شب «نیچه و جهان ایرانی»” نیچه حافظ را بسیار دوست دارد. حافظ در بیتی می‌گوید: آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت خب شاید این به نوعی نزدیک به توصیفی از نیچه باشد.

شب نیچه و جهان ایرانی برگزار شد/ پریسا احدیان

 

عصر شنبه، بیست و پنجم شهریور ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، سیصد و هفتمین شب از مجموعه شب‌های مجلۀ بخارا در محل کانون زبان فارسی به شب «نیچه و جهان ایرانی» اختصاص یافت.

در این شب استادان: داریوش شایگان ، غلامحسین ابراهیمی دینانی، حامد فولادوند و نیچه شناسان از کشورهای: جیولیانو کامپیونی (ایتالیا)، ایزا چیانی (ایتالیا)، دوریان استور (فرانسه)، و مریم کریشی از(فرانسه) به سخنرانی پرداختند.

دکتر مریم کریشی، دکتر استور و دکتر کامپیونی در شبی که مجله بخارا با عنوان "نیچه و جهان ایرانی" برگزار کرد.دکتر مریم کریشی، دکتر استور و دکتر کامپیونی در شبی که مجله بخارا با عنوان “نیچه و جهان ایرانی” برگزار کرد.

در این مراسم که با حضور کثیری از دانشجویان و اساتید فلسفه برگزار شد، ابتدا علی دهباشی گزارشی از چگونگی برگزاری شب‌های فلسفی بخارا و شب نیچه و جهان ایرانی ارائه کرد. در ادامه حامد فولادوند با معرفی سخنرانان از کشورهای ایتالیا و فرانسه و ایران آغازگر این جلسه بود و سخنان خود را با طرح چکیدۀ مقالات با محوریت نیچه و جهان ایرانی توسط نویسندگان ادامه داد.

دکترحامد فولادوند نیچه را در جهات عرفانی اش بررسی کرد

در بخشی دیگر دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی از اساتید و مدرسان رشتۀ فلسفۀ اسلامی، با مقایسۀ تفکرات نیچه و اشعار حافظ چنین سخن گفت:

” نیچه حافظ را بسیار دوست دارد. حافظ در بیتی می‌گوید:

آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم

 دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

خب شاید این به نوعی نزدیک به توصیفی از نیچه باشد. صحبت کردن در مورد این فیلسوف خیلی سخت است. تنها کسی است که نمی‌شود از او تعریفی ارائه کرد. شاید بهترین تعریف: ارادۀ معطوف به قدرت باشد.

در جهان اسلام چهارده قرن جنگ بین دو گروه اشاعره و  معتزله بوده است. این همان جنگ بین عقل و اراده است. تفاوت این جنگ با تفکر نیچه این است که نیچه خدا را نمی‌پذیرد و اما اشاعره می‌گویند که ارادۀ خدا در میان است. حال این سؤال پیش می‌آید که آیا همیشه اراده تابع آگاهی است؟ خواستن و دانستن! آیا همیشه خواستن‌ها و دانستن هایتان برابر است؟ جنگ بین خواستن و دانستن خصلت آدمی است. در واقع همۀ انسان‌ها نیچه هستند؛ اما نیچه مظهر تکامل و سمبل این تفکر است. وی بی باک است. اردۀ معطوف به قدرت دارد. قدرت چیست؟

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی از وجوه مشترک حافظ و نیچه گفت.دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی از وجوه مشترک حافظ و نیچه گفت.

وی در ادامه بیان داشت:

“چند تشبیه می‌گویم از کلمات نیچه. نیچه و کانت هر دو آلمانی هستند. کانت معلم اخلاق مطلق است. نیچه می‌گوید از این حرف‌های کانت بوی خون و شمشیر می‌آید. اما خود باور دارد و می‌گوید که بخواه و  اراده کن و برو!  خب حال بخواهیم یا بدانیم؟ خواستن سرعت بیشتری دارد یا دانستن؟ نیچه با خواستن کنار می‌رود.

می گوید که زندگی انسان طنابی است بین مردم عادی و حیوان و ابر انسان. و حالا باید از این طناب عبور کرد و به ابر انسان رسید. روی این طناب چگونه باید راه رفت؟ باید بندباز ماهری باشیم! خطر سقوط هست. نیچه از خطر نمی‌ترسد و ریسک می‌کند. او فیلسوفی است که با خطر زندگی می‌کند. عافیت طلبی زندگی در خطر است. حال زندگی تراژدی یا کمدی است یا هیچکدام؟ چون نیک بنگری زندگی یک تراژدی است.

نیچه ماجراجوست. ابن سینا ماجراجوست. هر فیلسوف اگر ماجراجو نباشد تنها یک متکلم است. فلسفه ماجرا است. این ماجراجویی در نیچه به اوج می‌رسد. تاریک و روشن می‌بیند. هر پدیده‌ای تاریک و روشن است. اینجا نیچه کمی به فروید نزدیک می‌شود. ضمیر آگاه و ناآگاه. این سطح ظاهر وجود آدمی است. آگاهی‌های عالم؛ سطح ناآگاه وجود انسان. حال شاید نیچه به طور مستقیم کلمۀ نا آگاه را به کار نبرد اما تقریبا نزدیک به همان شعر فارسی و نقطه در درون جهان است. البته واژۀ ناخودآگاه نداریم؛ بلکه یک آگاهی مرموز است. همینکه نیچه دنبال اوست و آگاهی که ریسک می‌کند؛ و محاسبات منطقی و ریاضی ندارد. جاهایی نیچه به حافظ نزدیک می‌شود.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟

نیچه در وسط دریا دست و پا می‌زند و حافظ هم در این شعر چنین حالی دارد. نیچه خود شناگر قوی است و شنا کردن را یاد می‌دهد. یک انسان شگفت انگیزی است و نظیرش در تاریخ کم است. البته شبیه حرف‌های نیچه را عرفای ما هم گفتند اما زندگی او شبیه ندارد و آن فراز و فرودها در زندگی اش نمایان است. در یک کلمه خواستن و دانستن است. بخواه و برو! این خلاصۀ حرف نیچه است.”

در بخشی دیگر علی دهباشی متن «نیچه در زبان فارسی» با  ترجمۀ داریوش آشوری را چنین قرائت کرد:

“علی جان

باز باید این همتِ شگفت ‌انگیز تو را ستایش کنم که با همۀ سختی‌ها و کشیدن بار بیماری دست از کوشش بر نمی‌داری. دیگر این که عنوان مقالۀ من، که قرار است بخوانی، و باید همانی باشد که در کتابِ پرسه‌ها و پرسش‌‌ها هم به چاپ رسیده، نیچه و ایران است. این ترجمۀ مقاله‌ای است که من در اصل به زبان انگلیسی برای «دانشنامۀ ایرانیکا»  یارشاطر نوشته ‌ام و در نسخه‌ی آنلاینِ آن منتشر شده است. ولی من مقالۀ دیگری هم با عنوانِِ «به خانه بازآمدنِ زرتشت. نیچه در ایران» هم نوشته ام که به فارسی در نیامده است. این مقاله را من برای سمیناری در آرشیو نیچه در وایمار، آلمان، نوشته‌ ام که در سال ۲۰۰۲ برگزار شد و از شانزده مقاله که در آن سمینار عرضه شد، هشت مقاله برگزیده شد و در کتابی به دست هاراسوویتس، ناشر آلمانی، در سال ۲۰۰۶ در شهر ویسبادن، متشر شده است. عنوانِ آن سمینار «کارکردِ زیرزمینیِ دینامیت» بود و از آن عبارت نیچه گرفته شده بود که می‌گوید، «من بشر نیستم. من دینامیت ام.» با دعوتِ مترجمان نیچه از شانزده کشور می‌خواستند ارزیابی ‌ای بشود از اثرگذاری نیچه در این سو و آن سوی جهان؛ و مرا هم به عنوانِ مترجم ایرانی او دعوت کرده بوده بودند. عنوانی که من برای این مقاله برگزیده ام با الهام از فصلِ «به خانه باز آمدن» در بخشِ سوم چنین گفت زرتشت است. مقالۀ من به زبان انگلیسی بر روی اینتر نت با این آدرس یافتنی است.

دوست عزیز

هیچ یادم نبود که این مقاله سال‌‌ها پیش در بخارا چاپ شده بوده است. باری، عنوان اصلی مقاله به انگلیسی در دانشنامۀ ایرانیکا  Nietzsche and Persia  است. در کتاب پرسه‌‌ها و پرسش‌‌ها هم با عنوانِ «نیچه و ایران» چاپ شده. نمی‌دانم چه شده که در بخارا با عنوانِ «نیچه در ایران» چاپ شده است. باری، متن مقاله در بخارا همان است که در کتاب آمده، اما بهتر است که شما مقاله را با عنوانِ «نیچه و ایران» بخوانید و، بر اساس یادداشتی که امروز برای شما فرستادم، در مقدمه اشاره‌ای به مقالۀ «نیچه در ایران» بکنید که در آن کتاب در آلمان به چاپ رسیده است. آن مقاله روایتِ سه دگرگونی چهرۀ زرتشت در تاریخ ایران است. نخست دورۀ پیامبری زرتشت و رسمیت یافتنِ دین زرتشت در ایران ساسانی، سپس محو شدنِ تدریجی نام او در دورۀ تاریخ اسلامی، و دورۀ سوم بازگشت نام او به عنوان چهرۀ بزرگ افسانه‌ای و تاریخی در دوران مدرن همراه با ناسیونالیسم ایرانی پس از انقلاب مشروطه. به همین دلیل توجه ویژه‌ی گروهی روشنفکران مدرن ایران به چنین گفت زرتشت نیچه، به ‌ویژه به خاطر نام زرتشت بر آن.

باقی بقایت

د. آ.”

علی دهباشی متن مقاله داریوش آشوری را قرائت کردعلی دهباشی متن مقاله داریوش آشوری را قرائت کرد

مدیر مجلۀ بخارا در ادامه متن مقالۀ داریوش آشوری را قرائت کرد:

“فریدریش ویلهلم نیچه (۱۸۴۴ ‏-‎۰۰‎‏۱۹) را فیلسوفِ فرهنگ نامیده‌ اند، زیرا درگیریِ اصلیِ اندیشۀ او با پیدایش ‏و پرورش‌ و دگرگونی‌‌های تاریخیِ فرهنگ‌هایِ بشری‌ است، به‌ ویژه نظام‌‌های اخلاقی‌ اشان. تحلیل‌‌های باریک‌ بینانۀ ‏درخشانِ او از فرهنگ‌هایِ باستانی، قرونِ وسطایی، و مدرنِ اروپا، و دیدگاه‌‌های سنجشگرانۀ او نسبت به آن‌‌ها ‏گواهِ دانشوریِ درخشانِ او و چالاکیِ اندیشۀ او به عنوانِ فیلسوفِ تاریخ و فرهنگ است. اگرچه چشمِ نیچه ‏دوخته به تاریخ و فرهنگِ اروپا است و دانشوریِ او در اساس در این زمینه است، امّا از فرهنگ‌‌های باستانیِ ‏آسیایی، به‌ویژه چین و هند و ایران، نیز بی‌خبر نیست و به آن‌ها فراوان اشاره دارد، به‌ویژه در مقامِ همسنجیِ ‏فرهنگ ‌ها. او بارها از «خردِ» آسیایی در برابرِ عقل ‌باوریِ مدرن ستایش می‌کند.‏

نیچه دانشجویِ درخشانِ فیلولوژیِ کلاسیک (زبان‌شناسیِ تاریخیِ زبان‌هایِ باستانیِ یونانی و لاتینی) بود و پیش ‏از پایانِ دورۀ دکتری در این رشته به استادیِ این رشته در دانشگاهِ بازل گماشته شد. دانشِ پهناورِ او در ‏زمینۀ زبان‌ها، تاریخ ، و فرهنگِ یونانی و رومی در بحث‌هایِ فراوانى که در بارۀ آن‌ها می‌کند آشکار است و نیز ‏در اشاره‌های بی ‌شمارى که در سراسرِ نوشته‌های خود به آن‌‌ها دارد. او دستِ کم دو کتابِ جداگانه در بارۀ ‏فرهنگ و فلسفۀ یونانی دارد، یکى زایشِ تراژدی، ‏ و دیگرى فلسفه در روزگارِ تراژیکِ یونانیان ، که هر دو از ‏نخستین کتاب‌هایِ او هستند. آشناییِ دانشورانه‌یِ او با تاریخ و فرهنگِ یونان و روم، و مطالعه‌یِ آثارِ تاریخیِ ‏بازمانده از آنان، سببِ آشناییِ وی با تاریخ و فرهنگِ ایرانِ باستان نیز بود. زیرا ایرانیان، به عنوانِ یک قدرتِ عظیمِ ‏آسیایی، نخست با دولت‌شهرهایِ یونانی و سپس با امپراتوریِ روم درگیریِ دایمی داشتند در مجموعه‌یِ ‏نوشته‌هایِ او، شاملِ پاره‌ نوشته‌ها و یادداشت‌های بازمانده ‏در دفتر‌های او، که حجمِ کلانى از کلِّ نوشته‌‌های او را ‏شامل می‌‌شود، از ایرانیانِ باستان فراوان یاد می‌کند. دل‌ بستگیِ نیچه به ایران و ستایشِ فرهنگِ باستانیِ آن را در ‏گزینشِ نامِ زرتشت به عنوانِ پیام‌ آورِ فلسفۀخود می‌‌توان دید و نیز نهادنِ نامِ وی بر کتابى که آن را مهم‌ ترین ‏اثرِ خود می‌‌شمرد، یعنی چنین گفت زرتشت.‏‎‏ نیچه توجّهِ خاصّى به تاریخِ ایرانِ دورۀ اسلامی نشان نمی‌‌دهد، ‏اگرچه گاهى نامى از مسلمانان می‌‌برد و دستِ کم یک بار از حشّاشون با ستایش یاد می‌کند.‏ ‏

در یادداشت‌هایِ او ‏یک‌بار نامى از سعدی دیده می‌شود با نقلِ نکته ‌پردازی ‌اى از او؛ امّا نامِ حافظ را چندین بار می‌برد و در بارۀ شعر ‏و ذهنیتِ او سخن می‌‌گوید.‏

داریوش آشوریداریوش آشوری

دیدِ نیچه نسبت به ایرانِ باستان

در مجموعۀ نوشته‌ها، نیچه دو بار از ایران (‏Persien‏)  نام برده می‌‌شود و چندین بار از ایرانی (‏persisch‏) و ‏یکبار هم از پیش‌ ایرانی (‏vorpersisch‏)،‎  که اشاره‌ هایى هستند به روابطِ دولت‌شهر‌های یونانی با امپراتوریِ ایران ‏و گاه تحلیلى از آن. توجّهِ او، پیش از هر چیز، به پی‌آمد‌هایِ جنگ‌‌های ایران و یونان ‏ و اثرِ ژرفِ آن بر دنیایِ ‏یونانی است، که به «جنگِ پلوپونزی» میانِ دولت‌شهرهایِ آتن و اسپارت، با شرکتِ دیگر دولت‌شهرها، می‌‌‌انجامد. ‏این جنگ تمامیِ یونان را به مدّتِ پنجاه سال درگیر می‌‌کند و ویرانیِ بسیار به بار می‌آورد.‏ ‏ افزون بر این ‌ها، ‏بیست و هشت بار از ایرانیان (‏die Perser‏) نام می‌‌برد و در برخى از پاره ‌نوشته‌‌های (‏Fragmente‏) او می‌‌توان ‏نگرۀ او را نسبت به ایرانیانِ باستان و فرهنگ ا‌شان به ‌روشنی یافت. وی، به‌ ویژه، ستایشگرِ چیرگی‌ ایرانیان در ‏تیراندازی و سوارکاری و جنگاوری و نیز حالتِ سروری‌ و قدرت‌خواهی‌ شان است؛ و نیز پافشاری‌شان بر فضیلتِ ‏راستگویی. این‌ها کردارها و ارزش‌هایى است که وی شایستۀ زندگانیِ والامنشانه‌یِ انسانی می‌داند. امّا، ‏بالاترین درجۀ توجّهِ خود به ایرانیان و بزرگداشتِ آنان را آن جا نشان می‌دهد که از زمان‌باوریِ ایرانیان سخن ‏می‌گوید؛ باورى که به دیدگاهِ او نسبت به زمان و بازگشتِ جاودانۀ آن همانند است. این دیدگاه در برابرِ آن ‏دیدِ متافیزیکیِ یونانی قرار می‌گیرد که با افلاطون هستیِ زَبَرزمانیِ «حقیقی» را در برابرِ هستیِ «مجازیِ» گذرا یا ‏زمانمند قرار می‌دهد: “من می‌باید به یک ایرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم. ایرانیان نخستین کسانى بودند که ‏به تاریخ در تمامیتِ آن اندیشیدند.”

در دنبالِ آن نیچه در این پاره‌ نوشته به هزاره‌ها در باور‌های دینیِ ایرانیِ ‏باستان اشاره دارد و می‌‌افزاید، “[ایرانیان تاریخ را] همچون زنجیره‌اى از فرایندها [اندیشیدند]، هر حلقه به دستِ ‏پیامبرى. هر پیامبر هزاره (‏hazar‏)یِ خود را دارد؛ پادشاهیِ هزارساله‌یِ خود را.’”

در چنین گفت زرتشت از ‏‏«هزاره‌یِ بزرگِ (‏grosser Hazar‏) پادشاهیِ زرتشت» سخن می‌گوید:”پادشاهیِ بزرگِ دوردستِ انسان، پادشاهیِ ‏هزارساله‌یِ زرتشت.” ‏ ‏

در پاره‌نوشته ‌اى در میانِ آثارِ منتشر شده پس از مرگش، از یک فرصتِ از دست رفتۀ تاریخی دریغ می‌خورد ‏که چرا به جایِ رومیان ایرانیان بر یونان چیره نشدند: “به جایِ این رومیان، چه خوب بود که ایرانیان سرورِ ‏‏(‏Herr‏) یونانیان می‌شدند.”‏  این یادداشتِ کوتاه را می‌‌توان این گونه تفسیر کرد که نیچه این جا نیز گرایشِ خود ‏به جهان‌بینیِ زمان‌باورِ ایرانیان در برابرِ متافیزیکِ یونانی نشان می‌‌دهد. زیرا با فرمانرواییِ رومیان بر یونان، فرهنگِ ‏یونانی و متافیزیکِ فلسفیِ آن بر فضایِ روم چیره شد و راه را برایِ ظهورِ مسیحیت و نگرشِ آخرت‌ اندیش و ‏زمان ‌گریز و‎ ‎‏دیدِ هیچ‌انگارانۀ آن نسبت به زندگانیِ زمینی گشود.

نیچه بر آن است که مسیحیت، در مقامِ دینِ «مسکینان‏‏»، زندگانیِ گذرایِ زمینی را به نامِ «پادشاهیِ جاودانه‌یِ آسمان‏‏» رد می‌کند و بدین سان نگرشِ مثبت یا «آری‌گوی‏‏» به زندگی را بدل به نگرشِ منفی می‌کند. حال آن که فرمان‌رواییِ ایرانیان بر یونان ، با نگرشِ ‏مثبتشان به زندگی و زمان، می‌توانست روندِ این جریان را دگر کند و از یک رویدادِ شوم در تاریخ پیشگیری کند.‏

فریدریش نیچه

فریدریش نیچهفریدریش نیچه

زرتشتِ ایرانی و زرتشتِ نیچه

نیچه در نخستین نوشته‌هایش نامِ آشنایِ ‏Zoroaster‏ را به کار می‌برد که از ریشۀ یونانی ست و در زبان‌هایِ ‏اروپایی به کار می‌‌رود. ‏‎ Zoroaster ‎نخستین بار در یادداشت‌هایِ ۱۸۷۰ ۷۱ دیده می‌شود؛ یک دهه پیش از ‏نوشتنِ چنین گفت زرتشت. در این یادداشت، چه‌بسا با لحنى دریغ ‌آمیز، می‌‌گوید که:”اگر داریوش شکست ‏نخورده بود، دینِ زرتشت بر یونان فرمان‌روا شده بود.‏‏’‏”‏ همچنین در رساله ‌اى از این دوران، که پس از مرگِ او به ‏چاپ رسیده، به داستانِ شاگردیِ هراکلیتوس نزدِ زرتشت (‏Zoroaster‏) اشاره می‌‌کند.‏ نام زرتشت به صورتِ ‏ایرانیِ باستانی ‌اش، یعنی ‏Zarathustra، نخستین بار در کتابِ دانشِ شاد، ‏ (پاره‌نویسِ ۳۴۲) پدیدار می‌‌شود که ‏در ۱۸۸۲ انتشار یافته است. نیچه نخستین پارۀ «پیش‌گفتارِ زرتشت»، یا نیایشِ او در برابرِ خورشید، از کتابِ ‏چنین گفت زرتشت، را این جا گنجانده است. این پاره در سالِ پس از آن در نشرِ بخشِ یکم از چهار بخشِ چنین ‏گفت زرتشت در جایِ اصلیِ خود قرار می‌گیرد.‏

جایِ آن است که بپرسیم نیچه چرا نامِ آشنایِ ‏Zoroaster‏ را رها کرد و به صورتِ ایرانیِ باستانیِ آن روی آورد، ‏یعنیZarathustra ‎؛ صورتى که چه‌بسا جز فیلولوگ‌هایِ سررشته ‌دار از زبان‌هایِ باستانیِ هند و ایرانی کسى با آن ‏آشنا نبود؟‎ ‎او خود در این باره توضیحى نمی‌‌دهد، ولی دلیلِ آن، به گمانِ من، می‌تواند این باشد که نیچه ‏می‌ خواهد نه با زرتشتِ شناخته شده در اروپا از راهِ یونان، که با زرتشتِ اصلی در سرآغازِ تاریخ از درِ هم ‌سخنی ‏درآید. و چنان که خود می‌گوید، با این هم‌سخنی می‌‌خواهد هم به اندیشه‌گرِ بزرگِ آغازین ادایِ احترام کند و هم ‏بزرگترین ‘خطا’یِ او را به او یادآور شود و از زبانِ او این خطایِ بزرگِ آغازینِ تاریخِ بشر را درست گرداند. خطایِ ‏اصلیِ زرتشت و تمامیِ دین‌آوران و فیلسوفانِ بزرگ که بنیادِ تاریخِ اندیشه‌یِ بشری را تا به امروز گذاشته اند  ‏این است که هستی را بر بنیادِ ارزش‌ها، بر بنیادِ اخلاق، بر بنیادِ نیک و بد، تفسیر کرده اند. زرتشت، پیامبرِ ایرانی، ‏در سپیده‌دمِ تاریخِ بشری، هستی را پهنه‌یِ جنگِ نیک و بد دانسته است که در دو چهره‌یِ ایزدیِ همستیز، یعنی ‏اهورا و اهریمن، نمایان می‌‌شود. این تفسیر پیشاهنگِ تفسیرِ مسیحی ‌اى است که هستی را پهنۀ «گناه و کیفرِ ‏جاودانه» می‌‌شمارد و یا تفسیرِ سقراطی و افلاطونی‌اى که مثالِ نیکی را، در مقامِ والاترین ارزش، بر تارکِ هستی ‏می ‌نشاند. نیچه در برابرِ این اخلاق‌باوری (‏Moralismus‏) اخلاق‌ناباوریِ (‏Immoralismus‏) خود را می‌‌نشاند که ‏هستی را در ذاتِ خود فارغ از ارزش‌هایِ بشری می‌داند و بر آن است که «بی‌گناهی» نخستینِ آن را به آن ‏باز گرداند.‏ ‏ بدین سان است که هستی ‌شناسیِ اخلاق‌ باورانه‌یِ زرتشتِ اصلی، که در سرآغازِ تاریخ به میدان آمده و ‏ذهنیت و فرهنگِ بشری را شکل داده، در برابرِ هستی ‌شناسیِ اخلاق ‌ناباورِ زرتشتِ نیچه قرار می‌‌گیرد که در پایانِ ‏این تاریخ، در روزگارِ برآمدنِ «واپسینِ انسان» ‏ ندایِ گذار از انسان به اَبَرانسان را سر می‌‌دهد. اَبَرانسان انسانى است ‏بر «انسانیتِ» خود چیره شده و به بی‌گناهیِ نخستین بازگشته‌؛ انسانى که می‌‌تواند بر «انسانیت»  اخلاقیِ خود، و ‏همه‌یِ تُرُش‌رویی و سختگیری و خشکیِ آن، خنده زند. اَبَرانسان انسانى است «خندان» که هستی را از همۀ ‏رنگ‌ها و نیرنگ‌هایِ بشری (و بس بسیار بشری) آزاد می‌‌کند و آن را، با ارادۀ از «کین‌توزی» رها شدۀ خویش، ‏چنان که هست، می‌‌پذیرد و به زندگانی «آری» می‌گوید.‏

نمایی از شب «زرتشت و جهان ایرانی»نمایی از شب «نیچه و جهان ایرانی»

بدین‌سان، اخلاق‌ناباوریِ زرتشتِ نیچه درست پادنشین یا نقطۀ مقابلِ اخلاق‌ باوریِ زرتشتِ اصلی است. نیچه در ‏کتابِ اینک، مرد!، که در آن به شرحِ زندگانیِ روشنفکرانه و تحلیلِ کوتاهى از آثارِ خویش می‌‌پردازد، دلیلِ گزینشِ ‏نامِ زرتشت را برایِ گزارشِ فلسفۀ خویش باز ‌می‌گوید:‏

“هرگز از من نپرسیده ‌اند، امّا می‌بایست می‌‌پرسیدند که معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من چی ا‌ست؛ در ‏دهانِ نخستین اخلاق ‌ناباور: معنایِ آن درست ضدِّ آن چیزى است که مایۀ بی‌همتاییِ شگرفِ این ‏ایرانی (‏Perser‏) در تاریخ است. زرتشت بود که نبردِ نیک و بد را چرخِ گردانِ دستگاهِ هستی ‏انگاشت. ترجمانیِ اخلاق به مابعدالطبیعه، در مقامِ نیرو[یِ گرداننده]، علّت، غایت به ذاتِ خویش، ‏کارِ او ست. این پرسش، امّا، در جا پاسخى در بُنِ خویش در بر داشت. زرتشت بود که این شوم‌ ترین ‏خطا را پدید آورد، خطایِ اخلاق را: پس او می‌باید همچنین نخستین کسى باشد که به این خطا ‏پی‌ می‌بَرَد. او نه تنها از هر اندیشه ‌گرِ دیگر‎ ‎در این باب تجربۀ درازتر و بیشترى دارد که تمامیِ ‏تاریخ ردِّ تجربیِ اصلِ [وجودِ] به‌اصطلاح «نظمِ اخلاقیِ جهانی’» است. بالاتر از آن این است که ‏زرتشت راستگو‌تر از هر اندیشه‌ گرِ دیگر است. آموزۀ او، و تنها آموزۀ او است که راستگویی را در ‏مقامِ والاترین فضیلت می‌نشاند. برخلافِ ترسوییِ «آرمان‌خواهانِ» و گریزِشان از برابرِ واقعیت. ‏زرتشت به اندازۀ تمامِ اندیشه‌گرانِ دیگر دلاوری دارد. راست گفتن و نیک تیر انداختن، این ‏فضیلتِ ایرانی است. فهمیدند چه می‌گویم؟ از خویش برگذشتنِ اخلاق از سرِ راستگویی، از ‏خویش برگذشتنِ اهلِ اخلاق و به‌ ضدِّ خویش بدل شدن، به من این است معنایِ نامِ زرتشت در ‏دهانِ من.‏

 

روایتِ سنّتیِ زرتشتی حکایت می‌‌کند که زرتشت در سی سالگی به کوهستان رفت و ده سال در ‌آن جا به اندیشه ‏پرداخت و سپس در مقامِ پیام‌ آور از جانبِ ایزدِ نیکی، اهورامزدا، به سویِ مردمان آمد تا آنان را از گردشِ چرخِ ‏هستی بر محورِ جنگِ نیکی و بدی آگاه کند و آنان را به گرفتنِ جانبِ نیکی برانگیزد. امّا زرتشتِ دوّمین پیامى ‏درستِ ضدِّ این دارد و نه تنها هستی را گردنده بر محورِ نیک و بد نمی‌داند، که آن را صحنه‌یِ رقص و بازی ‌اى ‏آزاد از هر قیدِ اخلاقیِ ماوراءِ طبیعی می‌داند. اگر زرتشتِ نخستین، در سرآغازِ تاریخِ گشوده شدنِ افقِ روحانی به ‏رویِ بشر، از هم‌سخنی با خدا و پیام‌آوری از جانبِ او به سویِ انسان‌ها باز می‌گردد و کتابِ «آسمانی» می‌آورد، ‏زرتشتِ دوّمین در پایانِ این تاریخِ روحانی پدیدار می‌‌شود و تکان‌دهنده ‌ترین و همچنین رهاننده ‌ترین پیام را با ‏خود دارد: خدا مرده است! با این پیام او پایانِ امکانِ تفسیرِ اخلاقی و غایت‌باورانۀ هستی و تاریخِ روحانی و ‏ماوراءالطبیعۀ بنیادینِ آن را اعلام می‌کند و امکانِ تاریخِ دیگرى را برایِ بشر بشارت می‌‌دهد. پیامِ او این است:”‏به زمین وفادار باشید و باور ندارید آنانى را که با شما از امیدهایِ اَبَرزمینی سخن می‌گویند.”

نیچه، سعدی، و حافظ

نامِ سعدی و حافظ گویا تنها نام‌ هایى باشند که از ایرانِ دورۀ اسلامی در نوشته‌هایِ نیچه آمده است. در ‏مجموعۀ آثارِ نیچه در پاره ‌یادداشتى یک نکته ‌پردازی از سعدی نقل شده که ترجمۀ آن چنین است:”سعدی ‏از خردمندى پرسید که این‌همه [حکمت] را از که آموختی؟ گفت، از نابینایان که پای از جای برنمی‌ دارند مگر آن ‏که نخست زمینِ زیرِ پایشان را با عصا بیازمایند.”  این نکته‌ اى است که سعدی از زبانِ لقمان نمادِ افسانه‌ایِ ‏خردمندی در ادبیاتِ عربی و فارسی در دیباچه‌یِ گلستان می‌گوید:‏‎ ‎”لقمان را گفتند، حکمت از که آموختی؟ ‏گفت، از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند.” نیچه از این نکته‌پردازی هیچ تفسیرى نکرده است، امّا، بر ‏اساسِ فلسفۀ نیچه، می‌توان گفت که این سخن نمودار خردمندی اى پرواگر و آهسته ‌رو است؛ خردمندیِ «نابینایان»، که خردمندیِ نیچه‌ای درست رویارویِ آن می‌‌ایستد، یعنی خردمندیِ بینایِ بی‌باکى که «آری» گویان ‏می ‌شتابد و خود را به دلِ زندگی و خطر‌های آن می‌‌افکند، و از «شتافتن لذّتى شیطانی» می‌بَـرَد.‏

امّا نیچه یکى از نمونه‌‌های عالیِ خردمندیِ بینایِ «دیونوسوسی» خود را در حافظ می‌یابد. نامِ حافظ ده بار در ‏مجموعۀ آثارِ وی آمده است. بی‌گمان، دل ‌بستگیِ گوته به حافظ و ستایشى که در دیوانِ غربی و شرقی ‏ از ‏حافظ و حکمتِِ «شرقیِ» او کرده، در توجّهِ نیچه به حافظ نقشى اساسی داشته است. در نوشته‌هایِ نیچه نامِ حافظ ‏در بیشترِ موارد در کنارِ نامِ گوته می‌‌آید و نیچه هر دو را به عنوانِ قلّه‌هایِ خردمندیِ ژرف می‌‌ستاید.‏ ‏حافظ نزدِ ‏او نمایندۀ آن آزاده‌جانیِ شرقی است که با وجدِ دیونوسوسی، با نگاهى تراژیک، زندگی را با شورِ سرشار ‏می ‌ستاید، به لذّت‌های آن روی می‌کند ، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ آن نیز پشت نمی‌کند (بلایى کز ‏حبیب آید، هزاراش مرحبا گفتیم!) این‌ها، از دیدِ نیچه، ویژگی‌هایِ رویکردِ مثبت و دلیرانه، یا رویکردِ «تراژیک»، ‏به زندگی است.‏

دکتر داریوش شایگان و دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی در شب «زردشت و جهان ایرانی»دکتر داریوش شایگان و دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی در شب «نیچه و جهان ایرانی»

در میانِ پاره‌نوشته‌های بازمانده از نیچه، از جمله شعرى خطاب به حافظ هست: به حافظ. پرسشِ یک آبنوش.

آن می‌خانه‌ که تو از بهرِ خویش بنا کرده‌ای‏

گُنجا‌تر از هر خانه‌اى ست،

می‌اى که تو در آن پرورده‌ای

همه‌ عالم آن را دَرکشیدن نتواند.‏

آن پرنده ‌اى که [نام‌اش] روزگارى ققنوس بود،

در خانه میهمانِ تو ست،

آن موشى که کوه زاد، ‏

همانا خود تو ای!‏

همه و هیچ تو ای، می‌و می‌خانه تو ای،

ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،

تو که هماره در خود فرومی‌ریزی و ‏

هماره از خود پَر می‌کشی

ژرف‌ترین فرورفتگیِ بلندی‌ها تو ای،

روشن‌ترین روشنیِ ژرفاها تو ای،

مستیِ مستانه‌ترین مستی‌ها تو ای

‏ تو را، تو را  با شراب چه کار؟”‏

در قسمت بعد شب نیچه و جهان ایرانی هر یک از سخنرانان بخشی از چنین گفت زرتشت را به زبان‌های فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی قرائت کردند و ترجمۀ فارسی این متن به کوشش داریوش آشوری را لیلا فولادوند برای حاضرین خواند:

 

در هوای تاریک – روشن

آن گاه که آرام بخشی شبنم

نادیده و ناشنیده

بر زمین فرو می‌بارد

زیرا شبنم آرام بخش

چون همه ی آرام بخشان مهربان

کفش‌هایی نرم به پا دارد.

به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته،

که روزگاری چه سان تشنه بودی،

تشنه ی سرشک‌های آسمانی و چکه‌های شبنم

سوخته و تشنه و خسته

آن زمان که بر گذرگاههای زرد مرغزار

نگاه شرارت بار خورشید شامگاهی

از خلال درختان تاریک گرد تو می‌دوید

نگاه‌های کورکننده ، شعله ور، آزارگر خورشید

آنان ، پوزخند زنان، چنین گفتن:

“تو؟ خواستگار حقیقت؟

نه! تنها یک شاعر!

یک جانور، جانوری مکار، شکارگر، کمین گر

که باید دروغ بگوید

که باید خواسته و دانسته دروغ بگوید:

آزمند شکار

با نقابی رنگارنگ

خود نقاب خویش

خود شکار خویش!

این-خواستگار حقیقت؟

نه! تنها یک دیوانه!یک شاعر!

تنها رنگین گفتاری

که از درون نقاب‌های یک دیوانه فریادهای رنگارنگ پر می‌کشد،

سوار بر پل‌های دروغین واژه ها

بر رنگین کمان ها

در میان آسمان‌های دروغین

و زمین‌های دروغین

ولگرد، پرسه زن

تنها یک دیوانه! یک شاعر!”

لیلا فولادوند بخشی از چنین گفت زرتشت نیچه را از روی ترجمه نیچه خواندلیلا فولادوند بخشی از چنین گفت زرتشت نیچه را از روی ترجمه داریوش آشوری خواند

در پایان این شب امیرعلی قریشی و افشین قریشی قطعاتی را با تنبور و تنبک نواختند.

امیرعلی قریشی و افشین قریشی قطعاتی را با تنبور و تنبک نواختند.امیرعلی قریشی و افشین قریشی قطعاتی را با تنبور و تنبک نواختند.

جلسۀ دوم این نشست، روز یکشنبه بیست و ششم شهریور ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، با همراهی مجلۀ بخارا در سالن اجتماعات مؤسسۀ دهخدا برگزار شد.

در این جلسه سخنرانان: سعید حنایی کاشانی از دانشگاه شهید بهشتی، جیولیانو کامپیونی از دانشگاه پیزا ایتالیا، مریم کرشی از دانشگاه پاریس، یونسکو از فرانسه، دوریان آستور از مدرسۀ پلی تکنیک پاریس، م.هوشنگی از دانشگاه تربیت مدرس، استاد داریوش شایگان فیلسوف ایرانی، حامد فولادوند پژوهشگر و مدرس دانشگاه به سخنرانی پرداختند.

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، دکتر حامد فولادند و علی دهباشی در باغ موقوفات دکتر محمود افشار

نخستین سخنران این مجلس، سعید حنائی کاشانی، مدرس فلسفه در دانشگاه شهید بهشتی و صاحب آثار و ترجمه‌های مختلف در حوزۀ تاریخ فلسفه، هرمنوتیک و زیباشناسی درزمینۀ فیلسوفان غرب ونیز فهم و دریافت ایرانیان از اندیشه نیچه، سخنان خود را با عنوان «فهم و دریافت نیچه در ایران» اینچنین آغاز کرد:

” نیچه، اسلام و ایران

گزارشی تاریخی ـ انتقادی از فهم و دریافت اندیشه‌‌‌های او در ایران

از  ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۵ / ۱۹۴۱  تا ۱۹۵۶

درآمد

نخستین آشنایی رسمی ایرانیان با اندیشۀ نیچه در سال ۱۳۲۰/۱۹۴۱ با انتشار جلد سوم سیر حکمت در اروپای فروغی صورت می‌گیرد، این دست کم چیزی است که ما ردّ مکتوب آن را داریم. اما تصورپذیر است که ایرانیان بسی زودتر از این با نیچه آشنا شده باشند، چون روشنفکران ایرانی بسی زودتر از این تاریخ در برلین بودند، دست کم از ۱۳۰۰/۱۹۲۱ به بعد. نخستین کسی که رسماً با فلسفۀ نیچه آشنا شد، ایرانی نبود، اما فارسی می‌‌دانست و شیفتگی او به نیچه از راه اشعارش به‌راحتی و بدون نیاز به ترجمه به ایرانیان منتقل ‌شد. محمد اقبال لاهوری، بعدها مشهور به علامه اقبال، در سال ۱۹۰۷/۱۲۸۶ هنگامی که در هایدلبرگ بود با فلسفۀ نیچه آشنا شد و سپس رسالۀ دکتری خود را نیز دربارۀ سیر فلسفه در ایران نگاشت. او از همان سال‌ها سرودن شعر به فارسی را نیز آغاز کرد و از ۱۹۱۵/۱۲۹۴ اشعار فارسی خود را منتشر کرد. جاویدنامۀ او که اشعار مهمی دربارۀ نیچه در آن هست در ۱۹۳۲/۱۳۱۱ منتشر شد. بنابراین، این احتمال هست که از همین دهه و حتی قبل از انتشار سیر حکمت در اروپای فروغی ایرانیان دست کم با نام نیچه و برخی مضامین اندیشۀ او آشنا شده باشند، و شاید نیز از حدود سال ۱۳۰۰/۱۹۲۱. پس از انتشار مقالۀ فروغی شاهد انتشار یکی دو ترجمه و یکی دو مقاله و حتی کتابی تألیفی دربارۀ نیچه هستیم، تا اینکه دانش‌آموخته‌ای از آلمان در رشتۀ روان‌شناسی و تعلیم و تربیت دست به ترجمۀ پاره‌هایی از «ارادۀ معطوف به قدرت» می‌زند و مقدّمه‌ای نیز بر آن می‌نویسد که تأثیر اقبال لاهوری و فروغی در آن سخت هویداست. این کتاب را دانشگاه تهران منتشر می‌کند و مترجم یک سال بعد بر اثر بیماری بس زود با این جهان وداع می‌کند. این از نظر من پایان دورۀ نخست آشنایی با نیچه است، و متفاوت با دوره‌ای که بعد خواهد آمد. از آغاز دهۀ ۱۳۴۰/۱۹۶۰ انتشار ترجمه‌های تاریخ فلسفه از انگلیسی، همچون تاریخ فلسفه‌های برتراند راسل و ویل دورانت، با ترجمههایی بهتر و به قلم نسلی جوانتر، آسان شدن رفت و آمد با غرب و رفتن دانشجویان بیشتری به غرب در رشته‌های علوم انسانی و پدید آمدن نسلی جدید از روشنفکران که اکنون خود را غرب‌شناس نیز می‌دانند نگاه دیگری به نیچه و فلسفۀ او شکل می‌گیرد: نیچه راوی انحطاط غرب. در اواخر دهۀ ۱۳۴۰/۱۹۶۰ گفتاری در ایران شکل می‌گیرد با عنوان غربزدگی که ملغمه‌ای است از تصورات ملّی – مذهبی – عرفانی دربارۀ از دست رفتن ایمان و هویت فرهنگی و تمدنی در اثر نفوذ و سلطۀ سیاسی و فرهنگی غرب و نیز چیزی به اسم انحطاط فرهنگ و تمدن غرب باز با ساختن ملغمه‌ای از آراء اشپنگلر و نیچه و هایدگر. سید احمد فردید و داریوش شایگان و رضا داوری اردکانی سخن‌گویان فلسفی این گفتارند، آل احمد و شریعتی سخنگویان اجتماعی – سیاسی و انقلابی آن. با این همه میان همۀ آنان تفاوت‌هایی مهم در گفتار و مقاصد و سطح و جایگاه علمی نیز هست. از همین دوره، ترجمۀ آثار نیچه نیز بیشتر و بهتر می‌شود. سال ۱۳۵۹/۱۹۸۰ با تعطیلی دانشگاه و به اصطلاح انقلاب فرهنگی و رویدادهای مصیبت‌بار پس از آن تا سال ۱۳۶۳ دیگر خبری نیست تا اینکه در همین سال ویژه‌نامۀ «زمان» به اهتمام عبدالحسین آل رسول دربارۀ نیچه منتشر می‌شود. از آن سال به بعد نیچه رفته رفته به ذهن ایرانی باز وارد می‌شود. ذهن روشنفکر ایرانی که از پیش از ۱۹۲۰/۱۳۰۰ تا ۱۹۸۴/۱۳۶۳ یا درگیر نهضت مشروطیت (۱۹۱۱-۱۹۰۵/۱۲۹۰-۱۲۸۴) یا اندیشۀ انقلابی مارکسیستی یا احیای اندیشۀ دینی بود اکنون فلسفی‌تر شده است و می‌خواهد بیشتر دربارۀ جهان بداند. انتشار ترجمه‌هایی دربارۀ متفکران جدید و بحث‌هایی دربارۀ مدرنیسم و موقعیت پُست‌مدرن نیچه را به کانون همۀ بحث‌ها تبدیل می‌کند. نیچه مُد می‌شود. بدین ترتیب، من تاریخ آشنایی ایرانیان را به سه دوره تقسیم می‌کنم: ۱) از ۱۳۰۰/۱۹۲۱ (بنا به احتمال) یا ۱۳۲۰/۱۹۴۱ تا ۱۳۳۵/۱۹۵۶ از ۱۳۴۰/۱۹۶۰ تا ۱۳۵۹/۱۹۸۰ و از ۱۳۶۳/۱۹۸۴ تا امروز. در دورۀ اول نویسندگان بیشتر به زندگی نیچه و نیز سخنان نغز و اشعار و کتاب ارادۀ معطوف به قدرت او توجه دارند. در دورۀ دوم، برخی او را دستاویزی برای حملات ایدئولوژیکی به غرب قرار می‌دهند، بی‌آنکه هرگز درصدد کسب شناساندن کلیت فلسفۀ او یا حتی معرفی همان «نیهیلیسم» او به صورتی صرفاً علمی و دانشگاهی و تمام و کمال باشند. تمامی آنچه به عنوان نیچه‌ در این دوره از سوی نمایندگان راوی انحطاط غرب و غربزدگی مطرح می‌شود جز چند جمله و چند اصطلاح از نیچه آن هم به روایت هایدگر چیزی دیگر نیست، همان طور که روایت‌شان از هایدگر نیز در همین اندازه است و هرگز مفهومی از فلسفۀ او را حتی به اندازۀ یک پاراگراف نیز شرح نداده‌اند. تنها استثنا در بحث آکادمیک از نیچه در این دوره یکی عبدالجواد فلاطوری است که در آلمان استاد دانشگاه است و مقاله‌ای آکادمیک دربارۀ «اسلام و نیچه» به زبان آلمانی منتشر می‌کند و دیگری آرامش دوستدار است که مقاله‌ای دربارۀ «مرد دیوانه کیست؟» در مجله‌ای دانشگاهی در داخل کشور منتشر می‌کند. در دورۀ سوم ترجمه بیشتر است و تألیف‌ها هم یا دنباله‌روی از همان گفتار «غربزدگی» و «نیهیلیسم منحط» است و یا آن‌چنان دست سوم و چهارم و رونویسی‌شده از روی آثار درجۀ دوم غربی است که هیچ اصالتی ندارد. در این گفتار من به دورۀ اول، از ۱۳۲۰/۱۹۴۱ تا ۱۳۳۵/۱۹۵۶، می‌پردازم.

دکتر حنایی کاشانی درباره فهم و دریافت نیچه در ایران سخنرانی کرد.دکتر حنایی کاشانی درباره فهم و دریافت نیچه در ایران سخنرانی کرد.

مقدّمه

استقبال از آثار نیچه و نیز کتاب‌ها و مقالات مربوط به او در دو سه دهۀ گذشته رشد چشمگیری در ایران داشته است تا آنجا که او را به یکی از پرفروش‌ترین نام‌ها در کتابفروشی‌های ایران تبدیل کرده است. همین امر برخی نویسندگان ایرانی را به طرح این پرسش واداشته است که راز این استقبال یا شیفتگی نسبت به نیچه در چیست؟ اما، پرسش مهمتری که به گمان من مطرح نشده است، یا دست کم من ندیده‌ام کسی مطرح کند، و من می‌خواهم آن را سرآغاز بحث از آشنایی با فلسفۀ نیچه در ایران قرار دهم این است: اصولاً ترجمه و انتشار و بحث از آثار نیچه در جامعه‌ای اسلامی یا مسلمان چگونه ممکن است؟ مسلمانان چگونه توانستهاند چنین «تحمّل» بالایی برای برخی عقاید و سخنان «کفرآمیز» یا «دین‌ستیز» و گاه حتی به گفتۀ برخی «هتّاک» نیچه داشته باشند، یا، شاید بهتر باشد بگوییم، یافته باشند؟ اگر چنین «تحمّلی» دارند یا یافته‌اند، برای کدام دسته از عقاید «کُفرآمیز» و «دین‌ستیز» و «هتّاک» چنین تحمّلی دارند یا یافته‌اند؟ با توجه به آنچه در گذشته و نیز در چند دهۀ اخیر بر برخی کشورهای اسلامی گذشته است، یا از کشورهای اسلامی دربارۀ تعقیب و آزار «دگراندیشان» و حتی معتقدان و مبلّغان دینی، چه مسلمان و چه ادیان رسمی دیگر، و جرائمی مانند «انحراف» و «ارتداد» یا تبلیغ ادیان و مکاتب و مذاهب «منحرف» و «هتّاکی به مقدّسات»، با مجازات‌هایی سنگین، آشکارا یا نهان، به گوش می‌رسد آزادی نسبی انتشار کتاب‌های نیچه یا دربارۀ نیچه و بحث از آراء او را در کشورهای اسلامی یا مسلمان چگونه تأویل و تفسیر باید کرد؟ هرچه باشد، نیچه، دست کم در بیان، از روشنفکران دینی مسلمان و روشنفکران مسلمان سکولار و نیز حتی روشنفکران بی‌دین سکولار، بسیار گستاخ‌تر و بی‌پرواتر است و، نه تنها ظاهراً داعیۀ دفاع از دین یا اصلاح آن را به هر صورتی ندارد، بلکه حتی گاه هتّاکانه به مقدّساتی می‌تازد که برخی از آنها دست کم در سه دین یهودیت و مسیحیت و اسلام مشترک است. چرا باید مسلمانان، یا مراجع و مقامات کشورهای اسلامی نسبت به نیچه «مهربان‌تر» از هم‌دینان و هم‌مذهبان دگراندیش خود یا حتی دیگر «بددینان» و «بی‌دینان» و «دین‌ستیزان» باشند؟ یک یا چند پاسخ ممکن به این پرسش را همین مرور ما بر فهم و دریافت اندیشۀ نیچه در ایران می‌باید بیابد. پاسخی که شاید به ما بگوید نیچه، دست کم در آغاز، برای روشنفکران مسلمان و از دیدگاه اسلامی همان کسی نبوده است که نخستین بار در چشم غربیان مسیحی یا مردمان دیگر کشورها بوده است.

اما فلسفۀ نیچه برای ایرانیان تفاوتی با دیگر مسلمانان کشورهای مسلمان نیز دارد. فلسفۀ نیچه برای ایرانیان همان چیزی نیست که برای مسلمانان دیگر کشورهای اسلامی، مثلاً عرب‌ها، هست. نیچه به واسطۀ عنوان یکی از کتاب‌هایش و شخصیت مشهوری که قهرمان کتابش ساخته است، یعنی «زرتشت»، حکیم ایرانی، هرچند نام او را در عنوان کتابش به گونه‌ای گذاشته است که با «زردشت» تاریخی اشتباه نشود، یعنی Zarathustra (املای خاص نیچه برای نام تاریخی زردشت که گرچه به اصل نزدیکتر است اما تا قبل از نیچه در زبان‌های اروپایی مرسوم نبود) به جای Zoroaster (تلفظ یونانی و املای رایج نام زردشت در زبان‌های اروپایی) و نیز اشاراتی که به آداب و خُلق و خوی مردم پارس و شاعر بزرگ ایرانی حافظ دارد، خواه ناخواه مخاطب ایرانی را از جهاتی دیگر نیز به سوی خود کشانده است، حتی اگر کنجکاوی صرف بوده باشد. به گواهی بسیاری از افراد، از جمله یکی از مشهورترین مترجمان آثار نیچه، نخستین بار این نام زرتشت بوده است که آنان را به سوی نیچه کشانده است. اما از این گذشته، پژوهشگر کنجکاو در زندگی و افکار نیچه شاید چیزهای بیشتری برای ارتباط او با ایران بیابد. بنابراین، ما می‌توانیم در روشنفکران ایرانی علاقه‌مند به نیچه، صرف نظر از کسانی که شاید به عقاید خود نیچه به دلایل فلسفی علاقه‌مند باشند، نوعی کنجکاوی و علاقه‌مندی ملی را نیز شاهد باشیم. اما نخستین آشنایی با نیچه نخستین بار چگونه و با چه کسی آغاز شد؟

  1. نخستین فارسی‌زبانی که دربارۀ نیچه نوشت: اقبال لاهوری

تعیین زمان دقیق نخستین آشنایی با نام یا افکار نیچه در ایران چندان آسان نیست، یکی به دلیل دشواری دسترسی به اسناد مکتوب و دیگری به این دلیل که به گمان من نخستین معرفی‌کنندۀ نیچه به ایرانیان، و البته شاید دیگر مسلمانان، احتمالاً ایرانی نبوده است اما یقیناً فارسی‌زبان بوده است! این شخص کسی نیست مگر محمد اقبال لاهوری، شاعر و متفکر مسلمان شبه‌قارۀ هند و «پدر معنوی» کشور امروز پاکستان، که به علاّمه اقبال (۱۳۱۷-۱۲۵۶/ ۱۹۳۸-۱۸۷۷) مشهور است.

محمد اقبال لاهوریمحمد اقبال لاهوری

اقبال لاهوری از این بخت برخوردار بود که آشنایی نسبتاً زودهنگام و دست اولی با فلسفۀ نیچه بیابد. او، ۷ سال پس از مرگ نیچه، در سال‌ ۱۹۰۷/۱۲۸۶، برای گرفتن دکترای فلسفه از انگلستان به آلمان رفت و در ۱۹۰۸/۱۲۸۷ از دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان مونیخ با رساله‌ای با عنوان «تحول مابعدالطبیعه در ایران» (ترجمۀ فارسی با عنوان «سیر فلسفه در ایران»، ترجمۀ امیر حسین آریانپور، ۱۳۵۵) درجۀ دکتری گرفت. اما او از آلمان فقط دکترای فلسفه آن هم در زمینه‌ای مربوط به سنّت فلسفی ایرانی و اسلامی نگرفت، او در سال ۱۹۰۷/۱۲۸۶ هنگامی که در هایدلبرگ بود نزد استاد زبان آلمانی خود فاوست گوته و آثاری از نیچه و هاینه را نیز خواند. اقبال از سال ۱۹۱۵/ ۱۲۹۴ به بعد بود که انتشار اشعار فارسی خود را آغاز کرد ، اما او گویا سال‌ها پیش از آن و درست در هنگامی که در آلمان بود تصمیم به سرودن شعر به زبان فارسی گرفته بود. آیا آشنایی با نیچه در این تصمیم او و نیز انتخاب رسالۀ دکترایش مؤثر نبوده است؟ نمی‌دانم، شاید. به هر تقدیر، آشنایی اقبال با نیچه از چند جهت برای هردو طرف خوش‌یُمن بود: اول برای اقبال، از این جهت که احتمالا برخی عناصر ایرانی‌مآب یا آریایی اندیشۀ نیچه تمایل دیرین او به سوی زبان و ادب و فرهنگ قدیم و جدید ایرانی را در او تقویت کرد، و دوم برای نیچه، از این جهت که یکی از روشنفکرترین و مبارزترین و خوش‌نام‌ترین مسلمانان دهه‌های بعد را شیفتۀ خود ساخت و بدین سان با همدلی و همزبانی او تا حدودی راه را بر هر مخالفت متعصبانه با خودش در میان مسلمانان بست. گشودن باب مقایسه میان نیچه و متفکران صوفی جهان اسلام، که میان روشنفکران عرب و ایرانی در نخستین سال‌های قرن بیستم بسیار متداول بوده است، و تا امروز نیز کم و بیش همچنان باقی است، بی‌شک نقش مهمی در «خودی»سازی و «بومی‌سازی» و سپس ورود نسبتاً بی درد سر اندیشه‌های نیچه به جهان اسلام داشته است، هرچند شاید این برداشت‌ها بدون هیچ قصد از پیش اندیشیده‌ای بوده است. البته، این نمی‌تواند تنها دلیل باشد و دلایل دیگری، از جمله، تفاوت زمانۀ ما با زمانۀ آنها که آغاز «نوسازی» در جوامع اسلامی بود و تمایل روشنفکران مسلمان به «نوسازی» و زدودن خرافات و تعصبات کهن و ناتوانی واپس‌گرایان از رویارویی فکری و سیاسی و خشونت‌آمیز با نوخواهان نیز بی‌گمان در این گشودگی مؤثر بوده است.

اما وقتی از تأثیر اقبال در میان ایرانیان سخن می‌گوییم، می‌باید توجه داشته باشیم که مقصود ما به هیچ وجه آثار منثور او نیست، چرا که کتاب مشهور او با عنوان «بازسازی اندیشۀ دینی در اسلام» (۱۹۳۰/۱۳۰۹) که شامل برخی نظرهای تفسیری و انتقادی او دربارۀ فلسفۀ نیچه است نخستین بار در سال ۱۳۴۷/۱۹۶۸ از انگلیسی به فارسی منتشر شد. همین طور دیگر کتاب‌ها و مقالات او. اما تأثیر و نفوذ اقبال در میان روشنفکران ایرانی در مرتبۀ نخست از راه دیوان شعر او بود که مشحون از نکات و لطایف بدیع او دربارۀ زندگی و معنا و مبارزه و اسلام و مسلمانی و نیز شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی است. و البته مجموعه‌های شعر و دیوان اشعار او نیازی به ترجمه نداشت و احتمالاً از همان نخستین سال‌ها به ایران آمده بود. می‌توان تصور کرد که اقبال در دهۀ ۱۳۱۰/۱۹۳۰ در ایران کاملا شناخته بوده است. در اینجا ذکر برخی اشعار مشهور او دربارۀ نیچه خالی از فایده نیست. اقبال در «جاویدنامه»  (۱۹۳۲/۱۳۱۱)، در «آن سوی افلاک»، از «مقام حکیم آلمانی نیچه» سخن می‌گوید:

بر ثغور این جهان چون و چند

بود مردی با صدای دردمند

دیدۀ او از عقابان تیزتر

طلعت او شاهد سوز جگر

دم به دم سوز درون او فزود

بر لبش بیتی که صدبارش سرود

نه جبریلی نه فردوسی نه خودی نی خداوندی

کف خاکی که می‌سوزد ز جان آرزومندی

اقبال از دیدن شگفت‌مردی چُنین حیران می‌شود و به سراغ مرجعی بالاتر می‌رود که از نظر او جلال‌الدین مولویِ بلخی مشهور به رومی است. نظر او برای اقبال حجّت است.

من به رومی گفتم که این فرزانه کیست

گفت این فرزانۀ آلمانوی است

در میان این دو عالم جای اوست

نغمۀ دیرینه اندر نای اوست

باز این حلاج بی دار و رسن

نوع دیگر گفته آن حرف کهن

حرف او بی باک و افکارش عظیم

غربیان از تیغ گفتارش دو نیم

همنشین بر جذبۀ او پی نبرد

بندۀ مجذوب را مجنون شمرد

عاقلان از عشق و مستی بی‌نصیب

نبض او دادند در دست طبیب

با پزشکان چیست غیر از ریو و رنگ

وای مجذوبی که زاد اندر فرنگ

ابن سینا بر بیاضی حد زند

رگ زند یا حَبّ خواب‌آور دهد

بود حلاجی به شهر خود غریب

جان ز مُلاّ بُرد و کُشت او را طبیب

روی جلد کتاب «بازسازی اندیشه دینی در اسلام» اثر اقبال لاهوریروی جلد کتاب «بازسازی اندیشه دینی در اسلام» اثر اقبال لاهوری

درخواست اقبال از مولوی برای شناساندن و معرّفی نیچه، بی‌شک نشان از ارادت بسیاری دارد که او به رومی داشت و «حلاّج» و «مجذوب» نامیدن نیچه از سوی رومی باز حاکی از آن مقامی است که اقبال گمان می‌کند نیچه به قضاوت رومی در جهان معاصر دارد. اقبال سخن نیچه را برخلاف برخی معاصران ما «بی‌باک» می‌نامد و نه «هتّاک». اشارۀ او به اینکه نیچه از دست «مُلاّیان» جان به در برد، اما به دست طبیبان کشته شد بیش از آنکه به واقعیتی در جهان غرب اشاره کند، در زمانی که دیگر کلیسا قدرتی برای کشتن یا آزار و تعقیب روشنفکران نداشت، اشاره‌ای به واقعیتی حاضر در شرق اسلامی است. اما همۀ اینها بدان معنی نیست که اقبال با سخنان نیچه در ظاهر و در کل موافقت دارد، او همانند دانته که ابن سینای مسلمان (دشمن) را در کمدی الهی خود از سر احترام و ارادت در «برزخ» جای داد، نه «دوزخ»، همچون دیگر بزرگان مسلمان، از جمله ابن رشد، از زبان رومی جای نیچه را «در میان این دو عالم» (برزخ) قرار می‌دهد و بنا به مشرب عرفانی خود به «قال» («گفتار») نمی‌نگرد بلکه به «حال» («دل») می‌نگرد و نیچه را از روی دل قضاوت می‌کند و همنشین مجذوبان می‌سازد. از همین روست که باز در جای دیگر، «نقش فرنگ»، می‌گوید:

از سستی عناصر انسان دلش تپید

فکر حکیم پیکر محکمتر آفرید

افکند در فرنگ صد آشوب تازه‌ای

دیوانه‌ای به کارگه شیشه گری رسید

اما بعد هشدار می‌دهد:

گر نواخواهی ز پیش او گریز

در نی کلکش غریو تُندَر است

نیشتر اندر دل مغرب فشرد

دستش از خون چلیپا احمر است

آن که بر طرح حرم بتخانه ساخت

قلب او مؤمن دماغش کافر است

خویش را در نار آن نمرود سوز

زانکه بستان خلیل از آذر است

اما تأثیر نیچه در اندیشۀ اقبال فقط در چیزهایی که او به‌صراحت گفته است نیست. در دیوان اشعار او برخی مضامین هست که برای خوانندۀ آشنا با آثار نیچه اقتباس اقبال از آنها آشکار است.

۲. نخستین ایرانیی که دربارۀ نیچه نوشت: فروغی

نخستین ایرانیی که دربارۀ فلسفۀ نیچه نوشت نیز باز اندیشه‌های نیچه را با سنّت ایرانی – اسلامی قیاس می‌کند، البته نه با آن گستردگی و همدلی که اقبال کرد، گرچه بعید است که او با دیدگاه‌های اقبال آشنا نبوده باشد. به هر حال، همۀ اینها یا از تأثیر اقبال است و یا از تأثیر نویسندگان عرب، یا از تأثیرات مشترک فرهنگی میان مسلمانان، که هندی و عرب و ایرانی نمی‌شناسد، وقتی که شخص فرهیخته باشد و با سنّت فکری سرزمین و تاریخ خویش آشنا، پیش‌داشت‌ها و پیش‌داوری‌های فرهنگی او به یقین در فهم او تأثیر خواهند گذاشت.

نخستین کسی که به احتمال بسیار به معرفی نیچه در ایران پرداخته است، و ما معرفی او را تمام و کمال در دست داریم، کسی نیست جز محمدعلی فروغی، ادیب و مترجم و سیاستمدار، نخست وزیر ایران در نخستین سال‌های حکومت رضا شاه پهلوی (۱۳۰۵–۱۳۰۴/۲۶–۱۹۲۵) و واپسین سال حکومت او (۱۳۲۰/۱۹۴۱)، که در جلد سوم تاریخ فلسفۀ خود با عنوان سیر حکمت در اروپا (۱۳۲۰/۱۹۴۱) نیچه را «نغمه‌ای تازه» معرفی می‌کند.  از نگارش و انتشار سیر حکمت در اروپای محمدعلی فروغی که میان سال‌های ١٣١٠ و ١٣٢٠/١٩۴١–١٩٣١ در ٣ جلد نوشته  و منتشر شد (برتراند راسل تاریخ فلسفۀ غرب خود را در ۱۹۴۵/۱۳۲۴ منتشر کرد) نزدیک به ٨٠ سال گذشته است. این کتاب که نخستین تلاش ادیبی ایرانی، فرهیخته و زباندان و فلسفه‌دان و آشنا با علوم قدیم و جدید، برای نگارش تاریخ فلسفه‌ای به زبان فارسی از نخستین سده‌های آغاز اندیشۀ فلسفی تا اوایل قرن بیستم است، همچنان بی‌همتا مانده است و حتی برای برخی کسان که با این کتاب با فلسفه آشنا شده‌اند و زبان و دانش نویسنده را در حوزه‌های گوناگون پسندیده‌اند و متأخران را فاقد چنین دانش یا زبانی دیده‌اند، هنوز مرجع است. فصل پنجم از جلد سوم سیر حکمت به حکمای آلمان در نیمۀ دوم سده نوزدهم اختصاص دارد و در این فصل از فلسفه‌های فخنر و لُتسه و‌ هارتمان و نیچه بحث می‌‌شود. فروغی قبل از آنکه بحث خود دربارۀ نیچه را آغاز کند با این کلمات خواننده را به سوی او می‌خواند: «اینک این فصل را با بیان اجمالی از فلسفۀ نیچه که نغمۀ تازه‌ای است و غوغا بر پا کرده است پایان می‌دهیم.»

و اما چیست اندیشه‌های نیچه و غوغایی که او در انداخته است. فروغی روایت خود از زندگی و اندیشه‌های نیچه را به شیوه مألوف با شرح حال او آغاز می‌کند و در چند جملۀ مختصر او را چنین معرفی می‌کند:

نیچه در سال ١٨۴۴ به دنیا آمد. خانوادۀ پدر و مادرش همه کشیشان پروتستان بودند و او را به تحصیل الهیات گذاشتند، اما او از الهیات بلکه از مسیحیت روگردان شد.

فروغی نیازی نمی‌بیند درباره محل تولد نیچه و مرگ پدرش در هنگامی که او کودک بود یا دیگر مسائل خانوادگی او به خواننده بیش از این آگاهی بدهد یا شاید منابعی که او در اختیار داشته و آنها را خلاصه می‌کرده، فاقد چنین اطلاعاتی بوده‌اند. به هر تقدیر، آنچه در همین یکی دو سطر می‌توان به نادرستی آن اشاره کرد این است: نیچه دانشجوی الهیات نبوده است و به‌واسطه خواندن الهیات از الهیات یا از مسیحیت بیزار نشده است. نیچه در سال‌های ۱۸۶۴-۱۸۵۸ به شولپفورتا، مدرسه‌ای شبانه‌روزی و پروتستان، می‌رود و در سال ۱۸۶۴ در دانشگاه بُن در رشتۀ زبان و معارف لاتین و یونانی نام‌نویسی می‌کند  نیچه در ژوئن ۱۸۸۱، در نامه‌ای به اووربک، دربارۀ نگرش خودش به مسیحیت می‌نویسد: «در مورد نگرش من نسبت به مسیحیت… من حقیقتاً در قلبم هرگز قدر آن را پایین نیاورده‌ام و از روزهای کودکی، بارها در درونم با کوشش تمام خواسته‌ام به سوی آرمان‌های آن گام بردارم، منتها در چند سال اخیر، همیشه برخورده‌ام به اینکه این کار محال است».  فروغی در ادامۀ گفتار خود از نوشته‌های نیچه یاد می‌کند و می‌نویسد:

نیچه تصانیف متعدد دارد، ولیکن از همه نامی‌تر، که خود او نیز آن را حاوی کلّ فلسفه خویش می‌دانست، کتابی است به این عنوان: زردشت چنین می‌گفت، زیرا که اغراض خویش را به صورت افسانه‌ای در آورده است که موضوعش زردشت است و سخنان خود را از زبان او می‌گوید.

محمدعلی فروغیمحمدعلی فروغی

در پایان این سخن، فروغی یادداشتی در حاشیه ضمیمه می‌کند تا به خواننده بگوید که مقصود نیچه از زردشت چیست و اندیشۀ اصلی او کدام است. او می‌نویسد:

به هیچ وجه نباید تصور کرد که مندرجات این کتاب شباهتی به تعلیمات حقیقی زردشت داشته باشد. مقصود از زردشت اینجا در واقع خود نیچه است. اما اینکه زردشت را حامل پیغام خود قرار داده به سبب آن است که معتقد بوده است که ایرانیان نخستین قومی بوده‌اند که معنی حقیقی زندگی را دانسته‌اند. پس پیغمبر ایرانی را نمایندۀ افکار خود قرار داده است و نیز به سبب اینکه ایرانیان عقیده داشته‌اند که مدار عالم بر ادوار است و هر دو هزار سال قائدی دارد. در واقع، نیچه مانند بابا طاهر می‌گوید:

به هر ألفی الف قدی برآید

من آن سروم که در الف آمدستم

و نیچه هم معتقد به ادوار است.

خوانندۀ امروزی که با اندیشه‌های نیچه از منابعی دیگر آشنا باشد بی‌گمان از این مقایسه‌ها و تفسیرها لبخندی بر لب خواهد آورد و شاید با خود خواهد گفت که اگر این چیزها که نیچه گفته است دیگران نیز گفته‌اند، پس سخن تازۀ او چیست؟ هیچ. او فقط سخنوری توانا بوده است و بس. فروغی به ما می‌گوید که نیچه «معتقد بوده است که ایرانیان نخستین قومی بوده‌اند که معنی حقیقی زندگی را دانسته‌اند»، اما او به ما نمی‌‌گوید که این «معنا» چه بوده است؟ همچنین نیچه از «بازگشت جاودان همان» سخن می‌گوید و نه فقط از «بازگشت جاودان» طبیعت در دوره‌هایی مشخص. علاوه بر این، اندیشۀ آمدن «مجدد» دینی در هر صد سال، یا نجات‌دهنده در هر هزاره، با اندیشه بازآمدن طبیعت در بازگشتی جاودانه چه ارتباطی دارد؟ و نیچه در کجا خود را با نجات‌دهنده‌ای که در پایان هر هزاره می‌آید یکی دانسته است یا حتی برای آمدن «نجات‌دهنده» استدلال کرده است؟

فروغی در ادامۀ همین بحث خود از کتاب دیگری از نیچه نام می‌برد که ناتمام مانده است:

کتاب مهم دیگرش که ناتمام مانده به این نام است: خواست توانایی.

فروغی هر اشتباه یا رونویسی اشتباه دیگری هم که در گزارش فلسفه نیچه کرده باشد در اینجا ترجمه‌ای از عنوان این کتاب ناتمام و در واقع مجموعۀ یادداشت‌های نیچه می‌کند که ما آن را از روی ترجمۀ انگلیسی‌اش به اشتباه خواست قدرت یا ارادۀ معطوف به قدرت ترجمه می‌کنیم. نیچه از Macht) /might) یا توانایی سخن می‌گوید و نه از قدرت (Reich/power) به معنای سیاسی آن. با این همه چنانکه در ادامه خواهیم دید، فروغی در تفسیر همین اندیشه نیز از گفتارهای رایج در آن دوره، در زبان‌های اروپایی، در تفسیر نیچه پیروی می‌کند. فروغی در ادامۀ بحث خود به این امر می‌پردازد که آیا نیچه را شاعر باید گفت یا حکیم زیرا که سخنش نثر است اما پُر از شور، مستی، تخیل شاعرانه و تعبیرات کنایه‌آمیز است… چنانکه لحن کلام حکیم ندارد بلکه شبیه به کلمات ارباب ادیان و به شیوۀ بعضی از کتب آسمانی است، اما مطالبی که در آن سخن می‌گوید از موضوعات فلسفه و حکمت عملی می‌باشد و منظورش تغییر افکار و احوال مردم از جهت روش زندگانی بوده است. از این رو نه حکیمی تمام است و نه از شعرا به شمار می‌رود.

برای کسی که امروز از تفاوت «فلسفه» (philosophy)، «حکمت» (Wisdom)، «فیلسوف» (philosopher) و «حکیم» (sage) آگاه باشد، سخنی که فروغی در باب «حکیم» یا «شاعر» نامیدن نیچه می‌گوید سخت نادرست می‌نماید، چراکه امروز یکی از بحث‌ها درباب نیچه دقیقاً این است که او را باید «فیلسوف» نامید یا «حکیم». او از خود با هردو عنوان سخن می‌گوید و بحث‌های او هم موضوعات فلسفی را شامل می‌شود و هم موضوعات حکمی. در واقع، آنجا که نیچه استفاده از سخنان نغز و کلمات قصار و پرمعنی و کنایه‌آمیز را برمی‌گزیند بر سیرۀ حکماست و آنجا که به تحلیل، نقد و جُستارنویسی می‌پردازد بر سیرۀ فیلسوفان. فروغی حتی در برگزیدن نام «حکمت» برای گزارش خود از تاریخ فلسفه از آغاز تا قرن بیستم راهی بس اشتباه را می‌پیماید که حاصل برخی مترادف‌سازی‌ها و بومی‌سازی‌های بی‌سرانجام و بی‌حاصل است. مترادف دانستن «حکمت» و «فلسفه» در جهان اسلام، نتیجۀ تلاش آن دسته از فیلسوفان جهان اسلام بود که می‌خواستند نامی «بومی» برای «فلسفۀ» یونانی در سرزمین اسلام بیابند و آن را بدین وسیله از گزند بدخواهان و دشمنانش مصون بدارند. اما، متأسفانه، این بومی‌سازی هم به زیان «فلسفه» تمام شد و هم به زیان «حکمت»، و البته مقصود نیز حاصل نشد. نمونۀ بارز آن، شیخ اشراق، که با وجود استفاده از «حکمت» در عنوان کتابش، باز به فتوای فقیهان حلب کشته شد.

به هر تقدیر، فروغی در ادامه گزارشی از فلسفۀ نیچه به دست می‌دهد که خلاصۀ آن چنین است: نیچه تعالیمی دارد که خلاف اعتقاد همگان است و اگر کسانی هم باشند که با برخی اصول او موافق باشند با طرز بیان او موافق نیستند. او اخلاقی را پیشنهاد می‌کند که با اخلاق شخصی خود او منافی دارد. او خودپرستی را حق دانسته و رحم و شفقت را عیب، خواست توانایی را ستوده و از رأی داروین تنازع بقا را نتیجه گرفته، صلاح عامه و حق عموم را خوار پنداشته و جماعت قلیل یعنی خواص را ذی‌حق شمرده است. او حقوق مساوی مردم و ملت‌ها را منکر است و می‌گوید مردم باید دو دسته باشند: یکی زبردستان و خواجگان و یکی زیردستان و بندگان. حاصل سخن فروغی در ادامۀ این گفتار این است که نیچه مذهب سوفسطاییان یونان را تجدید کرد که در امر اخلاق می‌گفتند میزان نیکی و بدی شخص انسان است، هرچه نفس انسان خواهان است و می‌پسندد خوب است و خلافش بد است.

نمایی دیگر از شب «نیچه و جهان ایرانی»نمایی دیگر از شب «نیچه و جهان ایرانی»

این همان مذهبی است که دو هزار و سیصد چهارصد سال پیش از این سقراط و افلاطون در معارضه با آن مجاهده کردند، و پیش بردند و از این روست که نیچه سقراط را از تباه‌کنندگان زندگی بشر می‌خواند. فروغی از این سخنان نتیجه می‌گیرد که نتیجۀ مذهب نیچه مذهب انفراد (individualisme) است، یعنی، هر فردی خود را بخواهد و بر دیگران برتری دهد و حفظ حُسن روابط با دیگران را منظور نکند و همواره خود را توانا و نیرومند سازد. فروغی پس از نگارش این سخنان می‌گوید اینکه غرض از نیرومندی چیست درست معلوم نیست. ظاهر کلام نیچه این است که توانایی برای این است که به دیگری بتوان تجاوز کرد و برتری نمود و معنای زندگانی همین است. فروغی اندیشۀ نیچه در خصوص «بازگشت جاودان همان» را نیز همان چیزی می‌داند که بعضی از حکمای پیشین قائل بودند، یعنی قول به ادوار. فروغی خلاصۀ خود از سخنان نیچه را باز با این هشدار به پایان می‌برد که «این بود خلاصۀ بسیار مختصری از فلسفۀ نیچه اگر بتوان این سخنان را فلسفه نامید. ولیکن اگر جا داشتیم و جملاتی چند از عین عبارات او را به فارسی در می‌آوردیم می‌دیدید که بیان حکیمانه نیست، شاعرانه است، بلکه عربدۀ مستانه است. از روی شور و مستی سخن گفته و حق این است که در نویسندگی مقامی بلند یافته و از این رو گفته‌هایش محل توجه و خواندنی است».

۲. نخستین ترجمه‌ها: کسمایی، نیرنوری و شفا

پس از انتشار سیر حکمت در اروپا و آشنایی رسمی ایرانیان با نیچه می‌باید انتظار داشت که دست کم کتابی از او به ترجمه درآید. پنج سال بعد، ۱۳۲۵/۱۹۴۶، دفتری به نام خدایان اشک می‌ریزند به ترجمۀ علی‌اکبر کسمایی (۱۳۷۲-۱۲۹۹/۱۹۹۳-۱۹۲۰)، از روزنامه نگاران پُرکار و پرکتاب، منتشر می‌شود  (که چون ندیده‌ام نمی‌توانم بگویم چه چیزی بوده است و این نام از کجا آمده است؟ اما احتمالا ترجمه‌هایی از اشعار و سخنان نغز نیچه با عنوانی خودساخته بوده است) و دو سال بعد حمید/عبدالحمید نیّرنوری (۱۳۸۶-۱۲۹۳/۲۰۰۷-۱۹۱۴) ترجمه‌ای از چنین گفت زرتشت را منتشر می‌کند که تا سال ۱۳۵۱/۱۹۷۲ سه بار چاپ می‌شود و بازنشر آن تا امروز نیز ادامه دارد. او مقدمه‌ای کوتاه نیز بر کتاب مینویسد و با توجه به دانسته‌هایی که از اینجا و آنجا گرد آورده است حوادث مهم زندگی نیچه را شرح می‌دهد. در سال ۱۳۳۲/۱۹۵۳ مجموعه‌ای از سخنان نغز و اشعار نیچه با عنوان بهترین اشعار نیچه به قلم شجاع‌الدین شفا (۱۳۸۹-۱۲۹۷/۲۰۱۰-۱۹۱۸) به همراه مقدمه‌ای از مترجم منتشر می‌شود. این کتاب نیز، برخلاف ترجمۀ کسمایی، تا امروز نیز همچنان تجدید چاپ می‌شود. او در مقدّمه‌اش می‌نویسد که نیچه «یکی از کسانی است که سال‌های دراز است در کشور ما اشتهار فراوان دارد. و تقریباً همۀ آنهایی که کم و بیش با فلسفۀ خارجی آشنا هستند نام او را شنیده و آثاری از او خوانده‌اند».  اگر ملاک آشنایی ایرانیان با فلسفۀ نیچه را سال انتشار جلد سوم سیر حکمت در اروپای فروغی، ۱۳۲۰/۱۹۴۱ قرار دهیم، سال‌های این آشنایی نمی‌تواند «دراز» باشد، مگر اینکه به یکی دو دهه قبل از آن باز گردد. یعنی ممکن است ایرانیان قبل از ۱۹۰۰/۱۲۷۹با نیچه آشنایی یافته باشند؟ بعید است. نیچه از سال ۱۸۷۲/۱۲۵۰ در فرانسه و برخی کشورهای دیگر رفته رفته شناخته شد و از اواخر دهۀ ۱۸۸۰/۱۲۵۸ بحث دربارۀ فلسفۀ او نیز آغاز شد. اما بعد از مرگش در سال ۱۹۰۰/۱۲۷۹ بود که شهرت او رفته رفته فراگیر شد، و به‌ویژه در فرانسه و آلمان دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به اوج رسید. بنابراین به نظر نمی‌آید که کسی در جهان اسلام، چه عرب و چه غیرعرب، زودتر از دهۀ ۱۹۰۰ با او آشنا شده باشد، و البته آن هم به میانجی کسانی که در آن دهه در فرانسه یا آلمان تحصیل یا زندگی می‌کردند، چون بیشتر این آشنایی‌ها در فرانسه و آلمان اتفاق افتاده است. بنابراین، حتی اگر شعر اقبال را هم ملاک قرار دهیم، چون انتشار اشعار فارسی او از ۱۹۱۵/ ۱۲۹۴، آغاز می‌شود و جاویدنامه را در ۱۹۳۲/۱۳۱۱ منتشر می‌کند، آشنایی با نیچه حتی اگر از ۱۳۰۰/۱۹۲۱ هم در ایران آغاز شده باشد باز بسیار خوب بوده است، چه از راه منابع عربی و چه از راه منابع فرانسوی و انگلیسی یا آلمانی. به هر حال می‌باید انتظار داشت که از میان برخی روشنفکران ایرانی که در میانۀ دهۀ ۱۹۱۰/۱۲۹۰ در برلین بودند یا از میان کسانی که از ۱۳۰۱/۱۹۲۲ به بعد و در دورۀ رضا شاه پهلوی برای تحصیل به اروپا اعزام شدند، کسانی دست کم با برخی افکار و عقاید و شخصیت‌های فرهنگی روز اروپا نیز آشنا شده باشند، هرچند که ما هیچ ردّ یا سندی از این آشنایی در دست نداریم. اما بازگردیم به مقدمۀ شفا.

 

شفا در ادامه می‌گوید که «شاید یکی از مشخصات این شخصیت عجیب این باشد که هیچ نویسنده و شاعری به اندازۀ او دشمن ندارد». و سپس به استفاده یا سوء استفادۀ «نازی»ها از فلسفۀ نیچه می‌پردازد و نیچه را از این اتهام مبرّا می‌کند. با این همه، او یادآور می‌شود که فلسفۀ نیچه «اساساً قابل انطباق با زندگی ما نیست» چون «خود نیچه نیز بالأخره نتوانست با این فلسفه راه به جایی جز آشفتگی دائمی روحی، انزوا، و جنون ببرد» و سپس می‌گوید «به همین دلیل است که وی خود در هیچ جا از نوشتههایش، از اشعارش، نمی‌گوید: “دنبال من بیایید”، فقط می‌گوید: “این راهی است که من برگزیده‌ام”. و تازه خود او نیز به پایان این راه نمی‌رسد، زیرا این راه راه افراد بشر نیست، راه آن «مافوق بشر» است که فلسفۀ نیچه در اطراف او دور می‌زند».

تفسیر شفا از فلسفۀ نیچه قادر به جدا کردن چند چیز از هم نیست: ۱) فلسفۀ نیچه با انزوا، جنون یا روان پریشی او در آخر عمر ارتباطی ندارد. نیچه از کودکی دچار بیماری خانوادگی بود و تا آخر عمر از آن رنج برد. این فلسفه‌اش نبود که او را بیمار کرد و البته بیماری‌اش نیز نبود که او را فیلسوف کرد، هرچند بیماری و تنهایی و تنگدستی و آوارگی او می‌تواند در شکل‌گیری شخصیت او و افکار او به نحوی مؤثر باشد؛ ۲) نیچه اگر راهی به کسی پیشنهاد نمی‌کند برای این است که نمی‌خواهد به شیوۀ ادیان و قرون وسطی «مرجع» یا «ولی» کسی باشد. تنها کودکان‌ و افرادِ محجور یا ناتوان از به کارگیری «عقل» خویش‌اند که به «ولی» و «مرجع» و «رهبر» نیازمندند. نیچه از این حیث پیرو روشنگری است. او این حق را برای هرکس در زندگی قائل است که راه خودش را برود و دنبالۀ‌رو کسی دیگر نباشد. اما البته آزاد است که با کسی دیگر نیز همراه شود یا از هرکه خواست پیروی کند. ۳) «ابرانسان» نیچه چیزی «مافوق بشر» نیست، اگر چنین بود چگونه می‌توانست «غایت» انسان باشد؟ «ابرانسان» نیچه کسی است که می‌تواند آفریدگار خود باشد، یعنی ارزشگذار و قانونگذار خود باشد و وابسته به امر و نهی کسی دیگر نباشد، به زندگی در هر حال «آری» بگوید و پشت ستاره‌های آسمان یا در میان ابرها دنبال دلیلی برای خوب بودن یا بد بودن یا معنای زندگی نگردد. «ابرانسان» نیچه آزاده‌جانی است که ارزش‌هایش را از «زندگی» و از «زمین» می‌گیرد نه از «مرگ» و «آسمان». «ابرانسان» نیچه از جهتی تبلور و ادامۀ همان آرزویی است که جنبش روشنگری داشت و از زبان کُندُرسه با این کلمات به بیان درآمده بود:

زمانی می‌آید که خورشید فقط بر آزادمردانی میتابد که جز عقل خویش مولایی نمی شناسند … برای فیلسوفی که از خطاها و تبهکاریها و ستم‌هایی می نالد که همچنان آلاینده زمین است و او اغلب قربانی اینهاست، این نظر درباره نژاد انسان چه تسلاّیی است، چرا که رهاننده از قیود نژاد انسان، آزادکننده از سلطۀ تقدیر و از سلطه دشمنان ترقّی است و با گامی مطمئن و استوار در راه حقیقت و فضیلت و سعادت به پیش.

۳. نخستین معرفی نیچه به قلم ادیب و داستان‌نویسی مشهور: جمال‌زاده

در همین سال ۱۳۳۲/۱۹۵۳، که سالی مهم برای تاریخ سیاسی ایران است، شاهد بزرگداشتی از نیچه به قلم یکی از ادیبان و نویسندگان بزرگ ایران در معتبرترین مجلۀ ادبیِ منتشر در ایران آن روزگار، سخن، نیز هستیم. محمد علی جمال‌زاده (۱۳۷۶-۱۲۷۰/۱۹۹۷-۱۸۹۲)، که ساکن سوئیس بود، در سفری به سیلس‌ماریا (اوت ۱۹۵۳)، نه به قصد تفریح و گردش، بلکه دقیقاً به منظور دیدار از آن اتاق ساده‌ای که نیچه هشت تابستان پی در پی در آنجا اقامت داشت، به «زیارت مسکن تابستانی حکیم و شاعر آلمانی»، می‌رود تا به یکی از آرزوهای دیرین خودش، دست یابد. او در همان مدتی که در آنجا اقامت دارد مقاله‌ای می‌نگارد و آن را برای انتشار به ایران می‌فرستد. مقالۀ او در دو قسمت منتشر می‌شود. جمال‌زاده عنوان مقالۀ خود را «زیارتگه رندان جهان» می‌گذارد، اما در همان ابتدا اشاره می‌کند که مقصودش مزار حافظ در شیراز نیست، بلکه اتاق «بسیار ساده‌ای است در یک خانۀ روستایی در دهکده‌ای از دهات سویس که فیلسوف آلمانی مشهور نیچه مدت هشت تابستان متوالی را در آنجا منزل داشته است».  جمال زاده چند صفحۀ نخست مقاله‌اش را به توصیف جغرافیایی و سیاسی و جمعیتی آن منطقه اختصاص می‌دهد و بعد دیدار خودش را از آن خانه و اتاق محقر روستایی شرح می‌دهد. به گفتۀ او، نیچه از سال ۱۸۸۱/۱۲۶۰ تا ۱۸۸۸/۱۲۶۷ در یکی از پنج اتاق این خانه سکونت داشت و «در نهایت تنهایی و بی‌کسی و عزلت و تجرد مطلق» مقداری از «شاهکارهای معروف و جاودانی خود و از آن جمله کتاب زرتشت چنین گفت را که به فارسی هم ترجمه شده است»  نوشت. او سپس شرح می‌دهد که در جایی خوانده است «زن صاحبخانه که زن رعیت ساده و خوش‌قلبی بوده حکایت می‌کرده است که نیچه همیشه بغایت پاکیزه و نظیف بوده است، ولی چون یک پیراهن بیشتر نداشته و عموماً خودش آن پیراهن را می‌شُسته و برای خشک شدن در کنار پنجرۀ اتاقش به آفتاب می‌انداخته است گاهی که هوا آفتابی نبوده و پیراهن زود خشک نمی‌شده مجبور می‌گردیده که دو سه روز از منزل بیرون نرود تا پیراهنش خشک بشود. همان زن باز حکایت می‌کرده است که می‌دیدم پیراهن مزبور گاه‌گاهی کوتاه‌تر می‌شود و این مسأله اسباب تعجب ما بود تا آنکه عاقبت ملتفت شدیم که گاهی هر نیچه (هر [Herr] به زبان آلمانی به معنی آقاست) از پایین آن پیراهن قطعه‌ای بریده و برای خود از آن دستمال درست می‌کرده است».

سیدمحمدعلی جمالزادهسیدمحمدعلی جمالزاده

پس از آن او به توصیف دریاچۀ زیبای کنار سیلس‌ماریا و جزایر آن می‌پردازد و از شبه جزیرۀ «شاسته» به عنوان محلی یاد می‌کند که در آنجا «مردم دهکده به یاد مهمان بینوا و بی‌کس خودشان که امروز پس از نیم قرن که از وفات او می‌گذرد در ردیف بزرگترین ارباب قلم و اندیشۀ دنیا به شمار می‌آید در سینۀ سنگ قطعه‌ای از اشعار بسیار معروف او را کنده‌اند». این شعر همان بند سوم «سرود رقصی دیگر»، در بخش سوم چنین گفت زرتشت است که با ضربه‌های ساعت نیمه شب و «ای انسان گوش‌دار!» آغاز و با هر ضربۀ ساعت نیمه شب در ۱۲ مصرع به پایان می‌رسد. جمال‌زاده سپس به میل قلبی خود برای نگاشتن مطالبی دربارۀ زندگی نیچه اشاره می‌کند، اما در سفر کتابی به همراه ندارد و به‌ناگزیر به کتابخانۀ کوچک محلی که در دکان عطاری پیرزنی خوشرو واقع است مراجعه می‌کند و در آنجا فقط دو کتاب می‌یابد که به نیچه مربوط است. یکی از آنها کتابی است از اشتفان تسوایک (۱۹۴۲-۱۸۸۱/۱۳۲۱-۱۲۶۰) به نام پیکار با شیطان نابکار (۱۹۲۵/۱۳۰۴) و دیگری کتابی حاوی نامه‌های نیچه. جمال‌زاده از کتاب تسوایک که در شرح زندگی سه نابغۀ آلمانی، هولدرلین (۱۸۴۳-۱۷۷۰/۱۲۲۲-۱۱۴۹)، کلایست (۱۷۵۹-۱۷۱۵/۱۱۳۸-۱۰۹۴) و نیچه (۱۹۰۰-۱۸۴۴/۱۲۷۹-۱۲۲۳)، با فرجامی غم‌انگیز است استفاده می‌کند و شرح مختصری از آن به دست می‌دهد. به گفتۀ او، تسوایک معتقد بود شیطان نابکاری در وجود این سه مرد بزرگ خانه کرده بود که آنان را یا به خودکشی سوق داد یا به جنون. و بنابراین «نیچه از همان آدمهای زُبده‌ای است که شیطان به نبوغ در پوست‌شان می‌افتد و رشتۀ الفت و علاقۀ آنها را از آدمیان و دنیا و مافی‌ها می‌گسلد و مانند کبوتران معلّق آنها را در مدّتی کوتاه به جانب طبقات عالیۀ فکر و اندیشه به پرواز در می‌آورد و سپس بال و پر آنها را با آتش سوزان وصل و قرب می‌سوزاند و دست بسته تسلیم دژخیم جنون و انتحار می‌نماید در حالی که صدای آنها باز قرن‌ها در زیر گنبد افلاک [از] راز و نیازهای ابدی [و] تسلیت‌بخش دل صاحبدلان است.»

در قسمت دوم این مقاله،  جمال‌زاده باز با مراجعه به همان کتابی که در سیلس‌ماریا به چنگش افتاده است به توصیف بیشتری از احوال نیچه از زبان تسوایک میپردازد. او سعی می‌کند معنای این «شیطان» درونی را بیشتر روشن کند و توضیح دهد که چرا برخی نوابغ چنین سرنوشت غم‌انگیزی می‌یابند. به گفتۀ او، «نامبرده [تسوایک] “ژنی” و نبوغ را آتشی می‌داند که چون به جان کسی افتاد تا بُن و ریشه می‌سوزاند و این آتش خانمانسوز را “شیطان” خوانده است و همان طور که ما ایرانی‌ها در مورد کسی که چنین آتشی به جانش افتاده باشد می‌گوییم “شیطان تو پوستش رفته است” او نیز معتقد است که وجود نیچه و آن دو نفر شاعر آلمانی دیگر دستخوش نیرویی مخرب و سوزانده ولی خدایی و آفریننده شده بود و اسم آن را چنانکه گذشت «شیطان» گذاشته است».  او سپس به شرح عقاید مختلف درباب نیچه می‌پردازد و توضیح می‌دهد که علاقۀ هیتلر یا نازیها به نیچه هیچ ربطی ندارد و همان طور که مواعظ حضرت مسیح و هر دین دیگری برای کشت و کشتار استفاده شده است از نیچه هم استفاده شده است. او به مقایسه نیچه با مارکس و لنین در نزد برخی و پیامبران عصر جدید دانستن آنان نیز اشاره می‌کند و می‌گوید نیچه را هم باید جزو آنان محسوب کرد، با این تفاوت که:

لنین و مارکس نجات دنیا را در اصلاح و بلکه تغییر اساسی اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی دانسته‌اند در صورتی که نیچه رستگاری را در آزادی نوع بشر از قیود هرگونه عقاید و آراء بی پایه و خرافات و موهومات بی‌اساس می‌داند

جمال‌زاده آن گاه نقادی ویرانگر نیچه از فلاسفۀ پیشین و عصر خود را با غزالی و شجاعت او را با سقراط و حلاج مقایسه می‌کند و بعد تفاوت او را با غزالی در این می‌داند که غزالی سرانجام سپر انداخت و به تصوف پناه برد و نیچه تنها رفت و تنها ماند و به جنون مبتلا شد. او سپس به تحقیر عوام و زایدان و بس بسیاران، یا به قول او هِمَج رعاع (همج: در اصل نوعی حشرۀ ریز مانند شپش یا مگس‌های بسیار ریز که بر گوسفند و خر نشیند؛ در اصطلاح کنایه است از مردم فرومایه و نادان یا غوغا)، در نزد نیچه اشاره می‌کند و بعد از Übermensch نیچه با تعبیر «موجودات مافوق بشر» یاد می‌کند و می‌گوید اینان «همان کسانی هستند که بزرگان خودمان که در پاره‌ای موارد با نیچه هم‌آواز و می‌توان گفت پیشرو او بوده‌اند آنها را “انسان کامل” نامیده‌اند و شیخ عطار آنها را «سیمرغ» تعبیر فرموده است» و «نیچه آنها را پادشاهان حقیقی و صاحب اختیارهای واقعی ملک جهان می‌داند و ما هم می‌دانیم و افلاطون هم در کتاب لایزال خود مدینۀ فاضله تنها آنها را شایستۀ حکومت دانسته است».  جمال‌زاده پس از بحثی دربارۀ «حکومت» حکیمان و عقلا باز به کتاب تسوایک باز می‌گردد و بحث جذاب هنرمند نابغه و تنها و فرجام تراژیک را پی می‌گیرد، مضمونی به‌ویژه رُمانتیک که نه تنها برای رمانتیک‌های آلمانی قرن‌های هجدهم و نوزدهم بلکه برای بسیاری از روشنفکران ایرانی قرن بیستم نیز هم جذاب بود و هم مصداق داشت.

اما در ترجمۀ عنوان کتاب تسوایک و ترجمۀ «دمون» آلمانی به «شیطان نابکار» نکته‌ای هست که در اینجا مجالی برای پرداختن به آن نیست و در جای دیگری به تفصیل خواهم آورد. با این همه، چون تسوایک و نیز جمال‌زاده از پرداختن به آن غفلت کرده‌اند فقط به اشاره بگویم که میان «دایمون» یونانی (به معنای، خدا، خدا‌مانند، سرنوشت و روح نگهبان شخص) و «دمون» آلمانی و «دیمن/دیمون» انگلیسی، که امروز به معنای «اهریمن» یا «دیو» است و نیز genius لاتینی (به معنای روح نگهبان شخص) و «جن» و «جنون» و «مجنون» در عربی و فرشتگان محافظ یا مُعَقّبات در قرآن و «دیو» و «دیوانه» در فارسی با «نبوغ» (genius) یا «استعداد استثنایی» هنری و «عشق» و «شعر» ارتباطی از عهد باستان یونانی هست. «دایمون» در آغاز الهی است، یعنی در اساطیر یونانی و در عصر سقراط و افلاطون، و رفته رفته است که «دیمن» یا «دیو» می‌شود.

فریدریش نیچه، سال 1869فریدریش نیچه، سال ۱۸۶۹

۴. نخستین کتاب فارسی دربارۀ فلسفۀ نیچه: مهرین

در سال ۱۳۳۳/۱۹۵۴، یک سال بعد از انشتار نوشتۀ جمال‌زاده از سیلس ماریا، با نخستین کتاب تألیفی دربارۀ نیچه با عنوان فلسفۀ نیچه، و به قلم یکی از پُرکارترین و همه فن حریف‌ترین مترجمان و نویسندگان این دوره تا امروز رو به رو می‌شویم: مهرداد مهرین (۱۳۸۱-۱۳۰۱/۲۰۰۱-۱۹۲۱). چاپ دوم فلسفۀ نیچه، ۱۳۳۸/۱۹۵۹، از جهات بسیاری جالب توجه است. در آخر کتابنامه‌ای دارد، هرچند ناقص که فقط شامل نام کتاب و نویسنده است، و البته از این جهت آن را باید پیشرفتی به شمار آورد، چون سیر حکمت در اروپای فروغی فاقد ذکر هر منبعی بود و تنها جمال زاده بود که در نوشتۀ خود دربارۀ نیچه به کتاب تسوایک اشاره کرد. این کتابنامه شامل برخی کتاب‌های انگلیسی از جمله کتاب مشهور والتر کاوفمن و دو کتاب نیز به عربی، به قلم عبدالرحمن بدوی و فؤاد ذکریاست و منابع فارسی نیز عبارت‌اند از: سیر حکمت در اروپای فروغی و ترجمۀ چنین گفت زرتشت نیّرنوری. در چاپ دوم ارادۀ معطوف به قدرت هوشیار نیز به منابع افزوده شده است، چون کتاب هوشیار در سال ۱۳۳۵ منتشر شد. در متن از کتاب اشتفان تسوایک این بار با عنوان پیکار با اهریمن، به جای پیکار با شیطان نابکار به ترجمۀ جمال‌زاده، که یک بخش آن دربارۀ نیچه است و دو بخش دیگر آن دربارۀ کلایست و هولدرلین نیز نقل قول می‌شود، اما در کتابنامه و منابع نامی از آن نیامده است. در متن به مقاله‌ای از محمدباقر هوشیار دربارۀ نیچه ارجاع داده می‌شود، باز به طور ناقص، که معلوم می‌کند دکتر هوشیار بیش از آنچه ما از ترجمه و مقدمۀ او بر ارادۀ معطوف به قدرت می‌دانیم دربارۀ نیچه نوشته است. مقاله‌ای که مهرین به هوشیار نسبت می‌دهد عبارت است از: «بُت‌شکن و بُت‌ساز»، موج، سال اول، شمارۀ اول، سال نشر ؟، ص ؟. مهرین به مقالۀ «زیارتگه رندان جهان» نیز در متن خود ارجاع می‌دهد، هرچند مشخصات کاملی از آن به دست نمی‌دهد.

مهرین در دیباچۀ کتاب چهار بیت معروف از اقبال را می‌آورد: گر نوا خواهی ز پیش او گریز … شک نیست که استفاده از اقبال یا می‌تواند به عنوان سپر بلا باشد یا تشویق خواننده به خواندن کتاب و آوردن سخن شخصی معتبر دربارۀ او. اما در ص ۷۹ کتاب بخشی را به اقبال لاهوری اختصاص می‌دهد و برخی اشعار او را با اندیشۀ نیچه دربارۀ «با خطر زیستن» مقایسه می‌کند. به گفتۀ او:

روح اقبال شاعر هندی هم مثل روح نیچه شعله‌نوش بود. اقبال هم اشعار تکان‌دهنده‌ای گفته است. او هم با نیچه همنوا‌شده می‌گوید. «اگر خواهی حیات اندر خطرزی» و در جای دیگر می‌نویسد:

میارا نرم بر ساحل که آنجا

نوای زندگی نرم‌خیز است

به دریا غلت و با موجش در آویز

حیات چاودان اندر ستیز است

و در جای دیگر می‌سراید:

نهنگی بچۀ خود را چه خوش گفت

به دین ما حرام آمد کرانه

به موج آویز و از ساحل بپرهیز

همه دریاست ما را آشیانه

تو در دریا نه او در بر تست

به طوفان در فتادن جوهر تست

چو یک دم از تلاطمها بیاسود

همین دریای تو غارتگر تست

بنابراین اقبال مثل نیچه در خطر دلربایی می‌بیند بلکه به خظر دست دوستی دراز می‌کند تا از شرش در امان باشد.

این مقایسه از دو جهت شایان ذکر بود: نخست، از این حیث که گویای نفوذ شعر اقبال در میان روشنفکران ایرانی آن زمان است و دوم از این حیث که نشان می‌دهد مهرین فقط به رونویسی از روی کتاب‌های دیگران نپرداخته است بلکه برخی آثار نیچه و نیز شرح‌های دربارۀ او را به خوبی خوانده است و به خوبی می‌تواند دست به سنجش و مقایسه بزند. با این همه کتاب او را نمی‌توان با معیارهای امروزی تحقیق پذیرفتنی دانست، گرچه خواندن آن از جهاتی مفید است و نیچۀ آن روزگار را به ما می‌شناساند.

مهرین روایت خود را همچون جمال‌زاده از سیلس‌ماریا آغاز می‌کند، از سال ۱۸۸۷/۱۲۶۶، روزی که یکی از دوستان نیچه، پل دویسن، برای دیدن او به سیلس‌ماریا می‌رود و پس از ۱۴ سال او را می‌بیند. نیچه او را به اتاق محقر خانه‌ای روستایی، یا به قول خودش غارش، که در آنجا ساکن است می‌برد. سپس همان طور که نیچه مشغول نشان دادن اتاق خود به دوستش است مهرین نیز به شرح زندگی و افکار نیچه می‌پردازد. او در پایان کتاب نیز بخشی از سخنان زرتشت نیچه را از ترجمۀ نیّرنوری نقل می‌کند و پس از آن گاهنامه‌ای نیز از زندگی نیچه می‌آورد. یکی از نکته‌های جالب توجه در گزارش مهرین از زندگی نیچه ماجرای اسب تورین است. مهرین آن را به صورتی دیگر روایت می‌کند، برخلاف گزارش‌های اکنون رایج. او در ص ۸۴ کتاب ذیل عنوان «جنون نیچه» می‌گوید:«در سال ۱۸۸۹ در تورین بود که نخستین عارضۀ جنون در نیچه پیدا شد. او را به تیمارستان بردند ولی مادرش وی را به خانۀ خود بازگردانید». او سپس در صفحۀ بعد باز دربارۀ نیچه روایت می‌کند، «احساساتش که همیشه رقیق بود، در دورۀ جنون رقیقتر شد. یک روز نزدیک در منزلش یک درشکه‌چی را دید با اسب خود بدرفتاری می‌کند نیچه گردن اسب را در آغوش خود گرفت و زار زار گریه کرد. مردم دورش جمع شدند و مشغول تماشای این صحنۀ خنده آور گردیدند. در این ضمن صاحب خانه آمد و نیچه را شناخت و او را به منزل خود برد». اهمیت این روایت مهرین، اگر آن را خودش نساخته باشد، چون با روایت‌های اکنون شناخته شده متفاوت است این است که داستان اسب تورین ده سال بعد از مرگ نیچه در روزنامه‌ای نه جندان معتبر درج شد و سپس مشهور شد و اکنون در درستی این روایت بسیار شک است. روایت تحریف‌شدۀ مهرین اگر آن را به دّقت از روی منابع اروپایی نوشته و نقل کرده  باشد، معلوم می‌کند که روایت یا روایت‌های دیگری نیز در آن هنگام در کتاب‌های دیگر رایج بوده است.

۵. نخستین ترجمۀ دانشگاهی اثری ناتمام از نیچه: هوشیار

محمد باقر هوشیار را می‌باید نخستین آشنای راستین با فلسفۀ نیچه در ایران گفت. او در سال ۱۳۰۰/۱۹۲۱ از راه هندوستان به آلمان رفت و ۸ سال بعد به ایران بازگشت. اما پس از بازگشت با دانشجویان اعزامی از سوی دولت باز به آلمان رفت و دکترای خود را در رشتۀ فلسفه و آموزش و پرورش از دانشگاه مونیخ گرفت. او از ۱۳۱۴/۱۹۳۵ به تدریس زبان و ادبیات آلمانی در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران پرداخت و در دانشسرای عالی نیز اصول آموزش و پرورش تدریس کرد. در طی سال‌های پس از آن او کتاب‌هایی دربارۀ روان شناسی و اصول آموزش و پرورش و ترجمه‌هایی از گوته منتشر کرد. اما کتابی دربارۀ نیچه از او منتشر نشد مگر تا یک سال قبل از مرگش. او تقریباً همان قدر عمر کرد که نیچه. چنانکه مهرین ما را آگاه کرد، از او مقاله‌ای با عنوان «بُت‌شکن و بُت‌ساز» در سال‌های قبل از ۱۳۳۲/۱۹۵۳ منتشر شده بوده است و او در مقدمه‌اش بر ترجمه‌اش از پاره‌‌هایی از ارادۀ معطوف به قدرت از میل قلبی‌اش به ترجمۀ چنین گفت زرتشت و اینکه آن را چگونه باید ترجمه کرد سخن می‌گوید. اما از آنجا که کسی دیگر بر او پیشدستی کرده است، دیگر به سراغ آن نمی‌رود، هرچند به نظر می‌آید که از آن ترجمه خرسند نیست. به هر تقدیر، نکتۀ مهم کار هوشیار این است که ابتدا راه ترجمۀ آثار نیچه را به مترجمان آینده نشان می‌دهد. او توصیۀ دکتر مقدم را مهم می‌شمارد که به او گفته بود: «این کتاب [چنین گفت زرتشت] جز در فارسی ناب» نباید ترجمه شود. او سپس می‌گوید که برای ترجمۀ آثار نیچه صبر بسیار از خود نشان داده است، و البته ما هم به همراه او با تأسف می‌گوییم که کاش این قدر صبر نمی‌کرد. اما مقدمۀ او به همین جا ختم نمی‌شود، نیچۀ بُت‌شکن، عنوانی که امروز تقریباً برای مارکس و نیچه و فروید جا افتاده است، البته در تعبیر مسیحی آن «آیکونوکلاست»، به معنای شمایل پاره کن یا شمایل شکن، چون برخی مسیحیان بِه دین یا ارتودوکس به سنت یهودیان، و بعدها مسلمانان، تصویرسازی از پیامبران را بُت‌پرستی می‌دانستند و آنها را نابود میکردند، عنوانی است که او دوست دارد برای کل فلسفۀ نیچه انتخاب کند. در اینکه آیا او خود این عنوان را برگزیده است یا از منابع اروپایی اقتباس کرده است اکنون قضاوتی نمی‌توانم بکنم. به هر تقدیر، او مدعی است که «چون نیچه اظهاراتی دارد که ویژۀ بت شکن‌هاست و بُت‌شکنی در مشرق زمین قراین بسیار دارد، ما بهتر او را خواهیم فهمید، چه، هرکه در مشرق آمده و کسی بوده، کمابیش بُت‌شکن بوده است».  در اینجا البته می‌باید به استاد یادآوری کرد درست است که شرق بت زیاد شکسته است، اما چیزی که نتوانسته است از میان ببرد، «بُت‌پرستی» بوده است، چون خوی بت‌پرستی هربار بتی دیگر بر جای بُت قدیم گذاشته است. نیچه مدعی است درمانی دارد که دیگر بت پرستی باز نگردد. آن گاه او در ادامه می‌گوید که به عقیدۀ او نیچه آنچه را در آثار فکری شرقی و آنچه را در این آسیای بزرگ به ویژه در عربستان و ایران از هنگام ظهور اسلام در فرق مختلف اسلامی واقع شده است به زبانی دیگر بیان کرده است. او میان دیوانگی و جنون شاعران ما که ممکن است تظاهر باشد و جنون نیچه فرق می‌گذارد و دستۀ اول را گاهی ریاکار و متظاهر می‌یابد و حال آنکه مدعی است نیچه همواره راست می‌گوید و دروغی در کار او نیست. با این همه مدعی است که تهمت جنون به نیچه برای مخدوش کردن کل کار فکری اوست. او دربارۀ اتهام سفلیس هم همین نظر را دارد و بحق آن را باور نمی‌کند، نه از این جهت که دامن نیچه را می‌آلاید، از این جهت که از نظر پزشکی باورکردنی نیست، کسی در ۲۲ سالگی به این بیماری مبتلا شود و در ۵۵ سالگی بمیرد! اما از این مهمتر، از نظر هوشیار، یکی از دلایل ناخشنودی اروپاییان از نیچه ستایش او از اسلام است، چون مسیحیت را دین خستگی و ناتوانی معرفی می‌کند، و حال آنکه اسلام چنین نیست. اما آنچه باز تعجب‌آور است اینکه هوشیار هم همچون فروغی «بازگشت جاودان همان» را با نظریۀ «ادوار» یا «رجعت ابدی» و «ألف» و «الِف قد» یکی می‌گیرد و آن را با تصورات بزرگان ما از شاهرگ هم نزدیکتر می‌داند!  او سپس می‌گوید: «برای من قطع است که نیچه منابع شرقی به‌ویژه منابع عرفانی ما را در دست داشته و حتی منابع جانداری که همان‌ها را به نحوی ادبی و فورانی که برای گوش اروپاییان غریب است بیان کرده است». او می‌گوید حتی شنیده است که نیچه «رساله‌ای در باب اشعار مولوی در باب تکامل، درست متوجه باشید تکامل نه تناسخ، نوشته است بالغ بر پنجاه صفحه که هنوز به دست من نرسیده است. یقین تصور ابرمرد او، یعنی Uebermensch، همان انسان کامل ماست که در این دو بیت پیش می‌آید». بعد از آن دو بیت مشهور، بار دیگر هم بمیرم از بشر، او یادآور می‌شود که «لیکن ابرمرد او عارفی معتکف و بیحال نیست، رند است و نظرباز، مصمم است و اهل عمل و اقدام، خدایی رقصان است و وشتان. خلاصه اینکه نیچه هم اهل دعوی است و می‌خواهد زیر و زبر کند!»

محمدباقر هوشیار

محمدباقر هوشیارمحمدباقر هوشیار

این برداشت‌ها از اندیشۀ نیچه در جهان اسلام چیزی عجیب نیست و مترجمان و نویسندگان عرب هم تقریباً همین حال و هوا را دارند، و البته به جای مولوی و حافظ از ابن عربی و دیگر عارفان عرب نام می‌برند. شاید یک راه غلبه بر این پیشداوری‌ها این باشد که به آنها نشان داده شود تعابیری همچون «انسان کامل» هم صد در صد تولید جهان اسلام نیست و این مفهوم نیز همچون بسیاری مفاهیم دیگر از جهان یونانی و دورۀ یونانی‌مآبی به جهان اسلام آمده است و البته دگرگون هم شده است به گونه‌ای که با اصل بسیار متفاوت است. و البته، نیچه هم از میراث عهد باستان به وفور بهره‌مند است، با این همه نیچه بسیار فراتر از عهد باستان است. اما یک پرسش اگر کسی چیزی بگوید که همه را از قبل دیگران گفته‌اند، سهم خود او در این بازگویی چیست و اهمیت او از کجاست؟

مرور و نتیجه‌گیری

هر اندیشهای در انتقال از ذهنی به ذهنی دیگر و از زبانی به زبانی دیگر و از فرهنگی به فرهنگی دیگر دچار نوعی دگردیسی می‌شود، تا جایی که گاه در آزمون و مقایسه‌ای دقیق ممکن است آفریده‌ای جدید به نظر آید که تنها شباهتی ظاهری یا سطحی با آنچه اصل و مبدأ گفته می‌شود دارد. ما امروز، با توجه به آگاهی از تاریخمندی عقاید و گوناگونی برداشت‌ها و تفسیر و تأویل‌ها، دیگر چندان اطمینانی به استواری فهم و دریافت خود از عقاید و افکار دیگران نداریم، مگر اینکه همۀ آنها در بوتۀ تحلیل و استدلال متکی به شاهد و عقل و قضاوت علمی و منصفانه خوب گداخته شده باشند و از آزمون سربلند بیرون آمده باشند. اما گوناگونی فهم و حتی بدفهمی تنها منحصر به آنچه از زبانی بیگانه و فرهنگ و سرزمینی بیگانه می‌آید نیست. هر اندیشه در سرزمین و زبان اصلی خویش نیز دچار برداشت‌ها و تفسیرهای متفاوت می‌شود. از همین رو، ما ناگزیریم قواعدی برای فهم فراهم کنیم که ما را از بدفهمی مصون بدارند. تأویل و تفسیرهای متفاوت امکان دارند، اما این هرگز بدان معنا نیست که هرگونه تأویل و تفسیری ممکن است! بنابراین، باید فقط به دنبال تأویل و تفسیرهای ممکن بود و از بدفهمی اجتناب کرد. تعیین شرایط تأویل و تفسیر ممکن و اجتناب از بدفهمی از وظایف علم هرمنوتیک است. نیچه خود نظریۀ هرمنوتیکی مهمی دارد. او گفت که فهمیدن دیگری آسان نیست و هر ذهنی و هر انسانی برای انسانی دیگر همچون جهانی دیگر است. حتی گاهی فهم غیرممکن است و بدفهمی اجتناب‌ناپذیر، آنجا که دو ذهن از بیخ و بن ساختاری متفاوت دارند. او بود که بیان کرد چیزی به نام واقعیت اخلاقی و حتی طبیعی وجود ندارد و سرتاسر جهان چیزی جز تأویل و تفسیر ما نیست. آیا این همه جوازی است برای ما تا بگوییم هر تأویل و تفسیری درست یا ممکن است؟ زمانی نویسنده‌ای به شوخی دربارۀ نیچۀ هایدگر، با استناد به سخن مشهور خود نیچه، گفته بود: «کسی به نام نیچه وجود ندارد، تنها تأویل و تفسیرهای ما از کسی به نام نیچه وجود دارد.”

شناخت ایرانیان از نیچه هنوز به شناختی آکادمیک با معیارهای جهانی تحقیق تبدیل نشده است. هنوز بر آن اغراضی غیرآکادمیک حاکم است. نیچه یا صرفاً مردی بزرگ و هنرمند با رنج‌ها و رسوایی‌های بزرگ است، یا عارف و صوفی بی‌باکی که در طلب معشوق گم شده است، یا نیهیلیستی که غروب غرب و کسوف معنوی آن را بشارت داده است. اینها تمامی برداشت‌هایی بوده است که تاکنون بر فهم نیچه در ایران حاکم بوده است. اما آیا کسی هست که بخواهد بفهمد نیچه واقعاً چه گفته است؟ آیا کسی هست که بتواند بگوید؟

نمایی دیگر از شب «نیچه و جهان ایرانی»

در ادامۀ این جلسه ، جیولیانو کامپیونی تحصیل کردۀ مدرسه عالیه نورمال شهر پیزا (ایتالیا)، و بنیان گذار و مدیر مرکز نیچه شناسی و پژوهشی کولی- مونتیناری و مجری تشکیل گروه بین المللی نیچه شناسی ، همراه با  پ. ووتلینگ، و.استگمایر و س.مارتون و انتشار به زبان ایتالیایی گفتارهای پس از مرگ نیچه به موضوع نیچه با عنوان «چهره بندباز در پیشگفتار چنین گفت زرتشت» پرداخت و گفت:

دکتر جیولیانو کامپیونی از ایتالیادکتر جیولیانو کامپیونی از ایتالیا

“ترجمه و تلخیص متن جیولیانو کامپیونی

نویسنده معتقد است که چنین گفت زرتشت، مشهورترین اثر نیچه، درست فهمیده نشده ومدتی مورد سوء استفاده عقیدتی قرار گرفته است. خود ِنیچه آگاه بود که خواننده ژرفای نوشته را درک نخواهد کرد و توان به کارگیری پیامش را در زندگی خویش نخواهد داشت. او می‌نویسد (نامه به اوربک ۵/۷/ ۱۸۸۶) که شاید اثر دیگرش، فراسوی خیر وشر، بتواند در فهم آن کتاب مفید باشد زیرا محتوایش به تجربیات درونی خودش برمی‌گردد. کامپیونی به این پرسش که چگونه زرتشت در اندیشه نیچه پدیدار شد وپیام او را برعهده‌گرفت، به پاره گفتارهای مربوط به اصول آموزش ایرانیان دوران باستان (مهارت داشتن درکمان گیری،اسب سواری و پرهیز از دروغ گفتن) اشاره می‌کند (F.P.1874  ) و نیز به الهام گرفتن نیچه از اثر مانفردManfred بایرون Byron. کامپیونی می¬گوید که نیچه (در گفتاری به سال۱۸۸۱) می‌نویسد که می‌خواهد چنین گفت زرتشت را مانند مانفرد تدوین کند، یعنی با تکیه بر مضمون تسلط بر خویشتن. بدین ترتیب، نیچه چهره انسان برترhomme supérieur(ر.ک. چنین گقت زرتشت،کتاب۴،۱۴) را از بایرون ونیز امرسون Emerson به وام می¬گیرد.سپس،کامپیونی به بندباز(ر.ک. پیش گفتار) می‌پردازد او درمتن شکل استعاری انسان برتر است_که می‌کوشد دربازار شهر از روی طناب عبور وخطرکند ولی دلقکی آشوبگر بر گرده او می‌پرد و بندباز تعادلش را از دست می‌دهد ودرمیان جمعیت جان می‌سپرد. مردم بازار به حرف‌های زرتشت گوش نمی‌دهند، خواهان واپسین انسان می‌شوند و زرتشت شهر را ترک  می‌کند. درباره تدوین نیمرخ بند باز، کامپیونی می‌گوید که نیچه از خاطرات کودکی خود بهره جسته زیرا در شهرخودش بند بازان وبازیگران سیرک رفت وآمد داشتند و پیش گفتارحاوی خاطراتش نیز می‌باشد: “انسان مانند طنابی است میان حیوان  و ابر انسان …موجودی در راهی خطرناک… یک پل است و نه هدف وغایتی”(ر.ک. پیشگفتار،۴). انسان برتر هنوز”سایه و درد خدا” می‌باشد، اما انسان میان مایهmédiocre را نفی می‌کند زیرا درپی دگرگونی ارزش هاست و علی رغم داشتن جنبه‌ای دوگانه و انحتاطی در برابر واپسین انسان ایستاده است و”سایه ها” و باورهای کاذب را کنار می‌زند تا با مهار اندیشه بازگشت ازلی به درجه ابر انسانsurhumain دست یابد.کامپیونی می‌گوید که در چنین گفت زرتشت با شکل‌های نمادینی روبر می‌شویم که قرائت‌های متنوعی را می‌طلبند. مثلا، بنا بر تفسیر نومن (Naumann1889 ) بندباز تجسم انسان آزادمنش زمانه است و دلقک  پر سر و صدا و عجول بیانگر کسانی است که می‌خواهند بدون توجه به شرایط از روی دوران خود ناگهان بپرند. از نگاه ویلچل (Weiltchel 1910 ) بندباز تجسم کسی است که زندگی را در فعالیت حرفه‌ای می‌بیند وگرفتار باورهای قدیمی می‌باشد و به محض این که فردی (مانند دلقک) توانایی حرفه‌ای او را زیر سؤال می‌برد او تعادل خود را از دست می‌دهد. برای مسر(Messer 1882) بندباز نماد آدم کمال خواه ولی بی اعتماد به خود و تحت تأثیر ارزش‌های سابق می‌باشد. کامپیونی می‌نویسد که دلقک بیانگر آن مبلغ اجتماعی رادیکال، عوام فریب و “پیشرو” است و می‌افزاید که این تفسیرها و نیز مباحث سمینار غنی یونگ در مورد نیچه (۱۹۳۴) منعکس کننده دوران تراژیک پیش از فاشیسم می‌باشند. درضمن، با اشاره به خود ِکتاب، کامپیونی میان سرنوشت ناگوار نیچه که طی دهه آخر عمرش آگاهی درستی ندارد و پایان دردناک بندباز شباهت می‌بیند: ” روح  تو پیش از تن تو می‌میرد. “(ر.ک. پیش گفتار،۶). در واقع، بندباز به انسان برتر باز می‌گردد که از توده مردم فاصله گرفته ولی بالا سرآنها است و حرفه خود را خطر جویی می‌داند و او منکر آن  آخرین انسان میان مایه آدمی دارای حسن‌ها و عیب‌های کوچک وتشنه امنیت وحفاظت خودش می‌باشد. کامپیونی می‌گوید که نیچه از هارتمن (Hartmann 1869) چهره  آخرین آنسان را به وام گرفته و زرتشت او ابرانسان را به عنوان پرسپکتیو و جهتی به سوی فردا نوید می‌دهد. نیچه تصویرمثبتی از انسان برتر ترسیم می‌کند وبه مضمون زندگی ورزیدن و خطرجویی کردن توجه خاصی دارد. کامپیونی می‌افزاید که نیچه در سال ۱۸۷۶ به  شخصیت بندباز و نمایش بی رحمانه او اشاره کرده بود ولی در سال ۱۸۸۲ خود را پیرو هنر بندبازی می‌شمرد. باید گفت که او در روزنامه برادران گونکور(۱۸۸۷-۱۸۸۸) ستایشی از بند بازان و دلقک‌ها می‌خواند: ” آنان تنها  بازیگرانی هستند که استعدادی کامل و ناب دارند… یعنی آنها یا سقوط می‌کنند یا نمی‌کنند.” نیچه در آثارش به برخی از بازیگران خطرجو سیرک اشاره دارد و کامپیونی می-افزاید که قلم زنان وقت داندی dandy را به لحاظی بدل بندباز می‌دانند. به هر ترتیب، مضمون اساسی قهرمانی و شجاعت héroïsme انسان جوینده شناخت در نزد نیچه به استعاره بندباز یا انسان برتر  باز می‌گردد، یعنی به فردی که قادر است نوعی “زندگی خطرناک” را پیشه خود سازد. بعدها، این گفتار نیچه شعار رژیم فاشیست موسولینی (تایستان ۱۹۲۴) شد و کارل لویت K.Löwith از این جمله ایراد گرفت. اما، کامپیونی می‌نویسد که کاربرد این گفتار دراندیشه نیچه بیشتر جنبه رهایی بخش دارد و تجربیات و زندگی ورزیهای جدید  پر مخاطر انسان آزادهesprit libre  و دگراندیش را مد نظر دارد. آدمی که می¬خواهد ازعقاید و پیش داوری‌های حاکم و نیز ناسیونالیسم و پوپولیسم آزاد شود باید خطر کند. کامپیونی در مورد سیمای دلقکی که در پیش گفتار کتاب موجب مرگ بندباز می‌شود می‌گوید  زرتشت خود ِ آن دلقک است  که سعی دارد از بندباز جلو زند ( پائیز ۱۸۸۳F.P.) و حامل روحیه کینه توزی (ressentiment اصطلاح دورینگ Duhring است) نهفته دردل ما می‌باشد و هر آدمی باید علیه آن روحیه مبارزه کند. کامپیونی می‌افزاید که چنین گفت زرتشت کتابی است برای پالایش کینه و انتقام جویی ـ‌”اخلاق من پالایش کردن هرنوع انتقام جویی است”ـ و میمون و عنکبوت استعاره‌های چنین روحیه‌ای هستند. بنا بر برداشت کامپیونی، قسمت چهارم اثر حاوی سخن زرتشت خطاب به انسان‌های برتر است و او در آن به اشتباه اول خود اعتراف می‌کند: نمی‌بایست که به سوی مردم کوچه و بازار می‌رفت چون کارش حاصلی جز جسد بندباز در پی نداشت و مردم حرف‌های او را درک نکردند و از این رو زرتشت  انسان برتر را به دورشدن از توده مردم تشویق می‌کند: با تکیه کردن بر فرد حاکم و متکی بر خود individu souverain  و آزاد منش می‌توان ارزش‌های کهنه را کنار زد، یعنی نیچه با انسان برتر خود قهرمان سازی، والایی و خودگذشتگی جدیدی ترسیم می‌کند که برداشت‌های پیشین میسحیت و ایدالیسم را نفی می‌کند و فراتر می‌رود. کامپیونی می‌گوید انسان برتر شخصیت مفهومی personnage conceptuel است و تضادها، مقاومت‌ها و نیز درد و رنج‌های دوران انحتاط و گذار را بیان می‌کند و نیچه نیم رخ آن را در افرادی چون بایرون، واگنر، رنان Renan استاندال  Stendhal یافته است. نیچه از این نوع انسان type humain عصرگذار دفاع می‌کند زیرا آنها کوشش کردند در برابر واپسین انسان، میان مایگی و باورهای گله محور troupeau و عوام فریبانه  موجود در اروپا ایستادگی کنند ولی قربانی “دلقک”‌های هم عصر خود شدند. از نظر کامپیونی، انسان برتر درد و رنج می‌کشد، جدال می‌کند تا راه برای ابر انسان باز شود. عواملی ـ پادشاهان سمت راست و چپ، پاپ، موبد پیر،گدای داوطلب، سایه، …خر و زشت ترین انسان ـ که در غار کنار زرتشت قرار دارند (ر.ک. چنین …،کتاب ۴) به زرتشت ـ که می‌خواهد مکتب بازگشت ازلی را به آنان آموزش دهد ـ”امید” دارند ومنتظر شنیدن غرش شیر و نوید فرا رسیدن دوران ابر انسان هستند.”

در بخشی دیگر مریم کریشی، دانش آموختۀ فلسفه در دانشگاه  سربن پاریس، مدرسه عالیه نورمال پاریس و دانشگاه هاروارد و موفق در امتحان آگرگاسیون فلسفه، اخذ دکتری با پایان نامه‌ای در مورد علم اخلاق اسپینوزا و مدرس در دانشگاه فرانسه و شیفتۀ هنر معاصر(آندی وارهول) و تئاتر  وکارگردان چند نمایش نامه مولی یر و شکسپیر سخنان خود را با عنوان «علم اخلاق اسپینوزا، اخلاق نیچه» اینچنین بیان داشت:

دکتر مریم کریشی استاد فلسفه نیچه و اسپینوزا در دانشگاه سربندکتر مریم کریشی استاد فلسفه نیچه و اسپینوزا در دانشگاه سربن

“ترجمه و تلخیص متن کریشی

کریشی مقاله خود را به مقابسه  دیدگاه‌های نیچه و اسپینوزا در حوزه اخلاق اختصاص داده و دو نیچه  را آشکار می‌کند: یکی علاقمند و موافق اسپینوزا و نیچه  دیگری که منتقد نگرش اوست. در ابتدای تحلیل خود، کریشی به نامه سال ۱۸۸۱ (زمان چاپ کتاب سپیده دم) نیچه خطاب به دوستش اوربک Overbeck اشاره می‌کند که در آن نیچه با لحن پرشوری اسپینوزا را پیشگام وهمراه خود می‌شمرد_ ضمن این که می‌داند بینش‌های فلسفی شان متفاوت اند ـ و چند سال بعد او را کنار می‌زند. از نظر کریشی، برداشت نیچه از نوشته‌های فیلسوف هلندی بیشتر جنبه  احساسی- عاطفی دارد و بر پایه تفسیر دیگران _کونو فیشر KunoFischer,Geschichte der Spinoza 1854 _ انجام شده، نه براساس متون اصلی اسپینوزا. از این رو، با مقایسه فلسفه‌های این دو اندیشمند می‌بینیم که اختلافات میان آنان فاحش اند ومسائل و راه حل‌ها مطرح شده ازدو طرف واقعا” متضاد یکدیگرند (کریشی این پدیده را شبه هم شکلیpseudomorphisme  می‌نامد). کریشی در برداشت نیچه از اسپینوزا دو مرحله ( نخست نگاه مشبت به او، سپس نگاه منفی) را مورد توجه قرار می‌دهد:  – در نامه به اوربک (۱۸۸۱) ،نیچه تعجب و شادی خود را بیان می‌کند زیرا اسپینوزا در جدال با پیش داوری‌های اخلاقی همان راهی را رفته که خودش پیش گرفته و او را خویشاوند خود می‌داند و زمینه ساز” فلسفه آینده” خویش. نیچه می‌نویسد که پنج نقطه مشترک با اسپینوزا دارد: او منکر ” وجود آزادی اراده ” است( باورکاذب موجود درمیان مردم)یعنی خدا مسیحیت  به هر چیزی هدف و غایتی داده و آنها را هدایت می‌کند (علم اخلاق،۴۸)؛ اسپینوزا وجود غایت را نفی می‌کند(علم اخلاق،ضمیمه۱)؛ او نیز منکر وجود” ارزش اخلاقی جهان”، وجود”عدم خود خواهی و وجود شر”. کریشی می‌گوید که نیچه نشان می‌دهد که اسپینوزا بینش غایت محورfinalisme را منشأ سایر پیش داوری‌های آدمی در مورد  خیر و شر، گناه و غیره  دانسته و در نتیجه نظم اخلاقی جهان و تمامی اصول ارزیابی  را زیر سؤال برده است. کریشی می‌افزاید که  اسپینوزا نقد مفاهیم عدم  خودخواهی و شر را با تدوین مقوله کوشش conatus _ هر چیزی سعی دارد به وجودش تداوم بخشد (علم اخلاق،۳)_ گسترش می‌دهد ولی نیچه در آن دوره بیشتر به خاطر اخلاق ستیزی و مسیحیت ستیزی فیلسوف هلندی احساس نزدیکی و هم-فکری با او می‌کند، به خصوص که در سرنوشت این اندیشمند تنها و طرد شده وضیعت شخصی خود را نیز می‌یابد. اما همین هم دردی و دل سوزی نیچه مانع درک درست آثارش می‌شود و چند سال بعد ناگهان نیچه به اسپینوزا “ایدالیست” سخت می‌تازد. – مریم کریشی به نگاه منفی نیچه_ زمانی که ( ۱۸۸۵) او با اسپینوزا فاصله گرفته و مفهوم ارزش را در برابر مفهوم خدای اسپینوزا amorintellectualis Dei قرار داده_ نیز می-پردازد. برای نیچه، او چهره یک حکیم ایدالیست را دارد و زبان و واژگانش بار ذهنی و عرفانی زائدی حمل می‌کنند (ر.ک. حکمت شادان،۳۷۲) و افلااطون را به او ترجیح میدهد. کریشی می‌گوید که در این دوران، نیچه متوجه شده که میان بینش ضد متافیزیکی خودش و فلسفه (سقراطی) اسپینوزا  گسستی هست. نیچه مقوله بنیادی کوشش اسپینوزا را غریزه محافظه کارانه می‌پندارد و به دلیل غایت خواهی آن _کریشی معتقد است که نیچه این مفهوم را درست درک نکرده  زیرا فرضیه اسپینوزا بر درونمندی جهانی immanence universelle استوار است، یعنی طبیعت قوانینی مختص به خود دارد وبس  او آنرا  رد می‌کند ودرنظر دارد مقوله توان خواهیVPخود را جا بی اندازد. نیچه انتظار داشت که اسپینوزا نگرش نظامند خود را بر پایه نفی خدای مسیحیت بنا سازد و نه بر تدوین مفهوم خدا (ر.ک. دجال ،۱۷). در طی نگارش حکمت شادان، نیچه در گفتار ۳۳۳ اشاره کرده بود که شناخت براساس غریزه‌ها و تن شکل می‌گیرد و نه بر مرتبه والایی وسکینه ذهن. یعنی درک حقیقت نزدهریک روند متفاوتی دارد:یکی تکیه برجسم، تجربه‌های حسی- فیزیولوژیکی می‌کند، دیگری به ذهن و عقل باور دارد. هر دوفیلسوف اخلاق را نقد می‌کنند ولی نقد نیچه در پی واژگونی ارزش هاست درحالی که اسپینوزا خواهان “بهبودی عقل” (ر.ک. رساله) واصلاح است مانند دکارت ومتفکران عصرکلاسیک. برای اسپینوزا هدف فلسفه_ مانند ویتگنشتاین به قول کریشی_ آشکارکردن منطقی اندیشه است، در حالی که از دید نیچه  بن شناخت شور وغریزه است. در پایان گفتار خود خانم کریشی بر تفاوت بینش‌های آنان تکیه می‌کند و می‌گوید که از نگاه نیچه فیلسوف “پزشک تمدن” است و به آن پروژه تمدن سقراطی _که بر تخیل مداوا و درمان کردن زندکی و هستی بوسیله شناخت عقلانی _ باور ندارد. از نظر اسپینوزا رسالت فیلسوف بیشتر در حوزه معنا شناسی و طبقه بندی کردن پدیده‌ها قرار دارد و پزشک معالج و معلم اخلاق نیست.”

در بخش دوم جلسه دوریان آستور، تحصیل کردۀ مدرسه عالیه نورمال پاریس و کنسرواتوار آمستردام، آلمانی دان، موسیقیدان واپرا شناس و مؤلف آثار گوناگونی درباره نیچه، لو سالومه، فروید، کافکا، گوته، واگنر و ریلکه و تدوین فرهنگ نیچه زیر نظر او و پژوهشگر درمورد مفهوم  پرسپکتیو محوری نزد نیچه، لایب نیتز، وایت هید ودلوز  از «پرسپکتیوهای نا آگاهانه نزد لایب لینز و نیچه » چنین سخن به میان آورد:

دکتر دوریان استور استاد موسیقی وفلسفه در پاریس و کنسرواتوار امستردامدکتر دوریان استور استاد موسیقی وفلسفه در پاریس و کنسرواتوار امستردام

“ترجمه و تلخیص متن آستور

پرسپکتیوها و نظرگاه‌های ناآگاهانه نزد لایب نیتز و نیچه  آستورگفتار خود را با جمله نیچه ـ ژرفای اندیشه لایب نیتز هنوز به طور کامل درک و آشکار نشده (حکمت شادان، گفتار۳۵۷) ـ شروع می‌کند و می‌نویسد با این که لایب نیتز آلمانی، پروتستان مذهب، متافیزیسین، فیلسوف قانون هم‌سازی پیشین و فردی مدافع خداوند است، مورد توجه نیچه قرار می‌گیرد. یعنی نیچه که بیشتر از طریق مفسران آثار لایب نیتز(Lange,Spir,Dühring ) با افکار او آشنا شده علاقه به وی پیدا کرده است. نیچه در یادداشت‌های خود از این ” اندیشورز تنها و اهل خطر” و نیز از”این آلمانی اصیل” یاد می‌کند (ر.ک.پاره گفتارها پس از مرگF.P.juin1885 ) .آستور با تکیه برگفتار ۳۵۷ حکمت شادان ـ لایب نیتز، هگل وکانت درفرهنگ آلمان متفکرانی استثنایی می‌باشند ـ قضاوت پیشین نیچه را تکمیل می‌کند. آستور برقطعه فوق مکس می‌کند چون از نظر نیچه لایب نیتز تیزبین، برخلاف دکارت و پیشینیان خود، درک کرده بوده که آنچه که وجدان آگاه (یا خرد) می‌نامیم چیزیست عارض واتفاقی ذهنیت ـ و شاید هم بیانگرجنبه بیمار گونه  وضیعت فکری و روانی ـ ماست. از نظر نیچه، لایب نیتز توانست با چنین برداشت ژرف و دگرگون کننده مفهوم  ظاهر را زیر سؤال ببرد و نشان دهد که ژرف نگری در میان آلمانی‌ها هنوز از بین نرفته است. آستور به کشف کشف او ـ وجدان آگاه آدمی تنها لایه‌ای از روان است و جنبه اتفاقی دارد ـ می‌پردازد  و می‌گوید که موضع لایبنیتز هم مخالف نظر دکارت (نگاه خرد محور به وجدان آگاه) است، هم متفاوت با نگرش تجربه محور لاک (تجربه حسی وجسمی)، زیرا برداشتی پویا از وجدان دارد وتوجه خاصی به  تصورات ضمیر ناآگاه می‌کند. آستور گفتارش را با تعریف کردن مفهوم ادراک perception ـ تصور وبیان کثرت در وحدت، یعنی بیان تطابق طبیعی میان واحدی ادراک کننده (مونادmonade یا جوهر فرد) وکثرتی مورد ادراک (جهان) ـ نزد لایب نیتز ادامه می‌دهد و می‌گوید  که عمل ادراک منفعل  نیست بلکه بر اساس نیروی شوقappetito پویاتر و آگاه‌تر می‌گردد. آستور می‌نویسد که لایب نیتز درسال۱۶۹۱ به تعریف فوق مقوله entéléchie کمال ارسطو را نیز می‌افزاید ولی معنای تازه‌ای -کمال جنبه ناتمام و توان خواه puissance active پیدا می‌کند ـ به آن می‌بخشد و ادراک پنهان perception را از ادراک آشکارaperception تفکیک و درجه بندی می‌کند (اشاره به صدای امواج دریا). آنچه که در این دیدگاه نیچه مهم می‌شمرد توجه لایب نیتز به نبود  وحدت بخشی در وجدان آگاه و وجود نیرویی ناآگاه برای حس و درک کثرت پدیده. آستور یادآور می‌شود که برای نیچه هسته انسان آگاهی نیست ـ به ویژه اینکه وجدان آگاه آدمی ناموزون و بی ثبات است (حکمت شادان،۱۱)ـ با وام گیری مفهوم  شوق از لایب نیتز، نیچه  موتور و رشد حیات را  شوق می‌داند (ر.ک. F.P.nov.1887).  در واقع، ازمنظر نیچه فعالیت اندیشه بیشتر جنبه ناآگاهانه دارد و با تکیه بر کارکردهای حیوانی، جانورشناسی و فیزیولوژیک، او می‌گوید که “حدس و باورلایب نیتز درست بوده” (حکمت شدان،۳۵۴) و روندهای شناخت اساسا” غیرآگاهانه اند. البته، نیچه  برداشت دوگانه dualiste او را که آگاهی را تنها مختص مونادهای معنوی می‌کند (مونادهای جسمانی به امرالهی از آگاهی  فاقدند !) نمی‌پذیرد. با این حال،هم نیچه ،هم لایب نیتز به حیات وزندگی ارج می‌نهند  vitalismeو هر دو آنان با نگرش اتمیسم atomisme مخالفت دارند، هر چند که نیچه چه در مونادیسم باوری، چه اتمیسم باوری جنبه غیرعلمی همسانی می‌بیند. آستور معتقد است که لایب نیتز تنها اتم معنوی- جوهری ـ همان نقاط متافیزیک و نه اتم مادی دموکریت را قبول دارد ودرآخرین متون خود از وجود مونادی مسلط و وحدت بخش (= جوهری الهی اضافه شده surajouté ) درپدیده‌ها سخن می‌راند که با واژگان نیچه ـ در هر سازواره ،مناسبات بر پایه فرماندهی- فرمانبری قرار دارند( فراسوی خیر وشر،۱۹ )_ شباهت و هم زبانی دارد. درباره “خویشاوندی” یا هم سویی نیچه با لایب نیتز، آستور بر این باور است ـ با مقایسه توان خواهی willezurmacht با شوق appetito، نیروی رشد وتکامل ـ که هر دو آنان، علیرغم تفاوتهای عقیدتی خویش، پیرو یک پرسپکتیویسم ـ نظرگاه محوری بنیادی اند که بر اساس ادراک بنا شده است: هستی یا واقعیت اساسا” جنبه ادراکی دارد  و از نگاه نیچه قرار دادن جهان حقیقی در برابر جهان ظاهری بی مورد است (ر.ک. F.P. été ۱۸۸۶) زیرا هر جهانی جهانیست برای ما، یعنی پرسپکتیویسم:” آیا نگرش نظرگاهی جزء هستی است ؟ آیا رابطه ایست میان هستی‌ها ؟ آیا نیروهای حاضر طوری قرار دارند که این رابطه بستگی به نگرش ادراکی دارد؟ آری، این امر ممکن است اگرهرهستی sein چیزی باشد اساسا” دارای ادراک.” آستور از آنچه که همراه با نیچه دگرگونی ظاهر لایب نیتزمی نامد چنین نتیجه می‌گیرد : “بدون تکیه گاه سنجش‌های پرسپکتیویستی وظاهری، حیاط و زندگی ای  اصلا “وجودی نداشت … شاید بهتر باشد که جهان ظاهر را قبول کنیم  و از درجات ظاهر پدیده‌ها سخن گوییم، از جنبه‌ی تاریک یا روش آنان” بدین ترتیب، لازم است تاریک  و روشنایی‌های لایب نیتز عصر باروک baroque را دنبال کنیم ـ آستور به اثر دلوز ((pli اشاره می‌کند ـ چون او به درجات تاریک و روشن پدیده‌ها و گذار از ضمیر ناآگاه به ضمیرآگاه  توجه کرده‌بود. آستورگفتار خود را با جمله نیچه ‌ـ سطحی بودن یونانیان نتیجه ژرف نگری شان بود (ر.ک.پیش گفتار حکمت شادان) ـ به پایان می‌رساند.”

دیگر سخنران این جلسه، مجید هوشنگی، مدرس فلسفه و ادبیات در دانشگاه تربیت مدرس و اخذ دکترا با رساله‌ای دربارۀ  مقایسۀ افکار و بینش‌های مولانا و نیچه، مترجم قسمتی از مکاتبات نیچه و پژوهشگر در زمینۀ فلسفۀ تطبیقی سخنانی با عنوان «نیچه مولوی و جنون عقلاالمجانین» ایراد کرد و گفت:

دکتر هوشنگ پزشکی دکتر مجید هوشنگی

“چکیده

پژوهشگران برای یافتن ابعاد جنون نیچه دست به تحقیقاتی زده‌اند که  هم متکی بر گاهشمار زندگی نیچه است و هم برگرفته از گزاره‌های درون متنی آثار اوست. البته باید توجه داشت که بدون شک، عوامل گوناگونی در فروپاشی و پریشانی نیچه تأثیر داشتند، به ویژه عوامل جسمانی، عاطفی و عاشقانه اما بنابر شواهد و داده‌های موجود، عناصر فوق در کسوف معنوی نیچه اساسا تعیین کننده نبودند و تنها نقشی مکمل داشتند. اما در یک بافت شناسی عمیق و با توجه به تبار شناسی اندیشه‌ی نیچه و بررسی هستی شناسی، نگاه و فلسفه‌ی او در خصوص جنون و متعاقبا شطح‌گویی‌، به یک سلسله خویشاوندی، روابط و همسویی نژادی میان فلسفه‌ی جنون او با اندیشه‌ی عرفان ایرانی و بالاخص نگاه مولوی خواهیم رسید که در نقطه‌ی جنون عرفانی و خلسه‌ی معنوی با یکدیگر پیوند خورده اند و می‌توان به یک سلسله روابط عمیق در خصوص جنون مولانا و نیچه و متعاقبأ یک پیوند عمیق میان نظام شطاحی این دو متفکر رسید که این پژوهش سعی در بررسی و تحلیل این خویشاوندی‌هاست.

کلیدواژه: جنون، شطح، مولوی، نیچه

مقدمه

در خصوص جنون و زوایای آن دیدگاه‌های زیادی مطرح است که گستره‌ی مباحث آن به حوزه‌های متنوعی چون روانشناسی، جامعه‌شناسی، عرفان، فلسفه و ادبیات و دین کشیده شده است. اما نگاه فلسفی و تحلیل‌های معرفت شناسی در این خصوص را می‌توان از یونان باستان مشاهده نمود و نخستین مباحث منسجم در خصوص این دست مجانین و انسان‌های مرزی را می‌توان در آثار افلاطون جستجو نمود که ظرفیت‌های هویّت بخش و شکل دهنده‌ای در عرفان و فلسفه‌ی اسلامی بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم داشته است. این سلسله تحلیل‌ها و تحقیق‌ها از آن روزگاران در شرق و غرب مورد توجه اندیشمندان مختلف قرار گرفته و می‌توان جدیت این موضوع را در تحلیل‌های اخیر فوکو و گلدمن در این خصوص بطور مستقل دید. اما در میان این نگرش‌های فلسفی و معرفت شناسی، بحث در خصوص جنون نیچه و جنون عرفانی مولانا دارای سابقه‌ای طولانی است و متفکرین زیادی در این خصوص سخن رانده‌اند. پژوهشگران جنون نیچه را دارای ابعاد و ماهیت گوناگونی می‌دانند که در موارد زیر دسته‌بندی می‌شود: ۱- جنون عصر مدرن

به باور فوکو، یکی از مهمترین شخصیت‌های مرزی در تاریخ جنون که برحسب شرایط مربوط به عصر روزگار خود وارد مرحله‌ی جنون گردیده، بی‌شک نیچه است. ۲- جنون مغزی: بسیاری از پژوهشگران برای جنون نیچه به دنبال علت‌های کاملا جسمی و عارضه‌های برخاسته از فلج مغزی گشته و در لابلای زندگی‌نامه‌ی وی، ردّ روابط جنسی، خودارضایی یا بیماری‌های مادرزادی را گرفته‌اند. ۳- جنون انسان تراژیک: طیفی از نظرات معطوف به چرایی جنون نیچه، به برجسته سازی اصل ناکامی معنوی و رنج حاصل از آن در زندگی انسان تراژیک می‌پردازد که نیچه مصداق عینی این انسان قلمداد شده و حضور رنج انسانی در لایه‌های متفاوتی از زندگی وی قابل توجه می‌باشد. ۴- جنون عرفانی: از منظر این پژوهش، نیچه مرید دیونیزوس و پیرو «حکمت شادان» است و می‌توان او را اهل عرفان و خویشاوند اشراقیون شمرد. آشنایی نیچه با مقوله‌ی جنون عرفانی را از طریق دو سند مورد بررسی قرار می‌دهد؛ نخست آنکه نیچه پس از ورود به وادی جنون و شکل گیری کسوف معنوی خود در رابطه با واقعه‌ی میدان کارلو آلبرتو شهر تورن به روان پزشک ویل که در ایستگاه راه آهن به پیشواز او آمده بود، می‌گوید: «چند سال پیش درباره‌ی دیوانگی عرفانی با هم بحث کردیم.» (نیچه، ۱۳۸۹د: ۱۰) از سوی دیگر، با ارائه‌ی اسنادی معتقد است که نیچه بصیرت و منطق خود را کاملا از کف نداده است، لذا می‌توان به دلایلی به دیوانگی او “شک برد” و فروپاشی فکری نویسنده را “ظاهری و ساختگی” پنداشت. کما اینکه پیترگاست و اوربک همواره به جنون نیچه شک داشتند. و حتی کلوسفسکی بر دیوانگی “ساختگی” نیچه استناداتی ارائه می‌کند. به باور او نیچه در جریان توطئه‌ای مشغول “نقش بازی کردن” برای پیرامونیان خود بوده است تا هم جامعه‌ را دست بیندازد و هم با بصیرت تمام، سرنوشت خویش را به تلاطم امواج خرد زدایی واگذار کند. پس نیچه آگاهانه وارد عرصه‌ی خطرناک دیوانگی شده است. در باب کسوف معنوی نیچه می‌توان نتیجه گرفت که در برخی از گفتارها ابهام، هذیان و تضاد چنان شدید است که احساس می‌کنیم نویسنده گرفتار تناقض‌گویی می‌باشد، در حالی که او در نوعی سرمستی قرار دارد و بیانش توسط زبان شطح ربوده شده است!

دیوانه‌ی نیچه و انسان مرزی مولوی

نیکی از مهمترین مقولات انسان شناسی که مورد توجه مولانا، ساحتی از وجود انسان‌ی است که در برزخی از عقل و عشق، سکر و صحو و یا خرد و جنون بسر می‌برند. این انسان‌ها که در این پژوهش، از آنان به “انسان‌های مرزی” تعبیر می‌شود، محصول عدم تعیّن به جغرافیای معنوی خاص می‌باشند و در تعابیر عرفانی، به عقلاءالمجانین شهرت یافته‌اند. این بُعد وجودی انسان را از آن لحاظ می‌توان به انسان‌های مرزی تعبیر کرد، که در وجود آنان، جدال میان “جهان‌های موازی” مشاهده می‌شود. لذا زمانی که از تجربه‌های عالم معنا در عالم ناسوت سخن می‌گویند یا بنا بر منطق آن جهان متعالی و شهودی در این جهان ناسوت عمل می‌کنند، توسط انسان‌ها متهم به جنون می‌گردند.

ماجرای رابطه‌ی این مجانین در چند حوزه‌ی‌ کلی قابل دسته بندی است که از آن می‌توان به موارد زیر یاد کرد: ۱) مخفی شدن زیر نقاب جنون برای فرار از مصایب دانایی ۲) جنون از فرط استیلای محبت و از دست رفتن نیروی عقل در غلبه‌ی نیروی عشق. ج) در بسیاری موارد این جنون از اغراض ثانوی سیاسی و اجتماعی برخوردار است که این شکل از انسان عرفانی را تصویرگری می‌نماید.

فریدریش نیچهفریدریش نیچه

اما در نگرش مولانا این انسان‌های مرزی یا به تعبیری مجانین، درست همانند نگاه نیچه دارای جنبه‌ی تمثیلی و رمزگانی داشته‌اند و کارکرد آنان در اثر مولانا و همچنین شخصیت فردی او، کارکرد نمادین است. نکته‌ی پیوند دهنده‌ی دیوانگان نیچه و مولانا  در تاکید هر دو بر جنبه‌ی تعلیمی داستان دیوانگان است که با آوردن تمثیل‌های پرمعنا، تصویری روشن از احوال دیوانگان الهی را همراه با تفسیری نسبتا مبسوط درباره خصوصیات باطنی و مراتب معنوی آنان ارائه می‌دهد. داریوش آشوری در این مقام، به عنوان یکی از پژوهشگرانی که نیچه را در پیوندی عمیق با مکتب عرفان ایران می‌داند، پس از بیان ادلّه‌ای چون عوامل اجتماعی، عقل ستیزی و بیان سمبلیک، بر این باور است که تراژدی را تنها به زبانِ ادبیّات، به زبانِ شاعرانه، با آوردنِ استعاره و تمثیل و داستان می‌توان بازگفت. زبانِ مفهومیِ فلسفی در این میدان در شرحِ‌ِ دردِ تراژیک لال است. به همین دلیل، نیچه این تجربه را به زبانِ شاعرانه و از زبان دیوانگان اسراری را که جامعه تحمل بیان صریح آن را ندارد باز نمایی می‌کند.

با توجه به مولانا و نیچه در خصوص مفهوم جنون، می‌توان به این نتیجه رسید که هر دو متفکر از جهت تعریف، شناخت و در حوزه‌ی عملگرایی، در موارد متعددی دارای خویشاوندی و همسویی ناب با یکدیگر به سر می‌برند که مهمترین موارد آن ازین قرار است: ۱) هر دو متفکر جنون را نقابی می‌دانند که می‌توان بواسطه‌ی آن از هجوم دانایی و هیاهوی تصاویر و ادراکات اندکی آسود و در برابر جهل و نادانی میان مایگان و گله‌ی انسانی به دامان آن خزید. ۲) جنس جنون و بی‌خویشی هر دو متفکر، نوعی جنون عرفانی و شرقی است که در حوزه‌های گزاره‌ها، ماهیت و فرم از یک آبشخور سرچشمه می‌گیرد. ۳) هر دو متفکر از شخصیت دیوانه و مجنون، به عنوان تصویری نمادین و سمبلیک استفاده می‌کنند تا برخی گزاره‌هایی که به صراحت و آشکارا مجال بیانش را ندارند، در قالب و با استفاده از ابزار زبانی و ادبیات دیوانگان، قابل تبیین و ارائه به جامعه شود و ذهن و اندیشه‌ی جامعه، حوزه‌ی معرفت شناسی این دو متفکر را با این شخصیت نمادین یعنی شخصیت دیوانه و زبان سمبلیک آن، عمیقتر، بهتر و شفافتر درک نماید. ۴) هر دو متفکر در زاویه‌هایی از زندگی خویش و در فرازهایی از فروغ معرفتی، دچار کسوفی آگاهانه شده و به دامان جنون پناه برده‌اند که در باور این پژوهش جنس و شاکله‌ی هر دو جنون از یک آبشخور سیراب شده اند. ۵) هر دو اندیشمند، زبان شطح را به عنوان ابزاری برای بیان معرفت ناب و اندیشه‌ی رمزگانی خود انتخاب نموده‌اند و بخش‌هایی از نوشتار هر دو گزاره‌های شطح ‌گونه‌ایست که نیازمند رمزگشایی و تحلیل‌های نمادشناسانه است. ۶) جنون نیچه و مولانا از تقابل جهان‌های موازی شکل گرفته است که در آن انسان مرزی، میان دو جهان درون و بیرون در کشاکش بوده و نهایتا، درک حقیقت گزاره‌های آنان، مستلزم درک زیستگاه روحانی آن متفکر در آن لحظه‌ی وجودی بوده است.”

در واپسین لحظات این نشست دو روزه، استاد داریوش شایگان، فیلسوف و اندیشمند ایرانی که نامش در سطح بین‌المللی شناخته شده است و دارای آثارگوناگونی (به فارسی، فرانسه، انگلیسی) درعرصه‌های فلسفه، فرهنگ شناسی و ادبیات است و با بزرگانی مانند یونگ و هانری کربن همکاری داشته است، مقالۀ خود را با عنوان تأملی چند در مورد نیچه خیام و بازگشت ازلی ارائه داشت و گفت:

دکتر داریوش شایگان درباره نیچه و بازگشت همان سخنرانی کرد.دکتر داریوش شایگان درباره نیچه و بازگشت همان سخنرانی کرد.

“نیچه و بازگشت ابدی همان

خیام و بازگشت ابدی حوادث

اشتیاق من به مطالعۀ آثار نیچه سابقه‌ای طولانی دارد، از دیرباز مسحور ایده‌های مبتکرانۀ او بوده‌ام. مفاهیمی چون نیهیلیسم که مطابق آن تمامی ارزش‌های متعالی بی‌اعتبار می‌شوند و فرض وجود هرگونه غایتی منتفی است و برای پرسش «چرا؟» هیچ پاسخی در کار نیست. نیچه جهان افلاطونی را واژگون می‌کند زیرا به باور او هیچ مفهوم قائم به ذاتی وجود ندارد که بتوان آن را الهی یا تجسم اخلاقیات دانست، و چون دنیای متعالی به‌زعم وی فاقد هرگونه معناست، پس حقیقت دیانت و فلسفه نیز که بر شالودۀ ارزش‌های این دنیا بنا شده‌اند نیز خواه‌ناخواه از درجۀ اعتبار ساقط می‌شوند.

شخصیت نیچه نیز برایم خالی از وجوه حیرت‌انگیز نبود؛ سرسپردگی‌اش به واگنر و بعد پشت کردنش به این جذبۀ مقاومت‌ناپذیر، که خودش آن را «بیماری واگنر» می‌خوانَد و خلاصی از این بیماری را با عبارت «از خود فراگذشتن» توصیف می‌کند. ویژگی تأمل‌برانگیز دیگر، نگاه تمجیدآمیز نیچه به فرهنگ فرانسه و نفی فرهنگ آلمان است. او برتری فرهنگ فرانسه در اروپا را یکی، در اعتبار ذوق در این سرزمین می‌داند؛ دوم، در ارجمندی فرهنگ مورالیست‌های آن؛ و سوم، در به‌بارنشستن سنتز موفقی از شمال و جنوب که فرانسویان را قادر به درک مسائلی می‌سازد که دیگر اروپاییان از فهم آنها عاجزند.

ولی در تفکر نیچه مفهومی وجود دارد که همواره برایم سرشار از ابهام بوده است: مفهوم «بازگشت ابدی، همان». البته من به دلیل مطالعاتم در هندشناسی و آشنایی‌ام با مفهوم «ادوار کیهانی» با ایده بازگشت ابدی بیگانه نبودم ولی مفهوم بازگشت ابدی در تفکر هندی از قانون کارما تبعیت می‌کند و مطابق با این قانون سرنوشت انسان در زندگی بعدی تعیین می‌شود. دوریان آستر در این باره می‌گوید:”باید از خود بپرسیم چرا نیچه به چنین تفکر غریبی متوسل می‌شود که به موجب آن هر چیز و هر لحظه عیناً و بی‌هیچ تغییری بارها و بارها تا بی‌نهایت باز می‌گردد. نیچه نخست هرگونه غایت‌شناسی را باقطعیت رد می‌کند. نه آغازی هست نه پایانی نه پیشرفتی. بدون غایت نه روحی در تاریخ هست، نه خلقتی و نه پایانی برای دنیا. مراد او در اینجا نوعی ابدیت این‌دنیایی است که هیچ اتکایی به ماوراءالطبیعه ندارد. ابدیت این‌جهانی نیز ناگریز تکراری دائمی است که صورت دوار دارد نه صورت خطی تیری که از چلۀ کمان رها می‌شود.”

مفهوم «بازگشت ابدی» برای من طنین آشنای سخنان شاعر و اندیشمند دیگری را دارد که با افکار اندیشمند آلمانی بی‌شباهت نیست: عمر خیام. خیام مفهوم بازگشت ابدی را هفت قرن پیش از نیچه، از زاویه‌ای دیگر طرح می‌کند که به عقیدۀ من معقول‌تر است. او بازگشت مدام حوادث و وضعیت‌های مشابه را با ضرباهنگ جنون‌آمیز استمرار نهیب می‌زند. این دو متفکر در وارونه‌ساختن دنیای افلاطونی و انکار هرگونه حقیقت متعالی و ردّ هرگونه غایت‌شناسی نیز وجه اشتراک دارند.

درک تفکر خیام، به‏ رغم سادگى گمراه‌کنندۀ آن، سخت دشوار است. به ماسۀ نرم مى ‏ماند که از میان انگشتان فرو مى‏ ریزد. هرچه در نگه‌داشتنش بیشتر بکوشى، زیر ظاهر دیدگاهى که در نگاه اول و از قرائت سطحى و اولیۀ آن دریافت مى‏ شود، بیشتر از دستت فرو مى ‏لغزد. پیام او روشن است: این جهان نه آغازى دارد و نه پایانى. همه‌چیز گذراست. مرگ در هر لحظه و آن در کمین است و در سرشارترین آنات زندگى بی‌رحمانه از کمین‏گاه خود برون مى ‏جهد. همه‌چیز محکوم به فناست، حتی از شکوهمندترین کاخ‌ها که زمانی به آسمان فخر می‌فروختند چیزی باقی نمی‌ماند مگر تلّی از خاک. غایت و آخرتی، فردوس و دوزخی، در کار نیست: «دوزخ شررى ز رنج بیهوده ماست/ فردوس دمى ز وقت آسوده ماست». جهان از حس و شعور و درک عارى‏ ست و هرکس در آن نقش اوهام خود را مى ‏بیند. بنیاد جهان بر پوچى و بیداد راست است: اى چرخ همه خرابى از کینه توست‏  بیدادگرى  شیوه  دیرینه  توست‏

وى  خاک  اگر  سینه  تو  بشکافند

بس گوهر پربها که‌ در سینه توست‏

حتى نام‌آورترین کسان رهسپار دیار عدم‌اند و از این شب تاریک ره به روز نمی‌برند، فسانه‌ای می‌گویند و در خواب می‌شوند. نه رستاخیزى در کار است، نه بازگشت به اصل و مبدئى، نه امیدى که «پس از صدهزار سال از دل خاک چون سبزه» بردَمى. نیک و بد روزگار را به چرخ حواله‌دادن خطاست که چرخِ لایعقل، در حل معماى وجود هزاران بار از ما عاجزتر است. جهان «خوابی و خیالی و فریبی و دمی» بیش نیست، «فانوس خیال» است که ما بر گِردش، «چون صوریم کاندر او حیرانیم»، به «لعبتکانی» می‌مانیم که دستى نامرئى روانۀ تماشاخانۀ جهانمان کرده باشد و بى ‏درنگ به «صندوق عدم» بازمان ‏گرداند. سرّى در کار نیست (اسرار  ازل  را  نه  تو دانى و نه من‏ / وین حرف معما نه توخوانى و نه من‏) و چون پردۀ اسرار که در پس آن سرنوشت ما را رقم مى‏ زنند برافتد، جز نیستى چیزى نمى‏ ماند (چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من)

خانم کیانوش انصاری متن فارسی سخنرانی دکتر شایگان را قرائت کرد.خانم کیانوش انصاری متن فارسی سخنرانی دکتر شایگان را قرائت کرد.خانم کیانوش انصاری متن فارسی سخنرانی دکتر شایگان را قرائت کرد.خانم کیانوش انصاری متن فارسی سخنرانی دکتر شایگان را قرائت کرد.

رشتۀ جهان را از سر لاشعورى بافته ‏اند؛ اگر نظام جهان در حد کمال است، چرا آن را تغییر دهیم و اگر ناقص است خطا از کیست: «گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود/ ور نیک نیامد این صور، عیب که راست؟» میان کفر و دین، و میان شک و یقین تنها نفسى راه است، نفسى که همراه با لحظه‏ هاى فرّار در گذر است «از منزل کفر تا به دین یک نفس است/ از عالم شک تا به یقین یک نفس است» پس: «این یک نفس عزیز را خوش مى ‏دار/ چون حاصل عمر ما همین یک نفس است.» این نفس و این دم را پیش از آنکه بگذرد و بگریزد، باید دریافت، تا پیاله نشکسته باید نوشید، عشق را پیش از آنکه باد اجل جامۀ لطیف هستى را بردرد باید آزمود. جهان بسی پیش‌تر از ما بوده و بعدتر نیز همچنان خواهد بود: «زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل/ زین پس چو نباشیم همان خواهد بود»، کاش نه ظهورى در کار می‌بود، نه تحولى و نه هستی ‏اى‏؟

گر  آمدنم  به  من  بُدى  نامدمى‏

ور نیز شدن به من بُدى ناشدمى‏

به زان نَبُدى که اندرین دیر خراب

نه آمدمى،  نه شدمى،  نه بُدَمى

در جهانى چنین متغیر دریغا که همه‌چیز بر باد است. ما تنها یک دم مهلت داریم و این دم نیز خود جز هیچ نیست:

ای بی‌خبران شکل مجسم  هیچ  است

وین  طارم  نُه سپهر ارقم هیچ  است‏

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است

جهان‏ بینى خیامی از وارون‌سازى کامل نظام هستى‌شناختى جهان حکایت دارد. خیام تنها شاعر-متفکر ایرانى است که نظام «افلاطونى» جهان را به‌کلى زیرورو مى‏کند. جابه‏ جاسازى خیام نوعى به‌تعلیق درآوردن «آن»ى است که از استمرار مى‏گریزد، استمرارى که تکرار و بازگشت ابدى پدیده هاى مشابه است. اما آنکه بى ‏وقفه تکرار مى ‏شود و بازمى ‏گردد، انسان نیست. خیام مدام تکرار مى‏‌کند که ما دیگر هرگز بر صحنۀ تماشاخانۀ جهان بازنمى‌‏گردیم؛ «بازگشت ابدی همان» چنانکه نیچه می‌پندارد در اندیشۀ خیام جایی ندارد، بلکه حوادث مشابه در تکرار مدام و ابدی‌اند.

این کوزه چو من عاشق زارى بوده است

در بند  سر  زلف  نگارى  بوده  است‏

این  دسته  که  بر  گردن  او  مى‏بینى

دستى‏ست که بر گردن یارى بوده است

همچنانکه کوزۀ امروز، در گذشته انسانى چون من بوده است، من نیز روزى چون‏ او خواهم شد، همان گونه که آن دیگرى که مرا در دست گرفته به‌نوبۀ خود کوزه‏‌اى در دست دیگرى خواهد بود و این وضع ادامه مى‌‏یابد؛ و در این تکرار مکرّر، که رشتۀ استمرار را مى‌‏بافد، وقفه‌‏اى وجود ندارد. اگر چه موقعیتها بسته به این یا آن شخص، با یکدیگر تفاوت دارند، اما ضرباهنگ جنون‌‏آمیز این وضعیتهاى مشابه بى‌‏هیچ تفاوتى و به یک سان تداوم مى‌‏یابد.

خیام از نقطۀ صفر آغاز مى‏‌کند: از منطقۀ خنثایى که در آنجا همۀ خاطره‏‌ها زدوده شده‌‏اند، همۀ عقایدِ پیش‌پنداشته، همۀ «ماتقدّم»هاى فلسفى، کنار رفته‏‌اند، نقطۀ پوچى نگاهى سرشار از حیرتى مدام. اما نگاهى نسبتاً سرد و یخ‌زده، بس‌که بصیرتى که از آن سرشار است بُرَنده و بى‌‏مهر است. این نگاه به نوعى بدبینى وجودى منتهى مى‏‌شود که از سر یأس و نومیدى نیست، بلکه از بى‌اعتنایى فاخر کسى حکایت دارد که پشت سکه، یا روى دیگر امور را مى‌‏بیند. یعنى نگاه کسى که، در جایى که دیگران صورتهاى آرامش‌بخش و نشانه‏‌هاى آشنا مى‏‌بینند، جز خلاء و پوچى نمى‌یابد. با پرده‌درى خیام فقر محتوا آشکار مى‌‏شود، فقرى چنان متراکم، و به‌ویژه چنان پربار از عدم و سرشار از غیبت، که بى‏‌معنایى، خود واضِع و موزِّعِ همۀ معناها مى‏‌شود.

زمان حضور برای خیام نه از مقولۀ بازگشت به مبدأ و اصل است، نه مطابق طرحى الهى به سوی غایتى خاص بسط مى‌‏یابد. بلکه «آنیّتى» است که از نمودها به‌وجود آمده است، و به مکثهایى که در برهوت «عدم» همچون واحه‏‌هاى درنگ است، قطعه‌قطعه مى‌‏شود. آنى که مانند گسستى میان دو واقعه به‌ناگاه ظهور مى‌‏کند: گسستى میان آنچه بوده است و آنچه دیگر نیست، میان دست و دستۀ کوزه، میان «مگسى که پدید مى‌‏آید و ناپدید مى‌‏شود»، میان دم و بازدم. مهلت و فرصتى به‌اندازۀ «گسست صاعقه آسا» میان آنچه پدیدار مى‏‌شود و آنچه در واقعیت وجود ندارد، یعنى به‌اندازۀ اجل.

جهان دو دروازه دارد: از درى به‌درون مى‌‏آییم، و از در دیگر به‌در مى‌‏شویم. انسان میان دو عدم گرفتار است. و این امر ناشى از نقصى است که در ذات چیزها، در بیهودگى ذاتى و ازلى جهان، مستقر است. میان این دو عدم، حُلّه هستى از رنج بافته شده است، اما رنجى چنان اساسى که به‌نوعى پردۀ بنیاد وجود را تشکیل مى‏‌دهد، چرا که وجود جز بازتولید نیست: «ناآمدگان اگر بدانند که ما/ از دهر چه مى‏‌کشیم نایند هنوز».

همۀ ما به خاک بدل خواهیم شد و بقایاى ما به‌منزلۀ کودى خواهد بود براى دگردیسی‌هاى دیگر. بدن ما آجرى خواهد شد براى ساختن گورهاى دیگر براى قربانیان دیگرى که از پى مى‏آیند، تلّ خاکی که در سینۀ خود چشم پرویز و کاسۀ سر کیقباد را نهان دارد. جهان گورگاهى‌‏ست عظیم، کارگاهى‌‏ست که در آن از خاکِ رفتگان قالبهاى تازه مى‏‌سازند. اما قالب‌هایى که به‌طرزى خستگى‌‏ناپذیر بازتولید همان الگوها و همان وضعیتهاى پیشین‌اند. از همین‌روست که خیام جهان را «کهنه رباط» و «صحراى عدم» مى‏‌خواند. خیام به‌ضرب ایجازى کوبنده و با بصیرتى انعطاف‏‌ناپذیر همۀ توهمات متافیزیکى را که انسان در طى اعصار و قرون ساخته و پرداخته ویران مى‌‌‏کند.

آگاهى خیامى نه چون مولانا عاطفى است، و نه چون حافظ هنرمندانه و پراحساس. آگاهى خیام عمل ناب هشیارى است که گاه از طریق مستى شرابى به‌بار می‌آید که بیدارى را سیراب مى‌‏کند و گاه از طریق تیغ برّندۀ نگاهى تجربه می‌شود که صاعقه‌‏وار از نمودها و پدیده‏‌ها سر به‌درمى‌‏آورد. این دم، همۀ استمرار را، با همۀ گذشته‏‌اى که در پى خود دارد، با همۀ آینده‏‌اى که نویدش را مى‏‌دهد و با همۀ بار ازلى‏اى که بر دوش دارد، چنان در خود فشرده و متراکم مى‏‌کند که ناگزیر از فرط فشردگی در یک نقطه-فضاى فراموشى منفجر می‌شود. شاعر مى‌‏گوید با باده هم‏نشین شو چرا که سراسر قلمرو سلطنت محمود به این یک دم نمى‏‌ارزد. نالۀ چنگ را بشنو که صوت داوود در آن است. به آنها که رفته‌‏اند و به آنها که آمده‌‏اند میندیش. خوش باش زیرا که مقصود همین است. مقصود بى‏‌مقصود کل هستى در این نقطۀ انفجارى به‌طرزى معجزه‏‌آسا تقطیر مى‏‌شود. نقطه‏‌ا‌ى که در آن گذشته و آینده، بهشت و دوزخ، در فراموشى‌اى که شکل‌دهندۀ لحظۀ حضور است زائل و زدوده مى‏‌شود، حضورى که انطباق دو وجه چیزهاست: وجه ظاهرى و وجه واقعى.

نمایی از روز دوم جلسه «نیچه و جهان ایرانی»نمایی از روز دوم جلسه «نیچه و جهان ایرانی»

معلوم نیست این دمى را که فرو مى‌‏برم بتوانم بار دیگر برآورم (پر کن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم، برآرم یا نه). دم، لحظه، لنگر درنگ من است در صحراى عدم.

از منظر عاطفى لحظه همچنین یک حالت روحى است، نوعى سرمستى است که شراب و شادى جنبۀ نمادین آن است. خیام با افزودن این عامل دریغ‏‌آمیز، از یک‌سو زوال شکنندۀ لحظه‌‏ا‌ى را آشکار مى‏‌کند که جذابیت فریبنده‌‏اش آبستن امرى تراژیک است و از سوى دیگر ما را به ابدى‌کردن این لحظه مى‌‏خواند.

مى‌‏گوید: به‌یاد آر، به‌یاد آر! که باده باید نوشید (بلبل به زبان پهلوى با گل زرد / فریاد همى زند که مى باید خورد). این مستى مأمنى‌‏ست در برابر «وعدۀ فرداى زاهد» و لذات بى‌‏معناى جهان، لحظه‏‌اى است معلق میان دیروز و فردا، لحظه‏‌اى که شاعر با سه‌طلاق‌گفتن عقل یا همان لاشعورى هستى، «دختر رز» را به زنى مى‌‏گیرد. مى، روح جام است. همان است که وجود فنایابنده را در «رستاخیز» لحظه «برمى‌‏انگیزاند.”

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا؟

از خاک در میکده جویید مرا

اما باده هشیار مى‌‏کند وقتى با «دل بیدار» در پیوند است.. بقای من در آن دم است که جان باده از استمرار عمر بیرونم برد. با هر جرعه‌‏اى که از آن مىِ رهایى مى‏‌نوشم، جان دوباره مى‌‏یابم. باده رستاخیز من است، نه رستاخیزى که بازگشت به‌سوى خدا یا هر کلیت متافیزیک باشد، بلکه «رستاخیز»ى که در آن، همچنانکه پدیدارها پی‌درپی و بی‌وقفه تکرار می‌شوند و در نمودها بازتاب می‌یابند.

شراب و شادى دو یار همراهند.

این قافله عمر عجب مى‌‏گذرد

دریاب دمى که با طرب مى‌‏گذرد

ساقى غم فرداى حریفان چه خورى

پیش آر پیاله را که شب مى‌‏گذرد

شادى، آن وفور سرشارى است که از لبریزی و سرریزى از مى دست مى‏‌دهد. لحظه و دمی که ساقى گوید: «یک جام دگر بگیر و من نتوانم» بس‌که از سرشارى‌ای که مرا از خود برون مى‏‌کند، لبریزم. شادى «مذهب» من است، مرا از همۀ باورها، از کفر و از ایمان رها مى‌‏کند، شادى، عریانى محض مرا در لحظه‏‌اى که از سلطۀ زمان سربرمى‌‏آورم، آشکار مى‌‏کند. از همین‌روست که این «دم طرب» سرانجام با حیات جاودانى برابر مى‏‌شود، یعنى با ابدیتى که در لحظه بیدارى بازمى‌‏یابیم. شادى خیام، «مذهب» اوست. «رستاخیز» اوست در جهانى که نه گناه مى‏‌شناسد و نه عقوبت. این شادى، شادى موجودِ استثنایىِ سازش‌ناپذیرى ‏ست که از هرگونه پیش‌داورى رهاست و با جسارتى کم‏‌نظیر جرأت مى‏‌کند این آیین خاص خود را، به‏‌رغم توهمات معارضش، اعلان کند.

مى خوردن و شاد بودن آئین من است‏

فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است‏

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا  دل  خرّم  تو  کابین  من  است

دکتر حامد فولادوند ، دکتر کامپیونی و دکتر مجتهدیدکتر حامد فولادوند، دکتر جیولیانو کامپیونی و دکتر کریم مجتهدی

در پایان حامد فولادوند فارغ التحصیل از فرانسه و شاگرد مورخانی چون فرنان برودل، پییرویلار و دنیس ریشه (مکتب تاریخنگاری آنال) و همکاری با ایران شناسان و اسلام شناسانی مانند علی‌مظاهری و ژاک برک و پژوهش بیش از سه دهه است در زمینۀ  نیچه‌شناسی سخنان خود را با عنوان «مقایسه و فرضیه آزمایی دانشگاهی و پژوهشگر» ارائه کرد.

عکس‌ها از: ژاله ستار. مجتبی سالک و  یاسمین شاهدی

Advertisements

شب مه لقا ملاح، مادر محیط زیست ایران، برگزار شد.

گزارشی تصویری از شب مه لقا ملاح


شب مه لقا ملاح، مادر محیط زیست ایران،  برگزار شد. در اینجا گزارشی تصویری را خواهیم دید و گزارش تفصیلی این مراسم را در شماره دوم مجله محیط زیست صنوبر که به زودی چاپ می شود خواهیم خواند .

عکس ها از: ژاله ستار

دکتر اسماعیل کهرم، نسرین ابوالحسنی (دختر بانو ملاح) و مهرانیگز ملاح خواهر مه لقا ملاح دکتر اسماعیل کهرم، نسرین ابوالحسنی  )دختر مه لقا ملاح( و مهرانگیز ملاح )خواهر بانو ملاح(

تصویری از بانو مه لقا ملاح تصویری از بانو مه لقا ملاح

دکتر نوش آفرین انصاری از آشنایی و خاطرات خود با مه لقا ملاح سخن گفت دکتر نوش آفرین انصاری از آشنایی و خاطرات خود با مه لقا ملاح سخن گفت

دکتر شیوا دولت آبادی از پایداری های مه لقا ملاح برای حفظ محیط زیست سخن رانددکتر شیوا دولت آبادی از پایداری های مه لقا ملاح برای حفظ محیط زیست سخن راند

سیروس علی نژاد و علی دهباشی در شب مه لقا ملاح سیروس علی نژاد و علی دهباشی در شب مه لقا ملاح

رخشان بنی اعتماد،کارگردان فیلم«همه درختان من» رخشان بنی اعتماد،کارگردان فیلم«همه درختان من»

دکتر اسماعیل کهرم بخشی از خاطرات دوران همکاری با مه لقا ملاح را حکایت کرد دکتر اسماعیل کهرم بخشی از خاطرات دوران همکاری با مه لقا ملاح را حکایت کرد

دکتر مجتهد شبستری سفیر سابق ایران در تاجیکستاندکتر مجتهد شبستری سفیر سابق ایران در تاجیکستان

مجتبی میرطهماسب تهیه کننده فیلم «همه درختان من»مجتبی میرطهماسب تهیه کننده فیلم «همه درختان من»

رخشان بنی اعتماد به همراه مهرانگیز ملاح رخشان بنی اعتماد به همراه مهرانگیز ملاح

دکتر عزت الله فولادوند و دکتر مجتهد شبستری دکتر عزت الله فولادوند و دکتر مجتهد شبستری

رخشان بنی اعتماد به همراه علی دهباشی در کانون زبان فارسی رخشان بنی اعتماد به همراه علی دهباشی در کانون زبان فارسی

 

مهر انگیز ملاح و نسرین ابوالحسنی خواهر و دختر مه لقا ملاحمهر انگیز ملاح و نسرین ابوالحسنی خواهر و دختر مه لقا ملاح

شب مهدی حمیدی شیرازی .حمیدی هم در دوران خود از همین موضوع می نالیدکه افرادی خود را شاعر می دانستند و طرف مقابل را خود را نمی شناختند. ایشان در مکتبی پای می فشرد که مکتب شعر سنتی و دارای قافیه و عروض بود. باکی هم از صراحت لهجه نداشت. مثلا می گفت شیخ محمود شبستری عارف است ولی شاعر نیست. مشکل کار در زمان ایشان این بود که عده ای شعر را نمی فهمیدند و معنی قوۀ خیال وصورخیال را نمی دانستند ولی با این وجود به نقد شعر می پرداختند.

شب مهدی حمیدی شیرازی برگزار شد/ پریسا احدیان

عکس های این نشست از : مریم اسلوبی و ژاله ستار

عصر سه شنبه، دهم مرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، سیصد و یکمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار و انتشارات سخن به شب «دکتر مهدی حمیدی شیرازی» اختصاص یافت.

این شب با حضور سخنرانان: سید مصطفی محقق داماد، مهدی فیروزیان، ناهید افخم، نوشیار حمیدی برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست، با اشاره به پایداری دکتر مهدی حمیدی در راستای بازآفرینی ادبیات کلاسیک چنین گفت:

“سی و یک سال از خاموشی استاد دکتر مهدی حمیدی می گذرد و همه می دانیم که بدون تردید ایشان یکی از نامدارترین شاعران یکصد سال اخیر هستند. ماجرای پر فراز و نشیب زندگی ادبی ایشان تنها ناشی از پایداری اشان بر روی اصول و شیوۀ ادبی بود که اتخاذ کرده بودند و تا پایان عمر بدان پای فشردند.

این نشست اولین مجلسی است که در بنیاد موقوفات دکتر افشار به منظور تجلیل از مقام علمی و شاعری دکتر حمیدی برگزار می کنیم. این مجلس به توصیه و راهنمایی استاد ارجمند جناب آقای دکتر محقق داماد برگزار می شود که همواره در این سال ها چه در برگزاری مجالسی اینچنین ما را ارشاد و راهنمایی کردند و چه در چاپ مقالاتی دربارۀ زندگی و فضل و دانش دکتر حمیدی ما را یاری فرمودند تا این مقالات نمایانگر نکات روشنی دربارۀ این شاعر بزرگ زبان فارسی برای نسل جوان باشد.”

خستین سخنران این مجلس دکتر سید مصطفی محقق داماد از دوران شاگردی خود در نزد دکتر حمیدی شیرازی چنین سخن گفت:

پنجاه و دو سال قبل در دوران بیست سالگی شاگرد استاد مهدی حمیدی بودم. قبل از و.رد به کلاس وی از ادبیات فارسی در حد دروس دبیرستان می دانستم. شاید یک ذوق ذاتی در من وجود داشت اما ادبیات را نمی فهمیدم. شاید معلم خوش ذوقی نداشتیم که این متون را برای ما به شیوه ای هنرمندانه معنا کند تا از نظر ادبی دلنشین باشد.

با شاگردی در کلاس مرحوم استاد حمیدی فهمیدم که شعر یعنی چه .  آمادگی  ذاتی که در من بود اوج گرفت. ایشان در ابتدا توجهی به من نداشتند ولی کم کم به جهاتی مورد لطفشان قرار گرفتم.

در سال ۱۳۶۰ بود که سِمتی در جمهوری اسلامی به من واگذار شد، استاد حمیدی مطلع شده بود و یک قطعه شعری را همراه یادداشتی برای من نوشتند که شعر خطاب به پای خودشان بود که در سانحه ای شکسته بود:

نازنین پای منا صد حیف که اندر هم شکستی / گرچه نابشکسته بودی من ندانستم که هستی”

ریاست تولیت بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار در ادامۀ سخنان خود با توجه به تعریف فنون پنجگانۀ شعر پرداخت و در مورد ویژگی های نقد ادبی درست بیان داشت:

دکتر سید مصطفی محقق داماد از دوران شاگردی نزد دکتر حمیدی شیرازی سخن گفتدکتر سید مصطفی محقق داماد از دوران شاگردی نزد دکتر حمیدی شیرازی سخن گفت

“شعر یک  بعد هنری دارد ویک بعد فلسفی . در بعد نخستین هنرمندان که با صناعات ادبی ، معانی وبیان وفصاحت وبلاغت سروکار دارند باید سخن بگویند .از نظر فلسفی  یکی صناعات خمسه در منطق ارسطو است. صنعت همان ترجمۀ تکنیک و فن در اصطلاح منطق ارسطو است. ارسطو فنون را به پنج قسم تقسیم کرده است. برهان، جدل، سفسطه، خطابه و شعر. ابن سینا در تفسیر حرف ارسطو می گوید که هدف انسان از استدلال های خودش چند نوع است: یا کشف حقیقت است که اسمش «برهان» است، یا تنها می خواهد طرف مقابل را در مباحثه به زانو دربیاورد که نامش «جدل» است، یا اینکه هدف اصلی بود و نبودها و انجام دادن یا ندادن کاری توسط مخاطب است که نامش «خطابه» است، یا اینکه هدف گمراه کردن مخاطب است که بدان «سفسطه» می گویند و یا تحریک احساسات طرف مقابل و پروراندن قوۀ خیال اوست تا یک امر زشتی را در خیالش زیبا جلوه کند یا بالعکس و یا زیبایی در نظرش زیباتر جلوه نماید یا زشتی را زشت تر کند.  و آن »«شعر» است. این پنج فن، فن برخوردهای هر انسانی با دیگری است. شعر از نظر فلسفی این است. همه‌کس شعر را نمی فهمد و به هر شعری شعر نمی گویند.

استاد حمیدی هم در دوران خود از همین موضوع می نالیدکه افرادی خود را شاعر می دانستند و طرف مقابل را خود را نمی شناختند. ایشان در مکتبی پای می فشرد که مکتب شعر سنتی و دارای قافیه و عروض بود. باکی هم از صراحت لهجه نداشت. مثلا می گفت شیخ محمود شبستری عارف است ولی شاعر نیست. مشکل کار در زمان ایشان این بود که عده ای شعر را نمی فهمیدند و معنی قوۀ خیال وصورخیال را نمی دانستند ولی با این وجود به نقد شعر می پرداختند.

نقد شعر را در ادبیات عرب مشاهده کنید. خود جناب ابن سینا تلخیص رساله شعر ارسطو را تألیف کرده اند. پس کسی حق نقادی شعر را دارد که این رساله ها را خوب فهمیده باشد. ما زمانی باید متون نقد شعر را جهت انتشار در مجلات بپذیریم که کسی چون دکتر شفیعی کدکنی آن متن را نوشته باشند. شخصی که صور خیال در شعر فارسی را تألیف کرده است و اوست که معنای نقد شعر فارسی را به درستی می فهمد. کتاب صورخیال در شعر فارسی را انسان می خواند متوجه می شود که مولف کتاب نه آشنائی که تخصص در ادبیات عرب داردوبه فلسفه ادب عرب وارد می شود وسپس به شعر فارسی سرمی زند که در عروض وقافیه با شعر عرب مشترک است.

نمایی از شب مهدی حمیدی شیرازی نمایی از شب مهدی حمیدی شیرازی

 منتقدان با هرصبغه وسابقه ای  به جنگ استاد مهدی حمیدی می آمدند. اما خب همین خشم استاد در برابر این ها باعث خلق آثار قصیدۀ زیبایی شدکه مفصل است ولی در چند مورد با تلخگوئی به میدان آمده است :

سبلتی، ریشی، عصایی، عینکی / بوعلی سینا شد و بوعلی معشری

خرده بر من گیرد و بر شعر من / پیرهن از زانوان بالاتری

شعر من گفتار من حلقوم او / نعرۀ شیری و از نای خری

لا الهی گفت و الا ای نگفت / نقل عین است ارچه نقل مخبری

ایشان این مشکل دوران خود و منتقدین غیر نقاد را با این شعر زیر سؤال برد.

البته ظاهرا این جریان  اختصاصی به زمان معاصر ومهدی حمیدی نداشته واز اشعار حافظ هم برمی اید که عده برایشان خرده می گرفتند که حافظ آنهارا «سست نظم» و«حسود» خوانده است :

حسد چه می بری ای سست نظم برحافظ                   قبول خاطر وحسن سخن خداداد است 

متأسفانه دنیای نقد امروز هم همین گونه است و عده ای به ظاهر منتقدودقالب نقد در مورد کتاب یا مقاله ای اظهار نظر می کنند که در اصل متن را نفمیده اند.

دکتر محقق داماد در ادامۀ سخنان خود با اشاره به ویژگی صحنه پردازی و خلق تصویر اشعار دکتر حمیدی بخش هایی از شعر بت شکن بابل اثر ایشان را برای حاضرین خواند:

“زمانی که بت شکن بابل ایشان را خواندم تفکرم کلی تغییر کرد. و دیدم چه کرده در قوۀ خیال این بزرگوار:

افعی شب از تب دیوانگی / حلقه می زد گرد مرغ خانگی

کودکان از کشتن موران خوشند / مردمان از کودکی مردم کشند

گر نباشد بندگان را نذرها / سوزد از خشم خدایان بذرها

باید آنجا حلقه بستن دف زنان / دختری را ذبح کردن کف زنان

رعدها دنبال برق دشنه اند / نیست ابری تا خدایان تشنه اند

خون قربان حال ها را به کند / دانه را پر گاو را فربه کند

اول سال است و روز خیرهاست / روز رحمت خواستن از دیرهاست

دختری در دفتر صاحبدلی / طرفۀ بغداد سحر بابلی

بر سر دوشی چو خوابی دلنواز / گیسویی پیچنده چون یلدا دراز

و آن تن عریان که جان را داده قوت / در حریری همچو تار عنکبوت

ریخته زان صافی و برجستگی / خسته را از دوش بار خستگی

دست ها در بند همچون جانیان / بر سکویی حاصل قربانیان

عاقبت آن وقت جانفرسا رسید / روز آن گیسوی مشک آسا رسید

“آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت” / آن همه چین و شکن از شانه ریخت

خواست فریادی کشد یارا نداشت / ناخن بریدن خارا نداشت

خم شد آنجایی که می باید سرش / لرز لرزان همچو بیدی پیکرش

خلق یک دم چشم گشت و گوش گشت / جان هر جنبده ای خاموش گشت

ذوق خون مخلوق را بفشرد نای / وآن تبرزن پیش و پس بنهاد پای

برق زد در نور مشعل آهنی / ناله ای برخاست از پیراهنی

مردمان از خرمی ها کف زدند / پای کوبیدند و نای و دف زدند

هر کس آنجا بر سر غم خاک زد / جز یکی کز غم گریبان چاک زد

ریخت چندان سیم ها روی زمین / لیک یک تن یافت نیروی زمین

گرچه هر بیننده ای آن بیم دید / کس ندید آن ها که ابراهیم دید

هر چه زان پس دیده بست و باز کرد / پیش او آن پیرهن آواز کرد

هر چه در هر کوی و برزن ایستاد / پیش چشمش آن تبرزن ایستاد

سال ها بگذشت و در این حرف ماند / جان به تن جوشید و در این ظرف ماند

میوه نوشد شاخ را گر نارس است / افتد آن روزی که نوشیدن بس است

لحظه ای چشمش به موی سر نشست / آتشی سوزان به خاکستر نشست

بانگ بر خود زد که هان پیری رسید / نوبت بیزاری و سیری رسید

بت شکن برخیز بام و در شکن / بت شکن بتخانه و بتگر شکن

چیستند این ها که خود سازیمشان / سر به پای از حمق اندازیمشان

ناگهان از کوه بانگ ژرف خاست / از دهان دره ها این حرف خاست

آری ابراهیم آری زود باش / در پی آن ها که جان فرمود باش

آسمان بر کوه ها پهلو زده / کوه ها جمّاره زانو زده

باز هر جا دید هر جا بنگریست / آن تبرزن ایستاد آن زن گریست.

تا اینکه روز موعود می رسد ، می گوید:

از درون نالید کای زن آمدم / های ای مرد تبرزن آمدم

رو به دیر آورد و کوهی پشت او / و آن تبرزین کلان در مشت او

رفت و یک تن رفت و چون یک کوه رفت / رفت و تنها رفت و یک انبوه رفت

نه بت و نه معبد و نه عود ماند / نه تبرزن ماند و نه نمرود ماند”

نمایی دیگر از شب مهدی حمیدی شیرازی نمایی دیگر از شب مهدی حمیدی شیرازی

وی در پایان سخنان خود به شیوۀ تدریس و عدالت ورزی دکتر حمیدی بر حقوق دانشجویان اشاره کرد و با ذکر خاطره ای گفت:

“رابطۀ دوستی بین ما بود. و ایشان گاهی به من اظهار لطف می کرد. روزی یکی از همکلاسی هایم که یک افسر شهربانی بود نزد من آمد و گفت که اگر می شود واسطه ای بین من و استاد باش تا نمرۀ قبولی به من بدهد که به این مدرک دانشگاه برای اخذ درجات بالاتر در محل کارم نیاز دارم.  دکتر حمیدی در بخش حضور و غیاب بسیار مقید بوددفتر چه ای در جیب داشت وتمام حضوروغیابهارا در آن درج می کرد و به هیچ کس هم رحم نمی کرد. خب من قبول کردم و همراه او به منزل استاد حمیدی رفتیم.  خانم افخم در را بازکردند گفتند استاد منزل نیست و ماشینش را به تعمیرگاه برده است. در اتاق میهمان منتظر نشستیم و من تا آقای دکتر بیاید از خانم افخم خواهش کردم که ایشان در مورد نمرۀ افسر دانشجو با استاد صحبت کنند,ومرا تایید کنند وقتی استاد آمدند، ناهید خانم گفتند که آقا سید واسطه شده که نمره ای به رفیق دانشجویش بدهی. دکتر حمیدی به شدت خشمگین شد. دفترچۀ حضور و غیاب کلاس را از جیبش بیرون آورد و به سوی خانم پرتاب کرد و فریاد زدکه ناهید!! تو به من می گویی من به همۀ بچه های این دفتر ظلم کنم؟ اینجا بود که ارادتم به استاد ده برابر شد. معلمی یعنی این.”

او یک معلم به تمام معنا نمونه بود ، لحظه ای از وقت کلاس کم نمی گذاشت ، دیر نمی آمد وزود نمی رفت . هرچند که از شغل معلمی در یکی ازاشعارش انتقاد کرده وگفته است :

دو چیز بود آنچه مرا پیر کرد وکشت / بیداد عشق بود وبلای معلمی

نفرین برآن کسی کو تحمیل من نمود / زجری بدین گرانی واجری بدان کمی !!والسلام 

در این بخش از برنامه آلبومی از زندگی دکتر مهدی حمیدی شیرازی با خوانش شعر مرگ قو با صدای ایشان و پیانو استاد جواد معروفی به نمایش درآمد.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی / رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب / که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا / کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد / که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم / ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد / شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن / که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

سپس علی دهباشی سخنانی از دکتر شفیعی کدکنی در نقد آثار دکتر حمیدی شیرازی را قرائت کرد:

“اگر بخواهیم از شعر سنتی صد سال اخیر ایران سفینه ای فراهم آوریم، بعد از بهار و ایرج و پروین و شهریار بیشترین حجم انتخاب از شعر حمیدی خواهد بود. حمیدی در عرصه های گوناگون سخن پارسی شاعری ورزیده و توانا بود که در چندین قالب از قوالب شعر سنتی پارسی، شاهکارهای ارجمندی به یادگار گذاشت؛ از قصایدی مانند «گیسوان سپید» و «روز آخر سال» و «بر مرگ رشید یاسمی» و «آخرین حرف» و «کعبه» و «عروس دشت» و «مصاحبه و شوخی با نیما» و «پاسخی به انجمن ادبی شیراز» و «در بستر بیماری» و «آیا هنوز هم» و «گنجشک ها» و «پس از معشوق» و مثنوی هایی مانند «جام شکسته» و «گنج» و «مرغ سقا» و «بت شکن بابل» و «موسی» و «مرغ طوفان» تا قطعاتی از قبیل «سقراط» و «پند شاعرانه» و «مرگ امیدها» و «مردم گیاه» و «چند کلمه بر یک سنگ» و «بلای معلمی» و «روز گذشته» و «بهار عمر» و «بارها از من پرسیده اند» و «دو قطره» و «قلب فرسوده» تا چهار پاره هایی مانند «مادرم در آخرین روزهای زندگی» و «در امواج سند» و «گل مریم» و «باغبان شاعر» و «آیینه شکسته» و «گل ناز» و حتی غزل هایی از جنس «آیا پرسیده اید؟» و «خیال او» و نگاه دردناکی به آسمان» و «مرگ قو» و «پس از ده سال» و «بازمانده».

حمیدی حتی در قوالب نه چندان رایج عصر از قبیل مسمّط «جای تو خالی» و «ارمغان ری» و ترکیب بند «آخرین چکامه» و «در دامان البرز» هم شعرهای خواندنی و دلپذیری سرود که بعضی از ابیات آن ها جزء امثال سائرۀ عصر ما شده است از قبیل:

جای تو گل ننهد و جای تو نیست / گل به جای تو جز هجای تو نیست

شعرهای برجستۀ او غالبا محصول نیمۀ دوم عمر شاعری اوست وگرنه به هنگام فوران شعرهای جوانی شعرش اغلب دارای نقص های زبانی آشکار است، اما در نیمۀ دوم عمر شاعریش روز به روز پختگی و سختگی شعرها افزوده شده و بعضی از شاهکارهای شعری او اوج کاربرد زبان سنتی در شعر عصر ماست.

اگر ارتباط نسل های آینده با شعر گذشتۀ فارسی حفظ شود شعر حمیدی در آینده می تواند یکی از مظاهر جمال هنری زبان فارسی در عصر ما باشد و اگر ارتباط نسل های آینده از این نوع فرهنگ قطع شود  که متأسفانه بر اثر مساعی تعمدی وزارت آموزش و پرورش و دانشگاه ها قراین روزبه روز از این انقطاع خبر می دهند- شعر حمیدی و بهار و طبعا فردوسی و مولوی و سنایی و همۀ بزرگان کهن این جمال و جلوه ای را که امروز برای بعضی ماها دارد، دیگر برای آیندگان نخواهد داشت.”

سپس از این مجلس، شعر آواز قو با دکلمۀ بانو روشنک و آواز عباس مهرپویا پخش شد.

و بعد نوبت به دکتر مهدی فیروزیان رسید. وی با ذکر چند مورد از علل عدم شهرت دکتر حمیدی در ادبیات امروز آنطور که شایسته و بایستۀ مقام ادبی ایشان است، چنین گفت:

«در این گفتار می‌کوشم تنها به یک پرسش که برای خودم پیش آمده و درباره‌اش پژوهش کرده‌ام پاسخ بدهم. پرسش این است: «چرا حمیدی که بی‌گمان یکی از توانمندترین شاعران معاصر است، امروز چنانکه باید و شاید موردتوجه نیست؟». دگرگون شدنِ بنیاد بلاغت و زیبایی‌شناسی سنتی و در نتیجه تغییر سبک شعر فارسی و رنگ باختن فنون شعر و کالبدهای پولادین آن، نخستین علت است.

سه علت سپسین، انتقادی دربارۀ شعر حمیدی است: رویکرد گزارش‌گونه و کم‌بهره از خیال‌پردازی و جنبۀ خصوصی بسیاری از شعرهای حمیدی، نخستین علت از علل سه‌گانۀ یادشده است.

دکتر مهدی فیروزیان درباره علل عدم شهرت حمیدی شیرازی سخن گفتدکتر مهدی فیروزیان درباره علل عدم شهرت حمیدی شیرازی سخن گفت

علت دیگر، رویکرد واسوختی افراطی در شعر عاشقانۀ حمیدی است. او به شیوه‌ای که با خوی نرم ایرانیان و پسند ایشان به‌ویژه در شعر عاشقانه سازگاری ندارد، به بدگویی بی‌پروا و پر از خشم و کینه دربارۀ معشوق می‌پردازد و حتی تا آرزوی مرگ برای او هم پیش می‌رود. سومین علت از سه علت انتقادی مربوط به شعر حمیدی، برخی پیچیدگی‌ها و نارسایی‌ها در شعر وی است که زادۀ لغزش‌های زبانی شاعر یا کوتاهی او در پیرایش شعرهاست.

تا کنون بر چهار علت از شش علت انگشت نهاده‌ایم. دو علتِ دیگر با شخصیت شاعر در پیوند است: نخست اینکه سنت‌کهن مفاخره در روزگار ما که ادبیات مردمی شده چندان روایی ندارد و خوشایند نیست؛ اما حمیدی با بسامد و کیفیت چشمگیری که شاید تنها با خاقانی شروانی، سخنسرای سدۀ ششم، سنجیدنی باشد به مفاخره و خودستایی و حتی خوارداشت شاعران بزرگ دیگر پرداخته است. واپسین و شاید اصلی‌ترین علت ستیز درازدامن حمیدی با نیما و پیروانش است که برانگیزندۀ دشمنی بسیاری علیه او شد. هنگامی که نوگرایان از اقلیت به‌در آمدند و گفتمان ادبی چیرۀ روزگار را در دست گرفتند به هر گونه که توانستند، نخست با بدگویی از حمیدی و سپس با نادیده گرفتن او و توطئۀ سکوت، کوشیدند شعر و نامش را از یادها بزدایند. مجلات و روزنامه‌هایی که شب و روز نام برخی بی‌هنران را در بوق و کرنا می‌کردند هرگز نامی از حمیدی نبردند و می‌توان گفت با پایین آوردن سطح پسند همگانی در حق شعر معاصر خیانت کردند.»

در این بخش آلبوم عکس هایی از دکتر حمیدی از کودکی تا بزرگسالی ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

سپس ملیکا اعظمی بخش هایی از سخنان استاد مظاهر مصفا در دفاع از شعر دکتر حمیدی ( انتشار یافته در مجلۀ جهان امروز در سال چهل و سه خورشیدی) را قرائت کرد:

ملیکا اعظمی بخشی از سخنان دکتر مظاهر مصفا را درباره حمیدی شیرازی خواندملیکا اعظمی بخشی از سخنان دکتر مظاهر مصفا را درباره حمیدی شیرازی خواند

“بار دیگر دکتر مهدی حمیدی شاعران و شعر دوستان را به تفکر و تعمّق در شعر و ادب و مدّعیان دروغگویی شاعری را به تلاش و صف بندی و ناسزاگویی وا داشته است. گروهی از هنرمند و بی هنر برخاسته اند که یک بار دیگر قدرت مشت خود را با سندان بسنجند و بستۀ خالی خود را بگشایند.

چند جوی خرد از چشمه ای نیم خروشیده چند گامی پیش می روند و بر جای می خشکند. اما آن دریای متلاطم پرعمق، گوهرها در نهان دارد و همچنان، چه در آرامی و سکوت و چه در تلاطم و خروش، زیبا و پرمهابت و پیدا و پایدار است.

چندی پیش هزار کس از شاعر و ناشاعر این روزگار در یک صف، طبع ها به هم آمیختند و با حمیدی درآویختند. گرد و غبار آن شکست هنوز بر چهرۀ آن هزار کس آشکار است.

شاعری به داشتن طبع موافق و برخورداری از فطرت مستقیم و موزون و قدرت خلق موضوع و مضمون و تسلط بر شیوه های گوناگون بیان و دانستن چگونگی درآمد و بیرون شد از مضیقه های سخن است، و این همه آن هزار کس ندارند و ندانند و این حمیدی داند و دارد.

آنکه عمری رشتۀ زندگی خود به شعر و ادب پیوند کرده و لحظه ای و ساعتی و روزی و شبی از آن نمی گسلد و پیوسته شعر می خواند و می سراید و می نویسد و تلقین و تکرار می کند، سخت پیداست که اگر در زمینۀ شاعری سخنی گفت، سبب بر آَشفتن طبع های ناموافق و فطرت های ناشاعران است که در حریم شاعری نشسته اند و تهمت شاعری به خود بسته اند.

هر سخن آن شاعر نقّاد سخن شناس طوفانی بر می انگیزد و هزار از این خار و خس پراکنده در هم می پیچد و هر چه بیشتر به هم می پیچند تا پیش آن گردباد سهمگین ایستادگی کنند سیلی های گران تر می خورند و دورتر می افتند.

اگر حمیدی دربارۀ شعر و شاعری هیچ نگوید، همین که شعری چنان استوار و بلند و قوی و مؤثر و جاودان می سازد بسنده است که حسدها برانگیزد و نفس ها در سینه تنگی کند.

دکتر سید مصطفی محقق داماد در شب مهدی حمیدی شیرازی دکتر سید مصطفی محقق داماد در شب مهدی حمیدی شیرازی

آهنگی بدان نرمی اما درست و سنگین اگر بر دل هنرشناس می نشیند و موی بر تن شعردوست راست می کند، ناشاعر بی هنر را خشمگین می سازد. شعری همه پختگی و پرداختگی، لفظی همه خوشی و دلکشی، عشقی همه صادقانه و بی ریا، معنایی همه روشن و پاک و زلال، در آمدی استادانه، نشیب و فرازی موزون و دلپذیر تکراری همه شیرین و دلپسند، قلبی و زیر و بمی همه خوب و به جا، کلامی همه در نرمی نرم و در درشتی درشت. آهنگی در خشم گرفته و قاطع و در لطف لطیف و پرانعطاف، تحول و تغییری از حالی به حال دیگر همه موافق و مناسب بیرون شدی و پایانی همه چابکانه و جلد و شیرین چگونه خشم بی هنران مدعی هنرمندی و حسد شاعران شاعری به خود بسته برانگیخته ندارد؟

اگر حمیدی این همه را نداشت و او بود و این همه دشمنی این گروه انبوه، همین غرض ورزی پی در پی و مداوم مدعیان برهان عظمت و قدرت و اهمیت او توانست بود.

کاشکی حسد و خشم خود فروخورند و جان شاعری که جان از شاعری دارد نیازارند.

از این شعرشناسان و شاعران اگر بپرسی که حمیدی کیست و چیست، همه هنر شاعری و قدرت خیال و عظمت طبع او هیچ شمارند و بر غرور و حماسۀ شاعرانۀ او انگشت گذارند که خودخواه است و خودستای. آیا ندانند که ان شعرهای غرور آمیز و آن مفاخره ها و حماسه های حمیدی همه زیبا و دلنشین و با شکوه و پرجلال است و خود فصلی و موضوعی در شعر و شاعری است؟ و ندانند که حماسه مغتفر است؟ تو یکی شاعر قوی دست دست اول از روزگاران گذشته می شناسی که به قدرت و عظمت خود یک بار و دوبار و ده بار و بیشتر اشاره نکرده باشد؟

اگر ندیده ای، شعری نخوانده ای و شاعری نمی شناسی! آن همه غرور شیرین خوب خاقانی نخوانده ای که به یکتایی و توانایی و بی بدلی خود در شعر شعرها گفت؟ داوری های سعدی دربارۀ خود او ندیدی که سخن خویش را حد اعتلای فصاحت و کمال دانست؟ مفاخره و حماسه وقتی زشت و ناپسند است که شاعری بیت های فخر و حماسه به سستی و نادرستی گوید و یا مدّعی دروغ و غیر واقع باشد؛ همچون همام که خود را هم‌پایۀ سعدی می شمارد و با لفظی ذلیل و پست ادای این معنی می کند و همه می دانند که پیش از او کم از قدر ذره ای نزدیک کوهی کلان و دون قطره ای پیش دریایی گران است.

اگر حمیدی به خروج از وزن در شعر بهار اشاره کرده است، نظر او صائب و درست است که هم در کار عروض از همه واردتر و رنج برده تر اوست و طبع او در درک و دریافت اختلاف ها و نقصان ها و تمیز و تشخیص سالم و ناسالم به خطا نیست و هم او از همه بهتر و بیشتر می داند که زحاف و علت در پارسی و تازی تازگی ندارد و این همه فصل ها در کتاب های بدیع و بلاغت دربارۀ زحاف به عبث پدید نیامده است.

با آنکه نمی توان منکر عظمت بهار در شاعری شد نمی توان پوشیده داشت که حمیدی بر بهار بسی ترجیح دارد و آنکه از بهار برتر است همه فرود مرتبۀ اویند و عیال و ریزه خوار خوان طبع پرقدرت و صلابت او. بر سر این دست بهار هرگز به کارهای بدیع و شیوه های تازۀ کار حمیدی نرسیده است. آن همه موضوع تازه و هنرنمایی و قدرت بیان و توصیف که در گونه های تازۀ حمیدی است و آن صلابت و استواری و تمامی و بستگی و انتظام و پیوستگی که در کار قطعه های حمیدی است و آن رنگارنگی و تنوع که در دوبیتی های خوش اسلوب و تازه و بدیع او راه دارد به بهار روی ننموده و دست طبع او از آن کوتاه بوده است.

دربارۀ شعر  فارسی، حمیدی هر چه گفته و نوشته خوب و سنجیده و پخته و پرداخته و درست و مطلوب است و این که تا بانگی برمی آورد غوغایی می خیزد از آن است که مدعیان شعر و شاعری از نهیب قدرت او بیم دارند. هر بار مشتی دشنام و ناسزا سر هم می کنند و نمی دانند که کار نقد و هنر به دشنام و ناسزا نیست.”

دیگر سخنران این جلسه نوشیار حمیدی، فرزند دکتر حمیدی ضمن تشکر از برگزار کنندگان این شب به بخش هایی از زندگینامه و کارنامۀ کاری پدر خویش اشاره داشت و گفت:

“در اینجا می خواستم خصوصا از بنیاد موقوفات دکتر افشار و مجلۀ بخارا و آقای دهباشی سپاسگزاری کنم که در یاد و تقدیر از بزرگان ادب و هنر ایران پیش قدم و ثابت قدم هستند. همچنین وظیفۀ خود می دانم که از استادان شعر و نویسندگان محترمی که قبول زحمت نموده اند و با ایراد سخنرانی بر ارزش و اعتبار اینگونه برنامه ها می افزایند صمیمانه تشکر  کنم.

دکتر مهدی حمیدی فرزند محمد حسن ثقه الاعلام نمایندۀ مجلس شورای ملی در دوران ابتدایی آن و سکینه آغازی مؤسس اولین مدرسۀ دختران در شیراز به نام مدرسۀ «عفتیه» بود. به سال ۱۲۹۳ شمسی در شیراز چشم به جهان گشود، در دو سالگی پدر خود را از دست داد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در مدرسۀ شعاعیه و دبیرستان سلطانی شیراز به انجام رسانید. بین سال های ۱۳۱۳ تا ۱۳۱۶ در دانشسرای عالی ادامه تحصیل در رشتۀ ادبیات فارسی داد سپس چند سالی زیر نظر استادان مرحوم بدیع الزمان فروزانفر، احمد بهمنیار و سعید نفیسی دفاع کرد. و دکترِ زبان و ادب فارسی شناخته شد و سال های متمادی در دانشگاه به تدریس پرداخت. کتاب های متعددی در طول عمر از وی انتشار یافت که فهرست وار عبارتند از:

در زمینۀ شعر: شکوفه ها، پس از یکسال، اشک معشوق، زمزمۀ بهشت، طلسم شکسته، سال های سیاه، ده فرمان، فنون شعر و کالبدهای پولادین آن.

تألیف: دریای گوهر در سه جلد، بهشت سخن، شاهکارهای فردوسی، شعر در عصر قاجار.

تصنیف: عروض حمیدی، عطار در آثار گزیدۀ او و گزیدۀ آثار او، بحثی دربارۀ سعدی.

نثر: سبکسری های قلم، عشق در به در در سه جلد، شاعر در آسمان، فرشتگان زمین.

ترجمه: ماه و شش پنی اثر سامرست موام و به علاوه تعدادی مقالات متفرقه که در نشریات معتبر آن زمان به چاپ رسیده اند.

در تاریخ ۲۳ تیرماه ۱۳۶۵ جان به جان آفرین تسلیم کرد و در حافظیۀ شیراز به خاک سپرده شد.

او به واقع و به تمام معنی عاشق شعر و ادب بود. عشق بی آلایش و نافرجام وی در زمان جوانی نسبت به دختری از خطۀ فارس طبع روان و جوشان وی را به غلیان درآورد که کتاب های طلسم شکسته و اشک معشوق حاصل این دوران است. اشعار این کتاب های شاید به دلیل آنکه از دل برآمده لاجرم بر دل می نشیند و شاهد آن چاپ های متعددی است که از آن ها به عمل آمده است. شاید اهمیت این پدیدۀ احساسی بیشتر از آن جهت باشد که محرکی قوی برای طبع گویای شاعر بوده و خود شاعر در قطعه ای تحت عنوان ملکۀ عریان به این معنی پرداخته است. مطلع این شعر این  چنین است:

کس به در انگشت زد گفتم که ای / بانگ شهوت زای نرمی گفت من

برخی به این اشتباه افتاده اند که آنکه انگشت به در زده و به شاعر وارد شده معشوق بوده ولی این سمبل چیزی جز طبع زیبا و افسونگر شاعر نبوده است.”

دکتر افشین وفایی، دکتر سید مصطفی محقق داماد و دکتر افشین وفایی، دکتر سید مصطفی محقق داماد و بانو ناهید افخم

وی در ادامۀ سخنان خود به توصیف خصوصیات اخلاقی و صفت آزادیخواه پدر خویش پرداخت و بیان کرد:

“از خصوصیات بارز وی منش والا و انقیاد ناپذیر او بود. هرگز مدیحه سرائی نکرد و هیچگاه مشاغل و مقام های بلند اجتماعی سیاسی را که گه گاه به آن ها دعوت می شد، نپذیرفت، چون نمی خواست به ملاحظاتی از بیان ملاحظات خود در تنگنا بماند. کتاب سال های سیاه مجموعه ای از نظرات و اشعار اجتماعی و سیاسی وی است. به‌جرئت می توانم بگویم که آنچه در مورد اشخاص و آثار چه از جهت موافقت و چه مخالفت گفته، نظر واقعی و بی شائبۀ او بوده است. او همیشه نظرات و اندیشۀ خود را بدون پرده پوشی ابراز می داشت و دوست نمی داشت عنکبوت وار در تارهای مراودات و معادلات گرفتار آید. از این جهت مصداق واقعی این کلام خواجۀ شیراز بود:

فاش می گویم و از گفتۀ خود دلشادم / بندۀ خویشم و از هر دو جهان آزادم

او هنگامیکه در یک مسابقۀ شعر در سال ۱۳۳۵ تحت عنوان «وطن» که از سوی اداره کل انتشارات و تبلیغات به مدیریت آقای محمد حجازی و داوری فرهنگستان انجام شد، مقام اول را از بابت شعر «در امواج سند» بدست آورد. از طرف رادیوی بی‌.بی. سی برای مصاحبه به لندن دعوت شد. و بدو لقب پادشاه بی تاج و تخت شعر فارسی داده شد و چون خواستند شعری در رادیو بی. بی. سی بخواند، شعر «ایران چه می گوید» را خواند:

نوشیار حمیدی شیرازی از خاطرات پدر سخن گفتنوشیار حمیدی شیرازی از خاطرات پدر سخن گفت

میکِشندم از دو جانب این به سویی آن به سویی / مفتیان عقدم به شوئی بسته، قاضی ها به شوئی

این گرفته دامنم، آن یک گریبانم خدا را / هر دو گویندم گلی، گل را نباشد پشت و رویی

ای خدا! ای آسمان! ای آسمان ها! ای خدایان! / همنشین سنگ خارا کی شود کی شد سبوئی

او در نقد ادبی همیشه شعر را از شاعر و نوشته را از نویسنده جدا می کرد. یعنی سعی فراوان داشت که چگونگی روابط خود با شاعر و نویسنده یا مقام و موقعیت او را در نقد ادبی آثار وی دخالت ندهد که این خود موجب چند و چون های بسیار بود.

مطلب دیگری که در اشعار حمیدی به چشم می خورد و شاید گروهی را خوش می آید و گروهی را ناخوش، مفاخره در شعر اوست. او در اینجا و آنجای اشعار خود که گاه از طبع و شعر خود تمجید می کند. اما می خواهم بگویم که این کار او مبتنی بر نوعی اعتقاد بود. یعنی وی معتقد بود کسی که متاعی را به جامعه عرضه می دارد ابتدا خود او باید به کیفیت استحکام و ارزش آن اعتماد داشته باشد، و اگر چنین نیست نباید آن را عرضه دارد، و اگر چنین است و به آن اعتماد و اطمینان دارد چرا آن را بیان نکند؟ چیزی شبیه آنچه امروز در صنعت به «مهر استاندارد» تعبیر می شود. بدون تردید مفاخره در شعر فارسی بابی قدیمی است که در آثار بزرگان شعر و ادب فارسی به‌کرات به چشم می خورد. شعرای نام آوری چون فردوسی، سعدی، حافظ، نظامی، خاقانی و بسیاری دیگر در آن وارد شده اند. تنها چند نمونه می آورم:

فردوسی:

 بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی

پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند

 

سعدی:

زمین به تیغ بلاغت گرفته ای سعدی / سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست

بدین صفت که در آفاق صیت شعر تو رفت / نرفت دجله که آبش بدین روانی نیست

و یا:

گه گه خیال در سرم آید که این منم / ملک عجم گرفته به تیغ سخنوری؟

 

پروین اعتصامی:

 اینکه خاک سیه اش بالین است / اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید / هر چه خواهی سخنش شیرین است

 

خاقانی:

 به تعریض گفتی که خاقانیا / چه خوش داشت نظم روان عنصری

ولی شاعری بود صاحبقران / ز ممدوح صاحبقران عنصری

ز معشوق نیکو و ممدوح نیک / غزل گو و شد متن خوان عنصری

جز از طرح مدح طراز غزل / نکردی ز طبع امتحان عنصری

شناسند افاضل که چون من نبود / به مدح و غزل درفشان عنصری

که این سحرکاری که من می کنم / نکردی به سحر بیان عنصری

 

و حمیدی هم در این باب در شعر «هذیان» می گوید:

گر نیست اندرخانه ام آلات خوان عنصری / یا در کنار مطبخم آن دیگدان عنصری

صد بار بینی پخته تر جانم زجان عنصری / این دختران طبع من و آن دختران عنصری

فردا که من پنهان شوم این گفته ها پیدا شود

گسترده همچون نور مه در شهر و بیدا شوم

 

گر در زبان دیگری چندین گهر می ریختم / وین کاخ های بر شده از سیم و زر می ریختم

یا این همه در لفظ ها خون جگر می ریختم / اکنون ز هر بام و دری گل ها به سر می ریختم

در خانه روزی اینچنین گنجی گهر می داشتم

وین بار درد از دوش خود با سیم بر می داشتم

او بسیار حساس بود و به دوستان خود خصوصا آن هایی که در راه شعر و ادب بودند صمیمانه علاقه داشت و تقریبا از هیچ چیزی به اندازه نشست و برخاست های ادبی و شاعرانه لذت نمی برد. به انصاف باید بگویم که دوستانش نیز نسبت به او و خانوادۀ وی محبت فراوان داشتند و هیچگاه از ابراز محبت نسبت به او  و خانواده دریغ نمی کردند. به اغلب تفریح های معمول مثل مسافرت، یا مهمانی های و مراسم معمول علاقه ای نداشت مگر آنکه به خاطر شعر و ادبیات باشد و البته بیشتر اوقات وی به تدریس سرودن شعر و نوشتن کتاب می گذشت.

نوشیار حمیدی در پایان سخنان خود به اهمیت صنعت شعر و زیبایی ها و ظرافت ها و قدرت خلق تصاویر بی بدیل آن پرداخت و گفت:

“به واقع و همینطور که می دانیم شعر و ادبیات فارسی بسیار کهن زیبا و پرمعناست و خصوصا شعر فارسی در دنیای امروز جایی خاص و والا دارد. شعرایی چون فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، خیام، و بسیاری دیگر در جهان شناخته شده هستند و آثار آن ها مورد توجه بسیار است. اجازه دهید نکته ای دربارۀ شعر کهن فارسی عرض کنم که شاید جالب باشد. صنعت سینما یا هنر هفتم که امروزه بسیار مورد توجه است و عمر چندانی هم ندارد از صنعت خاص و پر خرجی بهره می برد که در زبان انگلیسی “special effects”  خوانده می شود و در فارسی به جلوه های ویژه ترجمه شده است. اهمیت این صنعت که سالانه میلیون ها دلار خرج آن می شود در این است که می تواند امکان نمایش صحنه های خاص و دشواری را بر روی پردۀ سینما به وجود بیاورد. برای مثال آن هایی که «ده فرمان» را دیده اند صحنه ای را مشاهده کرده اند که در آن حضرت موسی و قوم وی در حال فرار از دست لشکریان مسلح فرعون هستند و در این تعقیب و گریز قوم یهود به رود نیل می رسد. و در واقع راه گریزشان مسدود می شود. حضرت موسی که به دنبال چاره است و با لشگر فرعون فاصلۀ چندانی ندارد چند لحظه ای با خدا راز و نیاز می کند و سپس عصای خود را به آب می زند. نا گهان موج های عظیم در هم می جوشند و آب رود نیل دو پاره می شود تا راه باریک برای گریز قوم یهود پدید آید. قوم حضرت موسی با شادی فراوان به سرعت از این گذرگاه داخل آب عبور می کند و به طرف دیگر می رسد، اما لشکریان فرعون که با ساز و برگ فراوان خود به نیمه این گذرگاه رسیده اند بر اثر هم آمدن مجدد دو پارۀ آب زیر خروارها آب نیست و نابود می شوند. خب برای نمایش این صحنه لازم است از صنعتی خاص به نام جلوه های ویژه بهره برد.

حال می خواهم بگویم که در برخی اشعار کهن ایرانی که عمری بیش از هفتصد هشتصد سال دارند، یعنی خیلی قبل از به وجود آمدن سینما، این صنعت ظریف و دشوار را به کار برده اند آن هم تنها با استفاده از ترکیب ها و تعبیرها و تشبیه های بسیار دلنشین و استادانه. نمونۀ بارز آن را می توان در برخی از شعرهای منوچهری دامغانی یافت. برای مثل در قصیده ای که یک خم یا خمرۀ باستانی را به روی پرده می برد که الفاظ چنان دلفریب و با استادی جلوه های ویژه ای را به وجود می آورند که انسان به این نتیجه می رسد که سحر سخن تعارف نیست و سخن به اوج می رسد و واقعا می تواند مسحور کننده باشد:

چنین خواندم امروز در دفتری / که زنده‌ست جمشید را دختری

بود سالیان هفتصد هشتصد / که تا اوست محبوس در منظری

هنوز اندر آن خانۀ گبرکان / بمانده‌ست بر پای چون عرعری

نه بنشیند از پای و نه یک زمان / نهد پهلوی خویش بر بستری

نگیرد طعام و نخواهد شراب / نگوید سخن با سخنگستری

مرا این سخن بود نادلپذیر / چو اندیشه کردم من از هر دری

بدان خانۀ باستانی شدم / به هنجار چون آزمایشگری

یکی خانه دیدم ز سنگ سیاه / گذرگاه او تنگ چون چنبری

گشادم در او به افسونگری / برافروختم زروار آذری

چراغی گرفتم چنانچون بود / ز زر هریوه سر خنجری

در آن خانه دیدم به یکپای بر / عروسی کلان، چون هیونی بری

سفالین عروسی به مهر خدای / بر او بر نه زری و نه زیوری

ببسته سفالین کمر هفت هشت / فکنده به سر بر تنک معجری

چو آبستنان اشکم آورده پیش / چو خرمابنان پهن فرق سری

بسی خاک بنشسته برفرق او / نهاده به سر بر گلین افسری

بر و گردنی ضخم چون ران پیل / کف پای او گرد چون اسپری

دویدم من از مهر نزدیک او / چنانچون بر خواهری خواهری

ز فرق سرش باز کردم سبک / تنکتر ز پر پشه چادری

ستردم رخش را به سرآستین / ز هر گرد و خاکی و خاکستری

فکندم کلاه گلین از سرش / چنان کز سر غازییی مغفری

بدیدم به زیر کلاهش فراخ / دهانی و زیر دهان حنجری

مر او را لبی زنگیانه سطبر / چنانچون رجوعی لب اشتری

ولیکن یکی سلسبیلش سبیل / گشاده بد اندر دهانش دری

همی بوی مشک آمدش از دهان / چو بوی بخور آید از مجمری

آخرین سخنران این شب ناهید افخم، همسر دکتر مهدی حمیدی شیرازی، ضمن تشکر از علی دهباشی و حاضرین، شعری از همسر شاعر خود را برای حاضرین خواند:

“اول از آقای دهباشی مدیر مجلۀ بخارا نهایت تشکر را دارم که مجلسی به این خوبی را برای شادی روح حمیدی فراهم آوردند و دوم از همگی دوستان که در اینجا تشریف دارند تشکر می کنم. شعری از حمیدی می خوانم:

روز گذشته خسته و نالان ز پیش کوه / رنگ پریده با رخ چون زعفران گذشت

فرسوده از گرانی باری که می کشید / آهسته همچو مور به کوه گران گذشت

لغزید و نرم رفت و ز رفتن نایستاد / چون رهروی که نیمه شب از کاروان گذشت

برگ گل و نشاط جوانی و شور عشق / پنهان نهفته بود به صحرا عیان گذشت”

قدردانی ناهید افخم از سخنرانان و برگزارکنندگان شب حمیدی شیرازی قدردانی ناهید افخم از سخنرانان و برگزارکنندگان شب حمیدی شیرازی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب اسماعیل کهرم برگزار شد.از شوره زارهای کویر تا دریای خزر، از قله های کوه دماوند تا خلیج فارس را با پا ی اراده و عشق درنوردیده است. و تک تک سلولهایش مالامال خدمت به میهن است.

شب اسماعیل کهرم برگزار شد/ پریسا احدیان

* عکس های این نشست از : ژاله ستار، مریم اسلوبی و مجتبی سالک

عصر شنبه، هفدهم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، دویست و نود و هفتمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا، با همراهی فصل نامۀ صنوبر به شب «اسماعیل کهرم» اختصاص یافت.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست، از شخصیت علمی اسماعیل کهرم گفت:

“بیش از یک سال از جلسۀ دیدار و گفتگوی ما با استاد کهرم در باغ بنیاد موقوفات افشار،  از سلسله دیدارهای کتابفروشی آینده می گذرد. از آن روز و آن جلسه که صحبت های گرم و پر شور استاد کهرم را دیدند و شنیدند، دوست داران ایشان و محیط زیست مکرر یادآور شدند که شبی را به افتخار استاد کهرم برپا کنیم.  بسیار خشنودیم که اکنون به یمن انتشار نخستین فصلنامۀ صنوبر به آن نیت جامۀ عمل بپوشانیم.

دربارۀ استاد ضرورت ندارد که شرح حال و فهرست آثاری را عرضه کنم. زیرا همگی بارها و بارها از مقالات و کتاب های ایشان بهره مند شده اید. یا در طی چندین دهه در مراکز علمی و دانشگاهی دانشجوی ایشان بوده اند. به چند نکته از ایشان اشاره می کنم:

آنچه که برای من در طی این نشست و برخواست ها و دیدار ها دست یافته است زندگی پر از شور و شوق ایشان است. این جوشش و عشق به زندگی در دقایق ساعات و ماه ها و سال های عمر شریفشان جاری بوده است. شاید و حتما اینطور هست که بسیاری از ما با نا مرادی ها و ناملایماتی که استاد در زندگی داشتند بی اطلاع بوده باشیم و هستیم. چون هرگز از ایشان نشنیدیم که گله و شکوه ای از زندگی بیان شده باشد. علی رغم آنچه که این شرایط برای همه می تواند وجود داشته باشد، همیشه با لبخند و شور ما را پذیرفته اند. ایشان این جوشش و عشق به زندگی را از سرچشمۀ وطن پرستی و عشق میهن به دست آورده است. استاد ما از شوره زارهای کویر تا دریای خزر، از قله های کوه دماوند تا خلیج فارس را با پا ی اراده و عشق درنوردیده است. و تک تک سلولهایش مالامال خدمت به میهن است. علی رغم اینکه پیشنهادهای وسوسه برانگیزی برای تدریس و مراکز علمی خارج از کشور داشتند. هرگز حاضر نشدند که مام میهن را ترک کنند. ماندند و در کوه ها و دشت ها و کلاس های درس برای حفظ ایران و منابع طبیعی و محیط زیست آگاهی دادند، مبارزه کردند و امروز یکی از قهرمانان به حق این میدان هستند.”

علی دهباشی از زندگی پر شور و شوق استاد کهرم سخن گفتعلی دهباشی از زندگی پر شور و شوق استاد کهرم سخن گفت

سردبیر مجلۀ بخارا در ادامۀ سخنان خود به نخستین شمارۀ مجلۀ صنوبر که فصل نامه ای در رابطه با محیط زیست است، اشاره کرد و بیان داشت:

“امروز جشن رونمایی شمارۀ یک مجلۀ صنوبر است. خانم مانیا شفاهی و همسرشان آقای محمدحسین حائری که هر دو از دانشجویان استاد هستند و سوابق و خاطرات بسیاری دارند، دارای همتی بلند و کوششی بی وقفه در این کار هستند که من به این زوج ایران دوست آفرین می گویم که با اندوختۀ خودشان و فقط با ارادۀ خودشان بدون هیچ کمک مالی از جایی پای در راه ادای دین به وطن خود گذاشتند.

بدیهی است که خانم شفاهی و آقای حائری در انتظار یاری های دوست داران محیط زیست هستند که آن ها را در این راه دشوار و اما بزرگ تنها نگذارند. از مهندس گلزار عزیز و همسر و دخترشان  تشکر می کنم که امشب به لطف و حمایت این زوج ایران دوست شکل گرفت.”

سپس مانیا شفاهی، مدیر و سردبیر فصلنامۀ صنوبر از انگیزۀ خود جهت انتشار این مجله و دوران شاگردی اش در نزد اسماعیل کهرم چنین گفت:

“سفر کردن در زندگی یکی از بزرگترین دلخوشی های من است. هر سفر زمینۀ ظهور دیدگاه و تجربه ای متفاوت در حال و روزم می شود. هر سفر حس و حال و هوای مربوط به خودش را در من می آفریند و گاهی تا مدت ها این حس و حال با من همراه می شود و چه بسا تعدادی نیز خیال دارند تا همیشه با من باشند. از زمانی که شرایط طوری مهیا شد که بتوانم به مکان هایی خارج از ایران سفر کنم در طول این سفرها فقط و فقط به سرزمینم فکر می کردم و به مقایسه پرداختم. در هر مقایسه غصه خوردم از بی مهری هایی که به سرزمین من می رود. غصه خوردم خیلی زیاد ولی غصه ها بیش از آنکه باعث دلزدگی و فرار از سرزمینم شود بیش از پیش مرا دلبسته کرد. و هر بار بیشتر از قبل این حس دلبستگی در من پرورش یافت. این اندیشه ها

بعد از هر سفر مرا رها نکرد و آرزویم این شد که بتوانم علت اتفاق مثبتی هر چند خرد شوم. در جهت شکوفایی و بهبود شرایط و عمیقا این خواسته در من رشد کرد. و به طبع ایده هایی نیز در ذهن پروراندم. زیرا که در دل هنوز امید دارم. هنوز هم به مردمان این سرزمین امید دارم که در آینده ای نه چندان دور با مثبت اندیشی اشان در کنار هم قدم بردارند باشد که میهن خویش را کنیم آباد. اینک تمنای درونم و دست روزگار مرا در راهی قرار داد که بتوانم  قدمی بردارم. سال ها به دلایلی از رشتۀ تحصیلی ام دور بودم. و حال مقدر گردیده تا زمینه ای فراهم شود تا بتوانم در حیطۀ محیط زیست فعالیت کنم. و تمام امیدم این است به قسمت کوچکی از رؤیاهایم جامۀ عمل بپوشانم و همینطور قدر دان اساتیدی باشم که در این راه مرا همراهی می کنند.”

مانیا شفاهی از انگیزه های خود برای انتشار مجله صنوبر سخن گفت مانیا شفاهی از انگیزه های خود برای انتشار مجله صنوبر سخن گفت

وی در ادامه بیان کرد:

“اما مجلۀ صنوبر  با رویکرد محیط زیستی برآنیم که با پرداختن به تمامی علوم با این مقوله و همچنین بیان مطالب ساده و روان و قابل درک در راستای آگاهی و اثر گذاری هر چه بیشتر بر مخاطب و عموم جامعه و برانگیختن حساسیت آن ها بر محیط زیست قدم برداریم. زیرا معتقدیم که انسان امروز بیش از هر چیزی نیاز به درک صحیح از ارزش و جایگاه این مهم در زندگی خود دارد. و زمانی که به این بینش دست یابد هنگامی است که می توان امید داشت که قدمی در راستای بهبود شرایط کنونی و جلوگیری از تخریب و نابودی هر چه بیشتر آن بر می دارد.”

سردبیر مجلۀ صنوبر در بخشی دیگر از سخنانش با یادی از اسماعیل کهرم گفت:

“امروز روز بسیار بزرگی برای من است و بسیار خوشحالم از مصادف شدن رونمایی اولین شماره مجلۀ صنوبر با بزرگداشت  و تقدیر از دکتر اسماعیل کهرم که در دوران دانشجویی استاد من و همسرم بودند. همیشه اندیشۀ ادای دین به اساتیدی که به من آموختند را در ذهنم پروراندم و امروز فرصتی پیش آمد که در مورد یکی از آرزوهایم تحقق پیدا کند.

در مورد صنوبر باید بگویم این مجله همانند هر کار دیگری هنگام شروع دچار کاستی هایی است. صبوری پیشه می کنم چون یادآوری صحبت های استاد دهباشی که در شروع کار به من می گفتند که روزنامه به مدت یکسال، ماه نامه دو سال و فصلنامه سه سال زمان لازم دارد تا جایگاه خود را پیدا می کند.  با این وجود شاید خیلی از مسائلی که به ذهن شما برسد و یا نقد و تحلیلی دارید، مطالبی است که شاید به ذهن من هم رسیده باشد؛ ولی به دنبال پیشنهاد‌ها سازندۀ شما عزیزان هستم و باور دارم که در کنار تشویق و انرژی های مثبت به همان نسبت انتقادهای سازنده هم باعث بهبود در کار می شود. و امیدوارم من هم بتوانم این ظرفیت انتقاد را در مورد کارم بالاتر ببرم.”

 

وی در خاتمه گفت:

“این نشریه قسمتی از تاریخ مطبوعات ایران خواهد بود؛ چرا که من نه به دنبال نام و شهرت نیستم و با آرزوی کوتاه مدت نیامدم. و  به دنبال ادامۀ راه هستم. به این امید آمده ام که به بخش مهمی از مسائل سرزمینم بپردازم. مسائلی که شاید عده ای آن را سیاست، عده ای فلسفه، عده ای تاریخ و عده ای آن را ادبیات بدانند. منتهی من با قبول اینکه هر یک از آن ها نقش مهمی دارند به رشتۀ مورد علاقۀ خودم می پردازم و به مسائلی که درد مشترک ماست. و دست یاری به سوی شما عزیزان دراز می کنم، شاید گام کوچکی برزای  معضلات سرزمینمان ایران برداریم.

در آخر هم از همۀ متخصصین این امر عاجزانه می خواهم تا صبورانه در نشر واقعیات و دانش مربوط به این رشته با زبان ساده و قابل درک و ایجاد درک صحیح مسائل این مهم تلاش کنند تا فاصلۀ زیادی  که بین متخصصین هر امر و عوام وجود دارد روز به روز کمتر شود و با این اتفاق و گفتگو و همدلی هر چه بیشتر شاهد اتفاقات خوب خواهیم بود.

در انتها مراتب تشکر و قدردانی خود را بیان می کنم: از همسرم تشکر می کنم که  بی اغراق بدون حمایت و دلگرمی هایش و خانواده اش این امر میسر نبود. پدر و مادر عزیزم و خانواده ام که امروز هر چه دارم از برکت وجود آن هاست. استاد علی دهباشی عزیز که زبانم قاصر است از بیان حمایت های بی دریغ  و صبوری ایشان در آموختن به من. از خواهر عزیزم مریم که موجبات آشنایی من با استاد علی دهباشی را فراهم کردند و باعث تولدی دیگر در زندگی ام شدند. اساتید و بزرگواران نازنینی که قبول دعوت کردند .و در این جلسه شرکت کردند. استاد کهرم عزیز که این مدت بی دریغ من را حمایت کردند و  در برداشتن این قدم بزرگ به من انرژی دادند وخوشامدگویی ویژه برای مادر استاد کهرم که منت گذاشته و تشریف آوردند. آقای گلزار و خانوادۀ محترمشان که همیشه حامی کارهای فرهنگی هستند. از جناب آقای امید ابراهیمی و نشر نظر سپاسگزارم. اساتید محترمی که لطف فرموده و در این شماره مقاله دادند:  خانم ژاله آموزگار، جناب آقای نصرالله پورجوادی، استاد کامبیز درم بخش که اجازه دادند از طرح های محیط زیستی اشان در این نشریه استفاده کنم، خانم فریدۀ فرجام که اشعارشان را در این شماره در اختیار ما قرار دادند و دوستان عزیز دیگر که در تولید محتوا همکاری نمودند. خانم شهلا فروزان فر و آقای عرفان مجیب که دلگرمی ها و حمایت هایشان برای من بسیار با ارزش بوده است، خانم نسیم خیرخواه، خانم شهرۀ صدری، جناب آقای رامین محمدی، جناب آقای احمد بحری از محیط‌بانان عزیز در استان قم، حبیب دانشور  و دوستان عزیز گروه مردم‌نهاد  «نفس»، خانم فاطمه باباخانی و خانم آیدین پورخامنه عزیز، و دوستان و همکاران عزیز دیگر خانم فرزانه  قوجلو سردبیر محترم مجلۀ کاروان و در بخش گرافیک آقای خیرالله اصغری و هادی افتخاری و سعید کاوندی و دوستان عکاس و هنرمند آقای جواد آتشباری و مجتبی سالک و ژاله ستار و مریم اسلوبی و جناب آقای میثم میر زنده دل که پروژۀ عکاسی سکوت دریاچۀ ایشان را می توانید بر روی سایت مشاهده کنید. جناب آقای نصور نقی پور در طراحی وب سایت مجله زحمت  کشیدند. خانم نسیم کریمی، آقای امیر شفیعی و آقای محمد نورین. سپاس از همگی شما.”

شب اسماعیل کهرم شب اسماعیل کهرم

در بخشی دیگر از  شمارۀ یک فصلنامۀ صنوبر با حضور  اسماعیل میرفخرایی، محمد درویش، میترا حجار، مهندس محمد حسین حائری، سید محمد مجابی، مهندس گلزار، مهندس هوشنگ ضیائی و مانیا شفاهی رونمایی شد.

رونمایی از مجله صنوبر رونمایی از مجله صنوبر

اهدای مجله صنوبر توسط استاد اسماعیل کهرم اهدای مجله صنوبر توسط استاد اسماعیل کهرم

دیگر سخنران این مجلس، اسماعیل میرفخرایی از نقش رسانه ها و صدا و سیما در بخش فرهنگسازی محیط زیست گفت:

“از زحمات خستگی ناپذیر علی دهباشی تشکر می کنم که وقتی پوستر شب های بخارا و تصاویر رفقای مانده و رفته را می بینم که ایشان از آن ها تقدیر کرده اند، متوجه می شوم که ایشان چه کوششی داشته اند.

دیروز در یک مجلس ختم بودم آقایی از ارزش انسان به حق صحبت می کرد و بخش بیولوژی انسان را مطرح می کرد. از این آقا یاد گرفتم که اگر انسان به خودش ارزش بگذارد، به محیط و موجودات دیگر اهمیت می دهد. یکی از گرفتاری هایی که ما داریم این است که ارزش انسان را آنطور که باید به انسان نشان نمی دهند. یکا‌یک شما آدم های ارزشمندی هستید که برای ارزش گذاری به یک انسان گرد هم آمدید. بدیهی است تا وقتی به خودمان ارزش نگذاریم نمی توانیم به اشخاص دیگر ارزش بگذاریم. خب به این موضوع توجه نمی شود. ما در هر ارتباطی یک آدم فُرم داریم و یک آدم محتوا. خب اتفاقاتی در رسانه های می افتد که بیشتر آدم هایی که می آیند آدم محتوا نیستند. بیایید به محتوای آدم ها احترام بگذارید و نگاهی به این دید سیاسی نداشته باشیم و کهرم را از مردم ایران محروم نکنیم. رشتۀ من ارتباطات است. دکتر کهرم از محتوا آمده اند و اطلاعاتی به دستگاه های رسانه ای می دهند  پس از فرم به محتوا رسیدیم. دکتر کهرم خودش محتوا است

اسماعیل میرفخرایی به نقش رسانه ها در حفظ محیط زیست پرداخت اسماعیل میرفخرایی به نقش رسانه ها در حفظ محیط زیست پرداخت

وی در ادامه اظهار داشت:

“شرایط رسانه ها در دنیا عوض شده است. وقتی شما شخصی مثل استاد کهرم دارید و مجله ای کم سواد می نویسد که ایشان با صدای پرنده معروف شده اند، بسیار تأسف می خورم که اینطور لجبازی می کنند. بنده در همین چند ماه اخیر در یک سفر به مکان محیط زیست رفتیم. به حدی این محیط بان ها آدم های خاص و انسان واقعی بودند. خب این ها صدا می خواهند. ما یک فیلم مستند می گذاریم که بدترین حالت محیط زیستی و درندگی دو حیوان غالب و مغلوب را نشان می دهیم. ما دربارۀ پرندۀ صحبت می کنیم. درست است بسیاری پرنده را در آسمان نمی بینند و در خورشت می بینیم. این آدمی که تهیه کننده است، محتوا ندارد بلکه فرم دارد و فرمش هم خوب نیست.مشکل ما این است که این دستگاه مهندسی را در اختیار فرم قرار می دهیم. اگر ما دکتر کهرم را داریم که آدم محتوا است، این محتوا باید به این مسائل برسد.

مدلسازی هایی که کردیم، مدل های فرم غلطِ خاکی بوده است ولی خاکی ای که قدر خود را نمی دانسته است. از علی دهباشی تشکر می کنم که آدم های محتوا را در این برنامه آورده اند و این تصویری که اینجا می بینم با تصویری که در خیابان می بینم، فرق دارد. نمی دانم ایران این است یا آن! برخی دوستان می گویند که ما ترک رسانه می کنیم! آخر چگونه می شود!

کسی که محتوا ندارد و اهمیت یک شامپانزه را نمی داند و اهمیت انسان را نمی شناسد، بعد می گوید انسان با ماورا در ارتباط است. شما صبح درخت منزلتان را نگاه کنید، فتوسنتزی که انجام می دهد و باید یک کارخانه انجام دهد. آیا این عبادت نیست؟ آیا دیدن پرنده ای که دکتر کهرم بدان توجه می کند، عبادت نیست؟ که ما پرنده را می گیریم و در بازارها تکه تکه می کنیم. باید به این نقش ها توجه داشت و به نظر من ایران  همیشه زنده است.”

در دقایقی از این نشست،  آلبوم عکس های زندگیِ کودکی تا سفرهای علمیِ دکتر اسماعیل کهرم ورق خورد.

سپس علی دهباشی در ادامۀ سخنان اسماعیل میرفخرایی گفت:

“استاد میرفخرایی دو نکتۀ خیلی مهم را بیان کردند. ایشان اگرچه دور از رسانه هستند اما بیش از همۀ ما از مفهوم رسانه و نقاط ضعف دستگاه ها آشنا هستند. و امیدورام دست اندر کاران این انتقاد صمیمانه را به کار بگیرند. دوم اینکه واقعا چه عبادتی بهتر از تأمل در آفریده های خداوند و چه نوع پی بردن به عظمت خداوند جز تأمل در طبیعت. طبیعتی که هر بخش آن نمونه ای از عظمت پروردگار و قدرت او است. استاد میرفخرایی ما یادآور شدند که اگر اهل عبادت هستید از همین جا شروع کنید و به عظمت خالق پی ببرید  و به طبیعت احترام بگذارید.”

دیگر سخنران، میترا حجار از ویژگی های شخصیتی و کلامی اسماعیل کهرم چنین گفت:

“استاد کهرم  بسیار سخنران خوبی هستند. شما امشب سخنرانی های بسیاری خواهید شنید و همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد ولی من امشب به درستی به خاطر دارم که ایشان سال گذشته در خرم آباد چه سخنرانی کردند و تمام جملاتشان در ذهن من مانده است. باید جملات خاصی باشد که وقتی چند ماه بعد در خیابان قدم می زنید و یا پشت فرمان ماشینتان نشسته اید، به یادش بیفتید و برایتان الهام بخش باشد. این مهم ترین اهمیتی است که دکتر کهرم دارد.

برای ما که محیط زیست را دوست داریم، شرایط چندان جالب نیست. تمام چیزهایی که مردم دیگر از آن ممکن است به عنوان توسعه و پیشرفت کار بکنند برای ما خیلی دردآور است. مردم خبر شنیدن کشیده شدن یک اتوبان به شمال را می شنوند و خوشحال می شوند. من و خیلی از دوستان دیگر عمیقا متأثر می شویم که چقدر زیست گاه حیوانات نابود شده است و چقدر درخت قطع شده است. مردم خبر توسعۀ نفت را می شنوند ولی ما به خشک شدم تالاب هورالعظیم فکر می کنیم. در این شرایط بسیار بسیار ناخوشایند همیشه دکتر کهرم لبخند می زنندو امید دارند و به ما الهام می بخشند. و این برای نسل ما خیلی اهمیت دارد.

میترا حجار از ویژگی های شخصیتی استاد اسماعیل کهرم سخن گفت میترا حجار از ویژگی های شخصیتی استاد اسماعیل کهرم سخن گفت

یکی از مهم ترین چیزهایی که ما در این کشور نداریم، داشتن یک الگو است. همۀ بچه ها دوست دارند یک قهرمان داشته باشند. متأسفانه این در کشور ما کم است. وجود دکتر کهرم عزیز از این جهت برای ما اهمیت دارد. خیلی خوشحالم که یک نشریۀ محیط زیستی در کشور ما اتفاق افتاده است. متأسفم که فصلنامه است کاش روزنامه بود. چون اخبار ما زیاد است ولی متأسفانه اخبار بسیار اشتباه به مردم می رسد. همیشه یک اثر مکتوب از این نظر ارزشمند است که شما بتوانید سال ها بعد هم بدان مراجعه کنید. اما در اینترنت ممکن است مطالب و خبرها بنا به دلایلی بعد چند روز حذف شود. می خواهم در پایان برایتان شعری بخوانم که از خود دکتر کهرم یاد گرفته ام:

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست

تا ریشه در آب است امید ثمری هست

آن دل که پریشان شود از نالۀ بلبل

بر دامنش آویز که با وی خبری هست

علی دهباشی در کنار مانیا شفاهی و استاد اسماعیل کهرم علی دهباشی در کنار مانیا شفاهی و استاد اسماعیل کهرم

در بخشی از این جلسه گزارش-عکس های مریم اسلوبی از مجلس دیدار و گفتگو در کتابفروشی آینده با اسماعیل کهرم،  به نمایش درآمد.

سپس مدیر مجلۀ بخارا با یادی از هنرمندان فعال در سازمان های مردم نهاد مختلف کشور و همراهی میترا حجار و دیگر هنرمندان با مردم در بخش فرهنگ سازی حفظ محیط زیست گفت:

“خانم حجار در کنار دیگر هنرمندان تئاتر و سینما، پیشگام حفظ محیط زیست و آگاهی دادن به اقشار گوناگون بودند و این ویژگی هنرمندان این دوره از تاریخ ایران است که همیشه در امور انسانی، ملی و فرهنگی پیشگام بودند. شما هنرمندان تئاتر و سینما را در کنار دیگر رشته های هنری و ادبی می بینید که با مردم در تماس هستند و همیشه با مردم در صف اول هستند. از آن ها متشکریم.”

سپس سید محمدمجابی ضمن تبریک و تشکر از مجلۀ صنوبر و مجلۀ بخارا برای برگزاری این شب، با بیتی از حافظ سخن خود را اینچنین آغاز کرد:

“افتخار می کنم که مادر استاد کهرم در جمع ما حضور دارند  و تبریک عرض می کنم که فرزندی این‌چنین را تربیت کرده اند.

معاشران گره از زلف یار باز کنید

دمی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمع اند

ون ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

استاد کهرم بزرگوار، دانشمند فرزانه، سخنور عزیز و انسانی فرهیخته که عاشق طبیعت، مخلوقات، خالق یکتا و ایران است. انسانی که خَدوم هست و در کنار این همه مسائل فعال برای اینکه بتواند اثر گذار باشد. خیلی ها سعی دارند همیشه نقد کنند و دنبال راه حل نباشند و این وسیله ای جهت مطرح کردن خودشان است. هر کس هم تنها نقد کند، می تواند در جامعه محبوب تر باشد. اما آقای دکتر کهرم دقیقا در جاهایی که باید حضور پیدا کند، تا اثر گذار باشد و راهی اصلاح شود، فداکارانه حضور پیدا کرده اند. جناب میرفخرایی از اینکه ایشان در یک رسانه باشد یا نباشد، نباید نگران بود. اولا الآن همه رسانه هستند.”

سید محمد مجابی گوشه هایی از خاطرات همکاری با اسماغیل کهرم را نقل کردسید محمد مجابی گوشه هایی از خاطرات همکاری با اسماغیل کهرم را نقل کرد

وی در بخش دیگر سخنانش از خاطرات همکاری خود با دکتر کهرم گفت و بیان داشت:

“من در چند مورد افتخار همکاری با استاد را داشتم. در زمانی که قرار بود برنامۀ دولت یازدهم برای آقای دکتر روحانی تنظیم شود. کمیته ای با ریاست خانم دکتر ابتکار تشکیل شد. حضور جدی دکتر کهرم در تمام جلسات و تنظیم یک برنامه باعث شد تا بتوانیم برنامۀ خوبی را به آن دولت تقدیم می کنیم. و افتخار هم می کنیم که دکتر روحانی در برنامۀ خود یک فصل محیط زیست را قرار داد. بعد از آن در سیاست های ابلاغی رهبری برای محیط زیست بود. در اصل پنجاهم قانون اساسی و بعد از آن برنامه هست و  بعدقوانین عادی است و بعد تا انتها جریان بیابد تا به اجرا برسد. ولی فراموش نکنیم که ما فقط در سیاست گذاری نمی توانیم حرکت کنیم که محیط زیست به اثر برسد. و هم در سیاست گذاری و هم در آوردن مردم به سمت اینکه مسئولیت اجتماعی داشته باشند اگر مطالبات زیست محیطی اهمیت دارد مطالبه گران عامل باید باشیم. نمی توان مطالبه گر بود و زباله ریخت و یا با آب جارو کرد و یا نسبت به یک انسان، حیوان و گیاه بی تفاوت بود. ایشان در ده ها جلسه ای که ما برای تنظیم سیاست های محیط زیست داشتیم اثر گذار بودند. و این سیاست ها ابلاغ شد. و بعد از آن در برنامۀ ششم با من همکاری داشتند که یکی از مسائل مهم اش بحث جنگل ها بود. و استراحت جنگل.

چقدر خوشحالم که امروز  در شرایطی در مورد محیط زیست صحبت می کنیم که بحث محیط زیست یک موضوع جدی شده است و در حد صحبت نیست. در زمان آقای خاتمی بحثی در رابطه با محیط زیست داشتیم که البته در دورۀ ایشان هم این موضوع اهمیت داشت. معاون رئیس جمهور آن دوره گفتند که بحث محیط زیست مثل بحث نقش گل قالی است از آنجا به اینجا رسیدیم که همه بدان ورود می کنند. و این مطالبه گری جدی که وجود دارد حضور هنرمندان در این بخش است. چند روز قبل خدمت آقای شیردل نوری رفته بودم. در آنجا لاک پشتی را دیدم که ترک خورده بود و گفتند خانم حجار این را آورده اند که بتوانند حفظ بکنند. این ها ارزش است. ما همه فقط با هم می توانیم برای محیط زیستمان مؤثر باشیم. در داستان سیمرغ همۀ آن سی مرغ هستند.

وقتی نام آقای کهرم می آید دو چیز در ذهنم متبادر می شود، یکی دوست عزیز جناب آقای دکتر سید آهنگ کوثر و دیگری پروفسور میر شمسی، این دو بزرگوار در ذهن من می آیند اما آن چیزی که همیشه از نام ایشان تصور می کنم «درخت» است و به همین خاطر شعری در این باره برایتان می خوانم:

تو قامت بلد تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار

زیبایی ای درخت”

علی دهباشی پس از سخنان دکتر مجابی به شعر درخت سیاوش کسرایی اشاره داشت و با ذکر خاطره ای این شعر را برای حاضرین خواند:

“شعر درخت با صدای سیاوش کسرایی را به یاد می آورم در شبی که در دانشگاه آریا مهر (صنعتی شریف) دانشجویان در آمفی تئاتر دانشگاه جمع بودند و پلیس دانشگاه را محاصره کرده بود و راه خروج نبود. نیمه شب بود و من جوانانی بودم که از باب کنجکاوی در آمفی تئاتر دانشگاه حضور داشتم. از بیرون کیسه های دو ریالی به درون دانشگاه پرتاب می کردند که بچه ها بتوانند با خانواده هایشان تماس بگیرند. و آقای سیاوش کسرایی هم بودند که ایشان با آن صدای رسا شروع به خواندن آرش کمانگیر و بعد شعر درخت کردند. از کسانی که امشب جایشان خالی است و اگر بودند  یکی زنده یاد ایرج افشار که یار استاد کهرم بودند و فریدون مشیری و زنده یاد کسرایی هستند.

اسماعیل میرفخرایی در شب استاد اسماعیل کهرم اسماعیل میرفخرایی در شب استاد اسماعیل کهرم

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار

 زیبایی ای درخت

وقتی که بادها

در برگ درهم تو لانه می کنند

وقتی که بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند

غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

 اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا

خورشید را کجا

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

 پیوند می کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که برجایی ای درخت

سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

گوشه ای دیگر از شب اسماعیل کهرمگوشه ای دیگر از شب اسماعیل کهرم

در ساعاتی دیگر از این نشست، محمد درویش از نقش مؤثر کهرم در حفظ میراث محیط زیستی سخن گفت و بیان داشت:

“در اواسط دهۀ هفتاد بود که من و همکارانم در باغ گیاه شناسی تهران در پیکان شهر به عنوان یک سری از پژوهشگرهای منابع طبیعی نشسته بودیم و به شدت ناراحت بودیم که از این ناراحت بودیم که شنیدیم استاندار وقت گیلان یکی از رویشگاه های ارزشمند منطقه را با فرمانی تبدیل به یک سایت استقرار شهرک صنعتی کرده بود. همکارانم سال ها داشتند روی رویش قطری «راش» کار می کردند. با خود فکر می کردیم که چگونه ممکن است چنین فاجعه ای اتفاق بیفتد چرا حرف ما پژوهشگران نمی تواند در پیشگاه سیاستمداران و حتی برخی مردم محلی مؤثر باشد. همانجا من پیشنهاد کردم که از آدم هایی مثل اسماعیل کهرم استفاده کنیم. شاید یکی از مشکلاتی که محیط زیستی ها و منابع طبیعی دارد این است که نمی تواند دغدغه های خود را به شکلی زیبا و مؤثر و ساده برای مردم و رهبران سیاسی و مدیران ارشد کشوری طرح کند. یکی از مهم ترین ویژگی های کهرم عزیز این است که با دانش گسترده و ژرفی که دارد با تجربۀ گران بهایی که از جای جای وطن کسب کرده است و من افتخار همراهی با او را در پشنگان، شاهان کوه و گچ ساران و … داشتم، می توانیم دغدغه های خود را به شکلی مؤثر تر منتقل کنیم. اگر در میان این شب ها، دویست و نود و چند شب، اولین آدم محیط زیستی امروز ارزش می یابد و از او قدردانی می شود و توانسته پیوندی برقرار کند بین قلل رفیع ادبی، هنری، سینما و … دقیقا به دلیل این است که کهرم از جنس مردم است. مردم را می شناسد و می داند چگونه این دغدغه ها را باید به مردم منتقل کرد.”

محمد درویش به نقش اسماعیل کهرم در حفظ محیط زیست پرداختمحمد درویش به نقش اسماعیل کهرم در حفظ محیط زیست پرداخت

وی در ادامه تصریح کرد:

“ما باید بتوانیم بین سیاست و هنر و ادبیات پیوند بزنیم و یادمان باشد اگر به هر دلیلی وضعیت محیط زیستی ما روند کاهندۀ کارایی اش را همچنان ادامه دهد مجالی برای سیاستمداران و نقاشان و هنرمندان و سینما گران و … هم نیست تا به زندگی معمول خود ادامه دهند. بزرگترین تولید کنندۀ کشاورزی ایران و بزرگترین استانی که برخوردار از منابع آبی کشور است. بیشترین حجم سرمایه گذاری صنعتی در آن استان اتفاق افتاده است. امروزه از نظر وضعیت آموزش و پرورش رتبۀ سی و یکم دارد. شش هزار معلم مهاجرت کرده اند و در آخرین نظر سنجی نود و پنج درصد مردمش خواهان مهاجرت شده اند. در آن استان نه نویسنده ای مانده و نه هنرمند و سینماگری باقی است! نام آن استان خوزستان است و ما باید تلاش بکنیم تا با حمایت از امثال اسماعیل کهرم اجازه ندهیم تا این اتفاق نیفتد. این کهرم بود که یادمان انداخت اگر بختگان برود بخت از ایران می رود. اگر حال پریشان بد باشد، پریشانم حالی دامن همۀ فارس را می گیرد. باید قدر این مرد نازنین را بدانیم.

خوشحالم امروز در حالی مراسم برگزار می شود که در خدمتش هستیم و در زمانی از این پیشکسوت قدردانی می کنیم و مادر آن پیشکسوت هم در اینجا حضور دارد. بزرگترین هدیه و پیشکشی که می شود برای کهرم داد همین است که در حضور مادرش از او قدردانی شود.

گاهی اسماعیل به من زنگ می زند که یک محیط بانی که حالش خوب نیست و نیاز مالی دارد به من معرفی کن و می خواهم به او کمک کنم. این مرد شریف یکی از کارهایی که بی منت انجام می دهد همین است.”

محمد درویش در پایان سخنانش با ابراز خرسندی از انتشار مجلۀ صنوبر گفت:

“صنوبر من را به یاد سهراب می اندازد. سهراب بیش از نیم قرن پیش می گوید که:

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

فکر می کنم جامعه ای که قدر بزرگانش را سزاوارانه بداند، هرگز هیچ ماهی ای در این سرزمین بی آب نمی ماند.”

در ادامه سیاوش صفاریان پور از خاطرات حضور دکتر کهرم در برنامه های صدا و سیما سخن به میان آورد و بیان کرد:

” باید به وجوه رسانه ای آقای کهرم پرداخته شود. برای من که کارگردان و تهیه کنندۀ هستم آقای کهرم اصل جنس هستند. چون ما در برنامه سازی ها خصوصا در برنامه سازی های علمی دوست داریم بیشتر سراغ دانشمندان برویم که بتوانند با مردم صحبت کنند. ایشان ی نمونۀ استثنائی در بین افرادی که ما به سراغشان می رویم، هستند. معمولا این افراد خیلی با تلویزیون میانۀ خوبی ندارند و خیلی معتقدند نباید به مردم چیزی را انتقال دهند.  و جایگاهشان در فضای آکادمیک بهتر است در پشت آن حجاب واژۀ دکتر پنهان شود و شاید در واقع ضرورتی ندارد که به میان مردم بیایند. دکتر کهرم عکس این قصه هستند. و تجربۀ من در اغلب برنامه هایی که با ایشان گفتگو داشتم یا برنامه های ایشان را نگاه می کردم  نشان دهندۀ دانشمند مروج‌گری بودند که سعی دارند فاصلۀ مردم با خودشان را کم کنند.”

وی در ادامۀ سخنانش اظهار داشت:

“برنامه ای که دکتر نوروزی در شبکۀ دو با آقای کهرم داشتند این بکر بودن ایشان زمانی اتفاق افتاد که دکتر نوروزی داشتند با ایشان گفتگو می کردند و یک پرندۀ زخمی را داخل استودیو آورده بودند و زمانی که در دست آقای کهرم بود این پرنده را نوازش می کردند و آرام و آهسته صحبت می کردند این پرندۀ زخمی چشمانش را می بندد و در فضای پر از استرس استودیو به خواب می رود. از اینجا به بعد صحنه گردان آقای کهرم هست که اشک هایشان جاری می شود و نسبت به این خالص و بکر بودن طبیعت صحبت می کند و این نقطۀ تأثیرگذار است که رد رسانه ای همانند تلویزیون می تواند منجر به علاقه مند شدن عده ای به طبیعت شود.

سیاوش صفاریان پور از حضور استاد کهرم در برنامه های صدا و سیما سخن گفت سیاوش صفاریان پور از حضور استاد کهرم در برنامه های صدا و سیما سخن گفت

برایشان مهم نیست در یک جلسۀ رسمی صدای یک پرنده را دربیاورند و یا اگر لازم باشد با صدای جذابشان داستان و حکایات طبیعت را نقالی می کنند. اما آن چیزی که ایشان را متفاوت می کند شیفتگی و حیرانی ایشان است. با اینکه میدانند قصه چیست! اگر دارند دگردیسی یک کرم ابریشم و تا رسیدن به یک موجود بالدار و پر کشیدن پروانه شدن را می گویند با اینکه از موضوع مطلع هستند همچنان شگفت زده هستند و خود را هم سطح با مردم می دانند.  همیشه از مصاحبت با ایشان لذت می برم.”

در این بخش یاسمین گلزار، دانش آموز سال سوم دبیرستان، از دوست داران دکتر کهرم، قطعۀ موسیقی ای از ساخته های خود بر روی شعر «صدای پای آب» سهراب سپهری را با ساز گیتار اجرا کرد.

“شاید این آب روان

می رود پای سپیداری

تا فرو شوید اندوه دلی

دست درویشی شاید

نان خشکیده فرو برده در آب

چه گوارا این آب

چه زلال است این رود

مردم بالادست

چه صفایی دارند

مردمش می دانند

که شقایق چه گلی است

بی گمان آنجا آبی آبی است

غنچه ای می شکفد

اهل دل با خبرند

مردمان سر رود

آب را می فهمند

گل نکنددش ما نیز

آّب را گل نکنیم”

اجرای موسیقی توسط یاسمین گلزازاجرای موسیقی توسط یاسمین گلزاز

در واپسین لحظات این نشست اسماعیل کهرم ضمن تشکر از علی دهباشی و سخنرانان این جلسه گفت:

“من هم خوشحالم که سایۀ مادرم بالای سرم هست.

دسته های گل نهادن بر مزار من چه سود

در زمان زندگی یگ شاخه گل دستم بده

شما خودتان را جای من بگذارید. وقتی این نخبگان و مقامات مملکت در مورد بنده اینطور سخن می گویند، من چه حالی دارم. محمد مجابی (معاون ارشد خانم ابتکار)،  این مرد برای نجات محیط‌بانان دربند که به جرم قتل بازداشت شده بودند، از هیچ کوششی فرو گذار نکرد. روز اولی که ایشان منسوب شد گفت که ما محیط بانان در بند را آزاد خواهیم کرد و کرد.

میترا حجار هنرمندی که من با او سفر کردم و می دانم چقدر خاکی و مردمی است. و چقدر سعی دارد برای حفظ محیط زیست و این باعث افتخار است. ما نیاز داریم مسئلۀ محیط زیست توسط این عزیزان که مورد توجه مردم هستند بیان شود.

استاد اسماعیل کهرم به انتشار اولین شماره مجله صنوبر اشاره کرداستاد اسماعیل کهرم به انتشار اولین شماره مجله صنوبر اشاره کرد

اسماعیل میرفخرایی عزیز من، سال گذشته ایشان منزل من بود. یک خانمی از آشنایان که سی سال خارج از ایران بودند در مجلس بودند. وقتی آقای میرفخرایی به منزل ما آمدند و شروع به صحبت کردند ایشان یک لحظه متحیر گفتند که اِااا! آقای میرفخرایی! بعد از سی سال و ماندگاری صدای ایشان. این شخصیت تلویزیونی که رسانه را می شناسد آدمی مثل من بیابانی و شکاربان خیلی باید از ایشان یاد بگیرم. چنین نخبه هایی داریم که می توانند برای جوانان اثرگذار باشند.

محمد درویش که به خانمش گفتم پایش را ببند! گفت نمی شود! من به او می گویم دایره‌المعارف محیط زیست ایران. زندگی خصوصی ندارد و همه با محیط زیست مخلوط شده است. همیشه در سفر است و نمی داند که کی و چه زمانی در تهران است. خودش می گوید در بازگشت از سفر در مهرآباد بودم و یک شخصی آمد و گفت این هواپیمای آخر از شیراز بود؟ یک لحظه مکث کردم و مجبور شدم که فکر کنم دقیقا من از کجا آمده ام.

و اما سیاوش فقط تند حرف زدنش نیست عشق و علاقه و آگاهیش هم هست. ما را در برنامه هایشان می برند.

سه شنبه هفته گذشته از وزارت ارشاد با من زنگ تماس گرفتند و گفتند که صبح ماشین به دنبالتان می آید و شما را می برد. من را به کتابخانۀ ملی، در سالنی مختص اهل قلم بردند و بالا رفتیم و دیدیم که دفتری به نام یادگار ماندگار تهیه کرده اند و در آن از ۱۱۰ پیشکسوت اهل قلم قدردانی کرده اند من هم ناباورانه جزو این ها بودم. منِ شکاربان چه کردم که اینگونه شد! و حال این شب که به همت علی خان دهباشی برگزار شد و این افتخاری است برای من.”

 

سپس وی از دوران کودکی تا بخش علمی زندگی خود گفت و ادامه داد:

“گفتی به من که پیر شوی مادرا! بیا!

نفرین به من که در لباس دعا کرده ای ببین

بگذارید بگویم از کجا بدین جا رسیدم. من کودکی شیرین و خوبی داشتم. یکبار به کاشان رفتم و از کنار مغازه ای که تفنگ شکاری می فروخت رد شدم. فروشنده گفت که مردم دیگر شکار نمی روند و این همه را تو مقصری!

من نیز خرسند شدم.

به یاد دارم در کودکی در یک خانۀ بزرگ که طویله ای در گوشۀ حیاطش بود زندگی می کردم. در آنجا از بوقلمون و کره خر و … نگهداری می کردند. تا چشم به هم زدم دبستان و دبیرستان، دانشگاه شیراز که دانشگاه خوبی بود و سرباز ی و فارغ التحصیلی. رفتم بانک ملی مشغول شدم که به دلم نچسبید. من روحیۀ بیابانی داشتم.  وقتی بچه بودم به مشهد می رفتیم وقتی به کوه ها نگاه می کردم و دوست داشتم قطار توقف کند و  بروم ببینم پشت کوه چیست. ایرج افشار هم اینگونه روحیه ای داشت. من شنیدم هیچوقت در جاده های آسفالت سفر نمی کرد. به خاکی می رفت و چادر می زد و هتل نمی رفت. من بیش از هزار شب در چادر خوابیدم. لذت داشت. من ایرج افشار را می بینم که اینجاست، اگر اینجا بود که هست دست من را می گرفت و می گفت بیا برویم و بشینیم تا از جاهایی که دیدی با هم صحبت می کنیم و ما با چنین خوی بیابانی در بانک ملی چه می توانستم بکنم.

اسماعیل کهرم از خاطرات خود طی سالها کار در محیط زیست سخن گفت اسماعیل کهرم از خاطرات خود طی سالها کار در محیط زیست سخن گفت

سازمان محیط زیست استخدامی داشت به عنوان پرنده شناس و من به خوبی با این رشته آشنایی نداشتم. یک کنکوری برگزار شد و شاید صد نفر بودند و برگه ها را که می دادند، دیدیم همۀ این ها برگه ها را زمین می گذارند و جلسه را ترک می کنند. برگه ها را که برداشتم دیدم که به زبان انگلیسی است. خوشحال شدم چون من سه چهار سالم بود که پدرم برای فنون هوانوردی به امریکا رفت و وقتی برگشت با ما  انگلیسی حرف می زد.

من با عنوان نفر اول قبول شدم و ازآنجا زندگی من چیزی بود که می خواستم و رفتم و پشت آن کوه ها را دیدم.

شغل پرنده شناسی یکی از تنهاترین شغل های جهان است. شما اگر فسیل ها را مطالعه بکنید می توانید ترنمی بکنید با پرنده نمی شود. گاهی دانشجوها را می آوردیم و این ها وقتی پاکت پفک را باز می کردند. این پرنده ها رم می کردند. باید عضوی از طبیعت شوی و بی صدا پیش بروی. دو بار چشم من سوخت. لنز دوربین شکاری که حکم ذره بین دارد. بنابراین هیچکس نبود. من این را برای جوان ها می گویم. عزیزان من! خدا می داند درست مثل اینکه یک نفر اینجا نشسته است که رفتار شما را یادداشت می کند و برایتان تیک می زند. هر کاری که می کنید مهم این است که خوب انجام بدهید. روزی که به اسم پرنده شناس انتخاب شدم می دانستم یک کار مخصوص است و اگر مرا در ثبت احوال هم می گذاشتند فکر می کردم که یک کار مخصوص است. مهم این نیست ما چه می کنیم، مهم این است که خوب انجام دهیم. در داستان ها داریم که روزی یک کفاشی شاه شد. به او طعنه زندند که تو کفاشی!  گفت که من کفاش خوبی بودم. فرقش این است.

یک بار به استانی رفتم جهت سرشناسی پرنده ها بود. پرنده ای بود که سنگین ترین پرندۀ قابل پرواز است. در فرودگاه سنندج بودم که یک گلۀ بیست و دو تایی سایه ای رو زمین انداخت. صدایی داشت مثل اینکه پارچه ای را پاره می کنی. بیست و دو کیلو وزن این پرنده بود. پیش مدیر کل رفتیم و ایشان برای ما از تعداد دفعات رؤیت این پرنده ها در ماه های سال صورت داد تعداد عجیب بود و ما یواش یواش داشتیم ورزیده می شدیم.

اعداد به نظرم عجیب آمد. یکی از شکاربان ها مرا برداشت و با خود به منزلش برد. تار خوش می زد. رفتیم نشستیم این آقا احساساتی شد و زیر گریه زد. گفت آقای کهرم من و تو که اتم نمی شکافیم و جراحی قلب نمی کنیم بیا این آماری را که تهیه می کنیم این آمار وجدانی باشد. این مدیر کل هر چه به تو گفته است دروغ بوده است. شرافت این محیط بان را ببینید رفتم به تهران به آقای فیروز گفتم و بررسی شد. مهم این نیست چه می کنیم اما اهمیت این است که هر کاری می کنیم درست باشد.

دوست دارم یک روز ببینید ما به عنوان پرنده شناس چه می کردیم. به دشت می رفتیم این پرنده ها صبح زود بیدار می شوند و شما سه صبح باید بروید و منتظر باشید. می رفتیم با گونی سوراخی برای تلسکوپ می گذاشتیم و در چادر منتظر می ماندیم. ساعت ۵ و ۶ پرنده ای که به آن «چکاوک آسمانی» می گوییم. می بینی که آمد. پرنده ها ی نر آواز خوان هستند و این پرنده همین گونه است. چکاوک نر قلمرویی برای خود درست می کند و از وسط این قلمرو عمودی. هشتاد تا صد و بیست متر بالا می رود و بعد شروع به خواندن می کند. سرش را در جهت باد قرار می دهد و سر حرکت نمی کند و بدن دور سر می گردد و در باد می خواند. می خواند تا به گوش چکاوک ماده ای برسدکه آوازی ندارد ولی گوش هایش خوب می شنود. و بعد با صرف انرژی در جا بال می زند و آواز می خواند. اگر این چکاوک نر جوجه باشد به گوش آن بانو خوش نمی آید باید صدایش شش دنگ باشد. بعد اگر چنانچه بالغ  و بالای سه سال باشد که خوشایند است.  ماده می آید و بعد دو تایی با هم آوازخوانان روی زمین می نشینند. پرندۀ نر قبلا جایی را فراهم کرده زیر بوته ای در پناه سنگی و جفت گیری می کنند. چهار تا هفت تا تخم می گذارند. چهار تا هفت تا تخم می گذارد و نُه روز روی تخم می خوابد و بچه جوجه ای متولد می شود و نه روز دیگر پر می کشد و می رود. ۱۸ روز تخمی که به اندازۀ یک دانه زیتون است تبدیل به جوجه می شود. آن هایی که دنبال معجزه هستند، این اگر معجزه نیست دیگر چه چیزی هست؟  دور و بر ما پر از چنین معجزاتی است. ما حفاظت از این پرنده را که حق دارد بنشیند و خانواده اش را بزرگ کند  و پر بدهد و دور دوم جوجه کشی را در فروردین و اردیبهشت پر زدند رفتند و خرداد و تیر سری دوم، این ها حق حیات و زندگی دارند. بچه های ما حق ندراند برای تفریح خود با تیرکمان این ها را بکُشند. یک حیات نقلی داشتیم. مادر من چادر نمازش رنگش یادم است شاید حدود شصت سال پیش است. یک خروسی بود دست من داد. نمی دانم چه اشتباهی کردم که مادر نمازش را شکست و پرسید که چه می کنی! گفت که یک عابدی هفتاد سال عبادت کرد و بعد دید بچه ای پر مرغی را می کشد و این نماز را نشکست که کودک را متوجه اشتباهش بکند. شب خواب دید که تمام عباداتش هدر رفته است.”

 

دکتر کهرم در بخش تربیتی و آموزش به کودکان توسط خانواده ها جهت فرهنگ‌سازی گفت:

“عزیزان من وظیفۀ پدر و مادر است که این آموزش بدهد در کوچه می بینم بچه ای در کوچه زباله می ریزد و مادرش هیچ واکنشی نشان نمی دهد! فردا همان کسی می شود که زباله را از ماشین بیرون می اندازد.

نیریز رفتم  وارد پارک بهرام گور که می شوید می بینید بهرام گور دارد شکار می کند.

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

به آنجا رفتیم .بچه ها وقتی ما را دیدند متوجه شدم بچه ها حال خوبی ندارند. یک بی انصاف رفته بود نُه تا قوچ و میش را شکار کرده بود. برخی از میش ها حامله بودند. رفتم با او صحبت کردم. گفتم تو در چه خانواده ای بزرگ شده ای؟  می گفت برادر من قلم تراش می گرفت چشم پرنده را در می آورد و بعد پرنده را به هوا می انداخت و وقتی پرنده به دیوار می خورد می خندید.

مادربزرگ مقدسی داشتم که در استخری در خانه امان، کاغذی را در این حوض انداختم، او نهیب زد که آب مهر حضرت زهرا است و هنوز آب را می بینم احساس احترام می کنم.  این تعلیم ها را کم داریم و نیاز داریم که پدر و ماردهای امروز به بچه هایشان بیاموزند. علم در زمان کودکی مانند حکاکی بر روی سنگ است و می ماند. وقتی که تناور شد، دیگر نمی توانی خمش کنی و به آن آموزش دهید. من خوشبخت بودم که یک خانوادۀ مهربان داشتم. پدرم مرد عجیبی بود و چقدر به تحصیلات ما توجه می کرد. نتیجه اش این شد که ما علاقه مند به علم روز شدیم. من فکر می کنم اگر امروز در حضور شما ایستاده ام و اینقدر افتخار می کنم، در نتیجۀ القائات خانواده ام است. من به داشنجویانم می گویم که چرا می گویند فلانی سرسفرۀ پدر و مادر بزرگ شده است. چون فکر می کنم که بچه ها سر سفره پدر و مادر بیشترین انتقادات را می پذیرند. همین انتقادات است که شاکلۀ آدم را از آن موقعیت رشد می دهد.

یاسمین گلزاریاسمین گلزار

پدر من برای آموزش فنون هوانوردی به امریکا رفته بود، تفریح من این بود مادر من مرا به قهوه خانه میدان شاه می برد و خود پشت در می ایستاد و من می رفتم تا به نقالی شاهنامه فردوسی گوش کنم. نتیجه اش چه شد؟ من الان بلدم نقالی کنم. مهم نیست چه کلاسی دارم: اکولوژی حیات وحش، بررسی زیستگاه های طبیعی ایران، نیم ساعت اول را شاهنامه و حافظ و سعدی می خوانم؛ فقط برای اینکه فکر می کنم یک درخت تا وقتی سر پا پا ایستاده که عمیق باشد. ریشۀ ما ریشۀ فرهنگی است. ما باید جوان هایمان را علاقه مند به سعدی و فردوسی بار بیاوریم.

پدر و مادرهای عزیز در تربیت کودکان تنها رشد فیزیکی اهمیت ندارد. ریشه را قوی کنید. آنوقت فرزندت را بفرست جلوی باد و طوفان. برادرهای من بیش از ۵۰ سال است در سوئیس هستند. وقتی اینجا می آیند آن ها را سر کلاسم می برم تا با دانشجویان ایرانی می برم و با آن ها  از سعدی و حافظ زندگی می کنند! انگار نه انگار سال هاست دور از ایران هستند اگر ما بی توجهی می کنیم، مقصر خودمانیم.”

وی در پایان سخنانش از دیدگاه و باور جامعۀ مردمی ایران از رشتۀ پرنده شناسی چنین گفت:

“از حالا به بعد این یک شب به یادگار ماندنی در تمام ذهن من است. خوشحالم که پرنده شناس هستم.  سال ۱۳۵۳ به زابل رفتم. سه روز تمام سرشماری پرنده ها کردم و هفتصد و بیست هزار بال پرنده سرشماری کردم. در هامونی که الان نصفش خشک شده است. به میهمان سرای جهانگردی رفتم و در مهانسرا نشستم شام بخورم. دو نفر مهندس آمدند و سر میز من نشستند. بنده هم جوانی بیست و چند ساله ای بودم و از من پرسیدند که تو برای چرا اینجا هستی؟ گفتم پرنده شناس هستم. پوزخندی زدند گفتند که برادر ساواکی هستی بگو!

یکبار هم با قطار از مشهد به تهران می آمدم. چند معلم هم سفر من بودند و از شغلم سؤال کردند و وقتی پاسخ دادم کلی خندیدند! ولی با تمام این موقعیت ها به راهم ادامه دادم.

داستانی در مورد مادربزگم بگویم. دلخور بود که در این شغل هستم و مدام در بیابان ها زندگی می کنم. گفت مادر! این چه کاری است؟ برو مثل فرامرز و داریوش کار حسابی در بانکی و اداره ای داشته باش. اینقدر مرا اذیت کرد که یک روز گفتم که مادر می خواهم شغلم را عوض کنم و در کار خزندگان بروم.

خوشحال شد و گفت که خزنده چیست؟ پاسخ دادم که مار و عقرب و رتیل. گفت که نه همان پرنده خوب است.

امروز خوشحالم که به عنوان یک پرنده شناس اینجا ایستاده ام. نقشه را که باز می کنم و یا گاهی رایحه ای یا یک لباس هم وطنی مرا به جاهایی می برد که رفتم و دیدم و دوست دارم تا اخرش هم بروم.

در خاتمه می خواهم بگویم که من  در جریان زحمات خانم مانیا شفاهی هستم. ایشان خیلی زحمت کشیدند و وقتی نطفۀ مجلۀ صنوبر بسته شد، به منزل من آمدند. در زادگاه خودشان یک اثر فرهنگی را به این صورت تولید کردند و من به وجود چنین شخصیت هایی افتخار می کنم. از این جهت است که نسبت به آیندۀ ایران امیدوار هستیم.”

استاد اسماعیل کهرم در کنار دوستداران خود استاد اسماعیل کهرم در کنار دوستداران خود

در خاتمه آخرین اثر منتشر شدۀ انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر کهرم اهدا شد.

دیدار و گفتگو با دکتر محمد سرور مولایی،“محمد سرور مولایی، متولد ۱۳۲۴ خورشیدی در شهر غزنی است. وی دبستان را در غزنی و دبیرستان را در مدرسۀ حبیبیه کابل گذراند. در آزمونی که برای فرستادن شاگردان رتبه های یکم تا سوم دبیرستان های سراسر کشور به خارج برگزار گردید، رتبۀ پنجم را کسب کرد و بورسیۀ تحصیل در ایران را برگزید. در سال ۱۳۴۴ برای تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی به ایران آمد. در بهمن (دلو) ۱۳۴۸ از دانشگاه تهران دانش نامۀ کارشناسی، در دی ۱۳۵۱ از همین دانشگاه دانش نامۀ کارشناسی ارشد و در خرداد ۱۳۵۵ اینبار نیز از همین دانشگاه دانش نامۀ دکتری گرفت.

گزارش دیدار و گفتگو با دکتر محمد سرور مولایی/پریسا احدیان

صبح روز پنجشنبه، یازدهم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، نودمین نشست کتابفروشی آینده با همراهی مجلۀ بخارا میزبان «دکتر سرور مولایی» بود.

این جلسه با حضور اساتیدی از جمله: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دکتر نصرالله پورجوادی، دکتر توفیق سبحانی برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست و تسلیت به ملت افغانستان در حادثۀ تروریستی اخیر کابل بیان داشت:

“امیدواریم که این آخرین اتفاق ناگواری باشد که در این منطقه رخ می دهد. قطعا مردم ایران هم دردی خود را نسبت به افغانستان داشته و دارند. و خود را جدا از آنچه که پیش آمده نمی دانند.”

سپس سردبیر مجلۀ بخارا، بخش هایی از زندگینامۀ دکتر محمد سرور مولایی را قرائت کرد و گفت:

“محمد سرور مولایی، متولد ۱۳۲۴ خورشیدی در شهر غزنی است. وی دبستان را در غزنی و دبیرستان را در مدرسۀ حبیبیه کابل گذراند. در آزمونی که برای فرستادن شاگردان رتبه های یکم تا سوم دبیرستان های سراسر کشور به خارج برگزار گردید، رتبۀ پنجم را کسب کرد و بورسیۀ تحصیل در ایران را برگزید. در سال ۱۳۴۴ برای تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی به ایران آمد. در بهمن (دلو) ۱۳۴۸ از دانشگاه تهران دانش نامۀ کارشناسی، در دی ۱۳۵۱ از همین دانشگاه دانش نامۀ کارشناسی ارشد و در خرداد ۱۳۵۵ اینبار نیز از همین دانشگاه دانش نامۀ دکتری گرفت.

در دوره ای که در دانشگاه تهران درس می خواند از خرمن دانش استادانی چون: سید جعفر شهیدی، بدیع‌الزمان فروزان فر، پرویز ناتل خان لری، ذبیح‌الله صفا، سید صادق گوهریم، عبدالحسین زرین‌کوب، سید حسن سادات ناصری و حسین خطیبی خوشه چید. از سال ۴۸ تا ۶۹ نیز در بنیاد فرهنگ ایران زیر نظر دکتر پرویز ناتل خانلری به مطالعه و بررسی متون فارسی پرداخت. هم چنین آغاز پایه گذاری بنیاد شاهنامۀ فردوسی، به عضویت هیئت تصحیح و تنقیح شاهنامه برگزیده شد.

دکتر سرور مولایی از خاطرات دوران دانشجویی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران گفت.دکتر سرور مولایی از خاطرات دوران دانشجویی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران گفت.

دکتر مولایی از سال ۵۴ در دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی ایران به تدریس زبان و ادبیات فارسی پرداخت. در این مدت نیز توانست مراتب علمی را از استادیاری تا استادی تمام به دست آورد. با روی کار آمدن دولت تازۀ افغانستان ایشان به ریاست دانشگاه بامیان در مرکز افغانستان منصوب شد. از این رو، به میهن بازگشت و به خدمت پرداخت. در بازگشت از افغانستان، به ناچار از تدریس کناره گرفت و بیشتر سرگرم کارهای پژوهشی شد. مولایی هر از گاهی در دانشگاه کابل نیز تدریس کرده است.”

وی در پایان از آثار و خدمات دکتر مولایی چنین گفت:

“دکتر محمد سرور مولایی یکی از دانشمندان بزرگ افغانستان است که آثار ارزشمندی در قلمرو زبان و ادب فارسی و تاریخ و فرهنگ کشور نگاشته یا تصحیح و ویرایش کرده است. افزون بر آن آثار متعددی در زمینه های مولوی پژوهی، بیدل پژوهی و باز نشر آثار خواجه عبدالله انصاری هروی دارد. هم چنین این استاد دانشگاه در پست های اجرایی و علمی مختلفی در افغانستان و ایران، مصدر خدمت فراوان به زبان فارسی بوده است. آخرین اثر ارزشمندی که مولایی تصحیح کرده، سراج التواریخ نگاشتۀ ملّا فیض محمد کاشف است که سال گذشته به همت نشر امیری در کابل منتشر شد. خانۀ ادبیات افغانستان در ششمین جشنوارۀ قند پارسی نیز که در ماه حوت سال ۹۰ در تهران برگزار گشت، مقام ادبی دکتر مولایی را گرامی داشته بود.”

سپس علی دهباشی از دکتر سرور مولایی و دکتر توفیق سبحانی دعوت کرد تا در نشستی به گفتگو بپردازند.

دکتر مولایی در ابتدای سخنانش به حادثۀ تروریستی کابل اشاره کرد و اظهار داشت:

“من هم بابت آن چیزی که در این سال ها در افغانستان مظلوم پیش می آید و حادثۀ  دیروز که هم به شهدا و هم مجروحانش ادای احترام می کنم و به خانواده های عزادار تسلیت می گویم. امیدواریم در هیچ جای جهان بخصوص در قلمرو نازنین زبان فارسی هرگز چنین اتفاقاتی نیفتد. چون ما به اندازۀ کافی گزند دیده ایم و بیش از این هم مجال و توان گزندهای بیشتر نیست.

استاد شفیعی کدکنی استاد بزرگوار من که محبتی دیرینه به من دارند و به خاطر دارند که شاعری در افغانستان می زیست که همۀ ایرانیان او را می شناسند: استاد خلیل الله خلیلی. برای من استاد خلیلی از جهات گوناگون ارزشمند بود. یکی از جهات ارزشمندی ایشان این است که او نسبت به قلمرو فرهنگی زبان فارسی حساس ترین شاعر زمانۀ ماست. او گرفتار مهاجرت بود و افغانستان در اشغال به سر می برد. جنگ هشت سالۀ تحمیلی در ایران شروع شده بود و هواپیماهای عراقی شیراز را بمباران کردند. خلیلی در اسلام آباد می زیست و سرسپردۀ سعدی و  شیخ اجل  حافظ شیرازی بود که این واقعه او بسیار بسیار مکدرتر از این کرد که در افغانستان شهرهایی ویران شده باشد! به یاد این افتاد که در قرن هفتم وقتی خلافت بغداد سقوط کرد سعدی در شیراز مرثیه ای برای این واقعه گفت. این دو را کنار هم بگذارید و حالا آرامگاه سعدی، منادی صلح بشر، بمباران می شود. خلیلی ذهن خوبی دارد و تمام این نکات را با هم پیوند می دهد. قصیده ای سرود در اظهار تأسف و اندوه از اینکه چطور شیراز به وسیلۀ این هواپیماها بمباران شد. می خواهم بگویم که اگر این بینش اهالی فرهنگ و شعر ما نسبت به سرزمین های مشترک و شهرهایی که پیشینۀ تاریخی بسیار ارزشمند دارند که بدون آن ها بخشی از هویت ما اصلا نیست، اعمال بکنیم، خوب است.”

استاد شفعیی کدکنی در جلسه دیدار با دکتر سرور مولاییاستاد شفعیی کدکنی در جلسه دیدار با دکتر سرور مولایی

وی در ادامه  در مورد خاندان خود و فعالیت هایشان در افغانستان، چنین سخن گفت:

“پنجاه و دو سال است در ایران زندگی می کنم. کم پیش آمده که بلخ بمباران شود؟ هرات با خاک یکسان شود؟ اما من در اینجا یک احساس از این خاطره ای که در زمان بمباران شیراز در وجود خلیلی بود، ندیدم. که یک شاعر ایرانی در مرثیۀ هرات و بلخ چیزی بگوید. چرا نمی گوییم؟ وقتی آقای دهباشی یادی از واقعۀ اخیر کابل داشتند به این فکر کردم که  این حس در اینجا وجود دارد که ما هر جایی در قلمرو فرهنگی خود هستیم-گرچه همۀ دنیا برای ما عزیز است- اینقدر بی تفاوت نباشیم. به خدا صدایی که در ایران در اعتراض کشتار به کابل و بلخ و هرات برمی خیزد در تمام عالم شنیده می شود. این گله را کردم چرا که باز شاعران دیگر افغانستانی بودند که در دوران جنگ تحمیلی ایران قصیده ها و غزل ها سروده اند و هم احساس اندوه دارند. می خواهم بگویم ما بیشتر در عمل اثبات کردیم که به این قلمرو فرهنگی بسیار بسیار قوی تر از دیگران با ژرفای بیشتر عاطفی برخورد می کنیم.

کم پیدا می شود که شما یک افغانستانی را پیدا کنید که پایش به ایران برسد و  مشتاق زیارت شیراز نباشد یا به اصفهان به عنوان کعبۀ آمالش ننگرد. به جایی که سال ها آن را در خاطرۀ کودکی و بزرگی اش شکل گرفته است.”

دکتر مولایی در بخشی دیگر از سخنان خود به سؤال علی دهباشی دربارۀ دوران کودکی و فضای پرورش فکری و آشنایی اش با اولین متون کهن زبان فارسی در زادگاهش اشاره داشت و چنین پاسخ گفت:

“من در یک خانوادۀ تقریبا دیوان سالار و در عین حال خان و  سیاسی بار آمدم.  تا بحال در هیچ جایی در ایران این موضوع را نگفتم. بخصوص به همشهریان افغانم تا احساس نکنند که ما هنوز هم به دنبال بحث های طبقاتی هستیم.

پدربزرگ من یک دیوان سالار بود و سمت نایب مستوفی داشت و در حسادت هایی که در کشور بود متهم به قتل کسی شد(درحالیکه بیگناه بود). مرحوم فرخ هم در کتاب «کرسی نشینان کابل» از بیگناهی پدربزرگ نوشته است. اینکه چون شیعه بود در میان متهمان سنی او را متهم ردیف اول شناختند و  به توپ بستند و به شهادت رساندند. از قضا در این اواخر عکسی در آلمان پیدا شد که  توسط شخصی آلمانی که آنروز در کابل حضور داشته ،گرفته شده است. عکس پدربزرگم را در حالیکه دستانش را خودش به سمت سرباز می گیرد که ببندد و کشان کشان او را نیاورده اند چاپ کرده است.

دکتر سرور مولایی از همدلی شاعران و نویسندگان افغانستان در دوران جنگ تحمیلی با مردم ایران گفت. و سروده خلیل الله خلیلی را که شنیده بود شیراز بمباران شده را خواند.دکتر سرور مولایی از همدلی شاعران و نویسندگان افغانستان در دوران جنگ تحمیلی با مردم ایران گفت. و سروده خلیل الله خلیلی را که شنیده بود شیراز بمباران شده را خواند.

پدر من که وکیل پارلمان بود، سر پر شوری داشت و جمهوری خواه بود. با جمعی از جمله علامۀ بلخی و یاران دیگر حزبی درست کرده بود که پیش از عمل کشف شد و چهارده سال و نیم در زندان های مخوف کابل عمر گرانمایه اش را گذاشت. در ایام کودکی من، پدرم به زندان رفت و زمانی که دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه شدم، در اثر تغییراتی که در قانون اساسی افغانستان پیش آمد، برخی از زندانیان از جمله پدر آزاد شدند.

ما ساکن کابل بودیم و در اصل غزنوی هستیم.  دو سال اولی که پدرم در زندان بود کلاس اول و دوم دبستان را در مکتب نجات کابل گذراندم و بعدها عموهای ما تصمیم گرفتند که به دلیل سختی زندگی در کابل بهتر است سر ملک و زمین خودمان در غزنه برویم. در این شهر به مدرسۀ ابتدایی رفتم. این از عنایات پروردگار بود که من از کابل رانده شدم. دلیلش هم این بود که در غزنه هم مدرسۀ رسمی وجود داشت و هم سنت تعلیمی ملّا در مسجد رفتن را اجبارا همگی داشتیم. یعنی صبح پس از نماز ناچار بودیم که در نزد ملّا، درس های سواد آموزی را بخوانیم و ساعت ۷.۳۰ صبح پس از خوردن صبحانه کولی پشتی امان را پشتمان بیندازیم و به مدرسه برویم و ظهر برگردیم و بعد از ظهر هم از ساعت سه تا چهار دوباره نزد ملّا برویم. این را از این بابت می گویم که نخستین متونی که نزد ملّا خواندم، «گلستان سعدی» بود. گلستان جزو مواد درسی لاینفک تمام قلمروهای زبان فارسی است و امروز هم حتی در افغانستان اگر در مدارس غیر دولتی بروید پشتو، ازبک، تاجیک و اقوام دیگر زبان آموزی را با گلستان آموخته اند.

این تعلیمات همینطور ادامه پیدا کرد و بعد به غزلیات حافظ رسید. البته عرض کنم که از معنا کردن متن گلستان و اشعار خواجه خبری نبود. روش سنتی این بود که کودکان این اشعار را حفظ می کردند. و چقدر مهم است و من نیز در دوران تدریس از شاگردانم بسیار خواهش می کردم که حداقل خطبۀ گلستان را حفظ کنید و یا چند غزل از حافظ را به یاد داشته باشید. چون هر چه ممارست و تمرین با حافظه و شعر فارسی بیشتر شود توانایی ما در سخن و ادراک کلام بیشتر است. بدون مبالغه باید بگویم اکنون حافظه ای که از بچگی داشتم را ندارم ولی در کلاس پنجم ابتدایی، نیمی بیشتر ازدیوان خواجه را حفظ بودم. با عموها و بزرگان خانواده وقتی مشاعره می کردیم، آن ها تک بیت می خواندند اما غزلی برایشان می خواندم.

این خاطره را گفتم تا شما با نوع و عمق برخورد فارسی زبانان در افغانستان با میراث فرهنگی گذشتۀ زبان فارسی بخصوص در آموزش های سنتی آشنا باشید. به همین دلیل است که کم تر فارسی زبانی را در افغانستان یا در هند و تاجیکستان پیدا می کنید که با این دو بزرگوار آشنا نباشند و چیزی از بر نداشته باشند یا خاطرات خوشی از ایام کودکی از این اشعار نداشته باشند.

بعدها از اقبال من بود که در دانشگاه درس حافظ تدریس می کردم و به دانشجوها می گفتم من نزد ملّا خواندم که:

الا یا ایها الساقی ادرکأسا و ناول ها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

من از تمام این غزل که دو سه کلمه را بیشتر نمی شناختم و آن این بود:

شب تاریک و بیم  موج و گردابی چنین هایل

کجا دادند حال ما سبکباران ساحل ها؟

چون هم دریا و هم موج و هم شب و هم تاریکی برایم واژه هایی آشنا بود. ولی من در همین حد هم با این اشعار، عشق می کردم. کار ما نزد ملّا چه بود؟ هر جلسه  ملا شعر را می خواند، من همراهش می خواندم، این را تمرین می کردم، حفظ می کردم و پنجشنبه ها که روز بازخواست درس های آموخته بود و دست و دلمان می لرزید که اشتباه بخوانیم و فلک شویم، غزل را باید از حفظ به استاد تحویل می دادیم.

استاد دکتر شفیعی کدکنی و دکتر سرور مولایی و دکتر توفیق سبحانی.استاد دکتر شفیعی کدکنی و دکتر سرور مولایی و دکتر توفیق سبحانی.

چند سال پیش به اکراه به دانشگاه فرهنگ رفتم که از تجربیات معلمی خود که بیست سالی است چیزهایی بگویم. حرف من این بود که بزرگترین نقصی که امروز در مدارس و دانشگاه ها وجود دارد، معلم محور بودن کلاس های ادبیات است. کم تر استادی پیدا می شود که دانشجو را وادار کند که متنی که در دست دارد پیش استاد قرائت کند. شما می دانید که بسیاری از نسخه های خطی، سلسلۀ درس هایی ثبت شده یا نوشته شده است که فلان کسی فلان متنی را پیش من قرائت کرده است و استاد امضا می کند. این بدان معناست که طرف جواز این را دارد که قرائت را به دیگران بیاموزد.

چون ما متن نمی خوانیم و کم تر می خوانیم. و کسی هم حوصله اش را ندارد پس نتیجه این می شود که آن چه که در نوشته ها  می خوانیم یا می بینیم در رادیو و تلویزیون گویندۀ خوش صدای خوش سیما غلط می خواند! آدم گریبانش را کجا پاره کند؟ از کجا شروع می شود؟ خب این از اینجا آغاز می گردد که در مدرسه و دانشگاه از او خواسته نمی شود که این اشعار را با صدای بلند بخواند. حال مهم نیست که طبق سرفصل ها تا آخر ترم درس داده است یا نه!

استاد دکتر ذبیح الله صفا در کنگرۀ ایرانشناسی سال ۵۳  بنیاد فرهنگ ایران در دانشگاه تهران حرف بسیار زیبایی زد و گفت که آقا  با این روش ها هیچ کسی ادیب نمی شود.

این سیستم واحدی بلایی به سر فرهنگ و ادبیات ما آورده است که آن سرش ناپیدا است. و کسی متوجه نیست که چرا این ادبیات خوانده می شود و باید به یک دانشجوی ادبیات خواندن و نوشتن بیاموزیم. ولی ما با این حفظ کردن ها عادت داشتیم. یک کتابی از خاطرات عموهایم را در تهران چاپ کردم. استاد دکتر محمدامین ریاحی وقتی این کتاب را خواندند، گفتند که این مثل قلم بیهقی نوشته شده است. این سواد از کجا آمده است؟ گفتم که عمویم در نزد ملا درست خواندن و درست نوشتن را یاد گرفته است و یک جملۀ او خطا نمی رود. اما این وضعیت امروز در زبان فارسی در افغانستان و ایران نیست. گریز از مسائلی که بر توانایی ما می افزاید یک سنت شده است. همه چیز که در گذشته بوده است بد و دور ریختنی نیست و باید حفظ شود.”

دکتر توفیق سبحانی از کاستی های مناسبات فرهنگی ایران و افغانستان سخن گفت.دکتر توفیق سبحانی از کاستی های مناسبات فرهنگی ایران و افغانستان سخن گفت.

سپس دکتر مولایی از زمان تحصیل خود از دوران ابتدایی در افغانستان تا پذیرش در دانشگاه تهران چنین گفت:

“من ابتدایی را در غزنی خواندم و چون شاگرد اول شدم طبق رسوم آن زمان بورس گرفتم. و شانسی برای من پیش آمد که کلاس هفت و هشت و نه را در شبانه روزی بخوانم و تجربۀ خوبی بود. بعد کلاس نُه، امتحانی دادیم و باید یا به دارالمعلمین و یا هنرستان می رفتیم. به دلیل آنکه از خانوادۀ سیاسی بودم این شأن را آموختم که ما باید سرپای خودمان بایستیم و مواجب بگیر دولت نباشیم. در هنرستان  قبول شدم و به این رشته رفتم. هنرستانی که امریکایی ها در آن درس می دادند و هر کس ۱۴ می گرفت می توانست در رشتۀ مهندسی دانشگاه کابل ادامه تحصیل دهد. ما چیزی اراده کرده بودیم و اربابان ما در افغانستان چیز دیگری. خب  می دانستیم که تحت تعقیب هستیم. اما من را اخراج کرده و به مدرسۀ دیگری منتقل کردند.

یکسالی دوندگی کردم تا دوباره توانستم به تحصیل بازگردم. دوباره به غزنی رفتم و کلاس ده را در شهرستان خواندم. و یازده و دوازده را به همان مدرسۀ قبل بازگشتم و در کنار اعیان سلطنتی درس خواندم. آن ها هم از من تعهد گرفتند که در صورت لغزشی اخراج خواهم شد. اما من نیامده بودم که اخراج شوم. من در چند جبهه باید می جنگیدم.

از قضا مادرم زن بسیار جالبی بود. من هفت عمو داشتم و زن عموهای من همگی دختر و عمو و پسر عمو بودند. جز مادر من که یک پله دورتر بود  و پدرش میرزایی بود که ریاضیات و هندسه و ادبیات و … می دانست. و پدربزرگ نقش مهمی در زندگی من داشت. هر کتاب که می خواندم یا مشق درستی که می نوشتم، یک خودنویس به من جایزه می داد. از آن زمان عاشق خودنویس شدم چرا که مرا به یاد پدربزرگ می انداخت.

مادرم می گفت که پسرجان تمام پسرعموهایت از فامیل خودتان هستند؛ اگر آن ها ناموفق باشند کسی چیزی بهشان نمی گوید اما اگر شما سه نفر که فرزندان من هستید لغزشی داشته باشید، می گویند که دختر میرزا علی خان بلد نبود که بچۀ ما را درست تربیت کند. آن حرف مادر تا به امروز یک نیروی عظیم و پشتوانه ای برایم بوده است که من در حق خواسته اش نباید کوتاهی کنم. به همین دلیل در تمام دوران تحصیل حتی اگر شاگرد اول نبودم اما شاگرد دوم بودم. در مدرسه هم شاگرد اول فارغ التحصیل شدم و در کنکور اعزام به خارج در سال ۴۳ که حکومت افغانستان تغییر کرد و قوانین جدید آمد توانستیم بورس تحصیلی بگیریم.

دکتر محمد سرور مولایی به همراه علی دهباشی دکتر محمد سرور مولایی به همراه علی دهباشی

در این زمان فشار اجتماعی و بیداری مردم باعث شد که حکومت از سلطنت جدا شود و این نوعی مشروطیت دوم در تاریخ افغانستان از ۴۲ تا ۵۲ تجربۀ خوبی در افغانستان در زمینه های فرهنگی و ادبی و سیاسی است و ما بحث بسیاری در این مورد از بزرگان وجود دارد که قابل مطالعه است. ما در تاریخ گفتنی زیاد داریم و قابل شنیدن هم هست اما خود ما افغان ها این مسائل را درست در میان فارسی زبانان مطرح نکرده ایم و توقع هم داریم که  ایرانی ها ما را بشناسند. در حالیکه برا جلب توجه شما به مسائل و دانسته ها خودمان هیچ نکردیم. خب آن زمان تسهیلاتی فراهم شد. مدیر کل روابط بین المللی دانشگاه کابل که خواهرش نیز هم کلاس من بود به من گفت که سال تمام می شود. و یک بورس از ایران برای لیسانس تا دکتری ادبیات آمده است و تو باید برای تحصیل بروی. من هم امضا کردم و با بی باوری که هنوز هم ما متهم به آن تهمت بزرگ بودیم، به پدرم که شش ماه از آزادیش می گذشت گفتم که برای ادامۀ تحصیل به تهران خواهم رفت. خیلی خوشحال شد. این هم گفتنی است که در آن روزگار افراد خردمند آگاهی در سفارتخانه کشور ایران در کابل حضور داشتند. فروغی ، پسر فروغی بزرگ سفیر ایران در کابل بود. ایشان در فرودگاه کابل تا پای هواپیما دانشجویان پذیرفته شده را بدرقه کرد. عکسش هم در مجله هست و این شد که من به تهران آمدم و آقای بهرام پور مدیرکل بین المللی دانشگاه تهران گفت که شما با این نمرات برو پزشکی و مهندسی بخوان. ولی خب من نمی توانستم به جز این رشته چیز دیگری بخوانم. این تصمیم بود که برایم رقم خورده بود.

به هر حال به این رشته آمدم و خداوند را سپاسگزارم که انتخاب درستی داشتم و هر زمان هم در این مدت بحث می شود یک سرِ مو از راهی که آمده ام نه تنها پشیمان نیستم بلکه خدای بزرگ را شاکرم. ادبیات لیسانس و فوق و دکتری را در دانشگاه تهران با ایرانی ها از جمله دکتر وفایی و دکتر نصری و … دیگران خواندیم. نه مثل حالا که دانشجویان افغانی در ایران درس می خواند و فارسی زبان هستند اما او در شمار دانشجویان خارجی تحصیل می کنند. من همیشه  از این روش گله دارم. اگر واقعا قبول دارید ما فارسی زبان هستیم پس لطف کنید این سیستم را تغییر دهید و بگذارید دانشجویان افغانی و تاجیک در کنار شما بنشینید و درس بخوانند. ما چنین کردیم و نه بلا بر سر ما آمد نه زبانمان لکنت گرفت. تازه از هم کلاسی های ایرانی خود هزار نکته باریکتر از مو هم آموختیم.”

مباحث جالب توجهی در سوالات شرکت کنندگان مطرح شد که ساعتی به وقت معمول جلسه افزود.مباحث جالب توجهی در سوالات شرکت کنندگان مطرح شد که ساعتی به وقت معمول جلسه افزود.

وی در بخشی دیگر از سخنان خود به  خاطراتش از دوران شاگردی در محضر دکتر خانلری اشاره کرد و گفت:

“استاد خانلری در دورۀ کارشناسی تاریخ زبان فارسی درس می دادند. یک روز جزوه ای به هزینۀ بنیاد فرهنگ ایران چاپ کرده بودند که برای ما آوردند که عکس نسخه های خطی بود و به ما دادند که بخوانیم. چیزی که اصلا در دانشگاه های امروز وجود ندارد. من نمی دانم چرا روش هایی که برخی ابداع می کنند، پیروی نمی شود. بچه ها خواندند اما چون من در بچگی حافظ خطی را خوانده بودم و از پدربزرگم هم خط را یاد گرفتم، دستم را بلند کردم و  اجازه دادند و متن را درست خواندم. ایشان از لهجۀ من متوجه شدند که افغانی هستم و گفت با لهجۀ خودت بخوان. دوباره تقریبا بی غلط خواندم. بعد از ساعت کلاس مرا فراخواندند و گفتند که

مؤسسه ای به نام بنیاد فرهنگ ایران دارم و تو به درد ما می خوری و بیا! من هرگز آن لحظه و توفیق را و آن توجه استاد را فراموش نمی کنم. اگر چیزی آموختم در دامن استاد پرویز ناتل خانلری بود.

این مکان جایی بود که من با مدرسان دانشگاهمان همکار بودم. استاد شفیعی، دکتر هرمز میلانیان و دکتر ابوالقاسمی بود. آدم دیگر از خدا چه می خواهد که این همه دانشمند باشند و بچۀ نیمه مشتاقی هم باشد و از آن ها یاد بگیرد. یک سالی هم با فردوسی زمان امان، زنده یاد اخوان ثالث در همان بنیاد فرهنگ ایران کار کردم و نگاهی به کتابچه اشان و کارهایی که انجام می دادند، داشتم و یاد می گرفتم.

امروز واقعا نیاز است که در کنار هر دانشکده ای، در هر رشته ای، یک پژوهشکده  باشد و دانشجو مکلف شود که کار عملی انجام دهد. با متن سر وکار داشته باشد. کار ما ورق زدن و پیدا کردن موارد خاص که استاد خانلری دستور می داد و می نوشت. اجبار به خواندن بود و یادگرفتن کار بود.

ملّایی در زمان کودکی تدریس می کرد که به من گفت که علم دزدی است. علم با این قداست چه تناسبی با دزدی دارد؟ یک روز از ایشان سؤال کردم که این به چه معناست! ایشان فرمودند که یعنی اگر به کسی که سوادی دارد و خط خوشی توجهی نداشته باشی، هیچ نمی شوی. مثالی زدند و گفتند که پدری فرزندش را به نجاری پیش استادی می برد و گفت می خواهم فرزند من نجار شود. خب نجار هم روز اول جارویی دستش داد و گفت باید اینجا را تمیز کنی. کودک خیال کرد نجاری این است و چیزی در این مغازه یاد نمی گیرد. بعد مدتی متوجه شد که باید به کارهای پسری که چند وقت قبل تر از او به این مکان آمده و کار می کند توجه داشته باشد. اینکه نحوۀ برش را یادمی گیرد. پژوهشکده چنین چیزی است. دکتر خانلری می دانست که مملکت نیازی به چنین کاری دارد و پژوهشکده را بنیاد نهاد. و عملا دیدیم که بسیار موفق است. بسیاری از کسانی که امروز اساتید ما هستند همچون دکتر پورنامداریان از شاگردان پژوهشکده بودند. این ها صبح در بخش های مختلف بنیاد فرهنگ ایران کار می کردند. بعدازظهر ساعت سه تا چهار درس می خواندند و از حق نباید گذشت که مدیریتی که آقای محسن ابوالقاسمی در پژوهشکده داشت بسیار منضبط بود. هم با شاگردان رفیق بود هم استادی می کرد.”

در قسمتی دیگر از این گفتگو، دکتر توفیق سبحانی در وصف دکتر مولایی گفت:

“ماجرای تأسف بار دیروز و روزهای قبل اگر به زبان نیامدیم اما در دلمان گریه کردیم. خیلی چیزها گفتنی نیست و امروز به زبان آمدیم وگرنه ما در درون گریه می کنیم. و با غم آن ها و هر انسان دیگری که بی دلیل کشته می شود، شریک هستیم.

اما دکتر مولایی امروز چکیده در و دل کردند و نکته های زیبایی گفتند. از مرحوم دکتر خانلری اسم بردند. من مدتی در هندوستان فارسی درس می دادم. در آن زمان سعی کردم  که از سخنان و کلاس های دکتر شفیعی، دکتر خانلری، دکتر شهیدی نواری تهیه کنم تا بتوانم سر کلاس ها از آن استفاده کنم. باید در هر کاری عشق باشد تا عشق نباشد هیچ کاری به سرانجام نخواهد رسید. خانلری چون عاشق بود کار کرد. خانلری برای این دانشکده هدفون و وسایل سمعی و بصری تهیه کرده بود؛ ولی من موفق نشدم یک صدایی از اینجا تهیه کنم. به یاد دارم گاهی به مسجد جامع تبریز می رفتم که میرزا محمود فاضل مراغه ای که خط بسیار خوشی داشت دراین مکان درس می داد. زمانی که به ما مشق می داد، می گفت که بنویس! بنویس! تا بشوی خوشنویس و من خطاطی بیت:

تا نیک ندانی که سخن عین صواب است

باید که به گفتن دهن از هم نگشایی

را در نزد ایشان آموختم. و این ها علاقه به پرورش شاگردان داشتند.

دکتر مولایی گفتند من نمی دانم چرا افغان ها را با ایرانی ها سر یک کلاس نمی نشانند! آقای دکتر انوشه در آثارشان لغات بسیار عجیبی آورده اند و اکثر اصطلاحاتشان به لحن خراسان سابق هست. افغانی ها این را خیلی صحیح تر از ما می خوانند.”

احضار نظر حاضران در جلسه درباره مناسبات فرهنگی ایران و افغانستان احضار نظر حاضران در جلسه درباره مناسبات فرهنگی ایران و افغانستان

در بخشی دیگر علی دهباشی، به طرح سؤالاتی از دکتر مولایی در جهت روابط مراکز فرهنگی خصوصی فارسی زبان در راستای بهبود داد و ستدهای فرهنگی بین دو کشور پرداخت و گفت:

علی دهباشی: شما در شب بخارا در کابل به روابطی که خارج از سیستم های دولتی باید نویسندگان و پژوهشگران و … با هم داشته باشند اشاره داشتید. ما در عنوان بخارا در حد خودمان کار می کنیم اما انتظار شما در این مورد چیست؟ صدای شما از طریق رادیو فرهنگی در سراسر جهان شنیده می شود، روی این موضوع صحبت کنید.

دکتر مولایی: یکی از خاطرات خوبی که سال گذشته از سفر به کابل داشتم، حضور استاد دهباشی و یک تجربۀ عینی بسیار زیبا برای ما بود. به یاد دارم که یک سخنرانی در مورد بازچاپ «سراج التواریخ» فیض محمد کاتب داشتم که جلد چهارم آن را من ویراستاری کردم و کتاب جالبی است. این چاپ شد و با وجود قیمت گرانی که داشت در کابل خیلی زود  به فروش و به چاپ دوم رسید. در  آ؛از مجلس تأخیر ایجاد شد و گفتند که استاد دهباشی از تهران آمده اند و مجلس ما رنگ دیگری پیدا کرد. چند انجمن مستقل شعر و ادب و فرهنگ به نوبت نشسته بودند که از استاد دهباشی تجلیل کنند. امروز اگر خدمتشان هستم خدا رو شکر که سرافکنده نیستم که به افغانستان در کشور هم زبانشان و در خانۀ خودشان آمدند و کسانی که تمام کلک و بخارا را ورق ورق  خوانده  که نه، خورده بودند به استقبالشان آمدند تا اجر و قدر و حرمت کسی را که در این راستا قدم برداشته است به شایستگی بشناسند. جلسه در  یک کانون فرهنگی بود و پانصد نفری در سالن حضور داشتند و در تمام حاشیۀ دیوارها دانشجویان جوانی ایستاده بودند که جایی برای نشستن نبود. خوشبختانه بلندگو را بیرون هم گذاشته بودند که همه شنیدند.

دکتر نصرالله پورجوادی دربارۀ روابط فرهنگی فرهنگیان ایران و افغانستان سخن گفت دکتر نصرالله پورجوادی دربارۀ روابط فرهنگی فرهنگیان ایران و افغانستان سخن گفت

از بحث هایی که مطرح شد همین داد و ستد فرهنگی بود که بهتر است که در مناسبت های فرهنگی مسائل سیاسی حذف شود و تنها بخش فرهنگ جدا از چهارچوب های سیاسی مطرح گردد. ما در افغانستان تجربه های تلخی از دخالت سیاست در زبان و فرهنگ داریم. در مناسبات فرهنگی هم همینطور است.

خوشبختانه آقای دهباشی زمانی آمدند که ما در دانشگاه علامه طباطبایی با عنوان گفتمان فرهنگی ایران و افغانستان جلساتی را در دانشگاه تهران گذرانده بودیم. گفتمان فرهنگی ایران و افغانستان به همت مؤسسۀ مطالعات استراتژیک وزارت امور خارجۀ افغانستان برگزار شده بود. این مؤسسۀ مطالعات، وابسته به وزارت امور خارجه است اما تقریبا مستقل کار می کند. کارهای خوبی انجام می دهد و نشریاتی خوبی دارد. من اشارۀ کوتاهی در این جلسه داشتم که گفتمان فرهنگی ما امروز که خط سیاسی کشیده شده است به نوعی توجیه پذیر است وگرنه گفتمان از زمان ناصر خسرو بوده است و او  وقتی از مرو و بلخ برمی خواست تا  ری  و الموت و قزوین می رفت و می نوشت. این جغرافیا نیازی به گفتمان رسمی و مناسبات سیاسی نداشته است. و هر کس هر جایی کاری برای عرضه داشته است می رفته است. در همین آرامگاه شمس نزدیک آرامگاه حکیم سنایی غزنوی مقدار زیادی غزنوی وجود دارند که نه نفر آن ها اهل اصفهان هستند.

خوشبختانه در این سیزده سال اخیر در افغانستان بیش از سیصد انجمن شعری و ادبی و فرهنگی مستقل از دولت تشکیل شده است. همۀ این ها هم کم و بیش در حد خود فعالیت دارند. این ها هستند که در واقع این گفتمان ها را امروز شکل می دهند و به ثمر می رسانند. شما هیچ خبر ندارید اما برای سیمین بهبهانی، استاد دولت آبادی و نادرپور و فروغ در بلخ و هرات و کابل در زادروزشان مجلس برگزار می شود.  این غنیمت بزرگی است و دولت در آن دخالت ندارد که اگر داشت مطمئنا مخالفت می کرد.

در ایران هم گاهی چنین جلسات مشترکی هست. آقای دکتر حداد در جلسۀ شورای فرهنگستان گفتند که ما برای پیدا کردن استاد شفیعی کلی زحمت کشیدیم که دیدار میان مردم شما را با ایشان ترتیب دهیم. چون آن ها تمام آثار ایشان را خوانده اند. این گفتمان فرهنگی وجود دارد. وقتی دانشجویان و فرهنگیان افغان به این برنامه آمدند، استاد شفیعی در دانشگاه تهران از آن ها استقبال کردند و کلی سخنانشان تأثیر گذار بود. یعنی آن ها  از افغانستان برنامه ریزی می کنند که در تهران سراغ کدام استاد یا کتابخانه برویم. این را دولت نمی تواند برنامه ریزی کند.

پس آنچه  من می گویم این است که تا جایی که می توانیم این نهادها را به هم مربوط کنیم. پیشنهادی که من کردم این است که دولت های ما اگر  همت و بزرگواری کنند، همانطور که لیست بازرگانان را دارند  و به آن ها بدون نوبت ویزا می دهند، یک لیست هم از اهل قلم و فرهنگ به وزارتخانه هایشان بدهند که این ها روزها در کنار درب سفارت جمهوری اسلامی ایران برای ویزا معطل نباشند. خب بسیاری نتوانستند که برای دیدار استاد کدکنی بخاطر همین مشکلات بیایند.

بحث استاد دهباشی شد. کاری که استاد دهباشی کرده اند دویست رایزن فرهنگی نمی توانند در دویست سال انجام دهند. این مهم است. چون رایزنی ها محدودۀ کار مشخصی دارد. امید داریم طبق صحبت هایی که در آن جلسه با رایزن فرهنگی ایران در افغانستان شد جلدهایی از مجلۀ بخارا با بودجۀ رایزنی فرهنگی خریداری شود و به  دست مشتاقان افغانی برسد.

اهدا اخرین انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر سرور مولایی.اهدا اخرین انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر سرور مولایی.

آنچه که بحث اصلی بود این است که بسیاری از ما افغانستانی ها که در ایران زندگی کردیم از چیزهایی ناراحتیم که در بخش هایی به جا و در بخش هایی کاملا ناروا است. یکی از من سؤال کردند که جو.ری که ما افغانستانی ها به ایران و شیراز و تهران و امکانات و رجالش توجه داریم اما ایرانی ها توجهی به تاریخ افغانستان ندارند. پاسخ دادم که باری که ما باید بکشیم چرا به گردن برادران ایرانی می اندازید؟

ما در این چهل سال در ایران چه کردیم. قاعدتا ما باید داشته هایمان را منتقل می کردیم. ما کار نکردیم و گله امان بی جاست. در ضمن از روزی که کارگرهای ما به ایران آمدند و تماس مستقیم با جامعۀ ایرانی  و زبان فارسی زبان مشترک داشتند. اوایل همگی هویتشان را پنهان می کردند؛ اما به آن ها گفتم که این کار را نکنید! کشور شما برای خودش قدر و منزلت دارد. بگویید من یک بلخی هستم. بعد ببینید ایرانی ها چه واکنشی نشان می دهند. آیا  اهل قلم در ایران مسئلۀ مهاجرت افغانی ها به ایران را به عنوان یک مسئلۀ فرهنگی در رسانه ها مطرح کرده اند! ولی مهاجرین ما هر کدامشان یک خانۀ فرهنگی بودند. مردم در آَشنایی و داد و ستد کار و گفتگوی روزانه با آن ها آشنا شدند که افغان ها زبانشان پشتو نیست و فارسی صحبت می کنند. در بزرگداشتی که برای آقای نجیب مایل گرفته بودند، سخنران بودم. یکی از اساتید به من گفت که  شما فارسی به خوبی صحبت می کنید. گفتم که من فارسی زبانم و زبان مادری ام فارسی است.

انجمن ادبی ما در مشهد کم کم رشد پیدا کرده است. شاعرانی که در اینجا پروروش یافته بودند و در شبهای شعر شرکت نمودند که در ایران رتبه کسب کردند.  این ها را هم خواص می شناختند. قضیۀ ما این است که مخاطبان را متوجه این موضوع کنیم که ما یکی هستیم و زبان واحد داریم. این خیلی مهم است. و امروز هم اعتقادم این است که با توجه به امکانات فرهنگی بخش خصوصی و با جلب توجه نمادهای رسمی هر دو طرف و تسهیلات ویزا به نتیجه خواهیم رسید. ما همدیگر را نشناختیم و معرفی نکردیم. ما می توانیم این دیدارهای فرهنگی و این رفت و آمدها را تسهیل کنیم.  ما فروشگاهی در تهران و اصفهان و شیراز نداریم که در آن ها کتب افغانی عرضه شود. تلاش هم کردیم. و تا حدودی موفق شدیم اما یک کوشش جمعی می خواهد.

علی دهباشی: کشورهای دیگر بخصوص غربی ها فعالیت هایشان در افغانستان در جهات فرهنگی وجود دارد. مثل مرکز فرهنگی کونفسیوس در دانشگاه کابل که  توسط چینی ها ساخته شده بود یا مرکز فرانکوفونی که فرانسوی ها ساخته بودند و حتی امارات هم مرکزی در کابل دارد. حال آنچه ما -کشورهای مجاور و نزدیک فرهنگ افغانستان -انجام داده ایم چه بوده است؟

دکتر مولایی: کار قابل ذکری از طرف جمهوی ایران و جمهوری افغانستان صورت نگرفته است. علت هم روشن است. یکی علت سیاسی است. خود من مدتی رئیس دانشگاه بامیان بودم و برای کتاب بردن به افغانستان از ایران نزد همه رفتم و روضه خواندم که هنوز مرزها باز هست و … ما کتاب لازم داریم. و حتی از پولی که مردم داده بودند برای تهیه کتاب استفاده کردم. وزیر علوم آن زمان بسیار ناراحت شد. بامیان شیعه نشین است و محروم ترین منطقۀ افغانستان بود و باید صورت آن با این دانشگاه تغییر می کرد. منم نزد هر کسی کاسۀ گدایی می گرفتم.

یک روز نزد دکتر احمدی رئیس انتشارات سَمت رفتم و ایشان همان جا دستور دادند که ما دو هزار جلد کتاب حوزۀ علوم انسانی انتشارات سمت را به این دانشگاه اهدا می کنیم. و بعد هم به تعدادی از دانشجویان هم بیست جلد کتاب دادند. دید خوبی هم بود و ما هم کتاب ها را بردیم. جمهوری اسلامی ایران در بامیان پولی خرج نکرد.. طبیعی است که در این اوضاع ترک ها از ایرانیان جلوتر هستند و یازده دبیرستان افغان-ترک دارند. ایران تنها یک دانشگاه آزاد رد افغانستان دارد که بسیاری از اوقات پولی هم برای قرارداد با تدریس اساتید ندارد؟ ما چه می کنیم؟

شما به یاد دارید که در دانشگاه افغانستان زمانی قرار بود زبان انگلیسی تدریس شود؟ همان مردم نبودند که ایستادند و اساتید قلم هایشان را شکستند و گفتند ما به زبان فارسی درس می دهیم. اما از ایران هیچ واکنشی نشان داده نشد. ما نمی گوییم که دولت واکنش دهد ما می گوییم فرهنگیان واکنش دهند. آقای سبحانی! نگو در دل گریه می کنم! قلمت را هم بگریان! این پیامی که می نویسید به افغانستان می رود و مردم قوت قلب پیدا می کنند که دکتر سبحانی حواسش به افغانستان هست. تا کی ملاحظه کنیم! دیگر فرصتی در دست ما نخواهد بود. چون فرانسوی ها، چینی ها و هندی ها از هر طرف آمده اند و این خطر بزرگی برای زبان فارسی در افغانستان است.

آفرین بر مردم افغانستان که با وجود همۀ این ها به این مکان ها می روند و تمام زبان ها را می آموزند ولی هنوز فارسی زبان هستند. اما این ها دوام زیادی ندارد! شاید نسل بعدی چنین درایتی از این قضیه نداشته باشند. این است که آن ها چشمشان به گفتار و زبان و نوشته هایتان و پشتیبانی شماست. اشخاصی هستند همانند استاد زریاب که برخلاق تهدیدهای بسیار هنوز فارسی صحبت می کنند و کلمات فارسی به کار می برند. به یاد دارم روزی گفتند که هر زوری هم بالای سر من باشد باز به جای کلمۀ «پوهنتون»،  «دانشگاه» می گویم. اما فعالیت های شما در ایران هزار راه است. این قلم به صد تعبیر مقصود خود را بیان خواهد کرد. شما اساتید قلم هستید.

امضا پوستر جلسه به یادگار برای نصب در کتابفروشی ایندهامضا پوستر جلسه به یادگار برای نصب در کتابفروشی اینده

در اینجا، دکتر پورجوادی که درمیان میهمانان حضور داشت در ادامۀ سخنان دکتر مولایی دربارۀ روابط فرهنگی فرهنگیان ایران و افغانستان، گفت:

مسئله‌ای که در مورد کتاب فرمودید. شاید خیلی دقیق نباشد. چون من به شخصه خودم حدود بیست سال از طرف و مرکز نشر دانشگاهی به افغانستان کتاب فرستادم. اوایل دوران حملۀ امریکا به افغانستان و سرنگونی طالبان بود. و یک کانتینر کتاب فارسی به این کشور ارسال شد و این ها نگذاشتند به افغانستان برسد. و من یکی دو جا هم یان گله را از برادران افغانی کردم و گفتم که اینطور نیست که ایرانی ها توجهی در این مورد نداشته اند.

جناب دکتر مولایی، من همیشه شما را با این خاطره به یاد می آورم. به یاد دارم حدود پنج شش سال پیش در کنفرانس میبد پیشنهاد خوبی داشتید. گفتید چرا ایران اجازه نمی دهد افغانستانی ها بیایند و یک دانشگاه مطابق تمام مقررات ایران دایر کنند تا بتوانند مدیران آیندۀ افغانستان ر ا در رشته های مختلف پزشکی و مهندسی و علوم انسانی تربیت کنند. به نظر من این یکی از درخشانترین پیشنهادهایی بود که می شد کرد. و متأسفم از اینکه کسانی در وزارت خارجۀ ما که به این پیشنهاد شما توجه کرده و این کار را عملی کنند. ما اگر بیست و پنج سال پیش یک چنین دانشگاهی دایر کرده بودیم، اصلا وضع زبان فارسی و ارتباط ایران و افغانستان به کلی چیز دیگری بود و پیوند ما بسیار عمیق تر بود.

ما با افغانستان دوگانگی ای از لحاظ فرهنگی نداریم. وزارت خارجۀ ما باید توجه خیلی زیادی به مسئلۀ فرهنگ و زبان فارسی داشته باشد. چه بسا بهتر است ما بگوییم فرهنگ ایرانی و افغانستانی. امیدوارم مسائل فرهنگی ایران و افغانستان در وزارت خارجه به دست کسانی داده شود که روی آن ها به سمت فرهنگ ایرانی و زبان فارسی باشد.

امیدوارم کسانی باشند که به حرف شما و پیشنهادتان توجه کنند. معتقدم هنوز دیر نشده است. ما باید اجازه دهیم که افغانستان چنین کاری را انجام دهد. ماا نسبتی که با افغانستان در دنیا داریم با هیچ کشور دیگری نداریم. حتی ارتباط با تاجیکستان هم نسبت به افغانستان کم رنگ تر است. من معتقدم باید وزارت خارجه و وزارت خانه های فرهنگی و حساب فرهنگی جداگانه ای ایجاد کنند.

سرور مولایی در تکمیل سخن دکتر پورجوادی بیان داشت که:

دکتر مولایی: آقای  دکتر اگر آن کانتینر در وسط راه مصادره شد و به مقصد نرسید، اما کانتیرهای بعدی متوقف نشد؛ چون این کار با همراه یک ریسک بود. اولین توقف انجام شد تا دیگر کتاب نیاید! اما اینطور نشد و کتاب های بسیاری ارسال شدند. اما بحث من این نیست و لطف شما را هم بخاطر دارم. اما یک کانتینر کتاب یک قطره در اقیانوس دنیای افغانستان است. امروز زمینه فراهم تر است. ناشران ما می آیند و  از بخش خصوصی کتاب می خرند و کتاب می برند. اگر ما این زمینه را تقویت کنیم. نیازی به هماهنگ کردن وزارت ارتباطات و وزارت ارشاد و … نداریم. امروز هم بازار گرم است. منتهی مشکل سازمان فرهنگی ارتباطات و سازمان های دولتی این است که کتابهایی را می فرستند که مردم کتابخوان در افغانستان نمی خواهند. وخب طبیعی است این کتابها خریدار ندارد. تقاضای مردم افغانستان، کتاب های دکتر شفیعی کدکنی و آقای محمود دولت آبادی و … است و این آثار خریدار هم دارد و به کابل نرسیده، پیش فروش می شود.”

علی دهباشی: در  همین چند سال اخیر مدیریت سازمان ارتباطات یک عاشق فرهنگ زبان فارسی به نام دکتر «ابوذر ابراهیمی ترکمان» که شش هزار جلد از طرف بنیاد موقوفات دکتر افشار که تمام کتاب هایش توسط شورای عالی انتخاب می شود و در مورد زبان و فرهنگ فارسی است، به کشور افغانستان و دانشگاه های آن اهدا شد. و ما انعکاسش را هنوز هممی بینیم. امیدواریم در این دورۀ جدید عناصری که در رأس امور فرهنگ و سیاسی هستند به مسائل فرهنگی ای که گرفتارش هستیم بپردازند. تمام این ها در مجموع تأثیر گذار است. ما در آغاز راه هستیم و همین جلسات و نشست های مشابه می توانند این صدا را به مراکز  دیگر هم برسانند

در واپسین لحظات این نشست دکتر مولایی به سؤالات حاضرین پاسخ گفت:

-دانشجویان بسیاری در رشته های مختلف پزشکی و … در ایران تحصیل می کنند و دانشگاه امکانات خوبی در اختیارشان گذاشته است. گمان نمی کنم این رابطۀ میان افغانستان و ایران تا این حد هم کم رنگ باشد. موافق این سخن هستید؟

دکتر مولایی: ما روابط خوبی داشته ایم به عنوان مثال استاد سادات ناصری و دکتر حاکمی سفری به افغانستان داشتند که بسیار تاریخ ساز شد. دکتر باستانی به من فرمودند که دکتر سادات علاقۀ بسیاری داشتند که مقبره اشان در کنار سنایی باشد. این خارج از کنترل من بود. آن زمان رژیم سوسیالیستی در افغانستان حاکم بود و هنوز مجاهدین نیامده بودند. هواپیمای اختصاصی در اختیار گذاشتند که در تهران فرود نیامد و بعد هماهنگی شد به تهران آمد. به یاد دارم که پیکر استاد را در تابوت سران کشور با پارچۀ مخملین گذاشته بودند و بر  آن نماز می خوانند.

دکتر سرور مولایی کتابی را برای دکتر قباد امضا می کنددکتر سرور مولایی کتابی را برای دکتر قباد امضا می کند

امروز هم خوشبختانه در هفته، ده تا بیست نفر استاد جهت تدریس از ایران به کابل می روند. آنچه که منظور من بود این است که اگر پیشنهادی که من در میبد مطرح کردم و مورد تأیید نبود، انجام می شد، در این بیست و هفت سال ما نیروی فارسی زبان تربیت می کردیم و دیگر هیچ نیازی به هیچ عنصری در افغانستان نبود. همۀ این ها هم علاقه مند بودند و هم نیروی کار حاضر در صحنه. از صد تا روزنامه و شبکه های رسانه ای در افغانستان، بیشترینشان فارغ التحصیل از کشور ایران هستند. تأسف من از بابت نبودن نیست از کم بودن است. حتی  از وقتی دانشگاه های ایران برای مهاجرین پولی شد، افزایش دانشجویان زیاد شد و با پول کارگری پدرانشان در دانشگاه تحصیل می کنند. به چنین انگیزه باید پاسخی مناسب تر از این داد.

در کنفرانس افغانستان شناسی اصفهان، این صحبت را مطرح کردم. بیشتر آن ها دخترهای افغان بودند و گفتم از همین حالا که رفتید دست پدر و برادر افغان خود را ببوسید و فرهنگشان را تقدیس کنید که در  فضایی اینچنین این درک را داشته اند که کارگری کنند اما دخترشان بی سواد نباشد. دانشجویان بسیاری معترض تعلق نگرفتن بورسیه تحصیلی بودند اما بورس ها هنوز در اختیار خواص است.

در خاتمه محمدرضا  علیزاده از کارشناسان سابق وزارت امور خارجه و میهمانان حاضر در این مجلس، در حمایت از هم زبانان افغان بیان داشت:

“رشتۀ تحصیلی ام حقوق است. من کارمند وزارت کشور دولت جمهوری اسلامی بودم. از شما خواهش می کنم این جلسات بیشتر کارشناسی و جنبۀ تحلیل دارد.  از شما خواهش می کنم که این موضوعات را به تنش نکشید. افغانستان چه بخواهید و چه نخواهید بخشی از ایران است. این موضوع از ایران قدیم بوده است. سال ۸۰ در یک سمینار بین المللی در ایران ۵۷ کشور  شرکت کردند. نمایندۀ سازمان ملل هم در جلسه حضور داشتند. نمایندۀ کشور پاکستان و نمایندۀ هند  بر علیه افغانستان صحبت کردند. و در آن سمینار افغانستان نماینده نداشت و من که از هیئت کارشناسی ایران بودم به جای نمایندۀ کشور افغانستان  اعتراض کردم که افغانستان امروز دچار جنگ است. نه دولتی و نه قانونی و نه حاکمیتی دارد! نمایندۀ پاکستان عذرخواهی کرد و نمایندۀ سازمان ملل گفت چه خوب بود که شما در سازمان ملل می بودید! ما این اِرق را به افغانستان داریم و در جایی که خودشان نبودند از حقوقشان دفاع کردیم.

خواستۀ دکتر مولایی از بُعد فرهنگی و علمی است. به او حق بدهید..  این همه شعار، روایت، شعر و مرثیه  در مورد بسیاری بخش ها می نویسند آیا در مورد افغانستان چیزی نوشته اند؟ و  اگر ایشان خواستۀ فرهنگی دارد به او کمک کنید که به نفع خود ما  هم خواهد بود. یک شعری در شاهنامه است که می گوید:

که رستم یلی بود در سیستان

منم

برداشت من از این شعر این است که هر کسی بخواهد می تواند و من فردوسی توانستم و خواستم! بخواهید و می توانید و بخواهید و انجام دهید.”

شب دکتر نوش آفرین انصاری ،زبان های انگلیسی، فرانسه و روسی را آموخت. دیدار و آشنایی با شخصیت هایی نامدار همچون جواهر نعل نهرو، گاندی، یوری گاگارین، ایرج افشار، سعید نفیسی،غ لامرضا تختی و سید محمد جمالزاده در شکل گیری شخصیت اجتماعی او نقش داشت. در سال ۱۳۳۸ ش به پیشنهاد جمالزاده برای تحصیل در رشتۀ کتابداری وارد مدرسۀ کتابداری در ژنو شد

شب دکتر نوش آفرین انصاری برگزار شد/پریسا احدیان

عصر سه شنبه نهم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، دویست و نود و چهارمین شب از مجموعه شب هایمجلۀ بخارا با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، کتابفروشی آینده، شرکت تهیه و نشر فرهنگنامۀ کودک و نوجوان، فرهنگنامۀ کودک و نوجوان، شورای کتاب کودک به شب «نوش آفرین انصاری» اختصاص یافت.

در این شب سخنرانان: مهدی محقق، ژاله آموزگار، بهاءالدین خرمشاهی، کامران فانی و فریبا افکاری به سخنرانی پرداختند.

در ابتدا علی دهباشی به خلاصه ای از زندگینامۀ نوش آفرین انصاری با تکیه بر کتاب «کتاب، کتابداری و کتاب پژوهی در نوشته های نوش آفرین انصاری» به کوشش علی بوذری اشاره کرد و گفت:

“نوش آفرین انصاری در سی ام شهریور ۱۳۱۸ در خانواده ای فرهنگی در سیملا، یکی از شهرهای هندوستان به دنیا آمد. پدرش عبدالحسین مسعود انصاری از کارمندان عالی رتبۀ وزارت امور خارجه بود که در روسیه و فرانسه در رشتۀ علوم سیاسی تحصیل کرده و همراه با پدرش در کنفرانس صلح  ورسای پس از جنگ جهانی اول شرکت کرده بود. مادرش فاطمه مسعود انصاری، فارغ التحصیل رشتۀ آموزش پیش دبستان از آلمان بود. مادر مادر بزرگ پدری او، شاهزاده شاه بیگم ضیاءالسلطنه دختر مریم خانم گرجی (همسر سی و نهم فتحعلی شاه) بود. شاه توجه خاص به آموزش او داشت. ضیاء الدین ضیاء السلطنه منشی مخصوص پدرش بود و نامه های شخصی او را می نوشت. شاه به او لقب منشی الممالک اندرون داده بود. او بر امضا و مهر احکام سلطنتی حرم نظارت داشت. وی اشعاری را که شاعران معاصر در مدح فتحعلی شاه می سرودند و به دربار می فرستادند از بر می خواند و بیشتر اشعار پدرش را کتابت می کرد و در شعر، نقاشی، موسیقی مهارت داشت و در خوشنویسی به سبک شکسته و نسخ سرآمد بود. از او تعدادی قرآن کریم باقی مانده است. از جمله قرآنی که در موزۀ حرم حضرت معصومه (س) در قم نگهداری می شود.

علی دهباشی خلاصه ای از زندگی دکتر نوش آفرین انصاری را بازگفتعلی دهباشی خلاصه ای از زندگی دکتر نوش آفرین انصاری را بازگفت

پدربزرگ پدری نوش آفرین انصاری علیقلی مسعود انصاری مشاورالممالک پسر میرزا حسن خان نایب الوزاره است. وی زبان های فرانسوی و روسی را در ترابوزان و استراخان در دورۀ مأموریت پدرش آموخت. با سمت مترجم وارد وزارت امور خارجه شد و در کابینۀ عبدالحسین میراز فرمانفرما در سال ۱۳۳۴ ق وزیر امور خارجه شد. در سال ۱۲۹۷ ش با هیئتی عازم پاریس شد که به نمایندگی دولت ایران در مذاکرات کنگرۀ صلح ورسای شرکت کند و در سال ۱۹۲۱ م به نمایندگی از ایران با دولت شوروی مذاکره و قرارداد ۱۹۲۱ م را امضا کرد.

پدربزرگ مادری ایشان مهندس مسعود انصاری همراه با مهندس عبدالرزاق بغایری نقشی مهم در ترسیم سرحدات غربی ایران داشت.

نوش آفرین انصاری به سبب شغل پدرش دوران کودکی نوجوانی و مدرسه را در کشورهای سوئد، هلند، بلژیک، انگلستان، سوئیس، پاکستان، هند، افغانستان، روسیه و چند شهر ایران از جمله تهران، رشت، اصفهان و شیراز گذراند و زبان های انگلیسی، فرانسه و روسی را آموخت. دیدار و آشنایی با شخصیت هایی نامدار همچون جواهر نعل نهرو، گاندی، یوری گاگارین، ایرج افشار، سعید نفیسی،غ لامرضا تختی و سید محمد جمالزاده در شکل گیری شخصیت اجتماعی او نقش داشت. در سال ۱۳۳۸ ش به پیشنهاد جمالزاده برای تحصیل در رشتۀ کتابداری وارد مدرسۀ کتابداری در ژنو شد و فوق دیپلم کتابداری گرفت. در بخش های مختلف کتابخانۀ دانشگاه و کتابخانۀ عمومی کارآموزی کرد و مدتی در کتابخانۀ تخصصی یک چشم پزشک سوئیسی به کار پرداخت. در سال ۱۳۴۰ ش، از ژنو به هند رفت و در کتابخانۀ عمومی کارآموزی کرد و مدتی در کتابخانۀ تخصصی یک چشم پزشک سوئیسی به کار پرداخت.”

سردبیر مجلۀ بخارا از افت و خیزهای زندگی نوش آفرین انصاری در سال های ۱۳۴۲ گفت و ادامه داد:

“در سال ۱۳۴۲ ش به ایران بازگشت در همین سال با دکتر مهدی محقق استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران ازدواج کرد که حاصل آن، دو فرزند به نام های عباس و هستی می باشد. بنا به دعوت ایرج افشار مسئول راه اندازی بخش فنی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران شد که نخستین تجربۀ او در مدیریت بود. در همین سال به عضویت انجمن کتابداران و شورای کتاب کودک در آمد و همکاری خود را با توران میرهادی آغاز کرد. در همین سال در کتابخانۀ مرکزی پارک شهر به دعوت رکن الدین همایون فرخ کارگاه آموزش کتابداری برای کتابداران کتابخانه های عمومی را دایر کرد. نوش آفرین انصاری چندی با کتابخانۀ سیار کتاب به بیمارستان روانی امین آباد می رفت. با شکل گیری توسعۀ کتابخانه در روستاها، او از روستاهای اطراف تهران بازدید کرد و در سال ۱۳۴۳ ش برای دوره های سپاه دانش، تربیت معلم و کارآموزی آموزگاران کتاب تشکیل کتابخانه در روستاها را نوشت.

در سال ۴۴ به همراه خانواده به کانادا رفت و در دانشگاه مک گیل در رشتۀ کتابداری ادامۀ تحصیل داد و در سال ۱۳۴۷ ش، از پایان نامۀ خود با عنوان طرحی برای توسعۀ کتابخانه های عمومی در ایران دفاع کرد و مدرک فوق لیسانس کتابداری گرفت. در همان سال به کشور بازگشت و ریاست کتابخانۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران منصوب شد، در گروه آموزش کتابداری شروع به تدریس کرد و در سال ۱۳۵۰ ش، مدیر گروه آموزش کتابداری شد. در سال ۵۵ عازم کانادا شد و از دانشگاه تورنتو برای درجۀ دکتری پذیرش گرفت. موضوع پایان نامۀ او تطور تاریخی کتابخانه های عمومی در ایران بود. در سال ۵۷ برای گردآوری منابع این پایان نامه به ایران آمد، اما رخدادهای دوران انقلاب سبب شد به کانادا بازنگردد و کار نیمه تمام ماند.

دکتر نوش آفرین انصاری به همراه دکتر مهدی محقق هنگام ورود به کانون زان فارسیدکتر نوش آفرین انصاری به همراه دکتر مهدی محقق هنگام ورود به کانون زبان فارسی

پس از بازگشت به ایران به تدریس در گروه آموزش کتابداری و اطلاع رسانی و راهنمایی پایان نامه ها پرداخت. با وقوع انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها، زمانی را به پژوهش اختصاص داد که حاصل آن ترجمۀ کتاب مدخل تاریخ شرق اسلامی، اثر ژان سواژه بود که از مراجع مهم تاریخ تمدن و فرهنگ اسلامی است. این کتاب در سال ۶۶ برندۀ جایزۀ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد. در سال ۱۳۵۷ سمت دبیری شورای کتاب کودک را بر عهده گرفت و در سال ۷۷ از دانشگاه تهران بازنشسته شد؛ اما به سبب فعالیت های شورا، رابطۀ او با جامعۀ دانشگاهی و دانشجویان قطع نشد. ”

وی در بخشی دیگر دربارۀ فعالیت های استاد انصاری در بخش فرهنگنامۀ کودک و نوجوان چنین افزود:

“نوش آفرین انصاری مشاور و سیاست گذار فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان است که تا کنون ۱۵ جلد آن منتشر شده است. وی در عرصۀ بین المللی نیز چهره ای شناخته شده است. او در دو دوره از سال ۱۹۸۶ م تا ۱۹۹۰ م عضو هیئت مدیرۀ دفتر بین الملل کتاب برای نسل جوان و رئیس کمیتۀ کشورهای در حال توسعه بوده و برای حضور پر ثمر ادبیات کودکان ایران، از جمله معرفی پدیدآورندگان و کارشناسان به مجامع بین المللی، داوری جایزۀ هانس کریستین آندرسن و حضور پژوهشگران ایرانی در کتابخانۀ بین المللی مونیخ، کوشش کرده است. او در مراسم جشن پنجاه سالگی دفتر بین المللی، در سال ۸۱ یکی از سخنرانان اصلی کنگره بود؛ در سال ۸۸ به دعوت کشور جمهوری کرۀ جنوبی برای هم اندیشی و هم فکری و راه اندازی بخش بین المللی جشنوارۀ سالانۀ جزیرۀ نایم، جزیرۀ صلح برای هنرمندان  دنیا و برای پیشرفت و زندگی بهتر کودکان، به این کشور رفت تا تجربه های خود را در اختیار کمیتۀ بین المللی کره ای قرار دهد. در سال ۸۹در سی و دومین کنگرۀ بین المللی ادبیات کودکان در اسپانیا به عنوان عضو افتخاری دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان انتخاب و لوح تقدیر دفتر به وی اعطا شد.”

سردبیر مجلۀ بخارا سخنان خود را با سخنی از نوش آفرین انصاری به پایان برد:

“من از زندگی ام راضی هستم؛ ولی این به این مفهوم نیست که من در زندگی با ناملایمات بسیار جدی مواجه نبوده ام. ناملایماتی که هر کدام از آن ها قادر است به فروپاشی فرد بینجامد. ولی این ها باعث نشده که من خوشبینی ام را نسبت به هدف و آرمانم و نسبت به توانمندی ام از دست بهم. همیشه فکر کرده ام ناملایمات به شکل های مختلف برای همه وجود دارد؛ مثل بذری ک پاشیده می شود و سهم هر کس دانه ای از آن بذر است. همیشه از خدا خواسته ام که هیچ وقت شکرگزاری از من دور نشود.”

سپس شب آهنگی با عنوان سرود شورای کتاب کودک به آهنگسازی امین رامین و شعری از جمال الدین اکرمی و دکلمۀ زنده یاد توران میرهادی و نوش آفرین انصاری و زنده یاد یحیی مافی پخش شد.

دکتر نوش آفرین انصاری در کنار همسر، دکتر مهدی محقق دکتر نوش آفرین انصاری در کنار همسر، دکتر مهدی محقق

بعد از آن، دکتر مهدی محقق(همسر نوش آفرین انصاری)، با یادآوری خاطرانی،زندگی مشرک پنجاه و چهار سالۀ خود را چنین روایت کرد:

“من در موضعی قرار گرفتم که باید پنجاه و چهار سال زندگی مشترک با نوش آفرین انصاری را بیان کنم.  این سال ها همگی توأم با رضایت، خوشی، پیشرفت علم و دانش و فرهنگ بوده است. در جایی هم نوشته ام که ما از دو خانوادۀ کاملا متفاوت بودیم. خب همینطور که فرمودند نسبت خاندان انصاری به مرحوم میرزا مسعود اشلقی گرمرودی (نخستین وزیر امور خارجۀ ایران) می رسد که با ضیاء السلطنه دختر فتحعلی شاه که خطی خوش داشته و قرآن هایی به خط او موجود است ازدواج کرده است. اما من از یک خانوادۀ روحانی بودم. که به ظاهر به نظر می رسد که این دو شخص از هم جدا هستند. تحصیلات آغازین من تحصیلات حوزوی بوده است. که دو دورۀ دکتری الهیات و فلسفه را خواندم و خانم انصاری اصلا در ایران درس نخوانده بودند. همانطور که اشاره کردم یا در ژنو بوده یا انگلستان و از زمانی که ما ازدواج کردیم در کانادا بوده است. اما یک رشته پیوند دهندۀ این دو فرهنگ متفاوت خانوادگی بوده است که زندگی ما را همراه با خوشبختی پایدار ساخته و آن علاقۀ به فرهنگ ایرانی و اسلامی و ادبیات فارسی بوده که هیچ زمان از خانوادۀ ما جدا نشده است. کتاب ها و مقالات مختلف مورد بحث و گفتگو بود.”

دکتر محقق چنین ادامه داد:

“در یکی از روزهای پاییزی مرحوم پدرم حاج شیخ عباسعلی محقق خراسانی همراه با مرحوم برادرم حاج شیخ عباسعلی محقق و آقای دکتر احمد مهدوی دامغانی که نسبت شان به جدّ اعلای من می پیوندد، و تنی چند از خانواده رسما به منزل مرحوم مسعود انصاری رفتیم و در این جلسه به هیچ وجه مسائل مادیات در میان نیامد و بنا به قول معروف که”با کریمان کارها دشوار نیست” با سهولت، عقد رسمی ما در هشتم آذرماه ،۱۳۴۲ صورت گرفت و در دفتر رسمی ثبت ازدواج ثبت گردید. ما با هم توافق کردیم که هر دو به صورت تساوی از حق طلاق برخوردار باشیم.

دکنر مهدی محقق گوشه هایی از پنجاه و چهار سال زندگی مشترک را روایت کرد دکنر مهدی محقق گوشه هایی از پنجاه و چهار سال زندگی مشترک را روایت کرد

یک سال بعد در سال ۴۴ بنا به دعوتی که از دانشگاه مک گیل کانادا از من شده بود عازم آن دیار شدیم. همسرم می گفت که من از اقامت در روسیه و انگلستان و هلند و هند خسته شده بودم و فکر می کردم که اکنون که به خانۀ یک فرهنگی وارد شده ام، استقرار و آرامشی خواهم یافت و نمی دانستم که:”کردم از باران حذر در ناودان آویختم!” حال باید با کودکی یازده ماهه برای یک مدتی دراز در امریکای شمالی در دیار غربت به سر برم.

خانمم با برخی از خانم های ایرانی آشنا شده بود و از آن ها پرسیده بود که در کنار وظایف خود به عنوان یک بانو در خانه چه می کنید؟  پاسخ داده بودند که به موسیقی گوش می دهیم و برای مادرانمان گریه می کنیم. گفته بود این نمی شود که زن ایرانی با آن فرهنگ غنی اینگونه رشد کند. با اینکه گرفتاری ها و بچۀ کوچک، تحصیلات خود را ادامه داد. استادان رشتۀ کتابداری دانشگاه مک گیل کانادا با یک مصاحبۀ کوتاه با همسرم به علم دوستی و شخصیت بارز و معلومات او پی بردند و دریافتند که او می تواند یک کتابدار برجسته در فن کتابداری باشد. بنابراین وارد فوق لیسانس کتابداری شدند و با گرفتن شش درس از دورۀ فوق لیسانس مؤسسۀ مطالعات اسلامی جبران نداشتن لیسانس خود را بکند. و این کاملا مطابق دلخواه او بود، زیرا او با علاقۀ وافری که به اسلام شناسی داشت در درس های پروفسور چارلز آدامز، مقدمه ای بر اسلام شناسی و اسلام در شبه قارۀ هند و پاکستان پروفسور هرمان لندلت، تصوف اسلامی و شرح گلشن راز، پروفسور نیازی برکز و … شرکت کرد و برای هر یک مقاله ای نوشت. بعدها هم کارهای داوطلبانه و تأسیس کتابخانه در شهرها و روستا ها و بچه های خاص کرد. و میراث خانوادگی خود را صرف ساخت مدارس در جنوب تهران کرد. این کیفیت زندگی ما بوده است.

حال که در خدمتشان هستیم. در این پنجاه و چهار سال هیچگاه صدای من یا صدای ایشان در برابر یکدیگر بلند نشده است و با خوشی و خوشبختی زندگی کرده ایم. و در کنار عباس و هستی، دو فرزند دیگر هم به خانوادۀ ما اضافه شده است که یکی محمود محقق است که با سن کمی که دارد از فاضلان است و زبان عربی را به خوبی می داند و فرزند دیگرمان نرگس در سال اول دانشکدۀ حقوق رشتۀ روانشناسی می خواند. خانوادۀ ما یک خانوادۀ گرم و پر ثمر و پرنشاط است. و این از تفضلات خداوند متعال بوده است که زندگی ما را یک زندگی خوبی ساخته است که علم و عشق توأم با هم بوده است.”

دکنر مهدی محقق گوشه هایی از پنجاه و چهار سال زندگی مشترک را روایت کرد

دکتر محقق در پایان سخنانش با اشاره به حضور اجتماعی و تأثیرگذار بانوان در طول تاریخ و تفکیک فعالیت های اجتماعی و خانوادگی یادآور شد:

“باید روش زندگی خانم انصاری برای دختران جوان الگو قرار بگیرد که به دنبال فرهنگ بروند و از ظواهر زندگی که امروز بیشتر مد شده بپرهیزند. این مملکت مکانی بوده که همیشه زنان برتری بر مردان داشتند. ابوریحان بیرونی کتاب مهم خودش در زمینۀ نجوم  با عنوان «التفهیم» را به خواهش خانمی با نام ریحانه، دختر حسین خوارزمی نوشته است. یا زرین گیس دختر قابوس بن وشمگیر از ابوعلی سینا درخواست می کند که واسط تحلیل مقاله ای صد در صد جغرافیای پزشکی بنویسد. گذشته از این مهم ترین کتابی که در اقتصاد نوشته شده، کتاب «الاموال» نوشتۀ ابوعبید قاسم بن سلام است که تمام مسائل زراعت و پول و اقتصاد را مطرح می کند. وی در آخر این مجموعه می نویسد که این کتاب قرائت شدۀ شهده دختر احمد دینوری و او تصدیق کرده است که آنچه در این کتاب آمده است سندیت علمی داشته است.  احمد بن رشد اندلسی اظهار تأسف می کند  و می گوید که زن های ما صلاحیت فرمانراویی و …  را دارند و باعث تأسف است که زن ها را در خانه می گذاریم که همچون نبات برویند.

باید کسانی همانند نوش آفرین انصاری سرمشق باشند. متأسفانه ما برای پرورش بدن نسل جوان خودمان، مکان های وسیعی داریم اما برای پرورش روح و روان آن ها مراکز محدود هستند.  اماکنی چون موقوفات افشار و  جلسات بخارا یا انجمن آثار مفاخر ایران است شاید بخشی از این اتفاق هاست. در بزرگداشت مرحوم توران میرهادی جایی برای نشستن مردم نبود و این واقعا شرم آور است که چند مجلس همانند این مجلس برگزار می شود و آن هم به همت شخصی یک فرد است.  به یاد دارم در آن شب، آقای منصوری گفتند که آقای علی دهباشی به تنهایی تمام این مجلس را برگزار کرده اند و گذشته از این که مجلۀ بخارا را خود جمع آوری و نمونه خوانی می کند. اگر ما می خواهیم ایران همان ایرانی باشد که از آن سعدی و فردوسی و حافظ و بزرگانی همانند شیخ اشراق بیرون آمده اند پس باید به فکر گسترش چنین جلساتی برای رشد فکری جوانان باشیم.”

 

در ادامه این نشست، عکس هایی از آلبوم زندگی نوش آفرین انصاری ورق خورد که تدوین این بخش را مریم اسلوبیبه عهده داشت.

سپس دکتر ژاله آموزگار با یادی از رفتار نیک نوش آفرین انصاری اظهار داشت:

“در این مجلس بانوی کتابداری تجلیل می شود که میان همکارانش به عنوان رکن کتابداری امروز به شمار می آید و از پایه گذاران و فعالان دانشنامۀ کودکان است. دوستانش دوستش دارند و پیشکسوتانش تحسینش می کنند. دانشجویانش که هر کدام استادی شده اند با خلوص تمام خدماتش را ارج می نهند و خود را مدیون او می دانند. اما من که سررشته ای از علم کتاب داری ندارم و با الفبای آن کاملا بیگانه ام و حتی از مرتب کردن  هوشمندانۀ کتاب ها در کتابخانۀ شخصی خود عاجزم در اینجا چه می کنم! با تمهیدات دوست نازنینمان آقای دهباشی همگی آشنا هستیم. ولی از سویی دیگر:

 منی که نام شراب از کتاب  می شستم

زمان کاتب دکان می فروشم کرد

من که یک عمر دربارۀ ادبیات شفاهی و اینکه حافظه هایمان کتابخانه هایمان بودند، قلم زده ام و از قصه های شبانۀ مادربزرگ هایمان یاد کرده ام در مقام تجلیل از کتاب و کتابخانه و دانشنامه کودکان هستم. البته این ها ذکری از ظواهر قضیه است. ولی کیست که در موقعیت ما باشد  و ورق های کتاب را با احترام ورق نزده باشد. و در برابر دانسته های دانشنامه و بخصوص آنچه برای نونهالان ما نوشته شده است، سر تعظیم فرود نیاورد! مناسبت دیگری که مرا به اینجا کشیده است، ارادت شخصی من به ایشان است. من همیشه خانم نوش آفرین انصاری را با عبارتی توصیف کرده ام که برایشان بیگانه نیست. ایشان حتما به یاد دارند که هر زمان با لبخند شیرین می دیدمشان گفته ام که شما خُلقا و خَلقا از زیبایی برخوردار هستید. چون چهرۀ زیبا و دوست داشتنی و خندان مهربان ایشان برای همۀ ما آشنا است. این نعمت خدادای را معمولا خُلق های درون انسان زیباتر می کند. در مَثل مناقشه نیست؛ اما به یاد عبارتی از متن پهلوی مینوی خِرد می افتم که وقتی روان در سر پل چینوت گذر گاه این جهان با آن جهان ایزدبانوی دانا را در پیکرۀ دوشیزۀ زیبایی که به پیشوازش آمده است مجسم می کنم که روان پارسا از او می پرسد که تو که هستی که من در گیتی هرگز زنی به زیبایی تو ندیدم و او پاسخ می دهد که من خود زیبا بودم کارهای تو مرا زیباتر کرد. روی زیبای بانوی ما هم با خلقیاتش زیباتر شد.

دکتر ژاله آموزکار از رفتار نیک نوش آفرین انصاری سخن گفت دکتر ژاله آموزکار از رفتار نیک نوش آفرین انصاری سخن گفت

چیزی که از لحاظ اخلاقی در نوش آفرین انصاری از دیرباز تشخیص داده ام، احترام و حق شناسی او نسبت به استادان بزرگ کتاب داری در مجالس بزرگداشت این بزرگان است. دیده ام که او چگونه عزیزانی چون دانش پژوه، ایرج افشار، جهانداری، انوار و دیگران را با احترام یاد کرده است و من چون آدم حق شناسی هستم همیشه با تحسین به این خلوص نیست خانم انصاری نگریسته ام و همچنین حس احترامش را نسبت به همۀ همکاران پیشکسوتش نیز ملاحظه کردم و دیدم او چگونه به عنوان مثال متواضعانه از بزرگیِ خانم توران میرهادی یاد می کند. و خدمات او را در همین راهی که او طی می کند، بزرگ و بزرگتر جلوه می دهد. من در گفتارهای او هرگز آن مَنَم هایی که بیشتر ما ایرانی ها بدان دچاریم نشانی نیافتم. میدان دادن و بر کشیدن نسل بعد از خود و ارزش قائل شدن برای تازه رسیدگان و آیندگانی که سکان هدایت فرهنگی ایرانی را باید به دست آن ها سپرد یکی دیگر از ویژگی های خانم انصاری است که باید به زبان آید و دنبال گردد. من به خدمات علمی خانم انصاری نمی پردازم چون تخصصی در این زمینه ندارم. تنها به خود اجازه می دهم که همچون زنده یاد استاد باستانی پاریزی که همیشه گریزی به کرمان و پاریز داشت و جایش خالی است من هم یادی از ایران باستان داشته باشم.”

دکتر آموزگار در ادامه اظهار داشت:

“همه تلاش های نوش آفرین انصاری و یارانش در این بوده است که کتاب ها را در کتابخانه ها جای دهند و دانش را با کتاب جاودانه سازند اما اجداد ما بر عکس، حافظه هایشان کتابخانه هایشان بود و همانطور که همگی می دانیم ما دیرتر از همسایگان میان رودی امان آغوش بر این خط گشودیم. آن ها خط را آسمانی به شمار نمی آوردند. و نقشی به ایزدان در بوجود آوردن آن نمی دادند. اما زبان و گفتار در فرهنگ ما ایزدی تلقی می شد. یعنی بنا بر باورهای اسطوره ای زبان موهبتی الهی و برخوردار از تقدس بود و بر این باور بودند که با نگارش واژگان زبان در نشانه ها زندانی می شود. و انسان در خط می تواند دست کاری کند و از این رو نگارش را نوعی تخطی از سلطۀ خدایان تلقی می کردند.

معتقد بودند که نیروی خدایان بر روی گفتار اعمال می شود در حالیکه انسان بر  نوشته ها تکیه می کند. دلیل  اصلی این طرز تفکر تفاوت میان فرهنگ کوچ کننده و فرهنگ ایستا است. جامعۀ میان رودان و مصر جامعه ای ایستا بودند و کتابت بخشی از این فرهنگ به شمار می آمد. در حالیکه در یونان و هند و ایران این‌گونه نبود. و فرهنگ شفاهی ارج بیشتری داشت. همۀ ما می دانیم که تا سدۀ هفتم پیش از میلاد هنوز شعرهای رزمی و بزمی و اخلاقی در یونان به کتابت درنیامده بود. در هند بر این باور بودند که برهما با گفتار جهان را می آفریند و خواندن سرود های «ودا » در کمال و بدون لغزش وظیفه ای مقدس به شمار می آمد. در گذشته های بسیار دور در ایران هم چنین فرهنگی غالب بود. فقط اشاره دارم که نمونۀ بارزی بر این استدلال که برای همگان آشکار است، حفظ سینه به سینۀ اوستا در طی قرون است. زمانی دراز میان بوجود آمدن سروده گاهانی و ضبط نگارشی آن ها در دورۀ ساسانی وجود دارد. حتی مسئلۀ تاریخ نویسی نیز در ایران باستان چنین فرآیندی را پشت سر می گذراند . کوسان ها و خنیاگران بودند که فرهنگ و تاریخ و داستان های رزمی و بزمی را سینه به سینه نقل کردند. اما ما ملت باهوش و پویا و گیرایی بوده ایم و هستیم و زمانی که احساس کردیم دیگر باید بنویسیم نوشتیم. کتابخانه هایمان را غنی کردیم. دانشمندان ما فرسنگ ها راه را طی کردند که از کتابخانه ای به کتابخانه ای دیگر برسند و حتی خود را به اسارت سپردند تا لذت استفاده از کتاب های کتابخانه ای را داشته باشند. اما هرگز ادبیات شفاهی خود را از دست ندادند.

دکتر نوش آفرین انصاری در کنار دکتر مهدی محقق و استاد کامران فانی دکتر نوش آفرین انصاری در کنار دکتر مهدی محقق و استاد کامران فانی

من و خانم انصاری از نسلی هستیم که با قصه های پینوکیو و کارتن بزرگ نشده ایم. مادربزرگان ما که حافظان واقعی فرهنگ شفاهی بودند برای ما قصه گفتند و دانشنامۀ کودکی من و ایشان روایت های مادربزرگ ها و پدربزرگ ها بود. که برای هر موضوع، هر کتاب  و هر بیماری و هر مداوا انواعی از اطلاعات داشتند و ما سخنان آن ها را وحی نازل می دانستیم.”

دکتر ژاله  آموزگار در پایان سخنانش گفت:

“شما خانم انصاری با همکاران و هم قطارانتان جانشین همۀ این سنت ها شده اید. حافظه های حافظان را در کتاب هایتان جای دادید. و ما علی رغم این گذشته، با سنت شفاهی در برابر این تلاش شما، سر تعظیم فرود می آوریم و آرزوی قلبی امان این است که با کتاب ها آشتی کنیم. ما که آشتی بودیم و هستیم خطابم به نسل جوانی است که همۀ دانسته ها را در روایت های راست و دروغ اینترنتی جستجو می کنند. راحت طلب شده اند و حوصله ندارند کتاب را ورق بزنند یک دگمه را می زنند و صفحات پشت سر هم می آید. آیا تفاوتی بین این ها  و وولف و دیگران نیست؟ به هر حال خانم انصاری درود بر شما که در تلاشید که حافظ دانسته ها باشید.”

 استاد بهاء الدین خرمشاهی سخنران بعدی بود که سخنانش را با اشاره به خاطراتی از دوران دانشجویی خود نزد  نوش آفرین انصاری آغاز کرد:

“این بنده افتخار دارم که در دهۀ ۱۳۴۰ در دانشگاه تهران نزد استاد والامقام استاد دکتر مهدی محقق، زید عزه العالی، علم و ادب آموخته، و یک دهه بعد در اوایل دهۀ ۵۰ نزد همسر فرزانۀ گرانقدرشان سرکار خانم نوش آفرین انصاری از بنیانگذاران کتابداری نوین در ایران، همین توفیق و بختیاری را داشته ام، و اگر خداوند بنده را از این سعادت برخوردار نمی کرد مسیر زندگی فرهنگی ام به کلی مسیر دیگری می شد. اما بحمدلله به مدلول «یهدی الله لنوره من یشاء» از محضر نورانی این دو بزرگوار کمال استفادۀ معنوی را برده ام. به قول حافظ :

چل سال بیش رفت که من لاف می زنم

کز چاکران پیر مغان کمترین منم.”

استاد بهاءالدین خرمشاهی به خاطرات دانشجویی خود نزد دکتر نوش آفرین انصاری اشاره کرداستاد بهاءالدین خرمشاهی به خاطرات دانشجویی خود نزد دکتر نوش آفرین انصاری اشاره کرد

استاد خرمشاهی در ادامه شعری در وصف نوش آفرین انصاری را تقدیم ایشان کرد:

“به جان دوست که نوش آفرین انصاری

چه بی عدیل و بدیل است در نکوکاری

رسیده است چه خوش در حیات طیّبه اش

به رستگاریِ جاوید از کم آزاری

کتاب شعر مرا بهر ارزیابی برد

چه سخت بافتمش در دکان سمساری

همیشه «نه» به زبان دارد و “نه” می گوید

فقط به لحظۀ عقدش بگفته او “آری”

چه سبز و سرخ شوم چونکه خوانَدَم خُرّم

چه لذتی است در این بنده آدم انگاری

دبیر کل به از او نیست بهر آن فرهنگ

که حذف کرده چه آتاری و چه لاتاری

همو و همسر او اوستاد من بودند

اگرچه هیچ نیامُختم از ولنگاری

ز درس مرجع او بنده گشتمی مرجوع

شود بشر همه کاره ز فرط کم‌کاری

به ریش بنده بخندید لیک کف بزنید

برای خانم نوش آفرین انصاری”

استاد بهاءالدین خرمشاهی در کنار دکتر نوش آفرین انصاری استاد بهاءالدین خرمشاهی در کنار دکتر نوش آفرین انصاری

در قسمتی دیگر از این مجلس، بخش هایی از سخنرانی نوش آفرین انصاری در شب پوری سلطانی به نمایش گذاشته شد.

دیگر سخنران، استاد کامران فانی با یادی از خاطرۀ اولین دیدار خود با نوش آفرین انصاری گفت:

“خوشبختم که مجلس نکوداشت یکی از برجسته ترین چهرها های فرهنگ ایران زمین چند کلمه ای سخن بگویم. به چهل و پنج سال پیش بازمی گردم. به تازگی از دانشکدۀ ادبیات فارغ التحصیل شده بودم و با اینکه من و آقای خرمشاهی هر دو شیفتۀ این رشته بودیم ولی قرار گذاشتیم که زندگی آینده امان را به طور رسمی به ادبیات پیوند نزنیم. و چون هر دو شیفتۀ کتاب بودیم گفتیم جایی برویم که این رشتۀ الفت با کتاب از هم گسسته نشود.

یکی دو سال بود که رشتۀ فوق لیسانس کتابداری در دانشگاه تهران تأسیس شده بود. به هر حال تصمیمی گرفتیم در اینجا باشیم. کنکوری هم بود و من امتحانم را دادم و وقتی سراغ نتیجۀ کنکور رفتم،خودم را معرفی کردم و خانم انصاری که مدیر گروه بودند، کمی مکث کرد و بعد لبخندی مهربانانه زد و گفت:”آفرین شما این همه معلومات را از کجا آورده اید. و ایشان در همان لحظه اینطور از من استقبال کرد. همه می دانند که نخستین برخورد خانم انصاری همیشه به یاد ماندنی و تأثیرگذار است. محضر ایشان گرم و صمیمی است. شیوۀ بیانشان ساده و دلنواز است. مجموعا حالتی ایجاد می کند که شما احساس نمی کنید که با آن بیگانه هستید. در همان لحظات اول شیفته می شوید. علت اینکه خانم انصاری این همه در میان شاگردانشان و همکارانشان مطلوب و محبوب هستند نیز همین است.

استاد کامران فانی از اولین خاطره آشنایی با دکتر نوش آفرین انصاری سخن گفت استاد کامران فانی از اولین خاطره آشنایی با دکتر نوش آفرین انصاری سخن گفت

همه می دانند که در سیر مشکلات گوناگون بخصوص کِشته های جدیدی که وارد ایران می شدند، تا چه حد حفظ حافظۀ فرهنگی اهمیت دارد. ایران قبل از اسلام شفاهی بود در دوران اسلامی به شدت کتبی شد. در چند قرن اخیر شاهد شکوفایی و رواج و رونق کتاب نبودیم. بنابراین کتابخانه کم کم کوچکتر شده بود و درست در همین زمان بود -که غرب که راه تازه ای گشوده بود روش های مهمی برای ارئۀ کتاب و محتوای کتاب داشت- که رشتۀ کتابداری درست شد. فراموش نکنیم که این کار ساده ای نبود. کتابداری ما در حوزۀ سنت بود و کتابداران انسان های باسواد و کتابخوانی ولی سنتی بودند. سال ۴۷ که من آن را معجزه گذاشتم، یعنی سالی که رشتۀ کتابداری در دانشگاه تهران تأسیس شد. زمانی بود که انجمن کتابداران در ایران شروع به کار کرد و در کنارش مرکز خدمات کتابداری را اندازی شد و تمام این ها در یک زمان کوتاه به دست چند انسان دلسوز و با ایثار و فداکاری ایشان باعث شد که به سرعت پیشرفت کنیم. و امروز می دانیم که کتابداری یکی از پیشرفته ترین کشته های دانشگاهی است. از اینجا بود که این گروه کاری کرد که دیگر لازم نبود که مدت ها بگذرد تا ثمره اش را ببینیم.

 

در اینجاست که من نقش ایشان را جدی می گیرم. کتابداری ما کتابداری بود که هنوز علمی نشده بود  بنابراین لازم بود که بر روی جنبه های فنی و علمی آن کار شود. خانم پوری سلطانی سعی کرد این کمبود را در این حوزه جبران کند و چهرۀ این رشته یک چهرۀ عبوس و حقوقی بود و قوانینی تأسیس کردند و باید اجرا می شد.  این ها به عنوان وحی منزل بودند و باید کاملا اجرا می شدند. به هر حال می دانید که وقتی رشتۀ علمی جدید  وارد یک کشوری می شود باید بخشی از سنت را کنار بزند و تجدد را جانشینش کند. خب این یک دورۀ بحرانی است. در این زمان بود که خانم انصاری که در این رشته تحصیل کرده بود، چهره ای دیگر از این رشته را نشان داد. ایشان هیچگاه بر روی جنبه های فنی تکیه نکرد. بلکه تکیه بر این داشت که مخاطبان ما در کتابخانه چه کسانی هستند و سه گروه را در نظر داشتند که شامل: روستایی، کودک و انسان های عامۀ شهر بودند. در آن سال ها انجمن کتابداری درست شده بود. خود ایشان مسئول بخش آموزش بودند. و  به این ترتیب در شهرهای مختلف آموزش کتابدرای انجام شد. در اینجا هم آقای دکتر محقق همیشه همراه بودند. در  کنار این فعالیت ها در مورد فرهنگ ایرانی صحبت می کردند و این باعث می شد که بگویند درست است که یک امر جدید وارد می شود اما این بدان معنا نیست که با گذشته قطع رابطه کند و بگذرد. و اینطور بود که خانم انصاری هم نقش خود را به درستی ایفا کرد. به طوری که امروزه ما بنیانگذاران کتابداری را بخصوص در سطرشان خانم انصاری و خانم سلطانی را قدر می دانیم.”

دکتر نوش آفرین انصاری به همراه علی دهباشی دکتر نوش آفرین انصاری به همراه علی دهباشی

کامران فانی در ادامۀ سخنانش تصریح کرد:

“دومین حوزۀ خانم انصاری حضور ایشان در شورای کتاب کودک بود. که مخاطبانش کودکان معصومی هستند که باید در درجۀ اول به آن ها برسیم. این در واقع در شورای کتاب کودک انجام شد. ولی در این قسمت هم زودتر وارد این حوزه شدند و بلافاصله بعد از بازنشستگی یکسره خود را وقف شورای کتاب کودک کردند  و در اینجا بود که کنار چهرۀ سوم مهم عالم کتاب و کتابداری خانم میرهادی خوش درخشیدند.

خانم میرهادی در اواخر عمرش معتقد بود که کاری که آغاز کرده است جانشینی برایش هست که دنبال رو آن ها باشد و بار آن را به عهده بگیرد. بخصوص در مورد فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان که من به‌جرئت می گویم که این طرح بزرگ مدیون ایشان خواهد بود. امیدورام فرهنگنامه هم به انتها برسد و نقش انسانی خانم انصاری هر چه بیشتر جلوه گر باشد. و در این میان بدون تردید غنای فرهنگی ما مدیون وجود عزیز ایشان هست و همۀ شیفتگان کتاب و دوستداران کتاب بر این امر اجماع دارند.”

در واپسین لحظات این نشست دکتر فریبا افکاری به خوانش بخش هایی از فعالیت نوش آفرین انصاری در بخش نسخه شناسی پرداخت و گفت:

” سلام و درود بر شب نوش آفرین انصاری و شرکت کنندگان ارجمند آن. کتابداران، اساتید، شاگردان، دوستان و دوستدارانش، کودکان دیروز ایران زمین و پدران و مادران امروز که همه از آبشخور لطف و مهربانیش سیراب گشته ایم. درود بر روح میزبان بزرگ این مجلس استاد ایرج افشار و خاندان ارجمندش که اگر می بود در محامدش سخن ها می راند و از سر شوق و دوستی «نوشین خانم» خطابش می کرد. و حضورش امشب در این جمع گرامی چه خالی است!

گفتنی ها  را دربارۀ این بانوی گرامی پیش و بیش از این گفته اند و نگاشته اند و امشب به تمامی از زبان بهترین ها بیان گردید و از زبان این شاگرد الکن چه بر می آید که بگوید جز بیان برخی نا گفته ها از حضور تأثیر به سزایش در شکل گیری نخستین دورۀ کارشناسی ارشد نسخه های خطی و آثار کمیاب در دانشگاه تهران که تداوم برکات آن تلاش ها تا به امروز محسوس و مشهود است.

دکتر فریبا افکاری به بخش هایی از فعالیت نوش آفرین انصاری در بخش نسخه شناسی پرداختدکتر فریبا افکاری به بخش هایی از فعالیت نوش آفرین انصاری در بخش نسخه شناسی پرداخت

بانویی زاده شده در هند که به توصیۀ پدر داستان نویسی و زبان فارسی محمد علی جمالزاده که نوشین جوان او را «عمو جمال» می خواند به رشتۀ کتابداری رهنمون شد و سال ها بعد بواسطۀ ذوق و استعداد کتابداری در ناصیۀ بلندش مام کتابداری ایران شد.

عاشق و یاور کودکان سرزمینش و نامی عاشقانه ساخت با عنوان شورای کتاب کودک.

سال ۱۳۶۹ فکر ایجاد نخستین دورۀ کارشناسی ارشد نسخه های خطی و آثار کم یاب از سوی استادان زنده یاد محمدتقی دانش پژوه و ایرج افشار مطرح گردید و در دانشگاه تهران عملی شد و خانم نوش آفرین انصاری از مجریان و بنیان‌گذاران این رشته بودند. تا زمان بازنشستگی اش در گروه کتابداری دانشگاه تهران همواره از آن حمایت و پشتیبانی کرد. و پس از آن نیز در کنار استاد مهدی محقق در پیشبرد و ارائۀ مشاورۀ علمی در این رشته از هیچ کوششی فروگذار ننمود.

دانشجویان این دوره هر یک با یک پشتوانۀ کارشناسی در رشته ای متفاوت آمده بودند و من از ادبیات علامه، بیگانه با کتابداری. ایشان را در روز مصاحبه و ورود به این دوره دیدم که در کنار استاد دانش پژوه نشسته بود. پای به درون اتاق گذاشتم. استاد دانش پژوه با جدیتی تمام به سؤال و جواب می پرداخت و بی مقدمه به طرح پرسش هایی آرمانی نظیر آنکه اگر نسخه شناس شدی حاضری برای شناسایی نسخه ها به شهرهای دور بروی و مثلا در سیستان به مأموریت بروی و وجودت را وقف این کار کنی؟ ایشان به این سؤالات می پرداخت و من حیرت زده در پاسخ مانده بودم و به سویی نگریستم و خانم انصاری با لطف بسیار فرمودند که استاد بگذارید بچه ها وارد این دوره بشوند و بعد ته دلشان را خالی کنید! و این خاطرۀ شیرین نخستین دیدار در ذهنم تا ابد حک شده است.

مایی از شب نوش آفرین انصاری نمایی از شب نوش آفرین انصاری

بعدها او شد پای ثابت اجرای تمام برنامه های گستردۀ این دورۀ نوپا. دوره ای که با ۶۸ واحد تحصیلی که بسیار گسترده تر و فراتر از نمونه های امروزی آن است. او با وجود ارتباطات گسترده و علمی که داشت به دعوت از اساتید فن و پیشکسوتان نسخه شناس برای تدریس در این دوره می پرداخت. هر یک را به طریقی فرا می خواند. بسیاری از آن ها که اعتقادی به آموزش دانشگاهی در این درس ها نداشتند از کنج خانه هایشان با لطف به کلاس آورد. همچون مرحوم علی نقی منزوی و احمد منزوی. از برخی که امکان حضور در کلاس نداشتند اجازه خواست کلاس ها را در کنار آنان و در مخزن نسخه های خطی برگزار کند. همچون زنده یاد استاد عبدالحسین حائری آن مرجع بزرگ بی ادعا که با تواضع آنچه داشت در طبق اخلاص نهاد.

از استاد ایرج افشار خواست تا تجارب جهانی اش را ارائه دهد و همۀ این عزیزان با شوق آمدند زیرا پای او در میان بود. از برخی نسخه شناسان اروپایی نیز به واسطۀ حضور فرهنگی اشان در ایران بهره برد. همچون آنجلو پیه مونتسه که در آن زمان رایزن فرهنگی وقت ایتالیا در ایران بود.  به دانشگاه آمد و تجارب خود را در فهرست نگاری نسخه های واتیکان در اختیار گذاشت. خانم انصاری کوشید تا با تدبیر و برنامه ریزی داشته های اساتید فن را به هر نحوی که مقدور است به نسل جدید منتقل کند. اعتقاد داشت هر آنچه که اساتید می گویند مغتنم است و بعدها می بایست در متون درسی و جزوات آموزشی از آن ها استفاده کرد و اعتقاد به حفظ تاریخ شفاهی با آرشیو داشت. ”

دکتر مهدی محقق، دکتر نوش آفرین انصاری و علی دهباشی در کانون زبان فارسی دکتر مهدی محقق، دکتر نوش آفرین انصاری و علی دهباشی در کانون زبان فارسی

وی در ادامه تصریح کرد:

“از دیگر تلاش های این بانوی گرامی باید به ایجاد ارتباط گروه کتابداری با سایر کتابخانه ها و مراسم آرشیوی نسخه شناسی کشور اشاره کرد. او کوشید تا بازدیدهای عمومی از کتابخانه های بزرگ کشور با کتابداران باتجربه و استادان نسخه شناس ترتیب دهد که اکنون که می نگرم یکی از خوشایندترین لحظات زندگیم بوده است. همواره در طلب کار داوطلبانه بود. بی هیچ اجر و مزد و چشم داشتی. می کوشید تا آن را در دانشگاه نیز جا بیندازد. و این چیزی است که جای آن در جامعۀ امروز ما به شدت خالی است.

به یاد دارم که شخصا و داوطلبانه استاد دانش پژوه را از منزل سوار بر پژو سبز رنگش می کرد و به حیاط دانشکدۀ علوم تربیتی و کتابخانۀ مرکزی می رساند و استاد تکیه بر عصا و دست او به کلاس وارد می شد. اساتید مبرّز برای آموزش واحدهای زبان این دوره از جمله آلمانی و فرانسه و انگلیسی و ترکی عثمانی دعوت کرد که حداقل هر یک در ۴ واحد بیاموزند و خود نیز به ترجمۀ مقالات و کتاب های مهم کتابداری و نسخه شناسی نیز می پرداخت. از جملۀ آن ها مقالۀ «کبیکج» از آدام گاجیک کانادایی بود که برای اولین بار توسط استاد انصاری به نسخه شناسان ایران با این اصطلاح معرفی شد.

این دوره که پنج سال به طول انجامید، مجموعا با ۱۴ نفر به پایان رسید که بسیاری از فارغ التحصیلان آن اکنون کتابداران علاقه مند و نسخه پژوهانی هستند که به کار فهرست نگاری و تحقیق و تدریس مشغولند.

استاد انصاری به چند ویژگی در برنامه ریزی این برنامۀ منحصر به فرد توجه داشت: آشنا کردن دانشجویان با فلسفۀ جنبه های نظری علم کتابداری، و اطلاع رسانی و نیز نسخه شناسی. استفاده از تجربه های جهانی در امر سامان دهی و پژوهش های انجام شده در نسخه های خطی با تأکید بر نسخه شناسی ایرانی. تأکید بر آموزش نظری و عملی سازماندهی کتاب های چاپ سنگی با روشی ترکیبی از شیوۀ کار آموزش استاد شاگردی و کلاس رسمی دانشگاهی. چیزی که تا آن زمان وجود نداشت. خوشبختانه این تجربه مورد توجه سایر مراکز قرار گرفت و از جمله در سال ۱۳۷۱ کتابخانۀ آستان قدس رضوی نیز در جهت تشکیل دورۀ مشابه و تربیت نیروی انسانی متخصص برای کتابخانه های جدید اقدام کرد. و با توجه به تجربه های به دست آمده این برنامه با مشارکت دکتر عباس حرّی و دکتر اسدالله آزد برگزار شد.

خاصیت بین رشته ای بودن این رشته دایره ای وسیع از دانش را می طلبید. هنر، خط و خوشنویسی، صحافی، مرمت، کاغذشناسی و فهرست نگاری. سال ها بعد به همت مرحوم دکتر حسن حبیبی رشتۀ کارشناسی ارشد نسخه های خطی و مرمت در بنیاد ایرانشناسی و با نظارت دانشگاه شهید بهشتی ایجاد گردید و تا امروز برقرار است و این ها همگی از برکات وجود ایشان است.”

دکتر افکاری در پایان سخنان خویش گفت:

“او همواره مورد احترام و اعتماد اساتید کتابداری و نسخه شناسان بوده است و بخاطر حضورش بسیاری حضور یافته اند. و کارهای نا ممکن با کریمانی چون او دشوار نبوده است.

در سال ۸۷ به پیشنهاد استاد افشار مؤسسۀ الفرقان در لندن که در امر نسخه پژوهی، آموزش، چاپ و انتشار فهرست های جهان می کوشید بر آن شد تا کارگاه آموزش منطقه ای در ایران برگزار کند و با استانداردهای جهانی اساتید و دانشجویان علاقه مند را در ایران آموزش دهد. به یاد دارم که استاد ایرج افشار با چه دقت و حساسیتی سرفصل های نسخه شناسی ایرانی را تعریف نمود. به من همکاری و  مأموریت دادند تا با همکاری و نظارت خانم انصاری آن را اجرا کنم. استاد افشار فرمودند:”به نزد نوشین خانم برو! چرا که هم زبان دان است و هم کاربلد و هم دلسوز. و باید کاری کرد که به قول مرحوم پورداوود آبروی عجم نرود”. گرچه آن برنامه به دلایلی اجرا نشد. اما توفیق آن را یافتم که شاهد برنامه ریزی دقیق و اعتقاد استاد افشار با تکیه بر توانایی های  شایستۀ خانم انصاری که چهره ای علمی و بین المللی در علم کتابداری است باشم. بانویی که سال ها پس از خداحافظی دانشجویانش از درس و دانشگاه هنوز جویای حال و احوالشان است. هرگاه آن ها را می بیند با عباراتی  از جمله: “چطوری مادرجان؟” یا “بگو ببینم چه می کنی؟” دل گرمشان می کند و از راهنمایی های علمی دریغ ندارد. او استاد اهلی کردن دل هاست.

نوش آفرین انصاری در کنار استاد محقق که خود از اساتید مهم این حوزه است در طول این سال ها همواره از پژوهش های نسخه شناسی حمایت کرده است. چه بگویم که زبان الکن است و سخن را با این شعر تمام می کنم:

در آن مجلس که تو باشی چه حاجت هست بر شمعی

تو از مهتاب سیمین تر، شبت خوش باد من رفتم

خدا با کلک سحرانگیز هزاران نقش می ریزد

تو از هر نقش رنگین تر، شبت خوش باد من رفتم

علاج خسته را چیزی به از یک خواب نوشین نیست

ز هر خوابی تو شیرین تر شبت خوش باد من رفتم.”

استاد بهاءالدین خرمشاهی پس از ادای سخنرانی در شب نوش آفرین انصاری استاد بهاءالدین خرمشاهی پس از ادای سخنرانی در شب نوش آفرین انصاری

سپس لیدا شجاعی پژوهشگر نسخ خطی به نمایندگی از دانشجویان نوش آفرین انصاری در وصف استاد خود گفت:

“درود بر بانوی فرهنگ سرزمین کهن ما که با شور و شعور زندگانی خویش را وقف نگاهبانی خرد و عاطفۀ فرزندان دیروز و امروز و آینده کرده است. تراوش مهر از نگاه این بانوی فرهیخته پیشرو و انسان دوست نه تنها بر دل می نشیند که راه عشق و امید را به دانشجویان و دانش پژوهان نشان می دهد. او از محبت خارها را گل کرده است. در دنیای دشوار فرهنگ سازی با وجود آکنده از دانش و مهرش چنان گام برداشته که گویی در دشتی پر گل خرامیده است. نور حاصل از خدمات بی شائبه و بی شمار استاد گرانمایه ام، خانم دکتر نوش آفرین انصاری و رساندن کتاب ها به روستا ها و ساختن کتابخانه ها ترویج کتابخوانی و فرهنگ سازی برای همۀ نسل ها و کارهای ارزشمند دیگرشان همواره در چهرۀ ایشان متجلی است و در تاریخ ماندگار.

من افتخار می کنم که سال ها از محضرشان بهره ها بردم و مرا در مسیری که برگزیده بودم گشاده دستانه یاری کردند. بهره مندی من از حضور ایشان و استاد گرانقدرم جناب آقای  دکتر محقق نزدیک به سیزده سال پیش از کلاس های تصحیح نسخ خطی آغاز شد؛ ولی به گذراندن آن دوره منتهی نشد. ایشان در اثنای کار پر مشقت تصحیح همواره مشوق و یاور من بودند. این ارتباط پر بار سبب آشنایی من با بزرگان حوزۀ کودک و نوجوان و استاد زنده یاد خانم توران میرهادی و آقای محمد هادی محمدی و همکاری با کانون پرورش فکری کودک و نوجوان شد که به پدید آوری چند کتاب گویا برای معرفی متون کهن فارسی برای نخستین بار در کشور انجام گرفت.

لیدا شچاعی در وصف استاد خود سخن گفتلیدا شجاعی در وصف استاد خود سخن گفت

سخن از بزرگواری و شخصیت نمونۀ ایشان در زندگی شخصی من نیز همیشه درمیان بوده است. مطلبی را از همسرم نقل می کنم که می گوید:”بسیاری از خانواده ها از ابتدا ذهن کودک را مطلق گرا و خود محور بار می آورند به گونه ای که باورها و سلیقه های خود را مبنای هر ارزیابی بداند و دیگری را نفی کند. کودک در محیطی بار می آید که علایق دیگران را به رسمیت نمی شناسد و آن ها را نادرست یا کم ارزش تر از باور و سلیقۀ خانوادۀ خود می انگارد؛ در حالیکه این بانوی ارجمند در خانواده و محیطی پرورش یافته که در آن فرصت درک تکثر فرهنگی و تنوع آراء و سلیقه ها فراهم بوده است و چنین است که با تکثر باوری و نوگرایی خو گرفته اند.

سخن از ارزش توأم علمی عاطفی ایشان دفترها می طلب.د گویی از وجود این مام فرزانه هستی هایی برآمده که با هم پیوند می یابند و فرهنگ این سرزمین را پربارترمی کنند. آهنگ کلامت آشناست پیامت را دریافتم و در مسیر پر گل نگاهت قدم نهادم. عمر گرانمایه ات دراز باد!”

در واپسین لحظات این نشست، دکتر نوش آفرین انصاری برای دوست داران خود سخن گفت. وی به بخش های مختلف فعالیت های خود رد طول این سال ها پرداخت و بیان داشت:

“خانم آموزگار یک نکته ای را در مورد صحبت هایی که همیشه با هم داریم، نگفتند. اینکه می گویند نوشین ما از چه نسلی هستیم و چگونه اینطوری شدیم! و یک نسل خاص بانوانی که در دانشگاه تلاش کردند و تأثیر گذار بودند. از همۀ حامیانی که نامشان زیر این پوستر است و به ویژه اینکه دوست داشتم آقای دکتر محقق داماد را ببینم و لطفشان همیشه با من بوده است.

دوستان پرسیدند که چرا در این مجلس کسی از شورا صحبت نکرد. چرا که جای خانم  میرهادی امشب خالی است. و هنوز سخت هست که کسی از شورا از من بگوید. از آقای ایرج افشار و پوری خانم عزیزم یاد کردند و جای همگی امشب خالی است.

من واقعا نقش کمی در این ماجرا دارم. فکر می کنم هم نشینی من با بسیاری از افراد این شکل را به من داده است. خانوادۀ خودم صد در صد و خانوادۀ مشترک من با استاد و فرزندان من و خانوادۀ دکتر محقق که در آن زمان با یک پدیده ای کاملا متفاوت از شکل و شمایل یک زن روبرو بودند و از همان ابتدا لطفشان شامل حال من بود و شاید واقعا مسلمانی حقیقی  را می شود در این خانواده های سنتی و اصیل جستجو کرد.

وقتی من وارد گروه کتابداری شدم آن زمان ما چهار نفر بودیم: توران میرهادی و جناب آقای حرّی، ثریا قزل ایاغ که شروع به کار کردیم. هیچ امری در  این گروه نبود که ما با هم مشورت نکنیم. از صحبت با هم لذت می بردیم و از هر یک قدمی که برای آموزش کتابداری و رشد آموزش آن برمی داشتیم، شاد بودیم. و شاید اینجاست که بحث مشورت و صحبت کردن با هم مغتنم بود و یادتان باشد که من از تمام این افراد کم سوادتر بودم. من از یک زندگی متلاطم دوازده مدرسه عوض کردۀ چهار زبانۀ و … به این مکان رسیدم و این افراد بر من قوام می بخشیدند.

دکتر نوش آفرین انصاری با دوستداران خود سخن می گوید دکتر نوش آفرین انصاری با دوستداران خود سخن می گوید

انجمن کتابداران در سال ۴۳ متولد شد  و در سال ۴۷ شکل جدید پیدا می کند. ولی از آن زمان من عضو انجمن بودم. کتابداران تصمیم گرفتیم که خارج از شغل کتابداری دور هم جمع شویم و یک برنامۀ آزدی را بررسی کنیم که  شاهد شکل گیری بحث جامعۀ مدنی و قدرت گرفتن آن باشیم. از سال ۵۷ عضو هیئت مدیره هستم و در آنجا هم الگوی مدیریت مشارکتی دنبال شد. هیئت مدیره های بسیار جدی و دلسوز خانم میرهادی و آقای مافی و … بودند و شورا کم کم به حدی بزرگ شد که ما امروزه بیش از ۱۲۰۰ عضو داریم و دیگر هیچ جایی نمی توانیم سالگردهایمان را جشن بگیریم.

حال فرهنگنامه که متولد سال ۱۳۵۸ است یک تجربۀ استثنائی است و که من هم نقش کمی در آن داشتم. خانم میرهادی به من لطف داشتند. ایشان می گفتند که فرهنگنامه را باید کتابداران پرورش دهند. واقعا حرفشان درست بود. در  واقع آن هایی که کتابدار هستند، می دانند که فرهنگ نامه چه گوهر گرانبهایی است پرواز خانم میرهادی این پیام را به همۀ ما داد که «اثر» چقدر مهم است.”

دکتر نوش آفرین انصاری سخنانش را چنین ادامه داد:

“سومین هم نشین هایی که با من بودند «خانۀ کتابدار» بود. تأسیس آن در سال ۸۳ و یک پایگاه تجربی بود. و آن بحث کتابداری اجتماعی که آقای فانی اشاره کردند. بحث اینکه کتاب و خواندن و عشق ورزیدن به کتاب را باید به درون جامعه برد و ترویج کرد و نمی توان آن را به جامعه تحمیل کرد. باید آن را شناخت و بر اساس نیازها کتاب را در بهترین کیفیت در اختیار جامعه قرار داد.

یک اتفاق خیلی خاصی در شورا افتاد، گسترش اندیشۀ شورا در ایران بود. یعنی ما صاحب فرزندان متعدد و مؤسسات متنوع شدیم که آغاز کارشان در شورا بود و بعدها مستقل شدند. و این ما را تقویت کرد. یکی از قدیمی ترین آن ها مؤسسۀ  پژوهشی کودکان دنیا بود که هجدهمین همایش ملی اش را برگزار کرد. حدود پانصد نفر از سراسر ایران به این جلسه آمدند. و این پوشش ها بسیار اهمیت دارد. و یکی از جوانترین فرزندانمان موزۀ عروسک های ملل است که امیدوارم به زودی افتتاح شود. این موزه در ساختمانی قدیمی واقع در دروازه دولت تهران است که در دست مرمت قرار دارد. باید از آقای مسجد جامعی یاد بکنم و محبتشان به شورا که در دوران وزارتشان می پرسیدم که چرا از فرهنگنامه حمایت نمی کنید؟ و ایشان می خندیدند و می گفتند که من صبر می کنم تا فرهنگنامه بزرگ شود و حالا وقتش نیست! به هر حال این شوخی بین ما بوده است. اما در امر موزه کمک بسیاری کردند. یک بخشی از فعالیت این موزه به بچه های کار اختصاص خواهد داشت. این بچه ها بخاطر شرایط سخت زندگی از هرگونه آموزشی محروم هستند و یادمان باشد که سواد و دانستن و پیشرفت لزوما به مدرسه رفتن و اخذ مدارک آکادمیک نیست و باید به ایران این مسئله را تبریک بگویم که ازنخستین کشورهایی است که چنین برنامه ای را اجرا می کند.

دکتر نوش آفرین انصاری از حسرت نبود توران میرهادی یاد کرددکتر نوش آفرین انصاری از حسرت نبود توران میرهادی یاد کرد

بحث هم نشینی دیگر شاگردی کردن در محضر خانم میرهادی است و زندگی با دکتر محقق که در تمام این سال ها جریان داشته و قطعا به من کمک کرده است که قوی تر و قوی تر شوم. ”

نوش آفرین انصاری با توضیح فعالیت ها و مخارج سازمان های مردم نهاد از جمله شورای کتاب کودک و نوجوان بیان داشت:

“می گویند که چرا سازمان مردم نهاد همیشه مطالبه دارد. این در نفس سازمان مردم نهاد است. داوطلبانی که از مال و جان و عمرشان برای جامعه مایه می گذارند و مشکلات را می بیند، حقش است که مشکلات را فریاد بزنند. در مورد خانوادۀ شورا فکر می کنم که بیشترین آرزوی من این هست که کمک به یکدیگر را جدی بگیریم. و با هم اهداف مشترکمان را در جهت اعتلای فرهنگی حیات کودکان و نوجوانان و خانواده ها پیش ببریم.

دومین نکته ای که آرزومندم این است که برنامه های حامیان شورا و فرهنگنامه را حمایت کنیم و تنها نظر ندهیم بلکه خود اقدام به همکاری نماییم. برنامه ریزی برای یک کنسرت و … و حمایت از این برنامه ها مهم است و ما وظایف دیگری داریم. ما هیچ کمکی از مراکز دولتی نداریم و سال هاست در این کشور روز به روز بزرگتر می شویم و فعالیت هایمان گسترده تر. پس باید همه کمک کنند. سال ۱۳۹۵ به نوعی سال طلایی برای فرهنگنامه بود. اولا ارشاد بخشی از آن را تهیه کرد و آنچه اتفاق افتاد تهیۀ فرهنگنامه برای کتابخانه های کانون پرورش فکری بود و این یعنی هشتصد و پنجاه کتابخانه در سراسر ایران و هزاران کودک ایرانی و لمس فرهنگ. فرهنگ نامه ای که عشق خانم میرهادی و تمام دوستانی بود که کار می کنند و در تک تک واژه هایش عشق وجود دارد. و یک کتاب پر از انرژی مثبت است. کلمه ها از فرهنگ نامه بیرون می پرند و انسان را در آغوش می گیرند. و یک تجربۀ خوب بحث گرفتن مجوز بود که آقای اقبال زاده زحمت بسیاری کشیدند و سپاس از آقای آموزگار که کمک کردند. ما یک ناشر تک محصولی هستیم. فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان حالا به این جسارت رسیده است که می گوید من در دو جا غرفه می خواهم. غرفۀ کودک و بزرگسال. خب گرفتن مجوز برای این هدف، کار سختی بود.  اما با تلاش دوستان امسال برای اولین بار موفق شدیم در قسمت بزرگسال فرهنگنامه را عرضه کنیم. و نتیجۀ مطلوبی در بخش معرفی داشتیم.

 

امیدورام در سال ،۹۶ ما شاهد تداوم آرزوی خانم میرهادی باشیم. نکتۀ آخر این است که به شدت با بحران مکان روبرو هستیم. هر کدام از شما اگر نزد ما تشریف بیاورید خواهید دید که در چه انگشتانه ای عمل می کنیم. کمک کنید که شورا پایدار بماند و فرهنگنامه منتشر شود و کمک کنید که همه به این باور جمعی برسیم که باید برای فرزندانمان افق های باز فرهنگی بسازیم و هیچ یک از این ها میسر نمی شود مگر اینکه به آزادی فکر کنیم. ایرانی آزاد و سربلند و موفق در همۀ امور.”

در این بخش علی دهباشی با طرح دو سؤال از نوش آفرین انصاری گفت:

-لطفا از دوران اقامت هند و ملاقات با آقای نهرو بگویید؟

نوش آفرین انصاری: من در سیملا به دنیا آمدم. در زمانی که سیملا یکی از کوچکترین و زیبا ترین شهرهای جهان و حتی برای خود هندی ها ممنوع‌الورود بوده و تنها انگلیسی ها  و ریگشاها در آنجا زندگی می کردند.. ریگشاهایی وسیله نقلیه بسیار دشواری بود که شخص فشار زیادی را به عضلۀ شخص راننده وارد می کرد. من حاضر نبودم هیچگاه سوارش شوم. سیملا، یک منطقۀ محافظت شده و تمام گُل با کلی ویلا و چند اسب سپید عربی زین کرده و …. بود.

مادرم را بر روی یک ریگشا (که خیلی هم از این بابت اوقاتش تلخ بوده است) می گذارند و به سیملا می برند و پدر و مادربزرگم از تهران می آیند و من در سال ۱۳۱۸ متولد می شوم. در همان زمان مجاهدت های بزرگ هندی ها برای آزادی هند آغاز می شود. پس پدر و مادر من با خانوادۀ نهرو دوست بودند. این خانواده در فراز و فرودهای این مبارزات مدام دستگیر می شدند. پس از سال ها وقتی به هند بازگشتم، اولین بار در یک مهمانی که خدمت آقای نهرو رسیدم فرمودند که در اینجا بمان و با یک هندی ازدواج کن و عضو کنگره شو. گفتم که من طرفدار بحث های سیاسی نیستم. تنها دوست دارم کتابخانه های هند را ببینم. خب این اتفاق افتاد. وارد یکی از کتابخانه ها شدم که یکی از سخت ترین کتابخانه های هند بود. حرکت کتابخانه های عمومی با تأکید یونسکو از همان زمان اواسط ۳۵ آغاز شد که کتابخانۀ دهلی به عنوان یک نمونۀ کتابخانۀ عمومی آسیایی بود. اما من دوست داشتم در کتابخانۀ دهلی قدیم کار کنم. پارکینگ ماشین ها خیلی دورتر از کتابخانه بود و من بخشی از مسیر را پیاده طی می کردم.

دکتر نوش آفرین انصاری در کنار هوشنگ مرادی کرمانی دکتر نوش آفرین انصاری در کنار هوشنگ مرادی کرمانی

خب تجربه های جدیدی از این مکان داشتم. دوران زندگی در سوئیس عادت داشتم که کارهای شخصی را خود انجام دهم. ولی در اینجا همه چیز و همۀ وظایف تقسیم بندی شده بود. هم زیستی با حیوانات مقدس تجربۀ عجیب دیگری بود. گاو سفیدی که وارد اتاق شما می شود و شما فقط باید آن را دوست بدارید. یا یک روز به من گفتند که وقتی از خانه می آیید با خود چند حبه قند بیاورید. چون در این محوطه خانوادۀ مار کبری زندگی می کند و این مار مقدسی است و جز احترام کار دیگری نمی توان کرد ولی یک موش خرمایی در کتابخانه نگاه می داریم که در قانون طبیعت و بدون دخالت انسان می تواند از پس این مارها بربیاید. خب در مورد این فضا به خانواده ام چیزی نمی گفتم. قند را می گذاشتم که موش خرمایی قند را بخورد و محافظ ما باشد.

اجازه داشتم در همه جا سرک بکشم. جلسه هایی که گاهی پر از جمعیت بود و بعد که می پرسیدم متوجه می شدم تنها پنج نفر سواد دارند و متحیر از این موضوع از خود می پرسیدم که چه ساختاری است که کتابخانه می تواند افراد کم سواد را جذب کند؟

از تجربه های جالب دیگر این بود که این کتابداران از ادیان مختلف بودند  و من از آن ها خواهش می کردم که هر روز یکی رز آن ها مرا با خود به عبادتگاهشان ببرند.

خب از افتخارات من بود که آقای نهرو و خانم گاندی را از نزدیک ملاقات کنم و وقتی به منزل خانم گاندی می رفتم می پرسیدند که چه خبر از کتابخانه ها و چگونه می خواهی در ایران کتابخانه های عمومی اینچنین را طراحی کنی؟ و من ایده هایی فراوانی از این بحث ها گرفتم.

استاد بهاءالدین خرمشاهی هنگام ورود به کانون زبان فارسی استاد بهاءالدین خرمشاهی هنگام ورود به کانون زبان فارسی

-اینجا بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار است. خوب می دانم که شما با این خانوادۀ بزرگ فرهنگی در ارتباط بودید. از خاندان افشار برایمان بگویید.

نوش آفرین انصاری: پدرم و دکتر محمود افشار هم کلاس بودند و پشت یک نیمکت درس خواندند. بنابراین این دوستی خیلی حقیقی بود. البته من ایشان را ندیده بودم اما به یاد دارم که در ژنو بودند و یک کتابخانۀ ایرانیان در سوئیس تأسیس کرده بودند که تأکید بر این داشتند که هر جا که ایرانی هست باید کتاب فارسی هم باشد. که مبادا زبان فارسی دچار خلل شود. مجلۀ آینده که به سفارتخانه ها می رسید دنبال می کردم. و همیشه برایم جالب بود که از ۱۳۰۹ به بعد که استبداد پهلوی اول آغاز می شود چطور این نشریات خاموش و آیندۀ نسل محمود افشار تعطیل می شود.

اما در مورد آشنایی با ایرج افشار که فرد خشکی بود و خیلی با جدیت بخصوص در برخورد با همکاران خانم برخورد می کرد. سال ۱۳۳۸ اولین کنگرۀ مستشرقان در مسکو برگزار شد. من در آنجا بودم و پدر و مادرم در تهران و طهمورث آدمیت مسئولیت سفارت را به عهده داشت و به من گفتند که باید بیایی و میزبان این کنگره باشی. آن زمان ۱۸ سال داشتم و در آنجا با اشخاص بسیاری همانند استاد پورداوود، استاد بزرگ علوی، ایرج افشار و … آشنا شدم. از سوئیس که به ژنو رفتم یک روز آقای جمال زاده -همان عمو جمال نازنین- یک کتاب جلوی من گذاشتند که جلد اول فهرست مقالات فارسی بود. و گفتند که ببین ایرج چه کار کرده است! این اثر مرا تسخیر کرده بود. دیدن ایران به این شکل مهندسی شده است. چقدر زیباست که من کتابدارم. و می شود دانش را مهندسی کرد و وقتی مهندسی می شود چقدر شفاف می شود. ارادت ویژه ای به ایرج افشار پیدا کردم. به یاد دارم که خیلی زود ازدواج کردند و بعدها با همسرشان شایسته خانم آشنا شدم و بارها از لطفشان در منزل برخوردار بودم. جای بابک هم خالی و روحش شاد. به هر حال این خانه و این فضا و درخت و سرایه دار باغ (حاج حسین) که از زمان محمود افشار اینجا همه یادگارهای یک خانوادۀ بزرگ و فرهنگ دوست هستند که این منطقه را در اختیار فرهنگ ایران گذاشته اند.

 

به یاد دارم در سال ۴۲ ایرج افشار به من گفتند که  بیا و کتابخانۀ مرکزی را سامان بده. خب همکاران خانم یا ازدواج می کردند، یا بچه دار می شدند و … و من مدام برگۀ مرخصی می بردم تا ایشان امضا کنند. فریاد می زدند که این روش به درد نمی خورد. از این ها نمی شود کتابدار ساخت! و یک صحبت خیلی مهمی راه انداختند. آقای آذرنگ مصاحبه ای با عنوان «موج نو و دریای سنت» با آقای دانش پژوه و آقای افشار داشتند. خب از نظر من هم سنتی که نتواند مدرن باشد زنده نمی ماند و نمی توان نگاهش داشت.”

در بخشی دوم این نشست لوح تقدیری  از طرف انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، با امضای دکتر حسن بلخاری و شاهنامۀ دکتر توفیق سبحانی توسط خود ایشان و همینطور یک تابلو فرش دستباف تبریز اهدایی از خاندان زنده یاد دکتر اسماعیل رفیعیان به دکتر نوش آفرین انصاری اهدا شد.

اهدای تابلو فرش دستباف تبریز تقدیمی از خاندان دکتر اسماعیل رفیعیان توسط دکتر توفیق سبحانی اهدای تابلو فرش دستباف تبریز تقدیمی از خاندان دکتر اسماعیل رفیعیان توسط دکتر توفیق سبحانی

دکتر توفیق سبحانی لوح تقدیری از طرف انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، با امضای دکتر حسن بلخاری را اهدا می کنددکتر توفیق سبحانی لوح تقدیری از طرف انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، با امضای دکتر حسن بلخاری را اهدا می کند

مراسم امضای کتاب  با حضور نوش آفرین انصاری و آوای ربنای استاد محمدرضا شجریان در ساعات افطار از بخش هایی دیگر از این مجلس بود.

شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی برگزار شد،چشم فرنگی تو مسلمان نمی‌شود یک جام اگر شراب دهد پرتگالیم «سالک قزوینی» چشم زان ایمان و پیمان بسته بگزیدی کنون کنج باغ و صحبت غیر و شراب پرتگال (ذکره روز روشن)

شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی برگزار شد/آیدین پورخامنه

 

دویست و نودمین شب مجله بخارا به بررسی کتاب « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» تألیف دکتر بهرام گرامی  اختصاص داشت که عصر یک‌شنبه سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۶ با همکاریرانتشارات گاندی، کتاب‌فروشی آینده، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، انتشارات سخن و مجله بخارا برگزار شد.

علی دهباشی مدیر مجله بخارا با توضیح درباره چرایی برگزاری این شب سخنان خود را آغاز کرد و گفت:

دکتر بهرام گرامی و کتاب « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» بهانه اصلی ما در برگزاری امشب بود. گل بارانی که می‌بینید نتیجه کار آقای گلزار است که خواهش می‌کنم تشویقشان کنید. ایشان از حامیان محیط زیست هستند و سال‌هاست در این زمنیه کار و پژوهش می‌کنند. گلخانه زیبایی در کردان دارند که همه را دعوت می‌کنند در روز مبعث مهمان ایشان باشد.

دهباشی درباره دکتر گرامی نویسنده کتاب « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» بیان کرد:

دکتر گرامی متولد ۱۳۲۱ در تهران هستند و همانطور که شاید کم و بیش بدانید تحصیلات ابتدایی متوسطه را در همین شهر گذرانده اند. در سال ۴۳ از دانشگاه تهران لیسانس کشاورزی را دریافت کردند و بعد، از دانشگاه آمریکایی بیروت در سال ۴۹ فوق لیسانس در رشته اصلاح نباتات و بیماری‌های گیاهی را گرفتند. به کانادا رفتند و حدود سال ۵۶، اوایل انقلاب دکترای خود را در ژنتیک و علوم گیاهی در دانشگاه منیتوبا در کانادا دریافت کردند و بعد به ایران بازگشتند و با سمت کارشناس و محقق در سازمان تحقیقات کشاورزی ایران کار کردند. پیش از این هم از سال ۴۳ تا ۵۷ در این فعالیت‌های پژوهشی در همین سازمان کار می‌کردند. با سمت استادیار در دانشکده کشاورزی دانشگاه صنعتی اصفهان از حدود سال ۵۸ تا ۶۴  تدریس کردند. سال ۶۴ به امریکا رفتند و در دانشگاه کالیفرنیا به تحقیق پرداختند و یک سال (سال‌های ۷۴ و ۷۵ شمسی) هم استاد مدعو در بخش علوم گیاهی دانشگاه بودند.

 

از سال‌های ۷۷ تا ۸۲ در دو انجمن علمی شیمی غلات و بیماری‌های گیاهی به عنوان سرویراستار خدمت کردند. تا به حال از ایشان سه کتاب منتشر شده است « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی»، « گیاهان در قران» و «سنگ گهر در هزار سال شعر فارسی» که نمونه‌هایی از این کتاب‌ها توسط انتشارات سخن در اختیار ما قرار گرفته است که می‌توانید بعد از جلسه تهیه کنید و تا زمانی که آقای گرامی خود حضور دارند، برای شما یادگاری‌نویسی کنند.

 استاد بهاءالدین خرمشاهی نخستین سخنران این شب بود. او سخنان خود را با بیان اینکه سخنران، مترجم و شاعر نیست شروع کرد و گفت:

با سلام و نام و یاد جاودانه خداوند که مظهر جاودانگی است. بنده سخنران نیستم، سخنرانی می‌کنم ولی سخنران نیستم، شعر هم می‌گویم ولی شاعر نیستم، ترجمه هم می‌کنم ولی مترجم نیستم. هرکس که به هنری، نوشتنی، وسیله ابلاغی یا وسیله اطلاع‌رسانی علاقه دارد همه اینها از شعر تا مجسمه‌سازی برای در میان گذاشتن یک راز و رویایی است که صاحب هنر دارد و می‌خواهد در میان بگذارد. این مطلب شماره یک در خاطرتان باشد تا اگر گفتند که استاد گرامی بارها از این جلسات داشتند تعجب نکنید  چون ایشان می‌خواهند همان چیزهایی که خوانده اند و درباره آنها تحقیق کرده اند با چه دقت کم نظیری که اشاره خواهم کرد، با عده بیشتری در میان بگذارند.

من که اینجا نشسته بودم به گل‌ها نگاه می‌کردم، هنوز هم مطمئن نیستم که گل‌ها طبیعی هستند یا مصنوعی. روزی استاد کامران فانی در منزل ما تشریف داشتند، دسته گلی طبیعی بود و آقای فانی با برگ گل بازی کردند و گفتند چقدر طبیعی است، عین گل مصنوعی می‎ماند! ضمنا من گلشناس نیستم مگر آنهایی که گل باز هستند. اکثریت افراد در دنیا گل‌ها را نمی‌شناسیم. من اسم کتاب آخرم را گذاشتم «با ده زبان خموش» کخ از شعر حافظ گرفته شده: ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد/ که با ده زبان خموش آمد. معنی این شعر را نمی‌دانم. چرا سوسن آزاد است؟ مگر باقی گل‌ها دربندند و آیا آن همان قدر که دیگر گل‌ها در بندند، در بند است. چرا ده زبان دارد و چرا خموش بوده است؟ بعد از ۵۰ سال حافظ پژوهی در اولیا مانده ام. خدا را شکر که ندانم گویی و نمی‌دانم را بر من تفضل کرده است و آشکارا به راحتی بی هیچ احساس گیر و گره و افت می‌گویم، نمی‌دانم و باید دید. آقای انوشه که دانشنامه فارسی می‌نویسند می‌گویند که ما در دوران دبیرستان دبیر ادبیاتی داشتیم که وقتی هرچیزی از او می‌پرسیدیم در پاسخ می‌گفت باید دید، این باید به دیدن و دیدن به باید ختم نمی‌شد که بگوید برو لغت نامه فرهنگ فارسی معین را بیاور، در آن سال‌ها فرهنگ فوق العاده جامع و جوابگوی استاد انوری نبود یا لغت نامه دهخدا اگرچه سخت است و الان با تعداد جلد کمتر هم به چاپ رسیده است. و سی دی هم دارد.

استاد بهاءالدین خرمشاهی ویژگی‎های اخلاقی دکتر گرامی را برشمرد

استاد بهاءالدین خرمشاهی ویژگی‎های اخلاقی دکتر گرامی را برشمرد

استاد خرمشاهی ویژگی‌های اخلاقی دکتر گرامی را چنین توصیف کرد:

حدود یک دهه پیش اولین این سلسله جلسات به همت صاحب جلسه دکتر گرامی و میزبانی میراث مکتوب برگزار شد که در آن  بسیاری چیزها یاد گرفتیم اگرچه از یاد بردیم. حالا انشالله تجدید عهد می‌شود و همینجا به یاد می‌آوریم به شرطی که بدانیم سوسن آزاد ده زبانه چرا خموش است؟ بعد تازه با ده زبان خموش را اصرار می‌کردند «باده» ننویسید. یک اشکال دیگر هم می‌گرفتند که من پیش بینی نمی‌کردم، همه این مصرع را به صورت «با ده زبانِ خموش می‌خواندند» در صورتی که باید یک جزم هم روی «زبان» می‌گذاشتیم.

همین یکی از ویژگی‌های استاد گرامی است چون سخت پیگیر کار هستند. تا اخرین مراحل حتی بعد از آخرین مراحل که خوب هم بسته‌بندی شود پیش می‌روند. در غلط گیری چندان پیشرفته هستند که مانند اروپاییان عمل می‌کنند. ممکن است در کتاب اشتباه وجود داشته باشد، اشتباه علمی که خود پی ببرند. اشتباه برای هر انسان حقیقت دوست و پژوهنده‌ای در واقعیت پیش می‌آید، من در ترجمه قران بارها اشتباه کردم، که خطا چاپ یا مکتوب به صورت نامه ارائه شده است. عرض بنده که رو به پایان است، فقط یک موضوع در دل من موج می‌زند، من کمتر به دقت آقای دکتر گرامی دیده ام. واقعا ندیدم. یا بسیار بسیار کم دیدم حتی در دانشنامه مصاحب اشکال وجود دارد با اینکه پنج هزار نسخه را با دست اصلاح کرده اند. تا به اینجا چون خود اسطوره و معیاری هستند. وقتی ایشان مطلب خود را می‌دهند اغلب پاکیزه، زیبا، بی غلط و تایپ شده است. پشتش توضیحات می‌آید  بعد می‌نوسند هشت را با ۹ عوض کنید بعد برای اینکه مطمئن شوند که این کار را می‌کنید، پرینت می‌فرستند . کارهایی می‌کنند شگفت آور. از حوصله جامعه علمی ما فراتر است کاری که می‌کنند. همان اسطوره ها که از قزوینی شنیده اید، که ببالم به همشهریگری اش، در ایشان هم با دونسل فاصله دیده می‌شود و شما همین یک جمله بنده را به جای صد جمله بپذیرید که باقی در همین زمینه خواهد بود. دقت‌هایی از گرامی دیدم و جا خوردم از این همه دقت و از اینکه چرا من این دقت را ندارم. شگفتا ایشان درباره خود بهداشت کتاب را پدید می‌آورند.

مکارم اخلاقی ایشان، خصال تنیده و ویژگی‌های اخلاقی شان را در این جلسه برای بنده به زبان در نیامدنی است برای اینکه مفصل است نه اینکه مبهم است. من عادت دارم در این جلسات رباعی می‌خوانم، تقریبا با البداهه که هر جور بگویم شعر درستی نمی‌شود.

ز آثار دقیق خویش نامی شده ای، بس مرجع را همیشه حامی شده ای، مانند دبیر فلک و محبوبی، ز آن است که بهرام گرامی شده ای/

می‌پویی و آثار تو هم می‌پاید/ از خامی تو هوش و هنر می‌زاید/ قزوینی علامه وکالت داده است/ قزوینی دیگری تو را بستاید/

سرو از قد تو قد خود اندازه گرفت(البته به بالا و بلندی ایشان هم اشاره دارم، کمی هم طنز آمیز است)/ گل از قلمت زندگی تازه گرفت/ از شرق به غرب بس پراکندی علم/ هر مرجعی از کار تو آوازه گرفت.

اگر زیاده، نا بجا یا نادرست گفتم، همه را ببخشید. تشکر می‌کنم.

دکتر سید مصطفی محقق داماد سخنان خود را با این ابیات آغاز کرد و گفت: گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت/ مردم شریف‌تر شوند اندر نعیم گل/ ای گل فروش، گل چه فروشی برای سیم؟/ وز گل عزیزتر چه ستانی به جای گل؟/

حدود سال ۱۳۶۰ اولین باری که در انجمن فلسفه با استاد بهاالدین خرمشاهی دوست شدم، که همان روز زیبا تر از من بودند و جوانتر و زیبا تر شده اند. ولی خب من پیر شدم و ایشان جوان مانده اند. درست همسن هستیم و در یک سال متولد شدیم. همان ایام که در انجمن فلسفه کارهای مشترکی انجام دادیم در جلساتی که شرکت داشتیم، من موجب بودم به وجود ایشان. برای من جالب بود که شخصیت ذوالفنون مکتب وقت بود، بعدا با فلسفه قهر کرد.  دکتر عرفانی و معصومی بسیار موجب بودم که چقدر دانش دارند در حد خودشان و کار عظیمی که ایشان درباره حافظ انجام داد و برنده جایزه سال شد. خود عضو آن کمیسیون بودم و واقعا با افتخار آن را امضا کردم و هنوز هم همان کتاب ارزشمند و ماند است. کاری که ایشان کرد موجب شد تا افراد حافظ را اشتباه نخوانند.

دکتر محقق داماد درباره منش دکتر گرامی چنین افزود:

جناب آقای گرامی که سالهاست با ایشان مراودت دارم بسیار اهل دقت است واقعا نظر دقیق دارد . تخصص ایشان در امر دیگری است و استاد کشاورزی است و در دانشگاه اصفهان تدریس کشاوری می‌کنند. چه می‌شود کرد که ایشان نتوانستند درس دهند. ذوق و تذوق دو معنای متفاوت دارد. آنقدر پزشک داریم که دوست دارند در جلسات ادبی شرکت کنند. مانند آقای دکتر غنی ولی همان طور که در احادیث آمده حفره یا در قلبشان است که چیزی جز شیرینی آن را پر نمیکند، هیچ چیزی بعضی از نفوس را پر جز ادبیات و ذوقیات نمی‌کند. علم او را قانع نمی‌کند. آقای گرامی تخصص اش اقناعش نکرد پس کانالی زد به ادبیات گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی و من پیشنهاد کردم، گل و گیاه در قرآن را بررسی کنند که کتابش منتشر شد.

وی با بیان نکته ای مهم درادامه سخنانش گفت:

حضار محترم، همه بچه‌های ایران هستیم، ایران خانه ماست. مام وطن را همه احساس می‌کنیم. آنهایی که ایرانی نیستند و مام وطن را احساس نمی‌کنند مخاطب من نیستند. آنهایی که ایرانی هستند، این تربت را که جمجمه اجدادمان در آن دفن است و سرشتمان با آن آمیخته است و زندگی می‌کنیم، درک می‌کنند. وظیفه داریم ایران که روزی گلستان بود را گلستان نگه داریم، سعدی شیرازی اسم کتاب خود را گلستان می‌گذارد. بوستان، گلستان نشان دهنده این است که ما ایرانیان گل باز هستیم و ایرانمان گل بود. ما با عربستان صعودی فرق داریم. ایران ما ایران طراوت است. اولا باید در حفظ محیط زیست همت گماریم و حفظ کنیم. جای گل و درخت تیر آهن نسب نکنیم اجازه دهید در کوچه‌ها بوی گل و صدای بلبلی بشنویم. درست است که از آن  سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ سزد که نه بوی گلی ماند و نه نسترنی. و من گاهی می‌خوانم عجب که بوی گلی مانده و … اینها قبول است اما باید سعی و تلاش کنیم و از کوشش و تلاش دریغ نکنیم. بگذریم از بهره‌ها و استفاده‌های غلطی که ویران کردیم خانه سبز خودمان را!

پیرزنی لاری بود به من جمله‌ای گفت که از آن استفاده کردم. گفت سابقا پدران ما در بوم سبز بودند. پرسیدم کجا؟ گفت جزیره‌ای که در خلیج فارس است، ابوموسی. ابوموسی بوم سبز است. دیر بجنبیم همینطور میشود. سرزمین خود را سبز نگه داریم تا بوی سبزی آن را حفظ کنیم. باید از نظر فیزیکی ویژگی خود را حفظ کنیم. دکتر گرامی تحقیق کردند که هزار سال در ادبیات ما گل و گیاه بوده است. در حالی که اگر به آن طرف آب به کشورهای عربی بروید و ببینید غیر از شتر و معشوقه فیزیکی -مادی خود به دلیل دیگری شعر گفته اند؟ تمام اشعار آنها درباره اینهاست.

دکتر محقق داماد از دوستی و مهربانی ایرانی ها سخن گفت

دکتر محقق داماد از دوستی و مهربانی ایرانی ها سخن گفت

اما ما درباره گل چقدر شعر زیبا داریم و ما که چنین ادبیاتی داریم باید در روحیه خود تاثیرش را ببینیم. چرا خشن شده ایم؟ چرا همدیگر را فحش میدهیم و از همدیگر بیزاریم؟ ما ایرانی‌ها چنین نبودیم، ما اهل مهربانی و دوستی بودیم. اهل غمخواری یکدیگر بودیم. پیشنهاد می‌کنم از این مسائل ادبی در تجربه  ادبی استفاده کنیم و انشاالله مانند گل شاد و خرم و با لبخند مانند گل باشید. و با مهربانی و دوستی با هم صحبت کنیم و گل بگوییم و گل بشنویم.

سپس علی دهباشی در ادامه این شب مقدمه ایرج افشار بر کتاب «گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» که وجه تسمیه آن را دکتر گرامی خواهند گفت. را برای حضار خواند:

گل همین پنج روز و شش باشد

این گلستان همیشه خوش باشد

خوانندگان گرامی

این کتاب همچون راهنمای «باغ گیاهان» است که قدم تفرّج بدان می‌گذارید و روشن است که هر یک از گلهای گوناگون و رنگارنگ باغ شما را به سویی می‌کشد و وقت شما را به گونه‌ای خوش می‌کند و بوی دلاویز یا رنگ دلپذیرشان هوش از سر شما می‌رباید. اکنون به جای آن چنان راهنمایی، کتاب خوب و دلپذیر آقای بهرام گرامی را در دست دارید که راهنمای شما برای گردش در باغ فراخ و کُنانه شعر فارسی‌ است که هر گوشه‌ای از آن گلی و گیاهی سرکشیده است.

این کتاب هم خواندنی است برای لذت‌بری و هم مرجعی است برای شناخت تشبیهات و تعبیرات شاعرانه از گلهای شناخته میان شاعران. خواندنی است زیرا در هر برگش چند یا چندین بیتِ به گل آمیخته می‌بینید و از مضامین هر یک پی به اندیشه شاعری می‌برید که گلی یا گیاهی را در خیال خویش ‌وسیله جان دادن و زیبا کردن واژه‌های دیگر شعر خود کرده است و درمی‌یابیم که گلها و گیاهانی که در باغ و راغ می‌بینیم چه مایه از سرشاری برای تجسم صُوَر خیال در خود نهان دارند.

اینکه گفته شد کتاب جنبه مرجعی دارد از این روست که به آسانی جنس و گونه و خانواده هر گیاه را با نامهای علمی آن می‌شناسید و اگر بخواهید شاهد و مثال شعری برای هر یک داشته باشید چندین بیت خوب را در آن می‌یابید و از راه توضیح و تحلیلی که مؤلف آشنا و کارشناس داده است بر نحوه تلقی و احساس شاعر از آن گیاه آگاه می‌شوید و چون مؤلف معنی کلمات دشوار را هم آورده است مشکلی پیش روی شما نمی‌ماند.

گردآورنده گرامی کتاب چون در رشته کشاورزی آموزش دیده و با شعر فارسی مأنوس است در سالهای دوری از وطن به یاد گل و گیاهانی بوده است که شاعران هموطنش از هزار سال پیش می‌شناخته‌اند و زیبایی و خوشبویی آنها را در شعر خود ماندگار ساخته‌اند. این گیاهان از مهمترین عناصری بوده‌اند که همیشه در شعر فارسی مرتبتی اساسی و طراوت‌بخش داشته‌اند. کدام شاعر زبان فارسی است که در شعرش از یاد گل که یکی از مظاهر زیبا و جان‌بخش طبیعت است به دور مانده باشد. شاید اغراق نباشد اگر گفته شود که امری محال است. شعر فارسی و گل ـ دو جوهر زیبایی ـ پیوندی دارند ناگسستنی.

گرامی چون با گیاه آشناست متوجه بوده است که برای فهم درست شعرهای به گل آمیخته، باید خواننده نوع و شکل و خواص هر یک را درست بداند و چون دیده است که فرهنگهای فارسی در حل مشکل برای این گونه نکات راهگشا نیستند در پی آن شده است که با بررسی دیوان‌های بسیاری از شاعران مبهمات و مشکلاتی را که ممکن است پیش راه بیاید و خواننده نتواند توجیه روشنی از بیت داشته باشد، او را یاری دهد و با شناساندن لفظی و علمی، سبب و نحوه استعمال آن گیاه را روشن سازد. پس کار گرامی دارای دو جنبه لغوی و معارفی است. او در این کتاب پانصد صفحه‌ای پنجاه گل و گیاه را با تعریف علمی هر یک از نظر دانش گیاه‌شناسی می‌شناساند و سابقه‌ انس و آشنایی شاعران را با آنها به شما واگو می‌کند.

ایشان بجز آن تعداد گل و گیاهی که در بخش اول برای هر یک مبحث خاصی ترتیب داده است، بخش کوتاهی را به شناساندن چهل و هشت [در چاپ دوم، شصت] گل و گیاه دیگر که تشبیهات و مضامین کمتری در شعر فارسی دارند اختصاص داده است. بنابراین بر روی هم از نود و هشت [در چاپ دوم، صد و ده] گل و گیاه درین یادگارنامه ادبی ـ‌ گیاهی نام و نشانی هست. فهرست دیگری نیز از گیاهان در کتاب گرد آمده که گرچه نام آنها در شعر فارسی هست ولی مضامین و تشبیهات چندانی که دلاویز باشد برای درج در کتاب نداشته‌اند. مؤلف نگاه حافظ به گیاهان را شایسته آن دانسته است که در گفتاری جدا و حتی در پیشانی کتاب طرح کند، زیرا دید آن سخنسرای بزرگ دارای معنویتی دگرگونه است و هر گلی را که به باغ شعر خود نشانیده بدان برجستگی و حشمت داده است. قدر گل نزد حافظ همانندست با ارزشی که مرغ سحر بدان می‌نهد.

زنده یاد ایرح افشار

زنده یاد ایرح افشار

در اشعار فارسی بیشتر درختهای طنّاز و با حشمت مثل سرو و چنار و صنوبر و عرعر (نه آنچه امروز نام عرعر دارد) که تناوری حضور دارند، و از گلها آنها که در باغها دیده شده‌اند و اهلی شده بودند مانند نرگس و ارغوان و یاس و بنفشه و گل‌سرخ یاد شده است. اما اگر دیوان شاعران مضمون‌یاب و طرفه خیال دوره صفوی به جستجو بپردازیم چه‌بسا که درباره‌ گلپر و مرزه و ترخون و نعناع که جزو عادیات لوازم زندگی در شمار می‌بودند نیز اشعاری به دست بیاید.

گل و گیاه در فرهنگ ایرانی جایی شایسته دارد. در ادب فارسی به‌ویژه شعر مرتبتش بسیار والاست و این کتاب گواهی راستین در آستین. در مَثَل و حکمت هم چنین است. اگر نگاهی به امثال و حکم دهخدا بیندازید خواهید دید که در میدانی فراخ باید قدم گذارد: بادنجان بم (یا بد) آفت ندارد، نخود هر آش نباید شد،‌ فلفل مبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه، زیره به کرمان نباید برد، با پنبه سر بریدن کار ناکسان است، فلان کودک مثل هلوی پوست‌کنده می‌ماند یا مثل برگ‌گل است و هزار مَثَل دیگر حکایت از لزوم تجسسی پی‌گیر می‌کند. دوستم دکتر جامی شکیبی گیلانی با مهارت و ذوقی دلنشین زمانی را مصروف بدین کار کرد و بخشی از آن را به نام «پندیاب» به چاپ رسانید. جز آن در نقاشی و قالی‌بافی و کنده‌کاری و هنرهای دیگر هم گل و گیاه جای خاص خود را دارند. نگاره‌هایی شده‌اند که همچون تشبیه در شعر ارزشمند هستند.

شاید بیش از همه برتولد لوفر (Berthold Laufer) در کتاب Sino-Iranica که در سال ۱۹۱۹ در شیکاگو چاپ شد توجه فرهنگی و تمدنی به سابقه آورد و برد گیاهانی کرد که میان چین و ایران انجام شده بود و نشان داد که اسپست (یونجه) ‌و هلو چگونه از ایران به سرزمین‌های دیگر رفت. همچنانکه پس از او ابرا هیم پورداود در کتاب نامور هرمزدنامه نشان داد که گونه‌های خانواده گیاهی مرکّبات چگونه از سویی به سویی رفت و بالمآل پرتقال و نارنگی و دارابی و بکرایی و بیدخونی و نارنج و ترنج و لیمو در میان ما چه گذشته‌ای داشته‌اند. راستی بهرام گرامی شاید بتواند به نام پرتقال در رسته دوم پژوهش خود اشاره کند از باب آنکه در عصر صفوی شراب پرتقالی در ایران رواج داشت و شاعران آن دوره از یادکرد آن غافل نمانده‌اند، اما پرتقال در اینجا ناظر به محل کاشت آن درخت بوده است:

چشم فرنگی تو مسلمان نمی‌شود

یک جام اگر شراب دهد پرتگالیم

«سالک قزوینی»

چشم زان ایمان و پیمان بسته بگزیدی کنون

کنج باغ و صحبت غیر و شراب پرتگال

(ذکره روز روشن)

اگرچه بهرام گرامی در مطالعه دلکش خود به زمینه خاص نفوذ گل و گیاه در شعر فارسی پرداخته است، اما روشن است که این مظهر طبیعت به مناسبتهای دارویی، خوراکی، عطرگیری، رنگرزی، کاغذسازی، درودگری، کنده‌کاری، باغچه‌داری و اخیراً گل‌آرایی نیز باید مورد رسیدگی تمدنی ما قرار گیرند، کمااینکه در کتب نبات قدما (مانند کتاب‌النبات دینوری) و همه فلاحتهای قبطی و رومی و ایرانی و همچنین در عجائب‌نامه‌های منسوب به طبری، همدانی، قزوینی و دیگران به گوشه‌هایی متنوع از گیاهان و حتی خیالی آنها اشاره شده است.

نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی

به طور مثال، یکی از ظرایف و برجستگیهای مربوط به گل و گیاه بررسی نام‌گذاریهای جغرافیایی است که از روی نام گیاهان انجام شده است. مانند گلپایگان، گلدسته، گلپرآباد، انجیره، انار، انجیلاوند، گل بداغ، گل تپه، گل چشمه، گلخندان، ارغوان، چناران، صنوبر و شاید هزارها ترکیب دیگر،‌ و البته بسیاری از آنها نامهایی است که ممکن است برگرفته از نام محلی گیاهان باشد و به‌طور عموم برای ما معانی آنها ناشناخته است ولی از نظر معرفت گیاهی اهمیت خواهد داشت.

در این یادداشت درهم می‌باید یادی از کتاب ممتاز شارل هانری دوفوشه‌کور (Ch. H. de Fouchecour) ایرا‌شناس فرانسوی بشود که در موضوع وصف طبیعت در شعر غنایی ـ غزلی فارسی قرن پنجم نوشت و از گلها و گیاهانی که در آن زمانه زبانزد شاعران بوده است یاد کرد، با نام:

La description de la nature dans la poésie lyrique persane du xiè siècle (Paris, 1969).

پس از آن کتاب برجسته دیگری به قلم‌ ایران‌شناس آلمانی Jürgen Ehlers درباره اوصاف طبیعت در شاهنامه فردوسی انتشار یافت که در آن بخشی به کیفیات لغوی، اصطلاحی و قصه‌ای مرتبط به گیاهان (Pflanzen) اختصاص دارد، با نام:

Die Nature in der Bildersprache des sahname (Wiesbaden, 1995).

و همچنین نوشته‌هایی به فارسی که حضرت گرامی یاد آنها را در مقدمه خود آورده‌اند.

چهل سال پیش که منظومه رمزالریاحین در توصیف باغ هزار جریب نو (اصفهان) سروده ‌شیخ محمد  هادی بن حبیب کاشانی متخلص به رمزی (متولد ۱۰۴۰ قمری) را چاپ می‌کردم دیدم شاعری صحنه مناظره میان گلهای آن باغ ایجاد کرده و زیبایی و رعنایی هر یک را که بدان فخر می‌کرده‌اند به زبان شعر بیان کرده است. در این مناظره هر گلی از خوبی و دلکشی خود سخن می‌گوید و بر گل دیگر عیب‌جویی و ستیزه‌گری می‌کند. نرگس می‌سراید:

ز جام حسن خود پیوسته مستم

بود زرین قدح دایم به دستم

بنفشه ضمن آنکه ادعای نرگس را رد می‌کند از خوبی خویش می‌گوید:

ز شوخی غیر رسوایی نداری

همه چشمی و بینایی نداری

چو مشکین خال دلبر خوش نمایم

چو هندوی نگه مردم‌ربایم

پس ازو از زبان بیدمشک می‌خوانیم که بنفشه سیاه و کج‌نهاد است، ولی من:

شفای حال بیماران زارم

خزان درد را جوش بهارم

پی درمان خود در هر سرایی

ببخشندم ز روی مهر جایی

دیگر گلهایی که به میدان این مناظره می‌آیند یاسمین کبود است و ارغوان سرخ، جعفری، شب‌بوی زرد، قرنفل، عاشق معشوق، زلف عروسان، زنبق زرد، زبان در قفا، مشکچه، سوسن، نسترن، ریحان، سنبل، یاس سفید، زنبق سفید، شقایق، گل زرد، گل رعنا و بالاخره گل‌سرخ که آن مناظره بامزه با سخنان او پایان می‌گیرد و درحقیقت شاعر خواسته است که آن را برترین گل باغ در شمار آورد. این‌ گونه بازیهای ذوقی با گلها در شعر فارسی مثالهای متعدد دارد.

بسیاری از گیاهان سرگذشتی دارند که در طول دوران تمدن انسانی در جوانب مختلف زندگی آدمی تأثیر داشته‌اند و در روزگار نزدیک به ما بجز گیاه‌شناسان نامی چون کمپفر آلمانی، شلیمر هلندی، رخینگر اطریشی، احمد پارسا، حسین گل‌گلاب، علی زرگری، کریم ساعی، احمد قهرمان و دیگران که گیاهان را در مقوله علمی شناسانده‌اند، دانشمندانی چون ابراهیم پورداود، هوشنگ اعلم، محمدحسن ابریشمی و اکنون بهرام گرامی مؤلف گرامی حضور آن موجود طبیعی را در اندیشه و ذوق و تاریخ بشری شناسانده‌اند و ما سپاسگزار همگی آنها هستیم.

ایرج افشار

بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶

 

دکتر نرگس روان پور سخنان خود را با شعری از هوشنگ ابتهاج شروع کرد و گفت:

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من/ آسمان تو چه رنگ است امروز؟/ آفتابی است هوا یا گرفته است هنوز؟/  ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر و سواران خرامنده خورشید بپرس / کی بر این دره غم می‌گذرند؟ / تو بخوان نغمه ناخوانده من/ ارغوان شاخه همخون جدا مانده من. (سایه)

بیش از هزار سال شاعر پارسی گوی با زبان گل و گیاه و درخت با معشوق سخن گفته است. زیبایی‌هایش را ستوده، از دوری و هجران شکوه کرده و گاه از همین پدیده‌ها نمادی ساخته برای تصویر کردن فضای خودکامگی که در آن می‌زیسته و یارای اعتراضش نبوده است. زبان شعر نجیبانه فارسی همواره پیچیده در پوششی از حریر گل و گیاه به جای بیان صریح در خطاب به یار در استعاره متوصل شده است. به جای چشم او از نرگس و به جای قامت وی از سرو و صنوبر یاری جسته است و گاه بیدادگری‌های اجتماعی را از درون لاله و شقایق  فریاد بیرون آورده است. ما آن شقایقیم که با داغ سینه سوز  جامی گرفته ایم و به صحرا نشسته ایم. یا از خون جوانان وطن لاله دمیده وز حسرت سرو قدشان سر خمیده و ما خواندیم و دگرگون شدیم و با شاعر، کلاس‌های مدارس و دانشگاه به جوانان پس از خویش انتقال دادیم اما هرگز به این صرافت نیافتادیم که از این سخن گویان خاموش اصل و نسبشان را بپرسیم.

دکتر نرگس روان پور سخنانش را با بیتی از هوشنگ ابتهاج آغاز کرد

دکتر نرگس روان پور سخنانش را با بیتی از هوشنگ ابتهاج آغاز کرد

گویی این راه ناپیموده را به قول حافظ رهروی می‌بایست، جهانسوزی نه خامی، بی‌غمی. بی‌تردید جاده در انتظار سواری بود ره‌شناس، سختکوش و عاشق. تا نور افکن به دست گیرد و به یکایک اعضای شعر فارسی پرتوی بتاباند و ویژگی‌های رنگ و بو، اندام‌ها، گلبرگ‌ها و ساقه‌ها و نژاد و تبارشان را از نگاهی دانشورانه برای ما آشکار سازد. توفیق دیدار با این رهرو آگاه برای من چهار سال پیش دست داد در جلسه ای ادبی. سخنگوی مجلس او را با عنوان دکتر بهرام گرامی مولف کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی به جمع معرفی کرد اما سکوت حضار که نمایان بود نام کتاب را برای اولین بار می‌شنوند و درباره ارزش ادبی آن در ذهن خود گرفتار پرسش اند مرا که با محتوای این اثر آشنایی داشتم و مولف آن را از سر انصاف در دل ستوده بودم بر آن داشت که در سخنی هرچند کوتاه سترگ بودن چنین پژوهشی را در ادب فارسی بیان کنم. و تصادفا به یادم آمد که در آن گروه دانشجویی چندی پیش از آن با لحنی طنز آمیز به مضمون این شعر انتقاد کرده بود که گل بی‌خار نیابی هرگز هر کجا هست گلی، خاری هست. استدلالش اینکه گل‌های لاله، بنفشه و سنبل و بسیاری دیگر خار دارند چگونه شاعر چنین حکمی صادر می‌کند؟ چنانکه مصراع دوم آن هم می‌شود جزء مساله سایره در زبان ما؟ هر چند درآن گفتگو مراد از واژه گل را توضیح داده بودم. در روز حضور دکتر گرامی خطاب به آن جوان گفتم، دوست عزیز دانشجو که حتی بی‌مراجعه به فرهنگنامه ای طرح دعوا می‌کنی برای مثال اگر کتاب گل وگیاه در شعر فارسی را ورق زده بودی پاسخ پرسش انکاری ات را جزء ابتدایی‌ترین مشکلات درباره واژه گل می‌یافتی. که در شعر کلاسیک فارسی این نام اختصاصا به گل سرخ یا رز اطلاق می‌شود و سپس اشاره کردم به بحث دقیق دکتر گرامی درباره نسخه حافظ به تصحیح یکی از ادبای گرانقدر زبان فارسی در این بیت که: شکفته شد گل همراه و گشت بلبل مست. صلای سرخوشی این صوفیان باده پرست/ که مصحح محترم صفت همراه را برای حافظ حشو زائد دانسته و از میان نسخه بدل‌ها واژه خمری را ترجیح داده که به معنای شرابی رنگ است. نکته ای که دکتر گرامی با ذکر شواهد فراوانی برای گل همراه یا سرخ در شعر شاعران پارسی گوی این استدلال را رد کرده است. و حتی از شعر خود حافظ نمونه آورده که به عشق روی تو روزی که از جهان بروم / ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه که سرخ گل دقیقا به معنی گل همراه است به همراه صفت و موصوف مخلوق .

دکتر روانپور در ادامه سخنان خود با توضیح درباره گل سرخ اظهار داشت:

سپس اثبات این نکته تحقیقی که در شعر فارسی مراد از همه اینها گل سرخ یا رز است، گل، گل سرخ، گل همراه، گل سوری، گل صد برگ ، گل لعل، گل محمدی، گل نوروز، یا نوروزی . این موارد از ساده‌ترین نمونه‌های رفع ابهام است در شعر فارسی از کتاب گل وگیاه که چه بسا از آنها به آسانی گذشته ایم و در شرح آنها به بیان نام گلی بوده یا گیاهی یا درختی بسنده کرده ایم. یا به عنوان نمونه‌ای دیگر نام گل نرگس که رایج‌ترین مشبه به در شعر فارسی است. که ما برای چشم معشوق وقتی شاعر می‌‎گوید، کرد روز و روزگارم را به یک دیدن سیاه ، کی مرا  این چشم بود از نرگس شهلای تو؟ چه بسیار که نرگس شهلا یکی از گونه‌های این گل معنا می‌دهد همچون نرگس شیراز یا نرگس مسکین برای نوع کم‌پر این گل و محقق گرانمایه خواننده را به این نکته توجه داده است که واژه عربی شهلا به معنی مونت اشهل به معنای کبود رنگ و نه صفت بیانی برای گل نرگس بلکه وصف چشم معشوق است برای سیاه رنگ بودن آن وگرنه اصولا چنین گونه ای از تیره گل نرگس با جام گل سیاه به جای زرین در طبیعت وجود ندارد.

دکت محقق داماد در کنار بهاءالدین خرمشاهی و بهرام گرامی

دکت محقق داماد در کنار بهاءالدین خرمشاهی و بهرام گرامی

به هر رو من بر این باورم که جناب دکتر گرامی اگر در این اثر بدیع کار تخصصی خود یعنی شناساندن این عروسان شعر فارسی پرداخته بودند نیز باز کاری می‌بود بس ارجمند اما چنانکه می‌بینید ایشان به این مرحله از پژوهش بسنده نکرده و با همت و پشتکاری تحسین برانگیز ده سالی عمر بر سر این کار گذاشته اند و به کتاب خود جنبه ادبی نیز داده اند یعنی گشودن معنایی ابیات بسیاری از شاعران زبان فارسی که ناشی از بدخوانی‌ها و غلط خوانی‌های نسخ خطی بوده است و به این ترتیب اثری قابل استناد به کتابهای قابل مرجع در ادب فارسی افزوده اند ، کاری که بی هیچ مبالغه در حد یک تز دکترای ادبیات فارسی است. دست مریزاد جناب دکتر براستی گرامی.

در ادامه علی دهباشی از چندین پیامی که برای این شب به ایشان رسیده بود، دو پیام را خواند:

پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی

هُوَ

هفتم فروردین ۱۳۹۶

جناب آقای دکتر بهرام گرامی استاد فاضل دانشگاه که خداوند سلامتش بداراد و توفیقش را مستدام فرمایاد، سال‌هاست که با زحمت خستگی ناپذیر دربارۀ گل و گیاه هایی که در شعر و ادب فارسی از آن یاد و نام برده شده است تحقیق و تتبّع می فرماید و در کتاب نفیسی که تألیف فرموده است معرّفی های لازم و آگاهی های سودمندی را با ذکر شواهد در آن گِرد آورده است و از این راه زکات علم خود را که “گیاه شناسی” است به ادب فارسی پرداخته است. خداش خیر دهاد.

پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی خوانده شد

پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی خوانده شد

پیش از این به مناسبتی در نوشته ای (البته با حفظ مراتب و در خصوص مورد) کار بسیار مفید ایشان را در این زمینه اقتباس و پیروی از سرمشقی که بزرگترین دانشمندان ایران یعنی ابوریحان بیرونی که با تألیف دو کتاب مستطاب “الجماهر معرفه الجواهر” و “الصیدنه” بر اهل فضل و تحقیق منّتی عظیم گزارده است، شمرده ام.

مزید توفیق جناب دکتر گرامی را مسألت می‌کند.

فقیر فانی:

احمد مهدوی دامغانی

پیامی به : شبِ گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی

                                                                                  از محمد استعلامی

سرزمین هایی مانند ایران و هند و یونان و مصر، که پایه های دیرین تمدن بشری در آنها ست زبان و فرهنگ و هنر و ادبیات شان هزاران موضوع متفاوت و قابل تأمل دارد که وقتی یک کتابدار می خواهد نوشته ها و آثار آنها را طبقه بندی کند، همان هزاران موضوع متفاوت هم برای طبقه بندی همۀ کتابها کافی نیست، و او بارها با کمبود موضوع و عنوان رو به رو می شود و در درون یک موضوع، باید موضوعات جنبی یا فرعی را هم ببیند و گاه به آنها عنوان تازه یی بدهد. تا اینجا کار آن کتابدار ضوابط  و دستوری دارد و تجربۀ او هم سرمایۀ کار اوست. اما گاه پیش می آید که یک پژوهندۀ نکته یاب و تیزهوش، فراتر از موضوعاتی که در زبان و فرهنگ و هنر و ادبیات یک جامعه هست و ذهن مردم هم با آنها آشنا ست، کتابی عرضه می کند که در کار فهرست نویسی و دادن موضوع به آن تأمل بیشتری باید کرد. گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی یکی از آن کارهای تازه است و باید گفت دکتر بهرام گرامی با عرضۀ آن، یکی از لحظه های تأمل را برای  کتابداران پدید آورده است.

نگاهی به سوابق تحصیل و پژوهش دکتر بهرام گرامی، نشان می دهد که او در پی مطالعات کشاورزی و گیاه شناسی و ژنتیک و رشته هایی که با عوالم اهل ادب و علوم نظری ارتباط مستقیم ندارد، قدم به دنیای مرجع شناسی و تألیف مرجع نهاده است، اما تازگی کار او با همان زمینۀ مطالعه و تحصیل او ربط دارد. برای ما که عمری را در دنیای ادبیات و علوم انسانی گذرانده ایم، او روزنۀ تازه یی گشوده است، و ای کاش این گونه پژوهش ها گسترش بیشتری بیابد تا استادان و پژوهشگران همۀ رشته های علوم و فنون هم رنج فراهم کردن موادّ مرجع را بیش از همیشه تحمل کنند و هر یک دسترسی به شناخت رشتۀ خود را برای دیگران آسان تر کنند.

وقتی که من در اردیبهشت ۱۳۹۲ نسخه یی از کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی را دریافت کردم و بستۀ پستی را گشودم، عنوان کتاب تازه بود و در یک نگاهِ گذرا دریافتم که محتوای آن هم متفاوت است و نگاه یک پژوهندۀ تیزهوش و تازه جو در پشت این صفحات است.  پس از صفحۀ عنوان کتاب، در یک صفحۀ خاصّ، مؤلف آن را به علاّمۀ دهخدا هدیه کرده است که غیر مستقیم به خواننده می گوید که این هم یک کتاب مرجع است، و وقتی که من مقدمه یا تقریظ استاد ایرج افشار را خواندم، دیدم که او هم کتاب را یک مرجع شناخته و آن را « راهنمای باغ گیاهان» نامیده و از وجوه ممتاز این اثر سخن گفته است، که داوری او تأیید اعتبار علمی کتاب است.

دکتر محمد استعلامی در پیام خود به ویژگی های کتاب گل و گیاه...اشاره کرد

دکتر محمد استعلامی در پیام خود  به ویژگی های کتاب گل و گیاه…اشاره کرد

پیش از این، در بسیاری از کتابهای مرجع، شقایق لاله است و لاله و شقایق از یک تیره اند و همین! و از این که آن تیره کدام تیره است ؟ و آن گل یا آن درخت یا آن گیاهِ خودرو به کدام اقلیم تعلق دارد؟ و چه خواصّی در آن هست؟ سخنی نیست. گردآوردن عباراتی مشابه و بازنویسی آن زیر مدخلهای الفبایی، از هر نوآموزی برمی آید.  نقل چند شاهد از شعر و نثر را هم دیگران، نه با این نظم و دقت، انجام  داده اند. اما در گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی، کار به گردآوری منظم شواهد پایان نمی پذیرد. هر درختی یا گیاهی زادگاهی دارد و در این کتاب پیدا می کنید که او اهل کدام ولایت است؟ و با کدام درخت یا گیاه دیگر هم خانواده است؟ در ثبت نامهای لاتین و یونانی در شرح هر مدخل، باز خوانندۀ آشنا با زبانهای اروپایی، از معنای آن واژگان و ربط آنها با نامهایی که در زبانهای انگلیسی یا فرانسه به کار می رود، به معلومات جنبی دیگری می رسد که اعتبار کتاب را به عنوان یک مرجع می افزاید.

نشر موفق کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی، دکتر بهرام گرامی را از جستجویی مشابه در زمینه های دیگر بازنداشته و چهار سال پس از این کتاب، سنگ و گهر در هزار سال شعر فارسی را به بازار آورده است که آن هم به عنوان یک مرجع شایستۀ توجه و استقبال دانشوران است و من وقتی که آن را به لطف دکتر گرامی دریافت کردم و دیدم، در سپاس از مهر ایشان یادآوری کردم که کتابخانه های ایران و مراکزی که روی ایران کار می کنند، باید این دو کتاب را در قسمت مرجع خود داشته باشند، در کنار کتابهایی که به خارج از کتابخانه نمی رود و همیشه باید در دسترس مراجعان باشد. در صورت لزوم باید کتابداران را متوجه آن کرد که محتوای این دو کتاب هر یک در موضوع خود، به مراتب عالمانه تر و آموزنده تر از مراجعی است که از هر گیاه یا گل یا درخت به یک تعریف کلی بسنده کرده اند.  بر پا داشتن مجلسی برای معرفی این دو کار دکتر بهرام گرامی، ادای حقّ کوششی است که او در این سالیان کرده است و از دهباشی عزیز هم که از جان و دل برای جلوۀ ارزشهای فرهنگ و ادب ایران کار می کند باید سپاس بسیار داشته باشیم، هر چند آن دهباشی که من دیری شاهد تلاش عاشقانۀ او بوده ام، هرچه می کند، آن را وظیفۀ خود می داند و انتظار سپاس ندارد.

مریم تقدیسی

مریم تقدیسی

دکتر حورا یاوری سخنران بعدی این شب بود. سخنان وی را درباره دکتر گرامی می‎خوانیم:

خیلی خوشحالم که سفر کوتاهی که به ایران داشتم مقارن شد با برگزاری این جلسه و تجلیل از اندوخته‌های پژوهشی دکتر گرامی و برای من فرصتی برای ادای دین برای اهمیت و ارزش کارهای تحقیقی ایشان که از همکاران قدیمی ما هستند و کتاب‌هایی که نوشتند از مراجعی است که در موارد لزوم به عنوان آخرین مرجع به آنها رجوع می‌شود و مورد مراجعه مکرر است.

آقای دکتر گرامی حسن انتخاب را در زمینه پژوهش خود با رفتن به سوی باز نمود گل و گیاه یا سنگ و گهر در ادبیات فارس نشان داده اند، زمینه ای که اگرچه ایشان بر کتاب هزار سال گل و گیاه در شعر فارسی می‌نویسند ارزش و اهمیت نوشته‌های پیشینیان را نشان می‌دهد و جای خالی تحقیقی از این دست را که ما در این کتاب می‌بینیم پر میکند و به نظر می‌رسد که سر آغازی برای یک رشته تازه برای مطالعات ایران‌شناسی باشد که در مقایسه با کشورهای دیگر جایش خالی است و دیگر پژوهندگان راهی که دکتر گرامی آغاز کرده را دنبال خواهند کرد و این رشته ای خواهد شد که در دانشگاه‌های ایران تدریس می‌شود.

دکتر گرامی با این کتاب پنجره ای به باغ همیشه بهار شعر فارسی گشوده اند. و همانطور که آقای ایرج افشار در مقدمه کتاب اشاره می‌کنند گلستانی به وجود آورده اند که مانند گلستان‌های معمولی پنج روز و شش نیست و گلستانی دائمی و ماندگار است.

دکتر حورا یاوری به حسن انتخاب دکتر گرامی اشاره کرد

دکتر حورا یاوری به حسن انتخاب دکتر گرامی اشاره کرد

دکتر گرامی وقتی به شعر حافظ می‌رسند از گزینش و انتخاب صرف نظر می‌کنند. و کلیه ابیاتی که در شعر حافظ با انواع گل و گیاه در شعر فارسی مربوط می‌شود در این کتاب ذکر می‌کنند و نمونه‌هایش را می‌آورند و تفاوت‌ها را نشان  می‌دهند و راهنمایی می‌شوند تا ارتباط بین ذهن حافظ را با زبان استعاری این تشبیهات مربوط به گل و گیاه آشنا شوند.

دکتر یاوری کتاب دکتر گرامی را  زمینه ساز مطالعات آینده دانست و ادامه داد:

به نظرم یکی از تحقیقاتی که در ادامه کار دکتر گرامی دنبال خواهد شد، قرار دادن این تشبیهات و استعارات مربوط به گل و گیاه یا سنگ و گهر در یک سیر تاریخی است. همانطور که خانم دکتر روانپور شاره کردن از نمونه هایش باید به کلمه «گل» اشاره کرد. شعری که دکتر گرامی در کتاب ذکر می‌کنند شعری است که : دانش و خواسته است نرگس و گل که به یک جای نشکفند به هم / هرکه را خواسته است دانش نیست و آنکه را دانش است، خواسته کم. یعنی گل از یک مفهوم عام به یک مفهوم خاص در زمان ما پشت سر می‌گذارد.

حورا یاوری در ادامه سخنان خود چند نمونه از گل و گیاه را در شعر فارسی بررسی کرد:

در نمونه‌هایی که دکتر گرامی می‌آورند به تحولات تاریخی که لاله پشت سر می‌گذارد در شعر فارسی با ذکر نمونه ها بر می‌خوریم می‌بینیم هرچه می‌گذرد بارهای افزوده سیاسی شعرهایی که از لاله به عنوان یک تشبیه و استعاره استفاده می‌کنند افزوده شده است.

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب چراغ آیینه این کار را در مورد پرندگانی مانند کبوتر یا پرستو نشان می‌دهند چون این کتاب برای نشان دادن ریشه‌های تحول شعر فارسی است که آشنایی ما با متون ترجمه شده در زبان‌های دیگر بدون تردید نقشی دارد و پرستو به صورتی که امروز به کار می‌رود یا کبوتر به صورتی که در دهه‌های گذشته به کار می‌رفت در شعر فارسی به آن صورت بازتاب ندارد.

یکی دیگر از این دگرگونی‌ها که برای من موضوع تامل و تفحس بوده نرگس است، که همانطور که خانم روانپور هم به آن اشاره کرد. نرگس در شعر فارسی تشبیه شناخته شده ای برای چشم است ولی همانطور که دکتر گرامی در حاشیه‌ای برای نرگس بیان کرد که هرگاه به گلی رسیدم که از نظر بازتاب در شعر فارسی بخش‌های متعدد داشت، بخشی را به شعر فارسی اختصاص داده است، آن گل نرگس است. یعنی نرگس در دو بخش جداگانه، کل ادبیات فارسی و بازتاب نرگس در شعر حافظ در حدود بیش از ۲۰ صفحه مورد تحقیق و بررسی قرار گرفت.

به همراه دکتر حورا یاوری در حیاط کانون زبان فارسی

به همراه دکتر حورا یاوری در حیاط کانون زبان فارسی

دکتر گرامی در حاشیه‌ای که در بخش نرگس می‌نویسند به هم ریشه بودن آن با نارسیس در زبان قدیم یونان اشاره می‌کند که نکته جالبی را بر اساس این تحقیق می‌توان پیدا کرد و ادامه داد چون نارسیس براساس زبان یونانی با ریشه نارکوتیکز با کلیه مفاهیم مستی و بی‌خبری از جامعه است که الان هم کاملا شناخته شده است. نکته جالب این است که وقتی نرگس به زبان فارسی سفر می‌کند، تمام مفاهیمی که با مستی و مخموری و عربده جویی که مراد این واژه است را با خود به همراه دارد. یعنی نرگسی که استعاره از چشم در زبان فارسی است، در شعر حافظ نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان/ نیمه شب یار به بالین من آمد و بنشست.

بسیاری از کاربردهای نرگس که نمونه جالب آن را یادداشت کرده ام، داشتی شیوه چشم خوش دلبر نرگس، گر شدی تیغ زن و مست و دلاور نرگس . صفات تیغ زدن، عربده جویی ، مستی و دلاوری در بسیاری از تحقیقات مورد استفاده قرار گرفته است.

اما یک تفاوت دیگری نارسیس بکار رفته در ادبیات اروپایی را در نرگسی که ما در زبان فارسی به کار می‌گیریم جدا می‌کند و نارسیس در اسطوره یونان جوانی است که به تقاضاها و ناله‌های مکرر همه عاشقان بی‌اعتنا است و فقط در کنار رودخانه و دریاچه نشسته و به انعکاس تصویر خود نگاه می‌کند و آنچنان شیفته این تصویر است که سر انجام برای پیوستن به تصویر جان خود را از دست می‌دهد. این نارسیس در ادبیات اروپایی بسیار انعکاس دارد به عنوان مظهر خود شیفتگی و عشق به خود که مفهومی کاملا شناخته شده به نام نارسیزیسم است.  کسانی که باید تلاشی می‌کردند تا معادلی برای نارسیزیسم در زبان فارسی پیدا کنند مانند اصطلاحاتی مانند نرگس‌مندی را پیشنهاد کردند در حالی که وقتی برای یک نفر اروپایی درباره نارسیس صحبت می‌کنید اگر با سرنوشت این اسطوره آشنا باشد بلافاصبه با حاله معنایی آن به این کلمه آشنا می‌شود ومی‌فهمد مفهوم از نارسیزم همان خود شیفتگی است که در زبان فارسی گذاشته اند و این مفهوم وابسته به نارسیزیسم را بیشتر می‌رساند. مفهوم وابسته به نرگس زبان فارسی هرگز شیفته خود نیست، اگر سر به زیر دارد از خجالت و شرم است. نرگس نگاه نمی‌کند تا به تصویر خود نگاه کند و آن را ستایش کند. چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد، یعنی نرگس به دیگری نگاه می‌کند. در مورد این استعارات و تشبیهات دین بزرگی است که به استاد گرامی داریم که زمینه را برای این تحقیقات آماده می‌کند. و این واقعا اگر خود فرصت کنید و دیگران دنبال این کار را بگیرند زمینه جالبی در ادبیات تطبیقی خواهد بود که چرا نرگس نام خود را در ادبیات ما حفظ می‌کند و چرا هرگز با خودستایی آشتی نمی‌کند و جای آن نگران دیگران می‌شود؟ چه تفاوت فرهنگی وجود دارد.

 

نرگسی که همه صفات مربوط به مستی را به ادبیات ما می‌آورد از پذیرش این یک نقشی که در ادبیات غرب به آن واگذار شده است سر باز می‌زند.و البته در تحقیقاتی که انجام شده است، این نگاه نرگس به تصویر خود را به یگانگی بین دو سویه روان و کامل شدن انسان تعبیر کرده اند، مواردی که در روانشناسی بسیار مطرح است و در هر حالت نکته قابل تاملی است و مطمئن هستم که این را در آینده دنبال خواهد شد.

حرف من درباره دکتر گرامی فقط سپاس است و تشکر برا یاینکه ادامه این راه را با خوبی و خوشی انجام دهند .

دکتر ژاله آموزگار در متنی که برای دهباشی فرستادند گفتند که بعد از بازگشت از سفر فرانسه دچار برونشیت حاد شدند وتحت معالجه هستند. ایشان با همان حال مجبور شدند به یزد بروم و حالم بدتر شد.  ایشان در پیام خود نوشتند: دیدم از عهده بازنویسی مقاله بر نمی‌آیم و شما می‌دانید که دوست ندارم کار ناقص ارائه کنم. مرا ببخشید قول می‌دهم متن کامل شده این مقاله را در بخارا ارائه کنم.

در ادامه مراسم دهباشی پیام دکتر محمد حسین مصطفوی را برای حضار قرائت کرد:

دکتر گرامی با آن سخن گفتنِ سرشار از ادب و تواضع، توانِ مقاومت در برابر درخواستش را از مخاطب سلب می کند. من با شنیدن نام سخنرانان این جلسه، منصفانه از فرستادن این یادداشت و گرفتن وقت حاضران عذر خواستم، امّا او معتقد بود که پس از چندین سال که من “دایگی” این نوزاد خوشقدم را کرده‌ام، حق دارم که با تماشای قد و بالای جوانی – که او شده است – از دوران کودکی و زحماتی که برای پروراندن او کشیده شده، مختصری باز گویم.

در حدود ده سال پیش که یکی از مقالات دکتر گرامی را که دربارۀ فندق در فصلنامۀ “ره‌آورد” چاپ شده بود، خواندم و از دقّت و خوش ذوقی نویسندۀ آن به وجد آمدم، فکر کردم که جای این گونه مقالات برای شناخت علمی گلها و گیاهانی که در شعر فارسی آمده چقدر خالی است. بی درنگ نامه ای به نشانی “ره‌آورد” نوشتم و از چاپ این مقاله به زنده‌یاد حسن شهباز دست مریزاد گفتم.

در نامۀ دیگری به دکتر گرامی، به معنای یک بیت خاقانی در مقالۀ فندق اشاره ای کردم و نظرم را دربارۀ آن، که ناموافق با نظر او بود، نوشتم. پس از چند روز تلفنم زنگ زد و صدایی خوش آهنگ خود را معرفی و از نامۀ من تشکر کرد: بهرام گرامی.

من در ضمن تشکّراز حُسن ظنّ او،از اینکه جسارتاً معنی بیت را تصحیح کرده بودم عذر خواستم، امّا او با چنان شوقی از اظهار نظر من استقبال کرد و با چنان تواضعی مطالعۀ مقالات دیگرش را از من خواست که واقعاً شرمنده شدم و این کار کوچک خود را سزاوار آن همه لطف ندیدم، امّا ابرام دکتر گرامی در تشویق من به خواندن مقالاتی که آماده کرده و هنوز به چاپ نرسانده بود، چنان صمیمانه بود که قبول کردم و البته منتظر خواندن آنها ماندم.

مقالات در زمانی اندک رسید. با خواندن هر مقاله شوقم بیشتر می‌شد و پس از خواندن چند مقاله این فکر به ذهنم رسید که چرا نباید این مقالات – که با این همه دقّت و ذوق تنظیم شده – به صورت کتاب دربیاید تا فیضش عام‌تر باشد و فرهنگی اختصاصی و قابل اعتماد به فرهنگ‌های فارسی علاوه شود؟

این فکر را با دکتر گرامی در میان گذاشتم و از او خواهش کردم این فایده را از علاقمندان زبان فارسی دریغ ندارد، امّا او با تواضع بسیار می‌کوشید تا مرا قانع سازد که این مقالات در خور کتاب شدن نیست. البته سرانجام شوق و اصرار من بر فروتنی او فایق آمد و او با یک پیش شرط آن را قبول کرد: این که این مقالات باید بازنویسی و گاهی کم و زیاد شود و کُلاً هیئت جدیدی بیابد و من باید قول بدهم که آنها را مجدداً و به عنوان کتاب بخوانم. پاسخ من البته مثبت بود، و بدینسان کتاب “گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی” متولّد شد.

علی دهباشی از ویژگی های کتاب «گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» سخن گفت

علی دهباشی از ویژگی های کتاب «گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» سخن گفت

من در این مختصر، نه در مقام و نه در صدد برشمردن اهمیّت و فواید این کتاب نیستم، چرا که اطمینان دارم سخنرانان صاحبنظر و دانشمند حق مطلب را ادا خواهند کرد. تنها به یک مقاله از مقالاتی که پس از انتشار کتاب گل و گیاه و با همان سیاق در بارۀ عبارت قرآنی “نخیلٌ صِنوان و غیرصِنوان” در نشریۀ “ترجمان وحی” در قم، شمارۀ ۲۸، چاپ شده و اینک در کتاب “گیاهان قرآن” وجود دارد، اشاره می کنم و داوری دربارۀ کیفیِت تحقیق و همچنین اهمیت آن را به خوانندگانش وا می گذارم.

در پایان عرایضم می خواهم به آرزویی که در ضمن مطالعۀ مقالات این کتاب در دلم پیدا می شد، اشاره ای بکنم: هرگاه که نکته ای دقیق یا کشف معنای صحیح اصطلاحی را در مقاله ای می خواندم، یقین می کردم که اگر استاد زنده یاد –”دکتر محمد معین” – این کتاب را می خواند، یکی از آن “آفرین” ها را که گهگاه با امساک تام و کسر “ف” به بعضی  از دانشجویان مرحمت می فرمود، به دکتر گرامی نثار می کرد.

دکتر بهرام گرامی آخرین سخنران بود. او با توضیح درباره هر کدام از سخنرانان گفت:

شوق دیدار تو را این همه راه آمده ایم/ رو سپیدیم ولی نام سیاه آمده ایم/ دیدن و ترک تو کردن گنه است/ گناه آلود به ترک گناه آمده ایم/

من با این همه مهر و بزرگواری که درباره من می‌کنند چه بگویم. آن هم با این همه تعریف و تحسین از کار کوچک من. اگر قرار است من در اینجا درباره کتابم صحبت کنم این عزیزان صد مقابل بیش از آنچه سزاوار باشد گفتند. من چه دارم که بگویم. اجازه می‌خوام در مقابل ساعتی که این بزرگان درباره کار من صحبت کردند، فقط چند دقیقه به اختصار با این بیان نارسا درباره آنان چیزی بگویم.

مراتب فضل دکتر محقق داماد و حوزه فضلشان در حقوق ورای منی است که بتوانم در آن مورد سخن بگویم. حتی بیم داشتم اگر بخواهم از آثارشان نام ببرم نتوانم نام و عنوانش را درست ادا کنم. دکتر محقق داماد دانش آموخته حوزه علمیه قم، دانشگاه تهران و دکترای حقوق بین الملل از دانشگاه لون بلژیک هستند. قدیمی‌ترین دانشگاه بلژیک با ۶۰۰ سال سابقه. احراز درجه اشتهاد در سنین جوانی، مدیریت گروه علوم و معارف اسلامی در فرهنگستان علوم، عضویت پیوسته در فرهنگستان علوم و استادی دانشگاه محدودی از بسیار از کارنامه پر افتخار ایشان است.

دکتر احمد مهدوی دامغانی، استاد الاساتید، طی ۶۰ سال در عرصه ادبیات عرب و فارسی صدها رساله و مقاله منتشر کرده اند و ۳۰ سال تدریس در دوره دکترا در دانشگاه هاروارد را در کارنامه خود دارند. دکتر محمد استعلامی که خود اینجا حضور داشتند با آثارشان آشنا هستیم. از جمله دوره هفت جلدی شرح مثنوی معنوی و دوره دو جلدی درس حافظ که شرح غزلیات حافظ است. و نیز سالیان تدریس در دانشگاه کانادا را در سابقه کاری خود دارند.

دگتر بهرام گرامی از سخنرانان یک به یک تشکر کرد

دکتر بهرام گرامی از سخنرانان یک به یک تشکر کرد

جناب دکتر مصطفوی که پیامشان را در اینجا خواندند چقدر شیرین درباره کتاب گل و گیاه گفتند و اینکه ایشان در آن زمان حدود ۲۵ تا ۳۰ مقاله من را خوانده بودند و تکلیف کردند که اینها باید به صورت کتاب دربیاید و آمد. دکتر مصطفوی در میان فرهنگستان و همکارانشان به سخت گیری مشهور هستند. سختگیری درباره اصولی که از آن عدول نمی‌کنند. نقصان، اشتباه و خطا را به خاطر خشنود کردن کسی چشم پوشی نمی‌کنند. و به دلیل همین خصلت است در طی ۱۰ سال گذشته حتی یک نوشته از این  قلم منتشر نشده مگر اینکه دکتر مصطفوی قبلا آن را دیده باشد.

خانم دکتر نرگس روانپور دانش آموخته زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه تهران چندین دهه تحقیق و تفحص در این زمینه را پشت سر گذاشته است. ایشان به عنوان مولف و مترجم آثار زیادی دارند. من فقط به عنوان گزیده به برخی از آنها اشاره می‌کنم: گزیده تاریخ بیهقی، گزیده‌هایی از سیایت نامه و قابوس نامه.

خانم دکتر حورا یاوری دانش آموخته رشته ادبیات انگلیسی و روان‌شناسی از ایران، فرانسه و آمریکا  که خواهم گفت چرا راجع به نارسیس اینقدر صحبت می‌کنند چرا که به رشته روانشناسی اشراف دارند و اگر ایشان این وجه نرگس را نگویند چه کسی بگوید.

و استاد بهاالدین خرمشاهی، مولف، محقق ، مصحح، مترجم و بیشتر از اینها. در عرصه زبان و ادبیات فارسی کدام زمینه است که استاد خرمشاهی درباره آن قلم نزده باشد؟ در ایام نوروز که در خدمتشان بودم چند کتاب جدیدشان را به من معرفی کردند، در پشت جلد یکی از کتاب‌ها نوشته بود مولف دارای ۲۰۰ مقاله است. چه خطای چاپی بزرگی! چه غفلتی از سوی ناشر که این خطا را صحیح نکرده بود! البته عدد صحیح در داخل کتاب آمده بود. اما در پشت جلد کتاب عدد یک افتاده بود، استاد خرمشاهی دارای هزار و ۲۰۰ مقاله هستند. در سالیان خیلی دور حدود ۲۵ سال پیش آثار ایشان را می‌خواندم. حافظ نامه و همیشه به خود و دیگران می‌گفتم صاحب این قلم چقدر روان و صمیمی می‌نویسد. وقتی امکان آشنایی با خودشان را پیدا کردن دیدم کلامشان مانند قلمشان گرم و صمیمی و دلنشین است. نام استاد خرمشاهی در کشور ما مرادف با حافظ پژوهی است. حافظ پژوهی اصطلاحی است که خود ایشان پیدا کرده اند و چقدر برازنده خود ایشان.

عزیزان دیگری در مجلس هستند که من اگر بخواهم نام ببرم ممکن است فردی را از قلم بیاندازم. استاد موسوی گرمارودی که اشراف به زبان عربی بر همگان روشن است و هم یک نوار صوتی از غزلیات حافظ در اختیار دیگران گذاشته اند که به ما یاد می‌دهد حافظ را چگونه قرائت کنیم.

استاد علیرضا شجاع پور شاعر بسیار توانای کشور ما، ایشان امروز با گروهی از شاگردانشان درس فرهنگسرا را برای حضور دراین جلسه تعطیل کرده اند. شعر بلند وطن ایشان را کسی نیست که نشنیده باشد و وطن یعنی سرای ترک با پارس / وطن یعنی خلیج تا ابد فارس/ وطن یعنی گذشته حال فردا/ تمام سهم یک ملت ز دنیا. چندی قبل از دوستی سوال کردم که تو شاعر شعر وطن را که همه دوست دارند از او تقلید کنند می‌دانی که کیست؟ گفت نه. مهم هم نیست. گفتم چطور مهم نیست تو نام این شاعر را نمی‌دانی؟ گفت ملتی می‌گویند ای ایران ای مرز پر گهر، چند درصد می‌دانند آن شعر را حسین گل گلاب گفته ست؟ من قانع شدم. ضمنا دو بیت نخستین که خواندم هم از ایشان است.

 

هستند جناب دکتر رهبر ایرانی که کار عظیمی در میراث مکتوب میکنند. آنچه تا کنون در زیر زمین و زیر خاک بوده را در ویترین میبینید. در میراث مکتوب نسخ خطی فراموش شده را روی کا رآوردند. و استادان دیگر یچون استاد ابریشمی که در مقدمه افشار نام ایشان ذکر شده است. از من انتظار نداشته باشید که تمام چهره‌ها و نام‌ها را پس از ۳۰ سال اینجا نبودن به یاد داشته باشم. البته عوارض شناسنامه هم جای خود را دارد.

از جناب گلزرا، میخواهم که بلند شوند تا حق ایشان با کف زدن ادا شود. تمام گلهای این مراسم را ایشان از گلستان خود آورده اند.

دیشب دیروقت با خانم ژاله آمزگار صحبت کردم، چون می‌دانستم هر دو پای کامپیوتر و بیداریم، ایشان گفتند مقاله ای درباره گل و گیاه می‌نویسند که در بخارا به چاپ خواهد رسید جایشان در اینجا، یک خرمن گل خالی!

گرامی درباره مجله بخارا و شب‌های بخارا و تاثیر آن بیان کرد:

همه این حرف‌ها به یک سو. به سوی دیگری می‌رویم. اشتهای بخارا و شب‌های بخارا از ایران فراتر رفته است. هر شماره بخارا ۷۰۰ تا ۸۰۰ صفحه است یعنی یک (با پوزش از واژه غیر فارسی ) یک text book  است . مگر نه اینکه کسانی که در بخارا می‌نویسند بیشترشان همان کسانی هستند که در دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی و پژوهشی تدریس یا تحقیق می‌کنند. با یک تفاوت مطالب مقاله همیشه مدونتر، و شسته رفته تر از حرف‌های سرکلاس است. اگر کسی دوره بخارا را از شماره اول تا اینجا مطالعه کند، ببینید با چه گنجینه ای از دانستی‌های مفید روبه روست. در هر شماره بیش از ۳۰ مقاله توسط نویسندگان، ناموران و کسانی که صلاحیت قلم زدن دارند نوشته شده است.

شب‌های بخارا که شنیدم امشب دویست و نودمین شبش برگزار می‌شود، شب‌های مهمی هستند، یک نفر نویسنده ، شاعر ، موسیقی دان یا عکاس کسی است که تا حدودی دینی به جامعه ادا کرده و دراینجا از منظرهای مختلف معرفی میشود و اثرش مورد نقد رو بررسی قرار می‌گیرد. به من نگاه نکنید و مرا ملاک قرار ندهید من از اینجا رد می‌شدم، گفتند که بیا در سخنرانی شرکت کن. شب‌های بخارا کسانی را معرفی کرده که حقی بر گردن ما و این آب و خاک دارند و این دو، بخارا و شب بخارا حاصل کار یک نفر است. تا جایی که دیدم شورا نویسندگان، دبیرخانه و … ندارد یک نفر است که برای تایپ و صحافی می‌برد تا بخارا به دست ما برسد. همه اینها حاصل کار جناب دهباشی است. کسی که کمترین دستی در این کارها داشته باشد می‌داند که چه زحمتی دارد. ما به اینجا می‌آییم و به حرف سخنرانان گوش می‌دهیم و همه می‌دانیم که چه زحمتی دارد چون هرکس در کشور ایران با هر نوع عقیده ای این واقعیت را نمی‌تواند انکار کند که علی دهباشی مظهر و نماد پرکاری و سخت کوشی است. همه اینها را می‌شنویم و این حق‌شناسی را داریم ولی نوبت نمیشود که همه از ایشان تشکر کنیم چون وقت و مجالش نیست. اگر بخواهیم همه ما کلام حق شناسانه را زیر این سقف صدا کنیم ممکن نیست. این حق شناسی نمادین است که یکبار روبه روی این شخص بایستیم و بگوییم حق شناس تو هستیم. خدا شاهد است کوچکترین قرار و مداری با ایشان نداشتم.

 

گرامی در توضیه کتاب خود بیان کرد:

حالا شروع می‌کنیم گل و گیاه را و چیزی که همه جا گفتم را اینجا هم می‌گویم. من را به عنوان اول شخص مفرد به کار می‌برم ومنظورم منیت نیست، زیاد هم اهل بنده و کمینه نیستم.

در مورد کتاب گل و گیاه در جاهای مختلف تا به حال ۵۲ بار صحبت کرده ام. که به دو گروه کلی تقسیم می‌شود، یکی گل وگیاه در هزار سال شعر فارسی مانند برنامه امشب یا کمی کوتاهتر و گل و گیاه در اشعار عرفانی که به فارسی و انگلیسی در دانشگاه امریکا ارائه دادم و همه جا ۱۰ تا ۱۵ دقیقه مقدمه می‌گویم که روش کار چیست که دراینجا نخواهم گفت زیرا زیره به کرمان بردن است و شما آن را میدانید.

فقط به یک نکته اشاره می‎کنم که چطور در چند دهه اخیر این تعداد کتاب و مقاله شعر قدیم فارس نوشته شده ولی یک کار به صورت مشخص درباره یک گل یا یک گیاه باشد را نمیبیند. مقالات ارزنده درباره باغ، طبیعت و گلستان است ولی به این شکل نبوده است. به بسیاری در اینباره صحبت کردم، و به این نتیجه رسیدم که دلیلش این است که ادبای ما وقتی می‌گویند گل سنبل یا سرو صنوبر قصدش توصیف بهار یا طبیعت و پر کردن جای خالی آن در شعر است و شاعران اسم گل وگیاه را آورده اند تا زینت بخش شعرشان باشد. در حالی که مطلقا چنین نیست. خواهید دید جاهایی که شاعران ما با یک باریک بینی و نازک اندیشی به ویژگی‌های گل‌ها و گیاهان دقت می‌کردند ومورد تشبیه و استعاره قرار می‌داند و لابه لای تشبیه‌ها و استعاره های خود حرف‌هایی می‌زند که اگر می‌خواستند از راه دیگری بروند به این خوبی از آب در نمی آمد.

در تمام سخنرانی هایم حتی اگر درباره شاهنامه فردوسی یا مثنوی باشد با این بیت شروع می‌کنم زیرا استاد بزرگوارم دکتر جعفر محجوب سر کلاس درس حافظ که پنج ترم با ایشان داشتم در امریکا در محوطه دانشگاه برکلین، چون از پیشینه گیاهشناسی من مطلع بود یک روز به من گفت: سید(من سید نیستم) یک نگاه به نرگس در دیوان خواجه بکن. و همان نگاه سبب شد مقاله « نرگس در ادب فارسی» چاپ شد و بعد تا امروز این کتاب را داریم. به یاد استاد بزرگوار همیشه بیتی که ایشان مطرح کردند را در آغاز گفتارم می آورم. رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست. نهد به پای قدح هر که شش درم (پول نقره یا سفید در برابرزر) دارد. شش درم به ۶ گلبرگ سفید اشاره دارد، قدح به قسمت زرد. می‌گوید حال که فصل بهار و می گساری است ما هم هرچه نقدینگی داریم به پای پیاله بگذاریم و می بنوشیم. اگر هزاری حافظ شناس باشید اما به ساختار نرگس آشنانباشیم این بیت راه به جایی نمیبرد.

 

بر سر هر نرگسی ماهی تمام. شش ستاره بر کنار هر مهی. ماه تمام یعنی ماه شب ۱۴ (ماه کامل ) و ۶ ستاره ۶ گلبرگ سفیدی هست که دور آن را گرفته اند.

نرگس از خواب از آن حذر دارد که همی یاس تاج زر دارد. از خواب حذر دارد یعنی شکفته است چون اگر بسته شود، دیگر تاجی نیست که بخواهد پاسداری اش کند.

بیت زیر در مدح امیر یا سلطانی است و می‌گوید: ز عدل توست که نرگس به تیر شب در دشت نهاده بر سر پیوسته تشت زر دارد. می‌گوید از بس عدالت و ایمنی در زمان تو هست تمام نرگس‌های کوه و دشت و بیابان تاج زر را دارند و نگران هم نیستند کسی به آنها شبیه خوانی بزند.

نرگس مهم‌ترین مشبه چشم است. صدها بیت شعر داریم که چشم معشوق را به نرگس تشبیه کرده اند. این تشبیه زیاد هم بی ربط نیست به دلیل سفیدی اطراف و قرنیه ای که در وسط است.

نرگسش (استعاره از چشم) از طاق ابرو خفته مست/ مست محراب هرگز دیده ای؟ کمان ابرو را به بالای محراب پیشنماز تشبیه کرده است.

ساقی سپهر بر کف نرگس مست بنهاد پیاله ای که کج دار و مریز. کج دار و مریز یعنی میانه کار را گرفتن و مماشات کردن یعنی کج کن نه تا جایی که بریزد. این شعر بر این اساس است که ساقه گل نرگس انحنایی تقریبا ۹۰ درجه دارد. در چهارراه ها که نرگس میفروشند، صفحه گل به چشم راننده نگاه می‌کند. به همین دلیل است که به عصا تشبیه شده استو در کتاب اینها مفصل است.

ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف/ سرنگون بر پای می‌خیزم به یاری عصا. چون نرگس که از ابتدا که از گلدان در می‌آید سرش کج است و می‌گوید من از اول به یاری عصا بلند می‌شوم.

درونت حرص نگذارد که زر بر بوستان باشی. شکم خالی چو نرگس باش که دستت درم گردد. درم همان سکه نقره است . درونت حرص نگذارد  و شکم خالی برای این است که درون ساقه نرگس خالی است. وقتی دلت خالی بود باد در دست و بستان این درم‌ها را می‌پراکند.

گلبرگ‌های سپید سوسن شبیه زبان است.  منتها چون واقعا گیاه است و صحبت نمی‌کند زبان آور خاموش ادب فارسی است. من شعر عرفانی در سخنانم نگنجاندم شاید روزی دهباشی تصمیم بگیرد شبی را به اشعار عرفانی و نمادهایی که از گل وگیاه غیره میگیریم اختصاص دهد. نرگس را رازدار اسرار الهی می‌دانندرو در همه منابع دهخدا، معین و … به گل نرگس می‌گویند ۱۰ زبان برای اینکه پنج گلبرگ و پنج کاسبرگ دارد. اینکه اصلا پنج و پنج نیست! سه گلبرگ و سه کاسبرگ دارد. دوستان اهل فن کشاورزی می‌دانند. هیچ مضربی از پنج نیست.

گوش آن کس نوشد از اسرار جلال (این عکس انیشتین علاه بر شباهت زبانش می‌گوید که از خواصی است که شاید اسرار را فهمیده باشد.) نوشد معنی شنیدن نمیدهد بلکه معنی گوش کردن می‌دهد.  کو چو سوسن صد زبان افتاد و لال. اینکه دیگر ۱۰ زبان نیست، میگوید ۱۰۰. مولوی ۱۵ بیت با سوسن ۱۰۰ زبان و انوری یک بیت با سوسن هزار زبان دارد.

نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی

رباعی از خیام، دانی زچه او افتاده است و چرا؟ آزادی سرو و سوسن در افاح؟ هیچ میدانی که چرا معروف شده و بر سر زبانها افتاده است؟ سوسن و سرو هر دو آزاد هستند. کین دارد ده زبان ولیکن خاموش (اسرار را برملا نمی‌کند) وان کو دوصد دست ولیکن کوتاه. فصل سرو در کتاب خیلی مفصل است. یکی از دلایل مفصل بودنش این است که حافظ ۷۱ بار سرو را گفته و من درباره شاعران و گل و گیاهان انتخاب کردم ولی درباره حافظ انتخابی نبوده و هرچه بود بیان شده است. نه به شکل کاتالوگ زیر هم ، آن در کتاب هست، بلکه با تمام توضیحات و تشبیهات که لازم بود داده شود.

وقتی این رباعی را می‌بینم یاد غزل سعدی می افتم که می‌گوید، درخت غنچه بر آورد و بلبلان مستند، جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند، عروس مجلس ما همیشه دل می‌برد / علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند تا جایی که میگوید. به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری / جواب داد که آزادگان تهی دستند. به راه عقل برفتند سعدیا بسیار/ که ره به منزل دیوانگان ندانستند. وقتی میگوید دستش کوتاه است یعنی بلند نیست، یعنی دراز دستی نمی‌کند. کسی که دستش و کیسه اش تهی است، دراز دستی نمی‌کند. سرو با این تهی دستی و آزادگی دستش کوتاه است و دست درازی نمی‌کند.

صد بار بگفتی که دهن زان دهنت کام (کام به دو معنی است، در کام مثلا نهنگ فرو رفتن یا کام به معنی آرزو) چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی؟ این حافظ است و سوسن صد زبان به معنی آن است که من می‌گفتم دوستت دارم ولی تو نمی‌گفتی. به همین سادگی.

سوسن از بحر تاج نرگس مست شوشه زر نهاد بر کف دست. شوشه زر یعنی شمس طلا . این نوع سوسنی است که وسطش زرد است و شاعران ما تعجب کردند و گفتند که خرده طلا یا زر در آنجا ست.

کنون دلبستگی غنچه با گل کی همان ماند؟ در غنچه بسته است، اگر باز شود خرده طلاها را می‌بینید. زرهایی که حافظ مکرر اشاره کرده است. که هرچند در دل غنچه است سوسن بر زبان دارد. آنچه در دل غنچه است در زبان سوسن است.

باز از حافظ : راست چون سوسن گل از اثر صحبت پاک، در زبان بود مرا هرچه تو را در دل بود. با ز همان مفهومی  که من میگفتم هرچه می‌خواستم ولی تو نمی‌گفتی. هر چه در دل تو هست در زبان من بود. جدای از حروف اضافه بیشترین کلمه ای که در دیوان حافظ آمده است کلمه دل است. با بیش از ۶۰۰ بار تکرار و بعد از آن گل و ترکیباتش بیش از ۳۰۰ بار تکرار شده اند. و در بیشتر اینها حافظ خود را سوسن یا زبان آور می‌داند و در بیشتر این شعرها گل جای معشوق است.

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن. که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی. خرده یعنی همان خرده طلاها.

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای. ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم. به گل و شقایق که سرخ اند می‌گوید تو یک شب جامت خالی بود و چیزی گیرت نیامد ما یک عمر است که جاممان خالی است و داغ تهی دستی داریم. ما آن شقایقیم که با داغ زاده شده ایم.

این بیت مورد علاقه من است. بسیار زیباست. از سعدی گل بویتان رویت چو شقایق است لیکن چه کنم به سرخ رویی که دلی سیاه داری. ببنید حافظ ، سعدی و همه دیده های بازی داشتند و اینها را دیدند و گفتند. من کاری نگردم این گلها بودند این تشبیهات د رکتابها بودند.و من این سکه های زر را از زیر خاک برداشتم و غبار آنها را گرفتم و به چشم صاحب نظران رساندم.

 

این کتاب من است که نباید درباره اش صحبت کنم ولی می‌کنم. گل و گیاه یعنی هر گونه گیاهی کافور، فندق و .. این کتاب ۱۱۰ گونه گیاهی را بررسی کرده است. ۵۰ گونه مستقل و ۶۰ قسمت کوتاهتر که امشب هشت تا را برای شما بیان کردم. همه ابیات جز حافظ انتخابی هستند.

و اما ساقه خمیده بنفشه که نشانه خمودگی و خجلت، فروتنی و سجده  است. مولوی می‌گوید بنگر به این درختان چون جمع نیک بختان شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی؟ یا حافظ می‌گوید بی ناز نرگسش ( یعنی در دوری اش) سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم. مانند سر ماتم گرفتن که بر روی زانو می‌گذارند.

این بیت سه حالت قیام (گل سرخ) ، رکوع(بنفشه ) و سجود (برگ که شبیه پنجه است و زیر تاکستان هزاران از آن را میبینید. ) نماز زا بیان میکند. همه در حال عبادت هستند تو هم بیا ملحق شود. از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع، برگ رز اندر سجو آمد صلا را تازه کن.

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود، بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود. این بیت را تفسیر کردند به اینکه خلقت آدم در بهشت و اینکه خداوند به ملائک جز یکی گفت سجده کند اشاره شده است.

برگ چنار شبیه دست است. عقده ای هرگز نکردم باز از کار کسی، در چمن بیکار چون دست چنار افتاده ام .

آن دست و آن زبان که در او نیست نفع خلق، جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست.

درکتاب‌های کشاورزی به گل آذین بید، کتکین می‌گویند. کت یعنی گربه و کین یعنی خویشاوندی. برای همین است که گل آذین بید به شکل دم گربه یا خود گربه است. گر دود بر سر هر شاخ دوسد گربه بید، بلبل از مستی گل شیوه رم نشناسد. یعنی آنقدر بلبل مسحور، شیفته و عاشق گل است که توجهی به گربه بیدندارد در صورتی که میدانید دشمن پرندگان گربه است.

هزار سال پیش ناصر خسرو می‌گوید چو نرگس شود باز (این باز برعکس بسته است) چون چشم باز (چشم عقاب) اگر نرگس چشمش باز شود و چون عقاب ببیند. شود پای بط بر چنار آشکار. چون برگ‌های جوان شبیه پای مرغابی است. گل آذین بید را داشته باشید و برگ جوان چنار را هم در نظر بگیرید و ۶۰۰ سال قبل ابن یمین می‌گوید، سربرآورد از کمینگه گربه بید از بحر صید، چون همی بینی که پای بت برآمد از چنار. میگوید در این بوستان این گربه بیدها به دنبال پای چنار هستند.

و این آخرین گیاه است که خدمت شما ارائه می‌دهم. تمام نیلوفری که در طول هزار سال شعر فارسی ، نیلوفر فقط به نیلوفر آبی گفته می‌شود و برای یک قرن اخیر است که گیاه رونده باریکی به وجود آمده که به آن هم نیلوفر می‌گویند. مختصاتی دارد که باید بگویم، چرخ و گنبد نیلوفری ارتباطی با گل ندارد. این نیلوفر آبی که بر آب میآید زمینه کیود رنگ دارد. تمام این نیلوفرها مربوط به برگ نیلوفر آبی است و آنقدر به کار رفته که در ادب امروز نیلوفری یعنی کبود. ضمنا آبزی است یعنی در قعر آب است و گل بیرون آب . گلش زرد است و نیلوفر با طلوع آفتاب از آب در می‌آید و با غروب به پایین می‌رود و این با آفتابگردان فرق دارد که جهت میگیرد ولی این بدون جهت گرفتن است.

می شود نیلوفری از برگ گل اندام تو. من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم ترا؟ می‌گوید آنقدر ظریف هستی که اگر برگ گل به اندام تو بخورد کبود میشوی، پی من چطور؟

دکتر بهرام گرامی به همراه آقای گلزار که کانون زبان فارسی را گلباران کرد

دکتر بهرام گرامی به همراه آقای گلزار که کانون زبان فارسی را گلباران کرد

ضحی طعن جاوید خورشید را که گویند معشوق نیلوفر است. برای اینکه وقتی او می‌رود و میآید نیلوفر هم پایین می‌رود.

عاشق مهر است نیلوفر که چون شد نهان/ اندر آب مهر او از حجر او پنهان کند. چقدر لطیف است. غروب، دوری از خورشید ، گریه و زاری را میگوید. در دوری از معشوق

به معشوقش می‌گوید که تو خورشی و من نیلوفر نازنده هستم. تن غرقه به اشک است رخ زرد و کبود تن سر افکنده منم ، چون به آب میرود و شب به آب میرود و روز زنده میشود حال ببینید که دو بیت خاقانی معنی دیگری میدهد.

خورشیدی و نیلوفر نازنده منم تن غرقه به اشک در شکرخنده منم رخ زرد و کبود تن سرافکنده منم شب مرده ز غم، روز به تو زنده منم.

از توجهی که فرمودید سپاسگزارم.