شب آگاتا کریستی

شب آگاتا کریستی برگزار شد/ ترانه مسکوب

 

شب آگاتا کریستی دویست و هشتاد و سومین شب از شبهای مجله خارا بود که با همکاری نشر گاندی و مجله کاروان مهر عصر سه شنبه ۲۶ بهمن ماه هزار و سیصد و نود و پنج در کانون زبان فارسی برگزار شد.

در آغاز علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت و سپس به اهمیت ژانر پلیسی در ادبیات داستانی جهان اشاره کرد و یادآور شد که می‎توان آگاتا کریستی را شاخص‎ترین نویسنده این ژانر دانست که آثارش به بیش از ۴۸ زبان زنده دنیا ترجمه شده و سینماگران و کارگردانان تئاتر نیز بارها به اقتباس از آثار او روی آورده‎اند.

علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت

علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت

سپس نیما حضرتی که تا کنون سه رمان از این نویسنده ترجمه کرده و توسط نشر هرمس روانه بازار نشر شده است با موضوع «آگاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی» به سخنرانی پرداخت:

«در مورد آگاتا کریستی سخن بسیار گفته شده است. اما آنچه که بیشترین توجه را در زمان خواندن و انتقال داستان‌های او به ذهن متبادر می‌کند لحن کلام او است. در کلام آگاتا کریستی چیزی هست که ناخودآگاه خواننده را با خود همراه می‌کند. خواننده تا پایان ماجرا خود را مسحور کلام او می‌یابد. هنگام خواندن در آرامشی عجیب قصه را دنبال می‌کنیم. با این که می‌دانیم داستانی که می‌خوانیم با موضوع دزدی و جنایت نوشته شده است که سیاه‌ترین مفاهیم زندگی امروز ما هستند. پس از خواندن آثار او حتی یک لحظه هم احساس نمی‌کنیم که وقت تلف کرده‌ایم. چیزهای بسیار آموخته‌ایم و تجربیات بسیاری اندوخته‌ایم. من راز این اثر را در لحن مادرانه کلام او می‌دانم. قصه‌گویی به سبک مادران. به همان روش که شهرزاد در هزار و یک شب قصه می‌گفت. در این فرصت بیشتر به تحلیل خصوصیات این لحن کلام خواهم پرداخت.»

حضرتی در ادامه از قهرمان‌های غیرقهرمان در آثار کریستی سخن گفت:

«پیش از هر چیز در آثار او توجه ما به شخصیت قهرمان داستان بر می‌خورد. خانم مارپل، هرکول پوآرو و همه قهرمانان داستان‌های او آدم‌های عادی هستند. هیچ خصوصیت مشخصه خاصی ندارند، جز هوش‌ سرشارشان. پوآرو دائماً از غم پیری و ضعف جسمانی گلایه می‌کند. سبیلش را رنگ می‌کند که جوان‌تر به نظر برسد. توان دویدن سریع و مبارزه ندارد. زود سردش می‌شود و خود را در گوشه‌ای گرم پنهان می‌کند. غذای بد مزاج او را به هم می‌ریزد. خانم مارپل که خود مادربزرگی مهربان و قصه‌گو است. آرام قدم می‌زند و هیچ نیازی به توانی ماورایی ندارد. با خواندن ماجراهای آنها ناگزیریم که خود را به جای آنها بگذاریم. به همراه آنها همه چیز را می‌بینیم و کلام همه را می‌شنویم و نتیجه می‌گیریم. تنها تفاوت‌شان با من خواننده این است که بسیار باهوش‌تر از من هستند. آنچه را که من دیده‌ام و به سادگی از کنارش گذشته‌ام به چشم آنها کلید بسیار مهمی بوده که راه حل معما است.»

نیما حضرتی از گاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی سخن گفت

نیما حضرتی از گاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی سخن گفت

در ادامه نیما حضرتی به لحن صمیمانه و مادرانه در آثار این نویسنده اشاره کرد و افزود:

«شخصیت‌های آگاتا کریستی مردم مهربانی هستند. پوآرو بازجویی نمی‌کند. با مردم گپ می‌زند و پای حرفشان می‌نشیند. شخصیت‌های دیگر با او و خانم مارپل درددل می‌کنند. از احساساتشان می‌گویند و حرف دل را می‌زنند. پوآرو به دیده و شنیده‌های آنها گوش می‌کند و از احساسشان می‌پرسد. از گذشته افراد و حال روزشان جویا می‌شود. دستشان را می‌گیرد و با داغدیده‌ها هم‌دردی می‌کند. مانند دیگر کارآگاه‌هایی که می‌شناسیم، مثلاً شرلوک هلمز، تمام حواسش را به حقایق ملموس نمی‌دهد. رمز موفقیت پوآرو و خانم مارپل در کشف معما مهربانی آنها است.»

سپس حضرتی از گفتگوهای پشت صحنه حکایت کرد:

«پوآرو آدم خاله‌زنکی است. به اصل ماجرا کاری ندارد. به پشت صحنه می‌رود. به غیبت‌ها و نظرات درِ گوشی گوش می‌کند. گاه خودش هم با آنها همراهی می‌کند و چوب به آتشدانشان می‌اندازد. اکثر صحنه‌ها با این جملات شروع می‌شود که «فلانی را می‌شناسی؟ چطور نمی‌شناسی؟ فلانی است دیگر. همان که در فلان موقعیت و در فلان جا فلان کار را کرد و نتیجه‌اش بهمان شد.» و ماجرا از همین‌جا شروع می‌شود. در یکی از توصیفاتی که خود آگاتا کریستی از آقای ساترزویت، قهرمان کتاب آقای کوئین مرموز می‌دهد می‌گوید. «علاقۀ اصلی او زندگی دیگران بود. برای بیان کنه مطلب باید گفت که گویی تمام زندگی این مرد روی صندلی ردیف اول سینما گذشته است و فیلمی که می‌دیده، داستان مصائبی بوده که سرشت بشری به سرش می‌آورد.» قهرمان داستان ما کار دیگری جز تماشای زندگی اطرافیانش و در خفا قضاوت کردن آنها ندارد. پوآرو، خانم مارپل و آقای ساترزویت در کنارتان می‌نشینند. دستتان را می‌گیرند. از حالتان می‌پرسند و به قضاوت‌ها و غیبت‌هایتان گوش می‌کنند. شما هم بی‌خبر از همه جا، هر چه در دل دارید بیرون می‌ریزید و همین نکته در حل ماجرای قتلی که در آن شرکت‌کرده‌اید مچ‌تان را می‌گیرد. »

 

خواندن حالت صورت از دیگر وجوهی بود که نیما حضرتی به آن اشاره داشت:

«نکتۀ جالب در شخصیت‌های آگاتا کریستی این است که برای نتیجه‌گیری در مورد این که فرضشان درست است یا خیر به صورت فرد به دقت نگاه می‌کنند و حالات آن را می‌خوانند. اگر فرد با شنیدن فلان حرف جا بخورد و رنگ از رخسارش بپرد به احتمال قوی می‌تواند قاتل باشد. شاید دهان بتواند دروغ بگوید، اما چشمها هرگز دروغ نمی‌گویند. کارآگاه‌های غیرقهرمان داستان‌های آگاتا کریستی مهربانانه و مادرانه با شخص دوستی می‌کنند و آرام در خفا تک‌تک حرکات او را زیرنظر دارند و قضاوت می‌کنند.»

و عاقبت حضرتی از زنانی در آثار کریستی گفت که در عین قدرتمندی قدرت‌نمایی نمی‌کنند

«زنان در داستان‌های کریستی هرگز نقشی منفعل ندارند. کنشگرانی خاموش‌اند. همه مادران از قدرت خود در اثرگذاری بر فرزندانشان خبر دارند. هرگز قدمی از قوانین عرفی خارج نمی‌شوند. خواندن درمورد آنها گویی دورۀ آموزش زندگی آبرومندانه است. نشان‌های این دیدگاه را ابتدا در شخصیت پوآرو می‌توان دید. او همیشه بسیار وزین و محترم رفتار می‌کند. کلام زشتی به زبان نمی‌آورد. شیک لباس می‌پوشد و مصاحبت با او بسیار لذت‌بخش و دوست‌داشتنی است. خود را بالا نمی‌گیرد. همیشه بسیار متواضع و خاکی است. با خواندن از او در برخی مواقع احساس می‌کنید که او از این که کسی نامحترمانه رفتار کند بیشتر ناراحت می‌شود تا او که دست به دزدی یا قتل زده است. او جنایت را به عنوان واقعیتی تلخ می پذیرد و در حل آن تلاش می‌کند، اما نمی‌تواند نامحترم بودن و بی نزاکتی را قبول کند و در مقابل آن می‌ایستد. خانم مارپل هم به همین شکل تجسم این نگاه مادرانه است. او افراد را به مودب بودن و رفتار درست اجتماعی دعوت می‌کند. زنان داستان‌های آگاتا کریستی بی‌گدار به آب نمی‌زنند. سر و صدا راه نمی‌اندازند و توجه جلب نمی‌کنند، اما به صورت غیرمستقیم به اثرگذاری مشغولند. زنان در این داستان‌ها هرگز ضعیف جلوه نمی‌کنند. شخصیت‌هایی مستقل و قدرتمند و در عین حال باهوشند. ضعف نشان دادن از سوی آنها در نظر پوآرو و خانم مارپل تقبیه می‌شود. آنجا که شخصیت‌های زن او دست به جنایت می‌زنند، آن را به هوشمندانه‌ترین شکل ممکن انجام می‌دهند. روشهای جنایت آنها هم غیرمستقیم و زنانه است. (اگر چنین روشی را پذیرا باشیم.) هرگز از وظایف خود در مقام همسر یا مادر عدول نمی‌کنند، حتی در مقام قاتل. مردها با خوش‌خیالی به طبل قدرت خود می‌کوبند، اما خانمها با زیرکی و در سایه به اقدامات مجرمانۀ خود مشغولند. پذیرفتن نقش مادرانه برای زن اما در عین حال پرهیز از انفعال از خصوصیات بارز شخصیت‌های آگاتا کریستی است.

 

و نتیجه این که مجموعه خصوصیات در کنار مجموعه بسیاری از خصوصیات دیگر خواندن داستان‌های آگاتا کریستی را بسیار دلنشین و لذت‌بخش می‌کند. تلفیق دوست داشتنی تجربیات شخصی قهرمانان با نتایجی که در پیگیری داستان کشف جنایت از مسیر مهربانانه می‌گیرند خواننده را به یاد شبهای لذت‌بخشی می‌اندازد که مادر در کنار رخت‌خواب می‌نشست و قصه‌هایی عجیب از ماجراهایی انسان‌هایی را برایمان نقل می‌کرد که بی‌شباهت به خود ما نبودند و همیشه درست و انسانی رفتار می‌کردند. روشی که با اسم لحن مادرانه از آن یاد شد با این خصوصیات کلی در کلام آگاتا کریستی در نظر نگارنده یکی از ده‌ها عاملی است که داستان‌های او را تا این حد در سطح جهان محبوب می‌کند.»

پس از آن نوبت به جواد ماه زاده رسید تا از قصه گویی سخن بگوید.

ماه زاده در سخنرانی خود به مقایسه بین سنت ادبیات داستانی در غرب و داستان نویسان در ایران پرداخت و یادآور شد که داستان نویسان ما بعد از صادق هدایت به دنبال این هستند که قصه هایی بگویند که پر از تأمل و تفکر باشد و به دنبال قصه نویسی به معنای ناب کلمه نیست. به اعتقاد ماه زاده با توجه به روال قصه نویسی در ایران شاید بد نباشد که قصه نویسان ما نگاهی دوباره به قصه نویسی در جهان و رویکرد خود داشته باشند.

جواد ماه زاده از قصه نویسی در ایران سخن گفت

جواد ماه زاده از قصه نویسی در ایران سخن گفت

سپس علی دهباشی از آگاتا کریستی و سفرهای متعددش به ایران سخن گفت و به مصاحبه زنده یاد محمد علی سپانلو  با آگاتا کریستی در ۱۳۴۵۵ اشاره کرد و متن مصاحبه را خواند:

ملکه جنایت

(مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی)

در تابستان سال ۱۳۴۵ آگاتا کریستی در ایران بود. به دیدارش رفتم. محل ملاقات «انجمن باستان‌شناسی انگلیس» بود. آگاتا کریستی چاق،‌ پف‌کرده و پیر روی صندلی راحتی نشسته بود. سنگین‌گوش، کند، امّا خوشرو ـ البته خوشرویی انگلیسی ـ با من مواجه شد. سؤالاتم را (از طریق مترجم) با دقت و نکته‌شکافی یک جرم‌شناس می‌شنید و بعد با یک لبخند دیرپا بدان پاسخ می‌گفت. تقریباً جز آن چهره مراقب، چشم‌های غبارگرفته و لب‌های نازک و محکمش که تنها بازمانده جامعه‌های اشرافی چمنزاران کاخ‌های انگلیس، محل بسیاری از کتاب‌هایش بود، هیچ چیز در او جنبش نداشت. فقط گهگاه پاهای بادکرده‌اش را که به اندازه متکا شده بودند تکان خفیفی می‌داد. طراح جنایت، یا پیرزن افلیجی که یگانه شاهد یک راز مرگبار بود…

آگاتا کریستی با شوهرش به ایران آمده بود، در آن موقع آگاتا ۷۰ ساله بود و شوهرش ۶۲ ساله. می‌گفت که این ششمین سفر او به ایران است. شوهر مطالعات باستان‌شناسی می‌کرد و رسیده بود به تاریخچه روابط ایران باستان با کشورهای غربی. زن را هم کسی می‌گفت که برای زیارت (!) به ایران آمده است. وسط حرف بودیم که شوهر گفت فرصتمان تمام شده، چون زن ناخوش‌احوال است. به هر حال این خلاصه چند دقیقه گفتگو است با خالق «هرکول پوارو» و «میس مارپل»، یک صدا که حتی در زمان حیاتش هم از دنیای دیگری می‌آمد. آگاتا کریستی چند روز پیش در ۸۵ سالگی مرد.

متن مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی خوانده شد.

متن مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی خوانده شد.

  • چند سال است که کتاب می‌نویسید و تاکنون چند کتاب پلیسی نوشته‌اید؟

آگاتا ـ جواب این سؤال برای من مشکل است. چون من همیشه در کار نوشتن بوده‌ام. الان متجاوز از ۵۰ سال است که کتاب‌های پلیسی می‌نویسم. داستان کوتاه و نمایشنامه هم زیاد نوشته‌ام. می‌توانم بگویم مجموع آثار من از هفتاد بیشتر است.

  • به جز خودتان جنایی‌نویس دیگری هم در میان زن‌ها سراغ دارید که از لحاظ قدرت همتای شما باشد؟

آگاتا ـ جواب این یکی هم مشکل است. می‌دانید من اولین کسی بودم که از میان زن‌ها نوشتن رمان جنایی را آغاز کردم و سپس سبکی مخصوص به خودم به وجود آوردم. از میان نویسندگان زن یک جنایی‌نویس را به نام دورتی شلز می‌شناسم که وجوه مشترک بسیاری با من دارد و کتاب‌های خوبی نوشته است.

  • عقیده شما درباره آن نوع رمان که فرانسوی‌ها به آن «ادبیات سیاه» اسم داده‌اند، و بر زمینه جنایی، مسائل اجتماعی را مطرح می‌کند چیست؟

آگاتا ـ متأسفانه من از این نوع اطلاع زیادی ندارم. البته کتاب‌های خود من در فرانسه زیر عنوان «مجموعه سیاه» چاپ می‌شود.

  • من کتاب‌های شما را جزو آن دسته از کتب پلیسی که رمان‌های «مسئله» یا «معما» نامیده می‌شوند قرار می‌دهم. در اینجا یک مسئله مرکزی هست که خواننده کتاب به همراه کارآگاه داستان قدم به قدم آن را تجزیه و تحلیل می‌کند. یعنی خواننده در کشف معما با کارآگاه شریک است. بنابراین آیا ممکن است شما را دنباله‌روی نویسندگانی چون کونان دویل «خالق شرلوک هولمز» و موریس لبلان «خالق آرسن لوپن» دانست؟ به طور کلی ممکن است درباره سبک و شیوه کارتان توضیح بدهید؟

آگاتا ـ من از بیست و یک سالگی شروع به نوشتن کردم و الان هفتاد و پنج سال دارم. سبک کار خودم را دکتیو «کارآگاهی» نام می‌دهم. این سبک به تدریج قیافه و ارکان مستقلی پیدا کرده و مکتبی شده است به نام خود من. نویسندگانی هم که نام بردید البته پیش‌کسوت من بوده‌اند.

  • یک گروه کتاب‌های پلیسی آمریکایی هست که می‌توانیم فعلا به آن رمان‌های پلیسی عامیانه لقب بدهیم. در این رمان‌ها جنبه‌های وحشیانه و فاجعه‌آمیز مطرح می‌شود. در واقع در آن خشونت و تحرک مهم‌تر از معماست که چندان پیچیده هم نیست. از نویسندگان این گروه می‌توانم «جیمز هادلی چیز»، «پیتر چینی» و یا حتی «یان فلمینگ» را نام ببرم. درباره آنها چه می‌گویید؟

آگاتا ـ من از آثار این نویسندگان لذت نمی‌برم، چرا که در کارشان هیجان و تعلیق و دغدغه وجود ندارد. اینها خواننده را زیاد منتظر نتیجه داستان نگه نمی‌دارند. زیرا هیچ مسئله‌ای را از او پنهان نمی‌کنند. با این حال میان این گروه نویسندگان «ارل استانلی گاردنر» را می‌پسندم. همان کسی که شخصیت «پری میسن» را ساخته است. یک زن آمریکایی هم هست که خیلی کارش را دوست می‌دارم و به عقیده من از بهترین نویسندگان پلیسی چند سال اخیر است. وی «الیزابت لیدی» نام دارد و تا پیش از مرگش دوازده کتاب پلیسی و جنایی نوشته است.

علی دهباشی و قرائت متن مصاحبه محمدعلی سپانلو

علی دهباشی و قرائت متن مصاحبه محمدعلی سپانلو

  • عقیده شما راجع به آن دسته نویسندگانی که، ضمن مطرح کردن تعلیق و دغدغه، عقاید فلسفی و عارفانه نیز در داستان‌شان وارد می‌کنند چیست؟ مثلا نویسنده هم‌وطن‌تان گراهام گرین؟

آگاتا ـ گراهام گرین نویسنده خوبی است اما به هر حال آثارش را نمی‌توانیم داستان پلیسی بدانیم. چون بسیاری از قراردادهای مربوط به کتاب‌های پلیسی در آن رعایت نمی‌شود. عارفانه هم نیست، هرچند که احساس مذهبی نیرومندی در آنها موج می‌زند. البته همان‌طور که گفتم من او را جزو بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر می‌دانم.

  • آیا شما در کتاب‌هایتان حامل پیامی هستید، به طور کلی شما چیزی به خواننده خود می‌آموزید؟

آگاتا ـ من بیش از هر چیز منظورم از نوشتن کتاب پلیسی سرگرم کردن خواننده است و بعد ساختن دنیایی خوب و خالی از گناه. می‌دانید که در قدیم اخلاقیون تمام آثارشان را با نابودی ظالم و امحاء ستم خاتمه می‌دادند. از این نظر من هم اخلاقی هستم. در داستان‌های من پیام این است که بالاخره پاکی و معصومیت بر جنایت و گناه چیره می‌شود. من این را به خواننده‌ام می‌آموزم.

  • بنابراین شما معتقد نیستید که یک اثر باید تصویر حقیقی جامعه را نشان دهد؟

آگاتا ـ ‌چطور ممکن است کتاب‌های من تصویر حقیقی جامعه نباشد؟ جامعه پر از جنایت و فساد است، و من در آثارم این طرف چهره جامعه را نشان می‌دهم.

  • از شما چند کتاب به فارسی ترجمه شده. برخی فیلم‌های آثار شما را هم دیده‌ایم، به علاوه چند نمایشنامه نیز از روی کتاب‌های شما در اینجا اجرا شده است. خواننده و تماشاگر ایرانی در مورد شما کنجکاو است و نسبتا شما را می‌شناسد. برای این آشنایان پیامی ندارید؟

آگاتا ـ فکر نمی‌کنم ایرانی‌ها مرا از روی فیلم‌های آثارم درست بشناسند. چون هیچ کدام از این فیلم‌ها را نمی‌پسندم، زیرا در آنها فکر مرا مسخ کرده‌اند. نمایشنامه هم البته زیاد نوشته‌ام، ولی تاکنون هیچ کدام از آنها به طرز صحیحی صحنه‌ای نشده… ببینید ایرانی‌ها، روس‌ها، مصری‌ها و چند کشور دیگر به کپی‌رایت ملحق نشده‌اند و حقی به مؤلف پرداخت نمی‌کنند. پیغام من به خوانندگان ایرانی‌ام این است که بهتر است شما هم به قرارداد بین‌المللی کپی‌رایت بپیوندید.

  • در آن صورت، با این تیراژ کمی که کتاب‌های ما دارد هیچ کتابی در اینجا ترجمه نخواهد شد.

آگاتا ـ بگذارید حالا که به اینجا رسیدیم بگویم چند سال پیش که به ایران آمده بودیم، دوستی به من گفت که یک کتابم را تازگی در اینجا ترجمه کرده‌اند. وقتی خواستم ببینم کدام کتاب است، متوجه شدم که آن را به نام من جعل کرده‌اند. می‌دانید که این کار از نظر قانون جرم است…

 

  • توضیح می‌دهم که در کشور ما جنایات با نقشه، نظیر صحنه‌های کتاب‌های شما، کمیاب است. جرایم کشور ما این رقمی است.

آگاتا ـ به هر حال تا وقتی وضع این باشد هر دوی ما ضرر می‌کنیم. ضرر شما این است که آثار حقیقی مرا نمی‌خوانید و ضرر من این است که هم حقم ضایع می‌شود و هم اسمم خراب می‌گردد.

  • به عنوان آخرین سؤال ممکن است درباره کاراکترهای اصلی آثارتان، مثلا هرکول پوارو، توضیح دهید؟

آگاتا ـ این هرکول پوارو خیلی وقت است پا به کتاب‌های من گذاشته، در زمان جنگ جهانی اول بود که من او را به عنوان یک پناهنده بلژیکی وارد داستان‌هایم کردم. آن موقع فکرش را هم نمی‌کردم که این شخصیت تا حالا با من بماند. گرچه او در تمام کتاب‌هایم نیست، اما همین همراهی آشکار و پنهان او پنجاه سال طول کشیده، و شاید دیگر خودش هم خسته شده باشد از این که این همه وقت با من سر کرده است.

  • متشکرم.

آگاتا ـ من هم متشکرم، این از جالب‌ترین گفتگوهایی بود که با من شده است.

سپس علی دهباشی از فرزانه قوجلو، مدیر مجله کاروان مهر، که شماره زمستانی خود را ویژه آگاتا کریستی قرار داده است دعوت کرد و وی درباره آگاتا کریستی  و اختصاص یکی از شماره های مجله کاروان به وی چنین گفت:

«ژانر پلیسی ـ کارآگاهی یکی از پرطرف‎دارترین ژانرهای ادبیات است که همه جور کتابخوان را به خود جلب می‎کند، از روشنفکران و نخبگان گرفته تا عموم مردم. هرچند هستند کسانی که دلشان نمی‎خواهد به چنین علاقه‎ای اعتراف کنند و تصور می‎کنند که چنین اعترافی چیزی از آنان می‎کاهد.

اما یادمان نرود که تفنن هم یکی از ملزومات زندگی است، آن هم زندگی مدرن که شتاب و حرکتش هر روز بیش از گذشته راه نفس کشیدن را سد می‎کند. و به گمان من در این نوع از ادبیات فقط بحث تفنن و فاصله گرفتن از دشواری‎ها نیست که محبوبش می‎کند، چرا که شاید بتوان گفت هاله‎ی راز و رمزی که این قصه‎ها را در میان گرفته، یکی از اصلی‎ترین انگیزه‎هایی است که حتی انسان مدرن امروزی را به خود مشغول می دارد.

فرزانه قوجلو از حضور پر رنگ آگاتا کریستی در جهان ادبیات و سینما سخن گفت

فرزانه قوجلو از حضور پر رنگ آگاتا کریستی در جهان ادبیات و سینما سخن گفت

آگاتا کریستی که ما در این شماره از کاروان به او پرداخته‎ایم، یکی از شناخته شده‎ترین و پرآوازه‎ترین نویسندگان ژانر پلیسی ـ کارآگاهی است. نویسنده‎ای که کتاب‎هایش تا دو میلیارد نسخه فروش داشته است و ناگفته نماند که فقط انجیل و آثار ویلیام شکسپیر از این فروش سبقت گرفته‎اند.استعدادهای ادبی منحصر به فرد او از تمام مرزهای سن، نژاد،طبقات اجتماعی، جغرافیا و تحصیلات عبور کرد.

به یقین می‎توان گفت که در ادبیات جهان کمتر شخصیت داستانی همانند خانم مارپل و هرکول پوآرو وجود دارد که هویت ملموس برای آنان قائل شده باشند و این اتفاقی است که برای این دو جستجوگر حقیقت رخ داده است.

خوانندگان آثار آگاتا کریستی خانم مارپل را زنی بسیار زیرک با قوه‎ی تمیز فوق‎العاده می‎دانند. یکی از عادات معمول خانم مارپل مقایسه‎ی آدم‎ها با یکدیگر است و همیشه معادل‎هایی برای آن‎ها پیدا می‎کند. به مردم نیز اعتماد ندارد. زمانی گفت،«خیلی خطرناک است که آدم‎ها را باور کنیم. من هیچ وقت در تمام این سال‎ها باورشان نکردم.»( جنایت خفته).

شخصیت خانم مارپل را چنین توصیف می‎کنند: زنی است لاغر و بلند بالا که بین ۶۵ تا ۷۰ سال سن دارد.موهایش سپید است، با چشم‎های آبی روشن و صورت شفاف و پر چین و چروک.دو سرگرمی محبوبش تماشای پرندگان است و باغبانی و بیشتر اوقات او را با میل بافتنی در دست می‎بینند. خانم مارپل ازدواج نکرده و خواهرزاده‎‎ی جوانی دارد به اسم ریموند که رمان‎نویس است.شخصیت خانم مارپل بر پایه‎ی شخصیت پیرزنانی شکل گرفته که آگاتا کریستی از روزگار کودکی به خاطر داشت. خانم مارپل ساکن های استریت واقع در دهکده سنت مری وید است. این دهکده در بیست و پنج مایلی جنوب لندن واقع شده است و دوازده مایل با ساحل فاصله دارد.

اما هرکول پوآرو اساساً از نوع دیگری است. در بلژیک به دنیا آمده، هیچ وقت ازدواج نکرده و زمانی دلبسته‎ی کنتس روساکف بوده است. نام منشی‎اش فلیستی لمون است. دستیارش کاپیتان هیستینگز نام دارد و سربازرس جپ از اسکاتلندیارد معمولاً در کنارش دیده می‎شود.

 

از نظر ظاهری قدی متوسط دارد، چشم‎هایش سبز است و سرش تخم‎مرغی شکل که مدام به یک طرف خم می‎کند.همیشه کفش‎های چرمی می‎پوشد، و لباسش مرتب است و بسیار شیک.

کارآکاه مشهور عاشق ظرایف زندگی است، از تجمل و غدای عالی و رفتن به تئاتر و همه هنری زیبا لذت می‎برد. از هوای آزاد خیلی خوشش نمی‎آید و مکان‎های دربسته را ترجیح می‎دهد.پوآرو از کثیفی و بی‎نظمی بیزار است، به نظم و قرینه عشق می‎ورزد.( تخم‎مرغ صبحانه‎اش همیشه باید به یک اندازه باشد). و حتی کتاب‎ها را در قفسه‎ی کتابخانه به ترتیب قد می‎گذارد! عادات و طنز انگلیسی را غیرقابل درک می‎داند. اما او انگلیسی را بسیار سلیس حرف می‎زند و گاهی «خارجی بودن» را یک امتیاز به حساب می‎آورد.بسیار متکبر است و باور دارد که همه او را به نام می‎شناسند.اما تمام پرونده‎های پیشنهادی را قبول نمی‎کند و می‎پذیرد که پول برایش مهم است.پوآرو نسبت به افرادی که جنایتکار نیستند، به ویژه بانوان، مهربان است و مؤدب.همین طور مشهور است که خودمحور و ناشکیباست و صریح‎الهجه.

کارآگاه بلژیکی به صراحت می‎گوید که ذهن، سلول‎های خاکستری مغز، بزرگ‎ترین ابزار حل معمای قتل است.مشهور است که پشت درها گوش می‎خواباند، پشت پرده‎ها مخفی می‎شود و همیشه کشوی لباس‎ها را می‎گردد.

اما درباره سن و سال هرکول پوآرو جای شک است. برخی می‎گویند که تا آخرین رمان ۱۲۵ سال عمر کرد. آگاتا کریستی در زندگی‎ خودنوشتش چنین اعترافی می‎کند:«چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم وقتی از همان ابتدا هرکول پوآرو را پر سن و سال در نظر گرفتم. به این ترتیب مجبور بودم او را بعد از سه چهار کتاب اول رها کنم و به سراغ پوآرویی جوان‎تر بروم… این جوری شد که کارآگاه داستان‎های من الآن باید صد سالگی را پشت سر گذشته باشد.»

و کوتاه آن که «ملکه‎ی جنایت» لقبی است که به آگاتا کریستی داده‎اند و او یگانه نویسنده‎‎ی کارآگاهی است که دو شخصیت محوری خلق کرده که هر دو به یکسان دوست‎داشتنی‎اند. و یگانه نمایشنامه‎نویس زن است که همیشه سه اثرش همزمان در تئاترهای لندن به اجرا درمی‎آیند. با این وجود، اولین کتابش را شش ناشر رد کردند و پنج سال طول کشید که ناشری قبول کند این اثر را چاپ کند. و بد نیست بدانیم گراهام گرین و الیزابت باون نویسندگان مورد علاقه‎اش بودند و به موسیقی کلاسیک عشق می‎ورزید، به ویژه به اپراهای واگنر. پیانیستی چیره‎دست بود و اگر کمرویی مانعش نبود در اجراهای عمومی بسیار موفق از آب درمی‎آمد.دلبسته‎ی سفر بود و بسیار سفر می‎کرد. از همان اولین سفر به مشرق زمین شیفته آن شد. و بارها به آنجا برگشت، به مصر، فلسطین، عراق… و نیز ایران که اصفهانش را زیباترین شهر جهان نامید.

اما با وجودی که این قدر خوب با آثار آگاتا کریستی آشنا هستیم، چقدر از شخصیت خود او می‎دانیم؟ از سال‎های کودکی‎، دلبستگی‎ها و وسواس‎هایش؟ این ذهنیت از کجا پدید آمده است؟ و ما با نقل بخش‎هایی از زندگی‎نامه خودنوشت او کوشیده‎ایم تا چهره‎ای روشن‎تر از او ترسیم کنیم.

 

آگاتا کریستی در ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ چشم از جهان فروبسته است. از مرگ او قریب چهل سال می‎گذرد. اما آثارش چنان زنده‎اند که گاهی خوانندگان این داستان‎‎ها و تماشاگران فیلم‎هایی که از آثار او ساخته‎ شده مرگ او را از یاد می‎برند و همچنان تصور می‎کنند که آگاتا در جهان سینما و داستان‎های پر رمز و راز پلیسی حضور دارد.»

در ادامه سی دقیقه از فیلم مستند«راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه» به نمایش درآمد

سپس گلبرگ برزین برگ‎هایی از زندگی نامه خودنوشت این نویسنده را خواند که به چگونه نویسنده شدن آگاتا کریستی می‎‎پرداخت:

«یک روز ناخوشایند زمستان، سرما خورده در بستر دراز کشیده و رو به بهبود بودم. حوصله‎ام سر رفته بود. چندین و چند کتاب خوانده بودم، سیزده بار فال دیمِن گرفته بودم، فال میس میلیگِن با موفقیت درآمده بود و دیگر آماده بودم که با خودم بریج بازی کنم. مادرم به اتاق سرک کشید و پیشنهاد کرد: «چرا داستان نمی‎نویسی؟»

خیلی هول جواب دادم: «داستان بنویسم؟»

مادر گفت: «بله، مثل مَج.»

«اوه، فکر نکنم بتوانم.»

پرسید: «چرا که نه؟»

هیچ دلیلی برای مخالفت به نظرم نیامد، به جز….

مادر در تذکر گفت: «نمی دانی آیا می توانی یا نه، چون هیچ وقت سعی نکرده‎ای.»

گلبرگ برزین برگهایی از زندگی نامه خودنوشت آگاتا کریستی را خواند

گلبرگ برزین برگهایی از زندگی نامه خودنوشت آگاتا کریستی را خواند

حرف درستی بود. مثل همیشه ناگهان ناپدید شد و پنج دقیقه بعد دفتر مشق در دست پدیدار شد. «فقط چند تا دستور برای لباس شستن آخرش هست. بقیه‎اش ایرادی ندارد. می‎توانی همین الآن داستانت را شروع کنی.»

وقتی مادرم پیشنهادی می‎کرد عملاً همیشه انجام می‎شد. روی تخت نشستم و به داستان نوشتن فکر کردم. به هر حال بهتر از آن بود که دوباره فال میس میلیگن بگیرم.

نمی‎توانم به خاطر بیاورم چقدر طول کشید تا بنویسم ـ فکر کنم طولی نکشید، در واقع گمان کنم غروب روز بعد تمام شد. ابتدا با تردید روی موضوع‎های مختلف کار می‎کردم، بعد رهایشان می‎کردم، و سرانجام دیدم از این کار لذت می‎برم و با سرعت زیادی پیش می‎روم. خسته‎کننده بود و کمک چندانی به بهبودی‎ام نمی‎کرد، ولی در ضمن هیجان‎انگیز بود.

مادر گفت: «ماشین تحریر قدیمی مج را درمی‌آورم، می توانی تایپ کنی.»

نخستین داستانم آرایشگاه نام داشت. شاهکار نیست اما فکر می‎کنم روی هم رفته خوب است؛ نخستین نوشته‎ام بود که نوید آینده‎ای روشن می داد. البته خامدستانه نوشته بودم، و ردپای تمامی آنچه هفته قبل خوانده بودم در آن بود؛ چیزی که در اوایل نویسندگی به زحمت بتوان از آن اجتناب کرد. کاملاً معلوم بود که در آن زمان آثار  دی. اچ. لاورنس را می‎خواندم. یادم می‎آید مار پردار، پسران و دلبرها، طاووس سفید و غیره در آن زمان داستان‎های محبوبم بودند. کتاب‎های شخصی به نام خانم اِوِرارد کُتس را هم خوانده بودم که شیوه نگارشش را خیلی می‎پسندیدم. داستان اولم بسیار پرتصنع و به نحوی نوشته شده بود که قصد نویسنده به دشواری مفهوم بود، اما با این که شیوه نگارش آن تقلیدآمیز بود خود داستان لااقل نشان از تخیل داشت.

پس از آن که داستان‎های دیگری نوشتم ـ ندای بال‎ها (بد نبود)، ایزد تنها (نتیجه خواندن شهر یاوه‎های زیبا: متأسفانه بیش از حد احساساتی بود)، گفتگویی کوتاه میان بانویی ناشنوا و مردی عصبی در یک مهمانی، و یک داستان ترسناک درباره یک جلسه احضار روح (که سال‎ها بعد آن را دوباره نوشتم). همه این داستان‎ها را با ماشین تحریر مج تایپ کردم ـ یادم می‎آید که یک ماشین تحریرِ مارکِ امپایر  بود ـ و با امید فراوان برای مجلات مختلف فرستادم، و هر وقت عشقم می‎کشید نام‎های مستعار مختلف برای خود انتخاب می‎کردم. مج خود را مُستین میلر نامیده بود؛ من خود را مَک میلر نامیدم، بعد آن را به ناتانیِل میلر (نام پدر بزرگم) تغییر دادم. امیدی به موفقیت نداشتم، و موفق هم نشدم. همه داستان‎ها خیلی زود با یادداشت معمول به دستم بازگشت: «با کمال تأسف سردبیر…» سپس آنها را از نو می‎بستم و برای مجله دیگری می‎فرستادم.

نمایش فیلم «راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه»نمایش فیلم «راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه»

در این ضمن تصمیم گرفتم دستی به نوشتن رمان ببرم. ماجرایش در قاهره می‎گذشت. دو طرح داستان در نظرم بود، و ابتدا نمی‎دانستم کدام یک را انتخاب کنم. عاقبت، با تردید تصمیم گرفتم و یکی را شروع کردم. این طرح از سه نفر که در ناهارخوری هتلی در قاهره می‎دیدیم به فکرم خطور کرده بود. یک دختر جذاب بود ـ به چشم من البته چندان دختر نبود، چون حدود سی سال داشت ـ و هر شب بعد از رقص می‎آمد و با دو مرد شام می‏خورد. یکی مرد درشت چهارشانه‎ای بود با موی تیره ـ فرمانده هنگ شصتم ـ دیگری مرد جوان بلندقدی بود از گارد پیاده نظام سلطنتی و احتمالاً یکی دو سال از دختر جوان‎تر. مردها در دو طرف دختر می‎نشستند؛ و او آن‎ها را بازی می‎داد. اسم آن‎ها را فهمیدیم ولی چندان اطلاعاتی در موردشان کشف نکردیم، هرچند، یک بار یک نفر گفت: «بالاخره باید تصمیم خودش را بگیرد که کدام یکی را می‎خواهد.» همین برای تخیلات من کافی بود: اگر چیز بیشتری می‎دانستم شاید هرگز به صرافت نوشتن درباره‏شان نمی‎افتادم. به این ترتیب، قادر بودم یک داستان عالی بسازم، احتمالاً بسیار دور از واقعیت شخصیت، رفتار یا هر چیز دیگر آن‎ها. پس از مقداری پیش رفتن در داستان، پشیمان شدم و سراغ آن طرح دیگرم رفتم. این یکی شاد و خرم‎تر بود و شخصیت‎هایش بامزه‎تر بودند. ولی اشتباه بزرگی مرتکب شدم و خود را درگیر یک قهرمان زن ناشنوا کردم ـ واقعاً نمی‎دانم چرا: به سادگی می‎توان یک قهرمان زن کور را پروراند ولی قهرمان کر آسان نیست، زیرا همانطور که خیلی زود به آن پی بردم، همین که شرح دهی چه در فکرش می‎گذرد، و دیگران درباره‎اش چه فکر می‎کنند و چه می‎گویند، او می‎ماند و عدم امکان شرکتش در هیچ گفتگویی، و کل قضیه نقش بر آب می‎شود. مِلَنسی بیچاره تا ابد بی‎مزه و کسالت‎آور باقی ماند.

همین دوران بود که من و خواهرم مج، گفتگویی داشتیم که بعدها به ثمر نشست. چند داستان پلیسی را خوانده بودیم؛ فکر کنم ـ می گویم فکر می‎کنم چون حافظه آدم همیشه دقیق نیست: ممکن است آدم همه را در ذهن خود پس و پیش کند و به تاریخ اشتباه و گاهی به مکان اشتباه برسد  ـ فکر کنم کتاب اسرار اتاق زرد بود، تازه منتشر شده بود و نویسنده‎اش هم جدید بود، گاستُن لُرو، و قهرمانش خبرنگار جوانی به نام رولتابی که کارآگاه بود. فوق‎العاده پیچیده بود، بسیار خوب طرح‎ریزی شده و از کار درآمده بود، از آن نوع معماهایی که بعضی‎ها می‎گویند منصفانه نبود و بعضی‎ها هم باید بپذیرند که نسبتاً منصفانه نبود، ولی خوب، نه آنقدرها: بالاخره می‎شد یک سرنخ تمیز زیرکانه را یواشکی دید.

نمایی از شب آگاتا کریستی

نمایی از شب آگاتا کریستی

خیلی درباره‎اش حرف زدیم، نظراتمان را با هم در میان گذاشتیم، و به توافق رسیدیم که یکی از بهترین‎هاست. ما دو خواهر داستان پلیسی‎شناس بودیم: مج در سنین پایین مرا با شرلوک هولمز آشنا کرده بود، و من هم شتابان رد پای او را دنبال کرده بودم، با پرونده لِوِنوُرت شروع کردم، که وقتی در هشت سالگی مج آن را برایم حکایت کرد مسحور شدم. پس از آن آرسِن لوپَن بود ـ ولی من هرگز آن را یک داستان پلیسی تمام عیار نشماردم، هرچند داستان‎هایش هیجان‎انگیز و خیلی سرگرم‎کننده بود. داستان‎های بسیار پسندیده پُل بِک در سرگذشت مارک هیویت هم بود. برانگیخته از خواندن همه این‎ها، گفتم که باید به داستان‎های پلیسی دستی ببرم.

مج گفت: «فکر نکنم بتوانی. کار خیلی سختی است. من فکرش را کرده‎ام.»

«باید سعی خودم را بکنم.»

مج گفت: «شرط می‎بندم که نمی‎توانی.»

موضوع همان جا مسکوت ماند. شرط جدی‎ای نبود؛ هیچ‎گاه شرایط آن را تعیین نکردیم ـ ولی به زبان آورده بودیم. از آن لحظه عزم خود را جزم کردم تا یک داستان پلیسی بنویسم. پیشتر از آن نرفتم. همان زمان شروع به نوشتن نکردم، یا طرحش را نریختم؛ دانه اما کاشته شده بود. فکر آن، پسِ ذهنم، همان جایی که داستان کتاب‎هایی که می‎نویسم پیش از جوانه زدن شکل می‎گیرد، کاشته شده بود: عاقبت، روزی یک داستان پلیسی خواهم نوشت.»

در پایان بخش کوتاهی از فیلم«شاهد خاموش» از مجموعه هرکول پوآرو به نمایش درآمد.

 

گزارش دیدار و گفتگو با میرجلال‎الدین کزازی

گزارش دیدار و گفتگو با میرجلال‎الدین کزازی/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، چهاردهم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، هفتاد و نهمین نشست در کتابفروشی آینده با همراهی کانون زبان فارسی و مجلۀ بخارا به دیدار و گفتگو با «دکتر میر جلال الدین کزازی» اختصاص داشت.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست به بخش هایی از زندگی ایشان اشاره و بیان داشت:

“استاد میرجلال الدین کزازی در ۲۸ دی ماه ۱۳۲۷ در شهر کرمانشاه متولد شدند و در مدرسۀ آلیانس دوران دبستان را طی کردند و در همین مدرسه بود که با زبان فرانسوی آَشنا شدند. این آشنایی با زبان فرانسه در دهه های بعد زندگی ایشان منجر به ترجمۀ آثار ادبی از این زبان شد. دورۀ متوسطه را در مدرسۀ رازی کرمانشاه در رشتۀ طبیعی گذراندند و سرانجام در سال ۱۳۴۶ در همین رشته دیپلم گرفتند و در همین سال در کلاس زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آغاز به تحصیل کردند. سرانجام در سال ۱۳۵۱ در مقطع کارشناسی زبان و ادبیات فارسی فارغ التحصیل شدند. در این سال ها بود که ترجمۀ کتاب «آتالا و رنه» از شاتو بریان و سه داستان گوستاو فلوبر از ایشان منتشر شد. همچنین در سال های ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ کتاب های «دّر دریای دری» در حوزۀ سبک شناسی و تاریخ ادبیات فارسی و «رخسار صبح» در بخش خاقانی شناسی، «زیباشناسی سخن پارسی» در حوزۀ دانش بیان و ترجمۀ «تلماک» اثر فنلون و کتاب «از گونه ای دیگر» در موضوع شاهنامه شناسی و ترجمۀ «انه اید» از ویرژیل را منتشر کردند.  در همین دوران است که اولین مجموعۀ شعر دکتر کزازی با عنوان «بیکران سبز» و تصحیح متن «بدایع الافکار فی صنایع الاشعار » واعظ کاشفی سبزواری منتشر شد. در سال ۱۳۷۰ است که ایشان کتابی در حوزۀ شاهنامه شناسی با عنوان «مازهای راز» را به چاپ رساندند. و با ترجمۀ رمان «رویدادهای شهر سنگی» از اسماعیل کاداره، این نویسندۀ آلبانیایی را به زبان فارسی معرفی کردند. ایشان همچنین دو ویرایش تازه از رباعیات خیام و غزل های سعدی را در همین دوران انجام دادند.”

علی دهباشی از زندگی و آثار دکتر کزاری سخن گفت

علی دهباشی از زندگی و آثار دکتر کزاری سخن گفت

دهباشی در ادامۀ سخنانش به دیگر تألیفات دکتر کزازی پرداخت و گفت:

“از دیگر تألیفات دکتر کزازی در سال های هفتاد به بعد می توان به کتاب های زیر اشاره کرد:

«رویا، حماسه، اسطوره» در حوزۀ شاهنامه شناسی، «زیبا شناسی سخن پارسی» در زمینۀ دانش بدیع،

«دیرمغان» دربارۀ حافظ شناسی و ویرایش نوینی از «دیوان خاقانی» در دو جلد.

استاد کزازی در سال ۱۳۷۶ به دانشگاه بارسلون اسپانیا برای یک دوره تدریس زبان فارسی سفر کردند که دو سال به طول انجامید. حاصلش سفرنامۀ «روزهای کاتالو نیا» است. استاد سپس به کار شاهنامه پژوهی ادامه دادند و «نامۀ باستان» را در سال های ۱۳۴۸ تا ۷۹ در نُه مجلد منتشر کردند. همچنین کتاب هایی را با عناوین «فرزند ایران»  که اثری داستانی پیرامون سرگذشت فردوسی است، کتاب «پدر ایران» مجموعه ای داستانی-تحقیقی دربارۀ سرگذشت کوروش شهریار هخامنشی و کتاب «وخشور ایران»  اثری داستانی پیرامون سرگذشت زرتشت را تألیف کردند.”

سردبیر مجلۀ بخارا در بخش دیگری از این جلسه از دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی (دختر ایشان) دعوت کرد تا به بحث و گفتگو بپردازند:

دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی

دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی

علی دهباشی:لطفا  از خود و محیط کودکی و نوجوانی و دنیایی که در آن بالیده و تعلیم یافته اید بگویید و اینکه چگونه معلومات و تعلیماتتان با فرهنگ ملی آمیخته شد و این شاخصه در آثارتان متبلور گشت؟

دکتر کزازی: شادمانم که در این بزم خورشیدی شما را می بینم. ایران ما در درازنای تاریخ خود، همواره سرزمین خورشید بوده است من نمی دانم چرا ژاپن را بدین سان برنامیده اند؟ ما ایرانیان هر کیشی را ورزیده ایم و پیرو هر آیینی بوده ایم و به هر سامانۀ باورشناختی می گراییده ایم یا می گرویده ایم، همواره خورشید را روشنایی را و روز را گرامی می داشتیم. از همین روی شما چون دلبستۀ این سرزمین هستید، جائی خورشید گون دارید، بر چشم من بسیار گرامی هستید.

به‌هرروی من در ۲۸ تیرماه ۱۳۲۷ در کرمانشاه زاده شده ام. در خانواده ای فرهنگی که بنیادگذار آموزش نو در این شهر بوده است. نیای دوم من یا روشن تر بگویم اَفدَرِ نیای دوم من (پدر من) مردی فرهیخته، دانش آموخته، پیشگام و مردم دوست بوده است. او نخستین آموزشگاه دخترانه را در کرمانشاه پی می افکند. تیره دلان، مردی خام اندیش و ساده دل را می فریبند بر می گمارند که شبی در خَم کوچه ای با تپانچه تیری به او بزند. او به گناه اینکه می خواسته است دختران ایرانی کرمانشاهی دانش بیاموزند،  سه روز پس از این رخداد جان می بازد. این را گفتم که برهانی باشد بر آن سخن که من در خانواده ای زاده ام و بالیده ام که نه تنها دوست داران فرهنگ بوده اند، حتی دریغ نمی داشته اند که جان خویش را به پاس این دوست داری بیفشانند. بارها گفته ام و نوشته ام که نخستین راهنمون و آموزگار من از فراخترین نگاه با گسترده ترین معنای این دو واژه، روانشاد پدرم بود. مردی که دلبستۀ ایران بود. به تاریخ ایران، به پیشینۀ نیاکان و زبان و ادب پارسی می شیفت (شیفته بود). گاهی خود نیز شعری می سرود. من از سالیان خردی با فرهنگ و ادب ایران آشنایی یافتم حتی پیش از آنکه به دبستان بروم و خواندن را بیاموزم. پدر به هر بهانه ای بیتی بلند و ارجمند از سخنوری بزرگ را بر زبان می راند. انگیزه هایی گوناگون می آفرید تا ما به فرهنگ و ادب ایران بیش از پیش بپردازیم. یکی از نخستین دستگاه های آوانگار (ضبط صوت) که به کرمانشاه آورده شد همان بود که روانشاد پدر فراهم کرده بود و اما این دستگاه  ابزاری فرهنگی شد در خانۀ ما. پدر زادروز فرزندان را به آیین گرامی می داشت. کمابیش همواره جشنی بزرگ می آراست. نه تنها خویشان، دوستان، آَشنایان بلکه فرهیختگان، نویسندگان، روزنامه نگاران و نامداران شهر هم بدان بزم فراخوانده می شدند. او از آن هنگام که من و دیگر فرزندان او نوشتن توانستیم، ما را بر می انگیخت که متنی را به پاس آن بزم بنویسیم و در آن دستگاه برخوانیم. برنامه ای بدین گونه فرهنگی- ادبی فراهم می شد و پدر آن را برای مهمانان پخش می کردند. یکبار مدیر رادیوی کرمانشاه که به تازگی سامان گرفته بود، در شمار مهمانان بود. من متنی ادبی را نوشته بودم به پاس روز مادر. او را بسیار خوش افتاد. از من خواست که به استودیو رادیو بروم و آن متن را زنده، در دم برخوانم و پخش بشود. من چنین کردم. به راستی، به درستی به یاد ندارم که چند ساله بودم اما یا نو آموز دبستان بودم یا در سالیان نخستین دانش آموزی. این نخستین پیوند من با رسانه های نو بود. همچنان از سالیان نوجوانی به نوشتن و سرودن آغاز نمودم. این نوشته ها و سروده ها در روزنامه و هفته نامه هایی که کرمانشاه که در آن سالیان کم شمار هم نبود به چاپ می رسید. پیداست که در خانواده ای چنین، زمینه به شایستگی فراهم بود تا آنچه من هم اکنون هستم بشوم. انگیزه های دیگری هم بی گمان در کار بود. یکبار گفت و گوگری از من پرسید شاید می سَزَد نام او را بر زبان بیاورم چون آشنای شماست: آقای محمدرضا ارشاد. او گفت و گویی دراز دامان، سه چهار سال پیش دربارۀ زبان پارسی با من انجام داد. کتابی گران سنگ و پربرگ از این گفت و گو به دست آمد که بانام «آوایی از ژرفا» به چاپ رسید. یکی از پرسش های او این بود: این زبان ویژه که او را حماسی می نامید چگونه در شما پدید آمد؟ من خاستگاه ها و انگیزه هایی را یک به یک برشمردم. یکی از آن ها این بود که شاید چشم اندازهای کرمانشاه هم در این پدیدۀ درونی، فرهنگی، روانی و مینوی کارکردی می داشته اند. کرمانشاه شهری است باستانی. شما به هر گوشۀ آن بنگرید یادگاری شکوهمند، شگرف از تاریخ و فرهنگ ایران را پیشاروی خود خواهید دید. از طاق بستان گرفته تا بیستون، کوه خدایان. که درازدامان ترین سنگ نوشتۀ جهان را هزاران سال بر سینۀ سخت و سِتبر و سُتوار خویش پاس داشته است. یکی از کهن ترین، ارزنده ترین آبشخورهای تاریخ ایران. نخستین نشانه های شهر آیینی بر پایۀ پژوهش های باستان شناختی در استان کرمانشاهان یافته شده است. از سویی دیگر کرمانشاه شهر کوهساران بلند سپهر سای هست. خورشید بیشتر در آن می درخشد. سر از پشت این کوه ها هر پگاه بر می آوَرَد. کوه هایی که راز زمین را به آسمان بازنموده اند. شهرِ رودهای خروشان است. شهری است که یکی از شکوفان ترین کانون های سه دانش دیرین شناسی فرهنگی است: باستان شناسی، زبان شناسی تاریخی و اسطوره شناسی. من پروا نداشته ام که بگویم بهشتِ این سه دانش است. خواست من ستودن کرمانشاه نیست که زادگاه من است. به گونه ای راه به خودستایی بیَنگارید، می توانَد بُرد. نیازی نیست من کرمانشاه را بستایم. آنچه گفتم تنها از این روی بود که پاسخی به پرسش دوست گرامی: جناب دَهباشی بدهم که چرا آن شده اید که هستید؟ بسیار انگیزه های دیگر بی هیچ گمان در کارند تا ما آنچه هستیم، بتوانیم شُد. آب و هوای کرمانشاه شاید، نیز در کار بوده است. از سویی دیگر در سال های پیشین، گردش گیتی دگرگونی های جهان در این شهر به سامان بود. شما در زمستان نشانه های آن را آشکارا می دیدید. به همان سان در تابستان. یا پاییز یا بهار. شهری نبود یکسره سرد یا گرم. یا رنجور از پژمردگی های و افسردگی های خزان. اگر من در خوی و خیم آنچنان که دیگران می گویند آرامم و همواره می کوشم در میانه بمانم، می تواند بود که به آب و هوای کرمانشاه بازگردد. من در آنجا چهره ای درخشان را از یاران تاریخی و ایران فرهنگی و ایران منشی همواره می دیدم. دلبستگی من به این سرزمین می انگارم که بازمی گردد به آنچه سخت کوتاه، فشرده گفتم. می دانیم که پایه های هستی راستین ما در سالیان کودکی نهادینه شده اند. سالیان سِپسین نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری می توانم گفت گزارش و گسترشی است آنچه در سالیان کودکی پدید آمده است. کودکی من در کرمانشاه گذشته است.

دکتر کزازی داستان زندگی اش را روایت کرد

دکتر کزازی داستان زندگی اش را روایت کرد

علی دهباشی: در مورد دوران تحصیلتان در مدرسۀ آلیانس و آموزش زبان فرانسه برایمان بگویید؟ سیستم آموزشی این مدرسه چگونه بوده است؟

دکتر کزازی: این مدرسه را فرانسویان در ایران و پاره ای دیگر از کشورهای جهان بنیاد نهاده بودند به آهنگ گسترش زبان فرانسوی و آشنایی جهانیان با فرهنگ فرانسویان بنیاد نهاده بودند. در کرمانشاه هم این مدرسه سامان داده شده بود. آلیانس به معنی همبستگی، پیوستگی است. در تهران آن را اتحاد یا اتفاق هم می نامیدند. پیداست که یکی از ویژگی های بنیادین این مدرسه آن بود که زبان فرانسوی در آن از سالیان آغازین به نو آموزان آموخته می شد. از سال چهارم دبستان ما همۀ آموزه ها را افزون بر پارسی به فرانسوی هم می آموختیم: املا و انشا و ریاضیات و …. پدر چون چندان به آموزشگاه های دیگر دلخوش نبود از سویی، از سویی دیگر با انگلیسیان و آمریکاییان هم پیوندی نداشت- به ویژه با آمریکاییان آنان را مردمانی می دانست بی پیشینه که به ناگاه سری در میان کشورها برآورده بودند و جایی در پهنۀ تاریخ یافته- با زبان انگلیسی هم چندان خشنود نبود. از همین روی من و دو برادر و خواهرم را، هر چهار به مدرسۀ آلیانس فرستاد. این مدرسه هم بخش دبستان را در خود داشت و هم بخش نخستین دبیرستان را. همۀ ما این بخش از آموزش دبستانی و دبیرستانی را در این مدرسه گذرانیدیم. برای آن سه سال دیگر به مدرسه های دیگر رفتیم. آشنایی من با زبان فرانسوی به آن سالیان بازمی گردد. از آن پس این زبان همواره زبان دوم من شد. با ادب و فرهنگ فرانسوی هم به همین شیوه آشنایی جستم. این مدرسه تا سه چهار دهه پیش هنوز در کار بود. سپس کارش به فرجام آمد.

 

 علی دهباشی: بخشی دیگر از کارهایتان پژوهش های شاهنامه شناسی شماست. این آثار را از سال های ۱۳۶۵ به بعد منتشر کردید. آیا از زمان دانشجویی تألیف و تحقیق این کار آغاز شد؟

دکتر کزازی: نخستین پوشینه از نامۀ باستان را من زمانی نوشتم که به اسپانیا و شهر بارسلون رفته بودم.(به فراخوان و درخواست دانشگاه آن شهر). در آغاز آهنگ و اندیشۀ من آن بود که این پوشینۀ نخستین کتابی بشود آموختاری در رشتۀ زبان و ادب پارسی در رده های بَرین(دکتری و کارشناسی ارشد). به درخواست آقای دکتر احمدی سرپرست سازمان سمت من نوشتن این زنجیره از کتاب را آغاز کردم. او یکی از شیفتگان شاهنامه است. مایۀ شگفتی هم نیست. چون لُر است. لُران با شاهنامه می زییَند. بارها گفته ام که شاهنامه در خراسان پدید آمد اما امروز لرستان است که سرزمین شاهنامه است. از سالیان کودکی با شاهنامه آشنایی داشتم. دکتر احمدی پافشارانه از من خواست که این کتاب را بنویسم. من هم پذیرفتم. هنگامی که این کتاب در بارسلون نوشته شد، یکسال نوشتن آن به درازا کشید. من دو سال و اَندی در آنجا ماندم کتاب را به ایران فرستادم. هنگامی که بازگشتم، دکتر احمدی و دیگر همکاران او در این سازمان همچنان پای فِشُردند که من این کار را پی بگیرم. من در آغاز تَن در می زدم و شاید مانند استاد توس که در آغاز گمانمَند و بیمناک بود که سرگذشت ایران را بسراید یا نه! چند داستان را نخست سرود مانند: داستان« رستم و سهراب» یا «بیژن و منیژه». سپس بر آن سر افتاد که داستان ایران را از آغاز تا فروپاشی جهانشاهی ساسانی درپیوندد. من هم گمانمند بودم و بیمناک که آیا به کاری چنین سترگ، دیریاز، باریک دست می توانم یاخت یا نه! سرانجام بر این بیم و گمان چیره شدم. شاید در شگفت بیفتید از این ویژگی «باریک» که به کار بردم. پرداختن به شاهنامه کاری است بسیار باریک. باریک به معنی حساس. پرداختن به شاهنامه بازی با آتش است. کسی که با آتش گرم بازی است باید هر دم هوشیار باشد و به پروا. زیرا کمترین ناپروایی دست او را، روی او را، جامۀ او را فرو خواهد سوخت. کم ترین لغزش در شاهنامه لغزشی می تواند بود فراگیر. تنها در تنگنای شاهکار ادبی نمی ماند. راه می جوید به قلمروهای دیگر: فرهنگ، تاریخ، منش. این شاهنامه، نامۀ فرهنگ و منش ایرانی است. پروای من بیشتر از این بود. که آیا می توانم گزارشی از شاهنامه بنویسم که این نامۀ ارجمند و سپند نامۀ فراسویی، مینوی، این دفتر دانایی و داد را بسازد و بِبَرازَد یا نه! هر سال پوشینه ای نوشته ام. اما انجام گرفتِ کار، دوازده سال به درازا کشید. همواره از یزدان دادار به آرزو خواستم که در این کار بزرگ، باریک، بهین کامگار و بخت یار شده باشم. نشانه هایی امیدبخش در این سالیان از این کامگاری و بختیاری دیده ام. سرپرستان سازمان سَمت به من گفته اند که این زنجیره از کتاب کامکارترین کتابی بوده است که چاپ کرده‌اند. خواستارانی بسیاری داشته است نه تنها در ایران بلکه در کشورهای دیگر. به‌هرروی کامگاری و بخت یاری از من نبوده است. من او را دِهِش ایزدی می دانم. بدین گونه بود که نامۀ باستان نوشته شد. اما پوشینه های دومین تا نهمین، چونان کتاب آموختاری نوشته نیامد. همگان می توانند خوانندگان آن ها باشند. اما در دانشگاه ها هم، چونان کتاب آموختاری هم، پوشینۀ نخستین هم، سه چهار پوشینۀ آغازین درس گفته می شود. کسی نمی تواند دلبستۀ ایران باشد اما به شاهنامه نشیبَد(از شیفتن). من اگر ایران را دوست می دارم به ناچار شیفتۀ شاهنامه هم خواهم بود.

 

علی دهباشی: در بین آثار شما در بخش ترجمه، «انه اید» ویرژیل از جایگاه خاصی برخوردار است. متنی که در ترجمۀ آن یافتن کلماتی هم معنی در زبان کهنۀ پر رمز و راز فارسی کاری دشوار بوده است. شما به علت تسلط خود در زبان فارسی کهن توانسته اید ترجمه ای مناسب را ارائه دهید. در مورد این اثر برایمان بگویید؟

دکتر کزازی: این سخنی که شما گفتید نشانۀ آشنایی ژَرف شما با زبان فارسی و برگردان هایی که در این زبان انجام گرفته است. من به جز «انه اید» چندین شاهکار ادبی دیگر کهن را از ادبِ رومی و یونانی به فارسی برگردانده بودم. ایلیاد و ادیسه، افسانه های دگردیسی از اُوید دو نوشتۀ کم و بیش کوتاه از سِنِک و … اما در این میان خود، انه اید را بیشتر خوش می دارم. نه از آن روی که از آن پیش به فارسی برگردانده نشده بود. چون چندین متن دیگر را هم که من فارسی کرده‎ام، نخست بار بدین زبان برگردانده شده است. نمی دانم برگردان انه اید چند ماه زمان بُرد؟ اما در پاسخ به پرسش شما من ناچارم از شیوۀ کار خود اندکی سخن بگویم. هر کاری که انجام می دهم، نوشتنی، پیش از آنکه پژوهش باشد یا برگردان، نوشتن جُستار و هرچه کاری هنری است. پیوند من با آن پیوندی هنرمندانه است. آن هنگامی که خامه به دست می گیرم و به نوشتن می آغازم نمی دانم به درستی چه خواهم کرد! اگر انه اید آن زبانی که شما می گویید، دارد. به کار گرفتن این زبان آگاهانه و به خواست من نبوده است. متن، چنین خواسته است. یا شاید ویرژیل نمی دانم! اگر ما به روح گرایی باور داشته باشیم، چرا نه؟ من حتی اگر جُستاری بسیار فنی و دانشورانه بنویسم. نمونه را در سرگذشت واژه(دگرگونی هایی که واژه به ویژه از دید ساختار آوایی در درازنای زمان یافته است) پیش از نوشتن پِیرنگی بی گمان در ذهن دارم اما آنچه می نویسم در رمزهای آن پیرنگ نمی ماند. من در هنگام نوشتن به نکته هایی می رسم که از آن پیش از آن ها آگاه نبوده ام. بگویم خامه با من سخن می گوید. یکی از فنی ترین دانش ها در آنچه آن ها را دانش های انسانی می دانند. برای اینکه دگرگونی زبان ها، واژه ها کور و بی سامان نیست بلکه سامانمند‌است. از همین روست که ما می توانیم بر پایۀ این دانش ریخت های گذشتۀ واژه را که در هیچ نوشته ای نیامده است باز بسازیم و ریخت هایی که در آینده شاید بدان ها برسد، نیز هم از پیش بیافریم. اما حتی من هنگامی که در چنین زمینه ای جستاری می نویسم، آگاه نیستم که چه نوشته خواهد شد و به کجا خواهد رسید. درست آن کار که هنرمند انجام می دهد.  هیچ آفرینش هنری آگاهانه نیست. حتی به خواست نیست. اگر شما به هنرمندی سفارش هم بدهید، همچنان این روند در کار است. یا این نمونه را می آورم:

علی دهباشی به همراه دکتر میرجلال الدین کزازی و دخترش ستی آناهیت

علی دهباشی به همراه دکتر میرجلال الدین کزازی و دخترش ستی آناهیت

پادشاهی به سخن سالار دربار خود می فرماید که مادیان گرامی ما دوش کره‌ای زاده است. چامه ای بسرای در زایش این کره. سخنور چامه ای می سراید به سفارش. آغاز کار آگاهانه است. اما آنچه در پی خواهد آمد آگاهانه نیست. در چند بیت خواهد سرود؟ حتی در چه وزنی؟ با کدامین قافیه ها؟ ساختار زبانی، معنی شناختی و زیبا شناختی و … ساختار های دیگر آن سروده چگونه خواهد بود؟ کار و ساز نوشتن برای من به همین شیوه است. خب پیداست در سرودن که آفرینش هنری در زبان است، این کار و ساز و شیوه ژرفای بیشتری دارد. بسیاری از سروده های من از یک لَخت(مصراع) آغاز شده است. چه کوتاه چه بلند. آن لَخت بی آنکه من بخواهم و بدانم در ذهنم جوشیده است. نمونه بیاورم: هنجاری شده است که من اگر به سفر بروم و چند روزی، هفته ای و ماهی در جایی بمانم، گزارش آن سفر را می نویسم. دو سال پیش، تابستان، به پافشاری پسرم که بارها از من و بانوی من(مادر خویش) خواسته بود که به دیدار او برویم، به نیویورک رفتیم. او در آنجا ویژه دانی پزشکی را می گذراند. آن هنگامی که در هواپیمای غول آسای لوفت هانزا نشسته بودم با خود می اندیشیدم که گزارش این سفر را بنویسم یا نه؟ چندید سفر پیش از آن رفته بودم که هیچ گزارش از آن ها ننوشته بودم. درنگی در کار افتاده بود. نمی دانم چرا؟ به ناگاه هنگامی که هواپیما گرم نشستن در فرودگاه نیویورک بود، لَختی از ذهن من گذشت:

یَنگ دنیا چنان که می دانی

این لَخت آغاز کار بود. سپس لخت دوم در پی آن آمد:

بر و بومی است با دگرسانی

این آغاز گزارش سفر به نیویورک شد. چامه ای نزدیک به سیصد بیت از آن پس سروده آمد. که دوبار هم تاکنون به چاپ رسیده است. تنها گزارش سفر نبود. من هنگامی که به گنج خانۀ متروپلیتن رفته بودم و آن تخته قالی بسیار زیبا را که از آرامگاه صفی الدین اردبیلی  بدان جا برده شده است، دیدم، که یکی از زیورهای گوهرین و زرین آن گنج خانه است، آنچنان به شور آمدم که از آن پس فرهنگ و تاریخ ایران را با تاریخ و فرهنگ آمریکا سنجیدم. گزارش سفر رنگ و رویی دیگر یافت. در این چامه نام ده ها سخنور، دانشمند و اندیشه ورز، حتی دَستوران و وزیران دانای ایرانی آمده است. کم ترین آگاهی نداشتم از آنچه پس از آن نخستین لَخت در من روی می توانست داد.

 

در ادامۀ این جلسه دکتر میرجلال الدین کزازی به سئوالات حاضرین پاسخ گفت:

-سؤالی در مورد ریشه های پیدایش شاهنامۀ فردوسی دارم اینکه وی در نگارش اثر خود تا چه میزان وام دار پیشینیان بوده است؟

دکتر کزازی:برترین آبِشخور فردوسی که او دیری آن را می جسته است، بدان سان که در دیباچۀ شاهنامه هم آشکارا از آن سخن گفته است: شاهنامۀ ابومنصوری است که به فرمان سپهسالار توس: ابومنصور محمد عبدالرزاق دَستور دانای وی: بومنصور مُعَمری آن را فراهم آورد. بیشینه این شاهنامه برگردان هوختای نامک یا خداینامۀ پهلوی است. کتابی که به فرمان یزدگردِ شهریار با پایمردی و تلاش فرزانه ای ناشناخته که او را دانشور دهقان نامیده اند، گرد آورده شد. اما همچنان بر پایۀ دیباچه ای که از شاهنامۀ ابومنصوری بر جای مانده است، داستان گویانی را از شهرهای گوناگون فرا خواندند، آنچه را آنان در سینه داشتند بازگفتند و به شاهنامۀ ابومنصوری افزوده آمد. به درد و دریغ بسیار باید گفت که این شاهنامه از میان رفته است. تنها دیباچۀ آن برجاست آن هم از این روی که آن را در آغاز پاره ای از بر نوشته های شاهنامۀ فردوسی می آورد. استاد گاه از این داستان گویان به نام یاد کرده است و گاه پوشیده. برای نمونه گفته است که از موبد یا از دهقان این داستان را شنیده ام:

دکتر میرجلال الدین کزازی در کانون زبان فارسی

دکتر میرجلال الدین کزازی در کانون زبان فارسی

یکی مرد بُد نامش آزاد سرو

 که با احمد سهل بودی به مرو

نمونه ای است از یادکردِ نام داستان گوی. سپس داستان هایی را که این آزاد سَرو از رستم در یاد داشته است در پی می آورد. اما چنان می نماید که آبشخورهای دیگر هم در کار بوده اند. هر چند آگاهی روشنی از آن ها نداریم. چندین شاهنامه هست که یا بخشی از آن ها بر جای مانده است، اندکی می باید گفت یا نامی(چه نوشته چه سروده). آیا از این آبشخورها استاد بهره جسته است؟ پاسخ سنجیده ای به این پرسش نمی توانیم داد.

-شاهنامه را بیشتر از چه زاویه ای می توان دید: تاریخی، اسطوره ای، منبع تأمین منابع اجتماعی و رفتار ی یا سرگذشت شاهان؟

دکتر کزازی: شاهنامه متنی است اسطوره ای، پهلوانی، تاریخی اما آوازۀ بلند شاهنامه بیشتر در گرو بخش پهلوانی است. سپس بخش اسطوره ای و سرانجام بخش تاریخی. داستان هایی که ایرانیان از سالیان خُردی می شُنوده اند، با آن ها می زیسته اند، بیش از بخش دوم است. پیچیده ترین بخش ها هم پیداست که همین بخش نخستین و بخش دوم شاهنامه است. بخش تاریخی را هم اگر کسی جز فرزانۀ فرّمند توس می سُرود مانند هر سروده ای دیگر از این دست دژم می شد و دلگیر. اما هنر شگَرف فردوسی این بخش را هم به بخشی دلپذیر دگرگون کرده است. هر چند در دلپذیری هم سنگ  و هم ساز آن دو بخش دیگر نیست. استاد هم خود بر این آگاه بوده اما بر خود بایسته می دانسته است که داستان ایران را بدانسان که در آبشخور های بوده است بی هیچ فزون و کاست بسراید. من با آنان که بر آن‌اند فردوسی بخش هایی را سِتُرده است، هم داستان نیستم. دراین‌باره به فراخی گفته ام و نوشته ام. اما تنها به یک بُرهان که برهانی است بُرّاق و یک نمونه که نمونه ای است ناب بسنده می کنم:

هنگامی که فردوسی گفت و گوهای دیریاز بزرگمهر یا بوزرجمهر با انوشیروان و موبدان را که گفت و گوهایی دانشورانه یا اندیشه ورزانه یا از سر اندرزگری و راه نمو نیست، پس به ناچار به دور از گرمی و گیرایی و شور و تب و تاب به پایان می آورد، سخنی گفته است که از این دید بسیار گویا است. آن بیت این است:

سپاسِ خداوند خورشید و ماه

چرا استاد سپاسگزار خداوند خورشید و ماه است؟ در لَخت دوم این را سروده و باز نموده است که:

که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه

واژۀ «رَستم» در این بیت بسیار بازنمای است و راز گشای. چرا رَسته است؟ چون در بند و دام بوده است. به کاری می پرداخته که خوشایند او نمی افتاده است. فردوسی می توانست این بخش را یک سَره بِسِتُرَد یا از آنچه از چندین گفتگو به یکی نمونه وار بسنده کند. چرا چنین نکرد؟ چون روا نمی دانست. از همین بیت آشکارا پیداست که استاد به ناخواست( از سر ناچاری) این بخش را در می پیوسته است. خدای را سپاس می گذارد که از آن رَسته است. شاهنامه سرگذشت ایران است. شما در سرگذشت، خواه ناخواه با نمود ها و نشانه های گوناگون از زندگانی کَسان و شیوۀ زیستنشان، خوی و خیمشان، راه و روششان،بزم و رزمشان و بیش و کمشان آشنا می شوید. من خوش می دارم نکته ای را با شما در میان بگذارم:

می خواهم درنگ بِوَرزم بر این ویژگی والای بنیادین در شاهنامه که شاهنامه درست است که شاهکاری هنری و ادبی است اما یکی از مایه ورترین و پایه ورترین آبشخورها (سرچشمه ها) هم در شناخت تاریخ و فرهنگ ایران است. چند سال پیش کسی به من زنگ زد. اندازه گری بود پیرنگ ساز (مهندس طراح) به نام فرهاد ِوداد که در یکی از کارخانه های خودرو سازی در سوئد، پیرنگ خودرو را می ریخت. هرگز از آن پیش او را ندیده بودم و حتی به نام هم نمی شناختم. دیداری با من نهاد و به نزد من آمد. گفت:” دفتری کم برگ دربارۀ بیت های آغازین بیژن و منیژه نوشته ام.” از من خواست تا نگاهی بدان بیندازم. خواندن این دفتر خُرد، دری دیگر از شاهنامه را بر روی من گشود. آن کتاب چاپ شده است با یادداشتی که من برای او نوشتم. او بر پایۀ بیت های آغازین این داستان که استاد در آن ها از شبی سخن می گوید که بیژن و منیژه را در آن به سرودن آغازیده است:

 

شبی چون شبه روی شسته به قیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ قیر با کشش زمانی بیشتر)

 نه بهرام پیداست نه کیوان نه تیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ تیر با کشش زمانی بیشتر)

این آواها و مصوت های بلند بیهوده نیست. هر چند استاد بر آنند که آگاهانه آن ها را در بیت به کار نبرده است. آفرینش هنری در ناخودآگاه انجام می گیرد:

شبی چون شبه روی (خوانش حرف «واو» در کلمۀ روی با کشش زمانی بیشتر) شسته به قیر (خوانش حرف «ی» با کشش زمانی بیشتر)

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ تیر با کشش زمانی بیشتر)

شما تا دم دارید می توانید این مصوت ها را بکشید چون سخن از شبی است آرام و خاموش. این آرامش را در جان سخن خود رشته است. شما پیش از آنکه به واژگان و معناها بیندیشید از این ساختار آوایی اثر می پذیرید. دمی چند در آن به سر می برید و آن را می زیید. این یکی از هنرهای فردوسی است در شاهنامه.

این بیت را بسنجید با این بیت دیگر:

چنانت بکوبم به گرز گران (خوانش ب در کلمۀ بکوبند با آکسان گذاری و تأکید بیشتر)

که پولاد کوبند آهنگران (خوانش پ در کلمۀ پولاد با آکسان گذاری و تأکید بیشتر)

درشت، کوبنده، پتک وار بر سر شنونده کوفته می شود. چون سخن از نبرد و آوَرد و ستیز و آویز است. به هر روی آنجا سروده است که ماه چگونه بود،  فلان ستاره چه سان می درخشید، نکته هایی از این دست من از آن پیش پی برده بودم که این بخش های آغازین که استاد از نمودهای گیتی در آن ها سخن می گوید پیوندی با ساختار داستان دارد. حتی دانشجویی را برانگیختم که پایان نامۀ خود را در این زمینه بنویسد . نمونه را هنگامی که در داستان ایرانیان به پیروزی می رسند این بخش آغازین به بامداد و روشنایی و دمیدن خورشید بازمی گردد اما اگر ایرانیان شکست می آورند به شب و تیرگی. اما این پیرنگ ساز اندازه گر که دل در گرو شاهنامه دارد، بر پایۀ این بیت ها توانسته بود بهره جوی از دانش اخترشماری، نه تنها سال حتی ماه سروده شدنِ داستان را به بُرهان(به شیوه ای گمان زدای) به دست بیاورد و به دست بدهد. به راستی ورجاوند است. بیهوده نیست که نیاکان ما شاهنامه را نامه ای سپند و مینوی می دانستند.

 

دکتر کزازی در پایان سخنانش از فعالیت های دخترش در بخش ادبیات انگلیسی گفت:

دکتر کزازی:اگر شما هم داستان شوید و دستور بدهید من دخترم را هم به شما بشناسانم. او دکتر ستی آناهیت کزازی است. که در انگلستان درس می آموخته است. دکتری خود را در رشتۀ زبان و ادب انگلیسی ستانده است. می انگارید پایان نامۀ او در چه زمینه ای بوده است؟ بی گمان به شگفت خواهید آمد! پایان نامۀ او «تئوری کوانتوم در نمایشنامه های انگلیسی» بوده و نکته اینجاست که با بهترین داوری پذیرفته شده است. این را از آن روی نگفتم که دختر من است. به هر روی چون پدیده ای است در پایان نامه نویسی خواستم با شما در میان بگذارم.

در واپسین لحظات این مجلس، آخرین کتاب منتشر شدۀ انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر کزازی اهدا شد.

بخش پایانی این نشست به مراسم امضای کتاب آثار دکتر کزازی با حضور ایشان و دوست دارانشان اختصاص یافت.

 

 

رونمایی دیوان شادروان مهدی اخوان ثالث.-خوش در رگ شعر می دود خون زبان جمع ادبا شده است کانون زبان ایمان همه داریم به اشعار امید زیرا که نواخت نیک، قانون زبان بهاءالدین خرمشاهی ۵/۱۱/۹۵″

یادوادای احترام به دکتر محمد قریب .پایه گزار طب اطفال در ایران

جداگانه

سال‌گرد درگذشت دکتر محمد قریب بنیان‌گذار طب نوین کودکان در ایران محمد قریب در سال ۱۲۸۸ در تهران متولد شد. پدرش علی‌اصغرخان قریب از اهالی روستای گرگان از توابع آشتیان بود. محمد تحصیلات ابتدایی را در…

منبع: یادوادای احترام به دکتر محمد قریب .پایه گزار طب اطفال در ایران

راه ابریشم .تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است

راه ابریشم در انتظار تاریخ/ پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، بیست و ششم دی ‌ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتاد و ششمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا، با همراهی مؤسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با عنوان «راه ابریشم» برگزار شد.

برگزاری این جلسه، با سخنرانی: مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر ژان کلود ووآزن و با حضور: دکتر فریدون علاء، محمودرضا بهمن پور )مدیر نشر نظر( و دکتر اسماعیل کهرم، به مناسبت رونمایی از کتاب «قلعه های راه ابریشم» تألیف ژان کلود ووآزن بود.

در ابتدا علی دهباشی، ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، با اشاره به تألیفاتات متعدد محققان ایرانی و خارجی با مضمون راه ابریشم گفت:

“بیش از یکصد سال از زمانی که دانشمند آلمانی آقای فردیناند ریشتهوفن نام جادۀ ابریشم را به کار برد، می گذرد. گفتنی ها در بارۀ این جاده از جهات گوناگون بسیار است. تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده  و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است. حال امشب در مورد کتابی دیگر با عنوان «قلعه های راه ابریشم» نوشتۀ دکتر ژان کلود ووآزن صحبت خواهد شد.”

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

سپس سردبیر مجلۀ بخارا با اشاره به بخش‎هایی از زندگی نامۀ  دکتر ووآزن چنین گفت:

“ایشان دارای دکتری تاریخ و باستان شناسی سده های میانه هستند و با اشتیاق پدیدۀ «دژ در خاورمیانه و آسیای مرکزی» را در رساله ای دنبال کردند. از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ رئیس مرکز فرهنگی فرانسه در بیروت و هم زمان سال ها استاد مدعو در دانشگاه سن ژوزف بوده اند. از سال ۲۰۰۸ الی ۲۰۱۱  در بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ایران فعالیت داشتند. عضو لابراتوار باستانشناسی سده های میانه دانشگاه نانسی در فرانسه بودند. کتاب “قلعه های راه ابریشم” حاصل سال ها مطالعاتشان دربارۀ این راه  به‌ویژه قلعه های این مسیر تاریخی بوده است. متن فارسی کتاب، توسط نشر نظر هفته پیش منتشر شد. که باید در اینجا از کوشش های هنرمندانۀ آقای ممود رضا بهمن پور، مدیر این مؤسسه یاد کنم که آثار گرانقدری را به جامعۀ فرهنگی و هنری ایران عرضه کرده اند.”

پس از آن، نخستین سخنران این نشست، مهندس سید محمد بهشتی سخنان خود را با محور تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» چنین آغاز کرد:

“در مورد موضوع کتاب باید دو نکته را بگویم: یکی موضوع راه است و دیگری موضوع دژ و قلعه. اینکه در حوزه ای که جناب آقای ووآزن کار کردند این دو پدیده با یکدیگر تفاوتی می کند. راه در همه جا هست و هیچ جایی از جهان وجود ندارد که در آن راه نباشد. و تقریباً هیچ جایی از جهان نیست که در آن قلعه وجود نداشته باشد. اما در این بخش از جغرافیایی که ایشان کار کردند چه راه و چه قلعه از یک ویژگی برخوردار است. در این محدوده الگوی زیستگاه های موجود تفاوتی با دیگر موارد مشابه در دنیا دارد.

انواع الگوی زیستگاه ها عبارت‌اند از:

۱-الگوی «پهنه ای» که در یک پهنۀ وسیعی قابل زیست است. همانند دلتای نیل یا بخش قابل توجهی از اروپا و یا شرق چین که همگی پهنۀ وسیع قابل زیستی دارند.

۲-الگوی دیگر زیستگاه های نواری است همانند حاشیۀ رودخانۀ نیل و دجله و فرات و گنگ و …. رودخانه های بزرگ معمولاً حاشیه های قابل زیستی دارند که تا یک عمق مشخصی در حاشیۀ این رودخانه ها امکان زیست وجود دارد.

۳-دیگری الگوی نقطه ای است. که در یک پهنه به صورت نقاطی پخش شده اند و قابل زیست هستند و در فاصلۀ یک نقطه تا نقاط دیگر، امکان زیست وجود نداشته است. البته با فنّاوری امروز شاهد ایجاد زیستگاه در نقاط غیر قابل زندگی هستیم که بسیار پر هزینه و ناپایدار است.

ایران یکی از قلمروهایی است که زیستگاه هایش نقطه ای می باشد. به عنوان مثال دو روستا وجود دارد که در فاصله ای از هم قرار گرفته اند. تقریبا می توان گفت مکان زیستی در افغانستان، ترکیه، سوریه و لبنان بر همین الگو استوار است. در حقیقت در این قلمروها ما با یک مجمع الجزایر زیستی مواجه هستیم. انگار یک جزیرۀ زیستی وجود دارد و باقی دریاست تا به جزیرۀ بعدی می رسد. در ایران بیشتر از صد هزار جزیرۀ زیستی وجود دارد. هر جزیره ای طبعاً باید برای حفظ بقای خود مسائلش را حل و فصل می کرده است.  ولی برای بزرگتر کردن سفره های زیستی خود ناگزیر از تعامل با هم هستند. برای همین در این قلمروهایی که این ویژگی را دارند موضوع «راه» اهمیت فوق العاده ای پیدا می کند. و این اهمیت تا حدی است که بزرگی و کوچکی زیستگاه ها بیشتر از هر چیزی به اهمیت راه هایی که یکدیگر را قطع می کنند مربوط می شود. همۀ شهرهای بزرگ ایران در نقاطی واقع شده اند که راه های مهمی در آن نقطه یکدیگر را قطع می کردند. نه اینکه رودخانه های مهم یا اراضی کشت قابل قبولی در آنجا نبودند چه بسا در مناطقی همۀ این ها موجود بود اما شهر بزرگی پدید نیامد. گاهی نیز هیچکدام از این ها وجود نداشتند اما شهر بزرگی پدید آمده است. شهر بزرگی مثل دامغان و سمنان و شاهرود که در آن ها منابع زیستی قوی وجود ندارد ولی به دلیل تقاطع راه هاست که این بخش از جغرافیا اهمیت یافته است. نمونۀ معاصر آن شهر کرج است. رودخانۀ کرج رودخانه ای دائمی در داخل فلات ایران و عمرش از عمر بشر طولانی تر است. اما چون جاده ای که در جنوب البرز  وجود دارد در این نقطه با جاده ای دیگر تلاقی نداشته  پس در اینجا زیستگاه بزرگی پدید نیامده است. بعدها جادۀ چالوس درست شد و به میزانی که جادۀ چالوس اهمیت می یابد به همان میزان هم کرج اهمیت یافت.”

مهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداختمهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداخت

وی در ادامه در مورد رابطۀ موقعیت راه و کاراکتر شهرهای ایران اظهار داشت:

“در ایران پدیدۀ راه خصوصیاتی دارد: یکی اینکه اندام واره است. یعنی اینکه ما می توانیم برای راه هایمان استخوان بندی تعریف بکنیم. مثلا راهی در جنوب البرز و یا در شرق زاگرس است. در واقع یک استخوان بندی اصلی دارد که سایر راه ها و شبکۀ راه ها به این راه اصلی متصل می شوند. حال بر اساس این اندام وارگی است که شهرهای ما دارای کاراکتر می شوند. شهرهای دروازه ای، بارانداز و …. مثلاً شهر بوشهر و انزلی «دروازه ای» هستند و معمولا شهر بعد از آن ها «بارانداز» است. این ها برای خود شخصیت مشخصی دارند که در معماری بازارهایشان آشکارا دیده می شود. این می شود که اهمیت بازار تبریز بیشتر از بازار اردبیل است که جایگاهش را از موقعیت خود در راه می گیرد. در شبکۀ راه ها آن چیزی که به آن راه ابریشم می گوییم: شاهراه ماست. یعنی مهمترین راه. اگر دریای مازندران را ادامه می دادیم تا به خلیج فارس برسیم. یعنی بخشی از فلات ایران را بر می داشتیم. چه اتفاقی در جهان می افتاد؟ شاید حاصل این بود که دیگر فیل در هندوستان وجود نداشت! پوشش گیاهی و جانوری با هم متفاوت می شد. همانند تفاوتی بین استرالیا و باقی مکان ها. چون هزار کیلومتر پهنۀ آبی بین شرق و غرب جهان ایجاد می شد و تا پانصد سال پیش نمی توانستیم از آن عبور کنیم. دریانوردی سابقۀ طولانی دارد اما تا پانصد سال پیش امکان عبور از یک پهنۀ آبی هزار کیلومتری وجود نداشت. باید کشتی ها در نزدیک ساحل ها حرکت می کردند. معنی آن این است که تنها نبود فیل ها مسأله نبود بلکه در شرق انسانی و جهانی وجود نداشت. جمعیت چین و هند -که پرجمعیت ترین نقاط جهان هستند- حاصل بازگرداندن این پل ارتباطی در نقشۀ ایران سر جای خود است. چه تحول مهمی در کل جهان روی خواهد داد. یعنی تمام وضعیت پوشش گیاهی که داریم، پراکندگی انسان در هر دو جهان بسته به وجود این پل ارتباطی است. که البته تمام نقاطش قابل عبور نیست و تنها می توان از جادۀ ابریشم عبور داشت. به این ترتیب راه اهمیت بسیاری دارد. ما چند پدیده داریم که اگر تنها به این پدیده ها توجه داشته باشیم، آیینه هایی تمام قد هستند که فرهنگ ایران را در آن خواهیم دید. طبعاً آن راهی که بیشتر از همه استعداد تجلی این فرهنگ را در خود دارد راه ابریشم است.”

نمایی از شب راه ابریشم

نمایی از شب راه ابریشم

مهندس بهشتی در بخش دوم سخنانش به تعریف و بررسی واژۀ قلعه و دژ پرداخت و سرزمین ایران را نمونۀ یک دژ دانست و گفت:

“بسیاری این تصور دارند که ایران فعلی و این گربۀ نشسته همانند بسیاری از موجودات دیگر که در نقشه ها هستند و نامشان کشورهای مختلف است، همین وضعیت را دارند. به عنوان مثال بین لیبی و مصر یک خط با خط کشیده شده و چند هزار کیلومتر مرز بین این دو است و در بسیاری از نقاط دنیا مرزهایی اینچنین داریم که این ها مرزهای تصنعی اعتباری هستند و معدود کشورهایی مرزهایشان مرزهای واقعی است. یکی از این کشورها ایران فعلی است. ایران فعلی خود یک دژ است. قلعه ها خندق، بارو، شارستان و کهن دژ دارند. خندق ایران فعلی دریای مازندران و رودخانۀ ارس و اترک در شمال، دریای عمان و خلیج فارس در جنوب است و در غربش رودخانۀ فرات می باشد. البته از رودخانۀ فرات کمی فاصله گرفته ایم و در بارو ایستاده ایم. در شرق آن کم و بیش این دیواره را داریم اما خندق خیر. رودخانۀ سند در گذشته خندق ما بوده است. کوه های هندوکش دیواره های ما بوده اند. باروی ما البرز و زاگرس هستند. اتفاقاً باروی بسیار مستحکمی هستند. شارستان آن دامنه های این هاست و دره های میانشان(آن بخش هایی که استعداد به وجود آمدن شهر ها می باشد) بوده است. همین جا که امروز شهرهای بزرگ ما شکل گرفتند. کهن دژ کویر مرکزی و کویر لوت هستند. ما امروزه از وجود کویر مرکزی و کویر لوت خجالت می کشیم. در صورتی که مهم ترین عامل یکپارچگی ایران وجود این کهن دژ بود. هر مهاجمی از شرق یا غرب وارد این سرزمین می شده است و به این کویر می رسیده، سرعتش به حدی کم می شده که وقتی از این کویر عبور می کرده فارسی صحبت می کرده است. اسکندر وقتی به ایران وارد می شود تا از این کویر عبور  نکرده از طرف سرداران خود متهم نشده است که تو ایرانی شدی! این کویر چنین خاصیتی دارد. یک هاضمۀ قوی که همه را در خود هضم می کند. همانطور که شما شاهد این بودید که وقتی اعراب به ایران حمله کردند. در شرق ایران بود که سلسله هایی همچون سامانیان و … پیدا شدند  چرا که کویر سرعت را کم می کند. پس کل این سرزمین یک قلعه است. ما ناگزیر بودیم که در یک قلعه زندگی کرده و از خود دفاع بکنیم. چرا که موقعیت سیاسی ما به گونه ای است که همواره ناگزیر از تعامل با بیگانه هستیم. و این بیگانه هم همیشه در حالت صلح نبوده است. ما برای شرایط اختلاف باید قلعه می ساختیم. اما برای شرایطی که روابط صمیمانه بود قلعۀ دیگری با عنوان  قلعه های اندرونی بیرونی داشتیم. خانه های ما امروز هم اندرونی و بیرونی است! اندرونی بخشی است که موجودیت فرهنگی خود را در صندوقخانه حفظ می کنیم و بیرونی بخشی است که با بیگانه تعامل و گفتگو و داد و ستد انجام می دهیم. در واقع با این کار هم موجودیت خود را حفظ می کنیم و در مقابل امکان تعامل را برای خود فراهم می سازیم.”

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور(مدیر نشر نظر)

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور ) مدیر نشر نظر(

وی دربارۀ بخش معماری فضای اندرونی و بیرونی در فرهنگ ایران بیان داشت:

“البته معماران ما در دورۀ جدید دیگر نمی توانند بناها و خانه های اندرونی- بیرونی بسازند. ولی مردم همچنان اینگونه زندگی می کنند. وسایل زندگی آن ها شاهد معماری اندرونی و بیرونی است. شما در خانه هایتان بخشی از ظروف و مکان ها و مبلمان را به میهمان اختصاص می دهید. آداب میهمان داری و تعارفات میان میزبان و میهمان و … همگی بخش هایی است که برای ما فضای اندورنی و بیرونی را رقم می زند. پس در داخل خانه هم قلعه ای ساخته ایم. قلعه تنها در زمان زد و خورد نظامی اهمیت نداشته است اصولا تعریف اندرونی بیرونی است که ما را با معانی مختلف قلعه همراه می سازد. چنانکه در زبانمان هم قلعه داریم. ما در زبان خود بسته به صمیمت و رسمیت فرد را «تو» یا «شما» خطاب می کنیم. این قانون به فرهنگ اندرونی و بیرونی ایران بازمی گردد. در زبان هم اندرونی بیرونی را مراعات می کنیم. اینکه تو بیرون هستی یا داخل قلعه هستی؟ در کدام بخش قلعه قرار داری؟ در کهن دژ هستی؟ یا شارستان و یا بارو؟ اگر به ساختار اجتماعی ایران بنگریم خواهیم دید که هر کسی در جایی از این قلعه است. عشایر ما در بارو زندگی می کنند و نقش دیده بانی دارند. آن هایی که در شارستان زندگی می کنند به بخش خلق هنر و صنعت می پردازند. و آن هایی که قرار است ما را از گزند دشمنان محفوظ نگه دارند در کهن دژ زندگی می کنند. حال سئوال این است که در کجا زبان و هنر ما بهتر حفظ شده است؟ در کهن دژ این اتفاق افتاده است. کهن دژی که مظهر امنیت است. یکبار به طبس رفته بودم که در کهن دژ واقع شده است. به یاد دارم در آن زمان ادارۀ راهنمایی و رانندگی بخشنامه ای مقرر کرده بود که همۀ پلیس های راهنمایی رانندگی در همه جای ایران به عابرین پیاده تذکر دهند که از خطوط عابر پیاده عبور کرده و به چراغ راهنمایی توجه کنند. در طبس پلیس بلندگو در دست همه را به اسم و با صمیمیت صدا می کرد. تعجب کردم. پرسیدم این چه روشی است؟ پاسخ دادند که در کلانتری های و در دادگستری شهر ما یک پروندۀ کیفری وجود ندارد.

“به سهم خود از دکتر ووآزن تشکر می کنم. کارشان کار ارزنده ای است. ایشان پنجره ای رو به این موضوع گشوده اند که این هوای خوش بیاید و این منظره دیده شود. تحلیل بیشتر قبل از هر کسی به خودمان مربوط می شود که چقدر کنار این پنجره بایستیم و تأمل و دقت کنیم و بهره مند شویم.”

سپس از کتاب «قلعه های راه ابریشم»  با حضور نویسندۀ کتاب دکتر ووآزن و ناشر این اثر: محمود رضا بهمن پور، مهندس سید محمد بهشتی، دکتر اسماعیل کهرم، دکتر ناصر تکمیل همایون  رونمایی شد.

مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

مهنس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

و سپس بخش هایی از فیلم مستند راه ابریشم به نمایش گذاشته شد.

دومین سخنران دکتر ناصر تکمیل همایون بود که به نقد و بررسی این اثر پرداخت:

“این کتاب را با دقت هر چه تمام تر از ابتدا تا انتها خواندم. در بخش هایی هم متن انگلیسی را با فرانسه و فارسی مقایسه کردم. اگر دربارۀ این کتاب نقدی داشته باشم دلیل بر وجود عیب و نقص در کل اثر نیست. ولی روش علمی اقتضا می کند دوستی و ارادت خود را نسبت به مؤلف کتاب حفظ بکنیم و از ایشان تشکر کنیم که چنین کتابی را تهیه کرده اند. در هر حال با فرهنگ و تمدن ایرانی آشنا هستند  اما باید اشکالات را گفت تا در چاپ های بعدی توجه گردد. این نکات برخی به مترجمان و ناشر محترم و مقداری به مؤلف بازمی گردد که امیدورام موجب آزردگی شما نشود.

جادۀ ابریشم از زمان قدیم صد و پنجاه سال قبل از میلاد وجود داشته است. و اسم آن هم جادۀ ابریشم نبوده است. در تاریخ های زبان عربی و فرنگی نیز این واژه به کار گرفته نشده و در ترکیه و چین هم چنین نامی نداشته است. در سال ۱۸۷۰ این واژه پدید آمد. البته جاده با نام دیگری وجود داشت. همانند امروز که ما راه ها را نام‌گذاری می کنیم. به عنوان نمونه هر زمان به میدان آزادی می رسیم می گوییم:”جاده قزوین” و کمی دورتر می گوییم:”جاده همدان” زمانی به سرخس رفتم از پیرمردی پرسیدم که نام این جادۀ مخروبه چیست؟ گفت که جادۀ بخارا!

شاید یکی از اشکالات این کتاب در این است که مسألۀ گذشتۀ تاریخی دقیق را با استفاده از واژه های حکومتی امروز بیان کرده است. همیشه از هرات به عنوان واحد جدای از ایران نام برده اند در حالی که زمان ناصرالدین شاه هرات از کشورمان جدا شد. و یا در مورد بحث جنگ های ایران اگر بگویند حملۀ محمود افغان به ایران این اشتباه است بلکه حملۀ قندهاریان به پایتخت جملۀ صحیحی است. اگر از تاریخ امروز می نویسیم بایستی همینطور که هست بنویسیم اما وقتی می خواهیم از گذشته بنویسیم باید به همان زبان گذشته نگاشته شود. مثلا در مورد واژۀ نخست وزیر اگر متنی در دورۀ قاجار نوشته می شود این کلمه با عنوان  «اعتماد الدوله»، سپس «صدر اعظم»، دوره های بعد «رئیس الوزرا» و بعدها «رئیس وزرا» و در دوره های اخیر «نخست وزیر» بیان گردد.”

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

وی در ادامه چنین تصریح کرد:

“در این کتاب آقای ووآزن بخشی از جادۀ ابریشم را معرفی می کند در حالیکه خطوط متعددی وجود دارد. جاده ای داریم که از شمال دریای مازندران  و یا از بخارا و سمرقند می گذرد و به ایران و ری و قزوین می رسد. این جاده ها هم اوضاع و احوال طبیعی داشته اند. به عنوان مثال بیابان «تاکلاماکان» که ایشان بدان اشاره داشته مکان وحشتناکی است. بادهای فراوانی دارد. صدای هیچ پرنده ای نیست. تاکلاماکان شاید به معنای «سفری بدون بازگشت» است. وقتی محققان از این صحرا عبور می کردند در طول مسیر بعد از برخورد با  استخوان های حیوانات و انسان های مرده به جاده ای می رسیدند و متوجه می شدند که این جاده بوده است. این جاده ها بخش های مختلفی داشته و مسافران حتی با وجود برخی اتفاقات و گره ها، می توانستند مسیر خود را از جادۀ دیگری به سرانجام برسانند.

در «دان هوانگ» کوه های بلندی وجود دارد که غارهای موجود در آن ها معدن نقاشی های بسیار زیبا هستند. غاری که به سختی در آن بالا می رفتیم و برایم عجیب بود که آن زمان هنرمندان چگونه خود را به این مکان می رساندند و در آن غار بهترین نقاشی های دنیا را بوجود می آوردند. از رئیس انیستیتو دان هوانگ پرسیدم که چه زمانی ایرانی ها به این منطقه آمده اند و این طرح ها را بر اساس قالی های ایران ترسیم کرده اند؟ کتاب را باز کرد و گفت این نقاشی روی سقف ۹۰۰ سال قدمت دارد و ما خود از این قالی اقتباس کردیم و آنجا طراحی شده است. حتی اقتباس از کاریزها و قنات های ما در جهان وجود داشته است. از این مسائل بسیار، می توان به ارتباطات ایران با سایر نقاط جهان اشاره کرد. اما این ارتباطات دلیل این نیست که ابریشم را نمی شناختیم. اولاً در بخش سوم کتاب عهد عتیق با عنوان «اِستِر» که صحبت از کاخ های هخامنشیان شده است و بعد می گوید که پرده های ابریشمی و حریر در این کاخ ها وجود داشته است. در بخشی دیگر دلیل شکست رومی ها از پارت ها را می توان یادآور شد که مهمترین دلیل آن پرچم ابریشمی پارت ها بود و بر اساس انعکاس آفتاب رومی ها نتوانستند خوب بجنگند. آقای ووآزن چند سال پیش در مورد قلعه و … با من صحبت کردند صمیمانه به ایشان گفتم که من زیاد وارد نیستم، ولی هر کمکی بتوانم انجام خواهم داد. اما به سراغ شهریار عدل و دکتر ستوده برو. آن ها می توانند بیشتر کمکت کنند. منابع فارسی و عربی هم در این مورد داریم. قرار گذاشتیم به قزوین برویم. اما این امکان به وجود نیامد. اگر این اتفاق می افتاد امروز این کتاب به گونۀ دیگری بود. در این کتاب منابع عربی و ایرانی وجود ندارد. برخی اشکالات تایپی وجود دارد که اسامی اشتباه تایپ شده است. خب این بخش مربوط به نمونه خوان در انتشارات است.”

 

دکتر تکمیل همایون در بخش پایانی سخنان خود گفت:

“از چه زمانی به جادۀ ابریشم توجه شد؟ زمانی که در پاریس بودم استاد باستانی پاریزی به خانه ام آمد و گفتند که از رومانی می آیم و در آنجا سمیناری در مورد جادۀ ابریشم برگزار کرده بودند. یعنی آقای دکتر پاریزی تقدم فضل و فضل تقدم به این مسأله داشتند. دانشجویی از دورۀ دکتر صدیقی داشتیم. دکتر علی مظاهری در فرانسه ماندگار شد و بعد از مدتی کتابی بسیار عالی در مورد جادۀ ابریشم نوشت  و در دو جلد به فارسی ترجمه شد و در پژوهشگاه علوم انسانی به چاپ رسید. آن زمان که مسئولیتی در جادۀ ابریشم داشتم گفتم چون دکتر مظاهری ایرانی است پس ممکن است همه فکر کنند از دیدگاه ایرانی این صحبت شده است. کتابی دیگر را از محققان اروپایی ترجمه کردیم که از دو دیدگاه شرقی و غربی به جادۀ ابریشم توجه داشته باشیم. کم کم یونسکو به موضوع این جاده علاقه مند شد  و جادۀ گفتگوهای تمدن ها را بر آن نام نهاد. ده سال طول کشید و سمینارهای متعددی دادند. شاید هزار و دویست سخنرانی و فیلم و هزاران عکس و تصویر تهیه شد و این ها همه موجود است و قرار بر این بود که یونسکو اینها را چاپ کند. اما سرمایه گذاری نشد و این مسأله مسکوت ماند. مطالعات جادۀ ابریشم یکی از ذخائر بزرگ فرهنگی ایران که در انبار یونسکو مانده است. خود بنده هم کتابی در مورد خدمات یونسکو در جادۀ ابریشم را توسط انتشارات سروش منتشر کردم. کتاب دیگری با موضوع جادۀ ابریشم هم دارم. و چند مقاله هم نوشتم که شهر قزوین در مسیر جادۀ ابریشم را بررسی کردم. حدود چند رساله با کمک اساتید دیگر همانند خانم آموزگار در مورد زبان هایی که در این جاده  وجود داشت و یا موسیقی های و قصه هایی که در این مسیر بود، داشتیم. در جریانات توقف اجباری سفر و کاروانسراهای این جاده و ماندن در برف و باران ها بود که ابن سینا کتاب خود را نوشته است. این ها باید زنده می شد. اما هنوز در اول کاریم.

اما در خاتمه باید بگویم که همینطور که مهندس بهشتی گفتند. ایشان این پنجره را گشوده اند و امیدورام بعدها محققان دیگر و یا خود ایشان و معماران بتوانند این راه را ادامه دهند و محتوای قضیه هم برما روشن شود.”

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

علی دهباشی در ادامۀ سخنان دکتر تکمیل همایون نکاتی را یادآور شد:

“با تشکر از دکتر تکمیل همایون که با دقت کتاب را ملاحظه کرده بودند. به هر حال آنچه مطرح شد حکایت از خواندن دقیق کتاب بود. خب نقد یعنی همین:خواندن دقیق و بیان مسائل. به یاد دارم که زنده یاد کریم امامی که در انتشارات سروش بودند و می گفتند که کتاب «از صبا تا نیما »که بعد به فرانکلین رفت، تا تصحیح نهایی به چاپ پنجم رسید. با اینکه ویراستارهای بزرگی در این کتاب همکاری داشتند. در چاپ پنجم ادعا کردند که ما این کتاب را بی غلط نوشتیم. نمی توان به ویراستاران ایراد گرفت. شاید اگر اشخاص دانشمندی چون شما قبل از چاپ، کتاب را مطالعه کنند و پیشنهادشان را ارائه دهند این مشکلات کمتر گردد. به هر حال خوشحالیم که در کنار ستایش کار، بخشی از جلسه  به نقد این کتاب اختصاص داشت. گرچه جناب دکتر ووآزن! از شما تشکر  می کنیم که به عنوان یک دانشمند فرانسوی سال ها زندگی و وقت خود را صرف موضوعی در مورد ایران کردید. و سپاس از بسیاری دانشمندان غربی که عمر خود را بر سر شناختن فرهنگ و تاریخ و معماری ایران قرار دادند. راهی را باز کردید که دیگران بتوانند ادامه دهند. این حکایت از عمق پژوهش های دکتر است. مسیری را طی کردند برای شناسایی این قلعه ها و به ما شناساندند. من از طرف ایرانیان از ایشان تشکر می کنم که برای معرفی بخشی از تاریخ فرهنگ ما وقت گذاشتید و امیدواریم ما هم بتوانیم راهی برای شناساندن فرانسه بیشتر از آنچه که موجود است، کار کنیم. شاید ادای دینی به شما باشد.”

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

دکتر ژان کلود  ووآزن  آخرین سخنران این نشست بود که خانم مینا صدر توصیحاتش را درباره تصاویر نمایش داده شده به فارسی ترجمه کرد. دکتر ووآزن دربارۀ بخش های مختلف کتاب خود چنین گفت:

“مفهوم جادۀ ابریشم توسط فردیناند فن ریشتهوفن (۱۹۰۵-۱۸۱۳)، جغرافی دان و زمین شناس آلمانی تبار که به مثابۀ رؤیایی برای غرب بوده و همچنان نیز ادامه دارد در سال ۱۸۷۰ ابداع شد. ولی این رؤیا تنها مختص آن ها نبوده چرا که در سال های اخیر چینی ها در این مفهوم راهی جدید  برای اقتصادی امپریالیستی یافته اند. نکته ای را که می بایستی در این نام در نظر گرفت. مسیرهایی هستند که پخش محصولات بین مراکز اصلی تولید در چین شرقی و غرب را که مدتی طولانی یونانی و رومی بوده است، میسر نموده اند. این محصولات مواد خام و اولیه یعنی سنگ ها و فلزات گران بها، عاج، سرامیک، پوست حیوانات، و مصنوعاتی به مانند اسلحه، ابریشم، کاغذ، شیشه آلات و چینی آلات را شامل می شدند. با بهره گیری از این جریانات تجاری، عقاید، فناوری ها، ادیان و فرهنگ ها نیز در گردش بودند. خاورمیانه یا به عبارتی افغانستان، ایران، ترکیه، سوریه و لبنان پیوندی استثنایی برای برخورد و ترکیب تمامی این زمینه ها به حساب می آید.

جادۀ راه ابریشم شاهراهی برای تجارت بین المللی نیست. بلکه مسیرهای متعدد اصلی و فرعی می باشد که با هم تلاقی کرده و از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب راه های زمینی و بحری اقیانوس هند، خلیج فارس و یا دریای سرخ را به هم متصل می نمودند. دولت ها همواره نگرانی حفاظت افرادی را که در رابطه با تجارت و داد و ستد در این مسیرها در تردد بودند، داشتند. سفر از یک نقطه انتهایی به نقطۀ دیگر ۴ سال به طول می انجامیده است و مسافت آن ۹۰۰۰ کیلومتر بوده است.

تمامی مطالعات همواره در زمینۀ زندگی روزمره، هنر آشپزی، مناظر، موسیقی بوده است و هیچگاه جنبۀ امنیتی این راه ها مورد بررسی قرار نگرفته است. این راه ها اساساً بین قرن سوم قبل از میلاد مسیح و قرن شانزدهم پس از میلاد به اوج گسترش و فعالیت خود می رسند.

ارتباط با چین در دوران عیلامیان، آشوریان، مادها و سپس ایرانیان و سوریان برقرار گردید. سپس بی ثباتی منطقه در دوران مغولان و تیموریان باعث نزول تردد زمینی شده و تردد بحری رونق گرفت. با این حال در برخی از این محورها هنوز تا ۸۰ سال پیش کاروان های شتر و قاطر در تردد بودند. به عنوان مثال تا سال ۱۹۳۰ کاروان ها از شهر دیاربکر به حلب می رفتند.

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

با این حال دورۀ مهم حداقل، برای راه های زمینی، قرون پارت های اشکانی و ساسانیان باقی می ماند. چرا که به دلیل درخواست روز افزون ابریشم توسط اشرافیان رومی و مجوز عبوری که بین چینی ها و ایرانیان در این دوره امضاء رسید به هر دو طرف فرصت خوبی برای شکوفایی داد ولی این باروری با هنر تبدیل پیلۀ ابریشم توسط بیزانس ها در قرن ششم میلادی به سر رسید که این خود می تواند دلیلی برای آغاز سقوط سلسلۀ ساسانیان باشد.”

دکتر ووآزن  در ادامه تصریح کرد:

“مفهوم حفاظت می تواند اشکال مختلفی داشته باشد: دژ، قلعه، برج، شهر نظامی و ….

این خود اولین اصل امپراطوری های مرکزی هخامنشیان، ساسانیان، بیزانس ها بوده است. آن ها فضایی را در قلب سرزمین بر پا می کردند تا به دولت مرکزی اجازۀ کنترل جمعیت ها و جمع آوری مالیات ها را بدهد. در نتیجه این مکان به عنوان پایگاه حکومتی منطقه ای و یا محلی به حساب می آمد. اما این مکان معمولاً نقش دیگری را نیز به عهده داشت.

این به نفع دولت های محلی منطقه ای و یا مرکزی بود که در طول مسیرها به تشویق و توسعۀ اماکن داد و ستد محصولات بین المللی و محلی بپردازد. این مراکز به پیشه وران و کشاورزان فضاهایی را اهدا می کردند که نه تنها محل داد و ستد بوده بلکه آن ها می توانستند در این اماکن و در پناه تجهیزات مستحکم شده مستقر شوند. در طول مسیر بین افغانستان و لبنان هنوز این مجموعه های عظیم یافت می شوند. این اماکن معمولاً در پشت راه اصلی قرار داشتند و با توجه به مرتفع بودن این مناطق، نظارت بر راه اصلی در مسافتی زیاد همواره میسر بود. جهت محافظت در برابر حملات راهزنانی که جذب تردد تجاری در این مناطق می شدند، حصارهایی شهرهای متوسط و دهکده های کناره ای دژهای سلطنتی را احاطه می کردند.

یکی از شیوه های نظارت بر جاده ها، ساختن برج هایی بر روی ارتفاعات مشرف به راه ها بود. بسیاری از این برج ها که بخصوص در دوران بیزانس ها و ساسانیان توسعۀ بیشتری یافتند هنوز در کیلیکیۀ ارمنی دیده می شوند. از هرودوت تا مارکوپولو، از گیاه شناسان و جغرافی دانان، جاسوسان، تجار، دیپلمات ها، مذهبیون، قرون هفدهم، هجدهم، نوزدهم تا پیر لوتی در سفر خود به اصفهان در سال ۱۹۰۰ تمام سیاحانی که از این مناطق گذر کرده اند از این استحکامات نام برده و هر کدام توصیف زیبایی از آن ها نموده اند.

 

در طی قرون و تحت تأثیر عناصر متعدد، ساختارهای مستحکم شده تکامل یافته اند. بین دوران هخامنشیان و صفویان و عثمانیان، این تحولات متعدد بوده ولی مجموعه های بزرگی مانند افغانستان ایران و یا ترکیه و سوریه لبنان شکل گرفته اند. برخی ساختار سنگی و برخی دیگر ساختار گلی و یا هر دو را توسعه داده اند. به گفتۀ جناب دکتر شهریار عدل به علت عدم وجود راه ها در ایران و افغانستان و موجودیت راه های خاکی که حمل مصالح ساختمانی را دشوار می کردند جدا از دورۀ هخامنشی که برای ساختن تخت جمشید از سنگ هایی که در ۴۰ کیلومتری قرار داشت استفاده کرده اند، این مصالح در مکان ساخت و ساز تهیه می شده است: ماسه کویر، سنگ های کوهستان.

در ایران و افغانستان در دشت های کویری، در زمان های مختلف از خشت خام و پخته استفاده شده است. در دورۀ ساسانیان در کویر و از ابتدای دورۀ اسلامی به غیر از زمان سلجوقیان استفاده از خشت خام رایج بود. قلعه های عظیم گلی زمان ساسانیان بهترین نمونه این امر می باشند. به عنوان مثال می توان از قلعه های شهرهای هرات، شهر بلقیس، همچنین معماری اسلامی قلعه رهبا که مشرف به رود فرات است، قلعه های اموی کویر سوریه و یا قلعه های غزنوی افغانستان نیز یاد کرد. در زمان ایلخانیان استفاده از خشت های پختۀ کوچک توسعه یافت، قلعۀ جابر در حوالی رود فرات و قلعه های افغانستان نمونه هایی از این نوع معماری هستند.

قلعه های بزرگ سنگی چه از نظر عظمت و موقعیت توپوگرافی و چه از نظر ماندگاری بهترین ها به حساب می آیند. در دوران اورارتوها، پارت های اشکانی، ساسانیان و سلجوقیان این قلعه ها زنجیره ای را در قلمروهایی خارق العاده تشکیل می دادند. از مرز افغانستان و پاکستان تا دریای مدیترانه قریب به ۱۵۰۰ سال و بخصوص در دروان پارت های اشکانی، ساسانیان، بیزانس ها و سلجوقیان این نوع قلاع ساخته و بازسازی شده اند.

حال نگاهی به دفاع بنادر کنارۀ شرقی دریایی می اندازیم چرا که این دژهای دفاعی از موقعیت قابل توجهی برخوردار می باشند. در ایران و افغانستان در دشت های کویری و بنا به دورۀ ساخت این قلاع، برای بنای آن ها از خشت خام و یا پخته استفاده شده است. از نوار غزۀ کنونی تا به ترکیه، تمامی بنادر طبق یک الگو بنا گردیده اند: نگهبانی بندر توسط قلعه قدرتمندی که بر روی خشکی قرار داشت انجام می شد در حالیکه در چند صد متری کنارۀ دریا و در وسط آب قلعه ای دیگر به نام «قلعۀ دریایی» دفاع ورودی بندر را به عهده داشت. هنوز نمونه های بسیاری از این دژها در تمامی کناره های دریای مدیترانه یافت می شوند. یک شاخه از یک مسیر جادۀ ابریشم به تمامی این بنادر ختم می شد. از این مکان اجناس برای غرب رومی و قرون وسطایی بارگیری می شد.

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

تمام صیادان قدیم چون هرودوت و پیر لوتی، که از این راه ها عبور کرده اند. من هم تحت تأثیر این آثار قرار گرفته ام. مطالعات کلی می توانند تعداد دیگری از این آثار را بر ملا نمایند. آنچه که قابل توجه است این است که در دل تمامی این بناهای مستحکم شده دفاعی صدها سال و حتی گاهی دو هزار سال تاریخ تمدن ها انباشته شده است. ”

و در پایان دکتر ژان کلود ووآزن کتاب «راه ابریشم» را برای آن دسته از علاقمندان که کتاب را تهیه کرده بودند امضا کرد.

تصاویری از قلعه های راه ابریشم : 

  • عکس ها از :مجتبی سالک، مهدی خدیری و متین خاکپور 

برگزاری شب رودکی.زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است به روز نیـک کسان، گفت: تا تو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است

شب رودکی برگزار شد/ترانه مسکوب

 

photo_2016-12-26_11-16-59«شب رودکی» عنوان دویست و هفتاد و چهارمین شب از مجموعه شب‎های بخارا بود که با همکاری بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و موسسه فرهنگی اکو عصر سه شنبه ۷ دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی برای آغاز این نشست از استاد منوچهر انور دعوت کرد تا به عنوان اولین سخنران از رودکی و شعرهایش بگوید.

منوچهر انور ابتدا درباره رودکی چنین گفت:

«مِه‌بانگِ رودکی، آفرینندۀ سپهرِ تابناکِ شعر دری ست. خداوندانِ شعر فارسی از فردوسی و ناصرخسرو و منوچهری گرفته تا مولانا و حافظ و دیگران، هر یک به شکلی وامداری خود را به رودکی نشان داده اند. کسائی مروزی که همدورانِ رودکی‌ست او را استاد شاعرانِ جهان می داند و شاعرِ فرمانروای مغروری چون عنصری به ضعفِ غزلهای خود در برابر غزلهای رودکی اقرار می کند:

غزل رودکی‌وار نیکو بوَد

غزلهای من رودکی وار نیست

اگرچه بکوشم به باریک‌وهم

بدین پرده اندر مرا بار نیست

استاد منوچهر انور اشعاری از رودکی را خوانداستاد منوچهر انور اشعاری از رودکی را خواند

فردوسی، به شعر درآوردنِ رودکی کلیله و دمنه را، سفتنِ “درّ آگنده” می نامد. حافظ عین مصراعِ رودکی را تضمین کرده:

خیز تا خاطر بدان ترکِ سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

عین القضاتِ عارف در دو نامه از نامه های معروفش، تعریفی از شعر به دست می دهد که از تعریفهای پست مدرنِ امروزی به مراتب پیشتازتر است. شاهد مثال برای اثباتِ نظریه اش غزل بوی جوی مولیان است. خلاصۀ حرفش این است که: “شعر آینه ای ست که هر کس صورت خود را در آن می بیند و حتی پیش از آنکه سروده شود، کسانی سوای شاعر، تماشای صورتشان را در آن آغاز کرده اند، چنانکه ابوبکرِ صدّیق در آن حال که عرق ریزان، در برهوتِ تفتۀ تابستانِ حجاز، پیکرِ رنجورِ رسولِ خدا را بر دوش می کشید، زبانش مترنّم بود به بوی جوی مولیان رودکی و سینه اش سرشار از آبِ جیحون کز نشاطِ روی دوست، خنگِ ما را تا میان آید همی.”

حالا ما هم خواندنِ نمونه هایی از شعر رودکی را با همین غزلِ نابِ تاریخ‌سازَش شروع می کنیم.»

و سپس استاد انور چند قطعه شعر از رودکی را برای حاضران خواند:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی_dsc0019

 

نمونه ای از ابیات پندآمیز و حکیمانۀ رودکی:

زمانه پندی آزادوار داد مرا

زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است

به روز نیـک کسان، گفت: تا تو غم نخوری

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا: خشم خویـش دار نگاه

که را زبان نه به بند است، پای در بند است

حالا دو نمونه از تغزلاتِ رودکی:

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

باشد گهِ وصال ببینند روی دوست

تو نیز در میانۀ ایشان ببینیا

مولانا به اقتفای این غزل می گوید:

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با آنکه نیست عاشق  یکدم مشو قرین

و الگوی اعلای غزل، سرمشق بی مثال برای شاعران بعدی:

شاد زی با سیاه چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعدمویِ غالیه بوی

من و آن ماهرویِ حورنژاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهانِ افسوس

باده پیش آر، هر چه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز

هیچ کس تا از او تو باشی شاد؟

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب

هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟

روایتی از داستان زندگانیِ یوسف:

نگارینا، شنیدستم که گاه محنت و راحت

سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر

یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت

سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم مانَد بدان اول، دلم مانَد بدان ثانی

نصیب من شود در وصل، آن پیراهن دیگر؟b5

 

نمونه ای از رباعیاتِ رودکی که زبانِ گفتار در آن حاکم است. قاآنی پس از ۱۰ قرن از این رباعی الگو گرفته. شعر قشنگی گفته راجع به واقعۀ کربلا و از این شیوه استفاده کرده:

آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر

ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر

دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر

لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چو شکر

قصیدۀ بلندی که خلاصه ای از آن درینجا آمده اما همچنان طولانیست. حیفم آمد که از این کوتاهترش کنم:

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

سپید سیم رده بود و درّ و مرجان بود

ستارۀ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت

چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چه بود منت بگویم: قضای یزدان بود

جهان همیشه چو چشمی ست، گِردگَردان است

همیشه تا بوَد آیینش گِردگَردان بود

همان که درمان باشد، به جای درد شود

و باز درد، همان کز نخست درمان بود

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود

و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود

و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

همی چه دانی ای ماهروی مُشکین موی

که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟

به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو

ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود

شد آن زمانه که رویش به سانِ دیبا بود

شد آن زمانه که مویش به سانِ قطران بود

دلم خزانۀ پرگنج بود و گنج سخن

نشان نامۀ ما مهر و شعر عنوان بود

همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بوَد

دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

بسا دلا، که به سانِ حریر کرده به شعر

از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود

همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

عیال نه، زن و فرزند نه، معونت نه

از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی

بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی که زی چمن رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت

شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

نمایی از شب رودکی

نمایی از شب رودکی

و در آخر، شعری بی مثال که بیهقی در سوگ استادش بونصرِ مُشکان با آن خودش را تسلاّ می دهد:

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

رفت آن که رفت وآمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غم داری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مَستی مکن، که ننگرد او مُستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آرند

فضل و بزرگمردی و سالاری

پس از این شعرخوانی، دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت:

« ما غالباً این اعتبار را برای فرودسی قائلیم که زبان فارسی را زنده کرد. اما قبل از فردوسی هم بودند کسانی که چنین کردند، به خصوص باید از رودکی نام برد. و زبانی که ما امروز به عنوان زبان فارسی می‎شناسیم، در واقع حاصل کار رودکی است. من نمی‎خواهم از لفظ زنده کردن بگویم، چون این زبان نمرده بود که بخواهد زنده شود. و رودکی این کار را هم با هنرش کرد. با هنر شاعری خودش.

زمانی که رودکی آمد و از زبان فارسی استفاده کرد، این زبان، زبان دوران رودکی نبود.به این فکر بودم چه خوب می‎شد اگر ما اسم زبان فارسی را می‎گذاشتیم زبان بخارایی، یا زبان رودکی. چون واقعاً آن زمان که رودکی در منطقه فارس شعر می‎گفت، لهجه درون منطقه با لهجه فارسی یکی نبود و مثلاً اگر در اصفهان به لهجه خود سخن می‎گفتن ما امروز نمی‎توانستیم حرف آن‎ها را بفهمیم. ولی می‎توانیم زبان رودکی را بفهمیم. یک قرن قبل از رودکی، زبان تازی یا عربی به عنوان زبان همگانی در سرزمین‎های اسلامی رواج داشت که ابتدا در بغداد بود و بعد در سرزمین‎های دیگر.و آن نیز به دلیل کتاب‎هایی بود که به این زبان نوشته می‎شد.بعد از این بیت‎الحکمت به وجود آمد، حکومت عباسیان درالخلافه را تغییر داد و آمد به بغداد و وصل شد به فرهنگ ایران و کتاب‎هایی از زبان پهلوی، سریانی و یونانی به زبان عربی ترجمه شد. و زبان عربی دارای گنجینه‎ای شد و همین گنجینه به تدریج باعث همگانی شدن زبان عربی شد. در آن زمان هیچ زبانی هنوز زبان همگانی نبود.مثلاً اگر شما آثار مانوی را نگاه کنید، به زبان واحدی نوشته نشده است، بلکه به زبان‎های مختلف نوشته شده چون ما هنوز یک زبان واحد به عنوان لینگوافرانکا در تمام این مناطق نداریم. اولین بار زبان عربی به عنوان زبان همگانی درمی‎آید و همین که این زبان، زبان همگانی می‎شود یک قرن بعد زبان فارسی، زبان خراسانی به صورت همگانی در این مناطق درمی‎آید و علت این که می‎تواند بعد از زبان عربی به زبان همگان بدل بشود،منابع، کتاب‎ها و اشعاری است که بدین زبان سروده می‎شود و اولین این‎ها رودکی است.بنابراین رودکی نقشی اساسی در همگانی شدن زبان خراسان داشته و بعد از این که زبان خراسانی به صورت زبان همگانی درمی‎آید، شاید دو سه قرن طول می‎کشد که جاهای دیگر به استفاده از این زبان روی می‎آورند.مثلاً اگر شما همدان را در نظر بگیرید،در همدان تا اوایل قرن ششم هنوز هیچ اثری از زبان فارسی نیست. اولین نویسنده فارسی زبان عین‎القضات همدانی است، قبل از او همه به عربی می‎نوشتند و در اصفهان حتی تا اواخر قرن ششم کسی به زبان فارسی چیزی ننوشته است.اما در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم یک نفر کتابی به زبان فارسی نوشته است و آن هم اصلیتی خراسانی دارد و آن یک نفر ابن سیناست که دانشنامه علایی را در اصفهان می‎نویسد در حالی که خود مردم اصفهان زبان عربی را به کار می‎بردند و همین طور دو سه قرن به طول می‎انجامد تا زبان فارسی نیز در دیگر نقاط مختلف ایران به صورت زبان همگانی درآید. ولی با این حال کسی که امتیاز همگانی شدن زبان فارسی را به دست می‎آورد رودکی است.

دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت

دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت

مثلاً فرض کنید اگر در آن زمان یک همدانی می‎آمد به لهجه همدانی، برای مثال به لهجه باباطاهر اشعاری می‎سرود، هزاران هزار بیت می‎سرود، چه بسا آن زبان می‎توانست به صورت جاندار در مناطق وسیعی بماند ولی این اتفاق در خراسان رخ داد و توانست میخ خود را بکوبد.

رودکی به عنوان یک شاعر شناخته می‎شود با همان تأثیر و برداشتی که ایرانیان از شاعری داشتند. او کسی بود که هم اهل حکمت بود، هم اهل  موسیقی و موسیقی را خوب می‎شناخت. شاعرانی بودند که هم نوازنده بودند و هم شعر خودشان را می‎خواندند.و این‎ها کسانی بودند که وقتی شعر می‎گفتند در شعرشان حکمت بود. و حکمتی هم که در خراسان بود، حکمتی خاص سرزمین ایران، به خصوص در خراسان بود.

ما وقتی در مورد شاعران قضاوت می‎کنیم یکی از سئوال‎هایی که می‎کنیم، به خصوص شاعرانی که جنبه حکمت و عرفان هم در آن‎ها هست، برای مثال وقتی به سنایی می‎رسیم، می‎پرسیم سنایی صوفی بود یا صوفی نبود.یا مثلاً وقتی به مولانا می‎رسیم، یا به حافظ می‎رسیم و یا به سعدی. یک چنین سئوالی را در مورد رودکی نمی‎توانیم بکنیم.چرا؟ چون هنوز اصلاً تصوفی نبود.تصوف تازه داشت شکل می‎گرفت، در بغداد. مکاتب دیگری بود، مثلاً ملامتیون بودند در نیشابور و بلخ. در بخارا هنوز شاگردان صوفیان بغداد، مثل ابوبکر گنابادی هنوز به بخارا نیامده بودند که با خودشان این سنت صوفیانه را بیاورند. در بخارای زمان رودکی حکمت بود و به این اشخاص دارای حکمت می‎گفتند حکیم. رودکی دقیقاً معاصر با حکیم ابوبکر ترمذی بوده و آن چه که در مناطق بخارا و سمرقند و بلخ بوده، سنت فطری‎شان بوده که به آن حکمت می‎گفتند. و این حکمتی بوده ایرانی.این حکمت ایرانی مقدار زیادی با هنر آمیخته بوده، هنر شاعری، با هنر موسیقی. وقتی حکمت با هنر آمیخته می‎شود، مسلماً مسئله عشق و عاشقی و درک زیبایی هم به همراهش می‎آید.همه اینها را ما به نحوی در مجالس خاص ایرانی‎ها در قرن دوم و در قرن سوم مشاهده می‎کنیم.خیلی‎ها سعی کردند که آن آثار و علائم را از بین ببرند ولی هنوز هست. این از بزرگ‎ترین خصلت‎هایی است که به حکمت ایرانی تعلق دارد.یعنی آمیختگی این حکمت با هنر.در حالی آن که آن حکمت عارفانه و صوفیانه‎ای که برای مثال در بغداد و در شام و جاهای دیگر بوده، تا حدود زیادی آمیخته با زهد بوده. و در واقع آن تصوفی که در بغداد و شام بوده از دل زهد و زاهدی سربرآورده است.در حالی که آن چیزی که در قبل در ایران وجود داشته بیشتر با هنر آمیخته بود. و اصلاً چندان به زهد و زاهدی توجه نداشتند.بنابراین وقتی می‎گویند رودکی مطربی می‎کرده، نباید به معنای مطربی امروزی بگیریم.یعنی کسی بوده که حکمت را از راه طرب، از راه خوشی به دست می‎آورد و شادمانی می‎کرده تا به آن برسد.ما در آن زمان مجالس موسیقی داریم که به آن می‎گفتند مجالس سماع و مجالس بسیار خاصی بوده که بعدها به صورت‎هایی وارد تصوف شده است.. می‎گوید:

سماع و باده گلگون و لعبتان چو ماه

اگر فرشته ببیند، دراوفتد در چاه

نظر چگونه بدوزم بحر دیدن دوست

ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه

ببینید این شعری است که در اواسط قرن سوم سروده شده و شما اصلاً نمی‎توانید این متافورها را به هیچ وجه نمی‎شود با متافورهایی که برای مثال در شعر سعدی وجود دارد قیاس کنید.، یا در شعر حافظ. هنوز این اشعار چنان مفاهیمی را به خودشان نگرفته‎اند. و معانی‎شان در واقع نزدیک به معانی اصلی است.»

سپس علی دهباشی درباره سخنرانی دکتر علی اشرف صادقی این چنین توضیح داد:

«قرار بود که امشب دکتر علی اشرف صادقی در جمع ما حضور داشته باشند اما مدتی است که ایشان کسالت دارند. امکانی فراهم شد تا فیلمی از ایشان تهیه شود و به این طریق درباره رودکی سخن بگویند که اکنون این فیلم را با هم می‎بینیم.»

و از زبان دکتر علی اشرف صادقی درباره رودکی چنین می‎شنویم:

«بعضی از تذکره‎نویسان به رودکی لقب آدم‎الشعرا را داده‎اند. وقتی می‎گویند آدم‎ یعنی اولین نفر. ولی در حقیقت رودکی اولین شاعر فارسی دری نیست. قبل از رودکی شعرای دیگری بوده‎اند که اسم تعدادی از آن‎ها نیست و خیلی هم اسمشان نیست.در منابع باید این‎ها را دید. چون در میان شعرای این دوره رودکی نام‎آورتر بوده، او را به آدم‎الشعرا یا پدر شعر فارسی تعبیر کرده‎اند. اگر بخواهیم رابطه زبان اشعار رودکی را در تاریخ زبان فارسی با گونه‎های دیگر زبان فارسی معین کنیم، این کار اندکی دشوار هست و حال آن که از مجموع اشعار بسیار زیاد رودکی که طبق گفته اسدی، شاعر قرن پنجم، صد و هشتاد هزار بیت سروده‎های رودکی بوده، آنچه ما امروز در دست داریم کمی اندکی بیش از هزار بیت است و کمی از این هزار بیت هم گاهی در منابع به دو یا چند شاعر نسبت داده شده است.بین این مجموعه اشعار پراکنده چند قصیده و قطعه هست که اشعار پیوسته هستند، بقیه ابیاتی هستند که در لغت فْرس اسدی یا در کتاب‎هایی مثل المعجم به عنوان شاهد صنایع شعری آمده‎اند.این مقدار شعر کافی نیست که ما درباره زبان این اشعار داوری کنیم.آنچه می‎توانیم بگوییم این است که این اشعار حاوی کلمات بسیار کهنه‎ای هستند که در شعر آن عهد و نه تنها رودکی به کار می‎رفتند که در دوره‎های بعد مهجور شدند و فرهنگ‎نویسان ناچار شدند این کلمات را شرح بدهند و برایش شاهدی از رودکی و گاه از دیگران بیاورند. این کلمات از کجا آمدند؟ این کلمات بیشتر واژه‎هایی بودند که در منطقه ماوراءالنهر، یعنی آسیای مرکزی امروزی، یا در این سه چهار دهه اخیر به کار می‎رفتند و در داخل فلات ایران کسی این کلمات را نمی‎شناخت.

می‎دانیم که زبان منطقه بخارا و سمرقند و شهرهای اطراف آن‎ها زبان سغدی بوده. و زبان سغدی یکی از زبان‎های شرقی ایرانی است و با زبان‎های فارسی دری و پهلوی بسیار متفاوت بوده. و خط‎هایش هم متفاوت بوده، همین طور از نظر آواشناسی هم تفاوت داشته با فارسی دری و فارسی پهلوی.این زبان با فتح اسلام در منطقه ماوراءالنهر به تدریج عقب‎نشینی کرد و از بین رفت و زبان فارسی دری خراسانی همراه با سپاهیان اسلام به سرداری اعراب به منطقه ماوراءالنهر رفت و رفته رفته جایگزین زبان سغدی شد. اما در فرایند جایگزینی یک جریانی پیش آمد که ما آن جریان را برخورد زبان‎ها می‎نامیم. یعنی از برخورد زبان فارسی دری خراسانی با زبان سغدی و جایگزین شدن زبان سغدی با زبان فارسی مقداری از لغات و تلفظ‎های سغدی هم وارد زبان فارسی آن منطقه شد.

دکتر علی اشرف صادقی

دکتر علی اشرف صادقی

اگر در لغت فرس اسدی نگاه کنیم، می‎بینیم بیشتر شواهد شعری‎اش از رودکی است و همه این شواهد برای تأیید معانی کلماتی بوده که در شعر شاعران به کار رفته و مخصوص آن منطقه بوده. و شعرای دیگری که در داخل ایران بودند این کلمات را نمی‎فهمیدند مگر این که در شهرهایی از خراسان زندگی می‎کردند که به این منطقه آسیای مرکزی نزدیک بودند.و بنابراین با وجود آن که ما از نظر  واژگان می‎توانیم متکی به شعر رودکی باشیم برای نشان دادن کهنگی زبان در یک برهه از زبان فارسی، یعنی اواخر قرن سوم و سه دهه اول قرن چهارم. اما در اشعار پیوسته رودکی یا ابیات پراکنده‎، برخی ساختارهای کهن زبان فارسی که از زبان پهلوی به فارسی میانه به ارث برده بود، این‎ها در زمان رودکی دیده نمی‎شود.»

در این بخش مدیر مجله بخارا با اشاره به جغرافیای زبان فارسی از عبدالکریم تمنا، شاعر افغانستانی، دعوت کرد تا شعری را که به همین مناسبت سروده بود بخواند.

عبدالکریم تمنا سروده اش را برای رودکی خواند

عبدالکریم تمنا سروده اش را برای رودکی خواند

دکتر محمد دهقانی سخنران بعدی شب رودکی بود که در سخنرانی خود مروری داشت به تاریخ عصر رودکی:

«از دوران پیش از اسلام ابداً گزارشی نداریم که خود ایرانیان آن عصر دربارۀ تاریخشان نوشته باشند. البته شاید گزارش هایی وجود داشته و بعداً از بین رفته است. اما همین فقدان نشان می ­دهد که ما اصولاً تا پیش از اسلام سنت تاریخ­ نگاری مشخصی نداشته ­ایم.  مسلمانان بسیار کوشیدند که سنت دینی خود را در بطن تاریخ قرار دهند. در نظر آنان زمان حرکت دوری و تکرارپذیر نداشت. آغاز و انجام و گذشته و حال و آینده داشت و مهم­تر از آن غایتمند بود و بنا بر این جریانی مستقیم و رو به جلو محسوب می ­شد. ریشۀ این نگرش را در وهلۀ اول می­ توان در قرآن یافت: «قد خلت من قبلکم سننٌ فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبهُ المکذبین» (آل عمران، ۳)؛ «و لکل امهٍ اجلٌ فاذا جاء اجلُهم لایستقدمون ساعهً و لایستأخرون» (اعراف، ۳۴)؛ و لو یؤاخذ اللهُ الناسَ بظلمهم ماترکَ علیها من دابَهٍ ولکن یؤخّرُهم الی اجلٍ مسمّیً فاذا جاء اجلُهم لایستأخرون ساعهً ولایستقدمون» (نحل، ۶۱).

مسلم است که مسلمانان نگرشی دینی و معنوی و اخلاقی به تاریخ داشتند. به همین سبب خیلی زود به آن توجه نشان دادند. نخست زندگی وسنت پیامبر را بر حسب توالی خطی زمانی تنظیم و گزارش کردند و سپس به گزارش زندگی اولیا و خلفا و جهانگشایی آنها پرداختند و چون اسلام را حرکتی معنابخش و غایتمند در کل هستی می ­دانستند به تاریخ ماقبل اسلام و، بنابر سفارش قرآن، به تاریخ امت­های دیگر هم توجه کردند. ما ایرانی­ها البته امروز افتخار می­ کنیم که نخستین مدون بزرگ تاریخ در جهان اسلام اصالتاً ایرانی بوده و مدتها در همین شهر ری از محضر عالمان بزرگ روزگارش کسب دانش می­ کرده است، گرچه خود او از این بابت خیلی احساس افتخاری نمی ­کرده.

طبری مبدع تاریخ ­نگاری اسلامی نبود، بلکه گردآورنده و ثبت­ کنندۀ اقوال پیوسته یا پراکندۀ مورخان دیگر بود. طبیعی است که تاریخ هم مثل بسیاری از علوم دیگر در آن نخستین قرن­های عالم اسلام به زبان عربی بیان می ­شد. فارسی و زبان­های بومی دیگر هنوز مناسب ثبت تاریخ به شمار نمی ­آمدند. این است که مهم­ترین گزارش­هایی که از عصر رودکی و زمانه و زندگی او در دست داریم به زبان عربی است. سامانیان توجه زیادی به تاریخ ­نگاری نداشتند. علت اصلی ­اش اختلافات درونی سامانیان بود که بخش عمدۀ ایام حکومت آنها را با تزلزل و بی­ثباتی روبرو کرده بود. حتا دوران نسبتاً طولانی و بظاهر باثبات نصر بن احمد بی­ حادثه نگذشت و درحقیقت بذر زوال سامانیان را در بطن خود می­ پرورد. (با استفاده از اصطلاحات پزشکی می ­توان گفت که حکومت­های خودکامه غالباً دچار سندرم پیری زودرس (progeria)می‎شوند.)

تصویری که تاریخ ­نگاری مدرن ایران از دو سلسلۀ سامانی و غزنوی به دست می­ دهد بسیار مخدوش و سخت متأثر از اغراض سیاسی و ایدئولوژیک مورخان است. مسلم است که سامانیان می­ کوشیدند که خود را به پادشاهان تاریخی یا افسانه­ای ایران پیش از اسلام پیوند بزنند. اما این کوشش را غزنویان و آل بویه و آل زیار و دیگران هم داشتند و مختص سامانیان نبود. مسلم است که زبان فارسی و بخصوص شعر فارسی در عصر سامانیان شکوفا شد، اما آنها از زبان و شعر و ادب عربی هم به همان اندازه و بلکه بیشتر حمایت می ­کردند. حکایت­های فراوانی که ثعالبی در یتیمه الدهر آورده نشان می­دهد که زبان و ادب عربی در دربار سامانی از چه اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده است. یکی از آن حکایت­ها این است: «ابوالحسن علی بن محمد الحاجبی در جرجانیه [(یکی از شهرهای مهم ولایت خوارزم)] برایم حکایت کرد که من در اواخر روزگار سامانیان یکی از نویسندگان دیوان رسائل بخارا بودم و صاحب دیوان در آن زمان ابوعلی محمد بن عیسی دامغانی بود. ابومنصور مهلّبی نیز در میان ما و شاعرتر از همۀ آن گروه بود. کسی هم در جمع ما بود که او را ابوالفوارس نیسابوری می­ خواندند. بدخط و کژطبع و پرنویس و کم­دانش بود. پیوسته شعر می گفت چنان که مایۀ فضاحت بود. باری ابوعلی را چنان ستود که وی و دیگران را به خنده انداخت. دامغانی به مهلبی فرمود که او را هجو گوید. مهلبی ابیاتی در وصف خط و بلاغت او سرود و در ضمن آن چنین آورد:

و کاتبٌ کُتبُه تُذکّرُنی الـ       قرآنَ حتی اظلُّ فی عجبٍ

فاللفظُ: قالوا قلوبُنا غُلف     والخطّ: تبت یدی ابی لهبِ»

(ثعالبی، ۱۴۲۰ق، ج ۵، ص ۲۹۰)

مروری بر تاریخ عصر رودکی از زبان دکتر محمد دهقانی

مروری بر تاریخ عصر رودکی از زبان دکتر محمد دهقانی

همین دو بیت نمونۀ گویایی از میزان بلاغت و توانایی کاتبان و ادیبان دربار سامانی در شعر و ادبیات عرب است. این نیز درخور توجه است که ابوعلی دامغانی خودش به گفتۀ ثعالبی، یکی از ادبا و نویسندگان مشهور خراسان در زبان عربی بوده که در جوانی شغل کتابت ابومنصور عبدالرزاق، سپاهسالار مشهور سامانی و جامع شاهنامۀ ابومنصوری، را به عهده داشته و سپس به دربار بخارا راه یافته و پنجاه سال بی ­وقفه بر دیوان ایشان ریاست رانده و چندین بار هم برای آنان وزارت کرده و ضمناً شاعر هم بوده است (بنگرید به همان، ج ۴، ص ۱۶۳).

می­ کوشم در این فرصت و فسحت اندک گزارش مختصری از تاریخ عصر رودکی و جامعۀ او به دست دهم. دربارۀ زندگی خود رودکی متأسفانه آنچه می ­دانیم بیشتر مشتی قصه و افسانه است. این قدر معلوم است که او در فاصلۀ سال­های ۲۵۰ تا ۲۶۵ق/ ۲۴۲ تا ۲۵۷خ (یعنی حدود ۱۱۵۰ سال پیش) در سمرقند به دنیا آمد که بخش عمدۀ آن امروز جزو کشور ازبکستان است. در سال ۲۸۷ق، امیر اسماعیل سامانی، مؤسس سلسلۀ سامانیان، سردار خود محمد بن هارون سرخسی را به جنگ داعی علوی طبرستان، یعنی محمد بن زید، فرستاد. داعی در جنگ کشته شد و گرگان و طبرستان به تصرف امیر سامانی درآمد، اما خود ابن هارون کمی بعد سر به شورش برداشت و اسماعیل ناچار شد خود در سال ۲۸۸ق به طبرستان بیاید و محمد بن هارون را از آن جا براند. ابن هارون به ری رفت و حکمران ترک آن را که از عمال عباسیان بود کشت و خود بر آن جا حاکم شد. اسماعیل، به فرمان خلیفه که ری را هم جزو قلمرو او می ­دانست ابن هارون را از آن جا بیرون راند و پسر عم خود ابوصالح منصور بن اسحاق را بر ری حاکم کرد که از سال ۲۹۰ تا ۲۹۶ق آن شهر را زیر فرمان خود داشت. این ابوصالح همان کسی است که زکریای رازی کتاب معروف خود ــ الکنّاش المنصوری ــ را به نام او تألیف کرده است (پیرنیا و اقبال آشتیانی، ۱۳۸۰، صص۱۱۹-۱۲۰۰).در مجموع معلوم است که رازی عمر خود را در سایۀ لطف و عنایت سامانیان به سر برده و از این رو، با آن که عقاید نامتعارفی داشت، تا زنده بود از تعرض متعصبان در امان ماند و زندگی خود را در ری با عزت و حرمت به پایان رساند.

این آزاداندیشی البته اختصاصی به سامانیان نداشت. جریانی بود که در کل جهان اسلام کم و بیش وجود داشت. برای نمونه به این گزارش ابوحیان توحیدی در آخرین صفحات کتاب الامتاع والمؤانسه توجه کنید. وقتی از ابوسلیمان منطقی پرسیدند که چرا به اسلام معتقد است، پاسخ داد: «چون اسلام از نظر من حرمتی دارد که دین دیگری از آن برخوردار نیست. یعنی من در اسلام زاده شدم، در آن بزرگ شدم، با حلاوت آن پرورش یافتم، و به کردار پیروان آن خو گرفته­ ام. من حال مردی را دارم که روزی وارد صحن کاروانسرایی شد و در زمانی که ابری در آسمان نبود دنبال سایه­ای می­گشت تا لحظه­ ای در آن بیاساید. کاروانسرادار، بی آن که از او دربارۀ وضع یا سلامتش پرسشی کند، او را به حجره ­ای برد. در آن حال، مرد ناگهان دریافت که ابری پدید آمده و باریدن گرفته است. حجرۀ مرد چکه می­ کرد. او به دیگر حجره­ های مهمانسرا نگریست و دید که آنها هم چکه می­ کنند. حیاط ساختمان هم پر از گل و لای بود. مرد تصمیم گرفت همان جا که هست بماند و به حجرۀ دیگری نرود. به این ترتیب، می­ توانست استراحتی کند و از آلوده شدن پاهایش به لای و لجن بپرهیزد. پس در همان وضعی که بود صبورانه در حجره ­اش باقی ماند. این مرد مثل من است. در هنگام ولادت قوۀ استدلال نداشتم. آن گاه پدر و مادرم، بی آن که تجربه­ ای از اسلام داشته باشم مرا به این دین درآوردند. سپس وقتی آن را از نزدیک بررسی کردم، دریافتم که طریق آن هم چون طریق ادیان دیگر است. لیکن فهمیدم صبورانه در آن ماندن برای من سودمندتر از ترک آن است. چون فقط هنگامی می­ توانستم آن را ترک کنم و به دین دیگری درآیم که دلیلی روشن برای انتخاب این دین دوم و رجحان آن بر دین فعلی خود می ­داشتم. با این همه، هیچ دلیلی هم به نفع دین خود نیافته ­ام مگر این که دلیلی مشابه از دین دیگری بر ضد آن یافته­ ام».

نمایی دیگر از شب رودکی

نمایی دیگر از شب رودکی

دانشمند و ایرانشناس گرامی، آقای روی متحده که در تاریخ اجتماعی ایران در عصر آل بویه به این روایت استناد کرده، در ادامه افزوده است: «بی­جهت نیست که ابوالعلاء معرّی، بزرگ­ترین شاعر شکاک عرب، و ابوریحان بیرونی، بی­ طرف­ترین مشاهده ­گر جوامع نامسلمان در قلمروهای اسلامی خاور نزدیک تا پیش از عصر مدرن، در چنان دورانی می زیستند» (متحده، ۱۳۹۴، ص ۴۵).  

بنیادگذار سلسلۀ سامانی، امیر اسماعیل در سال ۲۹۵ق درگذشت و پسرش احمد جانشین او شد. احمد شش سال بعد ظاهراً با دسیسه و خیانت وابستگان خودش در شکارگاه به قتل رسید و پسر هشت ساله­اش نصر در ۳۰۱ق جانشین او شد. گویا با آغاز سلطنت نصر است که رودکی به دربار سامانی راه می­ یابد. یکی از مهم­ترین اسنادی که از فضای فکری و فرهنگی عصر رودکی در دست داریم کتاب اعلام النبوه از ابوحاتم رازی است. وسعت و تنوع مباحث و موضوعاتی که دراعلام النبوه می­ بینیم خود بهترین دلیل است بر این که چنین کتابی زادۀ زمانه و جامعه ­ای است که خردورزی و آزاداندیشی را ارج می­ نهاده و ترویج می­کرده است.نصر بن احمد را می­توان گل سرسبد امیران سامانی و دورۀ نسبتاً طولانی فرمانروایی او را بایدعصر طلایی پادشاهی سامانیان به شمار آورد. عصری که در آن طبیب و فیلسوف بزرگی چون محمد بن زکریای رازی افکار بدیع و گاه ــ از نظر اهل دین ــ بدعت­آمیز خود را بی­پروا بیان می­کرد و با این که به الحاد مشتهر بود در سایۀ امن حکومت نصر معزّز و محترم می­زیست و تا پایان عمر ظاهراً بی هیچ دغدغه ­ای سرگرم نشر و ترویج اندیشه ­های خود بود. در همان زمان علویان و شیعیان اسماعیلی و داعیان آنها در ری و طبرستان و خراسان آزادانه سرگرم فعالیت بودند، چنان که داعی بزرگ شیعه، ابوحاتم رازی، در منظر و محضر بزرگان ری با محمد بن زکریای رازی به مناظره می­ پرداخت و روایت خود از این مناظرۀ طولانی را در قالب کتابی مفصل منتشر می­ کرد.[۱] شاعران و متفکران بزرگی چون رودکی و شهید بلخی و جیهانی و ابوطیب مصعبی نیز از زمرۀ پروردگان و پرورش ­دهندگان همین عصر طلایی بودند. نکتۀ درخور توجه این است که همۀ این بزرگان، با وجود تنوع در آرا و افکارشان، یا خود در حکومت سامانی از مقامی رسمی برخوردار و در حقیقت شریک آن بودند و یا این که مانند محمد بن زکریای رازی با دولتمردان و فرمانروایان سامانی معاشرت و مؤانست داشتند و یاری و مشاورت خود را، هر جا که لازم بود، از آنان دریغ نمی­ کردند.

افسوس که این عصر طلایی زود به پایان رسید. تعصب بنیادگرایان حنبلی در بغداد و جزم ­اندیشی برخی از فقیهان حنفی و شافعی در خراسان و ماوراءالنهر و کوشش­های بی ­امان و مسلحانۀ علویان و شیعیان در عراق و طبرستان از یک سو، و قدرت گرفتن عناصر نظامی ترک­ت بار و جاه ­طلب دستگاه خلافت از دیگر سو اوضاع سرزمین­های شرقی جهان اسلام و مخصوصاً عراق و خراسان را درهم آشفت وآتش عصبیت و کین­ توزی عقیدتی را همه جا شعله­ ور کرد.[۲] شرار این آتش ظاهراً به ­زودی بر دامن حکومت نصرهم افتاد و خرمن کوشش سی سالۀ آن پادشاه بردبار و دولتمردان خردپرورش را به خاکستر بدل کرد. نوح، فرزند جوان و جاه­ طلب نصر، که به رغم میل پدر و با پشتیبانی فقیهان و نظامیان متعصب سُنّی بر تخت بخارا نشسته بود، از همان آغاز کار نشان داد که با راه و رسم پدر سخت مخالف است و این مخالفت و بلکه خصومت را هم در یک جمله خلاصه کرد و آن این که «من در همه معانی نوحم نه نصرم»؛ و سپس، به گزارش نظام الملک، همۀ دگراندیشان و «بدمذهبان» خراسان را به دم تیغ کشتار و غارت سپرد، چنان که «هفت شبانروز در بخارا و ناحیت می­ کشتند و غارت می ­کردند تا چنان شد که در همه ماوراءالنهر و خراسان از ایشان [= قرمطیان] یکی نماند و آن که ماند آشکارا نیارست آمد، و این مذهب در خراسان پوشیده بماند»(نظام الملک، ۱۳۶۴، صص ۲۶۳-۲۶۴).

شاعران و فرزانگان آن عصر می­ کوشیدند که واقعیت و افسانه یا تاریخ و اسطوره را به هم درآمیزند و از گذشته­ تصویری به­ هم ­پیوسته و پرافتخار پدید آورند که سرشار از همدلی و خاطرات مشترک بود. این تصویر منسجم که پیکرۀ اصلی دانش پیشینیان را در خود جای داده بود و حاوی حقایقی جاویدان به شمار می­ رفت در میان مردم حسی از هویت و یکپارچگی پدید می­ آورد و احساس غرور و اطمینان عمیقی به آنها می ­بخشید که مایۀ بقا و بردباری ایشان در برابر حوادث روزگار می­ شد. بازتاب چنین احساسی را می­ شود به­ روشنی در این ابیات رودکی دید:

تا جهان بود از سر مردم فراز    کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان      راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند و گرامی داشتند       تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشن است      وز همه بد بر تن تو جوشن است

(نفیسی، ۱۳۸۲، ص ۵۶۷)

آثار بزرگی چون تاریخ بلعمی و ترجمۀ تفسیر طبری و شاهنامه همگی با چنین احساسی پدید آمدند. لیکن این نکته را نباید از نظر دور داشت که حکومت سامانی، بر اثر بی­لیاقتی و تعصب دینی نوح و جانشینانش رو به اضمحلال نهاد. به گفتۀ ابن اثیر، نصر فرزند دیگرش اسماعیل را، که با نوح بد بود، به جانشینی خود برگزیده بود، اما اسماعیل پیش از مرگ پدر درگذشت و نصر، که از نوح در هراس بود، به وزیر خود سفارش کرد که پس از مرگ وی در بخارا نماند و بگریزد، اگر نه جانش در خطر است و نوح احتمالاً او را خواهد کشت (ابن اثیر، ۱۹۶۵، ج ۸، ص ۴۰۳). همین اشارۀ مختصر معلوم می ­دارد که اختلاف میان پدر و پسر تا چه حد عمیق و ریشه­ دار بوده و چرا وزرای خردمندی چون بلعمی و جیهانی و مصعبی[۳] در آخرین سال­های سلطنت نصر معزول یا سربه نیست شده ­اند و شاعر و پیشکار و مشاور بزرگی چون رودکی هم، به گواهی شعرش، در پایان عمر گرفتار فقر و تنگدستی گشته و در سال ۳۲۹۹ق دور از دربار و در سمرقند درگذشته است.

نوح در همان قدم اول فقیهی متعصب را به وزارت برداشت که از سیاست هیچ سررشته ­ای نداشت و «اکثر اوقات را به عبادت و نماز و نوشتن کتب فقهی صرف می­ کرد» (پیرنیا و اقبال آشتیانی، ۱۳۸۰، ص ۲۳۲). از این پس، چنان که از خطوط مبهم تاریخ برمی ­آید، امرای سامانی بیشتر در این اندیشه بودند که حقانیت دینی خود را به اثبات رسانند و نشان دهند که مسلمانانی راست­ کیش ­اند. قدرت گرفتن آل بویه هم که دعوی تشیع داشتند عامل دیگری بود که سامانیان را ترغیب می­ کرد تا خود را بیش از پیش نماینده و هوادار اسلام سنتی و پاسدار ارزش­های آن در خطۀ وسیع خراسان و سرزمین­های اطراف آن بدانند.

رقابت نوح بن نصر و اخلاف او با آل بویه، از یک سو، و ترس دیرینه ­شان از نفوذ اندیشه ­های آخرالزمانی و آشوب ­آفرین اسماعیلیه، از دیگر سو، ایجاب می­ کرد که سیاست دینی سختگیرانه ­ای را در پیش گیرند. آنان می­ خواستند قدر و منزلت خویش را در چشم فقها و علمای حنفی و شافعی خراسان فراتر برند و عوام مؤمنان را نیز تا آن جا که می­ توانند با خود همدل و همرای گردانند. پس به جای این که مانند گذشتگان خود بر اساطیر عجم و ارزش­های ایران پیش از اسلام تکیه و تأکید کنند، کوشیدند تا در برابر دیلیمیان شیعه که خلافت عباسی را هم زیر نفوذ گرفته و در واقع بر آن فرمان می ­راندند خود را پشتیبان اسلام سنّتی و راستین در خراسان و ماوراءالنهر وانمایند و با تقویت غازیان غالباً ترک­ نژاد، و فرستادن آنها به مرزهای هند و چین و گاه نیز به سوی مرزهای امپراتوری روم شرقی، به امت اسلام ثابت کنند که حامی اصلی دین حق و سد استواری در برابر بدعت­گذاران و بدمذهبان­ اند.

منابع

ابن اثیر جزری (۱۹۶۵)، الکامل فی التاریخ، بیروت: دارالصادر.

ابوحیان توحیدی، علی بن محمد بن عباس (۲۰۰۳)، الامتاع والمؤانسه، حقّقه هیثم خلیفه الطبعمی، بیروت: مکتبه العصریه.

پیرنیا، حسن و عباس اقبال آشتیانی (۱۳۹۰)، تاریخ کامل ایران، تهران: معیار علم.

ثعالبی، ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل (۱۴۲۰ق)، یتیمه الدهر فی محاسن اهل العصر، بتحقیق مفید محمد قمیحه، ۶ جلد، بیروت: دارالکتب العلمیه.

متحده، روی (۱۳۹۴)، تاریخ اجتماعی ایران در عصر آل بویه، ترجمۀ محمد دهقانی، تهران: نشر نامک.

نظام الملک طوسی (۱۳۶۴)، سیاستنامه، به کوشش جعفر شعار، تهران: کتاب­های جیبی.

نفیسی، سعید (۱۳۸۲)، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، تهران: اهورا.

سپس نوبت به  مسعود قاسمی رسید تا به تحلیل اشعار رودکی بپردازد.

«درک خوانش و تحلیل اشعار این دوره از زبان فارسی، از جمله رودکی، به دلایلی دشوارتر از دوره‎های قبل است. از جمله این دلایل می‎توانیم اشاره کنیم به  ناقص و پراکنده بودن اشعار، عدم ارتباط معنایی ابیات در خط عمودی شعر، پیچیدگی و به هم ریختگی ابیات، نامعلوم بودن نام صحیح کلمات و معانی آن‎ها و جایگزین شدن آن‎ها با کلمات در دوره‎های بعد به جای لغات کهن، تحریف و تصحیح لغت به سبب مهجور شدن آن‎ها، وجود لغات ایرانی شرقی میانه، و کلمات گویشی و تعبیرات کهن که آقای دکتر صادقی هم اشاره کردند.و همچنین منسوب بودن اشعار به شاعران مختلف.

در سال‎های اخیر در ایران و تاحیکستان چاپ‎های متعددی از اشعار رودکی عرضه شده است که نشان دهنده علاقه فراوان به اشعار این شاعر و حرکت جهت بیشتر شناختن و درک رودکی و شعرش است. ولی هیچ کدام از این چاپ‎ها خالی از کمبود و اشتباه نیست. و اکثر بلکه همگی مبتنی بر کتاب زندگی و اشعار رودکی اثر سعید نفیسی است. چاپهای مختلفی هم که اخیراْ منتشر شده اعتبار چندانی ندارد.سعید نفیسی، ورونوسکی، شرق شناس روس و میرزایوف، محقق تاجیک، و همچنین صدرالدین عینی از پیشگامان شناخت و تحلیل اشعار رودکی هستند.با وجود آن که نفیسی خدمت بزرگی در شناخت رودکی و جمع‎آوری اشعار او کرد و در تألیف کتاب محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی به بیش از صد منبع مراجعه کرد طبعاً دچار لغزش‎هایی نیز شد و محققان و مصححان بعدی اشعار رودکی نیز آن‎ها را تکرار کردند.»

ود قاسمی به تحلیل اشعار رودکی پرداخت

مسعود قاسمی به تحلیل اشعار رودکی پرداخت

و سپس آقای قاسمی به طور مفصل به چندین مورد از این لغزش‎ها و اشتباهات پرداخت.

شاه منصور شاه میرزا (کارشناس میز تاجیکستان در موسسه فرهنگی اکو) سخنران بعدی این نشست بود که درباره رودکی چنین سخن گفت:

«ز شاعر زنده می‌ماند به گیتی نام شاهان را،

فروغ از رودکی دارد چراغ دوده سامان.

آل سامان که زبان فارسی را بر جایگاه فاخر شایسته و بایسته آن نشاند و یکی از دودمان های نیکنام در خطّه ایران زمین محسوب می‌شود، چند شخصیت مهم تاریخی را به عالم تقدیم داشت: امیر اسماعیل سامانی در سیاست، که برحق باره بخارا بود و ابوعبدالله رودکی و بلعمی در ادبیات. رودکی مسیحاوار در کالبد شعر فارسی نفس سرمدی دمید و قالب ها و محتوا و مضمون شعر فارسی را به نهایت کمال رساند. هرچند قبل از رودکی هم سخنوران خوش قریهه بودند، ولی رودکی به عنوان معمار شعر فارسی قد الم کرد و وزن و قالب شعر فارسی را محکم و استوار نمود و حتّی گفته می‌شود که وزن رباعی را رودکی آفریده است و حکایت کودک خوشحال که دنبال گردو از فرط شادی همی‌گفت: غلتان غلتان همی‌رود تا بن گو، به استاد شاعران الهام بخشید، تا وزن رباعی را خلق کند.

نکته دیگر، که می‌خواهیم بد آن اشاره‌ نماییم، نقش ناستردنی استاد شاعران در تحکیم و پویای زبان فارسی بود و با همت و درایت او و سخنوران دوده سامان فارسی صاحب جایگاه بالای و والا شد و پدر شعر فارسی با نبوغ بی‌نظیر بهترین و بیشترین چکامه‌ و سرواده‌های سرمدی فارسی را سرود.

اکثر مؤلفان تذکره‌ها بر نبوغ بی‌نظیر استاد رودکی اتّفاق نظر دارند، چنانچه محمّد عوفی در تذکره معروف خویش “لباب الالباب” گوید: “چونان ذکی و تیزفهم بود، که در هشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قراعت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و معانی دقیق می‌گفت چنان که خلق به وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود، به سبب آواز در مطربی افتاده بود و از ابولبعک بختیار، که در آن صنعت صاحب اخبار بود، بربط بیاموخت و در آن ماهر شد و  امیر نصر بن سامانی او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت”.

استاد رودکی در ۷۵ سال مفید عمر از ۸۳ سال طبق برخی شواهد ۱ میلیون و سیصد هزار بیت گفته و ظاهراً اغراق و غلو به نظر می‌آید، ولی از نبوغ منحصر به فرد گوینده بانام حکایت دارد. حتّی برخی محقّقان بر این نظرند، که اگر استاد در مدّت ۴۰ سال هر روز ۱۰۰ بیت گفته باشد، سرودن این تعداد اشعار از احتمال دور نیست. ولی تعداد آثار هر گوینده به هیچ وجه دلیل بر نام‌آوری و گمنامی او نیست، سخنورانی را می‌شناسیم، که ۵ خمسه سروده‌اند، ولی کمتر از آنها نام برده می‌شود. خیام با تقریباً ۴۰ رباعی، حافظ با یک کتاب غزل و  سروانتس با یک “دون کیشوت” شهره آفاقند و رودکی هم با بیش از ۱۰۰۰ بیت نام خویش را در تاریخ ادب فارسی جاودانه ساخت. همچنین گویند، که استاد رودکی قصیده “مادر می”- را در چند روز سروده، که از این قصیده وزین امروز به دست ما تنها ۹۴ بیت باقی مانده است. استاد تلاش می‌کند در اشعارش از واژگان ناب فارسی استفاده کند و از استفاده کلمات و واژگان عربی اجتناب ورزد:

هر که ن آموخت از گذشت روزگار،

هیچ نآموزد ز هیچ آموزگار.

و یا:

یکی آلوده‌ای باشد، که شهری را بیالاید،

چو از گاوان یکی باشد، که گاوان را کند ریخن.

که در این دو بیت هیچ واژه عربی را به کار نگرفته است.

شاه منصور شاه میرزا از جاودانگی رودکی سخن گفت

شاه منصور شاه میرزا از جاودانگی رودکی سخن گفت

مضمون و محتوای اشعار رودکی جاودانه و ماندگارند: کسب علم و دانش، دانستن قدر لحظه‌ها، وصف دوست و دوستی، کم‌آزاری و بی‌آزاری، مکافات داشتن اعمال انسان، نیکی و نیکوکاری، دل نبستن به دنیای دون و غیره. در این میان خرد موضوع محوریست و از میان دردانه‌های اشعار استاد شاعران همانند الماس پاره می‌درخشد:

این جهان را نگر به چشم خرد،

نی بد آن چشم، ک اندر او نگری.

همچو دریاست وز نکوکاری،

کشتی ای ساز تا بد آن گذری.

به نظر ما پیام اصلی رودکی به بشر پاسداشت خرد است، که ناجی و موجب بقای بشر خواهد بود و بر این است، که تاج گوهر آفرینش را سریری چنین باید و حکیم توس این امانت را از سخنسرای پنج‌رود گرفت و با خامه سحرافرینش وسعت بخشید و شاهکار شاهوار خویش، شاهنامه را با خرد حسن آغاز بخشید:

خرد رهنمای و خرد دلکُشای،

خرد دست گیرد به هر دو سرای.

پیام دیگر آدم‌الشّعرا دانستن قدر لحظه‌ها و شاد بودن و شاد زیستن است:

شاد زی با سیاه‌چشمان شاد،

که جهان نیست جز فسانه و باد.

ز آمده شادمانه باید بود،

وز گذشته نکرد باید یاد.

می‌توان گفت اساس و پایه اندیشه خیامی را سلطان شاعران بنا نهاد، که بعدها حکیم نیشابور و دیگر سخنوران زبده طبع فارسی آن را به کاخ بی‌گزند تبدل دادند.

رودکی در دستی قلم و در دست دیگر ساز دارد و کلام را با آهنگ و نوا پیوند و تلفیق داد. رودکی دست چیره‌ای بر موسیقی داشت و در اشعارش از سازهای موسیقی همچون نی، چنگ، بربط، رود، شاهرود، دف، دورویه، تبیر، تبیره و تبوراک یاد می‌کند و با انک خود موسیقی نواز بود، امّا جایگاه سخنور را برتر از هنرمند و نوازنده می‌داند:

اگرچه چنگ نوازان لطیفدست بوند،

فدای دست قلم باد دست چنگ نواز.

این ساز استاد را بعدها در دست مولانا می‌بینیم و مولانا – وارث برحقّ آدم‌الشّعرا، که پویاترین مثنوی پارسی، مثنوی معنوی شریف را با شکوه‌ نی آغاز نمود، انسان کامل را شبیه نی می‌داند. رودکی نوازنده ماهر بود و صدای فارم و خوش داشت، که تاریخ سرودن شعر معروف “بوی جوی مولیان آید همی‌”  را همگی می‌دانند، که نیاز به تشریح و توضیح ندارد و این شعر آنچنان شهرت یافت، که سنایی، مولانا، حافظ و چندین شاعر دیگر در استقبال از آن شعرها سرودند. مولانا گوید:

بوی باغ و گلستان آید همی‌،

بوی یار مهربان آید همی‌.

و حافظ با استقبال از این شعر معروف گفت:

خیز تا خاطر بد آن ترک سمرقندی زنیم،

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی‌.

باری، این شعر از معروف ترین اشعار ادبیات فارسی است، که در ردیف “بگشای لب که قند فراوانم آرزوست،

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست” ی مولانا و

“یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور” ی حافظ از مشهورترین اشعار ادبیات فارسی محسوب می‌شود. و اینجاست، که عنصری، آن ملک الشعرای دربار غزنویان بر لطافت و شهامت شعر رودکی غبطه می‌خورد:

غزل رودکی وار نیکو بود،

غزل های من رودکی وار نیست.

اینجا به مورد است به رودکی پژوهی و رودکی‌شناسان سرشناس نظر اجمالی داشته باشیم، که ذکر خیرشان در این محفل واجب است. جدا از انک در تذکره‌ و بیاض و جنگ ها ذکری از استاد شاعران آمده، ولی رودکی پژوهی در سال ۱۸۷۳ در اروپا توسط هرمان اته-خاورشناس دقیق‌نظر آلمانی آغاز گردید، که با تألیف و چاپ رساله “رودکی شاعر سامانیان”، که از ۲۴ مأخذ ۵۲ پاره ابیات شاعر را، که در مجموع ۲۳۸ بیت را تشکیل می‌داد، گرد آورد و به زبان آلمانی ترجمه نمود. ایتی اشعاری را از رودکی گرد آورده بود، که بیشتر روی مشاهده‌های شاعر و روعیت او از جهان پیرامونش تأکید داشت و هدفش این بود ثابت کند این شاعر نابینا نبود. هرچند پیرامون این موضوع دهها مقاله و رساله تألیف شده و می‌شود، ولی به پندار ما:

هر که کور است، رودکی کور است،

هر که بیناست، رودکی بیناست._dsc0018

 

در سالهای ۱۹۳۰-۳۴ استاد شادروان علاّمه سعید نفیسی با استناد از ۷۸ مأخذ کتاب ارزشمند “احوال و اشعار ابوعبدالله جعفر ابن محمّد رودکی سمرقندی”  را تألیف نمود، که در کتاب مذکور ۸۳۲ بیت گوینده بانام جای داده شدند. محقّق دقیق‌نظر بیش از ۲۵ سال به کاوش و پژوهش مشغول بود و این کتاب را تکمیل کرد و در سال ۱۹۶۱ با نام “محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی” منتشر نمود. استاد نفیسی در این کتاب با استناد از ۹۳ منبع و مأخذ ۱۰۴۸ بیت استاد شاعران را گرد آورد، که در علم رودکی پژوهی نظیر ندارد و هرچند قبل از این و پس از این نیز ده ها کتاب و رساله و مقاله راجع به صاحب قران شاعری با زبان های مختلف تهیه، تدوین و تألیف گردید، ولی بی‌محابا کتاب “محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی” کامل ترین و ارزشمندترین اثر در رودکی‌شناسی محسوب می‌گردد و هیچ پژوهش دیگر از لحاظ ارزش و محتوا به این کتاب برابری نمی‌کند و محال است کسی به تحقیق و تدقیق آثار استاد رودکی دست بزند و از این کتاب بهره‌ای نبرد. زحمات استاد را دولت ما، تاجیکستان قدردانی کرد و کتابخانه دانشگاه ملّی تاجیکستان را، که اینجانب افتخار فارغ‌التحصیلی آن را دارد، به نام سعید نفیسی نامگذاری نمود و بالاترین جایزه ادبی این کشور، “جایزه رودکی” را به ایشان اهدا نمود. روانش شاد باد استاد را. بعدها در سال ۱۹۶۸ پروفسور عبدالرحمان طاهرجانوف، خاورشناس معروف اهل روسیه کتاب “رودکی. روزگار و آثار”- را تألیف نمود، که کتاب مذکور توسط انتشارات دانشگاه لنین گراد به طبع رسید. اثر مذکور نیز در رودکی پژوهی از ارزش والایی برخوردار است و محقّق به نکاتی اشاره‌ نموده، که از نظر اکثر رودکی‌شناسان پنهان مانده‌اند و یا به هر دلیلی به آنها به طور عمیق پرداخته نشده است.

و بالاخره انک هیچ شاعر دیگری را در ادبیات فارسی، که بیش از ۲۰ هزار شاعر صاحب دیوان دارد، نمی‌توان یافت، که با این القاب و عناوین محترمانه همچون آدم‌الشّعرا، سلطان الشعرا، کاروانسالار شاعران، مقدّم شاعران، صاحب قران شاعری، استاد استادان، که در مجموع ۲۲ عنوان بوند، یاد شود و حق بر جانب بلعمی است، که گفته: رودکی را در عرب و عجم نظیر نیست.

و در پایان جا دارد از زحمات رادمرد نستوه جناب علی دهباشی، شخصیت فرامنطقه‌ای، که افتخار همه فارسی‌زبانان است و ما، فارسی گویان ورارود به ایشان و “بخارا”-ی  وزینش می‌نازیم، که گویی رودکی را امشب دوباره بر مسند بافرّ و شکوه آل سامان در بخارای شریف نشاند، تشکّر و سپاس نمایم، که بر بزرگان اجر می‌نهد و بی‌شک بزرگان را بزرگان زنده می‌دارند و از زبان گوینده زبده طبع منوچهری دامغانی این بیت را تقدیمشان نمایم:

جز این دعات نگویم، که رودکی گفته ست،

هزار سال بزی، صد هزار سال بزی.»

و آخرین سخنران شب رودکی خورشید احسان بود که به زادگاه رودکی پرداخت:

هر باد، که از سوی بخارا به من آید

با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید

بر هر زن و هر مرد، کجا بروزد آن باد

گویی: مگر آن باد همی از ختن آید

نی نی، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ

کان باد همی از بد معشوق من آید

هر شب نگرانم به یمن تا: تو برآیی

زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

کوشم که: بپوشم، صنما، نام تو از خلق

تا نام تو کم در دهن انجمن آید

با هر که سخن گویم، اگر خواهم وگر نی

اول سخنم نام تو اندر دهن آید

با عرض سلام و ادب و احترام به استادان و حاضرین ارجمند. راستی، برای من دانشجو سخن گفتن در حضور استادان بزرگ خیلی هم آسان نیست. بع هر صورت، از آقای دهباشی گرامی خیلی سپاسگذارم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا به عنوان یک نفر از سرزمین رودکی و به اصطلاح همشهری رودکی در مورد زادگاه استاد رودکی بگویم.

زادگاه رودکی

قبل از آن که بخواهیم در مورد زادگاه استاد رودکی روستای پنجرود و یا رودک و همچنین در مورد شهرستانی که این روستا در آن قرار دارد، یعنی پنجکنت بگوییم، باید بدانیم که چه طور شد که قبر استاد رودکی در پنجرود پنجکنت پیدا شد، با این حال که در اکثر سرچشمه ها و تذکره ها رودکی را “سمرقندی” گفته اند

بسیار عجیب است که مزار رودکی پدر شعر فارسی نیز چون فردوسی بزرگ قرن ها ناشناخته مانده بود و نخستین باردر قرن بیستم میلادی توسط استاد صدر الدین عینی- “سردفتر ادبیات معاصرتاجیک” و یا پدر شعر امروز تاجیکستان بر اساس نشانه های تذکره ها و داده های تاریخی مکتوب شناسایی شد.

در همه ی سرچشمه ها(آن چیزی که در ایران منابع و معاخذ گفته می شود ) ادبی و تاریخی کهن فارسی زادگاه رودکی را قریه ی بنج یا بنجرودک در نزدیکی شهرهای نخشب و سمرقند ذکر کرده اند و از جمله نخستین خبری که در نسخه خطی ضبط گردیده، همانا معلومات “کتاب الانساب” است، که به قلم تاج الاسلام ابو سعید عبد الکریم بن محمد بن منصور بن ابوبکر محمد تمیمی مروزی ثمعانی تعلق دارد. ثمعانی (۱۱۱۳-۱۱۶۶ میلادی,۵۰۶-۵۶۲ هجری قمری) در این اثر خود راجع به رودکی چنین می نویسد : “ار-رودکی به ضم را و سکون واو و فتح زال معجمه که از پی وی کاف آید، این نیسبه ای بود به رودک و آن ناحیه ای ست در سمرقند. و آن را ده ای به نام بنج باشد. و این ده قطب رودک بوده، به دوفرسخی سمرقند واقع است. و از مشهور ترین آن شهر شاعر فارسی گوی که دیوانش در بلاد عجم درگرد است. ابو عبد الله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبد الرحمان بن آدم رودکی شاعر سمرقندی بود. او شعر خوب و سخن متینی داشت. گویند او نخستین کسی است که به فارسی شعر نکو گفته باشد. ابوسعید ادریسی حافظ گوید: ابوعبدالله رودکی در شعر فارسی به زبان خود مقدم از شاعران دیگر هم مسلکان خویش بود. از اسماعیل بن محمد بن اسلام قاضی سمرقندی روایت کرده اند که ابوعبدالله بن ابو حمزه سمرقندی آورده است…: ابوالفضل بلعمی وزیر اسماعیل بن احمد فرمانروای خراسان گوید: رودکی را در عرب و عجم مانند نیست… و در رودک در سال ۳۲۹ وفات کرده است” سال ۳۲۹ هجری مساوی است به سال ۹۴۱ میلادی. ابن السیر (۵۵۵-۶۳۰ هجری، ۱۱۶۰-۱۲۳۳ میلادی)با کمی تفاوت گفتار ثمعانی را مختصر در کتاب خود “کتاب الباب فی تهذیب الانساب” نقل می کند.

خورشید احسان به زادگاه رودکی پرداخت

خورشید احسان به زادگاه رودکی پرداخت

همین طور استاد صدرالدین عینی پس از کند و کاو مفصل و مسافرت به روستاهای اطراف شهر های سمرقند گذارش به روستای پنجرود در ناحیه پنجکنت می افتد و درمی یابد بنجرودک معرب پنجرودک و یا پنجرود است، که مزار بزرگوار گمنامی را در خود دارد و مردم آن را گرامی می دارند. استاد عینی در سال ۱۹۳۹ میلادی با انتشار نتایج پژوهش های خود ادعا می کند که روستای زادگاه استاد رودکی را یافته است. در سال ۱۹۵۶ که جمهوری شوروی تاجیکستان تصمیم جشن گرفتن ۱۱۰۰ سالگی رودکی را گرفت،  مخایل گراسیم اف(زندگی بین سال های ۱۹۰۷-۱۹۷۰ میلادی) مردم شناس، باستان شناس و مجسمه ساز شهیر روس همراه گروه تحقیقاتی دانشمندان تاجیک و روس عازم پنجرود می شوند و گور مورد نظر استاد عینی را باز می کنند و با بررسی بازمانده های جسد مدفون تمام نشانه هایی را برای شناسایی پیکر رودکی مشخص کرده بودند، می یابند. بازمانده های جسد را به آزمایشگاه های مسکو بردند و به مدت دو سال آن را مطالعه کردند، تا به نتیجه ی تحقیقات اطمینان تمام و کامل حاصل کنند. روز ۱۶ اکتبر سال ۱۹۵۸ استخوان هارا بازپس به روستای پبجرود برگرداندند و در همان جا دوباره به خاک سپردند. همین طور مخایل گراسیم اف چهره ی استاد رودکی را در دو سال بازسازی کرد. آرامگاه رودکی هم در همان سال یعنی سال ۱۹۵۸ ساخته شد که بعدا دو دفعه ، در سال ۱۹۹۹ میلادی به خاطر تجلیل ۱۱۰۰ مین سالگرد تاسیس دولت سامانیان و در سال ۲۰۰۸ هم به خاطر ۱۱۵۰ سالگی استاد رودکی بازسازی و مرمت شد. که در بازسازی آخرین سهم هنرمندان نیشابوری برجسته است. مقبره استاد رودکی که در ۶۰ کیلومتری شرق شهر پنجکنت قرار دارد، از بنای هشت ضلعی خشتی با  حجره ی یک گنبده تشکیل شده است. درست، شبیه آرامگاه عطار نیشابوری.

حالا می خواهم در مورد شهر پنجکنت بگویم که روستای پنجرود در ۶۰ کیلومتری شرق این شهر قرار دارد. پنجکنت یا پنجکند یا پنجیکت که الان به تاثیر زبان و تلفظ روسی نام رسمی این شهر به شکل پنچکینت یا پنجکنت مرسوم است، شهری است در حدود استان سغد تاجیکستان و در قسمت غربی این کشور و همجوار با شهر سمرقند.البته به اندیشه اغلب دانشمندان تاجیک به این دلایل نام درست این شهر پنجیکت یا پنجکت است:

نخست  این که این نام از زبان سغدی می آید و در زبان سغدی پنجیکت بوده؛

دوم- در آثار جغرافیایی فارسی قرن های ۱۰-۱۱ میلادی مینجمله حدود العالم و زین الاخبار چنین آمده؛

سوم- مردم بیشتر روستاهای دره زرافشان با وجود نام رسمی آن گونه ی پنجیکت را به کار می برند؛

چهارم-بیشتر ادیبان زاده ی این شهر از جمله استاد لایق شیرعلی ، استاد صفر عبدالله، بهمنیار و دیگران همین گونه را استفاده کرده اند؛

پس نام درست این شهر پنجیکت است.

بنابر اطلاعاتی که از کاوشهای باستانشناسی به دست آمده است سرزمین پنجکت تاریخ بیش از ۶۰۰۰ ساله دارد و بیش از هر جایی در این مکان تاثیر و تاثر فرهنگ و هنر ایرانی را شاهد هستیم.

پنجکت یکی از مهمترین مراکز باستانی آسیای مرکزی است که از نفوذ هنر ایرانی حکایت می کند .این شهر باستانی که اکنون از مراکز طراز اول مطالعات باستان شناسی و هنری آسیای مرکزی به  شمار می رود . در ۵۶ کیلومتری شرق سمرقند واقع شده است ودر زمان ساسانیان مرکز مهم بازرگانی و مرکز سرزمین سغدیان به شمار می رفت و در قرون پنجم تا هشتم میلادی این شهر از رونق فراوانی برخوردار بود . نقاشی های دیوار قصر پنجکت که به صورتی کاملا سالم به دست آمده از عالی ترین آثار باستانی است که از دوران باستان باقیمانده است . یکی از نقاشی ها که در تالار چهل ویکم قرار دارد ، تجسم کامل هفت خان رستم است که چند قرن بعد از آن شرح مبسوط آن را در شاهنامه فردوسی می توان دید b18.

 

این شهر عظیم در شاهراه جاده ابریشم واقع است. در مسیر تاریخ حوادث روزگار، تاخت و تازهای اجنبیان، بردها و باخت هایی در دفاع از مرزهای خویش، تشکل ملت و تحکیم دولتداری تاجیکان را پشت سر گذاشته است. این شهر عرصه مردانگی و نبردهای دلاورانه سپیتمان،  دیوشتیچ یا دیواشتیچ و مقنع و میدان دفاع ایشان از خلق و مرز کهن بنیاد اجدادی از دشمنان غاصب بوده است. اینجا زادگاه سلطان شاعران جهان، نابغه بی نظیر نظم، استاد ابوعبدالله رودکی است که شعر پارسی را به کمال شیوایی و شهامت رسانده است.

پنجکت در سده‌های یکم و دوم هجری از نواحی مستقل سغد بود. زمانی اعراب  شهر پنجکنت را فتح کردند و گویا در همین دوره، شهر گرفتار آتش‌سوزی شد و از میان رفت، اما در سال‌های ۱۲۰-۱۲۳هجری قمری بازسازی آن آغاز شد و به انجام رسید.

بنای شهر جدید پنجکت در سده‌های نهم هجری آغاز شد. این شهر درصده های نهم تا سیزدهم هجری پس از شهرهای سمرقند و بخارا بزرگرین شهر فرارود بود.

پنجیکت در میان سال‌های ۱۹۱۸-۱۹۲۴ جزو جمهوری خودمختار ترکستان و از آن پس بخشی از تاجیکستان بوده است. پنجکنت باستانی در زمان اتحادیه شوروی سابق بسیار رشد کرد اما رواج منظم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن در سال های استقلال دولتی جمهوری تاجیکستان بوده است.

الکساندر بلنیتسکی در کتاب «هنر تاریخی پنجکنت» به بررسی زیبایی‌شناختی آثار هنری به‌دست آمده از شهر تاریخی پنجکنت در تاجیکستان پرداخته و در تحلیل نقاشی‌های آن از منابعی چون شاهنامه فردوسی سود می‌جوید. بر اساس تحلیل‌های بلنیتسکی یکی از تصاویر موجود در این نقاشی‌ها، رستم پهلوان اساطیری ایرانی است و در واقع این تصویر کهن‌ترین تصویر یافت شده از رستم است.

جالب است که یکی از نکات مهم در این نقاشی‌ها حضور زنان در بیشتر صحنه‌‌های بزم و رزم است. در یک صحنه زن جوانی در نبرد تن به تن دیده می‌شود که به تنهایی با مردی می‌جنگد و در صحنه‌ای دیگر زنی با شمشیر آخته تصویر شده است. بلنیتسکی  نقش زنان در این صحنه‌ها را با نقش گردآفرید در شاهنامه سنجیده است. همچنین او بر اساس شواهد و قراین و البته اشراف کاملی که به این نقاشی‌ها و متن شاهنامه دارد، یکی از تصویرها را به رستم نسبت می‌دهد و در واقع کهن‌ترین نقش رستم این پهلوان اساطیری ایرانی در آثار به‌دست آمده از شهر پنجکنت مشاهده می‌شود.

همان طور که پیش از این گفته شد شهر پنجکنت از تمدن غنی تاریخی و فرهنگی برخوردار است. دیار آدم الشعراء ابوعبدالله رودکی در دوران نو شاعران و نویسندگانی نامور و توانا نظیر لایق شیرعلی، استاد صفر عبدالله فیض الله انصاری، عبید رجب، جمعه آدینه، مستان شیرعلی، اورون کوهزاد، ساربان، کمال نصرالله، بهمنیار، بابا نصرالدین اف، عبدالرافع رفیع، مهرالنسا و دانشمندانی نظیر اعلاخان افصح زاد، شراف الدین رستم اف، ادهم بابایف، عبدالرحمان حسین اف، عبدالحق فیضی یف، مجسمه ساز معروف عمرالدین امیناف و بسیاری از فضلا ، علما و هنرمندان برجسته را به کمال رسانده است.

از جمله مراکز دیدنی و تاریخی پنجکنت، مقبره کهن رودکی و محمد بشار، کوه های فان و عرچه میدان، چهلمحراب، آسیا، جنگل لیلی و مجنون؛ دریاچه های کول کلان و هفت کول، قله های بلند و سر سفید چم ترغه  و گردنه ی شیر را می توان نام برد.

امروزه پنجکنت ، شهری آباد و زیبا است و باری از ارزش های کهن فرهنگ و ادب فارسی را بر شانه دارد و به آن می بالد.

خیلی ممنونم. امیدوارم که روزی بشود که ما میزبان همه شما در تاجیکستان و در زادگاه رودکی باشیم و این فاصله ها کمتر بشوند و مردمان ایرانی تبار این سو و آن سوی آمو بیشتر به دیدار همدگر برسند ، زیرا استاد رودکی فرموده :

هیچ شادی نیست اندر این جهان

برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر

از فراق دوستان پرهنر

از دیگر بخش‎های شب رودکی پخش فیلمی از اجرای موسیقی قطعه «بوی جوی مولیان آید همی» توسط داود پژمان، هنرمند افغانستانی، بود و نیز قسمت کوتاهی از فیلمی پخش شد که در تاجیکستان درباره زندگی رودکی ساخته شده بود و برپایی نمایشگاهی از کتاب‎هایی که درباره رودکی نوشته شده و نیز دیوان‎ رودکی، در چاپ‎های مختلف، از دیگر بخش‎های جانبی «شب رودکی» بودb14

  • عکس ها از : متین خاکپور b5

[۱]. در این باره بنگرید به همین مجموعۀ تاریخ و ادبیات ایران، کتاب محمد بن زکریای رازی.

[۲]. آنچه ابن اثیر در ذیل حوادث سال ۳۲۳ق از خشم و خروش حنبلیان بغداد آورده نمونه­ای گویا از همان تعصب ویرانگری است که امروزیان از آن به بنیادگرایی (fundamentalism) یاد می­کنند: «در این سال کار حنبلیان بالا گرفت و شوکت آنها فزونی یافت، چنان که به خانۀ سرداران و سایر مردم هجوم می­بردند و اگر باده­ای می­یافتند آن را می­ریختند و اگر خواننده­ای می­دیدند او را می­زدند و سازش را می­شکستند. در کار خرید و فروش مداخله می­کردند و چون مردی را با زنان و کودکان می­دیدند از او می­پرسیدند که چه نسبتی با ایشان دارد. اگر پاسخ مناسب می­داد [رهایش می­کردند] وگرنه او را می­زدند و به نزد شحنه (پلیس) می­بردند و گواهی می­دادند که فسق و فجور کرده است. به این ترتیب، بغداد را به آشوب کشیدند» (ابن اثیر، ۱۹۶۵، ج ۸، ص ۳۰۷).

[۳]. اشارۀ ثعالبی به زندگی و مرگ ابوطیب مصعبی، که از شاعران چیره­دست در فارسی و عربی بوده بسیار کوتاه و مبهم است: «به بسیاری محاسن و فراوانی مناقب خود بر امیر نصر بن احمد چیره شد و برای او وزارت راند و به منادمت او اختصاص یافت تا این که گرفتار چشم زخم کمال شد و آفت وزارت او را دریافت و زمین از خون او رنگین گشت» (ثعالبی، ۱۴۲۰ق، ج ۴، ص ۹۰).

شب دکتر فریدون علاء، بنیان‎گذار سازمان انتقال خون ایران،برگزار شد

 

شب دکتر فریدون علاء دویست و هفتاد و چهارمین شب از شب‎های مجله بخارا بود که عصر دوشنبه ششم دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی ضمن خیرمقدم به دکتر فریدون علاء و همسرش و سخنرانان و دکتر پورفتح‌الله ریاست سازمان انتقال خون ایران و جامعه پزشکان که حضور داشتند بویژه پزشکان جامعه جراحان ایران گفت: «حضار با زندگی و خدمات خاندان علاء، از خاندانهای قدیمی و خوشنام سرزمین ما، آشنا هستند.

حضور استادان برجسته و دانشمندی همچون: دکتر شفیعی کدکنی، دکتر داریوش شایگان، دکتر نصرالله پورجوادی و… نشان‌گر احترامی است که جامعه پزشکی و فرهنگی ما برای دکتر فریدون علاء قائل هستند.

دکتر فریدون علاء در دهه هشتم زندگی خود بسر می‌برند و همچنان هر روز صبح در مرکز بیماران هموفیلی حضور پیدا می‌کنند و به مداوای آنان می‌پردازند.

بدون شک نام دکتر فریدون علاء به عنوان بنیان‌گذار سازمان انتقال خون و خدماتی که بی‌دریغ برای ارتقای سطح علمی رشته خون‌شناسی و رشته مشتق از آن کرده‌اند در تاریخ پزشکی ایران ثبت خواهد شد. مجله بخارا و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار امیدوار است با برگزاری این شب بتواند شبهای دیگری برای تجلیل از پزشکان دانشمند ایرانی که مصدر خدمات بزرگی بودند برگزار کند.

و در اینجا جا دارد که از استاد دکتر محمد اسلامی تشکر کنم که پیشنهاد برگزاری این شب‎ها را برای استادان رشته پزشکی دادند.»

با دکتر شفعیی کدکنی هنگام ورود ایشان به کانون زبان فارسی

با دکتر شفعیی کدکنی هنگام ورود ایشان به کانون زبان فارسی

سپس مدیر مجله بخارا از دکتر سید مصطفی محقق داماد برای ادای سخنرانی و آغاز این نکوداشت دعوت کرد و دکتر محقق داماد درباره دکتر فریدون اعلاء و طبابت چنین سخن گفت:

«خانم‎ها، آقایان،جناب آقای دکتر علاء، جناب آقای دکتر فاضل، جناب آقای کدکنی، ریاست محترم سازمان انتقال خون خوش  آمدید. به هر حال اینجا محفل دوستانه‎ای است برای بزرگداشت شخصیت‎هایی خدمتگزار ملت ایران. من نه تخصصی دارم در زمینه طبابت و پزشکی  و نه  آن قدر به جزییات  و اهمیت کار استاد فریدون علاء واقف هستم. یعنی مطالعات من، تخصص من به من این اجازه را نمی‎دهد که این چیزها را درک کنم. فقط اجازه می‎خواهم یک نکته‎ای را بگویم و این جایگاه را به دکتر ایرج فاضل بسپرم.

من وقتی یک آیه‎ای را در قرآن مجید می‎خوانم، واقعاً حسرت می‎خورم و رشک می‎برم به مقام پزشکان. وقتی این آیه را می‎خوانم، می‎گویم خوش به حال آقای دکتر فاضل، و امثال دکتر فاضل، دکتر میر. کسانی که دستشان به معالجات بیماران مشغول است. خدا شاهد است هیچ گزاف نمی‎گویم. فکر می‎کنید کدام آیه است.آیه‎ای است در قرآن که یک دیالوگ جالبی است.دیالوگی میان نمرود و ابراهیم. نمرود از ابراهیم می‎پرسد که خدای تو کیست؟ ابراهیم در پاسخ خدای خودش را این طور توصیف می‎کند:خدای من کسی است که« یُطعمُنی وَ یَسقینی»، به من غذا می‎دهد و مرا سیراب می‎کند.. من را هدایت می‎کند همه آیه را قصد ندارم که بخوانم. می‎رسیم به اینجا که می‎گوید خدای من کسی است که «وإذا مرضت فهو یشفین» وقتی من مریض می‎شوم او مرا شفا می‎دهد. خوب این مقدار می‎فهمم که اگر ابراهیم مریض می‎شد همین طور دراز نمی‎کشید که خدا شفایش بدهد. قطعاً برایش طبیب می‎آوردند. پس می‎گوید:« وإذا مرضت فهو یشفین» رشکی که من می‎برم این است که چاقوی جراحی پزشکی، عمل پزشک، نسخه‎ای که پزشک می‎نویسد. در حقیقت دست خداوند است که از آستین پزشک درآمده است.چقدر لذت دارد که انسان به جایی برسد و کاری بکند که دستش بشود دست خدا. قلمش بشود قلم خدا.دارویی که به بیمار می‎دهد، برای بیمار می‎نویسد و معالجه می‎کند عامل خداوند روی زمین باشد.پزشکان مبارکتان باشد.والسلام و علیکم و رحمه الله و برکاته.»

آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد از اهمیت طبیبان در قرآن کریم سخن گفت

آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد از اهمیت طبیبان در قرآن کریم سخن گفت

دومین سخنران دکتر ایرج فاضل بود که از آرزوی همیشگی خود سخن گفت:

«بنده با نهایت سربلندی و افتخار در این جلسه شرکت کردم. برگزاری این جلسه یکی از آرزوهای من بوده است و امروز به همت عزیزان برگزار می‎شود. بزرگداشت استاد ارجمند و عزیز، جناب دکتر علاء. این که می‎گویم آرزوی من بوده و قرار بوده که چنین بزرگداشتی برگزار بشود و بنده هم در آن سهیم باشم. به زمانی برمی‎گردد که فرهنگستان علوم پزشکی تأسیس شد و یک سنت خوبی را شروع کردیم و آن هم بزرگداشت و تجلیل از بزرگان پزشکی مملکت در زمان حیات خودشان بود. ظاهراً کار جدیدی بوده است برای این که اولین مورد بزرگداشت‎های ما مربوط می‎شد به شادروان  دکتر کمال‎الدین آرمین، استاد بزرگ آسیب شناسی بود. ما دعوت‎نامه‎هایی فرستادیم و قبل از برگزاری این بزرگداشت چندین نامه تسلیت آمد که فوت استاد را تسلیت می‎گفتند در حالی که سایۀ استاد بر سر ما بود.ظاهراً فکر می‎کردند که این بزرگداشت برای بعد از درگذشت افراد است.

به هر صورت، آقای دکتر علاء که شخصیت‎شان یکی از پزشکان ممتاز و نجیب‎زاده و اصیل و وفادار این مملکت است که به عنوان عضو افتخاری فرهنگستان علوم پزشکی انتخاب شدند و در فهرست ما بودند برای برگزاری بزرگداشت که زیر اساسنامۀ فرهنگستان را بمب منفجر کردند و متلاشی‎اش کردند و استاد محقق داماد در جریانش هستند و من به این آرزو نرسیدم تا امروز که به همت شما، مجله بخارا، و بنیاد پر اعتبار و صاحب نام موقوفات دکتر محمود افشار این جلسه برگزار شده است.

دکتر ایرج فاضل از برآورده شدن آرزوی همیشگی خود گفت

دکتر ایرج فاضل از برآورده شدن آرزوی همیشگی خود گفت

در مورد کارهایی که این مرد بزرگ در ایران انجام دادند و من دلم می‎خواهد از زبان شیرین خودشان بشنویم، ولی کاری بنیادین و فوق‎العاده مهم در زمانی حساس و در نهایت نیاز مملکت توسط دکتر علاء انجام شد و پایۀ سازمان انتقال خون که بی‎نهایت در عرصه پزشکی مهم است توسط این مرد گذاشته شد.مردی که عالِم است، عاشق مملکتش است و هیچ وقت در هیچ زمانی دکتر علاء دریغ نکرد که کمک بکند به پزشکان هم وطنش، برای حل مسائلشان در زمینه تخصصی خودشان. من قاعدتاً نباید در یک چنین جلسه‎ای سخنرانی کنم، در جایی که این همه بزرگان علم و ادب نشسته‎اند. من فقط برای ابراز ارادت به شما عزیزان و به خصوص به دکتر علاء و قدردانی از زحمات این مرد بزرگ و قدردانی تک تک جراحان ایران، به عنوان رئیس جامعۀ جراحان ایران خدمتتان رسیدم و جامعۀ پزشکی مملکت و به خصوص جراحان این مملکت همیشه مدیون خدمات بزرگ و حیات بخش دکتر علاء هستند.

آقای دکتر ما به شما افتخار می‎کنیم و در خدمتتان هستیم و برایتان عمر دراز و سرافرازی بیشتر آرزو می‎کنیم.»

دکتر بهروز نیک بین سومین سخنران این نشست بود که در سخنان خود به دیگر فعالیت‎های دکتر علاء پرداخت:

«واقعاً برای من افتخار بزرگی است که اجازه دادند بیایم و صحبت کنم درباره فعالیت‎های آقای دکتر علاء. من سخنران خوبی نیستم ولی قرار شد به دلیل بیش از چهل سال ارتباط و همکاری نزدیک با آقای دکتر، خواستند که مطلب کوتاهی درباره کارهای انجام شده بگویم. واقعاً یادم هست روزی که آقای دکتر علاء از من خواستند که بروم با ایشان همکاری کنم، خودشان بودند و یک منشی.من نفر دومی بودم که فکر می‎کنم وارد این مجموعه شدم. یادم نمی‎رود آن روز آقای دکتر به من تلفن زدند و گفتند که من داشتم توی آسمان دنبال چنین فرصتی می‎گشتم و حالا شما اینجا هستید. البته برای من خیلی تعجب‎آور بود چون هنوز کار زیادی انجام نداده بودم و اوایل برگشتم به ایران بعد از تحصیلات بود.و به هر حال دانشگاه تهران، علوم پزشکی تهران بودم.راجع به انتقال خون خیلی صحبت شد اما من اینجا می‎خواهم به خدمات دیگر دکتر علاء اشاره کنم.

اینجا دو تا بزرگوار هستند که هر دو واقعاً نقش بسیار بزرگی را در پزشکی این مملکت داشتند و تحول عظیمی را ایجاد کردند، در دو برهه از تاریخ این مملکت و این بسیار مهم بود و یعنی برای من سمبل بودند. دو سال پیش مجله‎ای با من مصاحبه‎ای داشت و من راجع به این دو بزرگوار صحبت کردم، آقای دکتر علاء و آقای دکتر فاضل، که واقعاً تحولی را ایجاد کردند، همانطور که گفتم در دو برهۀ تاریخی این مملکت و تاریخ مسلماً درباره این تحول خواهد گفت.و من همیشه گفته‎ام، این مردم، این مملکت، کسانی که را برایشان خدمت می‎کنند فراموش نخواهند کرد.و شما خودتان امشب شاهدید که چه تجلیلی می‎شود از آقای دکتر علاء و باز هم از نظر من هنوز خیلی کم است.

خدمات دیگری که ایشان کردند راه اندازی پیوند اعضاء بود. من برگشته بودم و کار من ایمونولوژی و پیوند بود. شاید خیلی از حضار محترم پزشک نباشند و ندانند که پیوند اعضاء در ایران سابقه نداشت و فقط یک پیوند شده بود و آن هم پیوند کلیه بود در شیراز بدون هیچ پایه علمی.و به هر حال چیزی که آقای دکتر علاء از من خواستند راه‎اندازی بخش ایمونولوژی پیوند اعضاء برای کمک به پیوند بود.

دکتر بهروز نیک بین به دیگر فعالیت های دکتر علاء پرداخت

دکتر بهروز نیک بین به دیگر فعالیت های دکتر علاء پرداخت

به هر حال این تحول ایجاد شد و بعد قرار شد پیوند مغزِ استخوان انجام بشود که برخورد کرد به انقلاب و بدیهی است که در چنین شرایط اوضاع به هم می‎ریزد.و مجدداً فصل دوم با فعالیت و علم آقای دکتر فاضل شروع شد. و واقعاً ایشان همت کردند و دوباره پیوند را زنده کردند.مردم این مملکت نیاز داشتند، میلیون‎ها خرج می‎کردند و به خارج از ایران می‎رفتند تا پیوند بشوند، کسانی که بیماری کلیه داشتند، کسانی که مبتلا به انواع سرطان خون بودند. خوشبختانه امروز این مملکت با همت این دو بزرگوار به جایی رسیده که ما برای پیوند اعضاء بی‏ نیاز شده‎ایم که بیماران برای دریافت پیوند به خارج از ایران بروند که همه به همت این دو بزرگوار است.

این بزرگواران نه تنها از نظر علمی که از نظر اخلاقی هم بی‎نظیرند. من در کنار هر دو کار کرده‎ام و امیدوارم خداوند به هر دوی آنان عمر طولانی بدهد که بتوانند برای این مملکت خدمت کنند.

ما همین طور که امشب اینجا دور هم جمع شده‎ایم، به قول دکتر فاضل سعی کنیم که تا وقتی افراد زنده‏ اند از آن‎ها تجلیل کنیم که این برای جوان‎ترها نقطۀ امید است.

نکته آخر آن که آقای دکتر علاء همیشه آینده‎نگر بودند. زمانی در سازمان انتقال خون یک شرکت فرانسوی پیشنهاد کرد که اگر شما به ما پلاسما بدهید ما هم در قبالش فراورده‎های خونی را مجانی می‎دهیم. آقای دکتر گفتند ما این کار را نمی‎کنیم چون شاید یک روزی نخواهند این فراورده را به ما بدهند و ما خودمان باید فراورده‎ها را تولید کنیم که وقتی شرایط تحریم پیش آمد آینده‎نگری ایشان را نشان داد. و پالایش پلاسما یکی از کارهای ارزشمندی بود که ایشان انجام دادند و فکر می‎کردند که ما در آینده باید خودمان خودکفا باشیم.»

دکتر نصرالله پورجوادی و دکتر داریوش شایگاندکتر نصرالله پورجوادی و دکتر داریوش شایگان

سپس نوبت به آقای دکتر سیروس امیری رسید تا از دشواری‎ها قبل از راه‎اندازی سازمان انتقال خون سخن بگوید:

«از دوست بسیار ارزنده و فرهنگ‌گستر بی‌همتای ایران، علی دهباشی که به گفته زنده‌یاد دکتر باستانی پاریزی، به تنهایی به اندازه‌ یک وزارتخانه کار می‌کند سپاس فراوان دارم که از من خواستند در این گردهم‌آیی سهمی داشته باشم. سخن گفتن درباره‌ دکتر فریدون علاء برای هر کس در هر سن و مقامی که باشد مایه سعادت و افتخار است تا چه رسد به من ناچیز.

من از به کار بردن القاب مانند جناب، آقا، استاد و غیره در مورد ایشان خودداری کردم، پیشوندها و پسوندها کوچکتر از آن‌اند که بیانگر مطلبی باشند، کسی مولوی، حافظ و سعدی و… را با آن القاب معرفی نمی‌کند. تاریخچه‌ انتقال خون در ایران را از دکتر فاضل شنیدید. بطور بسیار فشرده، ما اسیر معتادان خون‌فروش بودیم که خود نیاز به دریافت خون داشتند، و پس از فروش خون، در بیمارستان بستری می‌شدند تا قرص آهن و غیره برای کم‌خونی خود دریافت و آماده فروش دیگر باشند. ما هم آن خون‌های کم‌مایه و آلوده را از روی اجبار به بیماران خود تزریق می‌کردیم و از انتقال بیماری‌های گوناگون عمدتا بی‌خبر بودیم، به گفته دیگر نمی‌فهمیدیم کما این که هنوز هم نمی‌فهمیم.

تو مو می‌بینی و من پیچش مو

تو ابرو من اشارت‌های ابرو

در این ماجرا ما همه «تو» بودیم و دکتر علاء «من».

یکی از نگرانی‌های بزرگ من در انجام اعمال سر و گردن این بود که نکند نیاز به تزریق خون باشد!!! این موضوع آنقدر زجرآور بود که سرانجام من از دوست عزیز از دست رفته، زنده‌یاد دکتر منوچهر شاهقلی که تازه وزیر بهداری شده بودند تقاضا کردم ترتیبی داده شود تا از خون سربازان جوان، که آزادانه خواهان این کار باشند، بهره‌گیری شود. هرچند با درخواستم موافقت شد، انجام آن در جریان کارها فراموش شد.

با آمدن دکتر علاء به ایران و تأسیس سازمان انتقال خون، ورق برگشت و وضع دگرگون شد. نه تنها ما از آن بدبختی نکبت‌بار رها شدیم بلکه با آشنایی مدیران بهداشت جهانی با کار دکتر علاء از ایشان خواسته شد تا به کشورهای آسیای مرکزی ـ مصر، پاکستان، اردن، سوریه، قبرس و غیره ـ بروند و در برپایی و یا برطرف کردن کمبودهای سازمان انتقال خون آنها یاری کنند. در جریان انقلاب و جنگ ۸ ساله، سازمان انتقال خون خدمات بسیار ارزنده و گرانقدری به زخمی‌های کشور کرد که اگر یکجا نوشته شود «مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود»

دکتر سیروس امیری از دشواری‎ها قبل از راه‎اندازی سازمان انتقال خون سخن گفت

دکتر سیروس امیری از دشواری‎ها قبل از راه‎اندازی سازمان انتقال خون سخن گفت

به هر جهت دکتر علاء مدتی در ایران نبودند و وقتی برگشتند به ایران، تأسیس سازمان هموفیلی را برتر از هر کاری دانستند.

در ایران، ما افراد سرشناس در رشته‌های مختلف پزشکی را دیده و یا درباره آنها شنیده‌ایم که هر کدام کم و بیش به دانش پزشکی کشور خدمت کرده‌اند ولی به گفته سعدی: حق نشاید گفتن اِلا آشکار. در جمع‌بندی کلی، از زمان بو‌علی‌ سینا و زکریای رازی تا به امروز کسی به اندازه این مرد و بهروز برومند در رشته دیالیز در رفع نیاز مردم کشور کوشا نبوده‌اند. اگر شما کسی را سراغ دارید که برتر و بهتر بودند بگویید یا نشان دهید.

سپاسگزارم»

آخرین سخنران دکتر محمد حسین عزیزی بود که سخنانش را با سروده‎ای از حبیب یغمایی آغاز کرد:

« با درود و احترام، برای اینجانب مایۀ مباهات فراوان است که در جمع شما سروران گرامی سخنی بگویم ، اما به خوبی می دانم که به فرمودۀ سعدی : بوریاباف اگر چه بافنده است / نبرندش به کارگاه حریر .

سخنانم را با بخشی از سرودۀ مرحوم” حبیب یغمایی” ، موسس مجلۀ وزین  یغما آغاز می کنم که در مجله شماره هفتم، مهرماه  1328 ش منتشر شده است.روانشاد یغمایی آن را به مناسبت تجلیل از یکی از استادان دانشکده پزشکی دانشگاه تهران سروده بود:

مملکت پیکری بود که در او / مردم با هنر به جان ماند

ملتی گر بود سپاسگزار / ز اوستاد کهن جوان ماند

خود مپندار پیش اهل نظر /  گوهر آدمی نهان ماند

بنمانند مردم از بد و نیک / و ز بد و نیک داستان ماند

دکتر محمدحسین عزیزی به تاریخچه ای از فعالیت های دکتر علاء پرداخت

دکتر محمدحسین عزیزی به تاریخچه ای از فعالیت های دکتر علاء پرداخت

و یکی از این مردمان با هنر که امروز برای سپاسگزاری از او در اینجا گرد آمده ایم ، استاد دکتر فریدون علاء است که بیش از چهل سال پیش ، موسسه ای به نام “سازمان ملی انتقال خون ایران ” بنیاد نهادند  که در تاریخ پزشکی نوین کشور نقطه عطف مهمی به شمار می رود و امروزه در منطقه ای که ما زندگی می کنیم ، نظیر ندارد.

می دانیم که پزشکی نوین در اروپا بین سالهای ۱۸۰۰ تا ۱۸۵۰ م شکوفا شد و تاسیس دارالفنون در سال ۱۲۳۰ ش/ ۱۸۵۱ م آغاز ورود طب نوین به ایران بود که به همت صدر اعظم وطنخواه و دوراندیش ایران ، میرزا تقی خان امیرکبیر پایه گذاری شد. مرحوم دکتر فریدون آدمیت دارالفنون را حاصل مجموع اندوخته های امیر کبیر دانسته است با برپایی دارالفنون به تدریج کتابهای پزشکی نوین از جمله تالیفات دکتر یاکوب ادوارد پولاک اتریشی و دکتر یوهان شلیمر هلندی ، از استادان اولیه دارالفنون،  به فارسی ترجمه و منتشر گردید .  .سپس در آبانماه ۱۲۹۷ش/ ۱۹۱۸ م ، شعبۀ طبی دارالفنون استقلال یافت و “مدرسۀ طب ” نامیده شد . پیدایش مدرسۀ طب زمینه ساز تاسیس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران در بهمن ماه  1313 ش/۱۹۳۴ م بود. پس از آن از سال ۱۳۱۹ به بعد ، شماری از دانشجویان پزشکی که طی سالهای ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۳ ش به خارج از کشور ( و به  طور عمده  به اروپا ) اعزام شده بودند و در رشته های مختلف به تحصیل پزشکی نوین پرداخته بودند،  سرانجام به ایران باز گشتند و به عضویت هیات علمی دانشکدۀ پزشکی تهران در آمدند  و منشاء خدمات بسیاری بودند . به بیان دیگر ، از زمان تاسیس دارالفنون ، یعنی از ۱۶۵ سال پیش تا کنون ، به تدریج بر شمار موسسات نوین پزشکی ، بیمارستانها و دانشکده های پزشکی کشور افزوده شد و پیشگامان زیادی در این حوزه ها تلاشهای ارزشمندی داشته اند . برای نمونه می توان به تاسیس انیستیتو پاستور در سال ۱۳۰۰ ش و در سالهای بعد برپایی انیستیتو کانسر ، موسسه سرم سازی ، انیستیتو مالاریا شناسی و موسسات مشابهی نام برد که در گسترش پزشکی نوین در کشور بسیار کارساز بوده اند  . یکی دیگر از این اقدامات بسیار سازنده،  تاسیس “سازمان ملی انتقال خون ایران ” توسط دکتر علاء  در سال ۱۳۵۳ ش بوده است .

نمایی از شب دکتر فریدون علاء

نمایی از شب دکتر فریدون علاء

استاد دکتر فریدون علاء  پس از فراغت از تحصیل در رشتۀ خون شناسی (هماتولوژی )، در سال ۱۳۴۴ش به ایران باز گشتند و در زمان ریاست دکتر جهانشاه صالح،  با حقوق ماهیانۀ ششصد تومان به استخدام دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران در آمدند و نخستین بخش خون شناسی را در بیمارستان پانصد تختخوابی (بیمارستان امام خمینی فعلی ) بنیاد نهادند . در آن دوران ، وضعیت انتقال خون به بیماران نیازمند در اتاقهای عمل و بخشهای بیمارستانها اسف بار بوده است و خون فروشان حرفه ای در نزدیکی بیمارستانها از جمله بیمارستان پانصد تختخوابی پرسه می زدند و خون در شرایط غیر بهداشتی گرفته می شد و بدون غربالگری از نظر آلودگی های احتمالی به ناچار به  بیماران تزریق می شد . فیلم “دایرۀ مینا ” ساختۀ آقای داریوش مهرجویی ،روایتی تلخ و دردناک از این ماجرا در آن دوران بود. پیش از تاسیس سازمان ملی انتقال خون در تهران  و در سایر شهرهای بزرگ ، انتقال خون متولی علمی واحدی نداشت و هر چند از سالها پیش  تلاشهای در این زمینه ، در جمعیت شیر و خورشید سرخ (هلال احمر کنونی ) و ارتش آغاز شده بود با اینهمه ،آن اقدامات در مراحل ابتدایی بود . با پیگیری و تلاش استاد دکتر علاء و حمایت وزیر وقت بهداری ، دکتر شیخ الاسلام زاده ، مادۀ واحده ای در مجلس  شورای ملی گذرانده شد تا سازمان ملی  انتقال خون ایران تاسیس شود  . سپس مبلغ هشتصد هزار تومان  از سوی سازمان برنامه و بودجه به ریاست خداداد فرمانفرماییان تخصیص داده شد  و بدین ترتیب  نخستین ساختمان استیجاری سازمان ملی انتقال خون در خیابان ویلا  در تهران به کار پرداخت . هدف، اهدای خون داوطلبانه و رایگان  توسط مردم و رساندن آن به بیماران نیازمند  پس از غربالگری و بررسی علمی و در شرایط بهداشتی  بود. تهیه و تولید فراورده های خونی نیز در دستور کار قرار گرفت  و در سطح خاور میانه خوش درخشید .img_7847

 

سپس با ادامۀ تلاشهای بی وقفۀ استاد دکتر علاء  شعبه های سازمان ملی انتقال خون ایران در دیگر شهرهای بزرگ تاسیس شد . نخستین آنها در شیراز بود که  با همکاری شادروان دکتر منصور حق شناس ، استاد خون شناسی دانشکده پزشکی شیراز در دهۀ پنجاه خورشیدی ، در نزدیکی بیمارستان نمازی شیراز برپا   شد . پس از آن پایگاه های مشهد، ساری ، اهواز و همدان افتتاح شد . بدین ترتیب در  چهل و چند سال گذشته ، هزاران هموطن عزیز ما از خدمات ارزندۀ سازمان انتقال خون بهره مند شده اند و از خو ن و فراورده های خونی   در درمان بیماریهای آنها استفاده شده است و این امر به ویژه در درمان  مجروحین جنگ تحمیلی حیات بخش بوده است.

از دیگر خدمات ارزشمند دکتر علاء کمک به پیشرفت و هدایت علمی  مرکز درمان جامع بیماران هموفیلی  در” کانون هموفیلی ایران ” است . کانون هموفیلی ایران به   عنوان یک موسسۀ غیر دولتی ، غیر انتفاعی و خیریه و عضو ملی فدراسیون جهانی هموفیلی ، از سال ۱۳۴۶ ش  تاسیس شده است . به پاس  خدمات ایشان از تاریخ نهم بهمن ماه  1381 ش طی حکمی از سوی استاد دکتر ایرج فاضل ، رئیس پیشین فرهنگستان علوم پزشکی ، به عضویت افتخاری فرهنگستان منصوب شده اند.

افزون  بر همه اینها استاد دکتر علاء انسانی شریف ، نجیب ، مهربان ، دلسوز، فروتن و وطن دوست هستند . در اینجا باید از همسر گرامی ایشان بانو یکتا علاء که همواره همگام و همراه ایشان بوده اند و در خدمات استاد دکتر علاء غیر مستقیم نقش داشته اند نیز سپاسگزاری  نماییم .

سخنم را بخشی از گفتار لویی پاستور (۱۸۸۲- ۱۸۹۵) به پایان می رسانم و از آقای علی دهباشی سردبیر فرهیخته مجلۀ بخارا  برای برپایی این جلسه سپاسگزاریم و به روان واقف این تشکیلات شکوهمند ، دکتر محمود افشار یزدی و استاد ایرج افشار ، ایران شناس بزرگ درود می فرستیم . پاستور گفته است :

لوئی پاستور: در هر حرفه‌ای که هستید، نه اجازه دهید که به بدبینی‌های بی‌حاصل آزرده شوید، و نه بگذارید بعضی لحظات تأسف‌بار که برای هر ملتی پیش می‌آید شما را به یأس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانه‌هایتان زندگی کنید، نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خود آموزی چه کرده‌ام؟  سپس همچنانکه پیشتر می‌روید بپرسید : من برای کشورم چه کرده‌ام؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی‌بخش و هیجان‌انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته باشید، اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می‌شویم، هر کداممان باید حق آنرا داشته باشیم که با صدای بلند بگوئیم:«من آنچه را که در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام  .

دکتر پورفتح الله ریاست سازمان انتقال خون ایران

دکتر پورفتح الله ریاست سازمان انتقال خون ایران

و بی تردید استاد دکتر علاء هر آنچه در توان داشته اند برای اعتلای پزشکی ایران عزیز  مصروف داشته اند. سایۀ ایشان مستدام باد.»

و سرانجام نوبت به دکتر فریدون علاء رسید تا با جمع حاضر سخن بگوید:

«از اظهار محبت دوستان و همکاران که با حضورشان در این جلسه مرا مفتخر کرده‌اند بی‌نهایت سپاسگزارم و مخصوصاً از جناب آقای دکتر ایرج فاضل، دکتر بهروز نیک‌بین، دکتر سیروس امیری و دکتر محمدحسین عزیزی که با فرمایشاتشان مرا شرمنده کرده‌اند نهایت سپاس را دارم.

از جناب آقای دهباشی تشکر فراوان دارم از اینکه موجبات این شب را با این همه زحمت و دقت فراهم نموده‌اند و در پایان سپاس مخصوص از همسر عزیزم یکتا دارم که همواره مشوق و پشتیبان من بوده و هست. آقای دهباشی تأکید کرده بودند که بایستی من به اختصار چند کلمه‌ای درباره سیر زندگی خانوادگی و شخصی خود برای حضار محترم شرح بدهم و در این مورد کوشش می‌کنم زیاده از حد به تفصیل نپردازم تا خیلی ملال‌آور نباشد.

من در پاریس (که به حق ملقب به شهر نور است) دنیا آمدم. در زمانی که مرحوم پدرم حسین علاء در آنجا وزیرمختار بودند. همانطور که زادگاه خود ایشان در تفلیس بوده وقتی پدرشان محمدعلی علاءالسلطنه قنسول ژنرال ایران بود.

فقط چند ماه قبل از اینکه به پاریس مأمور بشوند، حسین علاء با فاطمه تنها دختر ابوالقاسم خان قراگوزلو ناصرالملک که زمانی نیابت سلطنت را بر عهده داشتند، ازدواج کرد.

ابوالقاسم خان اولین ایرانی و احتمالاً یکی از اولین مسلمین بود که به دانشگاه اکسفورد راه پیدا کرده بود و از آنجا هم به Baliol college که در آن زمان تحت ریاستReverend Benjamin Jowett, Master of Balliol  مشهورترین کالج دانشگاه اکسفورد بود.به افتخار جوت دانش‌آموزان کالج شعر طنزآمیزی سروده بودند که باید برای شما بازگو کنم.:

“I am the Reverend Benjamin Jowett
     All that’s worth knowing I know it
     I am Master of Balliol College
     All that I don’t know is not knowledge”

دکتر فریدون علاء از دوران تحصیل خود سخن گفت

دکتر فریدون علاء از دوران تحصیل خود سخن گفت

«در ضمن در میان همکلاسی‌های ایشان شخصیت‌هایی مانند لرد کرزن و لرد گری که وزیر خارجه آینده بودند.

قابل ذکر است که ناصرالملک سال‌ها بعد از آنکه ترتیب تاج‌گذاری احمدشاه را داده بود ـ در پاریس برای اولین بار دو نمایشنامه ویلیام شکسپیر، اتللو و بازرگان ونیزی را به فارسی زیبا و سلیس ترجمه کردند که اولی را  – Imprimerie Nationale پاریس به چاپ رساند و بازرگان ونیزی را با نهایت سلیقه انتشارات نیلوفر چاپ و نشر کرده است. پدرم میرزا حسین خان در لندن بزرگ شده بود چون پدر او محمدعلیخان به عنوان وزیرمختار ایران برای مدت ۱۷۷ سال جانشین میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله شد که مورد غضب ناصرالدین شاه قرار گرفته بود.

حسین جوان در دبیرستان معروف Westminster دانش‌جو شد و بعداً در دانشگاه لندن و Inns of Court  به تحصیل رشته حقوق مشغول شد، مانند برادر بزرگتر او مهدی خان مشیرالملک.

در حدود یک سال بعد از مراجعت علا‌ءالسلطنه به ایران با سمت وزیر خارجه که مقارن با دوران پرتلاطم انقلاب مشروطه بود، حسین هم به وطن بازگشت و رئیس دفتر پدرش شد. و چند سال بعد که علاءالسلطنه به ریاست وزرا (نخست‌وزیری) منصوب شد، نیابتاً از طرف پدر امور وزارت خارجه را برای چندین سال اداره می‌کرد و کسب تجربه می‌کرد. و این نقطه آغاز شصت سال خدمت صادقانه به کشور عزیزش بود با عناوین و مقامات مختلف: سفیر، وزیر، نخست‌وزیر و غیره.

شب دکتر فریدون علاء

شب دکتر فریدون علاء

در سال ۱۹۳۴ میلادی، ‌تقریباً بلافاصله پس از خاتمه مأموریت مرحوم پدرم در پاریس (که در ضمن شامل نمایندگی ایران در جامعه ملل ژنو هم بود) به عنوان وزیرمختار به لندن اعزام شد و این مأموریت مصادف شد با جشن‌های هزاره فردوسی که مرحوم علاء هم در پاریس و هم در لندن در برگزاری این جشن‌ها نقش بسیار فعالی داشتند. پس از سه سال در مقام وزیرمختار ایران در لندن، پدرم به ایران احضار شد و من و مادرم برای چند ماهی در پاریس به سر بردیم. قبل از مراجعت به ایران که سفری فراموش‌نشدنی بود. با قطار از راه روسیه به بادکوبه سفر کردیم و این در زمان ترور دوم استالین، ترور Yezhtov بود که باعث مرگ افراد بی‌شماری شد.

در بندر انزلی (پهلوی آن زمان) پدرم منتظر ما بود و شب را در هتل نوساز رامسر گذراندیم ـ ساختمان زیبایی در میان جنگلهای انبوه مازندران که احتمالاً نقشه Albert Speer  معمار محبوب آدولف هیتلر بود. مسافرت به تهران از طریق جاده چالوس و تونل کندوان بود که در همان سال افتتاح شده بود. و یکی از شاهکارهای مهندسی آن زمان به شمار می‌رفت.

در تهران به رغم مشاغل سنگین، مرحوم پدرم با دقت برنامه درسهای خصوصی مرا دنبال می‌کرد: لاتینی (از یک مربی فرانسوی) و آموزش زبان و ادبیات فارسی را خود او بر عهده می‌گرفت و معلمین دیگر مشغول تدریس پیانو و خوش‌نویسی، زبان و ادبیات فرانسه و انگلیسی… برنامه تقریباً تمام روز مرا می‌گرفت: ‌زبان لاتین نیم ساعت و پس از آن دو دفعه دور باغ با دوچرخه، یا تمرین پیانو به مدت نیم ساعت و یک راحت‌الحلقوم، به عنوان پاداش. هرچند در اول کار با معلمین خصوصی در منزل سروکار داشتم ولی بعداً‌ به دبستان نظامی در خیابان سپه، نزدیک سنگلج می‌رفتم و در عین حال دروس فرانسه را در مدرسه سن لوئی و انگلیسی را در Community School خیابان قوام‌السلطنه دنبال می‌کردم. صبح‌های زود می‌رفتم توی تخت پدرم و او داستان‌های شاهنامه را برایم می‎خواند. هنوز جنگ جهانی دوم به پایان نرسیده بود که مرا راهی دبیرستان شبانه‌روزی نزدیک لندن کردند و چون زیردریایی‌های آلمانی در اقیانوس اطلس هنوز در پی شکارهای سهل‌الوصول بودند، دسته‌جمعی با چندین کشتی به صورت قافله تحت حفاظت عده‌ای از ناوشکن‌های نیروی دریایی بریتانیا حرکت می‌کردیم.

در آن زمان دوست دیرینه مرحوم پدرم آقای سیدحسن تقی‌زاده هنوز سفیرکبیر در لندن بود و با نهایت محبت و میهمان‌نوازی این مرد فاضل از من ۱۳ ساله پذیرایی می‌کرد و در موقع نهار از فلسفه و از امانوئل کانت و از علم نجوم با من صحبت می‌کرد!!!

اینجا بود که وارد دبیرستان قدیمی Harrow School شدم که در قرن شانزدهم میلادی پایه‌گذاری شده بود و در گذشته مدرسه لرد بایرن، وینستون چرچیل و جواهر لعل نهرو هم بود. در ۱۹۴۵ جیره‌بندی سختی برقرار بود و هنوز موشک‌های آلمانی هدایت‌نشده Y2 و V1 به صورت پراکنده در لندن و اطراف آن آتش‌سوزی و رعب و وحشت ایجاد می‌کردند.

ولی در هنگامی که پدرم سفیرکبیر ایران در واشنگتن و نماینده ایران در سازمان ملل متحد و شورای امنیت نوپا شد مرا پس از چندی از انگلستان جنگ‌زده نجات دادند و پیش خودشان در واشنگتن آوردند که برخلاف اروپا از تمام نعمت‌های ممکن برخوردار بود.

نمایی دیگر از شب دکتر فریدون علاءنمایی دیگر از شب دکتر فریدون علاء

رسیدن من به آمریکا در ۱۹۴۶ میلادی درست مصادف شد با «قائله آذربایجان» ـ یعنی پس از خاتمه جنگ قوای شوروی تعهد سه‌گانه‌ای را که استالین امضا کرده بود نقض کردند و از تخلیه خاک ایران اجتناب کردند و فرقه دموکراتیک خودمختار آذربایجان و کردستان را حمایت می‌کردند.

در اولین مورد شکایت حقوقی کشور کوچکی از ابرقدرتی مانند جماهیر شوروی در شورای امنیت، با شهامت و پشت‌کار مرحوم علاء به رغم فشارهای گرومیکو نماینده شوروی و تناقض در دستورات نخست‌وزیر، پسر خاله او احمد قوام‌السلطنه، و بخصوص تشبثات مظفر فیروز، علاء از حقوق ایران در این محفل بین‌المللی دفاع کرد و موجب حفظ تمامیت ارضی شد و استقلال ایران را در این موقعیت خطیر حفظ کرد.

با وجود فشارهای روحی و جسمی، پدرم با جدیت تمام در فکر ادامه تحصیلات من بود و بعد از تکمیل دوران دبیرستان در Micron Academy  نزدیک Boston وارد دانشگاه هاروارد شدم و رشته تاریخ را انتخاب کردم. ولی در اواخر دوران دانشگاهی تصمیم گرفته بودم رشته طب را آغاز کنم. چون این تغییر جهت با زمان نخست‌وزیری دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت مصادف شد ـ ارز خارجی و بخصوص دلار اصلاً پیدا نمی‌شد و من نه تنها از تحصیل طب در آمریکا منصرف شدم بلکه برای امرار معاش ناچار مشغول دادن درس انگلیسی شدم. با وجود آنکه در دانشکده پزشکی Cornell قبول شده بودم ولی به دلیل مسئله ارزی بودکه عازم دانشکده پزشکی   Edinburgh در اسکاتلند شدم که در اروپا مشهور به یکی از بهترین مدارس طب بود. البته در مقایسه با امریکا زندگی در آن سرزمین بسیار سرد و ساده بود.

پس از طی کردن شش سال دانشکده پزشکی و گذراندن امتحان تخصصی MRCP در طب داخلی و بیماریهای خون به رشته نسبتاً‌ جدید خون‌شناسی علاقه‌مند شدم چون متخصص هماتولوژی باید جانور دوزیستی باشد: یعنی هم در بالین بیمار باید به کارش مسلط باشد و هم در آزمایشگاه تخصصی باید کاملاً به روش‌های تشخیصی وارد باشد. از بورس تحقیقاتی  Welcome Trust  برخوردار شدم و درRoyal Postgraduate Medical School Hammersmith  لندن مشغول پژوهش بودم که خبر از بیماری پدرم رسید و بلافاصله به ایران سفر کردم. ولی حسین علاء در حدود دو هفته بعد از درگذشت برادر عزیزش دکتر محمد علاء در منزل خودش در دزاشیب فوت کرد.

مراجعت قطعی من به ایران در سال ۱۹۶۵ (۱۳۴۴) بود که عضو هیئت علمی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران شدم با حقوق درخشان ماهی ۶۰۰ تومان!

با کمک بورسی از  Welcome Trust  امکانات پایه‌گذاری اولین بخش خون‌شناسی بالینی مدرن با آزمایشگاههای اختصاصی خودش فراهم شد ولی در این اوان علاقه خاصی پیدا کردم به بیماریهای خونریزی‌دهنده ارثی مانند هموفیلی با بیماری VWD چون این دسته از بیماری‌ها واقعاً از یتیم‌های پزشکی بودند که توجه کسی را جلب نکرده بودند. تشخیص قطعی این بیماری‌ها در آزمایشگاه هیجان‌انگیز بود ولی می‌بایستی در ضمن فکری برای درمان آنها می‌کردیم و برای حل کردن مشکلات خانوادگی، آموزشی و اجتماعی و درمانی این کودکان زمین‌گیر بیاندیشیم.

خانم یکتا علاء(همسر دکتر فریدون علاء)

خانم یکتا علاء (همسر دکتر فریدون علاء)

اشکال در هموفیلی فقدان یکی از پروتئین‌های متعدد انعقادست و از این رو هر چند سالم هستند خود‌به‌خود در مفاصل و اندام‌ها و چه ‌بسا داخل مغز خونریزی می‌کنند که بند نمی‌آید مگر با جانشین آن عامل بخصوص. این خونریزی‌های پی‌در‌پی داخل مفاصل زانو، آرنج، مچ پا باعث تخریب مفصل می‌شوند و بیمار کاملاً‌ ناتوان و چلاق می‌شود.

خوشبختانه در همان زمان  در آمریکا Judith Pool  ماده CRXOرا کشف کرد که حاوی بیشتر عامل انعقادی  VIII  پلاسماست و ما در همان بخش بیمارستان پهلوی (امام امروز) این فراورده خانگی را مثل بستنی داخل یک سطل با یخ خشک و الکل می‌ساختیم و برای جراحی‌های ترمیمی ذخیره می‌کردیم. ولی برای ساختن این فراورده مشتق از پلاسما ناچار از چه خون افتضاحی استفاده می‌کردیم.

هر روز صبح که به بیمارستان می‌آمدم سر کار مواجه بودم با صحنه ناگوار و نفرت‌انگیز خون‌فروشان حرفه‌ای زرد و کم‌خون، بیمار و در خیلی از اوقات معتاد، که به وسیله واسطه‌هایی این افراد رنگ‌پریده بسیج می‌شدند و آنهایی که گروه خون‌شان نایاب بود حتی دو بار در هفته خون‌فروشی می‌کردند.

همین وضع دلخراش و شرم‌آور انتقال خون در تمام مؤسسات درمانی اعم از بیمارستان‌های دانشگاهی، دولتی، خصوصی، شیر و خورشیدی و حتی نیروهای مسلح که به سرباز صفر دستور می‌دادند داوطلب بشود و در عوض به جای پول ۷۲ ساعت به آنها مرخصی می‌دادند، حاکم بود. این وضع وحشتناک برای من انگیزه‌ای شد برای طرح پایه‌گذاری یک سازمان واحد، مرکزی و دولتی که تنها از داوطلبین غیرانتفاعی و سالم خون بگیرد و مشتقات سلولی و پلاسمایی در بهترین شرایط بهداشتی و علمی تهیه کند و به رایگان در اختیار بیماران و مؤسسات درمانی قرار بدهد. البته برای رسیدن به این هدف والا، می‌بایستی در مرحله اول یک انقلاب اجتماعی واقعی به وجود آورد چون مسئله نه صرفاً مسئله مالی بود و نه فقط مسئله علمی یا فنّی. درواقع لازمه موفقیت تغییر طرز و طریقه فکر جامعه بود ـ جامعه‌ای که در هر موردی انتظار داشت دولت اقدام کند یا مثل امارات سلول‌های زنده خون را مانند کالاهای دیگر از خارج وارد کند.

لازم بود نه تنها احساس نوع‌دوستی در وجود تمام اقشار جامعه ایجاد کرد بلکه می‌بایستی یک نوع حرکت دموکراتیک بوجود آورد که باعث بشود مردم احساس کنند که تنها آنها هستند که می‌توانند با این پیوند الفت‌ها خون سالم و قابل اعتماد برای خودشان و فامیل‌شان و جامعه فراهم کنند و متوجه بشوند که نه با بخش دولتی، نه با پول و نه با تکنولوژی می‌توان این خدمات را بوجود آورد. تکمیل این حلقه خدمات انتقال خون که از جامعه سرچشمه می‌گیرد و به اجتماع ختم می‌شود شعار ما شد: “از مردم به مردم”

رواج پیدا کردن اهدای داوطلبانه خون برای یک نیازمند ناشناخته شاید از حساس‌ترین معیارهای یک جامعه کمال‌یافته و متمدن باشد، که ما همه نسبت به همدیگر مسئولیت داریم.

پس از آن که سازمان انتقال خون در تهران خودکفا شد، ‌خون‌فروشان ورشکست شدند و رفتند دنبال کارهای دیگر مانند پرورش ماهی یا Mink  و با اینکه دو بار شیشه‌های ماشین مرا شکستند، خشم آنها نشانه‌ای بود از موفقیت ما.

البته نمی‌بایستی به تهیه و پخش خون و مشتقات آن اکتفا کنیم و فقط یک نوع  سوپر مارکت فراورده‌های خون باشیم. می‌بایستی ابعاد علمی هم ایجاد بشود. مثلاً اولین بخش ایمونولوژی بالینی بوسیله ‌مرحوم دکتر مسعود و خانم دکتر فروزانفر ایجاد شد بعنوان خدمتی به پزشکان، یا برای بار اول با پایه‌گذاری بخش تجانس‌سنجی و ایمونولوژی پیوند اعضا بوسیله دکتر بهروز نیک‌بین زمینه‌ای ایجاد شد برای پیوند کلیه و مغزِ استخوان.

بخش خون منجمد در بخار آزت مایع برای ذخیره ‌کردن خونهای نایاب، ایجاد خدمات سرولوژی زنان باردار برای جلوگیری از وقوع همولیز نوزادان، تهیه مشتقات پلاسمایی مانند ایمونوگلوبین، آلبومین و عامل انعقادی هشت برای هموفیلی، ‌تحقیقات در زمینه انعقاد خون بوسیله خانم دکتر شعاعی و مدیریت اداری و مالی سازمان مسئولیت دوست عزیز دکتر خسرو مجدی بود.

استاد شفیعی کدکنی

استاد شفیعی کدکنی

ولی یکی از مهم‌ترین و دشوارترین اقدامات ادغام انتقال خون لشگری و کشوری بود که می‌توان گفت در مقابله با کشورهای دیگر سیاست منحصر‌به‌فردی بود چون معمولاً‌ نیروهای مسلح زندگی کاملاً‌ جدایی دارند و در ضمن بهداری‌ و انتقال خون مجزایی‌ دارند هرچند که منطق حکم می‌کند که اگر اشتراک مساعی بکنند به نفع کشور خواهد بود بخصوص برای مقابله با سوانح و یا جنگ. و بالاخره برحسب تعریف «سازمان انتقال خون» می‌بایستی در سایر نقاط کشور حضور فعالی داشته باشد و از این رو در زمان تصدی من در شیراز و مشهد، ساری، ‌اهواز و همدان پایگاه‌های منطقه‌ای پایه‌گذاری شد.

خلاصه بگویم،‌ در طی همین زمان کوتاه و همین پنج سال قبل انقلاب اسلامی و وقوع جنگ در کردستان یا عراق سازمان انتقال خون مؤسسه‎ای توانا و علمی شده بود که پای‌بند بالاترین موازین انسانی بود و کاملاً‌ پاسخ‌گوی نیازهای اضطراری آن زمان و نقشی حیاتی ایفا کرد در نجات دادن جان هزاران نفر.

در خاتمه باید بگویم که از پدرم چیزی ارث نبردم مگر اصل مهمی که از او آموختم:

خدمت به مردم و به کشورم بدون هیچ توقع و چشم‌داشت.»

در پایان جلسه لوح یادبود جامعه جراحان ایران با امضاء ریاست این جامعه دکتر ایرج فاضل به دکتر علاء اهدا شد. همچنین پرتره‌ای که استاد فخرالدین فخرالدینی از دکتر علاء برداشته‌ بودند تقدیم ایشان شد. و نیز از طرف بازرگانی گلستانی قلم نفیس یادبود خیام توسط مونا گلستانی طراح قلمهای مؤسسه گلستانی به دکتر فریدون علاء اهدا شد و کتاب مجموعه آثار استاد حسین محجوبی توسط خودشان به دکتر علاء تقدیم شد. خانم صادق‌زاده نیز از طرف مؤسسه بیماران هموفیلی دسته‌گلی را تقدیم کردند و از طرف سازمان انتقال خون ایران تندیس سرباز هخامنشی از آثار تخت جمشید که توسط هنرمندان بازسازی شده بود توسط دکتر پورفتح‌الله تقدیم شد.

اهدا لوح جامعه جراحان ایران توسط دکتر ایرج فاضل

اهدا لوح جامعه جراحان ایران توسط دکتر ایرج فاضل

پرتره دکتر فریدون علاء کار استاد فخر الدینیپرتره دکتر فریدون علاء کار استاد فخر الدینیphoto_2016-12-27_08-47-47photo_2016-12-27_08-47-18

اهدا قلم یادبود خیام توسط طراح قلم خانم مونا گلستانی .

اهدا قلم یادبود خیام توسط طراح قلم خانم مونا گلستانی

اهدا تندیس کار هنر مندان توسط دکتر پور فتح اللهاهدا تندیس کار هنر مندان توسط دکتر پور فتح الله

اهدا کتاب مجموعه اثار استاد حسین محجوبی به دکتر علا

اهدا کتاب مجموعه اثار استاد حسین محجوبی به دکتر علا

اهدا گل از سوی مرکز بیماران هموفیلی توسط خانم صادق زاده

اهدا گل از سوی مرکز بیماران هموفیلی توسط خانم صادق زاده

دکترعلاء با همکاران پزشک: دکتر عباسیون.دکتر میر. دکتر فاضل. دکتر عزیزی و......

دکترعلاء با همکاران پزشک: دکتر عباسیون.دکتر میر. دکتر فاضل. دکتر عزیزی و……

تشکر و سپاس دکتر فریدون علاء از حضار و دوستداران خود

تشکر و سپاس دکتر فریدون علاء از حضار و دوستداران خوداستاد شفیعی کدکنی

  • عکس ها از: مریم اسلوبی ، ژاله ستار و مجتبی سالک