دیدار و گفتگو با علی قیصری.استاد تاریخ در دانشگاه سان دیاگو در آمریکا.زمینه پژوهشی کار ایشان بیشتر بر جریانات فکری در دوره قاجار و همچنین بر مباحث نظری مربوط به تاریخ اندیشه متمرکز است. ایشان فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران (در رشته علوم سیاسی) و دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد می باشند. از جمله تالیفات ایشان که به زبان فارسی انتشار یافته میتوان به این عناوین اشاره نمود: «روشنفکران ایران در قرن بیستم» –وبادکترقیصری شاعر دارای تشابه اسمی است

دیدار و گفتگو با علی قیصری/ شهاب دهباشی

 

صبح روز پنجشنبه، بیستم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با همراهی مجلۀ بخارا در پنجاه و ششمین نشست از مجموعه جلسات دیدار و گفتگو در کتابفروشی آینده میزبان «دکتر علی قیصری» پژوهشگر اندیشه سیاسی و تاریخ بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، بخش هایی از بیوگرافی دکتر علی قیصری را قرائت کرد:

دکتر علی قیصری – استاد تاریخ در دانشگاه سان دیاگو در آمریکا هستند –  زمینه پژوهشی کار ایشان بیشتر بر جریانات فکری  در دوره قاجار و همچنین بر مباحث نظری  مربوط به تاریخ اندیشه متمرکز است. ایشان فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران (در رشته علوم سیاسی)  و دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد می باشند. از جمله تالیفات ایشان که به زبان فارسی انتشار یافته میتوان به این عناوین اشاره نمود: «روشنفکران ایران در قرن بیستم» –  به ترجمه دکتر محمد دهقانی – که چاپ سوم و کامل آن سال گذشته توسط انتشارات هرمس عرضه گردید؛ «حرفی از هزاران کاندر عبارت آمد: تبریز و رشت در دوره مشروطیت (خاطرات حاج محمد تقی جورابچی)» – متن کامل با اضافات –  نشر تاریخ ایران ۱۳۸۶؛ ترجمه مشترک با شادروان حمید عنایت از رساله مشهور امانوئل کانت «بنیاد مابعد الطبیعه اخلاق» — چاپ جدید با تجدید نظر و اضافات – انتشارات خوارزمی ۱۳۹۴؛ «ماکس شلر و پدیدار شناسی» (مجموعه مقالات – گزینش و ترجمه) – انتشارات خوارزمی ۱۳۹۴. آقای قیصری همچنین دارای مقالات زیادی به زبان انگلیسی در زمینه ایرانشناسی هستند که بعضا در «دانشنامه ایرانیکا» و نیز در نشریه انجمن بین المللی ایرانشناسی و نشریات دیگر به چاپ رسیده است. از میان مقالات ایشان که به فارسی موجود است میتوان به چند مورد اشاره نمود: «حقیقت و روش در تاریخنگاری و علوم انسانی در ایران» و نیز «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران:  نگاهی به تدوین قانون مدنی و تحول قوه قضائیه،  از مشروطیت تا شهریور ۱۳۲۰» ( هر دو مقاله  به ترجمه آقای کاوه بیات ، در نشریه گفتگو ، به ترتیب در شماره ۱۳، ۱۳۷۴ و  شماره ۵۱، ۱۳۸۷)؛ «مستبدین جهان متحد شوید! طنز در مطبوعات دوره مشروطیت ایران: معرفی مجله استبداد» (به ترجمه آقای دکتر علی معظمی ، نشریه پیام بهارستان ، شماره ۱۰، ۱۳۸۹)؛ «فواکه البساتین: متنی فلسفی و اعتقادی در اواخر قاجاریه اثر حاج میرزا محمد طهرانی» – در جشن نامه استاد سید احمد حسینی اشکوری به کوشش دکتر رسول جعفریان – انتشارات علم سال ۱۳۹۲؛ و شماری دیگر درباب موضوعات نظری که بیشتر در کتاب ماه فلسفه انتشار یافته اند. از دیگر فعالیت های دانشگاهی ایشان باید از عضویت در هیئت دبیران سلسله کتابهای ایران شناسی در انتشارات  بریل  یاد نمود؛ از سال آینده میلادی نیز ایشان به سردبیری نشریه بین المللی ایرانشناسی برگزیده شده اند.

علی دهباشی از پژوهش ها و تالیفات دکتر غلی قیصری سخن گفت

علی دهباشی از پژوهش ها و تالیفات دکتر غلی قیصری سخن گفت

در ادامۀ این جلسه، علی دهباشی از دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی دعوت کرد تا در نشستی به بحث و گفتگو بپردازند:

دکتر قیصری در آغاز سخنانش ضمن تشکر از برپایی این نشست و شرکت علاقمندان، شرح کوتاهی از برخی مراکز ایرانشناسی در آمریکا و کانادا و اروپا بیان داشت و سپس به ذکر نکاتی درباره نگارش رسالات دکتری در ایران که زمینه و موضوع پژوهشی شان نیز ایرانشناسی است پرداخت. این نکات از جمله  مسائلی  مانند تعیین موضوع, شناسایی و تامین منابع, و سبک و شیوه نگارش را شامل می شد. ایشان در ادامه به مشکلات طرح موضوع برخی از پایان نامه ها در ایران و روش تحقیق تا مراحل انجام و دفاع و مقایسۀ آن ها با دانشگاه های خارج پرداخت و چنین گفت:

دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی

دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی

« در مورد پایان نامه ها باید گفت تفاوتی که میان ایران و مثلا آمریکا وجود دارد این است که در آنجا برای استادی که دانشجوی دکتری دارد در یک مقطع مشخص دو یا سه ساله معمولا تعداد دانشجویان از حدود سه یا چهار نفر بیشتر نیست زیرا بیشتر از آن اصلا نه عملی است و نه منطقی. در صورتی که اگر آن را با ایران مقایسه کنیم گاه شده است که می بینیم اساتید در اینجا مزید بر مسئولیت های تدریس تقبل می کنند که همزمان شمار زیادی رساله را هم راهنمایی کنند که بعضا موضوعاتشان هم بسیار متنوع و متفاوت از یکدیگر است و این مسلما بر نتیجه و کیفیت کار بی تاثیر نیست. از این گذشته در مورد تعیین موضوع رساله و شناسایی منابع لازم برای این کار نیز پیوسته به مشکلات و مسائل چشمگیری بر میخوریم. متاسفانه در بسیاری موارد در ابتدا بررسی کافی برای گزینش موضوع و شناسایی منابع و سپس طرح پرسش های کانونی صورت نمی پذیرد و این عدم اشراف اولیه پس از صرف مدت زمانی که دیگر راه بازگشت هم مسدود شده است ادامه کار را دشوار و پژوهنده را دلسرد می سازد و نتیجه کار را هم از اعتبار می اندازد. در مورد ایران بسیاری از موضوعات هنوز به خوبی بررسی نشده اند و اگر دقت بیشتری در گزینش موضوع رساله صورت گیرد بسیاری از این کمبودها به تدریج برطرف خواهند شد. مثلا در مورد تاریخ حقوق، و صرفا به عنوان ذکر یک نمونه، از آنجا که تا پیش از تاسیس نظام حقوقی جدید در اوایل دوره پهلوی، ما دارای تمرکز و بایگانی واحد و یا حتی منطقه ای هم نبودیم بنابراین پژوهش روی اسناد خصوصی و اسناد محضری که مختصری از آنها هنوز در گوشه و کنار باقی مانده اند و یا پژوهش در مورد دفترخانه های بعدی، می تواند بسیار روشنگر باشد – نه تنها از دیدگاه تاریخ حقوق بلکه از لحاظ تاریخ روابط اقتصادی و اجتماعی، سبک و سیاق سند نویسی و جز آن. در سال های گذشته بخصوص پس از انقلاب برخی از پژوهندگان توانستند بخشی از باقی ماندۀ این کونه اسناد را به دست بیاورند و ویرایش و چاپ کنند و اگر توجه کنید خواهید دید که بعضی از این مجلدات واقعا توجیه آنکه بصورت کتاب عرضه شوند را ندارند بلکه مجموعه سند و مثلا حوالجات هستند که جایشان در بایگانی ها و آرشیو است. بتابراین توجه به این قبیل اسناد و مخصوصا آنها که در مجموعه ها موجود است و هنوز معرفی و عرضه نشده اند برای تعیین موضوع رسالات دکتری مثلا در زمینه تاریخ یا جامعه شناسی می تواند اهمیت و فایده زیادی داشته باشد.»

 

سپس ایشان نکاتی در مورد مقالات ارسالی از ایران برای نشریات بین المللی سخنانی را مطرح ساختند:2G5A6338

« تا آنجا که به حوزه کاری من مربوط می شود و تا حدی در جریان بوده ام می توان گفت که در سالهای گذشته ما شاهد افزایش کمی و تعدد مقالات ارسالی از ایران بوده ایم که این افزایش در کمیت و تعداد را با وجود همه کمبودهایش می توان به فال نیک گرفت. بسیاری از نسل جوان پژوهندگان ما تمایل دارند تا کار خود را در سطح گسترده تری عرضه کنند. اما هنوز راه بسیار است و مشکلات فراوان. نخستین مشکل موضوع زبان است. در بسیاری از موارد کاملا پیداست که مطلب به فارسی اندیشیده بلکه نگاشته شده و سپس یا در ذهن یا توسط مترجم به زبان دیگر (مثلا به انگلیسی) برگردانده شده – و متاسفانه استفاده از مترجمی که آشنایی فنی و تسلط واژگانی به موضوع ندارد کار را خراب تر هم می کند. موضوع و مشکل دیگر آرایش مقاله است. منباب قیاس می توان گفت که در نوشتارهای پژوهشی در فارسی (بر خلاف انگلیسی)، کلی گویی و آوردن مقدمات طولانی و ذکر اطلاعات جانبی، در میان بسیاری از نویسندگان موجه جلوه می کند و خوانندگان هم بعضا به چنین سبکی عادت کرده اند. متاسفانه خیلی از پژوهندگان ما در نویسندگی اقتصاد متن و معماری متن را رعایت نمی کنند. مثلا در مقاله ای که جمعا نوزده یا بیست صفحه است، آوردن مقدمات کلی و طولانی در نه یا ده صفحه، از اعتبار علمی آن نوشتار خواهد کاست. دیگر اینکه گاه کلی گویی به گنگ نویسی هم تبدیل می شود و مزید بر آن حتی یک فرض باطلی را هم پیش می آورد که گویی گنگ نویسی یعنی علمی نویسی! یکی از مصادیق این گرایش که فراوان به آن بر می خوریم این است که نویسنده در سبک و شیوه نگارش همواره راه فراری برای بحثی که مطرح ساخته باز می گذارد و در نتیجه خود را پای بند یک روال استدلالی و منطق درونی متن نمی سازد. در نتیجه هنگامی که احساس کند قدری در تنگنای استدلالی مانده است براحتی طرح یک موضوع به خودی خود جالب را رها ساخته به طرح موضوع به خودی خود جالب دیگری می پردازد و الی آخر.»

دیدار و گفتگو با علی قیصری

دیدار و گفتگو با علی قیصری

« نکتۀ دیگر موضوع استفاده و ارجاع به منابع است، که در این باب و با توجه به محدویت وقت، دستکم به دو فقره می توان اشاره داشت. نخست آنکه بسیاری از ایرانشناسان در خارج هنگامی که به بررسی موضوعی همت می گمارند در ابتدا می کوشند تا پیدا کنند چه کارهایی در همان زمینه به فارسی صورت گرفته و در ایران انتشار یافته، در صورتیکه بسیاری از پژوهندگان ما کنجکاوی مشابهی در مورد کارهای صورت گرفته در زبان های دیگر ندارند و به نوعی خود را بی نیاز می پندارند. فقره دوم مربوط است به نحوه ارجاع به منابع خارجی. گاه دیده می شود که در پیش نویس مقاله ای که به زبان انگلیسی در ایران تهیه می شود به ترجمه های فارسی منابع انگلیسی ارجاع داده می شود و حتی گاهی نقل قول ها هم از ترجمه فارسی به انگلیسی برگردانده میشوند و ظاهرا نویسنده متوجه نیست که این کار می تواند در همان بدو امر کل مقاله را از چشم خواننده بیاندازد. در ارتباط با همین دو فقره اخیر اجازه بفرمائید اضافه کنم که از جانب انصاف دور است اگر مسببات این کمبودها را نادیده بگیریم یا ناچیز بشماریم. پژوهندگان جامعه علمی و دانشگاهی ما باید بتوانند دسترسی آسان، سریع، و ارزان بلکه رایگان به نشریات بین المللی در زمینه کارشان داشته باشند. نبود این تسهیلات زیان های بسیار زیادی برای پژوهندگان جوان ما و کارآیی علمی آنان در بر دارد، و بسی مایه تاسف است که وقت و نیرو و انگیزه های پژوهشی جوان و مستعد ما اینگونه در مضیقه باشند.»

2G5A6341دکتر محمد دهقانی در مورد سابقۀ آشنایی خود با نویسندۀ کتاب «روشنفکران ایران در قرن بیستم» و ترجمۀ این اثر چنین گفت:

« هجده سالی است که با آقای دکتر قیصری آشنایی و دوستی دارم و آغاز این دوستی هم از کتاب ماه ادبیات و فلسفه آغاز می شود. در آن زمان عضو هیئت تحریریه کتاب ماه بودم. یک روز سردبیر با من تماس گرفت و گفت که مقاله ای به انگلیسی آمده و در جایی هم چاپ نشده و در مورد روانشناسی و فلسفه است. در آن زمان بر روی روانشناسی دین کار می کردم. مقاله را گرفتم و خواندم و دیدم متن خوبی می باشد ولی دشوار نوشته شده است. آقای دکتر قیصری، هم به فارسی و هم به انگلیسی، دشوارنویس هستند. یکی از علل آشنایی ما هم این بود. مقاله ای تحت عنوان «زمان و هویت از دیدگاه برگسون، فروید و  پروست» بود. این مقاله هم تم روانشناسانه و هم تم فلسفی داشت و بیشتر در مورد پروست و نکاتی در مورد اثر مشهور او یعنی «در جستجوی زمان از دست رفته» بود و جنبۀ ادبی هم پیدا می کرد. بعدا دکتر قیصری خودشان با من تماس گرفتند و گفتند که تو این را به گونه ای ترجمه کرده ای که من خودم اگر می خواستم آنرا به فارسی بنویسم به این خوبی نمی شد. گرچه من هم بسیار تلاش کردم که متن را متوجه شوم. سپس ایشان پیشنهاد کردند که کتاب روشنفکران ایران در قرن بیستم را ترجمه کنم. کتاب را ترجمه کردم. این ترجمه بعدها در انتشارات هرمس به چاپ رسید و بارها تجدید چاپ هم شد.»

 

دکتر محمد دهقانی در ادامۀ سخنانش در مورد پایۀ اصلی مطالعات دکتر قیصری چنین بیان داشت:

« نکته ای که در کارهای دکتر قیصری برای من بسیار جالب و ارزشمند است این بود که ایشان به تاریخ اجتماعی ایران بسیار توجه دارند و این در صحبت هایشان مشهود است. به درستی می گویند که ما هیچ مرکزی برای بایگانی اسناد نداشتیم و اصولا از نظر ما ایرانی ها بایگانی اهمیتی نداشته است و آرشیو بندی اسناد یکی از پایه های اساسی و مهم تاریخ اجتماعی است. همین چند روز گذشته ایشان یکی از مقالات اخیرشان که به تازگی انتشار یافته را برایم فرستادند. موضوع مقاله «یادداشت های روزانه اعتماد السلطنه و مقایسۀ این یادداشت ها با یادداشت های روزانه علم» است. مقالۀ بسیار خوبی است و من گفتم که کاش این را به فارسی بنویسید. این به درد ایرانی ها می خورد. ایشان به مسائل تاریخ اجتماعی توجه دارند و در همین اثر هم با عنوان روشنفکران ایران در قرن بیستم این مسأله مد نظر بوده است و در کتاب حتی نوع مغازه هایی که در لاله زار بوده و اجناسی که در این مغازه ها فروخته می شده است را بیان می دارند. شاید بگویید این چه ربطی به موضوع کتاب دارد؟ اما باید بگویم که بسیار مهم است چون از دل این جامعه است که هدایت و آل احمد و دیگران بیرون می آیند و باید نشان داده شود که مثلا در آستانۀ مشروطیت چه تحولاتی در بستر اجتماعی صورت گرفته است. زندگی اجتماعی مردم و طبقۀ متوسط به چه شکلی درآمده بوده است که مثلا روشنفکری مانند سید فخرالدین شادمان از این جامعه بیرون می آید. علت علاقه مندی من هم به کارهای دکتر قیصری همین است. فکر می کنم مخاطبان اصلی این کارها در ایران هستند. اما متأسفانه دسترسی به این مقاله هایی که در خارج منتشر میشوند به دو دلیل دشوار است، یکی اینکه این ها به زبان انگلیسی هستند و دیگر اینکه حتی برای آن ها که انگلیسی را می دانند  امکان پذیر نیست، یعنی آسان نمی باشد. در مورد کار آقای دکتر قیصری باید بگویم که ایشان همچنین به ادبیات در کار خود بسیار توجه دارند. مثلا در مورد واژۀ تاریخ روشنفکری می گویند که این به معنای تاریخ فکر عالمان نیست بلکه تنها وجهی از تاریخ فکر یک جامعه را بیان می دارد و این موضوع را توضیح می دهند و در همین کتاب ما بررسی خوبی دربارۀ مجلات دورۀ مشروطه و دوران پهلوی می بینیم و این فضای فرهنگی را خیلی خوب به خواننده نشان می دهند.»

علی دهباشی: بخشی که به مسألۀ روشنفکران بازمی گردد. مسألۀ روشنفکران در طول جریاناتی که پیدا شد این صف اول روشنفکری با گرایشات گوناگون  نقشی که به عهده اش از طرف جامعه گذاشته می شود واقعی است و مردم بر این باور هستند که روشنفکران انقلابی به راه انداختند و این ها چنین نقشی را داشته اند که جامعه را رهبری کنند. آیا اینگونه است یا اینکه جریان روشنفکری دنبال رو مردم بود؟

دکتر علی قیصری: « از نظر تاریخی، مخلوطی از هر دو این ها. اما از نظر اعلام حضور و تعیین مسیر جنبۀ روشنفکرانه در وقایع سیاسی متأخر، می توان گفت که در واقع این حضور داشتن ها بر مبنای پایبندی به متن و مصادیق نوشتاری خود را تعریف می کردند و تصویری که از خود صادر می ساختند خیلی بیشتر از دوران مشروطیت پایبندی به مکتوبات داشت با وجود اینکه تشابهات زیادی در خصوص ابراز مکتوب و گفتمانی این دو جنبش می توان عنوان کرد، ولی ویژگی التزام به متن بازتاب نیرومندی از شکل بندی ایدئولوژیک در جنبش اخیر بود. سوای این موضوع و همانطور که اشاره شد در واقع تاریخ روشنفکری هر آنچه که تاریخ اندیشه است، نیست. در مورد روشنفکران هم آرای آنان بهره ای از تاریخ فکر است و همه آن نیست.»

ددکتر محمد دهقانیکتر محمد دهقانی

علی دهباشی: آقای دکتر دهقانی شما سال ها تدریس کردید و با دانشجویان ارتباط دارید. نکته ای دکتر قیصری بر روی مقاله نویسی و پژوهش ها در سیستم آموزشی دانشگاهی گفتند. یک ایراد اساسی درآغاز کار وجود دارد که این نوع پژوهش و تمرین هایی که باید به دانشجویان آموزش بدهند در دانشگاه ها نبوده و برنامه ریزی نشده است.

دکتر دهقانی: « وضعیت امروز دانشگاه ها فاجعه بار است. اینکه من هر روز وقتی از خیابان انقلاب می گذرم مقاله های آی اس آی و پروژه های فوق لیسانس و دکتری را می فروشند. عده ای هم برای ارتقاء خود متوسل به این پروژه ها و مقاله ها می شوند. پول بسیاری در بازار اقتصادی ما برای تهیۀ این رساله ها در حال گردش است. عده ای هم فرضا در آن سر دنیا و اروپا این ها را چاپ می کنند و نامش را پیشرفت علمی می گذارند! بله من این را می پذیرم که آقای دکتر قیصری گفتند که بالاخره از میان این خیل انبوه تولیدات بی فایده، چند نفر آدم قوی هم پیدا می شود. خب این خیلی طبیعی است و دیگر مدیریت و برنامه ریزی نمی خواهد. شما طبیعت را به حال خود رها کنید، همین اتفاق می افتد و ما نمی توانیم علم را به این قضیه موکول کنیم. علم در ایران با این شیوه ای که پیش می رود تخریب می شود. در شاخه های متعدد علوم انسانی ما روز به روز پس رفت می کنیم و پیشرفتی حاصل نمی شود. من در چند حوزۀ روانشناسی، فلسفه، تاریخ و جامعه شناسی و ادبیات مطالعه می کنم و اما کشف و کرامتی نمی بینم.»

علی دهباشی: در مورد زبان و ترجمه در بخش های آموزشی، چه مشکلاتی وجود دارد؟ 

علی قیصری:  « موضوع زبان دارای اهمیت بسیار زیادی برای مسائل فکری و دانشگاهی است و ما در این حوزه بسیار مشکل داریم. وجوهی از این اشکالات را هم می توان به عنوان نمونه در ارتباط با موضوع ترجمه در نظر آورد و بررسی نمود.  مثلا در جامعۀ روشنفکری ما غالبا فرض بر این بوده است که مترجمان ما اکثرا در آشنایی با زبان مبدأ ضعف داشته اند. مثلا بدون آنکه به خوبی  فرانسه یا آلمانی  بدانند، متونی را از آن زبان ها ترجمه می کردند. ولی هنگامی که در کل این موضوع دقت کنیم متوجه می شویم که پس از چندی ممارست مترجم اصل مطلب را به کفایت دریافته است ولی در کار گزارش آن به فارسی مانده است. در واقع مشکل ما زبان مقصد است. بسیاری از مترجمان مطلب را گرفته اند اما در ارائه آن به فارسی، آن گونه که هم دقیق باشد و هم شکیل، دچار اشکال هستند. چند سال پیش در نشریه کتاب ماه فلسفه سخنرانی معروفی از مرحوم وثوق الدوله درباره کانت که در سال ۱۳۱۵ شمسی در دانشگاه تهران ایراد کرده بود را ویرایش و تجدید چاپ کردم. در آن جا  مرحوم وثوق معرفی نسبتا متعارفی از آرای کانت عرضه کرده بود اما نکته مهم در خطابه وثوق زبان آن بود به گونه ای که هم مطلب را به طرز مفیدی آورده بود و هم نحوه بیانش  پایه و مایه در سنت نیرومند فارسی فلسفی داشت. و با قدری که جستجو می بینیم که آموزگاران ایشان هم در این زمینه بعضا از اساتیدی مانند میرزا محمد ادیب گلپایگانی،  میرزا هاشم رشتی اشکوری، و میرزا ابوالحسن جلوه بودند و خود ایشان به اشراف زبانی خوبی در این زمینه رسیده بود. ما در حال حاضر این پایه و مایه را کم داریم و از نگرانی های من این است که نسل جوان دانشگاهی ما از اهمیت موضوع زبان در علوم انسانی و اجتماعی غفلت داشته باشد. نمونه دیگر در همان دوره ای که اشاره شد مثلا متن قانون مدنی است که به گمان من، جدای از محتوای حقوقی اش، نمونه بسیار ممتازی از نثر فنی فارسی است و بن مایه غنی زبانی دارد که هم برای اهل فن مفید است و هم برای همگان. در این جا مراد تاکید بر اهمیت و توجه به سرمایه های ذهنی و زبانی است، و باید افزود که این مهم نیز بدون آشنایی با صرف و نحو عربی به دست نخواهد آمد و نمی توانیم بدون آن به سرمایه های زبان فارسی، با وجود تمام تفاوت های اساسی زبان شناختی میان این دو، دسترسی داشته باشیم.»

دکتر علی قیصری 2G5A6352

دکتر علی قیصری از زبان و ترجمه در بخش های آموزشی سخن گفت

علی دهباشی: در صحبت های خود به سردبیری مجلۀ ایرانشناسی اشاره داشتید. در مورد سابقۀ مجله بفرمایید و اینکه چه دوره هایی داشته است؟

دکتر علی قیصری: « نشریه پژوهش های ایرانشناسی در واقع نشریۀ انجمن بین المللی ایرانشناسی است و سابقۀ آن به اواخر دهۀ شصت میلادی باز می گردد و اکنون چهل و نهمین سال نشریۀ ایرانشناسی است و من رسما از شمارۀ اول سال ۵۰ (ژانویۀ ۲۰۱۷)، افتخار و البته مسئولیت سنگین سردبیری آن را خواهم داشت. نشریه ایرانشناسی در ادوار مختلف خود دبیران و سردبیران متعددی داشته است از جمله اساتید نام آشنایی مانند دکتر عباس امانت و در سال های گذشته دکتر همایون کاتوزیان که نقش اساسی در گزینش و ارزیابی مقالات و کیفیت کار نشریه داشته اند.»

علی دهباشی: به عنوان سردبیر چه ساختاری را اعمال خواهید کرد؟

دکتر علی قیصری: « وقتی مقاله ای به ما می رسد و سردبیر آن را دریافت می کند در ابتدا و پس از مشورت با همکاران و با توجه به زمینه تخصصی آنان، یک ارزیابی کلی در مورد مقاله خواهد داشت که آیا آن مقاله برای ارزیابی بعدی فرستاده شود یا خیر.  پس از این مرحله روند ارزیابی  به گونه ای است که نویسنده و ارزیاب از نام یکدیگر خبردار نیستند. مقالات برگزیده شده معمولا به دو ارزیاب و در مواردی هم به سه یا چهار متخصص ارسال می شود. اما این عدم شناخت دو سویه برایمان یکی از اصول کار است و خود را ملزم به رعایت آن میدانیم. حتی پس از چاپ هم همینگونه است و اگر جز این باشد از اعتبار نشریه کاسته می شود.»

علی دهباشی: رابطۀ حق تألیف و تعیین تیراز چگونه است؟

دکتر علی قیصری: « به عنوان یک نشریه پژوهشی وجهی به نویسندگان و یا به آنهایی که مقالات را ارزیابی می کنند پرداخت نمی شود. دریافت این نشریه هم با حق عضویت انجمن بین المللی ایرانشناسی همراه است و اعضا هم نسخه چاپی  دریافت می کنند و هم می توانند به همه شماره های نشریه از آغاز تا کنون بصورت آنلاین دسترسی داشته باشند.»

علی دهباشی: در مورد مسألۀ پذیرش دانشجویان و بخصوص اینکه از ایران پذیرش کم است و به مشکل ویزا اشاره داشتید؛ رابطۀ دانشگاه ها با دولت هایشان چه رابطه ای است که پذیرش ارسال می شود اما ویزا داده نمی شود و موارد بسیاری داشتیم که دانشگاه هم حاضر نشد وارد عمل بشود؟

دکتر علی قیصری: « به طور کلی به خاطر مسألۀ تحریم ها و روادید و محدودیت  در ارسال ارز، ما این مشکل را داشتیم و هنوز هم داریم. حتی با وجود بر طرف شدن تدریجی تحریم ها تأثیر مثبت آن یک روزه و همان لحظه اتفاق نخواهد افتاد. خیلی از کسانی که از ایران آمدند اکثرا با هزینۀ شخصی بوده است و بسیاری دیگر از ایرانیان مقیم همان کشور خارجی بودند و مستقیما از ایران نیامدند. البته سبب اینکه چرا دانشجویانی که از ایران برای فرضا دوره دکتری اقدام می کنند کمتر پذیرش می گیرند تنها مربوط به مسائل سیاسی و حقوقی نیست، در بسیاری از موارد زبان و چیدمان طرح های پژوهشی که ارائه می شود مشکل دارد و وقتی این طرح ها به کمیتۀ ارزیابی می روند، و کاملا جدای از مسائل مالی و روادید، موفق به کسب پذیرش نمی شوند. مشابه این موضوع را در مورد تقاضا برای ارائه مقاله و شرکت در همایش های بین المللی نیز می توان دید. یادم هست چند سال پیش که در کمیته ارزیابی و تعیین برنامه همایش سالیانۀ انجمن بین المللی مطالعات خاورمیانه بودم، چکیده مقالاتی که از ایران رسیده بودند از نظر زبان، طرح موضوع و روش شناسی، و نیز آشنایی با منابع اشکال داشتند و تازه از اینها گذشته از جوانب دیگر هم بخضوص دریافت حمایت مالی از نهاد های دانشگاهی و پژوهشی، دریافت ارز و اخذ روادید هم در محدویت بودند.»

در بخشی دیگر از این جلسه، دکتر علی قیصری به پرسش های حاضرین پاسخ گفت:

– ارتباط شما با ایرانیکا به چه میزان است؟

دکتر علی قیصری: « من ارتباط دانشگاهی و کاری با ایرانیکا ندارم، هر از گاه که با استاد یارشاطر و همکاران تماسی بوده است ایشان همیشه لطف و عنایت داشته اند. تا به حال نیز مداخل متعددی برای دانشنامه تهیه کرده ام و مقالات دیگری هنوز در لیست بدهی هایم موجود است که امیدوارم به تدریج توفیق تهیه شان را پیدا کنم. ایرانیکا در قیاس با دائره المعارف های دیگر اهمیت خاصی دارد و در واقع یک دائره المعارف کاملا تخصصی و پژوهشی است.»

  • به تازگی مقاله ای با موضوع مقایسۀ بین خاطرات اعتماد السلطنه و یادداشت های علم نوشته اید. اگر امکان دارد در مورد محورهای این مقاله توضیح دهید؟

دکتر علی قیصری: « این مقاله به تازگی در تارنمای نشریۀ ایرانشناسی انتشار یافته است و به صورت چاپی نیز به زودی عرضه خواهد شد. متن نخست این مقاله چند سال پیش در جلسه ای که در همایش سالانه مجمع بین المللی پژوهشهای خاورمیانه برگزار شد ارائه گردیده بود. محور آن جلسه راجع به موضوع «چندآوایی در متن» بود، یعنی اینکه نویسنده در امر نگارش به چند لحن و آوا متوسل می شود و آیا در این کار انسجامی هست یا خیر و اگر نیست آن ناهمخوانی ها و ناهمگونی ها به چه ترتیباتی هستند، چگونه می توان آنها را بررسی نمود، و از این قبیل موضوعات. در این مقاله ای که اشاره فرمودید، دو فقره مفصل از جمله یادداشت های روزانه که به قاصله تقریبا یک قرن از یکدیگر توسط دو نفر که به نهاد سلطنت و مشخصا به شخص پادشاه نزدیک بودند، نوشته شده اند مورد بررسی قرار گرفته اند.  عنایت می فرمائید که یادداشت های روزانه با توجه به ساختار منقطعی که دارند با خاطرات و یا با زندگینامه های خودنوشت و سفرنامه و جز آن دارای تفاوتی اساسی هستند از آنرو که تا حدی گزارشی از تجربیات روزمره را بدون آنکه چندان مجال دستکاری و بازنویسی شان را داشته باشند عرضه می کنند. من این دو مجموعه را مقایسه کردم چون باوجود تفاوت های آشکار در ساختار دولت و تفاوت در ساختار ذهنی زبانی دو نویسنده و حوزۀ کاری آن ها به فاصلۀ حدود صد سال از همدیگر، آواهایی در آن ها مشترک بود. ما امروز در موقوفات مرحوم دکتر محمود افشار هستیم و یاد مرحوم استاد ایرج افشار را گرامی می داریم، قابل ذکر است که از قراری علم بعد از آنکه مرحوم افشار روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه را توسط انتشارات امیرکبیر به طرز خوبی منتشر ساخته بودند دید و شروع به خواندن آنهم کرد به صرافت نگارش یادداشت های روزانه خودش افتاد و این کار را با پشتکار تا زمانی که مصدر کار بود و توانایی داشت ادامه داد و ما اکنون این مجموعه هفت جلدی را در اختیار داریم که منبع بسیار خوبی برای بررسی دربار و دولت در ایران در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شمسی است و البته چاپ این مجموعه را مدیون پشتکار و همت دکتر علینقی عالیخانی هستیم که ویراستار و آماده کننده مجموعه و کل این یادداشت ها هستند.»

– به موضوع ترجمه از زبان مبدأ به مقصد، اشاره ای داشتید که مترجم یا دانشجوی ایرانی بر زبان فارسی مسلط نیست. دانشجو متن را می خواند اما درک کافی از متن ندارد. پس باید در کنار امتحان زبان انگلیسی امتحان زبان فارسی نیز مطرح شود تا دانشجویان توانایی خود در این زبان را هم به نمایش و امتحان بگذارند. چطور باید این کار را انجام دهیم؟

دکتر علی قیصری: « زبان مقصد ما فارسی است اما تسلط ذهنی و زبانی به سرمایه های این زبان امروزه در میان نسل جوان ما مطلوب نیست، با وجودی که نسبت با سوادان ما امروزه بسیار بسیار بیشتر از ادوار گذشته است. شاید در مقطع ورود به دانشگاه بتوان برنامه ریزی خاصی را داشت اما باز دیر است. دورۀ دبیرستان و پیش از آن دبستان بسیار مهم است و آموزگاران زبان فارسی در شکل گیری آن ذوق ذهنی و زبانی که لازمه این کار است نقش مهمی دارند.

در بخشی دیگر از این نشست، دکتر علی معظمی از خاطرات دوران دانشجویی خود در بخش پایان نامه دکتری و راهنمایی های استادش، دکتر قیصری، یاد کرد و چنین گفت:

« جدا از متنی که آقای دکتر لطف کردند و ترجمه اش را به من سپردند، مقالۀ «درآمدی بر پدیدارشناسی تخیل» بود که در یادنامۀ زنده یاد دکتر یوسف علی آبادی توسط انجمن حکمت و فلسفه منتشر شد، تجربۀ این را داشتم که ایشان استاد راهنمای بنده بودند و من از نوع راهنمایی هایی که ایشان داشتند و مباحث محتوایی که مطرح می ساختند مرا راهنمایی کردند، آموختم. با توجه به فاصله ای که داشتند و در ایران حضور نداشتند هیچ نامه ای از من را بی پاسخ نمی گذاشتند و تمام پاسخ ها معنی دار و راهنمایی کننده بود. موضوع پایان نامۀ  من دربارۀ «اندیشیدن و امر سیاسی» بود. ایشان در دانشگاه ما نبودند و از راهنمایی بنده هم سود مالی و نامی نمی بردند اما ما با جناب دکتر در ارتباط بودیم. هربار که متن ضعیفی را می نوشتم و می گفتند که حرف ها بیراه است و در جوابی که می دادند، سعی داشتند یک مرحله من را جلوتر ببرند. بر این عقیده بودند که رابطه استاد با دانشجو باید این باشد که استاد بخواهد دانشجو را پیش ببرد و در نهایت دانشجو است که مسئول کار خود است  در حالیکه آن استاد اینقدر اعتبار خودش برایش اهمیت دارد که می داند نامش در پایان نامه خواهد آمد و در کنار مسئولیت دانشجو اعتبار خود و اهمیت علمی ماجرا را در نظر دارد و من تمام این ها را از ایشان آموختم.»

دکتر علی معظمی

دکتر علی معظمی

در خاتمه، دکتر علی قیصری با شماری از حاضران در جلسه به گفتگو پرداختند.

چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵، استاد مصطفی کمال پورتراب چشم از جهان فروبست. با یادی از این استاد ارجمند موسیقی مروری داریم بر شبی که مجله بخارا در دی ماه ۱۳۹۳ برگزار کرد.ونظری هم که من درسال 93 برآن نوشته ام

با خبر شدیم که ساعت هشت صبح امروز، چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵، استاد مصطفی کمال پورتراب  چشم از جهان فروبست. با یادی از این استاد ارجمند موسیقی مروری داریم بر شبی که مجله بخارا در دی ماه ۱۳۹۳ برگزار کرد.poortorab

 

صد و هشتاد و چهارمین شب بخارا برگزاری شب مصطفی کمال پورتراب با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی ، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و خانه موسیقی عصر شنبه ۲۰ دی ماه ۱۳۹۳ بود.

در ابتدای این نکوداشت، علی دهباشی از استاد مصطفی کمال پورتراب تشکر کرد که دعوت مجله بخارا را برای حضور در این شب پذیرفته است و سپس در معرفی استاد پورتراب به طور اختصار چنین گفت:

« مصطفی کمال پورتراب سال ۱۳۰۳ در تهران به دنیا آمد. پدرش از افسران نظامی شوروی بود که بعد از انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ به ایران آمد و ازدواج کرد. فرزند اول خانواده بود و در پنج سالگی پدرش یک فلوت برایش خرید و مصطفی با آن برای بچه‌های محله آهنگ‌هایی را که شنیده بود می‌نواخت. پس از آموختن مقدمات موسیقی سال ۱۳۱۸ وارد دوره شش ساله متوسطه هنرستان عالی موسیقی شد و تا سال ۱۳۲۴ که مدرک دیپلم را دریافت کرد، سازهای متنوعی نظیر فاگوت را از یاروسلاوبیزا، ویولن را از حشمت سنجری و عطاالله خادم میثاق و تار را از موسی معروفی فرا گرفت. وی هم‌چنین تئوری موسیقی ایرانی را نزد روح‌الله خالقی آموخت

پس از آن، به دلیل این که امکان تحصیل در دوره عالی آهنگسازی در هنرستان وجود نداشت، به طور خصوصی نزد پرویز محمود به فراگیری آهنگسازی پرداخت. او بعداً همین رشته را در هنرستان نیز ادامه داد و در سال ۱۳۳۹ فارغ‌التحصیل شد. او بعدها در سال ۱۳۴۶ دوره‌ای تکمیلی نیز در فرانسه گذراند.

پورتراب از ۱۳۲۴ تدریس موسیقی را آغاز کرد و در۱۳۴۰ سرپرستی یکی از ارکسترهای وزارت فرهنگ و هنر ایران را به عهده گرفت و در فاصله ۱۳۵۰ تا۱۳۵۲ مدیر هنرستان موسیقی ایران شد.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

پورتراب چندین قطعه موسیقی خلق کرده و چند کتاب نیز نوشته یا ترجمه کرده‌است. یکی از پرفروش‌ترین آثار او کتابی به نام «تئوری موسیقی» است که اکنون به چاپ پنجاهم رسیده است.»

و پس از آن علی دهباشی از دکتر محمد سریر به عنوان اولین سخنران دعوت کرد.

محمد سریر سخنان خود را با این کلام حافظ شروع کرد:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آیینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آئین سروری داند

و سپس چنین ادامه داد« از جمله هنرجویانی که در دهۀ دوم قرن خورشیدی حاضر به تحصیل موسیقی روی آوردند، استاد مصطفی کمال پورتراب بودند که از آن کنجکاوی و آن تمایل به ارتقاء اندیشه و پی جویی راه و راهیابی بهره مند بود که بتوان موسیقی ملی را بر بستری از دانش پرورش یافته موسیقی غربی درخشان تر و با قابلیت ادراک بیشتر و بهتر به گوش هم میهنانان و جهانیان رساند.

دکتر محمد سریر ـ عکس از ژاله ستار

استاد پورتراب از منظر و جایگاه موسیقی ملی به روشها و تکنیک‎هایی که در موسیقی جهانی اعتبار دارد نگاه کرده است و بر خلاف بسیاری از کسانی که با موسیقی مغرب زمین آشنایی عمیق دارند علاوه بر آن به موسیقی ملی اشراف دارند و آن را محترم و لازم و بخشی از هویت ملی این سرزمین میشناسد. »

نادر مشایخی سخنران بعدی این نشست بود که از تأثیر استاد پورتراب بر خود سخن گفت:

« اگر اشتباه نکنم سال ۱۳۵۴ بود که آموختن هارمونی تخصصی را نزد استاد آغاز کردیم تا مقدمه‎ای باشد برای آهنگسازی. ما در هفته سه جلسه، و هر جلسه ۴ ساعت، یعنی در مجموع ۱۲ ساعت درس در هفته نزد استاد داشتیم. و همین باعث شد که ما وقت زیادی را صرف هارمونی کنیم. و با آموختن هارمونی نزد استاد پورتراب به درک و کشفی نو از آهنگسازی رسیدم که نشان می‎داد هر آهنگساز باید به سیستمی در آهنگسازی برسد که بتواند اجزایی را که با آن کار می‎کند تعریف کند و تعریف این اجزاء باعث می‎شود که سلسله مراتب به وجود بیاید. با دیدگاه‎هایی مختلفی نسبت به همان اجزا شما می‎توانید سلسله مراتب مختلفی را ابداع کنید. این شناخت زندگی من را تغییر داد. »

نادر مشایخی ـ عکس از ژاله ستار

و بعد به دکتر حمید رضا نوربخش رسید که از ماندگاری استاد پورتراب حکایت کرد:

« یکی از چهره‎های ماندگار و مقدس استاد مصطفی کمال پورتراب است و شاید من بتوانم در اینجا یکی دو ویژگی را به ویژگی‎هایی که دوستان سخنران قبل از من به آن اشاره کردند اضافه کنم. استاد پورتراب در تمام ابعاد علمی ، اخلاقی، هنری و فرهنگی الگوست. یکی از ویژگی‎های بارز ایشان سلامت روحی و اخلاقی است. ایشان یکی از کسانی است که از دوران جوانی پاک بوده و پاک زیسته و تا امروز این پاکی را در ضمیر خودش حفظ کرده است. و به همین دلیل هم همیشه مورد اعتماد همه بوده است.»

دکتر محمدرضا نوربخش ـ عکس از سارا رجب دوست

دکتر هومان اسعدی سخنران بعدی این شب بود که درباره ارتباط خود با استاد پورتراب سخن گفت :

من نیز مانند بسیاری از هم نسلان خود دورادور با استاد پورتراب از طریق کتاب ها و آثارشان، به ویژه کتاب تئوری موسیقی که بیش از ۵۰ بار تجدید چاپ شده ، آشنایی پیدا کردم و بعد توفیق بزرگی نصیبم شد که وقتی در ۱۳۷۹ استاد پورتراب ریاست واژه گزینی فرهنگستان زبان و ادب فارسی را در زمینه موسیقی بر عهده داشتند از نزدیک با ایشان آشنا شدم و از آن سال تا کنون این افتخار را داشتم که به طور مداوم و از نزدیک خدمت استاد باشم. و در چند شورای دیگر نیز با ایشان افتخار همکاری داشتم و در حقیقت این جلسات برای ما حکم کلاس درس را داشت.

دکتر هومان اسعدی ـ عکس از سارا رجب دوست

یک نکته بسیار مهم به نظر من این هست که در زمینۀ موسیقی، در تاریخ ما و در طی زمان‎های گذشته ما دانشمندان جامع‎العلومی داشتیم مانند فارابی، ابن سینا و قطب الدین شیرازی. و استاد پورتراب هم به نظر من یکی از نقاط عطف در موسیقی ایران هستند. »

پس از آن علی دهباشی از برادر استاد پورتراب، امیرتیمور پورتراب که در این مراسم حضور داشت دعوت کرد تا چند کلمه‎ای درباره برادر بگوید.

و امیرتیمور پورتراب چنین یادآور شد: « برادر من پنج سال از من بزرگتر است و من برادر کوچک هستم. و افتخار می‎کنم که من اولین شاگرد ایشان بودم. او بسیار شاگرد داشته، شاید از ۱۰۰۰ تجاوز کند و من اولین شاگرد بودم. یعنی از همان سنین هر چه را می‎آموخت، چون از من بزرگتر بود و زودتر مدرسه رفته بود، می‏آمد و برای من می‏‎گفت. و باید اینجا اضافه کنم که ما مادر بسیار خوبی داشتیم.آنچه شما می‎بینید و می‏شنوید و موهبت الهی است از مادر به ما ارث رسیده است. از شهریور بیست به بعد که پدرمان را از دست دادیم، سرپرست خانواده ما برادرم بود. من و دو برادر دیگر و یک خواهر را زیر بال و پر خودشان گرفتند و از هر نظر مواظب من بودند و افتخار بعدی من این است که ایشان چون موزیسین بود، ما هم به راه موسیقی قدم گذاشتیم. برادر من از خود فرزندی ندارد، اما دانشجویان او که از ۱۰۰۰ بیشتراند، همه فرزندان او هستند.»

امیر تیمور پورتراب ـ عکس از ژاله ستار

امیر تیمور پورتراب و مصطفی کمال پورتراب ـ عکس از ژاله ستار

آخرین سخنران نازنین جلالی فراهانی بود که درباره استاد پورتراب چنین گفت:« آنان که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هرگز هراسی از فراموشی نیست.همه درباره آقای پورتراب مفصل صحبت کردند و اصولاٌ صحبت کردن درباره ایشان خیلی سخت است. ولی آنچه که درباره ایشان مسجل است و از آنجا که من فکر می‏‎کنم معلمی شغل نیست بلکه عشق است و قطعاٌ معلمین و اساتید ما مؤثرترین تصاویر ذهن ما هستند، آقای پورتراب هیچ وقت از ذهن ما و شاگردانشان دور نخواهند شد و همیشه در یاد ما خواهند ماند. من قریب ده سال شاگرد ایشان بودم، قبل و بعد از تحصیل . و بیشترین چیزها را از ایشان آموختم و آن شور و اشتیاقی که در زمینه تدریس داشتند و قدرت بالایی که به نظر من در تفهیم مطالب دارند، چیزی متفاوت است که در بسیاری از اساتید دیده نمی‏شود. و آنچه که به نظر من در نحوه تدریس آقای پورتراب بسیار تأثیر گذار بود استفاده ایشان از موسیقی برای تدریس و تفهیم مطالب بود، از الفبای موسیقی گرفته تا فلسفه و منطق، همه را با شعر و وزن می‌آمیخت و شاید همین گفته‏ها و آموخته‏های ایشان را نزد دانشجویان خود ماندگار می‎کرد. امید سلامتی و طول عمر برای ایشان دارم که از نظر من فرشته انسان ساز هستند.»

نازنین جلالی فراهانی ـ عکس از سارا رجب دوست

و در آخر نوبت به مصطفی کمال پورتراب رسید که کلام آخر را بگوید:

« به نام آن که جان را در وجودم / ز حکمت با خرد همراه کرده. مرا در بین جانداران دیگر به عنوان بشر ممتاز کرده.

بله انسان خردمند با استفاده از خرد و پشتکار خود را به مقام رفیع” اشرف مخلوقات” رساند . باری به شهادت تاریخ ، گذشتگان فرهیخته و خردمند در طی قرون متمادی با ابداعات، کشفیات، قوانین و اصول علمی و هنری خود ، کتاب بسیار قطوری از دانستنی‎ها را به وجود آورده ‏اند که من و امثال من با سال‌ها علم آموزی و با همه سعی و کوشش و کاربرد این دانستنی‎ها فقط چند برگی به این کتاب بسیار قطور می‎افزاییم و این افزایش تدریجی ممکن است قرن‎ها ادامه یابد و این اشرف مخلوقات به جایی رسد که جز خدا نبیند.

مصطفی کمال پورتراب ـ عکس از ژاله ستار

در پایان این مقدمه، به همه شما حضار گرامی سلام می‎کنم و از همه شما تشکر می‎کنم با وجود بُعد مسافت و مشکلات ترافیکی در این محفل گرد آمده و مرا مرهون الطاف خود ساختید. در اینجا لازم است از برگزارکنندگان این برنامه ، جناب آقای محمود اسعدی، دبیر ستاد چهره‏ های ماندگار و همکارانشان، مدیر نشریه بخارا ، جناب دهباشی و همکارانشان و فرهیختگان خانه موسیقی ، جنابان حمید رضا نوربخش، مدیر عامل ، دکتر محمد سریر ، رئیس هیأت مدیره ، جناب حمید رضا عاطفی معاونت اجرایی و جناب استاد داوود گنجه‎ای، قائم مقام مدیر عامل و همکارانشان و همچنین از دیگر فرهیختگان که با لطف خود درباره این حقیر، کسی که در این دنیای عظیم علم و هنر و معرفت، چون پر کاهی بیش نیست ، صحبت کردند تشکر می‎کنم و امیدوارم که این قیبل برنامه‏ ها در مورد هنرمندانی که ریشه درخت قطور هنرشان را با علوم مربوط به موسیقی آبیاری کرده و می‏ کنند ادامه داشته باشد.

در پایان از اولیای امور، به ویژه اولیای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تقاضا می‎کنم به آموزش موسیقی علمی و راستین جوانان بذل توجه بیشتری نمایند چون همین جوانانِ امروز را می‎توان با برنامه‎ریزی‎های صحیح و توجه بیشتر به اساتید و هنرمندان به نام و بزرگ آینده تبدیل کرد و من به نوبۀ خود حاضرم در حد امکان در این برنامه ریزی و حتماٌ تدریس و تکمیل معلومات علمی این قبیل جوانان بدون هیچ چشم داشتی شرکت کنم.»

و در خاتمه لوح تقدیری که از سوی خانه موسیقی برای قدردانی از استاد پورتراب آماده شده بود توسط دکتر محمدرضا نوربخش و دکتر محمد سریر به ایشان اهدا شد.

* دو عکس از ژاله ستار

از دیگر بخش‎های این مراسم فیلم مستندی بود که پخش شد و در این فیلم کسانی همچون فرهاد فخرالدینی، محمدرضا شجریان، زنده یاد همایون خرم، حسین علیزاده، لویس چکناواریان و شهداد روحانی از ویژگی‎های مصطفی کمال پورتراب سخن گفتند و پری زنگنه و رشید وطن دوست، خواننده اپرا، از حاضران در این جمع بودند.

* عکس ها از روی پرده : ژاله ستار…………………..

اسد مشرف زاده

باسلام وسپاس وادای احترام به هنر و هنر مند وباتاکید برا ین بخش از گفتار استاد پور تراب….در پایان از اولیای امور، به ویژه اولیای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تقاضا می‎کنم به آموزش موسیقی علمی و راستین جوانان بذل توجه بیشتری نمایند چون همین جوانانِ امروز را می‎توان با برنامه‎ریزی‎های صحیح و توجه بیشتر به اساتید و هنرمندان به نام و بزرگ آینده تبدیل کرد و من به نوبۀ خود حاضرم در حد امکان در این برنامه ریزی و حتماٌ تدریس و تکمیل معلومات علمی این قبیل جوانان بدون هیچ چشم داشتی شرکت کنم.»امید آنست که که متولیان امر به این خواسته بذل عنایتی فرمایند .با درودی به جناب د هباشی ودیگر سروران.

انتشار فرهنگنامه کودکان و نوجوانان ،راهی پرنشیب و فراز/«فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان»ایران گرگین،“به نام خدا. خدایی که جان ها و ذهن هایی را آفرید تا با قلمشان و هنرشان و گفتارشان به هستی معنایی ببخشند.

انتشار فرهنگنامه کودکان و نوجوانان ،راهی پرنشیب و فراز/ پریسا احدیان

 

photo_2016-06-04_21-20-11عصر دوشنبه، هفدهم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، نشریۀ فرهنگی تحلیل روایت، شورای کتاب کودک و مجلۀ بخارا در دویست و چهل و نهمین شب بخارا، میزبان شب «فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان» بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، با بیان راه پر فراز و نشیب گردآوری و نشر فرهنگنامه، چنین گفت:

“از سال ۱۳۵۷ تا به امروز که جلد شانزدهم فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان را در پیش رو داریم و با خبر شدیم که جلد هفدهم هم به دست چاپ سپرده شده است؛ سی و هفت سال می گذرد. سی و هفت سال برای سرزمین ما که عمر نهادهای خصوصی حتی دولتی اش در حوزۀ مسائل فرهنگی و ادبی و پژوهشی که غالبا در پنج سالگی یا حداکثر ده سالگی به تعطیلی و ناکامی کشیده شده است، یک واقعۀ ستایش انگیز و قابل تأمل است. گفتن سی و هفت سال آسان است ولی آن ها که اهل کار، آن  هم کار دسته جمعی از نوعی که در فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان انجام شده است، هستند، می دانند که چه مایه باید از خودگذشتگی داشت. این کار سترگ با هیچ نوع دیگرش نه در ایران و نه در هیچ کجای جهان قابل مقایسه نیست. اگر دقایقی، به از خودگذشتگی کار عظیمی که در فرهنگنامه انجام شده است، بنگریم و دقت کنیم قطعا پی خواهیم برد که اگر عشق وافر و عمیق به این سرزمین و تاریخ و هنر و ادبیات و فرهنگش نبود، گردانندگان این کار سترگ موفق به گذار از فراز سال ها و سال ها نمی شدند.”

علی دهباشی از کار دشوار انتشار فرهنگنامه سخن گفت

علی دهباشی از کار دشوار انتشار فرهنگنامه سخن گفت

در ادامۀ این شب، محمد امین گوهر، مینا امیدی و فرزاد زین العابدینی سه تن از نوجوانان علاقه مند به فرهنگ و پژوهش، از فرهنگنامۀ کودک و نوجوان سخن گفتند:

محمد امین گوهری:“نُه سال دارم و از اعضای خانۀ کتابدار کودک و نوجوان که زیر نظر شورای کتاب کودک فعالیت می کند، هستم. من از شش سالگی عضو کتابخانه و همواره از وجود این مکان ارزشمند بهره مند شدم. هرگاه می خواهم در مورد چیزهایی که نمی دانم تحقیق کنم به جای استفاده از اینترنت به سراغ فرهنگنامۀ کودک و نوجوان می روم، تا اطلاعات دقیق تری به دست آورم و ارتباط بیشتری با کتاب و کتابخانه داشته باشم. هنگامی که کلماتی را می شنوم و یا زمانی که دلیل وجود برخی از مخلوقات خدا را نمی دانم با مراجعه به فرهنگنامۀ کودک و نوجوانان، علت آفرینش آن ها را متوجه می شوم. مثلا من در مورد علت پیدایش پشه در فرهنگنامه خواندم یا از اخبار کلملاتی همانند تروریسم و تروریست را شنیدم ولی تفاوت آن ها را نمی دانستم. با مراجعه به فرهنگنامه فرق بین آن ها را فهمیدم. اگر در مدرسه موضوعی را با عنوان تحقیق به ما بدهند، ابتدا به سراغ فرهنگنامه می روم و بعد از خواندن آن به کتاب های دیگر به دنبال مطالب می گردم. برای نمونه من تحقیقاتی در مورد شخصیت هایی همانند حافظ و خیام و پدیده هایی مثل چرخ آب و پرنده هایی مثل خفاش و جغد انجام دادم. امیدوارم به زودی تمام جلدهای فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان چاپ شود و روزی برسد که این کتاب در تمامی کتابخانه های مدارس در دسترس کودکان باشد تا روز به روز بر دانش و علم و آن ها اضافه شود. در پایان از سرکار خانم نوش آفرین انصاری، دبیر شورای کتاب کودک، به دلیل انتخاب من برای حضور در این مراسم سپاسگزاری می کنم و از سرکار خانم پیشداد مسئول خانۀ کتابدار و کتابداران عزیز نهایت تشکر را دارم که همیشه با صبوری و محبت و مهربانی از بچه ها استقبال می کنند و باعث علاقه مندی آن ها به کتاب و کتابخانه می شوند.”

محمد امین گوهری

محمد امین گوهری

مینا امیدی:”صحبت از فرهنگنامه و خانم توران میرهادی و شورای مشورتی، صحبت کردن از احساس شور و شوق و امید است. تمامی جلسات شورای مشورتی ما ساعت چهار بعد از ظهر روزهای شنبه پر بود از احساس خوب انجام یک کار گروهی، انجام یک کار هدفمند و چیزی که ما به وضوح می توانستیم نتیجه اش را ببینیم و چه احساسی بهتر از اینکه مسئولیتی به دوش یک نوجوان گذاشته شود و در یک کار گروهی شرکت کند و در نهایت این احساس کار جمعی در ما شکل گرفت و متوجه این روند انجام کار بودیم. برای اینکه جامعه ای بتواند به یک نسل اثرگذاری برسد که در خدمت باشد، بستری نیاز هست که شورا و فرهنگنامه این راه و مسیر را برای ما فراهم کردند و اتفاقی که افتاد، این بود که شورای مشورتی از نظر من اشل کوچکی از مدرسۀ فرهاد شد و من وقتی که فارغ التحصیلان مدرسۀ فرهاد را می بینم به وضوح مشخص است که نسلی هستند که سر جایی که ایستاده اند به درست ترین حالت ممکن ایستاده اند. چیزی که امروز بچه های شورای مشورتی قدیم هم که حدودا سی سالی دارند، هر کدام در جایی که هستند یک فرد کامل و کارآمد و مفید شده اند. آغاز همۀ این ها از همین جلسات بوده و شور و شوقی که در ما بوجود می آمد. شورای مشورتی و فرهنگنامه به ماشیوۀ درستی از جهانبینی بخشید و فهماند که چیزی در زندگی هست که باید به دنبالش رفت و آن شور و شوق دانستن و آموختن است. از طرف خودم به عنوان یکی از آن بچه ها به خاطر تمام این ها و از تک تک خاطراتی که برای ما آفریدید از شما ممنونم.”

محمد امین گوهری ومینا احمدی

محمد امین گوهری ومینا احمدی

فرزاد حاجی زین العابدین:”فرهنگنامۀ کودک و نوجوان کتابی است که برای جمع آوری اطلاعات و تحقیق در رابطه با مسائل مختلف، از جمله موضوعات سیاسی، مذهبی، علمی و … می توان از آن استفاده کرد. این فرهنگنامه بخشی از کتاب های مرجع است و کتاب های مرجع نیز کتبی هستند که تمام صفحات آن ها خوانده نمی شوند؛ بلکه فقط بخشی از آن ها که مورد نظر ماست و برای ما قابل استفاده است، خوانده می شود. فرهنگنامۀ کودک و نوجوان بر اساس حروف الفبا تنظیم شده است. این موضوع باعث می شود مردم بتوانند راحت تر مطلب مورد نظر خود را پیدا و در رابطه با آن اطلاعات جدید بیشتری کسب کنند. همان طور که مشخص است، فرهنگنامه از اهمیت زیادی برخوردار است. زیرا اطلاعاتی که در فرهنگنامه وجود دارد می تواند استفاده کنندگان را در رابطه با مسائل مختلفی از جمله موضوعات علمی، تاریخی، اجتماعی، آگاه سازد. این اطلاعات هر چند کم، می توانند مردم را در حل مشکلات یا وظایفشان کمک کنند. خوانندگان با استفاده از این کتاب مرجع می توانند دربارۀ موضوع مورد نظر خود اطلاعاتی کسب کنند که اکثرا در فضای مجازی و دیگر کتب، به دقت و صحت فرهنگنامه مکتوب نشده است. در سایر منابعی که با وسواس علمی به کار رفته در فرهنگنامه تهیه نشده اند، برخی اوقات مطالبی دیده می شود که از نظر علمی درست نیست و فرد را به شک می اندازد. اما فرهنگنامه دربارۀ هر مدخلی، خیلی کامل و دقیق و با زبانی ساده، قابل فهم و پرمحتوا به بیان اطلاعات لازم در رابطه با موضوع پرداخته است. یکی دیگر از ویژگی های این کتاب مرجع این است که برای توضیح مدخل ها و موضوعات مورد نظر از تصاویر عالی استفاده شده است. با بهره گیری از این تصاویر در بخش هایی که با توضیحات نظری نمی شود اصل مطلب را کاملا بیان کرد، می توان مفهوم آن مطلب را به طور کامل برای خواننده روشن کرد. اما این کتاب مرجع خوب علی رغم همۀ مزایایش، کاستی هایی هم دارد که اشاره به آن ها برای این است که در آینده در رفع آن ها تلاش شود. مثلا حجم زیاد و سنگینی آن باعث شده است که همیشه نتوان آن را همراه داشت و در مواقعی که احتیاج فوری به کسب اطلاعات آن داریم در دسترس ما نباشد. برای رفع این مشکل می توان نسخۀ الکترونیکی آن را طراحی کرد تا همۀ مردم بتوانند برنامۀ کاربردی فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان را در گوشی، رایانه و تبلت داشته باشند تا بتوانند در هر مکانی و زمانی استفاده کنند. همچنین ایجاد سایت مستقل فرهنگنامه که بتوان به صورت اینترنتی به مدخل ها با امکانات جستجو دست پیدا کرد نیز می تواند مفید باشد. در دوران کودکی ام یک بار پدرم به بنگلادش سفر کرد و هنگامی که او در آنجا بود، من بارها و بارها به فرهنگنامه مراجعه کردم تا دربارۀ آن کشور و موقعیت جغرافیایی آن اطلاعاتی کسب کنم. همچنین از روی پرچم بنگلادش تصاویری کشیدم و آن هار ا هنگامی که پدرم از سفر بازگشت به او هدیه دادم.  هنگامی که کلاس پنجم بودم در رابطه با اسلام تحقیقاتی داشتم با استفاده از فرهنگنامه آن را تهیه کرده و به کلاس بردم و برای معلم و دانش آموزان کنفرانس دادم. این مطلب به دلیل تکمیل بودن مطالب فرهنگنامه، تحقیق خوبی از آب درآمد و مورد تشویق کلاس قرار گرفت.”

محمد حواد گوهری، مینا احمدی و فرزاد حاجی زین العابدین

محمد حواد گوهری، مینا احمدی و فرزاد حاجی زین العابدین

سپس، ایران گرگین، با اشاره به خاطرات و آشنایی خود از همکاری با فرهنگنامۀ کودک و نوجوان، چنین سخن به میان آورد:

“به نام خدا. خدایی که جان ها و ذهن هایی را آفرید تا با قلمشان و هنرشان و گفتارشان به هستی معنایی ببخشند. آن جان های غایب و حاضر که بی آن ها زندگی دشوارتر بود و خالی و خمود بودیم. در این روزهای ماه خرداد (ماه یادها و خاطره ها) بیش از روزهای دیگر از همسرم دکتر حسن مرندی یاد می کنم که دوازده سال پیش در ۲۱ خرداد درگذشت. شاید بعضی در این مجلس او را بشناسند. او هم از زمرۀ کسانی بود که وجودش چیزی از غنای فرهنگی داشت و به گفتۀ محمود دولت آبادی، مرندی، حکیمی طبیب بود یا طبیبی حکیم. او از مشاوران و یاری دهندگان فرهنگنامه نیز بود و مشوق من که این کاری خرد نیست. همچنین با دریغ و اندوه یاد می کنم از خانم آزیتا شرف جهان از نویسندگان فرهنگنامه در گروه ادبیات جهان که ده روز پیش در هشتم خرداد از میان ما رفت و نامش در فرهنگنامه باقی است و یاد کنیم از نویسندگان مجلۀ پیک که فرهنگنامه در بستر آن ها پا گرفت. ایرج جهانشاهی، محمود محمودی، هوشنگ شریف زاده، نیز اسماعیل سعادت (که عمرش دراز باد) و من که بعدها آمدم تا همراه شوم و بنویسم؛ نه این که ویراستار شوم اما سال های سال است که ویراستار شده ام و حالا هم می نویسم و هم ویراستاری می کنم که خود حکایتی است شنیدنی! در سال ۱۳۶۰ به دعوت شورای کتاب کودک و ابتکار خانم توران میرهادی ایرج جهانشاهی و دیگر نویسندگان پیک و نیز شماری از صاحب نظران عرصۀ فرهنگ گرد هم آمدند تا دربارۀ فرهنگنامه ای برای کودکان گفتگو کنند. سازمانی شکل یافت و برنامه ریزی شد. برنامه ای کمال جویانه و آرمانی بدون توجه به امکانات و بدون پیش بینی مشکلات. فرهنگنامه ای عمومی که از همۀ معارف بشری مطلب داشته باشد،. از ایران و جهان البته با نگاه بیشتر به ایران و مصور رنگی. در طرح و تدوین برنامه به تألیف اهمیت داده شد. اقتباس منع شد و ترجمه آنجایی که لازم بود می آمد. متخصصان دانش نامه نویسی می دانند به ثمر رساندن چنین طرح و برنامه ای با امکاناتی که فرهنگنامه از لحاظ نویسنده، ویراستار و بودجۀ مالی در اختیار داشت، چه کوشش جان فرسایی می طلبد. با وجود این، کار فرهنگنامه با پشتکار و روحیۀ توانای توران میرهادی، یاری های شورای کتاب و خانم انصاری و کوشش های نویسندگان و ویراستارانی که بسیاری از آن ها در ضمن کار یاد گرفتند که راه و روش چیست، اگرچه به کندی پیش رفت. صحت و دقت و روشنی نوشته ها چنانکه خوانندۀ عادی هم بتواند از آن بهره مند شود، شعار سر ویراستاری فرهنگنامه شد و نیز توصیه به اینکه از نوشتن به شکل و شیوۀ کتاب درسی پرهیز شود. به علت پیدایش رویدادها و تأثیر عوامل مختلف در پیشرفت یا پسرفت یک تمدن در یک شهر و سرزمین یا هر چیز دیگر پرداخته شود تا فرهنگنامه مرجعی بزرگ و قابل اعتماد برای خوانندگان جوان باشد. حال تا به اینجا تا چه اندازه موفق شده ایم که چنین کنیم؟! پرسشی است. مسلم است که بسیاری از مقاله ها فراتر از حوصله و ذهنیت کودکان است. اما نوجوانان اگر وقت داشته باشند و بخواهند و اینترنت و شبکه های مجازی فرصت دهد، می توانند جواب برخی از پرسش های خود را کاملتر و روشن تر و همه جانبه تر از اینترنت از فرهنگنامه بگیرند. تجربه و بررسی شخصی من نشان می دهد مخاطب فرهنگنامه می تواند در هر سنی باشد و جالب اینکه که در بیشتر موارد که چند جلدی از فرهنگنامه تازه منتشر شده را به دختران یا پسران سیزده چهارده سالۀ آشنایان هدیه داده ام، فرهنگنامه بیشتر توجه مادران و پدران آن ها را جلب کرده بود. مادرانی تحصیل کرده و باسواد -البته نه در حد گروه معینی که مطالعه کار جدی آن هاست و کتاب و مجلات معینی را می خوانند- این علاقه مندان معمولی مطالعه به من گفتند، برخی مقاله های فرهنگنامه را به راحتی خوانده اند و به آسانی دریافت کرده و فهمیده اند و جواب پرسش خود را در آن یافته اند. این روزها به این شانزده جلد نگاه می کنم و آن ها را ورق می زنم و می خوانم البته همه اشان را خوانده ام اما این خواندن حال دیگری دارد. به سال های سپری شده نگاه می کنم. به دقت و وسواسی که در ویرایش محتوا و ساختار و زبان نوشته به کار بسته ایم. فکر می کنم اگر شوق دیدن و گام زدن در دنیای اندیشۀ بشری باشد، می توان کاری کرد. فرهنگنامه صرف نظر از برخی ایرادها، کاری بزرگ است و خواهد ماند.

ایران گرگین

ایران گرگین

آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آب از بالا و پست”

 

بخشی از این مجلس به نمایش فیلم مستند (اسلاید شو ) با عنوان از «قلم تا قدم» با تنظیم علیرضا آزاد کیا، تصاویری از حضور فرهنگنامه در نقاط مختلف ایران در دستان کودکان این سرزمین، اختصاص یافت. فرزانۀ اخوت توضیحاتی را دربارۀ این تصاویر، بیان داشت:

“حضور من در اینجا ضمن ابراز احترام به میهمان های امشب دعوتی است از شما برای شنیدن و دیدن یک قصه. قصه ای از مثلث. مثلت ویراستار و کتاب مرجع و مخاطب. این قصه در کتابخانه اتفاق می افتد. این قصه سفر نویسنده ویراستار فرهنگنامه است از طبقۀ سوم آپارتمان شمارۀ سی و یک، خیابان وحید نظری به خانۀ فرهنگنامه در کتابخانه های شهر ها و روستاهای دور دست ایران. استان کرمانشاه: پاوه، ساتیاری. آذربایجان غربی: دیزج، گوی تپه، کندرود، شیخ چوبان. کردستان: بانه، نجنه و سبدلو. ایلام: سیزده روستا در بخش سردسیری زردلان. تهران: اشرف آباد و محمود آباد و فرحزاد و خراسان. هرمزگان: قشم، گامبرون وسلخ. فارس: مظفری، کربال و مرودشت. سیستان و بلوچستان: نگور، رمین، زاهدان، نیک شهر، حکمت آباد. مازندران و بابلسر و بوشهر: عسلویه. کودکان و کارگران افعانستانی. خانه های حمایتی در مشهد و نیشابور. کانون های اصلاح و تربیت در تهران و زاهدان و گرگان و زندان بین المللی چابهار.”

فرزانه اخوت

فرزانه اخوت

سپس کامران فانی، به جایگاه ویژۀ دایره المعارف کودک و نوجوان پرداخت و در ادامه گفت:

“تألیف و تدوین انتشار فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان سرگذشت عبرت انگیز و تأمل برانگیزی دارد. چگونه یک اثر فرهنگی راه خود را در میان سنگلاخ ها و موانع مختلف در این سی و چند سال پیموده است؟! تا چه حد موفق شده است؟ آیا فرهنگ نامه توانسته آن جایگاه شایستۀ خود را پیدا کند یا هنوز هم دور از آن جایگاه است؟ چه عواملی باعث شده که فرهنگنامه با پشتوانۀ عظیم شور و شیفتگی اخلاص و ایمان و ایثار و تمام این چیزهایی که اعضای این فرهنگنامه داشتند انجام می دادند و تمام زندگی خود را گذاشته بودند، به بار بنشیند؟ و چرا جامعۀ ما آنگونه که باید پاسخگوی مثبتی در برابر این کار عظیم نیست؟! من تقریبا در تدوین دانشنامه ها در این چهل سال اخیر نقش داشتم. بدون تردید فرهنگنامۀ کودک و نوجوان از نظر تأثیر و اهمیت و تدوین به طور کلی از نظر ارائۀ یک اثر ایرانی، توانست موفق بشود و تا به اینجا برسد. این اثر قابل تعریف است. شاید نزدیک ۲۵ سال از چاپ جلد نخست آن می گذرد و به هیچ وجه نقدهای تردید آمیز در مورد این فرهنگنامه بیان نشده است. جایگاه فرهنگنامه در کجاست؟ بی شک جایگاه آن در مدارس است. متأسفانه برنامه ریزی آموزشی به صورتی بوده که دانش آموزان پرسش های خود را در جایی دیگر جستجو نمی کنند. نتیجۀ آن این شد که فرهنگنامه نه اینکه به کلی ناموفق باشد! نه! به هیچ وجه! ولی آن موفقیت کامل، زمانی اتفاق می افتاد که درِ کتابخانه های مدارس به روی این فرهنگنامه گشوده شود. ما ملتی هستیم که کم سئوال می کنیم . حساسیت هم نداریم؛ اما شاید جای تعجب باشد که حتی یک هزارم دانش آموزان ما  با کار مرجع و به کتاب مرجع آشنا نیستند! حتی معلمان نیز پیدا کردن پاسخ و پرسش ها از طریق فرهنگ نامه ها و دانشنامه ها را به آن ها نیاموخته اند و نتیجۀ آن این بود که اصولا راهی که در واقع از طریق کتابخانۀ مدارس به دانش آموزان می رسید، راه مشکلی بود اما دومین عامل که باعث شد فرهنگنامه به جایگاه شایستۀ خود نرسد، جنبۀ درونی دارد. یعنی در مقابل مدرسه، خانه قرار دارد. فرهنگنامه تا چه حد می توانست وارد خانه های مردم شود؟ عوامل مختلفی باعث شده که تا کنون تیراژ این کتاب ها چشم گیر نبوده است. یکی اینکه پدران و مادران ما اصولا با کتب مرجع سر و کار ندارند که برای بچه هایشان این کتاب ها را تهیه کنند. من روز اول معتقد بودم که اگر بنا باشد طی سال های دراز دانشنامه ای برای کودکان تألیف شود و به تدریج در اختیار مراجعه کنندگان قرار بگیرد، از نظر راه به سوی خانه بردن فرهنگنامه، دچار اشکال خواهد شد.

ککامران فانی امران فانی

فرهنگنامه اثری نبود که به راحتی همه برای خانه اشان و کتابخانۀ کوچک فرزندانشان خریداری کنند. راه حلی هم به نظرم نمی رسد. اگر قیمت آن گران است آیا این علت دیر چاپ شدن هر جلد و فواصل زمانی برای چاپ این آثار است؟ این عامل شاید باعث می شود کسانی که با این کتاب انس گرفته اند، این اثر را از یاد ببرند؟ ولی فراموش نکنیم درست است که فرهنگنامه مخاطب داشت و مخاطب آن هم سن ده شانزده سال ها بودند ولی به یک معنی مخاطب آن تمام افراد جامعه بودند و هستند. فکر می کنم وقتی این فرهنگنامه ها به خانه ها راه پیدا می کرد، پدر و مادر بیشتر از بچه ها از آن استفاده می کردند. این هم یک عامل بود. مشکلات عظیمی که نشر این اثر داشت و وسواسی که در تألیف و چاپ این کتاب بود، باعث شد ظاهرا سریع تر از این نتواند به چاپ برسد. ولی من خوشحالم که این فرهنگنامه آیندۀ درخشان تری دارد. این اثر با شیوه های جدید که به صورت موازی کار می شود با سرعت بیشتری منتشر خواهد شد. امروز به نیمۀ راه رسیده است و از این پس در سرا شیبی هست و می تواند سریع تر و سریع تر منتشر شود. چاپ جلدهای قبلی تابع قوانینی می شود که این فرهنگنامه را برای همیشه تازه و زنده نگه دارد. این عوامل در سال های آینده باعث شد که کم کم جایگاه شایستۀ خود را در فرهنگ ما پیدا کند. بدون تردید آینده از آن فرهنگ نامۀ کودکان و نوجوانان است.”

سخنران دیگر این جلسه، محمد هادی محمدی، در رابطه با اهداف و تأثیر درونی نشر فرهنگنامه در بخش آموزشی کشور، چنین گفت:

“آن گونه که از انیشتن نقل شده: آموزش، یادگیری داده ها یا فکت ها نیست، بلکه تمرین ذهن برای کشف و اندیشیدن است. آیا آموزش و پرورش ما بستر را برای اندیشه ورزی کودکان آماده می کند؟ اگر می کند نشانه های آن چیست؟ آمادگی برای کنکور از نوزادی و نوپایی؟ این شیوه به کودکان می آموزد به جای این که هر دشواری یا مانع، یک فرصت فرض شود در هر فرصت دشواری و مانع دیده شود. کمی آن سوتر اما گروهی از برجسته ترین آموزشگران ما بودند و هستند که هر مانع و دشواری را یک فرصت فرض کردند. آن ها سال ها پیش در خانه ای به اندازۀ غربیل گرد آمدند. براستی آن ها کیست اند؟ رسالت خود را چه می دانند؟ فرهنگنامه کجای ذهن و اندیشه آن ها جای دارد؟ فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان چیست؟ آیا تنها یک کتاب مرجع است؟ بدون شک خیر! فرهنگنامه الگو. رویکرد آموزش و پرورشی بخشی از نخبه ترین آموزشگران ایرانی است که در دوره ای از تاریخ اجتماعی ما از کار بازنشانده شدند. رویکرد و الگوی آن ها رویکرد مفهومی است. رویکرد آموزش مفهومی بر پایۀ گفت و شنود یا دیالوگ است. آن ها می خواهند که کودکان ژرف اندیش، پژوهنده و توانا بار بیایند و از دشواری ها فرصت بسازند و فرصت ها را دشوار نبینند. گفته شده است دو روز خوب در زندگی هر کسی وجود دارد. روزی که زاده می شود و روزی که وجود خود را کشف می کند. هر کودکی بخشی از وجود خود را در خانه و بخشی را در آموزشگاه کشف می کند. در خانه را نمی دانم؛ اما کودکان ما در مدرسه فضا و محتوایی برای کشف خود نمی یابند. برای کشف خود و پرورش اندیشه ها به الگو و رویکرد نیاز دارد. هنگامی که کتاب با محتوای آموزشی در پیکرۀ رویکرد عرضه شود هر جا می تواند مدرسه باشد. ضریب نفوذ فرهنگنامه در نظام آموزشی ما چیزی نزدیک صفر است. من از هیچ کس و نهادی درخواست خرید فرهنگنامه برای مدرسه ها ندارم. درخواست من جایگزینی نگاه فرهنگنامه ای یا آموزش و پرورش مفهومی در سیستم آموزشی کنونی است.”

محمد هادی محمدی

محمد هادی محمدی

(متن کامل سخنرانی محمد هادی محمدی در مجلۀ بخارا منتشر خواهد شد. )

لحظاتی از این شب به نمایش بخش هایی از فیلم «با هم تجربه کردیم»، مستندی از تجربیات و خاطرات آموزگاران دبستان و کودکستان فرهاد اختصاص یافت. این مستند، اثر مشترک از اعظم نجفیان و با همکاری سوزان حبیب بود.

دیگر سخنران این شب، آزادمهر دانش فاطمیه، به بررسی فرهنگنامۀ کودک و نوجوان و به مقایسۀ آن با آثار مشابه پرداخت:

“وقتی به فرهنگنامه کودکان و نوجوانان می‌اندیشم از خود می پرسم این اثر چیست؟ آیا می ‌توان در پاسخی کوتاه آن را یک دایره ‌المعارف / یک دانشنامه دانست و تمام؟ آیا این پاسخ واژگانی می‌‌ تواند سیمای فرهنگنامه را ترسیم کند؟ من این اثر را پدیده ‌ای چند چهریزه ‌ای می‌ دانم. که هر چهریزه ‌اش حیاتی مستقل و نشانی مجزا دارد که این چنین است :

  • فرهنگنامه یک سرمشق است
  • فرهنگنامه یک ساختار زبانی است
  • فرهنگنامه فضای بازی است برای شدن
  • فرهنگنامه هویت بخش نسل جوان است

نهاد فرهنگنامه نه بنیانی سازمان سالار که عشق سالار است

آزاد مهراندیش

آزاد مهراندیش فاطمیه

نوشته‌ ای مهرآمیز، ساده و بی پیرایه، آسان و روان، گیرا و زیبا، و دور از هر گونه دشواری را هر خواننده‌ ای می ‌پسندد. کودک و نوجوانِ تشنه خواندن و چنین نوشته ‌ای را تا به پایان می ‌خواند و از آن لذت می‌ برد و نکته ‌ها می آموزد. اگر جز این باشد، عجب نیست که نوشته ناخوانده یا درک و فهم نشده بماند. یکی از انواع اطلاعات مرجع قابل استفاده برای کودکان و نوجوانان، زندگی‌ن امه‌ها هستند که انتشار آنها به شکل مستقل یا به صورت مدخل‌ های دایره‌ المعارف معمول است و می ‌تواند اطلاعات مفیدی را برای مشتاقان فراهم کند.  در توصیف اهمیت زندگی ‌نامه ‌ها، کارلایل می ‌گوید: «تنها تاریخ واقعی زندگی‌ نامه است». این گفته از این نظر حائز اهمیت است که معمولا زندگی هر انسانی خاصه انسان‌ های بزرگ، مقید به زبان و مکانی روشن و خاص است و طبعا از شرایط زمان و مکان خود سرچشمه می‌ گیرد. تاریخ‌ نویس نامدار آمریکایی باربارا تاکمن هم معتقد است که زندگی ‌نامه به عنوان منشور بلورین تاریخ، خوانندگان را نسبت به سوژه‌ های بزرگ ‌تر علاقه ‌مند می‌ سازد و آنها را  به خود جذب می‌کند. زیرا مردم به سوژه‌‌ های بزرگ ‌تر و دانستن علت خوشبختی آدم‌ های دیگر علاقه دارند. حقیقت آن است که نویسنده برای نوشتن زندگی‌نامه به همان مهارت‌ های خلاقانه ‌ای احتیاج دارد که نویسنده‌ی رمان، داستان کوتاه، شعر یا نمایشنامه نیاز دارد. او هنگام نوشتن زندگی ‌نامه باید قصه ‌گویی ماهر باشد که بتواند خواننده را با روایت جذب کند و در طول زندگی‌نامه و تا آخر آن کاری کند که علاقه‌ی آنها کم نشود؛ در واقع طوری عمل کند که اطلاعات خوانندگان زیاد شود و یا لذت ببرند.

رخشان بنی اعتماد

رخشان بنی اعتماد

با این وجود، هنگام نوشتن زندگی ‌نامه برای کودکان ونوجوانان نیز باید به نحوی مناسب، مسائل را ساده کرد، ولی مواظب بود که چیزی تحریف نشود. میزان ساده کردن مسائل هم بستگی به گروه سنی مخاطبان کتاب دارد. اما قبل از وارد شدن به جزئیات زندگی‌ نامه‌ ها بهتر است این نکته را روشن کنیم که ارتباط کودکان و نوجوانان با زندگی‌ نامه چیست؟ چگونه و در چه زمانی به خواندن زندگی‌ نامه علاقه‌ مند می ‌شوند و چه زندگی ‌نامه ‌هایی را دوست دارند. آنچه در زندگی ‌نامه‌ ها حائز اهمیت است، نشان ‌دادن اراده‌ی انسان‌ های بزرگ برای مقابله با سختی‌ها و دشواری‌ های زندگی است و تلاشی که برای رسیدن به اهداف خود دارند و تثبیت این فکر که هر انسانی، هر آرمانی که دارد باید برای رسیدن به آن از جان مایه بگذارد و تلاش کند و از سختی‌ها نهراسد و فقط آرمان بلند داشتن کافی نیست. حتی در مواردی که زندگی افرادی که نقش منفی در جریان‌ های جامعۀ خود و جهان به جای گذاشته‌ اند مورد بررسی قرار می‌گیرد و به خواننده می‌فهماند که گرچه آنها در تاریخ می‌مانند، ولی ماندن آنها افتخار آفرین نیست. به دلیل آگاهی بخشی زندگی‌ نامه‌ها در مباحث اشاره شده است که فرهنگنامه به نگارش زندگی‌ نامه‌ها به عنوان مدخل‌ های اساسی توجه ویژه‌ای داشته است تا بتواند نسل جوان را با هویت و اصالت فرهنگی و تاریخی خویش آشنا سازد. برای گشودن میزان اهمیت فرهنگنامه کودکان و نوجوانان از یک سو و فواید زندگی‌ نامه‌ها از سوی دیگر،  اینجانب موضوع پایان‌ نامه کارشناسی ارشدم در مورد فرهنگنامه است تحت عنوان “مطالعه تطبیقی مدخل‌ های زندگی‌نامه در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان با دایره‌المعارف‌ های مشابه انگلیسی زبان” این پایان‌ نامه، نخستین پژوهشی است که از این زاویۀ خاص به فرهنگنامه نگریسته است و مدخل‌ های زندگی ‌نامه‌ در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک را با چهار دایره‌ المعارف کتاب جهان، دایره ‌المعارف کودکان بریتانیکا، دایره‌ المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان و دایره‌ المعارف  پیوسته کودکان بریتانیکا مورد بررسی و مقایسه  قرار داده است. هدف پژوهش، ارزیابی تطبیقی دایره‌المعارف‌ های مورد مطالعه بر اساس متغیر های پژوهش (اعتبار، روزآمدی، تعداد مدخل، انواع زندگی‌نامه، ساختار، نگارش و تصاویر) و تعیین نقاط قوت و ضعف و اشتراک و افتراق آنها بوده است. برای انجام آن از دو روش مطالعه تطبیقی و تحلیل‌ محتوا استفاده شده است. با توجه به این که هدف پژوهش شناسایی وضعیت مدخل‌ های زندگی‌ نامه ‌ای دایره‌ المعارف ‌های کودکان و نوجوانان بوده است، برای انتخاب نمونه پژوهش، مدخل‌ های زندگی‌ نامه (فارسی و غیرفارسی) موجود در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک با دایره ‌المعارف‌ های مشابه انگلیسی زبان حوزه کودکان و نوجوانان مقایسه شدند و مواردی که با هم تفاوت داشتند در طی پژوهش مشخص شدند. برای دستیابی به جامعه پژوهش، ابتدا مدخل‌ های زندگی‌ نامه‌ ای از فهرست موضوعی مدخل‌ های فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک مشخص شد. در مرحله بعد، برای اعمال متغیر انتخاب زندگی‌ نامه بر اساس ملیت، مدخل‌ ها از هم جدا و شمارش شدند و بر مبنای سرشماری مدخل‌ های زندگی ‌نامه ای در دایره ‌المعارف یاد شده تعداد آنها ۴۵۴ مدخل برآورد شد که پس از حذف موارد تکراری در بین دایره ‌المعارف‌‌ها، تعداد مدخل‌ های موجود مربوط به کشور های مختلف معین شد. بدین ترتیب مجموع  تعداد ۴۳۲ مدخل زندگی‌نامه از کشورهای مختلف به عنوان جامعه مورد شناسایی شد. بنابراین، جامعه آماری پژوهش علاوه بر فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک، چهار دایره‌ المعارف انگلیسی زبان یعنی دایره ‌المعارف کتاب جهان ، دایره ‌المعارف کودکان بریتانیکا، دایره‌ المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا و دایره ‌المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان را شامل می‌ شود. یکی از متغیرهایی که بدین منظور در نظرگرفته شد، تفکیک مدخل‌های جامعه آماری پژوهش بر اساس ملیت صاحب زندگی‌ نامه بود. بنابراین، انتخاب مدخل‌ های جامعه آماری بر اساس کشور ها، به منظور انتخاب و توزیع صحیح اعضای جامعه آماری در سطح جهان، صورت گرفت. در نتیجه استخراج عنوان مدخل ‌ها بر اساس محل تولد صاحب زندگی ‌نامه انجام شد و در نهایت جدول جامعه آماری و نمونه آماری بر اساس معیار ملیت تهیه شد. بر اساس جدول بدست آمده، نمونه آماری تعداد ۶۷  مدخل زندگی ‌نامه‌ای از (۴۰ کشور جهان) هر دایره‌ المعارف و در مجموع پنج دایره ‌المعارف برابر ۳۳۵ مدخل زندگی‌ نامه ‌ای مشترک بوده است که به صورت تصادفی طبقه‌ای و بر مبنای نسبت مدخل‌ ها از جامعه آماری پژوهش به تعداد ۴۳۲ مدخل زندگی‌نامه ‌ای انتخاب شده‌ اند. در این پژوهش ابزارگردآوری اطلاعات تطبیقی از مدخل‌ های زندگی‌ نامه‌ای دایره ‌المعارف‌ های مورد مطالعه، سیاهه‌ وارسی محقق ساخته ‌ای است که با مراجعه به کتابخانه‌ ها و راهنما های منابع مرجع و نیز بررسی عناصر اطلاعاتی موجود در منابع زندگی‌‌نامه‌ ای فارسی و غیر‌فارسی فراهم آمده و معیار های ارزیابی و عناصر اطلاعاتی به کار رفته در تدوین زندگی ‌نامه‌ها استخراج گردیده است.

شب فرهنگنامه کودکان ونوجوانان

شب فرهنگنامه کودکان ونوجوانان

نگاه اجمالی به این پژوهش حاکی از آن است که فرهنگنامه کودکان و نوجوانان نسبت به دایره‌المعارف‌ های مشابه انگلیسی زبان دارای مقاله ‌های  کامل‌ تر و جامع ‌تری است. دایره ‌المعارف‌های انگلیسی زبان به رغم قدمت تاریخی، توجه خاصی به پرسش‌ها و نیازهای مخاطبان بومی داشته ‌اند، عموما به زندگی‌ نامه بزرگان کشور محل انتشار پرداخته ‌اند، و توجه بیشتری نیز به گذشته تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی کشور محل انتشار نموده اند. اما فرهنگنامه کودکان و نوجوانان به رغم تأکید بر ایران، تنها محدود و مختص به ایران نبوده و نیاز کودکان و نوجوانان ایرانی، فارسی زبان، و مقیم خارج از کشور به اطلاعات جهانی را نیز از نظر دور نداشته است و به لحاظ جامعیت پوشش اطلاعاتی، به بقیه دایره المعارف ‌های مورد مطالعه برتری دارد. مدخل‌ های زندگی‌ نامه در فرهنگنامه دارای ساختاری قوی هستند. بررسی کمی مدخل ‌ها بیانگر این حقیقت است که فرهنگنامه بیشترین تعداد آثار نوشتاری را دارد. شیوۀ و سطح نگارش در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان، دایره ‌المعارف کودکان بریتانیکا و دایره‌المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا ساده و متناسب با گروه سنی مخاطبان است؛ در دایره‌المعارف کتاب جهان از ساده به دشوار متغیر است؛ و در دایره‌المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان دشوار است. از نظر تصاویر، فرهنگنامه کودکان و نوجوانان کیفیت و مزیت بهتر و مطلوب‌تری نسبت به بقیه دایره‌المعارف‌ها دارد و دایره‌المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا از نظر کیفیت مطلوب تصویر در رتبۀ دوم قرار دارد. دایره‌المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان و دایره ‌المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا در تعدادی از شاخص‌ ها دارای قوت و در تعدادی دارای ضعف بوده‌ اند، ولی دایره‌ المعارف کتاب جهان و به ویژه دایره ‌المعارف بریتانیکا با داشتن کاستی‌ های زیاد به لحاظ شاخص‌ های مورد مطالعه ضعیف ‌ترین وضعیت ممکن را داشته‌ اند. در یک داوری کلی، فرهنگنامه کودکان و نوجوانان بهترین وضعیت ممکن را هم به لحاظ فراوانی و کمیت حضور معیارها و هم به لحاظ کیفیت معیارهای مورد بررسی داشته است و بهره برداری از آن به کودکان و نوجوانان توصیه می ‌شود. در پایان سخنانی از زنده یاد دکتر عباس حری در باره فرهنگنامه را خدمتتان عرض می ‌کنم:

“آنچه نهال رو به رشد فرهنگنامه را آبیاری می ‌کند و می ‌پروراند نه یک سازمان و تشکیلات و ساختمان، که عشق است آنچه در پس همۀ این ظواهر قابل رؤیت نهاد فرهنگنامه نهفته است سراسر خود جوش، گذشت و ایثار است. عشقی که در فضای نهاد فرهنگنامه، همچون خود فرهنگنامه موج می‌زند، با هیچ شرط دیگری نه قابل مقایسه و نه قابل معاوضه و معامله است. عاشقانی که شب و روز تلاش می ‌کنند، هر یک گوشه‌ ای از کار را ‌می‌ گیرند، توش و توان ذهنی و فکری خود را خالصانه عرضه می‌ کنند و هر یک بیتی از این غزل زیبا را می‌ سرایند تا این دفتر شعر شکل بگیرد و عرضه شود اگر جز عشق می ‌بود، این مرکب در همان سال‌ های نخست از پای می‌ افتاد و در گل می ‌نشست، اما مرکب عشق فرو افتادنی نیست. در پایان، از آقای دهباشی از این که دقایقی را در اختیار من قرار دادند تشکر می کنم. از استاد ارجمند خانم نوش ‌آفرین انصاری و استاد گرامی خانم توران میرهادی و همکاران فرهنگنامه و شورای کتاب کودک ممنونم که در این پژوهش من را یاری کردند. از استاد ارجمند آقای دکتر محسن حاجی زین‌العابدینی که با راهنمایی‌‌ های ارزشمندشان من را در تدوین این پایان نامه راهنمایی کردند متشکرم.”

در دقایقی از این نشست، گزیده ای از سکانس های فیلم مستند (در حال ساخت) زندگینامۀ توران میرهادی، کاری ازرخشان بنی اعتماد و مجتبی میرطهماسب، در حضور کارگردان این اثر، به نمایش در آمد.

دیگر سخنران این مجلس، علیرضا میرفخرایی، از بخش چاپ و نشر و مدیریت و مشکلات اقتصادی این اثر عظیم، سخنانی را ارائه کرد:

“از جمع شدن دوستان پیرامون یک اندیشه و یک اثر و شخصیتی که در اینجا نشسته است، تشکر می کنم. تشکر می کنم از ششصد نفری که در طول سی و پنج سال در کنار خانم میرهادی به صورت داوطلبانه در کار تألیف این فرهنگنامه تا به امروز مشارکت داشتند و برخی برای یک کتاب و برخی برای شانزده کتاب همراه ایشان بودند. تشکر می کنم از حامیانی که در طول این سی و پنج سال نگذاشتند استقلال فرهنگنامه دچار خدشه شود. یادی می کنم از بزرگانی که در میان ما نیستند: مرحوم جهانشاهی و محمودی و شریف زاده و…. تشکر می کنم از آقای دهباشی که این فرصت را فراهم کردند که گفتگوی مستقیم و ارتباطی مستقیم میان همه فراهم شود. جا داشت سخنان خانم انصاری را بشنویم که حدود نیم قرن در کنار خانم میرهادی بودند. بعد از بازنشستگی خانم میرهادی در سال ۱۳۵۸ از آموزش و پرورش و هم زمانی این موضوع با درگذشت یار دیرین ایشان مرحوم مهندس محسن خمارلو، فرصتی پیدا شد تا اندیشه ای که سال های قبل در شورا شکل گرفته بود با وجود توران خانم که آخرین غم خود را به صورت کار بزرگی که فرهنگنامه بود، بدین گونه بیان دارد. در ابتدا کار ساده تر چیزی بود که در آن قدم نهادند و با اندوخته ای که ثمرۀ تلاش خودشان و مهندس خمارلو بود (این مبلغ در زمان خودش هم کم نبود) و فکر می کردند که این کار به سرانجام برسد، کار را آغاز کردند. هر چه جلوتر آمدند کار بزرگتر شد و اندوخته صرف کار تحقیقاتی و تجربی ای شد که تا آن زمان در ایران سابقه نداشت.

 علیرضا میرفخرایی

علیرضا میرفخرایی

توران خانم دو خط قرمز برای کار فرهنگنامه اشان تعیین کرد: اول اینکه وام دار هیچ بخشی نباشید تا بتوانید استقلال خود را حفظ کنید و دوم اینکه کیفیت را فدای سرعت نکنید. این خط مشق بعد از سی و هفت سال هنوز پابرجاست و همۀ گروه هایی که در این زمینه فعال هستند، برایشان این خط قرمزها اهمیت دارد و شاید هم عده ای بر این فواصل زمانی و انتشار و کندی پیشرفت کار انتقاد می کنند. به دلیل این خط قرمزهایی که برای فرهنگنامه تعیین شده، این فرهنگ نامه در نوع خود در دنیا بی نظیر است. به دلیل اینکه یک سازمان مردم نهادی به نام شورای کتاب کودک این اثر را آماده می کند. در همه جای دنیا ناشران بزرگ و یا دولت ها اینگونه کارها را انجام می دهند. بنابراین کار بزرگ دیگری که در این فرهنگنامه انجام شد، کاری بود که توسط نیروهای داوطلب به انجام رسید و هشتاد درصد کار توسط نیروهای داوطلبی انجام شد که بدون کوچکترین چشم داشتی این کار را پیش می برند و شاید ما بیست درصد هزینۀ یک فرهنگنامه مشابه بابت کارهای تشکیلاتی و اداری، پرداخت داریم. در سال های اولیه عده ای به عاقبت این فرهنگنامه با دید تردید نگاه می کردند و می گفتند که بیش از دو سه جلد دوام نخواهد آورد! اما امروز ما جلد شانزدهم را چاپ کردیم و جلد هفده و هجده در دست آماده سازی است.

عده ای گفتند بعد از نیامدن خانم میرهادی این کار متوقف خواهد شد. دوراندیشی ایشان باعث شد که از حدود هشت سال پیش که نیروی خود را رو به تحلیل می دیدند تمام کارهای زندگی حتی دیدن بچه هایشان را کنار گذاشتند و می گفتند که من امانتی را نزد خود دارم که باید به بدنۀ فرهنگنامه منتقل کنم. شاید حدود یک سال و نیم پیش بود که می گفتند که دیگر خیالم آسوده است و تجربیات خود را منتقل کرده ام. اصالت و صداقتی که در جوهرۀ این حرکت بود باعث شد که بعد از نیامدن خانم میرهادی در محیط کار که به دلایل توصیۀ پزشکی که رفت و آمد از پله برای ایشان ممنوع شد، تمام گروه هایی که در این سال ها عاشقانه این کار را انجام می دادند، این فعالیت را ادامه دادند و ادامه می دهند و در حال حاضر هم هر روز این محیط کوچک پر از افراد علاقه مندی است که مشغول کار هستند. مسائلی که پیش روی شورای کتب کودک و شورای مدیریت فرهنگنامه وشرکت تهیه و نشر فرهنگنامه قرار گرفت به دلیل نیازهای روزافزون جامعه در سرعت انتقال اطلاعات بود. بنابراین از چند سال پیش بر روی این موضوع کار شد و چند هدف مشخص برای آیندۀ کار خودمان تعیین کردیم: اول اتمام هشت جلد باقی مانده یا ویرایش، حداقل در هشت سال آینده که ما با بیست و چهار جلد بتوانیم فرهنگنامه را تا پایان حرف «ی» به پایان برسانیم که در این راه در سال گذشته با همراهی بزرگانی چون خانم گرگین و سر ویراستار دوم به نام خانم شهیدی بودیم و در تدارک سرویراستار سوم هستیم تا سرعت کار خود را افزایش دهیم. دوم: بازنویسی جلدهای یک تا چهارده بود که در حقیقت جلد یک در سال ۷۷ با اطلاعات سال ۶۵ چاپ شده بود. بنابراین امروزه یک گروهی مشغول این کار هستند تا بتوانیم در دوسال آینده چهارده جلد را که شامل ده هزار تصویر و چهار هزار صفحه نوشته می باشد با اطلاعات روز در اختیار مخاطبین قرار دهیم. هدف بعد، هدف ما که از چند سال پیش توصیه می شد که در داخل فرهنگنامه مدخل هایی به صورت مستقل وجود دارد و این ها به صورت کتابی مستقل به چاپ خواهد رسید. نمونۀ آزمایشی آن کتاب ادبیات کودکان و نوجوانان که کار خانم میرهادی است که با دست نوشته های مرحوم جهانشاهی وجود دراد چاپ شده است. رسیدن به این اهداف پیش زمینه های مالی خود را می طلبد. شرایط استاندارد کار. خوشبختانه در ایران دایره المعارف هایی هستند که با فضای استاندارد و با تجهیزات کامل و بودجه های قوی مشغول کار هستند. باز هم خوشحالیم که این دانشنامه ها کتاب فرهنگنامۀ کودک و نوجوان را به نام کتاب مرجع تأیید می کنند. کتاب مرجعی که در صد متر فضا در طبقۀ سوم که شاید حدود ده درصد فضای فیزیکی استاندارد باشد، کار می کنند. برخی روزها که به شورا تشریف بیاورید عده ای دنبال صندلی می گردند و وقتی صندلی پیدا می کنند جایی پیدا نمی شود! حدود دویست و پنجاه نفر داوطلبانه مشغول یاری رساندن به این مجموعه هستند. برای انجام این کار نیاز به فضای مناسب داریم. اگر این امکانات برایمان فراهم شود در زمان بندی مقرر که قول دادیم، می توانیم این کار را انجام دهیم. اگر هم انجام نشود به ناچار پیوسته آهسته، همانطور که تا به امروز ادامه دادیم، باز هم ادامه خواهیم داد. برآورد ما برای هزینه های یک سال در طول هشت سال آینده چیزی حدود نهصد میلیون تومان است که حداکثر ظرفیتی که توانستیم از گروه های حامی جذب کنیم، حدود چهارصد میلیون تومان است. دانشنامه های مشابه، مبلغی حدود دو میلیارد تومان هزینه دارند.

صحنه ای دیگر از شب فرهنگنامه کودکان و نوجوانان

صحنه ای دیگر از شب فرهنگنامه کودکان و نوجوانان

نقطه اتکای خانم میرهادی از ابتدا مردم و در این سی و پنج سال یاری رسان ما بودند. جامعۀ هنری ایران همیشه حامی فرهنگنامه بود. هر زمان دست یاری دراز کردیم، دستمان را به گرمی فشردند. یکی از بزرگترین اهداف توران خانم، رساندن این اثر با کم ترین بها به دست مخاطبین است. در جلدهای اول این سیاست پاسخگو بود اما روز به روز که تعدا جلدها و قیمت تمام شدۀ آن زیاد شد نتیجۀ آن، قدرت خرید پایین مردم شد. فکر نمی کنم در جایی در دنیا بیست و چهار جلد دانشنامه را با هدف ورود به منازل، منتشر کنند. این اثر بیشتر باید در کتابخانه ها و مدارس و دانشگاه ها و آموزش و پرورش باشد. از حدود صد و سی هزار مدرسۀ سراسر کشور شاید حدود سه هزار مدرسه مجهز به این دانشنامه باشد. آن هم توسط انجمن اولیاء و مربیان خریداری شده است. یکی از کارهایی که از سال گذشته آغاز کردیم و در واقع دنبالۀ کارهای خانم میرهادی بود و رساندن این اثر به دست مخاطبین است. طرح:”هر مدرسه یک فرهنگنامه”. در سال گذشته گروه حامیان فرهنگنامه و شورا اقدامات خود را به منظور تشویق افراد مختلف که دوستان حامی بخرند و به نام خود به مدارسی که دوست دارند یا اگر نمی توانند در اختیار شورا قرار دهند و به مکان های محروم اهدا بکنند. در سال گذشته چیزی حدود پانصد مدرسه را به این شکل به فرهنگنامۀ کودک و نوجوان مجهز نمودیم. از جمله مدارس طالقان که در این زمان نامه ای از حوزۀ علمیه طالقان دریافت کردیم و از نسخه های این فرهنگنامه درخواست داشتند. مدارس سیستان و بلوچستان و … تحت حمایت و پوشش قرار گرفت. از شما نیز خواهشمندیم این طرح را ادامه دهید. این دو هدف دارد: یکی رساندن این کتاب به دست مخاطب و دوم تقویت ساختار و زیر بنای فرهنگ نامه و شورای کتاب کودک برای ادامۀ کار. در پایان به صحبت خانم میرهادی اشاره می کنم: “فرهنگنامه داستان بی پایان است.” بسیاری سوار این قطار بودند و اکنون در میان ما نیستند.”

در لحظات پایانی این شب، توران میرهادی، اندکی با دوست داران خود سخن گفت:

” خدا را شکر می کنم که در این کشور با این سابقۀ فرهنگی این اجازه داده شد که من هم گوشۀ کوچکی از کار را با کمک دوستان و تمام کسانی که بچه های این سرزمین را دوست دارند، انجام دهم. حال از شما تشکر می کنم که تشریف آوردید و یک کار بزرگ فرهنگی را با حداقل امکانات توانستید، تجربه کنید. خانم انصاری اینجا هستند و از روز اول ما را هدایت کردند و قدم به قدم به ما یاد دادند که چگونه می شود صادقانه به این سرزمین خدمت کرد.”

توران میرهادی

توران میرهادی از همه تشکر کرد

سپس نوش آفرین انصاری، با اشاره به اینکه بزرگترین درس در محضر توران میرهادی کسب علم و دانش آموزی در تمام لحظات زندگی بوده است از برگزار کنندگان این شب و سردبیر مجلۀ بخار تشکر کرد.

نوش آفرین انصاری از تجربه همکاری با خانم میرهادی سخن گفت

نوش آفرین انصاری از تجربه همکاری با خانم میرهادی سخن گفت

در خاتمه کتابی به قلم اکبر نعمتی دربارۀ زندگی توران میرهادی با عنوان «با نیروی عشق» کاری از نشر نظر، به سه سخنران نوجوان جلسه توسط بنیانگذار شورای کتاب کودک، اهدا شد.

شبی با حبیب یغمایی موسس مجلۀ یغما.تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را / چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

شبی با حبیب یغمایی/ پریسا احدیان

و به اینگونه صحبت را به حافظ و سعدی می کشاندم. پدر من عاشق سعدی بود! یک عاشق متعصب! این صحبت ها باعث می شد که با هم بحث و جدلی بکنیم و ذهن او را از مرگ بیرون بیاورم و به زندگی بکشانم چون زندگی را بسیار دوست می داشت. درخت یغمایی ها به طور کلی ریشه در کویر دارد. مکان دورافتاده ای که شاید ایرانی از وجودش اطلاعی نداشته باشند. «خور بیابانک» زادگاه و مدفن «یغمای جندقی» شاعر بلند پایه و آزادۀ ایران و نیز زادگاه و مدفن «حبیب یغمایی» شاعر معاصر بود. یغمای جندقی ریشۀ محکم و اصیل و اصلی تمام یغمایی هاست. پدرمن مرد دانای روزگار، یک ایرانی وطن پرست. استاد مسلم شعر و ادب فارسی. نویسنده ای توانا و شاعری خوش طبع و گزیده گوی. کسی که بیشترین لحظۀ عمرش، قسمت اعظم حیاتش، با عشق فراوان به زبان و ادب فارسی، عشق به آموختن، یاد دادن، یاد گرفتن، خواندن و نوشتن و درکل عشق به ایران و ایرانی سپری شده است. بدون اغراق هفتاد و هشت سال از عمر هشتاد و سه ساله اش در کتاب و کتاب و کتاب گذشته است. مادرم هم شاخه ای از همین ریشه، از ریشۀ درخت یغماست. پدر او شادروان اسماعیل دوم، هنر سوم (معتمد دیوان) یکی از شاخه های اصلی درخت یغمای جندقی است. از پیوند ان درخت تناور و این میوۀ تنها، ما شاخه های جوان در تهران به دنیا پدید آمدیم و پا گرفتیم و تا حدودی بار. اینک یکی از این شاخه ها که من می باشم می خواهم در مود آن درخت تناور قلم بزنم. از زبان استاد سعیدی سیرجانی که از شاگردان پدرم بود خواندم که می نویسد:”ترکیب خوی روستایی و خشونت ذاتی نیای پدری حبیب با روح شاعری و ذوق ممتاز ادبی نیای مادری در وجود نوادۀ خویش گنجیده شده بود و آن هم چه گنجیدنی!”

افسانه یغمایی - خاطراتی از پدر

افسانه یغمایی – خاطراتی از پدر

من پدرم را چند سالی قبل از تأسیس مجلۀ یغما به یاد می آورم. در آن زمان چهل و دو سالی داشتند. خیلی زیبا و خوش قامت بود. از او سخت می ترسیدیم و حساب می بردیم. گاهی اوقات اوضاع منزل ما تغییر می کرد. جنب و جوشی بود و رفت و آمدی. آن وقت ما می فهمیدیم که آدم های بزرگی می خواهند بیایند.  مادر سبد به دست برای تهیۀ شرینی و میوۀ خیلی خوب به دروازه شمیران یا سرچشمه می رفت و سماور  و بشقاب های چینی از کمد بیرون می آمد و غروب که می شد شادروانان: علی اصغر حکمت، مطیع الدوله حجازی، ادیب السلطنه سمیعی، رشید یاسمی و خیلی های دیگر که یاد همگی شان گرامی باد، به منزل ما می آمدند. سالن پذیرایی نسبتا بزرگ منزل ما پر از رجال ادبی می شد. پدر من جوان ترین شاعر این جمع بود و شاید نام و آوازه اش هم کمتر. اما سال ها بود که آن شعر زیبا و فلسفی و ماندنی خود را سروده بود:

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را / چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

بود خوشبختی اندر سعی و دانش در جهان، اما / در ایران پیروی باید قضای آاسمانی را.

اشخاص دیگری هم به منزل ما می آمدند که از رفتار احترام آمیز بزرگترها می فهمیدم آدم های بزرگ و سرشناس هستند. یکبار پدرم آقای بسیار موقری را تا سر کوچه و تا دم درشکه ای که منتظر او بود، مشایعت کرد. او ملک الشعرای بهار بود.

چند سالی گذشت و پدر خانۀ پر از خاطره های خوش سپهدار را سی هزار تومان فروخت و ما به خانۀ آب سردار نقل مکان کردیم. سال ۱۳۲۵ بود. آب سردار محل تولد و زادگاه مجلۀ یغما است. کار بزرگ پدر حاصل عشق سرشاری بود که به ایران و زبان فارسی داشت. عشقی که تا پایان عمرش با او بود. معاشرت و مصاحبت با دوستان دانشمند هم حتما تأثیر داشت. پدر من به ایران و ذره ذرۀ خاک ایران عشق می ورزید. فرهنگ و زبان و سنت ها و آداب و رسوم و خلاصه تمام بندهایی که این مردم و این کشور را به هم پیوند می داد، برایش ستایش آمیز بود. به زادگاهش به همان دهکدۀ دور افتاده، به همان سرزمین داغ و پر شور در دل کویر علاقۀ وافری داشت.  در گفتار های معمولی اش همیشه از زندگی می نالید و در جواب احوالپرسی دیگران می گفت:

“حالم بد است، دارم می میرم. کاش مرگی ناگهانی برسد. ولی این ظاهرش بود. تمام وجودش سرشار از عشق بود و با عشق زیستن. خوشبختانه خود این موضوع را در اشعار و نوشته ها و مجله اش جاویدان ساخته است.

زادگاه مجلۀ یغما خانۀ خود ما بود. در یک اتاق کوچک. محلۀ آب سردار. این مجله نیاز به امکانات مالی و کارمند و مکان داشت. پدرم این نوزاد را سی و یک سال دست تنها و با جیب خالی عاشقانه به دوش می کشید و مادرم هم با صرفه جویی ها و سازگاری ها، با سکوت و صبوری، بار مجله را به نوعی به دوش می کشید اما چهره اش پشت پرده بود. در تهیۀ مقاله و بازخوانی، سرودن شعر و رفتن به چاپخانه کاری انجام نمی داد. اما در وجود او بسیار مؤثر بود. بدون اغراق شاید روزی ده بار جوابگوی پستچی دم در بود و روزی ده بار جوابگوی تلفن منزل، برای کارهای مجله. ما بچه ها هم متناسب با سن و سالمان کمک پدر  بودیم به کارکنان کوچک مجلۀ یغما شهرت یافتیم. برادرم پرویز که به دبیرستان می رفت وظیفه داشت پشت پاکت ها را به زبان انگلیسی بنویسد. من کلاس پنجم بودم و پشت پاکت هایی که به شهرستان ها فرستاده می شد می نوشتم. پیرایه خواهر خیلی کوچکترم پشت پاکت ها را تمبر می چسباند و احمد سه ساله تمبرها را جدا جدا می کرد تا او راحت تر این تمبرها را بچسباند. با چه دقتی که گنگره های تمبر خراب نشود! اسماعیل وظیفه داشت این مجله ها را در بقچه های بزرگ ببندد و از چهارراه آب سردار به پستخانه بفرستند. البته پدر من هیچگاه از ما کارکنان کوچک مجله که مفت و مجانی کار می کردیم و حتی از مادرم تشکر و سپاسی نکرد نه در مجله یاد خیری کرد و نه به زبان! پسر عموهای من هم در مجله کمک حال ما بودند. آقای سید علی و سید جواد آل داوود و آقای امین و ….

حبیب یغمایی و همسرش

حبیب یغمایی و همسرش

در سال های آخر مجله هم پرویز برادرم مدیر داخلی مجله بود. شب ها فرم های مجله را از چاپخانه می آوردند. من و پرویز باید متن را می خواندیم و پدرم با اصل مطلب مطابقت می داد. وای به وقتی که ویرگولی یا تشدیدی از چشم ما می افتاد و یا کلمه ای را غلط می گفتیم! آنوقت داد پدرم بلند می شد! این سختگیری ها باعث شد که ما به ادبیات فارسی علاقه مند شویم و متأسفانه معلم شویم و متأسفانه معلم های خوب و دلسوزی شویم. جارو و نظافت مجله هم به عهدۀ من بود! من کی درس می خواندم؟! نمی دانم! اصلا پدر من نمی دانست ما کلاس چند هستیم!  او پیوسته سرگرم نوشتن بود. به هر صورت در فاصلۀ ده سالی که مجله در خانۀ مسکونی ما منتشر می شد چه بزرگانی پا به دفتر مجلۀ ما گذاشتند و به چه بزرگانی سلام کردم! اشخاص ارزشمندی با من دست دادند! آیا این ها خواب بود یا در بیداری اتفاق افتاده بود؟! کاش می توانستم خاطرات دیدرا ها را مثل تابلوی نقاشی قاب کنم و به دیوار اتاقم بکویم هر چند دلم سرشار از این خاطرات زیباست. بعد از ده سال که پدرم دفتر مجله را تغییر داد ما برای دیدار پدر به دفتر مجله اش می رفتیم. دیگر از یغما سخن نمی گویم اما از اساتیدی نام می برم که در آن دوران با پدر بودند. استاد باستانی پاریزی، من خیلی کوچک بودم که ایشان از کرمان به مجله می آمدند و با شعر: ” یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت” به خان یغما نشست و تا آخر عمر یغما، با پدر همکاری داشت. دیگر استاد گرامی دکتر اسلامی ندوشن بودند و شاعر وارسته پژمان بختیاری که خیلی به من لطف داشتند و من را به شاعری تشویق  می کردند. دکتر حمیدی شیرازی از دوستان دیگر پدر که مجله ای به اسم کهشکشان داشتند. فریدون توللی هم اشعارش صفحه آرای مجلۀ یغما بود. مجلۀ یغما با بیشتر روزنامه و مجلات مبادله می شد. همیشه خانۀ ما پر از شعر و سخن و مجله و کتاب و تغذیۀ معنوی ما پر بار بود. بخث و گفتگوی ما در ور د نادرپور و اخوان و شاملو و ابتهاج می گذشت و اندیشه های سیاسی ما هم از همین طریق شکل گرفت. پدر من از ایران و کودکان ایران هم غافل نبود. اشعار «پیشی پیشی مامانم» و … در کتاب های کودکانه ما چاپ شد  و روباه و زاغ از اشعاری که هیچگاه کهنه نمی شود. پدر من به خور علاقه داشت. هر سال نوروز سعی می کرد به خور و بیابانک برود. چند سال پیش به خور رفتم و زارعی از من پرسید چه کسی هستی و وقتی فهمید رحمتی بر پدرم فرستاد و گفت که پدرت وقتی در نورزو به اینجا می آمد یک سال عید نوروز به دیدنش رفتم و کاسۀ کوچکی هم جلویش و پر از سکه های دو زاری نو بود. هر کسی به سراغش می آمد یک دو ز اری به او عیدی می داد. من به زبان خوری سلام گفتم و دست در کاسه کرد و یک مشت سکه داد و گفت که به خاطر است که تو با زبان خوری با من سخن گفتی.”

فرزند حبیب یغمایی، در پایان سخنانش، شعری از سروده های خود را تقدیم پدرش نمود:

شب شد و اندیشه ام بیدار شد / روحم از اندیشه ها سرشار شد

مرغ فکرم می پرد تا خور باز /  می رود در شوره زاری دور باز

می رود آنجا که نخلستان پیر /  سر نهاده بر سر و دوش کویر

وان کویر مهربان بیکران / مهربان تر از تمام مادران

مهر می ورزد زجان فرزند را /  نخل زیبا قامت دلبند را

آسمان با خوشه ها ی اختران / سایه گستره به دشت بی ران

شب دراز است و ره اندیشه باز / می رود اندیشه ام راهی دراز

خور آن شب های تند بی شکیب / خور آن خاک گرانبار حبیب

خور آن شب های سرد غم پذیر / حزن نخلستان و اندوه کویر

ای پدر از مرگ تو افروختم / سوختم از داغ مرگت سوختم

باورم ناید که دیگر نیستی / آری! آری!  جاودانه زیستی

شب و شد و اندیشه ام بیدار شد / روحم از اندیشه ها سرشار شد

مرغ فکرم می پرد تا خور باز / می رود در شوره زاری دور باز

می رود آشفته دل آشفته سر/ بر سر خاک گرانبار پدر

این منم بر تربت پاک پدر / خاک ریزم بر سر از خاک پدر

آه! ای خاک مقدس هوش دار / با تو هستم این سخن ها گوش دار

سال های پیش در این شوره زار / کودکی فرخ نژاد و هوشیار

زاده شد در خاندان منتخب /  خاندانی عالم و نیکو نسب

کودکی اما به دانش مرد پیر /  در کمال و معرفت گرد و دلیر

فکر او گسترده چون دامان تو /  جان او بخشنده تر از جان تو

حال هم دامان تو شد جای او /  جای آرام وی و مأوای او

خاک غم، فرزند خود را پاس دار / پور دانشمند خود را پاس دار

این ابر مرد سخندان حکیم / فاضل و فرزانه و فهل و فهیم

شاعر نام آوری دانشوری /  در سخن سازی امامی رهبری

با فروغی، سال ها همکاری اش / با بزرگران ادب همیاری اش

حاصلی پر ارزش و ارزنده داشت / تا ابد نام و را پاینده داشت

آه! ای خاک مقدس! آفرین / آفرین ای مام اقدس آفرین

کین چنین گنجی به دل کردی نهان / جاودانی تا بگردد این جهان

قلب تو منزلگه مردی بزرگ / قلب من آکنده از دردی بزرگ

ای پدر از مرگ تو افروختم / سوختم از داغ مرگت سوختم

باورم ناید که دیگر نیستی /  آری!آری! جاودانه زیستی”

در بخشی دیگر علی دهباشی پیام دکتر محمد اسلامی ندوشن را برای حاضرین قرائت کرد:

” خدمات فرهنگی حبیب یغمایی شایسته تجلیل است و من خوشحالم که مجلسی به یاد او ترتیب داده شده است. من در سال ۱۳۲۸ با یغمایی آشنا شدم. شعری با نام “غروب” که به صادق هدایت تقدیم کرده بودم به او سپردم و در “یغما” چاپ شد. این نخستین اثر من بود که در “یغما” انتشار می‌یافت. بعد از آن، مدتی برای ادامه تحصیل به خارج رفتم. ارتباط منظم من با “یغما” در سال ۱۳۳۷ از سر گرفته شد و تا پایان کار یغما ادامه داشت. در آن دوران، هفته‌ای یک بار در دفتر یغما جمع می‌شدیم. در آن جمع، ایرج افشار، باستانی پاریزی، محمد محیط طباطبایی، احمد راد، عباس شوقی و… حاضر بودند. علاوه بر آن گهگاه افراد دیگری از میان شاعران و نویسندگان هم حاضر می‌شدند. مجله یغما از آغاز، به ادب قدیم فارسی توجه ویژه‌ای داشت. این طور هم نبود که فقط به گذشته توجه کند، به ادب قدیم ایران گرایش داشت اما از دنیای روز هم غافل نبود. من مقالات متعددی در یغما انتشار دادم و از این بابت خود را مدیون یغمایی می‌دانم. در آن دوران مجله یغما خیلی ساده اداره می‌شد. با این وجود نتیجه کارش بیش از حد انتظار بود و بیشترین نشان از فکر ایرانی در آن مجله جلوه می‌کرد. یغمایی انسان نکته‌سنج، شوخ‌طبع و دقیقی بود. مجله‌اش بزرگترین معشوق او بود و با کوشش زیادی آن را منتشر می‌کرد. از ادب قدیم ایران اطلاعات وسیعی داشت. با برخی رجال هم معاشرت داشت و از آن نشست و برخاست‌ها خاطرات شیرینی تعریف می‌کرد. قانع بود و زندگی ساده‌ای داشت. در بین بزرگان ایران، به فردوسی و سعدی علاقه بیشتری داشت. روحیات یغمایی باب طبع هیأت حاکمه نبود و به همین سبب، در سراسر عمر جز زمان کوتاهی که رئیس فرهنگ کرمان شد از سیاست و کارهای اجرایی برکنار ماند. با تاریخ و ادب ایران پیوند داشت و به پختگی رسیده بود. تنعم‌های معنوی نزد او گرامی‌تر بود و به مقام‌های دولتی چشم نداشت. یغمایی مردم و کشورش را بسیار دوست داشت.”

دکتر محمداسلامی ندوشن ( در شب محمد حعفر محجوب) عکس از متین خاکپور

دکتر محمداسلامی ندوشن ( در شب محمد حعفر محجوب) عکس از متین خاکپور

دکتر امیر بانو کریمی، به خاطرات دوران آشنایی پدر خود با حبیب یغمایی اشاره داشت و شعری از امیری فیروزکوهی، پدر خویش، در وصف حبیب یغمایی را،  برای حاضرین خواند:

“از آقای دهباشی متشکریم که چنین جلساتی را برگزار می کنند بخصوص برای مظلومانی که سال ها فراموش شده اند. از مرگ استاد حبیب یغمایی سال ها می گذرد و مجله ای با این عظمت و وسعت و زیبایی و پیراستگی ایشان سال ها ترتیب داده اند و امروز که تولید علم شده است و مجلات گوناگون چاپ می شود به جز مجلۀ بخارا که جای خود دارد و همان روش را پیش گرفته است  تنها مجله ای که این سنت را حفظ کرده و جای خود ایستاده است مجلۀ بخارا است وگرنه مجلاتی که دانشگاه ها چاپ می کنند و مجلات پژوهشی و دانشگاهی و همه، دلخوش هستند که تولید علم شده است، که در واقع  به جز ظاهرچیز دیگری ندارند  این امر نشان می دهد که هوز مجلۀ یغما و سخن و … چقدر قابل استفاده است. چون عده ای که واقعا مقاله نویس بودند و اهل علم در آنجا به ذوق و سلیقۀ خودشان یا شعر می نوشتند و … و کسی آن ها را وادار نمی کرد که برای گرفتن فلان رتبه یک چنین کارهایی را انجام دهند. دوست داشتم بیایم و شعری را که پدرم برای استاد یغمایی سروده است را بخوانم. پدرم از عاشقان یغمایی بود. این دو از قدیم با هم بودند و آن زمان که استاد یغمایی مشغول مجله بودند کمتر ولی بعد از انقلاب خیلی بیشتر با هم مأنوس بودند. چون استاد  و پدرم هر دو در یکسال مرحوم شدند. استاد یغمایی اردیبهشت ماه و پدرم در ماه مهر  و این شعر را وقتی سرودند که ایشان زنده بودند:

دکتر امیربانو امیری از دوستی پدرش با حبیب یغمایی گفت

دکتر امیربانو کریمیاز دوستی پدرش با حبیب یغمایی گفت

محبوب من ای حبیب یغمایی/ ای  حب  توام  عیار  دانایی

قدر  تو  به  شعر، نسر افلاکی / صدر تو به قدر، صدر شعرایی

طبع  تو  به  سلم، طبع اجدادی / خلق تو به حلم،خلق آبایی

شیوای سخنوران به استادی / استاد سخنوری به شیوایی

هم نثر تو را نثارِ بی چونی / هم نظم تورا نظامِ یکتایی

فضلت بری از فضول خودبینی/  شعرت تهی از غرور غرّایی

شعر از سخنت کلام برهانی / حرف از دهنت کمالِ گویایی

بالله که یگانه شاعری بالله / کز دعوی برتری مبرّایی

زان از همه برتری که در هر فن / نه اهل ریا نه مرد دعوایی

در فضل نه خودنما نه خودخواهی / در شعر نه خودستا نه خودرایی

از هر زغنی به ادعا کمتر / هر چند که طوطی شکرخایین

دعوی نکنی که عین برهانی / برهان چه کنی که مشک بویایی

مقدار کمال بس سخن سنجی / معیار جمال بس، دل آرایی

هر صفحه از صحایف یغمات / از جود تو صفحه ای است معمایی

نیک و بد و قول و فعل آبا را / آیینۀ تابناک ابنایی

یغماگر خوان دانشی زان روی / در داده صلا به خوان یغمایی

گر لؤلؤ تر دهی و گر گیری / شاید که چنین کنی که دریایی

در سادگی و خضوع و همواری/ همواره به یک طریق و یک رایی

عیبت بود جز اینکه با دنیا / آمیخته چون شرور دنیایی

گه بر سر گفت و گوی اسعاری / گه در پی جست و جوی اشیایی

با اینکه نمی رسی مطلوبی / اما دمی از طلب نیاسایی

پیری ولی از در جوان طبعی / برناید با تو کس به برنایی

بعد هفتاد و قرب هشتادت / بعد تقوی و قرب شیدایی

از نفس تو کان نفیسه ای عرشی است / در گردش اسمان مینایی

یک موی نکاست غیر هشیاری / یک خوی نخاست جز شکیبایی

می نوشی و با سپیده آغوشی / در جوشی و تن به ساق و بر، سایی

با دلبرکی جوانکی،  شوخی / گیری کم شرم و شوخی افزایی

جامی ز مهی به شیوه بستانی / نقلی ز لبی به بوسه بربایی

چون فسق به طبع شاعران ذاتی است / تو اشعری و به  افسقی شایی

شیخ منی ارنه جفت ابلیسی / پیر منی ارنه پیر صنعایی

چون بنده که فاسق است و محروم است / محروم نمانی ارچه دانایی

این ها همه طیبت است و طیبت را / جز از در دوستی نگرایی

زان طینت طیّب از صفا نشگفت / زین طیبت اگر به من ببخشایی

در فسق تو را کمینه شاگردم / در شعر مرا مهینه استایی

از حبّ تو خاست طیبتم از دل / کز طیب سخن حبیب دل هایی

خواهم به دعا که همچنان برجای / با پای طلب به دست حق پایی”

در ادامۀ جلسه، سید علی آل داود به دوران چاپ و نشر و فراز و فرودهای مجلۀ «یغما» پرداخت:

“حبیب یغمائی از همان روزگار نوجوانی و هنگامی که در دامغان به تحصیل اشتغال داشت به مطبوعات و نشریات منتشره آن وقت ها عشقی واقر داشت. همکاری او با نشریه ی سیاسی طوفان به مدیریت فرخی یزدی و مجله ی ارغوان که به مدیریت مرحوم حسن وحید دستگردی در تهران انتشار می یافت از همان اوقات تحصیل شروع شد. چون در سال هزار و سیصدشمسی به تهران آمد و تحصیل در دارالمعلمین عالی را آغاز کرد بلافاصله در صدد کسب امتیاز مجله ای تحت عنوان «یغما» برآمد. این امتیاز همان زمان به نام او صادر شد اما بیست و هفت سال انتظار کشید تا توانست مجله ی یغما را در سال هزار و سیصد وبیست وهفت تأسیس نماید. مجله ی یغما نشریه ای بود ادبی، علمی و فنی، اما محور اصلی مندرجات آن پژوهش ها و مطالعات ایرانی است. در مقایسه با نشریه سخن که چند سالی زود تر از یغما شروع به انتشار کرده بود و آن سال ها به سبب اقامت دکتر خانلری در اروپا انتشار آن متوقف مانده بود، یغما با گروهی از همکاران زبده که همگی در شمار سرآمدان فرهنگ و سیاست در ایران بودند آغاز به کار کرد. از همان سال اول مجله همکارانی چون سید حسن تقی زاده، علامه محمّد قزوینی، جلال الدین همائی، بدیع الزمان فروزانفر، یافت و جز آن یغمائی آثار منحصربه فردی از نام آورانی چون محمّد علی فروغی داشت که تا کنون در جایی چاپ نشده بود و یغمائی به تدریج آن ها را منتشر می کرد. یکی از همکاران ثابت و دائمی او استاد مجتبی مینوی بود که در دو سه سال اول مجله در لندن به سر می برد و تقریباً در چند سال اول در همه ی شماره ها مقالاتی از او به چاپ می رسید. دکتر باستانی پاریزی، استاد ایرج افشار و چند تن دیگر نخستین مقالات مهم خود را در یغما به چاپ رسانده اند، همکارانی که تا روزهای آخر انتشار یغما به همکاری با این نشریه ادامه داده و وفادار باقی ماندند. مجله ی یغما هرچند از حیث گرایش ادبی، سبکی کهنه گرا داشت اما نسبت به ادبیات معاصر و سروده های نوگرایان هم بی تفاوت نبود، چنان که در همان سال های نخستینی انتشار سروده هایی از هوشنگ ابتهاج، فریدون مشیری و فریدون توللی در آن به چاپ رسیده است. البته سلیقه ی اصلی یغمائی در چاپ اشعار، درج سروده ها به سبک کهن فارسی است. از این مجله به محل درج اشعار و سروده های کسانی چون: امیری فیروزکوهی، پژمان بختیاری، دکتر نصرت الله کاسمی، باستانی پاریزی، یدالله بهزاد کرمانشاهی و چند تن دیگر اختصاص یافته بود.  از دکتر محمّد حسین شهریار نیز در سال های اول و دو سه سال آخر مجله اشعار و قطعاتی به چاپ رسیده است. یغمائی در تشخیص شعر خوب از بد، ذوقی منحصر داشت؛ از این رو برخی کسانی از شعرای ناشناس که برای نخستین بار سروده های خود را در یغما به چاپ رسانده اند بعدها در شمار شاعران برجسته ی شعر معاصر درآمده اند. آخرین شماره ی یغما در اسفند ماه یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت انتشار یافت و پس از آن به رغم اصرار برخی نزدیکان و اساتید همکار یغمائی، او تن به ادامه ی انتشار مجله نداد. لیکن مجله از فروردین هزار و سیصد و بیست و هفت تا اسفند هزار وسیصد و پنجاه و هفت به مدت سی و یک سال به طور کامل انتشار یافته و این امر در بین مطبوعات ایران به کلی بی سابقه بوده است.”

سید علی آل داود گزارشی مفصل از انتشار مجله یغما داد

سید علی آل داود گزارشی مفصل از انتشار مجله یغما داد

در بخشی دیگر از این نشست، سردبیر مجلۀ بخارا،  به بخش هایی از خاطرات حبیب یغمایی در توصیف صادق هدایت، اشاره کرد:

«اکنون که نامی از صادق هدایت برده شد شاید مناسب افتد درباره این نویسنده نامدار اطلاعات و عقایدی که دارم بگویم. این وقایع مربوط است به سال ۱۳۰۸ شمسی یا اندکی پس و پیش. در آن زمان کافه‌ای بود در لاله‌زار مرسوم به «رز نوار» من معلم بودم. مینوی روزی مرا بدان کافه دعوت کرد و رفتم.

او و صادق هدایت و بزرگ علوی و مسعود فرزاد که دوره نظام وظیفه را می‌گذراند با هم نشسته بودند و از هر در گفتگو می‌کردند و می‌نوشتند. من هم مستمع و صاحب نظر بودم. وقتی که برخاستم بیرون شوم متحیر بودم که حساب کافه‌چی را بپردازم. یا مینوی یا دیگری خواهد پرداخت. مینوی فرمود حساب خودت را بپرداز چون رسم ما این است که هر کس بهای آنچه را خواسته است خود بپردازد. از این رسم و قاعده چندان خشنود شدم و تعلیم یافتم که هنوز هم گاهی این روش را به کار می‌بندم. چون نوعی آزادی و ادب مصاحبت بود همه روز بدان مجلس می‌رفتم و اندک‌اندک من بدان دوستان خوی گرفتم و آنان به من. البته در شمار آنان نبودم. چون جوانانی بودند بی‌بند و بار و من مذهبی تا حدی بودم.

نه در مسجـد دهـنـدم ره که رنـدی

نه در میخـانـه کـاین خمّـار خـام است

شد و آمد من در این مجمع دوام یافت. وقتی هم که مینوی به لندن رفت و محل دوستان از کافه لاله‌زار به کافه خیابان اسلامبول تغییر کرد و افراد دیگر هم با هدایت محشور شدند من به پاس دوستی غالباً هدایت را زیارت می‌کردم و یکی دو بار هم به خانه‌اش رفتم که قسمتی و اتاقی جدا از خانه پدرش بود.

هدایت در آن ایام بیست و چند سال بیش نداشت. جوانی بود لطیف اندام، خوش طبعی، شیرین زبان، شوخ، با ذوق، در ادبیات فرانسه استاد و آگاه (چون من در محضر ادبای ربعه گاهی مجلات فرانسه را در خدمت او می‌خواندم)، بسیار نجیب و اصیل، و بیرون از حدّ منیع‌الطبع. اما داستان‌ها و نوول‌های او را نمی‌پسندیدم و به خوش می‌گفتم. جز داستان «داش‌آکل» که به راستی در ادبیات ایران بی‌نظیر است و به خود او هم همین حقیقت را گفتم.

خلقیات صادق هدایت از نگاه حبیب یغمایی

خلقیات صادق هدایت از نگاه حبیب یغمایی

صادق هدایت و داستان با نتیجه!

روزی به او گفتم داستان‌هایی که می‌نویسی نتایج اخلاقی ندارد و خواننده را راهنمایی نمی‌کند. قطعه کاغذی برگرفت و حکایتی به این مضمون نوشت:

«مادر شوهری با عروس خود بدرفتاری می‌کرد… روزی پیرزن برای پختن نان بر سر تنور بود. عروس مادرشوهر را بلند کرد و در تنور افکند. این حکایت به ما تعلیم می‌دهد که هیچ وقت عروس و مادرشوهر را نباید تنها در خانه گذاشت.»

ساده و‌ آسان نوشت و پیش من افکند و گفت این هم داستان با نتیجه!

کتاب «بوف کور» را که در هندوستان نوشته بود پیش از بازگشتش، وزارت فرهنگ به من سپرد که اظهارنظر کنم. مکرر خواندم و نفهمیدم. اکنون نیز اقرار می‌کنم که نمی‌فهمم، کتابی که به زبان فرانسه ترجمه کرده‌اند و اهمیت بسیار دارد. امان از بی‌ذوقی و بی‌استعدادی و نادانی!

سپس علی دهباشی، پیام دکتر ناصرالدین پروین را از ژنو خواند:

“سینه گاه ایران زمین، فراخنایی کویریست که در نخستین نگاه به آه حسرت می ماند؛ اما، راستی را، با همه ی خاموشی و آرامش باشکوهش، تپنده دلیست پیوسته به رگهای پرجوشِ انبوه هنروران و فرهنگمداران باشنده ی آن پهنه. آری! بر کرانه ی دشتِ سوزان کویر، واحه هاییست دلپذیر با زنان و مردانی سختکوش و هوشمند که همه ی رمز و رازهای برجایی سرزمین کهن ما را با خود دارند و نگاهبان فّر و هنگِ سرزمین ایرج و هوشنگ اند. از آن گروه است خاندانهای فرهنگمدار یغمایی و آل داود و نامدارتر آنها، حبیب یغمایی که سخنور بود و پژوهشگر و مجله نگار. کاش، چنان که استادِ هوشمندی در همایش نکوداشت خاندان ملک الشعرای بهار فرمود؛ در باره ی این خاندان بزرگ و دلبسته و آفرینشگر و همچنین خاندانهای مشابه، پژوهشهای شایسته ارایه شود. به هر رو، از پرباری کارهای آن نامدار وابسته بدان گونه خاندان هاست که سخن می رانیم. شاعر دانشمند کرانه ی کویر، از کارها که کرد، انتشار مجله ای با نام نیای مادری اش یغمای جندقی بود. مجله ای با این ویژگی ها:

ددکتر ناصرالدین پروین ـ عکس از متین خاکپورکتر ناصرالدین پروین ـ عکس از متین خاکپور

– سی و یک سال انتشارِ پیگیر و از این نظر در میان پیآیندهای مستقل فارسی زبان بی نظیر؛

– بیست و سه هزار و هشتصد و هشت صفحه ی پربار درباره ی فرهنگ این دیار؛

– آگنده از گفتار و نوشتارِ انبوهی از دانشوران ایران و افغانستان و فرارود؛ به ویژه معاصران آنان.

در جوانی، حبیب یغمایی به آموزگاری در دامغان و شاهرود می پرداخت و همان جا، نخستین فعالیت روزنامه نگاری خود را عرضه کرد: خبرنگار روزنامه ی رعد شد که سید ضیاء الدین طباطبایی در تهران انتشار می داد و نبضِ فکر باسوادان روزنامه خوان را در دست داشت. آنگاه، چون به پایتخت کوچید، به همکاری نزدیک با فرخی یزدی در نشر روزنامه ی پرجوش و خروش طوفان روزانه و طوفان ادبی پرداخت.  سپس، سروده ها و ریخته ی خامه ی خود را به روزنامه ها و مجله های دیگران می داد؛ تا آن که در نخستین سالهای پس از شهریور ۱۳۲۰ به فکر روزنامه نگاری مستقل افتاد. یغمایی روزنامه ی یغما را انتشار داد؛ اما به سبب گرفتاریهای شغلی و به ویژه سرپرستی نامۀ فرهنگستان و آموزش و پرورش که نشریه هایی دولتی بودند و برای آن که امتیاز لغو نشود، آن  را اغلب در اختیار روزنامه های توقیف شده می نهاد. از این رو، در آن سالهای پر تب و تاب و تعرض و عتاب، گاه کار روزنامه ی یغما به توقیف می کشید و سرانجام به سال ۱۳۲۵ خاموش شد. شاید این جا بود که یغمایی نشر مجله یی فرهنگی را مُرجّح پنداشت و شایسته ی ذوق و دانش خود انگاشت. پس، امتیاز تازه یی با همان نام برای مجله یی ماهانه گرفت و نخستین شماره اش را در فروردین ۱۳۲۷ با مقاله یی آغازید که در آن آمده است:photo_2016-05-12_08-58-18

 

منظور اصلی و کمال مطلوب ما در ایجاد و انتشار این مجله، نمایاندن و شناساندن و بازگفتن و باز نوشتن آثار و گفتار بزرگان و هنرمندان سرزمین وسیعی است که اکنون هستۀ مرکزی آن به نام «ایران» خوانده می شود. خدمتگزاری به کشور راهها دارد که یکی [از آنها] پراگندن و تلقین  و تکرار آثار پیشینیان در مدرسه و جامعه است. ما اگر از بی استعدادی بر این نوع ذخایر چیزی نتوانیم بیفزاییم، چندان عیب نیست؛ اما اگر از روی جهل و غفلت در نگاهبانی تسامح ورزیم، جای تعنت و سرزنش است. […] آثار ادبی گویندگان امروزی را نیز با احتیاط درج می کنیم[…]. چون خواه و ناخواه انتساب ما بیش از هرچیز به فرهنگ است، به حکم عقیده و علاقه، تا آن جا که چشم و فکر کارگر است، سیر  فرهنگ را می پاییم و پیشآمدها و پیشرفتها را باز می نماییم. حبیب یغمایی به این نکته ها و نظرهای دیگری که در آن سرمقاله بیان داشته، وفادار ماند و اگرچه هرگز نوآوریهای فرهنگی و ادبی را برنتافت و خود بدان بی اعتنایی اعتراف می کرد؛ مجله اش آیینه ی بخش مهمی از تولید فرهنگی فارسی زبانان جهان بود. می افزایم که با وجود اقبال دوستداران آن بخش مهم و اصلی، بارها و از جمله  در آخرین شماره، از بی فرهنگی حق ناشناسان گلایه ها کرد و زیانهای مالی و معنوی خود را برشمرد. در سالهای بسیاری، مجله ی یغما از خانه ی صاحب امتیاز اداره می شد و کارها، اغلب با یاری بستگان و فرزندان همو سرو سامان می یافت. نکته ی مهمتر این که آن محل، «پاتوق» سخنوران و دانشوران نیز بود. این چنین انجمنهای بی نامی که در جایگاه اداری نشریه های فرهنگی شکل می گرفتند؛ عرصه ی گفتارها و رفتارها و موجد نوشتارها و ارایه ی راهکارها بوده اند و می شاید که به گونه ی مستقل در باره ی هر یک از آنها پژوهش شود. از جمله، می دانیم که مجتبی مینوی همدرس پیشین و دوست دیرین یغمایی، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، جعفر شهیدی، محمد محیط طباطبایی، محمد فرزان، محمدعلی اسلامی نُدوشن، عبدالحسین زرین کوب و ایرج افشار، به تقریب از هموارگان انجمن بی نام یغما بودند و این بزرگوار آخری که در واقع مجله ی آینده را پس از خاموشی یغما و همانندش  از نظر مأموریت و ارایه، به جای آن انتشار داد؛ همان روش را در گردآوردن اهل قلم پی گرفت. در باره ی روانشاد حبیب یغمایی و مجله ی پربار و ماندنی یغما، سخنان بسیار گفته و نوشته و حتا کتابهای مستقل تدوین یافته است. مجلس حاضر نیز که به همت آقای دهباشی و یاورانش برگزار شده شاهد سخنان تازه یی در این باب خواهد بود. بنا براین، سخن من تنها از سر ارادت به آن بزرگوار است که دو بار در محضر روانشاد امیری فیروزکوهی در مشهد و تهران سرفرازی دیدارش را داشته ام؛ نیز، به پاس خاندانهای فرهنگمدار یغمایی و آل داود و از آن رو که مجله ی یغما را با همه ی محافظه کاریها که داشت دوست می داشتم و دارم. «دارم»، زیرا افزون بر توجه به پیآیندنگاری فارسی، خوشبختانه مجموعه های یغما در دسترس همگان هست و حتا کانونهای دانشگاهی ایرانشناسان انیرانی هم آن مجموعه های گرانبها را در اختیار دارند. این توجه، خود از دلیلهای اهمیت ادبی و پژوهشی یغماتواند بود که در دوره ی انتشار، تکاپوی بزرگترین گروه از اهل ادب و تاریخ را بازتاب می داده است. ۳۶۶ شماره ی مجله ی یغما، می شاید و می باید وسیله ی پژوهشهای متعدد و غنی باشد. نه تنها مقاله های پربار پژوهشی و سروده های شاعران معاصر، بلکه نکته ها و اشاره ها و اخوانیات بسیاری که در این مجله ی گرانقدر به چاپ رسیده اند؛ آیینه ی اندیشه و نوشتار آن بخش عظیم از جامعه ی فرهنگی ایران و کشورهای پیرامون است. با این انتظار، یاد مرد دانشمند سختکوشی را گرامی می دارم که در خاندانی فرهنگمدار در گوشه یی از کویر با شکوه ما زاده شد و در کنار فعالیتها و کشش و کوششهای ارزنده ی دیگر، نشریه ی ارزنده و ماندنی یغما را،  به تقریب یک تنه و با توفیق تمام، سی و یک سال اداره کرد. روانش شاد و نامش جاودان باد.”

پس از آن علی دهباشی متنی را از زنده یاد ایرج افشار خواند که به توصیفی روشن و دقیق از این استاد برجسته می‎پرداخت:

” حبیب یغمایی مدیر مجله نام آور یغما شاعر گزیدهگوی و استاد سخن پارسی که در سرایی گلین در «خور» بیابانک به سال ۱۳۱۶ قمریزاده شده بود پس از هشتادوپنج سال زندگی پُربهره برای فرهنگ درخشان ایران، بامداد پگاه بیستوچهارم اردیبهشتماه ۱۳۶۳ در خانه کوچکی که در ماههای پایانی عمر در خیابان فخرآباد تهران خریده بود درگذشت و سه روز پس از آن پیکرش در آرامگاهی که از پانزده سال پیش برای خود در میان «خور» و «سلامآباد» بر پای ساخته و قبهای بر آن افراشته بود در خاک نهاده شد. خویشان و دوستان که با تابوت او بدانجا رفتند به یک مصراع از وصیت شاعرانه یغمایی که خواسته بود او را «در نمکزاری کجا از هر طرف فرسنگهاست» پنهان کنند، عمل کردند. شعر «وصیت» پُرمعنی، با صلابت و از شعرهای ماندگار در زبان فارسی است. آن را بخوانید و قصیده «مرگ» را هم. از این دو شعر است که تلقی یغمایی از پایان زندگی دریافته میشود. یغمایی همیشه از مرگ اظهار ترس میکرد. در عین حال مردی قویدل بود و از مضمون هایی که درباره مرگ دارد این احساس به دست می آید که مرگ را طبیعی می دانست و پذیرای آن بود. باری، یغمایی مُرد و در شوره زار خور در خاک رفت. سعیدی سیرجانی در همانجا سرود:

ما خسته دلان ز راه دور آمده ایم

از خطه ری به سوی خور آمده ایم

تا باز دهیم پیکر پاک حبیب

در موطن خود به خاک گور آمده ایم

در مهرماه ۱۳۲۳ که نخستین شماره دوره سوم مجله آینده انتشار یافت، پدرم گفت نسخه ای از آن را برای مبادله با مجله آموزش و پرورش به دفتر آن مجله ببرم. دفتر مجله آموزش و پرورش در اداره نگارش وزارت فرهنگ بود و مدیرش در آن روزگار حبیب یغمایی. روزی که مجله را به آنجا بردم یغمایی در دفتر مجله بود. دفتری بود آشفته و درهم و برهم. هر گوشهاش تلنباری از پرونده و کاغذهای غلطگیری و پاکت و بسته مجله دیده می شد. چندی پس از آن سال که قطعه بسیار مشهور و نکته آمیز:

به جستجوی ورق پاره نامه ای دیروز

چو روزهای دگر عمر خود هبا کردم

را از او خواندم، دریافتم که سراینده چنین شعری حتماً می بایست در چنان انبوهی و آشفتگی و میان کاغذ و پرونده و بسته و اوراق پراکنده درافتاده باشد. جوانب دیگر زندگی یغمایی هم آنقدر که من آشنایی پیدا کردم به همین ترتیب ها بود. باری، مردی تیره رنگ که همسن و سال پدرم می نمود، پشت میز نشسته بود. سیگار می کشید. خاکسترش بر یخه کتش ریخته بود. سلام کردم و ایستادم. گفت چه کار داری؟ گفتم یک شماره مجله آینده برای مبادله با مجله آموزش و پرورش آوردهام. گفت مگر مجله آینده درآمده؟ گفتم باید مجله را به خود آقای یغمایی که مدیر مجله است بدهم. گفت حبیب یغمایی منم. در ذهن خود هیبت بیشتری برای او قائل بودم. با دودلی مجله را به دستش دادم. تورقی کرد سرسری و گفت جناب دکتر به من نگفته بود که دوباره دست به کار میشود. بعد پرسید اسمت چیست و چون از نسبم آگاه شد گفت خیلی بچه بودی که تو را در خانه پدرت دیده بودم. یغمایی مجله آموزش و پرورش را با سبکی ادبی منتشر می کرد و بدان دلبستگی داشت. آن دوره از مجله که او نشر کرد یکی از پُربارترین مجلات آن مجله دولتی است. پس از آن چندین بار یغمایی را در همان دفتر دیدم، برادرش اقبال هم به آنجا آمدوشد میکرد. از همان اوقات از خوش محضری، بی تکلّفی، بی تکبری، لطیفه پردازی و بالاخره سرووضع قلندروش او خوشم آمد. معمولاً مجله آینده که نشر می شد به بهانه بردن شماره مبادله، مجله را برمی گرفتم و به دفتر او می رفتم. آنجا پاتوق جمعی از ادبا و فرهنگی های خوب بود، علیمحمد عامری، عباس شوقی و…

 

photo_2016-05-12_08-55-36چهار سال گذشت که یغمایی خود در سال ۱۳۲۷ به انتشار مجله یغما پرداخت. نخستین شماره آن را که در فروردین آن سال منتشر شد از روزنامه فروشی خریدم و شیفته آن شدم. هوس چاپ مقاله در آن مجله متین مرا به وسوسه انداخت. ولی چون تصور میکردم که چاپ شدن نوشتهام در چنان مجله ای ناممکن است شرم کردم که مقالهای را که میخواستم چاپ شود خود به دفتر مجله ببرم و به یغمایی بدهم. پس آن مقاله را با پست سفارشی به نشانی مجله فرستادم. مدتی نگذشت که یغمایی آن را در پنجمین شماره مجله چاپ کرد. عنوان مقاله «قاضی میرحسین میبدی» بود. مقاله ای بود ابتدایی و معمولی. اما روش یغمایی در مجلهنگاری بر آن بود که دست نوقلمان را بگیرد. به همین ملاحظه آن مقاله را چاپ کرده بود. طبیعی است که بسیار شاد شده بودم و در آن سنوسال کم سری برافراختم که نوشته ام همراه مقاله های نام آوران ادب فارسی (فروغی، قزوینی، بهار، دهخدا، بهمن یار، اقبال، تقی زاده، نفیسی، دشتی، شفق، صورتگر، غنی، فروزانفر، مینوی، همایی، یاسمی) که مجله خاص آنان بود چاپ شده است. چند روز پس از نشر مقاله به دفتر یغما – سرآب سردار – که خانه یغمایی بود رفتم. یغمایی بیش از اندازه تشویقم کرد و گفت باز هم مقاله بده اما شیرین باشد. از آن زمان همکاری من با «یغما» آغاز شد و ارادت من به یغمایی به دوستی پایدار و پُردامنه ای کشید. باید بنویسم که در راه و رسم زندگی فرهنگی و مجلهنویسی بسیار آموختنی ها از او فراگرفتم که بخل و خسّتی در آموختن دیگران نداشت. هر چه می دانست می گفت. هر چه در زندگی کشیده بود و دیده بود بر زبان می آورد. چندی پس از آن مینوی از دیار فرنگ بازگشت. او که دوست دیرین و هم مدرسه یغمایی بود در سالهای آغاز بازگشت که حال و مجال داشت اغلب به دفتر یغمایی می آمد و در خوب و بد مقاله ها می نگریست و می گفت چه را یغمایی چاپ کند و چه را نکند. یکی از روزها که به دیدن یغمایی رفته بودم گفت مینوی گفته است مقاله «چهار انجیل» تو را چاپ کنم، اما می خواهد درباره چند جای آن با تو صحبت بدارد. مینوی آن ایام در خانه برادرش – خیابان حشمت الدوله – زندگی می کرد. با اینکه گاهی به دیدنش می رفتم از ترس اینکه مبادا برآشفته شود و بر نوشته ام خرده بگیرد، جرأت نکردم که بپذیرم و به سراغ او بروم. به یغمایی گفتم ایشان اختیار دارند که به هر ترتیبی که می دانند در مقاله دست ببرند. یغمایی گفت با مینوی نم یشود اینطور رفتار کرد. پس فردا به اینجا می آید تو هم اینجا بیا. ناچار آن روز ترسان و لرزان به دفتر یغما آمدم. مینوی وسط دفتر ایستاده بود و سیگار بر دستش بود به او معرفی شدم. یغمایی گفت جناب مینوی اجازه فرموده اند که مقاله چهار انجیل چاپ شود ولی آن را محتاج اصلاحی می دانند. مینوی گفت معطل افشار نشدم. هر چه مزخرف در آن بود خط زده ام. دیگر می شود چاپ کرد. ذوق و سلیقه و روش یغمایی در مجله نویسی پذیرفته خاطر بسیاری نبود. مخصوصاً تازه جوها مجله یغما را مجله مرده ها و مقاله های مندرج در آن را مرتجعانه و مروج کهنه پرستی می خواندند، باب دندان نمی دانستند. زیرا در آن شعر نو و مقاله هایی که در ستایش ادبیات نوین معاصر باشد چاپ نمی شد. اما یغمایی بی هیچ واهمه از طعن و دق این گروه از راهی که برگزیده بود و آن را بی هیچ روی و ریا درست می دانست و می پیمود هرگز دور نشد. پس از اینکه مجله را در پایان سال ۱۳۵۷ متوقف ساخت بر هوشمندان جامعه فرهنگی ایران روشن شد که مجله «یغما» چقدر گران سنگ و سودمند بود و در معرفی و نگاهبانی ادبیات ملی و واقعی تا چه حد بنیانی بود مؤثر. اینک که مجله یغما تجدید چاپ لوحی می شود بیش از پیش همگان دریافته اند که یغمایی – پیر استاد مجله نویسی ایران – یکتنه و با نیروی مقاوم کویری، چه مایه رنج دراز در کار چنان گنجینه ای بر جان خویش بار کرد. خدمت «انتشارات ایران» در نشر آن ستایش آمیز و پادرمیانی بدرالدین یغمایی فرزند استاد در این راه ارزشمند است. هیچ یک از مجله های مستقل و شخصی و جدی ایران نبوده است که سیویک سال، بی هیچ گسستگی، و کم وبیش در سر هر ماه و چنین یکدست و یکپایه انتشار بیابد و در قلمرو زبان فارسی خواستار و دوستدار دیرپا داشته باشد. اعتبار مجله یغما به همان بود و هست که به انتشار ادب اصیل ایران و بزرگان ادبای چهل پنجاه سال پیش حتی شعر و نوشته از احمد قوامالسلطنه، علی سهیلی، سیّدضیاءالدّین طباطبایی، عباسقلی گلشاییان که مورد مسخره تازه خواهان بود می پرداخت و رجال فرهنگخواه و ادبپرور را احترام می گذاشت. یغمایی که مجله خود را با نشر آثار ادبای طراز اول آغاز کرد، صفحات مجله را بر نوکاران و نوقلمان باز گذارد. کوشش داشت که از آنان شعر و مقاله در مجله بیاورد. جز این، مصرّ بر آن بود که سروده ها و نوشته های ادبای گوشه نشین در آبادی های دورافتاده و هر ایرانشناسی از هند و پاکستان و افغانستان و کشورهای دیگر را در مجله چاپ کند. خوب دریافته بود که باید آنها را در نگارش و تتبع ادبی تشویق و ترغیب کرد و تسامحی داشت تا مگر چراغ فرهنگ و زبان ایران را با هر نوری که امکان دارد تا به اکناف قلمرو زبان فارسی بتابد. یغمایی، مجله را حقیقتاً یکتنه می گردانید و هر چند – گاهی به گاهی – همسر (دکتر نصرت تجربهکار)، فرزند (مدتها پرویز یغمایی)، برادر (اقبال یغمایی)، خویشان (کمال اجتماعی، علی آلداوود و…) به یاوری او می شتافتند. امّا مطبعه روی، غلط گیری، مقداری از بسته بندی، پاکت نویسی، تمبرچسبانی، حسابرسی دفتر، نامه نویسی به مشترکان فراموشکار، عمدتاً کار خودش بود. از این همه وقت گذاری و خستگی ناپذیری خم به ابرو نمی آورد. بِیتاب میشد اما دلسرد نمی شد. راستی را آنکه او در انتشار مجله معجزه کرد. دلش در سفر و حضر با یغما بود تا مرتب، بی وقفه و تقریباً بی تأخیر منتشر شود. اگر به سفر می رفت ترتیب کار مجله را طوری می داد که در غیابش و سر وقت مجله درمی آمد. یک هفته تأخیر در انتشار آن را نمی پسندید. یارانی چون علی اکبر سعیدی سیرجانی و محمدابراهیم باستانی پاریزی دستی بر این آتش داشتند و دیگرانی که نامشان شاید در خاطرات یغمایی ذکر شده باشد. هر کس (و هرگاه)، جویای حال یغمایی میشد از او می شنید که بد، خیلی بد، حال ندارم، همین روزها سقط میکنم! من چهل سال همین حرفها را از او شنیدم و دوستان دیرینه ترش پنجاه، شصت سال و بیشتر. چون این کلام همیشگی او بود در جوابش می گفتم خدا را شکر که حالتان دگرگونی نیافته و بر همان منوال است که بود. گاه عصبانی میشد و می گفت مسخره نکن. گاه شوخیش می گرفت و مقابله می کرد. مینوی در مجلس بیست سالگی «یغما» که در باشگاه دانشگاه تهران برگزار شد، خوب و به کنایه گفت که یغمایی چهل وچند سال پیش از آن تاریخ هم که نوجوان بود از تبه کردن جوانی ناله میکرد. پس گله و شکایتش تازگی ندارد. اما تردید نباید داشت که رنج و غم و درد زندگی پشت یغمایی را خمانده و چهره تیرهرنگ او را سوخته تر ساخته بود. لباس و آرایش، رنگ تیره چهره و لبهای سوخته یغمایی را تریاکی مزاج می نمود و چون شاعر هم بود ظن تریاکی بودن او در اذهان قویتر می شد، ولی خیل کسانی که با یغمایی سفرهای چندین روزه کرده اند گواه اند که چنان نبود و طبیعت او را چنان ساخته و سوخته بود. خودش با آشفتگی حال، آن خیال را در بیننده جان می بخشید. یغمایی دوره تحصیلی خود را در سمنان و تهران با طلبگی آغاز کرد و سپس در دارالمعلّمین عالی به آموزش و پرورش نوین پرداخت. چون از آنجا فراغ یافت به تدریس در مدارس و از جمله دارالفنون پرداخت. مدتی رئیس معارف شد و چندی متصدی کارهای اداری. تا اینکه به همکاری با مرحوم محمدعلی فروغی برگزیده شد. دوره ای که دستیار فروغی بود از برکاتی است خجسته که خداوند نصیب یغمایی کرد. بی تردید یغمایی در این دوره پُرفایده، بسیار چیزها از فروغی آموخت که از درس مدرسه و اوراق کتاب برتر بود و سودمندتر. یغمایی خود در مقاله ای گویا و شیرین به عنوان «هشت سال با فروغی» به تفصیلی تمام به سرگذشت خویش در آن دوره پرداخته. در این هشت سال، یغمایی توفیق یافت که سراسر کلّیات سعدی و شاهنامه فردوسی را چند بار با فروغی زیر و رو کند. زیرا این دو خداوند ذوق و دانای کار که می بایست کلّیات شیخ را تصحیح انتقادی کنند و از شاهنامه گزیدهای بسازند ناچار از آن بودند که هر بیت آن دو شاعر را چند بار بر ترازوی سنجش درآورند تا صورت درست هر بیت از کلّیات را بیابند و شعرهای خوب و گزیده شاهنامه را جدا سازند. یغمایی در این دوران کارآموزی، از ذوق نقد و بینش علمی و اعتدال فکر فروغی بهره ها برد و طرز به کار گرفتن نسخه های خطی متعدد را در تصحیح و تنقیح متن فراگرفت. گرشاسب نامه اسدی طوسی، قصص الانبیای نیشابوری، ترجمه تفسیر طبری، مجموعه ای از نظم و نثر قدیم و بالاخره غزلیات سعدی که در این سالهای اخیر به ذات خویش تصحیح کرد، همه از کارهای علمی شایسته و ماندگار اوست. در پرداختن ترجمه تفسیر طبری که کهن ترین تفسیر فارسی و از نمونه های نخسین نثر دری عصر سامانی است هفت سال نقد عمر بر سر آن باخت. خود می دانست که چه پایه رنج در این کار برده و چه مایه دانایی و آشنایی به رموز زبان کهن لازم بوده است تا آنچنان متن را از درآمیختگی های نسخه نویسی بپیراید و به آراستگی و شایستگی به مرحله چاپ برساند. بی دلیل نیست که در روزهای پایان عمر که در بستر بیماری درافتاده بود باز به یاد آن کتاب که نموداری ارجمند از پایدار بودن زبان پارسی بود چنین سرود:

هست تفسیر مصحف طبری / اولین ترجمت به لفظ دری

هفت جلدست و هفت بحری ژرف / خواندمش هفت سال حرف به حرف

نو شد از طبع این کتاب کهن / هیچ کس این نکرد جز از من

نثر یغمایی از نثرهای شناخته شده روزگار ماست. لفظ دری در دست او حکم موم داشت، هم در شعر و هم در نثر. در انتخاب لفظ و در شیوه بیان متأثر از بزرگان ادب کهن فارسی بود. چون شاهنامه و گرشاسب نامه و ترجمه تفسیر طبری و کلّیات سعدی و خمسه نظامی را خوب خوانده و خوب دریافته بود، از هر یک بهره ای برده و تأثیری پذیرفته بود. استواری و آهنگ خوش و ایجاز از مختصات سخن اوست. در انتخاب لفظ استادی و مهارتش مسلم بود. از نادره کسانی بود که حدّ استعمال کلمات را درست می شناخت و هر لفظ را در مفهوم واقعی و مناسب خود می گذاشت. به همین سبب بود که با دو سه کلمه حاشیه نویسی زیر مقاله های یغما یک جهان معنی عرضه می کرد و زبان مبارز را می دوخت. با اینکه استوار و پخته می نوشت و بسیاری از الفاظ مستعمل گذشتگان را بر قلم می آورد، نثرش از سادگی روستایی، طنزپردازی و رندی ادیبانه بهره وری های بیشمار داشت. جستجو در شعر یغمایی بهترین راه آشنایی با اندیشه اوست. او در سرودههای خویش خواننده را با زیباترین و ساده ترین کلمات از زندگی و سرگذشت خویش آگاه می سازد.

به پای تهی در کویران و دشت / دویدم که در آن رهم چه نبود

به مکتب درون ز اوستاد و ادیب / خبر زآفرینها و بهبه نبود

یک شمع در لاله میسوخت زار / شبانگاه اگر تابش مه نبود

سرایی گلین پی که در چشم من / از آن نغزتر طرفه خرگه نبود

همان کشک و خرما و نانی جوین / گهی بود بر سفره وگه نبود

زنده یاد ایرج افشار

زنده یاد ایرج افشار

شاعر در بسیاری از شعرهای خود، مخصوصاً در منظومه «سلامآباد» که آن را در سال ۱۳۵۵، به هنگام بسته بودن چشم در بیمارستان لندن سروده است و هر چه را از روزگاران گذشته خویش به یاد آورده بود در آن گنجانیده است، زندگی ساده و کم مایه هشتاد سال پیش را در یکی ده کویری به روشنی پیشروی خواننده خویش می گذارد. خواننده نکته یاب از آن گونه اشعار درمی یابد که حبیب یغمایی پسر منتخب السادات خوری چگونه در دل کویر هولناک و در زیر سایه خرمابنان بالیده شد. روزگار کودکی شاعر گزیده گوی ایران در چنین پهن های آغاز شد که:

ز آلودگیهای ناپاکزای / روان را سوی تیرگی ره نبود

سحرگاه از آواز گنجشکه / جز از غلغل و شور و چهچه نبود

دل نازک و روشن و خُرد من / ز بدخویی گیتی آگه نبود

وضع تنهایی و سختی روزگار پیری او را هم در اشعارش باید خواند:

منم منم که به پیری گرفته ام سر خویش / زقوم و خویش نبینم کسی برابر خویش

لباس شویم و جارو کشم غذا بپزم / به کنج خانه ام آقای خویش و نوکر خویش

چو کور گشتهام از فیض خواندنم محروم / مگر مرور کنم آنچه دارم از بر خویش

محقرست مرا خانه ای بدون اثاث / اگر بیایی در خانه محقر خویش

مراست حاضر از نان خشک و کشک و پیاز / بخوانم ار یکی از دوستان به محضر خویش

مراست خاک کویران خور مصدر و باز / سعادتی است اگر درشوم به مصدر خویش

 

شعر یغمایی زیاد نیست اما بیشتر آنها زیبا و در نهایت استواری و فصاحت و پرمغزی است. دکتر غلامحسین یوسفی درباره شعر او – پس از اینکه کتاب سرنوشت یغمایی منتشر شده بود – مقاله ای نوشت که جوانب شعر یغمایی را به محک نقد درآورده. آن مقاله نخست در مجله راهنمای کتاب (سال هفدهم) و سپس در جلد اول کتاب «برگهایی در آغوش باد» (مشهد ۱۳۵۶) چاپ شده است. یغمایی چندان به ثبت و ضبط شعر خود اهمیت نمی داد. می گفت در جوانی غزلی ساخته بودم که بیتی از آن زبانزد و مشهور و سروده جواد تربتی قلمداد شد و چون شعر خوبی نبود و آنطور معروف شد به تربتی که دوستم بود گفتم عیبی ندارد تا تو زنده هستی بروزش نمی دهم.

آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت/ آسمان دگری خواهم و ماه دگری

«ایران» در شعر یغمایی جایی بلند دارد. چون اشعاری که برای وطن سروده دلنشین و خوش بیان و استوار و ساده بود در کتابهای درسی پیشین چاپ شده بود. تاریخ ایران را از روزگار هخامنشیان به بعد در منظومه زیبایی به شعر خوب درآورده. طبعاً ایران دوستی او نتیجه انس بیش از اندازه او با شاهنامه در همکاری با محمدعلی فروغی و آشنایی های دیگر با رجال فرهنگ شناس و برخاستن از زادگاه کویری بود. همیشه دلش برای شوره زاران کویری می تپید. هر جا که در شعر خود مناسبتی می یافت و به یاد کویر می افتاد شعرش بلندی دیگر می گرفت و عاطفه و صمیمیت در کلامش جوش می زد. کویر و بیابان از مضمون های دست آموز او بود. او از روزگار جوانی تا دوره پیری هیچگاه یادخور و کناره های کویری آن را از یاد نبرد. به آن پهنه تعلقی مادرزاد و بیشایبه غرض و عشقی پایان ناپذیر داشت. سراسر بیابانک در چشم او زیبا بود. نام هر یک از آبادیهای آن یادآور گذشته هایی بود از ایران باستانی. مثل مهرگان، فرخی، اردیب، خار و شتر و ریگ روان، درختهای گز و طاق، کشکینه و خرمای کم مایه و آب شورناک آنجا برای او نمودهای خوب طبیعت و نعمت های آرامبخش جهانی بود. یغمایی همشهریان خود را دوست می داشت و بسیاری از آنها هم او را دوست می داشتند. نمونه عاطفه و وفاداری یغمایی نسبت به یکی از آنان – محمد امینی (متخلص به دارا)- وصیتی است که چندی پیش از مرگ به خط لرزان نوشت. محمدامینی خوری هم از نمونه های وفاداری به او بود. امینی ده روز پایان عمر یغمایی را به خواستاری دوست رفتنی خود از خور به تهران آمد و شب و روز را بر بالین یغمایی گذرانید. امینی که از طبع شعر بهره دارد درباره یغمایی گفته است:

خور شد از وجود تو مشهور / همچنان کز اویس نام قرن

یغمایی اینگونه شعرها را می شنید ولی نمی پسندید. به خویش و همشهری خود ساغر یغمایی اعتقاد و ایمانی قوی داشت. حضرت ساغر تمام وظایف انسانی را به جای آورد و مراتب دوستی خود را نمایاند. دوستان دیگرش به همچنین، حسین مصاحبی… و عبدالله نورانی خراسانی که با خستگی به خور آمد و سخنانی شایسته در حق خوری بزرگ بگفت. از یغمایی پنج پسر (بدرالدّین، پرویز و به قول آن مرحوم سیدپرویز، اسماعیل، دکتر احمد و مسیح) و چند دختر بر جای ماند. سه چهار سال پیش از وفات، از درگذشت یکی از دختران خود سوگوار شد. فرزندان بالیده یغمایی، همچون اکثر تبار یغمایی خود ذوق ادبی دارند و مخصوصاً بدرالدین و پرویز آثار پدر را جدا جدا گرد آورده اند و مجموعه ها ساخته اند. اسماعیل در باستانشناسی تخصص یافته و احمد پزشک است. مسیح هم پزشکی می خواند. اسماعیل از پدر شعر سرودن آموخت و شعری هم به مناسبت روزهای پیری و نزدیک به درگذشت او سرود. دو تن از دختران هم شاعرند و قطعاتی خوب از آنان در «یغما» چاپ شده است. طبعاً هر یک از این فرزندان شایسته، گوشه ای از کار انتشار آثار پدر را به دست خواهد گرفت تا کوچکترین توقفی و کوتاهی در این راه پیش نیاید. یغمایی در دوستی کم مانند بود و از کاری که از دستش در حق آنان برمی آمد کوتاهی نداشت. مهربان بود و دلنواز. از یاد نمی برم آن وقتی را که دشواریی برای من پیش آمده بود که ممکن بود رنجی و صدمه ای از آن بر من وارد آید او با خشم و تدبیر و دلسوزی و پادرمیانی آن قضیه را خاموش کرد. دوستان یغمایی و ارادتورزان به او که اهمیت کارهای فرهنگی بی سروصدا را می شناختند در چند فرصت به یاد تجلیل و تعظیم او برآمدند. در حقیقت آنچه شد سپاسداشتنی بود که مملکت ایران نسبت به یک پدر فرهنگ و استاد سخن پارسی ابراز کرد. از دهمین سال انتشار یغما هر پنج سال یکبار جشنی برای دوام نشر «یغما» گرفته میشد. آخرین بار سیامین سال یغما همزمان برگزاری هشتمین کنگره تحقیقات ایرانی در کرمان برپا شد و یادگارنامه حبیب یغمایی که مجموعه ای از مقالات تحقیقی و ادبی بود به او پیشکش گردید. دانشگاه تهران هم دو سال پیش از آن درجه دکتری افتخاری به او داد. پس از شهریور بیست هوای سیاست به سر یغمایی افتاد. او به مانند همه میانسالان آن روزگار بر آن تصور بود که دوره آزادی فرارسیده و هر کس فراخور مقام و مرتبتی که دارد باید در سیاست و امور اجتماعی به خدمت بپردازد. او به همین آرزوی خام کاندیدای وکالت از ناحیه کویری شد. ولی غافل از آن بود که رأی آوردن در قبال آن کسی که رأی دولتی خواهد آورد، آسان نیست و جامه وکالت را برای قامتهای خاصی می دوزند. در قصیدهای بسیار شیرین و پندآموز گفته بود:

نام آن بنده بیگانه درون افکندند / رأی آن سید سودازده یغما کردند

یغمایی اهل معاشرت دوستانه و محفل آزاد بود و در بسیاری از جلسه ها و حلقه های دوستانه و ادبی مشارکت می کرد. عضو انجمن ادبی ایران بود که شاهزاده افسر تأسیس کرد. در آن روزگار مدتی با سید فخرالدین شادمان و عبدالحسین هژیر در روزنامه طوفان با فرخی یزدی کار می کرد. همدرس های او مجتبی مینوی و دکتر فخرالدین شادمان و دکتر نصرت الله باستان و دکتر محمود نجم آبادی بودند. معلمان باسواد دلسوزی بر او حق تعلیم داشتند که یاد ابوالحسن فروغی، عباس اقبال آشتیانی، غلامحسین رهنما و عبدالعظیم قریب را هیچگاه فراموش نمی کرد. همیشه از آنها با نهایت ادب سخن می گفت و به ستایش آنها می پرداخت. به جلسه های ادبی هفتگی یغما که مدت سی و یک سال آن را پایدار نگاه داشت دلبستگی داشت. به تفاریق و تناوب ادیبان، شاعران، از پیر و جوان، و فضلای ولایات و حتی ایرانشناسان خارجی شرکت می کردند. یغمایی هماره کوشش داشت که به این محفل ادبی گزندی وارد نشود. یغمایی خوش سفر و سفردوست بود و من سعادت آن داشتم که بارها و بارها در همصحبتی او و اللّهیار صالح، محمدتقی دانش پژوه، احمد اقتداری، علیقلی جوانشیر، یحیی ریحان، اصغر مهدوی، مجتبی مینوی، منوچهر ستوده، عباس زریاب، حسین نواب، حسین شهشهانی، به سفرها و گردشهای دوستانه (جدا از کنگره ها) رفتیم و از تسامح و تحمل و آگاهی و خوش محضری او بهره ور می شدیم. چه خوش گفته است ملک الشعرای بهار در سفری که همراه علی اصغر حکمت و یغمایی به سفر کاشان رفته بود:

طبعم ندهد داد مدیحش که چنین کار /   در عهده یغمایی و آن طبع روان است

یغمایی پس از مرگ هم سفر درازی را به سوی کویر پیش گرفت تا پیکرش در شوره زار خور، همانجا که زاده و بالیده شده بود به خاک سپرده شود. روزی که در دی ماه سرد، مراسم «پرسه» پدرم بود به اصرار از راهی دور خود را به باغ فردوس رسانیده بود. بدرالدین – پسرش – زیر بازویش را گرفته بود – پیرمرد درست نمی دید، درست نمی شنید، دست راه نمی رفت. شکسته بود بی توان بود. به هنگام برخاستن و رفتن به بابک – فرزند دلبندم – گفته بود بابک این بار نوبت من است. به بابات بگو.

روانش شاد باد و یادش همیشه بر زبانها و نامش هماره پایدار و از آمرزش ایزدی برخوردار باد.”

در خاتمه نوبت به دکتر میلاد عظیمی رسید و وی نیز ترجیح داد که در آغاز سخن مروری بکند بر آنچه حبیب یغمایی در وصف ایرج افشار گفته بود:

«چون آقای دهباشی متن گفتاری از استاد افشار درباره یغمایی را قرائت کردند. بی مناسبت ندیدم پیش از قرائت متن عرائضم ،نظر یغمایی درباره افشار را نیز برایتان بخوانم.

استاد افشار در سال ۱۳۴۲ سفری مطالعاتی و یکساله به آمریکا رفت. یغمایی مطلبی نوشت با عنوان: « مسافرت ایرج افشار» که در یغما منتشر شد. بخشهایی از نوشته او از این قرارست:

«دوست مهربان باوفاى باصفا،ایرج افشار،براى‏ یکسال به امریکا رفت‌ و تأسف‌ بـیشتر‌ این است که در هـنگام مسافرت او،من بنده شرمنده در طهران نبودم‏ که پدرانه بر‌ چهره پر از محبتش بوسه وداع زنم،و چون آفتاب عـمرم بر لب بام‌ است بیم دارم بدین‌ آرزو‌ دست نیابم.

مقدار یار هم‏ نفس‏ چون من نداند هیچ‏کس‏                مـاهى که بر خشک اوفتد قـیمت شـناسد آب را

ایرج افشار،از جوانانى است که بحقیقت از ذخایر ادبى و علمى کشور شمرده می شوند‌.ایرج،مخصوصاً در فن کتابشناسى و کتابدارى بى‏مانند است.بهترین‏ گواه استعداد و لیاقت او در امور مطبوعاتى اداره کردن‏ دو مجله ارزنده«فرهنگ ایران زمین»و«راهنماى‏ کتاب»است که سـالهاست به نظم‌ و ترتیبى‌ در خور تحسین انتشار مى ‏یابد.

دکتر میلاد عظیمی نظر حبیب یغمایی را درباره ایرج افشار خواند

دکتر میلاد عظیمی نظر حبیب یغمایی را درباره ایرج افشار خواند

ایرج، لیسانسیه حقوق است.زبان فرانسه را خوب‏ مى‏ داند،به زبان انگلیسى هم آشناست و لابد در این سفر هم چنانکه باید‌ تکمیل‌ خواهد کرد. به ممالک اروپا و آسـیا مـکرر بر مکرر از نظم علمى و ادبى مسافرت کرده و با بزرگان علم و ادب‏ دوستى دارد.

از مقام علمى بگذریم.ایرج جوانى است‌ پاک‏ نهاد‌،خوش ‏نیت،وطن‏ دوست،خردمند، پایمرد و دستگیر،اصیل و با نژاد؛و بارى«یک انسان»؛ یعنى هـمه صـفات خوب راکه پیغامبران‏ و حکیمان ستوده ‏اند دارد،بى‏ هیچ معایب اخلاقى.ایرج افشار در دانشگاه تدریس مى‏ کند‌، چند‌ ماه‌ به استحقاق ریاست کتابخانه ملى‌ را‌ یافت و در این خدمت رنجها برد. برکنارى وى از این به سودش بود چه از مـدتها پیش از دانـشگاه هاروارد امریکا‌ دعوتش‌ کرده‌ بودند که فهرست‏ کتابهاى آنجا را مرتب کند‌ و مجال‌ نمى ‏یافت.

ایرج افشار به مشروبات الکلى و دخانیات و دیگر عادات ناپسند مطلقا و به هیچوجه آلوده‏ نیست،به راهپیمائى و کوه‏نوردى و ورزشهاى ساده‌،بـدن‌ و جـسم‌ خـود را نیرو مى‏بخشد و از تربیت فرزندان خـردسال خـود بـا هم‏آهنگى‌ همسر ارجمندش نیز غافل نم ى‏ماند.

امیدواریم ایرج عزیز بیش از یکسال در امریکا اقامت نفرماید و با تندرستى و توفیق‌ تمام‏‌ به‌ وطن بازگردد و چشم هـمه دوسـتان را روشـن کند.

خداوندا،ایرج را‌ نگاهبانى‌ فرماى.

انّ الّذى فرض علیک القـرآن لرادُّک الى مـعاد…ان شاء اللّه.»

یغمایی هم چنین در مقدمه جلد دوم مقالات فروغی نوشته است( ۱۳۵۵):« من بنده حبیب یغمایی در مدت هفتاد و اند سال زندگی، مردی به مهربانی و رادی و بزرگواری و نیک نهادی ایرج افشار ندیده ام و نشناخته ام. ایزدتعالی وجود با برکت او را برای فرهنگ و معارف ایران نگاهبان باد.»

سپس میلاد عظیمی به مضمون سخنرانی خود ، حبیب یغمایی، با عنوان «رند تلخکام» پرداخت:

“زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

-آذر ماه ۱۳۲۹- حبیب یغمایی در ستون « اخبار»  مجله یغما نوشت:  « چون قضایای‌ آذربایجان‌ و قیام پیشه‌وری در‌ روز‌ ۲۱ آذر پایان یافته، به همین مناسبت به سنّت هر ساله رژه لشـکریان در بـرابر اعلیحضرت شاه در میدان سپه به عمل آمد.جناب آقـای قـوام السلطنه رئیـس الوزاری وقـت کـه – صرف نظر از‌ مقتضیات‌ جـهانی و بین المللی- مؤثرترین عامل ایجاد وحدت ایران و تخلیه کشور از طاغیان بوده، در این مراسم شرکت نداشتند و دعـوت نشدند. » .می بینید که یغمایی برنتافت که شاه به قوام السلطنه کم محلی کند؛ قوام السلطنه ای که یغمایی به کفایت سیاسی کم مانندش و به خدمتی که به وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران کرده بود، احترام می گذاشت و شعر و خط خوش و نامه هایش را در مجله اش چاپ کرده بود…  گذشت و گذشت و دفتر بی شیرازه روزگار ایران ورق ها خورد  تا سرانجام  قوام السلطنه به جای مصدق السلطنه شد نخست وزیر ایران و… شد آنچه شد… سیلاب حوادث کشتیبان کارآزموده سیاست را با خود برد و نام بلندش را در زیر انبوهی از لای و لجن طعنه و تهمت نهفت . یغمایی  که دیگر اکنون دل در گرو جبهه ملی و پیشوایانش داشت و در دولت آنان منصب اداری مختصری نیز یافته بود، بر دوراهی تردید ایستاده بود؛ در یکسو قوام بود و کفایت آزمون پس داده اش و در سوی دیگر مصدق و نجابت و شاید حقانیت هوشربایش. حبیب به شیوه همیشگی اش رفت؛ نه زنگی زنگ نه رومی روم یا هم زنگی زنگ هم رومی روم… پس اخبار وقایع ۳۰ تیر ۱۳۳۱را طوری نوشت،که اجمالاً نه سیخ بسوزد و نه کباب اما حرف دلش را در شماره مرداد ۱۳۳۱ زد ؛ آنجا که از میان اینهمه شعر که در خاطر داشت شعر اول و اصلی مجله را از ملک الشعراء بهار برگزید؛ دوست دیرین قوام . چه شعری هم برگزید ! …« داد از دست عوام»photo_2016-05-12_08-59-27

 

خمیره فروغی پرورد  حبیب یغمایی  که سالها معاشر و شیفته آن حکیم هوشیار بود و احتیاط و محافظه کاری و روشن بینی سرشتی اش به او نهیب می زد که از غوغای عوام  برای ملک و ملت چیزی که به کار آید بر نخواهد خواست.برای یغماییِ محتاطِ تاریخ خوانده دمساز فروغی ، البته روزگارِ در پرده شعر ، سخنان پوشیده را باز گفتن آغاز شده بود.

-بهار ۱۳۶۰- ایرج افشار در مجله آینده سندی مهم منتشر می کند. سندی که از حبیب یغمایی گرفته بود . عکس نامه ای تاریخی از  دهخدا به یغمایی.  این نامه  را باید دوباره و چندباره خواند.دهخدا دوستدار مصدق بود. افشار پاکت یک نامه او به مصدق را چاپ کرد که در آن  مصدق را « رهبر نابغه ملت ایران » نامیده بود. دخوی پیر که باز سرش در سیاست به سنگ خورده بود و رهبر نابغه ایران را شکست خورده و در بند می دید  به یغمایی نوشت:« خیلی دلم می خواهد که برای مجله [ یغما] چیزی تهیه کنم ولی مبتلی به ضیق النفس شدیدی هستم و علتش سرماخوردگی سختی بود که در سه چهار ساعت، در هوای سرد زمستان، آقای سرتیپ آزموده مرا در اطاق سرد برای استنطاق در کوران نشاند.خداوند به همه عوض کرامت فرماید. این چند بیت فردوسی را فرستادم اگر صلاح دیدید در مجله جا بدهید:

چنین گفت نوشیروانِ قباد           که چون شاه را سر بپیچد ز داد

کند چرخ منشور او را سیاه          ستاره نخواند ورا نیز شاه

ستم نامه عزل شاهان بود            چو دود دل بی گناهان بود»

استاد بزرگ ، بهترین انتخاب ممکن را کرده بود. شعری را  برگزید که با همه کوتاهی، تمام بود و هیچ کم نداشت. دهخدا با زبان شعر فردوسی می خواست بگوید که حکومتی که منشأ مشروعیت خود را از آسمان می جوید و چه فرمان یزدان چه فرمان شاه می گوید و ملک و دین را توأمان می داند و شاهش

منم گفت با فره ایزدی       همم پادشاهی همم موبدی

می خواند، در چنین حکومتی البته شاه به محض اینکه از راه داد وعدالت بگردد و به ظلم و ستم روی آورد، خود به خود مشروعیت خود را از دست می دهد و معزول می شود گیرم  اینکه در ظاهر و از رهگذر کودتا و حکومت نظامی و نظامیان و شعبان بی مخ ها همچنان  بر اریکه  قدرت تکیه زده باشد…  کند چرخ منشور اورا سیاه … باری ستم هر آن چیزی است که دود از دل بیگناهان بر می آورد و ستم ، نامه عزل شاهان بود.

حبیب یغماییِ شاهنامه دوستِ شاهنامه شناسِ  نکته دانِ اشارت خوانِ مصلحت سنج، البته این شعر فردوسی را  در مجله اش جا نداد که نداد!  عجبا که در سال کودتا ؛ سال بد، سال باد ، سال شک ، سال اشک ،شعر  درازدامن « در چنگ دزدان» دهخدا را در دو شماره یغما چاپ کرد ؛ همان شعری که در آن دهخدا با کنایتی رساتر از تصریح همه کسانی را که به قرارداد نفتیی که حقوق ملت ایران  را تأمین نمی کرد تن داده بودند، دزد و زن به مزد نامیده بود، اما هرگز این شعر سه بیتی فردوسی را چاپ نکرد. چرا ؟ چون حبیب یغمایی مرزهای مبهم و لغزانی را که در سیاست ایران نباید از آن عبور کرد ، می شناخت و از آن نمی گذشت .این مرام حبیب یغمایی بود

-یغمایی در مرداد ۱۳۳۲ گزارشی کوتاه و به قول خودش « در نهایت اجمال و با کمال بی طرفی» از وقایع کودتا نوشت؛ باز یکی به نعل زد و یکی به میخ. در همین شماره غزلی از حافظ را به شیوه ای چشمگیر چاپ کرد و به آن عنوان « مصلحت دید» داد و مانند خواجه شیراز رندانه فتوا داد:

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار     بگذارند و خم طره یاری گیرند

یغمایی به صراحت نوشت: « وقایع مرداد ۳۲ در تغییر مسیر ایران و جهان تأثیری عظیم داشت» . اما آیا مسیر یغما و یغمایی  هم  با کودتا تغییر کرد؟ در روزگاری که به قول شاعر

مشتهای آسمان کوب قوی /  وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان یا آشکار /  کاسه پست گداییها شده ست

به شهادت تاریخ، با این تغییر مسیر عظیم، مشی مجله یغما و مدیریغما تغییر محسوسی نکرد. یغمایی خیلی زود دانست که چه باید بکند. او  منش و مصلحت دیدش  در دوران تازه را  با دو قطعه شعری که برگزید و در شماره شهریور ۱۳۳۲ روبه روی هم چاپ کرد، برای اشارت دانان بیان کرد. از میان آنهمه شعر درخشانی که در خاطرداشت این دو شعر را برگزید و  بعد از مقاله  خنثای سید حسن تقی زاده درباره مقیاس اندازه گیری مسافت ، به عنوان اولین و مهمترین شعرهای آن شماره یغما چاپ کرد. شعر اول با عنوان « مهتر»  از وصفی کرمانی بود:

عنوان « مهتر»  از وصفی کرمانی بود:

عنوان « مهتر»  از وصفی کرمانی بود:

مردمان را به چشم وقت نگر                   وز خیال پریر و دی بگذر

چند گوئی فلان چنانش مام‌                       چند گوئی فلان چنانش‌ پدر

ناف‌ آهو نخست خون بوده است‌                 سنگ بوده است ز ابتدا گـوهر

کهتران مـهتران شوند به عمر               کس نزادست مهتر از مادر

و شعر دوم ، این غزل جاودانه خواجه شیراز بود:

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی                فراغتی و کتابی و گوشه چمنی…

تا…

ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت‌     عجب که بوی گلی هست و رنگ‌ نسترنی

و سر انجام…

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند                چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

یغمایی با انتخاب این دو شعر می خواست بگوید که آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت و دوران تازه ای آغاز شده و  مهتران را به چشم وقت نگر و به صبر کوش … راه حبیب در دوران تازه ،صبوری و احتیاط وحفظ یغما و پافشاری بر طریق قویم فرهنگی و علمی یغما بود. همینجا بگویم که این مهتران را به چشم وقت نگریستن، به معنی نان به نرخ روز خوردن و پشت کردن به دکتر مصدق نبود. یغمایی هرگز مصدق و خدمات مصدق وسابقه دوستی با او و  بی رسمی و ستمی که بر او و یاران صدیقش رفت را فراموش نکرد.او همواره  مصدق را «وطن پرست ترین مردی از رجال کشور می دانست». در اولین سالگرد کودتا ، دو مقاله درباره نفت به ترجمه علی محمد عامری چاپ کرد. مفاد این دو مقاله البته کجدار و مریز بود. اما کار شگرف یغمایی در این شماره، چاپ عکسی از دکتر مصدق در یک صفحه کامل بود . تازه به چاپ عکس هم اکتفا نکرد  بلکه  بلافاصله بعد از عکس مصدق، شعری از خود چاپ کرد و  در پرتو ابهام و رمزوارگی معهود شعر فارسی حرف خود را زد:

روی ما و پای محبوبی که در چشم«حبیب»          خوبتر،زیباتر از آن چهره و اندام نیست!

باری  یغمایی پس از کودتای ۲۸ مرداد  صرفا به مقتضای «مصلحت» عمل کرد و مهتران را به چشم وقت نگریست تا مجله یغما بماند و همچنان به ایران و فرهنگ ایران خدمت کند.

 

-. photo_2016-05-12_09-00-44اکنون پرسش اینجاست که آیا ماندن مجله یغما ارزش این را داشت که حبیب یغمایی مهتران را به چشم وقت بنگرد؟من اینجا در مقام داوری نیستم. صرفا داوری دو صاحبنظر را درباره مجله یغما و کارکرد و کارنامه اش نقل می کنم. دوصاحبنظری که از دو چشم انداز کاملاً مختلف بل مخالف  به انسان و جهان و ایران و فرهنگ و سیاست و هنر می نگریستند.شاید داوری آنها پاسخی باشد به این پرسش که آیا ماندن مجله یغما ارزش این را داشت که حبیب یغمایی مهتران را به چشم وقت بنگرد؟  اول نظر بدیع الزمان فروزانفر را به عنوان نماد و نماینده طراز اول نگاه سنت محور نقل می کنم.فروزانفر  در سخنانی که که در فروردین ۱۳۳۷ در یغما چاپ شده  درباره یغمایی و یغما گفته است:

«آقای‌ حبیب یغمائی خـودشان یـکی از افراد دانشمند و صاحب ذوق لطیف و انشاء ظریف‌ هستند.کمتر‌ کسی‌ است که هم نویسنده و هم شاعر باشد و ایشان هم نویسنده‌ مـمتاز‌ و هـم در شـاعری زبردستند.در این ده سال که مجله یغما انتشار یافته بطور‌ تخمین‌ ۱۲۰‌ شـماره منتشر شده.اگر فرض کنیم در هر شماره هفت مقاله اساسی باشد هشتصد و چهل‌ مقاله می‌شود و کسانی که آثارشان در مـجله یـغما مـنتشر شده عموما از‌ فضلای‌ برجسته‌اند…مجله یغما در این ده سال با روش متین و عـاقلانه تـنها به کمک علم و دانش‌ دوام پیدا کرده است. بسیاری از مجلات دیگر هم دوام یافته‌اند ولی اینطور هنر‌ جدی‌ و خالص در انتشار آنـها نـبوده است…. در حقیقت‌ آقای‌ یغمائی‌ کاری بس مهم بر عهده داشته‌اند بخصوص کـه در ایـن ده سـال هیچ وقفه‌ای در‌ کارشان‌ نبوده‌ است و این علامت ایمان و عشق است. عشق و ایمان اثر‌ دائم و هـوس اثر ناپایدار دارد…این نکته را گفتن عیب ندارد که آقای یغمائی،دوست عزیز،وسایل مادی هـم‌ بـرای‌ نـشر مجله نداشته‌اند…»

داوری دیگر از ابراهیم گلستان است. فیلمساز و داستان نویس و نقاد و روشنفکر که می تواند نماینده هوشمند، سخت گیر و ستیهنده نگاه تجدد طلبانه باشد . گلستان در نامه ای به یغمایی که در دی ماه  ۱۳۳۸ در یغما منتشر شده  نوشته است:

«نه برای آن‌که زنگ خاطرتان را سترده‌ باشم،بلکه‌ تا‌ عقیده قاطعم را گفته باشم به سرکار اطمینان می‌دهم که مجلهیـغما را عـزیز مـی‌دارم‌ و آن را خالص‌ترین و مخلص‌ترین ماهنامه فارسی‌ زبان موجود می‌شناسم.هم‌چنین یقین داشته باشید که‌ هـر‌ شـماره‌ آن را با همه گرفتاری‌های فراوان‌ و شاید به رغم همین گرفتاری‌های فراوران می‌خوانم- حتی آن‌ خبرها‌ و اشاره‌هائی را که دربـاره اعـضای‌ خاندان یـغمائی است و قاعدهً نه مفید به‌ حال‌ دیگران.

« یغما»ادعا ندارد که زبان دانش و هنر و ادب نـو اسـت امـا آنچه به عنوان« یک شب در شهر نو»نوشته‌ بودید،‌ پاک‌ترین‌ نحوه بیان نو به زبان فارسی سنجیده بود کـه مـن خـوانده‌ام.من هرگز‌ شوق‌ و دقت را در نظر و کلام جناب آقای معیر الممالک در مقاله کفتربازی یا ذکر خـاطره سـفر‌ و شکار و عروسی و حادثه مرگ ناصر الدین شاه را از یاد نخواهم‌ برد.این‌ نوشته‌ها را از جاندارترین نثرهائی خـواهم دانـست کـه‌ به زبان فارسی خوانده‌ام.«یغما»ادعای جوانی و نوی ندارد،اما بیشتر‌ به‌ چیزهائی می‌پردازد که نه پیر می‌شوند و نـه کـهنه، و آنچه که مایه هنرست،‌ نه‌ فریب است و ریا بلکه آنچیزی است که‌ نه‌ پیـر‌ مـی‌شود و نـه کهنه…

اما در مورد معرفی‌ مشترک.پنج‌ نفر دوستانم‌ را‌ که‌ در زیر نـام‌ می‌برم مـشترک کـرده‌ام و وجه‌ اشتراک را با چک ضمیمه تقدیم می‌دارم.لیکن در جستجوی راهی برای‌ کمک بیشتری‌ به‌ آن مجله‌ام که بـه همین زودی‌ها آن‌ را با شما در‌ میان‌ خواهم گذاشت…».

حبیب یغمایی ذیل نامه گلستان نوشت:« آقای گلستان را‌ تاکنون‌ زیارت نکرده‌ام،همین‌قدر می‌دانم از مردان با دانـش اسـت و در ادب و زبان انگلیسی‌ تبحر‌ دارد و مبدع مؤسسه‌ای است‌ فنی‌ و هنری(سازمان فیلم گلستان)،که‌ عده‌ای‌ نیز‌ از فضلا و هنرمندان‌ در‌ آن مؤسسه کار مـی‌کنند.نامه فـوق را در جواب مجله یغما- که‌ از ایشان بهای اشتراک مطالبه‌ شده- مرقوم‌ فرموده‌اند ».

– حبیب یغمایی در شعری تلخ با نام «پیری» روزهای واپسین عمر خود را ترسیم کرده است:

منم منم که به پیری گرفته ام سر خویش      زقوم و خویش نبینم کسی برابر خویش

همی بنالم  از روزگار بد فرجام                                 همی بمویم از طالع ستمگر خویش

در این سرای همه درد بود و رنج و عذاب               امیدوار نیم از سرای دیگر خویش

کارنامه عمر یغمایی را می توان در شاعری و تحقیق و تدریس و مجله نگاری خلاصه کرد. شگفتا که از همه کارهایی که در این حوزه ها کرد، ابراز پشیمانی کرده است.با اینکه شاعر قابل و مقتدری بود و امثال جلال الدین همایی او را « مهین شاعر خجسته روان» می نامیدند، اهتمام شایسته ای به گردآوری و نشر مجموعه اشعارش نداشت.مجموعه کامل اشعارش هنوز هم چاپ ناشده مانده است. با اینکه تعداد زیادی کتاب و رساله و مقاله ارجمند نوشته است ، اما در پایان عمر نوشت:«کتابها خوانده ام و رساله ها نوشته ام و اکنون بسیار پشیمان و شرمنده ام که عمر خود و فرزندان کشور را در این مباحث تباه کرده ام.»درباره تلقی اش از کارنامه معلمی خود، نوشته ای ماندگار و درخشان دارد که باید در این شب که به نام بلند او آراسته شده بخشهایی از آن را بخوانم. در اسفند ۱۳۳۷حبیب یغمایی در سرمقاله یغما نوشت :« من پس از سـی سال خدمت فرهنگی متقاعد شدم.هیچ تأسفی ندارم از اینکه‌ از خدمت دولت رانده شده‌ام،امّا‌ براستی تأسف بسیار دارم که چرا از نخست به خدمت‌ دولت درآمدم و مخصوصا از اینکه سرنوشت چنین بوده است که عمر خود را به تـدریس‌ و تعلیم صرف کنم سخت اندوهناک و ناخشنودم.تصوّرم این بود که در خدمت تدریس و تعلیم،و گرچه فوائد مادّی‌ و احترامات‌ اجتماعی‌ نیست،لااقل،چنانکه در احادیث و اخبار‌ و امثال و حکایات و اقوال بزرگان‌ و حکما آمده است پاداش معنوی و اجر اخروی هست،و باری،درس گـفتن و تـعلیم را، بی‌زیان صرف‌ می‌پنداشتم.در‌ واقع‌ چنین هم به نظر می‌آید زیرا،معلّم بی‌اینکه‌ فرصت و مجال‌ توجّه و اشتغال به دیگر امور را داشته باشد،از بامداد تا شبانگاه رنج‌ها تحمّل می‌کند و خون دلها می‌خورد تا‌ بـدان‌ روش‌ کـه وظیفه انسانی منزّه است،فرزندانی‌ معصوم را کـه لوح ضـمیرشان از‌ هـر آلایشی پاک است تربیت می‌کند،به آنان قرآن و کتاب می‌آموزد،نهال وجودشان را به ثمر می‌رساند،راستی و درستی و دیگر‌ فضائل‌ اخلاقی‌ را به تدریج و تکرار در ذهن آنان جـای‌گزین مـی‌کند… و در مقابل‌ این زحمت‌ جانکاه‌ که‌ تمام کوشش‌ها و پستی‌های دایگی و للگی و پرستاری و چاکری‌ در آن‌ نهفته‌ است‌ پاداشی بسیار اندک و ناچیز مـی‌یابد.چه خـدمتی از ایـن ارجمندتر و چه سعادت و توفیقی‌ از‌ این‌ عظیم‌تر!

کاش درین پایان عمر به هـمین عقیدت استوار می‌ماندم و به همین حرف‌ها دلخوش‌ می‌بودم،و‌ اگر‌ خدمت تدریس را برتر از خدمات دیگر نمی‌شمردم لا اقل آن‌را هم‌طراز مشاغل دیـگر‌ مـی‌دانستم،امّا‌ اکـنون‌ چون درست می‌نگرم درمی‌یابم و معتقد شده‌ام که هر یک از مشاغل عـمومی هم‌ از‌ قبیل گرماوه‌داری،دلاّلی‌ املاک،بقّالی،رانندگی،و حتّی عرق‌فروشی بدین شغل ناپسند زیان‌بخش به مراتب‌ مزیّت دارد.

گمان نمی‌کنم رجحان مشاغلی‌ که‌ یاد‌ شـد بـر شـغل معلّمی،از نظر مادی درخور انکار و نیازمند به استدلال و محتاج به اقامت‌ بیّنت‌ باشد:از هـر کـوی و بـرزن که‌ می گذرید وضع مادّی و درآمد هر دکاندار‌ و کاسب‌ را که می‌بینید با معلّم بسنجید، تا مطمئن شـوید حـتی طـوّافی که با یک الاغ مردنی‌ سیب‌زمینی‌ و پیاز در کوچه‌ها می‌گرداند و می‌فروشد از آموزگاری که صرفا از حقوق معلّمی‌ اسـتفاده‌ مـی‌کند،بانواتر و مستطیع‌ترست.نه،در اینجا مادیّات موردنظر نیست،آنچه بیشتر موجت ندامت و تشویش وجدان است زیان‌های مـعنوی اسـت‌ کـه‌ ما معلّمین دانسته و ندانسته موجب‌ می‌شویم و ارتکاب گناهی نابخشودنی را خدمتی‌ عظیم‌ می‌خوانیم و بدان می‌بالیم…

دستگاه فرهنگی کشور،جز اینکه فرزندان مستعد را از کار و کسب اجدادی‌ باز داشته‌ و از تـعلیم نـاهنجار وتربیت نابکار،عده‌ای را‌ مختلس‌ و استفاده‌جوی‌ و متملق‌ و‌ بی‌ایمان،و عده‌ای دیگر را‌ محتاج و گدا و بیچاره بـرآورده اسـت؛چه کرده است؟در این ستمگری های معنوی و گمراهی‌های فکری،ما‌ مـعلّمین‌ مـؤثرترین عـامل‌ و برنده‌ترین سلاح بوده‌ایم که‌ به‌ نفع‌ حـکومت‌طلبان‌ مـستبد‌ و سروری‌جویان ستمگر، این‌ فرزندان‌ معصوم را بدان راهی که فرمان دادند راندیم،و درس فرمانبری و بندگی‌ را بـه آنان آمـوختیم،و روح آزادمنشی‌ طبیعی‌ را‌ که خداوند بـزرگ در نـهاد انسانی‌ سرشته اسـت،اندک‌اندک‌ خـفه‌ کـردیم،و‌ مغز‌ آنان‌ را‌ از زیان‌بخش‌ترین مطالب انباشتیم،و خـیره‌خیره،دانسته یـا ندانسته،عمرشان را تباه ساختیم.چه خیانتی ازین بالاتر؟

اقرار می‌کنم که من به وظیفه خود عمل‌ نکردم‌ و اکنون‌ در پیشگاه وجدان‌ شرمنده‌ام.یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار.»

و اما مجله یغما … یغمایی  پس از سی ویک سال انتشار یغما در شماره آخر یغما ( اسفند ۱۳۵۷) نوشت:

«سی‌ و یک‌ سال،عمری است نسبه طـولانی؛در ایـن مـدت مدید مجله‌ای ادبی و معنوی را با مقالاتی مستند‌ و دقیق و اشعاری نغز و اصیل،با سرمایه‌ای قلیل، و مشتریانی غـالبا بی‌بندوبار،در‌ دوران حکومتی بی‌فرهنگ و بی‌اعتنا،با‌ سازمان‌هایی مزاحم و آزاردهنده…بی‌هیچ وقفه و تعلل گرداندن و انتشار دادن، کـاری سرسری و شوخی نیست.

عشق،همت،فداکاری،علاقه،امساک،قناعت،بردباری،فروتنی،سـازگاری،چاپلوسی،پوست‌کلفتی…می‌باید و هـزار نکته باریک‌تر ز مو این‌جاست. با این‌که در این سی و یک سال همواره با ملایمت تمام این راه دشوار ناهموار را دست به عصا سپرد،جفاها دیدو از تعرضات زننده مصون نماند.بارها در زندان مانندهائی که زبان‌ها را می‌بندند و سـگان‌ را‌ می‌گشایند گرفتار ماند،و اهانت‌هاو ناروائی‌ها تحمل کرد،و با سپردن تعهداتی سنگین و سخت،نه به اراده و میل، خود را و نویسندگان را رهاند،و رنج خود و راحت یاران را بکار‌ بست.بارها،‌ صفحاتی را از مجله جدا کرد و به ناگزیر چاپ و صحافی تـجدید شـد و از این گستاخی جلادهای ادبی زیان‌ها و رنج‌ها بردو دم برنیاورد.

  • تصاویری از آرامگاه استاد حبیب یغمایی در خور

عمر‌ بدین ‌سان‌ تباه گشت.چشم بینائی را از دست نهاد، جسم بی‌توش و روح بی‌هوش گشت. زیان دو جهانی بهره افتاد، این است سرانجام نادانان و احمقان! به قول مسعود فرزاد:«اگر از راه دیگر رفـته‌ بـودم»صورت‌ می‌توانست‌ بست که عاقبتی به خیرتر‌ و پایانی‌ مناسب‌تر و مقصدی به دلخواه‌تر می‌بود ولی:نبشته چنین بود وزان چاره نیست.و اکنون انگشت ندامت گزیدن و بر گذشته افسوس بردن‌ نادانیِ‌ تکراری‌ است.»

تلخ تر از این سرمقاله تلخ از زهر، نامه ای است که پیرمرد تنهای نابینای دلشکسته نومید در مجله آینده منتشر کرد:

«مجله یغما پس از سی و یک سال انتشار مرتب ورشکست شد و تعطیل شد. اکنون بنده ماند ه ام  و مقداری مجله و کتاب که خریدار ندارد و مبالغی قرض. به من رحم کنید و بدهی خود را محضاً لله بپردازید. به عنوان خمس هم که باشد می پذیرم.دست و پای مشترکین بدحساب را می بوسم و التماس می کنم که بدهی خود را به وسیله ایرج افشار مدیر مجله آینده بفرستند.دعاگوی همه ، سید حبیب الله یغمایی ۱۱ تیر ۱۳۵۸».یکسال پس از این نامه استغاثه آمیز یغمایی ، ایرج افشار در آینده نوشت:«در قبال مشروحه یغمایی [ تنها یک نامه به مجله رسیده است] و آن هم [ نامه ای است ] لطف آمیز؛ یعنی هیچکس نپذیرفت که به یغمایی بدهکار است.»

  • و سخن آخر رند تلخکام حبیب یغمایی:

تلخکامی بود ز دانش و دید /  دانش و دید این هنر دارد

راه خیام بایدش پیمود /  هر که اندیشه و نظر دارد

 خنک آن کس که در شبان دراز  / ماهرو دلبری به بر دارد.

در قسمتی دیگر از این شب، فیلم انیمیشن «زاغ و روباه» به نمایش در آمد و قبل از نمایش این پویانمایی، شایگان در مورد این پروژه گفت:

“من هم به نوبۀ خود از آقای دهباشی، سپاسگزاری می کنم. استاد حبیب یغمایی پدر زن، دایی بنده هستند و به نوبۀ خود، وظیفه دانستیم که شعر روباه و زاغ ایشان را که خاطرات زیادی از کودکی با این شعر داریم به صورت انیمیشن و پویا نمایی دربیاوریم. این کلیپ در سراسر دنیا به تعداد صد و پنجاه هزار نسخه و با حمایت وزارت آموزش و پرورش تکثیر شد و در همۀ مدارس ایران و مدارس فارسی زبان دنیا منتشر گردید. این اثر با آهنگسازی آقای علیقلی و کارگردانی آقای گلستانی ساخته شده است.”

حمیدرامین شایگان

حمید شایگان

پایان بخش این نشست نمایش برگ هایی از آلبوم عکس ها و خاطرات سردبیر مجلۀ یغما، با تدوینمریم اسلوبی بود.

با اعضای خاندان یغمایی و مجموعه دوره مجله یغما که اخیرا تجدید چاپ شده است.

با اعضای خاندان یغمایی و مجموعه دوره مجله یغما که اخیرا تجدید چاپ شده است.

 

  • عکس های شب حبیب یغمایی از : ژاله ستار، مریم اسلوبی و مجتبی سالک

محمد محمدعلی، راوی تنهایی.از تعداد معدود نویسندگانی بودند که هیچگاه دسته و لشکر و پشتیبان های گروهی و جریانی نداشتند. یعنی اگر کتاب هایشان به تعداد چاپ های قابل توجه می رسیده به خاطر مخاطبینی بوده که پیدا کردند.

محمد محمدعلی، راوی تنهایی/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، سی ام اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا، در پنجاه و سومین نشست خود،میزبان «محمد محمد علی»، داستان نویس معاصر بود.

در ابتدای این نشست، علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در جلسه، به خاطرات آشنایی خود با محمد محمد علی پرداخت:

“برای من جلسۀ امروز با جلسات گذشته تفاوت هایی دارد و آن این است که باید در سه موضع صحبت کنم؛ در موضع یک دوست و یک برادر و یک استاد. سمت هایی که آقای محمد علی بر گردن من دارند. آنچه که به سوابق آشنایی ما و از نگاه طنز اگر بگویم به قرن پنجم بازمی گردد، این است که من به عنوان یکی از کوچکترین اعضای انتشارات رواق از نظر سنی و سواد بودم. این انتشارات علاوه بر کارهای اجتماعی که می کرد – برعکس سایر گرایشات سیاسی که معمولا بنیانگذاران یک مؤسسه دارند و آن تحمیل عقاید سیاسی است- گرایش سیاسی نداشت. مثلا سر ویراستار آن، عبدالعلی فرزام، یکی از شخصیت هایی بود که تازه از زندان رژیم شاه بعد از دوران طولانی آزاد شده بود و از جهت فکری هیچ سنخیتی با گردانندگان این انتشارات نداشت اما این تحمل وجود داشت. تا اینکه تصمیم گرفتند در حوزۀ مسائل ادبی وارد چند نوع کار شوند که از جمله: ده مجموعه داستان و ده مجموعه شعر از شاعران نسل جوان آن روزگار که امروز همه از نام آوران شعر و داستان زمان ما هستند، منتشر شد که در آن زمان یا کتابی منتشر نکرده بودند و یا دومین کتابشان بود و … که آقای جلال سرفراز  و طاهرۀ صفارزاده و بسیاری دیگر، از آن جمله هستند. در آنجا اولین امکان آشنایی من با آقای محمدعلی فراهم شد که دومین کتابشان با عنوان «از ما بهتران » را در مؤسسۀ رواق منتشر کردند و بعد این دوستی با بنیانگذاران انتشارات  ادامه داشت و من هم به عنوان یک عضو کوچک که میان دست و پای این بزرگان می چرخیدم، این افتخار آشنایی برایم فراهم شد و تا به امروز که ادامه دارد  و در طی این آشنایی نسبتا طول و درازی که پیش آمد خاطرات زیادی از همۀ این بزرگان دارم اما آنچه که مربوط به آقای محمدعلی می شود و برای من و نسل من و دوستان هم سن و سال من مطرح است، سلوک و رفتار ایشان بود. آنچه که ما به عنوان اخلاق از آن یاد می کنیم. به تدریج پی بردیم که از یک خانوادۀ پرجمعیتی هستند با عنوان خاندان محمدعلی. خاندانی که بعد از سال های سی و دو تمامی اعضای آن به نوعی در مراحل تاریخی و سرنوشت ساز این سرزمین مشارکت داشتند و نسبت به مسائل ملی که پیش می آمد همانند ملی شدن صنعت نفت و … حساسیت ها و مشارکت های خود را ابراز می کردند. طبیعی است که این اتمسفر و فضا در فرزندان نسل بعد که آقای محمدعلی یکی از آن ها بود و خواهران و برادران ایشان اثر گذاشت و هر کدام را به نوعی متأثر ساخت. ایشان راه ادبیات را انتخاب کردند و از طریق ادبیات خواستند آنچه که بر سر این سفرۀ بلا و بر سر ما و ایشان و همۀ کسانی که رفته است را، شهادت بدهند. چه در عرصۀ داستان نویسی و چه زمینه های دیگر که کار می کردند و سفرنامه ها و گفتگوهایشان، این ویژگی در وجود ایشان و آثارشان بود.

دکتر جواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

دکتر جواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

بنابراین زمینۀ اجتماعی و خانوادگی استواری بود و در طول دورانی که کار کردند شاید از تعداد معدود نویسندگانی بودند که هیچگاه دسته و لشکر و پشتیبان های گروهی و جریانی نداشتند. یعنی اگر کتاب هایشان به تعداد چاپ های قابل توجه می رسیده به خاطر مخاطبینی بوده که پیدا کردند. چون در حوزۀ ادبیات چه شعر و چه داستان ما شاهد جریاناتی هستیم که به وجود می آید و گاهی پایدار و گاهی ناپایدار است. اما عموما نویسنده ای می تواند دوام داشته باشد و از فراز دهه ها عبور کند که خود مخاطب خود را پیدا کرده باشد و ایشان علی رغم اینکه در معرض گرایشات تند و تیز از هر نوعش بودند در معرض جریانات فکری ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیک در حوزۀ روشنفکری و غیر روشنفکری بودند اما از روز اول می دانستند که چه می خواهند و آن «ادبیات» بود. بنابراین در مقاطع حساسی که  شما در زندگی روشنفکری و داستان نویسی و شاعری نویسندگان و شاعران بزرگ ما می بینید که ناگهان تحت تأثیر یک جریانی گرایش تند و خاصی پیدا می کنند و بعد این گرایشات معمولا به هنر و ادبیات ضربه زننده است چون هنر و ادبیات تحمل این تندی ها و وابستگی های ایدئولوژیک را ندارد. ایشان هیچگاه این را نداشتند و یک اعتدالی در حوزۀ مسائل اجتماعی  وجود داشت و آن روحیۀ حقیقت جویی و عدالت خواهی همیشه بوده است و بستگی به توانشان گواهی خود از زمانه اشان را ارائه کردند. بنابراین در زندگی خانوادگی هم همینگونه بودند و این خیلی مهم است که بدون هیچ تلاطمی -که البته نقش همسر ایشان را نباید فراموش کرد – توانستند این کشتی را در دریای طوفان زده به سرانجام برسانند. و جای خالی فرزندانشان، شقایق و مهرنوش هم در این جلسه خالی است که در آن سوی دریاها و اقیانوس ها به تحصیل و زندگی مشغول هستند. بچه هایی که به هر حال در این محیط آشفته و اجتماعی ما، زیر نظر این پدر و مادر بالیدند و به یک زندگی منطقی و آرام و متعادلی رسیدند و این راه را ادامه می دهند”

در ادامه فیلم مستندی  با عنوان «روایت قاب روبرو» به کارگردانی روجا چمنکار در وصف زندگی محمد محمدعلی به نمایش در آمد.

در بخشی دیگر، علی دهباشی از دکتر جواد مجابی و اسدالله امرایی دعوت کرد که به بحث و گفتگو با نویسندۀ رمان «نقش پنهان» بپردازند:

محمد محمدعلی، در این جلسه با اشاره به سخنان محمود ثنایی( شهر آشوب) آغاز نویسندگی خود، گفت:

“برای آن دوست دار تنهایی و کلمه. در پاسخ به یک پرسش قدیمی و کلیشه عرض می کنم برای من در آغاز کلمه نبود. تنهایی بود. من بودم و تنهایی و تنهایی و آن افق بی انتهای تنهایی. او بود و تنهایی و آن وسعت بی انتهای تنهایی. کلمه باعث فراموشی تنهایی من و تو نشد. تنهایی در درون من و تو بالید. کلمات را در خود هضم کرد و گاهی هم مغلوب آن شد. کلمات درد ما را تسکین دادند. نگام تبادل کلمات تنهایی وسعت یافت و رنگ و وارنگ شد اما کماکان تنهایی ماند و ماند و ماندگار شد و شد جزو سرنوشت آدمی. بعضی ها به تنهایی عادت کردند بعضی ها به کلمات و بعضی ها هم معتاد هر دو شدند. بعضی ها جان به سلامت در بردند. کلاس پنجم ابتدایی معلم خط و نقاشی و ادبیات فارسی با دیدن اولین نوشتۀ خش دار و مخدوش من گفت خدا عاقبتت را به خیر کند! موهای سفیدی داشت و سیبیل های زرد. مردی تنها و پر از درد. با عینک دسته قهوه ای سوخته مثل حالای خودم بود. به ظاهر من عاقبت به خیر شدم و او به ظاهر در تنهایی مرد. می گفت تنهایی در بی کسی نیست، در بی هم زبانی و بی همدلی است. یادش گرامی! اسمش شهر آَشوب بود که نه محمود ثنایی. ترانه سرای رادیو ایران در عصر نخست وزیری علی امینی بود. کلمات کمی گفت و تنهایی پر شماری را هضم کرد. گاهی که در آیینه خیره می شوم آرام می آید کنارم گاه لب ورچیده و گاه همراه لبخند. آرزو می کنم او را جای خودم می دیدم. آخرین بار که آرام آمد و آرام رفت گفت هیچکس جای هیچکی نیست. آدم ها جزایری تنها هستند با خطوط اتصال کم و زیاد. من با تو متصل شده ام به شبکۀ دوست. سلام مرا به دوستانت برسان. من امروز به واقع متصل شده ام به شبکۀ دوست! جناب دهباشی محبت کردند و در همین مدت کمی که در این حوالی بودیم این جلسه را تشکیل داد و روز اول هم گفت که پرسش و پاسخ است و من هم با این یادداشت کوتاه به یکی از پرسش هایی که این روزها با آن چندین و چند بار مواجه بودم، پاسخ دادم.”

محمد محمدعلی

محمد محمدعلی

سپس دکتر جواد مجابی از آشنایی و خاطراتش با محمد محمد علی و خصوصیات آثار ایشان سخن گفت:

“خیلی خوشحالم که در جلسۀ نکوداشت دوست عزیرم محمد محمدعلی حضور دارم و در واقع نکوداشت زیبندۀ این انسان نیکوست. چون بسیاری بزرگداشت هایی می بینیم که بزرگی در آن نیست. اما صمیمیت و قدرت حرفه ای محمد محمدعلی در نویسندگی برای او جایگاهی در ادبیات ایران پدید آورده که این نکوداشت شروع شناخت نویسنده ای است که تمام عمر را صادقانه صرف ادبیات کرده است. من برای آغاز سخن به نکته ای کوتاه اشاره می کنم و آن اینکه آقای محمدعلی از جوان ترین نویسندگانی است که یک دورۀ تاریخی را می بندد. یک دورۀ تاریخی که از زمان مشروطیت آغاز شده است و تا ۱۳۶۰ رسیده است و از ۱۳۶۰ یک دورۀ دیگری شده است در این دوره ای که مقصود من می باشد چند خصیصه در نویسندگانش به طور مشترک وجود دارد: آرمان گرایی، مردم گرایی، در میان مردم زیستن و برای فرهنگ این مملکت کار کردن و تمام زندگی را با نوعی ایثار صرف حرفۀ نویسندگی کردن و هیچ توقعی نداشتن. عنصر اصلی این دوران به جز مسألۀ انسانگرایی و مردم گرایی مسألۀ فرهنگ ایران است. محور اصلی اندیشه اشان فرهنگ این مملکت و فرهنگ این مردم و موضوع آن زندگی این مردم است و بعدها از دهۀ شصت به بعد ارتباطات جهانی گسترده تر می شود و منابع را از ادبیات جهانی می گیرند و شکل آن دیگر متفاوت است ولی باز در دوره ای که نسلی دیگر یک سنت ادبی را ادامه می دهند و رشد می دهد؛ آقای محمد علی از نخبه های نیرومند این دوره بوده است. اما ویژگی مشترک آن ها توجه به فرهنگ و مردم و تعریف زندگی مردم و تسلط به ادبیات و زبان و سنت های دیرین یک فرهنگ و زبان که دارای شاهکارهای ادبی است، می باشد.

دکتر جواد مجابی از آشنایی اش با محمد محمدعلی می گوید

دکتر جواد مجابی از آشنایی اش با محمد محمدعلی می گوید

شاید آشنایی من با آقای محمد علی از جلسات کانون نویسندگان شروع شده باشد. به هر حال ایشان از فعالان کانون نویسندگان بودند و بنده هم در آنجا بودم. ولی آنچه که باعث دوستی مستحکم ما شد که تقریبا تا امروز ادامه دارد،ماجرای گروه سه شنبه است. به رغم آنچه که آقای محمدعلی از تنهایی گفتند ایشان یکی از فعال ترین اشخاص اجتماعی هستند و این از پارادوکس های شخصیت هر هنرمندی است که در کنار اینکه شیفتۀ تنهایی است و در خلوت خود به خلق آثارش می پردازد، به فعالیت اجتماعی نیز اهمیت می دهد و این فعالیت اجتماعی آقای محمد علی هم در گروه سه شنبه و هم در کانون نویسندگان و هم در گروه پنجشنبه نمود داشته است. گروه پنجشنبه جلسه ای بود که آقای گلشیری داشتند و این ها بعد از انقلاب داستان نویسی نسل پیشین را زنده نگه داشتند و با خلق و بررسی دقیق آثار توانستند اجاق آن را روشن نگه دارند. اما ترجیح می دهم که از گروه سه شنبه صحبت کنم. در ۲۴ دی ماه ۱۳۶۴، چند نفر از نویسندگان از تنهایی به جان می آیند و اینکه در اسارت خلوت خود هستند و ارتباطات اجتماعی ندارند و بیم آن است که از یادها فراموش شوند؛ باعث می شود دور هم جمع شوند. اسماعیل رها و  آقای محمد علی و …. این ها با هدف بحث گفتگو و نقد شعر و ادبیات و خوانش آثارشان گرد هم آمدند. درست در دوره ای که فعالیت های سیاسی تند و تیز است این گروه به ادبیات به مثابۀ یکی از کارهایی که باید بدان بپردازند توجه می کنند و بعدها عمران صلاحی و عظیم خلیلی به این جمع اضافه می شوند. در اردیبهشت ماه محمد مختاری و خرداد ماه، من وارد این گروه شدیم. ما یک گروه ده یازده نفری بودیم که به مدت یازده سال به طور مداوم جلساتی داشتیم. این از آن نظر اهمیت دارد که این روزها یکی از حسرت هایی که بچه های جوان دارند این است که می گویند ما نمی توانیم با هم بنشینیم و چند جلسه ای صحبت کنیم و هم فکری داشته باشیم و من همیشه می گویم که شما یک مبصر بالای سرتان ندارید! مبصر ما فرهنگ بود. ما با تمام تفاوت هایی که با هم داشتیم در یک مسأله تفاهم داشتیم و اینکه به ازای فرهنگ ایران هر نوع اختلافی را می توانستیم حل کنیم. در طول این یازده سال به واسطۀ این بحث ها همه متحول شدیم. عمران صلاحی از کسانی که بیشتر به فکاهی نویس مشهور بود به یک طنز نویس درجۀ یک شهرت یافت. مختاری از کسی که دشوار نویس بود به یک مقاله نویس و نظریه پرداز ادبی تبدیل شد. محمد علی هم همینطور. من تصور می کنم که همۀ ما به این دلیل رشد کردیم که آزادانه سخن می گفتیم و انتقاد کرده و برای فرهنگ کشور تلاش می کردیم و توقعی از جایی نداشتیم و ضریب تحملمان بالا بود. بعدها وقتی که دوباره در کانون فعال شدیم از افرادی بودیم که در برابر هر انتقاد و مخالفتی سطح تحمل بالایی داشتیم و این حاصل آن جلسات ادبی بود. در جلسه که چند ساعتی مسائل جدی بود و بعد ساعاتی به جلسات دوستانه اختصاص می یافت. آنچه که خیلی اهمیت داشت این بود که آدم های بسیار متفاوتی در این جمع بودند اما در آن جمع وجه اشتراک و راهنمای ما، ادبیات بود نه مسائل سیاسی و هیچگاه در تبادلات سیاسی یکدیگر کنجکاوی نمی کردیم. تنها نکته و هدف این بود که کتابی که به عنوان مثال از آقای محمدعلی منتشر شده بود را بخوانم و اگر نقد و نکته ای بود مطرح کنم. بی هیچ تعارفی و ما نمی رنجیدیم و اساس کار ما بر پایۀ نرنجیدن بود.

صحنه ای از دیدار و گفتگو با محمد محمدعلی

صحنه ای از دیدار و گفتگو با محمد محمدعلی

در طول این سال ها من متوجه شدم که آقای محمد علی چند خصیصۀ معین دارد که ویژۀ خودش است. یکی اینکه همانطور که زندگی می کند و همانطور که با صراحت و شفافیت می نویسد و بین تنهایی عظیم نویسنده با زندگانی اجتماعی هنرمند در نوسان است، کارهایش به سوی نوعی نگرش عمیق اجتماعی می رود و نوشته ها اگرچه ظاهر ساده ای دارد ولی در عمق به مسائل اساسی این جامعه، از جمله: مرگ و عشق و مبارزه می پردازد،  و دوم اینکه ایشان هیچگاه با قطعیت سخن نمی گوید و این نگاهی که طیفی از احتمالات را در نظر می گیرد و می گوید که هیچگاه به حقیقت نمی رسیم اما می توانیم با حقیقت روبرو شویم و در بسیاری از نوشته هایشان این قضیه وجود ندارد که بگویند من به حقیقت رسیدم و این اجازه را به خواننده اش می دهد که با این بلند نظری با قضایای زندگی روبرو شود و اگر ادبیات چیزی است که به درد زندگی بخورد این باید یکی از درس هایی باشد که این نویسنده به خوانندگانش می دهد. اینکه انسان اندیشه ورز شخصی است که از زوایای مختلف به یک مسأله می پردازد. از تواضع و صمیمت دوست خود می گویم که در تمام این سال ها با یک تواضع و فروتنی که بخشی از خردمندی است با مسائلی که مورد علاقه اش نبوده است اما فکر کرده که می تواند دربارۀ آن ها فکر کند، روبرو می شد. و یکی از ویژگی های آقای محمد علی تعادلی بود که در کارهایشان وجود داشت و ما را به یک نوع میانگین رفتاری و فکری فرا می خواند. در کانون نویسندگان به شدت فعال بوده است. نه بابت تندروی های این کانون بلکه یک اتحادیۀ صنفی که نویسندگان را حمایت کند تا بتوانند کارشان را درست انجام دهند. روحیۀ متعادل داشتن در این روزگار بسیار دشوار است چرا که روزگار بر ما سخت می گیرد و ما از کوره در می رویم. ایشان با صبوری با قضایا روبرو شده است و دشواری های بسیاری در زندگی داشته است ولی هیچگاه این قضایا کوچکترین خللی نه در رفتارش و نه نوشته هایش پدید نیاورده است. هیچ وقت خم به ابرو نیاورد و ادبیات برای او یک حس درونی است نه وسیله ای برای شناساندن خود به دیگران.”

سپس، محمد محمد علی در ادامۀ سخنان علی دهباشی و دکتر جواد مجابی از شخصیت‎های داستان‎های خود گفت:

“امروز به واقع برای من شکل دیگری گرفت! کسانی از مقاومت من صحبت کردند که خود اسطورۀ مقاومت هستند. این خیلی مهم بود که دکتر مجابی و آقای دهباشی روی این بخش از زندگی من که قبل تر حتی بدان فکر نکرده بودند، صحبت کردند. آدم ها زندگی اشان را می کنند. در قسمت هایی از زندگی، سر از آب بیرون می آوردند و می شنوند و نگاه می کنند و دوباره به زندگی باز می گردند. آن بخشی که آقای دهباشی و جناب مجابی مطرح و به نوعی برجسته کردند برای من خیلی مهم بود. به واقع همین است که وجود آن زندگی غیر منطقی در کنار آدم های منطقی را باور داشتم. حال من که داستان می نویسم زندگی غیر منطقی ام باید در کتاب ها باشد. بیرون از کتاب زندگی غیر منطقی من چه معنایی پیدا می کند در کتاب است که من می توانم هر کاری را به آن صورت که دلم می خواهد انجام دهم و شخصیت هایی که داشتم هیچ یک آدم های منطقی به آن معنا نبودند. مثلا نزدیک صد شخصیت درباره اشان نوشته ام و هر کدام از شخصیت ها ویژگی های خاص خود را دارند که آمده و کارهای عجیبی هم انجام دادند که با زندگی عادی من منطبق نبوده اند.”

در بخشی دیگر از این گفتگو اسدالله امرایی درباره‎ی داستان نویسی محمد محمد علی چنین گفت؛

“در مورد داستان نویسی آقای محمد علی باید بگویم. یک نکته ای در داستان «کلیسای جامع» ریموند کارور هست که شخصیت ها با هم صحبت می کنند و در این گفتگو اشاره ای به نویسنده ای دارند که در سرما گیر افتاده و در حال مرگ است و یک قوطی کبریت دارد و یک مقداری هیزم که قصد دارد بدین وسیله نجات یابد. برخی از کبریت ها خیس هستند و برخی تا روشن می شوند خاموش می شوند. و آخرین کبریت را که می زند و زیر شعله می گیرد ، هیزم ها شعله ور می شوند و برق شادی در چشمان این کاراکتر نمایان می گردد. دستش را جلوتر می برد تا گرم شود اما مقداری برف روی آتش می افتد و آتش خاموش می شود. هیچ توضیح دیگری در داستان نیست و داستان تمام می شود منتهی نویسندۀ داستان که ریموند کارور است در هیچ قسمت از کتاب به نام نویسندۀ این داستان اشاره ای نمی کند. اما ما که خوانندۀ ادبیات هستیم و آشنا با این داستان، می دانیم که این همان قصۀ «در تلاش آتش»  نوشتۀ جک لندن است. راوی می گوید که امروز دیگر از این داستان ها نمی نویسند و بین زمان داستان  خط می کشد و می خواهد بگوید ما در دوره ای دیگر داریم زندگی می کنیم. از این مقدمه می خواهم به داستان آقای محمد علی بازگردم. داستان های آقای محمد علی، داستان های زندگی هستند و به ما نمی گویند که چه خبر است و توضیح نمی دهند بلکه این داستان ها را به ما نشان می دهند. یک وجه آن به اینکه این زندگی را زندگی کرده است، بازمی گردد. داستان های آقای محمد علی داستان های طبقۀ متوسط و عمدتا کارمندانی هستند که ما با خیلی از آن ها آشنا هستیم. آنقدر آشنا هستیم که می توانیم دنبال این آدم ها بگردیم و تشخیص دهیم که این آدمی که سیبیلش از لب میزش بیرون زده است کیست؟ این آدمی که پشت میزش خوابش برده یا نشسته و از شاهنامه حرف می زند، کیست؟ در واقع بدون اینکه به ما توضیحی دهد، می بینیم که شخصیت هایی باور پذیر را خلق می کند که در زندگی روزانۀ ما حضور دارند و هیچ کار خارق العاده ای انجام نمی دهند و تنها، زندگی می کنند. هنر نویسنده این است که این زندگی ها را برای ما باورپذیر می کند. شما می توانید ملال زندگی روزمرۀ کارمندی را در داستان های آقای محمد علی ببنید. داستان آدم هایی که مبارزه و تلاش می کنند که در واقع از یک جامعۀ تو سری خورده، خود را بالا بکشند. پیروزی ها و شکست هایشان را می بینید و باور می کنید. شاید در واقع هنر آقای محمد علی در این نشان دادن ها و برجسته کردن آدم ها باشد. آدم هایی که از یاد شما نمی روند و شما خیلی راحت می توانید با آن ها ارتباط برقرار کنید. البته آقای محمدعلی بخصوص در این سه چهار کاری که به اساطیر پرداخته اند – چون قبل ها می بینیم که آثار ایشان عمدتا در بخش رئالیسم و زندگی جامعه است – فکر می کنم در سه گانۀ «آدم و حوا » و «جمشید وجمک»  و «مشی و مشیانه»، به جایی می رسد که سعی دارد کُدهایی به ما بدهد. وقتی به داستان هایشان بازمی گردیم این کدها خود را نشان می دهند  و به نوعی برای این داستان ها و روی آوردن به اساطیر و توضیح و تفسیر اساطیر راهنما هستند. در آثار نویسندگان ما متأسفانه این نوع نوشتار، خیلی کم است و یا عمدتا به شکل تحقیقات دانشگاهی و آکادمیک و پایان نامه ها بوده است یا خود اسطوره بوده است. در حالی که ایشان این اسطوره ها را تبدیل به داستان کرده اند.”

دکتر حواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

دکتر حواد مجابی، محمد محمدعلی و اسدالله امرایی

در بخشی دیگر از این مجلس، محمد محمدعلی به سوالات حاضرین و اساتید و دانشجویان و هنرمندان حاضر، پاسخ گفت:

علی دهباشی: آقای عبدالحمید صمد از نویسندگان معاصر تاجیک از شهر دوشنبه گفتند که از شما دربارۀ وجه تسمیۀ رمان مشی و مشیانه سوال کنم. گفتند در هیچ جا مصاحبه ای ندیدم که شما در زمینۀ پشت این رمان که به اسطوره ها و تاریخ بازمی گردد و برای ما نویسندگان تاجیک مهم است، سخن گفته باشید.

محمد محمدعلی: البته چندین و چند مقاله چاپ شده است. یک تز فوق لیسانس در مورد مشی و مشیانه در دانشگاه مشهد ارائه شد.  ولی به هر صورت آنچه که من فهمیدم در این منطقه و حوزۀ جغرافی که شاید بتوانیم بگوییم حوزۀ فارسی زبان است و بخشی از هند تا تاجیک و افغانستان و دیگر کشورهای آذربایجان که فارسی زبان بودند را در برمی گیرد؛ پیش از تاریخ مثل باقی جاهای دنیا مردم به دنبال هویت خودشان بودند که ما کجا به دنیا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت و این یک پرسش ابدی ازلی است و هنوز هم ذهن ما را درگیر کرده است. علومی که وجود دارد به تنهایی پاسخ نهایی را برای ما بازگو نمی کنند و دلشان می خواهد که از طریق تاریخ و اسطوره ها و افسانه های کشورهای خودشان صاحب این هویت شوند این منطقه به طور کلی پیش از ورود ادیانی مثل یهودیت و مسیحیت و اسلام و حتی زرتشتی به نوعی اعتقاد برای آغاز پیدایش جهان رسیده بودند و ما آن را در گوشه و کنار جاهای مختلف می بینیم. یکی از آن هایی که خیلی مشهور هست آدم و حوای ایرانی – آریایی است که در هند هم اسامی دیگری دارد و در ایران مشی و مشیانه بوده و در تاجیکستان و ازبکستان و … آدم و حوا را مشی و مشیانه می بینند و وندیداد و در کتاب اوستا نشانه هایی از این نوع تفکر برای پیدایش زمین و از اولین انسان هایی که بر روی کرۀ زمین آمده اند، سخن به میان آمده است و منابع مهم تری است که بخش زیادی را در کتاب کریستن سن می توان دید که دکتر مهرداد بهار به تفسیر در مورد این مسأله صحبت می کند و دیگرانی هم هستند که در مورد این مشی و مشیانه که در واقع آدم و حوای ایرانی – آریایی است، صحبت کرده اند.”

علی دهباشی پرسش های رسیده به مجله بخارا را مطرح می کند

علی دهباشی پرسش های رسیده به مجله بخارا را مطرح می کند

دهباشی: در مورد این رمان های سه گانه آیا ترتیب خواندن وجود دارد یا به طور مستقل می توانیم  این سه اثر را مطالعه کرده  و با آن ارتباط برقرار کنیم؟

محمد محمدعلی: می تواند ترتیب داشته باشد. یعنی اگر این سه را در یک ترتیب تقویمی –  تاریخی بگذاریم، می شود: مشی و مشیانه، جمشید و جمک و آدم و حوا.  ولی اگر ترتیب توضیحی – تشریحی در نظر بگیریم، می شود: آدم و حوا، مشی و مشیانه و جمشید و جمک. که من این دومی را در نظر گرفتم و به عبارت دیگر شاید در هر شکل جمشید و جمک جلد پایانی باشد که ما از داستان جمشید که در واقع پادشاه سازندۀ نوروز هست تا حدودی وارد تاریخ می شویم و از اسطوره و افسانه عبور می کنیم. هنوز هم البته این فاصله ها پر نشده است و این را اضافه بکنم که بحث ما بحث هویت شناسی بود. ملت ها دنبال هویت خود می گردند که به تاریخ برسند. مثلا تاریخ ما از چه زمانی آغاز می شود؟ همۀ این ها به صورت شفاهی بوده و سینه به سینه می گشته و چشممان هم به دست مستشرقین بوده است که متون خطوط میخی را بخوانند و چیزهایی به دست ما بدهند. حاصل کار آن ها در کتاب های پراکنده موجود است. من خود را موظف دانستم که این اسطوره ها و افسانه ها را جمع آوری کنم و در پی آن هویت ملی را بنویسم. آنچه را که دکتر مجابی اشاره کردند حس ملی و وطن خواهی و رو به ترقی داشتن جدا از تعصبات حسی، یکی از دغدغه های فکری من بوده و هست و این هم بخشی است و می بینم که با استقبال خوانندگان هم روبرو شد. هر چند نثر ساده ای هم ندارد که بگویم مخاطبانی عوام یا خاص داشته است. فارغ از این دو مقوله کار در حدی قرارگرفت که در یک سال دو سه بار تجدید چاپ شد و برای من حیرت آور بود و ثابت شد که جای این نوع کارها خالی است و جا دارد که دیگران هم چنین کارهای را انجام دهند.”

اسدالله امرایی: آیا این مسأله به این موضوع باز نمی گردد که شما به عنوانی پرداخته اید که پرسش همۀ جوامع بوده است؟ یعنی شما به هر حال داستان آفرینش را تقریبا درهمۀ فرهنگ های دنیا به اشکال مختلف دارید و همۀ این ها هم در واقع از یک موجود نر و ماده شروع می شود و این شکل آفرینش موضوع همۀ آدمیان است؟

محمد محمد علی: همینطور است. پاسخ به یک پرسش اساسی است. مثلا در قبایل سرخپوست ها. سال ها گمان می کنیم چیزی از خود به جای نگذاشتند اما بعدها می بینید که در آمریکای جنوبی آثاری به جا گذاشته اند ولی همۀ این ها صاحب اندیشه هایی بودند که در پی روشن شدن این افکار زندگی را ادامه دادند. هیچ کسی نیست که به طور عموم نخواهد از اندیشه ها و اعمال اجداد خود بی خبر باشد. همۀ ما دوست داریم بدانیم که مثلا دی. ان . ای ما به کجا می رسد. وقتی به این موضوع می رسید کنجکاوی در هویت خود و گذشتگان شکل می گیرد. وقتی شاهنامۀ فردوسی را نگاه می کنید، می بنید که شاعر در واقع  خود را به آب و آتش زده تا بتواند این پراکنده ها را تنظیم نماید. با شما موافقم اگر این سه گانۀ من مورد استقبال قرار گرفت در واقع مجموعۀ پراکندۀ افکاری است که انسان ها در طول قرن ها دلشان می خواست برای خودشان جمع آوری بکنند. یعنی بتوانند به مقطعی از تاریخ برسند. با وجود این و در دسترس بودن این منابع است که آدم می تواند منطقی تر حرف بزند. تا قبل از آثار مشیرالدوله و … به جز شاهنامه منبع منسجمی در این مورد وجود نداشت. که البته در طی این سال ها منابعی خوب بوجود آمد و با انتشار این کارهای اسطوره ها در خارج کشور که صادق هدایت نمونه ای از این اشخاص بود و صبحی مهتدی و انجوی شیرازی، افسانه های عامیانه را در فرهنگ ما گرد آوردند این ها ما را از یک پراکندگی بزرگ نجات می دهد و به یک جمعیت خاطری می رساند.”

– جناب محمد علی چرا نویسنده شدید و چرا سراغ شغل پدرتان نرفتید؟ همچنان که حبیب یغمایی در جلسه ای عنوان کرده است که کاش من می رفتم دنبال شغل دیگری و نویسنده نمی شدم.

محمد محمدعلی: گاهی شب می خوابی و صبح بیدار می شوی و می بینی نمی خواهی یک کار را انجام دهی! باور کنید برای من اینگونه بود. چند تلنگر در زندگی ام وجود داشت که یکی را گفتم و مرحوم ثنائی بودند. یک دفعه به من گفتند خدا عاقبتت را به خیر کند و این در ذهن من ماند و نمی دانستم منظورش چیست؟! این کنایه ای است یا تأییدیه؟! یعنی خدا تو را به عرش اعلی برساند یا به زمین گرم بزند! در کلاس ششم دنبال ورزش والیبال و پینگ پنگ و کلاس هشتم کاپیتان تیم در رشتۀ والیبال بودم و پینگ پنگ هم در حدی رسیده بودم که میز را من اجاره می کردم. کلاس هشتم، مسابقۀ داستان نویسی به مناسبت روز مادر برگزار شد. من که در آن زمان تمام مجلات روز را می خواندم و مصیبتی برای خانواده ام بودم! داستانی برای مسابقه نوشتم. شرح حال یک مادر و فرزندی که فرزند، بیمار و مادر فقیر است و سقف خانه چکه می کند و بعد این مادر مجبور می شود که خون خود را بفروشد و بچه را نجات دهد. شب که در خواب است برف زیادی می آید و مادر می میرد. اشک بیچاره ها را درآوردم! البته این را هر هفته باید سر کلاس می نوشتیم. معلم ما دفترچه ها را هر هفته می گرفت و در صندوقچۀ دفتر مدرسه می گذاشت و هفتۀ بعد دوباره دفترها را سر کلاس برایمان می آورد. یک دفترچۀ چهل صفحه ای در مقابل چشمان استاد نوشتم و آن داستان شکل گرفت. سر کلاس و سر صف خواندم و همه گریه کردند و حال من ماندم بین انتخاب تیم والیبال و نوشتن انشایی که اشک جماعت را دربیاورد! در دبیرستان مروی، کلاس نهم، کاپیتان تیم دبیرستان شدم.کلاس دهم که رسیدم،  سال ۱۳۴۴ بود و ما بسکتبال بازی نکردیم، والیبال هم بازی نکردیم و رفتیم در گروه هنری تئاتر و شروع کردیم به نمایشنامه نویسی و ایرج امامی کارگردان تئاتر که آن زمان دانشجو بود و امروز انگلستان زندگی می کند، نمایش ما را پذیرفت و خلاصه اینکه زمانی چشم بازکردم و دیدم که دارم سیگار می کشم و می نویسم! در شهر کتاب این را نوشته ام که من با ذره بین سیگار روشن می کردم و کاشف این مسائل بودم بعد رسیدم به اینجا که هستم. من تقصیر ندارم. گویی یک چیزی در درون، آدم را در خطی نگه می دارد و ادامه می دهد و دلش می خواهد که در فضای خارج کاراکتری را نشان دهد اما در درون خیلی خبرها هست و یک گوشۀ آن را در نوشته هایم می بینید.”

علی دهباشی: از آثار در دست چاپ برایمان بفرمایید؟

محمد محمد علی: برای کسی که با مهاجرت روبرو است اگر بخواهد از گذشته ها بنویسد قضیه خیلی راحت تر خواهد بود. یعنی تو می توانی بنشینی و آن گذشته های ذهنی را وسط بگذاری و داستان نیمه کاره را بنویسی. من تعدادی از این کارها را انجام دادم. تقریبا اگر یادی از براهنی بکنیم که همیشه از کارهایش با سانت و متر صحبت می کند، حدود نیم متر کاغذ بردم که بنشینم و این کارها را انجام دهم. اثر جدیدم با عنوان «جهان زندگان» که امروز هم به نوعی رونمایی این کتاب است را نوشتم. در کلاس ها متوجه شدم که بسیاری با شاهنامه بیگانه اند. شروع کردیم به شاهنامه خواندن و دلم می خواست نگاه یک داستان نویس را داشته باشم و وارد شاهنامه هم شدم و چند کار تازه ای انجام دادم و از حوزۀ کلاس آن را بیرون آوردم و خود شیفته اش شدم. شاهنامه، یک دوسالی ما را با خودش برد. از کیومرث تا همای و درواقع پایان اسفندیار را بازخوانی و بازنویسی کردم و گریزی بر افکار این ها زدم. این داستان ها را  به عنوان ادبیات فولکلوریک کار کردم که به نظرم کار تازه ای است. یک مجموعه داستان به هم پیوسته است که بخش هایی از نوشته هایم را هم به ایران آوردم و در روزنامۀ شرق، به چاپ رسید.

-رابطۀ شما با ادبیات معاصر جهان چیست و چه نویسندگانی در عرصۀ ادبیات معاصر برای شما شاخص هستند؟

محمد محمدعلی: زبان انگلیسی در این حد نیست که بتوانم اثری را به زبان اصلی بخوانم ولی در خارج ایران، موقعیتی پیش آمد و با چند نویسندۀ کانادایی ملاقات داشتم و کمی با آن ها توسط مترجم صحبت کردیم و چیزی که متوجه شدم این است که بخصوص نویسندگان کانادا حول مسائل روز جهان می چرخند. مسائلی چون: محیط زیست و حمایت حیوانات و حقوق فردی و وضعیت سانسور و فمنیسم و …. حتی با آقای امرایی در مورد این ادبیات و ترجمه هایش حرف زدیم. چند کار از خانمشیلا هتی را می توانم مثال بزنم که مثل ما خجالت زده از کار بر ادبیات عامه خود نیست و این خود یک امتیاز است برای کسی که می تواند یک داستانی را به صورت افسانه و اسطوره دربیاورد. یعنی دور زدن آن چیزهایی که یک دوره ای در جوانی ما می گفتند وقتی شما از اسطوره صحبت می کنید از مسألۀ روز دور می مانید. خب این حرف ها و نگاه ما را از همۀ هستی که از هر گوشۀ آن می توان هزار نکته آموخت، دور کرد و آن ها جلوتر از ما این کارها را انجام دادند.”

در خاتمه محمد محمد علی کتابهایی را که حاضران تهیه کرده بودند، به ویژه تازه‎ترین اثر خود، یعنی، « جهان زندگان» را برای آنها امضاء کرد.  در بخشی از کتاب «مشی و مشیانه» می خوانیم:

“با خروشی گنگ از نا کجایی، وحشت زده ایستادیم بر جای خود، منبع خروش پنداری هم زیر پا و هم بر فراز سر ما می گردید. یک باره زمین چنان به لرزه درآمد که ما را از کنار تخته سنگی سبز، چهل گام پس راند و اندکی آن سوتر، زمین شکافت. آب بیرون جهید و رودخانه ای پدیدار شد با آبی زلال و شتابنده که سوی دره ای در دورتران دست دشت می رفت. مشی دو زانو نشست و بر آب بوسه زد. من نیز بیش از این نمی توانستم بر پای بایستم. سر در آب فرو بردم و زلالی و روانی درونش را به چشم دیدم و سپاس به جا آوردم. می اندیشیدم آب شور دریای مرد است و آب شیرین رودخانه زن. پس هر جا آب شیرین باشد، زندگی هم جاری است.”

  • عکس ها از : مریم اسلوبی

محمدعلی امیرجاهد، سراینده تصنیف « امان از این دل»روزنامه نگار و ادیب و شاعر و تصنیف ساز بود.

محمدعلی امیرجاهد، سراینده تصنیف « امان از این دل»/پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، بیست و ششم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، نشریۀ فرهنگی تحلیلی روایت و مجلۀ بخارا، در دویست و چهل و پنجمین شب از مجموعه نشست های شب های بخارا، میزبان شب «محمدعلی امیر جاهد»، روزنامه نگار و ادیب و شاعر و تصنیف ساز بود.

 

photo_2016-05-16_08-10-55در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست به سفر ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی به چین، در روزهای آتی اشاره داشت و سپس از وی دعوت کرد تا به بیان سخنان خود بپردازد.

فرهاد فخرالدینی با اشاره به سابقۀ آشنایی خود با خانواۀ معین و امیر جاهد گفت:

“اشخاصی را در زندگی ام بسیار دوست دارم همانند آقای دهباشی و همینطور از قدیم به خانوادۀ محترم امیرجاهد و دکتر معین هم ارادت خاص داشته و دارم. علاقه مند به شرکت در این مجلس بودم و می خواستم این ارادت خویش را نسبت به این دو خانواده بیان دارم. در دوران جوانی من، آقای امیر جاهد یک چهرۀ درخشان بودند. به یاد دارم وقتی صحبت دکتر معین می شد. چهرۀ ایشان در هم می رفت و وقتی از حال آقای معین جویا می شدیم می گفتند که هیچ بهبودی حاصل نمی شود! و هیچ امیدی نیست. دل ما هم به درد می آمد چون چنان با احساس این درد درونی خود را بیان می کردند که ما همه متأثر می شدیم. آقای امیر جاهد با استادان ما همنشین بود و دوستی دیرینه ای با همۀ اساتید قدیم موسیقی ایران داشت و انسانی فاضل و اهل قلم و شعر و موسیقی بود. آثار موسیقی او با شخصیت بود و به دل می نشست و هیچگاه موسیقی سبک نمی ساخت. آثارش کلماتی فاخر داشت. ما در گذشته اصولی در فرهنگ هنر داشتیم که شعر و موسیقی  توسط یک نفر ساخته می شد و از قبل از اسلام  هم این سنت بود. مثلا وقتی صحبت از باربد می کنیم می دانیم که باربد هم نوازنده بوده و هم آهنگساز و شاعر بوده است و در دوره های بعد هم اینگونه بود. مثلا وقتی می گوییم عبدلقادر مراغه ای، خوب می دانیم که وی نوازندۀ چیره دست عود و خواننده بوده و شاعر. رفته رفته این رشته ها از یکدیگر مجزا و تخصصی تر شدند ولی ای کاش که کلام و آهنگ از دل یک نفر برمی خواست! این زیباتر است که موسیقی در واقع یک نوع دیگر و با یک حس دیگر همان مفهوم شعر را بیان کند. در آثار امیر جاهد دقیقا این مطلب را می بینیم. هر دوره ای چهره های درخشان زمان خود را دارد. به یاد دارم که مطلبی را از دکتر محمود تفضلی می خواندم که با نهرو مصاحبه  کرده و پرسیده بود که نظرتان در مورد مصدق چیست؟ و نهرو گفته بود که در زمان ما سه نفر درخشیدند: مائو در چین، نهرو در هند و مصدق در ایران. حالا در زمینه های دیگر هم همیشه اینگونه بوده است. حافظ در زمان خود درخشید و هنوز هم می درخشد. ما به ابنیه و آثاری که از گذشتگانمان باقی مانده است افتخار می کنیم و چقدر با لذت به سی و سه پل اصفهان و پل خواجو و مسجد شیخ لطف الله می رویم و ساعت ها این آثار را نظاره می کنیم. آثاری که ما را جذب می کند، آهنگ ها هم چنین جاذبه ای را دارند. یک ملت را می شود با هنر و فرهنگش ارزیابی کرد بنابراین نقش امیرجاهد ها نقش بسیار مهمی است چون در دل های مردم زندگی می کنند. وقتی آهنگی و شعری را خانمی که در حال کار منزل هست و آقایی که مشغول رانندگی است، زمزمه می کند و می خواند در آن لحظه با خود امیر جاهد دارد زندگی می کند و به نوعی به درونش راه پیدا کرده است. در گذشتۀ ما افراد درخشانی حضور داشته اند مثل درویش خان و ابوالحسن صبا و امیرجاهد. تعدادشان زیاد نیست. خیلی کم پیدا می شود که انسانی  امیرجاهد بشود و این ها بسیار برای ما عزیز و بزرگوار هستند و الگوهای ما بوده اند. خود نیز خواسته ایم که همانند آن ها باشیم، حالا چقدر توانستیم بحثی جداست. این اساتید راه هنر و بزرگواری را به ما نشان دادند که امیدورام یاد گرفته باشیم. دیروز در جلسه ای از روح الله خالقی صحبت می کردم. روح الله خالقی و صبا از اساتید ما بودند. در مورد ایشان طوری صحبت می کردم که گویی هنوز  در سن هشتاد سالگی، هنرجوی جوانی هستم و آقای خالقی در پنجاه و نه سالگی خود است و این واقعیتی است! ما همیشه مدیون و شاگرد این بزرگان هستیم و خواهیم بود.”

دومین سخنران این مجلس، دکتر مهدخت معین، دختر استاد معین و نوۀ محمدعلی امیرجاهد، ابتدا به مستند «هزاردستان امیر جاهد» و حضور اساتید اشاره و بیان داشت:

“ابتدا تشکر می کنم از آقای دهباشی و همکاران ایشان در مجلۀ بخارا که هم با انتشار مجله و هم با برگزاری این گونه جلسات به اعتلاء فرهنگی کمک شایانی می کنند. دست مریزاد. نیز از مؤسسات برگزار کنندۀ این جلسه سپاسگزاری می کنم. از جناب استاد فرهاد فخرالدینی که از بهترین صحنه های فیلم، قسمت رهبری ایشان با ارکستر و خواننده در جلسات تمرینی اجرای «هزاردستان به چمن» است که با عنایت ایشان فیلمبرداری از جلسات تمرین ارکستر برای آقای مشیری ممکن شد. از سخنرانی پرمحتوای ایشان نیز سپاسگزاری می کنم. زحمات آقای منوچهر مشیری را که با ساختن مستند زیبا قسمتی از تاریخ هنر موسیقی را ماندگار کردند، سپاس می گویم. یکی از ابداعات ایشان مثل بقیۀ مستندها، انتخاب نام مستند بود. «هزار داستان امیرجاهد» که برگفته از عبارت ابولحسن صبا بود که بنده در فیلم از روی سالنامۀ پارس خوانده ام. تناسب بسیار نام با تصنیف «هزاردستان به چمن» که مکرر شاهد تمرین ارکستر در اجرای آن هستیم و تیتراژ پایانی فیلم نیز با اجرای کامل آن همراه است. یکی از صحنه های جالب فیلم صحنۀ پایانی است: امیر جاهد در حال خداحافظی و رفتن است و نوای  یکی از تصانیفش به گوش می رسد که مفاهیمش تناسب تام با زندگی و صحنۀ رفتن ایشان، که استعاره ای است از سفر آخرت، دارد.”

دکنر مهدخت معین

دکنر مهدخت معین

در ادامه مهدخت معین به خاطرات و زندگینامۀ و فعالیت های فرهنگی و هنری پدربرزگ خود پرداخت:

با سر زنده برازنده تنی باید داشت / تا تنی هست به جا پیرهنی باید داشت

مردم خانه به دوش، از بشریت دورند / با حقوق مدنیت وطنی باید داشت

سر با فرّ و تن با هنر و حبّ وطن / حق آزادی و نیک انجمنی باید داشت

همه اسباب سعادت چو فراهم آمد /  صحبت بلبل و طرف چمنی باید داشت

ورنه با زندگی بی سرو سامان «جاهد» / مرگ هم نیست چو آید کفنی باید داشت

سرایندۀ ابیات فوق استاد محمدعلی امیر جاهد است که در همین چند بیت بسیاری از خصوصیات شخصیتی ایشان را در می یابیم. استاد در سال ۱۲۷۵ شمسی در تهران به دنیا آمد. نام پدرش «عباسقلی خان امین حضور تبریزی» بود. محمد علی پس از تحصیلات ابتدایی در مکتب خانۀ شمس در گذر شیخ سیف الدین و مدرسۀ علمیه در خیابان شنی که بعدها دانشسرای عالی شد برای تکمیل تحصیلات به دارلفنون رفت. در عین حال در روزنامۀ رسمی و جراید دیگر آن زمان به کار خبرنگاری و خدمت مطبوعات اشتغال داشت. در این زمان پدر او درگذشته بود و سرپرستی یک خانوادۀ بزرگ بر عهدۀ وی بود. در جنگ بین الملل اول، امیر جاهد با سری پر شور و جانی سرشار از مهر میهن اشعار و تصانیف شور انگیزی ساخت و تخلص جاهد را برای خویش اختیار کرده بود. وی هنگام مهاجرت به غرب و الحاق به مهاجرین، در قزوین گرفتار قزازقان روس تزاری شد و امیرجاهد که در برخورد با سربازان روسی که مشغول غارت شده بودند، به سختی مجروح شده بود، در بیمارستان روس ها تحت نظر قرار گرفت و پس از مختصر بهبود، تصنیف جانسوزی ساخت و یکباره فریادِ: “زجفای دشمنان سر و تن من / شده قطعه قطعه همچو وطن من” و “ببین چو جاهد، تن واحد، شده ایران ما” در تمام شهر قزوین شور و غوغا برانگیخت. به دنبال این موضوع، کنسول روس امیرجاهد را به کنسولگری جلب کرد و به وی گفت:”هم اکنون چوبۀ دار در مقابل کنسولخانه بر پا شده و تا چند لحظۀ دیگر در بالای آن مشغول رقص خواهی شد و به شکرانۀ مرگ تو، همه دست خواهند زد!” در همین موقع فرماندۀ کل قوای دولت روس در قزوین به اتاق کنسول وارد شد و پس از مذاکرۀ مختصری هر دو مضطربانه از اتاق خارج شدند. امیر جاهد تنها قدم می زد و متحیر بود که چه پیش می آید و به چه وسیله خود را به خارج از کنسولخانه برساند. ناگهان هیاهوی عظیمی برخاست و سربازان روسی از سر در کنسولگری بالا رفتند و نشان عقاب تزاری را به پایین افکندند و به غارت کنسولگری پرداختند. کسی هم با امیر جاهد کاری نداشت. دوستان  نیز به سراغ او آمده بودند و یکی از تصانیف انقلابی او را می خواندند. این فرج بعد از شدت، بر اثر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه بود.

صحنه ای از شب محمدعلی امیرجاهد

صحنه ای از شب محمدعلی امیرجاهد

استاد بعد از کودتای ۱۲۹۹ به خدمت مجلس شورای ملی در آمد. از سال ۱۳۰۵ شمسی به طبع و نشر سالنامۀ پارس پرداخت. در زمانی که بیش از هشتاد درصد مردم بیسواد بودند، در بعضی سال ها، تیراژ سالنامه به سی هزار جلد می رسید و این شگفت انگیز است. در سال ۱۳۰۹ مقرر شد که دولت هزینۀ طبع و نشر سالنامه را بپردازد ولی امیر جاهد به بهانۀ اجتناب از تحمیل به بودجۀ مملکت از دریافت هزینۀ سالنامه خودداری کرد و در سالنامه نوشت:”این سالنامه دیناری از دولت کمک خرج نخواهد گرفت.” در نتیجه به بهانۀ امساک از قبول کمک دولت، سی هزار جلد سالنامه، همان روز انتشار در تهران و بسته های ارسال شده به شهرستان ها در پستخانه های ولایات توقیف و جمع آوری شد. ناگزیر امیرجاهد برای جبران این خسارت سنگین مجبور شد خانۀ مسکونی خود را در اول خیابان گرگان در کوچۀ «امیر جاهد» که هنوز به همین نام است، به مبلغ پنجاه هزار تومان بفروشد. در آن زمان این خبر مثل توپ در تهران صدا کرده بود. زیرا آن زمان مبلغ زیادی بود. با وجود این حادثه، استاد از کار فرهنگی خود دست نکشید و بدون تعطیل، انتشار سالنامه را تا سال ۱۳۳۳ به مدت بیست و هشت ادامه داد و بالاخره بر اثر اوضاع و احوال دورۀ بعد از مصدق از نشر آن خودداری کرد. امیرجاهد بیش از یکصد سرود و تصنیف ساخته است. تصانیف امیرجاهد در موضوعات میهنی، اجتماعی، فلسفی، سیاسی و عشقی است. قطعات زیادی از تصانیف امیرجاهد توسط قمرالملوک وزیری خوانده و در صفحات پولیفون ضبط شده است. امیرجاهد به جای حق ضبط تصانیف خود ، تعداد ۷۵ تختخواب فلزی فنری از کمپانی پلیفون دریافت کرد و به بیمارستان های شهرداری و صحیۀ مملکتی اهدا نمود. بعدها زمانی که دست استاد شکسته بود و برای معالجه در بیمارستان بستری شده بود، می بینید که روی دستۀ تخت نوشته شده: “اهدایی امیر جاهد”

و اما در بارۀ مشاغل امیرجاهد:

ریاست ادارۀ ثبت کلی مجلس شورای ملی، ریاست چاپخانۀ مجلس. بعد از بازنشستگی در سال ۱۳۳۰، دبیر انجمن اشاعه و اعلاء موسیقی، تأسیس هنرستان آزاد موسیقی ملی، ریاست هنرستان، ریاست انتشارات بانک سپه.

دربارۀ چاپ دو جلد دیوان امیرجاهد:

جلد اول دیوان شامل اشعار، تصانیف و نت آهنگ ها در مهرماه ۱۳۳۳ منتشر شد.

جلد دوم دیوان شامل شرح حال مصنّف، تقریظ ها بر جلد اول و تصانیف، آهنگ های بدون آواز، نت آهنگ ها در سال ۱۳۴۹ منتشر شد.

استاد امیرجاهد شاعر، موسیقیدان، آهنگساز، تصنیف ساز و نویسندۀ چیره دستی بودند. ساز تخصصی ایشان تار بود و من مکرر شاهد تارنوازی ایشان حتی در سنینی بالای هفتاد بودم. تصانیفی که در هفتاد و سه سالگی با صدای خودشان ضبط شده توسط بنده با نوارهای بزرگ و در فضای معمولی بدون امکانات ضبط دقیق صدا، دوباره ضبط شده است. هدف ایشان از ضبط تصانیف با صدای خودشان این بود که کسانی که می خواهند تصانیف را اجرا کنند دقیقا طرز درست خواندن و آهنگ اشعار را بدانند. ایشان معتقد بودند که تنها از روی نت نمی توان به طور دقیق و صحیحی به خواندن تصانیف پرداخت. موسیقی سنتی ایران مثل موسیقی کلاسیک غرب معنا دارد و هر نوایی، با هدفی ساخته و نواخته شده و هر مجموعه ای انسان را در دنیای خاصی پرواز می دهد. یکی از شاهکارهای امیر جاهد «امان از این دل» است که در رثای ایرج میرزا سروده شده است. با وجود اینکه مرثیه ای است اما بعضی قسمت های بسیار شاد و مهیج دارد. آن گاه که گوش با موسیقی اصیل ایرانی مأنوس باشد چه عوالم روحانی و معنوی که از این آهنگ و دیگر آهنگ های تصانیف امیرجاهد در نمی یابیم، در حالی که متأسفانه در حال حاضر برخی تصانیف ایشان را با آهنگ های جدید ساختۀ خودشان می خوانند. به نظرم بهتر است اصالت اثر حفظ شود و تلفیق شعر و موسیقی که اثر بدیعی آفریده، باقی بماند و حفظ شود و در بعضی موارد هم اشعار ایشان را در کنسرت ها و … اجرا می کنند اما نام شاعر و آهنگساز ذکر نمی شود.photo_2016-05-16_08-11-02

 

از توانایی های دیگر استاد امیرجاهد تکلم به زبان فرانسه بود. شخصا شاهد بودم که با مادام فلوریدای فرانسوی که چهل پسر یتیم خردسال و نوجوان را به طور شبانه روزی نگهداری و سرپرستی می کرد، به فرانسه گفتگو می کرد. در پایان فیلم صحنه ای می بینید که امیر جاهد از سفری که برای معالجه و عمل جراحی معده به آمریکا رفته بود، باز می گردد. در آن سفر، در آمریکا روزنامه ای با ایشان مصاحبه ای به زبان فرانسه ترتیب داده بود. باز از هنرهای دیگر استاد اینکه در معماری و نقشه کشی ساختمان مهارت داشتند و نقشۀ چند خانه ای را که در طول زندگی در تهران به تناوب برای خودشان ساخته بودند، شخصا ترسیم و طراحی کرده بودند، هم ساختمان و هم محوطۀ حیاط و باغچه ها را بسیار زیبا و هنرمندانه طراحی می کردند. آخرین منزلشان جنب منزل استاد معین هم اکنون در اختیار شهرداری منطقۀ ۱۴ است. (در خیابان پیروزی میدان شهدا) که با منزل پدر مجموعۀ خانه-موزۀ استاد معین را تشکیل داده است. در ابتدای فیلم خانه را زمانی که برای تحویل به شهرداری آماده می شد، می بینید. ضمنا استاد امیر جاهد معلومات ادبی تخصصی و نثر فصیح و بلیغ و فاخری داشت. مادرم می گفتند که هنگامی که در کلاس سوم ابتدایی تحصیل می کردند، پدرشان عروض فارسی را به ایشان آموخته بودند. مادر من وزن اشعار قدیم فارسی را به محض شنیدن، می گفتند. من مشکلات عروض فارسی خود را در دوران دبیرستان از مادر می پرسیدم. استاد امیرجاهد همچنین در عکاسی هنری و تخصصی مهارت تام داشتند. بسیاری از تصاویر سالنامۀ پارس را شخصا عکسبرداری کرده بودند. ایشان همچنین در خوشنویسی مهارت داشتند. امیر جاهد برای نمایش، تئاتر یا به قول آن زمان اپرت که به نفع مریضخانۀ بلدی که مختص فقرای شهر بود و برای تکمیل لوازم مریض خانه نه اجرا می شد، اشعاری می سرود که ضمن نمایش با ارکستر اجرا می شد. در اعلانی که برای یکی از این نمایش ها نوشته شده آمده است:”خاخام و تروسکی، اثر آقای جاهد در یک پرده کمدی است که به تازه ترین و بهترین طرزی توسط اکترهای ماهر نمایش داده می شود و تاکنون نمایش این پرده سابقه ندارد.”

استاد بنده مرحوم دکتر محمد جعفر محجوب نقل می کردند که وقتی در تندنویسی مجلس شورا کار می کردند، امیر جاهد در مقام ریاست آنجا بوده، می گفتند که امیر جاهد در برخورد با مقامات بالا خیلی جدی و محکم و سخت بود و در مورد دستورات ناحق ایستادگی می کرد و برعکس با افراد زیر دست بسیار ملایم، رئوف و مهربان بود و از هرگونه کمک و رسیدگی به امورشان دریغ نمی کرد. مادرم، خانم مهین پرنیان امیرجاهد تعریف می کردند که اوایل زندگی با پدر، دکتر معین از ایشان می پرسید که چرا این قدر پدر شما به من احترام می گذارد؟ مادرم پاسخ می داد که برای اینکه ایشان می داند که شما که هستید و چه می کنید؟! مطلب دیگری که مادرم نقل می کرد این بود که پدرشان مرحوم امیرجاهد (که خانه اشان جنب خانۀ ما بود)، مرتب به مادرم تذکر می دادند:”کاملا مواظب دکتر معین باشید و هیچ گاه و هیچ چیز از او نخواهید و هر چه لازم دارید به من بگویید. دکتر باید فکرش کاملا آزاد باشد و به کارش برسد. دکتر با دیگران فرق دارد. او وقف علمش و کارش است باید کاملا آسایش خاطر داشته باشد. حتی در مورد نیازهای مادی به من مراجعه کنید.” نکتۀ دیگری که قبلا گفته نشده اینکه امیرجاهد ترتیبی داد که توسط ادارۀ هنرهای زیبا که بعدها به وزارت فرهنگ و هنر تبدیل شد، برای قمرالملوک وزیری مقرری ماهیانه تعیین شود. مورد دیگر اینکه پدربزرگ بود که نام و خاطرۀ پروانه را برای آن مرحوم انتخاب کرد. خاطرۀ پروانه از شاگردان امیرجاهد بود. در مقاله در روزنامۀ «آوای شمال» زیر نظر آقای محمودنیکویی آمده است:”در سال ۱۳۰۸ «استاد یحیی» تارساز معروف اصفهانی تاری به امیر جاهد اهدا کرد و این امر موجب دلگرمی او به هنر موسیقی گشت و نزد استادان بزرگی چون علینقی وزیری و … به آموزش علمی و عملی موسیقی پرداخت…” پایان نقل قول از «آوای شمال»:” استاد امیر جاهد تار خود را که ساختۀ یحیی خان بود با یک سری صفحات آواز قمر که به اصطلاح «آکبند» بود و استفاده نشده، با دو جلد دیوان اشعار و تصانیف و آهنگ ها به وزارت فرهنگ و هنر اهدا کرده بود.” متأسفانه بعدها تنها قفسه ای خالی باقی مانده بود با برچسبی با مضمون «اهدایی امیر جاهد».

دایی بنده مرثیه ای پس از درگذشت استاد سرود به مطلع:

آن که می گفت به من جان پدرجان پدر / رفت و بگذاشت مرا در غم فقدان پدر

در ضمن این مرثیه سروده است:

مرد وارستۀ دین پرور و دینداری بود / شک و تردید نمی بود در ایمان پدر

بود بخشنده و فارغ ز غم بود و نبود / هستی اش وقف جهان بود نه از آن پدر

یاد دارم که در ایام جوانی بسیار / می نشستم به سخن در صف یاران پدر

چه بزرگان و چه فرزانه روانان بودند / همگی هم سخن و همدل و همخوان پدر

مخبر السلطنه و مؤتمن الملک و بهار / یاسمی بود و نفیسی همه یاران پدر

ای بسا محضر استاد معین بود و پدر / با بزرگان سخن پرور دوران پدر

یاد دارم که چه بسیار، صبا پنجۀ سحر / می فشردی به هماهنگی الحان پدر

یاد دارم که چو شهنازی و معروفی بود / گوش دل بود به آواز غزلخوان پدر

گرچه رفته است هنوزم به صدا در گوش است / نغمۀ تار پدر، چهچه خوشخوان پدر

استاد شهریار در صفحۀ اول منظومه ای از اشعار خود که به امیر جاهد اهدا کرده، نوشته است:

“به وسیلۀ هنرمندترین دوست تبریزم جناب آقای اکبر هریسچی به محضر استاد بزرگوار و بسیار مغتنم موسیقی و کمپوزیتر ایران، حضرت امیرجاهد که تراوشات لطیف هنری ایشان با روح و روان و خاطرات دوران جوانیم آمیخته است-مشترکا با آقای هریسچی- اهدا می شود.

تبریز

آبان ماه ۵۱

سید محمد حسین شهریار”

پدربزرگ در شانزدهم اردیبهشت سال یکهزار و سیصد و پنجاه و شش به رحمت ایزدی پیوست و در آرامگاه اختصاصی وزارت فرهنگ و هنر سابق، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. روی سنگ قبر شعری از صغیر اصفهانی، شاعر مشهور، حک شده است:

ای بهر وطن به جان مجاهد/ استاد سخن امیر جاهد

تا شمس و قمر مدار دارد / ایران به تو افتخار دارد

گوشه ای دیگر از شب امیرجاهد

گوشه ای دیگر از شب امیرجاهد

در بخشی دیگر،  علی دهباشی با اشاره به فعالیت رضا یکرنگیان در بخش دنیای نشر کتاب سخن گفت:

“آقای رضا یکرنگیان علاوه بر فعالیت در عرصۀ موسیقی مدیر یکی از انتشارات بسیار خوب ما، انتشارات «خجسته» هستند که کتاب هایشان همیشه با ویرایشی خوب همراه است. کتبی در زمینۀ فرهنگ ایران وز بان فارسی و ادبیات معاصر منتشر کرده اند که آثار فوق العاده ای است. از جمله انتشار یادداشت های زنده یاد علی اصغر حکمت که هیچ ناشری حاضر نبود پا پیش بگذارد و این کتاب گرانقدر را منتشر کند.”

سپس،  رضا یکرنگیان، مدیر انتشارات خجسته و از دانش آموختگان نخستین هنرستان موسیقی و از شاگردان امیر جاهد در سال های دور به سخنرانی پرداخت:

“ضمن تشکر از آقای علی دهباشی دوست دیرینم که همیشه نگهبان و خادم فرهنگ این سرزمین است و آیندگان قضاوت خواهند که ایشان چه خدماتی دربارۀ نگهداری این سرزمین انجام داده اند. من کوچکترین فردی هستم که شاگرد هنرستان موسیقی بودم. چهارده سال داشتم که به خدمت استاد امیرجاهد رسیدم. ایشان پدر معنوی من هستند و خیلی چیزها در دوران هنرستان از استاد آموختم و این افتخار را داشتم که دو دوره در گروه ارکستر ایشان باشم و حتی اجازۀ سولو نوازی را هم به من دادند. بسیاری چیزها گفته شد اما این نکته وجود دارد که استاد امیرجاهد عشق به میهن داشت. ایشان در هجده سالگی که در روزنامه مشغول به کار شدند آنچنان کار کردند که خود نیز معتقدند که بهترین ساعات زندگیشان کار کردن در این روزنامه ها بوده است. بی جهت نبود که نام جاهد را بر ایشان نهادند. قلمی رسا و صراحت لهجه داشتند. در همان زمان که روزنامه کار می کردند این شعر را نوشتند:

مالیه پریش، ملک ویران، دل تنگ / بیگانه و خویش هر دو با ما در جنگ

ما را نه ره گریز و نی دست ستیز / ای مرگ بیا که نیست هنگام درنگ

تاریخی که خانم دکتر معین هم اشاره فرمودند که استاد امیرجاهد به تبریز تشریف برده بودند و هجده ساله بودند. یعنی از آن زمان ایشان این شعرهای وطنی را در ذهن داشتند و در همان واقعۀ قزوین بود که جرقۀ شعر و آهنگسازی زده شد. تصنیف های استاد امیر جاهد هم در هر حال از هر کدام که بگوییم در تمام زیبایی ها گوشه هایی از انتقاد به شرایط حاکم را دارد. مثلا در تصنیف «بهار آمد» در آواز دشتی می گوید:

دشمن درون خانۀ ما / آتش زده به لانۀ ما / برگرفته آشیانۀ ما

یا در تصنیف «ملک ایران» در آواز دشتی:

در ملک ایران ، وین مهد شیران/ تا چند و تا کی، افتان و خیزان / داد از جهالت،خدا، که قدر خود ندانیم/ در زندگی،چرا شبیه مردگانیم

یا تصنیف «کشور دل» در دستگاه ماهور:

فغان مکن جاهد، که در نسل جم اثر ندارد / چه می کند آن جم که از نسل کی خبر ندارد / عبث مگو جاهد که این خانه، خالی است و خاموش/ به شهر خاموشان همان به که کنی سخن فراموش

و آخرین تصنیفی که خدمتتان عرض می کنم همان تصنیف «امان از این دل» در دستگاه سه گاه است:

تا کی به هر انجمن / نیلی کنم پیرهن / نوشم به یاد وطن / جامی پر از خون.

وقتی استاد فرامرز پایور این قطعه را تنظیم می کردند مثل اینکه مسئولین فرهنگ و هنر آن زمان “نوشم به یاد وطن” به مذاقشان خوش نیامد و این مصراع را به این صورت تغییر دادند:

“نوشم به یاد تو من” را جایگزین” نوشم به یاد وطن” نمودند.

به هر حال سانسوری بود که دامن استاد را هم گرفت.

رضا یکرنگیان

رضا یکرنگیان

سخن پایان اینکه هنرستان ملی آزاد شبانۀ موسیقی که شش سال از بهترین سال های زندگی من در آنجا گذشت، اکنون اتحادیۀ صنف خیاطان شده است. روزی که برای فیلم برداری مستند «هزارداستان امیر جاهد» وارد این فضا شدم، اشک از چشمم جاری شد! از در و دیوار صدای کوک ساز استاد تجویدی، استا حبیب الله بدیعی، استاد حسین تهرانی، استاد منوچهر صادقی و استاد محمود کریمی برخواسته بود. خانم سروش ایزدی شاگرد استاد کریمی بودند که تصنیف امان از این دل را ایشان خوانده اند.”

آخرین سخنران این نشست، علیرضا میرعلی نقی، پژوهشگر تاریخ موسیقی ایران، از سه میراث محمدعلی امیر جاهد سخن به میان آورد:

“افتخار داشتم که در جریان تهیۀ این فیلم، سهم اندکی داشته باشم. سال های سال است که مجذوب کارها و افکار استاد جاهد این مرد بدون جانشین هستم و فکر می کنم از پدیده های فرهنگ سازی هستند که در صد سال اخیر نمونه هایشان بسیار کم هست و اگر بخواهیم امثال ایشان را با حوزه های تعدد کار و پایمردی در استمرار کار که خیلی مهم تر از استعدا است نام ببریم شاید به سه الی چهار نفر برسد و متأسفانه با وجود اینکه حدود چهل سال از درگذشت ایشان می گذرد هنوز ما گنجینۀ امیرجاهد را باز نکردیم و این تقصیر از جوی است که به فرهنگ ما حاکم است. جو کم توجهی به میراث! و نداشتن همت برای کارهای سخت و جدی. این چیزی است که نسل های قبل بسیار کم تر داشتند و همتشان به کارهای سخت بیشتر بود. شاید عشق بیشتری بود! در واقع میراث امیر جاهد را می توان به سه قسمت تقسیم کرد: یکی میراث مکتوب که به صورت سالنامۀ پارس است که جا دارد ناشر جدی پیدا شود و این را به صورت لوح فشرده منتشر کند. و یکی از مهمترین منابع مطالعاتی برای نگارش تاریخ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و هنری برای سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۲۰ می باشد.  میراث دوم، میراث صوتی است که در غالب آثاری است که با صدای خود ایشان ضبط شده که شیوۀ صحیح خواندن تصنیف های استاد است که اتکا به آن باید بیشتر از «نت» باشد. چون نت نمی تواند هر آنچه که در ذات آن تألیف موسیقی باشد، بیان دارد. مضاف بر اینکه هنوز یک دورۀ کامل از آثار ایشان اجرا نشده است. میراث سوم: تأسیس مدرسه ای است که دورۀ شبانۀ هنرستان بود. بسیاری از اساتید موسیقی فعلی ما در آنجا درس خوانده اند. نمی دانم به چه علتی تا حد ممکن از گفتن این موضوع امتناع می ورزند؟! در حالیکه باید حضور در این مدرسه، باعث افتخارشان باشد. در مجموع، میراث امیرجاهد هنوز هم نزد ماست و از بخش کمی استفاده شده است و این امر نیاز به یک مجموعۀ حرفه ای و متخصص دارد که غیر از داشتن شرایط لازم، دارای حس میهن دوستی نیز باشند زیرا در غیر این صورت حاصل این کار آنچه که باید باشد، نخواهد شد!”

علیرضا میرعلی نقی

علیرضا میرعلی نقی

بخشی از این نشست به نمایش فیلم «هزارداستان امیر جاهد» به کارگردانی منوچهر مشیری اختصاص یافت که در این فیلم هنرمندانی چون: حسین دهلوی، داریوش طلایی، فرهاد فخرالدینی، علیرضا میرعلی نقی، پروانه و رضا یکرنگیان و ارفع اطرایی، خانوادۀ امیر جاهد و معین: مهدخت معین (نوۀ استاد)، مهین پرنیان (دختر استاد و همسر استاد معین)، محمود یاربخت (خواهرزادۀ استاد)، از خاطرات خود و ویژگی های شخصیتی و دنیای موسیقی و تصانیف وی سخن گفتند و موسیقی پایانی فیلم، یادگاری از امیر جاهد در دستگاه چهارگاه با نام «هزار دستان به چمن» و اجرایی جدید و بازخوانی این اثر از ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی، پایان بخش این شب بود :photo_2016-05-16_08-11-09

 

“هزاردستان به چمن /  دوباره آمد به سخن

  که ای خسته از رنج دی / ببین جشن گل های من

  بکن دل ز نقدینۀ جان / بنه در کف می فروش

کنار گل و لاله / دو جامی بزن

بنوش و چشم از مهر و مه بپوش / مکش منت آسمان به دوش

مده دست با دست بی نمک /  نمک جز لب با نمک

جزای کردار ستم پیشه گان دهد نفخۀ صور

 دوای درد دل دلداگان بود شور و نشور

 بسوزد از شر بشر یکسر/ خشک و تر / نماند آخر زین حیوان اثر

نیرزد این جهان بدین  /  که بهر دل دل شکنی

برون کنی پیرهنی از تنی

 مکن این طنازی با ما /  عبث به خود می نازی جانا

از این بلندپروازی دانم /  کاخر شکار بازی جانم

  همه شب سر بردن به یک دل دو جا /  نگران کین دوران نماند به جا

 تو مشو مایۀ آوارگی /  دست من و دامان تو

  بنما چارۀ بی چارگی / ما و عهد و پیمان تو

ریشه گر حاصلش این بار نیست /  تو مده لاله دگر خار چیست

 جاهد این میکده را آب گرفت /  کس در این معرکه هشیار نیست”

  • عکس ها از : مریم اسلوبی

شاعران مازندران بزرگمهر وحداني آملي .شاعر .دکترای دامپزشکی.نویسنده

معرفی شاعران مازندران بزرگمهر وحداني آملي .شاعر .دکترای دامپزشکی.نویسنده

متولد1357با تحصیل درمقطع دبیرستان دردبیرستان البرز تهران.

تحصیل دکترا درکرج.همکاربخش ادب وهنرروزنامه اطلاعات .

عمده اشعار او غزل بیشتر به سبک عراقی ،بیش ازصد غزل،

دارای قصیده، رباعی، شعرنو

با آرزوی توفیق برای این شاعرعزیز دو شعر او تقدیم می گردد.

شكوه ايران

نويسنده: بزرگمهر وحداني آملي

درود و جود خدايي نثار ايران باد

كه مُشتهر به زمان است و افتخار زمين

كدام پايه علوي نشان كزو بگزيد

به جايگاه جلالي و پايگاه مكين

صفاي گلشن باغ و طراوت دمنش

خبر دهد به تجلي ز بوستان برين

مقيم قوم غيوران، دلاوران قويم

حصين حصن دليران، سپهبدان مهين

به جز بقيت ملكش بقا كه را شايد؟

شكوه و جاه و جلال و غرور و فرّ شهين

نظر به منظر نيكش خدايرا مرساد!

ز چشم تنگ سفيهان و حاسدان لعين

هلا معماله گر را بسي زيانكاري است

خراج سنگ سوادش به دخل لعل ثمين

قوام شوكت ملكش برون ز جور قرون

مقام طالع بختش به سعدگاه قرين

نواي بلبل بي دل به وقت اسحارش

به گوش مردم آزاده اش فكنده طنين

جبين بندگي اش چون به خاك برساييم

طمع به خاك ز سر بركند عدوّ جبين

رِهان جان و دل آخر چرا ضِمان نكنيم؟

كه جان و دل به تمنايّ مهر اوست رهين

بيان عشق وطن را چو گفته ايم عيان

زيادتي است كه شرحش برون زلفظ كمين

زندگي

بزرگمهر وحداني آملي.مهر

ما به نام زندگي، دُرّ جواني داده‌ايم

بي‌وصال لاله رويان، كامراني داده‌ايم

در غم دوري‌ّ جاني، رنج دوران مي‌بريم

بهر جان بي‌تحمل، جانگراني داده‌ايم

راز مهرويي به دل داريم و در هستي گميم

دين و دنيا را به پاي رازداني داده‌ايم

جز به وقت وعده و صبر و فراقي بيش نيست

اين سه روزي را كه نام زندگاني داده‌ايم

دل به جان آمد ز درد و جان ز طاقت برگذشت

بس‌كه دل در وعده آن يار جاني داده‌‌ايم

سنگ خارا شو، دل خونين! كه در سوداي عشق

هر چه از كف داده‌ايم، از مهرباني داده‌ايم

عاقبت از جان طمع برديم و سرانجام كار

دست تقدير و قضاي آسماني داده‌ايم

گرچه خود با كام تلخ از دار دنيا مي‌رويم

ياد «مهر» غمزده، شيرين زباني داده‌ايم

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 423 مشترک دیگر بپیوندید