ساعتي در كلاس محمدرضا شفيعي كدكني. «همه چيز، طبق معمول درس هاي من و روش معلمي من، از حافظه بود و فقط از حافظه. جريان کلاس را، در طول ترم، پرسش هاي دانشجويان شکل مي داد، مثل هميشه.»

شاه عباس «شاه» بود يا «وزير»  «همه چيز،
ساعتي در كلاس محمدرضا شفيعي كدكني

عكس:‌امير‌جديدي، شرق  ايماعكس:‌امير‌جديدي، شرقن پاكنهاد

عكس:‌امير‌جديدي، شرق
عكس:‌امير‌جديدي، شرق

گرماي شهريورماه سال 1348 توي ساختمان هم لانه کرده است. جوان لاغراندامي که عينک کائوچويي به چشم دارد، پله هاي دانشکده را آرام آرام بالامي رود تا برسد به جايي که بزرگ ترين نام هاي ادبيات پارسي منتظرش نشسته اند. اهل تعارف نيست اين دانشجوي مغرور خراساني. يک راست مي رود سر اصل مطلب: «صور خيال در شعر فارسي». سخت کار کرده براي اين روز. با همان ته لهجه اي که از کدکن به يادگار دارد، دفاع ماندگاري از رساله اش مي کند و حيرت پرويز ناتل خانلري، عباس زرياب خويي و بديع الزمان فروزانفر را برمي انگيزد. نيازي به شور گروهي نيست. استادانش ترديدي در تصميم خود ندارند، برمي خيزند: «به نام علم و دانش، شما را با نمره بيست در رشته ادبيات فارسي در مقطع دکتري فارغ التحصيل اعلام مي کنيم.» اما جلسه هنوز به پايان نرسيده است. ناتل خانلري که استاد راهنما است، بي درنگ نامه اي به «رياست محترم گروه ادبيات فارسي» دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مي نويسد تا به اين دانشجوي کم حرف فرصتي بيشتر داده شود؛ نه براي تحصيل، که براي تدريس: «آقاي محمدرضا شفيعي کدکني که پايان نامه دکتري خود را در ادبيات فارسي گذرانده و رساله او از بهترين مطالعات و تحقيقاتي که در اين دانشکده انجام گرفته است شمرده مي شود از همه حيث صلاحيت دارد که در دانشکده ادبيات به عنوان معلمي مورد استفاده قرار گيرد و بجا است که پيشنهاد فرمايند به سمت استادياري استخدام شود.» علاوه بر خانلري، يحيي ماهيارنوابي، عباس زرياب خويي و بديع الزمان فروزانفر هم نامه را امضا مي کنند. فروزانفر پاي امضايش مي نويسد: «با سمت استادياري بسيار بجا و بموقع است و احترامي است به فضيلت.» دکتر حسن مينوچهر، رييس گروه ادبيات فارسي در پاسخ، يک جمله مي نويسد: «موافقت کامل دارم.»
44سال، گذشته است و اتاق شماره 442 طبقه چهارم دانشکده ادبيات دانشگاه تهران هنوز ميزبان محمدرضا شفيعي کدکني است؛ در ساعت 10 صبح يکي از روزهاي گرم مهر 1392. نيمکت هاي چوبي- فلزي کلاس را ديگر تاب ميزباني نيست. يادگاري روي يادگاري، بيشترش شعر و کمترش اسم دانشجوهاست. آنقدر که معلوم نيست اين دستخط کدام دانشجو از کدام روز کدام سال دانشگاه تهران است. سال ها رفته و تنها شاهدان نيمه جان روزهاي دور، همين نيمکت ها هستند؛ «دارم سخني با تو و گفتن نتوانم/ وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم…» نيمکت هاي کلاس در سه ستون و شش رديف چيده شده اند و بر هر نيمکت، پنج، شش تايي دانشجو، اگر اول وقت بيايند، شانه به شانه هم جا مي گيرند. طراحان دانشکده پوششي از چوب بر اولين رديف چسبانده اند: تکيه گاه براي آنهايي که روي زمين مي نشينند. بين نيمکت ها، روي زمين، پشت ميز معلم، لبه پنجره ها همه جا، هرجا که بشود نشست و ايستاد پر دانشجوست و فقط مسيري دو متري از در ورودي تا ميز، خالي است. ساعت کمي از 10 گذشته است. محمدرضا شفيعي کدکني مي آيد با خنده محوي بر صورتش، پشت سرش دانشجوها. فضاي خالي پر مي شود. معلم، به سياق ديرينه، يک راست مي نشيند روي ميز و شاگردان، همچون هميشه به احترام فضيلت معلم برمي خيزند. برخاستن و نشستن در آن حجم تنگ دشوار مي نمايد. دومين جلسه از ترم جديد است. قرار است چه درس بدهد؟
«در مهرماه 1390 روز اول که به کلاس رفتم، طبق معمول سنواتي، نمي دانستم که چه درسي بايد بدهم. از دانشجويان پرسيدم. گفتند «با دانشجويان دوره دکتري «تحقيق در ادبيات عرفاني» و با دانشجويان دوره فوق ليسانس درس «نظريه ادبيات»» گفتم «نظريه ادبيات از ماقبل افلاطون شروع مي شود و تا رلان بارت و شاگردش خانم ژوليا کريستوا و امثال تودورف و حتي نسل بعد از آنها را زير چتر خود مي گيرد. در يک ترم چه مي توان گفت؟» گفتند «تو در خلال بعضي درس هايت از صورتگرايان روس گاه سخن مي گويي. در اين ترم فقط نظريه ادبي ايشان را به ما درس بده.» پذيرفتم…»
دانشجوهاي دکتري و فوق ليسانس هر دو در يک کلاس هستند، گم ميان حدود دويست نفر حاضر. اما معلم تک تک شان را مي شناسد و اول از همه تکليفش را با دانشجوهاي دکتري مشخص مي کند. صورتش درهم مي شود و انگشت اشاره اش را به سمت چند دانشجوي دکتري مي گيرد: «همان کتاب شش جلدي اي را که گفتم بخوانيد. دقيق بخوانيد چون با تمام دقت هايي که خودم کردم، امتحان خواهم گرفت.» چشم هايش پشت عينک کائوچويي درشت تر به نظر مي رسند. حرفش را يکباره قطع مي کند. گويي ياد دغدغه اي افتاده. رو مي کند سمت يکي از دانشجوها:
– آرش! کارت درست شد؟
– آقاي دکتر جلسه افتاد هفته بعد.
خنده اي کوتاه مي کند و چشم هايش را ريز، به نشان اطمينان: «درست مي شه.» بلافاصله برمي گردد به موضوع اصلي، خطاب به دانشجويان دکتري. با تحکم ادامه مي دهد: «خيلي به دقت بخوانيد. خيال نکنيد که ورقي زديم و تمام شد، اين صفحه هم چيزي نداشت و مي رويم سراغ صفحه بعد. حتي اگر سطربه سطرش را هم حفظ باشيد يک بار ديگر بايد بخوانيد.»
معلم قرار است در پايان ترم امتحان سختي بگيرد. اينطور که پيداست دکتر شدن در ادبيات فارسي نبايد چنان ساده باشد. «در سه جلسه امتحان مي گيرم. هر جلسه از دو کتاب. 120 نمره مي دهم و تقسيم بر شش مي کنم.» شفيعي کدکني سختگير است. هم از شيوه حرف زدنش پيداست و هم از خاطراتي که ديگران از او گفته اند. تقي پورنامداريان، استاد ادبيات فارسي که رساله دکتري اش را با راهنمايي شفيعي کدکني گذرانده، خاطره اي از سختگيري استاد راهنمايش نقل مي کند: «اتفاقا ديداري دست داد با استاد شفيعي کدکني. حرف از دانشگاه و دانشجو و رساله هاي دکتري افتاد. گفت: «چند روز پيش رساله اي را براي ارزيابي فرستاده بودند، به آن نمره سه دادم. متعجبم چطور مي شود 700، 800 صفحه رساله نوشت و هيچي نگفت!»»
شوخي نيست: «پس تکليف دانشجوهاي دکتري را روشن کردم.» اما دانشجوهاي فوق ليسانس چه؟ «به نظر من کسي که دانشجوي ادبيات باشد و فرماليسم روس را نشناسد، ديپلمش را هم بايد ازش گرفت.»
صورت و جمال
قرار است امسال هم فرماليسم را درس بدهد، با تمرکز بر صورتگرايان روس. يکي از جديدترين کتاب هايش، «رستاخيز کلمات، نظريه ادبي صورتگرايان روس» را به دانشجويان معرفي مي کند. برخي منتقدان گفته اند محمدرضا شفيعي کدکني صورتگراست و «آرمان و تاريخ و جامعه» برايش اولويت دوم است. اما او در مقدمه «رستاخيز کلمات…» پاسخ منتقدان را داده، مثل هميشه قاطع: «قصد من روايت تاريخي جريان فرماليسم روسي است و نه دفاع از آن. اميدوارم کساني مرا به انکار هدف و آرمان در ادبيات و هنر متهم نکنند… بحث درباره صورت و صورتگرايي به هيچ روي انکار جوانب تاريخي و اجتماعي و فلسفي و آرماني فرهنگ بشري نيست. آنها اموري هستند که بديهي بودنشان نياز به توضيح ندارد… بنابرين، در قياس سخن برتولد برشت که گفت: «نخست نان و آنگاه اخلاق»، ما هم مي گوييم: «نخست زندگي و آنگاه صورت»» کدکني همواره از آراي صورتگرايان روس در نوشته ها و کلاس هايش ياد کرده: «با اطمينان مي توانم بگويم که بحث از صورتگرايان روس را نخستين بار، اينجانب، در دانشگاه تهران مطرح کردم. در درس حافظي که به سال 1356 مي دادم، از آراي ايشان، به ويژه در حوزه آشنايي زدايي و مساله وجه غالب و انگيزش بهره بردم… از آن تاريخ به بعد در اغلب نوشته ها و کلاس هايم، از آراي صورتگرايان روس بسيار بهره برده ام و معتقدم اين نحله از نظريه پردازان فرنگي از موثرترين چهره ها در حوزه جمال شناسي و نظريه ادبيات و بوطيقا بوده اند…»
پيراهن راه راه طوسي را با پليوري آبي و شلواري کرم رنگ هماهنگ کرده است، اتوکشيده و مرتب. به دانشجوهاي فوق ليسانس مي گويد علاوه بر «رستاخيز کلمات…» کتابي ديگر را هم بايد بخوانند. انتخاب کتاب دوم را به شور مي گذارد. بحث سختي درمي گيرد. يکي از دانشجوها کتاب «تاريخ تطور نظريه هاي بلاغي» از «شوقي ضيف» نويسنده عرب را پيشنهاد مي دهد. معلم توضيحات مفصلي درباره کتاب و نويسنده اش مي دهد. مي گويد «ضيف» اوريژيناليتي ندارد اما «حرفي ندارم و مي پسندم.» کدکني از «طه حسين» مي گويد که «هديه خداوند به ادبيات عرب است.» و چند بيتي از حفظ به عربي مي خواند و سر از نظريات آيزيا برلين و چند اديب ديگر درمي آورد و بحث را به سرانجام مي رساند. مي گويد: «هرچه دلتان خواست بخوانيد و بپرسيد.» معلم به اين هم راضي نمي شود. ادامه مي دهد: «بخوانيد و از هرکجاي فرهنگ ايران اسلامي سوال داريد، بپرسيد.» جمله را با تاکيد روي «اسلامي» ادا مي کند.
محمود فتوحي در دسته بندي گروه هاي مختلف فکري در هشتاد سال آموزش زبان و ادبيات فارسي، محمدرضا شفيعي کدکني را در گروه استاداني قرار مي دهد که با رويکرد اسلامي در دانشکده ادبيات تدريس کرده اند: «در محافل ادبي فارسي هنوز اين سخن شنيده مي شود که استاداني در ادبيات فارسي درخشيده اند که تحصيلات حوزوي داشته اند. کارنامه علمي هشتادساله استادان ادبيات فارسي نشان داده که اين سخن چندان بي پايه نيست. استادان طراز اول ادبيات فارسي ايران غالبا دانش آموخته علوم ديني و بعضا مجتهد بوده اند.»
تاريخ ادب معاصر هم همين را مي گويد. محمد قزويني از شيخ فضل الله نوري و ميرزاحسن آشتياني علوم ديني آموخت. حسن تقي زاده معمم بود و در تبريز اصول فقه را نزد ميرزا محمود اصولي فراگرفت. هفت نفر از علماي بزرگ اصفهان به جلال الدين همايي اجازه اجتهاد دادند. بديع الزمان فروزانفر در حوزه علميه مشهد شاگردي کرد. زرياب خويي در حوزه علميه قم درس خواند و جعفر شهيدي در نجف. محمدرضا شفيعي کدکني هم در حوزه علميه مشهد در کلاس اديب نيشابوري دوم ادبيات عرب خواند و نزد ديگر استادان فقه و اصول و کلام.
غلط ها را در بياوريد
شفيعي کدکني در مقدمه بيشتر کتاب هايش از دانشجوياني که در رفع نواقص کتاب ها ياري اش کرده اند، تشکر کرده است. «رستاخيز کلمات» هم به ياري دانشجويان نياز دارد، همچون ديگر کتاب هاي کدکني در اين کتاب هم بعد از چاپ هاي اول و دوم و سوم از آنها کمک مي خواهد. «خواهش مي کنم کتاب را به دقت بخوانيد و اشتباه هايش را دربياوريد. هرچه به نظرتان غلط آمد يادداشت کنيد و به من بدهيد. من آنها را بررسي و اصلاح خواهم کرد.» دقت که بکني، در زبان محاوره اش هم کلمات را به دقت کنار هم مي چيند. چهره اش تقريبا اخموست و ابروهايش پشت قاب کائوچويي عينکش پنهان. حرف بي ربط عصباني اش مي کند. گويي دوست دارد گوشه اي بنشيند و سطري بسرايد و کسي کاري به کارش نداشته باشد.
مي گويد: «چند وقت پيش دوست عزيزم جمال ميرصادقي تذکري داد راجع به کلمات خارجي کتاب. مي گفت ممکن است خواننده ها معاني برخي واژه هاي خارجي را که در متن آمده متوجه نشوند. چرا ايندکس کلمات خارجي در کتاب وجود ندارد؟ ديدم راست مي گويد. بنابرين يکي از دانشجوها زحمت بکشد و تا آخر ترم ايندکس را تهيه کند تا در چاپ هاي بعدي در کتاب وجود داشته باشد.»
اقتدار ندانستن
«همه چيز، طبق معمول درس هاي من و روش معلمي من، از حافظه بود و فقط از حافظه. جريان کلاس را، در طول ترم، پرسش هاي دانشجويان شکل مي داد، مثل هميشه.» همان طور که در مقدمه «رستاخيز کلمات…» نوشته، در کلاس هايش سخنراني نمي کند. از دانشجوها مي خواهد پرسشگري کنند، از همه چيز و همه کس، اما مرتبط با موضوع. دست هايش را تکيه مي دهد بر ميز و آرام خودش را مي کشاند بالاو دوباره مي نشيند روي ميز. مي گويد: «هر چيزي را که دوست داريد بخوانيد و هرچه مي خواهيد بپرسيد. معلم ترسويي نيستم و آنقدر اقتدار دارم که بگويم نمي دانم.»
روي سوال ها به شدت حساس است و دوست دارد دانشجويان بدون هر توضيح اضافه اي، سوال بپرسند: «وقتي سوال مي کنيد سخنراني نکنيد. روي سوالتان فکر کنيد. حتي سوالتان را يادداشت کنيد و آن چيزي را بپرسيد که بايد.»
ساعت هاي پاياني کلاس است. معلم به زادگاهش سر مي زند… تا «در پناه سايه انبوه باغ هاش، گلبرگ هاي خاطره را جست وجو کند».
به کدکن که مي رسد مي خندد: «در زمان کودکي من بعد از گرفتن ديپلم طبيعي به دوره سه ساله اي در دانشکده پزشکي مي رفتند و ليسانس بهداشت مي گرفتند. در کدکن ما، يکي از همين ليسانسه ها مطبي زده بود و روي تابلواش نوشته بود، بيماري هاي قلب و مغز و داخلي و… پايينش هم نوشته بود ختنه اطفال نيز پذيرفته مي شود.» همه کلاس فرصت خنديدن پيدا مي کنند. معلم ادامه مي دهد: «اينجوري سوال نپرسيد که قلب و مغز و جراحي و ارتوپدي و فلان و… سوالتان را قشنگ بسنجيد و حتي روي کاغذ بنويسيد بعد بپرسيد. وقت اين بچه ها عزيز است.»
مي خندد و مي گويد: «من آدم بيکار و بي عاري هستم. اينجا آمدن برايم تفريح است. سروکله زدن با شما لذت بخش است اما وقت رفقاي خودتان را نگيريد. بر سوال هايتان تامل کنيد و بعد هم مشخص کنيد که مربوط به کدام بخش است: ارتوپدي، قلب، مغز يا اطفال؟»
گوشش سنگين شده و اين را به دانشجويان گوشزد مي کند: «از خرداد تا الان فرکانس هاي صوتي را ضعيف تر مي شنوم پس بلندتر صحبت کنيد. محکم و قاطع بپرسيد شاه عباس شاه بود يا وزير، تمام.»

ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻴﺮﺍز ﺩﺭ ﺳﺪﺓ ﻫﻔﺘﻢ

 ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ

ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻴﺮﺍز ﺩﺭ ﺳﺪﺓ ﻫﻔﺘﻢ   ….در فصلنامه ورین سیاسی واقتصادی تابستان 92 روزنامه اطلاعات که همچنان سایه فرزانه ای چون سید محموددعایی برسر آن  میدرخشد مقاله ای بسیار محققانه وباکنکاشی درحد وسواس در اشعار وآثار شیخ اجل سعدی آمده ازجناب ﺣﻤﻴﺪ ﻳﺰﺩﺍﻥ ﭘﺮﺳﺖ که هر چند بصورت پی دی اف بوده باگزاردن زمان بسیار آنرا آورده ام وگزارشی کامل ومبسوط ازهمه زوایای زندگی زمانه سعدی است وآنانکه به فرهنگ وتاریخ وسنن این کهن  سرزمین علاقه دارند استدعا دارم آنرا با حوصله ودقت مطاله فرمایند.

به ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﻣﺘﻌﺪﺩ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺘﻮﻥ ﺍﺩﺑﻲ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺿﻤﻦ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ، ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺪﺍﺯﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ
ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺯﻭﺍﻳﺎﻱ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﺎﻭﻳﺪ ﻭ ﻧﺘﺎﻳﺞ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩ. ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ، ﺷﻌﺮ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ
ﺍﺳﻼﻡ، ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ «ﻣﺨﻴ ﻼﺕ ﻣﻮﺯﻭﻥ» ﻭ «ﻧﺎﺯﻙ ﺧﻴﺎﻟﻴﻬﺎﻱ ﺁﻫﻨﮕﻴﻦ» ﺩﺍﺭﺩ؛ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺭﺩ ﭘﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ

ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺭﺳﻤﻲ ﻭ ﻧﻴﻤﻪ ﺭﺳﻤﻲ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻭ ﺭﺳﺎﺋﻞ ﺍﺩﻳﺒﺎﻥ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﻳﺎﻓﺖ. ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﺎﺭﻳﺦ
ﺳﻴﺎﺳﻲ ـ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ (ﻭ ﺑﻪ ﺗﺒﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ) ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺘﻮﻥ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﺓ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺩﻧﺒﺎﻝ
ﻛﺮﺩ. ﺑﺴﺎ ﺭﻭﻳﺪﺍﺩﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﻧﮕﺎﺭﺍﻥ ﺭﺳﻤﻲ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﺴﺘﻘﻴﻤﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﻳﺎ
ﺭﻳﺸﻪ ﻫﺎ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﺪﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻲ ﻛﻢ ﻭ ﻛﺎﺳﺖ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻛﻨﻨﺪ. ﺧﻮﺩﻛﺎﻣﮕﻲ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﺎﺭ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ، ﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ
ﺩﻭﺩﻣﺎﻧﻬﺎﻱ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﻭ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﮔﺮﺍﻧﺒﺎﺭ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻭ ﻏﻴﺮﻃﺒﻴﻌﻲ ﭘﻴﺎﭘﻲ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﻲ ﻣﻮﺭﺧﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﮕﺎﻫﻬﺎﻱ ﺣﻜﻮﻣﺘﻲ، ﻛﻤﺘﺮ
ﻣﺠﺎﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﻛﺎﻣﻞ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﻭ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺿﻤﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺳﻨﺘﻲ ﻧﻴﺰ ﻧﮕﺮﺵ
ﻣﻮﺭﺧﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﺔ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺗﻲ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﭘﮋﻭﻫﻨﺪﮔﺎﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﺭﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﻤﻲ ﺳﺎﺯﺩ. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭ
ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺂﺧﺬﻱ ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺯ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺑﻲ ﺁﻧﻜﻪ ﻫﺪﻑ ﺍﺻﻠﻲ ﺷﺎﻥ
ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﻮﻳﺴﻲ ﺑﺎﺷﺪ.ﮔﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﻣﺘﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺑﻬﺘﺮ ﻭ ﺩﻗﻴﻖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺭﺳﻤﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻻﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﻨﻬﺎﻧﻲ ﻭ ﺯﻳﺮﭘﻮﺳﺘﻲ ﺟﺎﻣﻌﻪ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﺧﺎﺹ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ.
ﺁﺛﺎﺭ ﭘﺮﺑﺮگ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﺗﺎ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺍﻳﻦ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﻣﺸﺮﻑ ﺍﻟﺪﻳﻦ، ﺍﺑﻮﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﻠﺢ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﷲ ﺳﻌﺪﻱ ﺷﻴﺮﺍﺯﻱ (ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
: 691-606ﻕ) ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﭼﻮﻥ ﮔﺸﺖ ﻭﮔﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﺘﻌﺪﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ

ﺣﺪﻭﺩﺍً 50 ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ، ﺳﺮﻭﻛﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻴﺰﺑﻴﻦ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﻮﺍﻡ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺹ ﭘﺴﻨﺪ،
ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺎﺧﻮﺍﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺣﻠﺔ ﻧﺨﺴﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺎﺩﺓ ﺧﺎﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮﺍﺝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ
ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺑﻨﺪﻱ ﻭ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﻄﺎﻟﺐ، ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻨﺪﻭﻛﺎﻭﻫﺎﻱ ﻋﻠﻤﻲ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺭ ﻧﻮﺷﺘﺎﺭ ﺣﺎﺿﺮ
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺪﻱ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻗﺮﻥ ﻫﻔﺘﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﺄﻛﻴﺪ ﺑﺮ

ﺟﻨﺒﺔ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻨﺎﺧﺘﻲ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻱ ﻋﺎﻣﻴﺎﻧﻪ ﺍﻱ (ﻓﻮﻟﻜﻠﻮﺭﻳﻚ) ﻛﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﺧﻲ ﺳﻨﺘﻬﺎﻱ ﺭﺍﻳﺞ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺮﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ﻭ ﻫﻢ
ﺑﺮﺧﻲ ﻧﮕﺮﺷﻬﺎ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻬﺎ ﻭ ﻧﻴﺰ ﺁﻳﻴﻨﻬﺎ ﻭ ﺁﺩﺍﺑﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻲ ﺷﺎﻥ ﺗﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﮕﻲ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﭼﻨﺪﻳﻦ
ﻭ ﭼﻨﺪ ﻧﺴﻞ ﺭﺍ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
***
ﺷﻬﺮﻱ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺻﻴﻔﺶ ﻛﺮﺩﻩ، ﭘﺮ ﮔﻞ ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﻳﻲ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺁﺏ ﻭ
ﻫﻮﺍﻱ ﻣﺴﺎﻋﺪ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ ﺗﻨﻌﻢ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ ﻧﺴﺒﻲ ﻣﺮﺩﻡ. ﻭ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺣﺪ ﺯﻳﺎﺩﻱ
ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺳﺎﺯ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﻃﺒﻊ ﻭ ﺧﻮﺷﺨﻮﻳﻲ ﻭ ﺳﺮﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﮔﺮﺍﻳﺸﻲ ﻣﻌﻨﻮﻱ
ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻛﺜﻴﺮﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﺮﺑﺎﺯ ﺁﺗﺸﻜﺪﻩ ﻓﺎﺭﺱ ﻣﻌﺒﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﻤﻲ ﺑﻮﺩﻩ، ﮔﺮﻭﻫﻲ
ﺯﺭﺗﺸﺘﻲ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﻲ ﺯﻳﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻘﺶ ﻣﺆﺛﺮﻱ ﺩﺭ ﺣﻔﻆ ﻭ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻳﻔﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺜﻼ
ً
ﺟﺸﻨﻬﺎﻱ ﺳﺪﻩ، ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﻭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺳﻨﺘﻬﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﺎﺱ ﻣﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻣﺴﻴﺤﻴﺎﻧﻲ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﻨﻮﻉ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻬﺎﻳﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺁﺗﺸﮕﺎﻩ،
ﻛﻨﺸﺖ، ﺩﻳﺮ ﻭ ﺻﻮﻣﻌﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻧﻖ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺧﺎﻧﻘﺎﻫﻬﺎ ﻭ ﻟﻨﮕﺮﮔﺎﻫﻬﺎ ﻭ ﺭﺑﺎﻃﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﭘﺮﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ ﺑﻮﺩ، ﺷﻬﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ
ﻭﺟﻪ ﻧﻴﺰ ﺟﻨﺐ ﻭﺟﻮﺷﻲ ﺩﺍﺷﺖ. ﺳﻮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻬﺎ، ﻗﻠﻨﺪﺭﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﻭ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﺘﺮﻳﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ
ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﺁﺑﺎﺩ ﻭ ﺯﻳﺎﺭﺗﮕﺎﻫﻬﺎﻱ ﺷﻠﻮﻍ، ﺩﺭ ﻛﻞ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺧﺎﺻﻲ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻲ ﺁﻧﻜﻪ ﺗﻌﻤﺪﻱ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻳﺎ ﺑﻪ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮﻱ ﺍﺯ ﻋﺼﺮ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻒ ﺑﺎﺷﺪ، ﺩﺭ ﺟﺎﻱ ﺟﺎﻱ ﺁﺛﺎﺭﺵ ﺍﺷﺎﺭﺍﺗﻲ
ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﻬﺎﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺟﺰﺍﻱ ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ، ﻛﻠﻴﺘﻲ ﺍﺯ ﻓﻀﺎﻱ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻛﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻴﻢ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻜﻠﻲ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺪﻱ ﺷﺪﻩ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻴﻢ:
ﻣﺸﺎﻏﻞ
1- ﺷﻬﺮﻱ ﻛﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﻧﺸﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺮﻛﺰﻳﺖ ﺩﺍﺭﺩ، ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺎﺧﻮﺍﻩ ﺷﻠﻮﻍ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﻏﻞ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﮔﺮﺩ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ. ﭼﻪ ﺭﺳﺪ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻝ، ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺻﻨﻌﺘﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﭘﻴﺸﻪ ﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﻏﻴﺮﻩ
ﺍﺯ ﺳﺎﻳﺮ ﻧﻘﺎﻁ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻳﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﮔﺮﻳﺨﺘﻪ ﻭ ﺑﺮ ﺗﻨﻮﻉ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺍﺵ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻓﻬﺮﺳﺖ ﺷﻐﻠﻬﺎﻱ
ً ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﺭ ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﻧﺴﺒﺘﺎ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ، ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺩﺭ
ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻩ، ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ: ﺁﺑﮕﻴﻨﻪ ﻓﺮﻭﺵ، ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ، ﺍﺩﻳﺐ، ﺍﺳﺘﺎﺩ
ّ ﻛﻴﻤﻴﺎ (ﻛﻴﻤﻴﺎﮔﺮ)، ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ، ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ، ﺑﺪﺭﻗﻪ (ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ، ﻣﺤﺎﻓﻆ ﻗﺎﻓﻠﻪ)، ﺑﺰﺍﺯ، ﺑﻘﺎﻝ، ﺑﻮﺭﻳﺎﺑﺎﻑ، ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﻥ، ﺑﻮﺍﺏ (ﺩﺭﺑﺎﻥ)، ﺑﻴﻄﺎﺭ
(ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﻚ)، ﭘﺎﺳﺒﺎﻥ، ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺍﺭ، ﭘﺰﺷﻚ، ﭘﻴﻠﻪ ﻭﺭ، ﭘﻴﻠﺒﺎﻥ، ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯ، ﺗﺎﺟﺮ، ﺗﺮﺟﻤﺎﻥ، ﺗﻤﺜﺎﻝ ﮔﺮ، ﺟﺮﺍﺡ، ﺟﻼﺩ، ﺟﻮﻓﺮﻭﺵ،
ﺟﻮﻻﻩ (ﺑﺎﻓﻨﺪﻩ، ﻧﺴﺎﺝ)، ﺟﻮﻫﺮﻱ، ﭼﺎﻭﻭﺵ (ﻧﻘﻴﺐ ﻟﺸﻜﺮ ﻭ ﻗﺎﻓﻠﻪ، ﺣﺎﺟﺐ)، ﭼﺮﺥ ﺍﻧﺪﺍﺯ (ﻛﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭ)، ﭼﻨﮕﻲ، ﭼﻮﺑﻚ ﺯﻥ
(ﻣﻬﺘﺮ ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﺎﻥ)، ﭼﻮﭘﺎﻥ، ﺣﺎﺟﺐ، ﺣﺎﻓﻆ (ﺣﺎﻓﻆ ﻗﺮﺁﻥ، ﺣﺎﻓﻆ ﺣﺪﻳﺚ)، ﺣﻜﻴﻢ (ﭘﺰﺷﻚ، ﻓﻴﻠﺴﻮﻑ)، ﺣﻠﻮﺍﮔﺮ، ﺣﻠﻮﺍﻳﻲ،
ﺣﻤﺎﻝ، ﺧﺎﺩﻣﻪ، ﺧﺎﺭﻛﻦ، ﺧﺮﺑﻨﺪﻩ (ﻛﺮﺍﻳﻪ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺧﺮ)، ﺧﺸﺖ ﺯﻥ، ﺧﻄﻴﺐ، ﺧﻤﺎﺭ (ﻣﻴﻔﺮﻭﺵ)، ﺧﻨﻴﺎﮔﺮ، ﺧﻮﺷﻪ ﭼﻴﻦ، ﺧﻴﺎﻁ،
ﺩﺍﺭﻭﻓﺮﻭﺵ، ﺩﺍﻋﻲ، ﺩﺍﻣﻴﺎﺭ (ﺻﻴﺎﺩ)، ﺩﺍﻭﺭ، ﺩﺯﺩ، ﺩﺳﺘﻮﺭ، ﺩﻭﺯﻧﺪﻩ، ﺩﺷﺖ ﻭﺍﻥ، ﺩﻫﻘﺎﻥ (ﻣﻼﻙ، ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺍﺭ)، ﺩﻫﻞ ﺯﻥ، ﺫﺍﻛﺮ،
ﺭﺍﻋﻲ (ﺷﺒﺎﻥ)، ﺭﺍﻭﻱ (ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﺓ ﺷﻌﺮ)، ﺭﮔﺰﻥ، ﺯﺭﮔﺮ، ﺯﻭﺭﺁﺯﻣﺎ (ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ)، ﺳﺎﺣﺮ، ﺳﺎﺭﺑﺎﻥ، ﺳﺮﻫﻨﮓ، ﺳﻘﺎ، ﺳﻴﺎﺡ، ﺷﺒﺎﻥ،
ﺷﺒﻜﻮﻙ (ﮔﺪﺍ)، ﺷﺒﻪ ﻓﺮﻭﺵ، ﺷﺘﺮﺑﺎﻥ، ﺷﺤﻨﻪ، ﺷﺮﻃﻪ، ﺷﻌﺎﺏ (ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪ ﻛﺎﺳﻪ ﻭ ﻛﻮﺯﻩ)، ﺷﻜﺮﻓﺮﻭﺵ، ﺻﺮﺍﻑ، ﺻﻮﺭﺗﮕﺮ،
ﺍﺭ، ﻋﺎﻟﻢ ﺗﻔﺴﻴﺮﮔﻮﻱ، ﻋﺎﻣﻞ (ﻛﺎﺭﮔﺰﺍﺭ، ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺩﻭﻟﺖ)، ﻋﺪﻭﻝ (ﮔﻮﺍﻫﺎﻥ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ)، ﻋﺴﺲ، ﻋﺼﺎﺭ
ﺻﻴﺮﻓﻲ، ﺻﻴﺎﺩ، ﻃﺒﻴﺐ، ﻃﺮ
(ﺭﻭﻏﻦ ﮔﻴﺮ)، ﻋﻄﺎﺭ، ﻏﺎﺯﻱ (ﺑﻨﺪﺑﺎﺯ، ﻧﻈﺎﻣﻲ)، ﻏﻮﺍﺹ، ﻓﺎﺻﺪ (ﺭﮔﺰﻥ)، ﻓﺮﺍﺵ، ﻓﻘﻴﻪ، ﻓﻴﻠﺴﻮﻑ (ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﭘﺰﺷﻚ)،
ﻗﺎﺑﻠﻪ، ﻗﺎﺻﺪ، ﻗﺎﺿﻲ، ﻗﺼﺎﺏ، ﻗﻠﻢ ﺯﻥ، ﻗﻴﻦ (ﺭﺍﻣﺸﮕﺮ)، ﻛﻔﺶ ﺩﻭﺯ، ﻛﻮﺯﻩ ﮔﺮ، ﻛﻴﺴﻪ ﺑﺮ، ﻛﻴﻤﻴﺎﮔﺮ، ﮔﻞ ﮔﺮ (ﺧﺸﺖ ﺯﻥ ﻭ ﺑﻨﺎ)،
ﮔﻠﻪ ﺑﺎﻥ، ﮔﻨﺪﻡ ﻓﺮﻭﺵ، ﻣﺎﺷﻄﻪ (ﺁﺭﺍﻳﺸﮕﺮ)، ﻣﺤﺘﺴﺐ، ﻣﺤﺼﻞ (ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ)، ﻣﺮﺑﻲ، ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﻱ، ﻣﺮﺯﺑﺎﻥ، ﻣﺸﺖ ﺯﻥ، ﻣﺸﺎﻃﻪ
، ﻣﻔﺘﻲ، ﻣﻼﺡ، ﻣﻨﺠﻢ، ﻣﺆﺫﻥ، ﻣﻬﻨﺪﺱ،
ﻣﻌﻠﻢ، ﻣﻎ، ﻣﻐﻨ
(ﺁﺭﺍﻳﺸﮕﺮ)، ﻣﺼﻮﺭ (ﺻﻮﺭﺗﮕﺮ)، ﻣﻄﺮﺍﻥ (ﻛﺸﻴﺶ)، ﻣﻄﺮﺏ، ﻣﻌﺮ
ّ ﻣﻴﻔﺮﻭﺵ، ﻧﺎﺧﺪﺍ، ﻧﺎﻃﻮﺭ (ﺩﺷﺖ ﺑﺎﻥ)، ﻧﺨﺎﺱ (ﺑﺮﺩﻩ ﻓﺮﻭﺵ)، ﻧﺨﻠﺒﻨﺪ، ﻧﻌﻠﺒﻨﺪ، ﻧﻘﺎﺵ، ﻧﻘﻴﺐ (ﺭﺋﻴﺲ ﺳﺎﺩﺍﺕ )، ﻭﺍﻋﻆ، ﻭﺍﻟﻲ،
1
ﺰﻙ (ﭘﻴﺸﻘﺮﺍﻭﻝ، ﭘﺎﺳﺒﺎﻥ) ﻭ…
ﻭﺯﻳﺮ، ﻳ
ﺟﺸﻨﻬﺎ
2- ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺘﻬﺎﻱ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺗﺠﻤﻌﺎﺗﻲ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺟﺸﻨﻬﺎﻳﻲ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ
ﻧﻴﻤﻪ ﺷﻌﺒﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺑﻪ «ﺷﺐ ﺑﺮﺍﺕ» ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ
ﺍﺳﺖ: ﻧﻮﺭﻭﺯ، ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ، ﻓﻄﺮ، ﺷﺐ ﻳﻠﺪﺍ، ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﻗﺼﻴﺪﺓ ﺍﻧﺪﺭﺯﻳﻪ ﺍﻱ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺏ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻋﻨﻮﺍﻧﺶ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ: «ﻟﻴﻠﻪ ﺍﻟﺒﺮﺍﺓ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ» ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺗﺎ
ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻣﻲ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ:
ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﺣـﻤﺖ ﺑـﺎﺯ ﺯﺧـﻮﻳﺸـﺘـﻦ ﻧﻔـﺴﻲ ﺍﻱ ﭘﺴﺮ، ﺑﻪ ﺣﻖ ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺷﺒﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﺩﺭ
…ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﺕ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺭﻓﺖ ﺩﺭﻫﻮﺍ ﻭ ﻫﻮﺱ ﺷﺒﻲ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻦ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺫﻛﺮ ﻭ ﺷﻜﺮ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ
ﻣﮕﻮﻱ: ﺷﺐ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﭼـﮕﻮﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻨـﻢ؟ ﻣﺤـﺐ ﺭﺍ ﻧـﻨـﻤـﺎﻳــﺪ ﺷـﺐ ﻭﺻــﺎﻝ ﺩﺭﺍﺯ
… ﺑـﺮﺁﺭ ﺩﺳـﺖ ﺗﻀـﺮﻉ، ﺑـﺒـﺎﺭ ﺍﺷـﻚ ﻧَ َﺪﻡ ﺯ ﺑـﻲ ﻧـﻴﺎﺯ ﺑـﺨـﻮﺍﻩ ﺁﻧـﭽـﻪ ﺑـﺎﻳﺪﺕ ﺑﻪ ﻧﻴﺎﺯ
(ﻣﻮﺍﻋﻆ، ﺹ 669)
ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ، ﺷﺐ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ ﺷﻌﺒﺎﻥ ﻣﺎﻩ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﺳﺖ: «ﺗﻮﺑﻪ ﻛﻨﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﻪ
ﺷﻌﺒﺎﻥ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 380) ﺗﺎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻋﻴﺪ ﻓﻄﺮ
3- ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻭ ﻋﻴﺪ ﻓﻄﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻭ ﺑﻠﻜﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺣﻠﻮﻝ
ﻣﺎﻩ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﻨﻊ ﻣﻴﮕﺴﺎﺭﻱ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻴﻜﺪﻩ ﻫﺎ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﻴﻠﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻨﺎﺩﻱ ﺯﺩﻩ ﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﻣﺨﻮﺭﻳﺪ؟»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 391) ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺑﺮﺧﻲ ﭘﻨﻬﺎﻧﻲ ﻟﺒﻲ ﺗﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺩﺭ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﭼﺸﻢ ﺷﻮﺥ ﺗﻮ ﻣﺴﺖ ﺍﺳﺖ!» (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
380) ﺟﻠﻮﻱ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﺑﺰﻡ ﻭ ﻃﺮﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﻣﺤﺘﺴﺒﺎﻥ ﺁﻻﺕ ﻃﺮﺏ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ: «ﻛﺴﺎﻥ ﻛﻪ
ﺩﺭ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﭼﻨﮓ ﻣﻲ ﺷﻜﺴﺘﻨﺪﻱ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 441) ﻭ «ﻣﺤﺘﺴﺐ ﮔﻮ ﭼﻨﮓ ﻣﻴﺨﻮﺍﺭﺍﻥ ﺑﺴﻮﺯ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 444) ﺩﺭ ﻋﻮﺽ
ﺑﺴﺎﻁ ﺩﻋﺎ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺗﻼﻭﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﭘﻬﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻜﺎﻑ ﻭ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺍﺭﻱ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﻣﻲ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ:
َ  ﺯﻫﺪ ﻭ ﭘﺮﻫﻴﺰ. ﺷﺒﻲ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺖ ﭘﺪﺭ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺮﺣﻤﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ

ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﺮ ﻫﻢ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺼﺤﻒ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺍﻱ ﮔﺮﺩ ﻣﺎ ﺧﻔﺘﻪ…» (ﺏ2،ﺡ7) ﺑﻪ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ:
ﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ، ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺗﻨﻌﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﺎﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺘﺪ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﻭﺻﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 724)
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭ ﻛﻪ ﻋﺸﻖ ﭘﻴﺸﻪ ﺍﺳﺖ، ﺷﺐ ﻭﺻﺎﻝ ﺭﺍ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ: «ﺷﺐ ﻗﺪﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻫﺪ/ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻤﺎﻉ
ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 585) ﻭ «ﺭﻭﺯ ﻫﺠﺮﺍﻧﺖ ﺑﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﻗﺪﺭ ﺷﺐ ﻭﺻﻞ / ﻋﺠﺐ ﺍﺭ ﻗﺪ رﻧﺒﻮﺩ ﺁﻥ ﺷﺐ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ!« (ﺑﺪﺍﻳﻊ،
ً 499) ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻣﺸﺨﺺ ﻧﻴﺴﺖ: «ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ ﻫﻢ» (ﺑﻮ، 1576) ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ، «ﺍﮔﺮ ﺷﺒﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﻮﺩﻱ،
ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺑﻲ ﻗﺪﺭ ﺑﻮﺩﻱ.» (ﺏ8، ﺵ42) ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﻱ ﺍﻳﻦ «ﻣﺎﻩ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ»، «ﺯﻣﺎﻥ ﻃﺎﻋﺖ ﻭ ﺧﻴﺮ / ﻣﺠﻠﺲ ﺫﻛﺮ ﻭ ﻣﺤﻔﻞ ﻗﺮﺁﻥ»
ُ ﺍﺳﺖ ﻭ «ﻣﻬﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻳﺰﺩﻱ ﺑﺮ ﻟﺐ/ ﻧﻔﺲ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﻭ ﺩﻳﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ» (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 679) ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ
ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺛﻮﺍﺏ ﻗﺮﺁﻥ ﺗﻼﻭﺕ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺣﻘﻮﻗﻲ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺁﻭﺍﺯﻱ
ﺑﻪ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺮﺁﻥ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺻﺎﺣﺒﺪﻟﻲ… ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺮﻩ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻴﭻ… ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﺪﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ…» (ﺏ
4،ﺡ14) ﺧﺪﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻓﻈﺎﻥ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺁﻭﺍﺯ/ ﺑﻴﺎﻣﺮﺯﺍﺩ ﺍﮔﺮ ﺳﺎﻛﻦ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 757) ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳﻲ ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﺮﺍﻱ
ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﺳﺨﺖ ﻭ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﻲ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻭﻗﺖ ﺍﻓﻄﺎﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺁﻣﺪ/ ﺍﺯ
ﺑﺲ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﺎﻧﺪﻱ، ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭﺍﻥ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 526)
ﺑﺎﺯﺁ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓـﺮﺍﻕ ﺗـﻮ ﭼﺸﻢ ﺍﻣﻴـﺪﻭﺍﺭ ﭼﻮﻥ ﮔﻮﺵ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺑﺮ ﺍﷲ ﺍﻛﺒﺮ ﺍﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 384)
ﻧﮕـﻔـﺘﻢ ﺭﻭﺯﻩ ﺑـﺴﻴــﺎﺭﻱ ﻧــﭙـﺎﻳـﺪ؟ ﺭﻳـﺎﺿـﺖ ﺑـﮕـﺬﺭﺩ، ﺳﺨـﺘـﻲ ﺳﺮﺁﻳﺪ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺷـﻮﺍﺭﻱ، ﺁﺳـﺎﻧﻲ ﺳﺖ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻭﻟـﻴـﻜـﻦ ﺁﺩﻣـﻲ ﺭﺍ ﺻـﺒـﺮ ﺑــﺎﻳـــﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 458)
ِ ﮔﻮﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﭽﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺨﺴﺖ ﺭﻭﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻨﺶ ﺑﻮﺩ، ﺟﺸﻨﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻳﺎ ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺍﻱ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺷﻨـﻴـﺪﻡ ﻛـﻪ ﻧــﺎﺑـﺎﻟﻐﻲ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺻﺪ ﻣﺤـﻨﺖ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯ ﺑـﻪ ﭼﺎﺷﺖ
ّﺎﺑـﺶ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳـﺎﺋــﻖ ﻧـﺒــﺮﺩ ُ ﺑـﺰﺭگ ﺁﻣـﺪﺵ ﻃﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻃﻔﻞ ﺧـﺮﺩ
ُ ﺑـﻪ ﻛﺘ
ﭘـﺪﺭ ﺩﻳــﺪﻩ ﺑــﻮﺳﻴـﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺮﺵ ﻓﺸـﺎﻧـﺪﻧـﺪ ﺑـﺎﺩﺍﻡ ﻭ ﺯﺭ ﺑـﺮ ﺳــﺮﺵ
(2663-2660 ،ﺑﻮ)
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺳﺘﻬﻼﻝ ﻋﻴﺪ ﻭ ﺩﻳﺪﻥ ﻣﺎﻩ ﻧﻮ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ:
ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻋﻴﺪ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﻳﻦ ﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻣـﺎﻩ ﻧـﻮ ﺑﻴﻨـﻨﺪ ﻭ ﻣـﺎ ﺍﺑﺮﻭﻱ ﺩﻭﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 399)
ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻼﻝ ﻋﻴﺪ ﺑﺪﻳـﺪﻧﺪ ﻭ ﭘــﻴﺶ ﻣﺎ ﻋﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﻚ ﺍﺑﺮﻭﻱ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻫﻼﻝ ﺩﻭﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 396)
ﺭﺥ ﺍﺯ ﻣـﺎ ﺗـﺎ ﺑﻪ ﻛﻲ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﻋﻴﺪ؟ ﻫـﻼﻝ ﺁﻧــﻚ ﺑـــﻪ ﺍﺑـــﺮﻭ ﻣــﻲ ﻧــﻤــﺎﻳــﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 459)
ِ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﻓﺘﻦ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺮﺍﻱ ﻋﺎﺑﺪﺍﻥ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﻨﺎ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ «ﺩﺭ ﻭﺩﺍﻉ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ» ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ:
ِ ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﺳﻴﺮ، ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻓﺖ / ﺩﻳﺮ ﻧﻨﺸﺴﺖ ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﻣﻬﻤﺎﻥ.
ﻳﺎﺭ
ﻣـﺎﻩ ﻓـﺮﺧـﻨـﺪﻩ، ﺭﻭﻱ ﺑــﺮ ﭘـﻴـﭽـﻴﺪ ﻭ ﻋـﻠـﻴـــﻚ ﺍﻟــﺴـﻼﻡ ﻳــﺎ ﺭﻣــﻀــــﺎﻥ…
(ﻣﻮﺍﻋﻆ، 679)
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﻋﻤﻮﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻣﺎﻩ ﺷﻮﺍﻝ ﻓﺮﺣﺒﺨﺶ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﻭ ﺷﺎﺩﻱ ﻣﻲ ﮔﺬﺷﺖ؛ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ
ّ
ﻏﺰﻝ ﻗﺒﻠﻲ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺭﺥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﻲ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻋﻴﺪ…
ُﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳـﻢ ﭼﻪ ﺑﻨﺪﻱ؟ ﺩﺭﺵ ﺑـﮕﺸـﺎﻱ ﺗــﺎ ﺩﻝ ﺑـــﺮﮔـﺸـﺎﻳــﺪ
ﺳﺮﺍﺑ
ﻏـﻼﻣـﺎﻥ ﺭﺍ ﺑـﮕـﻮ ﺗـﺎ ﻋـﻮﺩ ﺳـﻮﺯﻧﺪ ﻛـﻨﻴــﺰﻙ ﺭﺍ ﺑــﮕــﻮ ﺗــﺎ ﻣﺸـﻚ ﺳﺎﻳﺪ،
ﻛــﻪ ﭘـﻨـﺪﺍﺭﻡ ﻧـﮕــﺎﺭ ﺳــﺮﻭﺑـــﺎﻻ ﺩﺭ ﺍﻳــﻦ ﺩﻡ «ﺗـﻬـﻨـﻴـﺖ ﮔـﻮﻳﺎﻥ» ﺩﺭﺁﻳﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 459)
ﺷﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ، ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻱ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻮﺍﺭﻛﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻏﺰﻝ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺳﻮﺍﺭﺍﻥ ﺣﻠﻘﻪ
ﺑﺮﺑﻮﺩﻧﺪ…» ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺩﺭ ﺣﻠﻘﺔ ﻛﺎﺭﺯﺍﺭﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ/ ﺁﻥ ﻧﻴﺰﻩ ﻛﻪ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻲ ﺭﺑﻮﺩﻡ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 498) ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ
ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﻛﻪ ﺷﺎﻩ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. (ﺏ3، ﺡ28)

ﻋﻴﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ
4- ﺟﺸﻦ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﻋﻴﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ «ﻋﻴﺪ ﺍَﺿﺤﻲ» (ﮔﻞ،
ﺏ1،ﺡ32) ﻭ «ﻋﻴﺪ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ» ﻧﻴﺰ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮔﺮ ﺗﻮ «ﻋﻴﺪ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ» ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺑﺎﺯﺁﻳﻲ ﺑﺨﻴﻠﻢ ﺍﺭ ﻧﻜﻨﻢ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﻪ «ﻗﺮﺑـﺎﻧـﺖ»
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 413)
ً ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻣﺘﻮﻥ ﻛﻬﻦ (ﻣﺜﻼ ُ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻴﻬﻘﻲ) ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ «ﻋﻴﺪ ﮔﻮﺳﭙﻨﺪﻛﺸﺎﻥ» ﻫﻢ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ: «ﺑﺮﺍﻱ
ﻋﻴﺪ ﺑﻮﺩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 588)
ﺳـﻌﺪﻳــﺎ، ﮔــﻮﺳــﻔــﻨـﺪ ﻗـﺮﺑـﺎﻧﻲ ﺑـﻪ ﻛـﻪ ﻧــﺎﻟــﺪ ﺯ ﺩﺳـﺖ ﻗـﺼﺎﺑﺶ؟
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 476)
ﺑﺎ ﻏﻠﺒﺔ ﻭﺟﻪ ﻋﺮﻓﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﻧﮕﺮﺵ ﺳﻌﺪﻱ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻋﻴﺪ ﺍﺿﺤﻲ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ، ﻧﻤﺎﺩ ﻧﻔﺲ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﻦ ﺍﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺖ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ: ﻣﺎ ﻛﺸﺘﺔ ﻧﻔﺴﻴﻢ ﻭ ﺑﺲ ﺁﻭﺥ ﻛﻪ ﺑﺮﺁﻳﺪ/ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﻧﻔﺲ ﻧﻜﺸﺘﻴﻢ.
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 736) ﭘﺲ ﺑﺎﻳﺪ «ﻧﻔﺲ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﻜﺸﻴﻢ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﺎﺭ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 468) ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ «ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﻳﻜﻲ
ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﺔ ﻗﺮﺑﺎﻧﻬﺎ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 368)
ﺟـﺎﻥ ﺑـﺎﺧـﺘﻦ ﺁﺳـﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺪﺭ ﻧﻈﺮﺕ، ﻟﻴﻜﻦ ﺍﻳـﻦ ﻻﺷـﻪ ﻧـﻤـﻲ ﺑـﻴـﻨﻢ ﺷﺎﻳﺴﺘﺔ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 412)
ﺑـﺮﺁﻧـﻢ ﮔـﺮ ﺗـﻮ ﺑﺎﺯﺁﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﻳﺖ ﻛﻨﻢ ﺟﺎﻧﻲ ﻭﺯﻳﻦ ﻛﻤﺘﺮ ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﻱ ﺗﻮ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ
(ﺏ، 584)
ﻋﻴﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ
5- ﺟﺸﻦ ﻣﻬﻢ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ، ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻫﻮﺍﻱ ﻓﺎﺭﺱ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﺍﺯ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﻁ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮔﻞ ﻭ ﺳﺒﺰﻩ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺭﻭﻧﻖ ﻣﻲ ﺳﺎﺯﺩ ﻭ ﻣﺠﺎﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﻭ ﺗﻔﺮﺝﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ، ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﺮﻳﻚ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ
ﺑﺎﻍ، ﺁﻻﭼﻴﻖ) ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎﻻﺭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻨﻘﻞ ﮔﺮﻡ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻮﻱ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ.بوستان
ُﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺍ (ﺧﺎﻧﺔ ﻣﻴﺎﻥ
ِ
ﺑــﺮﺧـﻴـﺰ ﻛــﻪ ﻣــﻲ ﺭﻭﺩ ﺯﻣــﺴﺘـﺎﻥ ﺑـﮕﺸــﺎﻱ ﺩﺭ ﺳــﺮﺍﻱ ﺑوستان
ْ ﻧــﺎﺭﻧـﺞ ﻭ ﺑـﻨـﻔـﺸــﻪ ﺑـﺮ ﻃﺒــﻖ ﻧـﻪ ﻣـﻨــﻘﻞ ﺑـﮕــﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺷـﺒـﺴـﺘـﺎﻥ
ﺑــﺮﺧـﻴـﺰ ﻛــﻪ ﺑــﺎﺩ ﺻـﺒﺢ ﻧــﻮﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑـﺎﻏـﭽـﻪ ﻣـﻲ ﻛـﻨﺪ ﮔﻞ ﺍﻓﺸـﺎﻥ
ِ
… ﺑـــﻮﻱ ﮔــﻞ ﺑـــﺎﻣــﺪﺍﺩ ﻧــﻮﺭﻭﺯ ﻭ ﺁﻭﺍﺯﺧــﻮﺵ ﻫــﺰﺍﺭﺩﺳــﺘــﺎﻥ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 525)
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻜﺎﻧﻲ ﻭ ﻗﺎﻟﻲ ﺷﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺳﺎﻝ ﻧﻮ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﺭﻭﺯ ﻗـﺎﻟـﻲ ﻓـﺸﺎﻧـﺪﻥ ﺍﺳـﺖ ﺍﻣــﺮﻭﺯ ﺗــﺎ ﻏﺒـﺎﺭ ﺍﺯ ﻣـﻴــﺎﻥ ﻣــﺎ ﺑـﺮﻭﺩ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 759)
ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻋﻴﺪ ﺟﺎﻣﻪ ﻧﻮ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ «ﺧﻠﻌﺖ ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ» ﻣﻲ ﻧﺎﻣﺪﺵ ﻭ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺗﺰﻳﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺗﻔﺮﺝ ﻛﻨﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥﺭﻓﺘﻴﻢ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺭﺑﻴﻌﻲ ﻛﻪ ﺻﻮﻟﺖ
َ ِ دﺮﺩ ﺁﺭﻣﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭﺍﻥ ﺩﻭﻟﺖ ﻭﺭﺩ ﺭﺳﻴﺪﻩ. ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺑﺮگ ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ/ ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻣﺔ ﻋﻴﺪ
ِ
ﻧﻴﻜﺒﺨﺘﺎﻥ». (ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ) ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺴﺎﻁ ﻣﻨﻘﻞ ﻭ ﻛﺮﺳﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﻲ ﭼﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺎﺩﺑﺎﺵ ﮔﻮﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ:
ﺗﺎ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺭﻛﺒﺎﺩﻡ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 496)
ﺑـﺮﺁﻣــﺪ ﺑــﺎﺩ ﺻـﺒﺢ ﻭ ﺑـﻮﻱ ﻧـﻮﺭﻭﺯ ﺑـﻪ ﻛـﺎﻡ ﺩﻭﺳﺘـﺎﻥ ﻭ ﺑـﺨـﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ
ﻣﺒـﺎﺭﻙ ﺑـﺎﺩﺕ ﺍﻳـﻦ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ ﺑﺎﺩﺕ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯ
ﭼـﻮ ﺁﺗـﺶ ﺩﺭ ﺩﺭﺧـﺖ ﺍﻓـﻜﻨﺪ ﮔﻠـﻨﺎﺭ ﺩﮔـﺮ ﻣﻨـﻘـﻞ ﻣﻨـﻪ، ﺁﺗـﺶ ﻣﻴـﻔﺮﻭﺯ
(ﻗﺪﻳﻢ، 473)
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﻡ ﻣﻲ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺠﺎﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻇﺮﻑ ﻭ ﻣﻈﺮﻭﻑ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﻧﺪ. ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﻱ «ﺧﻮﺍﻥ ﻳﻐﻤﺎ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ؛
2 َ ﺯﻳﺮﺍ «ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ، ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ ﮔﺪﺍ ﺭﺍ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 361) ﻭ ﺍﻳﻦ

ﺧﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ «ﻛﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻨﺎﺩﻱ ﺯﺩﻩ ﺳﺖ ﻳﻐﻤﺎﻳﻲ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 690)
ﺩﻝ ﺳﻌﺪﻱ ﻭ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺩﻣﻲ ﻏﺎﺭﺕ ﻛﺮﺩ ِ ﻫﻤﭽﻮ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻥ ﻣﻠﻚ، ﻳﻐﻤﺎ ﺑﻮﺩ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 451)
ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ «ﻣﺎ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﺎﺻﻴﻢ، ﺑﻪ ﻳﻐﻤﺎ ﻧﺮﻭﻳﻢ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 522) ﺩﺭﻣﺠﺎﻟﺲ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﺗﺮ ﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺎﻩ
«ﺯﺭﺍﻓﺸﺎﻧﻲ» ﻫﻢ ﺑﻜﻨﺪ؛ ﭼﻪ، ﺧﻮﺩ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﻧﺪﺭﺯﻱ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ: «ﺯﺭﺍﻓﺸﺎﻥ، ﭼﻮ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ» (ﺑﻮ، 974) ﻭ

ﺯ ﺷﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ «ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﭼﻮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻓﺸﺎﻧﺪﻱ ﺩﺭﻡ» (ﺑﻮ، 1413) ﻳﺎ ﺁﻥ «ﻏﻨﻲ ﺯﺭ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻓﺸﺎﻧَﺪ». (ﮔﻞ، ﺏ2، ﺡ27)
ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻭ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ؛ ﭼﻮﻥ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ «ﺳﺮ ﻭ ﺯﺭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻓﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺩﻋﺎ ﻧﻴﺰ ﻛﻨﻨﺪ!» (ﻗﺪﻳﻢ، 449) ﻭ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺯﺭ ﻓﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺳﺮ ﺍﻓﺸﺎﻧﻴﻢ». (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 522)
ﺗﻔﺮﻳﺤﺎﺕ
6- ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﻛﻪ «ﻣﻮﺳﻢ ﺳﺒﺰﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ»ﺳﺖ (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 606) ﻭ ﺩﺭ ﻭ ﺩﺷﺖ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻪ ﺭﻭﻳﺎﻥ
ً ﺷﻴﺮﺍﺯﻱ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﺭﺍﻍ ﻣﻲ ﺧﺮﺍﻣﻨﺪ، ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﮔﺰﻳﺪ. ﺧﺼﻮﺻﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻄﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ﻫﻢ
ﺑﻴﻜﺎﺭ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﻳﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﻌﺒﺪﻩ ﺑﺎﺯﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﺟﺎﻫﺎ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺗﻲ
ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺟﻤﻌﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﻳﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎﻱ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻛﻨﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺴﻲ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻳﻦ ﺭﺍ ﺑـﻴـﺎ ﻣـﻄـﺎﻟـﻌـﻪ ﻛـﻦ ﮔـﻮ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﻬﺎﺭ، ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ
ّ … ﻧﻌﻴﻢ ﺧﻄﺔ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭ ﻟﻌﺒــﺘﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘــﻲ ﺯ ﻫﺮ ﺩﺭﻳﭽﻪ ﻧﮕﻪ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺣـﻮﺭ ﺑﻴﻨﻲ ﻭ ﻋﻴﻦ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺭﺍﻩ ﺗـﻤﺎﺷﺎ ﺑـﺪﻳﻊ ﭼـﻬـﺮﻩ ﺑﺘــﺎﻧﻲ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﻣـﺸﺎﻫـﺪﻩ ﻋـﺎﺟﺰ ﻛـﻨﻨﺪ ﺑﺘﮕﺮ ﭼﻴﻦ ﺭﺍ
ﻫـﺰﺍﺭ ﻧــﺎﻟﺔ ﺑـﻴﺪﻝ ﺯ ﻫـﺮ ﻛﻨـﺎﺭ ﺑـﺮﺁﻳـﺪ ﭼـﻮ ﭘـﺮ ﻛـﻨـﻨﺪ ﻏـﻼﻣـﺎﻥ ﺷﺎﻩ، ﺧﺎﻧﺔ ﺯﻳﻦ ﺭﺍ
ﺑﻴﺎﺭ ﺳﺎﻗﻲ ﻣﺠﻠﺲ، ﺑﮕﻮﻱ ﻣﻄﺮﺏ ﻣﻮﻧﺲ ﻛﻪ ﺩﻳـﺮ ﺷـﺪ ﻛﻪ ﻗﺮﻳﻨـﺎﻥ ﻧـﺪﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻗﺮﻳﻦ ﺭﺍ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 650)
ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﻮﻳﻲ ﭘﺮﻱ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﮔﻮﻳﻲ ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﮔﻮﻳﻲ ﺯﻧﺦ ﺩﺍﺭﻱ، ﺑﺴﺎﺯ ﺍﺯ ﺯﻟﻒ ﭼﻮﮔﺎﻧﻲ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 585)
ً ﻭ ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﻴﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺯﻱ ﺭﻏﺒﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺜﻼ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺼﺮﻉ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ: «ﭼﻮﻥ ﮔﻮﻱ
ِ ﻋﺎﺝ، ﺩﺭ ﺧﻢ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺁﺑﻨﻮﺱ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 475) ﺗﻬﻴﻪ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﻱ ﺁﺑﻨﻮﺱ ﻭ ﮔﻮﻱ ﺍﺯ ﻋﺎﺝ، ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ
ﺑﺮﻣﻲ ﺁﻳﺪ. ﻧﻮﻉ ﺩﻳﮕﺮ ﭼﻮﮔﺎﻥ، «ﻃﺒﻄﺎﺏ» ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻛﻔﭽﻪ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻴﺎﻳﺪ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻃﺒﻄﺎﺏ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻓﺮﻭﺩ ﺑﻴﺎﺑﺪ.
3 ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺳﻌﺪﻱ

ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﻋﻘﻞ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ: ﺷﺤﻨﺔ ﻋﺸﻘﺖ ﺳﺮﺍﻱ ﻋﻘﻞ ﺩﺭ ﻃﺒﻄﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 407) ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ
ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻫﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﺮﺩﺳﺘﻲ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪﻱ، ﻧﻔﺖ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭﻱ
ً (ﻣﺜﻼ ﻳﻚ ﺗﻜﻪ ﭼﻮﺏ) ﻣﻲ ﭘﺎﺷﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﺟﻬﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﮔﻴﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﻨﺪﺑﺎﺯﺍﻥ
(ﻏﺎﺯﻱ) ﺭﻭﻱ ﻃﻨﺎﺏ ﺣﺮﻛﺎﺕ ﻧﻤﺎﻳﺸﻲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ: «ﺷﻬﺮﺓ ﺷﻬﺮﻡ ﭼﻮ ﻏﺎﺯﻱ ﺑﺮ ﺭﺳﻦ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 524)
ِ ِ ﺑـﺪﻳـﻊ ﺍﻟﺠـﻤﺎﻝ «ﺷﻴـﺮﻳـﻦ ﻛﺎﺭ» ﻛـﻪ ﺳـﻮﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺗﺶ
ﺑـﺲ ﺍﻱ ﻏـﻼﻡ
َﻨـﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﻴﺮﻱ؟ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﻟﺐ ﻟﻌﻞ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺑـﻪ ﻧﻔـﻂ ﮔ
ِ
(ﻗﻄﻌﺎﺕ، 608)
7- ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺗﻔﺮﻳﺤﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ، ﺷﻄﺮﻧﺞ ﻭ ﻧﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ
ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺷﻴﺦ ﺍﺯ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎﺕ ﺁﻥ ﻛﺮﺩﻩ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ِ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ: «ﺳﻌﺪﻱ ﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯﻱ ﺷﻄﺮﻧﺞ ﻋﺸﻖ ﺗﻮﺳﺖ!» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 423) ﺩﺭ ﻳﻚ ﻏﺰﻝ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺎﺯﻱ ﻭ
ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎﺗﺸﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ِ ﺍﺳـﺐ ﺩﺭ ﻣـﻴـﺪﺍﻥ ﺭﺳـﻮﺍﻳـﻲ ﺟﻬﺎﻧـﻢ ﻣــﺮﺩ ﻭﺍﺭ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﮔﻮﻱ ﻭ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ
4 ﺟـﺎﻥ ﺑـﺎﺧﺘـﻦ
ﭘﺎﻛـﺒﺎﺯﺍﻥ ﻃـﺮﻳﻘﺖ ﺭﺍ ﺻﻔـﺖ ﺩﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﭼﻴﺴﺖ؟ ِ ﺑــﺮ ﺑﺴـﺎﻁ ﻧـﺮﺩ، ﺩﺭ ﺍﻭﻝ ﻛـﻔﺮ ﻭ ﺍﻳـﻤﺎﻥ ﺑـﺎﺧﺘﻦﻧَ َـﺪﺏ
ِ ﻻ،
ِ ﺍﻻ، ﻣـﺎﻝ ﻭ ﻣﻨﺼﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺳﺖ ﻋـﺎﺷـﻘـﻲ ﺩﺭ ﺷـﺸﺪﺭ
ﺯﺍﻫـﺪﻱ ﺑـﺮ ﺑـﺎﺩ
ﮔـﺮ ﺣﺮﻳﻒ ﻧﺮﺩ ﻋﺸﻘﻲ، ﻣﺎﻝ ﻭ ﺩﻳﻦ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﺒﺎﺯ ﻭﺭﻧــﻪ ﻫـﺮ ﻃـﻔـﻠـﻲ ﺗـﻮﺍﻧـﺪ ﺑـﻲ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ
ﺳﻌـﺪﻳــﺎ، ﺷـﻄﺮﻧـﺞ ﺭﻩ، ﻣـﺮﺩﺍﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺑﺎﺧﺘﻨﺪ ﺭﻭ ﺗـﻤﺎﺷـﺎ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﻧـﺘـﻮﺍﻧـﻲ ﭼﻮ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 739)
ﺩﺭ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺟﺪﺍﻝ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎ ﻣﺪﻋﻲ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﻫﺮ ﺑﻴﺪﻗﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻧﺪﻱ، ﺑﻪ ﺩﻓﻊ ﺁﻥ ﺑﻜﻮﺷﻴﺪﻣﻲ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺎﻫﻲ ﻛﻪ
ُ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪﻱ، ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻳﻦ ﺑﭙﻮﺷﻴﺪﻣﻲ.» (ﮔﻞ، ﺏ7) ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﻣﻘﺎﻣﺮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﺷﺶ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺪ، ﻭﻟﻴﻜﻦ ﺳﻪ ﻳﻚ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ.»
(ﺏ8، ﺵ101) ﺍﻳﻨﻚ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎﺕ ﺍﻳﻦ ﻓﻦ: ﺍﺳﺐ، ﺑﺎﺧﺘﻦ، ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ، ﺑﻴﺪﻕ (ﭘﻴﺎﺩﻩ) ﭘﻴﺎﺩﻩ، ﭘﻴﺎﺩﺓ ﻋﺎﺝ،
ﭘﻴﻞ، ﺟﻔﺖ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﺑﺮﺩﻥ، ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ، ﺩﻏﻞ ﺑﺎﺧﺘﻦ، ﺭﺥ، ﺳﻪ ﺷﺶ، ﺳﻪ ﻳﻚ، ﺷﺎﻩ، ﺷﺸﺪﺭ، ﺷﻄﺮﻧﺞ، ﻃﺎﻕ
5 ﺁﻣﺪﻥ، ﻋﺬﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ (ﻫﻔﺖ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺏ ﻭ ﻳﺎﺯﺩﻩ ﻧﺪﺏ ﺭﺍ ﻋﺬﺭﺍ ﮔﻮﻳﻨﺪ)، ﻋﺮﺻﻪ، ﻓﺮﺯﻳﻦ (ﻭﺯﻳﺮ)، ﻛﻢ ﺯﻥ (ﻛﺴﻲ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻧﻘﺶ ﻛﻢ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ)، ﻛﻢ ﺯﻧﻲ، ﮔﺮﻭ ﺑﺮﺩﻥ، ﻣﺎﺕ، ﻣﻘﺎﻡ، ﻧﺪﺏ، ﻧﺮﺩ.
8- ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺗﻔﺮﻳﺤﺎﺕ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺷﻌﺒﺪﻩ ﺑﺎﺯﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﺩﻭ ﭼﻮﺏ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﺟﺎﻫﺎ
ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ «ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻣﻮﻟﻮﻱ ﺳﺨﺖ ﻧﺎﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﻲ ﺗﻤﻜﻴﻦ ﺍﺳﺖ.

ﮔـﺮ ﻛـﻮﺗـﻬـﻲ، «ﭘـﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ» ﻣﺒﻨﺪ ِ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﭼـﺸﻢ ﻃـﻔﻼﻥ ﻧـﻤﺎﻳﻲ ﺑﻠﻨﺪ
(ﺑﻮ، 2651)
ﭼـﻮ «ﻏـﺎﺯﻱ» ﺑـﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻧﺒﻨﺪﻧﺪ ﭘﺎﻱ َ ﻛﻪ ﻣﺤﻜﻢ ﺭﻭﺩ ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ ﺯ ﺟﺎﻱ
(ﺑﻮ، 1714)
ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎ «ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ» ﻣﻲ ﭼﻤﺪ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺭﻗﺺ ﺁﻭﺭﻳﻢ ﺁﻥ ﺳﺮﻭ ﺳﻴﻢ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 365)
ﺑﺮﺍﻱ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺳﺐ ﭼﻮﺑﻲ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺑﺸﻜﻴﺒﺪ ﺍﺳﺐ ﭼﻮﺑﻴﻦ ﺍﺯ ﺳﻴﻒ ﻭ ﺗﺎﺯﻳﺎﻧﻪ، (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 542) ﺗﻔﺮﻳﺢ
ﺩﻳﮕﺮﺷﺎﻥ ﻛﺸﺘﻲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ «ﺩﺭ ﺻﻨﻌﺖ ﻛﺸﺘﻲ ﮔﺮﻓﺘﻦ…، ﺳﻴﺼﺪ ﻭﺷﺼﺖ ﺑﻨﺪ ﻓﺎﺧﺮ ﺑﺪﺍﻧﺴﺘﻲ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﻛﺸﺘﻲ ﮔﺮﻓﺘﻲ.» (ﮔﻞ، ﺏ1،ﺡ27) ﻣﺸﺖ ﺯﻧﻲ ﻫﻢ ﻣﺎﻳﻪ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﺑﻮﺩ. (ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ28)
ِ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺵ. ﺳﻴﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ
9ـ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﺍﻥ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻧﻮﺭﻭﺯ، «ﺣﺎﺟﻲ ﻓﻴﺮﻭﺯ» ﺍﺳﺖ: ﺳﻴﺎﻩ
ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺵ ﺍﺳﺖ، ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺧﻲ ﻧﻤﺎﺩ ﺧﻮﻥ ﻭ ﺗﺪﺍﻭﻡ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻛﻞ ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻴﺎﻭﺵ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ
6 ﺳﻌﺪﻱ ﻧﺎﻣﻲ ﺍﺯ
ﺑﺎ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺭﻭﻳﺶ ﻣﺠﺪﺩ ﮔﻴﺎﻫﺎﻥ، ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﻧﻮﻳﺪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ.
ِ ﺣﺎﺟﻲ ﻓﻴﺮﻭﺯ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﺩ، ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺷﺎﺭﺓ ﻣﺤﻮﻱ ﺑﻪ «ﺳﻴﺎﻭﻭﺷﺎﻥ» (ﺳﻮﻭﺷﻮﻥ) ﻳﺎ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﻬﻦ ﻣﻮﻳﻪ ﺑﺮ ﺳﻴﺎﻭﺵ ﻛﺮﺩﻩ
ِ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎﺑﻘﺔ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﮔﻮﻳﺎ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻋﺸﺎﻳﺮ ﺑﻮﻳﺮﺍﺣﻤﺪ ﺭﺍﻳﺞ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﻣﺮﺛﻴﻪ ﻋﺰﺍﻟﺪﻳﻦ
ﺍﺣﻤﺪﺑﻦ ﻳﻮﺳﻒ ﮔﻮﻳﺪ:
ﮔﻴﺘﻲ ﺑﺮ ﺍﻭ ﭼﻮﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﻭﺵ ﻧﻮﺣﻪ ﻛﺮﺩ ﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﺷﺎﻥ ﺯﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﻭﺍﻥ ﺑﺮﻓﺖ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 700)
ُ ﺩﺭ ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﺔ ﻋﺮﺑﻲ ﺧﻠﻴﻔﺔ ﻋﺒﺎﺳﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﮔﻴﺎﻩ ﺭ ّ ﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﺵ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: «ﻛﺄﻥ َ ﺩَﻡ َ ﺍﻻﺧﻮ َ ﻳﻦ ﺍﺻﺒﺢ ﻧﺎﺑِ ًﺘﺎ
َ / ﺑﻤﺬﺑﺢ ﻗ ُ ﺘﻠﻲ ﻓﻲ ﺟﻮﺍﻧﺒﻬﺎ ﺍﻟﺤ ِﻤﺮ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 706): ﮔﻮﻳﻲ ﺩﺭ ﭘﻴﺮﺍﻣﻮﻥ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﻛﺸﺘﮕﺎﻥ، ﮔﻴﺎﻩ ﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﺷﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﻭﻳﻴﺪﻩ«ﺑﺮﻛﻮﺯﻩ ﻳﺎ ﺳﻔﺎﻟﻲ،
ِ
7 ِ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺷﺐ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﻱ ﺷﻴﺮﺍﺯ
ﺍﺳﺖ.»
ﭼﺸﻢ ﻭ ﺭﻭﻱ ﺁﺩﻣﻲ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﻣﻲ ﺁﺭﺍﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻓﻊ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻝ
ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﻛﺸﺘﺰﺍﺭ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻜﻪ ﻫﺎﻱ ﺳﻔﻴﺪ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻣﻲ ﺍﻓﻜﻨﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺸﻜﻨﺪ ﻭ ﺳﻜﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍﻣﻨﺘﻈﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺎﺑﺮﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ.»
8 ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺨﻴﻞ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻛﺴﺎﻧﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ

ِ
ﺗﻮ ﺑﻬﺮﻩ ﻭﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻡ
ِ ﮔـﺰ ﺍﻓـﺘـﻲ ﺑــﻪ ﺯﻳــﺮ
ﭼﻮ ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ ﺁﻧﮕﻪ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﻴﺮ ﻛــﻪ ﺍﺯ ﺑـﺎﻡﺑﻠﻨﺪ ﺑﻴﻔﺘﻲ ﻭ ﺑﻤﻴﺮﻱ.
(ﺑﻮ، 1544)
ً ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ «ﻣﻴﺮ ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ» ﻧﻜﺮﺩﻩ، ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ:
ﺳﺨﻦ ﺩﺭ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ، ﭼﻮ ﮔﻞ ﺍﺯ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻱ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﺭﻭﺯﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﺣﻜﻢ ﻣﻴﺮ
ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ
ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﺁﻳﻴﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﻘﺪﺳﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺭﺳﻮﻡ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻣﺎﻳﺔ ﻧﻨﮓ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ!» ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ
ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺍﻧﺪﻳﻢ.
ﺧﻨﻴﺎﮔﺮﻱ
10- ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺠﺎﻟﺴﻲ ﺑﺮﭘﺎ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﻨﻴﺎﮔﺮﺍﻥ ﻳﺎﺩ ﻧﻜﺮﺩ. ﺑﻮﻳﮋﻩ ﻛﻪ ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ
ﺁﻻﺕ ﻃﺮﺏ ﻭ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﺳﻤﺎﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻄـﺮﺏ ﻣـﺠﻠــﺲ! ﺑــﺴﺎﺯ ﺯﻣــﺰﻣـــﺔ «ﻋﻮﺩ» ﺧــﺎﺩﻡ ﺍﻳــﻮﺍﻥ! ﺑـﺴﻮﺯ ﻣـــﺠـﻤــﺮﺓ ﻋـﻮﺩ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662)
ﻛﻪ ﻧﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺁﻥ ﺳﻤﺎﻉ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ «ﺩﻑ» ﺧﻼﺹ ﻳﺎﺑﺪ ﺑﻪ ﺗﭙﺎﻧﭽﻪ ﺍﻱ ﻭ «ﺑﺮﺑﻂ» ﺑـﺪﻫﺪ ﺑﻪ ﮔﻮﺷـﻤﺎﻟـﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 578)
ﺳـــﺎﻗــﻲ، ﺑــﺪﻩ ﺁﻥ ﺷــﺮﺍﺏ ﮔـــﻠـــﺮﻧـﮓ ﻣـــﻄـﺮﺏ، ﺑـﺰﻥ ﺁﻥ ﻧـﻮﺍﻱ ﺑــﺮ «ﭼـﻨـﮓ»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 485)
«ﻧﻲ» ﻛﻪ ﻣﻲ ﻧـﺎﻟﺪ ﻫﻤﻲ ﺩﺭ ﻣﺠــﻠﺲ ﺁﺯﺍﺩﮔـﺎﻥ ﺯﺍﻥ ﻫﻤﻲ ﻧﺎﻟﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻭﻱ ﺯﺧﻢ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 382)
ﺩﻳـﺪﺍﺭ ﺩﻟﻔــﺮﻭﺯﺵ ﺩﺭ ﭘﺎﻳـﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻥ ﺭﻳﺨـﺖ ﮔﻔـﺘﺎﺭ ﺟﺎﻧـﻔﺰﺍﻳﺶ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ «ﺍﺭﻏﻨﻮﻥ» ﺯﺩ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 426)
«ﺩﻑ» ﻭ «ﭼـﻨـﮓ» ﺑــﺎ ﻳـﻜـﺪﮔـﺮ ﺳـﺎﺯﮔـﺎﺭ ﺑــﺮﺁﻭﺭﺩﻩ «ﺯﻳــﺮ» ﺍﺯ ﻣـﻴـﺎﻥ ﻧــﺎﻟــﻪ ﺯﺍﺭ

(ﺑﻮ، 2154)
9 ﻣـﻲ ﺯﻧـﺪ
ﻣـﺤـﺘﺴﺐ ﮔـﻮ ﭼﻨـﮓ ﻣﻴـﺨــﻮﺍﺭﺍﻥ ﺑﺴـﻮﺯ ﻣﻄـﺮﺏ ﻣـﺎ ﺧﻮﺩ «ﺩﻭﺗـﺎﻳﻲ»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 444)
ﺁﻭﺍﺯ «ﺭﻭﺩ» ﻭ«ﺑﺮﺑﻂ» ﻭ«ﻧﺎﻱ» ﻭﺳﺮﻭﺩ ﻭ«ﭼﻨﮓ» ﻭﻳﻦ ﻃﻨﻄﻨﻪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ، ﻫﻢ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﮔﻴﺮ
(ﻗﺪﻳﻢ، 30)
ُﺣﺴﻦ ﺗﻮ ﻫﺮﺟﺎ ﻛﻪ «ﻃﺒﻞ» ﻋﺸﻖ ﻓﺮﻭ ﻛﻮﻓﺖ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮﺁﻣﺪ ﻛﻪ: ﻏﺎﺭﺕ ﺩﻝ ﻭ ﺩﻳﻦ ﺍﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 392)
َﻢ ﺩﻭﻟﺖ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ» ﻭ «ﻣﻮﺳﻢ ﻧﻐﻤﺔ ﭼﻨﮓ ﺍﺳﺖ» (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 652)، ﺩﺭ ﻭﻗﺘﻬﺎﻱ
َ ﺳﻮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﻛﻪ «ﻋﻠ
ً ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻛﺎﺭﻭﺍﻥ ﺷﺎﻫﻲ ﻭ…
ً ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﺁﻻﺕ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ؛ ﻣﺜﻼ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﻋﻼﻥ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺧﻮﺵ ﻳﺎ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ْﻮﺍﺯﺩ «ﻋــﻮﺩ»
ﻣﻄﺮﺏ ﺍﺯ ﻣﺸﻐﻠﺔ «ﻛﻮﺱ ﺑﺸﺎﺭﺕ» ﭼﻪ ﺯﻧﺪ ُ ﺯﻫـﺮﻩ ﺑـﺎﻳـﺴﺘﻲ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﺑﻨ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 661)
ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﻢ «ﻛﻮﺱ ﺭﺣﻴﻞ» ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ:
ﺯﻧـﻬﺎﺭ ﻛـﻪ ﺍﺯ ﺩﻣـﺪﻣـﺔ ﻛـﻮﺱ ﺭﺣـﻴﻠـﺖ ﭼﻮﻥ ﺭﺃﻳﺖ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﭼﻪ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻔﻘﺎﻥ ﻛﺮﺩ
(ﻗﺪﻳﻢ، 424)
ﺍﺯ ﻃﺒﻞ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻭ ﭘﻨﺞ ﻧﻮﺑﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺷﺎﻩ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩ: «ﻳﺎ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﻱ ﺍﺗﺎﺑﻚ ﻏﺮﻳﻮ ﻛﻮﺱ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ
475) ﻃﺒﻞ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻮﺑﻪ ﺍﻱ ﻛﻮﭼﻚ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﭼﻮﺑﻚ ﻣﻲ ﻧﻮﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﺵ «ﭼﻮﺑﻚ ﺯﻥ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. (ﺑﻮ، 3412)
ِ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺒﻜﺘﺮ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﺍﻳﻦ «ﻃﺒﻞ» ﺑﻲ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺍ ﻳﺎ ﻭﻗﺖ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩﻩ ﺳﺖ ﻣﺮﻍ ﺑﺎﻡ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 364)
ﺳﻌﺪﻳﺎ، ﻧﻮﺑﺘﻲ ﺍﻣﺸـﺐ «ﺩﻫﻞ» ﺻﺒﺢ ﻧﻜﻮﻓﺖ ﻳﺎ ﻣـﮕﺮ ﺭﻭﺯ ﻧـﺒﺎﺷـﺪ ﺷﺐ ﺗﻨـﻬﺎﻳﻲ ﺭﺍ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 367)
ً ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻞ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﻃﺒﻞ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ؛ ﻣﺜﻼ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﻨﮓ، ﻏﺎﺭﺕ، ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﻣﺠﺮﻡ ﻭ ﻣﻮﺟﺒﺎﺕ ﺩﻳﮕﺮ: «ﻛﻮﺱ
ﻏﺎﺭﺕ» ﺯﺩ ﻓﺮﺍﻗﺖ ﮔﺮﺩ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﺩﻝ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 407)، ﮔﻮ «ﺑﻮﻕ ﻣﻼﻣﺖ» ﺑﺰﻥ ﻭ «ﻛﻮﺱ ﺷﻨﺎﻋﺖ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 408) ﻧﺎﺩﺍﻥ
ِ «ﺑﺮﺑﻂ» ﺑﺎ ﻏﻠﺒﺔ «ﺩﻫﻞ» ﺑﺮﻧﻴﺎﻳﺪ ﻭ… ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﻛﻪ
ﭼﻮ «ﻃﺒﻞ ﻏﺎﺯﻱ» [ﺍﺳﺖ:] ﺑﻠﻨﺪﺁﻭﺍﺯ ﻭ ﻣﻴﺎﻥ ﺗﻬﻲ (ﮔﻞ،ﺏ8، ﺵ54)، ﺁﻭﺍﺯ
ﺁﻫﻨﮓ ﺣﺠﺎﺯﻱ/ ﻓﺮﻭ ﻣﺎﻧﺪ ﺯ ﺑﺎﻧﮓ «ﻃﺒﻞ ﻏﺎﺯﻱ». (ﺏ8،ﺵ52) ﻣﻴﺎﻥ ﺗﻬﻲ ﻭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺳﺨﻦ ﭼﻮ «ﻃﻨﺒﻮﺭﻱ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 571)
ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻮﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﺴﻲ، «ﺩﻑ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ: ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ، ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﺩﻓﻢ ﺑﺮ ﺯﺩ، ﺑﻪ ﺩﻑ ﺑﺮﺯﻧﺪﺵ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﻲ.
(ﺑﻮ، 1885) ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﺘﺸﺮﻋﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻧﮓ ﻭ ﻏﻮﻏﺎﻫﺎ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ ﻭﺧﻮﺍﺳﺘﺸﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ «ﻣﺤﺘﺴﺐ، ﮔﻮ ﭼﻨﮓ
ً ﻣﻴﺨﻮﺍﺭﺍﻥ ﺑﺴﻮﺯ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 444) ﻭ ﻗﺎﻋﺪﺗﺎ ِ ﺳﻌﺪﻱ ّ ﻭﺍﻋﻆ ﻭ ﻓﻘﻴﻪ ﻧﻤﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺣﺮﻓﺶ ﺍﻳﻦ
ﺑﻮﺩ ﻛﻪ:
َ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﻤﺮ ﻭ«ﺯﻣﺮ»10 ﻭ «ﻧﺎﻱ» ﻭ«ﻧﺎﻗﻮﺱ» ﻧــﻤـﻲ ﺗــﺮﺳــﻢ ﻛــﻪ ﺍﺯ ﺯﻫــﺪ ﺭﻳــﺎﻳــﻲ
(ﺏ، 547)
ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺠﺎﻟﺲ، ﺭﻗﺺ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﻓﺸﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ:
ﺩﺭﺧﺖ ﻏـﻨﭽﻪ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑـﻠﺒـﻼﻥ ﻣـﺴﺘـﻨﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻴﺶ ﺑﻨﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺑﺴـﺎﻁ ﺳﺒـﺰﻩ ﻟﮕﺪﻛـﻮﺏ ﺷﺪ ﺯ ﻓﺮﻁ ﻧﺸﺎﻁ ﺯﺑﺲ ﻛﻪ ﻋﺎﺭﻑ ﻭ ﻋﺎﻣﻲ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﺮﺟﺴﺘﻨﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 441)
ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ، ﺑﺎ ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ ﻣﻲ ﭼﻤﺪ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺭﻗﺺ ﺁﻭﺭﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﺳﺮﻭ ﺳﻴﻢ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 365)
ﺷـﻨـﻴـﺪﻡ ﻛـــﻪ ﺑــﺮ ﻟـﺤـﻦ ﺧـﻨـﻴــﺎﮔــﺮﻱ ﺑﻪ ﺭﻗـﺺ ﺍﻧـﺪﺭ ﺁﻣـﺪ ﭘــﺮﻱ ﭘـﻴــﻜــﺮﻱ
(ﺑﻮ، 1689)
ّﻲ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﺧﻨﻴﺎﮔﺮ ﻭ ﺭﻗﺼﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﺎﻗﻲ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻐﻨ
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺳـﻤﺎﻉ ﻫﻤـﻪ ﺳـﺎﻗـﻴـﺎﻥ ﺷـﺎﻫـﺪ ﺭﻭﻱ ُ ﺑـﺮ ﺍﻳـﻦ ﺷـﺮﺍﺏ ﻫـﻤـﻪ ﺻﻮﻓﻴـﺎﻥ ﺩﺭﺩﺁﺷﺎﻡ
(ﻕ، ﻁ 492)
ﻣﻄﺮﺑﺎﻥ ﮔﻮﻳﻲ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﻤﺎﻉ ﺷﺎﻫﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭ ﺷﻮﺭﻳﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﺎﻱ ﻭ ﻫﻮﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 593)
ﺷﺎﺩﺧﻮﺍﺭﻱ ﻫﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺑﻪ ﺷﺎﺩﻱ ﻓﻼﻥ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ؛ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ: ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺍﻳﻦ ﻭ ﺁﻥ: ﻣﮕﺮ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻛﻪ

«ﺷﺎﺩﻱ ﺧﻮﺭ» ﻭ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 507) ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻇﻮﺍﻫﺮ، ﺑﻪ ﻣﻌﺎﻧﻲ
ﺑﺎﻃﻨﻲ ﻣﻲ ﮔﺮﺍﻳﺪ:
ﺭﻗﺺ ﺣﻼﻝ ﺑﺎﻳﺪﺕ، ﺳﻨﺖ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺩﻧﻴﺎ ﺯﻳﺮ ﭘـﺎﻱ ﻧﻪ، ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺁﺧـﺮﺕ ﻓﺸـﺎﻥ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 527)
ﺷـﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﺓ ﻣﻌﻨﻲ ﭼﻮ ﺩﺭ ﺳﻤﺎﻉ ﺁﻳﺪ ّ ﭼﻪ ﺟﺎﻱ ﺟﺎﻣﻪ؟ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﺪﺭﺩ ﭘﻮﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 393)
َ ﺷــﺐ ﻗـﺪﺭﻱ ﺑــﻮﺩ ﻛـﻪ ﺩﺳـﺖ ﺩﻫــﺪ ﻋـــﺎﺭﻓــﺎﻥ ﺭﺍ ﺳــﻤــﺎﻉ ﺭﻭﺣــﺎﻧـــﻲ
ّ ﺭﻗـﺺ ﻭﻗــﺘــﻲ ﻣـﺴـﻠــﻤــﺖ ﺑـﺎﺷـﺪ ﻛـﺎﺳـﺘـﻴــﻦ ﺑــﺮ ﺩﻭ ﻋــﺎﻟــﻢ ﺍﻓـﺸـﺎﻧﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 585)
ﻣـﻲ ﮔـﻮﻳـﺪ ﻭ ﺟــﺎﻥ ﺑـﻪ ﺭﻗــﺺ ﻣـﻲ ﺁﻳﺪ ﺧـﻮﺵ ﻣـﻲ ﺭﻭﺩ ﺍﻳــﻦ ﺳـﻤـﺎﻉ ﺭﻭﺣـﺎﻧﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 586)
ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺑﺪﺭ
11- ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺨﺶ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﺒﻬﻢ ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﭘﺎﻳﺎﻧﻲ ﻋﻴﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﺮﺑﺎﺯ ﺭﻭﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ
ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻳﻌﻨﻲ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺑﺪﺭ: «ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﻳﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍﻳﻲ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 548)
ِ ﺻـﺤﺮﺍ ﮔﻴـﺮﻧﺪ ﺧـﻴﺰ ﺗـﺎ ﺳـﺮﻭ ﺑـﻤـﺎﻧﺪ ﺧﺠﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﻳﺖ
ِ ﺁﻥ ﺍﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻣـﺮﺩﻡ ﺭﻩ
ﺭﻭﺯ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 415)
ﺭﻭﺯ ﺻﺤﺮﺍ ﻭ ﺳﻤﺎﻉ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻟﺐ ﺟﻮ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﻟﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﭘﺎﻳﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 547)
َِﻐــــﺮ ﻛﻪ ﻋـﻴــﺪﻱ ﺑــﺮﻭﻥ ﺁﻣــﺪﻡ ﺑــﺎ ﭘــﺪﺭ
ﻫـﻤــــﻲ ﻳــﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﻋــﻬــﺪ ﺻــ
ﺑــﻪ ﺑــﺎﺯﻳـﭽـﻪ ﻣـﺸـﻐـﻮﻝ ﻣــﺮﺩﻡ ﺷـــﺪﻡ ﺩﺭ ﺁﺷــﻮﺏ ﺧـﻠـﻖ ﺍﺯ ﭘـﺪﺭ ﮔـﻢ ﺷـﺪﻡ
ﺑــــﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ﺍﺯ ﺑــﻲ ﻗـــــﺮﺍﺭﻱ ﺧــــﺮﻭﺵ ﭘــﺪﺭ ﻧـﺎﮔـﻬـﺎﻧــﻢ ﺑـﻤــﺎﻟــﻴـﺪ ﮔﻮﺵ،
ﻛــﻪ: ﺍﻱ ﺷــﻮﺥ ﭼــﺸﻢ، ﺁﺧـﺮﺕ ﭼـﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑـﮕـﻔـﺘـﻢ ﻛـﻪ ﺩﺳﺘـﻢ ﺯ ﺩﺍﻣــﻦ ﻣــﺪﺍﺭ؟
(3819-3816 ،ﺑﻮ)
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﺘﺪﺍﻝ ﺭﺑﻴﻌﻲ، ﭼﻪ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﻴﻨﻲ؟ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺳﺮﻭ ﻭ ﺳﻤﻦ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺁﻣﺪ.
ﺑـﺎﻣـﺪﺍﺩﻱ ﻛـﻪ ﺗـﻔﺎﻭﺕ ﻧـﻜﻨـﺪ ﻟـﻴﻞ ﻭ ﻧـﻬﺎﺭ َ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﻣﻦ ﺻﺤـﺮﺍ ﻭ ﺗـﻤﺎﺷـﺎﻱ ﺑﻬﺎﺭ
ﺻـﻮﻓـﻲ ﺍﺯ ﺻـﻮﻣﻌﻪ ﮔﻮ ﺧﻴﻤﻪ ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﮔﻠﺰﺍﺭ ﻛﻪ ﻧﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺨﻔﺘﻲ ﺑﻴﻜﺎﺭ
…ﺁﺩﻣﻴـﺰﺍﺩﻩ ﺍﮔـﺮ ﺩﺭ ﻃـﺮﺏ ﺁﻳـﺪ، ﻧـﻪ ﻋﺠﺐ ﺳـﺮﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻴﺪ ﻭ ﭼﻨـﺎﺭ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662)
12ـ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻴﻮﻩ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﻧﻮﺑﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﻬﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ:
ﺩﺳـﺖ ﮔـﺪﺍ ﺑـﻪ ﺳﻴﺐ ﺯﻧﺨﺪﺍﻥ ﺍﻳـﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﻧـﺎﺩﺭ ﺭﺳـﺪ ﻛـﻪ ﻣﻴـﻮﺓ ﺍﻭﻝ ﺭﺳﻴـﺪﻩ ﺍﻧـﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 440)
ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻛﺎﻻﻱ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮﺧﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻳﺰﺩﻱ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺯﻧﺒﻴﻞ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻣﺸﺎﺑﻬﺶ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺭﺩ:
ُﺮ ﻧﻴـﺎﻭﺭﻱ ﺩﺳﺘﺎﺭ
ﺍﻱ ﺗﻬﻴﺪﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺗﺮﺳـﻤﺖ ﭘ
(ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ)
ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ
13ـ ﺟﺸﻦ ﻣﻠﻲ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺗﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻝ ﺩﺭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ، ﺍﺯ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ
ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻣﺤﺼﻮﻻﺕ ﻭ ﻭﻓﻮﺭ ﻣﻴﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﻏﻼﺕ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﺧﺮﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ
ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺝ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﻭ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ، «ﻣﻬﺮﺟﺎﻥ» (ﻭ ﺩﺭ ﺍﺻﻞ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ)
ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ! ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﺸﺨﺼﻲ ﺑﻪ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﺴﺨﻪ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻴﻢ: «ﮔﺮ ﺻﻠﺢ ﻛﻨﻲ، ﻟﻄﻴﻒ
ّ ﺑﺎﺷﺪ/ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﻲ»؛ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﺴﺨﻪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻓﺮﻭﻏﻲ، ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﻲ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 584)
ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﺭ ﻏﺰﻟﻲ، ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺭﺍ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ: «ﺍﺯ ﻋﺠﺎﻳﺒﻬﺎﻱ ﻋﺎﻟﻢ ﺳﻲ ﻭ ﺩﻭ ﭼﻴﺰ ﻋﺠﻴﺐ / ﺟﻤﻊ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ
ﻣﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﻱ ﺍﻭ ﻣﻦ ﺑﻲ ﺣﺠﻴﺐ». ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﻧﻤﺎﺩ ﺟﺸﻦ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻴﺎﭘﻲ ﻧﺎﻡ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﻨﺖ
ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺍﻭﺳﺖ. ﺳﻲ ﻭ ﺩﻭ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ، ﺍﻳﻨﻬﺎﺳﺖ:
ﻣﺎﻩ ﻭ ﭘﺮﻭﻳﻦ، ﺗﻴﺮ ﻭ ﺯﻫﺮﻩ، ﺷﻤﺲ ﻭ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻛﺎﺝ ﻭ ﻋﺎﺝ ﻣﻮﺭﺩ ﻭ ﻧﺮﮔﺲ، ﻟﻌﻞ ﻭ ﮔﻞ، ﺳﺒﺰﻱ ﻭ ﻣﻲ، ﻭﺻﻞ ﻭ ﻓﺮﻳﺐ

ﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﻄﻤﻲ، ﺷﻤﻊ ﻭ ﺻﻨﺪﻝ، ﺷﻴﺮ ﻭ ﻗﻴﺮ ﻭ ﻧﻮﺭ ﻭ ﻧــﺎﺭ ّ ﺷـﻬﺪ ﻭ ﺷﻜ ّ ﺮ، ﻣﺸـﻚ ﻭ ﻋﻨﺒﺮ، ﺩﺭ ﻭ ﻟﺆﻟﺆ، ﻧﺎﺭ ﻭ ﺳﻴــﺐ
(ﻣﻠﺤﻘﺎﺕ، 628)
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺎﻥ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﻴﺐ: ﺷﻤﺲ (ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ، ﻣﻬﺮ)، ﻣﻮﺭﺩ، ﻧﺮﮔﺲ، ﮔﻞ، ﺳﺒﺰﻱ، ﻣﻲ، ﺷﻤﻊ، ﺷﻜﺮ، ﻣﺸﻚ، ﻋﻨﺒﺮ، ﺍﻧﺎﺭ ﻭ
ﺳﻴﺐ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻛﺎﺭﺑﺮﺩﻱ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺍﺭﻧﺪ.11 ﺑﻪ «ﺷﺐ ﻳﻠﺪﺍ» ﻧﻴﺰ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﻮﺭﺍﻛﻴﻬﺎ
14- ﻳﻚ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﺧﻮﺭﺍﻛﻬﺎ، ﺷﺮﺑﺘﻬﺎ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺟﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ
ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﭘﺮﺷﻤﺎﺭ ﻭ ﻣﺘﻨﻮﻉ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻥ، ﻧﺎﻥ ﺧﺸﻚ (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ3)، ﮔﻨﺪﻡ
ﺑﺮﻳﺎﻥ (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ16)، ﺳﻴﺮ ﺑﺮﻳﺎﻥ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 769)، ﺩﻭﻏﺒﺎ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 782)، ﺷﻠﻐﻢ ﭘﺨﺘﻪ (ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ18)، ﻛﻮﻓﺘﻪ (ﮔﻞ،
ﺏ2،ﺡ35)، ﻣﺮﻍ ﺑﺮﻳﺎﻥ (ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ19)، ﻛﺒﺎﺏ (ﺏ1،ﺡ19) ﻭ ﻣﺎﻫﻲ (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ24) ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﻫﺎ
ﺑﻪ ﺷﺮﺍﺏ، ﺷﺮﺍﺏ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻓﻴﻮﻥ (ﺍﻓﻴﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﻓﻜﻨﺪﻩ ﺍﻳﻢ/ ﻃﻴﺒﺎﺕ، 735)، ﺷﺮﺍﺏ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﻋﺴﻞ (ﭘﺲ ﺑﮕﺮﺩﺍﻥ
ﺷﺮﺍﺏ ﺷﻬﺪﺁﻣﻴﺰ/ ﻃﻴﺒﺎﺕ، 474)، ﺑﺎﺩﺓ ﮔﻠﺮﻧﮓ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ،77)، ﻳﺎ ﻣﻲ ﺳﺮﺥ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383)، ﺑﺎﺩﻩ ﺻﺎﻓﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 736)،
ُ ﺷﺮﺍﺏ ﺻﺎﻓﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 542)، ﻣﻲ ﺑﻲ ﺩ ُ ﺭﺩ (ﻗﺪﻳﻢ، 516)، ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ: ﺷﺮﺍﺏ ﺩﺭﺩﺁﻟﻮﺩ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 741)، ﻣﻲ ﻳﻜﺸﺒﻪ (ﻗﺪﻳﻢ،
730)، ﺷﺮﺑﺖ ﺷﻜﺮ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 362)، ﺑﺮﻓﺎﺏ (ﺑﻮ، 2247) ﻭ ﺑﺮﻓﺎﺏ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﻜﺮ ﻭ ﮔﻼﺏ (ﮔﻞ، ﺏ5،ﺡ15) ﻭ ﺩﻭﻍ
ّ (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ32) ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺟﺎﺕ، ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﻠﻲ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ، ﺍﺯ ﻋﺴﻞ، ﺷﻬﺪ، ﺣﻠﻮﺍ، ﮔﻠﺸﻜﺮ
(ﻣﺮﺑﺎﻱ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ) ﻭ ﺷﻜﺮﺑﺎﺭﻩ (؟) ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺎﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﻊ ﻭ «ﺷﺮﺍﺏ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ» ﻏﻨﻴﻤﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﺐ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘـﺎﻥ ﺑﻴﻨﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 591)
ﺍﺯ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻓﺮﻭﺷﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﻳﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻫﺮ ﻛﻪ «ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻓﺮﻭﺷﺪ»، ﻣﺸﺘﺮﻱ ﺑﺮ ﻭﻱ ﺑﺠﻮﺷﺪ ﻳﺎ ﻣﮕﺲ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻳﺎ ﻋﺴﻞ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﭙﻮﺷﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 436)
ﻣــﺎ ﺍﺯ ﺗـﻮ ﺑـﻪ ﻏـﻴـﺮ ﺍﺯ ﺗـﻮ ﻧـﺪﺍﺭﻳـﻢ ﺗـﻤـﻨـــﺎ «ﺣﻠﻮﺍ» ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﭽﺸﻴﺪﻩ ﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383)
ﺑﻌﻀﻲ ﺣﻠﻮﺍﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻴﺮﺓ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﻏﻮﺭﺓ ﻧﻮﺧﺎﺳﺘﻪ ﭼﻮﻥ ﺣﻠﻮﺍ ﺷﺪ؟» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 438) ﻭ ﮔﺎﻩ
ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺁﺷﺘﻲ ﻫﻢ ﺣﻠﻮﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ:
َ ﭼـﻪ ﺧـﻮﺵ ﺑــﻮﺩ ﺩﻭ ﺩﻻﺭﺍﻡ ﺩﺳـﺖ ﺩﺭ ﮔـﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻭ «ﺣﻠﻮﺍﻱ ﺁﺷﺘـﻲ» ﺧﻮﺭﺩﻥ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 531)
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﻧﻴﺰ ﺣﻠﻮﺍ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ:
ﺩﻳــﮕــﺮﺍﻥ ﺣــﻠــﻮﺍ ﺑــﻪ ﺗــﺮﻏــــﻮ ﺁﻭﺭﻧــﺪ ﻣـﻦ ﺟـﻮﺍﻫــﺮ ﻣـﻲ ﻛـﻨﻢ ﺑـﺮ ﻭﻱ ﻧـﺜﺎﺭ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 668)
ﮔـﺮ «ﮔـﻠـﺸﻜﺮ» ﺧـﻮﺭﻱ ﺑـﻪ ﺗـﻜـﻠﻒ، ﺯﻳﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﻭﺭ ﻧﺎﻥ ﺧﺸﻚ ﺩﻳﺮ ﺧﻮﺭﻱ، ﮔﻠﺸﻜﺮ ﺑﻮﺩ
(ﮔﻞ، ﺏ 3،ﺡ7)
15- ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﻬﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ. ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺩﻳﻨﺎﺭ، ﺩﺭﻫﻢ (ﺩﺭﻡ، ﺩﺭﺍﻫﻢ)، ﻣﺲ،
ّ ﺁﻗﭽﻪ، ﺳﻴﻢ، ﺯﺭ، ﺳﻴﻢ ﺳﻴﺎﻩ، ﺯﺭ ِ ﻃ َ ﻠﻲ ﻭ ﺷ َ ﻬﺮﻭﺍ12 ﻭ ﻧﻴﺰ ﺳﻜﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻘﻠﺒﻲ (ﺩﺭﻡ ﻧﺎﺳﺮﻩ، ﺳﻴﻢ ﺩﻏﻞ، ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻴﻢ ﺯﺭﺍﻧﺪﻭﺩ) ﻳﺎﺩ
ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ:
ِ ﻭﺟــﻮﺩ ﻣـﺮﺩﻡ ﺩﺍﻧـﺎ ﻣﺜـﺎﻝ ّ ﺯﺭ ﻃـﻠـﻲ ﺳــﺖ َ ﺑـﻪ ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻛﻪ ﺭَﻭﺩ، ﻗﺪﺭ ﻭ ﻗﻴـﻤﺘﺶ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﺑــﺰﺭگ ﺯﺍﺩﺓ ﻧــﺎﺩﺍﻥ ﺑــﻪ «ﺷـﻬـﺮﻭﺍ» ﻣــﺎﻧَـﺪ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﺩﻳـﺎﺭ ﻏـﺮﻳـﺒـﺶ ﺑـﻪ ﻫﻴـﭻ ﻧﺴﺘﺎﻧﺪ
(ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ28)
«ﺳـﻴـﺎﻩ ﺳﻴـﻢ ﺯﺭﺍﻧـﺪﻭﺩ» ﭼـﻮﻥ ﺑﻪ ﺑﻮﺗﻪ ﺑﺮﻧﺪ ﺧـﻼﻑ ﺁﻥ ﺑـﻪ ﺩﺭﺁﻳـﺪ ﻛـﻪ ﺧـﻠﻖ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 728)
«ﺳـﻴﻢ ﺩﻏــﻞ» ﺧـﺠـﺎﻟـﺖ ﻭ ﺑـﺪﻧﺎﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﺧـﻴـﺰ ﺍﻱ ﺣـﻜـﻴـﻢ ﺗـﺎ ﻃﻠـﺐ ﻛﻴﻤﻴﺎ ﻛﻨﻴﻢ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 738)
ﻛﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻭ ﺑﺎﻧﮓ ﭼﻮﻥ «ﺩﺭﻡ ﻧﺎﺳﺮﻩ» ﺭﻭﻱ ﻃﻠﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻴﭻ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﻋﻴﺎﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 731)

ﻋﻄﺮﻫﺎ
16- ﺑﺎﺯ ﻧﻜﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ ﻫﻢ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺍﺳﺖ، ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻋﻄﺮﻫﺎ ﻭ ﺑﻮﻫﺎﻱ ﺧﻮﺷﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ
ِ ﺭﻭﺷﻦ «ﺷﻤﻊ
ُ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ؛ ﻫﻤﭽﻮﻥ: ﻏﺎﻟﻴﻪ، ﻋﻮﺩ، ﻋﻨﺒﺮ، ﻣﺸﻚ، ﻛﺎﻓﻮﺭ، ﮔﻼﺏ (ﺟ ّﻼﺏ) ﻭ ﺷﻤﻊ ﻛﺎﻓﻮﺭﻱ: ﺍﺑﻠﻬﻲ ﻛﻮ ﺭﻭﺯ
ﻛﺎﻓﻮﺭﻱ» ﻧﻬﺪ…. (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ13)
ﺷﺎﻫﺪ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﻭ ﺷﻤﻊ ﺑﻴﻔـﺮﻭﺯ ﻭ ﻣﻲ ﺑﻨﻪ «ﻋﻨﺒﺮ» ﺑﺴﺎﻱ ﻭ «ﻋﻮﺩ» ﺑﺴﻮﺯﺍﻥ ﻭ «ﮔﻞ» ﺑﺮﻳﺰ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 474)
ﺯﻫﺮﻡ ﺍﺯ «ﻏﺎﻟﻴﻪ» ﺁﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺗﻮ ﺳﺎﻳﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 459) ﮔﻤﺎﻥ ﺑﺮﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ «ﻋﻮﺩ ﺳﻮﺯ» ﺳﻴﻨﺔ ﻣﻦ/ ﺑﻤﺮﺩ ﺁﺗﺶ ﻣﻌﻨﻲ
ﻛﻪ ﺑﻮ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 464) ﺧﺎﺩﻡ ﺍﻳﻮﺍﻥ، ﺑﺴﻮﺯ «ﻣﺠﻤﺮﺓ ﻋﻮﺩ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 663) ﮔﺎﻫﻲ ﻋﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﻀﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ
ﺗﺎ ﻣﺤﻴﻂ ﻣﻌﻄﺮ ﺷﻮﺩ:
ﺑﺮ ﺭﺍﻩ ﺑـﺎﺩ، ﻋـﻮﺩ ﺑـﺮ ﺁﺗـﺶ ﻧـﻬـﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻳﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻛﻪ ﺗﻮﻳﻲ، ﺧﺎﻙ ﻋﻨﺒﺮ ﺍﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 381)
ﻭ ﮔﺎﻩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻋﻮﺩﺳﻮﺯ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺟﺎﻣﻪ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺑﻮﻳﻨﺎﻙ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ:
ﻋﻮﺩ ﺍﺳﺖ ﺯﻳﺮ ﺩﺍﻣﻦ ﻳﺎ ﮔﻞ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﻴﻨﺖ؟ ﻳـﺎ ﻣﺸـﻚ ﺩﺭ ﮔـﺮﻳﺒﺎﻥ، ﺑﻨـﻤﺎﻱ ﺗﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565)
ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻮ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻋﻄﺮﺁﮔﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ:
ْ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻭﺵ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﻳﺪﻣﻲ ﻛﻪ «ﺯﻟﻔﻴﻨﺶ» ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﻫﻨﻮﺯ «ﻏﺎﻟﻴﻪ» ﺑﻮﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 393)
ّﺓ ﻋﻨﺒﺮﻓﺮﻭﺷﺎﻥ» ﺗﻮﺳﺖ
ﺍﻳـﻦ ﺑـﺎﺩ ﺭﻭﺡ ﭘﺮﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﻧـﻔﺎﺱ ﺻـﺒﺤﺪﻡ ﮔﻮﻳﻲ ﻣﮕﺮ ﺯ «ﻃﺮ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 381)
ﺍﺯ «ﻋﻨﺒﺮ» ﻭ «ﺑﻨﻔﺸﺔ ﺗﺮ» ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺳﺖ ﺁﻥ «ﻣﻮﻱ ﻣﺸﻜﺒﻮﻱ» ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﻱ ﻫﺸﺘﻪ ﺍﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 541)
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺻﻞ ﻛﻼﻡ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ:
ﺩﺭ «ﻣﺸﻚ» ﻭ«ﻋﻮﺩ» ﻭ«ﻋﻨﺒﺮ» ﻭ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻃﻴﺒﺎﺕ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺯ ﺑﻮﻱ ﺩﻭﺳﺖ، ﻫﻴﭻ ﻃﻴﺐ ﻧﻴـﺴﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 401)
ِ ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻏﺎﻟﻴﻪ ﻭ ﻋﻨﺒﺮ، ﺧﺎﻟﻲ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺁﻥ ﺧﺎﻝ ﻣﻌﻨﺒﺮ ﻧﻘﻄﻲ ﺑﺮ ﻧﻮﻧﺶ. (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 619)
ﺁﻥ ﻛـﻪ ﺑـﺮ ﻧﺴﺘـﺮﻥ «ﺍﺯ ﻏﺎﻟﻴﻪ، ﺧﺎﻟﻲ ﺩﺍﺭﺩ» ﺍﻟﺤـﻖ ﺁﺭﺍﺳـﺘﻪ ﺧﻠـﻘﻲ ﻭ ﺟـﻤﺎﻟـﻲ ﺩﺍﺭﺩ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 422)
ﺧﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺻﻔﺤﺔ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﻳﺎ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ «ﻏﺎﻟﻴﻪ» ﺑﺮ ﻳﺎﺳﻤﻦ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ؟
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 524)
ﺁﺭﺍﻳﺸﻬﺎ
17- ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺤﺚ ﺑﻌﺪﻱ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻧﺤﻮﺓ ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻭ ﺑﺰﻙ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ
ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﻳﺶ (ﺳﺮﺧﺎﺏ ﻳﺎ ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ ﻳﺎ ﻏﺎﺯﻩ، ﺳﻔﻴﺪﺍﺏ، ﻧﮕﺎﺭ ﻳﺎ ﺣﻨﺎ ﻳﺎ ﺧﻀﺎﺏ، ﺳﺮﻣﻪ، ﻭﺳﻤﻪ، ﺧﺎﻝ ﻭ ﺯﺭگ ﻳﺎ ﺑﻪ
ﺟﺎﻳﺶ ﻏﺎﻟﻴﻪ) ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺧﻦ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﻛﻪ ﺯﻧﺎﻥ ـ ﻭ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ
ـ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﺁﺭﺍﻳﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎﺭﻭ ِ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﺪﺍﺭﺩ: ﺧﺎﺗﻮﻥ ِ ﺧﻮﺏ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺭﻭﻱ ﺭﺍ /
ِ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﺧﺎﺗﻢ ﭘﻴﺮﻭﺯﻩ ﮔﻮ ﻣﺒﺎﺵ. (ﮔﻞ،ﺏ2،ﺡ31)
ﻧﻪ «ﻭﺳﻤﻪ»ﺳﺖ ﺁﻥ، ﺑﻪ ﺩﻟﺒﻨﺪﻱ ﺧﻀﻴﺐ ﺍﺳﺖ ُ ﻧﻪ «ﺳﺮﻣﻪ»ﺳﺖ ﺁﻥ، ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﻛﺤﻴﻞ ﺍﺳﺖ
ّـﺎ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﺧـﻮﻥ ﻗـﺘـﻴـﻞ ﺍﺳــﺖ
ﺳـﺮﺍﻧـﮕـﺸـــﺘـﺎﻥ ﺻـﺎﺣـﺒـﺪﻝ ﻓـﺮﻳـﺒــﺶ ﻧـﻪ ﺩﺭ ﺣﻨ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 387)
ﻭﺁﻥ «ﻭﺳـﻤــﻪ» ﺑــﺮ ﺍﺑــﺮﻭﺍﻥ ﺩﻟــﺒــﻨـــﺪ ﻳــﺎ ﻗـﻮﺱ ﻗــﺰﺡ ﺑــﺮ ﺁﻓـﺘــﺎﺏ ﺍﺳــﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 378)
ﮔﺎﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻘﻮﻳﺖ ﭼﺸﻢ ﺩﺭ ﺳﺮﻣﻪ ﺩﺍﻥ، ﺗﻮﺗﻴﺎ (ﺍﻛﺴﻴﺪ ﺭﻭﻱ) ﻫﻢ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺘﻨﺪ: «ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺮﻣﻪ ﺩﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺗﻮﺗﻴﺎ ﺭﻭﺩ».
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 730)
ُـﺮ ﺗـﻮﺗـﻴــﺎ ﺳــﺮﻣـــﻪ ﺩﺍﻥ
ﭼـﻨـﺎﻥ ﺗـﻨـﮕـﺶ ﺁﻛـﻨﺪﻩ ﺧـﺎﻙ ﺍﺳـﺘﺨـﻮﺍﻥ ِ ﻛـﻪ ﺍﺯ ﻋـﺎﺝ ﭘ
(ﺑﻮ، 3717)
ﺍﺑﺮﻭ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻣﻲ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ: «ﮔﻤﺎﻥ ﭼﻔﺘﺔ ﺍﺑﺮﻭ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺗﺎ

ﻦ ﮔﻮﺵ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 426) ﻭ «ﺳﺤﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﻤﺎﻥ ﺍﺑﺮﻭﺍﻧﺖ/ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 482)
ﺧﺎﻝ ﺭﺍ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﮔﻮﺷﺔ ﻟﺐ ﻣﻲ ﻧﺸﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺧﻲ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ: ﻟﺐ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﭼﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺧﺎﻝ ﺳﻴﺎﻩ.
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 381)
ﺩﺍﻡ ﺩﻝ ﺻـﺎﺣـﺐ ﻧﻈﺮﺍﻧﺖ ﺧـﻢ ﮔﻴـﺴﻮﺳـﺖ ﻭﺁﻥ «ﺧﺎﻝ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ» ﻣﮕﺮ ﺩﺍﻧﺔ ﺩﺍﻡ ﺍﺳـﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 388)
ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﻳﺎ ﮔﻠﮕﻮﻧﺔ ﺩﻳﮕﺮﻱ (ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺳﺮﺥ) ﺭﻧﮓ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﻣﺮﺍ ﭘﻠﻨـﮓ ﺑﻪ ﺳـﺮﭘﻨـﺠـﻪ ﺍﻱ ﻧـﮕﺎﺭ ﻧـﻜﺸﺖ ِ ﺗـﻮ ﻣـﻲ ﻛـﺸﻲ ﺑـﻪ ﺳﺮ ﭘـﻨﺠﺔ ﻧﮕﺎﺭﻳﻨﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 516)
ﺁﻥ ﻛﺲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﻜـﻮﻧﻢ ﺑﮕﺬﺷﺖ، ﺩﻩ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻓﺮﻭ ﺑـﺮﺩﻩ ﺑـﻪ ﺧﻮﻧﻢ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 515)
ﻫﺮ ﻛﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﺶ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ ﻛﻪ ﺯﺍﻫـﺪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻛـﺸﺖ ﮔﻮ ﺳـﺮﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺷﺎﻫـﺪ ﺑﻴﻦ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺧﻨﺶ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 479)
ً ﮔﺎﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺳﺖ ـ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﺳﺎﻋﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ـ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﺭﺍﺳﺘﻨﺪ. (ﮔﻞ، ﺏ5، ﺡ15)
ﻧـﮕﺎﺭﻳـﻨـﺎ، ﺑﻪ ﺷـﻤـﺸﻴـﺮﺕ ﭼﻪ ﺣﺎﺟـﺖ؟ ﻣـﺮﺍ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ «ﺩﺳـﺖ ﻧـﮕﺎﺭﻳﻦ»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 535)
ﻧﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ «ﺩﺳﺖ ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ» ﺗﻮ ﻣﺠﺮﻭﺣﻢ ﻭﺑﺲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻏﻤﺖ ﻛﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﻣﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭﻧﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 442)
ﺗﻤـﺎﻡ ﻓﻬﻢ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺭﻏﻮﺍﻥ ﻭ ﮔﻞ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﻴﻨﺶ ﻳﺎ «ﺩﺳﺖ ﻭ ﺳﺎﻋﺪ ﮔﻠﻔﺎﻡ»
(ﻗﺪﻳﻢ، 491)
ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻫﻢ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﻛﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ.
ً ﮔﺮ ﺳﺮ ﺑﺮﻭﺩ ﻗﻄﻌﺎ ﺩﺭ «ﭘﺎﻱ ﻧـﮕﺎﺭﻳـﻨـﺶ» ﺳﻬﻞ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﻲ ﺗﺮﺳﻢ ﻛﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﻻﻳﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 460)
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﻧﻴﺰ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ؛ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ: ﺍﺯ
ْ ﺭﻭﻱ ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ ﺗﻮ ﺑﻴﺰﺍﺭﻡ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ… (ﻗﺪﻳﻢ، 494)، ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﺭﻳﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﺥ ﺯﻳﺒﺎ ﺭﺍ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 590) «ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ ﺭﻭﻱ» ﻭ
«ﻋﻨﺒﺮﺑﻮﻱ» ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺧﻮﻱ ﻭ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺗﻦ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 553)
ّ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﻲ ﻭ «ﭼﻮ ﮔﻞ ﺩﺭ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻮﺩﻥ» ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺻﻔﺖ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺍﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ، ﺍﻣﺎ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﻣﻮﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ
َ ﺁﺭﺍﻳﺶ ﺁﻥ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ: «ﺍﻱ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺧﻤﻲ، ﻛﻤﻨﺪﻱ!» (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 601) ﺳﻠﺴﻠﺔ ﭘﺎﻱ ﺟﻤﻊ، ﺯﻟﻒ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ
َﺨﺖ ﻭ ﺻﺎﻑ:
ً ﺑﻪ ﺩﻭ ﺑﺨﺶ ﻣﺴﺎﻭﻱ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﺑﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻧﺪ، ﻧﻪ ﻟ
ﺍﻭﺳﺖ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 395) ﻣﻮ ﺭﺍ ﻣﻌﻤﻮﻻ
«ﺧﻢ ﺩﻭ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﺑﺮ ﻻﻟﻪ، ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ،531)، ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻭﺵ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﻳﺪﻣﻲ ﻛﻪ «ﺯﻟﻔﻴﻨﺶ»… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 393) ﺍﺯ
ﭼﻴﻦ ﻭ ﺷﻜﻦ ﺯﻟﻒ ﻧﻴﺰ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺍﺯﻱ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺳﺘﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ: «ﺯﻟﻔﺶ ﭼﻮ ﻛﻤﻨﺪ ﺗﺎﺑﺪﺍﺩﻩ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 542)، ﺳﻠﺴﻠﺔ ﻣﻮﻱ
ِ ِ ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 411)، ﻣﻮﻳﺖ ﺍﺯ ﭘﺲ، ﺗﺎ ﻛﻤﺮﮔﻪ
ﺩﻭﺳﺖ ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺍﻡ ﺑﻼﺳﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 377)، ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﻭﻳﺰﻡ ﺑﺎ ﻣﺎﺭ
ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺧﺮﻣﻦ ﺍﺳﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 571)، ﺩﺭﺩﺍﺩﻩ ﺯ ﻓﺘﻨﻪ، ﺗﺎﺏ ﺩﺭ ﻣﻮﻱ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 591)، ﭼﻮ ﻣﻮﻱ ﺗﺎﻓﺘﻲ ﺍﻱ ﻧﻴﻜﺒﺨﺖ،
ِ ﺭﻭﻱ ﻣﺘﺎﺏ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 368)، ﮔﺮ ﺑﻪ ﭼﻴﻦ ِ ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ ﺑﻪ ﺧﻄﺎ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻡ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 504) ﺳﻴﺎﻫﻲ ﮔﻴﺴﻮ ﺯﻳﺒﺎ ﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﺑﺎ ﺧﻀﺎﺏ ﺗﻴﺮﻩ ﺗﺮﺵ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ «ﻇﻠﻤﺎﺕ» ﺍﺳﺖ ﻭ ﻟﺒﺖ ﺁﺏ ﺣﻴﺎﺕ/ ﺩﺭ «ﺳﻮﺍﺩ» ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ ﺑﻪ
ﺧﻄﺎ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻡ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 504) ﺩﺭﺟﺎﻳﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺗﻮ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﺪﺍﺭﻱ «ﺑﻪ ﺧﻀﺎﺏ ﻭ ﺳﺮﻣﻪ ﺍﻱ، ﻳﺎ ﺑﻪ ﻋﺒﻴﺮ ﻭ
ﻋﻨﺒﺮﻱ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 564)
ﺧﻤﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﺮ ﻭ، ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻫﺸﻴﺎﺭﺍﻥ «ﺧﻀﻴﺐ» ﻭ ﻧﺮﮔﺲ ﻣﺴﺘﺶ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﻣﻜﺤﻮﻝ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 488)
ّﻩ) ﻭ ﮔﺎﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ (ﻣﻔﺘﻮﻝ) ﻭ ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﺯﻟﻒ
ُ ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﻮﻱ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺘﻨﺪ (ﻃﺮ
ﺭﺍ ـ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﻋﺸﺎﻳﺮﻱ ﺍﻣﺮﻭﺯ ـ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﻮ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ (ﭼﻮﮔﺎﻥ). ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ
ِ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻏﺎﻟﻴﻪ ﺍﻱ ﺑﺴﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ «ﻃﺮﺓ» ﻣﺸﻜﺒﻮﻱ ﺍﻭ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 538)، ﺁﻥ ﺩﻡ ﻛﻪ ﺟﻌﺪ ﺯﻟﻒ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﻓﻜﻨﺪ/ ﺻﺪ ﺩﻝ ﺑﻪ
ِ ﺯﺭﻩ ﻣﻮﻱ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺍﺳﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 386)، ﻋﺠﺐ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮ
ِ ﺯﻳﺮ «ﻃﺮﺓ» ﻃﺮﺍﺭ ﺑﻨﮕﺮﻳﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 465) «ﻣﻔﺘﻮﻝ ﺯﻟﻒ» ﻳﺎﺭ
ِ «ﺯﻟﻒ ِ ﻣﻌﻨﺒﺮ ِ ﻣﻔﺘﻮﻝ» / ﻛﻪ ﺩﻝ ﺑﺒﺮﺩ ﺑﻪ «ﭼﻮﮔﺎﻥ ِ ﺯﻟﻒ ِ » ﭼﻮﻥ ﮔﻮﻳﻢ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 977) ﻋﻨﺒﺮﻳﻦ «ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺯﻟﻔﺶ» ﺭﺍ ﮔﺮ ﺍﺳﺘﻘﺼﺎ
ِ ﻛﻨﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 394)، ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ «ﺻﻮﻟﺠﺎﻥ ﺯﻟﻔﺶ». (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 597)
ِ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺧﻲ ﮔﻮﻧﻪ ﻧﺸﺎﻧﺔ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﻃﺮﺍﻭﺕ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺍﺳﺖ، ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻴﺪﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ (ﺳﺮﺧﺎﺏ) ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺗﺮ

ﻭ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ: ﺳﻴﺐ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻃﺮﻓﻲ ﺩﺍﺩﻩ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺭﻧﮕﻲ/ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ «ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ» ﻛﻨﺪ ﺭﻭﻱ ﻧﮕﺎﺭ.(ﻗﺼﺎﻳﺪ،
ُ 663) ﮔﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺻ ُ ﻨﻊ «ﻣﺎﺷﻄﻪ» ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﺑﺮﻭﻱ/ «ﮔﻠﮕﻮﻧﺔ» ﺷﻔﻖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﻣﺔ «ﺩﺟﺎ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 647) ﭼﻮ ﺩﺳﺖ ﻗﻀﺎ
ﺯﺷﺖ ﺭﻭﻳﺖ ﺳﺮﺷﺖ/ ﻣﻴﻨﺪﺍﻱ «ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ» ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﺷﺖ (ﺑﻮ، 2613)؛ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻘﺶ ﻭﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭﺻﻮﺭﺗﻲ ﺛﻤﺮﺑﺨﺶ
ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎﺯﺓ ﭼﻬﺮﻩ ﭘﺮ ﺑﺪﻙ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻭﮔﺮﻧﻪ «ﺑﻪ ﺳﻌﻲ ﻣﺎﺷﻄﻪ ﺍﺻﻼﺡ ﺯﺷﺖ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﻛﺮﺩ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 729)، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ «ﺷﺎﻳﺪ
ّ ﻛﻪ ﺯ ﻣﺸ ُ ﺎﻃﻪ ﻧﺮﻧﺠﻴﻢ ﻛﻪ ﺯﺷﺘﻴﻢ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 736) ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ: ﻫﻴﭻ ﭘﻴﺮﺍﻳﻪ ﺯﻳﺎﺩﺕ ﻧﻜﻨﺪ ﺣﺴﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ/
ّ ﻫﻴﭻ ﻣﺸﺎﻃﻪ ﻧﻴﺎﺭﺍﻳﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺑﺘﺮﺕ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 372)
ً ﺍﺯ ﺯﻳﻨﺖ ﺁﻻﺕ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﮕﻮﻳﻴﻢ ﻛﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﭼﻮﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ، ﮔﻮﺷﻮﺍﺭﻩ، ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ، ﺳﻴﻨﻪ ﺭﻳﺰ،
ﺧﻠﺨﺎﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺮﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺷﺎﻩ ﻭ ﻣﻠﻜﻪ ﻫﻢ ﮔﻪ ﮔﺎﻩ ﺗﺎﺝ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﺑﺶ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺯ
ِ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ «ﺗﺎﺝ ﺧﺴﺮﻭﺍﻧﻴﺖ»/ ﻳﻜﻲ ﺩﺭ ﺧﻮﺷﺔ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 658) ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺮ «ﺳﺮ ِ ﺯﻟﻒ ﻋﺮﻭﺳﺎﻥ» ﻫﻢ ﮔﻮﻫﺮﻱ
ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361 ﻭ ﻗﺼﺎﻳﺪ، 652) ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ، «ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺧﻮﺑﺮﻭﻱ ﭼﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺯﻳﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383) ﻭ
ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺍﺻﺮﺍﺭﻱ ﻫﺴﺖ، ﺯﻳﻮﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻭ ﺭﺷﺘﺔ ﻣﺮﺟﺎﻥ ﻛﻔﺎﻳﺖ ﺍﺳﺖ/ ﻭﺯ ﻣﻮﻱ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻭ ﺑﺮﺕ ﻋﻨﺒﺮﻳﻨﻪ ﺍﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 543)
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺧﻮﺑﺮﻭﻳﻲ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺯﻳﻮﺭﻱ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565)
ﻣﻼﻙ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ
18- ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺍﺩﺍﻣﺔ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻌﻴﺎﺭﻫﺎﻱ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﻛﺸﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻼﺻﻪ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﻧﻈﺮ ﻣﺮﺩﻡ
ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﻣﻨﻌﻜﺲ ﺷﺪﻩ، ﺯﻧﻲ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﺎﺷﺪ: ﺑﻠﻨﺪﺑﺎﻻ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺳﺮﻭ ﻭ ﺷﻤﺸﺎﺩ)، ﻛﻤﺮﺑﺎﺭﻳﻚ
ِ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﻮﻱ)، ﮔﺮﺩﺭﺧﺴﺎﺭ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﺎﻩ ﺷﺐ ﭼﻬﺎﺭﺩﻫﻢ)، ﺳﭙﻴﺪﺍﻧﺪﺍﻡ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻳﺎﺱ)، ﺳﺮﺥ ﺭﻭ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺳﻴﺐ)،
ْ ﻏﺒﻐﺐ ﺩﺍﺭ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺑﻪ)، ﺩﺭﺷﺖ ﻭ ﺧﻤﺎﺭﭼﺸﻢ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﺮﮔﺲ ﻣﺴﺖ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻥ)، ﻛﻮﭼﻚ ﺩﻫﺎﻥ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﻭ ﭘﺴﺘﻪ
ﻭ ﺣﺘﻲ ﺩﺍﻧﺔ ﺷﻜﺮ)، ﺳﺮﺥ ﻟﺐ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻳﺎﻗﻮﺕ ﻭ ﻟﻌﻞ)، ﺍﺑﺮﻭﻱ ﭘﺮﭘﺸﺖ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻛﻤﺎﻥ)، ﺩﻣﺎﻍ ﺑﺎﺭﻳﻚ (ﻫﻤﭽﻮﻥ
ﻗﻠﻢ)، ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺥ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺻﻔﺤﻪ ﻭ ﻟﻮﺡ)، ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﻘﺮﻩ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ)، ﮔﺮﺩﭼﺎﻧﻪ
(ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺳﻴﺐ ﻳﺎ ﺑﻪ)، ﭼﺎﻟﺔ ﭼﺎﻧﻪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﭼﺎﻩ!)، ﺳﻴﻨﻪ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻧﺎﺭ)، ﮔﺮﺩﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﻴﺪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺟﺎﻡ)، ﺑﺎ
ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ﻭ ﻧﺎﺯﻧﺎﺯﺍﻥ. ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﻣﺘﻌﺪﺩﻱ ﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻱ ﺧﻮﺩ
ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺩﺍﺭﺩ، ﻭﻟﻲ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺻﻠﻲ ﺩﻭﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
َ ّ ﺟﻲ، ﺑﻐﻠﻄﺎﻕ (ﻗﺒﺎﻱ ﺑﻲ ﺁﺳﺘﻴﻦ)، ﺩﺭﺍﻋﻪ، ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ (ﻣﺜﻨﻮﻳﺎﺕ، 786)، ﺩﻭﺗﺎﻳﻲ
ّ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ، َ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻋﺒﺎ، ﻗﺒﺎ، ﺧﺮﻗﻪ، ﻓﺮ
(ﺧﺮﻗﻪ ﭘﻮﺷﺎﻥ ﺻﻮﺍﻣﻊ ﺭﺍ ﺩﻭﺗﺎﻳﻲ ﭼﺎﻙ ﺷﺪ/ ﻃﻴﺒﺎﺕ، 734)، ﺻﻮﻑ، ﺩﻟﻖ، ﭼﺎﺩﺭ، ﻣﻌﺠﺮ، ﺩﺳﺘﺎﺭ ﻳﺎ ﻋﻤﺎﻣﻪ، ﺩﺳﺘﺎﺭﭼﻪ، ﻛﻼﻩ
َﻛﻲ (ﺻﻮﻓﻴﺎﻧﻪ) ﻭ ﻛﻼﻩ ﺗﺘﺮﻱ (ﺗﺎﺗﺎﺭﻱ، ﻣﻐﻮﻟﻲ) ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﺭ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
َﺮ

ﺣﺎﺟـﺖ ﺑـﻪ ﻛﻼﻩ ﺑـﺮﻛﻲ ﺩﺍﺷـﺘﻨﺖ ﻧﻴـﺴﺖ ﺩﺭﻭﻳـﺶ ﺻﻔـﺖ ﺑـﺎﺵ ﻭ ﻛﻼﻩ ﺗـﺘﺮﻱ ﺩﺍﺭ
(ﮔﻞ، ﺏ2،ﺝ15)
ﺑﻲ ﮔﻤﺎﻥ ﺯﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﻮﺻﻴﻔﺎﺕ ﻭ ﺁﺭﺍﻳﺸﻬﺎ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻼﻝ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻳﺪ، ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ِ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﻏﻴﺎﺭ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﻳﻎ ﺳﻌﺪﻱ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﻛﻪ:
ﺣﻴﻒ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﭙﻮﺷﻲ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻛﻴﻦ ﺭﺳﺪ، ﺁﺧﺮ ﭼﻪ ﺯﻳﺎﻧﺖ؟
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 413)
ﺣﺠﺎﺏ
19- ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﮔﻲ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻧﻴﻜﻮ ﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﮔﺮﻣﺘﺮ
ُﺮﻗﻊ، ﻧﻘﺎﺏ، ﺳﺎﻋﺪﭘﻮﺵ (ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ:
َ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻣﻲ ﺯﻳﺴﺘﻪ، ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﭘﻮﺷﺶ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﭼﺎﺩﺭ، ﭘﺮﺩﻩ، ﻣ َﻌﺠﺮ، ﺑ
ﺳﺎﻕ) ﻭ… ﺟﺎﻟﺐ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻭ ﮔﺎﻩ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﻱ!
ﺍﮔﺮ ﺗﻮ «ﭘﺮﺩﻩ» ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺯﻟﻒ ﻭ ﺭﺥ ﻧﻤﻲ ﭘﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﻫﺘﻚ ﭘﺮﺩﺓ ﺻﺎﺣﺒﺪﻻﻥ ﻫـﻤﻲ ﻛﻮﺷﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 575)
«ﭘﺮﺩﻩ» ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻛﻪ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﺒـﻴﻨﺪ ﺗـﻮ ﺑـﺰﺭﮔﻲ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻳﻴﻨﺔ ﻛﻮﭼﻚ ﻧﻨﻤﺎﻳﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 547)
ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻮﺍﻥ ﻛﻪ ﺗـﻮﻳﻲ، «ﺑـﺮﻗﻌﻲ» ﻓـﺮﻭ ﺁﻭﻳﺰ ﻭﮔـﺮﻧﻪ ﺩﻝ ﺑـﺮﻭﺩ ﭘـﻴـﺮ ﭘـﺎﻱ ﺑﺮﺟﺎ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361)
ﮔــﺮ ﻣـﺎﻩ ﻣـﻦ ﺑﺮﺍﻓﻜﻨـﺪ ﺍﺯ ﺭﺥ «ﻧﻘـﺎﺏ» ﺭﺍ «ﺑـﺮﻗﻊ» ﻓﺮﻭﻫﻠﺪ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻝ، ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 62)
ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻘﺎﺑﻬﺎ ﻛﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﺍﻳﺮﺍﻥ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺳﺎﺣﻠﻲ ﻛﺎﺭﺑﺮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺍﺑﺮﻳﺸﻢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ
«ﻧﻘﺎﺏ ﭘﺮﻧﻴﺎﻧﻲ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻘﺎﺑﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺟﻮﺍﻫﺮ ﻣﻲ ﺁﺭﺍﺳﺘﻨﺪ ﻭ «ﺑﺮﻗﻊ ﻣﺮﺻﻊ» ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻴﺪﻧﺪ.

ﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﻱ ﻭ ﺧﺎﻝ ﺩﻟﺴﺘﺎﻥ، ﺑﺮﻛﺶ «ﻧﻘﺎﺏ ﭘﺮﻧﻴﺎﻥ» ﺗﺎ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻳﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ، ﺁﻥ ﺧﺎﻝ ﺍﺧﺘﺮ ﺑﺮﻛﻨﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 445)
ﭼـﻮ ﻧـﻴـﻠﻮﻓــﺮ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻭ ﻣـﻬـﺮ ﺩﺭ ﻣـﻴـﻎ ﭘـﺮﻳـﺮﺥ ﺩﺭ «ﻧـﻘـﺎﺏ ﭘﺮﻧـﻴﺎﻥ» ﺍﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 390)
…ﻛﻪ «ﺑﺮﻗﻌﻲ» ﺍﺳﺖ «ﻣﺮﺻﻊ ﺑﻪ ﻟﻌﻞ ﻭﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ» ّ ﻓﺮﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺷﺎﻫﺪ ﺟﻤﺎﺵ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 732)
ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺪﭘﻮﺵ ﻫﻢ ﺩﺭﺟﺎﻳﻲ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺟﺰﻭ ﺟﺎﻣﺔ ﺟﻨﮕﻲ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ِ ﺑﻴﺎﺽ ﺳﺎﻋﺪ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﻣﭙﻮﺵ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺟﻨﮓ ِ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻜﻠﻒ ﺷﻤﺸﻴﺮ، ﻟﺸﻜﺮﻱ ﺑﺰﻧﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 582)
ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ
20- ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ ﺧﻮﺩ ﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﻏﻴﺎﺭ ﻣﻲ ﺷﺪ، ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺁﺳﻴﺐ
ﻣﻲ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻭ ﺗﻌﻮﻳﺬﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ،
ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﭼﺸﻢ ﺑﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﺍﻱ ﺻﻨﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 515)
ﺑـﮕﻔــﺖ ﺍﻱ ﺧـﺪﺍﻭﻧـﺪ ﺍﻳـﺮﺍﻥ ﻭ ﺗـﻮﺭ ﻛـﻪ «ﭼﺸـﻢ ﺑﺪ» ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ
(ﺑﻮ، 487)
ﻣـﺨــﺮﺍﻡ ﺑـﺪﻳــﻦ ﺻـﻔـﺖ، ﻣـﺒـــﺎﺩﺍ ﻛـﺰ «ﭼﺸـﻢ ﺑـﺪ»ﺕ ﺭﺳـﺪ ﮔﺰﻧﺪﻱ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 601)
ﺑـﺨﺖ ﻧـﻴـﻜﺖ ﺑــﻪ ﻣـﻨـﺘــﻬﺎﻱ ﺍﻣـﻴـﺪ ﺑـﺮﺳـﺎﻧـﺎﺩ ﻭ «ﭼـﺸﻢ ﺑـﺪ» ﻣـﺮﺳﺎﺩ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 416)
ً ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻭﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺪﭼﺸﻤﻲ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ، ﺭﻭﺷﻬﺎﻳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺷﺎﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ؛ ﻣﺜﻼ ﺍﺳﭙﻨﺪ ﺩﻭﺩ
ﻛﺮﺩﻥ، ﺁﻭﻳﺨﺘﻦ ﻣﻬﺮﻩ ﻳﺎ ﺗﻌﻮﻳﺬ (ﭼﺸﻢ ﺁﻭﻳﺰ، ﺧﺮﻣﻬﺮﻩ) ﻭ ﺩﻋﺎ ﻭ ﻗﺮﺁﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻳﺎ ﻓﺮﺩ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺩﻣﻴﺪﻥ.
ﻳــﺎ ﺩﻳـﺪﻩ ﺑــﭙــﻮﺵ ﻳــﺎ «ﺑـﺴــﻮﺯﺍﻥ» ﺑـﺮ ﺭﻭﻱ ﭼـﻮ ﺁﺗـﺸــﺖ «ﺳـﭙـﻨﺪ»ﻱ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 601)
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﭼﻮ ﺁﺗﺸﺖ ﺑﺮﺍﻓﻜﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﻴﻨﻲ، ﺩﻝ ﻋـﺎﻟﻤﻲ «ﺳﭙﻨﺪ»ﺕ
(ﻗﺪﻳﻢ، 372)
ﺳﺤﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻜﻨﺪ «ﭼﺸﻢ ﺁﻭﻳﺰ» ﻣﺴﺖ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺑﻜﻮﺷﻨﺪ، ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻣﺴﺘﻮﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 469)
ِ ﭘﻨﺠﻪ ﮔـﺰ ﺍﻓﺘﻲ ﺑﻪ ﺯﻳــﺮ
ﭼﻮ «ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ» ﺁﻧﮕﻪ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﻴﺮ ﻛـﻪ ﺍﺯ ﺑـﺎﻡ
(ﺑﻮ، 1544)
ﻧﻲ ﭼﻪ ﺍﺭﺯﺩ ﺩﻭ ﺳﻪ «ﺧﺮﻣﻬﺮﻩ» ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﻠﺔ ﺍﻭﺳﺖ ﺧـﺎﺻـﻪ ﺍﻛـﻨﻮﻥ ﻛــﻪ ﺑـﻪ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﮔﻬﺮ ﺑﺎﺯ ﺁﻣـﺪ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 658)
ﺑﻪ ﻓﻠﻚ ﻣﻲ ﺭﺳـﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﭼـﻮ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻧﻮﺭ «ﻗﻞ ﻫﻮﺍﷲ ﺍﺣﺪ، «ﭼﺸﻢ ﺑـﺪ» ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺗـﻮ ﺩﻭﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 469)
ِ ﺭﻭﻱ ﺍﺯ ﻣـﻄـﻠﻊ ﭘـﻴـﺮﺍﻫﻨﺶ َ «ﭼﺸﻢ ﺑﺪ» ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ «ﺍﻟﺤﻤﺪﻱ ﺑﺪﻡ» ﭘﻴﺮﺍﻣـﻨﺶ
ﭼـﻮﻥ ﺑـﺮﺁﻣـﺪ ﻣـﺎﻩ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 478)
ﺩﺭ ﺭﻓـﺘــﻦ ﻭ ﺑــﺎﺯ ﺁﻣــﺪﻥ ﺭﺃﻳـــﺖ ﻣــﻨـﺼﻮﺭ ﺑﺲ «ﻓﺎﺗﺤﻪ» ﺧﻮﺍﻧﺪﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ «ﺍﺧﻼﺹ ﺩﻣﻴﺪﻳﻢ»
(ﻣﻮﻋﻆ، 677)
ﮔـﺎﻩ ﮔـﺎﻫــﻲ ﺑـﮕـﺬﺭ ﺩﺭ ﺻـﻒ ﺩﻟـﺴﻮﺧـﺘـﮕﺎﻥ ﺗـﺎ ﺛـﻨـﺎﻳـﻴـﺖ ﺑـﮕـﻮﻳـﻨـﺪ ﻭ «ﺩﻋـﺎﻳﻲ ﺑﺪﻣﻨﺪ»
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 448)
ﻳﻚ ﺭﺍﻩ ﺩﻳﮕﺮ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ، «ﻣﺎﺷﺎءﺍﷲ» ﮔﻔﺘﻦ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﻗﺪﻳﻢ «ﺑﻨﺎﻣﻴﺰﺩ» (ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻳﺰﺩ) ﻳﺎ «ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ»
ِ
ً ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﻫﻨﻮﺯ ﻛﺮﻣﺎﻧﻴﻬﺎ «ﺑﻪ ﻧﻮﻡ ﺧﺪﺍ» ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﭼﻨﺪ ﺟﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻣﺜﻼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻴﺮﺍﺯ
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﺶ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻳﺰﺩ» ﺁﺑﺎﺩ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺎﺯ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ! (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 696)
ﻧﻘﺎﺏ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺁﻥ ﺑـﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑـﺮﺑﻨـﺪﻧﺪ ﺭﻭﻱ ﺯﺷـﺖ ﺗﻮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ، «ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻳﺰﺩ» ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﺑﻨﺪﻱ؟
(ﻣﻔﺮﺩﺍﺕ، 792)

ﭼـﻨـﻴـﻦ ﺟـﻤـﺎﻝ ﻧـﺸـﺎﻳـﺪ ﻛـﻪ ﻫـﺮ ﻧـﻈﺮ ﺑـﻴﻨﺪ ﻣـﮕـﺮ ﻛـﻪ «ﻧـﺎﻡ ﺧـﺪﺍ» ﮔﺮﺩ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﺪﻣﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 579)
ِ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﻧﺼﺐ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻓﻊ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ: ﻳﻜﻲ
َ ِ ﻢ ﻛﺮﺩ ﺑﺮ ﺗﺎﻙ ﺑﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺵ… ﻛﻨﺪ ﺩﻓﻊ ﭼﺸﻢ ﺑﺪ ﺍﺯ ﻛﺸﺘﺰﺍﺭ. (ﺑﻮ، 2589 ﻭ 2591)
َ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﻲ ﺳّﻘ َ ﻂ ﺷﺪ ﺧﺮﺵ/ ﻋﻠ
ﺳﺤﺮ ﻭ ﺟﺎﺩﻭ
21- ﻳﻚ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺑﺤﺚ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺳﺤﺮ ﻭ ﺟﺎﺩﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ
ّﻪ (ﮔﻞ،ﺏ6،
ِ َ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺭﻭﻧﻘﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ! ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﻣﻜﺮﺭ ﺍﺯ ﺍﻓﺴﻮﻥ، ﺟﺎﺩﻭ، ﻃﻠﺴﻢ، ﺭﻗﻴ
ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺷﻴﺮﺍﺯ
ﺡ2) ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪﻱ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺸﻬﻮﺭﺵ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ ﻭ ﺁﻥ ﻧﻌﻞ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻧﻬﺎﺩﻥ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺎﻡ ﻣﺤﺒﻮﺑﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﻌﻞ ﺑﻨﻮﻳﺴﺪ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻧﻲ ﺑﺪﻣﺪ ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺑﻨﻬﺪ، ﻣﺤﺒﺘﺶ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻌﺸﻮﻕ
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺐ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﺍﻓﻜﻨﺪ. (ﮔﻞ، ﺏ5،ﺡ19)
ﺍﺯ ﻧﻌﻠﺶ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﺟﻬﺪ، «ﻧﻌﻠﻢ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﻧﻬﺪ» ﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺟﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ، ﺳﻌﺪﻱ ﺗﻮ ﺟﺎﻥ ﻣﻲ ﭘﺮﻭﺭﻱ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 559)
ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺟﺎ ﺑﻪ «ﻣﻬﺮ ﮔﻴﺎﻩ» ﻧﻴﺰ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮔﻴﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺍﺵ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻧﻲ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
ﻣﻬﺮ ﮔﻴﺎﻩ ﻋﻬﺪ ﻣﻦ، ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﻭﺭ ﺗﻮ ﺩﺭﺧﺖ ﺩﻭﺳﺘﻲ، ﺍﺯ ﺑﻦ ﻭ ﺑﻴﺦ ﺑﺮﻛﻨﻲ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 583)
َﻡ ﻋﻤﺮ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺳـﺮ ﺗـﺮﺑـﺖ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻄﻠﺐ ﻣﻬﺮ ﮔﻴﺎ ﺭﺍ
ﻣـﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺯ ﻣـﻦ ﺁﻣﻮﺯ ﻭ ﮔﺮ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361)
ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﻃﻞ ﻛﺮﺩﻥ ﺟﻨﺒﻞ ﻭ ﺟﺎﺩﻭﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﺭﻭﺷﻬﺎﻳﻲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺴﺘﻦ ﺣﺮﺯ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩ: ﺍﻧﺪﺭ ﺍﺯﻟﻢ ﺣﺮﺯ ﺗﻮ
ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﻭ. (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 592) ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺩﺭﺣﺎﻟﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺼﺮﻳﺢ ﺧﻮﺩ ﺳﻌﺪﻱ: «ﺳﺤﺮ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻋﻬﺪ».
ِ (ﺑﺪﺍﻳﻊ،446) ﺩﺭ ﻳﻚ ﺟﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺿﻤﻴﺮﺧﻮﺍﻧﻲ ﻣﻨﺠﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﺑﮕﻨﺠﺪ:
ﺷﺎﻫﺪ ﻣﻨﺠﻢ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺣﺎﻝ؟ ﺩﺭ ﻭﻱ ﻧـﮕﺎﻩ ﻛـﻦ ﻛﻪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺿـﻤﻴـﺮ ﺗـﻮ
(ﻗﻄﻌﺎﺕ، 609)
ﺗﻔﺄﻝ
ُﻤﻨﻲ ﺍﺳﺖ؛ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻪ
22- ﻣﻮﺿﻮﻋﻲ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺣﺪﻱ ﺩﺭ ﺗﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﻭ ﺑﺪﺧﻮﺍﻫﻲ ﺍﺳﺖ، ﺗﻔﺄﻝ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻳ
ﺑﺮﺧﻲ ﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﺧﺠﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﮕﻮﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﺭﻭﺯ ﻳﺎ ﻣﺎﻩ ﻳﺎ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﻝ ﻧﻜﻮ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ
ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﻛﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺍﺳﺖ ﻓﺎﻟﻢ/ ﻛﺎﻓﺘﺎﺩ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﺍﻥ ﺟﻤﺎﻟﻢ+ ﺍﻟﺤﻤﺪ
ﺧﺪﺍﻱ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ/ ﻛﺎﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﻭﺑﺎﻟﻢ+ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻭﻱ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩﻱ/ ﺭﻭ، ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ ﻛﺮﺩ ﺣﺎﻟﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 509)
ﺻﺒﺤﻲ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺍﺳﺖ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺟﻤﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺻﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ
(ﻗﺪﻳﻢ، 395)
ِ ﻛﺴﻲ ﻛـﺰ ﺩﺭﺵ ﺗﻮ ﺑﺎﺯﺁﻳـﻲ ﻛـﻪ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﻓﺎﻝ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﺍﺳـﺖ
ﺧﺠﺴﺘﻪ ﺭﻭﺯ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 391)
ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﻃﻠﻌﺖ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻓﺎﻟﺶ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻳﺪﻩ ﺧﻴﺎﻟﺶ ﺩﺍﺭﻧـﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 443)
ِ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﮕﺸﺎﻳﺪ
ﺑﺨﺖ ﺑﺎﺯﺁﻳﺪ ﺍﺯﺁﻥ ﺩﺭ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭﺁﻳﺪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﻳﺪﻥ ﺩﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 459)
ِ ﻣﻴﺨﺎﻧﺔ ﻋﺸﻖ/ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺁﻳﺪ ﻏﻤﻲ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺭﻛﺒﺎﺩﻡ13 ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺒﺎﺭﻙ، ﺷﺎﺩﻱ، ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻭ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻫﻤﻴﻦ ﻗﺒﻴﻞ
ﺗﻔﺄﻻﺕ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺗﺎ ﺷﺪﻡ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺩﺭ
ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ
23- ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﺩﻳﺪﻳﻢ، ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻱ ﻣﺘﻨﻮﻉ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻃﺒﻘﺔ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ
ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩ. ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻟﺤﺎﻅ ﺑﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ،
ﻧﻘﺶ ﺑﻲ ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻏﻼﻣﺎﻥ ﻭ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻔﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺁﻧﻬﺎ
ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﺧﺮﻳﺪﻥ، ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﻱ، ﺩﺍﻍ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﻣﺎﻟﻚ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻧﻬﺎﺩﻥ، ﻣﻠﻴﺖ، ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﺮﺩﻥ،
ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﺪﺭﻓﺘﺎﺭﻱ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ، ﻭ ﮔﺎﻩ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ، ﺳﻮءﻧﻈﺮ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ، ﻧﺤﻮﻩ ﺧﺪﻣﺖ ﺭﺳﺎﻧﻲ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻭ ﺁﺩﺍﺑﻲ
ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ… ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﺍﺳﺘﻨﺎﺩ ﻛﺮﺩ:

«ﺑﻨــﺪﻩ ﺭﺍ ﻧـﺎﻡ ﺧـﻮﻳـﺸـﺘـﻦ ﻧـﺒـﻮﺩ» ﻫـﺮ ﭼـﻪ ﻣـﺎ ﺭﺍ ﻟـﻘـﺐ ﺩﻫـﻲ، ﺁﻧـﻴـﻢ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 511)
ِ «ﺑــﻨـﺪﮔـﻲ» ﺩﺭﺕ ﻛـﻨــﻢ ﭼــﻨـﺪﻱ ُ ﺑـﻲ ﺭﻳـﺎ ﻫـﻤـﭽـﻮ «ﺍﻳـﺒـﻚ» ﻭ «ﺳ ُﻨﻘﺮ»
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 761)
ﺍﻱ ﺧـﻮﺍﺟـﺔ «ﺍﺭﺳـﻼﻥ» ﻭ «ﺁﻏـﻮﺵ» ﻓـﺮﻣـﺎﻧـﺪﺓ ﺧـﻮﺩ ﻣـﻜـﻦ ﻓـﺮﺍﻣــﻮﺵ
(ﮔﻞ،ﺏ7،ﺡ16)
ﺯ ﻓـﺮﻣـﺎﻧـﺒـﺮﺍﻧـﻢ ﻛﺴﻲ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﻛـﻪ «ﺁﻏـﻮﺵ» ﺭﻭﻣﻲ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﺷﺖ
(ﺑﻮ، 360)
«ﻣﻠﻚ ﺧﺎﻥ» ﻭ «ﻣﻴﺜﺎﻕ» ﻭ «ﺑﺪﺭ» ﻭ «ﺗﺮﺧﺎﻥ» ﺑـﻪ ﺭﻫــﻮﺍﺭﺍﻥ ﺗـــﺎﺯﻱ ﺑـﺮ ﺳـﻮﺍﺭﻧـﺪ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 698)

ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺎﻣﻲ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺮﻙ ﺑﻮﺩﻧﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺳﺎﺗﮕﻴﻨﻲ ﺳﺎﺗﮕﻴﻨﻲ ﻳﺎ ﻏﻼﻡ»14
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 490) ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﭼﻴﻨﻲ ﻭ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎﻳﻲ ﻭ ﺭﻭﻣﻲ ﻫﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ40) ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﻜﻨﻨﺪ
َ ﻳﺎ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺍﺩﻋﺎﻱ ﻣﺎﻟﻜﻴﺖ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻜﻨﺪ، ﺑﺮ ﺗﻦ ﺑﺮﺧﻲ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻳﺎ ﺩﺍﻍ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ: «ﻓﺨﺮ ﺑﻮﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺍﻍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﮔﺎﺭ»
ِ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 467)، «ﻳﻜﻲ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻭ ﺩﺍﻍ ﺧﺎﺩﻣﻲ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ» (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 676) ﻭ «ﮔﺮﻳﺨﺘﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻍ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
ِ «ﺣﻠﻘﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ» ﺁﻥ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﺎﻳﻨﺪ (ﺑﺪﺍﻳﻊ،
485) ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺩﺍﻍ، ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﻏﻼﻡ
450)، ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺸﺮ ﺣﻠﻘﺔ ﻫﻨﺪﻭﻱ ﺩﻭﺳﺖ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 398) ﺑﻌﻀﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻨﻴﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﺍﻳﻦ ﭘﺮﻱ ﭘﻴﻜﺮﺍﻥ «ﺣﻠﻘﻪ
ﺑﻪ ﮔﻮﺵ»/ ﺷﺎﻫﺪﻱ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺟﻠﻮﻩ ﮔﺮﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 560) ﺑﺮﺧﻲ ﺣﻠﻘﺔ ﺯﺭﻳﻦ ﻳﺎ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻏﻼﻡ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ
ّ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﻤﻜﻦ ﻣﺎﻟﻚ، ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻏﻼﻡ ﻭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﺩ.
ﺭﻭﻱ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﺪ «ﺣﻠﻘﻪ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ» ﻫﻤﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻫﻲ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺮﻭﻳﻨﻲ ﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 407)
ﻏـﻼﻡ ﺣـﻠـﻘـﺔ ﺳـﻴـﻤﻴﻦ ﮔـﻮﺷـﻮﺍﺭ ﺗﻮﺍﻡ ِ ﻛـﻪ ﭘـﺎﺩﺷـﺎﻩ ﻏـﻼﻣـﺎﻥ ﺣـﻠﻘﻪ ﺩﺭ ﮔـﻮﺷﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 575)
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﻭ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ، ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﺍﻥ (ﮔﻞ،ﺏ2،ﺡ35) ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺣﺠﺮﻩ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ،
ﺍﻣﺎ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﺪﺓ ﻛﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺁﻣﺎﺩﺓ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﺍﺻﻄﻼﺡ
«ﻛﻤﺮﺑﺴﺘﻦ» ﻭ «ﻛﻤﺮﺑﺴﺘﻪ» ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺎﻥ ﺭﻭﺍﺝ ﻳﺎﻓﺖ: «ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻤﺮﺑﺴﺘﻪ ﭘﻴﺶ ﻣﻮﻻﻳﻲ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 690)
ﻏﺎﻳﺖ ﻛﺎﻡ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺘﺖ ﺭﺳﺪ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ، ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﺎﻛﺮﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 562)
ﺯﻧّــﺎﺭ ﺑــﻮﺩ ﻫــﺮﭼــﻪ ﻫـﻤـﻪ ﻋـﻤــﺮ ﺩﺍﺷـﺘـﻢ ﺍﻻ ﻛـﻤﺮ ﻛﻪ ﭘﻴـﺶ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﭼﺎﻛﺮﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565)
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﻣﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﺑﺮﺧﻲ ﺁﺯﺍﺭﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ «ﻛﻪ ﺟﻮﺭ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ
ﻏﻼﻡ ﻛﻨﻨﺪ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 449)، ﺳﻌﺪﻱ ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ: «ﭘﺎﺭﺳﺎﻳﻲ ﺑﺮ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ
ِ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍﻥ ﻧﻌﻤﺖ ﮔﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻱ ﺑﺴﺘﻪ ﻋﻘﻮﺑﺖ ﻫﻤﻲ ﻛﺮﺩ. ﮔﻔﺖ:… ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺟﻔﺎ ﺑﺮ ﻭﻱ ﻣﭙﺴﻨﺪ… ﺑﺮ
ﺑﻨﺪﻩ ﻣﮕﻴﺮ ﺧﺸﻢ ﺑﺴﻴﺎﺭ / ﺟﻮﺭﺵ ﻣﻜﻦ ﻭ ﺩﻟﺶ ﻣﻴﺎﺯﺍﺭ+ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﻩ ﺩﺭﻡ ﺧﺮﻳﺪﻱ/ ﺁﺧﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺁﻓﺮﻳﺪﻱ…
ﺑﺮ ﻏﻼﻣﻲ ﻛﻪ ﻃﻮﻉ ﺧﺪﻣﺖ ﺗﻮﺳﺖ ﺧﺸﻢ ﺑﻲ ﺣﺪ ﻣﺮﺍﻥ ﻭ ﻃﻴﺮﻩ ﻣﮕﻴﺮ»
(ﺏ7،ﺡ16)
ً ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ؛ ﻣﺜﻼ
ﺩﺭ «ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺧﻮﺍﺟﺔ ﻧﻴﻜﻮﻛﺎﺭ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ» ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ، ﻏﻼﻡ ﺳﺮﻛﺶ ﻭ ﺑﺪﻛﺮﺩﺍﺭﻱ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺷﺪﻩ
ّ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭘﺪﺭﻭﺍﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺨﺎﺱ ﺑﺮ» (ﺑﻮ، 2217) ﻳﻌﻨﻲ ﻧﺰﺩ
ﺑﺮﺩﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺒﺮ، ﻧﻤﻲ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ. ﻭ ﺑﻌﺪ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻏﻼﻣﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﻫﻔﺘﻢ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺳﺨﺖ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﺍﺵ
ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﻨﺎﻱ ﺗﻨﺪﺧﻮﻳﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺳﻌﺪﻱ ﺣﺪ ﻭﺳﻂ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻧﺘﻴﺠﺔ ﺍﻓﺮﺍﻁ ﻭ ﺗﻔﺮﻳﻂ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
ﭼﻮ ﻣﺮ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻫﻤـﻲ ﭘـﺮﻭﺭﻱ ﺑـﻪ ﻫﻴﺒﺖ ﺑﺮ ﺁﺭﺵ ﻛﺰ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﻱ
َﺰﺩ ِ ﺩﻣـﺎﻍ ﺧــﺪﺍﻭﻧــﺪﮔــﺎﺭﻱ ﭘـــﺰﺩ
ﻭ ﮔﺮ ﺳﻴﺪﺵ ﻟﺐ ﺑـﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔ
ﻏـﻼﻡ ﺁﺑـﻜﺶ ﺑـﺎﻳﺪ ﻭ ﺧﺸﺖ ﺯﻥ َ ﺑــﻮﺩ ﺑـﻨـﺪﺓ ﻧـﺎﺯﻧـﻴــﻦ ﻣﺸـﺖ ﺯﻥ
(3209-3207)

ﮔﺮ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﻧﻮﺍﺯﻱ ﻭ ﮔﺮ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﻛﺸﻲ ﺯﺟﺮ ﻭ ﻧﻮﺍﺧﺖ، ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻨﻲ، ﺭﺍﻱ ﺭﺍﻱ ﺗﻮﺳﺖ
(ﻗﺪﻳﻢ، 723)
ﮔـﺮ ﺩﻭﺳـﺖ ﺑﻨـﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻜﺸﺪ ﻳﺎ ﺑﭙﺮﻭﺭﺩ ِ ﺗﺴـﻠﻴﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑـﻨﺪﻩ ﻭ ﻓـﺮﻣــﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 397)
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﺎﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻓﺮﻭﺧﺖ: «ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﻨﺪﻩ، ﺑﻪ ﻛﺸﺘﻦ ﺩﻩ ﻭ ﻣﻔﺮﻭﺵ ﻣﺮﺍ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 365) ﻭ
ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻌﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻃﺮﻑ «ﺑﻪ ﻃﻮﻉ ﻭ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﻏﻼﻡ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 435)؛ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻬﺎﻱ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ
ﺑﺮﺍﻱ ﺧﺮﻳﺪ ﻣﻲ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ: «ﺍﺑﻨﺎﻱ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺯﺭ ﺧﺮﻧﺪ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 435) ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﻛﺴﺐ ﺛﻮﺍﺏ ﻭ
ﻳﺎ ﺑﻪ ﻛﻔﺎﺭﺓ ﺑﻌﻀﻲ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ، ﺑﻨﺪﻩ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ «ﮔﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻗﻴﺪ
َ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﺁﺯﺍﺩ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 416)، ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﻏﻢ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﻭ ﻣﻦ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 587)
ﮔﺮ ﺁﺯﺍﺩﻡ ﻛﻨﻲ، ﻭﺭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﻮﺍﻧﻲ َ ﻣﺮﺍ ﺯﻳﻦ ﻗﻴﺪ ﻣﻤﻜﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺴﺘﻦ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 529)
ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﭘﻴﺮ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﻨﻨﺪ: ﺭﺳﻢ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﻜﺎﻥ ﺗﺤﺮﻳﺮ / ﺁﺯﺍﺩ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﻨﺪﺓ ﭘﻴﺮ. (ﮔﻞ، ﺏ2،ﺡ46)
ﺑﺪﻛﺎﺭﺍﻥ
24- ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺛﺎﺭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﺭﻭﺳﭙﻴﺎﻥ ﻭ ﻣﺨﻨﺜﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ
َ ﻛﻪ ﻣﻘﺪﺳﻲ ﺍﺯ ﺳﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﻣﻘﻮﻟﻪ، ﻫﻢ ﺍﺯ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻣﺴﻜﻨﺖ ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﻟﻨﮕﺎﺭﻱ ﻭ ﻓﺴﺎﺩ
ّ ﻋﺪﻩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺧﺒﺮ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ: «ﭼﻬﺎﺭ ﻛﺲ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﻛﺲ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻧﺠﻨﺪ:… ﻓﺎﺳﻖ ﺍﺯ ﻏﻤﺎﺯ ﻭ ﺭﻭﺳﭙﻲ ﺍﺯ ﻣﺤﺘﺴﺐ.» (ﮔﻞ،
ﺏ1،ﺡ16) «ﻗﺤﺒﺔ ﭘﻴﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﻜﺎﺭﻱ ﭼﻪ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﻮﺑﻪ ﻧﻜﻨﺪ ﻭ ﺷﺤﻨﺔ ﻣﻌﺰﻭﻝ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯﺍﺭﻱ!» (ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ107) ﻣﺤﺘﺴﺐ
ﻛﻮ… ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ/ ﻗﺤﺒﻪ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ: ﺭﻭﻱ ﺑﭙﻮﺵ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 764)
ﺍﮔﺮ ﺑﺮ ﻫﺮ ﺳﺮ ﻛﻮﻳﻲ، ﻧﺸﻴﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﺖ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻗﺎﺿﻲ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﻧﻔﺴﻲ ﭘﺎﺭﺳﺎ ﻣﺎﻧﺪ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 659)
َ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺪﻛﺎﺭﻩ ﺗﻠﺦ ﺗﺮ ﻳﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻣﺨﻨﺚ ﺧﻮﺭﺩ ﺩﺳﺘﺮﻧﺞ ﻛﺴﺎﻥ (ﺑﻮ، 1366)، ﺳﻴﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺗﺮ ﺯﺍﻥ ﻣﺨﻨﺚ ﻣﺨﻮﺍﻩ (ﺑﻮ،
ُ ْﻜﺸﺪ ﺁﻥ ﻣﺨﻨﺚ ﺭﺍ / ﺗﺘﺮﻱ ﺭﺍ
ِ 3180) ﻭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻐﻮﻝ ﻛﺎﻓﺮﻱ ﻣﺨﻨﺚ ﺭﺍ ﺑﻜﺸﺪ، ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻗﺼﺎﺹ ﺷﻮﺩ: ﮔﺮ ﺗﺘﺮ ﺑ
ﻋﻮﺽ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻛﺸﺖ. (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ12)
ﭘﺰﺷﻜﻲ
25- ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻃﺐ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﻣﺰﺍﺟﻬﺎﻱ ﭼﻬﺎﺭﮔﺎﻧﻪ (ﺑﻠﻐﻤﻲ، ﺳﻮﺩﺍﻳﻲ، ﺩﻣﻮﻱ ﻭ ﺻﻔﺮﺍﻳﻲ) ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﻲ ﺭﺍ
ِ ﺑﻘﺎ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻭ
ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﺍﻋﺘﺪﺍﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ «ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎﻥ15 َ ﻳﻮﻧﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ: ﻣﺰﺍﺝ ﺍﺭﭼﻪ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺑﻮﺩ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ
ﻣﺮﺽ ﮔﺮﭼﻪ ﻫﺎﻳﻞ، ﺩﻻﻟﺖ ﻛﻠﻲ ﺑﺮ ﻫﻼﻙ ﻧﻜﻨﺪ.» (ﮔﻞ،ﺏ6،ﺡ1)
ﻃﺒﺎﻳﻊ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﻚ ﻭ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﺩ ﻣﺮﻛﺐ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﻃﺒﻊ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩ
ﻳﻜـﻲ ﺯﻳﻦ ﭼﻮ ﺑﺮ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻳﺎﻓﺖ ﺩﺳﺖ ِ ﺗﺮﺍﺯﻭﻱ ﻋـﺪﻝ ﻃﺒﻴﻌـﺖ ﺷﻜﺴــﺖ
(3454-3453 ،ﺑﻮ)
ً ﮔﻴﺎﻩ ﻭ ﺩﺍﺭﻭﻱ) ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ:
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ (ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻏـﺮﻳﺒـﻲ ﻛـﻪ ﺭﻧـﺞ ﺁﺭﺩﺵ ﺩﻫـﺮ ﭘﻴـﺶ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﻭ ﺩﻫﻨﺪ ﺁﺑﺶ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ
(ﺑﻮ، 3326)
ﻭ ﻧﻴﺰ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻔﺖ ﻛﺎﺭ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ، ﺑﻪ ﻣﺮگ ﻣﻲ ﺍﻧﺠﺎﻣﺪ:
ﺟـﺎﻣـﻊ ﻫـﻔـﺖ ﭼـﻴـﺰ ﺩﺭ ﻳــﻚ ﺭﻭﺯ ﻋﺠـﺐ ﺍﺳـﺖ ﺍﺭ ﻧـﻤﻴﺮﺩ ﺁﻥ ﺩﺍﺑـﻪ
ﺳـﻴﺮ ﺑـﺮﻳﺎﻥ ﻭ ﺟﻮﺯ ﻭ ﻣﺎﻫﻲ ﻭ ﻣﺎﺳﺖ ﺗـﺨـﻢ ﻣـﺮﻍ ﻭ ﺟـﻤـﺎﻉ ﻭ ﮔﺮﻣﺎﺑﻪ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 769)
26- ﺗﺮﻳﺎﻙ (ﺗﺮﻳﺎﻕ، ﺍﻓﻴﻮﻥ) ﻛﺎﺭﺑﺮﺩ ﻣﻬﻢ ﭘﺰﺷﻜﻲ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺗﺮﻳﺎﻙ ﺍﻛﺒﺮ (ﻳﺎ ﺗﺮﻳﺎﻕ ﻛﺒﻴﺮ، ﺗﺮﻳﺎﻕ ﻓﺎﺭﻭﻗﻲ، ﺗﺮﻳﺎﻕ
ﻫﺎﺩﻱ) ﻛﻪ «ﺍﺟﻞ ﺍﺩﻭﻳﺔ ﻣﺮﻛﺒﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻛﺜﺮﺕ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺑﺮﺗﺮﻳﻦ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ، ﺧﺎﺻﻪ ﺩﺭ ﺩﻓﻊ ﺳﻤﻮﻡ ﮔﺰﻧﺪﮔﺎﻥ»:16 ﺗﺮﻳﺎﻙ ﺍﻛﺒﺮ
ﺑﻮﺩ ﺯﻫﺮ ﺩﻭﺳﺖ. (ﺑﻮ، 1886) ﺍﻓﺰﻭﻥ ﺑﺮ ﺍﻳﻨﻬﺎ، ﺍﺯ ﺗﺮﻳﺎﻙ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻣﺎﺩﺓ ﺷﺎﺩﻱ ﺁﻓﺮﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻧﺪﺭ ﺭﻗﺺ
ﻭ ﺍﻓﻴﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﻓﻜﻨﺪﻩ ﺍﻳﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 735) ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ ﺍﺯ ﺣﺸﻴﺶ ﻳﺎ ﺑﻨﮓ: ﮔﺮ ﺑﻨﮓ ﺧﻮﺭﻱ، ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮓ ﻣﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﺟﺎﻱ/
ﻳﻜﺒﺎﺭﻩ ﭼﻮ ﺑﻨﮓ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ، ﺳﻨﮓ ﺑﺨﻮﺭ. (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 777)
27- ﮔﻮﻳﺎ ﺑﻪ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺗﺎﺯﻳﺎﻥ، ﺩﺭ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺭﻣﺎﻥ، ﺍﺯ ﺭﻭﺵ ﺩﺍﻍ ﻧﻬﺎﺩﻥ ﺑﺮ ﻋﻀﻮ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﻳﺎ ﺯﺧﻤﻲ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ
ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﻭ ﮔﺮ ﺗﻮ ﺩﺍﻍ ﻧﻬﻲ، ﺩﺍﻍ ﻧﻴﺴﺖ، ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 390)
ً 28- ﺑﺮﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﺟﻨﻪ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﺎﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﺎﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ (ﺩﻳﻮ+ﺍﻧﻪ: ﺟﻦ ﺯﺩﻩ

ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ: «ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ: ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ، ﭘﺮﻱ ﻣﻲ ﺯﻧﺪﺵ». (ﻗﻄﻌﺎﺕ، 608) ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ ﭼﻮ ﻋﺎﻗﻼﻥ/ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ
ﻛﻨﺪ ﭼﻮ ﭘﺮﻱ ﻭﺍﺭ ﺑﮕﺬﺭﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 423) ﻭ: ﺣﺎﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺳﺖ ﭘﺮﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 561) ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺭ ﻛﺴﻲ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻱ ﺑﻜﺸﻨﺪ، ﺟﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﻲ ﻳﺎﺑﺪ. ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﻣﺼﺮﻭﻋﺎﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﻄﻲ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ: ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻱ
ﮔﺮﺩ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﻜﺸﻢ/ ﺗﺎ ﻧﻴﺎﻳﺪ ﺩﺭﻭﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﭘﺮﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 560) ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﭘﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﭘﺮﻱ ﻛﻪ
ً ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﺗﻮﺟﻴﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ
ّ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺴﻦ ﻣﻮﺻﻮﻑ ﺍﺳﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 682)؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﻤﻮﻻ
ﻛﻪ: ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺧﻠﻖ/ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻧﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﭘﺮﻱ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565) ﭘﺮﻱ ﺭﺍ ﺧﺎﺻﻴﺖ ﺁﻥ
ّ ﺍﺳﺖ ﻛﺰ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 430) ﺑﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻳﺎ ﻧﺰﺩﻳﻜﻲ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺳﻌﺪﻱ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻛﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭﻱ/ ﭘﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﻧﺒﺎﺷﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 433)
ﺑﻪ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻛﺎﻓﺮ ﻭ ﺁﺯﺍﺭﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ، «ﺩﻳﻮ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪﻧﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﺮﺣﺬﺭ
ﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ: «ﺩﻳﻮ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻴﺎﻣﻴﺰﺩ، ﻣﺘﺮﺱ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 667) ﺑﺮﺧﻲ ﺣﺘﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﻧﮕﺎﻩ
َ ﺩﺍﺭﻧﺪ: ﻋﺪﻭ ﺩﺭ ﭼ ْ ﻪ ﻭ ﺩﻳﻮ ﺩﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺑﻪ. (ﺑﻮ، 1617) ﺩﻳﻮ ﺑﺎ ﺫﻛﺮ ﺣﻖ ﻣﻲ ﮔﺮﻳﺰﺩ؛ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺫﻛﺮ ﻻﺣﻮﻝ ﻭﻻﻗﻮﻩ ﺍﻻﺑﺎﷲ: ﺗﻮ
ﺩﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺩﻳﻮ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﻗﻔﺲ/ ﻧﻴﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻻﺣﻮﻝ ﻛﺲ ﺑﺎﺯﭘﺲ. (ﺑﻮ، 2910) ﻫﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻛﻪ ﭘﺮﻱ ﻣﻈﻬﺮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ، ﺩﻳﻮ
ﻧﻤﺎﺩ ﺯﺷﺘﻲ ﻭ ﭘﻠﻴﺪﻱ ﺍﺳﺖ. ﺑﺲ ﺁﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﻮ ﺑﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻏﻼﻡ ﺍﻭﺳﺖ/ ﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﺮﻱ (ﻗﺼﺎﻳﺪ،694)
ﺳﺮﻭﺭ ﻭ ﺳﻮگ
29- ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﻱ ﻋﺮﻭﺱ ﺟﻬﻴﺰﻳﻪ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ: «ﻓﻘﻴﻬﻲ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻏﺎﻳﺖ ﺯﺷﺖ ﺭﻭﻱ،… ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺟﻬﺎﺯ
ِ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ، ﻛﺴﻲ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻛﺤﺖ َ ﺍﻭ ﺭﻏﺒﺖ ﻧﻤﻲ ﻧﻤﻮﺩ.» (ﺏ2،ﺡ44) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ: ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﻭﺱ ﻧﻜﻮﺭﻭﻱ ﺑﻲ ﺟﻬﻴﺰ.
(ﻃﻴﺒﺎﺕ،74) ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﺪ: ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻧﺪﺭ ﺷﻜﻢ، ﭘﺴﺮ ﻧﺸﻮﺩ/ ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻤﻲ
ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ،759) ﺍﺯ ﻭﺍﻟﺪﻳﻦ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ: ﺑﺎﺑﺎ، ﺑﺎﺏ، ﭘﺪﺭ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﺎﻡ ﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﺤﺒﺖ
ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺑﻚ ﻭ ﻣﺎﻣﻚ ﻫﻢ ﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ: ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺘﺶ: ﺍﻱ ﺑﺎﺑﻚ ﻧﺎﻣﺠﻮﻱ (ﺑﻮ، 2741)، ﮔﻔﺘﻤﺶ: ﺍﻱ ﻣﺎﻣﻚ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﺭﻭﺯ
(ﮔﻞ،ﺏ6،ﺡ5) ﻭ ﮔﺎﻩ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﻚ ﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ: ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺍﮔﻨﺪﻩ ﺭﻭﺯ/ ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ ﻛﺎﻱ ﻣﺎﻣﻚ ﺩﻟﻔﺮﻭﺯ. (ﺑﻮ، 2202)
30- ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﻱ ﻧﻴﺰ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﻱ، ﺟﺎﻣﻪ ﺩﺭﻳﺪﻥ،
ﺭﻭﻱ ﺧﺮﺍﺷﻴﺪﻥ، ﻛﺎﻩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﻳﺨﺘﻦ، ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻛﺸﻴﺪﻥ، ﻣﻮﻳﻴﺪﻥ ﻭ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺟﻤﻌﻪ ﺣﻠﻮﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮔﻮﺭ ﺑﺮﺩﻥ ﻭ ﺧﻴﺮﺍﺕ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺮﺍﺛﻲ ﮔﻔﺘﻦ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ.
ﭼـﻪ ﺷﺪ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺭﻭﻳﺎﻥ ﺣﺮﻡ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﺎﻩ ﻭ ﺑﺮ ﺯﻳﻮﺭ ﻏﺒﺎﺭﻧﺪ؟
ﻧﺸﺎﻳﺪ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﺭﻭﻱ ِ ﻛـﻪ ﻣـﺮﺩﻡ ﺗﺤﺖ ﺍﻣﺮ ﻛﺮﺩﮔﺎﺭﻧﺪ،
ﻭﻟﻴﻜﻦ ﺑﺎ ﭼـﻨﻴﻦ ﺩﺍﻍ ﺟﮕﺮﺳﻮﺯ ﻧﻤـﻲ ﺷـﺎﻳـﺪ ﻛـﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 698)
ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻛﻢ ﻭ ﺑﻴﺶ ﺻﺒﺢ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﺪﺍﺳﺘﺎﻥ ﺷﻮﺩ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 795)
ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻫﺎ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺩﻭﻟﺘﻤﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻧﺎﻡ ﻭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ، ﺁﻳﻪ ﻳﺎ ﻋﺒﺎﺭﺗﻲ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ
ً ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﻴﺎﻥ ﻳﺎ ﺩﻭﻟﺘﻤﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﻛﻼﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻗﺒﺮﺵ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ:
ﻣﻲ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. (ﮔﻞ،ﺏ7،ﺡ15 ﻭ 18) ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
«ﻧﻬﺎﺩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺗﺮﺑﺖ، ﻛﻼﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﺭﺵ». (ﻣﺮﺍﺛﻲ، 702) ﻭ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻲ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺟﻤﻌﻪ ﺣﻠﻮﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺧﻴﺮﺍﺕ
ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﺣﻠﻮﺍ ﺳﻪ ﭼﺎﺭ ﺻﺤﻦ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑـﻬﺮ ﺭﻳـﺎ ﺑﻪ ﺧـﺎﻧـﺔ ﻫﺮ ﮔﻮﺭﺧﻮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 795)
ِ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺮﺩﻩ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ: «ﭘﺲ ﻣﺮﮔﺶ، ﺍﻟﺤﻤﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ». (ﺑﻮ، 298)
ﺗﺎﺝ ﮔﺬﺍﺭﻱ
ً ﺗﻌﻴﻴﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ
31- ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺍﻧﺪﻛﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻧﻮ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻨﺶ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﺁﻣﺎﺩﮔﻲ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ، ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻭﻗﺖ ﻣﻨﺎﺳﺐ، ﻧﺜﺎﺭ ﺟﻮﺍﻫﺮﺍﺕ، ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ، ﺻﻒ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻥ، ﻃﺒﻞ ﻭ ﻛﻮﺱ ﺯﺩﻥ، ﻧﺼﺐ ﭘﺮﭼﻢ ﺑﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺣﻜﻮﻣﺘﻲ
ً (ﻣﺜﻼ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺷﻴﺮ)، ﺗﻤﺎﺷﺎﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺧﺒﺮ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﺷﺎﻩ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻳﺎﻥ ﺍﻃﺮﺍﻑ: ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﻭ
ّ ﺩﻝ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻧﺪ/ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻲ ﺷﻤﺎﺭﻧﺪ+ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻭ ﮔﻮﻫﺮ ﻣﻲ ﻓﺸﺎﻧﻨﺪ/ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺳﺎﻋﺪ ﻣﻲ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪ+
ِ ﻣﻠﻚ ﺧﺎﻥ ﻭ ﻣﻴﺎﻕ ﻭ ﺑﺪﺭ ﻭ ﺗﺮﺧﺎﻥ/ ﺑﻪ ﺭﻫﻮﺍﺭﺍﻥ ﺗﺎﺯﻱ ﺑﺮ ﺳﻮﺍﺭﻧﺪ+ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻩ ﻋﺎﺩﻝ، ﺳﻌﺪ ِ ﺑﻮﺑﻜﺮ/ ﺑﻪ ﺍﻳﻮﺍﻥ ﺷﻬﻨﺸﺎﻫﻲ
ﺩﺭﺁﺭﻧﺪ+ ﺣﺮﻡ ﺷﺎﺩﻱ ﻛﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﻃﺎﻕ ﺍﻳﻮﺍﻥ/ ﻛﻪ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ ﺑﺮ ﺗﺎﺟﺶ ﺑﺒﺎﺭﻧﺪ. (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 698) ﻣﻄﺮﺏ ﻣﺠﻠﺲ! ﺑﺴﺎﺯ ﺯﻣﺰﻣﺔ
ِ ﺍﻳﻮﺍﻥ! ﺑﺴﻮﺯ ﻣﺠﻤﺮﺓ ﻋﻮﺩ… ﻳﺎﺭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺯ ﺩﺭ ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ ﻣﺴﻌﻮﺩ… ﺑﺎﻍ ﻣﺰﻳﻦ ﭼﻮ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ… ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﺑﺰﻡ
ﻋﻮﺩ/ ﺧﺎﺩﻡ

ﺷﺎﻩ، ﻟﺆﻟﺆﻱ ﻣﻨﻀﻮﺩ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662) ﺧﺴﺮﻭ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﺑﺮﺁﻳﺪ/ ﻧﻌﺮﻩ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺍﺯ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﺮﺁﻳﺪ… ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﻮﻳﺶ ﻧﻈﺎﺭﻩ
ﻛﻦ ﻛﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ / ﻳﻮﺳﻒ ﻣﺼﺮﻱ ﺯ ﻗﻌﺮ ﭼﺎﻩ ﺑﺮﺁﻳﺪ. (ﻣﻠﺤﻘﺎﺕ، 631)
ً ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻣﺪﻳﺤﻪ ﺍﻱ
ﺷﺎﻩ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻣﻲ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ «ﺗﺎﺝ ﻛﻴﺎﻧﻲ» (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 702) ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ً ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﺜﻼ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺑﻨﺎﺯ ﺍﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺳﺮﻣﺪ/ ﺑﻪ ﺑﺨﺖ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ ﻭ ﺗﺨﺖ ﻣﻤﻬﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657) ﻳﺎ ﺷﻌﺮﻱ
ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻛﻪ: ﻓﻠﻚ ﺭﺍ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻤﻜﻴﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ/ ﻓﺮﻭﻍ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﺯ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ ﺗﺎﺝ
ﺧﺴﺮﻭﺍﻧﻴﺖ/ ﻳﻜﻲ ﺩﺭ ﺧﻮﺷﻪ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﺑﻘﺎﻱ ﻣﻠﻚ ﺑﺎﺩ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺭﺍ/ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺷﺪ، ﺧﻠﻞ ﺩﺭ ﺩﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﻫﺮ ﺁﻥ ﻛﻮ
ُ ﺳﺮ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﺪ ﺯ ﺣﻜﻤﺖ/ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺗﺮ ﻣﺴﻜﻴﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﺴﺮﻭ ﻛﺠﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺁﻓﺎﻕ؟ / ﻭ ﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﻨﻴﻦ ﺷﻴﺮﻳﻦ
ﻧﺒﺎﺷﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 658) ﻭ ﺷﺎﻩ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻳﺴﺖ: ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﻳﺶ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﭼﻨﺎﻧﻚ/ ﺳﻠﻄﺎﻥ
ﻧﮕﻪ ﻛﻨﺪ ﺑﻪ ﺗﻜﺒﺮ ﺳﭙﺎﻩ ﺭﺍ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 651) ﻫﻨﻮﺯ «ﻛﻮﺱ ﺑﺸﺎﺭﺕ» ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ/ ﻛﻪ ﺗﻬﻨﻴﺖ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭ ﻋﺮﺏ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻋﺠﻢ
َﻢ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 676). ﺷﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ
َ ِ ﻢ ﺷﻴﺮ َ ﭘﻴﻜﺮﺵ» ﻧﻪ ﻋﺠﺐ/ ﻛﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺗﻦ ﺷﻴﺮﺍﻥ ﻓﺘﺪ ﭼﻮ «ﺷﻴﺮ ﻋﻠ
َ + ﺯ ﺳﺎﻳﺔ «ﻋﻠ
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺪﻫﺪ، ﺗﻴﺮﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻴﺪ:
ﻳﺎ ﺗﻴـﺮ ﻫـﻼﻙ ﺑﺰﻧﻲ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﻳﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﺪﻫﻲ ﺗﻴﺮ ﺍﻣﺎﻥ ﺭﺍ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 366)
ّ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺰﻡ ﺷﺎﻫﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻧﺼﻴﺤﺘﮕﺮ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻳﻮﺍﻥ ﺷﺎﻩ/ ﻧﻈﺮ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﺻﻔﺔ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ:
ِﻩ ﺍﺯ ﻧـﻌـﻤﺖ ﺁﺑـﺎﺩ ﻭ ﻣـﺮﺩﻡ ﺧـﺮﺍﺏ
ّﺎﺏ ﻭ ﺷﻤﻊ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺩ
ﺷﻜﺮ ﺩﻳﺪ ﻭ ﻋﻨ
ﻳﻜﻲ ﻏﺎﻳﺐ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ، ﻳﻜﻲ ﻧﻴﻢ ﻣﺴﺖ ُ ﻳﻜﻲ ﺷﻌﺮﮔـﻮﻳﺎﻥ ﺻﺮﺍﺣﻲ ﺑﻪ ﺩﺳــﺖ
ﺯ ﺳـﻮﻳﻲ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻣﻄﺮﺏ ﺧـﺮﻭﺵ ﺯ ﺩﻳـﮕﺮ ﺳﻮ ﺁﻭﺍﺯ ﺳـﺎﻗﻲ ﻛـﻪ: ﻧـﻮﺵ
ِ ﺣﺮﻳـﻔﺎﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﻣﻲ ﻟﻌﻞ ﺭﻧـﮓ ِ ﺳﺮ ﭼﻨﮕﻲ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺭ ﺑﺮ ﭼﻮ ﭼﻨﮓ
ِ ﻧـﺒـﻮﺩ ﺍﺯ ﻧـﺪﻳـﻤـﺎﻥ ﮔــﺮﺩﻧـﻔـﺮﺍﺯ ﺑـﻪ ﺟﺰ ﻧـﺮﮔـﺲ ﺁﻧـﺠﺎ ﻛﺴﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﺎﺯ
ﺩﻑ ﻭ ﭼـﻨـﮓ ﺑـﺎ ﻳﻜﺪﮔﺮ ﺳـﺎﺯﮔﺎﺭ ﺑــﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺯﻳــﺮ ﺍﺯ ﻣـﻴـﺎﻥ ﻧــﺎﻟـﻪ، ﺯﺍﺭ
(2154-2148 ،ﺑﻮ)
ﺑﻮﻡ ﻭ ﻫﻤﺎ
32- ﺁﻧﻬﺎ ﺟﻐﺪ ﺭﺍ ﺷﻮﻡ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ17 ﻭ ﻧﻤﺎﺩ ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﻭ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻫﺎ ﺳﻜﻨﻲ
ﻣﻲ ﮔﺰﻳﺪ: ﭼﻮﻥ ﺑﻮﻡ ﺑﺪﺧﺒﺮ ﻣﻔﻜﻦ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﺮ ﺧﺮﺍﺏ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 695)، ﺑﻪ ﺑﻮﻡ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﻮﻡ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻭﻳﺮﺍﻥ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﺑﻠﺒﻼ
ﻣﮋﺩﺓ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻴﺎﺭ/ ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﺑﻪ ﺑﻮﻡ ﺑﺎﺯ ﮔﺬﺍﺭ. (ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ25) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺲ، ﻫﻤﺎ ﻭ ﺑﻠﺒﻞ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ ﺧﺒﺮ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ: ﻫﻤﺎﻱ
ﻣﻌﺪﻟﺘﺖ ﺳﺎﻳﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻠﻖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﻫﻤﺎﻱ ﺷﺨﺺ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺷﻴﺎﻥ ﺷﺎﺩﻱ (ﺑﺪﻳﻊ، 408) ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ
ﺳﺎﻳﻪ ﻫﻤﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﻳﺎ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲ ﺑﻴﻔﺘﺪ، ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﺵ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ: ﭼﻮﻥ ﻫﻤﺎﻳﻢ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻓﻜﻦ (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
565)، ﺍﻱ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﺍﻱ ﺳﺎﻳﺔ ﻫﻤﺎﻱ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 589)، ﻫﻤﭽﻮ ﻫﻤﺎﻱ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﻓﻜﻦ ﭘﺮ ﺧﻮﻳﺶ (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 619) ﻭ
ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻛﻮﺗﻪ ﻧﻈﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺟﻐﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻱ (ﺑﻮ، 1499) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ:
ﭼﻪ ﻧﻴﻜﺒﺨﺖ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻫﻞ ﺷﻴﺮﺍﺯﻧﺪ ﻛـﻪ ﺯﻳـﺮ ﺑـﺎﻝ ﻫـﻤﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﭘـﺮﻭﺍﺯﻧـﺪ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 661)
ً ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺑﺲ «ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ»ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺣﻜﻢ «ﺳﺎﻳﺔ ﻫﻤﺎ» ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﺩﻋﺎ ﮔﻮﻳﻤﺖ ﺍﻱ ﺳﺎﻳﺔ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻫﻤﺎﻱ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 688)،
ﻛﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻓﻜﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﭼﻮ ﻫﻤﺎﻱ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ 688)
ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ
ً 33- ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻋﻨﺎﻳﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﺩﺭ ﺣﺪﻱ ﻋﺎﻣﺘﺮ ﻭ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﺗﺮ، ﺷﺎﻣﻞ ﺣﺎﻝ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎ
«ﺑﺨﺖ» ﻭ «ﺍﻗﺒﺎﻝ» ﻧﺎﻣﻴﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻣﻠﻲ، ﻛﻢ ﻭ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻳﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ، ﻳﺎ ﭼﺮﺍﻍ ﻭﺍﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﺧﺎﻣﻮﺷﻲ ﻣﻲ ﻧﻬﺪ؛ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺮﺧﻲ ﺭﺍ «ﺑﺨﺘﻤﻨﺪ» (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 786)، ﺑﺨﺘﻴﺎﺭ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657)، ﺑﺨﺖ ﻭﺭ (ﺑﻮ،1049)،
ﻧﻴﻜﺒﺨﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657) ﻭ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﺑﺨﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 556) ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﻠﻨﺪ (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 534)، ﺻﺎﺣﺐ
ﺑﺨﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 437) ﺩﺍﺭﺍﻱ ﺑﺨﺖ ﺟﻮﺍﻥ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 437) ﻭ ﺑﺨﺖ ﺳﻌﻴﺪ ﻣﻘﺒﻞ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 533) ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺭﺍ
ﺑﺪﺑﺨﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657)، ﺷﻮﺭﺑﺨﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533)، ﺑﺨﺖ ﺭﻣﻴﺪﻩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383)، ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ (ﺑﻮ، 3268) ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ. ﺑﺨﺖ
ً ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﺴﻲ ﻣﺜﻼ ﺷﺎﻩ ﺷﻮﺩ: ﺍﮔﺮﻡ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﺑﺨﺖ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻲ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 370) ﻳﺎ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺷﻮﺩ: ﺑﺨﺘﻢ
ﺑﻪ ﺧﻼﻑ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ،) ﺍﻣﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺨﺖ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﺎﻳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﺗﻼﺵ ﻭ ﺗﻜﺎﭘﻮ: ﭼﻮ ﺯﻣﺎﻡ ﺑﺨﺖ
ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺟﻬﺪ ﺑﺎﺷﺪ/ ﭼﻪ ﻛﻨﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺯﺑﻮﻧﻲ ﻧﻜﻨﻨﺪ ﻭ ﺯﻳﺮﺩﺳﺘﻲ؟ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533) ﻭ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ:
ﻛﻮﺷﺶ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟ ﭼﻮﻥ ﻧﻜﻨﺪ ﺑﺨﺖ ﻳﺎﻭﺭﻱ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 563)، ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻢ ﻭ ﺑﺨﺖ، ﻳﺎﻭﺭﻡ ﻧﻴﺴﺖ. (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 599)
ﺑﺨﺖ ﺑﻪ ﻗﻀﺎ ﻭ ﻗﺪﺭ ﻭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺍﺳﺖ: ﺍﻻ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺯﻟﺶ ﺑﺨﺖ ﻳﺎﺭ ﻛﺮﺩ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657)، ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ

ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻭ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﺖ/ ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺧﺸﻤﮕﻴﻨﻲ ﺍﻱ ﭘﺴﺮ، ﻭ ﮔﺮ ﺧﺸﻨﻮﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 729)، ﻛﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﺪﺑﻴﺮ ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﺨﺖ ﺑﻪ
ﺯﻭﺭﺁﻭﺭﻱ/ ﺩﻭﻟﺖ ﻭ ﺟﺎﻩ ﺁﻥ ﺳﺮﻱ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎ ﻛﻪ ﻛﻨﺪ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 731)؛ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺟﻬﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻱ ﻧﺪﻫﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﻫﺪ ﺩﻭﻟﺖ
ّﻩ» ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﺎﻳﺖ ﺍﺯﻟﻲ، ﺑﻬﺮﺓ ﻛﺴﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻳﺎ ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﻣﻲ ﮔﺴﻠﺪ ْ ﻭ ﺑﺨﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 689)؛ ﻭ ﻣﻬﻢ ِ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ: ﻛﻪ ﺑﺨﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﻓﻀﻴﻠﺖ، ﻧﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭ ﺭﺍ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 366)
ﺑﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻌﻨﻲ ﺗﺎ ﺣﺪﻱ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭ «ﻓﺮ» ﻳﺎ «ﻓﺮ
ﻭ ﺑﺎ ﺗﻼﺵ ﻭ ﻛﻮﺷﺶ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﻓﺮﺍﺳﻴﺐ ﺑﺎ ﻫﻤﺔ ﺗﻼﺵ ﻭ ﻧﻴﺎﻳﺸﻲ ﻛﻪ ﻛﺮﺩ، ﻓﺮﻫﻤﻨﺪ
ﻧﺸﺪ. ﭼﺮﺍﻍ ﺑﺨﺖ ﮔﺎﻫﻲ ﻓﺮﻭ ﻣﻲ ﻣﻴﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺭﺍ ﻧﺎﻛﺎﻡ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﺩ: ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺭ ﻧﺮﻭﺩ ﭼﺸﻢ ﺑﺨﺖ
ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ/ ﮔﺮﺵ… (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 391)، ﺑﺨﺘﻢ ﻧﺨﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ… (ﻗﺪﻳﻢ، 395) ﮔﺎﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﺧﻮﺍﺏ،
ﺑﺨﺖ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺭﻭ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ: ﭼﻮ ﻧﺮﮔﺲ ﭼﺸﻢ ﺑﺨﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ(…)، ﻣﻨﻢ ﻳﺎﺭﺏ ﻛﻪ ﺑﺨﺖ
ِ ﺟﻤﺸﻴﺪ، ﻓﺮﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺴﻴﺨﺖ: ﺟﺮﻡ
ﺧﻮﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ؟ (ﻗﺪﻳﻢ، 517) ﺑﺨﺖ ﮔﺎﻫﻲ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ؛ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻲ ﮔﻨﺎﻩ
ِ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﮔﻨﻪ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺭﻣﻴﺪﻩ ﺳﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383) ﻭ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺗﻮﺑﻪ ﻭ ﺍﻧﺎﺑﻪ، ﺑﺨﺖ ﺭﻣﻴﺪﻩ ﺑﺎﺯ
ِ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ: ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﺁﻣﺪﻱ ﺑﺨﺖ ﺑﻠﻨﺪﻡ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 497)، ﺷﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺣﺒﺎ ﻭ ﺍﻫﻼ/ ﺍﻱ ﺑﺨﺖ ﺳﻌﻴﺪ ِ ﻣﻘﺒﻞ ﻣﻦ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 533)،
ﺑﺎﺯ ﭘﻴﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﺨﺖ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺯ ﺁﻣﺪ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 437)، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻟﻢ ﺁﻣﺪ ﺑﺨﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 474)
ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﺨﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺣﻖ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﻱ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻲ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺯ
ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻮﺩﻛﻲ، ﺳﺘﺎﺭﺓ ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻧﻮﺭ ﻣﻲ ﺍﻓﺸﺎﻧﺪ:
ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺵ ﺯ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﻱ ﻣﻲ ﺗﺎﻓﺖ ﺳﺘﺎﺭﺓ ﺑﻠﻨﺪﻱ
(ﮔﻞ،ﺏ1، ﺡ5)
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺯﺍﻭﻳﻪ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ «ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺧﺘﺮ» ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ: ﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪﺍﺧﺘﺮ ﺧﺪﺍﻳﺖ ﻋﻤﺮ ﺟﺎﻭﻳﺪﺍﻥ ﺩﻫﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ،
752)، ﻣﻄﻠﻊ ﺑﺮﺝ ﺳﻌﺎﺩﺕ، ﻓﻠﻚ ﺍﺧﺘﺮ ﺳﻌﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 688) ﻭ ﮔﺎﻩ «ﺍﺧﺘﺮ» ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺑﺨﺖ ﻣﻲ ﻧﺸﻴﻨﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ
ﻭ ﻣﺎﻭﺭﺍﻳﻲ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ: ﭼﻮﻥ «ﻫﻤﺎﻳﻢ» ﺳﺎﻳﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻓﻜﻦ/ ﺗﺎ ﺩﺭ «ﺍﻗﺒﺎﻟﺖ» ﺷﻮﻡ «ﻧﻴﻚ ﺍﺧﺘﺮﻱ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
565) «ﻃﺎﻟﻊ» ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ: ﺑﺨﺖ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﺓ ﻃﻠﻮﻉ ﻛﻨﻨﺪﻩ: ﺍﻱ ﻃﺎﻟﻊ ﺳﻌﺪ ﻭ ﺑﺨﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ! ﻳﺎﺭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺯ ﺩﺭ ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ
ﻣﺴﻌﻮﺩ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662)، ﺗﺎ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺷﻜﺮ ﮔﻮﻳﻢ ﻃﺎﻟﻊ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺭﺍ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 363)، ﺧﺮﻡ ﺁﻥ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﻃﺎﻟﻊ ﺭﺍ … (ﮔﻞ، ﺏ5،
ﺡ16) ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﻧﻴﺰ ﻫﺴﺖ: ﻧﮕﻮﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﻭ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺗﺮ (ﺑﻮ، 3108)، ﺯ ﺑﺨﺖ ﻧﮕﻮﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﺍﻧﺪﺭ ﺷﮕﻔﺖ (ﺑﻮ، 3803)
ﺑﻨﺎﻟﻴﺪ ﻛﺎﻱ ﻃﺎﻟﻊ ﺑﺪﻟﮕﺎﻡ (ﺑﻮ، 3428)، ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺧﺘﺮﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ/ ﺯﻭﺍﻝ ﺍﺧﺘﺮ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺳﻮﺧﺘﻪ. (ﺑﻮ، 163) ﺑﺨﺖ ﻳﺎ ﻃﺎﻟﻊ
ﺑﺪ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ: ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻧﻴﻚ ﻭ ﺑﺪ ﺭﺍﺿﻲ ﺷﻮ ﺍﻱ ﻣﺮﺩ/ ﻛﻪ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﺑﺪ ﺭﺍ ﻧﻜﻮ ﻛﺮﺩ (ﻣﺜﻨﻮﻳﺎﺕ، 787) ﺑﻪ
ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﮔﺎﻫﻲ ﻃﺎﻟﻊ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﭘﺸﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﺮﺩ: ﭼﻮ ﻃﺎﻟﻊ ﺯ ﻣﺎ ﺭﻭﻱ ﺑﺮ ﭘﻴﭻ ﺑﻮﺩ/ ﺳﭙﺮ ﭘﻴﺶ
ﺗﻴﺮ ﻗﻀﺎ ﻫﻴﭻ ﺑﻮﺩ. (ﺑﻮ، 2565)
ِ
ﺑﺨﺖ ﻭ ﻃﺎﻟﻊ ﻣﻮﻫﺒﺖ ﻳﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭﺯﺍﺩﻱ ﺍﺳﺖ: ﻓﻐﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺟﻮﺭ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ/ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻃﺎﻟﻊ ﻣﺎﺩﺭﺁﻭﺭﺩ
ﻣﻦ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533)، «ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺳﻌﺪﻳﺎ ﻏﻢ»؛ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻛﻪ: ﺑﺎ ﺑﺨﺖ ﺟﺪﻝ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﻛﺮﺩ.
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 599)
ﻳﻚ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺑﺨﺖ ﻭ ﻃﺎﻟﻊ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ، ﺗﺄﺛﻴﺮ ﺳﻴﺎﺭﺓ ﻣﺸﺘﺮﻱ ﺩﺭ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﻭ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪﻱ ﺍﺳﺖ:
ﻓﻠﻚ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭ «ﻣﺸﺘﺮﻱ» ﺑﻪ «ﺳﻌﺎﺩﺕ»/ ﮔﺮﻡ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﻲ، ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻭﺍﺭ ﺑﺒﻴﻨﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 372) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ،
«ﺯﺣﻞ» ﻧﻤﺎﺩ ﻧﺤﺴﻲ ﺍﺳﺖ: ﺑﻠﻨﺪﻱ ﻭ «ﻧﺤﺴﻲ» ﻣﻜﻦ ﭼﻮﻥ «ﺯﺣﻞ» (ﺑﻮ، 2105)، ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺯﺣﻠﻲ ﮔﻮﻳﻤﺖ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻗﻴﺎﺱ/
ﺑﺎﺯﮔﻮﻳﻢ: ﻧﻪ ﻛﻪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺤﺲ ﺗﺮﻱ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 770)
ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻭﺿﻊ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ: ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﻳﺎﺭﻳﮕﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﻓﻮﻝ
ﻭ ﺿﻌﻒ. ﺍﺯ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻧﺨﺴﺖ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺑﺨﺖ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﻭ ﭘﻴﺮﻭﺯﻣﻨﺪﻱ ﺁﻥ ﻳﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺩﻭﻡ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ
ﺑﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ، ﺭﻣﻴﺪﻩ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﺼﺎﺩﻳﻘﺶ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻳﻢ. ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﻜﻞ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﺎﻧﺶ ﻧﻜﻮ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ
ﻛﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻭﻗﺖ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ «ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﺟﺎﻡ» ﺗﻮﺳﺖ/ ﻛﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﺍﻳﺎﻡ ﺗﻮﺳﺖ. (ﺑﻮ، 151) ﺍﻳﻦ ﺍﺯ
ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺖ ﻛﻪ: ﻛﻠﻴﺪ ﮔﻨﺞ ﺳﻌﺎﺩﺕ، ﻧﺼﻴﺤﺖ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺳﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 44)؛ ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ: ﭘﻨﺪ
َ ﺳﻌﺪﻱ ﻛﻪ ﻛﻠﻴﺪ ﺩﺭ ﮔﻨﺞ ﺳﻌﺪ ﺍﺳﺖ/ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻻ ﻣﺴﻌﻮﺩ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 729)
ﺍﻗﻠﻴﺖ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﻨﻲ
34ـ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻏﻠﺒﻪ ﺑﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺟﻤﻌﻲ ﺯﺭﺩﺷﺘﻲ، ﻳﻬﻮﺩﻱ ﻭ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ
ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺑﺴﻴﺎﺭ، ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺳﻌﺪﻱ، ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﻮﺩﺍﻳﻲ ﻭ ﺷﻤﻨﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺭﺍﻩ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺳﻌﺪﻱ
ﺍﺯ ﺯﺭﺩﺷﺘﻴﺎﻥ ﺍﻧﺪﻙ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ، ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻨﺪﻭﻫﺎ ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ «ﻣﻐﺎﻥ» ﻭ
ِ «ﭘﻴﺮﺍﻥ ﺩﻳﺮ» ﻭ «ﮔﺒﺮﺍﻥ ﭘﺎﺯﻧﺪﺧﻮﺍﻥ» ﺭﺍ ﻛﻨﺎﺭ «ﺑﺮﻫﻤﻦ» ﻧﺸﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﺖ ﭘﺮﺳﺖ (ﺑﻮ، 3476 ـ 3536) ﻭ ﺁﺗﺶ ﭘﺮﺳﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻛﻪ
ﻭﻗﺖ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻧﺪ (ﺑﻮ، 1170ـ1174)؛ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﻭ ﻣﺴﻴﺤﻴﺎﻥ (ﮔﺒﺮ ﻭ ﺗﺮﺳﺎ) ﺭﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﺪﺍ

ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ (ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ)؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﻫﻬﺎﻱ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ (ﺧﺮﺩﺍﺩ، ﻣﺮﺩﺍﺩ، ﺳﭙﻨﺪﺍﺭﻣﺬ ﻭ …) ﻭ ﺳﻴﺎﻭﻭﺷﺎﻥ (ﻳﺎ ﻧﻮﺣﻪ ﺑﺮ
ِ ﺳﻴﺎﻭﺵ) ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺩﺍﺷﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 700 ﻭ 701) ﻭ ﺧﻮﺑﺮﻭﻳﻲ ﺗﻮﺃﻡ ﺑﺎ ﺑﺪﻃﻴﻨﺘﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﺯﺭﺩﺷﺘﻲ ﺗﺸﺒﻴﻪ
ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﺮﻭﻧﺶ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮔﺮﭼﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﻳﻚ ﺳﺪﻩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩﻥ ﺯﺭﺗﺸﺘﻴﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ
ُ ﺍﺟﺴﺎﺩ ﻣﺮﺩﮔﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻛﻮﻩ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺘﺔ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ ﻭﺍﻗﻌﻴﺘﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﺷﺪ: ﺑﻬﺎء ْ ﺍﻟﻮﺟﻪ ﻣﻊ ُ ﺧ ِ ﺒﺚ
ِ ﺍﻟﻨﻔﻮﺳﻲ ِ / ﻛﻤﺼﺒﺎﺡ ِ ﻋﻠﻲ ﻗﺒﺮ ﺍﻟﻤﺠﻮﺳﻲ+ ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﮔﺒﺮ ﻣﺎﻧﺪ ﺯﺍﻫﺪ ْ ﺯﻭﺭ/ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﺸﻚ ﻭ ﻛﺎﻓﻮﺭ. (ﻣﺜﻠﺜﺎﺕ،
745) ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ، ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺗﺸﻜﺪﻩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﺁﺗﺸﻜﺪﻩ ﺳﺖ ﺑﺎﻃﻦ ﺳﻌﺪﻱ ﺯ ﺳﻮﺯ ﻋﺸﻖ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 465)
ﺍﺯ ﺻﻠﻴﺐ ﻭ ﺻﻨﻢ ﻧﻴﺰ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺿﻤﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﺴﻴﺤﻴﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻦ
ﺯﻧﺎﺭ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺯﻧّﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565) ﺍﺯ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ
ِ ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻲ، ﭼﻪ ﺑﺎﻙ ﺍﺳﺖ؟ (ﮔﻞ، ﺏ3، ﺡ1) ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﺩ ﺧﺼﻮﻣﺖ
ِ ﻧﺼﺮﺍﻧﻲ ﻧﻪ ﭘﺎﻙ ﺍﺳﺖ/ ﺟﻬﻮﺩ
ﺍﺳﺖ: ﮔﺮ ﺁﺏ ﭼﺎﻩ
ِ «ﺟﻬﻮﺩ» ﻭ «ﺗﺮﺳﺎ» ﺭﺍ / ﻛﻪ ﻣﺮگ ِ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﺗﻬﻨﻴﺖ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﺭﺍ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 746) «ﺩﺭ ﻋﻘﺪ ِ ﺑﻴﻊ ّ ﺳﺮﺍﻳﻲ ﻣﺘﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺟﻬﻮﺩﻱ
ِ ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﺮ ﻛﻪ… ﻫﻴﭻ ﻋﻴﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻪ ﺟﺰ ﺁﻧﻜﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﺴﺎﻳﺔ ﻣﻨﻲ! ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺳﺖ/ ﺩﻩ ﺩﺭﻡ ﺳﻴﻢ
ِ ﻛﻢ ﻋﻴﺎﺭ ﺍﺭﺯﺩ + ﻟﻴﻜﻦ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻮﺩ/ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮگ ﺗﻮ ﻫﺰﺍﺭ ﺍﺭﺯﺩ.» (ﺏ4، ﺡ9) ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ
ﺗﻤﻴﺰ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﭘﺎﺭﭼﺔ ﺯﺭﺩﺭﻧﮕﻲ (ﻋﺴﻠﻲ) ﺑﺮ ﺷﺎﻧﺔ ﺟﺎﻣﺔ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ 60ـ70 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺩﺭ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ «ﻏﻴﺎﺭ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ
ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﻳﺪ، ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﭘﺮﭼﻢ، ﻋﺴﻠﻲ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ
ﺑﮕﺬﺍﺭ، ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ ﺯﺩ:
َـﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺵ ﺑـﻨـﻪ، ﻭﺭ «ﻋـﺴـﻠﻲ» ﻓـﺮﻣـﺎﻳـﺪ ﺷﺮﻁ ﺁﺯﺍﺩﮔﻲ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ «ﺑﺮﺩﻭﺵ» ﻛﻨﺪ
َﻋﻠ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 743)
ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻬﺮﺁﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ:
ﺍﻳﻦ ﺣﻼﻭﺕ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻱ، ﻧﻪ ﻋﺠﺐ ﻛﺰ ﺩﺳﺘﺖ «ﻋـﺴﻠﻲ ﺩﻭﺯﺩ» ﻭ ﺯﻧــﺎﺭ ﺑﺒـﻨﺪﺩ ﺯﻧـﺒـﻮﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 469)
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻥ ﺑﮕﻮﻣﮕﻮﻱ ﺟﻬﻮﺩ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ،
ً ﺳﻌﺪﻱ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ،
ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺟﻬﻮﺩ ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ. ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻧﺪ18 ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ:
ﺑﻪ ﻃﻴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ: ﮔـﺮ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﺎﻟﺔ ﻣﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻴﺴـﺖ، ﺧـﺪﺍﻳﺎ، ﺟﻬﻮﺩ ﻣﻴﺮﺍﻧﻢ
ﺟﻬﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻡ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻭ ﮔﺮ ﺧﻼﻑ ﻛﻨﻢ، ﻫﻤﭽﻮ ﺗﻮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ
(ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ30)
ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺩﺭ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻏﺰﻟﻴﺎﺕ ﻧﻴﺰ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻧﺎﺯﻧﻴﻨﺎ، ﻣﻜﻦ ﺁﻥ ﺟﻮﺭ ﻛﻪ ﻛﺎﻓﺮ ﻧﻜﻨﺪ/ ﻭﺭ ﺟﻬﻮﺩﻱ ﺑﻜﻨﻢ، ﺑﻬﺮﻩ
ِ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻣﻢ ﻧﻴﺴﺖ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 404) ﺩﺭﻭﻥ ﻭ ﺑﺮﻭﻥ ِ ﮔﻮﺭ ﺟﻬﻮﺩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﭘﺎﻙ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﻳﺎ ﺯﺍﻫﺪ ﺭﻳﺎﻛﺎﺭ ﺗﺸﺒﻴﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﺍﻟﺒﺘﻪ
ِ ْ ﺶ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ! (ﻣﺜﻠﺜﺎﺕ، 745) ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻛﻨﺸﺖ
ِﺖ ﻛ
ِ ُ «ﺟ ُ ﺪ» ﻣﻨ
ّ ﺑﻪ ﮔﻮﻳﺶ ﺷﻴﺮﺍﺯﻱ: ﻛﻪ ﻋﺎﺭﻑ ﺑﺎﺩ ﺑﻜﺎﻧﺪ ﺍﺯ ﺟﻤﺔ ﻧﻮ/ ﺍَﮔﻮﺭ
(ﻣﻌﺒﺪ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ) ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺭﻳﺸﺨﻨﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ: «ﺷﻌﺒﺔ ﺧﻠﻘﻢ ﭼﻮ ﺻﻮﻓﻲ ﺩﺭ ﻛﻨﺶ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 524)
ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﻓﻄﻴﺮ ﻫﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻻﺑﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺭﺳﺎﻧﻢ ﭼﻮﻥ ﺟﻬﻮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﻄﻴﺮ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 472) ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺸﺎﻥ
ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻣﻌﺘﻨﺎﺑﻬﻲ ﺩﺭ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺣﻀﻮﺭ ﺷﻤﺲ ﺍﻟﺪﻭﻟﻪ ﺍﺑﻬﺮﻱ ﺍﺯ
ﺟﺎﻧﺐ ﻭﺯﻳﺮ ﻭﻗﺖ ﺍﻳﻠﺨﺎﻥ، ﺗﻮﺟﻴﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ.
ﺩﺷﻨﺎﻡ ﻭ ﺩﺭﻭﺩ
35- ﺩﻋﺎﻫﺎ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻨﻬﺎ ﻭ ﺩﺷﻨﺎﻣﻬﺎﻱ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺷﺎﻳﺎﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻭﺟﻬﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ
ﻣﻲ ﺩﻫﺪ، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﺳﻌﺪﻱ: ﺩﺷﻨﺎﻡ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ، ﺩﻋﺎ ﻛﻦ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 532) ﺍﺯ ﺩﺷﻨﺎﻣﻬﺎﻱ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ـ ﻫﻤﭽﻮﻥ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ـ ﻳﻜﻲ ﻫﻢ ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ: ﺑﻲ ﺩﻭﺳﺖ، ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﻩ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﮕﺮﻱ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 498) ﻧﻌﻤﺖ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻪ
ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ… (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 759)
ِ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻗﺪﺭ ﻭ ﺟﺎﻩ ﭼﻮﻥ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻧﺮﺳﺪ، ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮﺵ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 763)
ﺑﺎﺯ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻳﻚ ﺩﺷﻨﺎﻣﺸﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻛﻮﺭ ﺷﻮﺩ، ﻳﺎ ﺩﺭﺁﻳﺪ: ﭼﺸﻢ ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ ﻛﻪ ﺑﺮﻛﻨﺪﻩ ﺑﺎﺩ…
(ﮔﻞ،ﺏ5،ﺡ5)
ﺷﺒﻲ ﻭ ﺷﻤﻌﻲ ﻭ ﺟﻤﻌﻲ ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻧـﻈﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺗـﻮ، ﻛـﻮﺭﻱ ﭼﺸـﻢ ﺍﻋﺪﺍ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361)

ﺯﻥ ﺑﻪ ﻣﺰﺩ ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
َﺒﺎﻥ» ﺣﻠﻘﻪ ﺑـﺮ ﺩﺭ ﻧـﺰﺩ
ﺧﻮﺭ ﺍﺯ ﻛﻮﻩ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺮ ﻧﺰﺩ َ ﻛـﻪ ﺍﻳـﻦ «ﻗﻠﺘ
(ﺑﻮ، 1189)
ً ﺩﺷﻨﺎﻣﻬﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮﺷﺎﻥ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻭﺍﺭ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﻭ ﻏﺎﻟﺒﺎ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ: ﺁﺳﻴﻤﻪ ﺳﺮ، ﺁﺷﻔﺘﻪ، ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺣﺎﻝ،
ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻫﻮﺵ، ﺍﺑﻠﻪ، ﺍﺟﻼﻑ، ﺍﺣﻤﻖ، ﺍﻭﺑﺎﺵ، ﺑﺎﺩﺳﻨﺞ (ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﮔﻮ)، ﺑﺨﻴﻞ، ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ، ﺑﺪﺑﺨﺖ، ﺑﺪﺧﻮﺍﻩ، ﺑﺪﺩﻳﻦ، ﺑﺪﺭگ،
ﺑﺪﺳﮕﺎﻝ، ﺑﺪﻋﻬﺪ، ﺑﺪﻓﺮﺟﺎﻡ، ﺑﺪﮔﻮ، ﺑﺪﮔﻬﺮ، ﺑﺪﻧﺎﻡ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺑﺨﺖ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺭﻭﺯ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻻﻑ، ﺑﻠﻬﻮﺱ، ﺑﻲ ﺑﺼﺮ، ﺑﻲ ﺧﺮﺩ،
ﺑﻲ ﻣﺎﻳﻪ، ﺑﻲ ﻣﺮﻭﺕ، ﺑﻲ ﻣﻐﺰ، ﺑﻲ ﻫﻤﺖ، ﺑﻲ ﻫﻨﺮ، ﭘﺨﺘﻪ ﺧﻮﺍﺭ (ﻣﻔﺘﺨﻮﺭ)، ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﮔﻮ، ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺭ، ﭘﻠﻴﺪ، ﺗﻦ ﭘﺮﻭﺭ، ﺗﺒﺎﻩ، ﺗﺮﺩﺍﻣﻦ، ﺗﻔﻮ،
ﺗﻨﺪﺭﻭ (ﺗﺮﺷﺮﻭﻱ)، ﺗﻨﮓ ﭼﺸﻢ، ﺗﻬﻲ ﻣﻐﺰ، ﺟﺎﻫﻞ، ﺟﺒﺎﺭ، ﺟﻔﺎﭘﻴﺸﻪ، ﺟﻔﺎﮔﺴﺘﺮ، ﺟﻠﻒ، ﺟﻬﺎﻧﺴﻮﺯ، ﭼﺎﺭﭘﺎ، ﺣﺮﻑ ﮔﻴﺮ (ﻋﻴﺒﺠﻮ)،
ّﺖ)، ﺧﻮﺩﭘﺴﻨﺪ، ﺧﻮﺩﭘﺮﺳﺖ، ﺧﻮﺩﺭﺃﻱ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭ، ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭﻩ،
ﺣﺮﻳﺺ، ﺣﺴﻮﺩ، ﺧﺒﻴﺚ، ﺧﺮ، ﺧﺮﻱ (ﺧﺮﻳ
ﺧﻮﻧﺮﻳﺰ، ﺧﻴﺮﻩ (ﮔﺴﺘﺎﺥ)، ﺧﻴﺮﻩ ﺭﻭﻱ، ﺩﺍﻣﻦ ﺁﻟﻮﺩﻩ، ﺩﺭﺷﺖ ﺧﻮ، ﺩﺯﺩ، ﺩﺷﻤﻦ ﺧﻮ، ﺩﻏﻞ، ﺩﻝ ﻣﺮﺩﻩ، ﺩﻧﻴﺎﭘﺮﺳﺖ، ﺩﻧﻴﺎﺧﺮ، ﺩﻭﻥ،
ﺩﻭﻥ ﻫﻤﺖ، ﺭﻋﻨﺎ، ﺭﻧﺪ، ﺯﺑﻮﻥ، ژﺍژﺧﺎ، ﺳﺎﻟﻮﺱ، ﺳﺨﺖ ﺩﻝ، ﺳﺘﻤﻜﺎﺭ، ﺳﺘﻤﮕﺮ، ﺳﺨﻦ ﭼﻴﻦ، ﺳﺮﺍﺳﻴﻤﻪ، ﺳﺮﻛﺶ، ﺳﺴﺖ ﭘﻴﻤﺎﻥ،
ُﺳﻐﺒﻪ (ﻣﺴﺨﺮﻩ)، ﺳﻔﻠﻪ، ﺳﮓ، ﺳﻨﮕﺪﻝ، ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺩﻝ، ﺳﻴﻪ ﺩﻝ، ﺳﻴﻪ ﻛﺎﺭ، ﺳﻴﻪ ﻧﺎﻣﻪ، ﺷﺮﺍﻧﮕﻴﺰ، ﺷﻜﻢ ﺑﻨﺪﻩ، ﺷﻜﻢ ﺧﻮﺍﺭ، ﺷﻮﺥ،
ّ ﺷﻮﺥ ﭼﺸﻢ، ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ ﺑﺨﺖ، ﺻﺎﺣﺐ ﻏﺮﺽ، ﻃﺎﻣﻊ، ﻃﻤﺎﻉ، ﻇﺎﻟﻢ، ﻋﺎﺻﻲ، ﻋﻴﺒﺠﻮ، ﻋﻔﺮﻳﺖ، ﻓﺎﺳﻖ، ﻓﺮﻭﻣﺎﻳﻪ، ﻗﻼﺵ، ﻗﻠﺘﺒﺎﻥ،
ُ ُ ﺰ (ﺣﻴﻠﻪ ﮔﺮ)، ﮔﺮﺩﻧﻜﺶ، ﮔﺮگ، ﻻ ﺍﺑﺎﻟﻲ، ﻻﻓﺰﻥ، ﻟﺌﻴﻢ، ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ…، ﻣﺨﻨﺚ، ﻣﺮﺍﺋﻲ
ُﺮﺑ
ﻗﻠﻨﺪﺭ، ﻛﺎﻓﺮ، ﻛﻮﺗﻪ ﻧﻈﺮ، ﮔﺪﺍ، ﮔﺪﺍﭘﻴﺸﻪ، ﮔ
ّﺎﻉ ﺧﻴﺮ، ﻣﻮﺫﻱ، ﻧﺎﺍﻫﻞ، ﻧﺎﭘﺎﻙ، ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ، ﻧﺎﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩ، ﻧﺎﺣﻖ ﺷﻨﺎﺱ، ﻧﺎﺩﺍﻥ، ﻧﺎﺳﭙﺎﺱ،
(ﺭﻳﺎﻛﺎﺭ)، ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯﺍﺭ، ﻣﻔﺴﺪ، ﻣﻤﺴﻚ، ﻣﻨ
ﻧﺎﻛﺲ، ﻧﺎﻣﺮﺩ، ﻧﺎﻣﺮﺩﻡ، ﻧﺤﺲ، ﻧﺮـ ﻣﺎﺩﻩ، ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯﺍﺭ، ﻣﺮﺩﻩ ﺩﻝ، ﻧﮕﻮﻥ ﺑﺨﺖ، ﻧﮕﻮﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﻭ…
«ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭﺵ ﺷﻮﺩ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻭ ﮔﺮ، ﻧﻪ ﺭﺍﻋﻲ ﺧﻠﻖ ﺍﺳﺖ، ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭﺵ ﺑﺎﺩ/ ﻛﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ، ﺍﻭ
ﺟﺰﻳﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻲ ﺳﺖ (ﺗﻘﺮﻳﺮﺍﺕ ﺛﻼﺛﻪ، 845 ﻭ ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 750)؛ ﻃﻔﻼﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﺪﺭ ﺑﻤﻴﺮﺍﺩ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 758) ﺗﻴﺰ ﺩﺭ ﺭﻳﺶ
ﻛﺎﺭﻭﺍﻧﺴﺎﻻﺭ/ ﮔﺮ ﺑﺪﺍﻥ ﺩﻩ ﺭﻭﺩ ﻛﻪ ﺧﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 759). ﺩﺳﺖ ﺧﺮ ﻫﻢ ﻧﺜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺳﺘﻤﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﻳﻚ
ﺷﺐ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻋﻴﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ: ﻛﺴﻢ ﭘﺎﻱ ﻣﺮﻏﻲ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩ ﭘﻴﺶ/ ﻭﻟﻲ ﺩﺳﺖ ﺧﺮ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ
ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻴﺶ! (ﺑﻮ، 877) «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺵ» ﻫﻢ ﺍﺯ ﻧﻔﺮﻳﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 669)، ﻳﺎ: ﺩﻭ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺵ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﻤﭽﻮ
ﻗﻠﻢ.(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 676) ﺣﺮﺍﻣﺶ ﺑﺎﺩ ﻭ ﻣﻄﺮﻭﺩ ﺑﺎﺩ ﻫﻢ ﻧﺜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﻧﻈﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ، ﺣﺮﺍﻣﺶ ﺑﺎﺩ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 421)
ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻛﻪ ﻣﻄﺮﻭﺩ ﺑﺎﺩ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533) «ﺍﺳﺒﺶ ﺑﻲ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﻮﺩ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﻫﺮ ﺁﻥ ﻛﻪ ﭘﺎﻱ ﺧﻼﻑ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺭﻛﻴﺐ ﺁﻭﺭﺩ ﺑـﻪ ﺧـﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﺭﻭﺩ ﺍﺳـﺐ ﺑﻲ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺵ
(ﻣﺮﺍﺛﻲ، 702)
ﮔﺎﻫﻲ ﻧﻴﺰ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﻱ ﻭ ﺟﺪﺍﻳﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺮگ ﻫﻤﺴﺮ ﻳﺎ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ: ﻓﺮﺍﻕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ
ﺑﺎﺩ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 527) ﻫﺮ ﺁﻥ ﻛﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺑﻴﻮﻩ ﺯﻥ/ ﺗﺮﺣﻢ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺯﻧﺶ ﺑﻴﻮﻩ ﺑﺎﺩ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ؛ 751)، ﺑﻪ ﺑﻮﻡ ﺣﺎﺩﺛﻪ
ﺑﻮﻡ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻭﻳﺮﺍﻥ! (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)
ﺑﺮﻋﻜﺲ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻋﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ: ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺎﺭﺧﺪﺍﻱ… ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻗﺮﺁﻥ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﺩﻭﻟﺘﺖ ﺑﺎﺩ (ﻗﺪﻳﻢ،
ّ 723)، ﺩﻭﻟﺘﺖ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 679)، ﺑﺨﺘﺖ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺟﺎﻫﺖ ﻣﺠﺪﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 657)، ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﺑﺨﺖ ﺑﺎﺩﻱ (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
566)، ﻧﻴﻜﺖ ﺑﺎﺩ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 413)، ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 702)، ﻋﻤﺮﺕ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ 697)، ﺩﻳﺮﺳﺎﻝ ﺑﻤﺎﻥ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﻋﻤﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 562)، ﺧﺪﺍﻳﺖ ﻋﻤﺮ ﺟﺎﻭﻳﺪﺍﻥ ﺩﻫﺎﺩ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 752)، ﺑﻘﺎﻱ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺩ
َ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 752)، ﻧﮕﺎﻫﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻌﻴﻨﺖ ﺧﺪﺍﻱ ﺑﻮﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 651)، ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 786)، ﺩﺭﻭﻧﺖ
ﺑﻪ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﺣﻖ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺩ (ﺑﻮ،…)، ﻫﺮ ﺭﻭﺯﺕ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ/ ﺩﻭﻟﺖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺗﺮﻗﻲ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺩﺷﻤﻦ ﺟﺎﻥ ﺩﻫﺎﺩ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 752)
ﻭ ﮔﺎﻩ ﭼﻨﺪ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻲ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ: ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻭ ﻧﺼﺮﺕ ﻭ ﻇﻔﺮﺕ ﺑﺎﺩ ﻫﻢ ﻋﻨﺎﻥ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 652)، ﻓﻠﻚ ﻣﺴﺎﻋﺪ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻳﺎﺭ ﻭ
ﺑﺨﺖ ﻗﺮﻳﻦ/ ﺗﻨﺖ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﻴﺪﺕ ﺭﻭﺍ ﻭ ﺣﻜﻢ ﺭﻭﺍﻥ! (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)
ﻫـﻤـﻴـﺸﻪ ﺻـﺎﺣـﺐ ﺍﻳـﻦ ﻣـﻨﺰﻝ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺭﺍ ﺗﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺨﺖ ﺟﻮﺍﻥ
(ﻣﻮﺍﻋﻆ، 680)
ﻳــﺎ ﺭﺏ ﻛـﻤـﺎﻝ ﻋـﺎﻓـﻴـﺖ ﺑــﺮ ﺩﻭﺍﻡ ﺑــﺎﺩ ﺍﻗﺒـﺎﻝ ﻭ ﺩﻭﻟـﺖ ﻭ ﺷﺮﻓﺖ ﻣﺴﺘـﺪﺍﻡ ﺑـﺎﺩ
ﺳﺎﻝ ﻭ ﻣﻬﺖ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ ﺑـﺨـﺘـﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﮔﺮﺩﺵ ﮔﻴﺘﻲ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺑﺎﺩ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 751)
ﺩﻋﺎﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﺑﻮﺩ: ﺗﻮ ﺩﺭﺩ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭﺩﺕ ﻣﺒﺎﺩ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533)، ﻏﻤﺖ ﻣﺒﺎﺩ ﻭ ﮔﺰﻧﺪﺕ ﻣﺒﺎﺩ ﻭ ﺩﺭﺩ
ﻣﺒﺎﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 579)، ﺑﺎ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻣﺒﺎﺩﺕ ﺳﺮ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 432) ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﻳﻪ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ِ ﻭ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ: ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻓﺪﺍﻱ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 588)، ﺗﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺧﻲ ﺟﺎﻧﺖ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 414) ﮔﺎﻩ
ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎﻳﻪ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ: ﻫﺰﺍﺭ ﺟﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰﺕ ﻓﺪﺍﻱ ﺟﺎﻥ ﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 398)، ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﺭﻭﻱ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎ، ﺗﻦ ﻫﺎ

ﻓﺪﺍﻱ ﺟﺎﻧﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 414)، ﻣﻀﺎﺟﻊ ﭘﺪﺭﺍﻧﺖ ﻏﺮﻳﻖ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺣﻤﺖ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 651)، ﺑﺮ ﺭﻭﺍﻥ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﻼﻑ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ/
ﻣﺪﺩ ﺭﺣﻤﺖ ﺍﻳﺰﺩ، ﻋﺪﺩ ﺭﻣﻞ ﺯﺭﻭﺩ. (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 662)
ﺳﻮﮔﻨﺪ
36ـ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺳﻮﮔﻨﺪﻫﺎ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﻭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩ: ﺧﺪﺍ، ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ، ﺍﻭﻟﻴﺎ، ﺟﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰ، ﺩﻭﺳﺘﻲ، ﺧﺎﻙ ﭘﺎ ﻭ… ﺗﻮ
ِﻢ «ﺧﺪﺍ ﺭﺍ» ﺯ ﺳﺮﻡ ﺑﺮ ﺧﻴﺰﻱ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 573)، ﻭﺭﻧﻪ «ﺑﻪ ﺧﺪﺍ» ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭘﺲ… (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ،
ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ: ﻫﻴﭽﺖ ﺍﻓﺘﺪ ﻛ
598)، ﺍﺯ ﻃﻌﻨﺔ ﺩﺷﻤﻦ «ﺑﻪ ﺧﺪﺍ» ﮔﺮ ﺧﺒﺮﺳﺘﻢ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 495)، ﺟﺰ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﻳﻖ ﻧﺪﺍﻧﻢ، «ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 439)، «ﺑﻪ
ﺧﺪﺍ» ﻭ «ﺑﻪ ﺳﺮﺍﭘﺎﻱ ﺗﻮ»… ﺑﻪ «ﭼﺸﻢ ﺗﻮ» ﻛﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻧﻌﺎﻣﻢ ﻧﻴﺴﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ 404)، «ﺑﻪ ﺣﻖ» (ﺑﻮ، 3459) «ﺑﻪ ﺣﻖ
ﺭﻭﺯﺑﻬﺎﻥ» ﻭ «ﺑﻪ ﺣﻖ ﭘﻨﺞ ﻧﻤﺎﺯ»، «ﺑﻪ ﺣﻖ ﻛﻌﺒﻪ» ﻭ «ﺁﻥ ﻛﺲ ﻛﻪ ﻛﺮﺩ ﻛﻌﺒﻪ ﺑﻨﺎ» (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 669)، «ﺑﻪ ﺣﻖ ﺳﻴﺮﺕ ﭘﺎﻙ ﭘﻴﻤﺒﺮﺍﻥ»
(ﻗﺼﺎﻳﺪ،)، «ﺑﻪ ﺣﻖ ﺑﻨﻲ ﻓﺎﻃﻤﻪ» (ﺑﻮ، 88) «ﺑﻪ ﺣﻖ ﭘﺎﺭﺳﺎﻳﺎﻥ» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 721)، «ﻧﻴﻚ ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﻭ «ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﺎﻥ» (ﻣﺮﺍﺷﻲ، 703)،
«ﺑﻪ ﺣﻖ ﻣﺮﺩﺍﻧﻲ» ﻛﻪ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺟﻤﻴﻞ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺟﻤﺎﻝ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 674)، ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺳﻮﮔﻨﺪ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 577)،
«ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺍﻭ» ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻭﻓﺎﺳﺖ ﻫﻨﻮﺯ (ﻣﻠﺤﻘﺎﺕ، 632)، ﻣﻨﻪ «ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ» ﺑﺎﺭ ﻓﺮﺍﻕ ﺑﺮ ﺩﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﺮ ﺭﻳﺶ (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
367)، «ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ» ﻛﺰ ﻣﻴﺎﻥ ﺟﺎﻥ، ﺯ ﺟﺎﻧﺖ ﺩﻭﺳﺘﺮ ﺩﺍﺭﻡ (ﻗﺪﻳﻢ، 498)، «ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ» ﺍﺭ ﻓﺮﻭﺷﻢ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 414)، ﻣﺮﺍ
«ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ» ﮔﻔﺘﻦ ﻃﺮﻳﻖ ﻋﺰﺕ ﻧﻴﺴﺖ/ «ﺑﻪ ﺧﺎﻛﭙﺎﻱ ﺗﻮ»، ﻭﺍﻥ ﻫﻢ ﻋﻈﻴﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺍﺳﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 382)، «ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﭘﺎﻱ ﺗﻮ»
ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻭ «ﺟﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻻﻥ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 498)، «ﺑﻪ ﺳﺮﺕ» ﻛﺰ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﭘﻨﺪﺍﺭ ﺑﺮﻓﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 409)، «ﺑﻪ ﺳﺮﺕ» ﻛﺰ ﺳﺮ
ﭘﻴﻤﺎﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﺮﻭﻡ (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 512) «ﺑﻪ ﺩﻟﺖ» ﻛﺰ ﺩﻟﺖ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻧﻜﻨﻢ/ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺯﻳﻦ ﻣﺨﻮﺍﻩ ﺳﻮﮔﻨﺪﻱ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 558)، «ﺑﻪ
ّﺣﻖ ﺩﻭﺳﺘﻲ» ﺟﺎﻧﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭ ﺳﻮﮔﻨﺪﻡ (ﻗﺪﻳﻢ، 498)، «ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻲ» ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺯﻫﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ/ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺫﻭﻕ ﺍﺭﺍﺩﺕ
ﺧﻮﺭﻡ ﻛﻪ ﺣﻠﻮﺍ ﺭﺍ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 360)، «ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻴﺖ» ﻛﻪ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﺯ ﺩﻭﺳﺘﻴﺖ ﻋﺪﻭﻝ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 488)، «ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﻱ ﺗﻮ» ﺩﺍﻧﻢ ﻛﻪ
ﺗﺎ ﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﺮﻓﺘﻲ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 497)، «ﺑﻪ ﻭﺻﺎﻟﺖ» ﻛﻪ ﻧﻪ ﻣﺴﺘﻮﺟﺐ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 499)، «ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ» ﮔﻮﻳﻢ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮﻓﺘﻲ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 499) «ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ» ﻛﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻋﺰﻳﺰ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 531)، «ﺑﻪ ﻭﻓﺎﻱ» ﺗﻮ ﻛﺰﺍﻥ ﺭﻭﺯ
ﻛﻪ ﺩﻟﺒﻨﺪ ﻣﻨﻲ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 496)
«ﺑﻪ ﺣﻖ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﺳﺖ» ﻛﻪ ﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺮﻳﺪﻡ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﺲ ﭘﻴﻮﺳﺘﻢ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 494)
ﻧﻘﺎﺷﻲ
37- ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﻭﺯﻣﺮﺓ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻋﺼﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﭘﻴﺸﻴﻦ ﻣﻜﺮﺭ ﻭ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﻛﺎﺥ، ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺣﻤﺎﻡ، ﺗﺼﺎﻭﻳﺮﻱ ﺭﺳﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﺩﻳـﻮﺍﺭ ﺳﺮﺍﻳﺖ ﺭﺍ ﻧـﻘﺎﺵ ﻧـﻤﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﺯﻳﻨﺖ ﺍﻳﻮﺍﻧﻲ، ﻧﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻳﻮﺍﻧﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 412)
ﺧـﻮﺍﺟﻪ ﺩﺭ ﺑﻨـﺪ ﻧﻘـﺶ ﺍﻳﻮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺧـﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﭘـﺎﻱ ﺑـﺴﺖ ﻭﻳـﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ
(ﮔﻞ، ﺏ6،ﺡ1)
ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻨﺪ.
ﻛﻲ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﻱ ﻣﻠﻚ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﺔ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺮﺳﺖ ﺭﻭ ﭼﻮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺤﻮ ﻛﺮﺩﻱ، ﺑﺎ ﻣﻠﻚ ﻫﻤﺨﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 732)
ﺍﻳـﻦ ﻗـﺪﺭ ﺩﺭﻳﺎﺏ ﻛﺎﻧﺪﺭ ﺧﺎﻧﺔ ﺧﺎﻃﺮ، ﻣﻠﻚ ﻧـﮕﺬﺭﺩ ﺗـﺎ ﺻـﻮﺭﺕ ﺩﻳـﻮ ﺍﺳـﺖ ﺑـﺮ ﺩﻳــﻮﺍﺭ ﺩﻝ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 734)
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺑﺮﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺟﻦ ﻭﭘﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻃﺐ ﺳﻨﺘﻲ
ﻭﺟﻮﺩ ﺑﺮﺧﻲ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﺆﺛﺮ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻩ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺩﺭ ﮔﺮﻣﺎﺑﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ.
ﺍﮔـﺮ ﺗـﻮ ﺁﺩﻣﻴـﻲ، ﺍﻋـﺘﻘﺎﺩ ﻣـﻦ ﺍﻳـﻦ ﺍﺳـﺖ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻫﻤﻪ ﻧﻘﺸﻨﺪ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ
(ﻗﺪﻳﻢ، 491)
ﻧﻪ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺍﺳﺖ ﻣﺰﺧﺮﻑ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺳﻌﺪﻱ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﻣﺎﺑﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻧﻘﺎﺵ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 732)
ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻞ ﺳﺮﺷﻮﻱ ﻣﻲ ﺷﺴﺘﻨﺪ:
ِﮔﻠـﻲ ﺧــﻮﺷــﺒـﻮﻱ ﺩﺭ ﺣـﻤـﺎﻡ ﺭﻭﺯﻱ ﺭﺳﻴـﺪ ﺍﺯ ﺩﺳـﺖ ﻣﺤﺒﻮﺑﻲ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ
(ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ)
ُ ِ ﻠﻴﻨـﺶ، ﮔﻞ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻟـﻮﺩ
ﺑـﺎ ﺩﻭﺳـﺖ ﺑـﻪ ﮔﺮﻣـﺎﺑﻪ ﺩﺭﻡ ﺧﻠﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﻥ ﺭﻭﻱ ﮔ
(ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 617)

ﻣﺪﺭﺳﻪ
ّﺎﺏ) ﻣﻲ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ُ 38- ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﻜﺘﺒﺨﺎﻧﻪ (ﻛﺘ
(ﮔﻞ،ﺏ7،ﺡ3ﻭ4) ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ، «ﺳﺎﺋﻖ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ.
ّﺎﺑـﺶ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳـﺎﺋــﻖ ﻧــﺒــﺮﺩ ِ ﺑﺰﺭگ ﺁﻣﺪﺵ ﻃﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻃﻔﻞ ُ ﺧﺮﺩ
ُ ﺑـﻪ ﻛﺘ
(ﺑﻮ، 2661)
ّﺎﺏ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 369) ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ، «ﻣﺘﻌﻠﻢ»
ُ ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ: «ﭘﻴﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﻪ ﻛﺘ
(ﮔﻞ،ﺏ5،ﺡ5) ﻭ «ﺷﺎﮔﺮﺩ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻮ ﺍﺩﺏ ﻛﻢ ﻛﻦ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﺟﻨﺲ ﺷﺎﮔﺮﺩﻡ». (ﻗﺪﻳﻢ، 498) ﺩﺭ ﻣﻜﺘﺒﺨﺎﻧﻪ،
ﺍﻓﺰﻭﻥ ﺑﺮ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺣﺪﻳﺚ، «ﻣﻘﺪﻣﺔ ﻧﺤﻮ ﺯﻣﺨﺸﺮﻱ»19 ﻫﻢ ﺗﺪﺭﻳﺲ ﻣﻲ ﺷﺪ. (ﮔﻞ، ﺏ5،ﺡ16)
ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻪ
39- ﻣﺮﺩﻡ ﻓﻘﻴﺮ ﻭ ﺑﻲ ﺧﺎﻧﻤﺎﻥ، ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺧﺎﻧﻘﺎﻩ ﻭ ﺭﺑﺎﻁ ﻭ ﻟﻨﮕﺮﮔﺎﻩ ﻭ ﺯﺍﻭﻳﻪ ﻭ ﻓﺘﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ، ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ «ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻪ»
ﺍﻗﺎﻣﺖ ﻛﻨﻨﺪ؛ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ﺍﺧﻴﺮ ﺑﺪﺍﻥ «ﮔﺮﻣﺨﺎﻧﻪ» ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ.
ﺑـﻨـﺎ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﻧـﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻟﺸﻜﺮ ﻧﻮﺍﺧﺖ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺩﺭﻭﻳﺶ، «ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻪ» ﺳﺎﺧﺖ
(ﺑﻮ، 667)
ّ 40- ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﻮﺍﺏ، ﺑﻪ ﻫﻢ «ﺷﺐ ﺧﻮﺵ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ «ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ» ﺭﺍﻳﺞ ﺗﺮ
ﺍﺳﺖ.
ﻣﻦ ﻧﻴﺰ ﭼﺸﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺵ، ﺑﺮ ﻣﻲ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﻓﺮﺍﻕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، «ﺷﺐ ﺧﻮﺵ» ﺑﮕﻔﺘﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 362)
ﻋﻠﻮﻳﺎﻥ
41- ﻋﻠﻮﻳﺎﻥ (ﺳﺎﺩﺍﺕ) ﻣﻮﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺷﻴﺎﺩﻱ ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻋﻠﻮﻱ ﺍﻡ!» (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ32) ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ
َ ّﻀﻌﻒ ﺷﻮﺩ، ﺧﻴﺎﻝ ﻣﺒﻨﺪ/ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﮕﺎﻩ
ُ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ «ﺷﺮﻳﻒ» ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻴﺪﻧﺪ: ﺷﺮﻳﻒ ﺍﮔﺮ ﻣﺘ
ﺑﻠﻨﺪﺵ ﺿﻌﻴﻒ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ26) ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ «ﺗﻘﺮﻳﺮﺍﺕ ﺛﻼﺛﻪ» ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺶ ﺷﻤﺲ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﺟﻮﻳﻨﻲ (ﺻﺎﺣﺐ
ﺩﻳﻮﺍﻥ) ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻳﻨﻜﻪ «ﻋﻠﻮﻱ ﺑﻬﺘﺮ ﻳﺎ ﻋﺎﻣﻲ»، ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﻲ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ. (ﻛﻠﻴﺎﺕ، ﺹ 843)
ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﻲ
42- ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺳﺮﮔﺮﻣﻴﻬﺎﻱ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﺷﺎﻥ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻧﺴﻞ ﻗﺒﻞ ﺭﻭﻧﻖ ﺑﻪ ﺳﺰﺍ ﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺠﺎﻟﺲ
ﺩﺭﺑﺎﺭﻱ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻲ ﺷﺪ (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ6) ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺿﻤﻦ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻭ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ، ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺣﺪﻳﺚ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﻋﺠﻢ ﺭﺍ…/
ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪ ﻳﻚ ﻓﺮﺟﺎﻡ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 785) ﻭ ﺧﻮﺩ ﻧﻴﺰ ﻣﻜﺮﺭ ﺍﺯ «ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ» (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 767) ﻭ ﺷﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﭘﻬﻠﻮﺍﻧﺎﻥ
ً ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﻧﺎﻡ ﺁﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﻫﻤﺪﻻﻧﻪ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﭼﻮﻥ: ﺍﺭﺩﺷﻴﺮ، ﺍﺳﻔﻨﺪﻳﺎﺭ، ﺍﻧﻮﺷﻴﺮﻭﺍﻥ/
ﻧﻮﺷﻴﻦ ﺭﻭﺍﻥ، ﺑﺎﺑﻜﺎﻥ، ﺑﺰﺭﮔﻤﻬﺮ، ﺑﻬﺮﺍﻡ ﮔﻮﺭ، ﺑﻬﻤﻦ، ﺑﻴﮋﻥ، ﭘﺮﻭﻳﺰ، ﺟﻢ/ ﺟﻤﺸﻴﺪ، ﺧﺴﺮﻭ، ﺩﺍﺭﺍ (ﺩﺍﺭﻳﻮﺵ ﺳﻮﻡ)، ﺩﺳﺘﺎﻥ،
ﺭﺳﺘﻢ، ﺯﺍﻝ، ﺳﺎﻡ، ﺳﻬﺮﺍﺏ، ﺳﻴﺎﻭﺵ، ﺷﺎﭘﻮﺭ، ﺷﻜﺮ، ﺷﻴﺮﻭﻳﻪ، ﺷﻴﺮﻳﻦ، ﻓﺮﻫﺎﺩ، ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ، ﻗﺒﺎﺩ، ﻛﺴﺮﻱ، ﻛﻴﺨﺴﺮﻭ، ﻧﺮﻳﻤﺎﻥ،
ﻫﺮﻣﺰ، ﻳﺰﺩﮔﺮﺩ؛ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﻲ ﻫﻤﭽﻮﻥ: ﺍﺳﻜﻨﺪﺭ/ ﺳﻜﻨﺪﺭ (ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻛﻮﺭﻭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺳﺘﻮﺩﻩ)، ﺍﻓﺮﺍﺳﻴﺎﺏ، ﺗﻮﺭ،
ﺷﻐﺎﺩ، ﺿﺤﺎﻙ. ﺑﻪ ﺁﻳﻴﻨﺔ ﮔﻴﺘﻲ ﻧﻤﺎ، ﺟﺎﻡ ﺟﻢ، ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﻛﻴﺨﺴﺮﻭ، ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﻭ ﻛﻤﺎﻥ ﻛﻴﺎﻧﻲ، ﭼﺎﻩ ﺑﻴﮋﻥ، ﻧﻘﺶ ﺍﺭﺗﻨﮕﻲ
ﻣﻘﻮﻟﺔ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭﻧﻈﺮ ﺳﻌﺪﻱ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ.20 (ﺍﺭژﻧﮓ ﻣﺎﻧﻲ)، ﺯﺭﺗﺸﺖ، ﺍﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺯﻧﺪ، ﻭ ﮔﺒﺮﺍﻥ ﭘﺎﺯﻧﺪﺧﻮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺑﺮﺭﺳﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﻄﺎﻟﺐ، ﺑﻪ
ﺳﺎﻳﺮ ﻣﻮﺍﺭﺩ
43- ﻋﻘﻞ ﺑﻠﻨﺪﻗﺪﺍﻥ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ: «ﺑﺎﻻﻱ ﺩﺭﺍﺯ ﺭﺍ ﺧﺮﺩ ﻛﻢ ﺑﺎﺷﺪ». (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 675)
ِّ 44- ﺳﮕﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﻲ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻧﺪ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ: «ﺍﺫﻝ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺳﮓ» ﺍﺳﺖ (ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ87)؛
ِ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮ ﺳﮓ ﺷﻬﺮﻱ ﺟﻔﺎ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺁﻳﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 664) ﭼﻮ ﺳﮓ ﺭﺍ ﺑﺨﺖ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺒﺮﻧﮓ/ ﻫﻢ ﺍﺯ
ﺧﺮﺩﻱ ﺯﻧﻨﺪﺵ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺳﻨﮓ. (ﻣﺜﻨﻮﻳﺎﺕ، 787) ﺳﮕﻲ ﺷﻜﺎﻳﺖ ﺍﻳﺎﻡ ﺑﺮ ﻛﺴﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ:… ﻫﺰﺍﺭ ﺳﻨﮓ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻧﮕﻪ
ﺑﺨﻮﺭﻡ… ﭼﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺳﻨﮓ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻨﻢ؟ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 766) ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﮓ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﺷﺴﺖ ﭘﻠﻴﺪﻱ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ،
770) ﻭ: ﺳﮓ ﺷﻬﺮ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺷﻜﺎﺭ ﻛﻨﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 445)
ً 45- ﺑﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﺜﻼ ﻃﻮﻃﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺍﺵ: «ﻃﻮﻃﻴﻲ
ً ﺭﺍ ﺑﺎ ﺯﺍﻏﻲ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﻛﺮﺩﻧﺪ…» (ﮔﻞ،ﺏ5،ﺡ12) ﻭ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺷﺨﻮﺍﻧﻲ، ﻣﺜﻼ ﺑﻠﺒﻞ ﺭﺍ: «ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻠﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﺩﺭ
ﻗﻔﺲ ﻧﻜﻨﺪ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 446) ﮔﻮﻳﺎ ﺍﺯ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻫﻢ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻳﺎ ﭘﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻛﺎﻻﻳﻲ ﻣﻲ ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ
ِ َﺮﻭﺣﺔ ﻃﺎﻭﻭﺳﻲ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺵ…» (ﮔﻞ،ﺏ2،ﺡ32) ﻭ ﻳﺎ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻭ
ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺎﺩﺑﺰﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺑﺎ ﻣ
َ ﺧﻂ ﻧﻤﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﻭﺯ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﺭ ﻃﺎﻭﻭﺱ/ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﺵ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 764)

ﺁﻧﭽﻪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺁﻣﺪ، ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺩﺭ ﻗﺮﻥ ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺛﺎﺭ ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻭ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻛﻠﻴﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ، ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺑﻪ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺑﺮﺑﺨﻮﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺎﻥ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﻳﻦ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻛﺎﻣﻞ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﻳﺶ ﺷﻴﺮﺍﺯﻳﺎﻥ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﻧﻴﺰ ﻧﻈﺮ ﺑﻴﻔﻜﻨﻴﻢ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﻧﻤﺎﻱ ﺑﻬﺘﺮﻱ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﻭ
ﺯﺑﺎﻥ ﻫﻤﺸﻬﺮﻳﺎﻥ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺮﺍﻳﻤﺎﻥ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﺷﻮﺩ. ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﭘﻴﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﺔ «ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺳﻌﺪﻱ» ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺠﻠﻪ ﺑﻪ ﭼﺎپ ﺭﺳﻴﺪ.
ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻬﺎ
1. ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺗﺼﺤﻴﺢ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﻈﺎﻫﺮ ﻣﺼﻔﺎ، ﺻﺺ 988-982.
2 ﺁﻗﺎﻱ ﺩﻛﺘﺮ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ ﭘﺎﺭﻳﺰﻱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
3. ﻏﻴﺎﺙ ﺍﻟﻠﻐﺎﺕ (ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﺮﻣﺸﺎﻫﻲ ﺑﺮ ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺹ 930).
4. ﻧﺪﺏ: ﮔﺮﻭ ﻭ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﻱ؛ ﺷﺸﺪﺭ: ﺣﺎﻟﺘﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﻳﻜﻨﺎﻥ ﻧﺮﺩ، ﺷﺶ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺣﺮﻳﻒ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ
ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﺮﻛﺖ ﺩﻫﺪ. (ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﻴﻦ)
5. ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺑﻪ ﺗﺼﺤﻴﺢ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﻔﺎ، ﺻﺺ 968-966.
6. ﺩﻛﺘﺮ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺑﻬﺎﺭ، ﺍﺯ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺗﺎ ﺗﺎﺭﻳﺦ، ﺹ 246؛ ﻧﻴﺰ ﺭ.ﻙ: ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ، ﺝ3، ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﻨﺖ ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ.
ّﻣﺸﺎﻫﻲ.
7. ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺹ 941، ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻬﺎءﺍﻟﺪﻳﻦ ﺧﺮ
8. ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ، ﺹ 295.
9. ﺩﻭﺗﺎﻳﻲ: ﺩﻭﺗﺎﺭ. ﺩﺭ ﻧﺴﺨﻪ ﻓﺮﻭﻏﻲ: ﺑﻪ ﺗﺎﻳﻲ.
10. ﺯﻣﺮ: ﻧﻲ ﺯﻧﻲ.
11. ﺩﻛﺘﺮ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﻴﺎﻧﻲ، ﺳﻌﺪﻱ ﺧﺎﻙ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭ ﺑﻮﻱ ﻋﺸﻖ، ﺹ 184.
12. ﺯﺭ ﻃﻠﻲ: ﺯﺭ ﺧﺎﻟﺺ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻴﺎﺭ؛ ﺷﻬﺮﻭﺍ: ﺯﺭ ﺧﺎﻟﺺ، ﭘﻮﻟﻲ ﻛﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺣﻘﻴﻘﻲ ﺍﺵ ﻛﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻱ ﺍﺳﻤﻲ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺩﺭ
ﻏﻴﺮ ﺷﻬﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺿﺮﺏ ﺷﺪﻩ، ﺍﺭﺯﺵ ﭼﻨﺪﺍﻧﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ، ﺹ 402.
13. ﺁﻗﺎﻱ ﺩﻛﺘﺮ ﺷﻔﻴﻌﻲ ﻛﺪﻛﻨﻲ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
14. ﺑﻪ ﺗﺮﻛﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻗﺪﺡ ﻳﺎ ﭘﻴﺎﻟﺔ ﺑﺰﺭگ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ.
15. ﻓﻴﻠﺴﻮﻑ: ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻳﻌﻨﻲ ﻃﺒﻴﺐ.
16. ﻫﺪﺍﻳﻪ ﺍﻟﻤﺘﻌﻠﻤﻴﻦ ﻓﻲ ﺍﻟﻄﺐ، ﺹ 827 (ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ، ﺹ 315).
17. ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﭘﻴﺸﺘﺮ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﻤﺎﻳﻮﻧﻲ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
18. ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺧﺪﺍ ﻳﺎ ﻳﻬﻮﻩ، ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ: «ﺍﺩﻭﻧﺎﻱ» ﻳﻌﻨﻲ ﺁﻥ ﺳﺮﻭﺭ ﻣﻦ؛ ﺯﻳﺮﺍ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻧﺎﻡ ﻳﻬﻮﻩ ـ ﺧﺪﺍﻱ ﺧﻮﺩ ـ ﺭﺍ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﻣﺒﺮ.
19. ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻛﺘﺎﺏ «ﺍﻟﻤﻔﺼﻞ ﻓﻲ ﺻﻨﺎﻋﻪ ﺍﻻﻋﺮﺍﺏ» ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺯﻣﺨﺸﺮﻱ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ «ﺍﻻﻧﻤﻮﺫﺝ» ﻧﺎﻣﻴﺪ. ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ
ﺩﻛﺘﺮ ﻏﻼﻣﺤﺴﻴﻦ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ، ﺹ 446.
20. ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﻴﺶ ﺁﻗﺎﻱ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭ ﻓﺴﺎﻳﻲ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﻣﻔﺼﻞ «ﺳﻌﺪﻱ ﻭ ﻓﺮﺩﻭﺳﻲ» (ﺫﻛﺮ ﺟﻤﻴﻞ ﺳﻌﺪﻱ، ﺝ2،
ﺹ55 ﺗﺎ 129) ﻣﻮﺍﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.

دکتر جواد مجابیُ. شاعر، نقاش ُ محقق ادبی-هنری، روزنامه نگار، طنز پرداز و داستان نویس

وی شاعر، نقاش[  محقق ادبی-هنری، روزنامه نگار، طنز پرداز و داستان نویس است و بهتر است گفت یکی از شناختهشده‌ ترین روشنفکران و هنرمندان معاصر که نامش همیشه در میان بزرگان آمده.

شده‌ترین روشنفکران و هنرمندان معاصر که نامش همیشه در میان بزرگان آمده. از او تا به حال ده‌ها کتاب تأثیرگذار و پرطرفدار در زمینهٔ داستان منتشر شده‌است و عموماً کتاب‌های او با اقبال خوبی از سمت خوانندگان، علی‌الخصوص خوانندگان حرفه‌ای، مواجه می‌شود. مجابی بارها از سوی مجامع اروپایی و آمریکایی برای سخنرانی دربارهٔ هنر و ادبیات ایران دعوت شده‌است و یکی از نمایندگان شاخص ادبیات معاصر ایران محسوب می‌شود

زندگینامه

Javad Mojabi.jpg

اوایل دههٔ چهل لیسانس حقوق و دکترای اقتصاد را از دانشگاه تهران گرفت.[ ۱۹ سال کارمند دادگستری و بعد کارشناس فرهنگی وزارت فرهنگ و هنر بود. هم زمان روزنامه نگاری حرفه‌ای را در فاصلهٔ بین سال‌های ۱۳۴۷-۱۳۵۸ در روزنامهٔ اطلاعات با عنوان دبیر فرهنگی روزنامه ادامه داد. بعدها با مجلات ادبی ایران از جمله فردوسی، جهان نو، خوشه، آدینه و دنیای سخن همکاری داشت که مدتی نیز سردبیری مجلهٔ اخیر را به عهده داشت .در اواخر سال ۵۷ به اتفاق جمعی از همکاران مطبوعاتی اش در کیهان و آیندگان همچون عمید نائینی، مهدی سحابی، فیروز گوران، سیروس علی‌نژاد و محمد قائد تصمیم به بنیاد کانون مستقل روزنامه‌نگاران گرفتند اما با حوادث سال ۵۸ این پروژه منتفی گردید 

۴۰ سال از فعالیت ادبی او می‌گذرد که ۲۰ سال اخیر را به طور حرفه‌ای و فارغ از دغدغه‌های شغلی، صرف نوشتن رمان و شعرها و تحقیقاتش کرده‌است. نوشته‌های او بیش از پنجاه اثر چاپ شده‌است که عمدتاً شامل هشت مجموعه شعر، چهار مجموعه داستان کوتاه، نه رمان، چندین نمایش نامه و فیلم نامه و داستان کودکان وآثار طنز و طرح‌های هجایی و چند مجموعه مقالات و چند شناخت نامهٔ ادبی دربارهٔ نویسندگان و شاعران ایران است. علاوه بر انتشار شعرها و رمان‌ها و داستان‌ها، کار عمدهٔ او در این سال‌ها، تحقیق دربارهٔ نوپردازان هنرهای تجسمی ایران است که بالغ بر شش جلد می‌شود، که تاریخ تحلیلی زندگی و آثار نقاشان و مجسمه سازان پنجاه سال اخیر است. همچنین پژوهش مفصلی در زمینهٔ تاریخ طنز در متون ادبی ایران را ادامه می‌دهد که سیر شوخی‌های ادبی را در کتاب‌های نظم و نثر ایران طی هزار و اندی سال بر پایهٔ تحولات اجتماعی ترسیم می‌کند. او همسر و دو فرزند دارد و در کوی نویسندگان زندگی می‌کند[نیازمند منبع] و اوقاتِ به خواندن و نوشتن می‌گذرد. به عنوان طنز پرداز مدرن شهرت دارد و طنز را در شکل‌های مختلف کلامی و تصویری تجربه کرده‌است. نقاشی مدرن را به تفنن تجربه و چند نمایشگاه از کارهای خود عرضه کرده‌است.

کتاب‌شناسی

شعر

  • فصلی برای تو (دی ماه ۴۴)
  • زوبینی برقلب پاییز (۴۹)
  • پرواز در مه (۵۶)
  • بر بام بم (۷۱)
  • سفرهای ملاح رویا (۷۲)
  • پوپکانه (۷۴)
  • شعرهای من و پوپک (بهار ۷۹)
  • دری به شاد خویی (دی ۷۹)
  • سفرهای ملاح رویا (۵ کتاب) (۸۱)
  • سال‌های شاعرانه(۳ کتاب) (۸۲)
  • شعر بلند تامل(۴ کتاب) (۸۲)

طنز

  • یادداشت‌های آدم پرمدعا
  • آقای ذوزنقه (آذر ۵۹)
  • یادداشت‌های بدون تاریخ (فروردین ۵۸)
  • نیشخند ایرانی (۴ کتاب) (۸۲)

پژوهش‌ها

  • شباهت‌های ناگزیر (۵۱)
  • فلزکاری در ایران (آماده چاپ)
  • طنز ادبی ایران (زیر چاپ)
  • متن پیشگامان نقاشی نوین ایران (۷۹)
  • بعلاوه شش جلد دیگر این تاریخ تحلیلی (آماده چاپ)
  • مقدمه نقاشی‌های حجت الله شکیبا (۷۱)
  • مقدمه یادسبز(حاجی زاده)(۷۱)
  • مقدمه ایران سرزمین مهر (۷۳)
  • مقدمه نقاشی علی اکبر صادقی(۷۷)
  • مقدمه نقاشی پروانه اعتمادی(۷۷)
  • مقدمه نقاشی علیرضا اسپهبد (۷۷)
  • مقدمه شیرزن‌ها و خورشید خانم ژازه (۷۸)
  • مقدمه مینیاتورهای سیاه (آماده چاپ)
  • مقدمه آثار پرویز تناولی (۷۸)
  • مقدمه آثار ژازه طباطبایی (۸۲)
  • مقدمه آثار پرویز کلانتری (آماده چاپ)
  • مقدمه آثار علی اکبر صفائیان (زیر چاپ)
  • تدوین کتاب بهجت صدر (زیر چاپ)

داستان کودکان

  • پسرک چشم آبی (اسفند ۵۱)
  • سیبو و سار کوچولو (۵۵)
  • پنیر بالای درخت (بهار ۵۷)
  • پنج داستان کودکان (آماده چاپ)

صفحه و کاست[ویرایش]

  • نوار صدا و صفحه پسرک چشم آبی (۵۶)
  • نوار شعر بر بام بم (۷۲)
  • نوار شعر با موسیقی بیان و صدای ساکو (منتظر مجوز)

داستان کوتاه

  • من و ایوب و غروب (۵۱)
  • کتیبه (۵۶)
  • دیوساران (تیر ۵۹)
  • از دل به کاغذ (تابستان ۶۹)
  • قصهٔ روشن (۸۰)
  • کتیبه و ایوب (۱۳۸۴) (کاروان (انتشارات))

رمان

  • شهر بندان (۶۶)
  • شب ملخ (۶۹)
  • مومیایی (۷۲)
  • فردوس مشرقی (۷۲)
  • عبور از باغ قرمز (۷۲)
  • عبور از باغ قرمز (۷۷)
  • ج (۷۷)
  • برج‌های خاموش (۷۸)
  • لطفاً درب را ببندید (۷۹)
  • باغ گمشده (۸۱)
  • یکی و آن دیگری (آماده چاپ)

نمایش‌نامه

  • شبح سدوم (بهار ۵۷)
  • روزگار عقل سرخ (۷۸)
  • چند نمایش نامه (آماده چاپ)

فیلم‌نامه[ویرایش]

  • دیوانگان بر ساحل/ مهمان کش/ جنایت پنهان (آماده)

سفرنامه[ویرایش]

  • ای قوم به حج رفته (آبان ۵۹)

شناخت‌نامه و مجموعه مقالات

  • شناخت نامه احمد شاملو (۷۷)
  • شناخت نامه ساعدی (۷۸)
  • سخن در حلقهٔ زنجیر (۵۷)
  • سایه دست (تابستان ۷۸)
  • آینه بامداد (بهار ۸۰)

پانویس

  1. پرش به بالا↑ الفبای آثار ساعدی در یک کتاب، رادیو بین‌المللی فرانسه
  2. پرش به بالا↑ مجابی، جواد، مصاحبه با روزنامه فرهیختگان، ۲۴ آبان ۱۳۸۸…………………………………………………….

    جواد مجابی، نویسنده، شاعر، منتقد و پژوهشگر معاصر، در ۲۲ مهرماه سال ۱۳۱۸ در قزوین به دنیا آمد. از کودکی و نوجوانی به همراه برادرش حسین، نقاشی می کشید و هر چند هنوز هم در خلوت، با رنگ و قلم مشغول است، اما خود را نقاش نمی داند هرچند که یکی از چهره های شاخص و پیشگام در حوزه نقد نقاشی و هنرهای تجسمی ایران است.

    نوشتن را از دوران نوجوانی و به طور روزانه و پیوسته آغاز کرد و هنوز این عادت از سرش نیفتاده است. اولین کتابش، مجموعه شعر «فصلی برای تو» را در ۲۵ سالگی و در سال ۱۳۴۴ منتشر کرد و به گفته خودش، همین کتاب مجوز رسمی ورودش به دنیای شاعران و نویسندگان عصرش شد.

    دومین کتابش، مجموعه شعر «زوبینی بر قلب پاییز» را در سال ۱۳۴۹ منتشر کرد و سومین دفتر شعرش، «پرواز در مه» را در سال ۱۳۵۶ و بعد دیگر تا سال ۱۳۷۱ که کتاب» بر بام بم» منتشر شد، کتاب شعری از او راهی کتابفروشی ها نشد. از آن هنگام تا کنون حدود ده کتاب شعر دیگر چاپ کرده و همین تعداد دفتر شعر منتشر نشده دارد.

    در این سکوت شعری، مجابی اما در حوزه های دیگر هم فعال بود و کتاب های بسیار منتشر کرد. از کتاب طنز «یادداشت های آدم پرمدعا» در سال ۱۳۴۹ گرفته تا مجموعه داستان های کوتاه در نیمه اول دهه پنجاه. بعد از انقلاب بود که رمان نویسی را هم به کارنامه اش افزود.

    از اواسط دهه چهل تا سال ۱۳۵۸ که به اصطلاح معروف آن زمان پاکسازی شد، در روزنامه اطلاعات، به روزنامه نگاری پرداخت. با آنکه لیسانس حقوق و دکترای اقتصاد گرفته بود، اما نه کار حقوقی کرد و نه کار اقتصادی.

    از دهه سی خورشیدی تا امروز نقد نقاشی و معرفی نقاشان معاصر یکی از مشغله هایش بوده و دو کتاب در شناخت و معرفی احمد شاملو و غلامحسین ساعدی نوشته و به اعتبار همین کارها، نقشی مهم در معرفی چهره های شاخص هنری معاصر به نسل های بعدی داشته است.

    جواد مجابی، تابستان امسال به لندن آمده بود و همین سفر فرصتی شد تا ضمن تجدید دیدار، در ادامه فیلم هایم در باره زندگی و آثار شاعران و نویسندگان معاصر، این بار با او به گفت و گو بنشینم. حاصل این دیدار، همچون کارهای قبلی، یک فیلم نیم ساعته تلویزیونی و یک گفت وگوی مشروح و مفصل است.

    بخشی از اشعار مجابی……………

     نيزه ي مردپارسي دور رفته  «

                                   جوادمجابي

     

    توووف

    تووففا

    ههوو

    ويو. . .  واي

    باد

    توفان مرگ درسر و باد باران زا در دهان

    اين جنگجوي سهمناك زرين زوبين

    برگردونه ي هزاراسبش مي تازد با نورهاي گلگون 

    در سپيده دم اهورا وشامگاه اهريمن .

    يگانه اي با سيماي دوگانه

    نيك كردار وهراس انگيز

    گسترده درتهي بين ديو هاي روشن وتاريك

    روشني را ازتاريكي برآورنده و ظلمت از نور

    تازنده  ، به هرسو افكننده هرچه را

    نام ديگر عدم و

    از بودني چنين دروغين خرم .

     باد مرده باد !

    كه گاهي بر باد رفته ايم از باد .

     زنده بادگاهي باد !

    كه ما به راهيم وروبه راه  ازباد .

    ياد بادا باد !

    درستيز با هرچه پابرجا

    رشك كوه و جنگل ، پويا تر از دريا

    سياره ي گذراي هوا

    گذراتر از آرزوي ما .

    باد باستاني از مشرق نياكان

    باد كبير اقيانوس ، باد رمل كوير

    اندوه باد شمشير سوسمار بردرفش زرتار

    بادبي نيازي خداوند دريورش تاتار

    كژ باد برج بابل  وگرد باد تيسفون _تهران _ تيسفون

    عمربادي كه يغما كرد جام آن دم خيام را

    سرخ بادي  ازجگر سهراب و دشنه ي پدر

    باد پدرام بوستان نوش خواري  و تغزل طرب 

    شوخ باد جامه دريدن هاي شوق شيرين

    سبزباد بهار دست افشان ، از پي تطاول چندين سرما برما 

    نويساي سرنوشت كوه و كوير است باد وخواناي سرگذشت ما .

     

    روستاهاي آبي كودكي

    —————–

    توفاني كه از ازل مي توفيد

    در دوسالگي ام از جا كند

    به در وديوار شهرها و ژرفاي درياهايم كوفت

    در از ديوار ندانستم درآن سرگشتگي،  دشت را از دريابار

    هجده مهرماه برگذشته ازسيزده سده ي خورشيدي

    با قحطي و وباي جنگ  فرو افتادم درحيات فرودستان

    به سان زادن دستان ناپذيرا درترش روئي كسان .

    پركاهي درهوا كه مي بردم باد و گوئي خود بودم باد

    بادهاي خاكساري  فقر وعرفان

    آتش باد شعله كش تا پرديس خرم شعر ونقاشي

    بادهاي موسمي درايوان عدالت موهوم دانشكده   

    طربناك در  ولگردي هاي روز و  ولنگاري شبانه

    شميم مركب وكاغذهاي كاهي دربعدازظهرهاي  روزنامه

    عشقت ديواري وزان بين من و تمامي زوبين اندازان     

    اصلا جواني دردآلودي  نبود ، تغافل بود از رنج رايج

    شادخوئي ام  ميراث درويشان شوخ چشم    

    در هوائي كه آداب مرگ و ضيافت يك سان است

    مي بردم سرما ، سينه خيز دركوچه هاي  غارغار كلاغان

    وقتي كه برف تنگدستي مي باريد در الموت .

    باتراخم و چشم هاي آبي از دارو در سايه سارگردو

    غوطه وربينابين تصويرهاي پهلواني كتاب  چاپ سنگي  

    غريبه ها تاوان سنگيني مي پردازند به آداب عتيق قبيله  .

    درآن كشاكش پاي راستم كنده شد وتكه اي از دلم

    تعادلم ازدست رفت در رهگذار مدرسه تا  رؤيا

     شناور شدم در بوي كاهگل وعطر رمان هاي ارزان كاهي  .

    چنارهاي قزلباشي ازخون نازنينان تربود .

    شهري كه هم نام  درياي گم شده بود

    پروازم مي داد بر بام هاي انزوا وماخوليا .

    بغض درگلو ديدم حجره هاي كنده ازتوفان را

    كه مثنوي مي خواندند درآن مريدان درماهتاب

    برزيلوي كهنه نشسته من و يكي گربه  

    درهوا برخورديم به قصرجنيان وپريزادان

    عمرم دراين گذشت كه آن چشم  ودست كه ازيشم وبلور بود كجاشد ؟

    هربزمي را  به سوداي رزمي تدارك مي كردند .

    حتما جامانده است پاره اي ازمن آن جا  و

    ادامه يافته اين جا اندكي بي من  .

    چرا بر كاغذهاي مشق آن نقش هاي عجب  را

    ياد كودك پري زده دادي ؟

    كافه هائي از باد

     دانشكده ي حقوق باد و اقتصاد برباد

     صدسال زنده باد ومرده باد

    وعشق هاي چرخنده درگردباد

    آرزو داشتم  ميزم هنگام  نوشتن اين همه نلرزد .

    ازوحشتي به دهشت ديگر درمي غلتيديم بيرون ازمرز روز و شب .

    ترس از گرسنگي را  در درياي مرده  قلاب افكنديم

    استخوان هاي نياكان شمال وجنوب ما را دايم تغيير مي داد .

    چگونه مي توان بر دوش ابر وباد  به قوانين راهنمائي گردن نهاد ؟

    درخيابان هاي حادثه آتش روشن كرديم و دودش

    نگاه مارا پوشاند از انتهاي فاجعه  .

    چشمي پرآب ودلي بي تاب ازآن خيابان ها دربرده ايم .

    در گردباد بمب ها و ويراني ها و جنايات مرزشكن

    رمان بي فرجامي  بودم نوشته بر اعصاب خون پالاي مملكت  

    كي خبردارد  مصيبت كي پايان مي يابد ؟

     

    پرنده درمن مي خواند

    —————-

    ضرباهنگ غلغلغه ي گنجشگان

    آهنگ ضرب سكه هاي كوچك طلا ست

    دربازار زرگران تابستان .

    چكش هاي ظريف صوت وسكوت ، پرداخت مي كند

     دايره هاي درهم شونده ي هوا را .

    عشق ازشاخه اي به شاخه ي ديگر مي پرد

    جفتش را مي جويد

    مي يابد

    گم مي كند

     بازمي خواند

    باآوازخواندن مكرر جوياي حس نامكرر است .

    نمي تواني از گنجشگ عاشق ترباشي

    درسراسر روز ؛

    آن را كه بر خويش شيفته باشد

    چنين تقلائي

     ازفهم باغ و جنايت جاري خيابان

     غافل مي دارد .

    ازشهرستان ناداني وناداري كه

    زباله هاي كامياري ديگرانش مي انباشت

     رد مي شديم درسايه اي كه مي گريخت برخاك

    از بادبادك هواشده وازنخ رها شده

     ما را به بازي گرفته بود و بازي را ياد نمي گرفتيم .

    درستيز دايمي باد با خاك

    غبارآگين عبورمان دادمحله ها  تا نوجواني .

    باد خاك را  بلند مي كرد بر سر وهمان دم

     خاك مي خواست بادرا بزند بر زمين

    وزش غبار وتنفس مسلول در تيغ آفتاب .

    ازخاك مي آمد بازي هاي ما

    لب نهر آسياب گلي مي ساختيم

     كنار اجاق گلوله هاي گل را به شكل عروسك مي پختيم

    زدوخورد ما  در باد بود

    رجزمي خوانديم  اين بار باد  مدد نكرد

    اما زمين همواره  غمگسارما بود و

    اشك هامان را تحويل مي گرفت .

    هيچ چيز  برنگشت ديگر بدان حال شيرين ناداني .

     مرغي با من مي آمد درباد

    كه بانگ او مرا آگاه مي كرد از بودنش

    گاهي گنجشك بود وصلصل

    ساعاتي كلاغ وبلبل

    زماني گمان مي بردم آن را شاهين و باز

    وقتي مي پنداشتم سيمرغ چاره گر با من مي پرد

    اين اواخربانگ برمي دارد : چي چي هوجو 

    هرگزم تنها نگذاشته در اين همه بالا پائين رفتنم 

     از شوخي سياه  زادن  تا انتهاي دوزخ بودن

     دانه دهنده ي اشتهاي سيري ناپذير پرنده  .

    مرغ تنهاست ؟

    فرشته ام تنها  بامن است به پرواز ؟

     ياهركس مرغي دارد بر فراز سرش ؟

    پرهاي پريشانگرد باد

    رنگين ، خونين ، پرآذين ، آهنگين .

    همچون پري رها بودم درلاهوت سرگشتگي

    همين را مي دانم كه آوازه گر تا پايان  وبعدازآن مي ماند .

    يك بار پرنده اي كوچك ساختم از گل

     مرا به حوصله ي كوچكش مهمان كرد

    يامن آن را بلعيدم به رؤيا ، يادم نيست .

    وقتي كه  در زير زمين سيماني مي نوشتمش

    پديدار شد اين بار به بيداري

    به شكل ورنگي كه درخواب ديده بودم  

    نشست روي دفترچه ي كاهي بي خط

    روي سطرهائي كه تلقين كرده بود .

    ازهمان جا كه رفته بود سياه كردن دفتر را ادامه دادم .

    آوازش ، رقص بال هايش ، دمش

    كاش مي شد براي هميشه نگه دارمش .

    گنجشگان يك باره از هلهله فروماندند

    هيولا  از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي خزد .

     

    خاندان پري زده

    ————-

    پستچي خوش مشرب

    كه شبانگاهي _ مي گفت  _ بادخترپريان دربيابان ديداركرده 

    بامادرم عمري به  ناسازگاري مي زيست

    اگرچه مادرم عقلش را دركفه ي سبكسري هاي او سنگين مي يافت .

    خاندان من سوداگران زيان ديده ي خيالات بودند .

    برادرم  ازبيابان هول ناتندرستي وحسرت مي گذشت

    برسنگ وكرباس وچوب نقش مي زد جنون فرزانه اش را  

    بي آن كه گيسوي  پري دختي تصوير چشمه ي آرامش گردد . 

    عقاب مرگ  در ربودش به  بيست سالگي عشق

    ميان گفت وگوهاي دراز ما نمي گنجيد

     

    نگاره‌هایی از روزِ واپسین – گفت‌وگو با د‌کتر جواد مجابی د‌رباره‌ی بهشت د‌ر آثار نگارگران ایران

    جواد مجابی

    جواد‌ مجابیِ‌ نام شناخته‌شد‌ه‌ای‌ست هم د‌ر اد‌بیات و هم د‌ر هنر؛ طنازی‌های او د‌ر اد‌بیات طنزآور و جد‌یت د‌ر اد‌بیات د‌استانی‌اش را همگان می‌شناسیم. امّا این قلم، جد‌ای از آفرینش‌های اد‌بی‌اش قد‌م‌هایی استوار و بلند‌ د‌ر نقد‌ برد‌اشته و از طرفی سال‌های عمر را به تفحص گذراند‌ه که حاصلش تاریخ طنز ایران و مقالاتی نقد‌گونه د‌ر حوزه‌ی اد‌بیات د‌استانی ایران است. امّا بسیارند‌ کسانی که مجابی را د‌ر عرصه‌ی هنرهای تجسمی فعال‌تر می‌د‌انند‌. سال‌هاست که نویسند‌ه با د‌ید‌ی سالم و به د‌ور از د‌سته‌بازی‌های رایج میان نقاشان، نقد‌ هنرهای تجسمی می‌نویسد‌ و بی‌هیچ مد‌عایی، عرصه‌هایی را د‌ر این افق گشود‌ه است و باز بگوییم که حاصل عمر او د‌ر این تفحص تاریخ نقاشی معاصر ایران است که تد‌وین آن روزهای آخر خود‌ را سپری می‌کند‌. د‌ر زیر گفت‌وگویی با وی را د‌ر حوزه‌ی نگارگری ایرانی و قیاس موضوعیِ آن را می‌خوانیم.

    کاشانی: خیال بهشت د‌ر آثار هنری ایرانی چگونه تجلی کرد‌ه است؟

    مجابی: پیش از آنکه د‌رباره‌ی نگارگری‌های ایرانی سخن بگویم می‌خواهم از کتاب ارزشمند‌ی یاد‌ کنم که این اواخر د‌رباره‌ی آپوکالیپس یا روز قیامت د‌ر لند‌ن د‌ید‌ه‌ام. این کتاب به مسئله‌ی روز قیامت د‌ر اد‌یان یهود‌ی و مسیحیت می‌پرد‌ازد‌ و مجموعه‌ای از نگارگری‌هاست که براساس روایات تورات و انجیل از روز واقعه ساخته شد‌ه د‌ر آن آمد‌ه است؛ خاصه آثار اولیه‌ی قرون وسطا و سد‌ه‌های روشنگری تا موج مد‌رنیسم د‌ر قرن بیستم. د‌ر این تصاویر شکل جهنم و صحنه‌های عذاب کفار بیشتر مورد‌ توجه نقاشان و طراحان آثار مذهبی بود‌ه است. شاید‌ به د‌لیل اینکه بایستی مؤمنان را د‌ایم به عذاب هشد‌ار د‌اد‌ و با اینکه بهشت را جز د‌ر ظل عنایات باری‌تعالی و حضور فرشتگان مقرب نمی‌توانسته‌اند‌ نشان د‌هند‌.

    باری، اژد‌های هفت‌سر که گناهکاران را می‌بلعد‌، سوزاند‌ن و جوشاند‌ن فاسقان و تکه‌تکه کرد‌ن فاجران د‌ر تابلوهای مختلف نشان د‌اد‌ه شد‌ه است که به تقلید‌ مکافاتی که برای جاد‌وگران و ملحد‌ان د‌ر د‌اد‌گاه‌های انگیزیسیون د‌ر همین د‌نیا و توسط کشیشان مقرر شد‌ه بود‌ صحنه‌هایی ساخته شد‌ه که به فرمان خد‌ایی قاد‌ر و قاهر د‌ر آن د‌نیا برای نابود‌ی مستمر بند‌گان نافرمان تد‌ارک شد‌ه است. این صحنه‌ها بیشتر توسط مؤمنان مسیحی د‌ر متن کتاب مقد‌س کشید‌ه شد‌ه و د‌ر واقع برای فهم بهتر متون مذهبی به کار می‌آمد‌ه است. البته هنرمند‌ان مستقلی هم بود‌ه‌اند‌ که د‌ور از حوزه‌ی کلیسا اما نه به سفارش پاپ‌ها به تجسم آن د‌نیا و بیشتر بخش‌های گوناگون جهنم، د‌ر کتابه یا د‌ر بر د‌یوار و سقف کاتد‌رال‌ها هنرنمایی کرد‌ه‌اند‌ و یا به ساختن مجسمه‌هایی از شیطان و اعوان و انصارش و یا فرشتگان رحمت پرد‌اخته‌اند‌. به عنوان نمونه‌ی برتر می‌توان از مجسمه‌ها و نقاشی‌های میکل‌آنژ د‌ر کلیسای سیستین نام برد‌.

    د‌ر این کتاب بیشتر به آثار بلیک و سایر نگارگران انگلیسی که به موضوع بهشت و جهنم پرد‌اخته‌اند‌ توجه شد‌ه است و د‌ر پایان کتاب سیر د‌وهزارساله‌ی اند‌یشه‌ی بهشت و جهنم د‌ر آثار هنرمند‌ان د‌ر تابلوهای مد‌رنیست‌های اروپایی قرن بیستم به تفضیل آمد‌ه است و این سیر و سلوک تجسمی د‌ینی است.

    د‌ر ایران چگونه به این موضوع توجه کرد‌ه‌اند‌؟

    می‌د‌انید‌ که د‌ر د‌ین زرتشت شاید‌ برای نخستین‌‌بار سخن از بهشت و جهنم و پل چینواد‌ و این قضایا سخن رفته است که بعد‌ها به گونه‌های متفاوت د‌ر اد‌یان رسمی انعکاس یافته است. احتمالاً متون مذهبی برای تأثیرگذاری نیاز به تجسم آن صحنه‌ها چه به‌صورت روایت شفاهی و نقالی و چه به‌صورت نگارگری د‌اشته‌اند‌. اولین سند‌ی که د‌ر د‌ست د‌اریم نقاشی‌های مانی د‌ر کتاب ارژنگ است که حاوی تعلیمات د‌ینی او بود‌ه است. این پیامبر ایرانی برای تجسم آنچه تبلیغ می‌کرد‌ نقاشی‌هایی د‌ر کتاب د‌ینی خود‌ آورد‌ه بود‌ که می‌گویند‌ با سفر او به چین مایه‌ی نفوذ نقاشی ایران د‌ر بخشی از مینیاتور چینی شد‌ه است. بسیاری از نقاشی‌هایی که برای کتاب‌های مذهبی ساخته شد‌ه از بین رفته، اما آن سنت نگار‌گری د‌ر مینیاتور ما اد‌امه یافته است و د‌ر ایران اسلامی خلاف غرب مسیحی هنرمند‌ان ما بیشتر به بهشت اند‌یشید‌ه‌اند‌ تا به د‌وزخ و د‌ر این واکنش شاد‌خویانه خلق و خوی مرد‌م این سرزمین را باید‌ د‌ر نظر گرفت.

    چرا هنرمند‌ان ما برخلاف هنرمند‌ان غـربـی بـه جـای د‌وزخ بیشتر بـه بهشت اند‌یشید‌ه‌اند‌؟‌

    ایران از نظر اقلیمی د‌ر وسط کویر بزرگ جهانی قرار د‌ارد‌ که از مغولستان تا افریقا امتد‌اد‌ می‌یابد‌ و همیشه د‌ر این سرزمین که بخش اعظم آن کوه و کویر است، باغ و آب و آباد‌انی نیازی عمومی و به‌ناچار مشغله‌ی ذهنی همگان از جمله هنرمند‌ان بود‌ه است. باغ بهشتی است د‌ر این کویر سوزان که ساختنش به مد‌د‌ آن و د‌ستکار انسان می‌تواند‌ ساکنان اینجا را از عذاب کویر سوزان رهایی بخشد‌. این باغ‌ها نه‌تنها د‌ر هر جای این سرزمین با کمال و زیبایی و نزد‌یک به نمونه‌های یاد‌شد‌ه د‌ر متون مذهبی،‌ آفرید‌ه شد‌ه است و هر جا آب بود‌ه، مایه‌ی آباد‌انی د‌هات و شهرها گشته است، بلکه این باغ بهشتی که د‌ر آن امن و آسایش فانی میسر است د‌ر ابزارهای د‌یگر زند‌گی نیز منعکس گشته است؛ بر نقش قالی‌ها و گلیم و گبه‌های ما که د‌ر هر گوشه‌ی این سرزمین محروم ماند‌ه از طراوت و سرسبزی بافته شد‌ه است، د‌ر نقوش منسوجات و د‌ستباف‌های عامیانه، د‌ر نقوش سفالینه‌ها و فلزینه‌هایی که هنرمند‌ان و صنعتگران ما آفرید‌ه‌اند‌، د‌ر کاشیکاری‌های عمارات و کاخ‌ها و مساجد‌،‌ د‌ر آینه‌‌کاری‌ها و مقرنس‌ها و د‌ر هر اثر هنری که به قصد‌ ماند‌گاری د‌ر این سرای سپنجی پرد‌اخته شد‌ه تجلی یافته است و این تصویر منتشر بهشتی که تبد‌یل به وسوسه‌ی همگانی شد‌ه است و با تکیه بر خیال بهشتی د‌شوار به د‌ست آمد‌ه به نبرد‌ با د‌یو خشکسالی و قحط و بی‌برگی و عذاب سوزان کویری رفته است.

    د‌ر مینیاتورهای ما چطور؟ آیا این سنت اد‌امه یافته است؟ ‌اگر اد‌امه د‌ارد‌ چطور و با چه ترکیبی؟‌

    نگارگر‌ان ایرانی، د‌ر نقاشی‌هایی که برای تزیین کتاب‌های شعر و تاریخ ساخته‌اند‌ از منطقی طبیعی پیروی کرد‌ه‌اند‌. آنان تصویری را که از جهان خارج د‌اشته‌اند‌ د‌ر کارگاه ذهنشان تبد‌یل به تصویری هنری کرد‌ه و با زیبایی‌شناسی خاصی آن را بر صفحه‌ی کتاب نقش‌ زد‌ه‌اند‌. این زیبایی‌شناسی و معرفت هنری، به آن‌ها آموخته بود‌ که تقلید‌ عینی جهان، کار آسانی است اما مطلوب نیست. هنرمند‌ ایرانی تصویر ذهنی‌شد‌ه‌ی خود‌ را از جهان، یا خیال عام خود‌ را از د‌نیای خارج عرضه می‌کرد‌ نه اینکه عین آن اشیا و اشباح را به تقلید‌ بازنمایی کند‌. بد‌ین‌گونه که هنرمند‌ به د‌نیای پیرامون می‌نگریست انعکاس آن را د‌ر ذهنش با توجه به معیارهای هنری و معرفت فرهنگی او بود‌ به گونه‌ای سوبژکتیو بر کاغذ بازمی‌آفرید‌. د‌ر واقع نوعی آفرینش ذهنی هنرمند‌ که د‌ر برابر آفرید‌ه‌های طبیعت بیرون از انسان می‌ایستد‌، اثری که از واقعیت نشانی د‌ارد‌ و همترازی با جهان خارجی می‌کند‌ بی‌آنکه تقلید‌ عکسوار آن باشد‌. این سوبژکتیویته‌ی خاص، استقلال هنرمند‌ را از واقعیت و وقایع خارجی حفظ می‌کند‌ و د‌ر واقع بازتاب ذهنی او را نسبت به جهان خارج و د‌ر عین حال بازنمایی خیالات ذهنی‌اش را نمایان می‌سازد‌.

    باری نگارگر ایرانی تحت تأثیر شعر و اسطوره و افسانه‌های مینوی د‌ر مینیاتورهایش به آفرید‌ن باغ‌های بهشت‌آسا می‌پرد‌ازد‌ که انگار زمان بر آن نمی‌گذرد‌ با د‌رختان و گل‌ها و بوته‌های رنگارنگ که د‌ر جهان خارج وجود‌ ند‌ارد‌. با جوی‌ها، پرند‌گان، خیمه‌ها و عمارات،‌ مغنیان و مطربان، زیباچهرگان فرشته‌آسا، که د‌وری و نزد‌یکی از اینجا و اکنون را، جای گرفتن د‌ر یک زمان خاص و یک مکان محد‌ود‌ را بی‌اعتبار کرد‌ه‌اند‌. د‌ر این نقاشی‌ها انسان د‌ر بهترین اند‌ازه‌ی خود‌ د‌ر یک جمال‌شناسی مینوی، د‌ر اند‌ازه‌های آرمانی‌اش و براساس نوعی قرارد‌اد‌ تجسمی نمایان می‌شود‌، نه د‌ر اند‌ازه‌های طبیعی‌اش که به چشم سر د‌ید‌نی است. د‌ر حقیقت این انسان‌های مطلوب عالم مجرد‌ و انتزاعی نقاشی‌اند‌ نه عکس آد‌م‌های بیرون. بنابراین مینیاتور ایرانی خاستگاهی د‌رونی د‌ارد‌ نه بیرونی. لاجرم از
    جان و ذهن انسان نشئت می‌گیرد‌ و به
    همین خاطر انسانی است نه بیرون از آرمانگرایی انسانی.

    رنگ‌ها و ترکیب‌بند‌ی‌های د‌ر این مینیاتورها رنگ اغراق‌آمیزند‌ که با رنگ‌های طبیعت این سرزمین و تناسب‌ عاد‌ی متفاوت است و جلای سحرکنند‌ه‌ی رنگ‌ها از ذهن انسانی خیال‌پرد‌از می‌آید‌ که به کمال‌گرایی مطلق، به نوعی اند‌یشه‌ی مذهبی د‌ر آفرینش جهان باور د‌ارد‌ و هنرمند‌ می‌خواهد‌ با نمایش هنر جاد‌ویی‌اش آن معنویت را که بد‌ان باور د‌ارد‌ از طریق این نقاشی، ‌این حرکت جاد‌ویی، این ریاضت تهذیب‌کنند‌ه، برای پاک و بی‌آلایش کرد‌ن زند‌گی فانی و اعتلای ذهن بینند‌گان بازآفریند‌ و رواج د‌هد‌. د‌ر باور مانی رنگ‌های طلایی و نقره‌ای نشانه‌ی خلوص و تقد‌سند‌. د‌ر مینیاتورها رنگ‌های طلایی و نقره‌ای را با کارکرد‌های خاص به‌وفور می‌بینیم. هر رنگ معنایی خاص د‌ارد‌ و نشانه‌ای از یک فضلیت یا رذیلت است و روانشناسی صاحب آن را منعکس می‌کند‌. د‌ر واقع این فقط نقاشی کرد‌ن نیست. نقاش به بهانه‌ی تصویر کرد‌ن مضمون یا مفهوم شعر، د‌ر پی استمرار جهانی آرمانی است و از هنر نقاشی به‌عنوان جاد‌و، به‌عنوان نوعی مذهب تسلی‌بخش استفاد‌ه می‌کند‌ و انگار هنوز جد‌ایی هنر از جاد‌و و آیین د‌ر ذهن این هنرمند‌ان بد‌اهه‌کار جایی و اعتباری ند‌ارد‌ و تأکید‌ کنم که این هنر معنوی د‌ر کار نمایش بهشت موعود‌، ‌آرمانشهری از تناسب و تعاد‌ل‌های موسیقایی است که به زنگ رنگ و نور ترجمه می‌شود‌ و هد‌فش راند‌ن ذهن به د‌ورترین آیند‌ه و گذشته است.

    به‌طور صریح و با تجسم صحنه‌های عینی از کی نقاشان ما به تجسم بهشت و د‌وزخ پرد‌اخته‌اند‌؟

    به نظر من، سابقه‌ی بهشت و جهنم‌نگاری آن‌گونه که د‌ر نقاشی‌های غربی به بهشت و د‌وزخ پرد‌اخته‌اند‌، از د‌وره‌‌ی صفویه د‌ورتر نمی‌رود‌. د‌ر مورد‌ اینکه این نوع نقاشی‌ها که د‌ر پرد‌ه‌های د‌رویشان و شمایل‌گرد‌انان ظاهر شد‌ه است منشأ بومی د‌ارد‌ یا بر اثر آشنا شد‌ن نقاشان مکتب هنر ایرانی با متون تصویری مسیحیان و با د‌ید‌ن نقاشی‌های کلیسایی و کنیسه‌ای، پد‌ید‌ آمد‌ه است، ‌با قاطعیت نمی‌توانم د‌اوری کنم. اما قد‌یمی‌ترین پرد‌ه‌های نقاشی که از عصر صفوی باقی ماند‌ه و به اصطلاح متعلق به سبک قهوه‌خانه یا د‌رست بگویم، شیوه‌ی «نقاشی بومی» است، الگویی از بهشت و جهنم را ارائه می‌کند‌ که به‌تد‌ریج د‌ر این نوع پرد‌ه‌ها تد‌اوم و کمال یافته و تا امروز هم ساخته می‌شود‌. د‌ر این پرد‌ه‌ها که بخش اعظم آن به وقایع روز عاشورا اختصاص د‌ارد‌، معمولاً د‌ر بخش آغازین پرد‌ه، یعنی سمت چپ آن صحنه‌هایی مختصر از بهشت و بخش قابل توجهی از جهنم تصویر شد‌ه است. د‌رویش معرکه‌گیر آن را که از همین سمت چپ،‌ لوله ‌‌شد‌ه است اند‌ک‌اند‌ک باز می‌کند‌ و به‌ازای نمایش تصاویر بهشت و جهنم و شرح بد‌کاری کافران و نکوکاری مؤمنان، مرد‌م را گرد‌ می‌‌آورد‌ تا پس از جمع شد‌ن تماشاییان بتوانند‌ سر بزنگاه گریزی به صحرای کربلا بزنند‌.

    بخش جهنم با اژد‌هایی که د‌هان گشود‌ه و گناهکاران را به کام آتشناک خود‌ کشید‌ه است د‌ید‌ه می‌شود‌ که با بزرگنمایی خاصی به چشم می‌‌آید‌، مار غاشیه که کافران از ترس آن به اژد‌ها پناه می‌برند‌، طبقات هفتگانه‌ی جهنم، مالک د‌وزخ قاتلان و د‌شمنان حضرت سید‌‌الشهد‌ا (ع) با تحمل عذاب‌هایی که خیلی شبیه‌ کیفرهای انگیریسیونی و نقاشی مسیحی از تعذیب ملحد‌ان است د‌ر اند‌ازه‌ی ریز و د‌رشت به اعتبار اهمیتشان ترسیم شد‌ه است. د‌ر بخش بهشت که د‌ر سطح بالاتر از جهنم قرار د‌ارد‌ حضرت‌ علی (ع) کنار حوض کوثر و د‌رخت طوبی، حضرت فاطمه (ع) شفیعِ مجرمانِ روزِ محشر آن سوی پل صراط، فرشتگان چهارگانه: اسرافیل که صور قیامت را می‌د‌مد‌ و جبراییل پیام‌رسان حق، میکاییل تقسیم‌کنند‌ه‌ی روزی مرد‌مان و عزراییل (به قول هزار و یک‌ شب) هاد‌م‌الذّات د‌ید‌ه می‌شوند‌. روی پل صراط مرد‌ی سوار قوچ می‌گذرد‌ که د‌ر راه خد‌ا قربانی کرد‌ه و علامت‌ نیکوکاری اوست. همچنین رد‌یفی از غرفه‌‌های بهشت مملو از حور و غلمان و فرشتگانی که پاد‌اش عمل خیر مؤمنان است. بخشی از این پرد‌ه‌ها نیز د‌ر قطع‌های کوچکی ساخته شد‌ه و د‌ر د‌ست‌ شمایل‌گرد‌انان د‌وره‌گرد‌ د‌ید‌ه می‌شد‌ که با آن د‌ر بازارها می‌گشتند‌ و تکد‌ی می‌کرد‌ند‌. این تابلوها که د‌ر د‌ست شمایل گرد‌انان وسیله‌ی کسب آنان بود‌، گاهی تکثیر می‌شد‌ تا د‌ر سقاخانه‌ها یا قهوه‌خانه به د‌یوار آویخته شود‌ و یاد‌آور روایات و احاد‌یث مذهبی باشد‌. غالب این نقاشی‌ها براساس نقل و روایت مناقب‌خوانان که د‌ر ستایش آل عبا و اولیا و ذم‌ منافقان و اشقیا معرکه می‌گرفته‌اند‌ توسط نقاشان عامی یا هنرمند‌ان مرد‌می ساخته شد‌ه است؛ همان‌طورکه افسانه‌های ملی و اسطوره‌هایی که از طریق شاهنامه تثبیت شد‌ه بود‌ توسط نقالان رواج یافته و از آن طریق د‌ر ذهن نقاشان عامی و خود‌آموخته به‌صورت پرد‌ه‌های پهلوانی اعم از بزم و رزم، خلق می‌شد‌ و بیشتر د‌ر قهوه‌خانه‌ها یا جایی که خوراک و نوشاک می‌‌فروختند‌ به د‌یوار بود‌ تا مایه‌ی تفرج خاطر شود‌.

    از سازند‌گان پرد‌ه‌های مذهبی که گاه مستقلاً به فضاهای بهشت و جهنم پرد‌اخته‌اند‌، می‌توان به قوللر آغاسی و بیشتر به مد‌بر و بلوکی‌فر و حسین همد‌انی و اسماعیل‌زاد‌ه و کسانی چون او اشاره کرد‌ که استقصای کار یکایک آن‌ها و ویژگی فنی آثار کسانی که از صفویه تا کنون به طراحی بهشت و جهنم د‌ر کل کار یا بخشی از تابلوهای خود‌ پرد‌اخته‌اند‌، فرصتی د‌یگر می‌طلبد‌. اما آن فضای بهشت‌آسا که د‌ر مینیاتورهای ایرانی یاد‌ کرد‌یم که د‌ر ساخت و بافت اثر قرار د‌ارد‌ د‌ر قرون اخیر بیشتر د‌ر کارهای صنیع‌الملک،‌ خاصه د‌ر نگارنگری هزار و یک شب و همچنین د‌ر بعضی پرد‌ه‌های روحانی اسماعیل‌خان جلایر تجلی کرد‌ه است. د‌ر میان نقاشان مد‌رنیست ایرانی، ناژفر شاید‌ از معد‌ود‌ کسانی است که مستقیماً به موضوعات بهشتی و روز قیامت پرد‌اخته است. رد‌یف کفن‌پوشان صحرای محشر، قوچ سواران صالح، ترازوی حساب و فرشتگان موکل بر د‌نیا و آد‌می را، به شیوه‌ای فراواقع‌نما د‌ر کارهای کوچک و ظریفش انعکاس د‌اد‌ه است. اما د‌وزخ و بهشت به‌طور غیرمستقیم و با توجه به گروه عذاب د‌وزخیانه و تنعم‌های بهشتی د‌ر کار بسیاری از هنرمند‌ان مد‌رن د‌ید‌ه می‌شود‌ که با بینشی مذهبی خواه آگاه، خواه ناآگاه د‌ر پرد‌ه‌هایشان انعکاس یافته و رؤیاهای آنان از جهان مینوی و غیرمینوی را بازتاب د‌اد‌ه است.

    * تصاویر این گفت‌وگو از کتاب معراج‌نامه‌ی تیموری است که به د‌ستور شاهرخ میرزا د‌ر قرن نهم (حـد‌ود 840 هـ . ق) بـه خط عربی و ترکی اویغوری کتابت و نگارگری شد‌ه‌ است.

یادحضرت حافظ در هند با حضور محمود دولت‎آبادی ، بهاءالدین خرمشاهی و سفیر هند در ایران

 

 

Hasan Habibi, Second Workshop of Computer and ...

حبیبی، دومین کارگاه پژوهشی زبان فارسی و رایانه، دانشگاه تهران 

 

 

English: Tomb of Hafez فارسی: مقبره حافظ در شب

مقبره حافظ در شبیاد حافظ در هند با حضور محمود دولت‎آبادی ، بهاءالدین خرمشاهی و سفیر هند در ایران

 

انتشار 4 دسامبر 2013

 

sharehan2 (1)

این مراسم که با همکاری مجله بخارا، مؤسسه فرهنگی هنری ملت، سفارت هند در ایران و انجمن دوستی ایران و هند تدارک دیده شده بود، عصر دوشنبه ۱۱ آذر ماه ۱۳۹۲ برابر با ۲ دسامبر ۲۰۱۳ در سفارت هند برگزار شد.

دکتر رضا والا این نشست را با خیرمقدم به حاضران، به ویژه به دی.پی.سری واستوا، سفیر هند در ایران، محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی آغاز کرد.

پس از آن دی.پی.سری واستوا طی سخنانی کوتاه چنین گفت:

« در ابتدا مایلم از آقای خرمشاهی تشکر کنم که دعوت ما را پذیرفتند تا درباره حافظ و هند سخن بگویند.

حافظ تنها شاعر شما نیست، در هند نیز بسیار گرانقدر است. او شاعر تمام آسیا و البته شاعر تمام جهان محسوب می‎شود. باید اعتراف کنم که چون زبان فارسی‎ام خوب نیست، فقط توانسته‎ام دیوان حافظ را به زبان انگلیسی بخوانم. من اهل شهر لکهنو هستم و زبان اردو هم زبان من است و زبان فارسی در شهر لکهنو رواج دارد.

جناب آقای خرمشاهی به یاد دارم که در جریان مراسم سمینار هندشناسی در ایران که سفارت ما برگزار کرد، شما مقاله خیلی مهمی را ارائه کردید و نیز از آقای دهباشی سپاسگزارم که در برگزاری این مراسم ما را یاری کردند و در حقیقت این تنها مراسمی نیست که آقای دهباشی در برگزاری آن ما را یاری کرده‎اند. بین ایران و هند پیوندهای زبانی و فرهنگی وجود داشته است و ارتباط‎هایی هم در بخش عرفان و فلسفه همواره بین این دو سرزمین وجود داشته. عرفان اسلامی از طریق زبان فارسی به هند راه پیدا کرد و حافظ به اتفاق آرا به عنوان یکی از بزرگ‎ترین شاعران عرفانی شناخته می‎شود. میراث عرفانی حافظ از طریق غزل‎هایش در تمام جهان پراکنده شده است. تعداد زیادی از غزل‎های حافظ در  هند مورد استفاده قرار می‎گیرد و همچنین توسط خوانندگان هندی استفاده می‎شود. حافظ الهام‎بخش بسیاری از شخصیت‎های بزرگ در هند بوده. تاگور در سفرنامه‎اش درباره‎ی دیدار از آرامگاه حافظ این چنین نوشته است: با نشستن کنار مقبرۀ حافظ پرتوی درخشان از ذهنم گذشت، پرتوی درخشان از چشم‎های حافظ، در یک روز بسیار طولانی، همانند تابش خورشید بهاری اینک می‎تابد. ما همچون هم‎نشینان یک خراباتیم که می‎نوشیم از پیمانه‎هایی با طعم‎های بسیار .احساس بسیار روشنی دارم، اگرچه قرن‎های بسیاری گذشته است، بسیاری آمده‎اند و رفته‎اند. اما نشستن در کنار مقبرۀ حافظ سلوک در کنار حافظ است.

دی.پی.سری واستوا ـ سفیر هند در ایران دی.پی.سری واستوا ـ سفیر هند در ایران

حافظ از جایگاه بسیار مهمی در هند برخوردار است. رویداد بسیار بزرگی که از سوی بسیاری از مورخان ادبی تأیید شده این است که حافظ از سوی برخی از پادشاهان به هند دعوت شده است. سلطان قیاس‎الدین از بنگال از حافظ دعوت کرد اما حافظ علاقه‎ای نداشت که این مسافت طولانی را طی کند. اما به دلیل احترام گذاشتن به دعوت سلطان قیاس‎الدین غزلی برای او فرستاد: ” شکرکن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی که به بنگاله می‎رود. “

هند از گنجینۀ بزرگی از زبان و ادب فارسی برخوردار است. در سال‎های قرون وسطی زبان فارسی زبان دربار بود. تعداد معدودی از نسخ خطی دیوان حافظ در کتابخانه‎های هند نگهداری می‎شود. در سال ۱۹۹۲، کتابخانه عمومی نورالدین خدابخش در خارطوم هند ، نسخه‎ای بسیار کمیاب به نام “دیوان حافظ نسخه سلطنتی مغول” منتشر کرد که دارای حاشیه‎نوشته‎های پادشاهان هند از جمله شاه همایون و  جهانگیر بود. آنان پس از تفأل به دیوان حافظ ، در حاشیه نوشته‎هایی می‎نوشتند که بیشتر این نوشته‎ها دلیل تفأل و نتیجۀ آن را مشخص می‎کرد. سال گذشته، یعنی سال ۲۰۱۲ در جریان سفر نخست وزیر محترم هند به ایران نسخه‎ای نادر از دیوان حافظ که در کتابخانه رضا رامپور نگهداری می‎شود و به عنوان یک نسخۀ ویژه دوباره انتشار پیدا کرده ، به رهبر جمهوری اسلامی و همچنین رئیس جمهور محترم هدیه شد. این نسخه به دستور اکبر شاه ، پادشاه مغول تهیه شده بود. خوشحالم که امروز آقای خرمشاهی که یکی از چهره‎های مطرح در حافظ‎‌شناسی هستند سخنرانی خواهند کرد. بار دیگر از آقای دهباشی، مؤسسه ملت و انجمن دوستی ایران و هند برای برپایی این نشست تشکر می‎کنم.و آرزو می‎کنم این فعالیت‎ها در زمینۀ تقویت روابط فرهنگی و هنری بین تمدن هند و ایران ادامه داشته باشد. »

پس از آن علی دهباشی، درباره بهاءالدین خرمشاهی چنین گفت :

« استاد خرمشاهی دانشی مردی است که در هر زمینه کار کرده، آثار ارزشمندی را خلق کرده و ما دیگر مثل استاد خرمشاهی نداریم. در ترجمة قرآن کریم واقعاً استادی به خرج دادهاند. در مطالعات حافظ‎پژوهی متجاوز از چهارده کتاب و بیش از یکصد مقاله نوشته‎اند که فقط یکی از کتابهای ایشان «حافظ‎نامه» در دو مجلد به چاپ سی و چندم رسیده است و همینطور کتاب ارزشمند «ذهن و زبان حافظ» و… در زمینة معرفی ادبیات معاصر دنیای غرب از هنری میلر، میشما و… ترجمه‏های درخشانی ارایه کرده‎اند. و در حوزة فلسفه نیز  چندین کتاب ماندگار.»

علی دهیاشی از بهاءالدین خرمشاهی سخن گفت علی دهیاشی از بهاءالدین خرمشاهی سخن گفت

سپس نوبت به بهاءالدین خرمشاهی رسید تا درباره شارحان هندی دیوان حافظ سخن بگوید:

« نکته‎ی مهمی که در ابتدا باید به آن اشاره کنم آن است که دیوان حافظ پیش از آن که در ایران منتشر شود، نخستین بار در ۱۷۹۱ در کلکته به چاپ رسید.

علی دهیاشی از بهاءالدین خرمشاهی سخن گفت بهاءالدین خرمشاهی

و ظاهراً کهن‎ترین کتابی که مطلبی از زندگی حافظ در آن آمده، کتاب لطایف اشرفی است که یک عارف مقیم هندوستان به نام سید اشرف الدین جهانگیر سمنانی نوشته است. اگر چه در بخش‎هایی از این کتاب از دیدار سید اشرف‎الدین با حافظ که با عنوان « مجذوب شیرازی» از او یاد می‎کند صحبت کرده است. آذری توسی شاعر دیگر پارسی گوی است که در دربار سلاطین دکن از حافظ به تفصیل یاد کرده:« کمتر از یک قرن از درگذشت حافظ ابراهیم قوام فاروقی در شرفنامه منیری یا فرهنگ ابراهیمی از حافظ اشعاری را نقل کرده است. بنا به شواهدی شاعران بزرگ هند متأثر از اشعار حافظ بوده‎اند. و ظاهراً باید اشعار حافظ از همان زمان حیات وی به هندوستان رسیده باشد. و توجه شعرای فارسی زبان آنجا را برانگیخته باشد . شواهدی از این دست: شکر شکن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی که به بنگاله می‎رود.

و حتی محمد گلندام در مقدمه حافظ اشاره کرده است که غزل‎های حافظ به اقالیم ترکستان و هندوستان هم رسیده است.

یکی از دلایل اصلی اقبال حافظ در هند توجه شاهان گورکانی هند و عادل شاهیان بیجاپور به غزلیات حافظ بوده است. و نسخه‎های بسیار در دورۀ اکبرشاه، جهانگیر شاه و بسیاری از پادشاهان دیگر از حافظ به دست آمده است. یکی دیگر از زمینه‎های اقبال حافظ در هندوستان این است که نویسندگان فارسی زبان این سرزمین از حافط تأثیر گرفته‎اند و آثار خود را با اشعار حافظ تزیین کرده‎اند.اشاره به اشعار حافظ و توسل به او را در تمام تألیفات شعری این سرزمین می‎شود دید. شرح‎ها و تفسیرهای حافظ هم الاماشاءالله وجود دارد و دیوان حافظ به زبان‎های بنگالی، پنجابی ، هندی مراتهی و انگلیسی چاپ شده است و بیش از سی ترجمه از حافظ به این زبان‎ها وجود دارد و به همین نسبت هم شرح بر دیوان حافظ نوشته شده است و تا پنجاه سال پیش ۴۰۰ نسخه خطی حافظ در کتابخانه‎های هند موجود بوده است. »

دی.پی.سری واستوا و محمود دولت آبادی دی.پی.سری واستوا و محمود دولت آبادی

و در پایان با حضور محمود دولت آبادی و سفیر هند یک شال و نسخه‎ای نفیس از دیوان حافظ که به تازگی در علیگر هند به چاپ رسیده به بهاءالدین خرمشاهی و علی دهباشی اهداء شد و کمال گلستانی نیز قلم‎هایی را به رسم یادبود به دی.پی .سری واستوا ، سفیر هند و بهاءالدین خرمشاهی اهدا نمود.

محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی محمود دولت آبادی محمود دولت آبادی _MG_8506 (1) _MG_8554_MG_8542 _MG_8545 _MG_8550_MG_8536 _MG_8531 _MG_8520   _MG_8514 _MG_8513 _MG_8512 _MG_8506 (1) _MG_8557 _MG_8564 _MG_8387 (1) _MG_8374* عکس ها : از ژاله ستار

 

پروفسور کاظم معتمدنژاد متولد اردیبهشت ۱۳۱۳-آذر92 92

به یاد استاد مرحوم کاظم معتمد نژاد – پدر علوم ارتباطات ایران

پروفسور کاظم معتمدنژاد متولد اردیبهشت ۱۳۱۳ هجری شمسی در بیرجند، دارای مدرک کارشناسی رشته قضایی دانشکده حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی دانشگاه تهران ، دکترای دولتی علوم سیاسی از دانشکده حقوق و علوم اقتصادی دانشگاه پاریس، دکتری تخصصی روزنامه‌نگاری از انستیتوی مطبوعات و علوم خبری در دانشگاه پاریس و دیپلم‌ عالی تدریس روزنامه‌نگاری از مرکز بین‌المللی تعلیمات عالی روزنامه‌نگاری دانشگاه استراسبورگ بود.

mirza-1.JPG
ghasemi-1.JPG
ghasemi-2.JPG
poormand-1.JPG
poormand-2.JPG
poormand-3.JPG
isna-1-3.JPG
isna-2-3.JPG
isna-3-3.JPG
isna-4-3.JPG
isna-5-3.JPG
isna-6-3.JPG
isna-7-3.JPG
isna-8-3.JPG
isna-9-3.JPG
kholousi-1.JPG
kholousi-2.JPG
kholousi-4.JPG
pourmand-1.JPG
pourmand-2.JPG
pourmand-3.JPG
pourmand-4.JPG

شب خاندان مولانا با حضور کیارستمی، دولت آبادی، موحد، پری صابری و اسین چلبی (نواده مولانا)/ ترانه مسکوب

شب خاندان مولانا با حضور کیارستمی، دولت آبادی، موحد، پری صابری و اسین چلبی (نواده مولانا)/ ترانه مسکوب

انتشار 5 دسامبر 2013

molana (2)

«شب خاندان مولانا» صد و چهل و دومین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و بنیاد مولانا در عصر چهارشنبه ۱۳ آذر ماه برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز این مراسم چنین عنوان کرد:

« خیرمقدم عرض می‌‎کنم از طرف بنیاد موقوفات افشار، بنیاد ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و بنیاد بین‎المللی مولانا و مجله بخارا خدمت استادان محترم و حضار گرامی. به خصوص سرکار خانم اسین چلبی که امشب مفتخریم به حضور ایشان . خانم چلبی بیست و دومین نوه از سلطان ولد، پسر بزرگ مولاناست و مسئولیت اداره بنیاد بین‎المللی مولانا را نیز بر عهده دارند.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

بد نیست یادآوری کنم که همزمان در تهران و قونیه و در آغاز هفتصد و چهلمین سال خاموشی مولانا جلال‎الدین بلخی مراسمی برگزار می‎شود. چند روز دیگر شکل‎های دیگری از این بزرگداشت را شاهد خواهید بود. »

دهباشی همچنین یادی کرد از مولوی پژوهان بزرگ درگذشته ایرانی: بدیع الزمان فروزانفر ، جلال همایی ، محمد تقی جعفری، علی دشتی، رضا قلی خان هدایت ، عبدالحسین زرین کوب، سید جعفر شهیدی و محمد امین ریاحی . سپس از محمود دولت آبادی دعوت کرد تا با خواندن غزلی از مولانا « شب خاندان مولانا» را آغاز نماید و دولت‎آبادی چنین شروع کرد:« دهباشی عزیز همیشه مرا غافلگیر می‎کند. وگرنه قرار نبود من امشب اینجا حرف بزنم. و قبل از آن که غزل مولانا را بخوانم باید بگویم که کسانی هستند که اگر نبودند دنیا چیزی کم داشت و بی شک مولانا و شمس اگر نبودند دنیا چیزی کم داشت» و این غزل مولانا را برای حاضران خواند:

محمود دولت آبادی ـ عکس از ژاله ستار

محمود دولت آبادی ـ عکس از ژاله ستار

          آه چه بی‎رنگ و بی‎نشان که منم           کی ببینم مرا چنان که منم

          گفتی اسرار در میان آور                     کو میان اندرین میان که منم

          کی شود این روان من ساکن               اینچنین ساکن روان که منم

          بحر چو من غرقه گشت هم در خویش    بوالعجب بحر بی‎کران که منم

          این جهان وان جهان مرا مطلب             کین دو گم شد در آن جهان که منم

          فارغ از سودم و زیان چو عدم               طرفه بی‎سود و بی‎زیان که منم

          گفتم ای جان تو عین مایی گفت                    عین چه بود درین عیان که منم

          گفتم آنی بگفت های خموش               در زبان نامدست آن که منم

          گفتم اندر زبان چو در نامد                  اینت گویای بی‎زبان که منم

          می‎شدم در فنا چو مه بی‎پا                  اینت بی‌‎پای پادوان که منم

          بانگ آمد چه می‎دوی بنگر                  در چنین ظاهر نهان که منم

          شمس تبریز را چو دیدم من                نادره بحر و گنج و کان که منم

عباس کیارستمی ـ عکس از مجتبی سالک

عباس کیارستمی ـ عکس از مجتبی سالک

و پس از این غزل دولت‎آبادی قطعه‎ای از مقالات شمس به تصحیح دکتر محمد علی موحد را نیز برای حاضران قرآئت کرد:

هر که ترا از یارِ تو بدی گوید ـ خواه گوینده درونی و خواه گوینده بیرونی ـ که یارِ تو بر تو حسودست، بدان که حسود اوست، از حسد می‎جوشد

آن سُوماری گفت که ابلیس کیست؟ گفتم: تو، که ما این ساعت غرق ادریسیم. اگر ابلیس نیستی تو هم چرا غرق ادریس نیستی؟ و اگر از ادریس اثری داری، ترا چه پروای ابلیس است؟ اگر گفتیی : جبرئیل کیست؟ گفتمی : تو.

هر که گوید که ترا فلان ثنا گفت، بگو: مرا تو ثنا می‎گویی، او را بهانه می‎سازی. هر که گوید که ترا فلان دشنام داد، بگو: مرا تو دشنام می‎دهی، او را بهانه می‎کنی، این او نگفته باشد، یا به معنی دیگر گفته باشد. و اگر گوید: او ترا حسود گفت: بگو، این حسد را دو معنی است، یکی حسدی است که به بهشت برد ـ حسدی که در راه خیر گرم کند، که من چرا کم از او باشم در فضیلت . کراخاتون نیز حسود است، مولانا نیز حسود است. آن حسد است که به بهشت برد ـ همه روز سخن من جهت این حسد است. اما حسد آن کس به دوزخ برد که خدمتی می‎کردم و مرا از آن چیز حسد کردی تا از آن منع شودم و بازمانم.» و سخنش را با این عبارت از شمس به پایان رساند:

ای خواجه خانه از آن شماست.

بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از ژاله ستار

بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از ژاله ستار

و در ادامه برخی از تصینف‎هایی که تا کنون بر اساس غزلیات مولانا ساخته شده با صدای شهرام ناظری، محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی، سالار عقیلی،علیرضا قربانی و همایون شجریان برای حاضران پخش شد.

سپس نوبت به سخنرانی دکتر محمد علی موحد رسید و علی دهباشی در توصیف دکتر موحد گفت، « هر چند از آنچه می‎گویم دکتر موحد خرسند نخواهد شد اما شاید بهترین فرصت باشد که علیرغم ناخرسندی ایشان بگویم باید قرنی بگذرد تا فرهنگ ایران یکی دو موحد بسازد. دکتر موحد متعلق به نسلی است که ادامه‎دهندۀ راه پژوهش‎های ادبی بزرگانی همچون بدیع‎الزمان فروزانفر، ملک‎الشعرای بهار، سید حسن تقی‎زاده و مجتبی مینوی است. او از نوادر شخصیت‎هایی است که چند وجهی است و در هر زمینه که کار کرده‎اند کار درجه اول و بی‎نظیر بوده است. اشاره کوتاه می‎کنم و درمی‎گذرم. بی‎گمان موحد در حقوق بین‎الملل یگانه است. در تاریخ‎نگاری ملی شدن صنعت نفت که به نوعی تاریخ پنجاه سالۀ معاصر ایران است، با انتشار سه جلد کتاب بسیار مهم « خواب آشفتۀ نفت» فصل دیگری از پژوهش‎های ملی شدن صنعت نفت را به وجود آورد. در حوزۀ تصحیح متون با تصحیح « مقالات شمس تبریزی» و « ابتدا نامه» کاری سترگ را به انجام رسایند که با بسیاری از نکات تاریک و ناروشن شمس و مولانا برای اولین بار آشنا شدیم. در ترجمه فقط به دو کار ایشان اشاره می‎کنم: « سفرنامه ابن بطوطه» و « چهار گفتار دربارۀ آزادی» از آیزیا برلین و بسیار گفتنی‎ها که فرصت و مجال دیگری می‎خواهد و بدون تردید ایشان یکی از مولوی‎پژوهان مهم محسوب می‎شود».

پری صابری، محمدعلی موحد و اسین چلبی ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری، محمدعلی موحد و اسین چلبی ـ عکس از سمیه لطفی

و محمد علی موحد گفتار خود را چنین آغاز کرد:

« سلام می‎کنم به حضار و خیرمقدم عرض می‎کنم خدمت خانم چلبی که یادآور خاندان مولاناست. اما تمام جوانانی که اینجا نشسته‎اند، به دلیل شور و علاقه‎ای که دارند همگی فرزندان مولانا هستند. شمس سخنی دارد، می‎گوید : فرزندان جان و دلمان، نه فرزاندان آب و گِل ما. اینها اگر فرزندان آب و گِل مولانا نیستند ، فرزندان دل و جان مولوی هستند. آقای دهباشی که این مجلس را آراستند و همت می‎کنند به برپایی چنین مجالسی که بسیار مهم‎اند در پیشرفت فرهنگی یک جامعه . وجود چنین محافلی و چنین شب‎هایی بهانه است برای آن که شما کنار هم جمع بشوید. این جمع شدن یک جاست که حرکت فکری ایجاد می‎کند ، همدلی ایجاد می‎کند و درباره آقای دهباشی من گفته‎ام که ایشان به اندازه یک وزارتخانه کار می‎کنند و من این حرف‎ها را بابت ایشان نمی‎زنم چون ایشان از من چنین گفتند. نه من از این قسم آدم‎ها نیستم. ببینید همین مجله‎ای که ایشان درمی‎آورد، به پاکستان، هندوستان، تاجیکستان راه پیدا می‎کند و به هر جای دیگری در دنیا که درباره زبان فارسی حرف زده می‎شود .

دکتر محمدعلی موحد ـ عکس از ژاله ستار

دکتر محمدعلی موحد ـ عکس از ژاله ستار

آقای دولت آبادی در اینجا شعر خواندند ، من هم می‎خواهم اینجا شعر بخوانم . آقای دولت آبادی اشاره کردند به شمس تبریزی. به دل من برات شد که این غزل را برای شما بخوانم. این غزل به ما می‎گوید که چطور مولانا شکار شمس شد. از داستان ملاقات شمس با هدهد می‎گوید و من حیفم آمد که آن را نخوانم :

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد         از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد

چون باز که برباید مرغی بگه صید                   بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد

در خود چو نظر کردم خود را بنَدیدم      زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد

در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم       تا سِرّ تجلی ازل جمله بیان شد

نه چرخ فلک جمله در آن ماه فرو شد     کشتی وجودم همه در بحر نهان شد

آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد           و آوازه درفکند چنین گشت و چنان شد

آن بحر کفی کرد و بهر پاره از آن کف     نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد

هر پاره کف جسم کزان بحر و نشان یافت در حال گذارید و در آن بحر روان شد

بی‎دولت مخدومی شمس‎الحق تبریز        نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد

دکتر محمدعلی موحد ـ عکس از ژاله ستار

دکتر محمدعلی موحد ـ عکس از ژاله ستار

و دکتر موحد در بخش دیگری از گفتار خود گزارشی کوتاه از مولاناپژوهی‎ها در عصر حاضر ارائه داد ، با عنوان : موج مولاناپژوهی در ایران معاصر. و دکتر موحد مبدأ شرح دکتر بدیع‎الزمان فروزانفر را بر مثنوی معنوی سرآغاز کارهای علمی و انتقادی در این زمینه دانست و چنین ادامه داد:

« با این نظر اگر نگاه بکنیم مولاناپژوهی در ایران معاصر ما یک سابقۀ هشتاد ساله دارد.کتاب مرحوم فروزانفر در ۱۳۱۵ چاپ شده ولی در همان جا ، در مقدمه‎اش ذکر کرده‎اند که علی اصغر حکمت، وزیر فرهنگ وقت، سفارش این کتاب را در ۱۳۱۲ به ایشان داده‎ بود.. پس از ۱۳۱۲ این پژوهش‎هایی که جنبه علمی دارد با این کتاب فروزانفر آغاز شد. و درست در همان سال ۱۳۱۵ ما مرحوم جلال همایی را داریم که ولدنامه را ، ابتدانامه سلطان ولد را که اولین مثلث مثنویات سلطان ولد است به چاپ رسید. »

دکتر موحد در بخشی دیگر از سخنان خود افزود که « ما در سال‎های اخیر سه گروه مولوناپژوه داریم. یکی کسانی‎اند که شرح مثنوی می‎نویسند، گروه دیگر کسانی هستند که از نظرگاه معیارهای جدید انتقاد ادبی در مولانا می‎نگرند، مخصوصاً مولانای قصه‎پرداز.و رشته دیگر که مورد نظر من است چاپ و انتشار مقالات شمس بود که نقطه عطفی است در مولاناپژوهی. » وی در بخشی دیگر اشاره کرد که« سنگینی سایه نظریات طرفداران ابن عربی در تدوین شرح‌های مختلف بر مثنوی بوده و  شرح‌هایی که تاکنون در ایران بر مثنوی نوشته شده، مسخ مثنوی بوده است.»

محمود دولت آبادی ، اسین چلبی و فروزنده اربابی

محمد علی موحد محمود دولت آبادی ، اسین چلبی ، فروزنده اربابی  و عباس کیارستمی

به دنبال سخنان دکتر موحد فیلمی پخش شد از مراسمی که بر سر مزار شمس در خوی برگزار شده بود و خانم چلبی نیز در آن حضور داشت.

و سپس نوبت به اسین چلبی رسید، بیست و دومین نوه از سلطان ولد و رئیس بنیاد بین‎المللی مولانا که به همراهی فروزنده اربابی، تنها عضو ایرانی عضو این بنیاد، تا درباره خاندان مولانا و کار این بنیاد سخن بگوید و فروزنده اربابی نیز سخنان ایشان را که به زبان ترکی ادا می‎شد به فارسی برگرداند:

« شنیده‎ام که می‎گویند وقتی در جایی صحبت از اولیاء است، و به ویژه وقتی از ولی بزرگی صحبت می‎شود مسلماً آن ولی و آن اولیاء در جمع حضور دارند، هر چه فکر کردم که امشب شب من است، دیدم نه امشب شب جناب مولاناست و در جایی که اسم اولیاء برده می‎شود همه اشخاصی که هستند میهمانان او به شمار می‎آیند ، بنابراین همه به مهمانی مولانا خوش آمدیم.

اسین چلبی ـ عکس از ژاله ستار

اسین چلبی ـ عکس از ژاله ستار

و همه به خوبی می‎دانند آنچه امروز ما هستیم و زندگی می‎کنیم میراثی است که از حضرت مولانا به ما رسیده. روزی حضرت مولانا با سلطان ولد راه می‎رفتند در قونیه. خیلی از مریدها جلو می‎آمدند و ادای احترام می‎کردند و ارادتشان را به نحوی به او نشان می‎دادند و مولانا متوجه می‎شود که سلطان ولد از این همه احترام و ستایش بسیار خوشحال شده ، از او می‎پرسد که آیا از این همه احترام خوشش آمده است؟ و سلطان ولد به این پرسش پاسخ مثبت می‎دهد و مولانا در حق سلطان ولد دعا می‎کند که در آینده سلطان ولد و فرزندانش نیز از این  احترام و ستایش برخوردار شوند. و خدا را شکر که این میراث پس از هفتصد و چهل سال حفظ شده است و نسل‎های مولانا از این احترام و تقدیر نصیب برده‎اند. »

خانم چلبی در بخشی دیگر از سخنانش به ذکر تاریخچه‎ای مختصر از خاندان مولانا پرداخت:« همانطور که می‎دانید پس از مولانا پسرش سلطان ولد برای حفظ آثار و اندیشه‎های مولانا” طریقت مولویه” را تأسیس می‎کنند و اولین مولوی خانه در داخل تربت حضرت مولانا بوده و علاوه بر کشور ترکیه ، هر کشوری که سلاجقه به آن راه یافتند، مولوی خانه‎ها در آنجا نیز تأسیس شد و بعد هم این کار در دوران عثمانی نیز ادامه پیدا می‎کند. دانشگاه مانندی که علاقمندان باید مراحلی را می‎گذراندند تا بتوانند به داخل این مدرسه راه یابند، در حقیقت نوعی امتحان ورودی وجود داشته. باید زبان فارسی یاد می‎گرفتند، عربی می‎آموختند تا بتوانند قرآن بخوانند و درست همانند دانشکده هنرهای زیبا تدریس خط، تذهیب و مینیاتور داشتند. و در رأس این مدارس شیخی وجود داشته است. و تمام این مولوی‎خانه زیر نظر یک مولوی خانه اصلی، یعنی مولوی خانه قونیه قرار داشتند. »

صحنه ای از مراسم خاندان مولانا ـ عکس از ژاله ستار

صحنه ای از مراسم خاندان مولانا ـ عکس از ژاله ستار

اسین چلبی در ادامه سخنانش خاطر نشان ساخت که همیشه دولتمردان در ترکیه نسبت به مولانا ارادت داشته اند و در خلوت به زیارت تربتش می آمدند، از جمله کمال آتاترک . و سپس در بخشی دیگر از سخنانش به این نکته اشاره کرد که« شیخ و رئیس مولوی خانه قونیه حتماً باید از پسران و فرزندان حضرت مولانا باشند و البته طی مراسمی حتماً به صورت انتخابی، البته از نسل پسری، برگزیده می‎شده. و این رویه تا ۱۹۲۵ ادامه پیدا می‎کند. و در ۱۹۲۵ پدربزرگ من ، عبدالحلیم چلبی ، این مقام را بر عهده داشت. بعد قانون منع بسته شدن خانقاه‎ها و زاویه‎ها و مولویه‎ها به اجرا درآمد و خاندان ما مجبور به ترک ترکیه شد و به حلب رفت و من نیز در حلب به دنیا آمدم. و پدر من ، جلال الدین چلبی در شانزده سالگی به مقام شیخ اعظم می‎رسد و مشایخ آنجا با پدرم بیعت می‎کند و عموی پدرم نیابت ایشان را به عهده داشتند. و زمانی که سوریه شروع کرد به بدرفتاری با مولوی خانه‎ها و ما مجبور شدیم که شبانه خاک سوریه را ترک کنیم و به ترکیه برگشتیم و پدر من همیشه به قانون احترام می‎گذاشت و آن را رعایت می‎کرد. تا آنکه در ۱۹۷۴ دولت وقت ترکیه مجدداً اجازه داد تا مولوی خانه‎ها و خانقاه‎ها دایر شود. پدرم در ۱۹۹۶ به جانب حق شتافت. ولی پیش از مرگ ، بنیاد بین‎المللی مولانا را به ثبت رساندند. »

و سپس فیلمی از آرامگاه مولانا در قونیه و از مراسم و مناسکی که به مناسبت تولد موللانا برگزار می شد به نمایش درآمد.

امسال از میان مولوی پژوهان و کسانی که به نوعی در عرصه‎های گوناگون بر مجموعه آثار مولانا کار کرده‎اند، چند شخصیت ایرانی از سوی شورای عالی بنیاد بین‎المللی مولانا شایسته تقدیر شناخته شدند که در این مراسم لوح ویژه‎ای توسط خانم چلبی ریاست بنیاد بین‎المللی مولانا به آنان اهدا شد: دکتر محمد علی موحد ( به خاطر تصحیح مقالات شمس) ، پری صابری ( برای اجرای نمایشنامه شمس پرنده) ، دکتر توفیق سبحانی ( برای ترجمه آثار گلپینارلی )، عباس کیارستمی ( برای کتاب « آتش» ـ گزیده ای از شمس تبریزی)  , سالار عقیلی ( برای اجرای غزلیات شمس همراه با موسیقی ) ، محمد بردبار ( که از مشایخ مولویه نیز هست به خاطر سالها تدریس مثنوی)، بهاء الدین خرمشاهی ( به خاطر مقالات و گزیده غزلیات شمس).

محمد علی موحد و لوح تقدیر بنیاد بین المللی مولانا

محمد علی موحد و لوح تقدیر بنیاد بین المللی مولانا

خانم اسین چلبی لوج تقدیر دکنر موحد را به وی اهدا می کند ـ عکس از مجبتی سالک

خانم اسین چلبی لوج تقدیر دکنر موحد را به وی اهدا می کند ـ عکس از مجبتی سالک

پری صابری لوح تقدیر خود را از اسین چلبی دریافت می کند ـ عکس از مجتبی سالک

پری صابری لوح تقدیر خود را از اسین چلبی دریافت می کند ـ عکس از مجتبی سالک

 

سالار عقیلی و خانم اسین چلبی ـ عکس از مجتبی سالک

سالار عقیلی و خانم اسین چلبی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی و اسین چلبی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی و اسین چلبی ـ عکس از مجتبی سالک

اهدای جام نقره کار هنرمندان تبریز از سوی بنیاد فرهنگی ملت ، توسط دکتر مسعود غلامپور به برگزیدگان و نیز به خانم اسین چلبی و فروزنده اربابی یکی دیگر از بخش‎های پایانی این مراسم بود

دکتر مسعود غلامپور هنگام اهدای جام نقره به اسین چلبی

دکتر مسعود غلامپور هنگام اهدای جام نقره به اسین چلبی

 

عباس کیارستمی ـ عکس از مجتبی سالک

عباس کیارستمی ـ عکس از مجتبی سالک

 

محمد علی موحد، عباس کیارستمی؛ محمود دولت آبادی ـ عکس از مجتبی سالک

محمد علی موحد، عباس کیارستمی؛ محمود دولت آبادی ـ و بهاءالدین خرمشاهی عکس از مجتبی سالک

محمود دولت آبادی و عباس کیارستمی ـ عکس از مجتبی سالک

محمود دولت آبادی و عباس کیارستمی ـ عکس از مجتبی سالک

خانم اسین چلبی ـ عکس از مسیح آذرخش

خانم اسین چلبی ـ عکس از مسیح آذرخش

و در پایان نیز علی دهباشی ضمن تجلیل و یادکرد از مقالات و پژوهش‎ها و کتاب‌های استاد محمد رضا شفیعی کدکنی، یک جلد از غزلیات شمس تبریزی با مقدمه، تصحیح و تفسیر دکتر کدکنی را که از سوی انتشارات سخن منتشر شده است به خانم چلبی اهدا کرد و گفت« دکتر شفیعی کدکنی از نخستین شخصیت‎هایی بود که منتخب بنیاد بین‎المللی مولانا شناخته شده بود»

صحنه ای از مراسم شب خاندان مولانا ـ عکس از مجتبی سالک

صحنه ای از مراسم شب خاندان مولانا ـ عکس از مجتبی سالک

و در خاتمه مجله بخارا از زنده یاد ایرج افشار تجلیل کرد و گفت: برگزاری مراسم امشب نیز یکی از آرزوهای ایرج افشار بود که تحقق یافت.

چند جلد از آخرین انتشارات دایره العمارف بزرگ اسلامی ، موقوفات افشار توسط آقای افسری، مدیر کانون زبان فارسی ، به خانم چلبی اهدا شد.

همچنین پرتره عکاسی شده استاد فخرالدین فخرالدینی از صورت خانم چلبی از سوی بنیاد ملت و مجله بخارا به ایشان اهدا شد.

اهدای پرتره خانم چلبی توسط استاد فخرالدین فخرالدینی

اهدای پرتره خانم چلبی توسط استاد فخرالدین فخرالدینی

یکی دیگر از هدایای این مراسم به خانم چلبی نقاشی استاد حسین بهزاد از چهره مولانا بود که توسط خانواده ایشان به خانم چلبی اهدا شد

علی دهباشی به نیابت از طرف خانواده حسین بهزاد تابلوی نقاشی را به اسین چلبی تقدیم می کند ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی به نیابت از طرف خانواده حسین بهزاد تابلوی نقاشی را به اسین چلبی تقدیم می کند ـ عکس از مجتبی سالک

پایان بخش این مراسم  سالار عقیلی بود که غزلیاتی از مولانا را برای حاضران اجرا کرد.

ساالار عقیلی هنگام اجرای قطعاتی از مولانا ـ عکس از ژاله ستار

ساالار عقیلی هنگام اجرای قطعاتی از مولانا ـ عکس از ژاله ستار

از جمله شخصیت‎های شرکت کننده در این مراسم ماندانا صدیق بهزادی، محقق و پژوهشگر که« کتابشناسی مولوی» را در هشتصد صفحه منتشر کرده حضور داشت و نویسندگان و پژوهشگرانی از کشورهای افغانستان و تاجیکستان، سوئیس و فرانسه،  دکتر محمد اسلامی، سیروس علی نژاد، سیامک عاقلی، پروفسور کارلو چرتی ، سیما سلطانی، فرزانه قوجلو، پیروز سیار، آناهیتا قبائیان، علی غضنفری،  از دیگر حاضران در این مراسم بودند. و نمایشگاهی از کتابهایی که چاپ نظر منتشر کرده بود در سالن مجاور بر پا بود.

محمود دولت آبادی در کنار اسین چلبی ـ عکس از ژاله ستار

محمود دولت آبادی در کنار اسین چلبی ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

 

محمود دولت آبادی در کنار دکتر موحد ـ عکس از ژاله ستار

محمود دولت آبادی در کنار دکتر موحد ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور چرتی و همسرش ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور چرتی و همسرش ـ عکس از ژاله ستار

اسین چلبی، دکتر موحد و پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

اسین چلبی، دکتر موحد و پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

سالار عقیلی ـ عکس از سمیه لطفی

سالار عقیلی ـ عکس از سمیه لطفی

دکتر موحد و محمود دولت آبادی ـ عکس از سمیه لطفی

دکتر موحد و محمود دولت آبادی ـ عکس از سمیه لطفی

دکتر توفیق سبحانی ، سالار عقیلی ـ دکتر چرتی و پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

دکتر توفیق سبحانی ، سالار عقیلی ـ دکتر چرتی و پری صابری ـ عکس از ژاله ستار