(چهل و یک شعر عیدی‌ شفیعی‌کدکنی‌ به‌ دوستداران‌ شعر فارسی‌)

این روزها بهار و بنفشه…/ محمدرضا شفیعی کدکنی

 

(چهل و یک شعر عیدی‌ شفیعی‌کدکنی‌ به‌ دوستداران‌ شعر فارسی‌)

 

 

شعرْ درمانی‌ و ما اُنشِدُ الاَشعارَ اِلاّ تداویاً

مجنون‌

هر دم‌ به‌  اشارات‌ ، شدم‌ هر سویی‌

شاید که‌ بیابم‌ از  شفا یی‌، بویی‌

دردا که‌ نیافتم‌ به‌  قانون‌ ، جز شعر،

بیماریِ روحِ خویش‌ را دارویی‌

 

نام‌ تو

این‌ جذبة‌ عاشقی‌ نگر تا چند است‌

نامِ تو شنیدم‌ و دلم‌ خرسند است‌

از نامِ تو شاد می‌شود دل‌، آری‌،

نامِ تو و نامی‌ که‌ بدان‌ مانند است‌

دیوانة‌ اشک‌

این‌ لحظه‌ که‌ دل‌ حریم‌ دیدار شده‌ست‌

اشک‌ آمده‌ پیش‌ چشم‌ دیوار شده‌ست‌

دل‌ خواست‌ که‌ در نهان‌ ترا دارد دوست‌

دیوانة‌ اشک‌، چون‌ خبردار شده‌ست‌؟

جمع‌ ما پریشان‌ گردید

آن‌ لحظه‌ که‌ دیدار نمایان‌ گردید

با خود گفتم‌ که‌ کار آسان‌ گردید

من‌ بودم‌ و او و خامُشی‌ بود و نگاه‌

اشک‌ آمد و جمعِ ما پریشان‌ گردید

زاغان‌

آنک‌ شبِ شبانة‌ تاریخ‌ پر گشود

آنجا نگاه‌ کن‌

انبوهِ بیکرانة‌ اندوه‌!

اوه‌!

زاغان‌ به‌ رویِ دهکده‌، زاغان‌ به‌ روی‌ شهر

زاغان‌ به‌ رویِ مزرعه‌، زاغان‌ به‌ رویِ باغ‌

زاغان‌ به‌ رویِ پنجره‌، زاغان‌ به‌ رویِ ماه‌

زاغان‌ به‌ روی‌ آینه‌ها،

آه‌!

از تیره‌ و تبارِ همان‌ زاغ‌

کِش‌ راند از سفینة‌ خود نوح‌

اندوهِ بیکرانه‌ و انبوه‌.

زاغان‌ به‌ روی‌ برف‌

زاغان‌ به‌ روی‌ حرف‌

زاغان‌ به‌ روی‌ موسقی‌ و شعر

زاغان‌ به‌ روی‌ راه‌

زاغان‌ به‌ روی‌ هر چه‌ تو بینی‌

از نور تا نگاه‌!

آن‌ بنفشه‌ نپژمرده‌ باقی‌ست‌

ناظما! حکمتِ شاعری‌ چیست‌؟

جز پلی‌ ساختن‌ از سخن‌ها

از برای‌ عبورِ خلایق‌

روی‌ شطّی‌ که‌ همواره‌ جاریست‌

ور جز این‌ است‌

ناظما! حرمتِ شاعری‌ چیست‌؟

شعر اگر سایه‌ای‌ از نبوّت‌،

هست‌ و (دانم‌ که‌) در آن‌ شکی‌ نیست‌

بی‌عذاب‌ و شکنجه‌ ندیدیم‌

هیچ‌ پیغمبری‌ در جهان‌ زیست‌

گر نه‌ این‌ است‌

ناظما! لذتِ شاعری‌ چیست‌؟

چون‌ دگر پیشه‌ها (راست‌ گفتی‌!)

شاعری‌ پیشه‌ است‌ و چه‌ پیشه‌!

هر که‌ این‌ پیشه‌ در پیش‌ گیرد

با هراسیست‌ همسو همیشه‌

گِردِ او اضطرابی‌ نهانیست‌

ورنه‌ این‌ است‌

ناظما! وحشتِ شاعری‌ چیست‌؟

شاعرانِ جهان‌، از تو بایست‌

شیوة‌ زندگی‌ یاد گیرند

وین‌ که‌ شاعر، به‌ هر حال‌، در دَهر

بی‌گمان‌ زندگاری‌ سیاسیست‌

ور جزین‌ است‌

ناظما! فطرتِ شاعری‌ چیست‌؟

پنجة‌ تو به‌ هر چنگ‌ پرداخت‌

نغمة‌ روحِ انسان‌ طرازید

معبدی‌ بیکران‌ ـ جاودان‌ ساخت‌

در جهانی‌ که‌ گویند فانیست‌

ور جز این‌ است‌

ناظما! فرصتِ شاعری‌ چیست‌؟

راست‌ گفتی‌ و ز اشراق‌ گفتی‌

«تا یکی‌ از تبار بشر هست‌

بسته‌ و خستة‌ بند و زندان‌

من‌ رهایی‌ ندارم‌، اگرچند،

خود رهایم‌، نیَم‌ شاد و خندان‌.»

این‌ سخن‌ گر گزافست‌ و دعویست‌

ناظما! صحبت‌ شاعری‌ چیست‌؟

راست‌ گفتی‌ که‌ «معنی‌ و صورت‌

یک‌ حقیقت‌ بُوَد جاودانه‌

صورت‌ از زندگی‌ مایه‌ دارد

زندگی‌ نیز همواره‌ جاریست‌.»

ور جزین‌ است‌

ناظما! رُخصتِ شاعری‌ چیست‌؟

زان‌ زمانی‌ که‌ از قلب‌ زندان‌

ما صدای‌ ترا می‌شنیدیم‌

تا به‌ امروز پنجاه‌ سالیست‌

کو دگر شاعری‌ جز تو کاینسان‌

با مُذابی‌ ز فریاد و آتش‌

نغمه‌اش‌ چشمة‌ زندگانیست‌

ور جزین‌ است‌

ناظما! ساحتِ شاعری‌ چیست‌؟

دسته‌ای‌ از بنفشه‌ که‌ آن‌ روز

خواستی‌ بهرِ یارت‌ فرستی‌

وز بهایش‌ لبی‌ نان‌ خریدی‌،

بهرِ یارانِ محروم‌ زندان‌،

آن‌ بنفشه‌ نپژمرده‌ باقیست‌

گرنه‌ این‌ است‌

ناظما! شوکتِ شاعری‌ چیست‌؟

راست‌ گفتی‌ که‌ «در دورة‌ ما

قامتِ زندگانی‌ خمیده‌ست‌

بایدش‌، راست‌ داریم‌،

یارا!

خوش‌ترین‌ روز،

روزیست‌،

کان‌ روز

تاکنون‌ روی‌ ننموده‌ ما را.»

وه‌! چه‌ روزی‌، چه‌ روزی‌، چه‌ روزیست‌!

ور جزین‌ است‌

ناظما! حکمتِ شاعری‌ چیست‌؟

گمشده‌

طفلی‌ به‌ نامِ شادی‌، دیری‌ست‌ گم‌شده‌ست‌

با چشم‌های‌ روشنِ برّاق‌

با گیسویی‌ بلند، به‌ بالای‌ آرزو.

هر کس‌ ازو نشانی‌ دارد،

ما را کند خبر

این‌ هم‌ نشان‌ ما:

یک‌سو، خلیج‌ فارس‌

سویِ دگر، خزر.

در چار راهِ برده‌فروشان‌

بر زورقی‌ ز واژه‌ نشستن‌

وز آبِ رویِ خویش‌ گذشتن‌

وانگه‌ به‌ گوشِ عرش‌ رساندن‌

بیدادها و عربده‌ها را

مردم‌! چه‌ ساده‌لوح‌ و چه‌ گولید

این‌ «عارفان‌» حرفه‌ای‌ شهر

شرمی‌ نمی‌کنند شما را

اینان‌ که‌ زیرِ پرتوِ خورشید

ـ در چار راهِ برده‌فروشان‌ ـ

حرّاج‌ کرده‌اند خدا را!

تبعید به‌ درون‌

عمری‌، پیِ آرایشِ خورشید شدیم‌

آمد ظلماتِ عصر و نومید شدیم‌

دشوارترین‌ شکنجه‌ این‌ بود که‌ ما

یک‌ یک‌ به‌ درونِ خویش‌ تبعید شدیم‌

در آبگیر غوکان‌

در آبگیرِ غوکان‌

از هر کجا که‌ گوش‌ سپاری‌ و هر جهت‌

بر بستری‌ که‌ شنبه‌ و آدینه‌اش‌ یکی‌ست‌

یکریز، یک‌ صداست‌ که‌ تکرار می‌شود

تکرار بخشنامه‌ای‌ قورّ و قورّ و قورّ

از شامگاه‌ تا به‌ سحرگاه‌

رویِ سکوتِ شیشه‌ای‌ شهر

آزار و زهر و ظلمت‌ و زنگار می‌شود

در پشتِ این‌ طنینِ تباهی‌

از شادی‌ و غمی‌ خبری‌ نیست‌

یک‌تن‌ به‌ جای‌ جملة‌ اینان‌

طومارِ نعره‌ را سرو

سردار می‌شود

گیتی‌ به‌ شکل‌ بیشه‌ درآمد

بیشه‌ به‌ شکل‌ آه‌

قلبم‌ گرفته‌ است‌ و خسوفی‌

آفاق‌ را به‌ روی‌ دلم‌ تیره‌ کرده‌ است‌

این‌ چیست‌، این‌ که‌ بر سرم‌ آوار می‌شود.

حَبَّةُ القلب‌

کاش‌ می‌شد که‌ روزی‌، دلم‌ را

مثلِ بذری‌ بکارم‌ که‌

فردا

باروَر گردد و نسل‌ عشّاق‌

از محیطِ زمین‌ برنیفتد.

قطرة‌ باران‌

با خاطره‌ها خوشیم‌، کان‌ خوب‌تر است‌

کایینة‌ پیش‌ رو، نه‌ جای‌ نظر است‌

چون‌ قطرة‌ باران‌ که‌ چکیده‌ست‌ به‌ خاک‌

هر لطف‌ که‌ دارد، همه‌، در پُشتِ سر است‌

مرثیه‌

مرگِ او، زندگیِ دوّم‌ او بود،

که‌ گردید آغاز.

شیشة‌ عطری‌،

سربسته‌،

سرانجام‌ شکست‌.

همگان‌ بو بُردند،

که‌ چه‌ چیزی‌ را دادند از دست‌.

روی‌ تارِ عنکبوت‌

سالها و سالها و سالهاست‌

ما نمازِ خویش‌ را

خوانده‌ایم‌،

رویِ تار عنکبوت‌.

عصرِ شکّ و در وجود خویش‌ شک‌

عصر شکّ و در شکوکِ خویش‌ شک‌

عصرِ نعره‌ در سکوت‌.

آه‌ اگر گسسته‌ گردد این‌،

ریسمانِ نازکِ عواطفی‌ که‌ هست‌

می‌کنیم‌ در جهنمِ غیابِ هرچه‌ خوبی‌ و خدا،

سقوط‌.

برگِ بی‌درخت‌ (۲)

برگی‌ از شاخه‌ افتاد در آب‌

روی‌ برکه‌ نوشت‌ این‌ سخن‌ را:

«اینهمه‌ آب‌ داری‌، چه‌ جویی‌؟

دیگر از دل‌ برون‌ کن‌، وطن‌ را.»

چند روزِ دگر، در بُنِ آب‌

بُرد از یاد این‌ داشتن‌ را

مُرد و

پوسید و

از یاد خود بُرد

هم‌ وطن‌ را و هم‌ خویشتن‌ را.

چمدانِ خالی‌

چو پرنده‌ای‌ که‌ تنها،

همه‌ روز را پریده‌

پیِ جُفتِ خویش‌ و اکنون‌

به‌ دمِ غروبِ غربت‌

نَفَسِ نشستنش‌ نیست‌

چه‌ کنم‌، خدای‌ من‌!

چارة‌ خسته‌بالی‌ام‌ را

منم‌ آن‌ مسافرِ ره‌،

که‌ به‌ ایستگاهِ فردا،

همه‌ عمر، حمل‌ کردم‌،

به‌ هزارگون‌ مشقّت‌

چمدانِ خالی‌ام‌ را.

شکوفة‌ بادام‌

خوشا سپیده‌دما

آن‌ زمان‌ که‌ در اسفند

برای‌ خوردنِ شیر از شکوفة‌ بادام‌

زمین‌ به‌ کودکیِ خویش‌ باز می‌گردد.

آن‌ لحظه‌های‌ آخریِ شط‌

زان‌ لحظه‌های‌ روشنِ دیدار

بسیار سالها که‌ گذشته‌

فرخندگی‌ به‌ دید و شنیدار!

مثلِ کسی‌ که‌ بر لبِ شطّی‌

شطّی‌ فراخ‌دامن‌ و بی‌تاب‌

مبهوت‌ ایستاده‌ و

در آب‌

خیره‌ست‌ و فکر می‌کند:

آیا

کی‌ می‌شود تمام‌

تا بگذرم‌ به‌ طالعِ بیدار.

وان‌ لحظه‌های‌ آخریِ شط‌

هرگز نمی‌شوند پدیدار.

گویی‌ درخت‌ تشنه‌لبی‌…

آبی‌ست‌ آسمان‌ و

افق‌ باز

یک‌ توده‌ ابرِ کوچک‌،

در شیبِ درّه‌ها

گویی‌ درختِ تشنه‌لبی‌

آه‌ می‌کشد.

نامِ این‌ درخت‌

نامِ این‌ درخت‌ چیست‌؟

نامِ این‌ درختِ نیک‌بخت‌ چیست‌؟

این‌ درختِ شاعری‌ که‌ در نهایتِ خزان‌

ـ آن‌ زمان‌ که‌ جمله‌ برگ‌هاش‌ ریخته‌ست‌

آن‌ زمان‌ که‌ باغ‌

خالی‌ از پرنده‌ها و برگ‌هاست‌ ـ

اینچنین‌

غرقِ گُل‌ شده‌ست‌

مثلِ سالخورده‌مردمی‌ که‌ ناگهان‌

سر به‌ عاشقی‌ برآورد.

نام‌ این‌ درخت‌

این‌ درخت‌ نیک‌بخت‌

یا که‌ شوربخت‌،

چیست‌؟

نامِ این‌ درخت‌ چیست‌؟

خطاب‌ به‌ گل‌های‌ آفتابگردان‌

ای‌ آفتابگردان‌، گلهای‌ عاشقان‌!

کاینسان‌، تمامِ عمر، به‌ خورشید خیره‌اید!

یک‌ لحظه‌

گوشِ خویش‌

بدین‌ حرف‌ واکنید:

من‌ در مدارِ خویش‌

هرگز قدم‌ برون‌ نَنَهم‌ از طریقِ عشق‌

حتّی‌ اگر شما،

همه‌،

یک‌روز

خسته‌ شوید و شیوة‌ خود را رها کنید.

آن‌ گل‌ سرخ‌

آن‌ گُلِ سرخی‌ که‌ در آن‌ بامداد

هدیه‌ آوردم‌ ترا خندان‌ و شاد

تو نبودی‌ در درون‌ خویش‌ و ماند

روی‌ قلبم‌، سالها، آواز خواند

هم‌چنان‌ شاداب‌ و خندان‌ باقی‌ است‌

رمزی‌ از آن‌ حال‌ و آن‌ مشتاقی‌ است‌

سوکسرودی‌ دیگر برای‌ سُهروَردیِ اشراق‌

جز از حضورِ نور نمی‌گفت‌

جز با دعای‌ حِرزِ گلِ سرخ‌

هرگز شبی‌ به‌ عمر نمی‌خفت‌

می‌خواست‌، در سراسر آفاق‌

شمشیر بر مدارِ قضا و قدر کشد

از خونِ خود مرکّبِ سُرخی‌

آورد بهرِ عصر

تا نقشة‌ جدید زمین‌ را

بی‌ مرزِ اعتقاد و

بی‌ مرزِ رنگ‌ها

انسان‌ دوباره‌، دور ز خوف‌ و خطر کشد

تا باز

تا باز

تا باز بوته‌های‌ گلِ سرخ‌

در این‌ زمین‌ دوباره‌ سر از خاک‌ برکشد

این‌ بود سرگذشتش‌، آری‌

وین‌ است‌ سرنوشت‌ کسی‌ کو

می‌خواست‌ جاموارة‌ دریا را

(بیدار یا که‌ خواب‌)

یکباره‌ سر کشد.

بُعد پنجم‌ درخت‌

ای‌ پرنده‌ای‌ که‌ در فضا، رها

می‌پری‌ و بال‌ می‌گشایی‌ آن‌ طرف‌

باز گِردِ این‌ درختِ لخت‌ و عور می‌پری‌

در مدارِ گردش‌ تو رمزها و رازهاست‌

این‌ تویی‌ که‌ با امید

می‌نهی‌ به‌ پشتِ سر

روزهای‌ سخت‌ را

این‌ تویی‌ که‌ از مشام‌ خود عبور می‌دهی‌

بوی‌ ابرهای‌ لخت‌ لخت‌ را

ما چه‌ درک‌ می‌کنیم‌ ازین‌ حضور

این‌ که‌ روزهای‌ حامله‌

در کدام‌ لحظه‌، با کدام‌ فاصله‌

بار می‌نهند؟

این‌ تویی‌ که‌ کشف‌ کرده‌ای‌

بُعدِ پنجمِ درخت‌ را.

کبوتر هَبطَتْ الیک‌ منَ المحلِّ الارفعِ

شیخ‌ الرّئیس‌

آه‌! ای‌ کبوتر! آی‌ که‌ زندان‌ تو منم‌

میدانِ پر گشودن‌ و جولانِ تو منم‌

زین‌ تنگنای‌ عمر که‌ دیوارِ هستی‌ است‌

بیرون‌ چه‌ چیزهاست‌ که‌ حیرانِ تو منم‌

آیا تو راستی‌ ز برون‌ آمدی‌، بدین‌،

زندانْسرایِ جسم‌ و نگهبانِ تو منم‌؟

یا مثل‌ جوجه‌های‌ قناری‌، درین‌ قفس‌،

زادی‌ و در مخیّله‌ زندان‌ تو منم‌

بیرونِ این‌ قَفَس‌ نَفَسی‌ زندگیت‌ هست‌؟

یا مایة‌ حیاتِ تو و جانِ تو منم‌؟

آیا تویی‌ که‌ مایه‌ و میزان‌ هستیی‌

یا در نهاد، مایه‌ و میزان‌ تو منم‌؟

بر خوانِ زندگانی‌ مهمانِ من‌ تویی‌

یا ریزه‌خوارِ سفره‌ و مهمان‌ تو منم‌؟

این‌ پرسش‌ شگفت‌ «من‌» و «تو»، خدای‌ را

در این‌ میانه‌ چیست‌ که‌ نادانِ تو منم‌

دانم‌ همین‌ که‌ «امرِ» خدایی‌ و آشکار

جز حیرتم‌ نماند که‌ پنهان‌ تو منم‌

در پرسش‌ از «رئیس‌» سبکبار می‌شوم‌

کای‌ «شیخ‌!» تازیانة‌ وجدان‌ تو منم‌

کبریت‌ آرزو

در این‌ سکوت‌ بیرحم‌، حرفی‌ بزن‌ خدا را

شعری‌ بخوان‌ که‌ ذوقی‌ بخشد حضور ما را

بر سقف‌ زندگانی‌ خاموش‌ مانده‌ چندی‌ست‌

روشن‌ کن‌ از سرودی‌ قندیل‌ واژه‌ها را

تاریکی‌ درون‌ها، همراه‌ سیل‌ خون‌ها

لحظه‌ به‌ لحظه‌ سازد تاریک‌تر فضا را

دیوانگی‌ این‌ دیو، دیوارها برآورد

تا آشنا نبیند دیدار آشنا را

چون‌ صاعقه‌ برافروز کبریتِ آرزویی‌

تا صبحدم‌ ببینی‌ یک‌ لحظه‌ پیش‌ پا را

چه‌ می‌کنی‌

یارا تو برکنار ز یاران‌ چه‌ می‌کنی‌

در جمع‌ قیل‌ و قال‌مداران‌ چه‌ می‌کنی‌

با آن‌ دریده‌چشم‌ و دهان‌ و نهان‌ گروه‌

با آن‌ گسسته‌بند و فساران‌ چه‌ می‌کنی‌

جانِ تو جوهرِ هنر و جوی‌ جاری‌ است‌

با این‌ لژن‌نژاد و تباران‌ چه‌ می‌کنی‌

هنگامة‌ تو رفرف‌ معراج‌ عاشقی‌ست‌

حیف‌ از تو! با ستورسواران‌ چه‌ می‌کنی‌

اینان‌ حرامی‌اند و فریبندة‌ عوام‌

تو در شمارِ مارنگاران‌ چه‌ می‌کنی‌

در جمعِ ابتذال‌ هنر نیست‌ جای‌ تو

هشدار ازین‌ که‌ با صف‌ یاران‌ چه‌ می‌کنی‌

با برگ‌های‌ زرد خزان‌، یادگارِ پار،

ای‌ شاخسارِ صبحِ بهاران‌ چه‌ می‌کنی‌

گلهای‌ گلدان‌

توی‌ گلدان‌، گلی‌ روی‌ میز است‌

که‌ رَهاوَردِ یاری‌ عزیز است‌

سرخ‌ و شاداب‌ و غرقِ طراوت‌

مثل‌ سیمای‌ صبح‌ صباوت‌

می‌توان‌ دید و لذت‌ ازو بُرد

می‌توان‌ سر به‌ فکرت‌ فرو بُرد

که‌  سرانجام‌ گردد مچاله‌

جای‌ گیرد میان‌ زباله‌

زین‌ دو بیرون‌ دگر نیست‌ راهی‌

تا تو اهلِ کدامین‌ نگاهی‌

جای‌ خالیِ تو

در میانِ اینهمه‌ بهارها و باغ‌های‌ بارور

چون‌ بَرَم‌ ز یاد

قرن‌ها و قرن‌ها و قرن‌ها

خشکسالی‌ ترا؟

ای‌ کویر وحشتی‌ که‌ ریشه‌های‌ من‌

زین‌سویِ زمین‌ بدان‌سوی‌ زمین‌

از عروقِ صخره‌ها و

شعلة‌ مُذاب‌ها و

عمقِ آب‌ها

می‌کَشَد مرا به‌ سوی‌ تو

با که‌ در میان‌ نهم‌

بُهتِ لالی‌ و سکوتِ بی‌سؤالیِ ترا؟

ای‌ عقاب‌ قرن‌ها، در اوج‌!

روی‌ آسمانِ آبیِ ری‌ و هوای‌ «اَبرشهر»

چون‌ توان‌ در آن‌ عفونتِ لجن‌

ایستاد و دید

لحظه‌های‌ خسته‌حالی‌ و شکسته‌بالیِ ترا؟

می‌روم‌ به‌ پیش‌ و می‌روم‌ ز خویش‌

هر کجا که‌ بنگرم‌

در میانِ ویترینِ موزه‌ها

نقشِ قالی‌ ترا و کاسة‌ سفالی‌ ترا.

این‌ همیشه‌ها و بیشه‌ها

این‌همه‌ بهار و این‌همه‌ بهشت‌

این‌همه‌ بلوغِ باغ‌ و بذر و کشت‌

در نگاه‌ من‌

پُر نمی‌کنند جای‌ خالیِ ترا.

آجیل‌ خنده‌

در چار راهِ برده‌فروشان‌

نخّاسِ   پیر، فردا

یک‌ خطبه‌ در ستایش‌ آزادی‌

ایراد می‌کند.

ای‌ روزگار شعبده‌بازِ نهان‌گریز!

یک‌ مشت‌،

آجیلِ خنده‌، وقتِ تماشا،

در جیبِ ما بریز!

بازیِ ورق‌

بر این‌ دریچه‌ بس‌ که‌ نشستم‌

من‌ خسته‌ گشته‌ام‌ ز نظاره‌

امّا،

این‌ باد و این‌ بلوط‌

ـ که‌ بر تنش‌ لباسِ ستبرَق‌ ـ

تا صبح‌،

خسته‌ نمی‌شوند،

از بازیِ ورق‌!

نردبان‌

نردبانیست‌، این‌ زندگانی‌!

با شماری‌ بران‌ پلّکان‌ها

از نخستین‌،

تا به‌ بالا.

ما از این‌ پلّه‌ها در عبوریم‌

گه‌ به‌ بالا

گه‌ به‌ پایین‌

هر کسی‌ پلّة‌ ناگزیری‌

بهرِ خود دارد و

از همانجا

می‌رَوَد سویِ آن‌ بیکرانه‌.

از تو می‌خواهم‌، ای‌ جاودانه‌!

رویِ بالاترین‌ پلّه‌ (آنجا

که‌ وجودم‌ همه‌ شور و عشق‌ است‌

و سرود و سخن‌ می‌سرایم‌)

پلّة‌ ناگزیرِ مرا تو

ناگهانی‌ نهی‌ زیر پایم‌.

در زیر آسمانِ نشابور

پاییز در ره‌ است‌ و بلوطِ بلندِ باغ‌

با چند برگ‌ زرد

«مِش‌»   کرده‌ گیسوانِ قشنگش‌ را

وز یاد بُرده‌ است‌

اندیشة‌ شتاب‌ و درنگش‌ را

از پنجره‌ به‌ کوچه‌ نظر می‌کنم‌

پاییز در ره‌ است‌

وینجا درخت‌ها، همه‌، خندان‌

و برگ‌ها، چه‌ سبز، چه‌ شاداب‌!

یا در تبسّم‌اند

و یا خواب‌.

حتّی‌،

ابری‌ که‌ گاه‌ گاه‌، برینجا،

می‌بارد

در رعدِ خویش‌، خشم‌ ندارد

یاد آیدم‌ که‌ آنجا

(در زیرِ آسمانِ نشابور

در میهن‌ من‌)

آه‌! چه‌ گویم‌؟

حتّی‌ درخت‌ و سبزه‌ و گل‌ هم‌

(از انعکاس‌ آنچه‌ تو دانی‌)

در خشم‌ و اخم‌ و تخم‌اند

بی‌ بهره‌ از عطوفت‌ قانون‌

سر تا به‌ پای‌ زیلی‌ و زخم‌اند.

پاییز در ره‌ است‌.

یاسا

سبز است‌، آری‌ این‌ چمن‌ سبز است‌

وآرامشی‌ دارد

این‌ جَست‌ و خیز چابکِ سنجاب‌

زیباست‌، آری‌، بازیِ کودک‌ به‌ روی‌ تاب‌.

در واژه‌های‌ «مام‌» با کودک‌

آرامش‌ و مهری‌ست‌ کان‌ را می‌توانم‌ دید

هرچند نتْوانم‌

چیزی‌ ازان‌ فهمید.

زیباست‌، آری‌، این‌ چمن‌ زیباست‌

امّا

در چشمِ من‌ آمیخته‌ با هول‌ و وحشت‌هاست‌.

آری‌

جای‌ شگفتی‌ دارد این‌ باری‌

از سرزمینی‌ می‌رسم‌ کانجا

«یاسا»ی‌ چنگیزی‌ و یاساهای‌ بعد از آن‌

از هر طرف‌ دیوارها دارند:

بهرِ تبسّم‌، بهرِ بیداری‌

بهر تنفّس‌، بهر خندیدن‌

بهر نگاه‌ و مهر ورزیدن‌

وز بهرِ اندیشیدن‌ و دیدن‌.

اینجا، درین‌ آرامشِ سبز بهشت‌آگین‌

تا خنده‌ای‌ قهقاه‌

در پارک‌، یا در صحن‌ دانشگاه‌

ناگه‌ به‌ گوشم‌ می‌رسد، بر خویش‌ می‌لرزم‌

از بیمِ آن‌ «یاسا» و آن‌ آیین‌.

در هر کجای‌ این‌ جهان‌ باشم‌

غمگینم‌ و دلتنگ‌

هر جا رَوَم‌ رویِ سَرم‌ چتری‌ست‌

فرسنگ‌ در فرسنگ‌

چشمم‌ سیاهی‌ می‌رود زان‌ دودِ دیوآسا

وز هولِ آن‌ «یاسا».

آغاز و پایان‌

ای‌ خزان‌های‌ خزنده‌، در عروق‌ سبز باغ‌!

کاین‌چنین‌ سرسبزی‌ ما پایکوبان‌ شماست‌

از تبارِ دیگریم‌ و از بهارِ دیگریم‌

می‌شویم‌ آغاز ازآنجایی‌ که‌ پایانِ شماست‌

اندوهِ بنفشه‌ها

اسفند و فرودین‌، لبة‌ جویبارها

تا روزگارِ کودکیِ من‌

پُر بود از بنفشة‌ وحشی‌

با رنگِ بیقرارِ کبودش‌

وان‌ خامشی‌طنینِ سرودش‌

یادآورِ ترنّم‌ حافظ‌

در برگْبرگِ معجزة‌ او کتاب‌ او

وان‌ تابِ مویِ شاهدِ عهدِ شباب‌ او

این‌ روزها بهار و بنفشه‌

معنای‌ دیگری‌ به‌ من‌ آرد

وز لونِ دیگری‌ست‌

زرد و سفید و صورتی‌ و گاه‌ قهوه‌ای‌

با چهره‌ای‌ به‌ گونة‌ مردم‌

با چشم‌ و با دهان‌ و تبسّم‌

شاید که‌ دلپذیر و قشنگ‌ است‌

کز دوده‌ و تبارِ فرنگ‌ است‌

شاید کمی‌ اَجَق‌ وَجَق‌، از دور

در دیدگان‌ اهلِ نشابور!

یعنی‌ چو نیک‌ می‌نگرم‌، من‌،

آن‌ جلوه‌ و جمال‌ ندارد

وان‌ بوی‌ و حُسن‌ و حال‌ ندارد

یاد آن‌ بهین‌بنفشة‌ ایرانیِ کبود

حُسنِ فرنگ‌ آمد و آن‌ رنگ‌ را ربود

تا چند سالِ دیگر

(دردا و حسرتا!)

کس‌ را به‌ یاد نیست‌ که‌ خود بود یا نبود!

مناجات‌

دستِ مرا بگیر خدایا!

دستی‌ که‌ کورمال‌،

به‌ هر سوی‌،

در جستجوی‌ تست‌.

وز هیچ‌ مخزنِ کتب‌ اینجا

یک‌ پنجره‌ به‌ سوی‌ تو نگشود.

اوراقِ هر کتاب‌،

چون‌ برگ‌های‌ زردِ خزانی‌،

در لحظة‌ تلاطمِ طوفان‌،

تنها،

بر دامنِ تحیّرم‌ افزود.

دستِ مرا بگیر!

بادبزن‌

قرنی‌ گذشت‌ و ما به‌ هزار امّید

خود را هلاکِ حرف‌ زدن‌ کردیم‌

بی‌ آنکه‌ خود تکان‌ بخوریم‌، از جای‌

پرواز،

مثلِ بادبزن‌ کردیم‌!

آن‌ آتش‌ جاودانه‌

عشقی‌ که‌ زبون‌ گرفت‌ و آزرد مرا

چون‌ شیر به‌ سرپنجه‌اش‌ افشرد مرا

موسی‌صفت‌ آمدم‌ که‌ آتش‌ ببرم‌

آن‌ آتشِ جاودانه‌ خود بُرد مرا

با متنبّی‌

تا همسفرِ سیرِ شقایق‌ نشود

دل‌، بهرِ رموزِ عشق‌ لایق‌ نشود

در دهر ندیدم‌ ار تو دیدی‌ بنمای‌،

آن‌ کس‌ که‌ ترا بیند و عاشق‌ نشود

شعله‌ در آب‌

آنچه‌ از زندگی‌، امروز نشانی‌ دارم‌

یادهایی‌ست‌ که‌ از عهدِ جوانی‌ دارم‌

گاه‌، حس‌ می‌کنم‌ اندر سرِ پیری‌، ناگاه‌،

زان‌ جنون‌های‌ جوانانه‌ و آنی‌ دارم‌

می‌روم‌ جانبِ طفلی‌ و جوانی‌ بی‌خویش‌

کز رخِ جان‌ هوس‌ گردفشانی‌ دارم‌

چند ازین‌ خانه‌تکانی‌ و به‌ سالی‌ یک‌بار

این‌ نَفَس‌، آرزویِ عمرْتکانی‌ دارم‌

گرچه‌ دورم‌ ز تو اکنون‌ به‌ هزاران‌ فرسنگ‌

گله‌ها از تو به‌ لفظی‌ که‌ ندانی‌ دارم‌

شعر را دارویِ دیوانگیِ خود کردم‌

که‌ دلی‌ شاعر و بیمارِ روانی‌ دارم‌

شعله‌ در آب‌ بُوَد شعبده‌بازی‌ و منش‌

نقشِ آیینة‌ الفاظ‌ و معانی‌ دارم‌

ایران در شاهنامه.کنون خیز تا سوی ایران شویم به یاری به نزد دلیران شویم

ایران در شاهنامه/ حسن انوری

ایران آشناترین نامی است که خواننده «شاهنامه» با آن روبرو می‌شود و بیش از هشتصد بار در سراسر شاهنامه تکرار شده است. این نام در شاهنامه به کجا اطلاق شده است؟ به یقین خوانندگان دقیق شاهنامه به ابهامی که از نظر جغرافیایی در کاربرد این واژه هست، توجه کرده و از خود پرسیده‌اند: ایران در شاهنامه با چه مرزهایی مشخص می‌شود؟ این ابهام در وهله نخست از آنجاست که در شاهنامه مانند دیگر حماسه‌های طبیعی و ملی زمان و مکان را ارج و اهمیتی نیست. چنان که گفته‌اند: منظومه حماسی نباید در زمان و مکان محدود باشد؛ زیرا هر چه صراحت زمان و مکان بیشتر باشد، صراحت و روشنی وقایع بیشتر است و در نتیجه وقایع داستانی و اساطیری به تاریخ نزدیک می‌گردد و از ارزش حماسی آن کاسته می‌شود. ابهام در جایگاه نام‌های جغرافی از نامی به نامی دیگر تسری می‌کند؛ مثلاً اگر ندانیم البرز کوه در کجاست، بسیاری از نامها که با آن پیوند دارند، در بوته ابهام خواهد ماند. ابهام در چگونگی کاربرد این واژه‌هاست؛ مثلاً اگر البرز کوه در ایران است چرا رستم به کیقباد که در کوه مزبور زندگی می‌کند، می‌گوید:

کنون خیز تا سوی ایران شویم

به یاری به نزد دلیران شویم

 

علت دوم ابهام شاید از آنجا باشد که سرزمین‌های ایرانی جز در جنوب مرز طبیعی ندارد و مثل برخی از کشورها که به صورت جزیره یا شبه جزیره هستند، با مرزهای طبیعی تحدید نمی‌شود. و علت سوم را در نکته زیر باید جستجو کرد:

اجداد ایرانیان پیش از آنکه به فلات ایران بیایند، در سرزمینی می‌زیستند که در اوستا به آن airyana vaejah گفته‌اند و صورت جدید آن را به صورت «ایران ویج» به کار برده‌اند. ایران‌ویج را پژوهندگان سابقاً بر جلگه‌های شمال قفقاز و بر خوارزم قدیم انطباق داده بودند و امروزه بیشتر نظر این است که مسکن اصلی قوم آریایی یا همان ایران ویج در بخش علیای رود ینی سئی [Yenisei در سیبری] بوده است.

نامهای جغرافیایی که ایرانیان پیش از ورود به فلات ایران یعنی در همان ایران‌ویج یا در سرزمینهای میان راه به کار می‌برده‌اند، در اوستا انعکاس دارد. این نامها را که در اوستا جنبه اساطیری یافته، در کتابهای دورة ساسانی با امکنه فلات ایران انطباق یافته می‌بینیم و احتمالاً انطباق در زمانهای پیش از ساسانیان انجام گرفته باشد. به عنوان مثال البرزی که در اوستا از آن نام برده شده ـ و قطعا سلسله جبالی که امروزه معروف به البرز است، نیست ـ بر این سلسله جبال اطلاق گردیده. البرز شاهنامه نیز ناظر به البرز اوستاست.

در این مقاله می‌خواهیم نگاهی به کلمه «ایران» در شاهنامه بیندازیم و حدود ابهام و صراحت را در آن ببینیم و به این پرسش پاسخ دهیم که در ذهن پردازندگان داستانهای کهن و خودفردوسی ایران به کجا اطلاق گردیده و با چه مرزهایی مشخص می‌شده است.

نخستین بار که در سلسله روایات شاهنامه نامی از ایران به میان می‌آید و به عنوان سرزمینی در مقابل سرزمین دیگر قرار می‌گیرد، در زمان پادشاهی جمشید است. پیش از آن در روزگار گیومرث، هوشنگ و تهمورث از ایران نام برده نشده و از اینان با عنوان مطلق پادشاه یا پادشاه جهان یاد شده است؛ چنان که هوشنگ می‌گوید:

که بر هفت کشور منم پادشا

جهاندار پیروز و فرمانروا

اینان نمایندگان نخستین افراد انسانی هستند و دورة آنان سرآغاز تمدن به شمار می‌رود. گیومرث از پوست جانوران جامه می‌دوزد، هوشنگ آتش را کشف می‌کند و با آتش از سنگ، آهن بیرون می‌آورد و با آن ابزار کار و زندگی می‌سازد، و تهمورث از پشم گوسفند پارچه بافتن و لباس دوختن را معمول می‌سازد و جانوران را اهلی می‌کند و… از این رو تعلق به کل بشریت دارند و سازندگان تمدن قلمداد شده‌اند، چنان‌که پس از این سه، جمشید نیز از آهن جنگ‌افزار می‌سازد و زر و سیم از کان می‌آورد و کشتی می‌سازد و مصنوعات دیگری اختراع می‌کند. در روزگار پادشاهی جمشید نیز نامی از ایران برده نمی‌شود، مگر در اواخر روزگار او که ضحاک در صحنه شاهنامه ظاهر می‌شود و خواننده درمی‌یابد که دو سرزمین وجود دارد: ایران و کشور تازیان که با عنوان کنائی «دشت سواران نیزه‌گذار» از آن نام برده می‌شود، و آنگاه که جمشید در مقابل پروردگار ناسپاسی می‌کند و فر یزدان از او می‌رود و مردم از وی روی می‌گردانند و به سوی ضحاک می‌روند، عنوان «شاه ایران زمین» نخستین بار مطرح می‌شود:

به شاهی بر او [= ضحاک] آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

و این از عجایب است که در سلسله روایات شاهنامه، عنوان «شاه ایران زمین» نخستین بار به یک غیر ایرانی یعنی ضحاک تازی اطلاق شده است؛ اما اولین کسی از ایران که خود را صریحاً ایرانی (= از ایران) می‌نامد، فرانک مادر فریدون و پس از او پسرش فریدون است. تشخص ایران به عنوان سرزمینی خاص از همین اوان قیام کاوه و فریدون و از اواخر روزگار ضحاک است که کم‌کم در ذهن خواننده شاهنامه جا می‌افتد و از کشور تازیان و سپس از هندوستان جدا می‌شود. در اواخر روزگار فریدون جغرافیای شاهنامه بیشتر شکل می‌گیرد. بدینسان که معلوم می‌شود فریدون پادشاه جهان است، اما مقر او در ایران است و سرزمین‌های دیگری وجود دارند که عبارتند از توران و چین و مغرب و روم، و فریدون جهان را میان پسرانش تقسیم می‌کند: روم و مغرب را به سلم، و توران و چین را به تور، و ایران و دشت نیزه‌وران [=کشور تازیان] را به ایرج می‌دهد. از این دوره به بعد است که ایران جایگاه جغرافیای خود را در پهنه شاهنامه پیدا می‌کند و به خصوص اندک اندک مرز شمال شرقی آن مشخص می‌شود و معلوم می‌گردد که رود جیحون [آمودریا] ایران و توران را از هم جدا می‌کند. به این امر در شاهنامه چند بار اشاره هست و افراسیاب پادشاه توران به آن تصریح می‌کند:

زمین تا لب رود جیحون مراست

به سغدیم و این پادشاهی مراست

 

دکتر حسن انوری

مرز شرقی

جیحون مشخص‌ترین مرز ایران با یک سرزمین بیگانه در شاهنامه است؛ اما مرز شرقی کجاست؟ در این باره نکته‌های زیر گفتنی است:

در داستان رستم و سهراب، که در زمان کاووس روی می‌دهد، رستم در مرز توران به شکار می‌پردازد. سواران توران رخش را به سمنگان می‌برند. سمنگان جزء توران زمین شمرده می‌شود. طبق نوشتة «حدودالعالم» کهن‌ترین کتاب جغرافی به زبان فارسی ـ که در اوقاتی تنظیم شده که فردوسی مشغول سرودن شاهنامه بود ـ سمنگان در تخارستان واقع است و در قرن چهارم شهری آباد بود و به احتمال زیاد سمنگان مذکور در حدودالعالم همان سمنگان داستان دانسته می‌شده است، از این رو مرز غربی تخارستان و یا حوالی آن، مرز شرقی ایران بایست تلقی شده باشد. این مرز در امتداد به سوی شمال به رود جیحون می‌پیوندد. اگر بخواهیم نقشه‌ای برای ایران شاهنامه در دوره اساطیری و پهلوانی رسم کنیم، شاید بتوانیم از شهر هیبک کنونی خطی به طور عمودی به شمال و جنوب بکشیم.

IMG_0001

از تخارستان که به سوی جنوب سرازیر شویم، به سرزمین‌هایی می‌رسیم که تحت فرمانروایی خاندان سام بود. منوچهر پادشاه پیشدادی که پس از فریدون به پادشاهی می‌رسد، فرمانروایی کابل و زابل و مای و هند و سرزمینهای میان دریای چین تا دریای سند و سرزمینهای میان زابلستان تا بست را به سام می‌دهد.

مرکز فرمانروایی خاندان سام، زابلستان و سیستان است و به خصوص خاندان سام جایی اقامت داشتند که در کنار رود هیرمند بود. زابلستان و سیستان در روزگار فردوسی به سرزمینهایی اطلاق می‌شد که امروزه بخش اعظم افغانستان را تشکیل می‌دهد. به گفته مؤلف حدودالعالم: «غزنین و آن‌ ناحیتها که بدو پیوسته است، همه را زابلستان بازخوانند. و سرزمینهای جنوبی زابلستان، سیستان نامیده می‌شده؛ اما در شاهنامه زابلستان و سیستان اغلب یکی قلمداد شده است. آیا زابلستان و سیستان در شاهنامه جزء ایران دانسته شده؟ در زیر به این موضوع رسیدگی می‌کنیم: اگر منطوق برخی از ابیات شاهنامه، مثلاً ابیات زیر را،‌ سند قرار دهیم،‌ باید زابلستان و سیستان را جدا از ایران بدانیم:

الف ـ چون گیو، نامة کاووس را به رستم که در زابلستان است،‌ می‌برد و او را برای مقابله با سهراب فرامی‌خواند، رستم از گیو استقبال می‌کند:

پیاده شدش گیو و گردان به هم

هر آن کس که بودند از بیش و کم

ز اسب اندر آمد گو نامدار

از ایران بپرسید وز شهریار

اگر رستم در ایران بوده باشد، یعنی زابلستان جزء ایران شمرده شده باشد، معقول نیست رستم از ایران پرسش کند.

ب ـ رستم و اسفندیار در زابلستان در مقابل هم قرار گرفته‌اند. رستم به اسفندیار می‌گوید:

چو خواهی که لشکر به ایران بری

به نزدیک شاه دلیران بری

گشایم در گنجهای کهن…

ج ـ در همان داستان اسفندیار خطاب به رستم می‌گوید:

چو از شهر زاوُل به ایران شوم

به نزدیک شاه دلیران شوم

هنر بیش‌بینی ز گفتار من…

د ـ در همان داستان هنگامی که رستم با تیرهای اسفندیار زخمی شده است، زال به سمیرغ می‌گوید:

گرایدون که رستم نگردد درست

کجا خواهم اندر جهان جای جست؟

همان سیستان پاک ویران کنند

به کام دلیران ایران کنند

هـ ـ باز در همان داستان اسفندیار در دم مرگ به برادرش پشوتن می‌گوید:

چو رفتی به ایران،‌ پدر را بگوی

 که چون کام‌یابی، بهانه مجوی

وـ پس از مرگ رستم چون بهمن به کینة اسفندیار لشکر به سیستان می‌برد و گنج‌های زال را غارت می‌کند، چون می‌خواهد برگردد، فردوسی می‌گوید:

سپه را ز زابل به ایران کشید

به نزدیک شهر دلیران کشید

چنانکه ملاحظه می‌شود، در این موارد زابلستان و سیستان در تقابل با ایران قرار گرفته است، نه جزئی از آن. بنابر اینها زابلستان و سیستان نباید جزء ایران شمرده شود؛ اما نکته‌های زیر این فرض را متزلزل می‌کند:

الف ـ ایران را در این قبیل موارد به کار برده شده به جای «پایتخت» و «دارالملک» ایران بدانیم. نکته زیر مؤید این فرض است:

ساسان پسر بهمن چون می‌شنود که پدرش، همای چهرزاد را ولیعهد کرده، از پدر دل‌آزرده می‌شود و روی می‌گرداند:

چو ساسان شنید این سخن، خیره شد

ز گفتار بهمن دلش تیره شد

به دو روز و دو شب به سان پلنگ

ز ایران به مرزی د گر شد زننگ

دمان سوی شهر نشابور شد

پر آزار بُد، از پدر دور شد

آیا بنابراین گفتار، نشابور را باید جایی جدا از ایران بدانیم؟ قطعاً در ذهن پردازندگان داستانها و فردوسی نشابور جزئی از ایران دانسته می‌شود؛ اما این که می‌گوید ساسان از ایران به نشابور رفت، مؤید این است که مراد از ایران پایتخت و مقر سلطنت است. به خصوص باید توجه داشته باشیم که پایتخت و مرکز حکومت در شاهنامه اغلب مشخص نیست و در مواردی با حدس و گمان باید پایتخت را شناخت.

ب ـ اگر زابلستان جزء ایران نباشد،‌ زابلیان نیز نباید ایرانی شمرده شوند؛ اما اگر از تمام شاهنامه فقط یک تن به عنوان ایرانی کامل عیار و فرد اعلی برگزیده شود، قطعاً رستم زابلی خواهد. پس نمی‌توان زابلستان را خارج از ایران دانست. بر اینکه رستم مظهر ایرانیت و فرد شاخص قوم ایرانی است، از جای جای شاهنامه می‌توان شاهد آورد. به چند نمونه اکتفا می‌کنم:

۱-  چون رستم – رخش- اسب مناسب خود را می‌یابد، از چوپان بهای آن را می‌پرسد، پاسخ چوپان بسیار معنی‌دار است. ببینید که فردوسی بر زبان چوپان، چه گذاشته است:

چنین داد پاسخ که: گر رستمی

برو راست کن روی ایران زمی

مر این را بر و بوم ایران بهاست

بدین بر تو خواهی جهان کرد راست

۲-  کیخسرو خطاب به رستم می‌گوید:

زهر بد تویی پیش ایران سپر

همیشه چو سیمرغ گسترده پر

۳- کتایون درباره رستم و اسفندیار می‌گوید:

نکو کارتر زو به ایران کسی

نیابی و گر چندیابی بسی

اسفندیار درباره او می‌گوید:

همه شهر ایران بدو زنده‌اند

اگر شهریارند، و گر بنده‌اند

نیز در جای دیگر:

نکو کارتر زو به ایران کسی

نبوده‌ست کاورد نیکی بسی

و خود رستم می‌گوید:

نگهدار ایران و شیران منم

به هر جای پشت دلیران منم

باتوجه به آنچه گذشت، نباید تردید داشته باشیم در اینکه زابلستان و سیستان جزو ایران شمرده نمی‌شد. علاوه بر زابلستان،‌ چنان که گفتیم، منوچهر ـ پادشاه پیشدادی ـ فرمانروایی مای و هند و سرزمینهای میان دریای چین تا دریای سند را نیز به خاندان سام داده بود. آیا این سرزمینها نیز در ذهن پردازندگان داستانهای کهن جزء ایران دانسته می‌شد؟ دلیلی روشن بر این امر نداریم؛ اما رستم چون می‌خواهد به خونخواهی سیاوش به توران لشکر ببرد:

سپاهی فراوان بر پیلتن

ز کشمیر و کابل شدند انجمن

پس کشمیر و کابل جزء فرمانروایی رستم است؛ اما در روزگاری دیرتر در جنگ دوازده رخ، رستم از سوی شاه ایران مأمور گشودن کشمیر و کابل می‌شود و در همان جنگ ضمن نامه‌ای که کیخسرو به گودرز می‌نویسد، گشوده شدن کشمیر و کابل را به وسیله رستم به او اطلاع می‌دهد. پس کشمیر و کابل گاهی جزء متصرفات ایران بود و گاهی نبود و به طور کلی می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که مرز شرقی ایران در ذهن شاهنامه‌نویسان و از آن جمله فردوسی همان سر حدات شرقی زابلستان و بنا به آنچه ذیلاً گفته می‌شود، دامنه‌های غربی هندوکش باید بوده باشد.

IMG_0002

البرز کوه

نام جغرافیایی دیگری که در بحث مرز شرقی باید به میان آید، البرز کوه است. رستم برای آوردن کیقباد به البرز کوه می‌رود. سواران افراسیاب در راه با او نبردی کوتاه دارند چون رستم با کیقباد برمی‌گردد، دوباره با تورانیان برخورد می‌کند. پس البرز کوه باید در جایی باشد که برای رسیدن به آن باید از کنار سواران تورانی گذشت. چنین کوهی باید با هندوکش انطباق داده شود. پیش از این نیز فرانک فریدون را برای در امان بودن از گزند ضحاک، به دورترین نقطه شرقی باید برده باشد که ضحاک را که در غرب کشور،‌ در آن سوی اروند رود است، به او دسترس نباشد؛ این است که او را به البرز کوه برد.

استاد مجتبی مینوی حدس زده است که مراد از البرز، کوههای شمال هندوستان است. البرز در اوستا به صورت «Haraiti» آمده است. «هرائیتی» در زبان پهلوی «هربرز» و در فارسی «البرز» شده است. هرائیتی به نظر شادروان پورداوود باید کوهی اساطیری یا بنا به تعبیر خود ایشان کوهی معنوی و مذهبی بوده باشد.

مرز غربی

اگر مرزشمال شرقی و شرقی در شاهنامه تا حدودی مشخص است، مرز غربی به کلی مبهم و نامشخص است. نخستین بار که به مرز غربی اشاره گونه‌ای می‌شود، زمانی است که فریدون پس از قیام کاوه برای سرکوبی ضحاک به پایتخت می‌رود. پایتخت ضحاک در شاهنامه «بیت‌المقدس» است و در کتب دیگر از جمله در «مجمل‌التواریخ و القصص»، «بابل». فریدون برای رسیدن به جایگاه ضحاک می‌خواهد از اروند رود بگذرد. نگهبان رود به دستور ضحاک برای عبور از اروند رود جواز و مهر درست می‌طلبد:

چنین داد پاسخ که: شاه جهان

چنین گفت با من سخن در نهان

که مگذار یک پشه را تا نخست

جوازی بیابی و مهری درست

آیا این بدان معناست که اروند رود دشت سواران نیزه‌گذار را از ایران جدا می‌کند یا صرفاً برای محافظت از محدوده نشستگاه ضحاک است؟ با توجه به آنچه در ذیل  خواهد آمد، شاید شق دوم درست‌تر باشد.

پادشاه دوم کیانی، کاووس به هاماوران و مازندران لشکرکشی می‌کند. کاووس برای رسیدن به هاماوران و مازندران، از سرزمین بیگانه دیگری عبور نمی‌کند. پس باید نتیجه گرفت که هاماوران و مازندران با ایران هم مرز دانسته می‌شد.  این دو سرزمین در کدام سوی ایران قرار داشته‌اند؟ پیش از آنکه به این پرسش پاسخ گوییم، بد نیست اشاره‌ای شود به آنچه در سر آغاز داستان رزم کاووس با شاه هاماوران هست و شاهد بسیار خوبی است برای ابهام مکان در آثار حماسی:

کاووس از ایران به توران و چین می‌رود و از چین به مکران [ناحیه میان کرمان و سند] می‌آید و از مکران به زره [ظاهراً بخش غربی سیستان] و از زره به بربر [در شمال آفریقا] می‌رود. در آنجا با شاه بربرستان جنگ می‌کند و آن سرزمین را مسخر می‌کند و از آنجا دوباره به مکران می‌آید و از سوی کوه قاف و باختر [شاید مراد مناطق شمالی زمین باشد] گذر می‌کند و سرانجام به زابلستان می‌رود و یک ماه مهمان رستم می‌شود. تا اینکه خبر می‌رسد تازیان در مصر و شام طغیان کرده‌اند. بدان سو حرکت می‌کند و از راه دریا به جایی می‌رسد که در پیش روی، هاماوران، در سمت راست بربرستان و در سمت چپ، مصر قراردارد و شگفت آنکه دریایی که کاووس از آن گذر می‌کند، آب زره [دریای زره] نامیده شده است. با تمام ابهامی که در سیر و گذار کاووس هست، بازمی‌توان حدس زد که در نظر پردازندگان قصه‌های کهن، کناره‌های شرقی دریای مدیترانه و حدود شام و مصر، مرز غربی ایران تصور می‌شده است.

مازندران

سرزمین دیگری که با مرزهای غربی کشور در شاهنامه ارتباط دارد، مازندران است. مازندران در ذهن پردازندگان داستان‌های کهن در خارج از ایران تصور شده و گردان مازندران به عنوان دشمنان ایرانی معرفی شده‌اند. تسخیر مازندران بسیار سخت‌ تصور می‌شده، جمشید و فریدون  که پادشاه جهانند،‌ هیچ‌کدام به فکر تسخیر مازندران نمی‌افتند. تنها کسانی که توانسته‌اند به مازندران بروند،‌ سام و رستم‌اند. سام گویا مازندران را تصرف کرده بود در نامه‌‌ای که به منوچهر می‌نویسد، به این امر اشاره دارد. در آغاز پادشاهی نوذر نیز سام را در سگسار [ظاهراً سگستان] می‌بینیم. اگر سام مازندران را تصرف کرده بود،‌ معلوم نیست کی دوباره دیوان مازندران سرکشی کرده‌اند؛ چراکه پیش از زاده شدن رستم، ستاره شماران می‌گویند از جمله کارهایی که او باید بکند،‌ گشودن مازندران است. رستم مازندران را در زمان کاووس می‌گشاید: کاووس چون از رامشگری وصف مازندران را می‌شنود، به این اندیشه می‌افتد که به مازندران لشکرکشی کند. چون این موضوع را با بزرگان در میان می‌نهد، هیچ‌کدام نمی‌پسندند:

زما و ز ایران برآید هلاک

نماند بر این بوم و بر آب و خاک

که جمشید با فرّ و انگشتری

به فرمان او دیو و مرغ و پری

ز مازندران یاد هرگز نکرد

نجست از دلیران دیوان نبرد…

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست

بپیچیدش آهرمن از راه راست

به رنج نیاگانش از باستان

نخواهد همی بود همداستان

همی گنج بی‌رنج بگزایدش

چراگاه مازندران بایدش

کاووس نمی‌شنود، به مازندران لشکر می‌برد و گرفتار می‌شود، تا اینکه رستم پس از گذشتن از هفتخان به مازندران می‌رود و کاووس را نجات می‌دهد. رستم در راه مازندران از جاهایی خشک و بی‌آب و علف و صدها فرسنگ مسافت عبور می‌کند. لحن سخن همه‌جا چنان است که مازندران جایی است دور و جدا از ایران. افراسیاب در نامه‌ای کاووس را برای به مازندران رفتن سرزنش می‌کند:

تو را گر سزا بودی ایران بدان

نیازت نبودی به مازندران

مازندران شاهنامه، نه مازندران کنونی، استان شمالی ایران،‌ بلکه سرزمین پهناوری است در مغرب. مازندران کنونی را در قدیم «تپورستان» و [معرّب آن] «طبرستان» می‌نامیدند. واژه «مازندران» در مورد طبرستان اسم مستحدثی است. یاقوت حموی می‌گوید: «نمی‌دانم از چه زمانی به طبرستان مازندران گفته‌اند. آن را در کتاب‌های قدیم نیافتم.» مازندران در مورد طبرستان گویا یک اصطلاح محلی بوده است. یاقوت، واژه مازندران را در مورد طبرستان از اهالی آنجا شنیده بود. منوچهری دامغانی که می‌گوید:

برآمدز کوه، ابر مازندران

چو مار شکنجی و ماز اندر آن

ظاهراً به علت نزدیکی دامغان به مازندران با اصطلاح محلی آشنا بود؛ اما مازندران شاهنامه را باید آن مازندرانی دانست که در مقدمه شاهنامه ابومنصوری و برخی کتب دیگر از آن یاد شده است. در آن مقدمه هست که: «شام و یمن را مازندران خواندند» و در جای دیگر هست: «از چپِ روم خاوریان دارند و مازندریان دارند و مصر گویند از مازندران است.» مؤلف مجمل‌التواریخ گویا توجه داشته است که دو مازندران هست. می‌گوید: «فریدون، قارنِ کاوه را به چین فرستاد تا کوش پیل دندان بگرفت و بعد از آن به مازندرانِ مغرب رفت.» اینجا نیز باید نتیجه بگیریم که مرز غربی ایران در ذهن پردازندگان داستان‌های کهن مازندران بوده که شام و مصر بوده باشد. مقدمه شاهنامه ابومنصوری نیز این را تأیید می‌‌کند که می‌گوید: «ایرانشهر از روی آموی است تا رود مصر.»

شمال غربی

در شمال غربی نیز مرز ایران را باید حدود آذربایجان و رود ارس دانست. آذربایجان یا بخشی از آن در اواخر روزگار کاووس به وسیله کیخسرو گشوده می‌شود. در این روزگار بر سر اینکه پس از کاووس، فریبرز بر تخت نشیند یا کیخسرو، میان بزرگان اختلاف‌نظر هست. کاووس می‌گوید هر دو را برای گشودن دژ بهمن که در «اردبیل» است می‌فرستم، هر که آن دژ را مسخر کند، شاه آینده ایران خواهد شد. نخست فریبرز به سوی «دژ بهمن» می‌رود و ناکام برمی‌گردد. پس کیخسرو آن دژ را می‌گشاید و آتشکده آذرگشسب را در آن‌جا بنا می‌کند. فراتر از این در دورة اساطیری و پهلوانی از شاهان و پهلوانان ایران، کسی را در آن سوی آذربایجان نمی‌بینیم. از این رو باید در ذهن پردازندگان داستان‌ها و خود فردوسی اقصی حدود آذربایجان در شمال، مرز شمال غربی ایران تصور شده باشد.

فرای ایران دوستی که علامه دهخدا اورا دوستدار ایران مینامید ازمیان ما رفت .نگاهی گذرا به خدما ت وآثاراو

ریچارد فرای ، ایران دوست آمریکایی درگذشت

ریچارد نلسون فرای (ایراندوست) استاد پیشین ایرانشناسی دانشگاه هاروارد در شهر بوستون آمریکا  پنجشنبه ا۷ فروردین ۱۳۹۳ برابر ۲۷ مارس ۲۰۱۴ درگذشت . نگاهی داریم به زندگی این ایرانشناس برجسته :

پروفسور ریچارد فرای

سالشمار زندگی دکتر ریچارد نلسون فرای

تولد و تحصیل

۱۹۲۰ (۱۹ ژانویه): تولد بیرمنگام (امریکا)

۱۹۳۹: دریافت جایزة‌ دورة لیسانس از دانشگاه ایلینوی (رشتة‌ فلسفه و تاریخ)

۱۹۳۸ ـ ۱۹۴۱: تحصیل زبان فارسی و عربی و ترکی در دانشگاه پرینستون

۱۹۴۰: دریافت درجة فوق لیسانس تاریخ از دانشگاه هاروارد

۱۹۴۶: دریافت درجة دکتری در رشتة تاریخ مشرق از دانشگاه هاروارد

۱۹۴۶ ـ ۱۹۴۷: تحصیل اوستایی سُغدی از دانشگاه لندن

۱۹۹۱: دریافت دکتری افتخاری از دانشگاه تاجیکستان

 

تاجیکستان ـ دوشنبه ـ بخش نسخههای خطی از راست: اصغر جانفدا، لایق شیرعلی، ریچارد فرای و علی دهباشی ـ آبان 1370

اشتغال و آموزش

۱۹۴۶ ـ ۱۹۴۹: وابستة دانشگاه هاروارد

۱۹۴۹ ـ ۱۹۵۳:استادیار تاریخ و زبان‌شناسی تطبیقی دانشگاه هاروارد

۱۹۵۳ ـ ۱۹۵۷: دانشیار دانشگاه هاروارد

۱۹۶۷ ـ ۱۹۹۰: استادیار ایرانشناسی دانشگاه هاروارد (کرسی آقاخان)

۱۹۵۸ ـ ۱۹۵۹: استاد مهمان دانشگاه فرانکفورت

۱۹۶۶ ـ ۱۹۶۷: پژوهشگر مهمان موزة اریمتاژ پطرزبورگ

۱۹۶۸ ـ ۱۹۹۰: استاد مهمان دانشگاه هامبورگ

۱۹۹۰ ـ ۱۹۹۲: استاد مهمان دانشگاه تاجیکستان

خدمات فرهنگی

۱۹۷۰ ـ ۱۹۷۵: مدیر مؤسسة آسیایی شیراز (دانشگاه)

۱۹۷۰ ـ ۲۰۰۳: مدیر Bulletin of the Asia Institute و تأسیس اتحادیة‌ ملی امریکایی مطالعات و تحقیقات

۱۹۴۹: تأسیس مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد

۱۹۵۶: تأسیس کرسی آقاخان در رشتة ایران‌شناسی در دانشگاه هاروارد

۱۹۵۷: تأسیس کرسی هاگوب کورکیان در رشتة ایران‌شناسی در دانشگاه کلمبیا

۱۹۶۴: تأسیس کرسی اُزای درانی در رشتة فرهنگ هند و پاکستان در دانشگاه هاروارد

۱۹۷۱: نایب رئیس انجمن شرق‌شناسی امریکا

۱۹۷۴: نایب رئیس اتحادیة مطالعات خاورمیانه

اغ موقوفات دکتر محمود افشار ( چهارشنبه سوم تیر 83 ) دهباشی، ایرج افشار، پروفسور فرای و دکتر محقق داماد

مجله‌ها

۱۹۵۰ ـ ۱۹۵۷: سردبیری Spelum

1958 ـ ۱۹۶۵: سردبیری Artibus Asiae

1956 ـ ۱۹۷۷: عضو هیأت تحریری Central Asiatic Society

1966 ـ : عضو هیأت تحریری Indo – Iranca

1976 ـ : عضو هیأت تحریریJornal of Mithraic Studies

کوشکک لورا ـ جمعه 5 تیر 83 فرای، منوچهر ستوده ـ بهرام افشار و مجید مهران ، نیکو ـ ایرج افشار و علی دهباشی

نوشته‌ها
کتابشناسی نوشته‌های دکتر فرای از روی صورت تنظیم و چاپ شده درBulletin of Asia Institute  سال ۱۹۹۰ با دنبالة آن به چاپ رسیده است. از مهرداد ملک‌زاده، ‌محمود امیدسالار، تورج دریایی، فریبا افکاری و آرش افشار که اهتمام در ارسال آن فهرست‌ها کرده‌اند تشکر می‌شود

 

مجلس بزرگداشت دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

مجلس بزرگداشت دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

انتشار 30 مارس 2014

مجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنا ـ عکس از مجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنا

مراسم سومین روز درگذشت محمد ابراهیم باستانی پاریزی شنبه نهم فروردین ماه ۱۳۹۳ در مسجد جامع شهرک قدس با حضور جمعی از نویسندگان، اهالی قلم،‌ علاقه‌مندان وی  و نیز علی جنتی (وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی) برگزار شد.

این مراسم را علی دهباشی، مدیر مجله بخارا با قرائت پیام وزیر علوم، تحقیقات و فناوری به مناسب درگذشت باستانی پاریزی آغاز کرد و پس از آن بخشی از گفت‏‎وگوی دکتر باستانی پاریزی را با مجله بخارا در ۱۳۸۴ نقل کرد.

سپس استادان مهدی ماحوزی، اکباتانی و حسین جانی ابیاتی را در توصیف دانش و شخصیت باستانی پاریزی خواندند.

خطیب این مراسم حجت‌الاسلام والمسلمین حمیدزاده بود که درباره دکتر باستانی پاریزی چنین گفت: « من به عنوان یک خطیب وامانده‌ام که از چه دریچه‌ای وارد سخن شوم. آیا از سخنوری و شیرین زبانی استاد باستانی پاریزی حرف بزنم؟ از ژرف‌نگری در تاریخش سخن بگویم، یا از حضور متعهدانش در عرصه اجتماعی یا برخورداری از جامع‌شناسی روانشناسی سخن بیاورم؟ وقتی شخصیتی جامع‌الاطراف است نمی‌توان در یک جهت درباره ابعاد شخصیتی‌اش سخن گفت.» و سپس افزود« مانایی امثال باستانی پاریزی به خاطر سفره معرفتی است که در تاریخ ایران زمین گسترده است. بزرگترین قدرت باستانی پاریزی این است که تاریخ را با ادبیات فارسی پیوند زند. او آنچنان زلالیتی در گزینه‌های تاریخ در پیش گرفت که مخاطب به سادگی تاریخ را درک کند و این یکی از زیباترین هنرهای استاد باستانی پاریزی است.» و حجت‎الاسلام حمیدزاده به سخنانش چنین پایان داد: باستانی پاریزی تا آخرین لحظه تعهد به قلم را حفظ کرد. او شخصیتی بود که فهم تاریخ را برای علاقه‌مندان آسان‌تر نمود. لحظه به لحظه زندگی باستانی پاریزی می‌تواند برای ما آموزنده باشد.دکتر محمد ملکی ( اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب به همراه علی دهباشی عکس از امیر پورمند ـ ایسناخسرو سینایی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسناعلی جنتی ـ عکس از امیرپورامید ـ ایسنا

علی جنتی ـ عکس از امیرپورامید ـ ایسنادکتر محمد ملکی ( اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب به همراه علی دهباشی عکس از امیر پورمند ـ ایسناخسرو سینایی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنا
سیمین بهبهانی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسناسیادیب برومند ، میرجلال کزازی و ... عکس از امیر پورمند ـ ایسنامینمجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنا بهبهانی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسناادیب برومند ، میرجلال کزازی و … عکس از امیر پورمند ـ ایسنامجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنا
مجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنادکتر مهدی ماحوزی ، امیرپورنجاتی و ... عکس از امیر پورمند ـ ایسناممجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسناجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنادکتر مهدی ماحوزی ، امیرپورنجاتی و … عکس از امیر پورمند ـ ایسنامجلس بزرگداشت دکتر باستانی پاریزی ـ عکس از امیر پورمند ـ ایسنا
علی دهباشی به همراه مهدی ماحوزی ـ عکس از خبرگزاری مهربزرگداشت باستانی پاریزی ـ عکس از خبرگزاری مهرعلی دهباشی به همراه مهدی ماحوزی ـ عکس از خبرگزاری مهربزرگداشت باستانی پاریزی ـ عکس از خبرگزاری مهر

 

 

 

 

 

میرجلال‌ الدین کزازی، سید محمود دعایی، عبدالرضا داوری، سیمین بهبهانی، محمود عابدی، محمود امیری سالار، هادی سودبخش، کاظم سادات اشکه‌وری، مهدی ماحوزی، محمدجواد مظفر، اکبر ایرانی، ادیب برومند، احمد پورنجاتی، احمد محیط، خسرو سینایی، علی گرانمایه، عظیم زرین‌پور، سید هادی خامنه‌ای، محمود صنعتی، عنایت‌الله مجیدی، قاسم صافی، ناهید توسلی، عبدالرحیم جعفری و … از جمله حاضران در این بزرگداشت بودند.

Bastani-51تصاویر روی جلد کتاب‎های زنده‎یاد باستانی پاریزی و عکس‎هایی از وی :Bastani-56bastani-54Bastani-59Bastani-60Bastani-53

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع: معرفی کتاب

بدرود باجاودانه مرد تاریخ ایران،شادروان دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی،آرمیدن او در کنار همسرش

خاکسپاری دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

صبح پنجشنبه ۷ فروردین ماه ۱۳۹۳، پیکر دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی از مقابل دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تشییع  و در قطعه ۲۵۰ بهشت زهرا، ردیف ۸۲ مقبره شماره ۳۳  در کنار همسرش حبیبه حائری جبلی به خاک سپرده شد.

 عکس از امید طاری فر عکس از امید طاری فر عکس از امید طاری فر عکس از امید طاری فر عکس از امید طاری فر عکس از امید طاری فر

این مراسم با قرائت قطعه شعری آغاز شد که استاد باستانی پاریزی برای سنگ مزارش سروده بود:

یک عمر شدی مهو تاریخ سِیر           وز جمله علل باز گرفتیم خبر

حق بود که علت‌العلل بود دگر          باقی همگی عوارض زودگذر

سپس با حضور فرزندان استاد، دکتر حمیده و مهندس حمید باستانی پاریزی و با همراهی احسان اشراقی۸۹ شاخه گل نثار تابوت وی شد.

مهندس حمید باستانی پاریزی ـ عکس از امید طاری فرد

 

دکتر رسول جعفریان که از همکاری خود با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی یاد کرد : « هشت سال در گروه تاریخ دانشگاه تهران همکار استاد پاریزی بودم. اگرچه افتخار شاگردی ایشان را نداشتم اما از مصاحبت با او برخوردار بودم. همچنین دیگر دوستان و همکارانم هم مصاحبت با ایشان را نسبت به دیگر تفریحات ترجیح می‌دادند» و سپس افزود:« استاد یک عالم به تمام معنا بود؛ به گونه‌ای که در این سال‌ها حتی یک بار یک کلام تند، کنایه، غیبت یا حرفی که کسی را تحقیر کند، از او نشنیدم. ایشان هرگز در مناسبات علمی و اجتماعی از حد خودشان تجاوز نکرد. او یکی از اسطوره‌های دانشگاه تهران در طول تاریخ این دانشگاه است و اسوه‌ای یکتا برای دانشجویان و اساتید به شمار می‌آید… دکتر باستانی پاریزی هرگز علم تاریخ را به پای سیاست قربانی نکرد و به علم،‌ به همان معنی علمی خود نگاه می‌کرد.»

دکتر رسول جعفریان ـ استاد تاریخ دانشگاه تهران ـ عکس از امید طاری فرد

در ادامه این مراسم، گلاب‌زاده به نمایندگی از مردم کرمان از استاد پاریزی سخن گفت.

گلاب زاده ـ عکس از امید طاری فرد

و سپس نوبت به علی دهباشی، مدیر مجله بخارا رسید. دهباشی سخنان خود را با دو بیت از اشعار « مرثیه‎های سروِ کاشمر» سرودۀ دکتر شفیعی کدکنی آغاز کرد:

            ای روشنی باغ و بهاران که تو بودی

            وی خرّمی خاطرِ یاران که تو بودی

            ای در غم و اندوه که ماییم پس از تو

            وی شادی اندوه‎گزاران که تو بودی..

و سپس چنین ادامه داد:

« در اینجا سخن از مردى است که از کرمان برخاسته است. و متجاوز از شش دهه عمر شریف خود را صرف فرهنگ و تاریخ ایران و کرمان کرده است. به جرأت مى‏توان گفت که در تاریخ کرمان مردى همچون دکتر باستانى پاریزى نبوده که اینچنین خود را وقف تحقیقات درباره کرمان کرده باشد. و به تمامى زوایاى تاریخ، فرهنگ، هنر، فرهنگ مردم و پیشینه تاریخى اثر پرداخته باشد. هزاران صفحه کتابهاى دکتر باستانى پاریزى گواهى است بر این مدعا. اساسا هویت تاریخى و فرهنگى کرمان با نام وى آثارش گره خورده است.علی دهباشی ـ عکس از امید طاری فرد

 باستانى پاریزى هفده ساله بوده که در کرمان کتاب «پیغمبر دزدان» را به چاپ رسانیده و از آن روز تا اکنون قلم را به زمین نگذاشته است. شصت و دو کتاب از وى منتشر شده که هر کدام بارها به تجدید چاپ رسیده است.

  شیوه تاریخ نگارى دکتر باستانى خاص خود اوست و به همین روش بوده که هزاران نفر را که از خواندن تاریخ گریزان بودند به مسایل تاریخى علاقمند کرده است. دکتر باستانى را «صیاد لحظه‏هاى تاریخ» نامیده‏اند. لحظه‏هایى که شاید به نظر کمتر مورخى رسیده باشد. او علیرغم احترام به مورخین و شیوه‏هاى تاریخ نگارى راه خود را مى‏رود و در این راه شما با زوایایى از دورانها و حوادث تاریخى آشنا مى‏شوید که نوعى حضور تاریخى را براى شما ایجاد مى‏کند. در شیوه تاریخ‏نویسى او به روحیات، تصادفات تاریخى، مسایل اقلیمى، خصوصیات فردى، سوابق قومى توجه خاصى مى‏شود و مجموعۀ این ویژگی‎هاست که یک نوع ادبیات تاریخ‎نویسی را به نام دکتر باستانی پاریزی ثبت کرده است.»

دهباشی در ادامه گفت که دکتر شفیعی کدکنی در مقاله‎ای که برای حشن نامۀ دکتر باستانی پاریزی که ما در بخارا در سال ۸۴ به مناسبت هشتادمین سال تولدش منتشر کردیم چنین نوشت:

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

« به استاد باستانى‏پاریزى، شاعرِ تاریخ نگارى اعصار و صیّادِ لحظه‏ها به پاس شصت سال خلاقیّت فرهنگى و ادبىِ او» و به راستی که او صیّادِ لحظه‎ها بود.

در ادامه دهباشی بخشی از خاطرات دکتر باستانی را خواند و پایان بخش سخنرانی دهباشی گفتاری بود از ایرج افشار که به مناسبت هشتادمین زادروز باستانی پاریزی در بخارا چاپ شده بود.

    « ده‏باشى تلفن زد و گفت شماره آینده بخارا را براى باستانى پاریزى جمع و جور مى‏کند پس خواست در تازه‏ها و پاره‏ها غافل نمانم.

    او و من همسالیم و خوب یکدیگر را مى‏شناسیم چون هر دو تقریبا همزمان به نوشتن پرداختیم و هر دو سرنوشتمان به یک دکه افتاد به نام گروه تاریخ.

    چند بار همسفر بودیم. بارها از یکدیگر یاد کرده‏ ایم. او در کتب لطائف خود از یاد من دور نمانده است و من هم در حق او نوشتم قلم باستانى مورخ و تازه‏ یاب، چیزى است شبیه چسب «اُهو» زیرا توانایى فوق‏ العاده دارد که صد مطلب را در یک مقاله خواندنى و دلچسب جا بدهد همچون «چل تکه دوزى». همین طرفه اندیشى است که خوانندگان کتابهایش در هر شهر و روستا و ده کوره به تحسین واداشته شده‏ اند و شاید من بیش از هر کس این مطلب را دریافته‏ ام که دوستداران کتب او با چه ولعى نوشته‏ هاى او را به هر گوشه وطن که بروید مى‏ خوانند و در مجلس هاى شبانه نقل مى‏ کنند.

ایرج افشار

    باستانى در قلمرو نشر متن‏ هاى کهن هم خدمت‏ هاى ارزشمند کرده است که در مطالعات ایرانشناسى مورد توجه ایرانشناسان است: تاریخ شاهى ــ تذکره صفویه ــ تاریخ کرمان وزیرى ــ تاریخ حکام کرمان تألیف شیخ یحیى و حتى نوشته‏ هاى پیغمبر دزدان که باستانى قدر او را دانست. شاد باشد و قلمش روان و هماره پر توان.»

و دهباشی در خاتمه از حضور نمایندگانی از بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار و مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی قدردانی کرد.

فرخنده حاجی‌زاده نیز به نمایندگی از کانون نویسندگان ایران پیام تسلیت کانون را به مناسبت درگذشت استاد باستانی پاریزی قرائت کرد.

فرخنده حاجی زاده ـ عکس از امید طاری فرد

و در بهشت زهرا دکتر احسان اشراقی گوشه‎هایی از شصت سال دوستی با باستانی را بیان کرد. و پیام دکتر حسن روحانی، رئیس جمهور ، قرائت شد و سید محمود دعایی نیز پیام سید محمد خاتمی را برای حاضران خواند.

متن پیام دکتر منوچهر ستوده که بر سر مزار استاد زنده‎یاد باستانی پاریزی توسط سردبیر مجله بخارا قرائت شد.

« تنها او مانَد.

ستارۀ دیگری از آسمان علم و ادب ایران خاموش شد. دوست قدیمی و یاور صمیمی، دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، به راستی نادره مردی از نادره مردان روزگار ما بود. دیروز برادرم ایرج افشار مرا ترک گفت و امروز شفیق عزیزم، باستانی پاریزی مرا تنها گذاشت. بی‎شک جای چنین مردانی تا سال‎های سال خالی خواهد ماند.

افسوس که به خاطر کهولت سن امکان شرکت در مراسم تشییع و تکریم آن عزیز سفر کرده را ندارم. لذا این چند کلمه را به سردبیر مجله بخارا، آقای علی دهباشی، می‎نویسم تا در لحظه مناسب برای دوستداران باستانی پاریزی خوانده شود. این بیت را برای ادای احترام در پایان تقدیم می‎دارم:

                        از مًلک ادب نادره کران همه رفتند

                        شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

دکتر منوچهر ستوده

سرباز بازنشستۀ وطن / منوچهر ستوده

۷ فروردین ۱۳۹۳

خاکسپاری زنده یاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی با حضور فخرالدین فخرالدینی، عظیم زرین کوب، عبدالمجید ارفعی، احسان اشراقی، ناصر تکمیل همایون، محمد نوری‏‎زاد، محمد جواد جدّی ، جواد مجابی، محمد ملکی، هادی سودبخش، اسدالله انواری، فرخنده حاجی‌‎زاده، مهدی محقق، عبدالحسین نیک گوهر، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، رضا داوری،  علی بلوکباشی، فرهاد توحیدی، بهمن فرمان آرا، حسن نیکبخت، محمدتقی غیاثی، نوش آفرین انصاری، محمد افشین وفایی، احمد مسجد جامعی، سهیل محمودی، محمد جواد مظفر، سید جواد میرهاشمی، سیروس علی نژاد، صادق آئینه‎وند، بیژن بیژنی، رضا فرجی دانا،هوشنگ مرادی کرمانی، علی افخمی، محمد باقر وثوقی، فهیمه محفوظ، اکبر مهدیان، قهرمان سلیمانی، سیروس پرهام،فرهاد عابدینی، عنایت‏الله مجیدی، محمدجواد حق شناس، نصرالله صالحی، اسحاق جهانگیری، سید محمد حسینی، اسماعیل جمشیدی، فاضل جمشیدی، دکتر پرویز کردوانی، مهراب رحیمی، علیرضا پورامید، محمد شکرچی زاده و اعضای هیأت امنای بنیاد جمالزاده،نمایندگانی از جامعه زرتشتیان و کرمان برگزار شد.

سید محمود دعایی ـ مدیر روزنامه اطلاعات ـ عکس از امید طاری فرد

خاکسپاری دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی عکس از امید طاری فرد

تشییع دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ـ عکس از مجتبی سالک

 

 

ادای احترام به دکترمحمد ابراهیم باستانی پاریزی که امروز جاودانه شد.از شماردوچشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش

مور بی‎چاره ( گفتگو با دکتر باستانی پاریزی) علی دهباشی ـ بخارا ۴۶ ـ آذر و دی ۱۳۸۴

    خدمت دهباشى عزیز… دوست نازنین، عرض می‎‏شود، یادداشت سرکار را در مورد گفتگو به‏ مناسبت هشتادسالگى زیارت کردم. یادم آمد که مرحوم جمال‏زاده مى‏‎گفت: یک وقت مرحوم عباس مسعودى متوجه شده بود که مرحوم تقى‎‏زاده در آستانه هشتاد سالگى است، طى نامه‏‎اى به ‏جمال‏زاده نوشته بود که شما که با تقى‏‎زاده دوست نزدیک هستید، خواهش کنید مطلبى از خاطرات خود براى ما بنویسد، زیرا روزنامه اطلاعات خیال دارد یادنام‏‏ه‏‏‎ای براى هشتاد سالگى تقى‎‏زاده چاپ کند. جمال‏زاده مطلب را با تقى‏‎زاده که آن روزها در اروپا بوده است ـ در میان گذاشته بود.

    تقى‏‎زاده در جواب گفته بود: عجیب است، نمى‎‏دانستم که در ایران کسانى هستند و چوتکه انداخته‏‎اند و پى‏ درپى سالهاى عمر مرا مى‏‎شمرند تا حالا که به‏ هشتاد رسیده‏‎ام مرا روى دست بلند کنند. سلام مرا به‏ ایشان برسانید و بفرمائید، صبر کنید. چند سالى بگذرد ان‏شاءاللّه‏ در صد سالگى خواهم نوشت.

    اینک، بدون اینکه درین قیاس مع‏ الفارق بخواهم شرکت کنم، این جواب را مى‎‏توانم بدهم که: مخلص دلم مى‏‎خواهد هنوز چند سالى زنده بمانم. مى‏‎خواستم تقاضا کنم این اظهار لطف را چند سالى ـ و اگر ممکن نیست ـ چند روزى به ‏تأخیر بیاندازید ـ ما هنوز داریم هشتاد سالِ صد سالِ اولِ عمرِ خود را مى‎‏گذرانیم: و چون تقریبا به ‏تجربه رسیده که این سالها از هر کس تجلیل کرده‏اند ـ اندکى بعدِ ترک دنیا گفته است، و بعضى‏ ها مثل مرحوم دکتر صدیقى و مرحوم دکتر مهدوى، یادواره آنها را در آخرین روز توقف آنها در بیمارستان به‏ نظر آنها رسانده‏ اند ـ از هزاره اول زندگى امیدوارم عمرى باشد براى هشتاد سال صد سال دوم عمر یادداشت مفصلى را خدمتتان تقدیم کنم.

با دکتر باستانی پاریزی

    با همه اینها امتثالألامر جناب دهباشى، چند سطرى گذشته همین از عمر هشتاد ساله را براى اینکه لطفتان بى‏ جواب نماند ـ درین‏جا مى‏ نویسم، و تأسفم این است که براى جوانهاى این روزگار، هرچه صحبت درین یادداشت کرده‏ ام، همه‏ اش گفتگو از مرحوم‏ها و درگذشتگان است ـ و این هم امرى طبیعى است که نوشته هشتاد سالگان از همین‏ گونه است ـ و حتى در بعض کتابهایم وقتى من از کسانى یاد مى‏ کنم ـ در نمونه غلط‏ گیرى دوم، گاهى باید یکى دو کلمه مرحوم به‏ بعضى اسم‏ها اضافه شود ـ سؤالات دهباشى ردیف مرتب داشت، ولى مخلص که آدم نامرتبى است ـ بدون توجه به‏ نمرات ردیف همانطور «فلّه‏اى» هرچه به‏ قلمش آید درین جواب مى‏ نویسد:

    کسانى را که درین یادداشت اسم مى‏ برم اغلب کسانى هستند که: به‏ مثل خویش بنگذاشتند و بگذشتند. بیشتر استادان نامدار و فرهنگیان کارگزار هستند که عمرى را در این مملکت به‏ خدمت گذراندند، و اینکه من این یاداشت را به‏ این تفصیل مى‏نویسم، به‏ خاطر همین وجودهاى مقدس است که مردان حقیقت بوده‏ اند و به‏ مصداق قول شاعر:

مردان حقیقت ـ که به حق پیوستند                 از قید تعلقات دنیا رستند[۱]

چشمی به تماشای جهان بگشودند                   دیدند که دیدنی ندارد ـ بستند

***

حالا برویم سر اصل مطلب و جواب بعضى سؤالات:

    آن‏طور که در شناسنامه من آمده، در سوم دى‏ماه ۱۳۰۴ ش/۲۴ دسامبر ۱۹۲۵م. متولد شده‏ ام ـ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ـ ولى چون پدرم مرد باسوادى بود و ایام تولد بچه‏ ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ـ باید همین تاریخ درست باشد.

    در کوهستان پاریز ـ متولد شده‏ ام ـ پاریز دهکده کوچکى است در ده فرسنگى شمال سیرجان، و ۱۳ فرسنگى جنوب رفسنجان.

    سال ۱۳۰۹ش/ ۱۹۳۰م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزى که در کسوت روحانى بود ـ به‏ جاى مرحوم آقا على پولادى ـ که اصلاً کرمانى بود و به‏ پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ـ به‏ مدیریت مدرسه انتخاب شد ـ و همان روزهاى اول دست مرا گرفت و همراه خود به‏ مدرسه برد و تحویل اکبر فرّاش داد.

    مدرسه پاریز آن روزها در خانه شیخ محمّدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه‏اى قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنى مى‏گفتند که متعلق بوده است به‏ مرحوم شیخ محمّدحسن زیدآبادى معروف به‏ نبى‏ السارقین. او تابستانها را از زیدآباد به‏ پاریز مى‏آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو مى‏ گذراند. خانه چند اطاق شرقى غربى داشت که کلاسها بودند و یک ته‏گاه که محل بازى و ورزش بچه‏ ها بود.

    در ماه اسفند و چند روزى از فروردین که معمولاً در سالهاى آب سال، رودخانه پاریز جارى مى‏شد ـ نجارها یک پل چوبى روى رودخانه مى ‏زدند و بچه‏ هاى طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روى پل گذشته به‏ مدرسه مى‏ آمدند. من الفباى سال‏هاى اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسنى آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده ـ که نام فامیلش، در شناسنامه‏ اش بود ـ در همین مدرسه هم‏کلاس من بود.

    قضاى روزگار است مقدّر بود که مخلص هیچ مدان پاریزى، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در کرمان منتشر کنم ـ در حالى که دانش‏ آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم. چنان مى‏ نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمّدحسن نبى‏ السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزى، مجموعه نامه‏ هاى همان مرد را به‏ چاپ برسانم ـ کتابى که تا امروز ـ بعد از شصت سال ـ هفده بار چاپ شده ـ بدون آنکه جائى تبلیغى براى آن شده باشد. و من همیشه به‏ شوخى به‏ دوستان مى‏ گویم که: شما به‏من پیغمبرى را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد ـ کتابش هفده‏ بار چاپ شده باشد ـ آن‏وقت مرا از کاتب وحى بودن این پیغمبر ملامت کنید.

 هرکه منعم کند از عشق و ملامت گوید

 تا ندیده است ترا، بر من‏اش انکارى هست

اما چرا من به ‏مطبوعات علاقه پیدا کردم؟

    پیش از آن که سر و کار با روزنامه ‏ها و مطبوعات پیدا کنم، در همان پاریز، با دیدن بعضى جرائد و مجلات، مثل آینده و مهر و حبل‏ المتین، ذوق نویسندگى در من فراهم مى ‏آمد. باید عرض کنم که پدرم که قبل از معلمى ـ روضه‏ خوان و خطیب خوش‏ کلامى بوده، ایام محرم و رمضان را در سیرجان و زیدآباد به‏ وعظ مى ‏گذراند.

    یک مرد فاضل نام‏دار در اوایل کودتاى ۱۲۹۹ش/ ۱۹۲۱م. حاکم سیرجان بوده ـ اصلاً نائینى و به ‏نام مرحوم محمودخان طباطبائى، معروف به‏ ثقة‏السلطنه. این مرد از روشنفکران روزگار بعد از مشروطیت است. مجلات داخلى و خارجى در آن روزگار براى او در سیرجان مى‏رسیده است، و او بسیارى از آنها را در اختیار پدرم مى‏ نهاده و به‏ پاریز مى‏ فرستاده، از آنجمله یک سال حبل‏ المتین را به‏ طور کامل به ‏پاریز فرستاده بود که بعضى شماره‏ هاى آن هنوز در اختیار من هست.

    در باب ثقة‏السلطنه من باید یک وقت مطلب مفصل ترى به‏ دلائلى بنویسم. این مرد اهل کمال و ذوق و خوش‏ قلم بود و برخلاف ضرب‏ المثل رایج که بعضى به ‏طعنه مى‏ گویند: «نائینى بد خطِ خوش ‏جنس وجود ندارد»، این مرد در عین خوش‏ خطى یکى از نجیب‏ ترین و کارآمدترین اولیاى دولتى بوده است که هشتاد سال پیش سهم سیرجان شده، و من چند نمونه نامه‏ هاى او را خطاب به ‏مرحوم شیخ‏ الملک سیرجانى ـ که او نیز از رجال بزرگ صدر مشروطیت است (هشت‏اله فت ،ص ۲۵۵) دیده‏ ام و کاش کمک مى‏ کرد دهباشى و یکى از آن نامه‏ ها را محض نمونه درج مى‏ کرد ـ که حاوى عنوان حکومت پاریز هم هست.

    پسر او محمدعلى‏ خان نایب‏ الحکومه نیز بسیار خوش‏ خط، و یکى از نقاشان بى‏ نظیر ایران بود که تصویرى از سر حضرت حسین براساس نمونه قدیم ترسیم کرده که خود شاهکار بود، و من آن را در چاپ‏هاى اولیه خاتون هفت قلعه چاپ کرده‏ ام.

    کاش، استاد مکرم جناب آقاى دکتر جلالى ‏نائینى نویسنده نامدار ـ تا قلمش حرکتى مى‏ کند و حافظه‏ اش از کار نیفتاده است ـ شمه‏ اى از احوال خانواده بزرگ ثقة‏السلطنه که عنوان طباطبائى‏ نائینى دارد ـ و شنیده‏ ام که نوه‏ هاى او فامیل فاطمى گرفته بوده‏ اند ـ مى‏ نوشتند ـ کاش یاد خیرى ازین رجل گمنام نائینى مى‏ کرد.

    پس یک دلیل این بود که بعضى مجلات و روزنامه‏ ها توسط ثقة‏السلطنه به ‏پدرم داده شده بود ـ و اینها براى من که بعدها با قلم و کتاب آشنا شده بودم ـ یک مشوّق مهم به ‏شمار مى ‏رفت.

    علاوه بر آن، یک قرائت خانه در پاریز بود که مرحوم میرزاحسین صفارى به‏ یاد برادرش میرزا غلامحسین در پاریز تأسیس کرده بود، و بسیارى از کتب و مجلات ـ مثلاً کاوه برلن، یا گلستان و بهارستان و استخر شیراز یا عالم نسوان به ‏این مرکز مى‏ رسید، و من با وجود حداثت سن بسیارى از آنها را مى‏ دیدم و استفاده مى‏ کردم. سال‏هاى بعد که مجله آینده و شرق و مهر به‏ پاریز مى‏ آمد ـ مخلص یکى از هواداران پر و پا قرص آن بود ـ و کتبى مثل بینوایان ویکتور هوگو و پاردایان‏ ها و امثال آن در همان سالهاى اولیه چاپ، در پاریز موجود بود.

    اینها همه وسائل و موادى بود که مرا به‏ نویسندگى تشجیع مى ‏کرد و به‏ همین دلائل بود که در سالهاى اواخر دبستان و دو سال ترک ‏تحصیل = ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ش/ ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰م. من یک روزنامه به‏ نام باستان و یک مجله به‏ نام نداى پاریز در پاریز منتشر مى‏ کردم ـ در واقع مى ‏نوشتم ـ و دو یا سه تا مشترک داشتم که خوش‏ حساب‏ترین آنها معلم کلاس سوم و چهارم من مرحوم سید احمد هدایت ‏زاده پاریزى بود ـ که ۵/۲ قران به‏من داده بود و من یک سال ـ ۱۲ شماره مجله خود را مى‏ نوشتم و به ‏او مى‏ دادم.

با دکتر باستانی پاریزی و رهنورد زریاب

    براى اینکه متوجه شوید که عوامل گستردگى فرهنگ در دنیا چه کسانى و چه نیروهایى هستند ـ خدمتتان عرض مى‏ کنم که این آقاى هدایت‏ زاده، روزها، ساعتهاى تفریح مدرسه م ى‏آمد روى یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیر هلالى ایوان مدرسه ـ که پدرم ساخته بود ـ مى‏ نشست و صفحاتى از بینوایان ویکتور هوگو را براى پدرم مى‏ خواند ـ و پدرم ـ هم‏چنانکه گوئى یک کتاب مذهبى را تفسیر مى‏ کند ـ آنچه در باب فرانسه و رجال کتاب بینوایان مى‏ دانست و ازین و آن ـ خصوصا شیخ ‏الملک ـ شنیده یا خوانده بود ـ به‏ زبان مى‏ آورد ـ و من نیز که نورسیده بودم در اطراف آن‏ها مى‏ پلکیدم و اغلب گوش مى‏ کردم.

    حقیقت آن است که سى چهل سال قبل که به‏ پاریس رفتم، بسیارى از نامهاى شهر پاریس و محلات آن، مثل مونپارناس و فونتن‏بلو و امثال آن کاملاً برایم شناخته شده بود.

    به‏ خاطر دارم که آن روزها که در سیته‏ یونیورسیتر Cité Universitaire در آن شهرک دانشگاهى، (کوى دانشگاه پاریس) منزل داشتم. (۱۳۴۹ش/۱۹۷۰م.) یک روز متوجه شدم که نامه‏ اى از پاریز از همین هدایت‏ زاده برایم رسیده. او در آن نوشته بود: نور چشم من، حالا که در پاریس هستى، خواهش دارم یک روز بروى سر قبر ویکتور هوگو، و از جانب من سید اولاد پیغمبر، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانى.»

    تکلیف مهمى بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به ‏سراغ قبر مردى که این همه در روحیه من مؤثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پیدا کردم و رفتم و از پشت نرده‏ ها، فاتحه معلم خود را خواندم. و در همان وقت با خود حساب کردم که نه نیروى ناپلئون، و نه قدرت دو گل، و نه میراژهاى دوهزار، هیچکدام آن توانائى را نداشته ‏اند ـ که مثل این مشت استخوان ویکتور هوگو، از طریق بینوایان، فرهنگ فرانسه را به‏ زوایاى روستاهاى ممالک دنیا، از جمله ایران، خصوصا کرمان و بالاخص پاریز برسانند.

    این شوق به ‏نوشتن طبعا به‏ جرائد منتهى مى‏شد. در تیرماه سال ۱۳۲۱ش/ ۱۹۴۲م. سالهاى بحبوحه جنگ ـ که ترک تحصیل هم کرده بودم. روزنامه بیدارى کرمان ـ که از قدیم‏ ترین جرائد ایران است ـ و توسط سید محمّد هاشمى و بعدا برادرش سید محمدرضا هاشمى چاپ می شد، و به‏پاریز هم براى پدرم مى‏ آمد ـ مقاله‏ اى داشت از مرحوم اسمعیل مرتضوى برازجانى که آن وقت معلم فارسى در دبیرستانها و دانشسراى کرمان بوده است. مقاله در انتقاد از زنان، و این‏گونه چیزها.

    من یک جواب نوشتم و بدون آنکه تصور بکنم که قابل چاپ است به‏ بیدارى فرستادم و اتفاقا آن را چاپ کردند ـ تحت عنوان «تقصیر با مردان است ـ نه زنها» و دفاع کرده بودم از زنان که اگر مردان توقعات بیخودى از زن نداشتند ـ زنان غیر از آن‏گونه رفتار مى‏ کردند ـ که مى‏ کنند. و شاهد مثال، از حضرت زهرا آورده بودم. در واقع این نخستین مقاله من است که شصت و چند سال پیش چاپ شده، و از شما چه پنهان، کمى بوى فمینیستى هم مى‏ دهد.

    دومین مقاله ‏ام در سال ۱۳۲۳ش/ ۱۹۴۴م. به‏ یاد معلم جوانمرگ دانشسرا ـ مرحوم ادیب نوشته شده بود که باز در همان بیدارى بر چاپ رسیده، و من آن‏وقت دیگر دانش ‏آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم.

    در همان وقت مرحوم سید ابوالقاسم پورحسینى مدیر شبانه‏ روزى دانشسرا نیز روزنامه‏ اى داشت به‏ نام روح‏ القدس، که مخلص نیز چند مقاله و چند شعر در آن جریده دارد.

    همکارى با مطبوعات تهران از آن‏جا شروع شد که من، در پاریز که بودم، پدرم در کلاس پنجم ابتدائى، بعض جملات عربى را برایم ترجمه مى‏ کرد ـ کم‏ کم قواعد و صرف و نحو عربى را هم یادم داد، و یک‏وقت متوجه شدم که بسیارى از نوشته‏ هاى عربى را مى‏ توانم بخوانم و ترجمه کنم. وقتى به ‏تهران آمدم و یکى دو تا شعرهایم را در روزنامه خاور مرحوم احمد فرامرزى چاپ کردم. مرحوم حسن فرامرزى پسر عبداللّه‏ فرامرزى ـ برادر عبدالرحمن و احمد ـ متوجه شد که بعضى جرائد عربى را که در دفتر آنها بود مى‏ خوانم. مرا تشویق به ‏ترجمه کردند، و روزى نبود که یک مقاله از عربى براى روزنامه خاور ترجمه نکنم ـ با تیترهایى ـ مثل: خاطرات یک مگس در هواپیما. یا کودتاى سوریه، یا هلال خصیب یا اینکه زن حسنى‏ الزعیم، پسر زائیده است!

    مرحوم عبدالرحمن در سالهاى ۲۸ و ۲۹ و سى از من خواست که براى کیهان از مجلات و جرائد عربى ـ مصرى و لبنانى ـ اخبار را ترجمه کنم، اتفاقا سالهاى ملى شدن نفت بود و جرائد عربى خبر و مطالب مفصل راجع به ‏ایران داشتند، و من هم مفصل ترجمه مى‏ کردم ـ به‏ طورى که گاهى یک صفحه خبر ترجمه مى‏ شد ـ البته بدون نام مترجم در کیهان چاپ مى ‏شد و حق ‏الترجمه مرا مى‏ دادند.

    سال ۱۳۲۹ش/ ۱۹۵۰م. مرحوم حسن فرامرزى مجله ثقافة‏الهند را به‏من داد که مقاله کوروش ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد را ترجمه کنم ـ و کردم و با مقدمه مرحوم سعید نفیسى، براى ورود ابوالکلام آزاد به ‏ایران ـ به‏ دعوت مصدق ـ به‏ چاپ رسیده، و نسخه‏ هائى از آن را تقدیم لغت‏نامه نیز کردم ـ که بیشتر آن در آنجا نقل شده ـ البته بدون نام مترجم.

    کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر را بعدها با مقدمه مفصل که خود در باب «کوروش در روایات ایرانى» نوشته بودم بارها و بارها به‏ چاپ رساندم و اخیرا چاپ نهم آن منتشر شده است.

    ایامى که در دانشگاه تحصیل مى‏ کردم، در خواندنیها هم کار داشتم و مرحوم امیرانى سه چهار سال تحصیل من، ماهى دویست تومان حقوق به‏من مى‏ داد که از حقوق یک معلم زیادتر بود.

    بعد از معلمى کرمان و انتقال به ‏تهران، بیشتر با مجلاتى مثل یغما، و راهنماى کتاب و وحید و گوهر و… همکارى داشتم و مقالاتم در آن‏جا چاپ شده است، خصوصا یغما که حقى بزرگ به‏ گردن من دارد. او به‏ سرحروف‏چین چاپخانه تابان و بعد به ‏تقى‏ زاده سرحروفچین بهمن گفته بود: باستانى هرچه نوشت حروفچینى کنید و خودش غلط‏گیرى کند و چاپ کند ـ اگر اشکالى پیدا شد خودم جوابگو خواهم بود ـ و همینطور هم شد: دوبار او را خواسته بودند و درباره مقالات من توضیح داده بود، و مدتها بعد از آن به‏ من گفت.

    بیشتر مقالات من، پس از چاپ در مجلات، در خواندنیها هم نقل مى‏ شد.

    چند سالى پیش از انقلاب، مرحوم مسعودى مرا خواست. هفته‏ اى یک مقاله به‏ عنوان انتقاد در اطلاعات مى‏ نوشتم. او هم هر مقاله را ـ که معمولاً یک ستون بود ـ یک‏هزار تومان ـ ماهى چهارهزار تومان به ‏من مى‏ داد ـ که باز هم از حقوق دبیرى دانشگاهى من زیادتر بود. او هم گفته بود ـ هرچه خواهى بنویس، من دست در آن نمى‏ برم و جوابگو هم هستم. چنانکه خوانندگان مى‏ دانند ـ من سالهاى سال است که با عصاى مرده ریگ پدرم آمد و رفت مى‏ کنم، و به‏ همین دلیل همیشه در عین اینکه مواظب هستم کلاهم را باد نبرد ـ همیشه هم «دست به‏ عصا» هستم.

    تعدادى از مقالات مندرج در اطلاعات را در «زیر این هفت‏ آسمان» چاپ کرده‏ ام.

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی و اصغر، حسین و مهدی علمی ـ دهه 1380

    بعد از انقلاب هم مقالاتم در بسیارى از مجلات، خصوصا آینده که افشار منتشر مى‏کرد ـ و کلک که دهباشى مدیرش بود ـ منتشر مى‏شد، و بدم نمى‏آید که گاهى مقالاتى در بخارا هم داشته باشم ـ ولى بخارا اعتنایى به‏مقالات مخلص ندارد و ناچار آنها را در اطلاعات منتشر مى‏کنم. به‏قول ابوالعباس لوکرى:

 بخارا، خوشتر از لوکر بود شاها، تو مى‏دانى

 ولیکن کُرد نشکیبید از دوغ بیابانى

    رساله دکترى من درباره الکامل ابن اثیر بود، و قسمت عمده آن را هم ترجمه کردم و جلد اول آن، شامل «اخبار پیش از اسلام ایران از ابن اثیر» به‏ چاپ رسیده است. یک روز مرحوم عباس خلیلى که استاد و روزنامه‏ نویس و مترجمى زبردست بود آمد پیش من در دانشکده، و گفت:

    ــ فلانى، من نمى‏ دانستم که تو این کتاب را ترجمه کرده‏ اى، پس قراردادى با یک ناشر بسته‏ ام که آن را ترجمه کنم، اما وقتى ترجمه تو منتشر شد، ناشر از ادامه کار پشیمان شد. بیا تا مشترکا با هم آنرا پایان بریم. که این مختصر وجهى که از ناشر گرفته‏ ام حلال باشد.

    من در جواب گفتم: اولاً من همه کتاب را ترجمه نکرده‏ ام و فقط پیش از اسلام را آنهم ناقص ترجمه کرده‏ ام. ثانیا، به‏ احترام شما استاد، بقیه مانده را هم کنار مى‏ گذارم، شما خودتان کار را ادامه دهید، و چنین کردم. (کتاب من به‏ عنوان «ترجمه‏ اى ناقص از الکامل» به‏ چاپ رسیده.

    مرحوم خلیلى گفت:

    ــ حالا که شما این احترام را در حق من روا داشته‏ اید. من هم به‏ خاطر شما، پیش از اسلام را ترجمه نم ى‏کنم، و بعد از اسلام شروع خواهم کرد ـ و چنین کرد ـ و متأسفانه به‏ علت نابینائى، آن کتاب مفصل را نتوانست تمام کند ـ و بقیه آن را چند مترجم دیگر ـ از جمله ابوالقاسم حالت و دکتر سادات ناصرى و… ترجمه کردند.

    این توفیق در ترجمه عربى، مخلص را گستاخ کرد که با همان فرانسه شکسته بسته‏ اى که در ۱۳۱۸ش/ ۱۹۳۹م. در پاریز آموخته بودم ـ و البته از شما چه پنهان با کمک دیکسیونر، کتاب معلم اول ـ ارسطو را ـ تحت عنوان «اصول حکومت آتن» به ‏دستور استاد فقید دکتر عزیزى استاد دانشمند دانشکده حقوق ـ که در دوره دکترى درس تاریخ عقاید سیاسى به‏ ما مى ‏داد ـ ترجمه کنم.

    این ترجمه مورد عنایت استاد فقید دکتر غلامحسین صدیقى قرار گرفت و مقدمه‏ اى مفصل در باب ارسطو و آثار او و ترجمه آنها به ‏فارسى و عربى نگاشت ـ و ترجمه مخلص با مقدمه ایشان به‏ لطف دکتر احسان نراقى توسط مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعى به ‏چاپ رسید، و اینک چند بار نیز خارج از آن مؤسسه به ‏چاپ رسیده است ـ و باید اذعان کنم که این تجدید چاپ‏ها، به‏ خاطر ترجمه این شاگرد ناتوان نیست، بلکه به‏ خاطر آبروى معلم اول ارسطو، و به‏ اعتبار معلم ثالث استاد دکتر صدیقى ـ صورت مى‏ پذیرد.

کنفرانس ایران شناسان اروپا در کمبریج از راست: دکتر باستانی پاریزی ـ زیپولی ـ موناکیان و علی دهباشی

    علاوه بر آن که بعضى مقالات من به‏ زبان فرانسه نیز ترجمه و چاپ شده است ـ کتاب یعقوب لیث صفارى را که به‏ سفارش مؤسسه فرانکلین براى جوانان نوشتم ـ و تاکنون بیش از هشت بار به‏ چاپ رسیده است ـ توسط استاد محترم آقاى دکترمحمّد فتحى‏الرئیس، استاد دانشگاه قاهره، به ‏عربى نیز ترجمه شده و در ۱۹۷۱م/ ۱۳۵۰ش. در قاهره به ‏چاپ رسیده است.

    با اینکه من آلمانى نمى ‏دانم، اما آلمانى‏ها به ‏من خیلى محبت دارند و دکتر فراگنر از دوستان مشوق من است، علاوه بر آن، یک استاد بزرگ آلمانى، دکتر ارهارد کروگر ـ استاد دانشگاه ماکسى میلان Maximilan مونیخ، دو ساعت درس، در بخش شرق‏ شناسى این دانشگاه، تنها براى بررسى کتابها و آثار من گذاشته است ـ که شماره آن درس ۱۲۲۸۷ است و در صفحه ۳۹۵ سالنماى آن دانشگاه به ‏چاپ رسیده است. (سایه‏هاى کنگره ص ۲۳۵) این گزارش، صرفا براى خودنمائى عرض شد ـ و از خوانندگان بخارا پوزش مى‏طلبم.

    جغرافیاى کرمان تألیف وزیرى را که من تصحیح و تحشیه کرده‏ ام، توسط استاد بزرگ ایران‏شناسى آقاى پروفسور بوسه Bosse به ‏آلمانى ترجمه شده و در شماره ۵۰ مجله اسلام Der Islam به‏ چاپ رسیده است.

    نخستین کتاب من ـ چنانکه گفتم ـ مجموعه نامه‏ هاى پیغمبر دزدان بود که با مقدمه‏ اى و توضیحاتى در اوایل سال ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در چاپخانه گل بهار کرمان به‏ خرج مرحوم سعیدى مدیر گلبهار چاپ شد ـ و درست شصت سال از آن روزگار مى‏ گذرد.

    مجموع کتابها، تاکنون به۶۱ نسخه رسیده، که گفتگو در باب هر کدام از آنها خود فرصت دیگرى مى‏ خواهد ـ به‏ طور خلاصه عرض کنم که ۱۳ جلد آن مختص کرمان است از نوع تاریخ کرمان و جغرافى کرمان و تذکره صفویه و تاریخ شاهى و صحیفه‏ الارشاد که عموما متن است، و شاید بهترین آنها «سلجوقیان و غز در کرمان» باشد که متن تاریخ افضل است و اول بار در اروپا چاپ شده بوده. چند سال پیش به‏ دعوت آقاى اتابکى رئیس وقت بخش ایرانشناسى دانشگاه اوترخت هلند در کنگره عربى‏ دانان یا به‏ قول فرنگى‏ها عربى‏ذان Arabisans شرکت کردم، یک سخنرانى در باب تاریخ سلجوقیان و غز در کرمان داشتم و به‏ دلیل این که این کتاب را نخستین بار مرحوم Hutsma هلندى در صد و بیست سال پیش به‏ چاپ رسانده، و این قدیم‏ترین تاریخ کرمان است ـ از افضل‏ الدین کرمانى، یک روز با جمع متشرقین به‏ قبرستان اوترخت رفتیم و بر مزار هوتسما دسته‏ گلى نهادیم و یک غزل حافظ را من در آن‏جا خواندم.

    متن فرانسه این سخنرانى در مجله Studia Iranica 1987 به‏ چاپ رسیده است ـ تحت عنوان «شاخه‏ اى گل بیابانى از کویرهاى دوردست ـ بر مزار هوتسما». هم‏چنین در مقدمه سلجوقیان و غز چاپ دوم.

    سرى دوم از کتابهاى من مجموعه هفتى است: هفت کتاب دارم که عدد هفت در عنوان آنها هست: خاتون هفت قلعه، آسیاى هفت‏ سنگ، ناى هفت‏بند، اژدهاى هف ت‏سر، کوچه هفت‏ پیچ، زیر این هفت آسمان و سنگ هفت‏ قلم. وقتى این هفت‏ ها تمام شد، دیدم ته‏ مانده بعضى مقاله‏ ها مى‏ تواند یک کتاب دیگر بشود، حروفچینى‏ ها را نشان ایرج افشار دادم و گفتم نمى‏ دانم اسم این کتاب را چه بگذارم.

    افشار گفت: اى، یک هشلهفى اسم روى آن بگذار.

    من فورا حرف او را چاقیدم و اسم کتاب را گذاشتم:

    ــ هشت‏الهفت

    هم کتاب هشتم است. هم کلمه هفت را دارد ـ هم یک هشلهفى هست که به‏ هر حال چار تا خواننده دارد.

    بقیه کتابها هم اگرچه موضوعات مختلف است، ولى به‏ هر حال هیچکدام از یاد کرمان غافل نیست، و مسائل بسیارى در باب کرمان در آنها آمده است. علاقه من به‏ کرمان البته بر مبناى آن است که ولایت من است، و پاریز از دهات سیرجان، و سیرجان از مضافات کرمان است ـ و اول ارض مسّ بها جلدى.

    چنانکه گفتم کتابها به۶۱ جلد رسیده، و امیدوارى دارم که احتمالا به۷۷ جلد برسد.

 نومید نیستیم ز احسان نوبهار

 هرچند، تخم سوخته در خاک کرده‏ایم

***

دکتر باستانی پاریزی و حمید فرزندش ـ 17/10/88 عکس از امید طاری فر

    یک بند از سؤالات جناب دهباشى این است: «جنابعالى با ایرانشناسى نیز کار کرده‏ اید و از ایران‏شناسان به‏نام هستید. عضو چند انجمن بودید و سخنرانیهاى ارزشمندى را در مجامع جهانى ایران‏شناسى عرضه کرده‏ اید. اصولاً نظرتان درباره آنچه ایران‏شناسان در زمینه تاریخ و فرهنگ ارائه کردند چیست؟

    بهتر است اول اغراق شاعرانه دهباشى را در باب «از ایرانشناسى به‏نام بودن» از زبان شاعرى عرض کنم که فرموده است:

 نگویم نسبتى دارم به‏ نزدیکان درگاهت

 که خود را بر تو مى‏بندم، به‏ سالوسى و زرّاقى

    بستگى به‏ ایران‏شناسان، بهانه براى سفرهاى غرب آن هم اختصاصا پاریس بوده است وگرنه با چهار کلمه زبان پاریسى که شصت و پنج سال پیش در گوشه پاریز آموخته‏ ام و به‏ لهجه پاریزى و نه پاریزین تکلم مى‏ کنم ـ شرق‏ شناس به‏ نام شدن یا کار محمدخان قزوینى است ـ یا حضرت فیل. اما به‏ هر حال گمان کنم، با همین «تته پته» کردن در مجامع فرهنگى، در بیش از پنجاه کنگره خارجى و همین قدرها هم داخلى شرکت کرده‏ ام که تا آنجا که به‏ خاطر مى‏ آورم، سفر پاکستان بود و شرکت در مجامع فرهنگى لاهور و کراچى و پیشاور ـ و حاصل آن سفرنامه «در خاک پاک» است که در مجله وحید چاپ شد.

    شهریور ۱۳۴۹ ش/ سپتامبر ۱۹۷۰م. در کنگره باستان‏شناسى کنستانتزا ـ رومانى شرکت کردم و سخنرانى در باب راه ابریشم همان‏جا انجام شد ـ و متن فرانسه آن در مجله Acta Orientalia بخارست چاپ شده است، و سفرنامه آن نیز به‏ عنوان «پرده‏ هایى از میان پرده» در مجله یغما به‏ چاپ رسید. همین سخنرانى راه ابریشم را در خانه ایران در پاریس، در اسفندماه همان سال براى دانشجویان و ایرانیان مقیم پاریس نیز تکرار کردم ـ که گزارش مختصر آن در اژدهاى هفت‏ سر، ص ۴۵۷ به‏ چاپ رسیده است. خیلى از مستمعین آن شب آن سخنرانى بعد از انقلاب به‏ وکالت مجلس و وزارت و حتى ریاست‏ جمهور رسیدند، و البته بعضى از آنها هم اگر در ایران مانده بودند، امروز تکه بزرگ بدن آنان، گوششان بود. (سنگ هفت‏ قلم ص ۴۸۱)

    تا آن‏جا که به‏ خاطر مى‏ آورم، یک سخنرانى در کنگره آثار تاریخى ایران در لندن داشتم در باب آثار گنجعلى‏ خان در کرمان. باز در کنگره ایرانشناسى اکسفورد شرکت کردم و گزارش آن تحت عنوان کنگره‏ اى در اکسفورد به‏ چاپ رسیده. (از پاریز تا پاریس)

    هم‏چنین در کنگره ایرانشناسى کمبریج شرکت کردم و یک سخنرانى هم در آنجا داشتم ـ منزل در کلیساى پیمبروک داشتیم که یک کالج مهم است، و من در همان ساختمانى اطاق گرفتم که بر دیواره آن فهرست پنج شش تن از اشخاص معروفى که طى سالیان متمادى در آنجا بیتوته کرده‏ اند ـ نوشته شده بود و یکى از آنها ادوارد براون بود، و یکى اسم مرحوم تقى‏ زاده، و یکى هم گمان کنم اسم محمّدخان قزوینى (؟) بود.

    یک سخنرانى در لندن داشتم به‏ دعوت بنیاد فرهنگى محوى که در ژنو مرکز آن بود، سخنرانى لندن درباره طبرى و تاریخ‏ نگارى معاصر بود، (۳۱ اوت ۱۹۹۰م ـ جمعه نهم شهریور ۱۳۶۹ش) و جمعى کثیر از ایرانیان مقیم لندن (= لنادنه) در سالن شهردارى کینز ینگتون ـ حضور داشتند. این سخنرانى بعدا مقدارى آب توى آن کردم و تبدیل شد به‏ کتاب حصیرستان ـ و دوبار چاپ شده است.

    سخنرانى دیگر من در لندن به‏ دعوت آقاى دکتر مجتهدزاده از طرف دانشگاه لندن در کنگره‏ اى تحت عنوان هویت ایرانى انجام شد، وقتى قنسول انگلیس براى ویزاى پاسپورت از من سؤال کرد که براى چه کار به‏ لندن خواهى رفت؟ عرض کردم: براى این مى‏ روم که آنجا شاید بتوانم ثابت کنم که چرا شما به ‏انگلیسى از من این سؤال را مى‏ کنید ـ و چرا مخلص جواب شما را به‏ فارسى مى‏ دهم. هویت یعنى همین.

    این سخنرانى در ۱۵ آوریل ۱۹۹۸م/ ۲۶ فروردین ۱۳۷۷ش. در تالار «مدرسه مطالعات خاورمیانه و افریقاشناسى» دانشگاه لندن S.O.A.S. ایراد شد و بعدها در کتاب «شمعى در طوفان» به‏چاپ رسید.

    عضو بدحساب انجمن ایران‏شناسى اروپائى ISMEO نیز هستم، و در اولین کنگره آن که در شهر تورینو، ایتالیا، تشکیل شد شرکت کردم، و شبى را مهمان شرکت بزرگ اتومبیل‏ سازى فیات که مرکز آن در آن شهر است ـ به‏ همراه بقیه ایران‏شناسان بودیم ـ و یک پیتزاى فیاتى صرف کردیم.

    سخنرانى دیگرم به ‏دعوت ایران‏شناسان اروپا در جلسه پاریس، که در سیته یونیورسیتر از ششم تا دهم سپتامبر ۱۹۹۹ ـ/ ۱۶ شهریور ۱۳۷۸ش. تشکیل شد، تحت عنوان نخستین دانشجویى کرمانى در پاریس (حاج محمدخان وکیل‏الملکى) ایراد شد.

    این سخنرانى نیز در کتاب شمعى در طوفان، تحت عنوان «بینوایان در وطن غریب» چاپ شده است. گمان کنم در مجله شما ـ بخارا ـ یاد شده بود که این مقاله جزء مقالات برتر کنگره شمرده شده بوده است ـ ولى از نظر خود من اگر بخواهید ـ مقاله ملکیان درباره کلکسیون جام شراب، و مقاله فرخ غفارى درباره خانواده نقاشان کاشانى ـ کمال‏ الملک و صنیع‏ الملک و غیره ـ درّة‏العقد این کنگره بوده است.

    کنگره شرق‏ شناسى بیش از صد سال سابقه دارد. بعدها این کنگره یکى دوبار تغییر نام داد و بالاخره به‏ صورت «مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا» پایدار شد و سى و سومین کنگره آن در تورنتو ـ کانادا تشکیل گردید که مخلص نیز در آن شرکت داشت و یک سخنرانى تحت عنوان «مبادى تولرانس در تاریخ کرمان» ایراد کرد.[۲]

    این کنگره در ۲۸ مرداد ۱۳۷۰ش/ ۱۹ اوت ۱۹۹۰م. تشکیل شده بود ـ و تا سوم شهریور ادامه داشت ـ روزهایى که هر دو در تاریخ ایران مؤثر است: بیست و هشت مرداد ـ سقوط دکتر محمّد مصدق، و سوم شهریور ـ استعفاى رضاشاه.

    کنگره شرق‏ شناسى، در یک تابستان قبل از انقلاب هم در پاریس تشکیل جلسه داده بود، که مخلص در باب قبیله بارز = پاریز در آن‏جا صحبت کردم. ترجمه فرانسه این سخنرانى در مجموعه مقالات کنگره زیر نظر استاد شرق‏ شناس پروفسور لازار در همان ایام به‏ چاپ رسیده است. (تابستان ۱۹۷۳م./۱۳۵۲ش ـ سایه‏ هاى کنگره، ص ۲۳۴).

    یک کنگره در بوستون در دانشگاه هاروارد تشکیل شد، که من در آنجا در باب «برزکوه» در کلام فردوسى صحبت کردم و اظهار نظر کردم که این برزکوه را باید با فتح خواند و احتمالا مقصود جبال بارز کرمان بوده است ـ که البته همه راهها به‏رم ختم مى‏شود ـ یعنى پاریز کوه. خانم داویدسون مستشرق امریکایى پایه‏ گذار و مهماندار این کنگره بود. یک کنگره هم به‏ همت زرتشتیان در گوت‏برگ سوئد، چند سال پیش تشکیل. شد، و به‏ دعوت آقاى منوچهر فرهنگى، من نیز شرکت داشتم و در باب زرتشتیان کرمان صحبت کردم.

    در لیدن، در کنگره شاه نعمت اللّه‏ ولى شرکت کردم و در آنجا در باب کیفیت اداره آستانه شاه ولى، طى ششصد سال، مطلبى به‏ زبان آوردم ـ که در کتاب «بارگاه خانقاه» چاپ شده است.

    در سیدنى استرالیا کنگره‏ اى بود براى پرده‏ بردارى از مجسمه کوروش که ایرانیان مقیم سیدنى به‏ خرج خود ساخته در بهترین پارک سیدنى – که پارک المپیک دوهزار بود ـ و مخلص به‏ عنوان پیرترین عضو کنگره به‏ همراه «وزیر فرهنگهاى استرالیا» یک سر نخ را گرفتم و پرده را کشیدم. آن روز وزیر فرهنگها حرف عجیبى زد که قایل نقل است. او گفت: براى من موجب افتخار است که از مجسمه‏ اى پرده برمى‏ دارم که صاحب آن ۲۵۰۰ سال پیش روش اداره یک مملکت را با فرهنگهاى مختلف عمل مى‏کرد، تجربه‏ اى که در قرن بیستم ما استرالیائی ها داریم روى آن کار مى‏ کنیم».

    در سیدنى یک سخنرانى هم در باب نهاد خانقاه در ایران داشتم که توسط آقاى امید هنرى ترجمه شد. گویا دکتر نصر درباره آن ترجه گفته بود: مقالات باستانى پاریزى خودش ترجمه‏ پذیر نیست، ولى هنرى این هنر را به‏ خرج داده که در این ترجمه ـ گوئى خود باستانى دارد با شما انگلیسى حرف مى‏زند.» (بارگاه خانقاه، ص ۶۰۱) نمى‏ دانم این حرف دکتر نصر تعریف است یا تنقید؟

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ـ فروردین 1391

    یک مقاله هم براى کنگره «میراث اسکندر» که در اسکندریه تشکیل شده بود ـ نوشتم، اولیاء کنگره اطاق در هتل قاهره و اسکندریه رزرو کرده بودند و چند بار هم تلفن زدند که حتما سفر کنم، اما کار ویزا درست نشد ـ و این آرزو به‏ دل من ماند که بعد از سالها تدریس تاریخ فاطمیان مصر، یک سفرى به‏ قاهره داشته باشم ـ اما گوئى:

 فرشته‏ اى است بر این بام لاجورد اندود

 که پیش آرزوى عاشقان کشد دیوار

    گمان نرود که هرچه باستانى پاریزى بنویسد، فورا مى‏ قاپند و چاپ مى‏ کنند ـ نه، چنین نیست، مثلاً بعد از هزاره بیهقى که تقریبا به‏ پیشنهاد من در مشهد تشکیل شد ـ و من در آنجا صحبتى داشتم، طبعا لازم بود که هزاره طبرى نیز در آمل تشکیل شود ـ و البته شد، و من هم شرکت کردم ولى مقاله‏ام فرصت ایراد نیافت ـ و ناچار آن را در کتاب حصیرستان آوردم:

 ما نقد عمر بر سر پیمانه سوختیم

 قندیل کعبه بر در بتخانه سوختیم

    در همان کنگره بود که نوشتم، طبرى در بغداد مدفون است، پس، تا مورخان عراقى در این کنگره نباشند ـ یک پاى کنگره لنگ است ـ و آن روزها هنوز گرماگرم جنگ عراق و ایران بود. (حصیرستان، ص ۳۳۶).

    یک کتاب تاریخ هم یونسکو خواسته است براى آسیاى مرکزى بنویسد. آقاى دکتر داورى یزدى که یک وقت رئیس یونسکو در ایران بود ـ مرا معرفى کرد به‏ عنوان یکى از دو عضو ایرانى تألیف این کتاب. ده سال، هر سال ده‏روز در فصل بهار، من به‏پاریس مى‏رفتم و در هیئت تحریریه این کتاب شرکت مى‏کردم. رئیس هیئت مرحوم دکتر محمّد عاصمى (عاصم اوف) تاجیکستانى بود، و اعضاء دو تن استاد هندى و دو تن پاکستانى و چند تن ازبک و تاجیک و قزاق و قفقازى و یک تن استاد ترک ـ آیدین صاییلى ـ و یک تن انگلیسى و یک تن فرانسوى و یک تن امریکائى و دو تن افغانى و چند تن روس بودند ـ و کتاب در شش جلد قرار بود تدوین شود که چهار جلد آن پایان یافت ـ ولى ناگهان دکتر عاصموف در تاجیکستان، دم خانه‏ اش، به‏ تیر غیب کشته شد. و تتمیم تألیف کتاب تا حدى به‏ تأخیر افتاد.

    آن چهار جلد که چاپ شده است توسط آقاى دکتر صادق ملک شهمیرزادى به‏فارسى ترجمه شده و یکى از مهمترین منابع شناخت تاریخ آسیاى مرکزى است. گزارش این کار را من درکتاب «سایه‏ هاى کنگره»، و هم‏چنین در مقاله‏ اى تحت عنوان «بهاران خجند» در روزنامه اطلاعات نوشته‏ ام.

    یکى از جلسات تألیف این کتاب، در آلماآتاپاى تخت قزاقستان تشکیل شد ـ که دولت صاحب شوکت جمهورى اسلامى، مبلغ یکصد دلار رایج امریکا براى مخلص خرج سفر داد ـ و من با این صد دلار خود را به‏ مسکو رساندم و چند شب در هتل آکادمى مسکو بیتوته کردم و سپس با هواپیماى ایلوشین هفت هشت ساعت راه پرواز کردم تا به‏آلماآتا (پاپاسیب) رسیدم، تا در آن ولایت، در فضائل آب‏ انبار «حوض ملک» کرمان ـ که گویا از مستحدثات ملک دینار غز ـ نزدیک هزار سال پیش است ـ صحبت کنم ـ و شاید تنها کسى باشم که برخلاف انورى‏ابیوردى ـ از یک غز، به‏ عنوان یک عنصر سازنده دفاع کرده‏ام. طى آن سخنرانى گفتم که غزها «بر ولایت نسا و نرماشیر هجوم کردند و صدهزار آدمى در پنجه شکنجه و چنگال نکال ایشان افتادند، و در زیر طشت آتش گرفتار شدند ـ و خاکستر در گلو مى‏ کردند ـ و این را قاوود غزى نام نهاده بودند» ـ پس گفتم: به‏ همین دلائل من نمى‏ توانم دفاعى از ملک دینار غز بکنم ـ ولى یک آمار یا یک شیفر Chiffreبه‏رسم فرنگى‏ها مى‏ دهم ـ خود دانید و انصاف خود ـ و ملک دینار و روز قیامت. این آمار خودش گویاست: این آب‏ انبار، یعنى حوض ملک، در وسط پرجمعیت‏ ترین و قدیمى‏ترین محلات کرمان ـ یعنى محله شهر ـ که لهجه اصیل کرمانى در آن هنوز رایج است ـ ساخته شده ـ ۲۲ پله مى‏خورد… آخرین شیرآبى که بدان وصل شده ـ تاریخ ۱۳۴۱ه/ ۱۹۲۲م. (هفتاد هشتاد سال پیش) مهر سازنده آن حسن کرمانى نقر شده… دو مخزن کنار هم و به‏هم مربوط ۴۰/۱۲×۴۰/۱۲ متر طول و عرض و شامل ۹ کله کار است و چهار ستون دارد با صاروج محکم به‏ارتفاع ۵/۴ متر ـ مخزن دیگرى ۵/۶×۵/۶ متر طول و عرض… ظرفیت آن مجموعا حدود ۹۳۹ متر مکعب است که مى‏شود حدود یک میلیون لیتر آب (یادداشت مرحوم مهندس نظریان مدیر حفظ آثار ملى کرمان)، خوب، اگر هر کوزه متوسط پنج لیتر آب‏گیر داشته باشد ـ دویست‏ هزار کوزه در روز ازین آب‏ انبار پر مى‏ شود و اگر هر کوزه پنج نفر را سیرآب کرده باشد یک میلیون نفر مى‏ توانند ازین مخزن سیرآب شوند و اگر در هر سال تنها دو بار این آب انبار پُر شده باشد ـ سالى دو میلیون تن از آن آب خورده‏ اند و حدود هشتصد سال از بناى آب‏ انبار مى‏ گذرد ـ پس قریب یک‏ میلیارد و هفتصد هزار نفر آدم تاکنون از این آب‏ انبار آب خورده‏ اند. (کاسه کوزه تمدن، ص ۳۴۰). ـ ملک دینار در نهم ذى‏قعده ۵۹۱ه/ ۱۶ اکتبر ۱۱۹۵م. فوت کرده. او «به‏ علت سرسام مبتلا شد، مداواى او به‏ طلاء شیر زنان مى‏ کردند، و دایم، چند زن ـ شیر بر سر او مى‏ دوشیدند.» (سلجوقیان و غز در کرمان، ص ۶۰۲).

    پس حلال باد آن شیرى که زنان کرمان بر سر ملک دینار مى‏ دوشیدند ـ که جمعیتى به‏ اندازه کل جمعیت چین امروز را لااقل یک بار آب داده است. من رفیق حاکم معزول و، دزد دستگیرم…

    در ازاء این حرفها که زدم، در حالى که من سخنرانى مى‏ کردم ـ یک هنرمند صاحب کمال قزاق ـ مشغول نقاشى کردن چهره من بوده است ـ که در پایان سخنرانى آن را امضاء کرد و به‏من داد، و کاش مى‏شد دهباشى آن را چاپ مى‏کرد ـ من خط سیریلیک نمى‏ توانم بخوانم، ولى احتمال دارد امضاء نقاش شاید، جهانگیر پیرویوف؟ بوده باشد. پیرى و هزار عیب شرعى. این مجلس در شهریور ۱۳۶۴ش/ سپتامبر ۱۹۸۵م. بوده است.

    شرکت در کنگره‏ هاى داخلى که دیگر لاتعد و لا تحصى است، مثل کنگره خواجه رشیدالدین فضل‏اللّه‏ که یکبار پیش از انقلاب در تبریز تشکیل شد و یک بار بعد از انقلاب، و در هر دو شرکت کردم، پیش از انقلاب در خریدارى وقف نامه خواجه رشید که بعضى‏ ها ایراد داشتند که ۵۰هزار تومان گران است ـ و این جزء اسناد ملى است و دارنده آن باید هدیه کند ـ من یک حساب ساده پیش پایشان گذاشتم و گفتم: براى هر روز نگهدارى این سند ده دوازده کیلوئى، هرروز یک تومان به‏او بدهند. اول بعضى‏ ها از کمى رقم تعجب کرده و خندیدند ـ و بعد وقتى کسى محاسبه کرد ـ مثل مضاعف کردن دانه گندم در خانه شطرنج، یک وقت متوجه شدند که از روز قتل خواجه رشید در تبریز تا آن روز ـ یعنى از ۷۱۸ه/ ۱۳۱۸م. که او را در تبریز به‏ دو نیم کردند ـ تا آنروز که کنگره تشکیل شده بود ـ قریب ۶۵۰ سال ـ یعنى حدود ۲۵۰ هزار روز مى‏ گذشت، اگر مى‏ خواستند آنرا به‏ نرخ پیشنهادى مخلص بخرند مى‏ بایست نزدیک به‏ دویست و پنجاه‏ هزار تومان بدهند ـ و البته ندادند و گویا بر اثر ناخن گردى‏ ها بالاخره به‏ حدود شصت‏ هزار تومان (؟) خریدند.

    اما در کنگره دوم خواجه رشید که در بهار امسال ۱۳۸۴ش/ ۲۰۰۵م. تشکیل شد، باز خداوند توفیق داد و به‏ دعوت دکتر رحمانى رئیس گروه تاریخ دانشگاه تبریز و دوستان دیگر، در کنگره خواجه رشید شرکت کردم، و ضمن اشاره به‏ توجهات خواجه رشید و فرزندش، به‏ کرمان، سخن‏رانى خود را ـ که متأسفانه هنوز جائى چاپ نشده ـ این‏طور به‏ پایان بردم: «… صوفى معروف، مشتاقعلى شاه در ۱۲۰۶ه/۱۷۹۲م. به‏فتواى ملاعبداللّه‏ بمى سنگسار شد، و قتل او مردم کرمان را سالها شرمسار و منفعل مى‏ داشت، تا بر مزار او گنبد و بارگاه ساختند و اغلب به‏ زیارت مى‏ روند و دعا مى‏ خوانند ـ چنانکه از مزار یک قدیس دیدار کنند. چه، جرم مشتاق این بود که قرآن ـ و خصوصا سوره یس را ـ با آهنگ سه‏ تار مى‏ نواخت.

    مرحوم کیوان قزوینى که خطیبى نامدار بود، سالها بعد، در کرمان در مزار شاه ولى اعتکاف کرد، و ایام رمضان را در مسجد جامع کرمان ـ در محلى که مشتاق سنگسار شده بود ـ موعظه مى‏ کرد، و کل مردم شهر شرکت مى‏ کردند. مرحوم کیوان آنقدر خطیب زبردستى بوده که از دهات دوردست مردم براى استماع سخن او به‏ شهر مى‏ آمدند ـ ۲۱ رمضان روز سنگسار مشتاق بوده است.

چهاردهم فروردین 1392 ـ با دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی ( عکس از دکتر عبدالسمیع)

    یک‏سال، کیوان چنان مؤثر صحبت کرد ـ که گوئى حوادث عاشورا را بیان مى‏ کند ـ و همه حاضران را در تشریح واقعه قتل مشتاق به‏ گریه انداخت، و در آخر مجلس، خطاب به‏ حاضران کرد و گفت:

    ــ اى مردم کرمان، این، پدران شما بودند، که در همین‏جا دست به‏ این کار زدند، پس وجوبا لازم است که همه شما، لعنتى به‏ روح آنها بفرستید ـ و عجیب آن که مردم کرمان، حاضران در جلسه، همه فریاد بیش باد و لعنت باد بلند کردند ـ چنانکه گوئى صلوات مى‏ فرستند. (بارگاه خانقاه، ص ۴۱۲)

    من، پس از بیان این حکایت، خطاب به‏ دوستان حاضر در جلسه، گفتم: اجداد بزرگوار شما، «در سابع عشر شهر جمادى‏ الاول سنه ثمان عشرو سبعمائه [ ۱۷ جمادى‏الاول ۷۱۸ه/۱۷ ژویه ۱۳۱۸م.] مزاج پادشاه ابوسعید با او متغیر گردید، او را و پسرش عزالدین ابراهیم را، در موضع ابهر، به‏ قریه خشکدر، به‏ قتل رسانیدند، و اعضاى او را از یکدیگر جدا کرده، هر عضوى را به‏ شهرى فرستادند» (آثارالوزراء عقیلى، ص ۲۸۶).

    پس از خواندن این شرح، عرض کردم: بنابراین، هم‏چنانکه کرمانیها در واقعه مشتاق، ارواح پدران خود را بى‏ نصیب گذاشتند، مخلص، از کرمان آمده‏ ام اینجا تا به‏ اولاد آنهائى که سر خواجه رشید را در بازار مى‏ گرداندند و فریاد مى‏ زدند که: این سر آن یهودى است که خیال تغییر قرآن داشت، آرى مى‏ خواهم تا با بیان واقعه خواجه رشیدالدین عرض کنم که براى اعتذار از روح پاک خواجه، که کتاب جامع‏ التواریخ را معمولاً بعد از نماز صبح مى‏نوشته است ـ شما اهل ولایت تبریز نیز، وجوبا لازم است ـ همان حرکتى را انجام دهید ـ که مردم کرمان در پاى منبر کیوان قزوینى ـ انجام دادند…

    خوب، این هم مزد دست تبریزى‏ها و اولیاى دانشگاه تبریز ـ که چند روزى ما را در بهترین هتل شاگلى تبریز پذیرائى کردند ـ هرچند اثر کلام مخلص، در پایان جلسه، به‏ اندازه یک هزارم کلام شیخ عباسعلى کیوان قزوینى هم نبود.

    مى‏دانم خیلى من و من کردم و خیلى از من حرف زدم و از این منیت ـ که مى‏ شود آن را تمنمن هم خواند ـ معذرت مى‏طلبم ـ اما حرف هنوز ناقص است.

    دو کار دیگر هم من در امر نویسندگى توفیق یافته‏ ام که به‏ انجام برسانم.

    ــ نخست این که بعض دوستان مؤلف، لطف کرده، اظهار تمایل کرده‏ اند که بر کتاب ایشان، مخلص مقدمه بنویسم و درین مورد با کمال افتخار، این امر را پذیرفته‏ ام، و براى خود دلایلى هم داشته‏ام، که یکى از آنها این است که «مى‏شود، آدم، حرف خود را در کتاب دیگرى بزند ـ خصوصا اگر حرفى باشد که در کتابهاى خودش زدن آن ممکن نباشد، و به‏ قول چینى‏ ها «آتش‏بازى بکند ولى در خانه همسایه». علاوه بر آن، گاهى اوقات، کتابهاى دیگران از کتاب خود آدم پر تیراژتر است ـ و این را من با کمال صراحت اقرار مى‏کنم ـ بنابراین حرف آدم درین‏جا برد بیشترى خواهد داشت… و این بدان مى‏ماند که یک صاحب رستوران، بعد از آن که به‏ مشتریان خودش غذا داد، خودش برود در رستوران دیگرى غذا بخورد…» (جامع‏ المقدمات، ص ۱۳)

    در طى این سالهاى متمادى، شاید بیش از پنجاه مقدمه بر کتابهاى این و آن نوشته‏ ام ـ به‏ طورى که وقتى به‏ فکر افتادم بعضى از آنها را جمع کنم و در یک کتاب چاپ کنم ـ خودش شد یک کتاب «به‏ قاعده» ـ در دو جلد ـ که اسم آن را هم گذاشتم جامع‏ المقدمات. و تازه خیلى از آنها را هم هنوز به‏ دست نیاورده‏ ام.

    یک دلیل نوشتن بدون اکراه این مقدمات، براى خودم این استدلال بود که از دو حال خارج نیست:

    ــ یا تیراژ کتاب قابل‏ توجه خواهد بود، که خیلى زود به‏ مؤلف منت گذاشته خواهم گفت: این زیادتى تیراژ به‏ خاطر مقدمه مخلص است.

    ــ یا اینکه تیراژ کتاب کم است، خیلى طبیعى است که گناه را به‏ گردن متن کتاب انداخته خواهم گفت: بیخودى مقدمه ما را حرام کردى! و به‏ هر حال، این هم یک پرده از نویسندگى بنده بود.

    باز هم عرض کنم که مواردى هم بود که ما مقدمه مى‏ نوشتیم ـ به‏ خواهش خود آنها، ولى بعد خودشان منصرف مى‏ شدند از چاپ آن. ـ مثل مقدمه‏ اى که برکتاب لوریمر نوشتم ـ بنیاد فرهنگ کوتاه آمد و آن را توى رف گذاشت.

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشگاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی

    مورد دیگر، شرکت در نگارش مقالاتى به ‏تناسب در یادواره هاست، که از آن جمله بود: مقاله‏ اى که در یادواره مرحوم على محمّد عامرى نوشتم، و مقاله نون‏ جو در یادواره محیط طباطبائى، و مقاله مار در بتکده در یادواره استاد دکتر غلامحسین صدیقى، و مقاله درخت جواهر در یادواره دکتر یحیى مهدوى، و مقاله پوست پلنگ در یادواره دکتر احسان اشراقى، و مقاله عشره منتشره در یادواره دکتر ذبیح‏ اللّه‏ صفا و مقاله در یادواره پرویز شهریارى و مقاله افشارها در کرمان در یادواره مرحوم دکتر محمود افشار.

    بعضى ازین مقالات را بعدا تفصیل داده به‏ صورت کتاب درآورده‏ ام. البته این تصور هم نشود که همه مقالات من بلافاصله در یادواره‏ ها چاپ مى‏شود ـ معمولاً بعضى دچار قیچى ایرج افشار مى‏ شوند، بعضى قبول نمى‏ شوند ـ مثل «شهیدى در بروجرد» که براى یادواره استاد دکترسید جعفر شهیدى نوشته بودم ـ و مورد قبول ادیتورها قرار نگرفت، پس آن را در کتاب «نوح هزار طوفان» به‏ چاپ رساندم، و مقاله «گوهر شب چراغ» که براى یادواره مرحوم دکتر امیرحسین آریان‏پور نوشته بودم و به‏ قول آن خواجه‏ کرمانى، «تاجر سمرقندى نپسندید» (گذار زن از گدار تاریخ ص ۱۲۷).

    وقتى خواستند یادواره‏اى براى ایرج افشار چاپ کنند ـ مخلص مقاله خود را تحت عنوان «سنگ قبر» نوشتم ـ که البته نماد خوشى نشان نمى‏ داد، ـ ولى صددرصد با کار افشار که بررسى و عکس‏بردارى از سنگ قبرهاى تاریخى است، و بیشتر از همه مزاربان‏ها خاک قبرستان را به‏ قدم ارادت سپرده است ـ تناسب داشت. اما به‏ هر حال آن مقاله سنگ قبر، بیخ ریش مخلص ماند ـ و لابد یک روزى یک کسى آن را در یادواره بعد از مرگ خودم به‏ چاپ خواهد رساند ـ همانطور که مرحوم سنگلاخ ترک، سنگ بسم‏ اللّه‏ را براى قبر حضرت رسول در مصر تهیه کرد و اولیاى حجاز نپذیرفتند، و او آن سنگ را از مصر به‏ اسلامبول، و از اسلامبول به‏ باطوم و تفلیس، و از تفلیس به‏ تبریز منتقل کرد تا فرصت یابد و آنرا ببرد در مزار حضرت رضا کار بگذارد ـ که در آن وقت اجل آسمانى رسید و خود میرزا سنگلاخ به‏ گور رفت، و آن سنگ قبر دومترى سنگین را، با آن خط خوش، بر مزار خود سنگلاخ نهادند ـ و مخلص آن را زیارت کرده است. (آسیاى هفت‏ سنگ، چاپ هفتم، ص ۱۱)

    در یادواره مرحوم فرخ خراسانى ـ مقاله «استاد شدن» را نوشته‏ ام ـ البته در روزهایى که هنوز استاد نبودم ـ و این یادواره را مرحوم مینوى راه انداخته بود. یک مقاله هم در یادواره ساغر یغمائى دارم.

    مقاله‏ اى هم تحت عنوان «مرثیه مُرسیه» در یادواره دکتر محمّدامین ریاحى دارم ـ که غلط‏ گیرى آن را آقاى نادر مطلبى کاشانى تمام کرده‏اند ـ و نمى‏دانم منتظر چه هستند؟

    فاما تجربه در سرودن شعر… آرى، من با شعر شروع کردم، و ظاهرا علاقه به‏ طبیعت موجب اصلى این امر بوده ـ به‏ دلیل اینکه خشکسالى کوهستان پاریز و کم‏ آب شدن چشمه‏ ها و خشک شدن پونه‏ ها و گلپرها و مهاجرت پرندگان مثل کبک و تیهو و فاخته، در کوهستان با صفاى خودمان ـ به‏ علت کمبود باران، و پناه بردن کودکان ـ خصوصا دختران ـ به‏ سر قبرها ـ خصوصا خاک سید، و آب بر گور مردگان ریختن به‏ امید نزول باران.

    مرا هم که بچه‏ اى ده دوازده ساله بودم وادار به‏ گفتن شعر کرد که اولین شعرم بود:

 بیا اى برف و باران خداوند

 که تا خلق جهان باشند خرسند…

 بیا تا کشت‏ ورزان شاد باشند

 ز هربند غمى آزاد باشند…

یک غلط املائى هم در آن داشته‏ ام:

 بیا تا آب‏ها از کوه آید

 ولو طوفان قوم نوح آید…

    یعنى کوه و نوح را با هم قافیه کرده بودم ـ نه اینکه املاى نوح را نمى‏ دانستم. ظاهرا مثل بعضى از نوگویان امروز تصور مى‏ کرده‏ ام که املاء حروف عربى و فارسى قید نیست ـ بعدها فهمیدم که ایرج میرزا هم در قطعه دلپذیر.

 حب نبات است پدرسوخته

 آب حیات است پدرسوخته

 بسکه سیه چرده و شیرین بود

 چون شکلات است پدرسوخته

 قافیه هرچند غلط مى‏شود

 . . . . . . . . . . . . . . . . .

    در یک بیت آن، همین گاف را کرده است.

  در آخر آن استقاء باران هم، نام خود را آورده و گفته بودم:

 بیا تا باستانى شاد باشد

 نه اینکه صورتش پُر باد باشد

    و اصطلاح پُر باد بودن صورت در کوهستان ما براى کسانى گفته مى‏ شود که منت بر این و آن دارند، یا قهر مى‏ کنند ـ قهر بچه‏ ها، وقتى که سهم آن‏ها کم داده مى‏ شود.

    این شعر را دو سه سال بعد (۱۳۱۸/۱۹۳۹م) در نداى پاریز که در همان ده مى‏ نوشتم ـ نقل کرده‏ ام.

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشکاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از مجتبی سالک

    به‏هر حال هم‏چنان کم و بیش شعر مى‏گفتم و بدکى هم نبود. مثلاً این غزل خود را در حدود ۱۳۲۴ یا ۲۵/۱۹۴۶م. در فروردین کوهستان پاریز و در زیر درختهاى بادام باغچه ـ که در فصل بهار گلریزان آن، سطح باغچه را سفیدپوش کرده بود ـ گفته‏ام.

 یاد آن شب که صبا بر سرِ ما گل مى‏ریخت

 بر سرِ ما ز در و بام و هوا گل مى‏ریخت

 سر به‏دامان من‏ات بود و، ز شاخ بادام

 بر رخ چون گل‏ات، آرام، صبا گل مى‏ریخت

 خاطرات هست، که آن شب، هم شب تا دم صبح

 گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل مى‏ریخت

 نسترن خم شده، لعل لب تو مى‏بوسید

 خضر گوئى، به‏لب آب بقا گل مى‏ریخت

 تو به‏مه خیره، چو خوبان بهشتى و صبا

 چون عروس چمن‏ات، بر سر و پا گل مى‏ریخت

 زلف تو غرقه به‏گل بود و هر آن‏گاه که من

 مى‏زدم دست بدان زلفِ دو تا، گل مى‏ریخت

 گیتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود

 راستى تا سحر از شاخه چرا گل مى‏ریخت؟

 شادى عشرت ما، باغ، گل‏افشان شده بود

 که به‏پاى تو و من، از همه‏جا، گل مى‏ریخت

    این شعر بارها و بارها، در جرائد گوناگون ایران چاپ شد، و خود من نیز که در سال ۱۳۲۷ش/ ۱۹۴۸م. مجموعه‏اى از اشعار خودم به‏عنوان «یادبود من» چاپ کردم ـ و دومین کتاب من است ـ و آن روزها دانشجوى دانشکده ادبیات بودم ـ و مرحوم سعید نفیسى نیز مقدمه‏اى بر آن کتاب نوشته ـ آن را در آن کتاب چاپ کرده‏ام.

    ده سال بعد که من در کرمان معلم بودم ـ و مدیر دبیرستان دختران بهمنیار، یک روز صبح، بچه‏ها پى‏درپى به‏دفتر من مى‏آمدند و مى‏گفتند: آقا، دیشب شعر شما را رادیو مى‏خواند. شنیدید؟

    اتفاقا آن شب ما برق نداشتیم و من نشنیده بودم. معلوم شد، بر اثر مرگ مرحوم صبا موسیقى‏دان نامدار، این شعر را مرحوم بنان، خواننده بزرگ، در مرگ صبا، و در برنامه گلها خوانده است ـ و راستى چه به‏جا این شعر به‏کار رفته بود: یاد آن شب که صبا در ره ما گل مى‏ریخت… درواقع، شعر، سنگ مزار شد.

    خیلى از دوستان بعدها تصور میکردند که این شعر را من اختصاصا براى مرگ صبا گفته بودم ـ در حالى که چنین نبود، و حتى در یکى از برنامه‏هاى گلها در حیات صبا هم، چند بیت از همین غزل را یکى از گویندگان خوش‏کلام ـ آذر پژوهش، دکلامه کرده بود و من، وقتى دکلامه او را شنیدم، در همان کرمان، یک رباعى گفتم و به‏آدرس گوینده فرستادم:

 گر طبع فسرد و خاطرم محزون شد

 گلهاى تو دید و باز دیگرگون شد

 طبع من اگر تلخى دنیا را داشت

 شیرین شد، از آن، کز دهن‏ات بیرون شد

    مجموعه شعرهاى من، دوبار دیگر، یکى در ۱۳۴۲ش/۱۹۶۳م. و یکى نیز در ۱۳۶۴ش/ ۱۹۸۵م به‏خط خطاط خوش‏ذوق، مرحوم غلامعلى عطارچیان، تحریر، و توسط مؤسسه علمى چاپ شده است. شعر:

 باز، شب آمد و شد اول بیدارى‏ها

 من و سوداى دل و فکر گرفتاریها

 شب خیالات و، همه روز، تکاپوى حیات

 خسته شد جان و تنم زین همه تکرارى‏ها…

    تمام غزل را مرحوم محمودى خوانسارى در آهنگى دلپذیر، در یک مجلس خصوصى خوانده است که یکى از دوستان نوار آن را به‏من داد.

    شاید جالبترین مورد چاپ یکى از اشعار من آن‏جا باشد که یک جزوه به‏نام مشاعره در سال ۱۳۴۶ش/ ۱۹۶۷م ـ جزء «نشریات پروگرس روسیه» در مسکو به‏چاپ رسیده، و در آن کتاب، شعراى معاصر ملیت‏هاى مختلف فارسى‏گوى تقسیم شده‏اند: اول شعراى افغانستان (ص ۱۱ تا ۶۸)، دوم شعراى ایران (ص ۷۱ تا ۱۶۶) سوم شعراى تاجیکستان (ص ۱۶۹ تا ۲۳۶)، و بالاخره شعراى پاکستان و هند (ص ۲۳۹ تا ۲۷۱)

    تا اینجا مهم نیست، از نظر مخلص این نکته جالب بود که نام مرا جزء شعراى پاکستان و هند؛ آورده بود ـ با شعر آلبوم:

 به‏آلبوم شبى تا سحر نظر کردم

 به‏یاد عمر گذشته شبى سحر کردم

 به‏یادبود عزیزان شبى به‏سر بردم

 شبى، دو مرتبه، با عمرِ رفته سر کردم…

    من به‏شوخى، در مقاله‏اى که در کیهان همان‏وقت چاپ شد، نوشتم: «روزى که کتاب مشاعره چاپ مسکو را زیارت کردم و خودم را جزء شعراى پاکستانى و به‏دنبال نام مرحوم اقبال لاهورى دیدم… از شوق در پوست نمى‏گنجیدم… اما، پاکستانى بودن من، سر و صداى دوستان ـ از جمله کیهان را بلند کرد… واقعا فکر کنید اگر دویست سال دیگر، اگر کسى خواست تاریخ‏ادبیات بنویسد و میلش کشید که بداند باستانى پاریزى اهل کجاست؟ دچار چه دردسرى خواهد شد…

    بنده آن‏وقت، در گور، هى مى‏بایست پهلو به‏پهلو شوم و سرم را به‏سنگ قبر بکوبم ولى نتوانم به‏آنها بگویم که بابا، این پاریز مال پاکستان نیست، مال کرمان است، مال سیرجان است، دهى است و بیچاره دهى است، و چون این تخم دو زرده را تقدیم دنیا کرده ـ یک بیضه مرغ دارد و صد نعره مى‏زند… مملکتى که اقبال دارد… باستانى پاریزى مى‏خواهد چه کند؟

 یکى مرغ بر کوه بنشست و خاست

 بر آن کُه چه افزود و زان کُه چه کاست

 من آن مرغم و این جهان کوه من

 چو رفتم، جهان را چه اندوه من؟[۳]

    در سال ۱۳۲۵ش/ ۱۹۴۶م. من در دانشسراى مقدماتى کرمان شاگرد دوم شدم و در شهریور آن سال به‏تهران آمدم و ضمن تحصیل در تهران ـ در مدرسه شیخ عبدالحسین طهرانى (کنار مسجد ترک‏ها) در حجره آقاى شمسى، یکى از دوستان با چند تن دیگر بیتوته مى‏کردم. ضمن تحصیل با بعض جرائد و مجلات سر و کار داشتم.

    حالا که کار به‏شعر رسید، مخلص، این نامه دهباشى را در حکم یک «کیوسک اعترافات» کاتولیک‏ها حساب مى‏کنم که کشیش ساکت و صامت مى‏نشیند و به‏گناهان گناهکار گوش مى‏کند و براى او طلب بخشش مى‏کند. مگرنه آن است که به‏قول یک نویسنده فرنگى: «شعر گفتن، گناه ایام طفولیت است»، یعنى درواقع قابل بخشش است، و عرب هم گوید: یجوز للشاعر مالایجوز لغیره، ـ و اعتراف هم، گناه را سبک مى‏کند ـ پس در مقام اعتراف باید بگویم که اولین شعر من پس از ورود به‏تهران، در روزنامه رهبر ـ از روزنامه‏هاى حزب توده به‏چاپ رسید:

 برمراد ما اگر این چرخ کج‏بنیاد نیست

 لیک ازین بیدادگر ما را هم استمداد نیست

 چند باید داشتن امّید بهبودى ز چرخ

 نیک دیدیم این که او را پایه جز برباد نیست…

    قصیده مفصل است، سه روز بعد که به‏دفتر روزنامه در کوچه برابر ثبت ـ محل بعدى روزنامه ترقى ـ براى گرفتن یک شماره روزنامه و تشکر از احسان طبرى مراجعه کردم، دیدم دفتر روزنامه را آتش زده‏اند ـ و روزنامه توقیف شده است. چون باید همه چیز را اعتراف کرد، تا گناهان عفو شود ـ مى‏گویم که: چند ماه بعد، وقتى شاه، بعد از مسأله آذربایجان و بازدید از آن ولایت به‏تهران بازگشت، از میدان مجسمه تا چهارراه پهلوى سابق ـ ولى‏عصر امروز، ماشین سرباز او را، مردم تقریبا روى دست آوردند، و چون در این چارراه، راه‏بند آمد، به‏اشاره قوام‏السلطنه، به‏داخل حزب دموکرات ـ محل کافه شهردارى سابق و تآتر امروز رفت.

    این مخلص پاریزى، همان روزها شعرى در مدح شاه گفته بودم ـ و به‏تقلید سعدى در مدح انکیانو، با مقدارى نصیحت، و تماشائى است که یک بچه محصل جلمبر ساکن مدرسه شیخ عبدالحسین، که سفره‏اش روزنامه مرد امروز بود ـ بیاید و به‏تقلید سعدى آخرالزمان در مدح انکیانو، به‏شاهى که چند سال بعد، آریامهر خواهد شد، اینطور در همان قصیده نصیحت کند:

 شها، کنون که فلک قرعه جهاندارى

 به‏نام نامى آن شاه نامور بنهاد

 به‏عدل کوش ـ که شاهى، به‏عدل پاینده است

 به‏داد باش، که کشور شود به‏داد آباد

 بدان که دیده کوروش و داریوش کبیر

 همى ترا نگرد از فراز پازرگاد…

    شعر در روزنامه خاور ۱۳۲۶ش/۱۹۴۷م. چاپ شده است.

    مثل بسیارى از بچه‏هایى که تازه به‏تهران مى‏آیند ـ و تجربه سیاسى و اجتماعى ندارند ـ در بسیارى از انجمن‏ها شرکت مى‏کردم. و به‏هردرى مى‏زدم که چیزى بنویسم یا شعرى چاپ کنم، پس مایه تعجب نخواهد بود اگر پس از قتل محمد مسعود، شعرى در مرگ او بگویم:

 بعد ازین تا باد فروردین ره گلشن بگیرد

 تربت مسعود را در لاله و سوسن بگیرد

 اى شهید راه آزادى سزد کشتن تو

 مام گیتى، پرده ماتم به‏پیرامن بگیرد…

    و در بیتى آرزو کنم:

 خرمن عمر تو را آن کس که آتش زد، الهى

 آتش بدبختى‏اش یک‏باره در دامن بگیرد…

    خوب تا اینجا را داشته باشید.

    در همان روزها مرحوم خسرو روزبه را به‏دلائل سیاسى در دادگاه نظامى محکوم کرده بودند. و من در شعرى گفته بودم:

 آنان که در حمایت ظلم آرمیده‏اند

 برلوح حق عجب خط بطلان کشیده‏اند

 ظلم آیتى است در حق اینان و حق کشى

 پیراهنى که برتن ایشان بریده‏اند…

    و در یک بیت گفته بودم:

 با حبس روزبه به‏جهان عرضه داشتند

 کاینان عدوى مردم فحل و گزیده‏اند…

    درست چهل سال لازم بود تا بگذرد، و من، دکتر فریدون کشاورز عضو قدیم کمیته مرکزى حزب توده ایران را شبى در سویس ملاقات کنم، و او بگوید: «شب در کمیته حزب تصمیم گرفته شد که یکى از مخالفین معروف شاه را بکشیم و گناه را به‏گردن در بار بیندازیم ـ و قرار شد خسرو روزبه به‏همراه یک تیم، محمد مسعود را به‏قتل برساند ـ که همانروزها درباره پالتو پوست والاحضرت اشرف، مطلب تندى نوشته بود».

    سال بعد از مرگ مسعود، تیراندازى به‏شاه شد که مخلص هم دانشجو بود ـ و این دوبیت را گفتم که ماده تاریخ هم هست:

 تیر دشمن، به‏لب شاه رسید ارچه، ولیک

 حافظ شاه جوان لطفِ خدادادى شد

 باستانى، پى تاریخ، به‏دانشگه گفت:

 «هدف تیر، در این‏جا، لب آزادى شد»

    شعر کاملاً دوپهلوست ـ که حزب توده را غیرقانونى اعلام کردند و مخالفین را ـ مثل مرحوم آیت‏الله کاشانى ـ دستگیر کردند و مجلس مؤسسان براى تغییر قانون اساسى تشکیل دادند ـ و البته هیچ روزنامه‏اى حاضر نشد آن را چاپ کند ـ تا شعر را پیش مرحوم حسن معاصر کرمانى مدیر روزنامه ملت ایران بردم. دید و لبخندى زد و گفت:

    ـ به‏خاطر اینکه هم‏شهرى هستى آن را چاپ مى‏کنم. امیدوارم کسى ایراد نگیرد، و البته کسى هم ایرادى نگرفت.

دکتر باستانی پاریزی در شب فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از جواد آتشباری

    اما همه این حرف‏ها، مانع آن نبود ـ که این محصل یک لاقبا ـ که با یک کوت کهنه خریدارى شده از لباس‏هاى سربازان کشته شده جنگ‏هاى آلمان و روس و انگلیس و امریکا ـ که به‏تهران مى‏آوردند ـ و مى‏فروختند، آرى، این محصل یک لاقبا، در همان زمستان سرد ۱۳۲۷ش/۱۹۴۹م. که برفى سنگین آمد و تهران یخ بست و حوض‏هاى تهران بیشتر شکست ـ آخر آن روزها هنوز تهران لوله‏کشى نشده بود ـ آرى، همین محصل یک لاقبا، این دوبیتى را هم بگوید و نه تنها آن را در انجمن ادبى مرحوم

مورخ‏الدوله سپهر بخواند ـ بلکه آن را در توفیق هم چاپ کند:

 بتا، برف آمد و، سرماى دى ماه

 جهان را ناگهانى درهم افسرد

 بلورین ساق را، نیکو نگهدار

 که بس مرمر ـ درین سرما ـ تَرَک بُرد

    فکر مى‏کنم دیگر، اعترافات ادبى ـ کافى باشد ـ بپردازیم به‏بقیه بحث‏ها:

    ارتباط من با دانشگاه تهران نزدیک شصت سال سابقه پیدا مى‏کند ـ یعنى از ۱۳۲۶ش/ ۱۹۴۷م. که وارد سال اول رشته تاریخ دانشگاه تهران شدم ـ این رشته گسسته نشده است. در آذر ۱۳۳۰ش/ نوامبر ۱۹۵۱م. که فارغ‏التحصیل شدم براى انجام تعهد خدمت دبیرى به‏کرمان رفتم ـ و در ۱۳۳۳ش/ ۱۹۵۴م. با همسرم مرحومه حبیبه حایرى مدیر آن دبیرستان شدم تا ۱۳۳۷ش/ ۱۹۵۸م. که در کنکور دکترى تاریخ قبول شدم و دوباره به‏تهران آمدم و در اداره باستانشناسى زیر نظر مرحوم مصطفوى به‏کار پرداختم و مجله باستانشناس را نیز یک سال منتشر کردم. سال بعد به‏دانشگاه انتقال یافتم، و مدیریت داخلى مجله دانشکده ادبیات به‏عهده من بود تا ۱۳۴۹ش/ ۱۹۷۰م. که به‏عنوان فرصت مطالعاتى یک‏سال و نیم به‏پاریس رفتم ـ مجله دانشکده را اداره مى‏کردم.

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی و شهرام ناظری و علی دهباشی به دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

    ضمن اداره مجله به‏تدریس ساعاتى چند از دروس استاد نصراللّه‏ فلسفى ـ که معمولاً بیشتر در خارج از ایران بود ـ نیز اشتغال داشتم، و به‏تدریج رتبه دبیرى مخلص تبدیل به‏استاد یارى و سپس دانشیارى شد ـ و اینک سالهاست که استاد تمام وقت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران هستم، و جز در دانشگاه تهران، در جاى دیگرى کارى ندارم. سالهاست که هر صبح که بر مى‏خیزیم انتظار دریافت ابلاغ خداحافظى را دارم که هنوز البته صادر نشده است. این دانشگاه تهران:

 بخشندگى و سابقه لطف و رحمتش

 ما را به‏حسن عاقبت، امیدوار کرد

    البته با رؤساى دانشکده میانه بدى نداشته ام ـ ولى از زبان‏درازى هم کوتاه نیامده‏ام، هر چند آنها هم همیشه به‏من لطف داشته‏اند ـ به‏دلیل اینکه هم امروز بعد از ۵۴ سال خدمت در دانشکده ادبیات هنوز رسما شاغل هستم.

    رؤساى دانشکده، بعد از دکتر سیاسى، عموما محبت و لطف داشته‏اند ـ دکتر سید حسین نصر ـ که من در باب کلام او در فقر مولانا ـ و در هتل چندستاره رم شوخى کرده‏ام، و دکتر محمدحسن گنجى ـ که او را از احفاد گنجعلى‏خان حاکم کرمان دانسته‏ام و شوخى هواشناسى او را با همسرش ـ جائى یاد کرده‏ام، و دکتر ذبیح‏اللّه‏ صفا ـ که اصلاً وقتى من مدیر داخلى مجله دانشکده بودم ـ او سردبیر مجله بود ـ و با همه اینها، یک سر مو در اظهار بى‏موئى سر او غفلت نداشته‏ام، و داستان هم‏سفره‏اى او با بدیع‏الزمان فروزانفر را به‏زبان آورده‏ام.

    ابلاغ تبدیل رتبه دانشیارى من به‏استادى، به‏امضاى همین دکتر محمدحسن گنجى است که این روزها ایام دو سه سال مانده به‏صد سالگى را مى‏گذراند. همان روزها یک شوخى با او هم کرده‏ام که تکرار آن براى تفریح خوانندگان، بخارا بى‏جا نیست.

    ـ مى‏گویند ـ و العهدة على‏الراوى ـ که آن روزها که هنوز حضرت استادى دکتر گنجى (آخر، او استاد هواشناسى ما بود) از اتومبیل اختصاصى معاونت وزارت راه استفاده نمى‏کرده ـ و تنها ریاست اداره هواشناسى را داشته ـ روزى با همسر خود در تاکسى نشسته بود. از قضا آن‏روز از روزهایى بود که وضع هوا هواشناسى را به‏اقرار متصدیان مربوط «کلافه» کرده بود ـ یعنى در همان ساعت که راننده پیچ رادیو را باز کرده برنامه اخبار و وضع هوا پخش مى‏شده ـ در حالى که هوا سخت ابرى بوده و باران به‏شدت مى‏باریده، رادیو به‏عادت معهود مى‏گردید: هواى تهران در بیست و چهار ساعت آینده آفتابى و در بعضى ساعات همراه با ابرهاى پراکنده خواهد بود.

    راننده تاکسى که ازین حرف خنده‏اش گرفته و به‏علت کار نکردن برف پاک‏کن کمى عصبانى هم شده بود ـ با عصبانیت پیچ رادیو را بسته و به‏صداى بلند مى‏گوید:

    ــ هیچ‏کس نیست به‏این رئیس هواشناسى بگوید: بابا، مگر مجبورى این دروغ‏ها را رودرور براى مردم بگوئى؟ مرد، دستت را از پنجره اطاقت بیرون کن و ببین باران آن راتر مى‏کند یا نه؟ آن وقت پیش‏بینى هوا را بگو.

    بین خانم و آقاى دکتر گنجى نگاه خنده‏دارى ردّ و بدل شد، و راننده توى آئینه متوجه تغییر چهره و رفتار مسافران خود شده با تعجب گفت:

    ــ نکند شما با رئیس هواشناسى قوم و خویش باشید؟

    خانم دکتر گنجى به‏راننده تاکسى گفت:

    ــ حق با شماست آقاى راننده. ولى اگر بدانید که این دروغ آقاى رئیس هواشناسى ـ در برابر دروغهاى بزرگى که در خانه میگوید ـ چه‏قدر کوچک است ـ به‏این دروغ او راضى مى‏شوید.(گنجعلى‏خان، ص ۳۹۵، از سیر تا پیاز، ص ۴۴۶).

    خانم دکتر گنجى از زنان متعیّن بیرجند است.

    این را هم عرض کنم که من در ایامى که دکتر نصر کیا بیا داشت ـ آخر او با کیاهاى نورى قوم و خویش است ـ آرى، در آن وقت، گاهگاهى با او ـ در افتادگى که نه ـ ولى شوخى‏هایى تند داشته‏ام. از آن جمله مثلاً وقتى او در کنگره مولوى در رُم شرکت کرده بود ـ نوشتم: … اکنون که سفره دلار مرتضى على نفت پهن است ـ با دریافت ماهى دویست‏هزار تومان حقوق و مزایا، و به‏پشتوانه بلیط‏هاى دو سره هواپیمائى ملى ـ درویش‏هاى قرن، به‏قول مولانا:

 در زمستان سوى هندستان شوند

 در بهاران سوى ترکستان شوند

    تا با اقامت در هتل‏هاى «سه‏ستاره»، در باب فقر مولانا و سنّت تصوف او سخنرانى ایراد فرمایند ـ در حالى که شبها در هتل هیلتون، جوجه‏کباب میل کرده بوده‏اند.» (کوچه هفت‏پیچ، ص ۱۳۶، حماسه کویر، ص ۵۴۳).

    البته در آنجا از کسى نامى نبرده بودم ـ ولى همه مى‏دانستند که سخنرانى دکتر نصر در باب فقر مولانا بوده است.

    خود دکتر نصر، وقتى این مطلب را خوانده بود ـ یک روز مرا به‏اطاق خود خواست ـ و آن روزها او رئیس دانشکده ادبیات بود ـ او به‏من گفت: من مقاله‏تان را خواندم، و خیلى هم لذت بردم. اما یک اشتباه داشت. من اول کمى نگران شدم که رئیس، لابد مى‏خواهد بهانه‏جوئى کند و حساب مرا برسد. خواستم عذرخواهى کنم که اگر جسارتى شده ببخشید. اما او گفت:

    ــ آرى، آن هتل که نوشته بودى ـ سه‏ستاره نبود ـ پنج ستاره بود.

    عرض کردم: ممنونم، در چاپ‏هاى بعدى تصحیح مى‏کنم ـ و کردم».

    اما به‏هر حال، بعد از انقلاب ـ که دیگر دکتر نصر، آنجا رفت «که عرب رفت و نى انداخت» ـ یا به‏قول فردوسى، به‏بیگانه کشور فراوان بماند ـ من در جائى در فضائل دکتر نصر و مراتب دین‏دارى و تحقیقات مذهبى او نوشتم و به‏شوخى گفته بودم:

    ــ تا وقتى که دکتر نصر ـ در خدمت انقلاب اسلامى نباشد، و تا وقتى که کار استادى شیخ عبداللّه‏ نورانى نیشابورى درست نشود ـ من انقلابش را قبول دارم ـ جمهورى هم هست، ولى اسلامى…؟ چه عرض کنم.» (کلاه گوشه نوشین روان، ص ۲۰۱).

    دکتر محمدحسن جلیلى رئیس بعدى دانشکده، سید جلیل نجیب‏یزدى فرزند مرشدیزد ـ که دهها دانشجوى بندى را از بند آزاد کرد، همه اینها در ایام پیش از انقلاب سپرنیش مقالات مخلص بوده‏اند. و لام از کام نگشوده‏اند.

    بعد از انقلاب نیز دکتر امشه‏اى که از آل امشه مازندران بود ـ هرچند تا آخرین روز ریاست او، تانک انقلابیون اسلامى برابر دانشکده پارک کرده بود ـ هم‏چنان مدافع دانشجویان بود ـ و او روزى از دانشکده کنار رفت، که دیگر باطرى تانک انقلابیون خالى شده بود ـ و ناچار شدند آن تانک را با یدک‏کش از دانشکده خارج کنند.

    دکتر مجتبوى رئیس بعدى که براى رفع چشم‏زخم از استادان دانشکده ـ گاو بیچاره‏اى را در برابر در دانشکده ادبیات قربانى کرد ـ نیز ما را از آن گوشت بى‏نصیب نگذاشت، و دکتر شیخ‏الاسلامى پسر برادر روحانى نامدار مجد اصطهباناتى که خانوادگى خواننده نوشته‏هاى من بودند ـ و خود مجد اصطهباناتى قبل از نابینائى خود ـ چند تا از نامه‏هاى پیغمبر دزدان را به‏من داد نیز ـ هم‏خوان و هم پیغمبر بودیم، و اینک نیز دکتر على افخمى‏یزدى عقدائى آخرین رئیس دانشکده، طبعا با ما بد نیست ـ که خیلى هم خوب است، چه، قوم و خویش‏هاى او در عقدا جزء مرتزقین «وقف پابرهنه» ـ بوده‏اند ـ که موقوفه‏اى از خواجه کریم‏الدین پاریزى بوده است ـ و اینها همه مى‏دانند، که باستانى پاریزى، به‏قول نیک‏بخت صاحب حروفچینى گنجینه: همین است که هست، حصیر کهنه گوشه مسجد است، نه دوختنى است و نه سوختنى، و نه دورانداختنى و نه فروختنى».

 آن نیست که حافظ را، رندى بشد از خاطر

 کاین سابقه پیشین، تا روز پسین باشد

    البته با رؤساى دانشگاه ـ غیر از دکتر سیاسى ـ معمولاً کمتر برخورد حضورى داشتم.

    رؤساى دانشگاه تهران در ابتدا معمولاً وزراى فرهنگ وقت بودند، مثل على‏اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و دکتر صدیق اعلم، و تدین و مصطفى عدل و دکتر على‏اکبر سیاسى ـ که این مرد، حق بزرگ به‏گردن دانشگاه دارد، و هموست که قانون استقلال دانشگاه را به‏تصویب رساند. انتقال من به‏دانشگاه هم به‏مرحمت او صورت گرفت.

    بعد از بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق، دکتر سیاسى نیز از چشم بزرگان افتاد، و کوشش شد که دیگر رئیس دانشگاه نباشد، ولى هم‏چنان رئیس دانشکده ماند، تا خود بازنشسته شد.

    من، علاوه بر مرحوم حکمت که جایزه یونسکو را براى کتاب تلاش آزادى به‏من داد، و اسماعیل مرآت، و دکتر صدیق اعلم ـ که با آنان کم و بیش سلام و علیک داشتم، با دکتر سیاسى ـ که سالها رئیس دانشگاه بود، و بیش از آن رئیس دانشکده ادبیات بود ـ مستقیما سر و کار داشتم، و به‏خاطر چاپ مجله ـ که وسواس عجیبى در باب مطالب و نحوه چاپ آن داشت ـ تقریبا هر روز یک بار او را مى‏دیدم.

    بعد از آن نیز رؤساى دانشگاه که دکتر اقبال باشد و دکتر فرهاد معتمد ـ لطفى داشتند، و دکتر جهان شاه صالح شعر مرا: باز شب آمد و شد اول بیداریها… به‏خط خوش نوشته بالاى سر خود گذاشته بود. و گاهى بعضى شوخیها هم من با او داشتم.

    از جمله آن که یک وقت تصویبنامه‏اى گذراندند که کسانى که بیش از ۳۵ سال داشتند از تبدیل رتبه دبیرى به‏استادى محروم مى‏ماندند، و چندین نفر از معملمین باسواد دانشکده شامل این حکم مى‏شدند که تا آنجا که به‏یاد مى‏آورم، مرحوم آل آقا و مرحوم بدیع‏الزمانى‏کردستانى، و مرحوم دکتر نجات، و آقاى دکتر شهیدى و آقاى دکتر محمّد خوانسارى، و بنده لرزنده به‏هیچ نیرزنده باستانى پاریزى ـ در جزء این جمع بودیم که اینها به‏صد در زدند و هیچ‏جا جواب نشنیدند.

    به‏خاطر دارم که مرحوم دکتر نجات رفته بود پیش مرحوم جعفرى وزیر فرهنگ وقت، که این دکتر صالح با تبدیل رتبه ما مخالفت مى‏کند ـ و جعفرى که خودش قانون استقلال دانشگاه را نقض کرده بود ـ به‏دکتر نجات گفته بود: دانشگاه خودش مستقل است و این امر ربطى به‏ما ندارد.

    من یک روز به‏دکتر نجات گفتم: این رتبه فسقلى دانشیارى آیا آنقدر اهمیت دارد که پیرمردى مثل تو برود اطاق جعفرى و گردن کج کند؟ دکتر نجات گفت: این حق من است، علاوه بر آن، من آرزو دارم که بر سنگ قبرم نوشته شود: دکتر نجات استاد دانشگاه تهران.

    از قضاى اتفاق، دکتر نجات همانروزها دچار سرطان شد و خیلى زود درگذشت ـ و خدا مى‏داند که شاید از غصه استادى دچار سرطان شده بود. فرداى مرگ او، دکتر صالح براى جلب‏نظر معلمان و استادان دانشگاه، یک آگهى چاپ کرده بود: به‏مناسبت فوت استاد محترم آقاى دکتر نجات…

    مجلس ختم… الخامضاء، رئیس دانشگاه تهران، دکتر صالح»

    من همانروز یک شعر گفتم که تضمین گونه است، و خدمت رئیس دانشگاه فرستادم و چندجا هم چاپ شد:

 در مرگ نجات، اى جناب صالح

 الحق، که دهان دوستدارش بستى

 زیرا، لقب جلیلِ استادى را

 در مرگ، به‏ناف اعتبارش بستى

 آبى که به‏زندگى ندادى به‏حسین

 چون گشت شهید، بر مزارش بستى…

    سابقه این بود که عده‏اى از وزارت فرهنگ سابق و آموزش و پرورش امروز، روى سوابق کار و شهرت عام و مراتب علمى و تجربه‏کلاس‏دارى که در طى سالیان خدمت کسب کرده بودند، طى امتحانات و مقدماتى وارد دانشگاه مى‏شدند (و به‏عقیده من، این یکى از بهترین امکانات و در حکم خزانه زیرساز جامعه دانشگاهى بود ـ و همه استادان قدیم و ندیم دانشگاه مثل جلال همائى و بهمنیار کرمانى و بدیع‏الزمان فروزانفر و فاضل تونى و دکتر هشترودى، نصر، نصراللّه‏ فلسفى و عباس اقبال و دکتر مجتهدى از دارالفنون و شرف و البرز و غیر آن پاى به‏دانشگاه گذاشته بودند ـ و امروز هم دانشگاه‏هاى ما از این نیروى بالقوه و بالفعل بى‏نیاز نیستند.

    قرار بر این بود که این دبیران انتقالى پس از آن که درجه دکترى دریافت مى‏کردند ـ رتبه دبیرى آنان تبدیل مى‏شد به‏رتبه استادیارى و پس از چند سال طى شرایطى به‏رتبه دانشیارى و سپس استادى. و مخلص نیز یکى از آن کسانى بود که درجه دکترى دریافت کرده بودند، اما ناگهان یک تصویبنامه وزیر پسند شاه‏فریب صادر شد که براى اینکه جوانان به‏دانشگاه جذب شوند و پیران، جلوى ترقى جوانان را نگیرند؛ این پیر دبیران قربانى اول این تصویبنامه شدند ـ چه بیش از سى و پنج سال داشتند.

    بگذریم ازین که چه مقدماتى پیش آمد، و کار به‏کجا رسید که مرحوم هویدا به‏عنوان رئیس هیئت امناء دانشگاه، این گره را باز کرد (در شهر نى‏سواران، ص ۱۳۶) و ابلاغ این بنده و آن چند تن پیر دبیر استاد کار نامدار، به‏امضاى رئیس وقت دانشگاه آقاى پروفسور رضا صادر شد. درین مورد مخلص با پروفسور رضا هم ـ که همیشه مرا مورد تشویق قرار داده است ـ یک شوخى کرده بودم که محض انبساط خاطر خوانندگان نقل مى‏کنم او ابلاغ داده بود: آقاى محمّدابراهیم باستانى پاریزى ـ استادیار دانشکده ادبیات و علوم انسانى.

    چون صلاحیت ارتقاء شما به‏مقام دانشیارى براى رشته تاریخ… به‏تصویب رسیده است… به‏استناد ماده چهار، لایحه قانونى استخدام هیئت آموزشى دانشگاه، از تاریخ ۷/۱۲/۴۷ به‏سمت دانشیار رشته تاریخ دانشکده مذکور منصوب مى‏شوید، و به‏استناد تبصره ماده یازده قانون استخدام آموزگاران پیمانى، پایه هشت دبیرى شما به‏پایه هشت دانشیارى، و ماهى ۱۸۸۰۰ ریال حقوق تبدیل مى‏گردد… الخ

رئیس دانشگاه ـ پروفسور فضل‏اللّه‏ رضا»

    با پروفسور رضا شوخى کرده نوشتم: عنوان این ابلاغ از نوع بستن مهار شتر حاجى مختضر به‏دُم چارپا در کاروان بود. (در شهر نى‏سواران، ص ۱۴۸، سنگ هفت قلم، ص ۱۱۱)

    و لابد داستان براى خوانندگان معروف است که یک وقت یک حاجى پولدار دم مرگ بود ـ همه را خواست و از همه خواست و از همه بحل بودى طلبید ـ زن و فرزند و غلام و کنیز و حتى طوطى و سگ و گربه و شتر و غیره.

    وقتى شتر را حاضر کرده با او گفتگو مى‏کرد، گفت: شتر عزیز، تو از همه بیشتر به‏گردن من حق دارى ـ که مرا به‏حج رساندى، و بیابانها طى کردى، و خارخوردى و بار بردى. اگر غفلتى کرده‏ام از من در گذر و مرا ببخش. من، حاجىِ همتِ تو هستم.

    شتر، طبق معمول گفت: نه، از هیچ‏چیز گله ندارم، نه از سرما و نه از گرما. نه از کمى نواله و نه از سنگینى بار. ولى تنها از یک چیز در روز قیامت نخواهم گذشت، و آن اینکه در کاروان، مهار مرا به‏دُم چارپایى بستى ـ که وقتى که من زانو هم زده باشم ـ باز از قد آن چارپا که ایستاده ـ بلندتر هستم. (اشاره به‏رسمى است که معمولاً ساربانان در بیابانها، براى سرعت بخشیدن بیشتر به‏قدم‏هاى شتر، مهار اولین شتر را به‏دم یک خر تندرو مى‏بندند و راه مى‏افتند.)

    گله هم ازین بود که ابلاغ دانشیارى و استادى مخلص نیز نه براساس استعداد و شایستگى و قوانین معمولى دانشگاه ـ بل به‏مرحمت «قانون استخدام اموزگاران پیمانى» صادر شده بود.

    دکتر اقبال را هم یک بار، آن نیز اتفاقا در رومانى دیدم.

    توضیح آنکه من یک‏ماه در رومانى بودم (اکتبر ۱۹۶۰، مهر و آبان ۱۳۴۹ش) و در آن روزها اتفاقا دکتر اقبال براى عقد قراردادهاى نفتى به‏رومانى آمده بود، و دانشگاه رومانى یک دکتراى افتخارى Doctor Honoris Causa به‏صورت طومارى گرانبها به‏سنت قدیم در لوله‏اى چرمین به‏او داد ـ که بسیارى از عبارات آن نیز به‏لاتین خوانده شد. من، در سفرنامه رومانى که داشتم ـ و در یغما چاپ مى‏شد «پرده‏هائى از میان پرده.» ـ نوشتم: «نمى‏دانم چرا هروقت نام دکتر اقبال را مى‏شنوم به‏یاد برادر ایشان عبدالوهاب اقبال مى‏افتم که وقتى استاندار کرمان شده بود ـ مرحوم صدر میرحسینى شهردار کرمان که از اسپیارهاى قدیم بود ـ ضمن معرفى استاندار جدید ـ گفت: ایشان، علاوه بر همه صفات، برادر دکتر اقبال هم هستند… عبدالوهاب اقبال که در ردیف اول نشسته بود ـ فرصت نداد که سخنران جمله را تمام کند، و از همان‏جا با صداى بلند فریاد زد.

    ــ خیر آقا، دکتر اقبال ـ برادر من است.

    من نوشتم: سخن یکى است، ولى از تعبیر تا تعبیر فرق است.

    در همان‏جا من نوشته بودم. یکى پرسید دکتر اقبال در مراسم دریافت دکترى افتخارى به‏چه مى‏اندیشد؟ من گفتم لابد به‏فکر آن است که سالها پیش (۱۳۱۱ش/ ۱۹۳۲م) وقتى دکتر اقبال در پاریس درس مى‏خواند، چگونه براى به‏دست آوردن یک عنوان دکترى، شب و روز رنج مى‏برد، کتاب مى‏خواند، یا مُرده‏ها سر و کله مى‏زد، ادرار تجزیه و مزمزه مى‏کرد ـ تا توانست یک عنوان دکترى به‏چنگ آورد و با آن عنوان با یکى از دخترخانم‏هاى خارجى ازدواج کند ـ اما امروز، هنوز از گرد راه نرسید، ببخشید، از بال هماپاى پائین نگذاشته ـ با آب و تاب تمام، یک دکترى شسته و رفته، یک طومار بالا و پیچیده در جلد چرمین میناکارى، با احترام تمام به‏او تقدیم مى‏کنند…

    حتما درین لحظه، به‏این شعر حافظ مترنم است:

 دولت آن است که بى‏خون دل آید به‏کنار

 ور نه با سعى و عمل، باغ جنان این همه نیست…

(از پاریز تا پاریس، ص ۲۹۴)

    رئیس روابط عمومى شرکت نفت، طى نامه‏اى به‏یغما اعتراض کرد و نوشت «…

جناب آقاى دکتر اقبال، گذشته از تصدى مقاماتى چون وزارت فرهنگ و ریاست شوراى عالى فرهنگ و ریاست دانشگاه، عمرى به‏خدمات فرهنگى و دانشگاهى اشتغال داشته‏اند… موجب و معناى اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست به‏جناب آقاى دکتر اقبال… فقط از نظر خدمات برجسته علمى و دانشگاهى ایشان بوده… لیکن «مسائل نفتى و مبادلات تجارى در کشور» را نمى‏توان سبب اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست… به‏شمار آورد.»

    پیرمرد یغمائى، پس از چاپ این یادداشت، در آخر افزوده بود: «مجله یغما ـ اشتباه آقاى دکتر باستانى را با شرمسارى تصحیح مى‏کند.

(یغما، بهمن ۱۳۴۹ش/ فوریه ۱۹۶۱م. ص ۶۴۲)

    ریاست دکتر اقبال بر دانشگاه، و سوختن ماشین او را توسط دانشجویان در محوطه دانشگاه را هم به‏چشم دیدم. در ریاست دکتر احمد فرهاد پدرزن پسر دکتر امینى نیز که واقعه اول بهمن پیش آمد و کماندوها به‏دانشگاه ریختند و استاد و معلم و محصل را یک‏جا به‏یک چوب راندند ـ یعنى همه را به‏چوب بستند ـ نیز دیدم و هم شعرى در باب آن روز سرودم: گرفت، دامن تاریخ را کتابِ حساب/ که اى دروغ زنِ ماجرائىِ کذّاب… الخ

    (مجله یغما، بهمن ۱۳۴۰ش/فوریه ۱۹۶۲م.) و هم مقاله کوبنده‏اى در مجله خواندنیها شماره ۴۷ سال ۲۲ تحت عنوان «دانشگاه و جامعه» که مستقیما تعریض به‏وزیر فرهنگ وقت داشت.

    با دکتر هوشنگ نهاوندى نیز بیگانه نبودم و او یادداشتى در باب کتاب سیاست و اقتصاد صفوى مخلص نگاشته است. دکتر احمد هوشنگ شریفى، دکتر عالیخانى، دکتر قاسم معتمدى آخرین رئیس دانشگاه قبل از انقلاب هم به‏مخلص مرحمتکى داشته‏اند.

    اوایل انقلاب نیز، هم دکتر ملکى، هم دکتر عارفى (که یک شوخى نیز با او در نون جو دارم)، و دکتر گرجى، و دکتر افروز، و دکتر صمدى‏یزدى ـ همه از تقصیرات مخلص گذشته‏اند و دکتر عارف‏یزدى که منتهاى لطف را داشت، تا دکتر خلیلى عراقى، و دکتر فرجى دانا ـ که هر دو یادداشت محبت‏آمیز نیز به‏مخلص داده، جایزه تحقیق بخشیده، از بازنشستگى زودرس مخلص! (البته بعد از ۵۴ سال کار و هشتاد سال عمر) چشم پوشیده، تعیین تکلیف این ناتوان را به‏دست تواناى آیت‏اللّه‏ شیخ عباسعلى عمید زنجانى سپرده‏اند، و من اطمینان دارم که ایشان نیز همان محبت را ـ به‏گفته سعدى ـ ادامه خواهند داد.

 آن کو به‏ غیر سابقه، چندین نواخت کرد

 ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم

   بعد از انقلاب، چند صباحى، دکتر عارفى رئیس دانشگاه، باشگاه دانشگاه را که چارتا پیراستاد، ظهرها در آن‏جا ناهار مى‏ خوردند ـ تعطیل کرد.

    و رسما در جواب خبرنگارى که علت را پرسیده بود ـ گفت:

    ــ آخر در آنجا، بعضى ‏ها نجسى مى‏ خوردند.

    من نوشتم: لابد مى‏خواهید بدانید مقصود از نجسى چیست؟ این همان الکل علیه ما علیه است… که البته در شرع حرام است، و البته نجس است، و البته نباید خورد. ولى این حرف، حرف یک مسأله‏ گو نیست، حرف یک بازارى نیست، حرف یک طبیب ایرانى است که کلمه الکل را که گویا رازى به کار برده، (= الکحل) به‏ کار نمى ‏برد ـ که خلاف شرع است، و کلمه نجسى را به‏جاى آن استعمال مى‏ کند. آرى یک طبیب، یک طبیب ـ که جزء عادى‏ترین و نخستین وسیله طبى او باید الکل باشد ـ یعنى لااقل، در همان اول وهله که انگشت خود را در یکى از سوراخهاى بیمار فرو مى‏ کند و بیرون مى‏آورد ـ ناچار حتما باید با همان الکل، دست خود را پاک کند ـ یعنى قدرى الکل در دستها بریزد، و آن را به‏ هم بمالد ـ یعنى نخستین وسیله بهداشتى عالم امروز الکل است… و منِ بى‏ اختیاط را ببین که در چه روزگارى و به‏ چه کسى طعنه مى‏ زنم:

 به‏ بر قرابه و، مصحف به ‏دست و، محتسب از پى

 نعوذ باللّه‏ اگر پاى من به‏ سنگ بر آید

(نون جو، ص ۵۲۴)

    باید عرض کنم که این دکتر عارفى در تأسیس بیمارستان قلب دوم، تأثیر مالاکلام دارد.

    دکتر احمد هوشنگ شریفى نیز هرچند من حضورا خدمت او نرسیده‏ام، اما پس از آنکه مرحوم جمال‏زاده مرا به‏عنوان یکى از اعضاء هیئت امناى چاپ آثارش معرفى کرد ـ ابلاغ این عضویت به‏امضاى همین رئیس فرهنگ دانشگاه است.

    دکتر شریفى ـ گمان کنم در خارج از ایران است و عضو یونسکو شده است.

    وقتى مرحوم جمال‏زاده کتابها و سهام کارخانه سیمان خود را به‏دانشگاه تهران بخشید، که عایدات آن به‏دانشجویان نویسنده بهترین رساله ادبى، و خرید کتاب براى کتابخانه مرکزى و کمک به‏مؤسسات خیریه اصفهان داده شود، او سه تن را به‏عنوان هیئت امناء برگزید ـ که دکتر على‏اکبر سیاسى باشد، و ایرج افشار باشد و مخلص لرزنده به‏هیچ نیرزنده. طولى نکشید دکتر سیاسى درگذشت، دکتر جواد شیخ‏الاسلامى جانشین شد و پس از مرگ او مهندس شکرچى‏زاده رئیس انتشارات دانشگاه به‏این سمت معرفى شد. این هیئت که کتابهاى جمال‏زاده را به‏کمک آقاى على دهباشى به‏چاپ مى‏رساند، تاکنون یک ساختمان چهار طبقه در کوى دانشگاه نیز ساخته است که بیش از دویست دانشجو را در خود جاى مى‏دهد. تفصیل این مطلب را من در روزنامه اطلاعات و کتاب «هواخورى باغ» نوشته‏ام.

    من، در روزهاى اول، براى ورود به‏دانشگاه، در واقع به‏عنوان غلط‏گیر مجله وارد دانشگاه شدم، توضیح آن اینکه مرحوم دکتر سیاسى به‏مجله دانشکده خیلى علاقه داشت. استاد دکتر محمّد خوانسارى خیال داشت براى فرصت مطالعاتى یک سالى به‏اروپا برود، و طبعا کار مجله لنگ مى‏ماند. دکتر سیاسى به‏خود دکتر خوانسارى گفته بود به‏شرطى با مرخصى تو موافقت مى‏کنم که خیال مرا از مجله راحت کنى، و دکتر دو سه نفر را پیشنهاد کرده بود که مورد قبول دکتر سیاسى قرار نگرفته بودند. از قضا همان روزها من از کرمان به‏تهران منتقل شده و در باستان‏شناسى و موزه، مجله باستان‏شناسى را راه انداخته بودم.

    آقاى پرآور، هم‏شهرى مخلص که رئیس کتابخانه دانشکده بود، به‏دکتر خوانسارى گفته بود: این باستانى پاریزى ممکن است بتواند کار شما را تا حدودى به‏طور دلخواه انجام دهد. دکتر سیاسى با پیشنهاد آنها موافقت کرد ـ به‏شراط اینکه ورود من به‏عنوان غلط‏گیر مجله باشد ـ و چنین شد. استدلال دکتر سیاسى هم اصولاً این بود که این‏هایى که تازه وارد دانشگاه مى‏شوند هنوز وارد نشده مى‏خواهند استاد صاحب کرسى شوند و به‏معاونت برسند و در جشن ۴ آبان شرکت کنند و خلاصه:

 دست و رو از گرد ره ناشسته خصم و مدعى

 با وزیر و حاکم ملک خراسان است این

    به‏همین دلیل تکلیف مخلص، غلط‏گیرى مجله بود و لاغیر. البته استدلال دکتر سیاسى درست بود ـ ولى حق این است که کار دانشگاهى، آسان هم نیست، یک وقت، پیش از انقلاب من نوشته بودم: بیخود پول بدى آب و هوا را به کارمندان شوشتر و بوشهر و عباسى و زاهدان ندهید. بد آب و هواتر از همه‏جا دانشگاه تهران است که سالى دوبار، شاگرد و معلمش کتک مى‏خورند، و بیشتر زمستانها کلاسها شیشه ندارد ـ (آخر روزها بچه‏ها یک‏باره پنجره‏ها را به هم مى‏زدند و مى‏شکستند و فرار مى‏کردند و گارد پشت سر آنها وارد مى‏شد و هر که دم دستش بود را مى‏زد) آرى، من نوشتم: فوق‏العاده بدى آب و هوا را باید به دانشگاه داد ـ نه زابل.

    به هر حال، مخلص، از ۱۳۳۸ش/ ۱۹۵۹م تا امروز (۴۶ سال) در دانشکده ادبیات مشغول کار هستم، و همانطور که هفتاد و هفت پله ـ پلکان دانشکده را براى رسیدن به‏گروه تاریخ ـ که در طبقه سوم است ـ بیشتر اوقات دو پله یکى طى مى‏کنم ـ و هرگز از آسانسور دانشکده استفاده نمى‏کنم، همانطور مراتب آموزشى دانشکده را نیز دو پله یکى پیموده‏ام و از استادیارى به‏دانشیارى و از دانشیارى به‏استادى تمام‏وقت رسیده‏ام. این را هم عرض کنم که در این ره، هرچه هست از محبت دکتر خوانسارى هست.

 مور بیچاره هوس کرد که در کعبه رسد

 دست بر بال کبوتر زد و، ناگاه رسید

    و اینک ۵۴ سال است که معلمى مى‏کنم، و هشتاد سال عمر دارم. بعد از آن که همسرم پنج سال پیش درگذشت، دیگر یک سال را ییلاق و قشلاق مى‏کنم ـ یعنى زمستان‏ها را در خدمت پسرم حمید و عروس و نوه‏هایم در تهران هستم و تابستان‏ها را در تورنتو، پیش دخترم حمیده و نوه‏ام ـ آن طرف اوقیانوس اطلس مى‏گذرانم. جائى که گاهى باید شعر خواجو هم‏شهرى خود را به‏زبان آورم که فرموده:

 افکنده سپهرم ـ به‏دیارى ـ که وجودم

 گر خاک شود، باد، به‏کرمان نرسانَد

    حالا هم، وقتى که دوستان مى‏پرسند که:

    ــ نمى‏خواهى بازنشسته شوى؟

    در جواب عرض مى‏کنم: دشمنتان بازنشسته شود…

    من، در همین مدت عمر ـ البته کوتاه خود ـ در مقایسه با عمر نوح، باید شکرگزار باشم که: جشن لغو امتیاز نفت ۱۳۱۱ش/۱۹۳۳م. را در حالى که محصل سال دوم ابتدائى بودم ـ در مدرسه پاریز دیدم، عبور کوکبه رضاشاه را در مهرماه ۱۳۲۰ش/سپتامبر ۱۹۴۱م. در جاده ورودى سیرجان ـ در حالى که محصل سیکل اول دبیرستان بودم ـ دیدم، که شاه، به‏طرف سرنوشت نامعلوم به‏بندرعباس مى‏رفت، ملى شدن نفت را مرور کردم ـ در حالى که دانشجوى رشته تاریخ دانشگاه تهران بودم. عبور تانک سپهبد زاهدى را در بیست و هشت مرداد دیدم ـ در حالى که در میدان فردوسى قدم مى‏زدم. تعطیل پاریس و تشییع جنازه باشکوه مارشال دوگل را دیدم ـ در حالى که براى فرصت مطالعاتى در سیته یونیورسیتر پاریس اطاق داشتم، کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم را به‏گوش خود در پازارگاد شنیدم، و طولى نکشید که انقلاب اسلامى را دیدم در حالى که مجسمه شاه را بچه‏ها از وسط دانشگاه کندند و در خیابان شاهرضا (انقلاب بعد) به‏خاک کشیدند و تا خیابان حافظ رساندند و از پل حافظ به‏زیر انداختند، سقوط برج‏هاى تجارت جهانى را از تلویزیون کانادا تورنتو ـ مشاهده کردم که یک جیغ راه تا نیویورک بیشتر فاصله ندارد، و بالاخره از همه مهمتر ـ همین که سال دو هزار ۲۰۰۰ میلادى را درک کردم ـ که صد تا مورخ دیگر آرزوى آن را به‏گور برده‏اند.

    همه اینها حوادثى است که اگر بیهقى مى‏خواست تنها یکى از این‏ها را در مدت عمر خود مشاهده کند ـ براى دیدن هریک، هزار سال مى‏بایست انتظار بکشد.

    اکنون هم دیگر هیچ آرزوئى ندارم ـ جز اینکه، یک روز از در شرقى دانشگاه تهران ـ از خیابان وصال وارد پردیس دانشگاه شوم. و از در غربى آن در خیابان امیرآباد خارج شوم. همین و دیگر هیچ.

    اینک براى دانشجویان و اهل کمالى که مایل به‏خدمات فرهنگى و آموزشى در دانشگاهها هستند، یک شوخى را که بارها در کتاب‏ها و نوشته‏هاى خود کرده‏ام، باز تکرار مى‏کنم.

    این شوخى خود را تکرار مى‏کنم براى دوستانى که با آخرین مدارک علمى روز و با تخصص‏هاى کم‏نظیر، به‏دانشگاه روى مى‏آورند ـ و درست مورد استقبال قرار نمى‏گیرند ـ و تصور مى‏کنند که امثال ماها، جا را براى آنها تنگ کرده‏ایم. مى‏گویم: مأیوس نباشید، خدمت در دانشگاه تهران مثل سوار شدن بر اتوبوس‏هاى دوطبقه است (و آن روزها یک سرى اتوبوس دوطبقه قرمزرنگ از انگلستان خریده و آورده بودند که در خیابانهاى پر وسعت شهر حرکت مى‏کرد ـ مثلاً خیابانهاى شاهرضاى سابق (انقلاب). بعدها به‏خاطر عدم امکان مانور درست، آن اتوبوسها ـ کم‏کم برخلاف مخلص، بازنشسته شده، به‏گورستان ماشین‏ها سپرده شدند). من گفتم: شروع خدمت در دانشگاه مثل سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه است. در ابتداى مقصد ـ براى هیچ‏کس جا نیست. جمعیت زیاد است. کافى است که شما، با هزار زحمت، خود را به‏دستگیره اتوبوس، یا حتى به‏میله دم پلکان ورودى، مثل لاشه گوشت ـ آویزان کنید، و خود را به‏دستگیره در بچسبانید ـ که در هنگام چپ روى (پیچیدن به‏چپ) یا تمایل ناگهانى به‏راست ـ به‏داخل خیابان پرت نشوید. خواهید دید که کم‏کم، در ایستگاههاى بعد، یکى‏یکى مسافرین پیاده مى‏شوند، و کم‏کم جا براى نشستن شما هم باز مى‏شود، و در اواخر کار که به‏نزدیکى‏هاى میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق) مى‏رسید ـ متوجه مى‏شوید که جز شما کسى توى اتوبوس باقى نمانده است ـ و آخر خط حتى یک تن هم باقى نمانده که دست شما پیرمرد را بگیرد و از پله‏هاى طبقه دوم پیاده‏تان کند. شما تنهاى تنها به‏عالم بازنشستگى قدم گذاشته‏اید.»(کاسه کوزه تمدن، ص ۲۶۲)

    تصورم هم این است که هیچکدام ازین وزیران و رئیسانى که آمده‏اند و رفته‏اند، مى‏آیند و مى‏روند و به‏قول فروغى به‏کسى کارى ندارند ـ یعنى حریف بازنشسته کردن امثال مخلص نبوده‏اند. رئیس دانشگاه ماقبل آخر ـ دکتر فرجى‏دانا و وزیر علوم دکتر جعفر توفیقى ـ که هر دو یک پارچه حسن‏نیت بودند هم ـ دست به‏این اظهار لطف نزدند.

    عقیده‏ام اینست که بازنشستگى من به‏دست کسى خواهد بود که از یک روستاى دورافتاده کرمان برخیزد، یک روز، در رکاب امام غایب راه بیفتد، و از راه جمکران  به‏تهران بیاید، و وزیر علوم یا رئیس دانشگاه شود، و آن وقت، به‏دلیل اینکه مرحوم امیرنظام گروسى در مجلس روضه کرمانیان، در حضور جمع گفته بود: کرمانى‏ها، «خود بدِ غریب‏نواز»اند ـ و باز به‏دلیل اینکه من همه‏جا نوشته‏ام که «نباشد سمینارى یا انجمنى که من در آن شرکت کنم، و در آن‏جا به‏تقریبى، یا به‏تحقیقى یاد کرمان به‏میان نیاید» آرى، در چنین حال و احوالى، او در سایه شمشیر امام، حکم بازنشستگى زودرس را کف دست مخلص بگذارد. البته نداى دل خودم را نیز خطاب به‏خودم هرروز مى‏شنوم که مى‏گوید: تو اى باستانى پاریزى، اى «هاون سنگى دانشگاهى»، تو خود هم اگر زیرک و عاقل باشى، به‏این مشت استخوان پوسیده هشتاد ساله:

گو، میخ مزن ـ که خیمه می‎باید کَند               گو رخت منه ـ که بار می‎باید بست

 

[1] روایت دیگر: از دست و زبان عیبجویان رستند…

[۲] – ترجمه فرانسه این مقاله در کتاب کنگره که توسط دانشگاه تورنتو منتشر شد به‏چاپ رسیده است.

    Contacts Between Culturs, Vol. 1, P. 374

 [۳]  ناى هفت‏بند، ص ۱۴۷

 

شب عباس زریاب خویی با حضور محمدعلی موحد، شفیعی کدکنی، ژاله آموزگار، داریوش شایگان و سید مصطفی محقق داماد برگزار شد

شب عباس زریاب خویی با حضور محمدعلی موحد، شفیعی کدکنی، ژاله آموزگار، داریوش شایگان و سید مصطفی محقق داماد برگزار شد

انتشار 5 مارس 2014zaryab

شب «عباس زریاب خویی» عنوان صد و پنجاه و چهارمین شب از شبهای مجله بخارا بود که عصر چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲ با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

در ابتدای این بزرگداشت دکتر صادق سجادی پیام سید کاظم موسوی بجنوردی، ریاست مرکز دایره‎المعارف بزرگ اسلامی را برای حاضران قرائت کرد :

به یاد استاد زریاب

به مشتاقان فرهنگ و تمدن اسلام و ایران در مجلس بزرگداشت زنده‎یاد استاد زریاب سلام و درود می‎فرستم و از تجدید خاطره مصفای آن دانشی مرد سترگ، بی‎اندازه احساس خشنودی و خرسندی می‏کنم. استاد زریاب بی‎گمان یکی از معدود دانشمندان معاصر روزگار ما بود که از حیث جامعیت در انواع و اقسام دانش‎ها، می‏باید یاد او را در کنار بزرگان و سرآمدان تاریخ و فرهنگ میهن ما گرامی داشت. وجود استاد زریاب آمیزه‏ای شکوهمند از هوش شگفت‏انگیز و حافظۀ سرشار و ذوق سلیم بود و گستره‏ای عظیم از علم و اطلاع عمیق در تاریخ و فلسفه و کلام و ادبیات و کتاب‏شناسی و نسخه‏شناسی. تسلط استاد زریاب بر ادب فارسی و عربی و چند زبان غربی، بی‏تردید بر دامنۀ شگفت‏انگیز علم و آگاهی او می‏افزود. کمتر کسی مانند او می‎توانست درباره سیره نبوی ( ص) و تاریخ اسلام و تاریخ ایران، به ویژه دوره مغولان و ایلخانان و نظرات کلامی ابراهیم نظّام و فارسیات ابونواس و شرح خاقانی و شرح مشکلات شعر حافظ شیرازی، یا دقائق فلسفه کانت، آن هم در عالی‏ترین سطح مقاله و کتاب بنویسد، چندان که متخصصان این موضوعات را از عمق دریافت‏ها و نوشته‎های خود شگفت‏زده کند. با این همه باید اذعان کرد نوشته‏های موجود زریاب که با کمال تأسف چندان پرشمار نیست، با وجود تنوع، همچنان حاکی از اطلاعات و دانش وسیع او نیست و کسانی که توفیق درک محضر استاد را داشتند، بی‎گمان نمونه‏های بسیاری از وسعت علم او، در کنار ذکاوت و سرعت انتقال بی‎نظیر وی در خاطر دارند. ترجمه‏های او نیز در باب تاریخ و فلسفه ، از عربی و آلمانی و انگلیسی، نمونه‏ای از تسلط بر آن زبان‏ها و دقت در انتقال مفاهیم به زبان فارسی است. زریاب عاشق و دلبسته ایران و زبان فارسی بود و تحقیق و تفحص در این زمینه‏ها را وظیفۀ محتوم خود و معاصران می‎دانست. تجربه علم‏آموزی زریاب در دو سنت آموزشی شرقی و غربی، که هر دو به حدّ اعلی رسید، از او عالمی بی‏همال ساخته بود. با همه شگفتی که از دریای ژرف علم استاد زریاب ابراز می‏کنیم و مقام او در ین زمینه بسی برتر از آن است که بتوان در چند سطر به بیان آورد. ملکات و سجایای بی‎نظیر اخلاقی، سوی شگفت‎انگیزتر شخصیت بی‎همتای او بود, زریاب سخت متواضع و فروتن بود، بدان حد که گاه برخی از اطرافیانف فاصله علمی خود را با او فراموش می‎کردند. او در همه احوال جانب انصاف و تقوای علمی را فرو نمی‎نهاد و نیک نفسی و خوش خلقی و طنز و طیبت سیره معمول او بود ـ حتی در زمان‎هایی که گاه از ستم‏ها به خود بستوه می‎آمد، ناامید و مأیوس نمی‏‎شد و همه اینها نشان داد که درخت تناور و پر شکوه علم و اخلاق او تا چه اندازه پربار است.شب زریاب خویی ـ عکس از مجتبی سالک

شب زریاب خویی ـ عکس از مجتبی سالک

مایه سرافرازی است که استاد زریاب از هنگام بنیاد دایره‎العمارف به این مرکز پیوست و تألیف شماری از مهم‏ترین مقالات را بر عهده گرفت و در جلسات شورای علمی و در هر مجلسی که حضور داشت، با وجود تواضعی که در وجود او موج می‏زد، در مرکز توجه بود و چون سخنی از مجهولی به میان می‎آمد، نگاه‎ها بی‎اختیار به او دوخته می‏شد و همگان منتظر بودند تا زریاب از گنجینۀ حافظه حیرت‏انگیز خود کدام بیت از فرزدق و ابونواس و طغرایی و فردوسی و حافظ و سعدی و خاقانی و یغما را به عنوان شاهدی بر لغتی خواهد خواند، یا جمله‏ای دشوار از شفای بوعلی و اسفار صدرای شیرازی را شرح خواهد کرد، یا توضیح خواهد داد که در تاریخ طبری و ابن اثیر و ابن اسفندیار نام و نسبت کدامیک از خاندان‎های کهن ایران به اشتباه ضبط شده است، یا تلفظ درست واژه‏ای ترکی و مغولی درجهانگشای جوینی چیست؟ یا منظور از نسبت زندقه به یک نفر از دشمنان رسول خدا(ص) در آغاز بعثت ، مانویت بوده است و صدها و هزاران مسئله دیگر که حل آنها به فکر و نظر مردی ممکن می‏شد که به حق به او لقب « دایره‎العمارف» داده بودند.

بار دیگر خاطره استاد زریاب را گرامی می‎دارم و به خانواده بزرگوار او ادای احترام می‎کنم و امیدوارم که تجدید خاطره استاد تأکید دوباره‏ای بر گردآوری و نشر آثار او باشد.

متشکرم.»

سپس علی دهباشی از دکتر محمد علی موحد دعوت کرد تا اولین سخنران شب عباس زریاب خویی باشد و دکتر موحد درباره زریاب خویی چنین گفت:

« من اینجا دلم می‎خواهد از دوست نازنین خودم صحبت کنم نه از زریاب علامه.از میرزا عباس خویی می‎خواهم صحبت کنم . میرزا عباس خویی که در ۱۳۲۱ آمد پیش من. من می‎‏خواهم تصویری زنده و گویا از آن دریای ذوق و ذکاوت و مهربانی ـ مهربانی بیکرانی داشت ـ ارائه بدهم. می‎خواهم زریاب را در آیینه نامه‎هایش، نه در مقاله‎های علمی‎اش، به شما نشان بدهم. و فکر کردم از نامه‎هایی که از او در دست است استفاده کنم و زریاب را در آیینه نامه‎هایش ببینیم، نه در آیینه تحقیقاتش، نه در آیینه مقالاتش.دکتر محمدعلی موحد ـ عکس از مجتبی سالک .

دکتر محمدعلی موحد ـ عکس از مجتبی سالک .

زریاب در ۱۳۱۶ به قم رفت و با میرزا جعفر اشراقی که بعدها شد آیت الله اشراقی هم حجره‎ای شد. من نامه‎هایی از آن زمان در دست دارم، یعنی زمانی که آخر دوره طلبگی زریاب است تا پیش از آن که به آلمان برود. ۹ تا نامه دارم که زریاب به آقای اشراقی نوشته است و ۴ نامه هم هست که به خود من نوشته که بعد از رفتن به آلمان است. یک نامه که از آلمان نوشته، یکی دیگر از ترکیه و دو نامه هم از امریکا.» و دکتر موحد در ادامه بخش‎هایی از این نامه‎ها را برای حاضران خواند.

در بخش بعدی علی دهباشی بخش‎هایی از متن دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را با عنوان « دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی» خواند که دکتر شفیعی نوزده سال پیش هنگام درگذشت دکتر زریاب نوشته بود:

دریغا زریاب                                                                     محمدرضا شفیعی‌کدکنی 

و دریغا فرهنگ ایرانی!

اَرَایت مَن حملوا علی الاعواد؟

اَرَایت کیف خبا ضیاءُ النادی؟           

شریف رضی

۱- دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی! جز این چه می‌توانم گفت، در این راسته بازار مدرک‌فروشان با ارزِ شناور. در این سیاهی لشگر انبوه استاد و دانشجو. سیاهی لشگری از خیل دانشجویان و استادان چیزی برابر تمام دانشگاه‌های فرانسه و آلمان و انگلستان و شاید هم چندین کشور پیشرفتة دیگر و جهل مرکّب مدیرانی که این سیاهی لشگر را افتخاری از برای زمانة خویش می‌دانند. کفاهُم جَهلُهُم!

اگر از همه رشته‌های دانش زمان بی‌خبرم، اما، در کار خویش خبره‌ام و می‌دانم که محیط دانشگاهیِ ما، در چه سکراتی به سر می‌برد. در هیچ جای جهان کار دانشگاه و تحقیقات دانشگاهی از اینگونه که ما داریم نیست، در عصر معرکه‌گیران و منکران «حُسن و قبح عقلی» در پایان قرن بیستم. دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

در عصری که «تحقیقات» دانشگاهی ما از یک سوی در شکل اوراد و عزایم خود را نشان می‌دهد و از سوی دیگر نسخه‌برداری کمرنگی از فرهنگ ژورنالیستی زمانه است، چه می‌توان گفت، جز اینکه بگویم:

دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

در عصر «محققانی» که اگر از تألیفات خودشان امتحانشان کنند از عهدة قرائت متن «تحقیقات» خویش برنمی‌آیند و دولت، با ساده‌لوحی، به فهرست انبوه استادان و دانشیارانش مباهات می‌کند و چندان بی‌خبر است که این رتبه‌های کاملاً «اداری» را ملاک پیشرفت علم و تحقیق تلقی می‌کند، چه می‌توانم گفت، جز اینکه بگویم: دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

نمی‌گویم او واپسین بود، ولی در میان واپسین‌ها، بی‌گمان، برجسته‌ترین بود، برجسته‌ترین چهره از آخرین پژوهندگانی که بر مجموعة فرهنگ و مدنیت ایرانی احاطة ژرف و اشراف کامل دارند و بدان عشق می‌ورزند: از فلسفه و کلام و تفسیر و حدیث و فقه و اصول تا ادبیات فارسی و عربی و تاریخ و جغرافیای تاریخی تا آنچه در مغرب‌زمین می‌گذرد در حوزة پژوهش‌های ایرانی و اسلامی تا آگاهی درست و سنجیده از مجموعة میراث خردمندان غرب، از افلاطون تا هگل و مارکس و ناقدان معاصرش.

زریاب در شرایط فرهنگی عصر ما، شاید، والاترین مصداق کلمة «حکیم» بود یعنی فرزانه‌ای که بسیار خوانده است و بسیار آموخته و بسیار اندیشیده و از انبوه خوانده‌ها و دانسته‌های خویش، منظومه‌ای عقلانی برای تبیین جهان و فرهنگ ملی خویش تدارک دیده است و براساس این منظومة عقلانی و فرهنگی است که نگران پیرامون خویش است.

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالکدکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

به راستی دیگر، در کجای ایران باید جست مردی را که بتواند «شفاء» و «اشارات» ابن‌سینا و «اسفار»صدرالمتالهین و «شاهنامه فردوسی» و «صیدنة» ابوریحان بیرونی و «دیوان خاقانی» و فلسفة تاریخ ایران و تاریخ فلسفة ایران را در عالی‌ترین سطوح ممکن تدریس و تحقیق کند و آنگاه که دربارة گوته، شیلر، کانت، هگل، صادق هدایت و مهدی اخوان ثالث سخن می‌گوید سخنش از ژرف‌ترین سخن‌ها باشد؟

به ‌راستی دیگر، در کجای ایران می‌توان یافت مردی چون او که این چنین ترکیب متناقضی از کهنه و نو و شرق و غرب و عقل و نقل باشد با آن‌چنان حضور ذهن شگفت‌آور و هوشیاری و طنز و خاکساری و فروتنی اعجاب‌انگیز؟ به‌راستی که درمانده‌ام، چه بگویم جز اینکه بگویم:

دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

۲- اکنون که او دیگر در میان ما نیست، لحظه به لحظه، زیان بزرگ غیاب او را از آفاق فرهنگ معاصر ایران، بیشتر و هولناک‌تر احساس می‌کنیم و به‌گونه‌ای ژرف‌تر درمی‌یابیم که چه غبن بزرگی بوده است محروم شدن دانشگاه تهران، در این پانزده سالة اخیر از وجود او. من از آنجا که هیچ‌گاه اهل سیاست و هیچ حزب و جماعت و دسته‌ای نبوده‌ام و نخواهم بود ندانستم و نتوانستم بدانم که چرا از یک سوی، دانشگاه تهران را از فیض دانش بیکران و بینش ژرف او، محروم کردند و از سوی دیگر با خواهش و تقاضا و اصرار او را به مؤسسات فرهنگی و تحقیقی دیگر، برای تدریس و تحقیق و تألیف و ترجمه، فراخواندند. جز اینکه خصومت‌های شخصی را عامل این کار بدانم موجب دیگری برای توجیه این غبن بزرگ تاریخی نمی‌توانم تصور کنم و با اینکه سی سال در محضر او شاگردی کردم و با او در «کتابخانة مجلس سنا» و «دایرة‌المعارف فارسی» و «دانشگاه تهران» سالیان دراز افتخار همکاری داشتم، هرگز دلم بار نداد که در این‌باره از او پرسشی کنم. او نیز در این‌باره سکوتی حکیمانه داشت.

۳- در این عصر، با محققان و استادان و فضلا و شبه‌ فضلای بسیاری توفیق حشر و نشر داشته‌ام و آنها را در چند دسته دیده‌ام: گروهی می‌شناسم-و چه انبوه!- که «نخوانده»‌ها و «ندانسته»های خویش را به قلم می‌آورند و گاه با لعابی از اصطلاحات دهن پرکن شرقی و غربی، خیل عظیمی از «عوام روشنفکران» را نیز فریفتة خویش می‌کنند؛ هم اینان‌اند که اگر کسی از «تحقیقات» و نوشته‌های خودشان امتحانشان کند از عهدة پاسخ برنمی‌آیند. در نوشته‌های اینان تمام «افعال مثبت» را می‌توان «منفی» کرد و تمام «افعال منفی» را «مثبت» و آب از آب تکان نخواهد خورد!

گروه دوم، آنان که هر چه دارند همان است که نوشته‌اند و گاه این نوشته‌ها تکرار گونه‌های یک «دانسته» است که غالباً از مصادیق علم برگرفته از «افواه‌الرجال» است و یا پشت جلد کتاب‌ها. گروه سوم آنها که هرچه دانسته‌اند نوشته‌اند یا به گونة یادداشت باقی گذاشته‌اند، امثال قزوینی و پورداوود و دهخدا و کسروی و تقی‌زاده و اقبال و معین و همایی و مینوی و خانلری (از گذشتگان) و جمعی از استادان حی و حاضر که خداوند آنان را برای پاسداری از فرهنگ ایران زمین در زینهار خویش نگه دارد! اینان‌اند که سازندگان فرهنگ ملی ما در عصر حاضر به شمار می‌روند، در کنار آفرینندگانی از نوع بهار و هدایت و نیما و شهریار.

علی دهباشی به همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک علی دهباشی به همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

ولی نوع چهارم و نادری نیز در این میان هست که اینان خوانده‌ها و نوشته‌ها و اندیشیده‌هاشان، به هیچ روی، با آنچه از ایشان به صورت مکتوب باقی مانده است، هماهنگ نیست، یعنی میراث تألیفی و مکتوب ایشان، از حجم دانسته‌ها و برق هوش و ژرفای اطلاعات ایشان حکایت نمی‌کند، گیرم چندین اثر برجسته از ایشان باقی بماند. در میان آنانی که از نزدیک به سالیان محضر ایشان را درک کردم، دکترعلی‌اکبر فیاض (مصحح تاریخ بیهقی) و استاد بدیع‌الزمان فروزانفر از اینان بودند و زریاب نیز یکی دیگر.

۴- با اینکه تألیفات و ترجمه‌ها و مقالات زریاب، در حد چشمگیری است و او را در صدر پدید‌آورندگان فرهنگ ایرانی در عصر ما قرار می‌دهد، ولی باز هم می‌توانم با اطمینان بگویم که دانسته‌ها و خوانده‌ها و اندیشیده‌های او، چندین برابر آن چیزی است که از وی به عنوان میراث مکتوب باقی می‌ماند.

از این بابت نیز مرگ او، غبن بزرگی است برای فرهنگ ایرانی و دریغی دیگر که چرا بیشتر از این ننوشت و یا دردناک‌تر اینکه بگویم با کارهای گلی، که پیرانه‌سر- برای گذران زندگی روزمره‌اش بر دوش او گذاشتند- نگذاشتند که آنچه را دلش می‌خواست بنویسد، آخر مگر این مملکت چند «زریاب» داشت؟

دکتر شفیعی کدکنی به همراه کیکاووس جهانداری ـ عکس از مجتبی سالک دکتر شفیعی کدکنی به همراه کیکاووس جهانداری ـ عکس از مجتبی سالک

نقل از:«دنیای سخن»، شمارة ۶۴، (اسفند ۱۳۷۳): ۴۵٫

کامران فانی سخنران بعدی بود که از ترجمه‎‏های دکتر زریاب خویی سخن گفت:

« آقای زریاب وقتی می‎خواست برای ادامه درس‎هایش به آلمان برود، دو تا قرارداد با انتشارات فرانکلین بست تا کمک خرجی باشد برای اقامت ایشان در آلمان. آن دو کتاب هم ترجمه تاریخ فلسفه و لذات فلسفه از ویل دورانت بود و می‎دانید هر دو کتاب از پرفروش‎ترین کتاب‎های فلسفه‎اند. شاید تاریخ فلسفهبه چاپ سی و سی و پنجم رسیده باشد. لذات فلسفه نیز به همین ترتیب. ویل دورانت قلم بسیار شیرین و شیوایی داشت، طنز دلپذیری داشت و آقای زریاب این را در ترجمه‎هایش به خوبی منعکس کرده است. زریاب در ۱۳۵۴ و یا ۵۵ بود که به آلمان رفت و این کتاب‎ها را در آنجا ترجمه کرد و به تهران فرستاد. تاریخ فلسفه ویل دورانت در کنار سیر حکمت در اروپا دو کتاب فلسفی هستند که بیشترین چاپ را داشتند و به نظر من بیشترین افراد را شیفتۀ فلسفه کردند.zaryab-10

Zaryab-9ویل دورانت خود متوجه این امر بود که فلسفه به خصوص برای یک فرد آمریکایی از معضلات است. واژه‎های تخصصی و فنی دارد، مسائل دوریاب و دور از دسترس و نایافتنی را مطرح می‎کند که به درد زندگی نمی‏خورد. ویل دورانت نشان داد که فلاسفه همان چیزهایی را می‎گویند که انسان در خیابان حرف می‎زنند. همان دغدغه‎ها را دارند، مضافاً بر این که باید بیان جدیدشان را به آن منتقل کرد. این کتاب که در آمریکا بیش از سی میلیون فروش رفته، در طی شصت هفتاد سال، در واقع بسیاری را شیفتۀ فلسفه کرد. دکتر زریاب هم درست است که نیاز مالی داشت ولی همین حالت را داشت. دکتر زریاب با این که تمام درس‎ها را از حوزه تا دانشگاه در ایران خوانده بود اما به نظر من فردی خودآموخته بود. فلسفۀ غرب را که ایشان در جایی نخوانده بود ولی تسلط کامل به فلسفۀ غرب داشت. و نشان می‏دهد که این دو کتاب را با یک جور شور و شفیتگی و یک نوع دلبستگی تقریباً ترجمه کرد. و همین است که هنوز هم چه از نظر نثر فارسی و چه از نظر بیان مطالب مشکل و پیچیده به زبان مفهوم مردم این کتاب نقش اساسی داشته است. بسیاری با کتاب تاریخ فلسفه ولذات فلسفه با نام دکتر زریاب ، بدون آنکه خیلی‎ها بدانند پشت این نام یک فرد علامه بحرالعلوم و جامع‎الاطرافی وجود دارد، آشنا شدند. و این مسئله نشان می‎دهد که این دو ترجمه واقعاً نقشی را که آقای زریاب می‏‎خواست بازی کند، به خصوص برای تودۀ گسترده‎تری در اینجا منعکس شده است.

کامران فانی ـ عکس از جواد آتشباری کامران فانی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر زریاب به ترجمه علاقه‎مند است. در سال ۱۳۲۸، تقی‎زاده که فکر می‎کنم تازه آن موقع به مجلس سنا رفته بودند، تصمیم گرفتند دایره‏‎العمارف اسلام چاپ هلند را به فارسی ترجمه کنند. ایشان گروه کوچکی داشت که دکتر زریاب هم در آن گروه بود و این حرف درستی است که تقی‎زاده دکتر زریاب را کشف کرد.

و شاید مهم‎ترین ترجمه دکتر زریاب ترجمه تاریخ ساسانیان نولدکه باشد. یعنی تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان . این کتاب همانطور که می‎دانید متن طبری هست که نولدکه تصحیح  و به زبان آلمانی ترجمه کرده و حواشی مفصلی بر این کتاب نوشته است. بدون تردید در کنار کتاب کریستن سن کتاب ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان تنها دو کتاب مهمی است که راجع به ساسانیان داریم. کسی که می‎خواهد این کتاب را ترجمه کند باید عربی بداند، آلمانی خوب بداند و دکتر زریاب این ویژگی‎ها را داشت. بنابراین کتاب ترجمه و چاپ شد. ولی در چه زمانی؟ درست در اوج انقلاب ، در ۱۳۵۸٫ و کتاب فراموش شد. این کتاب که نزدیک به هزار صفحه است و دکتر زریاب عمری را در آن گذاشته بود دیگر حتی پیدا نمی‏شد. به هر حال چاپ دیگری هم شد. و این کتاب هم با وجودی آن همه زحمتی که دکتر زریاب کشیده بود او را معرفی نکرد.

Zaryab-4ولی از همه عجیب‎تر سرنوشت دو ترجمه آخر ایشان است که ناکام ماند. و من چون در جریان این ترجمه‎ها بودم ، می‎توانم از آنها حرف بزنم.

دکتر زریاب که استاد تاریخ بود، به حوزۀ تاریخ و فلسفۀ تاریخ‏نگاری علاقه‏مند بود . ایشان یکی از مهم‎ترین کتاب‎ها در این زمینه را به فارسی ترجمه کرد. این کتاب هم اثری است از فریدریش ماینکه ، که بدون تردید بزرگ‎ترین مورخ و فلیسوف آلمان در قرن بیستم است و عنوان کتابش را هم آقای زریاب گذاشت ظهور تاریخ بنیادی. کتاب راجع به « هیستوریسیسم» است و مقصودش نقش تاریخ است در جهان و کشف تاریخ. می‎دانید که تاریخ از عمده چیزهایی است که در اروپا کشف شد، یا ابداع شد و یا اختراع شد. تاریخ به این معنی اصلاً وجود نداشت. هر واقعه‏ای در یک زمینۀ تاریخی رخ می‏دهد. هر رویدادی و هر اندیشه‏ای و هر اعتقادی تاریخ‎مند است، زمان‏مند است، در بستر تاریخ دیده می‏شود. سیر تتبع و تحولش روشن می‎شود. و کتاب ماینه درباره آگاهی تاریخی است و کتاب مفصلی است ، حدود ۵۰۰ ـ ۶۰۰ صفحه. دکتر زریاب این را ترجمه کرد و قراردادی هم با انتشارات خوارزمی داشت. و ظاهراً ایشان هم راضی نبود از این قرارداد. نیمی از کتاب را هم تحویل داده بود و من هنوز هم نمی‎دانم چه به سر این کتاب آمده است.

دکتر ژاله آموزگار و دکتر داریوش شایگان ـ عکس از ژاله ستار دکتر ژاله آموزگار و دکتر داریوش شایگان ـ عکس از ژاله ستار

و اما دومین کتاب. کتابی است بسیار مشهور به نام انحطاط یا افول غرب اشپلنگر و همه می‎دانید که این کتاب ، کتابی بسیار تأثیرگذار بود. اشپلنگر اعتقاد خاصی داشت. معتقد بود غرب افول و انحطاطش آغاز شده است. این کتاب تقریباً بعد از جنگ جهانی اول نوشته شده بود. اشپلنگر نظرات غریبی دارد ولی به هر حال آدم بزرگی است و در واقع فیلسوف تاریخ است. این کتاب مفصل است و در دو جلد با بیش از هزار صفحه و دکتر زریاب گفت که مایل بود این کتاب توسط نشر فرزان روز منتشر شود و هنگام ترجمۀ آن تصمیم گرفته بود که آن را کمی خلاصه کند و معتقد بود که کتاب جزییات فراوانی دارد که به درد ایرانی‏ها نمی‏خورد. و وقتی من به او گفتم که انگلیسی‏ها نیز در ترجمه این کتاب همین کار را کردند و ایشان خیلی علاقه‎مند شد که ترجمه انگلیسی کتاب را ببیند. ایشان این کتاب را که ۳۵۰ صفحه شده بود نگاه کرد و گفت این کتاب خیلی به من کمک می‏کند، گرچه من خودم بخش‏های مورد نظرم را انتخاب می‎کنم چون بخش‏هایی هست که من معتقدم به درد ترجمه فارسی می‏خورد اما این کتاب به من کمک می‏کند که سریع‏تر انتخاب کنم. و به هر جهت قرار است این کتاب به زودی منتشر شود.»

در بخشی دیگر از این شب، علی دهباشی بخش‏هایی از متن دکتر باستانی پاریزی را با عنوان « زرناب زرگران» برای حاضران خواند:

به نام او که روی دشمن و دوست

به هر جانب که باشد جانبِ اوست

«تذروی هروی»

گویا سقراط حکیم فرموده است: «علم و فضیلت وحدت دارند.» این نکته را ویل‌دورانت در تاریخ فلسفه خود آورده، و استاد عباس زریاب خویی – که اینک این مجلس به احترام و به افتخار او فراهم آمده – آن کتاب را در کمالِ رسائی ترجمه فرموده است. (ص ۱۱۲)

ممکن است همه بزرگان حاضر در مجلس با نظریة سقراط هم- آهنگ نباشند- یا لااقل، همه کسانی که صاحب علم و اهل علم شده‌اند- ممکن است صاحب فضیلتِ موردنظرِ سقراط نبوده باشند- ولی کسانی که توفیق و سعادت این را داشته‌اند که سالیانی چند در سفر و حضر، در کوه و دشت، در کلاس و مسجد، در فیضیه و گروه تاریخ دانشکده ادبیات، در خوی یا آلمان، با استاد دکتر زریاب خویی دمساز و همراز و هم‌سفر و هم‌کار و یا هم‌کلاسی و هم‌شاگردی بوده باشند، به این نکته اقرار و اعتراف خواهند کرد که دوست بزرگوار ما، استاد زریاب، از معدود کسانی است که علم و فضیلت را در وجود خویش به حد کمال جمع آورده، آب و آتش را به هم پیوند داده، قولِ «معلمِ معلمِ اوَل» را برای شاگردان خود مصداق و واقعیت بخشیده است.

حدود سی‌سال پیش، یک جایی من این عبارت را نوشته بودم: «… چنان می‌نماید که ودیعة خداوندی – العلمُ نورٌ یقذفهُ الله فی قلبِ مَن یشاءِ – مثل بارقه صاعقه هر چند گاه یکبار از آسمان فرود می‌آید و در افق خاموش دهکده یا روستائی در جان یکی از ابناءِ آن نزول می‌‌کند و می‌بالد، تا پس از حیاتِ آن مرد، از جای دیگر سربه‌در آرد.»

همین بخشش و موهبت خدائی است که در کوره شهر خوی‌- در دلِ فرزندِ یک کاسب و دکاندارِ کم سرمایه، شوق و شوری پدید می‌آورد که روزی ده‌شاهی پولِ توجیبی خود را- که باید صرف خرید نخود کشمش کند – به کرایه کردن کتاب از کتابفروش خُرده پای محل می‌پردازد، و تنها اشکال آن کتابفروشِ خُرده‌پا آن است که برای اجاره دادن کتاب به این مشتریِ خُردسال، کتاب به اندازة کافی ندارد. من دیده‌ام و شما هم شنیده‌اید که بوده‌اند بسیاری از بچه‌ها صاحبان کتابخانه‌های بزرگ -که چشم پدر را دور می‌پائیده‌اند و کتبِ چاپی و حتّی خطیِ گرانبهای پدر را، نهانی برمی‌داشتند و به دکان‌ها می‌برده‌اند و گرو می‌داده‌اند و نخود کشمش می‌گرفته‌اند- و در این مقایسه است که قدرتِ کاملة خداوندی را برای حفظ موهبتِ علم، وودیعه معرفت، می‌توان تشخیص داد؛ و اینجا جائی است که نه نسَبِ بزرگ به کار می‌آید و نه حسَبِ تشخیص، نه کتابخانه با کتاب‌های خط میر و تذهیب علی‌رضا عباسی کارساز است و نه ثروت و مال و ذخیرة‌ انساب. در این مقام است که صاحبان اثر جدید، سمندروار از میان خاکسترهای فقر و گمنامی سربرمی‌آرند و ما نیز چنین کسی را نه به حسبش می‌شناسیم و نه به نسبش:

بلبل به گل شناسیم، پروانه را به آتش                در دودمانِ عاشق نام و نسب نباشد

دکتر عباس زریاب خویی به همراه دکتر باستانی پاریزی و ایرج افشار دکتر عباس زریاب خویی به همراه دکتر باستانی پاریزی و ایرج افشار

گاهی اوقات این عقیدة به ظاهر صحیح، و به عقیدة من غیرصحیح بیان می‌شود- و متأسفانه ظاهر آن نیز فریبنده است- که می‌گویند: «فلان استاد بی‌جانشین است، یا اینکه افسوس، فلانی رفت، دیگر کسی جایش را نمی‌گیرد.»

فریبنده است برای اینکه فی‌المثل ما می‌بینیم بهار که رفت دیگر کسی مثل او نیست، و خدای‌ناکرده بعد از صد‌وبیست سال اگر استاد جلال‌الدین همایی یا هادی حائری خاموش ماندند- (این حرف را در زمان حیات آنها و سی سال پیش نوشته‌ام- و متأسفانم که دعای صدوبیست‌ ساله جز یک دعای تشریفاتی نیست و هر دوی اینها خاموش‌مانده تن به خاک سپرده‌اند)، آری، گفته می‌شود که با خاموش ماندن آنان، دیگر کسی مثنوی و مولانا را چون ایشان نتواند شناخت…

حقیقت این است که نقیض این مثال در خود مثال نهفته است، چه همان عاملی است که باعث شد تا خود مولانا- پس از قرن‌ها تکامل فرهنگی و ادبی پای به عرصه وجود نهد، همان عامل باعث شد تا ده‌ها و صدها شارح مولانا نیز در شرق و غرب- از سبزوار گرفته تا سرایه وو… پدید آیند و فتیلة چراغ عرفان مولانا را همچنان بالا بکشند و بر آن روغن بیفزایید، و مهم آنکه هنوز مولاناهای دیگر نیز در راه هستند، قانون تکامل می‌گوید که آنها هم روزی خواهند آمد. البته این حکم به جای خود باقی است که «هر کسی جای خود را دارد و هیچ‌کس جای دیگری را نخواهد گرفت»[۱] علاوه بر آن همان‌طور که گفتیم، علم، خود فیض خداوندی است، و بابِ فیض هرگز مسدود نمی‌مانَد، و هر روز این شعله از جائی سربرمی‌کشد.

-    در ار بندی ز روزن سردرآرد…

حالا شروع کار یک روز ممکن است در افشنه بخارا باشد، یک روز در تاکستان‌های کهک، یا خاکستان نراق، یا بطاحِ عراق، یا دشت سبزوار، یا محمدیّه نائین، و یا زواره اردستان و یا در اثغرِ خوی…

از رودک سمرقند تا سمیرم قشقائی، همه‌جا تجلی‌گاه نور معرفت می‌تواند باشد که یقذِفهُ‌اللهُ فی‌قلبِ مَن یشاءِ. جانشینِ استادان بی‌جانشین هم‌اکنون در کنار شما نشسته‌اند:

 ای بسی اصحاب کهف اندر جهان                           پهلوی تو، پیش تو هست این مان

یار با او، غار با او در سرود                مُهر بر چشم است و بر گوشت چه سود؟[۲]

شاید مورثِ تعجب باشد در این مجمعی که بسیاری از فضلای پای تخت حضور دارند- و اغلبی نیز به دکتر زریاب احترام می‌گذارند- چه شده که از این بنده ناتوان خواسته شده که در مورد ایشان چند کلمه‌ای به عنوان سپاسگزاری عرض کنم.

به تصور خودم، یک عامل مهم باعث این عنایت شده و آن این است که دوستان بزرگوار خبر دارند و می‌دانند که مخلص سی‌چهل سالی است که در خدمت استاد بزرگوار آشنائی و دوستی دارند، و از این مدت طولانی حدود بیست سال آن را به صورت تلمذ- به معنای واقعی- در گروه تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، در خدمت ایشان بوده‌ام، علاوه بر اینها چون محقّق است که یکی از استادانِ مسلم و مؤثرِ دکتر زریاب، در بلدة طیبّه قم، «مرحوم آقا شیخ محمدعلی کرمانی بوده، و زریاب اصول را نزد این مرد خوانده بوده است…» (یکی قطره باران، ص۴)، بنابراین، این که استاد ما این‌قدر به اصول پای‌بند است- در واقع چیزهایی است که از یک کرمانی آموخته، و چون بنده سوگندان خورده‌ام که در محفلی و سمیناری شرکت نکنم مگر آنکه در آن‌جا، به تقریبی و تحقیقی سخن از کرمان به میان آورم، اینجا هم بهانه به دست آمد.

زریاب به همراه باستانی پاریزی و بزرگ علوی ـ ژنو 1355 زریاب به همراه باستانی پاریزی و بزرگ علوی ـ ژنو ۱۳۵۵

 در اینجا هم عقیده دارم که زریاب اگر روش تحقیق و منطق علمی و شناخت علوم و فلسفة اسفاررا از دیگران آموخته ادعای من این است که فضائل ملکوتی و روح عارفانه و گذشت‌های انسان‌دوستانة او نتیجة تعلیمات همان معلمِ عارِفِ کرمانی- آقا شیخ محمدعلی است، که بی‌هیچ ادعائی- در حوزه علمیه، قم، از مشتی آب و گل، زرّنابِ معرفت استخراج نموده و از بوته و محک آزمایش او را خالص برآورده، و بنا بر این کرمانیان در تکوین شخصیتِ علمیِ زریاب حقِ آب و گل دارند که مولانا فرمود:

زرّگان است آب و گل، ما زرگریم                   گه گهش خلخال و گه حاتم بُریم

گه حمایل‌های شمشیرش کنیم                       گاه بندِ گردنِ شیرش کنیم…

اما اینکه خود نیز قبول انجام این تکلیف را کرده‌ام علاوه بر اینکه مقدمات انجام سوگندان، فراهم است، دلیل دیگر هم دارد: استاد زریاب خویی که مترجم کتاب تاریخ ساسانیان معروف نولدکه هستند- و این کتاب تحت‌عنوان «ایرانیان و عرب‌ها» منتشر شده است، در متن این کتاب از قوم پاریز و پاریزیان که اجداد این بنده ناتوان هستند، یادی کرده‌اند و وظیفه شکرگذاری حکم می‌کند که در این مجلس، یک باستانی پاریزی که همچون خاکستر از بقایای آن قوم آتشین مزاجِ عهدِ انوشیروانی باقی مانده است، از استاد سپاسگزاری کند، و این در راستای آن سوگندِ مخلص نیز هست و در این مقام نیز دیگر نورعلی‌ نور است، که کرمان که هیچ، حرف از پاریز هزار و پانصد سال پیش است:

-    چونکه صد آمد نود هم پیش ماست…

البته بنده دیگر اشاره نمی‌کنم که آن یاد و تذکار در آن کتاب بر چه مبنی و چه توصیفی است. از شما چه پنهان، از قول طبری یاد شده «پاریز، نامِ قومِ راهزنِ سرکشی در کرمان که در زمان… الخ» عرض کردم استاد مترجم امین این جمله‌اند و بعد هم- مخلصکه کتاب پیغمبر دزدان چاپ کرده- طبعاً از این عنوان که به اجداد هزاروپانصد سال پیش او داده شده نباید دلخوری داشته باشد، و به هر حال، صِرف، این که این یاد به عصر ساسانی بازمی‌گردد، و اصلا یادِ یک قوم کوچک فراموش شده است خود فی‌نفسه گرانبهاست…

در بنده آن نه‌ایم که دشنام یا دعاست                یادش بخیر، هر که زما یاد می‌کند

***

در طول تاریخ دانشگاه، استادان معدودی هستند که بر دو زبان و بیشتر مسلط‌اند- یا لااقل می‌توانند آنچه می‌دانند به زبان دیگری بیان کنند و البته حرف آنها در حدی از مدارج علمی و تحقیقی هست که یک شنونده استاد خارجی بنشیند و آن حرف را گوش کند، بعضی افراد این جمع که من حدود بیست سال پیش نام برده‌ام عبارت بوده‌اند از: دکتر زرین‌کوب، ایرج افشار، ماهیار نوابی، دکتر یوسفی، دکتر نصر، براهنی، دکتر محقق، دکتر موسوی بهبهانی، دکتر جعفر شهیدی، احمد تفضلی، دکتر میلانیان، دکتر باطنی، دکتر روح‌الامینی، و همین دکتر زریاب خویی- که به این خوبی در این مجلس از ایشان تقدیر می‌شود.

من در آن کتاب خود (نون‌جو، ص۵۶۹)، این استادان را استادان «دونَبش» خوانده‌ام- نه آنکه خدای‌نکرده تعبیر توهین‌آمیز باشد و تصور شود که آنان هم مثل بیشتر کاسب‌های دریانی، دکان دونبش باز کرده و «فضلفروشی» کنند و از این منبر به آن منبر بزنند، بلکه از این جهت این عنوان داده شده که آنان می‌توانند که آن چه را می‌دانند به زبان دیگری در دانشگاه غیرایرانی تدریس کنند،  و همه آنها که نام بردم- و امروز ده‌ها نام دیگر بر آنان می‌توانم بیفزایم- و از جهت این که مداهنه نشود خودداری می‌کنم- کسانی هستند که سالیانی چند در دانشگاه‌های خارجی به تدریس پرداخته‌اند- وگرنه استادانی که اثار آنها در کشورهای خارج معروف و مورد اعتناست بسیار هستند،  منتهی فرصت و حوصله رفتن به دانشگاه خارجی را نداشته‌اند. هیچ فراموش نمی‌کنم، چند سال پیش که کنگره‌ای از مستشرقان در تهران تشکیل شده بود یک روز ما را بودند به دیدن سد کرج، در کنار دریاچه، من و ایرج افشار و دکتر زریاب و چند تن دیگر ایستاده بودیم، در همین وقت یک پروفسور آلمانی سررسید که قبلا استاد زریاب بوده است، شروع کرد با زریاب به آلمانی حرف زدن، و دو تا فرانسوی هم رسیدند، زریاب با آنها به فرانسه به صحبت پرداخت، دو تا ژاپنی هم آمدند- زریاب متکلم‌وجده بود- و البته نه به ژاپنی، بل به انگلیسی توانست حرفِ خود را به آنها بفهماند. حسینعلی محفوظ استاب عرب سررسید: اَهلاً و سَهلاً، عربی فُصحای زریاب گره‌گشای کارش شد.

از شما چه پنهان من، ضمن حسرت، کمی حسد هم بردم که گنگ بودم. در همین وقت چهارپنج تا از دانشمندان شوروی سررسیدند. من خوشحال شدم و بلندبلند گفتم: «-دکتر زریاب، دیگر زنگِ تو کرد شد! زیرا مطمئنم که زبان روسی‌ نمی‌دانی و اینجا دیگر باید از مترجم کمک گرفت. اما خیلی زود آب سرد بر آتش حرارت و جوش من ریخته شد، زیرا: خوش گلدی و صفا گتیردی زریاب، چنان فضلای اهل آذربایجان شوروی را به خود گرفت- که سایرین فراموش شدند- و شما می‌دانید که وقتی در محفلی دوتا تُرک به هم برسند و ترکی به میان آید دیگر فرصت برای هیچ زبانی داده نمی‌شود. من آن روز زریاب را استادِ «پنج مَرده» دانشگاه خواندم که به پنج زبان، به قول نظامی:

برون از میانجی و از ترجمه                بدانست یک یک زبان همه

البته همه استادان محترم می‌دانند که تنها صحبت کردن به پنج زبان کافی نیست. مهم این است که آدم مطلبی داشته باشد درخورِ شنونده و به مقدار شنونده، و بتواند آن را به پنج زبان به زبان آورد- برای آنها که گوش مستعد شنیدن آن مطلب را داشته باشند، و زریاب این خاصه را دارد که همیشه مطلبی برای گفتن دارد- در هر مقوله‌ای که باشد- چه از ادب و چه از فلسفه، چه از تاریخ و چه از جغرافیا، چه شوخی و چه جدّی، خیلی ساده است که یکبار نصف دیوان قاآنی را برای شما از حفظ بخواند، و نصف غزلیات حافظ را شرح بنویسد، و ثلث دیوان ترکی فضولی بغدادی را برایتان بازگو کند، و این از معجزاتِ ذهنِ وَقّاد زریاب است.

کنگره بیهقیکنگره بیهقی

در مورد این‌گونه زباندانی، من، در جمع کنگره‌هایی که شرکت کرده‌ام، سه چهار نفری را در حدّ زریاب دیده‌‌ام، یکی پروفسور اشپولر- استاد آلمانی معروف- که در مجمع همدان، به ترکی، از عدم حضور استادِ تُرک عدنان ارزی خبر داد، و به تفصیل عذرخواست، و سپس به انگلیسی به معرفی سخنرانی جلسه پرداخت، و توضیح استاد فرانسوی را به فرانسه پاسخ گفت، و زبان خودش هم که آلمانی بود- و عربی و فارسی و سریانی را هم گویا در آلمان درس می‌دهد، و از همه جالب‌تر گویا زبان رومانیانی را هم خوب می‌داند، زیرا دایه‌ او در کودکی، یک زن رومانیائی بوده است. استاد دیگری به همین روال با او چند بار برخورد کرده‌ام، استاد زکی‌ ولیدی طوغان بود- مردی از دیار جمهوری‌های شوروی که سرگردان آفاق و بلاد ترکیه و ایران و آلمان و انگلستان شده بود. او وقتی در کنگره‌‌ها مشغول صحبت می‌شد، چون به یک متن انگلیسی می‌رسید، بقیه سخن را به انگلیسی می‌گفت و اگر به ترکی برمی‌خورد، کلامش تبدیل به ترکی می‌شد، و همین‌طور فرانسه و روسی و فارسی و امثال آن- و من به تحقیق ندانستم که به چند زبان مسلط بوده است. یک نمونه کوچک به معنی کوتاه قد آن هم در همین مجلس برایتان نشان دهم، و آن همین دکتر احمد تفضلی استاد حیّ حاضر است که کتاب جشن‌نامه یا یادواره تقدیم به استاد را به عنوان «یک قطره باران» چاپ کرده، و اصلاً آتشِ این مجلس از گورِ همو برمی‌خیزد، آری با این دکتر تفضلی در اروپا در ترن هم سفر بودیم و ترن از پنج کشور گذشت تا به دانمارک رسید، و دکتر تفضلی در هر کشور به زبان مردم همان کشور با مأمورین گمرک و پاسپورت بینان سخن گفت، و البته ترن از ایران که نمی‌گذشت، اما اگر از دیار ارواح وفره وهران و امشاسپندان هم می‌گذشت، می‌توانست با «اشم وشم وهیشتا» هویّتِ خود را به زبان پهلوی اشکانی و ساسانی نیز به آنان بشناساند.

دکتر جواد مجابی ـ عکس از مجتبی سالک دکتر جواد مجابی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر زریاب این شعر لوکرتیوس(Lucretius)‌ شاعر معروف رومی قرن اول قبل از میلاد (دو هزار سال پیش را) به این لطافت- در تاریخ فلسفه ویل‌دورانت، به شعر فارسی در کمال امانت ترجمه کرده، شعری که پروفسور «شوت‌ول» نیز آن را یکی از شگفت‌آورترین بخش‌های ادبیات قدیم می‌داند.(ترجمه تاریخ فلسفه ص ۱۳۲). و من مخصوص ابیات دکتر زریاب را آورده‌ام «تا بدانی که به چندین نفر هنر آراسته‌ام» – در حالی که او هیچوقت ادعای شعرگوئی نکرده است.

دکتر زریاب از معدود مصادیق واقعیت‌«وحدتِ علم و فضیلت» است که در مقدمه کلام بدان اشاره کردیم، او در کمال خضوع و بی‌ادعائی بسیار کمتر از آن چه هست خود را در جامعه نموده- حتی کمتر از آن چه سعدی سفارش فرموده است که:

به اندازة بود باید نمود             خجالت نبُرد آن‌که ننمود و بود

زراندودگان را به آتش برند       پدید آید آن گه که مس یا زرند

و زریاب مصداق نام خود و همان زریاب است که در کوره آزمایش تحقیق، روسفید بیرون آمده، اوکه خود یک دائرة‌المعارفِ پنج‌زبانه است فضیلتش به این زباندانیها نیست، آنان که خلق‌وخوی فضیلتِِ دوست- نوازی را در او دیده‌اند و مطلقاً ازضنّت و بُخل- که گاهی اوقات عارضة‌ علوم ظاهری است- در او اثری و خبری نمی‌بینند، اقرار خواهند کرد که آن زباندانیها و شناخت‌ها و معرفت‌پژوهی‌ها، در برابر سکوت این دریای خُلق و دریادلیِ او هیچ است.

لب فرو بستم، سخنرانی است این                             گوش بگشادم زباندانی است این

به این دلیل است که میزان محبوبیت او در میان اهل کمال قابل اندازه‌گیری نیست، و این نیز یکی دیگر از مواهب الهی است که همیشه و نصیب همه کس نمی‌شود، و مؤیّدِ حرف نخست‌ِ کلام ما می‌شود که به قول سقرا «علم و فضیلت وحدت دارند» و درین میان باید به مضمون شعر رشیدای کاشی ایمان آورد که گوید:

کی فضل و هنر ساخته محبوب کسی را            باید که خدا خلق کند خوب، کسی را

پنجشنبه هفتم آذرماه ۱۳۷۰


[۱]. معروف است که یک روز مرحوم علی‌اصغر حکمت مشغول تدریس در کلاس بود- مرحوم بهار که از پشت پنجره کلاس می‌گذشت-(کلاس‌ها در عمارت دانشکده پشت بهارستان- و در باغ نگارستان که یک طبقه بود- تشکیل می‌شد و هنوز هم به همان صورت باقی است) مرحوم بهار به آقای حکمت از پشت پنجره ادای احترام کرد و احوالپرسی برگزار شد و عبور کرد و  رفت. مرحوم حکمت به شاگردان خود- که اینک استادان سالخورده هستند و برخی از رؤسای قدیم آموزش و پرورش بودند- با لحن ملایمی گفت: «یک حرف باید به شما بگویم، شما قدر این استادان را بدانید، اینها را مثل دانه جواهر از اطراف جمع کرده‌‌ایم و اینجا آورده‌ایم. یک روز خواهد آمد که آیندگان، به شما غبطه خواهند خورد که شما اینگونه استادانی داشته‌اید». صدق‌الله که عجب حرفی به زبان حکمت آمده است!(روایت از دکتر سلیمِ نیساری که در همان کلاس حاضر بوده است.)

[۲]. شعر از مولانا. خانم آذر آهنچی از استادان گروه تاریخ دانشکده ادبیات می‌گفت: در ایامی که دانشجو بودم یک روز به مرحوم حبیب یغمائی مدیر مجله یغما تلفن کردم و گفتم: آقا، سطح مقالات شما دارد پائین می‌آید. مرحوم یغمائی در کمال سادگی گفت: خانم، آن آدم‌هائی که آن مقالات را می‌نوشتند دیگر نیستند!

و سپس نوبت به دکتر صادق سجادی رسید تا از زریاب و دایره‎المعارف بزرگ اسلامی حکایت کند:

« در سال ۱۳۶۳ش جزوه ای از سوی کاظم موسوی بجنوردی زیر عنوان طرح دایرة المعارف بزرگ اسلامی منتشر شد که به منزلة اعلامیة فعالیت این دایرة المعارف بود. دایرة المعارف بزرگ اسلامی در اسفند ۱۳۶۲ش به همت کاظم موسوی بجنوردی پایه گذاری شده بود و او در این طرح، ضمن نگاهی به پیشینة دایرة المعارف نویسی، در بارة ضرورت تدوین یک دانشنامة اسلامی، که توسط مسلمانان و با دیدگاهی اسلامی نوشته شود، سخن رانده بود. گرچه برخی از محققان و استادان با بعضی از دیدگاههای این طرح موافق نبودند، اما غالباً، و مخصوصاً کسانی که با دانشنامة مصاحب و دایرة المعارف اسلام چاپ اروپا و نقایص آن، و کوششهای احسان یارشاطر برای ترجمه و تکمیل آن دانشنامه و افزودن مدخلهای مهم در بارة ایران به آن، آشنایی کافی داشتند، این نظر را کهً ایرانیان خود دانشنامه ای مستقل پدید آورند، می پسندیدند.

دکتر صادق سجادی ـ عکس از ژاله ستار دکتر صادق سجادی ـ عکس از ژاله ستار

این طرح اولیه به زودی تغییرات اساسی کرد و با قواعد تحقیقات بیطرفانة علمی و استفاده از همة منابع معتبر قدیم و جدید اعم از شرقی و غربی همساز شد. از سال ۱۳۶۵ به تدریج تعدادی از برجسته ترین استادان و محققان رشته های مختلف، همچون زریاب خوئی، احمد تفضلی،فتح الله مجتبایی، یحیی ذکاء، جعفر شعار، آذرتاش آذرنوش، شرف الدین خراسانی، محمد حسن سمسار، محمد مجتهد شبستری و عنایت الله رضا به دایرة المعارف پیوستند و به تدریج بر تعداد آنها می افزود. از اینرو بنیانگذار مرکز به ایجاد گروه های پژوهشی بر حسب موضوع همت گماشت. نخست بخش تاریخ تشکیل شد و آنگاه بخشهای دیگر به تدریج پدید آمدند و نه گروه پژوهشی معارف اسلامی، فلسفه و کلام، ادیان و مذاهب و عرفان، ادبیات، ادبیات عرب، تاریخ، جغرافیا، هنر، علوم، و شورای عالی علمی، مرکب از مدیران گروه های پژوهشی، بنیان نهاده شد که بعدها گسترش یافت و دانشمندانی با عنوان مشاور عالی نیز بدان راه یافتند.

پس از ایجاد بخش تاریخ به مدیریت شادروان استاد عباس زریاب خویی من و دوست فاضل ارجمند، سید علی آل داوود، که یک سالی پس از من به همکاری با دایرة المعارف دعوت شده بود،  به خواست استاد به آن بخش پیوستیم. روزهای سه شنبه که استاد به دفتر می آمدند، از خوش ترین روزهای ما بود. افزون بر آنکه محضر پرفایدة زریاب استفاده ها می بردیم، به عنوان دستیار، پرسشهایی را که در بارة حوادث تاریخی و منابع و مندرجات مقالات طی یک هفته نوشته بودیم، مطرح می کردیم و پاسخهای محققانه و عالمانة ایشان را می نوشتیم و معمولاً با نویسندگان در میان می گذاشتیم و در مقالات إعمال می کردیم. وجود زریاب سبب شد که بسیاری از جوانان فاضل خواهان همکاری با بخش تاریخ شوند. از آن میان شادروان کاظم برگ نیسی را پس از جلب موافقت سر ویراستاردایرة المعارف، شخصا به آنجا دعوت کردم و در بخش تاریخ به تحقیق و تألیف مشغول شد. آنگاه فضلا و محققانی چون علی بهرامیان و سپس ابوالفضل خطیبی هم به پیشنهاد من به بخش تاریخ پیوستند و به این ترتیب قوی ترین گروه پژوهشی دایرة المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر استاد زریاب با حمایت و تأیید بنیانگذار آن، پدید آمد.

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباریشب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

روزهای سه شنبه به سبب حضور زریاب، استادان و محققان دیگر، چون احمد تفضلی و ایرج افشار، استاد کیکاووس جهانداری، شرف الدین خراسانی، عنایت الله رضا، و کسانی دیگر از محققان و دانشمندان همکار ما در مرکز یا بیرون از آن، به شوق دیدار زریاب به دفتر ما می آمدند و بحث های ادبی و علمی آمیخته به ظرایف و نکته های شیرین و پر مغز در می گرفت. برای من و دیگر اعضاء بخش تاریخ، تسلط زریاب بر تاریخ اسلام و ایران پیش و پس از اسلام، ادب و لغت فارسی و عربی، فلسفه، کلام، فقه و اصول، تفسیر قران و سیرة نبوی  که به همة پرسشهای مربوط به آن فنون و علوم پاسخ های دقیق و عالمانه می داد، سخت مایة شگفتی بود. مخصوصاً این خصیصة زریاب که طالب علمانِ جوان و نوخاسته را به شیوة خود و با ظرافت و دانایی تمام تشویق می کرد و به راه تحقیق می انداخت، لااقل برای من، تنها یک بدیل داشت و آن شادروان استاد احمد تفضلی بود که بی گمان تحت تأثیر زریاب خود را موظف به تربیت و تعلیم و تشویق جوانان می دانست. یکی از شیوه های او آن بود که وقتی دفتر بخش تاریخ از اغیار خالی می شد، گاه پرسشهایی در بارة جزئیات تاریخ اسلام و ایران و متون تاریخ و ادب مطرح می کرد، چنان که گویی واقعا در حل مشکل از ما کمک می خواهد. مکرر اتفاق افتاد که بعضی از آن پرسشها، چنان ما را به تکاپو می انداخت که چندین روز را صرف یافتن پاسخهایی دقیق و روشن می کردیم و از این راه بیش از پیش با منابع و روشهای تحقیق آشنا می شدیم. با این همه استادی به غایت فروتن بود و نتایج تحقیقات عمیق و عالمانة خود را فقط به عنوان پیشنهاد یا یکی از نتایج متصَوَّر مطرح می کرد؛ در حالی که بارها ثابت شده بود که توضیحی بیشتر و بهتر از آنچه زریاب می گفت، نا ممکن بود. این معنی از آثار او، مخصوصاً از شرح ابیات مشکلة حافظ، یعنی کتاب گرانبهای آئینة جام او به خوبی پیداست. به همین سبب هم فصل الخطاب مذاکرات شورای عالی علمی مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، همواره سخن و نظر زریاب بود و به همین سبب او را دایرة المعارف زنده می خواندند.

قوة حافظة کم نظیر استاد زریاب هم از دیگر امتیازات برجستة ایشان بود. حافظه ای که غالب دوستان و همکاران و شاگردان ایشان آنرا می شناختند و جلوه های آنرا مکرر دیده بودند. شادروان استاد زریاب در مذاکرات خصوصی بخش تاریخ، وقتی در بارة موضوعی صحبت می کرد، مأخذ یا مآخذ آنرا غالباً همانجا، گاه با ذکر جلد و صفحه به دست می داد. قسمتی مهم از هریک از مقالاتی را که برای دایرة المعارف می نوشت، اعم از متن یا ارجاعات، هم صرفاً متکی بر حافظة ایشان بود. اینرا از آن جهت می دانم و می گویم که استاد، این بنده را موظف کرده بود که مقالات ایشان را بخوانم و ارجاعات را تطبیق دهم یا تکمیل کنم. من هم با کمال میل و به قصد تلمذ، اجرای آن دستور را بر عهده شناختم و از آن کار لذت بسیار می بردم؛ اما همواره بر حیرتم می افزود که می دیدم استاد مثلاً فلان واقعه را به آثار مورخانی چون یعقوبی و طبری و ابن اثیر و ذهبی و ابن فوطی و دیگران، با ذکر جلد از چاپی معین ارجاع داده است، و من با اندکی تفحص آنرا به همان صورت در آن منابع می یافتم و شمارة صفحات را به ارجاعات می افزودم.البته در مواضع بسیار خود ایشان حتی صفحات مورد نظر را هم ذکر کرده بود و اگر ضمن تطبیق معلوم می شد، محتاج تغییر  است، هرگز از سه چهار صفحه پیش و پس بیشتر نمی شد. احاطة او به منابع تاریخ و ادب شگفت انگیز بود. مبالغه نیست اگر بگویم استاد، بیشتر مطالب آثاری بزرگ و معتبر چون تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی و انساب الاشراف، و از آثار متأخر تر، کتب چون جامع التواریخ را، چه بسا به عین عبارت در حافظه داشت و من بارها عباراتی را که او از این مورخان نقل کرده بود، حرف به حرف، با اندک تفاوتی در همان منابع می یافتم. در بارة وسعت دانش مرحوم استاد و در عین حال فروتنی علمی ایشان، من و دوستانم در بخش تاریخ، حکایتها به خاطر داریم. یک وقت صحبت از نظامی و قوالب و مضامین شعر او بود. استاد فرمود که در این باره اطلاعی ندارد، با این همه وقتی بحث بالا گرفت، به مناسبتی، قصیده ای بلند از دشوار ترین اشعار نظامی خواند و آنرا توضیح داد.

سید مصطفی محقق داماد، دکتر محمد علی موحد، دکتر جزایری ـ عکس از مجتبی سالک سید مصطفی محقق داماد، دکتر محمد علی موحد، کامران فانی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر زریاب نه تنها در احاطة علمی و تحقیقی در زمینه های یاد شده به روزگار خود یگانه بود، محضر شیرین او نیز ، مخصوصاً در جلسات خصوصی بخش تاریخ، مانند نداشت. گاه به مناسبت جد را با هزل و تحقیق را با نکته پردازیهای بس ظریف در هم می آمیخت، چندان که ۵-۶ ساعت حضور او در بخش تاریخ،گویی دقایقی بیش نبوده است.

به هرحال تدوین جلد اول دایرة المعارف بزرگ اسلامی همچون راهی سنگلاخ و کوهستانی و تنگ و باریک بود که عبور از آن بس دشوار می نمود؛ اما با پایداری و کوشش بنیانگذار آن و همکاری محققان و استادان بلند پایه چون زریاب، سرانجام در سال ۱۳۶۷ش بیرون آمد و با استقبال اهل علم و تحقیق، و طالبان اطلاع از فرهنگ و تمدن اسلام و ایران روبرو شد؛ و در کنار تشویق های بی شمار، البته چند نقد مختصر هم نوشته شد و معلوم گردید جامعة فرهنگی ایران محتاج چنین اثری بوده و هست. جالب آنکه همین جلد اول، مخصوصاً به سبب اشتمال بر مدخلهایی که دایره المعارف اسلام چاپ اروپا فاقد آنهاست، و نیز شیوة علمی تصنیف و تألیف و کتاب شناسی ممتع مقالات، لااقل دو بار در نشریات مربوط به تحقیقات اسلامی اروپا، مورد بررسی و معرفی قرار گرفت و نظر اسلام شناسان و ایران شناسان را از همان آغاز کار سخت به خود جلب کرد.

من در اوایل سال ۱۳۶۸ش، چند ماه پس از انتشار جلد اول دایرة المعارف، به آن سبب که به تاریخ پزشکی عصر اسلامی علاقمند بودم و مقالاتی در آن ابواب می نوشتم و هنوز هم می نویسم، با حفظ سمت دستیاری استاد زریاب خویی در بخش تاریخ، به مدیریت بخش علوم، یعنی تاریخ علوم در عصر اسلامی، منصوب شدم و از آن پس تا اوایل سال ۱۳۷۰ش آن بخش را اداره کردم. این زمان استاد دکتر زریاب طی مذاکراتی خصوصی فرمودند که به سبب خستگی جسمی و روحی، می خواهند مدیریت بخش تاریخ را  به این بنده واگذار فرمایند و بیشتر به تحقیق و نگارش مقاله، و تصحیح و تحریر و ترجمة چند کتاب مهم بپردازند و درین باره با آقای بجنوردی هم صحبت کرده اند. من البته نپذیرفتم و عرض کردم تحت مدیریت عالیة ایشان، کلیة امور بخش را اداره خواهم کرد. اما چون مصرانه تأکید فرمودند و سپس تکلیف کردند که باید رسماً مدیریت بخش را بر عهده گیرم، ناچار پذیرفتم. با این همه کمتر کاری را بدون نظر استاد انجام می دادم. چه نظر ایشان برای همة اعضاء بخش و همة کسانی که با توانایی های فکری و احاطة علمی استاد آشنا بودند، حجت قاطع بود.

استاد در بارة کارهای علمی و تحقیقی اشخاص اظهار نظر نقادانه نمی کرد و من در آن سالها که ملازم ایشان بودم، فقط دوبار دیدم که در بارة آثار و مقالات یکی دو تن ، آن هم به ایهام و کنایه و با ظرافت تمام، اظهاری فرمایند. ولی می توانم دعوی کنم که به سبب آشنایی با زبان و بیان زریاب، وقتی در بارة اثر یا آثار نویسنده ای معاصر، به عنوان یکی از مستندات احتمالی مقالات دایرة المعارف سخن می گفتیم، بیدرنگ کنه نظر او را در آن باره در می یافتم. در واقع ادب ذاتی و حیا و خوی مسالمت جوی و تساهل و آرامشی که ذاتی زریاب بود، او را نه تنها از اظهار نظر صریح یا نقد آشکار آثار نویسندگان باز می داشت، بلکه، همانطور که خود تصریح می کرد، «نه» نمی توانست گفت و به همین سبب چه بسا کارهایی از او می‏خواستند که گرچه مطابق میلش نبود، اما انجام می داد و زین سبب گاه گرفتار دشواریها می‎شد.

سرانجام باید گفت دانشگاه تهران، که روزگاری مَدرس برجسته ترین دانشمندان و استادان تاریخ و ادب و فرهنگ ایران بود، متأسفانه خود و دسته ای از دانش پژوهان این سرزمین را از خدمات علمی بی مانند دسته ای از استادان نامدار، مانند زریاب خویی، محروم گردانید و خسارتی جبران ناپذیر به بنیة علمی و تحقیقی در زمینه های علوم انسانی وارد کرد. خدای بزرگ، زریاب و استادانی را که با دل شکستگی خانه نشین شدند، و اگر نبودند معدود مراکزی که قدر و قیمت آنان شناختند و از نور وجودشان بهره مند شدند،جامعة فرهنگی ایران بیش از پیش محروم می ماند.غریق رحمت خود فرماید. »

و دکتر میلاد عظیمی سخنران بعدی بود که از راز ماندگاری زریاب سخن راند:

وقتی آقای دهباشی گفت که نام تو را هم جزو کسانی قرار دادم که قرار است در شب زریاب، چند کلمه‎ای حرف بزنند تعجب کردم! به آقای دهباشی گفتم چرا من؟ من که نه زریاب را دیدم و  محضرش را درک کردم و نه دوست و شاگرد او بودم. من فقط آثار زریاب را خوانده‎ام و از رهگذر آثارش شیفتۀ او شده‎ام. آقای دهباشی گفت: درست به همین دلیل از تو می‎خواهم که چند دقیقه‎ای به عنوان جوانی که ارادتش به زریاب « غایبانه» بوده و  آثار زریاب را به دقت خوانده و میراث فرهنگی زریاب به زندگی او جهت و جلوه و جلا بخشیده، از زریاب و میراث او و آنچه از او آموختی بگویی. دربارۀ اهمیت کار و کارنامۀ زریاب و مکارم اخلاقی او بزرگان آنچه بایسته و شایسته است گفته و خواهند گفت.

بنابراین من صرفاً از این منظر به یکی دو نکته اشاره می‏کنم.

دربارۀ گستردگی و تنوع و ساحاتِ دانش و پژوهش‎های استاد زریاب بسیار گفته‎اند؛ اینکه زریاب مورخ بود؛ ادیب بود؛ مترجم بود؛ حافظ‎شناس بود؛ شاهنامه‎شناس بود؛ حکمت‎دان بود؛ محققِ علم کلام و آراء ملل و نحل بود؛ مصحّح متونِ کهن بود؛ نسخه‎شناس و کتاب‎شناس بود و در یک کلام به معنای واقعی کلمه « علامه» بود. البته کمابیش، ایران قرن بیستم، دانشورانی به خود دیده که ذوفنون و بسیار دان باشند اما آنچه زریاب را از علامه‎های دیگر متمایز می‎کند و به اعتقاد من طراوات و ماندگاری بخش قابل ملاحظه‎ای از میراثِ فرهنگی او را تضمین می‎کند ، روش تحقیق و شیوۀ استدلال علمی و نکته‎سنجی و نگاهِ تازه‎یاب و استنباطهای بدیع و بکر اوست.

دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از جواد آتشباری دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از جواد آتشباری

آنچه مزیت بارز آثار زریاب است، در این جاست. امروزه روز، به برکت فناوری، دسترسی جویندگان به اطلاعات علمی بسیار آسان شده است. انبوهی نرم‎افزار و سایت در دسترس است که در طرفه‎العینی در هزاران منبع و مأخذ تاریخ و فرهنگ ایران و اسلام جستجو می‎کنند و آنچه را قدما به زمانهای دراز و زحمات تابسوز می‎جستند و می‎یافتند، به سادگی و آسانی پیش چشم پژوهنده می‎آورند.

لذا اگر یک روز گردآوری اطلاعات کار اصلی یا دست کم یکی از کارهای اساسی و اصلی محققان بود، در روزگار ما کار اصلی پژوهنده برسی و نقد و تحلیل و اجتهاد در این انبوه اطلاعاتی است که اکنون در دستِ همگان هست و درست در اینجاست که آثار زریاب و ممارست و دقت در نوشته‎های او به کار می‎آید و می‎تواند آموزگار پژوهندگان باشد. از این رهگذار و چشم‎انداز همیشه می‎توان از آثار زریاب نحوۀ مواجهه با اطلاعاتِ خام پژوهشی و ارزیابی درست آنها و کشف نکته‎های نغز و منسجم از این اطلاعات خام و پراکنده را آموخت. همیشه می‎توان اجتهاد پویا و زاینده در متون را از نوشته‏های او آموخت. شیوۀ استدلال اوست که متین و متقن و ماندنی است. « نگاه» نکته‎یاب اوست که پر از طراوت و تازگی است.گیرم که بتوان بر پاره‎ای از نتایج او نکته گرفت و با آن  موافقت نداشت.

فی‎المثل کتاب کم برگ و پربار « سیرۀ رسول الله » از این چشم‎انداز است که ماندگار است؛ آنچه در این کتاب همیشه می‎تواند برای جویندگان آموزنده باشد، کیمیاکاری علمی زریاب است برای تلفیق و تلائم نگاهِ « علمی » و « عقلی» و « انتقادی » یک مورخ با ظرایفی که الزاماتِ اعتقاد به منشأ وحیانی و مابعد طبیعی بعثت حضرت رسول بر مورخ و سیره‎اش تحمیل می‎کند. توفیق شگرف زریاب در این کتاب، در اینجاست که کوشیده روایتی علم و عقل پسند و مبتنی بر ضوابط علمی « تاریخ‎نویسی» از سیره رسول الله به دست دهد بدون آنکه مانند اغلب مورخان فرنگی منکر صبغۀ وحیانی سیره رسول ـ که از دیدگان معتقدان روح حرکت پیامبر اسلام است ـ بشود . در این شیوه و روش باید دقت کرد و از آن نکته‎ها آموخت.

Zaryab-7این شیوۀ استدلالی محکم و نگاهِ تازه‎یاب البته در بیشتر نوشته‏های زریاب به چشم می‎آید، چه در یادداشت کوتاهی که برای مجله‎ای نوشته است و چه مدخلی برای دانشنامه‎ای و چه در رسالهای و کتابی. چه آن موضوع در باب مثلاٌ « مذهب فردوسی» و « آراء و عقاید ابنِ راوندی » و «پارادوکس‎های نَظّام معتزلی» باشد و چه تحلیل و ترسیم جهان‎بینی سید حسن تقی‎زاده و امام خمینی.

دکتر ایرج پارسی نژاد ـ عکس از جواد آتشباری دکتر ایرج پارسی نژاد ـ عکس از جواد آتشباری

نکتۀ دیگری که دوست دارم به آن اشاره کنم این است که بر مبنای آنچه از آثار زریاب خواندم و آنچه درباره او خواندم و آنچه از دوستان و همالان و همدلانش شنیدم ، درخت دانش گسترده و تحقیق عمیق زریاب ـ که از همان اوان جوانی چنان بالنده و چشمگیر بود که پیر استوار خوددار گوهرشناسی چون سید حسن تقی‎زاده را بر آن آورده بود که نام زریاب جوان را در عداد نام محمد قزوینی و عباس اقبال آشتیانی به عنوان محققان برجسته عصر قرار دهد ـ باری این درخت به جای اینکه به رسم معهود و مذهب مختار ،  عُجب  و  بد دلی  و  خودبینی و خودنمایی و آوازه‎گری و جاه‎طلبی و جوان ربایی و لجاج و تعصب و تلخی و تندی و در پوستین این و آن افتادن به بار آورد، حکمت و مهربانی و پختگی و فرزانگی و خردمندی و متانت و رواداری و بلند نظری و فروتنی و آزادگی به بار آورده بود.

دانش و فرزانگی ، زریاب را به آستان روشن ستایش زیبایی و زندگی برکشیده بود؛ همان که حافظ می‎گفت: « به عجب علم نتوان شد از اسباب طرب محروم.»  البته این نکته را هم از استاد ایرج افشار شنیدم که« زریاب دلش خون بود و لبش می‎خندید .» باز همان که حافظ می‎گفت: « با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام.»

زریاب برای من نماد و نمود تبدیل و تکامل دانش به فرزانگی است؛ نماد و نمود تلفیق علم با مکارم اخلاق است. شط شیرین پرشوکتی است که در بستر دلاویز آن دانایی و زیبایی و شکوه به هم می‎آمیزد؛ همان که استاد شفیعی کدکنی گفت و در ستایش فردوسی گفت و در حق زریاب هم به کمال صادق است:

حکیمان گفته‎اند: آنجا که زیبایی است بشکوهی است

                                                            چو دانستم ترا دیدم که بشکوهی که زیبایی

چو از دانایی و داد و خرد دادِ سخن دادی

                                                            مرنج ار در چنین عهدی فراموش به عمدایی

ندانیم و ندانستند قَدرت را و می‎دانند

                                                            خردمندانِ فرداها که تو فردی و فردایی

بزرگا بخردا رادا به دانایی که می‎شاید

                                                            اگر بر ناتوانی‎های ما خردان ببخشایی

در ادامه علی دهباشی بخشهایی از متن زنده‎یاد ایرج افشار را قرائت کرد:

نخستین‌بار که نام عباس زریاب را دیدم برای پای مقاله‌ای بود در روزنامة‌ سیاسی و بسیار مشهور داریا که دوست من حسن ارسنجانی منتشر می‌کرد و آوازة سبک و قلم آن روزنامه‌نویس مبرز در همة شهر پیچیده بود. پس انتشارِ مقاله در روزنامة او اهمیتی و اعتباری می‌داشت. مقالة زریاب دربارة‌ این مطلب بود که «نظامی گنجوی ترک نبوده است» و بالمآل جوابی بود به داعیه‌داران چنان ادعا و مدعیان پان‌تورکیستی. مقاله‌اش جنبة روزنامه‌نویسی نداشت و به قلم روزنامه‌نگارانه نبود. نوشته‌ای بود پژوهشی و علمی. با آوردن اشعاری از سرایندة خمسه استدلال کرده بود گویندة چنین ابیاتی نمی‌تواند ترک بوده باشد. ناچار آنها که ادعای ترک بودن او را دارند سخن درستی نمی‌گویند.

زریاب این مقاله را موقعی نوشت که دار و دستة پیشه‌وری در آذربایجان غوغا در انداخته و خودسرانه راه حکومت کردن پیش گرفته بودند و این‌گونه ادعاها طبعاً جراید چپ‌نویس و جوانان طرفدار آن حرکات را خوشایند بود. زریاب برای دور بودن از این‌گونه مدعاها از آذربایجان به تهران پناه آورده بود، اما روحیة‌ حقیقت‌جو و علمی او را آرام نگذارد که چنان مطالب واهی را ببیند و آرام بنشیند. با اینکه مقاله‌نویس نبود طبیعت وطن‌پرستی و فطرت علم‌دوستی وادارش کرده بود آن مقاله را بنویسد و به داریا بفرستد. ارسنجابی هم‌چون نوشته را استوار و پُرمغز یافت در جای خوبی از روزنامه نشر کرد.

پدر من که در آن جریان از مدعیات سیاسی فرقة دموکرات نگران بود و هماره در مجلة آینده به جوانب مسئلة وحدت ملی توجه داشت آن مقاله را پسندید و به من گفت در مجله چاپ شود. مقالة زریاب کوتاه شد و زبده‌اش در مجلة آینده (سال سوم شمارة‌ آخر) به چاپ رسید. من مفتخر شدم به اینکه نخستین مقاله به قلم زریاب را برای آینده غلط‌گیری مطبعه‌ای کردم و یکی از اولین ترشحات قلمی و فکری او را به چاپ رسانیدم.

از آن جریان چند ماهی نگذشت که انجمن ایران و فرانسه دورة‌ تدریس زبان فرانسه تأسیس کرد (به مدیریت کامبورد) و من آنجا برای فراگرفتن آن زبان نام‌نویسی کردم. هفته‌ای سه روز پسین به باغ آن انجمن (خیابان حشمت‌الدوله خانة قدیم وثوق‌الدوله) می‌رفتم و در کلاس درس حاضر می‌شدم. در جلسة دوم یا سوم بود که مسیو بورگه ضمن خواندن اسامی شاگردان که حدود پانزده تن بودیم نام زریاب را بر زبان آورد. دیدم جوان بلندقدی که عینک نیمه‌ذره‌بینی بر چشم داشت گفت: moi. نام زریاب فوراً با نام نویسندة مقالة «نظامی ترک نیست» در ذهنم تداعی شد. مترصد بودم درس تمام شود تا فرصتی بیابم و از همدرس تصادفی خود بپرسم آیا شما عباس زریابید؟

ایرج افشار به همراه دکتر زریاب خویی ایرج افشار به همراه دکتر زریاب خویی

فصل بهار بود. چون کلاس به پایان رسید با شاگردان به باغ انجمن رفتیم. دو سه تا دو سه تا روی نیمکت‌هایی که جای‌جای در باغ نهاده بود می‌نشستیم. من روی نیمکتی نشستم که آقای موسوم به زریاب نشست. پس بر روی کارتی که آن مواقع به تقلید بزرگترها چاپ کرده بودم و در جیب داشتم نوشتم: آیا شما نویسندة آن مقاله‌اید. ایشان به سخن آمد و خندان گفت: بلی. ضمناً پرسید آیا شما هم مدیر داخلی مجلة آینده‌اید؟ گفتم: بلی. با هم به کلاس بعدی رفتیم. چون غروب شد و درس‌ها پایان گرفت قدم‌زنان به خیابان‌گردی و صحبت پرداختیم. آنجا آگاه شدم در کتابخانة مجلس کار می‌کند و کارش فهرست‌نویسی نسخه‌های خطی مجموعة اهدایی سیدمحمدصادق طباطبایی است. از آن غروب بود که دوستی و همنشینی و همسخنی میان ما آغاز شد. هفته‌ای نبود که چندبار یکدیگر را نبینیم. هم در کلاس‌های درس فرانسه و هم گاهی در کتابخانة مجلس و یا در کتابفروشی‌های ابن‌سینا و دانش. چند صباحی هم با او در درس زبان ‌آلمانی(مدرسة صنعتی) همنشین بودم. او به مقصدها رسید و من هنوز آواره‌ام.

زریاب به مناسبت آنکه دکتر تقی‌ تفضلی(معاون کتابخانة مجلس) با گروه منوچهر ستوده و مصطفی مقربی و جمال شهیدی و مهندس احمد خردیار و یاران کوهنوردشان دوست و معاشر بود، چندی بود که به معرفی تفضلی به آن جرگة کوهنوردی وارد شده بود و روزهای جمعه را به آن ورزش دلپسند و جانفزا می‌گذرانید. پس از آنها خواست مرا هم با خود ببرد. چون علاقة مرا دریافته و از من شنیده بود که جمعه‌ها را با حسین حجازی و محسن مفخم و مهندس فروزان و مرتضی کیوان و جمعی دیگر به کوهنوردی می‌گذرانیم.

بدین نیّت بود یکی از سه‌شنبه‌ها که در خانة منوچهر ستوده جمع بودند تا تصمیم گردش جمعه یا به قول علیقلی‌خان جوانشیر(همشهری زریاب) «یوم‌الزینه» را بگیرند که به کجا بروند، زریاب مرا با خود به خانة ستوده برد و به دوستان بسیار خوب پژوهش و ورزش معرفی کرد. از همان دم عهد مودّت بنیاد گرفت، و همسفر گشتیم در دشت جنون…. ناگفته نگذرم که همة دوستان نزدیک و حتی همسران ستوده و من و فرزندانمان او را «خویی» خطاب و یاد می‌کردیم. زریاب نامی بود که میان فضلای شهر بدان شناخته می‌شد.

لذت همصحبتی خویی برای دوستان به مناسبت آن بود که او به چندین هنر آراسته بود. حافظ کم‌مثال اشعار خوب و ماندگار بود. تاریخدان و نکته‌یاب بود. جستجوگری همیشگی و پژوهنده‌ای منطقی بود. به یک کلام جامع‌الاطراف بود. لغوی بود و مخصوصاً دلباختة نسخه‌های خطی.

کتاب‌شناس در عرف پنجاه شصت سال پیش به کسی گفته می‌شد که هم نام کتاب‌ها و مخصوصاً نسخه‌های خطی و کیفیت ظاهری و هنری و مراتب جلی و خفی خطوط را می‌شناخت، و هم می‌دانست هر کتابی در چه زمینه‌ای است و مباحث اساسی و عمده‌ای که در آن کتاب طرح است کدام‌هاست. زریاب وقتی از کتابی نام می‌برد و مرجعی را معرفی می‌کرد بی‌ادنی تردید آن کتاب را دیده بود و تا حدودی که مناسبت داشت بر مطاوی و مضامین آن وقوف داشت. مصداق امروزی کتاب‌شناس بر او صادق نبود.

نخستین آگاهی‌های او در شناخت کتاب‌های فقه‌ و اصول و بعضی دیگر از رشته‌های معارف اسلامی حاصل روزگار طلبگی او بود. او در محضر مدرسان نامی حوزة‌ علمی قم تحصیل می‌کرد. او بارها و بارها بر ستیغ کوه‌ها یا کرانة رودبارها و در مجامع دوستانه برایمان کیفیات دشوار تحصیل در این دوره را توصیف کرده بود و از دیریابی کتاب‌هایی که می‌خوانده‌اند، و ولعی که در یافتن کتاب‌های غیردرسی می‌داشت و در پی یافتن آنها می‌بود، سخن گفته بود.

زریاب با این‌گونه اندوختة کتاب‌شناسی به خوی رفت، پس از مدتی کوتاه به تهران آمد و توانست در کتابخانة مجلس شورای ملی که یکی از مهمترین خزانه‌های ناشناختة نسخه‌های خطی در آن زمان بود، به آنچه دلپذیر خاطرش بود مشغول شود. آن کار، فهرست‌نگاری نسخه‌های خطی مجموعه‌ای بود که از جانب سیدمحمدصادق طباطبایی رئیس وقت مجلس به کتابخانه اهدا شده بود و کسی تا آن وقت به تجسس در آنها نپرداخته بود. مجموعه‌ای بود بکر. این مجموعه را سید محمد طباطبایی از عتبات و عثمانی و ایران گردآوری کرده بود. اهمیت این مجموعه برای زریاب بیشتر در این بود که بسیاری از نسخ آن در رشته‌های علوم عقلی و مخصوصاً فنون ریاضی و نجومی و منطقی بود و بسیاری از آنها برای زریاب تازگی داشت.

مشهد کنگره بیهقی شهریور 1349مشهد کنگره بیهقی شهریور ۱۳۴۹

زریاب شمه‌ای از کار خود را که در آنجا انجام داد در مجلة دانش چاپ کرد. این دومین مرحلة‌ توغّل زریاب در کار کتاب‌شناسی بود. همچنین زریاب با مجموعة امام جمعة خویی آشنایی گرفت. جز این توانست با توجه به فهرست‌هایی که مرحومان اعتصام‌الملک و ابن‌یوسف حدائق نوشته بودند، و بیش از آن، با نگرش به فهرست‌های «ریو» و «بلوشه» و «پرج» و «اته» و «فلوگل» که در آن زمان سرمشق فهرست‌نویسی برای نسخ خطی اسلامی بود، دامنة‌ اطلاعات خود را گسترش بدهد. ضمناً از دانایی و تجربه‌های بعضی از شیوخ نسخه‌شناسی همعصر مانند: مرحومان جعفر سلطان‌القرایی، سلطانعلی سلطانی، دکتر مهدی بیانی، محمدتقی مدرس رضوی، سیدمحمد مشکوة، بهره‌ور شود. یادم نمی‌رود آن صحنه‌های محاضرات و مباحثاتی که در این زمینه‌ها در جلسات خانه جواد کمالیان پیش می‌آمد و از محضر ادیب بجنوردی و سلطان‌القرایی و مشکوة و مدرس رضوی به چه حدّ لذت استفاده می‌بردیم. زریاب در آن جمع که گاهی «هانری کربن» هم حضور می‌یافت شکفتگی خاص داشت. همگان نیک دریافته بودند که زریاب در‌ آینده از اقطاب مسلّم کتاب‌شناسی ایران خواهد بود.

مناسبت سومی که میدان شناخت زریاب را در زمینة کتاب‌شناسی افزایش داد آشنا شدنش با سیدحسن تقی‌زاده بود و محمد قزوینی. از این راه بود که چشم و گوشش به دنیای پهناور مطالعات شرق‌شناسی و کتاب‌های منتشر شده دربارة ایران و اسلام در زبان‌های اروپایی باز شد و به‌تدریج توانست اهم و اصول منابع غربی را بشناسد و بشناساند.

تقی‌زاده که در سال ۱۳۲۶ وکیل مجلس شده بود؛ در کتابخانه با زریاب آشنا می‌شود. به قول خودش زریاب را کشف می‌کند. همیشه می‌گفت: «در‌آن کتابخانه یک نفر بود که دانا بود و می‌شد از او استفاده کرد و آن زریاب بود.» از جمله این قضیه را تعریف می‌کرد که؛ روزی در کتابخانه به آقای ناصر شریفی کتابدار آنجا و فرزند رئیس وقت گفتم لطفاً بروکلمان را بیاورید ببینم. او رفت بروکهاس را آورد. دریافتم که کتاب نمی‌شناسد. پس گفتم به آقای خویی بگویید کتاب را بیاورد. زریاب بی‌درنگ آورد. تقی‌زاده خود عالم کتاب‌شناس بود زیرا در طول اقامت دراز در اروپا فرصت یافته بود اغلب کتاب‌های اساسی رشتة شرق‌شناسی اسلامی و ایرانی را ببیند و در ‌آنها بنگرد. می‌دانیم حتی «کتاب‌شناسی ایران» را با کمک لیتن آلمانی تهیه و چاپ کرد. جز این چند برگه‌دان بزرگ از نام کتاب‌ها گردآوری کرده بود که به چاپ برساند. نگاهی به منابع کتاب‌های گاه‌شماری در ایران باستان و مانی و دین او و دیگر تحقیقاتش از جمله سرگذشت فردوسی مؤید این ادعا تواند بود.

استعداد و شوق‌مندی زریاب به دنیای تحقیق و تجسس علمی موجب شد که تقی‌زاده او را برکشید. مجلس سنا تأسیس شد و کتابخانة مستقلی برای آن مجلس به وجود آمد، تقی‌زاده زریاب را به سمت ریاست کتابخانه برگزید و زریاب را واداشت به آنکه در رشته‌های ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی کتاب جمع‌آوری کند. پس او با رسیدگی در فهرست‌های کتابفروشان و ناشران خارجی کوشید مهمترین کتاب‌های مرتبط و مناسب را تهیه کند.

زریاب زیرنظر تیزبین و دقیق تقی‌زاده به کار پرداخت و شاگردسان توانست بر اندوختة اطلاعات کتاب‌شناسی خود بیفزاید و از خزانة اطلاعات شخصی تقی‌زاده و از فهرست‌های کتابفروشان قدیمی (antiquariat) پی ببرد که در دنیای استشراق چه تألیفاتی هست که باید در کتابخانه‌های ایران وجود داشته باشد. دانه‌دانه کتاب می‌جست و پایة مجموعه‌ای را گذارد که از بهترین کتابخانه‌های نوع خود درشمار می‌رفت.

در یکی از این سال‌ها دکتر هانس روبرت رویمر که از متنفذین ایران‌شناسان آلمان بود و در انجمن شرق‌شناسان آلمانی مقامی موثر داشت به ایران سفر کرد. تقی‌زاده توانست با شناساندن زریاب به او وسایل مالی‌(اخراجات به قول تقی‌زاده) سفرِ زریاب به آلمان را برای اخذ درجة دکتری فراهم کند. زریاب به آلمان رفت و چون جوهر دانایی در خمیره‌اش جوش می‌زد، به زودی توانست در ژرفا و دریای علم دانشگاه‌های آلمان غوطه‌وری کند. در «ماینتز» تحصیل کرد و در دانشگاه‌های مونیخ و فرانکفورت نیز برای تحقیق و مطالعه رفت و به ایران بازگشت.

مدت پنج سالی که در‌ آلمان بود فرصتی کاملاً علمی و گرانقدر برایش پیش آمد و توانست با دنیای خاورشناسی در دانشگاه‌هایی مانند فرانکفورت و مونیخ آشنایی بیابد و از هم‌سخنی با استادان ناموری چون اشپیتالر، اتواشپایز، برتولد اشپولر و هانس روبرت رویمر و ده‌ها ایران‌شناس سرشناس چون لنتز و هینتز و ایلرس و طبعاً با جوانانی همسن و سال خودش چون هورست و زلهایم و مولر و برون و بوسه و واگنر پی به دقایق پیشرفت علم در سرزمین آلمان ببرد، و از روش‌هایی که در پیشرفت خاورشناسی به تدریج در اروپا پیش آمده بود وقوف پیدا کند.

شرکت در کنگرة‌ بزرگ مستشرقین در مونیخ- که از بزرگترین در نوع خودش بود- نخستین تجربه بود برای او که با مشاهیر ایران‌شناس از ملل دیگر مانند ولادیمیر مینورسکی، هنینگ، یان ریپکا و زکی ولیدی طوغان و نظایر آنان نشست و برخاست پیدا کند. در آن مجمع به چشم سر می‌دیدم که این بزرگان به آراء‌ و سخنان زریاب و به دیدة تحسین می‌نگرند  زریاب از آن چنان احترامی که می‌باید برخوردار می‌باشد.

دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از جواد آتشباری رسالة‌ دکتری زریاب دربارة ‌اوضاع سیاسی و اجتماعی روزگار تیمور بود براساس مندرجات تاریخ جعفری یزدی. اجتهادیة‌ تاریخی خود را به ارشاد و اشراف رویمر که از اساتید دانشگاه «ماینتز» بود گذرانید. رویمر در آن وقت مدیریت امور انجمن شرق‌شناسان آلمان را هم عهده‌دار بود. رویمر در تاریخ تیمور و صفوی خود متخصص بود و متون «شمس‌الحسن» تاج سلمانی و «شرفنامة» عبدالله مروارید را که از منابع ناشناختة تیموریان در چهل سال پیش در شمار بود، چاپ کرده بود. مقالة مهم «تیمور و اخلافش» در تاریخ کمبریج به قلم اوست. بنابراین رسالة‌ زریاب از آن دست رساله‌هایی نیست که بعضی از ایران‌شناسان در موضوعی گذرانیده‌اند که استاد راهنمایشان خود در مساله‌ای دیگر تخصص داشته است.

مرحلة ‌دیگر که بر زندگی علمی زریاب تأثیرگذار بود سفرش به آمریکاست برای تدریس و تحقیق در دانشگاه «برکلی» و «پرینستون»، یکی در غرب و دیگری شرق آن سرزمین. در دورانی که در دانشگاه برکلی معاشر با والتر هنینگ و دستیار او بود، فرصتی استثنایی یافت که از گنجینة دانش هنینگ دقایق برجسته‌ای دربارة ایران پیش از اسلام فراگیرد و با کتاب‌های مهم این رشته آشنایی بیاید، و ارزش متخصصان واقعی هر یک از آنان را دریابد.

هنینگ استادی محقق و استادی اعجوبه بود. چکیده‌ای از آگاهی وسیع او در زمینة منابع ایرانی پیش از اسلام را در کتابی از او می‌توان دید که به نام «منابع تتبعات ایرانی» به همت دکتر معین در تهران چاپ شد. زریاب در این سفر از نشست و برخاست با هنینگ و شاگردش شوارتز و ماخ و چند ده محقق برجستة برکلی و پرینستون مستفید شد. هنینگ و شوارتز متخصص پیش از اسلام بودند و ماخ متبحّر در زبان عربی و از نسخه‌شناسان قابل و مبرّز.

البته نخستین دسترنج زریاب در کار پژوهندگی همان فهرستی است که برای مبلغی از نسخه‌های خطی مجموعة طباطبابی نوشت. اما ناگفته نمی‌توان گذاشت که تهیة فهرست اعلام متن شدّالازار فی حط‌الاوزار عن زوّارالمزار که به تصحیح انتقادی و حواشی عالمانة مرحوم محمد قزوینی با همکاری عباس اقبال چاپ شده بود(۱۳۲۸)، هم از ثمرات انفاس آن دو دانشمند و نمونه‌ای از آغاز کار زریاب با روش علمی جدید است. زیرا تدوین اعلام برای یک کتاب تخصصی پر از نام اشخاص و اماکن و کتب، رو‌ش‌مندی استوار و ذوق پاک را توأمان لازم دارد و این هر دو صفت در زریاب از همان جوانی نهفته بود.

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

در همان اوقات بود که تقی‌زاده درصدد آن برآمده بود که دایرة‌المعارف اسلامی (چاپ بریل) به مدد همکاری گروهی، به فارسی برگردانیده و چاپ شود. مجاهدتی کرده بود و اعتبار مالی این کار را از وزارت فرهنگ خواسته بود. پس عده‌ای را برگمارد که به تناسب اطلاعات خود مقاله‌ها را ترجمه کنند. زریاب که در مجلس سنا بود و تقی‌زاده همه روز می‌توانست با او در گفتار باشد، مقداری از وقتش را به ترتیب کارهای اداری این وظیفه می‌گذاشت و با مترجمان گفتگو می‌کرد. در اوراق تقی‌زاده یادداشتی دیده‌ام که به خط زریاب و حاوی اسامی مترجمان دایرة‌المعارف است.

آنقدر که می‌دانم و به یادم می‌آید از میان همة مترجمان، مرحوم عباس اقبال که در آن سال‌ها رایزن فرهنگی در ایتالیا بود و وقت کافی داشت، مقاله‌های زیادی را که اغلب در زمینة‌ تاریخ بود، ترجمه کرده بود. او رونوشتی از آنها را نزد خود نگه داشته بود که بعد از مرگش نصیبِ کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران شد و در آنجا نگاهداری می‌شود و در نشریة نسخه‌های خطی (دفتر اول) معرفی شده است. اقبال بیش از دیگران کار کرد.

زریاب هم مقاله‌هایی را به ترجمه رسانید که نمی‌دانم چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد.

از نخستین نوشته‌های چاپ شده زریاب، نقل گفتاری است دربارة‌ «میرزا مخدوم شریفی» از یادداشت‌های مرحوم محمد قزوینی، که در مجموعة‌ «مسائل برلینیه» نوشته بود و زریاب آن را از روی اصل که در اختیار تقی‌زاده بود استنساخ و منظم کرد و در فرهنگ ایران زمین (سال اول) به چاپ رسانید.

فرهنگ ایران زمین نشریه‌ای است که در سال ۱۳۳۱ بنیاد ‌گذارده شد. تفصیل انتشار آن در یادداشتی که در مقدمة چاپ دوم دورة‌ بیست سالة آن نوشته‌ام، آمده است. خلاصة کلام آن است که در آن سال با دوستان صدیق و دلسوز محمدتقی دانش‌پژوه و منوچهر ستوده و مصطفی مقربی و عباس زریاب تصمیم گرفتیم مجله‌ای کاملاً تحقیقی بر سیاق و اسلوب مجله‌هایی که در زمینة مطالعات خاورشناسی در آن روزگاران چاپ می‌شد، در ایران منتشر کنیم. منظورمان آن بود که مقداری از پژوهش‌هایی را که در ایران می‌شود و باید همکاران ایران‌شناس غربی از آن آگاه شوند، به آنها عرضه داریم. فرهنگ ایران زمین حاصل آن همفکری و همنوایی بود که خوشبختانه نشرش تا به امروز کشیده است. زریاب هر کجا و در هر حال که بود آن را از یاد نمی‌برد. همیشه می‌پرسید «ایران‌زمین» کی منتشر می‌شود. شادمانم که جلد بیست و هشتم آن ‌به مناسبت خدمات برجستة ‌زریاب به نام او مصدّر شد و چون هیچ‌گاه نمی‌توان از خدمات او غافل ماند، مجلّد بیست و نهم را که زیر چاپ است نیز به یاد او منتشر خواهیم کرد. «من چه در پای تو ریزم که خورای‌ تو بود.»

خویی در دورانی که در آلمان می‌زیست آرام‌آرام ترجمة دو کتاب لذات فلسفه و تاریخ فلسفه از نوشته‌های ویل دورانت را انجام می‌داد. او از این کار لذت می‌برد. زیرا با فلسفة اسلامی آشنایی داشت و می‌خواست فلسفة غربی را هم بیش از آنچه تا آن روزگار در زبان فارسی منتشر شده بود به ایرانیان بشناساند. کتاب‌های متنوعی را دیده بود و چون کتاب‌های دورانت را همگان فهم و مجموعة گویای همة عقاید فلسفی یافته بود و ضمناً مؤسسه‌ فرانکلین علاقه‌مند به چاپ آن بود، به ترجمة آن دو کتاب دلگرم شد. هر دو را به بهترین کیفیت با زبانی استوار و متناسب که همة‌ اصطلاحات به جای خویش و موافق منظور، و برگرفته از متون فلسفی پیشینیان و یا بر ساختة ذوق والای او و مطابق مفهوم بود، به فارسی ترجمه کرد. دو کتابی که هر یک چندین بار چاپ شده است. شاید گزافه نباشد اگر بگویم پس از سیر حکومت در اروپای مرحوم محمدعلی فروغی، رایج‌ترین کتاب فلسفة اروپایی به زبان فارسی شده است.

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

در دوران اقامت در آلمان از مقاله‌نویسی دوری جست. یکی دو مقاله نوشت که یکی از آنها دربارة ‌سموم بود که در راهنمای کتاب نشر شد. اما از هنگامی که به ایران بازگشت در مجله‌های سخن و راهنمای کتاب و یغما به مقاله‌نویسی پرداخت. مخصوصاً نقد کتاب‌های معتبر و اساسی را کاری ارزشمند می‌دانست.

دو کار ممتاز زریاب یکی ترجمة کتاب ایرانیان و عرب‌ها تألیف نولدکه، دانشنمد بی‌مانند در تاریخ عصر ساسانی است و دیگری تصحیح متن عربی‌الصیدنه تألیف عالم طراز اول ابوریحان بیرونی. زریاب هم در ترجمة کتاب نولدکه جوهر معرفت و کمال‌یابی خود را مصروف کرد و یکی از مآخذ اساسی تحلیلی دربارة ایران عهد ساسانی را به فارسی‌زبانان سپرد، و هم در تصحیح‌الصیدنه میزان دقت و دامنة تحقیق خود را عرضه کرد. او نشان داد که در رفع اشکال یک کلمة ناشناخته و «کج و کوله» شدة علمی چه توانایی استنباطی حیرت‌آور داشت.

زریاب در مقدمة صیدنه، نظر عنایتش را به دو سه مشکلی که من در مقدمه ترجمة فارسی صیدنه از کسانی عنوان کرده بودم، معطوف ساخت و در نهایت استادی، به زبان مدارا و مهربانی، عقیدة خود را آورد. در حقیقت بر من منت گذارد از این بابت که نظر دادن دربارة مطالب مطروحه را قابل دانست و به موشکافی پرداخت. وگرنه می‌توانست از آن موارد گذشته باشد. درآن صورت از روش‌مندی علمی به دور می‌شد.

zaryab-12زریاب همین رویه و دقت‌نظر را در مورد مقاله‌‌ای که دربارة «عهد ایلدگز» مندرج در کتاب المختارات من‌الرسایل و اهمیت آن سند تاریخی نوشته بودم (در مجلة‌ تاریخ) اعمال کرد. پاسخی دقیق و معتبر نوشت که رافع اشتباهی از نسخه بود که من متوجه بدان نشده بودم. ذهن تیز و دقت‌نظر او چنان سهوی را دفع کرد.

چهل سال پیش در یکی از کوهنوردی‌ها بر سر لفظ «بی‌گمان» میان او و من اختلاف‌نظر پیدا شد. من در مقامی «بی‌گمان» را نوشته بودم که به قول او در مفهوم خودش نبود. خیال می‌کنم دامنه و دنبالة این مباحثه به مجلة‌  مهر کشید و دو یادداشت از ما انتشار یافت. شاید حق به جانب او بود. معمولاً رأی او در این‌گونه مطالب مصاب بود.

زریاب در بازگشت از آلمان چون درجة دکتری تاریخ گرفته بود و پشتوانة علمی پیشین و نوین او بر همة‌ اساتید شناخته بود، به دانشیاریِ رشتة تاریخ دانشگاه تهران، انتخاب شد و پس از گذراندن دوران متعارف به استادی و سپس مدیریت گروه تاریخ رسید. در مدتی که مدیر گروه بود می‌کوشید بر اعتبار و حیثیت گروه بیفزاید و همکارانش یکدست باشند.

زریاب در دورة پُرکاری خود در مدیریت گروه، چون من از گروه تقاضای فرصت مطالعاتی کرده بودم و می‌بایست به جای خود برای ادارة‌ امور کتابخانه مرکزی کسی را معرفی کنم، با نهایت سعة صدر این مسئولیت را پذیرفت و به من یاری داد تا چند ماهی دور بشوم. به راستی برای او دشوار بود ولی چون مراتب دوستی را محترم می‌شمرد رنج کار مضاعف را بر خود هموار کرد. این زحمت را دو بار پذیرفت.

زریاب از دانشمندان کمال‌طلب بود. هر گاه نکته‌ای می‌شنید و از وجود کتابی خبر می‌شد که ممکن بود از آن بهره‌‌ای در مطالعات خود ببرد، از پای نمی‌نشست که بدان مطلب دست بیابد و آن کتاب را ملاحظه کند. فردای روزی که مجلس تجلیل از دانش‌پژوه برگزار شد و من در آنجا گفته بودم مقامات بایزید بسطامی را تصحیح کرده است، به من تلفن کرد و گفت این متن را بده ببینم، زیرا باید مقاله‌ای در احوال «بایزید» بنویسم و کارم لنگ برای دیدن آن متن است.

باز روزی گفت مقاله‌ای در مورد «تعلیم و تربیت اسلامی» باید تهیه کنم و به یادم است که وقتی که در آلمان بودی خبر از نسخه‌ای خطی دربارة‌ مدارس آورده بودی. گفتم آن نسخه در برلن بود به نامفرائدالفواید در تاریخ مدارس و مساجد. خوشبختانه عکسش را دارم. پس بی‌تابانه خواست که آن را به او برسانم. در همین زمینه صحبت‌مان به کتابی به نام عقول عشره کشید که در عهد صفوی تألیف شده است و نسخة چاپی آن را من داشتم. آن را می‌خواست. مرادم آن است که در تحقیق می‌کوشید به نهایت کار برسد. کتاب بزمآورد که مجموعه‌ای است از مقالات او و کتاب آیینة جام که پژوهشی است در مشکلات ابیات حافظ دو نمونه و چکیده است از همین روحیه و روش او.

علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

مجلس تدریس او آنقدر که از دانشجویانش شنیدم جذاب بود. می‌بایست چنین باشد زیرا خوش‌صحبت و نکته‌پرداز و مناسب‌یاب بود. استوار و متین سخن می‌گفت. توانایی آن داشت که مطالب تاریخی را به چاشنی ذوق و حکایت و شعر بیاراید و غوامض و مشکلات لغوی و ادبی را در متون تاریخی روشن کند، به طوری که بر دانشجو مطلبی پوشیده نماند. تحریری که از روضة‌الصفا تهیه و چاپ کرد به همین‌طور بود. چنان آن را از زواید و حشو پیراست که ادنی صدمه‌ای بر لبّ مطلب نخورده است. گویی این دو بیت لطفعلی صورتگر دربارة مجلس درس اوست:

هر کس به پای کرسی درس تو می‌نشست                                      جز آفرین و تحسین هرگز به لب نداشت

در مکتب تو جز سخن تازه کس نخواند                               اشعار بکر از تو شنیدن عجب نداشت

در زمینة تاریخ مقالات متعددی از او در دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی و دانشنامة جهان اسلام (هر دو به زبان فارسی) و دایرة‌المعارف تشیع و در دایرة‌المعارف ایرانیکا (به انگلیسی) به چاپ رسیده است. جز این دو کتاب سیرة حضرت رسول و تاریخ ساسانیان را از یاد نباید برد.

زریاب در دوستی ثابت‌قدم بود و از مصاحبت دوستان همدرس و یاران خود از جمله آقایان: دکتر حسن صالحی، مهدی آقاسی، مهدی ریاضی، فتحعلی بنی‌ریاح، علیقلی جوانشیر، دکتر رسول پورناکی و دکتر محمدامین ریاحی، علی‌اصغر سعیدی لذت بسیار می‌برد. در سفر یاری موافق و همراه بود. من که شاید بیست سفر دراز بیش با او بوده‌ام- در همسفری افراد مختلف، از جمله مجتبی مینوی، سعید نفیسی، اللّهیار صالح، اصغر مهدوی، حبیب یغمایی، حافظ فرمانفرماییان، هانس روبرت رویمر، باستانی پاریزی، احمد اقتداری و دیگران و سال‌های دراز در کوه و بیابان همسفر بوده‌ام- گزاف نیست اگر بگویم که ذره‌ای و موردی ناهمواری و ناملایمی از او دیده نمی‌شد. هیچ‌گاه رو ترش نمی‌کرد. به هر سامانی سازگار بود و هرگونه جایی را تحمل می‌کرد و به هر خوراکی می‌ساخت. متحمل بود و ژرف‌نگر و باوقار، و چون درزندگی نابسامانی زیاد دیده بود، رنج‌شناس بود و درد‌آشنا، این قضیه را بشنوید:

سال‌ها پیش که در اردیبهشت به زعامت منوچهر ستوده از سمنان پیاده به حوالی ساری می‌رفتیم، ساعتی از نیمروز گذشته بود که از آبادی «تاش» به سوی «پاچی میانه» راه افتادیم. تاریک شد که به نزدیکی‌های گردنة‌ «زرنگیس» نزدیک شدیم. هوا بسیار سرد بود. گله‌گله برف بر سطح زمین دیده می‌شد. تاریکی شب و خستگی راه و سردی هوا ما را از رفتن بازداشت. به رهنمایی چارواداری که همراهمان بود در گوشه‌ای که از باد و بوران در پناه بود، خزیدیم و به آتشی که آن مرد بلد از بوته‌های «گون» می‌افروخت، پناه بردیم و خود را گرم می‌کردیم. سرما بیدا می‌کرد. چون شعله‌ها فرو می‌مُرد، بدن می‌لرزید. سه ساعتی از نیمه‌شب بیش نگذشته بود که یکی از دوستان با شادمانی مخصوصی گفت خوشحال باشید که صبح نزدیک است و شب گذشت. زریاب که در گوشه‌ای می‌لرزید گفت، اینکه خوشحالی نیست. زیرا هنوز می‌باید سه چهار ساعت دیگر لرزید و ناراحتی را متحمل شد.

شب زریاب خویی ـ عکس از ژاله ستار شب زریاب خویی ـ عکس از ژاله ستار

باز بشنوید از آنچه به هنگام کنگرة ‌باستان‌شناسی در مونیخ میانمان رفت و سخنی با تواضع و دور از خودبینی گفت.آن صحنه به مناسبت آن پیش آمد که شهردار آن شهر دلربا برنامة موسیقی کلاسیک ترتیب داده بود. می‌بایست لباس شبانه‌پسند پوشید و به یکی از تالارهای بزرگ و زیبای شهر رفت. غروب با زریاب و باستانی و اقتداری و یکی دو تن دیگر از ایرانیان در حاشیة خیابان قدم می‌زدیم. صحبت از «برنامة» شب شد. من گفتم نه لباس مناسب شب دارم نه قابلیت شنیدن ساعتی موسیقی عالی فرنگی. چیزی از آن نمی‌دانم و درنمی‌یابم. یکی دو تن از همراهان گفتند خلاف ادب است. باید رفت. مصرّ بودند که جملگی برویم. زریاب با همان حوصلة خدادادی و تیزبینی فطری جانب مرا گرفت. گفت بهتر است به گوشه‌ای برویم و بنشینیم و حرف‌های خودمان را که دلپذیرترمان است بزنیم. فهم موسیقی فرنگی مقدماتی لازم دارد که در امثال ما نیست.

باز بشنوید این قصة واقعی را که دوست بزرگوار عبدالجواد فلاطوری چند جا نقل کرده و گفته: سالی که زریاب به سفر کوتاهی به آلمان آمده بود با او به گردش کوه رفتیم و چون در کمرکش کوه به سر سه راهی رسیدیم، زریاب راه راست و خوب را اختیار کرد. ما هم به دنبال او رفتیم، ولی زریاب گفت رفقا بدانید اگر افشار با ما بود بی‌محابا به آن راه «بُزرو» و ناهموار که دیدید می‌رفت و گیر می‌افتادیم، این گذشت.

دو سه سالی پس از آن من به نزد فلاطوری رفتم. او مرا با ایرج خلیفه سلطانی به گردش همان کوهستان برد. به همان راهی که با زریاب رفته بودند درافتادیم. چون به سه‌راهی رسیدیم من بی‌اختیار به راه «بُزرو» و به اندرون بیشه رفتم. دیدم که خندة فلاطوری بلند شد و گفت حقاً زریاب خداوند تیزهوشی و نکته‌دانی بود. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: چند سال پیش با او در این کوه می‌گشتیم و چون به این سه راهی رسیدیم زریاب گفت اگر افشار بود ما را به این کوره راه ناهموار می‌برد. در قهوه‌خانه‌ای نشستیم و به یاد زریاب کارت پستالی به او نوشتیم و فلاطوری شرح ماجرا را در آن مرقوم داشت.

نوشتة خود را با این بیت صادق سرمد پایان می‌برم.

مرگ از برای اهل فضیلت نیست                    مرگ تو گرچه مرگ فضیلت بود

***

شبی که بابک از تهران خبر واقعة زریاب را به پسر دیگرم رسانید تا مرا از درگذشت آن جوهر ناب دانایی، دانشی مرد نادرالمثال آگاه سازد در شهر لس‌آنجلس بودم. امکان آن نبود که خود را به پای تابوت او برسانم و مزاری که او را به خاک می‌سپارند تربتش را ببویم. ناچار دست به قلم بردم و غرقه در دریای تأسف و تأثر این چند کلمه را نوشتم و به امواج سپردم تا صورتی عکسی از آن به همسر و دو فرزند برومند دوستم داده شود.

«دور از شما از درگذشت دوست بسیار عزیز و کم‌مانند خود آگاه شدم. جهان در چشمم تیره شد. زیرا نزدیک پنجاه سال شد که با این مردِ دانشمند لطیف‌فکر نشست و برخاست و دوستی داشتم و در سفر و حضر از کمالات و فضایل او بهره‌ور بودم. می‌دانم که درگذشت او بر شما گران و سخت می‌گذرد. اما امیدوارم خداوند او را غرق رحمت خویش سازد و به شما صبر و تحمل قبول این ضایعه را عنایت کند. ولی بدانید که خدمات علمی زریاب و مقامات اخلاقی و انسانی او موجب جاودانی بودن نام اوست. یادش در میان دوستانش پایدار و در صفحات ادب و فرهنگ ایران ماندگار خواهد ماند. چون دورم نمی‌توانم در خدمت باشم.

به امید موفقیت برای حسین و امین که از روزگار خردی بارقة هوش زریابی در ناصیة‌ آنان خوانده می‌شد.»

این چند سطر را هم نوشتم که اگر دوستان خواستند آگهی چاپ کنند به مناسبت همکاری او در بنیادگذاری فرهنگ ایران زمین و هم‌قلمیش در مجله‌های راهنمای کتاب و آینده به همراه آنها به چاپ برسد.

«استاد کم‌مانند و دوست دلبند عباس زریاب که نزدیک پنجاه سال از لطف سخن و دامنه‌وری دانش و توانایی قلمش فیض‌یاب بودم، از جهان خُرد به سرای جاودانی رفت. قلمرو پژوهش‌های ایرانی و علوم انسانی یکی از دانشمندان طراز اول و برجستة خود را از دست داد. بی‌گمان دوستان، هم‎قلمان و همة بهره‌بردگان از فضایل او حضور در مراسم فاتحه را موجب شادی روان‌ آن فقید و نمودار پایداری یادش در دل خویش خواهند دانست. مزار مردم عارف درون سینة ماست.»

نقل از: نادره کاران، ایرج افشار، به کوشش محمود نیکویه، نشر قطره، صص ۸۱۹-۸۰۸٫*

و سرانجام نوبت به حسین زریاب رسید تا چند کلمه‏‎ای از پدر بگوید:

صحبت درباره فردی چنین بزرگ، آنهم در برابر فرهیختگانی چون شما برای من کاری است سخت و برای شما باز شنیدن آنچه می‌دانید. گفته‌ها و نوشته‌های ارزشمند را پیشتر گفته‌اند و باز خواهند گفت.

پس قصد کردمبرخی ویژگیهای اخلاقی او را آنچنان که در منزل دیدم و شناختم بازگو کنم. اخلاق نیکو، صفت بارز شخصیت پدرم بود ادب، متانت،  تواضع، راستگویی، درستکاری، ساده‌زیستی و یاری به دیگران صفاتی هستند که هر یک به تنهایی می توانند فردی را محبوب دلها کنند پدرم به واقع همه این صفات را به شکلی لطیف و ظریف یکجا جمع کرده بود.

حضور او همواره جمع دوستان و خانواده را گرم می‌کرد او احترام همگان را بر‌می‌انگیخت و آرامش و صفا را در فضا حاکم می‌کرد. نشنیدم در خانه از کسی بد بگوید مگر گاهی که از باب هشدار از کسانی نام می‌برد و ما را از معاشرت با آنها یا چون آنها بودن بر حذر می‌داشت. بدگویی حتی از بدخواهانش هرگز به خانه راه نیافت. به کودک و بزرگ احترام می‌گذاشت سلام کودکان را به گرمی پاسخ می‌گفت و با حوصله حالشان را می‌پرسید. بچه‌های قدیم فامیل عبارت پدرم را در احوالپرسی از آنها به یاد می‌آورند! “احوال شریف؟”

حسین زریاب ـ عکس از ژاله ستار حسین زریاب ـ عکس از ژاله ستار

چنان گشاده‌رو بود که هر کس با هر سطحی از سواد به خود اجازه می‌داد سوالش را پیش او ببرد و با جوابی در خور بازگردد. هرکس با سوالی کوتاه پیش او می‌آمد با جوابی مفصل باز‌می‌گشت. گرچه کم پیش می‌آمد اما اگر جوابی را نمی‌دانست یا از آن مطمئن نبود این عبارت شنیده می‌شد: “نمی‌دانم، باید ببینم” و حتما می‌ رفت و می‌دید.

از ریا متنفر بود اگرچه نماز خواندن و مطالعه قرآن را تشویق می‌کرد ولی وقتی تسبیحی در دستم دید برآشفت و گفت هرگز غیر از هنگام ذکر کنار سجاده تسبیح در دست نگیر.

با تمام مهربانی در کار درس و تعلیم سخت‌گیر بود هیچ وقت کارنامه تحصیلی من راضیش نکرد. اگر در زیست شناسی نمره راضی‌کننده‌‌ای نمی‌گرفتم می‌گفت این درسِ اصلی رشته توست، اگر نمره پایینی در ریاضی می‌دید یادآوری می‌کرد که ریاضی مادر علوم است. یکبار که همه نمره‌ها خوب بود نگاهی به نمره ورزش کرد و گفت پسرم، عقل سالم در بدن سالم، بدون تن سالم همه این نمره‌ها به دردت نخواهد خورد.

گرچه تالیفاتش کم تعداد هستند ولی واقعا پر کار بود. با رخوت و کاهلی دشمن بود و برای وقت ارزش زیادی قائل بود. اگر نیمه شب بیخوابی به سرش می‌زد فوراً چراغ اتاق کارش روشن می‌شد و به مطالعه شروع می‌کرد. تا آخرین هفته‌های عمرش کوه‌پیمایی پنجشنبه‌هایش را ترک نکرد.

سعی می‌کرد در میهمانی‌های خانوادگی شرکت کند ولی اگر ممکن بود زودتر خداحافظی می‌کرد و به اتاق کارش بازمی‌گشت. چشمداشتی به پولی که از چاپ آثارش به دست می‌آمد نداشت. سالها وقت خود را صرف کتاب صیدنه ابوریحان بیرونی کرد در حالیکه می‌دانست شاید تنها یکبار و با شمارگان کم چاپ خواهد شد. یکبار به من گفت اگر ترجمه‌ای از قرآن می‌کردم از حق ترجمه آن خودم و شما سالها بهره‌مند می‌شدیم. دلیلش را نگفت ولی گمان می‌کنم همین ترس از اینکه اینکار را برای پولش انجام داده باشد او را منصرف می‌کرد. یکبار برادرم به مزاح به او گفت بعضی از پول کتابهایشان خانه می‌خرند و تو از برای کتابهایت خانه‌ای خریده‌ای.

لباسش همیشه شایسته و آراسته بود ولی سعی می‌کرد ظاهرش ساده باشد گاهی از یک لباس چند دست می‌خرید شاید نمی‌خواست به نظر بیاید که هر روز لباس جدیدی می‌پوشد.

دغدغه‌های بیرون منزل را به خانه نمی‌آورد. من از بازنشتگی اجباریش و به دنبال آن قطع حقوقش یکی، دو سال بعد آگاه شدم. آنهم از روی نامه‌هایی که دزدکی خواندم! از فشارهای روانی که بدخواهان و نااهلان در چند ماه آخر عمرش به او تحمیل کردند چیزی به ما نگفت تا مبادا احساس نگرانی کنیم.

گرچه از لطف دوستانی که داشت هیچگاه تنها نماند و همیشه کسانی بودند که قدرش را دانستند اما به قول مرحوم دکتر محمدامین ریاحی دوست و همشهری قدیمش اگر چنانکه باید قدرش را می‌دانستند شاید فرهنگ ایران سال‌های بیشتری می‌توانست از میوه درخت دانشش بهره برد.»

یکی دیگر از بخش‏‎های این بزرگداشت پخش فیلمی مستند از دکتر زریاب خویی بود که در این فیلم به شرح و توضیح شاهنامه فردوسی و کارکرد آن در دنیای امروز می‏‎پرداخت.

عکس از جواد آتشباری عکس از جواد آتشباری

تخت جمشیدنماد عظمت ایران ،خرد وفرهنگ و ذانش در تاریخ بشریت

چو ایران نباشد تن من مباد – تخت جمشید جلوه‌ای از شکوه تمدن ایران

هخامنشیان نام سلسله پادشاهی در ایران دوره باستان است. از هخامنشیان به عنوان بزرگترین امپراتوری جهان از نظر گستردگی و جمعیت نام برده شده است و بیش از ۴۹ میلیون نفر از ۱۱۲ میلیون جمعیت جهان آن زمان در این سرزمین زندگی می‌کرده‌اند. تخت جمشید واقع در نزدیکی شهر شیراز، طی سالیان دراز پایتخت باشکوه و تشریفاتی پادشاهی ایران در زمان امپراتوری هخامنشیان بوده‌ است. هر ساله گردشگران زیادی از سراسر جهان برای دیدن این شاهکار باستانی به شیراز سفر می کنند. این مکان از سال ۱۹۷۹ یکی از آثار ثبت شدهٔ ایران در میراث جهانی یونسکو است.

302hemmat khahi-1.jpg
303hemmat khahi-1.jpg
304hemmat khahi-1.jpg
305hemmat khahi-1.jpg
306hemmat khahi-1.jpg
307hemmat khahi-1.jpg
308hemmat khahi-1.jpg
309hemmat khahi-1.jpg
310hemmat khahi-1.jpg
311hemmat khahi-1.jpg
300hemmat khahi-1.jpg
301hemmat khahi-1.jpg
isna-251.jpg
400hemmat khahi.jpg
402hemmat khahi.jpg
403hemmat khahi.jpg
404hemmat khahi.jpg
405hemmat khahi.jpg
408hemmat khahi.jpg
409hemmat khahi.jpg
410hemmat khahi.jpg
isna-7-287.jpg
isna-9-265.jpg

بزرگداشت آرتور کریستن سن، ایران‎شناس دانمارکی، در ایران

بزرگداشت آرتور کریستن سن، ایران‎شناس دانمارکی، در ایران

انتشار 26 فوریه 2014

EMAIL (1)

شب « آرتور کریستن سن» صد و پنجاه و سومین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری سفارت دانمارک در تهران، مؤسسه فرهنگی هنری ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار عصر سه شنبه ۶ اسفند ماه ۱۳۹۲ در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی ضمن خوش آمد گویی از طرف دایره‎المعارف بزرگ اسلامی، بنیاد فرهنگی ملت، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار به حاضران و نیز سفیر دانمارک در تهران و همراهان و سخنرانان چنین گفت:

« امشب به بزرگداشت یاد و خاطره ایران شناسی نشسته‎ایم که صد و شانزده سال پیش در آن سوی دریاها، در سرزمینی دورافتاده از ایران در سن بیست و سه سالگی اولین مقاله خود را درباره رستم، پهلوان ملی ایران منتشر کرد و تا پایان عمر با شور و شوق و عشق به فرهنگ و زبان فارسی مطالعات خودش را ادامه داد که حاصلش کتابخانه بسیار ارزشمندی است که امروزه راهنمای ایران شناسان در اقصی نقاط جهان است که در طی سخنرانی‎هایی که خواهید شنید با زوایای گوناگون پژوهش‎ها و مطالعات این ایران شناس بزرگ دانمارکی، آرتور کریستن سن ، آشنا خواهید شد. »

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

سپس از سفیر دانمارک دعوت کرد تا این بزرگداشت را آغاز کند.

آندرس هوگارد، سفیر دانمارک در تهران، نخست از مجله بخارا برای برپایی این شب و از مهمانان برای حضور در این مراسم تشکر کرد و افزود؛« برای من مایه افتخار و مسرت است که امشب شما مرا به اینجا دعوت کرده‎اید. در جمع شما هستم و بد نیست بگویم که من تا قبل از آمدنم به ایران در مقام سفیر دانمارک آشنایی چندان با آرتور کریستن سن نداشتم. قرار است که من چهار سال در ایران باشم و  امشب خوشحالم که اینجا آمده‎ام و می‎توانم به سخنرانی کارشناسان و متخصصان درباره کریستن سن گوش کنم. این که بتوانی سفیر دانمارک در تهران باشی فکر می‎کنم بسیار مجذوب کننده است و برای من آمدن به اینجا بسیار جالب بود و وقتی آمدم بلافاصله متوجه شدم که  فرهنگ و تاریخ عناصر بسیار مهمی در ایران است و همه توجه خاص به آن دارند. دیروز ما جشن هشتادمین سال دوستی بین ایران و دانمارک را جشن گرفتیم و این توافقی رسمی بود برای آن که سفارت دانمارک در تهران تأسیس شود. و ما افتخار داریم که دو دانشمند بسیار برجسته را به ایران دعوت کرده‎‏ایم که یکی از آنان پروفسور کلاوس پدرسِن است که امشب به اینجا دعوت شده و قرار است سخنرانی کند .و باز هم متشکرم که امشب مرا به اینجا دعوت کرده‏‎اید » سخنان آقای هوگارد را بیتا زاویه ترجمه کرد.

آندرس هوگارد و بیتا زاویه ـ عکس از مجتبی سالک

آندرس هوگارد و بیتا زاویه ـ عکس از مجتبی سالک

سپس دکتر ژاله آموزگار از این ایران شناس برجسته دانمارکی چنین یاد کرد:

« در کارنامه زرین خاورشناسی و ایران شناسی قرن‎های نوزدهم و بیستم میلادی، نام آرتور کریستن سنِ دانمارکی جای بس والایی دارد.

در آن دوران جاذبه و رمز و راز شرق، با هوش‎ترین دانشمندان غرب را به سوی خاورشناسی کشاند و تمدن درخشان سرزمین ما نیز این بخت را داشت که عرصۀ فعالیت‎های علمی نوابغ برجسته‎ای ‎گردد. در این میان دانشمندانی از سرزمین کوچک و متمدنی در دوردست‎های شمال اروپا، یعنی دانمارک، سهم بزرگی از این فعالیت‎های فرهنگی را به خود اختصاص دادند. ما به دلایل فراوان مدیون ایران‎شناسان بزرگ این سرزمین دوست داشتنی هستیم که به کاوش در فرهنگ و زبان و ادبیات ما پرداخته‎اند. از دست آوردهای آنها بهره برده‎ایم و آنها نیز به نوعی رضایت خاطر یافته‎اند.

عقربه زمان را دورتر می‎برم،نخست به حمایت‏های غیرمستقیم این سرزمین برای مطالعات ایرانی اشاره می‏کنم. زمانی که آدام اُلئاریوسِ آلمانی نخستین بار برای عقد قراردادهای تجاری به ایران آمد، فارسی آموخت و گلستان سعدی را ترجمه کرد، در حقیقت از امکانات مالی اشراف دانمارک برای این سفر استفاده کرد.

یک سده بعد از او در قرن هجدهم، هیئتی که از شهر گوتینگن برای مطالعات خاص رهسپار ایران شدند، از حمایت مادی و معنوی فردریک پنجم پادشاه دانمارک ( دوران حکومت ۱۷۶۶ ـ ۱۷۴۶) برخوردار شده بودند و از میان آنها نیبور توانست برای نخستین بار سنگ نوشته‎های تخت جمشید را درست و با دقت رونویسی کند.

و بعدها اسقف دانشمندی از جزیره شیلند دانمارک به نام فردریک مونتر در ۱۸۰۰ میلادی در اثر خود به نام “پژوهشی درباره سنگ نوشته‏‎های تخت جمشید” توانست با در نظر گرفتن موقعیت تاریخی سنگ نوشته‏‎های بیستون علامت واژه جدا کن و گروهی از واژه‏‎های تکراری به عنوان شاه شاهان را کشف کند.

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از ژاله ستار

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از ژاله ستار

بعدها، پیش از آن که آرتور کریستن سن در آسمان مطالعات ایرانی بدرخشد ، با هم‏وطن پیشکسوت او، اراسموس راسک دانمارکی را در قرن نوزدهم می‎شناسیم ( ۱۸۷۸ ـ ۱۸۱۵) که رنج سفر به ایران را با همه سختی‎هایش به اشتیاق رسیدن به آگاهی‎های جدید بر خود هموار کرد و با این که بیماری شدید او را ماه‎ها در شیراز پای بند کرده بود، اما عشق به دانش به او نیرویی بخشید که با بیماری سل مبارزه کند و از پای درنیاید. او توانست در ۱۸۲۱، رسالۀ خود درباره ” قدمت و صحت اوستا” نظریات تازه و معتبری عرضه کند. راسک در ایران و هند اوستا و پهلوی را آموخته بود و با گنجینه‏های نایابی از دست‎نوشته‎‏های کهن زرتشتی به دانمارک برگشت و آنها را به کتابخانه دانشگاه کپنهاک منتقل کرد.

وسترگارد ، بزرگ مردی دیگر از سرزمین دانمارک در اواسط قرن ۱۹ به ایران و هند سفر کرد . این سفر نیز سفر آسانی نبود . در اصفهان صدمات فراوانی دید، تا دم مرگ هم پیش رفت و شاید شوق به دست آوردن یافته‎های جدید بود که به او نیروی تازه‎ای بخشید تا سر برآورد و راه عالمانه را ادامه داد. مطالعات او تأییدی بر یافته‎های نیبور بود و او حتی توانست به کمک تلسکوپ سنگ نوشته‎های ناشناخته دیگری از تخت جمشید بیاید و به رونویسی آنها بپردازد. او نیز تلاش فراوان برای جمع آوری دست نوشته‎های اوستایی و پهلوی کرد و توانست متون اوستایی را با ترجمه و فرهنگ و دستور زبان در کپنهاک منتشر کند و او حتی برای چاپ متون اوستایی دستور ریختن سربی این حروف را داد . نسخه با ارزش ویرایش شده گلدنر از اوستا در ۱۸۹۶ در بسیاری موارد مرهون دست نوشته‎های ناشناخته وسترگارد است.

شب آرتور کریستن سن ـ عکس از مجتبی سالک

شب آرتور کریستن سن ـ عکس از مجتبی سالک

بدین ترتیب راهی باز شد تا آرتور کریستن سن پا پیش گذارد و در آسمان علوم خاورشناسی این چنان خوش بدرخشد و ماه مجلس شود.

این ایران شناس و ایران دوست نامی که برای اهل علم و ادبِ فرهنگ ایرانی چهره‎ای بی‌نظیر و یا لااقل کم نظیر است ، در زمینه‎های گوناگون تاریخ باستان، اسطوره‎شناسی، مطالعات دینی ، ادبیات گویش‎ها و داستان‎های عامیانه مطالعات درخشانی انجام داده است.

او تنها فرزند یک خانواده متوسط ولی مهربان و با فرهنگ دانمارکی بود که از آغاز علاقه شدیدی به مطالعه داشت. درسیزده سالگی در یک انشای کودکانه آرزو کرد که زبان شناس شود و چه زبان شناسی شد!

بخت یار ما ایرانی‎ها بود که در دوران جوانی کتاب هزار و یک شب در دسترس او قرار گرفت که تأثیر بسیاری بر او گذاشت و او را به مطالعه درباره شرق و اسرار پنهانی آن سوق داد. او رشته تحصیلی حقوق را که آرزوی پدر و مادرش بود کنار گذاشت و به مطالعات زبان روی آورد و جز زبان دانمارکی در زمینۀ زبان فرانسه و لاتین مهارت یافت، بعد فارسی و عربی و  ترکی و سانسکریت را آموخت. بعدها به سوی زبان‎های باستانی ایران ، اوستا و پهلوی روی آورد و حتی به وادی زبان‎های شرقی همچون سُندی و سکایی نیز گام نهاد. آموزش زبان‏ها بود که او را به فرهنگ و اسطوره و تاریخ و ادبیات و فولکلور سوق داد.

او نخست با رستم وارد معرکه شد و نخستین اثرش در ۱۸۹۸ “رستم پهلوان ایرانی” نام دارد. مقاله بعدی او ” افسانه‎ها و روایات در ادبیات فارسی” در ۱۸۹۹ منتشر شد و این مقالات و مقالات دیگر زمینه‎ساز رساله دکتری او درباره خیام شد که آن را در ۱۹۰۳ با درجه ممتاز به پایان برد.

اوا لوسی ویته ـ نویسنده، پژوهشگر و مترجم دانمارکی در شب آرتور کریستن سن ـ عکس از مجتبی سالک

اوا لوسی ویته ـ نویسنده، پژوهشگر و مترجم دانمارکی در شب آرتور کریستن سن ـ عکس از مجتبی سالک

پس از آن ادامه مطالعات او در کتابخانه‎های پاریس و لندن بود. سفری به اسپانیا و مشاهده تلاقی تمدن‎های شرق و غرب او را به شدت تحت تأثیر قرار داد. در ۱۹۰۲ سفری به برلین کرد و در آنجا با دانشمند و ایران شناس بزرگ، آندره آس، آشنا گشت و خوشه چین دانسته‎‏های این محقق بی‎نظیر آلمانی شد. و پس از کسب این دانش‎ها به دانمارک برگشت . همان سال بود که از رساله دکتری‎اش دفاع کرد و یک ازدواج موفق در ۱۹۱۶ زندگی عاشقانه و آرام و بی‎دغدغه‎‏ای را برای او پیش آورد که در موفقیت‏‎های علمی او قطعاً مؤثر بوده است.

تلاش‎ها و مقام ارجمند علمی کریستن سن به اضافه آنچه راسک و وسترگارد کرده بودند و گنجینه بی‎نظیر دست‎نوشته‎‏های ایرانی در دانشگاه کپنهاک باعث شد که در ۱۹۱۹ کرسی مستقلی در این دانشگاه برای زبان‎های ایرانی به وجود بیاید . او تدریس خود را در این دانشگاه. در همۀ رشته‏‎های زبان شناسی ایرانی گسترش داد.

او سه بار در سال‎های ۱۹۱۴، ۱۹۲۹ و ۱۹۳۴ به ایران سفر کرد. تا چند ماه پیش از مرگش که در ۳۱ مارس ۱۹۴۵ اتفاق افتاد همچنان به کارهای علمی خود ادامه می‏داد و برنامه‏های فراوان برای آینده داشت . اما بیماری ناگهانی قوای او را به تحلیل برد، دیو مرگ به سراغش آمد، در حالی که هنوز پر از زندگی بود و کارهای فراوانی در برنامه‏‎اش داشت. بنا به وصیت او کتابخانه بسیار ارزشمند او به دانشگاه واگذار شد و چون فرزندی نداشت پس از درگذشت همسرش همه اموالش در اختیار دانشگاه کپنهاک قرار گرفت تا مصروف کارهای فرهنگی و احتمالاً ایران شناسی شود.

آثار کریستن سن بسیار گسترده و در زمینه‏های مختلف است، هم در زمینه ایران باستان و هم در زمینه ادبیات و داستان‎های عامیانه و فولکلور و گویش‏‎شناسی و غیره. ولی علاقه بیشتر او دور و بر تاریخ ساسانیان می‏‎چرخد . من به بخش ایران باستان می‎پردازم و بحث در مورد آثار مربوط به زبان و ادبیات فارسی را دوستان دیگر پیش می‎کشند.

او یک تاریخ‎نگار برجسته و متمایز است. بد نیست بگویم آنچه او را به این وادی کشاند ترجمه تاریخ طبری نُلدکِه بود و تحت تأثیر همین اثر و هم چنین شاهنامه داستان بهرام چوبین را در ۱۹۰۷ به زبان دانمارکی منتشر کرد . اشاره کنم که کریستن سن بیشتر آثار خود را به زبان فرانسه نوشته است. در مورد تاریخ دوره ساسانی نخست در ۱۹۲۵ کتابی تألیف کرد که با قلم توانای استاد مینوی با عنوان ” وضع ملت و دولت و دربار در دوره ساسانیان ” به فارسی برگردانده شده است.

Pages from 01(1)

در ۱۹۳۵ کتاب تکمیل شده دیگری درباره تاریخ ساسانیان ، ” ایران در زمان ساسانیان “، را منتشر کرد که هنوز، به نظر من البته، بهترین و ارزشمندترین اثر درباره تاریخ ساسانیان و مورد استفاده همگان است، دیگران هر چه هم می‎نویسند باز هم با استفاده از اثر کریستن سن است.

Pages from 01(1)-3

Pages from 01(1)-4

“کتاب قباد و ظهور مزدک” او نیز پژوهشی عالمانه درباره این رویداد مهم اجتماعی  دوره ساسانی است. ( ۱۹۲۵)

Pages from 01(1)-9

رسالۀ بزرگمهر حکیم او نیز از منابع استثنایی به شمار می‎آید. ( ۱۹۳۰) . او کتابی به نام ” کاوه آهنگر و درفش ملی کهن ایران ” را دارد که حاوی اطلاعات جالبی در این زمینه است( ۱۹۱۹) . رساله کوچک او در ۱۹۳۶ با عنوان ” موسیقی در تمدن ساسانی” شاید جزء نخستین کتاب‏‎هایی باشد که اشاره‎هایی به موسیقی این دوران دارد.” کیانیان” شاهکار دیگر اوست که در ۱۹۳۲ منتشر کرده است و تحقیقی است بسیار عالمانه بر مبنای روایت‏های مختلف خدای‏‎نامه‏ها و شاهنامه‎ها و سنن و روایات.

” مزداپرستی در ایران قدیم” که پژوهش‎های ارزنده‏ای درباره دین زرتشت دارد و هم چنین کتاب ” آفرینش زیان‎کار”  که گزارشی است بسیار جالب و علمی از کارکرد دیوان در فرهنگ ایرانی و هندی. کار ارزندۀ دیگری از او که به نظر من ماندگار سده‏ها خواهد بود، طبع مجموعه گرانبهای نسخه‏های خطی اوستایی و پهلوی موجود در کتابخانه کپنهاک است، یک مجموعه دوازده جلدی، که خود کریستن سن بر جلدهای یک تا چهار آن مقدمه نوشته است . این اثر با همکاری کای بار در سال‎های ۱۹۳۱ تا ۱۹۴۴ چاپ شده است . این مجموعه نفیس را واقعاً باید دید.

اما در پایان می‎پردازم به کتاب دو جلدی او ” نمونه‎های نخستین انسان و نخستین شهریار” در تاریخ افسانه‎ای ایرانیان . من افتخار این را داشتم که این اثر دو جلدی را با همکاری دوست و همکار دانشمند درگذشته‎ام زنده‎یاد احمد تفضلی به فارسی برگردانم.

جلد اول این اثر که کریستن سن آن را در ۱۹۱۷ در استکهلم منتشر کرد اختصاص به روایت‏های مربوط به کیومرث ، پیش نمونه انسان، مشی و مشیانه، نخستین جفت و  فرزندان آنها هوشنگ و طهمورث دارد. جلد دوم این اثر که در ۱۹۳۴ منتشر شده است سخن از اسطوره جم و جمشید را به میان می‎آورد.

Pages from 01(1)-13

روش کار نویسنده همیشه این بوده است که نخست روایت‏های مربوط به این مسائل را از متون ودایی ، اوستایی، پهلوی ، عربی و فارسی نقل می‎کند و سپس به طبقه‎بندی آنها می‏پردازد و با احاطه‎‏ای که به اسطوره‏‎های هند و اروپایی و سامی دارد به نوعی اسطوره‏‎شناسی تطبیقی دست می‎یازد. ما در ترجمه خود از آنجا که در این مدت تحقیقات ایران شناسی تکامل بیشتری یافته بود مطالب را روز آمد کردیم . قرائت‏‎های جدیدتری ارائه دادیم و به همه متون نیز مستقیماً رجوع کردیم و در نهایت این دو جلد به برکت وجود این دانشمند ارزنده دانمارکی به صورت اثری تحقیقی درآمد که به جز این که کتاب سال جمهوری اسلامی و کتاب برگزیده انتشارات دانشگاه تهران شد ، برای من و دکتر تفضلی هم جای ارزنده‏‎ای در میان سایر آثارمان داشت.

Pages from 01(1)-12

باید اقرار کنم که در ترجمه این اثر ما نوعی ارتباط عاطفی با این دانشمند ارزنده پیدا کردیم ،گویی سایه بلند او را در طی ماه‏های طولانی که با این اثر گذراندیم در کنار خود احساس کردیم.

برای من سعادتی است که به عنوان یک ایرانی بعد از گذشت هفتاد سال از درگذشت آرتور کریستن سن ، دانشمندی که به سرزمین ما عشق می‎ورزید، با قهرمان‏های اسطوره‏ای و تاریخی ما دمساز شده بود و به فرهنگ ما جلال و جبروتی دیگر بخشید ادای احترام کنم و ضمناً یاد دوست از دست رفته‏‎ام ، احمد تفضلی را نیز گرامی بدارم که ما هر دو در برگردان هر برگ این کتاب بر استادی این دانشمند بزرگ آفرین گفتیم.»

و دکتر کلاوس پدرسِن سخنران بعدی این مراسم بود که از آشنایی خود با آثار کریستن سن سخن گفت:

« بیست و پنج سال پیش بود که با آثار پروفسور آرتور کریستن سن آشنا شدم. با استادم در دانشگاه کپنهاک، فریدون وهمن، ” جعفر خان از فرهنگ آمده “، نوشته حسن مقدم را خواندیم و متنش برای من، دانشجویی که تازه وارد دانشگاه شده، خیلی دشوار بود. دنبال مشکلم با متن “جعفر خان از …” افتادم  و در کتابخانه دانشگاه ترجمه‎ای از همان اثر حسن مقدم پیدا کردم. آرتور کریستن سن بود که ” جعفر خان از فرنگ آمده” را به زبان دانمارکی ترجمه کرده بود و بعداً برای من آشکار شد که ترجمه‎اش خیلی هم عالی و کاملاً برابر با اصل بود.

نمی‎دانم آیا شما، شنوندگان محترم، موافقید با نظر بنده که ایران شناسان اروپایی آن زمان، با این که مسلط بر زبان‎های اوستایی، فارسی باستان و پهلوی بودند، بین آنها به ندرت ایران شناسی پیدا می‏شود که مسلط بر زبان زندۀ فارسی معاصر بود. ولی آرتور کریستن سن ، با این که بلند نبود فارسی صحبت کند، می‎توانست متن فارسی معاصر را بخواند، بفهمد و ترجمه کند. این نکته، به نظر من نشان می‎دهد که آرتور کریستن سن ایران شناسی معمولی نبود. شکی نیست که کریستن سن متخصص ایران باستان و زبان‎های قدیم بود، منتها در زمینۀ ایران معاصر، از زبان و ادبیات گرفته تا تاریخ آن زمان، تخصصی را نیز داشت که می‎توان گفت که آرتور کریستن سن هم ایران شناس کلاسیک بود و هم ایران شناس مدرن. صفت‎های” کلاسیک ” و “مدرن” شاید بیانگر خوبی نباشد برای شرح دادن مقام پروفسور آرتور کریستن سن در ردیف ایران شناسان آن زمان. شاید بهتر باشد که بگوییم که آرتور کریستن سن یک ایران شناسی بود که متخصص زبان‎های ایرانی بود، اما نیز علاقۀ خاصی  به تاریخ، اجتماع و فرهنگ ایران داشت ، از ایران باستان گرفته تا ایران معاصر. و می‎توان او را به عنوان یکی از پیشروان ایران شناسی امروز شناخت. به هر حال، آرتور کریستن سن ایران شناس معمولی نبود و امیدوارم که شرح کوتاهی که الأن به شما از زندگی و آثار او خواهم داد نشانگر این گفته باشد.

دکتر کلاوس پدرسِن ـ عکس از ژاله ستار

دکتر کلاوس پدرسِن ـ عکس از ژاله ستار

کریستن در پایتخت دانمارک، کپنهاک، به دنیا آمد و تنها بچه پدر و مادری بود که تحصیل کرده نبودند. پدرش مأمور پستخانه بود و مادرش خانه‎‌دار. به قول خاطرات کریستن سن، که هنوز منتشر نشده، خانۀ پدری‎اش بیشتر از سه کتاب نداشت و یکی از آنها هزار و یک شب بود. در خاطرات می‎نویسد که کتاب هزار و یک شب باعث شد که او علاقه به کشورهای شرق پیدا کرده و نیز امید پیدا کرده که یک موقعی شرق شناس بشود. در ابتدا علاقه‏اش احساسی و رمانتیک بود ولی به مرور زمان تبدیل به علاقه علمی و منطقی شد. چون ـ به قول معروف ـ نان در کار علم شرق‎شناسی نیست ، آرتور کریستن سن اول رشته زبان فرانسوی ( با تاریخ و لاتین) در دانشگاه کپنهاک خوانده و در سال ۱۹۰۰ میلادی فوق لیسانس در این رشته شد. همزمان زبان‎های عربی، اوستا، سانسکریت و ترکی را در دانشگاه مطالعه کرد. در سال ۱۹۰۳ کریستن دکترایش را به پایان رساند، موضوعش رباعیات خیام بود. انتخاب خیام به عنوان موضوع دکترایش نشان می‏دهد که آرتور قطعاً تصمیم گرفته بود که ایران شناسی زمینه کار علمی‎اش باشد. منتها، تا آن موقع که او اولین پروفسور رشته ایران شناسی ( و فولکلور ) در دانشگاه کپنهاک در سال ۱۹۱۹ بشود، کریستن سن مجبور شد درس فرانسوی و لاتین بدهد و برای چند روزنامه و مجله کار کند تا امرار معاش کند. با این حال، وقت برای مطالعه کردن در لندن، پاریس و برلین و کتاب و مقاله نوشتن در مورد ایران پیدا کرد.وقت هم برای سفر کردن به ایران داشت، و این سه سفری که به ایران کرد، برای استنباط آرتور کریستن سن از رشته علمی خودش ـ یعنی برای کریستن سن ایران شناس ـ بسیار مهم شدند.

منصور رستگار و کلاوس پدرسن ـ عکس از مجتبی سالک

نصرت الله رستگار و کلاوس پدرسن ـ عکس از مجتبی سالک

هدف سفر اول و دوم به ایران، در سال ۱۹۱۴ و ۱۹۲۴ میلادی، بررسی لهجه‎های زنده در ایران بود. طبق تئوری علمی نسبتاً جدید زبان شناسی هند و اروپایی، زبان‏های ایرانی عضو فامیل زبان‏های هند و اروپایی هستند. و چون لهجه‏‎های ایران اثر از زبان‏های قدیم ایران دارند، امید بود که از طریق بررسی لهجه‎ها ریشۀ زبان‎های هند و اروپایی پیدا بشود. این امید را آرتور کریستن سن داشت و قبل از اولین دو سفر به ایران زبان شناسی کانون مطالعاتی کریستن سن بود. اما در سفر دوم به ایران او با روشنفکران ایرانی و ایدئولوژی آنها که در واقع ایدئولوژی ملی گرایی رومانتیک دوران رضا شاه بود آشنا شد. و بعد از بازگشتن به دانمارک با روشنفکران ایرانی هم مکاتبه داشت، مثلاً با مجتبی مینوی، حسن پیرنیا و صادق هدایت. این باعث شد که موضوعات دیگر در زمینۀ ایران شناسی کانون مطالعاتی آرتور کریستن سن بشود. نمی‎خواهم بگویم که زبان شناسی دیگر مورد نظر کریستن سن نبود، و نمی‏خواهم بگویم که تاریخ باستان ایران تا آن موقع ، یعنی پیش از ۱۹۲۴ مورد نظرش نبود، اصلاً ، چون او از پیش در مورد مثلاً دوران ساسانیان و سامانیان نوشته بود. ولی می‎خواهم ادعا کنم که آرتور کریستن سن از آن موقع بیشتر توجهش را روی تاریخ قدیم و تاریخ معاصر ایران متمرکز کرد. به این صورت می‏شود گفت که آرتور کریستن سن در آن زمان شبیه بیشتر ایران شناسان امروز بود، چون نوشته‏‎هایش نیز درباره ایران معاصر بود.

آثار آرتور کریستن سن بسیار زیاد است و امشب برای دادن فهرست کامل آنها وقت کافی نست. کریستن سن مرا ببخشد! منتها می‎توانم به اندکی از آثار مهمش اشاره کنم. شکی نیست که شاهکار آرتور کریستن سن ، ” ایران دوران ساسانیان” است که سال ۱۹۳۶ میلادی منتشر شد که دوباره به عنوان تحدید نظر شده در سال ۱۹۴۴ به چاپ رسید. حتی امروز تاریخدانان به این اثر رجوع می‏کنند و دانشجویان تاریخ ایران ترجمه آن را به زبان‏های مختلف می‎خوانند. تز دکترای کریستن سن نیز به عنوان چاپ تجدید نظر شده با تیتر ” مطالعات انتقادی در رباعیات عمر” خیام در سال ۱۹۲۷ میلادی منتشر شد. به نظر من، این اثر اولین نمونه از نقد مدرن آثار ادبیات فارسی زبان است. نمونه‎ای از مطالعات کریستن سن در زمینه ادبیات معاصر ایران، اثر ” تحقیقات در زبان فارسی کنونی” است که شامل مطالعۀ اثر ادبیات معاصر ایران ( جمالزاده، هدایت، نفیسی، علوی و غیره ) و زبان و ادبیات معاصر می‎شود که پس از مرگ کریستن در سال ۱۹۷۰ منتشر شد. آرتور کریستن سن نوشته‏‏‎های زیادی به زبان دانمارکی هم دارد. یکی از آنها طرح‎های فرهنگی ایران » است که از جمله یک معرفی دربارۀ آثار جمالزاده دارد.

آندرس هوگارد ـ عکس از ژاله ستار

آندرس هوگارد ـ عکس از ژاله ستار

فکر می‎‏کنم نگاهی به لیست کوتاه آثار آتور کریستن سن نشان می‎دهد که ایران شناسی دانمارکی ، مال تقریباً یک قرن پیش، وارد بیشتر موضوعات و ایران شناسی بود و تخصص زمینۀ تنها مختلف ایران شناسی داشت : زبان ، تاریخ زبان، لهجه‎شناسی، تاریخ اجتماعی، ادبیات و ادیان ایران. فکر می‏‎کنم که لیست کوتاه آثار آتور کریستن سن نیز نشانگر این است که او هم داخل چارچوب ایران شناسی سنتی آن زمان بود، هم یکی از پیشروان ایران شناسی امروز بود، همانطور که در ابتدای سخنرانی‌ام گفتم. در آخر می‎خواهم به عنوان یک شهروند دانمارکی یک جنبه دیگر از آثار آرتورکریستن سن را مورد تأکید قرار بدهم: نوشته‎های کریستن سن به زبان دانمارکی خیلی مهم بود برای معرفی کردن فرهنگ و تاریخ ایران به ملت دانمارک. به این صورت، آرتور کریستن سن اولین دانشمندی بود که سعی می‎کرد اطلاعاتی را در مورد ایران به مردم دانمارک اشاعه و توضیح بدهد. همان کاری که امروز بنده و همکارانم سعی می‎کنیم انجام بدهیم. خیلی ممنون که به سخنرانی‎ام گوش دادید! »

پس از آن  پروفسور کارلو چرتی به آرتور کریستن سن و اثر او درباره تاریخ ساسانی پرداخت.

« پیش از هر چیز از علی دهباشی سپاسگزارم که امروز مرا به اینجا دعوت کرد ، همچنین از دوست قدیمی‏ام کلاوس پدرسن و از همکاران سفارت دانمارک تشکر می‎کنم که حضور یک ایتالیایی را در مراسم بزرگداشت شخصیتی پذیرا شدند که به یقین برجسته‏ترین ایران شناس دانمارک و یکی از بزرگ‎ترین متخصصن ایران شناس در اروپای عصر خویش می‎باشد.

من در دوران تحصیل در زمینه تارخ و زبان‎های ایران، اغلب به کارهای کریستن سن رجوع می‏کردم تا از آنها الهام بگیرم. او در حقیقت محققی بود با دانشی به غایت گسترده و در عین حال بسیار مدرن‎تر از زمان خود. او که به معنای واقعی شرق شناس بود ، به تحصیل زبان‏های مدرن از جمله فارسی، عربی و ترکی پرداخت و زبان‎های باستانی را نیز با شروع از زبان اوستایی آموخت. او زبان شناس به معنای کلاسیکِ کلمه بود زیرا از زبان‎ها برای شناخت هر چه بیشتر تاریخ و فرهنگ ایران استفاده می‎کرد. البته پیش از اخذ کرسی دانشگاه کپنهاک در سال ۱۹۱۹ به عنوان روزنامه‎نگار و با تخصص در سیاست خاورمیانه فعالیت می‎کرد.

کریستن سن در برلین و گوتینگن نیز با فردریش کارل آندره آس که در آن زمان در حال کشفِ گنجینه زبان‎های ایرانی میانهِ تورقان بود، تحصیل کرد.

این موضوع او را برای من عزیزتر می‎کند، زیرا من هم این شانس را داشتم تا در کوتینگن با دیوید نیل مک کینز از شاگردان والتر برونو هِنینگ که خود او نیز از شاگردان آندره اس بوده است، درس پهلوی بخوانم.

پروفسور کارلو چرتی ـ عکس از مجتبی سالک

پروفسور کارلو چرتی ـ عکس از مجتبی سالک

البته من نمی‎خواهم راجع به این موضوع صحبت کنم چرا که در میان شما کسانی هستند که خیلی بهتر از من می‎توانند از فعالیت‏های دانشگاهی کریستن سن بگویند، بلکه می‎خواهم درباره اثر اصلی آرتور کریستن سن صحبت کنم که هنوز هم برتر از سایر کتاب‎های مشابه خود است و به تاریخ ایران عصر ساسانی می‎پردازد. این اثر با کتابی که ممکن است یک متخصص تاریخ ایران پیش از اسلام، امروزه به نگراش درآورد بسیار متفاوت است. در عین حال امروز نوشتن در باب تاریخ ساسانیان بدون این اثر فاخر امکان پذیر نمی‎باشد.

این کتاب اولین بار در سال ۱۹۰۹ به چاپ رسد. سپس اصلاحات فراوانی روی آن انجام شد و در سال ۱۹۳۶ نسخه غنی تر و بهتری از آن به طبع رسید. سرانجام نسخه نهایی آن در چاپ دوم در سال ۱۹۴۴ روانه بازار شد.

منابع اصلی استفاده شده در ایران در دوران ساسانیان از اثری نشأت می‏‎گیرد که دکتر احسان یارشاطر و دیگران از آن به تاریخ ملی ایران تعبیر می‎کنند و آن اثری است که به عصر ساسانی بازمی‎گردد. این سنت به شیوه‎های مختلف در آثار برخی از بزرگ‎ترین مورخان اسلامی ( از جمله طبری، بلعمی، بیرونی، گردیزی و غیره) همچنین در شاهکار فردوسی یعنی شاهنامه که در آن شکلِ ادبی به خود می‎گیرد و در آثار مورخان بیزانسی، ارمنی و سوریانی برای ما به یادگار مانده است.

به احتمال خیلی زیاد نسخه‎ای که برای مورخان شناخته شده است به دوران خسرو دوم، آخرین امپراتور بزرگ خاندان ساسانی برمی‎گردد، در حالی که نوشته اولیه قدیمی‎تر از آن تاریخ می‎باشد. کریستن سن به خوبی توانست سنت ملی را با اطلاعات به دست آمده از سنت مذهبی زرتشتی تکمیل کند ، موضوعی که یکی دیگر از علاقه‏های بزرگ زندگی تحقیقاتی او را تشکیل می‎داد.

تا به امروز هیچ اثر دیگری از نقطه نظر نقد عمیق کتاب کریستن سن را نداشته است و تنها یک اثر از نظر گستردگی و جزئی نگری از این کتاب پیشی گرفته است. منظورم اثر دو جلدی تاریخ ایران چاپ کمبریچ به قلم بسیاری از بهترین متخصصین نیمه دوم قرن ۲۰ است که به عصر سلوکیان، پارتها و ساسانیان می‎پردازد.

IMG_4632

Pages from 01(1)-5

اگر کسی امروز بخواهد درباره تاریخ امپراتوری ساسانی کتاب بنویسد، باید طبق تعبیر فیلیپ ژیگو،  به تفکیک منابع ( یعنی منابع اولیه، ثانویه و غیره ) توجه داشته باشد.

به علاوه باید دانش کاملی در زمینه باستان شناسی داشته باشد، سکه‎ها و گل مهرها، مخصوصاً آنهایی که حکومتی هستند را به خوبی می‎شناسد و بتواند اطلاعات منابع کلاسیک و اسلامی را که کریستن سن بر رویشان مطالعه کرده است به آنها بیفزاید. سپس باید کتبیه‏‎ها و اطلاعات آسیای میانه را بازبینی نموده و کشفیات جدید را در چارچوب منابع سنتی‎تر بگنجاند. »

سخنران بعدی دکتر صادق سجادی بود که جزییات بیشتری از آثار کریستن سن را نقل کرد:

ایران شناس بزرگ دانمارکی. در سال ۱۸۷۵م زاده شد و چنانکه در شرح احوال او نوشته اند از آغاز جوانی به تمدن شرق علاقه مند بود و از اینرو به تحصیل زبانهای فارسی و ترکی و عربی و سنسکریت پرداخت و مدتها نزد اوستا شناس مشهور دانمارکی، وسترگارد، شاگردی کرد و زبان پهلوی را هم فرا گرفت. مدتی هم در مدرسة زبانهای شرقی برلین و نزد استادانی چون کارل اندره آس به تحصیل پرداخت. از دیگر استادان او می توان از اوگوست وان مهرن، ادوارد لمان، ویگو فاوسبول، یوهانس استروپ نام برد.  در ۲۳ سالگی اولین اثر خود را زیر عنوان رستم پهلوان ملی ایران منتشر کرد و در ۱۹۰۳م از رسالة دکترای خود در بارة  رباعیات عمر خیام دفاع کرد و با درجة ممتاز آنرا به پایان برد. او یک سال بعد این رساله را زیر عنوان تحقیق در رباعیات خیام  به زبان فرانسه منتشر کرد. کریستِن سِن  از آن پس تا پایان عمر در ۱۹۴۵م همچنان مشغول تحقیق و تصنیف در بارة تاریخ و تمدن و زبان و ادب ایران، اعم از پیش و پس از اسلام، مخصوصاً عصر ساسانی بود. مجموع کتابها و مقالات او در این زمینه ها به بیش از ۳۰۰ عنوان می رسد.

دکتر صادق سجادی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر صادق سجادی ـ عکس از مجتبی سالک

قسمتی از آثار مهم او در بارة ایران از

۱-     تاریخ سلطنت قباد و ظهور مزدک – ترجمة نصرالله فلسفی، تهران، ۱۳۰۹ش

۲-     داستان بزرجمهر حکیم- ترجمة عبدالحسین میکده، تهران،۱۳۱۳ش ضمیمة مجلة مهر. مشتمل بر تحقیق در بارة وجود تاریخی یا افسانه ای بزرگمهر.

۳-     وضع ملت و دولت و دربار در دورة شاهنشاهی ساسانیان-ترجمه و تحریر مجتبی مینوی، چاپ اول، تهران ۱۳۱۴ش. این ترجمه نسبت به متن نخستین چاپ فرانسة تفاوت های گاه اساسی دارد. زیرا کریستِن سِن ضمن صدور اجازة ترجمة کتاب به فارسی، نسخه ای از آنرا با اصلاحات و حذف و اضافات مهم برای مینوی فرستاد و متن فارسی مبتنی بر همین نسخه است. به نظر می رسد که همین کتاب اساس تحقیقات گسترده تر کریستن سن در همین موضوع شد و کتاب ایران در زمان ساسانیان محصول همین تحقیقات است.

۴-     ایران در زمان ساسانیان- ترجمة رشید یاسمی، چاپ اول، تهران، ۱۳۱۷ش، یکی از برجسته ترین آثار کریستن سن. چاپ دوم مشتمل است بر اضافات و تجدید نظر کلی که کریستن سن در چاپ ۱۹۴۴م خود إعمال کرده بود. این اضافات و تحقیقات جدید به ترجمة منوچهر امیر مکری بر متن فارسی رشید یاسمی افزوده و در ۱۳۳۲ش منتشر شد. کریستن سن در این اثر ممتاز با تحقیق در منابع ایرانی و عربی و یونانی و سریانی و ارمنی و تحقیقات جدید ایران شناسان، بسیاری از زوایای تاریک فرهنگ و تمدن عصر ساسانی را روشن گردانیده است و افقهای نو و راههای جدید در برابر محققان گشوده است.

۵-     مزدا پرستی در ایران قدیم – ترجمة ذبیح الله صفا، مرکب از دومقالة کریستن سن: یکی «ملاحظاتی در بارة قدیمترین عهود آئین زردشتی» که در ۱۳۲۶ش در تهران ،  ودیگری «تحقیقات در باب کیش زردشتی ایران باستانی« در فلورانس ترجمه شد و هردو با عنوان مزدا پرستی در ایران قدیم در ۱۳۳۶ش در تهران به چاپ رسید.

۶-     کیانیان- ترجمة ذبیح الله صفا،چاپ اول تهران، ۱۳۳۶ش. از آثار مهم کریستن سن به زبان فرانسه که مشتمل است بر تحقیق در بارة کیانیان در روایات ملی و دینی ایرانیان، و مخصوصاً اثبات این نکته که اینان ارتباطی با هخامنشیان ندارند و از امرای محلی شرق ایران بوده اند.

۷-     کارنامة شاهان در روایات ایران باستان- ترجمة باقر امیرخانی و بهمن سرکاراتی، دانشگاه تبریز، ۱۳۵۰ش. این کتاب همانطور که کریستن سن خود تصریح کرده است با کتاب حماسة پهلوانی و ادبیات داستانی ایرانیان باستان مرتبط است.

۸-     آفرینش زیانکار در اساطیر ایرانی- ترجمة احمد طباطبایی، تبریز، ۱۳۵۵ش

۹-     گویش گیلکی در رشت- اول بار به قلم دکتر صادق کیا و همکاری فرانک ادیبی ترجمه و به صورت پلی کپی، بدون ذکر تاریخ در چند نسخه تکثیر شد. سپس در ۱۳۷۴ش، به قلم و شرح جعفر خمامی زاده در تهران به چاپ رسید. کتاب مشتمل بر توصیف ساختمان دستوری گویش گیلکی، متن هایی از این زبان و چند شعر و داستان، و فهرستی از واژه های گیلکی است.

۱۰ ـ بررسی انتقادی رباعیات خیام – ترجمة فریدون بدره ای، تهران، ۱۳۷۴ش

۱۱ ـ نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار – ترجمه و تحقیق به قلم ژالة آموزگار و احمد تفضلی،جلد اول، تهران، ۱۳۶۴ش، جلد دوم، تهران، ۱۳۶۸ش. از برجسته ترین آثار کریستن سن و مشتمل بر تحقیق در روایات ایرانی مربوط به گیومرث، نمونة نخستین انسان، مش و مشیانه، نخستین جفت انسان، افسانه های مربوط به هوشنگ و تهمورث و جمشید.

۱۲ ـ فراسوی دریای خزر، سفرنامة کریستن سن به ایران و آسیای مرکزی، ترجمة منیژة احد زادگان و علی آلفونه، تهران، ۱۳۸۵ش

۱۳ ـ بهرام چوبین، ترجمة همو، تهران، ۱۳۸۵ش

۱۴ ـ افسانه های ایرانیان، ترجمة امیر حسین اکبری شالچی،تهران، ۱۳۸۶ش

۱۵ ـ کاوة آهنگر و درفش کاویانی،- ترجمة منیژة احد زادگان آهنی، تهران، ۱۳۸۷ش

۱۶ آ گویش سمنان -  ترجمة احسان ابراهیمیان،و ویرایش و حواشی حمید رضا حسن زادة توکلی، سمنان، ۱۳۸۹ش. این اثر که در ۱۹۱۵م در کپنهاگ منتشر شده است، نخستین اثر کریستن سن در بارة گویشهای ایرانی است. چند صفحه از این رساله را محمد جعفر محجوب در ۱۳۳۶ش ترجمه و در مجلة یغما چاپ کرده بوده است.

کریستن سن همچنین مقالات بسیار در همین زمینه ها منتشر کرده است که دسته ای از آنها در زمینه های مختلف ادب و تاریخ و قصص هم به فارسی ترجمه شده است. بعضی از مترجمان این آثار که خود از دانشمندان و محققان و مترجمان طراز اول ایران اند، عبارتند از: مجتبی مینوی، نصرالله فلسفی، احمد تفضلی، ژالة آموزگار، عبدالحسین میکده، محمد جعفر محجوب، کیکاووس جهانداری،  قمر آریان، خان بابا بیانی، زهرا خانلری و چند تن دیگر.

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

جالب آنکه کریستِن سِن بعضی مقالات خود را به فارسی نوشته و چاپ کرده است. زا آن میان باید به مقالة عالمانة او زیر عنوان «شعر پهلوی و شعر فارسی قدیم» اشاره کرد که در ۱۲۸۹ش/۱۹۲۰م در مجلة کاوه چاپ برلین به چاپ رسیده است. هیأت تحریریة کاوه در آغاز مقاله این عبارت را آورده اند:

 « مقالة ذیل از قلم فاضل محترم و استاد معظَّم جناب آقای استاد کریستِن سِن، علامة

 مستشرق دانمارکی است که در موضوع بسیار مهم شعر قدیم فارسی برای روزنامة

 کاوه لطف فرموده و مرقوم داشته اند. چون مقاله را استاد محترم خود به فارسی مرقوم

 داشته اند، ما نیز آنرا عینا بدون مداخله در عبارات(مگر در بعضی جزئیات) و با حفظ

  انشای اصلی خودشان تیمّناً درج می کنیم. ادارة کاوه از حضرت معظَّم تشکر خالصانه

 دارد که اوراق این جریده را بکمک قلمی خود مفتخر فرموده اند. اینک مقالة فاضل

 محترم که خودشان عنوان فوق را به آن داده اند»…

برای آشنایی با انشاء و زبان و بیان کریستن سن، قسمتی از فرازی از همین مقاله نقل می شود:

« از کتب علم و ادب و شعر عهد ساسانیان بدبختانه بسیار کم باقی مانده است.

 زردشتیان به نگاه داشتن مهم ترین کتب دینی سعی کرده اند و بس. و در اوایل

قرون اسلام کتب تاریخی قدیم بجد و جهد مسلمانانِ عالِمی که زبان پهلوی

می دانستند بزبان عربی ترجمه شده است؛ و اگر چه اکثر آن ترجمه ها هم بعدها گم

شده است، ولی بسیار اخبار مهمی که از همان منابع استخراج شده بود در کتابهای

 متأخرین حفظ شده است. لیکن شعر غیر دینی عهد ساسانیان تماماً گم شده و از آن

 شعر پهلوی بسیار کم اطلاع داریم… ایرانیان عهد ساسانیان بلا شک شعر داشتند. از

  هر حیث در زبان پهلوی نظمها یا تصنیفها بوده که آنها را با ساز موسیقی می

 خواندند…. در بارة مطربان و موسیقی نوازان مشهور عهد اکاسره خصوصاً

   سرکِس{سرکش} و باربد، مورخین عرب و فرس حکایات فراوان نقل نموده اند».

دکتر مهرداد ملک زاده آخرین سخنران بود که موضوع سخنرانی وی « کیانیان در میانه اسطوره و تاریخ » بود و چکیده‏ای از آن را در اینجا می‎خوانیم:

تاریخ رواییِ ایرانیان به گونه‌ای که در واپسین ویرایشهایِ آن در قالب حماسۀ ملیِ ایران در شاهنامۀ فردوسی و دیگر متون ادب فارسی بازتاب یافته، متضمنِ داستانهایی دربارۀ دو سُلالۀ پادشاهیِ افسانه‌ایِ پیشدادی و کیانی است. پژوهشگران از دیرباز بر این گمان بودند و هستند که پیشدادیان نه شهریاران واقعی بلکه انعکاس چهره‌های دیرینۀ روایات ایرانی (و حتی هندوایرانی) اند؛ آنانی که پسانتر در دگرگشتِ اساطیر ایرانِ باستان به حماسۀ ملیِ ایران از تجلیِ اسطوره‌ای خود دور و دورتر شدند و در قالبهای نو و نوتر تبلور یافتند؛ کیومرث و سیامک و هوشنگ و تهمورث و جمشید و فریدون جملگی از نام‌آوران و گُردان و پهلوانانِ دنیای تاریک و روشنِ شرقِ ایرانِ پیش از تاریخی بودند و در بازگفتهایِ سپسین هر یک جایگاه و پایگاه شاهان و شهزادگان را از آن خود کرده‌اند.

اما کیانیان! داستانِ کیانیان شاید و باید که دگر باشد، آیا هست؟ داستانِ کیانیان همان داستانِ پیشدادیان هست و هم‌آن نیست، به بیانی دیگر این داستان دو پاره دارد، یکی پارۀ کهن و کهن‌تر آن که همانا شرح بزرگیها و دلاوریها و سرفرازیهایِ کیقباد و کیکاووس و کیخسرو است و پارۀ دوم، پارۀ کی‌ویشتاسپی و پارۀ زرتشتی داستان. نیمۀ پسینِ بخشِ کیانیان در تاریخ ملیِ ایران با دین‌آوریِ زرتشت همروزگار می‌شود و از این منظر موضوع بحث و فحصی بیشتر.

مهرداد ملک زاده ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر مهرداد ملک زاده ـ عکس از مجتبی سالک

” تاریخ“پادشاهیِ گشتاسپ کیانی گره می‌خورد با”وجود تاریخیِ“زرتشت و گره می‌خورد با زمانه و زادبوم وی. آیا زرتشت مردی ایستاده در روشنای تاریخ بوده؟ اگر پادشاه پشتیبان وی، گشتاسپ، مردی ”تاریخی“ باشد شاید همو نیز چنین باشد؟ و پرسش بنیادی‌تر در این میان آن است که از کدام تاریخ سخن می‌گوییم؟

آرتور امانوئل کریستن‌سن کتاب کیانیان خویش را در پاسخ بدین پرسشها و پرسشهایی بیش و بیشتر بَرنوشت (کُپنهاگ ۱۹۳۲)، در این مجال و مقال به آن پاسخ و پاسخهای دیگر او خواهیم پرداخت.»

نمایش مجموعه‎ای از آثار آرتور کریستن سن بخش جانبی این مراسم بود.

نمایشگاهی از آثار کریستن سن ـ علی دهباشی، آقای افسری و آندرس هوگارد ـ عکس از مجتبی سالک

نمایشگاهی از آثار کریستن سن ـ علی دهباشی، آقای افسری و آندرس هوگارد  و کلاوس پدرسن عکس از مجتبی سالک

شب آرتور کریستن سن ـ عکس از ژاله ستار

شب آرتور کریستن سن ـ عکس از ژاله ستار

IMG_4635

بزرگداشت رضا قیصریه مترجم ومنتقدو ………..در سالروز تولدش با حضور سفیر ایتالیا در ایران

بزرگداشت رضا قیصریه در سالروز تولدش با حضور سفیر ایتالیا در ایران

انتشار 20 فوریه 2014

geysariye (1)

شب « رضا قیصریه» صد و پنجاه و دومین شب از شب‎های مجله بخارا بود که با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، مدرسه ایتالیایی‏ها و کتاب خورشید عصر روز چهارشنبه ۳۰ بهمن ماه ۱۳۹۲ همزمان با سالروز تولد قیصریه در محل مدرسه ایتالیایی‎ها برگزار شد.

علی دهباشی در ابتدای این مراسم از ترجمه آثار ایتالیایی به زبان فارسی سخن گفت:

« ادبیات ایتالیا در زبان فرارسی سابقه طولانی دارد ولی بیشتر از زبان انگلیسی و فرانسوی ترجمه شده است. اما بودند و هستند کسانی که از زبان ایتالیایی به زبان فارسی برگردانده‎اند.

در اینجا باید از مترجمینی که از زبان ایتالیایی به فارسی ترجمه می‎کردن و اکنون در میان ما نیستند یاد کنیم: فیروز ملکی، بهمن محصص، مهدی سحابی، محسن ابراهیم و بهمن فرزانه.

رضا قیصریه متعلق به نسل بعد از این مترجمان است و در طی سی و چند سال اخیر ، کارنامه‎‏اش به ده‎ها کتاب، صدها مقاله و تریبت صدها دانشجو می‎رسد که خود از زمره استادان زبان ایتالیایی هستند. »

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

سپس لوکا جانسانتی ، سفیر ایتالیا در ایران، درباره نقش و اهمیت ترجمه در انتقال فرهنگ به سخنرانی پرداخت که سخنان او را حانیه اینانلو به زبان فارسی برگرداند.

« یکی از مهم‎ترین وظایف کسانی که نماینده ملت خود در خارج از کشورشان هستند، آشنایی و ارج نهادن به افرادی است که به موجب فعالیت‎هایشان به مثابه پلی میان دو فرهنگ بوده و با نقش مهمی که ایفا می‎کنند، ارزش‏ها، سنت‏ها و فرهنگ دیگری را برای طیف وسیعی از مخاطبین خود قابل فهم می‎نمایند .مترجمین، افرادی که اغلب در صنعت فرهنگی مهجور واقع شده‏اند. این نیاز را به دقت مرتفع می‏سازند. مترجم باید فرهنگ نویسنده‎ی که اثرش را به زبان خود برمی‏گرداند، درک کرده، از آن خود بداند و بدان عشق بورزد. به علاوه مترجم باید این مهارت را داشته باشد که  نثری روان و در عین حال قوی را به نگارش درآورد و بداند کجا می‎تواند از اصل وفاداری به متن اصلی عدول ورزد تا تفکرات، احساسات و زیبایی متن مبدأ را به بهترین شکل در متن مقصد پیاده نماید. مترجم نباید در دام شباهت‏های صوری بسیار نزدیک میان واژگان گرفتار شود بلکه باید بتواند مشابهت‏‎های دور را بیابد. در نهایت باید مفسریراستگو بوده و هر دو واقعیت را عمیقاَ بشناسد. به راستی چندین نویسنده شهرت خود را وامدار توانایی مترجمینشان نیز هستند؟ چقدر از شهرت عمر خیام در دنیای غرب مرهون قلم ادوارد فیتزجرالد است؟ و اما استاد رضا قیصریه یکی از معدود شخصیتهایی است که توانست نثر برخی از مهم‏ترین نویسندگان ایتالیایی- و البته غیر ایتالیایی- را به صورت تمام و کمال به زبان فارسی ترجمه نماید. مگر می‏توانیم از ترجمه آثار موراویا، کالوینو، پیراندللو و یا حتی استفانو بننی و ارّی دلوکا نام نبریم؟! آثاری که نقش زیادی در شناساندن نویسندگان ما در ایران داشتند. مگر می‏شود از شهرت او به عنوان مترجم ارنست همینگوی، که شاید بتوان گفت بزرگترین رمان نویس مدرن است، حرفی به میان نیاورد؟ استاد قیصریه در ارائه ترجمه‎های قوی موفق بوده زیرا او خود نیز یک نویسنده است. نویسنده کتابهای “کافه نادری”، داستانی که در یکی از مکانهای نمادین تهران پیش از انقلاب جریان دارد، “هفت داستان” و سرانجام، “در ستایش ۷۷ سالگی”. همگی این آثار دریچه‎ای به دنیای فردی هستند که بزرگداشت امشب، به افتخار او برپا شده است در سال ۲۰۰۳ وزارت میراث فرهنگی ایتالیا جایزه‎ای را به پاس فعالیت‏‎های رضا قیصریه برای ترجمه‏های متون ادبی، نمایشنامه‎ها و فیلمنامه‎‏هایی از زبان ایتالیایی به فارسی به وی اهدا نمود. البته شاید مهم‏ترین کار او تدریس در دانشگاه‏های ایران بوده باشد. او کار تدریس را از سال ۱۳۶۵ آغاز نمود و در طی این سالها سهم بسزایی در تعلیم و تربیت چندین نسل از مترجمین و محققین زبان ما داشته است. او توانسته عشق به ایتالیا را، که ارمغان سالهای دانشجویی‎اش در کشور من، یعنی زمانی‎ که به تحصیل در رشته علوم سیاسی اشتغال داشت، به دانشجویان خود نیز انتقال دهد. و امروز ما می‎خواهیم از این محقق و مترجم برجسته و از این روشنفکر تمام عیار تجلیل بعمل اوریم، کسی که سهم زیادی در آشنایی فرهنگ دو کشور داشته است. مطمئن هستیم بذری که او کاشته، جوانه خواهد زد، چونان که هم اینک نیز در حال سبز شدن است، و اطمینان داریم در سایه تعالیم او مترجمین برجسته جدیدی به منصه ظهور خواهند رسید. اکنون رشته کلام را به افرادی واگذار می‏نمایم که رضا قیصریه را بهتر می‏شناسند، افرادی که در طول یک عمر تحصیل و عشق و پژوهش با او همراه بوده‎اند.»

 

علی دهباشی، لوکا جانسانتی و حانیه اینانلو

علی دهباشی، لوکا جانسانتی و حانیه اینانلو ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور کارلو چرتی سخنران بعدی بود که از آشنایی‎اش با رضا قیصریه حکایت کرد:

« ابتدا از مجله بخارا و سردبیرش بسیار سپاسگزارم.

در سال‎های قبل که به ایران سفر می‎کردم ، به کافه نادری می‏‎رفتم که حال و هوای جذابی داشت و بعد با کتاب رضا قیصریه با عنوان “کافه نادری” آشنا شدم. و همواره در فکر ترجمه‎اش بودم و هنوز فرصتش را نیافته‎ام. بعد که مجددا ً به ایران برگشتم با شخصیت‎های مهمی آشنا شدم، از جمله رضا قیصریه که این آشنایی برای من بسیار مغتنم و ارزشمند بود.

من وجوه مشترک زیادی با رضا قیصریه پیدا کردم و می‎توانستیم ساعت‎ها با هم حرف بزنیم. قیصریه در حالی که خیلی دقیق با فرهنگ ایتالیا آشناست و به نظر خیلی ایتالیایی است اما شدیداً ایرانی باقی مانده است. از رضا قیصریه متشکرم که در این سال‎ها که من در ایران هستم همواره کمک کرده تا فضای گرم ایران را بیشتر درک کنم. »

پروفسور کارلو چرتی و حانیه اینانلو ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور کارلو چرتی و حانیه اینانلو ـ عکس از ژاله ستار

سپس نوبت به دکتر آنتونیا شرکاء رسید تا از « همان چهرۀ آشنای سر کلاس‎هایش» حرف بزند:

رضا قیصریه زبان طناز وگزنده ای دارد و این وجه از شخصیت علمی و ادبی او بیش از هرجا در مقالات و مطالب او که طی سه دهه در نشریات ادبی و سینمایی به چاپ رسیده، به چشم می خورد. به یاد می آورم مطلب بازیگوشی را که استاد با عنوان ” فرهنگ سوررئالیستی قبیلۀ مافیا!” در نقد فرهنگ لغاتی ایتالیایی – فارسی که الکن و پر از ایراد بود نوشت. او ضمن مقایسۀ طنزآمیز این کتاب ناقص و غلط انداز با فلسفۀ واقعیت و مجاز در آثار نویسنده و نمایشنامه نویس محبوبش لوئیجی پیراندللو، نقد خود را این چنین به پایان می رساند: « آیا همان طور که روند صنعتی شدن و بحران های ناشی از آن تاثیر بسیار در آثار پیراندللو به جا گذارد و او را به قولی به تمسخر فلسفه کشاند، آلودگی هوا، هجوم ویرانگر بساز و بفروش ها، استفادۀ بسیاری از مردم از اتومبیل های شخصی برای مسافرکشی، “هیأت مؤلفین” را دچار بحران هایی از گونۀ هویت، زبان، ارزش اجتماعی و غیره نساخته است که به نوشتن فرهنگ لغات روی آورده اند؟ پاسخ این پرسش ها را نسل آینده خواهد داد البته اگر حوصله اش را داشته باشد چون نسل فعلی در حال حاضر از این فرهنگ در دانشگاه ها برای فراگیری زبان ایتالیایی استفاده می کند و ککش هم نمی گزد. به هرحال و در تحلیل نهایی باید اذعان کرد که این فرهنگ لغت خود دلیل محکمی است که کار نشد ندارد و می توان تنها با تکیه بر یک ارادۀ پولادین و بدون هیچ گونه شناختی از یک زبان بیگانه و زبان فارسی و مسائل اصلی و جنبی آن فرهنگ لغت نوشت و مطمئن بود که جزو بهترین آثار سوررئالیستی در این مرز و بوم شمرده خواهد شد.» ( مجله آدینه، شمارۀ ۷۵)

دکتر آنتونیا شرکاء و علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر آنتونیا شرکاء و علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

اما رضا قیصریه در چه موضوعاتی مقاله نوشته و می نویسد؟

بخش قابل توجهی از مطالب چاپ شده از او در نشریات، نقدهایی بر آثار مهم و کلاسیک ادبیات ایتالیا به بهانه انتشار ترجمۀ آنها به زبان فارسی است. از جمله نقد ” در مصاف تاریخ ” که نگاهی به رمانتاریخ اثر الزا مورانته و ترجمۀ منوچهر افسری دارد که این بررسی برای او بهانه ای می شود برای مرور تاریخ ادبیات و اندیشۀ ایتالیا از دوران رمانتیسم و جنبش وحدت ملی تا جنگ جهانی دوم و ادبیات رئالیستی و سینمای نئورئالیست؛ یا چاپ ترجمۀ فارسی آونگ فوکو ی اومبرتو اکو که قیصریه را به بررسی این فیلسوف و نویسندۀ بزرگ ایتالیایی و دیگر آثارش سوق می دهد. نقد ” زندگی نامه ای اشرافی در قالب رمانی مدرن ” در بررسی یوزپلنگ اثر جوزپه تومازی دی لامپه دوزا و ترجمۀ نادیا معاونی و نقد ” بوتزاتی ِ پست مدرن؟ ” در تحلیل کتاب بیست داستان اثر دینو بوتزاتی و ترجمۀ زنده یاد محسن ابراهیم  نیز از نمونه کوشش های استاد نه تنها در معرفی ادبیات خصوصا معاصر ایتالیا بلکه هم چنین در راه تجلیل از مترجمان پیش کسوت ( و البته تشویق کم تجربه ترها ) نیزهست. استاد قیصریه با توجه به سابقه ای که در تدریس مکتب های ادبی ایتالیا، نقد متون ادبی و گزیدۀ ادبیات ایتالیا در دانشگاه دارد، یکی از مهم ترین مقالات خود با عنوان ” عصر روشنگری در ایتالیا ” را به تاریخ و ادبیات و فلسفه در سدۀ هجدهم ایتالیا اختصاص می دهد که این بررسی او را به دوران رنسانس و اومانیسم و تفکرات خردگرایانۀ ماکیاولی بازگشت می دهد. از دیگر مقالات مفصل وی با عنوان ” جای نویسندگان بزرگ در صحنۀ فرهنگی ایتالیا خالی است؟ ” تحلیلی بر ادبیات قرن بیستم ایتالیاست که استاد علاقۀ ویژه ای به آن دارد. کافی ست به کتاب هایی که از نویسندگانی چون آلبرتو موراویا، ایتالو کالوینو، لوئیجی پیراندللو و لئوناردو شاشا به فارسی برگردانده، توجه کنید. اکثر مطالب ادبی رضا قیصریه در مجلاتی چون بخارا، آدینه، دنیای سخن، گردون، گلستانه و جهان کتاب به چاپ رسیده است.

پروفسور کارلو چرتی و رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

پروفسور کارلو چرتی و رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

از دیگر علائق رضا قیصریه سینما و نقد فیلم است و مهم ترین مطالب او در هنر هفتم را می توان در ماهنامۀ سینمایی فیلم جست از جمله: مطلبی تحلیلی در باب ظهور و سقوط نئورئالیسم با عنوان ” نان کپک زدۀ دسیکا ” که به بررسی خاستگاه ها و چهره های شاخص این نهضت سینمایی می پردازد. یا یادداشت هایی خواندنی به مناسبت درگذشت جان ماریا وولونته، آلبرتو سوردی، مارچللو ماسترویانی …، بازیگران شهیر و فقید ایتالیایی.  هم چنین نقد فیلم تودومودو ساختۀ الیو پتری که برای او بهانه ای می شود برای پرداختن به لئوناردو شاشا نویسندۀ موردعلاقه اش که فیلم از روی آن برداشت شده است. از دیگر مطالب خواندنی استاد که در مجلۀ گلستانه به چاپ رسیده ” زنان درسینمای ایتالیا ” نام دارد که به معرفی سه پرتره از زنان بزرگ سینمای ایتالیا می پردازد: لینا ورتمولر، لیلیانا کاوانی و فرانچسکا آرکی بوجی. نقد فیلم حرفه خبرنگار ( میکل آنجلو آنتونیونی ) با عنوان ” جبر زمان ” نیز برای او بهانه ای می شود برای بررسی دوره ای مهم از تاریخ سینمای ایتالیا. چنان که نقدهای او بر فیلم های نانی مورتی از جمله اتاق پسر ( ” واکنش به برلوسکونی “) و آوریل ( ” فریاد بر موتورسیکلت ” ) در بستر سیاسی/اجتماعی ایتالیای دهۀ نود میلادی تعریف می شود. از دیگرمقالات تحلیلی استاد می توانیم به ” روابط مافیایی: همۀ پدرخوانده های کاپولا ” و ” احترام و وحشت: دربارۀ تشکیلات مافیا ” اشاره کنیم که در علاقۀ ویژۀ او به جنایات سازمان یافتۀ ایتالیا و بازنمایی آن در ادبیات و سینما می گنجد. ترجمۀ ” مارلون براندو: نغمه هایی که از مادرم آموختم ” یکی از شیدایی ترن کارهای دکتر است که از میزان علاقمندیش به بازیگری اسطوره ای چون مارلون براندو خبر می دهد.  وقتی داریو فو نمایشنامه نامه نویس نامی ایتالیایی جایزۀ نوبل ادبی را از آن خود کرد، رضا قیصریه نه تنها او را به جامعۀ ایران معرفی کرد بلکه به عنوان مطالعۀ موردی، نمایشنامۀ مرگ تصادفی یک آنارشیست او را نیز – که دست برقضا این روزها در تالار سایه به روی صحنه است – واکاوی کرد. در زمینۀ هنرهای نمایشی، معرفی کارلو گلدونی نمایشنامه نویس طنز قرن هجدهمی ایتالیا، از ابتکارهای ارزشمند استاد است چرا که آن قدر که این شخصیت در ایتالیا مهم است در ایران شناخته شده نیست.

adamkosh

رضا قیصریه نقد نقاشی ( نقاشی های مینا نوری ) و رمان ایرانی ( ثریا در اغما ) را نیز در کارنامه مطبوعاتی خود دارد که این نکته، نشان از شخصیت چند وجهی او می دهد.

در نگاهی کلی تر، استقلال رأی، صداقت، صمیمیت، بی طرفی و دقت از مهم ترین ویژگی های رضا قیصریه در تحریر مطالب مطبوعاتی اش است. مقالات وی همواره دارای منابع و مآخذ متعددی هستند که با تجربیات و خاطرات شخصی استاد از شخصیت ها و رویدادهای تاریخی در آمیخته و جان می گیرند. برای رضا قیصریه حتی یک اتفاق کوچک مانند چاپ کتابچه ای به ظاهر نه چندان مهم بهانه ای ست برای پرداختن به دوره ای تاریخی با همۀ شاخصه های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی زمینه ساز آن. بنابراین خواننده این فرصت را پیدا می کند که اثر را نه به عنوان کتاب یا فیلمی منتزع ورها شده در خلاء بلکه به مثابۀ مخلوقی ” پدر و مادردار ” که در بستر شرایطی دیده به جهان گشوده، بخواند یا ببیند.

مطلبم را با بخشی از یک یادداشت طنز استاد آغاز کردم و اینک با بخشی از مطلب نوستالژیک و زیبایی با عنوان ” همان چهرۀ آشنای فیلم هایش ” که در سال ۱۳۸۳ در رثای از دست رفتن مارچللو ماسترویانی برای کتاب سال مجله فیلم (شماره ۲۷۸) نوشت و خاطرۀ شخصی او از حضور سرصحنۀزندگی شیرین ( فدریکو فلینی) در سال ۱۹۶۷ در رُم است، به پایان می رسانم: «  بالاخره بعد از سه ربعی که از پایان نمایش می گذرد او[ماسترویانی] می آید. [...] نزدیک تر می روم، خودش است با همان چهرۀ آشنای فیلم هایش. لبۀ کلاه شاپو را تا روی ابروی چپ پایین کشیده، پالتوپوش است، سیگاری لای انگشت دست چپ روشن دارد. لبخند می زند و با مهربانی امضا می دهد و به سوال ها جواب می گوید، با همان صدای زنگ دارش. امضا دادن که تمام می شود صورتش را بالا می برد، حالا می شود خوب دیدش، چهره ای خسته دارد، خُب معلوم است بعد از آن همه آوازخوانی و بالا و پایین پریدن یا تیپ تاپ به شیوۀ فرد آستر و جین کلی. می گوید Ciao a tutti  (خداحافظ همگی). می رود سمت یک ماشین مازاروتی آبی رنگ، سوار می شود، عقب و جلو می کند و خیابان سیستینا را بالا می رود. »

پس از آن منوچهر سادات افسری ضمن خیر مقدم و با توجه به کارنامه فعالیت‎های آقای قیصریه ،سخنانش را این گونه آغاز کرد که شاید خیلی از مترجمان دیگر در زمینه‎ها و زبانهای دیگر فعالیت‏های و کارنامه‎های حرفه‎ای را عرضه داشته‎اند اما چطور است که برادرم رضا (خطاب به آقای قیصریه) شهرت ، محبوبیت و جامعیتی ملی کسب کرده و سمبلی از فرهنگ‎های متفاوت شده است و آیا این مقوله تنها مربوط به کار حرفه‎ای او و ترجمه و نوشتن است که از یک کارگزار  و از یک خدمتگزار فرهنگی یک چهره محبوب ملی پدید می‎آورد؟

وی در پاسخ بیان کرد که اهمیت مسئله مذکور را در یک نکته از نکات بسیار قرار می‎دهد و آن نکته  را در روح مترقی و مسالمت‌جوی ایران دانست که در عروق این نویسنده و مترجم و محقق و آموزگار به تمام معنی ایرانی نیز رسوخ کرده است . او به نوشته‎ای از” بِنه دتو کروچی” از ایتالیا اشاره داشت و اظهار کرد که شخصا از این نوشته بسیار پند گرفته و بارها به غور تفکر فرو رفته است و آن را با مخاطبین به این صورت در میان گذاشت که “بِنه د تو کروچه” معتقد است که” تا چیزی درون ما نباشد ما از چیزی خوشمان نمی‎آید” یعنی اگر در وجودمان سزار ، ناپلئون یا مالارمه نباشد نه مالارمه را درک می کنیم نه ناپلئون و نه سزار را. یعنی این درک به تجربه به ما نازل نشده است و این مقوله درک و تجسم، خصیصه‎ای ذاتی است که در همه ما به گونه‎ای هست.

منوچهر سادات افسری ـ عکس از ژاله ستار

منوچهر سادات افسری ـ عکس از ژاله ستار

و رضا قیصریه که این محبوبیت را نزد دوستدارانش کسب کرده این مژده را هم برای ایشان به ارمغان می‎آورد که هر یک از ما در درون خویش یک رضا قیصریه داریم و این از دلایل دیگر موفقیت این نویسنده و مترجم هست چرا که آن بخش‎هایی از وجودمان که ناکام و ناکارآمد مانده و یا نتوانسته‎‌ایم آن بخش‎ها را به درستی پرورش دهیم ، رضا قیصریه پرورانده و کارامد کرده و از بالقوگی به بالفعل رسانیده که در چارچوب وجودی ما نیز هست و رضا قیصریه از ما جدا نیست و هریک از ما شاید می‎توانستیم یک رضا قیصریۀ دیگری به دنیا متولد کنیم .

وی در ادامه  اظهار داشت که رضا قیصریه سه استاد در زندگی برای خودش می شناسد ؛ صادق هدایت ، فدریکو فلینی و ارنست همینگوی و نیز سه عشق هم برای خود برمی‎شمرد؛ دانشجویانش، شهر به معنای مدنیت و تمدن و سومی سلوک و معاشرت .

منوجهر سادات افسری در مورد عشق رضا قیصریه به مقولۀ شهر بیان داشت که رضا قیصریه به شهر عشق می‎ورزد و به به اماکن شهری دل بسته است شاید بیشتر از همه به کافه‎ها ، حتماً که او این گرد همایی امشب را در “کافه نادری” بیشتر هم دوست دارد اما شهری که او برای خودش ساخته می‎تواند در روم ، برلین و یا تهران باشد چرا که گویی رضا قیصریه این نکته را نیز به خوبی از” ایتالو کالوینو ” گرفته است همان گونه که ایتالو کالوینو معتقد است که امروز تمام شهرهای جهان جهنم هستند و هیچ تفاوت نمی‎کند که این شهر در کجاست و معتقد است به دو شیوۀ برخورد با شهر . یک شیوه این که این قدر در شهر رفت و آمد داشته باشیم تا عین خود شهر شویم و دیگر رنج نبریم و مثل شهر و همگان خواهیم بود اما دیگر تمام حساسیت‏هایمان را از دست خواهیم داد و این بهایی است که می‏پردازیم و شیوۀ دیگر که رضا قیصریه آن را برگزیده ،گشتن و یافتن جایی است کمتر جهنم گونه. پرورش دادن و یافتن این نقطه و کند و کاو در آن و محاط کردنش در وجود خویشتن و به ثمر رساندن آن کاریست که رضا قیصریه انجام می‏دهد.

نادیا معاونی سخنران بعدی بود که مروری داشت بر زندگی و آثار رضا قیصریه.

سال ۱۳۶۵ پس از فارغ‌التحصیلی از کشور ایتالیا و مراجعت به ایران  در پی ملاقاتی با وابسته فرهنگی ایتالیا پروفسور بلونه جهت تدریس از طرف سفارت ایتالیا به گروه زبان ایتالیایی دانشگاه تهران معرفی شدم. در آن سال آقای دکتر رضا قیصریه که ییش ازان با انجمن فرهنگی ایتالیا همکاری داشتند، تدریس در گروه زبان ایتالیایی را در پیش گرفته بودند و بدین نحو آشنایی و دوستی ما آغاز شد و آینده حرفه‌ای هر کدام که از دانشگاه‌ها و رشته‌های متفاوتی می‌آمدیم با یکدیگر گره خورد.

دکتر رضا قیصریه متولد تهران است. جهت تحصیلات به کشور اتریش رفت. خودشان تعریف می‌کنند: “در وین طب می‌خواندم اما با نا‌موفقی کامل.

اعتراف می‌کنم اصولا علاقه‌ای به آن نداشتم اما رسم زمانه این بود که به خارج از کشور می‌رفتی تا تحصیل کنی یا باید دکتر می‌شدی یا مهندس غیر از این متصور نبود. یادم می‌اید در جلسه‌ای با حضور سرپرست دانشجویان ایرانی یکی از دانشجویان گفت که جنگلبانی می‌خواند، همه دانشجویان تعجب کردند حتی خندیدند. سرپرست دانشجویان تمسخرآلود پرسید: خب درست را که تمام کردی می‌خواهی چه کاره شوی؟ دانشجو گفت تارزان در جنگل.”

نادیا معاونی ـ عکس از ژاله ستار

نادیا معاونی ـ عکس از ژاله ستار

در سال ۱۹۶۵ راهی ایتالیا شده و به شهر رم رفتند. آن سال از نظر تاریخی اغاز تغییرات بزرگ در جامعه ایتالیا بود، به عبارتی ایتالیا شروع کرده بود به پوست انداختن که باعث دگرگونی‌های زیادی در  رفتار و کردار اجتماعی و اصولا به وجود آمدن دیدهای جدیدی در سطح جامعه ایتالیا شده بود که ایتالیای امروز آن کردارها را قرون وسطی تلقی می‌کند و این دگرگونی‌ها در ابتدا از دانشگاه شروع شد و کشیده شد به محیطهای فرهنگی و هنری. این همه در پایان سال‌های ۱۹۶۹ بود: حرکتهای نوین دانشجویی و کارگری در محیطهای دانشگاهی و کارگری.

دکتر رضا قیصریه در دانشگاه علوم سیاسی دانشگاه ساپینزا ثبت نام کرده بودند. ابتدا می‌خواستند روزنامه نگاری بخوانند اما شنیده بودند در دانشگاه رم چنین رشته‌ای وجود نداشت و باید به شهر پروجا می‌رفتند، اما در آنجا مدرسه روزنامه نگاری بود که ارزش مدرسه ای داشت نه دانشگاهی، بنابراین در رم ماندند و علوم سیاسی را ادامه دادند.

وقایع جامعه ایتالیا که گهگاهی بسیار رادیکال می شد همچون آزمایشگاه کمکی بزرگ بود برای دیدن از نزدیک حوادث، یعنی به نوعی درسهای تجربی بود وبه عبارت دیگر تئوری در دانشگاه و پراتیک در جامعه. در سال ۱۹۷۶ فارغ التحصیل شدند. در فاصله تا فارغ‌التحصیلی فرصتی برایشان پیش امد یعنی پیشنهادی برای ترجمه بعضی از آثار صادق هدایت  که انشارات فلترینلّی در سال ۱۹۷۶ با عنوان ” سه قطره خون “چاپ کرد که در سال ۲۰۰۶ دوباره چاپ شد.به عقیده دکتر قیصریه این ترجمه ها از عوامل موثر علاقه ایشان به ترجمه ادبی شد منتها این بار از زبان ایتالیایی به فارسی که در همان ایتالیا آغاز کردند با ترجمه” روز جغد” از لئوناردو شاشا که پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۵۸ چاپ شد.

gharch 2

در بازگشت به ایران دکتر رضا قیصریه در پی هکاری با انمجن فرهگی ایتالیا  در سال ۱۳۶۵ تدریس در گروه زبان و ادبیات ایتالیا یی در دانشگاه تهران را آغاز کردند و  پس از تاسیس رشته مترجمی زبان ایتالیایی  دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال در سال ۱۳۶۶ به تدریس در آن دانشگاه پرداخته و بعدها به عضویت هیئت علمی آن درآمدند. ترجمه آثار ایتالیایی در دهه ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ همچنان ادامه پیدا کرد و آثار گوناگونی را از نویسندگانی چون آلبرتو موراویا، دینو بوتزاتی، فرناندو پی وانو، ایتالو کالوینو، لوییجی پیراندلو، استفانو بنّی و نویسندگان جوانتری چون ملانیا مادزوکو، مارکو لودلی و همچنین نمایشنامههای از آئورلیو پس، لئوناردو شاشا، ادواردو د فلیپّو و لوییجی پیراندلّو ترجمه کردند.

دکتر قیصریه در مصاحبه‌ای اظهار داشتند در میان این نویسندگان بیش از همه آلبرتو موراویا را می‌شناسند و کارهایش را دوست دارند.چون خود را به شیوه داستان سرایی او نزدیک می بینند.

موراویا این نویسنده بزرگ ایتالیایی به عقیده ایشان تنها یک نویسنده نامدار نیست بلکه یک منتقد اجتماعی است. شاید از این رو دکتر قیصریه در کارهای تالیفی خویش مجموعه هفت داستان که در سال ۱۳۷۲ برنده قلم زرین مجله گردون شد و رمان کافه نادری که خوانندگان بسیاری جلب کرده و به کرات توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسید از تیپ روایت گری  موراویا تاثیر گرفته‌اند. در پاسخ این سوال که خودشان در این مورد چگونه فکر می‌کنند؟ دکتر قیصریه اظهار داشتند: “از موراویا تاثیر گرفته‌ام چون سبک و سیاق نوشتن او را دوست دارم.”

دکتر رضا قیصریه در سال ۱۳۸۳ برای ترجمه آثار ایتالیایی و مقالاتی در مورد ادبیات، سینما و تئاتر ایتالیا به زبان فارسی جایزه‌ای برای ترجمه از وزارت فرهنگ و میراث فرهنگی ایتالیا دریافت کرد.»

در ادامه خانم معاونی فهرستی از ترجمه‎ها و تألیف‎های دکتر قیصریه ارائه داد و افزود: دکتر رضا قیصریه در طی این سالها سخنرانیهای متعددی نیز داشته اند از قبیل:

“عصر روشنگری در ایتالیا” در دانشگاه شهید بهشتی

سخنرانی با ارائه مقاله ” در باره ترجمه” در نخستین همایش منطقه ای اموزش زبان ایتالیایی سال ۱۳۸۶ و همچنین سخنرانیها ی دیگر در دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه ازاد اسلامی واحد تهران شمال و در همکاری با بخش فرهنگی سفارت ایتالیا در مدرسه ایتالیایی ها در تهران “پیترو دلاواله” در باره نویسندگان ایتالیایی و بارها به عنوان استاد نمونه و پزوهشگر نمونه دانشکده زبانها ی خارجی برگزیده شده اند.

لوکا جانسانتی و دکتر کارلو چرتی ـ عکس از سینا شاه محمدی

لوکا جانسانتی و دکتر کارلو چرتی ـ عکس از سینا شاه محمدی

سخن از وصف خاطرات و توصیف خصوصیات اخلاقی دکتر قیصریه در فرصتی کوتاه نمی گنجد. در طی این سالهای همکاری و دوستی با ایشان به راستی در یافته ام که “درخت هر چه پربارتر سربه زیرتر”کما اینکه ایشان با برگزاری این مراسم شبی اختصاص یافته به خود”شب رضا قیصریه” مخالف بوده اند و نظرشان این بود که شبی در باب ترجمه برگزار گردد.

به راستی همیشه فروتن و افتاده هر که را در عرصه ترجمه ادبیات ایتالیایی وارد گشته و گام برداشته یاری و حمایت کرده اند. از جمله خود من که وقتی اولین کتاب ترجمه خویش “رمان یوزپلنگ” را می خواستم به چاپ برسانم، با لطف و محبت ایشان به ناشر معرفی گشتم. اما نه تنها من تک‌تک همکاران،دوستان و دانشجویان ایشان از این لطف و محبت برخودار بوده اند، چه بسا ساعتهای متوالی که با صبر و شکیبایی وقف شنیدن، خواندن و یا تصحیح داستان های ترجمه شده از سوی دیگران نموده اند و به عنوان یکی از پیشکسوتان عرصه ترجمه آثار ایتالیایی همواره حامی و پشتیبان هر که پا به این عرصه گذاشته است بوده اند و به جرات می گویم که در این راستا هیچ کس از ایشان جواب”نه ” نشنیده است. همین شیوه و مرام ایشا در امر تدریس و آموزرش زبان ایتالیایی و فن ترجمه بوده است. با کلام نافذ خود با طنزی دلنشین و به جا که خاصه خودشان است و تمام دوستان، دانشجویان و آشنایان به آن واقفند همیشه در دلها رسوخ کرده و جایافته اند.

gharch

دکتر قیصریه فردی متعهد تابع اصول اخلاقی درست می باشند که شاید کمتر اقبال مواجه شدن با چنین اشخاصی را بیابیم، هرگز چشم به منافع دنیوی نداشته اند و هیچگاه مشاهده نکرده ام دنبال جاه، مقام و کسب آوازه و شهرت باشند و در این راه بخواهند دیگران را خار و زبون کرده و از آنها برای پیشرفت خویش بهره جویند، چه بسا شاهد پست و مقامهایی که به ایشان پیشنهاد شده است بوده ام که نپذیرفته اند. انسانی فرهیخته، آزاده و فارغ از قید و بندهای نا به جا که عزتمندی ادمی را برتر از منافع مادی جهانی می داند و من به سهم خویش به دوستی و همکاری با ایشان مباهات می کنم.»

مسعود کازری آخرین سخنران این شب بود که از آشنایی و کار با رضا قیصریه حکایت کرد:

حضور مهمانان گرامی سلام عرض میکنم، لازم است به سهم خود از آقای چرتی رایزن محترم فرهنگی و خانم مره‏او مدیر محترم مدرسه، که امکان برگزاری این نکوداشت را فراهم آوردند و آقای علی دهباشی، مدیر محترم نشریه و شب‏های ماندگار بخارا هم تشکر کنم.

وجود کتاب مهناز در یوسف‏ آباد که تنها کتابفروشی نبود، بلکه به عنوان پاتوقی فرهنگی با حضور نویسندگان و مترجمان بنامی همچون آقای قیصریه و دوستانی مانند آقای منوچهر افسری شکل‏ دهندة روابطی بود که تا به امروز پایدار مانده است. به یاد دارم تا پیش از آشنایی با آقای دکتر قیصریه فقط از عینک آفتابی استفاده می‏کردم، اما در حال حاضر هم عینک نزدیک‏ بین دارم هم عینک دوربین. البته تقصیر این شرایط به گردن آقای رضا قیصریه نیست، زمان طولانی آشنایی و ارادت این شرایط را به وجود آورده است.

آقای قیصریه معلم کلاسِ درسِ فرهنگ، با آداب و رسوم آن است. اعتقاد و اعتماد به کار گروهی، دیدن دیگران، میدان دادن به جوانترها، یاد دادن و یاد گرفتن از دیگران، آموزش‏های اوست. شناخت از ادبیات، سینما، تئاتر و علوم سیاسی، قیصریه را به مترجمی توانا تبدیل کرده است. ترجمه‏ هایی که حاصل درک جامع از زبان و فرهنگ مبدأ و مقصد است. آقای قیصریه در اوایل دهة هشتاد با انتشار رمان کافه نادری به قلم خودشان و ترجمة کافة زیر دریا، عنوان کافه و فضای کافه‏ نشینی را دوباره زنده کردند و شاید بتوان به معنی دیگر زنده کردن فضای گفتگو و تفاهم فرهنگی نیز نامید.

goosale

با شکل‏ گیری طبقه‏ بندی حرفه‏ای و موضوعی در کتاب خورشید و راهنمایی‏ های دکتر قیصریه توجه به ادبیات ایتالیا بیشتر شد، به صورتی که متوجه شدیم جای یک مجموعة ادبی منسجم با ترجمة خوب از زبان اصلی ایتالیایی، به عنوان شاخه‏ ای مهم از ادبیات جهان، در ایران خالی است.

امروز با گذشت ۱۲ سال که از شکل‏ گیری این مجموعه می‏ گذرد، خوشحالم توانسته‏ ایم با انتخاب‏ هایی متناسب و همکاری بهترین مترجمان زبان ایتالیایی حدود ۴۰ عنوان از برجسته‏ ترین آثار نویسندگان ادبیات ایتالیا را منتشر کنیم. در روند انتخاب آثار و معرفی مترجمان و مراحل مقابله و ویرایش از وجود آقای قیصریه بسیار استفاده برده‏ ایم.

خاطره‏ ای کوتاه از شرایط انتشار کتابی با ترجمة آقای قیصریه را که البته از زبان انگلیسی انجام شده تا چشمه‏ ای از شیوه و کار ایشان باشد، بازگو میکنم.

مسعود کازری ـ عکس از ژاله ستار

مسعود کازری ـ عکس از ژاله ستار

اواخر سال ۱۳۸۸ در ملاقاتی درخواست بازچاپ کتاب تپه‏ های سبز آفریقا، اثر ارنست همینگوی را از آقای قیصریه داشتم. سالها قبل این کتاب را خوانده بودم و حال که ناشرش وجود نداشت امیدوار بودم در کتاب خورشید منتشر شود. ایشان کتاب را بازنگری کردند و تحویل دادند. درضمن توضیحات مفصلی راجع به ویژگی این کتاب و تفاوت آن با سایر آثار همینگوی و اینکه دقت و حوصلة زیادی در نزدیک کردن این اثر به اصل کار همینگوی بکار برده‏اند، ارائه کردند.  کتاب حروفچینی مجدد شد و آمادة نمونه خوانی. اول خانم زهرا تعمیدی، سرویراستار انتشارات، کتاب را خواند. چند روزی با خودش کلنجار رفت و در آخر گفت این کتاب مرا آزار داد و شاید اگر منتشر نشود بهتر باشد. من هم کتاب را خواندم و با او کاملا موافق بودم. زیرا صحنه های دقیق شکار و وصف کشتن حیوانات و خشونت لابه‏لای سطرهای کتاب خواننده را از زندگی سیر میکرد و ما را می آزرد. یک سالی دست دست کردیم و جواب درستی برای آقای قیصریه نداشتیم. کتاب روی میز من بود و هر از گاهی چشمکی میزد. تا پس از گذشت یک سال و چند ماه، در سال ۱۳۹۰ و در حال و هوایی متفاوت، دوباره آن را خواندم. صحنه های توصیفی زیبای طبیعت و نظرات ادبی همینگوی همه و همه در این اثر وجود داشت. متوجه شدم که شکار ادبی یعنی چه و با ترجمة دقیق و هوشمندانة آقای قیصریه چه اتفاقی رخ داده است. کتاب آمادة انتشار شد و در سال ۱۳۹۱ به چاپ رسید.

kafe

حتماً این گفته را شنیده‏ اید که کتاب خوب، فیلم یا نمایش خوب تا مدت‏ها بعد در ذهن مخاطب به زندگی خود ادامه می‏دهد،  ترجمه‏ های آقای قیصریه نیز چنین هستند. شما با خواندن داستان‏های کافة زیر دریا از استفانو بنی، داستان‏های کوتاه کلاغ آخر از همه می‏رسد و قارچ‏ها در شهر اثر ایتالو کالوینو، من که حرفی ندارم از مجموعه داستان‏های رمی و همچنین داستان‏های طنز و سوررئالیستی گوسالة دریایی اثر ‏آلبرتو موراویا، داستان‏هایی را می‏خوانید که تا مدت‏ها در ذهن خود مرور می‏کنید. و دست آخر به نویسنده و مترجم، هر دو آفرین می‏گویید.

در پایان نوبت به رضا قیصریه رسید که سخنرانی‎اش را با تشکر از پروفسور چرتی و مجله بخارا و سفیر ایتالیا آغاز کرد و گفت:

« مجله بخارا امروز یک نهاد شده است و آنچه را که دربارۀ فرهنگ و هنر و ادبیات جهان انجام می‎دهد، کاری است که بعدها ما به اهمیتش پی خواهیم برد» سپس رضا قیصریه یادی از سحابی،محسن ابراهیم و بهمن فرزانه کرد و بعد بحثی مفصل را درباره مفهوم ترجمه ارائه داد و به نقش فردی مترجم اشاره کرد که مترجم باید آگاه بر نقش تاریخی و ادبی خود باشد و ضرب المثل ایتالیایی را مطرح کرد که می‎گوید:« مترجم خائن است» و افزود « به این معنا هرگز نمی‎توان ظرافت‎های ساختاری موجود در یک زبان را به دیگری منتقل و بیان کرد. نتیجه این که ترجمه همان حالت اقتباسی را به خود می‎گیرد، در حالی که چه در زبان ایتالیایی و چه در زبان فارسی ترجمه‎هایی وجود دارد که خلاف این گفته را ثابت می‎کند. در زبان ایتالیایی ترجمه‎ای موجود است از نویسنده بزرگ چزاره پاوزه از موبی دیکِ هرمان ملویل که به زیبایی از پس آن برآمده است.

رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

رضا قیصریه ـ عکس از ژاله ستار

در زبان فارسی هم ترجمه‎ای وجود دارد از بهمن فرزانه از رمان صد سال تنهایی مارکز ، یا رمان تاریخکه منوچهر افسری ترجمه کرده است یا رمان یوزپلنگ که خانم نادیا معاونی ترجمه کرده است. این نمونه‎هایی است از ترجمه‎های موفق. »

رضا قیصریه در خاتمه پیشنهاد کرد که یک شب خاص برای ترجمه‎های فارسی از زبان ایتالیایی با حضور مترجمین برگزار شود.

man ke

tapehazahir

kalagh

Ga

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 155 مشترک دیگر بپیوندید