شب بزرگداشت نورالدین زرین کلک یکی از نخستین بنیان‎گذاران فیلم کودک و انیمشین در ایران ،برگزارشد

شب نورالدین زرین کلک برگزار شد

zarinkelk EMAIL

 

شب دکتر نورالدین زرین کلک، عصر یکشنبه ۶ اریبهشت ماه ۱۳۹۴، با همکاری بنیاد فرهنگی ـ اجتماعی ملت در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی با خیر مقدم به نورالدین زرین کلک، سخنرانان و دیگر حاضران این نشست را چنین آغاز کرد :

دکتر نورالدین زرین کِلک زاده مشهد است ، ۲۰ فروردین ۱۳۱۶ در مشهد به‌دنیا آمد. مادرش امینه بانو اهل باکو و پدرش میرزا محمدخان اهل همدان بود. از طرف پدری نسب به میرزا تقی خان، معروف به “مدیر” بنیان‌گذار آموزش نوین در همدان می‎برد که همرزم مرحوم رشدیه در تبریز بود و هم او بود که نام “زرین کلک” را برای خاندان خود برگزید.

نورالدین زرین کِلک در ۱۳۴۱ از دانشگاه تهران دکترای داروسازی اخذ کرد اما دلبسته هنر بود و از همین رو در کالج سلطنتی بلژیک به تحصیل کارگردانی انیمشین روی آورد و سپس این راه را با آموختن فیلم عروسکی در  استودیو ییرژی ترنکا ادامه داد و پس از بازگشت به ایران و رفتن به کانون پرورش کودکان و نوجوانان یکی از نخستین بنیان‎گذاران فیلم کودک و انیمشین در ایران شد و سپس راه خود را با تأسیس اولین دانشکده انیمشین در این سرزمین ادامه داد و اولین مدرس همین رشته بود. زرین کِلک یکی از نخستین کسانی یود که به تصویرسازی کتاب کودک و نیز  تصویرسازی کتاب‎های درسی آموزش و پرورش برای کودکان و نوجوانان پرداخت.

علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

و نیز آثاری ماندنی خلق کرد که از آن جمله می‎توان به  دنیای دیوانه دیوانه دیوانه در ۱۳۵۴ و امیرحمزه دلدار و گور دلگیر در ۱۳۵۵ و ابرقدرت‎ها و شانزده کوچولو در ۱۳۸۶ اشاره کرد. جوایزی که دکتر زرین کوب طی سال‎های متمادی کسب کرده گویای ارج‎گذاری وی در دنیای انیشمین و تصویرسازی کتاب کودک است که در این فرصت برخی از آنها را می‎توان نام برد :

۱۹۷۰ نشان بهترین کتاب سال یونسکو (توکیو/ژاپن) برای کتاب کلاغ‌ها.

۱۹۷۱ سیب طلائی بی ینال براتیسلاوا (چک اسلواکی) برای کتاب کلاغ‌ها.

۱۹۷۱ جایزه برای مدارس انیمیشن فستیوال بین‌المللی فیلم آنسی (فرانسه) برای فیلم وظیفه اول.

۱۹۷۱ جایزه کلوتید کوپی/ فستیوال ملی فیلم بلژیک برای فیلم وظیفه اول.

سپس علی دهباشی از منوچهر انور که با سفر به ایران فرصت حضور در این جلسه را پیدا کرده بود خواست که چند کلمه‎ای درباره زرین کلک سخن بگوید .

منوچهر انور از آشنایی ابتدایی خود با زرین کلک در انتشارات فرانکین گفت و افزود: « در ۷ و ۸ سال اخیر کاری مشترک با ایشان کرده‎ام با عنوان ملا نصرالدین  که نگارگری این اثر را دکتر زرین کلک بر عهده داشته‎اند و امیدوارم که شاهد کارهای بیشتری از ایشان باشیم و بیش از این حرفی برای گفتن ندارم چرا که می‎دانم سخنرانان اصلی این مراسم به اندازه کافی درباره ایشان سخن خواهند گفت.»

منوچهر انور ـ عکس از ژاله ستار

جواد مجابی سخنران بعدی این نشست بود که در همان ابتدا ابراز ناراحتی و دلتنگی از مهاجرت  استاد زرین کلک ابراز نارحتی و دلتنگی کرد و افزود : « به این ترتیب از ضیافت های فرهنگی که در منزل ایشان با حضور نخبگان و فرزانگان عصر در زمینه های مختلف برگزار می شد محروم می‎شویم.. زرین کلک در زمینه‎های مختلفی فعال است، شعر می‎گوید، نقاشی می‎کشد  و گرافیست است و پویانمایی یا همان انیمشین کار می‎کند در کار نگارگری کتاب‎ است. اما پر رنگ‎ترین بخش فعالیت ایشان مربوط به کارهایی است که  برای کودکان دانست که دو کار بنیادی و اساسی را در موازا ت هم پیش برده یکی از آنها از فروردین ۱۳۴۰ آغاز شد که برای کودکان کرده است. طراحی‎های مناسبی که  برای کتاب‎های درسی  مقاطع ابتدایی و دبیرستان و در زمینه علوم اجتماعی انجام داده‎اند که از اهمیت بسیاری برخوردار است به این دلیل که در آن دوران زیاد به کودکان نمی‎پرداختند و کودکان کتاب های مربوط به بزرگسالان همچون هزار و یکشب، حمزه نامه، امیر ارسلان و خاورنامه را می خواندند و از حوالی ۱۳۴۰ است که به کودکان به عنوان موضوع دارای اهمیت پرداخته می‎شود. کانون پرورش فکری به طور بنیادی به ساختن فیلم، موسیقی و کتاب برای کودکان می ‎ردازد که در بخش انیمیشن این کار توسط آقای زرین کلک انجام می‎شد .

دکتر مجابی در ادمه به تنوع زیاد در فیلم های زرین کلک اشاره کرد و افزود : « بینشی عمومی بر این فیلم‎ها استوار بود . طنز در آثار زرین کلک بین دو قطب لطافت لطیفه ها و قصاوت طنز سیاه در نوسان است و آن را ابزاری برای بیان خشونت پنهان اما با ظاهری آرام می‎داند که در کار آخر ایشان دقیقاً شاهد این نرمی و خشونت در کنار هم هستیم و همین تلفیق است که به هنرمندان اجازه طغیان علیه دنیایی را می‎دهد.

جواد مجابی ـ عکس از ژاله ستار

در  واقع طنز طیفی گسترده دارد که از لطیفه شروع می‎شود تا می‎رسد به هجو که مسئله درگیری شخص با شخص است و بعد به هزل می‎رسیم است که در واقع از یک امر غیر اخلاقی نتیجه اخلاقی گرفته می‎شود و در آثار صناعی و مولوی و عطار می‎توان آن را مشاهده کرد..معنای طنز که در گذشته در واقع سخره گرفتن دیگران بوده در ۵۰ سال اخیر معنای دیگری به خود می‎گیرد  که  نوعی نقد اجتماعی  شوخیانه تلقی می‎شود.»

 

در ادامه دکتر مجابی از یکی از فیلم‎های زرین کلک یاد می‎کند  به نام بنی آدم که راجع به سازمان ملل مختلف ( به تعبیر زرین کلک) است و سرانجامی غم‎انگیز دارد که مربوط  به سازنده نیست بلکه به تلخی خود موضوع اشاره دارد و این انیمشین نبرد بین شر و شر را حکایت می‎کند  نه نبرد بین خیر وشر را.  در حقیقت هنرمند در اثر خود داوری نمی‎کند بلکه واقعیت را به خوبی به تصویر می کشد و داوری را به بیننده می سپارد. در بسیاری از آثار زرین کلک می‎توان ابتذال و خشونت جهانی را دید، خشونتی  که اقتدارهای مهار نشده می‎آفرینند به علاوه وی ابتذال را در چیزی مشخص نمی‎بیند بلکه آن را فضایی در برگیرنده می‎داند  و کوشش روشنفکران را در این می بیند که ابتدا ابتذال را بشناسند و دوم اینکه از آن فاصله بگیرند، سوم اینکه با آن مبارزه کنند ،چهارم اینکه خودشان مبتذل نباشند و پنجم اینکه دیگران را از شر آن نجات دهند. ابتذال بی‎نظمی است زادۀ شر .»

پس از آن نوبت به دکتر امید روحانی رسید تا از یک عمر تلاش و نوآوری زرین کلک در عرصه انیمیشن سخن بگوید :

« ما در اینجا گرد هم آمدیم تا بزرگداشت شخصی را جشن بگیریم که نویسنده، نقاش، گرافیست، شاعر، فیلم ساز و یک فن سالار حرفه‎ای است  که پنج دهه در عرصه هنر تصویرگری و انیمیشن فعالیت داشته است. وی خالق تاریخ متحرک و متحول تمام حوادث فرهنگی و هنری ایران است.

زرین کلک در اوایل دهه چهل شمسی در انتشارات فرانکلین مشغول به فعالیت شد و در همان سال‎ها به طراحی و تصویرگری کتاب‎های درسی روی آورد  و به همراهی فیروز شیرانلو در نشر نگاره آغاز به کار شد که زمینه ساز ادبیات کودک و نوجوان، انیمیشن کودک، تصویرگری کتاب کودک و حتی سینمای کودک بود.»

امید روحانی مهمترین بخش فعالیت‎های زرین‎کلک را بنیانگذاری رشته  انیمیشن به صورت آکادمیک در دانشگاه دانست رشته ای که ابتدا در کانون شکل گرفت و سپس در خارج از کانون ریشه دوانید.

امید روحانی ـ عکس از ژاله ستار

وی با اشاره به اینکه قبل از زرین کلک هنر ایران شاهد بسیاری از فعالیت های طراحی و ساخت انیمیشن و گرافیک و تصویرگری بود افزود : « اگر شروع کنندگی یک ارزش باشد، زرین کلک شروع کنندۀ هیچکدام از اینها نبود. اما ساماندهی و نظم در پروژه کتاب‎های درسی و آموزش هنر تصویرگری و انیمیشن سازی از تلاش‎های ارزشمند ایشان است. وی در ایران بعد از دهۀ  چهل بنایی را بنیان نهاد که همه جوانان پس از این دهه تا به امروز مدیون این بزرگوار هستند. برای اینکه انیمیشن از حالت تک فیلمی خارج شود نیازمند طراحی دقیق وپرورش نقاشان این حرفه بودیم که زرین‎کلک  این زمینه را در دانشگاه‎ها و بخش‎های آموزشی فراهم آورد.”

سرانجام دکتر روحانی به لحن ایرانی و سبک اختصاصی زرین کلک در آثار اشاره کرد :«  استفاده از شیوه‎های ایرانی و نگارگری ایرانی و ایجاد یک فضای مدرن با هویت ایرانی ، صرف‎نظر از چند کار جهانی ایشان، باقی همه نشان از قالب ایرانی آثار وی دارد.»

و در پایان نورالدین زرین کلک با علاقمندان خود سخن گفت:

« از این که وقت گذاشتید و در این هوای خوش اردیبهشت ماه تهران به اینجا امدید تشکر می‎کنم. از آقای علی دهباشی، در واقع مجله بخارا، که در کوتاه‎ترین زمان ممکن این برنامه را تدارک دیدند سپاسگزارم.  در حقیقت باید از پشتکار و همت ایشان قدردانی کرد.

اساساٌ جریانی را راه بیندازید و به آن نام ” شب‎های بخارا” را بدهید، در این روزگار بی‎نامی که ما در ان زندگی می‎کنیم  و یکه تنه آن را اداره کنند موهبتی است.

و برای قدردانی ، در اینجا دریغم آمد که از چند نام صرف نظر کنم که در راه زندگی همراه و هم‎نفس من بودن. از دوستان و آشنایان و دانشجویانی که لحظه‎ای هم رابطه خود را با من قطع نکردند. اساساٌ بدون همراهی و همکاری آنها همین آثار نیز میسر نمی‎شد.

نورالدین زرین کلک / عکس از جواد آتشباری

اکبر صادقی که صداهای فیلم‎هایم را بدون هیچ چشم‎داشتی کار کرد. پرویز کلانتری که اکنون در بستر بیهوشی و بیماری است و برایش آرزو می‎کنم که هر چه زودتر بهبود پیدا کند.

در سخنرانی‎های اینجا به نکاتی اشاره شد که امیدوارم شایسته اندکی از این توضیحات را داشته باشم. بسیار ممنونم ، به نکاتی اشاره کردید که خود من هم از آنها غافل بودم.

و این چیز تازه‎ای نیست . بسیاری از هنرمندان خودشان آگاه نیستند که چه چیزی می‎آفرینند  و بعد مفسرین هستد که آنها را معنا می‎کنند.

از آقای منوچهر انور متشکرم که در تصویرسازی ملانصرالدین مرا یاری دادند. از دکتر مجابی که با نظر دقیق و موشکافانه خود کارهای مرا دنبال کردند.

از آقای امید روحانی که منتقد سرشناس سینما در کشور ما هستند.

و از هم سپاسگزارم.»

یکی دیگر از بخش‎های این مراسم پخش فیلم‎های انیمشین « سازمان ملل » و « امیر حمزه دلدار و گور دلگیر» ساخته نورالدین زرین کلک بود.

 

شب نورالدین زرین کلک ـ عکس از ژاله ستار

عکس از ژاله ستار

 

بزرگداشت آقای بازیگر،عزت اله انتظامی

بار دیگر آقای بازیگر

entezami (4)

شب عزت‎الله انتظامی عصر چهارشنبه ۲۶ فروردین ماه ۱۳۹۴ با همکاری مجله بخارا ، بنیاد فرهنگی هنری ملت و انتشارات سخن برگزار شد.

در ابتدای این مراسم علی دهباشی به اطلاع حاضران رساند که متأسفانه دقایقی پیش آقای مجید انتظامی به ما خبر داد که استاد انتظامی را به دلیل مشکلاتی که از نظر تنفسی برایشان پیش آمده برای اطمینان بیشتر به بیمارستان منتقل کرده‎اند و اگر شرایطشان بهتر شود شاید بتوانند در این نشست با ما همراه شوند.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

پس از آن دهباشی از محمود دولت‎آبادی دعوت کرد تا اولین سخنران این مراسم باشد و دولتآبادی نیز از عزت‎الله انتظامی چنین یاد کرد:

« همه کسانی که در اینجا جمع شده‎اند برای ادای احترام به استاد عزت‎الله انتظامی آمده‎اند. این مهم است که هنرمندان و جامعه فرهنگی کشور ما نسبت به هنرمندان خودش همیشه واکنش مناسب داشته . برای آقای انتظامی سخن بسیار می‎توان گفت برای این که من این فرصت را داشتم که در فاصله چهل پنجاه سال ایشان ار از دور و نزدیک نگاه کنم و از او بیاموزم.

عزت‎الله انتظامی برای من فقط یک هنرمند صحنه و سینما نبوده، عزت‎الله انتظامی برای من یک هنرمند زندگی بوده، از نظر من. امروز وقتی به اینجا می‎آمدم، فکر می‎کردم اگر بخواهیم بگوییم که اخلاق ایرانی، این هجای بلند ایران بار حماسی پیدا می‎کند. می‎توانیم بگوییم اخلاقی که من در عزت‎الله انتظامی دیدم اخلاق ایرانی بوده در زندگی‎اش. برای این که او خیلی انعطاف‎پذیر بوده همیشه و حقوق حق خودش را همیشه ستانده ، هم از طریق این انعطاف‎پذیری، هم به واسطه سماجتی که در روحیه و رفتار داشته . همیشه در حاشیه اجتماعیت هنز زندگی کرده و بحمدالله سلامت هم بدر آمده. همه اینها، مجموعه خصیصه‎های شاخص و بسیار ریزه‎های دیگری که می‎شود به موقع، اگر حوصله‎اش باشد، گفت کاراکتر شخصیتی را می‎سازد که می‎شود عزت‎الله انتظامی .

محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

به هر حال ما حق داوری شخصی نداریم ولی جامعه ایران یک نهادینگی دارد، وجدان پنهانی دارد که در افراد خودش نظر می‎کند و داوری می‎کند و ما را این می‎سپریم به همان وجدان جمعی . من می‎توانم می‎گویم که خودم از آقای انتظامی آموخته‎ام ، بسیاری خصیصه‎های پسندیده داشته که گرفتم و آن چیزهایی که من نپسندیدم به حساب این که جزو مجموعه‎ای از کاراکتر این شخصیت است باز هم برایش احترام قایل شدم و سکوت کردم.

به هر حال من اینجا آمدم تا ادای احترامی بکنم و از خدمتشان مرخص بشوم . حیف شد که ایشان را ندیدم. امیدوارم فرصت بشود به منزل ایشان بروم و از ایشان دیدار بکنم.»

پس از آن نوبت به پری صابری رسید تا از خاطراتش با عزت الله انتظامی این گونه سخن بگوید :

« دلم می‎خواست که عزت‎الله انتظامی خودش اینجا بود تا برایتان از خاطراتمان بگویم ، ولی خوب ظاهراً برایشان گرفتاری کوچکی پیش آمده است که نتوانستد امشب اینجا حاضر شود .

من سال ۱۳۴۲ که به ایران وارد شدم هیچکس را نمی شناختم و وقتی به اداره تئاتر در باغ صبا رفتم ، خانه خیلی حقیر و فقیرانه‎ای دیدم که همکاران تئاتری در آنجا مشغول کار بودند ، از جمله عزت الله انتظامی و خیلی های دیگر که چون امشب شب عزت است از او صحبت می کنم .

عزت الله انتظامی از اولین نگاه برای من جلوه یک بازیگر بسیار درخشان را داشت ، کم کم که با او بیشتر آشنا شدم شرافت او و وابستگی‎اش به تئاتر هم من را به شدت تحت تاُثیر قرار داد .

یکی از خاطراتی که من با او دارم مربوط به روزیست که ما تئاتر کرگدن را در دانشگاه تهران به روی صحنه می بردیم ، من تهیه کننده ، حمید سمندریان کارگردان و عزت الله انتظامی بازیگر نقش اصلی نمایش بود . آنچه برای من خیلی جالب بود ساعت حضور انتظامی در سالن بود ؛ ساعت ۹ شب نمایش بروی صحنه می‎رفت و عزت از ساعت ۲ بعد از ظهر می‎آمد و در دخمه کوچکی که برای استراحت عوامل نمایش بود تمرکز می‎گرفت و تا ساعت ۹ شب با احدی حرف نمی‎زد ؛ این کار را هر روز تکرار می کرد و این برای من خیلی عجیب بود و تنها مواردی که عزت کمی بدخلق بود و با کسی حرف نمی‎زد همین ساعاتی بود که بر روی کارش تمرکز می ‎کرد ؛ وقتی به صحنه می‎آمد از تأثیری که بر روی مردم می‎گذاشت حیرت‎زده می‎شدم چون به طور کلی کاراکتر او تغییر می کرد و تبدیل می شد به یک بازیگر بسیار قَدَر که جز به تئاتر به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند ؛ فکر می کنم این قضیه مربوط به سال ۱۳۵۰ باشد ؛ نمایش او به شکل عجیبی مورد استقبال مردم قرار می‎گرفت .

_پری صابری ـ عکس از متین خاکپور

عزت به طور خود به خود یک مایه طنز در وجودش هست و وقتی هم که نقش جدی بازی می‎کند قدرتمند ظاهر می‎شود، موقعی که ” کرگردن ” را اجرا می کردیم که جنبه های سیاسی – انتقادی هم داشت ، جمله ای بود که او به هر شکلی بیان می کرد ، چه نجوا می کرد و چه فریاد می زد مردم آنقدر تشویقش می کردند که نمی توانست ادامه دهد . من خاطرات خیلی عجیب و صمیمانه ای با او دارم و از او بسیار یاد گرفته ام و دیده ام که اگر یک بازیگر بخواهد تمام وجودش را در اختیار تماشاگران بگذارد باید این چنین کار کند . فکر می کنم که در تمام طول زندگیش این عشق به تئاتر را که برایش مقدس بود حفظ کرد ؛ او عزت بزرگ بازیگران و هنرمندان تئاتر است و جایش امشب اینجا خیلی خالیست . خیلی خوشحالم که بزرگان عرصه هنر امشب اینجا هستند و سعی می کنند که جای خالی او را مقداری پر کنند .»

سخنرانی بعدی این مراسم داریوش مهرجویی بود که از سال‎ها کار با عزت‎الله انتظامی چنین حکایت کرد:

« در مورد عزت الله انتظامی خیلی چیزها می‎توانم بگویم ، از سال ۴۵ یا ۴۶ من با او شروع به کار کردم و در این مدت علاوه بر کارهای مشترکی که با هم می کردیم دوست صمیمی و خانوادگی هم نیز بوده ایم ؛ از همان اول که عزت الله انتظامی را دیدم شیرینی و کاریزما و قیافه متفاوتش برایم جالب بود .

برنامه فیلم ” گاو” پیش آمد و من با ایشان که کاراکتر اصلی آن فیلم بود و نیز با علی نصیریان ، پرویز فنی زاده ،جمشید مشایخی ، مهین شهابی و … آشنا شدم . در واقع از طریق آقای ساعدی من با عزت الله انتظامی و گروهش آشنا شدم و خود ساعدی را از زمانی که در آمریکا بودم می شناختم و مناسباتی با هم داشتیم و وقتی که به تهران آمدم رفت و آمدمان خیلی بیشتر شد و فیلمنامه ” گاو ” به وجود آمد و ساعدی من را به بچه های تئاتر سنگلج معرفی کرد که در آن زمان بهترین تئاترها در آنجا اجرا می شد ، مخصوصا کارهای خود ساعدی : ” چوب بدست های ورزیل “، ” آی با کلاه آی بی کلاه ” و… ؛ اینکه چنین آثاری در ایران ساخته می‎شد برای من خیلی جالب بود . در آن سالها من خیلی جوان بودم و بقیه دوستان در تئاتر سنگلج همگی حرفه ای و کارکرده بودند و سن و سالشان نیز از من بیشتر بود ، به همین دلیل پذیرفتن من کمی برایشان سخت بود ، ولی بالاخره در طول کار و تمرین توانستم خودم را به آنها نشان دهم .

در مورد بازی انتظامی در ” گاو ” باید بگویم که عمیقا در نقش خودش فرو رفته بود و به نظر من یکی از بهترین اجراهای سینمایی‎اش بود کما اینکه اخیراً که این فیلم در پاریس پخش شد بسیار مورد استقبال قرار گرفت حتی شاید خیلی بیشتر از اجرایش در تهران ، و در آن جا چند روزنامه و مجله این فیلم را یکی از شاهکارهای سینمایی جهان معرفی کرده‎اند .

شرایط کار در آن ده بسیار سخت بود و ما با هر سیاست و راه و روشی بود سعی کردیم عوامل را راضی نگه داریم و در نهایت کار با همه سختی هایش تمام شد و باز هم همان مشکل همیشگی سانسور و توقیف پیدا شد ؛ این کار یک یا دو سال توقیف بود و شانس به ما رو کرد و برای جشنواره شیراز تصمیم گرفتند این فیلم را برای اولین بار پخش کنند . کسی هم نمی توانست اعتراضی کند چون فیلم در وزارت فرهنگ وقت و با بودجه آنها ساخته شده بود ؛ بعد از اینکه در جشنواره شیراز فیلم نمایش داده شد و مورد استقبال قرار گرفت ، ما هم جرئت کردیم و یک نسخه قاچاق از این فیلم را توسط یک دوست فرانسوی به خارج از ایران فرستادیم و بلافاصله این فیلم در فستیوال ونیز شرکت داده شد و هم جایزه گرفت و هم اینکه بسیار مورد استقبال مطبوعات خارجی قرار گرفت ، در حالی که در ایران فیلم را سانسور کرده بودند چون ایران را کشور فقیری نشان می‎داد اما همین فیلم در خارج از کشور نام هنر ایران را بیش از همیشه بر سر زبان ها انداخت .

کار عزت بسیار درخشان بود و همان طور که پری صابری گفت آنچنان در نقشش فرو می رفت که همه چیز را فراموش می کرد؛ یادم هست سفری بود که دو سه روزی به عوامل زمان دادیم تا به تهران بیایند و استراحت کنند ولی عزت نیامد و آنجا ماند ؛ حتی یادم می آید در آن دوره برای تمرکز بیشتر روی نقشش گاهی اوقات در طویله ده زندگی می کرد .

داریوش مهرجویی ـ عکس از متین خاکپور

داریوش مهرجویی در ادامه با تعریف کردن خاطراتی و شوخی با عزت الله انتظامی در غیاب او مورد تشویق حاضرین قرار گرفت.

مهرجویی در ادامه افزود : « از آن به بعد عزت یار من شد و در” آقای هالو ” نیز با هم کار کردیم که با بازی در دو نقش در این فیلم بسیار خوش درخشید و اتفاقا نقش دلال خیلی مناسبش بود و همین موضوع منبع الهام من شد برای نوشتن ” اجاره‎نشین ها ” و عباس آقا سوپر گوشت ؛ کارمان را همین طور با فیلم‎های دیگر ادامه دادیم مثلا ” دایره مینا ” و بعد از انقلاب هم ” اجاره نشین‎ها ” ، ” هامون ” ، ” بانو” و …. ولی از یک جایی به بعد چون سن و سالی از او گذشته بود دیگر نقشی نبود که مناسبش باشد .

بعدها در کاری به نام ” بیا تا برویم ” نقشی برایش نوشتم که خودش بسیارعلاقه نشان داد ولی به فیلم اجازه ساخت ندادند. این کار ، اثری بود هم ردیف هامون با درون مایه فلسفی و عرفانی ؛ به او گفتم که عزت من نقش اصلی این فیلم را برای تو نوشته ام که نقش آدمی عرفانی و مذهبی است که از کربلا بر می‎گردد و تجربه خیلی عجیب و غریبی دارد و نگاهش نسبت به خودش ، وجود ، دنیا و … تغییر می کند و در مرز شک و یقین است . امیدوارم که روزی به این فیلم اجازه ساخت بدهند و بتوانیم مجددا شاهد هنرنمایی عزت الله انتظامی باشیم .»

مسعود کیمیایی به عنوان سخنران بعدی از تجربه‎ای که با انتظامی داشته ، چنین می‎گوید : « من فقط یک فیلم با عزت الله انتظامی ساختم ولی همان یک فیلم هم چون با هم در سفر بودیم زیاد همدیگر را می دیدیم ، به نظر من انتظامی در کار خودش مرد بزرگیست ، من به اندازه داریوش با او خاطره ندارم و زیاد ایشان را نمی‎شناسم اما آن قدری که می‎شناسم از او پاکی دیدم و انسانی است فوق‎العاده .»

مسعود کیمیایی ـ عکس از ژاله ستار

سپس ایرج راد از انتظامی سخن می‎گوید : « امشب شب آقای بازیگر است ، آقای بازیگری که سالهای سال زحمات زیادی کشید و افتخار این مملکت است ، افتخاری که در سن ۹۱ سالگی متاسفانه به دلیل کسالت امشب اینجا در شب خودش حضور ندارد ، افتخاری که در تمام این سالها با مریضی و مشکلات دست و پنجه نرم کرد و خم به ابرو نیاورد ، افتخاری که تکرار ناپذیر است ، افتخاری که خیلی ها روی دوش او بالا رفتند ، افتخاری که زحمات فراوان کشیده و نامش فراتر از مرزهای ایران رفته است ، افتخاری که دو نقش را یک جور بازی نکرده است ، افتخاری که جا دارد کتاب ها در باره نحوه بازیگری او و توانمندی بازیگری او نوشته شود و در دانشکده ها درس داده شود ، افتخاری که در هر جا حضور پیدا می کند ، همه مردم به پا می ایستند و برایش احترام قائلند ؛ من افتخار می کنم سال های سال در کنار این استاد بزرگ ، اسوه بازیگری و انسانی که از جایگاه بسیار پائین مالی کارهای بزرگی انجام داد و افتخار آفرید ، بوده ام ؛ من افتخار می کنم که سر کلاسی نشستم که با وجود ۲۱ سال اختلاف سنی با عزت الله انتظامی در دانشگاه تهران با او همکلاس بودم .

از خصایل و واقعیت های انتظامی بگوییم ، از شیفتگی و بزرگمردی ، از عاشقانه با هنر زیستن او بگوییم .

عزت الله انتظامی زمانی که فیلم ” گاو ” را بازی کرده بود ، بر سر کلاس درس چون یک شاگرد کوچک می‎نشست و در جایی که استاد خودش جلوی ایشان بلند می شد و می گفت من خجالت می کشم که شما در جایگاه شاگردی نشسته اید و من پشت میز تدریس ، اما او بزرگ منشانه اتودهایی را که استاد برای شاگردهای کوچک داده بود عین سایر شاگرد ها انجام می داد ؛ استاد انتظامی هرگز سر هیچ تمرینی و هیچ فیلمبرداری و یا جلسه ای نبوده که یک ساعت زودتر حضور نداشته باشد .

IMG_2010

من از مردی می‎گویم که وقتی با تمام بزرگواری و توانمندیش می خواست به روی صحنه برود به خود می لرزید ، توکل می کرد و وقتی روی صحنه می رفت ، می درخشید و تأثیرگذار بود ؛ تاثیرات فراوانی از نوع بازیگری ، سیستم بازیگری ، … چرا از اینها صحبتی نمی کنیم ؟! چرا با افتخاراتمان اینگونه رفتار می کنیم ؟

من سال‎های سال در دانشکده و اداره تئاتر با انتظامی بودم ، اگر قرار بود تمرینی ساعت هشت شروع شود او هفت صبح با آن فولکس قورباغه‎ای‎اش در خیابان پارس در جلو اداره تئاتر بود ، می رفت دور میدان فردوسی می گشت و یک ربع به هشت از پله ها بالا می آمد ، او جزو اولین کسانی بود که سر تمرین حاضر می شد ، اگر ساعت هشت و ربع اجراهای تماشاخانه سنگلج بود ، عزت الله انتظامی حتما ساعت پنج و نیم آنجا حضور داشت ؛ او با تمام عشق و توانمندیش کار تئاتر و بازیگری می کرد ، هنوز که هنوز است در این سن ، هر جا صحبتی از تئاتر یا جمع هنرمندان است ، او همواره حاضر است و بارها دیدم از پله های خانه تئاتر چگونه و با چه زحمتی بالا می‎آید؛ کارهای جوان ها را می بیند و همه را تشویق می کند .

در جاهایی که لازم است به دیگران کمکی شود چه مالی و چه معنوی ، عزت الله انتظامی پیش قدم است . راجع به عزت الله انتظامی در این مختصر نمی توان صحبت کرد ولی آنچه که مهم است این است که انتظامی همانطور که یک بازیگر بزرگ است یک انسان بزرگ نیز هست .»

و بعد نوبت به پرویز پرستویی رسید تا درباره اسطوره و الگوی زندگی‎لش چنین بگوید اما پیش از آن که وی رشته کلام را به دست بگیرد، عزت الله انتظامی که در بیمارستان بود و حالش کمی مساعد شده بود توانست تلفنی چند کلمه‎ای با علاقمندان خود سخن بگوید:

« با تمام علاقه و عشقی که داشتم تا دور هم جمع شویم و من از محضر همه استفاده کنم ولی خوب گرفتاری برایم پیش آمد و ناچار شدم به بیمارستان بیایم و هنوز هم در بیمارستان هستم ؛ از تک تک کسانی که زحمت کشیدند و برای من آمدند عذرخواهی می کنم و دست تک تکشان را می بوسم ، خدانگهدار .»

است

عزت‎الله انتظامی تلفنی با حاضران حرف می زند ـ عکس از متین خاکپور

سپس پرستویی چنین ادامه داد : « من در عرصه سینما و تئاتر برای خودم پنج تنی تعریف کرده‎ام که رأس آن عزت الله انتظامی است و چهار استاد دیگر علی نصیریان ، محمد علی کشاوز، داود رشیدی و جمشید مشایخی هستند . آقای راد از اداره تئاتر می گفتند و شاید باورتان نشود که من روزها در مقابل اداره تئاتر می ایستادم که فقط بتوانم این عزیزان را تماشا کنم ؛ بازیگر آماتوری بودم که در نازی آباد و دروازه غار تئاتر آماتوری کار می کردم و آرزویم این بود که استاد عزت الله انتظامی ، عزت سینمای ایران را از نزدیک ببینم .

من و استاد انتظامی قبل از اینکه با هم کار هنری مشترکی بکنیم به یک سری فعالیت های اجتماعی وارد شدیم که بنده در رکاب ایشان بودم . من تنها یک بار در فیلم ” دیوانه‎ای از قفس پرید ” افتخار همکاری با ایشان را داشتم و آنجا تازه معنای بازیگری را فهمیدم ؛ آن دوره همکاری ، شب و روزهای پر افتخار زندگی من بوده و هست و آنجا خیلی چیزها آموختم .

یکی از خصایلی که استاد انتظامی دارد و ایرج راد به آن اشاره کرد این است که خیلی جوانان را تشویق می کند و اگر جوان مستعدی ببیند که خوب کار می کند به هر طریق پیدایش می کند و به او می گوید که چه کاری باید بکند و بنده یکی از این آدمها بودم ؛ ایشان بیش از هر چیز به من ” نه ” گفتن را آموخت ؛ من هیچ ادعایی در عرصه بازیگری یا هیچ چیز دیگری در زندگی ندارم به جز نه گفتن ، این نه گفتن خیلی سخت است مخصوصا در عرصه سینما ، ولی استاد انتظامی به من آموخت که به کار حال حاضرم فکر کنم نه به آینده و کارهای بعدی و به من می گفتند که از خودت مراقبت کن ، بازیگر خوب بودن تنها مهم نیست بلکه انسان بودن مهم است .

فکر می کنم که افرادی شبیه عزت الله انتظامی تکرار ناشدنی هستند و خدا سایه این افراد را بر سر ما نگه دارد .

پرویز پرستویی ـ عکس از ژاله ستار

 

ما دو نفر دیگر را هم از دست دادیم که به نظر من اینها هم تکرار ناشدنی هستند ، یکی پرویز فنی زاده و دیگری خسرو شکیبایی . »

سپس پرویز پرستویی شعری از سیمین بهبهانی خواند که طبق گفته خودش حال و هوای شعر برایش یادآور منش و شخصیت عزت الله انتظامی‎است .

از دیگر بخش‎های شب عزت الله انتظامی پخش قسمت‎هایی از فیلم مستندی بود که غزاله سلطانی ساخته و پس از آن نیز کتابی با عنوان من عزتم، بچه سنگلج نوشته که انتشارات سخن آن را منتشر کرده است و سرانجام غزاله سلطانی در سخنانی کوتاه از تجربه دیدار و نشست و برخاست با عزت‎الله انتظامی چنین روایت کرد :

« من می‎خواستم به گذشته‎ها برگردم ، به کوچه و خیابان‎های تهران قدیم، می‎خواستم از لاله‎زار بدانم، از تماشاخانه‎های آن و روزهای درخشانش ، از تئاتر پارس و سنگلج. و از همه مهمتر از جمع آدمهایی که برای من بزرگ بودند و هستند از نوشین، ساعدی، مهرجویی و دولت آبادی. از آدم‎هایی که خاطره نوجوانی‎ام با نوشته و فیلم های آنها گذشته است . من به دنبال گذشته هایی بودم که هوش و حواس را از من ربوده بود.

آدمهایی نادری هستند که به این گذشته راه دارند. این موهبت بزرگ زندگی من بود که توانستم با هنرمندی همراه باشم و او پدرانه  و بزرگوارانه من را به خاطرات و تجربیاتش راه داد، و اجازه داد تا آنها را مکتوب و ثبت کنم . می دانستم او حرف هایش تاریخ شفاهی ماست. می دانستم ازگذشته او راهی به این روزگار هست. حالا میتوان از میان حرف هایش لاله‎زار را دید می توان از آنجا تاتری را در  سنگلج  به تماشا نشست . خیلی زود فهمیده بودم که  گذشته انتظامی تنها گذشته خودش نیست . گذشته ی همه ی سرزمین ماست. اما چگونه می‎توان با یک بازیگر به گذشته رفت؟  تمام روزهایی را که برروی کتاب کار می کردم به این نکته  فکر می کردم مرز بین خاطرات و  آنچه روایت خاطره می نامیم کجاست ؟ او همان قدر از شخصیت های فیلمه‎ایش ملموس و زند ه حرف می زد که  از مادرش، کودکی اش و خانواده اش. گاهی مرز میان بازی و زندگی را گم می کردم. کجا دارد با این روایت بازی می کند؟ نکند الان هم دارد بازی می کند؟ نکند  گذشته رابه نفع خودش تمام می کند .

گاهی حکایتی واحد را شیرین روایت می کرد و لحظه ای بعد همان را پر از غم و اندوه. او می توانست همه چیز را به بازی بگیرد. حالا دیگر مهم واقعیت آنها نبود بلکه من مبهوت شیوه جان دادن به روایت هایی بودم که هر لحظه می توانستند واقعیت باشند. خاطرات او سرشار  از این لحظه هاست .

غزاله سلطانی ـ عکس از ژاله ستار

او از میان تمام عکس ها و انبوه کاغذهای زرد ِخاک گرفته چیز برزگی به من آموخت. همان چیزی که زندگی‎اش را به پای آن گذاشت. ما زندگی را بازی می‎کنیم .»

از او آموختم که باید بی دریغ عشق ورزید، تابید و سرشار بود از شور زندگی. از او آموختم زندگی بازی ست. اما برای آنکه بازی ها به بازی گرفته نشود باید جدی بازی کرد.»

در پایان غزاله سلطانی به همراه اصغر علمی ، مدیر انتشارات سخن، یک نسخه از کتاب را به سخنران‎های این مراسم اهدا کرد.

 

 

عکس روی جلد کتاب از متین خاکپور

 

 

شب مریم زندی، عکاس چهره‎ها برگزار شد.ناصر تقوایی از مریم زندی در مقام عکاسی یاد کرد که در کارهایش می‏‎توان نمایشی از ملت ایران را دید:

شب مریم زندی، عکاس چهره‎ها برگزار شد

zandi EMAIL

 

صد و نود و یکمین شبِ مجله بخارا به بزرگداشت مریم زندی اختصاص داشت که با همکاری بنیاد فرهنگی ـ اجتماعی ملت عصر شنبه ۲ اسفند ماه ۱۳۹۳ برگزار شد.

در آغاز این مراسم کلیپی که بخشی از فیلم مستندی که علی شیلاندری مشغول ساخت آن است و مریم زندی و عکاسی‏اش را تصویر می‏کند به نمایش درآمد و سپس علی دهباشی از مریم زندی به عنوان عکاسی چند وجهی سخن گفت:

” ما به عنوان مجلۀ کِلک و بعد بخارا این شانس و اعتماد را از سوی خانم مریم زندی داشتیم که روی جلد بسیاری از شماره‎ها و همچنین در داخل مجله از کارهای هنر عکسای ایشان بهره‎مند باشیم.

خانم زندی در بین هنرمندان عکاس ما یک استثناست . می‎پرسید چرا استثناست؟ با کمی بررسی در زندگی ایشان پی می‎بریم که از سنین نوجوانی وارد محیط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دوران خود بودند و در عین آن که در یک سال‎هایی حضوری بسیار علنی و صریح در مسائل اجتماعی داشتند، آن هم به واسطۀ آشنایی‎هایی که در سر راه زندگی‎شان قرار گرفته بود، اما همواره مستقل باقی ماندند.

در سال‎هایی که اصلاٌ رسم نبود که عکاسی از چهره‏های سرشناس فرهنگی و ادبی به این صورت که ایشان انجام دادند، انجام شود این کار را آغاز کردند . نه در آتلیه با نورپردازی بلکه در محیط طبیعی نویسنده یا هنرمند ، در میان فضایی که با آن زندگی می‏کند. پشت میز کار، یا در کتابخانه، اتاق مهمانخانه. و این کار در مجموع شد یک دوره از حضور فرهنگی و ادبی جامعۀ ما در طول دو دهه و بعد کتاب پرتره‎‏های نقاشان و بعد هنرمندان سینما. کافی است مروری بر کتاب‏های چهره‏ها در زمینه ادبیات ، نقاشی و سینما بیاندازیم، با یک دوره از تاریخ و فرهنگ و هنر ایران روبرو می‎شویم.

زنده‏یاد کریم امامی این بخش از کارهای خانم زندی را با تعبیر « پرتره ژورنالیستی» بیان کردند. به عبارت دیگر کسی روی پرتره یک نویسنده یا نقاش یا هنرمند با توجه به روحیات و موقعیت مکانی هنرمند این گونه کار نکرده بود. و این همه خارج از آتلیه یک عکاس اتفاق افتاد.

علی دهباشی

در کنار این مجموعه پرتره‏‎ها خانم زندی یک عکاس خبری درجه اول به شمار می‎آید. کتاب اخیر ایشان که منتخبی است از عکس‎های حوادث و وقایع جریانات انقلاب حکایت از توانایی‏‎های او در این زمینه می‏‎کند. در واقع این کتاب اولین کتاب عکاسی خبری از یک زن عکاس محسوب می‏‎شود.

در مرور کتاب انقلاب ۵۷ همچنان مریم زندی را عکاسی می‏‎بینیم که فراتر از ایدئولوژی و گرایش‏های سیاسی موضوع برایش مهم است و برای همین این کتاب از ورای محدودیت‏‎های سیاسی عبور کرد و با استقبال گسترده روبرو شد.

مریم زندی کارهای دیگری هم انجام می‏‎دهد . شیشه‏‎گری فقط ذوقیات ایشان نیست. خودش می‎گوید : « سعی کردم نوعی کار تازه ولی با روش شیشه‎گری سنتی ایران ( شیشه فوتی) انجام دهم . کارگرهای شیشه‎گر به کارهای همیشگی عادت کرده بودند و کار من برایشان عجیب بود. ذره ذره و با حوصله کار کردم و برای هر نمونه کار مدت‏ها وقت صرف کرده‏‎ام. کار کردن در کارگاه شیشه به دلایل مختلف سنگین و خسته کننده است و به خصوص در تابستان . اما وقتی من می‎روم آنجا اصلاٌ نمی‎فهمم زمان چطور می‎گذرد، انگار در تاریک‎خانه هستم. »

مریم زندی کوهنورد حرفه‏‎ای هم هست. بیشتر قله‏‎های ایران را صعود کرده است. و شاید اولین کوهنورد زن ایرانی باشد که دیوارۀ علم کوه را از مسیر بخچال و سنگ‎های ریزشی صعود کرده است. یادتان نرود که دیوارۀ علم کوه یکی از پنج دیوارۀ مهم دنیا از نظر کوهنوردی است.

در کنار همۀ این زمینه‏‎ها که بر شمردم ، بد نیست به فعالیت‏‎های نجاری خانم زندی اشاره کننم که خودش می‏‎گوید : « نجاری را دوست دارم چون احساس می‏‌کنم انرژی آزاد نشده‏‎ای دارم که شاید با کار سنگین نجاری آزاد شود.»

مریم زندی مثل همه عناصر کارهایش در زندگی خصوصی‎اش نیز سبک خاص خود را دارد. در جایی گفته است:

« من دوست ندارم احساسات رقیق داشته باشم. همیشه تظاهر به خشونت کردم. یعنی اصولاٌ تظاهرات زنانه را دوست ندارم. منظورم زنانگی نیست چیزهایی هست که شده نمودهای زنانگی. مثلاٌ هیچ وقت عطر نزدم. هیچ وقت ماتیک نزدم . شاید این جور جبهه‎گیری در مقابل آن چیزهایی بود که نشانه‏‎های قراردادی زن بودن بودند. دلایلش برایم نامعلوم بود. ولی حالا فهمیده‏‎ام ذاتاٌ فیمینستم. در شعری به این مسأله اشاره کردم که وقتی بچه بودم به ماتیک‏‏‎های مادرم نگاه می‏‎کردم و دلم برایش می‏‏‎سوخت. نمی‏‎دانستم چرا ولی حالا می‎دانم…»

شاعری یک وجه دیگر از هنر مریم زندی است. یکی دو بار ما در بخارا و یک بار در مقدمه یکی از کتاب‏‎هایش شعری از خود را چاپ کرد. سروده‏‎هایی که حکایت از یک تجربه درونی عمیق شاعر را از زندگی دارد.»

پس از این سخنرانی، گزیده‏‎ای از عکسهایی که مریم زندی طی دوران مختلف کاری خود گرفته نمایش داده شد

و سپس ناصر تقوایی از مریم زندی در مقام عکاسی یاد کرد که در کارهایش می‏‎توان نمایشی از ملت ایران را دید:

” من در اینجا میخواهم از عکاسی و شیوه کار خانم زندی حرف بزنم. و برای این که شخصیت ایشان را در ذهنم بسازم، باید کمی جلوتر بروم و از کمی جلوتر شروع کنم. از زمانی که با ایشان آشنا شدم. من وقتی مریم را دیدم با یک دوربین عکاسی دیدم . اگر آن دوربین دستش نبود، فکر می‏کردم چیزی در وجودش کم است. می‏‎شود اینطور گفت. همیشه دوربین از شانه‏‎اش آویزان بود. آن موقع که تلویزیون ملی تأسیس شده بود، حدود سال ۴۵ من رفتم تلویزیون و مریم چند سال دیرتر آمد. و همیشه خانمی بود خوش‎پوش و خوش اندام و به عادت خود من نیز همیشه یک شلوار جین پایش بود. و دوربین عکاسی که همیشه همراهش بود حتی وقتی عکس نمی‏‎گرفت . همیشه این دوربین را با خودش داشت.

چون آن موقع همسر اول من ، خانم شهرنوش پارسی‎پور، در تلویزیون کار می‏‎کرد و دوستی خیلی نزدیکی بین آن دو به وجود آمده بود و گاه کارهای مشترکی هم برای تلویزیون داشتند که با هم انجام می‏‎دادند، من هم با مریم بیشتر آشنا شدم. من خیلی خوشحالم که امشب اینجا می‎بینم بعد از این همه سال، از آن سال‏ها تا به امروز ، هنوز آن یار جدانشدنی، دوربین عکاسی را همیشه با خودش دارد. حاصلش همین عکس‏های با کیفیتی است که ما اینجا دیدیم . اینجاست که من وارد گفتگوی اصلی می‏‎شوم و می‏‎خواهم اصلاٌ راجع به خود عکاسی کمی حرف بزنم.

ناصر تقوایی

عکاسی در ایران سابقۀ جدیدی ندارد . عکاسی در ایران خیلی پرسابقه است . از همان دورۀ قاجار، مخصوصاٌ دورۀ ناصرالدین شاه که دیگر دوران رشد هنری است به اسم عکاسی ، که از شکل صنعتی که تصویر شما را یا می‎‏گیرد و یا به جای حافظۀ ما عمل می‏‎کند ، به شکل هنر درآمد، و هنری که در سینما و در سالن‎های عمومی و در عموم هنرها به شدت اثر گذاشت . عکس واقعیتی است که شما آن را می‏‎سازید و به نظر من یکی از اَشکال اصیل هنر است. بین شما کسانی هستند که حتماٌ عکاسی می‏‎کنند ، یا به عکاسی علاقه دارند یا یک دوره‏‎ای دوست داشتند که عکاسی بکنند . هر کدام ما یک جور تجربه با دوربین عکاسی داریم. خودتان را بگذارید در آن روزهایی که فرضاً در یک سفری، مثلاٌ می‎خواهید برای استراحتی به شمال بروید، یا به جنوب یا هر جای دیگری. در جاده برمی‏‎خورید، مثلاٌ اگر طرف بهار باشد و این جا هم خوزستان باشد، ناگهان دشت‏‎های مسجد سلیمان به ذهنم می‏‌آید. از آنجا عبور می‏‎کنید، دشت‏‎هایی پر از شقایق، واقعاٌ در اوایل بهار یکی از زیباترین جاهای ایران است. اگر مثل خانم زندی این دوربین همراهتان باشد ، نمی‏‎توانید از ماشین پیاده نشوید و عکاسی خودتان را امتحانی نکنید. و یا به عنوان خاطره‏‎ای از این سفر و یا سنجیدن مهارت خودتان یا ثبت کردن یک لحظه خوش از زندگی‏تان. و حالا فرض کنید یک دوربین عکاسی هم دارید و از این دشت زیبا هم خوشتان می‏‎آید ، از ماشینتان پیاده می‏‎شوید، دوربینتان را دست می‏‎گیرید و ویزور را می‏‎گیرید جلوی چشمتان و آن وقت زیبایی این دشت گم می‏‎شود . دیگر به نظرتان خوب نمی‏‎آید. جا به جا می‏‎شوید، ده متر می‏‎روید آن طرف‏تر. باز این ویزور را می‏‎گیرید جلوی چشمتان. شما را قانع نمی‏‎کند. چیزی که روبرویتان می‏‎بینید خیلی زیباتر از آن چیزی است که شما در ویزور دارید می‏بینید. از تفاوت واقعیت با هنر حرف می‏زنم. بعد دوربین را از جلوی چشمتان برمی‏دارید، تمام آن زیبایی دوباره ظاهر می‏‎شود. عکاس جوری تربیت می‏‎شود، شاید هم در مورد بعضی افراد خداداد باشد، یعنی این نوع نگاه با خلقت‏شان آغاز می‏‎شود، از همان اول این آزمایش‎های ابتدایی را نمی‏‎کند. یعنی دوربین را بگذارد جلوی چشمش و از این زاویه ببیند و از آن زوایه ببیند. دوربینش را برمی‏‎دارد و یک راست می‏‎رود به همان نقطه‏‎ای که باید بایستد و ببیند. گاهی تجربی است و گاهی غریزی است. بدون کم‏ترین جست‏جویی آن عکسی را که می‏‎خواهد می‏‎گیرد. یک عکس خوب چی هست؟ چرا آدمی که عکاسی بلد نیست، دوربینش را به دست می‏‎گیرد و عکسی هم می‏‎گیرد، عکسش خوب از آب درنمی‏‎آید؟ چرا این عکس خوب است و آن یکی بد؟ هر دوی ما از یک چیز عکس گرفتیم . این یک مفهوم کلی در هنر است. هنر ، به جز یکی دو نوعش، وابستۀ مطلق به چیزی هست به اسم کادر. هنر یعنی توانایی کادربندی یک موضوع. جملۀ ادبی هم وقتی می‏‎تواند یک مفهوم را در خودش جا بدهد، همین کار را می‏‎کند. آن کلمات یک کادر می‏‎سازند تا یک مفهوم منتقل بشود. این کار در همۀ هنرها مصداق دارد. عکاس تا یک کادر خوب پیدا نکند، نمی‏‎تواند یک عکس خوب از آن بگیرد. اینجاست که عکاسی که تربیت شده و چشمش عادت دارد به حرفۀ خودش، بلافاصله آن نقطه‎‏ای را که باید بایستد پیدا می‏‎کند و گاهی به آسانی هم پیدا نمی‏‎شود. گاهی خیلی کار دارد که پیدا بشود. یکی از این موارد وقتی است که ما با چهرۀ انسان روبرو می‏‎شویم .ما عکس‏های خوبی از چهره‏‎های انسان دیده‏‎ایم و چون آدم‏‎های مشهوری بودند یا ممکن است به دلیلی از آن عکس بدمان آمده باشد یا بیشتر از کیفیتِ عکس از آنها خوشمان آمده باشد شاید چون دوستمان بوده، دوستشان داشته‏‎ایم، یا داستانشان را خوانده‏‎ایم، شعرهایشان را خوانده‏‎ایم، یک رابطۀ عاطفی و معنوی دیگری با این عکس‎ها داریم. پرتره به نظر من سخت‏‎ترین نوع عکاسی است . اولاٌ خیلی متنوع است . یک وقتی شما عکسی می‏‎گیرید برای شناسنامه‏‎تان ، برای پاسپورتتان، یا برای هر چیز دیگری. یک وقتی نه ، یک عکاسی از شخصیت پنهان و درونی شما، چیزی که ورای ظاهرتان هست می‏‎گیرد. شما وجوه شخصیتی خیلی از شاعران، مجسمه‎سازان و نقاشان ما را روی تصویرهای مریم می‏‎بینید . عکاسی از طبیعت ابتدای کار عکاسی است. مریم خیلی از این مرحله فراتر رفته، با دشوارترینش عکس‏های خوب می‏‌گیرد، یعنی با چهره انسان. چه کار بکند عکاس که در ظاهر شما باطن شما را ببیند.کادری که می‎تواند استفاده بکند، نور هست و نحوۀ ایستادن و نشستن شما، به اصطلاح پُز شما هست. اما همه اینها باز کافی نیست. همۀ اینها باز باید در آن کادر بگنجد. کادرها جداگانه نیستند که در دو مرحلۀ متفاوت به نظر می‎آیند، بلکه همزمان عمل می‏کنند. تا کادر شما راه درست خودش را پیدا نکند، تا سوژه را درست پیدا نکنید، صحبت از انسان می‎‏کنم ؛ آن کادر درست از آب درنمی‏آید . ولی در مورد طبیعت این طور نیست. شما می‎توانید از یک منظره واحد چندین عکس بگیرید و همه هم خوب باشد . یک دوره از کار اصلی خانم زندی به ساخت پرتره از آدم‏ها اختصاص دارد و من این دوره را به چند علت خیلی واجد اهمیت می‎دانم . یکی به صورت خاطره‏ای از ما که برای آیندگان باقی خواهد ماند. ما از نسل‎های گذشته، حتی نسل‏های نزدیک به خودمان هیچ عکسی در دست نداریم، از مشاهیرمان. فرقی نمی‏کند یک سیاستمدار باشد، یک نقاش باشد یا فیلمساز باشد یا هر چیز دیگری. برای مثال از تاریخ سینمای خودمان، از بنیانگذاران این حرفه در ایران که شاید از هر هنر دیگری به چشم می‎آید، چه در عرصۀ داخلی و چه در عرصۀ بین‎‎المللی ، از آدم‏هایی که این سینما را ساختند چه کسی داریم؟ در حالی که همان موقع صد سال از اختراع دوربین عکاسی می‏گذشت. به طور کلی ما کمبودهایی در کارمان داشته‎ایم که شاید نسل‏‎های جوان‏تر مثلاٌ بعد از من، از جمله خود خانم زندی واقعاٌ جبران کردند. واقعاٌ این چهره‎ها به عنوان گنجینه‏‎ای برای ما باقی خواهند ماند. کار ایشان منحصر به پرتره‏‎هایی نیست که به افراد معروف ، به ظاهر معروف اختصاص دارد. شما در کار ایشان می‎توانید یک نمایش از ملت ایران را ببینید و چهره‏‎های ایرانی را می‏‎بینید. حالا یا در مراسمی هست، یا به طور مستقل فقط ترکیب آن شخصیت، جایی که نشسته بود، آن فضایی که در آن قرار داشته که به نظر عکاس جالب آمده و آن را برای شما ثبت کرده. سوژه را باید بسازیم ولی خیلی مواقع هست که اگر شما چشم تیزبین داشته باشید سوژه را حاضر آماده جلوی خود می‏‎بینید، شما در حرکتی کوچک، دور و برِ سوژه‎تان جای مناسب را پیدا می‌‏کنید و آن عکس را می‎گیرید . آن صحنه زمانی است که شما دارای تجربۀ کافی در کاری که انجام می‏‌دهید هستید .

شب مریم زندی

در زمینۀ طبیعت هم مریم کارش خیلی قوی هست. گاهی شما منظره‏ای را می‏بینید که خیلی خوشتان می‏آید، ولی به محض این که دوربین را جلوی چشمتان می‏‌گیرید آن عکس را نمی‏‌پسندید. برای این که دوربین یک ویزوری دارد و ویزور یک کادری دارد . کادرتان را دوست ندارید، آن چیزهایی را که می‏‌خواهید در این کادر وجود ندارد. خوب درخت‏ها به اختیار ما نمی‏‌رویند، گیاهان به اختیار ما سبز نمی‏‌شوند، گل‎ها به اعتبار ما که می‏‌خواهیم از آنها عکس بگیریم شکل نمی‌‏گیرند. ما جای انسان را می‎توانیم تغییر بدهیم، نورپردازی کنیم و جایش را عوض کنیم ولی با طبیعت نمی‏توانیم این کارها را بکنیم. طبیعت خودش را به ما تحمیل می‎کند. این بخشی که ما در اینجا کمتر دیدیم ، جلسه فرهنگی است و انتخاب‏های خوبی هم شده بود. چهره‏‌هایی که ما از نزدیک می‎شناسیم یا با کارشان آشنا هستیم، حالا آنها را از چشم یک عکاس خوب ایرانی دیدیم. در مورد طبیعت اینجوری نیست. خیلی از ما ممکن است به خیلی از جاهای ایران رفته باشیم ، خیلی چیزها دیده باشیم و مثل هم دیگر ندیدیم ولی باز درباره همان مناظر نیز باز یک جذابیت همچنان وجود دارد ، دیدن یک چیز از چشم یک عکاس خوب. یک وقتی عکاسان به جغرافیای ایران توجه داشتند . یک جغرافیای طبیعی داریم و جغرافیایی داریم که انسان در آن تصرف کرده ، مثل بناهای تاریخی یا موقعیتشان که در چه جور جغرافیایی قرار گرفته‏اند. تا به امروز سوژه بیشتر عکاسان ما از ایران همین بناهای تاریخی بوده. البته تردیدی نیست که این بناها سوژه‎های درخور اهمیتی هستند . ولی با خود طبیعت، به ظاهر زیاد، ولی در باطن خیلی کم کار کردیم. منظور من این است که از طبیعت ایران عکس خوب کم داریم.

یادم می‏‎آید سفری به کاشان رفته بودیم ، یکی از انتظارات ما در سفر ، یا یکی از پیش بینی‏‎های ما در سفر این بود که مناظری بکر از طبیعت را ببینیم. من کاشان را خیلی دوست دارم. سهراب سپهری اوقاتی که در تهران کاری نداشت ، در روستایی نزدیک کاشان زندگی می‏‎کرد. مهمانخانۀ کوچکی بود که ما همیشه وقتی به کاشان می‏‎رفتیم در آنجا ساکن می‏‎شدیم. چون سهراب هم وقتی از روستا می‏‌آمد به کاشان ، به همین مهمانخانه می‏‎آمد. دو سه بار پیش آمد که ما در این هتل یکدیگر را دیدیم. یک شبی که دور هم جمع بودیم، من بودم و همسرم و مسعود کیمیایی بود و همسرش . پرویز کیمیاوی بود، چون مشغول ساختن فیلمی در نزدیکی‎های کاشان بود. اصلاٌ می‏‌رفتیم که برویم سر صحنۀ کار او. بعد سهراب از جایی تعریف که در پنج شش کیلومتری شهر کاشان است ، از کاشان به طرف نطنز. من اینجا را دیده بودم ، اما نه با چشم‏‎اندازی که سهراب دیده بود. سهراب گفت که من چیزی اینجا دیدم و بارها خواسته‏‌ام آن را نقاشی کنم اما نشده. هر کاری می‏‎کنم نمی‏‌شود. گفتم کجاست، گفت فلان روستا. گفت که من چیز خاصی را آنجا می‏‌خواهم. و واقعاٌ عجیب است چیزی که سهراب به من نشان داد. به هر حال قرار شد که شب همان جا پیش ما بمانند و صبح زود با ماشین راه بیفتیم و برویم در همان لحظه‏‎ای که می‏‌خواست آنجا را ببینیم. من هم کنجکاو شدم . سهراب آنجا طلوع خورشید را دیده بود. سهراب می‏‌گفت من بارها رفته‏‌ام آنجا ولی این طلوع را دیگر نمی‏‌بینم. نه این که آفتاب طلوع نمی‎کند، بلکه این اتفاقی را که می‏‎افتاد من نمی‏‎توانم روی کاغذ بیاورم. سهراب خیلی خوب با طبیعت کار می‏‌کرد. سرانجام رفتیم و در دامنۀ تپه‏‌ای نشستیم و در گودی آنجا قناتی و رودی کوچک جریان دارد و ما همین جور نشستیم تا خورشید از پشت کوه روبرو بیرون بیاید، که ناگهان خورشید از توی رودخانه درآمد. خیلی چشم‎انداز غریبی بود . سهراب گفت «من نمی‎توانم این منظره را دربیاورم. بارها آمده‏‌ام، اینجا نشسته‏‌ام و این را کشیده‎ام اما درنمی‎آید.» من با عکاسی امتحان کردم ، شما وقتی عکس می‏‎گیرید همه آن پدیده اصلاٌ نیست می‏‌شود. ولی طلوعی که ما می‎دیدیم واقعاٌ حیرت‎انگیز بود. سهراب مدت‏ها تنه درخت چنار کشید و حاصلش گرانبهاترین نقاشی‏های ایران بود. من احتمال می‏‌دهم اگر واقعاٌ می‎توانست آن چیزی را که یک بار در آن محل دیده روی کاغذ بیاورد بعداٌ می‏‌توانست به لحاظ تیراژ این چشم‎انداز پر تعداد بشود عین تنه‏‌های چنارش. گاهی کار با طبیعت خیلی سخت می‏‌شود. طبیعت خیلی زیباست ولی ما چطور توانسته‏‌ایم از طبیعت ایران عکس هنرمندانه بگیریم. طوری که بتوانیم چیزی به زیبایی طبیعت اضافه کنیم. اگر قرار باشد همان را ثبت کنیم که کاری انجام نداده‎ایم. دوربین عکاسی می‏‌تواند این کار را انجام بدهد. ما امشب بیشتر کارهای پرتره مریم زندی را دیدیم و من امیدوارم فرصتی پیش بیاید و در جای دیگری و در مجلسی دیگر به خوبی . همین مجلس امشب عکس‏های طبیعت او را نیز ببینیم. مریم با ذوق خوبش، همکارانی که برای خودش دارد ، حالا حالاها باید منتظر کارهای واقعی‏‌اش بود.

نکته‏‎ای را که درباره پرتره‎ها یادم رفت و باید اضافه کنم این است که پرتره‏‌های خانم زندی به لحاظ تکنیکی دوگانه است. بعضی از آنها در نور طبیعی روز و یا در محیط جغرافیایی که پرسوناژش در آنجا زندگی می‏‌کند گرفته شده و زندگی در این عکس‏ها مطرح است. و یکی پرتره‏‌هایی است که در استودیو با نورپردازی‎های خودش گرفته که معمولاٌ زمینۀ تاریک دارند و یک خطوطی از چهره نمودار می‏‌شود. چه اتفاقی در سوژه می‎افتد که دو حالت متفاوت را در دو نوع متفاوت ارائه می‏‌دهد؟ این چیزها هم مثل رمز و راز می‎ماند. پرتره‏‎هایی که ما امشب اینجا در تعدادی از آنها هر دو گونه عکس را دیدیم ، خیلی تفاوت بین این دو گونه عکس وجود دارد. آن عکس‎هایی که با زمینه تاریک و نور مصنوعی و در آتلیه گرفته شده ، چه آن عکس‏هایی که در محل زندگی پرسوناژها گرفته شده است.

ایرج افشار ـ از پرتره‎های مریم زندی

توران میرهادی ـ یکی دیگر از پرتره‎های مریم زندی

هر مجموعه‏‎‌ای که از مریم زندی بیرون آمده یک رشد بوده. این رشد چیز نامحدودی است. درخت نیست که بگوییم به یک ارتفاعی می‏‌رسد و دیگر رشدش متوقف می‏‌شود. انسان توقف‏ ناپذیر است. من امیدوارم که همیشه راهش باز باشد، چشمش بینا و دوربینش یک دوربین خوب . دوربین خوب دوربینی است که عکس شما را خوب می‏‌اندازد . دوربین گران قیمت نیست. من اولین بار که مریم را دیدم یکی از این دوربین‏های ارزان قیمت را داشت. شاید هم اصلاٌ انسان در ابتدای کار به دوربین گران قیمت نیازی ندارد. آن ابزار ساده بهتر کار می‏کند . تکنیک رشد می‏‌کند. دیگر می‏‌بینید آن ابزار ساده جوابگوی شما نیست . حالا لنزهای حساس‏تر می‏‌خواهید ، لنزهای دقیق‎تر می‏‎خواهید . ابزاری که در تصویربرداری‏‌های ساده ممکن است خیلی برای شما کارایی نداشته باشد.

مثل همه شما آرزو می‎کنم که جلسه دیگری در آینده بنشینیم و عکس‎های دیگری از خانم زندی ببینیم و یک چیز مهم دیگری از یک جای دیگری از ایران نشان ما بدهد.”

پس از آن نوبت به اسماعیل عباسی رسید تا از مریم زندی سخن بگوید که در کار خود به فرمان دل است.

” احتمالاٌ جشنوارۀ فیلم‎های ۹۰ ثانیه‎ای را به خاطر دارید که فیلمساز باید در ۹۰ ثانیه قصه‎اش را روایت می‎کردو قرار است در ۵ دقیقه و با اندکی چشم‎پوشی در یکی دو دقیقه بیشتر و کمتر بحث را جمع کنم.

خوشحالم که شبی از شب‎های بخارا به مریم زندی اختصاص یافته است. گله نمی‎کنم که شب فخرالدین فخرالدینی و مریم زندی و دیگر عکاسان در محفل‎ها و نشست‎های عکاسی برگزار نمی‎شود. بگذریم.

هر روز که زمین می‎گردد و خورشید می‎دمد، گروهی از آدمیان از خواب برمی‏‌خیزند تا جهان را به جای دو چشم با سه چشم بنگرند. آنان نویسندگان زندگینامۀ تصویری زمین هستند. آنان موجب تغییر شیوۀ دیدن ما می‎شوند.

اسماعیل عباسی

در کودکی یا نوجوانی افرادی از اطرافیان ما ممکن است با هدیه دادن کتابی، سازی، دوربینی و یا حتی گفتن نکته‎ای به اصطلاح به ذهن آمادۀ تلنگر ما تلنگر بزنند. اگر آمادگی در میان باشد، شور و اشتیاق ناشی از این تلنگر راه آیندۀ ما را ترسیم می‎کند. و مریم زندی اگرچه از طریق دعوت به بازی در فیلم و مجموعۀ تلویزیونی توسط برادرش زنده‎یاد نادر ابراهیمی وارد کار بازیگری شد اما آیندۀ خود را به واسطۀ دوربینی که از برادرش دریافت کرده، ترسیم کرده و بهتر بگویم ساخته است.

اگرچه در ادامۀ راه به عنوان پژوهشگر به تلویزیون ملی ایران راه یافته، اما در نهایت سر از هفته نامۀ تماشا درآورده است و عکاسی. و باز اگرچه برای تحصیل به دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی پا گذاشته اما روحیۀ مریم زندی نه منطبق بر چارچوب‎هایی بوده که سر ا وزارت امورخارجه دربیاورد و نه در راهروهای دادگستری در پی چاره‎جویی برای این و آن باشد.

منابع آموزشی آن دوره چیزی نیست جز نشریاتی مانند پاپیولار فتوگرافی و نشریۀ تصویر که به زبان فارسی به تازگی راه افتاده است. جز معدودی از عکاسان که راه‎های تازه‎ای را تجربه می‎کنند، الگوی عکاسی رایج رعایت اصول کلاسیک ترکیب‎بندی و رسیدن به بالاترین کیفیت فنی است. زندی در چنین بستری رشد می‎کند. در انتخاب موضوع سراغ موضوع‎های اجتماعی می‏رود. عکاسی که به گفتۀ خود، نگاهش پیگیر مسائل اجتماعی و نشان دادن معضلات جامعه هست، باید روحیه‎ای خاص داشته باشد.

_

چنین عکاسی باید توان نامحدود، اشتیاق فزاینده ، روحی ماجراجو، قدرت حفظ خود در شرایط دشوار و شهامت رویارویی با خطر را داشته باشد و مریم زندی در حد شناخت من از چنین روحیه‎ای برخوردار است.

این جمله از مقدمۀ کتاب انقلاب ۵۷ او ، پشت منِ عکاس را لرزاند:

« میدان ۲۴ اسفند و خیابان شاهرضا شلوغ بود… نمی‎توانم در خانه بمانم… خودم را به یک ایستگاه سرپوشیدۀ اتوبوس رساندم و تصمیم گرفتم از آن بالا بروم. با بچه در بغل که نمی‏شد…»

او راه پیدا می‎کند و بالا می‏‎رود و عکس‎هایش را می‏‎گیرد.

خواندن این نوشته در صفحه‏‌های آغازین کتاب انقلاب ۵۷ و همچنین نوشته‏‌ای از او که در مجله فیلم نوروز گذشته خواندم نکتۀ دیگری را دربارۀ او آشکار می‏کند. این که مریم زندی چه دلنشین می‏نویسد و چه مونتاژ موازی جالبی را به کار می‏گیرد. او قلم را مانند بسیاری از عکاسان بر زمین نگذاشته که دوربین را بردارد. او هم قلمش را دارد و هم دوربینش را. اگرچه این قلم گاهی نافرمان می‏شود و تعهد می‏‌دهد که زندی دیگر عکاسی نکند!

مریم زندی ۳۲ سال پیش نخستین کتاب عکس خود « ترکمن و صحرا» را با هزینۀ شخصی منشتر می‌‏کند. لیتوگرافی و چاپ کتاب بسیار بد است. اما با وجود کج سلیقگی چاپخانه، عکس‏های مریم زندی خود را با قدرت تمام نشان می‏‌دهند. در تمامی عکس‏ها توجه جدی به ترکیب‏ بندی کلاسیک آشکار است.

_MG_8688

زنده یاد نادر ابراهیمی هم برای این کتاب مقدمه نوشته است. کتاب ترکمن و صحرا سندی است از دگردیسی و دگرگونی ترکمن‎ها و افسوس که کتاب فاقد شرح و توضیح و زیرنوس است. هر چند به محل و تاریخ عکاسی اشاره شده است.

زندی با انتشار مجموعه چهره‎ها گامی دیگر در مستندسازی برمی‏دارد . او نه مانند ریچارد اودون فضایی بی‏زمان و بی‎مکان می‎آفریند و نه مانند آرنولو نیومن برای پرتره‎هایش فضایی کاملاٌ منطبق بر تعریف عکاسی پرتره محیطی تدارک می‏بیند. او درباره این مجموعه بی‎ادعاست. اگرچه بیشتر عکس‏ها بر اساس تقسیم‌بندی‎های رایج پرتره محیطی هستند. وقتی از او می‏‌پرسی برای عکاسی از این شخصیت‎ها چه معیاری داشتی و پیشاپش چه بررسی‏‌هایی می‏‌کردی، به سادگی می‎گوید، برخورد من با موضوع‌هایم غریزی بوده و پیش از عکاسی در پی شناخت افراد نبودم و اکنون که به عکس‏ها نگاه می‏‌کنم ، می‏‌بینم برداشت من از شخصیت افراد در همان برخورد اول، برداشتی درست بوده و این را با گذشت زما و شناخت بیشتر متوجه می‏‌شوم.

مجموعه چهره‏‌های مریم زندی سند و آرشیوی ماندگار از چهرۀ اهالی ادبیات، نقاشان، معماران، هنرمندان سینما و تئاتر است. اگرچه در این زمینه کتاب‏هایی از سوی عکاسان دیگر نیز ارائه شد، اما خانم زندی در کار خود پای فشرده و پیگیرتر بوده است و دیگران پشتکار او را نداشته‏‌اند.

و پرسشی در اینجا مطرح می‎شود که چرا عکاس به خود عکاسان بی‎توجه بوده است!

برگزاری ۱۸ نمایشگاه انفرادی و چاپ یازده کتاب عکس کاری است که هم هنر عکارسی را به رخ می‏کشد و هم توانایی او را در مدیریت و اجرای چنین پروژه‌‏های سنگینی. اگر ارائه این آثار را برای خواص تلقی کنیم، مریم زندی با انتشار کارت پستال و تقویم ، نمایشگاه‏ عکس‏هایش را به خانه‏‌های مردم برده است. خیلی از افراد جامعه که ممکن است با هنرمندان رابطۀ نزدیکی نداشته باشند، از طریق همین تقویم است که نصرالله کسراییان و مریم زندی و آثار آنان را می‏‌شناسند. این دو هنرمند عماس نگاه مخاطبان عام را نسبت به عکس تغییر داده‌‏اند.

مریم زندی در کار خود به فرمان دل است. گاهی به موضوع‌های اجتماعی می‏پردازد، گاهی فرمالیسم بر عکس‎‏هایش حاکم می‏‌شود. او دل نگاشت‏‎های خود را با ما سهیم می‏‌شود. مریم زندی با پشتکار محدودیت‎ها را کنار می‏‌زند. برای بررسی آثار او باید به مسیر حرکت و بستر رشد او توجه کرد.

و سخن آخرم برگرفته از متنی است که پیش از این دربارۀ مریم زندی نوشته‏‌ام:

آموخته‎های معلمان جوان عکاسی ما در دانشگاه‎ها هر چه باشد، نسل جوان عکاسی ما باید بداند که مریم زندی با ۴۴ سال حضور مستمر و فعالیت چشمگیر، بخشی از تاریخ عکاسی ماست.»

سپس محمود رضا بهمن‎پور ، مدیر چاپ نظر ، از پایداری مریم زندی سخن گفت:

« مریم زندی برای من جنگجویی سازش‎ناپذیر است که سرانجام هم پیروز می‏‌شود. وقتی به ما گفتند که با حذف چند عکس می‏‌توانیم کتاب جدید او، انقلاب ۵۷، را چاپ کنیم، خانم زندی نپذیرفت و ما به اجبار هفت سال صبر کردیم تا توانستیم مجوز چاپ کتاب را بدون هیچ گونه حذفی بگیریم. و برخی از چهره‎هایی که مریم زندی از آنها عکس گرفته است ، حضورشان را برای همیشه در تاریخ ما ثبت کرده‎‎اند و هرگز نمی‎توان نادیده‏‌شان گرفت.»

محمودرضا بهمن پور

_انقلاب 57 ـ تازه‎ترین کتاب مریم زندی

سرانجام نوبت به مریم زندی رسید تا چنین بگوید :

سلام عرض می‎‏کنم و تشکر می‎کنم از حضورتون .
توقعی ندارم و نداشته‏‎ام. شاید جوانتر که بودم در لحظاتی یا شرایط سختی انتظار پشتیبانی و حمایتی را داشته‎ام، که هرگز نداشته‏‌ام، ولی توقع یا انتطاری برای قدردانی و این گونه صحبت‎ها هرگز ندارم که هر کاری کرده‏‌ام در جهت آنچه بوده که دوست داشته‎ام و به آن معتقد بوده‏‌ام. من همیشه به دنبال رؤیاهایم رفته‏‎ام. و یاد گرفته‏‌ام در این جامعۀ مردانۀ پر از تبعیض و مبتنی بر روابط ،کار کنم، بجنگم، حقم را بگیرم و نگذارم غمگین و ناامیدم کنند.
و اگر امروز اینجا هستیم، به دلیل دعوت و محبت جناب دهباشی عزیز است که با همان آشنایی دور و ارتباط کاری، همیشه به من لطف داشته‏‌اند.
فکر می‏‌کنم اولین باری که آقای دهباشی را دیدم حدود بیست و چند سال پیش، مطلبی یا شاید طبق معمول شکواییه‏‌ای داشتم ( چون اصلاٌ یادم نیست) برای چاپ که کسی حاضر به چاپ آن نمی‏‌شد. زیرا که من هنوز چهره‏‌ها را نداشتم و مریم زندی شناخته شده‏‌ای نبودم. ولی آقای دهباشی مطلب را به راحتی پذیرفتند و در مجله کِلک چاپ کردند. بعدها، کتاب‏های چهره‏‌ها که منتشر شد ، من با همۀ حساسیت و خساستی که در مورد چاپ عکس‏هایم به خصوص در مطبوعات دارم، به آقای دهباشی گفتم : « شما ، آقای علی دهباشی، هر موقع که خواستید از عکس‏های من در مجله‎تان استفاده کنید احتیاج به اجازه نیست و می‏‌توانید » البته آقای دهباشی تنها کسی هست که من این حرف را به ایشان زده‎‏ام.

مریم زندی

طبیعی است که امروز هم دعوت ایشان را باید می‎پذیرفتم. به خصوص این دعوت زمانی بود که من می‎توانستم با پای خودم بیایم و لازم نبود مرا با صندلی چرخدار و نیمه بیهوش! بیاورند.
من حرف زیادی برای گفتن ندارم. همیشه گفته‏‌ام عکس‏های من حرف‏های من هستند و بسیاری از آنها را شما دید‌ه‏اید. پس حرف‏هایم را شنیده‏‌اید.
همیشه گفته‎ام که عاشق حرفه‏‌ام، هنرم ، عکاسی هستم و از شروع کارم سعی کرده‏‌ام آثارم تأثیرگذار، مفید و ماندگار باشند.
در مجموعه‎های چهره‏‎ها که بیشتر مرا با آنها می‏‌شناسند، خواستم دوربینم را به سمت کسانی بگیرم و نور فلاشم را بر کسانی بتابانم که بطور سیستماتیک در تاریکی قرار داشتند . در عکس‏هایم از طبیعت، خواستم مهرم و توجهم را به طبیعت نشان دهم و سعی کردم در عکس‏هایم نگاهی نو و بدعت گذار داشته باشم.
در تقویم‎هایم سعی کرده‏‎ام مردم را با تصویر و با ایران آشنا کنم و عکس را به خانه‏‌های مردم برده‏‌ام. و در کارهای اجتماعی و خبری‏‎ام، سعی کرده‏‌ام به آنچه که اسنادیست برای فرزندانمان و آیندگان، وفادار بمانم و نگاهی ثبت کننده و حقیقت‏ جو داشته باشم. و در همۀ کارهایم، سعی کرده‎ام عشقم را به ایران، سرزمین غمگین محبوبم، نشان دهم و ثابت کنم.
کار کردن و مستقل بودن ، به خصوص برای یک زن و در حرفه‏‌ای مثل عکاسی ، در جامعۀ ما آسان نیست . پس من هم در طول ۴۰ سال برای آنکه بتوانم کار کنم و حقوقم را حفظ کنم جنگیده‌‏ام. که کم و بیش در جریان انواع نامه‎های سرگشاده و مشکلات کاری و پرونده‏‌سازی‏های علیه من هستید که ترجیح می‎دهم در این باره دیگر حرفی نزنم . ولی آنچه می‎خواهم بگویم این است که پیروز این جنگ من بوده‎‎ام زیرا بالاخره عکاسی‎ام را کرده‏‎ام . کتاب‏هایم را چاپ کرده‏‎ام و توانسته‎ام شریک ساختن فرهنگ جامعه‎ام باشم و جوابم را از مخاطبینم گرفته‎ام. و امروز، می‏‌دانم کجا ایستاده‏‌ام . پس امشب برای من فرصتی است برای تشکر و سپاسگزاری از اندک یارانم ،که نمی‏‎دانیم چقدر فرصت باقیست.
اول می‏‎خواهم از مهندس ایلدای دادور و دخترانم دکتر مروارید دادور و دکتر مارال دادور تشکر کنم که با محبت‏شان به من فرصت این را دادند که به دنبال رؤیاهایم و آنچه که دوست دارم بروم.
می‎خواهم از ابراهیم حقیقی تشکر کنم که دست همراهی و همفکری و همکاری‏‌اش همیشه پشت من بوده و بسیاری از موفقیت‏هایم را منجمله امکان چاپ کتاب‏‎های چهره‎ها را مدیون او هستم.
از محمود رضا بهمن‎پور تشکر می‎کنم که همراه من برای چاپ آخرین کتابم، انقلاب ۵۷، ، ۷ سال ایستادگی و مقاومت کرد و با چاپ کتاب، نیروی تازه‏‌ای در من دمید.
از ناصر تقوایی عزیزم ، فیلمساز، عکاس و نویسندۀ برجسته ، از اسماعیل عباسی عزیز و گرامی، استاد عکاسی و مترجم خوب کشورمان و همچنین آقای دهباشی عزیز و پرکار، بسیار متشکرم که با صمیمیت در مورد من و آثارم صحبت کردند.
از دوستان خوبم علی شیلاندری و انوشه پیربادیان بسیار متشکرم که زحمت ساخت و آماده‎‏سازی فیلم وفتو کلیپ‎های امشب را به عهده گرفتند.
و از شما سپاسگزارم که محبت کردید و تشریف آوردید و باز هم حرف‏های مرا دیدید و شنیدید.

 

تاریخچه تاسیس وپیدایش شهر تهران.از طهران تا تهران ، با نمایش فیلم مستند « چنارستان»

از طهران تا تهران ، با نمایش فیلم مستند « چنارستان»

tehran EMAIL

« از طهران تا تهران» عنوان صد و هشتاد و هفتمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار عصر شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۳ در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی ضمن خوش آمدگویی به حاضران، چنین یادآور شد : ” امشب سعی کرده‎ایم که خیلی فشرده به گوشه‏ هایی از تاریخ تهران بپردازیم و بدیهی است که در این فرصت کوتاه مجال بررسی همه جانبه در اختیار ما نخواهد بود.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

در کتب جغرافیایی تهران ، بین قصران جنوبی و ری ، جایی است که تهران را مشخص کرده‎اند و در سندی که مورخ آن روزگار، یعنی در سال ۵۹۹ قمری، مرتضی راوندی ضمن روایت حوادث ۵۶۱ قمری می‎نویسد: ارسلان از لشگرگاه حرکت فرمود و به بالای تهران فرود آمد . این گونه حوادث است که کم کم نام تهران در زبان‏ها می‏‎افتد و تهران دوران ایلخانیان و تیموریان را طی می‎کند تا به زمان صفویان می‎رسد و مورد توجه شاه تهماسب اول صفوی قرار می‎گیرد که به امر او در اطراف تهران بارویی با یکصد و چهارده برج کشیده می‎شود. و تهران به صورت شهرکی درمی‎آید که در مسیر بزرگ شدن قرار می‏گیرد. این شهرک عهد صفویه و زندیه را با شهرت بسیار پشت سر می‏گذارد تا به وسیله نخستین پادشاه قاجار، آقا محمدخان ، به سال ۱۲۱۲ قمری پایتخت ایران می‏شود. تهران با گذراندن وقایع مشروطیت به دست سرسلسله حکومت پهلوی، رضا شاه می‏رسد و در زمان او بود که در سال ۱۳۰۹ اراضی خندق‎های اطراف دروازه‏ های تهران به تهران ضمیمه شد و وسعت گرفت و این گسترش آن چنان ادامه یافت که همچون بختکی بر روی باغ‏ها و فضاهای طبیعی اطراف شهر پنجه انداخت و کار به جایی رسید که امروز با فاجعه‏ ای به نام تهران روبرو هستیم.”

دکتر ناصر تکمیل همایون اولین سخنران این شب بود که از محله « اودلاجان» سخن گفت:

” پژوهش من به پنج محله در تهران می‎پردازد که اودلاجان یا عودلاجان یکی از آنهاست و کتابی هم برای آن منتشر کرده ‏ام. و بقیه این محلات نیز به صورت کتابی کوچک توسط دفتر پژوهش‎های فرهنگی منتشر و در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.

محله اودلاجان بخش کوچکی از روستای تاریخی تهران است. اما نام و نشان روستای طهران بر پایه پژوهش‎های دقیقی که برای نخستین بار در فارسنامۀ ابن بلخی در سال ۵۱۰ قمری مشخص شده . آن جا که آمده است « همه میوه‎های آن جا به غایت نیکوست، خاصه انارکی مانند انار طهرانی است.

درباره روستای طهران یا تهران ، مرحوم دکتر حسین کریمان از قول یاقوت حموی آورده است: « طهران از دیه‎های ری است و میان آن دو فاصله به مقدار یک فرسنگ است . »

دکتر ناصر تکمیل همایون ـ عکس از متین خاکپور

شهر تهران در سال ۹۶۱ قمری به دستور شاه تهماسب صفوی در محیطی دارای ۶۰۰ گام بنا گردید و از چهار سو دارای چهار دروازه شد :

  • دروازه شمیران ـ نبش پامنار و خیابان امیرکبیر
  • دروازه شاه عبدالعظیم ـ انتهای بازار عباس آباد/بازار حضرتی
  • دروازه قزوین ـ میدان شاپور
  • دروازه دولاب ـ نبش بازارچه نایب السلطنه

به مرور محلات دوازده گانه در هم ادغام شدند و با برخورداری از زمین‎های بایر مجاور خود و باغ‎ها و مزرعه‎ها به صورت چهار محله بزرگ ـ بازار و محله بازار ، چاله میدان، اودلاجان و سنگلچ ـ درآمدند .

یکی از محله‎های ترکیب شده از چند محله کوچک دوازده گانه روستای تهران، محله‎ای است که از دوره قاجاریه بدین سو به نام عودلاجان ( اودلاجان) شهرت یافت. این محله از دوره یاد شده، تحریف شده و به غلط عودلاجان نام گرفته است و معلوم نیست کدام محله‎های قدیمی روستان تهران با چه اسامی، این محله جدید را به وجود آورده‎اند. شاید که محله ساران و سرجمیک در کلان محله اودلاجان جای یافته‎اند.

کلان محله اودلاجان که از دوره صفویه به حد و مرز آن مشهور شد، به مرور زمان به لحاظ جغرافیایی توسعه پیدا کرد و زیر محله و محله‎های متعدد در درون آن پدید آمد:

  • از شمال خیابان امیرکبیر ( چراغ گاز یا برق)
  • از شرق خیابان ری
  • از جنوب خیابان پانزدهخرداد ( بوذرجمهری) و محله چاله میدان و بازار و محله بازار
  • از غرب خیابان ناصر خسرو ( ناصریه) خندق سابق محله ارگ

_DSC0096

این منطقه همان جایی است که از زمان شاه تهماسب بدین سو اندک اندک آباد شده و خانه‏ ها و عمارت‎های جدید و بناهای مذهبی و رفاهی در آن ایجاد شده است.

با توسعه محله بزرگ اودلاجان و سکونت مهاجران گوناگون از مناطق مختلف ایران، این محله به مرور تا پایان دوره سطلنت قاجاریه دارای محله‎های کوچک ، گذرها، میدانچه‎ها، کوچه‎ها، بازارها و بازارچه‎های متعدد گردید.

اودلاجان دربردارنده پیروان مذهب تشیع، یهودیان و اقلیتی از مسیحیان بوده است. اما دو گروه مسلمان و یهودی ( کلیمی) طی سالها زندگی مشترک با یکدیگر ، همزیستی نسبتاً آرام و سالمی داشته‎اند.

هر دو دیانت دارای اماکن مقدس مذهبی و عبادتی بوده‎اند که بسیاری از آنها هنوز پابرجاست. در این محله پیش از ایجاد دارالخلافه ناصری و پس از آن ، مساجد و مدارس و مکتب‏خانه ‏های اسلامی و تکیه‎ها و حسینیه‎ها و سقاخانه‎های دیگری بنا شده است و یهودیان نیز اماکن مقدس خود را داشته اند. از جمله کنیسه عزرا یعقوب کهن محله کلیمی‎ها و کنیسه نو محله کلیمی‏ها.

اما محله اودلاجان همانند دیگر محله‎های تهرا در سال‎های ۱۳۰۹ تا ۱۳۱۱ خورشیدی در زمان رضا شاه و ریاست بلدیه سرهنگ کریم خان بوذرجهمری که بار دیگر حصار و برج و باروی تهران ویران شد و شهر بی در و دروازه پدید آمد، مملو از مهاجران و ساکنان جدید شد. تهران در مسیر بزرگ شدن، آن سان گستردگی یافت که طی ۵۰ سال حدود ۲۵۰ روستای پیرامونی خود را بلعید، و جعمیت آن که در آغاز پایتختی حداکثر ۵۰۰۰۰ تن بود، در زمان حاضر با جمعیت روز که از شهرستان‎ها به تهران مراجعه می‎کنند به حدود پانزده میلیون رسید که حدود یک پنجم جمعیت کل کشور است .”

سپس نوبت به مهندس کامران صفامنش رسید تا از ویژگی‎های اجتماعی تهران حکایت کند. مهندس صفامنش فارغ‎التحصیل معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۲ است و سپس از دانشگاه‎های برکی و یو سی ال ای در سال ۱۳۵۶ فارغ‎التحصیل شد و طی این سال‎ها بیشتر درباره مسائل مختلف تهران کار کرده‎ و از جمله انستیتوی پژوهشی تهران را در سال ۱۳۶۰ بنیان گذاشتند و مقالات و کتاب‎های متعددی نیز در همین زمینه به چاپ رسانده‎اند.

« من امشب قصد ندارم از معماری و کار شهرسازی حرف بزنم. بحث من راجع به زمینۀ دیگری است که شهر را می‎سازد. من به نعمت دنبال تهران گشتن با بزرگان فرهنگ و ادب این مملکت آشنا شدم .بزرگانی که در قید حیات هستند و مایه افتخار ما هم هستند . دکتر تکمیل همایون به وضعیت و سابقه تاریخی شهر تهران اشاره کردند . در تهران شناسی از مرحوم کریمان یاد کردند، از آقای مصطفوی و دیگران. کسانی که زودتر شروع کردند و آثاری از خود به یادگار گذاشتند ، آن موقع که ما دانشجو بودیم . من از حدود سال‎های ۴۹ و ۵۰ مشغول مطالعه تهران شدم ، برای کار تزم و بعد همینطور ادامه پیدا کرد. و بعد از انقلاب و برگشتننم به تهران، نگاه من به تهران عوض شد . چیزی را که آن موقع نگاه می‎کردم و نمی‏ دیدم، توانستم ببینم . بحث تاریخ برای من مطرح شد. من می‎‏خواهم درباره لزوم داشتن نگاه تاریخی به شهر صحبت کنم . من شب‎های بسیاری را در کنار استاد انوار در تهران گذراندم. هنوز هم شب‎ها به کوچه‏ های تهران می‎روم. ”

کامران صفامنش ـ عکس از ژاله ستار

مهندس صفامنش در بخشی دیگر از سخنان خود چنین ادامه داد :” من اگر درباره تهران کار نمی‎کردم، با مرحوم افشار آشنا نمی‎شدم، با مرحوم اصغر مهدوی آشنا نمی‎شدم.با مرحوم ذکاء آشنا نمی‎شدم. و یک مرتبه متوجه فرهنگی شدم که در حوزه زندگی ما ایرانی‏ها حضور دارد و ما با نگاه مکانی و نگاه تاریخی به همه چیز می‎‏نگریم. من متوجه شدم که اگر در این سال‎ها مهاجرت رخ نمی‏داد، اگر نوع دیگری از تصور بر تصور غالب نشده بود، الان تهران ما به این شکل و شمایل نبود. مهاجرت‎ها و رفتن‎هاست که چیزی را از محیط سلب می‎کند. ”

صفامنش در پایان افزود: تنها کاری که ما می‎توانیم بکنیم این است که مفهوم واقعی تاریخ نگاری را به تاریخ شهر خودمان برگردانیم . این علم است، روش دارد، مسیر دارد و افراد می‏توانند روش و مسیرش را تعیین کنند. »

ناصر تکمیل همایون، نصرالله پورجوادی و کامران صفامنش ـ عکس از متین خاکپور

سپس هادی آفریده، سازنده فیلم مستند چنارستان در چند جمله‎ای از فیلم خود گفت که به طولانی‎‏ترین خیابان تهران، طولانی‏ترین خیابان ایران، طولانی‏ترین چنارستان ایران و طولانی‏ترین چنارستان خاورمیانه می‎پردازد و بعد این فیلم به نمایش درآمد.

هادی آفریده ـ عکس از متین خاکپور

پس از نمایش این فیلم، استاد سید عبدالله انوار از تهران در تاریخ روایت کرد:

در اسناد نوشتاری، مدرکی به دست نیست که تهران را پیش از اسلام بشناساند، در حالی که برای « ری» چنین مدارکی در کتاب مقدس و در اقوال یونانیان وجود دارد ، اگرچه اکتشافات باستان شناسی در قیطریه شمیران یا دَروس، نزدیک قیطریه ، مدارکی به دست می‎دهد که در این نواحی اقوامی می‏زیسته‏‎اند که فرهنگ آنها با فرهنگ اقوام زیست کننده در نواحی « سیلک» یکی بوده است و آن به زمان‏های هزار و اند سال پیش از مسیح می‎رسد.

با وجود چنین مدارک باستان‎شناسی ،هیچ مدرک نوشتاری به دست نیست که تهران را در دوره‎های پیش از اسلام و بعد از اسلام تا قرن سوم هجری معرفی کند و فقط از دو کس نام برده می‏شود که با نسبت به تهران، نام تهران را در مدرک نوشتاری می‎آورند: یکی « محمدبن حماد طهرانی رازی» و دیگری محمدبن احمدبن سعید انصاری دولابی تهرانی است. نام « طهران » در یکی قرین با « ری» و در دیگری قرین با « دولاب » است.

خوشبختانه با داشتن تاریخ بیهقی، رابطۀ بین « دولاب» و « ری» به آسانی ثابت می‎شود، چه در تاریخ بیهقی، در لشکرکشی محمود به ری آمده است که محمود در دولاب ری فرود آمد و پسرش مسعود در علی آباد، بر سر راه قزوین لشکرگاه ساخت و این دو ناحیه نیم فرسنگ با هم فاصله دارند. از این قول بیهقی می‏فهمیم که « دولاب» از محلات « ری» می‎‏باشد، یعنی ری شامل دولاب است. ولی انتساب آن به تهران معلوم نیست.

ابوریحان بیرونی در قرن پنجم هجری از ناحیتی به نام « کیسران» نام می‎برد که همان « قصرانِ» مسالک و ممالک نویسان است و اصطخری در المسالک و الممالک خود آن را از رساتیق ری می‎آورد و به دو قصران داخلی و خارجی تقسیم می‎کند. حدود این قصران را از قلعۀ « طبرک» ری تا بالاترین دامنه‏های البرز می‎آورند و از آنجا که قلعۀ طبرک ری در حدود کوه بی بی شهربانوی کنونی بوده است ، ناحیت قصران از این کوه شروع می‎شود و همه دامنۀ البرز و حتی قلۀ توچال را می‏پوشاند و در این پهنه حتی دره‎های خرم البرز داخل می‏شوند و بدین ترتیب، قصران در شرق محدود به جاجرود و در غرب به کن و سولقان می‏‎گردد و قصران خارجی شامل قسمت جنوبی شود که همه ده‎ها و رساتیق بین بخش داخلی و شمال ری را شامل می‏ گردد.

استاد سیدعبدالله انوار ـ عکس از متین خاکپور

تهران با گذشتن از دوره تیمور و تیموریان، در حال افزایش بر کمیت خود، به دوره صفوی می‏رسد . شاه طهماسب به سال ۹۴۴ قمری برای زیارت امامزاده حمزه که در جوار حضرت عبدالعظیم مدفون بود و جد او محسوب می‏شد، از تهران گذشت و این شهرک مطبوع طبع او افتاد و پس از یکی دو بار گذشت از تهران به سال ۹۶۱ قمری دستور داد که در اطراف این شهر بارویی بسازند با یکصد و چهارده برج، معادل عدد سوره‏های قرآن و در هر برجی یک سوره قرآن را برای تبرک مخفی دارند. فاصله این برج‏ها از یکدیگر ۵۳ گام بود و در چهار جهت تهران بدین سان قرار داشتند: در جنوب ۴۰ برج و در شرق ۲۱ برج و در شمال ۳۱ برج و در غرب ۲۲ برج. پیرامون این باورها خندقی عریض برای خاک برداری باروها ایجاد شد و معروف است محلۀ « چال میدان» تهران.

و سرانجام آقامحمدخان قاجار تهران را پایتخت کرد و برای این کار او دلایل زیر را می‎آورند:

الف) نزدیک بودن تهران به مازندران و استرآباد

ب) محصور بودن تهران از سه سو به کوه‏‎های بلند. این کوه‏ها می‎توانند مانند بارویی تهران را از حملات دشمنان حفظ کنند.

ج) جلگۀ تهران با دسترسی به ده‏های ورامین و شمیران و شهریار، از جهت اقتصادی خودکفا به زمان آقا محمدخان بود.

روزی که آقا محمد خان تهران را پایتخت کرد جمعیت تهران پانزده هزار نفر بود و چون آقا محمد خان کشته شد و فتحعلی شاه قاجار در تهران به تخت شاهی نشست بر آبادی تهران افزود . زیرا پایتخت حاجت به ادارات دولتی داشت و این ادارات به ساختمان نیازمند بودند، مضافاٌ سفارتخانه‏های خارجی نیز برای خود سفارتخانه‎ها و تأسیساتی برپا کردند.”

از طهران تا تهران ـ عکس از ژاله ستار

در بخشی دیگر از این شب هارون یشایایی با روایت قصه‏‎ای از زنی کلیمی به بیان گوشه‏ای از خاطرات این شهر پرداخت.

هارون یشایایی ـ عکس از ژاله ستار

Chenarestan

صفحات:12

 

 

 

مراسم رونمایی از کتاب « مردی که هیچ بود» و نقد و بررسی آثار مرتضی احمدی

رونمایی از کتاب « مردی که هیچ بود» برگزار شد

ahmadi Daneshgah EMAIL

مراسم رونمایی از کتاب « مردی که هیچ بود» و نقد و بررسی آثار مرتضی احمدی عصر سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳ در تالار استاد باستانی پاریزی ـ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران به همت انتشارات ققنوس، مجله بخارا و انجمن علمی تاریخ دانشجویان دانشگاه تهران برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن گرامیداشت یاد و خاطره مرتضی احمدی گفت :” ما پیش از این در زمان حیات زنده یاد مرتضی احمدی برای ایشان یک شب از شبهای بخارا را برگزار کردیم و در آن شب بهزاد فراهانی،سعید پورصمیمی و چند تن دیگر درباره ایشان سخنرانی کردند و فیلم مستندی از جواد آتشباری نیز به نمایش درآمد. در آن شب استاد نیز سخنرانی مبسوطی ارائه کردند اما امشب در غیاب او این مراسم برگزار می‎شود.

علی دهباشی

کتاب « مردی که هیچ بود» اثری است از ایشان که بعد از خاموشی او منتشر می‎شود. در اینجا باید از امیر حسین زادگان ، مدیر انتشارات ققنوس که در مجلس حضور دارد تجلیل کنیم که همواره مرتضی احمدی را در نگارش کتاب‎هایش مورد حمایت قرار می‎داد. و همین امر باعث شد که تا کنون شش کتاب از او منتشر کند: « کهنه‎های همیشه نو» که ترانه‎های تخت حوضی است ؛ « من و زندگی» که برگزیده خاطرات مرتضی احمدی است؛ « پرسه» که در احوالات تهران و تهرانی‎هاست؛ « فرهنگ بر و بچه‎های طرون» که برگزیده کلمات ویژه و ضرب‎المثل‎های تهرانی‎هاست و کتاب « پیش پرده و پیش پرده‎خوانی» و سرانجام « مردی که هیچ بود» . ”

سپس نوبت به دکتر ناصر تکمیل همایون رسید و وی سخنان خود را با تشکر از مجله بخارا و انجمن علمی تاریخ دانشگاه تهران به خاطر برگزاری برنامه‎های پسندیده و مطلوب این چنینی شروع کرد و مرحوم مرتضی احمدی را یک مردم نگار و یک آنتروپولوژیست برجسته دانست که بدون داشتن مدارک پر زرق و برق و چشم گیر و دهان پرکن از دانشگاههای بزرگ ، آن چنان در این عرصه خودنمایی کرده که کس به گرد پایش نخواهد رسید.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت                 به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

دکتر تکمیل همایون ، مرحوم مرتضی احمدی را فردی دانست که با مردم زیست و درین زیستن به حقیقتی رسید که خودش را هیچ نمی دانست و کتاب کسی که هیچ بود را بر همین اصل نامگذاری کرده است. این حقیقتی است که سالها قبل مولانا به درستی دریافته بود:

من کسی در ناکسی دریافتم                                  بس کسی در ناکسی‎ها یافتم

 دکتر ناصر تکمیل همایون

وی افزود: آنچه در آثار مرحوم احمدی متد و روش اوست چیزی نیست مگر شوق و عشق و علاقه او به مردم و به تهران مثل مرحوم جعفر شهری که آثار گران سنگش چون«پنج جلدی تهران قدیم» ، «شش جلدی تاریخ اجتماعی تهران» و «تک جلدی تهران قدیم» هرگونه پژوهش درمورد تاریخ قدیم شهر تهران و تاریخ اجتماعی ایران در صد سال اخیر را مدیون خود کرده است.

تکمیل همایون در ادامه گفت:« خانواده مرتضی احمدی اصالتاً تفرشی بود. سابقۀ حضور این تفرشی‎ها در تهران به عهد فتحعلیشاه و حتی عهد کریم خانی می‎رسد. در آن زمان که تعداد باسوادهای هر ایالت به اندازه انگشتان دست بود، منطقه تفرش و آشتیان و گرکان تعداد بی‎سوادهایش به انگشتان دست می‎رسید. از دوره فتحعلیشاه به بعد سیاست فرهنگی دولت قاجار مبتنی بود بر جذب این طبقات با سواد و تحصیل کرده و سکنی دادن آنان در گوشه و کنار شهر تهران. بدین ترتیب بسیاری از مستوفی الممالک‎ها و منشی الممالک‎های قاجار و پهلوی اول همین تفرشی‎ها بودند. این تفرشی‎ها در همه زمینه‎ها جلودار بودند. ما دانشجو که بودیم مرحوم عبدالعظیم خان قریب استاد گرامر ما بود و ما آن چنان او را احترام کرده و دوست می‎داشتیم که قبل از رسیدن اتوموبیل شخصی‎اش به محوطه دانشگاه صف می‎کشیدیم و گاه برای باز کردن در ماشین برای او و مشایعتش تا بالای پله بچه‎ها به جان هم می‎افتادند. خوب او یک گرکانی بود. مرحوم عبدالکریم قریب استاد مسلم و بدیل زمین شناسی ایران بود. جناب پروفسور حسابی و پدرشان هم از همین دست بودند. مرتضی احمدی هم در ادامه همین افراد است و این بار یک بچه ترونیه تفرشی‎الاصل پیدا می‎شود و وارد عرصه مردم نگاری ، مردم شناسی و آنتروپولوژی می‎شود!»

رونمایی از کتاب « کسی که هیچ بود»

دکتر تکمیل همایون با خاطر نشان کردن رشد سریع ارتباطات و تغییرات گسترده چهره شهرها و به تبع آن هم آمیزی فرهنگ‎های کهنه و نو درین هیاهوی تکنولوژی ، شوق مرتضی احمدی را برای تهران شناسی و مردم نگاری تهران قدیم را یک امر ستودنی دانست و اذعان داشت که به حق از عهده این مهم برآمده است.”

پس از آن آقای نصرالله حدادی سخنرانی خودش را آغاز کرد و گفت: “نمی‎دانم این حسن اتفاق است یا از بد حادثه ، و هر چه هست، مرتضی احمدی در روز و شبی به یاد ماندنی از دنیا رفت که تعلق خاطر بسیاری به آن داشت، یعنی سی‎ام آذر ۱۳۹۳، یعنی شب یلدای ایرانی .”

نصرالله حدادی سخنرانی مبسوطی ارائه داد که در جایی از سخنرانی‎اش گفت:” نام مرتضی احمدی حداقل نیم قرن است که در ذهن و خاطره من حک شده و من هرگز بازی زیبای او در سریال بچه محلش،یعنی علی حاتمی را از یاد نمی‎برم. اشاره‎ام به سریال « سلطان صاحبقران» است که مرتضی احمدی نقش نایب‎السطلنه را در این سریال ایفا می‎کرد. علی حاتمی و مرتضی احمدی بچه محله سراب وزیر امیریه گمرک و خیابان مهدی خانی بودند و به قولی بچه ناف تهران قدیم. امروز به بهانه رونمایی از کتاب « مردی که هیچ بود» آمده‏‎ایم هر چند که در آستانه چهلمین روز درگذشت او هم هستیم.

نصرالله حدادی

مرتضی احمدی آدمی بود که همواره بر اصولش باقی ماند و از رایو به خاطر بی‎احترامی به او تا آخرین لحظه عمرش قهر بود.

مرتضی احمدی از میان ما رفت اما مردم ما هرگز او را فراموش نمی‎‌کنند و به نظر من او هنرمندی صادق، مردمی، دوست داشتنی، بی‎ریا، راستگو صادق بود و هرگز عزت نفسش را از دست نداد. ”

ارسلان فصیحی خاطره‎ای از دوران همکاری‏اش با مرتضی احمدی را نقل کرد .

در این مراسم همچنین فیلمی از مرتضی احمدی که در محل انتشارات ققنوس از وی ضبط شده به نمایش درآمد.

ارسلان فصیحی

رونمایی از کتاب « مردی که هیچ بود»

* عکس ها از : ژاله ستار

یادوادای احترام به دکتر محمد قریب .پایه گزار طب اطفال در ایران

سال‌گرد درگذشت دکتر محمد قریب بنیان‌گذار طب نوین کودکان در ایران

محمد قریب در سال ۱۲۸۸ در تهران متولد شد. پدرش علی‌اصغرخان قریب از اهالی روستای گرگان از توابع آشتیان بود.

محمد تحصیلات ابتدایی را در دبستان سیروس و متوسطه را در دارالفنون سپری کرد. او در سال ۱۳۰۶ همراه اولین گروه دانش‌جویان ایرانی برای تحصیل در رشته‌ی پزشکی عازم فرانسه شد. او در سال اول در شهر رن فرانسه موفق به دریافت جایزه‌ی لابراتور تشریح دانش‌کده پزشکی شد. قریب در سال ۱۳۱۴ نخستین ایرانی‌ای بود که توانست در کنکور انترنی بیمارستان پاریس موفق شود.

دکتر قریب در سال ۳۱۷ به ایران بازگشت.او پس از گذراندن دوره‌ی سربازی در سال ۱۳۱۹ به عنوان دانش‌یار طب اطفال در دانش‌گاه مشغول به کار شد. قریب در ابتدا در بیمارستان رازی اداره‌ی بخش اطفال آن مرکز را عهده‌دار شد و پس از آن بخش اطفال بیمارستان هزار تخت‌خوابی را راه‌اندازی نمود.

دکتر قریب موفق به دریافت نشان دانش از دانش‌گاه تهران و همین‌طور دریافت نشان درجه‌ی اول فرهنگ از وزارت آموزش و پرورش و نشان عالی لژون دونور از دولت فرانسه شد.

قریب کتاب در سال ۱۳۱۹ کتاب “بیماری‌های کودکان” را منتشر ساخت. او در سال ۱۳۲۱ نشان عالی دولت فرانسه را از آن خود کرد.

قریب در سال‌های زندگی و خدمت و تلاش خود در سمینارهای علمی بسیاری در اقصی نقاط جهان شرکت کرد. قریب اولین تعویض خون در ایران را انجام  داد که می‌توان ایشان را از اولین بنیانگذاران انتقال خون در ایران دانست.

دکتر قریب و فریدون کشاورز را از پایه‌گذاران طب اطفال در ایران می‌دانند هر چند فریدون کشاورز به دلیل فعالیت سیاسی و عضویت در حزب توده هیچ‌گاه موفق به تربیت پزشکان اطفال نشد. قریب اما توانست پزشکان بسیاری در این رشته‌ی پزشکی تربیت کند؛ متخصصانی هم‌چون احمد قانع بصیری، مرتضی مشایخی، نورالدین هادوی، غلام‌رضا خاتمی ( مترجم کتاب مبانی طب کودکان نلسون)، احمد سیادتی (متخصص سرشناس بیماری‌های اطفال در تهران) و ….

از مهم‌ترین اقدامات پزشکی دکتر قریب می‌توان به تاسیس اولین بیمارستان تخصصی کودکان اشاره کرد. دکتر حسن اهری پزشک ایرانی نیز در این مهم یاری‌گر دکتر قریب بوده است.

ساخت این بیمارستان که در واقع با پیش‌نهاد دکتر اهری بود در سال ۱۳۳۷ شروع شد. جرقه‌ی ساخت این بیمارستان زمانی در ذهن این دو پزشک حاذق زده شده که از بیمارستان‌های کودکان شهر تورنتو و چند مرکز علمی دیگر در آمریکا دیدار داشتند.

دکتر اهری برای ساخت این بیمارستان از اندوخته‌های خود کمک مالی کرد و به ساخت این مرکز هدیه داد و همین‌طور افراد نیکوکار دیگری نیز به ساخت این بیمارستان کمک مالی کردند اما هزینه کافی نبود و از این‌رو دولت نیز در ساخت بیمارستان به یاری آن‌ها آمد. در صفحه‌ی اول قرآنی که برای افتتاح این بیمارستان اطفال نوشته شده و در کتاب‌خانه‌ی بیمارستان موجود است چنین آورده شده است:

“در روز چهارشنبه دهم آبانماه سال ۱۳۴۷ شمسي (اول نوامبر ۱۹۶۷ ميلادی) که مصادف با ۲۷ رجب ۱۳۸۷ قمری و عيد بزرگ مبعث بود اين قرآن را به مرکز طبی کودکان آوردم و به فضل خدای متعال و همکاري کارکنان اين مرکز موفق به تکميل وسايل و تجهيز شديم و روز چهارشنبه پانزدهم آبانماه ۱۳۴۷ (۶ نوامبر ۱۹۶۸ ميلادی) که مصادف با شب ميلاد حضرت قائم (۱۴ شعبان ۱۳۸۸ قمری) بود علی‌احضرت فرح پهلوی شهبانوی ایران مرکز طبی کودکان را افتتاح و از اين جهت مورد پسند و رضايت خداوند گرديد. دکتر حسن اهری”

دکتر محمد قریب در سال ۱۳۵۱ به بیماری هماچوری که همان دفع خون از دستگاه ادراری است مبتلا شد. سرطان مثانه در نهایت دکتر قریب را از پا انداخت و در روز سه‌شنبه اول بهمن‌ماه ۱۳۵۳ در بیمارستان “مرکز طبی کودکان” که محل خدمت خودش نیز بود درگذشت.

محمدرضا پهلوی جنازه‌ی قریب را با اتومبیل‌های دربار تا شهر قم که بنا به وصیت قریب در آن‌جا به خاک سپرده شد هم راهی کرد و نماز میت ایشان توسط آیت‌الله مرعشی، از مراجع شناخته‌شده‌ی تقلید اقامت شد.

کیانوش عیاری، کارگردان سینما زندگی قریب را در مجموعه‌ سریالی با نام “روزگار قریب” به تصویر کشیده است که در تلویزیون جمهوری اسلامی نمایش داده شده است.

سالمرگ احمد تفضلی .دانا مرگ را برگزید.

دکتر ژاله آموزگار

مرگ نابهنگام و باورنکردنی دوست

دکتر ژاله آموزگار- وقتی در ساعت ۱۲:۳۰ روز دوشنبه ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۵ احمد تفضلی دفتر کارمان را در دانشکده‌ی ادبیات ترک می‌کرد، هنوز نامه‌ای و کاری نیمه‌تمام روی میز بود. با اطمینان به این که فردا صبح زود این در را خواهد گشود، بر سر این میز خواهد نشست و کارها را به انجام خواهد رساند، خندان و پر از ذوق زیستن خداحافظی کرد. با بازگشت کوتاهی، آخرین نامه‌اش را به دخترش که به تازگی او را پدربزرگ کرده بود، نوشته بود، روی میز گذاشت و از من خواست که بدهم آن را پست کنند. شاد و سرشار از غرور. نمونه‌ی چاپی آخرین کتاب در دست انتشارش (تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام) را در کیف چرمی با خود می‌برد که چند مورد بازمانده را بازبینی کند تا در قراری که فردای آن روز، یعنی ساعت ۱۰ روز سه‌شنبه ۲۵ دی، با ناشرش داشت، کار را تمام شده تحویل دهد.

در آن ساعت شلوغ دانشکده که رفت و آمد همکاران و دانشجویان راهروی جلوی دفترمان را پرسروصدا کرده بود. در میان سلام‌ها و خداحافظی‌ها، کی می‌توانست فکر کند که او دیگر باز نخواهد گشت، او دیگر در این راهرو قدم نخواهد گذاشت، این پله‌ها را که آن روز چندین بار تا کتابخانه پائین رفته و بالا آمده بود، طی نخواهد کرد. کی می‌توانست فکر کند که در شامگاه آن روز بر اوراق زندگی پرافتخار این دوست، دردآورانه کلمه‌ی پایان نقش خواهد بست. او راهی منزل شد ولی هرگز به منزل نرسید. گرچه در طی عمر پربار و نسبتاً کوتاهش منزلگه‌های بسیاری را درنوردید. بسیاری از راه‌های این منازل را ما با هم طی کرده بودیم.

محبت و احترام متقابل، همکاری مداوم، هم‌زبانی و همدلی پشتوانه بیش از ۳۰ سال دوستی بی‌وقفه و ناگسستنی من و احمد تفضلی بود که از کلاس درس زبان پهلوی استاد فقید «دومناش» در پاریس شروع شد و بالا گرفت و تا لحظه مرگ او غباری بر بلندای آن ننشست. ما پنج کتاب را با هم به نگارش درآوردیم و به چاپ رساندیم. در تجدیدنظر سطر به سطر چاپ‌های بعدی «شناخت اساطیر ایران»، «اسطوره‌ی زندگی زردشت» و «زبان پهلوی» ساعت‌ها و ساعت‌ها به طور جدی و مداوم با هم کار کردیم.

آخرین کار مشترک آماده به چاپمان ترجمه و آوانویسی و واژه‌نامه دینکرد پنج به زبان فارسی است که کم‌کم روی آن کار کرده بودیم و به مراحل پایانی رسانده بودیم. فیش‌های واژه‌نامه را مرتب می‌کردیم و قرار بود آماده شده‌ی آن را در تابستان ۷۶ به پاریس ببرم. چون قرار بر این بود که این کتاب جزء انتشارات دانشگاه پاریس به چاپ برسد. به یاد دو هفته پیش از این ماجرا می‌افتم که آخرین مقاله‌ی فیلیپ ژینیو را که برایش فرستاده بود نشانم داد. بر بالای آن ژینیو نوشته بود: «دینکرد پنج چه شد؟» در دفتر کارمان سعی می‌کنم چشمم را از مسیر فیش‌های دینکرد پنج بدزدم. دانش او به کنار، آیا از لحاظ عاطفی یارای آن را خواهم داشت که بدون او این کار را به انجام برسانم و کارهای دیگر را که بارها درباره‌شان با هم حرف زده بودیم و برنامه‌ریزی کرده بودیم.

به پاس دوستی و به پاس علاقه او به علم، کار شاقی را به عهده گرفتم و در شرایط روحی بسیار نابسامان سعی کردم زندگی‌نامه‌ی علمی و فهرست آخرین کارهایش را که شک دارم به این صورت کامل در دسترس دیگران باشد فراهم کند و در این ضمن حیفم آمد که از خود او، هرچند کوتاه چیزی نگویم. شاید بتوانم تصویر روشن‌تری از روحیات او را، آن‌گونه که من شناخته‌ام برای دیگر دوستانش مجسم کنم:

او این سرزمین دوست‌داشتنی را دوست داشت و با تحقیقات و سخنرانی‌های عالمانه‌ی خود در جای‌جای جهان، برای ایران افتخار و نام آورد. به یاد کلام رئیس انجمن ایران و فرانسه می‌افتم که تسلیت صمیمانه‌اش را با این عبارت تکمیل کرد: «احمد باعث شد من ایران را بیشتر دوست بدارم» و یاد سخن خانم دبیری از دانشجویان سابقمان می‌افتم که در حالی که بغض گلویش را می‌فشرد گفت: «ایران یکی از حامیان خود را از دست داد» احمد تفضلی دین خود را به سرزمین خود بسیار خوب پرداخت؛ باشد که این زمین مهربانانه او را در آغوش خود پذیرایی کند.

او همیشه به استادی دانشگاه تهران افتخار می‌کرد. تعمدی داشت که در پایان اغلب مقالات خارجی خود، عبارت دانشگاه تهران را بیفزاید. او سعی کرد و موفق شد مقام والای استادی را در سطح جهانی نگاه دارد، تفکر عالمانه و روش عالمانه داشت. برنامه‌ریز بود و سازنده، سخت‌کوش و پرکار و خوشبختانه بسیار موفق. کارنامه‌ی علمی او آئینه این موفقیت است. او جاه‌طلبی علمی داشت و در مسائل علمی کمال‌طلب بود. در این زمینه به هیچ‌وجه به کم و ناقص قانع نبود. در کارهای علمی‌اش کمال‌ِ کمال را می‌جست و به این کمال و به عرضه‌ی آن در سطح بین‌المللی علاقه‌مند بود و بسیار خوشحال می‌شد وقتی مشاهده می‌کرد که به عنوان دانشمند در سطح جهان مطرح است. ولی با همه‌ی دانشش، در کلاس‌های درس، با دانشجویان مؤدب بود و مهربان، خنده و شوخی را چاشنی مطالب مشکل درس می‌کرد، برای کارهای دانشجویانش وقت می‌گذاشت. درست چند روز پیش از این حادثه بود که پابه‌پای دانشجویی که با او پایان‌نامه‌اش را می‌گذارند به مخزن کتابخانه رفت و با تک‌تک کتاب‌ها آشنا کرد، بالا که آمد دست‌هایش از خاک کتاب‌ها سیاه بود. صورت ماتم‌زده این دانشجو در روز تشییع مرا بسیار متأثر کرد. دانشجویان دوستش داشتند و چشمان گریان و حالت غم‌آلود و بهت‌زده دانشجویان فعلی و بیشتر دانشجویان سال‌های پیش ما، در مراسم دردآور خاکسپاری او بهترین مدعای این گفتار من است.

بر احترام دانشمندان سالخورده نسبت به خود می‌بالید. از این که استاد فروزانفر او را در ۲۰ سالگی بر صفحه‌ی کتابی دوست عزیز خطاب کرده بود و در مقدمه‌ی کتاب عطار از این دانشجوی دکتری آن دوران با آن لحن مهربانانه یاد کرده بود، با افتخار سخن می‌گفت. از لطف‌های شادروانان مینوی و دکتر خانلری نسبت به خود خاطره‌ها تعریف می‌کرد. از این که مرحوم دکتر صدیقی به او لطف خاصی داشت، از این که استاد مهدوی او را متولی برخی از کارهایش کرده بود و از لطف‌های دیگر بزرگان علم این آب و خاک با غرور یاد می‌کرد. برای دو استاد تازه درگذشته، احترام و ارادتی بی‌پایان داشت. استاد زریاب را هم چون مراد و استاد دانش‌پژوه را همچون پدری دوست داشت.

از چرخش روزگار درشگفتم که آرامگاه ابدی دوست در کنار آرامگاه این دو بزرگوار است.

دکتر احمد تفضلی

«پاسخگو» بود. با هوش و سرشار، پرکاری، تفکر علمی، بهره‌مندی از محضر استادان برجسته‌ی داخل و خارج، درک مکتب‌های گوناگون علمی، ارتباط گسترده‌ای که با مجامع علمی بین‌المللی داشت و در جریان انتشار آخرین کتاب‌ها و مقاله‌ها بود، باعث می‌شد که پاسخگوی پرسش‌های همه باشد. چه همکار، چه دانشجو، چه دوست، چه آشنا و حتی ناشناسان دور و نزدیک. به راحتی کتاب و مقاله‌های نادری را که در کتابخانه کم‌نظیرش داشت در اختیار دیگران قرار می‌داد. یاد گفته‌ی دانشجویی از دوره‌ی دکتریمان می‌افتم که می‌گفت: «وقتی پیکر او را در خاک می‌گذاشتند گفتم پاسخ پرسش‌های ما زیر خاک رفت». «سایه‌دار» بود و «جوان‌پرور». کمکش به همه می‌رسید و اگر می‌توانست کاری برای کسی انجام دهد دریغ نمی‌کرد. دوستان جوانی که به پشتیبانی او درهای بسته به رویشان باز شده، گره‌هایشان گشوده شده و کار و موقعیتی به دست آورده‌اند به خوبی می‌توانند گواه صادق این گفته‌ی من باشند.

در جلسات کم سخن می‌گفت ولی همیشه آخرین و منطقی‌ترین نظر را می‌داد. می‌توانست سکوت کند. علی‌رغم زودرنجی‌هایش بسیاری اوقات تحمل زیادی داشت. در مقالات خود به اختصار قایل بود. بیش از آنچه می‌بایست بگوید، نمی‌گفت. گاهی به اصرار من اضافاتی بر نوشته‌هایش افزوده است. اگر سخنی تازه برای گفتن و مطلبی نو برای نوشتن داشت می‌گفت و می‌نوشت. به مقاله‌نویسی بیش از نوشتن کتاب علاقه نشان می‌داد و ارزش قایل بود.

از همه استادان ایرانی و خارجی خود با احترام بسیار یاد می‌کرد. از کلاس‌های درس هنینگ و مری بویس بسیار آموخته بود ولی از کلاس‌های درس و دوران همکاری با دوستانش با لحن عاطفه‌آمیزتری یاد می‌کرد. نشانه این محبت عمیق را در مقاله‌ای که به یاد این استاد نوشته است می‌توان دید. بسیار خوشحال بود که در پائیز ۱۳۷۴، استاد باگالیویف استاد دانشگاه خاورشناسی دانشگاه سن‌پترزبورگ به دعوت فرهنگستان زبان و ادب فارسی برای تدریس زبان خوارزمی به ایران دعوت شد. این اقامت او در ایران و سپس اخذ درجه‌ی دکترای افتخاری از دانشگاه سن‌پترزبورگ، رشته عاطفی عمیقی، علی‌رغم تفاوت سن میان این دو دانشمند به وجود آورد.

به روابط خوب و گسترده‌اش با دانشمندان و ایران‌شناسان خارج بسیار اهمیت می‌داد. با اکثر آنان ارتباط علمی و تبادل مقاله و کتاب داشت.

همکاری بسیار ارزنده، انسانی مهربان، مؤدب و بااخلاق و با مناعت بود. به خصوص در مورد مسائل مالی مناعت خاصی داشت و سعی در نشان دادن آن می‌کرد. از اظهار و تظاهر به نداشتن و حرص‌زدن برای مال بی‌زار بود و در دیگران نیز این صفت را به هیچ‌وجه نمی‌پسندید. دانش خود را به بهای مادی نمی‌فروخت.

انسانی خردگردا بود ولی دورباد که او را خشک و بی‌احساس فرض کنیم. به موقع احساساتی لطیف همچون باران داشت، از شعر خوب لذت می‌برد و در جوار کارهای علمی «رمان» می‌خواند، موسیقی داروی آرام‌بخش گرفتاری‌های روحی او بود. غالباً به موسیقی اصیل ایرانی گوش می‌داد. با نوارهای بنان عشق می‌کرد، بنابه گفته‌ی خودش آهنگ‌های بنان و به خصوص «دیلمان» او حالت خاصی در او به وجود می‌آورد.

زندگی پربار علمی، به‌هیچ‌وجه او را از خانواده‌اش دور نکرده بود. پای‌بند موازین اخلاقی و اصول و قراردادهای اجتماعی بود. به همسر و دو دخترش علاقه بسیار داشت حرمت خانواده را نگاه می‌داشت. با احترام و علاقه از بستگانش یاد می‌کرد، شخصیت دامادش را می‌ستود. شاید کاملاً تصادفی که ۱۰ روز پیش از این ماجرای تلخ، وقتی با خوشحالی خبر تولد نوه‌اش را به من داد، ناگهان این جمله را به زبان آورد: «این‌ها می‌آیند که ما برویم!»

شاید باز کاملاً تصادفی بود: دو هفته پیش از حادثه، وقتی دانشجویان سال آخر فوق لیسانس زبان‌های باستانی دانشگاه تهران عکس‌های یادگاری را که از همه‌ی استادان گرفته بودند نشان می‌دادند، در مدتی به عکس تنهای خود خیره شد. بسیاز این عکس خوشش آمده بود. وقتی به شوخی او را به «نارسیسم» متهم کردم، گفت: «برای این خوشم می‌آید که عکس مناسبی برای مراسم یادبود پس از مرگ است.» بزرگ‌شده‌ی این عکس به لطف و کوشش «نشر چشمه» زینت‌بخش اولین صفحه‌ی چاپ چهارم کتاب «شناخت اساطیر ایران» شد که درست روز درگذشت غمگینانه‌ی او، یعنی دوشنبه ۲۴ دی ۷۵ آماده‌ی پخش بود.

ولی علی‌رغم این دو گفته که ناخودآگاه بر زبانش جاری شد به هیچ روی خیال مرگ نداشت، پر از زندگی بود. پر از برنامه. بارها و بارها از برنامه‌های دور و دراز علمی‌اش سخن گفته بود. او هنوز بسیار سخن برای گفتن داشت و دریغ و دریغ و دریغ که بسیار زود رفت… ناباورانه، دردآلود، حسرت‌بار و غم‌انگیز و این اولین مقاله‌ی من است که او پیش از چاپ آن را نخواند…

احمد سمیعی (گیلانی)—-

استاد احمد تفضلی، اسوه‌ی اخلاق علمی

احمد سمیعی (گیلانی)- روز سه شنبه ۲۵ دی، در دبیرخانه شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، منتظر رسیدن دوستان دیگر و تشکیل جلسه هفتگی بودم که زنگِ تلفن به صدا درآمد و معلوم شد مهندس فیروزان، رئیس شورا، پشت خط است و می‌خواهد با من صحبت کند. ایشان در فرهنگستان حضور داشت. گوشی را برداشتم. صدای آرام او را شنیدم که می‌گفت برای دکتر تفضلی حادثه‌ای پیش آمده و خواهش کرد خودم را به فرهنگستان برسانم و دکتر صادقی را هم اگر هست با خود بیاورم و به دوستان هم اطلاع بدهم که جلسه تشکیل نخواهد شد. خبر را، برخلاف آرامشی که برای رساندن آن به کار رفته بود، دلهره‌انگیز یافتم، بخصوص که تشکیل نشدن جلسه شورای عالی ویرایش پی آمد آن شده بود. جریان را به دوستان ابلاغ و از آنان خداحافظی کردم و راه افتادم. سر کوچه به دکتر صادقی برخوردم. جویا شد، جریان را گفتم و با هم به سمت فرهنگستان، که با دبیرخانه شورا فاصله کوتاهی دارد، روانه شدیم. در دفتر دبیرِ فرهنگستان با فضایی غیرعادی روبرو شدیم و دیری نگذشت که از فاجعه‌ای که دل بر آن گواهی می‌داد باخبر گشتم. خبر باورنکردنی بود و اثرش صاعقه آسا. استاد احمد تفضلی برای همیشه از دست رفته بود. چگونگی حادثه‌ای که به مرگ او منجر شده بود برایم اهمیتی نداشت. هر چه بود، ما از وجودش محروم شده بودیم. مهم خود این وجود بود. مهم خود این شاخ پربار بود که هنوز زود بود به تیغ مرگ بریده شود. مهم درخت وجود او بود که هنوز سالیان سال می‌توانست میوه‌های آبدار خوشگوار نثارِ جهان دانش کند. مهم آن سیره علمی و اخلاقی ستودنی بود که می‌توانست الهام‌بخشِ نه تنها شاگردان بلکه همکاران و هم طرازانش گردد.

استاد تفضّلی محقّقی بود جدّی و سخت‌کوش و موشکاف و خبیر، با فرهنگی عمیق و ظریف. وسعت معلومات او با فراست و تیزبینی و ذوق سلیم قرین گشته دستاوردهایی بدیع پدید آورده است. تفضّلی، در مصاحبت، بسیار صمیمی، یک رنگ، خوش محضر و ظریفه‌گو بود. او با همه مایه و پایه‌ای که داشت زیاده فروتن بود. ذره‌ای کبر و عجب در وجودش نبود. هیچ‌گاه در صدد فضل‌فروشی برنیامد. حتی در فرصت‌هایی که همه منتظر بودند عرضِ وجود کند سکوت می‌کرد و اگر به اظهار نظر در بابی که در حوزه تخصص او بود وادارش می‌کردند چنان عمل می‌کرد که گویی ورود او در جریان مذاکره اهمیتی ندارد و اصولاً مطلبْ مهم نیست. این رفتار از روی ریا نبود، پرتوِ ضمیر آگاه او بود که در برابر بی‌کرانی اقیانوس علم، دانسته‌های خود را ناچیز می‌دید. هیچ‌گاه ندیدم در جلسه‌ها و مجالس صدرنشین و شاخص باشد، همواره در صفِّ نعال یا در میان انبوه جمعیت گم بود. حتی در مجامعی که جای شایسته‌اش در صدر بود از اشغال آن اکراه داشت. جاه‌طلب نبود و از نمایش هم بیزار بود. استاد تفضّلی در رشته تخصصی خود، زبان پهلوی، تبحّر کم‌نظیر داشت و می‌توان گفت مرجعیت جهانی پیدا کرده بود و از این حیث مایه فخر و مباهات جامعه فرهنگی ما در جهان دانش بود. کرسی دانشگاهی او به این آسانی و راحتی شاید نتواند وارثِ شایسته‌ای پیدا کند. وجود او مایه نازشِ دانشگاه تهران و شورای فرهنگستان بود که با از دست دادن او وزنه‌ای را از دست دادند.

استاد زنده‌یاد دکتر احمد تفضلی

دامنه معارفِ استاد، در عین تخصص در فرهنگ و زبان‌های باستان و میانه، محدود نبود. در تحقیقات خود از آشنایی پروسعت با منابع اسلامی بهره می‌جست و به یمنِ آشنایی با زبان‌های انگلیسی و فرانسه و عربی و آلمانی و روسی می‌توانست از مآخذِ متنوّع بهره گیرد. در تحقیق سعی داشت استقصا را به حد کمال برساند و با احاطه بر سوابق و تازه‌ترین اطلاعات، دعوی‌های علمی خود را عرضه دارد. از این حیث، تفضّلی٬ به راستی اُسوه بود.

استادْ وقت‌شناس و منظم و منضبط بود. اگر از این فضیلت‌ها بهره‌مند نمی‌بود، نمی‌توانست ظرف عمر نسبتاً کوتاه علمی خود این همه آثار پرارزش و بکر نثار جهانِ علم و تحقیق کند. شاگردان مستعد خود را صمیمانه و با خوش‌رویی تشویق و راه‌نمایی می‌کرد. مقاله‌ی آن‌ها را می‌خواند و درباره‌ی آن اظهارنظر می‌کرد. اگر عیب و نقصی بود یادآور و رفع آن‌ها را خواستار می‌شد. در عین ملایمت و رفق، در مسائل علمی سختگیر و پرتوقع بود. در کار علمی تعارف نداشت و دربندِ خوش‌آمدِ دیگران نبود. با صراحتِ لهجه، مخالفت و موافقت خود را ابراز می‌کرد و همه می‌دانستند که از  غرض مصون است و تلخ و شیرین او را، می‌چشیدند. تلخش دارو بود و شیرینش نوشدارو.

برگرفته از پایگاه معرفی استاد احمد تفضلی و آثار او            

دانا مرگ را برگزید!

گردآوری از فرشید ابراهیمی

«پرسید دانا از مینوی خرد، که با بیم و سخن دروغ زیستن بدتر است یا مرگ؟ مینوی خرد پاسخ داد که با بیم و سخن دروغ زیستن از مرگ بدتر است. چه برای زندگی هر کس شادی و خوشیِ گیتی لازم است و اگر شادی و خوشی گیتی را ندارد و بیم و سخن دروغ با اوست، (چنین زندگی) از مرگ بدتر است.»

(مینوی خرد، ترجمه‌‌ی احمد تفضلی)

احمد تفضلی در ۱۶ آذر ۱۳۱۶ در اصفهان زاده شد و در ۲۴ دی ۱۳۷۵ در تهران مظلومانه جان باخت.

تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند و در سال ۱۳۳۵ دیپلم خود را از دارالفنون دریافت کرد. سپس در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. در سال ۱۳۳۸، در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی لیسانس گرفت و در سال ۱۳۴۵ دکترای خود را در زمینه‌ی فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران، دریافت کرد. در فاصله‌ی سال‌های ۴۴ – ۴۰ به لندن و پاریس سفر کرد و از جمله دوره‌ی فوق لیسانس مدرسه زبان‌های شرقی دانشگاه لندن را با موفقیت گذراند. احمد تفضلی از آن پس به ترتیب در ادره‌ی فرهنگ عامه، بنیاد فرهنگ ایران و دانشکده‌ی‌ادبیات دانشگاه تهران به کار تدریس و تحقیق پرداخت و در ۱۳۴۷ عضو هیئت علمی دانشگاه تهران شد. او از سال ۱۳۷۰ به عضویت پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و از سال ۱۳۷۳ به معاونت علمی و پ‍ژوهشی همین فرهنگستان پذیرفته شد. دکتر احمد تفضلی در سال‌های دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ در کنگره‌های گوناگون ایران‌شناسی شرکت فعال داشت و بارها به عنوان پژوهنده یا استاد میهمان به دانشگاه‌های سوربون، توکیو، هاروارد، پکن و سن‌پترزبورگ دعوت شد. احمد تفضلی در بسیاری از نهادهای پژوهشی جهانی عضویت پیوسته داشته است. به گفته‌ی دکتر آموزگار، از استادان مستقیم او در ایران می‌توان به دانشمندانی چون شادروانان عبدالعظیم قریب، بدیع‌الزمان فروزانفر، جلال همایی، ابراهیم پورداوود، محمد معین، پرویز ناتل خانلری، ذبیح‌الله صفا و صادق کیا اشاره کرد و نیز استاد احسان یارشاطر که عمرش دراز باد. از شادروانان مجتبی مینوی،‌ زریاب خویی و محمدتقی دانش‌پژوه به عنوان استادان غیر مستقیم خود نام می‌برد و از میان استادان خارجی او می‌توان به هنینگ، بویس، مکنزی، بیوار، بنونیست و دومناش اشاره کرد. نگارش ۱۰ جلد کتاب، گردآوری دو مجموعه (یادنامه‌ی دومناش و جشن‌نامه‌ی استاد زریاب خویی)، ۶۴ مقاله و نقد کتاب به زبان فارسی و ۸۶ مقاله و نقد کتاب به زبان انگلیسی و فرانسه در نشریات معتبر علمی ایران و جهان ازجمله کارهای ارزنده و کارنامه‌ی ‌درخشان او در زندگی نسبتاً کوتاهش است. استاد ایرج افشار، پژوهشگر نامدار درباره‌ی مرگ تفضلی می‌گوید: «مرگ احمد تفضلی در جهان ایرانشناسی،‌ طنینی بلند داشته است. زیرا که همه‌ی ایرانشناسان می‌دانند که دانشمند توانایی از دست رفته است، ‌آن هم در سال‌های بهره‌دهی. او می‌بایست و می‌توانست دستِ کم ۲۰ سال دیگر دانشجویان و دانش‌ورزان فرهنگ ایران باستان را از گنجینه‌ی پهناور آگاهی‌های ژرف خود بهره‌ور سازد.»

علی‌اشرف صادقی گردآورنده‌ی یادنامه‌ی‌ دکتر تفضلی نیز در ابتدای این کتاب می‌نویسد: « میان من و تفضلی ۳۷ سال پیوند دوستی برقرار بود. تا آن که پایان غم‌انگیز زندگی او این پیمان را گسست. او از معدود پهلوی‌دانان طراز اول بود که در محیط غیر علمی ایران با ارتباطات وسیعی که با همکاران خود در سراسر جهان برقرار می‌کرده دانش خود را به روز نگه می‌داشت و سرانجام مظلومانه جان باخت.» دکتر ژاله آموزگار یگانه،‌ همکار و یار دیرینه‌ی تفضلی می‌نویسد: «دانشمندان بسیاری زاده شده‌اند، عمری سپری کرده و درگذشته‌اند. انسان‌های واقعی و ارزنده‌ای نیز بوده‌اند که بخشی از عمر جهان را به خود اختصاص داده‌اند. اما کم بوده‌اند آنهایی که هم دانشمند بود‌ند و هم انسان. احمد تفضلی یکی از این نوادر بود با علمی سرشار و وجدانی آگاه. احمد تفضلی وی‍ژگی‌هایی برجسته نیز از لحاظ اخلاقی، علمی و عملی داشت که او را بدل به یک شخصیت فرهنگی کم نظیر می‌کرد: اندیشه و روشی عالمانه داشت. برنامه‌ریز بود و سازنده. سخت‌کوش و پرکار و همیشه با روی خوش پاسخگو و سایه‌دار بود. در مسائل علمی کمال‌طلب بود و در این زمینه به هیچ‌وجه به کم و ناقص بسنده نمی‌کرد. در جلسات کم‌سخن می‌گفت، ولی همیشه آخرین و منطقی‌ترین نظر را می‌داد. احساساتی به لطافت باران بهاری داشت. از شعر خوب لذت می‌برد و در جوار کارهای علمی، رُمان می‌خواند و با موسیقی دم‌ساز بود و آهنگ دیلمان آهنگ محبوب او.

برترین و نامدارترین پ‍ژوهش‌های عبارتند از:

– واژه‌نامه‌ی مینوی خرد: ۱۳۴۸

– ترجمه‌ی مینوی خرد: ۱۳۵۴

– ترجمه‌ی نخستین انسان و نخستین شهریار در تارخ افسانه‌ای ایرنیان از آرتور کریستن‌سن (با همکاری ژاله آموزگار): ۱۳۶۴ و ۱۳۶۸

– ترجمه‌ی شناخت اساطیر ایران از جان هینلز (با همکاری ژاله آموزگار): ۱۳۶۸

– اسطوره‌ی زندگی زرتشت (با همکاری ژاله آموزگار): ۱۳۷۰

– زبان پهلوی، ادبیات و دستور آن (با همکاری ژاله آموزگار): ۱۳۷۳

– Anthologie de Zadsprm (با همکاری فیلیپ ژینیو): ۱۹۹۳

– تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام (به کوشش ژاله آموزگار): ۱۳۷۸

‌زنده‌یاد دکتر احمد تفضّلی در روز ۲۴ دی ماه ۱۳۷۵ هنگامی که با اتومبیل خود از دانشگاه تهران به سوی خانه‌اش در حرکت بود، حدود ساعت ۲ بعد از ظهر در شمیران ناپدید شد و حدود ساعت ۹ شب ماموران گشت پاسگاه انتظامی باغ فیض، جنازه او را با جمجمه شکسته و بدنی خونین و مجروح در کنار اتومبیلش پیدا کردند. وی از قربانیان قتل‌های زنجیره ایبه شمار می‌رود.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.