذهبی‌گونه‌ای (به آن شکل که خود می‌پندارند) برخوردارند، با قدرت و هیجان پا برجاست. هر یک دیگری را خائن و بی‌وطن و خودفروخته و چه و چه می‌نامد، هر کدام خود را و تفکرش را از هرگونه اشتباه و قصوری مبرا می‌داند! و هر یک به سُنت بسیار ایرانی در «عدم قبول هرگونه مسوولیت شخصی و خودی» تمام و کمال تقصیر‌ها را به گردن اجانب و دیگران و خائنان می‌اندازد.

اینکه هر چهار روایتی که از آنها سخن گفتید همچنان در میان گروه‌های مختلف اجتماعی پابرجاست درست اما در میانه این آشفته‌بازار روایت‌ها که هر یک از منظری متفاوت مطرح شده است، فکر می‌کنید کدامیک می‌تواند روایت نزدیکتری به واقعیت ماجرای مردادماه ۳۲ باشد؟

به نظر من هر چهار روایت به اندازه کافی حقایقی در بردارد. اما عجالتا‌ از من نخواهید خود را آنقدر ایمن بدانم، که بخواهم تحلیل و جمع‌بندی شخصی‌ام را ارائه دهم. چندی پیش در یادداشتی درباره نهضت ملی کردن نفت ایران، که خصوصا‌ از لحاظ روانی، احساس استقلال و شخصیت ملی برای آن اهمیت فوق‌العاده‌ای قائل هستم، نوشته بودم که دکتر مصدق به عنوان حقوقدانی ناب، ‌حقوق ملی را حتی به منافع ملی ترجیح می‌داد،‌ در حالی که سیاستمدار مرد منافع ملی است، و باید در زمان اضطرار بکوشد هرچه بیشتر منافع ملی را تامین کند، ‌و البته سعی کند آن را حتی‌المقدور به حقوق ملی نزدیک نماید. زیرا قدرتمداران می‌کوشند منافع ملی را در ماورای حقوق ملی تامین کنند، و ضعفا ناچار می‌شوند به معادله معکوس تن در دهند، و سیاستمداران باید قدرت خود را بیازمایند و به سازش در راه تامین حداکثر ممکن تن دهند و منتظر بمانند تا در زمان توانایی حقوق خود را بستانند، نه در کمال ضعف، که بازنده‌تر شوند. باری با چنان ایرادهایی از مریدان دو طرف، بلکه سه طرف مواجه شدم، که به حقانیت همگی جز خودم اعتراف کردم! اما جدا هر چهار روایت را به حقیقت، ‌یا در بر داشتن بخشی از حقیقت نزدیک می‌دانم. حقیقت تلفیق این‌ها و زدودن جنبه‌های کم ارزش یا بی‌ارزش است!

درباره آن روایتی که می‌گوید ماجرای ۲۸ مرداد مستقل از ۲۵ مرداد اتفاق افتاد و در واقع بهتر بگویم از بستری که مجریان کودتای اول فراهم کرده بودند، عده‌ای دیگر کودتای دوم را سامان دادند، چه نظری دارید؟ آیا قائل به چنین تفکیکی میان دو کودتای مرداد ۳۲ هستید؟

درباره اینکه ۲۵ مرداد کودتای خارجی و ۲۸ مرداد اقدامی داخلی‌تر بود، باید عرض کنم که به عقیده من هر دو ادامه یک برنامه بود. می‌دانید بررسی پروژه قتل افشارطوس نشان می‌دهد که دولت از توطئه‌ای که از سوی افسران پاکسازی شده در حال شکل‌گیری بود آگاهی داشت. افسران مزبور، ‌از جمله سپهبد زاهدی که قبلا ‌در جریان شیخ خزعل و ماموریت‌های نظامی، توانمندی فرماندهی و نظامی خود را ثابت کرده و زمانی هم وزیر کشور دکتر مصدق بود، از طریق کانون بازنشستگان نیروهای مسلح، و گرد آوردن افسران تصفیه شده و دوستان شاغل سعی می‌کند با فرماندهان شاغل تماس بگیرد، ‌و آنان را از خطرات خارجی و داخلی و کمونیسم و… در صورت بقای دولت مصدق نگران کرده و لابد به چشم‌اندازهای بهتری از لحاظ مشارکت در رژیم آینده دلگرم کند. از سوابق چنین برمی‌آید که یکی از افسران شاغل که کوشیدند به او نزدیک شوند سرتیپ افشارطوس بود. او برخلاف دیگرانی که پذیرفتند، ‌ و در ۲۸ مرداد آن پذیرش را به اجرا گذاشتند، بی‌درنگ موضوع را با دکتر مصدق در میان می‌گذارد. بدون هیچ مدرک رسمی، فقط به عنوان برداشت شخصی و با قید احتیاط می‌گویم که ظاهرا نخست‌وزیر به او دستور می‌دهد که اعلام همکاری کند تا به این ترتیب در زمان لازم بتوانند اقدامات آنان را خنثی کنند! سوابق نشان می‌دهد که یکی از ماموران امین افشارطوس که به کار روی این پروژه می‌پردازد در تعطیلات نوروز ۱۳۳۲ با گلوله به قتل می‌رسد و باز سوابق نشان می‌دهد که یکی از افسران از همکاران دفتر رییس شهربانی همدست توطئه‌گران بوده و احتمالا‌ از بازی دوجانبه افشارطوس آگاه شده بود و لذا افشارطوس در دامی که افسران توطئه‌گر برای او می‌گذارند گرفتار و کشته می‌شود! شاید کشندگان تصور نمی‌کردند که سرهنگ نادری رییس اداره دوم شهربانی در طی چند روز جنازه را کشف و قاتلان را دستگیر کند. اما تحقیقات بعدی بیشتر روی اتهام قتل متمرکز می‌شود، نه روی توطئه براندازی!

باری، اجرای چنین توطئه‌ای با دست خالی امکان‌پذیر نبوده‌ است. طبیعی است که توطئه‌گران به آسانی با دولت‌های ذینفع یا متخاصم تماس گرفته و از حمایت‌های مالی و تدارکاتی و برنامه‌ای آنان برخوردار شده‌اند که بی‌مایه فطیر است! احتمالا آمریکایی‌ها این طرح (ایجَکس یا آژاکس) را به عنوان برنامه جایگزین،‌ یا به قول خودشان به عنوان برنامه B، در نظر داشتند که اگر برنامه A، یعنی کنار آمدن مصدق، پذیرفتن اولتیماتوم، و حل مساله به آن صورت محقق شد، برنامه B را ملغی کنند، و در غیر این صورت آن را جایگزین برنامه A کنند! تغییر دولت دموکرات آمریکا،‌ روی کار آمدن دولت محافظه‌کار آیزنهاور و برادران دالس (وزیر خارجه و رییس سیا) البته کار را برای تفاهم و توافق با مصدق دشوار‌تر، و تصمیم درباره برنامه B را آسان‌تر کرد!

کودتاگران هنگامی که دست به کودتای اول زدند حکم نخست‌وزیری را به نام فضل‌الله زاهدی از شاه دریافت کرده بودند و تاریخ این حکم نیز به روز ۲۲ مرداد باز می‌گشت. اساسا چه نیازی به کودتا بود؟ آیا شاه نمی‌توانست در حالی عادی و بدون نیروهای نظامی حکم برکناری مصدق را صادر کند؟ اگر نمی‌توانست آیا راه‌های دیگری هم برای ساقط کردن دولت در برابر هواداران شاه وجود داشت؟

در مورد ابلاغ فرمان شاه برای برکناری مصدق و جانشینی زاهدی، به نظر من احتمالا‌ ناشی از ساده‌انگاری طراحان توطئه بوده است. زیرا اگر ساده‌انگار نبودند، می‌توانستند با تشدید عملیات، و قتل مصدق، دولت را خودبه‌خود ساقط و فرمان نخست‌وزیر زاهدی را اجرا کنند. احتمالا چنین نیازی ندیده‌اند! زیرا مصدق بار‌ها و بر سر ادعا‌ها و موارد کوچکتری به حربه استعفا متوسل شده بود. فراموش نکنید که مصدق در پیام مفصل نوروزی ۱۳۳۲ خود، (در پی واقعه ۹ اسفند، و جلوگیری مخالفان مصدق، یعنی همان‌هایی که ۲۸ مرداد را راه انداختند از خروج شاه) یعنی‌‌‌ همان پیامی که در آن جمله معروف «شاه باید سلطنت کند نه حکومت» را می‌آورد، ‌فقط مهلتی می‌خواهد که پرونده ملی شدن نفت را به سرانجامی برساند و دنبال کارش برود! به نظر شاه و محفل طرفداران نگرانش، ‌این ماموریت با حکم دادگاه لاهه تکمیل شده بود، و تحکیم فرماندهی نظامی و انحلال مجلس و اختیارات و غیره ماورای آن قول بود! و با ابلاغ آن فرمان در بامداد ۲۵ مرداد تصور می‌کردند با استعفای دیگری مواجه شوند، که کمال خواسته آنان بود. در واقع مصدق با مقاومت خود، شاید بدون آگاهی از عمق ارتباطات توطئه‌گران با فرماندهان نظامی، آنان را به عکس‌العمل جدی‌تر وا می‌دارد. فراموش نشود که در فاصله آن سه روز، سخنرانی‌های تند و تیز مرحوم فاطمی، ‌خودنمایی حزب توده در تمشیت امور شهر و حتی در جایگاه‌های پلیس راهنمایی و رانندگی، ابزار و درس عبرتی برای پرسنل نظامی و پلیس شد، که آن تبلیغات را اصیل بینگارند و البته سایر محافل ضدکمونیست نیز آرام ننشستند، و پیروان تنومند خود را در میدان و کوچه و بازار در اختیار عاملان اصلی در مرحله دوم کودتا قرار دادند.

اصولا ‌در این کودتا عوامل خارجی حضور اجرایی نداشتند. کودتایی اصولا داخلی بود که از حمایت‌های پولی و برنامه‌ریزی‌ و تدارکاتی آمریکایی و انگلیسی برخوردار بود. در واقع دولت نیز در مقابل، نقاط ضعف اطلاعاتی، مدیریتی، مشکلات اقتصادی، بن‌بست‌های سیاسی و دیپلماتیک و غیره داشت‌ که با وجود در اختیار داشتن زمام امور نتوانست هیچ مقاومتی بکند. و با از هم پاشیدن اتحادی که در سال گذشته قیام ۳۰ تیر را به وجود آورده بود، با هیچ مقاومتی هم مواجه نشد.

چه پیش از کودتای ۲۵ مرداد و چه در سه روز پس از آن و فاصله دو کودتا ایده‌های مختلفی درباره نوع حکومت ایران مطرح می‌شد. برخی همچون شایگان و یارانش در جبهه ملی بحث دکتر مصدق در پیام نوروزی‌‌ همان سال یعنی‌‌ همان «شاه؛ سلطنت نه حکومت» را مطرح می‌کردند. ایده‌ای که بعد‌ها هم تا سال‌ها مورد توجه جبهه ملی بود. برخی همچون دکتر حسین فاطمی ایده «جمهوری» را در سر می‌پروراندند که البته با سخن مصدق مواجه بودند که گفته بود هر کس دم از جمهوری بزند با برخورد قانونی روبرو می‌شود و برخی نیز به «سلطنت مطلقه» محمدرضا پهلوی روی خوش نشان می‌دادند که بعد‌ها در صف کودتاگران قرار گرفتند. اقبال مردمی به هر یک از این ایده‌ها چگونه بود؟ کدامیک با واقعیت آن روز ایران سازگار‌تر بود؟

شاه جوان ۳۳ ساله که بیشتر ایام سلطنتش در دهه ۱۳۲۰ و جریان ملی شدن نفت گذشته بود حکمرانی مقتدر و مستبد نبود. استبداد صفتی است که تدریجا و پس از زاهدی به خصوصیات او افزوده شد. البته فاطمی تندرو بود، ‌و موجب ترساندن محافظه‌کاران و نظامیان و همچنین غربی‌ها در آن دوران جنگ سرد می‌شد. صحبت از دموکراسی شیرین بود، اما در ملتی با ۹۰ درصد بی‌سواد به هر حال بحثی زود هنگام بود. نتیجه انتخاباتش هم به همانی می‌انجامید که در انتخابات تحت نظارت خود مصدق رخ داد. از زمان خودش چند سالی جلو‌تر می‌راند! جمهوریت هم اگر می‌آمد به زودی به جمهوری‌های ابد مدت منطقه تبدیل می‌شد. اکنون با نگاه به گذشته و آگاهی از همه وقایع بعدی نظر دادن آسان است و بی‌ثمر، اما به هر حال، به نظر من اگر مصدق می‌توانست آهسته‌تر براند، و آن وحدت ملی و حال و هوای ملی شدن صنعت نفت را حفظ کند، و زمینه فرهنگی را با توسعه آموزش و علم آماده سازد، و به جای جنگ در چند جبهه در‌‌ همان یک جبهه بجنگد، ممکن بود نیازی به قیام ۳۰ تیر که ۲۸ مرداد پاسخ آن بود پیش نیاید! اما تاریخ در روند خود با کسی مشورت نمی‌کند و نظر نمی‌خواهد! بی‌سوادی و عقب‌ماندگی ملی عامل مهمی بود که یا روی آن حساب نشد، ‌یا شاید روی آن زیادی حساب شد!

برخی اعضای حزب توده پیش از کودتای ۲۵ مرداد با ذکر اسامی کودتاگران از توطئه علیه دولت مصدق سخن می‌گویند. از اتفاق طبق پیش‌بینی آنها کودتایی در ۲۵ مرداد اتفاق می‌افتد و ناکام می‌ماند. می‌خواهم بدانم چطور شد که با گذشت سه روز بار دیگر این اتفاق افتاد اما توده‌ای‌ها واکنشی نشان ندادند؟

بله، ‌خصوصا پس از لو رفتن توطئه قتل افشارطوس، آن پیش‌بینی‌ها و معرفی‌ها درست بود، ‌ اما از چیز دیگری هم حکایت داشت: اینکه نفوذ حزب توده در ارتش و اطلاعات داخلی، از دولت بیشتر بود. به گمان من مصدق از دریافت چنان اطلاعاتی به جای آنکه سپاسگزار باشد،‌ می‌توانست نگران‌تر باشد. حزب توده هم دلش برای او نسوخته بود. می‌خواست به وسیله او طرف مقابل را بکوبد و ضعیف کند، و جا را توسط سازمان افسران برای حاکمیت آینده خودش باز کند. همین آگاهی‌ها نیز عناصر خارجی را به طرح مقابل تشویق می‌کرد.

آنچه درباره کودتای ۲۸ مرداد همواره مطرح بوده این است که مردم در هنگام کودتا کجا بودند؟ مردمی که در ۳۰تیر آنگونه به خیابان‌ها آمدند و نخست‌وزیری مصدق را طلب کردند و چندی قبل از کودتا نیز به رفراندوم او برای انحلال مجلس رای مثبت دادند، چرا تلاشی برای حفظ وی و دولت ملی نکردند؟ آیا این ناشی از نارضایتی مردم بود یا عوامل دیگری در این موضوع دخیل بودند؟

مردم در خانه‌هایشان بودند. من شاهد بودم که در محافل اندیشمند‌تر و ملی که دل به آن نهضت بسته بودند می‌گریستند! طرف اصلی مبارزه بعدا حزب توده شد، زیرا باید توضیح و پاسخی به آمریکایی‌ها داده می‌شد! آن را در هم کوبیدند! ‌ بسیاری از قربانیان از شریف‌ترین و با فرهنگ‌ترین مردمان کشور بودند که راه نجات ملی را در آن گمراهه جسته بودند. آمریکایی‌ها خودشان هم ۲۸ مردادی داشتند، و در قالب برنامه مک‌کارتیسم مشغول پاکسازی داخلی خود بودند، پس در مورد ایران از آن کوتاه‌تر نمی‌آمدند!

اما بی‌انتقام هم نماند! قشر اندیشمند ملی، بر آن رژیم انگ نامشروع بودن زد. برخلاف ملل دیگر، در ایران دیگر مخالف مفهوم نداشت، یا باید قبول می‌داشتی و یا دشمن بودی، و طرفین با هم همچون دشمنان رفتار می‌کردند. دانشجویان بورس می‌گرفتند و برای تحصیل می‌رفتند تا برگردند و به ساخت کشورشان کمک کنند، اما از‌‌‌ همان دم دشمن می‌شدند. رفتاری بیگانه‌وار داشتند، و آن توطئه تلخ سکوت! این جواب آن بود! ‌‌‌ همان احساس دشمنی آن را فرو ریخت.

پرسش پایانی اینکه امروز که به فضای ترسیم شده از مرداد ۳۲ نگاه می‌کنیم، آیا کسی از افراد موثر و گروه‌های آن روز می‌توانست جلوی کودتای دوم را بگیرد؟ نیروهای سیاسی آن روزگار هر یک چه نقشی در فاصله سه روز میانه کودتاهای ۲۵ و ۲۸ مرداد برعهده گرفتند و تاثیر آنها در فرجام کار چه بود؟

برای جلوگیری از آن باید با میانه‌روی، آشتی ملی و سازشی انجام می‌شد. نه طرف زخم خورده مقابل دیگر به مصدق اعتماد داشت، نه مصدق اهل مذاکره و سازش بود،‌ و نه حاضر بود به کمک گرفتن از حزب توده تن دهد. از آن مهم‌تر فشار خارجی بود که حرف آخرش را زده بود و پذیرفته نشده بود! ‌ و نه چنان که گفته شد، امکان و نیرویی برای مقابله با خارج و عناصر داخلی آن باقی مانده بود. شاید دیگران نظر دیگری داشته باشند. اما به نظر من، ‌با نگاه به گذشته، برای او با برداشتن چند هندوانه نا‌متوازن و ناجور و همزمان، پس از عدم پذیرش آخرین پیام و اولتیماتوم راه گریزی باقی نمانده بود. با دوستانش در‌‌‌ همان اتاق ماند، ‌تا آتش آنقدر نزدیک شد که به خانه همسایه پناه برد.

يکشنبه 30 مرداد 1390  16:36

جاودانگان تاریخ ایران .ا ستادعلی اکبر دهخدا،بزرگمرد فرهنگ،ادب ،سیا ست ،طنز،خالق لغت نامه عظیم دهخدا

0103

استاد علی اکبر دهخدا

 چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۴  تبیان  بازدید: ۵,۳۵۰

استاد علی اکبر دهخدا از خبره ترین و فعال ترین استادان ادبیات فارسی در روزگار معاصر است که بزرگترین خدمت به زبان فارسی در این دوران را انجام داده. لغت نامه بزرگ دهخدا که در بیش از پنجاه جلد به چاپ رسیده است و شامل همه لغات زبان فارسی با معنای دقیق و اشعار و اطلاعاتی درباره آنهاست و کتاب امثال و حکم که شامل همه ضرب المثل ها و احادیث و حکمت ها در زبان فارسی است خود به تنهایی نشان دهنده دانش و شخصیت علمی استاد دهخدا هستند.
لغت نامه دهخداهمان گونه که پیداست ، لغت نامه مهم ترین و اساسی ترین اثر دهخدا حتی مهمترین اثر نویسندگی معاصر است و بیشتر شهرت و احترامی که دهخدا داراست ، به خاطر لغت نامه ی اوست. بنا به باور بسیاری ، چنین کار بزرگ و چنین سرمایه گذاری عظیمی را برای زبان فارسی ، به غیر از دهخدا تنها فردوسی انجام داده بود. تالیف لغت نامه دهخدا تاثیر بزرگی در پایداری و جاودانگی زبان فارسی گذاشت. امروز در ایران به هر کتابخانه ای که برویم از میزان مراجعاتی که به لغت نامه می شود و در جستجوی معنای کلمه یا مطلبی علمی ، مجلدات لغت نامه دهخدا را ورق می زنند ، می توانیم به راحتی ارزش و اهمیت این کتاب را درک کنیم .همه لغات فارسی و محلی ، نام شهرها و روستاها و کلمات علمی و شاخص ، حتی لغات عربی را می توان در لغت نامه دهخدا یافت. در جلوی هر کلمه ، معنای لغوی آن ، موارد استعمال ، طرز تلفظ صحیح ، اشعاری در رابطه با آن و بسیاری اطلاعات دیگر درباره لغت قرار دارد. لغت نامه دهخدا هم دایرهٔ المعارف است و هم کتاب مرجع علوم گوناگون و هم لغت نامه. وجود این کتاب در هر خانه یا کتابخانه یا جای دیگری نعمتی بزرگ محسوب می شود. لغت نامه ای که دهخدا پنجاه سال ، یعنی بیشتر عمر خود را صرف آن کرد ، از پایه سه چهار میلیون فیشی بنیان یافته است که دهخدا شب و روز به جمع آوری آنها مشغول بوده است. به گفته خود او و نزدیکانش ، وی هیچ روزی از کار فیش برداری برای لغت نامه غافل نشد مگر دو روز به خاطر فوت مادرش و دو روز به خاطر بیماری سختی که داشت.فکر ایجاد لغت نامه ای جامع که هم معنای تمام لغات فارسی را داشته باشد و هم اطلاعات لازم درباره همه چیز را به خواننده بدهد ، از همان زمان که دهخدا در یکی از قرای چهار محال بختیاری منزوی بود به ذهنش خطور کرده بود. آن طور که آگاهان نوشته اند ، وی چند میلیون فیش از روی متون معتبر استادان نظم و نثر فارسی و عربی ، لغت نامه های چاپی و خطی ، کتب تاریخ و جغرافیا ، طب ، ریاضی ، هندسه ، هیات ، حکمت ، کلام ، فقه و … فراهم آورده بود. البته نقل می کنند که او بیشتر یادداشت ها را از ذهن خود می نوشته است . خود وی در یکی از یادداشتهای پراکنده اش برای لغت نامه می نویسد: « همه لغات فارسی زبانان تا کنون احیا و در جایی جمع آوری نشده و چه بسا لغات زیادی است که در کتب دیگر ، خصوصا در اشعار آمده است که ما آنها را در اینجا نقل کرده ایم. ولی از سوی دیگر هزاران لغت فارسی و غیر فارسی در تداول به کار می رود که تاکنون کسی آنها را گرد نیاورده یا اگر گرد آورده به چاپ نرسانیده است. ما بسیاری از این لغات را به تدریج از حافظه ، نقل و سپس آنها را الفبایی کرده ایم ؛ ولی باید دانست که برای به خاطر آوردن چندین هزار کلمه و الفبایی کردن آن عمر هفت کرکس می باید… و این کار به هیچ فصل و قطعی ، بیرون از بیماری صعب چند روزه و دو روز رحلت مادرم رحمه الله علیها تعطیل نشد و به جز اتلاف دقایقی چند برای ضروریات حیات در روز ، می توانم گفت که بسیار شبها نیز ، در خواب و میان نوم و یقظه در این کار بودم . چه بارها که در شب از بستر بر می خاستم و پلیته می کردم و چیز می نوشتم.» دهخدا در سال ۱۳۲۴ هجری شمسی میلیونها فیشی را که در تهیه لغت نامه فراهم کرده بود ، توسط مجلس شورای ملی به ملت ایران هدیه کرد و مجلس نیز قانونی را تصویب کرد که این میراث عظیم چاپ شود و موسسه ای نیز به نام لغت نامه دهخدا برای مدیریت کار چاپ لغت نامه و ادامه راه دهخدا تاسیس شود. مدتی بعد از تصویب طرح چاپ لغت نامه در مجلس شورای ملی ، دهخدا فوت کرد . از آن زمان به بعد کار هماهنگی و مدیریت لغت نامه به وصیت خود دهخدا بر عهده دکتر محمد معین گذارده شد. او که خود فردی فرهیخته بود و در ادبیات فارسی تبحر فراوان داشت و کتاب فرهنگ فارسی شش جلدی معین از آثار گرانبهای اوست به خوبی از عهده ادامه این کار خطیر برآمد. پس از فوت دکتر معین نیز این کار به وسیله دکتر سید جعفر شهیدی و دکتر دبیر سیاقی و دیگران دنبال شد و به پایان رسید.تا زمانی که دهخدا زنده بود چهار هزار و دویست صفحه از لغت نامه تهیه شده بود ؛ در حالی که لغت نامه ای که امروز وجود دارد در پنجاه جلد و بیست و شش هزار صفحه به چاپ رسیده است. هم چنین به تازگی سی.دی لغت نامه دهخدا نیز توسط موسسه دهخدا که زیر مجموعه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران است ، تولید و عرضه شده است. به علت ارزش فرهنگی و علمی لغت نامه و نقش خطیر آن در زبان فارسی ، از تولید و عرضه سی.دی یا کتاب لغت نامه دهخدا توسط شرکت ها و اداره های دیگر جلوگیری می شود. همچنین به تازگی مجلس در حال بررسی این طرح است که کتاب لغت نامه را از قانون حقوق مصنفان مجزا نگه دارد ؛ زیرا بر اساس این قانون ، هر کتابی پس از گذشتن سی سال از زمان چاپش ، قابل چاپ شدن توسط هر چاپخانه ای است. اما به خاطر وضعیت خاص لغت نامه دهخدا قرار است قانونی تصویب شود که بر اساس آن به جز موسسه دهخدا ، هیچ موسسه دیگری نتواند دست به تولید و توزیع کتاب یا سی. دی لغت نامه دهخدا بزند.

سایر آثار دهخدا

دهخدا به غیر از لغت نامه که بزرگترین و پرارزش ترین اثر دهخدا است کتاب های دیگری را نیز تالیف کرده است که با ارزش ترین آنها پس از لغت نامه کتاب «امثال و حکم» است. کتاب امثال و حکم کتابی است که در آن همه ضرب المثل ها ، حکمت ها ، آیات قرآن ، اشعار ، اخبار و احادیثی که در زبان فارسی مصطلح است ، جمع آوری شده اند. دهخدا خود نقل می کرد که در کودکی شبی بالای بام خوابیده بود و به یکی از مثلهای متداول در زبان فارسی می اندیشید ، از اسم «مثل» آگاه نبود ، همین قدر درک می کرد که جمله از نوع کلمات و لغات معمول نیست ، قلم برداشت و چند تا از آن نوع یادداشت کرد. این نخستین قدمی بود که وی در راه تدوین امثال و لغات پارسی برداشت.

هنگامی که دهخدا و یارانش در حال تهیه فیش و یادداشت برای لغات لغت نامه دهخدا بودند ، اعتماد الدوله قراگزلو که در آن زمان وزیر معارف بود ، به دهخدا پیشنهاد کرد که با توجه به این که با وسایل امروزی چاپ لغت نامه میسر نیست و تالیف لغت نامه کاری بسیار طولانی است ، امثال ، حکمت ها ، احادیث و … را در کتابی جداگانه جمع آوری کند و منتشر سازد. دهخدا نیز این پیشنهاد را پذیرفت و به این ترتیب امثال و حکم را در بین سالهای ۱۳۰۸ و ۱۳۱۱ به چاپ رسانید و در پایان کتاب فهرست اعلامی نیز به آن افزود. گروهی خرده گرفتند که عنوان کتاب » امثال وحکم» است ولی در طی آن ، اصطلاحات و کنایات و اخبار و احادیثی که مثل نیستند ، فراوان آمده. دهخدا به نگارنده اظهار داشت: من خود متوجه این نکته بودم ، ولی از انتخاب عنوانی طویل ، نظیر «امثال و حکم و مصطلحات و کنایات و اخبار و احادیث…» خودداری و به عنوان ساده «امثال و حکم» اکتفا کردم. راه دیگر هم حذف اصطلاحات و کنایات و غیره بود ، که اگر استاد بدین کار دست می زد ، خوانندگان خود را از فواید بسیاری محروم می کرد. نکته دیگر در باب این کتاب ، مقدمه نداشتن آن است که اصولاً ، استاد علامه در باب مقدمه کتابهای خود احتیاطی مقرون به وسواس داشت. در پاسخ سوال نگارنده ، راجع به علت عدم تحریر مقدمه برای امثال و حکم اظهار داشت:« در زبان فرانسوی هفده لغت پیدا کردم که در فرهنگ عربی و فارسی همه آنها را «مثل» ترجمه کرده اند ودر فرهنگهای بزرگ فرانسوی ، تعریفهایی که برای آنها نوشته اند ، مقنع نیست و نمی توان با آن تعریفات ، آنها را از یکدیگر تمیز داد. ناگریز توسط یکی از استادان فرانسوی دانشکده حقوق نامه ای به فرهنگستان فرانسه نوشتم و اختلاف دقیق مفهوم آن هفده لغت را خواستار شدم. پاسخی که رسید ، تکرار مطالبی بود که در لغتهای فرانسوی آمده بود که به هیچ وجه مرا اقناع نکرد. از اینرو از نوشتن مقدمه و تعریف مثل و حکمت و غیره خودداری کردم و کتاب را بدون مقدمه منتشر ساختم.»همان طور که در قبل هم اشاره شد ، دهخدا به زبان فرانسوی نیز تسلط زیادی داشت. او چند کتاب را از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است که البته هنوز به چاپ نرسیده اند. از آن جمله کتاب «عظمت و انحطاط رومیان» است که نوشته شده توسط «منتسکیو» نویسنده سرشناس فرانسوی است. کتاب دیگری که دهخدا از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است کتاب «روح القوانین» است که این کتاب نیز توسط منتسکیو تالیف شده است. هم چنین استاد از آغاز جوانی تا اواخر عمر به تالیف فرهنگ فرانسه به فارسی مشغول بودند. موارد این کتاب ، شامل: لغات علمی ، ادبی ، تاریخی ، جغرافیایی و طبی به زبان فرانسه با معادل آنها در زبانهای فارسی و عربی است. مرحوم دهخدا این معادلها را با تتبع دقیق در سالیان متمادی از متون امهات کتب فارسی و عربی استخراج کرده اند. این کتاب نیز به طبع نرسیده است. از دیگر آثار دهخدا کتاب شرح حال ابوریحان بیرونی است که مقارن هزاره تولد بیرونی تالیف و به جای پنج شماره مجله آموزش و پرورش از انتشارات اداره کل نگارش وزارت فرهنگ ، مهر ماه ۱۳۲۴ منتشر گردیده و سپس در لغت نامه تجدید طبع شده است. اثر دیگر دهخدا تعلیقات بر دیوان ناصر خسرو قبادیانی است. دیوان قصاید و مقطعات حکیم ناصر خسرو به ضمیمه روشنایی نامه و سعادت نامه به تصحیح مرحوم حاج نصر الله تقوی و مقدمه آقای تقی زاده و تعلیقات آقای مینوی در تهران به سال ۱۳۰۴ ۱۳۰۷ هجری شمسی به طبع رسیده است. یادداشتهای علامه دهخدا در تصحیح اشعار و بعضی نکات بامقدمه ای دلکش از صفحه ۶۱۹ دیوان مزبور به بعد چاپ شده است. بعدها نیز مرحوم ادیب پیشاوری در تصحیح برخی اشعار ناصر خسرو ، نظراتی اظهار کرده اند که در پایان دیوان خود آن مرحوم که به اهتمام مرحوم عبدالرسولی در ۱۳۱۲ در تهران طبع شده ، به عنوان «رساله نقد حاضر» به چاپ رسیده است . آقای مسرور هم در مجله ارمغان ، سال دوازدهم ، انتقاداتی بر تصحیحات استاد منتشر کرده اند. از دیگر کارهای دهخدا می توان به دیوان سید حسن غزنوی ملقب به اشرف اشاره کرد که به اهتمام آقای مدرس رضوی در تهران ، سال ۱۳۲۸ به طبع رسیده است. آقای مدرس پس از اتمام متن دیوان ، آن را به نظر علامه دهخدا و استاد فروزانفر رسانید و یادداشتهای ایشان را در تصحیح اشعار در پایان کتاب جای داد. تصحیحات مرحوم دهخدا در صفحات ۳۶۱ تا ۳۷۶ آن کتاب مندرج است.

منابع تحقیق:

روزنامه همشهری تاریخ ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۰

ویژه نامه «تهران» روزنامه همشهری شماره خرداد سال ۱۳۸۰

پایگاه اطلاع رسانی خبرگزاری BBC – مقاله «سی دی های جعلی لغت نامه دهخدا»

مرکز اطلاع رسانی شهر قزوین

شبکه اطلاع رسانی مدارس ایران

یادداشت ناشر کتاب امثال و حکم

پایگاه اطلاع رسانی سازمان ایرانشناسی

پایگاه اطلاع رسانی علمی آموزشی فرهنگسرا

لوح فشرده لغت نامه دهخدا – انتشارات دانشگاه تهران

زندگی نامه دکتر محمد معین پایگاه اطلاع رسانی بنیاد اندیشه اسلامی

پایگاه اطلاع رسانی موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

لینک : سیمای سیاسی دهخدا


 
باران رادمنش
سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲

0103
«شب‌های ایرانشهر» عنوان مجموعه نشست‌هایی است که خانه هنرمندان ایران درهرماه یک بار برگزار می‌کند.در این نشست‌ها که با حضور کارشناسان و علاقه‌مندان برگزار می‌شود، هربار احوال و آثار یکی از بزرگان عرصه فرهنگ، هنر، ادب و فلسفه مورد بررسی قرار می‌گیرد.
اولین شب نشست «شب‌های ایرانشهر» که جمعه ۱۰ خرداد ۹۲ برگزار شد، اختصاص به «علامه سید محمدحسین طباطبائی»؛ مفسر و فیلسوف برجسته جهان اسلام داشت و دومین شب آن که پنج‌شنبه ۱۳ تیر در تالار «استاد جلیل شهناز» برگزار شد ویژه «علامه علی‌اکبر دهخدا» ادیب، شاعر و سیاستمدار ایرانی وبررسی آثار ارزشمند وی بود.
در برنامه «شبی با علامه علی‌اکبر دهخدا» که اجرای آن را «سهیل محمودی» شاعر معاصر به عهده داشت، دکتر مجید سرسنگی (مدیرعامل خانه هنرمندان ایران)، دکتر غلامعلی حدادعادل (رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی)، دکتر علی افخمی (رئیس مؤسسه لغت‌نامه دهخدا)، استاد عبدالله انوار، دکتر فاطمه راکعی و سید احمد وکیلیان به سخنرانی پرداختند . بخش هایی از سخنان این بزرگواران در ادامه می آید.
***
«دکتر مجید سرسنگی» مدیرعامل خانه هنرمندان ایران، به عنوان اولین سخنران این نشست می گوید:«عمیقاً معتقدم که متأسفانه آن گونه که شایسته و بایسته است، در دهه‌های اخیر نسبت به فرزانگانی چون علامه دهخدا و دیگراهالی بزرگ فرهنگ و ادب کشور توجه نشده است.
بسیاری از کسانی که در جامعه امروز ما زندگی می‌کنند وبه ویژه نسل جوان ما متأسفانه آشنایی‌شان نسبت به پیشینه فرهنگ ادبی ما و کسانی که این پیشینه را آفریدند و به عنوان یک میراث از خود به جای گذاشتند، بسیار کم و فقیرانه است.
امیدوارم برگزاری چنین برنامه‌هایی باعث شود جامعه ما و اهالی فرهنگ و ادب و خصوصاً نسل جوان بتوانند با کسانی که استوانه‌های این فرهنگ و تمدن هستند، آشنایی بیشتری پیدا کنند.»
سرسنگی با اشاره به تأثیر به سزای «لغت‌نامه دهخدا» در حفظ زبان فارسی و فرهنگ زبانی ما، اظهار می کند:«خیلی خوشحالیم که در سالهای اخیر «مؤسسه لغت‌نامه دهخدا» توانسته است تا حد بسیاری میراث این علامه بزرگ و این فرد فرهیخته را نگهداری و آن را معرفی کند و آرزو می‌کنم که فعالیت‌های دوستان در این مؤسسه بتواند میراث ارزشمند مرحوم دهخدا را برای آیندگان حفظ کند.»
دکتر «غلامعلی حدادعادل»،رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، سخنران دیگر این مجلس با بیان اینکه دهخدا از مردان بزرگ تاریخ معاصر ایران و از مردانی است که در انتقال ارزشهای مثبت دوران تجدد به ایران نقش بزرگی ایفا کرده و در گسترش علم و فرهنگ، در ارتقاء دانش و در وصف آزادی در این کشور سهمی فراموش نشدنی دارد، می گوید:«دهخدا در چندین عرصه تلاش موفق، ماندگار و مؤثر داشته است. یکی به عنوان روزنامه‌نگار.
روزنامه «صوراسرافیل» را که در دوران استبداد صغیر با جهانگیرخان و دیگران منتشر می‌کرده ، روزنامه‌ای بوده که وقتی محمدعلی شاه کودتا می‌کند، میرزا جهانگیرخان شیرازی را به جرم انتشار روزنامه‌ای که دهخدا در آن با نام مستعار «دخو» چرند و پرند را منتشر می‌کرده اعدام می‌کند؛ یعنی میرزا جهانگیرخان که دهخدا شعر «ای مرغ سحر این شب تار…» را به یاد او سروده ، مستحق اعدام شناخته می‌شود و دهخدا هم فراری می‌شود و اگر محمدعلی شاه به او هم‌دسترسی پیدا می‌کرد، او را هم اعدام می‌کرد.
بعد که دهخدا به پاریس می‌رود سعی می‌کند دوباره «صوراسرافیل» را منتشر کند و سه شماره منتشر می‌کند، اما موفق به ادامه آن نمی‌شود. سپس می‌آید به استانبول و یک روزنامه دیگر حدود سال ۱۳۲۷ به نام «سروش» منتشر می‌کند که باز افکار مشروطه‌خواهی و آزادیخواهی را در آن منتشر می‌کرده و آن روزنامه به ایران می‌آمد.» حداد عادل جنبه دیگر زندگی دهخدا را فعالیت‌های سیاسی او بیان می کند:«بلافاصله بعد از استبداد صغیر که مجلس دوم گشوده می‌شود، دهخدا از دو شهرتهران و کرمان به عنوان نماینده انتخاب می‌شود. دهخدا وارد مجلس می‌شود، او پیش از این در صف دموکرات‌ها بوده ولی او این بار به صف اعتدالیون می‌پیوندد.»
او سپس به عرصه حقوقدانی و مدیریت دهخدا در مدرسه سیاسی و دانشکده حقوق اشاره دارد:«دهخدا جزو اولین درس خوانده‌های مدرسه سیاسی بوده. او بعداً می‌شود رئیس این مدرسه سیاسی و بعد از تأسیس دانشگاه تهران دهخدا به ریاست دانشکده حقوق انتخاب می‌شود و تا ۱۳۲۰ این مدیریت را ادامه می‌دهد.»
حداد عادل، فعالیت دیگر دهخدا را فعالیت علمی می داند و می گوید: «دهخدا هم علم و سواد حوزه‌ای را به خوبی فرا گرفته بوده وهم به ادبیات فارسی خوب آشنا بوده وطی دو سال حضور خود در اروپا با تمدن فرنگی و غربی هم از نزدیک آشنا بوده است. دهخدا همت خود را صرف تألیف می‌کند و به سراغ «امثال و حکم» می‌رود که یک کار دایرة‌المعارفی است و با توجه به فقدان رسائل در آن زمان بسیار سودمند و مهم بوده.
اما کار اصلی او در عرصه تألیف و فعالیت‌های علمی همان «لغت‌نامه» با ۲۲۲ جزوه است که به مدت ۴۰ سال یعنی ازسال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۸اینکار طول کشیده است. بعد از او توسط مرحوم دکتر معین و سپس مرحوم دکتر شهیدی همچنان مجموعة بزرگ و سترگ «لغت‌نامه دهخدا» به فارسی‌زبانان هدیه می‌شود. در واقع لغت‌نامه دهخدا می‌شود خزانه لغت فارسی و پیکره واژگان فارسی و مادر هر لغت‌نامه دیگری که بعد از او منتشر می‌شود و هنوز بعد از حدود ۷۵ سال جانشینی برای لغت‌نامه دهخدا به وجود نیامده است.
از این جهت دهخدا حق ویژه‌ای به گردن همه فارسی‌زبانان جهان دارد؛ از آن جهت که با ذوق ادبی و فهم ادبی بسیار خوب و احاطه‌ای که بر زبان و ادبیات فارسی و ادبیات عرب داشته، توانسته شاهد مثال از خیلی جاها پیدا بکند . «لغت نامه» یک سرمایه بزرگ برای همه فارسی زبان هاست و راهگشا بوده و همین تألیف لغت‌نامه به تنهایی کافی است که نام دهخدا را جاودانه کند؛ اگر چه این فقط یکی از کارهای اوست.»
وی سپس با خاطر نشان کردن پشتیبانی دهخدا از دولت دکتر مصدق درهمان دوران ، می گوید:«وقتی کودتا می‌شود، اسم دهخدا در روزنامه‌ها اعلام می‌شود که دهخدا در غیاب شاه و به عنوان مخالف شاه، رئیس شورای سلطنت شده و همین موضوع باعث می‌شود بعد از کودتای ۲۸ مرداد و بازگشت مجدد شاه ، دهخدا مغضوب شود و دوبار هم او را به دادگاه احضار و بازجوئی می‌کنند و این قبل از سال ۱۳۳۴ است که سال درگذشت دهخداست.»
حداد عادل درادامه این جلسه اظهار خوشبختی می کند که فرهنگستان زبان و ادب فارسی بعد از ۷۰ سال کار سترگ علامه دهخدا ، اقدام به تألیف «فرهنگ جامع زبان فارسی» کرده است و توضیح می دهد«ما از ابتدای تأسیس فرهنگستان به این نتیجه رسیده بودیم که با تحولی که در دانش فرهنگ‌نویسی در جهان رخ داده و با پیشرفت هایی که در زبان‌شناسی نسبت به روشهای فرهنگ ‌نگاری پدید آمده و اسباب و وسایل جدیدی که اختراع شده برای تصحیح کار و واژگان جدیدی که به دست آمده، لازم است که یک لغت‌نامه دهخدای دیگری که پاسخگوی احتیاجات امروز فارسی‌زبانان و ایرانیان باشد تألیف شود.
خوشبختانه شخصیت جامع و معتدلی مانند آقای دکتر علی اشرف صادقی در فرهنگستان قبول کردند که این تألیف زیر نظر ایشان صورت بگیرد. هجده سال طول کشید تا جلد اول این کتاب به نام «فرهنگ جامع زبان فارسی» منتشر شد. این اولین مجلّد، مختص حرف «آ» در بیش از ۱۲۰۰ صفحه در نمایشگاه کتاب سال ۹۲ رونمایی شد و ما احتمال می‌دهیم این مجموعه به حدود ۳۰ جلد برسد.»
حداد عادل می افزاید:«کاری که آقای دکتر صادقی و همکارانشان در فرهنگستان کردند این است که یک پیکره‌ای از زبان فارسی تهیه کردند براساس هزار کتاب از قدیمی‌ترین کتاب‌های فارسی تا روزگار ما و از میان این کتاب ها لغات فارسی را در آوردند و اینها را به رایانه دادند و این پیکره بر آن برنامه تطبیق داده شد که انواع جستجوها را ممکن می‌کند. فی‌المثل لغت «آتش» که در آن حرف «آ» آمده، ۵۵ شاهد دارد با معانی مختلف و از خصوصیات آن که در دهخدا نیست، ریشه‌شناسی لغت است که هر لغتی ریشه‌اش داده می‌شود که آیا فارسی باستان است، اوستایی است، فارسی میانه است، فارسی جدید یا سانسکریت است، عربی است و… . کاری است بسیار پاکیزه و روشمند که می‌توان گفت بعد از کار بزرگی که دهخدا کرد ۷۰ سال این کار برآورنده نیاز بود و سالهای آینده هم خواهد بود، «فرهنگ جامع زبان فارسی» امیدوار است که بتواند ادامه راهی باشد که دهخدا با رادی و فرزانگی در این راه قدم گذاشت.»
دکتر «علی افخمی» ، رئیس موسسه لغت‌نامه دهخدا، دیگر سخنران این نشست می گوید:آقای دهخدا بعد از اینکه یکی ـ دو میلیون فیش آماده ‌می‌کند، به فکر می‌افتد که باید اینها را جایی چاپ کند تا از بین نرود. در گنجینه لغت‌نامه دهخدا دستخط‌ها و مکاتبات علامه دهخدا با مجلس آن زمان را داریم که درخواست کمک برای چاپ «لغت نامه» به عنوان یک اثر ملی می‌کند . کارپردازی مجلس متقبل این کار می‌شود و آن را به جایی می‌رسانند، اما مشکل بود که این بودجه هرسال تأمین شود. نهایتاً در مجلس تصمیم می‌گیرند که آن را به دانشگاه تهران واگذار کنند و از آنجا آن را می‌دهند به دانشکده ادبیات و این دانشکده اینکار را پی‌گیری می‌کند.»
افخمی ادامه می دهد:«دو شخصیت بزرگ در دانشکده ادبیات که هر دو مورد مهرو محبت و عنایت علامه دهخدا بودند، این کارها را انجام می‌دادند. اول دکتر معین به عنوان اولین دکترای زبان و ادب فارسی از دانشکده ادبیات که همکار دهخدا بود و بعد هم حضرت علامه سید‌جعفر شهیدی که بعد از معین به این قافله می‌پیوندند. من نواری در مؤسسه لغت‌نامه دهخدا داشتم که صدای علامه دهخدا در آن است که سفارش کرده ، بعد از من سه نفر این کار را دنبال بکنند: آقای معین، استاد سید جعفر شهیدی و استاد محمد دبیر سیاقی.
اینها هم حقیقتاً دنبال کردند و زحمت کشیدند و تا سال ۵۸ این کار را به پایان رساندند.»
رئیس «موسسه لغت‌نامه دهخدا» سپس خطاب به بعضی گلایه کنندگان می گوید:«از ۳۰ سال پیش که فرهنگ دوم شروع شده، ما حرف «الف» را تمام کرده‌ایم و شش جزوه هم از حرف «ب» را در این ۶ سالی که بنده آنجا هستم چاپ کرده ایم. همه هم به ما می‌گویند که چرا لاک‌پشتی حرکت می کنید و چقدر کُند هستید. بنده عرض می‌کنم یکی پول بدهد تا ما بتوانیم کسانی را برای یاری بیاوریم. این مشکل برای دنباله کارسِتُرگ علامه دهخدا وجود دارد. البته ما نا امید نیستیم و همیشه در این کار سعی می‌کنیم و دوستانمان هم خیلی منیع‌الطبع هستند.»
استاد «سید عبدالله انوار»،سخنران بعدی این هم اندیشی برای دهخدا بود که در جایگاه قرار می گیرد و مقاله خود را با عنوان
« دهخدا و چرند و پرند»، برای حاضرین می خواند. او می گوید:«این مرد والا یعنی «دهخدا» روزی دست به آن کار یازید که حرکت کیفی جامعه ایرانی، پس از گذار از خیلی موانع به آن رسیده بود که به «برهم نهادی» نویی دست یابد و با آن دستیابی بتواند در اصول مسلم گذشته شک کند و حتی بر پاره ای از آنها رقم ترقین کشد و با ارائه بدیل و جدید طرح نو دراندازد.»
استاد انوار در بخش دیگری از مقاله خود چنین می خواند:«نبوغ دهخدا چون پی برد که معانی تازه در الفاظ کهن می توانند به کار آیند، پس برای رهایی از هر کج تابی اجتماعی، بر آن رفت که این کلمات را به صورت طنز ادا کند تا اگر کج تابی در برابر این کاربرد دید، با سبک طنز در برابر آن ناسازگاری ها بایستد و با قول اینکه اینها طنزند نه جد، رفع هر گزند کند و در صورت عدم پذیرش خلق، آن معنای جدید را، او بفهمد که هنوز روز رهایی آنها از آن کاربردهای گذشته نرسیده است و باید زمان ها صبر کرد.
پس او با انتشار مقاله های چرند و پرند به صورت زیبا در روزنامه صوراسرافیل، این معانی جدید را در آن قالب‌های کهن لفظ به پذیرش اقبال علاقه ورزان آن نهاد و به آشکارا دید که اقبال
علاقه مندان به آنها چه شوری در پذیرش آنها برپا کرده است و
شماره های روزنامه صور اسرافیل حامل این مقالات چرند و پرند را هنوز از مطبعه به تخته عرضه و فروش نرفته، چگونه دست به دست می برند وعاشقانه می خوانند. او از این شور عمومی قدرت گرفت و با آنها بر کاخ استبداد و ظلم صاحبان زر و زور روز در هر مقاله ای سخت تر کوبید و به انسان ها آموخت تا آسمان آزادی گسترده‌تر و شفاف‌تر نگردد، نور کرامت انسانی بر کالبد جسمانی آدمی کمتر می تابد. باید با سامانه آزادی و رهایی از استبداد زیست تا به مقامات والای آدمیت رسید.»
در ادامه، دکتر «فاطمه راکعی » شاعرو ادیب ، استاد دانشگاه الزهراء و مدیرعامل انجمن‌ شاعران ایران با موضوع «سبک‌شناسی شعر علی‌اکبر دهخدا» به سخنرانی می پردازد و می گوید:«شعرهای دهخدا را که تورق می‌کردم، به یکسری شعرهای طنز و فکاهی علامه برخوردم که گاهی با یک مقدار قلم تند، بعضی تفکرات و دیدگاه‌های اجتماعی را که همیشه هستند و انسان‌های فرهنگی را آزار می‌دهند، نقد کرده و در روزنامه ارزشمند «صوراسرافیل» که از کارهای این سبکی ایشان خیلی بهره می‌برده، به نظم و نثر کار ‌کرده است و در واقع شعر و قلم را باز در خدمت اهداف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی‌شان در متن روزنامه صوراسرافیل گرفته‌است، اما شعرها فقط اینها نیست.
شعرهایی دارند که حکایت‌های قدیمی را به زبان شعر بازسازی کرده‌اند که به نظر می‌آید این در شعرهای مثل «درچنگ دزدان» بیشتر به نظر می‌رسد. حکایت‌هایی هم دارند که ارزشمند است و بیشتر در قالب قطعه باید می‌بودند که بعضاً نیستند. اینها هم در نوع خودشان به هر حال شعرهای تاثیرگذاری هستند، اما یک سری شعر از شعرهای اجتماعی‌شان است، شعر «مردم آزاده» یکی ازآن شعرها است که می گوید:
ای مردم آزاده کجائید کجائید
آزادگی افسرد بیایید بیایید
در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید
مقصود از آزاده شمایید شمایید
در واقع استقبال از شعر مولاناست که «ای قوم به حج رفته کجایید کجایید» و با لحن حماسه خاصی سروده شده که این تأثیرگذاری را داشته که به یاد ما بماند.»
راکعی سپس به شعر «یادآر ز شمع مرده یاد آر» دهخدا اشاره می کند:این شعر از شعرهای ماندگار تاریخ ادبیات ماست و شعری که به یاد جهانگیر خان، همکار و یار و دوستش در «صور اسرافیل» که توسط مأموران قزاق به شهادت می‌رسد ،سروده و با عواطف و احساسات غنی و قوی دهخدا آمیخته است. ضمن این که یک شعر سمبولیک هم هست و در واقع فضای تار سیاسی ترسیم شده به لحاظ معنایی رادر شعر او می‌بینیم، ولی آمیختگی‌اش با آن احساس و موضوع و مضمونی که جدایی و مرگ یک دوست است و دردی که در آن موج می‌زند ، به نظر من آن را در زمره شعرهای عالی به لحاظ تألیف انتقادی قرار می‌دهد :
ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
از نفحه روح‌بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
سیداحمد وکیلیان ، پژوهشگر در حوزه مردم‌شناسی و فرهنگ عامه و مدیر مسئول فصلنامه «فرهنگ مردم»، به عنوان آخرین سخنران این نشست می گوید:«دهخدا در کودکی یک دایه فرانسوی داشته که شب‌ها برای او قصه می‌گفته. سال‌ها می‌گذرد و زمانی که دهخدا به بختیاری‌ تبعید می‌شود، اظهار می‌کند که در تنهایی و رعب این که مجدداً مشکلاتی برایش پیش بیاید شب‌ها خواب به چشمش نمی‌رفته تا آنکه به یاد قصه‌گویی آن دایه‌ در بچگی‌اش می‌افتد و این قصه‌ها را پیش خودش مجدداً تکرار می‌کند وبا این کاراز آن دلهره نجات می‌یابد. در همان چهارمحال و بختیاری است که هسته اولیه لغت‌نامه دهخدا ریخته می‌شود. یک کتاب لغت فرانسوی در آن جا در اختیار داشته و چون زبان فرانسه هم می‌دانسته این لغت‌ها را ترجمه می‌کند و بعد به فکر می‌افتد که لغت‌نامه‌ای را برای فارسی‌زبانان تدوین کند و شروع می‌کند به این کار. و بعد از آن بود که این لغت‌‌ها را در کوی و برزن با لغت‌های اهل حِرَف می‌سنجیده و یک به ‌یک آنها را ویرایش و تصحیح می‌کرده است.»
وکیلیان سپس به وجه فرهنگ مردمِ ضرب‌المثل‌های کتاب «امثال و حکم» دهخدا می پردازد: «بسیاری از ضرب‌المثل‌هایی که دهخدا در «امثال و حکم» آورده عامیانه بوده؛ یعنی وجه عامیانه «امثال و حکم» بیش از وجه ادبی آن است که از جمله آنها می توان به «آب از سرچشمه گل‌آلود می‌شود» ، «آب انبار شلوغ کوزه بسیار می‌شکند» ،«آخوند بدت نباشه» ، «استاد علم، این یکی نبود سر علم» ، «استخوان لای زخم گذاشتن» و«آب برای من ندارد، نان برای تو که دارد» اشاره کرد.»
وکیلیان می افزاید:«این وجه عامیانه دهخدا حتی در
«چرند و پرند» هم آمده است وجنبه‌های فرهنگی‌ دهخدا به جنبه‌های سیاسی‌اش واقعاً افزایش دارد . متأسفانه وقتی که دهخدا مشغول تدوین لغت‌نامه می‌شود برای خرج لغت نامه حتی خانه مسکونی خودش را هم از دست می‌د

آغاز سال نو بر دانش پژوهان و اهل فرهنگ وکمال و آنانکه برای نخستین بار به مدرسه میروند مبارک باد

عکس
آغاز سال تحصیلی
گزارش تصویری

آغاز سال تحصیلی
1392-07-01, 15:13
کد خبر: 107115
سرویس: عکس

خانه    پرینت    دوستان
عکاس:سحر سیفی

  آغاز سال تحصیلی

شامل 20 عکس
1 2
3 4
5 6
7 8
9 10
11 12
13 14
15 16
17 18
19

افتتاحیه نمایشگاه سیدعلی صالحی زیر نور شمع

عکس
افتتاحیه نمایشگاه سیدعلی صالحی زیر نور شمع
گزارش تصویری

افتتاحیه نمایشگاه سیدعلی صالحی زیر نور شمع
عکاس: بیتا ناصر

عصر روز گذشته سه‌شنبه 12 شهریور ماه نمایشگاه نقاشی سید علی صالحی با نام «از سر اتفاق» در گالری میرمیران خانه هنرمندان افتتاح شد.

شامل 12 عکس
1 2
3 4
5 6
7 8
9 10
11 12

شب دکتر عبدالحسین زرین کوب برگزار شد

انتشار 15 ژانویه 2013
array(1) { [«display_type»]=> array(1) { [0]=> string(20) «Invalid display type» } }شب دکتر عبدالحسین زرین کوب

شب دکتر عبدالحسین زرین کوب

یکصد و ششمین از شب های مجله بخارا به بزرگداشت دکتر عبدالحسین زرین کوب اختصاص داشت که غروب روز دوشنبه ۲۵ دی ماه با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، کمیسیون ملی یونسکو، دایره‎المعارف بزرگ اسلامی، گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار در محل موقوفات دکتر افشار ـ ساختمان کانون زبان فارسی برگزار شد.

نخستین سخنران این مراسم سید کاظم موسوی بجنوردی ریاست مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی بود . وی ضمن یادآوری سوابق همکاری دکتر زرین‌‎کوب با دایره‎العمارف بزرگ اسلامی گفت : « دکتر زرین‎کوب را روزگاری دراز از طریق آثار دانشمندانه گوناگونش در تاریخ ادب و تصوف می‎شناختم و در طی دوره همکاری با او در دایره‎العمارف بزرگ اسلامی اعتقادم نسبت به مقام شامخ  علمی او و فضائل اخلاقی‎ ایشان بیشتر شد و خود را در زمرۀ اراداتمندان وی دیدم..  » و آقای بجنوردی در بخشی دیگر از سخنان خود به یادداشت‎های دکتر زرین‎کوب اشاره کرد: « تأثیرات فرهنگی مرحوم زرین‎کوب چنان گسترده بود که ما همیشه زیر سایه ایشان نیرو می‎گرفتیم و هنوز هم بین یادداشت‎های ایشان در حال جستجو هستیم و ظاهراً یک هم بیرون آمده و قرار است که بقیه نیز بیرون بیاید و آقای روزبه زرین‎کوب به همراه دستیاری که دارند مشغول آماده کردن این یادداشت‎ها هستند و به زودی این یادداشت‎ها در اختیار عموم قرار خواهد گرفت».

سید کاظم موسوی بجنوردی ـ عکس از مجتبی سالک

سید کاظم موسوی بجنوردی ـ عکس از مجتبی سالک

« استاد عبدالحسین زرین کوب،  نقد و بررسی منابع تاریخ ایران» عنوان سخنرانی دکتر صادق سجادی بود که در جایگاه سخنران دوم قرار گرفت :

« بدون شک آثار مکتوب و مطبوع شادروان استاد عبدالحسین زرین کوب، قطع نظر از کمیت، که فهرست آن به همت و قلم دوست و همکار فاضل منِ بنده، آقای عنایت الله مجیدی، خود موجب اعجاب تواند بود، به لحاظ کیفیت هم سخت ممتاز و بس پر فایده است. باز به یقین می گویم که بسیاری از آثار ایشان افقهای نو پیش چشم محققان تاریخ و ادب ایران گشود و الهام بخش صدها کتاب و مقاله و رساله های دانشگاهی شد که عجالةً در بارة آن بحث نتوان کرد. از آن میان، آثاری که مشتمل بر تاریخ ایران است، همواره برای من جالب و جاذب بود و در بارة بعضی مطالب آن آثار و یا برخی نظرات استاد، مخصوصاً تاریخ ایران در نخستین قرون اسلامی، از محضر ایشان هم شخصاً استفاده ها می کردم. آنچه در زمینه های تاریخ ایران، برای من اهمیت خاص داشت و البته هنوز هم دارد، لزوم احاطة محقق و مورخ بر منابعِ تاریخ ایران، یعنی احاطة نقادانه بر آن است؛ نه صرفِ اطلاع از نام و نشان منابع، که از هر فهرستی، مخصوصاً انواع فهارس نو، استخراج توان کرد. احاطة زرین کوب بر منابع تاریخ ایران از این نوع نبود. آثار او، مخصوصاً شیوة ارجاعاتش به منابع، و اخص از آن، رساله ای که پنجاه و پنج سال پیش،در سال ۱۳۴۶ش زیر عنوان «نقد و بررسی در باب مآخذ تاریخ ایران» منتشر کرده بود، نشان می دهد که زرین کوب یکایک منابع و نویسندگان آن را به تفصیل می شناخته  است. یعنی ابواب و فصول و مضمون یا مضامین غالب بر اثر، آنچه از آثار متقدم اقتباس شده، و آنچه تصنیف خودِ صاحب اثر بوده، اهمیت هریک از این مواضیع بر حسب ادوار تاریخی، و حتی عقاید و دیدگاههای خود مورخ را که بی شک در شیوة تاریخنگاری او مؤثر بوده است، می شناخته است. روشن تر بگویم، برای زرین کوب، بر خلاف بسیاری از کسانی که در این سالها به گزاف دعوی تاریخدانی و تاریخنویسی دارند، نه فقط نفسِ هر منبع بر حسب موضوع و دورة تاریخی و تعلق آن به هریک از انواع تاریخنگاری و نیز شخص صاحب اثر، بلکه شیوه و ترتیب ارجاع به منابع هم معنی داشته است. چنانکه مثلاً یک حادثة مربوط به دورة میانة سامانی را به آثار متأخر از قرون چهارم و پنجم ارجاع نمی داد، مگر نکته ای تازه در منبعی متأخرتر می دید؛ یا در همین زمینه اگر به ابن الاثیرِ متوفای ۶۳۰ق استناد می کرد، خوب می دانست که از مهمترین منابع ابن اثیر در این دوره، تاریخ گم شدة سلّامی، یعنی تاریخ خراسان بوده است. با این همه در همین موارد هم تواریخ محلی یا دودمانی در برابر تواریخ عمومی برای او اعتباری خاص داشت. جز اینها یکی از مهمترین پیشنهادهای زرین کوب در تحقیق تاریخی، مقایسة روایات مربوط به یک حادثه در منابع مختلف است. او خود بارها در تحقیقات خود به چنین کاری پرداخته و درجة بی دقتی یا تعمد در بی دقتی و تحریف توسط بعضی مورخان متأخر را نشان داده و محققان را از فرو افتادان در چنین اغلاطی بر حذر داشته است. به هرحال زرین کوب، به روزگاری که جز معدودی از محققان طراز اول در ایران، متوجه اهمیت تبویب علمی منابع برای تاریخ ایران نبودند، به بررسی و معرفی آن آثار با نظری نقادانه برخاست و مرادش آن بود که به محققان، مخصوصاً طالب علمان، اولاً مهمترین منابع را بشناساند، و ثانیاً شیوة نگاه به انواع منابع و دسته بندی و استفاده از آنرا نشان دهد. مثلاً در بارة تاریخ ایرانِ پایان عصر ساسانی و دورة فتوح اسلامیِ ایران تصریح کرده است که چنین تحقیقاتی اساساً متکی بر منابع پس از اسلام است؛ در حالی که پیداست که روایات عربی در این باره از عصبیت های قومی و مبالغه ها خالی نیست و مخصوصاً اطناب و آب و تاب در جزئیات حوادث فتوح ایران، که عرب را سخت خوش می آمده است، می تواند مورخ را به خلط و تحریف و اشتباه دچار کند. او در عین حال به تأثیر تاریخنگاری ایران پیش از اسلام بر جمع و تدوین نخستین مجموعه های اخبار تاریخی عصر اسلامی، مخصوصاً نقش موالی ایرانی چون وهب بن منبه در گرد آوری و نقل روایات مربوط به مغازی و فتوح ، و مورخان بزرگ ایرانی در قرون اولیة اسلامی چون واقدی و بلاذری و طبری، در تکوین تاریخنگاری این دوره، اشاره کرده است. او همچنین به درستی روایات مربوط به فتوح ایران را بر حسب راویان آن اخبار دسته بندی کرده و مثلاً آورده است که اخبار عراق بیشتر، از ابومخنف لوط بن یحیی؛ و اخبار فارس و خراسان غالباً از ابوالحسن مدائنی نقل شده است. این اشارات در واقع نوعی تعلیم به محقق است که چگونه روایات مختلف در این زمینه ها را ارزیابی کند و مورد استفاده قرار دهد.

دکتر صادق سجادی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر صادق سجادی ـ عکس از مجتبی سالک

زرین کوب از نخستین محققان ایرانی است که در بارة اهمیت متون ادب و انواع تذکره ها و آثار ادیبان، اعم از نظم و نثر، و نیز سیاحت نامه ها و مکاتبات رسمی و مهر ها و سکه ها و فرامین و وقف نامه ها و آثار مربوط به خراج و امور دیوانی و بسیاری دیگر در تحقیقات تاریخی به تصریح سخن گفته و آنها را دسته بندی کرده و ارزش هریک را بر حسب زمان و مکان تاریخی نشان داده است. دسته بندی عمومی منابع مکتوبِ تاریخ ایران توسط زرین کوب هنوز معتبر است، جز آنکه بعضی از انواع کلی تر را می توان تفکیک کرد و بعضی را در بعضی ادغام کرد یا یکی دو نوع دیگر به آن افزود. به دیدة زرین کوب این منابع زیر ۲۹ عنوان قابل تبویب است:

۰۱        نخستین اخبار و روایات از کهن ترین راویان اخبار تاریخی عصر اسلامی که مورخ باید خصایص آن روایات و راویان را بشناسد تا معتبر را از نامعتبر تشخیص دهد؛

۰۲        تواریخ قرون دوم و سوم هجری که غالب آنها امروز در دست نیست، اما قسمتهایی از آنرا مورخان متأخر تر نقل کرده اند؛

۰۳        تواریخ عومی به زبان عربی، که نویسندگان آنها غالباً ایرانی بوده اند؛

۰۴        تواریخ عمومی فارسی؛

۰۵        تواریخ سلسله ها و امرا، یا تاریخ دودمانی؛

۰۶        تواریخ محلی، که زرین کوب به درستی و دقت، توجه داده است که اینگونه آثار تا پیش از صفویه بسیار بوده است؛ و پس از وحدت ایران و ایجاد حکومت متمرکز، جز به ندرت تألیف نشده است.

۰۷        تراجم و معاجم؛ که زرین کوب دسته ای بزرگ از منابع چون تاریخ بغداد، انساب سمعانی، معجم الادباء یاقوت، تذکره ها، و تواریخ وزرا را زیر همین عنوان قرار داده است. اما نگارندة این سطور در کتاب تاریخنگاری آنها را به گونه های طبقات، انساب، فرهنگنامه های تاریخی، آثار مربوط به دیوانسالاری و وزارت، منحل و تبویب کرده است.

۰۸        تواریخ ترکی؛

۰۹        مآخذ غیر اسلامی چون مغولی و چینی و سریانی و ارمنی و گرجی و لاتینی و اروپایی؛

۱۰        بنیه و آثار باستانی؛

۱۱        اسناد رسمی و آرشیوها؛

۱۲         کتب مربوط به مقابر و مزارات؛

۱۳        کتب مسالک و جغرافیا؛

۱۴         سفرنامه های شرقی؛

۱۵        سفرنامه های اروپایی؛

۱۶        یادداشتهای شخصی

۱۷        سیرت های صوفیه و متون ادبی؛

۱۸        منظومه های تاریخی؛

۱۹        منابع تاریخ اجتماعی؛

۲۰        احوال اداری؛

۲۱        مالیات و خراج؛

۲۲        زراعت و تجارت و صنعت؛

۲۳        طبقات جامعة اسلامی؛

۲۴        احوال خانواده؛

۲۵        ادیان و مذاهب؛

۲۶        تألیفات جدید اروپایی؛

۲۷        تحقیقات جدید علمای عرب؛

۲۸        تحقیقات جدید محققان ترک؛

۲۹        تحقیقات جدید در ایران

بعضی تغییرات قابل إعمال در این دسته بندی را اشاره کردم، و اضافه می کنم که منابع فقهی و کلامی و کتابهای موسوم به طبقات فقها و متکلمان و اطباء و حکماء هم خالی از فواید مهم تاریخی نیست و باید در این فهرست به تفکیک جای گیرد. در مورد خود منابع هم باید متذکر شد که حالا می توان منابع متعدد به فهرست طویل استاد مرحوم افزود. از آن جمله است آثار ابوحیان، مخصوصاً مثالب الوزیرین او، آثار ابن فوطی و ابن العدیم و ابن عمرانی و مقریزی و دیگران. پیداست که زرین کوب سنگِ بنای بررسی و تبویب منابع تاریخ ایران را نهاده است و تحقیقات و دیدگاههای جدید با آنچه استاد مرحوم پیشنهاد کرده منافات ندارد و بلکه مکمل و متمم آن است. چنانکه استاد خود بعدها به تکمیل و تجدید نظر در این موضوع برخاست و شکلی مهذب تر از آنرا در نخستین فصل تاریخ مردم ایران منتشر کرد.

سپس نوبت به اسدالله امیری ، نویسنده و پژوهشگر و رایزن فرهنگی سفارت افغانستان در ایران رسید که از دکتر زرین‎کوب چنین یاد کرد:

اسدالله امیری ـ عکس از جواد آتشباری

اسدالله امیری ـ عکس از جواد آتشباری

« دکتر زرین‎کوب میراث‎دار و غنابخش فرهنگ و ادبی متناسب با نیازهای نوین جامعه در گسترش فضل و دانش تأثیر بسیار نهاد و مطالعه‎ای گسترده و عمیق نسبت به بسیار از علوم داشت و به همین دلیل به آگاهی جامعه و کاملی دست یافته بود. جامعیت علمی در زبان، ادب، فرهنگ، تاریخ، عرفان، تصوف فلسفه و اندیشه بخشی از این آگاهی بود. و در هر یک فقط به معلوماتی کلی دست نیافته بود بلکه در بسیاری از زیر شاخه‎های آن دانش مثلاً در تاریخ، تاریخ ادیان، تاریخ تصوف ، تاریخ ایران باستان، تاریخ اسلام، تاریخ علوم و … آگاه و صاحب نظر بود. غنامندسازی فرهنگ و ادب همراه شد با خلق آثار عظیم و نفیس در زمینه‎های مختلف علمی. مطالعه، برداشت و دانشش را با خلق صدها اثر گرانسنگ همراه کرد. آثاری عظیم که نزدیک به ۴۰۰ اثر ارزشمند علمی، ادبی و فرهنگی و تاریخی و … می‎رسد.

یکی از مهمترین ویژگی‎های این آثار نفیس آمیختگی خلاقیت ادبی ( نثر روان و فصیح) با تحقیق درست علمی است. کار دکتر زرین‎کوب را می‎توان همتراز بزرگ مرد فرهنگ ادب دوران غزنویان ابوالفضل بیهقی دانست و سال ۲۰۱۳ نیز غزنی با یادبود و اثرگزاری همان بزرگان در فرهنگ و ادب است که به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام نام گرفته است. بیهقی گوید: مرد آنگاه گاه شود که نوشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست. و دکتر زرین‎کوب همان آگاه بود که به پهنای فرهنگ و ادب دانست و به پهنای فرهنگ و ادب نوشت.»

دکتر روزبه زرین‎کوب سخنران بعدی بود که از « تقویم پارینۀ دکتر عبدالحسین زرین‎کوب» سخن گفت :

« گرچه شیخ اجل،سعدی شیرازی، خداوندگار زبان فارسی در باب هفتم بوستان خود می فرماید:«که تقویم پارسی نیاید به کار»این حقیر می خواهم در این مجلس عزیز والبته در «کانون زبان فارسی» به خود اجازه دهم وبه محضر آن بزرگ بی همال عرض کنم که «تقویم پارسی» یا «تقویم پارینه» اتفاقأ گاه به کار می آید!

«تقویم پارینه» عنوانی است که استاد زرین کوب،به یادداشتهای روزانه خود که از ۱۳۱۵،یعنی از۱۴سالگی ایشان آغاز می شود،داده بوده است.این یادداشتها البته منظم وپیاپی نیست و میان آنها گاه وقفه های کوچک و بزرگ دیده می شود.در عین حال،«تقویم پارینه» یک عنوان محجوبانه وفروتنانه پیشنهادی برای تنظیم برخی از مقالات استاد نیز هست که در دست نوشته های ایشان موجود است و ظاهرأ قرار بوده،آن را به عنوان نام مجموعه ای از مقالات خویش به کار ببرد؛اما به هرحال از آن عنوان استفاده نکرد.

دکتر روزبه زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر روزبه زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

حاصل عمر دکتر عبدالحسین زرین کوب،مجموعه عظیمی از نوشته های چاپ شده وچاپ نشده در مباحث و موضوعات گوناگون است:تاریخ ایران و اسلام،ادبیات فارسی و عربی،نظم ونثر قدیم و جدید فارسی،ادبیات تطبیقی، نقد ادبی ، فلسفه اسلامی و فلسفه غربی ، عرفان و تصوف  دین شناسی، تاریخ ادیان، قصه، نمایشواره و زندگی نامه خود نوشت. هر چند طبقه بندی موضوعی این نوشته ها، به سبب تعدد و تنوع آنها کاری بس دشوار است،استاد عنایت الله مجیدی با تدوین «فهرست واره  موضوعی تحقیقات وآثار دکتر عبدالحسین زرین کوب» که در ذیل «فهرست آثار و تحقیقات » استاد زرین کوب تهیه شده ،کاری در خور و سزاوار ثنا انجام داده است.درعین حال ،استاد مجیدی نخستین کسی است که به گردآوری بعض مقالات دکتر عبدالحسین زرین کوب پرداخت و کتاب یادداشت ها و اندیشه ها که اول بار در ۱۳۵۱ به چاپ رسید،نتیجه چنین کوششی بود.

استاد زرین کوب خود نیز به تدوین و انتشار برخی از مقالات خویش پرداخت که حاصل آنها،انتشار کتابهایی است چون:

نه شرقی،نه غربی _انسانی(چاپ اول:۱۳۵۳ش،شامل۱۹ مقاله)؛

از چیزهایی دیگر (چاپ اول :۱۳۵۶ش، شامل ۱۹ مقاله)؛

با کاروان اندیشه (چاپ اول:۱۳۶۳ش، شامل۹ مقاله)؛

دفتر ایام( چاپ اول:۱۳۶۵ش،شامل۲۰مقاله)؛

نقش برآب (چاپ اول:۱۳۶۸ش،شامل۱۷مقاله)؛ و سرانجام،

حکایت همچنان باقی(چاپ اولک۱۳۷۶ش،شامل۳۴مقاله)

پس از درگذشت استاد زرین کوب نیز تعدادی از مقالات ایشان در باب زندگی وآثار خاقانی، سعدی و فردوسی به ترتیب با نامهای ،دیداری با کعبه جان(چاپ اول:۱۳۸۷ش)، حدیث خوش سعدی (چاپ اول:۱۳۷۹ش)ونامورنامه(چاپ اول:۱۳۸۰ش)منتشر شد که هر چند مجرد انتشار آنها خود لامحاله کاری مفید بود،بی شک در صورت وجود نظارت عالیه استاد زرین کوب این کتابها شکلی دیگر و صورتی بهتر می یافت.

   به هر تقدیر،به دنبال وصیت استاد زرین کوب برای انتقال  کتابخانه ایشان به مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، بجز کتابها انبوهی از دست نوشته های استاد نیز در اختیار آن مرکز علمی قرار گرفت.این دست نوشته ها در جریان چند بار جابجایی به کلی پراکنده وآشفته شده بود.آنچه پس از آن به دست این بنده انجام گرفت،ابتدا نظم بخشیدن به آنها وسپس،طبقه بندی موضوعی دست کم نیمی از این دست نوشت هاست.باشور وعلاقه ای که استاد کاظم موسوی بجنوردی،ریاست محترم مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی برای تنظیم وچاپ ونشر این نوشته ها نشان داد،کار بر روی آنها آغاز شد.در این مدت،حقیر همواره از پشتیبانی دکتر صادق سجادی،معاون پژوهشی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و نیز استاد عنایت الله مجیدی،رئیس کتابخانه و مرکز اسناد آن مرکز علمی بهره مند،و به حمایت ایشان مستظهر بوده ام.اینک،کار تدوین بخشی از این دست نوشته ها به مراحل پایانی خود نزدیک می شود.

      از مجموع نوشته های موجود استاد دکترعبدالحسین زرین کوب که در کتابخانه ایشان در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی نگاهداری می شود،چاپ دو عنوان کتاب پیش بینی شده است:

اول،تعدادی از مقالات،سخنرانی ها،شعرها وبرخی نوشته های دیگر استاد که انشاالله در آینده نزدیک به چاپ خواهد رسید.

و دوم، کتاب تاریخ ایران در عهد اسلامی در چهار مجلل که ویرایش نیمی از جلد اول آن به پایان آمده است. از آنچه به کتاب نخست، یعنی مجموعه مقالات استاد زرین کوب مربوط میشود، تا کنون ۲۹ عنوان حروف چینی شده ، و چند نوشته دیگر که چندی پیش در میان اوراق به جا مانده از استاد آنها را یافتنم ونیز چند مقاله که در اختیار این بنده بود، به آنها افزوده خواهد شد. برخی از این نوشته ها البته پیشتر به چاپ رسیده، و عده ای دیگر، دست نویسهای چاپ نشده است. در این میان، نوشته های دسته اول، آثاری است که هرچند پیش از این منتشر شده، اما دسترسی به آنها دشوار است. این دشواری، هم به دلیل پراکندگی آنهاست و هم بدین سبب است که گاه برخی از این نوشته ها در کتاب ها و یا مجله هایی کمتر شناخته شده و به چاپ رسیده است.

بر سبیل اشارت، در اینجا نمونه ای از این دسته مقالات معرفی میشود:

مقاله “ادبیات در محکمه تاریخ” در دانشنامه در خرداد ۱۳۲۶ به چاپ رسیده است؛

مقاله ” درباره زبان فصیح فارسی” در مجله جهان نو در مرداد ۱۳۲۹ منتشر شده است؛

مقاله ” مرگ استاد بهار و شخصیت ادبی او” در مجله مهرگان، ارکان جامعه لیسانسه های داشنسرای عالی در اردیبهشت ۱۳۳۰ چاپ شده؛

مقاله “فلسفه یونان در بزم اسکندر: نظری به اسکندر نامه نظامی” در مجله ایران شناسی در آمریکا در پاییز ۱۳۷۰ به چاپ رسیده، و نیز سه مقاله درباره موضوع ایران و آسیای مرکزی که در نامواره دکتر محمود افشار، ج۶ در سال ۱۳۷۰ منتشر شده است. از این سه مقاله اخیر یکی به فارسی و دو دیگر به فرانسوی نوشته شده بود، که ترجمه آنها در مجموعه مقالات استاد زرین کوب به چاپ خواهد رسید. اهمیت این سه مقاله ، به ویژه در آن است که مجملی ازمذاکرات سازمان یونسکو با استاد زرین کوب برای تالیف بخشی از کتاب تاریخ تمدن های آسیای مرکزی و نیز یادداشت و خطابه ایراد شده ایشان در مقر یونسکو در پاریس را به خواننده ارائه میدهد.

گوشه ای از شب دکتر عبدالحسین زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

گوشه ای از شب دکتر عبدالحسین زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

این سه مقاله به خوبی نشان میدهد که ذهن وقاد، نگاه مورخانه و احساس وظیفه نسبت به حال و آینده ایران و ایرانی که اندیشه و روح استاد زرین کوب را به خود اختصاص داده بود، چگونه می توانست در برهه ای حساس به کار آید! عدم قبول دکتر عبدالحسین زرین کوب از دعوت سازمان یونسکو برای مشارکت در تالیف تاریخ تمدن های آسیای مرکزی که به اصرار نمایندگان دولت وقت اتحاد جماهیر شوروی تدوین می شد، ناظر بر این معنا بود که با وجود ارتباط عمیق و قدیم میان تاریخ و فرهنگ ایران و آسیای مرکزی، اینک در چنین طرحی مقرر شده بود، تاریخ ادبیات فارسی ، نه فقط ذیل نامهایی چون فردوسی و فرخی و منوچهری، بلکه با ذکر شاعرانی چون سعدی و حافظ و خواجوی کرمانی نوشته شود. و حتی وضع ادبی روزگار صفویه و زندیه نیز مورد توجه قرار گیرد! استاد زرین کوب در این باره می نویسد: ” به هر حال، تمام قراین نشان می دهد که مندرج کردن ایران در تاریخ اقوام آسیای مرکزی باید مبنی بر یک طرح تازه، اما از پیش اندیشیده ای باشد که حتی در سنت های رسمی و علمی قوم هم سابقه ندارد و لاجرم باید متضمن نقشه ای باشد که در حدود سالهای ۱۹۷۹م یا چند سالی قبل از آن شکل گرفته باشد. باتوجه به این تأملات کشف این نکته که دعوت ایران به مشارکت در این طرح می بایست مبنی بر آن باشد که گویی در خود ایران هم به طور عادی، تمام یا بخشی از نواحی شرقی ایران را جزو حوزه آسیای مرکزی تلقی کردند و با آنچه در آن ایام برای افغنستان پیش آمده بود، فکر الحاق نواحی خراسان و سیستان و گرگان به حوزه تمدن آسیای مرکزی نیز، به نظر طراحان پشت پرده ظاهرأ وسوسه ای دلپذیر جلوه کرده بود. با آنکه حکومت جدید شوروی در مظنه اینچنین طرح نبود، حزم احتیاط در این گونه موارد، سوء ظن را عاقلانه تر از حسن ظن نشان میدهید؛ عدم مشارکت ایران را در این طرح، به نظر معقول تر جلوه میداد و تا آنجا که به بنده مربوط میشد قبول این دعوت نامعقول به نظر می آمد.”

آنچه ذکر شد نشان می دهد که برای استاد زرین کوب عشق به ایران و مصلحت ایرانی در اکنون و آینده بیش از نام و آوازه اهمیت داشت و انجام تکلیف وجدانی در قبال تاریخ و فرهنگ مردم ایران بر هر چیز دیگر ارجح شمرده میشد.

باری در آنچه به چاپ مقالات استاد زرین کوب اشاره میشود، دسته ای دیگر نوشته های چاپ نشده است. از میان آنهاست:

مقاله ” درباره کتاب الغدیر و مسئله غدیر” که به بحثی تاریخی اشاره دارد و در آن ” به سکوت حیرت انگیز تعدادی از مورخان مشهور اسلام مثل طبری ابن حشام و ابن اثیر درباره واقعه غدیر خم” می پردازد. استاد زرین کوب در این مقاله می نویسد: ” باید امید داشت که این تحقیق گرانبهای مرحوم امینی در کتاب الغدیر ایشان، ذریعه ای تلقی می شود برای ایجاد تفاهم بین مسلمین ،ونه آنگونه که بعضی کوته نظران می پندارند،بهانه ای شود برای مزید اختلاف و تزاحم فریفتن. درواقع مؤلف الغدیر نیز به همین نکته نظر داشته است و اگر در آغاز مجلد هشتم کتاب خویش به صراحت می گوید که الغدیر در دنیای اسلام صف ها را متحد خواهد ساخت،حق با اوست نه با بدبینان کوته فکر که در حقیقت کتاب وی را چنانکه باید،قدر ندانسته اند”

همچنین مقاله “زبان فارسی”متن خلاصه ای است از سخنرانی استاد در انجمن هنر و ادب؛نوشته های دیگری مانند مقاله “ماجرای فردوسی و شاهنامه گرانقدر او”؛ و مقاله “حافظ،شاعر قرنها”، هریک گوشه ای از حوزه علاقه مندی ها ودانش استاد زرین کوب را نشان می دهد.یک دست نوشته دیگر،مقاله ای است بدون عنوان که حقیر آن را “پاره ای از نردبان آسمان” خوانده و عبارت است از بخشی از شرح دفتر سوم مثنوی مولانا جلال الدین.این مقاله ،در واقع قسمتی از کتاب گم شده نردبان آسمان است.استاد زرین کوب تفسیر شش دفتر مثنوی را در کتابی به نام نردبان آسمان آماده طبع کرده بود،اما بدبختانه این کتاب و دو تألیف دیگر ایشان ،به نام های انسان الهی،درباره ی زندگی وشخصیت امام علی (ع) ونیز اسلام در نقش فرهنگ سیاست، درباره زندگی سید جمال الدین اسدآبادی،که هر سه آماده ی چاپ بوده، در دفتر کار ایشان در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران نابود شد یا به تاراج رفت .در سال های پایانی عمر استاد زرین کوب به طور اتفاقی،یادداشت های پیشنویس دفترهای اول و دوم مثنوی به دست آمد که مؤلف آن را نردبان شکسته نام نهاد. بااین همه بیماری وگرفتاری های دیگر مانع از چاپ آن شد. سرانجام چهار سال پس از در گذشت استاد،این دو بخش بازیافته با همان نام نردبان شکسته در۱۳۸۲ منتشر شد.مدتی بعد،درسال۱۳۸۵ چند صفحه از شرح دفتر سوم مثنوی که برای کتاب نردبان آسمان تألیف شده بود،توسط زنده یاد دکتر قمر آریان،همسر استاد یافت شد.

مقاله ی”پاره ای از نردبان آسمان” حاصل جمع و تدوین همین چند صفحه است.

      اما کتابی از نوشته های استاد زرین کوب که پیشتر بدان اشارت رفت ودر جزو نوشته های دیگر ایشان در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی نگاهداری می شود، تاریخ ایران در عهد اسلامی نام دارد.در واقع مجموع مقالاتی که دکتر عبدالحسین زرین کوب برای دایرةالمعارف فارسی دکتر غلامحسین مصاحب در موضوع های گوناگون از تاریخ و ادبیات و عرفان وکلام واز این دست تألیف کرده بود، در شش مجلد در جزو کتاب خانه ی اهدایی ایشان به مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی موجود است. از میان این شش مجلد ،چهار مجلد آن به طور مستقل به تاریخ ایران بعد از اسلام اختصاص دارد.به طوری که در آن مجلدات، یک دوره تاریخ صدر اسلام وتاریخ ایران از آغاز ورود اسلام به ایران تا روزگار معاصر به نگارش در آمده است. از آنجا که ظاهرأ این مقالات برای دایرةالمعارف فارسی مصاحب به رشته ی تحریر درآمده اند طبعأ به صورت مداخله مجزا از هم مشخص شده اند که در متن دایرةالمعارف فارسی هر یک، به ترتیب در جای خود قرار گرفته است. اما در چهار مجلد مورد نظر یک دوره تاریخ اسلام و ایران عصر اسلامی، همچنان به صورت مدخلی،اما با ترتیب تاریخی و با رعایت سال شماری سلسله های حکومتگر تدوین شده است.

نکته های مهم آنکه، بیشتر مداخل موجود در این چهار مجلد،نسبت به مقالات چاپ شده در دایرةالمعارف فارسی مصاحب دارای اضافات و مطالب مکمل می باشد که این مطالب تکمیلی گاه حجم مطالب موجود را به دو برابر متن چاپ شده در دایرةالمعارف فارسی مصاحب افزایش داده است.

به علاوه، در بسیاری از مقالات،مأخذ مطلب مورد نظر نیز نقل شده است.

ازین ها گذشته  در ابتدای فصل های این کتاب به مناسبت موضوع، مقدمه های نسبتأ مفصلی نگاشته شده است که با وجود اهمیت آن، این مقدمه ها در متن چاپ شده ی دایرةالمعارف فارسی به ناچار به کلی حذف شده اند.

      تاریخ ایران در عهد اسلامی در چهار مجلد تدوین شده و مجموعأ شامل ۲۳۰۳ صفحه است.

جلد اول آن “از آغاز اسلام تا پایان آل بویه” را در خود جای داده،جلد دوم ” از غزنویان تا پایان خداوندان الموت ” است، جلد سوم “از عهد مغول تا پایان عهد تیموریان ” را حاوی است و جلد چهارم “از آغاز صفویه تا دوران معاصر را شامل می شود”.

 این مجموعه ی چهار جلدی به شکل تایپ شده آماده شده است، اما در انتهای جلد چهارم چند مدخل از جمله “پهلوی ، محمد رضا” و “بنی صدر ،ابوالحسن” بعدأ به صورت دست نویس به آن اضافه شده است. آخرین مدخل یعنی ” بنی صدر” به تاریخ اول تیر ماه ۱۳۶۰ تألیف شده است.

وجود این مقالات جدید که بعداز تألیف و انتشار دایرةالمعارف فارسی مصاحب نگاشته شده، ثابت می کند که مؤلف قصد داشته است که آن را در موقع مناسب منتشر سازد.

گواه دیگر آن است که این بنده ، سال ها پیش این چهار مجلد را نزد استاد دیدم و از ایشان شنیدم که قصد دارند براساس آن تاریخ مردم ایران را- که دو جلد آن منتشر شده در چهار مجلد تکمیل کنند که البته فرصت انجام آن به دست نیامد.

بعلاوه استاد زرین کوب در مقدمه ی کتاب تاریخ ایران بعد از اسلام “ص ۹″می نویسد: ” در باب آنچه تاریخ تحلیلی این دوره راجع است، طی سالیان دراز تدریس تاریخ اسلام مطالعات جداگانه کرده ام. قسمتی از این مطالعات در ضمن مقالاتی که برای دایرةالمعارف فارسی نوشته اند آمده است و قسمتی دیگر ماده یی شده است برای کتابی به نام تاریخ ایران درعهد اسلامی”.

این عبارت نشان می دهد که کتاب مورد نظر،یعنی تاریخ ایران در عهد اسلامی ،نه تنها با طرح کتاب تاریخ ایران بعد از اسلام به کلی متفاوت است بلکه صرفأ به منظور تألیف مداخل دایرةالمعارف فارسی مصاحب نیز نوشته نشده، و از نظر مؤلف خود کتابی مستقل به شمار می رفته است.

کتاب تاریخ ایران در عهد اسلامی ،مباحث مربوط به تاریخ ایران پس از اسلام را به شکل ” سال شماری- مدخلی ” روایت کرده، به گونه ای که همزمان هم ویژگی های معمول تاریخی را داراست و هم خصوصیات یک دایرةالمعارف را . ازاین رو، این کتاب ، چنان منحصر به فرد است که تاکنون کتابی در تاریخ ایران پس از اسلام ، با این ویژگی ها و با این طرح منتشر نشده است.

به هر صورت آنچه درباب مجموعه مقالات فراهم آمده ی استاد زرین کوب و نیز درباره ی کتاب تاریخ ایران در عهد اسلامی گفته شد ،بخشی از تقویم پارینه ی دکتر عبدالحسین زرین کوب بود، اما تقویم پارینه ای که به خلاف معمول به کار می آید و نه تنها از دانش مؤلف آن و از عشق و تکلیف و وظیفه ای که نویسنده به ملک و ملتش احساس می کند خبر می دهد. با وجود این شک ندارم که آنچه از زبان این حقیر شنیده شد در قیاس با آنچه با خواندن این نوشته ها از زبان استاد می توان شنید در حکم یک از هزاران بوده است و تنها تصویری محو و گنگ و کمرنگ از کاخ زیبا و باشگوهی ارائه می کند که به دست استادی بزرگ ساخته شده است.

 به قول استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب” عمر مورخ و عمر کتاب…. البته به سر می آید وآنچه باید باقی بماند ،انشاالله عمر ایران است “

والسلام»

سپس علی دهباشی طی سخنانی تحت عنوان « دکتر زرین‎کوب و نهضت فرهنگی ایران» چنین گفت :

استاد ما دکتر عبدالحسین زرین‏کوب دانش آموخته و رهرو نهضت نوین فرهنگى ایران بود که از سالهاى آغازین سده اخیر با ظهور فرهیختگانى چون علامه على‏اکبر دهخدا، علامه محمد قزوینى، ملک الشعراى بهار، بدیع الزمان فروزانفر، مجتبى مینوى، دکتر محمد معین، دکتر ذبیح‏اللّه صفا، عباس اقبال آشتیانى، ابراهیم پورداود، و… آغاز گشته و مى‏کوشید تا با نگاهى منتقدانه و عالمانه به میراث ادبى و فرهنگى ایران زمین، گوهر بى‏همتاى ادب و فرهنگ فارسى را از ویرانى و آلودگى رهانیده و زبان کهن فارسى را از حشو و زوائد بیجا پیراسته و نهال ادبیات نوین ایران را بارور سازد. از این روى دکتر زرین‏کوب به نسلى از دانشوران ایران تعلق داشت که مفهوم امروزین و ژرف سنّت و فرهنگ ایرانى را پرورش داده‏اند. فعالیّت شبانه‏روزى این مرد برجسته و کم‏نظیر در راستاى اهداف ژرف وى و دیگر یاران متقدّم و متأخرش، شکل دهنده نهائى‏ترین تصویر و توصیف عالمانه از فرهنگ، تاریخ و ادب ایرانزمین است.

دکتر زرین‏کوب در دوره‏اى براى تحصیل در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران قدم نهاد که هنوز استادان بزرگ زبان و ادبیات فارسى همچون بدیع الزمان فروزانفر، ملک الشعراى بهار، عباس اقبال آشتیانى، و… در قید حیات بودند. در واقع ویژگى خاص این گروه آن بود که جملگى بلاواسطه دانش آموخته مدارس سنّتى و لاجرم بر مباحث و مبانى سنّتى ادب ایران که علاوه بر لغت و معانى و بیان و بدیع با علوم دیگر از قبیل حکمت، تصوّف، و قرآن و حدیث سخت آمیخته است، مسلّط بودند. با اینهمه آنچه بیش از همه با ادبیات کهن ایرانى و بویژه نثر فارسى پیوند خورده، تاریخ است. همین رابطه تنگاتنگ است که موجب خلق شاهکارى عظیم چون شاهنامه گردیده که هم تاریخ است و هم ادب، یا تاریخ بیهقى که آکنده از ظرائف و توصیفات متعالى ادبى و همچنان از بهترین نمونه‏هاى نثر نویسى فارسى است. و در پرتو همین سنّت بود که استادان نامدارى چون قزوینى، تقى‏زاده، فروغى، نفیسى، عباس اقبال و… جملگى در هر دو زمینه ادب و تاریخ برجسته شدند و همچنان پیوستگى این دو معنا را در بستر هویت فرهنگى ایران زمین حفظ کردند.

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

استاد ما نیز ادیب و تاریخنگار بود. در او تاریخ و ادبیات در هم پیوسته بود، تاریخ را از چشم ادبیات مى‏دید و در ادبیات تاریخ را مى‏جست. در این باره خود چنین مى‏گفت که «در هیچ زمینه به اندازه تاریخ وقت صرف نکردم و در هیچ زمینه هم به قدر تاریخ با دشواریهاى یأس انگیز مواجه نشدم… حتى در اشتغال به حکمت و عرفان و در مطالعات راجع به کلام و ادیان همه چیز را از پشت عینک تاریخ نگاه کردم. تاریخ براى من تبلور اندیشه‏ها و تجربه‏هاى انسانى شد. در حکمت، در عرفان، در هنر و ادبیات مواردى بود که به جدّ و با تأمل جوهر و حقیقت نکته مورد نظر را در تاریخ مى‏یافتم. از همان ایّام با تاریخ بزرگ شدم، با تاریخ خوگر شدم و هر جا برایم مشکلى پیش آمد جوابش را از تاریخ گرفتم. در مدارس سالها تاریخ تدریس کردم از سومر و مصر تا انقلاب اکتبر و جنگ جهانى. در دانشکده‏ها تاریخ اسلام، تاریخ ایران، تاریخ ادیان، تاریخ علوم، و تاریخ ادبیات و هنر موضوع عمده درس و مسأله عمده تحقیق در سالهاى عمرم بود». (نقل از حکایت همچنان باقى). حاصل سالها ممارست و مطالعه وى را در متون مختلف ادبى و تاریخى عربى و فارسى در جامعیّت آثار وى مى‏توان دید.»

عظیم زرین‎کوب ( برادر دکتر عبدالحسین زرین‎کوب) به عنوان سخنرانی بعدی آخرین شعر دکتر زرین‎کوب با عنوان « در راه بازگشت» را برای حاضران قرأئت کرد:

عظیم زرین کوب ـ عکس از مجتبی سالک

عظیم زرین کوب ـ عکس از مجتبی سالک

خوش‌خوش به‌پایان می‌رسد این روز سرگردان ما

زودا که با منزل شویم آرام گیرد جان ما

جان وارهد از دام تن دل وارهد از ما و من

وزپردة حرف و سخن بیرون فتد دستان ما

ای خواجه بازارگان از این قفس‌مان وارهان

بیرون فکن ما را از آن تا بشنوی الحان ما

از حبس این تنگین قفس گر وارهم وین خار و خس

پرواز گیرم یک نفس تا گلشن جانان ما

در هستی و در نیستی باشد خودی زندان من

یارب مرا زین خود رهان بگشا در زندان ما

هستی چه باشد گرد ره، بنشسته گِرد نیستی

تا خود چه سنجد گرد ره با حملة طرفان ما

گر نیست درد این زندگی مرگ از چه درمانش کند

زین درد جانم خسته شد تا کی رسد درمان ما

در سوز سودای کسی یک عمر اینجا سوختم

کو حشر تا خامش کند این شعله از دامان ما

صد جلوه‌اش در هر قدم آیینه کرد از چشم من

و آخر به جز حیرت ندید این آینة حیران ما

این رندی پنهان ما از کس نبد مخفی چرا

جز مدعی آگه نشد زین رندی پنهان ما

لندن/ شهریور ۱۳۷۷

پس از آن علی دهباشی گفتاری از زنده‎یاد  ایرج افشار را درباره دکتر عبدالحسین زرین‎کوب برای حاضران خواند :

دکتر عبدالحسین زرین‎کوب / ایرج افشار

۱

فرهنگ و هنر استان لرستان،‌ که اکنون مرد پُرشور باکفایتی چون حمید ایزدپناه ادارة امور آن را بر عهده دارد، ضمن جشنهای فرهنگ وهنر در سال کنونی مجلسی را به تجلیل عبدالحسین زرین‌کوب (که در پرده‌های شعاری خود او را «استاد لرستانی» خطاب قرار داده بودند) اختصاص داد.

این مجلس دلپذیر در شهر خرم‌آباد منعقد شد. استاندار لرستان سخنانی به عنوان افتتاح مجلس ایراد کرد. بعد از او حمید ایزدپناه چند کلام در غرض و هدف مجلس بیان کرد. سپس حبیب یغمایی خطابه‌ای در بیان فضایل و آثار زرین‌کوب برخواند و لطف خیال و دقت تحقیق و استواری کلام او را ستود. ایرج افشار هم از طرف اعضای گروه تاریخ دانشگاه تهران (که زرین‌کوب یکی از اعضای وابستة آن است) از تجلیل زرین‌کوب اظهار مسرت کرد و گفت تحقیقات زرین‌کوب، بخصوص در زمینة تاریخ ایران و انتشار آرای او در مغرب‌زمین، موجب سرافرازی همکاران او در گروه تاریخ است.

بعد غلامرضا سمیعی، همدرس دیرین زرین‌کوب، قطعه‌ای کوتاه و عالی و دلچسب و پُراحساس که دربارة زرین‌کوب سروده بود، خواند. و نیز آقای حزین، از ادبای سالخورده و پیران صاحب ‌صفای بروجردی، قطعه‌ای در مقام عالی زرین‌کوب قرائت کرد.

***

به یادم آمد که زرین‌کوب را از سالهای ۶ ـ ۱۳۲۵ می‌شناسم. آن‌گاه که به تهران آمده بود و در همان سالها حسین حجازی به انتشار مجلة جهان نو شروع کرده بود. دفتر جهان نو پاتوقی بود از جمعی که نویسندة‌ جهان نو بودند و زرین‌کوب یکی از آنها بود. از چند نفری که هنوز از خط خارج نشده‌اند چون محمدعلی اسلامی ندوشن، سیروس ذکاء، محمدجعفر محجوب، خانبابا طباطبایی نائینی (که در همین زمستان فوت کرد) نام می‌برم و برای رفتگان طلب آمرزش می‌کنم.

جمعی دیگر هم بودند که اسامی آنان را در دوره‌های اول مجلة جهان نو می‌توان دید.

ازراست : علی فاضل، ایرج پارسی‎نژاد، صفدر تقی‎زاده، رحیم ذوالنور، ایرج افشار، کیکاووس جهانداری، محمدرضا شفیعی کدکنی، احمد تفضلی - نشسته: مهدی محقق، عباس زریاب‎خویی، عبدالحسین زرین‎کوب و سیدمحمد دبیر سیاقی. (عکس از: علی دهباشی)

ازراست : علی فاضل، ایرج پارسی‎نژاد، صفدر تقی‎زاده، رحیم ذوالنور، ایرج افشار، کیکاووس جهانداری، محمدرضا شفیعی کدکنی، احمد تفضلی – نشسته: مهدی محقق، عباس زریاب‎خویی، عبدالحسین زرین‎کوب و سیدمحمد دبیر سیاقی. (عکس از: علی دهباشی)

در همان جلسة تجلیل یادم آمد که زرین‌کوب نویسندگی و شوق راستین بدان را از بروجرد آغاز کرد. در سال ۱۳۲۳ کتابک فلسفة شعر یا تاریخ تحول شعر و شاعری در ایران را با نام «عبدالحسین زرین‌کوب دژم» انتشار داد. این کتاب اول بار در مجلة سخن (شماره شهریور ۱۳۲۴) مورد معرفی و نقد قرار گرفت و چون در آن کتاب مقوله‌ای غیر از آنچه تا آن زمان در تواریخ ادبی مطرح بوده است،‌ سخن گفته شده است طبعاً‌ نام زرین‌کوب دژم برای همدورگان و همسن و سالان او عنوانی پیدا کرد.

من هم از آنجا با نام او آشنا شدم. چندی نگذشت که با هم آشنا شدیم و دوستی ما قوام گرفت و بدین پایه رسید که امروز من به الطاف او مستظهرم.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد چرا به من اعتماد پیدا کرده بود. یادم آمد یکی دو تابستان که به بروجرد می‌رفت به من وکالت داده بود که حقوقش را از مدرسة مروی که در آنجا درس می‌گفت، بگیرم و به بروجرد حواله کنم.

در همان جلسة تجلیل به یادم افتاد گردش یکی از جمعه‌های حدود بیست و پنج سال پیش که به اصرار او را برای کوهنوردی به کوه‌های ولنجک کشاندیم. چون تمرین نداشت و کفشش نامناسب بود، هنگام بازگشت پایی پُر آبله و حالی نزار یافته بود و ما با شور جوانی و سابقة دوستی سربه‌سرش می‌گذاشتیم.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد که زرین‌کوب همیشه به من در انتشار مجلات علمی مدد رسانیده است، ‌خواه در مجلة مهر و خواه در آغاز انتشار مجلة فرهنگ ایران زمین و به راستی گردنم زیر بار منت اوست. به یادم آمد که خودش مدتی روزنامة مهرگان را اداره می‌کرد و روزنامة خوبی بود.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد در سال ۱۳۳۵ چون عازم فرنگ بودم برای آن‌که گرفتاری امور بنگاه ترجمه و نشر کتاب را که  یارشاطر بر عهدة من گذاشته بود و به امریکا رفته بود به گردن دوستی صاحب سلیقه بیندازم، جز زرین‌کوب را نیافتم. او هم به لطف تمام پذیرفت. و مرحوم تقی‌زاده هم که سمت مشاور آن مؤسسه را داشت بسیار خوشحال شد،‌ چه به زرین‌کوب حسن اعتقاد تمام یافته بود.

در همان جلسة تجلیل به یادم آمد که باز در سال ۱۳۴۲ که به قصد اقامت یک ساله به امریکا می‌رفتم، گرفتاری ادارة مجلة راهنمای کتاب را بر گردنش انداختم. قبول کرد و با بینش و دانش کم‌مانند خود فصل خاصی برای ارائة ادبیات معاصر ایران در مجله به وجود آورد.

وقتی در جلسة تجلیل حمید ایزدپناه گفت که آخرین اثر زرین‌کوب به نام تاریخ‌نگاری زیر چاپ است و یک نسخه نیمه‌تمام آن را در نمایشگاه آثار می‌بینید، به یادم آمد که چون اولین اثر او در بروجرد در سال ۱۳۲۳ به نام فلسفة شعر نشر شده است، حق بود که این تجلیل را به مناسب سی سال فعالیت علمی او برگزار می‌کردند.

دوستانی که از تهران به قصد دیدن زرین‌کوب به خرم‌آباد رفتند (حبیب یغمایی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، محمدامین ریاحی، کاووس جهانداری، جواد مجابی، جلال ستاری، کاوه دهگان، غلامرضا سمیعی،‌ ضیاءالدین سجادی و جمعی دیگر) همه به پای شوق و اخلاص طی طریق کردند و همه زحمات حمید ایزدپناه را قدر می‌دانند.

اینک قطعة غلامرضا سمیعی درج می‌شود:

ای که در کاخ ادب صدرنشینی به عیان

وی که در ملک سخن عقده‌گشایی به خبر

دفتر شعر دلاویر تو عاری ز دروغ

اثر نثر دلارای تو حاکی ز عبر

صوفی از نعمت تحقیق تو شد صافی دل

عارف از کلک گهربار تو شد نام‌آور

حافظ از کوچة رندان به سلامت بگذشت

تاش گشتی تو به مکیال درایت داور

تا نکت یابد زان نقد گرانمایة تو

شد غزالی به ره مدرسه یک بار دگر

فری آن نقد گرانمایة عاری ز عیوب

و آن همه موی ‌شکافیت به تاریخ و سیر

زر ناب است همه آنچه برآری از دل

خاطر آگنده به زر داری ای دوست مگر

تو به یک دفتر خود روفته‌ای راه ادب

باش تا عبره کنی راه به یکصد دفتر

چون ز پنجاه فزون داری و در پنجه و اند

از رسالات و مقالات و مقامات و سمر

دیر زی ای هنری‌مرد و گرانمایه‌روان

تا به پنجاه دگر، ‌آری پنجاه دگر

دوم آبان‌ماه ۱۳۵۴[۱]

 

دوست دیرینه‌ام دکتر عبدالحسین زرین‌کوب درگذشت. او از سال ۱۳۵۳ دچار بیماری قلبی شد. چند تن از افراد خاندانش هم به همین درد درگذشتند. او چند بار برای رهایی از رنجوری، تن به تیغ جراحان سپرد. درین چاره‌جویی سفرهای ناگواری را به امریکا و اروپا رفت. هر بار همسر بردبارش با او همراه بود. درین سه چهار سالة اخیر بیماری دیگری چنگ در جان ناتوان او زد. این بار بیش از یک سال آزگار رنج و درد کشید. پیکرش چند بار بُرش برداشت، شاید دور نباشد اگر بگویم زجرکُش شد.

او متولد ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بود. دو سال و نیم با من تفاوت سن داشت. دیپلم متوسطه را در تهران گرفت (۱۳۱۹). پس از آن چندی در خرم‌آباد و بعد بروجرد درس گفت. آنجا معلم شده بود. تا این‌که برای تحصیل در دورة لیسانس ادبیات به تهران آمد و در این شهر ماندگار و دانشجوی رشتة ادبیات شد. همزمان با او من دانشکدة حقوق را می‌گذراندم.

من از سال ورود او به شهر تهران که برای تحصیل به دانشگاه آمد، از دوستی پایدارش بهره‌ور شدم و به لذت مصاحبت و شنیدن ظریفه‌های او و همسخنی‌اش در کوه و شهر و سفر و همکاری فرهنگی رفیقانه در چند مرحله مفتخر آمدم. یعنی پنجاه و چهار سال و شاید اندکی بیش با هم بودیم.

۱۳۲۴ ـ ۱۳۳۰

پیش از اینکه با او ربه‌رو شوم و او را دیده باشم، نامش رادر مجلة سخن دیده بودم. به سال ۱۳۲۴ بود. استادم پرویز ناتل خانلری (در دبیرستان فیروز بهرام) در سال دوم مجلة سخن، کتابی را معرفی کرده بود (در بخش «انتقاد کتاب») به نام فلسفة شعر یا تاریخ تحول شعر و شاعری در ایران از نویسنده‌ای به نام عبدالحسین زرین‌کوب دژم. (مجلة سخن، سال دوم، شماره ۸، شهریور ۱۳۲۴). آن کتاب در بروجرد چاپ شده بود. هشتاد صفحه‌ بیش نبود. تا آن زمان نام نویسنده‌اش به گوش کسی نخورده بود. اما اهمیت مندرجات و ابتکاری بودن موضوع آن موجب شده بود که خانلری سخن‌شناس سه صفحه و نیم دربارة آن به بحث پرداخته و نقد بی‌پروا بر آن نوشته بود. مطلب را در خورد چنان میدانی دانسته بود. شاید تعجب کرده بود ازین که ناشناسی در شهرکی چون بروجرد آن روز،‌ در جزوه‌ای کوچک به مبحثی بزرگ که ارسطو پایه‌گذار طرح آن مباحث بود، پرداخته است. خانلری در ایامی که زرین‌کوب آن دفتر را نشر کرد دورة دکترای ادبیات فارسی را به پایان رسانیده بود. رسالة دکترایش‌ هم مرتبط بود به مباحث شعر. او عالم و متوغّل درین بحث و رشته شده بود. پس می‌توانست و محق بود که دربارة نوشتة ارزشمند زرین‌کوب بنویسد: «کتاب فلسفة شعر شامل مباحث تازه‌ای است که در ادبیات قدیم ما نبوده. پیداست که از ادبیات خارجی اقتباس شده است…» در نوشتة خانلری نکته‌های اساسی و آموزنده نسبت به مندرجات دفتر زرین‌کوب دژم عنوان شده بود. خانلری آن را به سر صبر و به ژرفایی خوانده بود و به صلابت و درستی بر آن محک نقد زده و مورد به مورد نظریات انتقادی خود را برشمرده بود.

زرین‌کوب در آن ایام در مرحلة دانشجویی بود و خانلری در مرتبت تدریس دانشگاهی. طبیعی است نشر چنین مقاله‌ای در مهم‌ترین مجلة ادبی و پیشرو زمان، موجب آن شد که جوهر استعداد زرین‌کوب شناسانده شود. آن نقد موجب فخر زرین‌کوب می‌بود. زرین‌کوب از آن نقد هم نکته‌ها آموخت و هم در نوشتن دلیر شد. او از همان آغاز دانشجویی به نگارش مقاله‌های مستحکم و دلپسند و خواندنی پرداخت. پروایی نداشت اگر بر او خرده‌ای هم گرفته شود.

اگرچه خانلری یکی از استادان رسمی زرین‌کوب در دانشگاه بود، به گمان من نخستین کسی است که قابلیت ادبی زرین‌کوب را نمایان ساخت و با نگارش نقد معلمانه‌ای بر جزوة او، ‌او را برکشید و با درج مقالات او در سخن طبعاً از بالندگان او بود.

نخستین بار زرین‌کوب را در اواسط بهار ۱۳۲۵ در دفتر مجلة جهان نو دیدم. دفتر مجلة جهان نو در بن‌بستی بود که خانة پدری من آنجا بود و من به آن دفتر آمد و شد روزانه داشتم. یکی از غروب‌ها که زرین‌کوب به آنجا آمده بود با او آشنا شدم. مجلة جهان نو به مدیریت حسین حجازی از همان سال به طور ماهانه در تهران آغاز به نشر کرده بود. مجله‌ای بود بیشتر برای درج مباحث اجتماعی و اخلاقی و علمی ساده. ولی مقاله‌های ادبی و ذوقی و شعر هم چاشنی آنها می‌بود. حجازی پیش از نشر جهان نو سردبیری مجلة راه نو را عهده‌دار بود. پیش از آن دفتر آن مجله هم در همین محل و روبه‌رو بود با دفتر مجلة آینده (سال ۱۳۲۳).

زرین‌کوب در مجلة جهان نو مقاله‌های زیادی دارد. اگر حافظه‌ام به اشتباه نرود شعر هم از او در آن مجله چاپ شده است. حجازی یک روز در هفته اجلاس داشت. نویسندگان و فضلا به دفترش می‌آمدند. سعید نفیسی، علی جواهرکلام،‌ خانبابا طباطبایی نائینی،‌ عباس شوقی از کسانی بودند که در آن مجلس شرکت می‌کردند. از جوان‌ها محمدجعفر محجوب، ‌مرتضی کیوان (مدت‌ها سردبیری جهان نو را عهده‌دار شده بود)، امین عالیمرد (او هم مدتی سردبیر بود)، جمشید بهنام، ‌مصطفی فرزانه، ‌سیروس ذکاء، محمدعلی اسلامی ندوشن،‌ حسین کسمایی،‌ خواهران ناظمی،‌ محمدعلی صادقیان و.. سر می‌زدند. زرین‌کوب یکی از کسانی بود که گاهی به آن جمع می‌پیوست. حجازی گروه کوچک کوهنوردی هم داشت. از جمله زرین‌کوب چند بار با ما همراه شد. ولی دلبستگی واقعی به ورزش نداشت. اگر می‌آمد برای آن بود که همراهان سخنی از تاریخ و شعر و ادب می‌گفتند. یادم است آن باری را که از کوه‌های ولنجک سرازیر شده بودیم. هوا گرم بل سوزان بود. زهوار گیوة زرین‌کوب در رفته بود. پایش آزرده و آبله شده بود. نزدیکی‌های تجریش از پا افتاد. گفت دیگر نخواهد آمد و نیامد.

به گمان من مجلة جهان نو نخستین «تریبون» عمومی برای نشر نوشته‌های ادبی زرین‌کوب بود. زرین‌کوب پس از این‌که به دانشجویی در رشتة ادبیات پرداخت توانست خود را به تهران منتقل کند. تدریس در دبیرستانهای تهران به او ارجاع شد. سالهایی در مدرسة مروی درس می‌گفت. چون هنوز متأهل نشده بود و در تهران زندگی پابرجایی نداشت، تابستانها به بروجرد می‌رفت و پاییز برمی‌گشت. اما بروجرد دیگر برای او دل‌انگیز نبود. تهران نبود که زرین‌کوب هر بامدادش را در کتابخانه‌ای می‌گذارنید و کتاب‌های تازه‌ای را می‌شناخت و عصرها را با پرسه زدن رفقا در خیانهای نادری و فردوسی و سر زدن به دفتر سخن و جهان نو و احیاناً جلسات سخنرانی «وُکس» خود را سرگرم می‌کرد. از کتاب‌فروشی «ابن سینا» درآمدن و به کتاب‌فروشی «دانش» رفتن و سری به «معرفت» و «شمس» زدن و از دیدار کردن با دانشمندان و استادانی چون: ملک‌الشعرای بهار، ‌عباس اقبال، ابراهیم پورداود، سعید نفیسی، محمد محیط طباطبایی، ‌محمدتقی مدرس رضوی، جلال همایی و دیگران که آن دکه‌ها میعادگاهشان بود،‌ ذوق‌ها می‌کرد و لذت‌ها می‌برد. در نامه‌ای به من نوشت (مورخ ۱۲ تیر ۱۳۲۷):

«… در این تنهایی دردناک و کسالت‌انگیز آنچه گاه و بیگاه خاطر ملول را تسلی می‌بخشد مکتوب‌هایی است که از دوستان می‌رسد و «خاطرة عهد قدیم» را زنده می‌کند. تعارف نیست، نامة شما مدتی مرا سرگرم کرد. خیلی خاطره‌های عزیز و فراموش‌نشدنی «ایام صحبت» را در من بیدار کرد…»

همچنین در نامة ۱۴ مرداد ۱۳۲۹ نوشت:

«… کاش این تابستان زودتر سپری می‌شد تا دوباره در تهران به زیارت دوستان عزیز موفق می‌شدم و از این دوزخ کشندة تنهایی رهایی می‌یافتم…»

تدریس در تهران او را با فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی جامعة لیسانسه‌های دانشسرای عالی (معلمان) آشنا ساخت. پس از این‌که لیسانسیه شد به آن جمع پیوست. شمع آن جمع شد. پنج سال سردبیری روزنامة مهرگان را میان سالهای ۱۳۲۷ ـ ۱۳۳۴ که به صاحب‌امتیازی محمد درخشش منتشر می‌شد و نشریة رسمی و پرآوازة آن جامعه بوده عهده‌دار ‌شد. چه کسی بِه از او که صاحب طبعی شاعرانه و قلمی استوار و شیرین و دارای مایة علمی و دانشگاهی بود. پنج سال در نشر مهرگان پای فشرد و همکاری کرد.

زرین‌کوب پس از اخذ درجة لیسانس فاصلة دورة دکتری ادبیات فارسی را به شتاب گذرانید و با جدیت و استعداد استثنایی خود آن مرتبه را به پایان رسانید. رسالة دکتری خود را در موضوع نقدالشعر نوشت. بعدها آن را به چاپ رسانید. زرین‌کوب در دورة دکتری ادبیات بیش از هر کس از فروزانفر آموخت. چنان مجذوب شده بود که پس از درگذشت فروزانفر قلم برگرفت و در رثای او مقاله نوشت. دربارة استادان و برکشندگان دیگرش چنان نکرد. بی‌گمان فروزانفر معلم بنیادی و عمدة زرین‌کوب و زرین‌کوب در سراسر عمر به حق ستایشگر فروانفر بود.

فروزانفر زرین‌کوب را به تدریس در دانشکدة الهیات و معارف اسلامی برگمارد. اگرچه زرین‌کوب رشتة ادبیات را به پایان رسانده بود، در دانشکدة الهیات در قلمرو تاریخ ادیان و کلام و تاریخ اسلامی و تصوف و تاریخ علوم قدیم درس می‌گفت. به راستی به چندین هنر آراسته بود.

زرین‌کوب چون خود کتاب‌خوان و بسیارخوان و کتاب‌شناس و کتاب‌جو بود کمتر از کلاس‌های درس دانشگاه بهره‌ور شد. محققاً از بعضی استادان خود بیش و بهتر در مباحث ادبی آگاه بود. مقاله‌هایی که از زرین‌کوب در همان اوقات تحصیل نشر می‌شد برازنده‌تر و پرمایه‌تر بود از نوشته‌های برخی از مدرسان دانشگاه.

آثار قلمی زرین‌کوب در این دوره عبارت است از مقاله‌هایی که در مجله‌های تمدن، ‌جهان نو،‌ دانشنامه، ‌سخن، ‌پشوتن، فروغ علم، ‌دانش منتشر کرد و فصولی از کتاب دو قرن سکوت که نخست در روزنامة مهرگان به طبع رسانید. همچنین چهار کتاب از زبان فرانسه به زبان فارسی ترجمه کرد که هر چهار نشر شده است.

از سالهای دانشجویی و همسخنی با زرین‌کوب یادم آمد آن سالی را که به ابتکار محمدامین ریاحی (دانشجوی هم‌زمان با زرین‌کوب) سید حسن تقی‌زاده برای سخنرانی به تالار دانشکدة ادبیات دعوت شده بود. تقی‌زاده از لندن به ایران بازگشته بود و نمایندة مجلس شورای ملی شده بود و معمولاً جوانان و منوّران نسبت به عقاید او سخت منتقد بودند. تقی‌زاده دربارة «زبان فصیح فارسی» سخنرانی کرد. خطابه‌ای مفصل خواند که متنش را عباس اقبال در مجلة یادگار چاپ کرد. سخنان تقی‌زاده نقدهای متعددی را در پی داشت. پس از نشر آن انتقادها، غروبی که به معمول آن ایام با زرین‌کوب در خیابان شاه (نام قدیم آن) قدم می‌زدیم، صحبت از آن سخنرانی و مقاله‌های شدید انتقادآمیز دربارة آن شد. زرین‌کوب را موافق دیدم با آنچه منتقدان دربارة آن خطابه در جریده‌ها از جمله در ایران ما نوشته بودند. دکتر محمد مقدم، ‌دکتر لطفعلی صورتگر و شاید صادق هدایت از منتقدان عمده و آتشین بودند.

۱۳۳۱ ـ ۱۳۴۰

در آغاز این دهه، زرین‌کوب درجة دکتری ادبیات دریافت کرد و از سال ۱۳۳۵ تدریس دانشگاهی را در دانشکدة الهیات بر عهده گرفت. از دبیری وزارت فرهنگ به دانشیاری دانشگاه و در پایان همین دهه به مرتبت استادی ارتقای درجه یافت. در آغاز همین دهه با خانم سخن‌سنج دانشمند، قمر آریان، پیمان همسری بست.

در این دهه بود که زرین‌کوب با سیدحسن تقی‌زاده آشنایی پیدا کرد. در این دهه بود که تقی‌زاده به دعوت جامعة لیسانسیه‌ها در باشگاه مهرگان در دو موضوع «انقلاب مشروطیت» (۱۳۳۷) و «اخذ تمدن خارجی» (۱۳۳۸) خطابه ایراد کرد. در همین دهه بود که زرین‌کوب به عضویت کتابخانة مجلس سنا درآمد. در آن اوقات عباس زریاب خویی که رئیس کتابخانه بود، به سفر تحصیلی آلمان می‌رفت. و کیکاوس جهانداری در آن کتابخانه دست‌تنها مانده بود. ظاهراً به معرفی زریاب بود که زرین‌کوب به عضویت کتابخانه درآمد.

قصد تقی‌زاده از پذیرفتن چنین مردان شایستة باجوهر و دانشمند، کار کشیدن از آنها نبود، می‌خواست با کمک مادی به آنها امکانات خواندن و پژوهش کردن را برایشان فراهم کند. در حقیقت «کمک مالی پژوهشی» (فلوشیپ) بود که به آنها داده می‌شد. (زرین‌کوب و بعدها دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و دکتر ابوالحسن جلیلی از این مساعدت بهره‌ور شدند).

تقی‌زاده به زریاب و جهانداری تأکید کرده بود که زرین‌کوب با آسایش خاطر و رفاه نسبی که برایش فراهم کرده‌ایم، باید در محل کتابخانه به تحقیق و تجسس مورد تمایل خود بپردازد. زرین‌کوب حدود هشت سال از این فرصت استفاده کرد. به این دوره به طور مفصل پرداختم از بابت این‌که در شمار نامة عمر او (در درخت معرفت و در یادگارنامه) ظاهراً ادنی اشارتی به مساعدت‌های تقی‌زاده در پرورش علمی زرین‌کوب نشده است.

عبدالحسین زرین‌کوب در این مدت،‌ که حدود هشت سال طول کشید،‌ جز ساعاتی که درس می‌داد، اوقات را در کتابخانة مجلس سنا به مطالعه و نگارش و پژوهش می‌گذارند. یادداشتهای وافری از این دوان ثمربخش فراهم کرد. مقداری زیاد از نوشته‌های او حاصل این ایام است. تقی‌زاده در بالیدن زرین‌کوب مؤثر بود. موضوع تدریس زرین‌کوب در رشتة تاریخ علوم همان درسی بود که تقی‌زاده، در دانشکدة الهیات داشت.

از کارهای عمدة علمی که در این دهه زرین‌کوب عهده‌دار شد، ترجمه کردن مقالاتی از دائرةالمعارف اسلامی (به زبان‌های فرانسوی و انگلیسی) تألیف مستشرقان بود که در هلند به چاپ می‌رسید و میان دانشمندان ایران آوازه در افکنده بود. چون استفاده بردن از آن گنجینة معارف مورد نیاز جامعة ایران بود، سید حسن تقی‌زاده از جمله کارهای فرهنگی که پیش گرفت ترجمة آن مجموعه بود با همکاری گروهی از فضلای وقت. عباس زریاب که از اروپا بازگشته بود رابط و مدیر این کار شد. از جمله کسانی که برای همکاری در ترجمه انتخاب شده بودند یکی هم دکتر عبدالحسین زرین‌کوب بود. سرنوشت اوراق ترجمه‌شدة آن گنجینه چه بوده است‌ نمی‌دانم.

در همین دهه از پاییز ۱۳۳۵ تا تابستان ۱۳۳۶ مدیریت امور بنگاه ترجمه و نشر کتاب را پذیرفت. به این مورد هم ناچارم روشن‌تر بپردازم. مدیرعامل رسمی (دکتر احسان یارشاطر) چون از سال ۱۳۳۴ تدریس در دانشگاه نیوریورک را پذیرفته بود، قائم‌مقامی آن مؤسسه را بر عهدة این‌جانب قرار داده بود و من هم از مهر ۱۳۳۵ برای استفاده از بورس کتابداری یونسکو مسافر خارج شده بودم. پس با کسب نظر تقی‌زاده که مشاور و عضو اصلی و از مؤسسین بنگاه بود، از مرحوم زرین‌کوب درخواست شد تا باز آمدن مدیرعامل کارهای علمی آن مؤسسه را عهده‌دار شود. او لطف کرد و پذیرفت و چند ماه با علاقه‌مندی و بصیرت علمی بر آن مؤسسه اشراف داشت و از این راه در کار نشر تجربه‌های تازه اندوخت. نگاه کنید به دو سه نامة او در این باره که از تهران به پاریس به من نوشت و من آنها را در یادنامة او به چاپ رسانیده‌ام.

در همین دوره به عضویت انجمن فلسفه و علوم انسانی انتخاب شد. این انجمن از تشکیلات وابسته به یونسکو و شعبه‌ای از انجمن بین‌المللی فلسفه و علوم انسانی بود. چندی تقی‌زاده و پس از او دکتر علی‌اکبر سیاسی رئیس آن بودند. پس از ده دوازده سالی که دایر بود انحطاط پیدا کرد و از میان رفت.

درین دوره مقاله‌های زیاد از زرین‌کوب مخصوصاً در مجله‌های سخن، مهر، ‌علم و زندگی، راهنمای کتاب، کتاب‌های ماه، نقد کتاب،‌ انتقاد کتاب، ‌صدف و نشریات دیگر به چاپ رسید. همچنین دو کتاب ازو (یکی ترجمه و یکی تألیف) و سه مجلد متن درسی انتشار یافت.

۱۳۴۱ ـ ۱۳۵۰

مهم‌ترین کاری که زرین‌کوب در این دوره بر عهده گرفت همکاری با مجتبی مینوی در سازمانی بود که در مؤسسة انتشارات فرانکلین به ابتکار همایون صنعتی برای تألیف لغت فارسی تأسیس شد. همچنین همکاری بود در تألیف و ترجمة دائرةالمعارف فارسی که به سرپرستی دکتر غلامحسین مصاحب توسط همان مؤسسة انتشارات فرانکلین به وجود آمده بود.[۲]

زرین‌کوب به این مناسبت از سوی مؤسسة انتشارات فرانکلین به همراه مجتبی مینوی سفر درازی به کشورهایی که سابقة اساسی و علمی در فرهنگ‌نویسی داشتند رفت. آن دو دانشمند مؤسسات مهم فرهنگ‌نویسی را در کشورهای فرانسه و انگلیس و آلمان و امریکا دیدند و چون از اصول و روش کارها و نظام علمی و اجرایی آن امور اندوخته‌ها یافتند بازگشتند. مؤسسة لغت تشکیل شد و هر دو به کار پرداختند. زرین‌کوب در دائرةالمعارف فارسی هم همکاری مؤثری داشت و مقالات زیادی برای آن کارِ پایه‌ای بااساس نوشت.

در این دوره، زرین‌کوب همکاری قلمی با مجلة راهنمای کتاب آغاز کرد. راهنمای کتاب از سال۱۳۳۷ آغاز به انتشار کرده بود. زرین‌کوب در بعضی از شماره‌های سال اول و دوم مقداری از معرفی‌های کوتاه کتابهای تازه را بی‌امضاء نوشت. به من یاری می‌داد. مقالة بلند او با نام «سیاحت بید پای» در چند شماره از سال ۱۳۴۱ نشر شد. در سال بعد «بخش مخصوص ادبی» را با نام «هنر و فرهنگ معاصر ایران» زیر نظر گرفت. این بخش از شمارة ۴ و ۵ سال ششم (۱۳۴۲) تا اسفند همان سال در مجله دنبال شد. خانم قمر آریان هم زحمت سردبیری را در همان مدت بر عهده داشت. زیرا من در این مدت از ایران دور بودم و لطف و محبت آنان موجب نشر منظم مجله شده بود. از زرین‌کوب در دوره‌های راهنمای کتاب مقاله‌های زیاد چاپ شده است،‌ چه در زمینة انتقاد کتاب و چه مطالب پژوهشی. از جمله نقد محکمی است که بر کتاب فکر آزادی تألیف فریدون آدمیت نوشت، ولی صورت نامه‌ای بدان داده بود و آن را به امضای «حسین عبدی» نوشته بود و با همین امضاء در سال پنجم (۱۳۴۱) صفحات ۴۶۸ ـ ۴۷۳ به چاپ رسید. نوشتم تا آیندگان آگاه باشند.

در این دهه سفرهای دور و دراز از اشتغالات زرین‌کوب بود. به هشت سفر رفت و همه برای مشارکت در کنگره‌های علمی و بازدیدهای فرهنگی و تحقیق در کتابخانه‌ها و تدریس در دانشگاه‌های کالیفرنیا و پرینستون در امریکا بود.

در این دهه او خود را از دانشکدة الهیات به دانشکدة ادبیات ـ آنجا که خانة واقعی و معنوی او بود ـ منتقل کرد و به عضویت گروه ادبیات فارسی درآمد. البته به گروه تاریخ هم پیوستگی یافت. از سفرهای دلپذیری که در این دهه کرد دو سفری بود که افتخار همراهی بدیع‌ا‌لزمان فروزانفر را داشت. چند بار و چند جا به ذکر آن پرداخته است (که یکی به پاکستان بود و یکی به عراق).

در این دوره هفت کتاب از او نشر شده است (سه تا در قلمرو ادبیات و سه تا در تاریخ و یکی در زمینة عرفان)

۱۳۵۱ ـ ۱۳۶۰

در این دهه دو بار سخت بیمار شد. نخستین بار در سال ۱۳۵۳ عارضة قلبی در او ظاهر شد و به خیر گذشت. بیماری دل‌شکنی که در تن او خانه کرده بود در بهار ۱۳۵۷ با هیبتی سخت‌تر بر او حمله آورد. در آن حال به من گفت فلانی حال خوشی ندارم و نمی‌دانم چه باید کرد. من به دکتر هوشنگ نهاوندی گفتم. ایشان بی هیچ تأملی ترتیب بستری شدن او را داد و پزشکان قلب را به معالجة او واداشت. زرین‌کوب پس از این که بهبودی نسبی یافت، به امریکا سفر کرد. نخستین جراحی بر روی قلبش در آنجا انجام شد. در نامة ۲۰ مردادماه پس از خروج از بیمارستان به من نوشت:

«… نمی‌دانی اقدام سرکار به بستری کردنم در بیمارستان دکتر اقبال چقدر به موقع بود. چون بعد از چندین هفته که آنجا بستری بودم در کلیولند بلافاصله بعد از ورودم به کلینیک،‌ ضرورت و فوریت جراحی قلب تأیید شد. این‌که باید چقدر از تو متشکر باشم البته بستگی به باقیماندة عمر دارد که چه کاری بتوانم کرد. احتمال دارد اوایل مهرماه انشاءالله عازم ایران شوم. فعلاً از دوستان هرکس آنجا هست، ‌یک به یک سلام برسان. قربانت.»

پس از باز آمدن چندی مسئولیت ترتیب برنامة دورة دکتری ادبیات فارسی را عهده‌دار شد و طرح نوینی را برای استواری علمی کار پیش آورد و دروس تازه‌ای را پایه گذارد که رشتة ادبیات فارسی جان بگیرد. از آن جمله «شرق‌شناسی و ادبیات فارسی» بود که تا او بود در آن دوره درس گفته شد و آن را بر عهدة من گذارده بود. در هیأت سرپرستی مجلة دانشکدة ادبیات هم، سالی با او و مرحوم دکتر احمد تفضلی میانمان همکاری وجود داشت.

وزارت فرهنگ و هنر در آبان سال ۱۳۵۴ مجلس بزرگداشت و تجلیل نسبت به مقام علمی او در شهر خرم‌آباد برگزار کرد و حمید ایزدپناه آن مراسم گرم را به دلپذیری به اجرا درآورد. بعد مجموعه‌ای به نام ارمغانی برای زرین‌کوب بدان مناسبت انتشار یافت (۱۳۵۵). دوستان او شاد بودند از این‌که نسبت به زرین‌کوب در سرزمین خاندانیش به سزاواری تمام ادای احترام شد.

۱۳۶۱ ـ ۱۳۷۰

در ۱۳۶۰ سفر دیگری برای مداوا به اروپا رفت. در پاریس اقامت گزید. این سفر دو سال مدت گرفت. در این دوره هفت کتاب از او به چاپ رسیده است (سه مجموعة مقاله، یک کتاب در مبحث تصوف، یکی در زمرة مباحث تاریخ و دیگری در زمینة اندیشه، یکی مخلصی از نقد ادبی، و یکی صورت تجدید نظر شده بود از کتاب فن شعر ارسطو).

زرین‌کوب به سال ۱۳۶۳ از سفر دوساله به تهران بازگشت. تدریس دانشگاهی خود را در دورة دکتری ادبیات فارسی آغاز کرد. چون بیماروش بود دانشجویان به خانة او می‌رفتند و از محضرش برکات علمی نصیب می‌بردند. او همیشه نسبت به دانشجویان صمیمی و پذیرای حضور آنان بود. نشست و خاست با جوانان برایش دلپذیر بود.

در خلال این دهه هم چند بار مجبور به سفر درمانی به اروپا شد. چند سفر هم برای سخن راندن در مجامع علمی و فرهنگی به آن صفحات رفت.

یازده کتاب حاصل این دهه از عمر اوست. سه مجموعة مقالات، یک کتاب در تصوف و دو کتاب در تاریخ، سه کتاب در مولوی‌شناسی، یکی در زمینة ادبیات و یکی در قلمرو اندیشه.

۱۳۷۱ ـ ۱۳۷۸

در این هشت سال به تدریس دانشگاهی معهود خود ادامه می‌داد. عضویت هیأت امنای «فرهنگسرای فردوسی» را پذیرفت. دعوت سازمان نقشه‌برداری کشور را برای تهیة متن تاریخی اطلس تاریخی ایران اجابت کرد. از سال ۱۳۷۵ به عضویت شورای عالی علمی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی درآمد و مدیریت بخش ادبیات آن را با همکاری همسر خود پذیرفت. به آن خدمت دلبستگی پیدا کرده بود. همچنین عضو شورای مشاوران کتابخانة ملی بود.

کتابخانة خود را در این دوران به شهر بروجرد اهدا کرد و قرار بر آن شده است که جای خاصی برای آن ساخته شود. باز چند سفر برای سخنرانی به ممالک مختلف و از جمله به شهرهای ایران رفت. ولی سفرهای عمده‌اش برای رهایی از بیماری‌های قلب و چشم و پروستات بود. چند بار خود را به نیش تیغ جراحان سپرد. دو سال پایان عمر را دچار گرفتاری‌های بدنی ناگوار و دشوار و بحران بیماری‌های مذکور بود. در یک سال آخر دستش و فکرش از خدمت کردن به فرهنگ ایران باز مانده بود. در شهریور ۱۳۷۸ پس از رنج‌های فراوان درگذشت.

در سال ۱۳۷۷ مراسم تجلیلی برای او توسط «انجمن آثار و مفاخر فرهنگی» برگزار شد. بدین مناسبت کتابی به نام یادگارنامه به اهتمام علی دهباشی چاپ و نشر شد. همچنین کتاب دیگر حاوی مقاله‌های ادبی و تاریخی به نام درخت معرفت به اهتمام علی‌اصغر محمدخانی در سلسلة انتشارات سخن ـ که از ناشران کتاب‌های زرین‌کوب است ـ به چاپ رسید.

زرین‌کوب در مراسم تجلیل خود، با اندیشگی همیشگی سخنرانی متین و موقری در آن مراسم ایراد کرد و به روشنی معترض ناروایی‌هایی شد که به نام «هویت» نسبت به او شده بود. آنجا گفت فرهنگ ایران «چندصدایی» است.

درین هشت سال پنج کتاب از تألیفات تازة او انتشار یافت،‌ دو تا در زمینة ادبی، یکی مجموعة مقالات، یکی در تاریخ که خود در سه مجلد است، و هر یک از آن سه جلد نامی دارد.

***

حاصل عمر زرین‌کوب عبارت است از پانزده سال تدریس در دبیرستانهای خرم‌آباد و بروجرد و تهران. چهل و دو سال تدریس در دانشگاه تهران و دانشگاه‌های دیگر. چهل عنون کتاب در قلمروهای نقد ادبی، تاریخ ادبیات، تاریخ ایران و اسلام، کلام و فلسفه و عرفان و نقل کتابهایی از زبان‌های دیگر به فارسی. تعداد زیادی مقاله و خطابه (شاید چهارصد تا) که خوشبختانه اغلب آنها به سلیقة خودش در مجموعه‌های شش‌گانه تجدید چاپ شده است. مدیریت روزنامه و مجله، همکاری در تألیف دائرة‌المعارف‌‌های فارسی (مصاحب)، ایرانیکا (امریکا)، اسلامی (هلند)، بزرگ اسلامی (تهران) و تاریخ ایران کمبریج.

زرین‌کوب دارای شوقی وافر به آموختن و دریافتن، همتی بی‌وقفه به پژوهش و نمایاندن دریافته‌های خود،‌ قلمی توانا و نکته‌پرداز در نوشتن و باز نمودن، طبعی شیوا و گزیده‌گو در سخن‌سرایی (شعر)، بصیرتی گسترده در دست‌یابی به منابع و مآخذ، بالاخره زبانی مسلط و قدرتی کم‌مانند در تلفیق و آمیختن منطقی مطالب و عرضه کردن آنها به طور وسیع به قصد بهره‌وری عموم بود.

و « روایت یک شاهد عینی» نوشته‎ای بود از دکتر قمر آریان ( همسر دکتر عبدالحسین زرین‎کوب که توسط فاطمه جعفری قرائت شد:

« از هفتاد و شش سالی که اکنون از عمرش می‌گذرد من چهل و پنج سالش را با او در زیر یک سقف گذرانده‌ام. هفت، هشت‌سالی هم پیش از آن در دانشکده با او هم‌درس بوده‌ام. در حقیقت بیش از نیم قرن شریک عمرش بوده‌ام.

از همان آغاز سال‌های آشنایی او را یک دانشجوی واقعی یافتم: دقیق، پرکار و در عین حال محجوب و متواضع. هنوز مثل همان سال‌های آغاز عمر غالباً آرام، مهربان و بی‌سر و صداست. وقتی که به جوش می‌آید و دچار خشم و خروش می‌شود به زودی به آرامش عادی برمی‌گردد و در اندک زمان خشم و خروش خود را فراموش می‌کند.

اوّل‌بار که در خانه‌مان خواستم او را به یک نام خودمانی خطاب کنم «عبدی» به‌ زبانم آمد و او بی‌هیچ تردید و تأمل به آن جواب داد. پدرم که فکر می‌کرد ممکن است دوستانش و نزدیکانش آن‌ را به صورت طنز و مزاح تفسیر نمایند این نام را نپسندید و ترجیح داد او را به همان نام «عبدل» یا «عَدُل» که مادرش او را آنگونه خطاب می‌کرد صدا بزنم امّا او خودش به این هر دو سه نام یکسان جواب می‌داد و رفته‌رفته نام او در زبان من «عبدی» شد. کسی از نزدیکانش هم آن‌را به صورت طنز یا شوخی تفسیر نکرد. از دوستانمان یک‌بار صبحی مهتدی که به خانة ما رفت و آمد بیشتر داشت از روی طنز به من گفت:

- عبدی یعنی چه؟ بگو ارباب، بگو خداوندگار!

عبدالحسین زرین‎کوب وهمسرش قمرآریان، زاینده‎رود (عکس ازرضا نوربختیاری)

عبدالحسین زرین‎کوب وهمسرش قمرآریان، زاینده‎رود (عکس ازرضا نوربختیاری)

سال‌ها بعد از آن یک‌بار هم مجتبی مینوی نظیر این اعتراض را که باز جنبة شوخی داشت بر زبان آورد.

برای او بین این نام‌ها هیچ تفاوت نبود. حتّی عنوان عبدالحسین‌خان هم که غالباً از جانب هم‌درس‌های سابق یا دوستان همکارش به او خطاب می‌شد به نظرش جالب‌تر نمی‌آمد. امّا این نام را او فقط از زبان من شنید. یادم نیست هیچ‌یک از دوستانش یا خویشانش این نام را در خطاب به او بر زبان آورده باشند.

سال‌های اوّل که به دانشکده می‌آمد جوانکی ریزنقش، سیه‌چرده و لاغر اندام بود. نسبت به لباس و سر و وضع خود نیز توجّهی نداشت. بعدها که تدریجاً از سال‌های جوانی دور شد به سر و وضع خود هم توجّه نشان داد.

بعد از چهل و پنج سال زندگی مشترک حالا هر دو پیر شده‌ایم. با انواع بیماری‌های کلانسالی که نشان ردّ پای عمر بر تن و جان ما است درگیریم. عبدی دیگر آن جوان سیه‌چرده باریک و نزار سال‌های دانشکده نیست، وزنش افزوده شده است، موهای سرش به سپیدی گراییده، دست و صورتش چروکیده و زیر چشم‌هایش پف کرده است. چقدر با آن دانشجوی شاد و سرزنده و سرشار از شوق زندگی که آن روزها وجود خود را زیر نقاب حجب و سکوت پنهان می‌کرد تفاوت پیدا کرده است. نگاه خسته‌اش از پیری که هر دومان ‌را غافلگیر کرده است پرده برمی‌دارد. حالا قدش کشیده‌تر به نظر می‌رسد و وقتی توی بارانی گشاد و سرمه‌ای رنگش دست و پا می‌زند و سر به زیر و آهسته از کنار خیابان رد می‌شود به نظرم می‌آید، پدربزرگ آن جوان سال‌های دانشکده را در وجودش مشاهده می‌کنم. اکنون موهای سرش ریخته است اما سرش طاس نشده است فقط پیشانیش از آنچه بود بلندتر و باشکوه‌تر به نظر می‌آید.

یک چیزش امّا عوض نشده است: بی‌نظمی و شلوغی نومیدکننده‌ای که در کارهایش هست. هنوز مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها دایم کاغذ و قلمش را گم می‌کند مثل شاگردان دبستانی دایم دنبال یادداشت‌ها و دفترهای گم‌شده‌اش می‌گردد و با دستپاچگی و اضطرابی که همیشه در این جستجوها از خود نشان می‌دهد حوصلة خود، حوصلة من، و حوصلة هر کس را که در خانة ماست سر می‌برد. گاه‌گاه با خود فکر می‌کنم اگر این شلوغی و بی‌نظمی در کارش نبود حاصل کارش چقدر غنی‌تر و سرشارتر بود.

دربارة کارهای او که در بعضی از آنها نیز سهم کوچکی داشته‌ام دوست ندارم چیزی بنویسم. قضاوت در آن‌باره کاریست که باید دیگران آن‌را برعهده بگیرند. در مورد این کارها چیزی که برای من جالب است حوصلة فوق‌العادة او در جستجو است. عبدی‌ ماه‌ها و سال‌ها با آنچه موضوع کار اوست زندگی می‌کند، همه چیز را در آن‌باره می‌خواند و بررسی می‌کند، در هرچه به آن مربوط است مدت‌ها فکر و تأمل می‌کند و با هر عبارت که می‌نویسد حسابی جداگانه دارد.

وقتی می‌بینم او در کارهای خویش نام کسانی را که پیشرو او یا استاد او بوده‌اند با حرمت و تکریم یاد می‌کند به شیوة کارش با نظر تحسین می‌نگرم. از اینکه حتّی نام شاگردانش را نیز همه‌جا با احترام و علاقه یاد می‌کند و کارهای آنها را در متن یا حواشی نوشته‌های خود معرفی می‌کند وسعت نظر و بی‌غرضی او را درخور تمجید می‌یابم.

یک عادت دیگرش که گمان دارم می‌تواند برای بعضی شاگردانش سرمشق باشد استغراق شدید او در کارهاست. وقتی در یک موضوع مشغول کار است از تمام وسایل و تمام اوقات ممکن استفاده می‌کند. یک لحظه فراغت را هم که در بازگشت از کار به خانه برایش حاصل می‌شود از دست نمی‌دهد. بارها اتفاق می‌افتد که میز چیده شده است، غذا آماده است، حتّی مهمان کنار میز نشسته است و او در یک گوشة دیگر اتاق همچنان آخرین جمله‌ای را که در زیر قلم دارد دنبال می‌کند و انگار صدای مرا که برای چندمین بار او را صدا می‌زنم نمی‌شنود. در اینگونه اوقات گمان می‌کنم خودش را بیشتر از من و مهمان خسته می‌کند اما این استغراق باعث می‌شود که در کار خود کمتر دچار اشتباه یا شتاب‌زدگی شود.

به هر تقدیر، عبدی همین است که هست، دوستان و ستایشگران بسیار دارد معدودی هم هستند که به هر علت هست از بودن او، از کار کردنش و از کار نکردنش رنج می‌برند. امّا او به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دهد کار خود را آنگونه که در نظر دارد دنبال می‌کند و دوستی و دشمنی دیگران را در حساب کار خود داخل نمی‌کند.

هر قدر از سال‌های جوانی فاصله می‌گیرد کم‌حرف‌تر، پرکارتر و بردبارتر می‌شود. از این حیث بعضی اوقات جداً برایش نگران می‌شوم. امّا چه می‌توان کرد؟ برای آنکه او بتواند کارهایش را آنگونه که دوست دارد دنبال کند نباید او را از اینکه سلامت خود را هم گه‌گاه به خطر می‌اندازد ملامت کرد.

غالباً صبور، و با حوصله و پر تحمّل است. به ندرت از کسی می‌رنجد و تقریباً از هیچ‌کس کینه‌ای به دل نمی‌گیرد. با این حال یک چیز هست که تا یاد دارم از همان سال‌های جوانی برایش تحمّل‌ناپذیر بوده است: اینکه رودرروی او از او تعریف کنند. از همین روست که او با شدّت و قاطعیت تمام تقریباً به همة کسانی که از او تقاضای مصاحبة مطبوعاتی داشته‌اند جواب منفی داده است در اینگونه موارد اگر از او علّت را بپرسی جواب می‌دهد که کار خود را به خاطر کنجکاوی علمی انجام می‌دهد و تحسین یا انتقاد دیگران برایش اهمیت ندارد.

با چنین روحیّه‌یی که او دارد عجب نیست که برنامة ضدّفرهنگی که تلویزیون پخش کرد، هیچ‌گونه احساس ناشی از ناخرسندی یا اعتراض در او برنینگیخت. نام خیلی‌ها در آن برنامه برده شد و بعضی هم بر آن اعتراض کردند امّا عبدی آن آوازه‌گری را بی‌اهمیت‌تر از آن تلقّی کرد که حاضر شود بر آن اعتراض کند یا درصدد جواب به آن برآید.

آن عبدی که من می‌شناسم نمی‌دانم نسبت به این بزرگداشت که واقعاً صمیمانه هم هست که احساسی می‌تواند داشت؟ بدون شک نسبت به محبت و عنایت دوستان و دوستداران بی‌تفاوت نخواهد بود.»

بهاءالدین خرمشاهی نیز در بخشی دیگر از شب دکتر زرین‎کوب با یادآوری از جایگاه زرین‎کوب در تاریخ ادب و فرهنگ ایران، یک قصیده و چند رباعی را که برای ایشان سروده بود قرائت کرد.

پس از آن بخشی از سخنان دکتر عبدالحسین زرین‎کوب با عنوان « فرهنگ چند صدایی و فرهنگ تک‎صدایی » پخش شد که سخنرانی ایشان بود در مراسم بزرگداشتی که  مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و انجمن آثار و مفاخر فرهنگی در بیستم اسفند ماه ۱۳۷۶ برای دکتر زرین‎کوب برگزار کرده بود.متن کامل این سخنرانی را با هم می‎خوانیم:

فرهنگ چندصدایی و فرهنگ تک‎صدایی

آنچه را که می‌خوانید متن سخنرانی دکتر عبدالحسین زرین‌کوب است در مراسم بزرگداشت ایشان که از سوی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و انجمن آثار و مفاخر فرهنگی در محل آن انجمن در عصر بیستم اسفندماه ۱۳۷۶ ایراد شده است.

در این مراسم که با حضور گروه کثیری از استادان و دانشجویان و علاقمندان زبان و فرهنگ فارسی برگزار شد، دکتر فتح‌الله مجتبایی، دکتر مهدی محقق، سید کاظم موسوی بجنوردی، دکتر کمال حاج سید جوادی، احمد مسجدجامعی و… سخنرانی‌هایی دربارة جنبه‌های گوناگون شخصیت و آثار دکتر زرین‌کوب ارائه کردند. قبل از خاتمه این نشست حضار از دکتر زرین‌کوب خواستند که پشت تریبون قرار بگیرد. سپس از سوی برگزارکنندگان این بزرگداشت لوح یادبود وهمچنین کتاب «یادگارنامه» که به همت علی دهباشی منتشر شده بود، تقدیم ایشان شد و دکتر زرین‌کوب ضمن تشکر از گروه برگزارکننده این بزرگداشت سخنانی خطاب به حضار بیان کردند که می‌خوانید:

اللّهم اجعلنا خیرً مما یقولون و اَغْفر لنا ما لایعملون

به قدری تحت تأثیر همدلی و یکرنگی این مجلس قرار گرفتم که زبان تشکر ندارم و ترجیح می‌دهم سکوت کنم. اما این سکوت، اظهار عجز از بیان است. به معنای رضا به حضور در این موقف نیست، چرا که این موقف جای من نیست و اگر بعد از بیست و پنج سال که چنین مراسمی به وسیلة دوست عزیزم آقای حمید ایزدپناه و دوستانش در خرم‌آباد در حق من برگزار شد، کسی ببیند که من بعد از آن عرایض که در آنجا کرده‌ام دومرتبه در چنین مجلسی حاضر شده‌ام، خیال می‌کند از گیجی و گمراهی راهم را گم کرده‌ام و از آنجایی که دیگر قرار نبوده است ظاهر بشوم بار دیگر ظاهر شده‌ام. سخنانی که در این مجلس گفته شد و آنچه دوستانم در «درخت معرفت» و در «یادگارنامه» به افتخار من گفته‌اند، همچنین حضور پُرفیض شما عزیزان در اینجا برای من موجب افتخار شد. نه، بهتر است بگویم برایم غرورانگیز شد.

عزیزان دعا کنید که این غرور را من از اینجا همراه خود به خانه نبرم. پشت همین در آن را باقی بگذارم و باز با همان فروتنی و خاک‌نهادی که شیوه و رسم عادی من است از اینجا خارج بشوم. البته آن اندازه هم خام نیستم که تمام این حسن‌ظن‌هایی را که اینجا در حق من اظهار شد به حساب خودم بگذارم. کسانی که راه را، ‌راه دانشجویی را برای این دانشجوی پیر باز کرده‌اند و آن را در پیش پایم هموار کرده‌اند بر این بزرگداشتها، بر این نکوداشتها حق بیشتری دارند و عجب که در اینجا زودتر از این حقشان ادا نشده است.

دکتر عبدالحسین زرین کوب و علی دهباشی ( لندن ـ شهریور 1379) عکس از قمر آریان

دکتر عبدالحسین زرین کوب و علی دهباشی ( لندن ـ شهریور ۱۳۷۹) عکس از قمر آریان

به هر حال از اینکه حالا یک چیز تلخی را در محضر شما عزیزان به یاد می‌آورم امیدوارم مرا ببخشید. بله خانم‌ها و آقایان الدَّهر یومان یُوم لَکَ و یومُ علیک. یک روز نشسته‌ای از همه‌جا بی‌خبر به تو خبر می‌دهند که برنامه‌ای به نام «هویت» درست شده و تو را هو کرده‌اند. یک روز دیگر در خانه‌ات هستی و می‌بینی دوستان می‌آیند و با اصرار و الزام از تو می‌خواهند که از تو قدردانی بکنند.

یک روز چنان فراق عالم‌سوزی

یک روز چنین وصال جان‌افروزی

گویا هر کدام جای خودش را دارد و نه به آن جای اعتراضی هست و نه به این جای افتخاری. از خدا می‌خواهم که در همه حال همان باشم که هستم و از آن بدگویی‌ها و این نکوداشت‌ها در حالم تغییری پیدا نشود. به هر حال من آنم که خود دانم و بلکه در واقع خدای من است که بر نفس من از من داناتر است. دیگران هرچه می‌گویند از پندار خودشان است.

من فقط یک جویبار خُردم که از چشمه «انه کان ظلوما جهولا»‌ جدا شده‌ام و به گرداب «کُلٌ مَن علیها فان» با شتاب و سرانداز دارم پیش می‌روم. کسانی که از کنار این جویبار خُرد رد می‌شوند، نگاه می‌کنند و جویبار را که زیاده خُردست نمی‌بینند، خودشان را می‌بینند، ‌تصویر خودشان را که به هر حال در نظر خودشان بزرگ است مشاهده می‌کنند.

شما عزیزان که اینطور حُسن ظن در حق من ابراز می‌فرمایید در حقیقت آنچه می‌گویید و آنچه می‌نویسید تصویر ضمیر شماست. اما این جویبار خُرد چه کند که یک رهگذر تصویر فرشته را درش می‌بیند و رهگذر دیگر تصویر دیو را درش مشاهده می‌کند. این جویبار خُرد نمی‌تواند کار دیگری بکند جز اینکه راه خودش را ادامه بدهد و جز اینکه تصویرکسانی را که در آن نگاه می‌کنند همچنان که هستند صادقانه ارائه بکند. اگر کسانی به خشم بیایند، ‌برآشوبند و خس و خاشاک تهمت و افترا به این جویبار خُرد بریزند و مشرب صافی در این جویبار را بیالایند که جویبارک خُرد هرگز نمی‌تواند تصویر آنها را عوض کند. آنها همانند که هستند، این جویبار خُرد هم همان است که هست. البته می‌بخشید، من خود از اینکه این نکته‌ها را به یاد بیاورم ناخرسندم. ولی عمر حکایت دارد به پایان می‌رسد و سرانجام باید یک وقتی، یک جایی این نکته‌ها را در پیش عزیزان یاد کرد.

عیب‌جویانی دارم، دوستان دلنوازی هم دارم که محبتشان شامل حال من است و به آنها افتخار می‌کنم. به علاوه با وجود محبت این دلنوازان و با همة‌ سخنان دلگرم‌کنندة‌ آنها از آنچه عیب‌جویانم می‌گویند، از آنچه که در آنچنان برنامه‌ای در حقم اظهار کنند، باکی ندارم و می‌دانم حقیقت آشکار خواهد شد و قدر هر کسی به موقعش معلوم خواهد شد. البته من قدری ندارم و اینکه عرض می‌کنم از روی تواضع نیست. در حقیقت مدعی هیچ مزیتی نیستم. در واقع اینطور احساس می‌کنم که آنجایی که دوستانم مرا در آنجا قرار داده‌اند، ‌من آنجا نیستم. اما آنجا هم که در برنامه‌ای مثل برنامة‌ هویت قرارم داده‌اند، من آنجا نیستم. اما آنجا هم که در برنامة هویت قرارم داده‌اند خوشبختانه آنجا هم مرا نمی‌توانند پیدا کنند.

من ادعایی ندارم و کاری هم اگر کرده‌ام به خاطر آن به هیچ‌کس منّتی ندارم. در واقع جواب کنجکاوی‌های ذهن خودم را داده‌ام و اگر هیچ قدردانی هم نشوم فرقی برایم نمی‌کند. من همانم که هستم. البته این اندازه بی‌حس نیستم که از لطف و محبت فوق‌العادة ‌شما عزیزان و از همین مجرد حضورتان در اینجا که افتخارآفرین است احساس خرسندی نکنم. برای هر کسی که اینجا باشد و ببیند نخبة‌ دانشمندان و طلّاب علم در اینجا حاضرند و به دلنوازی و به اصطلاح دلجویی از یک طلبة‌ پیر آمده‌اند همین خودش افتخاراست. ولی من می‌دانم که این دلنوازی و محبت برای خاطر من و برای چند جلد کتابی که نوشته‌ام یا چند سالی که صرف تدریس و تعلیم کرده‌ام نیست. اگر من چشم‌داشتی به کمترین مقدار این نکوداشت‌ها داشته باشم برای خاطر عشق سوزانی است که نسبت به فرهنگ و دانش و هنر ایرانی داشته‌‌ام. البته خودم با میل خود تمام عمرم را تا اندازه‌ای که برایم مقدور بوده است صرف این کار کرده‌ام و از اینکه چنین عشقی داشته‌ام و چنین لذتی از عمرخود برده‌ام خدا را سپاس می‌کنم و بر هیچ‌کس هم منّت ندارم و از شما عزیزان هم که اینجا تشریف حضور ارزانی داشته‌اید و از سخنان غرورانگیزی که بعضی از شما عزیزان در حق من گفته‌اید البته تشکر می‌کنم. ولی می‌دانم که این محبت شما در حق من نیست،‌ در حق فرهنگ ایران است. در حق این فرهنگ پرمایه‌ای که از زمان‌گاهان زرتشت از دورة کیان تا امروز سی قرن از عمرش می‌گذرد و هر روز رو به فزونی و بالندگی بوده است. در حق این فرهنگ عظیمی است که هویت ماست، عشق مشترک همة ماست. همین فرهنگ و عشق به آن فرهنگ است که شما عزیزان را به اینجا کشانده است. این فرهنگ است که شما از آن قدردانی می‌کنید. لاجرم کسی که عاشق این فرهنگ است، کسی که به این فرهنگ عشق می‌ورزد به اندازة عشقی که به این فرهنگ می‌ورزد چشمداشت این را هم می‌تواند داشته باشد که از جانب دوستداران این فرهنگ قدردانی بشود.

حاجت به استدلال و بیان نمونه نیست. در واقع آنچه فرهنگ می‌گویند بطور بارز و واضحی وامدار فرهنگ ایران است،‌ و برای ما اسباب افتخار است که فرهنگ ما به تمام عالم نور داده است و حالا اگر گاهی چیزی از فرهنگ غرب به ما برگردانده می‌شود نباید تصور کرد چیز بیگانه‌ای است. با کمال جرأت می‌توانیم از زبان فرهنگ خود در باب آن بگوییم. «هذه بضاعتنا رُدّت علینا».

هرگز نباید آن را به چشم یک چیز بیگانه نگاه کرد و روی در هم کشید و خیال کنیم این فرهنگ بیگانه است و فرهنگ ما را آلوده می‌‌کند. اگر فرهنگ ایران که سی قرن تاریخ را پشت سر گذاشته است آنچه را به این بانک جهانی علم و دانش بشری وام داده است و در آن سرمایه‌گذاری کرده است بازپس بگیرد دنیای دانش و فرهنگ دچار عسرت خواهد شد. پس بنازیم به این فرهنگ عظیم،‌ ببالیم به این فرهگ پرمایه،‌ که یادگار کسانی چون سعدی،‌ حافظ، خیام، فردوسی و بزرگانی چون ابن سینا و شیخ اشراق و دیگران هستند.

کنفرانس زبان فارسی ، عبدالحسین زرین کوب، علی اشرف صادقی ، احمد تقضلی، کمال عینی ، محمد جان شکوری

کنفرانس زبان فارسی ، عبدالحسین زرین کوب، علی اشرف صادقی ، احمد تقضلی، کمال عینی ، محمد جان شکوری

بله، خانمها و آقایان این فرهنگ برای ما فوق‌العاده عزیز است و این قدردانی که اینجا از یک دانشجوی سالخورده، ‌از یک خانه‌پرورد فرهنگ انجام می‌شود در حقیقت قدردانی از خود این فرهنگ است. این فرهنگ یک میراث انسانی است. در هیچ‌یک از فرهنگ‌های بزرگ جهانی به قدر فرهنگ ایران صدای انسانیت، ‌صدای عدالت، ‌صدای محبت بلند نیست. این فرهنگ چندصدایی است. این فرهنگ در تمام دوران اسلامی خود فرهنگ چندصدایی بوده و این چندصدایی بودن یک مزیتی است که اسلام به او داده است. بکوشیم این هدیه‌ای را که اسلام به فرهنگ ما داده است،‌ این جنبة ‌چندصدایی بودنش را قدر بدانیم. سعی کنیم تا در این فرهنگ چندصدایی صدای عدالت، صدای انسانیت و صدای حقیقت بلندتر، رساتر و طنین‌اندازتر باشد. این مزیت را سعی کنیم حفظ کنیم.

اگر کسانی هستند که شاید از روی حسن نیت به هر حال تصور می‌کنند که یک فرهنگ تک‌صدایی می‌تواند جای چنین فرهنگ عظیم جهانی را بگیرد، اشتباه و البته مایة‌ تأسف است. فرهنگ تک‌صدایی به معنای خاموشی است،‌ به معنای خاموشی فرهنگ است. فرهنگ تک‌صدایی صدای انسانیت است. صدای روح نیست. بکوشیم تا این فرهنگمان را همچنان چندصدایی نگه داریم. البته در حال حاضر با علاقه‌ای که اولیای امور نسبت به حفظ حیثیت این فرهنگ دارند احتمال اینکه یک فرهنگ منحط تک‌صدایی جای فرهنگ چندصدایی ما را بگیرد خیلی کم است ولی فرهنگ چندصدایی ما بایستی با همین حیثیتش حفظ بشود. کوششهایی که بعضی اشخاص احتمالاً از روی حسن نیت برای تک‌صدایی کردنش می‌کنند، بدون شک منجر به بازگشت به قرون وسطی، به دوره‌های زبونی و بی‌مایگی فرهنگ خواهد شد و جای دریغ است. اما اگر امروز چنین احتمال تک‌صدایی کردن فرهنگ مشهود نیست باید در نظر داشت که سعی برای تک‌صدایی کردن فرهنگ همیشه به یک شکل و یک گونه نیست. شکلهای مستقیم دارد، شکلهای غیرمستقیم دارد. شکلهای مستقیمش را شاید در حال حاضر تا حدی مهار کرده باشند یا به حداقل رسانده باشند ولی شکهای غیرمستقیمش مهار نشده است و ادامة‌ آن ممکن است زیانهای بدی برای ما داشته باشد. یک نمونه‌اش که متأسفانه خود من با آن درگیر هستم این است که ناشران دولتی، ‌نیمه‌دولتی، غیردولتی مراجعه می‌کنند به انسان و نویسنده را با هر وسیله‌ای که هست راضی می‌کنند تا با آنها قرارداد ببندد و کتاب خود را در اختیارشان قرار بدهد. آنها هم بعد از اینکه کتاب را در اختیارشان گرفتند حبسش می‌کنند، هروقت دلشان بخواهد آن را چاپ می‌کنند و هروقت دلشان نخواهد چاپ نمی‌کنند و اختیار از دست نویسنده بیرون است. (البته این مورد خاصی است که بنده با آن درگیر هستم و نزدیک به سیزده ـ چهارده جلد از کتابهای من، از پرحجم‌ترین کتابهای من در آنجا در نزد یک ناشر نیمه‌دولتی به اسارت افتاده است، به حبس افتاده و بدون هیچ حکمی و هیچ مستندی در واقع مصادره شده است. تازه این مؤسسة نیمه‌دولتی یا تمام‌دولتی هروقت هوس بکند یکی دو جلد از این کتابها را منتشر نماید بنده گرفتار پیامها و اعتراض‌های این و آن هستم که چرا با این مؤسسه همکاری می‌کنم در حالی که همکاری نمی‌کنم. ملاحظه می‌فرمایید که این مؤسسه به این طریق در حقیقت راه را برای تک‌صدایی کردن فرهنگ دارد آماده و هرچه را با فرهنگ تک‌صدایی مورد نظرش موافق نیست توقیف، حبس و حذف می‌کند.) حالا اگر خدای ناکرده ناشران خصوصی و غیرخصوصی دیگر هم کم‌کم به این فکر بیفتند و این شگرد غیراخلاقی را به اصطلاح برای خودشان الگو قرار بدهند، ‌کتابها را از نویسندگان بگیرند، آنها را با وعده و وعید دلخوش کنند و بعد کتابها را حبسس کنند، می‌بینید که این کار تمهید کردن و صاف کردن راه تک‌صدایی برای فرهنگ است.

دوستان و عزیزان این مسأله اگر به خودم مربوط نمی‌شد بیشتر از این نیاز به بحث و بررسی داشت ولی من همین‌جا به این بحث خاتمه می‌دهم و به این مقدار اکتفا می‌کنم. نمونة دیگر از سعی در تک‌صدایی کردن فرهنگ ما این ماجرای برنامه‌ریزی است که در مورد کتابهای درسی در این چند ساله انجام شده است و انجام می‌شود. به رشته‌های دیگر فعلاً‌ هیچ کار ندارم، اینجا به رشتة ‌تاریخ و به رشتة‌ ادبیات فارسی نظر دارم. ملاحظه می‌فرمایید کسانی که از کودکی به سال اول مدرسه وارد می‌شوند و طی مدت دوازده سال یک دورة ‌کامل دبستان و دبیرستان را طی می‌کنند و از مدرسه خارج می‌شوند فرصت بسیار محدودی دارند تا با گنجینة‌ عظیم فرهنگ ما که اصل هویت ما، سند وجود ما، یعنی فایده وجودی ماست آشنا بشوند. اما کتابهای درسی را از سالها پیش از همان وقتها که درج کردن «مأموریت برای وطنم» در کتابهای درسی فارسی متداول شده بود، از همان سالها،‌ هر سال و هر سال چیزهایی را وارد این کتابها کرده‌‌اند که ربطی به میراث فرهنگ ایران ندارد و در طی یک دورة‌ ده دوازده ساله که فرزندان ما در دبستان و دبیرستان فرصت دارند با میراث ادبیات ایران، با فرهنگ ارجمند فارسی، با فرهنگ فردوسی و سعدی و حافظ و خیام و مولوی و امثال آنها آشنا بشوند خیلی محدود است. وقت آنها را صرف تدریس چیزهایی می‌کنند که مربوط به مسایل روزست و فهم آنها حاجت به تدریس معلم ندارد. وقتی این کتاب‌های درسی فارسی و یا کتاب‌های تاریخ را شما ورق می‌زنید می‌بینید هزار چیز توی آنهاست که همان حرفهای روزست، زبان آنها طوری نیست که به تعلیم معلم محتاج باشد، ما را هم با گنجینة فرهنگ ما مربوط نمی‌کند. دوستان و عزیزان این که ما چهارده قرن است این فرهنگ چندصدایی را توانسته‌ایم که حفظ کنیم برای این بوده است که کتابهای درسی‌مان ناظر به حفظ ارتباط ما با گنجینة میراث فرهنگی ما بوده است. من بچه که بودم کتاب «فرائدالادب» مرحوم میرزا عبدالعظیم‌خان قریب را می‌خواندیم و این کتاب هیچ صفحه‌اش نبود که بخشی از درخشانترین نمونه‌‌های فرهنگ گذشتة ما را ارائه نکرده باشد. اما این کتابهایی که من حالا می‌بینم یا تصویر است یا مطالب اجتماعی و مطالبی که در روزنامه‌ها هم همیشه نظایرش را می‌شود خواند. چرا باید برنامه‌ریزی ما اینطور باشد و اینگونه راه تک‌صدایی را برای فرهنگ ما آماده بکند.

متأسفم که سینه‌ام اجازه نمی‌دهد و حالم مقتضی نیست بیشتر از این در اینجا حرف بزنم ولی در آنچه عرض کردم خواهشم این است که اولیای عزیز فرهنگ که خودشان اینجا حضور دارند یا نمایندگانشان اینجا حضور دارند و خودشان شأنشان نبوده است که توجه به این دقایق داشته باشند متوجه باشند که ما از لحاظ فرهنگ خویش در لبة ‌پرتگاه قرار داریم. اگر همین امروز و فردا این طرز برنامه‌ریزیمان عرض نشود رابطه فرزندان ما با فرهنگ عظیم‌مان قطع می‌شود.

خداوند شما را حفظ کند. بنده را برای پرحرفی که کردم ان‌شاءالله خواهید بخشید.»

در پایان این مراسم  شماره تازه منتشر شدۀ مجله بخارا ( شماره -۹۰-۸۹) توسط دکتر ژاله آموزگار، بهاءالدین خرمشاهی، دکتر کارلو چرتی، دکتر ماحوزی ، دکتر صادق سجادی و سید کاظم موسوی بجنوردی رونمایی شد.

 رونمایی از شماره جدید بخارا از راست: سیدکاظم موسوی بجنوردی ـ دکتر ماهوزی ـ بهاءالدین خرمشاهی ـ دکتر ژاله آموزگار ـ دکتر صادق سجادی و دکتر کارلو چرتی ( عکس از مجتبی سالک)

رونمایی از شماره جدید بخارا از راست: سیدکاظم موسوی بجنوردی ـ دکتر ماحوزی ـ بهاءالدین خرمشاهی ـ دکتر ژاله آموزگار ـ دکتر صادق سجادی و دکتر کارلو چرتی ( عکس از مجتبی سالک)

روی جلد بخارا 90-89

روی جلد بخارا ۹۰-۸۹

همچنین به همراه این بزرگداشت نمایشگاهی از عکس‎ها، کتاب‎ها و دست‎نویس‎های دکتر عبدالحسین زرین‎کوب برقرار بود که نگاهی داریم به برخی از عکس‎های این نمایشگاه :

با دکتر قمر آریان در یکی از سفرهای اروپا

با دکتر قمر آریان در یکی از سفرهای اروپا

 

دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، محمد امین ریاحی، قمر آریان و ...

دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، محمد امین ریاحی، قمر آریان و …

پاکستان در مؤسسه طبی همدرد. ماهیار نوابی، بدیع الزمان فروزانفر و دکتر عبدالحسین زرین کوب

پاکستان در مؤسسه طبی همدرد. ماهیار نوابی، بدیع الزمان فروزانفر و دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

 

قمر آریان بر مزار دکتر عبدالحسین زرین کوب

قمر آریان بر مزار دکتر عبدالحسین زرین کوب

عبدالحسین زرین کوب ، شرف الدین خراسانی و علی دهباشی

عبدالحسین زرین کوب ، شرف الدین خراسانی و علی دهباشی

عکس از دهباشی

عکس از دهباشی

 

دکتر عبدالحسین زرین کوب، شهاب دهباشی و علی دهباشی ـ اسفند 1375

دکتر عبدالحسین زرین کوب، شهاب دهباشی و علی دهباشی ـ اسفند ۱۳۷۵

دانشگاه ویلنوا. علی بنوعزیزی، بیژن اسدی پور و عبدالحسین زرین کوب

دانشگاه ویلنوا. علی بنوعزیزی، بیژن اسدی پور و عبدالحسین زرین کوب

 

 

دانشگاه ویلنوا. علی دهباشی اکبر مهدوی،   عبدالحسین زرین کوب  و جلیل دوستخواه

دانشگاه ویلنوا. علی دهباشی اکبر مهدوی، عبدالحسین زرین کوب و جلیل دوستخواه

 

پنسیلوانیا ، منزل دکتر مهدوی دامغانی.از راست : عزت الله نگهبان، عبدالحسین زرین کوب، ویلیام هناوی و احمد مهدوی دامغانی

پنسیلوانیا ، منزل دکتر مهدوی دامغانی.از راست : عزت الله نگهبان، عبدالحسین زرین کوب، ویلیام هناوی ، علی دهباشی و احمد مهدوی دامغانی

ژنو ـ محمد علی جمالزاده و عبدالحسین زرین کوب

ژنو ـ محمد علی جمالزاده و عبدالحسین زرین کوب

 

لندن، دکتر قمر آریان، دکتر عبدالحسین زرین کوب و استاد مینوی

لندن، دکتر قمر آریان، دکتر عبدالحسین زرین کوب و استاد مینوی

بزرگ علوی، مجتبی مینوی و عبدالحسین زرین کوب

بزرگ علوی، مجتبی مینوی و عبدالحسین زرین کوب

زمستان 1375 ، سید مصطفی محقق داماد، مجتهد شبستری، شرف الدین خراسانی و عبدالحسین زرین کوب در دایره المعارف بزرگ اسلامی ـ عکس از علی دهباشی

زمستان ۱۳۷۵ ، سید مصطفی محقق داماد، مجتهد شبستری، شرف الدین خراسانی و عبدالحسین زرین کوب در دایره المعارف بزرگ اسلامی ـ عکس از علی دهباشی

دکتر زرین کوب، خانم نوروزی و قمر آریان ،شیراز اردیبهشت 1375

دکتر زرین کوب، خانم نوروزی و قمر آریان ،شیراز اردیبهشت ۱۳۷۵

کنگره مستشرقین 1344 ش 1965 م در دهلی . ایستاده از راست: داریوش شایگان، بهرام فره وشی، شجاع الدین شفا، جعفر جعفر ی،؟،؟، حافظ فرمانفرماییان ، سید حسین نصر، عبدالحسین زرین کوب، نشسته مهدی بیانی، ؟، مجید موقر، ابراهیم پورداوود، بدیع الزمان فروزانفر و سعید نفیسی

کنگره مستشرقین ۱۳۴۴ ش ۱۹۶۵ م در دهلی . ایستاده از راست: داریوش شایگان، بهرام فره وشی، شجاع الدین شفا، جعفر جعفر ی،؟،؟، حافظ فرمانفرماییان ، سید حسین نصر، عبدالحسین زرین کوب، نشسته مهدی بیانی، ؟، مجید موقر، ابراهیم پورداوود، بدیع الزمان فروزانفر و سعید نفیسی

دست نوشته ای برای علی دهباشی

دست نوشته ای برای علی دهباشی

دست نوشته ای برای علی دهباشی

 

 

 

 

دست نوشته ای برای علی دهباشی

برای شهاب دهباشی

برای شهاب دهباشی

 

شاعران مازندران.شایا تجلی.شاعر .فیلمساز وفیلمنامه نویس بابلی

English: Orosi windows in Golestan Palace فارس...

فارسی: ارسی با شیشه رنگی در کاخ گلستان.

English: Orosi windows in Golestan Palace فارس...

ارسی با شیشه رنگی در کاخ گلستان )

English: Orosi windows in Golestan Palace فارس...

ارسی با شیشه رنگی در کاخ گلستان)

شایا تجلی

شایا تجلی فرزند بیژن در فرودین 1356 در شهرستان بابل چشم به جهان گشود و پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش در سال 1374 جذب علوم و معارف اسلامی گردید و در این رهگذر در حوزه ی علمیه قم به تحصیل پرداخت و تا مدرک کارشناسی در حوزه و دانشگاه پیش رفت. شایا از سال 1380 به شعر و شاعری پرداخت و چون از استعداد و ذوق سرشاری برخوردار بود به سرعت گام های موفقیت آمیزی در این راه برداشت و بیشترین هنر خود را به کار گرفت و آثاری از خود به جا گذاشت که مورد استقبال قرار گرفت تا جایی که برخی از اشعارش همچون بانوی آب و گزیده ی ترانه هایش به زبان انگلیسی ترجمه شد.

تجلی در نوشتن فیلم نامه و فیلم سازی نیز تجربیاتی دارد و فیلم نامه هایی چون تنها شدگان و شالیزار از او است .

شایا در سرودن شعر کودک نیز طبع آزمایی می کند و چندین اثر او بر سر زبان ها است. آثار زیر از او به چاپ رسیده :

کاشکی پرنده پر نداشت ، جهان عروسک ولگرد ، رهاتر از پرنده ، تولدت مبارک ، نفرین بر هر چی رفته ، گریه نکن به خاطرم ، باشی نباشی عشقمی ( مجموعه ی ترانه ) فقط خدا می دونه ، برو به فکر من نباش .

شعر زیر از او است :

دختر تیر و تقدیر

هدیه ی داغ خورشید ، جنون آبی بید              دختر تیر و تقدیر ، شعر زلال تبعید

حیای سرخ خرما ، شرم درخت انجیر            گل همیشه عاشق ، پری خوشگل تیر

رامش بغض و شیشه ، سنگ صبور من باش        آرزوهای نزدیک ، رویای دور من باش

رقص زلال ماهی ، پر زدن پرنده                   صدای برد بوسه ، شکفتای خنده

همدم ماه تنها ، همبازی ستاره                    خوشه به خوشه چشمک ، می شمرت دوباره

تو فصل بغض و شیشه ، سنگ صبور من باش           آرزوهای نزدیک ، رویای دور من باش

بغض درخت و جنگل ، آوزا رود و دریا             هم قفس ترانه ، هم نفس تمنا

بی تابی های پیچک ، دستای گرم خواهش       هم بوسه ی محبت ، هم آغوش نوازش

تو فصل بغض و شیشه ، سنگ صبور من باش           آرزوهای نزدیک ، رویای دور من باش

منبع :

سیدمحمد باقر برقعی ، سخنوران نامی معاصر ج 8 ص 8-242 .

 سبوی سخن

فارسی: پادشاه و پرنده شگفت‌انگیز، کلیله و دمنه...

فارسی: پادشاه و پرنده شگفت‌انگیز، کلیله و دمنه، نگارگری ایرانی، مکتب هرات.

شب حسین گل گلاب سراینده سرود ای ایران و..و..و…و…و..و…

Chehel Sotoun, Iran (چهل‌ستون اصفهان، ایران)

Ali Qapu, Iran (عالی‌قاپوی اصفهان، ایران)

(عالی‌قاپوی اصفهان، ایران)

شب سرایندۀ « ای ایران» برگزار شد

انتشار 20 آگوست 2013

golgolab

غروب روز یکشنبه ۲۷ مرداد ماه شب « حسین گل گلاب » بود که به عنوان صد و بیست و هشتمین شب مجله بخارا  با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، دایره‎المعارف بزرگ اسلامی، موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز ضمن خوشامدگویی از طرف مجله بخارا و دیگر برگزارکنندگان این مراسم ، از دکتر گل گلاب چنین یاد کرد:

« امشب برای بزرگداشت و یادکرد شخصیتی گرد هم آمده‎ایم که در چندین زمینه آثار بسیار ماندگار و درجه اولی را از خودش به جا گذاشته است. در حوزه‎های گوناگون، در گیاه‎شناسی یگانه بود که هنوز آثارش مورد مراجعه است. در زمینۀ شعر از شاعران خوب زمانۀ ما بود. و از اعضای بسیار مؤثر فرهنگستان ایران. تصنیف‎ها و سرودهایی که ساخت ماندگار است و بسیاری او را فقط به خاطر تصنیف مشهورش که زمزمه‎گر هر ایرانی است می‎شناسند.

علی دهباشی ـ عکس از سمیه لطفی

خودش در این باره می‎گوید: چیزهایی را به عنوان سرود ساخته‌ام. شعر به آن معنی که نیست. موسیقی را با کلنل علی‌نقی‌خان وزیری کار کردم. خودم، اول تار می‌زدم. در ۱۳۰۳ به کلاس کلنل رفتم و بعد با او همکاری می‌کردم. در آن زمان کسانی بودند که برای ساخته‌های کلنل ترانه می‌ساختند، اما من چون هم با شعر و هم با نت آشنا بودم، توانستم با کلنل مدت زیادی کار کنم. بیشتر سرودهای حماسی و میهنی می‌ساختم. کلنل آدم بزرگی بود، و در موسیقی ایرانی کار کرده بود. می‌خواست آن را تثبیت کند بعد دید که کار بسیار مشکلی است. سه چهار سالی به فرنگ رفت و آنجا حسابی کار کرد. بعد به ایران بازگشت. بجز سرودهای حماسی چندتایی کار لیریک برای کلنل ساختم ۲۰ تا اپرت و چند تا تصنیف عامیانه. بعضی از آنها را «روح‌انگیز» خواند. بعد از جنگ، انجمن کلنل تا حدی از بین رفت. ایران اشغال شد. سربازهای روسی، آمریکایی و انگلیسی به ایران آمدند. یک روز در ۱۳۲۳ از خیابان هدایت رد می‌شدم. یک سرباز آمریکایی، یک بقال ایرانی را کتک می‌زد. خیلی ناراحت شدم. به انجمن موسیقی خالقی رفتم و بی‌اختیار چیزی درست کردم. خالقی برای آن آهنگ ساخت. شد همان سرود معروف «ای ایران‌« که بنان آن را خواند. بیشتر سرودهای حماسی ساخته‌ام. یکی از آنها همان سرود «آذرآبادگان» است. آن هم تحت تأثیر حمله خارجی‌ها بود.” »

پس از آن، کامران فانی به عنوان نخستین سخنران از گل گلاب گیاه‎شناس حکایت کرد:

« وقتی آقای دهباشی به من تلفن کردند و گفتند که این بار شب‎های بخارا مربوط به استاد حسین گل گلاب است و از من خواستند تا در این جلسه شرکت کنم البته به عنوان مستمع. من گفتم حتماً خواهم آمد. چون من شاگرد ایشان در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران بودم. و خاطرات خوشی از کلاس درس و محضر گرم و صمیمی و به یاد ماندنی استاد گل گلاب داشتم. تأثیر عمیقی روی من گذاشت و کمابیش مسیر زندگی مرا عوض کرد.

استاد گل گلاب چهره‎ای با جنبه‎های بسیار گوناگون بود.جنبه‎ی هنری ایشان البته بسیار شناخته شده‎تر است، برای این که در سرودها و شعرهای ایشان منعکس است و در صدرشان هم سرود « ای ایران، ای مرز پرگهر» است. حتی همین یک اثر هم کافی بود تا نام و یاد ایشان در دل و جان ایرانیان همواره پایدار بماند. فکر می‎کنم دربارۀ این موضوع در این جلسه سخن بسیار خواهند گفت. ولی من به جنبه‎های دیگر شخصیت ایشان می‎پردازم و سعی می‎کنم برخی از خاطرات آن سالها را هم بتوانم نقل کنم.

آن سه جنبه دیگری هم که من می‎خواهم روی آن تأکید کنم، یکی نقش اساسی مرحوم گل گلاب در ترویج علم در ایران بود. یعنی ایشان با تألیف و تدریس علوم طبیعی و در صدرشان گیاه‎شناسی، سالها در واقع از دبیرستان تا دانشگاه زمینۀ آموختن علوم جدید را به ما یاد دادند. و در کنار آن آثار دیگر ایشان بود که همچنان در حوزۀ زبان علم بود. و این خیلی مهم است چون ایشان عضو فرهنگستان اول هم بودند. بی‎تردید نقش بزرگی در ساختن اصطلاحات و واژه‎سازی داشتند و چون ذوق هنری و شم شعری هم داشتند ، پیشنهادهای ایشان که امروزه برای ما واژه‎های خیلی عادی و روزمره است جایگزین واژه‎های فرنگی یا واژه‎های صعب‎التناول عربی شد که اشاره خواهم کرد، و بالاخره به منش و شخصیت ایشان به خصوص در کلاس‎های درس.

کامران فانی ـ عکس از سمیه لطفی

استاد گل گلاب در مدرسه علمیه درس خواندند، احتمالاً دورۀ دبستان و سیکل اول. مدرسه علمیه مدرسه‎ای بود که ناظم‎الاطباء نفیسی، پدر سعید نفیسی، تأسیس کرده بود. من فکر می‎کنم از همان جا این رشتۀ الفتی که استاد گل گلاب با رشتۀ پژشکی داشتند آغاز شده بود. بعد ایشان به دارالفنون رفتند. دارالفنون آن موقع دارالفنون زمان ناصرالدین شاه نبود، خیلی سطحش آمده بود پایین. ولی در کنار دارالفنون مدرسۀ طب دارالفنون بود که البته پیشرفته‎تر بود و به آن بیشتر می‎رسیدند و ایشان کمابیش با آنجا هم آشنا بود. نمی‎دانم چقدر ایشان درس پزشکی خواندند ولی به احتمال زیاد، یا لااقل آنجور که ما یادمان است، ایشان مدتی در واقع علاقمند بودند که رشتۀ پزشکی را ادامه بدهند و در همان سالها البته تدریس هم می‎کردند ولی بعداً فکر می‎کنم نظرشان تغییر کرد و برگشتند به دانشکده حقوق و علوم سیاسی. از آنجا لیسانس هم گرفتند ولی آن را هم دنبال نکردند. رشتۀ مورد علاقۀ ایشان همان بود که بعداً سالها در رشتۀ گیاه‎شناسی دانشگاه تهران ، دانشکده پزشکی و داروسازی ادامه دادند.

به هر حال استاد گل گلاب، همانطور که گفتم، همواره به یک نحو با پزشکی ایران رابطه داشته، ایشان استاد ممتاز دانشکدۀ پزشکی تهران هم بودند. وقتی که دانشگاه تهران در ۱۳۱۳ تأسیس شد ایشان به اضافۀ چند نفری دیگری که قبلاً کار کرده بودند در حوزه‎های علوم طبیعی، با دادن یک رساله به دانشگاه عنوان دکترا گرفتند و استاد دانشگاه شدند. و از آن پس همواره تا سال ۱۳۴۴ که سال اجباری بازنشستگی استادان قدیمی بود ایشان هم بازنشسته شدند، پس از نزدیک به چهل سال.

کتاب‎هایی که استاد گل گلاب در حوزۀ ترویج علم نوشتند، سه جلد کتاب جغرافیا بود. علاقه‎شان به جغرافیا و جغرافیای طبیعی همواره ادامه داشت. ولی به هر حال کار مهم ایشان مجموعه کتاب‎هایی بود که دربارۀ علوم طبیعی،یعنی گیاه‎شناسی، جانورشناسی، زمین‎شناسی را برای دبیرستان‎ها تألیف کردند. ایشان تقریباً ۹ دوره کتاب را در آن سال‎ها، سالهای ۱۳۱۲-۱۳۱۰ تألیف کردند که کتاب دبیرستان‎های ایران بود. بعد ایشان به دانشگاه رفتند. یعنی به طور رسمی. چون ایشان زمانی هم که در مدرسه طب بودند، در آنجا هم تدریس می‎کردند. و در آنجا کتاب گیاه‎شناسی را نوشتند. این کتاب در واقع کتاب کلاسیک گیاه‎شناسی رشتۀ پزشکی بود. رشتۀ پزشکی در سال‎های اول و دوم معمولاً علوم پایه را درس می‎دهند، فیزیک، شیمی، گیاه‎شناسی، جانورشناسی. و در واقع این کتاب‎ها دانشجو را آماده می‎کرد ، برای اینکه وارد رشتۀ خاص پزشکی بشود. بعد از این، یک کتاب دیگر بود که این بار ترجمه کردند، آن هم از زبان روسی. استاد گل گلاب چندین زبان را به خوبی می‎دانستند؛ انگلیسی، فرانسه، روسی و لاتین . من یادم هست که سر کلاس‎ها اغلب معادل لاتین گل و گیاه‎ها را ذکر می‎کردند و می‎گفتند ما برای معادل فارسی آن‎ها باید با توجه به اصطلاج لاتین‎شان تصمیم بگیریم که چه معادل فارسی برای آنها به کار ببریم. بنابراین ایشان علاقمند بودند. در هر صورت در سال ۱۳۳۵ کتابی به زبان روسی درآمد در مورد جغرافیای طبیعی ایران. کتاب عجیبی بود. یعنی تا آنجا که من یادم هست این کتاب سیر جغرافیای ایران را شاید از میلیون‎ها سال پیش تا زمان ما بررسی می‎کرد.در آنجا رستنی‎ها، حیوانات، سنگ‎ها، مجموعه‎ای بود از تمام این‎ها که ایران را در طی دوران‎های زمین‎شناسی ساخته‎اند، شاید از میلیون‎ها سال پیش . این کتاب، کتابی بود که تقریباً ما نظیرش را نداشتیم. ایشان آنقدر به این کتاب علاقمند بود که بلافاصله وقتی کتاب منتشر شد آن را از روسیه خواستند و شروع به ترجمه کردند و دانشگاه تهران این کتاب را چاپ کرد. اما مهم‎ترین کتابی که من خوب یادم هست، چون من سال اول بودم، در رشتۀ پزشکی کتاب « گیا» بود. گیا بدون « ه» که در قدیم هم در شعر فارسی به کار می‎رفته ، یعنی مجموعۀ گیاهان. یعنی کتابی که شما مشخصات ظاهری و طبیعی گیاه را توصیف می‎کنید تا بتوانید آن گیاه را تشخیص بدهید. این کتاب حاصل بیش از چهل سال تحقیق و تتبع استاد گل گلاب در حوزۀ گیاه‎شناسی بود. من فکر می‎کنم سال چهل و یک چاپ شد چون سالی بود که من رفتم به دانشگاه . کتابی است مصور و خیلی هم فشرده. ولی کتابی است که واقعاً نشان می‎دهد اسم و نام گل گلاب چقدر مسما بوده برای این کتاب. چون روح لطیف ایشان هم با گل و گیاه هم ‎نوا بوده. به هر حال این کتاب آخرین کار مهم استاد بود در حوزۀ ترویج علم.

دکتر حسین گل گلاب در کتباخانه شخصی اش

اما کتاب‎های دیگر ایشان. من آن قسمتی را که دربارۀ زبان است در آخر می‎گویم. کمی از سر کلاس ایشان من بگویم. بیش از چهل سال تمام دانشجویان رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران در سال اول درس خود را با کلاس گیاه‎شناسی استاد گل گلاب شروع می‎کردند. درسش گیاه‎شناسی بود ولی در کنارش خیلی چیزهای دیگر بود. دانشجویان جز گیاه‏‎شناسی بسیار چیزهای دیگری در کلاس از استاد گل گلاب می‎آموختند، در واقع ادب و فرهنگ و تاریخ را در این کلاس‎ها می‎آموختند. من هم در واقع علاقه‎ام به این رشته‎ها بود. من مطلقا علاقه‎ای به رشتۀ پزشکی نداشتم. ولی در آن زمان رسم بود و شاید الأن هم باشد که در هر شهرستان حتماً یک نفر از دانش‎آموزانش باید در رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران قبول می‎شد. من هم از بد حادثه قبول شدم ولی علاقه‎ای به ادامه‎اش نداشتم و در حقیقت هم ترک کردم و به رشتۀ ادبیات که مورد علاقه‎ام بود آمدم. ولی در کلاس‎های استاد گل گلاب بود که حس کردم که یک استاد رشتۀ پزشکی ـ در آن موقع هم ما به ایشان دکتر گل گلاب می‎گفتیم ـ می‎تواند انسان را در حوزه‎های مختلف، از جمله حوزه ادب و زبان هم ببرد و در واقع پزشکی فقط مداوا نیست . مضافاً ایشان همیشه در سر کلاس سعی می‎کردند تاریخچه و گذشته خیلی چیزها را بگویند، از جمله دانشکده پزشکی که ما در آن بودیم که دانشکده دانشگاه تهران هم بود. ایشان سوابق این دانشکده را از زمان دارالفنون تا زمان خودشان خیلی دقیق بیان می‎کردند. درس ایشان خیلی درس شیرینی بود و با مثال‎های بسیار مؤثر و به یادماندنی ادامه پیدا می‎کرد. مثالی را بگویم. وقتی به داروها و گیاه‎های سمی رسیدند که تدریس کنند، ایشان در پاسخ به این سئوال که سم چیست، گفتند این سم همه چیز است. یعنی هر چیزی سم است، فقط بستگی به مقدار مصرفش دارد. اگر شما یک میلی‎گرم سیانور بخورید درجا کشته می‎شوید، اگر یک بشکه آب هم بخورید می‎میرید. هر دوی آنها سم است فقط مقدارشان مهم است. یعنی در اینجا کمیت کیفیت را تعیین می‎کند. بنابراین نگویید سم چیه، بگویید چه مقدار از آن ماده مصرف می‎شود. هر ماده‎ای از یک حدی، حد مجازش که تجاوز کند تبدیل می‎شود به سم. به این ترتیب کل مسئلۀ سم‎شناسی را برای ما روشن می‎کردند. من آن موقع همانطور که گفتم خیلی علاقه داشتم به تاریخ پزشکی تا علم پزشکی. همان سال‎های اول. خیلی هم از ایشان سئوال می‎کردم که در آن دوره‎ها، در سال‎های دارالفنون و مدرسۀ طب قبل از دانشگاه چه کتاب‎هایی را می‎خواندند و خیلی دلم می‎خواست که آن کتاب‎ها را ببینم، کتابی‎هایی را که مثلاً صد سال قبل در رشتۀ پزشکی تدریس می‎کردند. خیلی علاقه نداشتم به زمان حاضر خودمان. ایشان کتاب‎های زیادی به من معرفی کرد. هنوز هم یادم هست که کتاب شلیمر را ایشان معرفی کردند شلیمر پزشک دارالفنون بود در زمان ناصرالدین شاه و معروف بود به شلیمر، حکیم فلاماندری. فلاماندر که بخشی است از بلژیک و هلند امروزه. و ایشان بیست سی سال در ایران بود و تدریس پزشکی می‎کرد.شلیمر کتابی دارد با عنوان فرهنگ پزشکی که در زمان ناصرالدین شاه چاپ شده و چاپ قشنگی هم دارد. ایشان گفت اگر می‎خواهی این کتاب را ببینی، برو به کتابخانه. کتابخانه دانشکده پزشکی هم کتابخانۀ دارالفنون بود، یعنی تمام کتاب‎های کتابخانۀ طب دارالفنون منتقل شده بود به کتابخانۀ دانشکدۀ پزشکی و بقیۀ کتاب‎های دبیرستان دارالفنون هم در آن زمان آمده بود به کتابخانۀ ملی.ولی من اغلب می‎رفتم به دانشکدۀ پزشکی و آن کتاب‎های قدیمی را می‎خواستم بیینم که در سال‎های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ دانشجوهای ایرانی چه کتاب‎هایی را برای اولین بار می‏‎خواندند و در واقع با طب جدید آشنا می‎شدند. در تمام این چیزها استاد گل گلاب را یک جور مظهر سنت گذشتۀ خودمان می‎دیدم که در مقابل من هست. و از این نظر بود که به عنوان یک چهرۀ فرهنگی خیلی تأثیر روی ما می‎گذاشت.

یک کار مهم استاد گل گلاب که مغفول هم مانده ، نقش ایشان در ساختن واژه‎های علمی به زبان فارسی است. می‎‎دانید در زمان رضا شاه که ما با تمدن مدرن به طور جدی داشتیم آشنا می‎شدیم بسیاری از واژه‎های خارجی در کتاب‎ها به همان صورت می‎آمد . تصمیم گرفته شد که فرهنگستان زبانی درست بشود و معادل فارسی را برای این اصطلاحات خارجی و اصطلاحات خیلی مشکل عربی واژه متناسب فارسی پیدا کنند. و آقای گل گلاب این کار را شروع کرده بود. وقتی کتاب‎های دبیرستانی را در حوزۀ علوم طبیعی می‎نوشت، سعی می‎کرد برای این اصطلاحات معادل‏‎هایی در زبان فارسی پیدا کند و بعداً که فرهنگستان تأسیس شد بلافاصله ایشان عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان ایران شد. شغل دیگری هم که در فرهنگستان داشت ، سرپرست و ریاست فرهنگستان هم به عهده داشت. در طی آن سال‎ها شاید نزدیک به هزار واژه ساخته شد. واژه‎هایی که امروز خیلی عادی است. مثلاً آن موقع بلدیه و نظیمه و عدلیه می‎گفتند حالا شهرداری، شهربانی و دادگستری می‎گویند. در کنارش هم که واژه‎های علمی بود. حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ واژۀ گیاه‎شناسی هم در اینجا وجود دارد که به احتمال زیاد از ساخته‎های خود استاد گل گلاب است. آن موقع حتی در دورۀ خود ما که به پرچم اتامین می‎گفتیم. یا پتال می‎گفتیم به گلبرگ. و معرفه‎التبات می‎گفتند که تبدیل شد به گیاه‎شناسی. ولی از همه جالب‎تر اصطلاحات صعب‎التناول عربی بود. اصطلاحی بود به نام بارز‎التناسل، این همانی است که ما امروز می‎گوییم پیدازادان. مخفی‎التناسل بود که می‎شد نهان زادان. یا اصطلاح دیگری بود که من یادداشت کردم ، عریان‎البذور، یعنی بازدانگان. بذور که جمع بذر است ، عریان هم که یعنی باز. و یا مستور‎البذور یعنی نهان دانگان. مجموعۀ این اصطلاحات وقتی کم کم به کار رفت، نقش مرحوم گل گلاب نقشی اساسی بود در این زمینه. ایشان با شم زبانی که داشتند با علاقه‎ای که به شعر داشتند، علاقه‎ای که به زبان فارسی داشتند و همچنین تسلط ایشان بر چند زبان، می‎توانستند معادل‎های خیلی خوبی پیدا کنند. مرحوم گل گلاب در فرهنگستان دوم هم عضو بودند. ولی فرهنگستان دوم اصولاً کارنامۀ خیلی درخشانی نداشت. شاید آخرین کتابی هم که ایشان نوشته تاریخچۀ فرهنگستان دورۀ اول است.

دکتر حسین گل گلاب

در واقع مجموعۀ اینها به ما می‎گوید که استاد گل گلاب چه نقش اساسی در ترویج علم در ایران، در زبان علم در ایران داشتند و این اثری است که همیشه باقی می‎ماند.سخنان من تنها گوشه‎های بسیار کمی از کارنامۀ پربار استاد گل گلاب بود. یاد و خاطرۀ ایشان همواره پایدار بماند.»

سپس نوبت به دکتر علی غضنفری رسید تا دربارۀ سرود « ای ایران» سخن بگوید:

ذکر این نکته ضروریست که استاد گل گلاب یک باره و ناگهانی به سرودن این قطعه نپرداخته است. به قول شاعر اتریشی، اشتفان سوایگ، یک ادیب و یک هنرمند بیست و چهار ساعت روز در خدمت ادب و هنر است و به این­ها و ایجاد یک اثر می­اندیشد، منتهی تراوش­ها و باروری­ها در یک لحظه بیرون می­ریزند وخلق می­شوند.

درباره­ی سرود ای ایران نیز چنین است. مگر می­شود بگوییم استاد گل گلاب برای خودش فارغ از آنچه که درباره وطنش بوده راحت زندگی می­کرده و یک باره دیده که یک سرباز کشور بیگانه به بقالی توهین می­کرده و با سیلی به او زده و درست در همین بزن­گاه استاد متأثر و ناراحت شده و این سرود را تحریر کرده است.

ماجرا هر چه باشد مهم نیست، گرچه این واقعه را خانم هما گلاب رد کرده و در فیلم مستند «مرز پرگهر»، ساخته­ی هومن ظریف هم به آن اشاره کرده است.

در فکر و ذکر استاد گل گلاب و سایر کسانی که چنین سرودهایی سروده­اند، دایم عزت و سربلندی و افتخار ایران و ایرانیان موج می­زده، حال کجا و کی این امر تبدیل به یک اثر برای دیگران می­شود، کسی این زمان و مکان را نمی­داند و نمی­شناسد.

ترانه مرغ سحر گرچه یک سرود ملی نیست، ولی ببینید چند خواننده­ی معروف آن را اجرا کرده­اند. من در چندین کنسرت خوانندگان مطرح کشور که شرکت کردم، آخر کار مردم فریاد می­کشیدند، مرغ سحر، مرغ سحر، درست مانند ای ایران که استاد فرهاد فخرالدینی در پایان کنسرت­ها رو به مردم می­ایستادند و ارکستر هم سرود ای ایران را می­نواخت و مردم سرود ملی را می­خواندند.

دکتر علی غضنفری ـ عکس از سمیه لطفی

این پرسش را از خویش بکنیم که چرا چنین است؟

احساسات مردم در آن لحظه برانگیخته می­شود و بیادشان می­افتد همه­ی آنچه که در سرود و واژه­های آن نهفته است، بپا می­خیزند و احترام می­گذارند، هم به سرود و هم به سراینده­ی آن و سرود را می­خوانند. من کشوری را سراغ ندارم که مانند ایران، یک سرود ملی این سان مورد توجه و احترام باشد و این گونه مردم با آن عجین باشند. برخی تنگ نظران ایراد می­گیرند که چرا عده­ای در هنگام شنیدن این سرود بپا می­خیزند. این بدیهی و طبیعی است که انسان برای احترام بپا می­خیزد، درست مثل این­که فردی وارد مجلسی شود و دیگران به احترام وی از جا بلند می­شوند.

در سرزمین­های دیگر قهرمانان ملی وجود داشته­اند و برایشان سرود هم ساخته شده یا خود این قهرمانان ملی اثری باقی گذاشته­اند که مورد توجه مردم است، لیکن نه با این نکو داشت بی­مانند که در ایران در باب سرود «ای ایران» شاهد هستیم.

برای ویلهلم تِل قهرمان ملی سوییس شعرهای فراوان گفته شده ولی سرود ملی نیستند.

خوزه مارتی، قهرمان ملی کوبا شعر زیبای سوری سفید (Rosa Blanca) را سروده که در مدارس کوبا و اسپانیا دانش آموزان آن­را گه­گاه می­خوانند، ولی سرود ملی نیست.

نکته­ی جالبی که باید به آن توجه داد اینست که آهنگ و متن سرودهای پرچم ممکن است به دلایلی تغییر یابند، در حالی که سرودهای ملی ثابت هستند. در کنار این نکته ممکن است برخی به سرود پرچمی یا سرود پرچم خودشان اعتراض داشته باشند که برای نمونه این امر را درباره­ی سرود پرچم آلمان بعد از جنگ جهانی اول شاهد بودیم.

ماجرا چنین است:

شعر سرود پرچم آلمان از شاعریست به نام Fahllersleben که در سال ۱۸۴۱ سروده شده است:

سرودِ آلمان­ها

آلمان، آلمان، فراتر از همه چیز،

فراتر از همه چیز در دنیا،

و همواره در پاسداری و پایداری

برادروار متحد می­ماند.

از ماس تا مِمِل،

از اِتش تا بلِت

فراتر از همه چیز در دنیا!

آلمان، آلمان، فراتر از همه چیز،

زنانِ آلمانی، وفای آلمانی،

شرابِ آلمانی، سرودِ آلمانی،

نوای کهن زیباشان مرا،

هم­چنان پایدار نگهدارند،

ما را در همه­ی عمر

در کار نیک به وجدآورند،

زنانِ آلمانی، وفای آلمانی،

شرابِ آلمانی، سرودِ آلمانی،

اتحاد، مساوات، آزادی

برای سرزمین پدری، آلمان!

بیایید برای آن، همه با هم تلاش کنیم

 برادروار، جان برکَف!

اتحاد، مساوات، آزادی

پشتوانه­ی خوشبختی­اند:

در برقِ این خوشبختی شکوفا شو،

شکوفا شو، سرزمین پدری، آلمان!

این سرود از سال ۱۹۲۲ سرودِ ملی آلمان شد. در رایشِ سوم تنها بند اول آن خوانده می­شد. پس از سرودِ هانس وِزِل در دوران نازی­ها، درسال۱۹۵۲ فرمان داده شد که در مراسم رسمی تنها بند سوم آن خوانده شود و درنهایت با اتحاد دو آلمان (شرقی و غربی) درسال۱۹۹۰، در دوران صدراعظمی هِلموت کُهل، بند سوم آن درسال۱۹۹۱ به­عنوان سرود ملی آلمان اعلام شد.

بسیاری از بانوان آلمانی از این­که از زن آلمانی و شراب آلمانی سخن گفته می ­شود انتقاد کردند.

نیچه به سرود و این­که سرود ملی است سخت خرده گرفت، به­ویژه بخش: «آلمان فراتر از همه چیز»، را دیوانه­ترین شعارِ دنیا اعلام کرد. توخولسکی، شاعر و طنزپرداز آلمانی نیز در سال۱۹۲۹ در واخواستی شدید آن ­را بیتِ دیوانه­کننده­ی یک شعرِ گزاف­گو نامید. درسال۱۹۳۷ هیتلر از این شعر دفاع و آن­را سرودِ بزرگِ شور و اشتیاق نامید و دوسال بعد، پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، این نظریه که ابیات سرود بوی سرمایه­داری می­دهند را رد کرد. در سال ۱۹۹۱ و نیز درحال حاضر به این انتخاب خرده می­گیرند (مقاله­ی مجله­ی اشپیگل در۲۴ ژوئن ۲۰۰۶).

در پایان اشاره کنم که سرودهای ملی دارای پیام هستند و این پیام را نباید فراموش کرد. این­که ما لحظه در هنگام نواختن سرود احساساتی شویم و بعد  پیام سرود را فراموش کنیم، کاریست ناپخته و فقط برخاسته از شور و شوقی آنی.

پیام سرود ای ایران اینست که می­گوید: دور از تو اندیشه­ی بدان، یعنی نخواهیم گذاشت اندیشه­ی بد بر این سرزمین حاکم شود و یا این­که:

ای … دشمن ار تو سنگ خاره ای، من آهنم. یعنی در برابر دشمنان این مرز و بوم به خاطر پاس داری از دین و آیین و سرزمینم سراپا ایستاده­ام، پرقدرت و با صلابت، یعنی این­که ما به دنبال آرامش و صلح و دوستی هستیم و نه در پی دشمنی­ها.

در ترانه مرغ سحر هم چنین است: ظلم ظالم، جور صیاد. یعنی نمی­گذاریم جو و ستم بر ما حاکم شود و باز هم به دنبال آرامش، دوستی و صلح هستیم. در سرود سمفونی خلیج فارس هم چنین است: تنب بزرگ، تنب کوچک، ابوموسی، تربت پاک جبینم. یعنی این سه جزیره عزیر ما هستند و یا: آن­که آزادت نمی­خواهد مباد، آن­که آبادت نمی­خواهد مباد. یعنی ما تو را ای سرزمین نازنین آزاد و آباد می­خواهیم که باز هم پیام آبادانی، عزت و بزرگی را بازگو می­کند.

تأکید می­کنم نباید این پیام­ها را فراموش کرد و فقط لحظه­ای احساسی را با شنیدن این­ها سپری کرد و سپس همه را فراموش کرد.

و سپس دکتر مهدی فیروزیان به توصیف چگونگی سرایش تصنیف و آهنگ « ای ایران» پرداخت:

« ترانة بلندآوازة ای ایران را همگان با نام خوانندة آن غلام‌حسین بنان می‌‌‌شناسند و کسانی که با موسیقی ایرانی آشنایی بیش‌تری دارند نام آهنگساز چیره‌دست آن روح‌الله خالقی را نیز به یاد می‌آورند. اما شاید شماری اندک از کسانی که ای ایران -یا دست‌کم بخشی از آن- را از بر هستند، نام ترانه‌سرای آن را بدانند؛ و باز از میان آنان که حسین گل‌گلاب را به نام می‌‌­شناسند، اندک­اند کسانی که با زندگی و کارهای او آشنا هستند. از این‌رو شایسته است که در اینجا کوتاه و گذرا از دکتر حسین گل‌گلاب و توانمندی‌ها و دست‌آورد‌های زندگی پربارش یاد کنیم. او فرزند مهدی مصورالملک نقاش نامی روزگار قاجار بود و با هوش و ذوقی سرشار، در چند رشته از دانش و هنر توانایی داشت:

مهدی فیروزیان ـ عکس از ژاله ستار

    ۱- موسیقی: نوازندگی تار و سه‌تار را نزد میرزا حسینقلی و درویش‌خان آموخته بود و پس از گشوده شدن مدرسۀ وزیری از نخستین شاگردان مکتب وزیری شد. در برخی زمینه‌ها هم یاری و همکاری خود را از وزیری دریغ نمی‌­داشت؛ برای نمونه به گفتۀ خالقی جزوۀ صداشناسی مدرسه را گل‌گلاب نوشته است.

    ۲- ترجمه: افزون بر آموختن زبان فرانسه در دارالفنون با زبان‌های انگلیسی، عربی و روسی آشنایی داشت. ترجمۀ بیش از ۵۰ نمایش برای هنرستان هنرپیشگی و برگردان اپرای کارمن و اپرای فاوست از کار‌های او در زمینۀ ترجمه است.

    ۳- حقوق: در سال ۱۳۰۱ در رشتۀ قضایی و علوم سیاسی از مدرسۀ عالی حقوق فارغ‌التحصیل شد.

    ۴- گیاه‌شناسی: در سال ۱۳۱۴ پس از چند سال پژوهش عملی گیاه‌شناسی در دانشکدۀ پزشکی توانست در رشتۀ علوم به مدرک دکتری و کرسی استادی دانشکدۀ پزشکی دست یابد. او گذشته از کتاب‌ها و مقالاتی که در زمینۀ گیاه‌شناسی نوشت، نخستین‌بار آزمایشگاه‌های گیاهی ایران را به میکروسکوپ مجهز کرد.

    ۵- جغرافیا: نوشتن کتاب‌هایی چون دورۀ جغرافیا (در سه جلد) و فرهنگ اصطلاحات جغرافیایی (با همکاری احمد آرام، غلام‌حسین مصاحب و …) از دستاورد‌های او در زمینۀ دانش جغرافیا هستند.

    ۶- واژه‌گزینی: از سال ۱۳۱۴ به عضویت فرهنگستان ایران درآمد و با تکیه بر دانش گستردۀ خود در علوم تجربی که با توان ترجمه و آشنایی با زبان‌های بیگانه و ذوق ادبی و هنری همراه شده بود، توانست واژه‌های پارسی بسیاری را در زیست و گیاه­شناسی جایگزین واژه‌های بیگانه کند. جالب است بدانید که واژه‌هایی چون گلبرگ، کاسبرگ، پرچم، تخم‌دان، گلسنگ، قارچ و جلبک از پیشنهاد‌ها و برابرنهاده‌های دکتر گل‌گلاب هستند که امروز به‌خوبی در زبان پارسی جا افتاد‌‌ه‌اند و همگان آن‌ها را پذیرفته‌اند.

    ۷- ترانه‌سرایی: آشنایی با نت، نوازندگی و زیر و بم موسیقی ایرانی، کار او را در ساختن ترانه بر روی آهنگ آسان کرده بود. وزیری پیش از آشنایی با گل‌گلاب بر روی شعر پیشینیان آهنگ می‌‌ساخت اما ذوق گل‌گلاب مایۀ دلگرمی او شد تا بتواند تصنیف‌هایی با همکاری ترانه‌سرایان بسازد. همکاری این دو با «عاشق ساز» (که هدیۀ گل‌گلاب به وزیری و در ستایش او بود) آغاز شد و سال‌ها پایدار ماند. از آنجا که تاکنون ترانه‌های گل‌گلاب گردآوری نشده است، نام برخی از کار‌های وزیری را که گل‌گلاب برای آن‌ها ترانه سروده در اینجا می‌­آوریم: «دوست»، «زبان عشق»، «ناامید»، «سرود صبح»، «وصال دوست»، «جور فلک»، «ای زاهدان»، «کار خویش»، «مارش ظفر» و «سرود دانش»، «اپرت گلرخ»، «اپرت شوهر بدگمان»، «سرود مهر ایران»، «جدایی»، «مارش حرکت»، «مارش آدمیت»، «بلبل مست»، «وصال دوست»، «سرود ماه» و «گنجشگک». یکی دیگر از ترانه‌های گل‌گلاب که بر روی آهنگی از وزیری ساخته شده «بستۀ دام» در آواز دشتی است که چنین آغاز می‌­شود:

    چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی            تو مهی بر آسمانـی و منم خار رهی

دکتر گل گلاب در میانسالی

    این ترانه بار‌ها با آواز برخی از خوانندگان زن (روح‌انگیز، پریسا، هنگامه اخوان) اجرا شده و پس از انقلاب دو اجرای دیگر از آن درخور یادکرد است: ۱) در آلبوم «غوغای جان» با تنظیم ملیحه سعیدی و خوانندگی عبدالحسین مختاباد که با دریغ نام آهنگساز و ترانه‌سرا در آنجا نیامده و گردآورندگان آن را «آهنگ قدیمی» خوانده­اند. ۲) در آلبوم «آشنایی با آواز دشتی» با تار کیوان ساکت و خوانندگی رضا شاکری. علی مصفا  هم در دومین ساختۀ بلند سینمایی خود، «پلۀ آخر» از «بستۀ دام» بهره برده است.

    گل‌گلاب جز ترانه‌سرایی بر روی آهنگ‌های وزیری (که بیش‌ترین همکاری را با او داشت) و خالقی (که از همکاری‌های این دو تن، گذشته از ای ایران، برای نمونه می‌­توان دو سرود «اصفهان» و «آذرآبادگان» را نام برد) برای آهنگسازان دیگر هم ترانه‌هایی سروده است که از میان آن‌ها می‌­توان از «پایدار ایران» با آهنگ علی‌محمد خادم میثاق و «آفتاب» با آهنگ سلیمان سیاح سپانلو یاد کرد.

    این دانشی‌مرد ترانه‌سرا همچنین در هنر عکاسی دستی داشت و چنان­که تا اندازه‌ای روشن ساختیم، دستاوردهای زندگی هشتاد و هفت سالۀ او بسیار ارزشمند بوده است. از وی سه فرزند به نام‌های همــا، فرّخ و داریوش به‌جای ماند. سخنان خالقی دربارۀ گل‌گلاب که آمیخته با احساسات و هیجان ویژۀ اوست نیز خواندنی است:

    «اطبّای قدیم، دارویی درست می‌­کردند که خاصیت‌های متعدد داشت و آن را معجون می‌­نامیدند. راستی گل‌گلاب را هم می‌­توان معجونی از علم و فضل و هنر دانست. چیزی نیست که او نداند. هرچند متخصص در نبات­شناسی است، اما گل‌گلاب در حقیقت مانند کتابچۀ اشعار سابق است که مردم ادب‌دوست برای خود ترتیب می‌­دادند و آن را جنگ می‌­نامیدند. او هم جنگ دانش و گنجینۀ فضیلت است. تصوّر نمی‌­شد یک مرد عالم فیزیک‌دان و شیمی‌دان و ریاضی‌دان و نبات‌شناس و سنگ‌شناس، شعر هم بگوید؛ ولی چون او استعداد فوق­العاده داشت، وقتی هم شعر گفت، به این خوبی از عهده برآمد که کلنل مشکل‌پسند را مفتون خود ساخت … و تنها کلنل نبود که مفتون او شد. کیست که آن قیافۀ خندان آرام سادۀ بی‌تظاهر و آن اخلاق عالی را در مرد بزرگی چون استاد گل‌گلاب ببیند و مجذوب و مفتون چنین شخصیت ممتازی که به ندرت در بین مردم خاکی ظهور می‌­کند، نگردد»

    هومن ظریف  در فیلمی به نام «مرز پرگهر» که در بخش جنبی پنجمین جشنوارۀ بین‌المللی سینمای مستند به نمایش درآمد، به بررسی زندگی حسین گل‌گلاب پرداخته است.

دربارۀ ای ایران

    ای ایران نخستین‌بار با همخوانی گروه کر در سومین برنامه از برنامه‌های انجمن موسیقی ملی در دبستان نظامی (خیابان سپه) اجرا شد. خالقی در این‌باره چنین می‌­نویسد:

    «سرود ای ایران … که آهنگساز و گویندۀ اشعار، تحت تأثیر اوضاع زمان ساخته بودند و اولین دفعه در این کنسرت شنیده شد، آن­قدر در شنوندگان حسن اثر بخشید که چند بار تکرار آن را خواستار شدند. در آن وقت کشور ما را قوای انگلیس و روس و آمریکا اشغال کرده بودند و جنگ بین‌الملل دوم هنوز دوام داشت. تظاهرات ملی نمی‌­شد زیرا وضع آماده نبود ولی آهنگ و شعر این سرود، احساسات ملی را سخت برانگیخت و مخصوصاً در مقابل خارجیان که در آن مجلس هم بودند از طرف ایرانیان تظاهرات بیش‌تری شد و اولین ضربه‌ای بود که به‌طور غیرمستقیم بر پیکر ارتش خارجی که ناخوانده مهمان ما بودند، زده شد.

دکتر گل گلاب در سال آخر عمر

    آهنگ این سرود با آن‌همه تأثیر موجب شد که وزیر فرهنگ، هیئت نوازندگان را به مرکز پخش صدا فرستاد و صفحه‌ای از سرود ضبط شد که همه‌روزه از رادیو تهران پخش شود و هنوز هم که این سطور نگاشته می‌­شود همین سرود روزی یک­بار از رادیو شنیده می‌­شود»

    از دید موسیقایی، نکتۀ مهم دربارۀ ای ایران، آن است که سرودی چنین پرشور، در آواز دشتی که با همۀ دلپذیری و زیبایی، همگان آن را از نغمه‌های اندوه‌بار موسیقی ایرانی می‌­دانند، ساخته شده است و آهنگساز توانسته با بهره­گیری از ذوق سرشار خود در ملودی‌پردازی و ریتم دوضربی -که در مقدمه تندتر از بخش باکلام نیز هست- حالت مارش‌گونه را با حالات موسیقی ایرانی هماهنگ سازد. خالقی که در سراسر عمر -با این‌که خود استاد بی‌چون و چرای موسیقی بود- خویش را شاگرد وزیری می‌­دانست، در بسیاری زمینه‌ها از استاد اثر پذیرفته است. در ساختن آهنگ ای ایران هم نشان اثرپذیری از وزیری را می‌­توان دید؛ زیرا پیش از خالقی، وزیری از آواز دشتی (و نیز ریتم دوضربی) برای ساختن سرودی میهنی به نام «ای وطن» بهره برده بود و خالقی بر پایۀ آنچه در سرگذشت موسیقی ایرانی دربارۀ آن آهنگ نوشته به این نکته و نوآوری موسیقایی توجه داشته است: «این سرود با اینکه در حدود سی سال است ساخته شده هنوز کهنه نشده و مطلوب عموم می‌­باشد و شاید هم علتش این است که در مایۀ دشتی است که طرف مهر و علاقۀ مردم ایران می‌­باشد. البته آن‌هایی که می‌­گویند موسیقی ایرانی مخصوصاً آواز دشتی بسیار محزون و غم­انگیز است شاید توجه ندارند که این سرود هم در مایۀ دشتی است ولی حزن آن کم و نشاطش بیش‌تر است». پس از این، خالقی با الهام گرفتن از استاد خویش، سرودی میهنی در آواز دشتی و ریتم دوضربی ساخت که توانست به آوازه و جایگاهی بلندتر از کار وزیری دست یابد.

    یکی از نکته‌های نغز در آهنگسازی ای ایران این است که خالقی در مقدمۀ آهنگ همان ملودی بخش باکلام را با اندکی دگرگونی و دست بردن در ریتم به‌کار برده است. شنونده بی‌آن‌که به‌درستی دریابد، ملودی آغازین ترانه را پیش‌تر در مقدمه شنیده و هنگامی که به بخش باکلام می‌­رسد ناخودآگاه آمادگی بیش‌تری برای شنیدن این نغمه‌ها دارد و همین حس، مایۀ دلپذیری بیش‌تر آهنگ شده است. با نگاهی به نت آهنگ، همانندی جمله‌های آغازین مقدمه و بخش باکلام ترانه را در پرش از می به سی و تکرار آن و سپس توالی نت‌های «سی- دو- ر (در بخش باکلام: +دو)- سی» می‌­توان دریافت. بر پایۀ پژوهش هوشنگ سامانی، این ملودی برگرفته از تعزیۀ حرّ است که در مناطق مرکزی ایران روایی دارد و برداشتی از آن را نیز در آهنگ «لالۀ سر» (در مجموعۀ موسیقی بختیاری «مندیر»، با تنظیم محمدعلی کیانی‌نژاد و آواز ملک‌محمد مسعودی) می‌­توان شنید. سامانی دربارۀ ویژگی‌های موسیقایی ای ایران چنین می‌­نویسد: «استفاده از فواصل پرشی چهارم و پنجم، در کنار ریتم پر تب و تاب، هیجان سرود را تضمین می‌­کند. به­کار گرفتن فاصلۀ پرشی ششم کوچک نیز بدعتی در موسیقی ایرانی به حساب می‌­آید که رنگ و بویی حماسی دارد. این اتفاق در روی عبارت «دور از تو اندیشۀ بدان» رخ می‌­دهد. علاوه بر این نحوۀ تلفیق شعر و آهنگ در بیان مفهوم و ایجاد ارتباط با شنونده حرف نخست را می‌­زند. برای نمونه آنجا که شعر از نظر مفهومی دشمن را مورد خطاب قرار می‌­دهد، آهنگ نیز به نقطۀ اوج می‌­رود تا خطاب قرار دادن دشمن توأم با فریاد باشد: ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای، من آهنم.

در سال آخر عمر

    بهره­گیری از تکنیک دوصدایی و سازگار با موسیقی ایرانی، نفوذ کلام را قوت می‌­بخشد. یعنی وقتی گروه کر مردان مصرع «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم» را سر می‌­دهند، پیش از آن­ که هجای دوم «آهنم» ادا شود، گروه کرِ زنان همان مصرع را با تغییری اندک چنین آغاز می‌­کنند: «دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم». از نظر جامعه‌شناسی و توجه به اینکه وطن برای زن و مرد ارزش یکسانی دارد و در مقولۀ دفاع از وطن، زنان پابه‌پای مردان و معمولاً پیرو آنان حرکت می‌‎کنند، زیبایی سرود بیش از پیش خودنمایی می‌­کند، اما وقتی نوبت به مصرع پایانی بیت آخر می‌­رسد، زن و مرد به طور هم‌صدا و هم‌زمان صدا سر می‌­دهند: پاینده باد خاک ایران ما».

   در بررسی کار ترانه‌سرا گذشته از تلفیق بی ­کاستی شعر و موسیقی و هماهنگی هجاهای ترانه با نت‌های آهنگ، نکتۀ مهم دربارۀ ای ایران، تلاش گل‌گلاب در پرهیز از به‌کارگیری واژه‌های تازی در این سرود میهنی است تا خود پیش از هر کس، پایبندی خویش به پاسداشت فرهنگ و هنر و زبان ایران را نشان دهد. در سراسر این سرود تنها چهار واژۀ تازی راه یافته: «فدا»، «دُر»، «دَور» و «نور». در این زمینه نکتۀ درخور درنگ به دام افراط و سره‌گرایی نیفتادنِ ترانه‌سراست. گل‌گلاب در کنار گرایش به بهره‌گیری از واژگان پارسی، روان بودن و سادگی زبان را در نظر داشته و همچنین به نقش و بار معنایی واژگان توجه کرده است. برای نمونه او نکوشیده تا به جای «فدا» (= فدایی، قربانی) که در گفتار و نوشتار همۀ ایرانیان جایگزین واژۀ پارسی «برخی» شده است، واژه‌ای دیگر بنشاند؛ زیرا با هیچ واژه‌ای جز این، نمی‌­توان آن معنی و حس را به شنونده منتقل کرد. به دیگر سخن او تنها جایی از واژۀ تازی سود جسته که کنار نهادن آن واژه آسیبی به شیوایی و زیبایی ترانه می‌­رسانده است.. نکتۀ گفتنی دیگر بهره جستن هوشمندانه از تکرار است که هم برای تأکید بر پیام سرود و هم برای استوار کردن ساختار و به‌هم پیوستن بند‌های آن کاری سودمند بوده است.  ای ایران در سه بند سروده شده که هر بند دارای ده لخت است اما چهار لخت پایانی در هر سه بند یکسان هستند.

    اثرگذاری ای ایران

  وجود اجراهای گوناگون از یک آهنگ، نشان­دهندۀ اثرگذاری آن تواند بود. ای ایران را شاید بتوان دارای بیش‌ترین شمار اجرا (آلبوم‌ها، کنسرت‌ها، محافل فرهنگی) در میان سرود‌های میهنی (جز سرود ملی رسمی کشور) دانست. گذشته از غلام‌حسین بنان که نامدارترین اجرای ای ایران را خوانده است، خوانندگان بسیاری در سبک‌ها و سطح‌های گوناگون از جمله رشید وطن‌دوست، اسفندیار قره‌باغی، شهرام ناظری، اشرف‌السادات مرتضایی، حسین سرشار، علیرضا قربانی، رضا شاکری، انوش جهانشاهی، سالار عقیلی، زویا ثابت، کاملیا دارا، دریا دادور، محمد خاکپور خوانندۀ پاپ و حتی دیا خوانندۀ ایتالیایی ای ایران را اجرا کرده‌اند. اجرا‌های بی­کلام ای ایران هم کم‌شمار نیستند که از آن میان می‌­توان به اجرای ویلن جهانشاه برومند اشاره کرد. رضا روحانی هم که به کار‌هایی بر پایۀ موسیقی جاز و آمیختن آن با نوا­‌های شرقی می‌­پردازد در مجموعۀ «بذر ماه» در تکنوازی پیانو خود از ای ایران بهره برده است.

  ای ایران جز آن که در همۀ کتاب‌های گلچین ترانه‌های موسیقی ایرانی آمده به کتاب‌های آموزشی نیز راه یافته است. برای نمونه کیوان ساکت در دفتر دوم شیوۀ نوین آموختن تار و سه‌تار و محمدرضا ابراهیمی و علی صمدپور در همساز۱۲  ترانه و نت ای ایران را همراه با زندگی‌نامۀ خالقی آورده‌اند. ساکت در نسخۀ شنیداری کتاب آموزشی خود (آلبوم آشنایی با آواز دشتی با خوانندگی رضا شاکری و همراهی تمبک نرگس ترشیزی) نیز ای ایران را اجرا کرده است. گذشته از این، اثرگذاری و بازتاب‌های فرهنگی و اجتماعی این سرود بلندآوازۀ میهنی چندسویه و گسترده است که ما در اینجا تنها از چند نمونه یاد می‌­کنیم:

    یکی از نخستین­ بازتاب‌های فرهنگی و ادبی ای ایران، در شعر «ای مرز پرگهر» از دفتر تولدی دیگر  فروغ فرخزاد دیده می‌­شود. فروغ در این شعر با شیوۀ طنز ارزش‌های پوشالی جامعۀ مصرفی و پوچی شعارهایی چون قانون‌گرایی و میهن‌دوستی را در روزگار خود نقد می‌­کند. روشن است که آماج تیر او نه سرود زیبای خالقی و گل‌گلاب است و نه حتی مفهوم میهن‌دوستی. او هوشیارانه از بلندآوازگی این سرود (آن هم تنها در نام‌گذاری؛ در خود شعر هیچ اشاره‌ای به ای ایران نشده) بهره برده است تا انحراف جامعه را نشان دهد و به کسانی که با فریبکاری، از احساس­ و ناآگاهی توده‌های مردم برای رسیدن به هدف‌های خود سود می‌­جویند، دهن‌کجی کند. خالقی خود در سرگذشت موسیقی ایران می‌­نویسد: «امروز تظاهر به میهن‌پرستی بیش‌تر است ولی معنی و حقیقتی در کار نیست».

در سالهای پایانی عمر

    ناصر تقوایی  در سال ۱۳۶۸ با بهره‌گیری از هنر بازیگری و خوانندگی زنده‌یاد حسین سرشار، فیلمی به نام «ای ایران» ساخت که در آن سرشار، سرود ای ایران را به گروهی از کودکان می‌­آموزد. در این فیلم، گذشته از حسین سرشار بازیگرانی چون اکبر عبدی، حمید جبلی، غلام‌حسین نقشینه (که سال‌ها پیش از آن با بازی در نقش نام‌دار دایی‌جان ناپلئون با تقوایی همکاری کرده بود و بازی در «ای ایران» واپسین کار سینمایی او به‌شمار می‌­رود)، ثریا حکمت و محمد ورشوچی در این فیلم بازی کرده‌اند و موسیقی آن را ناصر چشم‌آذر ساخته است. نکتۀ گفتنی دربارۀ فیلم «ای ایران» این است که تقوایی در ترانه دست برده و برخی واژه‌های سرودۀ گل‌گلاب را دگرگون کرده است.  گفتنی است که بهره‌گیری از آهنگ‌های خالقی در سینما پیشینه‌ای دراز دارد. علی دریابیگی چهار دهه پیش از تقوایی، در فیلم «طوفان زندگی»که غلام‌حسین بنان نیز در آن حضور داشت، از چند آهنگ خالقی بهره برده است.

    فرهاد فخرالدینی که در سال ۱۳۵۰ با رهبری ارکستر بزرگ رادیو تلویزیون ملی ایران و خوانندگی اسفندیار قره‌باغی ای ایران را اجرا کرده بود، پس از پذیرفتن رهبری ارکستر موسیقی ملی ایران در پایان کنسرت‌های گروه این سرود ماندگار میهنی را اجرا می‌­کرد. بار‌ها تماشاگران برنامه‌های ارکستر ملی، برپای ایستاده، سرود را اجرا کرده‌اند و چند بار نیز فخرالدینی رو به مردم و پشت به ارکستر، به گونه‌ای نمادین گروه کر بزرگ مردمی را در اجرای ای ایران رهبری کرده است. با آغاز شدن کار گروه «مهرنوازان» فخرالدینی، که پس از جدایی از ارکستر ملی برای دو سال و نیم خانه‌نشین شده بود، در بخش پایانی نخستین کنسرت خود با «مهرنوازان» ای ایران را با خوانندگی سالار عقیلی به صحنه برد و بار دیگر گروه کر تماشاگران را رهبری کرد.

    پس از کناره ­گیری  فخرالدینی از ارکستر ملی و جایگزین شدن رهبر جوان، بردیا کیارس ، باز هم ای ایران در برنامه‌های گروه گنجانده شد. برای نمونه در کنسرتی شش آهنگ از خالقی با تنظیم گلنوش خالقی اجرا شد و در پایان بخش نخست برنامه، همۀ حاضران ای ایران را هم‌نوا با هم خواندند. پس از اجرا تشویق‌ها چنان گرم بود که گروه به‌ناچار بار دیگر به صحنه آمد و سرود جاودانۀ خالقی را نواخت. این اجرای موفق در کنسرت کویت  هم تکرار شد و دوست‌داران میهن، ای ایران را همراه با ارکستر ملی و با شور بسیار و دیدگان اشک‌بار همخوانی کردند. در واپسین اجرای ارکستر ملی به رهبری آرش گوران (رهبر مهمان) و خوانندگی علیرضا قربانی نیز ای ایران به عنوان حسن ختام برنامه اجرا شد.

    هنگامی که مشکاتیان پس از هفت سال خاموشی تلخ، گروه عارف را به روی صحنه برد چند آهنگ میهنی از ساخته‌های خود را به اجرا درآورد و دل‌های پریشان جمع را از فرّ و فروغ مهر ایران سرشار ساخت؛ اما در پایان برنامه، با نواختن ای ایران این مستی را به اوج رساند. در آن شب به‌یاد ماندنی با نواخته شدن نخستین نت‌های  ای ایران، تماشاگران یک­پارچه  از جا برخاستند و ایستاده به آواز شکوه‌مند شهرام ناظری گوش سپردند.

ای ایران

بند نخست:

ای ایران ای مرز پرگهر                          ای خاکت سرچشمۀ هنر

دور از تو اندیشۀ بدان                                     پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای، من آهنم              جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

بند دوم:
سنگ کوهت درّ و گوهر است                           خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم                               بر گو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست                  نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

بند سوم:
ایران ای خرّم­ بهشت من                                 روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم                                     جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم                مهر اگر برون رود گلی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

و سپس نوبت به دکتر هما گل گلاب، فرزند حسین گل گلاب رسید و وی طی سخنانی کوتاه چنین یادآور شد:

« با درود و تشکر. آنچه را من می‎خواستم بگویم سروران گفتند. من چند نکته را فقط یادآوری می‎کنم. یکی آن که پدر فرزند مهدی مصورالملک و ایران بودند.علت لقب مصورالملک هم از آن جهت بود که ایشان نقاش دوران قاجار بودند و پدرم نیز که نقاشی را ارث برده بود هم نقاشی‎اش خوب بود و هم خط بسیار خوبی داشت. البته دربارۀ چیزهای دیگر صحبت کردند که من تکرار نمی‎کنم.

پدر به غیر از « ای ایران، ای مرز پرگهر» سه چهار سرود بسیار قشنگ دیگر هم دارد به نام « آذرآبادگان». سرود ای ایران که ۲۳ مهر ۱۳۲۳ ساختند، آذربایجان را سال بعدش ساختند و سرودی است بسیار قشنگ و هم تراز همین سرود ای ایران و در آرشیو رادیو ایران هم هست. سرود سومش سرود دانشگاه است که موجود هست و در مراسم می‎زنند.

از اتفاقات خیلی جالب، یک سال پیش من بین اوراق یکی از کتاب‎هایش سرود و نتی هست که درباره‎ی هواپیمایی ملی هما است و تا کنون کسی درباره‎اش اطلاعی نداشته. و من مترصد اینم که کسی بتواند آن را اجرا کند و بسیار سرود قشنگی است.

از کارهای پدر که بخواهم بگویم، پدر علاوه بر این سرود می‎گفت و استاد دانشگاه تهران بود اولین رادیوی با باتری خشک را ساخته و با گوشی و به زحمت به آن گوش می‎داد و فوق‎العاده مورد توجه بود. و اولین عکس رنگی را در ایران گرفت. این عکس در بعضی نمایشگاه‎ها هنوز هست.

دکتر هما گل گلاب ـ عکس از ژاله ستار

اما نکته‎ای که بسیار برای همه جالب بود. پدر محلی را بداشت در سوهانک ، در شرق تهران که خیلی دور از تهران بود. منزل پدر در خیابان ایران یعنی عین‎الدوله سابق بود. پدر اوایل یک موتور سیکلت ساید کار داشت، مال هالی ویدلسون و بعداً ـ سال ۱۳۳۵ ـ یک اتومبیل داشت. پدر چون در تهران درس می‎داد مجبور بود به تهران بیاید و برگردد. آن موقع تلفن و موبایل و این حرف‎ها نبود. ما یک تلسکوپ داشتیم . تلسکوپی بود که از آنجا می‎توانست خیابان ایران ، یعنی سه راه امین حضور را ببیند. چون تلفن نبود هر بار که به تهران می‎آمد و می‎خواست برگردد، کسی نبود که خبر بدهد امشب برمی‎گردد یا نه. علامتش این بود که یک پارچۀ قرمزی آویزان می‎کردند که یعنی نمی‎آیم و یک پارچۀ سفید که یعنی می‎آیم. این یک رمزی برای ایشان بود. و وقتی هم که می‎آمد از این جادۀ پاسداران بود که دو طرفش هم پر از درخت زال زالک بود. یک اتومبیل که از آنجا رد می‎شد تا مدت‎ها خاک بالا می‎رفت چون آسفالت نبود و  بعضی اوقات هم با دوستانشان می‎آمدند، با آقایان کلنل وزیری، خالقی، صبا، ارجمند. و ما از آنجا با دوربین می‎فهمیدیم که پدر با یک عهده مهمان می‎آید. ولی هنوز نمی‎دانستیم چه کسانی‎اند. به رودخانه نزدیک دارآباد که می‎رسیدند، پیاده می‎شدند چون اتومبیل باید سبک می‎بود تا پدر بتواند اتومبیلش را از آن آب رد بکند. و ما با آن دوربین می‎فهمیدیم که مهمان‎ها چه کسانی هستند و این برای پدر و ما خیلی جالب بود.

و از خانواده‎مان بگویم. پدر چهار فرزند داشت: فرزند کوچکتر به عللی فوت شد، یک پسر بزرگتر از من داشتند، مهندس فرخ گل گلاب که الأن در امریکاست و من بودم که دومی هستم و دکتر داروساز و بازنشستۀ دانشگاه تهران. نفر سوم هم دکتر داریوش گل گلاب بود و در نیویورک بود و متأسفانه در سال ۱۳۶۷ فوت شد. بیش از این وقت شما را نمی‎گیرم چون همه گفتنی‎ها را گفتند و من فقط چند نکتۀ کوچک را یادآوری کردم.»

بخشی از فیلم مستند « ایران، مرز پرگهر» ساخته هومن ظریف بخش پایانی این مراسم بود و هومن ظریف پیش از پخش فیلم درباره ساخت آن چنین نقل کرد:

هر که از میهن سخن گوید کلامش دلرباست

نغمه های بلبلِ این باغ رنگین‎تر بود

                                 ”رهی معیری”

به نام خداوند خرد و جان و وطنم ایران که پیامبرِ نیک روش و نیکو خاندان فرموده است: «حب الوطن من الایمان»

خانم ها و آقایان! سلام و درود

مرا سخن زیادت چه خواهد بود، در پیشگاهِ شما و یادبودِ آن نازنین ودود؟

برای من، دکتر گل گلاب، شمیم آزادگی کاکوتیهای کوهستان های شیراز و مشهد استو این هارمونی گیاهان صحرایی، هنگام چیدنِ کاکوتیهای کودکی، با سرودها و تصانیف ایرانی ترکیب شد و به دهه شصت شمسی رسید.

دهه شصت، دهه آشنایی من با زنده یاد کمال الحق سلامی ، “مجری” آشنا با فرهنگ و واژه گزینی بود.

کمال الحق سلامی ، این مردی که در رسانه ملی ، همچون رستم فرخزاد ، در برابر واژگان بیگانه ایستاد باعث شد امروز در برابر شما خدایگان فرهنگ و ادب بایستم و با جسارتی فراوان ، زیره به کرمان ببرم.

سال ۱۳۸۷، اوایل جنب و جوش و فعالیتهای انتخاباتی ریاست جمهوری، سرود ای ایران را مخدوش شده شنیدم.

بر این اساس با سرکار خانم دکتر هما گل گلاب بنا بر وظیفه روزنامه نگاری مصاحبه ای کردم

قرار شد برای دکتر گل گلاب ، کتابی تدوین کنم و بعد هم به ساخت فیلمی مستند ترغیب شدم.

اما به قول دکتر اکبر عالمی ، گل گلاب  در دوربین هیچ مستند سازی جای نمی‎گیرد.

نبود اگر همتِ چند دوست دیرینه‎ام در فراز تشنگی می‎ماندم، هرچند هنوز هم تشنه روایت دیدار علی دهباشی و دکتر گل گلاب هستم.

من برای این فیلم ، با استادان حسین دهلوی، ناصر چشم آذر، ناصر تقوایی، فرهاد فخرالدینی، احمدرضا احمدی، خانواده زنده یاد حسین سرشار، مصطفی کمال پور تراب، محمدرضا درویشی، محمدرضا شجریان، حسن ناهید، انوشیروان روحانی، میرعلی نقی، کاوه دیلمی و دکتر غلامعلی حداد عادل گفتگوهایی داشتم و از این میان اگر قرار بود مستندی چون مستندهای رایج ساخته شود، دور از امکان نبود.

دکتر حسین گل گلاب در موسیقی صاحب نظر است و صاحبِ سرودها و تصانیفی است که از جمله آنها میتوان به تصنیف «بسته دام» اشاره کرد که در فیلم سینمای پله آخر جناب علی مصفا بارها زمزمه و اجرا شده است. سرود آذرآبادگانِ گل گلاب و استاد روح الله خالقی نیز تقریبا نایاب است که به همت پیمان خازنی و علی زند وکیل برای مستند مرز پرگهر دوباره اجرا شد.

برای کتاب مرز پرگهر که درباره دکتر گل گلاب در حال تدوین است، دوست آسترولوژی به نام احسان خازنی زادروز ایشان را استخراج کرد و از این پس ۲۷ امرداد ۱۲۷۶ خورشیدی را به سور مینشینیم و از سوگ فاصله می گیریم.

هومن ظریف ـ عکس از سمیه لطفی

میدان پژوهش برای بزرگان این دیار بسیار فرخ است و با وجود تذکره الاولیای استاد روح الله خالقی به نام کتاب سه جلدی سرگذشت موسیقی و قصه شمعِ زنده یاد نواب صفا باید گفت حوصله پژوهشمان اندک است و کال. کمتر از حوصلهء دوستان در وقت اضافه شهرآورد فوتبال.

مثلا دکتر هادی شفائیه در سال ۱۳۱۲ رشته  عکاسی را صاحبِ کرسی کرد اما ما شاهد هستیم که دکتر گل گلاب در سال ۱۳۰۳ در لابراتوار خانگی اش، براساسِ آشنایی اش به علم شیمی، نخستین عکس رنگی را به ثبت رسانیده است و یا پیوند عاطفی خالقی و گل گلاب را میتوان در نامگذاری فرخ گل گلاب و فرخ خالقی دید و احساس کرد.

دوستان و سروران گرامی! از اینکه در محضر شما بزرگواران زیره به کرمان برده‎ام، حقیر را عفو بفرمایید.

درود و فاتحه ای نثارِ دکتر حسین گل گلاب و مادرش بانو ایران بفرستید.

سنگ مزار دکتر گل گلاب

دکتر هما گل گلاب