بزرگداشت رضا قیصریه مترجم ومنتقدو ………..در سالروز تولدش با حضور سفیر ایتالیا در ایران

بزرگداشت رضا قیصریه در سالروز تولدش با حضور سفیر ایتالیا در ایران

انتشار 20 فوریه 2014

geysariye (1)

شب « رضا قیصریه» صد و پنجاه و دومین شب از شب‎های مجله بخارا بود که با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، مدرسه ایتالیایی‏ها و کتاب خورشید عصر روز چهارشنبه ۳۰ بهمن ماه ۱۳۹۲ همزمان با سالروز تولد قیصریه در محل مدرسه ایتالیایی‎ها برگزار شد.

علی دهباشی در ابتدای این مراسم از ترجمه آثار ایتالیایی به زبان فارسی سخن گفت:

« ادبیات ایتالیا در زبان فرارسی سابقه طولانی دارد ولی بیشتر از زبان انگلیسی و فرانسوی ترجمه شده است. اما بودند و هستند کسانی که از زبان ایتالیایی به زبان فارسی برگردانده‎اند.

در اینجا باید از مترجمینی که از زبان ایتالیایی به فارسی ترجمه می‎کردن و اکنون در میان ما نیستند یاد کنیم: فیروز ملکی، بهمن محصص، مهدی سحابی، محسن ابراهیم و بهمن فرزانه.

رضا قیصریه متعلق به نسل بعد از این مترجمان است و در طی سی و چند سال اخیر ، کارنامه‎‏اش به ده‎ها کتاب، صدها مقاله و تریبت صدها دانشجو می‎رسد که خود از زمره استادان زبان ایتالیایی هستند. »

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

سپس لوکا جانسانتی ، سفیر ایتالیا در ایران، درباره نقش و اهمیت ترجمه در انتقال فرهنگ به سخنرانی پرداخت که سخنان او را حانیه اینانلو به زبان فارسی برگرداند.

« یکی از مهم‎ترین وظایف کسانی که نماینده ملت خود در خارج از کشورشان هستند، آشنایی و ارج نهادن به افرادی است که به موجب فعالیت‎هایشان به مثابه پلی میان دو فرهنگ بوده و با نقش مهمی که ایفا می‎کنند، ارزش‏ها، سنت‏ها و فرهنگ دیگری را برای طیف وسیعی از مخاطبین خود قابل فهم می‎نمایند .مترجمین، افرادی که اغلب در صنعت فرهنگی مهجور واقع شده‏اند. این نیاز را به دقت مرتفع می‏سازند. مترجم باید فرهنگ نویسنده‎ی که اثرش را به زبان خود برمی‏گرداند، درک کرده، از آن خود بداند و بدان عشق بورزد. به علاوه مترجم باید این مهارت را داشته باشد که  نثری روان و در عین حال قوی را به نگارش درآورد و بداند کجا می‎تواند از اصل وفاداری به متن اصلی عدول ورزد تا تفکرات، احساسات و زیبایی متن مبدأ را به بهترین شکل در متن مقصد پیاده نماید. مترجم نباید در دام شباهت‏های صوری بسیار نزدیک میان واژگان گرفتار شود بلکه باید بتواند مشابهت‏‎های دور را بیابد. در نهایت باید مفسریراستگو بوده و هر دو واقعیت را عمیقاَ بشناسد. به راستی چندین نویسنده شهرت خود را وامدار توانایی مترجمینشان نیز هستند؟ چقدر از شهرت عمر خیام در دنیای غرب مرهون قلم ادوارد فیتزجرالد است؟ و اما استاد رضا قیصریه یکی از معدود شخصیتهایی است که توانست نثر برخی از مهم‏ترین نویسندگان ایتالیایی- و البته غیر ایتالیایی- را به صورت تمام و کمال به زبان فارسی ترجمه نماید. مگر می‏توانیم از ترجمه آثار موراویا، کالوینو، پیراندللو و یا حتی استفانو بننی و ارّی دلوکا نام نبریم؟! آثاری که نقش زیادی در شناساندن نویسندگان ما در ایران داشتند. مگر می‏شود از شهرت او به عنوان مترجم ارنست همینگوی، که شاید بتوان گفت بزرگترین رمان نویس مدرن است، حرفی به میان نیاورد؟ استاد قیصریه در ارائه ترجمه‎های قوی موفق بوده زیرا او خود نیز یک نویسنده است. نویسنده کتابهای “کافه نادری”، داستانی که در یکی از مکانهای نمادین تهران پیش از انقلاب جریان دارد، “هفت داستان” و سرانجام، “در ستایش ۷۷ سالگی”. همگی این آثار دریچه‎ای به دنیای فردی هستند که بزرگداشت امشب، به افتخار او برپا شده است در سال ۲۰۰۳ وزارت میراث فرهنگی ایتالیا جایزه‎ای را به پاس فعالیت‏‎های رضا قیصریه برای ترجمه‏های متون ادبی، نمایشنامه‎ها و فیلمنامه‎‏هایی از زبان ایتالیایی به فارسی به وی اهدا نمود. البته شاید مهم‏ترین کار او تدریس در دانشگاه‏های ایران بوده باشد. او کار تدریس را از سال ۱۳۶۵ آغاز نمود و در طی این سالها سهم بسزایی در تعلیم و تربیت چندین نسل از مترجمین و محققین زبان ما داشته است. او توانسته عشق به ایتالیا را، که ارمغان سالهای دانشجویی‎اش در کشور من، یعنی زمانی‎ که به تحصیل در رشته علوم سیاسی اشتغال داشت، به دانشجویان خود نیز انتقال دهد. و امروز ما می‎خواهیم از این محقق و مترجم برجسته و از این روشنفکر تمام عیار تجلیل بعمل اوریم، کسی که سهم زیادی در آشنایی فرهنگ دو کشور داشته است. مطمئن هستیم بذری که او کاشته، جوانه خواهد زد، چونان که هم اینک نیز در حال سبز شدن است، و اطمینان داریم در سایه تعالیم او مترجمین برجسته جدیدی به منصه ظهور خواهند رسید. اکنون رشته کلام را به افرادی واگذار می‏نمایم که رضا قیصریه را بهتر می‏شناسند، افرادی که در طول یک عمر تحصیل و عشق و پژوهش با او همراه بوده‎اند.»

 

علی دهباشی، لوکا جانسانتی و حانیه اینانلو

علی دهباشی، لوکا جانسانتی و حانیه اینانلو ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور کارلو چرتی سخنران بعدی بود که از آشنایی‎اش با رضا قیصریه حکایت کرد:

« ابتدا از مجله بخارا و سردبیرش بسیار سپاسگزارم.

در سال‎های قبل که به ایران سفر می‎کردم ، به کافه نادری می‏‎رفتم که حال و هوای جذابی داشت و بعد با کتاب رضا قیصریه با عنوان “کافه نادری” آشنا شدم. و همواره در فکر ترجمه‎اش بودم و هنوز فرصتش را نیافته‎ام. بعد که مجددا ً به ایران برگشتم با شخصیت‎های مهمی آشنا شدم، از جمله رضا قیصریه که این آشنایی برای من بسیار مغتنم و ارزشمند بود.

من وجوه مشترک زیادی با رضا قیصریه پیدا کردم و می‎توانستیم ساعت‎ها با هم حرف بزنیم. قیصریه در حالی که خیلی دقیق با فرهنگ ایتالیا آشناست و به نظر خیلی ایتالیایی است اما شدیداً ایرانی باقی مانده است. از رضا قیصریه متشکرم که در این سال‎ها که من در ایران هستم همواره کمک کرده تا فضای گرم ایران را بیشتر درک کنم. »

پروفسور کارلو چرتی و حانیه اینانلو ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور کارلو چرتی و حانیه اینانلو ـ عکس از ژاله ستار

سپس نوبت به دکتر آنتونیا شرکاء رسید تا از « همان چهرۀ آشنای سر کلاس‎هایش» حرف بزند:

رضا قیصریه زبان طناز وگزنده ای دارد و این وجه از شخصیت علمی و ادبی او بیش از هرجا در مقالات و مطالب او که طی سه دهه در نشریات ادبی و سینمایی به چاپ رسیده، به چشم می خورد. به یاد می آورم مطلب بازیگوشی را که استاد با عنوان ” فرهنگ سوررئالیستی قبیلۀ مافیا!” در نقد فرهنگ لغاتی ایتالیایی – فارسی که الکن و پر از ایراد بود نوشت. او ضمن مقایسۀ طنزآمیز این کتاب ناقص و غلط انداز با فلسفۀ واقعیت و مجاز در آثار نویسنده و نمایشنامه نویس محبوبش لوئیجی پیراندللو، نقد خود را این چنین به پایان می رساند: « آیا همان طور که روند صنعتی شدن و بحران های ناشی از آن تاثیر بسیار در آثار پیراندللو به جا گذارد و او را به قولی به تمسخر فلسفه کشاند، آلودگی هوا، هجوم ویرانگر بساز و بفروش ها، استفادۀ بسیاری از مردم از اتومبیل های شخصی برای مسافرکشی، “هیأت مؤلفین” را دچار بحران هایی از گونۀ هویت، زبان، ارزش اجتماعی و غیره نساخته است که به نوشتن فرهنگ لغات روی آورده اند؟ پاسخ این پرسش ها را نسل آینده خواهد داد البته اگر حوصله اش را داشته باشد چون نسل فعلی در حال حاضر از این فرهنگ در دانشگاه ها برای فراگیری زبان ایتالیایی استفاده می کند و ککش هم نمی گزد. به هرحال و در تحلیل نهایی باید اذعان کرد که این فرهنگ لغت خود دلیل محکمی است که کار نشد ندارد و می توان تنها با تکیه بر یک ارادۀ پولادین و بدون هیچ گونه شناختی از یک زبان بیگانه و زبان فارسی و مسائل اصلی و جنبی آن فرهنگ لغت نوشت و مطمئن بود که جزو بهترین آثار سوررئالیستی در این مرز و بوم شمرده خواهد شد.» ( مجله آدینه، شمارۀ ۷۵)

دکتر آنتونیا شرکاء و علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر آنتونیا شرکاء و علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

اما رضا قیصریه در چه موضوعاتی مقاله نوشته و می نویسد؟

بخش قابل توجهی از مطالب چاپ شده از او در نشریات، نقدهایی بر آثار مهم و کلاسیک ادبیات ایتالیا به بهانه انتشار ترجمۀ آنها به زبان فارسی است. از جمله نقد ” در مصاف تاریخ ” که نگاهی به رمانتاریخ اثر الزا مورانته و ترجمۀ منوچهر افسری دارد که این بررسی برای او بهانه ای می شود برای مرور تاریخ ادبیات و اندیشۀ ایتالیا از دوران رمانتیسم و جنبش وحدت ملی تا جنگ جهانی دوم و ادبیات رئالیستی و سینمای نئورئالیست؛ یا چاپ ترجمۀ فارسی آونگ فوکو ی اومبرتو اکو که قیصریه را به بررسی این فیلسوف و نویسندۀ بزرگ ایتالیایی و دیگر آثارش سوق می دهد. نقد ” زندگی نامه ای اشرافی در قالب رمانی مدرن ” در بررسی یوزپلنگ اثر جوزپه تومازی دی لامپه دوزا و ترجمۀ نادیا معاونی و نقد ” بوتزاتی ِ پست مدرن؟ ” در تحلیل کتاب بیست داستان اثر دینو بوتزاتی و ترجمۀ زنده یاد محسن ابراهیم  نیز از نمونه کوشش های استاد نه تنها در معرفی ادبیات خصوصا معاصر ایتالیا بلکه هم چنین در راه تجلیل از مترجمان پیش کسوت ( و البته تشویق کم تجربه ترها ) نیزهست. استاد قیصریه با توجه به سابقه ای که در تدریس مکتب های ادبی ایتالیا، نقد متون ادبی و گزیدۀ ادبیات ایتالیا در دانشگاه دارد، یکی از مهم ترین مقالات خود با عنوان ” عصر روشنگری در ایتالیا ” را به تاریخ و ادبیات و فلسفه در سدۀ هجدهم ایتالیا اختصاص می دهد که این بررسی او را به دوران رنسانس و اومانیسم و تفکرات خردگرایانۀ ماکیاولی بازگشت می دهد. از دیگر مقالات مفصل وی با عنوان ” جای نویسندگان بزرگ در صحنۀ فرهنگی ایتالیا خالی است؟ ” تحلیلی بر ادبیات قرن بیستم ایتالیاست که استاد علاقۀ ویژه ای به آن دارد. کافی ست به کتاب هایی که از نویسندگانی چون آلبرتو موراویا، ایتالو کالوینو، لوئیجی پیراندللو و لئوناردو شاشا به فارسی برگردانده، توجه کنید. اکثر مطالب ادبی رضا قیصریه در مجلاتی چون بخارا، آدینه، دنیای سخن، گردون، گلستانه و جهان کتاب به چاپ رسیده است.

پروفسور کارلو چرتی و رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور کارلو چرتی و رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

از دیگر علائق رضا قیصریه سینما و نقد فیلم است و مهم ترین مطالب او در هنر هفتم را می توان در ماهنامۀ سینمایی فیلم جست از جمله: مطلبی تحلیلی در باب ظهور و سقوط نئورئالیسم با عنوان ” نان کپک زدۀ دسیکا ” که به بررسی خاستگاه ها و چهره های شاخص این نهضت سینمایی می پردازد. یا یادداشت هایی خواندنی به مناسبت درگذشت جان ماریا وولونته، آلبرتو سوردی، مارچللو ماسترویانی …، بازیگران شهیر و فقید ایتالیایی.  هم چنین نقد فیلم تودومودو ساختۀ الیو پتری که برای او بهانه ای می شود برای پرداختن به لئوناردو شاشا نویسندۀ موردعلاقه اش که فیلم از روی آن برداشت شده است. از دیگر مطالب خواندنی استاد که در مجلۀ گلستانه به چاپ رسیده ” زنان درسینمای ایتالیا ” نام دارد که به معرفی سه پرتره از زنان بزرگ سینمای ایتالیا می پردازد: لینا ورتمولر، لیلیانا کاوانی و فرانچسکا آرکی بوجی. نقد فیلم حرفه خبرنگار ( میکل آنجلو آنتونیونی ) با عنوان ” جبر زمان ” نیز برای او بهانه ای می شود برای بررسی دوره ای مهم از تاریخ سینمای ایتالیا. چنان که نقدهای او بر فیلم های نانی مورتی از جمله اتاق پسر ( ” واکنش به برلوسکونی “) و آوریل ( ” فریاد بر موتورسیکلت ” ) در بستر سیاسی/اجتماعی ایتالیای دهۀ نود میلادی تعریف می شود. از دیگرمقالات تحلیلی استاد می توانیم به ” روابط مافیایی: همۀ پدرخوانده های کاپولا ” و ” احترام و وحشت: دربارۀ تشکیلات مافیا ” اشاره کنیم که در علاقۀ ویژۀ او به جنایات سازمان یافتۀ ایتالیا و بازنمایی آن در ادبیات و سینما می گنجد. ترجمۀ ” مارلون براندو: نغمه هایی که از مادرم آموختم ” یکی از شیدایی ترن کارهای دکتر است که از میزان علاقمندیش به بازیگری اسطوره ای چون مارلون براندو خبر می دهد.  وقتی داریو فو نمایشنامه نامه نویس نامی ایتالیایی جایزۀ نوبل ادبی را از آن خود کرد، رضا قیصریه نه تنها او را به جامعۀ ایران معرفی کرد بلکه به عنوان مطالعۀ موردی، نمایشنامۀ مرگ تصادفی یک آنارشیست او را نیز – که دست برقضا این روزها در تالار سایه به روی صحنه است – واکاوی کرد. در زمینۀ هنرهای نمایشی، معرفی کارلو گلدونی نمایشنامه نویس طنز قرن هجدهمی ایتالیا، از ابتکارهای ارزشمند استاد است چرا که آن قدر که این شخصیت در ایتالیا مهم است در ایران شناخته شده نیست.

adamkosh

رضا قیصریه نقد نقاشی ( نقاشی های مینا نوری ) و رمان ایرانی ( ثریا در اغما ) را نیز در کارنامه مطبوعاتی خود دارد که این نکته، نشان از شخصیت چند وجهی او می دهد.

در نگاهی کلی تر، استقلال رأی، صداقت، صمیمیت، بی طرفی و دقت از مهم ترین ویژگی های رضا قیصریه در تحریر مطالب مطبوعاتی اش است. مقالات وی همواره دارای منابع و مآخذ متعددی هستند که با تجربیات و خاطرات شخصی استاد از شخصیت ها و رویدادهای تاریخی در آمیخته و جان می گیرند. برای رضا قیصریه حتی یک اتفاق کوچک مانند چاپ کتابچه ای به ظاهر نه چندان مهم بهانه ای ست برای پرداختن به دوره ای تاریخی با همۀ شاخصه های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی زمینه ساز آن. بنابراین خواننده این فرصت را پیدا می کند که اثر را نه به عنوان کتاب یا فیلمی منتزع ورها شده در خلاء بلکه به مثابۀ مخلوقی ” پدر و مادردار ” که در بستر شرایطی دیده به جهان گشوده، بخواند یا ببیند.

مطلبم را با بخشی از یک یادداشت طنز استاد آغاز کردم و اینک با بخشی از مطلب نوستالژیک و زیبایی با عنوان ” همان چهرۀ آشنای فیلم هایش ” که در سال ۱۳۸۳ در رثای از دست رفتن مارچللو ماسترویانی برای کتاب سال مجله فیلم (شماره ۲۷۸) نوشت و خاطرۀ شخصی او از حضور سرصحنۀزندگی شیرین ( فدریکو فلینی) در سال ۱۹۶۷ در رُم است، به پایان می رسانم: «  بالاخره بعد از سه ربعی که از پایان نمایش می گذرد او[ماسترویانی] می آید. […] نزدیک تر می روم، خودش است با همان چهرۀ آشنای فیلم هایش. لبۀ کلاه شاپو را تا روی ابروی چپ پایین کشیده، پالتوپوش است، سیگاری لای انگشت دست چپ روشن دارد. لبخند می زند و با مهربانی امضا می دهد و به سوال ها جواب می گوید، با همان صدای زنگ دارش. امضا دادن که تمام می شود صورتش را بالا می برد، حالا می شود خوب دیدش، چهره ای خسته دارد، خُب معلوم است بعد از آن همه آوازخوانی و بالا و پایین پریدن یا تیپ تاپ به شیوۀ فرد آستر و جین کلی. می گوید Ciao a tutti  (خداحافظ همگی). می رود سمت یک ماشین مازاروتی آبی رنگ، سوار می شود، عقب و جلو می کند و خیابان سیستینا را بالا می رود. »

پس از آن منوچهر سادات افسری ضمن خیر مقدم و با توجه به کارنامه فعالیت‎های آقای قیصریه ،سخنانش را این گونه آغاز کرد که شاید خیلی از مترجمان دیگر در زمینه‎ها و زبانهای دیگر فعالیت‏های و کارنامه‎های حرفه‎ای را عرضه داشته‎اند اما چطور است که برادرم رضا (خطاب به آقای قیصریه) شهرت ، محبوبیت و جامعیتی ملی کسب کرده و سمبلی از فرهنگ‎های متفاوت شده است و آیا این مقوله تنها مربوط به کار حرفه‎ای او و ترجمه و نوشتن است که از یک کارگزار  و از یک خدمتگزار فرهنگی یک چهره محبوب ملی پدید می‎آورد؟

وی در پاسخ بیان کرد که اهمیت مسئله مذکور را در یک نکته از نکات بسیار قرار می‎دهد و آن نکته  را در روح مترقی و مسالمت‌جوی ایران دانست که در عروق این نویسنده و مترجم و محقق و آموزگار به تمام معنی ایرانی نیز رسوخ کرده است . او به نوشته‎ای از” بِنه دتو کروچی” از ایتالیا اشاره داشت و اظهار کرد که شخصا از این نوشته بسیار پند گرفته و بارها به غور تفکر فرو رفته است و آن را با مخاطبین به این صورت در میان گذاشت که “بِنه د تو کروچه” معتقد است که” تا چیزی درون ما نباشد ما از چیزی خوشمان نمی‎آید” یعنی اگر در وجودمان سزار ، ناپلئون یا مالارمه نباشد نه مالارمه را درک می کنیم نه ناپلئون و نه سزار را. یعنی این درک به تجربه به ما نازل نشده است و این مقوله درک و تجسم، خصیصه‎ای ذاتی است که در همه ما به گونه‎ای هست.

منوچهر سادات افسری ـ عکس از ژاله ستار

منوچهر سادات افسری ـ عکس از ژاله ستار

و رضا قیصریه که این محبوبیت را نزد دوستدارانش کسب کرده این مژده را هم برای ایشان به ارمغان می‎آورد که هر یک از ما در درون خویش یک رضا قیصریه داریم و این از دلایل دیگر موفقیت این نویسنده و مترجم هست چرا که آن بخش‎هایی از وجودمان که ناکام و ناکارآمد مانده و یا نتوانسته‎‌ایم آن بخش‎ها را به درستی پرورش دهیم ، رضا قیصریه پرورانده و کارامد کرده و از بالقوگی به بالفعل رسانیده که در چارچوب وجودی ما نیز هست و رضا قیصریه از ما جدا نیست و هریک از ما شاید می‎توانستیم یک رضا قیصریۀ دیگری به دنیا متولد کنیم .

وی در ادامه  اظهار داشت که رضا قیصریه سه استاد در زندگی برای خودش می شناسد ؛ صادق هدایت ، فدریکو فلینی و ارنست همینگوی و نیز سه عشق هم برای خود برمی‎شمرد؛ دانشجویانش، شهر به معنای مدنیت و تمدن و سومی سلوک و معاشرت .

منوجهر سادات افسری در مورد عشق رضا قیصریه به مقولۀ شهر بیان داشت که رضا قیصریه به شهر عشق می‎ورزد و به به اماکن شهری دل بسته است شاید بیشتر از همه به کافه‎ها ، حتماً که او این گرد همایی امشب را در “کافه نادری” بیشتر هم دوست دارد اما شهری که او برای خودش ساخته می‎تواند در روم ، برلین و یا تهران باشد چرا که گویی رضا قیصریه این نکته را نیز به خوبی از” ایتالو کالوینو ” گرفته است همان گونه که ایتالو کالوینو معتقد است که امروز تمام شهرهای جهان جهنم هستند و هیچ تفاوت نمی‎کند که این شهر در کجاست و معتقد است به دو شیوۀ برخورد با شهر . یک شیوه این که این قدر در شهر رفت و آمد داشته باشیم تا عین خود شهر شویم و دیگر رنج نبریم و مثل شهر و همگان خواهیم بود اما دیگر تمام حساسیت‏هایمان را از دست خواهیم داد و این بهایی است که می‏پردازیم و شیوۀ دیگر که رضا قیصریه آن را برگزیده ،گشتن و یافتن جایی است کمتر جهنم گونه. پرورش دادن و یافتن این نقطه و کند و کاو در آن و محاط کردنش در وجود خویشتن و به ثمر رساندن آن کاریست که رضا قیصریه انجام می‏دهد.

نادیا معاونی سخنران بعدی بود که مروری داشت بر زندگی و آثار رضا قیصریه.

سال ۱۳۶۵ پس از فارغ‌التحصیلی از کشور ایتالیا و مراجعت به ایران  در پی ملاقاتی با وابسته فرهنگی ایتالیا پروفسور بلونه جهت تدریس از طرف سفارت ایتالیا به گروه زبان ایتالیایی دانشگاه تهران معرفی شدم. در آن سال آقای دکتر رضا قیصریه که ییش ازان با انجمن فرهنگی ایتالیا همکاری داشتند، تدریس در گروه زبان ایتالیایی را در پیش گرفته بودند و بدین نحو آشنایی و دوستی ما آغاز شد و آینده حرفه‌ای هر کدام که از دانشگاه‌ها و رشته‌های متفاوتی می‌آمدیم با یکدیگر گره خورد.

دکتر رضا قیصریه متولد تهران است. جهت تحصیلات به کشور اتریش رفت. خودشان تعریف می‌کنند: “در وین طب می‌خواندم اما با نا‌موفقی کامل.

اعتراف می‌کنم اصولا علاقه‌ای به آن نداشتم اما رسم زمانه این بود که به خارج از کشور می‌رفتی تا تحصیل کنی یا باید دکتر می‌شدی یا مهندس غیر از این متصور نبود. یادم می‌اید در جلسه‌ای با حضور سرپرست دانشجویان ایرانی یکی از دانشجویان گفت که جنگلبانی می‌خواند، همه دانشجویان تعجب کردند حتی خندیدند. سرپرست دانشجویان تمسخرآلود پرسید: خب درست را که تمام کردی می‌خواهی چه کاره شوی؟ دانشجو گفت تارزان در جنگل.”

نادیا معاونی ـ عکس از ژاله ستار

نادیا معاونی ـ عکس از ژاله ستار

در سال ۱۹۶۵ راهی ایتالیا شده و به شهر رم رفتند. آن سال از نظر تاریخی اغاز تغییرات بزرگ در جامعه ایتالیا بود، به عبارتی ایتالیا شروع کرده بود به پوست انداختن که باعث دگرگونی‌های زیادی در  رفتار و کردار اجتماعی و اصولا به وجود آمدن دیدهای جدیدی در سطح جامعه ایتالیا شده بود که ایتالیای امروز آن کردارها را قرون وسطی تلقی می‌کند و این دگرگونی‌ها در ابتدا از دانشگاه شروع شد و کشیده شد به محیطهای فرهنگی و هنری. این همه در پایان سال‌های ۱۹۶۹ بود: حرکتهای نوین دانشجویی و کارگری در محیطهای دانشگاهی و کارگری.

دکتر رضا قیصریه در دانشگاه علوم سیاسی دانشگاه ساپینزا ثبت نام کرده بودند. ابتدا می‌خواستند روزنامه نگاری بخوانند اما شنیده بودند در دانشگاه رم چنین رشته‌ای وجود نداشت و باید به شهر پروجا می‌رفتند، اما در آنجا مدرسه روزنامه نگاری بود که ارزش مدرسه ای داشت نه دانشگاهی، بنابراین در رم ماندند و علوم سیاسی را ادامه دادند.

وقایع جامعه ایتالیا که گهگاهی بسیار رادیکال می شد همچون آزمایشگاه کمکی بزرگ بود برای دیدن از نزدیک حوادث، یعنی به نوعی درسهای تجربی بود وبه عبارت دیگر تئوری در دانشگاه و پراتیک در جامعه. در سال ۱۹۷۶ فارغ التحصیل شدند. در فاصله تا فارغ‌التحصیلی فرصتی برایشان پیش امد یعنی پیشنهادی برای ترجمه بعضی از آثار صادق هدایت  که انشارات فلترینلّی در سال ۱۹۷۶ با عنوان ” سه قطره خون “چاپ کرد که در سال ۲۰۰۶ دوباره چاپ شد.به عقیده دکتر قیصریه این ترجمه ها از عوامل موثر علاقه ایشان به ترجمه ادبی شد منتها این بار از زبان ایتالیایی به فارسی که در همان ایتالیا آغاز کردند با ترجمه” روز جغد” از لئوناردو شاشا که پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۵۸ چاپ شد.

gharch 2

در بازگشت به ایران دکتر رضا قیصریه در پی هکاری با انمجن فرهگی ایتالیا  در سال ۱۳۶۵ تدریس در گروه زبان و ادبیات ایتالیا یی در دانشگاه تهران را آغاز کردند و  پس از تاسیس رشته مترجمی زبان ایتالیایی  دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال در سال ۱۳۶۶ به تدریس در آن دانشگاه پرداخته و بعدها به عضویت هیئت علمی آن درآمدند. ترجمه آثار ایتالیایی در دهه ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ همچنان ادامه پیدا کرد و آثار گوناگونی را از نویسندگانی چون آلبرتو موراویا، دینو بوتزاتی، فرناندو پی وانو، ایتالو کالوینو، لوییجی پیراندلو، استفانو بنّی و نویسندگان جوانتری چون ملانیا مادزوکو، مارکو لودلی و همچنین نمایشنامههای از آئورلیو پس، لئوناردو شاشا، ادواردو د فلیپّو و لوییجی پیراندلّو ترجمه کردند.

دکتر قیصریه در مصاحبه‌ای اظهار داشتند در میان این نویسندگان بیش از همه آلبرتو موراویا را می‌شناسند و کارهایش را دوست دارند.چون خود را به شیوه داستان سرایی او نزدیک می بینند.

موراویا این نویسنده بزرگ ایتالیایی به عقیده ایشان تنها یک نویسنده نامدار نیست بلکه یک منتقد اجتماعی است. شاید از این رو دکتر قیصریه در کارهای تالیفی خویش مجموعه هفت داستان که در سال ۱۳۷۲ برنده قلم زرین مجله گردون شد و رمان کافه نادری که خوانندگان بسیاری جلب کرده و به کرات توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسید از تیپ روایت گری  موراویا تاثیر گرفته‌اند. در پاسخ این سوال که خودشان در این مورد چگونه فکر می‌کنند؟ دکتر قیصریه اظهار داشتند: “از موراویا تاثیر گرفته‌ام چون سبک و سیاق نوشتن او را دوست دارم.”

دکتر رضا قیصریه در سال ۱۳۸۳ برای ترجمه آثار ایتالیایی و مقالاتی در مورد ادبیات، سینما و تئاتر ایتالیا به زبان فارسی جایزه‌ای برای ترجمه از وزارت فرهنگ و میراث فرهنگی ایتالیا دریافت کرد.»

در ادامه خانم معاونی فهرستی از ترجمه‎ها و تألیف‎های دکتر قیصریه ارائه داد و افزود: دکتر رضا قیصریه در طی این سالها سخنرانیهای متعددی نیز داشته اند از قبیل:

“عصر روشنگری در ایتالیا” در دانشگاه شهید بهشتی

سخنرانی با ارائه مقاله ” در باره ترجمه” در نخستین همایش منطقه ای اموزش زبان ایتالیایی سال ۱۳۸۶ و همچنین سخنرانیها ی دیگر در دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه ازاد اسلامی واحد تهران شمال و در همکاری با بخش فرهنگی سفارت ایتالیا در مدرسه ایتالیایی ها در تهران “پیترو دلاواله” در باره نویسندگان ایتالیایی و بارها به عنوان استاد نمونه و پزوهشگر نمونه دانشکده زبانها ی خارجی برگزیده شده اند.

لوکا جانسانتی و دکتر کارلو چرتی ـ عکس از سینا شاه محمدی

لوکا جانسانتی و دکتر کارلو چرتی ـ عکس از سینا شاه محمدی

سخن از وصف خاطرات و توصیف خصوصیات اخلاقی دکتر قیصریه در فرصتی کوتاه نمی گنجد. در طی این سالهای همکاری و دوستی با ایشان به راستی در یافته ام که “درخت هر چه پربارتر سربه زیرتر”کما اینکه ایشان با برگزاری این مراسم شبی اختصاص یافته به خود”شب رضا قیصریه” مخالف بوده اند و نظرشان این بود که شبی در باب ترجمه برگزار گردد.

به راستی همیشه فروتن و افتاده هر که را در عرصه ترجمه ادبیات ایتالیایی وارد گشته و گام برداشته یاری و حمایت کرده اند. از جمله خود من که وقتی اولین کتاب ترجمه خویش “رمان یوزپلنگ” را می خواستم به چاپ برسانم، با لطف و محبت ایشان به ناشر معرفی گشتم. اما نه تنها من تک‌تک همکاران،دوستان و دانشجویان ایشان از این لطف و محبت برخودار بوده اند، چه بسا ساعتهای متوالی که با صبر و شکیبایی وقف شنیدن، خواندن و یا تصحیح داستان های ترجمه شده از سوی دیگران نموده اند و به عنوان یکی از پیشکسوتان عرصه ترجمه آثار ایتالیایی همواره حامی و پشتیبان هر که پا به این عرصه گذاشته است بوده اند و به جرات می گویم که در این راستا هیچ کس از ایشان جواب”نه ” نشنیده است. همین شیوه و مرام ایشا در امر تدریس و آموزرش زبان ایتالیایی و فن ترجمه بوده است. با کلام نافذ خود با طنزی دلنشین و به جا که خاصه خودشان است و تمام دوستان، دانشجویان و آشنایان به آن واقفند همیشه در دلها رسوخ کرده و جایافته اند.

gharch

دکتر قیصریه فردی متعهد تابع اصول اخلاقی درست می باشند که شاید کمتر اقبال مواجه شدن با چنین اشخاصی را بیابیم، هرگز چشم به منافع دنیوی نداشته اند و هیچگاه مشاهده نکرده ام دنبال جاه، مقام و کسب آوازه و شهرت باشند و در این راه بخواهند دیگران را خار و زبون کرده و از آنها برای پیشرفت خویش بهره جویند، چه بسا شاهد پست و مقامهایی که به ایشان پیشنهاد شده است بوده ام که نپذیرفته اند. انسانی فرهیخته، آزاده و فارغ از قید و بندهای نا به جا که عزتمندی ادمی را برتر از منافع مادی جهانی می داند و من به سهم خویش به دوستی و همکاری با ایشان مباهات می کنم.»

مسعود کازری آخرین سخنران این شب بود که از آشنایی و کار با رضا قیصریه حکایت کرد:

حضور مهمانان گرامی سلام عرض میکنم، لازم است به سهم خود از آقای چرتی رایزن محترم فرهنگی و خانم مره‏او مدیر محترم مدرسه، که امکان برگزاری این نکوداشت را فراهم آوردند و آقای علی دهباشی، مدیر محترم نشریه و شب‏های ماندگار بخارا هم تشکر کنم.

وجود کتاب مهناز در یوسف‏ آباد که تنها کتابفروشی نبود، بلکه به عنوان پاتوقی فرهنگی با حضور نویسندگان و مترجمان بنامی همچون آقای قیصریه و دوستانی مانند آقای منوچهر افسری شکل‏ دهندة روابطی بود که تا به امروز پایدار مانده است. به یاد دارم تا پیش از آشنایی با آقای دکتر قیصریه فقط از عینک آفتابی استفاده می‏کردم، اما در حال حاضر هم عینک نزدیک‏ بین دارم هم عینک دوربین. البته تقصیر این شرایط به گردن آقای رضا قیصریه نیست، زمان طولانی آشنایی و ارادت این شرایط را به وجود آورده است.

آقای قیصریه معلم کلاسِ درسِ فرهنگ، با آداب و رسوم آن است. اعتقاد و اعتماد به کار گروهی، دیدن دیگران، میدان دادن به جوانترها، یاد دادن و یاد گرفتن از دیگران، آموزش‏های اوست. شناخت از ادبیات، سینما، تئاتر و علوم سیاسی، قیصریه را به مترجمی توانا تبدیل کرده است. ترجمه‏ هایی که حاصل درک جامع از زبان و فرهنگ مبدأ و مقصد است. آقای قیصریه در اوایل دهة هشتاد با انتشار رمان کافه نادری به قلم خودشان و ترجمة کافة زیر دریا، عنوان کافه و فضای کافه‏ نشینی را دوباره زنده کردند و شاید بتوان به معنی دیگر زنده کردن فضای گفتگو و تفاهم فرهنگی نیز نامید.

goosale

با شکل‏ گیری طبقه‏ بندی حرفه‏ای و موضوعی در کتاب خورشید و راهنمایی‏ های دکتر قیصریه توجه به ادبیات ایتالیا بیشتر شد، به صورتی که متوجه شدیم جای یک مجموعة ادبی منسجم با ترجمة خوب از زبان اصلی ایتالیایی، به عنوان شاخه‏ ای مهم از ادبیات جهان، در ایران خالی است.

امروز با گذشت ۱۲ سال که از شکل‏ گیری این مجموعه می‏ گذرد، خوشحالم توانسته‏ ایم با انتخاب‏ هایی متناسب و همکاری بهترین مترجمان زبان ایتالیایی حدود ۴۰ عنوان از برجسته‏ ترین آثار نویسندگان ادبیات ایتالیا را منتشر کنیم. در روند انتخاب آثار و معرفی مترجمان و مراحل مقابله و ویرایش از وجود آقای قیصریه بسیار استفاده برده‏ ایم.

خاطره‏ ای کوتاه از شرایط انتشار کتابی با ترجمة آقای قیصریه را که البته از زبان انگلیسی انجام شده تا چشمه‏ ای از شیوه و کار ایشان باشد، بازگو میکنم.

مسعود کازری ـ عکس از ژاله ستار

مسعود کازری ـ عکس از ژاله ستار

اواخر سال ۱۳۸۸ در ملاقاتی درخواست بازچاپ کتاب تپه‏ های سبز آفریقا، اثر ارنست همینگوی را از آقای قیصریه داشتم. سالها قبل این کتاب را خوانده بودم و حال که ناشرش وجود نداشت امیدوار بودم در کتاب خورشید منتشر شود. ایشان کتاب را بازنگری کردند و تحویل دادند. درضمن توضیحات مفصلی راجع به ویژگی این کتاب و تفاوت آن با سایر آثار همینگوی و اینکه دقت و حوصلة زیادی در نزدیک کردن این اثر به اصل کار همینگوی بکار برده‏اند، ارائه کردند.  کتاب حروفچینی مجدد شد و آمادة نمونه خوانی. اول خانم زهرا تعمیدی، سرویراستار انتشارات، کتاب را خواند. چند روزی با خودش کلنجار رفت و در آخر گفت این کتاب مرا آزار داد و شاید اگر منتشر نشود بهتر باشد. من هم کتاب را خواندم و با او کاملا موافق بودم. زیرا صحنه های دقیق شکار و وصف کشتن حیوانات و خشونت لابه‏لای سطرهای کتاب خواننده را از زندگی سیر میکرد و ما را می آزرد. یک سالی دست دست کردیم و جواب درستی برای آقای قیصریه نداشتیم. کتاب روی میز من بود و هر از گاهی چشمکی میزد. تا پس از گذشت یک سال و چند ماه، در سال ۱۳۹۰ و در حال و هوایی متفاوت، دوباره آن را خواندم. صحنه های توصیفی زیبای طبیعت و نظرات ادبی همینگوی همه و همه در این اثر وجود داشت. متوجه شدم که شکار ادبی یعنی چه و با ترجمة دقیق و هوشمندانة آقای قیصریه چه اتفاقی رخ داده است. کتاب آمادة انتشار شد و در سال ۱۳۹۱ به چاپ رسید.

kafe

حتماً این گفته را شنیده‏ اید که کتاب خوب، فیلم یا نمایش خوب تا مدت‏ها بعد در ذهن مخاطب به زندگی خود ادامه می‏دهد،  ترجمه‏ های آقای قیصریه نیز چنین هستند. شما با خواندن داستان‏های کافة زیر دریا از استفانو بنی، داستان‏های کوتاه کلاغ آخر از همه می‏رسد و قارچ‏ها در شهر اثر ایتالو کالوینو، من که حرفی ندارم از مجموعه داستان‏های رمی و همچنین داستان‏های طنز و سوررئالیستی گوسالة دریایی اثر ‏آلبرتو موراویا، داستان‏هایی را می‏خوانید که تا مدت‏ها در ذهن خود مرور می‏کنید. و دست آخر به نویسنده و مترجم، هر دو آفرین می‏گویید.

در پایان نوبت به رضا قیصریه رسید که سخنرانی‎اش را با تشکر از پروفسور چرتی و مجله بخارا و سفیر ایتالیا آغاز کرد و گفت:

« مجله بخارا امروز یک نهاد شده است و آنچه را که دربارۀ فرهنگ و هنر و ادبیات جهان انجام می‎دهد، کاری است که بعدها ما به اهمیتش پی خواهیم برد» سپس رضا قیصریه یادی از سحابی،محسن ابراهیم و بهمن فرزانه کرد و بعد بحثی مفصل را درباره مفهوم ترجمه ارائه داد و به نقش فردی مترجم اشاره کرد که مترجم باید آگاه بر نقش تاریخی و ادبی خود باشد و ضرب المثل ایتالیایی را مطرح کرد که می‎گوید:« مترجم خائن است» و افزود « به این معنا هرگز نمی‎توان ظرافت‎های ساختاری موجود در یک زبان را به دیگری منتقل و بیان کرد. نتیجه این که ترجمه همان حالت اقتباسی را به خود می‎گیرد، در حالی که چه در زبان ایتالیایی و چه در زبان فارسی ترجمه‎هایی وجود دارد که خلاف این گفته را ثابت می‎کند. در زبان ایتالیایی ترجمه‎ای موجود است از نویسنده بزرگ چزاره پاوزه از موبی دیکِ هرمان ملویل که به زیبایی از پس آن برآمده است.

رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

در زبان فارسی هم ترجمه‎ای وجود دارد از بهمن فرزانه از رمان صد سال تنهایی مارکز ، یا رمان تاریخکه منوچهر افسری ترجمه کرده است یا رمان یوزپلنگ که خانم نادیا معاونی ترجمه کرده است. این نمونه‎هایی است از ترجمه‎های موفق. »

رضا قیصریه در خاتمه پیشنهاد کرد که یک شب خاص برای ترجمه‎های فارسی از زبان ایتالیایی با حضور مترجمین برگزار شود.

man ke

tapehazahir

kalagh

Ga

Advertisements

نیما ،جلال آل احمد،حزب توده ،روایتی از انور خامه ای

نيما دردِ مردم داشت
«53 نفر، نيما و آل احمد» در گفت وگو با انور خامه اي

نويسنده: حامد داراب

«53 نفر» گروهي با انديشه هاي مارکسيستي بودند که حول محور دکتر تقي اراني گردهم آمدند و با انتشار مجله علمي «دنيا» گروه خود را بيشتر تثبيت کردند. در مورد «53 نفر» که آنها را پدران معنوي حزب توده مي دانند و بسياري از آنان پس از فروپاشي حکومت رضاشاه پهلوي و تشکيل حزب توده در اوايل حکومت محمدرضا پهلوي جزو رهبران حزب جديد التاسيس شدند، بسيار گفته و نوشته اند. اين بار اما به سراغ يکي از تنها بازماندگان اين گروه رفتيم تا با او درباره گروه ۵۳نفر، حزب توده و فعاليت افرادي همچون بزرگ علوي، عبدالحسين نوشين، جلال آل احمد و نيما يوشيج در آن، به گفت وگو بنشينيم. تاکنون از ارتباط حزب توده يا تاثير 53 نفر بر نويسندگان و شاعرانِ ديگر بسيار گفته و نوشته اند؛ آل احمدِ دوراني که با حزب رفت و آمدي داشته و آل احمدي که به حزب و تفکراتش انتقاد داشت. يا نيما يوشيج، شاعر مطرح ما که شعرهايش را در نشرياني چون نامه چاپ کرد و بسياري ديگر که هر کدام به نوعي با 53 نفر نسبتي داشتند يا به حزب رفتند يا انشعاب کردند. » اغلب دانشنامه ها و تاريخ نگاري ها سال تولد دکتر «انور خامه اي» را ۲۹ اسفند۱۲۹۵ -يعني آنچه در شناسنامه اش قيد شده، نوشته اند. اما به گفته خودش و به استناد قرآني که به هنگام تولد، پدرش «آ شيخ يحيي کاشاني» -که مجتهد نيز بوده، تاريخ به دنياآمدنش را در آن قيد کرده، متولد ۱۲فروردين سال۱۲۹۰ يعني همان دوم ربيع الثاني ۱۳۲۹ است. انور خامه اي با رويي باز گفت وگو را پذيرفت و با آنکه به خاطر کهولت سن سخن گفتن پيوسته برايش دشوار شده، به تمام پرسش ها پاسخ داد.

آقاي دکتر خامه اي گويا نمي شود کنار شما نشست و بحث را آغاز کرد و حرفي از تقي اراني به ميان نياورد. در جايي گفته بوديد دوران نوجواني و جواني خود تحت تاثير اراني بوده ايد. کمي از رابطه خودتان با ايشان بگوييد.
اراني در کلاس هاي پنجم و ششم متوسطه معلم درس فيزيک بود. آن زمان در مدارس متوسطه تهران دو معلم فيزيک بيشتر نبودند، يکي اراني بود و يکي ديگر معلمي به نام اسفندياري که هر دوي آنها هم در خارج تحصيل کرده بودند. اراني در آلمان درس خوانده بود و اسفندياري در فرانسه تحصيل کرده بود. رشته او هم مهندسي و علوم طبيعي بود. پس از تمام شدن دوره شان در اروپا برگشتند به ايران و چون معلم متوسطه و درس خوانده هم کم بود، اينجا در مدارس عالي يا اگر لازم بود در کلاس هاي بالاي دوره متوسطه درس رشته هاي علوم و رياضي و از اين قبيل را ياد مي دادند. البته دو معلم ديگر هم بودند اما زماني از آنها استفاده مي شد که اين دو معلمي که گفتم به دلايلي نبودند يا روزي نمي توانستند سر کلاس ها بيايند. يعني اين معلم ها براي همه تهران بودند چون آن زمان اينقدر وسيع نبود.

شما قبلاگفته ايد که تقي اراني توجه خاصي به شما داشت و بين شما و ديگر شاگردان خود تفاوتي قايل بود. علت اين توجه چه بود؟
در دوره متوسطه من يک مقدار وضعم با ساير شاگردان ديگر فرق داشت. در آن دوره همه به صورت منظم سال ها را به کلاس بالاتر مي رفتند، مثلااز کلاس چهارم به پنجم و از کلاس پنجم به ششم و الي آخر. که اين يک ايده آل و وضعيت عالي بود که کمتر کسي به آن نايل مي شد. کسي که استعداد استثنايي داشته باشد، خيلي کم بود. بيشتر شاگردان همين اواسط مي ماندند. اما من نه تنها نمي ماندم بلکه کلاس ها را منظم بالانمي رفتم، چون مي خواستم زودتر دوره ها را تمام کنم و به مراتب بالاتر بروم. اين بود که پس از گذراندن کلاس چهارم به جاي نشستن در کلاس پنجم، امتحان پنجم را هم شهريور همان سال دادم و در يک سال دو کلاس را خواندم. همين مساله باعث شده بود که من به چشم تقي اراني بيايم. او مرا خيلي دوست داشت و هميشه با من مصاحبت داشت و در همين راهي که پيش گرفته بودم من را راهنمايي مي کرد. خلاصه به همين دلايل خيلي با من خوب بود و من را يک دانش آموز بسيار موفق مي دانست. از همين رابطه صميميت من با اراني آغاز شد. والاقبل از آن تنها شاگرد و معلم بوديم. کساني که دوره متوسط را تمام مي کردند يا مي رفتند دانشکده طب و ديگر دارالمعلمين بود. کسي که طب مي خواند يا دانشسرا را تمام مي کرد، به اصطلاح نانش در روغن بود چون کار ثابتي داشت و زندگي اش به روال مي افتاد. بنابراين همه سعي مي کردند اين راه را بروند و البته اين براي برخي ايده آل نبود. و وقتي قرار شد عده اي را بفرستند اروپا تا درسشان را ادامه دهند، فرصت خوبي بود. و عده اي که از کنکور دولتي مي گذشتند، با خرج دولت مي رفتند اروپا و درس مي خواندند و اين موقعيت مهمي بود. زمان رضاشاه، دولت بر تمام کشور مسلط بود و عامل اصلي اين تسلط هم اداره سياسي شهرباني بود و نظارت تام داشتند بر درس خواندن شاگردان و البته همه معلم ها. پس مجالي براي مطرح شدن تفکر سياسي سر کلاس ها و ميان شاگردان نبود. بعد از دوران متوسطه اما رابطه ما با دکتر اراني قطع نشد و شب هاي معيني در خانه او مي نشستيم و بحث هايي مي کرديم، البته نه با همه کس. چون اگر کسي مي آمد و ناشناخته بود و گزارشي مي داد دردسر مي شد و جلسات به هم مي خورد. در اين جلسات اول ها مسايل مربوط به دانشکده و استادان را مطرح مي کرديم. و البته گرايش ها و تفکرات استادان را هم در ميان مي گذاشتيم. دکتر اراني از مباحث ساده شروع مي کرد، اينکه انسان نبايد به درس خواندن و شغل گرفتن اکتفا کند، بلکه درس خوانده ها و ديگران بايد وارد زندگي سياسي شوند و به امور سياسي بپردازند. بعد هم که کم کم با اين چيزهاي ساده آشنا شديم عقايد سياسي و مارکسيستي، سوسياليستي و… را با ما مطرح کرد و اينطور ما به جاده سياست کشانده شديم. آن روزها تقي اراني جوان بود و سي وچند سالي بيشتر نداشت. البته اين را هم بگويم که جلسات ما صرفا جنبه هاي سياسي نداشت. دکتر اراني مانند بسياري ديگر از اروپارفته ها و تحصيلکرده ها روزي را در ماه از پيش مشخص مي کردند و خانه مي نشستند تا هر کس از شاگردان و آشنايان که در امور اجتماعي يا سياسي و فکري يا مسايل مربوط به دانشگاه سوالي داشتند، قبلاوقت مي گرفتند و مي رفتند و آنها پاسخ مي دادند و راهنمايي مي کردند و طبعا در اين جلسات مسايل روز هم مطرح مي شد.

آقاي دکتر گروه ۵۳ نفر چگونه شکل گرفت. لطفا از وضعيت و فضاي سياسي دوران آغازين شکل گيري اين گروه هم بگوييد. پيش از بازداشت شما آيا اين گروه شکل گرفته بود و اساسا هدف اصلي اين جمع چه بود؟ در واقع بگوييد ۵۳ نفر در چه وضعيت سياسي اي تشکيل شدند؟
کار سياسي در دوران رضاشاه بسيار سخت بود چون حکومت نظارت بسيار سختي داشت. و بايد بگويم در هر صنفي همه آدم ها از مراجع بگيريد تا معلمان و شاگردان و آدم هاي عادي همه تحت نظارت بودند. و اين نظارت زير نظر خود رضاشاه بود بنابراين نمي شد پا از حدود خودمان بيشتر برداريم و آهسته بايد مي رفتيم و اگر هم مي خواستيم کار سياسي بکنيم بايد بسيار محدود و محروم مي بوديم از يکسري مسايل؛ و بايد با ترس و لرز پيش مي رفتيم، اين وضع عمومي بود. يعني گروه ۵۳ نفر در چنين وضعيتي تشکيل شد. در آن زمان تب و تاب مشروطيت هم بسيار خاموش شده بود يعني از آن زمان که اغلب مردم سرشان به بهانه جريان مشروطيت به مسايل سياسي و از اين قسم امور گرم شده بود، گذشته و فضا خيلي آرام و رام بود و مردم دوباره به کار روزمره خود مشغول بودند. اگر هم مساله اي داشتند آهسته و محرمانه براي خودشان بود. گروه ۵۳ نفر در همين وضعيت کارش را آغاز کرد. البته کار چندان خاصي براي خودش ترسيم نکرده بود. دکتر اراني تعدادي از همان آدم هايي که در جلسه هاي ماهانه خانه اش مي آمدند بدون آنکه گرد هم جمع کند، انتخاب کرد و خواست گروهي تشکيلاتي بسازد. و براي آنکه اين تشکيلات قوي تر و منسجم تر شود، مجله «دنيا» را به پايگاه انديشه هاي اين گروه اختصاص داد. من البته از اول با ۵۳ نفر نبودم و بعد از مطالعه چند جلد از «دنيا» که آن اول فقط در بيت اعضا و افرادي که در منزل اراني رفت وآمد داشتند مي چرخيد، به کارشان علاقه مند شدم. و سوالاتي برايم پيش آمد درباره برخي مطالب که آنجا نوشته بودند و آنها را با اراني مطرح کردم و اين آغاز پيوستن من به ۵۳ نفر بود. گروه 53نفر به اين سادگي ها هم پا نگرفت، مثلامعلم ها ميان درس هاي کلاس، وقتي بچه ها خسته شدند مباحث اجتماعي را مطرح مي کردند و از کتاب هايي مانند تاريخ اجتماعي که بايد خوانده مي شد، مي گفتند اما بسيار با احتياط. بعد کساني که آمادگي ذهني قبلي در اين امور داشتند، سوالاتي را پيش مي کشيدند و معلم به اين بهانه که به سوالات پاسخ دهند، مسايل ديگري را هم طرح مي کردند و البته اين فقط مربوط به معلم هايي بود که دغدغه و سر پرشوري داشتند. شاگردها هم به تدريج اين استادها را شناخته بودند و از آنها بيرون از جاي درس وقت مي گرفتند و مي رفتند و مي پرسيدند. و اينطور آرام آرام کساني که در اين زمينه علاقه يا استعدادي داشتند، جمع شدند. و گروه 53نفر از اينجا شکل گرفت.

بسياري اين ادعا را دارند که گروه ۵۳ نفر اولين گروه تشکيلاتي و اشتراکي در ايران بود که زنداني شدند. شما به عنوان تنها بازمانده اين گروه آيا چنين ادعايي را قبول داريد. آيا مي توانيم بگوييم گروه شما اولين گروه سياسي يا تشکيلاتي بود يا حتي اولين گروهي که جرمش در زنداني شدن فعاليت سياسي بود؟
نه خير. اين ادعاي بي خودي است که بگوييم ۵۳ نفر اولين زندانيان يا حتي گروه تشکيلاتي سياسي بودند. چون قبل از آن زندانيان سياسي بسياري بودند. مشروطيت از مدت ها پيش شروع شده بود و آن زمان خيلي ها دستگير و زنداني و حتي اعدام شدند. از زمان پيش از اميرکبير که عده اي از ايرانيان به اروپا رفتند و به ايران برگشتند و انديشه هاي تجددگرايانه وجود داشت، هم زنداني سياسي بود و هم کار تشکيلاتي و هم گروه سياسي. مشروطه طلبي و نهضت هايي مانند «جنگل»، فرزندان همين تجدد خواهي اند که کار سياسي و حزبي مي کردند. اما تفاوت گروه 53نفر با اين گروه ها در اين بود که بيشتر اين گروه ها ليبرال بودند. درحالي که در تمام دنيا آن روزها نحله هاي مختلف سوسياليستي مطرح بود.

پس مي توانيم بگوييم گروه ۵۳ نفر اولين گروه تشکيلاتي در ايران هستند که به شکلي منسجم انديشه هاي مارکسيستي را مطرح مي کنند. در اين ميان نقش افرادي مانند بزرگ علوي يا عبدالحسين نوشين چه بود؟
در گروه ۵۳ نفر آنها در حقيقت استادان ما بودند و ما دانشجويان سرمان در کتاب هاي مدرسه عالي بود و فعاليت مان هم بيشتر جنبه دانشجويي بود و آنها هم مي گفتند که شما بايد اول همين نهضت دانشجويي را فعال کنيد و بعد کم کم عقايد مارکسيستي و سوسياليستي را در آن تبليغ کنيد. بين تقي اراني و بزرگ علوي اما، خيلي فاصله بود. اراني هم نظريه پرداز بود و هم مسايل اجتماعي و سياسي را خوب مي دانست اما علوي نه، او بيشتر در امور دانشجويي فعال بود. اين افراد که بيشتر نويسنده بودند مثل بزرگ علوي، نوشين و خيلي هاي ديگر وظيفه مديريت دانشگاهي را داشتند البته بعدها فهميدند مي توانند در آثار خود جوري چيز بنويسند که در آن حزب مطرح شود. اما در اين برهه فقط کارشان اين بود و سرشان در نويسندگي خودشان. بعضي ها مي گويند، اتفاق آشنايي بزرگ علوي با دکتر اراني و پيوستن اش به حزب توده باعث شد به خلاقيت ادبي اش ضربه بخورد و از دنياي ادبيات فاصله بگيرد. اما اينها فقط حرف است که اگر بزرگ علوي به حزب توده نمي رفت، شايد هدايت دومي مي شد، علوي اتفاقا، با پيوستن به حزب توده فهميد که چطور بنويسد. و طبعا عقايدش ادبيات اش را رقم زد.

پس نقش اساسي بزرگ علوي مانند ديگر اديبان و نويسندگان عضو حزب فقط مديريت دانشگاهي بود.
البته نه فقط اين؛ «مجله دنيا» هم به اينها سپرده شده بود. به خصوص بزرگ علوي. چون بالاخره دست به قلم بود و البته ايرج اسکندري. بزرگ علوي واقعا نويسنده خوبي بود. يادداشت هاي آن موقعش را که با نام فريون ناخدا چاپ مي کرد بخوانيد، خودش رماني بلند است که ارزش ادبي بالايي هم دارد.

آقاي دکتر شما گفتيد که نهضت دانشجويي را با انديشه هاي ملي گرايانه تقويت مي کرديد و پس از شکل گيري و منسجم شدن آن تفکرات سوسياليستي را با دانشجويان مطرح مي کرديد؟
فضا آنقدر باز نبود که از همان آغاز صادقانه بگوييم که ما به چه فکر مي کنيم. هم حکومت روي اين قضايا خيلي حساس بود و کنترل داشت. و هم خود دانشجويان در آن زمان چندان پذيراي چنين مواردي نبودند و هم تفکر تازه اي بود و بايد گام به گام جلو مي رفت.

اجازه دهيد از اين مباحث فاصله بگيريم و به جلال آل احمد برسيم. هم در کتاب خاطرات خودنوشت شما و هم در بسياري روايت هاي ديگر از رابطه آل احمد با خليل ملکي بسيار سخن رفته است. شما به عنوان کسي که با آقاي ملکي رابطه بسيار نزديکي داشته ايد، ارتباط آل احمد با او را چگونه مي بينيد؟
آل احمد نوعي علاقه و عقيده به ملکي داشت. در واقع ابتدا من جلال را پيدا کردم و به حزب و خليل ملکي معرفي کردم، آن زمان کسي او را نمي شناخت. من در آن زمان مسووليت جذب نيرو هم داشتم و بايد به سلول هاي حزب نيرو مي رسانديم. ملکي آدم ساده اي نبود، آدمي بود که سابقه سياسي بسيار قديمي داشت در زندان و معروف بود در مبارزه با پليس و مبارزه با دولت و خودش هم خوش سخن بود و البته مسايل را بسيار قشنگ و دقيق مي شکافت و جاذبه اي داشت و نه تنها تاثير زيادي روي آل احمد گذاشت، بلکه همه جوانان تحت تاثير او بودند. آل احمد خيلي علاقه به ملکي پيدا کرد و ملکي به نوعي شده بود بتش و هم او جلال را به حزب معتقد کرد. آل احمد عقايد سياسي اش هم البته جنبه مذهبي داشت.

زماني که جلال را به حزب معرفي کرديد حتما قبلادر انديشه هايش بررسي داشته ايد، او چه تفکر و عقايدي داشت؟
جلال آدمي بود که هم از خانواده مذهبي بود و هم خودش اعتقادات خيلي مذهبي داشت. حتي بعد از اينکه ملکي او را به حزب جذب کرد، جنبه اعتقادات سياسي اش هم جنبه اي مذهبي بود. يعني مي گفت شاه کافر است و به خاطر همين کفر بايد نباشد. به شدت مذهبي بود اما کسي احساس نمي کرد به اين دليل نمي شود با او کار کرد و همراه شد.

حزب چگونه آدمي با چنين عقايدي را در ساختار خود قبول مي کرد؟
حزب توده هم خلاف مذهب نمي گفت. حتي خود برخي از بالارتبه ترين اعضاي حزب افتخار مي کردند که نماز و روزه شان ترک نمي شود. خب جلال هم شد يکي از آن افراد که با عقايد مذهبي وارد حزب شده بود و از جنبه مذهبي به گرايش سياسي دامن مي زد. خود اعضاي حزب در شوروي و کميته به اعضاي حزب در ايران گفته بودند که هيچ حرفي نبايد عليه مذهب زده شود و حتي افراد مذهبي بايد بتوانند در حزب جذب شوند. آنها گفته بودند که حتي به شکلي مستقيم چندان اسم سوسياليسم و مارکسيسم را نياوريم و فقط روي مسايل سياسي متمرکز شويم و آزاديخواهي را ترويج کنيم.

يعني از همان نسخه اي که براي دانشجويان قبل از تشکيل حزب پيچيده شد، براي مردم هم پس از تشکيل حزب توده استفاده شد.
بله، به دليل حساسيت مردم، حزب انديشه هاي اساسي خود را به يکباره در جامعه مطرح کند. او افرادي مانند جلال آل احمد را مي آورد و با همان انديشه هاي مذهبي که داشتند به حزب و کار حزبي مشغول مي کرد و منتظر بود که روزي از آنها استفاده کند. استفاده البته، نه سوء استفاده.

با اين گفته، آن نظرهايي که معتقد هستند جلال آل احمد دو وجه زيستي اجتماعي و انساني داشته؛ يکي زماني که توده اي بوده و ديگري زماني که از توده برگشته، رد مي شود چون مي گوييد جلال در دوران حضورش در حزب هم آدمي بسيار مذهبي بود و همواره چنين عقايدي داشت.
جلال عضو رسمي حزب توده بود. و اين يعني يک دوره از مبارزه ملي و آموزش هاي اوليه را در آموزشگاه هاي حزب گذرانده است. کسي نمي توانست عضو رسمي حزب باشد و اين دوران را نگذرانده باشد. اما همان طور که گفتم جلسه هاي حزبي تشکيل مي شد ولي به دلايل سياسي، حزب توده در راستاي اهدافش مسايل مارکسيستي را مطرح نمي کرد و از همين طريق هم توانسته بود افرادي مثل جلال را به سمت خود بکشد. جلال از همان زماني که شناختمش و از زماني که عضو رسمي حزب شد هميشه تفکرات خود را داشت. البته بعد از چند سال کمي از مواضع سابق خود فاصله گرفته بود و اين هم از تاثيرهاي حزب و مطالعاتي بود که درباره سوسياليسم داشت اما همچنان مذهبي بود من هيچ وقت نديدم او مذهب را زير پا بگذارد. يا به طور کلي مخالفش باشد که حالابخواهد بعد از دوران حزب اش به عقايدش دوباره برگردد.

شخصيت جلال آل احمد تا چه اندازه سياسي بود؟ يعني آن زمان که هنوز به حزب نيامده بود واقعا چقدر آدم سياسي اي بود؟
جلال بسيار سياسي بود اصلااگر نبود که انتخابش نمي کردم. من و کيانوري مي رفتيم و جواناني که تب و تاب سياسي داشتند و دست به قلم هم بودند را شناسايي مي کرديم و به حزب مي برديم و تا آن موقع آدمي مثل جلال نديده بوديم او سرش بسيار داغ بود مانند اميرحسين جهانبگلو که او را هم من معرفي کردم. بهترين افراد آن موقع حزب افرادي بودند که من و کيانوري آنها را جذب کرديم.

آقاي دکتر شما به عنوان سرگروه جلال در حزب، پس از پيوستن او به تشکيلات چه مسووليتي را به او داديد؟ برخي گفته اند او براي حزب نامه کتابت مي کرده.
يک زماني بله، اما خيلي کوتاه چون نثرش خوب بود. اما جذب افراد هم چون محيط فعاليت عملي و خياباني نبود از طريق تئوريک انجام مي شد و برايشان «ديالکتيک طبيعت تاريخ» استالين خواندن يا «ديالکتيک طبيعت تاريخ» انور خامه اي خواندن مهم نبود فقط بايد آنها را جذب مي کرديم. و ما هم از آل احمد براي همين کار يعني گوينده و بيانگر چنين کتاب هايي استفاده مي کرديم. بعدا که افراد اينها را مي خواندند مي رفتند در سازمان افسري يا ديگر زيرمجموعه هاي حزب فعال مي شدند.

برخي بر اين باورند که جلال آل احمد در راه اندازي «نيروي سوم» توسط خليل ملکي تاثير داشته است. واقعا تاثير او تا اين اندازه بود که کسي همچون خليل ملکي به خواست و تحريک او نيروي سوم را راه اندازي کند؟
اصلااينطور نبود. ملکي يکي از تئوريسين هاي بزرگ مارکسيسم در ايران بود. امکان نداشت کسي حتي جرات کند که بخواهد او را براي انجام امري چون «نيروي سوم» شارژ کند. اصلااينطور نبود. او به واسطه رابطه خوب جلال با خودش برخي مسايل را به جلال مي گفت و جلال هم پيشاپيش شايد آنها را به بعضي ها اعلام مي کرد که شايد آنها فکر مي کردند اين امور زير سر آل احمد است. ملکي در سال هاي 1312 در آلمان با اصول مارکسيسم آشنا شده بود، مثل اراني و در کميته مرکزي نام آنها به عنوان رهبر ثبت شده بود. چطور مي شود يک رهبر از يک جوان مريد تاثير بگيرد براي انجام يک کار بزرگ حزبي.

مهم ترين دليل انشعاب شما، ملکي و آل احمد و ديگران از حزب توده چه بود؟
ببينيد اساسا جذب شدن ما به عقايد و فعاليت سياسي از انتشار مجله «دنيا» آغاز شد. ما با توجه به پيش زمينه هايي که از فرهنگ خود داشتيم، با عقايد ماترياليستي آشنا شديم. و بعد بايد به راه دستورات حزب و شوروي مي رفتيم. و بعد برخي در همان مراحل اوليه با عقايد کورکورانه به راهي که شوروي مي گفت رفتند، اما برخي ديگر که آدم هاي بنيادي تري بودند کتاب هاي بيشتري خواندند و ديدند اين عقايد پيشينه بيشتري دارند و به اين نتيجه رسيدند که بروند عقايد مارکسيسم و تحولات آن را دنبال کنند. و اصولي را که مارکس گفته و قبل و بعد او هم وجود داشته و خواهد داشت پيدا کنند و حالااين عقايد را با تحولات روز مورد بحث و تجديدنظر و برداشت هاي متناسب با وضعيت قرار دهند. ملکي و بعدتر هم من اين بحث ها را اولين بار در حزب راه انداختيم و بعد هم که انشعاب پيش آمد. من و ملکي مي گفتيم شايد ما عقايد مشترکي با شوروي داشتيم اما ما هم بحث هاي خودمان و انتقادات خود را داشتيم و درباره کشور و وضعيت خودمان نظر داشتيم.

جلال آل احمد چطور آدمي بود؟ اگر بخواهيد خاطره اي از او و شيوه رفتارش بگوييد چه وجهي از شخصيت او موردتوجه شما يا ديگران بود؟
جلال يک خرده تند بود. يک مرتبه به سرش مي زد و دادوقال راه مي انداخت و شروع مي کرد به پرخاش و مي گفت که شما پدرسوخته ها ما را به حزب آورده ايد و گول مان زده ايد و کشيديد به اين راه و حالاقرار است ما را طرد کنيد. جوياي نام بود و به همين خاطر با همه افراد ارتباط مي گرفت. و خلاصه سر پرشوري داشت و نقدهاي زيادي به حزب. شوروي هم هر جواني را که اينطور مي ديد سعي مي کرد شيره آن را به نفع خودش بکشد. و اين کاري پرضرر بود. من جلال را بارها روشن کردم و گفتم بفهم که با اينها چطور رفتار کني و البته چندان حرف گوش نداد. آخر آنها خودشان اربابي بودند آن دوران.

و آثار آل احمد، شما در دوراني که جلال مي نوشت، همزمان آثار او را مي خوانديد؟ چقدر با او همسو بوديد چه در زمان «مدير مدرسه» و چه زمان «اسراييل عامل امپرياليسم»؟
بله مي خواندم. او شاگرد خود من بود. هرچه نوشته است همان هايي است که خود من به او تحويل داده ام. و بارها درباره آن با هم بحث کرده بوديم. جلال، نويسنده زبردستي بود و نثر بسيار خوبي دارد. آن روزها جوان بود و جوياي نام. هر کاري مي کرد در اين راه بود که خود را بزرگ تر نشان دهد از ديگران. با اينکه عقايدش را از همين رفت وآمدها گرفته بود، اما پر از انتقاد بود و خودش فکرهايي داشت و مثل بسياري از ما مي گفت خودمان بايد فکر کنيم.

آقاي دکتر اما گويا کساني هم بوده اند که حزب خودش خيلي مايل بوده آنها را توده اي معرفي کند و از خودش بداند، مثلانيما يوشيج. بارها شنيده ايم و خوانده ايم که مجله «دنيا» و «نامه مردم» شعرهاي نيما را بدون اطلاع خودش منتشر مي کرده است؟
مگر مي شود بدون اطلاع خودش باشد. نيما با اعضايي از حزب نامه نگاري هم داشت من آن زمان 26 يا 27ساله بودم. آن موقع اينطور نبود که شعرهاي کسي مثل نيما که شعر نو هم مي گفت همه جا پخش باشد و به دست هر کسي برسد و مجله اي هم چاپش کند. شعرها را از خودش مي گرفتند و مي گفتند براي کجا مي خواهند. يادم هست شعر «اميد پليد»اش را که داد و در «نامه مردم» چاپ شد، خيلي طرفدار پيدا کرد.

دقيقا به همين دليل است که مي گويند اطلاع نداشته. همين شعر که نسخه چاپ شده اش در شماره 18 ارديبهشت 1323 در آن مجله چاپ شده، با انبوهي غلط چاپي منتشر شده و البته مقدمه اي از آقاي طبري.
نيما يکي، دو سال بعد نامه بلندي نوشت درباره همين شعر به احسان طبري. و در آخر نامه نوشته بود غلط ها را اصلاح کنيد و تجديد چاپ کنيد. خودش دوست داشت در مجله هاي حزب شعرهايش چاپ شود. چون مجله ها پرفروش و پرتيراژ بود و خيلي هم مخاطب داشت. حزب هم از او استقبال مي کرد. در واقع از هر انديشه پيشتاز و پيش رويي در فرهنگ استقبال مي کرد. فعاليت حزب جوري شد که همه روشنفکران بزرگ آن زمان را به خودش جذب کرد. نيما هم يکي از اين افراد بود مثل خيلي هاي ديگر، مثل خود من که بعدها با حزب مخالف شد.

پس در اصل نيما يوشيج بيشتر از حزب به عنوان يک تريبون استفاده مي کرد تا آثارش را منتشر کند و در معرض بگذارد و همين آغاز آشنايي و پيوستنش به حزب شد؟
نيما را برادرش به حزب آورد و با تفکر سوسياليستي آشنا کرد. او را به نگارستان ارژنگي برد و با رسام ارژنگي آشنا کرد، رسام ارژنگي هم فعال اصلي حزب بود… .

رابطه نيما و حزب توده چطور بود؟
ببينيد اينها کاري به کار هم نداشتند. نيما به شکل رسمي هيچ وقت عضو حزب توده نبود. هيچ وقت نبود. اما با توده بود. شعرهاي نيما را همه منتشر مي کردند. او شاعر ملي شده بود و اشعارش را همه منتشر مي کردند. البته آن دوره اي که ايشان در ايران خيلي معروف بود، من در زندان بودم و به او نزديک نبودم بعدها با نيما آشنا شدم و به منزل شان هم رفت و آمد داشتم، سال هاي آخر عمرش را مي گويم. اشعاري از او مي گرفتم و در مطبوعات چاپ مي کرديم. ما هر دو آدم هاي گوشه گير و منزوي بوديم و با هم مانوس شده بوديم. نيما، شاعري بود که درد مردم داشت و در آثارش هم از دردهاي اجتماعي مردم مي گفت.
نيما کلابا حزب توده موافق نبود. اواخر عمرش که مي ديدمش با کارهايي که حزب توده مي کرد مخالف بود. البته گويا آن اوايل که من چندان با او آشنا نبودم، با حزب يا با شوروي هم رفت و آمدي داشت که درست نمي دانم. به هر حال آن دوره اي که من او را شناخته بودم و رفت و آمدي داشتيم، نظر خوشي نسبت به حزب نداشت. تقريبا تفکرش نسبت به حزب مثل من و خليل ملکي بود.

خاطره اي از همنشيني هايتان با نيما در ياد داريد؟
خاطرم هست که يک بار رفتم خانه اش، بعد از انشعاب بود. به من گفت، آن درخت وسط حياط را مي بيني. گفتم، بله. گفت درخت چيست؟ گفتم، نمي دانم درخت است ديگر. گفت، درخت سيب که نيست؟ گفتم، نه. گفت، اما من مي توانم چند تا سيب آويزانش کنم؟ گفتم، بله. گفت، اما آن که درخت سيب نمي شه؟ گفتم، نه. گفت پس خيالت راحت باشه اينجا کمونيستي نمي شه.

دکتر خامه اي در آخر بگوييد پس از اين همه سال بزرگ ترين ضعف حزب توده را در چه مي بينيد؟
بزرگ ترين ضعف حزب توده و توده اي ها اين بود که هيچ آزادي عملي اي نداشتند و قوانين به شکل حکم استبدادي به همه بدنه تزريق مي شد ما از آنها مي پرسيديم اگر شوروي به ايران حمله کند تکليف ما چيست؟ بايد از چه کسي حمايت کنيم؟ آنها در پاسخ به اين سوال هم مي ماندند و جوابي نداشتند. اين ضعف تا دوران پس از انقلاب هم وجود داشت. دومين ضعفش هم اين بود که از همان آغاز از ترس مردم به مسايلي راه داد که در کنارش قدم بزند و در دوران بعد از انقلاب هم اين تفکرات در کنار هم آمدند که اصلابا هم جور درنمي آمدند. و اين شد که مي بينيد.

روز جهانی زبان مادری

جداگانه

روز جهانی زبان مادری و داغ شدن بحث زبان‌های مادری در ایران

روز جهانی زبان مادری امسال در شرایطی فرا رسید که در ایران بحث‌ شدیدی بر سر تدریس زبان‌های‌مادری در مدارس و مخالفت فرهنگستان درگرفت. چهار کارشناس درباره وضعیت زبان‌های مادری در دوره حسن روحانی توضیح می‌دهند.

سازمان‌آموزشی،‌علمی ‌و ‌فرهنگی ‌سازمان ملل ‌متحد (یونسکو) هر سال به مناسبت روز جهانی زبان مادری (در ۲۱ فوریه/۲ اسفند) در نقاط مختلف دنیا کنفرانس ‌و سمینار برگزار می‌کند و بر اهمیت تنوع و تکثر زبانی تاکید می‌ورزد.

ایرینا بوکووا، مدیرکل یونسکو در پیام امسال خود (۲۹ بهمن/۱۸ فوریه) به مناسبات فرا رسیدن روز جهانی زبان مادری خاطرنشان کرد که یونسکو ۱۴ سال است که روز بین‌المللی زبان مادری را جشن می‌گیرد.

مدیرکل یونسکو حمایت و ترویج زبان‌های مادری را عامل اصلی تفاهم متقابل می‌داند و حذف زبان‌های مادری را به معنای محروم‌ کردن افراد آن زبان از حق اساسی برای کسب معرفت علمی می‌شمارد.

جمهوری اسلامی ایران گرچه عضو سازمان یونسکو است و قوانین و مصوبات آن را می‌پذیرد، اما به درخواست‌های این سازمان در رابطه با رعایت حقوق زبانی و به رسمیت شناختن زبان‌های مادری اقلیت‌های ساکن کشور توجهی نکرده است.

تشدید بحث زبان مادری در دوره روحانی

اجرای اصل ۱۵ قانون اساسی مربوط به تدریس زبان مادری در مدارس کشور از جمله شعارهای انتخاباتی روحانی بود. بساری از مردم در مناطق قومی به دلیل وعده‌های روحانی برای اجرای این اصل به او رای دادند. روحانی در این مناطق بیش از ۸۰ درصد آرای مردم را به‌دست آورد.

مردم نواحی انتظار داشتند وعده‌ی روحانی برای تدریس زبان مادری در مدارس کشور اجرا شود. اما این خواسته آنان با مخالفت فرهنگستان زبان و ادب فارسی روبرو شد.

اصل ۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی امکان آموزش زبان مادری در مدارس محلی را تضمین کرده استاصل ۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی امکان آموزش زبان مادری در مدارس محلی را تضمین کرده است

آیا تداوم این بحث‌ها در سطح مقامات بالای دولتی تابحال نتیجه‌ای داده و تغییری در وضعیت این زبان‌ها بوجود آورده است؟ دکتر جلال جلالی‌زاده، نماینده سنندج در دوره ششم مجلس شورای ‌اسلامی در این رابطه به دویچه وله می‌گوید، به رغم برخی صحبت‌های مقامات در دفاع از تدریس زبان‌های مادری، تابه‌حال در وضعیت زبان‌های مادری تغییر خاصی حاصل نشده است.

جلالی‌زاده دبیرمسئول سابق هفته‌نامه «سیروان» اضافه می‌کند: «نسبت به قبل، صدور مجوز برای نشریات محلی و قومی آزادتر شده، ممنوعیت‌ها کمتر و یا برداشته شده است. اما بازهم نسبت به قبل نمی‌توانیم بگوئیم اتفاق خاصی صورت گرفته است.» این نماینده سابق مجلس تاکید می‌کند عمل‌نکردن به قانون اساسی به منزله تخلف از قانون است و روحانی و یونسی به وعده‌هایی که به قومیت‌ها دادند باید عمل کنند.

قانون مجوز آموزش زبان را می‌دهد

امیلیا نرسسیان، استاد دانشگاه تهران و متخصص رشته‌ی تعلیم و تربیت و انسان‌شناسی هم با توجه به بحث‌هایی که در جامعه ایران بین مردم، رسانه‌ها و مسئولین بر سر تدریس زبان مادری در مدارس آغاز شده، متذکر می‌شود: «من ارزیابی خوشبینامه‌ای دارم و اگر قانونی برای یادگیری زبان مادری وجود داشته باشد، ظاهرا این قانون بیشتر خودش را نشان می‌دهد و پررنگ‌تر شده و من فکر می‌کنم زمینه خوبی ایجاد شده که اقوام متفاوت بتوانند زبان مادری خود را یاد بگیرند و حفظ بکنند.»

خانم نرسیسیان اضافه می‌کند:«من امیدوارم. این ضرورت خودش را نشان داده و دولت، آموزش و پرورش و وزرا هم در این زمینه کارهای مثبتی انجام می‌دهند. به نظر می‌آید که مجوز آموزش زبانبه صورت قانونی داده شده، اما گفتن این‌که چگونه باید اجرا شود فعلا سخت است.»

این استاد دانشگاه تهران در ادامه ضمن اشاره به مخالفت فرهنگستان زبان و ادب فارسی با تدریس آموزش زبان مادری تاکید می‌کند که تکثرزبانی تهدید نیست. وی ادامه می‌دهد: «دغدغه‌خاطر فرهنگستان بیهوده است، چون زبان فارسی یک زبان میانجی بین اقوام است. من فکر می‌کنم شاید فرهنگستان موضوع را خوب نتوانسته درک بکند.»

آرزوی تدریس کتاب دستور زبان مادری

آنه‌محمد بیات فعال سیاسی و روزنامه‌نگار ترکمن مقیم گلستان هم بر این باور است که پس از روی کارآمدن روحانی بحث مربوط به زبان مادری در سطح جامعه شدت گرفته است. به نظر بیات اصل ۱۵ قانون اساسی ظرف ۳۵ سال گذشته اجرا نشده و هر دولتی هم که روی کار آمده فقط شعار اجرای آن را داده است.

وی تاکید می‌کند که وزیر آموزش و پروش تصمیم جدی دارد آن را اجرا کند، اما فرهنگستان زبان و ادب فارسی مانع کار آن می‌شود.

Tag der Muttersprache

بیات درباره وضعیت زبان ترکمنی در ایران به دویچه وله می‌گوید: «زبان ترکمنی در کشور به صورت خصوصی تدریس می‌شود. یک سری «مشکلات نامریی» وجود دارد و ما فعلا سایتی به زبان ترکمنی نداریم. اما در ترکمن‌صحرا بخشی از نشریه‌های»صحرا» و «فراقی» به زبان ترکمنی منتشر می‌شود و استقبال مخاطبان از این نشریات تابحال بسیار خوب بوده است.»

بیات که عضو انجمن شعر و ادب «میراث گنبد» است درادامه تاکید می‌کند: «درخواست حداقلی ما از دولت روحانی این است که یک کتاب دستور زبان ترکمنی در مدارسی که اکثریت آن ترکمن است تدریس شود. اگر دکتر روحانی و آقای فانی بخواهند این کار شدنی است. انجمن‌های غیردولتی ترکمنی که در گنبد و دیگر شهرهای ترکمن نشین کشور فعال هستند، قصد دارند با وزیر آموزش و پرورش ملاقات و این مسسله را طرح کنند.»

کمپین حق آموزش به زبان‌های مادری در ایران

به مناسبت روز جهانی زبان مادری امسال «کمپین حق آموزش به زبان‌های مادری در ایران» در شبکه‌های مجازی اینترنت آغاز به کار کرد. بنابه گفته بانیان این کمپین فعالیت آن در شرایطی که روز جهانی زبان مادری فرا رسیده و بحث‌های مربوط به زبان مادری در کشور شدت یافته آغاز شده است.

در بخشی از منشور این کمپین آمده است: «بر اساس اعلامیه جهانی حقوق زبانی، حق تحصیل به زبان مادری حق طبیعی و دمکراتیک همه کودکان در ایران است.» در پایان این فراخوان هم تاکید می‌شود «کوشش برای تحقق مطالبه «تحصیل به زبان مادری» زمینه‌های اتحاد سراسری مردم در ایران را فراهم می‌سازد.»

بانیان کمپین حق آموزش به زبان‌های مادری در ایران به دویچه وله گفتند این کمپین تا روز ۲۱ فوریه ، روز جهانی زبان مادری ادامه خواهد داشت و در پایان در قالب نامه‌ای به سازمان‌ها و نهادهای مرتبط و حقوق بشری ارسال خواهد شد.

یونس شاملی یکی از بانیان این کمپین به دویچه وله گفت این کمپین عمدتا از سوی فعالین مدنی ترک‌های آذری، کردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها و ترکمن‌ها به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی زبان ماردی راه اندازی شده است. آقای شاملی اضافه می‌کند: «برای نخستین بار ما فراخوان کمپین را به زبان‌های مادری ترک‌های آذری، کردی، ترکمنی، بلوچی و عربی و همچنین فارسی منتشر کردیم.»

به نظر این فعال مدنی سیاست تک زبانی در ایران یک سیاست ناهمخوان با ترکیب جمعیت کشور بوده و به صورت تحقیرآمیز دنبال شده است. وی تاکید می‌کند: «اصل قانون اساسی مربوط به زبان مادری که از زبان‌های محلی حتی نامی هم در آن برده نمی‌شود تابحال اجرا نشده. اما مبارزات مردم برای مطالبات حقوق زبانی خود نیز ادامه داشته و در دوره خاتمی جنبش‌های مدنی غیرفارس شکل گرفت و در ایران ۱۱۰ نشریه دانشجویی به زبان ترکی توسط دانشجویان ترک آذری منتشر شدند.»

شاملی همچنین یادآور می‌شود روحانی در آذربایجان وعده تحصیل به زبان ترکی آذری، تاسیس فرهنگستان ترکی و همچنین احیای دریاچه ارومیه را داده است و مردم در انتظار اجرای این وعده‌ها هستند.

اکثر کارشناسان و آگاهان به مسائل زبان‌های مادری در ایران معتقدند که تدریس زبان مادری در مدارس کشور زمینه‌ قانونی دارد و پافشاری و اراده رئیس‌جمهور برای عملی شدن آن می‌تواند شرایط را برای اجرای این قانون فراهم کند.

25بهمن‌ماه سالگرد حادثه ترور دکتر حسین فاطمی است؛ اتفاقی که همچنان یکی از بزرگ‌ترین سوالات تاریخ معاصر است که چرا باید فاطمی در حالی که در مقابل استعمار کهن ایستاده است، برمزار دوست روزنامه‌نگارش محمد مسعود ترور شود. مسعود که خود یک‌سال پیش از حادثه ترور فاطمی هدف تروری دیگر واقع شده و کشته‌شده بود؛

عکسعکس

طف‌الله میثمی، 60سال پس از ترور ناکام فاطمی:
نهال انقلاب در فریاد فاطمی کاشته شد
مریم قربانی‌فر
25بهمن‌ماه سالگرد حادثه ترور دکتر حسین فاطمی است؛ اتفاقی که همچنان یکی از بزرگ‌ترین سوالات تاریخ معاصر است که چرا باید فاطمی در حالی که در مقابل استعمار کهن ایستاده است، برمزار دوست روزنامه‌نگارش محمد مسعود ترور شود. مسعود که خود یک‌سال پیش از حادثه ترور فاطمی هدف تروری دیگر واقع شده و کشته‌شده بود؛ این‌بار فاطمی بود که بر سر مزارش هدف ترور واقع شد. حسین فاطمی سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است که در سال‌های 1331و 1332 وزیر امورخارجه ایران بود. او در 19آبان1333 به دستور شاه اعدام شد. به همین بهانه سراغ مهندس لطف‌الله میثمی رفتیم و پای حرف‌ها و گفته‌ها و یادهای او از آن‌روزها ‌نشستیم. لطف‌الله میثمی سال ۱۳۱۹ در یک خانواده مذهبی در اصفهان متولد شد. فعالیت سیاسی او با وارد شدن در دانشگاه در سال ۱۳۳۸ آغاز شد. ورود میثمی به دانشگاه مقارن با تشکیل نهضت آزادی بود. بهانه این گفت‌وگو با مهندس میثمی قرار بود حول محور ماجراهای اعدام فاطمی باشد اما رازهای ترور فاطمی را نمی‌توان از تاریخ سیاسی ایران حذف کرد؛ ماجرای ترور فاطمی در سال 1330 و اعدام او در سال 1332 بود که امسال 60سالگی آن نیز بوده است.‌دکتر فاطمی در جنبش ملی نفت و همکاری با دکتر مصدق نقش مستقیم و تاثیرگذاری داشته که کمتر دیده شده است. به نظر شما نقش دکتر فاطمی در نهضت ملی شدن نفت و البته جبهه ملی چطور تعریف می‌شود؟
اگر رهبر نهضت ملی شدن را دکتر مصدق بدانیم در تمام اظهاراتشان تایید و تعریف از دکتر فاطمی بوده است. حتی زمانی که خبر اعدام دکتر فاطمی به ایشان که در زندان بوده، می‌رسد چای در دست داشته‌اند که بعد از اینکه خبر به دکتر مصدق داده می‌شود ناگهان تکان می‌خورند و روایت می‌کنند که به سختی خویشتنداری می‌کند، البته سعی می‌کند مقامات زندان متوجه عمق ناراحتی و پریشانی وی نشوند.
دکتر فاطمی نسبت به سایر اعضای جبهه ملی بسیار جوان بوده و با سن کم و جوانی بسیار با روحیه و اندیشه بود و موتور محرک جبهه بوده است و بالاخره ایشان از سادات بودند. ایشان شاید از اولین کسانی بودند که دکترای حقوق بین‌الملل را داشتند که کار روزنامه‌نگاری انجام می‌داده است.
البته باید درنظر داشت دکتر فاطمی بنا به نسبت‌های فامیلی به دربار هم نزدیک بوده است. شخص دکتر فاطمی را یک‌بار شاه دعوت می‌کند تا به کاخ برود و مذاکره‌ای چهارساعته بین این دو شکل می‌گیرد. در این مذاکره طولانی شاه ابراز تمایل می‌کند که فاطمی را به‌عنوان نخست‌وزیر معرفی کند و دکتر مصدق کمی استراحت کند. فاطمی در حضور شاه می‌گوید که به مصدق وفادار است و این جلسه را به مصدق اطلاع خواهد داد. به هر حال دکتر مصدق با این جلسه، هم شاه و هم فاطمی را بهتر می‌شناسد.
‌این جلسه مربوط به قبل از 30تیر بوده است؟
بله، قبل از 30تیر بوده است و این خدمت بزرگی بود که فاطمی به خودش کرد و صداقتش را نشان داد و خدمتی بزرگ نیز به مصدق بود که بتواند از درون نفس شاه آگاه شود. این ماجرا یکی از دلایل کینه شاه نسبت به شخص فاطمی بود. کما اینکه بعد از نظر مستقیم انگلستان در رابطه با اعدام فاطمی، شاه هم نظرش بر اعدام فاطمی بود. بعد از انقلاب، خانه «آزموده» تصرف شد. آزموده در دادگاه مصدق به‌شدت تاثیرگذار بود. در آن زمان من برای معالجه چشمم خارج از کشور بودم. بعد از تصرف منزل آزموده اسنادی از این منزل به دست آمد که من در مراجعت به ایران در منزل آزموده این اسناد را دیدم. تعدادی از این اسناد دست‌نوشته‌های دکتر فاطمی بود که با خودنویس سبز هم تمام مطالب را نوشته بود، معمولا هم دکتر فاطمی دست‌نوشته‌هایش را با خودنویس سبز می‌نوشت. آزموده این اسناد را به خانه شخصی خود منتقل کرده بود، که مبادا به دست شخصی بیفتد. این دست‌نوشته‌ها خاطرات دکتر فاطمی در مخفیگاه خودش بود. بعد از کودتا فاطمی زندگی مخفی اختیار می‌کند و شروع می‌کند به نوشتن خاطراتش که یکی از این موارد، دیدار با شاه است که فاطمی در این خاطرات به آن اشاره می‌کند. بعدها ما که این دستخط‌ها را به کتاب تبدیل کردیم، جمله‌ای داشت که من را به شدت متاثر کرد، این بود که «من با این امید این دستخط‌ها را می‌نویسم که جوانان ما به این دستخط‌ها دسترسی پیدا کنند.»  ایشان در این نوشته‌ها بسیار امیدوار هستند.
‌این امید بعد از کودتا هنوز وجود دارد؟
بله، همه این دستخط‌ها به بعد از کودتای مرداد برمی‌گردد. این دستخط‌ها به هر حال بعد از گذشت آن سال‌ها در منزل آزموده پیدا شد و به عنوان اسناد ملی منتشر شد.
‌محتوای حرف‌هایی که فاطمی در آن دست‌نوشته‌ها زده بود چه بود؟ دکتر فاطمی معتقد بود کودتا باقی نمی‌ماند و نهضت ملی باز می‌گردد. آیا امیدوار بودند که این کودتا موقت خواهد بود؟
نه، امید دکتر فاطمی یک امید بلندمدت‌تر و واقعی‌تر بود، ایشان امیدواری‌شان به جوانان بود. در آن نوشته‌ها امیدی به بازگشت مصدق وجود نداشت چون به هر حال فاطمی در جریان اخبار قرار می‌گرفت و از دادگاه‌ها اطلاع داشت. اینکه از امیدواری حرف می‌زنیم به هر حال در تمام یاران مصدق بود، به هر حال هیچ‌کدام از یاران مصدق نه وزیر و نه وکیل شدند و نه هیچ کدام سمتی پیدا کردند و همیشه هم این وفاداری به مصدق را داشتند.
‌شما از کینه شاه از مصدق صحبت کردید، اما در مصاحبه اخیری که شاهین فاطمی (برادرزاده فاطمی) انجام داده، گفته شاه از اعدام فاطمی ناراضی و تحت‌فشار بوده است، او  معتقد است که آنها یک دهم توهین‌های فاطمی را به شاه نکرده‌اند و همیشه هم از این ماجرا ناراضی بوده و بعدها هزینه‌های تحصیل فرزند فاطمی را تقبل کرده است. این روایت را چقدر واقعی می‌دانید؟
در آن زمان کسی که از اقوام فاطمی همراه وی دیده می‌شد سعید فاطمی بود. از سویی همسر فاطمی از خانواده مرفهی بود که نیازی به حمایت مالی شاه نداشت و بعد از مرگ فاطمی هم به همراه فرزندش ایران را ترک کرد و نمی‌توانم این روایت را تایید کنم. پسر فاطمی هم تحصیلکرده حقوق است، من از روی تحلیل خودم می‌گویم که وضعیت مالی مرفهی خانواده همسر فاطمی داشته و احتیاجی به حمایت شاه از وی نبوده است.
‌اختلاف مصدق و فاطمی در روزهای آخر بر سر چه مواضعی بوده است؟
اختلاف روزهای آخر که در 25 و 26مرداد بین مصدق و فاطمی به‌وجود می‌آید از فرار شاه شروع می‌شود. حتی فاطمی قید می‌کند حالا که این سرباز فداکار (شاه خودش را سرباز فداکار وطن می‌نامید) فرار کرده است، باید خانواده سلطنتی را محاکمه کنیم که امکان برگشت وجود نداشته باشد. مصدق در آن زمان بر شورای سلطنت تکیه داشت و اینکه باید شورای سلطنت تشکیل شود و ملغی کردن سلطنت امکان‌پذیر نیست و حتی در همان جلسه زمانی که فاطمی حرف از ملغی‌شدن سلطنت می‌زند، مصدق در پاسخ می‌گوید با کدام قانون؟ و فاطمی در پاسخ با فریاد می‌گوید: با قانون انقلاب. مصدق بعدها به دکتر صدیقی و چند نفر دیگر از وزرا می‌گوید که برای این کار راه قانونی پیدا شود. یعنی این قضیه رد نمی‌شود بلکه دکتر مصدق به دنبال راه قانونی است.
‌شما معتقد هستید مصدق به دنبال این بود که در صورت وجود راهکار قانونی نظام سلطنتی را ملغی کند؟
نه، فکر نمی‌کنم در پی این بوده، مصدق بیشتر در پی این بود که جلوی کودتا را بگیرد، به هر حال در کشور کودتا شده بود و باید در مقابل این کودتا ایستادگی می‌شد.
‌چرا در شب 25مرداد، کودتاچی‌ها به سراغ دکتر فاطمی می‌روند؟
به هر حال ریاحی هم بوده و خود مصدق نیز قرار بوده بازداشت شود.
‌طبیعی بود باید به سراغ ریاحی و مصدق می‌رفتند اما از هیات‌وزیران فقط به سراغ فاطمی می‌روند، دلیل آن را چه می‌دانید؟
فاطمی نقش پررنگ‌تری داشته و دانش گسترده در حوزه بین‌الملل و قلم توانا در روزنامه‌نگاری داشته است. سرمقاله‌های فاطمی بسیار پربار و پرمخاطب بود. در آن زمان خودم در اصفهان بودم و روزنامه باختر امروز سه‌ریال قیمت داشت اما گاهی تا عصر در اصفهان قیمتش به 30ریال هم می‌رسید. ببینید چقدر ایشان با یک روزنامه نقش پررنگی در جامعه و افشاگری‌ها داشته است.
‌نگاه فاطمی به آمریکا را چطور می‌دیدید؟
این نگاهی که اخیرا بعضی از سیاستمدارها عنوان می‌کنند که مصدق به آمریکا امید و دل بسته بود تعبیری بسیار غلط است، که اگر آن را مغرضانه ندانیم بسیار این تعبیر را ساده‌اندیشانه باید دانست. بلافاصله مک‌گی، معاون وزارت خارجه آمریکا که زمین‌شناس بود، به ایران می‌آید و به سراغ شاه می‌رود و از وی می‌خواهد در مقابل این قانون بایستد و پاسخ شاه هم در آن زمان این بود که ناسیونالیسم ایران آنقدر قوی است که اگر من در مقابل آن بایستم موج مردم من را هم با خود می‌برد؛ یعنی 26اسفند که مجلس و 29 اسفند که سنا تایید می‌کند و شاه هم همان زمان تصویب می‌کند باعث شادی مردم شد و در همان زمان هم آمریکایی‌ها با این ماجرا و ملی‌شدن نفت مخالف بودند.
‌اما دکتر فاطمی بارها و بارها در نوشته‌های خود از آمریکا به‌عنوان قدرت متفاوت نام می‌برد و اعتقاد دارد باید از این قدرت در مقابل انگلستان استفاده کرد و خود دکتر مصدق هم که به آمریکا سفر می‌کند و با دولتمردان این کشور دیدار می‌کند. خب در همین سفر و با پیگیری همین مذاکرات متوجه می‌شود آمریکا عمیقا با نهضت ملی‌شدن صنعت نفت مشکل داشته است. پس امیدی وجود داشته است که مصدق برای مذاکرات به آمریکا می‌رود.
به هر حال این بخشی از عقلانیت دولت وقت بوده است که مصدق تصمیم می‌گیرد در مقابل قدرت انگلستان با کشورهای دیگر که فکر می‌کرده توانمندی‌هایی دارند وارد مذاکره شود. حتی زمانی که پیشنهاد بانک بین‌المللی می‌آید که آمریکایی‌ها تقدیم می‌کنند اولین جمله مصدق این است که این پیشنهاد بوی انگلیسی دارد سال‌ها بعد دکتر مصطفی علم ثابت می‌کند که این پیشنهاد بوی انگلیسی می‌دهد. به هر حال این از تیزبینی مصدق ناشی می‌شود. وی متوجه می‌شود که باید به‌دنبال بسیج توده‌ها و متکی بر نیروهای مردمی داخلی باشد؛ اینکه سعی می‌کند قانون تامین‌اجتماعی را به وجود بیاورد یا قانون 20درصدی اصلاحات ارضی زمان مصدق. مصدق سعی داشت قانونی را تصویب کند که 20درصد کل محصول قبل از توزیع بین دهقان‌ها و مالک وارد شورای ده شود که پنج‌نفر هستند، شامل کدخدا، مباشر مالک، نماینده مالک و دو تا از دهقان‌ها و اکثریت با دهقان بوده است و این 20درصد برای عمران و آبادی‌ ده استفاده شود و خوب 80درصد جمعیت آن زمان کشور روستایی بودند و در زمان مصدق این شورای ده، نمادی از دموکراسی در کل ایران باشد که پشتوانه اقتصادی هم داشته باشد. این مساله مهمی است که مصدق به آن توجه کرد. ولی مصدق دموکراسی را با پشتوانه اقتصادی آن تصور کرد.
‌برگردیم به موضوع دکتر فاطمی، می توان اعدام دکتر فاطمی نتیجه بازداشت ایشان و کینه شدید شاه به وی و البته سرمقاله‌ها و نطق‌های آتشین دکتر فاطمی دانست که در فاصله 25 تا 28 مرداد مواضع بسیار تندی داشتند. دکتر فاطمی از معدود اشخاصی بود که با اینکه عضو شاخه نظامی یا نزدیک به حزب توده نبود، شاه بر حکم اعدام وی پافشاری کرد. حادثه 28مرداد چقدر بر شروع فاز مسلحانه نیروهای مختلف مخالف شاه تاثیر داشت؟
دکتر فاطمی زمانی که مورد حمله اراذل‌واوباش قرار می‌گیرد که به سختی هم بیمار بود وقتی به وی حمله می‌شود و با چاقو مصدوم می‌شود فریاد می‌زند و جمله‌ای را می‌گوید که «استعمار انگلیس را باید امروز در دربار دید» و اینجا به جایی دشمن بسیار مهم است. مبارزات ملت اگر تا آن زمان ضداستعماری بود، از این زمان به بعد ضداستبدادی آن غلبه پیدا می‌کند و می‌توان گفت نطفه انقلاب اسلامی و مبارزه با سلطنت اینجا بسته شد. نهال انقلاب در فریاد فاطمی کاشته می‌شود. بعدها هم گروه‌ها تکلیف خود را می‌دانستند از همه گروه‌ها و چریک‌ها حالا می‌دانستند که مبارزه با اصل استبدادی حکومت است که وابسته به امپریالیسم بود.
در همان زمان هم در فاصله 25 تا 28 مرداد شعارهایی که در میدان بهارستان داده می‌شد یکی هم این بود که ما پیرو قرآنیم، شاه نمی‌خواهیم و این نطفه‌های نهضتی بود که بر علیه استبداد شکل می‌گرفت. اینکه نهضت ملی شاید ضداستبداد بود کاملا حالا بر علیه سلطنت بود.
انگلستان هم کینه عمیقی از فاطمی داشته است، اینکه فاطمی سفارت انگلستان را تعطیل کرد و این اتفاق در زمانی افتاد که می‌گفتند خورشید در مستعمرات بریتانیا غروب نمی‌کند برای آنها تحقیر بزرگی بود. مصدق پالایشگاه آبادان و فاطمی سفارت انگلستان را لانه جاسوسی دانستند و این غرور انگلیسی‌ها را به‌شدت جریحه‌دار کرد.
‌دکتر فاطمی یک‌بار هم بر مزار محمدمسعود مورد حمله و ترور واقع شد که این ترور توسط فداییان اسلام اتفاق می‌افتد، همین گروه فداییان اسلام بعدها منصور را نیز ترور می‌کنند و ریشه آن فکری که درواقع فاطمی را ترور کرد و بعد از 28مرداد در شکل‌گیری گروه‌های چریکی مسلمان نه گروه‌هایی مثل مجاهدین و حزب ملل شبیه به موتلفه تاثیر داشت، ریشه فکری آن چه بوده است؟ از همان موقع ریشه فکری آن به بازار متصل بود؟ یا اصلا ترور فاطمی خودسرانه بود؟
اینها دو قضیه است، اینکه در زمان مصدق در دور اول اینکه همه نیروهای ملی و مذهبی و مصدقی و طرفداران کاشانی همه دست به دست هم دادند تا مصدق نخست‌وزیر شد و قانون ملی‌شدن صنعت نفت تصویب شد. عوامل مرموز پرونده‌ای را علیه نواب‌صفوی در شمال کشور تشکیل دادند که نواب‌صفوی شیشه‌های یک‌مشروب‌فروشی را در شمال کشور شکسته است و یک پرونده غیرسیاسی بود که پرونده را به دستور شاه بازگشایی کردند و نواب را بازداشت و زندانی می‌کنند که این توطئه حساب‌شده‌ای بود که به گونه‌ای نشان بدهند که در زمان مصدق، نواب بازداشت شده است و متاسفانه این روش باعث زیرسوال‌رفتن مصدق از نگاه فداییان شد کمااینکه فداییان با کاشانی هم درگیر بودند و اگر شما خاطرات مرحوم عراقی را خوانده باشید در آنجا قید می‌شود که حتی کاشانی را هم تهدید به ترور می‌کردند. اینکه تندروی داشتند که حتی آیت‌الله کاشانی هم معتقد بودند اینها تندروی داشته‌اند. در زمان ترور فاطمی، نواب‌صفوی در زندان بود و عبدخدایی هم جوان 17ساله‌ای بود که پدرش هم روحانی مسجد گوهرشاد بود و حتی پدرش به‌شدت این ترور را محکوم کرده بود و گفته بود باید فرزندش مجازات شود. روایتی هم که ما از مرحوم عراقی در زندان شنیدیم این بود که شخصی به نام حاج ابوالقاسم اسلحه را از سیدضیاء طباطبایی گرفته بوده است و فاطمی با این اسلحه ترور می‌شود و اینکه اکثریت فداییان در آن شرایط زندان بودند. مرحوم عسگراولادی با نهضت امام‌خمینی از سال 1341 شروع کردند و با حاجی‌عراقی آشنا می‌شوند و با حاجی امانی که هر گروه جداجدا با امام در ارتباط بودند که بعدها به مجموع آنها موتلفه گفته می‌شد و امام اینها را به هم مرتبط کرد و بعدها به موتلفه تبدیل شدند.
‌در حقیقت سه گروه جدا از هم بودند؟
بله سه گروه جدا از هم بودند و بعدها این سه‌گروه به هم نزدیک می‌شوند و حاجی‌عراقی هم معدن داشت و سال 42 بعد از 15خرداد هم من و هم ایشان بازداشت شده بودیم و در زندان موقت شهربانی با هم آشنا شدیم و بعد از آزادی من حاج عراقی به منزل ما آمد که برای کارهای تئوریک با آنها همکاری کنم که من رفتم برای سربازی و دیگر امکانش نبود. البته باید تاکید کنم که رفتار حاجی‌عراقی بیشتر ملهم از امام بود.
‌تاثیر و نقش دکترحسین فاطمی را در تشکیل جبهه ملی چطور می‌دانید؟
سخنرانی مرحوم دکترسیدحسین فاطمی در خصوص تشکیل جبهه‌ملی: «اکنون که فواید کار دسته‌جمعی بر عموم رفقا روشن شد و قدرت نفوذ، اتحاد و وحدت بر همه معلوم گردید چه خوب است این عده برای انجام کارهای مهم سیاسی و مملکتی دست به دست هم داده به‌نام «جبهه‌‌ملی» تحت نظم و دیسیپلین خاصی شروع به مبارزات برای پیشبرد اهداف مختلف کنیم.» از آن پس دکترفاطمی سرپرست کمیسیون تبلیغات جبهه‌ملی شد و باختر امروز به‌عنوان «ارگان جبهه‌ملی ایران» به فعالیتش ادامه داد. در اولین مقاله پس از تشکیل جبهه‌ملی دکترفاطمی می‌‌نویسد: «مبارزان راه آزادی، جبهه‌ملی را تشکیل دادند. دکترمصدق پیشوای بزرگ ملی ایران که نیم‌قرن تمام در راه منافع مردم محروم این کشور مبارزه کرده، اکنون بیش از پیش خودش را در اختیار ملت گذارده است… این جبهه پرچمدار آزادی و طرفدار قانون‌اساسی و دشمن زورگویی، دزدی و رشوه‌خواری است، مساعی این جبهه در این راه به‌کار خواهد رفت که قیافه مسخ دموکراسی کاغذی دروغین کنونی را به‌صورت واقعی بیرون ‌آورد… من اقرار می‌کنم که هیچ‌‌گاه به لذت امروز مقاله ننوشته‌ام. امروز مانند عاشقی که پس از سال‌های مفارقت و هجران به وصل معشوق خود رسیده است در عین شوق و شعف این سطور را به پایان می‌برم…» دکتر محمد مصدق بارها از دکتر سیدحسین فاطمی به‌عنوان پیشنهاددهنده ملی‌شدن نفت در سراسر کشور نام برده است.
‌در همان زمان که بحث اعدام فاطمی مطرح بود، چطور شاه این اقدام را در مورد مصدق انجام نداد. آیا شهامتش را نداشت؟
شاه کینه‌ای که به مصدق داشت بسیار عمیق بود. مصدق یک شخصیت بین‌المللی داشت و به هر حال در دیوان لاهه پیروز شده بود و مجموع این عوامل شاید باعث شد نتوانند به وی آسیب برسانند و اگر از نظر بین‌المللی در فشار نبود شاید مصدق را هم اعدام می‌کرد. در مورد شخص فاطمی هم به یاد دارم که رییس‌جمهور پاکستان درخواست کرده بود حکم اعدام فاطمی ملغی شود و بسیاری از کشورهای دیگر هم چنین درخواستی داشتند از شاه. شاه بسیار تلاش کرد یاد و خاطره فاطمی را آلوده کند اما موفق نشد. آن شعار یا مرگ یا مصدق یا اتفاقاتی که سال‌ها بعد در دانشگاه در 16آذر می‌افتد امتداد مبارزات فاطمی و اعدام وی بود.
‌بسیاری رفتار فاطمی را تندروی می‌دانند، سرمقاله‌ها و حرف‌هایش را تندروی می‌دانند شما هم اینگونه فکر می‌کنید؟
نه فکر نمی‌کنم، شاه سعی کرده بود کودتا کند و حتی سعی کرد اینها را بازداشت کند و آن سرمقاله‌ها مربوط به 25 تا 28مرداد هستند نه پیش از آن و در این زمان شرایط بسیار متفاوت بوده است.
‌حاصل کار شخص فاطمی را چه می‌دانید؟
اینکه توضیح دادم فاطمی پیامی داد که مبارزه با استبداد را باید عمده کرد و مبارزه با استعمار مکمل آن است درحالی‌که در دوران نهضت ملی، مبارزه با استعمار عمده‌تر بود.

عکس

نگاهی به زندگی و مرگ محمد مسعود
تاوان روزنامه‌نگار مستقل‌بودن
شب‌هنگام 23بهمن1326 طنین صدای گلوله سکوت شب را در خیابان اکباتان تهران شکست. دو شلیک پیاپی‌ در پیاده‌رو خیابان اکباتان جوی خون به راه انداخت و محمد مسعود روزنامه‌نگار، رمان‌نویس ناتورالیست، سردبیر روزنامه جنجالی«مرد امروز» آخرین نفس‌هایش را کشید. بعد از کشتار روزنامه‌نگاران در دوران قیام مشروطه و بعدها حذف آنان در سال‌های قدرت رضاشاه این بار روزنامه‌نگاری دیگر به حیله ترور برخاک افتاد.
محمد مسعود در سال 1280 شمسی در شهر قم به دنیا آمد. پدرش میرزاعبدالله، مردی پیشه‌ور و روشنفکر و هوادار نهضت مشروطه و اهل قم بود.
وی پس از اتمام تحصیلات دبستانی به‌منظور کسب علوم قدیم و دینی با خواندن جامع‌المقدمات، تحصیلات خود را در یکی از حوزه‌های علمیه قم ادامه داد پس از آن در سال1311 جهت امرارمعاش به تهران رفت و در بازار مشغول به کار شد. محمد مسعود بعدها دوران کودکی و نوجوانی خود را در «بهارعمر» توصیف می‌کند. این رمان نه‌تنها از جهت توصیف زندگی شخصی وی که به خاطر نوعی از روایت زندگی مردمان پیرامون وی ارزشمند است.
مسعود 20ساله بود که قم را ترک می‌کند و راهی تهران می‌شود. وی در تهران ابتدا رمان‌های «در تلاش معاش» و «اشرف مخلوقات» را می‌نویسد هر چند هیچ‌کدام از رمان‌های وی نمی‌توانند شهرتی که با نوشتن رمان «تفریحات شبانه» که در پاورقی روزنامه شفق سرخ منتشر می‌شود برای وی ایجاد کنند. رمان «تفریحات‌شبانه» وی مورد تحسین نویسندگان مهم آن روز ایران قرار می‌گیرد و بیش از همه توجه جمالزاده را به وی جلب می‌کند.
در حقیقت جمالزاده، در حالی که در آن زمان در اروپاست با خواندن این کتاب تصمیم می‌گیرد محمد مسعود را بیابد. وی در بازگشت به ایران وی را پیدا می‌کند و موضوع فرستادن وی برای ادامه تحصیل به اروپا میسر می‌شود، هر چند مسعود همواره از علی‌اکبر داور- به‌عنوان کسی که شرایط انتقال وی به اروپا را فراهم کرد-یاد می‌کند. در نهایت مسعود با تلاش جمالزاده از سوی وزارت فرهنگ برای تحصیل روزنامه‌نگاری ابتدا به پاریس و سپس به بلژیک می‌رود. مسعود در اروپا با رمان‌هایی آشنا می‌شود که در ایران آن روز نبوده و از سویی با نظریات اندیشمندانی از گروه لیبرال و مارکسیست، وی را به سمت سوسیال‌دموکراسی هدایت می‌کند.
مسعود پس از چهارسال از دانشکده‌عالی روزنامه‌نگاری بروکسل فارغ‌التحصیل می‌شود و به ایران بازمی‌گردد. وی در بلژیک با دختری به نام ژینت آشنا می‌شود که عشق پرشور و نافرجام آنان پس از بازگشت مسعود به ایران با خودکشی دختر خاتمه می‌یابد و بعدها مسعود نام ژینت را روی تنها دخترش می‌گذارد. یکی از نظرات رایج در رابطه با اختلافات بعدی جمالزاده با محمد مسعود به ماجرای همین دختر بازمی‌گردد که جمالزاده از رفتار مسعود در قبال این دختر برآشفته می‌شود.
پس از شهریور1320 و سقوط رضاشاه و با بازشدن نسبی فضا، مسعود در 21مرداد 1321 موفق به کسب مجوز روزنامه «مرد امروز» می‌شود. وی ابتدا می‌خواست به یاد علی‌اکبر داور که موجبات عزیمتش به فرنگ را فراهم کرده بود و خود روزنامه‌نگاری قدیمی بود که روزنامه‌ای به نام «مرد آزاد» منتشر می‌کرد تقاضای صدور این نام را برای روزنامه خود کند که طبق قانون مطبوعات امکان نداشته است. وی سپس نام «مرد امروز» را برمی‌گزیند.
مسعود در همین زمان دو رمان دیگر منتشر می‌کند؛ «گل‌هایی که در جهنم می‌رویند» که در آن به احوال ایرانیان تحت استبداد رضاخان می‌پردازد و «بهارعمر» را در ادامه کتاب قبلی می‌نویسد که روایت خودنگارانه محسوب می‌شود.
پنجشنبه 29مرداد 1321 اولین شماره مجله هفتگی «مردامروز» به صاحب امتیازی و مدیرمسوولی «محمدمسعود» روی بساط دکه روزنامه‌فروشان تهران گذاشته شد؛ روزنامه‌ای که در ابتدا هفته‌ای دو روز و سپس هفته‌ای سه‌روز منتشر می‌شود و در مدت‌زمان کوتاهی تیراژ آن به بیش از 30هزار نسخه می‌رسد درحالی که در بسیاری از مواقع تجدید چاپ می‌شود و نسخه‌های موجود نیز به سرعت نایاب می‌شوند و گاه تا چندبرابر قیمت در بازار سیاه به فروش می‌رسند. شاید بتوان گفت در اولین نظر رهگذران آن دوران این سرتیتر شماره‌اول است که جلب‌نظر می‌کند: «مرام ما و هدف اصلی ما در روزنامه‌نگاری در درجه‌اول یک‌چیز است و آن اصلاح اوضاع اقتصادی عمومی کشور است. ما معتقدیم بهبود وضع مادی مردم در درجه‌اول اهمیت قرار گرفته و سایر مسایل اجتماعی فرع این اصل مهم است.»
مسعود از جنجالی‌ترین تیترها در افشای هیات حاکمه استفاده می‌کرد: «قوه‌مجریه ما حافظ مجرمین و قوه‌قضاییه ما بین دو قوه‌مقننه و مجریه گیج و مبهوت می‌باشد/ حکومت حمال‌ها/ خانه شاه هم غصبی است/ فقط یک محکمه انقلابی می‌تواند محتکرین را اعدام و دزدان اداری را تیرباران کند.» روزنامه‌نگاری که کار مطبوعاتی خود را با روزنامه اطلاعات آغاز کرده بود حالا تبدیل به یکی از جنجالی‌ترین روزنامه‌نگاران دهه 20 ایران شده بود.
روزنامه «مرد امروز» از اولین روزنامه‌های آن روز ایران بود که به شیوه روزنامه‌های اروپایی هیات تحریریه داشت و جایگاه مدیرمسوول و سردبیر و مدیر داخلی و دبیر و عکاس در آن مشخص بود. مسعود برای اولین‌بار صفحه ثابت ورزش را در روزنامه خود ایجاد می‌کند و حتی مسابقات دوومیدانی نیز برگزار می‌کند.
این روزنامه را شاید بتوان رکورددار توقیف روزنامه در تاریخ مطبوعات ایران نیز دانست. «مرد امروز» در طی شش‌سال 48بار توقیف می‌شود و در این مدت تنها 138شماره از آن منتشر می‌شود. تعداد زیادی از شماره‌های مرد امروز تحت امتیاز روزنامه‌های دیگر چون نسیم شمال، صدای ایران، نبرد و ندای آزادی منتشر می‌شود.
مسعود بعد از انتشار شدیدترین حملات قلمی به قوام‌السلطنه و با پیشنهاد یک‌میلیون‌ریال جایزه برای کسی که او را به قتل برساند، تحت تعقیب قرار می‌گیرد و مدت سه‌ماه متواری می‌شود و روزنامه‌اش به حال تعلیق و توقیف درمی‌آید و در این مدت وی «مردامروز» را به شکل بولتن منتشر می‌کند.
وی همچنین بارها علیه حزب توده و شوروی در روزنامه‌اش مقاله و سند منتشر می‌کند. وی به سیاست‌های مسکو و لندن در ایران شدیدا اعتراض می‌کرد و نقش مهمی در رسوا کردن و ارتباط حزب‌توده با شوروی و سرسپردگی برخی احزاب داخلی و وابسته به لندن ایفا کرد.
مسعود، زمانی که حزب‌توده تلاش می‌کرد تا نفت‌شمال به شوروی داده شود، با مقالات تند علیه آنان به مخالفت برخاست و این حملات در آن حد ادامه یافت که روزنامه‌های وابسته به حزب توده او را مرتجع و آنارشیست نامیدند و بیشترین هجمه و تهمت‌ها را علیه وی سازماندهی کردند.
زندگی محمدمسعود نیز همچون مرگ وی همواره در هاله‌ای از ابهام فرورفته است. بسیاری وی را متهم به کلاشی و باجگیری کرده‌اند و در مقابل بودند روشنفکران و نویسندگانی که وی را روزنامه‌نگار جسور و پرآوازه و حقیقت‌خواه نامیده‌اند.
بسیاری بوده‌اند که این رفتار وی را ناشی از سهم‌خواهی و زیاده‌خواهی وی و رسیدن به قدرت و ثروت دانسته‌اند و در مقابل برخی حملات تند و بی‌پروای وی را حمله به صاحبان زر و زور دانسته‌اند که ناشی از تکاپوی وی در راه نجات ایران از فقر و فساد بوده است کمااینکه مسعود در شهریور 1326، «سازمان مقاومت منفی» را ایجاد می‌کند که بعدها به سازمان مقاومت ملی تبدیل می‌شود که هدف اول آن رسیدگی به جرایم دولتمردان خائن در کشور بوده است.
تا 23بهمن 1326 مسعود، لحن خود را شدید و شدید‌تر می‌کند. در بهار سال ۱۳۲۵ اشرف پهلوی برای ملاقات با استالین به مسکو می‌رود. اشرف یک پالتوپوست خز بسیار گرانقیمت نیز به عنوان هدیه از استالین دریافت می‌کند.
مرد امروز، ماجرای بازدید اشرف پهلوی از یک نمایشگاه محصولات نساجی را دستاویزی برای حمله به وی می‌کند و اینگونه می‌نویسد: والاحضرت امروز برای تشویق از صنایع داخلی به این نمایشگاه تشریف آورده بودند و با حضور چند تن از وزیران و عده‌ای از نمایندگان مجلس و مطبوعات، از نمایشگاه بازدید کردند. ارزانی قیمت پارچه‌ها نیز مورد توجه والاحضرت قرار گرفت و هنگامی که نمایشگاه را ترک می‌کردند، گفتند: «آقایان بیاییم سرمشق دیگران شویم.
همه وزرا، وکلا، رجال، روزنامه‌نویس‌ها همه پارچه‌های وطنی بپوشیم. صنایع داخلی خود را حمایت کنیم. این یکی از طرق خدمت به مملکت ماست. من پیشقدم می‌شوم و از تمام دوشیزگان و بانوان ایران می‌خواهم که آنها نیز برای خدمت به وطنشان، از این رویه پیروی کنند.» این در حالی بود که در کنار این خبر تصویری از اشرف در پالتو پوست روسی درج شده و ذیل آن نوشته شده بود: «یک‌میلیون‌و 500هزارریال، قیمت یک پالتو پوست. والاحضرت اشرف از این پس از پارچه‌های وطن برای خود لباس تهیه خواهند کرد.»
مسعود سرانجام در ۲۳بهمن ۱۳۲۶ و دو هفته پس از چاپ مقاله مزبور به ضرب گلوله به قتل می‌رسد. مرگ وی تا مدت‌ها به صورت رازی ناگشودنی باقی ماند. این موضوع تا سال‌ها بعد نُقل محافل خصوصی و مطبوعاتی بود.
ولی به راستی قاتل محمد مسعود که بود؟ پرونده مسعود به مدت 10سال در دادگستری باقی ماند. در کتابی که به نام کمونیسم در ایران به قلم‌سرهنگ علی زیبایی از بازجویان اصلی اعضای حزب توده نگاشته شد و تا پیش از پیروزی انقلاب در دسترس عموم نبود خسرو روزبه از اعضای جنجال‌برانگیز سازمان افسری حزب توده ایران، پس از دستگیری و بازجویی به قتل محمدمسعود اعتراف کرد. احسان طبری، تئوریسین حزب توده و نفر دوم تشکیلات مزبور ماجرا را اینطور شرح می‌دهد «محمدمسعود در اثر گلوله یک تروریست کشته شد. ارگان‌های رسمی حزب نمی‌دانستند که تروریست، سروان عباسی و آمر آن خسرو روزبه بوده‌اند.
روزبه بعد‌ها آن را در اعترافات خود افشا کرد. مطابق توجیه او این ترور برای ایجاد یک شوک عصبی علیه دربار بود زیرا خسرو اطمینان داشت که قتل صددرصد به حساب دربار تمام خواهد شد.» انور خامه‌ای در این‌باره می‌نویسد: «آنچه مسلم است کمتر کسی این ترور را به حزب توده نسبت می‌داد.
من نیز مانند بسیاری از مردم آن را کار دربار می‌پنداشتم. علت این حسن ظن چند چیز بود. از یک مشت تحصیلکرده اروپا‌دیده بسیار بعید بود که روزنامه‌نگاری را آن هم به این شکل فجیع به قتل برسانند. اما تنها پس از دستگیری خسرو روزبه در 15تیر1336 و اعترافات او معلوم شد که کمیته ترور حزب توده این کار را انجام داده است.»
روزبه بازداشت می‌شود و به مباشرت و آمریت در ترور محمدمسعود اعتراف می‌کند. اعترافات وی و ابوالحسن عباسی نشان می‌دهدکه چگونه تدارک ترور وی در یک انجمن هشت‌نفره سازماندهی شده و عباسی با اسلحه پاربلومی که روزبه در اختیار وی قرار داده است در شبی که مسعود از ساختمان اداری روزنامه به سمت چاپخانه می‌رفته در هنگام خروج از چاپخانه وی را مورد سوءقصد قرار داده است. عباسی ابتدا یک گلوله به وی شلیک کرده و سپس طبق دستور گلوله دوم را به شقیقه مسعود شلیک کرده است.
تشییع‌جنازه محمدمسعود به یکی از بزرگ‌ترین میتینگ‌های سیاسی تبدیل شد و هزاران‌نفر در این مراسم شرکت کردند و روزنامه‌ها از وی با عنوان «شهید راه آزادی و قلم و ایران و کسی که جان بر سرقلم نهاد» یاد کردند.
هر چند روزبه به آمریت قتل وی اعتراف کرد اما رازهای بسیاری از ماجرای مرگ وی نامکشوف باقی مانده است.
حقیقت این است که مسعود همزمان درگیر مبارزه با دربار، دولت‌های شوروی و انگلیس، حزب‌توده، صهیونیسم، محتکران، اهالی بازار و… بود. فارغ از اینکه مسعود را روزنامه‌نگار جسور بدانیم یا ماجراجویی کلاش، نمی‌توانیم تاثیر وی را بر روزنامه‌نگاری ایران و تاوانی که برای استقلال آن پرداخت، نادیده بگیریم.

عبدخدایی در گفت‌وگو با «شرق»: فاطمی مظلوم واقع شد چون شاه او را کشت
مهسا جزینی: 25بهمن 1330، وزیرخارجه دکتر مصدق توسط «محمدمهدی عبدخدایی» از اعضای فداییان اسلام ترور شد اما جان سالم به‌در برد. حسین فاطمی اما سه‌سال بعد در آبان 1333 توسط حکومت پهلوی اعدام شد. با عبد خدایی درباره چرایی آن رویداد و نگاهش به رخداد ترور بعد از 60سال گفت‌وگوی کوتاهی انجام دادیم.
‌ بعد از گذشت نزدیک به 60سال از مرگ دکتر فاطمی آیا شما همچنان از اقدام به ترور ایشان دفاع می‌کنید؟
هر جریانی مقتضای زمانی خودش را دارد. در آن زمان که من دکتر فاطمی را ترور کردم او رابط دربار و دکتر مصدق بود. اما دکتر فاطمی 26بهمن سال 30 با دکتر فاطمی سال 32 فرق دارد. کسی که به تمامی سفرای در مسیر حرکت شاه تلفن زد و گفت از شاه به علت اینکه از کشور فرار کرده استقبال نکنید و اموال دربار را مهروموم کرد؛ این در حالی است که ایشان قبلا نشان همایونی از شاه گرفته بود. او گفت من هرگز این نشان را به سینه نزدم. اما چه‌طور می‌شود که ایشان نشان می‌گیرد؟ یک شخصیت در یک مقطع یک نظر دارد، همان شخصیت در مقطعی دیگر نظرش عوض می‌شود.
‌ با وجود همه اینها آیا باز هم شما از ترور فاطمی دفاع می‌کنید؟
من از ترور در آن موقعیت دفاع می‌کنم.
‌ ولی آن زمان شما یک نوجوان 15ساله بودید شاید تحت‌تاثیر احساسات یا ابزار قرار گرفته باشید.
رهبران آن جمعیت (فداییان اسلام) تیرباران شدند و خودشان نیستند تا جواب بدهند اما من در خانواده‌ای بزرگ شدم که نواب‌صفوی و حضرت امام را در سن 10سالگی در منزل خودمان دیدم. یک بلوغ داریم، یک رشد؛ که اینها با هم فرق دارند. من به بلوغ فکری رسیده بودم. همه حرف‌هایم در دفاعیاتم مشخص و روشن‌کننده است.
‌ امام اما هیچ‌وقت عملیات ترور را تایید نکردند و برایش به هیچ گروهی فتوا ندادند.
شما از امام دلیل می‌آورید این درحالی است که حاج‌مهدی عراقی و حاج‌صادق امانی و هرندی همه بعد انقلاب شخصیت‌های نزدیک به امام هستند. نحوه برخورد امام(ره) تایید کار آنها بوده است.
‌ یعنی شما همچنان از ترور فاطمی دفاع می‌کنید؟
بله چون اگر کشته شده بود بین مصدق و شاه اختلاف می‌شد.
‌ و نتیجه؟
من الان بعد 60سال نمی‌توانم اظهارنظر کنم و نمی‌دانم چه رخ می‌داد. آنچه مسلم بود وحدت شاه و مصدق دکتر فاطمی به هم می‌خورد. بعدش را نمی‌دانم. نمی‌دانم کودتا رخ می‌داد یا نه؟ و قدرت شاه و مصدق چه قدر تغییر می‌کرد. همه اینها در تاریخ مکتوم مانده است.
‌ یعنی به نظر شما اگر فاطمی کشته می‌شد نتیجه تاریخ سمت و سوی بهتری پیدا می‌کرد؟
نمی‌توانم اظهارنظر کنم. الان کیف چرمی مخصوص فاطمی در موزه وزارت خارجه هست که نشان می‌دهد گلوله از یک طرف کیف بیرون نیامده و یک طرف کیف سالم باقی‌مانده است. من یک روز از همسر دکتر فاطمی سوال کردم که گلوله به ایشان خورده بود یا نه که ایشان گفت فقط پایش را با اسید سوزانده بودند درحالی‌که اسیدی در کار نبوده است.
‌ نظر شما نسبت به «شهید» خواندن فاطمی چیست؟
گاهی آدم با مرگ مواجه می‌شود و گاهی خودش سراغ مرگ می‌رود. دکتر فاطمی روز 25مرداد خودش را پیروز می‌دانست. نمی‌دانست چه پیش می‌آید اما با مرگ روبه‌رو شد. چون در مقام وزارت‌خارجه افراط کرد کشته شد. چرا بقیه کشته نشدند؟ فاطمی چون اختلاف شخصی با دربار پیدا کرد کشته شد. او «شهید» خوانده شد چون توسط شاه کشته شد و برای همین مظلوم واقع شد. من‌هم خودم کسی هستم که در حکومت شاه دستگیر و شکنجه شدم برای همین است که این مدت سکوت کرده‌ام و چیزی نگفته‌ام.

عکسعکسعکس

تجلیل از نیم قرن حضور پری صابری در تئاتر ایران در سالروز تولدش

تجلیل از نیم قرن حضور پری صابری در تئاتر ایران در سالروز تولدش

انتشار 8 فوریه 2014

saberiصد و پنجاهمین شب از شبهای مجله بخارا اختصاص داشت به پری صابری که غروب پنجشنبه ۱۷ بهمن ماه ۱۳۹۲ با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت در کانون زبان فارسی ـ موقوفات دکتر محمود افشار برگزار شد. با حضور فرزندان پری صابری، مریم و تیمور شیرین لو، خسرو سینایی، دکتر توفیق سبحانی، ماندانا صدیق بهزادی، پوران صلح کل، گلی امامی، فریده زندیه، تورج اتحادیه، فرهاد مشار، آناهیتا قبائیان، دکتر حسن حاج سید جوادی، دکتر حمیده مروج، صدیق تعریف، دکتر خوشنویس، مهندس کورش زعیم، هایده مشایخ، فروزنده اربابی، فروغ بهمن پور، ترانه شایگان و همچنین احمد مسجد جامعی، ریاست شورای شهر تهران، و علی مرادخانی معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

در آغاز این مراسم که همزمان با هشتادمین زادروز پری صابری، علی دهباشی از او چنین یاد کرد:

” امشب مفتخریم به حضور خانم پری صابری و استادان و هنرمندان ارجمند.

بدون تردید سی و پنج سال احیر نقطه عطفی در زندگی زنان ایران بوده است. حضور گسترده زنان ایران در عرصه‏های گوناگون، و در اینجا روی سخنم عرصه هنر و ادبیات است، با آنچه که گذشته است قابل مقایسه نیست. در اینجا مجال آن نیست به حضور زنان در عرصه هنرهای تجسمی، ادبیات، سینما و دانشگاه بپردازیم. اما در عرصه تئاتر نیز کارنامه درخشان زنان قابل تأمل است.

خانم پری صابری یکی از چهره‎های درخشان و مؤثر در عرصه تئاتر ایران هستند که در چندین دهه از سالهای دهه چهل تا کنون همواره با آثار ارجمندی که خلق کردند وجهی دیگر از توانایی زنان ایران را در عرصه هنر به ویژه هنر تئاتر به ما نمایاندند.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

کارنامه پر برگ و درخشان خانم صابری گویای تلاش پی گیر و مستدام ایشان در حوزه‎ای است که عاشقانه کار کردند.

خانم صابری این امکان و شانس و شرایط را داشتند که با هنرمندان مهمی همکای و همفکری و نشست و برخاست داشته باشند.

دوستی و همکاری نزدیک با فروغ فرخزاد که در نمایش « شش شخصیت در جستجوی نویسنده» پیراندللو متبلور شد. همچنین آشنایی با اوژن یونسکو که نخست در فرانسه بود و سپس در سفر یونسکو به ایران. همچنین با دیگر شخصیت‏ها همچون سهراب سپهری و بسیاری دیگر.

مجموعه این مناسبات و همکاریها و بعد آشنایی و مطالعه جدی در تئاتر جهان این امکان را به ایشان داد که بتوانند با توانایی‎های بیشتر در حوزۀ اقتباس از آثار کلاسیک ادبیات فارسی همچون شاهنامه و مولانا و دیگر متون کلاسیک همچون عطار آثار مدرن و خلاقی را ارائه کنند که بسیاری از حاضران این نمایشنامه‏ها را دیده‎اند که از جمله موفق‎ترین آثار نمایشی تئاتر ایران است.

وجه دیگر خانم صابری ترجمه‏‎های ایشان است از آثار نمایشنامه‎نویسان مهم فرانسه زبان همچون کامو، یونسکو، ژان پل سارتر و … خانم صابری آثار دیگری نیز در کارنامه خود دارد، از جمله: « هفت شهر عشق»، « شمس پرنده»، « ۲ قصه برای فیلم لیلا در نصف جهان» و….

این همه را گفتم و کوتاه می‏‎کنم که مجموعه این کارنامه زرین و درخشان خانم پری صابری به راحتی به دست نیامده است و تنها شاید عدۀ معدودی بدانند که چه مایه رنج و رنج را متحمل شده‌‎‎اند و با سینۀ پردرد اما با لبی خندان به کار خود همچنان ادامه می‎دهند.”

دکتر ژاله آموزگار سخنرانی بعدی این نکوداشت بود که از « بانوی نستوه» حکایت کرد:

” به همت آقای دهباشی عزیز گرد هم آمده‎ایم تا سالروز تولد بانویی را شادباش بگوییم که کارنامه کاری و اخلاقی درخشانش او را در جرگۀ زُبدگان جامعه ما قرار می‎دهد که علی رغم تنگناها در این زمینه کم نمی‎آورند.

کیست که از سابقۀ پر بار تحصیلی و علمی پری صابری آگاه نباش. زمانی که خانوادۀ روشنفکرش این مجال را برای او فراهم می‎کنند که تحصیلات دانشگاهی‎اش را در پاریس در رشتۀ تئاتر و سینما ادامه دهد، دری از پیشرفت به سوی او گشوده می‎شود که برای بسیار کسان آرزویی دست نیافتنی است. او قدر این موقعیت را می‏داند ، فرصت را هدر نمی‏‎دهد. خوب می‎آموزد و خوش می‎‏درخشد / اولین فیلم کوتاهش دربارۀ خیام در ۱۹۵۴ در پاریس بهترین فیلم دانشجویی شناخته می‏‎شود.

مانند بیشتر دانش‏‎‏آ‎موختگان آن زمان، با بار اندوخته‎‌هایش به ایران بازمی‏‎گردد تا صفحات کارنامه‏‎اش را با کارهای برجسته‎اش در سرزمین خودش زرین کند.

من تخصصی در دانش هنر و تئاتر و سینما ندارم اما خداوند را سپاسگزارم که چشم زیبابین، عشق به هنر، دوست داشتن هنرمندان و ارج نهادن بر این نازنینانی که ما را با خود به مهمانی شادی‏ها و زیبایی‏های نهان در پرده می‎برند و گاه با شکافتن عمق ناگواری‎ها اشک به چشمانمان می‎آورند، دریغ نکرده است.

من هم مانند شما بارها در صندلی سالن‏های تئاتر جای گرفته‎ام و با اشتیاق و تحسین به دستاوردهای این بانوی نستوه نگریسته‏‎ام و آفرین گفت‏ه‏‎ام.

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

بحث در ریزه‏کاری‎های هنری او کار من نیست، دست اندرکاران هنر به خوبی این توانایی‏ها را به قلم می‎کشند و مقامِ برجسته هنری او را معرفی می‎کنند. و پری صابری مسلماً با دلایل فراوان در اوج این کرسی افتخار جای دارد. اما من با دیدی دیگر به این دستاوردها می‏نگرم.

به نظر من آنچه بیش از همه در کارهای پری صابری تحسین برانگیز است ، همت، جرأت  و تحمل اوست. او می‎توانست در شرایط نامطلوب ، با امکاناتی که داشت و دارد، به دور از هر قیل و قالی به کناری بنشیند، کتاب بخواند، موسیقی گوش کند، دور جهان بگردد و کاری به کاری نداشته باشد، چنان که بسیار کسان چنین راهی را برگزیدند.

اما او چنین نکرد. فراموش نکنیم آن زمان پرتنشی را که او با عزمی زنانه پا به میدان گذاشت و در شرایط سختی که همه به یاد داریم هنرمندانِ زن و مرد را با همه دلزدگی‏ها و زودرنجی‎‏هایشان به کار گرفت ، با ظرایف و حساسیت‏های شغلی آنها مدارا کرد و شرایط ناگواری را گردن نهاد که از تحمل بسیار کسان خارج است و نتیجه‎

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

‏اش آثار هنری ارزنده‏ای شد که در آن سالها همه را با اشتیاق به سالن‏های نمایشش کشاند.

هنرمند اثر هنری می‎آفریند. ولی کار هنرمندی کارستان است که در شرایط نامناسب و در زیر فشارهای گوناگون، به خلق اثری بپردازد. شاهکارها معمولاً در شرایط نامناسب خلق می‎شوند.

پری صابری هم در زمینی پر سنگلاخ قدم گذاشت. جرأت، همت و جسارت خود را به کار گرفت. با مهارتی خاص دوباره رنگ و حریر و زیبایی و حرکات موزون را آرام آرام به روی صحنه آورد و صدای لطیف زن را کنار آوای مردان به گوش تماشاچیان رساند. صحنۀ تئاتر به دست او پس از مدت‎ها رنگین شد و آهنگین.

هنر ارزندۀ دیگر او این بود که با موضوعات اصیلی که برای آثار نمایشی‏اش برگزید پلی شد میان شاهکارهای ادبی وگنجینه‎های کم نظیر سرزمین ما. با نسل جوانی که در آن اوضاع و احوال کمتر این سخنان به گوششان می‎خورد و همچنین با گروهی که یا از این مقولات بسیار دور بودند و یا در گیرودار گرفتاری‎هایشان دغدغۀ این مطالب را نداشتند و کم کم آنها را به دست فراموشی می‎سپردند.

به همت او برای نسل جوان و همچنین نسل فراموشکار و غرق در ظواهر و گرفتاری‏ها، از ورای رنگ و حریر و آهنگ، دری به دنیای دیگر گشوده شد. با کارهای او اسطورۀ سیاوش نه تنها در ایران که در تالار یونسکو نیز دل‎ها را لرزاند، تا تماشاگران با « من از کجا و عشق از کجا» به فروغ سلامی دوباره کنند، در « باغ عرفان» با سهراب قدم زدند، « هفت شهر عشق»را با عطار درنوردیدند. با زلیخا عاشق یوسف شدند. یا شاخ نبات حافظ دمخور گشتند. از هفت خان رستم گذشتند، برای سهراب نوحه سر دادند، با رستم همدردی کردند و بر مرگ اسفندیار اشک ریختند و به همت او سرود « دریغ است ایران که ویران شود» را به عرش رساندند و بخشی از این کارها مرزها را نیز درنوریدند و به همت پری صابری این آثار نماینده‏ای شد از فرهنگ اصیل ما در کشورهای غربی.

اما اگر از اینها بگذریم، پری صابری با وجود همه این لیاقت‎ها و توانایی‌های شغلی ر زندگی روزانه ، تا آن جا که من دیده‏ام، بانویی است آرام، مهربان، متواضع، خوش قلب و بردبار که هرگز موفقیت‏های بیشمارش پرده‎ای از غرور بر او نکشیده است و او با معنویتی سرشار از صمیمت همیشه برای دوستان قدیم و جدیدش همچنان دلسوز، مهربان و مهمان‏نواز باقی مانده است.

من افتخار می‎کنم که در جرگۀ دوستانش جای دارم و هر از گاهی مورد مشورتش قرار می‎گیرم.

و به عوان یک دوست به نمایندگی از سوی دوستان مشترک و به عنوان یک ایرانی علاقمند به فرهنگ این سرزمین، از برپایی این مجلس خشنود ، سرمست و سپاسگزارم و برای این موجود دوست داشتنی روزهایی خوش با تندرستی آرزومندم.”

و سپس نوبت به خسرو خورشیدی رسید تا از پری صابری و تالار مولوی سخن بگوید:

” خانم پری صابری دوران درخشانی را در کارنامۀ هنری خود دارند و من متوجه شدم ایشان دو دوره پُر کار و با انرژی داشتند که شاید امروز کسی از دوران گذشته ایشان به خصوص نسل جوان اطلاعی نداشته باشند.

و من باید با این عنوان شروع کنم که تئاتر دانشگاهی ما مرهون زحمات بی‎دریغ و جسارت هنرمندانۀ ایشان بوده و امروز اگر نامی از تالار مولوی برده می‎شود این نام در زمان مدیریت خانم پری صابری آن چنان درخشید که در کنار تئاتر شهر که هم زمان در زمستان ۱۳۵۱ با هم فعالیت خود را آغاز کردند قرار گرفت . تئاتر شهر با یک ساختمان بسیار مجهز و سرمایه آن چنانی که از طرف تلویزیون ایران در اختیار داشتند. در آن زمان پِیس باغ آلبالوی آنتوان چخوف را بر صحنه داشت و هم زمان ما هم در تالار مولوی پِیس ملاقات بانوی سالخورده را به کارگردانی زنده یاد حمید سمندریان برروی صحنه آوردیم . اما چگونه؟ ماجرا بدین قرار بود. وقتی من تازه از ایتالیا برگشته بودم، زمستان ۵۰ ، دوست دیرینه‌‎ام زنده یاد حمید سمندریان پِیس کرگدن را در تالار فارابی دانشگاه تهران بر روی صحنه برد و من هم چون همکار این دوست عزیز در دانشکده هنرهای دراماتیک بودم شبی به دیدن تئاتر رفتم. البته تئاتر و بازیگران هنرمند ایتالیایی را که در نمایش‎ها دیده بودم در ذهن من جای گرفته بود در حالی که این مقایسه بسیار نادرست بود. و شروع کردم به انتقاد کردن . اما با تمام انتقادهای من باعث نشد که در دوستی من و حمید سمندریان کوچکترین خللی وارد آید. اما حمید بعد از مدتی یک روز به من گفت که تو استاد انتقاد هستی اما استاد کار نیستی چون من در این مدت هیچ نوع فعالیت هنری در تئاتر نداشتم. در نتیجه حمید گفت من می‌خواهم ملاقات با بانوی سالخورده را اجرا کنم . هستی یا نه؟ گفتم صد در صد. چون کلام با نفوذ او و نوع بیانش که استاد این کار بود مرا مجذوب نمود و راه دیگری نداشتم. بالاخره گفتم در کجا؟ گفت در تالاری که در دانشکده هنرهای زیبا هست و تالاری هم در دانشکده ادبیات . هر دو به اتفاق به دیدن سالن‏ها رفتیم . آنقدر این سالن‏ها بی‏روح بود که من موافقت نکردم . البته سالن دانشکده هنرهای زیبا بهتر بود. و حمید به یک باره گفت راستی یک سالن دیگر هم در حال ساخت است و خانم صابری مدیریت آن را بر عهده دارد . برویم ببینیم می‎پسندی یا نه.

خسرو خورشیدی ـ عکس از مجتبی سالک

خسرو خورشیدی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر علی رفیعی هم آنتیگون را که اولین کارشان بود در همین سالن به بهترین نحو اجرا کردند. از دیگر هنرمندان و کارگردانانی که در تالار مولوی کار کردند باید از زنده یاد هوشنگ حصامی و دکتر محمد کوثر یاد کنم. در این تالار بود که علاقمندانِ تئاتر در فضای دوست داشتی‎اش چند اثر از گارسیا لورکا، از برتولت برشت ، تنسی ویلیامز ، آرتور میلر ، لوئیجی پیراندللو، آلفرد دوموسه، دورنمات و دیگر بزرگان عالم نمایش دیدند. و همانطور که اشاره شد تالار مولوی جای بسیار ویژه‎ای در تئاتر ایران پیدا کرد.

زمان گذشت و اما امروز شاهد جشنی بزرگ برای بانوی تئاتر ایران هستیم و من در مدتی که آمریکا بودم ، تمام مدت یکی از خاطراتی که در ذهنم می‏گذشت خاطرۀ خوب تالار مولوی بود. تالار مولوی با سالنی مدرن که تماشاچی در تمام اطراف می‎تواند بنشیند. و ما توانستیم در این سالن ، با وجودی که فاقد تمام امکانات تئاتر ایتالیایی بود، آثار نمایشی بزرگی را به روی صحنه ببریم و این چیزی نبود جز مدیریت خانم پری صابری . به هر حال همیشه در تمام دوران زندگیم ، چه هنگامی که در اپراهای بزرگ بودم ، چه در تمام تئاترها، هنوز تالار مولوی برای من یک خاطره نمایشی فراموش نشدنی است.

پری صابری، دکتر ژاله آموزگار و داود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری، دکتر ژاله آموزگار و داود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

بعد از مراجعت از آمریکا دوباره افتخار همکاری با خانم صابری را در نمایش‏های رند خلوت نشین، یوسف و زلیخا و لیلی و مجنون را داشتم و این بار شاهد این بودم که در تالار وحدت مردم تا آخرین طبقات آن به دیدن تئاتر آمده بودند و این چیزی نبود جز پیوند درست خانم پری صابری با مردم مملکت خود. امیدوارم همیشه سلامت و خلاق باشند و من نیز به ایشان، همانند تمام دوستانشان، افتخار می‏کنم.”

دکتر امید روحانی در بخشی دیگر از این مراسم از « دوران پنجاه ساله هنری» خانم صابری سخن گفت: ” این دوره را می‎توان به دو دوره مشخص تقسیم کرد. این دوره‎بندی در آثار بسیاری از هنرمندان میسر است ولی فکر نمی‏‎کنم این دو دوره در هیچ هنرمندی به اندازه خانم صابری مشخص باشد.

دورۀ اول دوره‎ای که از بازگشت ایشان از فرانسه آغاز می‏‎شود و عملاً تا زمان انقلاب به طول می‎انجامد. خانم صابری به ایران برمی‏‎گردند، به همراه بسیاری از هنرمندان که در آن سال‎ها پس از فارغ‎التحصیل شدن به ایران برمی‎گشتند و هنر ایران بسیار مدیون این هنرمندان است. عملا آنچه   ما در سینمای ایران داریم، بخش عمده‎‏ای از آن را حاصل فعالیت هنرمندانی است که در این سال‎ها که مصادف است با دهۀ شصت میلادی به ایران برمی‏‎گردند. در زمینۀ تئاتر به خصوص خانم پری صابری و زنده یاد حمید سمندریان شاخص‏‎‎اند. این دو نفر همان کاری را می‏‎کنند که زمانه از آنها انتظار دارد. ما صاحب یک سنت تئاتری بودیم در سال‎های دهۀ ۲۰ ، سال‏های طلایی تئاتر لاله‏‎زار. »

دکتر امید روحانی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر امید روحانی ـ عکس از ژاله ستار

امید روحانی در ادامه سخنانش اشاره کرد؛« آن پدیدۀ جدیدی که خانم صابری و زنده یاد حمید سمندریان به تئاتر ایران می‏‎آورند، دراماتورژی است، یعنی خوانش جدید از آثار قدیمی. کشف امکانات نمایشی در آثار قدیمی، کشف امکانات جدید.» و سپس دکتر امید روحانی به کارهای خانم صابری پس از انقلاب اشاره دارد،« و به نظر من خانم صابری در دوران پس از جنگ چیزی را بنا می‏‎کند که بسیار مهم‎تر از دوران اول است. یعنی خلق اُپرت ایرانی. کوشش برای پیدا کردن اپرت که خودش باز ریشۀ قدیمی دارد. و بیست سال گذشته و خانم صابری همچنان خستگی ناپذیر کار می‎کند.»

و سپس علی دهباشی از رامین آزادآور دعوت کرد تا چند کلمه‏‎ای از همکاری‎اش با پری صابری بگوید و او نیز از نقش موسیقی در آثار خانم صابری و تفکیک‎ناپذیری آن از اثر نمایشی ایشان شد، به گونه‏‎ای که کار موسیقی و تمرین نمایش توأمان پیش می‎رود و به هیچ روی نمی‏‎توان این دو را از هم جدا کرد.

آزادآور ـ عکس از ژاله ستار

رامین آزادآور ـ عکس از ژاله ستار

آخرین سخنران این مراسم تجلیل محمد حاتمی بود که سالهاست در نمایش‎های پری صابری کار می‎کند و وی از ورودش به باغ عرفان روایت کرد:

نمایش به فتح نون و کسر یا، اسم مصدر از نمایاندن یا نمودن است، نشان دادن، به معنی جلوه و منظره و بازی در جایگاهی ( یعنی تماشاخانه) . جایی که سالها با آن آشنا بوده و هستم . جایی که گفته بودند ناممکن‎ها آغاز می‏شود و شد.

بازیگر آفریننده است، آفریننده‎ای که خود الگوی آفرینش است و تئاتر وسیله‏ای برای تأثیرگذاری بر جهان و زایاندن انسانی نو، مسیحا نفس و شفابخش و وجود شناخت.، برای بازسازی انسان و جهان و تلاش و کنکاش و مقولۀ معرفت الوجود. تئاتر یک وحدت است، جایی که همه عناصر باید در هم بیامزیند و یکی شوند تا مروری کنند بر بیداری وجدان در دنیای زیبایی و « حق» .

این جمله را سالها پیش از تو آموختم و این اولین بار نیست که بعد از ۲۶ سال شما را تو خطاب می‏کنم ، که اگر در مقام قیاس قرار ندهم، در راز و نیازهایم به خدا هم تو می‏گویم و او اصلاً از این نوع خطاب نمی‏رنجد.

پس بگذار با کلام تو آغاز کنم.

تو این گونه گفتی که اَعمال هنرمند آثار اوست.

محمد حاتمی ـ عکس از مجتبی سالک

محمد حاتمی ـ عکس از مجتبی سالک

ما وارد گود می‎شویم، « گود بازی» و می‏دانیم که اگر در نبرد خطرناک مبادلۀ قدرت‎های عریان حسی، نابلد باشیم و موذی پاره می‏شویم و سرکوفته و ناتمام، که هنر وادی عاشقان تیزبین گستاخ است و باید سفر کنید از بیرون به درون. و من سفر کردم ، سفر حچمی در خط زمان.

از یک روز پاییزی در ۲۶ سال پیش که پا به باغ عرفان گذاشتم. به عرفا برنخورد، منظورم نمایش من در باغ عرفان است.نمایشی که شاید به جرأت بگویم دری تازه بر من گشود. از همان آغاز یعنی روز اول تمرین که نمایشنامه را ورق زدم، با تعجب که توضیح صحنه را که قبلاً این گونه می‎خواندم:

دو درب ( یعنی همان در معروف) در سمت چپ و راست، پنجره‏ای رو به نور در طبقۀ بالا ـ چند پله که به آشپزخانه می‏رسد و یک کاناپۀ رنگ و رو رفتۀ قدیمی با پارچه مخمل قرمز که نشان از اشراف‎زدگی پوسیده می‎دهد. در گوشه‏ای دو چراغ پایه بلند روسی در کنار شومینۀ خاموش. و یک جار آویخته از سقف و این بار این گونه خواندم، توضیح شروع صحنه :

عشق ، زیبایی، مرگ را دور می‏زنیم و همراه کلام مولانا و حافظ و فروغ با بازی صوت، حرکت ، نور به سوی دروازه‏های باز حق و زیبایی می‎رویم. تقریباً همان نخست زیرزیرکی بیش از هفت بار خواندم تا متوجه بشوم. باید از کدام در وارد این عشق بشوم و از کدام پله بالا بروم تا بتوانم همکلام حافظ و مولانا و … دیگران بشوم و کدام پردۀ پنجره را کنار بزنم تا نور حق را ببینم ( هنوز هم نفهیده‏ام).

و تمرینات به مرور گذشت و فقط شعر بود و موسیقی و آواز و حرکت. ما فعل حرکت را به جا آوردیم، نور خوردیم، موسیقی نوشیدیم و کلاممان ( دیالوگ) تبدیل به نوشداروی اشعار حافظ وفردوسی بزرگ و مولانا و عطار شد. در کودکی از ایرانی بودن این را به خاطر داشتم که فعلاً بچۀ طهرانم و معلم جغرافیا که می‏گفت نقشۀ ایران به شکل گربه است و موی گربه زیان‎آور.

و فردا و فرداهای تمرین تو این گونه آموختی که انسان جان جهان است و بی‎یاورمندی او جهان مرده بود و اهریمن پیروز. در این دوران دلگزای آمیختگی و نامرادی گنبد دوار ، در این تاراج ضحاک‏ها و افراسیاب‏ها، هر انسانی به فراخور توانایی روح خود در گیر و دار پیکار است.

شب پری صابری ـ عکس از مجتبی سالک

شب پری صابری ـ عکس از مجتبی سالک

                                    شیر حقم نیستم شیر هوا

                                    فعل من بر دین من باشد گوا

با تو آمدم و آمدیم، پله پله تا ملاقات . و پوست انداختم و انداختیم و شکل گرفتیم. از شهری به شهری و از دیاری به دیاری دیگر. و من و ما آمیزه‏ای شدیم از زندگانی آدم‏های پراکنده که گاه سهراب بودم و گاه مولانا و گاه حافظ و سیاوش و عطار و تا به اینجا که رسیدم و رسیدیم. باز به ملاقات عشق و شفقت و وحدت که پدر می‏گفت عشق کلید تربیت انسان است و تصفیه کننده و کیمیاگر ، و عشق اخگری است برافروخته از تجلی حسن معشوق ازلی که آدمی و پری طفیلی هستی اویند.

و این شعر به ظاهر کودکانه و پُر رمز و راز در گوشم زمزمه کرد که :

                                    کوه به کوه نمی‏رسد           آدم به آدم می‎رسد.

و پس از آن صدیق تعریف غزلی از حافظ را خواند و پیش از آن چنین عنوان کرد: با عرض سلام و شادباش تولد استاد پری صابری. من خودم دانش‎آموختۀ رشته تئاتر هستم از دانشکده  هنرهای زیبای دانشگاه تهران. و بسیاری از این نمایش‎هایی که استادان به آن اشاره کردند ، بنده این افتخار را در دوران دانشجویی داشتم که بروم و ببینم، از جمله نمایش آنیتگون که اولین کار استاد علی رفیعی است و چند تا از کارهای استاد صابری، از جمله ” جزیره بزها”را دیده‎ام. و به این ترتیب در واقع توانستم یاد بگیرم از این بزرگانی که همیشه جزو گردن فرازان هنر ، نمایش و تئاتر و جزو مخافر ملی به حساب می‎آیند. این را گفتم تا بدانید آنچه اینجا مطرح شد برای من بسیار بسیار جذاب بود ؛ به خصوصی بحثی که دوستمان آقای دکتر روحانی مطرح کردند راجع به آبشخور تئاتر ایران، برای تئاتر ملی که می‎تواند با تلاشی که استاد صابری کردند به یک تئاتری برسیم که آرزوی همیشگی تئاتر ایران بوده و شاید با تجربۀ آزمون و خطا بتوانیم به تئاتری به معنای درست کلمه تئاتر ملی دست پیدا کنیم و به نمایش‎های موزیکال که اشاره کردند نوعی اُپرت به حساب بیاید.

صدیق تعریف ـ عکس از مجتبی سالک

صدیق تعریف ـ عکس از مجتبی سالک

پخش بخش‎هایی از فیلم مستندی که به زندگی و آثار نمایشی پری صابری می‎پرداخت یکی دیگر از قسمت‏های این برنامه بود.

و در خاتمه نوبت به پری صابری رسید تا با دوستدارانش سخن بگوید:

سلام عرض می کنم و از تشریف فرمایی تمام سرورانی که به مجلس ما رونق بخشیده‎اند تشکر می‎کنم.

پری صابری هستم ،زاده آب و خاک ایران.حرفه‎ام تئاتر،نویسندگی و گردش در باغ هنر است. تئاتر دلبستگی من است. جایگاه شناخت آدمی است. خودشناسی است. نمایش بزک نشدۀ تقواها و شرارت‎هاست. ادراک حس بلوغ و آزادی است. غوغای زندگی است! کجا می‎توان دلپذیرتر از تئاتر به آگاهی رسید ،به پناهگاهی علیه دلمردگی ! کجا انسانها می‎توانند در لحظه‎ای که تنها به لبان یک نفر چشم دوخته‎اند و با حسی مشترک به تصّرف درآمده‎اند و ربوده شده‏اند ،این چنین به برادری یکدیگر واقف شوند. آن دیگری که خود من است و رنج می برد و لذّت می برد و تار  پودم را با همدردی به ارتعاش در می آورد. بازیگری  که تقوا و شرارت را هم قدرت سیم های لخت فشار قوی ، هرروز تجربه و زندگی می کند و زیبایی و زشتی را دراقتدارکاملشان با قدرتی همطراز ، به تماشاگران منتقل می کند. کجا می توان پنداشت تقوائی والاترموجود است؟ درکجا،”یگانگی” معنی بیشتری پیدا می کند؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

ما کارگزاران تئاتر، به تعّهد عشقی رو در رو و کارساز، گردن نهاده ایم و باور داریم هنر مولّد بروز استعدادهای غیره منتظره ی آدمهاست! به انسان امکان زیستن می دهد. امکان شاعر شدن .امکان معرفت!هر انسانی میتواند به خلاقیت دست پیدا کند وبه آگاهی برسد و استعداد های نهفته اش را باور کند و از سرچشمه ی خرد توشه بردارد که :

خرد سرچشمه خوشبختی است.

ملّت ایران پرچم افتخاراتش را از دست فلاسفه ، علما ،حکما،شعرا،عرفا،معماران و نقاشان بدست آورده است.آثار هنرمندان بازتاب صادقانه ی کابوسها ، دلهره ها ، امید ها و رویا هایی است که از بدو به خود آمدن ،ما را در تصرّف داشته اند! شکست یک یک ما :شکست میلیارد ها انسان است! بی خردی و جبر یک یک ما : بی خردی و جبر میلیارد ها انسان است ! هنر وادی عاشقان تیز بین بی رحم بدون لاپوشی هاست . حکیم” ابوالقاسم فردوسی ” شاهنامه را به نام خداوند جان و خرد آغاز می کند. جان و خرد را ارج می گذارد و والاترین می پندارد و بقا و سلامت وسربلندی وهویّت ، اخلاق ،درستی ، وطن دوستی قوم ایرانی را پی ریزی می کند. ضمانت بقای ما دردست فردوسی ،سعدی،عطار،حافظ، مولوی ،فلاسفه و عرفای ماست.چنانچه در تمام بحران هائی که بر ما گذشته و خواهد گذشت، صدای سلطان اخلاق و سخن “سعدی” از سر در سازمان ملل، بی گزند از تنگی ها می گذرد و به گوش ما و جهانیان می رسد

بنی آدم    اعضاء      یکدیگرند                     که در آفرینش ز یک گوهرند

چوعضوی به درد آورد روزگار                        دگر عضو ها را   نماند قرار

تنها صداست که می ماند .

صدای عشق، مدارا،مردم دوستی،اخلاق ، مهربانی،هم زیستی وجد، زیبائی، موسیقی: آدمیت

من صداها را شنیدم و سرمستی و بشارت زندگی را در جهان تئاتر بدست آوردم! با حس افتادگی به گذشته ها نگریستم و دیدم نو آورانی جایگزین نوآورانی دیگر شده اند و هیچ باید و نبایدی پایدار نمانده است! چنانچه سهراب سپهری عارف گفته است:

کارما نیست شناسایی راز گل سرخ

کارما شاید این است

که در افسون “گل سرخ” شناور باشیم

به هیچ باید و نبایدی دل نبستم. پناهگاهم را علیه روزمرگی و دلمردگی در گرمای سیّال هزار چهره ی تئاتر جستجو کردم و جان گرفتم. در گلزار تئاتر پرسه زدم و از هر گلی بهره ای بردم . گاه گریستم ، گاه خندیدم، گاه تعجّب کردم، گاه رنجیدم و هر بار از دیدن گونه گونه های نمایش به فکر فرو رفتم. هر گز دو نقاب قدرتمند “خنده و گریه” حاکم بر تئاتر را از یاد نبردم .دو نقابی که به امر الهی بر چهره ی هر انسانی نقش بسته است. با چشمانمان گریه می کنیم با دهانمان می خندیم؛ با رعایت کامل حفظ اعتدال و نزاکت که نه افسرده شویم و نه لوده!

علی دهباشی به همراه پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

علی دهباشی به همراه پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

خیر الامور اوسطها!

هرچه گشتم از تئاتر مصر قدیم و ایران قدیم –  ۱۳۰۰ سال پیش ازمیلاد  مسیح-  چیزی نیافتم.

هنرمندان بزرگ دورانهای قدیم ، توضیحی راجع به فوت و فن و چگونگی و  باید و نباید های حرفه‎اشان نمی دادند. شکسپیر زبده‎ترین کیمیاگر دنیای تئاتر، محرم اسرار باقی مانده است ؛ندا داده است:

بودن یا نبودن؟ مسئله اینجاست؟

سوفوکل در بعد زمان مهر سکوت بر لب زده است.بانگ برداشته است:

خرد سرچشمه ی خوشبختی است!

به زندگی خیره شدم!

آئین زندگی است که پدران جای خود را به فرزندان بسپارند.

نوبت کهنه فروشان در گذشت                      نو فروشانیم و این بازار ماست

موضوع تئاتر موضوع غامض و گسترده ایست که با هیچ ترفند و حتی بی ملاحظگی نمی توان در چند سطر یا چند صفحه افقهای گسترده اش را که در افقهای گسترده ی هنر های دیگر ریشه دوانده است؛بررسی و محدود کرد. چگونه می توان تک تعریفی قابل قبول از تراژدی ،تعزیه،کمدی،درام، ملودرام، تئاتر سایه ،تئاتر کابوکی،

تئاترهای ترکیبی:تئاتر و شعر ،تئاتر و موسیقی، تئاتر و رقص، پانتومیم، خیمه شب بازی، سیاه بازی، مضحکه، اپرت،اپرا، سیرک، ارائه داد.

دلقک های سیرک، چه درسهایی  به من آموختند!

در طول تاریخ بشر، همواره ، “خلاقیت” زندانی قانون بشر بوده است. چرا؟

خسرو سینایی ـ عکس از ژاله ستار

خسرو سینایی ـ عکس از ژاله ستار

چرا حوصله نکرده ایم با مرور عصبانیّت ها و تجربیّات ، مبتکران پاک باخته ی اسلاف خویش ، که از قرنی به قرنی،مکتبی به مکتبی،صلیب مصائب تکامل آفرینش را به دوش کشیده اند، همگام آئین زندگی نو به نو شویم؟چرا هنوز بر سر قبول، یا رد شعر کهن وشعر نو دعوا داریم؟

راستی تئاتر چیست و هدفش چیست؟ که گاه آنچنان لعنت و نفرین و تکفیر شده است و گاه آنچنان تعریف و تمجید؟حرفه بحث انگیز اسرار آمیزی که حتّی سایه ی پر طمطراق حمایت لوئی چهاردهم، سلطان قدر قدرت فرانسه ، ملقّب به خورشید شاه، در قرن ۱۷ ، نتوانست از قهر کلیسا علیه “مولیر”جلوگیری کند.“مولیر”سلطان کمدی جهان، ترد شده ؛ تکفیر شده با بی آبرویی تمام به خاک سپرده شد.

آری!هرکس به ظنّ وسلیقه و پیش داوری خویش تئاتر را تمجید وتقبیح و تعریف می کند.

هر کسی از ظنّ خود شد یار من                   وز درون من   نجست   اسرار من

سّر من از ناله ی من دور نیست                    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

مگر می شود خورشید را از آسمان پائین کشید و تکه تکه اش کرد؟ تنها می توان از گرمای خورشید گرم شد و خرّم!  خرّمی که معنای زندگی است: حضور در جشنواره ی رحمت الهی : زندگی . زمانی که کاهنان در ادامۀ مراسم مذهبی،مصائب مسیح را به نمایش می‎گذاشتند، همدلی سحر آمیزی بین مردم و کاهنان وجود داشت. زمانی که مردم یونان یکپارچه گرد هم می آمدند و از فرط اشتیاق شرکت درمراسم با شکوه تئاتر ، در آمفی تئاتر های عظیم خواب و خوراک نداشتند. زمانی که به همّت مقام‎های روحانی، غیر روحانی، شهر داری‎ها،مشارکت عموم مردم؛ مصائب حضرت مسیح، طی چندین شبانه روز برگزار می‎شد ،زمانی که مردم ایران، تکیه‎ها و میادین شهر و روستا را برای دیدن تعزیه ها و مصائب کربلا پر می‎کردند و با تمام وجود سینه می‎زدند ؛کسی از خود نمی‎پرسید تئاتر چیست؟

تئاتر مشارکتی بود خودجوش، بی ریا،مسلّم و آشکار!تعهدی بود که بر ریشه های آئین، ایمان وصداقت وخلوص صحّه می گذاشت.تعّهدی بود که به مرورسست شد وبی اعتبار.  تئاتر بند ناف خود را از گهواره ی  تقدّس پاره کرد؛ تکفیر شد و رانده شد و بدنام. کلیسا به مردم پشت کرد و مردم به کلیسا!همه ازهم گسستند .هرکی به سوئی و سودایی. در زمان شکوفایی تئاتر، هم تعزیه داشتیم هم روحوضی ،هم سیاه بازی هم تراژدی، هم کمدی هم ملودرام، هم درام هم سیرک و  هم مضحکه . انواع تئاتر پهلو به پهلو حرکت می کرد. کسی از خندیدن نمی ترسید! کسی از اشک ریختن و فغان کردن خجالت نمی کشید.کسی از تخلیه ی بار سنگین احساسات سرکوب شده اش عار نداشت.  امروز تکلیف ما چیست ؟ آیا تئاتر باید تراژدی باشد یا کمدی؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

آیا باید به نقش اجتماعیش متعهّد و تسلیم باشد؟زیر پرچم سیاسی خاصی سینه بزند و یا نزند؟ خود را در اختیار ابزار تبلیغاتی و سفارشی حکومت ها قرار بدهد یا ندهد؟ جواب چیست؟ راه چاره چیست؟چگونه می‎شود دوباره خیل تماشاگرانی را که از میادین آمفی تئاترهای یونانی پا به میادین ورزشی فوتبال گذاشته‎اند به تالارهای نمایش برگرداند؟ ذهنیتی باز و خلاق و کارآمد و هوای تازه می خواهد؛ با راه و روش امروزی.

گسترده در ابعاد مختلف نمایشی. آیا قادریم نیاز و سلیقه  و مسائل بشری امروزی را مطرح سازیم و در نبض تحوّل جهان قدم برداریم .

آیا برای رفع مسئولیّت خودمان بی رغبتی تماشاگران را به تئاتر، به محافظه کاری و کند ذهنی آنان نسبت نمی دهیم؟ آیا توّجه نداریم که سردمداران امر نمایش جهان چگونه با تردستی برنامه ریزی می کنند و چندیدن ماه و چندین سال نمایش های منتخب زبده خود را به دور جهان می چرخانند و مردم برای بدست آوردن بلیط و دیدن کارشان سرودست می شکنند ؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

فی المثال:

بینوایان – آمریکا، گربه ها- آمریکا، تله موش – انگلستان، سیرک خورشید- کانادا، زینگارو- فرانسه، آشپزی – کره، که  در سی و دومیّن جشنواره بین المللی تئاتر فجر در تالار وحدت برروی صحنه رفت .  تا کنون دربیش از ۵۲ کشور با موفقیّت”آشپزی”  را اجرا شده و چندین میلیون تماشاچی را به خود جلب کرده است .از آمریکا گرفته تا شرق دور، استرالیا ،عربستان صعودی ،تایوان، مالزی،کویت، دوبی، ابوذبی ،بحرین، عمان، اردن ،برزیل ،بانکوک، تایلند ،فنلاند، لهستان، مجارستان، ژاپن،چین  ووو.

 با موفقیت نمایش “آشپزی” را بر روی صحنه رفته و برای حداقل ده سال آینده آن را به تمام دنیا خواهند رفت.غول های خفته ی تمدّن ها ی بزرگ  نژاد زرد: بیدار شده اند و در هر زمینه ای تکنولوژی ، صنعت و هنر؛ز دنیا را به تصرّف خود در آورده اند.تکلیف ما چیست؟ این گربه ی  کز کرده ، کی بیدار خواهد شد؟  آیا قادر خواهیم بود با در دست داشتن ثروت کم نظیری که از اجدادمان به رایگان در اختیارمان قرار گرفته ، در میدان رقابت جهانی قرار بگیریم. با طنز فاخر سعدی،عبید زاکانی،ملانصرالدّین، مردم سراسرجهان را بخندانیم؟ با تراژدی های بی همتای رستم وسهراب،رستم واسفندیار…،گیل کمش ،کاوه آهنگر… و عاشقانه های لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین، یوسف و زلیخا؛ در امر نمایش جهان جایگاه معتبری را بدست آوریم؟.معرف خود و فرهنگ خود باشیم؟آیا نیاز مبرمی به خلق ایمانی نوین و پیروزمند در خود احساس نمی کنیم؟ آیا به یاد می آوریم چگونه با نمایش های چارلی چاپلین ،لورل هاردی، برادران ماک سنت، مولیر؛ خنده بر لبان میلیون ها نفر نقش بست. سرگذشت تئاتر، داستان غریبی است، با افت و خیزهای بسیار!هنرمندان سرسپرده اش طی قرون افتان و خیزان رفتند و مشقت ها را تحمّل کردند تا توانستند حق و حقوق مدنی خود را بدست آورند و مورد احترام و ستایش قرار بگیرند.از ملکه انگلیس لقب “سر” بگیرند. نشان های افتخار سروسینه ی بازیگران بیشماری را مزیّن می کند و گاه جلب دوستی ستارگان بر محبوبیّت روئسای جمهور می افزاید .”هاول” کارگردان، درام نویس بنام چکسلواکی ، در جایگاه ریاست جمهوری می نشیند. براستی ماهیّت این حرفه چیست؟ تئاتر محل وقوف به احوال خود و دیگری است. با شناخت و بررسی افکار،امیال،اعمال دیگران؛کارشناس کارکشته ی خود می شویم. تئاتر محل آشکار شدن پنهان شده های آدمی است . که همگان را از امیر و وصی ووکیل و ظالم و مظلوم ،سخّی و شریف،باسواد و بی سواد و قدّیس و ملحد را به دایره ی عریان بازی می کشاند نقابها را پس می زند و دُمل ها را می شکافد؛ چرک ها را بیرون می ریزد.انسان را به والائی دعوت می کند. میل به والائی که تماشاگران  خاموش ،هرشب با حضورشان اعلام می دارند. بر ما دست اندرکاران حرفه است که با سلاح گونه گونۀ تئاتر به سجایای با لقوّل هر انسانی پاسخ بدهیم . به تنگی ها تن در ندهیم. زیرا که نمایش هر شب در یک ملاقات عاشقانه  همگان را بطور مساوی و صادقانه، در برابر وجد، والائی، درد، شعف، اجحاف،حماقت، شرافت،خباثت، تنگی ها ، گره های کور بودن یا نبودن- شریک می سازد و وسوسه کشف راه حل را تا سر منزل مقصود ، در تارپودشان می دواند.

بهارتا، فیلسوف بزرگ هندی، تئاتر را موّلد و معلّم شور و حالی می دانست که از رحمت کامل الهی برخورداراست. به بازیگران هندی توصیه می کرد نمایش را با تقدیم قربانی و خیرات آغاز نمایند.

من نیز شور و حال مقدّسی که ما را به سرشاریها، وجد و معرفت دعوت کند: انتظار دارم. با مراعات کامل حسّ صداقت و نزاکت و زیبایی.

در خاتمه کیک تولد خانم صابری بریده شد و پرتره پری صابری کار فخرالدین فخرالدینی به وی اهدا شد. بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار نیز کتابهایی به ایشان اهدا کرد و نیز دکتر توفیق سبحانی پژوهشی از مولوی را به خانم صابری اهدا نمود و  هدیه‎ای نیز از سوی شبکه بین المللی میراث فرهنگی ناملموس در کره جنوبی ICCN وابسته به یونسکو، توسط نماینده این سازمان ،خانم صدری شریفی ، با امید به حضور خانم پری صابری در اجلاس زنان و میراث فرهنگی در اکتبر ۲۰۱۴ / مهر ماه ۱۳۹۳ در اصفهان، به خانم صابری داده شد.

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از سمیه لطفی

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از سمیه لطفی

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

فخرالدین فخرالدینی، دکتر ژاله آموزگار، پری صابری و احمد مسجد جامعی

فخرالدین فخرالدینی، دکتر ژاله آموزگار، پری صابری و احمد مسجد جامعی

پری صابری در تولد هشتاد سالگی اش ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری در تولد هشتاد سالگی اش ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری به همراه علی دهباشی و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری به همراه علی دهباشی و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری به همراه دختر و پسرش ، مریم و تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری به همراه دختر و پسرش ، مریم و تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری، به همراه  علی دهباشی و تیمور پسرش کیک تولد هشتاد سالگی اش را می برد ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری، به همراه علی دهباشی و تیمور پسرش کیک تولد هشتاد سالگی اش را می برد ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

استادسراج الدین قمری آملی معرفی یک شاعر نامدارآملی.غزلی از شاعر نامدار آملی ،سراج الدین قمری هین درفکن به جام،شراب مغانه را…پر نور کن زقبله زردشت خانه را… سرد است،گرم کن زتف آتش شراب…این هفت سردسیرخراب زمانه را.. .هرچند ضدیکدگرنداین چهار طبع…یک باده آشتی دهداین چار گانه را.. . از پرده عراق دل من ملول شد…یک ره بزن به پرده دیگرچغانه را .. خواهی که دل چو لاله ز انده تهی کنی .پرکن زمی چو غنچه لبالب چمانه را …یک ره به یک دوباده سبکسار شو از آنک..بارگران،ضعیف کند،زورشانه را. .درپافکنده دان ز گرانی تو سنگ را…برسر نهاده ازسبکی بین توشانه را (چغانه نام آلتی ار آلات موسیقی) (چمانه =نیم کدوی منقش) (قبله زردشت =آتش)

استادسراج الدین قمری آملی
معرفی یک شاعر نامدارآملی
مولاناسراج الدین قمری از شعرای معروف نیمه دوم قرن ششم و اوایل قرن هفتم میباشد که‌ در آمل متولد شده و از شعرای نسبتاً معروف عصر خود است . تخلص شاعر نام همان پرنده معروف قمری است وارتباطی با ماه قمری ندارد واین امر ازبسیاری از ابیات دیوان اونمایان است مانند این بیت .طوق مهر تولازم قمری…همچوطوق کبوتر افتاده است ..وگاهی هم مولانا تخلص میکرده ودر این خصوص نیز میگوید..توآن مگیر ،نه مولای بارگاه توام…وزین سبب لقب من شده است مولانا .زادگاه شاعرقطعاآمل بوده وتعلق به لاریجان داشته امابیشتردرآمل زیسته وکسانی که اوراقزوینی یاخوارزمی وگرگانی دانسته اند در این زمینه به خطا رفته اند،قمری درقصایدبلند ومثنوی کارنامه خویش ،این بزرگان رااز معاصران خود،ستوده است،حسام الدین اردشیربن کیخواربن شهریارازملوک باوندطبرستان که پایتخت خودراازساری به آمل انتقال داده وبه وضع نابسامان آل باونددردوران فتنه خیز مغول سروسامان داده است .وفات سراج الدین قمری بنابرقول تقی الدین کاشانی درخلاصه الاشعار،سال625 هجری درتبریز اتفاق افتاده ودر چرنداب مدفون است اودارای دیوان در6962بیت شعروشامل قصاید وغزلیات وترجیع بند وترکیب بند وقطعات ورباعیات است ورساله ای به همت دکتریداله شکری میباشداین رساله گزیده ای است از قصاید و غزلیات و قطعات و رباعیات شاعر که همراه با مقدمه ای پیرامون زندگی و احوال و آثار و معاصران اوست.متاسفانه درفضای مجازی ودانشنامه ها ی آزاد اثرچندانی ازاو موجود نیست که مایه تاسف است واویکی ازبزرگان شعرفارسی بوده و باانوری مقایسه میشود.امیدوارم بتوانم اورادر وب خود بیشتر معرفی واشعارش را بیاور م.بابخشی ازیک غزل زیبای او یادش راگرامی میداریم.هین درفکن به جام،شراب مغانه را…پر نور کن زقبله زردشت خانه را…سرد است،گرم کن زتف آتش شراب…این هفت سردسیرخراب زمانه را…هرچند ضدیکدگرنداین چهار طبع…یک باده آشتی دهداین چار گانه را…از پرده عراق دل من ملول شد…یک ره بزن به پرده دیگرچغانه را(چغانه نام آلتی ار آلات موسیقی)(چمانه =نیم کدوی منقش)
(قبله زردشت =آتش)

جشن سده: جشن بزرگ آتش با خاستگاه کیهانی.همراه باتصاویر این مراسم در بعضی نقاط ایران

  1. 595 × 397 – siteaks.com

جشن سده: جشن بزرگ آتش با خاستگاه کیهانی

این گفتار در کتاب «نوروزنامه: پنجاه گفتار در زمینه پژوهش‌های ایرانی» (تهران، ۱۳۸۶) ازآقای رضاغیاث آبادی   منتشر شده است.

جشن «سَـدَه» بزرگترین جشن‌ آتش و یکی از کهن‌ترین آیین‌های گروهی و اشتراکی شناخته شده در ایران است. در این جشن و در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، مردمانِ بر بلندای کوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوز هم کم‌‌وبیش بر می‌افروزند. جشن سده همچون جشن‌های نوروز و یلدا در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده و متون پهلوی و زرتشتی در این زمینه ساکت است. مردمان نواحی مختلف در کنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌کنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند.

گستره جشن

در گذشته، جشن سده در گستره پهناوری از آسیای صغیر (آناتولی) تا استان سین‌کیانگِ چین یعنی در سرتاسر فلات ایران، در بین همه مردمان، فارغ از هر قومیت یا گرایش دینی رواج داشته و به مانند نوروز در روایت‌های مکتوب تاریخی به آن اشاره شده است.

امروزه تا آنجا که نگارنده آگاهی دارد، این مراسم در میان روستا‌نشینان شمال شرقی کشور (همچون آزادوَر و روستاهای دشت جوین)، در بخش‌هایی از افغانستان و آسیای میانه (با نام «خِرپَچار»)، در کردستان (پیرامون سلیمانیه و اورامانات)، نواحی مرکزی ایران (با نام‌های «هله‌هله»، «کُرده»، «جشن چوپانان») و در میان برخی روستانشینان و عشایر لرستان، کردستان، آذربایجان و کرمان رواج دارد.

همانگونه که گفته شد ، یکی از نواحی‌ای که جشن سده را برگزار می‌دارند، روستاهای دشت جوین در خراسان و به ویژه روستای «آزاد ور» است. این روستا در جنوب شرقی جاجرم و در کنار خط راه‌آهن خراسان و ایستگاه آزادور واقع شده است. در این روستای کهنسال و روستاهای پیرامون آن، جشن سده با شکوه فراوان برگزار می‌شود. چشم‌انداز دشت جوین در آغاز شامگاه دهم بهمن ماه و شادی و آوازخوانی مردم و جوانان، بسیار زیبا و دیدنی است. بر بام خانه ها و بر فراز کوه‌های اطراف، آکنده از بوته‌های فروزانی است که سراسر دشت را آتشباران و چراغانی کرده‌اند. هیزم این مراسم از بوته خاصی فراهم می‌شود که به نام محلی جشن، «سـرِه» (sareh/ serah) نامیده می‌شود. مردم منطقه از چند روز پیش از سده به گردآوری این بوته می‌پردازند.

جشن سده، روستای آزادور، خراسان

سرودخوانی در جشن سده، زنده‌یاد ملا شعبان آزادوری، روستای آزادور خراسان، عکس از غیاث آبادی، دهم بهمن ۱۳۸۰

جشن سده آزادور در گذشته در چند روز متوالی برگزار می‌شده است و اکنون آقای خسرو زیباکیان از ناحیه کوهستانی وخان در پامیر (شرق افغانستان) خبر داده است که مردمان آن ناحیه هنوز هم جشن سده را در پنج روز متوالی منتهی به دهم بهمن برگزار می‌کنند.

در اینجا لازم می‌دانم از همه مردم مهربان روستای آزاد ور، به ویژه خانواده برادران آزادوری و مادر آگاه به باورهای کهن آنان که دوبار در جشن سده سال‌های ۱۳۸۰ و ۱۳۸۱ من و همراهان مرا برای پژوهش‌های میدانی به روستای کوچک و دوست‌داشتنی خود دعوت کردند، سپاسگزاری کنم.

با اینکه در هیچیک از متون پهلوی و منابع زرتشتی عصر ساسانی و پس از آن، نامی از جشن سده و مراسم آن برده نشده و پیداست که این جشن در مغایرت با سنت زرتشتی بوده است؛ اما خوشبختانه در دوران معاصر این مراسم در میان هم‌میهنان زرتشتی نیز رایج شده است که البته در شیوه برگزاری، به برخی آیین‌های کهن و گاه مهم آن توجه نمی‌شود. روشن کردن تعداد زیادی کُـپه‌های جداگانه آتش از ویژگی‌های این مراسم بوده و در همه متون کهن به آن اشاره شده؛ اما برافروختن تنها یک کُـپه آتش در منافات با آیین کهن است. همچنین با انجام مراسم توسط موبدان، جشنی همگانی تبدیل به مراسمی دینی شده و بتازگی با سخنرانی‌های مقامات رسمی در حال تبدیل شدن به مراسمی تشریفاتی است. رواج این شیوه موجب می‌شود تا برگزاری جشنی همگانی، در انحصار گروهی خاص قرار بگیرد و دیگران حداکثر تماشاگر مراسم باشند. جشن سده در میان بسیاری از زرتشتیان و از جمله پارسیان هند در چهارم بهمن (برابر با دهم بهمن ماه در گاهشماری یزدگردی) برگزار می‌شود.

دلایل برگزاری جشن

جشن سده هیچگاه به هیچیک از اقوام یا ادیان باستان ارتباطی نداشته و همواره جشنی همگانی و برگرفته از شرایط اقلیمی و رویدادهای کیهانی بوده است. قدمت زیاد این مراسم باعث شده تا در باره دلایل برگزاری آن روایت‌های بسیار متعدد و متناقضی در منابع قدیم ثبت شود.

یکی از دلایلی که برای پیدایش سده یاد می‌کنند همانا کشف آتش توسط هوشنگ‌شاه در شاهنامه فردوسی است. باید گفت که داستان کشف آتش در زمان هوشنگ، هیچگاه باور ایرانیان نبوده و از ساخته‌های جدیدتر است. این فرضیه امروزه مورد توجه بیشتر شاهنامه‌شناسان قرار گرفته و از جمله در نسخه‌های تصحیح شده آقایان، استاد جلال خالقی مطلق و مصطفی جیحونی، داستان کشف آتش به دلایل بسیاری در زمره بیت‌های افزوده شده و الحاقی شاهنامه آورده شده است. از سویی از این داستان در هیچیک از متون تاریخی مقدم بر شاهنامه و گاه متاخر بر آن یاد نشده است و همچنین می‌دانیم که کشف آتش بسیار کهن‌تر از عصر هوشنگ است که با توجه به اشاره‌های شاهنامه در باره چگونگی و دستاوردهای زندگی انسان در آن دوره (ساخت ابزار ریزسنگی، یکجا‌نشینی، آغاز کشت‌وزرع و اهلی کردن برخی حیوانات)، می‌بایست با دوره‌ای منطبق باشد که در باستان‌شناسی بنام«میان‌سنگی/ مزولیت» (حدود ۱۵۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ سال پیش) خوانده می‌شود. و از سوی دیگر این بیت‌ها در ‌برخی نسخه‌های متقدم شاهنامه و از جمله کهن‌ترین آن (دست‌نویس فلورانس) وجود ندارد.

نگارنده بر این باور است که پیدایی این جشن (مانند بسیاری مناسبت‌های دیگر) نه فقط یک دلیل، بلکه دلایل متعددی دارد که همزمانی آنها بر اهمیت جشن افزوده است.

نخست اینکه، اشاره‌های فراوانی که از داستان‌ها و ترانه‌های مردمی بدست می‌آید؛ نشانگر به ستوه آمدن مردم از یخبندان و آرزو برای رفتن سرما و یا کاستنِ از شدت آن بوده و همین نکته مهمترین دلیل پیدایش این مراسم و بر افروختن آتش‌هایی در مبارزه نمادین با سرماست.

بجز این، به نظر می‌آید که چند واقعه کیهانی نیز در پیدایش این آیین بی‌تاثیر نبوده است. نخست اینکه جشن سده در چهلمین روزِ شب یلدا یا شب زایش خورشید (انقلاب زمستانی) برگزار می‌شود و جشن چهلمین روز تولد خورشید است. دوم اینکه، دهم بهمن ماه، یکی از دو هنگامِ سال است که در عرض‌های بالایی ایران‌زمین، طول تاریکی کامل آسمان ۱۲ ساعت تمام است. سوم اینکه، می‌دانیم ارتباط واژه «سده» با عدد «سد/ صد» هنوز به اثبات نرسیده است. عدد «سد» به شکل «صد» معرب شده‌، در حالیکه واژه «سده» به شکل «سَذق» معرب گشته ‌است. اما در زبان اوستایی واژه «سَـد» به گونه جالبی هم به معنای «فرو رفتن/ غروب کردن» و هم به معنای متضاد آن یعنی «بر آمدن/ طلوع کردن» آمده است. همچنین واژه «سَـذِه» در اوستا، هم به معنای طلوع کردن و هم به معنای غروب کردن آمده است که به گمان برگرفته از رویداد زیر است:

در حدود پنج هزار سال پیش و در نخستین شب‌های شب‌های بهمن‌ماه، رویداد جالبی رخ می‌داده که بعید نیست با آیین‌های جشن سده در پیوند باشد. این رویداد عبارت است از طلوع و غروب همزمان دو ستاره پرنور و درخشان آسمان به نام‌های «سماک رامح» و «نسر واقع» در شمال شرقی و شمال‌غربی آسمان سرشبی. در آن زمان ستاره زرین «سماک رامح» در آسمان سرشبی عرض‌های بالایی ایران‌زمین و در افق شمال‌شرقی، به تازگی طلوع کرده و ستاره سپید‌فام و درخشان «نسر واقع» در همان هنگام و در افق شمال‌غربی، آماده غروب کردن بوده است. احتمالاً طلوع و غروب همزمان دو ستاره درخشان آسمان، موجب پیدایی معنای دوگانه و متضاد واژه‌های اوستایی «سد» و «سذه»، و نیز عاملی دیگر برای جشن سده بوده است.