ادای احترام به دکترمحمد ابراهیم باستانی پاریزی که امروز جاودانه شد.از شماردوچشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش

مور بی‎چاره ( گفتگو با دکتر باستانی پاریزی) علی دهباشی ـ بخارا ۴۶ ـ آذر و دی ۱۳۸۴

    خدمت دهباشى عزیز… دوست نازنین، عرض می‎‏شود، یادداشت سرکار را در مورد گفتگو به‏ مناسبت هشتادسالگى زیارت کردم. یادم آمد که مرحوم جمال‏زاده مى‏‎گفت: یک وقت مرحوم عباس مسعودى متوجه شده بود که مرحوم تقى‎‏زاده در آستانه هشتاد سالگى است، طى نامه‏‎اى به ‏جمال‏زاده نوشته بود که شما که با تقى‏‎زاده دوست نزدیک هستید، خواهش کنید مطلبى از خاطرات خود براى ما بنویسد، زیرا روزنامه اطلاعات خیال دارد یادنام‏‏ه‏‏‎ای براى هشتاد سالگى تقى‎‏زاده چاپ کند. جمال‏زاده مطلب را با تقى‏‎زاده که آن روزها در اروپا بوده است ـ در میان گذاشته بود.

    تقى‏‎زاده در جواب گفته بود: عجیب است، نمى‎‏دانستم که در ایران کسانى هستند و چوتکه انداخته‏‎اند و پى‏ درپى سالهاى عمر مرا مى‏‎شمرند تا حالا که به‏ هشتاد رسیده‏‎ام مرا روى دست بلند کنند. سلام مرا به‏ ایشان برسانید و بفرمائید، صبر کنید. چند سالى بگذرد ان‏شاءاللّه‏ در صد سالگى خواهم نوشت.

    اینک، بدون اینکه درین قیاس مع‏ الفارق بخواهم شرکت کنم، این جواب را مى‎‏توانم بدهم که: مخلص دلم مى‏‎خواهد هنوز چند سالى زنده بمانم. مى‏‎خواستم تقاضا کنم این اظهار لطف را چند سالى ـ و اگر ممکن نیست ـ چند روزى به ‏تأخیر بیاندازید ـ ما هنوز داریم هشتاد سالِ صد سالِ اولِ عمرِ خود را مى‎‏گذرانیم: و چون تقریبا به ‏تجربه رسیده که این سالها از هر کس تجلیل کرده‏اند ـ اندکى بعدِ ترک دنیا گفته است، و بعضى‏ ها مثل مرحوم دکتر صدیقى و مرحوم دکتر مهدوى، یادواره آنها را در آخرین روز توقف آنها در بیمارستان به‏ نظر آنها رسانده‏ اند ـ از هزاره اول زندگى امیدوارم عمرى باشد براى هشتاد سال صد سال دوم عمر یادداشت مفصلى را خدمتتان تقدیم کنم.

با دکتر باستانی پاریزی

    با همه اینها امتثالألامر جناب دهباشى، چند سطرى گذشته همین از عمر هشتاد ساله را براى اینکه لطفتان بى‏ جواب نماند ـ درین‏جا مى‏ نویسم، و تأسفم این است که براى جوانهاى این روزگار، هرچه صحبت درین یادداشت کرده‏ ام، همه‏ اش گفتگو از مرحوم‏ها و درگذشتگان است ـ و این هم امرى طبیعى است که نوشته هشتاد سالگان از همین‏ گونه است ـ و حتى در بعض کتابهایم وقتى من از کسانى یاد مى‏ کنم ـ در نمونه غلط‏ گیرى دوم، گاهى باید یکى دو کلمه مرحوم به‏ بعضى اسم‏ها اضافه شود ـ سؤالات دهباشى ردیف مرتب داشت، ولى مخلص که آدم نامرتبى است ـ بدون توجه به‏ نمرات ردیف همانطور «فلّه‏اى» هرچه به‏ قلمش آید درین جواب مى‏ نویسد:

    کسانى را که درین یادداشت اسم مى‏ برم اغلب کسانى هستند که: به‏ مثل خویش بنگذاشتند و بگذشتند. بیشتر استادان نامدار و فرهنگیان کارگزار هستند که عمرى را در این مملکت به‏ خدمت گذراندند، و اینکه من این یاداشت را به‏ این تفصیل مى‏نویسم، به‏ خاطر همین وجودهاى مقدس است که مردان حقیقت بوده‏ اند و به‏ مصداق قول شاعر:

مردان حقیقت ـ که به حق پیوستند                 از قید تعلقات دنیا رستند[۱]

چشمی به تماشای جهان بگشودند                   دیدند که دیدنی ندارد ـ بستند

***

حالا برویم سر اصل مطلب و جواب بعضى سؤالات:

    آن‏طور که در شناسنامه من آمده، در سوم دى‏ماه ۱۳۰۴ ش/۲۴ دسامبر ۱۹۲۵م. متولد شده‏ ام ـ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ـ ولى چون پدرم مرد باسوادى بود و ایام تولد بچه‏ ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ـ باید همین تاریخ درست باشد.

    در کوهستان پاریز ـ متولد شده‏ ام ـ پاریز دهکده کوچکى است در ده فرسنگى شمال سیرجان، و ۱۳ فرسنگى جنوب رفسنجان.

    سال ۱۳۰۹ش/ ۱۹۳۰م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزى که در کسوت روحانى بود ـ به‏ جاى مرحوم آقا على پولادى ـ که اصلاً کرمانى بود و به‏ پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ـ به‏ مدیریت مدرسه انتخاب شد ـ و همان روزهاى اول دست مرا گرفت و همراه خود به‏ مدرسه برد و تحویل اکبر فرّاش داد.

    مدرسه پاریز آن روزها در خانه شیخ محمّدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه‏اى قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنى مى‏گفتند که متعلق بوده است به‏ مرحوم شیخ محمّدحسن زیدآبادى معروف به‏ نبى‏ السارقین. او تابستانها را از زیدآباد به‏ پاریز مى‏آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو مى‏ گذراند. خانه چند اطاق شرقى غربى داشت که کلاسها بودند و یک ته‏گاه که محل بازى و ورزش بچه‏ ها بود.

    در ماه اسفند و چند روزى از فروردین که معمولاً در سالهاى آب سال، رودخانه پاریز جارى مى‏شد ـ نجارها یک پل چوبى روى رودخانه مى ‏زدند و بچه‏ هاى طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روى پل گذشته به‏ مدرسه مى‏ آمدند. من الفباى سال‏هاى اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسنى آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده ـ که نام فامیلش، در شناسنامه‏ اش بود ـ در همین مدرسه هم‏کلاس من بود.

    قضاى روزگار است مقدّر بود که مخلص هیچ مدان پاریزى، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در کرمان منتشر کنم ـ در حالى که دانش‏ آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم. چنان مى‏ نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمّدحسن نبى‏ السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزى، مجموعه نامه‏ هاى همان مرد را به‏ چاپ برسانم ـ کتابى که تا امروز ـ بعد از شصت سال ـ هفده بار چاپ شده ـ بدون آنکه جائى تبلیغى براى آن شده باشد. و من همیشه به‏ شوخى به‏ دوستان مى‏ گویم که: شما به‏من پیغمبرى را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد ـ کتابش هفده‏ بار چاپ شده باشد ـ آن‏وقت مرا از کاتب وحى بودن این پیغمبر ملامت کنید.

 هرکه منعم کند از عشق و ملامت گوید

 تا ندیده است ترا، بر من‏اش انکارى هست

اما چرا من به ‏مطبوعات علاقه پیدا کردم؟

    پیش از آن که سر و کار با روزنامه ‏ها و مطبوعات پیدا کنم، در همان پاریز، با دیدن بعضى جرائد و مجلات، مثل آینده و مهر و حبل‏ المتین، ذوق نویسندگى در من فراهم مى ‏آمد. باید عرض کنم که پدرم که قبل از معلمى ـ روضه‏ خوان و خطیب خوش‏ کلامى بوده، ایام محرم و رمضان را در سیرجان و زیدآباد به‏ وعظ مى ‏گذراند.

    یک مرد فاضل نام‏دار در اوایل کودتاى ۱۲۹۹ش/ ۱۹۲۱م. حاکم سیرجان بوده ـ اصلاً نائینى و به ‏نام مرحوم محمودخان طباطبائى، معروف به‏ ثقة‏السلطنه. این مرد از روشنفکران روزگار بعد از مشروطیت است. مجلات داخلى و خارجى در آن روزگار براى او در سیرجان مى‏رسیده است، و او بسیارى از آنها را در اختیار پدرم مى‏ نهاده و به‏ پاریز مى‏ فرستاده، از آنجمله یک سال حبل‏ المتین را به‏ طور کامل به ‏پاریز فرستاده بود که بعضى شماره‏ هاى آن هنوز در اختیار من هست.

    در باب ثقة‏السلطنه من باید یک وقت مطلب مفصل ترى به‏ دلائلى بنویسم. این مرد اهل کمال و ذوق و خوش‏ قلم بود و برخلاف ضرب‏ المثل رایج که بعضى به ‏طعنه مى‏ گویند: «نائینى بد خطِ خوش ‏جنس وجود ندارد»، این مرد در عین خوش‏ خطى یکى از نجیب‏ ترین و کارآمدترین اولیاى دولتى بوده است که هشتاد سال پیش سهم سیرجان شده، و من چند نمونه نامه‏ هاى او را خطاب به ‏مرحوم شیخ‏ الملک سیرجانى ـ که او نیز از رجال بزرگ صدر مشروطیت است (هشت‏اله فت ،ص ۲۵۵) دیده‏ ام و کاش کمک مى‏ کرد دهباشى و یکى از آن نامه‏ ها را محض نمونه درج مى‏ کرد ـ که حاوى عنوان حکومت پاریز هم هست.

    پسر او محمدعلى‏ خان نایب‏ الحکومه نیز بسیار خوش‏ خط، و یکى از نقاشان بى‏ نظیر ایران بود که تصویرى از سر حضرت حسین براساس نمونه قدیم ترسیم کرده که خود شاهکار بود، و من آن را در چاپ‏هاى اولیه خاتون هفت قلعه چاپ کرده‏ ام.

    کاش، استاد مکرم جناب آقاى دکتر جلالى ‏نائینى نویسنده نامدار ـ تا قلمش حرکتى مى‏ کند و حافظه‏ اش از کار نیفتاده است ـ شمه‏ اى از احوال خانواده بزرگ ثقة‏السلطنه که عنوان طباطبائى‏ نائینى دارد ـ و شنیده‏ ام که نوه‏ هاى او فامیل فاطمى گرفته بوده‏ اند ـ مى‏ نوشتند ـ کاش یاد خیرى ازین رجل گمنام نائینى مى‏ کرد.

    پس یک دلیل این بود که بعضى مجلات و روزنامه‏ ها توسط ثقة‏السلطنه به ‏پدرم داده شده بود ـ و اینها براى من که بعدها با قلم و کتاب آشنا شده بودم ـ یک مشوّق مهم به ‏شمار مى ‏رفت.

    علاوه بر آن، یک قرائت خانه در پاریز بود که مرحوم میرزاحسین صفارى به‏ یاد برادرش میرزا غلامحسین در پاریز تأسیس کرده بود، و بسیارى از کتب و مجلات ـ مثلاً کاوه برلن، یا گلستان و بهارستان و استخر شیراز یا عالم نسوان به ‏این مرکز مى‏ رسید، و من با وجود حداثت سن بسیارى از آنها را مى‏ دیدم و استفاده مى‏ کردم. سال‏هاى بعد که مجله آینده و شرق و مهر به‏ پاریز مى‏ آمد ـ مخلص یکى از هواداران پر و پا قرص آن بود ـ و کتبى مثل بینوایان ویکتور هوگو و پاردایان‏ ها و امثال آن در همان سالهاى اولیه چاپ، در پاریز موجود بود.

    اینها همه وسائل و موادى بود که مرا به‏ نویسندگى تشجیع مى ‏کرد و به‏ همین دلائل بود که در سالهاى اواخر دبستان و دو سال ترک ‏تحصیل = ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ش/ ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰م. من یک روزنامه به‏ نام باستان و یک مجله به‏ نام نداى پاریز در پاریز منتشر مى‏ کردم ـ در واقع مى ‏نوشتم ـ و دو یا سه تا مشترک داشتم که خوش‏ حساب‏ترین آنها معلم کلاس سوم و چهارم من مرحوم سید احمد هدایت ‏زاده پاریزى بود ـ که ۵/۲ قران به‏من داده بود و من یک سال ـ ۱۲ شماره مجله خود را مى‏ نوشتم و به ‏او مى‏ دادم.

با دکتر باستانی پاریزی و رهنورد زریاب

    براى اینکه متوجه شوید که عوامل گستردگى فرهنگ در دنیا چه کسانى و چه نیروهایى هستند ـ خدمتتان عرض مى‏ کنم که این آقاى هدایت‏ زاده، روزها، ساعتهاى تفریح مدرسه م ى‏آمد روى یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیر هلالى ایوان مدرسه ـ که پدرم ساخته بود ـ مى‏ نشست و صفحاتى از بینوایان ویکتور هوگو را براى پدرم مى‏ خواند ـ و پدرم ـ هم‏چنانکه گوئى یک کتاب مذهبى را تفسیر مى‏ کند ـ آنچه در باب فرانسه و رجال کتاب بینوایان مى‏ دانست و ازین و آن ـ خصوصا شیخ ‏الملک ـ شنیده یا خوانده بود ـ به‏ زبان مى‏ آورد ـ و من نیز که نورسیده بودم در اطراف آن‏ها مى‏ پلکیدم و اغلب گوش مى‏ کردم.

    حقیقت آن است که سى چهل سال قبل که به‏ پاریس رفتم، بسیارى از نامهاى شهر پاریس و محلات آن، مثل مونپارناس و فونتن‏بلو و امثال آن کاملاً برایم شناخته شده بود.

    به‏ خاطر دارم که آن روزها که در سیته‏ یونیورسیتر Cité Universitaire در آن شهرک دانشگاهى، (کوى دانشگاه پاریس) منزل داشتم. (۱۳۴۹ش/۱۹۷۰م.) یک روز متوجه شدم که نامه‏ اى از پاریز از همین هدایت‏ زاده برایم رسیده. او در آن نوشته بود: نور چشم من، حالا که در پاریس هستى، خواهش دارم یک روز بروى سر قبر ویکتور هوگو، و از جانب من سید اولاد پیغمبر، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانى.»

    تکلیف مهمى بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به ‏سراغ قبر مردى که این همه در روحیه من مؤثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پیدا کردم و رفتم و از پشت نرده‏ ها، فاتحه معلم خود را خواندم. و در همان وقت با خود حساب کردم که نه نیروى ناپلئون، و نه قدرت دو گل، و نه میراژهاى دوهزار، هیچکدام آن توانائى را نداشته ‏اند ـ که مثل این مشت استخوان ویکتور هوگو، از طریق بینوایان، فرهنگ فرانسه را به‏ زوایاى روستاهاى ممالک دنیا، از جمله ایران، خصوصا کرمان و بالاخص پاریز برسانند.

    این شوق به ‏نوشتن طبعا به‏ جرائد منتهى مى‏شد. در تیرماه سال ۱۳۲۱ش/ ۱۹۴۲م. سالهاى بحبوحه جنگ ـ که ترک تحصیل هم کرده بودم. روزنامه بیدارى کرمان ـ که از قدیم‏ ترین جرائد ایران است ـ و توسط سید محمّد هاشمى و بعدا برادرش سید محمدرضا هاشمى چاپ می شد، و به‏پاریز هم براى پدرم مى‏ آمد ـ مقاله‏ اى داشت از مرحوم اسمعیل مرتضوى برازجانى که آن وقت معلم فارسى در دبیرستانها و دانشسراى کرمان بوده است. مقاله در انتقاد از زنان، و این‏گونه چیزها.

    من یک جواب نوشتم و بدون آنکه تصور بکنم که قابل چاپ است به‏ بیدارى فرستادم و اتفاقا آن را چاپ کردند ـ تحت عنوان «تقصیر با مردان است ـ نه زنها» و دفاع کرده بودم از زنان که اگر مردان توقعات بیخودى از زن نداشتند ـ زنان غیر از آن‏گونه رفتار مى‏ کردند ـ که مى‏ کنند. و شاهد مثال، از حضرت زهرا آورده بودم. در واقع این نخستین مقاله من است که شصت و چند سال پیش چاپ شده، و از شما چه پنهان، کمى بوى فمینیستى هم مى‏ دهد.

    دومین مقاله ‏ام در سال ۱۳۲۳ش/ ۱۹۴۴م. به‏ یاد معلم جوانمرگ دانشسرا ـ مرحوم ادیب نوشته شده بود که باز در همان بیدارى بر چاپ رسیده، و من آن‏وقت دیگر دانش ‏آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم.

    در همان وقت مرحوم سید ابوالقاسم پورحسینى مدیر شبانه‏ روزى دانشسرا نیز روزنامه‏ اى داشت به‏ نام روح‏ القدس، که مخلص نیز چند مقاله و چند شعر در آن جریده دارد.

    همکارى با مطبوعات تهران از آن‏جا شروع شد که من، در پاریز که بودم، پدرم در کلاس پنجم ابتدائى، بعض جملات عربى را برایم ترجمه مى‏ کرد ـ کم‏ کم قواعد و صرف و نحو عربى را هم یادم داد، و یک‏وقت متوجه شدم که بسیارى از نوشته‏ هاى عربى را مى‏ توانم بخوانم و ترجمه کنم. وقتى به ‏تهران آمدم و یکى دو تا شعرهایم را در روزنامه خاور مرحوم احمد فرامرزى چاپ کردم. مرحوم حسن فرامرزى پسر عبداللّه‏ فرامرزى ـ برادر عبدالرحمن و احمد ـ متوجه شد که بعضى جرائد عربى را که در دفتر آنها بود مى‏ خوانم. مرا تشویق به ‏ترجمه کردند، و روزى نبود که یک مقاله از عربى براى روزنامه خاور ترجمه نکنم ـ با تیترهایى ـ مثل: خاطرات یک مگس در هواپیما. یا کودتاى سوریه، یا هلال خصیب یا اینکه زن حسنى‏ الزعیم، پسر زائیده است!

    مرحوم عبدالرحمن در سالهاى ۲۸ و ۲۹ و سى از من خواست که براى کیهان از مجلات و جرائد عربى ـ مصرى و لبنانى ـ اخبار را ترجمه کنم، اتفاقا سالهاى ملى شدن نفت بود و جرائد عربى خبر و مطالب مفصل راجع به ‏ایران داشتند، و من هم مفصل ترجمه مى‏ کردم ـ به‏ طورى که گاهى یک صفحه خبر ترجمه مى‏ شد ـ البته بدون نام مترجم در کیهان چاپ مى ‏شد و حق ‏الترجمه مرا مى‏ دادند.

    سال ۱۳۲۹ش/ ۱۹۵۰م. مرحوم حسن فرامرزى مجله ثقافة‏الهند را به‏من داد که مقاله کوروش ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد را ترجمه کنم ـ و کردم و با مقدمه مرحوم سعید نفیسى، براى ورود ابوالکلام آزاد به ‏ایران ـ به‏ دعوت مصدق ـ به‏ چاپ رسیده، و نسخه‏ هائى از آن را تقدیم لغت‏نامه نیز کردم ـ که بیشتر آن در آنجا نقل شده ـ البته بدون نام مترجم.

    کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر را بعدها با مقدمه مفصل که خود در باب «کوروش در روایات ایرانى» نوشته بودم بارها و بارها به‏ چاپ رساندم و اخیرا چاپ نهم آن منتشر شده است.

    ایامى که در دانشگاه تحصیل مى‏ کردم، در خواندنیها هم کار داشتم و مرحوم امیرانى سه چهار سال تحصیل من، ماهى دویست تومان حقوق به‏من مى‏ داد که از حقوق یک معلم زیادتر بود.

    بعد از معلمى کرمان و انتقال به ‏تهران، بیشتر با مجلاتى مثل یغما، و راهنماى کتاب و وحید و گوهر و… همکارى داشتم و مقالاتم در آن‏جا چاپ شده است، خصوصا یغما که حقى بزرگ به‏ گردن من دارد. او به‏ سرحروف‏چین چاپخانه تابان و بعد به ‏تقى‏ زاده سرحروفچین بهمن گفته بود: باستانى هرچه نوشت حروفچینى کنید و خودش غلط‏گیرى کند و چاپ کند ـ اگر اشکالى پیدا شد خودم جوابگو خواهم بود ـ و همینطور هم شد: دوبار او را خواسته بودند و درباره مقالات من توضیح داده بود، و مدتها بعد از آن به‏ من گفت.

    بیشتر مقالات من، پس از چاپ در مجلات، در خواندنیها هم نقل مى‏ شد.

    چند سالى پیش از انقلاب، مرحوم مسعودى مرا خواست. هفته‏ اى یک مقاله به‏ عنوان انتقاد در اطلاعات مى‏ نوشتم. او هم هر مقاله را ـ که معمولاً یک ستون بود ـ یک‏هزار تومان ـ ماهى چهارهزار تومان به ‏من مى‏ داد ـ که باز هم از حقوق دبیرى دانشگاهى من زیادتر بود. او هم گفته بود ـ هرچه خواهى بنویس، من دست در آن نمى‏ برم و جوابگو هم هستم. چنانکه خوانندگان مى‏ دانند ـ من سالهاى سال است که با عصاى مرده ریگ پدرم آمد و رفت مى‏ کنم، و به‏ همین دلیل همیشه در عین اینکه مواظب هستم کلاهم را باد نبرد ـ همیشه هم «دست به‏ عصا» هستم.

    تعدادى از مقالات مندرج در اطلاعات را در «زیر این هفت‏ آسمان» چاپ کرده‏ ام.

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی و اصغر، حسین و مهدی علمی ـ دهه 1380

    بعد از انقلاب هم مقالاتم در بسیارى از مجلات، خصوصا آینده که افشار منتشر مى‏کرد ـ و کلک که دهباشى مدیرش بود ـ منتشر مى‏شد، و بدم نمى‏آید که گاهى مقالاتى در بخارا هم داشته باشم ـ ولى بخارا اعتنایى به‏مقالات مخلص ندارد و ناچار آنها را در اطلاعات منتشر مى‏کنم. به‏قول ابوالعباس لوکرى:

 بخارا، خوشتر از لوکر بود شاها، تو مى‏دانى

 ولیکن کُرد نشکیبید از دوغ بیابانى

    رساله دکترى من درباره الکامل ابن اثیر بود، و قسمت عمده آن را هم ترجمه کردم و جلد اول آن، شامل «اخبار پیش از اسلام ایران از ابن اثیر» به‏ چاپ رسیده است. یک روز مرحوم عباس خلیلى که استاد و روزنامه‏ نویس و مترجمى زبردست بود آمد پیش من در دانشکده، و گفت:

    ــ فلانى، من نمى‏ دانستم که تو این کتاب را ترجمه کرده‏ اى، پس قراردادى با یک ناشر بسته‏ ام که آن را ترجمه کنم، اما وقتى ترجمه تو منتشر شد، ناشر از ادامه کار پشیمان شد. بیا تا مشترکا با هم آنرا پایان بریم. که این مختصر وجهى که از ناشر گرفته‏ ام حلال باشد.

    من در جواب گفتم: اولاً من همه کتاب را ترجمه نکرده‏ ام و فقط پیش از اسلام را آنهم ناقص ترجمه کرده‏ ام. ثانیا، به‏ احترام شما استاد، بقیه مانده را هم کنار مى‏ گذارم، شما خودتان کار را ادامه دهید، و چنین کردم. (کتاب من به‏ عنوان «ترجمه‏ اى ناقص از الکامل» به‏ چاپ رسیده.

    مرحوم خلیلى گفت:

    ــ حالا که شما این احترام را در حق من روا داشته‏ اید. من هم به‏ خاطر شما، پیش از اسلام را ترجمه نم ى‏کنم، و بعد از اسلام شروع خواهم کرد ـ و چنین کرد ـ و متأسفانه به‏ علت نابینائى، آن کتاب مفصل را نتوانست تمام کند ـ و بقیه آن را چند مترجم دیگر ـ از جمله ابوالقاسم حالت و دکتر سادات ناصرى و… ترجمه کردند.

    این توفیق در ترجمه عربى، مخلص را گستاخ کرد که با همان فرانسه شکسته بسته‏ اى که در ۱۳۱۸ش/ ۱۹۳۹م. در پاریز آموخته بودم ـ و البته از شما چه پنهان با کمک دیکسیونر، کتاب معلم اول ـ ارسطو را ـ تحت عنوان «اصول حکومت آتن» به ‏دستور استاد فقید دکتر عزیزى استاد دانشمند دانشکده حقوق ـ که در دوره دکترى درس تاریخ عقاید سیاسى به‏ ما مى ‏داد ـ ترجمه کنم.

    این ترجمه مورد عنایت استاد فقید دکتر غلامحسین صدیقى قرار گرفت و مقدمه‏ اى مفصل در باب ارسطو و آثار او و ترجمه آنها به ‏فارسى و عربى نگاشت ـ و ترجمه مخلص با مقدمه ایشان به‏ لطف دکتر احسان نراقى توسط مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعى به ‏چاپ رسید، و اینک چند بار نیز خارج از آن مؤسسه به ‏چاپ رسیده است ـ و باید اذعان کنم که این تجدید چاپ‏ها، به‏ خاطر ترجمه این شاگرد ناتوان نیست، بلکه به‏ خاطر آبروى معلم اول ارسطو، و به‏ اعتبار معلم ثالث استاد دکتر صدیقى ـ صورت مى‏ پذیرد.

کنفرانس ایران شناسان اروپا در کمبریج از راست: دکتر باستانی پاریزی ـ زیپولی ـ موناکیان و علی دهباشی

    علاوه بر آن که بعضى مقالات من به‏ زبان فرانسه نیز ترجمه و چاپ شده است ـ کتاب یعقوب لیث صفارى را که به‏ سفارش مؤسسه فرانکلین براى جوانان نوشتم ـ و تاکنون بیش از هشت بار به‏ چاپ رسیده است ـ توسط استاد محترم آقاى دکترمحمّد فتحى‏الرئیس، استاد دانشگاه قاهره، به ‏عربى نیز ترجمه شده و در ۱۹۷۱م/ ۱۳۵۰ش. در قاهره به ‏چاپ رسیده است.

    با اینکه من آلمانى نمى ‏دانم، اما آلمانى‏ها به ‏من خیلى محبت دارند و دکتر فراگنر از دوستان مشوق من است، علاوه بر آن، یک استاد بزرگ آلمانى، دکتر ارهارد کروگر ـ استاد دانشگاه ماکسى میلان Maximilan مونیخ، دو ساعت درس، در بخش شرق‏ شناسى این دانشگاه، تنها براى بررسى کتابها و آثار من گذاشته است ـ که شماره آن درس ۱۲۲۸۷ است و در صفحه ۳۹۵ سالنماى آن دانشگاه به ‏چاپ رسیده است. (سایه‏هاى کنگره ص ۲۳۵) این گزارش، صرفا براى خودنمائى عرض شد ـ و از خوانندگان بخارا پوزش مى‏طلبم.

    جغرافیاى کرمان تألیف وزیرى را که من تصحیح و تحشیه کرده‏ ام، توسط استاد بزرگ ایران‏شناسى آقاى پروفسور بوسه Bosse به ‏آلمانى ترجمه شده و در شماره ۵۰ مجله اسلام Der Islam به‏ چاپ رسیده است.

    نخستین کتاب من ـ چنانکه گفتم ـ مجموعه نامه‏ هاى پیغمبر دزدان بود که با مقدمه‏ اى و توضیحاتى در اوایل سال ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در چاپخانه گل بهار کرمان به‏ خرج مرحوم سعیدى مدیر گلبهار چاپ شد ـ و درست شصت سال از آن روزگار مى‏ گذرد.

    مجموع کتابها، تاکنون به۶۱ نسخه رسیده، که گفتگو در باب هر کدام از آنها خود فرصت دیگرى مى‏ خواهد ـ به‏ طور خلاصه عرض کنم که ۱۳ جلد آن مختص کرمان است از نوع تاریخ کرمان و جغرافى کرمان و تذکره صفویه و تاریخ شاهى و صحیفه‏ الارشاد که عموما متن است، و شاید بهترین آنها «سلجوقیان و غز در کرمان» باشد که متن تاریخ افضل است و اول بار در اروپا چاپ شده بوده. چند سال پیش به‏ دعوت آقاى اتابکى رئیس وقت بخش ایرانشناسى دانشگاه اوترخت هلند در کنگره عربى‏ دانان یا به‏ قول فرنگى‏ها عربى‏ذان Arabisans شرکت کردم، یک سخنرانى در باب تاریخ سلجوقیان و غز در کرمان داشتم و به‏ دلیل این که این کتاب را نخستین بار مرحوم Hutsma هلندى در صد و بیست سال پیش به‏ چاپ رسانده، و این قدیم‏ترین تاریخ کرمان است ـ از افضل‏ الدین کرمانى، یک روز با جمع متشرقین به‏ قبرستان اوترخت رفتیم و بر مزار هوتسما دسته‏ گلى نهادیم و یک غزل حافظ را من در آن‏جا خواندم.

    متن فرانسه این سخنرانى در مجله Studia Iranica 1987 به‏ چاپ رسیده است ـ تحت عنوان «شاخه‏ اى گل بیابانى از کویرهاى دوردست ـ بر مزار هوتسما». هم‏چنین در مقدمه سلجوقیان و غز چاپ دوم.

    سرى دوم از کتابهاى من مجموعه هفتى است: هفت کتاب دارم که عدد هفت در عنوان آنها هست: خاتون هفت قلعه، آسیاى هفت‏ سنگ، ناى هفت‏بند، اژدهاى هف ت‏سر، کوچه هفت‏ پیچ، زیر این هفت آسمان و سنگ هفت‏ قلم. وقتى این هفت‏ ها تمام شد، دیدم ته‏ مانده بعضى مقاله‏ ها مى‏ تواند یک کتاب دیگر بشود، حروفچینى‏ ها را نشان ایرج افشار دادم و گفتم نمى‏ دانم اسم این کتاب را چه بگذارم.

    افشار گفت: اى، یک هشلهفى اسم روى آن بگذار.

    من فورا حرف او را چاقیدم و اسم کتاب را گذاشتم:

    ــ هشت‏الهفت

    هم کتاب هشتم است. هم کلمه هفت را دارد ـ هم یک هشلهفى هست که به‏ هر حال چار تا خواننده دارد.

    بقیه کتابها هم اگرچه موضوعات مختلف است، ولى به‏ هر حال هیچکدام از یاد کرمان غافل نیست، و مسائل بسیارى در باب کرمان در آنها آمده است. علاقه من به‏ کرمان البته بر مبناى آن است که ولایت من است، و پاریز از دهات سیرجان، و سیرجان از مضافات کرمان است ـ و اول ارض مسّ بها جلدى.

    چنانکه گفتم کتابها به۶۱ جلد رسیده، و امیدوارى دارم که احتمالا به۷۷ جلد برسد.

 نومید نیستیم ز احسان نوبهار

 هرچند، تخم سوخته در خاک کرده‏ایم

***