شب علی رضاقلی برگزار شد/پریسا احدیان،»جامعه شناسی نخبه کشی» «جامعه شناسی خودکامگی»

شب شیون فومنی برگزار شد🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺از 🌺🌺معدود شاعران مردمی و محبوب سواحل صبوری خزر است که به گواهی آثارش به عنوان شاعر موفق دو زبانه در عرصۀ شعر گیلکی و فارسی در ادبیات معاصر خوش درخشید. شیون فومنی در شعر گیلکی از مفاخر و مشاهیر ادبیات شمال کشور به شمار می رود.

 

عکس ها از: ژاله ستار

عصر سه شنبه، چهارم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و هفت، چهارصد و شانزدهمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد فرهنگی و هنری شیون فومنی و خانۀ اندیشمندان علوم انسانی به شب «شیون فومنی» اختصاص یافت.

در این شب که در تالار فردوسی خانۀ اندیشمندان علوم انسانی به مناسبت هفتاد و دومین زادروز این ترانه سرا و شاعر معاصر برگزار شد، سخنرانان: محمد روشن، قدمعلی سرامی، محمد سریر، فرهاد طهماسبی، علیرضا حسن زاده، و شمس لنگرودی در پیامی تصویری، حامد فومنی و علی دهباشی در حضور حاضرین و میهمانان از جمله: هادی سودبخش، محمدرضا نادرپور برادر گرامی نادر نادرپور، عظیم زرین کوب فرزند استاد زرین کوب فریده دریامج، محمود آموزگار، ضیاء الدین شفیعی، منصوره تدینی، نرگس روانپور، مجتهد شبستری، میلاد کیایی و حسین محجوبی به سخنرانی پرداختند.

پخش کلیپ هایی از شعرخوانی شیون فومنی و همینطور دو نماهنگ با نام های «در سفر گمشدن» با صدای محمد نوری و آهنگسازی محمد سریر و شعر شیون فومنی و ترانه گیلکی «کاغذ نیویس» با صدای فریدون پوررضا از ترانه های شیون فومنی به نمایش گذاشته شد.

در ادامه می توانید شرح این گزارش را مطالعه بفرمایید:

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این مجلس با اشاره به بخش هایی از زندگینامۀ شیون فومنی چنین سخنانش را آغاز کرد:

“شیون فومنی (میراحمد فخری نژاد) سوم دی ماه ۱۳۲۵ چشم به جهان گشود. او از معدود شاعران مردمی و محبوب سواحل صبوری خزر است که به گواهی آثارش به عنوان شاعر موفق دو زبانه در عرصۀ شعر گیلکی و فارسی در ادبیات معاصر خوش درخشید. شیون فومنی در شعر گیلکی از مفاخر و مشاهیر ادبیات شمال کشور به شمار می رود. او با دکلمۀ اشعار گیلکی اش در قالب آلبوم های صوتی «گیله اوخان» (پژواک گیلان) در جایگاه شعر مخاطب دار شمال با اقبال کم نظیرخاص و عام در پیوندی عاشقانه و تنگاتنگ با مردم و زندگی مردم نام خود را به عنوان یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین شاعر گیلکی سرا در تاریخ ادبیات گیلان به ثبت رساند.

شیون فومنی به عنوان شاعر دو زبانه در شعر فارسی نیز از شاعران توانا و نامدار معاصر است. او در سرایش غزل فارسی در پیوند هنرمندانۀ سنت و نوآوری از نظر وجوه برجستۀ سبک فردی و شخصی  در زمرۀ شاعران «غزل نوسرا» و «نوآور در غزل» است. ترانه سرایی از دیگر فعالیت های ادبی شیون است که کلام آهنگینش در آثار آهنگسازان و خوانندگان صاحب نام از نظر سبک ادبی رنگ و جلوه ای خاص خود را دارد.

 

شیون فومنی در غروب ۲۳ شهریور ۱۳۷۷ در تهران چشم از جهان فروبست و در سلیمانداراب رشت آرمید.”

در این بخش نماهنگی از فعالیت های بنیاد فرهنگی و هنری شیون فومنی به نمایش گذاشته شد.

در ادامه علی دهباشی از دکتر محمد روشن دعوت کرد تا به سخنرانی بپردازد.

محمد روشن در سخنانش با اشاره به دو واژۀ گیلک دان و گیل اندیش در وصف شخصیت شاعری شیون فومنی اینچنین گفت:

“همواره احساس شرمندگی می کردم، در محضر بزرگوارانی که در محافل شرکت می کردند، سخن بگویم. امروز بار من فزون شد. هیچ اشاره ای به این نکته نرفته بود که بنده دربارۀ یک شاعر گرامیِ سخنورِ ارجمند که با تیزهوشی خاص کمک به اشاعۀ شعر خود کرد، بگویم؛ به این معنی که رسم عمومی ما در ایران بر این بود که هر کسی مجموعه ای یا دفتری از اشعار خود به چاپ می رساند، تا همگان، خواستاران و دوست داران برخوردار شوند، ولی مرحوم شیون فومنی نخستین بار این رسم را به یک معنی نادیده انگاشت و شعر خود را با آوای دلنشین خود قرین کرده است. لابد به خاطر دارید که دفتری – به گمان من- پیش از سی دی های این شاعر گرامی ما دیده نشده بود، یا من اشتباه می کنم! بسیار سپاسگزار خواهم بود اصلاح بفرمایید. ما نخستین بار     سی دی هایی از شعر روانشاد شیون شنیدیدم و از او بهره گرفتیم. نمی دانم این نکته مورد تأیید همه هست؟”

وی در ادامه افزود:

“من نخستین بار با دکلمه و گفتار او آشنا شدم تا با اثری مکتوب. اینک در کتابخانۀ خود دو مجموعۀ شعر از این شاعر شیرین گویِ زبان و به راستی گیلک دان و گیل اندیش دارم. یکبار هست کسی به زبانی می اندیشد و کسی هست که با زبانی زاده می شود و کسی هم هست که در طول زندگی زبانی را می آموزد. او با مجموعۀ نشر آوای خود، خود را شاعری به زبان گیلکی معرفی کرد.

به هر حال آنچه برای ما مهم است شیون است که با دریغ فراوان باید گفت مرگی زودهنگام داشت. معمولا ما دوست تر داریم عزیزانی که به هنری متصف هستند. آن هم هنر شاعری که آن را در شمار برترین هنرها می شماریم. ما شیون را به عنوان شاعر می شناسیم. ولی او در حقیقت با ارائۀ آوایش، خود را خوانندۀ شعری دلپذیر تعرفه کرد و همان باعث و بانی مجلس باشکوهی مثل امروز از بزرگان شعر و ادب و زبان فارسی شد. آرزوی شادی روان آن بزرگوار را کرده و بر ای مدیر اندیشمند بزرگوار بخارا مزید توفیقات را طلب می کنم.”

دکتر محمد روشن از شخصیت شعری شیون فومنی سخن گفت

دکتر محمد روشن از شخصیت شعری شیون فومنی سخن گفت

در این بخش کلیپی از شعرخوانی شیون به زبان فارسی پخش شد.

سپس قدمعلی سرامی به بررسی محتوای اشعار شیون پرداخت و چنین سخنانش را آغاز کرد:

“با شادروان شیون در ده سالۀ آخر عمرش رویارو شدم؛ در خانۀ دوستی فاضل و دانشمند و شاعر هنرمند، دختر حبیب یغمایی. شیون در سال ۱۳۷۷ به رحمت خدا رفت. سه سال از من کوچکتر بود. الان بیست سال است که او را با خود نداریم. شاعری بود که قبل از اینکه از کاغذ برای رسیدن به اشعار محلی استفاده کند، صدای خود را سرمایۀ کار کرد.

واقعا شیون بخشی از هنر شاعری اش در خواندن اشعارش بود. به قدری زیبا می خواند که آدم متوجه نقصان های احتمالی کارش نمی شد. شیون می گفت که من دوست دارم دنیا با من بخندد، نه بر من بخندد. یک حرف اضافه که جا به جا شود این همه تغییر بوجود می آید. و خب واقعا هر جا این مرد را دیدم و شاید جمعا ۳۰۰ ساعت، وقت با این مرد شاعر و دوست داشتنی سپری کردم، همیشه حضورش نشاط افزا بود و توشۀ با شیون بودن این بود که تو هم مثل او شادمانه باشی. این یک قضیۀ بزرگی بود که در این مرد و تمام شعرهایش دیدم که داعی ما به نشاط و شادی است. همان چیزی که در سمفونی معروف بتهوون آمده است.

اما اینکه چرا اسم خودش را شیون گذاشته است، فکر می کنم به دنبال همان تمایلی است که از قرن نهم به بعد در میان ما ایرانیان گسترش یافت و با شعرایی برخورد می کنیم که نام های اندوهگین اختیار می کردند مثل دریا، اشک، سرشک و اینطور نام ها.  شیون هم در یک گردش ذهنی به یک نتیجه رسیده بود و اسم مستعارش را شیون گذاشته بود. و در شعرهایش این دوگانگی همیشه هست. بزرگترین شگردهایش این است که این دوگانگی ها را نمایش دهد و بعد ضرورت حضور باهم بودنشان را هم با شعرش به ما متجلی می کند.

می گوید:

عاشقی نکرده ایم/ من به چشم گاو/ سبزه ام/گاو در نگاه من/ کباب

طنزی کاملا در این شعر پیداست. اما این دو رفتار در عین حال که طنز آمیز هستند، یکی از جدی تری       فکر هایی است که در شعر فارسی وجود دارد. وقتی ما به فکر خود و منفعت خودمان باشیم، عشق پرواز می کند و می رود. عاشقی نمی کنیم به دلیل اینکه هر کدام نگاهمان به دیگری به خاطر سود مادی است.”

وی در ادامه اظهار داشت:

“فرزند این مرد شاعر و هنرمند شعرهای گوناگون او را گردآوری و چاپ کرده ؛ یک مجموعه را به شعر سپید و باقی به غزل ها و رباعیات و مثنوی اختصاص داده است. امری که من در شیون در این ده سال ۱۳۶۷ تا ۷۷ مشاهده کردم و فهمیدم این هست که به سرعت توانست خود را از یک شاعر محلی سُرا بالا بکشد و تا سطح یک شاعر ملی صعود کند و به کل انسانیت و به کل جهان فکر کرده و اعلام کند من دیگر به عنوان یک شاعر قوم خاص نیستم. وقتی فضانورد روسی به زمین بازگشت، پرسیدند آن بالا چه حسی داشتی؟ گفت که آن بالا حس می کردم بچۀ روسیه نیستم و فرزند کرۀ زمینم! واقعا این سخن برای من حاکی از این است، انسان تا در جایگاهی قرار نگیرید که خودش را متعلق به کل بزرگتر نبیند، نمی تواند مدعای کل بودن را با خودش یدک بکشد و شیون تا مرتبۀ انسانیت، ذهنش جهانی بود. مولانا جلال الدین این سطحی که شاید شیون آن را ادراک کرده بود که می گفت:

رقص است زبان ذره زیرا

جز رقص دگر بیان ندارد

هر سو نگران توست دل ها

وان سو که تویی گمان ندارد

این عالم را کرانه ای هست

عشق من و تو کران ندارد

شب شیون فومنی در خانه اندیشمندان علوم انسانی

شب شیون فومنی در خانه اندیشمندان علوم انسانی

من همۀ اشعار ایشان را خوانده ام و بخش قابل توجهی را در زمان حیاتش شنیده ام. واقعا روی آدم اثر می گذاشت؛ اما شعر “نوبت آخر” را امروز خواندم. یک مثنوی ۱۶۱ بیتی است که واقعا این مرد در یک حیطه ای قدم گذاشته که حتی ما او را پیش از مولانا جلال الدین می توانیم ببینیم. رشدی در این مرد هست که در مثنوی او این را می بینیم که او را بسیار بالا قرار می دهد، بالای بالا، در اوج. این مثنوی از اول تو را متوجه می کند که شیون تحت تأثیر مولانا است؛ چون با «نی» شروع می شود و حتی در جایی بیتی از مولانا را نقل می کند و اندیشه های او را می آورد. و کلا به ما حالی می کند که ساحات زندگی عرفانی را در جایی از زندگی اش ادراک کرده است. وقتی این را می خواندم، گمان کردم این آخرین پیغام های نامه رسان اصلی عشق به این مرد است. شاید شعری باشد که در هفته های آخر زندگی اش آن را سروده است. درخششی که از نظر حال و حالمندی این مثنوی دارد، بسیار باشکوه و از نظر زبان بسیار متعالی است. همگی این شعر حکایت از تعالی و رشد این مرد در قلمرو عرفان می کند.

من این شعر را به عنوان زیباترین شعر شیون معرفی می کنم و دوست می دارم که فرزندش این شعر را به صورت جمیل تری منتشر کند. تا این عرصه ای که درون اشعار اوست گشوده شود. برخی از شعرهای او محتاج تفسیر هستند و درک متعالی این شعر برای مخاطب ایرانی خیلی ضروری است:

پستوی شب است و پچی پچی از گله ها

خون دل ما به شیشۀ فاصله ها

آه این چه بهار بدشگون آغازی

بر آتش گل کباب شد چلچله ها

این رباعی و آن مثنوی را که می خوانیم، همگی شوق و ذوق زیستن است، آن هم در لحظه ای که مرگ به آدم چشم غره می رود. و ترکیب این دو است: مرگ و زندگانی. واقعا همین حال را دارد که در مصرع چهارم این رباعی می بینیم. یعنی یک نمایی از درهم آمیختگی دو امر زیبا و روا. گل شأن آتش را پیدا می کند، برای اینکه چلچله را که بشارت آور گل و بهار است، از بین ببرد. این مایۀ طنز زیبایی که در این رباعی هست و در آن مثنوی هم دیده می شود. اشعار او در ذهنیت همۀ اعصار می گنجد و یک گلۀ پنهان و ظریفی را با ما در میان می گذارد؛ ولی در عین حال حاصل از شأن والایی است که شاعر برای خود قائل است. همۀ شعرهای شیون از دیدگاه زبانی فاصله ای با زبان شعر معاصر دارد؛ یعنی یک نوع مدرنیسم نیمه پنهان، هم در شعر کلاسیک و هم در شعر نو او هست. و این بخاطر این است که روان شیون، روانی بوده که در عین حال که در چهرۀ او آرام به نظر می رسیده است، همیشه توأم با عدم آرامش است. این جامعیت اضداد را در رفتار شیون دیده ام. اگر بخواهیم این مرد را بهتر بشناسیم، راهش تنها این است که آثارش را مطالعه کنیم. منتهی آقای حامد فومنی زحمتی بکشند و برخی اشعار که نیازمند توضیح هستند، بیاورند. مثلا از درونمایه های اساطیر مسیحی خیلی استفاده کرده است؛ از داستان مریم و عیسی و … و بی گمان تحت تأثیر احمد شاملو است. حس غریزی که در همین شعرهای نو شاعر می بینیم، حکایت از این دارد که ادراکی از رابطه در کارش هست که تنها مربوط به رابطۀ آدم ها و حیوانات نیست؛ بلکه در ذهن شیون همۀ عالم در مرابطه هستند و این ها باعث می شود جهان زیباتر جلوه کند. شما این درک را در این مثنوی ببینید:

هر دمی سر زنده می جوید تو را

بازدم از مرگ می گوید تو را

این مرد می خواهد بگوید زندگی و مرگ ما هر دو نفس ما را می سازند. یعنی تنگاتنگیِ متضادها در این مثنوی در ساحتی ریخته شده است که ما از مولانا توقع داریم. مولانا همین مطلب را در غزلی در دیوان کبیر می گوید: خمش که عقل درشکست این عجایب ها. خدای جهان دنیا را مثل اعداد علم جبر آفریده است. این شعر جزو آثار اواخر زندگی شیون بوده است. می گوید:

موج زن در اطلس بی تابی ام

آبی ام من، آبی ام من، آبی ام

وقتی این شعر را می خوانم به یاد مثنوی خودم می افتم که نامش را مثنوی مینوی گذاشته ام و امیدوارم به زودی منتشر شود. در مثنوی ام می گویم:

آسمان آبی است تا آبی شویم

غرقه در ژرفای خودیابی شویم

من نمی دانم در آن لحظه های پایان بر این مرد چه می گذشته است که توانسته چرخۀ اصلی خود را عین آبشار به ما نشان دهد. شیون با همۀ سرکشی و غرروی که داشت، افتاده ترین شاعری بود که در عمرم دیدم. شاید با صد شاعر معاصر هم نشینی کرده ام که یکی شیون بوده است و آن متفاوت تر از همه بوده است.”

 

در این بخش نماهنگی با نام «در سفر گمشدن» با صدای محمد نوری و آهنگسازی محمد سریر و شعر شیون فومنی به نمایش گذاشته شد.

سپس دکتر محمد سریر از آشنایی خود با شیون و ترانه های او و آهنگسازی قطعۀ «در سفر گمشدن» چنین گفت:

“صحبت در مورد یکی از انسان های یگانه و هنرمندی است که زندگی اش هم هنرمندانه و هم انسانی بود، بسیار مشکل است. هنرمندی که عارفانه زندگی کرد.

آشنایی من با شیون فومنی در بیش از دو دهه قبل بود؛ اگرچه دورادور با شاعرانگی او کم و بیش آَشنا بودم ولی آنچه در ذهن و ضمیرم بود، اینکه او به گویش گیلکی شعر می گوید و طبعا من در ادراک آن محروم بودم همچنانکه از اشعار آذری شهریار بزرگ.

روزی تلفنی صدای او را شنیدم. خودش را معرفی کرد و ابراز علاقه مندی کرد که دیداری داشته باشیم و من استقبال کردم. به منزل آمد با همان خضوع و توضیح داد که محمد نوری را دیده، او در ضمیرش ارادتی به نوری می ورزید و نوری آهنگ گیلکی هم خوانده بود و اساسا نام فامیل نوری این شبهه را به ذهن متبادر می کرد که اصل شهرهای شمالی ایران است و طبعا با این شاعر یگانه آشنایی دارد.

صحبتی داشتیم و از همینگونه توضیحات؛ از خلقیات انسانی محمد نوری و اینکه اهل شناخت و معرفت است و آن روز با یک انسان هنرمند متفاوت از نظر خلاقیت و معرفت و جهان بینی آشنا شدم. دسته ای از اشعارش را که با خط خودش نوشته بود را برای من آورده بود و در واقع آنچه در آثار من احساس کرده بود، به دلش نشسته بود و آن را متناسب با اندیشه اش احساس می کرد.

احساسات و اندیشۀ ما در همانجا گره خورد و من اولین کار را روی «در سفر گمشدن» نوشتم. چه به مفهوم عمیق عرفانی و نابی است:

هنوز در سفرِ گمشدن دیاری هست

برای گوشه گرفتن کنار یاری هست

چه مفهوم غریبی برای من بود و هست. اصلا این حس را که گاهی انسان می خواهد گُم بشود را در این مصراع کوتاه و گویا و عمیق تصور هم نکرده بودم. اشعار شیون همه چشم اندازی کاملا متفاوت از آنچه از ادبیات کهن ما بجای مانده، دارد. او در استخدام کلمات و آن حس ناب یگانه است. در سفر گمشدن را نوشتم و با محمد نوری که شیفتۀ شیون شده بود، به ضبط رساندم. به نظرم سال ها بعد بیشتر ابعاد ژرفای این سخن برای مخاطبی ملموس و مشهودتر شود:

سیاه شد نفس خانه از دمِ تکرار

برای تازه شدن طرف جویباری هست

تضادهای بسیار غریب در هنر شعر سرودن اوست.

در خاتمه تشبیه درخشانی دارد:

به پیش چشم تو با خویش می توان گفتن

ملول کوچۀ آیینه ها غباری هست

دکتر محمد سریر از ترانه‎های شیون فومنی سخن گفت

این ترکیب از کلام با همۀ سال ها مطالعه در این حوزه بسیار برایم نه تنها بدیع بود بلکه در ژرفای قلبم نفوذ می کرد.”

وی در ادامه اظهار داشت:

“در همان ماه ها، آخرین دیدار من با این عزیز هنرمند در بیمارستان بود که او برای عمل کلیه بستری و عمل تعویض کلیه انجام داده بود. چقدر امیدوار بودم و برایش دعا می کردم که خداوند به عنوان یک مخلوق بلندمرتبه و یک انسان متعالی او را سلامت بدارد. از بیمارستان چند روز بعد از عمل تلفنی تماس گرفت و ابراز خوشحالی کرد که کارهای او ضبط شده و خواست آن ها را بشنود. شال و کلاه کردم و به بیمارستان طالقانی رفتم. خودم هم سی سال قبل در همین اطاق سی سی یو بیمارستان برای ناراحتی قلبی خوابیده بودم. او را به یک اطاق ایزوله، با بینی پوشیده شده آوردند. نگاه و صحبتی کوتاه داشتم و نوار را به او دادم. با عشق آن را شنیده بود و تلفنی مرا تشویق کرد و مهرش را نثار من کرد و آن آخرین دیدار ما بود. اگرچه آن قطعۀ دیگر با شعر این بزرگ به این تلخی نبود:

اگر تو آمده بودی بهار می آمد

بهار با همۀ برگ و بار می آمد

قطعه ای است روشن و آفتابی، با زمزمه ای از امید و مهر.

شیرین طلوعی بود که خیلی زود غروب کرد. آنچه می دانم در سرزمین شمالی ایران او را هم پای شهریار در غزل می دانند و می گویند او شهریار گیلان است و براستی با همان توان و بداعت.

هنوز با اشعارش، با دست خط خودش روزگار می گذارنم. زمان را حذف کرده ام و وقتی به کیفیت مطلوب رسید، آن را ضبط خواهم کرد. یک قطعه آماده شده پس از چندین سال، فکر می کنم اگر او با ما بود آن را می پسندید.

بدون تردید اشعار شیون البته اشعار فارسی که من می توانم بخوانم از جهت بداعت و آن عبور از کلمات و رسیدن به تعابیر نو و ماندگار توان تأثیرگذار و ماندگاری بسیار دارد. من اندیشۀ او و تعابیر بدیع که از اندیشۀ یک انسان با همۀ آن مختصاتی که برای انسانیت قائل هستیم برخاسته را عاشقانه دوست دارم و یاد و خاطرۀ آن هنرمند عاشق را در همۀ احوال در خاطرم محفوظ داشته ام.”

در این بخش از مجلس، پیام تصویری شمس لنگرودی پخش شد که وی از اشعار شیون فومنی چنین گفت:

” هر چه از شیون یادم می آید، چهرۀ شاد و بشاش و باز و پذیرای او بود؛ منتهی خب یک دورۀ انقلابی گری بود و عوامل زیبایی شناختی در این بود اینگونه اسم ها گذاشته می شد. وگرنه خود او یک چهرۀ مهربان بود و انرژی بخش. این را در مورد شخصیتش در درجۀ اول می گویم؛ و تصورم این است که همین انرژی مثبت اوست که در اشعارش انعکاس پیدا کرده است. استعدادهای شاعری در بسیار می تواند باشد اما به گمانم رویکرد شاعر به زندگی و نگاهش دارای اهمیت است که برای مردم پذیر باشد یا آن ها را از شعر فراری دهد. مثالی بزنم: حافظ هرگز نمی گوید، زندگی شیرین است، کم تر شعری از حافظ داریم که ایرادی به زندگی نگیرد:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

یعنی اوضاع خوب نیست و یوسف نیست. اما نوع رویکردش به زندگی شادخویانه و پذیرا و مثبت است. و خب در مورد مسائل نیاز به چنین دلداری های حکیمانه ای داریم. خب این رویکرد یعنی شخصیت هنرمند خیلی تأثیر  در شعرش دارد. اگر این مسأله با یک استعداد شگفت هم همراه باشد و با دانش کار هم همراه باشد در زبان فارسی می شود حافظ و سعدی و در بخش معاصر می شود شیون فومنی. شعر او هم مورد قبول اهل فن هست و هم مورد قبول کسانی که در شعر تخصصی ندارند و حتی مردم عادی. یک رویکرد هنرمند به زندگی است. شخصیت خودش، دانشش و درکش از شعر، مجموعا دست به دست هم می دهد تا ما در شعر چهره ای داشته باشیم مثل شیون فومنی.

شیون فومنی مسألۀ کوچکی نیست. یعنی اینکه در سال ۵۸ انقلاب شده بود و صدا به صدا نمی رسید و همه هوار می کشیدند و بحث هایی هم مطرح بود و تقریبا بحث شعر نبود، خوب یادم هست وقتی جلوی دانشگاه قدم می زدیم در آن غوغا نوارها فروخته می شد و کتاب ها فروخته می شود، مرتب نوارهای شیون فومنی پخش می شد و مردم می خریدند و من خودم صدای شیون را اولین بار جلوی دانشگاه در راستۀ کتابفروشی ها شنیدم.

پپخش پیام تصوثری شمس لنگرودیخش پیام تصوثری شمس لنگرودی

جالب تر این است که بگویم، سخت تحت تأثیرش قرار گرفتم چراکه از نظر شعری درست بود، خوانش درخشانی و طنز ظریفی داشت و مسائلی هم که مطرح می شد مسائل مردم بود. به طوری که من فامیلی داشتم که مکانیک بود بعد چند روز رفتم به خانه اش وگفت برایت یک چیزی می گذارم که کیف کنی. گفتم چیست؟ گفت بنشین برایت بیاورم و ضبطش را آورد و نوار گذاشت دیدم صدای شیون است و این نشانگر ارتباط عمیق شعر شیون با مردمی است که تخصص شعر ندارند و من که کارم در حوزه شعر است.

بعدها دیدم کسانی که گیلکی زبان نیستند، از لحن او و خواندنش و شادی در صدایش و شادخویی در صدایش بود لذت می برند و از دیگر می پرسیدند معنی چیست؟”

شمس لنگرودی ضمن عذرخواهی از عدم حضورش در این مجلس، در پایان سخنانش شعری را به مناسبت زادروز شیون فومنی تقدیم او کرد:

“هدیه ام از تولد گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده ام

تو کوهم کردی

برف بوده ام

تو آبم کردی

آب می شدم

تو خانۀ دریا را نشانم دادی

می دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.”

نمایی دیگر از شب شیون فومنی

نمایی دیگر از شب شیون فومنی

سپس دکتر فرهاد طهماسبی سخنان خود را با رویکرد تأملی بر سبک فردی و شخصی در غزل های فارسی شیون فومنی با عنوان «تعبیر آب و آیینه» اینچنین بیان کرد:

“پرسش اساسی در این مبحث این است که غزل های شیون دارای وجوه سبک فردی و شخصی است یا در سایۀ سبک دورۀ غزل معاصر قرار دارد؟

فرضیۀ ما این بوده که غزل های شیون در سطوح مختلف سبک شناختی واجد وجوه برجستۀ سبک فردی و شخصی است و علاوه بر عناصر شاخص و مشترک در سبک دورۀ غزل معاصر دارای ویژگی های منحصر به فرد و هنرمندانه است.

روش پژوهش تحلیلی-توصیفی و بر مبنای مفهوم «وجه غالب» در نظریات یاکوبسن تکمیل آن در شیوۀ سبک شناسی مایکل ریفاتر است. نتایج پژوهش نشان می دهد:

۱) درسطح زبانی دو مفهوم موازی «آب» و «آیینه» و مفاهیم پیرامونی و مرتبط و متداعی با آن ها از طرفی و دو مفهوم متقابل و متضاد و پارادوکسیکال «جنگل» و «کویر» و مفاهیم پیرامونی و مرتبط و متداعی با آن ها از طرف دیگر پربسامدترین منظومه های زبانی و وجوه غالب در سطح زبانی در غزل های شیون فومنی است.

گرایش به ترکیب سازی در زبان و ترجیح آن بر مفردات که در خدمت توسعۀ تعابیر و تصاویر شاعرانۀ قرار گرفته است. این فرآیند گرایش به ترکیب سازی نتیجۀ توجه به گویش محلی و اشراف هنرمندانه سبکی و هنجاری زبان فارسی تا دورۀ معاصر است.

شیون صحبت و سادگی زبان سعدی، سرزندگی و رندی زبان حافظ و ظرافت زبان صائب و صراحت زبان نیما در ترکیبی استادانه در سطح زبانی سبک فردی و شخصی خویش یکجا فراهم آورده است.

– در مرکز منظومه تصویری-تعبیری و تداعی گر «آب»، واژۀ مفهوم «آب» در مرکز و مفاهیم و واژگان پیرامونی و وابسته به آن قرار دارند: آبدیده، سبو، تر، خیس، سفال، رود، پل، ابر، تندر، بلم، دریا، گریه، آبگیر، تشنه، چشمه، ناشسته، سبزه، ساحل، صدف، خیساب، کوزه، یخ و ….

نمونه وار به ابیاتی از غزل «آواز راهبانه» از مجموعۀ یک آسمان پرواز اشاره می شود:

ای چشم آسمانی ات آئینه دار آب

سمفونی طبیعت دریا تبار آب

فانوس ماهیان شبِ کوچه باغِ موج

سوسوسی فَلس پنجرۀ زرنگار آب

آواز راهبانۀ خورشیدهای دور

در انزوای صومعۀ دردبار آب

ناموس عشق، عصمت پرهیز، ذات شرم

بانوی بانوانِ اصیل دیار آب

در من لهیب له له مرگ آور کویر

در تو هوای دهکدۀ همجوار آب

یادآور گذشتۀ شیرین شیونی

آه ای زلال زمزمۀ چشمه سار آب

دکتر فرهاد طهماسبی

دکتر فرهاد طهماسبی به سبک فردی شاعرانه در شعرهای شیون فومنی پرداخت

منظومۀ زبانی و تداعی گر «آب» پر بسامدترین منظومۀ زبانی در غزل های شیون فومنی است و بیانگر زیست جهان و تجربۀ شخصی و بی واسطۀ شاعر در پیوند با طبیعت و محیط پیرامون وی است که در ناخودآگاه شاعر تثبیت شده و در آفرینش صور خیال تازه ساخت های ترکیبی هنرمندانه در سطح زبانی سبک شخصی و فردی تجلی یافته است.

مفهوم دو واژۀ موازی و همراه با منظومۀ زبانی «آب» و مفهوم «آیینه» است یا واژگان و مفاهیم پیرامونی وابسته به آیینه که به ایجاد شبکه های تصویری تداعی گر منجر می شوند، عبارتند از: نظر، خیال، تصویر، قاب، مینا، شیشه، حضور، صیقل، دل، جلا، خلوت، توهم، طوطی، حیرانی و ….

منظومۀ «آیینه» در موازات منظومۀ «آب» یکی دیگر از وجوه غالب در سطح زبانی سبک فردی و شخصی در غزل های شیون فومنی است، نمونه وار ابیاتی از مجموعۀ «از تو برای تو» با عنوان «می خزی در پس اوهام»:

ای دل دوست که ظرفیت دریا داری

تو به اندازۀ تنهایی من جا داری

می شود از ستم ثانیه ها در تو گریخت

غفلت قله، فراموشی صحرا داری

هر چه جاری است پر از سرکشی سایۀ توست

خلوت نخلی و از زمزمه خرما داری

همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت

نفسی شسته تر از آیینۀ ما داری

آسمانگیرتر از پنجره بودیم و گذشت

مگرم باز به پرسیدن گل وا داری

به دو چشمت که در آیینۀ آفاق خیال

مثل پرواز دو گنجشک، تماشا داری

در منش ریز که چون جام تمامی دهنم

در سبوی نفست خلسه دو بالا داری

می خزی در پس اوهام همه کودکی ام

هله خلخال مه خاطره در پا داری

مدد از باطن آن پیر بگیرم که ستود

آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

یادآور می شود عنصر غالب «آیینه» از عناصر غالب زبانی در سبک هندی است که یک چندی به حاشیه رفته و در دورۀ معاصر مورد توجه قرار گرفته و از حاشیه به مرکز آمده است و چونان عنصری غالب در سطح زبانی سبک فردی در غزل های شیون فومنی در مرکز و کانون بخش وسیعی از تصویرها و تعبیرهای شاعرانه قرار گرفته است.

در کنار منظومه های موازی زبانی «آب» و «آیینه» منظومه های متقابل و متضاد زبانی «جنگل» و «کویر» در غزل های شاعر بسامد چشمگیری دارند؛ واژگان و مفاهیم وابسته به جنگل: درّه، شاخه، بیشه، سایه، آب، روییدن، گل، سبزه، باران، گیاه، باغ، درخت، شکفتن، کوه، سنگ، صخره و ….

واژگان و مفاهیم پیرامونی و همراه با کویر: دشت، غبار، عطش، خورشید، سراب، نمک، شور، آهو، لاله، خار، گردباد، زرد، سکوت، صحرا، سوز، مجنون، باد و دروغ، ریگ روان، بادیه، بیابان، شوره زار، تشنه، خاک، نخل، گون، شقایق و ….

 

برای نمونه ابیاتی از غزل «ساز خاموش» از مجموعۀ «پیش پای برگ» نقل می شود:

دشت ها را سوار باید و نیست

شیهه ای در غبار باید و نیست

خفته، روح جرقه در باروت

غیرت انفجار باید و نیست

در کویر شقاوت خورشید

تشنه را سایه سار باید و نیست

زخم از کهنگی پلاسیده است

التیامی به کار باید و نیست.”

وی در ادامه افزود:

“۲) سطح فکری: پربسامدترین موضوعات و مضامین فکری در غزل های شیون فومنی، مسائل اجتماعی انتقادی عاشقانه و هستی شناسانه است. در مجموع غزل شیون، اجتماعی و عاشقانه است و تقریبا وجوه اجتماعی و عاشقانه در غزل های او برابری می کند. سروده های آغازین بیشتر طبیعت گرا و عاشقانه اند و پس از آن گرایش به غزل های اجتماعی-انتقادی با رویکردی انقلابی-حماسی افزایش می یابد و در مجموعۀ پایانی بسامد غزل های عاشقانه و ترکیبی چشمگیرتر است.

فضای عاشقانه – اجتماعی همراه بر کلیت ساختاری منظومۀ فکری در سبک فردی و شخصی شیون فومنی فضای مسلط و عنصر فکری غالب به شمار می آید. نمونه وار غزل «بیا ای دست غم» از مجموعۀ                  «از تو برای تو»:

شب گیسو بیفشان ماه تر شو

ز ماه آسمان، دلخواه تر شو

اگر خورشید تابد از دریچه

سحر، از آه من، جانکاه تر شو

هوس انگیرتر شو از شب پیش

برون کن جامه از تن، ماه تر شو

نسیم لاله ام، رو برمگردان!

بتاب از بوسه ام، پرآه تر شو

ظرافت تا بگیر و شعرم از تو

بیا از شاه بیتم، شاه تر شو

رفیق راه، جز تنهایی ام نیست

رفاقت کن، رفیق راه تر شو

یک امشب دست در آغوش بختم

بیا ای دست غم، کوتاه تر شو

۳) سطح ادبی: دو هنر سازۀ غالب و کانونی در سبک فردی و شخصی شیون در سطح ادبی «ایهام» و «پارادوکس»است؛ ایهام های شیون علاوه بر ایجاد حالت تعلیق و شناوری و گسترش تعبیری- تصویری گهگاه نیز در خدمت آفرینش طنز با وجه اجتماعی-انتقادی قرار گرفته است، از انواع ایهام تناسب و زیر مجموعه های آن (تضاد، تبادر، ایهام تلمیحی) بیشتر مورد توجه شاعر بوده است، نمونه وار چند بیت نقل می کنم:

*ندارد با دلم زلفش سر و کار

دماغ نافه اش پربادچین است

*چنان دلبستۀ درد و دلم کرد

نمک در زخم ما شور آفرین است

*چه عصر دلگیری که از سر تلخی

صدای شیرینی نیاید از نیریز

*به جای ناله می غرد نی افسونگر گیلان

که از پستان جنگل می خورد نیزار شیر اینجا

*به باغ خلقت آدم چو سیب حوایی

چه انتظار کشیدم به تو رسیدن را

*مهتاب خورده بودم انگار در وجودم

بودای خوابگردی خود را گنگ می زد

می رفت نوبت غم می آمد عشق عالم

دنیای تیره ام را مهر تو رنگ می زد

شیون ترانه بودم بی پرده می سرودم

آن شب به سینۀ من دلشوره چنگ می زد

علی دهباشی، دکتر محمد سریر و میلاد کیایی در شب شیون فومنی علی دهباشی، دکتر محمد سریر و میلاد کیایی در شب شیون فومنی

چند نمونۀ پارادوکس:

*چه آتش بارد از ابر عطشناک

که آب از سایۀ گل آتشین است

*به خلوتی که صدا از سکوت لبریز است

تو چون نگاه دو دلداده خوش ترین سخنی

*در زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام

شهروند روستای هر چه باد آبادی ام

*لب چو بستم از ملال قیل و قال

با سکوتم هم صدایی کرده ای

تنوع تصویری از دیگر ویژگی های سبک سطح ادبی در سبک فردی و شخصی غزل فارسی شیون است، با گسترۀ تصاویر هنری به کار رفته در غزل ها دربردارندۀ گونه های متنوع تصویر شاعرانه است. که از آن میانه بسامد تصاویر حسی از دیگر انواع تصویر چشمگیرتر است، صمیمیت، سادگی و پیوند بی واسطه با انسان و طبیعت در شکل گیری تصویرهای زنده و پویا و کم نظیر در غزل شیون مؤثر بوده است، ابزار شکل گیری تصویرها صفت و موصوف های تصویری، تشبیه بلیغ، استعارۀ مکنیه و تشخیص است:

تصویر حسی (پرده های اضطراب، ساحل پریشان خاطر، روح تعطیلی)

تصویر دیداری (درّه وارۀ شب، حضور نور در منشور انگور، خندۀ مجسم)

تصویر شنیداری (پچ پچ دیر سالۀ دشت، ترانه باره)

تصویر تمثیلی (رستم بی سهراب)

تصویر پارادکسی (فریاد سکوت، زبان زمزمۀ زندگان گور)

تصویر حرکتی (قاصدک پرواز)

تنوع موسیقیایی: غزل های شیون فومنی در ده بحر عروضی و بیش از چهل وزن شعری سروده شده اند؛ بحر مجتث بیشترین بسامد و پس از آن رمل و سپس مضارع و هزج و رجز قرار می گیرند؛ بحر مجتث از نظر موسیقیایی کیفیتی آرام و موقر و متأملانه القا می کند و سیر افزایش کاربرد آن بیانگر حرکت به سوی تأمل و اندیشۀ ژرف تر و البته افزایش فضای حزن و اندوه در غزل های آخرین مجموعه است.

بحر رمل نیز از نظر بسامد پس از بحر مجتث قرار دارد. بحر رمل بحری غالبا آرام و روایی است و در سبک هندی و غزل های صائب بالاترین بسامد را دارد. جالب اینکه در غزل های متمایل به سبک هندی کاربرد این بحر محسوس تر است. بحر مضارع و هزج در مرتبۀ پس از مجتث و رمل قرار دارند. این بحور به دلیل آهنگ نسبتا ناآرام و تنشی که دارند، حالت اضطراب را القا می کنند، شیون بیشتر در غزل های اجتماعی- انتقادی و گاه عاشقانه ها از این بحور بهره گرفته است.

در اغلب غزل ها از ردیف به گونه ای هنرمندانه و در خدمت ساختار به هم پیوسته و منسجم غزل ها استفاده شده است، تنوع گونه های دستوری ردیف از اسم و صفت تا حرف و ضمیر و جمله گسترش یافته و منجر به آفرینش تعبیرهای تصویری نوآیین گشته است:

*خفته است در نگاهت فریادهای خاموش

کیفیت شگفتی از یادهای خاموش

*می آید از آن سوی کوچه

بانوی گل گیسوی کوچه

می آید از پنهان ترین راز

از وهم تو در توی کوچه

خوش می خراماند عطش را

آن سرو آن دلجوی کوچه

تلفیقی از ناز و نسیم است

کبک قمر آهوی کوچه

هر سایه جز رفتار آن سبز

خاری است در پهلوی کوچه

می آید و غم می شود سنگ

در قلعۀ جادوی کوچه

پاکوب و دست افشان عشقند

از سیب تا لیموی کوچه

حجمی است از در خود تپیدن

گنجشک زردآلوی کوچه

آئینه دار طلعت اوست

صبح سحر سوسوی کوچه

گل می کند شعر تر آب

در سنگفرش جوی کوچه

غزل های شیون فومنی دارای ساختار یکپارچه و منسجم در محور افقی و عمودی است و هر غزل او دارای شخصیتی مستقل است. و این از معیارهای غزل امروز و از میراث شعر نیمایی در غزل است. شیون مقید به حداقل و حداکثر سنتی تعداد ابیات غزل هفت الی چهارده بیت نیست و غزل های به تناسب موضوع و ساختار از شش بیت تا سی و دو بیت در نوسان است. این نکته بیانگر درک درست شاعر از نوآوری های شعر نیمایی است: هر جا حرف شاعر تمام شود، غزل او هم تمام می شود.”

در این بخش کلیپی از شعرخوانی شیون فومنی به زبان گیلکی پخش شد.

در بخشی دیگر از این شب، دکتر  علیرضا حسن زاده از دیدگاه انسان شناسی به بررسی اشعار شیون فومنی اینچنین پرداخت:

“شعر شیون را می توان از جنبه های مختلف مورد بررسی قررا داد. بویژه از نظر انسان شناسی فلسفی. شاید به همین دلیل است که شیون فومنی نماد دو هویت است، هویت بومی و قومی و هویت ملی. به هر حال تفسیر شعری مثل شعر او بسیار رویایی است؛ چون از جهات مختلف می شود به تفسیر اشعار او پرداخت. دو کار در مورد شیون انجام دادم یکی انسانی که انسان است و گاو نیست و تحلیل منظومۀ گاو او و دیگری کاری است با عنوان افق انتظار قومی او که کار مشترک من و همسرم هست. با استفاده از این دو منبع در مورد اشعار او سخن می گویم.

شیون برای جامعۀ محلی گیلان و ایران جایگاهی مثل جایگاه شهریار را دارد. او هم زمان هویت قومی و ملی را به طور توأمان به ما نشان می دهد. در مورد شعر او مقدمه ای بگویم:

در شعر گیلکی شیون، مخاطب اصلی مردم هستند و به این دلیل است که اشعارش بر پایۀ تجربۀ زنده و واقعی، تجربه ای که در فرهنگ مردمی گیلانیان دیده می شود، است. او به نوعی زیست جهان مردم گیلان را به خوبی به ما نشان می دهد. اما این مخاطب قرار دادن مردم و به زبان آن ها سخن گفتن دو پیامد برای شاعر داشته است و آن محبوبیت در میان مردم گیلانی علاقه مند به زبان گیلکی است؛ اما در جایی دیگر این گفتمانی که شیون نمایندۀ آن بوده است، در واقع روشنفکران علاقه مند با ادبیات مکتوب و آرمانگرا که به نوعی روشنفکران قومی تلقی می شدند، حداقل در زمان حیات او کمی با او بر سر مهر نبودند. تصور می کنم وقتی ما در مورد شیون می خواهیم صحبت کنیم کار مهمی که باید اتفاق بیفتد نقدِ نقد است.

در این بخش می توان سه ویژگی اعلام کرد: یک غیبت مردم در نقدهای ادبی که در مورد شیون صورت گرفته است، این در حالیکه است که گفتیم مخاطب اصلی شعر شیون و زیبایی شناسی او و در واقع فرم هایی که به دنبال او بود، مردم را مخاطب قرار می داد و دو دیگر یکی هوادران شعر شیون بودند و ستایش او،  اما صرفا ستودن برای ما یک چهارچوب مفهومی و منتقدانه برای درک شعر شیون فراهم نمی کند. به نظرم حتی در بین هوادارن شعر شیون ما بیشتر تمجید و تحسین را دیده ایم و نه چهارچوبی مفهومی برای درک شعر شیون فومنی. دیگر اینکه یک نگاه منتقدانه از بین روشنفکران بومی در شعر او وجود داشت که معروفترینش کار آقای عباس مهرآتیه را به یاد می آورم که نقدی بر ایشان نوشته بود در مجلۀ دامون و بعد پشیمان شد و سعی کرد از او دلجویی کند.”

دکتر علیرضا حسن زاده از دیدگاه انسان شناسی به بررسی اشعار شیون فومنی پرداختدکتر علیرضا حسن زاده از دیدگاه انسان شناسی به بررسی اشعار شیون فومنی پرداخت

وی در ادامه افزود:

“با توجه به سه بخشی که گفتم جایگاه منتقد بسیار مهم است. من هر بار به نقد فکر می کنم به یاد «رابله» می افتم، نکته اینکه منتقدان بسیار، در درک شعر یا هر اثر ادبی دیگر کمک می کنند و فکر می کنم واقعا باید جناب آقای حامد فومنی فکری به حال این بخش قضیه در اشعار شیون فومنی بکنند.

ما در بحث افق انتظار قومی همانطور که خدمتتان گفتم مخاطب شعر شیون مردم بودند. فیلسوف معروف آلمانی، روبریاس مفهومی دارد تحت عنوان «افق انتظار»، در هر جامعه ای افق انتظاری وجود دارد که مرتبط هست با آنچه مردم دوست دارند و یا آنچه که گروه های اجتماعی مختلف بدان ها علاقه مند هستند و فردی می تواند به عنوان هنرمند یا شاعر یا نویسنده موفق باشد که این افق انتظار را کشف کند و شیون فومنی کسی بود که افق انتظار موجود در جامعۀ گیلان را به درستی دید و شناخت. دلایل آن این است:

– زبان برای شیون فومنی به مثابۀ یک تجربۀ زنده و فرهنگی بود. به خاطر همین هم بود که صورت را انتخاب کرد. ما در جامعۀ ملی بسیار با سواد هستیم و خواندن شعر مکتوب را داریم. اما جامعۀ قومی ما در خواندن متن قومی چندان توانا نیست. بنابراین او شعر صوتی را انتخاب کرد چراکه وقتی ما با یک جامعۀ شفاهی روبرو هستیم،دیگر چشم نیست که نقش اصلی را بازی می کند بلکه نقش اصلی را گوش بازی می کند.

شاید از خیلی ها سئوال کنید که کدام شعر شاملو را به خاطر می آوردند و اکثرا چیزهایی را می خوانند که به صورت شنیده اند.. حتی فکر می کنم شاعرانی چون شاملو متأثر از شیون به سمت صوت رفته اند. البته اگر اشتباه می کنم مرا تصحیح بفرمایید. بدین ترتیب زبان واسطی که شیون انتخاب می کند، زبانی قابل فهم برای مردم است. او تجربۀ زیسته و آنچه در زیست جهان وجود دارد را ارائه می دهد و تابلوهایی که در برابر ما قرار می دهد، تابلوی غذاست. می دانید غذا از عناصر مهم در فرهنگ گیلان است. یکی عناصر کلیدی هویت گیلک ها تنوع غذایی موجود در جامعۀ آن هاست. به این طریق  بسیار با ظرافت و دقت غذا را به عنوان یک عنصر قابل درک و روایت های مردمی را انتخاب می کند. این در حالی است که در نقطۀ مقابل او گفتمان دیگری که به سراغ ادبیات مکتوب رفته را می بینید. در این بخش زبانش از سمت مردم درک نمی شود. بسیاری از اشعاری که در این بخش منتشر می شود، شعرهایی هستند که در هنگام انتشار یک دیکشنری هم زیرش می گذارند یعنی عملا بسامدی از واژگانی را انتخاب می کنند که برای گیلک امروز بدون آن دیکشنری قابل درک نیست. ارنست کاسیرر می گوید که زبان دو کارکرد دارد:  کارکرد ارتباطی و ایدئولوژیک. شیون کارکرد ایدئولوژیک را دنبال نمی کند، او کارکرد ارتباطی را انتخاب می کند و به همین دلیل است که شعر او، شعر مردمی است و این زیبایی شناسی می تواند مخاطبان را به صورت گسترده ای جذب کند. تجربیات بسیاری در ادبیات جهان وجود دارد که تفاوت ادبیات رسمی از هر نوعی با ادبیات مردمی را به خوبی به ما نشان می دهد.

بخش دوم در مورد اثر اوست، انسانی که انسان است و گاو نیست؛ یکی از شاهکارهای شیون منظومۀ گاو است. برخی این منظومه را متأثر از شعر افراشته می دانستند و منتهی از چند جهت کمی به شیون در این زمینه جفا شد. به درستی اشاره کردند که شیون در عین اینکه وفادار به فرهنگ بومی ماست، ذهنی بسیار مدرن داشت.

در نوشته ای منظومۀ گاو را با چند اثر دیگر مقایسه کردم؛ شهر قصۀ بیژن مفید، عزادارن بیل غلامحسین ساعدی، مسخ کافکا و در هر یک از این ها می بینید به نوعی مفهوم مسخ چگونه رخ می دهد و شیون به این مفهوم تعلق دارد که چگونه نظام بروکراتیک می تواند، انسان بومی را تحقیر کند. چیزی که اساس و بنیاد کار شیون است؛ ساعدی از فقر روستایی در برابر مدرنتیۀ شهری، درگاو سخن می گوید؛ بیژن مفید با یک نگاه رمانتیک از طبیعت و از شهر قصه ای می گوید که چگونه وقتی شخصیت داستان آن دنیای پاکی های طبیعی را ترک می کند، به مدرنیته آلوده می شود و آنجاست که شهروندان سقوط می کنند. شیون در این مجموعه ها دغدغۀ وضعیت انسان در عصر مدرن و ورود بروکراسی را به چه زیبایی پیگیری خواهد کرد.

می شود گفت گاو یک اثری است از لحاظ پیچیدگی و نگاه به وضعیت انسان بومی در گیلان در مقابله با بروکراسی واقعا حرف های بسیاری برای گفتن دارد و سرشار از مسائل فلسفی و جامعه شناختی است. من می خواهم بازگردم به بحث افق انتظار قومی. در این مورد از خود شیون هم پرسیده ام. از ۱۷ سالگی به خانۀ ایشان می رفتم و یکبار پرسیدم چرا شما این تهمت اقتباس از آثار افراشته را به شما می دهند؟ گفت خب اگر کمی ذوق به خرج می دادند شاید اقتباس از گاو ساعدی را به من نسبت می دادند. اما منظومۀ گاو یک اثر مستقل است و توانمند. کم لطفی است که حتی اگر این اثر را اقتباس بدانیم به آن اسامی دیگری بدهیم. بنابراین      می توان گفت گاو یک اثری است که از لحاظ پیچیدگی و نگاه به وضعیت انسان بومی در گیلان در مقابل بروکراسی حرف های بسیاری برای گفتن دارد و سرشار از مضامین فلسفی و جامعه شناختی است.”

در واپسین لحظات این مجلس، نماهنگی از شعر شیون فومنی با عنوان ترانه گیلکی «کاغذ نیویس» با صدای فریدون پوررضا پخش شد.

در خاتمه حامد فومنی (فرزند ارشد شیون فومنی) ضمن تشکر از علی دهباشی برای برگزاری این شب، دربارۀ فعالیت های بنیاد فرهنگی و هنری شیون فومنی چنین سخن گفت:

“به شما مردم عزیز و ارجمند تولد شیون فومنی را تبریک عرض می کنم. به واقع باید قدردانی ویژه از استاد دهباشی کرد. مردی که تنها این راه بی نهایت را درمی نوردد و زحمات شایانی می کشد. بنیاد شیون فومنی به همت جمعی از دوستان و سروران، مجوزش را در قالب مؤسسۀ فرهنگی هنری گرفته و حدود شش ماه است که مطالعات راهبردی بنیاد رقم خورده است. در ماه آینده سایت این بنیاد بالا خواهد آمد و هدف آن در آغاز نشر و حفظ آثار شیون فومنی در شعر گیلکی و شعر فارسی و تمامی حوزه های کاری ایشان اعم از ترانه، داستان، قصه و فیلمنامه است و دیگر اینکه با این نام محبوب قدم های استواری را برای فرهنگ گیلان و ایران و یک نگاه بین المللی به حرکت های فرهنگی و طبیعی برداریم. که بزرگواران  با حمایت ها و عنایات خود می توانند این حرکت مهم را به سامان برسانند. در مورد شیون در دانشگاه دانشجویان در مقاطع ارشد پایان نامه های ارزشمندی را نوشته اند. می طلبد که بنیاد این کار ها را در قالب کتاب چاپ کند و تولیدات فرهنگی و هنری داشته باشد.”

حامد فومنی به فعالیت های بنیاد فرهنگی و هنری شیون فومنی اشاره کرد

حامد فومنی به فعالیت های بنیاد فرهنگی و هنری شیون فومنی اشاره کرد

وی در ادامه اظهار داشت:

من می خواهم بنیاد شیون فومنی صرفا به نام او و مقید در چهارچوب او نباشد. چون او در تاریخ ادبیات زندگی می کند و از دایرۀ خانواده و اقلیم خود نیز خارج شده است و امروز فرزندان معنوی او را می بینیم که بیشتر و بهتر از من به شیون عشق می ورزند و با او آشنا هستند.

ادای احترام می کنم به فرزند استاد محمود پایندۀ لنگرودی که در مجلس حضور دارند و پدرشان از بزرگترین چهره های گیلان است. راهی که من انتخاب کردم و آن را از خود شیون یاد گرفتم این است که به دیگر شخصیت ها بپردازم. چون پدر در دورۀ دانش آموزی به من چیزهایی آموخت که در فرصتی تمام این ها را منتشر خواهم کرد. که همه بدانند که شیون فومنی نه فقط معلم من است و پدرم که معلم و پدر بی شمار انسان هایی است که امروز هستند و در آینده خواهند بود. در پایان، حامد فومنی یکی از غزل های گیلکی    شیون فومنی را دکلمه و تقدیم مردم کرد.”

 

 

 

شب شاهنامه کودک و نوجوان برگزار شد…دکتر خالقی امسال در کارگاه مشهد گفتند که داستان های شاهنامه همه تاریخ است اما نه به این شکلی که در شاهنامه آمده بلکه صورت های تفاوت یافته ای دارد. خب به این فکر کردیم که به کودکان طرح جدیدتری را ارائه کنیم. حال سئوالم این بود که چرا من در سال ۶۹ نتوانستم شاهنامه را بخوانم؟ چون اسامی و واژه هایی داشت که من آن ها را نمی شناختم.

  • عکس ها از: ژاله ستار

عصر پنجشنبه، پانزدهم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و هفت، چهارصد و هفتمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی شورای کتاب کودک، نشر فرهنگان، نشر دیبایه، خانۀ گفتمان شهر و شهر کتاب ابن سینا به شب «شاهنامۀ کودک و نوجوان» اختصاص یافت.

در این شب که به مناسبت رونمایی از مجموعه کتاب های شاهنامه از نشر دیبایه و به کوشش محمد ناصر مودودی در خانۀ وارطان برگزار شده بود، سخنرانان: نوش آفرین انصاری، جلال خالقی مطلق، محمد ناصر مودودی، شهرداد میرزایی و علی دهباشی به سخنرانی پرداختند.

در ادامه می توانید شرح این گزارش را مطالعه بفرمایید:

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این مجلس از مهرداد میرزایی، مدیر نشر دیبایه دعوت کرد تا با سخنانش آغازگر این مجلس باشد.

شهرداد میرزایی با یادی از سخن توران میرهادی در مورد اهمیت آشنایی کودکان با شاهنامه و نقش هویت ایرانی در جایگاه زندگی آیندۀ آن ها در جهان، چنین سخنش را آغاز کرد:

“پرسیدم برای کودکان چرا شاهنامه؟ گفت: «فرزندان ما باید پربشوند از فرهنگ خودشان و خالی بشوند از هرآنچه غیر است.» زنده یاد توران میرهادی گفته بود؛ مهم ترین چهرۀ آموزش و پرورش قرن حاضر در ایران. آیا آنچه که او گفته بود اشاره ای بود به وطن پرستی یا ملی گرایی؟

انسان نه چندان دشمن تا آنجا پیشرفته است که برخی عمر باقی مانده ای برای زندگی در زمین را کمتر از دو قرن تخمین می زنند. جریان پرسرعت تبدیل منابع به سرمایه و توسعه و تجهیز ارزش ها برای حفظ همان سرمایه و تخریب محیط زیست زمین برای تأمین همان منابع حد رویکردهای چیرۀ جهان اول است. البته این حرف ها تکراری است. فناوری های نو در ارتباطات، هوش مصنوعی و حتی زیست مصنوعی جهان را به سمتی می برد که درچند دهۀ آینده به دو فقرۀ کشورهای ارباب و کشورهای رعیت تبدیل شوند. بخش کوچکی از جهان حاکمیتش را بلامنازع می کند. در این بلوا انسان ایرانی کجا می رود؟ او که خود هویتی مشخص ندارد! فرزندان ما نیز در همین مسیر با فرآیندهای جهانی خو می کنند ومی شوند آدم هایی که احساس تعلق ندارند، هویت ندارند یا دلبستگی ندارند!

پربشوند از فرهنگ خودشان و خالی بشوند از هرآنچه غیر است. این نه اشاره به ملی گرایی است نه ترویج وطن پرستی. و اصالت دادن به مرزهای موهوم بین کشورهاست؛ بلکه اهمیت دادن هویت و دلبستگی جامعۀ ایرانی است ،در هر جای این جهان که باشند. بی گمان هدف او از گفتن این پیام پرورش نسلی مقید و متعهد بود که نسلی که با فرهنگنامه بزرگ شوند.

  • عکس ها از: ژاله ستار

عصر پنجشنبه، پانزدهم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و هفت، چهارصد و هفتمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی شورای کتاب کودک، نشر فرهنگان، نشر دیبایه، خانۀ گفتمان شهر و شهر کتاب ابن سینا به شب «شاهنامۀ کودک و نوجوان» اختصاص یافت.

در این شب که به مناسبت رونمایی از مجموعه کتاب های شاهنامه از نشر دیبایه و به کوشش محمد ناصر مودودی در خانۀ وارطان برگزار شده بود، سخنرانان: نوش آفرین انصاری، جلال خالقی مطلق، محمد ناصر مودودی، شهرداد میرزایی و علی دهباشی به سخنرانی پرداختند.

در ادامه می توانید شرح این گزارش را مطالعه بفرمایید:

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این مجلس از مهرداد میرزایی، مدیر نشر دیبایه دعوت کرد تا با سخنانش آغازگر این مجلس باشد.

شهرداد میرزایی با یادی از سخن توران میرهادی در مورد اهمیت آشنایی کودکان با شاهنامه و نقش هویت ایرانی در جایگاه زندگی آیندۀ آن ها در جهان، چنین سخنش را آغاز کرد:

“پرسیدم برای کودکان چرا شاهنامه؟ گفت: «فرزندان ما باید پربشوند از فرهنگ خودشان و خالی بشوند از هرآنچه غیر است.» زنده یاد توران میرهادی گفته بود؛ مهم ترین چهرۀ آموزش و پرورش قرن حاضر در ایران. آیا آنچه که او گفته بود اشاره ای بود به وطن پرستی یا ملی گرایی؟

انسان نه چندان دشمن تا آنجا پیشرفته است که برخی عمر باقی مانده ای برای زندگی در زمین را کمتر از دو قرن تخمین می زنند. جریان پرسرعت تبدیل منابع به سرمایه و توسعه و تجهیز ارزش ها برای حفظ همان سرمایه و تخریب محیط زیست زمین برای تأمین همان منابع حد رویکردهای چیرۀ جهان اول است. البته این حرف ها تکراری است. فناوری های نو در ارتباطات، هوش مصنوعی و حتی زیست مصنوعی جهان را به سمتی می برد که درچند دهۀ آینده به دو فقرۀ کشورهای ارباب و کشورهای رعیت تبدیل شوند. بخش کوچکی از جهان حاکمیتش را بلامنازع می کند. در این بلوا انسان ایرانی کجا می رود؟ او که خود هویتی مشخص ندارد! فرزندان ما نیز در همین مسیر با فرآیندهای جهانی خو می کنند ومی شوند آدم هایی که احساس تعلق ندارند، هویت ندارند یا دلبستگی ندارند!

پربشوند از فرهنگ خودشان و خالی بشوند از هرآنچه غیر است. این نه اشاره به ملی گرایی است نه ترویج وطن پرستی. و اصالت دادن به مرزهای موهوم بین کشورهاست؛ بلکه اهمیت دادن هویت و دلبستگی جامعۀ ایرانی است ،در هر جای این جهان که باشند. بی گمان هدف او از گفتن این پیام پرورش نسلی مقید و متعهد بود که نسلی که با فرهنگنامه بزرگ شوند.

شهرداد میرزایی از اهمیت آشنایی کودکان با شاهنامه سخن گفت

شهرداد میرزایی از اهمیت آشنایی کودکان با شاهنامه سخن گفت

نسلی که در جهان امروز سهم خود را در آفرینش و تولید داشته باشد و نسلی که برخلاف تلاش چیره برای یکدست کردن جهان مصرف کننده، گوناگونی و رنگارنگی ایجاد کند. که زیبایی جهان به همین تنوعش است.

موضوع انتشار شاهنامه برای کودک و نوجوان تنها این نیست که کتابی را که هزار سال پیش نوشته شده بازآفرینی کنیم. بلکه راهبرد آن اهمیت دادن پرورش تخیل و آفرینش نسلی است که بتواند رنگ و بوی این سرزمین را داشته باشد.

نسلی که تخیل و رویاهای خودش را داشته باشد. ایران سرزمین نوآباد نیست. استاد ثریا قزل ایاغ می گوید: «متأسفانه سنت ایران سنت گنج پروری است»؛ یعنی می خواهیم عین اژدها روی گنج بخوابیم و آن را نگاه کنیم در حالیکه آنچه که مهم است اشاعۀ آن است. بخصوص در حوزۀ کودک و نوجوان شاهد این هستیم که بچه ها در برهوتی عجیب از نظر فرهنگی رشد می کنند.

انسان ایرانی برای ماندن درجهان پررقابت و تنش، راهی جز بازنگری در روش های آموزش و پرورش خود ندارد. پرورش کودکانی که ابتدا محیط و سپس جهانشان را دوستت بدارند و به هر دو احساس تعلق کنند. پرورش نسلی دیگر که هنوز هم می تواند به رنگارنگی جهان یاری کند.

در ادامه علی دهباشی از بخش های مختلف کتاب های شاهنامۀ کودک و نوجوان چنین گفت:

” آنچه امشب رونمایی می شود، شاهنامه ای است که چیزی حدود ده سال از اوقات شریف دکتر مودودی صرفش شده است. در یک نگاه گذار به چند ویژگی این شاهنامه اشاره می کنم. تمامی این داستان ها در هر جلد یک داستان نقشه و مکان رویداد داستان را با خود به همراه دارد. دوم اینکه در هر مجلد شجره نامه یا دودمان پهلوانانی که در آن مجلد آمده در انتهای کتاب آورده اند و در ضمایم دیگر این کتاب در عرض واژگان دشوار و شخصیت ها و اماکن آمده است. در هر جلدی در آغازش گفته می شود براساس آنچه خواندیدکه نگاهی به جلد قبل. تصایور سیاه و سفید بسیار زیبایی است که منطبق با داستان است و نظم و نثر با هم در متن تنظیم شده است.”

در این بخش دکتر نوش آفرین انصاری از تاریخچۀ شکل گیری کتاب کودک و تاریخچۀ تألیف و بازنویسی داستان های ادبیات کلاسیک ایران برای کودکان و نوجوانان چنین سخن گفت:

“فکرمی کنم سال گذشته زمانی که برای صحبت کوتاه دربارۀ دوست بزرگوارم خانم مه لقا ملاح در یکی از شب های بخارا آماده می شدم، تا به این مجلس بروم، استاد گرانقدری فرمود که شما اینجا هم هستید! خندیدم و گفتم به احتمال قوی بخاطر سال ها ارادت و دوستی من است و نه ارتباط من با تخصص محیط زیست که خانم ملاح دارند. اگر در این جلسه هم چنین پرسشی از سر تعجب مطرح شود تنها می توانم بگویم که حضورم بخاطر چندین دهه زندگی در شورای کتاب کودک است. و توجه به رشد یکی از مهم ترین بخش های شورا و آن بخش بررسی کتاب در حوزۀ بازنویسی و بازآفرینی است.

امروز گرد هم آمدیم تا تولد شاهنامۀ کودکان و نوجوانان را به جناب آقای مودودی و نشر دیبایه و جناب آقای میرزایی تبریک بگوییم. آنچه پس از این در مورد این اثرخواهند گفت می ماند برای فرصتی دیگر. و من صرفا به رشد این گروه در شورا اشاره خواهم کرد و آن هم فقط در چند سال قبل از انقلاب. دوستان همه کم و بیش قصۀ تأسیس شورا را می دانند. تعدادی مربی دل آکاه و دلسوخته، مصمم و پر شور در سال ۱۳۴۱ در فصل زمستان در کودکستان مدرسۀ فرهاد، به رهبر دو نفر : توران میرهادی و لی لی هیمن آهی.  برای این هدف که کودکان و نوجوانان ما به کتاب های باکیفیت دست پیداکنند.

نخستین فعالیت شورا بررسی آثار انتشار یافته است. این آغازگرها یعنی نخستین گروه بررسی شورا ۵ نفر هستند. و اکنون که خدمت شما صحبت می کنم، بیش از ۲۲۵ نفر که بدیهی است همه کار داوطلب می کنند.

دکتر نوش آلرین انصاری از بازنویسی ادبیات کلاسیک ایران برای کودکان سخن گفتدکتر نوش آلرین انصاری از بازنویسی ادبیات کلاسیک ایران برای کودکان سخن گفت

توجه به بازنویسی های خوب از آثار کلاسیک و ادبیات عامه در سرلوحۀ کار این گروه قرار می گیرد. روزگارپایان دهۀ ۱۳۳۰و آغاز دهۀ ۱۳۴۰ است. روزگارکمبود آثار باکیفیت. مهدی آذریزدی در مورد این کمبود می نویسد: «این روزها که نگارنده کار گردآوری قصه های ایرانی را به زبان امروز برای بچه شروع کرده ام، در زمینۀ خواندنی های کودکان و نوجوانان کتاب کم بود و به تدریج فراوان شد.»

از کتاب علم عاشقی این اطلاعات را خدمتان عرض می کنم:

همینجا خوب است. به نظرم امروز که به نقش مهدی آذریزدی و کتاب های خوب برای بچه های خوب در استحکام بخشیدن به هویت ملی اشاره کنم. اسم کتاب بی خطر بلکه مشوق است. خب همه دوست دارند بچه هایشان خوب باشد و کتاب خوب هم بخوانند. گرچه امروز برخلاف این مسأله کتاب ها هستند و عناوینشان به صورت دیگری است. باید یادی کنم از مرحوم عبدالرحیم جعفری که این بستر را در انتشارات امیرکبیر فراهم کردند و حق بزرگی برگردن ادبیات کودکان دارند و سوم خود آقای آذریزدی که شاید نمی دانستند چه کار خیلی مهمی انجام می دهند. و قرن های گذشته را در میان داستان خوانندگان جوان قرار دادند.

درسمینار ملی ادبیات کودک، موضوع هویت در شورا مطرح می شود و اینکه چگونه می توان از ادبیات ملی جهت تولید برای کتاب کودک و نوجوان استفاده کرد؟ و اینجاست که شورا وارد نقد و چگونگی ارائه، یعنی مهندسی محتوا می شود. جریانی که بعدها بازنویسی و باز هم بعدتر بازآفرینی نام گذارده می شود. بررسی منابع نشان می دهدکه نقش شورا از بسیاری جهات به سرعت و قوت بخشیدن و سروسامان دادن به این جریان مهم بوده است. برای قوت بخشیدن به این جریان از نظر کیفی شورا سراغ استادان زمان می رود که شاید ندانسته حتی برای نهاد کودکی احترام قائل بوده اند. چهرۀ شاخص مرحوم دکتر محمدجعفر محجوب است و کتاب «انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب های کودکان و نوجوانان» که منتشر می شود. و البته شورا هوشمندانه هم از ایشان برای یک سخنرانی دعوت می کند و هم این امکان را پیدا می کنند یک مصاحبۀ تلویزیونی داشته باشند.”

وی در ادامه افزود:

“خوب است صحبت کنم خودم را با ارج گذاشتن به کار  برخی از مهمترین بازنویسان این دورۀ آغازین دنبال کنم، ولی قبل از آن باید به نقش بسیار مؤثرکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اشاره کنم که در سال۱۳۴۴ کارش را آغاز کرد. مهدی آذریزدی، میم آزاد، مهرداد بهار، زهرا خانلری، مهدخت صنعتی و فریده فرجام این پیشگامان آن زمان هستند که خوشبخانه شورا همچنان با خانم صنعتی در ارتباط است و خانم فرجام هم کتاب سیندخت شان اخیرا توسط نشر نی چاپ شده است.

با توجه به حوادث پیش آمدۀ تاریخی، شاید بتوان گفت غیرفرهنگی، سال های قبل از انقلاب در سال ۱۳۵۶ خانم توران میرهادی می گویند: «بالاخره باید گفت اندوختۀ غنی گنجینه های گرانبهای اندیشه و ادب فارسی در هر شکلی که هست با توجه به تغییر و تحولی که ماشین در زندگی افراد پدید آورده است اگربه سرعت و با تخصص و عشق واقعی بازنویسی نشود، این خطر وجود دارد که پل حیاتی بین فرهنگ دیرین و پر ارزش ما و فرهنگ امروزی زده نشود. و نسل جوان ما هویت حقیقی خود را به دست نیاورد.»

خط فکری که به وضوح در تصمیم به تدوین فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان می توانیم در دستگاه فکری ایشان ببینیم و شاید بتوان گفت فرهنگنامه هم به نوعی بازنویسی و بازآفرینی است.”

سپس استاد جلال خالقی مطلق از نقش شاهنامه و چهارچوب ها در نحوۀ تدوین آن برای کودکان چنین سخن به میان آورد:

“خیلی خوشحالم با وجود اینکه در خارج زندگی می کنم و از نزدیک شاهد فعالیت های دوستان نیستم، ولی متوجه شدم که روشنفکران ما و اهل قلم همه به کودکان در این سال های اخیر خیلی توجه دارند. ما واقعا وظیفه داریم که کودکان خودمان را با فرهنگ، تاریخ، با اسطوره ها و افسانه ها و داستان های ایران آشنا سازیم. که در آن ها حس ملیت تقویت شود؛ و در عین حال ما تا زمانی که در سراسرکشور نتوانیم با یک زبان واحد با همدیگر گفت و گو و با هم درد و دل کنیم، هنوز ملت نیستیم. من هیچ نوع مخالفتی با ففرهنگهای قومی ندارم. خدا نکند که حرف من موجب سوءتفاهم شود! زبان های قومی و فرهنگ های قومی همه جای خودشان محترم هستند. ولی زبان ملی و فرهنگ ملی حسابش جداست. و در سرزمین ما آنچه به عنوان زبان ملی است، تنها زبان فارسی است. و این زبان فارسی موقعی زبان ماست که آن را از کودکی آموخته باشیم. پس آموزش کودکان ما با ادبیات و تاریخ و فرهنگ ما درچهارچوب زبان فارسی یک وظیفۀ ملی و فرهنگی است. و در انجام این وظیفه شاهنامۀ فردوسی البته نقش مهمی دارد؛ ولی آثار دیگر زبان فارسی هم بی نقش نیستند و باید به آنها هم پرداخته شود.”

استاد جلال خالقی مطلق به توجه اهل قلم به کودکان اشاره کرد

استاد جلال خالقی مطلق به توجه اهل قلم به کودکان اشاره کرد

وی درادامه افزود:

“من هیچ شکی ندارم که روان پاک فردوسی که خیلی به خانواده و زن و کودک اهمیت می دهد، خرسند است از اینکه می بیند در کشورش از شاهنامۀ او برای کودکان استفاده می شود. و ما از کودکی با شاهنامه آشنا می شویم. نسلی که هم سن من هستند از کودکی با شاهنامه آشنا نشده اند البته یک داستان هایی شنیده اند ولی به طریق امروز آنطور که باید و شاید خیر. این آشنایی باید انجام بگیرد و به طریق درست هم انجام بگیرد و شرایطی در این کار رعایت شود. برای نمونه زبان این اثر با سن کودکان نوجوانان ما مناسب باشد و این زبان در عین سادگی باید پیراسته و فاخر باشد. یعنی ما نباید تصور کنیم وقتی که با کودکان صحبت می کنیم به آن ها یک زبان عامیانه یاد بدهیم؛ بلکه آن ها را از همان کودکی با یک زبان فاخر و درست و پیراسته باربیآوریم.

مسألۀ دوم اینکه کسانی که یک چنین کارهایی را انجام می دهند، هیچ راهی ندارند جز اینکه برخی از موضوعات و بخش های شاهنامه را یا بکلی حذف کرده یا کوتاه و چکیده مطرح کنند و پنجاه هزار بیت را نمی توان برای کودک آورد و خیلی از مطالب شاهنامه هم مناسبتی برای کودک ندارد. از این جهات باید چکیده گذشت ولی در عین حال باید توجه کنند که چیزی از خودشان اضافه نکنند.

و شرط دیگر اینکه کارهایی که برای کودکان انجام می شود باید از تصایر و نقاشی های خوبی برخوردار و خط خوبی داشته و زیبا باشد. بخصوص شما می دانید در این زمانۀ ما که دست هرکودک و نوجوانی و جوان و حتی سالمندی موبایلی است که با آن بازی می کنند و من خودم ضد موبایل هستم و این وسیله را ندارم، ولی خب کاری نمی توان کرد، بنابراین کتابی آن ها را جذب می کند که چشمگیر باشد، چه ازنظر نقاشی و چه مطالب و کاغذ و زبان. خیلی خوشحالم وقتی این هشت جلد را به کوشش آقای مودودی و آقای میرزایی دیدم چراکه این شرایط در آن ها رعایت شده است.”

سپس کلیپی از خوانش شاهنامۀ فردوسی پخش شد.

در واپسین لحظات این مجلس، محمد ناصر مدودی از فراز و نشیب های انتشار کتاب های شاهنامه برای کودکان و نوجوانان و خاطره اش با توران میرهادی سخن گفت و چنین بیان کرد:

“در سال ۱۳۶۹ من دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بودم، به مناسبتی یک دوره شاهنامۀ دوموت را در نمایشگاهی می فروختند و من به بهای سیصد تا یک تومنی خریدمش و رفتم خانه و شروع کردم به خواندنش. اما در میانه، بریدم و کتاب را بستم و نتوانستم ادامه دهم. و با خودم فکر می کردم که خواندن پنجاه هزار بیت کار دشواری باید باشد. اگرحق با فروید باشد که کودکی پدرِ دوران پیری است، پس همۀ ما حق داریم که دغدغۀ کودکان را داشته باشیم. چون در دوران سنین من، دوباره به کودکی هایمان بازگشت و اندوخته ها را واکاوی می کنیم.

در سال ۱۳۸۸ آقای شهرداد میرزایی، مدیر محترم نشر دیبایه، پیشنهاد بازنویسی شاهنامه را به من دادند و بنده مشتاقانه پذیرفتم. و چون از سال ۱۳۸۰ در خدمت خانم میرهادی و خانم انصاری بودم و ارتباطی با شورای کتاب کودک داشتیم، خدمت خانم میرهادی رسیدیم و طرح موضوع کردیم. ایشان با همان متانت و ملاحتی که مخصوص خودشان بود، حرفهای من را گوش کردند و آخرگفتند که دست به بازنویسی شاهنامه نمی زنی مگر اینکه سرتاسر شاهنامه را کامل و مقالات و پژوهش های مرتبط را خوانده باشی و بعد بازنویسی را شروع کنی. خب برای من تعجب آور بود، چون فکر می کردم برای بازنویسی، شاهنامه را باز می کنم و هر چه خواندم را به زبان کودکانه می نویسم. ام

یک دوره آثار استاد خالقی مطلق را گرفتیم و بر همان اساس شروع به خواندن شاهنامه کردم. خواندم و خواندم و آرام آرام دیدم چه دنیای زیبایی در برابرچشمان من هویدا می شود؛ چیزهایی که تا به آن روز ندیده بودم. خب سنم بالا رفته بود .خیلی از عناوین و شخصیت ها را می شناختم و احساس کردم می توانم بین اینها تفکیک هایی قائل شوم.

 Ø¨Ù‡ فراز و نشیب های نگارش و انتشار مجموعه کتابهای شاهنامه برای کودکان سخن گفتمحمد ناصر مدودی به فراز و نشیب های نگارش و انتشار مجموعه کتابهای شاهنامه برای کودکان سخن گفت

اول به بحث های سخت افزاری شاهنامه رسیدم؛ مثل بخش های نظامی و سیاسی شاهنامه و محیط زیست و …. ولی بخش دوم بخش های نرم افزاری بود که بخش اخلاقی و فرهنگی، منش پروری، امانت داری، تقدیر باوری، بخشش ها و مهربانی. این ها بخش های فوق العادۀ زیبایی بودکه در آثار حماسی تا این حد عمیق را دیده می شد. اگر این ها در اختیار کودکان قرار می گرفت می توانست سرمایه های بزرگی در آینده برایشان باشد. با این اعتقاد که کودکان درک اسطوره ای و حماسی دارند و درک داستانی بالایی دارند. که بعد یک سئوال پیش آمد که آیا شاهنامه تاریخ است یا افسانه  با اساتید مختلفی صحبت کردم و آخرین جمله را هم آقای دکتر خالقی امسال در کارگاه مشهد گفتند که داستان های شاهنامه همه تاریخ است اما نه به این شکلی که در شاهنامه آمده بلکه صورت های تفاوت یافته ای دارد.

خب به این فکر کردیم که به کودکان طرح جدیدتری را ارائه کنیم. حال سئوالم این بود که چرا من در سال ۶۹ نتوانستم شاهنامه را بخوانم؟ چون اسامی و واژه هایی داشت که من آن ها را نمی شناختم. و به این نتیجه رسیدم که ناشناختگی و بیگانگی باعث دافعه می شود. گفتیم پس کمکی برای بچه ها ایجاد کنیم که بتوانند با شاهنامه آشنا شوند. هم زمان کتابی در مورد ادبیات شفاهی مربوط به منطقه ای در خراسان را کار می کردم و به لالایی ها رسیده بودم. متوجه شدم که در لالایی ها مادران و پدران اشعار پراکنده را برای بچه ها می خوانند. بعد از خودم پرسیدم آیا امکانش هست که مادران به جای اینکه این ابیات گسسته را بخوانند، حماسۀ ملی ما را بخوانند؟ و با همین دیدگاه شاهنامه را در سال ۱۳۹۰ از دیباچه تا مرگ یزگرد، در ۳۳۳ بیت در وزن «لالا لالا گل پونه» بازنویسی و بازسرایی کردم و در اختیار خانم میرهادی گذاشتم. خانم میرهادی به آن کتاب لطف داشتند و یک جمله از ایشان خیلی برای من ماندگار شد. آن که گفتند من سراسر این کتاب را با همان آهنگ لالا لالایی برای خودم در خانه خواندم. این به من یک کُدی داد که اگر در این وادی بیشتر پیش برویم شاید خیلی راه بی راهه ای نرفته باشیم. البته صحبتی آقای دکتر خالقی داشتند که از اصل خیال راندن در بازنویسی شاهنامه باید پرهیز کنیم.”

وی در ادامه افزود:

“بعد شروع کردم به تفکیک شجره نامه های تمام پادشاهان ایران و توران و پهلوانان ایران و توران و سایرین. اینجا تفکیک باعث شد که متوجه شویم با صحنۀ شلوغی از اسامی متعدد روبرو نیستیم.

بعد از آن نقشه های شاهنامه را تدوین کردیم. داستان به داستان مثل داستان رستم و سهراب که چطور رستم از زابل عبور می کند به سمت سمنگان می رود و بازمی گردد و … همه را در نقشه مشخص کردیم. جغرافیای شاهنامه اکثرش موجود است؛ مانند زابل و کابل و… پس وقتی عمدۀ این مکان ها را داریم، می توانیم حوادث شاهنامه را ردیابی کنیم. و ترتیب حرکت های رویداد را هم با اعداد نشان دادیم. و در نهایت آغاز و پایان آن را مشخص کردیم. برای دودمان ها هم به همین ترتیب، دودمان شاهان و پهلوانان را به ترتیب جداگانه آورده ایم و همۀ این ها را بررسی کردیم. خیلی زود متوجه شدیم اختلافاتِ بعضا حل ناشدنی در موضوعات شاهنامه داریم. ولی حقیقتا پس از سال ها پژوهش و رایزنی با دوستان مختلف به این جمع بندی رسیدیم که رویدادها تولید شده است.

یکی از اساتید به من گفتند که نقشه ها را تهیه نکن و من در جوابشان گفتم که وقتی برای یک افسانه مثل ارباب حلقه ها نقشه درست می کنند، چطور ما برای شاهنامۀ خود این کار را نکنیم؟ ولی من از تمام شما بزرگواران و کسانی که در آینده این کتاب را می خوانند، می خواهم که اگرنظرات اصلاحی در حوزۀ نقشه ها و دودمان ها دارید، اعلام بفرمایید که ما با کمال میل اگرمنطقی تشخیص دهیم آن هارا اصلاح کنیم و در آینده نقشه های پیراسته تری را داشته باشیم.

بعد از آن متوجه شدم موضوعی که باعث شده بود نتوانم شاهنامه را ادامه دهم مربوط به واژگانی می شد که نمی شناختم. اعم از خود واژه یا شخصیت یا مکان ها. این ها را در جدول هایی منتشر و همه را بررسی کردیم و در پیوست های آخرکتاب آوردیم. و باعث شد وقتی از افرسیاب صحبت می کنیم، مقدمه و مؤخرش را هم بگوییم. اینجا بود که دوراندیشی خانم میرهادی مشخص شد که که ما با یکپارچگی شاهنامه روبرو هستیم.

در ابتدای هر کتاب هم آنچه در مطالب پیشین خوانده اید را آورده ایم و مطالب جلدهای پیشین توضیح داده می شود.

حال چرا این کتاب در چند جلد منتشر شده است؟ برنامه این بود که در ۱۲ جلد این ها را دربیاوریم. ۹ جلد از این مجموعه کامل نوشته شده و ۸ جلدش چاپ شده است و تا جلد نهم دورۀ کیانیان و آیین های پهلوانی را به پایان بردیم. با مشورتی که با دکتر خالقی کردم و ایشان هم راهنمایی ارزنده ای داشتند نتیجه گرفتیم که حداقل در ۱۰ تا ۱۱ جلد این مجموعه را به پایان ببریم. چون از نظر آقای دکتر شاید بخش تاریخی آنقدر برای کودک و نوجوان جذابیت نداشته باشد.

با کمال فروتنی و با افتخارکل مجموعه به آقای خالقی مطلق و خانم توران میرهادی تقدیم شده است.”

سپس کیخسرو دهقانی چند بیتی از شاهنامه را به آواز خواند.

در خاتمه لوح تقدیری از گروه کودک شاهنامۀ بامداد تقدیم استاد خالقی مطلق گردید.

کیخسرو دهقانی چند بیتی از شاهنامه را می خواند

کیخسرو دهقانی چند بیتی از شاهنامه را می خواند

شهرداد میرزایی از اهمیت آشنایی کودکان با شاهنامه سخن گفتشهرداد میرزایی از اهمیت آشنایی کودکان با شاهنامه سخن گفت

نسلی که در جهان امروز سهم خود را در آفرینش و تولید داشته باشد و نسلی که برخلاف تلاش چیره برای یکدست کردن جهان مصرف کننده، گوناگونی و رنگارنگی ایجاد کند. که زیبایی جهان به همین تنوعش است.

موضوع انتشار شاهنامه برای کودک و نوجوان تنها این نیست که کتابی را که هزار سال پیش نوشته شده بازآفرینی کنیم. بلکه راهبرد آن اهمیت دادن پرورش تخیل و آفرینش نسلی است که بتواند رنگ و بوی این سرزمین را داشته باشد.

نسلی که تخیل و رویاهای خودش را داشته باشد. ایران سرزمین نوآباد نیست. استاد ثریا قزل ایاغ می گوید: «متأسفانه سنت ایران سنت گنج پروری است»؛ یعنی می خواهیم عین اژدها روی گنج بخوابیم و آن را نگاه کنیم در حالیکه آنچه که مهم است اشاعۀ آن است. بخصوص در حوزۀ کودک و نوجوان شاهد این هستیم که بچه ها در برهوتی عجیب از نظر فرهنگی رشد می کنند.

انسان ایرانی برای ماندن درجهان پررقابت و تنش، راهی جز بازنگری در روش های آموزش و پرورش خود ندارد. پرورش کودکانی که ابتدا محیط و سپس جهانشان را دوستت بدارند و به هر دو احساس تعلق کنند. پرورش نسلی دیگر که هنوز هم می تواند به رنگارنگی جهان یاری کند.

در ادامه علی دهباشی از بخش های مختلف کتاب های شاهنامۀ کودک و نوجوان چنین گفت:

” آنچه امشب رونمایی می شود، شاهنامه ای است که چیزی حدود ده سال از اوقات شریف دکتر مودودی صرفش شده است. در یک نگاه گذار به چند ویژگی این شاهنامه اشاره می کنم. تمامی این داستان ها در هر جلد یک داستان نقشه و مکان رویداد داستان را با خود به همراه دارد. دوم اینکه در هر مجلد شجره نامه یا دودمان پهلوانانی که در آن مجلد آمده در انتهای کتاب آورده اند و در ضمایم دیگر این کتاب در عرض واژگان دشوار و شخصیت ها و اماکن آمده است. در هر جلدی در آغازش گفته می شود براساس آنچه خواندیدکه نگاهی به جلد قبل. تصایور سیاه و سفید بسیار زیبایی است که منطبق با داستان است و نظم و نثر با هم در متن تنظیم شده است.”

 

دکتر نوش آلرین انصاری از بازنویسی ادبیات کلاسیک ایران برای کودکان سخن گفت

در این بخش دکتر نوش آفرین انصاری از تاریخچۀ شکل گیری کتاب کودک و تاریخچۀ تألیف و بازنویسی داستان های ادبیات کلاسیک ایران برای کودکان و نوجوانان چنین سخن گفت:

“فکرمی کنم سال گذشته زمانی که برای صحبت کوتاه دربارۀ دوست بزرگوارم خانم مه لقا ملاح در یکی از شب های بخارا آماده می شدم، تا به این مجلس بروم، استاد گرانقدری فرمود که شما اینجا هم هستید! خندیدم و گفتم به احتمال قوی بخاطر سال ها ارادت و دوستی من است و نه ارتباط من با تخصص محیط زیست که خانم ملاح دارند. اگر در این جلسه هم چنین پرسشی از سر تعجب مطرح شود تنها می توانم بگویم که حضورم بخاطر چندین دهه زندگی در شورای کتاب کودک است. و توجه به رشد یکی از مهم ترین بخش های شورا و آن بخش بررسی کتاب در حوزۀ بازنویسی و بازآفرینی است.

امروز گرد هم آمدیم تا تولد شاهنامۀ کودکان و نوجوانان را به جناب آقای مودودی و نشر دیبایه و جناب آقای میرزایی تبریک بگوییم. آنچه پس از این در مورد این اثرخواهند گفت می ماند برای فرصتی دیگر. و من صرفا به رشد این گروه در شورا اشاره خواهم کرد و آن هم فقط در چند سال قبل از انقلاب. دوستان همه کم و بیش قصۀ تأسیس شورا را می دانند. تعدادی مربی دل آکاه و دلسوخته، مصمم و پر شور در سال ۱۳۴۱ در فصل زمستان در کودکستان مدرسۀ فرهاد، به رهبر دو نفر : توران میرهادی و لی لی هیمن آهی.  برای این هدف که کودکان و نوجوانان ما به کتاب های باکیفیت دست پیداکنند.

نخستین فعالیت شورا بررسی آثار انتشار یافته است. این آغازگرها یعنی نخستین گروه بررسی شورا ۵ نفر هستند. و اکنون که خدمت شما صحبت می کنم، بیش از ۲۲۵ نفر که بدیهی است همه کار داوطلب می کنند.

دکتر نوش آلرین انصاری از بازنویسی ادبیات کلاسیک ایران برای کودکان سخن گفت

توجه به بازنویسی های خوب از آثار کلاسیک و ادبیات عامه در سرلوحۀ کار این گروه قرار می گیرد. روزگارپایان دهۀ ۱۳۳۰و آغاز دهۀ ۱۳۴۰ است. روزگارکمبود آثار باکیفیت. مهدی آذریزدی در مورد این کمبود می نویسد: «این روزها که نگارنده کار گردآوری قصه های ایرانی را به زبان امروز برای بچه شروع کرده ام، در زمینۀ خواندنی های کودکان و نوجوانان کتاب کم بود و به تدریج فراوان شد.»

از کتاب علم عاشقی این اطلاعات را خدمتان عرض می کنم:

همینجا خوب است. به نظرم امروز که به نقش مهدی آذریزدی و کتاب های خوب برای بچه های خوب در استحکام بخشیدن به هویت ملی اشاره کنم. اسم کتاب بی خطر بلکه مشوق است. خب همه دوست دارند بچه هایشان خوب باشد و کتاب خوب هم بخوانند. گرچه امروز برخلاف این مسأله کتاب ها هستند و عناوینشان به صورت دیگری است. باید یادی کنم از مرحوم عبدالرحیم جعفری که این بستر را در انتشارات امیرکبیر فراهم کردند و حق بزرگی برگردن ادبیات کودکان دارند و سوم خود آقای آذریزدی که شاید نمی دانستند چه کار خیلی مهمی انجام می دهند. و قرن های گذشته را در میان داستان خوانندگان جوان قرار دادند.

درسمینار ملی ادبیات کودک، موضوع هویت در شورا مطرح می شود و اینکه چگونه می توان از ادبیات ملی جهت تولید برای کتاب کودک و نوجوان استفاده کرد؟ و اینجاست که شورا وارد نقد و چگونگی ارائه، یعنی مهندسی محتوا می شود. جریانی که بعدها بازنویسی و باز هم بعدتر بازآفرینی نام گذارده می شود. بررسی منابع نشان می دهدکه نقش شورا از بسیاری جهات به سرعت و قوت بخشیدن و سروسامان دادن به این جریان مهم بوده است. برای قوت بخشیدن به این جریان از نظر کیفی شورا سراغ استادان زمان می رود که شاید ندانسته حتی برای نهاد کودکی احترام قائل بوده اند. چهرۀ شاخص مرحوم دکتر محمدجعفر محجوب است و کتاب «انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب های کودکان و نوجوانان» که منتشر می شود. و البته شورا هوشمندانه هم از ایشان برای یک سخنرانی دعوت می کند و هم این امکان را پیدا می کنند یک مصاحبۀ تلویزیونی داشته باشند.”

 

دکتر نوش آلرین انصاری از بازنویسی ادبیات کلاسیک ایران برای کودکان سخن گفتوی در ادامه افزود:

“خوب است صحبت کنم خودم را با ارج گذاشتن به کار  برخی از مهمترین بازنویسان این دورۀ آغازین دنبال کنم، ولی قبل از آن باید به نقش بسیار مؤثرکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اشاره کنم که در سال۱۳۴۴ کارش را آغاز کرد. مهدی آذریزدی، میم آزاد، مهرداد بهار، زهرا خانلری، مهدخت صنعتی و فریده فرجام این پیشگامان آن زمان هستند که خوشبخانه شورا همچنان با خانم صنعتی در ارتباط است و خانم فرجام هم کتاب سیندخت شان اخیرا توسط نشر نی چاپ شده است.

با توجه به حوادث پیش آمدۀ تاریخی، شاید بتوان گفت غیرفرهنگی، سال های قبل از انقلاب در سال ۱۳۵۶ خانم توران میرهادی می گویند: «بالاخره باید گفت اندوختۀ غنی گنجینه های گرانبهای اندیشه و ادب فارسی در هر شکلی که هست با توجه به تغییر و تحولی که ماشین در زندگی افراد پدید آورده است اگربه سرعت و با تخصص و عشق واقعی بازنویسی نشود، این خطر وجود دارد که پل حیاتی بین فرهنگ دیرین و پر ارزش ما و فرهنگ امروزی زده نشود. و نسل جوان ما هویت حقیقی خود را به دست نیاورد.»

خط فکری که به وضوح در تصمیم به تدوین فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان می توانیم در دستگاه فکری ایشان ببینیم و شاید بتوان گفت فرهنگنامه هم به نوعی بازنویسی و بازآفرینی است.”

سپس استاد جلال خالقی مطلق از نقش شاهنامه و چهارچوب ها در نحوۀ تدوین آن برای کودکان چنین سخن به میان آورد:

“خیلی خوشحالم با وجود اینکه در خارج زندگی می کنم و از نزدیک شاهد فعالیت های دوستان نیستم، ولی متوجه شدم که روشنفکران ما و اهل قلم همه به کودکان در این سال های اخیر خیلی توجه دارند. ما واقعا وظیفه داریم که کودکان خودمان را با فرهنگ، تاریخ، با اسطوره ها و افسانه ها و داستان های ایران آشنا سازیم. که در آن ها حس ملیت تقویت شود؛ و در عین حال ما تا زمانی که در سراسرکشور نتوانیم با یک زبان واحد با همدیگر گفت و گو و با هم درد و دل کنیم، هنوز ملت نیستیم. من هیچ نوع مخالفتی با ففرهنگهای قومی ندارم. خدا نکند که حرف من موجب سوءتفاهم شود! زبان های قومی و فرهنگ های قومی همه جای خودشان محترم هستند. ولی زبان ملی و فرهنگ ملی حسابش جداست. و در سرزمین ما آنچه به عنوان زبان ملی است، تنها زبان فارسی است. و این زبان فارسی موقعی زبان ماست که آن را از کودکی آموخته باشیم. پس آموزش کودکان ما با ادبیات و تاریخ و فرهنگ ما درچهارچوب زبان فارسی یک وظیفۀ ملی و فرهنگی است. و در انجام این وظیفه شاهنامۀ فردوسی البته نقش مهمی دارد؛ ولی آثار دیگر زبان فارسی هم بی نقش نیستند و باید به آنها هم پرداخته شود.”

استاد جلال خالقی مطلق به توجه اهل قلم به کودکان اشاره کرد

استاد جلال خالقی مطلق به توجه اهل قلم به کودکان اشاره کرد

وی درادامه افزود:

“من هیچ شکی ندارم که روان پاک فردوسی که خیلی به خانواده و زن و کودک اهمیت می دهد، خرسند است از اینکه می بیند در کشورش از شاهنامۀ او برای کودکان استفاده می شود. و ما از کودکی با شاهنامه آشنا می شویم. نسلی که هم سن من هستند از کودکی با شاهنامه آشنا نشده اند البته یک داستان هایی شنیده اند ولی به طریق امروز آنطور که باید و شاید خیر. این آشنایی باید انجام بگیرد و به طریق درست هم انجام بگیرد و شرایطی در این کار رعایت شود. برای نمونه زبان این اثر با سن کودکان نوجوانان ما مناسب باشد و این زبان در عین سادگی باید پیراسته و فاخر باشد. یعنی ما نباید تصور کنیم وقتی که با کودکان صحبت می کنیم به آن ها یک زبان عامیانه یاد بدهیم؛ بلکه آن ها را از همان کودکی با یک زبان فاخر و درست و پیراسته باربیآوریم.

مسألۀ دوم اینکه کسانی که یک چنین کارهایی را انجام می دهند، هیچ راهی ندارند جز اینکه برخی از موضوعات و بخش های شاهنامه را یا بکلی حذف کرده یا کوتاه و چکیده مطرح کنند و پنجاه هزار بیت را نمی توان برای کودک آورد و خیلی از مطالب شاهنامه هم مناسبتی برای کودک ندارد. از این جهات باید چکیده گذشت ولی در عین حال باید توجه کنند که چیزی از خودشان اضافه نکنند.

و شرط دیگر اینکه کارهایی که برای کودکان انجام می شود باید از تصایر و نقاشی های خوبی برخوردار و خط خوبی داشته و زیبا باشد. بخصوص شما می دانید در این زمانۀ ما که دست هرکودک و نوجوانی و جوان و حتی سالمندی موبایلی است که با آن بازی می کنند و من خودم ضد موبایل هستم و این وسیله را ندارم، ولی خب کاری نمی توان کرد، بنابراین کتابی آن ها را جذب می کند که چشمگیر باشد، چه ازنظر نقاشی و چه مطالب و کاغذ و زبان. خیلی خوشحالم وقتی این هشت جلد را به کوشش آقای مودودی و آقای میرزایی دیدم چراکه این شرایط در آن ها رعایت شده است.”

سپس کلیپی از خوانش شاهنامۀ فردوسی پخش شد.

در واپسین لحظات این مجلس، محمد ناصر مدودی از فراز و نشیب های انتشار کتاب های شاهنامه برای کودکان و نوجوانان و خاطره اش با توران میرهادی سخن گفت و چنین بیان کرد:

“در سال ۱۳۶۹ من دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بودم، به مناسبتی یک دوره شاهنامۀ دوموت را در نمایشگاهی می فروختند و من به بهای سیصد تا یک تومنی خریدمش و رفتم خانه و شروع کردم به خواندنش. اما در میانه، بریدم و کتاب را بستم و نتوانستم ادامه دهم. و با خودم فکر می کردم که خواندن پنجاه هزار بیت کار دشواری باید باشد. اگرحق با فروید باشد که کودکی پدرِ دوران پیری است، پس همۀ ما حق داریم که دغدغۀ کودکان را داشته باشیم. چون در دوران سنین من، دوباره به کودکی هایمان بازگشت و اندوخته ها را واکاوی می کنیم.

در سال ۱۳۸۸ آقای شهرداد میرزایی، مدیر محترم نشر دیبایه، پیشنهاد بازنویسی شاهنامه را به من دادند و بنده مشتاقانه پذیرفتم. و چون از سال ۱۳۸۰ در خدمت خانم میرهادی و خانم انصاری بودم و ارتباطی با شورای کتاب کودک داشتیم، خدمت خانم میرهادی رسیدیم و طرح موضوع کردیم. ایشان با همان متانت و ملاحتی که مخصوص خودشان بود، حرفهای من را گوش کردند و آخرگفتند که دست به بازنویسی شاهنامه نمی زنی مگر اینکه سرتاسر شاهنامه را کامل و مقالات و پژوهش های مرتبط را خوانده باشی و بعد بازنویسی را شروع کنی. خب برای من تعجب آور بود، چون فکر می کردم برای بازنویسی، شاهنامه را باز می کنم و هر چه خواندم را به زبان کودکانه می نویسم. ام

یک دوره آثار استاد خالقی مطلق را گرفتیم و بر همان اساس شروع به خواندن شاهنامه کردم. خواندم و خواندم و آرام آرام دیدم چه دنیای زیبایی در برابرچشمان من هویدا می شود؛ چیزهایی که تا به آن روز ندیده بودم. خب سنم بالا رفته بود .خیلی از عناوین و شخصیت ها را می شناختم و احساس کردم می توانم بین اینها تفکیک هایی قائل شوم.

 محمد ناصر مدودی به فراز و نشیب های نگارش و انتشار مجموعه کتابهای شاهنامه برای کودکان سخن گفت

اول به بحث های سخت افزاری شاهنامه رسیدم؛ مثل بخش های نظامی و سیاسی شاهنامه و محیط زیست و …. ولی بخش دوم بخش های نرم افزاری بود که بخش اخلاقی و فرهنگی، منش پروری، امانت داری، تقدیر باوری، بخشش ها و مهربانی. این ها بخش های فوق العادۀ زیبایی بودکه در آثار حماسی تا این حد عمیق را دیده می شد. اگر این ها در اختیار کودکان قرار می گرفت می توانست سرمایه های بزرگی در آینده برایشان باشد. با این اعتقاد که کودکان درک اسطوره ای و حماسی دارند و درک داستانی بالایی دارند. که بعد یک سئوال پیش آمد که آیا شاهنامه تاریخ است یا افسانه  با اساتید مختلفی صحبت کردم و آخرین جمله را هم آقای دکتر خالقی امسال در کارگاه مشهد گفتند که داستان های شاهنامه همه تاریخ است اما نه به این شکلی که در شاهنامه آمده بلکه صورت های تفاوت یافته ای دارد.

خب به این فکر کردیم که به کودکان طرح جدیدتری را ارائه کنیم. حال سئوالم این بود که چرا من در سال ۶۹ نتوانستم شاهنامه را بخوانم؟ چون اسامی و واژه هایی داشت که من آن ها را نمی شناختم. و به این نتیجه رسیدم که ناشناختگی و بیگانگی باعث دافعه می شود. گفتیم پس کمکی برای بچه ها ایجاد کنیم که بتوانند با شاهنامه آشنا شوند. هم زمان کتابی در مورد ادبیات شفاهی مربوط به منطقه ای در خراسان را کار می کردم و به لالایی ها رسیده بودم. متوجه شدم که در لالایی ها مادران و پدران اشعار پراکنده را برای بچه ها می خوانند. بعد از خودم پرسیدم آیا امکانش هست که مادران به جای اینکه این ابیات گسسته را بخوانند، حماسۀ ملی ما را بخوانند؟ و با همین دیدگاه شاهنامه را در سال ۱۳۹۰ از دیباچه تا مرگ یزگرد، در ۳۳۳ بیت در وزن «لالا لالا گل پونه» بازنویسی و بازسرایی کردم و در اختیار خانم میرهادی گذاشتم. خانم میرهادی به آن کتاب لطف داشتند و یک جمله از ایشان خیلی برای من ماندگار شد. آن که گفتند من سراسر این کتاب را با همان آهنگ لالا لالایی برای خودم در خانه خواندم. این به من یک کُدی داد که اگر در این وادی بیشتر پیش برویم شاید خیلی راه بی راهه ای نرفته باشیم. البته صحبتی آقای دکتر خالقی داشتند که از اصل خیال راندن در بازنویسی شاهنامه باید پرهیز کنیم.”

 

وی در ادامه افزود:

“بعد شروع کردم به تفکیک شجره نامه های تمام پادشاهان ایران و توران و پهلوانان ایران و توران و سایرین. اینجا تفکیک باعث شد که متوجه شویم با صحنۀ شلوغی از اسامی متعدد روبرو نیستیم.

بعد از آن نقشه های شاهنامه را تدوین کردیم. داستان به داستان مثل داستان رستم و سهراب که چطور رستم از زابل عبور می کند به سمت سمنگان می رود و بازمی گردد و … همه را در نقشه مشخص کردیم. جغرافیای شاهنامه اکثرش موجود است؛ مانند زابل و کابل و… پس وقتی عمدۀ این مکان ها را داریم، می توانیم حوادث شاهنامه را ردیابی کنیم. و ترتیب حرکت های رویداد را هم با اعداد نشان دادیم. و در نهایت آغاز و پایان آن را مشخص کردیم. برای دودمان ها هم به همین ترتیب، دودمان شاهان و پهلوانان را به ترتیب جداگانه آورده ایم و همۀ این ها را بررسی کردیم. خیلی زود متوجه شدیم اختلافاتِ بعضا حل ناشدنی در موضوعات شاهنامه داریم. ولی حقیقتا پس از سال ها پژوهش و رایزنی با دوستان مختلف به این جمع بندی رسیدیم که رویدادها تولید شده است.

یکی از اساتید به من گفتند که نقشه ها را تهیه نکن و من در جوابشان گفتم که وقتی برای یک افسانه مثل ارباب حلقه ها نقشه درست می کنند، چطور ما برای شاهنامۀ خود این کار را نکنیم؟ ولی من از تمام شما بزرگواران و کسانی که در آینده این کتاب را می خوانند، می خواهم که اگرنظرات اصلاحی در حوزۀ نقشه ها و دودمان ها دارید، اعلام بفرمایید که ما با کمال میل اگرمنطقی تشخیص دهیم آن هارا اصلاح کنیم و در آینده نقشه های پیراسته تری را داشته باشیم.

بعد از آن متوجه شدم موضوعی که باعث شده بود نتوانم شاهنامه را ادامه دهم مربوط به واژگانی می شد که نمی شناختم. اعم از خود واژه یا شخصیت یا مکان ها. این ها را در جدول هایی منتشر و همه را بررسی کردیم و در پیوست های آخرکتاب آوردیم. و باعث شد وقتی از افرسیاب صحبت می کنیم، مقدمه و مؤخرش را هم بگوییم. اینجا بود که دوراندیشی خانم میرهادی مشخص شد که که ما با یکپارچگی شاهنامه روبرو هستیم.

در ابتدای هر کتاب هم آنچه در مطالب پیشین خوانده اید را آورده ایم و مطالب جلدهای پیشین توضیح داده می شود.

حال چرا این کتاب در چند جلد منتشر شده است؟ برنامه این بود که در ۱۲ جلد این ها را دربیاوریم. ۹ جلد از این مجموعه کامل نوشته شده و ۸ جلدش چاپ شده است و تا جلد نهم دورۀ کیانیان و آیین های پهلوانی را به پایان بردیم. با مشورتی که با دکتر خالقی کردم و ایشان هم راهنمایی ارزنده ای داشتند نتیجه گرفتیم که حداقل در ۱۰ تا ۱۱ جلد این مجموعه را به پایان ببریم. چون از نظر آقای دکتر شاید بخش تاریخی آنقدر برای کودک و نوجوان جذابیت نداشته باشد.

با کمال فروتنی و با افتخارکل مجموعه به آقای خالقی مطلق و خانم توران میرهادی تقدیم شده است.”

سپس کیخسرو دهقانی چند بیتی از شاهنامه را به آواز خواند.

در خاتمه لوح تقدیری از گروه کودک شاهنامۀ بامداد تقدیم استاد خالقی مطلق گردید.

کیخسرو دهقانی چند بیتی از شاهنامه را می خواند

کیخسرو دهقانی چند بیتی از شاهنامه را می خواند

 

شب ابوالقاسم لاهوتی برگزار شد…. شورانگیز ترین دیدگاه لاهوتی در اشعار دوره جوانی مبارزه او با دیکتاتوری حاکم بر ایران است./تنیده یاد تو در تارو پودم میهن ای میهن بود لبریز از عشقت وجودم میهن ای میهن تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی فدای نام تو بود و نبودم میهن ای میهن

شب ابوالقاسم لاهوتی برگزار شد/ایدین پورخامنه

سیصد و هشتاد و یکمین شب از شب‌های بخارا به ابوالقاسم لاهوتی اختصاص داشت که دوشنبه شانزدهم مهرماه با همکاری مجله بخارا، انجمن دوستی ایران و تاجیکستان و خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد.

علی دهباشی، مدیر مجله بخارا با بیان اینکه اولین آشنایی‌هایش با لاهوتی از طریق سروده‌هایش بود که توسط احمد بشیری منتشر شد، گفت:

البته این روزها بشیری در بستر بیماری هستند و  آرزوی سلامتی برای ایشان داریم. بعضی دنبال راه‌های رفته نمی‌روند و سعی می‌کنند که خود راه را پیدا کنند، در کنار شور و شوغی که برای ایران وجود دارد، دچار حسی زاید الوصف هستند که گاهی مسیر زندگیشان را تغییر می‌دهد. عدالت‌خواهی آرمان‌های زندگی، در کنار عشق به ایران شخصیتی را به نام ابوالقاسم لاهوتی آفرید. ما در یک مورد با هم متفق‌القول هستیم که او تا آخرین دقایق عمرش در شهر مسکو، عشق به ایران را فراموش نکرد و به یاد ایران مرد. ای بسا آرزو داشت که در ایران که به تاریخ، جغرافیا و ادبیات آن عشق می‌ورزید، سر برزمین بگذارد اما دست تقدیر چنان برایش فراهم کرد که این خواسته اش برآورده نشد.

نخستین بار که زمان سفارت مجتهد شبستری، سفیر خوشنام، خوش اقبال ما که هنوز بعد از گذشت چند دهه تاجیکان دوره فعالیت ایشان در سفارت را با خوشی و تجلی یاد می‌کنند امکان سفر به تاجیکستان از طریق استاد لایق شیرعلی برایم پیش آمد که از طریق بنیاد زبان فارسی به شهر دوشنبه بروم. در دوشنبه خواستم به دیدن خانه لاهوتی بروم که موزه شده بود. او سال‌های طولانی را در دوشنبه و تاجیکستان گذرانده بود و با مردم تاجیکستان بیگانه نبود و آنها را بخشی از وجود ایرانی خود  می‌دانست که در زبان فارسی متبلور می‌شد و به آن عشق می‌ورزید.  تا آنجا که سرود ملی تاجیکستان هم سروده اوست. بخشی از غربت عظیمی که لاهوتی در زندگی اش احساس می‌کرد، با زندگی که با مردم تاجیک که عاشقانه او را دوست داشتند و او آنها را دوست می‌داشت شاید التیام پیدا می‌کرد.

خانم شهیدی که هر جا هست سلامت باشد، مسئول خانه موزه لاهوتی بود و من بوی لاهوتی آنجا احساس کرد را در میان اشک‌هایش که در غم دوری ایران جاری شده بود.  لاهوتی با شعرهای خودش قوی‌ترین احساسات زبان فارسی را نسبت به مفهوم وطن و خانه بیان کرد. شاعران بزرگی داریم که شعرهای میهنی بزرگی گفتند اما آنچه لاهوتی گفته با روح و احساس ما عجین است و غیر ممکن است که کسی اشعار میهنی لاهوتی و دیگر سروده‌هایش را بخواند و بشنود و این احساس را در نیابد و همه اینها به دلیل جان شیفته‌ای است که او داشت و این جان شیفته او را به طرفی برد که به علت همین روحیه آزادی خواهانه و علات‌خواهی در سیاستی که آینده اش مشخص نیست او را به مسکو کشاند و همانجا سر برخاک نهاد. آنچه که در این شب توسط استادان سخنران درباره لاهوتی گفته خواهد شد طبیعی است که همه آنچه باید گفته شود نیست ولی آغازی است برای آشنایی با لاهوتی تا بعد از سال‌ها پرده‌های ایهام ابهام درباره او و توجه به آنچه درباره او منتشر شده است، کنار زده شود. تا لاهوتی که جان شیفته خود را برای زبان فارسی نهاد بهتر ببینیم.

علی دهباشی از اولین آشنایی‎هایش با سروده‎های لاهوتی سخن گفتعلی دهباشی از اولین آشنایی‎هایش با سروده‎های لاهوتی سخن گفت

علی اشرف مجتهد شبستری  با بیان اینکه ابوالقاسم الهامی (متخلص به لاهوتی ) در سال ١٢۶۶ هـ ش در کرمانشاه ایران درخانواده فقیر ولی آزادیخواه و اهل شعرو ادب چشم به جهان گشود، سخنان خود را آغاز کرد و  در اینجا متن سخنرانی ایشان را با هم مرور می کنیم :

بنام آنکه جان را فکرت آموخت

ابوالقاسم لاهوتی شاعر اندیشه و مبارزه

در ابتدای سخن لازم می‌‌دانم از جناب دهباشی تشکر ویژه داشته باشم بخاطر برقراری سنت حسنه و تلاش وافری که دارند تا نسبت به بزرگان و مشاهیری که مورد بی‌ مهری و غفلت قرار گرفته ا‌ند، ادای احترام نموده و برخی‌ از شب‌های بخارا را به نکوداشت یا بزرگداشت این بزرگواران اختصاص دهند هر چند در این راه با چالش ها و ناملایمات هم مواجه می شوند. لاهوتی هم جزو شعرایی است که در ایران مورد بی‌ توجهی‌ قرار گرفته وبی تردید برگزاری چنین جلساتی در شناخت بهتروی  موثر خواهد بود.

مجله بخارا که در ادامه کلک بوجود  آمده درحقیقت یک دایره المعارف است که بعنوان مرجع مورد استفاده پژوهشگران قرار می‌گیرد. بخشی از این مجله به همت دکتر عرفانیان مستمرا به بررسی‌ و نقد کتاب‌ها و نشریات تاجیکستان می‌‌پردازد که مغتنم بوده و امید است این کار ارزشمند ادامه یابد.

*****

ابوالقاسم الهامی (متخلص به لاهوتی ) در  ١٢۶۶ هـ ش در کرمانشاه ایران درخانواده فقیر ولی آزادیخواه و اهل شعرو ادب چشم به جهان گشود.

پدرش میرزا احمد الهامی  به سال ۱۲۶۴ ه ق. در تویسرکان متولد شد و در پنج سالگی به همراه خانواده، به کرمانشاه مهاجرت نمودند. اجداد الهامی همه مروّج شریعت بودند. میرزا احمد بعد از ازدواج وداشتن چند فرزند به شدت دچار درماندگی شد متوسل به حسین بن علی (ع) شد و چون حاجتش برآورده شد پس از آن در مدح و مصیبت اهل بیت شروع به سرودن اشعار نمود.

الهامی زمانی به نظم کتاب “باغ فردوس” پرداخت که نه از شعر و شاعری چیزی می‌دانست و نه با سخن آشنایی داشت و نه در تحصیل علوم رسمی کاری کرده بود. امّا این کتاب در سلامت الفاظ و نفاست معانی و فصاحت بیان و حسن ایجاز مشهور ادبا بوده است. الهامی این کتاب را در مراثی امام حسین (ع) به وزن و سبک شاهنامه فردوسی سرود.استاد جلال الدین کزازی درباره این شعر می گوید: “گرانسنگ‌ترین و مایه‌ورترین سروده در خصوص رخداد سترگ عاشورا حماسه « باغ فردوس» سخنور کرمانشاهی میرزا احمد الهامی است …….این حماسه که نزدیک به چهل هزار بیت دارد ،در گونه‌ خود می‌تواند برترین حماسه دینی در زمینه ادب عاشورایی برشمرده می‌شود”.

ابوالقاسم لاهوتی در دامن خانواده با شعر و محیط ادبی آشنایی یافت. در ١۶ سالگی به یاری مالی دوستان پدرش برای ادامه تحصیل به تهران رفت. تا ١٩ سالگی به درویشان و اشعار مذهبی گرایش داشت و خودش نیز اشعار دینی وعرفانی می‌سرود. بنا بر بعضی از اشعارش در سنین جوانی از حیران علیشاه که از درویشان نامدار کرمانشاه بود پیروی میکرد.

لاهوتی در اواخر عمر( یازدهم خرداد   1335)  در یکی از نامه هایش به شخصی  به نام عیسایف که خواسته بود از شرح حال خویش بگوید می نویسد:

“مادرم از قبیله کلخانی (قلخانی) بود که یکی از قبایل جسور کرد زبان می باشد. آنها علی اللهی هستند. مادرم خودش هم نمی دانست که کدام وقت با بابایم به کرمانشاه آمده اند… نام پدرم احمد. در ایام جوانی شعر می گفت و برای تامین معاش گیوه کشی می کرد… سال های ۱۹۰۶ تا ۱۹۰۸ (۱۲۸۵ تا ۱۲۸۸ ش) تهران با نوشتن اشعار انقلابی و نطق های ساده و صمیمانه به انقلابی های آن زمانه یاری می دادم… شبنامه ها با ژلاتین چاپ می کردیم و همراه دیگران پنهانی منتشر می کردیم. نام همه روزنامه ها در یادم نیست، اما در “چنته پابرهنه” که روزنامه خلقی بود، اشتراک می کردم و به “حبل المتین” در کلکته شعر می فرستادم. مشهور و مهمترین روزنامه های آن دوره در ایران “صور اسرافیل” و “ایران نو” بودند. سال ۱۹۰۸ در بمب انداختن به محمد علی شاه با حیدر عمو اوغلی اشتراک داشتم. سال ۱۹۱۴ در عرفه جنگ جهانی اهل هر مسلک جداگانه تشکیلاتی داشتند، پنهان از یکدیگر. حکومت ایران که زود زود تغییر می کرد، گاهی طرفدار روس، گاهی انگلیس، بیشتر آلمانوفیل، بعضی پن اسلامیست و طرفدار ترکیه بودند.”

علی اشرف مجتهد شبستری از ابوالقاسم لاهوتی شاعر اندیشه و مبارزه سخن گفتعلی اشرف مجتهد شبستری از ابوالقاسم لاهوتی شاعر اندیشه و مبارزه سخن گفت

“از انقلابیان قدیمی که در دست این یا آن حکومت نابود شده بودند، فقط من زنده مانده بودم: دارای شغلی و نفوذی بودم. گناه کبیر من این بود که کله شق بودم و به جز ایران هیچ چیزی را نمی پرستیدم.”

“با کمال افتخار می گویم که از هیچ دولتی پول قبول نکرده ام و به هیچ دولتی تکیه ننموده ام، مگر به خلق ایران خودم. با این سبب دولت خارج پرست ایران وظیفه خود می دانست که مرا نابود کند…”

اوج گیری جنبش مشروطه و تحولات سریع منطقه و جهان بر زندگی و روان لاهوتی اثر به سزایی گذاشت، چنانکه او با رشته های مذهبی‌اش وداع گفت و به صف مشروطه خواهان پیوست.ابو القاسم لاهوتی  از زمره آن چهره های انقلابی و فرهنگی یی است که با اشعار آتشین و پیکار انقلابی خویش در روند انقلاب مشروطه ایران و رشد خودآگاهی توده ها سهم بسزایی گذاشته است..

اشعار انقلابی و وطنی ابوالقاسم لاهوتی نیز در زمره سروده های وطنی  ملک الشعرا بهار، اشرف الدین حسینی (گیلانی)، عارف قزوینی، فرخی یزدی   در این دوران سر زبان مردم زحمت کش و ستم کشیده ایران بوده است.

ادیبان دوران مشروطه همچون جارچیان راه استقلال و آزادی ملت و کشور به میدان آمدند و اغلب ایشان را انقلاب بیدار کرد و به عرصه پرجوش و خروش مبارزات اجتماعی و طبقاتی سوق داد، تا استعداد و قریحه شاعری آنهادرخدمت مردم و میهن قراربگیرد.  آنها بودند که شعر فارسی را از محیط دربار و محافل معدود به کوچه و بازار و سر منبرها برده در آن مضامین اجتماعی و سیاسی و وطنی ، درد و رنج و آمال و آرزوی توده های ستم کش را بیان کردند.

وجه مشترکی که در آثار خلاقانه این شعرا به چشم می خورد، موضوع استقبال پرشور آنها از تصویب قانون اساسی ایران از جانب مظفر الدین شاه و امید فراوان از مجلس ملی و وکلای آن بود.

طی همین سالها اشعارلاهوتی در روزنامه های “حبل‌المتین” و “ایران نوین” با نام مستعار میرزا احمد الهام چاپ می‌گردیدند که سبب شهرت و معروفیتش در بین اهل قلم شد. زبان روان، سادگی کلام، رک گویی، قاطعیت، وطندوستی و آزادیخواهی لاهوتی که در تمام اشعارش از آغاز تا پایان با محتوا و فرم شعر جوشش می‌یابد وی را زبانزد محافل روشنفکری ایران کرد.

این شاعر خلاق همانگونه که در اشعارش افشاگر بیعدالتی ها و استبداد حاکم زمانش بود، از نخستین پیشگامان شعر نو در ایران نیز محسوب می‌شد، چنانچه شمس لنگرودی می‌نویسد: “نخستین شعر نو را در ایران، ابوالقاسم لاهوتی در سال ۱۲۸۸ خورشیدی سروده است. هرچند بسیاری این صفت را به تقی رفعت نسبت می¬دهند”.

لاهوتی از اعضای حزب کمونیست ایران در دهه ۱۹۲۰ میلادی بود.درسالهای ١٢٨٨-١٢٩٠که نیروهای مرزی ایران تحت فرمان افسران سوئدی فعالیت داشتند،لاهوتی مدتی به ژاندارمری (که در آغاز از دل مشروطه بیرون آمده بود و در برابر قزاق‌های روسی- ایرانی،نیرویی “مردمی” انگاشته می‌شد)  پیوست و با گروه افسران انقلایی ارگان امنیه همراه گردید. در زمانی که رئیس ژاندارمری قم بود بر اثر یک سوءتفاهم میانه اش با سوئدیها به هم خورد و به جرم اقدام به خرابکاری محکوم به اعدام شد, ولی او به خاک عثمانی گریخت. در آنجا تحت تاثیر شاعر انقلابی و سوسیالیست آذری زبان،‌ علی اکبر صابر – شاعر به نام قفقاز – قرار گرفت و شیوه رئالیسم و به کار بردن شعر طنز چون حربه مبارزه سیاسی را از او آموخت. اگر چه زندگی در تبعید برایش نهایت دشوار بود اما آرام نگرفت و با نوشتن اشعار، طنز و فکاهی سیاسی سهم خود را در جنبش مشروطه خواهی ایران  از راه دور ادا نمود. لاهوتی، پس از سه سال به ایران بازگشت و در دو سال آغاز جنگ جهانی اول, در کرمانشاه روزنامه‌ی بیستون را انتشار داد. او در سال ۱۹۱۷ میلادی فرقه کارگر (سازمان کارگر) را در شهر کرمانشاه بنیانگذاری کرد. بعد از شکست قوای اروپا مرکزی دوباره به ترکیه رفت.

تا این که در آغاز سال ۱۳۴۰ ه.ق به شفاعت مخبرالسلطنه فرمانفرمای تبریز به ایران بازگشت و با همان درجه سابق وارد ژاندارمری آذربایجان شد. لاهوتی در راس ژاندارمری تبریز رشادت ها از خود نشان داد . او در سال ۱۹۲۱ میلادی  با گروهی از افسران ژاندارمری با ملیون تبریز هم پیمان شد وبا رهبری شورشی که به نام “شورش لاهوتی خان” مشهور شد، به تبریز حمله کرد . حمله کنندگان کل شهر را گرفتند بجز باغ شمال – مرکز قزاقخانه تبریز . بعد ازشکست و فرو نشانده شدن این شورش لاهوتی به همراه گروهی از افسران به به اتحاد شوروی پناه برد. سال های نخست زندگی لاهوتی در بادکوبه و مسکو به دشواری گذشت ولی به زودی زندگیش سرو سامان گرفت و به انجمن های علمی آنجا راه یافت و بسیار زود سرشناس و پرآوازه گشت . در سال ۱۹۲۵ به تاجیکستان سفر کرد و از پایه گذاران ادبیات نوین در این جمهوری سابق شوروی تبدیل شد. وی  تا آخر عمر نتوانست به زادگاهش برگردد.

 

شورانگیز ترین دیدگاه لاهوتی در اشعار دوره جوانی مبارزه او با دیکتاتوری حاکم بر ایران است. او به مانند یک کمونیست، یک دم از مردم رنجبر دنیای خود غافل نشد. از جمله اشعار وی در باره انقلاب مشروطه:

در ایران ، چون به ضد ظلم شاهی/ به پا شد بیرق مشروطه خواهی/ مجاهدها ز هر سو دسته دسته/ به زیر سر پرچم عهد بسته/ به دفع خصم آزادیی مردم/ مسلح آمدند اندر تهاجم / کنون از چهل شد سال از آن دم/                ولی چون روز پیش آید به یادم/ که من هم رهبر یک دسته بودم/ به راه خلق پیمان بسته بودم

آهنگ میهن پرستی و مضامین ضد استعماری در غزلها و سروده های لاهوتی بمانند دیگر شاعران انقلابی دوران مشروطیت مقام ویژه ای را کسب می کند . به تایید ادوارد براون، مستشرق معروف، شعر وطنی و سیاسی اساسا در دوران انقلاب مشروطه در ادب فارسی عرض وجود کرد . نمونه ای از اشعارلاهوتی  پیرامون میهن که در میان ایرانیان وفارسی زبانان ازشهرت زیادی برخوردار است:

تنیده یاد تو در تارو پودم میهن ای میهن

بود لبریز از عشقت وجودم میهن ای میهن

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو بود و نبودم میهن ای میهن

به هر مجلس به هر زندان به هر شادی به هر ماتم

به هر حالت که بودم با تو بودم میهن ای میهن

به دشت دل گیاهی جز گل رویت نمی روید

من این زیبا زمین را آزمودم میهن ای میهن

یا در این شعر که لاهوتی خطاب به ملت ایران می گوید: وطن خواهان، وطن ویرانه گردید!
وطن منزلگه بیگانه گردید/ به خاک ما تجاوزهای اغیار بر اهل جهان افسانه گردید.

لاهوتی همیشه از ویرانی و بی سرو سامانی ایران اندوهگین بود . او زندگی پر جدل آن سالهای عمرش را چنین سرود:

به نامه ات وطنم را نوشته ام آزاد،

به رخ ز دیده ام از شادی آب می آید.

من آن مبارز ایرانم که از وطنم،

فقط به یادم تیر و طناب می آید.

کنم چو فکر از آن خلق و آن ستم کانجاست،

 به دل غم و به تنم اضطراب می آید.

شب ابوالقاسم لاهوتی در خانه اندیشمندان علوم انسانی

شب ابوالقاسم لاهوتی در خانه اندیشمندان علوم انسانی

لاهوتی و تاجیکیستان

پیشینه زبانی، فرهنگی و آیینی تاجیکستان با ایران سبب گرایش لاهوتی به فرهنگ آن کشور شد..در آن ایام  لاهوتی در محافل سیاسی شوروی که انقلاب ایران را کلید انقلابهای دیگر شرق می دانستند و برای سوسیالیستی کردن ایران می کوشیدند، مشهور بود و می توانست در هر گوشه ای از شوروی آسوده زندگی و کار بکند. ولی چنان که خود او در شرح حالش ذکر می کند، سخت است حال شاعری که از دیار خود، از خلق هم زبان خود دور افتاده باشد: “چون شنیدم که کشوری با نام تاجیکستان شوروی هست که در آنجا آثار فردوسی و سعدی را خلق همچون در ایرانِ من می خواند و عزیزمی دارد، ازپارتیا (حزب) خواهش نمودم که مرا آنجا بفرستد”.

لاهوتی در دوران سرنوشت ساز تقسیمات مرزی آسیای میانه که نزدیک بود تاجیکان بدون سرزمین بمانند، “همدم و همقدم استاد صدرالدین عینی شد” و با تمام وجود برای احقاق حقوق مردم تاجیک مبارزه ‌کرد.

در سال ۱۹۲۴ متعاقب تاسیس جمهوری خود مختارتاجیکستان، یکی‌ از نخستین کار هائی که رئیس وقت شورای وزیران خلق (عبد القادر محی الدین اف) کرد این بود که به استاد خود صدر الدین عینی سفارش داد کتابی به نام “نمونه ادبیات تاجیک” تالیف کند. عینی میگوید که به جان و دل این خدمت مقدس را قبول نمودم.

ابولقاسم لاهوتی در پیش گفتار این کتاب اشاره کرده است که: “استاد عینی برای یافتن بعضی‌ از نسخه‌های خطی‌ شاعران تاجیک بسا روز‌ها که در به در و کوچه به کوچه رفته تا آن را یافته و به دست آورده و درنتیجه زمینه حاضری برای تنقید و تحلیلات ادب تاجیکان آماده نمود” . او می‌‌افزاید “ماه اوت ۱۹۳۵ در شهر سمرقند به زیارت فاضل محترم نایل شدم. استاد در اتاق خود درون صد‌ها کتاب غرق بود و نسخه‌ای در دست داشت که می‌‌نوشت. آن همین “نمونه ادبیات تاجیک بود….. یک سال بود که به جمع و ترتیب آن پرداخته بود . آن روز ها کتب به پایان رسیده و مشغول پاکنویس آن بودند.”

استاد عینی نیروی بزرگ جسمی‌ و روحی‌ داشت و می‌‌توانست آن را برای اجرای بقول خودش “فرموده تاریخ” (رسالت تاریخی )به کار برد. او “نمونه ادبیات تاجیک” را خیلی‌ زود به پایان رسانید و لاهوتی آن را در مسکو در سال ۱۹۳۶ به سرعت چاپ کرد. لاهوتی در آن زمان در نشریات مرکزی خلق‌های شوروی کار می‌‌کرد . وی در چاپخانه در حروفچینی و نمونه خوانی‌ و غلط گیری‌های “نمونه ادبیات تاجیک” شرکت داشت . از همان هنگام دوستی‌ استاد عینی و لاهوتی مستحکم شد و تا آخر عمر برای خدمت به مردم تاجیک همکاری کردند.

شایان ذکر است که مقصود از نوشتن این کتاب اثبات این امر بود که  تاجیکان، پارسی زبانان آسیای میانه با این که پارسی زبانند اما ریشه و اصالت خاص خود را دارند. تمام نیروی آنها بر سر ادبیات کلاسیک پارسی بود اما روسها و ازبکان پافشاری می کردند که این چهره ها ایرانی و یا افغانستانی اند و تاجیکان،  ازبکان فارسی شده اند. از این جا نقش اصلی صدرالدین عینی به عنوان بنیانگذار ادبیات معاصر تاجیک شروع می شود. او توانست در طول کمتر از ده سال ملتی را متحد سازد، ادبیات برایشان بنویسد، مدرسه سبک جدید بسازد و کتاب های درسی تولید کند. تلاش ابوالقاسم لاهوتی کرمانشاهی را نیز نباید در این ده سال ملت سازی تاجیکان نادیده گرفت.

لاهوتی به خاطر مقام سیاسی بالایی که داشت توانست  «صدرالدین عینی»، از بسیاری از مشکلات و تهدیدها رهایی بخشد. او همچنین با همکاری همسرش «شاهنامه» را به زبان روسی ترجمه کرد که چندسال پس از مرگش در مسکو به چاپ رسید.

بگفنه بسیاری از فرهیختگان تاجیک از جمله گل‌نظر کلدی، شاعر سرشناس و مؤلف سرود ملی تاجیکستان بعد از استقلال ( اولین سرود ملی‌ تاجیکستان در زمان شوروی توسط لاهوتی سروده شده بود(،لاهوتی زمانی به تاجیکستان آمد که بسیاری از شعرای دیوان دار اوایل قرن ۲۰، مثل مهری استروشنی و ظهرخان جوهری با توجه به انقلاب و تحولات ادبی و فرهنگی که رخ داد، “دست و پا گم کردند” و نوشتن را متوقف کردند، زیرا نمی دانسند که در باره واقعیتهای نو و آنجا “حیات نو” نامیده می شد، چه بنویسند. با توجه به اینکه لاهوتی بهنگام زندگی‌ در ایران از پیشگامان تحول ادبی‌ دوران مشروطیت بود، حضورش در تاجیکستان نیز در تحولات ادبی‌ و آغاز شعر سیاسی-‌اجتماعی در آن کشور بسیار موثر بود و او توانست الگویی برای دیگر شاعران باشد.

لاهوتی مضامین تازه را در قالب شعر کهن پارسی و با استفاده از صنایع شعری کهن بیان می کرد و به این وسیله راهگشا و راهنمای نسل جدیدی از شاعران در تاجیکستان شد. زمانی که مبارزه با هرچه کهنه است، در اوج بود، این باعث شد ارتباط با شعر کهن فارسی در ورارود حفظ شود و نوپردازیهایی هم در شعر صورت بگیرد.

او اصطلاحات و واژگانی را که تا پیش از آن راهی در شعر فارسی نداشت به زبان شعر وارد کرد. در شعر وی واژگانی از قبیل سوسیالیزم، فاشیسم، کالخوز، کامسومول، فابریک، کالکتیو، آیروپلان و … به وفور به چشم می‌خورد و افزون بر واژگان می‌توان استعاره‌ها و تشبیهات بی‌سابقه‌ای را نیز مشاهده نمود. در مجموع زبان شعر وی ساده و عامه فهم و نزدیک به زبان گفتار است، اما در غزل زبانی نزدیک به زبان رایج در ادبیات کلاسیک فارسی را به کار گرفته‌است. لاهوتی پیش از آن که به اوزان شعر روسی، فرانسوی و ترکی نظر داشته باشد ، به سنت‌های وزنی شعر بومی ایران نظر داشته و با الهام از آن‌ها دست به نوآوری درشعر فارسی زده است.

لاهوتی نه تنها در رواج شعر و ادبیات و تربیت ادیبان جوان، بلکه در تاسیس اتحادیه نویسندگان تاجیکستان، برگزاری نخستین انجمن نویسندگان هم سهیم بوده است. وی رئیس افتخاری این اتحادیه اعلام شده بود.

 

او نخستین دستگاه چاپ را به جمهوری مختار تاجیکستان به ارمغان آورد. استاد عینی می نویسد: “لاهوتی به لای و چل غوتیده” برای خلق تاجیک (اولین) ماشین چاپ را که در حالت آن روز تاجیکستان (۱۹۲۵) از کوه طلا هم عزیزتر بود، آورده و برای تاسیس نشریات تاجیکی هم کوشیده است و مدیر نشریات هم بوده است.”

بعدها لاهوتی مدیر شعبه ترغیبات و تشویقات (روابط عمومی) کمیته مرکزی حزب کمونیست جمهوری و معاون وزیر معارف هم بود. کتابهای درسی هم نوشته و در تاسیس مکتب و دارالفنونها نیز سهم ارزنده‌ای گذاشته است.او در تالیف لیبرتوها که ژانری تازه در ادبیات فارسی و برای تئاترهای تاجیکستان بسیار مهم محسوب می‌شد، در ترجمه آثار نمایش نامه نویسان خارجی برای تئاترها، آموختن شیوه های بیان به هنرپیشگان، در نوشتن متن سرود و ترانه های مدرن و ساختن آهنگها برای آنها نقش بارزی داشت.

لاهوتی برای مردم تاجیکستان اهمیت و احترام ملی بالایی دارد و خانه وی در یکی از محله‌های خوب شهر دوشنبه که در جنگ جهانی دوم از بمب باران در امان بوده به آثارخانه ( موزه) لاهوتی تبدیل شده و بر ورودی آن نوشته‌است «یک‌نفس در زندگانی فارغ از کوشش نبودم». جایزه سالانه اتحادیه خبرنگاران تاجیکستان نیز به نام لاهوتی نامگذاری شده‌است.

نامه های لاهوتی شاعر محزون

در ایامی که در تاجیکستان ماموریت داشتم، فرصت پیدا کردم تا در انستیتوی نسخ خطی‌، نامه‌های لاهوتی را مرور کنم. از نوشته‌های وی استنباط می شد که با گذشت ایام بویژه بعد از میانسالی تحولاتی در وی پیدا شده است.

گزارش خانم شهزاده نظروا پژوهشگر ادب تاجیک حاکی از اینستکه  مجموعه نامه های استاد لاهوتی در ۱۳۸۳با کوشش خانم خورشیده عطاخانوا آماده شده و توسط انتشارات ادیب در تاجیکستان به چاپ رسیده است.

انتشار نسبتا مفصل نامه های خصوصی ابوالقاسم لاهوتی که به عده ی ازادیبان و روشنفکران تاجیک نوشته شده ، به خواننده دید تازه ی از روزگار این پشتیبان و دلسوز اهل ادب و ادبیات تاجیک می دهد.

ویراستار مجموعه در پیشگفتار آورده است که نامه های لاهوتی اولین بار است بدون سانسور و ملاحظه های سیاسی به طبع می رسند. خانم عطاخانوا آورده است: لاهوتی خصوصا بعد از حادثه های ۱۹۳۷ (اوج جنایات استالین) نسبت به افضلیت حکومت شوروی و حزب کمونیست شبهه پیدا شده باشد هم، آن را به کسی اظهار کرده نمی توانست. بنابر این نامه های او نیز مثل اثرهای بدیعی اش افاده گر(بیان کننده) وضع و روحیه زمان زندگی او می باشند.

او بیشتر نامه های خودرا از مسکو و از بیمارستان های کنار دریای خزر یا از استراحتگاه های روستایی اطراف مسکو نوشته است. اغلب نامه ها بیانگر لحن محزون و تنهایی او است. گاهی هم عصبانیت او از “دشمنان دوست نما” که به قول خودش مرتب در پی اغوا انگیزی و بدنامی اویند، در سطرهای نامه هایش موج می زند. خانم نظروا بخش هایی از این نامه ها را مرور کرده است:

‘به جز ایران هیچ چیز را نمی پرستیدم’

یکم ژوئن سال  1956 ( یازدهم خرداد۱۳۳۵) لاهوتی دراواخر عمرش در یکی از نامه هایش به شخصی به نام عیسایف که خواسته بود از شرح حال خویش بگوید (بخشی از مطلبی که لاهوتی نوشته در ابتدای این سخنرانی آمده است. )

نامه ها به استاد عینی

لاهوتی بعد از فرار طولانی و گرفتاری های بسیار خود را به خاک شوروی می رساند و آن جا با خلق تاجیک و روشنفکران و ادیبان آن روابط دوستانه و صمیمانه پیدا می کند. خصوصا با صدر الدین عینی سرآمد ادبیات شوروی تاجیک. دوستی و صمیمیت این دو مرد فاضل، تا جایی می رسد که دشمنان رشد ادبیات تاجیکی بین این دو نیروی بزرگ فاصله بسیار می اندازند و لاهوتی را در مسکو با کارهای حزبی دست و پای بند می کنند. وی در یکی از نامه هایش به عینی می نویسد:
“استاد محترم،خط عزیز شمارا گرفته از یاداوری دوستانه شما ممنون شدم.
خودتان البته می دانید که چی قدر آرزو دارم در سمرقند باشم و از حضور شما درک علم وفضل کنم. اما چی چاره، که بیماری (در نتیجه خیانت و جنایت و کارهای چاپلوسانه دشمنان دوست نما) کار خودرا کرده و بر خلاف آرزو مرا هزاران فرسنگ از شما دور انداخت. خوب، باشد، دوری راه مانع نزدیکی دل نمی شود.”

لاهوتی همیشه برای خلاقیت وقت فراهم می کرد ونوشته هایش را به استاد عینی ارسال می نمود.

در نامه دیگری می نویسد: “حالا ساعت پنج است، وقتی که تماما مایوس شده مشغول کارهای دیگر شدم، سه بیت زیرین خود به خود آمدند. در حال نوشتن آنها خط شمارا خواندم و این بیت ها را نوشتن گرفتم. نمی دانم می پسندید یا نه:

یا وصل تو قسمت بشر نیست / یا طالع من هنر ندارد./ یا عشق خط امان به او داد/ یا دل ز شرر حذر ندارد/
یا مونس صبر من خزان شد/ یا نخل امید بر ندارد.

همین شعر است که او در نامه دیگری به تاریخ اول نوامبر ۱۹۳۹ آن را تکمیل می کند و می نویسد:

یا باز ستم هوا گرفتست/ یا طائر صدق پر ندارد/.یا جنس وفا شده ست نابود/ یا جیب زمانه زر ندارد/
یا گوش سخن شنو نمانده ست/ یا گفتن من اثر ندارد…

گوشه ای از شب ابوالقاسم لاهوتی

گوشه ای از شب ابوالقاسم لاهوتی

دوپهلو گفتن لاهوتی

بسیاری از نامه های لاهوتی که به همسرش و یا استاد عینی نوشته است پر از عباراتی است که معنای دوگانه دارند. و این جاهایی است که او می خواهد از خدا و از ایمان خویش حرف بزند یا از نا امیدی های خود از حزب سوسیالیست بگوید و از خستگی های خود از دشمنانی که سالهای آخر حتی موفق شده بودند نام کوچه ها و خیابان ها و مدارسی را که نام  لاهوتی را داشت، عوض کنند و او را دشمن خلق اعلام کنند.

در برخی از نوشته هایش کاملا احساس می شود که استاد لاهوتی فقط نام و اصطلاحات را عوض کرده است و گویا همان مومنی است که هیچ وقت به خود و خدای خود خیانت نکرده است.

در نامه ای که به استاد عینی نوشته است جایی که می خواهد برای کمال عینی مریض احوال از خدا سلامت و شفا بطلبد، می گوید: “سلامتی کمال الدین سمرقندی را از طبیعت منتظرم.”

و در نامه دیگر: ” حالا از کسل بدن شما متاثرم. امید است که پرتیای لنین- ستالین (پارتی / حزب) کسالت جسم شمارا هم شفا دهد. آمین.”

“استاد جان قسم بر مسلک لنینیسم، به قدر سر مویی به این کارها اهمیت نمی دهم. در مثال نام نبردن در شعر تماما درست می گویید و بعد از این نام هیچ جنبنده ی را (نام معین یک کس را) در شعر نخواهم آورد. که می داند پهلوان امروز فردا به چی رنگ می درآید؟”

در مقاله ای که تحت عنوان “آخرین کلام لاهوتی” در مجله صدای شرق (شماره ۶ سال ۲۰۱۰) تاجیکستان بقلم قاسم نور بادوف نویسنده ترکمن بچاپ رسیده، نویسنده به نقل از پرستار روسی که آخرین لحظات عمر لاهوتی بالای سرش بوده و نیز همسرش سلسله بانو )سیسیلیا( می نویسد که وی در لحظه جان سپردن، شهادتین را به زبان آورده است.

در اینجا ذکر این نکته بی مناسبت نیست که بسیاری از اهالی مسلمان کشور‌های آسیای میانه و قفقاز که در ایام سلطه شوروی بعضویت حزب کمونیست در آمده بودند، گرچه در ظاهربخاطر الزامات حزب، اجبارا نمی توانستند شعأیر دینی را رعایت کنند ولی‌ در باطن اعتقادات اسلامی خود را داشتند. مثال‌های فراوانی از مردم بویژه معمرین تاجیک در این باره شنیدم که در اینجا به یکی‌ از آنها اشاره می‌‌شود. پیر مردی می گفت وقتی‌ مادرم بندگی (فوت) کرد از ترس روسای روس نتوانستیم مراسم کفن و دفن اسلامی بجا آوریم. نصف شب به کمک چند تن از زنان فامیل نبش قبر کرده و پس از تغسیل و اقامه نماز میت، او را دفن کردیم.

در ماه‌های اول ماموریتم در تاجیکستان، در مراسمی که برای بزرگداشت جبار رسول اف (رئیس جمهور سابق تاجیکستان در زمان شوروی) برگزار شده بود، بانوی کهنسالی در پایان سخنرانی‌ خود گفت: چهل سال است کمونیست هستم، کمونیست می مانم ….جای رسول جباراف جنت باشد. آمین!!    به هنگام ختم همان جلسه هم، یکی‌ از روسای حزب کمونیست تاجیکستان به افرادی که در اطرافش نشسته بودند گفت: رویم خانه رسول جباراف یک فاتحه بدهیم !

یکی‌ از فرهیختگان تاجیک شرایط آن سالهای تاجیکان را چنین توصیف می کرد: اندرونیمان تاجیک مانده، بیرونیمان روس شده بود!”.

نامه ها به همسرش سیسیلیا بانو

لاهوتی در نامه عاشقانه ای از شهر کسلاوادسک به همسرش سیسیلیا تصویر یک پرنده در باد و باران مانده را رسم می کند و می نویسد:

“…مرغک از این ثانیه استفاده نموده با قهقهه و خنده می پرد. می پرد بالا و بالاتر. او می داند که در بالای ابرها آفتاب است، او می داند که هیچ آفتاب را نمی تواند از میان ببرد، فقط موقتا میان ما و آفتاب بعضی مانع های تصادفی می تواند حایل شوند.”

نامه ها گویاست که بهترین همصحبت و همدل او در آن سال های غربت تنها همسرش سلسیلیا بانو بوده است. سلسیلیا بانو یکی از مترجمان با استعداد و پرکار آن سال هاست که کل اشعار لاهوتی و نمایشنامه های او و همچنین بسیاری از برجسته ترین نمونه های ادبیات تاجیک را به زبان روسی برگردانیده است. آنها دو فرزند داشتند که به دلیل اقامت طولانی در مسکو و محیط روسی هیچ گاه نتوانستند زبان پدری شان فارسی را فرا بگیرند هرچند مادرشان سلسیلیا بانو فارسی را روان و سلیس صحبت می کرد.

لاهوتی دور از ایران و تاجیکستان  در۲۵ اسفند ۱۳۳۶ در یکی از بیمارستان های مسکو  دارفانی را وداع گفت.  شاید این مصرع ها که از فراغ خورشید می گوید بیانگر احوال او باشد که از وطن و از زبان فارسی و هم از تاجیکان که دوستشان می داشت دور افتاده بود. شعری که تاجیکان آنرا با آهنگ غمناکی به ترانه می خوانند:

خورشید من کجایی؟ سرد است خانه ی من، دور از رخت سرای درد است خانه ی من…

سال گذشته اهل علم و فرهنگ و هنر تاجیکستان با برگزاری مراسمی از یکصد و سی امین سالگرد تولد ابوالقاسم لاهوتی، شاعر انقلابی عصر مشروطیت ایران و از پایه گذاران ادبیات نو در تاجیکستان تجلیل کردند.

به این مناسبت روزهای ۱۳ و ۱۴ آذرماه  همایشی علمی در پژوهشگاه زبان و ادبیات فرهنگستان علوم تاجیکستان و برنامه ای فرهنگی در تئاتر لاهوتی شهر دوشنبه، پایتخت تاجیکستان، برگزار شد. اولین تئاتر حرفه ای تاجیک که خود لاهوتی از پایه‌گذارانش بود و در زمان زندگی اش در سال ۱۹۳۴ به نام او نامگذاری شد.

شرکت کنندگان در این مراسم پیشنهاداتی داشتند که بنظربنده فرهیختگان ایرانی‌ نیز بطور جداگانه یا مشترکا با اساتید تاجیکی در تحقق برخی ازآنها باید سهیم باشند. از جمله نکات وپیشنهادات مطروحه:

با گذشت شصت سال از درگذشت این شاعر “انقلابی و میهن پرست ایرانی و تاجیک” صفحات زیادی از کارنامه سیاسی و ادبی او همچنان ناروشن باقی مانده است.

اشعار عرفانی لاهوتی که در دوران جوانی اش می‌نوشت و این که چگونه جهان بینی او و آثارش متحول شد و از عرفان تا به جریان انقلابی و کمونیستی رسید، نیازمند تحقیق است.

دیگر مسئله ای که باید بررسی شود، اشعار عاشقانه لاهوتی است. او در شعر عاشقانه اش انسانی تر، طبیعی تر و شاعر تر است. از مسایل دیگر، لاهوتی و فردوسی، لاهوتی و ایران (بعد از مهاجرتش به شوروی) و دیدگاه ایرانی ها نسبت به لاهوتی  است که باید تحقیق و بررسی شود.

مسئله دیگر، لاهوتی و استالین است. اگر امروز بایگانیهای استالین را زیر و رو کنیم، آنجا نامه های لاهوتی هست، تصمیمات استالین در مورد نامه های لاهوتی هست. مثلا نامه ای لاهوتی به استالین چاپ شده بود که به مناسبت  (روابط) اهل سیاست وقت تاجیکستان نسبت به لاهوتی روشنی می اندازد.

کلیه آثار، نامه ها و اسناد مربوط به لاهوتی از بایگانیهای مسکو، جمهوری آذربایجان، گرجستان، سمرقند و بخارا، تاشکند و ترکیه جمع آوری و فهرستی از آثار و نوشته های او و مقالات و نوشته های دیگران در باره لاهوتی منتشر شود.

به جز این، تحقیق در بایگانیهای مقامات نظامی و امنیتی که استاد لاهوتی گویا با آنها همکاری داشته است، خیلی از مسایل مربوط به تاریخ خلق تاجیک، ادبیات و فرهنگ تاجیک، بخصوص مسئله از جمهوری مختار به جمهوری مستقل تبدیل شدن تاجیکستان را روشن می کند.

در سالهای سی ام میلادی در مجلسهای هیات رئیسه مقامات دولتی و حزبی و سیاسی تاجیکستان همیشه سه عضو افتخاری – استالین، مولوتوف و لاهوتی – انتخاب می شدند. یعنی استاد لاهوتی این اندازه مقام و مرتبه بلندی داشته است. از این رو جمع آوری این اسناد بسیار مهم است.

ابولقاسم لاهوتی سالهای زیادی در تاجیکستان زیست و سال ۱۹۴۶ دیوان اشعارش را چاپ کرد. بعد از مدتی تاجیکستان را علیرغم میل باطنی خود ترک کرد و در مسکو مقیم شد و ۱۰ سال بعد در مسکو درگذشت. به گفته پژوهشگران، او وصیت کرده بود که اگر در ایران انقلاب سوسیالیستی پیروز نشود، جسدش به تاجیکستان منتقل شود، ولی چنین نشد.

لازم به ذکر است که دیوان لاهوتی با کوشش و مقدمه احمد بشیری برای اولین بار در ایران  بعد از انقلاب در سال ۱۳۵۸ توسط انتشارت امیر کبیر به چاپ رسید.

باید تاکید نمود که غرض ازتحقیقات و پژوهش‌های پیشنهادی این است که زندگی‌ و آثار لاهوتی بدون تعصب و پیشداوری و با نظر داشت شرایط زمانی‌ و مکانی، مورد نقد و بر رسی‌ قرار گیرد تا به سوالات مطرح پاسخ داده شده و رفع ابهام شود.  .بی تردید  با عنایت به اینکه لاهوتی بعنوان یک ایرانی‌ خدمات فراوانی به تاجیکان و فرهنگ مشترک انجام داده، اینگونه تحقیقات در تحکیم و تقویت روابط دو کشور نیز می‌‌تواند موثر واقع شود و همچنین موجب روشنگری بیشتر در مورد وضعیت سیاسی اجتماعی کشورمان و نیزروابط ایران و شوروی در آن ایام گردد. ضمنا بجا خواهد بود با همکاری مستند سازان دو کشور مستندی در باره لاهوتی ساخته شود.

سپس علی دهباشی با اشاره به اینکه علاقه و تالیف یادنامه یا کتابی که دربرگیرنده آنچه آرا و اسنادی باشد که لاهوتی زیسته ضروری است، افزود:

دوستان مستندسازی که در این چند دهه کارهای متعددی در حوزه شخصیت‌های ادبی ساخته اند. من هم علاقه‌مند به پرتره‌هایی هستم که فرنگی‌ها درباره جویس، کافکا و … ساخته اند. هنرمندان ما با کمترین امکانات به صورت جمع‌آوری پول‌‎های جیبشان پرتره‌هایی از زندگی هنرمندان و نویسندگان ما ساختند که با کارهای فرهنگی قابل مقایسه نیست. با کمترین امکانات کارهای درخشانی ساختند که نمونه‌های آنها را دیدیم. امیدوارم که این کار جایی شروع شود و ما بتوانیم به یاد لاهوتی بزرگی گرد هم آییم و یادش را گرامی بداریم.

هدیه شریفی بیش از سه دهه است در روستاها و کوچه و پس کوچه‌های خجند، بخارا، پنجکنت و … در زمینه فرهنگ تاجیکستان کار کردند. روی فرهنگ مردم، ادبیات کودکان ، مسائل زبانی کار کردند. زندگی شریفی دو بخشی دارد از کودکی تا ۲۶ سالگی و بعد از آن که درتاجیکستان و فرهنگی آن باقی مانده است که بخش مهمی از فرهنگ فارسی است. و امید وارم از کتابهای ایشان در همینجا رونمایی کنیم کتابهایی را که روی ادبیات کودکان و فولکور کار کرده است. بخشی از کتاب‌ها آماده انتشار است ولی متاسفانه فرهنگ نخستین چیزی است که از بودجه این کشور حذف می‌شود و گویی متوجه نیستند که این حیات فرهنگی یک جامعه است که آن را زنده و پویا نگه می‌دارد.

هدیه شریفی با شعری از ابولقاسم لاهوتی سخنان خود را شروع کرد.

به راه عشق، جان و دین و دل را همسفر بردم؛/ دل و دین قتل و غارت شد، فقط جانی به در بردم/ به میدانی که از یک تیررستم بازمی گردد،من دیوانه آنجا چشم و دل بی‌سپر بردم

اینجا جایی است که لاهوتی عاشقانه به سمت آرمان‌خواهی‌هایش حرکت می‌کند. آرمان‌خواهی‌های لاهوتی از عشق به وطن شروع می‌شود و آن را با خود به همراه دارد. در مسکو پرستاری که به همراه او بود فقط یک واژه را می‌دانست که لاهوتی تکرار می‌کرد «ایران»، این یعنی همواره جان و دل لاهوتی برای ایران می‌تپید.

جای دکتر احمد بشیری خالی است حقیقتا همه مدیون کارهای او هستیم. همراه بشیری کلیات ابولقاسم لاهوتی را که ۶ جلد است نویسه‌گردانی و ویرایش تطبیقی انجام دادیم که امیدواریم باز هم بودجه برای چاپ این کار پیدا شود.اخیرا  کاری از ابوالقاسم لاهوتی به نام مکاتبات ابوالقاسم لاهوتی و عینی را نویسه‌گردانی کردم و ویرایش آن را به پایان رساندم. این کتابی است که در اندیشه و زندگی من تاثیرگذار بود چون ابوالقاسم لاهوتی و عینی نکاتی را در نامه‌های خود رد و بدل می‌کنند که ما تا به حال غیر از این فکر می‌کردیم. اینها از افرادی نام می‌برند که ما فکر می‌کردیم کشته شده اند اما جمعی از ایرانیان آزادیخواه آن زمان که در مسکو بودند و این جمع و ابوالقاسم روزنامه‌ای با نام «ایران آزاد» را به چاپ رساندند. تمام اسناد این قضیه وجود دارد. مشتاقانه می‌خواهم این کتاب به چاپ برسد چون از این کتاب می‌توان نکات مهمی را  استخراج کرد. اینکه ابوالقاسم لاهوتی واژه‌های فارسی تاجیکی را به سبک و سیاق عینی تاجیکی استفاده کرد ولی اشتباهات رایج در زبان فارسی تاجیکی آن زمان را استفاده نکرد و آنچه در نامه‌های لاهوتی می‌بینیم کم غلط بودن کاربرد دستور زبان فارسی است یعنی او حتی در نامه‌های کوتاه خود هم به زبان فارسی مقید بود و می‌فهمیم که چه انسان فرهیخته ای بود که چه واژگان پرتعدادی را در اختیار دارد و آن را در کار خود استفاده می‌کرد.

هدیه شریفی به آرمانخواهایی لاهوتی اشاره کرد

هدیه شریفی به آرمانخواهایی لاهوتی اشاره کرد

شریفی در ادامه از رابطه نزدیک لاهوتی با نویسندگان و شاعران آن روزهای مسکو گفت:

ابولقاسم لاهوتی در  جمع نویسندگان شوروی همیشه کنار ماکسیم گورکی می‌نشست و او دوست ماکسیم گورکی و عینی بود و از سویی دوست جدی یوگنی برتلس بود. در کتاب نمونه ادبیات تاجیک مکاتبات عینی و لاهوتی مشخص می‌شود که به توصیه برتلس شروع شده است که او چنین کاری را انجام داده و گفته ما چنین کتابی را نیاز داریم. عینی این کار را زمانی شروع کرد که از عامه مردم شوروی سابق بسیار دلخور بود. و این دلخوری برای عینی اغواگری‌های بی‌شماری انجام داده بودند و عینی در انزوا به سر می‌برد. در آن زمان عینی در سمرقند و لاهوتی در مسکو  زندگی می‌کرد. اگر لاهوتی و تلاش او برای روحیه دادن به صدرالدین عینی نبود عینی این کار را فراموش می‌کرد چون عینی در آن زمان بیمار بود و مشکلات معده جدی داشت. زنش هم بیمار بود و هر دو خانواده سه فرزند داشتند. ما فکر می‌کنیم این افراد مثل ما نبودند ولی وقتی این کتاب را می‌خواندم گفتم خدایا تاریخ تکرار می‌شود یعنی آنها هم مانند ما نویسندگان، شاعران کاملا بی‌پول بودند یعنی پول سفر با قطار از مسکو به دوشنبه را نداشتند یعنی در حسرت این بودند که با یک کنفرانس و کار تحقیقی بتوانند یکدیگر را ببینند و نامه نگاری‌هایشان این راه را فراهم کرد. عینی از شدت بیماری نمی‌توانست از پزشکان متخصص بهره بگیرد اما وضعیت لاهوتی بهتر بود چون خانه بزرگی داشت اما باید از بچه‌های بیمارش خودش مراقبت می‌کرد. زنش سیسیلیا بانو زن فخیمی و از اعضای حزب بود. هر دو اینها زندگی سرشار از اعتقادات به سوسیالیسم بود و هنوز فرزندان آنها در قید حیات هستند و در مسکو زندگی می‌کنند دو دختر عینی هم زنده هستند ولی متاسفانه کمال عینی ۱۰ سال پیش از بین رفت.

نامه‌های عینی و لاهوتی نکات بسیار ظریفی از زندگی این افراد را مشخص می‌کند، همه فکر می‌کنند شعر «کمر باریک من را لاهوتی برای دختری در قطار سروده اما در نامه‌هایش مشخص است که لاهوتی این شعر را برای دختر بزرگ عینی «لطفیه» سروده است و اولین بار که این شعر را داده و فقط از لطیفه نام برده و دختر کوچک عینی حسادت کرده و عینی به دروغ گفته که نام تو هم هست و پس از آن لاهوتی اشعار زیادی را برای دختر کوچک عینی می‌نوشت و از او نظر می‌خواست.

شریفی در ادامه با بیان اینکه لاهوتی و عینی روحیه یکسانی نسبت به عام مردم داشتند و تلاش میکردند مردم را به سمت راستگویی و درستگاری بکشند. یکی از خاطرات لاهوتی را برای حضار تعریف کرد:

در نامه‌ای در خفا به عینی می‌گوید مردم این اند و زیاد انتظار نداشته باش! یک روز لاهوتی به منشی اش می‌گوید که بلیط‌های تئاتر را بگیرد. زن خدمتکار برای این کار به تئاتر می‌رود و باز می‌گردد و به لاهوتی می‌گوید نمی‌دانید چه خبر بود! من وقتی نام شما را بردم توانستم بلیط‌ها را بگیرم و اگر عجله نمی‌کردم بلیط به من نمی‌دادند این در حالی بود که لاهوتی از قبل پول بلیط‌ها را داده بود و می‌دانست که آنها را کنار گذتشته اند. لاهوتی از خانم می‌پرسد که بلیط‌ها را چند خریده ای؟ زن می‌گوید مهم نیست. لاهوتی می‌گوید پس زمانی که رفتی نزد منشی بگو از پولی که پیشش گذاشتم چقدر مانده که به تو انعامی هم بدهد. یعنی لاهوتی در پی این بود که صراحتا به فرد نگوید که تو دچار فریبکاری هستی و من این فریبکاری را نمی‌پذیرم.

زمانی که من و بشیری روی کتاب کلیات کار می‌کردیم هر دو به جایی می‌رسیدیم که می‌گفتیم، لاهوتی! نمی‌شد این شعرها را نگویی یعنی شعر خیلی عاشقانه بود و به سمت عشق‌های دم دستی رفته بود. وقتی این کتاب را خواندم فهمیدم که چرا لاهوتی این شعرها را گفته است. او می‌خواست که به عام مردم نزدیک شود، می‌خواست که در دل آنها بنشیند حتی به قیمت اینکه اشعارش را کوچه بازاری کند. در عین حال که لاهوتی مترجم شاهنامه به زبان روسی بود و او اولین کسی است که کتاب امان از عقل را به فارسی ترجمه کرده است. لاهوتی تقریبا تمام آثار پوشکین را به فارسی ترجمه کرده است ولی ترجمه‌هایش به سمت مردم عامی است و جایی فکر می‌کنیم که آیا لاهوتی نمی‌دانست؟ بعد می‌بینیم که می‌دانست. او قصد اشاعه ادبیات بین عام مردم را داشت.

هیج جا در این کتاب نامه ای نیست که لاهوتی و عینی از استالین شکایت کند و وقتی عینی از مردم می‌نالد و از دسیسه‌هایی که بر او بردند به لاهوتی شکایت می‌برد لاهوتی می‌گوید که چه انتظاری داری؟ این مردمی که با ماکسیم گورکی چنین کاری کردند، انتظار داری با ما چه کنند. گورگی رفیق لنین بود و لنین کاری کرد که گورکی با دلخوری تمام خداحافظی و ۶ سال در ایتالیا زندگی کرد. بعد از مرگ لنین، استالین از گورکی ملتمسانه خواست که برگردد و شرط گورکی این بود که بر می‌گردم ولی مدال حزب را به سینه نخواهم زد و عضو حزب نخواهم شد. استالین بود که به گورکی در مسکو خانه ای داد و آن خانه برای حزب بود و در اختیار انسان‌هایی می‌گذاشتند که برایشان قدر و منزلت قائل بودند.

زندگی ابوالقاسم لاهوتی برایمان درسی جدی است و با خواندن آن کتاب خودمان را در آیینه اندیشه‌هایی که به ما تزریق شده نگاه می‌کنیم. من سال‌ها تعجب می‌کردم که لاهوتی و عینی چطور هر دو یک جهت داشتند؟ آنها به مردم به کار اعتقاد داشتند به اینکه باید به مردم کمک کنیم. این مردم را با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایشان دوست داشتند.

دهباشی سپس درباره فهرستی  از آنچه در ایران، افغانستان و تاجیکستان بر اساس آنچه هنرمندان از آثار لاهوتی خوانده اند تهیه کرده گفت و توضیح داد:

مسعود عرفانیان در مجله کلک و بخارا ستون ثابتی دارند و پنجره‌ای فرهنگی برای آنچه در کشورها منتشر می‌شود را می‌گشایند. فعالین فرهنگیتاجیکستان، ایران و افغانستان کم کاری می‌کنند اما عرفانیان آنچه در این کشورها در حوزه ادبیات و هنر منتشر می‌شود را در قالب نوشته در مجله کلک و اکنون در بخارا معرفی می‌کنند به خاطر آشناییشان با خط سیریلیک اینها راترجمه می‌کنند و ما منبعی داریم برای آنچه در این کشورها در حوزه فرهنگی و ادبی انجام می‌شود.

مسعود عرفانیان با اعلام همفکری با دکتر مجتهد شبستری درباره دهباشی و جلساتی که برگزار می‌کند گفت:

دهباشی بار این شب‌های بخار و پنج شنبه‌ها را بدون هیچ چشم داشت در راه فرهنگ ایران برگزار می‌کنند. لاهوتی زندگی پرفراز و نشیبی داشت که از کودکی تا دوره ای که در ژاندارمری ایران استخدام شد و سختی‌ها کشید.

پس از مهاجرت لاهوتی به اتحاد جماهیر شوروی که از طریق رودخانه ارس و ورودش به نخجوان و سپس جمهوری آذربایجان صورت گرفت، او در سال ۱۹۲۵ به تاجیکستان رفت. رفتن به به تاجیکستان بنابر گفته خودش به میل و رغبت و اراده وی بود که به دلیل فارسی زبان بودن اهالی آن جمهوری که در دوران شوروی شکل گرفت، آنجا را برای اقامت برگزید.

دلایلی چند در دست است که نشان می‌دهد لاهوتی را برای ماموریت به آنجا فرستادند. چگونگی رفتن او به تاجیکستان به هر صورتی که باشد، تاثیری در موضوع مورد بحث ما ندارد و او در آنجا منشا خدمات بزرگی بوده و تاثیر بسزایی در شکل‌گیری نهادهای فرهنگی آنجا داشته است.

او از نخستین روزهای ورودش به تاجیکستان همراه با صدرالدین عینی پایه‌های ادبیات و مدنیت تاجیکستان را پیریزی نمود و گروه بزرگی از ادیبان تاجیکستان را به کمال رساند.

لاهوتی در سال ۱۹۲۵  چندی به عنوان یکی از اعضای کمیته اجرائیه مرکزی و جانشین وزیر معارف خلق جمهوری خودمختار شوروی سوسیالیستی تاجیکستان انجام وظیفه نمود. این در حالی است که برخی از پژوهشگران در ایران بر این باوردند که لاهوتی در تاجیکستان تا مقام وزارت فرهنگ هم رسیده است و این کاملا نادرست است.

لاهوتی در تاسیس نشریات دولتی تاجیکستان و رشد و گسترش ادبیات، هنر، فرهنگ و تمون خلق تاجیک سهم بسزایی داشت. او در تاجیکستان محبوب همگان بود و شعرش را در دوردست‌ترین نقاط و هرکجا که تاجیکی بود می‌خواند.

بسیاری از ادیبان و پژوهشگران تاجیک و غیرتاجیک بر این باورند که ابوالقاسم لاهوتی در رشد ادبیات تاجیک در دوران شوروی  ونیز رشد آموزش و پرورش در تاجیکستان نقش موثری داشته است.

مسعود عرفانیان از رفتن لاهوتی به تاجیکستان سخن گفت

مسعود عرفانیان از رفتن لاهوتی به تاجیکستان سخن گفت

عرفانیان در ادامه سخنانش با اشاره به اینکه به گفته محمدجان شکوری بخارایی از دهه سی‌ام تا دهه شصت در تاجیکستان تنها سه نفر را با عنوان «استاد» نام می‌برده اند، اساتید آن روزهای تاجیکستان را برشمرد:

که یکی از آنان استاد رودکی، دیگری استاد صدرالدین عینی و سوم استاد ابوالقاسم لاهوتی بوده است.

لاهوتی نقش برجسته‌ای در رشد هنر و ادبیات و به ویژه شعر در تاجیکستان داشت و این نکته ای است که بسیاری از ادیبان تاجیک در پژوهش‌های خویش بدان اشاره و بر آن تاکید کرده اند.

ابوالقاسم لاهوتی در شوروی با نشریات گوناگونی همکاری داشت و در آنها شعرها و مقالات خود را به چاپ می‌رساند. او همراه با صدرالدین عینی، جلال  اکرامی، پیروسلیمانی، عبدالسلام دهاتی، رحیم هاشم و چندتن دیگر در مجله « راهبر دانش» که از سال ۱۹۲۷ با عنوان «دانش-بینش» در سمرقند منتشر می‌شد و پس از دومین شماره به «راهبر دانش» تغییر نام داد همکاری دائمی داشت.

لاهوتی در بنیان‌گذاری روزنامه «حقیقت ازبکستان» که از سال ۱۹۲۴ به نام «آواز تاجیک کمبغل» در سمرقند منتشر می‌شد و از سال ۱۹۳۱ ال ۱۹۳۸ «حقیقت ازبکستان» نام گرفت، نقش ویژه ای داشت. سال ۱۹۳۱ لاهوتی به عنوان خبرنگار ویژه روزنامه «پراودا» در تاجیکستان تعیین شد و یکسال بعد در سال ۱۹۳۲ با سرودن شعر «خبر» در آن، «پراودا» را به عنوان رفیق و دوستی دیرین خطاب قرار داده و کامیابی‌ها و پیشرفت‌های مردم تاجیک را عنوان می‌نماید.

عرفانیان سپس به فعالیت‌های اجتماعی لاهوتی اشاره کرد وگفت:

لاهوتی در تاجیکستان وظایف اجتماعی و تشکیلات گوناگونی بر عهده دشت، او در سال ۱۹۳۳ در اجلاس علمی آکادمی فن‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی که به کشف نیروهای تولیدی در تاجیکستان اختصاص یافته بود شرکت و خطابه‌ای هم ایراد نمود. سال ۱۹۳۴ او کنگره اول کانون نویسندگان تاجیکستان را رهبر یکرد و به عنوان رئیس افتخاری کانون نویسندگان شوروی پیرامون «ادبیات تاجیک» سخنرانی و وضعیت آن روز ادبیت تاجیکستان شوروی را تحلیل و ارزیابی نمود. در همین کنگره، لاهوتی به سمت دبیر مسئول کانون نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی انتخاب شد و چند سال به مسکو رفت.

او همچنین در تشکیل اتحادیه رسامان که از سال ۱۹۳۳ بر ضرورت تشکیل آن تاکید داشت تا اینکه در سال ۱۹۳۴ رسما آغاز به کار نمود، نقشی تعیین کننده داشت.

در سال ۱۹۳۵ ابوالقاسم لاهوتی به عنوان دبیر هیات نویسندگان شوروی در کنگره بین‌المللی حمایت از مدنیت در برابر فاشیسم، در پاریس شرکت و سخنرانی پرشوری ایراد نمود.

لاهوتی در دوران تصفیه‌های خونین استالین با شهامت بی‌نظیر خود به دفاع از صدرالدین عینی که پان ترکیست‌های ازبک خزیده در پوستین کمونیسم به بی‌اعتبار نمودن او کوشیده بودند، تمام قد برخاست و عینی را از سرنوشتی شوم که در انتظارش بود نجات بخشید و همین اعتبار و محبوبیت او را در میان تاجیکان دوچندان نمود.

این تنها صدرالدین عینی نبود که لاهوتی برای نجات او از سرنوشت شومی که دسیسه‌گران و سخن‌چینان برایش تدارک دیده بودند، خود را به خطر انداخت، بلکه او سیپ ماندلشتام بیوه اوسیپ ماندلشتام در خاطرات خویش به این موضوع اشاره گرده است.

ابوالقاسم لاهوتی در سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶ خ) پس از ۷۱ سال زندگی پرفراز و نشیب در بیمارستانی در شهر مسکو در گذشت.

لحظات پایانی زندگی او نیز بسیار درخور توجه  و جالب است که نویسنده ترکمن، قاسم نوربادوف آن را به تصویر کشیده است.

دهباشی از آخرین سخنران شاه منصور شاه میرزا که سالهاست در موسسه اکو کار می‌کند، چنین دعوت کرد:

او کتابهای ارزشمندی تالیف کرده اند و به دلیل احاطه به زبان سیریلیک توانستند در تهران و دوشنبه خدمات گسترده شود. در ماموریتی مه در تهران در موسسه اکو دارند در بین همکارانشان از چند کشور دیگر یکی از فعال‌ترین عناصر فرهنگی در این زمینه اند. صحت گفتار مرا با خواندن فهرست مقالات و کتابهایشان در دوران خدمت در ایران می‌توانید بررسی کنید.

شاه منصور شاه میرزا ابتدا با تشکر از دستاتدکاران نشست به ویژه علی دهباشی که نقطه پیوست فارسی زبانان است گفت:

درمورد خدمات ارزشمند لاهوتی در تاجیکستان، لاهوتی گفتند: در سال ۱۹۲۳ در چابخانه نشریات مرکزی  خلق‌ها حروفچین شدم. کتابچه اشعارم که حروفش را خودم چیده بودم به چاپ رسید. در جایی هم می‌گوید اشعار فردوسی و سعدی را در کشور تاجیکستان با زبان فارسی می‌خوانم از حزب می‌خواهد که او را به تاجیکستان بفرستند.

در سال ۱۹۲۵ لاهوتی در آستانه ۴۰ سالگی وقتی مردی کامل شده بود به تاجیکستان می‌آید و به آبادی و سازندگی این وطن می‌پردازد. همه می‌دانند قبل از اینکه دوشنبه مرکز تاجیکستان شود روستای کوچکی به نام دوشنبه بود که دوشنبه‌ها در آن بازاری شکل می‌گیرفت و این شهر به شکل کنونی نبود. پانترکیست‌ها برای اینکه ملت را کوچک کنند به آنجا تبعیدشان کردند و گفتند بروید خانه خود را در بخارای شرقی بسازید. لاهوتی کنار عینی مانند فرزند همان دیار تمام زحمت خود را به خرج داد و زحمت آوردن نخستین ماشین چاپ به تاجیکستان را در مقدمه‌ای که عینی برای کتاب لاهوتی نوشته است، ثبت شد:

در یکی از روزهای آخر سال ۱۹۲۵ باران، چنانکه آب را با هزاران سطل از آسمان ریخته باشند، می‌بارید. در همین وضعیت بلشویک‌ها به از دهنو به دوشنبه وسایل صنعتی می‌کشاندند، از جمله یک بلشویک می‌خواست یک ماشین چاپ را از دهنو به دوشنبه بکشاند، اما همینکه ماشین را از ایستگاه راه آهن بار یک گاری کردند، ارابه با اسبش در گل فرو رفت. ماشین چاپ که در آن روز تاجیکستان از یک کوه طلا هم با ارزشتر بود، در گاری ماند. در آن وضعیت ماشین چاپ نه تنها به مرکز شهر نمی‌رسید بلکه بیم آن میرفت که چند روز در همان وضعیت مانده و زنگ بزند و تمام خراب شود. بلشویک‌ها که توانایی تحمل چنین چیزی را نداشتند، به راه آهن رفته ابزار آوردند، کت و شلورا خود را در آوردند و از دهقانان کمک گرفتند. قسمت‌های مختلف ماشین چاپ را از هم باز کرد و یک به یک از گاری بیرون داد و دهقانان آنان را از گل و لای بیرون می‌برند و خشک می‌کردند. آن بلشویک سراینده کتاب اشعار گوناگون ابوالقاسم لاهوتی بود.

این نشان می‌دهد که لاهوتی نخستین بنیان‌گذار صنعت چاپ در تاجیکستان بود که همه این را می‌دانند و از زحماتش تشکر می‌کنند. لاهوتی نخستین خبرنگار در روزنامه پرودو در تاجیکستان بود. این معروفترین روزنامه اتحاد شوروی و حزب کمونیسم بود و آن را سلاح حزب می‌دانستند. لاهوتی اولین سردبیر روزنامه جمهورت تاجیکستان بود. او مدیر بخش روابط عمومی، معاون وزیر فرهنگ بود و در مدت ۱۰ ساله ای که در تاجیکستان بود اشعاری روان به چاپ رساند. متن سرود ملی تاجیکستان را سرودند که تا استقلال تاجیکستان شعر او بود.

شاه میرزا خدمت بزرگ لاهوتی را همراهی با عینی برای تربیت و پرورش ادیبان تاجیکستانی دانست و افزود:

امروز شعرایی که در تاجیکستان به درجه استادی رسیدند از دامن لاهوتی و عینی پرورش یافتند. لاهوتی شاعر قوی بود و در آن زمان از او قوی‌تر نبود با اینکه مضامین شعر او با آمدن به اتحاد شوروی کمی افت کرد، شعریتی که لاهوتی داشت به اندازه شعر کلاسیک بود. هیچ کدام از همزمانانش حتی شاعران روس به درجه لاهوتی نرسیدند. اشعار لاهوتی بسیار غنی بود و از آرارایه‌های شعری در نهایت کمال و بلاغت استفاده می‌کرد و اگر آلبومی از موسیقی سه کشور تاجیکستان، افغانستان و ایران که از اشعار لاهوتی خوانده اند جمع‌آوری کنیم، کاری بسیار ماندگار خواهد بود. پیشنهاد دارم در کرمانشاه نمادی از لاهوتی داشته باشیم که نام او فراموش نشود. شعر لاهوتی بسیار ماندگار است و تاجیک‌ها در نسل‌های مختلف آن را خوانده اند که نشان دهنده این است که این شعرها از دل برخواسته و بر دل نشسته است.

من ۱۳۰ نامه که استاد لاهوتی نوشته اند را خواندم و آن شعر «یار مسچاهی» که شریفی اشاره کردند برای دختر عینی سروده اند، باید گفت اشاره شده که برای همسفر قطارش است. این شعر را چندین خواننده خوانده اند.

شاه منصور شاه میرزا به خدمات لاهوتی در تاجیکستان اشاره کرد

شاه منصور شاه میرزا به خدمات لاهوتی در تاجیکستان اشاره کرد

یکی دیگر از خدمات لاهوتی دلنامه ای است که انجام دادند، لاهوتی گفته است:

الهی پاره کردی ای دل ای دل/ چو من بیچاره گردی ای دل ای دل/ برون از سینه رفتی و از عالم/ چو من آواره گردی ای دل ای دل

همین نشان می‌دهد که لاهوتی صاحب طبع بلند بود. او در ۱۲ سالگی غزل مشهورش گفته است.

اشعار لاهوتی در ایران و تاجیکستان به ضرب المثل تبدیل شده است. داستان‌های لاهوتی بسیار شیرین است اگرچه موضوع‌های تلخی دارد.  ترجمه‌های لاهوتی همسر استاد از افراد دانایی بود. لاهوتی از روسی به فارسی ترجمه می‌کرد و همسرش از فارسی به روسی اینها به مدت ۳۰ سال شاهنامه را ترجمه کردند و چاپ شد. نوه لاهوتی گفته بود که لاهوتی آرزو داشت که شاهنامه به روسی چاپ شود تا روسی‌ها آن را بخوانند. اولین کسی است که مردم فارسی زبان میانه را با اشعار شکسپیر، پوشکین و … آشنا کرد. لاهوتی اشعار روس را بسیار ماهرانه ترجمه کرد. امانت را بدون خیانت به خواننده‌ها منتقل کرد. از لهجه و گویش تاجیکی استفاده می‌کند.

علاقه وافر او به فردوسی بسیار بود، دینی که به فردوسی داشت را انجام داد و خانواده اش در محیط شاهنامه بزرگ شدند. وقتی لاهوتی اشعار پوشکین را ترجمه می‌کند بسیار ظریف و ماهرانه از فردوسی استفاده می‌کند.

شاه میرزا سپس درباره اجری که تاجیکستان به لاهوتی گذاشته است توضیح داد:

به تئاتر مشهوری که آنجا با نام لاهوتی است اشاره می‌کنم. خیابان، مکتب و جایزه لاهوتی (سال ۷۷ به بهترین نویسندگان میئهند) در تاجیکستان وجود دارد.

اگر استاد عینی نبود امروز از تاجیکستان نام و نشانی باقی نمانده بود، نمونه ادبیات تاجیک چرا تا این اندازه مهم بود. وقتی در سال ۱۹۲۵ لاهوتی به سمرقند خانه استاد عینی می‌رود می‌بیند او مشغول کار است. میزی پر از کاغذ داشت که لاهوتی می‌پرسد مشغول چه کاری هستی و عینی در پاسخ می‌گوید مشغول نوشتن تذکره نمونه ادبیات تاجیک هستم. وقتی عینی کتاب را آماده می‌کند پانترکیست‌ها می‌گفتند که اینجا تاجیک‌ها وجود ندارند و همه سرزمین ترک‌ها است. استاد عینی کتابی نوشت و در کتابش از رودکی تا احمد دانش را نوشت تا ثابت کند این ملت صاحب فرهنگی قدیمی است. وقتی این کتاب به مسکو رسید، استاد لاهوتی خدمتی کرد و پیشگفتاری برای کتاب نوشت و بر نوشتن کتاب نظارت کرد. دستور دادند این کتاب را به آتش کشیدند ولی خوشبختانه مجددا این کتاب در ایران منتشر شد که ارزشمند است.

یک تکه از سخنان استاد قاسمی درباره حمایت استاد لاهوتی از عینی:

کمال عینی میگوید: پدرم را خانه زندان (حصر خانگی) کردند. ما خبر نداشتیم که چنین حکمی ابلاغ شده است. دوستان پدر خبر خانه زندان شدنش را به دوشنبه و مسکو رساندند. در یادم است که قبله‌گاه (عینی) می‌خواستند به لاهوتی که در مسکو بود زنگ بزنند اما اجازه بیرون رفتن از خانه نداشتند. لاهوتی خبر یافت عاجل به نام الکساندر فدو که معاون یا کاتب اتفاق نویسندگان شوروی بودند. مکتوب نوشتند که کتاب دعا خوانده را که به روسی ترجمه شده بود به او می‌رساند.

وقتی اولین کنگره بین‌المللی د رتاجیکستان برگزار شد، راهبر این هیات لاهوتی بود. در آنجا ادیبان معروف که دست راست استالین بودند حضور داشتند و در حمایت از عینی نقشی برجسته دارد.

ما تاجیک‌ها شاعری داشتیم که شعری درباره لاهوتی دارد برای اجرگذاری لاهوتی.

عمری همه در جان و تنش شور و شرر داشت/ عمری همه د رعرصه سربازی بسر برد

صد بار گذشت از تگ شمشیر شریران/ صدبار سیاهنامه نوشتند امیران بر بستن او در قفس و کلبه و زندان

او با غم و خشم و غضبش در دل ما بود/ با بیت و سرودش ابدی در دل ما ماند

او را غم و اندوه گران وطنش کشت/ تا او نرسیدند ولی تیغ امیران

چون شاعر عصیانی آتش سخن شرق/ در سینه ما زنده‌تر از مرده او نیست

ایام اگر چند بسر تاج و کله را / بی‌قدر بمانند کف خاک سیه کرد

تا حال بهای سر لاهوتی بلند است/ قاضی، امیر از سر خونش نگذشت است

شاه میرزا سپس شعری که مانیفست لاهوتی می‌خواند سخنان خود را به پایان رساند:

زندگی آخر سر آید، بندگی در کار نیست،بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نیست.

گر فشار دشمنان آبت کند، مسکین مشو،مرد باش، ای خسته دل، شرمندگی در کار نیست.

با حقارت گر ببارد بر سرت باران دُرآسمان را گو: برو، بارندگی در کار نیست!

گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی،دورش افکن! این چنین دارندگی در کار نیست.

گر به شرط پایبوسی، سر بماند در تنت،جان ده و رد کن، که سرافکندگی در کار نیست.

زندگی آزادی انسان و استقلال اوست،بهر آزادی جدل کن! بندگی در کار نیست

در ادامه دهباشی متنی از محمد علی سپانلو در ارتباط با اشعار لاهوتی خواند:

در زمینه ساختاری شاید قابل بحث‌ترین ابداع لاهوتی در مرحله دوم کارش، تلاش و آزمایش او برای ساختن نوعی شعر هجای(به سبک روس و اروپایی) باشد. نخستین درست آورد شاعر در این شیوه قطعه ای است که در شهر دوشنبه مرکز تاجیکستان به سال ۱۹۲۵ سروده است؛ با این شروع:

من فرزند یک دهقانی بودم

در قشلاق‌های تاجیکستان

یک زمین داشتم و آن را می‌کاشتم

نان می‌خوردیم از محصول آن …

این اهتمام که جالبترین تجربه لاهوتی در جهت نهضت نوین ادبیات فارسی است، بعدها ادامه یافت و چندین قطعه به همان سبک در دیوانش جای نهاد؛ اما هرچه جلوتر رفت دقت و مراقبتی که در آثار آغازینش وجود دارد کاستی می‌گیرد. طبعا این سهل انگاری و سرسری کار کردن. در شعرهای عروضی او هم مشهود است و همه اینها تا حدی ناگزیر و طبیعی؛ زیرا لزوم ساختن قطعات فوری برای مراسم با برنامه‌های ویژه اجتماعی و سیاسی  از سویی، و دوری از فضای شعر زنده و تپنده فارسی از سویی دیگر و بالاخره مجاورت خوانندگان و منتقدانی که معرفتی از مرزهای نوین ادب فارسی نداشتند، به لاهوتی اجازه داد که بدون بیم از ملامت سخن‌‌شناسان بی‌مبالات و ساده‌گیر باشد و در دیار بیگانه قطعات سیاسی یا تبلیغی را به شتاب سرهم بندی کند. به هر حال عاقبت شعرهای هجایی او به این جاها کشید که:

با آرزو د رزندگانی

در کودکی داشتم و در جوانی

چون من هر طفل مسکین پر عذاب

غرق آرزو می‌رفت به خواب

لیکن آرزو داران تک بودند

جدا از یکدیگر یک یک بودند (آرزو- ۱۹۵۴)

در گزینه حاضر شهری می‌بینم با دو نوع ساختمان: شهر کهنه از اشعار مرحله اول او ساخته شده است، اما از لحاظ ادبی نوتر، زنده‌تر و پویاتر است؛ مخلوق معماری هنرمندی است چیره دست در کلام فارسی و بخصوص در قالب غزل، که سازنده زبان سیاسی در غزل است؛ درکی دراماتیک از شعر دارد که بهترین تشعشعات آن در نمونه‌های «وحدت و تشکیلات»، «یتیمان جنگ جهانگردی» و چند قطعه دیگر، به چشم می‌خورد. اگر در هوای مناسب خود نفس می‌کشید راهی پر از امکانات در پیش داشت، اما روزگار  پل‌ها و راه‌هایش را ویران کرد و نیمه دیگر «شهر شعر» او را ساخت که اقلیمی یکسر متفاوت بر آن مستولی است، با زبان و رسوم و فرهنگی دیگر در کشور که تسلط اداری زبان پایتخت، زبان ملیت‌ها را تبدیل به تزئینات فولکوریک و موضوع کرسی‌های دانشکده‌های گرد گرفته کرده است.

درخت را در فصل شکوفایی از خاکش بیرون بکشی و در سرزمین دور دست در آب و هوایی دیگر بنشانی. ریشه‌ها نمی‌گیرد، مدتی بعد درخت می‌خشکد.

در پایان قسمت‌هایی فیلم دو ساعته از زندکی ابوالقاسم لاهوتی که به همت تاجیک‌ها فراهم شده و با استفاده از آرشیو تهیه شده بود به نمایش گذاشته شد.

مجلس یادبود شادروان دکتر داریوش شایگان برگزار شد/آیدین پورخامنه

عکس ها از: مهدی امامی و متین خاکپور

پنجشنبه نهم فروردین‌ماه ۱۳۹۷ مجلس یادبود دکتر داریوش شایگان در مسجد الرضا با حضور خانواده و اساتید گرانقدر برگزار شد.

در این مراسم سیدمصطفی محقق داماد، محمدرضا شفیعی‌کدکنی، غلامحسین ابراهیمی دینانی، لیلی گلستان، آیدین آغداشلو، غلامحسین کرباسچی، محمدرضا تابش، احترام برومند، اسدالله امرایی، بابک احمدی، حسین معصومی همدانی، جواد طباطبایی،پرویز جاهد، حسین محجوبی،ایرج پارسی نژاد، مرتضی الویری، آنژل عرب شیبانی، سرگئی بارسقیان، جواد طوسی، هادی سودبخش، دکتر سرمد قباد، مینو مشیری، فاطمه ولیانی، خجسته کیا، مریم عسگری، ایرج امینی، بهمن فرمان آرا، دکتر شفق  از موسسه یونس امره، پروانه سمیعی، کیانوش انصاری، هوشنگ اسماعیل زاده، لیلی فیروز . شهین صفوی ،ندا زروان. شهلا محمدی. نازی اهری. محمد علی قاجار. محبوبه مهاجر. اقا وخانم فلسفی. هایده کمانگر. همایون مشیر زاده. دکتر کمال هدایت.علی دهباشی و اساتید دیگر و دوستدارن دکتر شایگان حضور داشتند.

علی دهباشی، مدیر مجله بخارا پیش از آنکه خطیب مجلس برسند چند نکته از سوی خانواده  شایگان بیان کرد و گفت:

نخست از آیت الله محقق داماد، دانشمند گرامی که در تمام این روزها خانواده و جمع دوستداران را تنها نگذاشتند، بر پیکر دکتر شایگان نماز خواندند و حضورشان امشب، در این مجلس برای ما افتخار آمیز بود، دوم از پزشکان معالج شادروان دکتر شایگان، جناب دکتر مسعود مهرپور و دکتر بابک زمانی که پزشکان مستقیمشان بودند؛ همچنین پزشکان دیگری که در شرایط گوناگون دوستداران ایشان را همراهی دادند، جناب دکتر کمال هدایت، احمد میر و سرمد قباد، همچنین از آقای حسینعلی اسماعیلی مدیر اتاق ICU و گروه همکارانشان که متجاوز ۱۰ نفر بودند که در نوبت‌های گوناگون کشیک می‌دادند و مواظبت می‌کردند، همچنین از دوستان خانوادگی و غیر خانواده که در زمان بیش از ۵۰ روز شرایط را قابل تحمل می‌کردند، تشکر می‌کنم.

 

بنده فکر کردم که شاید بهتر باشد از بیان شادروان دکتر شایگان عرض کنم، نخست درباره پدر بزرگوارشان که به ایشان عشق می‌ورزیدند:

پس از مرگش بود که پدر واقعی‌ام را کشف کردم. گمان میکنم در زندگی هیچ کس را به اندازه او دوست نداشتم. در کودکی برایم تصویری معمایی و دوردست بود. گاه به من درس خوش‌نویسی می‌داد، خطی خوش داشت که از پدرش که خوش‌نویس بود به ارث برده بود. پدری نمونۀ پدرسالاری که تمام صلابت آن در او بود، اما مستبد نبود. به من آزادی کامل می‌داد و از هر دخالت مستقیمی در زندگی ام پرهیز داشت. تنها آرزویش این بود که روزی مدیریت کسب و کارش را به دست بگیرم. او که پیمان‌گذار یکی از قدیمی‌ترین شرکت‌های پیمانکاری در ایران بود، می‌خواست که پسرش روزی جانشینش شود. آرزویی که البته بر او ایرادی نبود. پدرم از یک خانواده بسیار قدیمی تجار آذربایجان و اهل شهر سلماس بود در نزدیکی دریاچه ارومیه، در خانه اش در تبریز که پدربزرگم آنجا شعبه تجاری داشت احساس تنگی نفس می‌کرد. دوست داشت سفر کند و جهان را بشناسد. از این رو بود که پس از جنگ جهانی اول به ترکیه، روسیه، لهستان و آلمان سفر کرد. نمونه مردی خود ساخته بود که حکمتی غریزی داشت. همه چیز را در جریان کار آموخته بود و نمی‌توانست چیزی را که نمی‌شناسد به من بیاموزد. در عوض در من نوعی حکمت عملی می‌دمید. که کلیدش تنها در اختیار خودش بود. در قضاوتش در چیزها و آدم‌ها خطا نمی‌کرد. بی‌نهایت با انصاف و در عین حال زیرک و خبره بود. هنگامی که برای تعطیلات به ایران می‌آمدم. پدرم با نقل حکایات و خاطره‌ها به من هزاران چیز می‌آموخت. همه چیز در او به تجربه ناب پالایش یافته بود. هیچ چیز اضافی در او نبود. همه چیز به اندازه. به زیاده روی‌های من و از جادررفتن‌های من با نوعی همدلی مهرآمیز می‌خندید و همواره با جمله‌ای قصار اما سخت پرمعنی و مجب‌کننده من را به خطایم آگاه می‌کرد یا اشتباهم را تصحیح می‌کرد. هرگز حرف خود را تحمیل نمی‌کرد، فقط و فقط پیشنهاد می‌داد. تنها پس از مرگش بود که دریافتم تا چه حد به او مدیونم. با گذشت زمان و بالا رفتن سن تصویرش در من درشت‌تر می‌شد و منِ برتر و الگوی شخصیت من می‌گردید. درمی‌یافتم که تا چه حد به او شباهت دارم. با چشمان اندک مورب و چهره آفتاب سوخته اش که به لامای‌های تبتی می‌مانست، نیمه دیگر وجود من بود، هرگز میان ما برخورد دو نسل رخ نداد. از هر نظر و به ویژه از نظر فضایل انسانی از من برتر بود و من با رغبت تمام خود را به تصور با آرامش فرزانه که در او به طرز شگفت، تجسم واقعی اش بود می‌سپردم.

 

آخرین سخنانش برای ابد دراندیشه من حک شده است. وقتی حدس زد که من راهم را برگزیده ام به نزدم آمد و گفت بین منو تو از نظر سطح فرهنگی و طبقه فاصله افتاده است. من یک برژوای سنتی مانده ام و تو به یک اشرافیت ذهنی رسیدی من جلوی تو را نمی‌گیرم، خود من بودم که تو را به این راه راندم. حالا هر کاری که دوست داری بکن، تا وقتی که زنده ام از  تو حمایت خواهم کرد و پس از مرگم تو وارث من خواهی بود. اما هرچه پیش آید و هرچه می‌کنی یک چیز را بدان: «انسان بودن بالاتر از همه چیز است» ایرانی بودن مستلزم شیوه خاصی از بودن است، مستلزم طرز خاصی از دیدن جهان و طرح معینی از حضور در زندگی است، در طبیعت و در برابر خداوند. همچنین است در تحلیل تمام عناصری که شیوه ایرانی بودن را تعیین می‌کنند در می‌یابیم که ایرانی بودن دارای نشانه‌های متافیزیکی مشخص است. جهانی سراپا تنیده و تافته از نمادها، تصاویر که مطابق نظمی خاص با یکدیگر عمل می‌کنند و نوعی نقش هستی را رقم می‌زنند، اما در آن هر کاری که کردی، هر وجودی جای خود را دارد. ما می‌دانیم که از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم و معنای زندگی و پایان محتوم مرگ را می‌شناسیم. همچنین کلیدهای مناسبی برای گشودن اسرار در اختیار داریم. بدین سان ما در جهانی امن، آشنا و بسیار قراریافته زندگی می‌کنیم. اما ناگهان این جهان دیگر تنها نیست. دیگر محیط زیست خود، محوطه مصون خود، حریم ذهنی خود، وقت خاص خود و تبارشناسی خود را ندارد. این جهان در تماس و سایش با جهان‌های دیگر است. به ویژه با جهانی که شاخه‌هایش در سراسر جهات گسترده شده است.

 

ببه خودمان برگردیم. ما در جهانی زندگی می‌کینم که ابزارهای نظری که از فرهنگمان اخذ می‌کنیم، برای درک و اداره و سامان دادن به زندگی‌مان نارسا هستند. وقتی از اقتصاد سخن می‌گوییم منظورمان دانشی است که از جهان دیگری آمده است. از علم که می‌گوییم منظورمان علوم مدرن است. منظورمان از حقوق، حقوق این جهانی یا حقوق بشر است. خلاصه آنکه همه ابزارهای معرفتی ما از زمینه‌های دیگری رسیده است و همانقدر که بخشی از وجود ما شده اند، ما نیز بخشی از آنها شده ایم. راه چاره آن نیست که در برابر آنها برافرازیم چنانکه بحث‌های سفید یا سیه گرها، بی‌وقفه شرق را درتضاد با غرب قرار می‌دهد. بلکه در آن است که آن را در درون هستیمان از نو جا بیاندازیم اینکه چگونه می‌توانیم آنها را از نو در درون هستیمان جا بیاندازیم، سوال بسیار به جایی است.

 

من همواره فردی غیرسیاسی بوده ام، مگر در دوران انقلاب که یک ماه سیاسی شدم. به این معنا که همواره فکر می‌کنم سیاست امری است که به شکیبایی نیاز دارد. باید در عین حال شوراننده و هم حسابگر بود. سیاست اخلاقیات خود و منطق خاص خود را دارد که من لزوما به آنها باور ندارم. به علاوه باید قدرتخواه بود من هرگز خواستار قدرت نبوده ام، هرچند که از امتیازات آن نسیب برده ام. من آدم ساده و یکسونگری نیستم، اگر از قدرت انتقاد می‌کنم به محدودیت ناشی از قدرت نیز نظر دارم. مثل رمون‌ارون از خودم می‌پرسم اگر به جای فلان یا بهمان سیاستمدار بودم چه می‌کردم. به علاوه نزد سیاستمداران چیز عجیبی وجود دارد که مرا هم متعجب و هم متاثر می‌کند. غالب آنان آدم‌های درس‌خوانده و باهوشی هستند و از زیر بته نیامده اند. سخنوران حرفه‌ای اند که باید به کار گرفتن قالب‌های متحجر موجود مردم را متقاعد سازند و بی‌وقفه به پیروانشان موعظه کنند و عجیب که از این کار خسته نمی‌شوند. مگر می‌شود در طول روز یک سلسله حرف‌های بی‌خون و مرده را تکرار و تکرار کرد و  به نتیجه یکنواخت و زبان غالبی نرسید؟  حاشیه تفکر چنان تنگ می‌شود که جایی برای تخیل و خیالبافی و کشف و شهود باقی نمی‌گذارد. بی‌شک در سیاست من انسان ناتوانی هستم.

من نه از جوهر یک درونگر سیاسی برخوردار بودم نه شکیبایی و صبر مردان سیاسی با عقاید ثابت، کامل و مشخص را دارم. همواره از مرزها فرا رفته ام. هرگز نتوانسته ام خود را به سلول تنگ یک خانواده سیاسی محدود کنم. من دوستانم را از روی خصایل انسانی شان برگزیده ام، شکاف‌های سیاسی نه تنها بعد از انقلاب ایران برایم اهمیت یافتند. در اینکه به دموکراسی معتقدم جای تعجب نیست اما من از این جهت به دموکراسی معتقدم که راه و چاره‌ای جز آن ندارم. به علاوه آدم اصولا تعدد اندیشی هستم. عقاید گوناگونی را دوست دارم. حزب واحد برایم مانند روح سیاسی واحدی است که هر قدر متعالی و والا باشد مرا از ترس به لرزه می‌آورد. من با هر گرایش فروکاهنده و آسان‌ساز نوعی بیزاری طبیعی دارم.

 

برای من شرق یک تصور جغرافیایی نیست، شرق زبان اساطیر است. فلسفه شکل‌های نمادین است. جغرافیای بصیرت درون است. نوعی ضرب آهنگ هستی است که از نظر اجتماعی با حوصله داشتن برای دیگران با نوعی حالت تسلیم و رضا در برابر خداوند و طبیعت معنی می‌شود. اینکه امروز زندگی چنین عقیم شده است از آن است که این بخش از هستی لم یزرع مانده است که آدم‌ها دیگر فرصت پرداختن به شادی‌های لحظه‌ای یا ایجاد پیوندهای واقعا عمیق دوستی را ندارند. خدمت بی‌مزد و منت. کرامت و بخشندگی معنایی ندارد. انسان‌ها دیگر شیوه‌های همدلانه رابطه را نمی‌شناسند زیرا فرصتش را ندارند. روابط یا در سطح حرفه‌ای یا روشنفکری اند. نادرند لحظاتی که انسان‌ها با همدلی بی‌چشمداشت، فارغ از ملاحظات اجتماعی و حرفه ای به هم برسند. همه جا به مبالغه در کاربرد قوای مغزی، به موفقیت، به اسطوره باهوش‌ترین و اسطوره کارآمدترین برمی‌خوریم. هرقدر که فرهنگ غربی در تحلیل واقعیات و دل‌مشغولی بیمارگونه در رده‌بندی کردن همه‌چیز و فهمیدن همه‌چیز پر از تنوع و تفاوت است به همان میزان روح و جانش تهی و آتل و چشم انتظار بیان درد خویش است. البته از طریق هنر، روایات و حکایات حال خود را بیان می‌کند، اما این پدیده‌ها در حاشیه جامعه باقی مانده اند. جامعه‌ای که هنر را نیز به کردار همان بازیچه‌هایی که بی‌وقفه تولید می‌کند، مصرف می‌کند. مثلا تعطیلات را در نظر بگیرید. تعطیلات به یک معنی نوعی نگرش آخرت اندیشانه در کوتاه مدت است. عرض موعودی برای انسان از هم پاشیده است، با اندیشیدن به این دورهای مرخصی سالانه است که می‌توان به دورانی خالی از هر محتوای واقعی معنا بخشید. تصمیم می‌گیرند که در ماه ژوئیه یا اوت خوشبخت باشند. حال چه باید بکنند. پس همه با هم سفر می‌روند و کوله بار همه مشکلات حقیر زندگی روزمره شان را با خود حمل می‌کنند. در تعطیلات به عرض موعود می‌رسند، منتها به جای آنکه واقعا به آزادی رسند به دیگر حالات هستی دری بگشایند در طمع حریصانه به چنگ آوردن غنیمت دیگری هول و ولا می‌زنند، طمع مهار ناپذیر خوشگذراندن و خوشبخت بودن کامل و سختگیری مرخصی بگیرها در احقاق حقشان در خوشبختی همچنان برای داشتن کار از همینجا ناشی می‌شود.

 

دکتر اکبر حمیدزاده گیوی، استاد دانشگاه الهیات که به تازگی از بستر بیماری بلند شده اند، به دلیل توجه خاص به آثار دکتر شایگان در این مراسم سخنانی را بیان کرد گفت:

هرگز تصور نمی‌کردم که در مجلس گرامی‌داشت این مرد بزرگ و با فضیلت در مقام سخنران شرکت کنم. آخرین مجلسی که آقای دکتر شایگان را در آن زیارت کردم، مجلس خانم سیمین بهبهانی بود. مردی با روشنگری، با نگرشی به فرداهای دور، مرحوم فیلسوف عالی‌قدر و استاد گرانقدر آقای شایگان تقریبا نسبت به همه دانشگاهیان مخصوصا در رشته علوم انسانی است. او نمی‌گفت که باید علوم انسانی، اسلامی شود. معتقد بود که علوم انسانی، اسلامی هست، یعنی اساس علوم به خدا برمی‌گردد که کانون علم و همه معارف و دانایی‌ها است . بنابراین وقتی منبا و منشا همه علوم خداست معنایی ندارد که علمی را توصیف خدایی نکنیم. آنهایی که بین علم و دین فاصله ای قائل می‌شوند با علم و دین آشنا نیستند چون اساس دین دو چیز است، یکی عقلانیت و دیگری وحیدانیت است. عقلانیت یعنی جوشش کانون فکر بشری و وحدانیت یعنی اتصال به جهان ما بعد طبیعت. پس هیچ دلیل ندارند که بین علم و دین فاصله قائل باشیم یا علمی را اسلامی کنیم.

دکتر اکبر حمیدزاده گیوی به ویژگی آثار دکتر شایگان اشاره کرد دکتر اکبر حمیدزاده گیوی به ویژگی آثار دکتر شایگان اشاره کرد

علم بی‌دین یعنی خرافه، دروغ، آدم‌فروشی و حقه‌بازی، آنچنان که دین بدون علم مجموعه زشتی‌های بشر است. اگر مجموعه زشتی‌های بشر را در یک جعبه جمع‌آوری کنید و از آن روح معنویت را بگیرید، در واقع بشریت را در ظلمانیت خود رها کرده اید. علم و دین دوش به دوش هم جواب می‌دهند و اگر از هم جدا شدند دین خرافات می‌شود. علم ودین دو بال برای پرش انسان است. کاش دین را آنچنان که دکتر شایگان دنبال دین بود، آنچنان که دنبال هستی شناسی دینی بود، بشناسیم. هندوستان کانون زایش ادیان بسیاری است، پروفسور شایگان در مقام هستی شناختی بود که از مجموعه ادیان وحیانی و عقلانی استفاده شود. لذا واقعا مردی ستودنی و معلمی بزرگ برای همه دوران‌ها است.

مرحوم استاد شایگان تنها یک معلم و استاد دانشگاه نبود، یک انسان والا بود، اخلاق، رفتار، کردار و سلوکش، این را می‌توانید در شاگردانش ببینید. مرحوم پروفسور شایگان همپارگی مرحوم عبدالحسین زرینکوب را داشت که به راستی زرین کوب بود. احمد تفضلی، ابراهیم باستانی پاریزی و … تمام اینها جلوه‌هایی از شخصیت استاد شایگان را به ما نشان می‌دهند. کسی که با ادبیات مانوس باشد نمی‌تواند شایگان را به عنوان یکی از بنیان‌گذاران و موسسین نگاه نو بر ادب پارسی به حساب نیاورد بنابر این همه مدیون دکتر شایگان اند. نه تنها دانشگاهیان امروز ما بلکه نسل‌های آینده نیز مرهون دکتر شایگان خواهند بود.

 

امروز دوستان بزرگوار، اساتید گرانقدری در این جمع می‌بینم. از دو نفر در این جمع لازم است که تشکر کنم، یکی آقای دهباشی است که گنجیاب است در هر گوشه و خرابه‌ای گنجی نهفته و دیگران از آن غافل اند، دهباشی دنبال گنجیابی است که فکر می‌کنم همه فرهنگیان باید قدرشناس باشند. دیگری آقای کاظم بجنوردی است که در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی کار و تلاش زیاد کرد و جمع اساتید گرانقدر و گمشدگانی که در چشم کم خردان گم شده بودند، را مهیا کرد. دایره المعارف بزرگ اسلامی یکی از گنجینه‌ها برای فرهنگیان این کشور است. لذا خوشحالم که در جمع شما بزرگواران عرض ادب داشته باشم. دکتر شایگان روحانی نبود ولی از هر روحانی روحانی‌تر بود. ادعای فقاهت نداشت اما از هر فقیه به دین آشناتر بود. علت اینکه پای این عزیز به هندوستان کشیده می‌شود این است که هندوستان مرکز ادیان متفاوت است و اگر کسی بخواهد دین‌شناس باشد، مخصوصا از منظر فلسفه تطبیقی باید به آنجا برود. فلسفه تطبیقی کار کسی است که با تمام فلسفه‌ها آشنایی داشته باشد و مرحوم دکتر شایگان به حق با تمام فلسفه‌ها آشنا بود.

من یکی دو جلسه بود که در محضر دکتر شایگان حضور داشتم، دیدم که ایشان به مراتب از مدعیان فیلسوفی در حوزه‌های علمیه توانمندتر بود و رمزش این بود که شایگان محضر علامه طباطبایی را هم درک کرده بود که فرزانه دوران بود و من به حق و با شناخت عرض می‌کنم، فرید زمان خویش بود و امروز هم کسانی نتواستند جای او را پر کنند، مدعیان فلسفه زیاد اند اما فلاسفه خیلی کم اند. بناباین، این جمع فقط گرامی‌داشت پروفسور شایگان نیست بلکه گرامی‌داشت علم است، گرامی‌داشت فلسفه، فهم درست از دین است. یکی از علایق استاد شایگان دین‌شناسی بود.

 

این حداقل وظیفه ای است که باید در برابر اندیشمندانمان داشته باشیم. در حیات و مماتشان قدر بشناسیم، متاسفانه جامعه ما دچار سقوط شده است، آنچنان سقوطی که تا فرهیختگان ما زنده هستند، قدر شناسی بلد نیست وقتی هم از دست می‌دهند، گرامی‌داشت سنتی رسمی جوابگوی ارزش آن شخصیتها نیست. امیدوارم با راهنمایی شما اساتید و بزرگواران گرانقدر ارزش علم، عالم و دانشمند آنچنان که باید و شاید در این کشور حفظ شود که طبیعتا برای آنهایی که قدر و منزلت او را نشناختند و نتوانستند با پنین شخصیتی مانوس شوند، جای تاسف است. بنابراین الان که ما هستیم درخواست می‌کنم که هم قدر موجودین را بشناسیم و هم قدر آنهایی که بین ما نیستند ولی آثارشان بین ما هست. مگر کسی می‌تواند آثار دکتر شایگان را پاک کند؟

کمتر کسانی هستند که با علامه طباطبایی انس گرفته اند اما دکتر شایگان یکی از آنها بود. انسان هم می‌تواند روشنفکر باشد هم درست‌اندیش. می‌تواند روشنفکر و خدا اندیش باشد. درخواست می‌کنم آن رسالت بزرگی که را که خداوند بر دوش شما گذاشته است ادا کنید و در این مجلس به روح آن بزرگوار تازه در گذشته و همه فرهنگسازان طلب آمرزش می‌کنم.

 

 

 

 

 

 

دسته گل های بسیاری نیز از دیگر دوستان و آشنایان برای مجلس بزرگداشت  دکتر شایگان رسید.

جهان ما یکی از بزرگترین و خوش نام ترین اندیشمند خودش را از دست داد دکتر شایگان از بهترین افتخارات فرهنگی تمدنی ماست

در سوگ دکتر داریوش شایگان

عکس از فخرالدین فخرالدینی عکس از فخرالدین فخرالدینی

مرگی دمساز زندگی / به قلم زنده‎یاد دکتر داریوش شایگان :

«جوان که بودم دو کتاب در نگاه من به مرگ خیلی تأثیر گذاشتند که یکی از آنها کتاب مرگ ایوان ایلیچ تولستوی بود. ایوان در این کتاب، دارد می‌میرد و در فکر این است که حالا که دارد می‌میرد، در زندگی چه کرده است. پیامش این که شاید عدم تناسب میان زندگی و مرگ باعث شود که به هنگام مرگ احساس غبن کنیم. شیوهٔ ریلکه در مواجهه با مرگ را نیز می‌توان شیوه‌ای قهرمانانه نامید. انسانی که با طرح مداوم مسائل و اضطراب‌ها و مشکلات، هشیاری‌اش را به حدّ جنون می‌رساند و اصالت و صداقتش را تا حدی بیمارگونه بالا می‌برد… کتاب دیگری که بر من تأثیر گذاشت هم کتاب شعرهایی است که ریلکه در پاریس و تحت تأثیر بودلر سروده است. ریلکه در دیوان شعرش می‌گوید:”خدایا به هر کس مرگِ اصیل خودش را ده، مرگی دمساز با زندگی‌اش” یعنی مرگِ هرکس به زیبایی زندگی‌اش باشد. این بهترین آرزویی است که می‌توان داشت.»

شایگان باشکوه زیست بقلم : مهدی یزدانی خرم


*
و من دیگر داریوش شایگان را نخواهم دید. اولین دیدارم در آن خانه‌ی مملو از سرخی‌اش یکی دو روز بعدِ قدرت‌گرفتن محمود احمدی‌نژاد بود و قبل‌اش هرچه بود تلفنی بود. همان روزی که به منِ غمگین از این انتخابات گفت مهاجرت دردی دوا نمی‌کند و حتا ممکن است جان‌ات را هم بکاهد و این‌که ایران این فاجعه را هم پشت سر خواهد گذاشت… شایگان قوی و باشکوه زیست. نوشت، خواند، سیگار کشید و جهان را محک زد و چه چیزی از این با شکوه‌تر که او بود. سال‌ها فکر ساخت، ایده داد، سفر کرد و کشف. دانشِ حیرت‌انگیزش را به رخ کشید و تجربه‌ی زیسته‌اش را روایت کرد. حالا او بعد هفته‌ها خواب طولانی روی تخت شماره‌ی چهار فیروزگر به خواب خود ادامه خواهد داد در خاکِ پذیرنده و نرم. حسرت من مثل بسیاری از شما واکنشی‌ست عاطفی از فقدانِ او. فقدانی که ناگزیر و ناگریز بود و محتوم.لخته‌های خون مغز جان‌سازش را محاصره کردند و شایگان تاب آورد که در افتتاح سال نو روحِ بزرگ ما شود. روحی معناساز که حالا گسترده شده بر تاریخِ ایران. همان دانشجوی خوش‌پوشی که در سالِ۱۹۶۸ و میان اعتصاب‌های سوربن و نگاه‌های‌شان رفت و از تز دکتری‌اش دفاع کرد تا مرد سال‌خورده‌ای که از جهانِ پر آشوب امروز خسته بود و امیدوار به ایران و تاب‌آوردن‌اش. مرگِ شایگان نشانه‌ای بود برای من از زنده‌گی پُر و جانانه‌ی او. رام‌کننده‌ی زمان و زبان. فارسی‌دانی درجه‌اول و مردی که به معنای واقعی کلمه سیر نمی‌شد از خواندن، تماشاکردن و زنده‌بودن. شاید این چند ماه اغما کمی خسته‌گی آن همه بیداری را کم، کرد در تن‌اش تا بتواند آماده‌ی کشف و زیستی دگر شود.یک مرحله‌ی جدید برای شایگان آغاز شده و من در اعماقِ قلب‌ام شادم که در زمانه‌ی بودنِ او کمی بودم، در روزهای خواب‌اش ذهن‌ام کنارش بود و فانوس جادویی زمان‌اش را بلعیدم. و هیچ بد نمی‌دانم که عکس های یادگاری با او منتشر شود و اصلن همه در شکوه‌اش بنویسند که این مرگِ باشکوه سوای بسیاری مرگ‌هاست. قابی که شایگان برای ما ساخت در عینِ فروتنی‌اش جاه‌طلبانه بود و شادی‌ساز.مملو از طربِ خواندن و دانستن. مشحونِ تاریخ ادبیات و سینما. آکنده از سعدی و حافظ و خیام. جشنی که هم دوست‌داران‌اش هم منتقدان‌اش در آن حضور داشتند و چه‌قدر دلتنگ آن مبل‌های راحتی سرخ خانه‌ی ولنجک خواهم شد که مرکز جهان بودند و سیگار نیم‌کشیده‌ی او که در زیرسیگاری طنین کلماتی را می‌شنید که از دهان فیلسوف خارج می‌شد و می نشست بر گوشِ نویسنده‌ی جوانی که می‌خواست ایران را بگذارد و برود و ماند و نرفت. دکتر شایگان من آدم مهمی نیستم ولی تمام‌قد به احترام‌تان می ایستم.

یلدا ابتهاج: زمستان ها را بهار کرد،
تاریکى ها را روشن. به بهار رسید و رفت…

روز غمگینى داشتم. تا چشم باز کردم از صفحه بخارا خبر آقاى شایگان را شنیدم. و چشمانم بى اختیار خیس شد. سایه این گرفتگى تمام روز با من بود. تصور جایى که خالى شده است. تصور لحظاتى که اینروزها و بخصوص در آخرین ساعات سال در پیام هاى با آقاى دهباشى داشتم. و امروز همه این بودن به پایان راه رسیده بود. انتظار و امیدى که دلخواه بود، اما نشد. پذیرش مرگ، تلخ بر جان مى نشیند. لحظات بین مرگ و زندگى در نوسان بود. از سویى اینکه کسى باز میرود و نیست دیگر یعنى باز مرگ و از سویى دیگر آقاى دهباشى عزیز که این روزها بیقرار بود و امروز تنها تر. و این یعنى زندگى.
روز به شب رسید و تصاویر و فیلم خانه ارغوان را لحظاتى با پدر دیدیم و گفتگویى داشتیم. با واژه هایى با احتیاط اما از دل، که مبادا بیقرارى خود و دیگرى را بیشتر دامن بزند. به خانه بازگشتم و در دل شب روز را دوره مى کردم. براى دوست نادیده از احوال تماشاى عکس و فیلم ارغوان نوشتم. در دل تاریکى شب بعد از شنیدن صحبت هاى آقاى شایگان از هفت اقلیم حضور و شاعران و از اندیشه ظریف و ایرانى او غمگین ِ لحظات، از آن دورها پیام دوست آمد. در دل شب ِتهران، در نزدیکى ارغوان بیدار بود. نوشتم:
حس غریبى ست. انگار کلمات از دل شب بیرون میایند و از فضای خانه در شب، از همان آسمان، از همان دیوار، از درخت بسوى من مى آیند.شب ،خانه، آسمان و درخت با من سخن مى گویند و در جواب، عکس و فیلمى در دل شب بود.
باز اشک ها بسوى گونه ها دویدند.
روز عجیبى بود، برشى از زندگى و راز بودن که سرشار از زندگى ست و مهر.

علی دهباشی،دکتر داریوش شایگان،داریوش طلایی، دکتر باستانی پاریزی و هوشنگ ابتهاج علی دهباشی،دکتر داریوش شایگان،داریوش طلایی، دکتر باستانی پاریزی و هوشنگ ابتهاج

چشم بیدار  زما ن بقلم : دکتر نیر طهوری

 

بهار در طلیعه سال نو،
درخت کهن باغ را
به میهمانی خود فرا نخواند
خانه ی روشن در بر روی خود فرو بست
یاس پیر در وفاداری به پیمان باغبان
به انتظار نشست و پیرایه از گل های سپید
به سر نبست
چشم مات بودای محزون بر در خشکید
و لبخند بر لبش ماسید
دامنش خالی از دسته های یاس سپید
و مشامش تهی از عطر شکفتن سحرگاهی
دیگر آغوش به روی آفتاب نگشود
صبح به قهر خاموش شد و فرو خفت
ظرف بلورین پایه طلا
از انارهای درشت رسیده خالی ماند
دیوارهای سفید
شعله سرخ رقصان چراغ های لاله عباسی را
بر تن لخت خویش به تماشا ننشست
و مرثیه مرگ را با خود زمزمه کرد…

در دومین روز سال نو، چشم بیدار زمان،
#داریوش_شایگان،
در پی خوابی طولانی برای همیشه دیده از جهان فروبست!
فانوس جادویی زمان، راه خاموشی گزید.
در جنون بیداری کالبد جوانمردش بیش از این درنگ نکرد و در پی روانِ مشتاقش،
با هزاران فروهر پاک روانه شد به دیار خاطره ازلی،
آنجا که دئنای زیباروی و تابناک، خوشبوی و عطرآگین بر سر پل برگزیدگان چشم به راه مانده بود
تا دست در دست یکدگر
از یکی از سی و سه در نیک آیینی پندار و گفتار و کردار،
به گلشن همیشه سبز وجود
به سرای فروغ جاودان وارد شوند.
روح پاکش شاد و یادش جاودانه گرامی باد…

افسوس که اجل فرصت نداد….بقلم : دکتر علی بلوکباشی

دوست بزرگوارم، جناب دهباشی عزیز
امروز از درگذشت داریوش شایگان، آن سترگ مرد دین و فلسفه آگاه شدم. افسوس اجل به او فرصت نداد تا ناگفته های دیگر اندیشۀ تیزش را برای جامعۀ علمی- فرهنگی ما بازگوید. افسردگی شما را در اندوه از دست دادن دوست فیلسوفی که مدت ها در کنارش و هم صحبتش بودی، بخوبی در می یابم. تقدیر ما انسان ها این است، چه می شود کرد !؟
زبانم در تسلی دادن خاطر غمگین و افسرده شما در این روزهای سال نو کوتاه است. دعا می کنم که پروردگار به حرمت خجستگی این روزها روان این بزرگ مرد و پیر استادان زمان را شاد و از مقربان درگاهش گرداند، و عمر پربار و مهر گستر شما، دوست فرهیخته را دراز بدارد.
ایام در سال نو به اندوه مباد

استاد بیژن عبد الکریمی:

«اگر مرگ نبود، شور زندگی، حس آزادی و در یک کلام نحوه بودن آدمی معنایی نداشت».

و به قول والت ویتمن،

«بی‌گمان مرگ برای پیوند دادن است همان‌گونه که زندگی.

بی‌گمان ستارگان دیگر بار پدیدار می‌شوند از پس گم شدن در نور …».

بدین وسیله درگذشت دکتر داریوش شایگان، یکی از سرمایه های بزرگ فرهنگی و مظهر لطف، بزرگواری و تساهل را به همه اساتید، دانشجویان و اصحاب فرهنگ کشورمان تسلیت می گویم.

دکتر محمد صنعتی:

سلام آقای دهباشی عزیز خبر اندوهبار درگذشت آقای داریوش شایگان را هم اکنون شنیدم و می باید ان را به همه دوست داران ایران تسلیت گفت فقدانی جایگزین ناپذیر است

محمد صنعتی لندن

دوست گرامی جناب علی دهباشی
در اغاز بهار؛ رستاخیز زمین..‌روان دانشی مرد یگانه زمان داریوش شایگان به اسمان پر کشبد.
سخت است این فراغ بویژه برای انبوه
شیفتگان و دوستدارانی چون شما که به روزگاران همدل و همراهش بوده اند
شایگان پلی بود از نور؛ از گذشته به حال‌؛ از ذیروز به امروز؛ از شرق به غرب..
خاموشی او‌ غم انگیز است..تسلیت.. با شما هم دردم و همراه
ان پیکر پاکی که در اغاز بها ران به خواب و به خاک رفت و به اسمان پر گشود بی گمان خواهد رست ‌‌‌.شاخه خواهد گسترد و سایه اش
به روزگاران جاودان خواهد ماند
به قول‌ حضرت مولانا:
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد.

غلامرضا امامی

بردیا یوسفی؛  آهنگساز و نوازنده

می خواستم از دوم فروردین سال ۹۰ بنویسم .
روزی که با جمعیتی نه چندان زیاد ، راهی امامزاده طاهر کرج شدیم و جلال ذوالفنون (که حقیقتا ذوالفنون بود) را به دست خاک سپردیم تا برای همیشه ، شاید ، جایی ، زخمه ها بر دلها زند .
میخواستم بنویسم که ذوالفنون رفت و ما ماندیم در جهانی که یکی از خوشترین نغماتش را از دست داد ، ما مانده ایم و دنیایی از صداهای ناهنجار که یک یک ، الحان خوشش را از دست میدهد ، میخواستم از ذوالفنون بنویسم و در نهایت یادی کنم از داریوش شایگان و بگویم که همه ما مدیون وی و امثال ایشان هستیم ، میخواستم بنویسم ای کاش که شایگان باز گردد و باز چراغ راهمان شود …
با این افکار ، خوابم در ربود .
صبح ، با این خبر کوتاه ، کوتاه اما بلند ‌… به بلندای ابدیت بیدار شدم : داریوش شایگان ، نویسنده و فیلسوف معاصر ، در سن ۸۳ سالگی درگذشت …
داریوش شایگان ، در گذشت ؟
نه باورم نمیشود …
این جهان تاریک ، چراغی دیگر از دست داد ؟ این جهان تاریکتر شد ؟ استادمان ، درگذشت ؟
چگونه ممکن است ؟ شایگان زنده است … تا چراغ هایی که بر افروخته روشنند .
و ناگهان درگوشم طنین صدایش را شنیدم و نمیدانم ، چطور دیدمش ، مانند همیشه ، خوش پوش و استوار ، در مقابلم ، با جدیتی که خاص او بود ، یادم نیست چه گفت ، اما من همچنان گنگ و گیجم …
استادمان …
هر چه صدایش کردم رفت …
و ما چراغی دیگر از دست دادیم در قرنی تاریک …

یادی از مرحوم شایگان به   قلم : دکتررسول جعفریان

 

ییک وجه مشترک همه متفکران و رهبران فکری ما، در شش دهه پیش از انقلاب، اظهار نظر در باره غرب بود. ما از مشروطه به بعد، مجبور بودیم در این باره اظهار نظر کنیم. در مشروطه، این تقسیم، به صورت مستبده ـ مشروطه بود. اندکی بعد که مشروطه سلطنتی غلبه کرد، روشنفکران دو بخش شدند، لیبرالیست و کمونیست. هر دو متولد غرب بودند، اما بر ضد هم. کمونیستها منتقد غرب سرمایه داری بودند و تبلیغات شدیدی علیه غرب و تمدن سرمایه داری راه انداختند.. حکومت سلطنتی شاه راه خود را می رفت. روحانیون که در دوره رضا شاه، خرد و خمیر شده بودند، دوباره و تدریجی بازگشتند. آنها با کمونیسم ضد خدا، درگیر بودند، اما به هر حال، هم آنها و هم دیگران، نقد تند سرمایه داری را از آنها می شنیدند و عدالت چپ را تصور می کردند. بخش قابل توجهی از روشنفکری ایرانی در میانه کمونیستها و لیبرالیستها رشد کرد و بالید. آنها سروته درستی درمانی از نظر سازماندهی نداشتند، نه مثل کمونیستها ریشه در شوروی داشتند، نه در مذهب پایگاهی و پایگاهی که در تربیت رضاشاهی آن را از دست داده بودند. این جماعت به تدریج به ایدئولوژیهایی (که در حکم نوعی آنتی تز برابر تفکر غربی و مولود همانجا بود) وابسته شدند که هم انتقاد از غرب داشت و هم مدعی داشتن پایگاهی در شرق بود. عنوانش بازگشت به خویش، یا تکیه به آسیا، یا به اسم نقد تکنولوژی و ماشینیسم یا تمایل به علم قدسی یا عرفان سهروردی یا گنوسیسم ایرانی و شرقی. این جمع کم کم دست به دست هم دادند و بخشی در انجمن حکمت و بخشی هم متفرق (حتی در دوره رژیم) اما متحد الفکر راه خودشان را ادامه دادند. غالب این جماعت، اهل عمل و انقلاب که نبودند، از کمونیستها بیزار بودند، اما به هر حال، قشری از مردم که فکری تر و ایرانی تر بودند، از علاقه مندان آنها بودند. البته آدمی مثل جلال، که از همین طیف بود، به فکر مذهبی هم نزدیک شد. شریعتی هم از همان جماعت بود، دینی ترین آنها و پل و حلقه وصل آنها با مذهبی ها بود. نراقی مدل دیگری از همین افراد و طبعا غیر مذهبی. به هر حال طیف وسیعی از این گروه، یک خط فکری که مدافع عرفان شرقی و منتقد غرب از هر بخش آن بودند، در کنار یکدیگر بودند. وقتی انقلاب شد، فکر این گروه، در میان روحانیون اثر گذاشت و برخی از شاگردان آنها وارد جرگه انقلاب شدند. درست وقتی از سال شصت، مبارزه با غربزدگی جدی تر شد، این تفکر و مبانی آن پشتوانه تفکری شد که می خواست یک تمدن شرقی، دینی، عرفانی، ضد کمونیست و مهم تر از همه، ضد غرب و متفاوت با تمدن غربی بسازد. به هر حال، هر جهت گیری بزرگ، ایدئولوژی خود را می خواست و آنچه در این دوره پدید آمد، جریانی بود که غالبا توسط همین طیف که فارغ از الحاد و اسلام، سروته یک طیف فکری بودند، پدید آمده بود. این ابزار یعنی تفکر شرقی ضد غرب، وقتی از دست روشنفکران ضد غرب و شرق گرا، که شرحشان گذشت، درآمد، و به خصوص وقتی در عمل، به رویه هایی از سوی انقلابیون منجر شد که خیلی مورد تأیید آنها نبود، دیگر خوشآیندشان نبود. نصر فلسفی ترین بود که البته بین مدرنیته و مواضعش جمع کرد و بارها هم این را گفت. فکرش ماند و خودش رفت. برخی از این طیف از دنیا رفته بودند یا رفتند و فرصت دیدن تجربه عملی افکارشان را نیافتند. اما برخی که ماندند، و یکی هم مرحوم شایگان بود، از آن ایدئولوژی که ساخته بودند و اثرش را هم گذاشته بود و حالا در اختیار دیگران قرار گرفته و لباس تازه ای به آن پوشانده شده بود، اظهار پشیمانی کردند. در کشورهای توسعه نیافته، اظهار پشیمانی در میان همه کسانی که نقش تئوریسین دارند، امری عادی است، هرچند برخی آرام تغییر می کنند، و به روی خود نمی آورند. یاد مرحوم شایگان گرامی و روانش شاد باد. خود او هم تجربه ای از تجربه های جاری فکری در ایران توسعه نیافته طی پنح شش دهه گذشته بود.

یادداشت رضا داوری اردکانی در سوگ داریوش شایگان

او می توانست زیر آسمان های جهان به سر برد و به همه فرهنگ ها احترام بگذارد و ایران را نیز عاشقانه دوست بدارد

هوالباقی؛ داریوش شایگان درگذشت. خبر کوتاه و ساده بود. گویی همه انتظار شنیدن آن را داشتند زیرا از هفته ها پیش او در بیهوشی تمام به سر می برد و کمتر به بهبودش امید داشتند. اما خبر در حقیقت، خبرِ ضایعه و مصیبتی بزرگ بود. برای کسی که از پنجاه سال پیش او را می شناخته و سال ها با او انس و الفت و دوستی و همدمی و همزبانی داشته است، تحمل شنیدن این خبر دردناک بود. در این دو سه دهه اخیر ما کمتر یکدیگر را می دیدیم ولی هرگز عهد دوستی را نگسستیم. اختلاف سلیقه های سیاسی داشتیم. او در سیاست کانتی بود و با اینکه جهان کنونی و سیاست آن را می شناخت به صلح دائم کانت می اندیشید و سیاستی را دوست می داشت که اخلاقی باشد. به سیاست کاری نداشته باشیم زیرا دوستی ما ورای این حرف ها بود. سیاست ما را به هم نزدیک نکرده بود که از هم جدا و دورمان کند.
شایگان که بود و چه کرد؟ او مردی نجیب، محجوب، منیع الطبع، کم حرف، و اهل دوستی و وفا و دور از تظاهر و تکلف بود. زندگی و مرگ را آسان می گرفت و کمتر غم دنیا می خورد. شایگان از بسیاری از ما بیشتر کتاب می خواند و بهتر می فهمید و به همه چیز و همه جا و حتی به فلسفه شاعرانه نگاه می کرد.
او شاعری بود که نمی دانیم چرا بعد از انتشار اولین دفتر شعرش دیگر شعر نسرود و به سراغ فلسفه و تصوف و ادیان شرقی رفت و دوره کوتاهی از زندگی اش را بیشتر صرف فلسفه کرد. حاصل این دوران، کتاب های “آسیا در برابر غرب”، “بت های ذهنی و خاطره ازلی” و “انقلاب دینی چیست” بود. این دوران دوران غلبه فلسفه به شعر در اندیشه شایگان بود که در حدود ده سال طول کشید.
سپس شایگان به عهد جوانی خود بازگشت. هر چند که فلسفه هنوز او را رها نکرده بود. او باز هم فلسفه می نوشت اما زبانش، زبان شعر بود. گویی شعر و فلسفه در آثاری مثل “افسون زدگی جدید” به صلح و سازش رسیده بودند. مختصر بگویم. شایگان هرگز اهل بحث و جدل نبود. حتی کتاب های فلسفی اش را هم به زبان بحثی ننوشت. شاعری که به فلسفه رو می کند طبیعی است که اصراری در نوشتن و گفتن به زبان فلسفه نداشته باشد.
بالاخره شایگان در دو دهه آخر عمر به شعر و ادب بازگشت و سه اثر گرانبها در باب پنج شاعر بزرگ ایران و دو شاعر و نویسنده نامدار فرانسه بودلر و مارسل پروست نوشت. این هر سه اثر در ادب و نقد ادبی ایران ماندگار خواهند بود. آنها از جنس و سنخ تتبعات ادبی مرسوم نیستند، بلکه گزارش درآمیختگی شعر و رمان با جان نویسنده اند.
در پایان عمر هم می خواست بازگشتی به فلسفه داشته باشد و درباره جهان کنونی که جهان ریاضی و هندسی است، کتابی بنویسد. کاش بود و این کتاب و بسی آثار خوب دیگر می نوشت.
دریغا که دیگر نیست. من و شایگان بسیار به هم نزدیک بودیم ولی او وسعت نظر و بینش و ذوقی داشت که من از آن بی بهره ام و نظیرش را کمتر می توان سراغ گرفت. مهمتر اینکه او می توانست زیر آسمان های جهان به سر برد و به همه فرهنگ ها احترام بگذارد و ایران را نیز عاشقانه دوست بدارد. روانش شاد باد.

اخرین دیدار با دکتر داریوش شایگان بقلم : دکتر صادق خرازی

دکتر داریوش شایگان هم بدیار رحمت الهی شتافت اخرین دیدارمان در ظهر و‌ناهار همان روزی بود که داریوش دچار عارضه مغزی شد خیلی انروز در فکر بود نگران و‌دغدغه فرهنگ را داشت از کم کاری اهل دانش مینالید از بی توجهی به شخصیت های علمی رنجیده خاطر بود نگران خانواده اش دختر وبویژه فرزند داشمندش دکتر رحیم شایگان بود ! شایگان هر چه بود تمام شد اما افاق اندیشه اش و دستمایه علم و دانشش همواره تاثیر دارد و بر عالم ادم میتابد به مخالفین داریوش فیلسوف ومتفکر عرض میکنم خرده گیری هایتان با روح فرهنگ و دانش پروری نیاکان ایرانی سازگاری ندارد اگر بخواهیم با بخش کوچک بین گذشته افراد رو رصد کنیم به خیلی ها که شما افتخار میکنید برسیم نمیشود توجیه کرد !!!! ملاک حال افراد است به روحش بلندش درود میفرستیم و برایش رحمت و غفران از خدای منان طلب میکنیم

فانوس جادویی اندیشه بقلم : ایرج زبر دست

در سوگ داریوش شایگان

ایام عید و پاره سنگی که یکباره در آیینه ثانیه رها شد . کرکس راز با خبری سرد ، روی شانه ات می نشیند و یکریز در سلول های مغزت فریاد می پاشد . آشفته به دوست بزرگوارم جناب علی دهباشی مدیر لایق مجله بخارا تماس می گیرم ، صدای دهباشی تاییدی بر این حکایت و روایت تلخ است . باری استاد یگانه ، دکتر داریوش شایگان بر بام هستی ، فانوس زمان شد . بی شک سالها باید بگذرد تا مادر گیتی چون او فرزند بزاید .داریوش شایگان فانوس جادویی فکر و اندیشه روزگار ما بود . این رباعی انگشت اشاره آن سایه مدام است ، سایه ای که امروز نام بلند داریوش شایگان را زمزمه کرد :

زد بانگ کسی که جاده ها را می زیست
ای بی خبر از عاقبت راه ، نَایست
آن سوی قدم ها که نمی دانم کیست
پیوسته کسی هست که می گوید : نیست

ایرج زبردست
شیراز
۲ فروردین 1397

پیام دکتر امیرهوشنگ هاشمی ـ ونکوور

هیچگاه به مصیبت ها و تلخی ها عادت نمی کنیم، و در فقدان بزرگان و عزیزان، تکه ای از وجودمان را با آنها به خاک می سپاریم. دست اجل روز و ساعت و تقویم نمی شناسد و امروز در آغاز سال نو، انسانی شریف و نجیب، و اندیشمند و‌فیلسوفی والامقام را از ما گرفت، مردی که به ایران و ایرانی عشق می ورزید، دغدغه ی فرهنگ و هنر و ادب و دانش کشورش را داشت، و مردم ایران را سزاوار روزگاری بهتر می دانست. فقدان این بزرگمرد را به ایرانیان در سراسر این دنیای پهناور، و به شما که در سوگ دوست هستید، تسلیت می گویم.

 

على اعطا – عضو هیات رییسه و سخنگو شوراى اسلامى شهر تهران

حوالی نیمه شب یکم فروردین، در ترجمه تفسیر المیزان علامه طباطبایی مطلبی را جستجو می‌کردم. ضمن جستجو، ناخودآگاه ذهنم پرکشید به کتابی از داریوش شایگان که در سال‌های دانشجویی، خوانده بودم و بعدها، هر بار سراغ بخش‌هایی از آن رفته بودم و دوباره و چندباره مرور کرده بودم. کتابی با عنوان “زیر آسمان‌های جهان” که گفتگویی تفصیلی با داریوش شایگان است و بخشی از کتاب، شرحی است جذاب و پرکشش از دیدارها و گفتگوهای دکتر شایگان با علامه طباطبایی.

امروز صبح، خبر درگذشت دکتر شایگان در شبکه‌های مجازی به سرعت برق منتشر مى‌شد. به طرف کتابخانه اتاق رفتم و کتاب “زیر آسمان‌های جهان” را برداشتم و صفحاتی را که توصیف دیدارها و گفتگوهای شایگان و علامه طباطبایی بود، جستجو کردم:

“من از محضر چهارتن فیض بردم، که هر یک از آنها برایم ارزش خاص خود را دارد. بی هیچ تردیدی، علامه طباطبایی را بیش از همه ستوده و دوست داشته‌ام. به او احساس ارادت و احترامی سرشار از عشق و تفاهم داشتم. سوای احاطه وسیع او بر تمامی گستره فرهنگ اسلامی، آن خصلت او که مرا سخت تکان داد، گشادگی و آمادگی او برای پذیرش بود. به همه حرفی گوش می‌داد، کنجکاو بود و نسبت به جهان های دیگر معرفت، حساسیت و هوشیاری بسیار داشت. من از محضر او به نهایت توشه بردم. هیچ یک از سوالات مرا درباره طیف فلسفه اسلامی بدون پاسخ نمی‌گذاشت. با شکیبایی و حوصله و روشنی بسیار به توضیح و تشریح همه چیز می‌پرداخت. فرزانگی‌اش را جرعه جرعه به انسان منتقل می‌کرد. چنانکه در درازمدت نوعی استحاله در درون شخص به وجود می‌آورد.”

آخرین کتابی از شایگان خواندم، به بهمن ماه سالی که گذشت برمی‌گردد. کتاب “پنج اقلیم حضور” بود؛ بحثی درباره شاعرانگی ایرانیان. اثری ارجمند درباره پنج اسطوره شعر پارسی، فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ؛ که به تعبیر شایگان، این پنج شاعر هر یک به تناسب نبوغ خاص خود، نماینده تبلور یک جریان بزرگ تبارشناسی فکری است که سبک و سیاق و شیوه‌ای منحصربه فرد را در بازتاب نحوه ویژه جهان شناسی خود در پیش می‌گیرد.

دکتر داریوش شایگان، اندیشمند، هنرشناس و هندشناس برجسته، امروز دوم فروردین سال نود و هفت، بعد از نزدیک به دو ماه زندگی در اغما، از میان ما رفت.

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است / کس ندانست که آخر به چه حالت برود / کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا / به تجمل بنشیند، به جلالت برود

یادش گرامی.
دوم فروردین نود و هفت – علی اعطا

«جویبار لحظه‌ها بی‌وقفه جاری‌ست» به قلم الهام فخاری،نائب رییس کمیسیون فرهنگی و اجتماعی شورای اسلامی شهر تهران

استوار، پرشور، بی‌هیاهو، روان و زلال زیست، آموخت، در آسمان‌های جهان پرگشود، و ققنوس‌وار در میهنش افروغ‌های هستی به دیگران سپرد. چشمه بود به زلالی و پویایی و مهر به سرزمین؛ باران بود به تازگی و زندگی برای رویش؛ آفتاب شد تا باغ‌هایی به چشم ما روشن شوند. شایگان هما بود، بلندپرنده، سرافراز و عاشق. گنج‌هایی بر نسل‌ها آشکار کرد که در رنگ و آب نوگرایی باختری در غبار مانده بودند.
جهان شکننده‌ی اسطوره‌ای سنت را با نقد روادارانه به میدان امروز آورد. شایگان یکی از بهترین یاریگران جامعه‌پذیری جوانان نسل ما است. دلیراته نقد خویش کرد، از دیدگاه خود راه و بی‌راهه‌های گذشته را نمایان کرد، و نوشت و خواند و آموخت و زیست، زیستنی جاودانه و ماندگار.
نظم او همراه با روانی و‌ پویایی، فلسفه‌پردازی‌اش با شوق و عشق، تاریخ‌پژوهی‌اش درآمیخته با سروده‌های نو و کهن و نوشته‌هایش زلال و جان‌بخش است. نگارشش در «پنج اقلیم حضور » خواننده را بر بال‌های روزگار به تجربه‌ی زیسته‌‌‌ای می‌برد، بی ستایش یا نکوهش.
ستیهندگی بخشی از جهان با سرمایه‌های دیرین ما و کم‌کاری‌ها و ناآگاهی‌های خودمان را باریک‌بینانه، روشن و گویا برنگاشت. به میهن خویش وفادار ماند و آرزوی‌ش تاب‌آوری خاوران در برابر آسیب‌ها و آشوب‌ها بود.
امروز او آن چشمه‌ی سرشار و پویا دَم بر این جهان فروبست، کسی چه می‌داند شاید به کاوشی همیشگی به فراسوی چهل‌تکه‌ها و وصله‌های هستی پرگشوده است. ما سرگشته‌ میان سوگ و منش او هستیم. سوگ ما از رنج خستگی تنانه ماست، چرا که داریوش شایگان جشن همواره‌ی خاوران است. او که باور داشت «دم لحظه‌ی درنگ من است در صحرای عدم»، آفرینشی همواره و جاری است، اگر کوشش او برای بیداری و دانایی ما به‌بار نشسته باشد. به یادش و به پاسداشت کوشش همیشگی‌اش، در این هفت و چهل روز، یادگارانش را بازخوانی کنیم. نام، یاد و منش داریوش شایگان مانا باد./
یادگاران:
-آسیا در برابر غرب
– ادیان و مکتب‌های فلسفی هند در ۲ جلد
-تصوف و هندوئیسم (آیین هندو و عرفان اسلامی بر مبنای کتاب مجمع البحرین نوشتهٔ داراشکوه ترجمه به فارسی توسط جمشید ارجمند)
– افسون زدگی جدید، هویت چهل تکه و تفکر سیار، ترجمه فاطمه ولیانی
– زیر آسمان‌های جهان، گفتگوی رامین جهانبگلو و شایگان، ترجمه نازی عظیما
– بت‌های ذهنی و خاطره‌های ازلی، انتشارات امیرکبیر
-سرزمین سراب‌ها
-انقلاب دینی چیست؟
-آمیزش افق‌ها
-بینش اساطیری، نشر اساطیر
-پنج اقلیم حضور، نشر فرهنگ معاصر
-در جستجوی فضاهای گمشده، نشر فرزان روز
-نگاه شکسته، ترجمه علیرضا منافزاده، نشر فرزان روز
-جنون هشیاری (ترجمه)، نوشته ایو بونفوا، مؤسسه فرهنگی پژوهشی نشر نظر، ۱۳۹۴
-فانوس جادویی زمان، نشر فرهنگ معاصر۱۳۹۶

در رثای یک روشنفکر اصیل
بقلم : دکتر سید حسن اخلاق
(محقق ومدرس فلسفه ساکن امریکا)

سلام
الان خبر رحلت آن بزرگ را خواندم
بالفور چنین نوشتم. بزحمت به آقای دهباشی بفرستید.

در رثای یک روشنفکر اصیل
داریوش شایگان از انگشت شمار بزرگانی بود که آرزوی دیدار و مصاحبتش را داشتم، آرزویی که اینک باید با خود به گور برم. اما چرا اشتیاق وافر به زیارت او داشتم؟ آیا نوعی همخونی بود؟ شاید. چندی توفیق رفیقم بود که از محضر خواهر فرزانه شان، دکتر یگانه شایگان، فلسفه یونان باستان بیاموزم. روزی مجلاتی را به وی دادم که شامل کارها و اندیشه هایم پیرامون انکشاف در افغانستان بود. در دیدار بعدی نظرش را درباره خواستم. خوشش آمده بود و گفت آنرا به داریوش خواهد داد. مطمئن بود ذوق سخت-پسند داریوش نیز آنرا گوارا خواهد یافت. می گفت این کارها می تواند داریوش خلوت گزیده را مجاب کند که تو را ببیند. اما مرگ نابهنگام یگانه مجال برداشتن گام بعدی را نبخشید و آهی مضاعف بر سینه ام نهاد؛ مرگ استاد و البته حسرت زیارت داریوش.
با اینهمه، من فکر می کنم علاقه ام به داریوش دلیلی فراختر داشت. من در جمال بی مثال او، یک روشنفکر اصیل و مثالی را می دیدم و می بینم. کار نمونه های مثالی، همزمان راهنمایی و الگوبودن است. شایگان با زندگی، تامل و کار خود الگویی بی بدیل از روشنفکر اصیل در تمدن امروز فارسی زبانان بود. با “روشنفکر اصیل” دست کم سه نکته را در نظر دارم: نخست، داریوش برپایه خرد خودبنیاد ایستاده بود که مبداء روشنفکری است. بدون آنکه وارد مجادلات پیرامون هستی و چیستی خرد خودبنیاد و نیز معنای آن در مورد شایگان شوم، بگویم منظورم گسترده ترین تعریف از آنست که در مقابل خرد دیگربنیاد قرار می گیرد. داریوش می خواست با خرد خویش دریابد. او هستی و زندگی را با چشمان خرد خود می دید و در این راه به چنان فربهی و توانمندی ای رسیده بود که هیچ نیازی به وأم گرفتن از “دیگران” نداشت. او به تمام معنای ممکن برای یک آدمی، “خود” بود. او در وفای به عهد به خرد بشری، از آسیا تا غرب سفر کرد تا چیزی را بیابد که پرسش خرد او بود؛ از این سفر طولانی نهراسید؛ از تازه شدن و پوست انداختن نترسید و در روزگار جهانی شدن، معنای “هویت چهل تکه” را توضیح داد.
دوم، در زمانه تنازع ایدیولوژی ها و هیاهوی شعارها، سکوت و صفای ذهن حقیقت جوی شایگان آغشته نگردید. روزگاری که روشنفکری با دلدادگی به اسطوره های غربی پیوند داشت وی نرد عشق با بت های شرقی بأخت؛ با علامه طباطبایی نشست و تمنا و تماشای تجرید روح داشت. زندگی شایگان صلایی لاهوتی در روزگار عسرت و برهوت بود که حقیقت را نباید در چنبره زمان و تاریخ یا مکان و جغرافیا محبوس ساخت؛ هر زمان و مکان و با هر عنوان و برندی که باشد. باید افزود شایگان در هستی و ظهور خود نقادی بزرگ بود ولی فراخنا و ژرفای وجه إثباتی اش از چنان جلوه گری ای برخوردار بود که وجه نفی اش محجوب می ماند. آری، در زمانه برانداختن، شایگان معلم برساختن بود؛ چیزی که وی را به نیاز جدی ما پیوند می زند.
سوم، روشنفکری و اصالت در معنایی فخیم تَر هم در شایگان گرد آمدند؛ روشنفکری برای وی به امری اجتماعی، سیاسی و فرهنگی فرو نمی کاست. دغدغه های بنیادین و اصیل شایگان، وی را در مرکز درگیری با پرسش های بنیادین و نسبت آنها با پدیدارهای تاریخی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی قرار داد. شایگان زائر جهان های “بودن” بود و اینکه این جهان ها با همه پویایی، فربهی و پهنا با هم در می آمیزند، تمدن ها را شکل و زندگی آدمیان را معنا می بخشند. او چشمان پرنده داشت و شگفت زده این ژرفا و پهنا. شنیده ام که در عمل اجتماعی و سیاسی، شایگان واقع گرا بود و می خواست گام به گام با طرحی روشن به سوی روشنایی بر پایه دارایی موجود پیش رویم. شایگان به أبدیت و مطلق پیوست ولی پندار، کردار، گفتار و امید او با ما زمانی ها و مقید ها می ماند تا از آنها بهره بریم و گامی فراپیش نهیم.

یادی از مرحوم داریوش شایگان به قلم سید سعید شاه‌چراغی دامغانی

پنجشنبه ۲۶ بهمن ماه، بزرگداشت دکتر حسن ذوالفقاری بهانه ای شد تا با استاد علی دهباشی هم کلام شوم، دهباشی را همانگونه یافته بودم که در نشریه بخارا از نوشته هایش شناخته بودم.
از هر دری سخن گفته شد تا آنکه بحث رسید به داریوش شایگان و بیماری اش.
از مطلب آیت الله محقق داماد درباره شایگان حرف زدیم و من از بعضی کم مهری ها به او و گلایه ها گفتگو کردم.
یکی از مواردی که حرف زدیم خاطره شایگان از مرحوم علامه طباطبایی بود، به نظر می رسید این حریت شایگان را می رساند که به نقل این خاطره پرداخته است، اگر کسی غیر او بود شاید نقل هم نمی کرد.
بگذریم….
امروز شایگان از دار دنیا رفته است و جامعه علمی سوگوار این دانشمند فرهیخته است، ما مانده ایم و اندیشه های این فیلسوف فرهیخته.
این چند جمله را با خاطره مرحوم شایگان از علامه طباطبایی به پایان می برم. روحش شاد.

خاطره داریوش شایگان از علامه طباطبایی

تجربۀ شگفت دیگری که با او( علامه طباطبایی) داشتم، ملاقات دوبه‌دویی بود که زمانی در خانه‌ای در شمیران بین ما دست داد. قرار بود که همۀ اهل محفل آن شب در آنجا گرد آیند. من به آنجا رفتم اما بقیه غایب بودند. احتمالاً تاریخ جلسه را اشتباه کرده بودند. ما تنها بودیم. شب فرا می‌رسید و از گردسوزهایی که در طاقچه‌ها نهاده بودند، نوری صافی می‌تراوید. مانند همیشه روی زمین بر مخدّه نشسته بودیم. من از استاد دربارۀ وضعیت اخروی و اینکه چگونه روح نماد ملکاتی است که در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثّل می‌کند سؤال کردم. ناگهان استاد، که معمولاً بسیار فکور و خموش بود، از هم شکفت. از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد. دقیقاً به خاطر ندارم که از چه می‌گفت، اما آن فوران ِحال‌های دمادم را که در من می‌دمید خوب به یاد دارم. احساس می‌کردم که عروج می‌کنم. گویی از نردبان هستی بالا می‌رفتیم و فضاهایی هر دم لطیف‌تر را بازمی‌گشودیم. چیزها از ما دور می‌شدند. هوای رقیق اوج‌ها را و حالی را که تا آن زمان از وجودش بی‌خبر بودم حس می‌کردم. سخنان استاد با حسّ بی‌وزنی و سبکی همراه بود. دیگر از زمان غافل بودم. هنگامی که به حال عادی بازآمدم، ساعت‌ها گذشته بود. سپس سکوت مستولی شد. ارتعاش‌های عجیبی مرا تسخیر کرده بود؛ رها و مجذوب در خلسۀ صلحی وصف‌ناپذیر بودم. استاد از گفتن ایستاد و سپس چشمانش را به زیر انداخت. دریافتم که بایست تنهایش بگذارم. نه تنها به سؤالم پاسخ گفته بود، بلکه نفس تجربه را در من دمیده بود. این تجربه را دیگر برایم تکرار نکرد امّا یقین دارم که اهل باطن و کرامات بود، ولی دربرابر مخاطبان ناآشنا دم فرو می‌بست. باآنکه در محافل رسمی روحانیت فیلسوف طراز اوّلی بود که لقب علّامه داشت، ولی به روحانیان متحجّر بی‌اعتماد بود.»

منبع: کتاب زیرآسمان‌ های جهان، گفت‌وگوی جهانبگلو با داریوش شایگان، ص۷۰ و ۷۱.

دوم فروردین ۱۳۹۷
سید سعید شاه‌چراغی دامغانی

صادق زیباکلام: درگذشت فیلسوف و متفکر اندیشمند مرحوم داریوش شایگان را به خانواده و جامعه دانشگاهی ایران تسلیت عرض می‌کنم.
دوم فروردین 1397

 

بهره از ” گنج شایگان ” داشت
بقلم : دکتر محمد جواد فرید زاده

شریف بود؛ نادرالوجود بود؛ عمیق بود؛ منصف بود؛ مهربان بود؛ زندگی را و زیبایی را و تفکر را دوست داشت. از سلسله ی جلیله ی افلاطونیان بود؛ از ارسطوئیان با تجربه و عقل بود؛ ٱشنا با سهروردی و درخشش حکمت اشراقی بود؛ زمان و اراده ی آزاد برگسونی را به تجربه دریافته بود. زمان را دریافت گرچه زانو به زانوی پروست « زمان از دست رفته» را تجربه کرد؛ زمان به هر روی از دست میرود مگر بتوانی تا آخرین لحظه ی زندگی، زشت و زیبای این جهان را از زبان پیامبران و شاعران و عارفان بشنوی و دریابی. با «شیوا» در معبدی به بزرگی هستی، چرخ زنان همچون چرخ مدام فلک بر محور نیروانا با بودا هم سخن شوی و او چنین کرد.
از پیش از سقراطیان، از صدای معبد دلفی، از حکمت و عدالت سقراطی گرفته تا حضور بر معابد عظیم هندی تا درک فضای کاتدرال های اروپا، از معماری گوتیک و باروک تا معابد چینی و ژاپنی، از ٱتشکده های استخر و آذرابادگان تا شراب سرخ حیرت افزای گرجستان، همه را به جان دریافت و به زبان بیان کرد و دست خرد و کلان دست کم دو نسل را گرفت و آنهارا به سیاحت شهرستان های جان و «قاره های گم شده روح» در صفحات رنگارنگ زمین و زمان به سیاحت برد. آخرین سخنان او درباره پروست وبودلر همان طعم کلماتی را داشت که با ٱن ها عارفان بزرگ شرقی و متفکران عظیم غربی را در «مائده زمینی» و مٲدبه ٱسمانی مخاطبان خود در ایران و اروپا و آمریکا و هرجای دیگری که چراغ معرفت میسوزد با دست و دل بخشنده خود که بهره از
«گنج شایگان» وجود او داشت بر محضر مخاطبان خود گستراند و فیض مدام این الطاف و نعمت هارا بر لبان و جان های سوختگان و تشنگان فرو بارید .
ما ایرانیان در این قحطسال فکر و ادب وجود لطیف مردی را از دست دادیم که به حق در باره او میتوان گفت : « به هر الفی الف قدی بر آید».
همنشینی با آزادگان و روشن دلان و مهربانان بر تو مبارک باد .
محمد جواد فریدزاده
فردردین۹۷

 

ییادداشت
ناصر فکوهی

داریوش شایگان، فیلسوف و نویسنده و شخصیت ارزشمند و پرکاری بود که هرچند از ابتدا به دلایل گوناگون میان دو فرهنگ‌ ایرانی و فرانسوی جای داشت و شرایط از نخستین تا واپسین روزهای زندگی برای وی فراهم بود که گذاری قطعی و همیشگی از زبان فارسی به زبان فرانسه و فرهنگ غرب بکند اما از همان سال‌های اولیه تحصیل با گزینش هند به مثابه موضوع کار و با انتشار “آسیا در برابر غرب” در آستانه انقلاب، انتخاب خود را به سوی ایران و شرق انجام داد.
این انتخاب البته در دهه ۱۹۸۰ با انتشار چندین کتاب، تردیدهایی را در برابر خود گذاشت که به نکات ضعف درونی شرق در برابر غرب در دیدگاه شایگان مربوط می شد . با وجود این از دهه ۱۹۹۰ تا هنگام مرگ شایگان حضور پررنگ و موثر و دل‌گرم کننده در ایران داشت که از یک سو در آن تلاش برای بازیابی سنت کلاسیک ادب و فرهنگ ایران ( از جمله با “پنج اقلیم حضور” ) و از سوی دیگر بازگشت پیوسته به ریشه‌های اروپایی با بودلر و پروست و دیگران در کارش دیده می‌شد.
زندگی شایگان فراتر از حواشی روشنفکران و شبه روشنفکران نوکیسه‌ای که تا پایان و بی‌شک پس از درگذشت او تلاش کردند و خواهند کرد با تقدیس و یا تکفیر او برای خود هویتی نداشته بسازند، ارزشی حقیقی برای فرهنگ مدرن ایران داشت و خواهد داشت. آثار او نمونه‌هایی ارزشمند از پل‌هایی هستند که برای رسیدن به مدرنیته‌ای ایرانی ناچار به عبور از آنها هستیم. شایگان الگویی است پربار و ارزنده برای همه جوانان و حتی روشنفکران باتجربه‌تری که مایل هستند برغم همه ناملایمت‌هایی که دوری ما از مدرنیته و جهان برایمان به ارمغان آورده به جای غم و اندوه خوردن بر پهنه فرهنگی خود و آینده‌اش تاثیر گزار باشند.
فرهنگ ایران و فرهنگ جهان از شایگان به مثابه اندیشمندی که به دور از کینه ورزی و دشمنی با این و آن و در آرامش و وقار و ادب و احترام زیست و با خوب و بد سر کرد و عمری بسیار پربار داشت، یاد می‌کند.

خاطره‌اش پایدار و اندیشه‌هایش همیشه شکوفا.

 

یادداشت محید سلیمانی

جناب دهباشی عزیز، تسلیت عرض می‌کنم. می‌دانم که این فقدان برای شما چه سنگین است، ما نویسنده و دانشمندی را از دست دادیم، شما دوستی بی‌همتا را…
من از نوشته خود او کمک بگیرم و بگویم که «پس سالک به شنیدن بانگ جرس و طبل رحیل، باید که ره سفر در پیش گیرد و از جهان کوچ کند…».
به یاد آن سالک عصر که تا در این عالم بود، همچنین اقلیم تا اقلیم رفت، شرق و غرب، آفاق و انفس، تا آنگاه که طبل رحیل آمد و تَرک کرد او مُلکِ هفت اقلیم را…
مجید سلیمانی

یادداشت مهدی جامی :

شایگان از میان زندگان گم شد. دیگر سر جایش نیست. وقتی نیست، نظم اشیای اتاق او به هم خواهد خورد. اشیا کسی را می‌خواهند که به آن‌ها نظم بدهد. وقتی نظم‌دهنده نیست، اشیا به یادگارهای موزه‌ای تبدیل می‌شوند. فقط به دلیل تعلق به کسی که برای ما عزیز است اهمیت دارند.

آن عکس‌ها و آن کتاب‌ها و آن شیوه‌ی چیدن اسباب خانه معنایی داشت و از چیزی حکایت می‌کرد که دیگر تمام شده است. وظیفه‌شان را انجام داده‌اند. نمایشی بود که تمام شد. حالا باید کسی بیاید و جای خالی معنا را پر کند. این صحنه را زنده کند. می‌تواند؟ نمی‌تواند.

این جای خالی پر نخواهد شد. شایگان از یک فضای خاص خود در خانه‌ی خود رفته است. حالا ملک مشاع است. سرمایه‌ی همگانی است. مثل زمانی که زنده بود. با این فرق که دیگر تعلقی به چیزی ندارد. چیزها هستند که به او تعلق دارند.

نجیب بود و نجیب‌زاده بود. شاهدی از اشرافیت فکری و فرهنگی ایران. فرهنگ ایران را اشراف آن حفظ کرده‌اند. شایگان مرد و به زنده بودن ایران گواه بود. گواه هست و گواه خواهد بود.

دیگر نگاه فضای بین دو پلک نیست و واژه ای مرموز خورده ست فضای بین دو لب را یداله رویایی انجمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانیدیگر نگاه فضای بین دو پلک نیست و واژه ای مرموز خورده ست فضای بین دو لب را یداله رویایی انجمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانی

یادداشت انحمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانی

دانشی مرد نمیرد هرگز

جناب دهباشی عزیز

صمیمانه درگذشت دوست عزیزتان استاد داریوش شایگان را به شما تسلیت می گوییم.
فراموش نمی کنیم که در بهمن ماه ماضی، هنگام حضورتان در جمع ما در دامغان، اصلی ترین نگرانی و تشویشتان بیماری داریوش شایگان عزیز بود و اکنون می دانیم که این سوگ، بیش از همه جان گرامی شما را اندوهگین کرده است.

ما هم مانند همه اهالی فرهنگ و ادب ایران به سوگ نشسته ایم.

جان ش در جانستان معنا شاد. آن جا که جای شایگان عزیز بود و خواهد بود.

اعضای انجمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانی

یادداشت سینا برجیان

دکتر داریوش شایگان هم رفت.. سفر مرگ را از زمستان آغاز کرد تا به بهار رسید.. رفیقان را تنها گذاشت و رفت این نجیب مرد نیمه گرجی ، نیمه ایرانی پاسدار فرهنگ ایران زمین.. یادش گرامی و فانوس آگاهیش روشنی بخش جوانهای ایران زمین باد در تاریکی های خود ساخته یا تاریک نمایی های دیگر ساخته..

سینا برجیان

دوست عزیز دهباشی عزیز تسلیت مر ابپذیر تهران بدون دکتر شایگان چیزی کم دارد وشما تنهاتر. دکتر احمد جلیلیدوست عزیز دهباشی عزیز تسلیت مر ابپذیر تهران بدون دکتر شایگان چیزی کم دارد وشما تنهاتر. دکتر احمد جلیلی

خبر کوتاه بود به قلم عمادالدین باقی

 

«داریوش شایگان در گذشت». گویی همه عمر هم به همین کوتاهی است. همه می روند و عکسی در قاب می ماند. عکس پیوست شده، تصویری یادگاری است از دعوت به یک میهمانی در منزل ایشان و تکرار آن با میزبانی ما بود. در این دیدارها همین چهار نفر(من، روانشاد دکتر شایگان، آقای محمد قوچانی و آقای علی دهباشی) بودیم. این میهمانی با همه میهمانی های مرسوم فرق داشت. پربار بود و ماندگار. سخن از ایران و فرهنگ ایران، مسایل و مصایب آن و نقد و تحلیل و چاره اندیشی بود. گویی کتابی بود که با کلمات بر ذرات هوای آزاد نوشته می شد. در فرصت دیگری درباره این گپ و گفت ها خواهم نوشت و البته آقای دهباشی که میراث دار اندیشمندان این بوم هستند یاری مان خواهند کرد..
دکتر شایگان متفکر برجسته ایرانی، آثار گرانسنگی دارد. از «آسیا در برابر غرب» و« زیر آسمان‌های جهان»، «ادیان و مکتب‌های فلسفی هند»، «تصوف و هندوئیسم»، «بت‌های ذهنی و خاطره‌های ازلی»، «انقلاب دینی چیست؟» و «آمیزش افق‌ها» تا «جنون هشیاری» و «فانوس جادویی زمان» اما این روزها که مطالعاتی در زمینه هویت و سرمایه اجتماعی در دست داشتم کتاب «افسون زدگی جدید» (هویت چهل تکه ایرانی)، بیشتر توجه مرا جلب کرد. شایگان مسیر دگردیسی های فکری و تمدنی را دیده بانی می کرد و به همین روی بر اساس شرایط دنیای جدید، اصالت جوهری هویت را نفی کرده و آن را نوعی آگاهی دورگه می داند که گذر از یک سطح به سطح دیگر را امکان پذیر می کند. به عقیده او هویت چندگانه در سبک زندگی و سیاست حیاتی، خود را نشان می دهد. از نظر شایگان اساسا اصل هویت ملی دیگر معنای گذشته را ندارد و «در جهانی رنگارنگ، شهرفرنگ وار و به غایت متلون هستیم که اولین نتیجه محتوم آن ظهور حوزه اختلاط و دو رگه سازی همگانی است. ما خواه ناخواه در شرف تکوین انسان چهل تکه هستیم که دیگر به یک هویت خاص تعلق ندارد و مآلا چند هویتی است ولی همزمان با این تغییرات بنیادی ما ناظر یک رخداد بی سابقه دیگر نیز هستیم که گویی آن روی سکه جهانی شدن است و آن سر بر آوردن دوباره ادیان، فرقه ها و سلوک های مذهبی متعدد است که در کلیه کشورهای جهان رو به افزایش است و نوعی افسون زدگی جدید را موجب می شود… هم گرایش شدید به جهانی شدن داریم و هم میل به فرو رفتن در لاک خود و در نتیجه احیا کردن دوباره زندگی های قومی و قبیله ای پیشین که نوعی امنیت عاطفی و فرهنگی را فراهم می کند». درساحت فرهنگی روابط شکلی «ریزوم» وار می یابند و نوعی الگوی مرقع یا معرق ایجاد می شود که در آن تمامی فرهنگ ها موزاییک وار در کنار یکدیگر جای می گیرند و در فضای مابین خود، حوزه های ترکیب و اختلاط فرهنگی ایجاد می کنند و در بعد هویت، هویت چهل تکه یا هویت های چندگانه را می سازد که مشخصه آن در کنار هم قرار گرفتن و روی هم افتادن آگاهی های گوناگون است به گونه ای که دیگر هیچ فرهنگی یارای آن را ندارد که پاسخگوی گستره أگاهیِ وسعت یافته بشر باشد. همه این رخدادها جهت واحدی دارند و آن طرد و رد عقاید یکدست و یکپارچه و نظام های فکری درختی شکل است و در عوض به اندیشه سیار و پرورش همدلی، دو رگه گی و باروری متقابل فرهنگ ها ارج می نهد. جهان نو، بینشی متکثر و لحظه گرا را به وجود می آورد.
شایگان بر خلاف متفکرانی که با خوشبینی از پایان ستیز در جهان دوره تمدن دیجیتال سخن می گفتند از سر برآوردن جنگ های فرقه ای سخن گفت.
عماالدین باقی

یادداشت بزرگمهر حسین پور :

اولین بار و شاید آخرین باری که داریوش شایگان را دیدم سال ۱۳۷۶ بود. بیست و یک ساله بودم.در نمایشگاه بین‌المللی کتاب کاریکاتورش را کشیدم. پوست صورتش صورتی بود و موهای سفید پنبه اى و براقی داشت. دماغش گرد بود و چانه‌ اش پهن…وقتی کاریکاتورش را دید لبخندى آرام زد و تشویقم کرد. از همان زمان به فرهنگ هند علاقمند بودم و یوگا می کردم. و یکی دو سال بعد بود که به خاطر علاقه ام گذرم به کتاب” ادیان و مکاتب فلسفی هند” افتاد. کتاب دو جلدی‌ای که فلسفه تنترا و علوم وداها و اوپانیشادها را توضیح دقیقی داده بود و هر چند خود اعتراف کرده بود که بسیار مفصل‌تر و پیچیده‌تر است و او فقط نگاهی گذرا کرده است.از همان کتاب جذب شخصیت و نگاهش شدم و کتاب زیر آسمان‌های جهانش را به پیشنهاد دوستى مطالعه کردم…روشنفکری شایگان روشنفکریِ خاص خودش بود. هم عرفان را می‌فهمید و هم فلسفه را. دین را به دور از تعصب و دگم اندیشی درک کرده بود . تسلط کاملی بر زبان های کهن همچون سانسکریت داشت . در برنامه پرفورمنسی که در سال ۱۳۹۴ در گالری راه ابریشم برپا کردم تابلویی را در یک روز با چهره‌ی نزدیک به پانصد نفر کشیدم. قرار بر این بود داریوش شایگان هم بیاید.آناهیتا قباییان مدیر گالری دعوتش کرده بود…هر چه انتظار کشیدیم نیامد. گفتم من او را یک بار کشیده ام…برای دومین بار می‌کشم. و او را در حالت مراقبه کشیدم و تصویر بالا از همان تابلو است. افسوسش بر دلم ماند و نیامد…و نمی‌دانم این کاریکاتور را دید یا ندید . همین چند روز پیش کتاب “جنون هشیاری” که درباره بودلر نوشته بود را گرفتم و گذاشته بودم در تعطیلات بخوانمش…! نگاه او به زندگی و مرگ نگاهی خردمندانه و عارف گونه بود. او حرف‌هایش را تجربه کرده بود. “ایگو” ی درونش را رام کرده بود و جهان را به مشاهده نشسته بود. ترس برایش معنی نداشت و قلبش در آرامش بود. او شوالیه‌ای بود که بر “من” وجودش پیروز شده بود و سال‌ها بود که به فرشته مرگ پوزخند می‌زد.

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
بقلم : محمد رضا حایری

 

شنیدن خبر درگذشت عزیز بزرگی چون داریوش شایگان در ایران، در سپیده دَمان سالی که تازه آغاز گشته، ذخیره ی تحمل وقایع مشابه سال گذشته در ایران را کاهش داد. بعلاوه خبر هم اندوه بار بود و هم ناخواستنی. در شب رو نمائی کتاب فانوس جادوئی زمان، دیدار و شنیدن سخنان زندگی بخش ایشان و افتخار گفتگو و گرفتن امضاء و عکس، همه نوید آینده ای امید بخش را می دادند- به من که عازم سفر بودم ¬- پس از بازگشت از سفر؛ دیدار دیگری نصیبم خواهد شد. در دو دهه گذشته اقبال داشتم که به افتخارِ دوستی با داریوشِ شایگان و خانواده ی مهربان ایشان نائل آیم و از لحظاتِ ناب و نایابِ حضور بهره ببرم … و اکنون غمگینم که یکی از جذاب ترین، آموزنده ترین و نادرترین آستانه هائ حَظ و حضور برای همه دانشجویان اهل تفکر از بین رفت. اگرچه دِل، دِلداری می دهد که کتاب ها و نوشته ها و سُخنرانی های او باقیست ، که باقیست ! و همه خواندنی و آموختنی هستند، اما نشستن در حضور و بهره بردن از محضرِ چُنین دانشمندی که لبریز بود از سعه ی صدر و بینشِ ایرانی-جهانی، به ندرت تکرار خواهد شد.
درابتدا بگویم که من نه شایگان شناس هستم و نه شارحِ اندیشه های گران‌قدرِ این متفکر یگانه؛ اگرچه دلم چنین می خواست و می خواهد. تنها درین لحظات غمگین چند خاطره به یاد مانده را باز می گویم تا آزردگی آرام گیرد وادای سهمی کرده باشم. با شناختی که از ایشان پیدا کردم باید اذعان کنم که تصور این که در این چند دهه اخیر یک ایرانی چه در گُفتار،چه در رفتار و چه در اندیشه، تا بدین درجه جهانی است، برایم بسیار شوق آورست. هم از این روی تمامِ جنبه های شایگان به مثابهِ یک “تمامیت” برایم یک الگو است و همچنان با این اُلگو گفتگوهای درونی بسیار دارم و صد افسوس که گفتگوهای نیمه تماممان را تمام نکردم.
در دهه شصت،مثلِ بسیاری از دوستانم خواننده پر و پا قُرصِ “آسیا در برابر غرب” و “بُت های ذهنی وخاطره های ازلی” بودم ودر آن ایام با نویسنده ای که نمیشناختم بسیار در جدال بودم. آغاز آشنائی به دهه هفتاد برمی گردد. دیدار در یک کنفرانس فرهنگی با نامِ گفتگو میان مرکز و پیرامون – نام دقیق آن در خاطرم نیست- که در اصفهان برگزار شد و بسیاری از متفکران و نویسندگان تراز اول دنیاهای شرق و غرب و ایران حضور داشتند و گفتگوها و سخنان ارزشمندی رد وبدل می شد. حاضران ایرانی، به علت ناتوانی در ارائه مطالبشان به زبان های اروپایی ، کم تر می پُرسیدند و کم تر در مباحث شرکت می کردند و سخنرانیشان عموما به زبان فارسی بود. درین وضعیت دکتر شایگان در پایان هر گفتگو جوهر اندیشه سخنرانان را برای حضار به زبان های فرانسه و انگلیسی و آلمانی بیان و روشنگرانه با احداث پلی معمارانه ارتباط شرق و غرب اندیشه را بر قرار می کردند.
در همین سفر به اتفاق از میدان نقش جهان به مسجد شاه رسیدیم و بی اختیار به درون هدایت شدیم . از جلوخان و ورودی و هشتی و دالان عبور کردیم و وارد حیاط شدیم. در مقابل حوض سخاوتمند و دلگشای مسجد، روبروی طاق ورودی ایستادیم. بیان ایشان یادآور بیانِ هانری استرلن بود در اضفهان بهشت گُم شده، هنگامی که تصویر طاق ورودی بر سطحِ آب، در میان حوض نمایان بود، ایشان گُفتند فضای پیرامونِ ما در این حیاط بسته است ، اما از درونِ این تصویر که بر حوض نقش بسته، می توانیم به بیرون، به بالا و پایینِ این فضای بسته برویم .
داریوش شایگان از معدود متفکران معاصر ایران است که در روشن کردنِ ویژگی های فضا در معماری ایران، بیش ترین سهم و نوشته را دارد. در آفاق اندیشه شایگان در باره معماری می توانیم سیر کنیم و از هند به اروپا و آمریکا سفر کنیم. در این میانه، او دوستدار بی تعصب معماری ایرانی بود و ما معماران را به درکِ عمیق معماری ایران و ارتباطِ آن با سایر جلوه های فرهنگِ ایران تشویق می کرد.

Bukharamag, [23.03.18 06:46]
چنین شخصیتی وقتی با شما تماس می گیرد ، چه حالتی به شما دست می دهد؟ وقتی که می گوید : “بیا برویم یک خانه ی تاریخی را که متعلق به همسرسابقم هست ببینیم؛ .ببینیم میتوانیم نجاتش دهیم!” درون آن خانه گفتگوئی عمیق و آموزنده درباره معماری اواخر قاجار و اوایل پهلوی شکل گرفت. در نهایت تواضع، همیشه گفتگوئی را که درباره رشته های مختلف شروع می کردند- مثلا درهمین خانه قدیمی گفتند من متخصص معماری نیستم- در ابتدا موضع خود را به عنوان غیر متخصص اعلام و بعد انواع پرسش ها و دیدگاه ها را درباره همان موضوع ارائه می کردند و من شنونده “متخصص”، روشن تر و هاج و واج تر از گذشته به فکر فرو می رفتم. به موازات احاطه بر دوره های مختلف معماری ایران و جهان، همان‌قدر علاقمند و تفسیرگر نقش ها و صنایع دستی ایران متعلق به صفویه و قاجار بودند، چنان‌که فضای خانه ی ایشان- همان محضرِ لحظه های آموختنی و خاطره انگیز- با دقتی “شایگان وار” از نقش ها و دستاوردهای هنر ایران آراسته بود. درین فضا، دقتٰ، تفکر و عمق آموختنی بود. آقای شایگان در گفتگوهایشان، بیشتر اوقات، عشق و علاقه ی هندی ها را به ریاضیات مثال می زدند و به نوعی بی توجهی و عدم دقت مارا در نگاه به جهان تذکر می دادند.
علاقه ی آقای شایگان به موسیقی ایران،با علاقه اش به داریوش طلایی گره خورده بود.همان‌طور که به چندین هنرمند متعلق به نسل های جوان تر در قلمرو نقاشی و عکاسی وسینما مثل عباس کیارستمی، آیدین آغداشلو، بهمن جلالی و دیگر و دیگران توجه ویژه داشتند و درباره آن ها قلم زده و سخن رانده بودند، برای هنر و اندیشه داریوش طلایی احترام بسیار قائل بودند. حال تصور کنید چه محضر و چه لذتی شیرین تربرای یک معمار اهل موسیقی در فضاهای باز و پوشیده و بسته آن خانه با سقف های کوتاه و بلندش از دیدار و هم صحبتی با دو داریوش.
دیدار های ما افزون می شدند هنگامی که خواهرم نیلو فر حائری به ایران می آمدند و به اتفاق پیش ایشان می رفتیم. در دیدار دکتر شایگان ، منشِ ایشان این بود که همه ی اندیشه ها و اشخاص از هر طیف و صنف و دیدگاهی معرفی می شدند، حذف وجود نداشت و در مقابل تا بخواهی گفتگوهای ایشان پُر بود از طنز و شوخ طبعی! باورش مشکل است، ولی در هر دیدار، شعفی که از شنیدن سخنان ایشان نصیبمان می شد یک طرف و شادیِ حاصل از شوخ طبعی گفتارِ ایشان در طرف دیگر و هم‌زمانی این دو عبارت بود از تحقق معنای واقعی انبساط خاطر.
اکنون در دهه شصت عمربا پشتوانه ای از آشنائی ها و دیدارها، خوب میدانم مرگِ چنین خواجه نَه کاریست خُرد : اگرچه من این خبر را از دنیای مجازی شنیدم اما چنین به نظر می رسد که در جهانِ واقعی ، در دوم فروردین سالِ ١٣٩٧خورشیدی، خورشیدِ داریوش شایگان غروب کرد.
نه تنها باور ندارم بلکه واژه ای را هم سراغ ندارم که هم ترازِ شخصیت داریوش شایگان، توانِ تسلیت گفتن به خانواده، به نزدیکان و دوست دارانِ ایشان در ایران و سراسر جهان را داشته باشد،اما از آن جا که چاره ای نیست جُز پناه بردن به واژگان، این گونه خود را دراندوه این زیانِ فرهنگی عظیم جامعه جهانی شریک می دانم.
با تسلیت فراوان حضور فریده خانم مهربان، رکسان و ترانه و مهرداد عزیز و محقق برجسته رحیم شایگان …
محمدرضا حائری
بالتیمور
دوم فروردین ۱۳٩٧

جناب دهباشی بزرگوار ، هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان - دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود ! شریک غمتان : دکتر خشایار خسروانیجناب دهباشی بزرگوار ، هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان – دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود ! شریک غمتان : دکتر خشایار خسروانی

یادداشت مسعود عرفانیان

دهباشی عزیز سلام!
شصتمین سالگرد زادروزت که با آغاز بهار دل انگیز برابر است و نیز نوروز فرخنده هر دو بر شما فرخنده باد.
اما نا گفته پیداست که مرگ داریوش شایگان که یکی دیگر از گوهرهای گرانسنگ گنجینه معنوی فرهنگ و تمدن این سرزمین بود اکنون خاطرت را آزرده و مکدر ساخته.
در گذشت این فیلسوف، اندیشمند، متفکر و روشنفکر آزاده را به شما، خانواده گرامی آن عزیز و دیگر فرهیختگان سرزمینم تسلیت گفته و کوشش های بدون چشمداشتت در پاسداری از میراث معنوی او و دیگر بزرگانی چون شایگان را پاس داشته و بر همت والایت درود می فرستم.
بدون تردید در حافظه تاریخی مردمان این دیار کهنسال نه تنها ثبت، که حک خواهد شد که چگونه تو خود یک تنه در پاسداشت و بزرگداشت امثال شایگان ها، افشارها، زریاب ها، خانلری ها، زرینکوب ها، آدمیت ها، باستانی پاریزی ها و ده ها گوهر درخشان گنج شایگان این مرز و بوم کوشش نموده، رنج کشیده و خون دل ها خورده ای.
به خاطر می آورم که در یکشنبه بیست و هشتم اسفند که در دفترت بودم چقدر دلنگران وضعیت شایگان و این رویداد که سرانجام رخ داد بودی.
سربلند و سرافراز باشی و در انتشار بخارا پرتوان تر از همیشه گام برداری.
مسعود عرفانیان

داریوش شایگان: مرگ جزیی از زندگیست!داریوش شایگان: مرگ جزیی از زندگیست!

پرسش: آقای شایگان شما چه تصویری از مرگ دارید؟ اندیشیدن به مرگ، چقدر با اضطراب، ترس و دلهره همراه است؟

شاعر بزرگ «ریلکه» چنین تصویری از مرگ ارائه می کند: «در بطن زن آبستن، در پس چهره خسته و مهربانش، دو میوه در شرف تکوین است: یکی مرگ و دیگری زندگی».

مرگ جزئی از زندگی است و مرگ و زندگی جفت یکدیگر هستند و همان لحظه ی ورود به عرصه ی حیات، مرگ آغاز می شود. در واقع هر روزی که زنده ایم، یک روز از مرگ دزدیده ایم. موقعی که جوانی، اصلاً به مرگ فکر نمی کنی، فکر می کنی تا ابد هستی؛ پا که به سن می گذاری، مرگ را درک می کنی و می فهمی اش. من به زودی هشتاد ساله می شوم، عمر مفیدم را کرده ام. از هفتاد به بالا می دانی که به سوی مرگ می روی. این است که حالا برای من مرگ رهایی است. پرونده بسته می شود و تمام!

(از گفتگو با مجله اندیشه پویا)

بزرگانمان یک به یک می روند……
بقلم : محمد قوچانی


در سنت روشنفکری چپ گرای ایران ، یافتن روشنفکران لیبرال کار سختی است . داریوش شایگان یکی از معدود
” روشنفکران لیبرال” ( مدرن و معتدل ) بود که در کوران مارکسیسم گروی روشنفکران ایران ، چپ و چپ گرا و چپ زده نشد و با وجود آنکه از اولین منادیان بازگشت به خویشتن و شناخت سنت بود اما افتخار کشف” کیفیت ایدیولوژیک شدن سنت “هم از آن او بود تا جایی که روشنفکران متدین معاصر مانند مرحوم مهندس مهدی بازرگان و دکتر عبدالکریم سروش ، تفکیک دین از ایدئولوژی را در قفای او پی گرفتند . نسل من او را با گفتگوی بلند و اتو بیوگرافیک “زیر آسمانهای جهان ” شناخت و از حصر در دو جریان روشنفکری دینی و غیر دینی به در آمد و دریافت که راه سومی هم وجود دارد : روشنفکری مدرن که هم سخن مرحوم علامه طباطبایی و سید جلال الدین آشتیانی بود .بعدا به محضرش راه یافتم و خدا را شکر می کنم که حضورش را ولو اندک درک کردم . از همشهری ماه در دهه هشتاد تا مهرنامه در دهه نود ، بارها با ایشان مصاحبه کردیم . از جمله این گفتگوی سرگه بارسقیان و مهدی یزدانی خرم در مهرنامه با استاد که در آن جمله ای طلایی گفت :” ایران فقط یک کشور نیست ، یک امپراتوری است . ” ای کاش صدا و سیمای ما که ( شاید به اقتضای ماهیت سرگرم کننده رسانه ی تلویزیون ) غرق در اخبار سلبریتی ها ست ؛ ولو در حد یک خبر کوتاه (مثلا در شبکه چهار )به این مفاخر فرهنگ و اندیشه ی ایران بپردازد . بزرگانمان یک به یک می روند و چشم انداز آینده عاری از درخشش های گذشته است . برای رهایی از ایدیولوژی های التقاطی و انحرافی و افراطی و شناخت و بازآفرینی سنت و تجددی که خود به سنت بدل شده است می توان به جز پروپاگانداهای رسمی راهی بهتر و آزادتر از تبلیغ دولتی یافت . باید تحقیق فلسفی کرد و این راه شایگان بود …

الان از در گذشت نازنینمان با خبر شدم ، به شما ، به خودم و به جامعه ایران تسلیت مى گویم ژاله اموزگارالان از در گذشت نازنینمان با خبر شدم ، به شما ، به خودم و به جامعه ایران تسلیت مى گویم ژاله اموزگار

دلم گرفته است
ایوان ولنجکی نیست
مرهمی نیست
دوست رفته است
تنها تهی است و ناباوری
شهلا حائری

پیام سید عطاءالله مهاجرانی:

براى داریوش شایگان، اندیشیدن و نوشتن و سخن گفتن، سیر و سلوک بود! نه از روى تفنن اندیشید و نه نوشت و نه سخن گفت. فانوس جادویى زمان هفتمین شهر عشق او بود! چه گشتى!؟
او حقیقت ناب را در هنر جستجو مى کرد. خدایى که ذاتش هنر بود و ردایش، رنگین کمان هفت هنر.
خدا کلمه بود و از آغاز بود.

پیام تسلیت کاظم موسوی بجنوردی، رئیس مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی به مناسبت درگذشت دانشمند فرهیخته استاد دکتر داریوش شایگان

اِنّالله و اِنّااِلیه راجعون

درگذشت استاد ژرف نگر فرزانه دکتر داریوش شایگان، عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی موجب تألم اینجانب و همه اعضای شورای عالی علمی مرکز گردید.ضمن عرض تسلیت به خاندان معظم شایگان، باید بدین حقیقت نیز اشاره نمود که این خواجه از دست رفته عمر پر برکت خود را «زیر آسمان های جهان» در جستجوی حقیقت گذراند.او در طول شصت سال انواع و اقسام فرهنگ ها و تمدن های جهانی را کاوید تا نقطه های مشترک انسانی را به بهترین وجه فرا چشم فرهنگ و تمدن معاصر قرار دهد.واقع آن است که شایگان سطح روشنفکری ایرانی را بسیار ارتقا داد و آن را بر جایگاهی بس بلند و جهانی نشاند و اعتبار نوینی بدان بخشید.از خداوند متعال برای این دانای خاموش شده علوّ درجات را مسئلت دارم.

کاظم موسوی بجنوردی

داریوش شایگان از شایستگان بود به قلم دکتر عبدالکریم سروش

آثارش نشان می دهد که عمری را در جستجوی گمشده‌ای سپری کرده؛ گمشده‌ای به نام هویت ایرانی در آوردگاه مدرنیته.

هویتی رخوت زده،

چهل تکه،

در تعطیلات تاریخ نشسته،

و دچار اسکیزوفرنی فرهنگی.

و کوشید تا این هویت نیم خفته و لنگ و لوک را از بی‌خبری و بی‌زمانی برون آورد و او را با طوفانی سرد و سوزنده که در دشتهای فراخ تاریخ می‌وزد آشنا کند.

او سمت دانشگاهی نداشت اما بهتر و برتر از بسیاری از دانشگاهیان و فرهنگستان نشینان، دانش آموخت و تجربه اندوخت و با پختگی حکیمانه و صبوری خردمندانه، و طبعی سازگار و همتی بلند، دستاوردهای خود را با مشتاقان در میان نهاد و نام نیک و صدقات جاریه برجای گذاشت.

روانش آرام باد.

دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست

کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل

حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را

 

االیاس حضرتی :شایگان حق بزرگی بر گردن فلسفه و فرهنگ معاصر کشور دارد

الیاس حضرتی نماینده مردن تهران در مجلس شورای اسلامی با ارسال پیامی،درگذشت داریوش شایگان را تسلیت گفت.متن پیام تسلیت عضو هیات رییسه فراکسیون امید به شرح زیر است:

▪کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام. درگذشت حکیم عالی مقام، فیلسوف عارف پیشه، دکتر داریوش شایگان را به جامعه دانشگاهی، به فرهنگیان و کتابخوانها و به نویسندگان و فرهیختگان تسلیت عرض می کنم.
▪مرحوم شایگان حق بزرگی بر گردن فلسفه و فرهنگ معاصر کشور دارد. تاملات، گفته ها و نوشته های او در نیم قرن گذشته روشنگری های بسیاری را باعث شده و جامعه جوان و نوجوی فرهنگی را کمک کرده تا در هویت یابی و تعیین نسبتشان با غرب و شرق، بر وضعیت تاریخی و کنونی خویش وقوف یابند.
▪تا زمانی که تفکر مرحوم شایگان خواهنده و خواننده دارد، مرگ قادر نخواهد بود وجود شریف او را تسخیر کند. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق. شایگان به کاروان متفکران زنده و تاثیرگذاری پیوست که شاعران و حکیمان فارسی زبان قرون گذشته سالاری آن را عهده دارند.
▪مع ذلک محرومیت مادی مان را از دیدار آن فرزانه یگانه تسلیت عرض می کنم و برای خانواده و دوستان آن فیلسوف نامی صبر و اجر از ایزد منان مسئلت دارم.
▪خداوند، مرحوم شایگان را در بهشت امن خویش ماوا دهد و راه فکر و ذکر او را بر ما خصوصا جوانان دانشگاهی، کماکان باز بگذارد و به آن برکت روزافزون بدهد.

الیاس حضرتی،نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی

 

دکتر داریوش شایگان و استاد محمد احصایی در مراسم اهدا نشان عالی فرهنگ و هنر فرانسه به دکتر شایگان.دکتر داریوش شایگان و استاد محمد احصایی در مراسم اهدا نشان عالی فرهنگ و هنر فرانسه به دکتر شایگان.دکتر داریوش شایگان و استاد محمد احصایی در مراسم اهدا نشان عالی فرهنگ و هنر فرانسه به دکتر شایگان.

انا لله و انا الیه راجعون

وای که چه درناک فقدانی رحلت محبوبمان را !
خبر را از یکی از دوستان دیگر همین اکنون دیدم . با مراتب غمی که وصفش با کلام ممکن نیست به شما ودیگر دوستان تسلیت می گویم.

محمد احصایی

پیام امیرحسین مناقبی

 

دانشمند گرامی جناب آقای دهباشی
سلام علیکم
ضمن تبریک ایام و آرزوی سلامتی و بهروزی برای حضرتعالی ، مصیبت درگذشت حکیم وارسته و دانشمند آزاده ، مرحوم مغفور دکتر شایگان را تسلیت عرض می نمایم .
خداوند مهربان او را بر سر سفره امیرمؤمنان علی علیه السلام میهمان و به شما صبر و اجر مرحمت فرماید .
امیرحسین مناقبی

استاد عبدالعلی دستغیب : متاسفانه بعد از رفتن شایگان جانشینی برای او نداریم . به خانواده ایشان و اهالی قلم تسلیت می گویم

در غم دوستم داریوش شایگان از استاد محمد علی موحددر غم دوستم داریوش شایگان از استاد محمد علی موحد

سخنان استاد محمدعلی موحّد در گردهم آیی ایرانیان مقیم استانبول به مناسبت سوم عید۱۳۹۷

در ولایت ما، آذربایجان، تعبیری دارند برای فصل بهار که می گویند فصلِ خنده و گریه ی توأمان است: آغلار-گولَر آیی، گریه و خنده به هم.
از من خواستند صحبت کنم و من اطاعت کردم. اما من امروز گزینه ی خوبی برای سخن گفتن نیستم. یک چشم من خندان است و چشم دیگرم گریان. آن چشم گریان در غم درگذشتِ دوستم “داریوش شایگان” گریان است. فضای دل و اندیشه ی من پایکوب این خیال و این سوال است که کجا شد آن همه فهم و فراست؟ کجا شد آن همه هوش و ذکاوت؟ داریوش شایگان از مفاخر عصر ما بود. آثارش به چند زبان از جمله به ترکی ترجمه شده است. سزاوار نبود از من که در این روزها سخنی بگویم و یادِ او نکنم. سخن از فقدان او تلخ است و ناگوار. اما یاد او مایه ی امید و سر بلندی است؛ مایه ی امید و دلگرمی است که هنوز ایران چنین فرزندانی می پرورد.

نوروز نوید تحوّل و شکوفایی است و ما امروز به شادباشِ نوروز اینجا آمده ایم. یادگار ماندگار پدران ما که سر از مرزهای جغرافیایی و سیاسی فراتر می کشد و از پای دیوار چین تا ساحل دریای سیاه و دریای سپید پیام همدلی و همبستگی و همداستانی می پراکند. پیام دوستی و مهربانی.
گرامی باد این پیام الهی بویژه در این روزگار که نفیرِ نفرت و بیداد و عُدوان همه آفاق را پر کرده است.
و پیروز باد نوروز ما و مبارک باد نام او و سرافراز باد پرچم افتخار او و درخشان و درخشان تر باد تلألؤ انوار تجلیات او و گرانبار باد ره آورد عطایا و برکات او!

محمدعلی موحّد
سوم فروردین ۱۳۹۷
استانبول

دوست عزیز جناب دهباشی در درد سوگ نازنین داریوش شریک شفیق شما هستم. هیهات که در پاریس خبر فوت ان عزیز اتش به دل افکند. زیباترین خاطرات ام با او در أین شهر است که اسمانش گریان است. با مهر
فریبا هشترودی

عکس از مجتبی سالک در شب گاندیعکس از مجتبی سالک در شب گاندی

علی دهباشی عزیز، تسلیت

تسلیت به شما که در اولین برنامه ای که مرا برای عکاسی فراخواندید، رو نمایی از کتاب «آمیزش افق ها» بود، و با چه روح بزرگواری در این برنامه آشنا شدم. هم اویی که باعث شد تا «آسیا در برابر غرب» ش را نگاهی گذرا کنم اما «در جستجوی فضاهای گمشده»اش را بارها و بارها بخوانم.
تسلیت واژه اندکی است برای شما که مرا با شایگان عزیز آشنا کردید، که «جنون هوشیاری» اش، برای من راه گشای هزاران ایده و تفکر بوده و هست.
تسلیت به شما و همه ایران.
مجتبی سالک

دکتر شایگان، فیلسوف تراز اول ایران در گفتگو با محمد منصور هاشمیدکتر شایگان، فیلسوف تراز اول ایران در گفتگو با محمد منصور هاشمی

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، داریوش شایگان، متفکر برجسته ایران که اعتباری بین‌المللی داشت صبح پنجشنبه دوم فروردین ۱۳۹۷ پس از سکوت دوماهه خود به دلیل عارضه مغزی در بیمارستان فیروزگر تهران درگذشت.
منظومه فکری و سیره عملی شایگان بر چند نسل پس از او تاثیر به‌سزایی داشت و به جرأت می‌توان گفت که بسیاری در ایران تفکر را با داریوش شایگان و کتاب‌هایش آغاز کردند. به مناسبت درگذشت او گفت‌وگویی با محمد منصور هاشمی داشته‌ایم که در ادامه آن را ملاحظه خواهید کرد.
محمدمنصور هاشمی، نویسنده و از پژوهشگران پرکار در حوزه اندیشه‌نگاری است. کتاب «آمیزش افق‌ها» که منتخبی از آثار داریوش شایگان است با پژوهش و نگارش هاشمی در سال ۱۳۸۹ از سوی نشر فرزان روز منتشر شد. مخاطب با مطالعه این کتاب می‌تواند به هندسه معرفتی شایگان دست پیدا کند.

– به نظر شما مهمترین تاثیری که دکتر شایگان بر فضای فکری و فلسفی معاصر گذاشت در چه مواردی بود؟
– اگر بخواهم تنها در چند کلمه جواب بدهم، می‌گویم در مفاهیمی که در مقام اندیشمند برای تبیین نسبت ما و دنیای جدید ساخت. ژیل دلوز می‌گوید فلسفه خلق مفاهیم است و داریوش شایگان هم دانش، هم هوشمندی و هم ذوق این کار را به کمال داشت. پیشتر هم گفته‌ام که، چه کسی با شایگان موافق باشد و چه مخالف، نمی‌تواند اهمیت مفهوم‌پردازی‌های او را در عرصه تفکر ما نادیده بگیرد. «موتاسیون فرهنگی»، «تاریک‌اندیشی جدید»، «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها»، «انقلاب دینی»، «ایدئولوژی‌شدن سنت»، «تعطیلات در تاریخ»، «اسکیزوفرنی فرهنگی»، «حوزه کژتابی»، «غرب‌زدگی ناآگاهانه»، «هویت چهل‌تکه» و «مرقع‌کاری بازیگوشانه» بخشی است از این مجموعه مفاهیم ماندگار که او به گنجینه مفاهیم زبان‌های فارسی و فرانسه افزوده است.
البته آقای شایگان قطعاً از جنبه‌های گوناگونی بر فضای فکر و فرهنگ ما موثر بودند: به عنوان هندشناسی که کتابی که پنجاه سال پیش نوشته هنوز بهترین منبع فارسی در شناخت ادیان و مکاتب فلسفی هند است و رساله تطبیقی‌اش در مورد آیین هندو و عرفان اسلامی، منبعی معتبر در حوزه مطالعات تطبیقی، به عنوان یکی از شاگردان و نزدیکان هانری کربن که بهترین تک‌نگاری عالمانه و همدلانه را درباره او نوشته است، به عنوان شخصی که فرهنگ ایران را به زبان فرانسه و فرهنگ فرانسه را به زبان فارسی به شیوایی معرفی و بیان می‌کرد و امکان شناخت اهل دو فرهنگ از یکدیگر را به‌خوبی فراهم می‌آورد، به عنوان نخستین پیشنهاد‌دهنده و برگزارکننده همایش گفتگوی فرهنگ‌ها، به عنوان کسی که خلاقیت ادبی را عمیقاً می‌شناخت و هم رمان و شعر نوشته بود و هم درباره شاعران و نویسندگانی بزرگ تک‌نگاری‌های خواندنی پدید آورد، به عنوان فیلسوف و دین‌پژوهی که هنرشناس بود و درباره هنر و هنرمندان مقالات خواندنی نوشت، به عنوان ایرانی‌ای که آثارش برد و دامنه‌ای جدی در زبان‌های مختلف پیدا کرده بود و به یکی از جهانی‌ترین اندیشمندان و نویسندگان ما تبدیل شده بود؛ طبعاً از همه این جنبه‌ها او اهمیت و اثرگذاری داشت، اما بیش از همه این‌ها او یک نویسنده اندیشمند بود که مجموعه‌ای از مفاهیم ظریف را در آثارش پرورده که کلید ورود به دنیای فکری اوست، جستارنویس (اسه‌ایست) باذوق و بافراستی که توانسته است با مفاهیمش مسأله‌ها و دغدغه‌هایی را مطرح کند که خاص خودش است و اصیل.
به نظر من مجموعه این مفاهیم او را به یکی از اندیشمندان و فیلسوفان تراز اول ایران معاصر تبدیل کرده است؛ چون هر کس بخواهد مسیر اندیشه در ایران معاصر را ادامه بدهد به هر حال باید متعرض این مفاهیم بشود و تکلیفش را با آنها روشن کند. متفکر مهم کسی نیست که نشود با او مخالفت کرد یا نقد و نظری درباره‌اش داشت، چنین متفکری اساساً وجود ندارد، متفکر مهم کسی است که نشود در حوزه مسأله‌هایش او را نادیده گرفت و اهمیت آقای شایگان از این جهت محرز است.

– تفکر و منظومه فکری دکتر شایگان چه دوره‌هایی داشته است؟
– در فصل مفصلی از کتاب «هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید» که به داریوش شایگان اختصاص دارد و عنوانش «از هویت اصیل شرقی تا هویت چهل‌تکه سیاره‌ای» است، آثار و اندیشه‌های دکتر شایگان را به سه دوره تقسیم کرده‌ام: دوره اول که شاخص‌ترین بروزش کتاب «آسیا در برابر غرب» است کم‌وبیش با دغدغه‌هایی سنت‌گرایانه شروع می‌شود (رد این دغدغه‌ها در کتاب «ادیان و مکتب‌های فلسفی هند» به چشم می‌خورد) و با نقد رادیکال غرب از سویی و هویت‌جویی شرق‌ستایانه از سوی دیگر ادامه می‌یابد. البته در انتهای همان کتاب «آسیا در برابر غرب» فصلی هم هست با نام «تاریک‌اندیشی جدید» در نقد نگاه افراطی و ایدئولوژی‌زدگی که طبعاً در آن دوره چندان برجسته نمی‌شود. در دوره دوم این نقد ایدئولوژی‌زدگی و ایدئولوژیک‌اندیشی کاملاً بارز می‌شود که حاصلش کتاب‌های «انقلاب دینی چیست؟» و «نگاه شکسته: اسکیزوفرنی فرهنگی» است. دوره سوم به نوعی جمع دو دوره پیش است و سنتز آن‌ دوره‌های قبلی که به معنایی همدیگر را تکمیل می‌کردند. کتاب شاخص این دوره «افسون‌زدگی جدید» است. کتابی که در آن از سویی از تجدد و دستاوردهای آن دفاع می‌شود و از سویی از معنویت و سهم روح در آن سخن گفته می‌شود.
همه نوشته‌های بعدی آقای شایگان هم در عرصه‌های متفاوت همگی در این حال و هوا ادامه پیدا می‌کند. چون در این ده-یازده سال اخیر با ایشان زیاد معاشرت داشتم و نه فقط همه کارهایشان را خوانده‌ام بلکه از خودشان هم نظرشان را درباره موضوعات مختلف مکرراً شنیده‌ام می‌دانم روز به روز بیشتر به اهمیت تجدد و لزوم مشارکت ما در آن تأکید می‌کردند، هرچند به همان میزان هم به جنبه‌های معنوی حیات بشر و لزوم توجه به آن اهمیت می‌دادند. حتی آخرین کتابشان، «فانوس جادویی زمان» که درباره مارسل پروست است هم در حقیقت در همین حال و هواست و هر دو جنبه را به صورت مضمر دربردارد.

– آیا می‌توان از جمع تالیفات دکتر شایگان کتابی را به عنوان مهم‌ترین اثر برگزید؟
– دلیلی نمی‌بینم خودمان را به تکلف بیندازیم و مجبور به انتخاب مهمترین اثر ایشان باشیم. به ویژه اینکه همانطور که گفتم به نظر من اهمیت داریوش شایگان بیش از همه در مفاهیمی است که درباره وضع تاریخی ما در قبال تجدد ساخته است و این مفاهیم در آثار مختلفش پخش است و هر یک در فضای خاص خود پرورده شده است و در همان سیاق هم معنادار می‌شود.

– چه شد که کتاب «آمیزش افق‌ها» را کار کردید؟
– نزدیک صد صفحه از کتاب «هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید» درباره آقای شایگان بود، اما من با او آشنایی شخصی نداشتم. چند ماه پس از انتشار کتاب، ایشان شماره مرا گرفته بودند و زنگ زدند و بابت نوشته‌ام از من که دقیقا چهل سال و چند ماه از ایشان کوچکترم و آن موقع هنوز سی‌سالم هم نشده بود در نهایت بزرگواری تشکر کردند. همان مکالمه اول چیزی بیش از یک تشکر ساده شد و گفت‌وگویی شد برای من خاطره‌انگیز.
سال بعد که «دین‌اندیشان متجدد» را نوشتم خودم کتاب را برای ایشان فرستادم و باز ایشان زنگ زدند و صمیمانه از کتاب تعریف کردند. در فضایی که خیلی‌ها به آن کتاب و نویسنده‌اش به هر نحوی که می‌توانستند حمله می‌کردند داریوش شایگان بزرگ‌منشانه و کریمانه بی‌توجه به سر و صداهای بقیه و چیزهایی که می‌گفتند از من حمایت کرد. چند ماه بعد حتی اولین کتابم را نیز که درباره «صادق هدایت» بود خواند و خیلی پسندید. من هرگز محبت و انسانیت و کمک روحی دکتر شایگان عزیز را در شرایطی که حتی از طرف برخی دوستانم تحت فشار بودم، در سن و موقعیتی که طبعاً تحمل چنان فشاری واقعاً مشکل بود، فراموش نمی‌کنم.
من به آقای شایگان پیشنهاد کردم برایشان یک گزیده آثار (Reader) دربیاورم. این کاری است که در دنیا متداول است اما بین ما هنوز چندان رایج نیست (در میان اندیشمندان معاصر ایران تا جایی که یادم می‌آید به جز منتخبات آثار داریوش شایگان، تنها دو گزیده دیگر منتشر شده؛ یکی گزیده آثار سید حسین نصر که ویلیام چیتیک درآورده است و دیگری گزیده آثار عبدالکریم سروش که سروش دباغ آن را گزینش و تدوین کرده است). به این ترتیب هم در فرایند تدوین این گزیده آثار و نوشتن پیشگفتار و مقدمه و تهیه کتابشناسی انتهایی آن، امکان معاشرت و مصاحبت بیشتر با دکتر شایگان را پیدا می‌کردم و هم با این کار احساس می‌کردم به نحوی شاید بتوانم بزرگواری او را تا حدی جبران کنم. جدای از این دلایل شخصی همیشه معتقد بوده‌ام و هستم که در عرصه اندیشه ایران معاصر داریوش شایگان جایگاه منحصر به فردی دارد و تدوین و انتشار «آمیزش افق‌ها» می‌توانست محملی باشد برای بهتر نشان دادن آن جایگاه. در یکی از مقالات «اندیشه‌هایی برای اکنون» نوشته‌ام که توجه به آثار شایگان روز به روز بیشتر خواهد شد و چنانکه ملاحظه می‌کنید در طول یک دهه اخیر این روند همواره رو به افزایش بوده است.
در فرایند آماده کردن «آمیزش افق‌ها» میان من و استاد شایگان که به لحاظ پیشینه فضاهای فرهنگی از دو کهکشان مختلف بودیم مؤانستی همیشگی ایجاد شد و ادامه پیدا کرد و به خواندن همه دیگر آثار ایشان پیش از چاپ انجامید. صمیمانه و صادقانه می‌گویم که من هم از دانش چشمگیر و هم از منش بلندنظرانه شایگان بسیار آموختم و طعم خوش هم‌نشینی با او را هیچ‌گاه از یاد نخواهم برد.

– پژوهشی درباره منظومه فکری دکتر شایگان توسط محققان صورت گرفته است؟
– خود من، هم در فصل مربوط به شایگان در «هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید» و هم در مقدمه «آمیزش افق‌ها» (که در اصل مقاله‌ای بود با نام «منظومه فکری فیلسوف بازیگوش» که در «بخارا» چاپ شد و بعد برای انتشار در «آمیزش افق‌ها» کاملترش کردم) درباره منظومه فکری ایشان پژوهش کرده‌ام و نوشته‌ام. نخستین نوشته‌ام به اقتضای منطق آن کتاب مبتنی بر توالی تاریخی آثار و اندیشه‌های ایشان است و توأم با دوره‌بندی و ارزیابی نقادانه. دومی هم به اقتضای مقدمه گزیده آثار بودن، چکیده‌ای است از مفهوم‌پردازی‌ها و منظومه فکری ایشان به صورت سازوار و با نظر به جنبه‌های مهم و ماندگار. غیر از کارهای من دیگران هم درباره ایشان پژوهش و تألیف کرده‌اند که از آن جمله می‌توانم اشاره کنم به کتاب خانم افسانه گِشتر که یک تک‌نگاری مستقل است به زبان آلمانی درباره داریوش شایگان. می‌دانید که آثار شایگان به زبان‌های مختلف ترجمه شده است، از عربی و ترکی تا انگلیسی و اسپانیایی. بنابراین هم به فارسی و فرانسه و هم به زبان‌های دیگر، مقالات متعددی راجع به او و آثارش نوشته شده است. آقای حسین خندق‌آبادی در حال تدوین کتاب‌شناسی کامل داریوش شایگان است که در کتاب مفصلی که به همت آقای علی دهباشی و زیر نظر ایشان، درباره استاد شایگان در دست تهیه است منتشر خواهد شد. طبعاً علاقه‌مندان به نوشته‌ها و پژوهش‌های راجع به آقای شایگان حتما باید به آن کتابشناسی مراجعه کنند.

سلام
تسلیت میگم، هر چند هیچ وقت از نزدیک ایشون را ندیدم، ولی از دیروز صبح که در دیار غربت با این خبر شکه کننده بیدار شدم، احساس میکنم یکی از نزدیکترین متفکرین از نسل قبل که راحت میتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم را از دست دادم، خیلی چیزها را از دست دادم، ولی حداقلش صبر شیرینی بود بعد از خواندن نوشته های دکتر مجبور بودم تحمل کنم تا نوشته بعدی ایشان بیاد
روحش شاد
محمد منصوری از انسوی دریاها ….(کلگری)

رقصان می گذرم از استانه اجبار
بقلم: دکتر سروش دباغ


“شایگان، سالک مدرنی بود دل‌مشغولِ «قاره گمشده روح» و در اندیشۀ پرداختن سهم دل در دنیای راززدایی شدۀ کنونی. از این‌رو «مرگ آگاه» بود و تجربۀ زیستۀ غنی‌ای داشت و حسرت و آرزوی برنیامده و کارِ ناتمام و نکرده‌ای نداشت و لذا طمانینه و آرامشی رشک‌برانگیز در او به عیان دیده می‌شد. شادمانه و شاکر زیست و از عالم و آدم و روزگار و فلک و طبیعت ، شاکی نبود و طلبی نداشت و هنگام کوچ ابدی، به تعبیر اروین یالوم، زمین سوخته‌ای برای مرگ بر جای گذاشت.
چند ماه پیش، شایگان از سر لطف، احوال مرا از یکی از دوستانِ عزیزِ تورنتونشین‌ام جویا شده بود. چند روز پس از آن، تماس گرفتم و با هم تلفنی صحبت کردیم، نمی‌دانستم این آخرین مکالمۀ ما خواهد بود. به شایگان گفتم، در سالیان اخیر خوشبختانه پرکار بوده‌اید و کتاب‌های «در جستجوی فضاهای گمشده»، «پنج اقلیم حضور» و «جنون هشیاری» از شما منتشر شده؛ در پاسخ، با صمیمیت و صداقتی که از دل بر آمده بود، گفت: می‌دانی، آخر کار دیگری ندارم و بلد نیستم و اکنون هم مشغول نوشتن کتابی درباره پروست هستم! پاسخ او سخت بر دلم نشست. در ادامه گفت: دوستی سی دیِ درس‌گفتار «شایگان شناسی» شما را برایم آورده، چند جلسه از آن‌را شنیده‌ام. گفتم: تمام آثار شما تا آخر سال ۹۲ شمسی را در این درس‌گفتارها بررسیده‌ام، در مجال دیگری باید به کارهای سالیان اخیرتان هم بپردازم. خندید و گفت: نپرداختید هم نپرداختید. خنده‌اش برایم تداعی کنندۀ لبخند نقش بسته بر لبان مجسمه‌های بودا بود، لبخندی که یک معنای آن، چنان‌که شایگان در «ادیان و مکتب‌های فلسفیِ هند» آورده، متضمنِ تسخر زدن به دنیا و مافیها و بی‌تفاوتی و بی‌اعتناییِ رهگشا پیشه‌کردن است. مشی و سلوک شایگانی که من در نشست و برخاست‌ها و گفتگوهای متعدد طی ده سال شناختم ، مصداقِ این سخن حکیمانۀ آرتور شوپنهاور بود:

«تصور کرده‌ای من می‌شکفم تا دیده شوم؟ نه من برای خودم می‌شکفم نه برای دیگران. چون شکوفایی خرسندم می‌کند. سرچشمه شادی من در وجود خودم و در شکوفایی‌ام است».

وی بسان چشمه‌ای بود که می‌جوشید و سربرمی‌آورد، نظیر گل‌ سرخی که نفسِ شکفتن برایش لذت‌بخش است و اصالت دارد، به همین سبب شکوه و شکایتی از زندگی نداشت، کینه و حسادت را نمی‌شناخت و می‌توانست توانمندی‌ها و دستاوردهای دیگران را ببیند و از دیدن آن‌ها لذت ببرد.”

نصرالله پورجوادی: فکر شایگان منجمد نبود/ شایگان ترسی از عوض شدن نظرش درباره مسایل نداشت

نصر الله پورجوادی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) با اشاره به اینکه داریوش شایگان در عمر تحقیقاتی خود سه مرحله را طی کرده است گفت: مرحله نخست دین‌شناسی بود که به علاقه ایشان به فلسفه و البته هندشناسی برمی‌گشت و همانطور که می دانید رساله دکتری او هم درباره ادیان و مکتب‌های فلسفی هند و یکی از مهمترین منابع در این حوزه است.

مرحله دوم کارهای ایشان به حوزه فلسفه و عرفان اسلامی بر می‌گردد که در آن شایگان به متفکران معاصری چون مرحوم طباطبایی پرداخته است. از سوی دیگر آشنایی او با هانری کربن را شاید بتوان سرآغاز تحولات زیادی در کارهای شایگان دانست. اما سومین مرحله کارهای تحقیقاتی شایگان نیز به آثاری بر می‌گردد که به متفکران معاصر اعم از فیلسوفان و ادیبان پرداخته است.

پورجوادی ادامه داد: وی در همین راستا علاقه‌مند بود که درباره مونتی فیلسوف شکاک فرانسوی کتابی را منتشر کند که موفق نشد. مونتی از فیلسوفان قبل از دکارت و اوایل قرن هفدهم بود که می‌توان او را مرز میان قرون وسطی و عصر جدید دانست.

به گفته این استاد دانشگاه، کتاب‌هایی که شایگان درباره عرفان و تفکر اسلامی نیزمنتشر کرده قابل تامل است.

پورجوادی با بیان اینکه ویژگی برجسته شایگان این بود که واقعا یک فیلسوف و جست و جوگر بود افزود: او همواره به دنبال تفکر بود. شایگان همواره نسبت به کسانی که طی عمر علمی‌شان تفکرشان تغییری نمی‌کرد انتقاد می‌کرد و می گفت انسان باید تفکرش نسبت به ۵۰ سال گذشته‌اش تغییر کند چراکه در غیر این صورت مطالعه و تحقیق روی آن تاثیری نداشته است.

وی در همین باره عنوان کرد: شایگان معتقد بود انسان وقتی دریچه‌ای را از نظر فکری باز می‌کند اگر قرار باشد همواره روی آن بماند و تغییری نکند چه فایده‌ای خواهد داشت! بنابراین این ویژگی برجسته شایگان بود که ترسی نداشت از اینکه نظرش درباره مسایل عوض شود. به همین دلیل بود که نظر او قبل و بعد از انقلاب متفاوت بود و حتی در سال‌های اخیر هم نظرات دیگری داشت چراکه فکر شایگان منجمد نبود.

پورجوادی ادامه داد: این در حالی است که عده‌ای با اینکه سال‌ها از انقلاب گذشته به جای اینکه نظراتشان پخته‌تر شده باشد هیچ تغییری نکرده‌اند، اما شایگان بعد از انقلاب اسلامی پخته‌تر شد و نظرش تحول یافت. به همین دلیل می‌گفت اگر قرار باشد کتاب‌های قبل از انقلاب را بنویسم طور دیگری می‌نوشتم چون به گونه دیگری عمل می‌کردم.

این استاد دانشگاه درباره ویژگی شخصیتی شایگان نیز بیان کرد: شایگان بسیار معصوم بود و من او را مانند یک طفل می دیدم. هیچ‌گاه بدی کسی را نمی‌گفت وقلب پاکی داشت و پشت سر کسی حرف نمی‌زند. بنابراین می‌توانم بگویم اصلی‌ترین ویژگی او معصومیت‌اش بود و هر کسی مدت کوتاهی با او آشنا می‌شد این ویژگی را در شایگان می‌دید.

با درد و دریغ بسیار از کامران فانی و بهاالدین خرمشاهیبا درد و دریغ بسیار از کامران فانی و بهاالدین خرمشاهی

چون آمدن و رفتن هر روزۀ خورشید
باور نکنم رفتن و ناآمدنت را

با درد و دریغ بسیار، درگذشت فیلسوف فرهنگ، مبتکر گفت‌وگوی تمدنها/ فرهنگها، روانشاد داریوش شایگان را از صمیم قلب و میان جان تسلیت می‌گوییم. او از وارستگی به رستگاری رسیده بود. روانش شاد باد.
درگذشت او را به فرزندان فرهیخته و خویشاوندان و دوستان و دوستداران او تسلیت می‌گوییم.

کامران فانی
بهاءالدین خرمشاهی

ز ملک تا ملکوتش نقاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان‌نما بکند
(حافظ)

درگذشت فیلسوف و فرهنگ‌شناس برجسته، استاد داریوش شایگان را به فرزندان فرهیخته‌اش و خانواده و خویشاوندان و دوستداران و دوستان ایشان تسلیت می‌گوییم. ما همکاران نشر فرزان روز برای او غفران الهی و برای بازماندگان شکیبایی از خداوند رحمان و رحیم آرزو داریم.

تورج اتحادیه، فرهاد بشارت، کامران فانی، بهاءالدین خرمشاهی، اصغر نوری

 

جناب آقای دهباشی عزیز. درگذشت دکتر شایگان قطعا ضایعه‌ای بزرگ برای فرهنگ و تفکر این سرزمین است. اما بیش از هر کس دیگر شما را لایق تسلیت می‌دانم که حضور ایشان در کنارتان مایه اطمینان خاطری بود که متاسفانه تردید دارم دیگر نظیرش را داشته باشیم.

ارادتمند
گلبرگ برزین

یادداشت دوست دانشور افغانستانی اقای کاوه جبران:

جناب استاد سلام بر شما؛
درگذشت دوست گرامی تان و استاد همه مان زنده‌یاد دکتر شایگان را تسلیت می گویم. این یادداشت کوچک و ناچیز را به عنوان غمشریکی خدمت تان ارسال می کنم:
سال‌ها پیش، آن زمان که دانشجوی کارشناسی بودم و مثل هر دانشجوی دیگر آن ایام سخت شیفته و دل‌باختۀ پست‌مدرنیسم؛ از روی تصادف به فایل صوتی افسون‌زدگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار برخوردم. در کابلِ پس از طالبان، نام شایگان تازه بر سر زبان‌ها افتاده بود و این نام بود مرا به شنیدن افسون‌زدگی جدید ترغیب کرد. بااشتیاق آن را شنیدم حتا جاهایی از آن را چندباره. این کتاب فهم شتابزدۀ مرا از مقوله‌های مدرن و پست‌مدرن کاملاً عوض کرد و آب سردی روی اشتیاقم ریخت.
آخرین کتابی که از دکتر شایگان خواندم پنج اقلیم حضور بود: بهمن ماه ۱۳۹۴. همان هنگام یکی از شب‌های بخارا به همت جناب علی دهباشی به نویسندگان و شاعران افغانستان اختصاص یافته بود و نیز قرار بود بعد آن شب دیدار ایشان میسر شود اما تقدیر نبود. درست به خاطر ندارم که دکتر شایگان در سفر بود یا موضوع دیگری بود.
بهمن ماه ۹۶ دست کم برای من ماه بسیار بدی بود. خبر سکتۀ دکتر شایگان را مصادفاً با خبر درگذشت دکتر وحیدیان کامیار شنیدم. این دو استاد همواره برای من بسیار عزیز بودند. از آثار هر دو بسیار آموخته‌ام و به رغم این‌که در آخرین روزهای زندگی هر دو، در نزدیکی آن‌ها بسر می‌بردم اما دیدار هیچ یک میسر نشد.
حالا که شایگان عزیز برای همیشه رخت سفر بربسته فکر می‌کنم که چه کسی جای خالی امثال او را پر می‌کند. استخوان‌درشت‌های عرصۀ فرهنگ و نوشتن یکی یکی از میان ما می‌روند و به جای آنان مشتی متفرعن و دانشمندنما بیشتر قد علم می‌کنند و دیده می‌شوند. در این سیاه‌روزگار توفان و تندباد، چه کسی همسنگ بت‌های ذهنی و خاطرهٔ ازلی برای ما خواهد نوشت، چه کسی افق‌ها را درهم خواهد آمیخت و چه کسی به آسمان‌های آبی جهان فکر خواهد کرد؟

ارادتمند شما کاوه جبران

یادداشت مدیر مجله کاروان فرزانه قوجلویادداشت مدیر مجله کاروان فرزانه قوجلو

پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو می‎برم برآرم یا نه

«پنج اقلیم حضور» که منتشر شد، جلسات متعددی برای رونمایی از این کتاب و بحث پیرامون آن برگزار شد، یادم هست در یکی از این گفت و شنودها از دکتر شایگان پرسیدند از میان پنج شاعر مطرح در این کتاب، خود را به کدام یک نزدیک‎تر می‎بیند. و من که کتاب را با شوقِ بسیار و به دقت خوانده بودم، پاسخ را پیشاپیش می‎دانستم. بینش ژرف خیام نزدیک‎ترین به بینش فیلسوف معاصر ما بود. و امروز با اندوهی عمیق این بخش از کتاب را بازمی‎خوانم:
«دم، لحظه، لنگرِ درنگ من است در صحرای عدم. تلاقی‎گاه دو وجه چیزهاست. جایی‎ست که در آن زمان چنبر سلطۀ خود را باز می‎کند و باز محکم می‎بندد. در این تلاقی‎گاه من زمان خود را به سر می‎برم، آن را به ته می‎رسانم، دل از آن برمی‎گیرم، خود را از آن رها می‎کنم، و به دلیل تجلی و ظهورم که خود نوعی آگاهی است، امر متوالی را به امر هم‎زمان بدل می‎کنم، خود را از نظر فضایی در نقطۀ تلاقی دو جنبۀ چیزها قرار می‎دهم، که از یک نقطه نظر نمود مکرر وضعیت‎های مشابه است، و از نظرگاهی دیگر خلأ ذاتی وجود…”رستاخیز” خیام آن لحظۀ سرشار و سرریزی‎ست که تداوم بیداری را در گسلهایی ناپیوستۀ قطعهای مکرر تأمین می‎کند، و تداوم آن به دست کسانی از سر گرفته می‎شود که این تجربه را آزموده‎اند. این رستاخیز، به عبارت دیگر، به شکل‎گیری جامعه‎ای متشکل از افرادی می‎انجامد که در فراسوی زمان و مکان، ابدیت بازیافته در لحظه را آزموده‎اند….شادی خیام”مذهب” اوست، “رستاخیز» اوست در جهانی که نه گناه می‎شناسد و نه عقوبت…» فرزانه قوجلو / سوم فروردین ۱۳۹۷

شایگان از افتخارات تمدنی ما بود از سید کاظم اخصراتیشایگان از افتخارات تمدنی ما بود از سید کاظم اخصراتی

درود استاد!
خبر درد ناک بود
جهان ما یکی از بزرگترین و خوش نام ترین اندیشمند خودش را از دست داد
دکتر شایگان از بهترین افتخارات فرهنگی تمدنی ماست که سال برای این حوزه تمدنی نه بلکه برای جهان بشریت نویشت و خوب نویشت.
روح این ابر مرد فرهیخته شاد و یادش را گرامی می داریم و تسلیت عمیق خود را خدمت شما استاد نهایت عزیز عرض می دارم.
بامهر
سیدقاسم اخضراتی روزنامه نگار
(کابل )

زیر همان سایه عظیم و با شکوه مانده ام ……که مانده ام…..که مانده ام……
بقلم: ایدین اغداشلو

دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله‌ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی زمین نشسته بودم و – چون سه‌پایه نداشتم – بوم را به دیوار تکیه داده بودم. شب شادی بود وتوی باغ، جوان‌های خانواده و دوستانشان میهمانی گرفته بودند. صدای موزیک بلند بود و لای شاخه‌ها را فانوس کاغذی زده بودند و صدای خنده و به هم خوردن ظرف‌ها و لیوان‌ها می‌آمد. در را اگر باز می‌کردم یک پله پائین‌تر به خیابان شن‌ریزی شده و باغ و ضیافت جاری در آن می‌رسیدم. اما لباس مناسبی نداشتم و نمی‌رفتم. بیرون را که نگاه کردم سایه‌ی آدمی را دیدم که دست‌هایش را دو طرف صورتش گرفته بود تا توی اطاق را از پنجره بهتر ببیند. اشاره کرد که بیایم تو؟ اشاره کردم که بیاید… و آمد. بلند بالا بود و چند سالی بزرگ‌تر از من و خوش‌لباس و آراسته و خوشرو. با مهربانی خم شد و نقاشی مرا با دقت تماشا کرد. راهنمایی کردم که صورت شوپن است کار دلاکروا. اخم کرد که چرا از این‌ها می‌کشی؟ گفتم پس چه بکشم؟ گفت پس فردا می‌روم به سوئیس. برایت نامه می‌نویسم و می‌گویم. و رفت بیرون. اسمش داریوش شایگان بود و با خواهرش یگانه – که «یه گوش» صدایش می‌زدیم – به میهمانی‌های پسرخاله و دخترخاله‌ام می‌آمدند و پدرش دوست نزدیک شوهرخاله‌ام بود. وقتی رفت، کمی بعد دوباره برگشت و توی اطاق را دوباره با دقت نگاه کرد. نور چراغ خیابان باغ پشتش را روشن کرده بود و صورت و اندامش پرهیبی شده بود مرموز و وهمناک و سایه‌ی گسترده‌اش، مرا و نقاشی‌ام را یکسره پوشاند… و هنوز هم از پس شصت و پنج سال پوشانده است و تا به امروز، همچنان زیر همان سایه‌ی عظیم و باشکوه مانده‌ام… که مانده‌ام… که مانده‌ام.

یادی از دو استاد ایران دوست از علی دهباشی

غروب دلگیر عصر جمعه سوم فروردین است.، هوا که رو به تاریکی می‌ رود ، معلق و غمگین به عقربه‌های ساعتی که انگار حرکت نمی کند نگاه ‌می‌کنم: دیدارهای جمعه با استاد دیگر نخواهد بود. اشکی به پهنای غم درونم…….صورتم را نوازش می دهد و سکوتی که خود را گسترده است. بله، سوگوار پدرم، محبوبم و فرداهای بدون او هستم.

دیگر از دیروز صبح تصورات و امید های ماندن پایان یافت ….دیگر او را بر روی تخت بیمارستان بخش icu تجسم نمی کنم . از همان ساعت که روحش از کالبد پر کشید و رفت. در هیاتی دیگر ناظر برانچه که هست می بینم………..
………
دکتر افسانه جلیل زاده، از دوستان دور از وطن، عکسی را تلگرام کرد که حیفم آمد با شما حالم را به قول بچه های امروز به اشتراک نگذارم ………

بی‌گمان این دو نازنین که با چهره گشاده و شاد به ما نگاه می‌کنند در جهان ایرانی بی‌همتا بودند. به ایران اندیشیدن را به ما آموختند. ذره ذره وطن دوستی در کنه وجودمان نشاندند… اینک با شادی و رضایت نظاره‌گر ما هستند… یاد و خاطره استادان: ایرج افشار و داریوش شایگان در پهنای جهان ایرانی گرامی باد!

دکتر محمد رضا ضیا:

سلام
عمیقا تسلیت می‌گویم
جایتان خالی در جزیرهٔ هرمز هستیم. همین دیروز از دختر بچه‌ای محلی یک جغد برایتان خریدم و ساعتی بعد این خبر را شنیدم. قبلش می‌خواستم عید و تولدتان را تبریک بگویم و بعد از آن پرواز شایگان را تسلیت بگویم، و برای هرسه دیر اقدام کردم….

ارغوان این چه رازی‌ست که هربار بهار، با عزای دل ما می‌آید…

همایون امامی: شایگان سرمایه ملی بودهمایون امامی: شایگان سرمایه ملی بود

سلام علی جان،شایگان در آستانه سال نو رفت و حال و هوای عید و سال نو و تهنیت و تبریک را با خود برد.می دانم در ابن قبیل موارد چقدر رنجه می شوی.شایگان سرمایه ای ملی بود.اگر نه مثل تو،همه امان به نوعی به سوگ نشسته ایم.برایت در سال پیش رو تندرستی،شادکامی و سرافرازی آرزو می کنم و امیدوارم اینبار این سال نکو برای ادامه اش به بهار نگاه نکند و سالی پر از شور زندگی باشد تا حزن از دست رفتن بزرگانی ه چون شایگان و افشار و دیگر بزرگان فرهنگ و فلسفه و ادب امروز ایران.
همایون امامی

دکتر هما گرامی(فره وشی)

افسوس…..دیگر با از دست دادن این سرمایه ها هرگز جانشینی جایگزینشان نخواهد شدو واژه تسلیت کوچکست برای تسلای خاطری که امید و تلاشهایش را کولاک غمها در هم پیچیده است.نازنینی بود که میدانم نبودش چقدر برای شما دشوارست ولی جز شکیبایی چاره چیست. حیف و صد حیف.ارزو دارم زمان این بار گران را برای همه ما اندکی بکاهد. یادش گرامی وخاطرات خوبش جاودان باد.

مریم زندی:

جناب دهباشی درگذشت اقای شایگان را تسلیت میگویم که مصیبتی بزرگ برای فرهنگ ایران است

بیژن هنری کار(بنیاد مازندران پژوهی انوشه):

درود بر آن دویار سفر کرده که طنین صدا ونفس هاشان تا جاودان با ما خواهدبود.ودرود برشما دهباشی عزیز،که آتش آن یادرا شعله ور نگه می دارید. پایدار باشید!

کامبیز روشن روان:

خدایشان بیامرزد، روحشان شاد، راهشان پر رهرو باد و یادشان گرامی.

دکتر نادره نفیسی:

دوست گرانسنگم آقای دهباشی
شایگان بر چکاد فرهنگ و تاریخ ایران، شایگانی از درون روشن چون جمشید ساخت. مرگ و زندگی هر دو فراچنگ اویند. با کرنش به نگاه خیامی اش به زندگی تنها می گویم: روانش به مینو شاد،جایش به گیتی سبز.
کاش بتوان چون او زیست. کاش بتوان چون او بر مرگ نگریست.

سهراب ضیا(دوشنبه. تاجیکستان):

همدرد شمایم استاد گرامى. یادشان جاودانه باد

صدرجمالی:

آقای دهباشی عزیز جملگی می دانیم که برخی از شخصیتها تکرارنشدنی هستند و اندوه نبودنشان را نه تنها خانواده و دوستان بلکه فرهنگ و جامعه علمی کشور متحمل می شوند. درگذشت دکتر شایگان را از طرف خودم و پروفسور گارنیک آساتوریان و پروفسور ویکتوریا آراکلوا را به شما و به تمام پژوهشگران و محققان تسلیت عرض می کنم.
از طرف مرکز ایرانشناسی ایران و قفقاز، دانشگاه روسی _ ارمنی ( اسلاونی )

شب محمد قاضی برگزار شد/محمد قاضی فروتنی ویژۀ توانایان را داشت. ویژگی نمایان روانی و رفتاری اش، امید شادمانی بود. امیدوار بود. مانند درختی سخت ریشه و بسیار شاخ که با زمین و خورشید پیوند ناگسستنی دارد.

اشب محمد قاضی برگزار شد/پریسا احدیان

 

* عکس ها از: ژاله ستار، متین خاکپور و مجتبی سالک

عصر روز دوشنبه، بیست و یکم اسفندماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، سیصد و سی و هفتمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی انتشارات کتاب پنجره و خانۀ اندیشمندان علوم انسانی به شب «محمد قاضی» اختصاص داشت.

در این شب که به مناسبت انتشار کتاب «بی ریشه» ترجمۀ محمد قاضی در تالار فردوسی خانۀ اندیشمندان برگزار شده بود، سخنرانان: محمدرضا جعفری، کوروش کاکوان، مهدی غبرایی، غلامرضا امامی، مسعود فروتن، سیف الله گلکار، ایرج پارسی نژاد و علی دهباشی در حضور دکتر نیکبخت، نعمت احمدی و بسیاری از یاران محمد قاضی به سخنرانی پرداختند. و سروش حبیبی در پیامی صوتی از دوست دیرین خود محمد قاضی سخن گفت.

پخش قسمت هایی از فیلم مستند زندگی محمد قاضی و تورق آلبوم عکس های ایشان با تدوین مریم اسلوبی بخش هایی دیگر از این نشست بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این مجلس چنین گفت:

“مناسبت امشب انتشار کتاب بی ریشه است که انتشارات کتاب پنجره آقای یراقچی منتشر کردند. که از چندین نویسنده است و شرح چگونگی ترجمۀ این کتاب را تدوین کردند. انتشار این کتاب به چهل و چند سال پیش بازمی گردد.

امروز بیستمین سالگرد خاموشی محمد قاضی است و می بینیم که او خاموش نشده و در هر کتابخانه ای در دنیا بروید آثار محمد قاضی حضور دارد. بسیار خوشحالیم که سه نسل از همکاران ایشان در جمع امشب ما هستند.”

علی دهباشی از بیستمین سال خاموشی محمد قاضی سخن گفت علی دهباشی از بیستمین سال خاموشی محمد قاضی سخن گفت

سپس سردبیر مجلۀ بخارا از دکتر کاکوان دعوت کرد تا به سخنرانی بپردازد.

کوروش کاکوان با اشاره و شرحی مختصر از زندگی قاضی از آغاز تا انتشار آثار و بیماری اش گفت و چنین بیان داشت:

منکر معجز طبیعت کیست؟

که دلم جلوه گاه قدرت اوست

شیشه ای ساخت تنگ و گنجانید

اندر آن بحری از محبت دوست

گرچه یارش هزار بار شکست

از جفا و ستم که او را خوست

ذره ای کم نگشته از آن بحر

شیشه هم باز سالم است و نکوست

دکتر کورش کاکوان از یاران قدیمی محمد قاضی دکتر کورش کاکوان از یاران قدیمی محمد قاضی

این قطعۀ عاشقانه-عارفانه که نمودار سرشت دوستار و مهربار سرایندۀ آن است، اثر طبع محمد قاضی دانش آموز دبیرستان دارالفنون تهران است به سال ۱۳۱۳ خورشیدی؛ پنج سال از آمدنش از زادگاه مهاباد و قرار گرفتنش تحت تکفّل عموی بزرگوارش شادروان دکتر جواد قاضی، فارغ التحصیل رشتۀ حقوق از آلمان و مستشار وقت دیوانعالی کشور.

محمد قاضی هم سعدی وار در خُردی پدر از دست داد و نیز همۀ  قبیلۀ او عالمان دین بودند و البته قضا هم.

طبع حساس و ذائقۀ ادبی سرشارش، او را به غور شیفته وار در شعر و ادب پرمایۀ پارسی کشانید. از میان بزرگان سخن به ابر فرزانۀ توس فردوسی، حکیم انوری، شیخ سعدی، خواجه حافظ، عبید زاکانی، ایرج میرزا و پروین اعتصامی مهر ویژه یافت. آنچنان که ده ها هزار بیت از لطایف و ظرایف آثارشان را به گنجینۀ خاطر سپرد. خود از محمد قاضی شنیدم که شبی با جمعی از یاران همدل در دربند شمیران شرط بندی کرد که تا شهر برایشان بی وقفه شعر بخواند و پیاده ساعت ها و کیلومترها تا منزلش که در آن هنگام چهارراه مختاری نزدیک میدان راه آهن بود، یک بند شعر خواند و شرط را بُرد.

آموزش زبان فرانسه که زمینه اش به حسن تصادفی در مهاباد فراهم آمده بود، هیچ گاه قطع نشد و سکوی پرشی عرضه کرد تا قاضی با فرهنگ پویندۀ جهانی پیوند یابد.

 

ااز ۲۴ تا ۲۷ سالگی سناریوی دن کیشوت سروانتس و کلود ولگرد ویکتور هوگو را ترجمه کرد و قصۀ کردی زارا را نوشت و به چاپ رسانید.

دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران را به پایان برد ولی خدمت نظام وظیفه اش با آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال ایران و فروپاشی ارتش ناتمام ماند و به معافیت کشید.

در دهۀ پر تب و تاب ۱۳۲۰،  با وجود اشتغالش در وزارت دارایی و سپس ازدواج پیوندش با شعر و ادب پارسی و فرانسه به گونه ای فزاینده دامنه و ژرفا یافت.

از سال ۱۳۲۹ با برگردان های شایان ستایش جزیرۀ پنگوئن های آناتول فرانس، سپس سپید دندان جک لندن، شازده کوچولویآنتوان دو سنت اگزوپری و متن کامل دن کیشوت میگل دو سروانتس، شاهراهی در ترجمۀ ادبیات داستانی در زبان پارسی گشود.”

وی در ادامه افزود:

“از سال ۱۳۵۴ پس از گذرانیدن «قران نحس سرطان» حنجره تا پایان عمر پربار و برکتش با پشتکاری پهلوانی کم و بیش سه پنجم مجموع آثارش را پدید آورد و تا دم اجابت دعوت حق از تلاش خستگی ناپذیرش بازنایستاد. بر تختۀ شستشوی بهشت زهرا دست راست و انگشتان درهم فشردۀ استاد را دیدم که هنوز و همچنان در حالتی بود که انگار قلم در دست دارد و دارد رازهای ماوراء را می نگارد.

استاد محمد قاضی شصت سال مسئولانه قلم زد و متعهدانه نوشت، و طیف گسترده ای از انواع آثار ادبی اجتماعی و تاریخی را به گنجینۀ ادب و سخن پارسی افزود.

چهار نسل از هم میهنانمان با دستاوردهای او به خلوت نشسته اند و ساعات بسیاری را با رنجمایه های او انباشته اند و با مائده های فراهم آوردۀ او به آرامش و آسایش و غنای معنوی رسیده اند.

استاد محمد قاضی را سر آن بود که شمار آثارش را دست کم به یکصد کتاب برساند. دوستان نزدیک می گفتند:«قاضی جان! صد تا نه، هزار تا»

در نخستین روز سال ۱۳۷۰ که برای عرض شادباش نوروزی خدمت رسیده بودیم، این آرزو و انتظار دوستان و دلبستگان شخص و سخنش را به نظم در آوردم و پیشکششان کردم. می دانیم که در آخرین برگ های کتاب زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس، راوی قصه از آموزگاری روستایی که گواه گذران واپسین روزهای زندگی زوربا بود، نامه ای دریافت می دارد که در آن آمده بود، «مردانی چون زوربا بایستی هزار سال عمر کنند»

نمایی از شب محمد قاضی در خانه اندیشمندان علوم انسانی نمایی از شب محمد قاضی در خانه اندیشمندان علوم انسانی

سرودم:

سره مردی چو محمد قاضی

سزد ار خوش زید  افزون ز هزار

خوش تراشد همه ساله گوهر

وز هزارش شود افزون آثار

سخن سحر مبینش سازد

دیو را خامش و ما را هشیار

خوش هماره است بدو شامۀ جان

خوش زیاد این گل همواره بهار

محمد قاضی فروتنی ویژۀ توانایان را داشت. ویژگی نمایان روانی و رفتاری اش، امید شادمانی بود. امیدوار بود. مانند درختی سخت ریشه و بسیار شاخ که با زمین و خورشید پیوند ناگسستنی دارد.

در مصاحبه ای سال ها پیش از او رمز و راز خوشبختی را پرسیده بودند، فرموده بود:«کار کنید تا سودمند و مفید واقع شوید، مفید که شدید، دوستتان خواهند داشت، دوست داشته که شدید، خوشبخت خواهید شد.»

تن برآمده از صخرۀ کوهستان های کردستان به خاک زادبومش مهاباد سپرده شد، اما جان والای در حریر شعر پارسی پیچیده و آموده به طنزهای طرفه اش همچون پدیدۀ شگفت و ماندگار فرهنگی روزگار ما تا نسل ها و سده ها خواهد پایید.

سروران گرامی!  سخنم را با آخرین بند از منظومۀ پرتأثری که استاد محمد قاضی ۵۵ سال پیش در رثای خاموشی پروین اعتصامی سروده بود به پایان می برم:

آن که با سحر خود دل همگان

می نوازد هنوز کی مرده؟

آن که از عطر خود مشام جهان

کرده خوشبو چگونه پژمرده؟

آن که با نغمۀ خدایی خویش

جان به تن می دمد کی افسرده؟

بی گمان از سیاهکاری ها

شده افسرده و دل آزرده

رخت خود زین سرای مهمان کُش

به یکی خانۀ دگر برده

او چو راز طبیعت است نهان

در نهان زنده است جاویدان.”

 

در ادامه سردبیر مجلۀ بخارا با یادی از شب های شاعران و نویسندگان ایران در انستیتو گوته در سال های ۵۶ و اسلام کاظمیه ذکر پیام و خاطرۀ بیماری محمد قاضی از زبان وی چنین سخن به میان آورد:

“در سنین کم بودیم که شب های شاعران و نویسندگان ایران در انستیتو گوته برگزار شد. در سال ۵۶ بود و به مدت ده شب. یک شب که نوبت آقای قاضی بود، ایشان به تازگی بعد از یک عمل جراحی به ایران بازگشته بود و بسیاری نمی دانستند که چه وضعی برایشان پیش آمده است. تارهای صوتی خود را از دست داده بودند. متن پیامشان را دخترشان مریم قرائت کردند اما پیش از آن زنده یاد اسلام کاظمیه چند دقیقه ای دربارۀ وضعیت محمد قاضی و دورۀ درمانش در آلمان سخن گفتند.”

در ادامۀ سخنان علی دهباشی، بخش هایی از برنامۀ آن شب ها و صدای اسلام کاظمیه پخش شد. سخنان اسلام کاظمیه بدین شرح بود:

“کسی نیست که کتابخوان باشد و دقت در انتخاب و دقت در ترجمه، وجدان کار و تنوع کارهای قاضی را تأیید نکند و حجم زیاد و اعجاب انگیزش را. اما از قاضی خواهش خواهم کرد به بالا بیاید و پیامی هم دارد.

ما اینجا جمع شدیم مثل اینکه رسم دست بوسی را دوست نداریم که اگر صحیح بود این کار، من دست قاضی را می بوسیدم.  رویش را از طرف شما بوسیدم.

اما یک قصۀ کوتاهی که وقتی قاضی از سفر فرنگ و معالجه بازگشت، برایم گفت که اینک من برای شما می گویم.

گفت: بشنوید ای دوستان این داستان

در حقیقت شرح حال ماست آن

دکتر کاکوان، دکتر ایرچ پارسی نزاد، آقای یراقچیدکتر کاکوان، دکتر ایرچ پارسی نزاد، آقای یراقچی

قاضی مدتی از گلودرد می نالید. پیش اطباء مختلف می رفت. وقتی از سفر بازگشت و عمل جراحی گلو داشت، حرف نمی زد. با حرکت لب یا دستگاهی که زیر گلویش می گذاشت سخن می گفت. اما روحیۀ خوبی داشت مثل پولاد. به همۀ ما این روحیۀ خوب را تعلیم می داد.

گفتم: قاضی چه شده؟

گفت: رفتم فرنگ و دوستان یک طبیب عالیقدری که متخصص گلو بود، معرفی کردند. گفتند که مرد خشنی است ولی کارشناس است و باید خشونتش را تحمل کنی. گفتم که تحمل می کنم. نزد او رفتم و بسیار خشونت کرد و تحمل کردم. تشخیص های ایران را قبول نکرد و با صراحت و خشونت گفت گلوی تو سرطان دارد. ۲۴ ساعت فرصت داری که نوشته ای به ما بدهی که برای معالجه ات از شر دستگاه صوتی راحتت کنیم.

گفتم دکتر همین آلان کاغذ را بیاورید ۲۴ ساعت لازم نیست! پرسید که چرا؟

گفتم که دکتر جایی که من می روم حرف زدن لزومی ندارد! ”

علی دهباشی به همراه محمد فاضی علی دهباشی به همراه محمد فاضی

پیش از سخنرانی محمدرضا جعفری، مدیر انتشارات نشر نو، سردبیر مجلۀ بخارا از فعالیت های ایشان و پدرشان از انتشارات امیرکبیر تا نشر نو اینچنین سخن گفت:

“از میان ناشران آثار محمد قاضی، انتشارات امیرکبیر جایگاه خاصی دارد. یک دورۀ طولانی شاید بتوان گفت مهم ترین آثار محمد قاضی در مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر و در سال های بعد در نشر نو انتشار یافت که در هر دو زنده یاد عبدالرحیم جعفری و همت بلند او که تکرار ناشدنی است و دومی هم فرزند برومند ایشان آقای محمد رضا جعفری که در سمت ویراستار و بعد در مؤسسۀ نشر نو بوده است و طبیعی است که آقای جعفری در سمت ویراستار و یار پدر با همۀ مؤلفین نشست و برخاست هایی را داشت و حجم بیشتر این قرارها را ایشان داشتند.

و خوشحالیم که امروز نشر نو بهترین ناشر ما بشمار می رود. شما کافی است که به کتابفروشی ها سر بزنید، می ببینید که مهم ترین کتاب هایی که در بازار نشر ماست، به همت آقای محمدرضا جعفری به صورت کتاب های تألیف و ترجمه عرضه می شود. و خوشبختانه با حضور فرزندان ایشان کار رونق و شتاب دیگری پیدا کرده است.”

سپس محمدرضا جعفری به ذکر آشنایی خود با محمد قاضی و آثار او و خصایلش پرداخت و چنین سخنش را آغاز کرد:

آقای دکتر! مسئله ای نیست و در مملکت ما چندان نیازی هم به حنجره نیست چون نمی توانیم حرفمان را بزنیم و صدایمان را به گوش دیگران برسانیم.

این نقل به مضمون قاضی خوش سیما و شوخ طبع و سرد و گرم چشیدۀ ما بود. هنگامی که دکتر به او گفت باید حنجره اش را بردارند.

در تمام بیست و چند سال آشنایی امان این روحیه و شوخ طبعی را حفظ کرد.

آشنایی من با آقای قاضی از سال ۱۳۵۰ و به واسطۀ زنده یاد ابراهیم یونسی آغاز شد. البته قبل از آن  در دهۀ ۴۰ مؤسسۀ ما کتاب شازده کوچولو را از ایشان منتشر کرده بود ولی در آن ایام من محصل دبیرستان بودم و در اوقات فراغت به مؤسسه می رفتم و فقط یکبار او را دیده بودم که برای دیدار شادروان عبدالله توکل به دفتر مؤسسۀ امیرکبیر آمده بود.

محمدرضا جعفری از نخستین آشنایی با محمد قاضی در موسسه انتشاراتی امیرکبیر سخن گفت محمدرضا جعفری از نخستین آشنایی با محمد قاضی در موسسه انتشاراتی امیرکبیر سخن گفت

در سال ۱۳۵۰ که به حضورش رسیدم به گرمی مرا پذیرفت و از شنیدن برنامه هایی که داشتم اظهار خوشحالی کرد. پیشنهاد کردم تجدید چاپ کتاب نان و شراب را که سال ها پیش روزنامۀ اطلاعات منتشر کرده بود، به ما واگذار کند. از پیشنهاد من استقبال کرد و به این ترتیب دوستی میان ما پا گرفت.

وقتی که چاپ جدید نان و شراب منتشر شد، آقای قاضی آنقدر از طرح جلد و چاپ و صحافی آن خوشش آمد که چاپ کتاب های دیگرش را هم که می توانست از اسارت ناشرانش آزاد کند به ما سپرد:

بردگان سیاه، تاریک ترین زندان، طلا، جزیرۀ پنگوئن ها، تپلی و چند داستان دیگر. اما خودش نان و شراب را بهترین کتابی می دانست که ترجمه کرده است و از آن راضی تر بود و دلیل این رضایت را هدایت فکری بیشتری می دانست که به خواننده می دهد.”

وی در ادامه اظهار داشت:

“از سال ۱۳۵۲ که من و همسرم را به مهمانی تولد ۶۰ سالگی اش دعوت کرد، رفت و آمد خانوادگی ما شروع شد. در آن مهمانی بود که مسحور زنده دلی او شدم. تقریبا در تمام مدت مهمانی دو دستماله هِلِپِرِکَه کرد و  مهمانان را به تبعیت از خود وا‌داشت. همیشه می گفت من زوربای ایرانی هستم، با همان رنج ها و عشق ها و سربلندی ها.

هر بار که کتاب نان و شراب تجدید چاپ می شد، یعنی سالی یکی دو بار آقای قاضی یک مهمانی ترتیب می داد و من و همسرم را هم دعوت می کرد. البته به مناسبت های دیگر هم در خانه اش به روی ما و دوستان باز بود.

و باید از مهربانی های همسرش، کشور خانم نازنین هم یاد کنم که در پذیرایی از ما به راستی سنگ تمام می گذاشت.

اما افسوس که جفای روزگار ما را از هم دور کرد. همچنانکه خانواده ها را از هم پاشاند و به گوشه و کنار جهان تاراند.

وقتی که نشر نو شروع به کار کرد آقای قاضی هم یکی از دوستانی بود که چاپ کتابشان را به ما سپردند. با موافقت مرحوم عظیمی مدیر و صاحب انتشارات نیل، دن کیشوت را هم که چند سالی نایاب بود تجدید چاپ کردیم و با استقبال روبرو شد. اما متأسفانه به خاطر درگیری های مرحوم عظیمی با شرکایش دیگر موفق به تجدید چاپ آن نشدیم.”

محمدرضا جعفری در ادامه بیان داشت:

“یک روز در دفتر نشر نو در خیابان فلسطین (کاخ سابق) نشسته بودم که آقای قاضی با همان گشاده رویی همیشگی دستنویس کتاب حلقۀ سوم را بریمان آورد.

این کتاب هم مثل بقیۀ ترجمه های او با استقبال روبرو شد، اما متأسفانه تجدید چاپ آن مصادف شد با تعطیلی کار نشر نو به خاطر نگرفتن پروانۀ نشر!

به این ترتیب بود که به محاق رفتن نشر نو و گرفتاری های دیگر من، رفته رفته بین ما فاصله انداخت.

محمد قاضی از پرکارترین مترجمان بود و قریب هفتاد کتاب از بهترین آثار نویسندگان اروپا و امریکای لاتین را ترجمه کرد. نام او روی جلد هر کتاب پشتوانه ای برای فروش آن بود. آرزویش این بود که شمار ترجمه هایش را به یکصد عنوان برساند که متأسفانه مرگ مهلتش نداد.

زنده یاد انجوی شیرازی می گفت خیلی دلم می خواهد جوانان ایرانی، کتاب زندگی یک مترجم نوشتۀ آقای قاضی را بخوانند. و اگر کسی بخواهد آدم شود، حتما می تواند اگرچه هزار مانع در را پیشرفت او ردیف شود و اگرچه از کلیۀ وسایل و امکانات محروم باشد.

اکنون که بیست سال و دو ماه از مرگ او می گذرد خدا را شکر می کنم که این امکان به من داده شد تا در این مجلس چند کلمه ای دربارۀ او سخن بگویم.”

صحنه ای دیگر از شب محمد قاضی صحنه ای دیگر از شب محمد قاضی

در بخشی دیگر از این مجلس، مهدی غبرائی از ویژگی های ترجمۀ محمد قاضی و راز ماندگاری آثار او سخن گفت و چنین بیان داشت:

“پیشتر به مناسبت های گوناگون آنچه به نظرم می رسید از زنده یاد محمد قاضی گفته و نوشته ام. امروز می خواهم ببینم راز ماندگاری و تأثیرگذاری این مترجم بزرگ در چیست؟

با سقوط و تبعید رضاشاه و بر تخت نشستن فرزند او به یاری متفقین، در جنگ جهانی دوم، در اوضاع آشفتۀ سیاسی و اجتماعی آن روزگار، یعنی دهۀ ۲۰ تا ۳۰ شمسی، فضای سیاسی به ناگزیر باز شد و دولت های وقت تسلط چندانی بر اوضاع نداشتند. در این میانه احزاب گونه گون پا گرفتند که معروفترین و گسترده ترینشان حزب توده بود و گذشته از فعالیت های سیاسی، فعالیت های فرهنگی و هنری و ادبی را با گوشۀ چشمی به کشور بزرگ سوسیالیستی آن زمان؛ یعنی اتحاد جماهیر شوروی سابق ترویج کرد. در نتیجه مترجمان بعدها صاحب نامی چون محمد قاضی، محمود اعتمادزاده (به آذین)، جهانیگر افکاری و کریم کشاورز و ابراهیم یونسی بانه ای در دامان حزب و آموزه های حزبی پرورش یافتند. البته در این میانه ابراهیم یونسی با تحصیل در انگلستان قدری استثناست که بیشتر ترجمه هایش از ادبیات انگلیسی است.

دو تن دیگر نیز هستند که ربطی به حزب ندارند، هر دو همشهری اهل اردبیل و با تفاوت سنی یک سال: رضا سیدحسنی و عبدالله توکلی. بعدها ابوالحسن نجفی هم که تحصیل کردۀ فرانسه بود  به این ها پیوست. همچنین پرویز داریوش مترجم انگلیسی. البته توجه می فرمایید که در اینجا مقصود ما بیشتر مترجمان ادبیات و عمدتا رمان و داستان کوتاه  است و لاغیر و به نامدارانی درجۀ اول که بیشتر عمرشان را صرف ترجمۀ ادبی کرده اند و حتی خانم های مترجم را که دیرتر به این جریان پیوستند، نظیر مهری آهی(مترجم ادبیات روس) و فرنگیس شادمان و دیگران را استثنا می کنیم.

 

اما در این بین درخشان ترین نام، محمد قاضی است که هنوز هم ترجمه هایش بویژه ترجمه هاش ادبی اش را چون شکر پاره می برند. چرا؟

اول اینکه پیشتر از همه به دنیا آمده بود و با نگاهی گذرا به نامبردگان معلوم می شود که همۀ آن ها (به استثنای جهانگیر افکاری-۱۲۹۶) بعد از سال های ۱۳۰۰ شمسی به دنیا آمده اند. در صورتی که محمد قاضی در سال ۱۲۹۲ خورشیدی زاده شد و در نتیجه زودتر بالید و به عرصه رسید. مثلا ابوالحسن نجفی ۱۶ سال و رضا سید حسینی و عبدالله توکل ۱۲-۱۳ سال از محمد قاضی کوچک تر بودند.

تا آنجا که جستجو کردم اولین ترجمۀ محمد قاضی کلود ولگرد داستان کم حجمی از ویکتور هوگو است که در ۱۳۱۹ منتشر شد و پس از آن او پیوسته کار  ترجمه کرد. خودش در مصاحبه ای گفته است که بیش از ۷۰ عنوان ترجمه کرده است. با یک حساب سرانگشتی بیش از چهل عنوان این ها رمان و داستان کوتاه است و شاید برایتان جالب باشد که نصفش از زبان دوم ترجمه شده است؛ نظیر پرآوازه ترین ترجمۀ او دن کیشوت که اصلش را سروانتس به اسپانیایی نوشته یا آثار کازانتزاکیس که اصل آن یونانی است و ایشان از زبان فرانسوی ترجمه کرده است. یا سپید دندان جک لندن و شاهزاده و گدای مارک تواین هر دو امریکایی، یا نیه توچکا داستایوفسکی روسی و ….

در آن روزگار بسیاری از مترجمان نام برده با استثناهایی چون ابوالحسن نجفی از زبان دوم ترجمه کرده اند و کسی آن را عیب نمی دانسته و طبعا بی دسترسی به وسایل مدرن امروزی، یعنی اینترنت گاهی برخی اسامی درست ضبط نشده و همانطور رواج یافته است. از جمله خود نام دن کیشوت و شجره نسب او و نام برخی پهلوانان اسپانیایی که فعلا از آن می گذریم.

آقای یراقچی، مدیر انتشارات کتاب پنجره آقای یراقچی، مدیر انتشارات کتاب پنجره

وی در ادامه افزود:

“با نگاه کوتاهی به زندگی و آثار هر یک از نامبردگان به این نتیجه می رسیم که تعداد ترجمه هاشان معمولا کم تر از ۴۰ عنوان بوده است. و برخی از این عناوین رمان نیستند. پس پاسخ اول: پیوستگی و تداوم در کار و تعدد آثار ترجمه شده است. به نحوی که من علاقه مند به رمان دست کم بیت و چند عنوان از ترجمه های محمد قاضی را خوانده ام.

دوم: اغلب بزرگان نام برده پروردۀ مکتب قدیمند که ادبیات کهن پارسی از نظم و نثر در آن جایگاه خاصی داشته و چون وسایل ارتباطی امروز از تلویزیون و ماهواره و اینترنت و غیره وجود نداشته، حتی تفنن ایشان ازبرکردن و تسلط به شعر و مثلا نثر مسجع گلستان سعدی و چهار مقالۀ نظامی عروضی و … بوده است. می گویند و خودش هم گفته که بیست هزار بیت شعر ازبر بوده است. کاری نداریم که چقدر افسانه است و چقدر واقعیت. به هر حال آشنایی ایشان با شعر و نثر در کارش خود را وضوح نشان داده است. مترجمانی چون او اگر هم در درک اصل مشکلی یا لنگشی داشته اند با تسلط یه ظرایف زبان پارسی و صرافت طبع آن نقص را پوشانده اند و متنی شیرین و روان و خواندنی به دست داده اند که خواننده را جذب می کند. قسمت کوتاهی از دن کیشوت، شاهکار ترجمۀ او را برای مثال اینجا نقل می کنم:

ای یار غدار ناپایدار و ای دلبر جفاکار مکار من از دست سبک سری و بی خبری تو چنان هم سفر در به دری و هم بستر خون جگری شده ام که زلازل به ارکان مدرکاتم افتاده و هلاهل به کام فراخ حیاتم ریخته. باشد که به حق و بی طعن و دق دفتر شکایت از جور بی نهایت تو را ورق بگشایم و فریاد ناشکیبایی از غربت و تنهایی و از بی داد و بی وفایی تو را ورق به ورق بگشایم و فریاد ناشکیبایی از غربت و تنهایی و از بیداد و بی وفایی تو به گوش فلک مینا برآورم….

مهدی غبرایی به ویژگی های ترجمه محمد قاضی اشاره کرد مهدی غبرایی به ویژگی های ترجمه محمد قاضی اشاره کرد

نثر مسجع موزون به وضوح از این نمونه و بسیاری نمونه های دیگر از جمله شروع رمان، خوانندۀ علاقه مند و پرحوصله را به وجد می آورد که چون من دلش می خواهد بارها محض انبساط خاطر این قسمت ها را بخواند؛ البته همۀ کتاب به این نثر و با این صلابت و مهابت و استواری نیست و چه بسا در اصل نیز چنین بوده است.

پس شیرین زبانی و احاطه و تسلط به نثر پارسی و اجرای دقیق و توأم با حوصلۀ آن و آفرینشگری توأم با ظرافت و صرافت طبع شد اصل دوم.

سوم: دقت به داستان و فضا و آنچه در آن می گذرد. در هنگام بازترجمۀ آوای وحش جک لندن که ۵۷ سال پیش پرویز داریوش آن را ترجمه کرده به نکته ای برخوردم که ذکر آن در اینجا خالی از لطف نیست. همینجا بگویم که از همۀ آن هایی که نام بردم، نکته ها آموخته ام و اگر برخی از این ایرادها را این شاگرد متذکر می شود، دلیل کم اهمیتی کار آن بزرگان نیست. که بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد.

باری من بنا به ضرورتی که احساس کردم سه ترجمه از ترجمه های پرویز داریوش را مجددا ترجمه کردم که جهت جلوگیری از اطالۀ کلام جزئیاتش را می گذارم برای مجالی دیگر.

و اما در آوای وحش که داستان سگی است که از اهلیت به سوی وحشیگری و بدویت می رود، در اواخر رمان سگ مورد بحث  به نامباک در ترجمۀ پرویز داریوش با ده تا گرگ در می افتد و لت و پارشان می کند. خواننده از خود می پرسد چگونه سگی هر چند به وزن ۷۰ کیلو و ورزیده، حریف ده گرگ درنده می شود! در هنگام ترجمه فهمیدم این ها گرگ (wolf) نیستند، بلکه جانوری هستند که نویسنده از آن ها به اسم wolverine نام برده. در مراجعه به اینترنت، معادل و عکس و مشخصات این جانور را دیدم و فهمیدم جانور خرس سان درندۀ نسبتا کوچکی است، به وزن حداکثر ۲۷ کیلو و به نام دَلّه. خوب اینجا منطق داستان به دست می آید. نکتۀ شگفت انگیز اینکه محمد قاضی در ترجمۀ سپید دندان در همان سال ها (حتما از زبان دوم-فرانسوی) این نام را درست معنا کرده. به همین دلیل وقتی ناشر از من خواست سپید دندان را هم ترجمه کنم قبول نکردم. البته دلایل دیگر هم بوده از جمله توانایی قاضی در صحنه های توصیفی فراوان کتاب.

من که پروردۀ مکتب اینان هستم شاید بتوانم مکالمات را امروزی تر کنم. اما تردید دارم در صحنه های توصیفی و در آفرینشگری به پای استاد برسم.”

 

مهدی غبرایی در ادامۀ سخنان خود اظهار داشت:

“چهارم: محمد قاضی در مصاحبه های خود تأکید کرده است که شعر نو یا شعر آزاد، یا شعر نیمایی را قبول ندارد. و به زعم ایشان شعر پارسی با پروین اعتصامی و شاید ملک الشعرای بهار خاتمه یافته است. البته این نظری است و من در آن بحثی ندارم. نکته ای که می خواهم توجهتان را به آن جلب کنم این است که به بینش ایشان اشاره کنم.

با این نگاه، ایشان سراغ رمان های کلاسیک با ساختار محکم و رمان های روایی و ماجرایی رفته و ازاینکه با نویسندگان رمان نو، یعنی امثال رب گریه، ناتالی ساروت، مارگریت دوراس و کلود سیمون و … سر و کله بزند و سراغشان برود، پرهیز داشته و شاید حتی آنان را رمان نویس نمی داند.

اینجاست که تشخیص توان خود و کلنجار رفتن با رمانی که دوستش می داریم مطرح می شود.  در جایی دیگر نوشته ام، ما شمالی ها ضرب المثلی داریم به این مضمون:«ماهی زورش را می سنجد و به دریا می زند» پس هر ماهی، توان دریا رفتن را ندارد. محمد قاضی به درستی توان خود را تشخیص داده و سراغ رمان های توصیفی، روایی و ماجرایی رفته و به خوبی از عهده برآمده است. مثال ها در میان آثارش فراوان است: از دن کیشوت گرفته تا جزیرۀ پنگوئن ها تا زوربای یونانی و آثار دیگر کازانتزاکیس و سپید دندان و شاهزاده و گدا و ….

اما پرویز داریوش(که او هم در قسمت هایی از ترجمه ها دقیق و استادانه و حتی رشک برانگیز است ولی به همان نسبت خطاهای کلان و شلختگی و بی دقتی در کار واحد از او دیده می شود) به نظرم این توانایی را نداشته که حوزۀ جولان خود را به درستی بشناسد؛ بخصوص بیشتر قسمت های دو رمان خیزاب ها به زعم ایشان و خانم دالووی از ویرجینیا ولف ناقص و دور از فهم از آب درآمده. جای دیگر به تفصیل و با مثال های متعدد می نویسم و کلام را به همین جا ختم می کنم.”

در این بخش آلبوم عکس های محمد قاضی ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

در ادامه علی دهباشی با یادی از پرویز داریوش تصریح کرد:

“چون به نام گرامی زنده یاد پرویز داریوش اشاره کردند باید بگویم که تنها کسی که می تواند در مورد ایشان اظهار نظر کند، آقای محمدرضا جعفری هستند. به دلیل سوابق دیرینی که با این مترجم نام آور ما داشتند. البته انصاف را هم رعایت کردند. اما بد نیست که چند نکته اضافه کنم. در کار ترجمه در زبان فارسی شاید هیچ مترجمی به اندازۀ پرویز داریوش، توانایی معادل متن را در زبان فارسی پیدا نکرد. من این را بدین علت می گویم که از نوجوانی مصحح کارهای ایشان بودم و بعد در دوران پایان زندگیشان به علت اینکه انگشت شصتشان از کار افتاده بود، محرر آثارشان بودم. یعنی ایشان متن را نگاه می کردند و در طول اتاق راه می رفتند و ترجمه می کردند و من می نوشتم. در ترجمۀ خانم دلووی جایی به من گفتند که پاورقی بنویس و بنویس افزوده به سیاق ذبیح الله منصوری و یک پاراگراف را اضافه کردند.

 

به یاد دارم وقتی کتابی را ترجمه می کردند مرتب می گفتند که برو آن فرهنگ نوۀ نایب حسین کاشی را باز کن-منظورشان عباس آریان پور کاشانی بود- و فلان لغت را ببین و می گفتند که همینگوی با هفتصد هشتصد کلمه سر و کار داشته و این مردتیکۀ لهستانیِ انگلیسی شده با سه چهار هزار کلمه در کار رمان سر و کار دارد. و بعد سوابق پرویز داریوش با نیمایوشیج  و یا اینکه مهم ترین مقاله ای که دربارۀ صادق هدایت نوشته شده هنوز مقالۀ پرویز داریوش است. و خود من شخصا با سیدارتا با ترجمۀ ایشان آشنا شدم. شما زبان کهنۀ قدیمی که در ترجمۀ هرمان هسه به کار برده اند ببینید که چطور از سال ۱۳۳۷ تا کنون ماندگار است. البته دیکتۀ ننوشته است که بی غلط است.”

وی در ادامه افزود:

“به یاد دارم شهاب پسرم که عاشق محمد قاضی بود بخصوص اینکه ایشان با میکروفن صحبت می کرد و بچه ها دوست داشتند. شهاب با بسیاری از بزرگان دیدار داشت اما گاهی که نام برخی از بزرگان را می بردم، حاضر نبود با من بیاید اما برخی دیگر  مثل آقای قاضی را با شوق همراهم می آمد.

یکبار که خدمتشان بودم گفتند که این متن را به آدینه ببر.  متن را خواندم. جوانی بر ترجمۀ ایشان ایراد گرفته بود. ایشان خیلی از آن جوان تشکر کرد و پاسخ داده بود که من که شما را نمی شناسم اما ایرادی که به من گرفتی مربوط به زبان آرگو می شود و تو جوان مشخص است که در فرانسه بودی و زندگی  کردی و هیچ می دانی من تابحال پاریس نرفته ام!

و اینکه این اشتباه را متواضعانه می پذیرفت.

پرویز داریوش هم از بزرگترین ها بود. سوزوکی و هرمان هسه و بسیاری از نویسندگان مهم را پرویز داریوش به زبان فارسی ترجمه کرد.

همین دیشب آقای ابراهیم گلستان بابت دریافت شمارۀ جدید بخارا تلفن کرد. از جمله همیشه صحبت آقای داریوش پیش می آمد. گفتند که اخیرا به راه خرابات در چوب تاک را می خواندم، این پرویز دیوانه با زبان چکار کرده است!

خب گلستان هم آدم سخت پسندی است.”

در بخشی دیگر غلامرضا امامی از خاطرات آشنایی اش با محمد قاضی اینچنین سخن گفت:

“در طبقۀ چهارم سازمان انتشارات کانون، خیابان جم، همانجایی که عزیز ما کیارستمی بستری بودند کمی پایین تر یک ساختمان پنج شش طبقه بود و کانون پروروشی فکری کودکان و نوجوانان طبقۀ چهارم ما بودیم. کوروش کاکوان در طبقۀ سوم بود، بخش حقوقی و با قاضی هم دم و همراه.

من ابا و امتناع دارم که در تجلیل از زندگان و ترحیم مردگان سخن بگویم و از این ها بیزارم چون کار به تملق می رسد که از من به دور است اما به قول گارسیا مارکز: زندگی چیزی نیست جز خاطراتی که به یاد می آوریم و آن ها را روایت می کنیم. و من خیلی خوشحالم که روایت کنم. روایت کنم خاطرۀ قاضی را.

ما باید دنبال کشف بیماری آلزایمر برویم. آلزایمر فرهنگی! اینجا من از میان زندگان تصویر علامۀ بزرگوار، عبدالله انوار را دیدم. چند نفر از جوان های مملکت عبدالله انوار را می شناسند! استاد مسلم موسیقی، علامه در فقه و فلسفه و اصول، بزرگ دانشمند ریاضی دان و کتابخوان و یکی از شریفان روزگار.  در چند کتاب از دوران دبیرستان بچه های ما شرح حال علامه دهخدا آمده است! دوستانی که به غرب رفته اند و دیده اند می دانند در نزدیک میدان اسپانیا یک کافۀ یونانی است و صد و پنجاه سال از عمر کافه می گذرد. تمام در و دیوار این کافه تصاویر کسانی است که روزی به اینجا آمده اند و قصه ای نوشته اند یا ترجمه کرده اند و یاشعری گفته اند. وقتی که به اینجا رفتم یک مبل زرد رنگی آن گوشه بود. خیلی کهنه و مخملی. به صاحب کافه گفتم که این مبل برای کیست؟ گفت این مبلی است که هانس کریستین اندرسن روی این می نشسته و برروی میز مقابلش قصه می نوشته است. ما در بخش فرهنگی این مسائل را کم داریم.”

غلامرضا امامی خاطرات خود را با محمد قاضی نقل کرد غلامرضا امامی خاطرات خود را با محمد قاضی نقل کرد

وی در ادامه افزود:

“آقای محمد قاضی ۱۲۹۲ به دنیا آمده است. مسن ترین بوده از میان مترجمان. در یک خانوادۀ مذهبی به دنیا آمده و پدرش امام جمعۀ مهاباد و کُرد بوده است. من به همۀ اقوام ایران احترام می گذارم اما کردها برای من بسیار عزیز هستند. دو سال پیش با خواهرم به سنندج رفتم و نمونۀ اصیل ایرانی را در این شهر دیدم. در موزۀ سنندج تصویر زیبا و مجسمۀ محمد قاضی را دیدم و گریه ام گرفت که این کُرد پاک نهاد چه رنج هایی کشیده است.

در خارج که بودم تنها قومی که نوروز را گرامی می داشتند، کردها بودند. و احترام ویژه ای می گذارم به قاضی، یک کرد پاک نهاد ایرانی است. کتاب هایی ترجمه کرده اند از جمله کتابی از صلاح الدین ایوبی و کتابی در مورد تاریخ کردستان، و وقتی هم می آمد و می خواند به قهقهه می خواند و دستانش را تکان می داد و  بسیاری از آهنگ های کردی را قبل از عمل جراحی اش می خواند. ایشان از شگفتی های روزگار است. در آن خانوادۀ فقیر و به نقل از خودش پدرش در ۲ سالگی مرحوم شد و بعد مادرش ازدواج کرد و او نخواست با آن ها زندگی کند و نزد پدربزرگش رفت. در نه سالگی در روستایی در گوشۀ مهاباد معلمی را پیدا کرد و در خفا از او زبان فرانسوی یاد گرفت. خود می گفت مخفیانه زبان فرانسه را می خواندم چون آن زمان ها می گفتند زبان کفار است! یک بچۀ نه سالۀ کُرد به شور و به عشق فرانسه خواند. و بعد به دارالفنون آمد.

خب کار قاضی چه بود؟ در ابتدا ما او را به عنوان مترجم می شناسیم. اما قاضی شاعر و نویسندۀ بزرگی هم بود و رمان های قشنگی می نوشت. اما به هر جهت شهرت مترجمی او بر جنبه های دیگر افزون بود. کار او پُلی بود از نور! از گذشته به حال و آینده؛ از زبان های دیگر به زبان فارسی و واژه واژه های کلامی که می سنجید مثل یک فرمول ریاضی بود.

 

برخی از مترجمان معاصر همانند مترجم گوگِل هستند. تاریخ را آنچنان ترجمه می کنند که رمان را و … اصلا شما متوجه نمی شوید که یک طنز چطور عبوسانه ترجمه می شود یا تاریخ به نثری ساده ترجمه می شود! هنر قاضی این بود که کاری که دوست داشت ترجمه می کرد و سفارشی کاری انجام نمی داد و سبک ها را رعایت می کرد.  مسیح بازمصلوب سبک را ببینید با دن کیشوت. اولین کاری که کرد کلود ولگرد بود ولی بعد سراغ آناتول فرانس، پادشاه نثر فرانسه، جزیرۀ پنگوئن ها را ترجمه کرد. خود می گفت من چند سالی دنبال ناشری بودم که این کتاب را چاپ کند. بالاخره چاپ شد اما با عنایت و توصیف نجف دریابندری، مترجم بزرگوار. ایشان مقالۀ مفصلی در روزنامۀ اطلاعات نوشت که قاضی آناتول فرانس را نجات داد. جمالزاده هم در اینباره گفت که اگر آناتول فرانس می خواست به فارسی بنویسد، به زیبایی قاضی نمی نوشت.

آقای قاضی عزیز ما چیزهایی دیگری داشت که کم تر توجه می شود. اگر کتابی یا رمانی و یا قصه ای به آگاهی جامعه کمک نمی کرد، دست به کار نمی شد. وی به عدالت اجتماعی پایبند بود.

در کتاب بی ریشه نقش بزرگی آقای دهباشی داشتند. من آن زمان در انتشارات موج در کانون بودم. از سری کتاب های چاپ شده دو کتاب حمید عنایت بود و جواد مجابی و احمد شاملو و غزاله علیزاده و …. روزی محمد قاضی که اتاقش کنار ما بود و من گاهی کتاب ها را به او هدیه می کردم، گفت که خب کاری هم از ما چاپ کن. گفت قصه های پراکنده ای که دارم این قصه ها را جمع کردم – البته در چاپ جدید قصه ای است که در چاپ قبل نبود – این کار را کردم و با روی جلد زیبای پرویز کلانتری نازنین این اثر منتشر شد.

در قسمتی دیگر پیام تصویری سروش حبیبی برای حاضرین پخش شد. متن این پیام بدین شرح است:

“درد ما بیست ساله شد

قاضی در آسمان ترجمۀ ایران اختری تابناک است. (این قولی است که جملگی برآنند) برای من اما چنانکه برای بسیاری از شما، علاوه بر خورشیدی که گرمی و نور می پراکند دوستی کم نظیر بود. یادش در خاطرم و دلم پاک ناشدنی است. در ایران که بودم بخت یارم بود و چند سالی هر روز او را می دیدم. در انتشارات دانشگاه صنعتی که امروز شریف هست، هر دو ویراستار بودیم. وقتی از کار خسته می شدیم به اتاق هم می رفتیم و چند دقیقه ای می نشستیم و چای می خوردیم و بحث بود و صحبت دل و تجدید قوا.

قاضی به زبان های فرانسه، انگلیسی و زبان و ادب پارسی مسلط بود. اما آنچه او را از بسیاری دیگر ممتاز می داشت، صداقت و فروتنی اصیلش بود. تا کاملا به درک درست خود از مطلبی که ترجمه یا ویراستاری می کرد اطمینان نداشت، قلم بر کاغذ نمی گذاشت و از هر که خیال می کرد ممکن است بهتر بداند، می پرسید. این تواضع صادقانه به گمان من بزرگترین نوع شجاعت است؛ زیرا اهریمن کبر و توهم بیش دانی را در خاک می مالد.

سروش حبیبی: محمد قاضی اختری است تابتاک در آسمان ترجمه ایرانسروش حبیبی: محمد قاضی اختری است تابتاک در آسمان ترجمه ایران

از این گذشته نثرش بسیار روان و دلنشین بود. شما که همه اهل ادب هستید خوب می دانید که انسان ممکن است در نقل و لغت استاد باشد اما ممکن است که توانایی پرداختن نثر دلنشین نداشته باشد. یکی از شاهکارهای ترجمۀ او دن کیشوت اثر بزرگ سروانتس است. من چند سال پیش شروع کرده بودم که البته از سر کنجکاوی و کمی هم تفنن اسپانیایی یاد بگیرم. این زبان به طوریکه می دانید برای کسانی که به فرانسه آشنایی داشته باشند، بسیار آسان است. وقتی آنقدر با این زبان آشنا شدم که بتوانم رمان بخوانم کار آموزش را با مقایسۀ ترجمۀ آقای قاضی با متن اصلی ادامه دادم. و این کمک بسیار مؤثری در زبان آموزی من بود و عجیب آن بود که گرچه او این کتاب را از ترجمۀ فرانسوی آن  به فارسی برگردانده بود، متنش بسیار دقیق و عمیق از کار درآمده بود.  به طوریکه که اگر مرحوم سروانتس فارسی زبانی بود اثرش با ترجمۀ قاضی تفاوتی نمی داشت.

دیدم دوست ما به قدری به روح داستان او پی برده که به اصطلاح امروزی آن را هضم کرده که خود به خود بر مشکلاتی که عبور از مانع واسط یعنی فرانسه به طبع پیش پایش نهاده پیروز شده است. یا به فرض ترجمۀ درخشان شازده کوچولوی او را حتما خوانده اید و می دانید چه شاهکاری است و دیگرانی که خواسته اند بهتر از او ترجمه کنند، ناکام مانده اند. قاضی گذشته از مقام برجسته ای که در کار ترجمه داشت، انسانی روشن دل و نیک پی بود. دلی پاک و با صفا داشت و این معنا از شمار بسیاری از دوستانش پیداست. در زندگی عادی و بیرون از میدان ترجمه نیز می درخشید برای دوستانش مثل برادر بود و اگر مشکلی می داشتند، کمکشان می کرد.  مردی شوخ بود. و در محفل دوستان شمعی بود که روشنی و صفا می پراکنید. آرزو داشتم که در این مجلس می بودم اما به قول استادم شفیعی کدکنی عزیز: چه کنم که بسته پایم. به شما احساس حسادت می کنم. روح دوستمان شاد و یادش پاینده و عمر شما دراز و همراه با دلخوشی باد.”

هارون یشایایی در شب محمد قاضی هارون یشایایی در شب محمد قاضی

سپس دکتر  ایرج پارسی نژاد با یادی از داریوش شایگان از آشنایی خود با محمد قاضی گفت و سرودۀ استاد شفیعی کدکنی در مدح محمد قاضی در هشتاد و یکمین سالگرد تولد ایشان را خواند. وی سخنانش را اینچنین آغاز کرد:

“محمد قاضی را در سال ۴۷ که به تلویزیون ملی ایران رفتم و مسئول برنامه های فرهنگی بودم، از جمله شهر آفتاب که خاص بررسی و معرفی کتاب های تازه بود، شناختم. قاضی که مرد پرکاری بود قبل از انتشار کتاب تلفن و مرا به خانه اش دعوت می کرد و موضوع کتاب را به من می داد و می گفت که در زمان انتشار این را در برنامه ات بگنجان. این رفت و آمدها برای من بسیار بسیار دلپذیر بود.

او نه تنها مرد زبان دان، دانا و ادیب و شوخ طبع و تیزهوشی بود؛ بلکه دوستی بسیار فروتن و خوش محضری بود. من در مقام قیاس می توانم او را با دوست دیگر ما نجف دریابندری مقایسه کنم. این دو با هم خیلی دوست بودند و همدیگر ار دوست داشتند و در عالم ترجمه یکدیگر را درک می کردند. استاد دریابندری تنها کسی را که از میان مترجمان ایران قبول داشت، محمد قاضی بود. و می گفت ترجمه های او از دن کیشوت به راستی که شاهکار است. کاری که محمد قاضی کرده این بود که داستان های عامیانه ایرانی مثل سمک عیار را گرفته بود و در قالب آن، زبان اثر سروانتس ایتالیایی را منطبق کرده و به نوعی بازآفرینی در کار ترجمه انجام داده بود.

گذشته از کارش دریابندری از دوستی این مرد تعریف می کرد. وی بسیار شوخ طبع بود و اهل زندگی و پر از حیات و حرکت و شور زندگی. من هرگز در عمر خودم که با جماعت اهل قلم سر و کار داشتم چون او ندیده ام.

دکتر ایرچ پارسی نژاد سروده استاد شفیعی کدکنی را برای محمد قاضی خوانددکتر ایرچ پارسی نژاد سروده استاد شفیعی کدکنی را برای محمد قاضی خواند

وی افزود:

“این شعر در بزرگداشت و زادروز ۸۱ سالگی محمد قاضی که توسط دکتر نعمت احمدی برگزار شده بود، توسط استاد کدکنی سروده شد:

قاضیا! نادره مردا و بزرگا! رادا!

سال هشتاد و یکم بر تو مبارک بادا

شادی مردم ایران چو بود شادی تو

بو که بینم همه ایام به کامت شادا

پیر دیری چو تو در دهر نبینم امروز

از در بلخ گزین تا به خط بغدادا

شمع کردانی و کردان دل ایرانشهرند

ای تو شمع دل ما پرتوت افزون بادا

خان زند آن که چنو مادر ایران کم زاد

رستم کرد بُد اما نه که فرخ زادا

اصل کرمانجی و گورانی و زازا خود چیست؟

حرف شیرین که سخن سرکند از فرهادا

عمری ای دوست به فرهنگ وطن جان بخشید

قلمت صاعقۀ هر بد و هر بیدادا

همچنین شاد و هشیوار و سخن پیشه بِزی

نیز هشتاد دگر بر سر این هشتادا”

در واپسین لحظات این مجلس سیف الله گلکار شعری از محمد قاضی در پاسخ و قدردانی در مدح دکتر شفیعی کدکنی را برای حاضرین خواند. وی در ابتدای سخنانش چنین گفت:

“نوشتۀ  آقای قاضی را می خوانم:

سیف الله گلکار شعری از محمد قاضی را در پاسخ به دکتر شفیعی کدکنی خواند سیف الله گلکار شعری از محمد قاضی را در پاسخ به دکتر شفیعی کدکنی خواند

دو سال پیش به مناسبت هشتاد و یکمین سال تولدم در انجمن ادبی خواجو مراسمی برایم برگزار کردند که عده ای از نویسندگان و مترجمان و شاعران هم به آن جشن دعوت شده بودند. یکی از مدعوین بزرگ جناب استاد شفیعی کدکنی بود که چون آن روز کار داشت و نمی توانست در آن مجلس حضور پیدا کند، غیبت خود را با شعری که در وصف بنده سروده بود جبران کرد، و این شعر در همین چند ماه پیش در مجلۀ دنیای سخن چاپ شد. و مختصری برای تشکر از او:

آن اوستاد زبده شفیعی کدکنی

آن سرور عزیز که باشد به یاد من

با شعر نغز خویش که در وصف من سرود

بر عرش سود این سر بی کبر و باد من

هر چند بنده در خور این وصف نیستم

لیکن محبتی است که باشد مراد من

کس اینچنین نکرده زشاگرد خویش مدح

چون او مسلم است که هست اوستاد من

در این زمان تیره تر از شب بود که هست

دیدار اختران چو او بامداد من”

سپس مسعود فروتن دو بخش از خاطرات قاضی از کتاب خاطرات یک مترجم ( داستانی دربارۀ دو کتاب مشهور ایشان شازده کوچولو و نان و شراب) را قرائت کرد.

مسعود فروتن دو بند از خاطرات یک مترجم به قلم محمد قاضی را خواند مسعود فروتن دو بند از خاطرات یک مترجم به قلم محمد قاضی را خواند

در خاتمه فیلم مستندی از زندگی محمد قاضی محصول شبکۀ دوم سیما از سال های دور به نمایش درآمد: