محمد محمدعلی، راوی تنهایی.از تعداد معدود نویسندگانی بودند که هیچگاه دسته و لشکر و پشتیبان های گروهی و جریانی نداشتند. یعنی اگر کتاب هایشان به تعداد چاپ های قابل توجه می رسیده به خاطر مخاطبینی بوده که پیدا کردند.

محمد محمدعلی، راوی تنهایی/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، سی ام اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا، در پنجاه و سومین نشست خود،میزبان «محمد محمد علی»، داستان نویس معاصر بود.

در ابتدای این نشست، علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در جلسه، به خاطرات آشنایی خود با محمد محمد علی پرداخت:

“برای من جلسۀ امروز با جلسات گذشته تفاوت هایی دارد و آن این است که باید در سه موضع صحبت کنم؛ در موضع یک دوست و یک برادر و یک استاد. سمت هایی که آقای محمد علی بر گردن من دارند. آنچه که به سوابق آشنایی ما و از نگاه طنز اگر بگویم به قرن پنجم بازمی گردد، این است که من به عنوان یکی از کوچکترین اعضای انتشارات رواق از نظر سنی و سواد بودم. این انتشارات علاوه بر کارهای اجتماعی که می کرد – برعکس سایر گرایشات سیاسی که معمولا بنیانگذاران یک مؤسسه دارند و آن تحمیل عقاید سیاسی است- گرایش سیاسی نداشت. مثلا سر ویراستار آن، عبدالعلی فرزام، یکی از شخصیت هایی بود که تازه از زندان رژیم شاه بعد از دوران طولانی آزاد شده بود و از جهت فکری هیچ سنخیتی با گردانندگان این انتشارات نداشت اما این تحمل وجود داشت. تا اینکه تصمیم گرفتند در حوزۀ مسائل ادبی وارد چند نوع کار شوند که از جمله: ده مجموعه داستان و ده مجموعه شعر از شاعران نسل جوان آن روزگار که امروز همه از نام آوران شعر و داستان زمان ما هستند، منتشر شد که در آن زمان یا کتابی منتشر نکرده بودند و یا دومین کتابشان بود و … که آقای جلال سرفراز  و طاهرۀ صفارزاده و بسیاری دیگر، از آن جمله هستند. در آنجا اولین امکان آشنایی من با آقای محمدعلی فراهم شد که دومین کتابشان با عنوان «از ما بهتران » را در مؤسسۀ رواق منتشر کردند و بعد این دوستی با بنیانگذاران انتشارات  ادامه داشت و من هم به عنوان یک عضو کوچک که میان دست و پای این بزرگان می چرخیدم، این افتخار آشنایی برایم فراهم شد و تا به امروز که ادامه دارد  و در طی این آشنایی نسبتا طول و درازی که پیش آمد خاطرات زیادی از همۀ این بزرگان دارم اما آنچه که مربوط به آقای محمدعلی می شود و برای من و نسل من و دوستان هم سن و سال من مطرح است، سلوک و رفتار ایشان بود. آنچه که ما به عنوان اخلاق از آن یاد می کنیم. به تدریج پی بردیم که از یک خانوادۀ پرجمعیتی هستند با عنوان خاندان محمدعلی. خاندانی که بعد از سال های سی و دو تمامی اعضای آن به نوعی در مراحل تاریخی و سرنوشت ساز این سرزمین مشارکت داشتند و نسبت به مسائل ملی که پیش می آمد همانند ملی شدن صنعت نفت و … حساسیت ها و مشارکت های خود را ابراز می کردند. طبیعی است که این اتمسفر و فضا در فرزندان نسل بعد که آقای محمدعلی یکی از آن ها بود و خواهران و برادران ایشان اثر گذاشت و هر کدام را به نوعی متأثر ساخت. ایشان راه ادبیات را انتخاب کردند و از طریق ادبیات خواستند آنچه که بر سر این سفرۀ بلا و بر سر ما و ایشان و همۀ کسانی که رفته است را، شهادت بدهند. چه در عرصۀ داستان نویسی و چه زمینه های دیگر که کار می کردند و سفرنامه ها و گفتگوهایشان، این ویژگی در وجود ایشان و آثارشان بود.

دکتر جواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

دکتر جواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

بنابراین زمینۀ اجتماعی و خانوادگی استواری بود و در طول دورانی که کار کردند شاید از تعداد معدود نویسندگانی بودند که هیچگاه دسته و لشکر و پشتیبان های گروهی و جریانی نداشتند. یعنی اگر کتاب هایشان به تعداد چاپ های قابل توجه می رسیده به خاطر مخاطبینی بوده که پیدا کردند. چون در حوزۀ ادبیات چه شعر و چه داستان ما شاهد جریاناتی هستیم که به وجود می آید و گاهی پایدار و گاهی ناپایدار است. اما عموما نویسنده ای می تواند دوام داشته باشد و از فراز دهه ها عبور کند که خود مخاطب خود را پیدا کرده باشد و ایشان علی رغم اینکه در معرض گرایشات تند و تیز از هر نوعش بودند در معرض جریانات فکری ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیک در حوزۀ روشنفکری و غیر روشنفکری بودند اما از روز اول می دانستند که چه می خواهند و آن «ادبیات» بود. بنابراین در مقاطع حساسی که  شما در زندگی روشنفکری و داستان نویسی و شاعری نویسندگان و شاعران بزرگ ما می بینید که ناگهان تحت تأثیر یک جریانی گرایش تند و خاصی پیدا می کنند و بعد این گرایشات معمولا به هنر و ادبیات ضربه زننده است چون هنر و ادبیات تحمل این تندی ها و وابستگی های ایدئولوژیک را ندارد. ایشان هیچگاه این را نداشتند و یک اعتدالی در حوزۀ مسائل اجتماعی  وجود داشت و آن روحیۀ حقیقت جویی و عدالت خواهی همیشه بوده است و بستگی به توانشان گواهی خود از زمانه اشان را ارائه کردند. بنابراین در زندگی خانوادگی هم همینگونه بودند و این خیلی مهم است که بدون هیچ تلاطمی -که البته نقش همسر ایشان را نباید فراموش کرد – توانستند این کشتی را در دریای طوفان زده به سرانجام برسانند. و جای خالی فرزندانشان، شقایق و مهرنوش هم در این جلسه خالی است که در آن سوی دریاها و اقیانوس ها به تحصیل و زندگی مشغول هستند. بچه هایی که به هر حال در این محیط آشفته و اجتماعی ما، زیر نظر این پدر و مادر بالیدند و به یک زندگی منطقی و آرام و متعادلی رسیدند و این راه را ادامه می دهند”

در ادامه فیلم مستندی  با عنوان «روایت قاب روبرو» به کارگردانی روجا چمنکار در وصف زندگی محمد محمدعلی به نمایش در آمد.

در بخشی دیگر، علی دهباشی از دکتر جواد مجابی و اسدالله امرایی دعوت کرد که به بحث و گفتگو با نویسندۀ رمان «نقش پنهان» بپردازند:

محمد محمدعلی، در این جلسه با اشاره به سخنان محمود ثنایی( شهر آشوب) آغاز نویسندگی خود، گفت:

“برای آن دوست دار تنهایی و کلمه. در پاسخ به یک پرسش قدیمی و کلیشه عرض می کنم برای من در آغاز کلمه نبود. تنهایی بود. من بودم و تنهایی و تنهایی و آن افق بی انتهای تنهایی. او بود و تنهایی و آن وسعت بی انتهای تنهایی. کلمه باعث فراموشی تنهایی من و تو نشد. تنهایی در درون من و تو بالید. کلمات را در خود هضم کرد و گاهی هم مغلوب آن شد. کلمات درد ما را تسکین دادند. نگام تبادل کلمات تنهایی وسعت یافت و رنگ و وارنگ شد اما کماکان تنهایی ماند و ماند و ماندگار شد و شد جزو سرنوشت آدمی. بعضی ها به تنهایی عادت کردند بعضی ها به کلمات و بعضی ها هم معتاد هر دو شدند. بعضی ها جان به سلامت در بردند. کلاس پنجم ابتدایی معلم خط و نقاشی و ادبیات فارسی با دیدن اولین نوشتۀ خش دار و مخدوش من گفت خدا عاقبتت را به خیر کند! موهای سفیدی داشت و سیبیل های زرد. مردی تنها و پر از درد. با عینک دسته قهوه ای سوخته مثل حالای خودم بود. به ظاهر من عاقبت به خیر شدم و او به ظاهر در تنهایی مرد. می گفت تنهایی در بی کسی نیست، در بی هم زبانی و بی همدلی است. یادش گرامی! اسمش شهر آَشوب بود که نه محمود ثنایی. ترانه سرای رادیو ایران در عصر نخست وزیری علی امینی بود. کلمات کمی گفت و تنهایی پر شماری را هضم کرد. گاهی که در آیینه خیره می شوم آرام می آید کنارم گاه لب ورچیده و گاه همراه لبخند. آرزو می کنم او را جای خودم می دیدم. آخرین بار که آرام آمد و آرام رفت گفت هیچکس جای هیچکی نیست. آدم ها جزایری تنها هستند با خطوط اتصال کم و زیاد. من با تو متصل شده ام به شبکۀ دوست. سلام مرا به دوستانت برسان. من امروز به واقع متصل شده ام به شبکۀ دوست! جناب دهباشی محبت کردند و در همین مدت کمی که در این حوالی بودیم این جلسه را تشکیل داد و روز اول هم گفت که پرسش و پاسخ است و من هم با این یادداشت کوتاه به یکی از پرسش هایی که این روزها با آن چندین و چند بار مواجه بودم، پاسخ دادم.”

محمد محمدعلی

محمد محمدعلی

سپس دکتر جواد مجابی از آشنایی و خاطراتش با محمد محمد علی و خصوصیات آثار ایشان سخن گفت:

“خیلی خوشحالم که در جلسۀ نکوداشت دوست عزیرم محمد محمدعلی حضور دارم و در واقع نکوداشت زیبندۀ این انسان نیکوست. چون بسیاری بزرگداشت هایی می بینیم که بزرگی در آن نیست. اما صمیمیت و قدرت حرفه ای محمد محمدعلی در نویسندگی برای او جایگاهی در ادبیات ایران پدید آورده که این نکوداشت شروع شناخت نویسنده ای است که تمام عمر را صادقانه صرف ادبیات کرده است. من برای آغاز سخن به نکته ای کوتاه اشاره می کنم و آن اینکه آقای محمدعلی از جوان ترین نویسندگانی است که یک دورۀ تاریخی را می بندد. یک دورۀ تاریخی که از زمان مشروطیت آغاز شده است و تا ۱۳۶۰ رسیده است و از ۱۳۶۰ یک دورۀ دیگری شده است در این دوره ای که مقصود من می باشد چند خصیصه در نویسندگانش به طور مشترک وجود دارد: آرمان گرایی، مردم گرایی، در میان مردم زیستن و برای فرهنگ این مملکت کار کردن و تمام زندگی را با نوعی ایثار صرف حرفۀ نویسندگی کردن و هیچ توقعی نداشتن. عنصر اصلی این دوران به جز مسألۀ انسانگرایی و مردم گرایی مسألۀ فرهنگ ایران است. محور اصلی اندیشه اشان فرهنگ این مملکت و فرهنگ این مردم و موضوع آن زندگی این مردم است و بعدها از دهۀ شصت به بعد ارتباطات جهانی گسترده تر می شود و منابع را از ادبیات جهانی می گیرند و شکل آن دیگر متفاوت است ولی باز در دوره ای که نسلی دیگر یک سنت ادبی را ادامه می دهند و رشد می دهد؛ آقای محمد علی از نخبه های نیرومند این دوره بوده است. اما ویژگی مشترک آن ها توجه به فرهنگ و مردم و تعریف زندگی مردم و تسلط به ادبیات و زبان و سنت های دیرین یک فرهنگ و زبان که دارای شاهکارهای ادبی است، می باشد.

دکتر جواد مجابی از آشنایی اش با محمد محمدعلی می گوید

دکتر جواد مجابی از آشنایی اش با محمد محمدعلی می گوید

شاید آشنایی من با آقای محمد علی از جلسات کانون نویسندگان شروع شده باشد. به هر حال ایشان از فعالان کانون نویسندگان بودند و بنده هم در آنجا بودم. ولی آنچه که باعث دوستی مستحکم ما شد که تقریبا تا امروز ادامه دارد،ماجرای گروه سه شنبه است. به رغم آنچه که آقای محمدعلی از تنهایی گفتند ایشان یکی از فعال ترین اشخاص اجتماعی هستند و این از پارادوکس های شخصیت هر هنرمندی است که در کنار اینکه شیفتۀ تنهایی است و در خلوت خود به خلق آثارش می پردازد، به فعالیت اجتماعی نیز اهمیت می دهد و این فعالیت اجتماعی آقای محمد علی هم در گروه سه شنبه و هم در کانون نویسندگان و هم در گروه پنجشنبه نمود داشته است. گروه پنجشنبه جلسه ای بود که آقای گلشیری داشتند و این ها بعد از انقلاب داستان نویسی نسل پیشین را زنده نگه داشتند و با خلق و بررسی دقیق آثار توانستند اجاق آن را روشن نگه دارند. اما ترجیح می دهم که از گروه سه شنبه صحبت کنم. در ۲۴ دی ماه ۱۳۶۴، چند نفر از نویسندگان از تنهایی به جان می آیند و اینکه در اسارت خلوت خود هستند و ارتباطات اجتماعی ندارند و بیم آن است که از یادها فراموش شوند؛ باعث می شود دور هم جمع شوند. اسماعیل رها و  آقای محمد علی و …. این ها با هدف بحث گفتگو و نقد شعر و ادبیات و خوانش آثارشان گرد هم آمدند. درست در دوره ای که فعالیت های سیاسی تند و تیز است این گروه به ادبیات به مثابۀ یکی از کارهایی که باید بدان بپردازند توجه می کنند و بعدها عمران صلاحی و عظیم خلیلی به این جمع اضافه می شوند. در اردیبهشت ماه محمد مختاری و خرداد ماه، من وارد این گروه شدیم. ما یک گروه ده یازده نفری بودیم که به مدت یازده سال به طور مداوم جلساتی داشتیم. این از آن نظر اهمیت دارد که این روزها یکی از حسرت هایی که بچه های جوان دارند این است که می گویند ما نمی توانیم با هم بنشینیم و چند جلسه ای صحبت کنیم و هم فکری داشته باشیم و من همیشه می گویم که شما یک مبصر بالای سرتان ندارید! مبصر ما فرهنگ بود. ما با تمام تفاوت هایی که با هم داشتیم در یک مسأله تفاهم داشتیم و اینکه به ازای فرهنگ ایران هر نوع اختلافی را می توانستیم حل کنیم. در طول این یازده سال به واسطۀ این بحث ها همه متحول شدیم. عمران صلاحی از کسانی که بیشتر به فکاهی نویس مشهور بود به یک طنز نویس درجۀ یک شهرت یافت. مختاری از کسی که دشوار نویس بود به یک مقاله نویس و نظریه پرداز ادبی تبدیل شد. محمد علی هم همینطور. من تصور می کنم که همۀ ما به این دلیل رشد کردیم که آزادانه سخن می گفتیم و انتقاد کرده و برای فرهنگ کشور تلاش می کردیم و توقعی از جایی نداشتیم و ضریب تحملمان بالا بود. بعدها وقتی که دوباره در کانون فعال شدیم از افرادی بودیم که در برابر هر انتقاد و مخالفتی سطح تحمل بالایی داشتیم و این حاصل آن جلسات ادبی بود. در جلسه که چند ساعتی مسائل جدی بود و بعد ساعاتی به جلسات دوستانه اختصاص می یافت. آنچه که خیلی اهمیت داشت این بود که آدم های بسیار متفاوتی در این جمع بودند اما در آن جمع وجه اشتراک و راهنمای ما، ادبیات بود نه مسائل سیاسی و هیچگاه در تبادلات سیاسی یکدیگر کنجکاوی نمی کردیم. تنها نکته و هدف این بود که کتابی که به عنوان مثال از آقای محمدعلی منتشر شده بود را بخوانم و اگر نقد و نکته ای بود مطرح کنم. بی هیچ تعارفی و ما نمی رنجیدیم و اساس کار ما بر پایۀ نرنجیدن بود.

صحنه ای از دیدار و گفتگو با محمد محمدعلی

صحنه ای از دیدار و گفتگو با محمد محمدعلی

در طول این سال ها من متوجه شدم که آقای محمد علی چند خصیصۀ معین دارد که ویژۀ خودش است. یکی اینکه همانطور که زندگی می کند و همانطور که با صراحت و شفافیت می نویسد و بین تنهایی عظیم نویسنده با زندگانی اجتماعی هنرمند در نوسان است، کارهایش به سوی نوعی نگرش عمیق اجتماعی می رود و نوشته ها اگرچه ظاهر ساده ای دارد ولی در عمق به مسائل اساسی این جامعه، از جمله: مرگ و عشق و مبارزه می پردازد،  و دوم اینکه ایشان هیچگاه با قطعیت سخن نمی گوید و این نگاهی که طیفی از احتمالات را در نظر می گیرد و می گوید که هیچگاه به حقیقت نمی رسیم اما می توانیم با حقیقت روبرو شویم و در بسیاری از نوشته هایشان این قضیه وجود ندارد که بگویند من به حقیقت رسیدم و این اجازه را به خواننده اش می دهد که با این بلند نظری با قضایای زندگی روبرو شود و اگر ادبیات چیزی است که به درد زندگی بخورد این باید یکی از درس هایی باشد که این نویسنده به خوانندگانش می دهد. اینکه انسان اندیشه ورز شخصی است که از زوایای مختلف به یک مسأله می پردازد. از تواضع و صمیمت دوست خود می گویم که در تمام این سال ها با یک تواضع و فروتنی که بخشی از خردمندی است با مسائلی که مورد علاقه اش نبوده است اما فکر کرده که می تواند دربارۀ آن ها فکر کند، روبرو می شد. و یکی از ویژگی های آقای محمد علی تعادلی بود که در کارهایشان وجود داشت و ما را به یک نوع میانگین رفتاری و فکری فرا می خواند. در کانون نویسندگان به شدت فعال بوده است. نه بابت تندروی های این کانون بلکه یک اتحادیۀ صنفی که نویسندگان را حمایت کند تا بتوانند کارشان را درست انجام دهند. روحیۀ متعادل داشتن در این روزگار بسیار دشوار است چرا که روزگار بر ما سخت می گیرد و ما از کوره در می رویم. ایشان با صبوری با قضایا روبرو شده است و دشواری های بسیاری در زندگی داشته است ولی هیچگاه این قضایا کوچکترین خللی نه در رفتارش و نه نوشته هایش پدید نیاورده است. هیچ وقت خم به ابرو نیاورد و ادبیات برای او یک حس درونی است نه وسیله ای برای شناساندن خود به دیگران.”

سپس، محمد محمد علی در ادامۀ سخنان علی دهباشی و دکتر جواد مجابی از شخصیت‎های داستان‎های خود گفت:

“امروز به واقع برای من شکل دیگری گرفت! کسانی از مقاومت من صحبت کردند که خود اسطورۀ مقاومت هستند. این خیلی مهم بود که دکتر مجابی و آقای دهباشی روی این بخش از زندگی من که قبل تر حتی بدان فکر نکرده بودند، صحبت کردند. آدم ها زندگی اشان را می کنند. در قسمت هایی از زندگی، سر از آب بیرون می آوردند و می شنوند و نگاه می کنند و دوباره به زندگی باز می گردند. آن بخشی که آقای دهباشی و جناب مجابی مطرح و به نوعی برجسته کردند برای من خیلی مهم بود. به واقع همین است که وجود آن زندگی غیر منطقی در کنار آدم های منطقی را باور داشتم. حال من که داستان می نویسم زندگی غیر منطقی ام باید در کتاب ها باشد. بیرون از کتاب زندگی غیر منطقی من چه معنایی پیدا می کند در کتاب است که من می توانم هر کاری را به آن صورت که دلم می خواهد انجام دهم و شخصیت هایی که داشتم هیچ یک آدم های منطقی به آن معنا نبودند. مثلا نزدیک صد شخصیت درباره اشان نوشته ام و هر کدام از شخصیت ها ویژگی های خاص خود را دارند که آمده و کارهای عجیبی هم انجام دادند که با زندگی عادی من منطبق نبوده اند.”

در بخشی دیگر از این گفتگو اسدالله امرایی درباره‎ی داستان نویسی محمد محمد علی چنین گفت؛

“در مورد داستان نویسی آقای محمد علی باید بگویم. یک نکته ای در داستان «کلیسای جامع» ریموند کارور هست که شخصیت ها با هم صحبت می کنند و در این گفتگو اشاره ای به نویسنده ای دارند که در سرما گیر افتاده و در حال مرگ است و یک قوطی کبریت دارد و یک مقداری هیزم که قصد دارد بدین وسیله نجات یابد. برخی از کبریت ها خیس هستند و برخی تا روشن می شوند خاموش می شوند. و آخرین کبریت را که می زند و زیر شعله می گیرد ، هیزم ها شعله ور می شوند و برق شادی در چشمان این کاراکتر نمایان می گردد. دستش را جلوتر می برد تا گرم شود اما مقداری برف روی آتش می افتد و آتش خاموش می شود. هیچ توضیح دیگری در داستان نیست و داستان تمام می شود منتهی نویسندۀ داستان که ریموند کارور است در هیچ قسمت از کتاب به نام نویسندۀ این داستان اشاره ای نمی کند. اما ما که خوانندۀ ادبیات هستیم و آشنا با این داستان، می دانیم که این همان قصۀ «در تلاش آتش»  نوشتۀ جک لندن است. راوی می گوید که امروز دیگر از این داستان ها نمی نویسند و بین زمان داستان  خط می کشد و می خواهد بگوید ما در دوره ای دیگر داریم زندگی می کنیم. از این مقدمه می خواهم به داستان آقای محمد علی بازگردم. داستان های آقای محمد علی، داستان های زندگی هستند و به ما نمی گویند که چه خبر است و توضیح نمی دهند بلکه این داستان ها را به ما نشان می دهند. یک وجه آن به اینکه این زندگی را زندگی کرده است، بازمی گردد. داستان های آقای محمد علی داستان های طبقۀ متوسط و عمدتا کارمندانی هستند که ما با خیلی از آن ها آشنا هستیم. آنقدر آشنا هستیم که می توانیم دنبال این آدم ها بگردیم و تشخیص دهیم که این آدمی که سیبیلش از لب میزش بیرون زده است کیست؟ این آدمی که پشت میزش خوابش برده یا نشسته و از شاهنامه حرف می زند، کیست؟ در واقع بدون اینکه به ما توضیحی دهد، می بینیم که شخصیت هایی باور پذیر را خلق می کند که در زندگی روزانۀ ما حضور دارند و هیچ کار خارق العاده ای انجام نمی دهند و تنها، زندگی می کنند. هنر نویسنده این است که این زندگی ها را برای ما باورپذیر می کند. شما می توانید ملال زندگی روزمرۀ کارمندی را در داستان های آقای محمد علی ببنید. داستان آدم هایی که مبارزه و تلاش می کنند که در واقع از یک جامعۀ تو سری خورده، خود را بالا بکشند. پیروزی ها و شکست هایشان را می بینید و باور می کنید. شاید در واقع هنر آقای محمد علی در این نشان دادن ها و برجسته کردن آدم ها باشد. آدم هایی که از یاد شما نمی روند و شما خیلی راحت می توانید با آن ها ارتباط برقرار کنید. البته آقای محمدعلی بخصوص در این سه چهار کاری که به اساطیر پرداخته اند – چون قبل ها می بینیم که آثار ایشان عمدتا در بخش رئالیسم و زندگی جامعه است – فکر می کنم در سه گانۀ «آدم و حوا » و «جمشید وجمک»  و «مشی و مشیانه»، به جایی می رسد که سعی دارد کُدهایی به ما بدهد. وقتی به داستان هایشان بازمی گردیم این کدها خود را نشان می دهند  و به نوعی برای این داستان ها و روی آوردن به اساطیر و توضیح و تفسیر اساطیر راهنما هستند. در آثار نویسندگان ما متأسفانه این نوع نوشتار، خیلی کم است و یا عمدتا به شکل تحقیقات دانشگاهی و آکادمیک و پایان نامه ها بوده است یا خود اسطوره بوده است. در حالی که ایشان این اسطوره ها را تبدیل به داستان کرده اند.”

دکتر حواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

دکتر حواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

در بخشی دیگر از این مجلس، محمد محمدعلی به سوالات حاضرین و اساتید و دانشجویان و هنرمندان حاضر، پاسخ گفت:

علی دهباشی: آقای عبدالحمید صمد از نویسندگان معاصر تاجیک از شهر دوشنبه گفتند که از شما دربارۀ وجه تسمیۀ رمان مشی و مشیانه سوال کنم. گفتند در هیچ جا مصاحبه ای ندیدم که شما در زمینۀ پشت این رمان که به اسطوره ها و تاریخ بازمی گردد و برای ما نویسندگان تاجیک مهم است، سخن گفته باشید.

محمد محمدعلی: البته چندین و چند مقاله چاپ شده است. یک تز فوق لیسانس در مورد مشی و مشیانه در دانشگاه مشهد ارائه شد.  ولی به هر صورت آنچه که من فهمیدم در این منطقه و حوزۀ جغرافی که شاید بتوانیم بگوییم حوزۀ فارسی زبان است و بخشی از هند تا تاجیک و افغانستان و دیگر کشورهای آذربایجان که فارسی زبان بودند را در برمی گیرد؛ پیش از تاریخ مثل باقی جاهای دنیا مردم به دنبال هویت خودشان بودند که ما کجا به دنیا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت و این یک پرسش ابدی ازلی است و هنوز هم ذهن ما را درگیر کرده است. علومی که وجود دارد به تنهایی پاسخ نهایی را برای ما بازگو نمی کنند و دلشان می خواهد که از طریق تاریخ و اسطوره ها و افسانه های کشورهای خودشان صاحب این هویت شوند این منطقه به طور کلی پیش از ورود ادیانی مثل یهودیت و مسیحیت و اسلام و حتی زرتشتی به نوعی اعتقاد برای آغاز پیدایش جهان رسیده بودند و ما آن را در گوشه و کنار جاهای مختلف می بینیم. یکی از آن هایی که خیلی مشهور هست آدم و حوای ایرانی – آریایی است که در هند هم اسامی دیگری دارد و در ایران مشی و مشیانه بوده و در تاجیکستان و ازبکستان و … آدم و حوا را مشی و مشیانه می بینند و وندیداد و در کتاب اوستا نشانه هایی از این نوع تفکر برای پیدایش زمین و از اولین انسان هایی که بر روی کرۀ زمین آمده اند، سخن به میان آمده است و منابع مهم تری است که بخش زیادی را در کتاب کریستن سن می توان دید که دکتر مهرداد بهار به تفسیر در مورد این مسأله صحبت می کند و دیگرانی هم هستند که در مورد این مشی و مشیانه که در واقع آدم و حوای ایرانی – آریایی است، صحبت کرده اند.”

علی دهباشی پرسش های رسیده به مجله بخارا را مطرح می کند

علی دهباشی پرسش های رسیده به مجله بخارا را مطرح می کند

دهباشی: در مورد این رمان های سه گانه آیا ترتیب خواندن وجود دارد یا به طور مستقل می توانیم  این سه اثر را مطالعه کرده  و با آن ارتباط برقرار کنیم؟

محمد محمدعلی: می تواند ترتیب داشته باشد. یعنی اگر این سه را در یک ترتیب تقویمی –  تاریخی بگذاریم، می شود: مشی و مشیانه، جمشید و جمک و آدم و حوا.  ولی اگر ترتیب توضیحی – تشریحی در نظر بگیریم، می شود: آدم و حوا، مشی و مشیانه و جمشید و جمک. که من این دومی را در نظر گرفتم و به عبارت دیگر شاید در هر شکل جمشید و جمک جلد پایانی باشد که ما از داستان جمشید که در واقع پادشاه سازندۀ نوروز هست تا حدودی وارد تاریخ می شویم و از اسطوره و افسانه عبور می کنیم. هنوز هم البته این فاصله ها پر نشده است و این را اضافه بکنم که بحث ما بحث هویت شناسی بود. ملت ها دنبال هویت خود می گردند که به تاریخ برسند. مثلا تاریخ ما از چه زمانی آغاز می شود؟ همۀ این ها به صورت شفاهی بوده و سینه به سینه می گشته و چشممان هم به دست مستشرقین بوده است که متون خطوط میخی را بخوانند و چیزهایی به دست ما بدهند. حاصل کار آن ها در کتاب های پراکنده موجود است. من خود را موظف دانستم که این اسطوره ها و افسانه ها را جمع آوری کنم و در پی آن هویت ملی را بنویسم. آنچه را که دکتر مجابی اشاره کردند حس ملی و وطن خواهی و رو به ترقی داشتن جدا از تعصبات حسی، یکی از دغدغه های فکری من بوده و هست و این هم بخشی است و می بینم که با استقبال خوانندگان هم روبرو شد. هر چند نثر ساده ای هم ندارد که بگویم مخاطبانی عوام یا خاص داشته است. فارغ از این دو مقوله کار در حدی قرارگرفت که در یک سال دو سه بار تجدید چاپ شد و برای من حیرت آور بود و ثابت شد که جای این نوع کارها خالی است و جا دارد که دیگران هم چنین کارهای را انجام دهند.”

اسدالله امرایی: آیا این مسأله به این موضوع باز نمی گردد که شما به عنوانی پرداخته اید که پرسش همۀ جوامع بوده است؟ یعنی شما به هر حال داستان آفرینش را تقریبا درهمۀ فرهنگ های دنیا به اشکال مختلف دارید و همۀ این ها هم در واقع از یک موجود نر و ماده شروع می شود و این شکل آفرینش موضوع همۀ آدمیان است؟

محمد محمد علی: همینطور است. پاسخ به یک پرسش اساسی است. مثلا در قبایل سرخپوست ها. سال ها گمان می کنیم چیزی از خود به جای نگذاشتند اما بعدها می بینید که در آمریکای جنوبی آثاری به جا گذاشته اند ولی همۀ این ها صاحب اندیشه هایی بودند که در پی روشن شدن این افکار زندگی را ادامه دادند. هیچ کسی نیست که به طور عموم نخواهد از اندیشه ها و اعمال اجداد خود بی خبر باشد. همۀ ما دوست داریم بدانیم که مثلا دی. ان . ای ما به کجا می رسد. وقتی به این موضوع می رسید کنجکاوی در هویت خود و گذشتگان شکل می گیرد. وقتی شاهنامۀ فردوسی را نگاه می کنید، می بنید که شاعر در واقع  خود را به آب و آتش زده تا بتواند این پراکنده ها را تنظیم نماید. با شما موافقم اگر این سه گانۀ من مورد استقبال قرار گرفت در واقع مجموعۀ پراکندۀ افکاری است که انسان ها در طول قرن ها دلشان می خواست برای خودشان جمع آوری بکنند. یعنی بتوانند به مقطعی از تاریخ برسند. با وجود این و در دسترس بودن این منابع است که آدم می تواند منطقی تر حرف بزند. تا قبل از آثار مشیرالدوله و … به جز شاهنامه منبع منسجمی در این مورد وجود نداشت. که البته در طی این سال ها منابعی خوب بوجود آمد و با انتشار این کارهای اسطوره ها در خارج کشور که صادق هدایت نمونه ای از این اشخاص بود و صبحی مهتدی و انجوی شیرازی، افسانه های عامیانه را در فرهنگ ما گرد آوردند این ها ما را از یک پراکندگی بزرگ نجات می دهد و به یک جمعیت خاطری می رساند.”

– جناب محمد علی چرا نویسنده شدید و چرا سراغ شغل پدرتان نرفتید؟ همچنان که حبیب یغمایی در جلسه ای عنوان کرده است که کاش من می رفتم دنبال شغل دیگری و نویسنده نمی شدم.

محمد محمدعلی: گاهی شب می خوابی و صبح بیدار می شوی و می بینی نمی خواهی یک کار را انجام دهی! باور کنید برای من اینگونه بود. چند تلنگر در زندگی ام وجود داشت که یکی را گفتم و مرحوم ثنائی بودند. یک دفعه به من گفتند خدا عاقبتت را به خیر کند و این در ذهن من ماند و نمی دانستم منظورش چیست؟! این کنایه ای است یا تأییدیه؟! یعنی خدا تو را به عرش اعلی برساند یا به زمین گرم بزند! در کلاس ششم دنبال ورزش والیبال و پینگ پنگ و کلاس هشتم کاپیتان تیم در رشتۀ والیبال بودم و پینگ پنگ هم در حدی رسیده بودم که میز را من اجاره می کردم. کلاس هشتم، مسابقۀ داستان نویسی به مناسبت روز مادر برگزار شد. من که در آن زمان تمام مجلات روز را می خواندم و مصیبتی برای خانواده ام بودم! داستانی برای مسابقه نوشتم. شرح حال یک مادر و فرزندی که فرزند، بیمار و مادر فقیر است و سقف خانه چکه می کند و بعد این مادر مجبور می شود که خون خود را بفروشد و بچه را نجات دهد. شب که در خواب است برف زیادی می آید و مادر می میرد. اشک بیچاره ها را درآوردم! البته این را هر هفته باید سر کلاس می نوشتیم. معلم ما دفترچه ها را هر هفته می گرفت و در صندوقچۀ دفتر مدرسه می گذاشت و هفتۀ بعد دوباره دفترها را سر کلاس برایمان می آورد. یک دفترچۀ چهل صفحه ای در مقابل چشمان استاد نوشتم و آن داستان شکل گرفت. سر کلاس و سر صف خواندم و همه گریه کردند و حال من ماندم بین انتخاب تیم والیبال و نوشتن انشایی که اشک جماعت را دربیاورد! در دبیرستان مروی، کلاس نهم، کاپیتان تیم دبیرستان شدم.کلاس دهم که رسیدم،  سال ۱۳۴۴ بود و ما بسکتبال بازی نکردیم، والیبال هم بازی نکردیم و رفتیم در گروه هنری تئاتر و شروع کردیم به نمایشنامه نویسی و ایرج امامی کارگردان تئاتر که آن زمان دانشجو بود و امروز انگلستان زندگی می کند، نمایش ما را پذیرفت و خلاصه اینکه زمانی چشم بازکردم و دیدم که دارم سیگار می کشم و می نویسم! در شهر کتاب این را نوشته ام که من با ذره بین سیگار روشن می کردم و کاشف این مسائل بودم بعد رسیدم به اینجا که هستم. من تقصیر ندارم. گویی یک چیزی در درون، آدم را در خطی نگه می دارد و ادامه می دهد و دلش می خواهد که در فضای خارج کاراکتری را نشان دهد اما در درون خیلی خبرها هست و یک گوشۀ آن را در نوشته هایم می بینید.”

علی دهباشی: از آثار در دست چاپ برایمان بفرمایید؟

محمد محمد علی: برای کسی که با مهاجرت روبرو است اگر بخواهد از گذشته ها بنویسد قضیه خیلی راحت تر خواهد بود. یعنی تو می توانی بنشینی و آن گذشته های ذهنی را وسط بگذاری و داستان نیمه کاره را بنویسی. من تعدادی از این کارها را انجام دادم. تقریبا اگر یادی از براهنی بکنیم که همیشه از کارهایش با سانت و متر صحبت می کند، حدود نیم متر کاغذ بردم که بنشینم و این کارها را انجام دهم. اثر جدیدم با عنوان «جهان زندگان» که امروز هم به نوعی رونمایی این کتاب است را نوشتم. در کلاس ها متوجه شدم که بسیاری با شاهنامه بیگانه اند. شروع کردیم به شاهنامه خواندن و دلم می خواست نگاه یک داستان نویس را داشته باشم و وارد شاهنامه هم شدم و چند کار تازه ای انجام دادم و از حوزۀ کلاس آن را بیرون آوردم و خود شیفته اش شدم. شاهنامه، یک دوسالی ما را با خودش برد. از کیومرث تا همای و درواقع پایان اسفندیار را بازخوانی و بازنویسی کردم و گریزی بر افکار این ها زدم. این داستان ها را  به عنوان ادبیات فولکلوریک کار کردم که به نظرم کار تازه ای است. یک مجموعه داستان به هم پیوسته است که بخش هایی از نوشته هایم را هم به ایران آوردم و در روزنامۀ شرق، به چاپ رسید.

-رابطۀ شما با ادبیات معاصر جهان چیست و چه نویسندگانی در عرصۀ ادبیات معاصر برای شما شاخص هستند؟

محمد محمدعلی: زبان انگلیسی در این حد نیست که بتوانم اثری را به زبان اصلی بخوانم ولی در خارج ایران، موقعیتی پیش آمد و با چند نویسندۀ کانادایی ملاقات داشتم و کمی با آن ها توسط مترجم صحبت کردیم و چیزی که متوجه شدم این است که بخصوص نویسندگان کانادا حول مسائل روز جهان می چرخند. مسائلی چون: محیط زیست و حمایت حیوانات و حقوق فردی و وضعیت سانسور و فمنیسم و …. حتی با آقای امرایی در مورد این ادبیات و ترجمه هایش حرف زدیم. چند کار از خانمشیلا هتی را می توانم مثال بزنم که مثل ما خجالت زده از کار بر ادبیات عامه خود نیست و این خود یک امتیاز است برای کسی که می تواند یک داستانی را به صورت افسانه و اسطوره دربیاورد. یعنی دور زدن آن چیزهایی که یک دوره ای در جوانی ما می گفتند وقتی شما از اسطوره صحبت می کنید از مسألۀ روز دور می مانید. خب این حرف ها و نگاه ما را از همۀ هستی که از هر گوشۀ آن می توان هزار نکته آموخت، دور کرد و آن ها جلوتر از ما این کارها را انجام دادند.”

در خاتمه محمد محمد علی کتابهایی را که حاضران تهیه کرده بودند، به ویژه تازه‎ترین اثر خود، یعنی، « جهان زندگان» را برای آنها امضاء کرد.  در بخشی از کتاب «مشی و مشیانه» می خوانیم:

“با خروشی گنگ از نا کجایی، وحشت زده ایستادیم بر جای خود، منبع خروش پنداری هم زیر پا و هم بر فراز سر ما می گردید. یک باره زمین چنان به لرزه درآمد که ما را از کنار تخته سنگی سبز، چهل گام پس راند و اندکی آن سوتر، زمین شکافت. آب بیرون جهید و رودخانه ای پدیدار شد با آبی زلال و شتابنده که سوی دره ای در دورتران دست دشت می رفت. مشی دو زانو نشست و بر آب بوسه زد. من نیز بیش از این نمی توانستم بر پای بایستم. سر در آب فرو بردم و زلالی و روانی درونش را به چشم دیدم و سپاس به جا آوردم. می اندیشیدم آب شور دریای مرد است و آب شیرین رودخانه زن. پس هر جا آب شیرین باشد، زندگی هم جاری است.”

  • عکس ها از : مریم اسلوبی

محمدعلی امیرجاهد، سراینده تصنیف « امان از این دل»روزنامه نگار و ادیب و شاعر و تصنیف ساز بود.

محمدعلی امیرجاهد، سراینده تصنیف « امان از این دل»/پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، بیست و ششم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، نشریۀ فرهنگی تحلیلی روایت و مجلۀ بخارا، در دویست و چهل و پنجمین شب از مجموعه نشست های شب های بخارا، میزبان شب «محمدعلی امیر جاهد»، روزنامه نگار و ادیب و شاعر و تصنیف ساز بود.

 

photo_2016-05-16_08-10-55در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست به سفر ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی به چین، در روزهای آتی اشاره داشت و سپس از وی دعوت کرد تا به بیان سخنان خود بپردازد.

فرهاد فخرالدینی با اشاره به سابقۀ آشنایی خود با خانواۀ معین و امیر جاهد گفت:

“اشخاصی را در زندگی ام بسیار دوست دارم همانند آقای دهباشی و همینطور از قدیم به خانوادۀ محترم امیرجاهد و دکتر معین هم ارادت خاص داشته و دارم. علاقه مند به شرکت در این مجلس بودم و می خواستم این ارادت خویش را نسبت به این دو خانواده بیان دارم. در دوران جوانی من، آقای امیر جاهد یک چهرۀ درخشان بودند. به یاد دارم وقتی صحبت دکتر معین می شد. چهرۀ ایشان در هم می رفت و وقتی از حال آقای معین جویا می شدیم می گفتند که هیچ بهبودی حاصل نمی شود! و هیچ امیدی نیست. دل ما هم به درد می آمد چون چنان با احساس این درد درونی خود را بیان می کردند که ما همه متأثر می شدیم. آقای امیر جاهد با استادان ما همنشین بود و دوستی دیرینه ای با همۀ اساتید قدیم موسیقی ایران داشت و انسانی فاضل و اهل قلم و شعر و موسیقی بود. آثار موسیقی او با شخصیت بود و به دل می نشست و هیچگاه موسیقی سبک نمی ساخت. آثارش کلماتی فاخر داشت. ما در گذشته اصولی در فرهنگ هنر داشتیم که شعر و موسیقی  توسط یک نفر ساخته می شد و از قبل از اسلام  هم این سنت بود. مثلا وقتی صحبت از باربد می کنیم می دانیم که باربد هم نوازنده بوده و هم آهنگساز و شاعر بوده است و در دوره های بعد هم اینگونه بود. مثلا وقتی می گوییم عبدلقادر مراغه ای، خوب می دانیم که وی نوازندۀ چیره دست عود و خواننده بوده و شاعر. رفته رفته این رشته ها از یکدیگر مجزا و تخصصی تر شدند ولی ای کاش که کلام و آهنگ از دل یک نفر برمی خواست! این زیباتر است که موسیقی در واقع یک نوع دیگر و با یک حس دیگر همان مفهوم شعر را بیان کند. در آثار امیر جاهد دقیقا این مطلب را می بینیم. هر دوره ای چهره های درخشان زمان خود را دارد. به یاد دارم که مطلبی را از دکتر محمود تفضلی می خواندم که با نهرو مصاحبه  کرده و پرسیده بود که نظرتان در مورد مصدق چیست؟ و نهرو گفته بود که در زمان ما سه نفر درخشیدند: مائو در چین، نهرو در هند و مصدق در ایران. حالا در زمینه های دیگر هم همیشه اینگونه بوده است. حافظ در زمان خود درخشید و هنوز هم می درخشد. ما به ابنیه و آثاری که از گذشتگانمان باقی مانده است افتخار می کنیم و چقدر با لذت به سی و سه پل اصفهان و پل خواجو و مسجد شیخ لطف الله می رویم و ساعت ها این آثار را نظاره می کنیم. آثاری که ما را جذب می کند، آهنگ ها هم چنین جاذبه ای را دارند. یک ملت را می شود با هنر و فرهنگش ارزیابی کرد بنابراین نقش امیرجاهد ها نقش بسیار مهمی است چون در دل های مردم زندگی می کنند. وقتی آهنگی و شعری را خانمی که در حال کار منزل هست و آقایی که مشغول رانندگی است، زمزمه می کند و می خواند در آن لحظه با خود امیر جاهد دارد زندگی می کند و به نوعی به درونش راه پیدا کرده است. در گذشتۀ ما افراد درخشانی حضور داشته اند مثل درویش خان و ابوالحسن صبا و امیرجاهد. تعدادشان زیاد نیست. خیلی کم پیدا می شود که انسانی  امیرجاهد بشود و این ها بسیار برای ما عزیز و بزرگوار هستند و الگوهای ما بوده اند. خود نیز خواسته ایم که همانند آن ها باشیم، حالا چقدر توانستیم بحثی جداست. این اساتید راه هنر و بزرگواری را به ما نشان دادند که امیدورام یاد گرفته باشیم. دیروز در جلسه ای از روح الله خالقی صحبت می کردم. روح الله خالقی و صبا از اساتید ما بودند. در مورد ایشان طوری صحبت می کردم که گویی هنوز  در سن هشتاد سالگی، هنرجوی جوانی هستم و آقای خالقی در پنجاه و نه سالگی خود است و این واقعیتی است! ما همیشه مدیون و شاگرد این بزرگان هستیم و خواهیم بود.”

دومین سخنران این مجلس، دکتر مهدخت معین، دختر استاد معین و نوۀ محمدعلی امیرجاهد، ابتدا به مستند «هزاردستان امیر جاهد» و حضور اساتید اشاره و بیان داشت:

“ابتدا تشکر می کنم از آقای دهباشی و همکاران ایشان در مجلۀ بخارا که هم با انتشار مجله و هم با برگزاری این گونه جلسات به اعتلاء فرهنگی کمک شایانی می کنند. دست مریزاد. نیز از مؤسسات برگزار کنندۀ این جلسه سپاسگزاری می کنم. از جناب استاد فرهاد فخرالدینی که از بهترین صحنه های فیلم، قسمت رهبری ایشان با ارکستر و خواننده در جلسات تمرینی اجرای «هزاردستان به چمن» است که با عنایت ایشان فیلمبرداری از جلسات تمرین ارکستر برای آقای مشیری ممکن شد. از سخنرانی پرمحتوای ایشان نیز سپاسگزاری می کنم. زحمات آقای منوچهر مشیری را که با ساختن مستند زیبا قسمتی از تاریخ هنر موسیقی را ماندگار کردند، سپاس می گویم. یکی از ابداعات ایشان مثل بقیۀ مستندها، انتخاب نام مستند بود. «هزار داستان امیرجاهد» که برگفته از عبارت ابولحسن صبا بود که بنده در فیلم از روی سالنامۀ پارس خوانده ام. تناسب بسیار نام با تصنیف «هزاردستان به چمن» که مکرر شاهد تمرین ارکستر در اجرای آن هستیم و تیتراژ پایانی فیلم نیز با اجرای کامل آن همراه است. یکی از صحنه های جالب فیلم صحنۀ پایانی است: امیر جاهد در حال خداحافظی و رفتن است و نوای  یکی از تصانیفش به گوش می رسد که مفاهیمش تناسب تام با زندگی و صحنۀ رفتن ایشان، که استعاره ای است از سفر آخرت، دارد.”

دکنر مهدخت معین

دکنر مهدخت معین

در ادامه مهدخت معین به خاطرات و زندگینامۀ و فعالیت های فرهنگی و هنری پدربرزگ خود پرداخت:

با سر زنده برازنده تنی باید داشت / تا تنی هست به جا پیرهنی باید داشت

مردم خانه به دوش، از بشریت دورند / با حقوق مدنیت وطنی باید داشت

سر با فرّ و تن با هنر و حبّ وطن / حق آزادی و نیک انجمنی باید داشت

همه اسباب سعادت چو فراهم آمد /  صحبت بلبل و طرف چمنی باید داشت

ورنه با زندگی بی سرو سامان «جاهد» / مرگ هم نیست چو آید کفنی باید داشت

سرایندۀ ابیات فوق استاد محمدعلی امیر جاهد است که در همین چند بیت بسیاری از خصوصیات شخصیتی ایشان را در می یابیم. استاد در سال ۱۲۷۵ شمسی در تهران به دنیا آمد. نام پدرش «عباسقلی خان امین حضور تبریزی» بود. محمد علی پس از تحصیلات ابتدایی در مکتب خانۀ شمس در گذر شیخ سیف الدین و مدرسۀ علمیه در خیابان شنی که بعدها دانشسرای عالی شد برای تکمیل تحصیلات به دارلفنون رفت. در عین حال در روزنامۀ رسمی و جراید دیگر آن زمان به کار خبرنگاری و خدمت مطبوعات اشتغال داشت. در این زمان پدر او درگذشته بود و سرپرستی یک خانوادۀ بزرگ بر عهدۀ وی بود. در جنگ بین الملل اول، امیر جاهد با سری پر شور و جانی سرشار از مهر میهن اشعار و تصانیف شور انگیزی ساخت و تخلص جاهد را برای خویش اختیار کرده بود. وی هنگام مهاجرت به غرب و الحاق به مهاجرین، در قزوین گرفتار قزازقان روس تزاری شد و امیرجاهد که در برخورد با سربازان روسی که مشغول غارت شده بودند، به سختی مجروح شده بود، در بیمارستان روس ها تحت نظر قرار گرفت و پس از مختصر بهبود، تصنیف جانسوزی ساخت و یکباره فریادِ: “زجفای دشمنان سر و تن من / شده قطعه قطعه همچو وطن من” و “ببین چو جاهد، تن واحد، شده ایران ما” در تمام شهر قزوین شور و غوغا برانگیخت. به دنبال این موضوع، کنسول روس امیرجاهد را به کنسولگری جلب کرد و به وی گفت:”هم اکنون چوبۀ دار در مقابل کنسولخانه بر پا شده و تا چند لحظۀ دیگر در بالای آن مشغول رقص خواهی شد و به شکرانۀ مرگ تو، همه دست خواهند زد!” در همین موقع فرماندۀ کل قوای دولت روس در قزوین به اتاق کنسول وارد شد و پس از مذاکرۀ مختصری هر دو مضطربانه از اتاق خارج شدند. امیر جاهد تنها قدم می زد و متحیر بود که چه پیش می آید و به چه وسیله خود را به خارج از کنسولخانه برساند. ناگهان هیاهوی عظیمی برخاست و سربازان روسی از سر در کنسولگری بالا رفتند و نشان عقاب تزاری را به پایین افکندند و به غارت کنسولگری پرداختند. کسی هم با امیر جاهد کاری نداشت. دوستان  نیز به سراغ او آمده بودند و یکی از تصانیف انقلابی او را می خواندند. این فرج بعد از شدت، بر اثر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه بود.

صحنه ای از شب محمدعلی امیرجاهد

صحنه ای از شب محمدعلی امیرجاهد

استاد بعد از کودتای ۱۲۹۹ به خدمت مجلس شورای ملی در آمد. از سال ۱۳۰۵ شمسی به طبع و نشر سالنامۀ پارس پرداخت. در زمانی که بیش از هشتاد درصد مردم بیسواد بودند، در بعضی سال ها، تیراژ سالنامه به سی هزار جلد می رسید و این شگفت انگیز است. در سال ۱۳۰۹ مقرر شد که دولت هزینۀ طبع و نشر سالنامه را بپردازد ولی امیر جاهد به بهانۀ اجتناب از تحمیل به بودجۀ مملکت از دریافت هزینۀ سالنامه خودداری کرد و در سالنامه نوشت:”این سالنامه دیناری از دولت کمک خرج نخواهد گرفت.” در نتیجه به بهانۀ امساک از قبول کمک دولت، سی هزار جلد سالنامه، همان روز انتشار در تهران و بسته های ارسال شده به شهرستان ها در پستخانه های ولایات توقیف و جمع آوری شد. ناگزیر امیرجاهد برای جبران این خسارت سنگین مجبور شد خانۀ مسکونی خود را در اول خیابان گرگان در کوچۀ «امیر جاهد» که هنوز به همین نام است، به مبلغ پنجاه هزار تومان بفروشد. در آن زمان این خبر مثل توپ در تهران صدا کرده بود. زیرا آن زمان مبلغ زیادی بود. با وجود این حادثه، استاد از کار فرهنگی خود دست نکشید و بدون تعطیل، انتشار سالنامه را تا سال ۱۳۳۳ به مدت بیست و هشت ادامه داد و بالاخره بر اثر اوضاع و احوال دورۀ بعد از مصدق از نشر آن خودداری کرد. امیرجاهد بیش از یکصد سرود و تصنیف ساخته است. تصانیف امیرجاهد در موضوعات میهنی، اجتماعی، فلسفی، سیاسی و عشقی است. قطعات زیادی از تصانیف امیرجاهد توسط قمرالملوک وزیری خوانده و در صفحات پولیفون ضبط شده است. امیرجاهد به جای حق ضبط تصانیف خود ، تعداد ۷۵ تختخواب فلزی فنری از کمپانی پلیفون دریافت کرد و به بیمارستان های شهرداری و صحیۀ مملکتی اهدا نمود. بعدها زمانی که دست استاد شکسته بود و برای معالجه در بیمارستان بستری شده بود، می بینید که روی دستۀ تخت نوشته شده: “اهدایی امیر جاهد”

و اما در بارۀ مشاغل امیرجاهد:

ریاست ادارۀ ثبت کلی مجلس شورای ملی، ریاست چاپخانۀ مجلس. بعد از بازنشستگی در سال ۱۳۳۰، دبیر انجمن اشاعه و اعلاء موسیقی، تأسیس هنرستان آزاد موسیقی ملی، ریاست هنرستان، ریاست انتشارات بانک سپه.

دربارۀ چاپ دو جلد دیوان امیرجاهد:

جلد اول دیوان شامل اشعار، تصانیف و نت آهنگ ها در مهرماه ۱۳۳۳ منتشر شد.

جلد دوم دیوان شامل شرح حال مصنّف، تقریظ ها بر جلد اول و تصانیف، آهنگ های بدون آواز، نت آهنگ ها در سال ۱۳۴۹ منتشر شد.

استاد امیرجاهد شاعر، موسیقیدان، آهنگساز، تصنیف ساز و نویسندۀ چیره دستی بودند. ساز تخصصی ایشان تار بود و من مکرر شاهد تارنوازی ایشان حتی در سنینی بالای هفتاد بودم. تصانیفی که در هفتاد و سه سالگی با صدای خودشان ضبط شده توسط بنده با نوارهای بزرگ و در فضای معمولی بدون امکانات ضبط دقیق صدا، دوباره ضبط شده است. هدف ایشان از ضبط تصانیف با صدای خودشان این بود که کسانی که می خواهند تصانیف را اجرا کنند دقیقا طرز درست خواندن و آهنگ اشعار را بدانند. ایشان معتقد بودند که تنها از روی نت نمی توان به طور دقیق و صحیحی به خواندن تصانیف پرداخت. موسیقی سنتی ایران مثل موسیقی کلاسیک غرب معنا دارد و هر نوایی، با هدفی ساخته و نواخته شده و هر مجموعه ای انسان را در دنیای خاصی پرواز می دهد. یکی از شاهکارهای امیر جاهد «امان از این دل» است که در رثای ایرج میرزا سروده شده است. با وجود اینکه مرثیه ای است اما بعضی قسمت های بسیار شاد و مهیج دارد. آن گاه که گوش با موسیقی اصیل ایرانی مأنوس باشد چه عوالم روحانی و معنوی که از این آهنگ و دیگر آهنگ های تصانیف امیرجاهد در نمی یابیم، در حالی که متأسفانه در حال حاضر برخی تصانیف ایشان را با آهنگ های جدید ساختۀ خودشان می خوانند. به نظرم بهتر است اصالت اثر حفظ شود و تلفیق شعر و موسیقی که اثر بدیعی آفریده، باقی بماند و حفظ شود و در بعضی موارد هم اشعار ایشان را در کنسرت ها و … اجرا می کنند اما نام شاعر و آهنگساز ذکر نمی شود.photo_2016-05-16_08-11-02

 

از توانایی های دیگر استاد امیرجاهد تکلم به زبان فرانسه بود. شخصا شاهد بودم که با مادام فلوریدای فرانسوی که چهل پسر یتیم خردسال و نوجوان را به طور شبانه روزی نگهداری و سرپرستی می کرد، به فرانسه گفتگو می کرد. در پایان فیلم صحنه ای می بینید که امیر جاهد از سفری که برای معالجه و عمل جراحی معده به آمریکا رفته بود، باز می گردد. در آن سفر، در آمریکا روزنامه ای با ایشان مصاحبه ای به زبان فرانسه ترتیب داده بود. باز از هنرهای دیگر استاد اینکه در معماری و نقشه کشی ساختمان مهارت داشتند و نقشۀ چند خانه ای را که در طول زندگی در تهران به تناوب برای خودشان ساخته بودند، شخصا ترسیم و طراحی کرده بودند، هم ساختمان و هم محوطۀ حیاط و باغچه ها را بسیار زیبا و هنرمندانه طراحی می کردند. آخرین منزلشان جنب منزل استاد معین هم اکنون در اختیار شهرداری منطقۀ ۱۴ است. (در خیابان پیروزی میدان شهدا) که با منزل پدر مجموعۀ خانه-موزۀ استاد معین را تشکیل داده است. در ابتدای فیلم خانه را زمانی که برای تحویل به شهرداری آماده می شد، می بینید. ضمنا استاد امیر جاهد معلومات ادبی تخصصی و نثر فصیح و بلیغ و فاخری داشت. مادرم می گفتند که هنگامی که در کلاس سوم ابتدایی تحصیل می کردند، پدرشان عروض فارسی را به ایشان آموخته بودند. مادر من وزن اشعار قدیم فارسی را به محض شنیدن، می گفتند. من مشکلات عروض فارسی خود را در دوران دبیرستان از مادر می پرسیدم. استاد امیرجاهد همچنین در عکاسی هنری و تخصصی مهارت تام داشتند. بسیاری از تصاویر سالنامۀ پارس را شخصا عکسبرداری کرده بودند. ایشان همچنین در خوشنویسی مهارت داشتند. امیر جاهد برای نمایش، تئاتر یا به قول آن زمان اپرت که به نفع مریضخانۀ بلدی که مختص فقرای شهر بود و برای تکمیل لوازم مریض خانه نه اجرا می شد، اشعاری می سرود که ضمن نمایش با ارکستر اجرا می شد. در اعلانی که برای یکی از این نمایش ها نوشته شده آمده است:”خاخام و تروسکی، اثر آقای جاهد در یک پرده کمدی است که به تازه ترین و بهترین طرزی توسط اکترهای ماهر نمایش داده می شود و تاکنون نمایش این پرده سابقه ندارد.”

استاد بنده مرحوم دکتر محمد جعفر محجوب نقل می کردند که وقتی در تندنویسی مجلس شورا کار می کردند، امیر جاهد در مقام ریاست آنجا بوده، می گفتند که امیر جاهد در برخورد با مقامات بالا خیلی جدی و محکم و سخت بود و در مورد دستورات ناحق ایستادگی می کرد و برعکس با افراد زیر دست بسیار ملایم، رئوف و مهربان بود و از هرگونه کمک و رسیدگی به امورشان دریغ نمی کرد. مادرم، خانم مهین پرنیان امیرجاهد تعریف می کردند که اوایل زندگی با پدر، دکتر معین از ایشان می پرسید که چرا این قدر پدر شما به من احترام می گذارد؟ مادرم پاسخ می داد که برای اینکه ایشان می داند که شما که هستید و چه می کنید؟! مطلب دیگری که مادرم نقل می کرد این بود که پدرشان مرحوم امیرجاهد (که خانه اشان جنب خانۀ ما بود)، مرتب به مادرم تذکر می دادند:”کاملا مواظب دکتر معین باشید و هیچ گاه و هیچ چیز از او نخواهید و هر چه لازم دارید به من بگویید. دکتر باید فکرش کاملا آزاد باشد و به کارش برسد. دکتر با دیگران فرق دارد. او وقف علمش و کارش است باید کاملا آسایش خاطر داشته باشد. حتی در مورد نیازهای مادی به من مراجعه کنید.” نکتۀ دیگری که قبلا گفته نشده اینکه امیرجاهد ترتیبی داد که توسط ادارۀ هنرهای زیبا که بعدها به وزارت فرهنگ و هنر تبدیل شد، برای قمرالملوک وزیری مقرری ماهیانه تعیین شود. مورد دیگر اینکه پدربزرگ بود که نام و خاطرۀ پروانه را برای آن مرحوم انتخاب کرد. خاطرۀ پروانه از شاگردان امیرجاهد بود. در مقاله در روزنامۀ «آوای شمال» زیر نظر آقای محمودنیکویی آمده است:”در سال ۱۳۰۸ «استاد یحیی» تارساز معروف اصفهانی تاری به امیر جاهد اهدا کرد و این امر موجب دلگرمی او به هنر موسیقی گشت و نزد استادان بزرگی چون علینقی وزیری و … به آموزش علمی و عملی موسیقی پرداخت…” پایان نقل قول از «آوای شمال»:” استاد امیر جاهد تار خود را که ساختۀ یحیی خان بود با یک سری صفحات آواز قمر که به اصطلاح «آکبند» بود و استفاده نشده، با دو جلد دیوان اشعار و تصانیف و آهنگ ها به وزارت فرهنگ و هنر اهدا کرده بود.” متأسفانه بعدها تنها قفسه ای خالی باقی مانده بود با برچسبی با مضمون «اهدایی امیر جاهد».

دایی بنده مرثیه ای پس از درگذشت استاد سرود به مطلع:

آن که می گفت به من جان پدرجان پدر / رفت و بگذاشت مرا در غم فقدان پدر

در ضمن این مرثیه سروده است:

مرد وارستۀ دین پرور و دینداری بود / شک و تردید نمی بود در ایمان پدر

بود بخشنده و فارغ ز غم بود و نبود / هستی اش وقف جهان بود نه از آن پدر

یاد دارم که در ایام جوانی بسیار / می نشستم به سخن در صف یاران پدر

چه بزرگان و چه فرزانه روانان بودند / همگی هم سخن و همدل و همخوان پدر

مخبر السلطنه و مؤتمن الملک و بهار / یاسمی بود و نفیسی همه یاران پدر

ای بسا محضر استاد معین بود و پدر / با بزرگان سخن پرور دوران پدر

یاد دارم که چه بسیار، صبا پنجۀ سحر / می فشردی به هماهنگی الحان پدر

یاد دارم که چو شهنازی و معروفی بود / گوش دل بود به آواز غزلخوان پدر

گرچه رفته است هنوزم به صدا در گوش است / نغمۀ تار پدر، چهچه خوشخوان پدر

استاد شهریار در صفحۀ اول منظومه ای از اشعار خود که به امیر جاهد اهدا کرده، نوشته است:

“به وسیلۀ هنرمندترین دوست تبریزم جناب آقای اکبر هریسچی به محضر استاد بزرگوار و بسیار مغتنم موسیقی و کمپوزیتر ایران، حضرت امیرجاهد که تراوشات لطیف هنری ایشان با روح و روان و خاطرات دوران جوانیم آمیخته است-مشترکا با آقای هریسچی- اهدا می شود.

تبریز

آبان ماه ۵۱

سید محمد حسین شهریار”

پدربزرگ در شانزدهم اردیبهشت سال یکهزار و سیصد و پنجاه و شش به رحمت ایزدی پیوست و در آرامگاه اختصاصی وزارت فرهنگ و هنر سابق، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. روی سنگ قبر شعری از صغیر اصفهانی، شاعر مشهور، حک شده است:

ای بهر وطن به جان مجاهد/ استاد سخن امیر جاهد

تا شمس و قمر مدار دارد / ایران به تو افتخار دارد

گوشه ای دیگر از شب امیرجاهد

گوشه ای دیگر از شب امیرجاهد

در بخشی دیگر،  علی دهباشی با اشاره به فعالیت رضا یکرنگیان در بخش دنیای نشر کتاب سخن گفت:

“آقای رضا یکرنگیان علاوه بر فعالیت در عرصۀ موسیقی مدیر یکی از انتشارات بسیار خوب ما، انتشارات «خجسته» هستند که کتاب هایشان همیشه با ویرایشی خوب همراه است. کتبی در زمینۀ فرهنگ ایران وز بان فارسی و ادبیات معاصر منتشر کرده اند که آثار فوق العاده ای است. از جمله انتشار یادداشت های زنده یاد علی اصغر حکمت که هیچ ناشری حاضر نبود پا پیش بگذارد و این کتاب گرانقدر را منتشر کند.”

سپس،  رضا یکرنگیان، مدیر انتشارات خجسته و از دانش آموختگان نخستین هنرستان موسیقی و از شاگردان امیر جاهد در سال های دور به سخنرانی پرداخت:

“ضمن تشکر از آقای علی دهباشی دوست دیرینم که همیشه نگهبان و خادم فرهنگ این سرزمین است و آیندگان قضاوت خواهند که ایشان چه خدماتی دربارۀ نگهداری این سرزمین انجام داده اند. من کوچکترین فردی هستم که شاگرد هنرستان موسیقی بودم. چهارده سال داشتم که به خدمت استاد امیرجاهد رسیدم. ایشان پدر معنوی من هستند و خیلی چیزها در دوران هنرستان از استاد آموختم و این افتخار را داشتم که دو دوره در گروه ارکستر ایشان باشم و حتی اجازۀ سولو نوازی را هم به من دادند. بسیاری چیزها گفته شد اما این نکته وجود دارد که استاد امیرجاهد عشق به میهن داشت. ایشان در هجده سالگی که در روزنامه مشغول به کار شدند آنچنان کار کردند که خود نیز معتقدند که بهترین ساعات زندگیشان کار کردن در این روزنامه ها بوده است. بی جهت نبود که نام جاهد را بر ایشان نهادند. قلمی رسا و صراحت لهجه داشتند. در همان زمان که روزنامه کار می کردند این شعر را نوشتند:

مالیه پریش، ملک ویران، دل تنگ / بیگانه و خویش هر دو با ما در جنگ

ما را نه ره گریز و نی دست ستیز / ای مرگ بیا که نیست هنگام درنگ

تاریخی که خانم دکتر معین هم اشاره فرمودند که استاد امیرجاهد به تبریز تشریف برده بودند و هجده ساله بودند. یعنی از آن زمان ایشان این شعرهای وطنی را در ذهن داشتند و در همان واقعۀ قزوین بود که جرقۀ شعر و آهنگسازی زده شد. تصنیف های استاد امیر جاهد هم در هر حال از هر کدام که بگوییم در تمام زیبایی ها گوشه هایی از انتقاد به شرایط حاکم را دارد. مثلا در تصنیف «بهار آمد» در آواز دشتی می گوید:

دشمن درون خانۀ ما / آتش زده به لانۀ ما / برگرفته آشیانۀ ما

یا در تصنیف «ملک ایران» در آواز دشتی:

در ملک ایران ، وین مهد شیران/ تا چند و تا کی، افتان و خیزان / داد از جهالت،خدا، که قدر خود ندانیم/ در زندگی،چرا شبیه مردگانیم

یا تصنیف «کشور دل» در دستگاه ماهور:

فغان مکن جاهد، که در نسل جم اثر ندارد / چه می کند آن جم که از نسل کی خبر ندارد / عبث مگو جاهد که این خانه، خالی است و خاموش/ به شهر خاموشان همان به که کنی سخن فراموش

و آخرین تصنیفی که خدمتتان عرض می کنم همان تصنیف «امان از این دل» در دستگاه سه گاه است:

تا کی به هر انجمن / نیلی کنم پیرهن / نوشم به یاد وطن / جامی پر از خون.

وقتی استاد فرامرز پایور این قطعه را تنظیم می کردند مثل اینکه مسئولین فرهنگ و هنر آن زمان “نوشم به یاد وطن” به مذاقشان خوش نیامد و این مصراع را به این صورت تغییر دادند:

“نوشم به یاد تو من” را جایگزین” نوشم به یاد وطن” نمودند.

به هر حال سانسوری بود که دامن استاد را هم گرفت.

رضا یکرنگیان

رضا یکرنگیان

سخن پایان اینکه هنرستان ملی آزاد شبانۀ موسیقی که شش سال از بهترین سال های زندگی من در آنجا گذشت، اکنون اتحادیۀ صنف خیاطان شده است. روزی که برای فیلم برداری مستند «هزارداستان امیر جاهد» وارد این فضا شدم، اشک از چشمم جاری شد! از در و دیوار صدای کوک ساز استاد تجویدی، استا حبیب الله بدیعی، استاد حسین تهرانی، استاد منوچهر صادقی و استاد محمود کریمی برخواسته بود. خانم سروش ایزدی شاگرد استاد کریمی بودند که تصنیف امان از این دل را ایشان خوانده اند.”

آخرین سخنران این نشست، علیرضا میرعلی نقی، پژوهشگر تاریخ موسیقی ایران، از سه میراث محمدعلی امیر جاهد سخن به میان آورد:

“افتخار داشتم که در جریان تهیۀ این فیلم، سهم اندکی داشته باشم. سال های سال است که مجذوب کارها و افکار استاد جاهد این مرد بدون جانشین هستم و فکر می کنم از پدیده های فرهنگ سازی هستند که در صد سال اخیر نمونه هایشان بسیار کم هست و اگر بخواهیم امثال ایشان را با حوزه های تعدد کار و پایمردی در استمرار کار که خیلی مهم تر از استعدا است نام ببریم شاید به سه الی چهار نفر برسد و متأسفانه با وجود اینکه حدود چهل سال از درگذشت ایشان می گذرد هنوز ما گنجینۀ امیرجاهد را باز نکردیم و این تقصیر از جوی است که به فرهنگ ما حاکم است. جو کم توجهی به میراث! و نداشتن همت برای کارهای سخت و جدی. این چیزی است که نسل های قبل بسیار کم تر داشتند و همتشان به کارهای سخت بیشتر بود. شاید عشق بیشتری بود! در واقع میراث امیر جاهد را می توان به سه قسمت تقسیم کرد: یکی میراث مکتوب که به صورت سالنامۀ پارس است که جا دارد ناشر جدی پیدا شود و این را به صورت لوح فشرده منتشر کند. و یکی از مهمترین منابع مطالعاتی برای نگارش تاریخ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و هنری برای سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۲۰ می باشد.  میراث دوم، میراث صوتی است که در غالب آثاری است که با صدای خود ایشان ضبط شده که شیوۀ صحیح خواندن تصنیف های استاد است که اتکا به آن باید بیشتر از «نت» باشد. چون نت نمی تواند هر آنچه که در ذات آن تألیف موسیقی باشد، بیان دارد. مضاف بر اینکه هنوز یک دورۀ کامل از آثار ایشان اجرا نشده است. میراث سوم: تأسیس مدرسه ای است که دورۀ شبانۀ هنرستان بود. بسیاری از اساتید موسیقی فعلی ما در آنجا درس خوانده اند. نمی دانم به چه علتی تا حد ممکن از گفتن این موضوع امتناع می ورزند؟! در حالیکه باید حضور در این مدرسه، باعث افتخارشان باشد. در مجموع، میراث امیرجاهد هنوز هم نزد ماست و از بخش کمی استفاده شده است و این امر نیاز به یک مجموعۀ حرفه ای و متخصص دارد که غیر از داشتن شرایط لازم، دارای حس میهن دوستی نیز باشند زیرا در غیر این صورت حاصل این کار آنچه که باید باشد، نخواهد شد!”

علیرضا میرعلی نقی

علیرضا میرعلی نقی

بخشی از این نشست به نمایش فیلم «هزارداستان امیر جاهد» به کارگردانی منوچهر مشیری اختصاص یافت که در این فیلم هنرمندانی چون: حسین دهلوی، داریوش طلایی، فرهاد فخرالدینی، علیرضا میرعلی نقی، پروانه و رضا یکرنگیان و ارفع اطرایی، خانوادۀ امیر جاهد و معین: مهدخت معین (نوۀ استاد)، مهین پرنیان (دختر استاد و همسر استاد معین)، محمود یاربخت (خواهرزادۀ استاد)، از خاطرات خود و ویژگی های شخصیتی و دنیای موسیقی و تصانیف وی سخن گفتند و موسیقی پایانی فیلم، یادگاری از امیر جاهد در دستگاه چهارگاه با نام «هزار دستان به چمن» و اجرایی جدید و بازخوانی این اثر از ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی، پایان بخش این شب بود :photo_2016-05-16_08-11-09

 

“هزاردستان به چمن /  دوباره آمد به سخن

  که ای خسته از رنج دی / ببین جشن گل های من

  بکن دل ز نقدینۀ جان / بنه در کف می فروش

کنار گل و لاله / دو جامی بزن

بنوش و چشم از مهر و مه بپوش / مکش منت آسمان به دوش

مده دست با دست بی نمک /  نمک جز لب با نمک

جزای کردار ستم پیشه گان دهد نفخۀ صور

 دوای درد دل دلداگان بود شور و نشور

 بسوزد از شر بشر یکسر/ خشک و تر / نماند آخر زین حیوان اثر

نیرزد این جهان بدین  /  که بهر دل دل شکنی

برون کنی پیرهنی از تنی

 مکن این طنازی با ما /  عبث به خود می نازی جانا

از این بلندپروازی دانم /  کاخر شکار بازی جانم

  همه شب سر بردن به یک دل دو جا /  نگران کین دوران نماند به جا

 تو مشو مایۀ آوارگی /  دست من و دامان تو

  بنما چارۀ بی چارگی / ما و عهد و پیمان تو

ریشه گر حاصلش این بار نیست /  تو مده لاله دگر خار چیست

 جاهد این میکده را آب گرفت /  کس در این معرکه هشیار نیست”

  • عکس ها از : مریم اسلوبی

شاعران مازندران بزرگمهر وحداني آملي .شاعر .دکترای دامپزشکی.نویسنده

معرفی شاعران مازندران بزرگمهر وحداني آملي .شاعر .دکترای دامپزشکی.نویسنده

متولد1357با تحصیل درمقطع دبیرستان دردبیرستان البرز تهران.

تحصیل دکترا درکرج.همکاربخش ادب وهنرروزنامه اطلاعات .

عمده اشعار او غزل بیشتر به سبک عراقی ،بیش ازصد غزل،

دارای قصیده، رباعی، شعرنو

با آرزوی توفیق برای این شاعرعزیز دو شعر او تقدیم می گردد.

شكوه ايران

نويسنده: بزرگمهر وحداني آملي

درود و جود خدايي نثار ايران باد

كه مُشتهر به زمان است و افتخار زمين

كدام پايه علوي نشان كزو بگزيد

به جايگاه جلالي و پايگاه مكين

صفاي گلشن باغ و طراوت دمنش

خبر دهد به تجلي ز بوستان برين

مقيم قوم غيوران، دلاوران قويم

حصين حصن دليران، سپهبدان مهين

به جز بقيت ملكش بقا كه را شايد؟

شكوه و جاه و جلال و غرور و فرّ شهين

نظر به منظر نيكش خدايرا مرساد!

ز چشم تنگ سفيهان و حاسدان لعين

هلا معماله گر را بسي زيانكاري است

خراج سنگ سوادش به دخل لعل ثمين

قوام شوكت ملكش برون ز جور قرون

مقام طالع بختش به سعدگاه قرين

نواي بلبل بي دل به وقت اسحارش

به گوش مردم آزاده اش فكنده طنين

جبين بندگي اش چون به خاك برساييم

طمع به خاك ز سر بركند عدوّ جبين

رِهان جان و دل آخر چرا ضِمان نكنيم؟

كه جان و دل به تمنايّ مهر اوست رهين

بيان عشق وطن را چو گفته ايم عيان

زيادتي است كه شرحش برون زلفظ كمين

زندگي

بزرگمهر وحداني آملي.مهر

ما به نام زندگي، دُرّ جواني داده‌ايم

بي‌وصال لاله رويان، كامراني داده‌ايم

در غم دوري‌ّ جاني، رنج دوران مي‌بريم

بهر جان بي‌تحمل، جانگراني داده‌ايم

راز مهرويي به دل داريم و در هستي گميم

دين و دنيا را به پاي رازداني داده‌ايم

جز به وقت وعده و صبر و فراقي بيش نيست

اين سه روزي را كه نام زندگاني داده‌ايم

دل به جان آمد ز درد و جان ز طاقت برگذشت

بس‌كه دل در وعده آن يار جاني داده‌‌ايم

سنگ خارا شو، دل خونين! كه در سوداي عشق

هر چه از كف داده‌ايم، از مهرباني داده‌ايم

عاقبت از جان طمع برديم و سرانجام كار

دست تقدير و قضاي آسماني داده‌ايم

گرچه خود با كام تلخ از دار دنيا مي‌رويم

ياد «مهر» غمزده، شيرين زباني داده‌ايم

مراسم سنتی ورف چال درآمل، یک دل وچنددلبر،نشانه ای کهن از تاریخ سرزمین ما، ایران عزیز

 

مراسم سنتی ورف چال ، یک دل وچنددلبر، هر كسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من، اسکی ها آن را متعلق به خود میدانند ودراین روز درمحل اسک حکومت بدست زنان است وطایفه محترم نیاکی نیز ادعاهای خودرادارندواهالی رینه هم دراین سنت شریک هستند ، آنچه به وضوح عیان است فاصله آن باسه محل مذکور ودرکنارجاده قرارگرفتن است که محل دپوی یخ جهت فروش در فصل گرم بوده (ودرروستای خوشواش آمل هم چنین جایگاهی وجودداشته که تاقبل از آمدن یخچال برقی یخ آن در آمل به فروش میرسیده)که جاده نیز به احتمال قریب به یقین می باید بخشی ازجاده ساسانی باشد که شاهکار مهندسی آن روبروی شکل شاه والبته در ارتفاع حدود سیصد متری بصورت تونلی که دردل کوه کنده شده ویک طرف آن یاز است ، نمایان است وبه ری می رفته وبه جاده ابریشم میپیوسته ( البته بسیاری را نظربراین است که جاده ساسانی قدیمی تراز جاده ابریشم است ) شاید جاده ساسانی قدیمی ترین جاده جهان باشد ( در آینده نزدیک سرانجام تحقیقم رابه نظرتان میرسانم ) سنگ نگاره های 70000 ساله سیاهکوه نوا ومجموعه قلاع چندهزارساله شاهاندشت وآبخوان 20 الی 250000 ساله ساخت دست بشردر دلارستاق لاریجان وگورستان باستانی مربوط به زرتشتیا ن درروستای لهر آمل ، شاهدقدمت دیرینه این بخش از سرزمین ماست. حق نگهدارتان

 

ماجراهای الماس کوه نور در دیدار با ایرج امینی وسردرآوردن آن ازانگلیس

ماجراهای الماس کوه نور در دیدار با ایرج امینی/ پریسا احدیان

 

amini 50-70

صبح روز پنجشنبه، نهم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی نشر فرزان روز، کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا در پنجاه و یکمین نشست از مجموعه جلسات دیدار و گفتگو در کتابفروشی آینده، میزبان «ایرج امینی» محقق و پژوهشگر تاریخ بود.

این جلسه به مناسبت انتشار کتاب تحقیقی و پژوهشی «الماس کوه نور»  نوشتۀ ایرج امینی و ترجمۀ سیما سلطانی برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست به شرح مختصری از زندگینامۀ نویسندۀ کتاب ناپلئون و ایران، پرداخت:

“ایرج امینی در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۳۱۴ در تهران متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به ترتیب در تهران، سوئیس و امریکا گذراند. ایشان دارای مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه جرج واشنگتن در واشنگتن دیسی و فوق لیسانس علوم اجتماعی از دانشگاه تهران، می باشند. در زمینۀ آثار تألیفی ایرج امینی می توان به «هند کوه نور» (به زبان فرانسه) در سال ۱۹۹۲ م و «ناپلئون و ایران » در سال ۱۹۹۵ که این کتاب برندۀ یکی از جوایز آکادمی فرانسه در سال ۱۹۹۶ شد، اشاره داشت. از آثار ایشان از زبان فارسی می توان ترجمۀ آثاری از جمله:  «جمهوری اول ترکیه»، تألیف ریچارد رابینسون که توسط انتشارات فرانکلین در سال ۱۳۵۷ در تهران به چاپ رسید و همینطور «بر بال بحران» زندگی سیاسی علی امینی توسط نشر ماهی در سال ۱۳۸۸ منتشر گردید و «پیش گفتار و توضیحات کشف الغرائب یا رسالۀ مجدیه» به اتفاق ناصر مهاجر توسط نشر آبی در سال ۱۳۸۸ چاپ شد را نام برد.

 

سیما سلطانی مترجم کتاب الماس کوه نور در مورد روند ترجمه وآشنایی با این کتاب گفت:

“در طول ترجمۀ این کتاب من با آقای امینی بیشتر آشنا شدم. ارتباط ما از طریق ای میل بود و من با اولین فصلی که برایشان فرستادم متوجه دقت نظر و سعۀ صدر ایشان شدم و نیز اهمیتی که ایشان برای انجام کار به بهترین نحو قائل بودند. آماده بودند که به هر پرسشی که برایم پیش می آید پاسخ دهند و نیز از سر هیچ جمله ای که ترجمه می کنم بدون دقت نگذرند.

کتاب الماس کوه نور کتابی بود که مرا با تاریخ چند صد سالۀ پرماجرای کشورهای اطراف ایران آشنا کرد. با تاریخ معاصر کشور بزرگ و با اهمیت هند که دست کم در طول سلطنت سلسلۀ مغولان با زبان و فرهنگ ایران آشنا بودند، شعرای ما را می شناختند، در موارد بسیار نوروز را جشن می گرفتند و حتی سال ها را بر اساس تقویم خورشیدی ایران محاسبه می کردند. در این کتاب با زمینه های استقلال یافتن افغانستان تحت رهبری احمد خان ابدالی آشنا می شویم که خود محافظ نادرشاه افشار بود و او بود که کوه نور را از ایران و از بستر مرگ نادر به افغانستان برد. با وضعیت ایران، شاهان صفوی و چگونگی روی کار آمدن نادر با همان زبان داستان گونه آشنا می شویم. حملۀ نادر به هند و اثراتی را که این حمله بر اقتصاد این کشور گذاشت، می بینیم. نقش مهم و مؤثر و استعمارگرایانۀ انگلستان به صورتی روشن در بخش دوم کتاب دیده می شود و همۀ این ها کتاب را پرماجرا می کند، ماجراهایی که رشتۀ پیوندشان البته الماس کوه نور است.

با پایان گرفتن ترجمۀ کتاب تلاش ما برای یافتن ناشری خوب و متعهد آغاز شد. لازم می دانم که از جناب مهندس اتحادیه تشکر کنم که این کار را به عهده گرفتند و از همکاران خوبشان جناب آقای نوری و سرکار خانم میناسیان که در انتشار کتاب از هیچ کمکی دریغ نکردند.

سیما سلطانی، ایرج امینی و علی دهباشی عکس از مریم اسلوبی

سیما سلطانی، ایرج امینی و علی دهباشی ـ عکس از مریم اسلوبی

سپس علی دهباشی با همراهی سیما سلطانی در نشستی به طرح سوال و گفتگو با ایرج امینی پرداختند.

علی دهباشی: آقای امینی جلسه را با کنجکاوی هایی که معمولا اهل کتاب در مورد خود نویسنده دارند، آغاز می کنم. جز این هایی که ما گفتیم کمی بیشتر در مورد خودتان بگویید و بعد دربارۀ اینکه چه شد که وارد کار پژوهش و تحقیق شدید؟

ایرج امینی: از شما که این جلسه را برگزار کردید و خانم سیما سلطانی که این اثر را ترجمه کردند و حتی پانویس هایی در بخش ترجمه بدان افزودند و همینطور از جناب آقای مهندس اتحادیه که این کتاب را منتشر نمودند، کمال تشکر را دارم. در مورد خودم باید بگویم که قرار نبود اصلا به نوشتن و ادبیات و … گره بخورم. علاقۀ اولیۀ من تئاتر بود که می خواستم هنرپیشه شوم و بعد از تحصیلات متوسطه به مدرسۀ تئاتر در پاریس رفتم و پدرم هم خوشبختانه مخالفتی نکرد و بعد از مدتی به تهران آمدم. چون از کودکی در خارج بودم به درستی فارسی صحبت نمی کردم و به تهران آمدم تا زبان مادری را به خوبی یاد بگیرم  و بعد به امریکا رفتم و در آنجا نزدیک بود هنرپیشه شوم اما ازدواج کردم و تمام این آرزوها به باد رفت! مدتی با شکرت فیلیپس کار می کردم و بعد سه چهار سال امتحان وزارت خارجه را گذراندم و در بخش هایی از فعالیت های بین المللی شرکت داشتم و بعد از مدتی به عنوان سفیر کار کردم. همانطور که می دانید در کادر سفارت خارجه باید مراحلی را طی بکنید تا سفیر شوید. از وزارت خارجه استعفا دادم و به این ترتیب بعدها سفیر ایران در تونس شدم و مزۀ سفارت را چشیدم. کمی حالت تئاتر داشت. سفارت هم همان بازی های تئاتر بود و دیپلماسی بی شباهت به تئاتر نبود. به جایی که باید برسم رسیدم.

صحنه ای از گفتگو با ایرج امینی - عکس از مجتبی سالک

صحنه ای از گفتگو با ایرج امینی – عکس از مجتبی سالک

در مورد نوشته ها و آغاز نوشتن باید بگویم که یکی از دوستان انگلیسی من که مورخ  و متخصص صفویه بود به من پیشنهاد کرد که بیا با هم کتابی بنویسیم در مورد ایران از دوران صفویه تا آمدن رضا شاه و به من پیشنهاد داد که من قسمت ناپلئون و ایران را بنویسم. شروع به نگارش کردم و در میان راه به من گفت که گرفتار است و نمی تواند به این همکاری ادامه دهد. من هم دیدم که روابط ناپلئون با ایران یک فصل است و اگر شما کتاب های فرانسوی را نگاه کنید به ندرت سخنی از این رابطه به میان آمده است و در واقع این موضوع قطره ای بود در اقیانوس. با خود فکر کردم بهتر است این روابط را در چهارچوب روابط ناپلئون با ایران  و در موضوع رقابت های فرانسه با روسیه و فرانسه و انگلستان بود بنویسم که در مجموع کتابی دویست صفحه ای شد و البته تحقیقات بسیاری برای آن انجام داده بودم. ناشرانی که در شرکت های مختلف نشر در فرانسه کار می کردند و متخصصان تجاری آن ها می گفتند این به درد چاپ و نشر نمی خورد تا اینکه بنیاد ناپلئون که وظیفه دارد یک کتاب در سال چاپ کند من را پذیرفت و بعد  شش سال این کتاب چاپ شد. در این فاصله متوجه شدم که اکثریت ایرانیان تصور می کنند که الماس کوه نور جزء جواهرات سلطنتی ایران بوده و در زمان سلطنت قاجاریه به انگلیس منتقل شده است. بنده نیز مدت ها چنین تصوری داشتم به ویژه آن که ژوبر، یکی از نویسندگان ناپلئون به ایران در خاطراتش نوشته است که هنگام شرفیابی به حضور فتحعلی شاه دو الماس گرانبها بر بازوهای وی مشاهده کرده است: دریای نور و کوه نور. اطلاع داشتم که دریای نور در میان سایر جواهرات سلطنتی در بانک مرکزی ایران است و کوه نور، زینت بخش تاج ملکۀ مادر انگلیس. کنجکاوی من این بود که چگونه این الماس افسانه ای از ایران رهسپار انگلیس شده است. در یکی از سفرهایم به انگلیس به برج لندن ، محل نگهداری جواهرات سلطنتی انگلیس رفتم تا سر نخی به دست آورم. متأسفانه توضیحاتی که در کتابچۀ راهنمای جواهرات داده شده بود از دو سه خط تجاوز نمی کرد و مقالۀ چهار صفحه ای که توسط یکی از مسئولین آن محل به من داده شد، هرچند بخشی از سرنوشت کوه نور را حکایت می کرد، اما فاقد پانویس و فهرست مآخذ بود. با این حال پایه ای شد برای مطالعات بیشتر که حدود سه سال طول کشید و حتی سفری به هند داشتم و در واقع از گُلکنده تا لاهور را پیش گرفتم  و خیلی جالب بود که ناشرِ آقای امیر معروف در پاریس، خانم محترمی بودند و  ایشان را در منزل آقای معروف دیدم و گفتم چنین چیزی می نویسم و خانم هم خیلی علاقه مند شدند و فکر کرد که در ردۀ کتاب هایی در حد امیر معروف و رمان و … می نویسم که از عهدۀ من بر نمی آمد! یکی دو فصل برایش نوشتم که گفت:”نه! این چیزی نیست که ما می خواهیم.” دوباره چند سفر کردم و بازگشتم و دو فصل دیگر برای ایشان ارائه کردم که باز هم گفتند که متأسفانه آن چیزی که می خواهیم، نیست! بعد از مدتی ناشر دیگری برای من نامه ای نوشته بود که این خانم، دو فصل شما را برای من فرستاده است و عینا می خواهم شما به همین سبک ادامه دهید و من ادامه دادم  و سرانجام نتیجۀ آن به صورت کتابی به زبان فرانسه در سال ۱۹۹۲ انتشار یافت و بعدها علاقه مند بودم که در مورد آخرین صاحب کوه نور که رنجیت سینگه (اولین پادشاه سیک ها)، مطالعه ای داشته باشم. به مرکز مطالعات عالی هند رفتم که ناشری هندی با من تماس گرفت که ما می خواهیم کتاب شما را ترجمه کنیم. گفتم باید از ناشر بپرسید و خلاصه بر عکس فرانسه که کتاب چندان موفق نبود در هند خوشبختانه خیلی موفق شد و یک نویسنده که در آغاز کار است بدش نمی آید که کتاب هایش را همه جا بفروشند از جمله درفرودگاه! و خوشبختانه کتاب من حداقل در فرودگاه هند، ظاهر شد.

 

صحنه ای از گفتگو با ایرج امینی - عکس از مجتبی سالک

صحنه ای از گفتگو با ایرج امینی – عکس از مجتبی سالک

در مورد نوشته ها و آغاز نوشتن باید بگویم که یکی از دوستان انگلیسی من که مورخ  و متخصص صفویه بود به من پیشنهاد کرد که بیا با هم کتابی بنویسیم در مورد ایران از دوران صفویه تا آمدن رضا شاه و به من پیشنهاد داد که من قسمت ناپلئون و ایران را بنویسم. شروع به نگارش کردم و در میان راه به من گفت که گرفتار است و نمی تواند به این همکاری ادامه دهد. من هم دیدم که روابط ناپلئون با ایران یک فصل است و اگر شما کتاب های فرانسوی را نگاه کنید به ندرت سخنی از این رابطه به میان آمده است و در واقع این موضوع قطره ای بود در اقیانوس. با خود فکر کردم بهتر است این روابط را در چهارچوب روابط ناپلئون با ایران  و در موضوع رقابت های فرانسه با روسیه و فرانسه و انگلستان بود بنویسم که در مجموع کتابی دویست صفحه ای شد و البته تحقیقات بسیاری برای آن انجام داده بودم. ناشرانی که در شرکت های مختلف نشر در فرانسه کار می کردند و متخصصان تجاری آن ها می گفتند این به درد چاپ و نشر نمی خورد تا اینکه بنیاد ناپلئون که وظیفه دارد یک کتاب در سال چاپ کند من را پذیرفت و بعد  شش سال این کتاب چاپ شد. در این فاصله متوجه شدم که اکثریت ایرانیان تصور می کنند که الماس کوه نور جزء جواهرات سلطنتی ایران بوده و در زمان سلطنت قاجاریه به انگلیس منتقل شده است. بنده نیز مدت ها چنین تصوری داشتم به ویژه آن که ژوبر، یکی از نویسندگان ناپلئون به ایران در خاطراتش نوشته است که هنگام شرفیابی به حضور فتحعلی شاه دو الماس گرانبها بر بازوهای وی مشاهده کرده است: دریای نور و کوه نور. اطلاع داشتم که دریای نور در میان سایر جواهرات سلطنتی در بانک مرکزی ایران است و کوه نور، زینت بخش تاج ملکۀ مادر انگلیس. کنجکاوی من این بود که چگونه این الماس افسانه ای از ایران رهسپار انگلیس شده است. در یکی از سفرهایم به انگلیس به برج لندن ، محل نگهداری جواهرات سلطنتی انگلیس رفتم تا سر نخی به دست آورم. متأسفانه توضیحاتی که در کتابچۀ راهنمای جواهرات داده شده بود از دو سه خط تجاوز نمی کرد و مقالۀ چهار صفحه ای که توسط یکی از مسئولین آن محل به من داده شد، هرچند بخشی از سرنوشت کوه نور را حکایت می کرد، اما فاقد پانویس و فهرست مآخذ بود. با این حال پایه ای شد برای مطالعات بیشتر که حدود سه سال طول کشید و حتی سفری به هند داشتم و در واقع از گُلکنده تا لاهور را پیش گرفتم  و خیلی جالب بود که ناشرِ آقای امیر معروف در پاریس، خانم محترمی بودند و  ایشان را در منزل آقای معروف دیدم و گفتم چنین چیزی می نویسم و خانم هم خیلی علاقه مند شدند و فکر کرد که در ردۀ کتاب هایی در حد امیر معروف و رمان و … می نویسم که از عهدۀ من بر نمی آمد! یکی دو فصل برایش نوشتم که گفت:”نه! این چیزی نیست که ما می خواهیم.” دوباره چند سفر کردم و بازگشتم و دو فصل دیگر برای ایشان ارائه کردم که باز هم گفتند که متأسفانه آن چیزی که می خواهیم، نیست! بعد از مدتی ناشر دیگری برای من نامه ای نوشته بود که این خانم، دو فصل شما را برای من فرستاده است و عینا می خواهم شما به همین سبک ادامه دهید و من ادامه دادم  و سرانجام نتیجۀ آن به صورت کتابی به زبان فرانسه در سال ۱۹۹۲ انتشار یافت و بعدها علاقه مند بودم که در مورد آخرین صاحب کوه نور که رنجیت سینگه (اولین پادشاه سیک ها)، مطالعه ای داشته باشم. به مرکز مطالعات عالی هند رفتم که ناشری هندی با من تماس گرفت که ما می خواهیم کتاب شما را ترجمه کنیم. گفتم باید از ناشر بپرسید و خلاصه بر عکس فرانسه که کتاب چندان موفق نبود در هند خوشبختانه خیلی موفق شد و یک نویسنده که در آغاز کار است بدش نمی آید که کتاب هایش را همه جا بفروشند از جمله درفرودگاه! و خوشبختانه کتاب من حداقل در فرودگاه هند، ظاهر شد.

ایرج امینی - عکس از مریم اسلوبی

ایرج امینی – عکس از مریم اسلوبی

سیما سلطانی: اگر اجازه بفرمایید به مواردی در کتاب که برای من جالب بوده است اشاره کنم و نظر جناب دکتر امینی را جویا شوم. در مورد بدیمنی کوه نور! در جای جای کتاب به این بدیمنی اشاراتی شده است. حتی وقتی الماس به انگلستان می رسد وقوع حوادثی موجب می شود که انگلیس ها هم به دلیل این بدشگونی مدت ها از اینکه آن را بر تاج ملکه بگذارند تردید داشته باشند. از یاران نادر، شاهرخ میرزا، نوۀ جوان نادر را می بینیم که به این بدیمنی دچار می شوند. آیا می توان آن را در انگلستان هم دنبال کرد؟

ایرج امینی: کتاب در دو قسمت است. قسمت اول معروف است که وقتی  بابر در سال ۱۵۲۹ هند را تسخیر می کند، همایون آگرا را فتح می کند  و فامیل های مهاراجۀ گوالیور را  را که در جنگ پانیپَت (بین قوای بابر و قوای سلطان هند) شکست خورده و کشته شده بودند، پناه می دهد و در مقابل الماسی به او می دهند که مطابق مخارج دنیا دو روز و نصف، قیمت نیازمندی ها و خوراک مردم دنیا ارزش دارد و این در دست همایون می ماند. البته قسمت اول کتاب، جنبۀ افسانه ای دارد. از قسمت دوم بعد از تسخیر دهلی که توسط نادرشاه صورت گرفت داستان این الماس مستند می شود  و وقتی که دست سلسلۀ ابدالی افغانستان می افتد، دیگر مدرک پیدا می کند و مدارک بسیار زیادی در موزۀ انگلستان و در قسمت مطالعات هند وجود دارد و تا زمانی که به دربار انگلیس می رسد همگی تاریخی مستند پیدا می کنند. خب این الماس دست همایون می ماند تا وقتی که  وی به دست شیرشاه سوری  ساقط می شود، به  شاه طهماسب پناه می برد و شاه می خواهد که همایون را به مذهب شیعه دربیاورد که همایون به نوعی زیر بار نمی رود. از شاه طهماسب تقاضا می کند که قوایی به او بدهد تا بتواند تاج و تخت هندوستان را پس بگیرد و آنجاست که می گویند همایون آن الماس را برای اینکه از بار منت طهماسب به در آید تقدیم او  می کند و آنجا شاه طهماسب بعد از مدتی این را توسط نماینده ای به برهان نظام شاه، شاه احمد نگر-که به تازگی به مذهب شیعه در آمده بود و خطبه را هم به اسم شاه طهماسب می خواند نه به اسم پادشاه هند- می دهد. این نماینده تمام هدایا را تسلیم پادشاه احمد نگار می کند اما ظاهرا الماس را نزد خود نگه می دارد. الماس در تاریخ گم می شود تا بعد مهم ترین شخصیت این کتاب محمد سعید اردستانی ملقب به میرجمله،  وارد داستان می شود. وی که اهل اردستان است، در اصفهان نزد کسی کار می کند که اسب به هند می فروشد و در مقابل جواهر را وارد ایران می کند. محمد سعید تصمیم می گیرد که خود به هند برود و در سی و هفت سالگی به مقام وزیر دارایی گلکنده منصوب  و چنان شخصیت مهمی می شود که ارتشی برای خود می سازد. اورنگ زیب، پادشاه بعدی هند که پسر شاه جهان بوده و با برادرشان سر رسیدن به تاج و تخت پادشاهی اختلافاتی داشته است با میرجمله، حاکم کرناتکه، شریک می شود و به نوعی میرجمله را به پدر خود، شاه جهان، توصیه می کند و محمد سعید اردستانی، صدراعظم هند می شود و آنجاست که می گویند الماس عجیب و غریبی به شاه جهان تقدیم می کند که همان کوه نور بوده است و به همین ترتیب تاریخ داریم و داستان تا این الماس به دربار انگلیس می رود. اما در مورد بد یمن بودن باید بگویم افسانه ای است که اصولا این الماس برای مردان بدیمن بوده است. اگر بررسی کنیم می بینیم که اگر به دست اورنگ زیب افتاده باشد که سرنوشت عجیبی داشته و میر جمله هم همینطور و به نوعی هر دو در جنگ کشته شدند. نادرشاه که به جنون کشیده می شود. احمدخان ابدالی سرطان صورت می گیرد و کشته می شود. شاه زمان وارث او توسط فردی کور می شود و شاه شجاع کشته می شود ولی وقتی الماس به ملکه ویکتوریا می رسد پس از اینکه با فاصلۀ یک هفته دو حادثه رخ می دهد این فرضیۀ شومی کوه نور تنها گریبان مردان را می گیرد، دچار خدشه می شود.  چرا که دو سوء قصد به ایشان می شود که زیاد هم مهم نبوده است. در ۱۹ مه ۱۸۵۰ ویلیام همیلتون نامی که ایرلندی بود و تحت عنوان سیاحت به لندن وارد شده بود، به سوی ملکه ویکتوریا که سوار بر کالسکه، از تپۀ کانستیتوشن به طرف بالا می رفت، تیراندازی کرد. اگرچه اسلحه، فشنگ مشقی داشت. اما این داستان ایجاد وحشت کرد. یک هفته بعد، در ۲۷ مه ۱۸۵۰ ملکه به دیدار دوک کمبریج، عموی سالخوردۀ خود رفت که دوران نقاهت را می گذراند. هنگامی که ملکه از کاخ کمبریج خارج می شد، افسر بازنشسته ای به نام رابرت پیت از بین جمعیت بیرون می آمد و با دستۀ برنجی عصایش ضربۀ محکمی به پیشانی او وارد کرد. لبۀ کلاه ملکه تا حد زیادی جلوی شدت اصابت را گرفت. با این وجود موجب کبودی شدید شد. مغرضان این حوادث را به نحسی الماس نسبت دادند و دالهوزی را به خاطر آن شماتت کردند. دالهوزی نیز که پروایی از این تهمت ها نداشت، متقابلا سخن شاه شجاع را به آنان یادآوری کرد که در مورد کوه نور گفته بود:”ارزش این الماس در بخت و اقبالی است که برای صاحب خود به ارمغان می آورد، هر کس که آن را در اختیار داشته باشد، بر دشمنان خود پیروز می شود.”

سیما سلطانی ( مترجم کتاب الماس کوه نور) ـ عکس از مریم اسلوبی

سیما سلطانی ( مترجم کتاب الماس کوه نور) ـ عکس از مریم اسلوبی

علی دهباشی: رسیدن این الماس به دست انگلستان چگونه بوده است؟

ایرج امینی: این موضوع امروزه بسیار مطرح است. در سال ۱۹۷۱ ، هند از انگلیس تقاضا می کند که این الماس متعلق به ما بوده است. بعد پاکستان می گوید خاک لاهور در پاکستان بوده است پس این الماس برای ماست. روزنامۀ کیهان قدیم می نویسد این الماس برای ایران بوده است. گرچه صحبت ها و مطالعاتی می شود که به جایی نمی رسد. اخیرا دوباره هندی ها به انگلیسی ها گفته اند که شما باید این را به ما پس بدهید و چند روز بعد یکی از وزرای هند اعلام می کند که نه به ما پس نمی دهند و ما این خواسته را تقاضا نخواهیم کرد. ولی رئیس دادگاه عالی هند رأی می دهد که ما این موضع را معوق می گذاریم چون ممکن است در این بین تقاضای دیگری از انگلیس داشته باشیم و اگر این را رد کنیم و تقاضا نکنیم ممکن است بدعتی شود که نتوانیم مسائل دیگر را مطرح نماییم.  فعلا این کشمکش ها در این مرحله است.

اما در مورد چگونگی رسیدن این الماس به انگلستان: پس از آنکه رنجیت سینگه، پادشاهی سیک را به وجود آورد، قصد داشت که تمام سیک هایی که در جنوب و شمال رودخانۀ ساتلج (یکی از پنج رودخانه های پاکستان) بودند را در یک سلطنت نشین جمع کند اما سیک هایی که بیشتر آن طرف رودخانۀ ساتلج بودند (بین ساتلج و یامونا)،  به انگلیس ها پناه بردند و انگلیس ها را وادار کردند که سرحدشان را از یامونا به سمت ساتلج گسترش دهند. نتیجتا رنجیت سینگه ناچار به امضاء این قرارداد شد که دیگر دربارۀ سمت دیگر رودخانه ادعایی نداشته باشد. تا وقتی زنده بود، روابط با انگلیس ها بسیار خوب پیش می رفت ولی به محض اینکه فوت کرد نوادگان او به نوبت در چند سال این سلطنت را گرفتند و به کشت و کشتار ادامه دادند تا اینکه انگلیس ها ناچار شدند حمله کنند و این اولین جنگ سیک ها در ۱۸۴۸ م بود. تصمیم گرفتند که پنجاب را به کلی تسخیر نکنند و پسر کوچک رنجیت سینگه به نام دالیپ سینگه را به تخت بنشانند و یک شورای سلطنت درست کردند که سه انگلیسی که در آنجا مانده بودند و در واقع می خواستند که سلطنت نشین باقی بمانند تا اینکه دیگر بار،  سیک ها دوباره وارد جنگ با انگلیس ها شدند و اینبار دولت انگلستان تصمیم گرفت که به کلی پنجاب را تسخیر کند. دالیپ سینگه، مهاراجۀ جوان پنجاب، در ۲۹ مارس ۱۸۴۹ سند واگذاری پنجاب به بریتانیایی ها را امضا کرده بود. مطابق با سومین مادۀ این سند، مقرر شده بود که کوه نور، یکی از مشهورترین الماس های جهان، به ملکه ویکتوریا تحویل گردد. بنابراین قانونا این الماس متعلق به دولت انگلستان است.

ایرج امینی به همراه علی دهباشی ـ عکس از مریم اسلوبی

ایرج امینی به همراه علی دهباشی ـ عکس از مریم اسلوبی

سیما سلطانی: در بخش اول کتاب که امپراطوران مغولی هند را بررسی می کنید،  می گویید مهم ترین شخصیتی که من دیدم اورنگ زیب و موجبات از بین بردن این سلسلۀ بسیار مهم است. امکان دارد در مرود او صحبت کنید؟

ایرج امینی: اورنگ زیب در ایران،  یکی از پادشاه های هندی و یک شخص متعصب مذهبی بود. عید نوروز و موسیقی را از میان برداشت. غیر از خود هندی ها، مراتهه ها را داشتیم که سرزمین اصلی آن ها مهارشترا بود. این ها به طرق عجیبی قدرت یافته و به کمک ژنرال های فرانسوی که به این مکان آمده و مزدور شده بودند دهلی و آگرا را گرفته و پادشاه هند زیر سلطۀ مراتهه ها بود. اورنگ زیب بخشی بسیار از دوران سلطنت خود را مشغول جنگ با مراتهه ها گذراند و قسمتی دیگر هم سیک های پنجاب بودند که در مقابل آن ها نیز ایستاده بود. سیک ها دوازده گروه داشتند که از نانک  شروع می شد و … یکی از این پیغمبرها تیغ بهادر بود که سرش را از تن جدا کرده و امروز هم به یادبود او مسجدی در دهلی ساخته اند. اورنگ زیب، سخت بر تعصبات مذهبی خود پایبند ماند، بر خلاف پدربزرگش که خیلی سعی داشت اختلاف میان مذاهب هند را پایان دهد و حتی خود دینی درست کرد به نام دین الهی که ترکیبی از تمام مذاهب بود. یکی از دلایل سقوط اورنگ زیب ایجاد اختلاف بین مذاهب هند و اصرار به مسلمان شدنشان بود. سیک مذهب صلح طلبی بود اما هنگامی که سیک ها در مقابل حملات متعدد قرار گرفتند، تصمیم به برقراری ارتشی گرفته و جنگیدند. شاید اگر با مراتهه ها یکپارچه می شدند می توانستند هند را زودتر از دست گورکانیان رها سازند.

سیما سلطانی: ظهور نادر در بخش دوم کتاب آمده است. رفتار نادر اگرچه تند و همراه با خشونت است پیش از بازگشت از فتح هند رفتارش هدفمند و هوشمندانه است. با توجه به اینکه وقتی نادر در صحنۀ ایران حاضر می شود، وضعیت ایران به خاطر ضعف حکومت صفوی بسیار بد است و بعد مستقیما حمله به هند او و بازگشت و جنونی که بر او عارض می شود که اگر بدیمنی الماس را نگوییم شاید آن همه کشتاری است که اتفاق می افتد. به نظرم این یکی از نکات مهم فصل دوم کتاب است که ما به عنوان یک ایرانی نادر را می بینیم و رابطه اش با الماس.

 

photo_2016-04-30_07-55-20ایرج امینی: نادرشاه قصد حمله به هند را نداشته است؛ می گویند چون می خواسته قندهار و هرات و آن قسمت هارا بگیرد از پادشاه هند خواسته بود که مقابل مهاجرت افغانی هایی که به سمت هند فرار می کنند را بگیرد. سفیری به دهلی می فرستد. پادشاه به او بی اعتنایی می کند. تا اینکه نادر به لاهور می رسد. در تسخیر لاهور پیغام می دهد که من هنوز حاضر به صلح هستم به شرطی که شما حرف من را گوش کنید. محمدشاه قبول نمی کند و این باعث حملۀ نادر می شود و حتی کشت و کاری که هندی ها در مورد نادر می گویند و در تالار دیوان خاص در دهلی هم شرحی بر علیه نادر نوشته اند که به اینجا آمد و اینجا را در خون و خاک کشید! این درست نیست! چون می گویند وقتی نادر شاه به دهلی رسید صلح جویانه آمد ولی حملاتی در دهلی اتفاق افتاد و خود هندی ها چند نفر را کشتند و … و این موضوع سبب تصمیم نادر شد و تمام آن غرامتی که در ابتدا و زمانی که به دهلی نرسیده بود، تقاضا داشت، وقتی به دهلی رسید چندین برابر این را خواست که محمد شاه گفته بود از عهدۀ این موضوع برنمی آید و بالاخره آن داستان افسانه ای پیش آمد که بعد از اینکه نادر تمام جواهرات را گرفت گویا یکی از زنان حرم محمدشاه که دیگر مورد لطف پادشاه نبوده و قصد انتقام را داشته است به نادر شاه می گوید:” تمام این جواهرات را به شما داده اند یک الماس عجیب و غریبی وجود دارد که هنوز تقدیم شما نشده و آن در کلاه محمد شاه است!” و نادر شاه در روز آخر که می خواهد هند را ترک کند به محمد شاه می گوید به علامت دوستی کلاه هایمان را با هم عوض کنیم و محمد شاه هم بدون تردید کلاهش را به او می دهد و وقتی این کلاه را باز می کند الماس را می بینید و می گوید:”کوه نور!” و از اینجاست که این الماس نامی به خود گرفته است. نادر پس از بازگشت به ایران این الماس را در کلات نادری می گذارد و خب دچار جنون می شود و بعد می گویند که پسرت رضا قلی میرزا قصد جانشینی تو را دارد و دستور می دهد که رضاقلی بیاید و بعد از کور کردن شاهزاده، او را به قتل می رسانند. عادل شاه ترتیبی می دهد که با چند افسر گارد، نادر کشته شود و حال اینجاست که باید دید این الماس چگونه به دست افغان ها می افتد. می گویند که احمد خان ابدالی که یکی از اشخاص لشکر نادر بوده است با قوا به چادر او می رود و الماس را برمی دارد و به روایت دیگر این الماس به شاهرخ میرزا (نوۀ نادرشاه) می رسد و وی مورد حملۀ یکی از خان های سیستان قرار می گیرد و او را کور می کنند اما به موقع احمد خان او را نجات می دهد و به عنوان تشکر، شاهرخ میرزا است که الماس را به او می دهد و بعد احمد خان افغانستان را تسخیر کرده و به عنوان اولین پادشاه سلسلۀ درّانی افغانستان در می آید.

سیما سلطانی: کتاب در اصل فرانسه زیرنویس های محققانه ای داشته است که در ترجمۀ انگلیسی و به تبع آن فارسی این زیر نویس ها به خاطر مخاطبان حذف شده است. اما وقتی شما خود کتاب را نوشتید گمان می بردید خوانندگان و مخاطبان چه کسانی بودند. در ایران چه مخاطبانی را تصور می کردید؟

ایرج امینی: همانطور که گفتم وقتی ناشر اولین بار کتاب من را دید گفت این چیزی نیست که ما می خواهیم! در هر صورت یک رمان نبود. نمی خواستم رمان بنویسیم و از طرفی قصد نداشتم که  یک کتاب پژوهش مابانۀ سنگینی را بنویسم. نتیجتا سبک کتاب را به صورتی بین رمان و تاریخ می دانم و هدف این بود که ناشر فرانسوی این را به صورت کتاب تاریخی ارائه دهد چون  با وجود اینکه می خواستم نامش را بگذارم «کوه نور» (همانطور که امروز این نام را بر آن گذاشتیم) نامش را گذاشت «هند کوه نور». نتیجتا موفقیت زیادی نداشت. طی چهار سال، سه چهار نسخه فروش رفته بود که قابل ملاحظه نبود اما ترجمه ای که در هند کردند بسیار موفقیت آمیز بود و هنوز بعد از گذشت سی سال مدام تجدید چاپ می شود. گمان می کنم نخواستند خواننده ها را با زیر نویس خسته کنند.

 

photo_2016-04-30_07-56-01علی دهباشی: در جریان کار پژوهشی شما فرمودید که به لاهور و هند و انگلیس رفتید. این منابع را چگونه در اختیار شما می گذاشتند؟ آیا منابع قابل دسترسی بود یا بخشی محرمانه ؟

ایرج امینی: نه! اسناد وزارت خارجۀ انگلیس در واقع در کتابخانۀ مربوط به مدارک شرکت سابق هند شرق بوده و تمام آن ها در اختیار عموم است. کتب مختلفی در مورد کوه نور خود هندی ها نوشته اند که البته خیلی مفصل نبود. در لاهور اشخاص متخصصی بودند که کمک کردند.

علی دهباشی: چقدر این  تحقیقات شما به طول انجامید؟

ایرج امینی: چون قرار داد داشتم و خیلی تند کار می کردم و دو سالی طول کشید.

علی دهباشی: گمان می کنید این الماس کوه نور دومی دارد؟ چرا این الماس این شهرت را پیدا کرد؟

ایرج امینی: الماس های مهمتری مثل ستارۀ هند و … وجود دارد. کوه نور از لحاظ داستان ها و افسانه ها و وقایع تاریخی شهرت پیدا کرد.

علی دهباشی: در طی پژوهشی که می کردید به نفوذ زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در هند برخورد کردید؟

ایرج امینی: بله. بسیار زیاد! برای اینکه در ۱۸۵۸ زبان فارسی، زبان رسمی دربار هند بود و دربار سیک ها. رنجیت سینگه با اینکه به اردو سخن می گفت اما زبان رسمی دربار او زبان فارسی بود و بیشتر مدارکی که در مرکز اسناد لاهور موجود است بیشتر به فارسی است. بسیاری از شخصیت ها از جمله محمد سعید اردستانی و اعتماد الدوله پدر ارجمند بانو که این تاج محل به افتخارش ساخته شده است ایرانی بود و همگی جایگاه بالایی داشتند.

علی دهباشی: در مورد رسالۀ مجدیه که آخرین کار شماست بفرمایید. چون این اثر برای نسل ما آشنا نیست و نیاز به آگاهی و سابقۀ تاریخی در مورد این رساله وجود دارد.

ایرج امینی: مجد الملک در واقع پدر امین الدوله بود و آن زمان هم هر کسی می خواست از دربار نقد کند، در لفافه سخن می گفت و این کتاب یکی از رساله های بسیار مهمی  در نقد دولت مستوفی الممالک دوم می باشد. مرحوم امین الدوله قوم خویشی به نام درویش یوسف داشته است که این را از روی نسخه ای کپی کرد و از این رساله چندین نسخه در کتابخانۀ ملی و مجلس و …  دنیا وجود دارد. چند سال پیش کتاب ماه جغرافیا  و تاریخ را می خواندم و دیدم که یک رساله ای است در کتابخانه ی آستان قدس رضوی وجود دارد که به امین الدوله نسبت داده اند. خیلی کنجکاو شدم و بعد از مدتی یک سی دی از این رساله را برای من فرستادند که دیدم همین رسالۀ مجدیه است. به اتفاق یکی از دوستان نزدیکم تصمیم گرفتیم از روی نسخۀ آستان قدس توضیحاتی در مورد این رساله بدهیم. البته این رساله در ۱۳۰۶ توسط مجلۀ یغما در چندین شماره چاپ شد. در سال ۱۳۲۱ سعید نفیسی از روی دو نسخه این را چاپ کرد. دربارۀ این موضوع به جز آقای سید جواد طباطبایی که مقدار کمی از این رساله را در نوشته هایشان به کار بردند چیز زیادی در دسترس نیست.

 

photo_2016-04-30_07-55-10علی دهباشی: این روزها چه می نویسید؟

ایرج امینی: این روزها در مورد رنجیت سینگه مطالعه می کنم. تا بیکار نباشم. (می خندد) می خواستم در مورد این پادشاه سیک تحقیق کنم و سال ها پیش به هند رفتم و آن را کنار گذاشته بودم اما بعد مدت ها دوباره تحقیق را از سر گرفتم. البته گمان نمی کنم ناشری به زبان فرانسه پیدا کنم.

در ادامه، مورخ  و محقق ایران، به سوالات حاضرین پاسخ گفت:

وقتی در هند کتابتان منتشر شد منتقدان هندی چه نظری بر این اثر داشتند؟

ایرج امینی: نقدهای خوبی بود. مقاله ای چند روز پیش در مورد همین مسألۀ  می خواندم. مقاله ای با موضوع کوه نور که نویسندۀ هندی آن گفته بود که من تمام کمبودهایم در مطالب مقاله را از این کتاب  تأمین کردم. درفرانسه نقد خوب بود اما خیلی کم مورد بررسی قرار گرفت برخلاف کتاب ناپلئون که فروش چندانی نداشت اما از نظر نقد، خوب بود.

فرمودید به تئاتر علاقه دارید. چه تئاترهایی را دنبال می کنید؟

ایرج امینی: این روزها فرصت کمی دارم اما به یاد دارم وقتی بچه بودم مادربزرگم به من گفت که وقتی بزرگ شدی چه کاره خواهی شد؟ پاسخ دادم که می خواهم مشهور شوم و ایشان هم صحبتی داشتند که شاید الان نمی توانم آن را بیان کنم و قابل تکرار نیست. (می خندد) شاید شهرت طلبی بود! با اینکه در فرانسه هم به مدرسۀ تئاتر رفتم و حتی در امریکا تا مرز بازیگری حرفه ای پیش رفتم اما به سرانجام نرسید.

در پایان جلسه ایرج امینی با دوستداران خود که هر یک کتابی از «الماس کوه نور» را در دست داشتند، سخن گفت. در بخشی از این کتاب به قلم ترجمۀ سیما سلطانی می خوانیم:

“تاج هیچ پادشاه یا ملکۀ بریتانیایی مزین به کوه نور نشد، شاید به این دلیل که به الماس بدیمنی شهرت داشت، اگرچه در افسانه آمده بود که بدیمنی آن تنها دامن مردان را می گیرد. پس از نمایش سنگ در نمایشگاه لندن در سال ۱۸۱۵، الماس را مجددا تراش دادند و بعدها آن را به ترتیب، بر یکی از تاج های ملکه ویکتوریا و تاج ملکه ماری نصب کردند و بالاخره در سال ۱۹۳۷ کوه نور بر تاج الیزابت، مادر ملکۀ کنونی انگلستان کار گذاشته شد.”

  • عکس های مجتبی سالک از دیدار و گفتگو با ایرج امینی

دکتر داریوش شایگان و ایرج امینی - عکس از مریم اسلوبی

دکتر داریوش شایگان و ایرج امینی – عکس از مریم اسلوبی

سخنانى درباره شاهنامه چاپ خالقى مطلق،شادروان ایرج افشار ، خوش باد این نیک‏بختى و فرّخى علمى بر خالقى مطلق، دوستى که زندگى روحى و حتى عادى خود را در پژوهش سخن‏هاى دیرینه شاهنامه گذرانید و در شناخت حماسه ملى ایران و تاریخ دیرین ما همراز با فردوسى و همراه با شاهنامه زیست و امروز گُلِرنج‏هاى کهن خود را در هشت دفتر پیش رو دارد. پس شاهنامه آخرش خوش بوده است از این روى که یکى ایرانى کاردان تصحیح آن را به اسلوب و آداب استوار پیش برد و متنى را در اختیار گذارد که بى‏گمان برجسته ‏ترین است از میان دیگر چاپ‏ها. اگرچه خود پس از چهل سال ژرف‏ نگرى در شاهنامه در تازه‏ ترین گفتارش که همین روزها در نامه هارستان چاپ شده درباره تصحیح نهائى شاهنامه به پایبندى صداقت اخلاقى و پیروىاز منطق علمى و خضوع شخصى چنین نوشته است:

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه/ پریسا احدیان

 

khalegi

 

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه                                       پریسا احدیان

صبح روز پنجشنبه، بیست وششم فروردین ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج،  بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا در پنجاهمین جلسه از مجموعه نشست های کتابفروشی آینده، میزبان دکتر جلال خالقی مطلق، شاهنامه پژوه و محقق زبان و ادبیات فارسی بود.

در ابتدای این نشست فیلمی به نمایش درآمد که زنده یاد ایرج افشار دربارۀ دکتر خالقی مطلق چنین گفت:

خوش باد این نیکبختى                                            ایرج افشار                                           

 

سخنانى درباره شاهنامه چاپ خالقى مطلق

خوش باد این نیک‏بختى و فرّخى علمى بر خالقى مطلق، دوستى که زندگى روحى و حتى عادى خود را در پژوهش سخن‏هاى دیرینه شاهنامه گذرانید و در شناخت حماسه ملى ایران و تاریخ دیرین ما همراز با فردوسى و همراه با شاهنامه زیست و امروز گُلِرنج‏هاى کهن خود را در هشت دفتر پیش رو دارد. پس شاهنامه آخرش خوش بوده است از این روى که یکى ایرانى کاردان تصحیح آن را به اسلوب و آداب استوار پیش برد و
متنى را در اختیار گذارد که بى‏گمان برجسته ‏ترین است از میان دیگر چاپ‏ها. اگرچه خود پس از چهل سال ژرف‏ نگرى در شاهنامه در تازه‏ ترین گفتارش که همین روزها در نامه هارستان چاپ شده درباره تصحیح نهائى شاهنامه به پایبندى صداقت اخلاقى و پیروىاز منطق علمى و خضوع شخصى چنین نوشته است:

«فرض بر اینکه دستنویس فلورانس مورخ ۶۱۴ بنا به تشخیص نگارنده معتبرترین دستنویس موجود شاهنامه باشد و نیز فرض بر اینکه نگارنده توانسته باشد با به کاربستن روش انتقادى ـ تحقیقى بخش بزرگى از افتادگى‏ها و افزودگى‏ها و دیگر نواقص این دستنویس را برطرف سازد در این صورت اعتبار تصحیح نگارنده بیشتر از دستنویس فلورانس مورخ ۶۱۴ نیست و به گمان نگارنده داراى اعتبار یک دستنویس متوسط از
نیمه نخستین سده ششم هجرى است. پرسشى که اکنون پیش مى‏آید این است که از چه راه و تا چه اندازه مى‏ توان به متن
اصلى شاهنامه نزدیک‏تر شد. براى نزدیک‏تر شدن به متن اصلى دو راه هست: نخست یافتن دستنویس ‏هاى کهن‏تر و معتبرتر است که بیشتر کار بخت و اتفاق است تا کوشش و جستجو. دیگر نقد تصحیح نگارنده است با روش علمى ـ انتقادى و تحقیق ‏هاى ویژه درباره متن مانند پژوهش درباره حروف اضافه در شاهنامه و بررسى برخى از مسائل لغوى و دستورى و سبکى و املائى و موضوعى کتاب. سپس بابهره‏ گیرى از نتیجه چنین بررسى‏ها مى‏ توان براساس تصحیح فعلى متنى تهیه کرد که اعتبار یک دستنویس متوسط از اواخر سده پنجم هجرى را داشته باشد.

یک چنین متنى به اعتقاد نگارنده حدود نود درصد با متن اصلى مى‏ خواند و بیش از آن نیز نمى‏ توان به متن اصلى نزدیک‏تر شد.» (پایان سخن کنونى ایشان).

زنده یاد ایرج افشار

زنده یاد ایرج افشار

هزار سال کمى بیش، از سُرایش شاهنامه مى‏ گذرد و هشتصد سال بیشترک از تاریخ کهن‏ ترین نسخه ‏اى که از شاهنامه داریم و آن همان نسخه است که خالقى به درستى آن را در تصحیح نیمى از متن برگزیده و اساس قرار داده است. در درازاى این قرن‏ها و سال‏ها بیش از چند هزار نسخه (نم ى‏گویم چندین تا اغراقى نباشد) از شاهنامه رونویسى و نسخه‏ بردارى و پس از پیدا شدن هنر چاپ از آن شاه کتاب حتما بیش از صد گونه در هند و ایران و اروپا به چاپ رسیده و هر چاپى دست ‏کم در دو سه هزار نسخه تکثیر شده است. تردید نباید کرد که در دوره کتابت دستى، و چاپ‏هاى سنگى معمولاً کاتبان مى‏ کوشیدند نسخه مضبوط و حتى‏ المقدور صحیحى را اساس کار خود قرار دهند. تا آنجا که حمدالله مستوفى (نیمه اول قرن هشتم) ادعا کرده است که براى به دست دادن نسخه پیراسته و ویراسته از شاهنامه پنجاه نسخه را زیر دست داشته است:

 

ولیکن تبه گشته در روزگار

چو تخلیط رفته در و بیشمار

ز سهو نویسندگان سر به سر

شده کار آن نامه زیر و زبر

وز آن نسخه‏ها اندرین روزگار

کمابیش پنجاه دیدم شمار

درین کار شش سال گشت، اسپرى

که دُرّى شد آن پاک دُرّ دَرىphoto_2016-04-15_07-59-43

 

طبعا آنها نسخه‏ هایى بود که ما امروزه حسرت نبودن و نابود شدن آنها را داریم، زیرا آن نسخه ‏ها قاعدهً نوشته ‏هاى قرون ششم و هفتم بوده است. از سخن مستوفى مى‏ توان این نتیجه را گرفت که سیصد سال پس از فردوسى فضلا متوجه بوده‏اند که شاهنامه ‏ها معمولاً دچار تحریف و تصحیف و تخلیط و تصرّف و دست خوردگی هاى متنوع و دخول ابیات ناهمگون شده بوده است. حال ببینید با گذشت هفتصد سال از روزگار مستوفى تا اکنون چه دخل و تصرف‏هاى عجیب‏ترى در شاهنامه روى داده و مصحح کنونى به چه میزان گرفتارتر شده است.

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه/ پریسا احدیان

از روزگارى که مطالعه فرهنگى و علمى در احوال مردم مشرق توسط اروپاییها آغاز شد و چاپ کردن متون عربى و فارسى میان آنها را رواج گرفت شاهنامه یکى از اهم متونى بود که تصحیحش مورد توجه قرار گرفت. ولى چون مآلاً هیچ یک از طبع‏ه اى مشهور آن دوران و آن کسان به کمال مطلوب نزدیک نشد خالقى مطلق بر آن شد که مى‏ باید پیراسته‏ ترین ویراسته شاهنامه به دست او که صاحب زبان فردوسى و واقف به
رموز و روش تحقیق انتقادى در متون ادبى است پدیدار شود. او چهل سال بیش نیرو و وقت خود را موقوف و مصروف به این خدمت تاریخى ملى بر پایه علمى کرد تا آنکه نخستین دفترش در ۱۳۶۶ منتشر شد و اینک درست پس از بیست سال چاپ دوم دوره کامل قباله ملى ایرانیان در هشت مجلد پیش روى ماست و باید عرض کنم که در جلدهاى ششم و هفتم ایشان از همکارى دلسوزانه دوستان دانشمند محمود امیرسالار و ابوالفضل خطیبى برخوردار بوده ‏اند.

نخستین چاپ این شاهنامه در سلسله متون فارسى از انتشارات بنیاد میراث ایران انجام شده و در نخستین مجلد آن خالقى مطلق همه ریزه‏کاریها و دشواریها و آگاهى‏هاى گفتنى و دانستنى را نوشته و مراجعه کننده را سیراب ساخته است از آنچه براى شناخت راه و روش کار او ضرورى بوده است. در همان جلد احسان یارشاطر مقدمه‏ اى دارد که در آن تفصیل مربوط به مشکلات نسخه ‏نویسى‏ها و معایب کار کاتبان و نحوه پیشرفتتصحیح و طبع شاهنامه‏ هاى مسؤولانه و موجّه گفته شده است. از جمله اینکه لمس انگلیسى در سال ۱۸۲۲ براساس نسخه‏ هاى مورخ ۸۲۱ و ۸۸۲ جلد اول شاهنامه را انتشار داد و هجده سال پس از آن ترنر ماکان تمام شاهنامه را براساس آن دو نسخه و هفده نسخه دیگر که برترى مسلمى بر آنها نداشت به چاپ رسانید. سپس یوهان فولرس نخستین جلد از چاپ خود را در سال ۱۸۷۷ منتشر ساخت و در سال ۱۸۸۴پایان گرفت. تقریبا همزمان با او ژول موهل فرانسوى به چاپ فخیم شاهنامه در سال ۱۸۷۸ پرداخت و همه مى‏دانیم که از روى آن چاپ، چند چاپ در ایران به صورت عکسى و درست یا حروف‏چینى معمولى اما بى‏اعتبار انتشار یافته است. چاپ موهل در عالم پژوهش بیش از یک قرن مرجعیتى داشت همه جائى.

اما من از ایران بگویم. در دوره مشروطیت امیربهادر جنگ ـ معارض مشروطه ـ به مناسبت دارا بودن روحیه پهلوانى (یا بهتر بگویم قلدرى) شاهنامه ‏اى را به چاپ رسانید که دست اندرکارانش شیخ عبدالعلى موبد بیدگلى و ادیب‏ الممالک فراهانى از دساتیر پسندها بودند و چون کلاً نگاهى تحقیقى ـ انتقادى نداشتند نتوانستند نسخه‏ اى مضبوط‏تر از چاپ‏هاى دیگرى که در هند و ایران چاپ شده بود (بطور مثال اولیا سمیع)
عرضه کنند. طبعا شمایل و تصاویرش موجب شهرت و چشمگیرى چاپ امیربهادرىشد.

مى‏ دانیم با توجّه و تفکر ایرانى و همت و بینش فرهنگى امثال محمد على فروغى و سید حسن تقى‏ زاده و تأیید محمد قزوینى[۲] دولت ایران مراسم هزاره فردوسى را در سال ۱۳۱۳ اجرا کرد و بر آرامگاه ویران و فراموش شده او بنایى ساخت. در همان زمان چون ضرورت داشتن چاپ مطلوبى از شاهنامه احساس شده بود شادروانان عباس اقبال، سلیمان حییم، مجتبى مینوى و سعید نفیسى پیشگام شدند و مجلدات ده‏گانه چاپ معروف به بروخیم را ـ چون کتابفروشى بروخیم ناشر آن بود ـ منتشر ساختند. این چاپ چون بر اساس چاپ فولرس فراهم شده و خوش طرح و چشم ‏نواز بود و مصححان در نقل متن دقت کرده بودند سال‏هایى چند مرجع استفاده و ارجاع عموم فضلا بود. پس از آن چاپ مسکو که ابتدا برتلس و سپس عبدالحسین نوشین نظارت گروه تصحیح و نشرش را عهده‏دار بودند در نُه جلد انتشار یافت (۱۹۶۰ ـ ۱۹۷۱) و البته
مرتبت خوبى را به دست آورد.

کوشش امیدبخش دیگرى که نمى‏ تواند از یاد برود تأسیس بنیاد شاهنامه در سال ۱۳۵۱ به اشراف و مدیریّت مجتبى مینوى بود که موجب حرکت جدیدى در راه درست تصحیح شاهنامه شد. مینوى از آغاز از مشورت و همکارى عباس زریاب، سید جعفر شهیدى، محمدرضا شفیعى کدکنى، محمد روشن، احمد تفضلى، على رواقى، بهره‏ورى داشت[۳] و مهدى قریب و بهبودى و مدائنى و محمد مختارى هم از همکاران آن بنیاد بودند. چون مینوى درگذشت مدیریّت بنیاد بر عهده توانایى و دانایى دکتر محمد امین ریاحى قرار یافت. خوشبختانه نمونه ‏هایى از داستان‏هاى شاهنامه که به تصحیح مینوى رسیده یا از نگاه او گذشته بود در حیات او منتشر شد. ناچار باید دریغاگویى کرد که او رفت و با حوادث بعدى بنیاد شاهنامه هم بر باد رفت.

اما مقارن آن ایام دورادور از طهران، خالقى مطلق که بر دریابار هامبورگ نشسته بود و از سیر ناموفق تصحیح شاهنامه در طول مدت یکصد و شصت سال آگاهى داشت و خود عکس پنجاه نسخه خطى ارزشمند را گرد آورده بود کار تصحیح را بیداردلانه با پشتوانه علمى خود که از مکتب پژوهشى آلمانى مایه مى‏گرفت دنبال کرد و نتیجه آن شد که طبعى ممتاز و عالمانه از شاهنامه به یادگار بر جاى گذاشت که اصولاً از چند مزیت
برخوردار است:

 

photo_2016-04-15_08-01-24۱) استفاده‏ برى از نسخه‏ هاى معتبر که ایشان آنها را «اصلى» نام نهاده و در جلد اول تعداد آنها را دوازده تا گفته و سپس به هفت تا تقلیل داده. ضمنا به نُه نسخه «غیراصلى» اعتنا کرده و سى و یک نسخه دیگر را قابل بررسى و نگرش دانسته است. پس او سه گروه نسخه را در زیر دست داشته است. شایسته گفتن است که ایشان در مقدمه دفتر پنجم عارفانه و صادقانه مى ‏گوید «بر پایه تجربه ‏اى که در طول تصحیح دو دفتر نخستین به دست آورده ‏ایم تغییرى در گروه‏ بندى دستنویس ‏هاى خود دادیم» اما گفته است «این ارزیابى نسبى است زیرا اعتبار آنها به علت واحد نبودن دستنویسِ اساسِ کتابت نسخه‏ ها گردنده است».

۲) بر گفتن شرح اصول کلى از روش خود در طریقه اعمال و اجراى تصحیح انتقادى و ارائه دلایل برتر دانستن هر مورد از یک ضبط بر ضبط دیگر. خوشبختانه مشخص است که در همه موارد مصرّا به طور انتقادى اجتهادى عمل کرده است. با وجود این همیشه متوجه بر آن بوده است که خویشاوندى میان دستنویس ها را نباید فراموش کرد. زیرا به گفته متین او «خویشاوندى گردنده» در دستنویس ها سبب شده است که اعتبار
دستنویس ها نه تنها در سنجش با یکدیگر بلکه در مورد هر یک از آنها نیز اعتبارى باشد و ضمنا به درستى متذکر آن شده است که هماره متفاوت بودن اصالت واژه‏ ها و اصالت بیت‏ها و اصالت روایت‏ها در تصحیح انتقادى باید مطرح باشد.

۳) تقیّد نسبت به دست دادن نسخه بدل‏هاى نسخه‏ هاى اصلى بطورى که تقریبا نیمى از هر صفحه اگر به متن اختصاص دارد نیمه دیگرش دربر گیرنده نسخه بدل‏هاى آن ابیات است و طبعا آوردن این همه متغیّر کارى است جان‏فرسا و بسیار وقت‏گیر.

۴) نوشتن یادداشت‏هاى کوتاه و بلند مبتنى بر تحقیق ناقدانه درباره ابیاتى که نیاز به توضیح و تبیین لغوى یا موضوعى ـ حماسى یا تاریخى ـ دارد به وجهى که خواننده بى‏نیاز از مراجعه به منابع و مدارک متفرق و در زبان‏هاى متعدد بشود. تاکنون سه جلد از یادداشت‏ها در امریکا چاپ شده است (در بیش از هزار صفحه) و دو جلد دیگر در پى خواهد آمد. توضیحات خالقى همه جا روشن، مکفى، قاطع و دلاورانه است. بد نیست
مثالى بیاورم.

«گفته ‏اند که در پساوند رعایت حرف قید یعنى ساکن پیش از روى واجب است و اگر شاعر به ضرورت آن را تغییر دهد باید قرب مخرج را نگه دارد. فردوسى وحى را با نهى پساوند کرده است و شاعران دیگر بحر را با شهر. ولى شرط نگه داشت قرب مخرج که در چنین مواردى گذاشته‏ اند سخنى بى ‏ربط است. چون فارسى‏زبان در تلفظ تفاوتى میان ت با ط (و غیره) نمى‏گذارد و در گذشته هم نمى‏ گذاشته است.»

اینک که سخن از یادداشت‏هاست این پیشنهاد را مى‏ کنم که در چاپ بعد کنار هر توضیح مذکور در یادداشت‏ها شماره ‏اى ردیف (یکسره) گذاشته شود تا به آسانى بتوان تعداد ابیاتى را که نیاز به توضیح داشته است بشماریم و آشکارا بدانیم میزان رنج خالقى را دریابیم.

خالقى تنها مصحح شاهنامه نیست. او با انس خاصى که به شاهنامه پیدا کرده است و با کنجکاوى ژرفى که در تاریخ ایران باستان دارد بیش از یکصد و پنجاه مقاله تاریخى و ادبى و زبانشناختى نوشته است که قسمتى به صورت مقالات در مجلات و نشریّات فارسى به چاپ رسیده و قسمتى به زبان انگلیسى در دانشنامه ایرانیکا و خوشبختانه چهل و سه تا از آنها را على دهباشى در دو مجلد با نام‏هاى گلِ رنجهاى کهن و سخن‏هاى دیرینه جداگانه منتشر ساخته است و اکثر این نوشته‏ ها در مقولات اصلى و خاص شاهنامه و مشکلات مربوط به آن کتاب است.

اجازه بدهید این سطور را با خواندن چند عبارت برجسته از نوشته خالقى مطلق که عنوانش «اهمیت شاهنامه فردوسى» است ـ البته با بریدگى و کوتاه‏ کردگى ـ به پایان برسانم:

 

photo_2016-04-15_08-02-37

میتولوژى

آنچه موضوع میتولوژى است در شاهنامه، شدیدا با مسائل فلسفى و اخلاقى توأم است و شیوه بیان نه نقلى محض بلکه بسیار جاها به صورت دیالوگ‏هاى دیالکتیک (گفت و شنودهاى استدلالى) درآمده است.

ادبیات پهلوى

ما با داشتن شاهنامه ترجمه شاعرانه‏اى از خداى نامه و تعداد زیادى از رسالات
کوچک و بزرگ پهلوى از جمله کارنامه اردشیر بابکان و یادگار زریران و یادگار بزرگمهر
که اصل پهلوى آنها نیز مانده است در دست داریم.

فرهنگ ایران اسلامى

شاهنامه مانند پلى شد که دو فرهنگ ایران پیش از اسلام و بعد از اسلام ایران را به یکدیگر متصل ساخت وآن موجب ‏استمرار فرهنگ ایران‏ است که آسیب بزرگ دیده بود.

زبان فارسى

اگر ما از میان آثار موجود و کهن زبان فارسى آنهایى را که مانند شاهنامه رقم واژه‏ها بیگانه آنها نسبت به کل واژه‏ هاى کتاب از حدود پنج درصد بیشتر نیست به یکجا گردآوریم حجم همه آنها روى هم رفته به حجم شاهنامه نمى‏ رسد.

ادبیات فارسى

با در نظر گرفتن اینکه شاهنامه کهن‏ترین اثر شعر فارسى است که بطور کامل به دست ما رسیده است مى‏ توان تأثیر بزرگ این کتاب را بر سراسر ادب فارسى حدس زد. از میان آثار ادبى ما هیچ اثرى به اندازه شاهنامه فردوسى و دیوان حافظ نتوانسته ‏اند آن دیوارضخیمى که طبقه باسواد را احاطه مى‏کند بشکافند و به میان توده مردم نفوذ کنند.

هنر شاعرى

شاهنامه در جهان ادب فارسى به کوهى عظیم مى‏ماند که سرش در آسمان ناپدیدست و درست همین عظمت است که در کشورى که نقد ادبى از سطح انشاهاى ادبى فراتر نرفته است براى شاهنامه شهرتى ناشناس ایجاد کرده است. به سخن دیگر شاهنامه مشهورترین اثر ادبى فارسى است و در عین حال ناشناخته‏ ترین آنهاست.

بالاخره

فردوسى با آفرینش شاهنامه رشته ازهم گسیخته ملیت ایرانى را از نو گره زد. از آن پس صدها بد حادثه و آشوب زمانه بر ما گذشت… ولى هویّت ایرانى خود را همچنان نگه داشته‏ ایم و این را تا حدود زیادى مدیون شاهنامه‏ ایم.

[۱] گفتارى است که در مجلس مربوط به چاپ دوم شاهنامه تصحیح خالقى مطلق در مرکز دائره ‏المعارف بزرگ اسلامى سه شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۶ خوانده شد.

 

[۲]. در نامه‏اى به تقى‏زاده نوشته است : … هر ایرانى در هر طبقه و درجه‏اى که باشد نسبت به حال خود مقدار عظیمى از ملیّت خود را مدیون فردوسى است و این از بدیهیّات اولیه است و تکلیف وجدانى هر ایرانى است که از هر راهى و به هر وسیله‏ اى که مى‏ تواند لسانا یا قلما یا مالاً یا مجاهدهً یا باىّ نحو از انحاء دیگر کمکى براى ساختن مقبره فردوسى و اعلاء ذکراو و نشر مناقب و محامد او و تخلید نام متبرک او بنماید… ۱۷ دى ۱۳۰۴٫

 

[۳]. بنیاد داراى هیأت امنائى بود که مى‏دانم دکتر پرویز ناتل خانلرى و دکتر محمد امین ریاحى از اعضاى آن بودند.

 

سپس علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این مجلس از دکتر محمد افشین وفاییدعوت کرد تا با سخنانی از کارنامۀ دکتر خالقی، آغازگر جلسه باشد. دکتر محمد افشین وفایی( عضو هیأت علمی دانشگاه تهران) در وصف شاهنامه پژوهی دکتر خالقی گفت:

:” استاد جلال خالقی مطلق خود با وقوف کامل بر همۀ مشکلاتی که بر سر تصحیح متن شاهنامه وجود داشته پای در میدان عمل گذاشته و با بیش از چهل سال کار متوالی بر روی شاهنامه بنای تحقیقاتی تازه را پی افکنده است.

تا شصت هفتاد سال پیش شاهنامه پژوهی وضع خوبی در ایران نداشت. متن شاهنامه به دلیل تصرفاتی که در طول سده‌های مختلف روی آن صورت گرفته بود نیاز به تصحیحی انتقادی داشت تا سخن اصلی شاعر از سخن کاتبان متمایز شود. وضعیت نسخه‌های شاهنامه تعریفی نداشت. کاتبان کم‌سواد متن را درست نخوانده بودند. گاه مطابق میل خود در آن دست برده و ابیاتی از خویش افزوده یا کاسته بودند. تحول زبان فارسی نیز باعث شده بود به مرور زبان دستنویسها نوتر شود. قدیمترین نسخ شاهنامه که تعدادشان بسیار هم اندک است بیش از دویست سال با روزگار شاعر فاصله دارند و همینها کار تحقیق روی متن شاهنامه را دشوار می‌کرد.

خوشبختانه شرق شناسان به این متن مهم توجّه نشان دادند و تحقیقات مفیدی روی آن انجام شد. چاپهای ترنر مَکَن (کلکته، ۱۸۲۹)، ژول مول (پاریس، ۱۸۷۸)، فولِّرس و شاگردش لَنداوئر (لیدن، ۱۸۷۷- ۱۸۸۴) و چاپ معروف به چاپ مسکو (مسکو، ۱۹۶۰- ۱۹۷۱) از جمله کوششهایی بود که ایشان در جهت تصحیح و طبع شاهنامه انجام دادند.

البته این میان از ایرانیان نیز امثال سیّد حسن تقی زاده، محمد قزوینی و محمدعلی فروغی برخاستند و تحقیقات معتبری هم دربارۀ شاهنامه کردند. اما مجموعاً مرجع شاهنامه پژوهی، مستشرقان بودند. تا اینکه به برکت تحقیقات دکتر جلال خالقی مطلق و بعضی محقّقان دیگر، این مرجعیّت خوشبختانه به میان ایرانیان بازگشت. خالقی توانست با صرف حدود نیم قرن از عمر گرانمایه معتبرترین متن شاهنامه را به جهانیان عرضه کند.

دکتر محمدافشین وفایی، استاد جلال خالقی مطلق و علی دهباشی

دکتر محمدافشین وفایی، استاد جلال خالقی مطلق و علی دهباشی

همچنین، خالقی همیشه به ارزیابی و نقد کارهای پیشین خود غافل پرداخته و همواره با به دست آمدن اطلاعات جدید یا نوشته شدن نقدهایی که درست پنداشته، به تجدید نظر در آثار خویش پرداخته است. آویزه ای بر یادداشتهای شاهنامه که در اصلاح و تکمیل مطالب قبلی دو سه سال پیش بر آخر جلد یازدهم یادداشتهای شاهنامه افزوده شده این مطلب را به خوبی نشان می‌دهد.

خالقی عملا با تصحیح شاهنامه، فن تصحیح متن را در ایران بسیار پیشتر برده است. او معتقد است در تصحیح شاهنامه آمیختن بی قاعدۀ ضبط نسخه هایی مختلف با هم، تنها ما را از سخن اصلی شاعر دورتر می‌کند، چنانکه پیروی کورکورانه از اقدم نسخ نیز همیشه راهگشا نمی تواند بود. آن هم در مورد متنی مانند شاهنامه که کهن ترین دستنویس آن (که تازه آن هم تنها نیمی از متن شاهنامه را در بر دارد) بیش از دویست سال با سروده شدن متن اصلی فاصله دارد. می دانیم که شاهنامه همواره در طول قرون و اعصار دستخوش تحریفها و تغییرات و تصحیفات متعددی شده است. بنابراین یافتن سخن اصلی شاعر از میان این دستنویسها جز ملاک قرار دادن دستنویسهای معتبر به عنوان اساس کار آگاهی به علوم دیگری را نیاز دارد که خوشبختانه این همه در وجود خالقی جمع است. از این روی خالقی در کار تصحیح شاهنامه روش علمی انتقادی تازه ای اختیار کرد که پیش از او کسی یکجا از آنها بهره نبرده بود. خالقی ابتدا بررسی ده ساله‌ای بر روی پنجاه نسخۀ کهن شاهنامه انجام داد و معتبرترین آنها را شناسایی کرد و اساس کار خویش قرار داد. سپس او کوشید تا با روش علمی انتقادی خود و با احاطه ای کم نظیر به سبک و زبان شاهنامه، تحریفها و تصحیفها و ابیات الحاقی این دستنویسها و ابیات افتادۀ آنها را شناسایی کند و از آن میان صورت اصلی سخن فردوسی را از لابلای دستنویسها بیرون بکشد و باقی را در پای صفحه به دقت و روشمندی ضبط کند. خصوصاً اینکه از این طریق نشان داد که تا چه حد گاهی نویسش های غلط یاریگر مصحح در رسیدن به نویسش درست هستند. باری اگر انجام کامل این کار یعنی رسیدن به گفتۀ اصلی شاعر به سبب کمبود امکانات و فاصلۀ زیاد روزگار ما با روزگار شاعر در تمام موارد محال است اما بی گمان خالقی با داوری درست میان ضبطهای مختلف، متن شاهنامه را به صورت اصلی بسیار نزدیک کرده است.

بعد از تصحیح خالقی و چاپ آن، نسخۀ مهم کتابخانه دانشگاه سن ژوزف در بیروت پیدا شد که از بسیاری جهات مخصوصاً از جهت کمترداشتن روایتهای الحاقی شاهنامه مهم است و تأییدی بود بر بسیاری از حدسها و انتخابهای خالقی.

یکی دیگر از وجوه اهمیت کار خالقی در تصحیح شاهنامه این است که او معمولا دلایل برتر دانستن ضبط خود را در موارد محل اختلاف، در یادداشتهای شاهنامه آورده است. بسیاری از اصطلاحاتی که امروز در فن تصحیح متن جا افتاده است اولین بار توسط خالقی به کار برده شده است.

دکتر محمدافشین وفایی

دکتر محمدافشین وفایی

خالقی برای اولین بار در تصحیح شاهنامه دربارۀ منابع جانبی تحقیق کرده و خطرات و فواید استفاده از آنها را یادآور شده و خودش نیز در کارش به اندازۀ کافی  از منابع جانبی بهره برده است. با اینکه گاه بعضی از موارد این دسته از منابع می توانند گمراه‌کننده باشند اما موارد بسیاری هم هست که بی‌توجهی به آنها به کار خلل وارد خواهد کرد. بیت های پراکندۀ شاهنامه در متون سده های پنجم و ششم و ترجمۀ بنداری از شاهنامه نمونه‌هایی از این دسته منابع هستند که خالقی از آنها بهره برده است. خالقی چنانکه در شناسایی و جا انداختن بسیاری از فنون تصحیح متون فارسی پیشگام بوده است، در تصحیح جدید خود از شاهنامه (که سال گذشته توسط انتشارات سخن منتشر شد)، باب تازۀ دیگری نیز گشوده و با زیر و زبرگذاری کلمات سعی در جبران نقص خط نموده و کوشیده تا تلفظ فردوسی را در شاهنامه‌اش بنمایاند و ادیبان و زبانشناسان تاریخی را دعوت به بحث و انتقاد جزئی‌تر دربارۀ زبان فارسی در توس قرن چهارم هجری کرده است و این درست مصداق پیشبرد دانش است. ما باید سپاسگزار استاد باشیم که به تن تنها خطر کرده و بخش قابل ملاحظه‌ای از راه را طی کرده و خویشتن را در معرض انتقاد گذاشته تا باز شاهنامه‌شناسی و مطالعات تاریخی زبان فارسی آمادۀ برداشتن گامهایی رو به جلو شود.

یادداشتهای شاهنامه، واژه‌نامۀ آن و مقالات خالقی همواره نکات تازه‌ای را در خود داشته‌اند و راهگشای محققان بوده‌اند. بی‌گمان نام خالقی همیشه در صدر تحقیقات شاهنامه‌پژوهی خواهد ماند.”

در ادامه علی دهباشی با همراهی دکتر افشین وفایی به گفتگو و  طرح سوالاتی از استاد خالقی پرداختند:

دکتر خالقی: در این سالی که گذشت کمی بیماری داشتم و به همین دلیل امسال به خاطر یک واقعۀ خانوادگی برای دو هفته ای کوتاه و بی سر و صدا به ایران آمدم و قصد بازگشت داشتم ولی آقای دهباشی که چیزی از ایشان مخفی نمی ماند، متوجه حضور من شدند.(می خندد) با همۀ این احوال بسیار افتخار می کنم که در این مجلس هستم.

افشین وفایی :از چه زمانی به آلمان تشریف بردید و علت این مهاجرت چه بود؟ برای تحصیل رفتید یا رفتید و بعد ماندگار شدید؟

دکتر خالقی: داستان من بعد از دیپلم دبیرستان در ایران در تهران بود. من در تهران متولد شدم و بچۀ این شهر هستم. البته نه شهری با این وسعت! زمانی که بچه بودم با دوچرخه تمام این شهر را می توانستم بگردم. چند پذیرش برای دانشگاه های آلمان و انگلستان فرستادم. ولی پذیرش من ازآلمان زودتر پذیرفته شد و به این کشور رفتم. در آنجا رشتۀ اقتصاد را انتخاب کردم ولی بعد متوجه شدم که اهل این رشته نیستم و حساب پول دستم نیست! تغییر رشته دادم و رشتۀ ادبیات را انتخاب کردم. ژرمانیستیک و ادبیات آلمان را آغاز کردم. البته در آنجا باید یک رشتۀ اصلی داشته باشی و دو رشتۀ فرعی و من مردم شناسی و تاریخ کهن را دو رشتۀ  فرعی خودم انتخاب کردم. بعدها به شرق شناسی روی آوردم و بعد آن موضوع پژوهش هایم ایرانشناسی شد. اما در مورد اینکه اقتصاد باب طبع من نبود باید بگویم که خانواده ها دوست دارند فرزندانشان رشته ای بخوانند که در آینده از نظر اقتصادی آب و نانی در آن رشته باشد. بسیاری از خانواده های ایرانی دوست دارند که فرزندشان پزشک شود. دوستی داشتم که اهل شعر و ادبیات بود و پزشکی را دوست نداشت اما به اصرار خانواده اش وارد این رشته شد و حتی در اتاق تشریح  درس آناتومی، بیهوش می شد. مدتی دوستانش برای پدرش این مسأله را می نوشتند تا باور کند که این حقیقت دارد! تا بالاخره او تغییر رشته داد و به شرقشناسی روی آورد. آشنایی واقعی من با شاهنامه در آلمان شروع شد. در ورزش باستانی و … از کودکی دیده و شنیده بودم که ابیاتی از شاهنامه می خوانند و در دبیرستان هم شاهنامه می خواندیم ولی بیشتر اهل غزل حافظ و سعدی بودیم. در آلمان در رشتۀ ژرمانیستیک، ابتدا با ادبیات حماسی کشورهای دیگر آشنا شدم. این نقطۀ مثبتی بود. شاید اگر آغاز با شاهنامه شروع می شد دیگر سراغ این آثار نمی رفتم و تفاوتی که بین این آثار وجود دارد را  متوجه نمی شدم اما بعد که وارد این تحقیق شدم، دیدم که دنیایی دیگر وهمانند دریایی است و هر کسی در این دریا غرق می شود. حال یکی شنا نمی داند و همان ابتدا غرق می شود و دیگری همانند من، دست و پایی می زند و غرق می شود. این شرح آشنایی من با شاهنامه بود و بعد در همین دنیا و دریا ماندیم و با نهنگ ها و مارها وماهی های بزرگ و ریز و زیبا و نازیبا آشنا شدیم. از ابتدا تصمیم گرفتم که رسالۀ دکتری خود را در مورد شاهنامه بنویسم که در این فاصله بود که متوجه شدم تصحیحات شاهنامه که در آن زمان  در واقع چاپ کلکته بود و مُل و بروخیم و مسکو هم به تازگی تصحیح  را آغاز کرده بودند و مجلدش در دست ما بود، درست نیست. این بود که بعد از اینکه کار رسالۀ دکتری تمام شد فراهم آوردن یک کپی از دست نویس های شاهنامه را آغاز کردم. کار بسیار دشواری بود و همانند امروز امکان دسترسی به اینترنت و سی دی و … نبود. من با وجود آگاهی تمامی که در ضرورت تصحیح شاهنامه بود در این کار ترس داشتم. در آغاز دیپاچه خود شاهنامه هم، فردوسی در سرودن شاهنامه در آغاز ترس دارد و بیشتر از هراس او بیشتر به این خاطر است که عمرش کفاف ندهد تا این نامه را به پایان برساند:

مگر خود زمانم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر کسی

من هم ترس داشتم ولی این ترس هم باعث شد که زمان بیشتری را به مطالعه روی دست‌نویس های شاهنامه اختصاص دهم. ده سال، پنجاه نسخۀ شاهنامه  و البته بعد از تصحیح هم مقدار زیادی (مجموعاً حدود پنجاه و پنج نسخه) را بررسی  و این ها را معرفی کردم تا جرأت پیدا کردم که دست به تصحیح شاهنامه بزنم.

 

دیدار و گفتگو با جلال خالقی مطلق

دیدار و گفتگو با جلال خالقی مطلق

افشین وفایی: عنوان رساله اتان چه بود؟ آیا این رساله منتشر شد؟

دکتر خالقی: «زن در شاهنامه». از آلمانی به زبان انگلیسی و از انگلیسی به فارسی ترجمه شد و گویا زیر چاپ است.

علی دهباشی: در این فاصله به ایران هم آمدید و در مجموعه مقالات جشنوارۀ طوس دیدیم که سخنرانی داشتید؟

دکتر خالقی: در طی کار تصحیح چند بار به ایران آمدم. البته آغاز کار مصادف با شروع انقلاب بود و کمی فعالیت های علمی و رفت و آمد به ایران مشکل بود. ولی بعدها اوضاع  نسبتا عادی شد و هر چند سال یکبار به ایران می آمدم.

علی دهباشی: در سال های قبل از انقلاب با کوشش هایی که در بنیاد شاهنامه می شد آشنا بودید. آقایان مرحوم مجتبی مینوی و دکتر ریاحی. از آن دوران برایمان بگویید.

دکتر خالقی: در زمان مرحوم مینوی، یکبار به بنیاد شاهنامه آمدم و گروهی از دانشمندان در آنجا بودند و مرحوم زریاب خویی و احمد تفضلی و چند تن دیگر از دوستان که بیت به بیت می خواندند و با هم بحث می کردند. بعد از آن که استاد گرانمایه مینوی فوت کرد دوست بسیار عزیز من، مرحوم ریاحی، مدیریت بنیاد را به عهده  گرفت و من همیشه به دیدار ایشان می آمدم. همکاری نزدیکی با ایشان داشتم و مجله ای به عنوان «سیمرغ» منتشر می کردند که چند شماره ای بیشتر انتشار نیافت و چند مقاله در این مجله نوشتم و حتی مقداری کتاب برای بنیاد شاهنامه تهیه کردم و بعدها دیگر کار متوقف شد و به سرانجام نرسید.

افشین وفایی: در مورد  داستانهایی که در بنیاد شاهنامه منتشر کردند، نظرتان چیست؟ این داستان ها را از نظر علمی چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا کارشان کار موفقی بود؟ و به نظر شما آیا اگر این کار به انجام می رسید به نظم نهایی و سرودۀ اصلی فردوسی نزدیک بود؟ اگر نه چرا؟ چون بالاخره چند دانشمند کنار هم جمع شده و در این بنیاد به طور خاص به این کار پرداخته بودند، چرا حاصل کار موفقیت آمیز نمیشد؟photo_2016-04-15_10-56-08

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه/ پریسا احدیان

 

دکتر خالقی: من خود شخصا خوش ندارم از کار دیگران انتقادی بکنم. به هر حال هر شخصی زحمتی می کشد و سال ها بر روی مقوله ای مطالعه و کار می کند اما خب یک زمانی هم هست که بر روی گفتگو های علمی این نقد انجام می شود که انسان باید بی تعارف بگوید چون جوان ها را گمراه می کند. با تعارف ها و تأکیدها یک عده خواننده گمراه می شوند و این درست نیست! باید از کوشش دیگران قدردانی کرد. اولین قدردانی که باید بکنم این است که اصولا مرحوم مینوی با بنیاد شاهنامه، شاهنامه را که در ایران فراموش شده بود بر سر زبان ها انداخت. خدمت بزرگی بود و این کار به این سادگی ها نیست. یک دولتی باید بودجه ای بگذارد و اشخاص صاحب نامی جمع شوند و کار کنند و این قابل قدردانی است. از این جهات بسیار عالی بود. دیگر اینکه تمام اشخاص حاضر در این مکان، از دانشمندان تراز اول ما بودند. خود مرحوم مینوی که نیازی به معرفی ندارد. مرحوم تفضلی که دوست صمیمی من بود و من با ایشان آشنایی نزدیک داشتم، همگی دانشمندانی بسیار بزرگ و صاحب دریایی از معلومات بودند. تنها روش در کارشان نبود و با شیوه های مختلف تصحیح آشنایی نداشتند و آن زمان تنها روش تصحیح بر اساساقدم نسخ  مطرح بود. یعنی نسخه ای که قدیمی تر است را پایۀ مطالعۀ خود و اساس مطلق تصحیحی قرار می دهند و یا حاشیه ها را می نویسند یا کلا فراموش می کنند. بالاخره باید بر روی روشی با امکانات مالی خوبی که داشتند کار می کردند! می توانستند از بیشتر نسخه های موجود که حدود هزار نسخۀ کامل و ناقص از شاهنامه می باشد در بررسی هایشان استفاده کنند. این ها همه به درد تصحیح نمی خورد ولی این امکان بود که از دست نویس های سدۀ هفت و هشت و نه و ده، میکروفیلم تهیه کرده و این ها را بررسی کنند و تصحیح شاهنامه را با هر روشی که دارند، از آغاز شروع کنند. این کارها را نکردند. دو سه داستان را از وسط شاهنامه با قطع های مختلف رحلی و رقعی بر اساس اقدم نسخ یافت‌شده تا آن زمان که همان نسخۀ لندن مورخ ۶۷۵ بود، چاپ کردند. خب سوادشان خیلی بیشتر از مصححان و ویرایشگران چاپ مسکو بود  ولی چون روش آنها را نداشتند کارشان به پای ایشان نرسید. گرچه روش آنها هم بی نقص نبود اما به هر حال روی یک روش علمی کار می کردند. این مسألۀ کار ناموفق و در عین حال بسیار شورانگیز بنیاد شاهنامه بود که در آن زمان شروع شد.

دکتر وفایی: در بارۀ فعالیت های علمی خودتان، شما گمان می‌کنید اگر در ایران هم بودید موفق می‌شدید با برنامه‌ریزی تصحیح شاهنامه را به انجام برسانید و اینکه لطفا بفرمایید اساسا معایب و مزایای مطالعات ایرانشناسی در خارج از ایران چیست؟ دچار چه مشکلاتی هستید و کار در آنجا چه محاسنی می تواند داشته باشد؟

دکتر خالقی: اگر تحصیلات دانشگاهی من در ایران بود باسواد تر از این بودم که الان در خدمت شما نشسته ام اما ارزش کارم کمتر بود! به خاطر اینکه در آلمان استاد فروزانفر را نداشتیم که دریایی از علم و دانش و معرفت بودند. این یکی از محرومیت های بزرگ من بود که نتوانستم از حضور این بزرگان استفاده کنم. اما در آنجا خودم باید از خود می آموختم و کوشش می کردم. اما در آلمان روش کار دیگری را آموختم روش تصحیح که روش های مختلف دارد و با حماسه های مختلف جهان و با تحقیقاتی که بر روی این حماسه ها شده آشنا شدم و از این جهت کار من مسیر دیگری پیدا کرد. درس خواندن در ایران به خصوص با حضور اساتید بزرگ برای دانشجویان فرصت بسیار مناسبی است که خیلی می آموزند و کسانی که در خارج هستند به این دانش دسترسی ندارند. البته با این روش های تصحیح در ایران نا آشنا نیستند اما در عمل کمتر به کار می بندند.

دکتر حلال خالقی مطلق به همراه علی دهباشی

دکتر حلال خالقی مطلق به همراه علی دهباشی

افشین وفایی: وضعیت ایرانشناسی،امروزه در آلمان با زمانی که شما به این کشور تشریف بردید، چه تفاوتی دارد؟

دکتر خالقی: اصولا در خارج از ایران وضعیت ایرانشناسی در همه جا بد است. یعنی در همین آلمان بودجه‌شان که کم شد، بیشترین بودجه را روی رشته های ریاضی و طبیعی سرمایه گذاری می کردند. ادبیات خودشان هم که دارای اهمیت بود ولی  رشته‌های شرقشناسی کوچکتر شد و بودجه ها و اساتید کمتر شدند! فعالیت‌های ایرانشناسی را در هامبورگ و گوتینگن و ماربورگ و… داریم، ولی بیشتر جاها به پژوهشهای اسلامشناسی می‌پردازند که زبان فارسی هم در کنارش تدریس می شود اما ایرانشناسی خیر! در انگلستان هم تقریبا هیچ نداریم. در آمریکا هم بیشتر به ادبیات معاصر می پردازند. در ایتالیا، در رم چند رشته در زبانهای باستانی وجود دارد اما ایرانشناسان قدیمی و نوآور یا بازنشسته شده اند و یا فوت کرده‌اند و جانشینی نداشتند.  خوشبختانه در این دوره گروهی از دانشمندان خود ما با زبان های ایران باستان و ایران میانه، آشنایی پیدا کردند و امروزه در دانشگاه هایمان هم زبان اوستایی درس داده می شود و هم ایرانی میانه و متخصصان زبان فارسی در ایران خیلی بهتر از اشخاص مشابه در خارج هستند. اگر در این مدت ایرانی ها خود این رشته ها در دست نگرفته بودند،ایرانشناسی به معنی ایران باستان از بین رفته بود.

افشین وفایی: وضعیت شاهنامه‌پژوهی در خارج ایران چگونه است؟

دکتر خالقی: شاهنامه پژوهی هم اینگونه شد. بهترین کار را اول خارجیها کردند که همان تصحیح ناقص و کم اعتبار هند بود. بعدها ژول مُل، فرانسوی آلمانی‌تبار آن شاهنامه را تصحیح کرد که در ایران هم به چاپ رسید و به فرانسه ترجمه  شد و به صورت بسیار نفیس و زیبایی در پایان قرن نوزدهم منتشر شد و بعد از آن یوهان فوللرس و لنداور و شاگردش از روی این دو تصحیح، تصحیح دیگری منتشر کردند که البته ناقص و به اندازۀ یکی دو جلد باقی بود که عمرشان کفاف نداد. بعدها فریتز ولف، صاحب فرهنگ شاهنامه، این راه را ادامه داد اما اثرش منتشر نشد. پیش از اینکه این کار انجام شود کار بسیار معتبر و بزرگ تئودور نولدکه، «حماسۀ ملی ایران» که مرحوم بزرگ علوی به فارسی ترجمه کرده است، یکی از قدم های بسیار اساسی در پژوهش شاهنامه بود. کتابی کم حجم که البته بسیاری از مطالبش هم کهنه شده چون آن زمان نه متن  استواری از شاهنامه تصحیح شده بود و نه به منابع زیادی دسترسی داشتیم ولی با وجود این اساس تحقیق شاهنامه را پایه ریزی کرد و هنوز کتاب بسیار معتبری است و این را هم عرض کنم که در پایان کتاب حدود ده صفحه ای هم در مورد وزن و قافیه در شاهنامه نوشته که در ترجمۀ مرحوم علوی نیست. روی همین کارهایی که در آلمان شد، فرهنگ ولف یک اثر بسیار مهمی است که امروزه حتی با کامپیوتر هم نمی توانید به این سادگی این فرهنگ را تهیه کنید.

صحنه ای از دیدار و گفتگو با دکتر خالقی مطلق

صحنه ای از دیدار و گفتگو با دکتر خالقی مطلق

علی دهباشی: ولف چه سرنوشت دردناکی داشت که توسط نازیها از بین رفت و به یاد دارم که شما مقاله ای در این مورد نوشتید.

دکتر خالقی: ولف پروتستان و یهودی الاصل بود ولی با وجود این نازی ها او را گرفتند و بردند و سربه نیست کردند اما کتابش را چاپ کردند. این کتاب در قطع وزیری حدود دویست صفحه با خط ریز به چاپ رسید. من بسیار مدیون این فرهنگ عظیم هستم و بارها این را نوشته ام. چون اساس این فرهنگ از روی چاپ ژول مول بود و بارها شده که از طریق این فرهنگ دریافته‌ام یک واژه چگونه در شاهنامه به کار رفته. به عنوان مثال: در مورد نام سیاوش یا سیاوخش، متوجه شدم که در نسخه های شاهنامه این نام به سه شکل آمده است: یکی سیاوش و یا سیاوخش و یکی سیاووش که البته در نسخه های کهن با یک «واو» می نویسند. بعد متوجه شدم که بین سیاووش و سیاوخش از نظر کمیت هجاها هیچ تفاوتی نیست. حال چرا شاعر صورت سیاوخش را بیشتر به کار برده است؟ من از راه فرهنگ ولف که این نام ها را هم نوشته و تنها لغات را ذکر نکرده است (برای کتابی همانند شاهنامه فرهنگی که تهیه می شود باید شامل نام های خاص هم باشد)  دیدم این کلمۀ سیاووش که در زبان ما بسیار قافیه دارد، مثل هوش و کوش و دوش و … یکبار در قافیه نیامده است اما کلمۀ سیاوخش که تنها دو سه قافیه دارد بخش و رخش و … بارها در قافیه آمده است. مشخص شد که کلمۀ سیاووش درست نیست و فردوسی به کار نبرده است و بعدها در زبان ما سیاووش به بوجود آمده و کاتبان این را به جای سیاوخش به کار برده اند که خیلی بد تلفظ بوده است. در این مورد بدون کمک فرهنگ ولف نمی توانستم  از درستی این مهم اطمینان حاصل کنم. این کار را توسط این فرهنگ در مورد صدها واژه انجام دادم. واژه هایی که گاهی چند صدبار به کار رفته بود و بعد ترجمۀ فریدریش روکرت به زبان آلمانی بود. فریدریش روکرت نابغه بود و سی و چند زبان حتی گیلکی را به خوبی می دانست. سانسکریت و عربی و … و از بسیاری شاعران ما ترجمه کرده است و حتی سعی کرد به وزن عروضی در آلمانی شعر بگوید که گوته به او ایراد گرفت که زبان آلمانی برای وزن عروضی کاربرد ندارد. او بخش پهلوانی شاهنامه را ترجمه کرده و البته عموم آلمانی ها این ترجمه را نمی پسندند و ترجمۀ مُل را کمی آزادتر است بهتر می پسندند. ولی باور کنید گاهی این بیت فردوسی را درست در یک بیت و دقیق ترجمه کرده و چیزی از آن حذف نمی کند. نبوغ عجیبی این شاعر داشت و رستم و سهراب را هم به طور جداگانه ای ترجمه کرد.

علی دهباشی: چگونه شد که «نامۀ نامور» به «شاهنامه» تغییر نام داد؟

دکتر خالقی: فکر می کنم اگر عکسش را بگوییم بهتر باشد. یعنی شاهنامه در واقع ترجمۀ لفظ به لفظ خداینامه است. چون خداینامه در زمان فردوسی معنی خداینامه می داد و معنی شاه را از دست داده بود. عنوان کتاب شاهنامه بوده و درمقدمۀ ابومنصوری، در پایان می گوید و این کتاب را شاهنامه نامیدم و پیش از مقدمۀ ابومنصوری هم شاهنامۀ ابوالموید بلخی هم به نام شاهنامه بود و پیش از او هم شاهنامۀ مسعودی مروزی را داشته‌ایم که نامش شاهنامه بود. بنابراین «شاهنامه» نام کهن‌تری است.

علی دهباشی: چرا در شاهنامه، نام سلسلۀ با عظمت هخامنشیان قید نشده است؟

دکتر خالقی: این سوالی است دامنه دار. فرضیه ای است که مرحوم مری بویس، ایرانشناس انگلیسی این را مطرح کرد و بعد هم مقاله ای استاد یارشاطر دربارۀ این موضوع دارند که در شاهنامه نامی از هخامنشیان نیست، در مورد علتش اختلاف وجود دارد. اما من تصور نمی کنم که چنین چیزی درست باشد. در نظر بگیرید که دولت هخامنشی تنها یک نام است اما بزرگترین قدرت جهان زمان خود بوده است و هیچ قدرت دیگری در کنارش وجود نداشت. بعد ساسانیان هم در همین منطقۀ فارس بودند. چگونه ممکن است که اشکانیان بعد از یک صد و هفتاد سال حکومت اسکندر و جانشینان آن ها و ساسانیان بعد پانصد سال حکومت اشکانیان یک چنین سلسله ای را فراموش کرده باشند؟! چنین چیزی امکان پذیر نیست. اگر آن ها هم نمی دانستند، مترجمانی که از آثار یونانی و رومی در دستگاهشان داشتند حتما به آن ها می گفتند چنین سلسله ای بوده است. تمام تشکیلات فرامانروایی در شاهنامه همان تشکیلات هخامنشی است. به نظر من ما در سنت تاریخ‌نگاری در ایران نام پیشدادیان و کیانیان را به جای مادها و هخامنشیان می شناسیم و این دو نام جانشین این دو سلسله در تاریخ‌نویسی ما شده است. البته چون تاریخ است و با افسانه در هم آمیخته بسیاری چیزها را نمی توانیم ثابت کنیم اما از تاریخ مادها هم اطلاعات دقیق نداریم، این سبب گمراهی شده که ایرانیان نمی دانستند مادهایی وجود داشته اند. که چنین چیزی امکان ندارد! وقتی در شاهنامه بهرام چوبین با خسرو پرویز با هم مشاجره  و هر کدام به نسل کیان خود افتخار می کنند یعنی به هخامنشیان افتخار می کنند. منتهی چون تاریخ، تاریخ افسانه ای است به طور مستقیم اشاره ای به این موضوع نمی شود ولی در آخر که به اردشیر و  بهمن می رسیم، کم کم نام ها مشخص می شود و اینکه متوجه می شویم که با سلسلۀ هخامنشیان سر و کار داریم. مقاله‌ای دارم در مورد کیخسرو و کوروش که کیخسرو در واقع همان کوروش و زندگی افسانه ای کوروش بزرگ است و آن ناپدید شدن هم دلیلی است که نخواسته اند  کشته شدن کورش بزرگ  را بیان دارند.Khaleghi-6

 

علی دهباشی: کاملترین شخصیت زن در شاهنامه کیست؟ و کدام شخصیت زن خاصیت داستانی و نمایشی بیشتری دارد؟

دکتر خالقی: در این مورد باید زنان شاهنامه را به چند دسته تقسیم کرد. زنان در شاهنامه به عنوان معشوقه، مادر، همسر و به عنوان جنگنده هستند و بهتر است این ها را از هم جدا کنیم و نگوییم که یکی از آن ها بهترین است. در میان نقش مادر، فرانک مادر فریدون است که با آن فداکاری، فرزندش را از این سو به آن سو می برد که از گزند ضحاک در امان ماند. به عنوان رزمنده،گردآفرید را می توان نام برد که رفتار بسیار طناز او و جنگ با سهراب و …. به عنوان همسر تهمینه و رودابه مادر رستم نقش اساسی دارند. به عنوان معشوقه، منیژه چه فداکاری ها که نمی کند و کتایون. ولی یکی از زنان بسیار با اهمیت شاهنامه که یک نقش پنجم در اینجا دارد، یک زن ایراندوست است و او گردیه خواهر بهرام چوبین است. که او در واقع با برادرش مخالفت می کند، با وجود اینکه وقتی بهرام فوت می کند سرش بر روی زانوی خواهر است. آخرین وصیت بهرام هم به خواهرش است که :”مرا  دخمه در خاک ایران کنید!”که یکی از مصرع‌های بسیار ایران‌دوستانۀ شاهنامه است و سپس می‌گوید که:“بر این بوم دشمن ممانید دیر.”در هر حال او درمخالفتی که با برادرش می کند  نشان می دهد که چقدر زن ایران‌دوستی است و چهرۀ بسیار سیاستمدار دارد و بعد مرگ بهرام به همسری خسرو پرویز در می آید و شهر ری را نجات می دهد. زنی ورزشکار و سوارکار و رزمنده بوده است.

دکتر وفایی: نظرتان دربارۀ اطلاعاتی که در چهارمقاله دربارۀ فردوسی و اختلافش با محمود آمده چیست؟ آیا به نظرتان این ماجرا پایه‌ای از واقعیت دارد؟ ضمنا آیا هجونامه را متعلق به فردوسی می‌دانید؟

دکتر خالقی: در این مورد، نظرات متفاوتی گفته شده است. من نمی خواهم یک داوری صد در صد بکنم اما از نظر من، یک هجونامه ای وجود داشته است. به جز  شش بیتی که نظامی عروضی می گوید  بیت های بسیار زیادی هست که نه در شاهنامه است و نه به نام شاعر دیگری وجود دارد. ولی به هر حال یک مقدار مطالب تاریخی در آن هست و عکسش را ما نمی توانیم ثابت بکنیم. به نظر من فردوسی هجونامه ای را بعد از اینکه از محمود مأیوس می شود و کمکی نمی بیند (نه بخاطر کمکش بلکه چون ارزش کارش را نشناخته بودند) دارد. مردی بوده که  سی سال از زندگیش را به خاطر سرودن شاهنامه ای از دست داد و پسرش در سی و هفت سالگی فوت کرد و اگر مرثیه ای که در شاهنامه هست را بخوانید، خواهید دید که می گوید:”همی بود همواره با من درشت”  به هر صورت یک اختلافی در این میان بوده  حالا این اختلاف بر سر چه بوده است؟ مردی که دائم دنبال نامۀ خسروان بوده که این را به شعر دربیاورد این دیگر به کار زندگی نمی رسیده  و تمام این زحمات به دوش این فرزند  و این اختلافات بوده است. در هر حال حتی من تصور می کنم که مرگ زنش را هم دیده باشد. در مقدمۀ پادشاهی هرمز پسر انوشیروان که یک وصفی از پاییز می کند و در پایان می گوید: نگارا بهارا کجا رفته ای؟/ که آرایش باغ بنهفته ای. به احتمال زیاد این بیت خطاب به زن درگذشته‌اش است و شاعر تنها بوده و تنگدست. کسی که در جوانی در آغاز خطبۀ بیژن و منیژه می بینیم یک زندگی مرفهی دارد و بعد در پیری می گوید: مرا نیست خرم مر آن را که هست/ ببخشای بر مردم تنگدست/ درم دارد و نقل و جام نبید، سر گوسپندی تواند برید. به آن فقر و بیچارگی رسیده است و این همه سال بر روی این کتاب کار کرده است. چقدر باید شکسته دل شده باشد و بعید نیست که چنین شاعری رنجیده شود و آن هجونامه را گفته و در واقع نوعی انتقام کشیده باشد. نولدکه در حماسۀ ملی ایران می گوید این هجونامه را باید در پایان همۀ نسخه های شاهنامه گذاشت و تمام مدایح محمود را از شاهنامه حذف کرد. شاید نولدکه از ترحم این ها را گفته باشد اما من نمی‌توانم قبول کنم که چنین شخصی  اینگونه بگوید. چون این ابیات، ابیات فردوسی است در مدح محمود. در تصحیح شاهنامه نمی شود این ها را کنار گذاشت. اما نولدکه چقدر از حق‌ناشناسی محمود رنجیده بوده که چنین چیزی گفته. شاعر آلمانی  هاینریش هاینه شعر مفصلی دارد دربارۀ مرگ فردوسی که وقتی فردوسی فوت کرد و تابوت  را از دروازۀ توس می بردند محمود  پشیمان شده بود و صلۀ فردوسی را با شترها از دروازه‌ای دیگر فرستاده بود. شاید این افسانه باشد. اما از کجا می‌دانیم افسانه است؟ شاید واقعا این اتفاق افتاده باشد حتی با تفاوت چند ماه! چون بین غزنه و توس فاصله است و امکان اینکه در همان روز این خبر به شاه رسیده باشد، ممکن نیست. این ها همان چیزهایی است که نظامی عروضی می آورد. نمی توان از طرفی صد در صد سوگند خورد که این هجونامه برای فردوسی است. اما تصور من این است که هجونامه ای وجود داشته و مقداری از این ابیات هم اصیل است.

 

Khaleghi-4

 

علی دهباشی: آقای دکتر شما در طی این سال ها یی که با سوژه ای چون شاهنامه و فردوسی کار کردید و در خواب و بیداری و دائما این حضور در ذهن شما وجود داشته است، آیا خواب فردوسی را دیده اید و تصور شما از سیمای فردوسی چیست؟

دکتر خالقی: یکبار خواب فردوسی را دیده ام! در ایران جشنهای دو هزار و پانصد ساله بود و شاهنامۀ بایسنقری را منتشر کرده بودند و بعد من هم نمی دانم به چه جهت اما گمان می کردم که یک نسخه به من بدهند و ندادند! بیشتر به سرهنگ های ارتش دادند! شبی خواب فردوسی را دیدم! زیر یک درخت تناور، پیرمردی نشسته است و به من اشاره کرد که بیا! تعظیم کردیم و رفتیم و با خود گفتم که وای بر من! حالا می گوید چرا در تصحیح شاهنامه این قسمت را به این صورت نوشتی و …. به من گفت که شاهنامۀ بایسنقری را به شما دادند؟ گفتم که استاد! ندادند! گفت که عجب! سفارش می کنم! از خواب بیدار شدیم و حتی به سفارش فردوسی هم گوش ندادند!(می خندد)

علی دهباشی: جز این خواب تصور می کنید که تصویرسازی نقاشان و مینیاتوریست ها و گرافیست ها هر کدام بنا بر استنباطی که داشتند، فردوسی چه شکلی است؟کار استاد ابوالحسن صدیقی و هنرمندانی اینچنین چقدر مشابه تصویر فردوسی است؟

دکتر خالقی: ما که نمی دانیم فردوسی چه شکلی بوده است اما برای تصویری که از فردوسی می خواهیم بسازیم (چون رسمی است که از سعدی و حافظ و دیگران هم می سازند و …) ما آن اخلاقیات و ابهتی را که در شاهنامه می بینیم باید در چهرۀ فردوسی مجسم کنیم. گرچه ممکن است با اصل مطابقت نداشته باشد. باید سیمای فردوسی نشان دهندۀ شهامت فکری او باشد. همه این کوشش را داشتند که تصویری که از شاعر می سازند برازندۀ شاهنامه باشد. در همین عکسی که برای چاپ دوم بود چندین عکس به دست ما رسید که با آقای دکتر وفایی عکسی که حالا هست را انتخاب کردیم.

افشین وفایی: در مورد منبع شاهنامه، برخی گفته‌اند که روایات شفاهی اساس کار فردوسی بوده است و هنوز هم برخی بر این باورند. فکر می‌کنید چرا برخی هنوز هم بر این حرفها اصرار می‌ورزند؟

دکتر خالقی: من معتقدم هر کسی که در شاهنامه مطالعۀ دقیق چند ساله بکند امکان ندارد که بگوید مأخذ شاهنامه شفاهی است. این از کجا آمد؟ ما در بسیاری از حماسه های جهان مأخذ شفاهی داریم. بعد تئوری پری و لورد  دو محقق آمریکایی  و حماسه های شفاهی حاضر را بررسی کردند گفتند که حماسه های کهن هم مأخذ شفاهی داشته است و این یک مکتبی شد و بعدها تبدیل به یک مذهب شد. این ها بدون اینکه شاهنامه را بررسی کرده باشند گفتند این ها همه شفاهی است. و حتی چون حماسه سرایان آدم های نابینایی بودند و با یک تار و سه تاری حماسه سرایی می کردند و حتی گفتند فردوسی در کوچه ها آواز می خوانده و یک نفر اشعارش را یادداشت می کرد! برای ما که با شاهنامه آشنا هستیم می دانیم چنین چیزی امکان پذیر نیست. متأسفانه در ایران چند تن از دوستان عزیز ما این تئوری را منتشر کردند در حالی که چنین چیزی وجود ندارد. حتی گفتند شاهنامۀ ابومنصوری هم وجود نداشته در حالیکه این شاهنامه هم در دیباچه سخن از او می گوید و ابوریحان بیرونی دوبار از شاهنامۀ ابومنصوری صحبت می کند. اطلاعات دقیقی که در مورد فرهنگ گذشتۀ ایران و تاریخ داده می شود در حماسه های شفاهی نیست.  این ها اطلاعاتی است که از یک ماخذ نوشتاری به وجود می آید. شاهنامه یک منبع بزرگ فرهنگ تاریخ و فرهنگ تاریخ ایران پیش از اسلام است. چون از راه خداینامه و چند اثر نوشتاری دیگر به این دوره بازمی گردد. اصلا چگونه می شود که  در داستان کاووس کشانی، در پایان،  فردوسی از درازی داستان شکایت کند و این داستان شفاهی باشد؟!

 

استاد جلال خالقی مطلق

استاد جلال خالقی مطلق

افشین وفایی: شما کار خود را پیرایش فعلا نهایی شاهنامه دانستید و در موردش توضیح داده اید که از امکانات موجود استفاده کردید و تا امکانات دیگری پیدا نشود، این نسخه فعلا نهایی است. منظورتان از فعلا نهایی چه بوده است. اینکه اعتبار کار خودتان را به اندازۀ یک دستنویس آغاز سدۀ ششم دانسته اید منظورتان چه بوده؟. اکنون دستنویس های دیگری پیدا شده (همانند سن ژوزف که خودتان هم در پیرایش دوم از آن استفاده کردید) یا دست نویسهایی که ممکن است در آینده پیدا شود. اخیرا هم چاپی بر اساس دستنویس سن‌ژوزف انجام شده. آیا این کار درست است؟ شما گمان می کنید  برای اینکه تصحیح تازه‌ای بعد از کار شما صورت بگیرد چه چیزهای تازه و متفاوت دیگری باید پیدا شود؟

دکتر خالقی: ما در مورد اعتبار نسخه های خطی چه در مورد شاهنامه و … افراط و تفریط می کنیم. یک شخصی  یک نسخۀ خطی را به دست می آورد و چون اولین باری است که خودش به دست آورده می شود بهترین نسخه! و حال اویی که این نسخه را به دست نیاورده آن را بی اعتبار می داند! این افراط و تفریط در بررسی و ارزیابی نسخه های خطی کار درستی نیست. اعتبار نسخه های خطی شاهنامه همه نسبی است. به همین دلیل هم ما روش انتقادی را قبول کردیم. من بیش از پنجاه نسخه از این نسخه ها را بررسی کردم. نسخۀ سن ژوزف که به دست آمد اولین بار من معرفی کردم و نقاط مثبتش را گفتم که واژه هایی را داراست که در دست نویس های دیگر از بین رفته است. ولی همانجا عیوب این نسخه را نیز گفتم. گروهی هم آمدند و کوشش کردند که نسخۀ فلورانس را به کلی بی اعتبار و حتی جعلی جلوه دهند! که چنین چیزی هم درست نبود و به من هم نسبت دادند که من از این نسخه پیروی کردم که اصلا چنین چیزی نیست! واژه های کهنی در سن ژوزف است که در نسخه های دیگر از دست رفته و این یک حسن آن است و حسن دوم مقداری از روایات الحاقی را ندارد و اتفاقا تمام آن روایاتی که من الحاقی تشخیص داده بودم و مقاله داشتم مثل رستم و نریمان و … این ها را ندارد. ولی از طرف دیگر در این نسخه واژه های گویشی و عربی بسیار زیاد وارد شده است و بیتهای الحاقی زیادی دارد و اگر کسی این نسخه را اساس تصحیح شاهنامه قرار دهد کارش هیچ ارزشی ندارد! می توان از راه تصحیح انتقادی تمامی این نسخه ها شاهنامه را به بهترین روش تصحیح کرد. زمانی که هشت جلدی را تصحیح می کردم نسخۀ بیروت کشف نشده بود. پس از کشف آن،  آن را معرفی کردم و به محاسن آن که پی بردم در تصحیح دوم خود تمام آن مواردی را که در نسخۀ سن‌ژوزف درست تشخیص دادم وارد متن کردم. ما امکاناتی که در تصحیح شاهنامه داریم می‌توانیم به دو طبقه تقسیم کنیم: یکی نسخه‌های خطی است و دیگری، بررسی های لغوی و دستوری است. این امکانات را در این چند سال اخیر، مصرف کردیم. هیچ‌کس نمی تواند برتری یک نسخه را بر دیگری ثابت کند. تا زمانی که یک نسخۀ جدید از شاهنامه به دست ما نیاید روی تجربه می گویم که از این پیرایش دوم شاهنامۀ من، چیزی جلوتر نمی توانیم برویم! مگر اصلاحات موردی. نام پیرایش دوم خود را گذاشته ام تصحیح فعلا نهایی شاهنامه تا به یک دستنویس کهن تری دسترسی پیدا کنیم.

افشین وفایی: شکی نیست که در زمان فردوسی زبان یک گونۀ معیار و مشترک داشته است ولی در عین حال عناصر محلی هم در زبان ما و در گویش های مختلف بوده است و ممکن است مقداری از این ها در زبان فردوسی تأثیر داشته باشد. همین مسأله باعث شده که برخی از محققان در مورد این گونه های زبانی مباحثی را مطرح کنند یا اینکه به گونه های زبانی کاتبان اشاره کنند. نظر شما در مورد تلفظ معیار در زبان فردوسی چیست؟

دکتر خالقی: سعی کردیم که در تصحیحاتی که با شما با همکاری هم انجام می‌دهیم برای واژه ها اعراب بگذاریم. کار بسیار دشواری است و ما با بی‌پروایی در این زمینه رفتیم و چاره‌ای هم نیست و باید به آنچه که فردوسی تلفظ می‌کرده است، نزدیک بشویم و این از طرفی خیلی خطرناک است و از طرفی هم نمی‌توانیم شاهنامه را به لهجۀ جنوب تهران بخوانیم! یک مقدار واژه های گویشی داریم که قافیه نشان می‌دهد و آنها را می دانیم که فرض کنید این ضمیر پیوسته اول شخص مفرد که در فارسی معیار «اَم» می گوییم می بینیم که فردوسی «اُم» یا «اوم» گفته است. ما هیچ کتابی هم از زمان فردوسی نداریم که کلمات را اعراب گذاری کرده باشد. کهن ترین آن همان کتاب اسدی طوسی است که در آن هم ضد و نقیض وجود دارد. با خود گفتم ما باید دو معیار قرار دهیم: یکی زبان پهلوی و دیگری متونی است که اعراب گذاری شده اند. جز این از طریق قافیه به تلفظ برخی کلمات پی می‌بریم. از جمله همین الابنیه و هدایۀ المتعلمین (کتابت ۴۷۴ق) و شرح تعرف است و در هر حال آنجایی که تلفظ های فارسی میانه با این کتاب ها مطابقت می کند می توانیم با اطمینان زیاد بگوییم که می توانیم برای شاهنامه هم آن ها را انتخاب کنیم. در موارد دیگر عقیدۀ من این است که چون مأخذ شاهنامه ترجمۀ پهلوی بوده است و زبان شاهنامه  هم یک زبان معیار است و دستور زبان و واژه هایی که به کار می برد نشان میدهد یک متن فارسی معیار است ما در مواردی فارسی میانه را در این موارد اساس قرار می دهیم. اما به هیچ وجه با اطمینان نمی توانیم بگوییم که فردوسی اینگونه  شاهنامه را می خوانده است.

 

 

علی دهباشی

علی دهباشی

در این جلسه بخش هایی از آلبوم خاطرات دکتر جلال خالقی مطلق به تصویر کشیده شد  و در خاتمه، شاهنامه‌پژوه ایران با دوستداران خود که هر یک کتابی از شاهنامه به تصحیح ایشان را در دست داشتند، سخن گفت.

photo_2016-04-15_08-03-27

  • عکس ها از : مریم اسلوبی و مهدی خدیری 

 

 

شبی به یاد کریم اصفهانیان وی چهل سال بر روی اسناد و مدارک دورۀ قاجار کار کرد. اسناد تاریخی خاندان غفاری در هفت جلد رهاورد این پژوهش چهل ساله است که شش جلد آن توسط دانشگاه تهران و یک جلد آن در انتشارات دکتر محمود افشار به چاپ رسیده است. همچنین او سی سال به انتشار پژوهش های ایرانشناسی (ناموارۀ دکتر محمود افشار) مشغول بود که حاصل آن در ۲۲ جلد چاپ شد و چندی نیز به همکاری در چاپ فرهنگ ایران زمین، پرداخته است. مخزن الوقایع، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران و ستوده نامه (یادمان دکتر منوچهر ستوده) از آثاری است که به اهتمام کریم اصفهانیان انتشار یافته است. اشعار وی در مجلات، مجموعه ها و یادنامه ها با نام های مستعار گوناگون از جمله «طراز تبریزی» به چشم می خورد. کریم اصفهانیان ۱۳ بهمن ماه ۱۳۹۴ در تهران بر اثر عارضۀ قلبی درگذشت.”

شبی به یاد کریم اصفهانیان/ پریسا احدیان

 

esfahanian

 

عصر یکشنبه، پنجم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی،کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا در دویست و چهلمین نشست از مجموعه مجالس شب های بخارا، میزبان شب «کریم اصفهانیان» بود.

این جلسه با حضور اساتید و بزرگانی از جمله: ابراهیم مکلا، هرمز همایون پور، ژاله آموزگار، محمدرضا شفیعی کدکنی، بهرام افشار، آرش افشار، محمد افشین وفایی، ایرج پارسی نژاد، ایرج رضائی (مدیر عامل سابق بنیاد موقوفات افشار) برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، بخش هایی از زندگینامۀ کریم اصفهانیان را برای حاضرین خواند:

“کریم اصفهانیان در ۲۷ آبان سال ۱۳۱۵ خورشیدی در تبریز چشم به جهان گشود. پدرانش اصفهانی و به کار تجارت مشغول بودند و در اصفهان کارخانۀ زریبافی داشتند. جدش حاج عبدالحمید تاجر اصفهانی که طرف تجاری حاج امین الضرب معروف بود، چون آذربایجان دروازۀ اروپا به شمار می رفت، به تبریز کوچ کرد.

وی از کودکی به تهران رفت و تحصیلاتش را در این شهر پی گرفت. دروۀ ابتدایی را در دبستان ابن سینا، دورۀ متوسطه را در دبیرستان فیروز بهرام و کلاس دوازدهم را در مدرسۀ علمیه گذراند. آنگاه وارد دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران شد و لیسانس گرفت. وی در کلاس های فوق لیسانس علوم اجتماعی نیز شرکت کرد اما چون علوم اجتماعی متناسب با ذوق ادبی او نبود، ادامه نداد.

علی دهباشی شرحی مختصر از زندگی کریم اصفهانیان داد ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی شرحی مختصر از زندگی کریم اصفهانیان داد ـ عکس از مجتبی سالک

از استادان او باید به عبدالعظیم خان قریب، جلال الدین همایی، محمدتقی مدرس رضوی، محمد معین، ذبیح الله صفا، سید کاظم عصار، صادق کیا، صادق گوهرین، حسن مینوچهر(دانشیار ملک الشعرا بهار)، صدیقی، بدیع الزمان کردستانی، لطفعلی صورتگر، عیسی سپهبدی و احسان یار شاطر اشاره داشت.

همچنین گاه در جلسات درس بزرگان به ویژه بدیع الزمان فروزانفر شرکت می جست. در سال ۱۳۴۷ در دانشگاه تهران مشغول به کار شد. نخستین مسئولیت او ریاست دفتر دکتر ذبیح الله صفا در ادارۀ کل انتشارات دانشگاه تهران و آخرینش معاونت دکتر بهرام فره وشی، مدیر عامل مؤسسۀ چاپ و انتشارات دانشگاه تهران بود.

وی به سال ۱۳۶۰ بازنشسته شد. در سال های ۱۳۶۳ تا ۱۳۷۲ مدیر امور اداری مجلۀ آینده و مؤسسۀ روانشناسی دانشگاه تهران به ریاست دکتر محمود صناعی بود و از سال ۱۳۷۲ به مدت ده سال دبیر شورای تولیت موقوفات دکتر محمود افشار یزدی به شمار می رفت و سال های بسیاری عهده دار مسئولیت انتشارات این بنیاد بوده است. اصفهانیان در مجموع نیم قرن با استاد ایرج افشار همکاری مستمر داشته است. چه در مؤسسۀ انتشارات و کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، چه در دورانی که مجلۀ آینده را به چاپ می سپرد و چه در بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.

وی چهل سال بر روی اسناد و مدارک دورۀ قاجار کار کرد. اسناد تاریخی خاندان غفاری در هفت جلد رهاورد این پژوهش چهل ساله است که شش جلد آن توسط دانشگاه تهران و یک جلد آن در انتشارات دکتر محمود افشار به چاپ رسیده است. همچنین او سی سال به انتشار پژوهش های ایرانشناسی (ناموارۀ دکتر محمود افشار) مشغول بود که حاصل آن در ۲۲ جلد چاپ شد و چندی نیز به همکاری در چاپ فرهنگ ایران زمین، پرداخته است.

مخزن الوقایع، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران و ستوده نامه (یادمان دکتر منوچهر ستوده) از آثاری است که به اهتمام کریم اصفهانیان انتشار یافته است. اشعار وی در مجلات، مجموعه ها و یادنامه ها با نام های مستعار گوناگون از جمله «طراز تبریزی» به چشم می خورد. کریم اصفهانیان ۱۳ بهمن ماه ۱۳۹۴ در تهران بر اثر عارضۀ قلبی درگذشت.”

نخستین سخنران این جلسه، دکتر سید مصطفی محقق داماد، در وصف اخلاق و علم مدیر سابق انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار، گفت:

“باور نمی کردم که به این زودی دریغا گوی جناب اصفهانیان باشم. امسال شاید حدود بیست و چهارمین سالی بود که من افتخار همکاری با ایشان را داشتم و با کمال تأسف یک مرگ ناگهانی برای ما بود که ما را به عزای خود مبتلا کرد. من آنچه که خودم از ایشان دریافتم را در چند کلمه ای می گویم. واقعیت این است که آقای اصفهانیان را مظهر عشق به ادبیات دیدم. هیچ چشم داشتی برای کار خود از نظر مالی نداشت. در کمال مناعت طبع کار می کرد و عاشق کارش بود. فاضل بود و یقینا اساتید خود به فضل ایشان آگاهی دارند. ذوق و حضور ذهن ادبی و شعر فهم و درک بالایش از زبان به جای خود اما آنچه که من دیدم مسألۀ اخلاق است و به قول حافظ:”یار ما این دارد و آن نیز هم.” غیر از فضل و علم آنچه که در ایشان دیده ایم چهرۀ مهربان همراه با مناعت طبع و وقار و سلامت نفس اوست. به آرامی کار خود را انجام می داد و یکی از گرانبهاترین اشخاصی بود که من در زندگی خودم دیده بودم.دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از مریم اسلوبی………….«إن آثارنا تدل علینا فنظروا بعدنا من الآثار» یعنی بعد از ما اگر می خواهید ما را بشناسید به آثار ما نگاه کنید و آثار ما دلالت بر ما خواهد کرد. این انبوه کاری که ملاحظه می فرمایید بدون هیچ سر و صدایی و تبلیغاتی توسط اصفهانیان انجام شده و در کنار مرحوم ایرج افشار و این کارهای عظیم را انجام داده است و جالب این که  کریم اصفهانیان تاریخچه ای بود از ادبیات فارسی و زندگینامۀ افراد بزرگ را به خوبی می شناخت و من تأسف خوردم که ای کاش قبل مرگ ایشان یک سری ریز نکاتی را از او ضبط می کردیم. بخش هایی از زندگی شخصی مرحوم همایی یا فروزانفر را به خوبی می دانست و برای من جالب بود. ایشان یک موجود ادبی مجسم بود و از این جهت یک نمونۀ کامل ولی بیشتر از همه آنچه که من را جذب خودش کرد، تواضع و اخلاق و متانت ایشان بود.

از حاضرین تشکر می کنم که موقوفات افشار را از خود می دانید و تشریف آوردید. سعی ما این است که این چراغ و خانۀ ادبیات فارسی را روشن نگه داریم و کانون زبان فارسی محفوظ بماند و امروز با از دست دادن و فقدان مرحوم اصفهانیان یک شخص جوانی را انتخاب کردیم، جناب آقای دکتر افشین وفایی که از نمونه های ادبی جوان ما هستند و قرار است ایشان این راه را ادامه دهند.”

دومین سخنران این مجلس، دکتر محمد روشن از یاران طراز تبریزی، از دوران مشترک تحصیل در دانشگاه تهران با رفیق دیرینش، یاد کرد:

“نظامی گنجوی در مرگ خاقانی می گوید:

همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد

دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی

ما با کریم اصفهانیان از آغاز دانشگاه تهران در دانشکدۀ ادبیات هم کلاس و هم نشین و دوست بودیم. انسانی شریف و با فضیلت و همچون نام خود «کریم» و از کرامت های انسانی به حد وافر بهره مند بود. چون از بندۀ کم ترین خواسته شد که سخن بگویم دلیل آن را دیرینگی آشنایی با آن یار دیرینه دانستم که به سال های دور ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷ در دانشکدۀ ادبیات تهران، در باغ نگارستان باز می گردد که خوشبختانه ما آخرین دوره از دانشجویانی بودیم که به فضای کنونی دانشگاه تهران مجال ورود نیافتیم. این حال و هوا و فضا و کتابخانه بود به هر حال کسانی که آشنایی دارند و به این مکان رفتند گواه این امر هستند. دانشکدۀ ادبیات فارسی در باغ نگارستان همجوار با بهارستان محل پیشین مجلس شورای ملی مجاورمسجد و مدرسۀ عالی سپهسالار بود. از اساتید هم دروۀ ما آقای دکتر محسن ابولقاسمی، شادروان حسین جلالی قزوینی که عالم زادگان و نخبگان دروۀ ما بودند که با دریغ زود به رحمت حق پیوستند. شادروان اصفهانیان پس از اخذ درجۀ لیسانس به عنایت شادروان ایرج افشار در ادارۀ انتشارات دانشگاه اشتغال یافت و تا روزگار بازنشستگی خود به کار می پرداخت و پس از بازنشستگی به موقوفات دکتر افشار تحت ریاست استاد ایرج افشار پیوست و در این کار اهتمام می ورزید. ندای حق را در حقیقت زود لبیک گفت. شایان یادآوری است که دوست شادروان ما کریم اصفهانیان شعر نیکو می سرود و این تعارف و خوش آمد نیست. شعرهای او در پایگاهی بلند است که در شعر فارسی داشت. روانش شاد.”

استاد محمد روشن

استاد محمد روشن

دکتر غلامرضا ستوده دربارۀ دوست و همکار ادبی خود گفت:

“چطور در یک چنین جمعی می توان سخن گفت. چشمان نجیب اصفهانیان را نگاه کنید! سی سال سنگ صبور من بود. مجاورت مؤسسۀ لغت نامۀ دهخدا و موقوفات، دوستی عمیقی میان ما ایجاد کرده بود. به طوری که من وقتی مشکلی پیشامد می کرد با او در میان می گذاشتم. گاهی که شعری دست و پا می کردم نزد او می خواندم و او با کمال متانت گوش می داد و می دانستم که گاهی در دل می گوید:”ستوده این چه مزخرفاتی است که گفتی!” ولی با این وجود همیشه تشویقم می کرد. انسان عجیبی بود. بیست و پنج سال پیش همسرم غذایی پخته بود و به من داد و در جمعی با کریم اصفهانیان و دوستان غذا را خوردیم و سال ها همیشه از این بابت تشکر می کرد. تنها می گویم که امروز چند مصداق بر این بیت هست؟

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران بیش

یکی از آن ها اصفهانیان است. بارها به او اصرار کردم که با طبع شیوایی که داری و با این زبان گویا، چرا اشعارت را چاپ نمی کنی؟

من هیچگاه او را عصبانی ندیدم. قرار ملاقات با اصفهانیان داشتم و در بین راه گفتند که استاد از میان ما رفته است. قرار بود که این شعر را برایش بخوانم:

در انتظار دیدار

برخیز که جان آید / آن سرو روان آید

آن سرور طنازان / چون روح روان آید

برخیز که جان آید

برخیز و مهیا شو / کان نور جهان افروز

با مشعل آزادی / بر مرکب حق جوئی

چون شیر ژیان آید

برخیز و عیان بنگر / گر طالب دیداری

کان حسن خیال انگیز / با هلهلۀ یاران

خندان به میان آید

برخیز و عنان برگیر / با لشکر حق جویان

همدل شو و همره شو / بینی که دلیل ره

تکبیر زنان آید

گر مؤمن و مشتاقی / دل از سر جان بردار

تا چهرۀ پوشیده / مکشوف و عیان آید

برخیز که جان آید”

دکتر غلامرضا ستودهدکتر غلامرضا ستوده

دیگر سخنران این مجلس، دکتر قدرت الله روشن زعفرانلو، به شرح کارنامۀ کریم اصفهانیان از آغاز تا امروز پرداخت:

” برای این بنده کمترین بسیار دشوار است که در رثای دوست نازنین مرحوم کریم اصفهانیان که بیش از دو ماهی از درگذشت ایشان نگذشته است مطلبی عرضه بدارم. هفتۀ گذشته آرش عزیز از راه دور تلفنی درخواست کردند بخاطر خدمات علمی و فرهنگی مرحوم اصفهانیان که سالیان طولانی عمر عزیز خودشان را صرف خدمت در بنیاد موقوفات افشار کرده اند، مراسمی برگزار خواهد شد و شما هم به پاس دوستی سالیان زیاد که با ایشان داشته اید در این مراسم از ایشان یاد کنید.

لازم است یادآوری کنم که مرحوم اصفهانیان را از دورۀ دانشجویی در دانشکدۀ ادبیات در دانشگاه تهران می شناختم. در داخل فضای سبز و خرم دانشکدۀ ادبیات که در نزدیکی میدان بهارستان واقع بود، اصفهانیان شمع و چراغ تمام دانشجویان محسوب می شد. در همان دوران یکی از اساتید دانشکده ادبیات در گذشته بودند و مرحوم اصفهانیان مرثیه ای در رثای ایشان در سالن آمفی تئاتر دانشکده قرائت کردند که فوق العاده تأثیر گذار و مورد تشویق استادان و کلیۀ دانشجویان رشته های مختلف دانشکدۀ ادبیات قرار گرفت. یک سال بعد دانشکدۀ ادبیات به محل جدید در داخل دانشگاه تهران نزدیک میدان انقلاب منتقل گردید و در ساختمانی نو بنیاد در کنار سایر دانشکده ها قرار گرفت و مرحوم اصفهانیان و اینجانب از همین محل جدید فارغ التحصیل شدیم. مرحوم اصفهانیان پس از فارغ التحصیل شدن از دانشکدۀ ادبیات که قصد ادامه تحصیل تا دکترای ادبیات را داشتند و به جهاتی از پدر مهربان خودشان هم مراقبت داشته باشند ادامه تحصیل ندادند و در دانشگاه تهران استخدام شده و در اداره کل انتشارات و روابط فرهنگی مشغول کار شدند. سازمان فرهنگی و دبیرخانۀ دانشگاه هم قبلا در کنار میدان انقلاب روبروی خیابان لاله زار نو واقع بود و به محل جدید در کنار میدان انقلاب در ضلع غربی دانشگاه تهران انتقال یافت و وقتی اینجانب به عنوان مترجم در دانشگاه تهران استخدام شدم در همان ادارۀ کل انتشارات با مرحوم اصفهانیان همکار شدم و در خدمت اساتید بزرگوار مرحومان دکتر ذبیح الله صفا، دکتر حافظ فرمانفرمائیان و زنده یاد ایرج افشار بودیم. مرحوم افشار در سال ۱۳۴۳ عهده دار مدیریت انتشارات و روابط فرهنگی شدند و تجدیدنظر کلی در سبک و روال کارهای اداری و انتشاراتی به وجود آوردند، از آن جمله کتاب های بیشماری که در سلسلۀ انتشارات دانشگاه به چاپ رسیده بود. به سایر دانشگاه های کشور و موسسات فرهنگی فرستاده شد و کتاب های چاپ شده دارای شناسنامۀ مخصوص به خود گردید و از همکاران خود خواستند و نیز آموختند که علاوه بر خدمات دولتی که وظیفۀ هر عضو اداری است در سایر ایام فراغت هم از خواندن و نوشتن و کارهای فرهنگی غفلت نورزند. به همین منظور مرحوم اصفهانیان و اینجانب را وادار کردند که در استنساخ و تصحیح و نوشتن و چاپ و نشر کتاب مشارکت داشته باشیم و قسمتی از دستخط ها و و اسناد خاندان فرخ خان امین الدوله را که توسط مرحوم معاون الدوله غفاری به دانشگاه تهران اهدا کرده بودند به عهدۀ ما واگذار کردند که زیر نظر ایشان آماده کرده و برای چاپ و نشر آماده کنیم. بخش اول این اسناد و مدارک شرح مسافرت و مأموریت فرخ خان امین الدوله در زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود که مخزن الوقایع نامیده می شد که تالیف حسین بن عبدالله سرابی بود. این کتاب در سال ۱۳۴۳ به شمارۀ ۱۰۲۰ در سلسله ی انتشارات دانشگاه به چاپ رسید و سپس جلد اول که از مجموعۀ اسناد و مدارک و مربوط به سال های ۱۲۴۹ تا ۱۲۷۳ می گردید در سال ۱۳۴۶ به شماره ۱۱۵۵ انتشار یافت و مرحوم اصفهانیان در مقدمۀ هر جلد به کارهای انجام شده و تصحیح شده اشاره کرده اند. مجلدات بعدی که شامل قسمت های دوم و سوم و چهارم اسناد می شد مرحوم اصفهانیان با جدیت و دقت و سعی تمام در سلسله انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رساندیدند. بار دیگر در چاپ و نشر مجلد پنجم از این مجموعه با آن مرحوم همکاری کردم. به این نکته اشاره کنم بزرگوارانی که دست اندرکار تألیف، ترجمه و تصحیح و چاپ و نشر کتاب هستند مهم ترین و خاتمه بخش ترین کتاب تهیه متنی بسیار درست و خالی از غلط و اشتباه و مقدمه ای رسا و گویا با اشاره به اسناد و مدارک کافی کتاب دارد که خواننده را راضی به خواندن کتاب می کند. در دوران همکاری که شب های زیادی تا دیر وقت به خواندن و نوشتن می پرداختیم ایشان فوق العاده در جزئیات وسواس خاصی به کار می بردند که نوشته عاری از هرگونه اشتباه باشد.

قدرت الله روشنی زغفرانلو ـ عکس از مریم اسلوبی

قدرت الله روشنی زغفرانلو ـ عکس از مریم اسلوبی

مرحوم افشار در زمان مدیریت خود تغییراتی در سازمان ادارۀ کل انتشارات با موافقت رئیس وقت دانشگاه تهران به وجود آوردند. روابط فرهنگی از انتشارات جدا و ادارۀ جداگانه ای شد. انتشارات با چاپ و نشر واحد مستقلی گردید و به امیر آباد منتقل گردید و مرحوم اصفهانیان در سازمان چاپ و نشر مستقر شدند و پس از چندی به معاونت انتشارات و چاپ رسیدند و سازمان جداگانه ای بنام کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد گشایش یافت که هستۀ آن از تعداد بیشماری نسخۀ خطی که مرحوم سید محمد مشکوه، استاد وقت دانشکدۀ حقوق به دانشگاه تهران اهدا کرده بودند با بخش میکروفیلم که سال ها برای جمع آوری آن زحمت کشیده شده بود تشکیل یافت. اینجانب و مرحوم دریاگشت در کتابخانۀ مرکزی همکار مرحوم افشار بودیم که شرح مفصل آن را در شمارۀ ۸۱ مجله بخارا در سال ۱۳۹۱ آمده است. مرحوم افشار در دوران بازنشستگی از دانشگاه به کار و نشر کتاب پرداختند و از کلیۀ همکاران هر که بازنشسته شده بودند درخواست کردند که همکار ایشان در چاپ و نشر مجله و کتاب باشیم و با ایشان همکاری کنیم. بنده و مرحوم دریاگشت کارمان را در دفتر مجلۀ آینده شروع کردیم و مرحوم اصفهانیان پس از چندی به ما پیوستند و ریاست دفتر مجله را عهده دار شدند. پس از درگذشت دکتر محمود افشار بنیان گذار بنیاد فرهنگی افشار مقالات بسیار زیادی به دفتر مجلۀ آینده رسید و مرحوم افشار هم مجموعۀ ناموارۀ دکتر محمود افشار را در سال ۱۳۶۴ پایه گذاری کردند و چاپ و نشر مقالات به تدریج شروع شد که بیشتر زحمات و آماده کردن مقالات و چاپ و نشر با مرحوم اصفهانیان بود و بیست و دو جلد از این مجموعه منتشر شد و در پشت هر یک از مجلدات نام ماندگار آن مرحوم مندرج است. پس از آن که مجلۀ آینده در سال ۱۳۷۳ متوقف شد مرحوم اصفهانیان به خدمات فرهنگی خود در بنیاد موقوفات ادامه دادند و پس از درگذشت مرحوم ایرج افشار به خدمت خود در محضر بزرگوار حضرت آیت الله محقق داماد باقی ماندند و ادامۀ خدمت دادند.

یادی از کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالکیادی از کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالک

مرحوم اصفهانیان به تمام معنی ادیب، شاعر و سخن ور بزرگی بودند. مجالست با ایشان همیشه برای اینجانب و اکثر ملاقات کنندگان فرصت مغتنمی بود که از بیاناتش بهره ببریم. ناگهان شنیدیم که اصفهانیان از بین ما رفت و دوستان و یاران او تنها ماندند. باید عرض کنم که شرح خدمات مرحوم اصفهانیان را جناب آقای عظیمی در شمارۀ ۱۱۱ مجلۀ بخارا در فروردین ماه امسال  منتشر ساخته اند و همچنین جناب دهباشی که خدمات فرهنگی ایشان همیشه ستایش انگیز است در بهمن ماه ۱۳۹۴ در روزنامۀ اطلاعات نوشته بودند. امیدوارم خداوند بزرگ مرحوم اصفهانیان را رحمت کند و به خاندان آن مرحوم صبر و تحمل عطا کند. هر چند رفتن اصفهانیان از نظر یاران فراموش شدنی نیست.”

مریم میر شمسی، عضو هیئت مؤلفان مؤسسۀ لغت نامۀ دهخدا، از صفحۀ پیشکش کتاب منتشر شده اش در موقوفات به یاد کریم اصفهانیان، سخن گفت:

“مطلبی که خدمتتان عرض می کنم در رابطه با کتابی است که هم زمان با فوت آقای کریم اصفهانیان در بنیاد موقوفات افشار چاپ شد و خاطراتی را برای من به همراه داشت. این کتاب به یاد استاد کریم اصفهانیان چاپ و صفحۀ نخست آن تقدیم ایشان شد. صبح روزی که ایشان وفات کردند با استاد تماس گرفتم و می دانستم که بیمار هستند و اما مشورتی با ایشان داشتم. قصد داشتم کتابم را تقدیم فرزندانم کنم و طبق قانون موقوفات این امر امکان پذیر نبود و صفحۀ نخست باید حذف می گردید و تنها می توانستم در مقدمه از این موضوع سخن بگویم. با ایشان مشورت کردم و گفتند که شما همان صفحه ای که می خواهی بگذاری بگذار و فقط اسم و فامیل خود را بنویس تا شبهه ای ایجاد نکند که این توسط موقوفات پیشکش می شود. از ایشان تشکر و خداحافظی کردم و متأسفانه عصر همان روز استاد فوت کردند. قسمت این شد و سرنوشت اینطور رقم خورد که صفحۀ پیشکش به یاد و نام کریم اصفهانیان نوشته شود و تقدیم خود ایشان گردد.

مریم میرشمسی ـ عکس از مریم اسلوبی

مریم میرشمسی ـ عکس از مریم اسلوبی

تصحیح و چاپ کتاب “سمط‌العلی” آخرین خاطره من را با آقای اصفهانیان رقم زد. گمان می‌کنم این کتاب آخرین کتابی بود که ایشان حتی در همان روزهای آخر با وجود ناخوشی پی‌گیر آن بود. هنگامی که نمونه آخر کتاب برای من فرستاده شد، دیدم که عبارت ” پیشکش به فرزندانم …” از صفحه نخست کتاب برداشته شده و به اول مقدمه، در جایی نامأنوس برده شده. هنگامی که از مسئول حروف‌چینی دلیل آن را پرسیدم، جواب شنیدم که چون صفحات اولیه مختص موقوفات است این شبهه پیش می‌آید که این تقدیم از سوی موقوفات است و ظاهراً پیشتر چنین شبهه‌ای پیش آمده بوده. در همان روز ۱۳ بهمن (روز درگذشت آقای اصفهانیان) به تلفن همراه ایشان زنگ زدم که هم احوالپرسی کنم و هم در این باره مشورت بخواهم. ایشان به من گفتند که همان جایی که می‌خواهی در اول کتاب عبارت تقدیم را بنویس ولی زیرش با حروف ریزتر اسمت را بگذار که شبهه را برطرف کند. عصر آن روز با کمال ناباوری باخبر شدم که ایشان فوت کرده‌اند. دست تقدیر چنین رقم زد که صفحه نخست این کتاب به یاد و نام این مرد عزیز و نازنین مزین شود. روحش شاد.»

دکتر رسول شکیبا دربارۀ دوستی خود با کریم اصفهانیان و اشعار ایشان بیان داشت:

طفل زمان فشرد چو پروانه ام به مشت

جرم دمی که بر سر گل ها نشسته ایم

آن انسان ملکوتی که این مراسم با شکوه به یاد و نام او برگزار می شود، نمی دانم از عالم بالا چه شنید که دامن از دست دوستان کشید و نقاب از چهرۀ جان برانداخت و با شتاب فراوان از جهان فانی به سرای جاودانی شتافت و با آن همه عجله ای که در کار بود گویا خواست به دوستان و بازماندگانش بگوید که:

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

ابتدا لازم می دانم از حضور حضرت آیت الله دکتر محقق داماد و اعضای محترم موقوفات دکتر محمود افشار و جناب علی دهباشی، مدیر و سردبیر سخت کوش نشریۀ وزین بخارا، سپاسگزاری بکنم که این فرصت افتخار آمیز را به من دادند که در مورد یک انسان والا و وارسته، دقایقی سخن بگویم. مرحوم جنت مکان خلد آشیان، کریم اصفهانیان، در بهمن ماه ۱۳۱۵ یکسال بعد از تولد اینجانب، در تبریز پای به عرصۀ وجود نهاد. ایشان فرزند مرحوم حاج حسین اصفهانیان و نوادۀ پسری محبوب، شادروان حاج محمد جعفر اصفهانیان می باشد. اصفهانیان بزرگ جد پدری کریم از اصفهان به تبریز مهاجرت کرده و در این شهر رحل اقامت گزید و یک شخصیت ممتاز ثروتمند، مالک بزرگ، در دورۀ اول مجلس شورای ملی مشروطیت از طرف اعیان و اشراف و ملاکین و تجار انتخاب شده و به مجلس راه یافت.

دکتر رسول شکیبا ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر رسول شکیبا ـ عکس از مریم اسلوبی

بعد از مدتی اصفهانیان بزرگ (حاج محمد جعفر) به تهران مهاجرت کرده و با خانوادۀ بزرگ، مقیم تهران شدند. شادروان کریم اصفهانیان هم به تبعیت، به تهران مهاجرت و مقیم تهران شد. تحصیلات مدرسه و متوسطه و دانشگاه را در تهران انجام داد. در آخرین شمارۀ مجلۀ وزین بخارا، آقای میلاد عظیمی، یکی از اساتید دانشگاه تهران، طی مقالۀ بسیار مبسوطی ، تمام زوایای زندگی و بیوگرافی کامل را به طور شیوا، لطیف، ظریف و با نکات بسیار دلپذیر به رشتۀ تحریر درآورده و با سبک مخصوص خود (که به نظر اینجانب، این یک سبک مخصوص نویسندگی که مختص ایشان است و باید به طور جداگانه ای این سبک مورد تحقیق قرار گیرد) همۀ گوشه های زندگی را ماهرانه موشکافی کرده اند. ولی آنچه که من به طور جداگانه که در اثر معاشرت و دوستی و قرابت با ایشان در نظر داشتم و دارم، بدان خواهم پرداخت.

دو داستان از زبان خود ایشان شنیدم:

داستان زنی سالمند. ایشان می گفت:”روزی بعد از اتمام کار روزانه از موقوفات دکتر افشار پیاده عازم منزلم در نیاوران شدم. در طول راه به بانوی سالمندی برخورد کردم که بار سنگینی داشت و از من خواست تا بار سنگین را تا در منزلش ببرم. سپس یک ده ریالی به عنوان مزد کارم، به من داد و من برای اینکه غرور زن را زیر سوال نبرم قبول کردم. در راه بازگشت پول را به صندوق خیریه به نیت آن زن پرداخت کردم.”

این نشان کرامت و بزرگواری کریم اصفهانیان است.

داستان دیگر در مورد احترم ایشان به بزرگان فرهنگ و ادب، پدر و مادر و بزرگان فامیل بود. از اشخاصی مورد احترم و محبت ایشان، حاج حسین شکیبا (پدر اینجانب) بود که در فواصل زمانی معینی به دیدار پدر می آمد. روزی پدرم تلفن کرد و فرمود که کریم آقا به خانۀ ما خواهد آمد. من هم سر از پا نشناخته عازم منزل پدری شدم. پدر به ایشان گفت که چرا این دفعه زودتر آمدی؟ و ایشان پاسخ داد که کاملا درست است. آمده ام هم به زیارت شما و هم امتثال امر آقا! (پدرش) ایشان به من دستور دادند که در امیریه سرکه فروشی است که سرکه های مخصوصی دارد و یک بطری از آن برایم تهیه کن. بنا به دستور ایشان هم آمده ام زیارت و هم تجارت!

منظور از این خاطره این بود که وی در برابر بزرگان بسیار با احترام برخورد می کرد و شاید دلیل مجرد بودن و تنها زیستن ایشان، مراقبت از پدر و مادر و رسیدگی به اموراتشان بود.

اخیرا یکی از شعرای آذربایجان به نام آقای سید محسن رجایی نوبری، چکامه ای شیوا فرموده اند و من به علت کوتاهی مدت سخنرانی، تنها سه بیت آن را می خوانم:

سروی از بوستان تبریزی

نسلی از خاندان والایی

دیگران ذره و تو خورشیدی

همگنان قطره و تو دریایی

دردمندان نیازمند تواند

تو شفابخش پیر و برنایی”

دکتر محمد حسن ابریشمی ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر محمد حسن ابریشمی ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر محمد حسن ابریشمی، از خاطرات مباحثات تلفنی علمی و ادبی خود با یار دیرین ایرج افشار، سخن گفت:

” یکی از گرفتاری های مفید، عشق به کتاب و کتاب خوانی است. این عشق از کودکی تا پیری امتداد پیدا می کند. به قول ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (از شاعران قرن ششم):

گویند که هر چیز به هنگام بود خوش

ای عشق، چه چیزی که خوشی در همه هنگام

این هیچمدان با بسیاری از بزرگان ادوار گذشته و عصر حاضر در پی خواندن آثارشان آشنا شدم. اما افتخار آمیزترین این آشنایی ها برایم، مطالعۀ آثار دانشمند گرانقدر استاد ایرج افشار بوده است که علاوه بر کسب راهنمایی سودمند از ایشان در مسیر تحقیقات خود، این افتخار را پیدا کردم که با دوستان دانشمند و دستیاران فرهیخته و ادیب آن بزرگمرد، همانند استاد کریم اصفهانیان آشنا شوم که به مودتی عمیق بدل شده بود. مراودات مخلص با روانشاد اصفهانیان، طی مذاکرات تلفنی طولانی، مخصوصا شب ها انجام می شد. غالبا خاطرات خوش زندگانی ایشان و تعریف از بسیاری از دانشمندان و ادیبان و بزرگانی که در دوران خدمتشان دوستی داشته اند، می گفتند. به کارهای تحقیق این هیچمدان، توجه و عنایتی داشتن مخصوصا مقالاتی که در پژوهش های ایرانشناسی منتشر می شد. در شب یلدای گذشته، که بیست روزی در خراسان بودم با آقای اصفهانیان تلفنی صحبت کردم. گفتگو به «هندوانه» کشیده شد. کریم به هندوانه علاقۀ بسیار داشت. گفتم که این واژۀ هندوانه از کجا وارد فارسی شده است؟ اظهار بی اطلاعی کرد. شمۀ شرح دادم که در عربی با نام های «بطیخ هندو»، «بطیخ هندی»، «بطیخ شامی» و در فارسی تحت نام های خربزۀ هندی یا هندو یا سندی و … آمده است. اما پاره ای مستندات دلالت بر آن دارد که واژۀ «هندوانه»، اول بار در تبریز متداول شده است. گفتگوی تلفنی ما در بارۀ هندوانه طولانی شد و اصفهانیان از مخلص خواست که مقاله ای دربارۀ هندوانه بنویسم تا در سایت موقوفات افشار گذاشته شود. این قول را به ایشان دادم و به زودی مقاله ای با عنوان «هندوانه در تاریخ و فرهنگ ایران» به یاد کریم اصفهانیان منتشر خواهم کرد.

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

گفتار خود را با سه بیت از سروده های آن مرحوم به پایان می رسانم:

تا آخرین نفس، ماندیم در قفس

اما نساختیم با منتی عسس

هستیم و می رویم تا دادگاه عشق

کوهیم چون دنا، رودیم چون ارس

پاییز رفتنی است می آیدم به گوش

آواز الوداع از نالۀ جرس

 

در خاتمه دکتر میلاد عظیمی متنی منتشر شده از نوشته ی خود، درباۀ کریم اصفهانیان که در مجلۀ بخارا منتشر شده است را برای حاضرین قرائت کرد:                                                        

“خبر درگذشت اصفهانیان را دقایقی بعد از واقعه از دوستم آرش افشار شنیدم و بار دیگر در برابر قاطعیت نامنتظر مرگ حیرت زده و درمانده شدم… با اینکه اصفهانیان در آستانه هشتاد سالگی بود اما از بس از شور زندگی و سرزندگی و مهربانی سرشار بود ، مرگش ناباور می نمود.

کریم اصفهانیان از خانواده ای کهن و اصیل بود. در تبریز زاده شد(۱۳۱۵). احترامی ژرف به پدرش داشت و بسیار از احتشام او یاد می‌کرد. می گفت خانواده شان با خانواده معروف مجتهدی در تبریز قوم و خویش است. از کودکی به تهران آمد و تحصیلاتش را در تهران آغاز کرد و به دبستان و دبیرستان رفت.می گفت که از کودکی دلبسته شعر و ادب بوده است.

اصفهانیان مردی خوش ذوق و زنده دل بود. در جوانی به کلاس ویولن رفته بود. از پرویز یاحقی و حبیب الله بدیعی به نیکی یاد می‌کرد. موسیقی دانان را تا حدودی می شناخت و خاطراتی از آنها تعریف می کرد. ذوقش در موسیقی ایرانی بیشتر به هنر تجویدی و یاحقی و گلپایگانی و بدیعی و ظریف و هنرمندانی از این دست گرایش داشت و بیشتر درباره آنها حرف می زد همانطورکه در شعر معاصر نیز بیشتر به رهی و یغمایی و رعدی و صورتگر و ابراهیم صهبا و یحیی ریحان تمایل داشت و شعر آنها را از بر می خواند. بخصوص از شهریار خیلی تمجید می کرد و از او شعر زیادی در حافظه داشت و به مناسبت می خواند. در خواندن شعر به مقتضای حال و مقام حضور ذهن ستایش برانگیزی داشت و خوب می توانست با یک بیت شعر مناسب فضا را تلطیف کند. خودش هم شعر می‌گفت و شعرهایش را نیز  با گشاده دستی برای دوستانش می‌خواند.گاهی تلفن می کرد و شعر تازه ای را که گفته بود، می خواند. تعداد کمی از شعرهایش را با اسم خودش چاپ کرده و برخی دیگر با نام کریم و طراز و طراز تبریزی منتشر شده است و بیشتر شعرهایش هم چاپ نشده است.برخی از شعرهایش بانمک است و خالی از حال و حالتی نیست. بخصوص شعرهایی که ته‌لهجه‌ای از طنز دارد؛ طنزی ملایم و مؤدب و ملاحظه دار مثل خودش که مردی شوخ اما بسیارمبادی‌آداب بود. کاش گزیده ای از شعرهایش گردآوری گردد و به همراه مقالات و مقدمه‌هایش بر کتابهایش، در کتابی گرد آید. به نظرم بنیاد موقوفات باید این کار را انجام دهد.

دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از مریم اسلوبی

اصفهانیان مدتی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، ادبیات فارسی خواند اما مدارج تحصیلی را به ‌آخر نرساند. با خنده می‌گفت:« دانشکده ادبیات به کار ما نمی‌آمد آقا!». از میان استادان دانشکده ادبیات ارادت خاصی به مدرس رضوی و عبدالعظیم خان قریب داشت. شیفته مرام و بزرگواری و اخلاق آنها بود. آن‌طور که تعریف می‌کرد، ایام جوانی، چنان که افتد و دانی چندان به او بد نگذشته بود! خاطرات خوشی از کافه گردی های جوانانه اش داشت و ضرورت اغتنام وقت را متذکر می شد! رفیق‌باز بود و آمیزگار و خوش‌برخورد و حق‌گزار و لاجرم  دوستانش که تا آنجا که من دانستم از همه طیف و رنگی بودند ، مجذوب مشرب نیکش می‌شدند و پای صحبتش می‌نشستند. ظاهراً مدتی هم به خانقاه آمد و شد داشت!

به هر روی اصفهانیان  دانشکده ادبیات را رها کرد و در انتشارات دانشگاه تهران مشغول به کار شد. در انتشارات دانشگاه تهران بود که با ایرج افشار پیوند یافت و این پیوند هرگز گسسته نشد. آنطور که خودش می‌گفت سال ۱۳۳۷ در انتشارات دانشگاه تهران با ایرج افشار آشنا شد. بعدها که افشار رییس انتشارات دانشگاه تهران شد(۱۳۴۲) و  به کتابخانه مرکزی رفت(۱۳۴۳-۱۳۵۷) نیز این پیوند برقرار و استحکامش روزافزون بود. مدتی رئیس دفتر استاد ذبیح‌الله صفا در انتشارات دانشگاه تهران بود. انبان خاطرش پر بود از خاطره‌هایی از دکتر صفا. از حرفهایش برمی‌آمد که دکتر صفا نیز به اصفهانیان علاقمند بود. شعرهای زیادی از صفا در خاطر داشت. شاید در کاغذهایش شعرهایی به خط دکتر صفا پیدا شود. یکی از این شعرها را به من سپرد که در آویزه‌ها (مجله بخارا) چاپ کردم. نباید ناگفته بگذارم که استاد افشار، کریم اصفهانیان را به همراه قدرت الله روشنی ، رسول دریاگشت و حسن عمران در زمره کسانی برشمرد که برگردن تاریخ نشر دانشگاه تهران حق دارند.

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

باری نام اصفهانیان با نام ایرج افشار گره خورده است. بارها و بارها از او شنیدم و شنیدند که می‌گفت:« ایرج افشار مراد من است و او بود که به دست من قلم داد و مرا به کار تحقیق و نوشتن کشید». در سال ۱۳۴۳ حسنعلی معاون الدوله غفاری مجموعه ای بیش بها از اسناد خاندان غفاری کاشانی را به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران سپرد. افشار که خوب قدر این مجموعه را می دانست، انتشار این مجموعه را در دستور کار کتابخانه مرکزی گذاشت. به تشویق افشار بود که اصفهانیان در سال ۱۳۴۴ با همکاری قدرت‌الله روشنی زعفرانلو – که اصفهانیان او را «خان» خطاب می کرد و بسیار دوست می داشت –  جلد اول « مخزن الوقایع ؛ شرح ماموریت و مسافرت فرخ خان امین الدوله » تألیف حسین سرابی را به چاپ رسانید. جلد دوم این کتاب ارجمند را هم سالها بعد با همکاری زعفرانلو در پژوهشهای ایرانشناسی چاپ کرد. با تشویق و ارشاد و اشراف افشار بود که کریم اصفهانیان با همکاری قدرت‌الله روشنی زعفرانلو به کار تدوین و آماده‌سازی مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امین الدوله ، پرداخت. این اسناد ارزشمند تاریخ قاجار در پنج جلد چاپ شد. اصفهانیان همیشه  به بانگ بلند می گفت و با حق گزارانه ترین عبارت  هم این سخن را نوشت که در مدتی که مشغول کار مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امین الدوله بود، از فیض مراقبت و نظارت علمی کامل « دوست و مرادش » حسین محبوبی اردکانی برخوردار بود.

از سخن سخن خیزد .همینجا بگویم اصفهانیان عاشق محبوبی اردکانی بود و من چندبار دیدم که در هنگام ذکر خیر آن دانشمند محبوب چشمانش تر شد. عکس محبوبی را هم به دیوار اتاقش در بنیاد موقوفات زده بود. برای اثبات شیفتگی او به محبوبی همین بس که  با مرگ نابهنگام محبوبی  که اصفهانیان او را « دلیل راه و مراد آگاه» خود در کار تدوین  نشر اسناد و مدارک تاریخی خاندان غفاری می دانست، دست و دلش سرد شد و تا سالها دنباله این کار را رها کرد. نسبت به آثار چاپ نشده آن دانشمند فقید هم اهتمام داشت. از فحوای یادداشت کوتاهی که درباره « خیام نفیسی» – که قرار بود به تنظیم و کوشش محبوبی از سوی دانشگاه تهران منتشر شود، نوشته، معلوم است که دست و دلش می لرزید که مبادا حق محبوبی پایمال شود. با کوشش اصفهانیان و جهانگیر قاجاریه بود که جلد سوم کتاب سودمند « تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران»، پس از درگذشت محبوبی منتشر شد(انتشارات دانشگاه تهران ، ۱۳۶۸).  ناگفته نماند که نظر و « امید» ایرج ماند که فته ت را رها کرد وافشار این بود که مجموعه مقالات محبوبی اردکان یکجا گردآوری شود و به همت کریم اصفهانیان –  که افشار او را دوست گرامی و همکار دیرینه خطاب کرده بود ، به چاپ برسد. آرزویی که  البته محقق نشد و اصفهانیان یک روز با غصه گفت: ای بسا آرزو که خاک شده! . به نظرم این کار هم می تواند از سوی بنیاد موقوفات انجام شود و مقالات پراکنده محبوبی گرد آید، تا یکی از آرزوهای فرهنگی و عاطفی ایرج افشار محقق گردد.

صحنه ای از شب کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالک

صحنه ای از شب کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالک

بگذریم. می توان گفت در واقع زمینه اصلی کارنامه علمی اصفهانیان را تدوین اسناد خاندان غفاری تشکیل می دهد و به قول خودش این نانی بود که افشار در دامن او گذاشته بود.او بعدها توفیق یافت « ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻏﻔﺎﺭﻱ (جلد اول:ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ۱۲۴۳ ﺗﺎ ۱۳۲۷ ﻗﻤﺮﻱ) »، « ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ (ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ) »و « ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻏﻔﺎﺭﻱ (جلد پنجم:دوره ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه) » را منتشر کند. مقالاتی هم نوشته و در آنها تعدادی از این اسناد را چاپ کرده است : مقالاتی چون« گوشه هایی از اوضاع اجتماعی و اقتصادی دوره ناصرالدین شاه»،« نمونه گواهینامه تحصیلی دارالفنون در دوره ناصرالدین شاه»،« گزارش پزشکی از وضع مزاج ناصرالدین شاه»،« اسنادی در عزل میرزا حسین خان سپهسالار»و« چهار نامه درباره عقد و ازدواج غلامعلی عزیزالسلطان ملیجک ناصرالدین شاه ».

سال ۱۳۳۹ افشار از اصفهانیان خواست که در امورات مجله راهنمای کتاب به او کمک کند. به‌گفته اصفهانیان، او معمولاً هفته‌ای یکی دو روز، بعدازظهرها، به دفتر راهنمای کتاب می‌رفت و به آقای افشار «کمک مختصری» می کرد. افشار از این ارتباط به «همکاری گاه به گاه» تعبیر کرده است که البته در مقاطعی به « مساعدت تمام» تبدیل می شد. چند یادداشت هم از ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻴﺎﻥ در بخش «معرفی کتابهای تازه» راهنمای کتاب هست. سالها بعد افشار نام اصفهانیان را در عداد کسانی آورد که « در دوران نشر مجله [راهنمای کتاب]… به لطف نظر و دلبستگی، همکاری فرهنگی داشتند… و می باید نام شریفشان آورده شود».

در ۱۶ فروردین ۱۳۶۰ اصفهانیان از دانشگاه تهران بازنشسته شد. با اینکه افشار نوشته که اصفهانیان پانزده سال در دوره چهارم انتشار مجله آینده (۱۳۵۸-۱۳۷۲) همکار او بوده است. اما به گفته اصفهانیان – که صفحه مشخصات مجله آینده هم این نکته را تأیید می کند- در سال ۱۳۶۳، افشار از او خواست که مدیر اداری مجله آینده شود. تردیدی نیست که از سال ۶۳ به بعد، بسیاری از کارهای مجله آینده را اصفهانیان با همکاری رسول دریاگشت انجام می داد و این دو مرد خدوم کمک مؤثری برای استاد افشار بودند . نام دریاگشت به میان آمد و باید بگویم که این اواخر اصفهانیان بی هیچ چشمداشتی بر تجدید چاپ « صائب و سبک هندی در گستره تحقیقات ادبی» نظارت کرد و  نمونه های چاپی را تصحیح کرد. همانطورکه در جلد دوم مقالات سعید نفیسی، نام دوست دیرین خود را مهربانانه کنار نام خود نشاند تا حق تقدم دوست فقیدش در این کار رعایت شود.

ابراهیم مکلا ـ عکس از مریم اسلوبیابراهیم مکلا ـ عکس از مریم اسلوبی

از سال ۱۳۶۴ ایرج افشار مجموعه نامواره دکتر محمود افشار را پایه گذاشت.تاکنون بیست و دو جلد از این مجموعه تحت عنوان نامواره دکتر محمود افشار و از جلد یازدهم به بعد  با عنوان پژوهشهای ایران‌شناسی( با حفظ نام نامواره دکتر محمود افشار)  منتشر شده است. در ۱۹ جلد از ۲۲ جلدنامواره و پژوهشهای ایرانشناسی، اصفهانیان همکار افشار بود.( در جلدهای ۱۵ و ۱۶ که به ستوده نامه هم معروف است، اصفهانیان به همراه رسول  دریاگشت با افشار همکاری داشتند).تنها در دو جلد ۱۰ و ۱۷ اصفهانیان همکاری نداشت و رسول دریاگشت همکار افشار بوده است. جلد بیستم( آفرین نامه)  نیز که به کوشش نادر مطلبی کاشانی سامان یافت، قصه علی حده ای است. جلدهای ۲۱ و ۲۲ پژوهشهای ایرانشناسی را اصفهانیان پس از درگذشت افشار به ترتیب در سالهای ۱۳۹۲ و ۱۳۹۳ منتشر کرد . در این کتابها آقای اصفهانیان در ویرایش و غلط گیری مقالات کمک مؤثر آقای افشار بود. در جلد ۲۱ و به ویژه جلد ۲۲ در انتخاب مقالات هم اعمال نظر کرد. این نکته را هم باید بگویم که در این سالها چند بار از او شنیدم – و در لحنش نه توقعی بود و نه گله‌ای- که او  در طی این سی سال براینامواره و پژوهش‌های ایرانشناسی یک ریال هم  حق الزحمه نگرفته است.می گفت:« مگر آقای افشار برای این کتابها پول گرفته که من بگیرم. وظیفه من بود که به ایشان کمک کنم و کردم.» مردی بلندهمت و چشم‌ودل‌سیر و توانگردل بود.تردیدی نیست که کریم اصفهانیان بغایت دوستدار ایرج افشار و بی نهایت به او وفادار بود و به ایشان بسیار خدمت کرد. من شک ندارم که بخشی از توفیق بی‌بدیل علمی افشار، به یاوری‌های خاموش و صادقانه این مرد شریف برمی‌گشت.

با تعطیل شدن مجله آینده در سال ۱۳۷۲، افشار از اصفهانیان خواست که به بنیاد موقوفات بیاید. ده سال دبیر هیأت مدیره بود و سینه اش صندوق خاطرات از آن جلسات.  البته چون رازدار بود در تعریف این گونه خاطرات امساک داشت و اگر نکته ای می گفت سربسته بود. از زمانی که من به خواست استاد افشار با بنیاد موقوفات ارتباطکی پیدا کردم، متوجه شدم که اصفهانیان به نوعی جانشین ایرج افشار در بنیاد و مجری مصلحت‌دیدهای استاد بود. چون اصفهانیان  امین و معتمد ایرج  افشار بود و چون یک عمر سابقه کار انتشاراتی داشت وخاک خورده این فن بود، پس به خواست و پیشنهاد ایرج افشار مدیر انتشارات بنیاد موقوفات شد. استاد افشار انتشارات را قلب تپنده بنیاد موقوفات و غایت قصوای نیت واقف می دانست و انتخاب کریم اصفهانیان ؛ این مرد درستکار تجربت دیده کارآزموده پاک طینت خیرخواه نشان می داد که افشار چقدر این مرد را قبول داشت.

شب کریم اصفهانیان ـ عکس ار مزیم اسلوبی

شب کریم اصفهانیان ـ عکس ار مزیم اسلوبی

اصفهانیان به عنوان مدیر انتشارات بنیاد موقوفات دفتری داشت به قطع رحلی. در هر صفحه‌ای از آن دفتر نام کتابی که  طبق مصوبه موقوفه می بایست در بنیاد موقوفات چاپ شود، نوشته شده بود. اصفهانیان پیگیر کارهای کتابها بود و با آن خط خوشش در چند جمله برای افشار گزارش گونه ای می‌نوشت  و اطلاع می داد که هر کتاب در چه مرحله‌ای است.هر از چندی آن دفتر را به منزل استاد می فرستاد و ایشان می خواند و بعضا زیر نوشته‌های اصفهانیان یکی دو جمله می‌نوشت. من این دفتر را خیلی دوست داشتم و بارها آن را تورق کردم. کارنامه من هم در آنجا هست! آن دفتر تا حدودی رابطه ‌کاری افشار و اصفهانیان را آیینگی می‌کند. آن دفتر از اسناد بنیاد موقوفات و نیز گنجینه پژوهشی ایرج افشار است و باید حفظ شود.

همچنین یادداشتها و نامه های کوتاهی که استاد افشار درباره امور موقوفات به اصفهانیان می نوشت و نزد او بود، باید جمع شود.  شاید برای علی دهباشی و خوانندگان بخارای شریف جالب باشد که بدانند اصفهانیان نامه کوتاهی به من نشان داد ، که در آن ایرج افشار به او نوشته بود : « همواره کار مجله بخارا را در اولویت قرار دهد چون بنیاد موقوفات رسانه ای بهتر از بخارا برای کارهای خود نخواهد یافت». اصابت و استواری نظر آن مرد حکیم  و دوراندیش اکنون چون آفتاب روشن است و بحمدالله نام بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و کانون زبان فارسی از رهگذر شبهای بخارا و جلسات کتابفروشی آینده مستمراً در صدر اخبار فرهنگی قرار دارد.

پس از درگذشت استاد افشار، اصفهانیان به نوعی شیخ  بنیاد موقوفات محسوب می‌شد. واضح بود که حضرت آیت‌الله محقق داماد،رئیس هیئت مدیره موقوفات، به او اعتماد و احترام خاص داشت و اصفهانیان نیز به محبت و اعتماد استاد محقق داماد مباهی و پشتگرم بود و ارادت  و علاقه تام و تمامی به  ایشان داشت.اصفهانیان اعتقاد داشت و مکرر می گفت که تا آقای محقق هستند نباید برای موقوفه نگران بود.  به نظرم مقداری از این اعتماد و احترام بی شائبه به آیت الله را از ایرج افشار به میراث داشت . ایرج افشار ، محقق داماد را « مردی روشن» می دانست. آنها که با قاموس لغات و تعبیرات ایرج افشار آشنایی دارند می دانند که او « روشن » را به معنای «روشنفکر حقیقی» به کار می برد. روشنفکر حقیقی در قاموس ایرج افشار به معنای دانشمند محققی است که به ایران و فرهنگ ایران دلبستگی و تعهد خردمندانه دارد و به آن صادقانه و فارغ از هیاهوها و شائبه های شخصی و سیاسی خدمت می کند؛ افشار، فروغی و تقی زاده و قزوینی و زریاب و عباس اقبال آشتیانی را « روشن» خطاب می کرد. روشنفکر نمی گفت که خوب می دانست اشتراک لفظ دائم رهزن است.

تا جایی که من می دانم مدیران عامل بنیاد نیز رابطه‌شان با اصفهانیان خوب بود. خلق خوش،مهربانی، ‌بی‌توقعی، بلد بودن ظرایف و ریزه‌کاری‌های مشی اداری و کارمندی، تجربه ، پختگی، سعه صدر و سماحت از او چهره‌ای محبوب در بنیاد موقوفات ساخته بود. اما کیمیای اصفهانیان گذشت و گذشت و گذشت، بود. می توانست ببخشد و فراموش کند. می شناسم کسانی را که به او توهین کردند اما او با همه رنجیدگی ، از کنار نارواییها گذشت و کینه ای به دل نگرفت. به چشم دیدم که وقتی پای آن توهین کننده تندخو به سنگی برآمد ، اصفهانیان چنان بر او دل می سوزاند که انگار هرچه بود نبود . در اوج رنجیدگی به حق ، وقتی می خواست با شعرهایش خاطر خود را تشفی دهد ، باز هم مهربان بود و کریم. این شعر ها هست و روزی منتشر خواهد شد.

علی دهباشی به همراه دکتر محندرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی به همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

اصفهانیان سنگ صبور کارمندان موقوفه بود. غم آنها را می‌خورد و گره از کار فروبسته آنها می‌گشود. نمی‌دانم تمکن مالی‌اش در چه حدی بود ولی نهاد کریم بخشنده‌ای داشت و دستش به خیر بود. این ها را از چشم دیدم  می نویسم . به دیگران فارغ از اینکه در چه مقام و موقعیتی هستند احترام می گذاشت و به ویژه احترام عمیقی برای همکارانش قائل بود. حاج حسین، باغبان پیر باغ بنیاد موقوفات، باید شهادت بدهد از فروتنی و مهربانی و کارسازی کریم اصفهانیان. تا آنجا که من فهمیدم خط قرمز اصفهانیان در مدیریت  این بود که مبادا نان کسی بریده شود و در نتیجه برخی اهمالها و ناکارآمدی های زیردستانش را ندیده می گرفت و هزینه‌اش را که تعنّت و ملامت این و آن بود به جان می‌خرید. می‌دانست به خاطر این مرامش،  حتی برخی از دوستدارانش نیز از او گله دارند اما باکش نبود و جنبه‌های انسانی کار برایش از سویه‌های دیگر مهمتر بود.

اصفهانیان مردی امین و درستکار بود و مورد اعتماد. کسانی را می‌شناسم که گاهی با او قهر و کارد و پنیر بودند اما در عین حال اموالشان را به او می‌سپردند و او با دقت و امانت کارهای مالیشان را سامان می‌داد.

اصفهانیان بسیار محتاط و محافظه‌کار بود. یک عمر کار اداری و خواندن تاریخ و تماشای فراز و نشیب روزگار و مصاحبت با ایرج افشار از او مردی بسیار محافظه‌کار ساخته بود. محافظه‌کاریش گاه غیر قابل توجیه بود و به مرزهای وسواس نزدیک می شد اما او از روش خودش بازنمی‌آمد و کار خودش را می‌کرد.

اصفهانیان مردی ایران‌دوست بود. آذربایجانی بود و هوای «همشهریانش» را داشت. وقتی با همشهریانش تلفنی حرف می زد گل از گلش می شکفت و وقتش خوش می شد. از آن آذربایجانی‌هایی بود که همیشه پیشگام خطرند، و پشتیبان ایران و زبان فارسی و وحدت و انسجام  ملی و تمامیت ارضی ایران. یکی از کارهای ارجمندش همکاری برای تدوین و  نشر رساله « کلمات فارسی در تداول زبان آذربایجانی» تألیف محمدرضا شعار است.

اصفهانیان مردی کناره‌جو و خلوت‌گزین بود. نوشتم که عاشق حسین محبوبی اردکانی و ایرج افشار و دمساز دیرینه آنها بود . افشار برایش نوشت که پنجاه سال دوستی ریشه‌دار و محکم با او دارد اما او با همه اصرارها،  حاضر نشد خاطراتش را درباره این دو «مراد»ش بنویسد. پس از درگذشت افشار این همه مطلب  درباره او نوشته شد اما اصفهانیان با آن همه سابقه دوستی و همکاری، قلم برنداشت و چیزی ننوشت.  نمی دانم با کسی مصاحبه کرد یا نه. پرهیز عجیبی از بستن خود به این و آن داشت. در مراسم بزرگداشت افشار شرکت کرد اما همیشه  خموشانه در صف النعال نشست و نگاه کرد و نگاه کرد.

پیر پرنیان‌اندیش که منتشر شد ، نسخه ای به او هدیه دادم. کتاب را خواند. هر روز تلفن می‌کرد و درباره‌ مطالبش حرف می‌زد. یک روز زنگ زد و گفت فردا به دیدارش بروم. رفتم و صحبت کتاب را پیش کشید. گفت:« دیشب با خواندن صفحاتی از کتاب ــ‌ که مربوط بود به مهاجرت سایه از ایران  ــ‌ خیلی گریه کردم و این شعر را برای سایه گفتم». شعر را  که به خط خوشش نوشته بود ، به من داد. گفتم تشریف بیاورید با هم به دیدار سایه برویم؛ با لبخند تن زد. گفتم پس شعرتان را به سایه می‌دهم. گفت اگر می خواهی شعر را به ایشان بدهی  به خط خودت بنویس و به آقای سایه بگو یکی از دوستانم این شعر را برایتان گفته است و از من اسمی نیاور!… آقای اصفهانیان چنین روحیه ای داشت.

این اواخر(هشتم دی‌ ۱۳۹۴) به من گفت: این روزها خیلی خوشحالم. گفتم: چرا. گفت: آقای دهباشی آمد و از من خواست رضایت بدهم تا برای من هم «شب بخارا» بگیرد. من هم تشکر کردم و قبول نکردم. گفتم: اینکه حرف تازه‌ای نیست و قبلاً‌ هم مطرح شده. گفت:  بله اما حرف تازه این است که آقای دهباشی گفت که آقای شفیعی کدکنی گفتند : من نه‌تنها در شب اصفهانیان حتما شرکت می‌کنم که حتی صحبت هم خواهم کرد.

اصفهانیان گفت:‌ وقتی حرف آقای شفیعی را شنیدم فهمیدم که زندگی من خیلی هم بیهوده نبوده است. به حدی در حرف و حالت پیرمرد صدق و رقت بود که من منقلب شدم و نتوانستم به او بگویم: آقای اصفهانیان عزیزم ! پدرا ! یارا ! اندوه گسارا ! زندگی کسی که همه از او به نیکی یاد می‌کنند و او را به انسانیت و اخلاق و مروت و فروتنی و خیرخواهی می‌شناسند، هرگز بیهوده نبوده و بیهوده نیست و…

بر این رواق زبرجد نبشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

نیما می گفت :یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد … در این نیمه شب سرد که این سطرها را می نویسم می بینم کریم اصفهانیان از فروزان‌یادترین آدمیان در خاطر خسته شکسته‌ام است؛ مردی نجیب،شریف، فروتن ،آمیزگار، خیرخواه، نیک‌اندیش، خیررسان،مهربان، پاک‌نهاد… ای دریغ ای دریغ ای فریاد!… با رفتنش تنهاتر شدم…”

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 423 مشترک دیگر بپیوندید