تجلیل از نیم قرن حضور پری صابری در تئاتر ایران در سالروز تولدش

تجلیل از نیم قرن حضور پری صابری در تئاتر ایران در سالروز تولدش

انتشار 8 فوریه 2014

saberiصد و پنجاهمین شب از شبهای مجله بخارا اختصاص داشت به پری صابری که غروب پنجشنبه ۱۷ بهمن ماه ۱۳۹۲ با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت در کانون زبان فارسی ـ موقوفات دکتر محمود افشار برگزار شد. با حضور فرزندان پری صابری، مریم و تیمور شیرین لو، خسرو سینایی، دکتر توفیق سبحانی، ماندانا صدیق بهزادی، پوران صلح کل، گلی امامی، فریده زندیه، تورج اتحادیه، فرهاد مشار، آناهیتا قبائیان، دکتر حسن حاج سید جوادی، دکتر حمیده مروج، صدیق تعریف، دکتر خوشنویس، مهندس کورش زعیم، هایده مشایخ، فروزنده اربابی، فروغ بهمن پور، ترانه شایگان و همچنین احمد مسجد جامعی، ریاست شورای شهر تهران، و علی مرادخانی معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

در آغاز این مراسم که همزمان با هشتادمین زادروز پری صابری، علی دهباشی از او چنین یاد کرد:

” امشب مفتخریم به حضور خانم پری صابری و استادان و هنرمندان ارجمند.

بدون تردید سی و پنج سال احیر نقطه عطفی در زندگی زنان ایران بوده است. حضور گسترده زنان ایران در عرصه‏های گوناگون، و در اینجا روی سخنم عرصه هنر و ادبیات است، با آنچه که گذشته است قابل مقایسه نیست. در اینجا مجال آن نیست به حضور زنان در عرصه هنرهای تجسمی، ادبیات، سینما و دانشگاه بپردازیم. اما در عرصه تئاتر نیز کارنامه درخشان زنان قابل تأمل است.

خانم پری صابری یکی از چهره‎های درخشان و مؤثر در عرصه تئاتر ایران هستند که در چندین دهه از سالهای دهه چهل تا کنون همواره با آثار ارجمندی که خلق کردند وجهی دیگر از توانایی زنان ایران را در عرصه هنر به ویژه هنر تئاتر به ما نمایاندند.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

کارنامه پر برگ و درخشان خانم صابری گویای تلاش پی گیر و مستدام ایشان در حوزه‎ای است که عاشقانه کار کردند.

خانم صابری این امکان و شانس و شرایط را داشتند که با هنرمندان مهمی همکای و همفکری و نشست و برخاست داشته باشند.

دوستی و همکاری نزدیک با فروغ فرخزاد که در نمایش « شش شخصیت در جستجوی نویسنده» پیراندللو متبلور شد. همچنین آشنایی با اوژن یونسکو که نخست در فرانسه بود و سپس در سفر یونسکو به ایران. همچنین با دیگر شخصیت‏ها همچون سهراب سپهری و بسیاری دیگر.

مجموعه این مناسبات و همکاریها و بعد آشنایی و مطالعه جدی در تئاتر جهان این امکان را به ایشان داد که بتوانند با توانایی‎های بیشتر در حوزۀ اقتباس از آثار کلاسیک ادبیات فارسی همچون شاهنامه و مولانا و دیگر متون کلاسیک همچون عطار آثار مدرن و خلاقی را ارائه کنند که بسیاری از حاضران این نمایشنامه‏ها را دیده‎اند که از جمله موفق‎ترین آثار نمایشی تئاتر ایران است.

وجه دیگر خانم صابری ترجمه‏‎های ایشان است از آثار نمایشنامه‎نویسان مهم فرانسه زبان همچون کامو، یونسکو، ژان پل سارتر و … خانم صابری آثار دیگری نیز در کارنامه خود دارد، از جمله: « هفت شهر عشق»، « شمس پرنده»، « ۲ قصه برای فیلم لیلا در نصف جهان» و….

این همه را گفتم و کوتاه می‏‎کنم که مجموعه این کارنامه زرین و درخشان خانم پری صابری به راحتی به دست نیامده است و تنها شاید عدۀ معدودی بدانند که چه مایه رنج و رنج را متحمل شده‌‎‎اند و با سینۀ پردرد اما با لبی خندان به کار خود همچنان ادامه می‎دهند.”

دکتر ژاله آموزگار سخنرانی بعدی این نکوداشت بود که از « بانوی نستوه» حکایت کرد:

” به همت آقای دهباشی عزیز گرد هم آمده‎ایم تا سالروز تولد بانویی را شادباش بگوییم که کارنامه کاری و اخلاقی درخشانش او را در جرگۀ زُبدگان جامعه ما قرار می‎دهد که علی رغم تنگناها در این زمینه کم نمی‎آورند.

کیست که از سابقۀ پر بار تحصیلی و علمی پری صابری آگاه نباش. زمانی که خانوادۀ روشنفکرش این مجال را برای او فراهم می‎کنند که تحصیلات دانشگاهی‎اش را در پاریس در رشتۀ تئاتر و سینما ادامه دهد، دری از پیشرفت به سوی او گشوده می‎شود که برای بسیار کسان آرزویی دست نیافتنی است. او قدر این موقعیت را می‏داند ، فرصت را هدر نمی‏‎دهد. خوب می‎آموزد و خوش می‎‏درخشد / اولین فیلم کوتاهش دربارۀ خیام در ۱۹۵۴ در پاریس بهترین فیلم دانشجویی شناخته می‏‎شود.

مانند بیشتر دانش‏‎‏آ‎موختگان آن زمان، با بار اندوخته‎‌هایش به ایران بازمی‏‎گردد تا صفحات کارنامه‏‎اش را با کارهای برجسته‎اش در سرزمین خودش زرین کند.

من تخصصی در دانش هنر و تئاتر و سینما ندارم اما خداوند را سپاسگزارم که چشم زیبابین، عشق به هنر، دوست داشتن هنرمندان و ارج نهادن بر این نازنینانی که ما را با خود به مهمانی شادی‏ها و زیبایی‏های نهان در پرده می‎برند و گاه با شکافتن عمق ناگواری‎ها اشک به چشمانمان می‎آورند، دریغ نکرده است.

من هم مانند شما بارها در صندلی سالن‏های تئاتر جای گرفته‎ام و با اشتیاق و تحسین به دستاوردهای این بانوی نستوه نگریسته‏‎ام و آفرین گفت‏ه‏‎ام.

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

بحث در ریزه‏کاری‎های هنری او کار من نیست، دست اندرکاران هنر به خوبی این توانایی‏ها را به قلم می‎کشند و مقامِ برجسته هنری او را معرفی می‎کنند. و پری صابری مسلماً با دلایل فراوان در اوج این کرسی افتخار جای دارد. اما من با دیدی دیگر به این دستاوردها می‏نگرم.

به نظر من آنچه بیش از همه در کارهای پری صابری تحسین برانگیز است ، همت، جرأت  و تحمل اوست. او می‎توانست در شرایط نامطلوب ، با امکاناتی که داشت و دارد، به دور از هر قیل و قالی به کناری بنشیند، کتاب بخواند، موسیقی گوش کند، دور جهان بگردد و کاری به کاری نداشته باشد، چنان که بسیار کسان چنین راهی را برگزیدند.

اما او چنین نکرد. فراموش نکنیم آن زمان پرتنشی را که او با عزمی زنانه پا به میدان گذاشت و در شرایط سختی که همه به یاد داریم هنرمندانِ زن و مرد را با همه دلزدگی‏ها و زودرنجی‎‏هایشان به کار گرفت ، با ظرایف و حساسیت‏های شغلی آنها مدارا کرد و شرایط ناگواری را گردن نهاد که از تحمل بسیار کسان خارج است و نتیجه‎

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

‏اش آثار هنری ارزنده‏ای شد که در آن سالها همه را با اشتیاق به سالن‏های نمایشش کشاند.

هنرمند اثر هنری می‎آفریند. ولی کار هنرمندی کارستان است که در شرایط نامناسب و در زیر فشارهای گوناگون، به خلق اثری بپردازد. شاهکارها معمولاً در شرایط نامناسب خلق می‎شوند.

پری صابری هم در زمینی پر سنگلاخ قدم گذاشت. جرأت، همت و جسارت خود را به کار گرفت. با مهارتی خاص دوباره رنگ و حریر و زیبایی و حرکات موزون را آرام آرام به روی صحنه آورد و صدای لطیف زن را کنار آوای مردان به گوش تماشاچیان رساند. صحنۀ تئاتر به دست او پس از مدت‎ها رنگین شد و آهنگین.

هنر ارزندۀ دیگر او این بود که با موضوعات اصیلی که برای آثار نمایشی‏اش برگزید پلی شد میان شاهکارهای ادبی وگنجینه‎های کم نظیر سرزمین ما. با نسل جوانی که در آن اوضاع و احوال کمتر این سخنان به گوششان می‎خورد و همچنین با گروهی که یا از این مقولات بسیار دور بودند و یا در گیرودار گرفتاری‎هایشان دغدغۀ این مطالب را نداشتند و کم کم آنها را به دست فراموشی می‎سپردند.

به همت او برای نسل جوان و همچنین نسل فراموشکار و غرق در ظواهر و گرفتاری‏ها، از ورای رنگ و حریر و آهنگ، دری به دنیای دیگر گشوده شد. با کارهای او اسطورۀ سیاوش نه تنها در ایران که در تالار یونسکو نیز دل‎ها را لرزاند، تا تماشاگران با « من از کجا و عشق از کجا» به فروغ سلامی دوباره کنند، در « باغ عرفان» با سهراب قدم زدند، « هفت شهر عشق»را با عطار درنوردیدند. با زلیخا عاشق یوسف شدند. یا شاخ نبات حافظ دمخور گشتند. از هفت خان رستم گذشتند، برای سهراب نوحه سر دادند، با رستم همدردی کردند و بر مرگ اسفندیار اشک ریختند و به همت او سرود « دریغ است ایران که ویران شود» را به عرش رساندند و بخشی از این کارها مرزها را نیز درنوریدند و به همت پری صابری این آثار نماینده‏ای شد از فرهنگ اصیل ما در کشورهای غربی.

اما اگر از اینها بگذریم، پری صابری با وجود همه این لیاقت‎ها و توانایی‌های شغلی ر زندگی روزانه ، تا آن جا که من دیده‏ام، بانویی است آرام، مهربان، متواضع، خوش قلب و بردبار که هرگز موفقیت‏های بیشمارش پرده‎ای از غرور بر او نکشیده است و او با معنویتی سرشار از صمیمت همیشه برای دوستان قدیم و جدیدش همچنان دلسوز، مهربان و مهمان‏نواز باقی مانده است.

من افتخار می‎کنم که در جرگۀ دوستانش جای دارم و هر از گاهی مورد مشورتش قرار می‎گیرم.

و به عوان یک دوست به نمایندگی از سوی دوستان مشترک و به عنوان یک ایرانی علاقمند به فرهنگ این سرزمین، از برپایی این مجلس خشنود ، سرمست و سپاسگزارم و برای این موجود دوست داشتنی روزهایی خوش با تندرستی آرزومندم.”

و سپس نوبت به خسرو خورشیدی رسید تا از پری صابری و تالار مولوی سخن بگوید:

” خانم پری صابری دوران درخشانی را در کارنامۀ هنری خود دارند و من متوجه شدم ایشان دو دوره پُر کار و با انرژی داشتند که شاید امروز کسی از دوران گذشته ایشان به خصوص نسل جوان اطلاعی نداشته باشند.

و من باید با این عنوان شروع کنم که تئاتر دانشگاهی ما مرهون زحمات بی‎دریغ و جسارت هنرمندانۀ ایشان بوده و امروز اگر نامی از تالار مولوی برده می‎شود این نام در زمان مدیریت خانم پری صابری آن چنان درخشید که در کنار تئاتر شهر که هم زمان در زمستان ۱۳۵۱ با هم فعالیت خود را آغاز کردند قرار گرفت . تئاتر شهر با یک ساختمان بسیار مجهز و سرمایه آن چنانی که از طرف تلویزیون ایران در اختیار داشتند. در آن زمان پِیس باغ آلبالوی آنتوان چخوف را بر صحنه داشت و هم زمان ما هم در تالار مولوی پِیس ملاقات بانوی سالخورده را به کارگردانی زنده یاد حمید سمندریان برروی صحنه آوردیم . اما چگونه؟ ماجرا بدین قرار بود. وقتی من تازه از ایتالیا برگشته بودم، زمستان ۵۰ ، دوست دیرینه‌‎ام زنده یاد حمید سمندریان پِیس کرگدن را در تالار فارابی دانشگاه تهران بر روی صحنه برد و من هم چون همکار این دوست عزیز در دانشکده هنرهای دراماتیک بودم شبی به دیدن تئاتر رفتم. البته تئاتر و بازیگران هنرمند ایتالیایی را که در نمایش‎ها دیده بودم در ذهن من جای گرفته بود در حالی که این مقایسه بسیار نادرست بود. و شروع کردم به انتقاد کردن . اما با تمام انتقادهای من باعث نشد که در دوستی من و حمید سمندریان کوچکترین خللی وارد آید. اما حمید بعد از مدتی یک روز به من گفت که تو استاد انتقاد هستی اما استاد کار نیستی چون من در این مدت هیچ نوع فعالیت هنری در تئاتر نداشتم. در نتیجه حمید گفت من می‌خواهم ملاقات با بانوی سالخورده را اجرا کنم . هستی یا نه؟ گفتم صد در صد. چون کلام با نفوذ او و نوع بیانش که استاد این کار بود مرا مجذوب نمود و راه دیگری نداشتم. بالاخره گفتم در کجا؟ گفت در تالاری که در دانشکده هنرهای زیبا هست و تالاری هم در دانشکده ادبیات . هر دو به اتفاق به دیدن سالن‏ها رفتیم . آنقدر این سالن‏ها بی‏روح بود که من موافقت نکردم . البته سالن دانشکده هنرهای زیبا بهتر بود. و حمید به یک باره گفت راستی یک سالن دیگر هم در حال ساخت است و خانم صابری مدیریت آن را بر عهده دارد . برویم ببینیم می‎پسندی یا نه.

خسرو خورشیدی ـ عکس از مجتبی سالک

خسرو خورشیدی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر علی رفیعی هم آنتیگون را که اولین کارشان بود در همین سالن به بهترین نحو اجرا کردند. از دیگر هنرمندان و کارگردانانی که در تالار مولوی کار کردند باید از زنده یاد هوشنگ حصامی و دکتر محمد کوثر یاد کنم. در این تالار بود که علاقمندانِ تئاتر در فضای دوست داشتی‎اش چند اثر از گارسیا لورکا، از برتولت برشت ، تنسی ویلیامز ، آرتور میلر ، لوئیجی پیراندللو، آلفرد دوموسه، دورنمات و دیگر بزرگان عالم نمایش دیدند. و همانطور که اشاره شد تالار مولوی جای بسیار ویژه‎ای در تئاتر ایران پیدا کرد.

زمان گذشت و اما امروز شاهد جشنی بزرگ برای بانوی تئاتر ایران هستیم و من در مدتی که آمریکا بودم ، تمام مدت یکی از خاطراتی که در ذهنم می‏گذشت خاطرۀ خوب تالار مولوی بود. تالار مولوی با سالنی مدرن که تماشاچی در تمام اطراف می‎تواند بنشیند. و ما توانستیم در این سالن ، با وجودی که فاقد تمام امکانات تئاتر ایتالیایی بود، آثار نمایشی بزرگی را به روی صحنه ببریم و این چیزی نبود جز مدیریت خانم پری صابری . به هر حال همیشه در تمام دوران زندگیم ، چه هنگامی که در اپراهای بزرگ بودم ، چه در تمام تئاترها، هنوز تالار مولوی برای من یک خاطره نمایشی فراموش نشدنی است.

پری صابری، دکتر ژاله آموزگار و داود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری، دکتر ژاله آموزگار و داود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

بعد از مراجعت از آمریکا دوباره افتخار همکاری با خانم صابری را در نمایش‏های رند خلوت نشین، یوسف و زلیخا و لیلی و مجنون را داشتم و این بار شاهد این بودم که در تالار وحدت مردم تا آخرین طبقات آن به دیدن تئاتر آمده بودند و این چیزی نبود جز پیوند درست خانم پری صابری با مردم مملکت خود. امیدوارم همیشه سلامت و خلاق باشند و من نیز به ایشان، همانند تمام دوستانشان، افتخار می‏کنم.”

دکتر امید روحانی در بخشی دیگر از این مراسم از « دوران پنجاه ساله هنری» خانم صابری سخن گفت: ” این دوره را می‎توان به دو دوره مشخص تقسیم کرد. این دوره‎بندی در آثار بسیاری از هنرمندان میسر است ولی فکر نمی‏‎کنم این دو دوره در هیچ هنرمندی به اندازه خانم صابری مشخص باشد.

دورۀ اول دوره‎ای که از بازگشت ایشان از فرانسه آغاز می‏‎شود و عملاً تا زمان انقلاب به طول می‎انجامد. خانم صابری به ایران برمی‏‎گردند، به همراه بسیاری از هنرمندان که در آن سال‎ها پس از فارغ‎التحصیل شدن به ایران برمی‎گشتند و هنر ایران بسیار مدیون این هنرمندان است. عملا آنچه   ما در سینمای ایران داریم، بخش عمده‎‏ای از آن را حاصل فعالیت هنرمندانی است که در این سال‎ها که مصادف است با دهۀ شصت میلادی به ایران برمی‏‎گردند. در زمینۀ تئاتر به خصوص خانم پری صابری و زنده یاد حمید سمندریان شاخص‏‎‎اند. این دو نفر همان کاری را می‏‎کنند که زمانه از آنها انتظار دارد. ما صاحب یک سنت تئاتری بودیم در سال‎های دهۀ ۲۰ ، سال‏های طلایی تئاتر لاله‏‎زار. »

دکتر امید روحانی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر امید روحانی ـ عکس از ژاله ستار

امید روحانی در ادامه سخنانش اشاره کرد؛« آن پدیدۀ جدیدی که خانم صابری و زنده یاد حمید سمندریان به تئاتر ایران می‏‎آورند، دراماتورژی است، یعنی خوانش جدید از آثار قدیمی. کشف امکانات نمایشی در آثار قدیمی، کشف امکانات جدید.» و سپس دکتر امید روحانی به کارهای خانم صابری پس از انقلاب اشاره دارد،« و به نظر من خانم صابری در دوران پس از جنگ چیزی را بنا می‏‎کند که بسیار مهم‎تر از دوران اول است. یعنی خلق اُپرت ایرانی. کوشش برای پیدا کردن اپرت که خودش باز ریشۀ قدیمی دارد. و بیست سال گذشته و خانم صابری همچنان خستگی ناپذیر کار می‎کند.»

و سپس علی دهباشی از رامین آزادآور دعوت کرد تا چند کلمه‏‎ای از همکاری‎اش با پری صابری بگوید و او نیز از نقش موسیقی در آثار خانم صابری و تفکیک‎ناپذیری آن از اثر نمایشی ایشان شد، به گونه‏‎ای که کار موسیقی و تمرین نمایش توأمان پیش می‎رود و به هیچ روی نمی‏‎توان این دو را از هم جدا کرد.

آزادآور ـ عکس از ژاله ستار

رامین آزادآور ـ عکس از ژاله ستار

آخرین سخنران این مراسم تجلیل محمد حاتمی بود که سالهاست در نمایش‎های پری صابری کار می‎کند و وی از ورودش به باغ عرفان روایت کرد:

نمایش به فتح نون و کسر یا، اسم مصدر از نمایاندن یا نمودن است، نشان دادن، به معنی جلوه و منظره و بازی در جایگاهی ( یعنی تماشاخانه) . جایی که سالها با آن آشنا بوده و هستم . جایی که گفته بودند ناممکن‎ها آغاز می‏شود و شد.

بازیگر آفریننده است، آفریننده‎ای که خود الگوی آفرینش است و تئاتر وسیله‏ای برای تأثیرگذاری بر جهان و زایاندن انسانی نو، مسیحا نفس و شفابخش و وجود شناخت.، برای بازسازی انسان و جهان و تلاش و کنکاش و مقولۀ معرفت الوجود. تئاتر یک وحدت است، جایی که همه عناصر باید در هم بیامزیند و یکی شوند تا مروری کنند بر بیداری وجدان در دنیای زیبایی و « حق» .

این جمله را سالها پیش از تو آموختم و این اولین بار نیست که بعد از ۲۶ سال شما را تو خطاب می‏کنم ، که اگر در مقام قیاس قرار ندهم، در راز و نیازهایم به خدا هم تو می‏گویم و او اصلاً از این نوع خطاب نمی‏رنجد.

پس بگذار با کلام تو آغاز کنم.

تو این گونه گفتی که اَعمال هنرمند آثار اوست.

محمد حاتمی ـ عکس از مجتبی سالک

محمد حاتمی ـ عکس از مجتبی سالک

ما وارد گود می‎شویم، « گود بازی» و می‏دانیم که اگر در نبرد خطرناک مبادلۀ قدرت‎های عریان حسی، نابلد باشیم و موذی پاره می‏شویم و سرکوفته و ناتمام، که هنر وادی عاشقان تیزبین گستاخ است و باید سفر کنید از بیرون به درون. و من سفر کردم ، سفر حچمی در خط زمان.

از یک روز پاییزی در ۲۶ سال پیش که پا به باغ عرفان گذاشتم. به عرفا برنخورد، منظورم نمایش من در باغ عرفان است.نمایشی که شاید به جرأت بگویم دری تازه بر من گشود. از همان آغاز یعنی روز اول تمرین که نمایشنامه را ورق زدم، با تعجب که توضیح صحنه را که قبلاً این گونه می‎خواندم:

دو درب ( یعنی همان در معروف) در سمت چپ و راست، پنجره‏ای رو به نور در طبقۀ بالا ـ چند پله که به آشپزخانه می‏رسد و یک کاناپۀ رنگ و رو رفتۀ قدیمی با پارچه مخمل قرمز که نشان از اشراف‎زدگی پوسیده می‎دهد. در گوشه‏ای دو چراغ پایه بلند روسی در کنار شومینۀ خاموش. و یک جار آویخته از سقف و این بار این گونه خواندم، توضیح شروع صحنه :

عشق ، زیبایی، مرگ را دور می‏زنیم و همراه کلام مولانا و حافظ و فروغ با بازی صوت، حرکت ، نور به سوی دروازه‏های باز حق و زیبایی می‎رویم. تقریباً همان نخست زیرزیرکی بیش از هفت بار خواندم تا متوجه بشوم. باید از کدام در وارد این عشق بشوم و از کدام پله بالا بروم تا بتوانم همکلام حافظ و مولانا و … دیگران بشوم و کدام پردۀ پنجره را کنار بزنم تا نور حق را ببینم ( هنوز هم نفهیده‏ام).

و تمرینات به مرور گذشت و فقط شعر بود و موسیقی و آواز و حرکت. ما فعل حرکت را به جا آوردیم، نور خوردیم، موسیقی نوشیدیم و کلاممان ( دیالوگ) تبدیل به نوشداروی اشعار حافظ وفردوسی بزرگ و مولانا و عطار شد. در کودکی از ایرانی بودن این را به خاطر داشتم که فعلاً بچۀ طهرانم و معلم جغرافیا که می‏گفت نقشۀ ایران به شکل گربه است و موی گربه زیان‎آور.

و فردا و فرداهای تمرین تو این گونه آموختی که انسان جان جهان است و بی‎یاورمندی او جهان مرده بود و اهریمن پیروز. در این دوران دلگزای آمیختگی و نامرادی گنبد دوار ، در این تاراج ضحاک‏ها و افراسیاب‏ها، هر انسانی به فراخور توانایی روح خود در گیر و دار پیکار است.

شب پری صابری ـ عکس از مجتبی سالک

شب پری صابری ـ عکس از مجتبی سالک

                                    شیر حقم نیستم شیر هوا

                                    فعل من بر دین من باشد گوا

با تو آمدم و آمدیم، پله پله تا ملاقات . و پوست انداختم و انداختیم و شکل گرفتیم. از شهری به شهری و از دیاری به دیاری دیگر. و من و ما آمیزه‏ای شدیم از زندگانی آدم‏های پراکنده که گاه سهراب بودم و گاه مولانا و گاه حافظ و سیاوش و عطار و تا به اینجا که رسیدم و رسیدیم. باز به ملاقات عشق و شفقت و وحدت که پدر می‏گفت عشق کلید تربیت انسان است و تصفیه کننده و کیمیاگر ، و عشق اخگری است برافروخته از تجلی حسن معشوق ازلی که آدمی و پری طفیلی هستی اویند.

و این شعر به ظاهر کودکانه و پُر رمز و راز در گوشم زمزمه کرد که :

                                    کوه به کوه نمی‏رسد           آدم به آدم می‎رسد.

و پس از آن صدیق تعریف غزلی از حافظ را خواند و پیش از آن چنین عنوان کرد: با عرض سلام و شادباش تولد استاد پری صابری. من خودم دانش‎آموختۀ رشته تئاتر هستم از دانشکده  هنرهای زیبای دانشگاه تهران. و بسیاری از این نمایش‎هایی که استادان به آن اشاره کردند ، بنده این افتخار را در دوران دانشجویی داشتم که بروم و ببینم، از جمله نمایش آنیتگون که اولین کار استاد علی رفیعی است و چند تا از کارهای استاد صابری، از جمله ” جزیره بزها”را دیده‎ام. و به این ترتیب در واقع توانستم یاد بگیرم از این بزرگانی که همیشه جزو گردن فرازان هنر ، نمایش و تئاتر و جزو مخافر ملی به حساب می‎آیند. این را گفتم تا بدانید آنچه اینجا مطرح شد برای من بسیار بسیار جذاب بود ؛ به خصوصی بحثی که دوستمان آقای دکتر روحانی مطرح کردند راجع به آبشخور تئاتر ایران، برای تئاتر ملی که می‎تواند با تلاشی که استاد صابری کردند به یک تئاتری برسیم که آرزوی همیشگی تئاتر ایران بوده و شاید با تجربۀ آزمون و خطا بتوانیم به تئاتری به معنای درست کلمه تئاتر ملی دست پیدا کنیم و به نمایش‎های موزیکال که اشاره کردند نوعی اُپرت به حساب بیاید.

صدیق تعریف ـ عکس از مجتبی سالک

صدیق تعریف ـ عکس از مجتبی سالک

پخش بخش‎هایی از فیلم مستندی که به زندگی و آثار نمایشی پری صابری می‎پرداخت یکی دیگر از قسمت‏های این برنامه بود.

و در خاتمه نوبت به پری صابری رسید تا با دوستدارانش سخن بگوید:

سلام عرض می کنم و از تشریف فرمایی تمام سرورانی که به مجلس ما رونق بخشیده‎اند تشکر می‎کنم.

پری صابری هستم ،زاده آب و خاک ایران.حرفه‎ام تئاتر،نویسندگی و گردش در باغ هنر است. تئاتر دلبستگی من است. جایگاه شناخت آدمی است. خودشناسی است. نمایش بزک نشدۀ تقواها و شرارت‎هاست. ادراک حس بلوغ و آزادی است. غوغای زندگی است! کجا می‎توان دلپذیرتر از تئاتر به آگاهی رسید ،به پناهگاهی علیه دلمردگی ! کجا انسانها می‎توانند در لحظه‎ای که تنها به لبان یک نفر چشم دوخته‎اند و با حسی مشترک به تصّرف درآمده‎اند و ربوده شده‏اند ،این چنین به برادری یکدیگر واقف شوند. آن دیگری که خود من است و رنج می برد و لذّت می برد و تار  پودم را با همدردی به ارتعاش در می آورد. بازیگری  که تقوا و شرارت را هم قدرت سیم های لخت فشار قوی ، هرروز تجربه و زندگی می کند و زیبایی و زشتی را دراقتدارکاملشان با قدرتی همطراز ، به تماشاگران منتقل می کند. کجا می توان پنداشت تقوائی والاترموجود است؟ درکجا،”یگانگی” معنی بیشتری پیدا می کند؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

ما کارگزاران تئاتر، به تعّهد عشقی رو در رو و کارساز، گردن نهاده ایم و باور داریم هنر مولّد بروز استعدادهای غیره منتظره ی آدمهاست! به انسان امکان زیستن می دهد. امکان شاعر شدن .امکان معرفت!هر انسانی میتواند به خلاقیت دست پیدا کند وبه آگاهی برسد و استعداد های نهفته اش را باور کند و از سرچشمه ی خرد توشه بردارد که :

خرد سرچشمه خوشبختی است.

ملّت ایران پرچم افتخاراتش را از دست فلاسفه ، علما ،حکما،شعرا،عرفا،معماران و نقاشان بدست آورده است.آثار هنرمندان بازتاب صادقانه ی کابوسها ، دلهره ها ، امید ها و رویا هایی است که از بدو به خود آمدن ،ما را در تصرّف داشته اند! شکست یک یک ما :شکست میلیارد ها انسان است! بی خردی و جبر یک یک ما : بی خردی و جبر میلیارد ها انسان است ! هنر وادی عاشقان تیز بین بی رحم بدون لاپوشی هاست . حکیم” ابوالقاسم فردوسی ” شاهنامه را به نام خداوند جان و خرد آغاز می کند. جان و خرد را ارج می گذارد و والاترین می پندارد و بقا و سلامت وسربلندی وهویّت ، اخلاق ،درستی ، وطن دوستی قوم ایرانی را پی ریزی می کند. ضمانت بقای ما دردست فردوسی ،سعدی،عطار،حافظ، مولوی ،فلاسفه و عرفای ماست.چنانچه در تمام بحران هائی که بر ما گذشته و خواهد گذشت، صدای سلطان اخلاق و سخن “سعدی” از سر در سازمان ملل، بی گزند از تنگی ها می گذرد و به گوش ما و جهانیان می رسد

بنی آدم    اعضاء      یکدیگرند                     که در آفرینش ز یک گوهرند

چوعضوی به درد آورد روزگار                        دگر عضو ها را   نماند قرار

تنها صداست که می ماند .

صدای عشق، مدارا،مردم دوستی،اخلاق ، مهربانی،هم زیستی وجد، زیبائی، موسیقی: آدمیت

من صداها را شنیدم و سرمستی و بشارت زندگی را در جهان تئاتر بدست آوردم! با حس افتادگی به گذشته ها نگریستم و دیدم نو آورانی جایگزین نوآورانی دیگر شده اند و هیچ باید و نبایدی پایدار نمانده است! چنانچه سهراب سپهری عارف گفته است:

کارما نیست شناسایی راز گل سرخ

کارما شاید این است

که در افسون “گل سرخ” شناور باشیم

به هیچ باید و نبایدی دل نبستم. پناهگاهم را علیه روزمرگی و دلمردگی در گرمای سیّال هزار چهره ی تئاتر جستجو کردم و جان گرفتم. در گلزار تئاتر پرسه زدم و از هر گلی بهره ای بردم . گاه گریستم ، گاه خندیدم، گاه تعجّب کردم، گاه رنجیدم و هر بار از دیدن گونه گونه های نمایش به فکر فرو رفتم. هر گز دو نقاب قدرتمند “خنده و گریه” حاکم بر تئاتر را از یاد نبردم .دو نقابی که به امر الهی بر چهره ی هر انسانی نقش بسته است. با چشمانمان گریه می کنیم با دهانمان می خندیم؛ با رعایت کامل حفظ اعتدال و نزاکت که نه افسرده شویم و نه لوده!

علی دهباشی به همراه پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

علی دهباشی به همراه پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

خیر الامور اوسطها!

هرچه گشتم از تئاتر مصر قدیم و ایران قدیم –  ۱۳۰۰ سال پیش ازمیلاد  مسیح-  چیزی نیافتم.

هنرمندان بزرگ دورانهای قدیم ، توضیحی راجع به فوت و فن و چگونگی و  باید و نباید های حرفه‎اشان نمی دادند. شکسپیر زبده‎ترین کیمیاگر دنیای تئاتر، محرم اسرار باقی مانده است ؛ندا داده است:

بودن یا نبودن؟ مسئله اینجاست؟

سوفوکل در بعد زمان مهر سکوت بر لب زده است.بانگ برداشته است:

خرد سرچشمه ی خوشبختی است!

به زندگی خیره شدم!

آئین زندگی است که پدران جای خود را به فرزندان بسپارند.

نوبت کهنه فروشان در گذشت                      نو فروشانیم و این بازار ماست

موضوع تئاتر موضوع غامض و گسترده ایست که با هیچ ترفند و حتی بی ملاحظگی نمی توان در چند سطر یا چند صفحه افقهای گسترده اش را که در افقهای گسترده ی هنر های دیگر ریشه دوانده است؛بررسی و محدود کرد. چگونه می توان تک تعریفی قابل قبول از تراژدی ،تعزیه،کمدی،درام، ملودرام، تئاتر سایه ،تئاتر کابوکی،

تئاترهای ترکیبی:تئاتر و شعر ،تئاتر و موسیقی، تئاتر و رقص، پانتومیم، خیمه شب بازی، سیاه بازی، مضحکه، اپرت،اپرا، سیرک، ارائه داد.

دلقک های سیرک، چه درسهایی  به من آموختند!

در طول تاریخ بشر، همواره ، “خلاقیت” زندانی قانون بشر بوده است. چرا؟

خسرو سینایی ـ عکس از ژاله ستار

خسرو سینایی ـ عکس از ژاله ستار

چرا حوصله نکرده ایم با مرور عصبانیّت ها و تجربیّات ، مبتکران پاک باخته ی اسلاف خویش ، که از قرنی به قرنی،مکتبی به مکتبی،صلیب مصائب تکامل آفرینش را به دوش کشیده اند، همگام آئین زندگی نو به نو شویم؟چرا هنوز بر سر قبول، یا رد شعر کهن وشعر نو دعوا داریم؟

راستی تئاتر چیست و هدفش چیست؟ که گاه آنچنان لعنت و نفرین و تکفیر شده است و گاه آنچنان تعریف و تمجید؟حرفه بحث انگیز اسرار آمیزی که حتّی سایه ی پر طمطراق حمایت لوئی چهاردهم، سلطان قدر قدرت فرانسه ، ملقّب به خورشید شاه، در قرن ۱۷ ، نتوانست از قهر کلیسا علیه “مولیر”جلوگیری کند.“مولیر”سلطان کمدی جهان، ترد شده ؛ تکفیر شده با بی آبرویی تمام به خاک سپرده شد.

آری!هرکس به ظنّ وسلیقه و پیش داوری خویش تئاتر را تمجید وتقبیح و تعریف می کند.

هر کسی از ظنّ خود شد یار من                   وز درون من   نجست   اسرار من

سّر من از ناله ی من دور نیست                    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

مگر می شود خورشید را از آسمان پائین کشید و تکه تکه اش کرد؟ تنها می توان از گرمای خورشید گرم شد و خرّم!  خرّمی که معنای زندگی است: حضور در جشنواره ی رحمت الهی : زندگی . زمانی که کاهنان در ادامۀ مراسم مذهبی،مصائب مسیح را به نمایش می‎گذاشتند، همدلی سحر آمیزی بین مردم و کاهنان وجود داشت. زمانی که مردم یونان یکپارچه گرد هم می آمدند و از فرط اشتیاق شرکت درمراسم با شکوه تئاتر ، در آمفی تئاتر های عظیم خواب و خوراک نداشتند. زمانی که به همّت مقام‎های روحانی، غیر روحانی، شهر داری‎ها،مشارکت عموم مردم؛ مصائب حضرت مسیح، طی چندین شبانه روز برگزار می‎شد ،زمانی که مردم ایران، تکیه‎ها و میادین شهر و روستا را برای دیدن تعزیه ها و مصائب کربلا پر می‎کردند و با تمام وجود سینه می‎زدند ؛کسی از خود نمی‎پرسید تئاتر چیست؟

تئاتر مشارکتی بود خودجوش، بی ریا،مسلّم و آشکار!تعهدی بود که بر ریشه های آئین، ایمان وصداقت وخلوص صحّه می گذاشت.تعّهدی بود که به مرورسست شد وبی اعتبار.  تئاتر بند ناف خود را از گهواره ی  تقدّس پاره کرد؛ تکفیر شد و رانده شد و بدنام. کلیسا به مردم پشت کرد و مردم به کلیسا!همه ازهم گسستند .هرکی به سوئی و سودایی. در زمان شکوفایی تئاتر، هم تعزیه داشتیم هم روحوضی ،هم سیاه بازی هم تراژدی، هم کمدی هم ملودرام، هم درام هم سیرک و  هم مضحکه . انواع تئاتر پهلو به پهلو حرکت می کرد. کسی از خندیدن نمی ترسید! کسی از اشک ریختن و فغان کردن خجالت نمی کشید.کسی از تخلیه ی بار سنگین احساسات سرکوب شده اش عار نداشت.  امروز تکلیف ما چیست ؟ آیا تئاتر باید تراژدی باشد یا کمدی؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

آیا باید به نقش اجتماعیش متعهّد و تسلیم باشد؟زیر پرچم سیاسی خاصی سینه بزند و یا نزند؟ خود را در اختیار ابزار تبلیغاتی و سفارشی حکومت ها قرار بدهد یا ندهد؟ جواب چیست؟ راه چاره چیست؟چگونه می‎شود دوباره خیل تماشاگرانی را که از میادین آمفی تئاترهای یونانی پا به میادین ورزشی فوتبال گذاشته‎اند به تالارهای نمایش برگرداند؟ ذهنیتی باز و خلاق و کارآمد و هوای تازه می خواهد؛ با راه و روش امروزی.

گسترده در ابعاد مختلف نمایشی. آیا قادریم نیاز و سلیقه  و مسائل بشری امروزی را مطرح سازیم و در نبض تحوّل جهان قدم برداریم .

آیا برای رفع مسئولیّت خودمان بی رغبتی تماشاگران را به تئاتر، به محافظه کاری و کند ذهنی آنان نسبت نمی دهیم؟ آیا توّجه نداریم که سردمداران امر نمایش جهان چگونه با تردستی برنامه ریزی می کنند و چندیدن ماه و چندین سال نمایش های منتخب زبده خود را به دور جهان می چرخانند و مردم برای بدست آوردن بلیط و دیدن کارشان سرودست می شکنند ؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

فی المثال:

بینوایان – آمریکا، گربه ها- آمریکا، تله موش – انگلستان، سیرک خورشید- کانادا، زینگارو- فرانسه، آشپزی – کره، که  در سی و دومیّن جشنواره بین المللی تئاتر فجر در تالار وحدت برروی صحنه رفت .  تا کنون دربیش از ۵۲ کشور با موفقیّت”آشپزی”  را اجرا شده و چندین میلیون تماشاچی را به خود جلب کرده است .از آمریکا گرفته تا شرق دور، استرالیا ،عربستان صعودی ،تایوان، مالزی،کویت، دوبی، ابوذبی ،بحرین، عمان، اردن ،برزیل ،بانکوک، تایلند ،فنلاند، لهستان، مجارستان، ژاپن،چین  ووو.

 با موفقیت نمایش “آشپزی” را بر روی صحنه رفته و برای حداقل ده سال آینده آن را به تمام دنیا خواهند رفت.غول های خفته ی تمدّن ها ی بزرگ  نژاد زرد: بیدار شده اند و در هر زمینه ای تکنولوژی ، صنعت و هنر؛ز دنیا را به تصرّف خود در آورده اند.تکلیف ما چیست؟ این گربه ی  کز کرده ، کی بیدار خواهد شد؟  آیا قادر خواهیم بود با در دست داشتن ثروت کم نظیری که از اجدادمان به رایگان در اختیارمان قرار گرفته ، در میدان رقابت جهانی قرار بگیریم. با طنز فاخر سعدی،عبید زاکانی،ملانصرالدّین، مردم سراسرجهان را بخندانیم؟ با تراژدی های بی همتای رستم وسهراب،رستم واسفندیار…،گیل کمش ،کاوه آهنگر… و عاشقانه های لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین، یوسف و زلیخا؛ در امر نمایش جهان جایگاه معتبری را بدست آوریم؟.معرف خود و فرهنگ خود باشیم؟آیا نیاز مبرمی به خلق ایمانی نوین و پیروزمند در خود احساس نمی کنیم؟ آیا به یاد می آوریم چگونه با نمایش های چارلی چاپلین ،لورل هاردی، برادران ماک سنت، مولیر؛ خنده بر لبان میلیون ها نفر نقش بست. سرگذشت تئاتر، داستان غریبی است، با افت و خیزهای بسیار!هنرمندان سرسپرده اش طی قرون افتان و خیزان رفتند و مشقت ها را تحمّل کردند تا توانستند حق و حقوق مدنی خود را بدست آورند و مورد احترام و ستایش قرار بگیرند.از ملکه انگلیس لقب “سر” بگیرند. نشان های افتخار سروسینه ی بازیگران بیشماری را مزیّن می کند و گاه جلب دوستی ستارگان بر محبوبیّت روئسای جمهور می افزاید .”هاول” کارگردان، درام نویس بنام چکسلواکی ، در جایگاه ریاست جمهوری می نشیند. براستی ماهیّت این حرفه چیست؟ تئاتر محل وقوف به احوال خود و دیگری است. با شناخت و بررسی افکار،امیال،اعمال دیگران؛کارشناس کارکشته ی خود می شویم. تئاتر محل آشکار شدن پنهان شده های آدمی است . که همگان را از امیر و وصی ووکیل و ظالم و مظلوم ،سخّی و شریف،باسواد و بی سواد و قدّیس و ملحد را به دایره ی عریان بازی می کشاند نقابها را پس می زند و دُمل ها را می شکافد؛ چرک ها را بیرون می ریزد.انسان را به والائی دعوت می کند. میل به والائی که تماشاگران  خاموش ،هرشب با حضورشان اعلام می دارند. بر ما دست اندرکاران حرفه است که با سلاح گونه گونۀ تئاتر به سجایای با لقوّل هر انسانی پاسخ بدهیم . به تنگی ها تن در ندهیم. زیرا که نمایش هر شب در یک ملاقات عاشقانه  همگان را بطور مساوی و صادقانه، در برابر وجد، والائی، درد، شعف، اجحاف،حماقت، شرافت،خباثت، تنگی ها ، گره های کور بودن یا نبودن- شریک می سازد و وسوسه کشف راه حل را تا سر منزل مقصود ، در تارپودشان می دواند.

بهارتا، فیلسوف بزرگ هندی، تئاتر را موّلد و معلّم شور و حالی می دانست که از رحمت کامل الهی برخورداراست. به بازیگران هندی توصیه می کرد نمایش را با تقدیم قربانی و خیرات آغاز نمایند.

من نیز شور و حال مقدّسی که ما را به سرشاریها، وجد و معرفت دعوت کند: انتظار دارم. با مراعات کامل حسّ صداقت و نزاکت و زیبایی.

در خاتمه کیک تولد خانم صابری بریده شد و پرتره پری صابری کار فخرالدین فخرالدینی به وی اهدا شد. بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار نیز کتابهایی به ایشان اهدا کرد و نیز دکتر توفیق سبحانی پژوهشی از مولوی را به خانم صابری اهدا نمود و  هدیه‎ای نیز از سوی شبکه بین المللی میراث فرهنگی ناملموس در کره جنوبی ICCN وابسته به یونسکو، توسط نماینده این سازمان ،خانم صدری شریفی ، با امید به حضور خانم پری صابری در اجلاس زنان و میراث فرهنگی در اکتبر ۲۰۱۴ / مهر ماه ۱۳۹۳ در اصفهان، به خانم صابری داده شد.

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از سمیه لطفی

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از سمیه لطفی

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

فخرالدین فخرالدینی، دکتر ژاله آموزگار، پری صابری و احمد مسجد جامعی

فخرالدین فخرالدینی، دکتر ژاله آموزگار، پری صابری و احمد مسجد جامعی

پری صابری در تولد هشتاد سالگی اش ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری در تولد هشتاد سالگی اش ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری به همراه علی دهباشی و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری به همراه علی دهباشی و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری به همراه دختر و پسرش ، مریم و تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری به همراه دختر و پسرش ، مریم و تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری، به همراه  علی دهباشی و تیمور پسرش کیک تولد هشتاد سالگی اش را می برد ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری، به همراه علی دهباشی و تیمور پسرش کیک تولد هشتاد سالگی اش را می برد ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

استادسراج الدین قمری آملی معرفی یک شاعر نامدارآملی.غزلی از شاعر نامدار آملی ،سراج الدین قمری هین درفکن به جام،شراب مغانه را…پر نور کن زقبله زردشت خانه را… سرد است،گرم کن زتف آتش شراب…این هفت سردسیرخراب زمانه را.. .هرچند ضدیکدگرنداین چهار طبع…یک باده آشتی دهداین چار گانه را.. . از پرده عراق دل من ملول شد…یک ره بزن به پرده دیگرچغانه را .. خواهی که دل چو لاله ز انده تهی کنی .پرکن زمی چو غنچه لبالب چمانه را …یک ره به یک دوباده سبکسار شو از آنک..بارگران،ضعیف کند،زورشانه را. .درپافکنده دان ز گرانی تو سنگ را…برسر نهاده ازسبکی بین توشانه را (چغانه نام آلتی ار آلات موسیقی) (چمانه =نیم کدوی منقش) (قبله زردشت =آتش)

استادسراج الدین قمری آملی
معرفی یک شاعر نامدارآملی
مولاناسراج الدین قمری از شعرای معروف نیمه دوم قرن ششم و اوایل قرن هفتم میباشد که‌ در آمل متولد شده و از شعرای نسبتاً معروف عصر خود است . تخلص شاعر نام همان پرنده معروف قمری است وارتباطی با ماه قمری ندارد واین امر ازبسیاری از ابیات دیوان اونمایان است مانند این بیت .طوق مهر تولازم قمری…همچوطوق کبوتر افتاده است ..وگاهی هم مولانا تخلص میکرده ودر این خصوص نیز میگوید..توآن مگیر ،نه مولای بارگاه توام…وزین سبب لقب من شده است مولانا .زادگاه شاعرقطعاآمل بوده وتعلق به لاریجان داشته امابیشتردرآمل زیسته وکسانی که اوراقزوینی یاخوارزمی وگرگانی دانسته اند در این زمینه به خطا رفته اند،قمری درقصایدبلند ومثنوی کارنامه خویش ،این بزرگان رااز معاصران خود،ستوده است،حسام الدین اردشیربن کیخواربن شهریارازملوک باوندطبرستان که پایتخت خودراازساری به آمل انتقال داده وبه وضع نابسامان آل باونددردوران فتنه خیز مغول سروسامان داده است .وفات سراج الدین قمری بنابرقول تقی الدین کاشانی درخلاصه الاشعار،سال625 هجری درتبریز اتفاق افتاده ودر چرنداب مدفون است اودارای دیوان در6962بیت شعروشامل قصاید وغزلیات وترجیع بند وترکیب بند وقطعات ورباعیات است ورساله ای به همت دکتریداله شکری میباشداین رساله گزیده ای است از قصاید و غزلیات و قطعات و رباعیات شاعر که همراه با مقدمه ای پیرامون زندگی و احوال و آثار و معاصران اوست.متاسفانه درفضای مجازی ودانشنامه ها ی آزاد اثرچندانی ازاو موجود نیست که مایه تاسف است واویکی ازبزرگان شعرفارسی بوده و باانوری مقایسه میشود.امیدوارم بتوانم اورادر وب خود بیشتر معرفی واشعارش را بیاور م.بابخشی ازیک غزل زیبای او یادش راگرامی میداریم.هین درفکن به جام،شراب مغانه را…پر نور کن زقبله زردشت خانه را…سرد است،گرم کن زتف آتش شراب…این هفت سردسیرخراب زمانه را…هرچند ضدیکدگرنداین چهار طبع…یک باده آشتی دهداین چار گانه را…از پرده عراق دل من ملول شد…یک ره بزن به پرده دیگرچغانه را(چغانه نام آلتی ار آلات موسیقی)(چمانه =نیم کدوی منقش)
(قبله زردشت =آتش)

جشن سده: جشن بزرگ آتش با خاستگاه کیهانی.همراه باتصاویر این مراسم در بعضی نقاط ایران

  1. 595 × 397 – siteaks.com

جشن سده: جشن بزرگ آتش با خاستگاه کیهانی

این گفتار در کتاب «نوروزنامه: پنجاه گفتار در زمینه پژوهش‌های ایرانی» (تهران، ۱۳۸۶) ازآقای رضاغیاث آبادی   منتشر شده است.

جشن «سَـدَه» بزرگترین جشن‌ آتش و یکی از کهن‌ترین آیین‌های گروهی و اشتراکی شناخته شده در ایران است. در این جشن و در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، مردمانِ بر بلندای کوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوز هم کم‌‌وبیش بر می‌افروزند. جشن سده همچون جشن‌های نوروز و یلدا در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده و متون پهلوی و زرتشتی در این زمینه ساکت است. مردمان نواحی مختلف در کنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌کنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند.

گستره جشن

در گذشته، جشن سده در گستره پهناوری از آسیای صغیر (آناتولی) تا استان سین‌کیانگِ چین یعنی در سرتاسر فلات ایران، در بین همه مردمان، فارغ از هر قومیت یا گرایش دینی رواج داشته و به مانند نوروز در روایت‌های مکتوب تاریخی به آن اشاره شده است.

امروزه تا آنجا که نگارنده آگاهی دارد، این مراسم در میان روستا‌نشینان شمال شرقی کشور (همچون آزادوَر و روستاهای دشت جوین)، در بخش‌هایی از افغانستان و آسیای میانه (با نام «خِرپَچار»)، در کردستان (پیرامون سلیمانیه و اورامانات)، نواحی مرکزی ایران (با نام‌های «هله‌هله»، «کُرده»، «جشن چوپانان») و در میان برخی روستانشینان و عشایر لرستان، کردستان، آذربایجان و کرمان رواج دارد.

همانگونه که گفته شد ، یکی از نواحی‌ای که جشن سده را برگزار می‌دارند، روستاهای دشت جوین در خراسان و به ویژه روستای «آزاد ور» است. این روستا در جنوب شرقی جاجرم و در کنار خط راه‌آهن خراسان و ایستگاه آزادور واقع شده است. در این روستای کهنسال و روستاهای پیرامون آن، جشن سده با شکوه فراوان برگزار می‌شود. چشم‌انداز دشت جوین در آغاز شامگاه دهم بهمن ماه و شادی و آوازخوانی مردم و جوانان، بسیار زیبا و دیدنی است. بر بام خانه ها و بر فراز کوه‌های اطراف، آکنده از بوته‌های فروزانی است که سراسر دشت را آتشباران و چراغانی کرده‌اند. هیزم این مراسم از بوته خاصی فراهم می‌شود که به نام محلی جشن، «سـرِه» (sareh/ serah) نامیده می‌شود. مردم منطقه از چند روز پیش از سده به گردآوری این بوته می‌پردازند.

جشن سده، روستای آزادور، خراسان

سرودخوانی در جشن سده، زنده‌یاد ملا شعبان آزادوری، روستای آزادور خراسان، عکس از غیاث آبادی، دهم بهمن ۱۳۸۰

جشن سده آزادور در گذشته در چند روز متوالی برگزار می‌شده است و اکنون آقای خسرو زیباکیان از ناحیه کوهستانی وخان در پامیر (شرق افغانستان) خبر داده است که مردمان آن ناحیه هنوز هم جشن سده را در پنج روز متوالی منتهی به دهم بهمن برگزار می‌کنند.

در اینجا لازم می‌دانم از همه مردم مهربان روستای آزاد ور، به ویژه خانواده برادران آزادوری و مادر آگاه به باورهای کهن آنان که دوبار در جشن سده سال‌های ۱۳۸۰ و ۱۳۸۱ من و همراهان مرا برای پژوهش‌های میدانی به روستای کوچک و دوست‌داشتنی خود دعوت کردند، سپاسگزاری کنم.

با اینکه در هیچیک از متون پهلوی و منابع زرتشتی عصر ساسانی و پس از آن، نامی از جشن سده و مراسم آن برده نشده و پیداست که این جشن در مغایرت با سنت زرتشتی بوده است؛ اما خوشبختانه در دوران معاصر این مراسم در میان هم‌میهنان زرتشتی نیز رایج شده است که البته در شیوه برگزاری، به برخی آیین‌های کهن و گاه مهم آن توجه نمی‌شود. روشن کردن تعداد زیادی کُـپه‌های جداگانه آتش از ویژگی‌های این مراسم بوده و در همه متون کهن به آن اشاره شده؛ اما برافروختن تنها یک کُـپه آتش در منافات با آیین کهن است. همچنین با انجام مراسم توسط موبدان، جشنی همگانی تبدیل به مراسمی دینی شده و بتازگی با سخنرانی‌های مقامات رسمی در حال تبدیل شدن به مراسمی تشریفاتی است. رواج این شیوه موجب می‌شود تا برگزاری جشنی همگانی، در انحصار گروهی خاص قرار بگیرد و دیگران حداکثر تماشاگر مراسم باشند. جشن سده در میان بسیاری از زرتشتیان و از جمله پارسیان هند در چهارم بهمن (برابر با دهم بهمن ماه در گاهشماری یزدگردی) برگزار می‌شود.

دلایل برگزاری جشن

جشن سده هیچگاه به هیچیک از اقوام یا ادیان باستان ارتباطی نداشته و همواره جشنی همگانی و برگرفته از شرایط اقلیمی و رویدادهای کیهانی بوده است. قدمت زیاد این مراسم باعث شده تا در باره دلایل برگزاری آن روایت‌های بسیار متعدد و متناقضی در منابع قدیم ثبت شود.

یکی از دلایلی که برای پیدایش سده یاد می‌کنند همانا کشف آتش توسط هوشنگ‌شاه در شاهنامه فردوسی است. باید گفت که داستان کشف آتش در زمان هوشنگ، هیچگاه باور ایرانیان نبوده و از ساخته‌های جدیدتر است. این فرضیه امروزه مورد توجه بیشتر شاهنامه‌شناسان قرار گرفته و از جمله در نسخه‌های تصحیح شده آقایان، استاد جلال خالقی مطلق و مصطفی جیحونی، داستان کشف آتش به دلایل بسیاری در زمره بیت‌های افزوده شده و الحاقی شاهنامه آورده شده است. از سویی از این داستان در هیچیک از متون تاریخی مقدم بر شاهنامه و گاه متاخر بر آن یاد نشده است و همچنین می‌دانیم که کشف آتش بسیار کهن‌تر از عصر هوشنگ است که با توجه به اشاره‌های شاهنامه در باره چگونگی و دستاوردهای زندگی انسان در آن دوره (ساخت ابزار ریزسنگی، یکجا‌نشینی، آغاز کشت‌وزرع و اهلی کردن برخی حیوانات)، می‌بایست با دوره‌ای منطبق باشد که در باستان‌شناسی بنام«میان‌سنگی/ مزولیت» (حدود ۱۵۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ سال پیش) خوانده می‌شود. و از سوی دیگر این بیت‌ها در ‌برخی نسخه‌های متقدم شاهنامه و از جمله کهن‌ترین آن (دست‌نویس فلورانس) وجود ندارد.

نگارنده بر این باور است که پیدایی این جشن (مانند بسیاری مناسبت‌های دیگر) نه فقط یک دلیل، بلکه دلایل متعددی دارد که همزمانی آنها بر اهمیت جشن افزوده است.

نخست اینکه، اشاره‌های فراوانی که از داستان‌ها و ترانه‌های مردمی بدست می‌آید؛ نشانگر به ستوه آمدن مردم از یخبندان و آرزو برای رفتن سرما و یا کاستنِ از شدت آن بوده و همین نکته مهمترین دلیل پیدایش این مراسم و بر افروختن آتش‌هایی در مبارزه نمادین با سرماست.

بجز این، به نظر می‌آید که چند واقعه کیهانی نیز در پیدایش این آیین بی‌تاثیر نبوده است. نخست اینکه جشن سده در چهلمین روزِ شب یلدا یا شب زایش خورشید (انقلاب زمستانی) برگزار می‌شود و جشن چهلمین روز تولد خورشید است. دوم اینکه، دهم بهمن ماه، یکی از دو هنگامِ سال است که در عرض‌های بالایی ایران‌زمین، طول تاریکی کامل آسمان ۱۲ ساعت تمام است. سوم اینکه، می‌دانیم ارتباط واژه «سده» با عدد «سد/ صد» هنوز به اثبات نرسیده است. عدد «سد» به شکل «صد» معرب شده‌، در حالیکه واژه «سده» به شکل «سَذق» معرب گشته ‌است. اما در زبان اوستایی واژه «سَـد» به گونه جالبی هم به معنای «فرو رفتن/ غروب کردن» و هم به معنای متضاد آن یعنی «بر آمدن/ طلوع کردن» آمده است. همچنین واژه «سَـذِه» در اوستا، هم به معنای طلوع کردن و هم به معنای غروب کردن آمده است که به گمان برگرفته از رویداد زیر است:

در حدود پنج هزار سال پیش و در نخستین شب‌های شب‌های بهمن‌ماه، رویداد جالبی رخ می‌داده که بعید نیست با آیین‌های جشن سده در پیوند باشد. این رویداد عبارت است از طلوع و غروب همزمان دو ستاره پرنور و درخشان آسمان به نام‌های «سماک رامح» و «نسر واقع» در شمال شرقی و شمال‌غربی آسمان سرشبی. در آن زمان ستاره زرین «سماک رامح» در آسمان سرشبی عرض‌های بالایی ایران‌زمین و در افق شمال‌شرقی، به تازگی طلوع کرده و ستاره سپید‌فام و درخشان «نسر واقع» در همان هنگام و در افق شمال‌غربی، آماده غروب کردن بوده است. احتمالاً طلوع و غروب همزمان دو ستاره درخشان آسمان، موجب پیدایی معنای دوگانه و متضاد واژه‌های اوستایی «سد» و «سذه»، و نیز عاملی دیگر برای جشن سده بوده است.

امیر مسعود حسینی .شاعران مازندران .غزلسرای نوشهری

امیر مسعود حسینی.شاعران مازندران

امیر مسعود حسینی
امیر مسعود حسینی در سال 1355 در نوشهر متولد شد و پس از گذراند دوره ی تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشگاه راه پیدا کرد و به اخذ لیسانس در رشته ی مهندسی عمران نایل شد. حسینی از ذوق شاعری برخوردار است و بیشتر اشعارش را در قالب غزل می سراید و به نوآوری و مضمون آفرینی گرایش ویژه ای دارد. غزل زیر از او است :
اسب
شکوهمند سپید و نجیب زیبا اسب که ایستاده پریشان میان صحرا اسب
به دور دست افق خیره خیره می نگرد تمام روز چه می خواهد از تماشا اسب
هنوز رام کسی نیست ، از تنش پیداست چه کرد فاجعه ای تازیانه ها با اسب
صدای پای کسی در سرش طنین انداخت به تاخت می رود آن سمت ، بی محابا اسب
رکاب می دهد و مرد می رود بالا خدا کند که نیفتد ، نیفتد از پا اسب
هنوز مثل همیشه کسی سوارش نیست و باز می رسد از عمق دشت ، تنها اسب
منبع :
دفتر شعر جوان 5 ، پاییز 1381 ص 52 – 44
سبوی سخن

امیر مسعود حسینی.شاعران مازندران

امیر مسعود حسینی
امیر مسعود حسینی در سال 1355 در نوشهر متولد شد و پس از گذراند دوره ی تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشگاه راه پیدا کرد و به اخذ لیسانس در رشته ی مهندسی عمران نایل شد. حسینی از ذوق شاعری برخوردار است و بیشتر اشعارش را در قالب غزل می سراید و به نوآوری و مضمون آفرینی گرایش ویژه ای دارد. غزل زیر از او است :
اسب
شکوهمند سپید و نجیب زیبا اسب که ایستاده پریشان میان صحرا اسب
به دور دست افق خیره خیره می نگرد تمام روز چه می خواهد از تماشا اسب
هنوز رام کسی نیست ، از تنش پیداست چه کرد فاجعه ای تازیانه ها با اسب
صدای پای کسی در سرش طنین انداخت به تاخت می رود آن سمت ، بی محابا اسب
رکاب می دهد و مرد می رود بالا خدا کند که نیفتد ، نیفتد از پا اسب
هنوز مثل همیشه کسی سوارش نیست و باز می رسد از عمق دشت ، تنها اسب
منبع :
دفتر شعر جوان 5 ، پاییز 1381 ص 52 – 44
سبوی سخن

شاعران مازندران عیسی چراتی،فرهنگی،غزل سرا

شاعران مازندران نگاره: ‏شاعران مازندران </p> <p>عیسی چراتی،فرهنگی،غزل سرا<br /> « فریاد» عیسی چراتی فرزند زلفعلی در 1353 ش در شهرستان جویبار چشم به جهان گشود و پس از طی تحصیل ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و رشته ی جامعه شناسی را تا کارشناسی ارشد به پایان برد. وی دبیر آموزش و پرورش است و در کنار تدریس ، انتشارات « روش روشن » را در ساری اداره می کند. چراتی از قریحه ی شاعری نیز برخوردار است و به قالب غزل بیشتر گرایش دارد.<br /> این دبیر شاعر در چند دوره از مسابقات شعر و نثر در استان و کشور امتیازاتی نیز به دست آورده است و آثارش در مطبوعات به چاپ می رسد. غزل کوتاه زیر از اوست که از لطافت و نوآوری برخوردار است :<br /> حوا نیا زمانه ی ما بی ترحم است 			شیطان درون خوشه ی زیبای گندم است<br /> آدم بگیر دست زنت را که سیب سرخ 		بر این درخت تبر زده تنها توهم است<br /> یک چند می شود که در این روز و روزگار 	مضمون شعر و خاطره حذف تبسم است<br /> سگ دو می زدیم تا شب تاریک ، منتهی 		در بهت سفره های تهی نان ما گم است<br /> مرد غرور بیهده ضحاک می شود 		باور نمی کند که خود از جنس مردم است<br /> لبخند در قبیله ی آدم غریبه شد 		حوا نیا ، زمانه ی ما بی ترحم است<br /> منابع :<br /> 1-	شرح حال خود نوشت شاعر<br /> 2-	مصاحبه ی مولف با شاعر .3 سبوی سخن<br /> تصویر.پل تاریخی سیکاپل که به پل درویش محمدشاه نیز معروف است در روستای درویش محمدشاه و نزدیکی شهر جویبار‏نگاره: ‏شاعران مازندران </p> <p>عیسی چراتی،فرهنگی،غزل سرا<br /> « فریاد» عیسی چراتی فرزند زلفعلی در 1353 ش در شهرستان جویبار چشم به جهان گشود و پس از طی تحصیل ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و رشته ی جامعه شناسی را تا کارشناسی ارشد به پایان برد. وی دبیر آموزش و پرورش است و در کنار تدریس ، انتشارات « روش روشن » را در ساری اداره می کند. چراتی از قریحه ی شاعری نیز برخوردار است و به قالب غزل بیشتر گرایش دارد.<br /> این دبیر شاعر در چند دوره از مسابقات شعر و نثر در استان و کشور امتیازاتی نیز به دست آورده است و آثارش در مطبوعات به چاپ می رسد. غزل کوتاه زیر از اوست که از لطافت و نوآوری برخوردار است :<br /> حوا نیا زمانه ی ما بی ترحم است 			شیطان درون خوشه ی زیبای گندم است<br /> آدم بگیر دست زنت را که سیب سرخ 		بر این درخت تبر زده تنها توهم است<br /> یک چند می شود که در این روز و روزگار 	مضمون شعر و خاطره حذف تبسم است<br /> سگ دو می زدیم تا شب تاریک ، منتهی 		در بهت سفره های تهی نان ما گم است<br /> مرد غرور بیهده ضحاک می شود 		باور نمی کند که خود از جنس مردم است<br /> لبخند در قبیله ی آدم غریبه شد 		حوا نیا ، زمانه ی ما بی ترحم است<br /> منابع :<br /> 1-	شرح حال خود نوشت شاعر<br /> 2-	مصاحبه ی مولف با شاعر .3 سبوی سخن<br /> تصویر.پل تاریخی سیکاپل که به پل درویش محمدشاه نیز معروف است در روستای درویش محمدشاه و نزدیکی شهر جویبار‏عیسی چراتی،فرهنگی،غزل سرا
« فریاد» عیسی چراتی فرزند زلفعلی در 1353 ش در شهرستان جویبار چشم به جهان گشود و پس از طی تحصیل ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و رشته ی جامعه شناسی را تا کارشناسی ارشد به پایان برد. وی دبیر آموزش و پرورش است و در کنار تدریس ، انتشارات « روش روشن » را در ساری اداره می کند. چراتی از قریحه ی شاعری نیز برخوردار است و به قالب غزل بیشتر گرایش دارد.
این دبیر شاعر در چند دوره از مسابقات شعر و نثر در استان و کشور امتیازاتی نیز به دست آورده است و آثارش در مطبوعات به چاپ می رسد. غزل کوتاه زیر از اوست که از لطافت و نوآوری برخوردار است :
حوا نیا زمانه ی ما بی ترحم است شیطان درون خوشه ی زیبای گندم است
آدم بگیر دست زنت را که سیب سرخ بر این درخت تبر زده تنها توهم است
یک چند می شود که در این روز و روزگار مضمون شعر و خاطره حذف تبسم است
سگ دو می زدیم تا شب تاریک ، منتهی در بهت سفره های تهی نان ما گم است
مرد غرور بیهده ضحاک می شود باور نمی کند که خود از جنس مردم است
لبخند در قبیله ی آدم غریبه شد حوا نیا ، زمانه ی ما بی ترحم است
منابع :
1- شرح حال خود نوشت شاعر
2- مصاحبه ی مولف با شاعر .3 سبوی سخن
تصویر.پل تاریخی سیکاپل که به پل درویش محمدشاه نیز معروف است در روستای درویش محمدشاه و نزدیکی شهر جویبار
نگاره: ‏شاعران مازندران </p> <p>عیسی چراتی،فرهنگی،غزل سرا<br /> « فریاد» عیسی چراتی فرزند زلفعلی در 1353 ش در شهرستان جویبار چشم به جهان گشود و پس از طی تحصیل ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و رشته ی جامعه شناسی را تا کارشناسی ارشد به پایان برد. وی دبیر آموزش و پرورش است و در کنار تدریس ، انتشارات « روش روشن » را در ساری اداره می کند. چراتی از قریحه ی شاعری نیز برخوردار است و به قالب غزل بیشتر گرایش دارد.<br /> این دبیر شاعر در چند دوره از مسابقات شعر و نثر در استان و کشور امتیازاتی نیز به دست آورده است و آثارش در مطبوعات به چاپ می رسد. غزل کوتاه زیر از اوست که از لطافت و نوآوری برخوردار است :<br /> حوا نیا زمانه ی ما بی ترحم است 			شیطان درون خوشه ی زیبای گندم است<br /> آدم بگیر دست زنت را که سیب سرخ 		بر این درخت تبر زده تنها توهم است<br /> یک چند می شود که در این روز و روزگار 	مضمون شعر و خاطره حذف تبسم است<br /> سگ دو می زدیم تا شب تاریک ، منتهی 		در بهت سفره های تهی نان ما گم است<br /> مرد غرور بیهده ضحاک می شود 		باور نمی کند که خود از جنس مردم است<br /> لبخند در قبیله ی آدم غریبه شد 		حوا نیا ، زمانه ی ما بی ترحم است<br /> منابع :<br /> 1-	شرح حال خود نوشت شاعر<br /> 2-	مصاحبه ی مولف با شاعر .3 سبوی سخن<br /> تصویر.پل تاریخی سیکاپل که به پل درویش محمدشاه نیز معروف است در روستای درویش محمدشاه و نزدیکی شهر جویبار‏

ساعتي در كلاس محمدرضا شفيعي كدكني. «همه چيز، طبق معمول درس هاي من و روش معلمي من، از حافظه بود و فقط از حافظه. جريان کلاس را، در طول ترم، پرسش هاي دانشجويان شکل مي داد، مثل هميشه.»

شاه عباس «شاه» بود يا «وزير»  «همه چيز،
ساعتي در كلاس محمدرضا شفيعي كدكني

عكس:‌امير‌جديدي، شرق  ايماعكس:‌امير‌جديدي، شرقن پاكنهاد

عكس:‌امير‌جديدي، شرق
عكس:‌امير‌جديدي، شرق

گرماي شهريورماه سال 1348 توي ساختمان هم لانه کرده است. جوان لاغراندامي که عينک کائوچويي به چشم دارد، پله هاي دانشکده را آرام آرام بالامي رود تا برسد به جايي که بزرگ ترين نام هاي ادبيات پارسي منتظرش نشسته اند. اهل تعارف نيست اين دانشجوي مغرور خراساني. يک راست مي رود سر اصل مطلب: «صور خيال در شعر فارسي». سخت کار کرده براي اين روز. با همان ته لهجه اي که از کدکن به يادگار دارد، دفاع ماندگاري از رساله اش مي کند و حيرت پرويز ناتل خانلري، عباس زرياب خويي و بديع الزمان فروزانفر را برمي انگيزد. نيازي به شور گروهي نيست. استادانش ترديدي در تصميم خود ندارند، برمي خيزند: «به نام علم و دانش، شما را با نمره بيست در رشته ادبيات فارسي در مقطع دکتري فارغ التحصيل اعلام مي کنيم.» اما جلسه هنوز به پايان نرسيده است. ناتل خانلري که استاد راهنما است، بي درنگ نامه اي به «رياست محترم گروه ادبيات فارسي» دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مي نويسد تا به اين دانشجوي کم حرف فرصتي بيشتر داده شود؛ نه براي تحصيل، که براي تدريس: «آقاي محمدرضا شفيعي کدکني که پايان نامه دکتري خود را در ادبيات فارسي گذرانده و رساله او از بهترين مطالعات و تحقيقاتي که در اين دانشکده انجام گرفته است شمرده مي شود از همه حيث صلاحيت دارد که در دانشکده ادبيات به عنوان معلمي مورد استفاده قرار گيرد و بجا است که پيشنهاد فرمايند به سمت استادياري استخدام شود.» علاوه بر خانلري، يحيي ماهيارنوابي، عباس زرياب خويي و بديع الزمان فروزانفر هم نامه را امضا مي کنند. فروزانفر پاي امضايش مي نويسد: «با سمت استادياري بسيار بجا و بموقع است و احترامي است به فضيلت.» دکتر حسن مينوچهر، رييس گروه ادبيات فارسي در پاسخ، يک جمله مي نويسد: «موافقت کامل دارم.»
44سال، گذشته است و اتاق شماره 442 طبقه چهارم دانشکده ادبيات دانشگاه تهران هنوز ميزبان محمدرضا شفيعي کدکني است؛ در ساعت 10 صبح يکي از روزهاي گرم مهر 1392. نيمکت هاي چوبي- فلزي کلاس را ديگر تاب ميزباني نيست. يادگاري روي يادگاري، بيشترش شعر و کمترش اسم دانشجوهاست. آنقدر که معلوم نيست اين دستخط کدام دانشجو از کدام روز کدام سال دانشگاه تهران است. سال ها رفته و تنها شاهدان نيمه جان روزهاي دور، همين نيمکت ها هستند؛ «دارم سخني با تو و گفتن نتوانم/ وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم…» نيمکت هاي کلاس در سه ستون و شش رديف چيده شده اند و بر هر نيمکت، پنج، شش تايي دانشجو، اگر اول وقت بيايند، شانه به شانه هم جا مي گيرند. طراحان دانشکده پوششي از چوب بر اولين رديف چسبانده اند: تکيه گاه براي آنهايي که روي زمين مي نشينند. بين نيمکت ها، روي زمين، پشت ميز معلم، لبه پنجره ها همه جا، هرجا که بشود نشست و ايستاد پر دانشجوست و فقط مسيري دو متري از در ورودي تا ميز، خالي است. ساعت کمي از 10 گذشته است. محمدرضا شفيعي کدکني مي آيد با خنده محوي بر صورتش، پشت سرش دانشجوها. فضاي خالي پر مي شود. معلم، به سياق ديرينه، يک راست مي نشيند روي ميز و شاگردان، همچون هميشه به احترام فضيلت معلم برمي خيزند. برخاستن و نشستن در آن حجم تنگ دشوار مي نمايد. دومين جلسه از ترم جديد است. قرار است چه درس بدهد؟
«در مهرماه 1390 روز اول که به کلاس رفتم، طبق معمول سنواتي، نمي دانستم که چه درسي بايد بدهم. از دانشجويان پرسيدم. گفتند «با دانشجويان دوره دکتري «تحقيق در ادبيات عرفاني» و با دانشجويان دوره فوق ليسانس درس «نظريه ادبيات»» گفتم «نظريه ادبيات از ماقبل افلاطون شروع مي شود و تا رلان بارت و شاگردش خانم ژوليا کريستوا و امثال تودورف و حتي نسل بعد از آنها را زير چتر خود مي گيرد. در يک ترم چه مي توان گفت؟» گفتند «تو در خلال بعضي درس هايت از صورتگرايان روس گاه سخن مي گويي. در اين ترم فقط نظريه ادبي ايشان را به ما درس بده.» پذيرفتم…»
دانشجوهاي دکتري و فوق ليسانس هر دو در يک کلاس هستند، گم ميان حدود دويست نفر حاضر. اما معلم تک تک شان را مي شناسد و اول از همه تکليفش را با دانشجوهاي دکتري مشخص مي کند. صورتش درهم مي شود و انگشت اشاره اش را به سمت چند دانشجوي دکتري مي گيرد: «همان کتاب شش جلدي اي را که گفتم بخوانيد. دقيق بخوانيد چون با تمام دقت هايي که خودم کردم، امتحان خواهم گرفت.» چشم هايش پشت عينک کائوچويي درشت تر به نظر مي رسند. حرفش را يکباره قطع مي کند. گويي ياد دغدغه اي افتاده. رو مي کند سمت يکي از دانشجوها:
– آرش! کارت درست شد؟
– آقاي دکتر جلسه افتاد هفته بعد.
خنده اي کوتاه مي کند و چشم هايش را ريز، به نشان اطمينان: «درست مي شه.» بلافاصله برمي گردد به موضوع اصلي، خطاب به دانشجويان دکتري. با تحکم ادامه مي دهد: «خيلي به دقت بخوانيد. خيال نکنيد که ورقي زديم و تمام شد، اين صفحه هم چيزي نداشت و مي رويم سراغ صفحه بعد. حتي اگر سطربه سطرش را هم حفظ باشيد يک بار ديگر بايد بخوانيد.»
معلم قرار است در پايان ترم امتحان سختي بگيرد. اينطور که پيداست دکتر شدن در ادبيات فارسي نبايد چنان ساده باشد. «در سه جلسه امتحان مي گيرم. هر جلسه از دو کتاب. 120 نمره مي دهم و تقسيم بر شش مي کنم.» شفيعي کدکني سختگير است. هم از شيوه حرف زدنش پيداست و هم از خاطراتي که ديگران از او گفته اند. تقي پورنامداريان، استاد ادبيات فارسي که رساله دکتري اش را با راهنمايي شفيعي کدکني گذرانده، خاطره اي از سختگيري استاد راهنمايش نقل مي کند: «اتفاقا ديداري دست داد با استاد شفيعي کدکني. حرف از دانشگاه و دانشجو و رساله هاي دکتري افتاد. گفت: «چند روز پيش رساله اي را براي ارزيابي فرستاده بودند، به آن نمره سه دادم. متعجبم چطور مي شود 700، 800 صفحه رساله نوشت و هيچي نگفت!»»
شوخي نيست: «پس تکليف دانشجوهاي دکتري را روشن کردم.» اما دانشجوهاي فوق ليسانس چه؟ «به نظر من کسي که دانشجوي ادبيات باشد و فرماليسم روس را نشناسد، ديپلمش را هم بايد ازش گرفت.»
صورت و جمال
قرار است امسال هم فرماليسم را درس بدهد، با تمرکز بر صورتگرايان روس. يکي از جديدترين کتاب هايش، «رستاخيز کلمات، نظريه ادبي صورتگرايان روس» را به دانشجويان معرفي مي کند. برخي منتقدان گفته اند محمدرضا شفيعي کدکني صورتگراست و «آرمان و تاريخ و جامعه» برايش اولويت دوم است. اما او در مقدمه «رستاخيز کلمات…» پاسخ منتقدان را داده، مثل هميشه قاطع: «قصد من روايت تاريخي جريان فرماليسم روسي است و نه دفاع از آن. اميدوارم کساني مرا به انکار هدف و آرمان در ادبيات و هنر متهم نکنند… بحث درباره صورت و صورتگرايي به هيچ روي انکار جوانب تاريخي و اجتماعي و فلسفي و آرماني فرهنگ بشري نيست. آنها اموري هستند که بديهي بودنشان نياز به توضيح ندارد… بنابرين، در قياس سخن برتولد برشت که گفت: «نخست نان و آنگاه اخلاق»، ما هم مي گوييم: «نخست زندگي و آنگاه صورت»» کدکني همواره از آراي صورتگرايان روس در نوشته ها و کلاس هايش ياد کرده: «با اطمينان مي توانم بگويم که بحث از صورتگرايان روس را نخستين بار، اينجانب، در دانشگاه تهران مطرح کردم. در درس حافظي که به سال 1356 مي دادم، از آراي ايشان، به ويژه در حوزه آشنايي زدايي و مساله وجه غالب و انگيزش بهره بردم… از آن تاريخ به بعد در اغلب نوشته ها و کلاس هايم، از آراي صورتگرايان روس بسيار بهره برده ام و معتقدم اين نحله از نظريه پردازان فرنگي از موثرترين چهره ها در حوزه جمال شناسي و نظريه ادبيات و بوطيقا بوده اند…»
پيراهن راه راه طوسي را با پليوري آبي و شلواري کرم رنگ هماهنگ کرده است، اتوکشيده و مرتب. به دانشجوهاي فوق ليسانس مي گويد علاوه بر «رستاخيز کلمات…» کتابي ديگر را هم بايد بخوانند. انتخاب کتاب دوم را به شور مي گذارد. بحث سختي درمي گيرد. يکي از دانشجوها کتاب «تاريخ تطور نظريه هاي بلاغي» از «شوقي ضيف» نويسنده عرب را پيشنهاد مي دهد. معلم توضيحات مفصلي درباره کتاب و نويسنده اش مي دهد. مي گويد «ضيف» اوريژيناليتي ندارد اما «حرفي ندارم و مي پسندم.» کدکني از «طه حسين» مي گويد که «هديه خداوند به ادبيات عرب است.» و چند بيتي از حفظ به عربي مي خواند و سر از نظريات آيزيا برلين و چند اديب ديگر درمي آورد و بحث را به سرانجام مي رساند. مي گويد: «هرچه دلتان خواست بخوانيد و بپرسيد.» معلم به اين هم راضي نمي شود. ادامه مي دهد: «بخوانيد و از هرکجاي فرهنگ ايران اسلامي سوال داريد، بپرسيد.» جمله را با تاکيد روي «اسلامي» ادا مي کند.
محمود فتوحي در دسته بندي گروه هاي مختلف فکري در هشتاد سال آموزش زبان و ادبيات فارسي، محمدرضا شفيعي کدکني را در گروه استاداني قرار مي دهد که با رويکرد اسلامي در دانشکده ادبيات تدريس کرده اند: «در محافل ادبي فارسي هنوز اين سخن شنيده مي شود که استاداني در ادبيات فارسي درخشيده اند که تحصيلات حوزوي داشته اند. کارنامه علمي هشتادساله استادان ادبيات فارسي نشان داده که اين سخن چندان بي پايه نيست. استادان طراز اول ادبيات فارسي ايران غالبا دانش آموخته علوم ديني و بعضا مجتهد بوده اند.»
تاريخ ادب معاصر هم همين را مي گويد. محمد قزويني از شيخ فضل الله نوري و ميرزاحسن آشتياني علوم ديني آموخت. حسن تقي زاده معمم بود و در تبريز اصول فقه را نزد ميرزا محمود اصولي فراگرفت. هفت نفر از علماي بزرگ اصفهان به جلال الدين همايي اجازه اجتهاد دادند. بديع الزمان فروزانفر در حوزه علميه مشهد شاگردي کرد. زرياب خويي در حوزه علميه قم درس خواند و جعفر شهيدي در نجف. محمدرضا شفيعي کدکني هم در حوزه علميه مشهد در کلاس اديب نيشابوري دوم ادبيات عرب خواند و نزد ديگر استادان فقه و اصول و کلام.
غلط ها را در بياوريد
شفيعي کدکني در مقدمه بيشتر کتاب هايش از دانشجوياني که در رفع نواقص کتاب ها ياري اش کرده اند، تشکر کرده است. «رستاخيز کلمات» هم به ياري دانشجويان نياز دارد، همچون ديگر کتاب هاي کدکني در اين کتاب هم بعد از چاپ هاي اول و دوم و سوم از آنها کمک مي خواهد. «خواهش مي کنم کتاب را به دقت بخوانيد و اشتباه هايش را دربياوريد. هرچه به نظرتان غلط آمد يادداشت کنيد و به من بدهيد. من آنها را بررسي و اصلاح خواهم کرد.» دقت که بکني، در زبان محاوره اش هم کلمات را به دقت کنار هم مي چيند. چهره اش تقريبا اخموست و ابروهايش پشت قاب کائوچويي عينکش پنهان. حرف بي ربط عصباني اش مي کند. گويي دوست دارد گوشه اي بنشيند و سطري بسرايد و کسي کاري به کارش نداشته باشد.
مي گويد: «چند وقت پيش دوست عزيزم جمال ميرصادقي تذکري داد راجع به کلمات خارجي کتاب. مي گفت ممکن است خواننده ها معاني برخي واژه هاي خارجي را که در متن آمده متوجه نشوند. چرا ايندکس کلمات خارجي در کتاب وجود ندارد؟ ديدم راست مي گويد. بنابرين يکي از دانشجوها زحمت بکشد و تا آخر ترم ايندکس را تهيه کند تا در چاپ هاي بعدي در کتاب وجود داشته باشد.»
اقتدار ندانستن
«همه چيز، طبق معمول درس هاي من و روش معلمي من، از حافظه بود و فقط از حافظه. جريان کلاس را، در طول ترم، پرسش هاي دانشجويان شکل مي داد، مثل هميشه.» همان طور که در مقدمه «رستاخيز کلمات…» نوشته، در کلاس هايش سخنراني نمي کند. از دانشجوها مي خواهد پرسشگري کنند، از همه چيز و همه کس، اما مرتبط با موضوع. دست هايش را تکيه مي دهد بر ميز و آرام خودش را مي کشاند بالاو دوباره مي نشيند روي ميز. مي گويد: «هر چيزي را که دوست داريد بخوانيد و هرچه مي خواهيد بپرسيد. معلم ترسويي نيستم و آنقدر اقتدار دارم که بگويم نمي دانم.»
روي سوال ها به شدت حساس است و دوست دارد دانشجويان بدون هر توضيح اضافه اي، سوال بپرسند: «وقتي سوال مي کنيد سخنراني نکنيد. روي سوالتان فکر کنيد. حتي سوالتان را يادداشت کنيد و آن چيزي را بپرسيد که بايد.»
ساعت هاي پاياني کلاس است. معلم به زادگاهش سر مي زند… تا «در پناه سايه انبوه باغ هاش، گلبرگ هاي خاطره را جست وجو کند».
به کدکن که مي رسد مي خندد: «در زمان کودکي من بعد از گرفتن ديپلم طبيعي به دوره سه ساله اي در دانشکده پزشکي مي رفتند و ليسانس بهداشت مي گرفتند. در کدکن ما، يکي از همين ليسانسه ها مطبي زده بود و روي تابلواش نوشته بود، بيماري هاي قلب و مغز و داخلي و… پايينش هم نوشته بود ختنه اطفال نيز پذيرفته مي شود.» همه کلاس فرصت خنديدن پيدا مي کنند. معلم ادامه مي دهد: «اينجوري سوال نپرسيد که قلب و مغز و جراحي و ارتوپدي و فلان و… سوالتان را قشنگ بسنجيد و حتي روي کاغذ بنويسيد بعد بپرسيد. وقت اين بچه ها عزيز است.»
مي خندد و مي گويد: «من آدم بيکار و بي عاري هستم. اينجا آمدن برايم تفريح است. سروکله زدن با شما لذت بخش است اما وقت رفقاي خودتان را نگيريد. بر سوال هايتان تامل کنيد و بعد هم مشخص کنيد که مربوط به کدام بخش است: ارتوپدي، قلب، مغز يا اطفال؟»
گوشش سنگين شده و اين را به دانشجويان گوشزد مي کند: «از خرداد تا الان فرکانس هاي صوتي را ضعيف تر مي شنوم پس بلندتر صحبت کنيد. محکم و قاطع بپرسيد شاه عباس شاه بود يا وزير، تمام.»

ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻴﺮﺍز ﺩﺭ ﺳﺪﺓ ﻫﻔﺘﻢ

 ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻴﺮﺍز ﺩﺭ ﺳﺪﺓ ﻫﻔﺘﻢ   ….در فصلنامه ورین سیاسی واقتصادی تابستان 92 روزنامه اطلاعات که همچنان سایه فرزانه ای چون سید محموددعایی برسر آن  میدرخشد مقاله ای بسیار محققانه وباکنکاشی درحد وسواس در اشعار وآثار شیخ اجل سعدی آمده ازجناب ﺣﻤﻴﺪ ﻳﺰﺩﺍﻥ ﭘﺮﺳﺖ که هر چند بصورت پی دی اف بوده باگزاردن زمان بسیار آنرا آورده ام وگزارشی کامل ومبسوط ازهمه زوایای زندگی زمانه سعدی است وآنانکه به فرهنگ وتاریخ وسنن این کهن  سرزمین علاقه دارند استدعا دارم آنرا با حوصله ودقت مطاله فرمایند.

به ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﻣﺘﻌﺪﺩ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺘﻮﻥ ﺍﺩﺑﻲ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺿﻤﻦ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ، ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺪﺍﺯﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ
ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺯﻭﺍﻳﺎﻱ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﺎﻭﻳﺪ ﻭ ﻧﺘﺎﻳﺞ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩ. ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ، ﺷﻌﺮ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ
ﺍﺳﻼﻡ، ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ «ﻣﺨﻴ ﻼﺕ ﻣﻮﺯﻭﻥ» ﻭ «ﻧﺎﺯﻙ ﺧﻴﺎﻟﻴﻬﺎﻱ ﺁﻫﻨﮕﻴﻦ» ﺩﺍﺭﺩ؛ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺭﺩ ﭘﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ

ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺭﺳﻤﻲ ﻭ ﻧﻴﻤﻪ ﺭﺳﻤﻲ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻭ ﺭﺳﺎﺋﻞ ﺍﺩﻳﺒﺎﻥ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﻳﺎﻓﺖ. ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﺎﺭﻳﺦ
ﺳﻴﺎﺳﻲ ـ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ (ﻭ ﺑﻪ ﺗﺒﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ) ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺘﻮﻥ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﺓ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺩﻧﺒﺎﻝ
ﻛﺮﺩ. ﺑﺴﺎ ﺭﻭﻳﺪﺍﺩﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﻧﮕﺎﺭﺍﻥ ﺭﺳﻤﻲ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﺴﺘﻘﻴﻤﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﻳﺎ
ﺭﻳﺸﻪ ﻫﺎ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﺪﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻲ ﻛﻢ ﻭ ﻛﺎﺳﺖ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻛﻨﻨﺪ. ﺧﻮﺩﻛﺎﻣﮕﻲ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﺎﺭ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ، ﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ
ﺩﻭﺩﻣﺎﻧﻬﺎﻱ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﻭ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﮔﺮﺍﻧﺒﺎﺭ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻭ ﻏﻴﺮﻃﺒﻴﻌﻲ ﭘﻴﺎﭘﻲ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﻲ ﻣﻮﺭﺧﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﮕﺎﻫﻬﺎﻱ ﺣﻜﻮﻣﺘﻲ، ﻛﻤﺘﺮ
ﻣﺠﺎﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﻛﺎﻣﻞ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﻭ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺿﻤﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺳﻨﺘﻲ ﻧﻴﺰ ﻧﮕﺮﺵ
ﻣﻮﺭﺧﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﺔ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺗﻲ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﭘﮋﻭﻫﻨﺪﮔﺎﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﺭﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﻤﻲ ﺳﺎﺯﺩ. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭ
ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺂﺧﺬﻱ ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺯ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺑﻲ ﺁﻧﻜﻪ ﻫﺪﻑ ﺍﺻﻠﻲ ﺷﺎﻥ
ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﻮﻳﺴﻲ ﺑﺎﺷﺪ.ﮔﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﻣﺘﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺑﻬﺘﺮ ﻭ ﺩﻗﻴﻖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺭﺳﻤﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻻﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﻨﻬﺎﻧﻲ ﻭ ﺯﻳﺮﭘﻮﺳﺘﻲ ﺟﺎﻣﻌﻪ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﺧﺎﺹ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ.
ﺁﺛﺎﺭ ﭘﺮﺑﺮگ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﺗﺎ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺍﻳﻦ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﻣﺸﺮﻑ ﺍﻟﺪﻳﻦ، ﺍﺑﻮﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﻠﺢ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﷲ ﺳﻌﺪﻱ ﺷﻴﺮﺍﺯﻱ (ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
: 691-606ﻕ) ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﭼﻮﻥ ﮔﺸﺖ ﻭﮔﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﺘﻌﺪﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ

ﺣﺪﻭﺩﺍً 50 ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ، ﺳﺮﻭﻛﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻴﺰﺑﻴﻦ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﻮﺍﻡ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺹ ﭘﺴﻨﺪ،
ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺎﺧﻮﺍﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺣﻠﺔ ﻧﺨﺴﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺎﺩﺓ ﺧﺎﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮﺍﺝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ
ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺑﻨﺪﻱ ﻭ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﻄﺎﻟﺐ، ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻨﺪﻭﻛﺎﻭﻫﺎﻱ ﻋﻠﻤﻲ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺭ ﻧﻮﺷﺘﺎﺭ ﺣﺎﺿﺮ
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺪﻱ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻗﺮﻥ ﻫﻔﺘﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﺄﻛﻴﺪ ﺑﺮ

ﺟﻨﺒﺔ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻨﺎﺧﺘﻲ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻱ ﻋﺎﻣﻴﺎﻧﻪ ﺍﻱ (ﻓﻮﻟﻜﻠﻮﺭﻳﻚ) ﻛﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﺧﻲ ﺳﻨﺘﻬﺎﻱ ﺭﺍﻳﺞ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺮﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ﻭ ﻫﻢ
ﺑﺮﺧﻲ ﻧﮕﺮﺷﻬﺎ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻬﺎ ﻭ ﻧﻴﺰ ﺁﻳﻴﻨﻬﺎ ﻭ ﺁﺩﺍﺑﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻲ ﺷﺎﻥ ﺗﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﮕﻲ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﭼﻨﺪﻳﻦ
ﻭ ﭼﻨﺪ ﻧﺴﻞ ﺭﺍ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
***
ﺷﻬﺮﻱ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺻﻴﻔﺶ ﻛﺮﺩﻩ، ﭘﺮ ﮔﻞ ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﻳﻲ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺁﺏ ﻭ
ﻫﻮﺍﻱ ﻣﺴﺎﻋﺪ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ ﺗﻨﻌﻢ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ ﻧﺴﺒﻲ ﻣﺮﺩﻡ. ﻭ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺣﺪ ﺯﻳﺎﺩﻱ
ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺳﺎﺯ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﻃﺒﻊ ﻭ ﺧﻮﺷﺨﻮﻳﻲ ﻭ ﺳﺮﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﮔﺮﺍﻳﺸﻲ ﻣﻌﻨﻮﻱ
ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻛﺜﻴﺮﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﺮﺑﺎﺯ ﺁﺗﺸﻜﺪﻩ ﻓﺎﺭﺱ ﻣﻌﺒﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﻤﻲ ﺑﻮﺩﻩ، ﮔﺮﻭﻫﻲ
ﺯﺭﺗﺸﺘﻲ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﻲ ﺯﻳﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻘﺶ ﻣﺆﺛﺮﻱ ﺩﺭ ﺣﻔﻆ ﻭ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻳﻔﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺜﻼ
ً
ﺟﺸﻨﻬﺎﻱ ﺳﺪﻩ، ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﻭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺳﻨﺘﻬﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﺎﺱ ﻣﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻣﺴﻴﺤﻴﺎﻧﻲ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﻨﻮﻉ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻬﺎﻳﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺁﺗﺸﮕﺎﻩ،
ﻛﻨﺸﺖ، ﺩﻳﺮ ﻭ ﺻﻮﻣﻌﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻧﻖ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺧﺎﻧﻘﺎﻫﻬﺎ ﻭ ﻟﻨﮕﺮﮔﺎﻫﻬﺎ ﻭ ﺭﺑﺎﻃﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﭘﺮﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ ﺑﻮﺩ، ﺷﻬﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ
ﻭﺟﻪ ﻧﻴﺰ ﺟﻨﺐ ﻭﺟﻮﺷﻲ ﺩﺍﺷﺖ. ﺳﻮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻬﺎ، ﻗﻠﻨﺪﺭﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﻭ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﺘﺮﻳﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ
ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﺁﺑﺎﺩ ﻭ ﺯﻳﺎﺭﺗﮕﺎﻫﻬﺎﻱ ﺷﻠﻮﻍ، ﺩﺭ ﻛﻞ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺧﺎﺻﻲ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻲ ﺁﻧﻜﻪ ﺗﻌﻤﺪﻱ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻳﺎ ﺑﻪ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮﻱ ﺍﺯ ﻋﺼﺮ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻒ ﺑﺎﺷﺪ، ﺩﺭ ﺟﺎﻱ ﺟﺎﻱ ﺁﺛﺎﺭﺵ ﺍﺷﺎﺭﺍﺗﻲ
ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﻬﺎﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺟﺰﺍﻱ ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ، ﻛﻠﻴﺘﻲ ﺍﺯ ﻓﻀﺎﻱ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻛﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻴﻢ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻜﻠﻲ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺪﻱ ﺷﺪﻩ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻴﻢ:
ﻣﺸﺎﻏﻞعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
1- ﺷﻬﺮﻱ ﻛﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﻧﺸﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺮﻛﺰﻳﺖ ﺩﺍﺭﺩ، ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺎﺧﻮﺍﻩ ﺷﻠﻮﻍ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﻏﻞ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﮔﺮﺩ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ. ﭼﻪ ﺭﺳﺪ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻝ، ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺻﻨﻌﺘﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﭘﻴﺸﻪ ﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﻏﻴﺮﻩ
ﺍﺯ ﺳﺎﻳﺮ ﻧﻘﺎﻁ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻳﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﮔﺮﻳﺨﺘﻪ ﻭ ﺑﺮ ﺗﻨﻮﻉ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺍﺵ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻓﻬﺮﺳﺖ ﺷﻐﻠﻬﺎﻱ
ً ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﺭ ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﻧﺴﺒﺘﺎ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ، ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺩﺭ
ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻩ، ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ: ﺁﺑﮕﻴﻨﻪ ﻓﺮﻭﺵ، ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ، ﺍﺩﻳﺐ، ﺍﺳﺘﺎﺩ
ّ ﻛﻴﻤﻴﺎ (ﻛﻴﻤﻴﺎﮔﺮ)، ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ، ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ، ﺑﺪﺭﻗﻪ (ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ، ﻣﺤﺎﻓﻆ ﻗﺎﻓﻠﻪ)، ﺑﺰﺍﺯ، ﺑﻘﺎﻝ، ﺑﻮﺭﻳﺎﺑﺎﻑ، ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﻥ، ﺑﻮﺍﺏ (ﺩﺭﺑﺎﻥ)، ﺑﻴﻄﺎﺭ
(ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﻚ)، ﭘﺎﺳﺒﺎﻥ، ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺍﺭ، ﭘﺰﺷﻚ، ﭘﻴﻠﻪ ﻭﺭ، ﭘﻴﻠﺒﺎﻥ، ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯ، ﺗﺎﺟﺮ، ﺗﺮﺟﻤﺎﻥ، ﺗﻤﺜﺎﻝ ﮔﺮ، ﺟﺮﺍﺡ، ﺟﻼﺩ، ﺟﻮﻓﺮﻭﺵ،
ﺟﻮﻻﻩ (ﺑﺎﻓﻨﺪﻩ، ﻧﺴﺎﺝ)، ﺟﻮﻫﺮﻱ، ﭼﺎﻭﻭﺵ (ﻧﻘﻴﺐ ﻟﺸﻜﺮ ﻭ ﻗﺎﻓﻠﻪ، ﺣﺎﺟﺐ)، ﭼﺮﺥ ﺍﻧﺪﺍﺯ (ﻛﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭ)، ﭼﻨﮕﻲ، ﭼﻮﺑﻚ ﺯﻥ
(ﻣﻬﺘﺮ ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﺎﻥ)، ﭼﻮﭘﺎﻥ، ﺣﺎﺟﺐ، ﺣﺎﻓﻆ (ﺣﺎﻓﻆ ﻗﺮﺁﻥ، ﺣﺎﻓﻆ ﺣﺪﻳﺚ)، ﺣﻜﻴﻢ (ﭘﺰﺷﻚ، ﻓﻴﻠﺴﻮﻑ)، ﺣﻠﻮﺍﮔﺮ، ﺣﻠﻮﺍﻳﻲ،
ﺣﻤﺎﻝ، ﺧﺎﺩﻣﻪ، ﺧﺎﺭﻛﻦ، ﺧﺮﺑﻨﺪﻩ (ﻛﺮﺍﻳﻪ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺧﺮ)، ﺧﺸﺖ ﺯﻥ، ﺧﻄﻴﺐ، ﺧﻤﺎﺭ (ﻣﻴﻔﺮﻭﺵ)، ﺧﻨﻴﺎﮔﺮ، ﺧﻮﺷﻪ ﭼﻴﻦ، ﺧﻴﺎﻁ،
ﺩﺍﺭﻭﻓﺮﻭﺵ، ﺩﺍﻋﻲ، ﺩﺍﻣﻴﺎﺭ (ﺻﻴﺎﺩ)، ﺩﺍﻭﺭ، ﺩﺯﺩ، ﺩﺳﺘﻮﺭ، ﺩﻭﺯﻧﺪﻩ، ﺩﺷﺖ ﻭﺍﻥ، ﺩﻫﻘﺎﻥ (ﻣﻼﻙ، ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺍﺭ)، ﺩﻫﻞ ﺯﻥ، ﺫﺍﻛﺮ،
ﺭﺍﻋﻲ (ﺷﺒﺎﻥ)، ﺭﺍﻭﻱ (ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﺓ ﺷﻌﺮ)، ﺭﮔﺰﻥ، ﺯﺭﮔﺮ، ﺯﻭﺭﺁﺯﻣﺎ (ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ)، ﺳﺎﺣﺮ، ﺳﺎﺭﺑﺎﻥ، ﺳﺮﻫﻨﮓ، ﺳﻘﺎ، ﺳﻴﺎﺡ، ﺷﺒﺎﻥ،
ﺷﺒﻜﻮﻙ (ﮔﺪﺍ)، ﺷﺒﻪ ﻓﺮﻭﺵ، ﺷﺘﺮﺑﺎﻥ، ﺷﺤﻨﻪ، ﺷﺮﻃﻪ، ﺷﻌﺎﺏ (ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪ ﻛﺎﺳﻪ ﻭ ﻛﻮﺯﻩ)، ﺷﻜﺮﻓﺮﻭﺵ، ﺻﺮﺍﻑ، ﺻﻮﺭﺗﮕﺮ،
ﺍﺭ، ﻋﺎﻟﻢ ﺗﻔﺴﻴﺮﮔﻮﻱ، ﻋﺎﻣﻞ (ﻛﺎﺭﮔﺰﺍﺭ، ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺩﻭﻟﺖ)، ﻋﺪﻭﻝ (ﮔﻮﺍﻫﺎﻥ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ)، ﻋﺴﺲ، ﻋﺼﺎﺭ
ﺻﻴﺮﻓﻲ، ﺻﻴﺎﺩ، ﻃﺒﻴﺐ، ﻃﺮ
(ﺭﻭﻏﻦ ﮔﻴﺮ)، ﻋﻄﺎﺭ، ﻏﺎﺯﻱ (ﺑﻨﺪﺑﺎﺯ، ﻧﻈﺎﻣﻲ)، ﻏﻮﺍﺹ، ﻓﺎﺻﺪ (ﺭﮔﺰﻥ)، ﻓﺮﺍﺵ، ﻓﻘﻴﻪ، ﻓﻴﻠﺴﻮﻑ (ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﭘﺰﺷﻚ)،
ﻗﺎﺑﻠﻪ، ﻗﺎﺻﺪ، ﻗﺎﺿﻲ، ﻗﺼﺎﺏ، ﻗﻠﻢ ﺯﻥ، ﻗﻴﻦ (ﺭﺍﻣﺸﮕﺮ)، ﻛﻔﺶ ﺩﻭﺯ، ﻛﻮﺯﻩ ﮔﺮ، ﻛﻴﺴﻪ ﺑﺮ، ﻛﻴﻤﻴﺎﮔﺮ، ﮔﻞ ﮔﺮ (ﺧﺸﺖ ﺯﻥ ﻭ ﺑﻨﺎ)،
ﮔﻠﻪ ﺑﺎﻥ، ﮔﻨﺪﻡ ﻓﺮﻭﺵ، ﻣﺎﺷﻄﻪ (ﺁﺭﺍﻳﺸﮕﺮ)، ﻣﺤﺘﺴﺐ، ﻣﺤﺼﻞ (ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ)، ﻣﺮﺑﻲ، ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﻱ، ﻣﺮﺯﺑﺎﻥ، ﻣﺸﺖ ﺯﻥ، ﻣﺸﺎﻃﻪ
، ﻣﻔﺘﻲ، ﻣﻼﺡ، ﻣﻨﺠﻢ، ﻣﺆﺫﻥ، ﻣﻬﻨﺪﺱ،
ﻣﻌﻠﻢ، ﻣﻎ، ﻣﻐﻨ
(ﺁﺭﺍﻳﺸﮕﺮ)، ﻣﺼﻮﺭ (ﺻﻮﺭﺗﮕﺮ)، ﻣﻄﺮﺍﻥ (ﻛﺸﻴﺶ)، ﻣﻄﺮﺏ، ﻣﻌﺮ
ّ ﻣﻴﻔﺮﻭﺵ، ﻧﺎﺧﺪﺍ، ﻧﺎﻃﻮﺭ (ﺩﺷﺖ ﺑﺎﻥ)، ﻧﺨﺎﺱ (ﺑﺮﺩﻩ ﻓﺮﻭﺵ)، ﻧﺨﻠﺒﻨﺪ، ﻧﻌﻠﺒﻨﺪ، ﻧﻘﺎﺵ، ﻧﻘﻴﺐ (ﺭﺋﻴﺲ ﺳﺎﺩﺍﺕ )، ﻭﺍﻋﻆ، ﻭﺍﻟﻲ،Image result for ‫سعدی‬‎
1
ﺰﻙ (ﭘﻴﺸﻘﺮﺍﻭﻝ، ﭘﺎﺳﺒﺎﻥ) ﻭ…
ﻭﺯﻳﺮ، ﻳ
ﺟﺸﻨﻬﺎ
2- ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺘﻬﺎﻱ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺗﺠﻤﻌﺎﺗﻲ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺟﺸﻨﻬﺎﻳﻲ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ
ﻧﻴﻤﻪ ﺷﻌﺒﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺑﻪ «ﺷﺐ ﺑﺮﺍﺕ» ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ
ﺍﺳﺖ: ﻧﻮﺭﻭﺯ، ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ، ﻓﻄﺮ، ﺷﺐ ﻳﻠﺪﺍ، ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﻗﺼﻴﺪﺓ ﺍﻧﺪﺭﺯﻳﻪ ﺍﻱ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺏ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻋﻨﻮﺍﻧﺶ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ: «ﻟﻴﻠﻪ ﺍﻟﺒﺮﺍﺓ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ» ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺗﺎ
ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻣﻲ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ:
ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﺣـﻤﺖ ﺑـﺎﺯ ﺯﺧـﻮﻳﺸـﺘـﻦ ﻧﻔـﺴﻲ ﺍﻱ ﭘﺴﺮ، ﺑﻪ ﺣﻖ ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺷﺒﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﺩﺭ
…ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﺕ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺭﻓﺖ ﺩﺭﻫﻮﺍ ﻭ ﻫﻮﺱ ﺷﺒﻲ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻦ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺫﻛﺮ ﻭ ﺷﻜﺮ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ
ﻣﮕﻮﻱ: ﺷﺐ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﭼـﮕﻮﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻨـﻢ؟ ﻣﺤـﺐ ﺭﺍ ﻧـﻨـﻤـﺎﻳــﺪ ﺷـﺐ ﻭﺻــﺎﻝ ﺩﺭﺍﺯ
… ﺑـﺮﺁﺭ ﺩﺳـﺖ ﺗﻀـﺮﻉ، ﺑـﺒـﺎﺭ ﺍﺷـﻚ ﻧَ َﺪﻡ ﺯ ﺑـﻲ ﻧـﻴﺎﺯ ﺑـﺨـﻮﺍﻩ ﺁﻧـﭽـﻪ ﺑـﺎﻳﺪﺕ ﺑﻪ ﻧﻴﺎﺯ
(ﻣﻮﺍﻋﻆ، ﺹ 669)
ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ، ﺷﺐ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ ﺷﻌﺒﺎﻥ ﻣﺎﻩ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﺳﺖ: «ﺗﻮﺑﻪ ﻛﻨﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﻪ
ﺷﻌﺒﺎﻥ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 380) ﺗﺎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻋﻴﺪ ﻓﻄﺮ
3- ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻭ ﻋﻴﺪ ﻓﻄﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻭ ﺑﻠﻜﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺣﻠﻮﻝ
ﻣﺎﻩ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﻨﻊ ﻣﻴﮕﺴﺎﺭﻱ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻴﻜﺪﻩ ﻫﺎ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﻴﻠﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻨﺎﺩﻱ ﺯﺩﻩ ﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﻣﺨﻮﺭﻳﺪ؟»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 391) ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺑﺮﺧﻲ ﭘﻨﻬﺎﻧﻲ ﻟﺒﻲ ﺗﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺩﺭ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﭼﺸﻢ ﺷﻮﺥ ﺗﻮ ﻣﺴﺖ ﺍﺳﺖ!» (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
380) ﺟﻠﻮﻱ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﺑﺰﻡ ﻭ ﻃﺮﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﻣﺤﺘﺴﺒﺎﻥ ﺁﻻﺕ ﻃﺮﺏ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ: «ﻛﺴﺎﻥ ﻛﻪ
ﺩﺭ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﭼﻨﮓ ﻣﻲ ﺷﻜﺴﺘﻨﺪﻱ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 441) ﻭ «ﻣﺤﺘﺴﺐ ﮔﻮ ﭼﻨﮓ ﻣﻴﺨﻮﺍﺭﺍﻥ ﺑﺴﻮﺯ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 444) ﺩﺭ ﻋﻮﺽ
ﺑﺴﺎﻁ ﺩﻋﺎ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺗﻼﻭﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﭘﻬﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻜﺎﻑ ﻭ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺍﺭﻱ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﻣﻲ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ:
َ  ﺯﻫﺪ ﻭ ﭘﺮﻫﻴﺰ. ﺷﺒﻲ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺖ ﭘﺪﺭ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺮﺣﻤﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ

ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﺮ ﻫﻢ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺼﺤﻒ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺍﻱ ﮔﺮﺩ ﻣﺎ ﺧﻔﺘﻪ…» (ﺏ2،ﺡ7) ﺑﻪ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ:
ﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ، ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺗﻨﻌﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﺎﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺘﺪ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﻭﺻﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 724)
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭ ﻛﻪ ﻋﺸﻖ ﭘﻴﺸﻪ ﺍﺳﺖ، ﺷﺐ ﻭﺻﺎﻝ ﺭﺍ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ: «ﺷﺐ ﻗﺪﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻫﺪ/ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻤﺎﻉ
ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 585) ﻭ «ﺭﻭﺯ ﻫﺠﺮﺍﻧﺖ ﺑﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﻗﺪﺭ ﺷﺐ ﻭﺻﻞ / ﻋﺠﺐ ﺍﺭ ﻗﺪ رﻧﺒﻮﺩ ﺁﻥ ﺷﺐ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ!« (ﺑﺪﺍﻳﻊ،
ً 499) ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻣﺸﺨﺺ ﻧﻴﺴﺖ: «ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ ﻫﻢ» (ﺑﻮ، 1576) ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ، «ﺍﮔﺮ ﺷﺒﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﻮﺩﻱ،
ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺑﻲ ﻗﺪﺭ ﺑﻮﺩﻱ.» (ﺏ8، ﺵ42) ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﻱ ﺍﻳﻦ «ﻣﺎﻩ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ»، «ﺯﻣﺎﻥ ﻃﺎﻋﺖ ﻭ ﺧﻴﺮ / ﻣﺠﻠﺲ ﺫﻛﺮ ﻭ ﻣﺤﻔﻞ ﻗﺮﺁﻥ»
ُ ﺍﺳﺖ ﻭ «ﻣﻬﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻳﺰﺩﻱ ﺑﺮ ﻟﺐ/ ﻧﻔﺲ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﻭ ﺩﻳﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ» (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 679) ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ
ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺛﻮﺍﺏ ﻗﺮﺁﻥ ﺗﻼﻭﺕ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺣﻘﻮﻗﻲ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺁﻭﺍﺯﻱ
ﺑﻪ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺮﺁﻥ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺻﺎﺣﺒﺪﻟﻲ… ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺮﻩ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻴﭻ… ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﺪﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ…» (ﺏ
4،ﺡ14) ﺧﺪﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻓﻈﺎﻥ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺁﻭﺍﺯ/ ﺑﻴﺎﻣﺮﺯﺍﺩ ﺍﮔﺮ ﺳﺎﻛﻦ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 757) ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳﻲ ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﺮﺍﻱ
ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﺳﺨﺖ ﻭ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﻲ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻭﻗﺖ ﺍﻓﻄﺎﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺁﻣﺪ/ ﺍﺯ
ﺑﺲ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﺎﻧﺪﻱ، ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭﺍﻥ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 526)
ﺑﺎﺯﺁ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓـﺮﺍﻕ ﺗـﻮ ﭼﺸﻢ ﺍﻣﻴـﺪﻭﺍﺭ ﭼﻮﻥ ﮔﻮﺵ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺑﺮ ﺍﷲ ﺍﻛﺒﺮ ﺍﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 384)
ﻧﮕـﻔـﺘﻢ ﺭﻭﺯﻩ ﺑـﺴﻴــﺎﺭﻱ ﻧــﭙـﺎﻳـﺪ؟ ﺭﻳـﺎﺿـﺖ ﺑـﮕـﺬﺭﺩ، ﺳﺨـﺘـﻲ ﺳﺮﺁﻳﺪ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺷـﻮﺍﺭﻱ، ﺁﺳـﺎﻧﻲ ﺳﺖ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻭﻟـﻴـﻜـﻦ ﺁﺩﻣـﻲ ﺭﺍ ﺻـﺒـﺮ ﺑــﺎﻳـــﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 458)
ِ ﮔﻮﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﭽﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺨﺴﺖ ﺭﻭﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻨﺶ ﺑﻮﺩ، ﺟﺸﻨﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻳﺎ ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺍﻱ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺷﻨـﻴـﺪﻡ ﻛـﻪ ﻧــﺎﺑـﺎﻟﻐﻲ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺻﺪ ﻣﺤـﻨﺖ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯ ﺑـﻪ ﭼﺎﺷﺖ
ّﺎﺑـﺶ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳـﺎﺋــﻖ ﻧـﺒــﺮﺩ ُ ﺑـﺰﺭگ ﺁﻣـﺪﺵ ﻃﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻃﻔﻞ ﺧـﺮﺩ
ُ ﺑـﻪ ﻛﺘ
ﭘـﺪﺭ ﺩﻳــﺪﻩ ﺑــﻮﺳﻴـﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺮﺵ ﻓﺸـﺎﻧـﺪﻧـﺪ ﺑـﺎﺩﺍﻡ ﻭ ﺯﺭ ﺑـﺮ ﺳــﺮﺵ
(2663-2660 ،ﺑﻮ)
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺳﺘﻬﻼﻝ ﻋﻴﺪ ﻭ ﺩﻳﺪﻥ ﻣﺎﻩ ﻧﻮ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ:
ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻋﻴﺪ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﻳﻦ ﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻣـﺎﻩ ﻧـﻮ ﺑﻴﻨـﻨﺪ ﻭ ﻣـﺎ ﺍﺑﺮﻭﻱ ﺩﻭﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 399)
ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻼﻝ ﻋﻴﺪ ﺑﺪﻳـﺪﻧﺪ ﻭ ﭘــﻴﺶ ﻣﺎ ﻋﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﻚ ﺍﺑﺮﻭﻱ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻫﻼﻝ ﺩﻭﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 396)
ﺭﺥ ﺍﺯ ﻣـﺎ ﺗـﺎ ﺑﻪ ﻛﻲ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﻋﻴﺪ؟ ﻫـﻼﻝ ﺁﻧــﻚ ﺑـــﻪ ﺍﺑـــﺮﻭ ﻣــﻲ ﻧــﻤــﺎﻳــﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 459)
ِ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﻓﺘﻦ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺮﺍﻱ ﻋﺎﺑﺪﺍﻥ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﻨﺎ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ «ﺩﺭ ﻭﺩﺍﻉ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ» ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ:
ِ ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﺳﻴﺮ، ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻓﺖ / ﺩﻳﺮ ﻧﻨﺸﺴﺖ ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﻣﻬﻤﺎﻥ.
ﻳﺎﺭ
ﻣـﺎﻩ ﻓـﺮﺧـﻨـﺪﻩ، ﺭﻭﻱ ﺑــﺮ ﭘـﻴـﭽـﻴﺪ ﻭ ﻋـﻠـﻴـــﻚ ﺍﻟــﺴـﻼﻡ ﻳــﺎ ﺭﻣــﻀــــﺎﻥ…
(ﻣﻮﺍﻋﻆ، 679)
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﻋﻤﻮﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻣﺎﻩ ﺷﻮﺍﻝ ﻓﺮﺣﺒﺨﺶ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﻭ ﺷﺎﺩﻱ ﻣﻲ ﮔﺬﺷﺖ؛ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ
ّ
ﻏﺰﻝ ﻗﺒﻠﻲ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺭﺥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﻲ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻋﻴﺪ…
ُﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳـﻢ ﭼﻪ ﺑﻨﺪﻱ؟ ﺩﺭﺵ ﺑـﮕﺸـﺎﻱ ﺗــﺎ ﺩﻝ ﺑـــﺮﮔـﺸـﺎﻳــﺪ
ﺳﺮﺍﺑ
ﻏـﻼﻣـﺎﻥ ﺭﺍ ﺑـﮕـﻮ ﺗـﺎ ﻋـﻮﺩ ﺳـﻮﺯﻧﺪ ﻛـﻨﻴــﺰﻙ ﺭﺍ ﺑــﮕــﻮ ﺗــﺎ ﻣﺸـﻚ ﺳﺎﻳﺪ،
ﻛــﻪ ﭘـﻨـﺪﺍﺭﻡ ﻧـﮕــﺎﺭ ﺳــﺮﻭﺑـــﺎﻻ ﺩﺭ ﺍﻳــﻦ ﺩﻡ «ﺗـﻬـﻨـﻴـﺖ ﮔـﻮﻳﺎﻥ» ﺩﺭﺁﻳﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 459)
ﺷﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ، ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻱ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻮﺍﺭﻛﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻏﺰﻝ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺳﻮﺍﺭﺍﻥ ﺣﻠﻘﻪ
ﺑﺮﺑﻮﺩﻧﺪ…» ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺩﺭ ﺣﻠﻘﺔ ﻛﺎﺭﺯﺍﺭﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ/ ﺁﻥ ﻧﻴﺰﻩ ﻛﻪ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻲ ﺭﺑﻮﺩﻡ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 498) ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ
ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﻛﻪ ﺷﺎﻩ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. (ﺏ3، ﺡ28)

ﻋﻴﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
4- ﺟﺸﻦ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﻋﻴﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ «ﻋﻴﺪ ﺍَﺿﺤﻲ» (ﮔﻞ،
ﺏ1،ﺡ32) ﻭ «ﻋﻴﺪ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ» ﻧﻴﺰ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮔﺮ ﺗﻮ «ﻋﻴﺪ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ» ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺑﺎﺯﺁﻳﻲ ﺑﺨﻴﻠﻢ ﺍﺭ ﻧﻜﻨﻢ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﻪ «ﻗﺮﺑـﺎﻧـﺖ»
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 413)
ً ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻣﺘﻮﻥ ﻛﻬﻦ (ﻣﺜﻼ ُ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻴﻬﻘﻲ) ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ «ﻋﻴﺪ ﮔﻮﺳﭙﻨﺪﻛﺸﺎﻥ» ﻫﻢ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ: «ﺑﺮﺍﻱ
ﻋﻴﺪ ﺑﻮﺩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 588)
ﺳـﻌﺪﻳــﺎ، ﮔــﻮﺳــﻔــﻨـﺪ ﻗـﺮﺑـﺎﻧﻲ ﺑـﻪ ﻛـﻪ ﻧــﺎﻟــﺪ ﺯ ﺩﺳـﺖ ﻗـﺼﺎﺑﺶ؟
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 476)
ﺑﺎ ﻏﻠﺒﺔ ﻭﺟﻪ ﻋﺮﻓﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﻧﮕﺮﺵ ﺳﻌﺪﻱ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻋﻴﺪ ﺍﺿﺤﻲ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ، ﻧﻤﺎﺩ ﻧﻔﺲ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﻦ ﺍﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺖ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ: ﻣﺎ ﻛﺸﺘﺔ ﻧﻔﺴﻴﻢ ﻭ ﺑﺲ ﺁﻭﺥ ﻛﻪ ﺑﺮﺁﻳﺪ/ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﻧﻔﺲ ﻧﻜﺸﺘﻴﻢ.
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 736) ﭘﺲ ﺑﺎﻳﺪ «ﻧﻔﺲ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﻜﺸﻴﻢ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﺎﺭ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 468) ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ «ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﻳﻜﻲ
ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﺔ ﻗﺮﺑﺎﻧﻬﺎ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 368)
ﺟـﺎﻥ ﺑـﺎﺧـﺘﻦ ﺁﺳـﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺪﺭ ﻧﻈﺮﺕ، ﻟﻴﻜﻦ ﺍﻳـﻦ ﻻﺷـﻪ ﻧـﻤـﻲ ﺑـﻴـﻨﻢ ﺷﺎﻳﺴﺘﺔ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 412)
ﺑـﺮﺁﻧـﻢ ﮔـﺮ ﺗـﻮ ﺑﺎﺯﺁﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﻳﺖ ﻛﻨﻢ ﺟﺎﻧﻲ ﻭﺯﻳﻦ ﻛﻤﺘﺮ ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﻱ ﺗﻮ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ
(ﺏ، 584)
ﻋﻴﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ
5- ﺟﺸﻦ ﻣﻬﻢ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ، ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻫﻮﺍﻱ ﻓﺎﺭﺱ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﺍﺯ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﻁ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮔﻞ ﻭ ﺳﺒﺰﻩ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺭﻭﻧﻖ ﻣﻲ ﺳﺎﺯﺩ ﻭ ﻣﺠﺎﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﻭ ﺗﻔﺮﺝﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ، ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﺮﻳﻚ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ
ﺑﺎﻍ، ﺁﻻﭼﻴﻖ) ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎﻻﺭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻨﻘﻞ ﮔﺮﻡ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻮﻱ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ.بوستان
ُﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺍ (ﺧﺎﻧﺔ ﻣﻴﺎﻥ
ِ
ﺑــﺮﺧـﻴـﺰ ﻛــﻪ ﻣــﻲ ﺭﻭﺩ ﺯﻣــﺴﺘـﺎﻥ ﺑـﮕﺸــﺎﻱ ﺩﺭ ﺳــﺮﺍﻱ ﺑوستان
ْ ﻧــﺎﺭﻧـﺞ ﻭ ﺑـﻨـﻔـﺸــﻪ ﺑـﺮ ﻃﺒــﻖ ﻧـﻪ ﻣـﻨــﻘﻞ ﺑـﮕــﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺷـﺒـﺴـﺘـﺎﻥ
ﺑــﺮﺧـﻴـﺰ ﻛــﻪ ﺑــﺎﺩ ﺻـﺒﺢ ﻧــﻮﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑـﺎﻏـﭽـﻪ ﻣـﻲ ﻛـﻨﺪ ﮔﻞ ﺍﻓﺸـﺎﻥ
ِ
… ﺑـــﻮﻱ ﮔــﻞ ﺑـــﺎﻣــﺪﺍﺩ ﻧــﻮﺭﻭﺯ ﻭ ﺁﻭﺍﺯﺧــﻮﺵ ﻫــﺰﺍﺭﺩﺳــﺘــﺎﻥ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 525)
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻜﺎﻧﻲ ﻭ ﻗﺎﻟﻲ ﺷﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺳﺎﻝ ﻧﻮ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﺭﻭﺯ ﻗـﺎﻟـﻲ ﻓـﺸﺎﻧـﺪﻥ ﺍﺳـﺖ ﺍﻣــﺮﻭﺯ ﺗــﺎ ﻏﺒـﺎﺭ ﺍﺯ ﻣـﻴــﺎﻥ ﻣــﺎ ﺑـﺮﻭﺩ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 759)
ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻋﻴﺪ ﺟﺎﻣﻪ ﻧﻮ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ «ﺧﻠﻌﺖ ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ» ﻣﻲ ﻧﺎﻣﺪﺵ ﻭ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺗﺰﻳﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺗﻔﺮﺝ ﻛﻨﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥﺭﻓﺘﻴﻢ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺭﺑﻴﻌﻲ ﻛﻪ ﺻﻮﻟﺖ
َ ِ دﺮﺩ ﺁﺭﻣﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭﺍﻥ ﺩﻭﻟﺖ ﻭﺭﺩ ﺭﺳﻴﺪﻩ. ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺑﺮگ ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ/ ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻣﺔ ﻋﻴﺪ
ِ
ﻧﻴﻜﺒﺨﺘﺎﻥ». (ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ) ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺴﺎﻁ ﻣﻨﻘﻞ ﻭ ﻛﺮﺳﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﻲ ﭼﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺎﺩﺑﺎﺵ ﮔﻮﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ:
ﺗﺎ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺭﻛﺒﺎﺩﻡ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 496)
ﺑـﺮﺁﻣــﺪ ﺑــﺎﺩ ﺻـﺒﺢ ﻭ ﺑـﻮﻱ ﻧـﻮﺭﻭﺯ ﺑـﻪ ﻛـﺎﻡ ﺩﻭﺳﺘـﺎﻥ ﻭ ﺑـﺨـﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ
ﻣﺒـﺎﺭﻙ ﺑـﺎﺩﺕ ﺍﻳـﻦ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ ﺑﺎﺩﺕ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯ
ﭼـﻮ ﺁﺗـﺶ ﺩﺭ ﺩﺭﺧـﺖ ﺍﻓـﻜﻨﺪ ﮔﻠـﻨﺎﺭ ﺩﮔـﺮ ﻣﻨـﻘـﻞ ﻣﻨـﻪ، ﺁﺗـﺶ ﻣﻴـﻔﺮﻭﺯ
(ﻗﺪﻳﻢ، 473)
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﻡ ﻣﻲ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺠﺎﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻇﺮﻑ ﻭ ﻣﻈﺮﻭﻑ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﻧﺪ. ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﻱ «ﺧﻮﺍﻥ ﻳﻐﻤﺎ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ؛عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
2 َ ﺯﻳﺮﺍ «ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ، ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ ﮔﺪﺍ ﺭﺍ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 361) ﻭ ﺍﻳﻦ

ﺧﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ «ﻛﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻨﺎﺩﻱ ﺯﺩﻩ ﺳﺖ ﻳﻐﻤﺎﻳﻲ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 690)
ﺩﻝ ﺳﻌﺪﻱ ﻭ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺩﻣﻲ ﻏﺎﺭﺕ ﻛﺮﺩ ِ ﻫﻤﭽﻮ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻥ ﻣﻠﻚ، ﻳﻐﻤﺎ ﺑﻮﺩ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 451)
ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ «ﻣﺎ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﺎﺻﻴﻢ، ﺑﻪ ﻳﻐﻤﺎ ﻧﺮﻭﻳﻢ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 522) ﺩﺭﻣﺠﺎﻟﺲ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﺗﺮ ﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺎﻩ
«ﺯﺭﺍﻓﺸﺎﻧﻲ» ﻫﻢ ﺑﻜﻨﺪ؛ ﭼﻪ، ﺧﻮﺩ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﻧﺪﺭﺯﻱ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ: «ﺯﺭﺍﻓﺸﺎﻥ، ﭼﻮ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ» (ﺑﻮ، 974) ﻭ

ﺯ ﺷﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ «ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﭼﻮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻓﺸﺎﻧﺪﻱ ﺩﺭﻡ» (ﺑﻮ، 1413) ﻳﺎ ﺁﻥ «ﻏﻨﻲ ﺯﺭ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻓﺸﺎﻧَﺪ». (ﮔﻞ، ﺏ2، ﺡ27)
ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻭ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ؛ ﭼﻮﻥ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ «ﺳﺮ ﻭ ﺯﺭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻓﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺩﻋﺎ ﻧﻴﺰ ﻛﻨﻨﺪ!» (ﻗﺪﻳﻢ، 449) ﻭ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺯﺭ ﻓﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺳﺮ ﺍﻓﺸﺎﻧﻴﻢ». (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 522)
ﺗﻔﺮﻳﺤﺎﺕ
6- ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﻛﻪ «ﻣﻮﺳﻢ ﺳﺒﺰﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ»ﺳﺖ (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 606) ﻭ ﺩﺭ ﻭ ﺩﺷﺖ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻪ ﺭﻭﻳﺎﻥ
ً ﺷﻴﺮﺍﺯﻱ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﺭﺍﻍ ﻣﻲ ﺧﺮﺍﻣﻨﺪ، ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﮔﺰﻳﺪ. ﺧﺼﻮﺻﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻄﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ﻫﻢ
ﺑﻴﻜﺎﺭ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﻳﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﻌﺒﺪﻩ ﺑﺎﺯﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﺟﺎﻫﺎ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺗﻲ
ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺟﻤﻌﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﻳﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎﻱ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻛﻨﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺴﻲ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻳﻦ ﺭﺍ ﺑـﻴـﺎ ﻣـﻄـﺎﻟـﻌـﻪ ﻛـﻦ ﮔـﻮ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﻬﺎﺭ، ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ
ّ … ﻧﻌﻴﻢ ﺧﻄﺔ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭ ﻟﻌﺒــﺘﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘــﻲ ﺯ ﻫﺮ ﺩﺭﻳﭽﻪ ﻧﮕﻪ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺣـﻮﺭ ﺑﻴﻨﻲ ﻭ ﻋﻴﻦ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺭﺍﻩ ﺗـﻤﺎﺷﺎ ﺑـﺪﻳﻊ ﭼـﻬـﺮﻩ ﺑﺘــﺎﻧﻲ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﻣـﺸﺎﻫـﺪﻩ ﻋـﺎﺟﺰ ﻛـﻨﻨﺪ ﺑﺘﮕﺮ ﭼﻴﻦ ﺭﺍ
ﻫـﺰﺍﺭ ﻧــﺎﻟﺔ ﺑـﻴﺪﻝ ﺯ ﻫـﺮ ﻛﻨـﺎﺭ ﺑـﺮﺁﻳـﺪ ﭼـﻮ ﭘـﺮ ﻛـﻨـﻨﺪ ﻏـﻼﻣـﺎﻥ ﺷﺎﻩ، ﺧﺎﻧﺔ ﺯﻳﻦ ﺭﺍ
ﺑﻴﺎﺭ ﺳﺎﻗﻲ ﻣﺠﻠﺲ، ﺑﮕﻮﻱ ﻣﻄﺮﺏ ﻣﻮﻧﺲ ﻛﻪ ﺩﻳـﺮ ﺷـﺪ ﻛﻪ ﻗﺮﻳﻨـﺎﻥ ﻧـﺪﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻗﺮﻳﻦ ﺭﺍ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 650)
ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﻮﻳﻲ ﭘﺮﻱ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﮔﻮﻳﻲ ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﮔﻮﻳﻲ ﺯﻧﺦ ﺩﺍﺭﻱ، ﺑﺴﺎﺯ ﺍﺯ ﺯﻟﻒ ﭼﻮﮔﺎﻧﻲ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 585)
ً ﻭ ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﻴﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺯﻱ ﺭﻏﺒﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺜﻼ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺼﺮﻉ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ: «ﭼﻮﻥ ﮔﻮﻱ
ِ ﻋﺎﺝ، ﺩﺭ ﺧﻢ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺁﺑﻨﻮﺱ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 475) ﺗﻬﻴﻪ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﻱ ﺁﺑﻨﻮﺱ ﻭ ﮔﻮﻱ ﺍﺯ ﻋﺎﺝ، ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ
ﺑﺮﻣﻲ ﺁﻳﺪ. ﻧﻮﻉ ﺩﻳﮕﺮ ﭼﻮﮔﺎﻥ، «ﻃﺒﻄﺎﺏ» ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻛﻔﭽﻪ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻴﺎﻳﺪ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻃﺒﻄﺎﺏ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻓﺮﻭﺩ ﺑﻴﺎﺑﺪ.
3 ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺳﻌﺪﻱ

ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﻋﻘﻞ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ: ﺷﺤﻨﺔ ﻋﺸﻘﺖ ﺳﺮﺍﻱ ﻋﻘﻞ ﺩﺭ ﻃﺒﻄﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 407) ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ
ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻫﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﺮﺩﺳﺘﻲ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪﻱ، ﻧﻔﺖ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭﻱ
ً (ﻣﺜﻼ ﻳﻚ ﺗﻜﻪ ﭼﻮﺏ) ﻣﻲ ﭘﺎﺷﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﺟﻬﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﮔﻴﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﻨﺪﺑﺎﺯﺍﻥ
(ﻏﺎﺯﻱ) ﺭﻭﻱ ﻃﻨﺎﺏ ﺣﺮﻛﺎﺕ ﻧﻤﺎﻳﺸﻲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ: «ﺷﻬﺮﺓ ﺷﻬﺮﻡ ﭼﻮ ﻏﺎﺯﻱ ﺑﺮ ﺭﺳﻦ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 524)
ِ ِ ﺑـﺪﻳـﻊ ﺍﻟﺠـﻤﺎﻝ «ﺷﻴـﺮﻳـﻦ ﻛﺎﺭ» ﻛـﻪ ﺳـﻮﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺗﺶ
ﺑـﺲ ﺍﻱ ﻏـﻼﻡ
َﻨـﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﻴﺮﻱ؟ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﻟﺐ ﻟﻌﻞ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺑـﻪ ﻧﻔـﻂ ﮔ
ِ
(ﻗﻄﻌﺎﺕ، 608)
7- ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺗﻔﺮﻳﺤﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ، ﺷﻄﺮﻧﺞ ﻭ ﻧﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ
ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺷﻴﺦ ﺍﺯ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎﺕ ﺁﻥ ﻛﺮﺩﻩ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ِ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ: «ﺳﻌﺪﻱ ﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯﻱ ﺷﻄﺮﻧﺞ ﻋﺸﻖ ﺗﻮﺳﺖ!» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 423) ﺩﺭ ﻳﻚ ﻏﺰﻝ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺎﺯﻱ ﻭ
ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎﺗﺸﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ِ ﺍﺳـﺐ ﺩﺭ ﻣـﻴـﺪﺍﻥ ﺭﺳـﻮﺍﻳـﻲ ﺟﻬﺎﻧـﻢ ﻣــﺮﺩ ﻭﺍﺭ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﮔﻮﻱ ﻭ ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ
4 ﺟـﺎﻥ ﺑـﺎﺧﺘـﻦ
ﭘﺎﻛـﺒﺎﺯﺍﻥ ﻃـﺮﻳﻘﺖ ﺭﺍ ﺻﻔـﺖ ﺩﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﭼﻴﺴﺖ؟ ِ ﺑــﺮ ﺑﺴـﺎﻁ ﻧـﺮﺩ، ﺩﺭ ﺍﻭﻝ ﻛـﻔﺮ ﻭ ﺍﻳـﻤﺎﻥ ﺑـﺎﺧﺘﻦﻧَ َـﺪﺏ
ِ ﻻ،
ِ ﺍﻻ، ﻣـﺎﻝ ﻭ ﻣﻨﺼﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺳﺖ ﻋـﺎﺷـﻘـﻲ ﺩﺭ ﺷـﺸﺪﺭ
ﺯﺍﻫـﺪﻱ ﺑـﺮ ﺑـﺎﺩ
ﮔـﺮ ﺣﺮﻳﻒ ﻧﺮﺩ ﻋﺸﻘﻲ، ﻣﺎﻝ ﻭ ﺩﻳﻦ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﺒﺎﺯ ﻭﺭﻧــﻪ ﻫـﺮ ﻃـﻔـﻠـﻲ ﺗـﻮﺍﻧـﺪ ﺑـﻲ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ
ﺳﻌـﺪﻳــﺎ، ﺷـﻄﺮﻧـﺞ ﺭﻩ، ﻣـﺮﺩﺍﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺑﺎﺧﺘﻨﺪ ﺭﻭ ﺗـﻤﺎﺷـﺎ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﻧـﺘـﻮﺍﻧـﻲ ﭼﻮ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 739)
ﺩﺭ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺟﺪﺍﻝ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎ ﻣﺪﻋﻲ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﻫﺮ ﺑﻴﺪﻗﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻧﺪﻱ، ﺑﻪ ﺩﻓﻊ ﺁﻥ ﺑﻜﻮﺷﻴﺪﻣﻲ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺎﻫﻲ ﻛﻪ
ُ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪﻱ، ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻳﻦ ﺑﭙﻮﺷﻴﺪﻣﻲ.» (ﮔﻞ، ﺏ7) ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﻣﻘﺎﻣﺮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﺷﺶ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺪ، ﻭﻟﻴﻜﻦ ﺳﻪ ﻳﻚ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ.»
(ﺏ8، ﺵ101) ﺍﻳﻨﻚ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎﺕ ﺍﻳﻦ ﻓﻦ: ﺍﺳﺐ، ﺑﺎﺧﺘﻦ، ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ، ﺑﻴﺪﻕ (ﭘﻴﺎﺩﻩ) ﭘﻴﺎﺩﻩ، ﭘﻴﺎﺩﺓ ﻋﺎﺝ،
ﭘﻴﻞ، ﺟﻔﺖ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﺑﺮﺩﻥ، ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ، ﺩﻏﻞ ﺑﺎﺧﺘﻦ، ﺭﺥ، ﺳﻪ ﺷﺶ، ﺳﻪ ﻳﻚ، ﺷﺎﻩ، ﺷﺸﺪﺭ، ﺷﻄﺮﻧﺞ، ﻃﺎﻕ
5 ﺁﻣﺪﻥ، ﻋﺬﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ (ﻫﻔﺖ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺏ ﻭ ﻳﺎﺯﺩﻩ ﻧﺪﺏ ﺭﺍ ﻋﺬﺭﺍ ﮔﻮﻳﻨﺪ)، ﻋﺮﺻﻪ، ﻓﺮﺯﻳﻦ (ﻭﺯﻳﺮ)، ﻛﻢ ﺯﻥ (ﻛﺴﻲ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻧﻘﺶ ﻛﻢ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ)، ﻛﻢ ﺯﻧﻲ، ﮔﺮﻭ ﺑﺮﺩﻥ، ﻣﺎﺕ، ﻣﻘﺎﻡ، ﻧﺪﺏ، ﻧﺮﺩ.
8- ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺗﻔﺮﻳﺤﺎﺕ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺷﻌﺒﺪﻩ ﺑﺎﺯﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﺩﻭ ﭼﻮﺏ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﺟﺎﻫﺎ
ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ «ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻣﻮﻟﻮﻱ ﺳﺨﺖ ﻧﺎﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﻲ ﺗﻤﻜﻴﻦ ﺍﺳﺖ.

ﮔـﺮ ﻛـﻮﺗـﻬـﻲ، «ﭘـﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ» ﻣﺒﻨﺪ ِ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﭼـﺸﻢ ﻃـﻔﻼﻥ ﻧـﻤﺎﻳﻲ ﺑﻠﻨﺪ
(ﺑﻮ، 2651)
ﭼـﻮ «ﻏـﺎﺯﻱ» ﺑـﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻧﺒﻨﺪﻧﺪ ﭘﺎﻱ َ ﻛﻪ ﻣﺤﻜﻢ ﺭﻭﺩ ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ ﺯ ﺟﺎﻱ
(ﺑﻮ، 1714)
ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎ «ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ» ﻣﻲ ﭼﻤﺪ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺭﻗﺺ ﺁﻭﺭﻳﻢ ﺁﻥ ﺳﺮﻭ ﺳﻴﻢ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 365)
ﺑﺮﺍﻱ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺳﺐ ﭼﻮﺑﻲ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺑﺸﻜﻴﺒﺪ ﺍﺳﺐ ﭼﻮﺑﻴﻦ ﺍﺯ ﺳﻴﻒ ﻭ ﺗﺎﺯﻳﺎﻧﻪ، (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 542) ﺗﻔﺮﻳﺢ
ﺩﻳﮕﺮﺷﺎﻥ ﻛﺸﺘﻲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ «ﺩﺭ ﺻﻨﻌﺖ ﻛﺸﺘﻲ ﮔﺮﻓﺘﻦ…، ﺳﻴﺼﺪ ﻭﺷﺼﺖ ﺑﻨﺪ ﻓﺎﺧﺮ ﺑﺪﺍﻧﺴﺘﻲ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﻛﺸﺘﻲ ﮔﺮﻓﺘﻲ.» (ﮔﻞ، ﺏ1،ﺡ27) ﻣﺸﺖ ﺯﻧﻲ ﻫﻢ ﻣﺎﻳﻪ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﺑﻮﺩ. (ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ28)
ِ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺵ. ﺳﻴﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ
9ـ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﺍﻥ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻧﻮﺭﻭﺯ، «ﺣﺎﺟﻲ ﻓﻴﺮﻭﺯ» ﺍﺳﺖ: ﺳﻴﺎﻩ
ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺵ ﺍﺳﺖ، ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺧﻲ ﻧﻤﺎﺩ ﺧﻮﻥ ﻭ ﺗﺪﺍﻭﻡ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻛﻞ ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻴﺎﻭﺵ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ
6 ﺳﻌﺪﻱ ﻧﺎﻣﻲ ﺍﺯ
ﺑﺎ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺭﻭﻳﺶ ﻣﺠﺪﺩ ﮔﻴﺎﻫﺎﻥ، ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﻧﻮﻳﺪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ.
ِ ﺣﺎﺟﻲ ﻓﻴﺮﻭﺯ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﺩ، ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺷﺎﺭﺓ ﻣﺤﻮﻱ ﺑﻪ «ﺳﻴﺎﻭﻭﺷﺎﻥ» (ﺳﻮﻭﺷﻮﻥ) ﻳﺎ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﻬﻦ ﻣﻮﻳﻪ ﺑﺮ ﺳﻴﺎﻭﺵ ﻛﺮﺩﻩ
ِ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎﺑﻘﺔ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﮔﻮﻳﺎ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻋﺸﺎﻳﺮ ﺑﻮﻳﺮﺍﺣﻤﺪ ﺭﺍﻳﺞ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﻣﺮﺛﻴﻪ ﻋﺰﺍﻟﺪﻳﻦ
ﺍﺣﻤﺪﺑﻦ ﻳﻮﺳﻒ ﮔﻮﻳﺪ:
ﮔﻴﺘﻲ ﺑﺮ ﺍﻭ ﭼﻮﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﻭﺵ ﻧﻮﺣﻪ ﻛﺮﺩ ﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﺷﺎﻥ ﺯﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﻭﺍﻥ ﺑﺮﻓﺖImage result for ‫سعدی‬‎
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 700)
ُ ﺩﺭ ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﺔ ﻋﺮﺑﻲ ﺧﻠﻴﻔﺔ ﻋﺒﺎﺳﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﮔﻴﺎﻩ ﺭ ّ ﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﺵ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: «ﻛﺄﻥ َ ﺩَﻡ َ ﺍﻻﺧﻮ َ ﻳﻦ ﺍﺻﺒﺢ ﻧﺎﺑِ ًﺘﺎ
َ / ﺑﻤﺬﺑﺢ ﻗ ُ ﺘﻠﻲ ﻓﻲ ﺟﻮﺍﻧﺒﻬﺎ ﺍﻟﺤ ِﻤﺮ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 706): ﮔﻮﻳﻲ ﺩﺭ ﭘﻴﺮﺍﻣﻮﻥ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﻛﺸﺘﮕﺎﻥ، ﮔﻴﺎﻩ ﺧﻮﻥ ﺳﻴﺎﻭﺷﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﻭﻳﻴﺪﻩ«ﺑﺮﻛﻮﺯﻩ ﻳﺎ ﺳﻔﺎﻟﻲ،
ِ
7 ِ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺷﺐ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﻱ ﺷﻴﺮﺍﺯ
ﺍﺳﺖ.»
ﭼﺸﻢ ﻭ ﺭﻭﻱ ﺁﺩﻣﻲ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﻣﻲ ﺁﺭﺍﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻓﻊ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻝ
ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﻛﺸﺘﺰﺍﺭ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻜﻪ ﻫﺎﻱ ﺳﻔﻴﺪ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻣﻲ ﺍﻓﻜﻨﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺸﻜﻨﺪ ﻭ ﺳﻜﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍﻣﻨﺘﻈﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺎﺑﺮﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ.»
8 ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺨﻴﻞ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻛﺴﺎﻧﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ

ِ
ﺗﻮ ﺑﻬﺮﻩ ﻭﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻡ
ِ ﮔـﺰ ﺍﻓـﺘـﻲ ﺑــﻪ ﺯﻳــﺮ
ﭼﻮ ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ ﺁﻧﮕﻪ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﻴﺮ ﻛــﻪ ﺍﺯ ﺑـﺎﻡﺑﻠﻨﺪ ﺑﻴﻔﺘﻲ ﻭ ﺑﻤﻴﺮﻱ.
(ﺑﻮ، 1544)
ً ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ «ﻣﻴﺮ ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ» ﻧﻜﺮﺩﻩ، ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ:
ﺳﺨﻦ ﺩﺭ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ، ﭼﻮ ﮔﻞ ﺍﺯ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻱ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﺭﻭﺯﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﺣﻜﻢ ﻣﻴﺮ
ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ
ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﺁﻳﻴﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﻘﺪﺳﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺭﺳﻮﻡ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻣﺎﻳﺔ ﻧﻨﮓ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ!» ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ
ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺍﻧﺪﻳﻢ.
ﺧﻨﻴﺎﮔﺮﻱ
10- ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺠﺎﻟﺴﻲ ﺑﺮﭘﺎ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﻨﻴﺎﮔﺮﺍﻥ ﻳﺎﺩ ﻧﻜﺮﺩ. ﺑﻮﻳﮋﻩ ﻛﻪ ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ
ﺁﻻﺕ ﻃﺮﺏ ﻭ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﺳﻤﺎﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻄـﺮﺏ ﻣـﺠﻠــﺲ! ﺑــﺴﺎﺯ ﺯﻣــﺰﻣـــﺔ «ﻋﻮﺩ» ﺧــﺎﺩﻡ ﺍﻳــﻮﺍﻥ! ﺑـﺴﻮﺯ ﻣـــﺠـﻤــﺮﺓ ﻋـﻮﺩ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662)
ﻛﻪ ﻧﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺁﻥ ﺳﻤﺎﻉ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ «ﺩﻑ» ﺧﻼﺹ ﻳﺎﺑﺪ ﺑﻪ ﺗﭙﺎﻧﭽﻪ ﺍﻱ ﻭ «ﺑﺮﺑﻂ» ﺑـﺪﻫﺪ ﺑﻪ ﮔﻮﺷـﻤﺎﻟـﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 578)
ﺳـــﺎﻗــﻲ، ﺑــﺪﻩ ﺁﻥ ﺷــﺮﺍﺏ ﮔـــﻠـــﺮﻧـﮓ ﻣـــﻄـﺮﺏ، ﺑـﺰﻥ ﺁﻥ ﻧـﻮﺍﻱ ﺑــﺮ «ﭼـﻨـﮓ»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 485)
«ﻧﻲ» ﻛﻪ ﻣﻲ ﻧـﺎﻟﺪ ﻫﻤﻲ ﺩﺭ ﻣﺠــﻠﺲ ﺁﺯﺍﺩﮔـﺎﻥ ﺯﺍﻥ ﻫﻤﻲ ﻧﺎﻟﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻭﻱ ﺯﺧﻢ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 382)
ﺩﻳـﺪﺍﺭ ﺩﻟﻔــﺮﻭﺯﺵ ﺩﺭ ﭘﺎﻳـﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻥ ﺭﻳﺨـﺖ ﮔﻔـﺘﺎﺭ ﺟﺎﻧـﻔﺰﺍﻳﺶ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ «ﺍﺭﻏﻨﻮﻥ» ﺯﺩ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 426)
«ﺩﻑ» ﻭ «ﭼـﻨـﮓ» ﺑــﺎ ﻳـﻜـﺪﮔـﺮ ﺳـﺎﺯﮔـﺎﺭ ﺑــﺮﺁﻭﺭﺩﻩ «ﺯﻳــﺮ» ﺍﺯ ﻣـﻴـﺎﻥ ﻧــﺎﻟــﻪ ﺯﺍﺭ

(ﺑﻮ، 2154)Image result for ‫سعدی‬‎
9 ﻣـﻲ ﺯﻧـﺪ
ﻣـﺤـﺘﺴﺐ ﮔـﻮ ﭼﻨـﮓ ﻣﻴـﺨــﻮﺍﺭﺍﻥ ﺑﺴـﻮﺯ ﻣﻄـﺮﺏ ﻣـﺎ ﺧﻮﺩ «ﺩﻭﺗـﺎﻳﻲ»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 444)
ﺁﻭﺍﺯ «ﺭﻭﺩ» ﻭ«ﺑﺮﺑﻂ» ﻭ«ﻧﺎﻱ» ﻭﺳﺮﻭﺩ ﻭ«ﭼﻨﮓ» ﻭﻳﻦ ﻃﻨﻄﻨﻪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ، ﻫﻢ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﮔﻴﺮ
(ﻗﺪﻳﻢ، 30)
ُﺣﺴﻦ ﺗﻮ ﻫﺮﺟﺎ ﻛﻪ «ﻃﺒﻞ» ﻋﺸﻖ ﻓﺮﻭ ﻛﻮﻓﺖ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮﺁﻣﺪ ﻛﻪ: ﻏﺎﺭﺕ ﺩﻝ ﻭ ﺩﻳﻦ ﺍﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 392)
َﻢ ﺩﻭﻟﺖ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ» ﻭ «ﻣﻮﺳﻢ ﻧﻐﻤﺔ ﭼﻨﮓ ﺍﺳﺖ» (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 652)، ﺩﺭ ﻭﻗﺘﻬﺎﻱ
َ ﺳﻮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﻛﻪ «ﻋﻠ
ً ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻛﺎﺭﻭﺍﻥ ﺷﺎﻫﻲ ﻭ…
ً ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﺁﻻﺕ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ؛ ﻣﺜﻼ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﻋﻼﻥ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺧﻮﺵ ﻳﺎ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ْﻮﺍﺯﺩ «ﻋــﻮﺩ»
ﻣﻄﺮﺏ ﺍﺯ ﻣﺸﻐﻠﺔ «ﻛﻮﺱ ﺑﺸﺎﺭﺕ» ﭼﻪ ﺯﻧﺪ ُ ﺯﻫـﺮﻩ ﺑـﺎﻳـﺴﺘﻲ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﺑﻨ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 661)
ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﻢ «ﻛﻮﺱ ﺭﺣﻴﻞ» ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ:
ﺯﻧـﻬﺎﺭ ﻛـﻪ ﺍﺯ ﺩﻣـﺪﻣـﺔ ﻛـﻮﺱ ﺭﺣـﻴﻠـﺖ ﭼﻮﻥ ﺭﺃﻳﺖ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﭼﻪ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻔﻘﺎﻥ ﻛﺮﺩ
(ﻗﺪﻳﻢ، 424)
ﺍﺯ ﻃﺒﻞ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻭ ﭘﻨﺞ ﻧﻮﺑﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺷﺎﻩ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩ: «ﻳﺎ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﻱ ﺍﺗﺎﺑﻚ ﻏﺮﻳﻮ ﻛﻮﺱ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ
475) ﻃﺒﻞ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻮﺑﻪ ﺍﻱ ﻛﻮﭼﻚ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﭼﻮﺑﻚ ﻣﻲ ﻧﻮﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﺵ «ﭼﻮﺑﻚ ﺯﻥ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. (ﺑﻮ، 3412)
ِ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺒﻜﺘﺮ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﺍﻳﻦ «ﻃﺒﻞ» ﺑﻲ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺍ ﻳﺎ ﻭﻗﺖ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩﻩ ﺳﺖ ﻣﺮﻍ ﺑﺎﻡ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 364)
ﺳﻌﺪﻳﺎ، ﻧﻮﺑﺘﻲ ﺍﻣﺸـﺐ «ﺩﻫﻞ» ﺻﺒﺢ ﻧﻜﻮﻓﺖ ﻳﺎ ﻣـﮕﺮ ﺭﻭﺯ ﻧـﺒﺎﺷـﺪ ﺷﺐ ﺗﻨـﻬﺎﻳﻲ ﺭﺍ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 367)
ً ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻞ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﻃﺒﻞ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ؛ ﻣﺜﻼ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﻨﮓ، ﻏﺎﺭﺕ، ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﻣﺠﺮﻡ ﻭ ﻣﻮﺟﺒﺎﺕ ﺩﻳﮕﺮ: «ﻛﻮﺱ
ﻏﺎﺭﺕ» ﺯﺩ ﻓﺮﺍﻗﺖ ﮔﺮﺩ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﺩﻝ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 407)، ﮔﻮ «ﺑﻮﻕ ﻣﻼﻣﺖ» ﺑﺰﻥ ﻭ «ﻛﻮﺱ ﺷﻨﺎﻋﺖ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 408) ﻧﺎﺩﺍﻥ
ِ «ﺑﺮﺑﻂ» ﺑﺎ ﻏﻠﺒﺔ «ﺩﻫﻞ» ﺑﺮﻧﻴﺎﻳﺪ ﻭ… ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﻛﻪ
ﭼﻮ «ﻃﺒﻞ ﻏﺎﺯﻱ» [ﺍﺳﺖ:] ﺑﻠﻨﺪﺁﻭﺍﺯ ﻭ ﻣﻴﺎﻥ ﺗﻬﻲ (ﮔﻞ،ﺏ8، ﺵ54)، ﺁﻭﺍﺯ
ﺁﻫﻨﮓ ﺣﺠﺎﺯﻱ/ ﻓﺮﻭ ﻣﺎﻧﺪ ﺯ ﺑﺎﻧﮓ «ﻃﺒﻞ ﻏﺎﺯﻱ». (ﺏ8،ﺵ52) ﻣﻴﺎﻥ ﺗﻬﻲ ﻭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺳﺨﻦ ﭼﻮ «ﻃﻨﺒﻮﺭﻱ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 571)
ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻮﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﺴﻲ، «ﺩﻑ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ: ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ، ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﺩﻓﻢ ﺑﺮ ﺯﺩ، ﺑﻪ ﺩﻑ ﺑﺮﺯﻧﺪﺵ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﻲ.
(ﺑﻮ، 1885) ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﺘﺸﺮﻋﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻧﮓ ﻭ ﻏﻮﻏﺎﻫﺎ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ ﻭﺧﻮﺍﺳﺘﺸﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ «ﻣﺤﺘﺴﺐ، ﮔﻮ ﭼﻨﮓ
ً ﻣﻴﺨﻮﺍﺭﺍﻥ ﺑﺴﻮﺯ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 444) ﻭ ﻗﺎﻋﺪﺗﺎ ِ ﺳﻌﺪﻱ ّ ﻭﺍﻋﻆ ﻭ ﻓﻘﻴﻪ ﻧﻤﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺣﺮﻓﺶ ﺍﻳﻦ
ﺑﻮﺩ ﻛﻪ:
َ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﻤﺮ ﻭ«ﺯﻣﺮ»10 ﻭ «ﻧﺎﻱ» ﻭ«ﻧﺎﻗﻮﺱ» ﻧــﻤـﻲ ﺗــﺮﺳــﻢ ﻛــﻪ ﺍﺯ ﺯﻫــﺪ ﺭﻳــﺎﻳــﻲ
(ﺏ، 547)
ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺠﺎﻟﺲ، ﺭﻗﺺ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﻓﺸﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ:
ﺩﺭﺧﺖ ﻏـﻨﭽﻪ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑـﻠﺒـﻼﻥ ﻣـﺴﺘـﻨﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻴﺶ ﺑﻨﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺑﺴـﺎﻁ ﺳﺒـﺰﻩ ﻟﮕﺪﻛـﻮﺏ ﺷﺪ ﺯ ﻓﺮﻁ ﻧﺸﺎﻁ ﺯﺑﺲ ﻛﻪ ﻋﺎﺭﻑ ﻭ ﻋﺎﻣﻲ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﺮﺟﺴﺘﻨﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 441)
ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ، ﺑﺎ ﭘﺎﻱ ﭼﻮﺑﻴﻦ ﻣﻲ ﭼﻤﺪ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺭﻗﺺ ﺁﻭﺭﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﺳﺮﻭ ﺳﻴﻢ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 365)
ﺷـﻨـﻴـﺪﻡ ﻛـــﻪ ﺑــﺮ ﻟـﺤـﻦ ﺧـﻨـﻴــﺎﮔــﺮﻱ ﺑﻪ ﺭﻗـﺺ ﺍﻧـﺪﺭ ﺁﻣـﺪ ﭘــﺮﻱ ﭘـﻴــﻜــﺮﻱ
(ﺑﻮ، 1689)
ّﻲ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﺧﻨﻴﺎﮔﺮ ﻭ ﺭﻗﺼﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﺎﻗﻲ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻐﻨ
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺳـﻤﺎﻉ ﻫﻤـﻪ ﺳـﺎﻗـﻴـﺎﻥ ﺷـﺎﻫـﺪ ﺭﻭﻱ ُ ﺑـﺮ ﺍﻳـﻦ ﺷـﺮﺍﺏ ﻫـﻤـﻪ ﺻﻮﻓﻴـﺎﻥ ﺩﺭﺩﺁﺷﺎﻡ
(ﻕ، ﻁ 492)
ﻣﻄﺮﺑﺎﻥ ﮔﻮﻳﻲ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﻤﺎﻉ ﺷﺎﻫﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭ ﺷﻮﺭﻳﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﺎﻱ ﻭ ﻫﻮﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 593)
ﺷﺎﺩﺧﻮﺍﺭﻱ ﻫﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺑﻪ ﺷﺎﺩﻱ ﻓﻼﻥ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ؛ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ: ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺍﻳﻦ ﻭ ﺁﻥ: ﻣﮕﺮ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻛﻪ

«ﺷﺎﺩﻱ ﺧﻮﺭ» ﻭ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 507) ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻇﻮﺍﻫﺮ، ﺑﻪ ﻣﻌﺎﻧﻲ
ﺑﺎﻃﻨﻲ ﻣﻲ ﮔﺮﺍﻳﺪ:
ﺭﻗﺺ ﺣﻼﻝ ﺑﺎﻳﺪﺕ، ﺳﻨﺖ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺩﻧﻴﺎ ﺯﻳﺮ ﭘـﺎﻱ ﻧﻪ، ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺁﺧـﺮﺕ ﻓﺸـﺎﻥImage result for ‫سعدی‬‎
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 527)
ﺷـﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﺓ ﻣﻌﻨﻲ ﭼﻮ ﺩﺭ ﺳﻤﺎﻉ ﺁﻳﺪ ّ ﭼﻪ ﺟﺎﻱ ﺟﺎﻣﻪ؟ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﺪﺭﺩ ﭘﻮﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 393)
َ ﺷــﺐ ﻗـﺪﺭﻱ ﺑــﻮﺩ ﻛـﻪ ﺩﺳـﺖ ﺩﻫــﺪ ﻋـــﺎﺭﻓــﺎﻥ ﺭﺍ ﺳــﻤــﺎﻉ ﺭﻭﺣــﺎﻧـــﻲ
ّ ﺭﻗـﺺ ﻭﻗــﺘــﻲ ﻣـﺴـﻠــﻤــﺖ ﺑـﺎﺷـﺪ ﻛـﺎﺳـﺘـﻴــﻦ ﺑــﺮ ﺩﻭ ﻋــﺎﻟــﻢ ﺍﻓـﺸـﺎﻧﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 585)
ﻣـﻲ ﮔـﻮﻳـﺪ ﻭ ﺟــﺎﻥ ﺑـﻪ ﺭﻗــﺺ ﻣـﻲ ﺁﻳﺪ ﺧـﻮﺵ ﻣـﻲ ﺭﻭﺩ ﺍﻳــﻦ ﺳـﻤـﺎﻉ ﺭﻭﺣـﺎﻧﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 586)
ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺑﺪﺭ
11- ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺨﺶ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﺒﻬﻢ ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﭘﺎﻳﺎﻧﻲ ﻋﻴﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﺮﺑﺎﺯ ﺭﻭﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ
ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻳﻌﻨﻲ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺑﺪﺭ: «ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﻳﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍﻳﻲ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 548)
ِ ﺻـﺤﺮﺍ ﮔﻴـﺮﻧﺪ ﺧـﻴﺰ ﺗـﺎ ﺳـﺮﻭ ﺑـﻤـﺎﻧﺪ ﺧﺠﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﻳﺖ
ِ ﺁﻥ ﺍﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻣـﺮﺩﻡ ﺭﻩ
ﺭﻭﺯ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 415)
ﺭﻭﺯ ﺻﺤﺮﺍ ﻭ ﺳﻤﺎﻉ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻟﺐ ﺟﻮ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﻟﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﭘﺎﻳﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 547)
َِﻐــــﺮ ﻛﻪ ﻋـﻴــﺪﻱ ﺑــﺮﻭﻥ ﺁﻣــﺪﻡ ﺑــﺎ ﭘــﺪﺭ
ﻫـﻤــــﻲ ﻳــﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﻋــﻬــﺪ ﺻــ
ﺑــﻪ ﺑــﺎﺯﻳـﭽـﻪ ﻣـﺸـﻐـﻮﻝ ﻣــﺮﺩﻡ ﺷـــﺪﻡ ﺩﺭ ﺁﺷــﻮﺏ ﺧـﻠـﻖ ﺍﺯ ﭘـﺪﺭ ﮔـﻢ ﺷـﺪﻡ
ﺑــــﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ﺍﺯ ﺑــﻲ ﻗـــــﺮﺍﺭﻱ ﺧــــﺮﻭﺵ ﭘــﺪﺭ ﻧـﺎﮔـﻬـﺎﻧــﻢ ﺑـﻤــﺎﻟــﻴـﺪ ﮔﻮﺵ،
ﻛــﻪ: ﺍﻱ ﺷــﻮﺥ ﭼــﺸﻢ، ﺁﺧـﺮﺕ ﭼـﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑـﮕـﻔـﺘـﻢ ﻛـﻪ ﺩﺳﺘـﻢ ﺯ ﺩﺍﻣــﻦ ﻣــﺪﺍﺭ؟
(3819-3816 ،ﺑﻮ)
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﺘﺪﺍﻝ ﺭﺑﻴﻌﻲ، ﭼﻪ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﻴﻨﻲ؟ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺳﺮﻭ ﻭ ﺳﻤﻦ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺁﻣﺪ.
ﺑـﺎﻣـﺪﺍﺩﻱ ﻛـﻪ ﺗـﻔﺎﻭﺕ ﻧـﻜﻨـﺪ ﻟـﻴﻞ ﻭ ﻧـﻬﺎﺭ َ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﻣﻦ ﺻﺤـﺮﺍ ﻭ ﺗـﻤﺎﺷـﺎﻱ ﺑﻬﺎﺭ
ﺻـﻮﻓـﻲ ﺍﺯ ﺻـﻮﻣﻌﻪ ﮔﻮ ﺧﻴﻤﻪ ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﮔﻠﺰﺍﺭ ﻛﻪ ﻧﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺨﻔﺘﻲ ﺑﻴﻜﺎﺭ
…ﺁﺩﻣﻴـﺰﺍﺩﻩ ﺍﮔـﺮ ﺩﺭ ﻃـﺮﺏ ﺁﻳـﺪ، ﻧـﻪ ﻋﺠﺐ ﺳـﺮﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻴﺪ ﻭ ﭼﻨـﺎﺭ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662)
12ـ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻴﻮﻩ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﻧﻮﺑﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﻬﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ:
ﺩﺳـﺖ ﮔـﺪﺍ ﺑـﻪ ﺳﻴﺐ ﺯﻧﺨﺪﺍﻥ ﺍﻳـﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﻧـﺎﺩﺭ ﺭﺳـﺪ ﻛـﻪ ﻣﻴـﻮﺓ ﺍﻭﻝ ﺭﺳﻴـﺪﻩ ﺍﻧـﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 440)
ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻛﺎﻻﻱ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮﺧﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻳﺰﺩﻱ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺯﻧﺒﻴﻞ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻣﺸﺎﺑﻬﺶ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺭﺩ:
ُﺮ ﻧﻴـﺎﻭﺭﻱ ﺩﺳﺘﺎﺭ
ﺍﻱ ﺗﻬﻴﺪﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺗﺮﺳـﻤﺖ ﭘ
(ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ)
ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ
13ـ ﺟﺸﻦ ﻣﻠﻲ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺗﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻝ ﺩﺭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ، ﺍﺯ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ
ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻣﺤﺼﻮﻻﺕ ﻭ ﻭﻓﻮﺭ ﻣﻴﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﻏﻼﺕ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﺧﺮﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ
ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺝ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﻭ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ، «ﻣﻬﺮﺟﺎﻥ» (ﻭ ﺩﺭ ﺍﺻﻞ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ)
ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ! ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﺸﺨﺼﻲ ﺑﻪ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﺴﺨﻪ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻴﻢ: «ﮔﺮ ﺻﻠﺢ ﻛﻨﻲ، ﻟﻄﻴﻒ
ّ ﺑﺎﺷﺪ/ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﻲ»؛ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﺴﺨﻪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻓﺮﻭﻏﻲ، ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﻲ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 584)
ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﺭ ﻏﺰﻟﻲ، ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺭﺍ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ: «ﺍﺯ ﻋﺠﺎﻳﺒﻬﺎﻱ ﻋﺎﻟﻢ ﺳﻲ ﻭ ﺩﻭ ﭼﻴﺰ ﻋﺠﻴﺐ / ﺟﻤﻊ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ
ﻣﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﻱ ﺍﻭ ﻣﻦ ﺑﻲ ﺣﺠﻴﺐ». ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﻧﻤﺎﺩ ﺟﺸﻦ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻴﺎﭘﻲ ﻧﺎﻡ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﻨﺖ
ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺍﻭﺳﺖ. ﺳﻲ ﻭ ﺩﻭ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ، ﺍﻳﻨﻬﺎﺳﺖ:
ﻣﺎﻩ ﻭ ﭘﺮﻭﻳﻦ، ﺗﻴﺮ ﻭ ﺯﻫﺮﻩ، ﺷﻤﺲ ﻭ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻛﺎﺝ ﻭ ﻋﺎﺝ ﻣﻮﺭﺩ ﻭ ﻧﺮﮔﺲ، ﻟﻌﻞ ﻭ ﮔﻞ، ﺳﺒﺰﻱ ﻭ ﻣﻲ، ﻭﺻﻞ ﻭ ﻓﺮﻳﺐ

ﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﻄﻤﻲ، ﺷﻤﻊ ﻭ ﺻﻨﺪﻝ، ﺷﻴﺮ ﻭ ﻗﻴﺮ ﻭ ﻧﻮﺭ ﻭ ﻧــﺎﺭ ّ ﺷـﻬﺪ ﻭ ﺷﻜ ّ ﺮ، ﻣﺸـﻚ ﻭ ﻋﻨﺒﺮ، ﺩﺭ ﻭ ﻟﺆﻟﺆ، ﻧﺎﺭ ﻭ ﺳﻴــﺐImage result for ‫سعدی‬‎
(ﻣﻠﺤﻘﺎﺕ، 628)
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺎﻥ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﻴﺐ: ﺷﻤﺲ (ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ، ﻣﻬﺮ)، ﻣﻮﺭﺩ، ﻧﺮﮔﺲ، ﮔﻞ، ﺳﺒﺰﻱ، ﻣﻲ، ﺷﻤﻊ، ﺷﻜﺮ، ﻣﺸﻚ، ﻋﻨﺒﺮ، ﺍﻧﺎﺭ ﻭ
ﺳﻴﺐ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻛﺎﺭﺑﺮﺩﻱ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺍﺭﻧﺪ.11 ﺑﻪ «ﺷﺐ ﻳﻠﺪﺍ» ﻧﻴﺰ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﻮﺭﺍﻛﻴﻬﺎ
14- ﻳﻚ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﺧﻮﺭﺍﻛﻬﺎ، ﺷﺮﺑﺘﻬﺎ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺟﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ
ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﭘﺮﺷﻤﺎﺭ ﻭ ﻣﺘﻨﻮﻉ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻥ، ﻧﺎﻥ ﺧﺸﻚ (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ3)، ﮔﻨﺪﻡ
ﺑﺮﻳﺎﻥ (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ16)، ﺳﻴﺮ ﺑﺮﻳﺎﻥ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 769)، ﺩﻭﻏﺒﺎ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 782)، ﺷﻠﻐﻢ ﭘﺨﺘﻪ (ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ18)، ﻛﻮﻓﺘﻪ (ﮔﻞ،
ﺏ2،ﺡ35)، ﻣﺮﻍ ﺑﺮﻳﺎﻥ (ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ19)، ﻛﺒﺎﺏ (ﺏ1،ﺡ19) ﻭ ﻣﺎﻫﻲ (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ24) ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﻫﺎ
ﺑﻪ ﺷﺮﺍﺏ، ﺷﺮﺍﺏ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻓﻴﻮﻥ (ﺍﻓﻴﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﻓﻜﻨﺪﻩ ﺍﻳﻢ/ ﻃﻴﺒﺎﺕ، 735)، ﺷﺮﺍﺏ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﻋﺴﻞ (ﭘﺲ ﺑﮕﺮﺩﺍﻥ
ﺷﺮﺍﺏ ﺷﻬﺪﺁﻣﻴﺰ/ ﻃﻴﺒﺎﺕ، 474)، ﺑﺎﺩﺓ ﮔﻠﺮﻧﮓ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ،77)، ﻳﺎ ﻣﻲ ﺳﺮﺥ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383)، ﺑﺎﺩﻩ ﺻﺎﻓﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 736)،
ُ ﺷﺮﺍﺏ ﺻﺎﻓﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 542)، ﻣﻲ ﺑﻲ ﺩ ُ ﺭﺩ (ﻗﺪﻳﻢ، 516)، ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ: ﺷﺮﺍﺏ ﺩﺭﺩﺁﻟﻮﺩ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 741)، ﻣﻲ ﻳﻜﺸﺒﻪ (ﻗﺪﻳﻢ،
730)، ﺷﺮﺑﺖ ﺷﻜﺮ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 362)، ﺑﺮﻓﺎﺏ (ﺑﻮ، 2247) ﻭ ﺑﺮﻓﺎﺏ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﻜﺮ ﻭ ﮔﻼﺏ (ﮔﻞ، ﺏ5،ﺡ15) ﻭ ﺩﻭﻍ
ّ (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ32) ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺟﺎﺕ، ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﻠﻲ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ، ﺍﺯ ﻋﺴﻞ، ﺷﻬﺪ، ﺣﻠﻮﺍ، ﮔﻠﺸﻜﺮ
(ﻣﺮﺑﺎﻱ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ) ﻭ ﺷﻜﺮﺑﺎﺭﻩ (؟) ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺎﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﻊ ﻭ «ﺷﺮﺍﺏ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ» ﻏﻨﻴﻤﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﺐ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘـﺎﻥ ﺑﻴﻨﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 591)
ﺍﺯ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻓﺮﻭﺷﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﻳﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻫﺮ ﻛﻪ «ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻓﺮﻭﺷﺪ»، ﻣﺸﺘﺮﻱ ﺑﺮ ﻭﻱ ﺑﺠﻮﺷﺪ ﻳﺎ ﻣﮕﺲ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻳﺎ ﻋﺴﻞ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﭙﻮﺷﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 436)
ﻣــﺎ ﺍﺯ ﺗـﻮ ﺑـﻪ ﻏـﻴـﺮ ﺍﺯ ﺗـﻮ ﻧـﺪﺍﺭﻳـﻢ ﺗـﻤـﻨـــﺎ «ﺣﻠﻮﺍ» ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﭽﺸﻴﺪﻩ ﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383)
ﺑﻌﻀﻲ ﺣﻠﻮﺍﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻴﺮﺓ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﻏﻮﺭﺓ ﻧﻮﺧﺎﺳﺘﻪ ﭼﻮﻥ ﺣﻠﻮﺍ ﺷﺪ؟» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 438) ﻭ ﮔﺎﻩ
ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺁﺷﺘﻲ ﻫﻢ ﺣﻠﻮﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ:
َ ﭼـﻪ ﺧـﻮﺵ ﺑــﻮﺩ ﺩﻭ ﺩﻻﺭﺍﻡ ﺩﺳـﺖ ﺩﺭ ﮔـﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻭ «ﺣﻠﻮﺍﻱ ﺁﺷﺘـﻲ» ﺧﻮﺭﺩﻥ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 531)
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﻧﻴﺰ ﺣﻠﻮﺍ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ:
ﺩﻳــﮕــﺮﺍﻥ ﺣــﻠــﻮﺍ ﺑــﻪ ﺗــﺮﻏــــﻮ ﺁﻭﺭﻧــﺪ ﻣـﻦ ﺟـﻮﺍﻫــﺮ ﻣـﻲ ﻛـﻨﻢ ﺑـﺮ ﻭﻱ ﻧـﺜﺎﺭ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 668)
ﮔـﺮ «ﮔـﻠـﺸﻜﺮ» ﺧـﻮﺭﻱ ﺑـﻪ ﺗـﻜـﻠﻒ، ﺯﻳﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﻭﺭ ﻧﺎﻥ ﺧﺸﻚ ﺩﻳﺮ ﺧﻮﺭﻱ، ﮔﻠﺸﻜﺮ ﺑﻮﺩ
(ﮔﻞ، ﺏ 3،ﺡ7)
15- ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﻬﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ. ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺩﻳﻨﺎﺭ، ﺩﺭﻫﻢ (ﺩﺭﻡ، ﺩﺭﺍﻫﻢ)، ﻣﺲ،
ّ ﺁﻗﭽﻪ، ﺳﻴﻢ، ﺯﺭ، ﺳﻴﻢ ﺳﻴﺎﻩ، ﺯﺭ ِ ﻃ َ ﻠﻲ ﻭ ﺷ َ ﻬﺮﻭﺍ12 ﻭ ﻧﻴﺰ ﺳﻜﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻘﻠﺒﻲ (ﺩﺭﻡ ﻧﺎﺳﺮﻩ، ﺳﻴﻢ ﺩﻏﻞ، ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻴﻢ ﺯﺭﺍﻧﺪﻭﺩ) ﻳﺎﺩ
ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ:
ِ ﻭﺟــﻮﺩ ﻣـﺮﺩﻡ ﺩﺍﻧـﺎ ﻣﺜـﺎﻝ ّ ﺯﺭ ﻃـﻠـﻲ ﺳــﺖ َ ﺑـﻪ ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻛﻪ ﺭَﻭﺩ، ﻗﺪﺭ ﻭ ﻗﻴـﻤﺘﺶ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﺑــﺰﺭگ ﺯﺍﺩﺓ ﻧــﺎﺩﺍﻥ ﺑــﻪ «ﺷـﻬـﺮﻭﺍ» ﻣــﺎﻧَـﺪ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﺩﻳـﺎﺭ ﻏـﺮﻳـﺒـﺶ ﺑـﻪ ﻫﻴـﭻ ﻧﺴﺘﺎﻧﺪ
(ﮔﻞ، ﺏ3،ﺡ28)
«ﺳـﻴـﺎﻩ ﺳﻴـﻢ ﺯﺭﺍﻧـﺪﻭﺩ» ﭼـﻮﻥ ﺑﻪ ﺑﻮﺗﻪ ﺑﺮﻧﺪ ﺧـﻼﻑ ﺁﻥ ﺑـﻪ ﺩﺭﺁﻳـﺪ ﻛـﻪ ﺧـﻠﻖ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 728)
«ﺳـﻴﻢ ﺩﻏــﻞ» ﺧـﺠـﺎﻟـﺖ ﻭ ﺑـﺪﻧﺎﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﺧـﻴـﺰ ﺍﻱ ﺣـﻜـﻴـﻢ ﺗـﺎ ﻃﻠـﺐ ﻛﻴﻤﻴﺎ ﻛﻨﻴﻢ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 738)
ﻛﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻭ ﺑﺎﻧﮓ ﭼﻮﻥ «ﺩﺭﻡ ﻧﺎﺳﺮﻩ» ﺭﻭﻱ ﻃﻠﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻴﭻ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﻋﻴﺎﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 731)

ﻋﻄﺮﻫﺎ
16- ﺑﺎﺯ ﻧﻜﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ ﻫﻢ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺍﺳﺖ، ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻋﻄﺮﻫﺎ ﻭ ﺑﻮﻫﺎﻱ ﺧﻮﺷﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ
ِ ﺭﻭﺷﻦ «ﺷﻤﻊ
ُ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ؛ ﻫﻤﭽﻮﻥ: ﻏﺎﻟﻴﻪ، ﻋﻮﺩ، ﻋﻨﺒﺮ، ﻣﺸﻚ، ﻛﺎﻓﻮﺭ، ﮔﻼﺏ (ﺟ ّﻼﺏ) ﻭ ﺷﻤﻊ ﻛﺎﻓﻮﺭﻱ: ﺍﺑﻠﻬﻲ ﻛﻮ ﺭﻭﺯ
ﻛﺎﻓﻮﺭﻱ» ﻧﻬﺪ…. (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ13)
ﺷﺎﻫﺪ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﻭ ﺷﻤﻊ ﺑﻴﻔـﺮﻭﺯ ﻭ ﻣﻲ ﺑﻨﻪ «ﻋﻨﺒﺮ» ﺑﺴﺎﻱ ﻭ «ﻋﻮﺩ» ﺑﺴﻮﺯﺍﻥ ﻭ «ﮔﻞ» ﺑﺮﻳﺰ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 474)
ﺯﻫﺮﻡ ﺍﺯ «ﻏﺎﻟﻴﻪ» ﺁﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺗﻮ ﺳﺎﻳﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 459) ﮔﻤﺎﻥ ﺑﺮﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ «ﻋﻮﺩ ﺳﻮﺯ» ﺳﻴﻨﺔ ﻣﻦ/ ﺑﻤﺮﺩ ﺁﺗﺶ ﻣﻌﻨﻲ
ﻛﻪ ﺑﻮ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 464) ﺧﺎﺩﻡ ﺍﻳﻮﺍﻥ، ﺑﺴﻮﺯ «ﻣﺠﻤﺮﺓ ﻋﻮﺩ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 663) ﮔﺎﻫﻲ ﻋﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﻀﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ
ﺗﺎ ﻣﺤﻴﻂ ﻣﻌﻄﺮ ﺷﻮﺩ:
ﺑﺮ ﺭﺍﻩ ﺑـﺎﺩ، ﻋـﻮﺩ ﺑـﺮ ﺁﺗـﺶ ﻧـﻬـﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻳﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻛﻪ ﺗﻮﻳﻲ، ﺧﺎﻙ ﻋﻨﺒﺮ ﺍﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 381)
ﻭ ﮔﺎﻩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻋﻮﺩﺳﻮﺯ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺟﺎﻣﻪ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺑﻮﻳﻨﺎﻙ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ:
ﻋﻮﺩ ﺍﺳﺖ ﺯﻳﺮ ﺩﺍﻣﻦ ﻳﺎ ﮔﻞ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﻴﻨﺖ؟ ﻳـﺎ ﻣﺸـﻚ ﺩﺭ ﮔـﺮﻳﺒﺎﻥ، ﺑﻨـﻤﺎﻱ ﺗﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565)
ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻮ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻋﻄﺮﺁﮔﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ:
ْ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻭﺵ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﻳﺪﻣﻲ ﻛﻪ «ﺯﻟﻔﻴﻨﺶ» ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﻫﻨﻮﺯ «ﻏﺎﻟﻴﻪ» ﺑﻮﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 393)
ّﺓ ﻋﻨﺒﺮﻓﺮﻭﺷﺎﻥ» ﺗﻮﺳﺖ
ﺍﻳـﻦ ﺑـﺎﺩ ﺭﻭﺡ ﭘﺮﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﻧـﻔﺎﺱ ﺻـﺒﺤﺪﻡ ﮔﻮﻳﻲ ﻣﮕﺮ ﺯ «ﻃﺮ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 381)
ﺍﺯ «ﻋﻨﺒﺮ» ﻭ «ﺑﻨﻔﺸﺔ ﺗﺮ» ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺳﺖ ﺁﻥ «ﻣﻮﻱ ﻣﺸﻜﺒﻮﻱ» ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﻱ ﻫﺸﺘﻪ ﺍﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 541)
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺻﻞ ﻛﻼﻡ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ:
ﺩﺭ «ﻣﺸﻚ» ﻭ«ﻋﻮﺩ» ﻭ«ﻋﻨﺒﺮ» ﻭ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻃﻴﺒﺎﺕ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺯ ﺑﻮﻱ ﺩﻭﺳﺖ، ﻫﻴﭻ ﻃﻴﺐ ﻧﻴـﺴﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 401)
ِ ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻏﺎﻟﻴﻪ ﻭ ﻋﻨﺒﺮ، ﺧﺎﻟﻲ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺁﻥ ﺧﺎﻝ ﻣﻌﻨﺒﺮ ﻧﻘﻄﻲ ﺑﺮ ﻧﻮﻧﺶ. (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 619)
ﺁﻥ ﻛـﻪ ﺑـﺮ ﻧﺴﺘـﺮﻥ «ﺍﺯ ﻏﺎﻟﻴﻪ، ﺧﺎﻟﻲ ﺩﺍﺭﺩ» ﺍﻟﺤـﻖ ﺁﺭﺍﺳـﺘﻪ ﺧﻠـﻘﻲ ﻭ ﺟـﻤﺎﻟـﻲ ﺩﺍﺭﺩ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 422)
ﺧﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺻﻔﺤﺔ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﻳﺎ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ «ﻏﺎﻟﻴﻪ» ﺑﺮ ﻳﺎﺳﻤﻦ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ؟
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 524)
ﺁﺭﺍﻳﺸﻬﺎ
17- ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺤﺚ ﺑﻌﺪﻱ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻧﺤﻮﺓ ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻭ ﺑﺰﻙ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ
ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﻳﺶ (ﺳﺮﺧﺎﺏ ﻳﺎ ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ ﻳﺎ ﻏﺎﺯﻩ، ﺳﻔﻴﺪﺍﺏ، ﻧﮕﺎﺭ ﻳﺎ ﺣﻨﺎ ﻳﺎ ﺧﻀﺎﺏ، ﺳﺮﻣﻪ، ﻭﺳﻤﻪ، ﺧﺎﻝ ﻭ ﺯﺭگ ﻳﺎ ﺑﻪ
ﺟﺎﻳﺶ ﻏﺎﻟﻴﻪ) ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺧﻦ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﻛﻪ ﺯﻧﺎﻥ ـ ﻭ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ
ـ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﺁﺭﺍﻳﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎﺭﻭ ِ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﺪﺍﺭﺩ: ﺧﺎﺗﻮﻥ ِ ﺧﻮﺏ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺭﻭﻱ ﺭﺍ /
ِ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﺧﺎﺗﻢ ﭘﻴﺮﻭﺯﻩ ﮔﻮ ﻣﺒﺎﺵ. (ﮔﻞ،ﺏ2،ﺡ31)
ﻧﻪ «ﻭﺳﻤﻪ»ﺳﺖ ﺁﻥ، ﺑﻪ ﺩﻟﺒﻨﺪﻱ ﺧﻀﻴﺐ ﺍﺳﺖ ُ ﻧﻪ «ﺳﺮﻣﻪ»ﺳﺖ ﺁﻥ، ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﻛﺤﻴﻞ ﺍﺳﺖ
ّـﺎ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﺧـﻮﻥ ﻗـﺘـﻴـﻞ ﺍﺳــﺖ
ﺳـﺮﺍﻧـﮕـﺸـــﺘـﺎﻥ ﺻـﺎﺣـﺒـﺪﻝ ﻓـﺮﻳـﺒــﺶ ﻧـﻪ ﺩﺭ ﺣﻨ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 387)Image result for ‫سعدی‬‎
ﻭﺁﻥ «ﻭﺳـﻤــﻪ» ﺑــﺮ ﺍﺑــﺮﻭﺍﻥ ﺩﻟــﺒــﻨـــﺪ ﻳــﺎ ﻗـﻮﺱ ﻗــﺰﺡ ﺑــﺮ ﺁﻓـﺘــﺎﺏ ﺍﺳــﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 378)
ﮔﺎﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻘﻮﻳﺖ ﭼﺸﻢ ﺩﺭ ﺳﺮﻣﻪ ﺩﺍﻥ، ﺗﻮﺗﻴﺎ (ﺍﻛﺴﻴﺪ ﺭﻭﻱ) ﻫﻢ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺘﻨﺪ: «ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺮﻣﻪ ﺩﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺗﻮﺗﻴﺎ ﺭﻭﺩ».
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 730)
ُـﺮ ﺗـﻮﺗـﻴــﺎ ﺳــﺮﻣـــﻪ ﺩﺍﻥ
ﭼـﻨـﺎﻥ ﺗـﻨـﮕـﺶ ﺁﻛـﻨﺪﻩ ﺧـﺎﻙ ﺍﺳـﺘﺨـﻮﺍﻥ ِ ﻛـﻪ ﺍﺯ ﻋـﺎﺝ ﭘ
(ﺑﻮ، 3717)
ﺍﺑﺮﻭ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻣﻲ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ: «ﮔﻤﺎﻥ ﭼﻔﺘﺔ ﺍﺑﺮﻭ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺗﺎ

ﻦ ﮔﻮﺵ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 426) ﻭ «ﺳﺤﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﻤﺎﻥ ﺍﺑﺮﻭﺍﻧﺖ/ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 482)
ﺧﺎﻝ ﺭﺍ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﮔﻮﺷﺔ ﻟﺐ ﻣﻲ ﻧﺸﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺧﻲ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ: ﻟﺐ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﭼﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺧﺎﻝ ﺳﻴﺎﻩ.
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 381)
ﺩﺍﻡ ﺩﻝ ﺻـﺎﺣـﺐ ﻧﻈﺮﺍﻧﺖ ﺧـﻢ ﮔﻴـﺴﻮﺳـﺖ ﻭﺁﻥ «ﺧﺎﻝ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ» ﻣﮕﺮ ﺩﺍﻧﺔ ﺩﺍﻡ ﺍﺳـﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 388)
ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﻳﺎ ﮔﻠﮕﻮﻧﺔ ﺩﻳﮕﺮﻱ (ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺳﺮﺥ) ﺭﻧﮓ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﻣﺮﺍ ﭘﻠﻨـﮓ ﺑﻪ ﺳـﺮﭘﻨـﺠـﻪ ﺍﻱ ﻧـﮕﺎﺭ ﻧـﻜﺸﺖ ِ ﺗـﻮ ﻣـﻲ ﻛـﺸﻲ ﺑـﻪ ﺳﺮ ﭘـﻨﺠﺔ ﻧﮕﺎﺭﻳﻨﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 516)
ﺁﻥ ﻛﺲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﻜـﻮﻧﻢ ﺑﮕﺬﺷﺖ، ﺩﻩ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻓﺮﻭ ﺑـﺮﺩﻩ ﺑـﻪ ﺧﻮﻧﻢ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 515)
ﻫﺮ ﻛﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﺶ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ ﻛﻪ ﺯﺍﻫـﺪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻛـﺸﺖ ﮔﻮ ﺳـﺮﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺷﺎﻫـﺪ ﺑﻴﻦ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺧﻨﺶ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 479)
ً ﮔﺎﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺳﺖ ـ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﺳﺎﻋﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ـ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﺭﺍﺳﺘﻨﺪ. (ﮔﻞ، ﺏ5، ﺡ15)
ﻧـﮕﺎﺭﻳـﻨـﺎ، ﺑﻪ ﺷـﻤـﺸﻴـﺮﺕ ﭼﻪ ﺣﺎﺟـﺖ؟ ﻣـﺮﺍ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ «ﺩﺳـﺖ ﻧـﮕﺎﺭﻳﻦ»
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 535)
ﻧﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ «ﺩﺳﺖ ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ» ﺗﻮ ﻣﺠﺮﻭﺣﻢ ﻭﺑﺲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻏﻤﺖ ﻛﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﻣﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭﻧﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 442)
ﺗﻤـﺎﻡ ﻓﻬﻢ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺭﻏﻮﺍﻥ ﻭ ﮔﻞ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﻴﻨﺶ ﻳﺎ «ﺩﺳﺖ ﻭ ﺳﺎﻋﺪ ﮔﻠﻔﺎﻡ»
(ﻗﺪﻳﻢ، 491)
ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻫﻢ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﻛﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ.
ً ﮔﺮ ﺳﺮ ﺑﺮﻭﺩ ﻗﻄﻌﺎ ﺩﺭ «ﭘﺎﻱ ﻧـﮕﺎﺭﻳـﻨـﺶ» ﺳﻬﻞ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﻲ ﺗﺮﺳﻢ ﻛﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﻻﻳﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 460)
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﻧﻴﺰ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ؛ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ: ﺍﺯ
ْ ﺭﻭﻱ ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ ﺗﻮ ﺑﻴﺰﺍﺭﻡ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ… (ﻗﺪﻳﻢ، 494)، ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﺭﻳﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﺥ ﺯﻳﺒﺎ ﺭﺍ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 590) «ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ ﺭﻭﻱ» ﻭ
«ﻋﻨﺒﺮﺑﻮﻱ» ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺧﻮﻱ ﻭ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺗﻦ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 553)
ّ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﻲ ﻭ «ﭼﻮ ﮔﻞ ﺩﺭ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻮﺩﻥ» ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺻﻔﺖ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺍﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ، ﺍﻣﺎ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﻣﻮﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ
َ ﺁﺭﺍﻳﺶ ﺁﻥ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ: «ﺍﻱ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺧﻤﻲ، ﻛﻤﻨﺪﻱ!» (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 601) ﺳﻠﺴﻠﺔ ﭘﺎﻱ ﺟﻤﻊ، ﺯﻟﻒ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ
َﺨﺖ ﻭ ﺻﺎﻑ:
ً ﺑﻪ ﺩﻭ ﺑﺨﺶ ﻣﺴﺎﻭﻱ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﺑﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻧﺪ، ﻧﻪ ﻟ
ﺍﻭﺳﺖ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 395) ﻣﻮ ﺭﺍ ﻣﻌﻤﻮﻻ
«ﺧﻢ ﺩﻭ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﺑﺮ ﻻﻟﻪ، ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ،531)، ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻭﺵ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﻳﺪﻣﻲ ﻛﻪ «ﺯﻟﻔﻴﻨﺶ»… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 393) ﺍﺯ
ﭼﻴﻦ ﻭ ﺷﻜﻦ ﺯﻟﻒ ﻧﻴﺰ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺍﺯﻱ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺳﺘﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ: «ﺯﻟﻔﺶ ﭼﻮ ﻛﻤﻨﺪ ﺗﺎﺑﺪﺍﺩﻩ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 542)، ﺳﻠﺴﻠﺔ ﻣﻮﻱ
ِ ِ ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 411)، ﻣﻮﻳﺖ ﺍﺯ ﭘﺲ، ﺗﺎ ﻛﻤﺮﮔﻪ
ﺩﻭﺳﺖ ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺍﻡ ﺑﻼﺳﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 377)، ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﻭﻳﺰﻡ ﺑﺎ ﻣﺎﺭ
ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺧﺮﻣﻦ ﺍﺳﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 571)، ﺩﺭﺩﺍﺩﻩ ﺯ ﻓﺘﻨﻪ، ﺗﺎﺏ ﺩﺭ ﻣﻮﻱ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 591)، ﭼﻮ ﻣﻮﻱ ﺗﺎﻓﺘﻲ ﺍﻱ ﻧﻴﻜﺒﺨﺖ،
ِ ﺭﻭﻱ ﻣﺘﺎﺏ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 368)، ﮔﺮ ﺑﻪ ﭼﻴﻦ ِ ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ ﺑﻪ ﺧﻄﺎ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻡ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 504) ﺳﻴﺎﻫﻲ ﮔﻴﺴﻮ ﺯﻳﺒﺎ ﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﺑﺎ ﺧﻀﺎﺏ ﺗﻴﺮﻩ ﺗﺮﺵ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ «ﻇﻠﻤﺎﺕ» ﺍﺳﺖ ﻭ ﻟﺒﺖ ﺁﺏ ﺣﻴﺎﺕ/ ﺩﺭ «ﺳﻮﺍﺩ» ﺳﺮ ﺯﻟﻔﺖ ﺑﻪ
ﺧﻄﺎ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻡ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 504) ﺩﺭﺟﺎﻳﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺗﻮ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﺪﺍﺭﻱ «ﺑﻪ ﺧﻀﺎﺏ ﻭ ﺳﺮﻣﻪ ﺍﻱ، ﻳﺎ ﺑﻪ ﻋﺒﻴﺮ ﻭ
ﻋﻨﺒﺮﻱ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 564)
ﺧﻤﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﺮ ﻭ، ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻫﺸﻴﺎﺭﺍﻥ «ﺧﻀﻴﺐ» ﻭ ﻧﺮﮔﺲ ﻣﺴﺘﺶ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﻣﻜﺤﻮﻝ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 488)
ّﻩ) ﻭ ﮔﺎﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ (ﻣﻔﺘﻮﻝ) ﻭ ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﺯﻟﻒ
ُ ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﻮﻱ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺘﻨﺪ (ﻃﺮ
ﺭﺍ ـ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﻋﺸﺎﻳﺮﻱ ﺍﻣﺮﻭﺯ ـ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﻮ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ (ﭼﻮﮔﺎﻥ). ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ
ِ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻏﺎﻟﻴﻪ ﺍﻱ ﺑﺴﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ «ﻃﺮﺓ» ﻣﺸﻜﺒﻮﻱ ﺍﻭ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 538)، ﺁﻥ ﺩﻡ ﻛﻪ ﺟﻌﺪ ﺯﻟﻒ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﻓﻜﻨﺪ/ ﺻﺪ ﺩﻝ ﺑﻪ
ِ ﺯﺭﻩ ﻣﻮﻱ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺍﺳﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 386)، ﻋﺠﺐ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮ
ِ ﺯﻳﺮ «ﻃﺮﺓ» ﻃﺮﺍﺭ ﺑﻨﮕﺮﻳﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 465) «ﻣﻔﺘﻮﻝ ﺯﻟﻒ» ﻳﺎﺭ
ِ «ﺯﻟﻒ ِ ﻣﻌﻨﺒﺮ ِ ﻣﻔﺘﻮﻝ» / ﻛﻪ ﺩﻝ ﺑﺒﺮﺩ ﺑﻪ «ﭼﻮﮔﺎﻥ ِ ﺯﻟﻒ ِ » ﭼﻮﻥ ﮔﻮﻳﻢ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 977) ﻋﻨﺒﺮﻳﻦ «ﭼﻮﮔﺎﻥ ﺯﻟﻔﺶ» ﺭﺍ ﮔﺮ ﺍﺳﺘﻘﺼﺎ
ِ ﻛﻨﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 394)، ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ «ﺻﻮﻟﺠﺎﻥ ﺯﻟﻔﺶ». (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 597)Image result for ‫سعدی‬‎
ِ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺧﻲ ﮔﻮﻧﻪ ﻧﺸﺎﻧﺔ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﻃﺮﺍﻭﺕ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺍﺳﺖ، ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻴﺪﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ (ﺳﺮﺧﺎﺏ) ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺗﺮ

ﻭ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ: ﺳﻴﺐ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻃﺮﻓﻲ ﺩﺍﺩﻩ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺭﻧﮕﻲ/ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ «ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ» ﻛﻨﺪ ﺭﻭﻱ ﻧﮕﺎﺭ.(ﻗﺼﺎﻳﺪ،
ُ 663) ﮔﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺻ ُ ﻨﻊ «ﻣﺎﺷﻄﻪ» ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﺑﺮﻭﻱ/ «ﮔﻠﮕﻮﻧﺔ» ﺷﻔﻖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﻣﺔ «ﺩﺟﺎ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 647) ﭼﻮ ﺩﺳﺖ ﻗﻀﺎ
ﺯﺷﺖ ﺭﻭﻳﺖ ﺳﺮﺷﺖ/ ﻣﻴﻨﺪﺍﻱ «ﮔﻠﮕﻮﻧﻪ» ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﺷﺖ (ﺑﻮ، 2613)؛ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻘﺶ ﻭﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭﺻﻮﺭﺗﻲ ﺛﻤﺮﺑﺨﺶ
ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎﺯﺓ ﭼﻬﺮﻩ ﭘﺮ ﺑﺪﻙ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻭﮔﺮﻧﻪ «ﺑﻪ ﺳﻌﻲ ﻣﺎﺷﻄﻪ ﺍﺻﻼﺡ ﺯﺷﺖ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﻛﺮﺩ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 729)، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ «ﺷﺎﻳﺪ
ّ ﻛﻪ ﺯ ﻣﺸ ُ ﺎﻃﻪ ﻧﺮﻧﺠﻴﻢ ﻛﻪ ﺯﺷﺘﻴﻢ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 736) ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ: ﻫﻴﭻ ﭘﻴﺮﺍﻳﻪ ﺯﻳﺎﺩﺕ ﻧﻜﻨﺪ ﺣﺴﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ/
ّ ﻫﻴﭻ ﻣﺸﺎﻃﻪ ﻧﻴﺎﺭﺍﻳﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺑﺘﺮﺕ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 372)
ً ﺍﺯ ﺯﻳﻨﺖ ﺁﻻﺕ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﮕﻮﻳﻴﻢ ﻛﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﭼﻮﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ، ﮔﻮﺷﻮﺍﺭﻩ، ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ، ﺳﻴﻨﻪ ﺭﻳﺰ،
ﺧﻠﺨﺎﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺮﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺷﺎﻩ ﻭ ﻣﻠﻜﻪ ﻫﻢ ﮔﻪ ﮔﺎﻩ ﺗﺎﺝ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﺑﺶ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺯ
ِ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ «ﺗﺎﺝ ﺧﺴﺮﻭﺍﻧﻴﺖ»/ ﻳﻜﻲ ﺩﺭ ﺧﻮﺷﺔ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 658) ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺮ «ﺳﺮ ِ ﺯﻟﻒ ﻋﺮﻭﺳﺎﻥ» ﻫﻢ ﮔﻮﻫﺮﻱ
ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361 ﻭ ﻗﺼﺎﻳﺪ، 652) ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ، «ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺧﻮﺑﺮﻭﻱ ﭼﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺯﻳﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383) ﻭ
ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺍﺻﺮﺍﺭﻱ ﻫﺴﺖ، ﺯﻳﻮﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻭ ﺭﺷﺘﺔ ﻣﺮﺟﺎﻥ ﻛﻔﺎﻳﺖ ﺍﺳﺖ/ ﻭﺯ ﻣﻮﻱ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻭ ﺑﺮﺕ ﻋﻨﺒﺮﻳﻨﻪ ﺍﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 543)
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺧﻮﺑﺮﻭﻳﻲ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺯﻳﻮﺭﻱ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565)
ﻣﻼﻙ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ
18- ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺍﺩﺍﻣﺔ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻌﻴﺎﺭﻫﺎﻱ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﻛﺸﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻼﺻﻪ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﻧﻈﺮ ﻣﺮﺩﻡ
ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﻣﻨﻌﻜﺲ ﺷﺪﻩ، ﺯﻧﻲ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﺎﺷﺪ: ﺑﻠﻨﺪﺑﺎﻻ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺳﺮﻭ ﻭ ﺷﻤﺸﺎﺩ)، ﻛﻤﺮﺑﺎﺭﻳﻚ
ِ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﻮﻱ)، ﮔﺮﺩﺭﺧﺴﺎﺭ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﺎﻩ ﺷﺐ ﭼﻬﺎﺭﺩﻫﻢ)، ﺳﭙﻴﺪﺍﻧﺪﺍﻡ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻳﺎﺱ)، ﺳﺮﺥ ﺭﻭ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺳﻴﺐ)،
ْ ﻏﺒﻐﺐ ﺩﺍﺭ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺑﻪ)، ﺩﺭﺷﺖ ﻭ ﺧﻤﺎﺭﭼﺸﻢ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﺮﮔﺲ ﻣﺴﺖ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻥ)، ﻛﻮﭼﻚ ﺩﻫﺎﻥ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﻭ ﭘﺴﺘﻪ
ﻭ ﺣﺘﻲ ﺩﺍﻧﺔ ﺷﻜﺮ)، ﺳﺮﺥ ﻟﺐ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻳﺎﻗﻮﺕ ﻭ ﻟﻌﻞ)، ﺍﺑﺮﻭﻱ ﭘﺮﭘﺸﺖ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻛﻤﺎﻥ)، ﺩﻣﺎﻍ ﺑﺎﺭﻳﻚ (ﻫﻤﭽﻮﻥ
ﻗﻠﻢ)، ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺥ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺻﻔﺤﻪ ﻭ ﻟﻮﺡ)، ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﻘﺮﻩ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ)، ﮔﺮﺩﭼﺎﻧﻪ
(ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺳﻴﺐ ﻳﺎ ﺑﻪ)، ﭼﺎﻟﺔ ﭼﺎﻧﻪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﭼﺎﻩ!)، ﺳﻴﻨﻪ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻧﺎﺭ)، ﮔﺮﺩﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﻴﺪ (ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺟﺎﻡ)، ﺑﺎ
ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ﻭ ﻧﺎﺯﻧﺎﺯﺍﻥ. ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﻣﺘﻌﺪﺩﻱ ﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻱ ﺧﻮﺩ
ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺩﺍﺭﺩ، ﻭﻟﻲ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺻﻠﻲ ﺩﻭﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
َ ّ ﺟﻲ، ﺑﻐﻠﻄﺎﻕ (ﻗﺒﺎﻱ ﺑﻲ ﺁﺳﺘﻴﻦ)، ﺩﺭﺍﻋﻪ، ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ (ﻣﺜﻨﻮﻳﺎﺕ، 786)، ﺩﻭﺗﺎﻳﻲ
ّ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ، َ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻋﺒﺎ، ﻗﺒﺎ، ﺧﺮﻗﻪ، ﻓﺮ
(ﺧﺮﻗﻪ ﭘﻮﺷﺎﻥ ﺻﻮﺍﻣﻊ ﺭﺍ ﺩﻭﺗﺎﻳﻲ ﭼﺎﻙ ﺷﺪ/ ﻃﻴﺒﺎﺕ، 734)، ﺻﻮﻑ، ﺩﻟﻖ، ﭼﺎﺩﺭ، ﻣﻌﺠﺮ، ﺩﺳﺘﺎﺭ ﻳﺎ ﻋﻤﺎﻣﻪ، ﺩﺳﺘﺎﺭﭼﻪ، ﻛﻼﻩ
َﻛﻲ (ﺻﻮﻓﻴﺎﻧﻪ) ﻭ ﻛﻼﻩ ﺗﺘﺮﻱ (ﺗﺎﺗﺎﺭﻱ، ﻣﻐﻮﻟﻲ) ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﺭ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
َﺮ

ﺣﺎﺟـﺖ ﺑـﻪ ﻛﻼﻩ ﺑـﺮﻛﻲ ﺩﺍﺷـﺘﻨﺖ ﻧﻴـﺴﺖ ﺩﺭﻭﻳـﺶ ﺻﻔـﺖ ﺑـﺎﺵ ﻭ ﻛﻼﻩ ﺗـﺘﺮﻱ ﺩﺍﺭ
(ﮔﻞ، ﺏ2،ﺝ15)
ﺑﻲ ﮔﻤﺎﻥ ﺯﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﻮﺻﻴﻔﺎﺕ ﻭ ﺁﺭﺍﻳﺸﻬﺎ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻼﻝ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻳﺪ، ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ِ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﻏﻴﺎﺭ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﻳﻎ ﺳﻌﺪﻱ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﻛﻪ:
ﺣﻴﻒ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﮕﺎﺭﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﭙﻮﺷﻲ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻛﻴﻦ ﺭﺳﺪ، ﺁﺧﺮ ﭼﻪ ﺯﻳﺎﻧﺖ؟
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 413)
ﺣﺠﺎﺏImage result for ‫سعدی‬‎
19- ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﮔﻲ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻧﻴﻜﻮ ﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﮔﺮﻣﺘﺮ
ُﺮﻗﻊ، ﻧﻘﺎﺏ، ﺳﺎﻋﺪﭘﻮﺵ (ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ:
َ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻣﻲ ﺯﻳﺴﺘﻪ، ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﭘﻮﺷﺶ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﭼﺎﺩﺭ، ﭘﺮﺩﻩ، ﻣ َﻌﺠﺮ، ﺑ
ﺳﺎﻕ) ﻭ… ﺟﺎﻟﺐ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻭ ﮔﺎﻩ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﻱ!
ﺍﮔﺮ ﺗﻮ «ﭘﺮﺩﻩ» ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺯﻟﻒ ﻭ ﺭﺥ ﻧﻤﻲ ﭘﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﻫﺘﻚ ﭘﺮﺩﺓ ﺻﺎﺣﺒﺪﻻﻥ ﻫـﻤﻲ ﻛﻮﺷﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 575)
«ﭘﺮﺩﻩ» ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻛﻪ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﺒـﻴﻨﺪ ﺗـﻮ ﺑـﺰﺭﮔﻲ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻳﻴﻨﺔ ﻛﻮﭼﻚ ﻧﻨﻤﺎﻳﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 547)
ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻮﺍﻥ ﻛﻪ ﺗـﻮﻳﻲ، «ﺑـﺮﻗﻌﻲ» ﻓـﺮﻭ ﺁﻭﻳﺰ ﻭﮔـﺮﻧﻪ ﺩﻝ ﺑـﺮﻭﺩ ﭘـﻴـﺮ ﭘـﺎﻱ ﺑﺮﺟﺎ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361)
ﮔــﺮ ﻣـﺎﻩ ﻣـﻦ ﺑﺮﺍﻓﻜﻨـﺪ ﺍﺯ ﺭﺥ «ﻧﻘـﺎﺏ» ﺭﺍ «ﺑـﺮﻗﻊ» ﻓﺮﻭﻫﻠﺪ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻝ، ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 62)
ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻘﺎﺑﻬﺎ ﻛﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﺍﻳﺮﺍﻥ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺳﺎﺣﻠﻲ ﻛﺎﺭﺑﺮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺍﺑﺮﻳﺸﻢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ
«ﻧﻘﺎﺏ ﭘﺮﻧﻴﺎﻧﻲ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻘﺎﺑﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺟﻮﺍﻫﺮ ﻣﻲ ﺁﺭﺍﺳﺘﻨﺪ ﻭ «ﺑﺮﻗﻊ ﻣﺮﺻﻊ» ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻴﺪﻧﺪ.

ﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﻱ ﻭ ﺧﺎﻝ ﺩﻟﺴﺘﺎﻥ، ﺑﺮﻛﺶ «ﻧﻘﺎﺏ ﭘﺮﻧﻴﺎﻥ» ﺗﺎ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻳﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ، ﺁﻥ ﺧﺎﻝ ﺍﺧﺘﺮ ﺑﺮﻛﻨﺪ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 445)
ﭼـﻮ ﻧـﻴـﻠﻮﻓــﺮ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻭ ﻣـﻬـﺮ ﺩﺭ ﻣـﻴـﻎ ﭘـﺮﻳـﺮﺥ ﺩﺭ «ﻧـﻘـﺎﺏ ﭘﺮﻧـﻴﺎﻥ» ﺍﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 390)
…ﻛﻪ «ﺑﺮﻗﻌﻲ» ﺍﺳﺖ «ﻣﺮﺻﻊ ﺑﻪ ﻟﻌﻞ ﻭﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ» ّ ﻓﺮﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺷﺎﻫﺪ ﺟﻤﺎﺵ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 732)
ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺪﭘﻮﺵ ﻫﻢ ﺩﺭﺟﺎﻳﻲ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺟﺰﻭ ﺟﺎﻣﺔ ﺟﻨﮕﻲ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ِ ﺑﻴﺎﺽ ﺳﺎﻋﺪ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﻣﭙﻮﺵ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺟﻨﮓ ِ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻜﻠﻒ ﺷﻤﺸﻴﺮ، ﻟﺸﻜﺮﻱ ﺑﺰﻧﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 582)
ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ
20- ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ ﺧﻮﺩ ﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﻏﻴﺎﺭ ﻣﻲ ﺷﺪ، ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺁﺳﻴﺐ
ﻣﻲ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻭ ﺗﻌﻮﻳﺬﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ،
ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﭼﺸﻢ ﺑﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﺍﻱ ﺻﻨﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 515)
ﺑـﮕﻔــﺖ ﺍﻱ ﺧـﺪﺍﻭﻧـﺪ ﺍﻳـﺮﺍﻥ ﻭ ﺗـﻮﺭ ﻛـﻪ «ﭼﺸـﻢ ﺑﺪ» ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ
(ﺑﻮ، 487)
ﻣـﺨــﺮﺍﻡ ﺑـﺪﻳــﻦ ﺻـﻔـﺖ، ﻣـﺒـــﺎﺩﺍ ﻛـﺰ «ﭼﺸـﻢ ﺑـﺪ»ﺕ ﺭﺳـﺪ ﮔﺰﻧﺪﻱ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 601)
ﺑـﺨﺖ ﻧـﻴـﻜﺖ ﺑــﻪ ﻣـﻨـﺘــﻬﺎﻱ ﺍﻣـﻴـﺪ ﺑـﺮﺳـﺎﻧـﺎﺩ ﻭ «ﭼـﺸﻢ ﺑـﺪ» ﻣـﺮﺳﺎﺩ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 416)
ً ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻭﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺪﭼﺸﻤﻲ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ، ﺭﻭﺷﻬﺎﻳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺷﺎﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ؛ ﻣﺜﻼ ﺍﺳﭙﻨﺪ ﺩﻭﺩ
ﻛﺮﺩﻥ، ﺁﻭﻳﺨﺘﻦ ﻣﻬﺮﻩ ﻳﺎ ﺗﻌﻮﻳﺬ (ﭼﺸﻢ ﺁﻭﻳﺰ، ﺧﺮﻣﻬﺮﻩ) ﻭ ﺩﻋﺎ ﻭ ﻗﺮﺁﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻳﺎ ﻓﺮﺩ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺩﻣﻴﺪﻥ.
ﻳــﺎ ﺩﻳـﺪﻩ ﺑــﭙــﻮﺵ ﻳــﺎ «ﺑـﺴــﻮﺯﺍﻥ» ﺑـﺮ ﺭﻭﻱ ﭼـﻮ ﺁﺗـﺸــﺖ «ﺳـﭙـﻨﺪ»ﻱ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 601)
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﭼﻮ ﺁﺗﺸﺖ ﺑﺮﺍﻓﻜﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﻴﻨﻲ، ﺩﻝ ﻋـﺎﻟﻤﻲ «ﺳﭙﻨﺪ»ﺕ
(ﻗﺪﻳﻢ، 372)
ﺳﺤﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻜﻨﺪ «ﭼﺸﻢ ﺁﻭﻳﺰ» ﻣﺴﺖ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺑﻜﻮﺷﻨﺪ، ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻣﺴﺘﻮﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 469)
ِ ﭘﻨﺠﻪ ﮔـﺰ ﺍﻓﺘﻲ ﺑﻪ ﺯﻳــﺮ
ﭼﻮ «ﭼﺸﻤﺎﺭﻭ» ﺁﻧﮕﻪ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﻴﺮ ﻛـﻪ ﺍﺯ ﺑـﺎﻡ
(ﺑﻮ، 1544)
ﻧﻲ ﭼﻪ ﺍﺭﺯﺩ ﺩﻭ ﺳﻪ «ﺧﺮﻣﻬﺮﻩ» ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﻠﺔ ﺍﻭﺳﺖ ﺧـﺎﺻـﻪ ﺍﻛـﻨﻮﻥ ﻛــﻪ ﺑـﻪ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﮔﻬﺮ ﺑﺎﺯ ﺁﻣـﺪ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 658)
ﺑﻪ ﻓﻠﻚ ﻣﻲ ﺭﺳـﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﭼـﻮ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻧﻮﺭ «ﻗﻞ ﻫﻮﺍﷲ ﺍﺣﺪ، «ﭼﺸﻢ ﺑـﺪ» ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺗـﻮ ﺩﻭﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 469)
ِ ﺭﻭﻱ ﺍﺯ ﻣـﻄـﻠﻊ ﭘـﻴـﺮﺍﻫﻨﺶ َ «ﭼﺸﻢ ﺑﺪ» ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ «ﺍﻟﺤﻤﺪﻱ ﺑﺪﻡ» ﭘﻴﺮﺍﻣـﻨﺶ
ﭼـﻮﻥ ﺑـﺮﺁﻣـﺪ ﻣـﺎﻩ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 478)
ﺩﺭ ﺭﻓـﺘــﻦ ﻭ ﺑــﺎﺯ ﺁﻣــﺪﻥ ﺭﺃﻳـــﺖ ﻣــﻨـﺼﻮﺭ ﺑﺲ «ﻓﺎﺗﺤﻪ» ﺧﻮﺍﻧﺪﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ «ﺍﺧﻼﺹ ﺩﻣﻴﺪﻳﻢ»
(ﻣﻮﻋﻆ، 677)
ﮔـﺎﻩ ﮔـﺎﻫــﻲ ﺑـﮕـﺬﺭ ﺩﺭ ﺻـﻒ ﺩﻟـﺴﻮﺧـﺘـﮕﺎﻥ ﺗـﺎ ﺛـﻨـﺎﻳـﻴـﺖ ﺑـﮕـﻮﻳـﻨـﺪ ﻭ «ﺩﻋـﺎﻳﻲ ﺑﺪﻣﻨﺪ»
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 448)
ﻳﻚ ﺭﺍﻩ ﺩﻳﮕﺮ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ، «ﻣﺎﺷﺎءﺍﷲ» ﮔﻔﺘﻦ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﻗﺪﻳﻢ «ﺑﻨﺎﻣﻴﺰﺩ» (ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻳﺰﺩ) ﻳﺎ «ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ»
ِ
ً ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﻫﻨﻮﺯ ﻛﺮﻣﺎﻧﻴﻬﺎ «ﺑﻪ ﻧﻮﻡ ﺧﺪﺍ» ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﭼﻨﺪ ﺟﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻣﺜﻼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻴﺮﺍﺯ
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﺶ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻳﺰﺩ» ﺁﺑﺎﺩ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺎﺯ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ! (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 696)
ﻧﻘﺎﺏ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺁﻥ ﺑـﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑـﺮﺑﻨـﺪﻧﺪ ﺭﻭﻱ ﺯﺷـﺖ ﺗﻮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ، «ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻳﺰﺩ» ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﺑﻨﺪﻱ؟
(ﻣﻔﺮﺩﺍﺕ، 792)

ﭼـﻨـﻴـﻦ ﺟـﻤـﺎﻝ ﻧـﺸـﺎﻳـﺪ ﻛـﻪ ﻫـﺮ ﻧـﻈﺮ ﺑـﻴﻨﺪ ﻣـﮕـﺮ ﻛـﻪ «ﻧـﺎﻡ ﺧـﺪﺍ» ﮔﺮﺩ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﺪﻣﻲ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 579)
ِ ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﻧﺼﺐ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻓﻊ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ: ﻳﻜﻲ
َ ِ ﻢ ﻛﺮﺩ ﺑﺮ ﺗﺎﻙ ﺑﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺵ… ﻛﻨﺪ ﺩﻓﻊ ﭼﺸﻢ ﺑﺪ ﺍﺯ ﻛﺸﺘﺰﺍﺭ. (ﺑﻮ، 2589 ﻭ 2591)
َ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﻲ ﺳّﻘ َ ﻂ ﺷﺪ ﺧﺮﺵ/ ﻋﻠ
ﺳﺤﺮ ﻭ ﺟﺎﺩﻭ
21- ﻳﻚ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺑﺤﺚ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺳﺤﺮ ﻭ ﺟﺎﺩﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ
ّﻪ (ﮔﻞ،ﺏ6،
ِ َ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺭﻭﻧﻘﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ! ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﻣﻜﺮﺭ ﺍﺯ ﺍﻓﺴﻮﻥ، ﺟﺎﺩﻭ، ﻃﻠﺴﻢ، ﺭﻗﻴ
ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺷﻴﺮﺍﺯ
ﺡ2) ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪﻱ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺸﻬﻮﺭﺵ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ ﻭ ﺁﻥ ﻧﻌﻞ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻧﻬﺎﺩﻥ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺎﻡ ﻣﺤﺒﻮﺑﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﻌﻞ ﺑﻨﻮﻳﺴﺪ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻧﻲ ﺑﺪﻣﺪ ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺑﻨﻬﺪ، ﻣﺤﺒﺘﺶ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻌﺸﻮﻕ
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺐ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﺍﻓﻜﻨﺪ. (ﮔﻞ، ﺏ5،ﺡ19)
ﺍﺯ ﻧﻌﻠﺶ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﺟﻬﺪ، «ﻧﻌﻠﻢ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﻧﻬﺪ» ﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺟﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ، ﺳﻌﺪﻱ ﺗﻮ ﺟﺎﻥ ﻣﻲ ﭘﺮﻭﺭﻱ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 559)
ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺟﺎ ﺑﻪ «ﻣﻬﺮ ﮔﻴﺎﻩ» ﻧﻴﺰ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮔﻴﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺍﺵ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻧﻲ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
ﻣﻬﺮ ﮔﻴﺎﻩ ﻋﻬﺪ ﻣﻦ، ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﻭﺭ ﺗﻮ ﺩﺭﺧﺖ ﺩﻭﺳﺘﻲ، ﺍﺯ ﺑﻦ ﻭ ﺑﻴﺦ ﺑﺮﻛﻨﻲ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 583)
َﻡ ﻋﻤﺮ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺳـﺮ ﺗـﺮﺑـﺖ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻄﻠﺐ ﻣﻬﺮ ﮔﻴﺎ ﺭﺍ
ﻣـﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺯ ﻣـﻦ ﺁﻣﻮﺯ ﻭ ﮔﺮ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361)
ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﻃﻞ ﻛﺮﺩﻥ ﺟﻨﺒﻞ ﻭ ﺟﺎﺩﻭﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﺭﻭﺷﻬﺎﻳﻲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺴﺘﻦ ﺣﺮﺯ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩ: ﺍﻧﺪﺭ ﺍﺯﻟﻢ ﺣﺮﺯ ﺗﻮ
ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﻭ. (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 592) ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺩﺭﺣﺎﻟﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺼﺮﻳﺢ ﺧﻮﺩ ﺳﻌﺪﻱ: «ﺳﺤﺮ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻋﻬﺪ».
ِ (ﺑﺪﺍﻳﻊ،446) ﺩﺭ ﻳﻚ ﺟﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺿﻤﻴﺮﺧﻮﺍﻧﻲ ﻣﻨﺠﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﺑﮕﻨﺠﺪ:
ﺷﺎﻫﺪ ﻣﻨﺠﻢ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺣﺎﻝ؟ ﺩﺭ ﻭﻱ ﻧـﮕﺎﻩ ﻛـﻦ ﻛﻪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺿـﻤﻴـﺮ ﺗـﻮ
(ﻗﻄﻌﺎﺕ، 609)
ﺗﻔﺄﻝ
ُﻤﻨﻲ ﺍﺳﺖ؛ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻪ
22- ﻣﻮﺿﻮﻋﻲ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺣﺪﻱ ﺩﺭ ﺗﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻢ ﻭ ﺑﺪﺧﻮﺍﻫﻲ ﺍﺳﺖ، ﺗﻔﺄﻝ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻳ
ﺑﺮﺧﻲ ﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﺧﺠﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﮕﻮﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﺭﻭﺯ ﻳﺎ ﻣﺎﻩ ﻳﺎ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﻝ ﻧﻜﻮ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ
ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﻛﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺍﺳﺖ ﻓﺎﻟﻢ/ ﻛﺎﻓﺘﺎﺩ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﺍﻥ ﺟﻤﺎﻟﻢ+ ﺍﻟﺤﻤﺪ
ﺧﺪﺍﻱ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ/ ﻛﺎﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﻭﺑﺎﻟﻢ+ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻭﻱ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩﻱ/ ﺭﻭ، ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ ﻛﺮﺩ ﺣﺎﻟﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 509)
ﺻﺒﺤﻲ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺍﺳﺖ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺟﻤﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺻﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ
(ﻗﺪﻳﻢ، 395)
ِ ﻛﺴﻲ ﻛـﺰ ﺩﺭﺵ ﺗﻮ ﺑﺎﺯﺁﻳـﻲ ﻛـﻪ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﻓﺎﻝ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﺍﺳـﺖ
ﺧﺠﺴﺘﻪ ﺭﻭﺯImage result for ‫سعدی‬‎
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 391)
ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﻃﻠﻌﺖ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻓﺎﻟﺶ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻳﺪﻩ ﺧﻴﺎﻟﺶ ﺩﺍﺭﻧـﺪ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 443)
ِ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﮕﺸﺎﻳﺪ
ﺑﺨﺖ ﺑﺎﺯﺁﻳﺪ ﺍﺯﺁﻥ ﺩﺭ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭﺁﻳﺪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﻳﺪﻥ ﺩﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 459)
ِ ﻣﻴﺨﺎﻧﺔ ﻋﺸﻖ/ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺁﻳﺪ ﻏﻤﻲ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺭﻛﺒﺎﺩﻡ13 ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺒﺎﺭﻙ، ﺷﺎﺩﻱ، ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻭ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻫﻤﻴﻦ ﻗﺒﻴﻞ
ﺗﻔﺄﻻﺕ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺗﺎ ﺷﺪﻡ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺩﺭ
ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ
23- ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﺩﻳﺪﻳﻢ، ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻱ ﻣﺘﻨﻮﻉ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻃﺒﻘﺔ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ
ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩ. ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻟﺤﺎﻅ ﺑﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ،
ﻧﻘﺶ ﺑﻲ ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻏﻼﻣﺎﻥ ﻭ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻔﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺁﻧﻬﺎ
ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﺧﺮﻳﺪﻥ، ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﻱ، ﺩﺍﻍ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﻣﺎﻟﻚ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻧﻬﺎﺩﻥ، ﻣﻠﻴﺖ، ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﺮﺩﻥ،
ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﺪﺭﻓﺘﺎﺭﻱ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ، ﻭ ﮔﺎﻩ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ، ﺳﻮءﻧﻈﺮ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ، ﻧﺤﻮﻩ ﺧﺪﻣﺖ ﺭﺳﺎﻧﻲ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻭ ﺁﺩﺍﺑﻲ
ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ… ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﺍﺳﺘﻨﺎﺩ ﻛﺮﺩ:

«ﺑﻨــﺪﻩ ﺭﺍ ﻧـﺎﻡ ﺧـﻮﻳـﺸـﺘـﻦ ﻧـﺒـﻮﺩ» ﻫـﺮ ﭼـﻪ ﻣـﺎ ﺭﺍ ﻟـﻘـﺐ ﺩﻫـﻲ، ﺁﻧـﻴـﻢ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 511)
ِ «ﺑــﻨـﺪﮔـﻲ» ﺩﺭﺕ ﻛـﻨــﻢ ﭼــﻨـﺪﻱ ُ ﺑـﻲ ﺭﻳـﺎ ﻫـﻤـﭽـﻮ «ﺍﻳـﺒـﻚ» ﻭ «ﺳ ُﻨﻘﺮ»
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 761)
ﺍﻱ ﺧـﻮﺍﺟـﺔ «ﺍﺭﺳـﻼﻥ» ﻭ «ﺁﻏـﻮﺵ» ﻓـﺮﻣـﺎﻧـﺪﺓ ﺧـﻮﺩ ﻣـﻜـﻦ ﻓـﺮﺍﻣــﻮﺵ
(ﮔﻞ،ﺏ7،ﺡ16)
ﺯ ﻓـﺮﻣـﺎﻧـﺒـﺮﺍﻧـﻢ ﻛﺴﻲ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﻛـﻪ «ﺁﻏـﻮﺵ» ﺭﻭﻣﻲ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﺷﺖ
(ﺑﻮ، 360)
«ﻣﻠﻚ ﺧﺎﻥ» ﻭ «ﻣﻴﺜﺎﻕ» ﻭ «ﺑﺪﺭ» ﻭ «ﺗﺮﺧﺎﻥ» ﺑـﻪ ﺭﻫــﻮﺍﺭﺍﻥ ﺗـــﺎﺯﻱ ﺑـﺮ ﺳـﻮﺍﺭﻧـﺪ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 698)

ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺎﻣﻲ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺮﻙ ﺑﻮﺩﻧﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺳﺎﺗﮕﻴﻨﻲ ﺳﺎﺗﮕﻴﻨﻲ ﻳﺎ ﻏﻼﻡ»14
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 490) ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﭼﻴﻨﻲ ﻭ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎﻳﻲ ﻭ ﺭﻭﻣﻲ ﻫﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ40) ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﻜﻨﻨﺪ
َ ﻳﺎ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺍﺩﻋﺎﻱ ﻣﺎﻟﻜﻴﺖ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻜﻨﺪ، ﺑﺮ ﺗﻦ ﺑﺮﺧﻲ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻳﺎ ﺩﺍﻍ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ: «ﻓﺨﺮ ﺑﻮﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺍﻍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﮔﺎﺭ»
ِ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 467)، «ﻳﻜﻲ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻭ ﺩﺍﻍ ﺧﺎﺩﻣﻲ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ» (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 676) ﻭ «ﮔﺮﻳﺨﺘﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻍ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
ِ «ﺣﻠﻘﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ» ﺁﻥ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﺎﻳﻨﺪ (ﺑﺪﺍﻳﻊ،
485) ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺩﺍﻍ، ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﻏﻼﻡ
450)، ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺸﺮ ﺣﻠﻘﺔ ﻫﻨﺪﻭﻱ ﺩﻭﺳﺖ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 398) ﺑﻌﻀﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻨﻴﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﺍﻳﻦ ﭘﺮﻱ ﭘﻴﻜﺮﺍﻥ «ﺣﻠﻘﻪ
ﺑﻪ ﮔﻮﺵ»/ ﺷﺎﻫﺪﻱ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺟﻠﻮﻩ ﮔﺮﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 560) ﺑﺮﺧﻲ ﺣﻠﻘﺔ ﺯﺭﻳﻦ ﻳﺎ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻏﻼﻡ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ
ّ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﻤﻜﻦ ﻣﺎﻟﻚ، ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻏﻼﻡ ﻭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﺩ.
ﺭﻭﻱ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﺪ «ﺣﻠﻘﻪ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ» ﻫﻤﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻫﻲ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺮﻭﻳﻨﻲ ﺳﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 407)
ﻏـﻼﻡ ﺣـﻠـﻘـﺔ ﺳـﻴـﻤﻴﻦ ﮔـﻮﺷـﻮﺍﺭ ﺗﻮﺍﻡ ِ ﻛـﻪ ﭘـﺎﺩﺷـﺎﻩ ﻏـﻼﻣـﺎﻥ ﺣـﻠﻘﻪ ﺩﺭ ﮔـﻮﺷﻲ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 575)
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﻭ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ، ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﺍﻥ (ﮔﻞ،ﺏ2،ﺡ35) ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺣﺠﺮﻩ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ،
ﺍﻣﺎ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﺪﺓ ﻛﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺁﻣﺎﺩﺓ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﺍﺻﻄﻼﺡ
«ﻛﻤﺮﺑﺴﺘﻦ» ﻭ «ﻛﻤﺮﺑﺴﺘﻪ» ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺎﻥ ﺭﻭﺍﺝ ﻳﺎﻓﺖ: «ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻤﺮﺑﺴﺘﻪ ﭘﻴﺶ ﻣﻮﻻﻳﻲ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 690)
ﻏﺎﻳﺖ ﻛﺎﻡ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺘﺖ ﺭﺳﺪ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ، ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﺎﻛﺮﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 562)
ﺯﻧّــﺎﺭ ﺑــﻮﺩ ﻫــﺮﭼــﻪ ﻫـﻤـﻪ ﻋـﻤــﺮ ﺩﺍﺷـﺘـﻢ ﺍﻻ ﻛـﻤﺮ ﻛﻪ ﭘﻴـﺶ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﭼﺎﻛﺮﻱ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565)
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﻣﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﺑﺮﺧﻲ ﺁﺯﺍﺭﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ «ﻛﻪ ﺟﻮﺭ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ
ﻏﻼﻡ ﻛﻨﻨﺪ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 449)، ﺳﻌﺪﻱ ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ: «ﭘﺎﺭﺳﺎﻳﻲ ﺑﺮ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ
ِ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍﻥ ﻧﻌﻤﺖ ﮔﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻱ ﺑﺴﺘﻪ ﻋﻘﻮﺑﺖ ﻫﻤﻲ ﻛﺮﺩ. ﮔﻔﺖ:… ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺟﻔﺎ ﺑﺮ ﻭﻱ ﻣﭙﺴﻨﺪ… ﺑﺮ
ﺑﻨﺪﻩ ﻣﮕﻴﺮ ﺧﺸﻢ ﺑﺴﻴﺎﺭ / ﺟﻮﺭﺵ ﻣﻜﻦ ﻭ ﺩﻟﺶ ﻣﻴﺎﺯﺍﺭ+ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﻩ ﺩﺭﻡ ﺧﺮﻳﺪﻱ/ ﺁﺧﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺁﻓﺮﻳﺪﻱ…
ﺑﺮ ﻏﻼﻣﻲ ﻛﻪ ﻃﻮﻉ ﺧﺪﻣﺖ ﺗﻮﺳﺖ ﺧﺸﻢ ﺑﻲ ﺣﺪ ﻣﺮﺍﻥ ﻭ ﻃﻴﺮﻩ ﻣﮕﻴﺮ»
(ﺏ7،ﺡ16)
ً ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ؛ ﻣﺜﻼ
ﺩﺭ «ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺧﻮﺍﺟﺔ ﻧﻴﻜﻮﻛﺎﺭ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ» ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ، ﻏﻼﻡ ﺳﺮﻛﺶ ﻭ ﺑﺪﻛﺮﺩﺍﺭﻱ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺷﺪﻩ
ّ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭘﺪﺭﻭﺍﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺨﺎﺱ ﺑﺮ» (ﺑﻮ، 2217) ﻳﻌﻨﻲ ﻧﺰﺩ
ﺑﺮﺩﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺒﺮ، ﻧﻤﻲ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ. ﻭ ﺑﻌﺪ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻏﻼﻣﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﻫﻔﺘﻢ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺳﺨﺖ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﺍﺵ
ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﻨﺎﻱ ﺗﻨﺪﺧﻮﻳﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺳﻌﺪﻱ ﺣﺪ ﻭﺳﻂ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻧﺘﻴﺠﺔ ﺍﻓﺮﺍﻁ ﻭ ﺗﻔﺮﻳﻂ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
ﭼﻮ ﻣﺮ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻫﻤـﻲ ﭘـﺮﻭﺭﻱ ﺑـﻪ ﻫﻴﺒﺖ ﺑﺮ ﺁﺭﺵ ﻛﺰ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﻱ
َﺰﺩ ِ ﺩﻣـﺎﻍ ﺧــﺪﺍﻭﻧــﺪﮔــﺎﺭﻱ ﭘـــﺰﺩ
ﻭ ﮔﺮ ﺳﻴﺪﺵ ﻟﺐ ﺑـﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔ
ﻏـﻼﻡ ﺁﺑـﻜﺶ ﺑـﺎﻳﺪ ﻭ ﺧﺸﺖ ﺯﻥ َ ﺑــﻮﺩ ﺑـﻨـﺪﺓ ﻧـﺎﺯﻧـﻴــﻦ ﻣﺸـﺖ ﺯﻥ
(3209-3207)

ﮔﺮ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﻧﻮﺍﺯﻱ ﻭ ﮔﺮ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﻛﺸﻲ ﺯﺟﺮ ﻭ ﻧﻮﺍﺧﺖ، ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻨﻲ، ﺭﺍﻱ ﺭﺍﻱ ﺗﻮﺳﺖ
(ﻗﺪﻳﻢ، 723)
ﮔـﺮ ﺩﻭﺳـﺖ ﺑﻨـﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻜﺸﺪ ﻳﺎ ﺑﭙﺮﻭﺭﺩ ِ ﺗﺴـﻠﻴﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑـﻨﺪﻩ ﻭ ﻓـﺮﻣــﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 397)
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﺎﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻓﺮﻭﺧﺖ: «ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﻨﺪﻩ، ﺑﻪ ﻛﺸﺘﻦ ﺩﻩ ﻭ ﻣﻔﺮﻭﺵ ﻣﺮﺍ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 365) ﻭ
ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻌﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻃﺮﻑ «ﺑﻪ ﻃﻮﻉ ﻭ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﻏﻼﻡ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 435)؛ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻬﺎﻱ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ
ﺑﺮﺍﻱ ﺧﺮﻳﺪ ﻣﻲ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ: «ﺍﺑﻨﺎﻱ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺯﺭ ﺧﺮﻧﺪ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 435) ﺑﺮﺧﻲ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﻛﺴﺐ ﺛﻮﺍﺏ ﻭ
ﻳﺎ ﺑﻪ ﻛﻔﺎﺭﺓ ﺑﻌﻀﻲ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ، ﺑﻨﺪﻩ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ «ﮔﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻗﻴﺪ
َ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﺁﺯﺍﺩ» (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 416)، ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﻏﻢ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﻭ ﻣﻦ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 587)
ﮔﺮ ﺁﺯﺍﺩﻡ ﻛﻨﻲ، ﻭﺭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﻮﺍﻧﻲ َ ﻣﺮﺍ ﺯﻳﻦ ﻗﻴﺪ ﻣﻤﻜﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺴﺘﻦ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 529)
ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﭘﻴﺮ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﻨﻨﺪ: ﺭﺳﻢ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﻜﺎﻥ ﺗﺤﺮﻳﺮ / ﺁﺯﺍﺩ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﻨﺪﺓ ﭘﻴﺮ. (ﮔﻞ، ﺏ2،ﺡ46)
ﺑﺪﻛﺎﺭﺍﻥ
24- ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺛﺎﺭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﺭﻭﺳﭙﻴﺎﻥ ﻭ ﻣﺨﻨﺜﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ
َ ﻛﻪ ﻣﻘﺪﺳﻲ ﺍﺯ ﺳﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﻣﻘﻮﻟﻪ، ﻫﻢ ﺍﺯ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻣﺴﻜﻨﺖ ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﻟﻨﮕﺎﺭﻱ ﻭ ﻓﺴﺎﺩ
ّ ﻋﺪﻩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺧﺒﺮ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ: «ﭼﻬﺎﺭ ﻛﺲ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﻛﺲ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻧﺠﻨﺪ:… ﻓﺎﺳﻖ ﺍﺯ ﻏﻤﺎﺯ ﻭ ﺭﻭﺳﭙﻲ ﺍﺯ ﻣﺤﺘﺴﺐ.» (ﮔﻞ،
ﺏ1،ﺡ16) «ﻗﺤﺒﺔ ﭘﻴﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﻜﺎﺭﻱ ﭼﻪ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﻮﺑﻪ ﻧﻜﻨﺪ ﻭ ﺷﺤﻨﺔ ﻣﻌﺰﻭﻝ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯﺍﺭﻱ!» (ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ107) ﻣﺤﺘﺴﺐ
ﻛﻮ… ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ/ ﻗﺤﺒﻪ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ: ﺭﻭﻱ ﺑﭙﻮﺵ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 764)
ﺍﮔﺮ ﺑﺮ ﻫﺮ ﺳﺮ ﻛﻮﻳﻲ، ﻧﺸﻴﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﺖ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻗﺎﺿﻲ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﻧﻔﺴﻲ ﭘﺎﺭﺳﺎ ﻣﺎﻧﺪ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 659)
َ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺪﻛﺎﺭﻩ ﺗﻠﺦ ﺗﺮ ﻳﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻣﺨﻨﺚ ﺧﻮﺭﺩ ﺩﺳﺘﺮﻧﺞ ﻛﺴﺎﻥ (ﺑﻮ، 1366)، ﺳﻴﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺗﺮ ﺯﺍﻥ ﻣﺨﻨﺚ ﻣﺨﻮﺍﻩ (ﺑﻮ،
ُ ْﻜﺸﺪ ﺁﻥ ﻣﺨﻨﺚ ﺭﺍ / ﺗﺘﺮﻱ ﺭﺍ
ِ 3180) ﻭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻐﻮﻝ ﻛﺎﻓﺮﻱ ﻣﺨﻨﺚ ﺭﺍ ﺑﻜﺸﺪ، ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻗﺼﺎﺹ ﺷﻮﺩ: ﮔﺮ ﺗﺘﺮ ﺑ
ﻋﻮﺽ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻛﺸﺖ. (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ12)
ﭘﺰﺷﻜﻲ
25- ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻃﺐ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﻣﺰﺍﺟﻬﺎﻱ ﭼﻬﺎﺭﮔﺎﻧﻪ (ﺑﻠﻐﻤﻲ، ﺳﻮﺩﺍﻳﻲ، ﺩﻣﻮﻱ ﻭ ﺻﻔﺮﺍﻳﻲ) ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﻲ ﺭﺍ
ِ ﺑﻘﺎ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻭ
ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﺍﻋﺘﺪﺍﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ «ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎﻥ15 َ ﻳﻮﻧﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ: ﻣﺰﺍﺝ ﺍﺭﭼﻪ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺑﻮﺩ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ
ﻣﺮﺽ ﮔﺮﭼﻪ ﻫﺎﻳﻞ، ﺩﻻﻟﺖ ﻛﻠﻲ ﺑﺮ ﻫﻼﻙ ﻧﻜﻨﺪ.» (ﮔﻞ،ﺏ6،ﺡ1)
ﻃﺒﺎﻳﻊ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﻚ ﻭ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﺩ ﻣﺮﻛﺐ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﻃﺒﻊ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩ
ﻳﻜـﻲ ﺯﻳﻦ ﭼﻮ ﺑﺮ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻳﺎﻓﺖ ﺩﺳﺖ ِ ﺗﺮﺍﺯﻭﻱ ﻋـﺪﻝ ﻃﺒﻴﻌـﺖ ﺷﻜﺴــﺖ
(3454-3453 ،ﺑﻮ)
ً ﮔﻴﺎﻩ ﻭ ﺩﺍﺭﻭﻱ) ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ:
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ (ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻏـﺮﻳﺒـﻲ ﻛـﻪ ﺭﻧـﺞ ﺁﺭﺩﺵ ﺩﻫـﺮ ﭘﻴـﺶ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﻭ ﺩﻫﻨﺪ ﺁﺑﺶ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ
(ﺑﻮ، 3326)
ﻭ ﻧﻴﺰ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻔﺖ ﻛﺎﺭ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ، ﺑﻪ ﻣﺮگ ﻣﻲ ﺍﻧﺠﺎﻣﺪ:
ﺟـﺎﻣـﻊ ﻫـﻔـﺖ ﭼـﻴـﺰ ﺩﺭ ﻳــﻚ ﺭﻭﺯ ﻋﺠـﺐ ﺍﺳـﺖ ﺍﺭ ﻧـﻤﻴﺮﺩ ﺁﻥ ﺩﺍﺑـﻪ
ﺳـﻴﺮ ﺑـﺮﻳﺎﻥ ﻭ ﺟﻮﺯ ﻭ ﻣﺎﻫﻲ ﻭ ﻣﺎﺳﺖ ﺗـﺨـﻢ ﻣـﺮﻍ ﻭ ﺟـﻤـﺎﻉ ﻭ ﮔﺮﻣﺎﺑﻪ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 769)
26- ﺗﺮﻳﺎﻙ (ﺗﺮﻳﺎﻕ، ﺍﻓﻴﻮﻥ) ﻛﺎﺭﺑﺮﺩ ﻣﻬﻢ ﭘﺰﺷﻜﻲ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺗﺮﻳﺎﻙ ﺍﻛﺒﺮ (ﻳﺎ ﺗﺮﻳﺎﻕ ﻛﺒﻴﺮ، ﺗﺮﻳﺎﻕ ﻓﺎﺭﻭﻗﻲ، ﺗﺮﻳﺎﻕ
ﻫﺎﺩﻱ) ﻛﻪ «ﺍﺟﻞ ﺍﺩﻭﻳﺔ ﻣﺮﻛﺒﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻛﺜﺮﺕ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺑﺮﺗﺮﻳﻦ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ، ﺧﺎﺻﻪ ﺩﺭ ﺩﻓﻊ ﺳﻤﻮﻡ ﮔﺰﻧﺪﮔﺎﻥ»:16 ﺗﺮﻳﺎﻙ ﺍﻛﺒﺮ
ﺑﻮﺩ ﺯﻫﺮ ﺩﻭﺳﺖ. (ﺑﻮ، 1886) ﺍﻓﺰﻭﻥ ﺑﺮ ﺍﻳﻨﻬﺎ، ﺍﺯ ﺗﺮﻳﺎﻙ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻣﺎﺩﺓ ﺷﺎﺩﻱ ﺁﻓﺮﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻧﺪﺭ ﺭﻗﺺ
ﻭ ﺍﻓﻴﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﻓﻜﻨﺪﻩ ﺍﻳﻢ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 735) ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ ﺍﺯ ﺣﺸﻴﺶ ﻳﺎ ﺑﻨﮓ: ﮔﺮ ﺑﻨﮓ ﺧﻮﺭﻱ، ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮓ ﻣﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﺟﺎﻱ/
ﻳﻜﺒﺎﺭﻩ ﭼﻮ ﺑﻨﮓ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ، ﺳﻨﮓ ﺑﺨﻮﺭ. (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 777)
27- ﮔﻮﻳﺎ ﺑﻪ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺗﺎﺯﻳﺎﻥ، ﺩﺭ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺭﻣﺎﻥ، ﺍﺯ ﺭﻭﺵ ﺩﺍﻍ ﻧﻬﺎﺩﻥ ﺑﺮ ﻋﻀﻮ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﻳﺎ ﺯﺧﻤﻲ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ
ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﻭ ﮔﺮ ﺗﻮ ﺩﺍﻍ ﻧﻬﻲ، ﺩﺍﻍ ﻧﻴﺴﺖ، ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ». (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 390)
ً 28- ﺑﺮﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﺟﻨﻪ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﺎﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﺎﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ (ﺩﻳﻮ+ﺍﻧﻪ: ﺟﻦ ﺯﺩﻩ

ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ: «ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ: ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ، ﭘﺮﻱ ﻣﻲ ﺯﻧﺪﺵ». (ﻗﻄﻌﺎﺕ، 608) ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ ﭼﻮ ﻋﺎﻗﻼﻥ/ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ
ﻛﻨﺪ ﭼﻮ ﭘﺮﻱ ﻭﺍﺭ ﺑﮕﺬﺭﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 423) ﻭ: ﺣﺎﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺳﺖ ﭘﺮﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 561) ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺭ ﻛﺴﻲ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻱ ﺑﻜﺸﻨﺪ، ﺟﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﻲ ﻳﺎﺑﺪ. ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﻣﺼﺮﻭﻋﺎﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﻄﻲ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ: ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻱ
ﮔﺮﺩ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﻜﺸﻢ/ ﺗﺎ ﻧﻴﺎﻳﺪ ﺩﺭﻭﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﭘﺮﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 560) ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﭘﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﭘﺮﻱ ﻛﻪ
ً ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﺗﻮﺟﻴﻪ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ
ّ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺴﻦ ﻣﻮﺻﻮﻑ ﺍﺳﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 682)؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﻤﻮﻻ
ﻛﻪ: ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺧﻠﻖ/ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻧﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﭘﺮﻱ! (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565) ﭘﺮﻱ ﺭﺍ ﺧﺎﺻﻴﺖ ﺁﻥ
ّ ﺍﺳﺖ ﻛﺰ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 430) ﺑﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻳﺎ ﻧﺰﺩﻳﻜﻲ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺳﻌﺪﻱ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻛﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭﻱ/ ﭘﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﻧﺒﺎﺷﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 433)
ﺑﻪ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻛﺎﻓﺮ ﻭ ﺁﺯﺍﺭﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ، «ﺩﻳﻮ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪﻧﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﺮﺣﺬﺭ
ﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ: «ﺩﻳﻮ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻴﺎﻣﻴﺰﺩ، ﻣﺘﺮﺱ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 667) ﺑﺮﺧﻲ ﺣﺘﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﻧﮕﺎﻩ
َ ﺩﺍﺭﻧﺪ: ﻋﺪﻭ ﺩﺭ ﭼ ْ ﻪ ﻭ ﺩﻳﻮ ﺩﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺑﻪ. (ﺑﻮ، 1617) ﺩﻳﻮ ﺑﺎ ﺫﻛﺮ ﺣﻖ ﻣﻲ ﮔﺮﻳﺰﺩ؛ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺫﻛﺮ ﻻﺣﻮﻝ ﻭﻻﻗﻮﻩ ﺍﻻﺑﺎﷲ: ﺗﻮ
ﺩﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺩﻳﻮ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﻗﻔﺲ/ ﻧﻴﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻻﺣﻮﻝ ﻛﺲ ﺑﺎﺯﭘﺲ. (ﺑﻮ، 2910) ﻫﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻛﻪ ﭘﺮﻱ ﻣﻈﻬﺮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ، ﺩﻳﻮ
ﻧﻤﺎﺩ ﺯﺷﺘﻲ ﻭ ﭘﻠﻴﺪﻱ ﺍﺳﺖ. ﺑﺲ ﺁﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﻮ ﺑﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻏﻼﻡ ﺍﻭﺳﺖ/ ﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﺮﻱ (ﻗﺼﺎﻳﺪ،694)
ﺳﺮﻭﺭ ﻭ ﺳﻮگ
29- ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﻱ ﻋﺮﻭﺱ ﺟﻬﻴﺰﻳﻪ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ: «ﻓﻘﻴﻬﻲ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻏﺎﻳﺖ ﺯﺷﺖ ﺭﻭﻱ،… ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺟﻬﺎﺯ
ِ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ، ﻛﺴﻲ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻛﺤﺖ َ ﺍﻭ ﺭﻏﺒﺖ ﻧﻤﻲ ﻧﻤﻮﺩ.» (ﺏ2،ﺡ44) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ: ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﻭﺱ ﻧﻜﻮﺭﻭﻱ ﺑﻲ ﺟﻬﻴﺰ.
(ﻃﻴﺒﺎﺕ،74) ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﺪ: ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻧﺪﺭ ﺷﻜﻢ، ﭘﺴﺮ ﻧﺸﻮﺩ/ ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻤﻲ
ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ،759) ﺍﺯ ﻭﺍﻟﺪﻳﻦ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ: ﺑﺎﺑﺎ، ﺑﺎﺏ، ﭘﺪﺭ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﺎﻡ ﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﺤﺒﺖ
ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺑﻚ ﻭ ﻣﺎﻣﻚ ﻫﻢ ﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ: ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺘﺶ: ﺍﻱ ﺑﺎﺑﻚ ﻧﺎﻣﺠﻮﻱ (ﺑﻮ، 2741)، ﮔﻔﺘﻤﺶ: ﺍﻱ ﻣﺎﻣﻚ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﺭﻭﺯ
(ﮔﻞ،ﺏ6،ﺡ5) ﻭ ﮔﺎﻩ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﻚ ﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ: ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺍﮔﻨﺪﻩ ﺭﻭﺯ/ ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ ﻛﺎﻱ ﻣﺎﻣﻚ ﺩﻟﻔﺮﻭﺯ. (ﺑﻮ، 2202)
30- ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﻱ ﻧﻴﺰ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺭﺩﻱ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﻱ، ﺟﺎﻣﻪ ﺩﺭﻳﺪﻥ،
ﺭﻭﻱ ﺧﺮﺍﺷﻴﺪﻥ، ﻛﺎﻩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﻳﺨﺘﻦ، ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻛﺸﻴﺪﻥ، ﻣﻮﻳﻴﺪﻥ ﻭ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺟﻤﻌﻪ ﺣﻠﻮﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮔﻮﺭ ﺑﺮﺩﻥ ﻭ ﺧﻴﺮﺍﺕ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺮﺍﺛﻲ ﮔﻔﺘﻦ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ.
ﭼـﻪ ﺷﺪ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺭﻭﻳﺎﻥ ﺣﺮﻡ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﺎﻩ ﻭ ﺑﺮ ﺯﻳﻮﺭ ﻏﺒﺎﺭﻧﺪ؟
ﻧﺸﺎﻳﺪ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﺭﻭﻱ ِ ﻛـﻪ ﻣـﺮﺩﻡ ﺗﺤﺖ ﺍﻣﺮ ﻛﺮﺩﮔﺎﺭﻧﺪ،
ﻭﻟﻴﻜﻦ ﺑﺎ ﭼـﻨﻴﻦ ﺩﺍﻍ ﺟﮕﺮﺳﻮﺯ ﻧﻤـﻲ ﺷـﺎﻳـﺪ ﻛـﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 698)
ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻛﻢ ﻭ ﺑﻴﺶ ﺻﺒﺢ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﺪﺍﺳﺘﺎﻥ ﺷﻮﺩ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 795)
ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻫﺎ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺩﻭﻟﺘﻤﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻧﺎﻡ ﻭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ، ﺁﻳﻪ ﻳﺎ ﻋﺒﺎﺭﺗﻲ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ
ً ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﻴﺎﻥ ﻳﺎ ﺩﻭﻟﺘﻤﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﻛﻼﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻗﺒﺮﺵ ﻣﻲ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ:
ﻣﻲ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. (ﮔﻞ،ﺏ7،ﺡ15 ﻭ 18) ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
«ﻧﻬﺎﺩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺗﺮﺑﺖ، ﻛﻼﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﺭﺵ». (ﻣﺮﺍﺛﻲ، 702) ﻭ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻲ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺟﻤﻌﻪ ﺣﻠﻮﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺧﻴﺮﺍﺕ
ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﺣﻠﻮﺍ ﺳﻪ ﭼﺎﺭ ﺻﺤﻦ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑـﻬﺮ ﺭﻳـﺎ ﺑﻪ ﺧـﺎﻧـﺔ ﻫﺮ ﮔﻮﺭﺧﻮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 795)
ِ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺮﺩﻩ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ: «ﭘﺲ ﻣﺮﮔﺶ، ﺍﻟﺤﻤﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ». (ﺑﻮ، 298)
ﺗﺎﺝ ﮔﺬﺍﺭﻱ
ً ﺗﻌﻴﻴﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻭImage result for ‫سعدی‬‎
31- ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺍﻧﺪﻛﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻧﻮ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻨﺶ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﺁﻣﺎﺩﮔﻲ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ، ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻭﻗﺖ ﻣﻨﺎﺳﺐ، ﻧﺜﺎﺭ ﺟﻮﺍﻫﺮﺍﺕ، ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ، ﺻﻒ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻥ، ﻃﺒﻞ ﻭ ﻛﻮﺱ ﺯﺩﻥ، ﻧﺼﺐ ﭘﺮﭼﻢ ﺑﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺣﻜﻮﻣﺘﻲ
ً (ﻣﺜﻼ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺷﻴﺮ)، ﺗﻤﺎﺷﺎﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺧﺒﺮ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﺷﺎﻩ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻳﺎﻥ ﺍﻃﺮﺍﻑ: ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﻭ
ّ ﺩﻝ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻧﺪ/ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻲ ﺷﻤﺎﺭﻧﺪ+ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻭ ﮔﻮﻫﺮ ﻣﻲ ﻓﺸﺎﻧﻨﺪ/ ﻛﻨﻴﺰﺍﻥ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺳﺎﻋﺪ ﻣﻲ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪ+
ِ ﻣﻠﻚ ﺧﺎﻥ ﻭ ﻣﻴﺎﻕ ﻭ ﺑﺪﺭ ﻭ ﺗﺮﺧﺎﻥ/ ﺑﻪ ﺭﻫﻮﺍﺭﺍﻥ ﺗﺎﺯﻱ ﺑﺮ ﺳﻮﺍﺭﻧﺪ+ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻩ ﻋﺎﺩﻝ، ﺳﻌﺪ ِ ﺑﻮﺑﻜﺮ/ ﺑﻪ ﺍﻳﻮﺍﻥ ﺷﻬﻨﺸﺎﻫﻲ
ﺩﺭﺁﺭﻧﺪ+ ﺣﺮﻡ ﺷﺎﺩﻱ ﻛﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﻃﺎﻕ ﺍﻳﻮﺍﻥ/ ﻛﻪ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ ﺑﺮ ﺗﺎﺟﺶ ﺑﺒﺎﺭﻧﺪ. (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 698) ﻣﻄﺮﺏ ﻣﺠﻠﺲ! ﺑﺴﺎﺯ ﺯﻣﺰﻣﺔ
ِ ﺍﻳﻮﺍﻥ! ﺑﺴﻮﺯ ﻣﺠﻤﺮﺓ ﻋﻮﺩ… ﻳﺎﺭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺯ ﺩﺭ ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ ﻣﺴﻌﻮﺩ… ﺑﺎﻍ ﻣﺰﻳﻦ ﭼﻮ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ… ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﺑﺰﻡ
ﻋﻮﺩ/ ﺧﺎﺩﻡ

ﺷﺎﻩ، ﻟﺆﻟﺆﻱ ﻣﻨﻀﻮﺩ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662) ﺧﺴﺮﻭ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﺑﺮﺁﻳﺪ/ ﻧﻌﺮﻩ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺍﺯ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﺮﺁﻳﺪ… ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﻮﻳﺶ ﻧﻈﺎﺭﻩ
ﻛﻦ ﻛﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ / ﻳﻮﺳﻒ ﻣﺼﺮﻱ ﺯ ﻗﻌﺮ ﭼﺎﻩ ﺑﺮﺁﻳﺪ. (ﻣﻠﺤﻘﺎﺕ، 631)
ً ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻣﺪﻳﺤﻪ ﺍﻱ
ﺷﺎﻩ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻣﻲ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ «ﺗﺎﺝ ﻛﻴﺎﻧﻲ» (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 702) ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ً ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﺜﻼ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺑﻨﺎﺯ ﺍﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺳﺮﻣﺪ/ ﺑﻪ ﺑﺨﺖ ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ ﻭ ﺗﺨﺖ ﻣﻤﻬﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657) ﻳﺎ ﺷﻌﺮﻱ
ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻛﻪ: ﻓﻠﻚ ﺭﺍ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻤﻜﻴﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ/ ﻓﺮﻭﻍ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﺯ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪ ﺗﺎﺝ
ﺧﺴﺮﻭﺍﻧﻴﺖ/ ﻳﻜﻲ ﺩﺭ ﺧﻮﺷﻪ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﺑﻘﺎﻱ ﻣﻠﻚ ﺑﺎﺩ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺭﺍ/ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺷﺪ، ﺧﻠﻞ ﺩﺭ ﺩﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﻫﺮ ﺁﻥ ﻛﻮ
ُ ﺳﺮ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﺪ ﺯ ﺣﻜﻤﺖ/ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺗﺮ ﻣﺴﻜﻴﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ+ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﺴﺮﻭ ﻛﺠﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺁﻓﺎﻕ؟ / ﻭ ﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﻨﻴﻦ ﺷﻴﺮﻳﻦ
ﻧﺒﺎﺷﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 658) ﻭ ﺷﺎﻩ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻳﺴﺖ: ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﻳﺶ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﭼﻨﺎﻧﻚ/ ﺳﻠﻄﺎﻥ
ﻧﮕﻪ ﻛﻨﺪ ﺑﻪ ﺗﻜﺒﺮ ﺳﭙﺎﻩ ﺭﺍ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 651) ﻫﻨﻮﺯ «ﻛﻮﺱ ﺑﺸﺎﺭﺕ» ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ/ ﻛﻪ ﺗﻬﻨﻴﺖ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭ ﻋﺮﺏ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻋﺠﻢ
َﻢ». (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 676). ﺷﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ
َ ِ ﻢ ﺷﻴﺮ َ ﭘﻴﻜﺮﺵ» ﻧﻪ ﻋﺠﺐ/ ﻛﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺗﻦ ﺷﻴﺮﺍﻥ ﻓﺘﺪ ﭼﻮ «ﺷﻴﺮ ﻋﻠ
َ + ﺯ ﺳﺎﻳﺔ «ﻋﻠ
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺪﻫﺪ، ﺗﻴﺮﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻴﺪ:
ﻳﺎ ﺗﻴـﺮ ﻫـﻼﻙ ﺑﺰﻧﻲ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﻳﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﺪﻫﻲ ﺗﻴﺮ ﺍﻣﺎﻥ ﺭﺍ
(ﺑﺪﺍﻳﻊ، 366)Image result for ‫سعدی‬‎
ّ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺰﻡ ﺷﺎﻫﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻧﺼﻴﺤﺘﮕﺮ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻳﻮﺍﻥ ﺷﺎﻩ/ ﻧﻈﺮ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﺻﻔﺔ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ:
ِﻩ ﺍﺯ ﻧـﻌـﻤﺖ ﺁﺑـﺎﺩ ﻭ ﻣـﺮﺩﻡ ﺧـﺮﺍﺏ
ّﺎﺏ ﻭ ﺷﻤﻊ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺩ
ﺷﻜﺮ ﺩﻳﺪ ﻭ ﻋﻨ
ﻳﻜﻲ ﻏﺎﻳﺐ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ، ﻳﻜﻲ ﻧﻴﻢ ﻣﺴﺖ ُ ﻳﻜﻲ ﺷﻌﺮﮔـﻮﻳﺎﻥ ﺻﺮﺍﺣﻲ ﺑﻪ ﺩﺳــﺖ
ﺯ ﺳـﻮﻳﻲ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻣﻄﺮﺏ ﺧـﺮﻭﺵ ﺯ ﺩﻳـﮕﺮ ﺳﻮ ﺁﻭﺍﺯ ﺳـﺎﻗﻲ ﻛـﻪ: ﻧـﻮﺵ
ِ ﺣﺮﻳـﻔﺎﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﻣﻲ ﻟﻌﻞ ﺭﻧـﮓ ِ ﺳﺮ ﭼﻨﮕﻲ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺭ ﺑﺮ ﭼﻮ ﭼﻨﮓ
ِ ﻧـﺒـﻮﺩ ﺍﺯ ﻧـﺪﻳـﻤـﺎﻥ ﮔــﺮﺩﻧـﻔـﺮﺍﺯ ﺑـﻪ ﺟﺰ ﻧـﺮﮔـﺲ ﺁﻧـﺠﺎ ﻛﺴﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﺎﺯ
ﺩﻑ ﻭ ﭼـﻨـﮓ ﺑـﺎ ﻳﻜﺪﮔﺮ ﺳـﺎﺯﮔﺎﺭ ﺑــﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺯﻳــﺮ ﺍﺯ ﻣـﻴـﺎﻥ ﻧــﺎﻟـﻪ، ﺯﺍﺭ
(2154-2148 ،ﺑﻮ)
ﺑﻮﻡ ﻭ ﻫﻤﺎ
32- ﺁﻧﻬﺎ ﺟﻐﺪ ﺭﺍ ﺷﻮﻡ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ17 ﻭ ﻧﻤﺎﺩ ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﻭ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻫﺎ ﺳﻜﻨﻲ
ﻣﻲ ﮔﺰﻳﺪ: ﭼﻮﻥ ﺑﻮﻡ ﺑﺪﺧﺒﺮ ﻣﻔﻜﻦ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﺮ ﺧﺮﺍﺏ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 695)، ﺑﻪ ﺑﻮﻡ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﻮﻡ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻭﻳﺮﺍﻥ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﺑﻠﺒﻼ
ﻣﮋﺩﺓ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻴﺎﺭ/ ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﺑﻪ ﺑﻮﻡ ﺑﺎﺯ ﮔﺬﺍﺭ. (ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ25) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺲ، ﻫﻤﺎ ﻭ ﺑﻠﺒﻞ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ ﺧﺒﺮ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ: ﻫﻤﺎﻱ
ﻣﻌﺪﻟﺘﺖ ﺳﺎﻳﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻠﻖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﻫﻤﺎﻱ ﺷﺨﺺ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺷﻴﺎﻥ ﺷﺎﺩﻱ (ﺑﺪﻳﻊ، 408) ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ
ﺳﺎﻳﻪ ﻫﻤﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﻳﺎ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲ ﺑﻴﻔﺘﺪ، ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﺵ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ: ﭼﻮﻥ ﻫﻤﺎﻳﻢ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻓﻜﻦ (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
565)، ﺍﻱ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﺍﻱ ﺳﺎﻳﺔ ﻫﻤﺎﻱ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 589)، ﻫﻤﭽﻮ ﻫﻤﺎﻱ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﻓﻜﻦ ﭘﺮ ﺧﻮﻳﺶ (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 619) ﻭ
ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻛﻮﺗﻪ ﻧﻈﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺟﻐﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻱ (ﺑﻮ، 1499) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ:
ﭼﻪ ﻧﻴﻜﺒﺨﺖ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻫﻞ ﺷﻴﺮﺍﺯﻧﺪ ﻛـﻪ ﺯﻳـﺮ ﺑـﺎﻝ ﻫـﻤﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﭘـﺮﻭﺍﺯﻧـﺪ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 661)
ً ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺑﺲ «ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ»ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺣﻜﻢ «ﺳﺎﻳﺔ ﻫﻤﺎ» ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﺩﻋﺎ ﮔﻮﻳﻤﺖ ﺍﻱ ﺳﺎﻳﺔ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻫﻤﺎﻱ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 688)،
ﻛﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻓﻜﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﭼﻮ ﻫﻤﺎﻱ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ 688)Image result for ‫سعدی‬‎
ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ
ً 33- ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻋﻨﺎﻳﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﺩﺭ ﺣﺪﻱ ﻋﺎﻣﺘﺮ ﻭ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﺗﺮ، ﺷﺎﻣﻞ ﺣﺎﻝ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎ
«ﺑﺨﺖ» ﻭ «ﺍﻗﺒﺎﻝ» ﻧﺎﻣﻴﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻣﻠﻲ، ﻛﻢ ﻭ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻳﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ، ﻳﺎ ﭼﺮﺍﻍ ﻭﺍﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﺧﺎﻣﻮﺷﻲ ﻣﻲ ﻧﻬﺪ؛ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺮﺧﻲ ﺭﺍ «ﺑﺨﺘﻤﻨﺪ» (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 786)، ﺑﺨﺘﻴﺎﺭ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657)، ﺑﺨﺖ ﻭﺭ (ﺑﻮ،1049)،
ﻧﻴﻜﺒﺨﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657) ﻭ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﺑﺨﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 556) ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﻠﻨﺪ (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 534)، ﺻﺎﺣﺐ
ﺑﺨﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 437) ﺩﺍﺭﺍﻱ ﺑﺨﺖ ﺟﻮﺍﻥ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 437) ﻭ ﺑﺨﺖ ﺳﻌﻴﺪ ﻣﻘﺒﻞ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 533) ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺭﺍ
ﺑﺪﺑﺨﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657)، ﺷﻮﺭﺑﺨﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533)، ﺑﺨﺖ ﺭﻣﻴﺪﻩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383)، ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ (ﺑﻮ، 3268) ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ. ﺑﺨﺖ
ً ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﺴﻲ ﻣﺜﻼ ﺷﺎﻩ ﺷﻮﺩ: ﺍﮔﺮﻡ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﺑﺨﺖ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻲ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 370) ﻳﺎ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺷﻮﺩ: ﺑﺨﺘﻢ
ﺑﻪ ﺧﻼﻑ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ،) ﺍﻣﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺨﺖ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﺎﻳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﺗﻼﺵ ﻭ ﺗﻜﺎﭘﻮ: ﭼﻮ ﺯﻣﺎﻡ ﺑﺨﺖ
ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺟﻬﺪ ﺑﺎﺷﺪ/ ﭼﻪ ﻛﻨﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺯﺑﻮﻧﻲ ﻧﻜﻨﻨﺪ ﻭ ﺯﻳﺮﺩﺳﺘﻲ؟ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533) ﻭ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ:
ﻛﻮﺷﺶ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟ ﭼﻮﻥ ﻧﻜﻨﺪ ﺑﺨﺖ ﻳﺎﻭﺭﻱ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 563)، ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻢ ﻭ ﺑﺨﺖ، ﻳﺎﻭﺭﻡ ﻧﻴﺴﺖ. (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 599)
ﺑﺨﺖ ﺑﻪ ﻗﻀﺎ ﻭ ﻗﺪﺭ ﻭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺍﺳﺖ: ﺍﻻ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺯﻟﺶ ﺑﺨﺖ ﻳﺎﺭ ﻛﺮﺩ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 657)، ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ

ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻭ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﺖ/ ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺧﺸﻤﮕﻴﻨﻲ ﺍﻱ ﭘﺴﺮ، ﻭ ﮔﺮ ﺧﺸﻨﻮﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 729)، ﻛﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﺪﺑﻴﺮ ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﺨﺖ ﺑﻪ
ﺯﻭﺭﺁﻭﺭﻱ/ ﺩﻭﻟﺖ ﻭ ﺟﺎﻩ ﺁﻥ ﺳﺮﻱ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎ ﻛﻪ ﻛﻨﺪ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 731)؛ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺟﻬﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻱ ﻧﺪﻫﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﻫﺪ ﺩﻭﻟﺖ
ّﻩ» ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﺎﻳﺖ ﺍﺯﻟﻲ، ﺑﻬﺮﺓ ﻛﺴﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻳﺎ ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﻣﻲ ﮔﺴﻠﺪ ْ ﻭ ﺑﺨﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 689)؛ ﻭ ﻣﻬﻢ ِ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ: ﻛﻪ ﺑﺨﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﻓﻀﻴﻠﺖ، ﻧﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭ ﺭﺍ. (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 366)
ﺑﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻌﻨﻲ ﺗﺎ ﺣﺪﻱ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭ «ﻓﺮ» ﻳﺎ «ﻓﺮ
ﻭ ﺑﺎ ﺗﻼﺵ ﻭ ﻛﻮﺷﺶ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﻓﺮﺍﺳﻴﺐ ﺑﺎ ﻫﻤﺔ ﺗﻼﺵ ﻭ ﻧﻴﺎﻳﺸﻲ ﻛﻪ ﻛﺮﺩ، ﻓﺮﻫﻤﻨﺪ
ﻧﺸﺪ. ﭼﺮﺍﻍ ﺑﺨﺖ ﮔﺎﻫﻲ ﻓﺮﻭ ﻣﻲ ﻣﻴﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺭﺍ ﻧﺎﻛﺎﻡ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﺩ: ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺭ ﻧﺮﻭﺩ ﭼﺸﻢ ﺑﺨﺖ
ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ/ ﮔﺮﺵ… (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 391)، ﺑﺨﺘﻢ ﻧﺨﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ… (ﻗﺪﻳﻢ، 395) ﮔﺎﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﺧﻮﺍﺏ،
ﺑﺨﺖ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺭﻭ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ: ﭼﻮ ﻧﺮﮔﺲ ﭼﺸﻢ ﺑﺨﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ(…)، ﻣﻨﻢ ﻳﺎﺭﺏ ﻛﻪ ﺑﺨﺖ
ِ ﺟﻤﺸﻴﺪ، ﻓﺮﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺴﻴﺨﺖ: ﺟﺮﻡ
ﺧﻮﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ؟ (ﻗﺪﻳﻢ، 517) ﺑﺨﺖ ﮔﺎﻫﻲ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ؛ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻲ ﮔﻨﺎﻩ
ِ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﮔﻨﻪ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺭﻣﻴﺪﻩ ﺳﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 383) ﻭ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺗﻮﺑﻪ ﻭ ﺍﻧﺎﺑﻪ، ﺑﺨﺖ ﺭﻣﻴﺪﻩ ﺑﺎﺯ
ِ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ: ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﺁﻣﺪﻱ ﺑﺨﺖ ﺑﻠﻨﺪﻡ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 497)، ﺷﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺣﺒﺎ ﻭ ﺍﻫﻼ/ ﺍﻱ ﺑﺨﺖ ﺳﻌﻴﺪ ِ ﻣﻘﺒﻞ ﻣﻦ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، Image result for ‫سعدی‬‎533)،
ﺑﺎﺯ ﭘﻴﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﺨﺖ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺯ ﺁﻣﺪ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 437)، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻟﻢ ﺁﻣﺪ ﺑﺨﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 474)
ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﺨﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺣﻖ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﻱ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻲ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺯ
ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻮﺩﻛﻲ، ﺳﺘﺎﺭﺓ ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻧﻮﺭ ﻣﻲ ﺍﻓﺸﺎﻧﺪ:
ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺵ ﺯ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﻱ ﻣﻲ ﺗﺎﻓﺖ ﺳﺘﺎﺭﺓ ﺑﻠﻨﺪﻱ
(ﮔﻞ،ﺏ1، ﺡ5)
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺯﺍﻭﻳﻪ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻲ «ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺧﺘﺮ» ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ: ﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪﺍﺧﺘﺮ ﺧﺪﺍﻳﺖ ﻋﻤﺮ ﺟﺎﻭﻳﺪﺍﻥ ﺩﻫﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ،
752)، ﻣﻄﻠﻊ ﺑﺮﺝ ﺳﻌﺎﺩﺕ، ﻓﻠﻚ ﺍﺧﺘﺮ ﺳﻌﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 688) ﻭ ﮔﺎﻩ «ﺍﺧﺘﺮ» ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺑﺨﺖ ﻣﻲ ﻧﺸﻴﻨﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ
ﻭ ﻣﺎﻭﺭﺍﻳﻲ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ: ﭼﻮﻥ «ﻫﻤﺎﻳﻢ» ﺳﺎﻳﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻓﻜﻦ/ ﺗﺎ ﺩﺭ «ﺍﻗﺒﺎﻟﺖ» ﺷﻮﻡ «ﻧﻴﻚ ﺍﺧﺘﺮﻱ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
565) «ﻃﺎﻟﻊ» ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ: ﺑﺨﺖ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﺓ ﻃﻠﻮﻉ ﻛﻨﻨﺪﻩ: ﺍﻱ ﻃﺎﻟﻊ ﺳﻌﺪ ﻭ ﺑﺨﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯ! ﻳﺎﺭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺯ ﺩﺭ ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ
ﻣﺴﻌﻮﺩ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 662)، ﺗﺎ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺷﻜﺮ ﮔﻮﻳﻢ ﻃﺎﻟﻊ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺭﺍ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 363)، ﺧﺮﻡ ﺁﻥ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﻃﺎﻟﻊ ﺭﺍ … (ﮔﻞ، ﺏ5،
ﺡ16) ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﻧﻴﺰ ﻫﺴﺖ: ﻧﮕﻮﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﻭ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺗﺮ (ﺑﻮ، 3108)، ﺯ ﺑﺨﺖ ﻧﮕﻮﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﺍﻧﺪﺭ ﺷﮕﻔﺖ (ﺑﻮ، 3803)
ﺑﻨﺎﻟﻴﺪ ﻛﺎﻱ ﻃﺎﻟﻊ ﺑﺪﻟﮕﺎﻡ (ﺑﻮ، 3428)، ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺧﺘﺮﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ/ ﺯﻭﺍﻝ ﺍﺧﺘﺮ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺳﻮﺧﺘﻪ. (ﺑﻮ، 163) ﺑﺨﺖ ﻳﺎ ﻃﺎﻟﻊ
ﺑﺪ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ: ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻧﻴﻚ ﻭ ﺑﺪ ﺭﺍﺿﻲ ﺷﻮ ﺍﻱ ﻣﺮﺩ/ ﻛﻪ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﺑﺪ ﺭﺍ ﻧﻜﻮ ﻛﺮﺩ (ﻣﺜﻨﻮﻳﺎﺕ، 787) ﺑﻪ
ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﮔﺎﻫﻲ ﻃﺎﻟﻊ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﭘﺸﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﺮﺩ: ﭼﻮ ﻃﺎﻟﻊ ﺯ ﻣﺎ ﺭﻭﻱ ﺑﺮ ﭘﻴﭻ ﺑﻮﺩ/ ﺳﭙﺮ ﭘﻴﺶ
ﺗﻴﺮ ﻗﻀﺎ ﻫﻴﭻ ﺑﻮﺩ. (ﺑﻮ، 2565)
ِ
ﺑﺨﺖ ﻭ ﻃﺎﻟﻊ ﻣﻮﻫﺒﺖ ﻳﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭﺯﺍﺩﻱ ﺍﺳﺖ: ﻓﻐﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺟﻮﺭ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ/ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻃﺎﻟﻊ ﻣﺎﺩﺭﺁﻭﺭﺩ
ﻣﻦ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533)، «ﺑﻪ ﻃﺎﻟﻊ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺳﻌﺪﻳﺎ ﻏﻢ»؛ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻛﻪ: ﺑﺎ ﺑﺨﺖ ﺟﺪﻝ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﻛﺮﺩ.
(ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ، 599)
ﻳﻚ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺑﺨﺖ ﻭ ﻃﺎﻟﻊ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ، ﺗﺄﺛﻴﺮ ﺳﻴﺎﺭﺓ ﻣﺸﺘﺮﻱ ﺩﺭ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﻭ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪﻱ ﺍﺳﺖ:
ﻓﻠﻚ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭ «ﻣﺸﺘﺮﻱ» ﺑﻪ «ﺳﻌﺎﺩﺕ»/ ﮔﺮﻡ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﻲ، ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻭﺍﺭ ﺑﺒﻴﻨﻲ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 372) ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺴﺶ،
«ﺯﺣﻞ» ﻧﻤﺎﺩ ﻧﺤﺴﻲ ﺍﺳﺖ: ﺑﻠﻨﺪﻱ ﻭ «ﻧﺤﺴﻲ» ﻣﻜﻦ ﭼﻮﻥ «ﺯﺣﻞ» (ﺑﻮ، 2105)، ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺯﺣﻠﻲ ﮔﻮﻳﻤﺖ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻗﻴﺎﺱ/
ﺑﺎﺯﮔﻮﻳﻢ: ﻧﻪ ﻛﻪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺤﺲ ﺗﺮﻱ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 770)
ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻭﺿﻊ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ: ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﻳﺎﺭﻳﮕﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﻓﻮﻝ
ﻭ ﺿﻌﻒ. ﺍﺯ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻧﺨﺴﺖ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺑﺨﺖ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﻭ ﭘﻴﺮﻭﺯﻣﻨﺪﻱ ﺁﻥ ﻳﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺩﻭﻡ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ
ﺑﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ، ﺭﻣﻴﺪﻩ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﺼﺎﺩﻳﻘﺶ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻳﻢ. ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﻜﻞ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﺎﻧﺶ ﻧﻜﻮ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭼﻨﺎﻥ
ﻛﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻭﻗﺖ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ «ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﺟﺎﻡ» ﺗﻮﺳﺖ/ ﻛﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ ﺍﻳﺎﻡ ﺗﻮﺳﺖ. (ﺑﻮ، 151) ﺍﻳﻦ ﺍﺯ
ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺖ ﻛﻪ: ﻛﻠﻴﺪ ﮔﻨﺞ ﺳﻌﺎﺩﺕ، ﻧﺼﻴﺤﺖ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺳﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 44)؛ ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ: ﭘﻨﺪ
َ ﺳﻌﺪﻱ ﻛﻪ ﻛﻠﻴﺪ ﺩﺭ ﮔﻨﺞ ﺳﻌﺪ ﺍﺳﺖ/ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻻ ﻣﺴﻌﻮﺩ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 729)
ﺍﻗﻠﻴﺖ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﻨﻲ
34ـ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻏﻠﺒﻪ ﺑﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺟﻤﻌﻲ ﺯﺭﺩﺷﺘﻲ، ﻳﻬﻮﺩﻱ ﻭ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ
ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺑﺴﻴﺎﺭ، ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺳﻌﺪﻱ، ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﻮﺩﺍﻳﻲ ﻭ ﺷﻤﻨﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺭﺍﻩ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺳﻌﺪﻱ
ﺍﺯ ﺯﺭﺩﺷﺘﻴﺎﻥ ﺍﻧﺪﻙ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ، ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻨﺪﻭﻫﺎ ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ «ﻣﻐﺎﻥ» ﻭ
ِ «ﭘﻴﺮﺍﻥ ﺩﻳﺮ» ﻭ «ﮔﺒﺮﺍﻥ ﭘﺎﺯﻧﺪﺧﻮﺍﻥ» ﺭﺍ ﻛﻨﺎﺭ «ﺑﺮﻫﻤﻦ» ﻧﺸﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﺖ ﭘﺮﺳﺖ (ﺑﻮ، 3476 ـ 3536) ﻭ ﺁﺗﺶ ﭘﺮﺳﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻛﻪ
ﻭﻗﺖ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻧﺪ (ﺑﻮ، 1170ـ1174)؛ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﻭ ﻣﺴﻴﺤﻴﺎﻥ (ﮔﺒﺮ ﻭ ﺗﺮﺳﺎ) ﺭﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﺪﺍ

ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ (ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ)؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﻫﻬﺎﻱ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ (ﺧﺮﺩﺍﺩ، ﻣﺮﺩﺍﺩ، ﺳﭙﻨﺪﺍﺭﻣﺬ ﻭ …) ﻭ ﺳﻴﺎﻭﻭﺷﺎﻥ (ﻳﺎ ﻧﻮﺣﻪ ﺑﺮ
ِ ﺳﻴﺎﻭﺵ) ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺩﺍﺷﺖ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 700 ﻭ 701) ﻭ ﺧﻮﺑﺮﻭﻳﻲ ﺗﻮﺃﻡ ﺑﺎ ﺑﺪﻃﻴﻨﺘﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﺯﺭﺩﺷﺘﻲ ﺗﺸﺒﻴﻪ
ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﺮﻭﻧﺶ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮔﺮﭼﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﻳﻚ ﺳﺪﻩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩﻥ ﺯﺭﺗﺸﺘﻴﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ
ُ ﺍﺟﺴﺎﺩ ﻣﺮﺩﮔﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻛﻮﻩ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺘﺔ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ ﻭﺍﻗﻌﻴﺘﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﺷﺪ: ﺑﻬﺎء ْ ﺍﻟﻮﺟﻪ ﻣﻊ ُ ﺧ ِ ﺒﺚ
ِ ﺍﻟﻨﻔﻮﺳﻲ ِ / ﻛﻤﺼﺒﺎﺡ ِ ﻋﻠﻲ ﻗﺒﺮ ﺍﻟﻤﺠﻮﺳﻲ+ ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﮔﺒﺮ ﻣﺎﻧﺪ ﺯﺍﻫﺪ ْ ﺯﻭﺭ/ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﺸﻚ ﻭ ﻛﺎﻓﻮﺭ. (ﻣﺜﻠﺜﺎﺕ،
745) ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ، ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺗﺸﻜﺪﻩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﺁﺗﺸﻜﺪﻩ ﺳﺖ ﺑﺎﻃﻦ ﺳﻌﺪﻱ ﺯ ﺳﻮﺯ ﻋﺸﻖ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 465)
ﺍﺯ ﺻﻠﻴﺐ ﻭ ﺻﻨﻢ ﻧﻴﺰ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺿﻤﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﺴﻴﺤﻴﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻦ
ﺯﻧﺎﺭ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺯﻧّﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 565) ﺍﺯ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ
ِ ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻲ، ﭼﻪ ﺑﺎﻙ ﺍﺳﺖ؟ (ﮔﻞ، ﺏ3، ﺡ1) ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﺩ ﺧﺼﻮﻣﺖ
ِ ﻧﺼﺮﺍﻧﻲ ﻧﻪ ﭘﺎﻙ ﺍﺳﺖ/ ﺟﻬﻮﺩ
ﺍﺳﺖ: ﮔﺮ ﺁﺏ ﭼﺎﻩ
ِ «ﺟﻬﻮﺩ» ﻭ «ﺗﺮﺳﺎ» ﺭﺍ / ﻛﻪ ﻣﺮگ ِ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﺗﻬﻨﻴﺖ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﺭﺍ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 746) «ﺩﺭ ﻋﻘﺪ ِ ﺑﻴﻊ ّ ﺳﺮﺍﻳﻲ ﻣﺘﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺟﻬﻮﺩﻱ
ِ ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﺮ ﻛﻪ… ﻫﻴﭻ ﻋﻴﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻪ ﺟﺰ ﺁﻧﻜﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﺴﺎﻳﺔ ﻣﻨﻲ! ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺳﺖ/ ﺩﻩ ﺩﺭﻡ ﺳﻴﻢ
ِ ﻛﻢ ﻋﻴﺎﺭ ﺍﺭﺯﺩ + ﻟﻴﻜﻦ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻮﺩ/ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮگ ﺗﻮ ﻫﺰﺍﺭ ﺍﺭﺯﺩ.» (ﺏ4، ﺡ9) ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ
ﺗﻤﻴﺰ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﭘﺎﺭﭼﺔ ﺯﺭﺩﺭﻧﮕﻲ (ﻋﺴﻠﻲ) ﺑﺮ ﺷﺎﻧﺔ ﺟﺎﻣﺔ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ 60ـ70 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺩﺭ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ «ﻏﻴﺎﺭ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﺳﻌﺪﻱ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ
ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﻳﺪ، ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﭘﺮﭼﻢ، ﻋﺴﻠﻲ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ
ﺑﮕﺬﺍﺭ، ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ ﺯﺩ:
َـﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺵ ﺑـﻨـﻪ، ﻭﺭ «ﻋـﺴـﻠﻲ» ﻓـﺮﻣـﺎﻳـﺪ ﺷﺮﻁ ﺁﺯﺍﺩﮔﻲ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ «ﺑﺮﺩﻭﺵ» ﻛﻨﺪ
َﻋﻠImage result for ‫سعدی‬‎
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 743)
ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻬﺮﺁﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ:
ﺍﻳﻦ ﺣﻼﻭﺕ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻱ، ﻧﻪ ﻋﺠﺐ ﻛﺰ ﺩﺳﺘﺖ «ﻋـﺴﻠﻲ ﺩﻭﺯﺩ» ﻭ ﺯﻧــﺎﺭ ﺑﺒـﻨﺪﺩ ﺯﻧـﺒـﻮﺭ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 469)
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻥ ﺑﮕﻮﻣﮕﻮﻱ ﺟﻬﻮﺩ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ،
ً ﺳﻌﺪﻱ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ،
ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺟﻬﻮﺩ ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ. ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻧﺪ18 ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ:
ﺑﻪ ﻃﻴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ: ﮔـﺮ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﺎﻟﺔ ﻣﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻴﺴـﺖ، ﺧـﺪﺍﻳﺎ، ﺟﻬﻮﺩ ﻣﻴﺮﺍﻧﻢ
ﺟﻬﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻡ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻭ ﮔﺮ ﺧﻼﻑ ﻛﻨﻢ، ﻫﻤﭽﻮ ﺗﻮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ
(ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ30)
ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺩﺭ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻏﺰﻟﻴﺎﺕ ﻧﻴﺰ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻧﺎﺯﻧﻴﻨﺎ، ﻣﻜﻦ ﺁﻥ ﺟﻮﺭ ﻛﻪ ﻛﺎﻓﺮ ﻧﻜﻨﺪ/ ﻭﺭ ﺟﻬﻮﺩﻱ ﺑﻜﻨﻢ، ﺑﻬﺮﻩ
ِ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻣﻢ ﻧﻴﺴﺖ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 404) ﺩﺭﻭﻥ ﻭ ﺑﺮﻭﻥ ِ ﮔﻮﺭ ﺟﻬﻮﺩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﭘﺎﻙ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﻳﺎ ﺯﺍﻫﺪ ﺭﻳﺎﻛﺎﺭ ﺗﺸﺒﻴﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﺍﻟﺒﺘﻪ
ِ ْ ﺶ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ! (ﻣﺜﻠﺜﺎﺕ، 745) ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻛﻨﺸﺖ
ِﺖ ﻛ
ِ ُ «ﺟ ُ ﺪ» ﻣﻨ
ّ ﺑﻪ ﮔﻮﻳﺶ ﺷﻴﺮﺍﺯﻱ: ﻛﻪ ﻋﺎﺭﻑ ﺑﺎﺩ ﺑﻜﺎﻧﺪ ﺍﺯ ﺟﻤﺔ ﻧﻮ/ ﺍَﮔﻮﺭ
(ﻣﻌﺒﺪ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ) ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺭﻳﺸﺨﻨﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ: «ﺷﻌﺒﺔ ﺧﻠﻘﻢ ﭼﻮ ﺻﻮﻓﻲ ﺩﺭ ﻛﻨﺶ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 524)
ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﺍﻳﺎﻡ ﻓﻄﻴﺮ ﻫﻢ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻻﺑﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺭﺳﺎﻧﻢ ﭼﻮﻥ ﺟﻬﻮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﻄﻴﺮ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 472) ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺸﺎﻥ
ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻣﻌﺘﻨﺎﺑﻬﻲ ﺩﺭ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺣﻀﻮﺭ ﺷﻤﺲ ﺍﻟﺪﻭﻟﻪ ﺍﺑﻬﺮﻱ ﺍﺯ
ﺟﺎﻧﺐ ﻭﺯﻳﺮ ﻭﻗﺖ ﺍﻳﻠﺨﺎﻥ، ﺗﻮﺟﻴﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ.
ﺩﺷﻨﺎﻡ ﻭ ﺩﺭﻭﺩ
35- ﺩﻋﺎﻫﺎ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻨﻬﺎ ﻭ ﺩﺷﻨﺎﻣﻬﺎﻱ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺷﺎﻳﺎﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻭﺟﻬﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ
ﻣﻲ ﺩﻫﺪ، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﺳﻌﺪﻱ: ﺩﺷﻨﺎﻡ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ، ﺩﻋﺎ ﻛﻦ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 532) ﺍﺯ ﺩﺷﻨﺎﻣﻬﺎﻱ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ـ ﻫﻤﭽﻮﻥ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ـ ﻳﻜﻲ ﻫﻢ ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ: ﺑﻲ ﺩﻭﺳﺖ، ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﻩ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﮕﺮﻱ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 498) ﻧﻌﻤﺖ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻪ
ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ… (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 759)
ِ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻗﺪﺭ ﻭ ﺟﺎﻩ ﭼﻮﻥ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻧﺮﺳﺪ، ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮﺵ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 763)
ﺑﺎﺯ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻳﻚ ﺩﺷﻨﺎﻣﺸﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻛﻮﺭ ﺷﻮﺩ، ﻳﺎ ﺩﺭﺁﻳﺪ: ﭼﺸﻢ ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ ﻛﻪ ﺑﺮﻛﻨﺪﻩ ﺑﺎﺩ…
(ﮔﻞ،ﺏ5،ﺡ5)Image result for ‫سعدی‬‎
ﺷﺒﻲ ﻭ ﺷﻤﻌﻲ ﻭ ﺟﻤﻌﻲ ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻧـﻈﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺗـﻮ، ﻛـﻮﺭﻱ ﭼﺸـﻢ ﺍﻋﺪﺍ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 361)

ﺯﻥ ﺑﻪ ﻣﺰﺩ ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
َﺒﺎﻥ» ﺣﻠﻘﻪ ﺑـﺮ ﺩﺭ ﻧـﺰﺩ
ﺧﻮﺭ ﺍﺯ ﻛﻮﻩ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺮ ﻧﺰﺩ َ ﻛـﻪ ﺍﻳـﻦ «ﻗﻠﺘ
(ﺑﻮ، 1189)
ً ﺩﺷﻨﺎﻣﻬﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮﺷﺎﻥ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻭﺍﺭ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﻭ ﻏﺎﻟﺒﺎ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ: ﺁﺳﻴﻤﻪ ﺳﺮ، ﺁﺷﻔﺘﻪ، ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺣﺎﻝ،
ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻫﻮﺵ، ﺍﺑﻠﻪ، ﺍﺟﻼﻑ، ﺍﺣﻤﻖ، ﺍﻭﺑﺎﺵ، ﺑﺎﺩﺳﻨﺞ (ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﮔﻮ)، ﺑﺨﻴﻞ، ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ، ﺑﺪﺑﺨﺖ، ﺑﺪﺧﻮﺍﻩ، ﺑﺪﺩﻳﻦ، ﺑﺪﺭگ،
ﺑﺪﺳﮕﺎﻝ، ﺑﺪﻋﻬﺪ، ﺑﺪﻓﺮﺟﺎﻡ، ﺑﺪﮔﻮ، ﺑﺪﮔﻬﺮ، ﺑﺪﻧﺎﻡ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺑﺨﺖ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺭﻭﺯ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻻﻑ، ﺑﻠﻬﻮﺱ، ﺑﻲ ﺑﺼﺮ، ﺑﻲ ﺧﺮﺩ،
ﺑﻲ ﻣﺎﻳﻪ، ﺑﻲ ﻣﺮﻭﺕ، ﺑﻲ ﻣﻐﺰ، ﺑﻲ ﻫﻤﺖ، ﺑﻲ ﻫﻨﺮ، ﭘﺨﺘﻪ ﺧﻮﺍﺭ (ﻣﻔﺘﺨﻮﺭ)، ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﮔﻮ، ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺭ، ﭘﻠﻴﺪ، ﺗﻦ ﭘﺮﻭﺭ، ﺗﺒﺎﻩ، ﺗﺮﺩﺍﻣﻦ، ﺗﻔﻮ،
ﺗﻨﺪﺭﻭ (ﺗﺮﺷﺮﻭﻱ)، ﺗﻨﮓ ﭼﺸﻢ، ﺗﻬﻲ ﻣﻐﺰ، ﺟﺎﻫﻞ، ﺟﺒﺎﺭ، ﺟﻔﺎﭘﻴﺸﻪ، ﺟﻔﺎﮔﺴﺘﺮ، ﺟﻠﻒ، ﺟﻬﺎﻧﺴﻮﺯ، ﭼﺎﺭﭘﺎ، ﺣﺮﻑ ﮔﻴﺮ (ﻋﻴﺒﺠﻮ)،
ّﺖ)، ﺧﻮﺩﭘﺴﻨﺪ، ﺧﻮﺩﭘﺮﺳﺖ، ﺧﻮﺩﺭﺃﻱ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭ، ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭﻩ،
ﺣﺮﻳﺺ، ﺣﺴﻮﺩ، ﺧﺒﻴﺚ، ﺧﺮ، ﺧﺮﻱ (ﺧﺮﻳ
ﺧﻮﻧﺮﻳﺰ، ﺧﻴﺮﻩ (ﮔﺴﺘﺎﺥ)، ﺧﻴﺮﻩ ﺭﻭﻱ، ﺩﺍﻣﻦ ﺁﻟﻮﺩﻩ، ﺩﺭﺷﺖ ﺧﻮ، ﺩﺯﺩ، ﺩﺷﻤﻦ ﺧﻮ، ﺩﻏﻞ، ﺩﻝ ﻣﺮﺩﻩ، ﺩﻧﻴﺎﭘﺮﺳﺖ، ﺩﻧﻴﺎﺧﺮ، ﺩﻭﻥ،
ﺩﻭﻥ ﻫﻤﺖ، ﺭﻋﻨﺎ، ﺭﻧﺪ، ﺯﺑﻮﻥ، ژﺍژﺧﺎ، ﺳﺎﻟﻮﺱ، ﺳﺨﺖ ﺩﻝ، ﺳﺘﻤﻜﺎﺭ، ﺳﺘﻤﮕﺮ، ﺳﺨﻦ ﭼﻴﻦ، ﺳﺮﺍﺳﻴﻤﻪ، ﺳﺮﻛﺶ، ﺳﺴﺖ ﭘﻴﻤﺎﻥ،
ُﺳﻐﺒﻪ (ﻣﺴﺨﺮﻩ)، ﺳﻔﻠﻪ، ﺳﮓ، ﺳﻨﮕﺪﻝ، ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺩﻝ، ﺳﻴﻪ ﺩﻝ، ﺳﻴﻪ ﻛﺎﺭ، ﺳﻴﻪ ﻧﺎﻣﻪ، ﺷﺮﺍﻧﮕﻴﺰ، ﺷﻜﻢ ﺑﻨﺪﻩ، ﺷﻜﻢ ﺧﻮﺍﺭ، ﺷﻮﺥ،
ّ ﺷﻮﺥ ﭼﺸﻢ، ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ ﺑﺨﺖ، ﺻﺎﺣﺐ ﻏﺮﺽ، ﻃﺎﻣﻊ، ﻃﻤﺎﻉ، ﻇﺎﻟﻢ، ﻋﺎﺻﻲ، ﻋﻴﺒﺠﻮ، ﻋﻔﺮﻳﺖ، ﻓﺎﺳﻖ، ﻓﺮﻭﻣﺎﻳﻪ، ﻗﻼﺵ، ﻗﻠﺘﺒﺎﻥ،
ُ ُ ﺰ (ﺣﻴﻠﻪ ﮔﺮ)، ﮔﺮﺩﻧﻜﺶ، ﮔﺮگ، ﻻ ﺍﺑﺎﻟﻲ، ﻻﻓﺰﻥ، ﻟﺌﻴﻢ، ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ…، ﻣﺨﻨﺚ، ﻣﺮﺍﺋﻲ
ُﺮﺑ
ﻗﻠﻨﺪﺭ، ﻛﺎﻓﺮ، ﻛﻮﺗﻪ ﻧﻈﺮ، ﮔﺪﺍ، ﮔﺪﺍﭘﻴﺸﻪ، ﮔ
ّﺎﻉ ﺧﻴﺮ، ﻣﻮﺫﻱ، ﻧﺎﺍﻫﻞ، ﻧﺎﭘﺎﻙ، ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ، ﻧﺎﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩ، ﻧﺎﺣﻖ ﺷﻨﺎﺱ، ﻧﺎﺩﺍﻥ، ﻧﺎﺳﭙﺎﺱ،
(ﺭﻳﺎﻛﺎﺭ)، ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯﺍﺭ، ﻣﻔﺴﺪ، ﻣﻤﺴﻚ، ﻣﻨ
ﻧﺎﻛﺲ، ﻧﺎﻣﺮﺩ، ﻧﺎﻣﺮﺩﻡ، ﻧﺤﺲ، ﻧﺮـ ﻣﺎﺩﻩ، ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯﺍﺭ، ﻣﺮﺩﻩ ﺩﻝ، ﻧﮕﻮﻥ ﺑﺨﺖ، ﻧﮕﻮﻥ ﻃﺎﻟﻊ ﻭ…
«ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭﺵ ﺷﻮﺩ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻭ ﮔﺮ، ﻧﻪ ﺭﺍﻋﻲ ﺧﻠﻖ ﺍﺳﺖ، ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭﺵ ﺑﺎﺩ/ ﻛﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ، ﺍﻭ
ﺟﺰﻳﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻲ ﺳﺖ (ﺗﻘﺮﻳﺮﺍﺕ ﺛﻼﺛﻪ، 845 ﻭ ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 750)؛ ﻃﻔﻼﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﺪﺭ ﺑﻤﻴﺮﺍﺩ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 758) ﺗﻴﺰ ﺩﺭ ﺭﻳﺶ
ﻛﺎﺭﻭﺍﻧﺴﺎﻻﺭ/ ﮔﺮ ﺑﺪﺍﻥ ﺩﻩ ﺭﻭﺩ ﻛﻪ ﺧﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 759). ﺩﺳﺖ ﺧﺮ ﻫﻢ ﻧﺜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺳﺘﻤﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﻳﻚ
ﺷﺐ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻋﻴﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ: ﻛﺴﻢ ﭘﺎﻱ ﻣﺮﻏﻲ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩ ﭘﻴﺶ/ ﻭﻟﻲ ﺩﺳﺖ ﺧﺮ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ
ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻴﺶ! (ﺑﻮ، 877) «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺵ» ﻫﻢ ﺍﺯ ﻧﻔﺮﻳﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 669)، ﻳﺎ: ﺩﻭ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺵ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﻤﭽﻮ
ﻗﻠﻢ.(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 676) ﺣﺮﺍﻣﺶ ﺑﺎﺩ ﻭ ﻣﻄﺮﻭﺩ ﺑﺎﺩ ﻫﻢ ﻧﺜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﻧﻈﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ، ﺣﺮﺍﻣﺶ ﺑﺎﺩ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 421)
ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻛﻪ ﻣﻄﺮﻭﺩ ﺑﺎﺩ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533) «ﺍﺳﺒﺶ ﺑﻲ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﻮﺩ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﻫﺮ ﺁﻥ ﻛﻪ ﭘﺎﻱ ﺧﻼﻑ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺭﻛﻴﺐ ﺁﻭﺭﺩ ﺑـﻪ ﺧـﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﺭﻭﺩ ﺍﺳـﺐ ﺑﻲ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺵImage result for ‫سعدی‬‎
(ﻣﺮﺍﺛﻲ، 702)
ﮔﺎﻫﻲ ﻧﻴﺰ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﻱ ﻭ ﺟﺪﺍﻳﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺮگ ﻫﻤﺴﺮ ﻳﺎ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ: ﻓﺮﺍﻕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ
ﺑﺎﺩ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 527) ﻫﺮ ﺁﻥ ﻛﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺑﻴﻮﻩ ﺯﻥ/ ﺗﺮﺣﻢ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺯﻧﺶ ﺑﻴﻮﻩ ﺑﺎﺩ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ؛ 751)، ﺑﻪ ﺑﻮﻡ ﺣﺎﺩﺛﻪ
ﺑﻮﻡ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻭﻳﺮﺍﻥ! (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)
ﺑﺮﻋﻜﺲ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻋﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ: ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺎﺭﺧﺪﺍﻱ… ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻗﺮﺁﻥ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﺩﻭﻟﺘﺖ ﺑﺎﺩ (ﻗﺪﻳﻢ،
ّ 723)، ﺩﻭﻟﺘﺖ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 679)، ﺑﺨﺘﺖ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺟﺎﻫﺖ ﻣﺠﺪﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 657)، ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﺑﺨﺖ ﺑﺎﺩﻱ (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
566)، ﻧﻴﻜﺖ ﺑﺎﺩ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 413)، ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 702)، ﻋﻤﺮﺕ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﺎﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ 697)، ﺩﻳﺮﺳﺎﻝ ﺑﻤﺎﻥ
(ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)، ﻋﻤﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 562)، ﺧﺪﺍﻳﺖ ﻋﻤﺮ ﺟﺎﻭﻳﺪﺍﻥ ﺩﻫﺎﺩ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 752)، ﺑﻘﺎﻱ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺩ
َ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 752)، ﻧﮕﺎﻫﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻌﻴﻨﺖ ﺧﺪﺍﻱ ﺑﻮﺩ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 651)، ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 786)، ﺩﺭﻭﻧﺖ
ﺑﻪ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﺣﻖ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺩ (ﺑﻮ،…)، ﻫﺮ ﺭﻭﺯﺕ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ/ ﺩﻭﻟﺖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺗﺮﻗﻲ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺩﺷﻤﻦ ﺟﺎﻥ ﺩﻫﺎﺩ! (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 752)
ﻭ ﮔﺎﻩ ﭼﻨﺪ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻲ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ: ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻭ ﻧﺼﺮﺕ ﻭ ﻇﻔﺮﺕ ﺑﺎﺩ ﻫﻢ ﻋﻨﺎﻥ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 652)، ﻓﻠﻚ ﻣﺴﺎﻋﺪ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻳﺎﺭ ﻭ
ﺑﺨﺖ ﻗﺮﻳﻦ/ ﺗﻨﺖ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﻴﺪﺕ ﺭﻭﺍ ﻭ ﺣﻜﻢ ﺭﻭﺍﻥ! (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 683)Image result for ‫سعدی‬‎
ﻫـﻤـﻴـﺸﻪ ﺻـﺎﺣـﺐ ﺍﻳـﻦ ﻣـﻨﺰﻝ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺭﺍ ﺗﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺨﺖ ﺟﻮﺍﻥ
(ﻣﻮﺍﻋﻆ، 680)
ﻳــﺎ ﺭﺏ ﻛـﻤـﺎﻝ ﻋـﺎﻓـﻴـﺖ ﺑــﺮ ﺩﻭﺍﻡ ﺑــﺎﺩ ﺍﻗﺒـﺎﻝ ﻭ ﺩﻭﻟـﺖ ﻭ ﺷﺮﻓﺖ ﻣﺴﺘـﺪﺍﻡ ﺑـﺎﺩ
ﺳﺎﻝ ﻭ ﻣﻬﺖ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ ﺑـﺨـﺘـﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﮔﺮﺩﺵ ﮔﻴﺘﻲ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺑﺎﺩ
(ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 751)
ﺩﻋﺎﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﺑﻮﺩ: ﺗﻮ ﺩﺭﺩ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭﺩﺕ ﻣﺒﺎﺩ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 533)، ﻏﻤﺖ ﻣﺒﺎﺩ ﻭ ﮔﺰﻧﺪﺕ ﻣﺒﺎﺩ ﻭ ﺩﺭﺩ
ﻣﺒﺎﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 579)، ﺑﺎ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻣﺒﺎﺩﺕ ﺳﺮ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 432) ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﻳﻪ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ِ ﻭ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ: ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻓﺪﺍﻱ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 588)، ﺗﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺧﻲ ﺟﺎﻧﺖ! (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 414) ﮔﺎﻩ
ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎﻳﻪ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ: ﻫﺰﺍﺭ ﺟﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰﺕ ﻓﺪﺍﻱ ﺟﺎﻥ ﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 398)، ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﺭﻭﻱ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎ، ﺗﻦ ﻫﺎ

ﻓﺪﺍﻱ ﺟﺎﻧﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 414)، ﻣﻀﺎﺟﻊ ﭘﺪﺭﺍﻧﺖ ﻏﺮﻳﻖ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺣﻤﺖ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 651)، ﺑﺮ ﺭﻭﺍﻥ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﻼﻑ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ/
ﻣﺪﺩ ﺭﺣﻤﺖ ﺍﻳﺰﺩ، ﻋﺪﺩ ﺭﻣﻞ ﺯﺭﻭﺩ. (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 662)
ﺳﻮﮔﻨﺪ
36ـ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺳﻮﮔﻨﺪﻫﺎ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﻭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩ: ﺧﺪﺍ، ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ، ﺍﻭﻟﻴﺎ، ﺟﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰ، ﺩﻭﺳﺘﻲ، ﺧﺎﻙ ﭘﺎ ﻭ… ﺗﻮ
ِﻢ «ﺧﺪﺍ ﺭﺍ» ﺯ ﺳﺮﻡ ﺑﺮ ﺧﻴﺰﻱ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 573)، ﻭﺭﻧﻪ «ﺑﻪ ﺧﺪﺍ» ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭘﺲ… (ﺗﺮﺟﻴﻌﺎﺕ،
ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ: ﻫﻴﭽﺖ ﺍﻓﺘﺪ ﻛ
598)، ﺍﺯ ﻃﻌﻨﺔ ﺩﺷﻤﻦ «ﺑﻪ ﺧﺪﺍ» ﮔﺮ ﺧﺒﺮﺳﺘﻢ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 495)، ﺟﺰ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﻳﻖ ﻧﺪﺍﻧﻢ، «ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 439)، «ﺑﻪ
ﺧﺪﺍ» ﻭ «ﺑﻪ ﺳﺮﺍﭘﺎﻱ ﺗﻮ»… ﺑﻪ «ﭼﺸﻢ ﺗﻮ» ﻛﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻧﻌﺎﻣﻢ ﻧﻴﺴﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ 404)، «ﺑﻪ ﺣﻖ» (ﺑﻮ، 3459) «ﺑﻪ ﺣﻖ
ﺭﻭﺯﺑﻬﺎﻥ» ﻭ «ﺑﻪ ﺣﻖ ﭘﻨﺞ ﻧﻤﺎﺯ»، «ﺑﻪ ﺣﻖ ﻛﻌﺒﻪ» ﻭ «ﺁﻥ ﻛﺲ ﻛﻪ ﻛﺮﺩ ﻛﻌﺒﻪ ﺑﻨﺎ» (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 669)، «ﺑﻪ ﺣﻖ ﺳﻴﺮﺕ ﭘﺎﻙ ﭘﻴﻤﺒﺮﺍﻥ»
(ﻗﺼﺎﻳﺪ،)، «ﺑﻪ ﺣﻖ ﺑﻨﻲ ﻓﺎﻃﻤﻪ» (ﺑﻮ، 88) «ﺑﻪ ﺣﻖ ﭘﺎﺭﺳﺎﻳﺎﻥ» (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 721)، «ﻧﻴﻚ ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﻭ «ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﺎﻥ» (ﻣﺮﺍﺷﻲ، 703)،
«ﺑﻪ ﺣﻖ ﻣﺮﺩﺍﻧﻲ» ﻛﻪ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺟﻤﻴﻞ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺟﻤﺎﻝ (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 674)، ﺳﻌﺪﻱ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺳﻮﮔﻨﺪ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 577)،
«ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺍﻭ» ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻭﻓﺎﺳﺖ ﻫﻨﻮﺯ (ﻣﻠﺤﻘﺎﺕ، 632)، ﻣﻨﻪ «ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ» ﺑﺎﺭ ﻓﺮﺍﻕ ﺑﺮ ﺩﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﺮ ﺭﻳﺶ (ﻃﻴﺒﺎﺕ،
367)، «ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ» ﻛﺰ ﻣﻴﺎﻥ ﺟﺎﻥ، ﺯ ﺟﺎﻧﺖ ﺩﻭﺳﺘﺮ ﺩﺍﺭﻡ (ﻗﺪﻳﻢ، 498)، «ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ» ﺍﺭ ﻓﺮﻭﺷﻢ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 414)، ﻣﺮﺍ
«ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ» ﮔﻔﺘﻦ ﻃﺮﻳﻖ ﻋﺰﺕ ﻧﻴﺴﺖ/ «ﺑﻪ ﺧﺎﻛﭙﺎﻱ ﺗﻮ»، ﻭﺍﻥ ﻫﻢ ﻋﻈﻴﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺍﺳﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 382)، «ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﭘﺎﻱ ﺗﻮ»
ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻭ «ﺟﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻻﻥ» (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 498)، «ﺑﻪ ﺳﺮﺕ» ﻛﺰ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﭘﻨﺪﺍﺭ ﺑﺮﻓﺖ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 409)، «ﺑﻪ ﺳﺮﺕ» ﻛﺰ ﺳﺮ
ﭘﻴﻤﺎﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﺮﻭﻡ (ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 512) «ﺑﻪ ﺩﻟﺖ» ﻛﺰ ﺩﻟﺖ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻧﻜﻨﻢ/ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺯﻳﻦ ﻣﺨﻮﺍﻩ ﺳﻮﮔﻨﺪﻱ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 558)، «ﺑﻪ
ّﺣﻖ ﺩﻭﺳﺘﻲ» ﺟﺎﻧﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭ ﺳﻮﮔﻨﺪﻡ (ﻗﺪﻳﻢ، 498)، «ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻲ» ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺯﻫﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ/ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺫﻭﻕ ﺍﺭﺍﺩﺕ
ﺧﻮﺭﻡ ﻛﻪ ﺣﻠﻮﺍ ﺭﺍ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 360)، «ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻴﺖ» ﻛﻪ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﺯ ﺩﻭﺳﺘﻴﺖ ﻋﺪﻭﻝ (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 488)، «ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﻱ ﺗﻮ» ﺩﺍﻧﻢ ﻛﻪ
ﺗﺎ ﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﺮﻓﺘﻲ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 497)، «ﺑﻪ ﻭﺻﺎﻟﺖ» ﻛﻪ ﻧﻪ ﻣﺴﺘﻮﺟﺐ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 499)، «ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ» ﮔﻮﻳﻢ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮﻓﺘﻲ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 499) «ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ» ﻛﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻋﺰﻳﺰ… (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 531)، «ﺑﻪ ﻭﻓﺎﻱ» ﺗﻮ ﻛﺰﺍﻥ ﺭﻭﺯ
ﻛﻪ ﺩﻟﺒﻨﺪ ﻣﻨﻲ… (ﺑﺪﺍﻳﻊ، 496)
«ﺑﻪ ﺣﻖ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﺳﺖ» ﻛﻪ ﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺮﻳﺪﻡ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﺲ ﭘﻴﻮﺳﺘﻢ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 494)
ﻧﻘﺎﺷﻲ
37- ﺳﻌﺪﻱ ﺑﻪ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﻭﺯﻣﺮﺓ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻋﺼﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﭘﻴﺸﻴﻦ ﻣﻜﺮﺭ ﻭ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﻛﺎﺥ، ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺣﻤﺎﻡ، ﺗﺼﺎﻭﻳﺮﻱ ﺭﺳﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﺩﻳـﻮﺍﺭ ﺳﺮﺍﻳﺖ ﺭﺍ ﻧـﻘﺎﺵ ﻧـﻤﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﺯﻳﻨﺖ ﺍﻳﻮﺍﻧﻲ، ﻧﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻳﻮﺍﻧﺖ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 412)
ﺧـﻮﺍﺟﻪ ﺩﺭ ﺑﻨـﺪ ﻧﻘـﺶ ﺍﻳﻮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺧـﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﭘـﺎﻱ ﺑـﺴﺖ ﻭﻳـﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ
(ﮔﻞ، ﺏ6،ﺡ1)
ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻨﺪ.
ﻛﻲ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﻱ ﻣﻠﻚ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﺔ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺮﺳﺖ ﺭﻭ ﭼﻮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺤﻮ ﻛﺮﺩﻱ، ﺑﺎ ﻣﻠﻚ ﻫﻤﺨﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 732)
ﺍﻳـﻦ ﻗـﺪﺭ ﺩﺭﻳﺎﺏ ﻛﺎﻧﺪﺭ ﺧﺎﻧﺔ ﺧﺎﻃﺮ، ﻣﻠﻚ ﻧـﮕﺬﺭﺩ ﺗـﺎ ﺻـﻮﺭﺕ ﺩﻳـﻮ ﺍﺳـﺖ ﺑـﺮ ﺩﻳــﻮﺍﺭ ﺩﻝ
(ﺧﻮﺍﺗﻴﻢ، 734)
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺑﺮﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺟﻦ ﻭﭘﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻃﺐ ﺳﻨﺘﻲ
ﻭﺟﻮﺩ ﺑﺮﺧﻲ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﺆﺛﺮ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻩ، ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺩﺭ ﮔﺮﻣﺎﺑﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ.
ﺍﮔـﺮ ﺗـﻮ ﺁﺩﻣﻴـﻲ، ﺍﻋـﺘﻘﺎﺩ ﻣـﻦ ﺍﻳـﻦ ﺍﺳـﺖ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻫﻤﻪ ﻧﻘﺸﻨﺪ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ
(ﻗﺪﻳﻢ، 491)
ﻧﻪ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺍﺳﺖ ﻣﺰﺧﺮﻑ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺳﻌﺪﻱ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﻣﺎﺑﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻧﻘﺎﺵ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 732)
ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻞ ﺳﺮﺷﻮﻱ ﻣﻲ ﺷﺴﺘﻨﺪ:
ِﮔﻠـﻲ ﺧــﻮﺷــﺒـﻮﻱ ﺩﺭ ﺣـﻤـﺎﻡ ﺭﻭﺯﻱ ﺭﺳﻴـﺪ ﺍﺯ ﺩﺳـﺖ ﻣﺤﺒﻮﺑﻲ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ
(ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ)
ُ ِ ﻠﻴﻨـﺶ، ﮔﻞ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻟـﻮﺩ
ﺑـﺎ ﺩﻭﺳـﺖ ﺑـﻪ ﮔﺮﻣـﺎﺑﻪ ﺩﺭﻡ ﺧﻠﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﻥ ﺭﻭﻱ ﮔ
(ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 617)

ﻣﺪﺭﺳﻪ
ّﺎﺏ) ﻣﻲ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ُ 38- ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﻜﺘﺒﺨﺎﻧﻪ (ﻛﺘ
(ﮔﻞ،ﺏ7،ﺡ3ﻭ4) ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ، «ﺳﺎﺋﻖ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ.
ّﺎﺑـﺶ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳـﺎﺋــﻖ ﻧــﺒــﺮﺩ ِ ﺑﺰﺭگ ﺁﻣﺪﺵ ﻃﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻃﻔﻞ ُ ﺧﺮﺩ
ُ ﺑـﻪ ﻛﺘ
(ﺑﻮ، 2661)
ّﺎﺏ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 369) ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ، «ﻣﺘﻌﻠﻢ»
ُ ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ: «ﭘﻴﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﻪ ﻛﺘ
(ﮔﻞ،ﺏ5،ﺡ5) ﻭ «ﺷﺎﮔﺮﺩ» ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻮ ﺍﺩﺏ ﻛﻢ ﻛﻦ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﺟﻨﺲ ﺷﺎﮔﺮﺩﻡ». (ﻗﺪﻳﻢ، 498) ﺩﺭ ﻣﻜﺘﺒﺨﺎﻧﻪ،
ﺍﻓﺰﻭﻥ ﺑﺮ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺣﺪﻳﺚ، «ﻣﻘﺪﻣﺔ ﻧﺤﻮ ﺯﻣﺨﺸﺮﻱ»19 ﻫﻢ ﺗﺪﺭﻳﺲ ﻣﻲ ﺷﺪ. (ﮔﻞ، ﺏ5،ﺡ16)
ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻪ
39- ﻣﺮﺩﻡ ﻓﻘﻴﺮ ﻭ ﺑﻲ ﺧﺎﻧﻤﺎﻥ، ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺧﺎﻧﻘﺎﻩ ﻭ ﺭﺑﺎﻁ ﻭ ﻟﻨﮕﺮﮔﺎﻩ ﻭ ﺯﺍﻭﻳﻪ ﻭ ﻓﺘﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ، ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ «ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻪ»
ﺍﻗﺎﻣﺖ ﻛﻨﻨﺪ؛ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ﺍﺧﻴﺮ ﺑﺪﺍﻥ «ﮔﺮﻣﺨﺎﻧﻪ» ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ.
ﺑـﻨـﺎ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﻧـﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻟﺸﻜﺮ ﻧﻮﺍﺧﺖ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺩﺭﻭﻳﺶ، «ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻪ» ﺳﺎﺧﺖ
(ﺑﻮ، 667)
ّ 40- ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﻮﺍﺏ، ﺑﻪ ﻫﻢ «ﺷﺐ ﺧﻮﺵ» ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ «ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ» ﺭﺍﻳﺞ ﺗﺮ
ﺍﺳﺖ.
ﻣﻦ ﻧﻴﺰ ﭼﺸﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺵ، ﺑﺮ ﻣﻲ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﻓﺮﺍﻕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، «ﺷﺐ ﺧﻮﺵ» ﺑﮕﻔﺘﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ
(ﻃﻴﺒﺎﺕ، 362)
ﻋﻠﻮﻳﺎﻥ
41- ﻋﻠﻮﻳﺎﻥ (ﺳﺎﺩﺍﺕ) ﻣﻮﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺷﻴﺎﺩﻱ ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻋﻠﻮﻱ ﺍﻡ!» (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ32) ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ
َ ّﻀﻌﻒ ﺷﻮﺩ، ﺧﻴﺎﻝ ﻣﺒﻨﺪ/ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﮕﺎﻩ
ُ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ «ﺷﺮﻳﻒ» ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻴﺪﻧﺪ: ﺷﺮﻳﻒ ﺍﮔﺮ ﻣﺘ
ﺑﻠﻨﺪﺵ ﺿﻌﻴﻒ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. (ﮔﻞ،ﺏ3،ﺡ26) ﺳﻌﺪﻱ ﺩﺭ «ﺗﻘﺮﻳﺮﺍﺕ ﺛﻼﺛﻪ» ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺶ ﺷﻤﺲ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﺟﻮﻳﻨﻲ (ﺻﺎﺣﺐ
ﺩﻳﻮﺍﻥ) ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻳﻨﻜﻪ «ﻋﻠﻮﻱ ﺑﻬﺘﺮ ﻳﺎ ﻋﺎﻣﻲ»، ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﻲ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ. (ﻛﻠﻴﺎﺕ، ﺹ 843)
ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﻲ
42- ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺳﺮﮔﺮﻣﻴﻬﺎﻱ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﺷﺎﻥ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻧﺴﻞ ﻗﺒﻞ ﺭﻭﻧﻖ ﺑﻪ ﺳﺰﺍ ﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺠﺎﻟﺲ
ﺩﺭﺑﺎﺭﻱ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻲ ﺷﺪ (ﮔﻞ،ﺏ1،ﺡ6) ﻭ ﺳﻌﺪﻱ ﺿﻤﻦ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻭ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ، ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺣﺪﻳﺚ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﻋﺠﻢ ﺭﺍ…/
ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪ ﻳﻚ ﻓﺮﺟﺎﻡ (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 785) ﻭ ﺧﻮﺩ ﻧﻴﺰ ﻣﻜﺮﺭ ﺍﺯ «ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ» (ﻣﻮﺍﻋﻆ، 767) ﻭ ﺷﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﭘﻬﻠﻮﺍﻧﺎﻥ
ً ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﻧﺎﻡ ﺁﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﻫﻤﺪﻻﻧﻪ ﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﭼﻮﻥ: ﺍﺭﺩﺷﻴﺮ، ﺍﺳﻔﻨﺪﻳﺎﺭ، ﺍﻧﻮﺷﻴﺮﻭﺍﻥ/
ﻧﻮﺷﻴﻦ ﺭﻭﺍﻥ، ﺑﺎﺑﻜﺎﻥ، ﺑﺰﺭﮔﻤﻬﺮ، ﺑﻬﺮﺍﻡ ﮔﻮﺭ، ﺑﻬﻤﻦ، ﺑﻴﮋﻥ، ﭘﺮﻭﻳﺰ، ﺟﻢ/ ﺟﻤﺸﻴﺪ، ﺧﺴﺮﻭ، ﺩﺍﺭﺍ (ﺩﺍﺭﻳﻮﺵ ﺳﻮﻡ)، ﺩﺳﺘﺎﻥ،
ﺭﺳﺘﻢ، ﺯﺍﻝ، ﺳﺎﻡ، ﺳﻬﺮﺍﺏ، ﺳﻴﺎﻭﺵ، ﺷﺎﭘﻮﺭ، ﺷﻜﺮ، ﺷﻴﺮﻭﻳﻪ، ﺷﻴﺮﻳﻦ، ﻓﺮﻫﺎﺩ، ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ، ﻗﺒﺎﺩ، ﻛﺴﺮﻱ، ﻛﻴﺨﺴﺮﻭ، ﻧﺮﻳﻤﺎﻥ،
ﻫﺮﻣﺰ، ﻳﺰﺩﮔﺮﺩ؛ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﻲ ﻫﻤﭽﻮﻥ: ﺍﺳﻜﻨﺪﺭ/ ﺳﻜﻨﺪﺭ (ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻛﻮﺭﻭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺳﺘﻮﺩﻩ)، ﺍﻓﺮﺍﺳﻴﺎﺏ، ﺗﻮﺭ،
ﺷﻐﺎﺩ، ﺿﺤﺎﻙ. ﺑﻪ ﺁﻳﻴﻨﺔ ﮔﻴﺘﻲ ﻧﻤﺎ، ﺟﺎﻡ ﺟﻢ، ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﻛﻴﺨﺴﺮﻭ، ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﻭ ﻛﻤﺎﻥ ﻛﻴﺎﻧﻲ، ﭼﺎﻩ ﺑﻴﮋﻥ، ﻧﻘﺶ ﺍﺭﺗﻨﮕﻲ
ﻣﻘﻮﻟﺔ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭﻧﻈﺮ ﺳﻌﺪﻱ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ.20 (ﺍﺭژﻧﮓ ﻣﺎﻧﻲ)، ﺯﺭﺗﺸﺖ، ﺍﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺯﻧﺪ، ﻭ ﮔﺒﺮﺍﻥ ﭘﺎﺯﻧﺪﺧﻮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺑﺮﺭﺳﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﻄﺎﻟﺐ، ﺑﻪ
ﺳﺎﻳﺮ ﻣﻮﺍﺭﺩ
43- ﻋﻘﻞ ﺑﻠﻨﺪﻗﺪﺍﻥ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ: «ﺑﺎﻻﻱ ﺩﺭﺍﺯ ﺭﺍ ﺧﺮﺩ ﻛﻢ ﺑﺎﺷﺪ». (ﺭﺑﺎﻋﻴﺎﺕ، 675)
ِّ 44- ﺳﮕﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﻲ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻧﺪ؛ ﭼﺮﺍ ﻛﻪ: «ﺍﺫﻝ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺳﮓ» ﺍﺳﺖ (ﮔﻞ،ﺏ8،ﺵ87)؛
ِ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮ ﺳﮓ ﺷﻬﺮﻱ ﺟﻔﺎ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺁﻳﺪ. (ﻗﺼﺎﻳﺪ، 664) ﭼﻮ ﺳﮓ ﺭﺍ ﺑﺨﺖ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺒﺮﻧﮓ/ ﻫﻢ ﺍﺯ
ﺧﺮﺩﻱ ﺯﻧﻨﺪﺵ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺳﻨﮓ. (ﻣﺜﻨﻮﻳﺎﺕ، 787) ﺳﮕﻲ ﺷﻜﺎﻳﺖ ﺍﻳﺎﻡ ﺑﺮ ﻛﺴﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ:… ﻫﺰﺍﺭ ﺳﻨﮓ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻧﮕﻪ
ﺑﺨﻮﺭﻡ… ﭼﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺳﻨﮓ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻨﻢ؟ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 766) ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﮓ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﺷﺴﺖ ﭘﻠﻴﺪﻱ (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ،
770) ﻭ: ﺳﮓ ﺷﻬﺮ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺷﻜﺎﺭ ﻛﻨﺪ. (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 445)
ً 45- ﺑﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﺜﻼ ﻃﻮﻃﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺍﺵ: «ﻃﻮﻃﻴﻲ
ً ﺭﺍ ﺑﺎ ﺯﺍﻏﻲ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﻛﺮﺩﻧﺪ…» (ﮔﻞ،ﺏ5،ﺡ12) ﻭ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺷﺨﻮﺍﻧﻲ، ﻣﺜﻼ ﺑﻠﺒﻞ ﺭﺍ: «ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻠﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﺩﺭ
ﻗﻔﺲ ﻧﻜﻨﺪ». (ﻃﻴﺒﺎﺕ، 446) ﮔﻮﻳﺎ ﺍﺯ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻫﻢ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻳﺎ ﭘﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻛﺎﻻﻳﻲ ﻣﻲ ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ
ِ َﺮﻭﺣﺔ ﻃﺎﻭﻭﺳﻲ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺵ…» (ﮔﻞ،ﺏ2،ﺡ32) ﻭ ﻳﺎ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻭ
ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺎﺩﺑﺰﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: «ﺑﺎ ﻣ
َ ﺧﻂ ﻧﻤﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﻭﺯ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﺭ ﻃﺎﻭﻭﺱ/ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﺵ. (ﺻﺎﺣﺒﻴﻪ، 764)

ﺁﻧﭽﻪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺁﻣﺪ، ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺩﺭ ﻗﺮﻥ ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺛﺎﺭ ﺷﻴﺦ ﺍﺟﻞ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻭ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻛﻠﻴﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ، ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺑﻪ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺑﺮﺑﺨﻮﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺎﻥ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﻳﻦ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻛﺎﻣﻞ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﻳﺶ ﺷﻴﺮﺍﺯﻳﺎﻥ ﺁﻥ ﻋﺼﺮ ﻧﻴﺰ ﻧﻈﺮ ﺑﻴﻔﻜﻨﻴﻢ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﻧﻤﺎﻱ ﺑﻬﺘﺮﻱ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﻭ
ﺯﺑﺎﻥ ﻫﻤﺸﻬﺮﻳﺎﻥ ﺳﻌﺪﻱ ﺑﺮﺍﻳﻤﺎﻥ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﺷﻮﺩ. ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﭘﻴﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﺔ «ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺳﻌﺪﻱ» ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺠﻠﻪ ﺑﻪ ﭼﺎپ ﺭﺳﻴﺪ.Image result for ‫سعدی‬‎
ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻬﺎ
1. ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺗﺼﺤﻴﺢ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﻈﺎﻫﺮ ﻣﺼﻔﺎ، ﺻﺺ 988-982.
2 ﺁﻗﺎﻱ ﺩﻛﺘﺮ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ ﭘﺎﺭﻳﺰﻱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
3. ﻏﻴﺎﺙ ﺍﻟﻠﻐﺎﺕ (ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﺮﻣﺸﺎﻫﻲ ﺑﺮ ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺹ 930).
4. ﻧﺪﺏ: ﮔﺮﻭ ﻭ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﻱ؛ ﺷﺸﺪﺭ: ﺣﺎﻟﺘﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﻳﻜﻨﺎﻥ ﻧﺮﺩ، ﺷﺶ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺣﺮﻳﻒ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ
ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﺮﻛﺖ ﺩﻫﺪ. (ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﻴﻦ)
5. ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺑﻪ ﺗﺼﺤﻴﺢ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﻔﺎ، ﺻﺺ 968-966.
6. ﺩﻛﺘﺮ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺑﻬﺎﺭ، ﺍﺯ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺗﺎ ﺗﺎﺭﻳﺦ، ﺹ 246؛ ﻧﻴﺰ ﺭ.ﻙ: ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ، ﺝ3، ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﻨﺖ ﻧﻮﺭﻭﺯﻱ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ.
ّﻣﺸﺎﻫﻲ.
7. ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺳﻌﺪﻱ، ﺹ 941، ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻬﺎءﺍﻟﺪﻳﻦ ﺧﺮ
8. ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ، ﺹ 295.
9. ﺩﻭﺗﺎﻳﻲ: ﺩﻭﺗﺎﺭ. ﺩﺭ ﻧﺴﺨﻪ ﻓﺮﻭﻏﻲ: ﺑﻪ ﺗﺎﻳﻲ.
10. ﺯﻣﺮ: ﻧﻲ ﺯﻧﻲ.
11. ﺩﻛﺘﺮ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﻴﺎﻧﻲ، ﺳﻌﺪﻱ ﺧﺎﻙ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭ ﺑﻮﻱ ﻋﺸﻖ، ﺹ 184.
12. ﺯﺭ ﻃﻠﻲ: ﺯﺭ ﺧﺎﻟﺺ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻴﺎﺭ؛ ﺷﻬﺮﻭﺍ: ﺯﺭ ﺧﺎﻟﺺ، ﭘﻮﻟﻲ ﻛﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺣﻘﻴﻘﻲ ﺍﺵ ﻛﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻱ ﺍﺳﻤﻲ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺩﺭ
ﻏﻴﺮ ﺷﻬﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺿﺮﺏ ﺷﺪﻩ، ﺍﺭﺯﺵ ﭼﻨﺪﺍﻧﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ، ﺹ 402.Image result for ‫سعدی‬‎
13. ﺁﻗﺎﻱ ﺩﻛﺘﺮ ﺷﻔﻴﻌﻲ ﻛﺪﻛﻨﻲ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
14. ﺑﻪ ﺗﺮﻛﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻗﺪﺡ ﻳﺎ ﭘﻴﺎﻟﺔ ﺑﺰﺭگ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ.
15. ﻓﻴﻠﺴﻮﻑ: ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻳﻌﻨﻲ ﻃﺒﻴﺐ.
16. ﻫﺪﺍﻳﻪ ﺍﻟﻤﺘﻌﻠﻤﻴﻦ ﻓﻲ ﺍﻟﻄﺐ، ﺹ 827 (ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ، ﺹ 315).
17. ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﭘﻴﺸﺘﺮ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﻤﺎﻳﻮﻧﻲ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
18. ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺧﺪﺍ ﻳﺎ ﻳﻬﻮﻩ، ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ: «ﺍﺩﻭﻧﺎﻱ» ﻳﻌﻨﻲ ﺁﻥ ﺳﺮﻭﺭ ﻣﻦ؛ ﺯﻳﺮﺍ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﻧﺎﻡ ﻳﻬﻮﻩ ـ ﺧﺪﺍﻱ ﺧﻮﺩ ـ ﺭﺍ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﻣﺒﺮ.
19. ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻛﺘﺎﺏ «ﺍﻟﻤﻔﺼﻞ ﻓﻲ ﺻﻨﺎﻋﻪ ﺍﻻﻋﺮﺍﺏ» ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺯﻣﺨﺸﺮﻱ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ «ﺍﻻﻧﻤﻮﺫﺝ» ﻧﺎﻣﻴﺪ. ﺍﺯ ﺗﻌﻠﻴﻘﺎﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ
ﺩﻛﺘﺮ ﻏﻼﻣﺤﺴﻴﻦ ﻳﻮﺳﻔﻲ ﺑﺮ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ، ﺹ 446.
20. ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﻴﺶ ﺁﻗﺎﻱ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭ ﻓﺴﺎﻳﻲ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﻣﻔﺼﻞ «ﺳﻌﺪﻱ ﻭ ﻓﺮﺩﻭﺳﻲ» (ﺫﻛﺮ ﺟﻤﻴﻞ ﺳﻌﺪﻱ، ﺝ2،
ﺹ55 ﺗﺎ 129) ﻣﻮﺍﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.Image result for ‫سعدی‬‎