راه ابریشم .تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است

راه ابریشم در انتظار تاریخ/ پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، بیست و ششم دی ‌ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتاد و ششمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا، با همراهی مؤسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با عنوان «راه ابریشم» برگزار شد.

برگزاری این جلسه، با سخنرانی: مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر ژان کلود ووآزن و با حضور: دکتر فریدون علاء، محمودرضا بهمن پور )مدیر نشر نظر( و دکتر اسماعیل کهرم، به مناسبت رونمایی از کتاب «قلعه های راه ابریشم» تألیف ژان کلود ووآزن بود.

در ابتدا علی دهباشی، ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، با اشاره به تألیفاتات متعدد محققان ایرانی و خارجی با مضمون راه ابریشم گفت:

“بیش از یکصد سال از زمانی که دانشمند آلمانی آقای فردیناند ریشتهوفن نام جادۀ ابریشم را به کار برد، می گذرد. گفتنی ها در بارۀ این جاده از جهات گوناگون بسیار است. تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده  و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است. حال امشب در مورد کتابی دیگر با عنوان «قلعه های راه ابریشم» نوشتۀ دکتر ژان کلود ووآزن صحبت خواهد شد.”

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

سپس سردبیر مجلۀ بخارا با اشاره به بخش‎هایی از زندگی نامۀ  دکتر ووآزن چنین گفت:

“ایشان دارای دکتری تاریخ و باستان شناسی سده های میانه هستند و با اشتیاق پدیدۀ «دژ در خاورمیانه و آسیای مرکزی» را در رساله ای دنبال کردند. از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ رئیس مرکز فرهنگی فرانسه در بیروت و هم زمان سال ها استاد مدعو در دانشگاه سن ژوزف بوده اند. از سال ۲۰۰۸ الی ۲۰۱۱  در بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ایران فعالیت داشتند. عضو لابراتوار باستانشناسی سده های میانه دانشگاه نانسی در فرانسه بودند. کتاب “قلعه های راه ابریشم” حاصل سال ها مطالعاتشان دربارۀ این راه  به‌ویژه قلعه های این مسیر تاریخی بوده است. متن فارسی کتاب، توسط نشر نظر هفته پیش منتشر شد. که باید در اینجا از کوشش های هنرمندانۀ آقای ممود رضا بهمن پور، مدیر این مؤسسه یاد کنم که آثار گرانقدری را به جامعۀ فرهنگی و هنری ایران عرضه کرده اند.”

پس از آن، نخستین سخنران این نشست، مهندس سید محمد بهشتی سخنان خود را با محور تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» چنین آغاز کرد:

“در مورد موضوع کتاب باید دو نکته را بگویم: یکی موضوع راه است و دیگری موضوع دژ و قلعه. اینکه در حوزه ای که جناب آقای ووآزن کار کردند این دو پدیده با یکدیگر تفاوتی می کند. راه در همه جا هست و هیچ جایی از جهان وجود ندارد که در آن راه نباشد. و تقریباً هیچ جایی از جهان نیست که در آن قلعه وجود نداشته باشد. اما در این بخش از جغرافیایی که ایشان کار کردند چه راه و چه قلعه از یک ویژگی برخوردار است. در این محدوده الگوی زیستگاه های موجود تفاوتی با دیگر موارد مشابه در دنیا دارد.

انواع الگوی زیستگاه ها عبارت‌اند از:

۱-الگوی «پهنه ای» که در یک پهنۀ وسیعی قابل زیست است. همانند دلتای نیل یا بخش قابل توجهی از اروپا و یا شرق چین که همگی پهنۀ وسیع قابل زیستی دارند.

۲-الگوی دیگر زیستگاه های نواری است همانند حاشیۀ رودخانۀ نیل و دجله و فرات و گنگ و …. رودخانه های بزرگ معمولاً حاشیه های قابل زیستی دارند که تا یک عمق مشخصی در حاشیۀ این رودخانه ها امکان زیست وجود دارد.

۳-دیگری الگوی نقطه ای است. که در یک پهنه به صورت نقاطی پخش شده اند و قابل زیست هستند و در فاصلۀ یک نقطه تا نقاط دیگر، امکان زیست وجود نداشته است. البته با فنّاوری امروز شاهد ایجاد زیستگاه در نقاط غیر قابل زندگی هستیم که بسیار پر هزینه و ناپایدار است.

ایران یکی از قلمروهایی است که زیستگاه هایش نقطه ای می باشد. به عنوان مثال دو روستا وجود دارد که در فاصله ای از هم قرار گرفته اند. تقریبا می توان گفت مکان زیستی در افغانستان، ترکیه، سوریه و لبنان بر همین الگو استوار است. در حقیقت در این قلمروها ما با یک مجمع الجزایر زیستی مواجه هستیم. انگار یک جزیرۀ زیستی وجود دارد و باقی دریاست تا به جزیرۀ بعدی می رسد. در ایران بیشتر از صد هزار جزیرۀ زیستی وجود دارد. هر جزیره ای طبعاً باید برای حفظ بقای خود مسائلش را حل و فصل می کرده است.  ولی برای بزرگتر کردن سفره های زیستی خود ناگزیر از تعامل با هم هستند. برای همین در این قلمروهایی که این ویژگی را دارند موضوع «راه» اهمیت فوق العاده ای پیدا می کند. و این اهمیت تا حدی است که بزرگی و کوچکی زیستگاه ها بیشتر از هر چیزی به اهمیت راه هایی که یکدیگر را قطع می کنند مربوط می شود. همۀ شهرهای بزرگ ایران در نقاطی واقع شده اند که راه های مهمی در آن نقطه یکدیگر را قطع می کردند. نه اینکه رودخانه های مهم یا اراضی کشت قابل قبولی در آنجا نبودند چه بسا در مناطقی همۀ این ها موجود بود اما شهر بزرگی پدید نیامد. گاهی نیز هیچکدام از این ها وجود نداشتند اما شهر بزرگی پدید آمده است. شهر بزرگی مثل دامغان و سمنان و شاهرود که در آن ها منابع زیستی قوی وجود ندارد ولی به دلیل تقاطع راه هاست که این بخش از جغرافیا اهمیت یافته است. نمونۀ معاصر آن شهر کرج است. رودخانۀ کرج رودخانه ای دائمی در داخل فلات ایران و عمرش از عمر بشر طولانی تر است. اما چون جاده ای که در جنوب البرز  وجود دارد در این نقطه با جاده ای دیگر تلاقی نداشته  پس در اینجا زیستگاه بزرگی پدید نیامده است. بعدها جادۀ چالوس درست شد و به میزانی که جادۀ چالوس اهمیت می یابد به همان میزان هم کرج اهمیت یافت.”

مهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداختمهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداخت

وی در ادامه در مورد رابطۀ موقعیت راه و کاراکتر شهرهای ایران اظهار داشت:

“در ایران پدیدۀ راه خصوصیاتی دارد: یکی اینکه اندام واره است. یعنی اینکه ما می توانیم برای راه هایمان استخوان بندی تعریف بکنیم. مثلا راهی در جنوب البرز و یا در شرق زاگرس است. در واقع یک استخوان بندی اصلی دارد که سایر راه ها و شبکۀ راه ها به این راه اصلی متصل می شوند. حال بر اساس این اندام وارگی است که شهرهای ما دارای کاراکتر می شوند. شهرهای دروازه ای، بارانداز و …. مثلاً شهر بوشهر و انزلی «دروازه ای» هستند و معمولا شهر بعد از آن ها «بارانداز» است. این ها برای خود شخصیت مشخصی دارند که در معماری بازارهایشان آشکارا دیده می شود. این می شود که اهمیت بازار تبریز بیشتر از بازار اردبیل است که جایگاهش را از موقعیت خود در راه می گیرد. در شبکۀ راه ها آن چیزی که به آن راه ابریشم می گوییم: شاهراه ماست. یعنی مهمترین راه. اگر دریای مازندران را ادامه می دادیم تا به خلیج فارس برسیم. یعنی بخشی از فلات ایران را بر می داشتیم. چه اتفاقی در جهان می افتاد؟ شاید حاصل این بود که دیگر فیل در هندوستان وجود نداشت! پوشش گیاهی و جانوری با هم متفاوت می شد. همانند تفاوتی بین استرالیا و باقی مکان ها. چون هزار کیلومتر پهنۀ آبی بین شرق و غرب جهان ایجاد می شد و تا پانصد سال پیش نمی توانستیم از آن عبور کنیم. دریانوردی سابقۀ طولانی دارد اما تا پانصد سال پیش امکان عبور از یک پهنۀ آبی هزار کیلومتری وجود نداشت. باید کشتی ها در نزدیک ساحل ها حرکت می کردند. معنی آن این است که تنها نبود فیل ها مسأله نبود بلکه در شرق انسانی و جهانی وجود نداشت. جمعیت چین و هند -که پرجمعیت ترین نقاط جهان هستند- حاصل بازگرداندن این پل ارتباطی در نقشۀ ایران سر جای خود است. چه تحول مهمی در کل جهان روی خواهد داد. یعنی تمام وضعیت پوشش گیاهی که داریم، پراکندگی انسان در هر دو جهان بسته به وجود این پل ارتباطی است. که البته تمام نقاطش قابل عبور نیست و تنها می توان از جادۀ ابریشم عبور داشت. به این ترتیب راه اهمیت بسیاری دارد. ما چند پدیده داریم که اگر تنها به این پدیده ها توجه داشته باشیم، آیینه هایی تمام قد هستند که فرهنگ ایران را در آن خواهیم دید. طبعاً آن راهی که بیشتر از همه استعداد تجلی این فرهنگ را در خود دارد راه ابریشم است.”

نمایی از شب راه ابریشم

نمایی از شب راه ابریشم

مهندس بهشتی در بخش دوم سخنانش به تعریف و بررسی واژۀ قلعه و دژ پرداخت و سرزمین ایران را نمونۀ یک دژ دانست و گفت:

“بسیاری این تصور دارند که ایران فعلی و این گربۀ نشسته همانند بسیاری از موجودات دیگر که در نقشه ها هستند و نامشان کشورهای مختلف است، همین وضعیت را دارند. به عنوان مثال بین لیبی و مصر یک خط با خط کشیده شده و چند هزار کیلومتر مرز بین این دو است و در بسیاری از نقاط دنیا مرزهایی اینچنین داریم که این ها مرزهای تصنعی اعتباری هستند و معدود کشورهایی مرزهایشان مرزهای واقعی است. یکی از این کشورها ایران فعلی است. ایران فعلی خود یک دژ است. قلعه ها خندق، بارو، شارستان و کهن دژ دارند. خندق ایران فعلی دریای مازندران و رودخانۀ ارس و اترک در شمال، دریای عمان و خلیج فارس در جنوب است و در غربش رودخانۀ فرات می باشد. البته از رودخانۀ فرات کمی فاصله گرفته ایم و در بارو ایستاده ایم. در شرق آن کم و بیش این دیواره را داریم اما خندق خیر. رودخانۀ سند در گذشته خندق ما بوده است. کوه های هندوکش دیواره های ما بوده اند. باروی ما البرز و زاگرس هستند. اتفاقاً باروی بسیار مستحکمی هستند. شارستان آن دامنه های این هاست و دره های میانشان(آن بخش هایی که استعداد به وجود آمدن شهر ها می باشد) بوده است. همین جا که امروز شهرهای بزرگ ما شکل گرفتند. کهن دژ کویر مرکزی و کویر لوت هستند. ما امروزه از وجود کویر مرکزی و کویر لوت خجالت می کشیم. در صورتی که مهم ترین عامل یکپارچگی ایران وجود این کهن دژ بود. هر مهاجمی از شرق یا غرب وارد این سرزمین می شده است و به این کویر می رسیده، سرعتش به حدی کم می شده که وقتی از این کویر عبور می کرده فارسی صحبت می کرده است. اسکندر وقتی به ایران وارد می شود تا از این کویر عبور  نکرده از طرف سرداران خود متهم نشده است که تو ایرانی شدی! این کویر چنین خاصیتی دارد. یک هاضمۀ قوی که همه را در خود هضم می کند. همانطور که شما شاهد این بودید که وقتی اعراب به ایران حمله کردند. در شرق ایران بود که سلسله هایی همچون سامانیان و … پیدا شدند  چرا که کویر سرعت را کم می کند. پس کل این سرزمین یک قلعه است. ما ناگزیر بودیم که در یک قلعه زندگی کرده و از خود دفاع بکنیم. چرا که موقعیت سیاسی ما به گونه ای است که همواره ناگزیر از تعامل با بیگانه هستیم. و این بیگانه هم همیشه در حالت صلح نبوده است. ما برای شرایط اختلاف باید قلعه می ساختیم. اما برای شرایطی که روابط صمیمانه بود قلعۀ دیگری با عنوان  قلعه های اندرونی بیرونی داشتیم. خانه های ما امروز هم اندرونی و بیرونی است! اندرونی بخشی است که موجودیت فرهنگی خود را در صندوقخانه حفظ می کنیم و بیرونی بخشی است که با بیگانه تعامل و گفتگو و داد و ستد انجام می دهیم. در واقع با این کار هم موجودیت خود را حفظ می کنیم و در مقابل امکان تعامل را برای خود فراهم می سازیم.”

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور(مدیر نشر نظر)

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور ) مدیر نشر نظر(

وی دربارۀ بخش معماری فضای اندرونی و بیرونی در فرهنگ ایران بیان داشت:

“البته معماران ما در دورۀ جدید دیگر نمی توانند بناها و خانه های اندرونی- بیرونی بسازند. ولی مردم همچنان اینگونه زندگی می کنند. وسایل زندگی آن ها شاهد معماری اندرونی و بیرونی است. شما در خانه هایتان بخشی از ظروف و مکان ها و مبلمان را به میهمان اختصاص می دهید. آداب میهمان داری و تعارفات میان میزبان و میهمان و … همگی بخش هایی است که برای ما فضای اندورنی و بیرونی را رقم می زند. پس در داخل خانه هم قلعه ای ساخته ایم. قلعه تنها در زمان زد و خورد نظامی اهمیت نداشته است اصولا تعریف اندرونی بیرونی است که ما را با معانی مختلف قلعه همراه می سازد. چنانکه در زبانمان هم قلعه داریم. ما در زبان خود بسته به صمیمت و رسمیت فرد را «تو» یا «شما» خطاب می کنیم. این قانون به فرهنگ اندرونی و بیرونی ایران بازمی گردد. در زبان هم اندرونی بیرونی را مراعات می کنیم. اینکه تو بیرون هستی یا داخل قلعه هستی؟ در کدام بخش قلعه قرار داری؟ در کهن دژ هستی؟ یا شارستان و یا بارو؟ اگر به ساختار اجتماعی ایران بنگریم خواهیم دید که هر کسی در جایی از این قلعه است. عشایر ما در بارو زندگی می کنند و نقش دیده بانی دارند. آن هایی که در شارستان زندگی می کنند به بخش خلق هنر و صنعت می پردازند. و آن هایی که قرار است ما را از گزند دشمنان محفوظ نگه دارند در کهن دژ زندگی می کنند. حال سئوال این است که در کجا زبان و هنر ما بهتر حفظ شده است؟ در کهن دژ این اتفاق افتاده است. کهن دژی که مظهر امنیت است. یکبار به طبس رفته بودم که در کهن دژ واقع شده است. به یاد دارم در آن زمان ادارۀ راهنمایی و رانندگی بخشنامه ای مقرر کرده بود که همۀ پلیس های راهنمایی رانندگی در همه جای ایران به عابرین پیاده تذکر دهند که از خطوط عابر پیاده عبور کرده و به چراغ راهنمایی توجه کنند. در طبس پلیس بلندگو در دست همه را به اسم و با صمیمیت صدا می کرد. تعجب کردم. پرسیدم این چه روشی است؟ پاسخ دادند که در کلانتری های و در دادگستری شهر ما یک پروندۀ کیفری وجود ندارد.

“به سهم خود از دکتر ووآزن تشکر می کنم. کارشان کار ارزنده ای است. ایشان پنجره ای رو به این موضوع گشوده اند که این هوای خوش بیاید و این منظره دیده شود. تحلیل بیشتر قبل از هر کسی به خودمان مربوط می شود که چقدر کنار این پنجره بایستیم و تأمل و دقت کنیم و بهره مند شویم.”

سپس از کتاب «قلعه های راه ابریشم»  با حضور نویسندۀ کتاب دکتر ووآزن و ناشر این اثر: محمود رضا بهمن پور، مهندس سید محمد بهشتی، دکتر اسماعیل کهرم، دکتر ناصر تکمیل همایون  رونمایی شد.

مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

مهنس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

و سپس بخش هایی از فیلم مستند راه ابریشم به نمایش گذاشته شد.

دومین سخنران دکتر ناصر تکمیل همایون بود که به نقد و بررسی این اثر پرداخت:

“این کتاب را با دقت هر چه تمام تر از ابتدا تا انتها خواندم. در بخش هایی هم متن انگلیسی را با فرانسه و فارسی مقایسه کردم. اگر دربارۀ این کتاب نقدی داشته باشم دلیل بر وجود عیب و نقص در کل اثر نیست. ولی روش علمی اقتضا می کند دوستی و ارادت خود را نسبت به مؤلف کتاب حفظ بکنیم و از ایشان تشکر کنیم که چنین کتابی را تهیه کرده اند. در هر حال با فرهنگ و تمدن ایرانی آشنا هستند  اما باید اشکالات را گفت تا در چاپ های بعدی توجه گردد. این نکات برخی به مترجمان و ناشر محترم و مقداری به مؤلف بازمی گردد که امیدورام موجب آزردگی شما نشود.

جادۀ ابریشم از زمان قدیم صد و پنجاه سال قبل از میلاد وجود داشته است. و اسم آن هم جادۀ ابریشم نبوده است. در تاریخ های زبان عربی و فرنگی نیز این واژه به کار گرفته نشده و در ترکیه و چین هم چنین نامی نداشته است. در سال ۱۸۷۰ این واژه پدید آمد. البته جاده با نام دیگری وجود داشت. همانند امروز که ما راه ها را نام‌گذاری می کنیم. به عنوان نمونه هر زمان به میدان آزادی می رسیم می گوییم:”جاده قزوین” و کمی دورتر می گوییم:”جاده همدان” زمانی به سرخس رفتم از پیرمردی پرسیدم که نام این جادۀ مخروبه چیست؟ گفت که جادۀ بخارا!

شاید یکی از اشکالات این کتاب در این است که مسألۀ گذشتۀ تاریخی دقیق را با استفاده از واژه های حکومتی امروز بیان کرده است. همیشه از هرات به عنوان واحد جدای از ایران نام برده اند در حالی که زمان ناصرالدین شاه هرات از کشورمان جدا شد. و یا در مورد بحث جنگ های ایران اگر بگویند حملۀ محمود افغان به ایران این اشتباه است بلکه حملۀ قندهاریان به پایتخت جملۀ صحیحی است. اگر از تاریخ امروز می نویسیم بایستی همینطور که هست بنویسیم اما وقتی می خواهیم از گذشته بنویسیم باید به همان زبان گذشته نگاشته شود. مثلا در مورد واژۀ نخست وزیر اگر متنی در دورۀ قاجار نوشته می شود این کلمه با عنوان  «اعتماد الدوله»، سپس «صدر اعظم»، دوره های بعد «رئیس الوزرا» و بعدها «رئیس وزرا» و در دوره های اخیر «نخست وزیر» بیان گردد.”

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

وی در ادامه چنین تصریح کرد:

“در این کتاب آقای ووآزن بخشی از جادۀ ابریشم را معرفی می کند در حالیکه خطوط متعددی وجود دارد. جاده ای داریم که از شمال دریای مازندران  و یا از بخارا و سمرقند می گذرد و به ایران و ری و قزوین می رسد. این جاده ها هم اوضاع و احوال طبیعی داشته اند. به عنوان مثال بیابان «تاکلاماکان» که ایشان بدان اشاره داشته مکان وحشتناکی است. بادهای فراوانی دارد. صدای هیچ پرنده ای نیست. تاکلاماکان شاید به معنای «سفری بدون بازگشت» است. وقتی محققان از این صحرا عبور می کردند در طول مسیر بعد از برخورد با  استخوان های حیوانات و انسان های مرده به جاده ای می رسیدند و متوجه می شدند که این جاده بوده است. این جاده ها بخش های مختلفی داشته و مسافران حتی با وجود برخی اتفاقات و گره ها، می توانستند مسیر خود را از جادۀ دیگری به سرانجام برسانند.

در «دان هوانگ» کوه های بلندی وجود دارد که غارهای موجود در آن ها معدن نقاشی های بسیار زیبا هستند. غاری که به سختی در آن بالا می رفتیم و برایم عجیب بود که آن زمان هنرمندان چگونه خود را به این مکان می رساندند و در آن غار بهترین نقاشی های دنیا را بوجود می آوردند. از رئیس انیستیتو دان هوانگ پرسیدم که چه زمانی ایرانی ها به این منطقه آمده اند و این طرح ها را بر اساس قالی های ایران ترسیم کرده اند؟ کتاب را باز کرد و گفت این نقاشی روی سقف ۹۰۰ سال قدمت دارد و ما خود از این قالی اقتباس کردیم و آنجا طراحی شده است. حتی اقتباس از کاریزها و قنات های ما در جهان وجود داشته است. از این مسائل بسیار، می توان به ارتباطات ایران با سایر نقاط جهان اشاره کرد. اما این ارتباطات دلیل این نیست که ابریشم را نمی شناختیم. اولاً در بخش سوم کتاب عهد عتیق با عنوان «اِستِر» که صحبت از کاخ های هخامنشیان شده است و بعد می گوید که پرده های ابریشمی و حریر در این کاخ ها وجود داشته است. در بخشی دیگر دلیل شکست رومی ها از پارت ها را می توان یادآور شد که مهمترین دلیل آن پرچم ابریشمی پارت ها بود و بر اساس انعکاس آفتاب رومی ها نتوانستند خوب بجنگند. آقای ووآزن چند سال پیش در مورد قلعه و … با من صحبت کردند صمیمانه به ایشان گفتم که من زیاد وارد نیستم، ولی هر کمکی بتوانم انجام خواهم داد. اما به سراغ شهریار عدل و دکتر ستوده برو. آن ها می توانند بیشتر کمکت کنند. منابع فارسی و عربی هم در این مورد داریم. قرار گذاشتیم به قزوین برویم. اما این امکان به وجود نیامد. اگر این اتفاق می افتاد امروز این کتاب به گونۀ دیگری بود. در این کتاب منابع عربی و ایرانی وجود ندارد. برخی اشکالات تایپی وجود دارد که اسامی اشتباه تایپ شده است. خب این بخش مربوط به نمونه خوان در انتشارات است.”

 

دکتر تکمیل همایون در بخش پایانی سخنان خود گفت:

“از چه زمانی به جادۀ ابریشم توجه شد؟ زمانی که در پاریس بودم استاد باستانی پاریزی به خانه ام آمد و گفتند که از رومانی می آیم و در آنجا سمیناری در مورد جادۀ ابریشم برگزار کرده بودند. یعنی آقای دکتر پاریزی تقدم فضل و فضل تقدم به این مسأله داشتند. دانشجویی از دورۀ دکتر صدیقی داشتیم. دکتر علی مظاهری در فرانسه ماندگار شد و بعد از مدتی کتابی بسیار عالی در مورد جادۀ ابریشم نوشت  و در دو جلد به فارسی ترجمه شد و در پژوهشگاه علوم انسانی به چاپ رسید. آن زمان که مسئولیتی در جادۀ ابریشم داشتم گفتم چون دکتر مظاهری ایرانی است پس ممکن است همه فکر کنند از دیدگاه ایرانی این صحبت شده است. کتابی دیگر را از محققان اروپایی ترجمه کردیم که از دو دیدگاه شرقی و غربی به جادۀ ابریشم توجه داشته باشیم. کم کم یونسکو به موضوع این جاده علاقه مند شد  و جادۀ گفتگوهای تمدن ها را بر آن نام نهاد. ده سال طول کشید و سمینارهای متعددی دادند. شاید هزار و دویست سخنرانی و فیلم و هزاران عکس و تصویر تهیه شد و این ها همه موجود است و قرار بر این بود که یونسکو اینها را چاپ کند. اما سرمایه گذاری نشد و این مسأله مسکوت ماند. مطالعات جادۀ ابریشم یکی از ذخائر بزرگ فرهنگی ایران که در انبار یونسکو مانده است. خود بنده هم کتابی در مورد خدمات یونسکو در جادۀ ابریشم را توسط انتشارات سروش منتشر کردم. کتاب دیگری با موضوع جادۀ ابریشم هم دارم. و چند مقاله هم نوشتم که شهر قزوین در مسیر جادۀ ابریشم را بررسی کردم. حدود چند رساله با کمک اساتید دیگر همانند خانم آموزگار در مورد زبان هایی که در این جاده  وجود داشت و یا موسیقی های و قصه هایی که در این مسیر بود، داشتیم. در جریانات توقف اجباری سفر و کاروانسراهای این جاده و ماندن در برف و باران ها بود که ابن سینا کتاب خود را نوشته است. این ها باید زنده می شد. اما هنوز در اول کاریم.

اما در خاتمه باید بگویم که همینطور که مهندس بهشتی گفتند. ایشان این پنجره را گشوده اند و امیدورام بعدها محققان دیگر و یا خود ایشان و معماران بتوانند این راه را ادامه دهند و محتوای قضیه هم برما روشن شود.”

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

علی دهباشی در ادامۀ سخنان دکتر تکمیل همایون نکاتی را یادآور شد:

“با تشکر از دکتر تکمیل همایون که با دقت کتاب را ملاحظه کرده بودند. به هر حال آنچه مطرح شد حکایت از خواندن دقیق کتاب بود. خب نقد یعنی همین:خواندن دقیق و بیان مسائل. به یاد دارم که زنده یاد کریم امامی که در انتشارات سروش بودند و می گفتند که کتاب «از صبا تا نیما »که بعد به فرانکلین رفت، تا تصحیح نهایی به چاپ پنجم رسید. با اینکه ویراستارهای بزرگی در این کتاب همکاری داشتند. در چاپ پنجم ادعا کردند که ما این کتاب را بی غلط نوشتیم. نمی توان به ویراستاران ایراد گرفت. شاید اگر اشخاص دانشمندی چون شما قبل از چاپ، کتاب را مطالعه کنند و پیشنهادشان را ارائه دهند این مشکلات کمتر گردد. به هر حال خوشحالیم که در کنار ستایش کار، بخشی از جلسه  به نقد این کتاب اختصاص داشت. گرچه جناب دکتر ووآزن! از شما تشکر  می کنیم که به عنوان یک دانشمند فرانسوی سال ها زندگی و وقت خود را صرف موضوعی در مورد ایران کردید. و سپاس از بسیاری دانشمندان غربی که عمر خود را بر سر شناختن فرهنگ و تاریخ و معماری ایران قرار دادند. راهی را باز کردید که دیگران بتوانند ادامه دهند. این حکایت از عمق پژوهش های دکتر است. مسیری را طی کردند برای شناسایی این قلعه ها و به ما شناساندند. من از طرف ایرانیان از ایشان تشکر می کنم که برای معرفی بخشی از تاریخ فرهنگ ما وقت گذاشتید و امیدواریم ما هم بتوانیم راهی برای شناساندن فرانسه بیشتر از آنچه که موجود است، کار کنیم. شاید ادای دینی به شما باشد.”

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

دکتر ژان کلود  ووآزن  آخرین سخنران این نشست بود که خانم مینا صدر توصیحاتش را درباره تصاویر نمایش داده شده به فارسی ترجمه کرد. دکتر ووآزن دربارۀ بخش های مختلف کتاب خود چنین گفت:

“مفهوم جادۀ ابریشم توسط فردیناند فن ریشتهوفن (۱۹۰۵-۱۸۱۳)، جغرافی دان و زمین شناس آلمانی تبار که به مثابۀ رؤیایی برای غرب بوده و همچنان نیز ادامه دارد در سال ۱۸۷۰ ابداع شد. ولی این رؤیا تنها مختص آن ها نبوده چرا که در سال های اخیر چینی ها در این مفهوم راهی جدید  برای اقتصادی امپریالیستی یافته اند. نکته ای را که می بایستی در این نام در نظر گرفت. مسیرهایی هستند که پخش محصولات بین مراکز اصلی تولید در چین شرقی و غرب را که مدتی طولانی یونانی و رومی بوده است، میسر نموده اند. این محصولات مواد خام و اولیه یعنی سنگ ها و فلزات گران بها، عاج، سرامیک، پوست حیوانات، و مصنوعاتی به مانند اسلحه، ابریشم، کاغذ، شیشه آلات و چینی آلات را شامل می شدند. با بهره گیری از این جریانات تجاری، عقاید، فناوری ها، ادیان و فرهنگ ها نیز در گردش بودند. خاورمیانه یا به عبارتی افغانستان، ایران، ترکیه، سوریه و لبنان پیوندی استثنایی برای برخورد و ترکیب تمامی این زمینه ها به حساب می آید.

جادۀ راه ابریشم شاهراهی برای تجارت بین المللی نیست. بلکه مسیرهای متعدد اصلی و فرعی می باشد که با هم تلاقی کرده و از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب راه های زمینی و بحری اقیانوس هند، خلیج فارس و یا دریای سرخ را به هم متصل می نمودند. دولت ها همواره نگرانی حفاظت افرادی را که در رابطه با تجارت و داد و ستد در این مسیرها در تردد بودند، داشتند. سفر از یک نقطه انتهایی به نقطۀ دیگر ۴ سال به طول می انجامیده است و مسافت آن ۹۰۰۰ کیلومتر بوده است.

تمامی مطالعات همواره در زمینۀ زندگی روزمره، هنر آشپزی، مناظر، موسیقی بوده است و هیچگاه جنبۀ امنیتی این راه ها مورد بررسی قرار نگرفته است. این راه ها اساساً بین قرن سوم قبل از میلاد مسیح و قرن شانزدهم پس از میلاد به اوج گسترش و فعالیت خود می رسند.

ارتباط با چین در دوران عیلامیان، آشوریان، مادها و سپس ایرانیان و سوریان برقرار گردید. سپس بی ثباتی منطقه در دوران مغولان و تیموریان باعث نزول تردد زمینی شده و تردد بحری رونق گرفت. با این حال در برخی از این محورها هنوز تا ۸۰ سال پیش کاروان های شتر و قاطر در تردد بودند. به عنوان مثال تا سال ۱۹۳۰ کاروان ها از شهر دیاربکر به حلب می رفتند.

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

با این حال دورۀ مهم حداقل، برای راه های زمینی، قرون پارت های اشکانی و ساسانیان باقی می ماند. چرا که به دلیل درخواست روز افزون ابریشم توسط اشرافیان رومی و مجوز عبوری که بین چینی ها و ایرانیان در این دوره امضاء رسید به هر دو طرف فرصت خوبی برای شکوفایی داد ولی این باروری با هنر تبدیل پیلۀ ابریشم توسط بیزانس ها در قرن ششم میلادی به سر رسید که این خود می تواند دلیلی برای آغاز سقوط سلسلۀ ساسانیان باشد.”

دکتر ووآزن  در ادامه تصریح کرد:

“مفهوم حفاظت می تواند اشکال مختلفی داشته باشد: دژ، قلعه، برج، شهر نظامی و ….

این خود اولین اصل امپراطوری های مرکزی هخامنشیان، ساسانیان، بیزانس ها بوده است. آن ها فضایی را در قلب سرزمین بر پا می کردند تا به دولت مرکزی اجازۀ کنترل جمعیت ها و جمع آوری مالیات ها را بدهد. در نتیجه این مکان به عنوان پایگاه حکومتی منطقه ای و یا محلی به حساب می آمد. اما این مکان معمولاً نقش دیگری را نیز به عهده داشت.

این به نفع دولت های محلی منطقه ای و یا مرکزی بود که در طول مسیرها به تشویق و توسعۀ اماکن داد و ستد محصولات بین المللی و محلی بپردازد. این مراکز به پیشه وران و کشاورزان فضاهایی را اهدا می کردند که نه تنها محل داد و ستد بوده بلکه آن ها می توانستند در این اماکن و در پناه تجهیزات مستحکم شده مستقر شوند. در طول مسیر بین افغانستان و لبنان هنوز این مجموعه های عظیم یافت می شوند. این اماکن معمولاً در پشت راه اصلی قرار داشتند و با توجه به مرتفع بودن این مناطق، نظارت بر راه اصلی در مسافتی زیاد همواره میسر بود. جهت محافظت در برابر حملات راهزنانی که جذب تردد تجاری در این مناطق می شدند، حصارهایی شهرهای متوسط و دهکده های کناره ای دژهای سلطنتی را احاطه می کردند.

یکی از شیوه های نظارت بر جاده ها، ساختن برج هایی بر روی ارتفاعات مشرف به راه ها بود. بسیاری از این برج ها که بخصوص در دوران بیزانس ها و ساسانیان توسعۀ بیشتری یافتند هنوز در کیلیکیۀ ارمنی دیده می شوند. از هرودوت تا مارکوپولو، از گیاه شناسان و جغرافی دانان، جاسوسان، تجار، دیپلمات ها، مذهبیون، قرون هفدهم، هجدهم، نوزدهم تا پیر لوتی در سفر خود به اصفهان در سال ۱۹۰۰ تمام سیاحانی که از این مناطق گذر کرده اند از این استحکامات نام برده و هر کدام توصیف زیبایی از آن ها نموده اند.

 

در طی قرون و تحت تأثیر عناصر متعدد، ساختارهای مستحکم شده تکامل یافته اند. بین دوران هخامنشیان و صفویان و عثمانیان، این تحولات متعدد بوده ولی مجموعه های بزرگی مانند افغانستان ایران و یا ترکیه و سوریه لبنان شکل گرفته اند. برخی ساختار سنگی و برخی دیگر ساختار گلی و یا هر دو را توسعه داده اند. به گفتۀ جناب دکتر شهریار عدل به علت عدم وجود راه ها در ایران و افغانستان و موجودیت راه های خاکی که حمل مصالح ساختمانی را دشوار می کردند جدا از دورۀ هخامنشی که برای ساختن تخت جمشید از سنگ هایی که در ۴۰ کیلومتری قرار داشت استفاده کرده اند، این مصالح در مکان ساخت و ساز تهیه می شده است: ماسه کویر، سنگ های کوهستان.

در ایران و افغانستان در دشت های کویری، در زمان های مختلف از خشت خام و پخته استفاده شده است. در دورۀ ساسانیان در کویر و از ابتدای دورۀ اسلامی به غیر از زمان سلجوقیان استفاده از خشت خام رایج بود. قلعه های عظیم گلی زمان ساسانیان بهترین نمونه این امر می باشند. به عنوان مثال می توان از قلعه های شهرهای هرات، شهر بلقیس، همچنین معماری اسلامی قلعه رهبا که مشرف به رود فرات است، قلعه های اموی کویر سوریه و یا قلعه های غزنوی افغانستان نیز یاد کرد. در زمان ایلخانیان استفاده از خشت های پختۀ کوچک توسعه یافت، قلعۀ جابر در حوالی رود فرات و قلعه های افغانستان نمونه هایی از این نوع معماری هستند.

قلعه های بزرگ سنگی چه از نظر عظمت و موقعیت توپوگرافی و چه از نظر ماندگاری بهترین ها به حساب می آیند. در دوران اورارتوها، پارت های اشکانی، ساسانیان و سلجوقیان این قلعه ها زنجیره ای را در قلمروهایی خارق العاده تشکیل می دادند. از مرز افغانستان و پاکستان تا دریای مدیترانه قریب به ۱۵۰۰ سال و بخصوص در دروان پارت های اشکانی، ساسانیان، بیزانس ها و سلجوقیان این نوع قلاع ساخته و بازسازی شده اند.

حال نگاهی به دفاع بنادر کنارۀ شرقی دریایی می اندازیم چرا که این دژهای دفاعی از موقعیت قابل توجهی برخوردار می باشند. در ایران و افغانستان در دشت های کویری و بنا به دورۀ ساخت این قلاع، برای بنای آن ها از خشت خام و یا پخته استفاده شده است. از نوار غزۀ کنونی تا به ترکیه، تمامی بنادر طبق یک الگو بنا گردیده اند: نگهبانی بندر توسط قلعه قدرتمندی که بر روی خشکی قرار داشت انجام می شد در حالیکه در چند صد متری کنارۀ دریا و در وسط آب قلعه ای دیگر به نام «قلعۀ دریایی» دفاع ورودی بندر را به عهده داشت. هنوز نمونه های بسیاری از این دژها در تمامی کناره های دریای مدیترانه یافت می شوند. یک شاخه از یک مسیر جادۀ ابریشم به تمامی این بنادر ختم می شد. از این مکان اجناس برای غرب رومی و قرون وسطایی بارگیری می شد.

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

تمام صیادان قدیم چون هرودوت و پیر لوتی، که از این راه ها عبور کرده اند. من هم تحت تأثیر این آثار قرار گرفته ام. مطالعات کلی می توانند تعداد دیگری از این آثار را بر ملا نمایند. آنچه که قابل توجه است این است که در دل تمامی این بناهای مستحکم شده دفاعی صدها سال و حتی گاهی دو هزار سال تاریخ تمدن ها انباشته شده است. ”

و در پایان دکتر ژان کلود ووآزن کتاب «راه ابریشم» را برای آن دسته از علاقمندان که کتاب را تهیه کرده بودند امضا کرد.

تصاویری از قلعه های راه ابریشم : 

  • عکس ها از :مجتبی سالک، مهدی خدیری و متین خاکپور 

برگزاری شب رودکی.زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است به روز نیـک کسان، گفت: تا تو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است

شب رودکی برگزار شد/ترانه مسکوب

 

photo_2016-12-26_11-16-59«شب رودکی» عنوان دویست و هفتاد و چهارمین شب از مجموعه شب‎های بخارا بود که با همکاری بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و موسسه فرهنگی اکو عصر سه شنبه ۷ دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی برای آغاز این نشست از استاد منوچهر انور دعوت کرد تا به عنوان اولین سخنران از رودکی و شعرهایش بگوید.

منوچهر انور ابتدا درباره رودکی چنین گفت:

«مِه‌بانگِ رودکی، آفرینندۀ سپهرِ تابناکِ شعر دری ست. خداوندانِ شعر فارسی از فردوسی و ناصرخسرو و منوچهری گرفته تا مولانا و حافظ و دیگران، هر یک به شکلی وامداری خود را به رودکی نشان داده اند. کسائی مروزی که همدورانِ رودکی‌ست او را استاد شاعرانِ جهان می داند و شاعرِ فرمانروای مغروری چون عنصری به ضعفِ غزلهای خود در برابر غزلهای رودکی اقرار می کند:

غزل رودکی‌وار نیکو بوَد

غزلهای من رودکی وار نیست

اگرچه بکوشم به باریک‌وهم

بدین پرده اندر مرا بار نیست

استاد منوچهر انور اشعاری از رودکی را خوانداستاد منوچهر انور اشعاری از رودکی را خواند

فردوسی، به شعر درآوردنِ رودکی کلیله و دمنه را، سفتنِ “درّ آگنده” می نامد. حافظ عین مصراعِ رودکی را تضمین کرده:

خیز تا خاطر بدان ترکِ سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

عین القضاتِ عارف در دو نامه از نامه های معروفش، تعریفی از شعر به دست می دهد که از تعریفهای پست مدرنِ امروزی به مراتب پیشتازتر است. شاهد مثال برای اثباتِ نظریه اش غزل بوی جوی مولیان است. خلاصۀ حرفش این است که: “شعر آینه ای ست که هر کس صورت خود را در آن می بیند و حتی پیش از آنکه سروده شود، کسانی سوای شاعر، تماشای صورتشان را در آن آغاز کرده اند، چنانکه ابوبکرِ صدّیق در آن حال که عرق ریزان، در برهوتِ تفتۀ تابستانِ حجاز، پیکرِ رنجورِ رسولِ خدا را بر دوش می کشید، زبانش مترنّم بود به بوی جوی مولیان رودکی و سینه اش سرشار از آبِ جیحون کز نشاطِ روی دوست، خنگِ ما را تا میان آید همی.”

حالا ما هم خواندنِ نمونه هایی از شعر رودکی را با همین غزلِ نابِ تاریخ‌سازَش شروع می کنیم.»

و سپس استاد انور چند قطعه شعر از رودکی را برای حاضران خواند:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی_dsc0019

 

نمونه ای از ابیات پندآمیز و حکیمانۀ رودکی:

زمانه پندی آزادوار داد مرا

زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است

به روز نیـک کسان، گفت: تا تو غم نخوری

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا: خشم خویـش دار نگاه

که را زبان نه به بند است، پای در بند است

حالا دو نمونه از تغزلاتِ رودکی:

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

باشد گهِ وصال ببینند روی دوست

تو نیز در میانۀ ایشان ببینیا

مولانا به اقتفای این غزل می گوید:

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با آنکه نیست عاشق  یکدم مشو قرین

و الگوی اعلای غزل، سرمشق بی مثال برای شاعران بعدی:

شاد زی با سیاه چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعدمویِ غالیه بوی

من و آن ماهرویِ حورنژاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهانِ افسوس

باده پیش آر، هر چه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز

هیچ کس تا از او تو باشی شاد؟

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب

هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟

روایتی از داستان زندگانیِ یوسف:

نگارینا، شنیدستم که گاه محنت و راحت

سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر

یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت

سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم مانَد بدان اول، دلم مانَد بدان ثانی

نصیب من شود در وصل، آن پیراهن دیگر؟b5

 

نمونه ای از رباعیاتِ رودکی که زبانِ گفتار در آن حاکم است. قاآنی پس از ۱۰ قرن از این رباعی الگو گرفته. شعر قشنگی گفته راجع به واقعۀ کربلا و از این شیوه استفاده کرده:

آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر

ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر

دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر

لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چو شکر

قصیدۀ بلندی که خلاصه ای از آن درینجا آمده اما همچنان طولانیست. حیفم آمد که از این کوتاهترش کنم:

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

سپید سیم رده بود و درّ و مرجان بود

ستارۀ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت

چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چه بود منت بگویم: قضای یزدان بود

جهان همیشه چو چشمی ست، گِردگَردان است

همیشه تا بوَد آیینش گِردگَردان بود

همان که درمان باشد، به جای درد شود

و باز درد، همان کز نخست درمان بود

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود

و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود

و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

همی چه دانی ای ماهروی مُشکین موی

که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟

به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو

ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود

شد آن زمانه که رویش به سانِ دیبا بود

شد آن زمانه که مویش به سانِ قطران بود

دلم خزانۀ پرگنج بود و گنج سخن

نشان نامۀ ما مهر و شعر عنوان بود

همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بوَد

دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

بسا دلا، که به سانِ حریر کرده به شعر

از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود

همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

عیال نه، زن و فرزند نه، معونت نه

از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی

بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی که زی چمن رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت

شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

نمایی از شب رودکی

نمایی از شب رودکی

و در آخر، شعری بی مثال که بیهقی در سوگ استادش بونصرِ مُشکان با آن خودش را تسلاّ می دهد:

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

رفت آن که رفت وآمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غم داری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مَستی مکن، که ننگرد او مُستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آرند

فضل و بزرگمردی و سالاری

پس از این شعرخوانی، دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت:

« ما غالباً این اعتبار را برای فرودسی قائلیم که زبان فارسی را زنده کرد. اما قبل از فردوسی هم بودند کسانی که چنین کردند، به خصوص باید از رودکی نام برد. و زبانی که ما امروز به عنوان زبان فارسی می‎شناسیم، در واقع حاصل کار رودکی است. من نمی‎خواهم از لفظ زنده کردن بگویم، چون این زبان نمرده بود که بخواهد زنده شود. و رودکی این کار را هم با هنرش کرد. با هنر شاعری خودش.

زمانی که رودکی آمد و از زبان فارسی استفاده کرد، این زبان، زبان دوران رودکی نبود.به این فکر بودم چه خوب می‎شد اگر ما اسم زبان فارسی را می‎گذاشتیم زبان بخارایی، یا زبان رودکی. چون واقعاً آن زمان که رودکی در منطقه فارس شعر می‎گفت، لهجه درون منطقه با لهجه فارسی یکی نبود و مثلاً اگر در اصفهان به لهجه خود سخن می‎گفتن ما امروز نمی‎توانستیم حرف آن‎ها را بفهمیم. ولی می‎توانیم زبان رودکی را بفهمیم. یک قرن قبل از رودکی، زبان تازی یا عربی به عنوان زبان همگانی در سرزمین‎های اسلامی رواج داشت که ابتدا در بغداد بود و بعد در سرزمین‎های دیگر.و آن نیز به دلیل کتاب‎هایی بود که به این زبان نوشته می‎شد.بعد از این بیت‎الحکمت به وجود آمد، حکومت عباسیان درالخلافه را تغییر داد و آمد به بغداد و وصل شد به فرهنگ ایران و کتاب‎هایی از زبان پهلوی، سریانی و یونانی به زبان عربی ترجمه شد. و زبان عربی دارای گنجینه‎ای شد و همین گنجینه به تدریج باعث همگانی شدن زبان عربی شد. در آن زمان هیچ زبانی هنوز زبان همگانی نبود.مثلاً اگر شما آثار مانوی را نگاه کنید، به زبان واحدی نوشته نشده است، بلکه به زبان‎های مختلف نوشته شده چون ما هنوز یک زبان واحد به عنوان لینگوافرانکا در تمام این مناطق نداریم. اولین بار زبان عربی به عنوان زبان همگانی درمی‎آید و همین که این زبان، زبان همگانی می‎شود یک قرن بعد زبان فارسی، زبان خراسانی به صورت همگانی در این مناطق درمی‎آید و علت این که می‎تواند بعد از زبان عربی به زبان همگان بدل بشود،منابع، کتاب‎ها و اشعاری است که بدین زبان سروده می‎شود و اولین این‎ها رودکی است.بنابراین رودکی نقشی اساسی در همگانی شدن زبان خراسان داشته و بعد از این که زبان خراسانی به صورت زبان همگانی درمی‎آید، شاید دو سه قرن طول می‎کشد که جاهای دیگر به استفاده از این زبان روی می‎آورند.مثلاً اگر شما همدان را در نظر بگیرید،در همدان تا اوایل قرن ششم هنوز هیچ اثری از زبان فارسی نیست. اولین نویسنده فارسی زبان عین‎القضات همدانی است، قبل از او همه به عربی می‎نوشتند و در اصفهان حتی تا اواخر قرن ششم کسی به زبان فارسی چیزی ننوشته است.اما در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم یک نفر کتابی به زبان فارسی نوشته است و آن هم اصلیتی خراسانی دارد و آن یک نفر ابن سیناست که دانشنامه علایی را در اصفهان می‎نویسد در حالی که خود مردم اصفهان زبان عربی را به کار می‎بردند و همین طور دو سه قرن به طول می‎انجامد تا زبان فارسی نیز در دیگر نقاط مختلف ایران به صورت زبان همگانی درآید. ولی با این حال کسی که امتیاز همگانی شدن زبان فارسی را به دست می‎آورد رودکی است.

دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت

دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت

مثلاً فرض کنید اگر در آن زمان یک همدانی می‎آمد به لهجه همدانی، برای مثال به لهجه باباطاهر اشعاری می‎سرود، هزاران هزار بیت می‎سرود، چه بسا آن زبان می‎توانست به صورت جاندار در مناطق وسیعی بماند ولی این اتفاق در خراسان رخ داد و توانست میخ خود را بکوبد.

رودکی به عنوان یک شاعر شناخته می‎شود با همان تأثیر و برداشتی که ایرانیان از شاعری داشتند. او کسی بود که هم اهل حکمت بود، هم اهل  موسیقی و موسیقی را خوب می‎شناخت. شاعرانی بودند که هم نوازنده بودند و هم شعر خودشان را می‎خواندند.و این‎ها کسانی بودند که وقتی شعر می‎گفتند در شعرشان حکمت بود. و حکمتی هم که در خراسان بود، حکمتی خاص سرزمین ایران، به خصوص در خراسان بود.

ما وقتی در مورد شاعران قضاوت می‎کنیم یکی از سئوال‎هایی که می‎کنیم، به خصوص شاعرانی که جنبه حکمت و عرفان هم در آن‎ها هست، برای مثال وقتی به سنایی می‎رسیم، می‎پرسیم سنایی صوفی بود یا صوفی نبود.یا مثلاً وقتی به مولانا می‎رسیم، یا به حافظ می‎رسیم و یا به سعدی. یک چنین سئوالی را در مورد رودکی نمی‎توانیم بکنیم.چرا؟ چون هنوز اصلاً تصوفی نبود.تصوف تازه داشت شکل می‎گرفت، در بغداد. مکاتب دیگری بود، مثلاً ملامتیون بودند در نیشابور و بلخ. در بخارا هنوز شاگردان صوفیان بغداد، مثل ابوبکر گنابادی هنوز به بخارا نیامده بودند که با خودشان این سنت صوفیانه را بیاورند. در بخارای زمان رودکی حکمت بود و به این اشخاص دارای حکمت می‎گفتند حکیم. رودکی دقیقاً معاصر با حکیم ابوبکر ترمذی بوده و آن چه که در مناطق بخارا و سمرقند و بلخ بوده، سنت فطری‎شان بوده که به آن حکمت می‎گفتند. و این حکمتی بوده ایرانی.این حکمت ایرانی مقدار زیادی با هنر آمیخته بوده، هنر شاعری، با هنر موسیقی. وقتی حکمت با هنر آمیخته می‎شود، مسلماً مسئله عشق و عاشقی و درک زیبایی هم به همراهش می‎آید.همه اینها را ما به نحوی در مجالس خاص ایرانی‎ها در قرن دوم و در قرن سوم مشاهده می‎کنیم.خیلی‎ها سعی کردند که آن آثار و علائم را از بین ببرند ولی هنوز هست. این از بزرگ‎ترین خصلت‎هایی است که به حکمت ایرانی تعلق دارد.یعنی آمیختگی این حکمت با هنر.در حالی آن که آن حکمت عارفانه و صوفیانه‎ای که برای مثال در بغداد و در شام و جاهای دیگر بوده، تا حدود زیادی آمیخته با زهد بوده. و در واقع آن تصوفی که در بغداد و شام بوده از دل زهد و زاهدی سربرآورده است.در حالی که آن چیزی که در قبل در ایران وجود داشته بیشتر با هنر آمیخته بود. و اصلاً چندان به زهد و زاهدی توجه نداشتند.بنابراین وقتی می‎گویند رودکی مطربی می‎کرده، نباید به معنای مطربی امروزی بگیریم.یعنی کسی بوده که حکمت را از راه طرب، از راه خوشی به دست می‎آورد و شادمانی می‎کرده تا به آن برسد.ما در آن زمان مجالس موسیقی داریم که به آن می‎گفتند مجالس سماع و مجالس بسیار خاصی بوده که بعدها به صورت‎هایی وارد تصوف شده است.. می‎گوید:

سماع و باده گلگون و لعبتان چو ماه

اگر فرشته ببیند، دراوفتد در چاه

نظر چگونه بدوزم بحر دیدن دوست

ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه

ببینید این شعری است که در اواسط قرن سوم سروده شده و شما اصلاً نمی‎توانید این متافورها را به هیچ وجه نمی‎شود با متافورهایی که برای مثال در شعر سعدی وجود دارد قیاس کنید.، یا در شعر حافظ. هنوز این اشعار چنان مفاهیمی را به خودشان نگرفته‎اند. و معانی‎شان در واقع نزدیک به معانی اصلی است.»

سپس علی دهباشی درباره سخنرانی دکتر علی اشرف صادقی این چنین توضیح داد:

«قرار بود که امشب دکتر علی اشرف صادقی در جمع ما حضور داشته باشند اما مدتی است که ایشان کسالت دارند. امکانی فراهم شد تا فیلمی از ایشان تهیه شود و به این طریق درباره رودکی سخن بگویند که اکنون این فیلم را با هم می‎بینیم.»

و از زبان دکتر علی اشرف صادقی درباره رودکی چنین می‎شنویم:

«بعضی از تذکره‎نویسان به رودکی لقب آدم‎الشعرا را داده‎اند. وقتی می‎گویند آدم‎ یعنی اولین نفر. ولی در حقیقت رودکی اولین شاعر فارسی دری نیست. قبل از رودکی شعرای دیگری بوده‎اند که اسم تعدادی از آن‎ها نیست و خیلی هم اسمشان نیست.در منابع باید این‎ها را دید. چون در میان شعرای این دوره رودکی نام‎آورتر بوده، او را به آدم‎الشعرا یا پدر شعر فارسی تعبیر کرده‎اند. اگر بخواهیم رابطه زبان اشعار رودکی را در تاریخ زبان فارسی با گونه‎های دیگر زبان فارسی معین کنیم، این کار اندکی دشوار هست و حال آن که از مجموع اشعار بسیار زیاد رودکی که طبق گفته اسدی، شاعر قرن پنجم، صد و هشتاد هزار بیت سروده‎های رودکی بوده، آنچه ما امروز در دست داریم کمی اندکی بیش از هزار بیت است و کمی از این هزار بیت هم گاهی در منابع به دو یا چند شاعر نسبت داده شده است.بین این مجموعه اشعار پراکنده چند قصیده و قطعه هست که اشعار پیوسته هستند، بقیه ابیاتی هستند که در لغت فْرس اسدی یا در کتاب‎هایی مثل المعجم به عنوان شاهد صنایع شعری آمده‎اند.این مقدار شعر کافی نیست که ما درباره زبان این اشعار داوری کنیم.آنچه می‎توانیم بگوییم این است که این اشعار حاوی کلمات بسیار کهنه‎ای هستند که در شعر آن عهد و نه تنها رودکی به کار می‎رفتند که در دوره‎های بعد مهجور شدند و فرهنگ‎نویسان ناچار شدند این کلمات را شرح بدهند و برایش شاهدی از رودکی و گاه از دیگران بیاورند. این کلمات از کجا آمدند؟ این کلمات بیشتر واژه‎هایی بودند که در منطقه ماوراءالنهر، یعنی آسیای مرکزی امروزی، یا در این سه چهار دهه اخیر به کار می‎رفتند و در داخل فلات ایران کسی این کلمات را نمی‎شناخت.

می‎دانیم که زبان منطقه بخارا و سمرقند و شهرهای اطراف آن‎ها زبان سغدی بوده. و زبان سغدی یکی از زبان‎های شرقی ایرانی است و با زبان‎های فارسی دری و پهلوی بسیار متفاوت بوده. و خط‎هایش هم متفاوت بوده، همین طور از نظر آواشناسی هم تفاوت داشته با فارسی دری و فارسی پهلوی.این زبان با فتح اسلام در منطقه ماوراءالنهر به تدریج عقب‎نشینی کرد و از بین رفت و زبان فارسی دری خراسانی همراه با سپاهیان اسلام به سرداری اعراب به منطقه ماوراءالنهر رفت و رفته رفته جایگزین زبان سغدی شد. اما در فرایند جایگزینی یک جریانی پیش آمد که ما آن جریان را برخورد زبان‎ها می‎نامیم. یعنی از برخورد زبان فارسی دری خراسانی با زبان سغدی و جایگزین شدن زبان سغدی با زبان فارسی مقداری از لغات و تلفظ‎های سغدی هم وارد زبان فارسی آن منطقه شد.

دکتر علی اشرف صادقی

دکتر علی اشرف صادقی

اگر در لغت فرس اسدی نگاه کنیم، می‎بینیم بیشتر شواهد شعری‎اش از رودکی است و همه این شواهد برای تأیید معانی کلماتی بوده که در شعر شاعران به کار رفته و مخصوص آن منطقه بوده. و شعرای دیگری که در داخل ایران بودند این کلمات را نمی‎فهمیدند مگر این که در شهرهایی از خراسان زندگی می‎کردند که به این منطقه آسیای مرکزی نزدیک بودند.و بنابراین با وجود آن که ما از نظر  واژگان می‎توانیم متکی به شعر رودکی باشیم برای نشان دادن کهنگی زبان در یک برهه از زبان فارسی، یعنی اواخر قرن سوم و سه دهه اول قرن چهارم. اما در اشعار پیوسته رودکی یا ابیات پراکنده‎، برخی ساختارهای کهن زبان فارسی که از زبان پهلوی به فارسی میانه به ارث برده بود، این‎ها در زمان رودکی دیده نمی‎شود.»

در این بخش مدیر مجله بخارا با اشاره به جغرافیای زبان فارسی از عبدالکریم تمنا، شاعر افغانستانی، دعوت کرد تا شعری را که به همین مناسبت سروده بود بخواند.

عبدالکریم تمنا سروده اش را برای رودکی خواند

عبدالکریم تمنا سروده اش را برای رودکی خواند

دکتر محمد دهقانی سخنران بعدی شب رودکی بود که در سخنرانی خود مروری داشت به تاریخ عصر رودکی:

«از دوران پیش از اسلام ابداً گزارشی نداریم که خود ایرانیان آن عصر دربارۀ تاریخشان نوشته باشند. البته شاید گزارش هایی وجود داشته و بعداً از بین رفته است. اما همین فقدان نشان می ­دهد که ما اصولاً تا پیش از اسلام سنت تاریخ­ نگاری مشخصی نداشته ­ایم.  مسلمانان بسیار کوشیدند که سنت دینی خود را در بطن تاریخ قرار دهند. در نظر آنان زمان حرکت دوری و تکرارپذیر نداشت. آغاز و انجام و گذشته و حال و آینده داشت و مهم­تر از آن غایتمند بود و بنا بر این جریانی مستقیم و رو به جلو محسوب می ­شد. ریشۀ این نگرش را در وهلۀ اول می­ توان در قرآن یافت: «قد خلت من قبلکم سننٌ فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبهُ المکذبین» (آل عمران، ۳)؛ «و لکل امهٍ اجلٌ فاذا جاء اجلُهم لایستقدمون ساعهً و لایستأخرون» (اعراف، ۳۴)؛ و لو یؤاخذ اللهُ الناسَ بظلمهم ماترکَ علیها من دابَهٍ ولکن یؤخّرُهم الی اجلٍ مسمّیً فاذا جاء اجلُهم لایستأخرون ساعهً ولایستقدمون» (نحل، ۶۱).

مسلم است که مسلمانان نگرشی دینی و معنوی و اخلاقی به تاریخ داشتند. به همین سبب خیلی زود به آن توجه نشان دادند. نخست زندگی وسنت پیامبر را بر حسب توالی خطی زمانی تنظیم و گزارش کردند و سپس به گزارش زندگی اولیا و خلفا و جهانگشایی آنها پرداختند و چون اسلام را حرکتی معنابخش و غایتمند در کل هستی می ­دانستند به تاریخ ماقبل اسلام و، بنابر سفارش قرآن، به تاریخ امت­های دیگر هم توجه کردند. ما ایرانی­ها البته امروز افتخار می­ کنیم که نخستین مدون بزرگ تاریخ در جهان اسلام اصالتاً ایرانی بوده و مدتها در همین شهر ری از محضر عالمان بزرگ روزگارش کسب دانش می­ کرده است، گرچه خود او از این بابت خیلی احساس افتخاری نمی ­کرده.

طبری مبدع تاریخ ­نگاری اسلامی نبود، بلکه گردآورنده و ثبت­ کنندۀ اقوال پیوسته یا پراکندۀ مورخان دیگر بود. طبیعی است که تاریخ هم مثل بسیاری از علوم دیگر در آن نخستین قرن­های عالم اسلام به زبان عربی بیان می ­شد. فارسی و زبان­های بومی دیگر هنوز مناسب ثبت تاریخ به شمار نمی ­آمدند. این است که مهم­ترین گزارش­هایی که از عصر رودکی و زمانه و زندگی او در دست داریم به زبان عربی است. سامانیان توجه زیادی به تاریخ ­نگاری نداشتند. علت اصلی ­اش اختلافات درونی سامانیان بود که بخش عمدۀ ایام حکومت آنها را با تزلزل و بی­ثباتی روبرو کرده بود. حتا دوران نسبتاً طولانی و بظاهر باثبات نصر بن احمد بی­ حادثه نگذشت و درحقیقت بذر زوال سامانیان را در بطن خود می­ پرورد. (با استفاده از اصطلاحات پزشکی می ­توان گفت که حکومت­های خودکامه غالباً دچار سندرم پیری زودرس (progeria)می‎شوند.)

تصویری که تاریخ ­نگاری مدرن ایران از دو سلسلۀ سامانی و غزنوی به دست می­ دهد بسیار مخدوش و سخت متأثر از اغراض سیاسی و ایدئولوژیک مورخان است. مسلم است که سامانیان می­ کوشیدند که خود را به پادشاهان تاریخی یا افسانه­ای ایران پیش از اسلام پیوند بزنند. اما این کوشش را غزنویان و آل بویه و آل زیار و دیگران هم داشتند و مختص سامانیان نبود. مسلم است که زبان فارسی و بخصوص شعر فارسی در عصر سامانیان شکوفا شد، اما آنها از زبان و شعر و ادب عربی هم به همان اندازه و بلکه بیشتر حمایت می ­کردند. حکایت­های فراوانی که ثعالبی در یتیمه الدهر آورده نشان می­دهد که زبان و ادب عربی در دربار سامانی از چه اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده است. یکی از آن حکایت­ها این است: «ابوالحسن علی بن محمد الحاجبی در جرجانیه [(یکی از شهرهای مهم ولایت خوارزم)] برایم حکایت کرد که من در اواخر روزگار سامانیان یکی از نویسندگان دیوان رسائل بخارا بودم و صاحب دیوان در آن زمان ابوعلی محمد بن عیسی دامغانی بود. ابومنصور مهلّبی نیز در میان ما و شاعرتر از همۀ آن گروه بود. کسی هم در جمع ما بود که او را ابوالفوارس نیسابوری می­ خواندند. بدخط و کژطبع و پرنویس و کم­دانش بود. پیوسته شعر می گفت چنان که مایۀ فضاحت بود. باری ابوعلی را چنان ستود که وی و دیگران را به خنده انداخت. دامغانی به مهلبی فرمود که او را هجو گوید. مهلبی ابیاتی در وصف خط و بلاغت او سرود و در ضمن آن چنین آورد:

و کاتبٌ کُتبُه تُذکّرُنی الـ       قرآنَ حتی اظلُّ فی عجبٍ

فاللفظُ: قالوا قلوبُنا غُلف     والخطّ: تبت یدی ابی لهبِ»

(ثعالبی، ۱۴۲۰ق، ج ۵، ص ۲۹۰)

مروری بر تاریخ عصر رودکی از زبان دکتر محمد دهقانی

مروری بر تاریخ عصر رودکی از زبان دکتر محمد دهقانی

همین دو بیت نمونۀ گویایی از میزان بلاغت و توانایی کاتبان و ادیبان دربار سامانی در شعر و ادبیات عرب است. این نیز درخور توجه است که ابوعلی دامغانی خودش به گفتۀ ثعالبی، یکی از ادبا و نویسندگان مشهور خراسان در زبان عربی بوده که در جوانی شغل کتابت ابومنصور عبدالرزاق، سپاهسالار مشهور سامانی و جامع شاهنامۀ ابومنصوری، را به عهده داشته و سپس به دربار بخارا راه یافته و پنجاه سال بی ­وقفه بر دیوان ایشان ریاست رانده و چندین بار هم برای آنان وزارت کرده و ضمناً شاعر هم بوده است (بنگرید به همان، ج ۴، ص ۱۶۳).

می­ کوشم در این فرصت و فسحت اندک گزارش مختصری از تاریخ عصر رودکی و جامعۀ او به دست دهم. دربارۀ زندگی خود رودکی متأسفانه آنچه می ­دانیم بیشتر مشتی قصه و افسانه است. این قدر معلوم است که او در فاصلۀ سال­های ۲۵۰ تا ۲۶۵ق/ ۲۴۲ تا ۲۵۷خ (یعنی حدود ۱۱۵۰ سال پیش) در سمرقند به دنیا آمد که بخش عمدۀ آن امروز جزو کشور ازبکستان است. در سال ۲۸۷ق، امیر اسماعیل سامانی، مؤسس سلسلۀ سامانیان، سردار خود محمد بن هارون سرخسی را به جنگ داعی علوی طبرستان، یعنی محمد بن زید، فرستاد. داعی در جنگ کشته شد و گرگان و طبرستان به تصرف امیر سامانی درآمد، اما خود ابن هارون کمی بعد سر به شورش برداشت و اسماعیل ناچار شد خود در سال ۲۸۸ق به طبرستان بیاید و محمد بن هارون را از آن جا براند. ابن هارون به ری رفت و حکمران ترک آن را که از عمال عباسیان بود کشت و خود بر آن جا حاکم شد. اسماعیل، به فرمان خلیفه که ری را هم جزو قلمرو او می ­دانست ابن هارون را از آن جا بیرون راند و پسر عم خود ابوصالح منصور بن اسحاق را بر ری حاکم کرد که از سال ۲۹۰ تا ۲۹۶ق آن شهر را زیر فرمان خود داشت. این ابوصالح همان کسی است که زکریای رازی کتاب معروف خود ــ الکنّاش المنصوری ــ را به نام او تألیف کرده است (پیرنیا و اقبال آشتیانی، ۱۳۸۰، صص۱۱۹-۱۲۰۰).در مجموع معلوم است که رازی عمر خود را در سایۀ لطف و عنایت سامانیان به سر برده و از این رو، با آن که عقاید نامتعارفی داشت، تا زنده بود از تعرض متعصبان در امان ماند و زندگی خود را در ری با عزت و حرمت به پایان رساند.

این آزاداندیشی البته اختصاصی به سامانیان نداشت. جریانی بود که در کل جهان اسلام کم و بیش وجود داشت. برای نمونه به این گزارش ابوحیان توحیدی در آخرین صفحات کتاب الامتاع والمؤانسه توجه کنید. وقتی از ابوسلیمان منطقی پرسیدند که چرا به اسلام معتقد است، پاسخ داد: «چون اسلام از نظر من حرمتی دارد که دین دیگری از آن برخوردار نیست. یعنی من در اسلام زاده شدم، در آن بزرگ شدم، با حلاوت آن پرورش یافتم، و به کردار پیروان آن خو گرفته­ ام. من حال مردی را دارم که روزی وارد صحن کاروانسرایی شد و در زمانی که ابری در آسمان نبود دنبال سایه­ای می­گشت تا لحظه­ ای در آن بیاساید. کاروانسرادار، بی آن که از او دربارۀ وضع یا سلامتش پرسشی کند، او را به حجره ­ای برد. در آن حال، مرد ناگهان دریافت که ابری پدید آمده و باریدن گرفته است. حجرۀ مرد چکه می­ کرد. او به دیگر حجره­ های مهمانسرا نگریست و دید که آنها هم چکه می­ کنند. حیاط ساختمان هم پر از گل و لای بود. مرد تصمیم گرفت همان جا که هست بماند و به حجرۀ دیگری نرود. به این ترتیب، می­ توانست استراحتی کند و از آلوده شدن پاهایش به لای و لجن بپرهیزد. پس در همان وضعی که بود صبورانه در حجره ­اش باقی ماند. این مرد مثل من است. در هنگام ولادت قوۀ استدلال نداشتم. آن گاه پدر و مادرم، بی آن که تجربه­ ای از اسلام داشته باشم مرا به این دین درآوردند. سپس وقتی آن را از نزدیک بررسی کردم، دریافتم که طریق آن هم چون طریق ادیان دیگر است. لیکن فهمیدم صبورانه در آن ماندن برای من سودمندتر از ترک آن است. چون فقط هنگامی می­ توانستم آن را ترک کنم و به دین دیگری درآیم که دلیلی روشن برای انتخاب این دین دوم و رجحان آن بر دین فعلی خود می ­داشتم. با این همه، هیچ دلیلی هم به نفع دین خود نیافته ­ام مگر این که دلیلی مشابه از دین دیگری بر ضد آن یافته­ ام».

نمایی دیگر از شب رودکی

نمایی دیگر از شب رودکی

دانشمند و ایرانشناس گرامی، آقای روی متحده که در تاریخ اجتماعی ایران در عصر آل بویه به این روایت استناد کرده، در ادامه افزوده است: «بی­جهت نیست که ابوالعلاء معرّی، بزرگ­ترین شاعر شکاک عرب، و ابوریحان بیرونی، بی­ طرف­ترین مشاهده ­گر جوامع نامسلمان در قلمروهای اسلامی خاور نزدیک تا پیش از عصر مدرن، در چنان دورانی می زیستند» (متحده، ۱۳۹۴، ص ۴۵).  

بنیادگذار سلسلۀ سامانی، امیر اسماعیل در سال ۲۹۵ق درگذشت و پسرش احمد جانشین او شد. احمد شش سال بعد ظاهراً با دسیسه و خیانت وابستگان خودش در شکارگاه به قتل رسید و پسر هشت ساله­اش نصر در ۳۰۱ق جانشین او شد. گویا با آغاز سلطنت نصر است که رودکی به دربار سامانی راه می­ یابد. یکی از مهم­ترین اسنادی که از فضای فکری و فرهنگی عصر رودکی در دست داریم کتاب اعلام النبوه از ابوحاتم رازی است. وسعت و تنوع مباحث و موضوعاتی که دراعلام النبوه می­ بینیم خود بهترین دلیل است بر این که چنین کتابی زادۀ زمانه و جامعه ­ای است که خردورزی و آزاداندیشی را ارج می­ نهاده و ترویج می­کرده است.نصر بن احمد را می­توان گل سرسبد امیران سامانی و دورۀ نسبتاً طولانی فرمانروایی او را بایدعصر طلایی پادشاهی سامانیان به شمار آورد. عصری که در آن طبیب و فیلسوف بزرگی چون محمد بن زکریای رازی افکار بدیع و گاه ــ از نظر اهل دین ــ بدعت­آمیز خود را بی­پروا بیان می­کرد و با این که به الحاد مشتهر بود در سایۀ امن حکومت نصر معزّز و محترم می­زیست و تا پایان عمر ظاهراً بی هیچ دغدغه ­ای سرگرم نشر و ترویج اندیشه ­های خود بود. در همان زمان علویان و شیعیان اسماعیلی و داعیان آنها در ری و طبرستان و خراسان آزادانه سرگرم فعالیت بودند، چنان که داعی بزرگ شیعه، ابوحاتم رازی، در منظر و محضر بزرگان ری با محمد بن زکریای رازی به مناظره می­ پرداخت و روایت خود از این مناظرۀ طولانی را در قالب کتابی مفصل منتشر می­ کرد.[۱] شاعران و متفکران بزرگی چون رودکی و شهید بلخی و جیهانی و ابوطیب مصعبی نیز از زمرۀ پروردگان و پرورش ­دهندگان همین عصر طلایی بودند. نکتۀ درخور توجه این است که همۀ این بزرگان، با وجود تنوع در آرا و افکارشان، یا خود در حکومت سامانی از مقامی رسمی برخوردار و در حقیقت شریک آن بودند و یا این که مانند محمد بن زکریای رازی با دولتمردان و فرمانروایان سامانی معاشرت و مؤانست داشتند و یاری و مشاورت خود را، هر جا که لازم بود، از آنان دریغ نمی­ کردند.

افسوس که این عصر طلایی زود به پایان رسید. تعصب بنیادگرایان حنبلی در بغداد و جزم ­اندیشی برخی از فقیهان حنفی و شافعی در خراسان و ماوراءالنهر و کوشش­های بی ­امان و مسلحانۀ علویان و شیعیان در عراق و طبرستان از یک سو، و قدرت گرفتن عناصر نظامی ترک­ت بار و جاه ­طلب دستگاه خلافت از دیگر سو اوضاع سرزمین­های شرقی جهان اسلام و مخصوصاً عراق و خراسان را درهم آشفت وآتش عصبیت و کین­ توزی عقیدتی را همه جا شعله­ ور کرد.[۲] شرار این آتش ظاهراً به ­زودی بر دامن حکومت نصرهم افتاد و خرمن کوشش سی سالۀ آن پادشاه بردبار و دولتمردان خردپرورش را به خاکستر بدل کرد. نوح، فرزند جوان و جاه­ طلب نصر، که به رغم میل پدر و با پشتیبانی فقیهان و نظامیان متعصب سُنّی بر تخت بخارا نشسته بود، از همان آغاز کار نشان داد که با راه و رسم پدر سخت مخالف است و این مخالفت و بلکه خصومت را هم در یک جمله خلاصه کرد و آن این که «من در همه معانی نوحم نه نصرم»؛ و سپس، به گزارش نظام الملک، همۀ دگراندیشان و «بدمذهبان» خراسان را به دم تیغ کشتار و غارت سپرد، چنان که «هفت شبانروز در بخارا و ناحیت می­ کشتند و غارت می ­کردند تا چنان شد که در همه ماوراءالنهر و خراسان از ایشان [= قرمطیان] یکی نماند و آن که ماند آشکارا نیارست آمد، و این مذهب در خراسان پوشیده بماند»(نظام الملک، ۱۳۶۴، صص ۲۶۳-۲۶۴).

شاعران و فرزانگان آن عصر می­ کوشیدند که واقعیت و افسانه یا تاریخ و اسطوره را به هم درآمیزند و از گذشته­ تصویری به­ هم ­پیوسته و پرافتخار پدید آورند که سرشار از همدلی و خاطرات مشترک بود. این تصویر منسجم که پیکرۀ اصلی دانش پیشینیان را در خود جای داده بود و حاوی حقایقی جاویدان به شمار می­ رفت در میان مردم حسی از هویت و یکپارچگی پدید می­ آورد و احساس غرور و اطمینان عمیقی به آنها می ­بخشید که مایۀ بقا و بردباری ایشان در برابر حوادث روزگار می­ شد. بازتاب چنین احساسی را می­ شود به­ روشنی در این ابیات رودکی دید:

تا جهان بود از سر مردم فراز    کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان      راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند و گرامی داشتند       تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشن است      وز همه بد بر تن تو جوشن است

(نفیسی، ۱۳۸۲، ص ۵۶۷)

آثار بزرگی چون تاریخ بلعمی و ترجمۀ تفسیر طبری و شاهنامه همگی با چنین احساسی پدید آمدند. لیکن این نکته را نباید از نظر دور داشت که حکومت سامانی، بر اثر بی­لیاقتی و تعصب دینی نوح و جانشینانش رو به اضمحلال نهاد. به گفتۀ ابن اثیر، نصر فرزند دیگرش اسماعیل را، که با نوح بد بود، به جانشینی خود برگزیده بود، اما اسماعیل پیش از مرگ پدر درگذشت و نصر، که از نوح در هراس بود، به وزیر خود سفارش کرد که پس از مرگ وی در بخارا نماند و بگریزد، اگر نه جانش در خطر است و نوح احتمالاً او را خواهد کشت (ابن اثیر، ۱۹۶۵، ج ۸، ص ۴۰۳). همین اشارۀ مختصر معلوم می ­دارد که اختلاف میان پدر و پسر تا چه حد عمیق و ریشه­ دار بوده و چرا وزرای خردمندی چون بلعمی و جیهانی و مصعبی[۳] در آخرین سال­های سلطنت نصر معزول یا سربه نیست شده ­اند و شاعر و پیشکار و مشاور بزرگی چون رودکی هم، به گواهی شعرش، در پایان عمر گرفتار فقر و تنگدستی گشته و در سال ۳۲۹۹ق دور از دربار و در سمرقند درگذشته است.

نوح در همان قدم اول فقیهی متعصب را به وزارت برداشت که از سیاست هیچ سررشته ­ای نداشت و «اکثر اوقات را به عبادت و نماز و نوشتن کتب فقهی صرف می­ کرد» (پیرنیا و اقبال آشتیانی، ۱۳۸۰، ص ۲۳۲). از این پس، چنان که از خطوط مبهم تاریخ برمی ­آید، امرای سامانی بیشتر در این اندیشه بودند که حقانیت دینی خود را به اثبات رسانند و نشان دهند که مسلمانانی راست­ کیش ­اند. قدرت گرفتن آل بویه هم که دعوی تشیع داشتند عامل دیگری بود که سامانیان را ترغیب می­ کرد تا خود را بیش از پیش نماینده و هوادار اسلام سنتی و پاسدار ارزش­های آن در خطۀ وسیع خراسان و سرزمین­های اطراف آن بدانند.

رقابت نوح بن نصر و اخلاف او با آل بویه، از یک سو، و ترس دیرینه ­شان از نفوذ اندیشه ­های آخرالزمانی و آشوب ­آفرین اسماعیلیه، از دیگر سو، ایجاب می­ کرد که سیاست دینی سختگیرانه ­ای را در پیش گیرند. آنان می­ خواستند قدر و منزلت خویش را در چشم فقها و علمای حنفی و شافعی خراسان فراتر برند و عوام مؤمنان را نیز تا آن جا که می­ توانند با خود همدل و همرای گردانند. پس به جای این که مانند گذشتگان خود بر اساطیر عجم و ارزش­های ایران پیش از اسلام تکیه و تأکید کنند، کوشیدند تا در برابر دیلیمیان شیعه که خلافت عباسی را هم زیر نفوذ گرفته و در واقع بر آن فرمان می ­راندند خود را پشتیبان اسلام سنّتی و راستین در خراسان و ماوراءالنهر وانمایند و با تقویت غازیان غالباً ترک­ نژاد، و فرستادن آنها به مرزهای هند و چین و گاه نیز به سوی مرزهای امپراتوری روم شرقی، به امت اسلام ثابت کنند که حامی اصلی دین حق و سد استواری در برابر بدعت­گذاران و بدمذهبان­ اند.

منابع

ابن اثیر جزری (۱۹۶۵)، الکامل فی التاریخ، بیروت: دارالصادر.

ابوحیان توحیدی، علی بن محمد بن عباس (۲۰۰۳)، الامتاع والمؤانسه، حقّقه هیثم خلیفه الطبعمی، بیروت: مکتبه العصریه.

پیرنیا، حسن و عباس اقبال آشتیانی (۱۳۹۰)، تاریخ کامل ایران، تهران: معیار علم.

ثعالبی، ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل (۱۴۲۰ق)، یتیمه الدهر فی محاسن اهل العصر، بتحقیق مفید محمد قمیحه، ۶ جلد، بیروت: دارالکتب العلمیه.

متحده، روی (۱۳۹۴)، تاریخ اجتماعی ایران در عصر آل بویه، ترجمۀ محمد دهقانی، تهران: نشر نامک.

نظام الملک طوسی (۱۳۶۴)، سیاستنامه، به کوشش جعفر شعار، تهران: کتاب­های جیبی.

نفیسی، سعید (۱۳۸۲)، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، تهران: اهورا.

سپس نوبت به  مسعود قاسمی رسید تا به تحلیل اشعار رودکی بپردازد.

«درک خوانش و تحلیل اشعار این دوره از زبان فارسی، از جمله رودکی، به دلایلی دشوارتر از دوره‎های قبل است. از جمله این دلایل می‎توانیم اشاره کنیم به  ناقص و پراکنده بودن اشعار، عدم ارتباط معنایی ابیات در خط عمودی شعر، پیچیدگی و به هم ریختگی ابیات، نامعلوم بودن نام صحیح کلمات و معانی آن‎ها و جایگزین شدن آن‎ها با کلمات در دوره‎های بعد به جای لغات کهن، تحریف و تصحیح لغت به سبب مهجور شدن آن‎ها، وجود لغات ایرانی شرقی میانه، و کلمات گویشی و تعبیرات کهن که آقای دکتر صادقی هم اشاره کردند.و همچنین منسوب بودن اشعار به شاعران مختلف.

در سال‎های اخیر در ایران و تاحیکستان چاپ‎های متعددی از اشعار رودکی عرضه شده است که نشان دهنده علاقه فراوان به اشعار این شاعر و حرکت جهت بیشتر شناختن و درک رودکی و شعرش است. ولی هیچ کدام از این چاپ‎ها خالی از کمبود و اشتباه نیست. و اکثر بلکه همگی مبتنی بر کتاب زندگی و اشعار رودکی اثر سعید نفیسی است. چاپهای مختلفی هم که اخیراْ منتشر شده اعتبار چندانی ندارد.سعید نفیسی، ورونوسکی، شرق شناس روس و میرزایوف، محقق تاجیک، و همچنین صدرالدین عینی از پیشگامان شناخت و تحلیل اشعار رودکی هستند.با وجود آن که نفیسی خدمت بزرگی در شناخت رودکی و جمع‎آوری اشعار او کرد و در تألیف کتاب محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی به بیش از صد منبع مراجعه کرد طبعاً دچار لغزش‎هایی نیز شد و محققان و مصححان بعدی اشعار رودکی نیز آن‎ها را تکرار کردند.»

ود قاسمی به تحلیل اشعار رودکی پرداخت

مسعود قاسمی به تحلیل اشعار رودکی پرداخت

و سپس آقای قاسمی به طور مفصل به چندین مورد از این لغزش‎ها و اشتباهات پرداخت.

شاه منصور شاه میرزا (کارشناس میز تاجیکستان در موسسه فرهنگی اکو) سخنران بعدی این نشست بود که درباره رودکی چنین سخن گفت:

«ز شاعر زنده می‌ماند به گیتی نام شاهان را،

فروغ از رودکی دارد چراغ دوده سامان.

آل سامان که زبان فارسی را بر جایگاه فاخر شایسته و بایسته آن نشاند و یکی از دودمان های نیکنام در خطّه ایران زمین محسوب می‌شود، چند شخصیت مهم تاریخی را به عالم تقدیم داشت: امیر اسماعیل سامانی در سیاست، که برحق باره بخارا بود و ابوعبدالله رودکی و بلعمی در ادبیات. رودکی مسیحاوار در کالبد شعر فارسی نفس سرمدی دمید و قالب ها و محتوا و مضمون شعر فارسی را به نهایت کمال رساند. هرچند قبل از رودکی هم سخنوران خوش قریهه بودند، ولی رودکی به عنوان معمار شعر فارسی قد الم کرد و وزن و قالب شعر فارسی را محکم و استوار نمود و حتّی گفته می‌شود که وزن رباعی را رودکی آفریده است و حکایت کودک خوشحال که دنبال گردو از فرط شادی همی‌گفت: غلتان غلتان همی‌رود تا بن گو، به استاد شاعران الهام بخشید، تا وزن رباعی را خلق کند.

نکته دیگر، که می‌خواهیم بد آن اشاره‌ نماییم، نقش ناستردنی استاد شاعران در تحکیم و پویای زبان فارسی بود و با همت و درایت او و سخنوران دوده سامان فارسی صاحب جایگاه بالای و والا شد و پدر شعر فارسی با نبوغ بی‌نظیر بهترین و بیشترین چکامه‌ و سرواده‌های سرمدی فارسی را سرود.

اکثر مؤلفان تذکره‌ها بر نبوغ بی‌نظیر استاد رودکی اتّفاق نظر دارند، چنانچه محمّد عوفی در تذکره معروف خویش “لباب الالباب” گوید: “چونان ذکی و تیزفهم بود، که در هشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قراعت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و معانی دقیق می‌گفت چنان که خلق به وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود، به سبب آواز در مطربی افتاده بود و از ابولبعک بختیار، که در آن صنعت صاحب اخبار بود، بربط بیاموخت و در آن ماهر شد و  امیر نصر بن سامانی او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت”.

استاد رودکی در ۷۵ سال مفید عمر از ۸۳ سال طبق برخی شواهد ۱ میلیون و سیصد هزار بیت گفته و ظاهراً اغراق و غلو به نظر می‌آید، ولی از نبوغ منحصر به فرد گوینده بانام حکایت دارد. حتّی برخی محقّقان بر این نظرند، که اگر استاد در مدّت ۴۰ سال هر روز ۱۰۰ بیت گفته باشد، سرودن این تعداد اشعار از احتمال دور نیست. ولی تعداد آثار هر گوینده به هیچ وجه دلیل بر نام‌آوری و گمنامی او نیست، سخنورانی را می‌شناسیم، که ۵ خمسه سروده‌اند، ولی کمتر از آنها نام برده می‌شود. خیام با تقریباً ۴۰ رباعی، حافظ با یک کتاب غزل و  سروانتس با یک “دون کیشوت” شهره آفاقند و رودکی هم با بیش از ۱۰۰۰ بیت نام خویش را در تاریخ ادب فارسی جاودانه ساخت. همچنین گویند، که استاد رودکی قصیده “مادر می”- را در چند روز سروده، که از این قصیده وزین امروز به دست ما تنها ۹۴ بیت باقی مانده است. استاد تلاش می‌کند در اشعارش از واژگان ناب فارسی استفاده کند و از استفاده کلمات و واژگان عربی اجتناب ورزد:

هر که ن آموخت از گذشت روزگار،

هیچ نآموزد ز هیچ آموزگار.

و یا:

یکی آلوده‌ای باشد، که شهری را بیالاید،

چو از گاوان یکی باشد، که گاوان را کند ریخن.

که در این دو بیت هیچ واژه عربی را به کار نگرفته است.

شاه منصور شاه میرزا از جاودانگی رودکی سخن گفت

شاه منصور شاه میرزا از جاودانگی رودکی سخن گفت

مضمون و محتوای اشعار رودکی جاودانه و ماندگارند: کسب علم و دانش، دانستن قدر لحظه‌ها، وصف دوست و دوستی، کم‌آزاری و بی‌آزاری، مکافات داشتن اعمال انسان، نیکی و نیکوکاری، دل نبستن به دنیای دون و غیره. در این میان خرد موضوع محوریست و از میان دردانه‌های اشعار استاد شاعران همانند الماس پاره می‌درخشد:

این جهان را نگر به چشم خرد،

نی بد آن چشم، ک اندر او نگری.

همچو دریاست وز نکوکاری،

کشتی ای ساز تا بد آن گذری.

به نظر ما پیام اصلی رودکی به بشر پاسداشت خرد است، که ناجی و موجب بقای بشر خواهد بود و بر این است، که تاج گوهر آفرینش را سریری چنین باید و حکیم توس این امانت را از سخنسرای پنج‌رود گرفت و با خامه سحرافرینش وسعت بخشید و شاهکار شاهوار خویش، شاهنامه را با خرد حسن آغاز بخشید:

خرد رهنمای و خرد دلکُشای،

خرد دست گیرد به هر دو سرای.

پیام دیگر آدم‌الشّعرا دانستن قدر لحظه‌ها و شاد بودن و شاد زیستن است:

شاد زی با سیاه‌چشمان شاد،

که جهان نیست جز فسانه و باد.

ز آمده شادمانه باید بود،

وز گذشته نکرد باید یاد.

می‌توان گفت اساس و پایه اندیشه خیامی را سلطان شاعران بنا نهاد، که بعدها حکیم نیشابور و دیگر سخنوران زبده طبع فارسی آن را به کاخ بی‌گزند تبدل دادند.

رودکی در دستی قلم و در دست دیگر ساز دارد و کلام را با آهنگ و نوا پیوند و تلفیق داد. رودکی دست چیره‌ای بر موسیقی داشت و در اشعارش از سازهای موسیقی همچون نی، چنگ، بربط، رود، شاهرود، دف، دورویه، تبیر، تبیره و تبوراک یاد می‌کند و با انک خود موسیقی نواز بود، امّا جایگاه سخنور را برتر از هنرمند و نوازنده می‌داند:

اگرچه چنگ نوازان لطیفدست بوند،

فدای دست قلم باد دست چنگ نواز.

این ساز استاد را بعدها در دست مولانا می‌بینیم و مولانا – وارث برحقّ آدم‌الشّعرا، که پویاترین مثنوی پارسی، مثنوی معنوی شریف را با شکوه‌ نی آغاز نمود، انسان کامل را شبیه نی می‌داند. رودکی نوازنده ماهر بود و صدای فارم و خوش داشت، که تاریخ سرودن شعر معروف “بوی جوی مولیان آید همی‌”  را همگی می‌دانند، که نیاز به تشریح و توضیح ندارد و این شعر آنچنان شهرت یافت، که سنایی، مولانا، حافظ و چندین شاعر دیگر در استقبال از آن شعرها سرودند. مولانا گوید:

بوی باغ و گلستان آید همی‌،

بوی یار مهربان آید همی‌.

و حافظ با استقبال از این شعر معروف گفت:

خیز تا خاطر بد آن ترک سمرقندی زنیم،

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی‌.

باری، این شعر از معروف ترین اشعار ادبیات فارسی است، که در ردیف “بگشای لب که قند فراوانم آرزوست،

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست” ی مولانا و

“یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور” ی حافظ از مشهورترین اشعار ادبیات فارسی محسوب می‌شود. و اینجاست، که عنصری، آن ملک الشعرای دربار غزنویان بر لطافت و شهامت شعر رودکی غبطه می‌خورد:

غزل رودکی وار نیکو بود،

غزل های من رودکی وار نیست.

اینجا به مورد است به رودکی پژوهی و رودکی‌شناسان سرشناس نظر اجمالی داشته باشیم، که ذکر خیرشان در این محفل واجب است. جدا از انک در تذکره‌ و بیاض و جنگ ها ذکری از استاد شاعران آمده، ولی رودکی پژوهی در سال ۱۸۷۳ در اروپا توسط هرمان اته-خاورشناس دقیق‌نظر آلمانی آغاز گردید، که با تألیف و چاپ رساله “رودکی شاعر سامانیان”، که از ۲۴ مأخذ ۵۲ پاره ابیات شاعر را، که در مجموع ۲۳۸ بیت را تشکیل می‌داد، گرد آورد و به زبان آلمانی ترجمه نمود. ایتی اشعاری را از رودکی گرد آورده بود، که بیشتر روی مشاهده‌های شاعر و روعیت او از جهان پیرامونش تأکید داشت و هدفش این بود ثابت کند این شاعر نابینا نبود. هرچند پیرامون این موضوع دهها مقاله و رساله تألیف شده و می‌شود، ولی به پندار ما:

هر که کور است، رودکی کور است،

هر که بیناست، رودکی بیناست._dsc0018

 

در سالهای ۱۹۳۰-۳۴ استاد شادروان علاّمه سعید نفیسی با استناد از ۷۸ مأخذ کتاب ارزشمند “احوال و اشعار ابوعبدالله جعفر ابن محمّد رودکی سمرقندی”  را تألیف نمود، که در کتاب مذکور ۸۳۲ بیت گوینده بانام جای داده شدند. محقّق دقیق‌نظر بیش از ۲۵ سال به کاوش و پژوهش مشغول بود و این کتاب را تکمیل کرد و در سال ۱۹۶۱ با نام “محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی” منتشر نمود. استاد نفیسی در این کتاب با استناد از ۹۳ منبع و مأخذ ۱۰۴۸ بیت استاد شاعران را گرد آورد، که در علم رودکی پژوهی نظیر ندارد و هرچند قبل از این و پس از این نیز ده ها کتاب و رساله و مقاله راجع به صاحب قران شاعری با زبان های مختلف تهیه، تدوین و تألیف گردید، ولی بی‌محابا کتاب “محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی” کامل ترین و ارزشمندترین اثر در رودکی‌شناسی محسوب می‌گردد و هیچ پژوهش دیگر از لحاظ ارزش و محتوا به این کتاب برابری نمی‌کند و محال است کسی به تحقیق و تدقیق آثار استاد رودکی دست بزند و از این کتاب بهره‌ای نبرد. زحمات استاد را دولت ما، تاجیکستان قدردانی کرد و کتابخانه دانشگاه ملّی تاجیکستان را، که اینجانب افتخار فارغ‌التحصیلی آن را دارد، به نام سعید نفیسی نامگذاری نمود و بالاترین جایزه ادبی این کشور، “جایزه رودکی” را به ایشان اهدا نمود. روانش شاد باد استاد را. بعدها در سال ۱۹۶۸ پروفسور عبدالرحمان طاهرجانوف، خاورشناس معروف اهل روسیه کتاب “رودکی. روزگار و آثار”- را تألیف نمود، که کتاب مذکور توسط انتشارات دانشگاه لنین گراد به طبع رسید. اثر مذکور نیز در رودکی پژوهی از ارزش والایی برخوردار است و محقّق به نکاتی اشاره‌ نموده، که از نظر اکثر رودکی‌شناسان پنهان مانده‌اند و یا به هر دلیلی به آنها به طور عمیق پرداخته نشده است.

و بالاخره انک هیچ شاعر دیگری را در ادبیات فارسی، که بیش از ۲۰ هزار شاعر صاحب دیوان دارد، نمی‌توان یافت، که با این القاب و عناوین محترمانه همچون آدم‌الشّعرا، سلطان الشعرا، کاروانسالار شاعران، مقدّم شاعران، صاحب قران شاعری، استاد استادان، که در مجموع ۲۲ عنوان بوند، یاد شود و حق بر جانب بلعمی است، که گفته: رودکی را در عرب و عجم نظیر نیست.

و در پایان جا دارد از زحمات رادمرد نستوه جناب علی دهباشی، شخصیت فرامنطقه‌ای، که افتخار همه فارسی‌زبانان است و ما، فارسی گویان ورارود به ایشان و “بخارا”-ی  وزینش می‌نازیم، که گویی رودکی را امشب دوباره بر مسند بافرّ و شکوه آل سامان در بخارای شریف نشاند، تشکّر و سپاس نمایم، که بر بزرگان اجر می‌نهد و بی‌شک بزرگان را بزرگان زنده می‌دارند و از زبان گوینده زبده طبع منوچهری دامغانی این بیت را تقدیمشان نمایم:

جز این دعات نگویم، که رودکی گفته ست،

هزار سال بزی، صد هزار سال بزی.»

و آخرین سخنران شب رودکی خورشید احسان بود که به زادگاه رودکی پرداخت:

هر باد، که از سوی بخارا به من آید

با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید

بر هر زن و هر مرد، کجا بروزد آن باد

گویی: مگر آن باد همی از ختن آید

نی نی، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ

کان باد همی از بد معشوق من آید

هر شب نگرانم به یمن تا: تو برآیی

زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

کوشم که: بپوشم، صنما، نام تو از خلق

تا نام تو کم در دهن انجمن آید

با هر که سخن گویم، اگر خواهم وگر نی

اول سخنم نام تو اندر دهن آید

با عرض سلام و ادب و احترام به استادان و حاضرین ارجمند. راستی، برای من دانشجو سخن گفتن در حضور استادان بزرگ خیلی هم آسان نیست. بع هر صورت، از آقای دهباشی گرامی خیلی سپاسگذارم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا به عنوان یک نفر از سرزمین رودکی و به اصطلاح همشهری رودکی در مورد زادگاه استاد رودکی بگویم.

زادگاه رودکی

قبل از آن که بخواهیم در مورد زادگاه استاد رودکی روستای پنجرود و یا رودک و همچنین در مورد شهرستانی که این روستا در آن قرار دارد، یعنی پنجکنت بگوییم، باید بدانیم که چه طور شد که قبر استاد رودکی در پنجرود پنجکنت پیدا شد، با این حال که در اکثر سرچشمه ها و تذکره ها رودکی را “سمرقندی” گفته اند

بسیار عجیب است که مزار رودکی پدر شعر فارسی نیز چون فردوسی بزرگ قرن ها ناشناخته مانده بود و نخستین باردر قرن بیستم میلادی توسط استاد صدر الدین عینی- “سردفتر ادبیات معاصرتاجیک” و یا پدر شعر امروز تاجیکستان بر اساس نشانه های تذکره ها و داده های تاریخی مکتوب شناسایی شد.

در همه ی سرچشمه ها(آن چیزی که در ایران منابع و معاخذ گفته می شود ) ادبی و تاریخی کهن فارسی زادگاه رودکی را قریه ی بنج یا بنجرودک در نزدیکی شهرهای نخشب و سمرقند ذکر کرده اند و از جمله نخستین خبری که در نسخه خطی ضبط گردیده، همانا معلومات “کتاب الانساب” است، که به قلم تاج الاسلام ابو سعید عبد الکریم بن محمد بن منصور بن ابوبکر محمد تمیمی مروزی ثمعانی تعلق دارد. ثمعانی (۱۱۱۳-۱۱۶۶ میلادی,۵۰۶-۵۶۲ هجری قمری) در این اثر خود راجع به رودکی چنین می نویسد : “ار-رودکی به ضم را و سکون واو و فتح زال معجمه که از پی وی کاف آید، این نیسبه ای بود به رودک و آن ناحیه ای ست در سمرقند. و آن را ده ای به نام بنج باشد. و این ده قطب رودک بوده، به دوفرسخی سمرقند واقع است. و از مشهور ترین آن شهر شاعر فارسی گوی که دیوانش در بلاد عجم درگرد است. ابو عبد الله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبد الرحمان بن آدم رودکی شاعر سمرقندی بود. او شعر خوب و سخن متینی داشت. گویند او نخستین کسی است که به فارسی شعر نکو گفته باشد. ابوسعید ادریسی حافظ گوید: ابوعبدالله رودکی در شعر فارسی به زبان خود مقدم از شاعران دیگر هم مسلکان خویش بود. از اسماعیل بن محمد بن اسلام قاضی سمرقندی روایت کرده اند که ابوعبدالله بن ابو حمزه سمرقندی آورده است…: ابوالفضل بلعمی وزیر اسماعیل بن احمد فرمانروای خراسان گوید: رودکی را در عرب و عجم مانند نیست… و در رودک در سال ۳۲۹ وفات کرده است” سال ۳۲۹ هجری مساوی است به سال ۹۴۱ میلادی. ابن السیر (۵۵۵-۶۳۰ هجری، ۱۱۶۰-۱۲۳۳ میلادی)با کمی تفاوت گفتار ثمعانی را مختصر در کتاب خود “کتاب الباب فی تهذیب الانساب” نقل می کند.

خورشید احسان به زادگاه رودکی پرداخت

خورشید احسان به زادگاه رودکی پرداخت

همین طور استاد صدرالدین عینی پس از کند و کاو مفصل و مسافرت به روستاهای اطراف شهر های سمرقند گذارش به روستای پنجرود در ناحیه پنجکنت می افتد و درمی یابد بنجرودک معرب پنجرودک و یا پنجرود است، که مزار بزرگوار گمنامی را در خود دارد و مردم آن را گرامی می دارند. استاد عینی در سال ۱۹۳۹ میلادی با انتشار نتایج پژوهش های خود ادعا می کند که روستای زادگاه استاد رودکی را یافته است. در سال ۱۹۵۶ که جمهوری شوروی تاجیکستان تصمیم جشن گرفتن ۱۱۰۰ سالگی رودکی را گرفت،  مخایل گراسیم اف(زندگی بین سال های ۱۹۰۷-۱۹۷۰ میلادی) مردم شناس، باستان شناس و مجسمه ساز شهیر روس همراه گروه تحقیقاتی دانشمندان تاجیک و روس عازم پنجرود می شوند و گور مورد نظر استاد عینی را باز می کنند و با بررسی بازمانده های جسد مدفون تمام نشانه هایی را برای شناسایی پیکر رودکی مشخص کرده بودند، می یابند. بازمانده های جسد را به آزمایشگاه های مسکو بردند و به مدت دو سال آن را مطالعه کردند، تا به نتیجه ی تحقیقات اطمینان تمام و کامل حاصل کنند. روز ۱۶ اکتبر سال ۱۹۵۸ استخوان هارا بازپس به روستای پبجرود برگرداندند و در همان جا دوباره به خاک سپردند. همین طور مخایل گراسیم اف چهره ی استاد رودکی را در دو سال بازسازی کرد. آرامگاه رودکی هم در همان سال یعنی سال ۱۹۵۸ ساخته شد که بعدا دو دفعه ، در سال ۱۹۹۹ میلادی به خاطر تجلیل ۱۱۰۰ مین سالگرد تاسیس دولت سامانیان و در سال ۲۰۰۸ هم به خاطر ۱۱۵۰ سالگی استاد رودکی بازسازی و مرمت شد. که در بازسازی آخرین سهم هنرمندان نیشابوری برجسته است. مقبره استاد رودکی که در ۶۰ کیلومتری شرق شهر پنجکنت قرار دارد، از بنای هشت ضلعی خشتی با  حجره ی یک گنبده تشکیل شده است. درست، شبیه آرامگاه عطار نیشابوری.

حالا می خواهم در مورد شهر پنجکنت بگویم که روستای پنجرود در ۶۰ کیلومتری شرق این شهر قرار دارد. پنجکنت یا پنجکند یا پنجیکت که الان به تاثیر زبان و تلفظ روسی نام رسمی این شهر به شکل پنچکینت یا پنجکنت مرسوم است، شهری است در حدود استان سغد تاجیکستان و در قسمت غربی این کشور و همجوار با شهر سمرقند.البته به اندیشه اغلب دانشمندان تاجیک به این دلایل نام درست این شهر پنجیکت یا پنجکت است:

نخست  این که این نام از زبان سغدی می آید و در زبان سغدی پنجیکت بوده؛

دوم- در آثار جغرافیایی فارسی قرن های ۱۰-۱۱ میلادی مینجمله حدود العالم و زین الاخبار چنین آمده؛

سوم- مردم بیشتر روستاهای دره زرافشان با وجود نام رسمی آن گونه ی پنجیکت را به کار می برند؛

چهارم-بیشتر ادیبان زاده ی این شهر از جمله استاد لایق شیرعلی ، استاد صفر عبدالله، بهمنیار و دیگران همین گونه را استفاده کرده اند؛

پس نام درست این شهر پنجیکت است.

بنابر اطلاعاتی که از کاوشهای باستانشناسی به دست آمده است سرزمین پنجکت تاریخ بیش از ۶۰۰۰ ساله دارد و بیش از هر جایی در این مکان تاثیر و تاثر فرهنگ و هنر ایرانی را شاهد هستیم.

پنجکت یکی از مهمترین مراکز باستانی آسیای مرکزی است که از نفوذ هنر ایرانی حکایت می کند .این شهر باستانی که اکنون از مراکز طراز اول مطالعات باستان شناسی و هنری آسیای مرکزی به  شمار می رود . در ۵۶ کیلومتری شرق سمرقند واقع شده است ودر زمان ساسانیان مرکز مهم بازرگانی و مرکز سرزمین سغدیان به شمار می رفت و در قرون پنجم تا هشتم میلادی این شهر از رونق فراوانی برخوردار بود . نقاشی های دیوار قصر پنجکت که به صورتی کاملا سالم به دست آمده از عالی ترین آثار باستانی است که از دوران باستان باقیمانده است . یکی از نقاشی ها که در تالار چهل ویکم قرار دارد ، تجسم کامل هفت خان رستم است که چند قرن بعد از آن شرح مبسوط آن را در شاهنامه فردوسی می توان دید b18.

 

این شهر عظیم در شاهراه جاده ابریشم واقع است. در مسیر تاریخ حوادث روزگار، تاخت و تازهای اجنبیان، بردها و باخت هایی در دفاع از مرزهای خویش، تشکل ملت و تحکیم دولتداری تاجیکان را پشت سر گذاشته است. این شهر عرصه مردانگی و نبردهای دلاورانه سپیتمان،  دیوشتیچ یا دیواشتیچ و مقنع و میدان دفاع ایشان از خلق و مرز کهن بنیاد اجدادی از دشمنان غاصب بوده است. اینجا زادگاه سلطان شاعران جهان، نابغه بی نظیر نظم، استاد ابوعبدالله رودکی است که شعر پارسی را به کمال شیوایی و شهامت رسانده است.

پنجکت در سده‌های یکم و دوم هجری از نواحی مستقل سغد بود. زمانی اعراب  شهر پنجکنت را فتح کردند و گویا در همین دوره، شهر گرفتار آتش‌سوزی شد و از میان رفت، اما در سال‌های ۱۲۰-۱۲۳هجری قمری بازسازی آن آغاز شد و به انجام رسید.

بنای شهر جدید پنجکت در سده‌های نهم هجری آغاز شد. این شهر درصده های نهم تا سیزدهم هجری پس از شهرهای سمرقند و بخارا بزرگرین شهر فرارود بود.

پنجیکت در میان سال‌های ۱۹۱۸-۱۹۲۴ جزو جمهوری خودمختار ترکستان و از آن پس بخشی از تاجیکستان بوده است. پنجکنت باستانی در زمان اتحادیه شوروی سابق بسیار رشد کرد اما رواج منظم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن در سال های استقلال دولتی جمهوری تاجیکستان بوده است.

الکساندر بلنیتسکی در کتاب «هنر تاریخی پنجکنت» به بررسی زیبایی‌شناختی آثار هنری به‌دست آمده از شهر تاریخی پنجکنت در تاجیکستان پرداخته و در تحلیل نقاشی‌های آن از منابعی چون شاهنامه فردوسی سود می‌جوید. بر اساس تحلیل‌های بلنیتسکی یکی از تصاویر موجود در این نقاشی‌ها، رستم پهلوان اساطیری ایرانی است و در واقع این تصویر کهن‌ترین تصویر یافت شده از رستم است.

جالب است که یکی از نکات مهم در این نقاشی‌ها حضور زنان در بیشتر صحنه‌‌های بزم و رزم است. در یک صحنه زن جوانی در نبرد تن به تن دیده می‌شود که به تنهایی با مردی می‌جنگد و در صحنه‌ای دیگر زنی با شمشیر آخته تصویر شده است. بلنیتسکی  نقش زنان در این صحنه‌ها را با نقش گردآفرید در شاهنامه سنجیده است. همچنین او بر اساس شواهد و قراین و البته اشراف کاملی که به این نقاشی‌ها و متن شاهنامه دارد، یکی از تصویرها را به رستم نسبت می‌دهد و در واقع کهن‌ترین نقش رستم این پهلوان اساطیری ایرانی در آثار به‌دست آمده از شهر پنجکنت مشاهده می‌شود.

همان طور که پیش از این گفته شد شهر پنجکنت از تمدن غنی تاریخی و فرهنگی برخوردار است. دیار آدم الشعراء ابوعبدالله رودکی در دوران نو شاعران و نویسندگانی نامور و توانا نظیر لایق شیرعلی، استاد صفر عبدالله فیض الله انصاری، عبید رجب، جمعه آدینه، مستان شیرعلی، اورون کوهزاد، ساربان، کمال نصرالله، بهمنیار، بابا نصرالدین اف، عبدالرافع رفیع، مهرالنسا و دانشمندانی نظیر اعلاخان افصح زاد، شراف الدین رستم اف، ادهم بابایف، عبدالرحمان حسین اف، عبدالحق فیضی یف، مجسمه ساز معروف عمرالدین امیناف و بسیاری از فضلا ، علما و هنرمندان برجسته را به کمال رسانده است.

از جمله مراکز دیدنی و تاریخی پنجکنت، مقبره کهن رودکی و محمد بشار، کوه های فان و عرچه میدان، چهلمحراب، آسیا، جنگل لیلی و مجنون؛ دریاچه های کول کلان و هفت کول، قله های بلند و سر سفید چم ترغه  و گردنه ی شیر را می توان نام برد.

امروزه پنجکنت ، شهری آباد و زیبا است و باری از ارزش های کهن فرهنگ و ادب فارسی را بر شانه دارد و به آن می بالد.

خیلی ممنونم. امیدوارم که روزی بشود که ما میزبان همه شما در تاجیکستان و در زادگاه رودکی باشیم و این فاصله ها کمتر بشوند و مردمان ایرانی تبار این سو و آن سوی آمو بیشتر به دیدار همدگر برسند ، زیرا استاد رودکی فرموده :

هیچ شادی نیست اندر این جهان

برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر

از فراق دوستان پرهنر

از دیگر بخش‎های شب رودکی پخش فیلمی از اجرای موسیقی قطعه «بوی جوی مولیان آید همی» توسط داود پژمان، هنرمند افغانستانی، بود و نیز قسمت کوتاهی از فیلمی پخش شد که در تاجیکستان درباره زندگی رودکی ساخته شده بود و برپایی نمایشگاهی از کتاب‎هایی که درباره رودکی نوشته شده و نیز دیوان‎ رودکی، در چاپ‎های مختلف، از دیگر بخش‎های جانبی «شب رودکی» بودb14

  • عکس ها از : متین خاکپور b5

[۱]. در این باره بنگرید به همین مجموعۀ تاریخ و ادبیات ایران، کتاب محمد بن زکریای رازی.

[۲]. آنچه ابن اثیر در ذیل حوادث سال ۳۲۳ق از خشم و خروش حنبلیان بغداد آورده نمونه­ای گویا از همان تعصب ویرانگری است که امروزیان از آن به بنیادگرایی (fundamentalism) یاد می­کنند: «در این سال کار حنبلیان بالا گرفت و شوکت آنها فزونی یافت، چنان که به خانۀ سرداران و سایر مردم هجوم می­بردند و اگر باده­ای می­یافتند آن را می­ریختند و اگر خواننده­ای می­دیدند او را می­زدند و سازش را می­شکستند. در کار خرید و فروش مداخله می­کردند و چون مردی را با زنان و کودکان می­دیدند از او می­پرسیدند که چه نسبتی با ایشان دارد. اگر پاسخ مناسب می­داد [رهایش می­کردند] وگرنه او را می­زدند و به نزد شحنه (پلیس) می­بردند و گواهی می­دادند که فسق و فجور کرده است. به این ترتیب، بغداد را به آشوب کشیدند» (ابن اثیر، ۱۹۶۵، ج ۸، ص ۳۰۷).

[۳]. اشارۀ ثعالبی به زندگی و مرگ ابوطیب مصعبی، که از شاعران چیره­دست در فارسی و عربی بوده بسیار کوتاه و مبهم است: «به بسیاری محاسن و فراوانی مناقب خود بر امیر نصر بن احمد چیره شد و برای او وزارت راند و به منادمت او اختصاص یافت تا این که گرفتار چشم زخم کمال شد و آفت وزارت او را دریافت و زمین از خون او رنگین گشت» (ثعالبی، ۱۴۲۰ق، ج ۴، ص ۹۰).

شب استاد محسن ابوالقاسمی ، به عنوان فردی عاشق ایران و زبان فارسی

شب استاد محسن ابوالقاسمی با حضور دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزار شد/ ترانه مسکوب

 

دویست و هفتاد و دومین شب مجله بخارا به نکوداشت دکتر محسن ابوالقاسمی اختصاص داشت که عصر روز چهارشنبه اول دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز جلسه ضمن عرض خیرمقدم از طرف بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، انتشارات طهوری و مجله بخارا گفت که این جلسه به پیشنهاد و همکاری دکتر مهدی علیایی مقدم انجام گرفت که همین جا باید از ایشان تشکر کنم.

سپس ادامه داد: «دکتر محسن ابوالقاسمی در دهه هشتم زندگی خود هستند و خوشبختانه همچنان سرزنده و پویا هستند. همچنان می‌نویسند و تدریس می‌کنند. ایشان تحصیلات خود را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به اتمام رساندند. سپس در انگلستان  در محضر بزرگانی چون خانم پروفسور مری بویس به مطالعات خود ادامه دادند و با اخذ درجه M.A  به وطن بازگشتند و از سال ۱۳۴۴ در گروه زبان‌شناسی و زبانهای باستانی به تدریس پرداختند. بیش از بیست وپنج جلد از کتابهای استاد تا کنون منتشر شده است که از منابع درجه اول دانشجویان و استادان به شمار می‌رود.»

علی دهباشی از پویندگی و سرزندگی استاد محسن ابوالقاسمی سخن گفتعلی دهباشی از پویندگی و سرزندگی استاد محسن ابوالقاسمی سخن گفت

سپس علی دهباشی متن زندگی‌نامه خودنوشت استاد را قرائت کرد:

«این جناب هشتاد سال پیش در ملایر به دنیا آمدم و در همانجا به مدرسه رفتم و تصدیق ۶ ابتدایی گرفتم و همراه خانواده به تهران‌ آمدم و در دبیرستان علامه درس خواندم تا پنجم متوسطه که دیپلم ناقص از آن دبیرستان گرفتم و دبیرستان دارالفنون ششم ادبی گرفتم و وارد دانشکده ادبیات شدم و در سال ۱۳۳۷ لیسانس ادبیات فارسی گرفتم و در سالهای ۱۳۳۷ ـ ۱۳۴۰ درسهای دوره دکتری را خواندم و در سال ۱۳۴۰ به لندن رفتم و در سال ۱۳۴۳ از آنجا درجه M. A. گرفتم و به ایران بازگشتم و برای گرفتن دکتری ثبت‌نام کردم در دانشگاه تهران. درجهM .A.  در زبانهای باستانی ایران گرفتم. در اینجا در سال ۱۳۴۴ در گروه تازه‌تأسیس زبان‌شناسی و زبانهای باستانی به تدریس پرداختم تا سال ۱۳۸۱ که بازنشسته شدم. در سال ۱۳۶۹ به استخدام نیمه‌وقت دانشگاه آزاد درآمدم که تاکنون ادامه دارد.

از آن آمدنی به ایران تاکنون کتابهای زیر را تألیف کرده‌ام:

۱ ـ زبان آسی

۲ ـ فعل آغازی

۳ ـ تحول معنی واژه در زبان فارسی

۴ ـ پنج گفتار در دستور تاریخی زبان فارسی

۵ ـ تاریخ زبان فارسی

۶ ـ تاریخ مختصر زبان فارسی

۷ ـ دستور تاریخی زبان فارسی

۸ ـ جشن‌نامه محمد پروین گنابادی با همکاری محمد روشن

۹ ـ ماده‌های فعل زبان فارسی دری

۱۰ ـ‌ ریشه‌شناسی (اتیمولوژی)

۱۱ ـ راهنمای زبانهای باستانی ایران (۲ جلد)

۱۲ ـ زبان فارسی و سرگذشت آن

۱۳ ـ‌ هذا ما یذکره المجوس فی مبدأ الخلق

۱۴ ‌ـ واژ‌گان فارسی دری

۱۵ ـ ‌فرهنگ تاریخی زبان فارسی، ج۱: آ ـ ب، با مشارکت دیگران

۱۶ ـ قاموس، ج ۱: آ ـ آپونیس با مشارکت دیگران

۱۷ ـ ‌شعر در ایران پیش از اسلام

۱۸ ـ یسن ۵۳

۱۹ ـ مانی به روایت ابن الندیم

۲۰ ـ دینها و کیشهای ایران پیش از اسلام به روایت ملل و نحل شهرستانی

۲۱ ـ زبان فارسی و سرگذشت آن با مقالات دیگر

در سال ۱۳۵۰ پژوهشکده فرهنگ ایران به ریاست دکتر خانلری تأسیس شد و تا ۱۳۵۸ من کارگردان آن بودم. در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۶۰ سرپرست پژوهشکده شدم که پژوهشکده و چند مؤسسه آموزش عالی در هم ادغام شدند و دانشگاه علامه طباطایی را تشکیل دادند.»

استاد محسن القاسمی و دکتر محمدرضا شفیعی کدکنیاستاد محسن القاسمی و دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

پس از آن دکتر ژاله آموزگار، به عنوان نخستین سخنران این نشست، از «بزرگداشت استادی فرزانه» یاد کرد:

«وقتی افق دیدم را به سالهای دور بازمی‌گردانم، میز بزرگ دفتر گروه زبانشناسی و زبانهای باستانی دانشگاه تهران را به خاطر می‌آورم. پیش از آنکه این دو گروه از هم جدا شوند چهره‌های بزرگانی را می‌بینم. دانشمند، باشخصیت، محکم، با یک دنیا انگیزه، عشق، امید و علاقه که من افتخار همکاریشان را داشتم و از آنها بسیار آموختم. محیط مطبوع کاری باعث می‌شد که هر روز با علاقه، پله‌های دانشکده را با شتاب بالا روم، به همکاران سلام بگویم و روزم را با آنها آغاز کنم.

از آنجمع بزرگ چند نفر مانده‌ایم؟

با حسرت غم گذشتگان و درگذشتگان را می‌خوریم و متأسفیم که مصاحبتشان را از دست داده‌ایم. پس چه بهتر که حال را دریابیم و بر پرده حسرتمان گلهای شادی بیاویزیم و خوشحال باشیم که از آن جمع هنوز بزرگانی را داریم که بزرگ بداریم.

گروه فرهنگ و زبانهای باستانی دانشگاه تهران که محل خدمت من و دکتر ابوالقاسمی بود در کارنامه خود اوراق زرینی دارد و مادر همه گروههای بعدی این رشته به شمار می‌آید. من به عنوان یکی از اعضاء فعال این گروه، می‌توانم سرم را بالا بگیرم و با افتخار به این نکته اشاره کنم که تک‌تک دانشمندان و پژوهشگران ارزنده‌ای که اکنون در زمینه زبانها و فرهنگ کهن ایران صاحب‌نظرند و در دانشگاه‌ها و پژوهشکده‌ها در مقام‌های بالای علمی به خدمات آموزشی و پژوهشی می‌پردازند همگی گام نخستین را در این راه سخت ولی دلنشین در گروه ما برداشته‌اند و از کلاسهای دکتر ابوالقاسمی بهره برده‌اند.

من امروز خوشحالم و این افتخار را دارم که برای دومین بار درباره‌ یکی از ارزنده‌ترین و دانشمندترین عضو آن سخن بگویم. همکاری که آشنایی و همکاری من با ایشان بزودی نیم قرن می‌شود که از بنیاد فرهنگ ایران آغاز شده است، در پژوهشکده آن بنیاد ادامه یافته است و در دانشگاه تهران سالهای متمادی را در برمی‌گیرد و سرانجام چند سالی است که در دانشگاه آزاد در خدمتشان هستم. پس این صلاحیت را در خود می‌بینم به بخشی از زوایای علمی و شغلی ایشان اشاره کنم.

در جلسه‌ای که در حدود ده سال پیش (اسفند ۱۳۸۴) به اهتمام اعضاء شورای گسترش زبان فارسی در شهر کتاب برگزار شد من به تحلیل دو ترجمه ایشان از عربی: مانی به روایت ابن ندیم و دین‌ها و کیش‌های ایرانی در دوران باستان به روایت شهرستانی پرداختم و با تحلیل و ذکر محتویات آن‌ها، به معرفی‌شان پرداختم. اما در این جلسه می‌خواهم سه بعد شخصیتی دکتر ابوالقاسمی را آن‌چنان که من دریافته‌ام با شما درمیان بگذارم:

دکتر ابوالقاسمی به عنوان معلم

دکتر ابوالقاسمی به عنوان یک دانشمند و پژوهشگر

دکتر ابوالقاسمی به عنوان فردی عاشق ایران و زبان فارسی»

 از «بزرگداشت استادی فرزانه» یاد کرد

دکتر ژاله آموزگار از «بزرگداشت استادی فرزانه» یاد کرد.

دکتر آموزگار درباره بُعد معلمی استاد ابوالقاسمی چنین گفت:

«در بُعد نخست،‌ ما دکتر ابوالقاسمی را با بیش از چهل سال و نزدیک نیم قرن با تدریس مداوم می‌شناسیم که از مدیریت پژوشکده بنیاد فرهنگ و تدریس در آنجا آغاز می‌گردد. پس از آن، او سالها به تدریس در گروه فرهنگ و زبان‌های باستانی دانشگاه تهران پرداخت و با گروه ادبیات فارسی نیز غالباً همکاری داشت. او ضمن تدریس سالها نیز مدیریت گروه فرهنگ و زبانهای باستانی را به عهده گرفت و پس از بازنشستگی به خدمات آموزشی خود در دانشگاه آزاد ادامه داد.

او در تمام این مدت بسیار مسئولانه و گاهی عجولانه به کارهای دانشجویان پرداخته است و غالب مواقع بیش از خود دانشجویان حواسش به واحدهای انتخابی ایشان بوده است و نگران پایان‌نامه‌هایشان. این مسئولانه عمل کردن گاهی در دانشجویان رغبتی هم ایجاد می‌کرد که رفته‌رفته کمتر شده است و دانشجو کم‌کم پی برده است که این سختگیری‌های استاد از راه دلسوزی است. سخنرانان جوان بعدی احتمالاً خاطراتی را از این مقوله تعریف خواهند کرد.»

درباره بُعد دوم استاد ابوالقاسمی، دکتر آموزگار چنین ادامه داد:

«اما بُعد دوم، دکتر ابوالقاسمی به عنوان یک محقق و یک دانشمند. او وقتی به عنوان دانشجوی رتبه اول دانشکده ادبیات دانشگاه تهران از بورس تحصیلی استفاده کرد و عازم انگلیس شد پشتوانه‌ای از اطلاعات عمیق زبان و ادبیات کهن فارسی با خود به همراه داشت. کسانی که زمینه‌های پیشین اطلاعات ادبی را که در اینجا کسب کرده بودند با درسهای تخصصی دانشگاه‌های خارج از کشور آمیخته‌اند دانشجویان موفق‌تری ‌بودند و دکتر ابوالقاسمی یکی از آنها بود. بورسهای تحصیلی که به نسل ما دادند هیچ حرام نشد. همه رفتیم، خوب درس خواندیم، زبان یاد گرفتیم و همگی برگشتیم و با صمیمیت به خدمات آموزشی و پژوهشی خود پرداختیم. کارنامه ‌درخشان و ارزنده علمی دکتر ابوالقاسمی شاهد این مدعاست: تاریخ مختصر زبان فارسی، دستور تاریخی زبان فارسی، دستور تاریخی مختصر زبان فارسی، راهنمای زبانهای باستانی ایران جلد یک و دو، تاریخ زبان فارسی، شعر در ایران پیش از اسلام، فعلهای فارسی دری، واژگان زبان فارسی دری، ریشه‌شناسی، تحول واژه در فارسی دری، ‌و زبان آسی که رساله دکترای ایشان بود. کتاب پنج گفتار و زبان فارسی و سرگذشت آن که مجموعه ‌مقالات است، کتاب مانی به روایت ابن ندیم و کیش‌ها و دین‌های ایرانی به روایت شهرستانی که ترجمه‌هایی از زبان عربی هستند.

دکتر ابوالقاسمی در نگارش کتابهایش شیوه خاص خود را دارد. هرچه را درباره ‌مطلب موردنظر می‌داند می‌نویسد و دانشجو را قدم به قدم جلو می‌برد.

آگاهی عمیق او از ادبیات کهن و کلاسیک و تسلط به زبانهای عربی، انگلیسی و دیگر زبانهای خارجی از او یک دانشمند واقعی ساخته است، به این خصوصیت باید حافظه بسیار تیز و درخشان او را نیز اضافه کنیم که در بسیاری موارد با یادآوری مسائل و حوادث گذشته خود به صورت تاریخی شفاهی درمی‌آید.»

و بُعد سوم را خانم دکتر ژاله آموزگار چنین مورد توجه قرار داد:

اما بعد سوم دکتر ابوالقاسمی که شاید خیلی‌ها با آن آشنا نیستند و این برداشت شخصی من از هم‌نشینی‌های سالیان دراز با ایشان است، علاقه به زبان فارسی و گسترش آن و عشق به ایران و تمامیت ارضی آن است. او تظاهری به این مواضع خود نمی‌کند ولی کمترین نشانه‌ای را که نشان از صدمه به زبان فارسی و منافع ایران داشته باشد برنمی‌تابد و شدیداً آشفته می‌شود. من بارها شاهد چنین احساساتی در ایشان بودم.

از آنجا که نسل ما بخصوص حساسیت بیشتری به حفظ وجب وجب خاک ایران‌زمین، ‌زبان فارسی و تمامیت ارضی ایران دارد، این بعد شخصیتی دکتر ابوالقاسمی برای من احترام‌برانگیزتر است. امیدوارم عمرشان با سلامتی و عزت دراز باد.»

دومین سخنران این نکوداشت دکتر محمدتقی راشد محصل بود که آشنایی خود را با استاد محور سخنرانی قرار داد:

«آشنایی من به عنوان یکی از نخستین شاگردان استاد دکتر ابوالقاسمی که تا به امروز پیوسته از راهنمایی‎ها و هدایت‎های مشتاقانه ایشان برخوردار بوده است به پنجاه سال پیش یعنی مهر ماه ۱۳۴۶ می‎رسد. استادی جدی، دیرآشنا، صریح و صمیمی که از مردم برآمده با همگان به تواضع و فروتنی زیسته به مال و قدرت بی‎اعتنا بوده معلمی را برگزیده و امروز هم شاگردان او که در طول سال‎های تحصیل از خوان دانشش بهره گرفته‎اند، بهترین یاران و دوستان اویند. اگرچه سال‎های عمر و تلاش او در کسوت یک استاد که از درس و تحقیق و مشاغل اجرایی مربوط به آموزش نیز روی گردان نیست، توان روزهای جوانی را از او گرفته است اما روح بلند او همچنان به او نیرو می‎بخشد. برجسته‎ترین ویژگی استاد سوای دانش گسترده در زبان‎های ایران باستان، فارسی کهن، زبان‎های عربی، فرانسوی و انگلیسی و آلمانی و حتی روسی حافظۀ قوی و منظم اوست که مثال زدنی است. هنوز علاقۀ نخستین خدمت را دارد. هر یک از شاگردان خود را به صفتی یا رفتاری و کلامی خاص می‎شناسد، و هنوزز روزهای آغازین آشنایی خود را با شاگردان خود فراموش نکرده است و از حال و کار هر یک نیز به خوبی باخبر است و با آنان به طرق مختلف در ارتباط است.

دکتر محمدتقی راشد محصل از آشنایی خود با استاد ابوالقاسمی سخن گفت

دکتر محمدتقی راشد محصل از آشنایی خود با استاد ابوالقاسمی سخن گفت

ایشان در طول تدریس در مقاطع عالی دانشگاهی گرچه رسماً استاد فرهنگ و زبان‎های باستانی دانشگاه تهران بوده است در همۀ دانشگاه‎های مستقر در تهران تدریس کرده و سوای تدریس به کارهای پژوهشی و مدیریت‎های آموزشی نیز اشتغال داشته است گرچه دانشگاه زودتر از آنچه باید و بسیار غافلگیرانه و بی‎خبر ایشان را بازنشسته کرده است و بی‎تردید با این رفتار نه تنها استادی نکته‎دان را رنجانیده که دانشگاه را نیز از وجود دانشی مردی پرکار و آگاه محروم کرده است. دکتر ابوالقاسمی در دانشگاه تهران گرچه از استادان نسل دوم گروه زبان‎های باستانی به شمار می‎آید اما در برخی از دروس از جمله زبان اوستایی پایه‎گذار آموزش جدید این زبان است و نخستین بار شاگردان خود را با پژوهش‎های جدید و استادان صاحب نام اوستاشناس آشنا کرد. با دانشجویان همراهی کرد، دست آنان را گرفت و با خود به مرزهای ناشناختۀ علمی برد. در سال‎های ۴۵ تا ۵۰ که دو گرایش زبان‎شناسی همگانی و زبان‎های باستانی با یکدیگر ادغام نشده بود، غالب درس‎های مربوط به زبان‎های باستانی بوسیله دکتر ابوالقاسمی تدریس می‎شد. شخصاً درس‎های فرهنگ ایران باستان، کتیبه‎های پارتی و پهلوی، دستور تاریخی زبان فارسی، فارسی میانۀ ترکانی و همۀ واحدهای اوستایی در دوره کارشناسی ارشد و دکتری را با ایشان گذرانده‎ و وظیفه‎شناسی، شایستگی علمی، جدیّت و علاقه‎مندی ایشان به کار تدریس را شاهد بوده‎ است.نه تنها استادی علاقه‎مند به تدریس است که از آن لذت هم می‎برد. به سبب همین لذت است که پس از ۶۰ سال کار تدریس اشتغال به آن را در صدر کارهای آموزشی خویش قرار داده است.»

سپس دکتر راشد محصل به تألیفات و پژوهش‎های استاد ابوالقاسمی توجه نشان داد:

«آثار پژوهشی دکتر ابوالقاسمی در نوع خود برای آموزش از ارزشمندترین کارهای علمی است. ایشان در طول سال‎های متمادی تدریس، گره‎های کار را به خوبی شناخته و بهترین شیوه را برای بیان مشکلات برگزیده است. در نهایتِ ایجاز به توضیح مسائل علمی می‎پردازد و سخن او مصداقِ روشن خیرالکلام است. نثر او روان، بی‎ابهام و ساده است و برای عموم زبان‎آموزان دریافت آن بی‎اشکال. کتاب‎های آموزشی ایشان با توانایی دانشجویان همسو است و گاه به دو صورت مختصر و مفصل تهیه شده است و این نشان از توجه ایشان به توانایی علمی دانشجویان دارد. دستور تاریخی زبان فارسی، تاریخ زبان فارسی، راهنمای زبان‎های ایران باستان در ۲ جلد، دستور مختصر تاریخی که همه به وسیله سازمان مطالعه کتب درسی (سمت) به دفعات چاپ شده است از این دسته است.آثار دیگر ایشان نیز اگرچه مستقیماً درسی نیست اما در ارتباط با مطالب درسی است. از آن جمله است شعر در ایران باستان که می‎توان گفت تنها کتابی است که شعر را در زبان‎های دوره باستان و میانه با شواهد کافی برسی کرده است. کتاب‎های دیگری از نوع ریشه‎شناسی، سرگذشت زبان فارسی، ریشه فعل‎های فارسی، کیش‎ها و دین‎های ایرانی، مانی به روایت ابن ندیم و مجموعه مقالات، همه در جهت نیاز جامعه علمی و برای photo_2016-12-22_13-12-01ای عموم فارسی‎ قابل استفاده است.photo_2016-12-22_13-12-01اphoto_2016-12-22_13-11-56

دکتر ابوالقاسمی علاوه بر تصنیف‎ها و تألیفات فردی که در زمینه تخصصی دارد، سال‎ها سرپرستی بخش لغت بنیاد فرهنگ ایران را به عهده داشتند و آنچه در این سازمان فراهم آمده است، گرچه کامل به چاپ نرسیده است، اما انتشار یک جلد فرهنگ تاریخی زبان فارسی نشان لزوم توجه به این نوع فرهنگ‎ها را به خوبی آشکار ساخت. ادامه کار این فرهنگ هم اکنون چند سال است که در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در جریان است. علاوه بر این دکتر ابوالقاسمی با چند تن از شاگردان پیشین خود در سال‎های پایانی دهه‎ی پنجاه و آغازین دهه‎ی شصت انتشار لغت‎نامه‎ای با عنوان «قاموس» را آغاز کرد که اگر ادامه می‎یافت، می‎توانست مجموعه‏ای سودمند باشد. با آغاز فعالیت دانشگاه‎ها و اشتغال دکتر و همکاران ایشان متأسفانه این فرهنگ پی گرفته نشد.»

دکتر راشد محصل در ادامه سخنان خود به وجه دیگری از استاد خود اشاره کرد:

«جنبۀ دیگر فعالیت‎های دکتر ابوالقاسمی در کارهای اداری و اجرایی بخش‎های آموزش دانشگاه‎ها است که در این زمینه نیز منشأ خدمات ارزشمندی بوده است. ایشان قائم مقام روانشاد استاد خانلری در پژوهشکده فرهنگ ایران بوده‎اند که نخستین سازمان آموزشی در مقاطع تحصیلات تکمیلی(کارشناسی ارشد و دکتری) در ایران بوده و در رشته فرهنگ و زبان‎های باستانی و ادبیات فارسی دانشجو می‎پذیرفته است. دکتر ابوالقاسمی با نظارت و دقت کامل امور این پژوهشکده را از آغاز تا لحظه ادغام در دانشگاه علامه طباطبایی پی گرفت. استادان بسیار خوبی را تربیت کرد. فعالیت‎های آموزشی تک تک دانشجویان را زیر نظر داشت و از اقدام‎های بسیار سودمندی که نشان از قدرت پیش‎بینی او و شناخت نیازهای علمی کشور داشت، این که هر سال شماری از دانش‎آموختگان دورۀ کارشی ارشد رشته فرهنگ و زبان‎های باستانی را برای تکمیل آگاهی‎های مربوط به زبان‎های کهن به اروپا فرستاد و بورسیه‎ای با مبلغ کافی برای زندگی دانشجویی ماهیانۀ آنان تعیین کرد. اینان گرچه به ایران بازنگشتند اما همه آنان از نظر علمی شایستگی لازم را کسب کردند و به دریافت درجه علمی دکتری توفیق یافتند. دکتر ابوالقاسمی تنها به این اقدام قناعت نکرد بلکه از برخی از استادان صاحب نام از جمله پروفسور ماتسوخ سامی‎شناس و پروفسور هومباخ اوستاشناس نیز دعوت کرد که هر یک از آن‎ها یک نیم سال تحصیلی را به تهران آمدند و برای دانشجویان درس‎های تخصصی را تدریس کردند. این هر دو اقدام از کارهایی است که اگر ادامه می‎یافت به جهات مختلف سود داشت. استادان داخلی پژوهشکده فرهنگ ایران نیز از میان برجسته‎ترین استادن ایرانی انتخاب می‎شدند. به مسافرت‎های علمی دانشجویان و بازدید از آثار باستانی نیز توجه داشت و به همت ایشان دانشجویان پژوهشکده توفیق یافتند که سنگ نبشته داریوش در بیستون را از نزدیک بر فراز داربستی که در روبروی آن تعبیه شده بود مشاهده کنند و عکس‎هایی از آن بگیرند. اقدام بزرگ دیگر دکتر تهیه برنامه آموزشی دوره‎های کارشناسی ارشد و دکتری رشته فرهنگ و زبان‎های باستانی است که از نزدیک با ایشان در این کار افتخار همکاری داشته و مشاهده کرده است که با چه تلاشی لزوم ادامه کار این رشته و برنامه‎ریزی درست آن را برای اعضای ستاد انقلاب فرهنگی که برخی از آن‎ها منکر اهمیت و یا مخالف بازگشایی مجدد آن بودند جلب و کسب کرده است.

نمایی از شب دکتر محسن ابوالقاسمی نمایی از شب دکتر محسن ابوالقاسمی

ریاست گروه فرهنگ و زبان‎های باستانی دانشگاه تهران سال‎ها با ایشان بوده و تأسیس دوره‎های تکمیلی این رشته در دانشکده آزاد واحد علوم و تحقیقات و ریاست گروه آن نیز با ایشان بوده و هست.استاد خستگی را نمی‎شناسد و از کار تدریس و فعالیت‎های آموزشی روی گردان نیست. رفتار ایشان با دانشجویان و همکاران عضو هیأت علمی بسیار رسمی و جدی است.»

و دکتر محصل در پایان سخنانش به خلق و خوی استاد پرداخت:

«با همه این نیکی‎ها استاد ما زودخشم است اما به همان زودی که برافروخته می‎شود آتش درونی ایشان فرو می‎کاهد و با رفتاری مهرآمیز دل طرف را به دست می‎آورد. با دانشجویان جدی است. آن گونه که دانشجو نمی‎تواند بازتاب استاد را در سخنان خویش پیش‎بینی کند و از این روست که دانشجویان غالباً مایلند خواسته خود را به واسطۀ دیگران از ایشان درخواست کنند. با همه این اوصاف یاران و همکاران و دانشجویان بر قهر و لطفش به جد عاشقند و تندرستی و دوم عمرش را از خداوند خواستار. ایدون باد، ایدونتر باد.»

دکتر تقی پورنامداریان سخنران سوم این نکوداشت بود که سخنان خود را با نخستین تصویر استاد در ذهن خویش آغاز کرد:

«نخستین تصویر استاد در ذهن من به سال ۱۳۵۱ برمی‌گردد. به دنبال دیدن آگهی کوچکی در روزنامه از طرف بنیاد فرهنگ ایران برای پذیرش دانشجو، دوره کارشناسی ارشد ادبیات، در امتحان شرکت کردم و وارد پژوهشکده فرهنگ ایران شدم که ساختمانی بود محقر با چند اتاق و زیر زمین.

در زیرزمین ساختمان دکتر ابوالقاسمی بر مبل فرسوده‌ای نشسته بود و میزی دراز و خانگی در برابرش بود. روی میز فنجانی چای بود و مشتی کاغذ و کتاب پراکنده. لای دو انگشت استاد سیگاری بی‌فیلتر بود، احتمالاً همای بیضی که تا نیمه سوخته بود و خاکسترش نزدیک ریختن بود، منظره‌ای که در آن روزگار استاد را بیشتر در آن حال و هیأت می‌دیدی! گوشه و کنار زیرزمین انباشته از کتاب‌هایی بود که لابد قرار بود در قفسه‌هایی که می‌آورند چیده شود و زیرزمین کتابخانه شود.

دانشجویانی که استاد را می‌شناختند پچ پچ می‌کردند: آقای دکتر ابوالقاسمی است! رییس پژوهشکده! هر چه دقت می‌کردی چیزی از ملزومات ریاست، مثل سر و وضعی مرتب، میز و صندلی و دم و دستگاهی در خور، با این رییسی که در زیرزمین نیمه ‌تاریک با سیگار در میان کتاب‌ها نشسته بود، نبود.

دکتر تقی پورنامداریان از نخستین تصویر استاد در ذهن خویش سخن گفت

دکتر تقی پورنامداریان از نخستین تصویر استاد در ذهن خویش سخن گفت

پژوهشکده هنوز شکل درست و حسابی به خود نگرفته بود. آقای دکتر خانلری، رییس بنیاد فرهنگ ایران، پژوهشکده را تأسیس کرده بود تا در آنجا پژوهشگر تربیت کند، کاری که به نظر می‌رسید از دانشگاه تهران برنیامده بود.

ما دانشجویان کم کم بیشتر با آقای دکتر ابوالقاسمی و شخصیت ایشان آشنا می‌شدیم. نسبت به سر و وضع ظاهرش سخت بی‌اعتنا بود. رفتارش با دانشجویان خیلی ساده و صمیمانه و در عین حال غیرقابل پیش‌بینی بود. رفتارش مثل لباسش یک‌دست نبود. هیچوقت یادم نمی‌آید که کت و شلوار تازه و یک‌دست پوشیده باشد. بعدها یکی دو بار هم او را با کراوات دیدم اما گویی کراوات را به قصد بردن آبروی کراوات زده بود. آهسته و با قاطعیت حرف می‌زد و با دانشجویان به سرعت ایاق می‌شد. وقتی از خاطرات و اتفاقات گذشته حرف می‌زد، خودش زودتر و بیشتر از همه می‌خندید. حافظه‌اش همه چیز را با دقت ضبط کرده بود. تاریخ مجسم شفاهی بود. درباره هر چیزی چنان قطعی و دقیق اظهار نظر می‌کرد که تردیدی نسبت به صحت آن باقی نمی‌ماند. غم و شادیش بی‌اختیار بر چهره‌اش نمودار می‌شد. با آنکه با دانشجویان چون رفیقی صمیمی می‌نمود، اما همه از او به نوعی واهمه داشتند تا آنجا که اگر تقاضایی داشتند مطرح کردن آن را برای استاد، به یکدیگر حواله می‌کردند.»

دکتر پورنامداریان نیز به سهم خود از خلق و خوی استاد و نشست و برخاستش با دانشجویان سخن گفت:

«خشم و خنده‌اش را غالباً مهار نمی‌کرد. هر دو در حضور و بروز آزاد بودند. به ندرت پیش می‌آمد که زمان و مکان و موقعیت، مانع ظهور احساسات عریان و خود مختار او گردد. اگر مجبور می‌شد خویشتنداری کند چنان کلافه می‌شد که تاب تحمل از دست می‌داد و جلسه را ترک می‌کرد.

کمتر کسی از دانشجویان در پژوهشکده جرأت می‌کرد از کلاس درس غیبت کند، یا تأخیر حضور داشته باشد، یا در خواندن درس کوتاهی کند. آن‌ها که آمده بودند مدرکی بگیرند به زودی دریافتند که گذارشان به بد جایی افتاده است. بودند کسانی که چهار بار از درسی رد می‌شدند تا بالاخره قبول شوند. تأخیر و اتلاف وقت در کار استادها هم نبود. مشهور بود که بعضی استادها از سر پله، قبل از آن که به کلاس برسند، تدریس را شروع می‌کردند. اگر دانشجویی غیبت می‌کرد یا تأخیر، سعی می‌کرد با او رو‌به‌رو نشود. چون می‌دانست بهانه‌هایش نظر استاد ابوالقاسمی را عوض نمی‌کند. با تمام رفتار خودمانی و صمیمانه‌ای که با دانشجویان داشت، دانشجویان همیشه میان او و خود، فاصله‌ای پرنشدنی می‌دیدند. خیلی بیشتر طول کشید تا دانشجویان با میزان فضل و دانش استاد آشنا شوند. او خود اصلاً اهل نمایش نبود. همه فکر می‌کردند او فقط زبان‎های باستانی را می‌داند که دانشجویان بدون استثنا به این فضلش معترف بودند. اما به تدریج همه فهمیدیم که او در زبان‌شناسی، تاریخ و بخصوص ادبیات از دانشجویان ادبیات بر ادبیات بیشتر اشراف دارد. زبان انگلیسی و روسی و عربی را می‌دانست. کمتر سؤالی بود که جواب ندهد. کم کم طوری شد که دانشجویان ادبیات حتی جرأت نمی‌کردند از او سؤال کنند ـ می‌ترسیدند سؤالشان پرت و سخیف از کار در آید و شرمنده شوند. گمان کنم همین میزان از فضل و دانش بود که دانشجویان را علی‌رغم نزدیکی به استاد وامی‌داشت تا همواره با نوعی واهمه، فاصله  میان خود و او را رعایت کنند. »

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کنار دکتر ژاله آموزگار و استاد محسن ابوالقاسمی

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کنار دکتر ژاله آموزگار و استاد محسن ابوالقاسمی

سپس دکتر پورنامداریان یکی از خاطرات خود را با استاد ابوالقاسمی نقل کرد:

«یک بار کتاب البیان و التبیین جاحظ را می‌خواستم، در کتابخانه نبود. با سهل‌انگاری به استاد گفتم: کتاب البیانو تبیینجاحظ را می‌خواستم، نیست. گفت: اولاً، در عربی «و» را «او» نمی‌خوانند؛ اسم کتاب البیان و التبیین است. ثانیاً، در کتابخانه بنیاد هست، برو بگیر!

غرق شرمندگی شدم چون از رفتارش با خود دریافته بودم که به گوشش رسانده‌اند که شاگرد درس‌خوانی هستم. شیوه برخوردش با شاگردهای درس‌خوان فرق می‌کرد، یک جوری که می‌شد حس کرد، هر چند به ظاهر چیزی پیدا نبود. نسبت به درس و تدریس دانشجویان و استادان حساس بود. گویی دست خودش نبود که خویشتنداری کند و عکس‌العمل نشان ندهد. اگر بو می‌برد یا از حرف‌ها و رفتار دانشجویان می‌فهمید که استادی در کلاس وقت تلف می‌کند و چنان که شاید و باید درس را جدی نمی‌گیرد، دیری نمی‌گذشت که دیگری به جای او می‌آمد.

مستبدی بسیار نرم‌خو و نرم‌خویی بسیار مستبد بود. به قانون و مقررات تا آن‌جا عمل می‌کرد که فایده داشته باشد و دست‌و‌پا‌گیر نباشد. در صورت لزوم باکی نداشت که فوق‌لیسانسی را سر کلاس فوق‌لیسانس‌ها و حتی دکترها بفرستد و یا تصمیم‌هایی بگیرد و عمل کند که با مقررات حسابداری و اداری جور در نمی‌آمد.»

دکتر پورنامداریان در ادامه سخنانش به تشخیص درست استاد از دانشجویان و همکارانش اشاره کرد:

«تجربه تدریس در مقام یک استاد فاضل و محبوب تشخیص درست او را تضمین می‌کرد. وقتی درس‌هایم تمام شد، اما موضوع رساله‌ام را انتخاب نکرده بودم، گفت: برو دوره دکتری دانشگاه تهران شرکت کن! در آن موقع پژوهشکده هنوز دوره دکتری نداشت. می‌ترسیدم بروم شرکت کنم و رد شوم و هم آبروی خودم و هم آبروی پژوهشکده را ببرم و بهانه آوردم که: اگر اجازه بدهید رساله‌ام را بنویسم و بعد شرکت کنم، چون بعد ممکن است وقت نشود و ایراد بگیرند. بیشتر منظورم این بود که وقتی پیدا کنم و خودم را آماده کنم. فهمید بهانه‌ام چیست. گفت: عیب ندارد. برو شرکت کن، بعد می‌نویسی.

تا همان اندازه هم که خواسته بودم بهانه بیاورم زیاد بود. شرکت کردم، الحمدالله قبول شدم، آن هم با نمره خیلی خوب. استاد رفته بود آلمان. من داشتم با شتاب رساله می‌نوشتم اما تا شروع کلاس‌ها معلوم نبود تمام شود. اواخر تابستان و تعطیلی بود. سر ظهر در خانه مشغول ناهار خوردن بودم که صدای زنگ در بلند شد. آمدم پایین. در را باز کردم. سپهری، مستخدم پژوهشکده بود. سپهری که متوجه قیافه متعجب من شده بود، گفت: دکتر گفته شما را ببرم پژوهشکده. گفتم: مگر از آلمان برگشته؟ گفت: بعله، الان در پژوهشکده است. گفتم: خب، برو. یکی دو ساعت دیگر خودم می‌آیم. گفت: دکتر گفته با موتور شما را ببرم. عادتش را که می‌دانی! رفتم بالا لباس پوشیدم و آمدم پایین. سپهری سوار شد. گفت: بپر پشت موتور، پریدم. وقتی رسیدم دیدم استاد سر جای همیشگی‌اش نشسته. سلام کردم. در ضمن راه فکر می‌کردم فهمیده قبول شده‌ام. منتظر کلماتی تشویق‌آمیز بودم. با چهره و کلماتی بی‌تفاوت گفت: بگو درس‌هایت را بگذارند صبح، بعد از ظهرها بیا!»

دکتر محسن ابوالقاسمی

دکتر محسن ابوالقاسمی

ادامه سخنان دکتر پورنامداریان به دیگر خصائل استاد ابوالقاسمی اختصاص یافت:

«استاد ابوالقاسمی به شدت از نمایش و خودنمایی بیزار بود. با همه فضلی که داشت و دارد به کتاب نوشتن چندان علاقه‌ای نداشت. آثار او که نوشتنش با نوعی خواهش و تحمیل همراه بوده است اگرچه از عمق دانش و تخصص او حکایت دارد، نسبت به میزان فضل و دانش او نمونه‌ای اندک از بسیار است. گویی که تألیف و تصنیف هم برای او نمایش بود که از آن پرهیز می‌کرد.

فکر نمی‌کنم او تا به حال نزد کسی درددل کرده باشد و از شادی و غم‌هایش سخن گفته باشد. هر چه بود در چهره‌اش پیدا می‌شد. آزاده‌ای بود که به جای سلوک با عقل منفعت‌اندیش، به اقتضای عواطفش زندگی می‌کرد. لطف و قهرش در حرکات و سکناتش و در حرف‌هایش با صمیمیت تمام و بدون پرده‌پوشی و تظاهر، حال روحی‌اش را افشا می‌کرد. فقط در جمع دانشجویان بود که تعریف‌هایش گل می‌کرد و با صدای بلند می‌خندید. این روزها از بخت بد و گرفتاری‌های روزگار کمتر می‌بینمش، اما گاه‌گاهی که در پژوهشکده یا جای دیگر فرصت دیدار دست می‌دهد، می‌بینم به همان نام و نشان است که بود. این روزها با تمام بی‌توجهی به نظرم کمی بیشتر به سر و وضع خود توجه دارد. همین قدر هم شک ندارم که تحمیل زن و فرزند است. در آن سال‌ها که در پژوهشکده فرهنگ ایران بخشی زیاد از روز را با ایشان در زیرزمین کتابخانه بودم، هیچ وقت یادم نمی‌آید کت و شلوار یک‌دست یا اطوکشیده پوشیده باشد. بعدها که به سفارش ایشان و توسط دکتر خانلری از آموزش و پرورش به فرهنگستان ادب و هنر منتقل، و مأمور کار در بنیاد فرهنگ ایران شدم به استاد بیشتر نزدیک شدم. استاد در بنیاد فرهنگ ایران با پنج شش نفر در کار نوشتن فرهنگ تاریخی بودند، از جمله دکتر جویا، استاد رضوی، استاد محمد روشن، استاد محق و دکتر امیری.

من و چهار پنج نفر دیگر از دانشجویان روی فیش‌ها کار می‌کردیم. استاد حلال تمام مشکلات بود. معمولا صبح زود می‌آمد. صبحانه را غالبا در بنیاد می‌خورد. عباس، مستخدم بنیاد، یک روز سیرابی، یک روز کله‌پاچه و یک روز املت می‌آورد. استاد به سلیقه عباس صبحانه می‌خورد. یادم می‌آید در آن زمان که ما به بنیاد می‌رفتیم برای کارآموزی، استاد مفصل‌های دستش درد می‌کرد. از دایره‌المعارف پزشکی، دارویی به نام کولشیسین برای دردش پیدا کرده بود، و از کتاب‌های الابنیه و هدایه المتعلمین، سورنجان را. آن روزها هنوز به جایی نرسیده بود که ناز طبیبان را تحمل کند. بعد از مدتی فهمید که کولشیسین همان سورنجان است. ظهرها، بعد از این عارضه دیگر به چلوکبابی نمی‌رفتیم. پروتیین حیوانی برای دست استاد خوب نبود. به دکانی کاه‌گلی و محقر که مرکب از دو دایره مطبق بود می‌رفتیم. کارگرهای ساختمان هم برای خوردن دیزی آن‌جا می‌آمدند. در طبقه گرد پایین دیزی‌ها را بار می‌گذاشتند و در طبقه گرد بالا مشتری‌ها روی گلیم و حصیری دیزی صرف می‌کردند. طبقه پایین را پلکانی آهنی و تقریباً عمودی به طبقه بالا مربوط می‌کرد. برآمدن از این پله‌ها از طبقه پایین به بالا خیلی آسان نبود، به بندبازی شبیه بود. استاد از جلو می‌رفت و بقیه هم به دنبال ایشان. کسی ما را مجبور نکرده بود برای خوردن دیزی که نخود و لوبیایش پروتیین گیاهی داشت و برای نقرس مفید بود چنان بندبازی دشواری را تجربه کنیم، اما همه فکر می‌کردیم باید استاد را همراهی کنیم.

دکتر مهدی علیایی مقدم

دکتر مهدی علیایی مقدم

استاد چندان پروای شأن و مقام را نداشت و هیچ آداب و ترتیبی را رعایت نمی‌کرد. تابستان وقتی هوای بنیاد گرم می‌شد گاهی از عباس قیچی می‌خواست. عباس که هر چه استاد می‌خواست از زیر سنگ هم شده پیدا می‌کرد و می‌آورد، قیچی می‌آورد. استاد با قیچی آستین پیراهنش را تا نزدیک بازو می‌برید و پیرهن آستین ‌بلندش را آستین‌کوتاه می‌کرد. معمولا کج و معوج از آب در می‌آمد. اما بالاخره آستین‌ کوتاه، آستین‌ کوتاه بود.

حقیر اگرچه پیراهن آستین ‌کوتاه درست کردن و در کلبه‌ای از آن دست آبگوشت خوردن را خیلی از استاد یاد نگرفتم، اما از فضل و دانش استاد بسیار آموختم. ایشان، با جای دادن بنده در کتابخانه فرصت مغتنمی برایم پیش آوردند که بدون آن هرگز پیش نمی‌آمد. گاهی هم که عملی منافی با اقتضای اخلاق غالب عصر از بنده سر می‌زند، بی‌ارتباط با اخلاق و رفتار عجیب این مرد بسیاردان آزاده یکسره تهی از ریا و تظاهر نیست.

از صمیم قلب، عمر دراز و توأم با سلامت و راحت از خداوند برای او آرزو می‌کنم تا باز شاگردان بسیاری خوشه‌چین خرمن علم و دانش ایشان باشند و از او دقت و تأمل و آزادگی بیاموزند.»

سپس نوبت به دکتر احمدرضا قائم مقامی رسید تا «مختصری در فضایل استاد دکتر محسن ابوالقاسمی» سخن بگوید:

«در این شانزده سالی که شاگردی استاد را کرده‎ام و از مصاحبتش برخوردار بوده‎ام، در ارادت ورزیدن به او کوشیده‎ام بر دیگران سبقت جویم. دلیلم در ارادت به او از یک جهت خصال نیک او بوده است. او را از همان دیدار اول مردی یافتم صمیمی، یکدل، یکرنگ، در دل مهربان، اگرچه در ظاهر تندخو. اتفاقات بعدی معلوم کرد که تلقی من درست بوده است. مرد از سالها باز همین گونه بوده است و این خصال در جبلت او استوار شده است. بعدها بیشتر متوجه شدم که ظاهر و باطن او یکی است و یکرنگ و یکرو و خالص است. متوجه شدم که از روی و ریا گریزان است و توجه چندانی هم به رد و قبول دیگران ندارد. او را تا حدی ملامتی یافتم. حتی گمان می‎بردم که امثال حمدون قصار و ابوحفص حداد هم که منادیان ملامتیه در خراسان بوده‎اند لابد از بعضی جهات شبیه همین دکتر ابوالقاسمی بوده اند.

در رفتار او استغنایی می‎دیدم نسبت به بسیاری امور و بسیاری کسان. مصاحبتش با دانشمندانی چون مینوی و خانلری و درس آموختن از استادانی چون فروزانفر و همایی و بر عهده گرفتن بعضی مناصب مهم علمی در همان سنین جوانی گویا چشم و دل او را در این سنین میانسالی و کهنسالی به کلی سیر کرده است یا آنکه هم از آغاز چشم و دل سیر بوده است. باری، گاهی اگر از او تعریفی می شد، زیاد شوقی نشان نمی داد و بدگویی دیگران را هم ظاهرا به هیچ می‎گرفت. گویا در خود برتریی می دید نسبت به اقرانش که باعث قسمی از این استغنا می‎شد. در واقع هم هوش سرشار و استعداد بسیار و حافظه نیرومندش او را از اقرانش ممتاز کرده است. این همه معلومات و محفوظات که در تاریخ و ادبیات و دستور و زبانشناسی تاریخی اندوخته به مدد همین حافظه کم نظیر به دست آمده و آن قوه استدلال و تیزبینی و نکته سنجی که دارد از قبل همان هوش سرشار دست داده است. با این حساب شاید بی‎جهت نباشد که در بسیاری موارد به دیگران از بالا نگاه کند. این از بالا نگاه کردن او البته به معنای تحقیر دیگران نیست. او همیشه مشوق شاگردانش بوده است و حتی به واسطه بلندنظری که در اوست شاگردان متوسط‎الحال را هم شاگردان خوب به حساب آورده است.از بالا نگاه کردن او مثل پدری است که به فرزندانش ریاست معنوی دارد و بالطبع نه در او حسدی است نه کوته بینی و خرده بینی.

دکتر احمدرضا قائم مقامیدکتر احمدرضا قائم مقامی از فضائل استاد ابوالقاسمی سخن گفت

این پدر معنوی این ریاست معنوی خود را یک روز و دو روز نیست که به دست آورده. سالهاست، بیش از نیم قرن، که کارش معلمی است و قدیم ترین شاگردانش بعضی اکنون سالهاست که در گوشه ای خفته اند و معروفترین ایشان اکنون سالهاست که خود استادان بنام شده اند. آنچه در معلمی او ظاهرا بیشتر اهمیت دارد این است که شیوه تدریس در بعضی دروس را به کلی عوض کرده است. آنچه قبل از او مثلا در درس اوستا رایج بوده نسبت چندانی با فیلولوژی، که در حکم جان و روان رشته زبانهای باستانی ایران است، نداشته است. اوست که به شهادت شاگردان و آثارش اوستا را در ایران موضوع فیلولوژی کرده است و در کنار همکارانش همین تحول را در درسهای فارسی میانه و مانند آن هم موجب شده است. در واقع ناموس علم این است که شاگردان بر میراث استادان خود چیزی بیفزایند. این معنا در کار معلمی هم صادق است و ابوالقاسمی در این کار توفیق بسیار یافته است. شیوه تدریس بعضی از این درسها قبل از او و بعد از او به کلی با هم فرق داشته است. اگرچه ظاهراً به نوشتن علاقه چندانی نداشته، کتابها و اندک مقالاتی تألیف کرده که یار و ابزار او و شاگردانش برای جلو بردن این علم جدید زبانشناسی تاریخی در ایران بوده است. کافی است به آثار او نگاهی اجمالی انداخته شود و با آنچه قبل از او به زبان فارسی در این موضوعات نوشته شده مقایسه شود. آیا قبل از او چیزی شبیه به اینها به زبان فارسی نوشته شده است؟ آیا میان این آثار و آثار مرد بزرگی مثل ابراهیم یورداود نسبتی هست؟ ابتکار در سراسر بعضی آثار او، مثل تاریخ زبان فارسی و مخصوصا دستور تاریخی زبان فارسی هویداست. درست است که غربیان و روسها آثار مفید بسیاری در این موضوعات نوشته بوده اند، ولی خواندن و فهمیدن و حلاجی آنها و افزودن چیزهای بسیاری از خود به آنها و بوشانیدن جامه ای نو در آنها کار او بوده است. اول چیزی که در بعضی از این آثار به چشم خواننده می آید شیوه نویسنده  است در تنظیم و تبویب و تدوین مطالب و قوت تألیفی است که از خود بروز داده است. طوری همه مطالب به یک رشته کشیده شده‎اند که خواننده اگر دنبال این رشته را بگیرد، به راحتی متوجه نظمی می‎شود که نویسنده شاید به زحمت به آن همه مطالب پراکنده و متنوع داده است، و فهم آن مطالب هم برای او آسانتر می شود. اما این نظم ظاهر قضیه است. باطن آن این است که خواندن این همه مطالب فنی به زبانهای غیر فارسی کار آسانی نیست یا بر هر کسی آسان نیست. در واقع تبحر در همین دستور زبان فارسی هم نیازمند سالها مطالعه و تحقیق است. کار وقتی دشوارتر می‎شود که کسی بخواهد در دستور زبان فارسی میانه و فارسی باستان و اوستایی و مانند آن هم تبحری بیابد و آن گاه  نسبت میان اینها را هم در سیری تاریخی مشخص کند. بنده کمتر کسی را می‎شناسد که مثلاً کتاب دستور تاریخی زبان فارسی را بخواند  و همه مطالب آن را دریابد. رجوع به بعضی منابع نویسنده آن هم ابدا آسان نیست و گاهی خواندن ده صفحه از بعضی آثار محققانی مانند امیل بنونیست و کارل هوفمان نیازمند آماده کردن بعضی مقدمات و مبادی است که خود با سالها مطالعه و ممارست به دست می‎آید. اگر کسی دستش در کار باشد و به آموختن سطحی بعضی از این مطالب اکتفا نکرده  باشد، متوجه خواهد شد که  این سخن بنده مبالغه نیست و هم متوجه خواهد شد که جز قوه ابتکار، قوه اجتهاد استاد هم در این مسایل تا چه اندازه بوده است.img_7173

 

اما این چند کتاب و مقاله نماینده علم و فضل مردی گریزان از نوشتن و مشتاق آموختن نیست. ابوالقاسمی متعلق به نسلی است که آموختن را مهمتر از جلوه‎فروشی و نوشته‎سازی می‎دانسته. سالها اندوخته و اندکی از آن اندوخته خود را در کتابهایش گذاشته، نه از برای فروختن. آنها را سرمایه کار معلمی خود کرده است. با این همه معلومات که او داشته و با آن قوه استدلال و تیزهوشی که در او بوده، اگر می‎خواست، امروز آثار بسیار و متعدد از او در دست بود. ولی او خود را وقف معلمی کرده و به نظر بعضی مدعیان خود را در معلمی حرام کرده است. اما برای مردی ملامتی چون او شاید مطلوبتر همین بوده که به قول این مدعیان در این معلمی حرام شود.»

در پایان شبنم لاجوردی قطعه شعری را که برای استاد سروده بود خواند.

شبنم لاجوردیشبنم لاجوردی

دست آخر نوبت به استاد محسن ابوالقاسمی رسید که وی فقط با تواضع تمام از برگزارکنندگان نشست، سخنرانان و حاضران در این نکوداشت سپاسگزاری کرد.و دکتر محمدافشین وفایی آخرین کتابهای منتشر شده توسط بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار را به استاد هدیه کرد.

دکتر محمد افشین وفایی

دکتر محمد افشین وفایی

  • عکس ها از : ژاله ستار و مریم اسلوبی

شب سعید حمیدیان .از پژوهشگران سرشناس و سختکوش، و استادان کم نظیر زبان و ادبیات فارسی،سی سال پهلوانانی مثل مرحوم فروزانفر و خانلری بر سر اینکه حافظ : حافظ مرید جام می است ای صبا برو / وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

شب سعید حمیدیان برگزار شد/ پریسا احدیان

 

عصر سه شنبه، بیست و سوم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتاد و یکمین شب مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و کانون زبان فارسی به شب «سعید حمیدیان» اختصاص یافت.

در این شب استادان: دکتر نصرالله پورجوادی، استاد بهاءالدین خرمشاهی، دکتر اصغر دادبه، استاد کامران فانی، دکتر محمد امیر جلالی، دکتر سعید حمیدیان و علی دهباشی در حضور اساتید: دکتر داریوش شایگان، استاد مصطفی ملکیان، دکتر مهدخت معین، دکتر حسین پاینده، ماندانا صدیق بهزادی، حسن انوشه و اساتید و دانشجویان دانشگاه های تهران و علامه طباطبایی و سردبیران نشریات و … به سخنرانی پرداختند. این برنامه با همکاری رادیو اینترنتی رویداد فرهنگی هم زمان با برگزاری این نشست، پخش شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در جلسه بخش هایی از زندگینامه و فعالیت های دکتر حمیدیان را قرائت کرد:

“دکتر سعید حمیدیان (متولد ۱۳۲۴ تهران) از پژوهشگران سرشناس و سختکوش، و استادان کم نظیر زبان و ادبیات فارسی در زمان ماست. وی در عرصه های مختلفی از ادبیات ایران و جهان دارای پژوهش ها و تألیفاتی چشمگیر است. آخرین اثر وی، شرح شوق، برندۀ جایزۀ کتاب سال جمهوری اسلامی  ایران (۱۳۹۳) است که جامع ترین و رَوِشمندترین شرحی است که تاکنون بر اشعار حافظ شیرازی نوشته شده است؛ اثری که قریب سی سال از عمر خود را بر سر پژوهش، نگارش  و آماده سازی آن صرف کرده، و بهاءالدین خرمشاهی آن را «شرح کبیر حافظ» خوانده است. آثار حمیدیان حوزه های گسترده ای را از ترجمه و ویرایش گرفته، تا تألیف و تصحیح و لغت-پژوهی دربر می گیرد.

علی دهباشی بخش هایی از زندگینامه و فعالیت های دکتر حمیدیان را بازگفت

علی دهباشی بخش هایی از زندگینامه و فعالیت های دکتر حمیدیان را بازگفت

سردبیر مجلۀ بخارا، در ادامۀ سخنانش به معرفی برخی از تألیفات میهمان این شب بخارا پرداخت و گفت:

“تالیفات و ویراسته های وی خاصه در ادب کلاسیک فارسی از منابع دست اول تحقیق و پژوهش بوده است. از آثار وی می توان به این نمونه ها اشاره کرد: ۱-ترجمه ها: ترجمۀ خطابۀ پوشکین (داستایفسکی) (به همراه کامران فانی)، دنیای قشنگ نو (آلدوس هاکسلی)، اصول نقد ادبی (ریچاردز)، ایوانف (چخوف)، سه خواهر (چخوف) (به همراه کامران فانی)،  لنتس/ ویتسک (بوخنر) (به همراه کامران فانی)، تاریخ (گوردون چایلد)، آدمهای ماشینی (کارل چاپک) (به همراه کامران فانی)، ۲- ویرایش ها: ویرایش شاهنامۀ چاپ مسکو، ویرایش خمسۀ نظامی، ویرایش مثنوی مولانا، ۳- تألیقات: درآمدی بر هنر و اندیشۀ فردوسی، آرمانشهر زیبایی (دربارۀ نظامی)، سعدی در غزل، شرح شوق (شرح اشعار حافظ)، داستان دگردیسی (دربارۀ نیما) ۴- تصحیحات: دیوان امیرشاهی سبزواری- فرهنگ جعفری (محمدمقیم تویسرکانی)

سعید حمیدیان به گواهی دانشجویانش یکی از موفق ترین استادان  در امر آموزش، و ازنظر دقت علمی و وسعت دایرۀ معلومات، و نیزآزادی اندیشه و شیوۀ تدریس و انتقال مطالب نو، همیشه زبانزد بوده است. حمیدیان از سال ۱۳۷۳ تا سال ۱۳۷۵در دانشگاه کراکوف کشور لهستان به تدریس مشغول بود. وی مدتی را در دانشگاه جندی شاپور وقت (شهید چمران کنونی) و پس از آن در دانشگاه علامه طباطبایی به تدریس زبان و ادبیات فارسی پرداخت و در همین دانشگاه نیز بازنشسته شد.”

سپس برگ هایی از آلبوم خاطرات دکتر حمیدیان از کودکی تا سخنرانی های فرهنگی و ادبی ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

در ادامه، نخستین سخنران این شب دکتر نصرالله پورجوادی از خاطرات دوران خدمت سربازی خود با دوستان قدیمی: کامران فانی، بهاءالدین خرمشاهی، سعید حمیدیان و اصغر دادبه در سال ۱۳۴۸ یاد کرد و بیان داشت:

“پادگان عجیبی بود. چند سالی بود که سرباز نگرفته بودند و ما همگی از رشته های الهیات و ادبیات فارسی گرد هم جمع شده و در یک گروه همه با هم بودیم. اولین بار من صدای دکتر حمیدیان را هنگامی شنیدم که داشت با شخصی دربارۀ ادبیات فارسی و شاعری سخن می گفت. تحت تأثیر سخنانشان قرار گرفتم و به نظرم آمد که ایشان یکی از محققان خوب ادبیات فارسی است. در آن زمان به تازگی به ایران آمده بودم و اشخاص را نمی شناختم. دوستی ای میان ما شکل گرفت و گاهی یکدیگر را می دیدیم. در دوران انقلاب رابطه امان نزدیکتر شد و بعدها در دوران جنگ ایشان ناچار به ترک اهواز شدند و به تهران آمدند. از او خواهش کردیم که مسئولیت گروه ادبیات فارسی را به عهده بگیرد و خوشبختانه پذیرفت. برای اولین بار پس از انقلاب که از نظر فرهنگی ما در یک بیابان برهوت فرهنگی به سر می بردیم ، به فکر برگزاری کنفرانسی با موضوع زبان و ادبیات فارسی افتادیم. در دورانی که فرهنگستان تعطیل شده بود  و مجلاتی در این زمینه وجود نداشت و اکثر کتب منتشر شده، در بخش سیاسی بودند. کسی توجهی به مسائل ادبی و زبان فارسی نداشت. با همکاری ایشان این کنفرانس ادبی شکل گرفت و می توانم بگویم در آن زمان اولین کنفرانسی بود که دربارۀ زبان فارسی در محل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در کشور برگزار شد. به همت آقای دکتر حمیدیان بود که مجموعه مقالات این برنامه هم چاپ شد. همه از برگزاری این کنفرانس شگفت زده شده بودند. این کار ادامه پیدا کرد و بعدها در مرکز نشر دانشگاهی مجله و مجلاتی منتشر گشت که مسئولیت کارهای بخش ادبیات فارسی به عهدۀ آقای دکتر حمیدیان بود. بعدها در دهۀ هفتاد برای تدریس به خارج از کشور رفتند. به گمانم مهمترین کارهایی که در زمینۀ زبان و ادبیات فارسی انجام داده اند شاید بتوان گفت از دهۀ هفتاد به بعد بوده است. تا حدودی در جریان برخی از آن ها بوده ام. بخصوص در مورد چاپ اثر اخیر با عنوان «شرح شوق» که می توان گفت اثر ماندگار و اصلی ایشان است.”

دکتر نصرالله پورجوادی از خاطرات دوران خدمت سربازی جکایت کرد

دکتر نصرالله پورجوادی از خاطرات دوران خدمت سربازی جکایت کرد

وی در ادامه به کتاب شرح شوق، تألیف دکتر حمیدیان اشاره و بیان داشت:

“به نظر من این کتاب به حدی کار مهمی است که وقتی از آقای دکتر حمیدیان صحبت می شود نمی توان از این اثر یاد نکرد.  بعد از انقلاب حرکت خاصی درباره حافظ و تحقیق در مورد این شاعر آغاز گشت. گرچه ما بخشی از این تحقیقات را در مرکز نشر دانشگاهی آغاز کردیم و نشر دانش مجله ای بود که در دهۀ ۶۰ و ۷۰ بسیاری از مقالات ادبی در آن منتشر می شد. حافظ یکی از مهم ترین شاعرانی بود که در این بخش مورد توجه قرار گرفت که بعدها این مقالات هر یک به طور مستقل هم چاپ شد. به گمانم حقش هم همین است. اهمیت حافظ و شناخت آن به حدی است که نباید آن را کنار گذاشت. یکی از ویژگی های اثر مذکور آقای دکتر حمیدیان این است که تقریبا تمام تحقیقاتی که در مورد حافظ در این سال ها انجام گرفته است را جمع آوری کرده و بدان اشاره داشته اند و توضیح کاملی در مورد تمام غزل ها دارند.  تحقیقات گذشته بیشتر در جهات مقایسه و تفسیر اشعار بر اساس آیات قرآنی و معانی لغت و مفهوم و آرایه های ادبی  بوده است، در حالیکه ادبیات، وسعت معنایی بیشتری دارد و اما آقای حمیدیان بحث ها را چه از لحاظ تاریخی بلکه در بخش علم روز از جمله روانشناسی نیز دنبال می کنند. چرا که حافظ به یکباره پدید نیامده و هر یک از مضامینی که او به کار برده است، سابقه ای طولانی در تاریخ دارد که چگونه این ها شکل گرفته و تاریخ شکل گیری مفاهیم چه بوده است. این کاری است که ایشان در این کتاب انجام داده و مضامین و ایده ها را گرفته و سعی داشته است تا تاریخ این ایده ها را بیان دارد.  ایشان اصرار بر این دارند که غزل یک واحد است و ابیات با یکدیگر پیوستگی معنایی دارند و باید این پیوستگی را مد نظر قرار بدهیم. دیگران به این نکته توجه نداشته اند. شاید گاهی در کتابشان به ابیاتی بربخوریم که ارتباطش با ابیات قبل و بعد کاملا روشن نشده باشد اما کل اثر  در این نکته مورد توجه بوده است.”photo_2016-12-15_13-12-14

 

سپس دکتر پورجوادی با ذکر نمونه ای از این کتاب تصریح کرد:

“به عنوان نمونه یک بیت را از کتاب شرح شوق می خوانم:

«در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

توضیحی که ایشان دارند این است: من خموش و او در فغان، از سویی بیانگر ندایی است که از ژرفنای ضمیر و نهان وجود آدمی بدون ارادۀ او برمی خیزد و از سوی دیگر از آنجا که نفی فعل از خود می کند یا به قول متصوفه فنای فعل و فنای افعالی است. همچنان که مولانا می گوید:

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی/  زاری از ما نه تو زاری می‌کنی

جنید بغدادی در پاسخ به اینکه عارف کیست می گوید:”آن که در اندرون تو سخن گوید و تو خموشی.”

مولانا در شعر فارسی بیش از هر کسی از این مضمون بهره گرفته و آن را به شکل های مختلف بازگو کرده است و می گوید که وجود یار در درون وجود او پنهان است:

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم / ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

نیز می گوید کسی که از درون جان او تلقین به شعر می کند:

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی / گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

این بیت هم از عمان سامانی شاعر عصر قاجار ظاهرا اقتباس از حافظ است:

کیست این پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همی گوید سخن؟

کامران فانی، نصرالله پورجوادی و سعید حمیدیان

کامران فانی، نصرالله پورجوادی و سعید حمیدیان

از آنجا که بیت حافظ گاهی در کتب روانشناسی به عنوان سر لوحه ای به ویژه برای مبحث ضمیر ناخود آگاه قرار می گیرد، یادآور می شود که زمینۀ این بیت و همانندی های آن بی پیوند با مبحث مذکور نیست اما حقیقت آن است که علمای ما در چهارچوب علم النفس سنتی خود، درکی مبهم از وجود چیزی در لایه های پنهان ضمیر انسان داشته اند و هرگز نباید استشهادی که به کلام خواجه البته به دلیل بیان بیش از اندازه دل انگیز او می شود، نشانی این همانی آن با بحث علمی و کاملا تجربی زیگموند فروید در  ارتباط با ضمیر ناخود آگاه انگاشت.»

این بحثی است که ایشان مطرح کرده است و به نظرم نمونۀ خوبی است و بعد می پردازند به بیت بعدی که دربارۀ موسیقی و سماع است که مبحث مهمی در حافظ می باشد و به ارتباط میان ابیات تأکید دارند. تنها شاید باید گفت که کاش ایشان به ارتباط این بیت با بیت بعدی که فوق العاده مهم است نیز اشاره ای می داشتند:

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب / بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

و در واقع نشان می دهد که حافظ اشاره به مجلس سماع دارد و این تنها حالتی است که انسان ظاهر خود را کنترل می کند و با وجود غوغای درونی آرام می نشیند.

در خاتمه تنها می توانم بگویم که این کتاب نمونۀ بسیار خوبی برای تحقیق در مورد حافظ است. کسی که قصد تحقیق دربارۀ ابیات شاعر را دارد، نمی تواند شرح شوق را نبیند و مطالعه نکند.”

دومین سخنران این شب، استاد بهاء الدین خرمشاهی، ضمن تشکر از زحمات علی دهباشی  مجلۀ بخارا را یک نشریۀ ملی دانست و از سردبیرش به عنوان یکی از بزرگترین فرهنگسازان قرن یاد کرد. وی در وصف و نقد کتاب شرح شوق آن را شرح کبیر حافظ خواند و نکاتی را بیان کرد و اشعار طنزی در وصف دوست دیرین خود خواند و چنین گفت:

“اگر بخواهم دربارۀ شرح شوق که کتاب سال هم شده است، سخن بگویم شرحِ شوق مرا نیز خواهید دید!  ما ۵۲  سال است که با هم دوست هستیم. در سال ۵۳، پدر نازنین دکتر حمیدیان، من و فانی را دعوت کردند که نزد سعید برویم و با هم درباره کنکور صحبت کنیم و گفتند که نگران نباشید و به کتاب هم نگاه نکنید تا نگرانی کنکور از دلتان بیرون برود. آن شب نشستیم و سخن گفتیم و خوش گذراندیم. هر چه فکر می کنم این دوستی ما به حدی طولانی و پر بار بوده است که پیش از آن را به یاد نمی آورم. آثار ایشان، با همۀ عشقی که به تألیف داشتند، زیاد است. با یکدیگر طنز و شوخی هم داشتیم. وقتی ایشان در نقد حافظنامه یادداشت هایی برای من نوشتند، یک مثنوی برای ایشان گفتم که ابیاتی از آن را می خوانم:

گفتی ای حق ولی به شیرینی / ثانی ات نیست در خطا بینی

سخن از سخت و عهد سست بود / هر چه دیدی غلط، درست بود

بعد از چاپ شرح شوق از حجم آن حیران شدم. خب نقدی هم داشتم. البته این تفسیر نا به جا نیست و برش کوچکی در تاریخ اندیشه و فرهنگ و ادبیات را روشن می کند ولی جلد اول به جایی که سر فصل داشته باشد، بیتی از حافظ آمده است. به طوری که شخص نمی داند در این صفحه از چه بخشی از اشعار حافظ صحبت خواهد شد. به عنوان مثال بگویند: رندی و حافظ. من تنها این کمبود را می بینم.  البته من چاپ اول را دارم که حتی شماره جلد نداشت و برای یافتن شمارۀ آن باید کتاب را از کتابخانه بیرون می آوردی تا متوجه شوی که این جلد چندم است. البته انتشارات قطره جلدهایی را جدا کرد و جلد جدید گذاشت و این نهایت احساس مسئولیت یک انتشارات است. اما در کل باید گفت که اثری بسیار ارزشمند می باشد.

در پایان طنز دیگری برای ایشان می خوانم. وقتی شرح شوق را دیدم یک دوبیتی گفتم:

حمیدیان چو کلان شرح خویش را بنوشت / بگفت کمتر از اینی به ذوق ما نرسد

  هزار شرح به بازار شرق می آرند / یکی به موجزی شرح شوق ما نرسد

بهاءالدین خرمشاهی در ر وصف و نقد کتاب شرح شوق سخن گفت

بهاءالدین خرمشاهی در ر وصف و نقد کتاب شرح شوق سخن گفت

پس از سخنان استاد خرمشاهی، دکتر حمیدیان بیان نمود که در چاپ های جدید نکات مورد انتقاد ایشان تصحیح شده است.

در بخش دیگر، دکتر اصغر دادبه، با تحلیلی بر کتاب دکتر حمیدیان با تأکید بر لزوم جامعیت علوم در پژوهشگران ادبیات در شرح غزل های حافظ، گفت:

“مسأله ای از گذشته ها به عنوان مسألۀ جامعیت وجود داشت و سپس تخصص جای جامعیت را گرفت. هر کدام از این دو خصوصیات و آفاتی داشتند. بعدها گفتند که اگر ارسطو جامع بوده است فلسفه نشان از جامعیت ندارد بلکه او هم به علم و هم به فلسفه می پرداخته است. اما در روزگار بعد که شغل و تخصص پیش آمد و کارها پیشرفت کرد، یک آفت بزرگ دامن بشر را گرفت و آن این که هر کسی در حوزۀ خود، خویش را قطب دایرۀ امکان فرض کرد و گمان کرد که کل عالم در مشت اوست و آفت دیگر اینکه بسیاری چیزها پوشیده ماند. زمانی که شخص در حوزه ای تخصصی می یابد، فکر می کند همه کاره است و همه چیز را می داند و این خود بزرگترین آفت است. امروزه دوباره جهان رو به سوی جامعیت می رود و این خوشبختانه در فرهنگ ما شاید نزد نسل هایی به صورتی باقی مانده است و این میل به جامعیت در حوزۀ کار آقای حمیدیان وجود دارد.  معمولا ادیبان ما خیلی روی خوش به فلسفه نشان نمی دهند. دکتر حمیدیان با فلسفه بیگانه نیستند. زبان خارجی هم از این مقوله است و همگی از آن گریزانند ولی ایشان به این زبان هم مسلط بوده و از جوانی ترجمه هایی داشته اند. با زبان عربی آشنایی دارند. از ترجمۀ رمان تا کارهای تحقیق ادبی در آثارشان می توان یافت.  این ویژگی هایی است که در هر کسی وجود ندارد و در او بدون مبالغه بوده و هست و این مسأله و توجهاتی که در بخش های مختلف داشته است و ویژگی ها و اطلاعاتی که در برخورد با یک متن لازم است از زبان شناسی و واژه شناسی و تاریخ در شرحش آشکار می باشد. خب طبیعی است که انسان در راه و تحقیق هم در راه است. فقط پیامبری است که ختم شد. خاتم النبیین داریم، خاتم المحققین که نداریم! اگر قرار باشد که یک کار تحقیقی به پایان برسد، طبیعی است به پایان نمی رسد و این لازمۀ پیشرفت و تحقق بشری است. خود فلسفه هم همین گونه است و به هر حال در هر دوره ای نسبت به اوضاع و احوال و دانشی که یک متفکر دارد، حقیقت را به گونه ای ترسیم می کند و به نسبت خود همین است که باید باشد. این وضعیت را در شرح شوق می بینید و این جامعیت همه سویه است و حتی ابیاتی که گاهی در نسخۀ مورد نظر ایشان نیست ولی مطرح کرده اند. حتی آنجایی که خود می گوید: این بیت نه به ما می چسبد نه به این غزل!

دکتر اصغر دادبه به تحلیل کتاب شرح شوق پرداخت

دکتر اصغر دادبه به تحلیل کتاب شرح شوق پرداخت

فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد / صوفی به جام می زد و از غم کران گرفت

اما به دلیل اینکه می خواسته جامع الاطراف باشد حتی این گونه ابیات را آورده است و توضیح داده است. نکتۀ دوم اینکه با توجه به اصل در راه بودن بعد از انقلاب توجه ویژه ای به حافظ شد. اصلا چرا به یک هنرمند و یک شاعر توجه داشته ایم؟ به دلیل اشتراک در وضعیت. شما از آثار یک هنرمند و شاعر وقتی بیشتر لذت می برید که با او به همدلی برسید. به همدلی رسیدن با یک هنرمند هم هیچ سببی نمی تواند داشته باشد جز وضعیتی که در آن به سر می برده است و به سر می بریم. اصل بعد از فردوسی، سعدی است و بارها گفته ام که اگر سعدی نبود حافظ نبود. اما اگر حافظ نبود سعدی بود! اما چرا سعدی پشت سر او در روزگار ما قرار گرفت. سعدی به هر حال در روزگاری زندگی می کرد که به طور نسبی آرامش برقرار بود و آدم های عاقلی بودند که به اتابک بگویند که نادان نشو و با مغول درنیامیز. و آنجا  است که فرهنگ ما حفظ شد و اگر قرار بود فارس هم ریشه اش زده شود، در خراسان هم این مشکل پیش می آمد. خلاصه اینکه فضای آرامی پیش آمد.photo_2016-12-15_13-12-06

 

حافظ در یک وضعیت سیاسی دشواری زندگی می کرده است. چون شرایط دنیای ما نزدیک به سخنان اوست با او بیشتر ارتباط برقرار می کنیم. و ما را به یک دریافت مشترک می رساند و این شهرت او نسبت به سعدی طبیعی است. سعدی است که بنیانگذار مکتب شیراز است و میوۀ نهایی آن حافظ می باشد. این ها در بستر آرامشی بود که پدید آمد. حال بر این سال هایی که در مورد حافظ شرح نوشته شد و کم هم نوشته نشد توجه کنید. یکی از کارهایی که دکتر حمیدیان کرده است و ممکن است مورد ایراد باشد این است که چرا بیت را به نثر بر نمی گرداند. قبل ها استاد خطیب رهبر و دیگران این کار را  انجام داده اند گرچه برای کسی که شروع به خواندن می کند، برگرداندن بیت به نثر هم کمک خواهد کرد. اما حمیدیان در جایی قرار داشت که این کارها انجام شده بود. اما او آمد و مقدمات را در اختیار خواننده قرار داد که در واقع مقدمات و مسائلی است در مورد  یک بیت و غزل که می توان مطرح کرد. نتیجه گیری را به عهدۀ خواننده گذاشته است، خواننده ای که آن معنی و  نثرها را پشت سر خود دارد و طبیعتا می تواند کار خود ر ا بکند. مضاف بر اینکه آن ابعاد مختلف معنایی که به ویژه در شعر به طور عام و در شعر حافظ به طور خاص است، این مجال را به خواننده می دهد. گرچه باور دارند که شاعر شعرش را گفته است و دیگر معنا به عهدۀ خواننده می باشد اما توجه داشته باشید که معنا در اختیار خواننده ای است که آن چیزهایی که باید به عنوان مقدمات بداند، دانسته است. وگرنه نه اینکه هر چه دلش خواست. از این نمونه ها بسیار است. ما در برخورد با شعر در اثر ایشان یک سسلسه معنایی را می یابیم که می توانیم قسم بخوریم مورد توجه شاعر بوده است و مخصوصا شاعری همانند حافظ، چون دائما ابیات را تغییر داده است. سی سال پهلوانانی مثل مرحوم فروزانفر و خانلری بر سر اینکه حافظ :

حافظ مرید جام می است ای صبا برو / وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

نیما افراسیابی . استادان: مصطفی ملکیان و حسین پایندهنیما افراسیابی . استادان: مصطفی ملکیان و حسین پاینده

در مورد شیخ خام، شیخ جام بحث داشتند و تردید نکنید که شیخ جام است. این دستکاری ها که کار خود حافظ است نشان می دهد که ایشان به ابعاد مختلف معنایی توجه داشته و این تغییرات برای همین بوده است. با این همه هنر بزرگ شاعر این است که زبان ویژۀ خود را خلق کند. شاعر بزرگ کسی  است که زبان خاص خود را خلق کند و آن زبان موجب می شود که ابعاد مختلف معنایی که شاید در آن لحظه خود شاعر هم در نظر نداشته است، آیندگان بتوانند به کار گیرند. واژگان و معانی که صحبتش شد برای این است که ما بدانیم در قرن هشتم فلان واژه ای که بدان اشاره داریم مثل التفات یعنی تعارف کردن آیا حافظ هم در این معنا به کار می برده است:

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد / التفاتش به می صاف مروق نکنیم

خیلی از شارحان این بیت را همین طور معنا کردند اما اگر بخواهیم بدانیم که ارادۀ خود حافظ چه بوده است باید سیر تحول واژه ها را بدانیم. دکتر حمیدیان در کتاب خود بدین نکات اشاره دارند.”

وی در پایان سخنان خود گفت:

“امیدوارم که فرزانه فرزندان حافظ ها و سعدی ها این کار را به سرانجام برسانند و آرزوی ما این است که کارهایی بکنند بِه از این. اگر این زبان را حفظ نکنیم، مرده ایم. تردید نکنید و به تاریخ بنگرید.

اما برای این کتاب دو پیشنهاد دارم: درست است که در چاپ سوم به بعد این فهرست ها تهیه شد اما از ناشر بخواهید آن را در یک تیراژی به طور جداگانه چاپ کند تا آن ها که چاپ اول را دارند به راحتی استفاده کنند. عرض دوم این است که در بازبینی که انجام داده اید، از شرح علامه قزوینی و دکتر غنی هم استفاده کنید. در سال ۱۳۲۰ ایشان این کار عظیم را در مورد شرح حافظ انجام دادند و هنوز هم بر آن هستم که درست ترین و کامل ترین نسخه هاست.

گر طمع داری از آن جام مرصّع مِی لعل / ای بسا دُر که به نوکِّ مژه ات باید سفت

این ضبط قزوینی و غنی است.

کسی که به کم ترین آشنایی نسبت به شعر داشته باشد، می فهمد که میان «ای بسا در که به …» با «در که به…» تفاوت بسیار است. برخی کارهایی که تصحیح شده  کمّی است. در حالیکه گاه ابیات در دو سه نسخه موجود است و به دلیل پذیرش این اصل که حافظ تغییر می داده است، این ابیات ارجحیت دارد. مثلا در بیت زیر که در نسخه های بسیاری آن را می بینیم آمده است:

دلت به وصل گل ای بلبل سحر خوش باد / که در چمن همه گلبانگ عاشقانۀ توست

اما بیت زیر تنها در دو نسخه وجود دارد:

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد / که در چمن همه گلبانگ عاشقانۀ توست

اما ارجح تر است. چرا که بلبل برای صبح و ظهر نیست بلکه بلبل برای سحر است. چیزی که ما را به اشتباه می اندزاد، مرغ سحر است. وقتی مرغ بود، سحر می آید و نوع پرنده را مشخص می کند ولی وقتی خود بلبل بود سحر حشو زاید است. البته بیان این نکات به این معنی نیست که کار ایشان عظمت ندارد. چون می دانم که دکتر حمیدیان از تکاپو فرو نمی نشیند این ها را می گویم تا در چاپ جدید بدان توجه نمایند.”

در ادامه فیلم مستندی دربارۀ دکتر سعید حمیدیان  به نمایش در آمد که به لطف دکتر محمد امیر جلالی در اختیار مجله بخارا قرار گرفته بود.

سپس استاد کامران فانی، دربارۀ دوستی دوران جوانی خود با دکتر حمیدیان و آثار ادبی مشترکشان در  سخن گفت:

“یکی از نکته هایی که سخن خواهم گفت به دوران جوانی ما می رسد و نگاهی بدان دوران خواهم داشت. من و آقای حمیدیان چند اثر مشترک داشتیم و مراسم ازدواج سعید که تنها شاهدش بنده بودم و می گویم که وجود همسرشان فرشته ای است که بدون او نجات پیدا نمی کرد. نکتۀ دیگر دربارۀ آخرین اثر ایشان است که حاصل تمام عمرش می باشد. در سال ۴۳ با سعید آَشنا شدم. چهار سال اول هم با هم بودیم. من و سعید و خرمشاهی به عنوان سه تفنگدرا شهرت داشتیم. در  همان دوره بود که من و سعید تصمیم گرفتیم که کار مشترکی انجام دهیم و ترجمه ای چاپ کنیم. به چخوف علاقۀ بسیار داشتم و از همین فرصت استفاده کردم و  یکی از نمایشنامه های مشهور او با نام «سه خواهر» را ترجمه کردیم. دیگر اثر مشترک ما، ترجمۀ نمایشنامۀ «آدم های ماشینی» اثر  کارل چاپک بود که موضوع زیبایی داشت و در مورد روبات هایی بود که دنیا را تسخیر و بر علیه انسان قیام می کنند. اما نمی توانند خود را بازتولید نمایند و سر آخر یک روبات و یک انسان عاشق هم می شوند و یک آدم و حوای جدید پدیدار می شود و دنیای جدیدی شکل می گیرد. از کارهای دیگری هم که انجام دادیم نمایشنامۀ «ویتسک» اثر «گئورک بوخنر» که آقای مهرجویی فیلم پستچی را بر اساس همین نمایشنامه ساخته است. این تجربۀ دوران جوانی ما بود که عشق و علاقه امان به ادبیات را نشان می داد. بعدها آثار ادبی بسیار ماندگاری از او دیدیم و توشه ای که بیشتر جنبۀ غریزی یافته بود و نتیجه اش در «شرح شوق» حافظ نشان داده شد و اگر آن تجربه ها را نداشت، شاید نمی توانست بدین صورت در مورد حافظ صحبت کند. وی بعدها کتب بسیاری دربارۀ نظامی و فردوسی نگاشته است که قابل توجه می باشد، اما به خوبی معرفی نشد. استاد حمیدیان کارهای مهمی در ترجمه داشته اند و این ها که گفتم اولین تجربه هایشان در مورد ادبیات بود. اصول نقد ادبی نوشتۀ  «آیور آرمسترانگ ریچاردز» یکی از مهم ترین کتاب ها در مورد نقد ادبی است که ترجمه کرده است و رمان «دنیای قشنگ نو» نوشتۀ آلدوس هاکسلی که ترجمۀ مشکلی دارد، چرا که یک اتوپیای جدید با واژه های نو در این رمان خلق شده است، از دیگر آثار اوست.”

استاد کامران فانی از دوستی دوران جوانی سخن رانداستاد کامران فانی از دوستی دوران جوانی سخن راند

استاد کامران فانی در ادامه اظهار داشت:

“مجموعۀ تمام این ها به آخرین کار ایشان، «شرح شوق» که اثر اصلیشان است، می رسد و سال ها پخته شده تا روشنایی روز را در درون آن ببینیم. در این کتاب وقتی غزلی را با در نظر گرفتن تمام جوانب معرفی می کند فصل آخری دارد که یک یا دو صفحه است و دکتر حمیدیان سعی داشته است تا ساختار آن را کشف نماید. یعنی ببیند که در مقابل این چند بیت مقابل یک اثر بزرگ قرار گرفته است. گاهی این اثر بزرگ به عنوان یک کلیسای گوتیک است یا به عنوان یک قلم مویی که خطی می کشد و نقاش چینی طبیعت و انسان را مقابل هم قرار می دهد. تمامی این ها مجموعۀ کلیت و هماهنگی است. به نظر من کوشش ما برای شناخت ادبیات خودمان و برای زنده نگاه داشتنش و پاسخگوی نیازهای زیبایی شناسی، کشف این نگاه است. یعنی مفردات بدون تردید لازم هستند اما  در نتیجه مخاطب باید یک کل زیبا را درک کند و شناخت و شناساندن آن وظیفۀ هر شارح فارسی است و دوست دیرین من در این کار موفق بوده و راه تازه ای گشوده که در آثار قبل از شرح او بدان اشاره شده است. اما ایشان خیلی سیستماتیک به این اشعار پرداخته اند. چرا که کل زندگی اش را صرف این اثر کرده است.”

در ادامه دکتر محمد امیر جلالی، دربارۀ خصایل اخلاقی و تدریس و آثار استاد ادبیات سال های دانشجویی و اکنون خود گفت:

“نخست درودی از بُنِ جان و دل بر همۀ شما بزرگان و فرزانگان.

با کسب رخصت از اوستادانم که در این جمع شَرَفِ حضور دارند، بنده به نمایندگی از دانشجویان پیشین و همیشۀ استاد حمیدیان، به کوتاهی، شرح شوق خواهد داد. اما:

«سر خجالتم از پیش برنمی‌آید                که دُر چگونه به دریا برند و لعل به کان

من این سُخَن نه سَزاوار قدر او گویم       که سعی در همه یابی به قدر وُسع و توان

اگر نه بنده نوازی از آن طرف بودی               من این شَکَر نفرستادمی به خوزستان»

باری، اکنون سخن از حمیدیان است. مردی که در پژوهش و آموزش از تاثیرگذارترین چهره های ادب و فرهنگ امروز در این مرز و بوم بوده است. از خصایص رجال بزرگ، چندسویگی و ابعاد متعدد علمی و شخصیتی ایشان است؛ و در پژوهش، آموزش و منش حمیدیان نیز سخن ها می توان گفت:

۱- پژوهش: کسانی که دقایقی را در مکتب تعلیم حمیدیان نشسته اند، وی را هم «استاد» یافته اند و هم آنگونه که خود می گفت «معلم». «استاد» در وسعت دانش و پژوهش: از ویرایش و ترجمه گرفته، تا لغت-پژوهی و تصحیح و تألیف؛ از ادب شرق تا غرب؛ از کهن تا نو؛ از ویرایش و چاپ برجسته ترین متون ادب فارسی، همچون شاهنامۀ فردوسی، تا خمسۀ نظامی و مثنوی مولانا؛ و از تصحیح متون نظم و نثر، همچون دیوان امیرشاهی سبزواری و فرهنگ جعفری، تا ترجمۀ متن؛ از داستان و رمان و خطابه، تا تاریخ و نقد ادبی: از چخوف و داستایفسکی و آلدوس هاکسلی، تا گوردون چایلد و آی. ای. ریچاردز؛ از تألیف دربارۀ فردوسی و نظامی و سعدی، تا نیمایوشیج: از «درآمدی بر هنر و اندیشۀ فردوسی»، تا «آرمانشهر زیبایی»، و از «سعدی در غزل» تا «داستان دگردیسی». و آخرین اثر وی، «شرح شوق»، که جامع ترین، و رَوِشمند ترین شرحی است که تاکنون بر اشعار حافظ نوشته شده است. در وسعتِ دانشِ ادبیِ استاد همین بس، که پرسشی ازجانب دانشجویان نبود که پاسخ آن را ندانند.

۲- آموزش: حمیدیان به راستی «معلم» بود؛ همانگونه که خود را همیشه «معلم» میخواند. استاد حمیدیان گذشته از شأن علمی و جدیت استادی، در قدرت انتقال، برانگیختن و تأثیرگذاریِ عاطفی، و جذبه و کشش، و ایجاد اشتیاق در شاگردانش که از برترین خصائص معلمی است، زبانزد بود. بسیاری را می شناسم که ادبیات را به شوق حمیدیان خوانده اند؛ و بسیاری را نیزکه در ورطۀ کشاکش روزگار و فضای دانشگاهی در شُرُفِ انصراف از رشتۀ ادبیات بودند و شیفتگی به شخصِ استاد حمیدیان ایشان را در این مسیر همچنان امیدوار باقی نگاه داشت؛ آنگونه که من بنده نیز. وی از نوادرِ آموزگارانی بود که دانش دوستان هم کلاس های ادبِ گذشته اش را شیفته بودند و هم آنگاه که ادب معاصر را با مهارتی کم نظیر درس می گفت. هم از فردوسی و سعدی و حافظ سخن ها داشت، و هم از نیما و اخوان و شاملو:

«من پیر کوه های پر از راز یوش را /  وآن رندِ پُرحکایتِ پیمانه نوش را/ از درس و از حکایت خوبت شناختم…»

دکتر محمد امیر جلالی از خصایل اخلاقی و تدریس دکتر حمیدیان حکایت کرد

دکتر محمد امیر جلالی از خصایل اخلاقی و تدریس دکتر حمیدیان حکایت کرد

در مکتب حمیدیان، هنرمندان را می توانستی به «امر واقع» هرچه نزدیکتر بیابی. آنگونه که «حافظِ حمیدیان»،  «هنرمند»ی بزرگ است نه «امری قدسی»؛ چنانکه معانیِ پنداشته از عوالم غیب را نیز در «ساختار و فُرم هنریِ» حافظ به ما نشان می داد. حمیدیان دانشجویانش را به عوالم «خرد و تعقل» نزدیکتر می ساخت؛ که به راستی مهمترین نیاز حیات فرهنگی ایران امروز بوده و هست. «بازنگری در مشهوراتِ مسلّم-انگاشته» تنها یکی از نمود های گرایش حمیدیان به دقت و خرد علمی است. آنچنانکه در جای جای آثارش خاصه در شرح شوق بروز یافته است. شرافت علمی، و نیز پرهیز از تعصب و تعلق فردی در قضاوت، گوشه ای دیگر از آموزه های وی‌ اند.

۳-منش علمی و اخلاقی: جهان آموزه های حمیدیان، شاگردانش را به سمت افق های خردورزی، آزادی اندیشه، دقت، اعتدال، و انصاف در داوری سوق می داد. نه از هنرمندانِ بزرگ، بت می ساخت و نه چون سنت مرضیّۀ ما، برای برکشیدن یک هنرمندْ دیگران را در پای او تخریب می کرد.

گذشته از شرافت علمی و دقت های وسواس گونه در متون، حمیدیان همچون استادانش، خانلری ها، یزدگردی ها، شهیدی ها و یوسِفی ها، آمیزۀ بی بدیلی از علم و عاطفه نیز هست. آنانکه شاهنامه را به درس نزد ایشان خوانده اند، به خاطر دارند که چون به غم امۀ رستم و سهراب می رسید، چگونه اشک در چشمانش حلقه ها  می زد. از نمود های شخصیت عاطفی حمیدیان، جنبه ای کمتر شناخته یعنی «ذوق ورزیِ هنری» اوست. استاد حمیدیان گذشته از شأن علمی، در عرصۀ «شاعری» نیز صاحبِ طبعی سلیم، و در طنزپردازی دارای قلمی فاخر است؛ اگر روزی مکاتبات بین اخوانیِ ایشان با استاد خرمشاهی به چاپ برسد، گواهی خواهد بود بر مدعای امروز بنده.”

وی در پایان سخنانش، بیان داشت:

“و اما واپسین سخنم دربارۀ آخرین اثر ایشان یعنی شرح شوق است. گذشته از همۀ تفاوتهای کمّی و کیفی‌ِ شرح شوق با دیگر شرح‌های حافظ، مهم‌ترین تفاوت، عمر ۳۰ ساله ای است که استاد بر سر این کار گذاشته‌اند. (۲۵ سال پژوهش و یادداشت برداری، ۳ سال تحریر مداوم این یادداشت ها، و قریب ۳ سال هم نمونه خوانی‌های مکرر برای چاپ، استخراج مدخل ها و تهیۀ فهرست ها.) باری، چنین صرف وقت ها مستلزمِ از لذت ها گسستن ها و از خود گذشتن ها، و فدا کردن بسیاری تمنّیات و فرصت هاست. تنها برخی از نزدیکان ایشان می‌ دانند که چگونه مسافرت های تنها دو سه روزه در کل سال را هم بر خود حرام کرد تا مبادا از کار و بار حافظ دور بماند. فرق هاست میان آنکه ادبیات را حرفه بداند تا آنکه ادب را دستمایۀ زندگی و شیفتگی. مذهبِ منسوخِ «عشق، شیفتگی، وجدان و شرافت علمی»، دیگر است و مذهب مختارِ فضای دانشگاهیِ امروز یعنی «مقاله بازی و کتاب سازی»، سخنی دیگر:

اگرچه لالۀ عمرش به سنگِ صاعقه سوخت /  متاع علم و ادب را به «نام و نان» نفروخت

ادبیات از زندگی حمیدیان جدا نیست. حمیدیان ادبیات را نفس‌می کشد. او ادبیات را می زید و ادبیات او را. پیش ازین گفته ام و بار دگر می گویم: سالها پیشْ زمانی که برای نخستین بار به منزل استاد رفتم شگفت‌ زده شدم، آنگاه که دیدم، منزل ایشان نیز در خیابان «فردوسی» است؛ جنب کوچۀ «سعدی» و در کوچۀ «حافظ شرقی»

اما عرایضم را با سخن سعدی بزرگ به پایان می رسانم و از جانب همۀ دانشجویانتان می گویم:

«هرکه سودای تو دارد، چه غم از هرکه جهانش /  نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق / مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

گفتم از ورطۀ عشقت به صبوری به درآیم / باز می بینم و دریا نه پدیدست کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تغیّر بپذیرد /  بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش»

استاد حسن انوشه در کنار دکتر دادبه

استاد حسن انوشه در کنار دکتر دادبه

در واپسین دقایق این نشست، دکتر سعید حمیدیان، ضمن تشکر از شاگرد دیروز خود، دکتر محمد امیر جلالی و سپاسگزاری از زحمات علی دهباشی در برگزاری این نشست و یادی از دکتر محمود و ایرج افشار از دوران انتشار مجلۀ کلک و این روزهای مجلۀ بخارا و فراز و نشیب هایی که سردبیر این مجله با آن ها دست و پنجه نرم کرده بود، سخن گفت:

“آقای دهباشی در رنج لحظه به لحظۀ انتشار نشریه ای پر بار همچون کلک سابق و بخارای کنونی با این همه شماره های بسیار نه تنها ادبیات را در تمامی مناطقی که فرهنگ ایران زمین در آن ها وجود دارد دنبال می کنند، بلکه معنای وسیع تری از آن را دارند به گونه ای که ایشان با دپارتمان های مختلف ایرانشناسی در سراسر جهان مرتبط هستند.”

دکتر حمیدیان در ادامه اظهار داشت:

“از دکتر نصرالله پورجوادی یاد می کنم که در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ ایران، ایشان نشر دانش را منتشر می کردند. و بعدها اولین سمینار ادبیات را برپا کردیم و دومی در سال ۶۳  برگزار شد که محور آن به زبان فارسی با عنوان زبان علم اختصاص داشت. یعنی می خواستیم ببینیم که زبان فارسی چه کارآیی هایی در رشته های علمی دارد. به هر حال نشر دانش در چنین فضایی منتشر می شد. سال ۶۱ که اولین سمینار نگارش فارسی بر پا شد، نشر دانش دری را گشود که برای اولین بار علوم بسیاری را با یکدیگر مرتبط ساخت و با هم آشنا کرد و خود پایگاهی شد برای بحث و تحقیق و …. در زمینه هایی مثل ادبیات، نظم و نثر فارسی، ویرایش و ترجمه.”

دکتر حمیدیان در بخشی دیگر از سخنانش به کتاب «شرح شوق» خویش پرداخت و تصریح کرد:

” شعری با عنوان وصیت نامه گفته بودم. که طنز و جد بود. مخاطب برخی از ابیات این وصیت خانواده ام هستند:

چو من روم ز جهان فراخ با دل تنگ / کنون بگویم تا ماندگان چه کار کنند

خلاف بنده که عمری به تنگدستی سوخت / نظر به شیوۀ مردان کامگار کنند

به لفت و لیس و زد و بند وقت خوش دارند / به هر چه فسق و فجور است افتخار کنند

بدین قرار بخواهند یافت کام و قرار / نیافتند غمی نیست، انتهار کنند

سپاس استاد از دوستدارانش

سپاس استاد از دوستدارانش

در بخش دیگر:

ریال چند مرا با دلار تاخت زنند / ملاقه داده زر شمش اختیار کنند

مراست مشت کتابی چو جار زد نمکی / به پاس یک تومنی بر خرش سوار کنند

و اما وصیت دوم من:

“کتاب شرح شوق اگر هیچ نداشته باشد یک تجدید نظر و کار تازه ای است. حتی اگر سرا پا اشتباه باشد. اما در این موضوع از جناب دهباشی یادی می کنم که یک روز به من گفتند این کتاب از هر دیدی که نگاه کنیم کار متفاوتی است. باور بفرمایید این فرمایش و کلمۀ متفاوت برای من بسیار خوشایند تر از ستایش های مرسوم بود. چون درست به هدف زده بودند.

من در این کتاب، بدون بزرگ بینی از حافظ سخن گفته ام. یکی از دوستانم دکتر مسعودی همدانی مقالۀ چرا حافظ را نوشت. درست هنگام بر پایی کنگرۀ حافظ در سال ۶۷ ، ایشان در نشر دانش این مقاله را منتشر کرد. حال شما فکر می کنید که آیا با یک کار درست و علمی تر، دور از شعارهای مرسوم می شود که حافظ را به صورت علمی تحلیل کرد؟ نتیجه چه می شود؟ بنده با نوشتن این کتاب آیا جسارتی به مقام حافظ کرده ام؟ خیر اینگونه نیست. وقتی به آخر کتاب رسیدند، نه تنها چنین جسارتی نشده است بلکه این را می دانم که مخاطب حافظ را بیش از پیش دوست خواهد داشت. چون قصد این را نداشته ام که جهت عکس کار کنم. ما کارهای بسیاری در این بخش داریم اما تصور درستی از چگونگی شکل گیری ابیات حافظ نداریم. هنوز بحث هایی در مورد تنوع ابیات حافظ وجود دارد! اگر غزل و مجموعۀ آن یک اثر هنری باشد و این مجموعه هم در بخش هنر پذیرفته شده باشد پس کدام اثر هنری بر پایۀ اجزای پراکنده خلق شده است؟ این ها حاصل کم کاری خودمان نسبت به حافظ است و سیر اشعار او سیر تکاملی است. یعنی شعری که از اواخر سدۀ سوم هجری شروع شده است و تکامل یافته و  به حافظ در نیمۀ دوم سدۀ هشتم رسیده است. غیر از این هرگونه کاری که انجام بدهیم در حکم جدا کردن حافظ از تمامی این مجموعۀ عظیم ادبیات و فلسفه و عرفان است. به هر حال من حرف هایم را در این کتاب زده و انتقاداتم را بیان داشته ام. معتقدم باید راه را دوباره رفت و منطقی تر و علمی تر پیش رفت و از خرافات فاصله گرفت. آن زمان حافظ شناسی راستین را خواهیم دید و خواهیم شنید.”

دکتر داریوش شایگان در کتار استادان حسین پاینده، بهاءالدین خرمشاهی و مصطفی ملکیان

دکتر داریوش شایگان در کتار استادان حسین پاینده، بهاءالدین خرمشاهی و مصطفی ملکیان

در خاتمه، نسخه هایی از آخرین کتب منتشر شدۀ بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، به دکتر سعید حمیدیان تقدیم گردید و لوح تقدیر و هدیه ای از طرف رئیس دانشکدۀ ادبیات فارسی دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب، به ایشان اهدا شد.

شب مارینا تسوتایواشاعروانقلاب زده روسی.بانویی که مجبورشدیکی از فرزاندانش را به نوانخانه بدهد تا کودک گرسنه نماند که اتفاقا بچه در همانجا از گرسنگی مرد.

گزارش شب مارینا تسوتایوا/ پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، بیست و یکم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتادمین شب مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، کانون زبان فارسی، انتشارات گاندی، مجلۀ کاروان مهر به شب «مارینا تسوتایوا» اختصاص داشت.

در این شب:: احمد پوری، فرزانه قوجلو، نسترن زندی، نعیم بزاز عطایی به سخنرانی پرداختند و ناتاشا بلییوا (Natasha Belyaeva)، فرزند رئیس موزۀ خانۀ مارینا تسوتایوا در روسیه که جهت شرکت در جشنوارۀ سینما حقیقت به ایران سفر کرده و در این جلسه حضور یافته بود، به بخش هایی از تاریخ این مکان اشاره داشت. این جلسه به مناسبت رونمایی از دهمین شمارۀ مجلۀ کاروان مهر، ویژۀ این شاعر روس با حضور سخنرانان و استاد منوچهر انور، برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست با سپاس از حضور استاد منوچهر انور، از مجموعه شب های بخارا ویژۀ شاعران و نویسندگان روس یاد کرد و گفت:

“مجلۀ بخارا شب های دو شاعر بزرگ روس: آنا آخماتووا و ماندالشتام-که هم زمان در آن سال ها ویژه نامه هایی نیز به همان مناسبت منتشر شد- را تا کنون برگزار کرده است. امشب به مناسبت اینکه شمارۀ جدید مجلۀ کاروان مهر به مارینا تسوتایوا اختصاص یافته است، از مدیرمسئول آن خواهش کردیم تا با همکاری یکدیگر این شب را اجرا کنیم تا به یکی دیگر از آرزوهای خود که برگزاری شب این شاعر برجسته بوده است و موفق نشده بودیم که ویژه نامه اش را در بخارا منتشر کنیم، برسیم.”

علی دهباشی از سه شاعر بزرگ روس، ماندلشتام، آخماتوا و تسوتایوا سخن گفت

علی دهباشی از سه شاعر بزرگ روس، ماندلشتام، آخماتوا و تسوتایوا سخن گفت

در دقایق نخستِ این نشست، از مجلۀ کاروان مهر ویژۀ مارینا تسوتایوا با همراهی سخنرانان، فرزانه قوجلو(مدیر و سردبیر این مجله) و با حضور استاد منوچهر انور رونمایی شد.

سپس نخستین سخنران این شب، احمد پوری، به بخشی از زندگینامۀ مارینا تسوتایوا، اشاره داشت و گفت:

“من در واقع قبل از این شاعر، اشعار آنا آخماتووا را ترجمه می کردم. حداقل دو مجموعه از ایشان با ترجمۀ من منتشر شده است و یک مجموعۀ دیگر از او در دست چاپ دارم که امیدورام در طی ماه های آینده منتشر شود. در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم چندین غول بزرگ هنری در روسیه این جهان را ترک کرده بودند: داستایفسکی، تولستوی و چخوف. از آن نسل تنها ماکسیم گورکی را داشتیم که وقتی انقلاب به وقوع پیوست او و هم نسلانش حدود بیست و چهار سال سن داشتند: خانم آنا آخماتووا، مارینا تسوتایوا و بسیاری دیگر از جمله: مایاکوفسکی و ماندلشتام. ایشان جوانانی آرمانگرا و هنرمند بودند و شعار هایی که در انقلاب داده می شد آن ها را شیفتۀ خود ساخت و همه به نحوی به استقبال انقلاب رفتند. انقلاب راه خود را طی می کرد و به آن شکل کاری با آن ها نداشت و در مواقعی که مجبور بودند و دست و بالشان بسته بود تا آن چیزی را که به آن ها دیکته می شود، بگویند، لب به اعتراض می گشودند. این نسل با انقلاب درگیر شد، هر کدام از این شاعران راه خود را پیدا کردند. مثلا آخماتووا از همان ابتدا هنگامی که شرایط را دید، تصمیم گرفت که تنها شعر خود را بگوید و با سیاست درگیر نشود. ماندر اشتاین درگیری بیشتری داشت چرا که لب به اعتراض گشود و اشعارش به مذاق استالین خوش نمی آمد. از جمله اینکه شعری هم دربارۀ استالین گفت و همین اثر سبب تبعید او شد و سر آخر در دوران تبعید از دنیا رفت. نفر بعد بوریس پاسترناک بود که تا حدی از اشعار سیاسی کناره گرفت و سکوت کرد. اما خانم مارینا تسوتایوا همانند آخماتووا از همان ابتدا قصد این را داشت که اشعار عاشقانۀ خود را بگوید و کاری به انقلاب نداشته باشد. ولی از بدشانسی او همسرش به گارد سفید پیوست. در نتیجه از مسکو خارج شد و مارینا با دو فرزندش تنها ماند که در اثر فقر و روزهای قحطی مسکو، بانوی شاعر ناچار شد که یکی از فرزاندانش را به نوانخانه بدهد تا کودک گرسنه نماند که اتفاقا بچه در همانجا از گرسنگی مرد. پنج سال در این وضعیت بود و مطلع شد که همسرش زنده است. به وین رفت و او را یافت و یک سال در برلین به سختی زندگی کردند و سپس به فرانسه رفتند. در پاریس میان مهاجرین زندگی را شروع کردند. چون از نظر درآمد نمی توانستند کاری انجام دهند، مارینا ناچار بود با نوشتن مقالاتی به زبان فرانسه برای مجله ها ی این کشور و مجلات مهاجرین زندگی خود را تأمین نماید. اما روز به روز عرصه تنگ تر می شد. از چیزهایی که مارینا بدان اعتقاد داشت این بود که وارد سیاست نشود و شعر خود را بگوید. همین باعث شد که مهاجران از او کناره بگیرند. مشکل دیگر این بود که دربارۀ همسرش شایعاتی وجود داشت که وی جاسوس شوروی است. (گرچه بعدها مشخص شد که واقعیت دارد.) روزگار سخت بود تا اینکه روزی دختر مارینا تحملش طاق می شود و اصرار دارد تا  به وطن بازگردد. مارینا می گوید:”رفتن تو پایان یک تراژدی با یک تراژدی دیگر خواهد بود!” دختر قبول نمی کند و به روسیه باز می گردد. این زمانی است که شایعات جاسوسی شوهر مارینا به حدی بالا گرفته است که بعد از رفتن دخترش او احساس می کند که دیگر نمی تواند بماند چرا که همه از این خانواده کناره گرفته بودند و از او بازجویی می کردند. تا اینکه پدر نزد دخترش می رود و مارینا می ماند و تنها پسرش.”

احمد پوری از زندگی پردرد تسوتایوا سخن رانداحمد پوری از زندگی پردرد تسوتایوا سخن راند

وی در ادامه بیان داشت:

“مارینا در سال ۱۹۴۱ به خانواده اش در مسکو پیوست و همانطور که گفته بود تراژدی پایان تراژدی شروع شد و دخترش را به جرم جاسوسی دستگیر کردند و بلافاصله همسرش نیز به دام افتاد. در زیر شکنجه ها دختر اعتراف کرد که پدرش جاسوس است. اما دو سه ماه بعد اعترافش را پس گرفت. گرچه دیگر خیلی دیر شده بود، چون پدرش را اعدام کردند و دختر به چندین سال زندان محکوم شد. البته از این وقایع مارینا خبری نداشت. در سال ۱۹۴۱ م، مسکو بمباران شد و شوروی عده ای از نویسندگانش از جمله آنا آخماتووا را به مکان های امن منتقل کرد. در یکی از دهکده های دور از مسکو جایی فقیرانه به مارینا دادند. او و پسرش در آنجا ماندند و متأسفانه فقر و گرفتاری های زندگی روز به روز بیشتر شد تا جایی که در یادداشت های خود نوشت:”دیگر نمی توان ادامه داد و من باید خود را بکشم!” پسرش از این نوشته ها خبر نداشت. شاید در غیر این صورت آن زمان کاری می کرد. برخی از دوستان مارینا در دهکده ای بالاتر اسکان داده شده بودند که البته در آنجا اوضاع بهتر بود. او از مسئولین می خواهد که او را به این مکان منتقل کنند اما با در خواستش موافقت نمی شود. دو روز بعد از بازگشت پسرش به خانه می آید و می بیند که در مقابل خانه، مارینا بعد از نوشتن سه نامه خود را از درختی آویزان کرده است. یکی از این نامه ها خطاب به اولین کسی است که جسد او را پیدا می کند، دیگری خطاب به دوستانش است که پسرش را به آن ها سپرده و آخرین نامه، وصیتش دربارۀ  وسایل و لباس هایش است. به این ترتیب او در سن ۴۸ سالگی در همین مکان به خاک سپرده شد. نمی دانم! شاید اگر می ماند شاعری در حد آخماتووا می بود. البته بدین معتقدم که چیزی از او کم ندارد و در اینکه شاعر بزرگی بود و با آن عمر کوتاه و گرفتاری ها میراثی ارزشمندی از خود در ادبیات به جای گذاشت، شکی نیست.”

 

2g5a7981احمدی پوری در ادامۀ سخنان خود اشعاری از مارینا با ترجمۀ خویش را برای حاضرین خواند:

“۱- فرزند عشق

هر شعری فرزند عشق است

کودکی سر راهی، حاصل پیوندی حرام

نخستین نوزاد

کودکی رها شده در باد، کنار راه آهن

محراب است و دوزخ برای دل

پردیس است و اندوه برای دل

پدر؟ که می داند کیست

شاه، شاید یک راهزن.

۲-آهسته و خاموش

آهسته و خاموش –دراین تردید ندارم-

همۀ شما را ترک خواهم گفت

کاش می دانستم

چه کسی شال پوست گرگی ام را صاحب خواهد شد

پیراهن پیچازی ام را چه کسی خواهد برد

خیزران ظریفم

و گردنبند نقره ای ام

با بارانی از فیروزه برآن

نصیب که خواهد شد

و تمامی نوشته هایم

گل هایی که نتوانستم در گلدانی بکارمشان

برای که خواهد بود

چه کسی واپسین قافیۀ شعرم را

تو را

آخرین شبم را

به ارث خواهد برد؟

استاد منوچهر انور در شب مارینا تسوتایوا

استاد منوچهر انور در شب مارینا تسوتایوا

مواهای تسوتایوا با وجود اینکه سن بالایی نداشت، خاکستری بود و شهرت خاصی داشت. این شعر را در وصف موهایش گفته است:

۳-موهای خاکستری

این ها خاکستر گنجینه ای هستند

از زخم و درد

نرمه خاکی اند

به جا مانده از مرمر

کبوتری عریان و زیبا

بی همدم

خاکستر سلیمان

بر بیهودگی عظیم

گچ نوشتۀ تهدید کنندۀ زمان

پیش از ترک جهان

کوبۀ خدا

بر در خانه ای که بدل به خاکستر شده

روز و رؤیا هنوز چیرگانند

پنجۀ قضا هنوز دور از گلو

چون شاخۀ تندری زود هنگام

بر تاریکی شب

شما نیستید مرا لو می دهید

در از دست دادن سال ها

این خاکستری پیروزی است

بر نیروهای نا میرا

 

2g5a8006۴-بوسه

بوسه بر پیشانی، نگون بختی را می زداید

بر پیشانی ات بوسه می زنم

بوسه بر چشم ها، بی خوابی را می ستُرد

بر چشمهایت بوسه می زنم

بوسه بر لب ژرف ترین عطش ها را فرو می نشاند

بر لبانت بوسه می زنم

بوسه بر سر، خاطره ها را می روبد

بر سرت بوسه می زنم”

در ادامه ناتاشا بلییوا کارگردان سینما و فرزند دمیتری بلییوا (Dmitry Belyaeva ، ریاست بخش اسناد شاعران روس خارج از کشور و مدیر موزۀ تسوتایوا) به دعوت سردبیر مجلۀ بخارا و با ترجمۀ اویا کراوچنکو(دانشجویی از روسیه در رشتۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران) به بخش هایی از تاریخ این موزه اشاره و اظهار داشت:

“تشکر از اینکه اجازۀ حضور در این همایش به من داده شد. به علت شغل پدرم من نیز سال ها میهمان موزۀ تسوتایوا بودم. برای همین می توانم چند داستان در مورد این موزه برایتان بگویم. تاریخچۀ این موزه دو بخش هفت ساله و هفتاد ساله دارد. اولین بخش آن مربوط به دوران زندگی مارینا در این خانه از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۲ میلادی است. هفتاد سال بعد مربوط به زمانی است که وی این خانه را ترک کرد. در بخش تاریخ هفت ساله دقیقا زمانی است که با همسرش ازدواج کرده بودند و دو دخترشان هم در این خانه به دنیا آمدند و آن  زمان، دوران خوشبختی این شاعر بوده است. این خانه ساختمانی دو طبقه و چهار واحدی است که در مجلۀ کاروان مهر می توانید عکس هایش را ببینید. چند سال قبل از انقلاب دوره ای برای خلاقیت او بود که فعالیت زیادی داشت و اشعار بسیاری می سرود. چند وقت بعد شوهرش به جنگ رفت و چند سال دور از هم زندگی کردند. در این خانه تنها ماند و در فقر و سختی به سر برد و یکی از دخترانش را به نوانخانه سپرد. در این موزه از وسایل مارینا چیزی باقی نمانده و تنها یک آیینه باقی است چرا که در دوران فقر و جنگ، همۀ مبلمان را برای گرم کردن خانه اش سوزاند. حتی پیانو را برای تهیۀ غذا فروخت. آن زمان مارینا در یک کمیتۀ کمونیستی کار می کرد و چند سالی که در این خانه بود آثارش چاپ نمی شد و پول زیادی نداشت. در همین زمان بود که مهاجرت کرد.”

ناتاشا بلییوا و اویا کراوچنکو

ناتاشا بلییوا و اویا کراوچنکو تاریخچه ای از موزه تسوتایوا را می گوید

وی در ادامه تصریح کرد:

“هفتاد سال گذشت تا زمانی که این خانه به عنوان موزه ثبت شد. سال ۷۰ میلادی به دلیل عمر صد سالۀ این بنا قصد تخریب آن را داشتند. برای تشویق ساکنین جهت ترک آن، آپارتمانی نو ساخت به آن ها داده می شد. همه از این خانه رفتند به جز یک خانم که گفت:”من تحت هیچ شرایطی این خانه را ترک نمی کنم!” اسم این خانم: نادژدا (Nadezhda Lvanovna Lytkina Kataeva) بود. وی زمانی که به طور کاملا اتفاقی به این خانه آمد، متوجه شد که مارینا در اینجا زندگی کرده است و شاهد جمعیتی بود که گاهی کنار این خانه می آمدند و شعر می خوانند. در طول بیست سال ایشان سعی داشت که خانه را به عنوان یک موزه ثبت کند. دولت برای تحت فشار قرار دادن او جهت تخلیۀ آپارتمان، برق و آب را قطع کرد و کنار خانه اش را آتش زدند. اما او خانه را ترک نکرد. بعدها هنرمندان مشهور، با این موزه آَشنا شدند و در حفظ این بنا به او کمک کردند. خانم نادژدا تا سال ۲۰۰۱ رئیس این موزه و مدتی با پدرم همکار بود. پدر می گفت که ایشان قلب این موزه است. معماری داخلی این مکان به نحوی مرمت شده است که نشان دهندۀ این دوره باشد و در آن همایش ها، جلسات شعر و موسیقی برگزار می گردد و در بخش ادبیات مقاومت و مهاجرت فعالیت دارد.”

سپس میهمان روس این نشست بخش هایی از شعر مارینا تسوتایوا را با ترجمۀ فارسی احمد پوری خواند:

“وسایل این خانه همه سوزانده شده بود به جز آیینه ای که مارینا مقابل او نشست  و و این شعر را سرود:

در برابر آیینه می ایستم

در غبار و مه آن خرد می شوم

به دنبال تو می گردم

کجایی؟ کجا پناه گرفته ای؟

بادبان کشتی را می بینم

و تو را در عرشه

تو را در دود قطار

مزارع را پوشیده در دود و مه

اینجا طبیعت لب به شکوه گشوده

مزرعه پوشیده در شبنم غروب

کلاغ ها بر فراز

دعایتان می کنم

دعای خیر

در چهار سو.”

احمد پوری به همراه ناتاشا بلییوا

احمد پوری به همراه ناتاشا بلییوا

در بخشی دیگر فرزانه قوجلو، مدیر مسئول و سردبیر مجلۀ کاروان مهر ضمن تشکر از همکاری مترجمان در مجله از آخرین شمارۀ این نشریه ویژۀ مارینا تسوتایوا با اشاره به متون نامه ها و اشعار این شاعر چنین گفت:

« من هم اول بار اوسیپ ماندلشتام را با شب این شاعر شناحتم که مجله بخارا در اردیبهشت ۱۳۸۵ برگزار کرد و طبعاً بعد هم آنا آخماتووا را که این عدم شناخت برمی‎گردد به فضای روشنفکری که به روزگار نوجوانی ما بر کشور حاکم بود و روشنفکران طرفدار ادبیات رئالیسمی به سبک و سیاق اتحاد جماهیر شوروی که بر این فضا نیز حاکم بودند چندان خوش نداشتند که از شاعران و نویسندگان مخالف نظام کمونیستی و به ویژه حکومت استالین کتابی منتشر شود. در صورتی که اشعار ماندلشتام به ده ها زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و این مسئله در مورد آنا آخماتووا و مارینا تسوتایوا نیز صادق است.

و من امروز خوشحالم که دهمین شماره مجله کاروان را به شاعر برجسته روس، مارینا تسوتایوا، اختصاص داده‎ایم و شماره قبل هم ویژه آنا آخماتووا بود گرچه مجله بخارا ویژه نامه مفصل تری منتشر کرده بود اما در این سرزمین که مه شعر است هر چه از شاعران بگوییم با اقبال رو به رو می شود.

شاید به همین دلیل بوده که پیش از این در دو شماره به فروغ فرخزاد و سهراب سپهری پرداختیم و اکنون به شاعران نامدار جهان روی آورده ایم و قرار است که این مسیر ادامه یابد.

اما در ادامه شرحی که آقای پوری از زندگی تسوتایوا گفتند، می‎خواهم به مرگ مارینا تسوتایوا اشاره کنم.

خبر مرگ مارینا تسوتایوا آهسته و دهان به دهان گشت.دهم نوامبر ۱۹۴۱ بوریس پاسترناک به همسرش که در کریستوپول بود نوشت که خبر خودکشی مارینا را از کنستانتین فدین نویسنده شنیده است.«اگر این خبر صحت داشته باشد چقدر من مقصرم. هیچ وقت خودم را نمی‎بخشم.» این نامه و نامه‎ی دوم پاسترناک در بیست مارس ۱۹۴۲ به نینا تابدیتس، بیوه‎ی یکی از دوستانش، نشان می‎دهد که واقعاً پاسترناک از حال و روز و شرایط زندگی تسوتایوا خبر نداشت. او تصور می‎کرد که همیشه جمعی از دوستان ستایشگر مارینا را دوره کرده‎اند. در ۱۹۴۲ پاسترناک دو شعر درخشان برای مارینا سرود.آخماتووا نیز چندین شعر در رثای تسوتایوا نوشت که تا دهه‎ی ۱۹۶۰ اجازه انتشار نیافت.

فرزانه قوجلو از مرگ تسوتایوا سخن گفت

فرزانه قوجلو از مرگ تسوتایوا سخن گفت

آناستازیا تسوتایوا که به سیبری تبعید شده بود فقط دو سال بعد از مرگ خواهر باخبر شد.در تابستان ۱۹۴۳ نامه‎ای از والریا افرون، خواهر شوهر مارینا، به او رسید. در پایان نامه، بعد از کلی خبرهای جدید، والریا نوشت:«موزیا، نویسنده فانوس جادویی، دیگر در میان ما نیست. پسرش به همراه اتحادیه نویسندگان جایی در قزاقستان است.» کلمات غریب می‎نماید. یا آن قدر والریا از مارینا دور بوده که او را با نام دوران کودکی‎اش به یاد می‎آورد و از آثار او فقط کتاب دومش را می‎شناسد. یا آن که به زبان رمزی که در اتحاد جماهیر شوروی متداول بود با هم مکاتبه می‎کردند تا از تیغ سانسور در امان بمانند. آناستازیا از پذیرفتن خبر مرگ مارینا سرباز می‎زند. اما در همان تابستان نامه‎ی کوتاهی از لیلیا افرون به دستش رسید که تأییدی بود بر مرگ مارینا.«مارینا ۳۱ آگوست دو سال پیش از دست رفت.»وقتی آناستازیا از نحوه‎ی مرگ مارینا می‎پرسد، لیلیا افرون تلگرامی سه کلمه‎ای برایش می‎فرستد:«مثل مادر ما.» آناستازیا می‎دانست که مادر سرگئی و لیلیا افرون در ۱۹۱۰، بعد از خودکشی کوچک‎ترین پسرش، خود را حلق آویز کرده بود. اکنون آناستازیا تسوتایوا پاسخ را می‎دانست.

و با خبر خودکشیِ تسوتایوا گفتند که عقل از کف داده بود، آخماتووا در پاسخ به این ادعا به دختر تسوتایوا چنین گفت: «… او را زمانه کشت، ما را زمانه کشت… ما سالم بودیم، محیط پیرامونمان دیوانه بود…».

سپس نسترن زندی بخش هایی از نامه های مارینا تسوتایوا  به آنا آخماتووا را با ترجمۀ خویش قرائت کرد ( متن کامل این نامه‎ها در ویژه نامه تسوتایوا در کاروان آمده است)

آنا آندریفنای عزیز:

چه بسیار است سخن برای گفتن و چه ناچیز است زمان! به خاطر سهم خوشختی‌ام از زندگی ـ «بارهنگ»، متشکرم. آن را از خودم جدا نمی‌کنم، آلیا هم از خودش جدا نمی‌کند. برایتان دو کتاب قبلی [دسته سفید و تسبیح] را می‌فرستم که برایم بنویسید.

فکر نکنید که من به دنبال جمع‌آوری دستخط نویسندگان هستم، کتاب‌های بسیاری با دستخط مؤلف داشته‌ام که به این و آن بخشیده‌ام! به چیزی دل نمی‌بندم و چیزی را نگه نمی‌دارم، اما کتاب‌های شما را با خودم به تابوت هم می‌برم ـ زیر بالشم!

خواهش دیگری هم دارم: اگر آلکوناست [نام انتشاراتی که در سال ۱۹۱۸ در پترزبورگ تأسیس شد] «اسب سرخ» مرا (که به شما تقدیم کرده‌ام)، می‌پذیرد، لطفاً این کار را برای من انجام بدهید و ضروری نمی‌بینم که حتماً خودم متن را بازبینی کنم، به دقت شما ایمان دارم.

نسترن زندی و نامه های تسوتایوا به آخماتووا

نسترن زندی و نامه های تسوتایوا به آخماتووا

چیزی کوچکی است، وقت شما را نمی‌گیرد. در حال آماده کردن کتاب دیگری هستم: به معاصران [این مجموعه به چاپ نرسیده است و فقط به صورت نسخه دستنویس موجود است]، فقط ۲۴ قطعه شعر برای شما، بلوک و والکونسکی است. در میان این سروده‌ها، شعرهایی برای شما هست که هنوز نخوانده‌اید.

آه که چقدر دوستتان دارم و چقدر برایتان خوشحالم و چقدر برایتان غمگینم و چقدر برایم با ارزشید. کاش مجله‌ای بود که می‌توانستم آنجا درباره‎ی‎ شما بنویسم! مجله، مقاله، چه جرأتی! – حریق آسمانی! شما شاعر محبوب من هستید، من یک بار ـ خیلی وقت پیش ـ شاید شش سال پیش، خواب شما را دیدم، کتاب آینده شما را: سبز تیره، تیماجی، نقره‌کوب ـ «گفتار زرین» ـ نوعی افسونگری باستانی، شبیه نیایش (یا دقیق‌تر بگویم ـ برعکس!). بیدار که شدم، فهمیدم شما آن را می‌نویسید.

و نامه دوم:

۳۱ آگوست ۱۹۲۱

آنا آندریفنای عزیز! این روزها شایعات ملال‌انگیزی درباره‎ی شما هست که هر ساعت سرسختانه تکذیب‌ناپذیر می‌نمایند [شایعاتی درباره‎ی خودکشی آنا آخماتووا پس از تیرباران گومیلیوف.] در این باره برایتان می‌نویسم چون می‌دانم که برای شما اهمیتی ندارد. می‌خواهم تا آنجا که ممکن است صادقانه بنویسم. به شما می‌گویم که تنها دوست شما (دوستـ ـ عمل!) در میان شاعران ـ به نظر من ـ مایاکوفسکی است، گاو کشته شده‌ای که روی کارتون‌های «کافه شاعران» پرسه می‌زند [این کافه را کامنسکی و گالدشمیت در پاییز ۱۹۱۷ در گذر ناستاسینکس تقاطع خیابان تورسکایا راه انداخته بودند.]

کشته شده رنج ـ او واقعاً چنین چهره‌ای داشت. مدام از طریق آشنایانش تلگرام می‌زد تا خبری از شما بگیرد و من دومین شادی تحمل‌ناپذیر زندگی‌ام را به او مدیونم (اولین شادی این گونه‌ام خبری بود از سریوژا [همسر تسوتایوا] که دو سال تمام از او هیچ اطلاعی نداشتم.) درباره‎ی بقیه (شاعران) چیزی نمی‌گویم ـ نه به خاطر این که شما را غمگین می‌کند: چه کسی آنقدر اهمیت دارد که بتواند شما را آزار بدهد؟ نمی‌گویم چون دلم نمی‌خواهد قلم‌فرسایی کنم.

این روزها ـ به امید یافتن خبری از شما ـ به کافه شاعران می‌رفتم ـ چه موجودات علیلی چه حقارتی! چه کراهتی! همه چیز آنجا بود: کوتوله‌ها، تپانچه‌ها، اسب‌های شیهه‌کش و راهنمایان بی‌بار با لب‌های ماتیک ‌زده….

نمایی از شب مارینا تسوتایوا

نمایی از شب مارینا تسوتایوا

پس از آن نعیم بزاز عطایی  سطرهایی از نامۀ تسوتایوا به ژوزف استالین را خواند:

من در رابطه با بازداشت همسرم سرگئی یاکولویچ افرون و دخترم آریادنا سرگئی ونا افرون به شما رجوع می‌کنم.

پیش از آنکه درباره آنها صحبت کنم، می‌بایست چند کلمه‌ای درباره خود بگویم.

من نویسنده‌ام. در سال ۱۹۲۲ با پاسپورت روسی به خارج سفر کردم و تا ژوئن سال ۱۹۳۹ به مدت هفده سال در کشورهای چک و فرانسه بسر بردم. من به هیچ‌وجه در زندگی سیاسی مهاجران شرکت نکردم – اوقاتم را با خانواده و کار ادبی سپری ساختم. به شکل عمده با مجله‌های (Volia Rossii) و (Savremennie Zapiski) همکاری کردم. همزمان کارهایی در روزنامه آخرین خبرها (Paslednie novosti) به چاپ رساندم و از آنجا به دلیل اینکه مایاکوفسکی را در مجله یوروآسیا ستودم، رانده شدم. به‌طور کلی من در زمان مهاجرت تنها بودم.

دلایل بازگشت من به میهن، انگیزه‌هایی پرشور برای بازگشت به میهن با همه خانواده: همسر، سرگئی یا کولویچ افرون، دختر، آریادنا سرگئی ونا افرون (اولین کسی که در مارس ۱۹۳۷ رفته است). و پسرم، متولد خارج از کشور، که از همان اوان کودکی در شوق و رؤیای دیدار کشور شوراها بوده است. آرزوی اهدای آینده و میهن به فرزند، آرزوی کارکردن در میهن خود. و تنهایی کامل در مهاجرت، که در سال‌های آخر، دیگر چیزی نبود که مرا بدان پیوند دهد.

اینکه هیچگونه محدودیت و مانعی برای بازگشت من وجود ندارد، مطلبی بود که به طور شفاهی به من منتقل گشته بود.

من در سال ۱۹۳۷ دوباره به تابعیت شوروی درآمدم و در ژوئن سال ۱۹۳۹ مجوز بازگشت به کشور شوراها را دریافت کردم که این امر با همراهی پسر چهارده ساله‌ام گئورگی در هشتم ژوئن سال ۱۹۳۹ تحقق پیدا کرد.

….

نعیم بزاز عطایی و نامه تسوتایوا به ژوزف استالین

نعیم بزاز عطایی و نامه تسوتایوا به ژوزف استالین

او (همسرم) مرا از زندگی سیاسی خود آگاه نمی‌کرد. من فقط می‌دانستم که او با اتحادیه بازگشت، ارتباطاتی دارد و بعدها – با اسپانیا.

اما آنچه را که من به یقین می‌دانستم و می‌دانم – همانا خدمت مشتاقانه و تغییرناپذیر اوست به شوروی. با اینکه من اطلاعی از جزئیات کارهای او نداشتم، اما زندگی روحی وی را روز به روز می‌شناسم، همه اینها در برابر دیدگان من انجام شد و به عنوان یک شاهد تأیید می‌کنم: این فردی از کشور اتحاد شوراهاست و ایده کمونیزم را بیشتر از زندگی خود دوست می‌داشت.

و – ۲۷ آگوست – بازداشت دخترم.

اینک درباره دخترم. آریادنا سرگئی ونا افرون، دختر من، نخستین عضو خانواده ما بود که به اتحاد شوروی بازگشت، در ۱۵ مارس ۱۹۳۷، تا این سال در اتحادیه بازگشت بود. او نقاش و نویسنده‌‌ای بسیار با استعداد است. او شخصی کاملاً وفادار به قانون است. (ما همگی وفادار به قانون هستیم، این ویژگی متمایزکننده هر دو خانواده ما، تسوتایوا و افرون است)  او در مسکو در مجله فرانسوی ریویود مسکو کار می‌کرد. از کار او بسیار راضی بودند. او می‌نوشت و تصویرسازی می‌کرد. او اتحاد شوروی را با همه جان و دل دوست دارد و هیچگاه از سختی‌ها و فلاکت‌های زندگی گله‌مند نبوده است.

پس از دخترم، ۱۰ اکتبر سال ۱۹۳۹، همسرم را بازداشت کردند.

هفتم نوامبر در همان ییلاق، خانواده لئوویخ، همخانه ما نیز بازداشت شدند و من و پسرم کاملاً تنها ماندیم. با اندوهی هراسناک در ییلاقی مهر و موم شده و بی‌دروپیکر.

نخستین بسته مرا پذیرفتند: به دخترم در ۷ دسامبر، سه ماه و اندی پس از دستگیری‌‌اش، به شوهرم در ۸ دسامبر، پس از گذشت دو ماه.

من نمی‌دانم همسرم را به چه چیزی متهم می‌کنند، اما می‌دانم که او برای خیانت، دورویی و عهدشکنی، فاقد هرگونه استعداد است. من او را می‌شناسم: ۱۹۳۹-۱۹۱۱ اندکی کمتر ار ۳۰ سال. اما همه آنچه را که درباره او می‌دانم، همان روز اول دریافتم: اینکه او انسانی با بزرگ‌ترین پاکی‌هاست، مرد فداکاری و تعهدپذیری. همان چیزی که دوستان و برادران نیز درباره او می‌گویند. حتی در مهاجرت نیز، هیچ‌کس او را به رشوه‌گیری و خودفروختگی متهم نکرد…

در پایان این نشست بخش هایی از فیلم مستندی دربارۀ تسوتایوا با زیرنویس فارسیِ از  نسترن زندی به نمایش در آمد.

                                                                                                      

,و رونمایی از دهمین شماره دوماهنامه کاروان ویژه مارینا تسوتایوا

 

شب دکترمحمود عبادیان،دو چشمانش طلوع تاک و انگور / کلامش پر زمستی و پر از شور پر از دریا پر از غوغای یاران / پر از سرمستی صبح بهاران خراسان در خراسان راز می گفت / سخن از بادۀ شیراز می گفت … هم از زیباشناسان هگل بود / همه دانند دکتر اهل دل بود

شب محمود عبادیان برگزار شد/ پریسا احدیان

 

عصر سه شنبه، شانزدهم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و شصت و نهمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و کانون زبان فارسی به شب «دکتر محمود عبادیان» اختصاص یافت.

در این شب: دکتر شیوا دولت آبادی و استادان اصغر دادبه، بهرام پروین گنابادی،  فریبا افکاری، فرهاد طهماسبی و آقایان مختار فیلی و حمیدرضا اسلامی به سخنرانی پرداختند.

در ابتدای جلسه علی دهباشی، ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر و تشکر از حضور استادان دانشگاه علامه طباطبایی و دانشگاه مفید قم و بخصوص دانشجویان ورودی ۱۳۶۴ تا  ۱۳۶۷ خورشیدی و سپاسگزاری از دکتر فریبا افکاری و دکتر بهرام پروین گنابادی و آقای حمیدرضا اسلامی که برگزاری این شب به همت ایشان بود و همینطور با تشکر از پریسا و افشین کرم رضایی و مریم اسلوبی که بخش تدوین کلیپ ها و عکس های این نشست را به عهده داشتند، بخشی از زندگینامۀ استاد عبادیان را قرائت کرد:

“شادروان محمود عبادیان در سال ۱۳۰۷ در مشهد متولد شد و در سال ۱۳۹۲ دیده از جهان فروبست. ایشان از اساتید کم نظیر فلسفه و ادبیات در دانشکدۀ علامه طباطبایی و مفید قم بود. او بخش مهمی از زندگی خود را به دنبال کشف حقیقت و علم در کشورهای مختلف شرکت فعال داشت. وی پس از کودتای ۲۸ مرداد ناچار به ترک ایران شد و از آن به بعد در کشورهای چکسلواکی، چین، آلمان شرقی، فرانسه و آلمان غربی به تحصیل و تدریس در زمینۀ فلسفه و زیبایی شناسی هنر و نیز زبان باستانی ایران پرداخت. او در پاییز سال ۵۷، چند ماهی پیش از وقوع انقلاب در مجموعه ای که بعدها نام دانشگاه علامه طباطبایی را به خود گرفت، مشغول کار شد. دکتر عبادیان طی سال های پس از بازگشت به تألیف و ترجمۀ آثار بسیار مهم و تأثیرگذاری در حوزۀ ادبیات و فلسفه همت گماشت. «در آمدی بر ادبیات معاصر» در سال ۱۳۸۷ توسط انتشارات مروارید، «تکوین غزل و نقش سعدی»، «مقدمه ای بر مبانی جامعه شناسی و زیبایی شناختی غزل فارسی و غزلیات سعدی» توسط انتشارات اختران در سال ۱۳۸۴، «فردوسی سنت و نو آوری در حماسه سرایی» در انتشارات مروارید سال ۱۳۸۷، «در آمدی بر سبک شناسی در ادبیات»، از جمله کتاب های مهم او در حوزۀ ادبیات و ترجمه، «سقراط» اثر گوتفرید مارتین، ترجمۀ «سقراط: آگاهی از جهل»، اثر یان پاتوچکا، «گزیدۀ زیبایی شناسی هگل»، کتاب «آزادی و دولت فرزانگی»، ن«امه هایی در تربیت زیبایی شناختی انسان»، کتاب «دیالکتیک انضمامی بودن: بررسی در مسئلۀ انسان و جهان»، کارل کوسیک انتشارات قطره در سال ۱۳۸۶، نمقدمۀ هگل بر پدیدرا شناسی روح و زیبایی شناسی» توسط انتشارات علم در سال ۱۳۸۷ و ویراستاری بخشی از «تاریخ تمدن (قیصر و مسیح)» ترجمۀ هگل جوان: در تکاپوی کشف دیالکتیک نظری اثر میلان زنوی، ترجمۀ رسالۀ دکترای فلسفۀ مارکس، با مشارکت حسن قاضی مرادی، ترجمۀ «نقد فلسفۀ حق هگل» اثر کارل مارکس با مشارکت حسن قاضی مرادی از جمله آثار و ترجمه های گرانقدر او در حوزۀ فلسفه و تفکر است. دکتر عبادیان همچنین نخستین مترجم متن دشوار «لودیک ویتگنشتاین» در سال ۱۳۶۹ به فارسی است.”

علی دهباشی از فرازو نشیب های زندگی دکتر محمود عبادیان سخن گفتعلیی دهباشی از فرازو نشیب های زندگی دکتر محمود عبادیان سخن گفت

سردبیر مجلۀ بخارا در ادامه به زندگی پر فراز و نشیب دکتر عبادیان، اشاره و بیان داشت:

“این زندگی پر ماجرا او را از اقلام خود متفاوت می کند. از کودکی و نوجوانی با نابرابری های اجتماعی و ظلم در جامعه رو در رو و آشنا گشت. آنچنان که روح لطیف او را که آن زمان نوجوانی بیش نبود آنچنان تحت تأثیر قرار داد که تا پایان عمر این روحیۀ حقیقت جویی و عدالت خواهی با او بود. بهترین سال های زندگی خود را با کارهای سخت گذراند، سپس به دنبال آرمان های اجتماعی که آن زمان در جامعۀ ما رواج داشت و از جذابیتی برخوردار بود و شاید بتوان گفت تنها جریان سیاسی منسجم روزگار بود، وارد فعالیت های سیاسی شد. آنچنان که منجر به معیوب شدن یکی از چشمانش و در نتیجه بازداشت و زندانی و مهاجرت گشت.در طول دوران مهاجرت، دست از فعالیت نکشید. ولی اینبار به آموزش و علم و دانش و هنر و فلسفه پرداخت که منجر به گذراندن دکتری گردید. در این دوران  به این نتیجه رسید که بسیاری از مشکلات جامعۀ ما در نتیجۀ فقر فرهنگی است. بنابراین در آغاز انقلاب اسلامی به ایران بازگشت و انحصارا به تدریس و تألیف و ترجمه پرداخت و فعالیت های سیاسی را ترک کرد. حاصل دورۀ سوم زندگی او، بیش از ۴۰۰ مقاله و ۳۰ کتاب و تربیت دو نسل از دانشجویانی است که اکنون از اساتید به نام مرکز علمی دانشگاهی و پژوهشی هستند.”

وی در خاتمه تصریح کرد:

“دکتر عبادیان به این نتیجه رسیده بود که جامعه ای که از فقر فرهنگی رنج می برد تنها راه آموزش و آگاهی دادن بدون اغراض سیاسی است.  و با اتکا به تجارب علمی و پژوهشی که در دوران تبعید به دست آورده بود، روش های نوین تحقیق و پژوهش و ترجمه را به دانشجویانش آموخت و به آن ها یاد داد که هر سخن و کلام و نظریه ای را با تحقیق و پژوهش های منسجم باید بیان کرد. به آن ها آموخت که باید همیشه ذهنی خلاق و پویا داشته باشند و دانشگاه را سکوی نمره گرفتن و ادامه ندانند. این تنها نمونه ای از وجوه خصلت ها و سلوک انسانی ایشان بود. همۀ شرکت کنندگان این سالن که به نوعی دور و نزدیک، کوتاه و بلند او را می شناختند و از حضورش بهره مند بودند، می دانند که ادعای عارفی و درویشی نداشت اما قناعت، فروتنی و بی ادعایی  در ذاتش بود. من نیز افتخار این را داشتم که در اواخر دهۀ ۵۰ و اوایل ۶۰ مدتی نه به عنوان دانشجوی او بلکه ارتباطی بر سر دوست داری و ستایشگری او، از هوا و فضای علمی و انسانی اش بهره مند گردم. روحش شاد!”

نمایی از شب محمود عبادیان

نمایی از شب محمود عبادیان

نخستین سخنران این شب، دکتر شیوا دولت آبادی از خاطرات آشنایی خود و خانواده اش با دکتر عبادیان چنین گفت:

“روایت من از استاد دکتر محمود عبادیان، روایتی عمدتا عاطفی در شکل گیری دوستی و ارادتی است که خانوادگی در کنارشان داشتیم. اطمینان دارم کسانی اینجا هستند که هم پای خانوادۀ ما با استاد عبادیان ارتباط داشتند و توانسته بودند از این انسان بزرگ بیاموزند و در کنارش رشد کنند. اما به هر حال از قضای روزگار این قرعه به نام من افتاد. امروز بیشتر از سه سال از زمان فوت ایشان و از دست دادن این دوست و استاد گرامی می گذرد. مقصود من این است که بتوانیم تصویری از استاد را با هم ترسیم کنیم. دکتر عبادیان خود می گفتند که یکی از مأمن های دلبستگی اشان خانوادۀ ما است و شاید با فروتنی باور داشتند که خود چه مأمنی برای همۀ ما بودند. شاید بتوان با جمله ای که ترجمۀ خودشان در کتاب هگل است ایشان را به سادگی توصیف کنیم. او خود فلسفۀ تجربه های زمانش را بازتاب می کرد. در واقع خود، فلسفه بود. دربارۀ هگل نوشته اند:”جای گله از کمبود پیشامدها و دامنۀ گره خوردگی های آن ها در میان نبود.” واقعیت این است که دکتر عبادیان جای گله ای از کمبود سختی ها در زندگی شخصی و اجتماعی خود نمی توانست داشته باشد. محمود عبادیان بزرگوار و بی بدیل صیقل خورد و تمام این حوادث ناگوار تاریخ زندگی و زمانۀ خود، او را به گوهری یگانه تبدیل کرد. دیدن این تحول برای من یکی از نمادهای برجستۀ بالندگی و توانایی رشد بشر در منش و در عمل زندگی و در عمل متناسب با تفکر، آرامش، تمرکز و تعهدی است که داشت. این گونه به زندگی فلسفی خود معنا می بخشید. حال در بازبینی آن انسان، باز هم مانند بارهای بسیار از خود می پرسم که چگونه می شود عبادیان شد؟ این پرسش بی پاسخ من یکی از هزاران پرسشی است که امروز با دریغ از خاموشی این گنج پنهان بی پاسخ می ماند. این را هم باید بگویم که نمی دانم چرا از میان خانوادۀ چهار نفرۀ ما که هر کدام دکتر حسن عشایری، دلآرام، شیدا می توانستند از نظرگاه خود همین جا بایستند و نگاهشان به دکتر عبادیان را بازگو نمایند، من انتخاب شدم! به هر حال یاد این انسان، انسان، انسان را گرامی می دارم و به هر صورت این برعهدۀ من گذاشته شد که از جانب خانواده ام که شانس آشنایی بیشتری با استاد داشتیم، از این شکل دهی دوستی و از لحظه هایی که ما را به هم نزدیکتر کرد و در نهایت از تأثیری که از ایشان گرفتیم و از نبودنشان برایتان بگویم. در آن زمان که خانوادۀ دو نفرۀ ما از طریق یک دوست گوهرشناسی با دکتر عبادیان آشنا شد، تصویری از او در ذهنم داشتم. دکتر عبادیان دانشکدۀ ادبیات علامه بودند و من دانشکدۀ روانشناسی، در نتیجه همکار بودیم و گاهی یکدیگر را می دیدیم. اما هنوز دوستیِ ما شکل نگرفته بود. یادم هست نخستین باری که ایشان را با قامتی بلند و باریک و استوار و بیان چهرۀ فوق العاده متمرکز، در فراخ پله های دانشکدۀ ادبیات دیدم، می دانستم کسی است که با دو زبان دشوار جهان دکترای فلسفه گرفته است: چکی و آلمانی. مردی بود که این تسلط را داشت تا بتواند در دو زبان، دکتری بگیرد. بعدها او را شناختیم. از خراسان می آمد. سخت کوشیده بود برای نان در آبادان و تهران و بعد به پراگ و هامبورگ رفت و در آن زمان که ما با ایشان آشنا شدیم، مشتاقانه برای خدمت به وطن بازگشته بود. می خواست در عمل نشان دهد که چگونه باید کار کرد. دختران ما دکتر عبادیان را «عمو هگل» یا «عمو عبادیان» می خواندند و ما همگی در کنار این مرد بزرگ کوشیدیم تا رشد کنیم. افتخار می کردیم که عمو هگل ما را می پذیرد و ما می توانیم در کنارش ببالیم.”

دکتر شیوا دولت آبادی از جایگاه استاد عبادیان در خانواده خویش گفت

دکتر شیوا دولت آبادی از جایگاه استاد عبادیان در خانواده خویش گفت

وی در ادامه به خصایل اخلاقی استاد عبادیان اشاره کرد و گفت:

“دکتر عبادیان با زبان بدنشان همیشه یک نوعی امتناع از مزاحمت را ابراز می کردند. همیشه دستشان مقابل دهانشان بود. مثل اینکه می خواستند خود را از خوردن و گفتن مهار کنند. همیشه آخرین کسی بودند که به اصرار سر سفره حاضر می شدند و با اینکه دُرّ و گوهری برای گفتن داشتند اما به اصرار دیگران سخن می گفتند. ما به تدریج ایشان را کشف می کردیم و هر بار شگفت زده تر می شدیم که با چه انسانی روبرو هستیم. دوران جنگ شد و با هم همسایه و هم سفر شدیم. با هم به سوگ همسر ایشان به آرامی نشستیم. استاد با خوش خلقی با بچه ها بازی می کردند و با آن ها به زبان ساده از فلسفه می گفتند و ما نیکبختانه می آموختیم. در طول سال ها هر از چندی از ره می رسیدند و کتاب و مقاله ای روی میز می گذاشتند و می دیدم که یک اثر جدید از دکتر عبادیان منتشر شده است و تازه می فهمیدیم این ساعت ها و روزها و شب هایی که دکتر در خلوت خود کار می کنند، چقدر زحمت و جستجو در آن زمان ها بوده است. با فروتنی و بدون ادعا برای ما میراث بسیاری از منابع و چیزهای خواندنی به جا گذاشتند. البته فراموش نکنیم گاهی بدون اینکه بخواهند با صراحت عجیبی آنچه که به نظرشان دروغ بود را تصحیح می کردند. یعنی با تمام آن آرامش ما می دیدم که برخی مسائل را نمی توانند بپذیرند. بدیهی است کسی که ذهنی اینچنین روشن دارد به نوعی با انگیزه ای خیلی بالا نمی تواند دروغ را بپذیرد. از ویژگی های دیگری که از ایشان به خاطر دارم این بود که مشوق افرادی بودند که در کارشان رشد می کردند. این کار را گاهی به حدی خالصانه و کودکانه انجام می دادند که آدم تحت تأثیر قرار می گرفت و به این ترتیب ما از حضور این مرد بزرگ در دهه های ۶۰ و  ۷۰ و شروع ۸۰ سالگی اشان در دل و جان خود بهره بردیم. ارادت ما عمیق شد و البته ایشان نمی خواستند که مرید داشته باشند اما نمی شد کاری کرد.

تابستان سال ۱۳۹۱ ناگهان سخت بیمار شدند و مشکلات تنفسی از آلودگی های هوا سبب این بیماری شد و در سال پایانی عمر خود توانشان رو به کاهش می رفت و آن چالاکی که ما دیده بودیم، از کوه بالا رفتن ها و ساعت های کار طولانی، همگی تحت تأثیر قرار گرفته بود. سرانجام یک روز تلخ فروردین، در۱۲ فروردین ۹۱ استاد را از دست دادیم. به نظر من باید برای عبادیان یک قطعۀ خاص با نامی شایسته، همانند: قطعۀ نماد تعالی انسانی در گورستان اختصاص داده می شد. افسوس همانطور که زندگی کرد، همان گونه نیز بی سر و صدا در روز تعطیل به خاک سپرده شد. اما شاگردان و دوست دارانش نشان دادند که نمی گذارند نام استادشان از یاد برود. بلافاصله همه دنبال مقاله های نوشته شده و نانوشته و کتاب ها و … بودند و از جمله به خوبی به خاطر دارم که حدود ۴۰۰ عنوان مقاله بلافاصله در چند روز اول بعد از فقدان ایشان شناسایی و جمع آوری شد و امروز با همتی که شاگردان ایشان داشتند و در کنار آن به ما این افتخار را دادند که به عنوان شاگرد و دوستان و دوست دارن استاد و به لطف شب های بخارا و جناب آقای دهباشی و یارانشان بدون هیچ بهانۀ تقویمی خاص-اگرچه امروز ۱۶ آذر و معنی دار است- ما اینجا جمع شدیم تا سعی خود در پاسداشت و ماندگاری نام این مرد بزرگ را نشان دهیم.”photo_2016-12-07_11-30-59

سپس عکس هایی از آلبوم خاطرات استاد عبادی به کوشش پریسا و افشین کرم رضایی ورق خورد.

دیگر سخنران این نشست، دکتر اصغر دادبه، با اشرره به  اهمیت خصلت کم آزاری در فلسفۀ فرهنگ ایرانی از دارا بودن این ویژگی و ابعاد انسانی دکتر عبادیان و خاطرات همکاری اشان در دانشگاه چنین گفت:

“هر آنچه در مورد دکتر عبادیان باید گفت در دو بخش قرار می گیرد: بخش اول به عنوان رفتار و خلق و خوی انسانی و بخش دوم به عنوان کارهای علمی. انسان بود، به راستی انسان و محقق بود، به راستی محقق. این خلاصۀ آن چیزی است که می خواهم بگویم و همۀ دوستان باید بگویند و خواهند گفت. سال های ۱۳۶۲ بعد از بستن و باز شدن دانشگاه ها، همه آمدیم و در مجموعه ای به نام «مجتمع ادبیات و علوم انسانی» جمع شدیم که نامش را دانشگاه علامۀ طباطبایی گذاشتند. از آن زمان من با دکتر عبادیان دوست و همکار بودیم تا به عبارتی سال ۱۳۷۶ و به عبارتی تا سال های آخر عمر و باز هم به عبارتی تا سال ۱۳۸۸. زمانی هوس کردم به رغم کسانی که می گویند:”ما حکمت عملی مستقل در فرهنگ ایران  نداشته ایم و هر چه داریم از یونان گرفته ایم و مقداری احادیث با آن آمیخته ایم.” تصمیم گرفتم به اندازه ای که عقلم می رسد نشان دهم که اینگونه نیست. مقالۀ «کم آزاری» را نوشتم. این پرسش همواره در حکمت عملی مطرح است که چه باید بکنیم تا خوشبخت شویم و بدبخت نشویم؟ این صورت سادۀ قضیه است. پاسخ سقراط و افلاطون به این پرسش این بود که:”دانایی”. هر میزان که دانا باشیم، خوشبختیم و به هر میزان که نفهمیم، بدبختیم. البته پاسخ ارسطو. اعتدال بود.

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات / مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

و به همین ترتیب پاسخ های دیگری داده شد که این دو پاسخ خیلی مهم بود. من در این مقاله نوشته ام که ما به دلیل وضعیت فرهنگ، سیاست، بخش اجتماعی و تاریخی که داریم به این سئوال اینگونه پاسخ داده ایم که خاستگاه سعادت “کم آزاری” است. کم در برابر بیش نیست این «کم» به معنای «بی» است:

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ / که رستگاری جاوید در کم آزاریست

این یک پیشینۀ فلسفی آن سو و این سوی اسلام داشت. اگر در باب برزویۀ طبیب بنگرید که ادعا من این است، روشنفکرانه تر از آن کم تر در جهان گفته شده  متوجه خواهید شد که یک رویکرد ایدئولوژیک دارد و بعد می بیند، همه می گویند زنده باد خودمان و مرگ بر دیگران. سپس با رویکردی فلسفی می گوید که با خود اندیشیدم، اگر از سر بگیرم ممکن است عمرم وفا نکند بنابراین یک معدل از کارهای نیکی را که همه قبول دارند، گرفتم. آن معدل به کم آزاری رسید. بعدها محمدزکریای رازی که به تناسخ معتقد بود اعلام کرد که وقتی کسی به سعادت می رسد که روح او در پیکر مردی دانا و کم آزار درآید. دانایی جنبۀ نظری و کم آزاری جنبۀ عملی داشت. خود گفت که حتما به من اعتراض می کنند که همه که فیلسوف نخواهند شد، پس عوام الناس چگونه رستگار می شوند؟ پاسخ داد که آن ها جمعا روحشان به پیکر مردی دانا و کم آزار در می آید. آن هایی که به این اصل قائل نبودند، تأکید بر مورد کم آزاری کردند. و من به جرأت به شما می گویم یک ایرانی فرهیخته ای که ایرانی واقعی است و از آن فرهنگ نگسسته و اگر با فرهنگ های دیگر در آمیخته-که باید در آمیخت که اگر در نیامیزیم، مرده ایم- و وفادار به آن اصل و اساس مانده است، دکتر محمود عبادی انمی باشد.

چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی / مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

چگونه می شود کسی اینگونه باشد؟”

دکتر اصغر دادبه از سالها نشست و برخاست با دکتر عبادیان روایت کرد

دکتر اصغر دادبه از سالها نشست و برخاست با دکتر عبادیان روایت کرد

وی در ادامه بیان داشت:

“در تمام مدتی که با دکتر عبادیان بودم و زندگی کردم، به دلیل مسئولیت هایی که داشتم و بیشتر با او بودم متوجه شدم که واقعا اینچنین زندگی می کرد. هیچگاه با واژه ای، شخصی را نیازرد. بارها با او صحبت کرده بودم که ببینم تظاهر است یا واقعیت؟ عین واقعیت بود! در دوره ای که تا سال ۷۰ در گروه ادبیات فارسی بودیم و برنامۀ آن گروه را من فراهم می کردم به شکل های مختلف با او بودم. در آن سال قرار شد تا گروه فلسفی تشکیل شود. از من که در آن زمان تنها دانشیار گروه بودم دعوت به همکاری شد. اولین شرطی که داشتم این بود که استاد عبادیان باید بماند و تا  زمان حضورم ایشان نیز حضور داشتند و در بهار ۷۶  استاد را بازنشست کردند. ما چقدر  دنبال مردان دانایی هستیم که روحشان در پیکر مردی دانا و کم آزار است. اما این مرد که به واقع مصداق انسان واقعی بود در حوزۀ دانش هم چیزی کم نداشت. وقتی که شروع به تدریس کرد شاید اکثر دانشجویان ما شیوه اش را نمی پسندیدند. دلیلش هم روشن بود برای اینکه معمولا  درس خواندن برای همه یک شوخی است. ما فرزندان جزوه های مسخره هستیم و آن مرد یک روش علمی جدی را پایه گذاری کرد. او در مقابل مسأله با جدیت برخورد می کرد و نمی خواست از بدیهیات سخن بگوید. در نظر داشت با دانشجو به معنای واقعی طرف باشد و چنین می کرد و من هر آنچه از دستم بر می آمد برایش فراهم می کردم. آن زمان در گروه ادبیات  به برکت وجود دکتر سید محمود طباطبایی گروه بالید و عبادیان ها از پیش در آمدند.

سال ۷۰ که گروه فلسفه تشکیل شد، به یاد دارم که دانشجویی داشتیم که روی ویلچر و از بازماندگان جنگ بود. سواد چندانی نداشت. به من گفت که می خواهم یاد بگیرم و در حوزه های جدید پیش بروم. او را دست دکتر عبادیان سپردم. این بخش آموزشی جدای از کلاس بود و ایشان حتی زمان تفریح در زیر درختان نشسته بود و پاسخ سئوال دانشجویان را می داد! وقتی پایان نامۀ آن دانشجو تمام شد متوجه شدیم که یک متن دشوار فلسفۀ علم را ترجمه کرده بوده و این محصول دو سال کار دکتر عبادیان در کنار کارهای دیگرش بود. یکی از مسائلی که باید دنبال کنیم، قهری است که بین ادبیات و فلسفه در قرن های دراز اتفاق افتاده است. این قهر باید به آشتی تبدیل شود. طنزی بیش نیست که کسی خواستار ادبیات بی فلسفه باشد. عبادیان با چنین رویکردی به سراغ مباحث ادبی رفت و هر یک از این بخش هایی که نوشته است، حال و هوا و رنگ و بوی دیگری دارد. داستانی می گویم:

وقتی که انگلیسی ها از علامه اقبال دعوت کردند که لقب «سِر» را به او بدهند، دست یک پیرمد ژولیده ای را گرفته  و به مجلس آورد و گفت که شرط من آن است که ابتدا لقب سِر را به او بدهید. پرسیدند که او کیست و آثارش چیست؟ پاسخ داد که یکی از آثارش، من هستم.

آثاری که دکتر عبادیان به عنوان شاگردانش تربیت کرد، مخصوصا آن هایی که فهمیدند «روش» اهمیت بسیاری دارد، اینگونه اند.

نمایی دیگر از شب محمود عبادیاننمایی دیگر از شب محمود عبادیان

در بخشی دیگر از این مجلس، فیلم مستندی به کوشش دکتر نجل رحیم دربارۀ زندگی دکتر محمود عبادیان به نمایش در آمد.

سپس دکتر بهرام پروین گنابادی، ضمن تشکر از علی دهباشی در برگزاری این بزرگداشت و همراهی دانشجویان دیروز دکتر عبادیان، به معرفی آثار منتشر شدۀ ایشان پرداخت و گفت:

“شاگردان دکتر عبادیان قرار را بر این گذاشته اند که یادنامه ای برای ایشان تدوین شود. جملۀ معرف دکتر عبادیان به قول دانشنامه نویسان، سه چیز است:

بزرگرترینش که استاد دادبه گفتند: انسان به معنای واقعی کلمه است. ایشان محقق، مترجم، معلم و انسان کاملی هستند. در مورد بخش ترجمۀ آثار ایشان زمانی که مرحوم محمدعلی فروغی، «سیر حکمت در اروپا» را تدوین کردند، برای اولین بار ما با اسم کانت و دکارت آشنا شدیم. نیاز جامعۀ ما بود که با فلسفۀ اصیل سیاسی غرب آشنا شود. از دهۀ ۲۰ تا ۵۰ که تاریخ معاصر ما دچار تلاطم های بسیاری شد، بیشتر ترجمه هایمان از آثار فلسفی سوسیالیستی است و هر زمان سراغ اگزیستانسیالیست رفتیم، به شاخۀ فرانسوی آن توجه داشتیم. شاید کم تر  آن کاری را که مرحوم فروغی پایه گذاشت، دنبال کردیم. آن چپ گرایی در ما تأثیر زیادی داشت. از دهۀ پنجاه به آرامی ترجمه ها شروع و بعد در دوران پس از انقلاب بیشتر شد و ما با آثار فلسفۀ غرب و مخصوصا فلسفۀ سیاسی آشنا شدیم. کارهای استاد عبادیان در همین راستا است: شناساندن فلسفۀ غرب به ما. ایشان اولین کسی است که رسالۀ منطقی-فلسفی ویتگنشتاین را ترجمه کردند. اگر به آثار فلسفی ایشان نگاه کنید، می بینید که کسی که این ها را ترجمه کرده است، تنها یک اثر در مورد مارکس است و باقی مربوط به هگل و بُعد زیبایی شناسی اوست. از فلسفه هم بیشتر نگاهشان بعد زیبایی شناسی است و بینش آثار ترجمه ها در تفکر و آثار ادبی اشان تأثیر داشته است. در بخش آثار ادبی سال ۱۳۶۸ «در آمدی بر سبک شناسی در ادبیات» را ترجمه کردند. همان سال بعد از کتاب دکتر عبادیان، سبک شناسی ساختاری دکتر غیاثی به بازار می آید که بیشتر نقش مترجم-منتقد را دارند. آقای دکتر عبادیان از  انصاف علمی اش در همان کتاب سبک شناسی خود می گوید که سبک شناسی بهار به حدی دارای مطالبی استوار است که اثری جامع تر از آن منتشر نشد. مرحوم بهار در مقدمۀ کتاب خود  می گوید: “ما علاوه بر اینکه سبک شناسی در خانواده امان رواج داشت، بنده نزد ادیب نیشابوری و صید علی خان درگزی سبک شناسی را آموختم.” آن اساتید چه به او آموخته اند که بعد از گذشت ۵۰ سال از انتشار این کتاب، هنوز هر کسی می خواهد، نمونه ای با این موضوع تدوین کند، می گوید که کار بهار استوار است و من تنها می خواهم بخش کوچکی را بنویسم!

 

photo_2016-12-07_11-31-28آقای دکتر عبادیان در این اثر ضمن اینکه سعی کرده اند برخی از نظریات مرحوم بهار را بازنویسی نمایند، بسیاری از نظریات غربی را به شکلی ساده و قابل فهم برای دانشجویان مطرح ساختند. چیزی که در آثار ترجمۀ ما کم است. ایشان سعی دارد که زبان ساده ای برای بیان مباحث سنگین نقد ادبی بیابد. این کتاب ۱۸۰ صفحه است. ۹۰ صفحه تئوری سبک شناسی است و باقی به طور عملی نقد آثاری را به ما نشان داده است. در واقع همان چیزی است که ما در آن مشکل داریم. چرا که همواره نظریه ای را بیان می داریم ولی روش نداریم و نمی توانیم که نظریه را در متن پیاده کنیم. این اثر در سال ۶۸ تألیف شد. یکسال بعد کتاب «فردوسی سنت و نوآوری در حماسه سرایی» را تألیف می کنند که سه بخش آن در مورد حماسه های یونان است. بین النهرین را به عنوان خاستگاه حماسه معرفی و این اثر را بسیار روشمند تدوین می کنند. ابتدا می گویند که سنت حماسه چیست؟ در یونان و در مورد ایلیاد و گیلگمش چگونه بوده است و تمام این ها را با یک نگاه تاریخی و فلسفی مطرح می نمایند و بعد فردوسی را تحلیل می کنند و سپس در مقایسۀ حماسه های ایرانی با حماسه های یونانی به ما نشان می دهند که فردوسی در سنت حماسه سرایی چه نو آوری هایی داشته است. روش ایشان همانند کتاب سبک شناسی، مبتنی بر تحقیق و تطبیق است. در آن سالهایی که خارج از ایران فلسفه و آثار غربی را خواندند تمام این تجربه ها در اینجاست که به کمک ایشان می آید و به ما نشان می دهد که سنت حماسه سرایی چیست؟ و فردوسی چه سنتی در حماسه سرایی داشته است. یک سال بعد از آن کتابی را با عنوان «درآمدی بر ادبیات معاصرایران» می نویسند که ۱۰۰ صفحه است و در ده صفحه مسألۀ اصلی ادبیات و تاریخ ادبیات فارسی را بیان می کنند. وقتی به ادبیات معاصر می رسند، به نکته ای کلیدی می پردازند که ما در برخوردمان با تجدد چه توانستیم بکنیم؟ آقای دکتر عبادیان این نکته را تحلیل می کنند که زمانۀ نو، تفکر نو، حرف نو، قالب نو می خواهد. این حرف ها چگونه بر این قالب ها سوار شده است؟ پشت این نگاه یک دیدگاه فلسفی است و اگر کسی اهلش باشد جمله های درخشانی دارد که ادبیات معاصر را عمیقا به ما نشان می دهد.”

دکتر بهرام پروین گنابادی به تألیفات و ترجمه های استاد عبادیان پرداخت

دکتر بهرام پروین گنابادی به تألیفات و ترجمه های استاد عبادیان پرداخت

وی در ادامه چنین افزود:

” اما کتاب دیگری دارند که به نظرم گل سرسبد تألیفاتشان با نام کتاب «تکوین غزل و نقش سعدی در آن» است. در ابتدا دکتر عبادیان در این کتاب کار  بسیار درستی انجام داده اند که شامل مقدمه ای انتقادی و بعد تاریخ ادبیات نگاری در ایران است. مشکل این مبحث در ایران این است که ما تمام تاریخ ادبیاتی را که نوشته ایم مربوط به تذکره هاست. تذکره ها زندگی شاعران ما را مبتنی بر افسانه ها بیان کرده اند و بسیاری از این هویت تاریخی شاعران ما با افسانه ها در هم آمیخته شده اند. وقتی این موضوع در تحقیقاتمان پایه قرار می

گیرد، مشخص است که به انحراف کشیده خواهیم شد. خب اروپایی ها نیز چنین کاری کرده اند. ادوارد براون هم این کار را در مورد تذکرۀ دولت شاه انجام داده است. تذکرۀ دولت شاهی که می گوید منظومۀ ویس و رامین متعلق به ناصر خسرو است! کتاب دکتر عبادیان جملۀ درخشانی دارد که می گوید:”هویت تاریخی اکثر شاعران و نویسندگان زبان فارسی گم نام مانده است” و این موضوع را مخصوصا در مورد سعدی می گوید. ایشان سعی دارد از خلل آثار و غزل های سعدی، شخصیت او را بشناسد و  به ما نشان می دهد که ریشه های تاریخی غزل چه بوده است. شاید آقای دکتر عبادیان اولین کسی است که تأثیر مسائل سیاسی-تاریخی را بر روی فرم و شکل قالب غزل بررسی می کند. جمله ای ایشان دارد:”سعدی بر این اصل باور دارد که آرامش و ثبات اجتماعی شرط اساسی بقا و پیشرفت زندگانی است. همین باعث شده است که سعدی از ردۀ آرمانگرایان افراطی و شیفتگان ارزش های نابوده و دسترسی ناپذیر و ماجراجویی های فکری به دور باشد.” چرا آدمی که خودش اندیشه هایی علیه ظلم داشته است-آن اندیشه ای که اکثر روشنفکران ما در دهۀ ۲۰، ۳۰ و ۴۰ با آن زندگی می کردند- این جمله را می گوید؟ اگر کسی ذهن فلسفی نداشته باشد و نگاهش به تاریخ، نگاه درستی نباشد، این جمله بعد از ربع قرن با آن اندیشه زندگی کردن، از نوک قلمش تراوش نمی کند. این حرف سخن بزرگی است و نشان می دهد این آدم همواره در طول زندگی دنبال تکامل است و آدمی است که در راه تکامل قدم برداشته است. کسانی که با او درس داشتند می دانند که ایشان هر روزش با دیروزش فرق داشته است.”

دکتر گنابادی در پایان سخنانش با اشاره به شعری از اخوان ثالث و مطابقت آن با شخصیت دکتر عبادیان تصریح کرد:

“می گویند مرحوم ادیب نیشابوری پدر معنوی دانشکده های ادبیات است. چون از مکتب و کلاس های درس ایشان اشخاصی چون: مرحوم ملک الشعرای بهار، استاد فروزانفر و … فارغ التحصیل شده اند و همۀ این ها بنیانگذار دانشکده های ادبیات شدند. دکتر محمود عبادیان فلسفه را خوب می داند  و روشنفکر است و در تدریس دو روش دارد: یا تحقیق یا تطبیق. تمام ادیبان خوب مملکت در این دانشکده بودند. حال سئوال اینجاست که اگر دانشجویان او از اساتید این مملکت بشوند دانسته ها و آموخته هایشان، برخاسته از تفکر ایشان نیست؟ پس نقش دکتر عبادیان را در دانشکده های ادبیات امروز نباید کم گرفت. اما مورد دوم اینکه. مرحوم اخوان شعری دارد  و می گوید که شب در خواب می دیدم که همه چیز عالی است:” کوته شده است فاصلۀ دست و آرزو/ حتی نجیب بودن و ماندن محال نیست.” به گمان من زندگی آدم هایی مثل دکتر عبادیان به ما ثابت می کند که شعر اخوان خواب نبوده است و می شود همانند استاد ما زندگی کرد و نجیب و انسان بود و ماند.

 

photo_2016-12-07_11-30-52پس از آن، دکتر فریبا افکاری از دوران دانشجویی و کلاس های درس با تدریس متفاوت استاد ادبیات خویش سخن گفت:

“سلام براین مجلس با شکوه و مدعوین گرامی آن درود بر روح استاد گرامیم ایرج افشار که بنیاد موقوفات ایشان صاحب و میزبان این مجلس است و بر من حق استادی تمام داشته و دارد و درود برآن عبد محمود سیرت استاد عبادیان، میهمان این جمع که شب ۲۶۹  به نامش رقم خورده است. خدایشان بیامرزد که زبان این شاگرد کمترین الکن است در توصیف محامدشان. و سپاس از همت مردانه جناب دهباشی که رویای دانشجویان ادبیات علامه را در شبی بخارایی تحقق بخشیدند.

بزرگ بود و از اهالی امروز با آن که از بازترین پنجره با مردم و دانشجویانش در نهایت خضوع سخن گفت، حرف چندانی از جنس زمان نشیند. چون همواره از زمان خود بیشتر ایستاده بود می اندیشید.

همواره صبور بود و سنگین، سر بزیر و سخت، مسّمی توصیف آن شاعر کاشانی (سهراب)که یادش خوش باد. طبعی آرام و عمیق داشت با کلامی نافذ و همواره سوال‌ برانگیز. سوالات را با سوال ژرف ‌دیگری پاسخ می داد و تو را به دریای اندیشه رهنمون می گشت. از کلیشه‌ ای رایج تدریس و کلاس داری گریزان بود و برکنار. تربیت علمی و روحیه پژوهشی چند بعدی و دقیقی داشت. از نسلی که دیگر یافتن آنها در حکم  کیمیاست و این را می شد از تحصیلات فلسفی و آلمانی اش به خوبی دریافت آن چنان که طرحی نو در انداخت بود و شیوه ای نو در کلاس های ادبیات در پیش چشم داشت.

دانشجویانش که ترس گرفتن نمره بالا داشتند و توقع دریافت جزوه ای برای امتحان که سنت ناخوشایند دانشگاه های ماست – چندان در کلاسش حضور نداشتند و داوطلبانه از او بهره نمی گرفتند اما آن عده قلیلی که او را برمی گزیدند با تمام وجود در کلاس های رسمی و غیررسمی اش حضوری‌ جانانه داشتند و فضای درس مشحون بود از پرسش و پاسخ های ادبی و فلسفی و تاریخی و هنری.

او قدم زنان در کلاس و پای تخته نظریه ها و دیدگاه های جدید را با زبانی ساده به تصویر می کشید و در پایان هر پیچ کلام سوالی می کاشت از جنس بلور تفکر.

در طول سال های تحصیل و کلاس هایم با او، هرگز ندیدم برکرسی و جایگاه استادی که بر سکویی بلندتر قرار داشت بنشیند و تکیه بزند. همواره ایستاده بود حتی آن هنگام که دانشجویی برای ارائه مطلب برآن جایگاه قرار می گرفت خود متواضعانه در پشت نیمکت های شاگردانش جای می گرفت و بدان گوش می سپرد پیش از همه وارد کلاس می شد و آخر از همه با بغلی از کتاب ها و منابعی که برای بحث در کلاس می آورد خارج می شد. وقت شناس بود و بی حاشیه و صریح الکلام. دو دکتری داشت در تاریخ فلسفه عمومی و فلسفه کلاسیک آلمان . نگاه دیدگاهش بین رشته‌ ی بود و جولان کلام می داد از کوچه باغ‌ ای فلاسفه یونان تا باغ‌ ای ایرانی سهرورد و اشراق ؛ از کوچه‌ ای تنگ و پیچ‌ ای نقد تا دیار زیباشناسی و هنر. به هر اندیشه ای میدان بیان و اظهار می داد و به هر گفتار مخالفی پاسخ می داد “چرا که نه؟”  و این روش جستجوگر آن است.

دکتر فریبا افکاری از سالهای دانشجویی در محصر استاد عبادیان سخن گفتدکتر فریبا افکاری از سالهای دانشجویی در محضر استاد عبادیان سخن گفت

مرد سیاست بود و سیاست زده نبود. اتاقش پر بود از کتاب های جدید و منابع خارجی و زبان های دیگر که در جایی مشابه نتوان یافت. حتی پیشنهاد می داد تا نگاهی به آنها بیفکنی و با خود چند روزی به عاریت ببری بی‌ یچ بخل و دریغی.”

وی در ادامه اظهار داشت:

“همیشه چند تن از محققان دانشگاه‌های دیگر را می شد در اتاقش یافت مترجمان، دانشجویان پزشکی و فلسفه و ادبیات دانشگاه  شهید‌ بهشتی که با آنها به کوه می رفت و برایشان کلاس نقد ادبی گذاشته بود و با چه شوقی از هگل و کانت به زبانی ساده سخن می راند.

در خانه‌  به روی همه باز بود و به خانه شاگردانش میهمان می شد. از روی تواضع و بی تکلّف هم سفر‌شان می شد و دل به دلشان می داد. صفای باطنی بی نظیر داشت و کودک درونش در عین جدیت بسیار سرزنده و مهربان بود. از موسیقی می ‌گفت و دوستدار ادبیات تطبیقی بود. نیک به یاد دارم  گروهی گرد آمده بودیم از دانشجویان رشته ادبیات فارسی و انگلیسی و فرانسه و از ایشان خواسته بودیم تا درباره روش های نقد ادبی و داستان نویسی بگویند. زمستان بود و ساعت ۷-۵ استاد خسته از کلاس‌های روزانه اما با شوق سخن می گفت و شاگردان آن کلاس‌ ای آزاد اکنون جزبنده  حقیر،  استادان نقد ادبی و منتقدان برجسته اند همچون دکتر حسین پاینده و دکتر آرمیتین شفیعی و دکتر مریم جلالی و دکتر مهناز بهمن.

اکنون می اندیشم آن ساعت چه پربها و ارزشمند بود. بعد از کلاس سر پایینی پربرف خیابان علامه را با شاگردانش تا پل مدیریت متواضعانه می پیمود .

به یاد ندارم کسی جز او ۲ نمره را برای نقد جزوه کلاس سبک شناسی نثرش به دانشجویانش پیشنهاد کرده باشد شگفتا از این تواضع و خضوع.

به تحقیقاتی که رنگ و بوی غیرپژوهش، گردآوری و تقلید داشت وقعی نمی نهاد و نمره‌ ی نمی داد در عوض نگاه مشوقانه اش را از تحقیقی مختصر و عمیق برنمی گرفت.

در ساعات فراغت بین کلاس و ناهار می توان او را دید که در حیاط قدم می زد. با دستهایی در هم پیچده که در پشت تاب می داد و سر در آسمان ها داشت و گویی پرنده اندیشه اش تاب زمینیان را نداشت و همواره در تفکر. در مقابل بانوان بسیار محترمانه و صمیمانه رفتار می کرد و با مردان رفتاری دوستانه داشت و شوخ طبع بود، اما در کار عملی با هیچ کس و هیچ مقامی ملاحظه و تعارف نداشت. اهل لفاظی های معمول استاد و شاگردی نبود در کلاس بارها می گفت :” نه من فرمودم و نه شما عرض کردید ما هر دو گفتیم و شنیدیم. اصل مطلب را فدای لفاظی‌ نکنیم.”

 

photo_2016-12-07_11-30-45دکتر افکاری با یادی از کنگرۀ بین المللی حافظ در شیراز و حضور دکتر عبادیان در این مجلس بیان داشت:

“با او در سال ۶۷ برای شرکت در کنگره بین المللی حافظ در شیراز به همراه تنی چند از استادان از جمله جناب دکتر دادبه، دکتر مصطفوی و دکتر آوایی که اکنون در مجلس حضور دارند  که خدایش سلامت بدارشان همسفر شدیم. در کنگره شاهد بودم که با تمام ایرانشناسان از نزدیک آشنایی داشت و آثارشان را به خوبی می‌شناخت از جمله با ایرانشناس برجسته” یرژی  بچکا” از چک آنجا حضور داشت و ایران شناسان نیز او را بسیار احترام می کردند.

همواره تنها بود. سر و همسر در آن سوی مرزها روزگار می گذرانیدند و این خلوت، فرصتی گرانبها بود برای مطالعه و معاشرت با اهل فن و دوستان و دوستدارانش در خانه اش کلاس هایی برگزار ‌می کرد و برای تحلیل دانشجویانش احترام زیادی قائل بود اگر حرف هایش را تکرار یا نادانسته و نفهمیده تأیید می کردی ناخشنود می شد و می گفت «این حرف من است پس نظر خودت چه می‌شود؟! » نیازی به تأیید و تمجید نداشت به آنها بهایی نمی داد و گوش به آنها نمی سپرد.

هر نگاه مشتاقی را با مهر و صبوری پاسخ می گفت و مجهولات را با معرفی منابع رهنمون می شد. عادت به پاسخ حاضر و آماده گویی نداشت در پاسخ به سوالی، گوشه ای ناشناخته و زاویه ای نادیده را نشانت می داد و از تو می خواست زاویه دیدت را عوض کنی و بدان بنگری ؛ نگاه هرمنوتیک داشت.

برخی دانشجویان پخته خوار که عادت به گذراندن اینگونه روش ها و کلاس ها نداشتند و همواره با مرور جزوه‌ای ، شب‌ ای امتحان را از سر گذرانده بودند وقت و توان درک این نوآوری‌ها را نداشته و در انتقاد از او، زبانش را ثقیل می دانستند و تفکرش را پیچیده! در میان معاصرینش نیز تنها بود.

از بخت بلندم بعضی از بعدازظهر ها، از دانشکده در سعادت آباد تا باغ خاندان گرامی دولت‌آبادی در نزدیکی لویزان در اتوبوس با هم همسفر بودیم و از همه جا سخن می راندیم و این مسیر همواره بر چشمم چه کوتاه و چه پربها می نمود و برای ملاقات بعدی آن لحظه شماری می کردم .

استادِ بی‌تکلفِ و ساده زیست ما اهل منّت نبود و منّت نیز نمی پذیرفت. صراحتش با صداقت آمیخته بود و طنزش بی‌گزند بود .حریم خاص خود را داشت و به حریم دیگران نیز احترام می گذاشت. همواره اوقاتی در خلوت داشت. در گفتگویی فرموده بود که «فضیلت قابل تدریس نیست» و معتقد بود که طرز تلقی دانشجویان فلسفه و ادبیات در ایران کلی و بیشتر متکی برتوضیح و شرح شارحان و مفّسران از متون دست دوم و سوم است تا برداشت فکری و مستقیم از ستون دست اول و نتیجه این امر آن است که آموزش و تدریس این رشته ها منجر به پرروش متفکر نمی شود بلکه بیشتر آشنایی با تاریخ ادبیات و فلسفه است.

معتقد بود که کلاس های دانشگاه خشک و بی روح است و فاقد امکان برخورد آراء و عقاید. این کلاس ها در برانگیختن شور و شوق به رانندگی و تحیّر نسبت به جهان هستی؛ حسی به وجود نمی آورند. از آنجا که علاقه خاصی به متون کهن و زبان ادبیات فارسی و اوستایی داشت از دیدگاه زیباشناسی درصدد این آثار پژوهش می کرد و تمایل داشت تا در کنار کتاب هایش که دربارۀ حافظ – فردوسی و سعدی نگاشته بود خمسه ای درباره خیام و مولوی نیز جمع‌آوری کند.

از تشکیل دهندگان گروه فلسفه علامه بود و مدرس فلسفه در دانشگاه مفید قم. چه بگویم که آنچه خوبان دارند او تنها داشت .

دکتر افکاری در پایان با یادی از “راضیه قبادی” همکلاسی قدیمی در دانشگاه علامه شعری را که برای استاد سروده بود قرائت کرد.

در ادامۀ این جلسه مختار فیلی  با خوانش شعری از سروده های خویش در ستایش دکتر عبادیان سخنانش را اینچنین آغاز کرد:

“در سربالایی نفس گیر سعادت آباد عمارت کندویی دانشکدۀ ادبیات، عشق و دانش و زندگی موج می زد و با بال شوق، آن سر بالایی را طی می کردیم و در کلاس اساتید به آموختن می نشستیم که در دانش سر آمد و بی نظیر بودند. شعری را تقدیم استاد روح بزرگ می کنم:

(متن کامل شعر را در مجلۀ بخارا منتشر خواهد شد)

تکیده چون پیام رازناکی / پر از فانوس های صبح پاکی

دو چشمانش طلوع تاک و انگور / کلامش پر زمستی و پر از شور

پر از دریا پر از غوغای یاران / پر از سرمستی صبح بهاران

خراسان در خراسان راز می گفت / سخن از بادۀ شیراز می گفت

هم از زیباشناسان هگل بود / همه دانند دکتر اهل دل بود

…”

مختار فیلی شعری را که برای استاد سروده بود قرائت کردمختار فیلی شعری را که برای استاد سروده بود قرائت کرد

مختار فیلی در لحظاتی دیگر، شعری تقدیمی از غلامحسین صدری افشار را قرائت کرد:

“گفتی که دوست مُرد

دریغا گفتم نمرده دوستی اما

تا دوستی  به جاست

تا دوستان به گَرمی از او یاد می کنند

او زنده است و حاضر

در خاطرات ما.”

دکتر فرهاد طهماسبی در مورد میراث معلمی استاد خود و با اشاره به اینکه یاد دکتر عبادیان فراخوان بودن و اندیشیدن و پویایی و پرسشگری است، سخنانش را اینچنین آغاز کرد:

“اگر برنامۀ یک ساله دارید، برنج بکارید، اگر برنامۀ ده ساله دارید، درخت بکارید، اگر برنامۀ صد ساله دارید، آدم تربیت کنید. (کنفسیوس)

دکتر عبادیان همواره کانون جمع بود و امروز هم ما را دور هم جمع کرد، سپاسگزارش هستیم. بنابر نظریات جدید «جهان متن است» و هیچ متنی مستقل نیست، بلکه وامدار متن های پیش از خود و وام دهنده به متون پس از خود است. میراث معلمی دکتر عبادیان متنی پایان ناپذیر است که هر کدام از ما از وجهی از وجوه گوناگون این متن عظیم بهره مند هستیم. هر کس به قدر وسع و خواست خودش. در جمع حاضر که اغلب شاگردان استادند، محققان معلمان و منتقدان حضور دارند، به یاد داشته باشیم که اگر امروز هر کدام از ما شاگردان سهم کوچکی در تحقیق یا تعلیم داریم، وارث معلمی بزرگ و بی ادعا و هیا و هوییم به نام محمود عبادیان. آنچه می گویم، حاوی نکتۀ ناگفته ای برای شاگردان استاد نیست، بلکه یادکرد خاطرۀ سیمای اندیشه ورز و پرسشگر و پویایی است که هواره با ماست. یاد او فراخوان بودن و اندیشیدن و پویایی و پرسشگری است. یاد او یادآور بی تابی های فلسفی و تأملات زیبایی شناسانه است. در مقطع زمانی ای که ما در دانشگاه علامه طباطبائی دانشجو بودیم، دانشکدۀ ادبیات از استادان بزرگ و کم نظیری برخوردار بود، هر کدام از این اساتید در زمینۀ تخصصی خود از سرآمدان زمانه بوده و هستند، در این میانه دکتر عبادیان بنابر تجارب زیسته و سبک شخصی ویژگی هایی منحصر به فرد داشت.

دکتر فرهاد طهماسبی از میراٍث معلمی محمود عبادیان سخن گفتدکتر فرهاد طهماسبی از میراٍث معلمی محمود عبادیان سخن گفت

آفاق را گردیده ام مهر بتان سنجیده ام / بسیار خوبان دیده ام اما تو چیز دیگری.”

وی در ادامه به سه بخش آداب و اخلاق معلمی، آموزه ها و سبک شخصی دکتر عبادیان، پرداخت و گفت:

“الف) آداب و اخلاق معلمی

نظم و انضباطی خلل ناپذیر (حتی یکبار هم شاهد نیامدن و یا دیر آمدن او نبودیم)، فروتن و بی ادعا بود (اگر دربارۀ موضوعی، مطالعه داشت و خوب هم می دانست، می گفت: از بد حادثه، اینجا و آنجا کمی می دانم.)

آزاده بود و تعهد داشت اما تعلق نداشت و دقیق و جدی و در عین حال صمیمی بود. روشمند بود و صراحت علمی داشت. خردمندانه احترام می گذاشت. صمیمیتش کودکانه و صراحتش مردانه بود. زندگی با جمع را به خوبی در تنهایی آموخته بود. مخالف سرسخت معلومات فروشی و ادعا و پراکنده گویی بود.

ب) آموزه ها

بزرگداشت، پرورش اندیشه و اندیشیدن، گشودن چشم و گوش ما بر ادبیات جهان، روحیۀ انتقادی و نظریه پردازانه، طرح مسائل روز، نظریه ها، بینا رشته ها همانند موسیقی و تئاتر و روانشناسی و جامعه شناسی، گشودن دریچه هایی فراتر از شیوه های رایج برخورد با متن. آموزش دیالتیک و مفاهیم پیچیدۀ فلسفی به طور نامحسوس و ساده در عمل متن پژوهی.

ب) سبک شخصی در معلمی:

ایجاد چند صدایی و گفت و گو در عرصۀ کلاس به جای تک صدایی سخنورانه، از میان برداشتن فاصله ها (جا به جا شدن گهگاهی استاد و دانشجو در کلاس)، با پرسیدن نظر جمع، به مخاطبان در گفت و گو سهمی می داد و در پایان بی طرفانه جمع بندی می کرد و نتیجه را به سمت حقیقت هدایت می کرد، بدین طریق هر یک از مخاطبان خود و نقش خود را در آئینۀ کلاس مشاهده می کردند و به اعتماد به نفس می رسیدند، با پرسش، پاسخ را از دل متن می طلبید، کار می کرد و کار می خواست، سیاه مشق های ما را کار قلمداد می کرد، در بحث هیچ گاه منفعل نبود، حتی مکث ها و تغییر نگاه دادن هایش معنی دار بود، گاه آشکارا با نگاهش می گفت: شما از مسئله پرت هستید! نه! دانشجو پرور بود نه مرید ساز، می آموخت که صدا باشیم نه صَدا. فعال باشیم نه منفعل و پذیرا، در نقد بی تعارف و بی اغماض بود، اهل تعریف و تأیید اغراق آمیز نبود. نگاهی متفاوت نسبت به تاریخ ادبیات، سبک شناسی و خوانش متون و نقد ادبی داشت(همچون فردوسی و خیام و سعدی و حافظ. ) تجربه و تحلیل و تبیین را به جای کلی گویی و توصیف و انشا بافی آموزش می داد. در تاریخ ادبیات مطالعات تکوینی و تفسیری را جایگزین به حافظه سپردن تاریخ تولد و وفات و ترتیب آثار می ساخت. در خوانش متون، برخورد خلاق و انتقادی با متن را جایگزین پذیرش مطلق آراء دیگران می ساخت و می کوشید، تکوین ساختار متن را در فرآیند شکل گیری آن تبیین کند. همواره در صدد به سخن درآوردن جمع خاموش بود.

نه بند است و نه زنجیر همه بسته چراید؟

کلام او سلبی یا ایجایی محض نبود. اگر چیزی می گفتیم که برایش پذیرفتنی نبود، با مکثی اندیشمندانه و نگاهی به اطراف یا به آسمان و دستی بر چانه، موضع خود را می گفت و پس از آن با افزودن یک نهِ پرسشی-تردیدی! موضوع را گشوده و به سمت اندیشیدن و تأمل دوباره رها می کرد و ما را در جاری مبحث، شناور می ساخت. صریح و موجز سخن می گفت و اهل زیاده گویی و اطناب نبود. کلید واژه ها و تکیه کلام هایش ویژۀ خودش بود: نظر جمع تشریک مساعی، از بد حادثه، کمابیش اینجا و آنجا چرا که نه؟ نه؟! و ….

با یاد مهربانیت آرام می شویم / چون دُرد هم نشین ته جام می شویم

لیلایی از شماست که ما گاه گاه اگر / با قیس عامری چنین هم نام می شویم

فرهاد سان به وعدۀ شیرینی از لبت / قانع به تلخکامی از ایام می شویم.”

در خاتمه حمیدرضا اسلامی،  از خاطرات کلاس درس دکتر محمود عبادیان و شاگردی اش در نزد استاد، چنین گفت:

“نقطۀ عزیمت

به دیوار کلاس نزدیک در ورودی تکیه می داد و منتظر می ماند. او به ما نگاه می کرد و ما به او. این پا آن پا که می کرد گاهی باعث می شد تا به کلید برق بخورد و چراغ ها خاموش شود. آرام و زیر لبی معذرت خواهی می کرد و بعد می پرسید کسی نمی خواهد نکته ای اضافه کند؟ مشکل ما همین اضافه کردن یک نکته بود. سکوت کلاس که ناراحت کننده می شد گاهی دستم را بالا می بردم و چیزی می گفتم.

-اوه آقای اسلامی این حرف ها رو که آقای صفا هم تو تاریخ ادبیات زده. حرف های ایشون رو تکرار نکنید.

حیران می ماندیم سر نکته ای که باید اضافه می کردیم و نمی شد.

دلخور هم بودیم. یعنی چه که نه از روی کتابی بخوانی، نه جزوه ای بگویی تا بنویسیم و نه روی تخته شکلی بکشی و نه حتی لم بدهی روی صندلی و استادانه چند جمله مربوط و مبالغ بسیاری خاطره و نا مربوط بگویی تا هم دهان دانشجویان را از تعجب باز کنی و هم همراه زمان رفته باشی که تنها نگذرد، خسته نشود. در دانشکده ای که دو سوم ساعت هایش به موضوع مهیج کلمه ها و ترکیب های تازه می گذشت، یافتن پرسش های مهم از هر جوابی سخت تر بود. یا کار دنیا بر عکس شده بود یا گذار سقراط به دانشکدۀ ادبیات افتاده بود.

حمیدرضا اسلامی به خاطرات خود در کلاس های درس استاد عبادیان پرداختحمیدرضا اسلامی به خاطرات خود در کلاس های درس استاد عبادیان پرداخت

۲-ساحت

طی دو سه هفتۀ گذشته خیلی فکر کردم که اگر قرار شد چیزی بنویسم چه باشد. چیست که بتوان گفت و در آن نکته ای باشد که من اضافه کرده باشم. آن هم برای کسانی که او را دیده اند، می شناسند و اوقاتی را کوتاه یا بلند با او سر کرده اند. خیلی سال است که غصه حرف تکراری زدن را به ارث گرفته ام. خیلی حرف ها مثل باد می رود. خوب که نگاه می کنی می بینی اگر حرف هایت از صفت عالی و تفضیلی خالی باشد چه بسا که شنیده نشودو اخیرا گوش ها هم بازی در می آورند. از قول فیلسوف می گفت اگر آب را بشناسیم و به قوانین آن اشراف پیدا کنیم می توانیم در آن شنا کنیم. مانده ام که چگونه با تاریخ، جغرافیا، و با طبایع گوناگون بشر آشنا شده بود که آنچنان بسادگی زندگی می کرد. نکته شاید همین جاست. اصلا نمی دانم که ربطی به باروها و اعتقاداتش داشت یا نه. مگر هزار هزار آدم هایی که ادعا می کنند، اعتقاداتی شبیه به او دارند، وجود ندارند که عبادیان ما نشده اند و نمی شوند. من که فکر می کنم رمز عبادیان شدن کاهش فاصۀ باورها، گفتار و عمل اجتماعی و فردی بود. محمود عبادیان خویشکاری خود را در این جهان متلون، ترسناک و آزارنده دانسته و با آن کنار آمده بود.

از صرافت جستجوی خوشبختی افتاده بود. بنا براین چیزی از لوازم خوشبختی، آنچنان که مردمان را به وجد می آورد او را هیجان زده نمی کرد. آزادی را انتخاب کرده بود. آن آزادی ای که محصول دریافت و درک قوانین حاکم بر بودن است. حالا که رفته است، حالا که به قول خودش پروندۀ حیاتش بسته شده است و می شود به کلیت آن نگاه کرد رد جستجوی همواره آزادی و رهایی را می توان در جاده ها و کوره راه هایی که رفته دید. فهم آقای عبادیان سخت نبود بلکه غیر مترقبه بود. در دنیای پر قید و بندی که ما برای خودمان ساخته ایم و از بس که عادت کرده ایم دستانمان را سایه بان چشمانمان کنیم و دورها را برای رصد خوشبختی نگاه کنیم. بس که به زنجیرهای خود عادت کرده ایم و بین خودمان باشد، دوستشان هم داریم، عجب می نماید که زندگی اینقدر نزدیک باشد.

از تاریخ فاصله گرفته بود و خویشکاری خود را برای آنچه درست می دانست، انجام می داد. برای انسان بودن چنان که او بود هم نیاز به فاصله ای داشت با آدمیان که همواره آن را حفظ می کرد، بی آنکه بر ساحت انسانیت نابش گردی بنشیند. در رفتار با او مشکلی نداشتی اگر می دانستی که باید همان بگویی که می خواهی و همان کنی که باور داری، بیهوده گمان می کردم که تلاش حیرت انگیز او برای دقیق صحبت کردن فقط مربوط به تربیت فلسفی و فرنگی اوست. حالا مطمئنم که گفتار دقیق ، بایسته و به دور از بیهودگی را به عنوان یک ضرورت تاریخی برای هم وطنان خود سوغات آورده بود.”:

غلامحسین صدری افشا

غلامحسین صدری افشار

۳″-حرکت

هیچ راه مستقیمی به سوی قلۀ کوه وجود ندارد. این را هر کسی یکبار قدم به کوهستان گذاشته باشد می داند. گاه فرسخی می روی و فقط اندکی صعود کرده ای و گاه نیز البته به ندرت قدمی بر می داری و به اندازۀ همان قدم خود را بالا کشیده ای. می پرسی آیا کوهنورد پیر از رفتن مدام رنجه نبود؟ خسته نمی شد؟ آیا کرداری سخیف و دشمنانه چنان که طبع بشر است، یا اتفاقی سهمناک که می تواند مرگ همسر دلبند یا دوستی دیرین باشد، آزارش نمی داد؟ از کنار آلام روزمرۀ زندگی چگونه می گذشت که صدای ناله و نفرینی از او نمی شنیدی؟ یا اساسا پایانی را تصور نمی کرد و آنچنان که اهل شغل می گویند بازنشستگی و سفر و دل به آفتاب و خواب دادن؟ اینطور فکر می کنم که نه. حرکت مدام نگاه او بین روندهای کلی و تاریخی و مسائل روزمره در حوزۀ ادبیات و فلسفه و جامعه به او آرامشی برای تحمل همه دشواری ها داده بود. از یکی مایه می گرفت و صرف تلاشی دقیق و آگاهانه می کرد و تلاش خود را از حیث کمک به روندهای کلی ارزیابی می کرد. همیشه کارهایی هست که بتوان انجام داد. نه جسم خسته و نه دستان لرزان لذت را از او دریغ نتوانستند کرد.

۴-استثناء

دنیای من و خیلی از ما در دهۀ ۶۰ خورشیدی دنیای قواعد سخت و متصلب بود. درست ها و غلط ها راست ها و دروغ ها. راستش از شکسته شدن قاعده ها تا حد زیادی می ترسیدیم. می ترسیدیم از اینکه نتوانیم به سادگی و بدون زحمت روندها و رویدادها را بفهمیم. حالا که با شما صحبت می کنم البته اوضاع خیلی فرق کرده است. حداقل در ظاهر محمود عبادیان تنها برای قواعدی ارزش قائل بود که استثناء داشته باشد. استثناها می تواند حرکت رو به جلوی هر پدیده ای را تضمین کند. تکیه کلامی منطقی داشت که استثنا مؤید قاعده است و کم کم متوجه شدیم استثناها به همان اندازۀ قاعده ها ارزشمند هستند. این ها را بابت اشاره به حوزۀ منطق و فلسفه که میدان کار استادم بود نگفتم. گفتم یادم نرود چرا محمود عبادیان ارزشمند بود. این حرف از روحیه و حال و هوای او که در دشوارترین شرایط بدون تردید کار می کرد و کار می کرد تا اندازه ای دور است اما ما قول داده ایم که حرف خودمان را بزنیم. محمود عبادیان در بسیاری از صفاتی که انسان را به آن می شناسند یکی از استثناها بود و بعید می دانم قاعده ای تلخ تر از این برای ما زندگان این عصر وجود داشته باشد.

نمی شد که این گفتار به پایان برسد و دانش آموز سابق ادبیات از شعر چیزی نگوید. شعر را برای دیگری گفته اند اما هنگامی که به محمود عبادیان فکر می کنم جز این چیزی به ذهنم نمی آید:

من تو را می سرایم

برای بعدها می سرایم چهرۀ تو را و لطف تو را

کمال پختگی معرفتت را

اشتهای تو را به مرگ و طعم دهان مرگ را

و اندوهی را که در ژرفای شادخویی تو بود

زادنش به دیر خواهد انجامید – خود اگر زاده تواند شد –

آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث

نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می مویند

و نسیمی اندوهگین را که به زیتون زاران می گذرد به خاطر می آورم.”

سرانجام از تابلوی نقاشی پرترۀ دکتر محمود عبادیان اثر حورا پیشقدم با حضور دکتر مهدخت معین، دکتر محمد باقری، خانم بهبهانی (آریان پور)، دکتر حسن عشایری، آقای مجید مددی رونمایی شد.

رونمایی از پرتره دکتر محمود عبادیان کار

رونمایی از پرتره دکتر محمود عبادیان کار حورا پیشقدم

  • 2g5a7951
  • عکس ها از : مرم اسلوبی و ژاله ستار

حافظ و شعر گدار» وشرحی از تاریخ ساخت آرامگاه حافظ وبویژه از اولین آرامگاه حافظ، یعنی از ۶۳ سال بعد از وفات او، که توسط بابر (نوۀ شاهرخ و نبیرۀ تیمور لنگ) ساخته شد

دیدار و گفتگو با ویکتور دانیل و گلنار تاجدار/پریسا احدیان

+img_3757%d9%88%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%84-%d9%88-%da%af%d9%84%d9%86%d8%a7%d8%b1-50-70%d8%aa%d8%a7%d8%ac%d8%af%d8%a7%d8%b1

صبح روز پنجشنبه، چهارم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، هفتادمین نشست در کتابفروشی آینده با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و مجلۀ بخارا به دیدار و گفتگو با «ویکتور دانیل و گلنار تاجدار» اختصاص داشت.

این جلسه به مناسبت رونمایی از کتاب «حافظ و شعر گدار» و معرفی و گزارش روند گردآوری آن با حضور مؤلفانش برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست و اشاره به عدم حضور تعدادی از دوست‎داران به دلیل بارش برف نابهنگام روز پنجشنبه در این مجلس، دربارۀ کتاب فوق چنین گفت:

“آقای دانیل و خانم تاجدار در پژوهش خود از اولین آرامگاه حافظ، یعنی از ۶۳ سال بعد از وفات او، که توسط بابر (نوۀ شاهرخ و نبیرۀ تیمور لنگ) ساخته شد کار خود را آغاز کردند تا به آخرین تلاش برای ساختن مقبرۀ او در سال ۱۳۱۵  با طراحی آندره گدار معمار فرانسوی  سیدند. در این جلسه به شرح بیشتر این پروژه خواهیم پرداخت.”

سپس سردبیر مجلۀ بخارا از گلنار تاجدار و ویکتور دانیل دعوت کرد تا به گفتگو و سخنرانی دربارۀ اثر جدید خود بپردازند.

گلنار تاجدار ضمن تشکر از علی دهباشی و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و کتابفروشی آینده گفت:

“می خواهم از آقای علی دهباشی و انرژی مثبتی که بعد از خواندن این کتاب به ما دادند، قدردانی کنم. قبل از شروع صحبت هایم دوست دارم بگویم که سیر و سلوک من با این کتاب حدود ده سال پیش شروع شد. در آن زمان من و آقای مهندس دانیل در حال جمع آوری اطلاعات و تدوین اولیۀ بخشی از کتاب آندره گدار، طراح آرامگاه حافظ بودیم. کاملا این روز را به خاطر دارم که آقای دانیل در جلسه ای برای اولین بار در مورد دیدگاه و نگاهشان به حافظیه صحبت کردند. اگر بخواهم فضای آن لحظه را برای شما تفسیر کنم: جلسۀ ما در یک اتاق بود که در و دیوار آن با تصاویر تاریخی آرامگاه حافظ پوشیده شده و دور و بر ما پر از اسناد تاریخی و فیش یادداشت هایی بود که ما در مورد گذشتۀ آرامگاه حافظ داشتیم و در حال تدوین سیر تحول اتفاقاتی بودیم که برای این بنا رخ داده بود. در آن روز در ذهن من دریچۀ دیگری نسبت به معماری و تحلیل آن گشوده شد و بعد از آن جلسه تمام سعی ام را کردم که پا به پای ایشان در تکمیل و تدوین این ایده و مجموعه ای که امروز منتشر شده است مؤثر باشم.”img_3757

گلنار تاجدارگلنار تاجدار

وی در ادامه از هدیۀ اولین نسخۀ این کتاب به سنگ مزار و کتابخانۀ آرامگاه حافظ چنین سخن به میان آورد:

“نیت کرده بودیم که اولین نسخه را به آرامگاه حافظ هدیه کنیم. با مسئولین حافظیه صحبت کردیم. آن ها گفتند که این کار را انجام ندهید. همین که کتاب را روی سنگ بگذارید یک ساعت بعد برداشته می شود و دیگر آنجا نخواهد بود. اما ما اصرار کردیم و گفتیم، می خواهیم این کار را انجام دهیم. در صفحۀ اول کتاب این مطلب را نوشتیم:”ما نیت کردیم که اولین نسخه را به سنگ مزار حافظ هدیه کنیم. نیت کردیم به مدت یک هفته این کتاب بر روی سنگ مزار باقی بماند و سپس به کتابخانۀ حافظیه منتقل شود. گفته اند که نسخه ای از دیوان حافظ بر روی سنگ مزار او قرار داشت و با زنجیری بسته شده بود تا به سرقت نرود. این کتاب با زنجیر مِهر به سنگ آرامگاه بسته شده است. زنجیر را پاره نکنید.” تا جایی که خبر داریم این کتاب سه روز بر روی سنگ قبر ماند. چند گروه آمدند و به امانت گرفتند و مطالعه کردند و دوباره بر روی سنگ باز گرداندند. خیلی از این اتفاق خوشحال بودیم و اگر موضوع ارزشمند دیگری در مورد کتاب وجود داشته باشد، ارتباطی که بین این اثر  و چند نفری که آرامگاه حافظ و معماری اش برای ایشان اهمیت داشت، بود.”img_3757

گلنار تاجدار در بخشی دیگر از توضیحات خود به عناوین و موضوع بخش ها مختلف کتاب «حافظیه و شعر گدار» اشاره و بیان داشت:

“کتاب دو بخش اصلی دارد: بخش اول با عنوان فصل «حافظیه و شعر گدار» است و در این قسمت تفسیر و تأویلی از معماری آرامگاه ارائه شده است و شیوه ای از معماری را بیان می دارد که با نگاهی تحلیلی به بنای آرامگاه می پردازد و روابط آشکار و نهان آن را در شعر حافظ جستجو می کند. بنای آرامگاه حافظ چنان متواضع و آرام در شمال غربی شیراز جا خوش کرده است که کمتر کسی می پرسد: طراح این بنا کیست؟ چرا که این طرح در پی ایجاد اثری بدیع به نام و مُهر طراح نیست، بلکه در پی خلق مقبره ای ماندگار برای شاعر و معبدی برای تکریم عاشقانۀ اشعار اوست. گدار در طرح آرامگاه، اسطوره ای از معماری خود نمی سازد بلکه شخصیت ها و اسطوره های شعر حافظ را منزل می دهد. معمار و معماری به نفع حافظ و حافظیه از خودنمایی پرهیز می کنند و آندره گدار نصیحت حافظ را بر «تقدم معنی بر لفظ» به گوش جان می خرد. موضوع ما تفسیر و تأویل معماری شعرگونۀ آرامگاه حافظ است و سعی دارد که ارتباط درونی و هنری معماری بنا را با شعر حافظ بازگو نماید. معماری حافظیه معماریِ حس و معنی است و در چهارچوب متعارف تحلیل های سبکی نمی گنجد. همچنین معرف اندیشه و روش خاصی در طراحی معماری و فضا است. برای دست یابی به این هدف به معماری آرامگاه حافظ از دریچۀ نماد و نشانه شناسی و سمبولیسم معماری  و ادبی و همچنین از دریچۀ اشعار حافظ شامل: ویژگی های ادبی، نماد ها، نشانه ها و اسطوره های به کار رفته در آن و البته از دریچۀ شعر و صنایع ادبی به شکل عام بارها و بارها اندیشیده شد و هر بار در کند و کاوهای جدید لایه هایی از این معماری آشکار گشت که پیشتر چنین تفاسیری نشده بود. شاید به این دلیل که معماری آرامگاه حافظ مشابه اشعار او دارای وجوهی متکثر، چند بنیانی و چند مضمونی و چند لایه است به عبارت دیگر ساختاری مشابه با کنترپوآن در موسیقی دارد و این ویژگی است که معماری آرامگاه را هم زمان به گذشته و حال متصل می کند. در معماری آرامگاه حافظ تحت تأثیر ادبیات و به ویژه شعر از صنایع ادبی از جمله: تشبیه، تضاد، استعاره، کنایه، ایجاز، ایهام و تضمین به شیوۀ اشعار حافظ استفاده شده است. همچنین علاوه بر نمادها و نشانه های شناخته شده از سمبولیسم مانند: گنبد، رواق، ستون، پله، دروازه، باغ، آب و درخت و از نمادها و اسطوره های شعر حافظ چون: درویش، سرو، مس و مفاهیمی چون آزادی از رنگ تعلق، برگرفتن دل از دنیا و ناپایداری دنیا، گذر زمان و تقابل درویشی و پادشاهی بهره برده شده است. هر عبارت و مصرع و بیت و غزل این معماری در استقلال خود در هماهنگی درونی سازمان یافته است و کل واحد را شکل می دهد. در این کتاب سعی شده که به ایجاز همانطور که از ویژگی های اشعار حافظ و معماری گدار در آرامگاه حافظ است، هر عبارت و بیت و غزل این معماری بازشناسی شده و با در کنار هم قرار دادن لایه لایۀ این عبارت ها، کلیت این اثر شناخته شده و معرفی شود. این شناخت می تواند به شمار خوانندگان آن متنوع باشد، همانطور که غزلیات حافظ اینچنین است. در بخش دوم کتاب با معرفی پیشینۀ آرامگاه حافظ از طریق بررسی متون و تحلیل نقاشی ها و عکس های تاریخی از اولین بنا تا ساخت آرامگاه با طرح آندره گدار نه تنها پیشینۀ تاریخی بنا معرفی شد بلکه از طریق مقایسه و تطبیق ارجاعات تاریخی، معماری آرامگاه مشخص می شود.”img_3757

 

photo_2016-11-25_11-59-41مهندس تاجدار در بخشی از سخنان خود به تحولات بنای مقبره و آرامگاه حافظ در طول تاریخ پرداخت و بیان کرد:

“دورۀ اول: از وفات حافظ تا سال ۱۴۵۲ م / ۸۵۶ ه.ق

در این دوره که از زمان وفات شاعر تا حدود ۶۳ سال پس از آن ادامه می یابد، مقبرۀ حافظ فاقد هر گونه بنایی بوده است.

دورۀ دوم: از سال ۱۴۵۲ م / ۸۵۶ ه.ق تا ۱۷۷۲ م / ۱۱۸۶ ه.ق

این دوره که با ساخت نخستین بقعه بر آرامگاه حافظ به سفارش محمد معمایی آغاز می شود تا زمان کریمخان زند و ساخت آرامگاهی جدید در سال ۱۷۷۲ م / ۱۱۸۶ ه.ق ادامه دارد. در این دوره اسناد تاریخی دلالت بر عمران مقبرۀ حافظ در زمان شاه عباس صفوی و تعمیر بقعه در زمان نادرشاه افشار دارد. از این دوره طرحی از سیاح و نقاش آلمانی، انگلبرت کمپفر موجود است که در سال ۱۹۰۷ ه.ق ترسیم گردیده است. از روی این تصویر طرح های دیگری هم تهیه شده اند. محقق نیست که این بنا همانی باشد که نادرشاه پس از چهار دهه از زمان ساختش دستور تعمیر آن را صادر کرد.

دورۀ سوم: از سال ۱۷۷۲ م / ۱۱۸۶ ه.ق تا سال ۱۸۹۹ م/ ۱۳۱۷ ه.ق. مشخصۀ این دوره ساخت بنای کریمخانی است. کریمخان زند در سال ۱۱۸۶ ه.ق بنایی مفصل برای آرامگاه ساخت: ایوانی دو رو، رو به دو باغ بالادست و پایین دست. مزار شاعر در باغ شمالی قرار داشت و سنگ مرمر ممتازی بر روی آن قرار گرفته بود. در تمامی این دوره، ساختمان کریمخانی با سبک معماری دورۀ زندیه باقی بود. علاوه بر استقبال زیاد مردم، سیاحان و مسافران بسیاری از آن دیدن کردند. هیئت سِر جان مَلکِم، اوژن فلاندن، رابرت بینینگ، ادوارد براون، لرد کرزن و دیگران آن را دیده و دربارۀ آن مطالبی نوشته اند. از زمان قاجار به بعد تصاویر عکاسی ارزشمندی از آرامگاه تهیه شد. اولین تصویر به دست آمده را لوئیجی پِشه در سال ۱۲۷۴ ه.ق از بیرون آرامگاه تهیه کرد. در سراسر ایران این دوره، بنای کریمخانی با تغییراتی جزئی باقی بود.

دورۀ چهارم: از سال ۱۸۹۹ م / ۱۳۱۷ ه.ق تا سال ۱۹۳۱ م/۱۳۱۰ ه.ش. این دوره با تلاش ملاشاهجان زرتشتی در سال ۱۳۱۷ ه.ق برای ساخت بقعه و بارگاهی مجلل بر روی قبر آغاز شد. ولی به سرانجام نرسید که خود حکایتی مفصل دارد. دو سال بعد با مهیا شدن شرایط مزین الدوله از اساتید دارالفنون طرح ضریحی فلزی را پی افکند با سقفی منحنی و پرچم های کوچکی که در بالای ستون های دهگانۀ آن قرار داشت.

دورۀ پنجم: از سال ۱۹۳۱ م / ۱۳۱۰ ه.ق تا ساخت آرامگاه با طرح آندره گدار. این دوره با تلاش برای حفظ و تعمیر آرامگاه آغاز شد. با احداث خیابان «خرابات» درب اصلی ورودی آرامگاه به جنوب باغ در مجاورت این خیابان منتقل و سر در جدیدی ساخته شد. اما به دلایلی ادامۀ کار متوقف ماند. ساخت بنای آرامگاه با طرح معمار فرانسوی آندره گدار از سال ۱۳۱۵ آغاز گشت. ساختمان اصلی و نصب سقف مسی تا سال ۱۳۱۷ به پایان رسید. اما انجام کلیۀ جزئیات تا سه سال به بعد ادامه یافت.”

آندره گدارآندره گدار

وی در ادامه اظهار داشت:

“همانطور که در کتاب هم بدان اشاره کردیم در معماری آرامگاه تاریخ در یک روند پیوسته تا به امروز جاری بوده به نحوی که گاهی فراموش می شود این بنا به دورۀ معاصر تعلق دارد. در طرح آرامگاه مرزهای زمان و مکان محو شده اند. همچنین مرز مکانی آسمانی با مرز مکانی زمینی قابل تشخیص نیست. در بخشی از کتاب نوشته ایم:”پس از ساخت آرامگاه با طرح آندره گدار مجموعۀ حافظیه کماکان مورد دوست داران هنر و بلکه عموم مردم واقع شد. و تعداد زائران و گردشگران آن فزونی گرفت. باغ-آرامگاه حافظیه در عین حال که برای بازدید کنندگان گلگشتی مفرح است، مقام و مرتبه ای زیارتگاهی را دارد و فضای روح بخش آن به مدد تأکید بر طراحی فضا و برخورداری از برخی مفاهیم معنوی استفاده از مضامین و معنای و اسطوره های شعر حافظ و همچنین قرابت به شعر و ادبیات در کاربرد صنایع ادبی و ترجمۀ آن ها به زبان معماری، تأثیری فراتر از باغ– آرامگاه های مشابه دارد و از نمونه های نادری است که ارتباطی نغز و عمیق میان معماری و شعر پدید آورده است. به نحوی که می توان گفت معمار و معماری آرامگاه، هماهنگ با شعر حافظ، شعری برای شاعر سروده اند. بازدید از این آرامگاه به هر نیتی که باشد برای تفریح و گلگشت و زیارت و عبادت، بازدیدکنندگان را تشویق به حضور و ثبت زمان در این مکان می کند و اغراق نیست اگر ادعا شود هنگام خروج از آرامگاه حافظ، بازدید کننده حس و حالی متفاوت از لحظۀ ورود به آنجا دارد. ما معماری آرامگاه حافظ را معماری حس و معنی می دانیم، معماری که معرف اندیشه و روش خاصی در طراحی فضا است. آرزو می کنیم که این اندیشه و روش اشاعه یابد.”img_3757

 

دومین سخنران، ویکتور دانیل در بارۀ وجوه مشترک شعر و معماری و بررسی آن در کتاب حاضر گفت:

مشاهدۀ وجود مشترکی آشکار و پنهان در آرامگاه و شعر حافظ بهانۀ آغاز کند و کاوی در معماری بنای حافظیه شد. در نخستین قدم ها مشابهت هایی میان عناصر و زبان معماری حافظیه و شخصیت ها و اسطوره های شعر حافظ تشخیص داده شد و در ادامه به نظر رسید که حافظیه برگردانی معمارانه از مفاهیم و مضامین شعر حافظ است. خودآگاه یا ناخودآگاه و شاید هر دو. با مقایسۀ بنای آرامگاه به طراحی آندره گدار معمار فرانسوی وزارت معارف و شعر حافظ رابطۀ میان این دو آشکار و آشکارتر شد. هر اندازه که دامنۀ مطالعه و مقایسه وسعت یافت کیفیت و کمیت این رابطه به همان میزان گسترده تر شد، به تأویل یا به تفسیر و طبعا هر دو. به این ترتیب آرامگاه حافظ به اثر ماندگار آندره گدار و تجسم معمارانۀ اشعار حافظ بدل شد. عیان یا نهان و البته هر دو.

این مطلب داستان داخل کتاب را به نوعی مطرح می سازد. اگر از یک زاویۀ خاصی به موضع کتاب نگاه کنیم شاید پیشنهاد کنم به سئوال خود بنده که آیا بین معماری و سایر هنرها همانند ادبیات و شعر می توان رابطه برقرار کرد یا خیر؟ پاسخ دهید. آیا واقعا می توان چنین کاری کرد؟ آن اتفاقی که در آرامگاه حافظ افتاده است، می گوید که بله می توان! معماری آرامگاه حافظ بنای شعر گونه ای دارد و گفتیم که شاعر برای همه شعر گفته است و گدار برای حافظ! اگر این قضیه واقعیت داشته باشد که دارد، بیانی هم که گدار در معماری خود استفاده می کند، بسیار نزدیک به بیانی است که حافظ در اشعارش دارد. اگر رابطۀ بین معماری و شعر وجود داشته باشد و ایرانی ها که شاعرانه فکر می کنند  و یا به قول دکتر داریوش شایگان، شاعرانگی یکی از خصلت هایشان است، این امکان، ورود خوبی برای بررسی رابطۀ این دو بخش است. از دیدگاه ویژگی های ادبیات و شعر اگر از این مسیر برویم و به معماری برسیم آیا از این فرصت استفادۀ خوبی نکرده ایم؟! به نظر می آید این توان در ایرانی ها وجود دارد. چند مثال می گویم: ما صحبت کردیم که آرامگاه برگردان معمارانۀ شعر حافظ است. حال اگر نگاه کنیم که حافظ در واقع استاد ایهام می باشد این آرامگاه از ایهام چه استفاده ای کرده است؟ شما وقتی به مقبرۀ اصلی نگاه می کنید یک بحث درویشی داریم که حافظ به این می پردازد. درویش یکی از شخصیت های محبوب شاعر است و گدار هم همین شخصیت را تجسم می کند و از آرامگاه بلافاصله این تصویر تشخیص داده می شود. اگر به تزئینات لبۀ گنبد نگاه کنیم شاید تاج پادشاهی را ببنید که کنار یک کلاه درویشی نشسته است، این همان ایهام و شکل آن متضاد است:img_3757

گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین / کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی برد

ویکتور دانیل

ویکتور دانیل

وی در ادامه تصریح کرد:

“این نشان می دهد که گدار چگونه از ایهام شعر حافظ در معماری خود سود برده است. یا نکتۀ دیگر بحث اینکه در شعر حافظ بنا به تأیید استاد خرمشاهی و استاد حکمت یکی از ویژگی های شعر استقلال بیت در غزل است و هر بیت ضمن داشتن معنایی مستقل در ترکیب با سایر ابیات فضای دیگری را برای ما بوجود می آورد. وقتی گنبد آرامگاه را در یک ایهام متضاد می توانید ببینید زیر گنبد تلمیحی شاعرانه از گنبد مینا مشاهده می کنید:

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم / گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

همچنین سمبولیسمی از عدد هشت که قرن زندگی شاعر است را در تعداد ستون ها نشان می دهد.

سنگ قبر حافظ سنگی از دورۀ کریمخانی است. همان تضمین ادبی و در هنر معماری و پست مدرن و ارجاع تاریخی می باشد:

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

ایهام در پست مدرنیسم خوب است اما تنها یک لایه است. در صورتی که می تواند لایه های عمیق متعددی داشته باشد. حال اگر هر یک از این عناصر معنای یک بیت از غزل حافظ باشد، وقتی همۀ این ها با هم ترکیب می شود همانند کنترپوان در موسیقی توازی یک سری اصوات و عناصر را ایجاد می کند. این ها را در اشعار حافظ و در آرامگاه می بینم. نحوۀ اتصال ستون به گنبد بسیار غیر عادی است ولی در عین حال در خود محیط احساس قوی تری را می سازد:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند

همۀ این ها با هم ترکیب شده و با کم ترین مصالح و ساده ترین طرح، فضایی شاعرانه و معمارانه را خلق کرده است. در واقع تمام این ها ایجاز است و اگر این مورد را بگوییم دیگر تابعیت سبکی هم ندارد:

سخن عشق نه آن است که آید به زبان / ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

در این چند مترمربع ایجاز، ایهام، استعاره، تشبیه، تلمیح و تضمین است و همۀ این ها بر روی هم قرار گرفته اند و در این کثرت شاهد وحدتی هستیم.(در واقع وحدت در کثرت). به هر صورت اگر هر گوشه از این آرامگاه را نگاه کنید همین بحث را می توان داشت. یک نفر در سفر اخیرمان در شیراز از حس و حال خوب این مکان پرسید. و پاسخ ما طراحی اصولی بر اساس فضاسازی بود. مثالش را یکی از متفکرین بدین گونه می گوید:”آن چیزی که حیاط را به وجود می آورد، چهار دیوار حیاط نیست بلکه فضایی است که میان آن چهار دیوار موجود است.” البته در شعر هم چیزهای مشابه وجود دارد. کاری که گدار انجام داده است طراحی فضایی سبکبال و لایق آن عروج روحانی است. وقتی وارد این فضا می شوید با یک ذهنیت تازه ای بازمی گردیم. این هم خاصیت مشترک دیگر میان شعر حافظ و معماری این مقبره است.

مس فلزی است که کیمیاگر می تواند آن را تبدیل به زر کند و سخن درویش در شعر حافظ کیمیا است. استفاده از مس در گنبد شاید بدان معناست که:

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی 

img_3755در ادامه مدیر مجلۀ بخارا به طرح سئوالاتی img_3756از دو پژوهشگر کتاب «حافظیه و شعر گدار» پرداخت:

علی دهباشی: تحقیقی که شما انجام دادید کار بدیعی در حوزۀ نقد می باشد و مشخص است که با تسلط به معماری و سنت آن و در هر حال ارتباطی که با شعر حافظ و آندره گدار داشته اید، این تحقیق صورت گرفته است. حداقل به زبان فارسی در این زمینه چیزی ندیده ایم. حال برای ما خیلی جالب است بدانیم که این معمار فرانسوی که بوده ؟ تا چه حد توانسته لایه های ذهنی شعر حافظ را درک کند و بتواند آن را با زبان معماری بیان دارد؟

ویکتور دانیل: آندره گدار در سال ۱۳۰۷ با اتفاقی که در کشورمان پیش آمد و قرارداد فرانسوی ها در ارتباط با باستان شناسی اشان در ایران دچار تغییر گشت، مأمور شد که به این کشور بیاید و به عنوان مدیر ادارۀ عتیقات کار خود را آغاز کند. ایشان شاید از اولین کارهایش آرامگاه فردوسی، طرح موزۀ ایران باستان، و طرح کلی دانشگاه تهران است. هفت سال بعد در سال ۱۳۱۵ پروژۀ آرامگاه حافظ آغاز می شود و تا سال ۱۳۱۷ ادامه می یابد. بنابراین تفکرش به سال ۱۳۱۵ مربوط می شود؛ یعنی هشت سال پس از ورود گدار به ایران. دومین کار گدار موزۀ ملی ایران باستان، برداشتی از ایوان مدائن و موضوعی از تاریخ معماری ایران است. این بنا از جنوب به شمال در سبک معماری خود تغییر می کند. مثل معماری آرت دکو آن روز اروپا. اینقدر این عناصر را به خوبی به یکدیگر متصل کرده است که انفصالی میانشان احساس نمی شود. ایشان در کارهایش نشان می دهد که معماری ایرانی و سیر تحول آن چگونه رخ داده است. البته حافظیه هیچگاه در کارهای گدار تکرار نشد. حال فضای دیگری هم ببینیم در سال ۱۳۱۲ ه.ش شخصی به اسم میرزا علی اصغر حکمت شیرازی، وزیر معارف می شود. آرامگاه حافظ در تشکیلات وزارت معارف ساخته شد. آقای حکمت دو هزار بیت شعر دارد و سیاست مداری قوی است و آرزو داشت که در بخش سیاسی کارهایش کمتر باشد تا بتواند باقی کتبش رابنویسد. ما سندی نداریم که این ارتباط چگونه بوده  است ولی با بررسی حضور او در توسعۀ مدارس مشخص می شود در دوره ای که حکمت مسئول بوده است، ساختمان هایی ساخته شده که ماندگار هستند. گدار کاری هم بر روی آرامگاه سعدی انجام داده است که این کار از نظر ظرافت فکر نزدیک به اشعار سعدی است که البته ساخته نشد. تمام این ها نشان دهندۀ این است که یک ارتباط قوی با فرهنگ و هنر و ادبیات فارسی برقرار شده است و قطعا در کنار این کار و ارتباط  نظرپردازی همانند حکمت را نباید نادیده گرفت. اما جذب این نظریه و پرداخت آن در واقع کار معمار است. در سال ۱۳۲۰ شرایط جنگ جهانی است که کار را دچار رکود می کند. به گمان ما معمار به ادبیات ایران نزدیک و زمینه و بستر آماده بوده است. مدارسی که در وزارت معارف ساخته می شد اشعاری انتخاب می گشت که می پرسیدند:”کاشی کجاست؟” کاشی هایی بود که بر روی آن اشعاری از استاد فروزانفر و همایی و … می نوشتند و سرپرست طراحی آندره گدار بود.

علی دهباشی:آیا در تحقیقات خود به متنی از گدار دربارۀ آرامگاه حافظ دست یافته اید که بتوان به آن رجوع کرد؟

گلنار تاجدار :در واقع نوشتۀ مستقیمی در مورد خود آرامگاه از ایشان نداریم ولی کسانی که با گدار کار کرده اند مثلا آقای سامی از داستان انتخاب مس و اینکه نوع کاشیکاری زیر سقف آرامگاه چگونه بوده است و … به ما کمک می کند که کمی مطمئن تر سخن بگوییم. در روزنامۀ اطلاعات آن زمان هم اشاراتی شده است

علی دهباشی

علی دهباشی

علی دهباشی: آیا در کتاب نظریه ای وجود دارد که آن را با تردید مطرح کرده باشید؟

گلنار تاجدار: در زمان تحقیق گاهی اوقات شک و تردیدی نسبت به یافته هایمان داشتیم. فکر می کردیم که واقعا آقای گدار به این همه جزئیات اندیشیده یا خیر؟ خب باور کردنی نبود و بعد فکر کردیم که شاید این ها تنها تصورات ما باشد! اما بعد به این نتیجه رسیدیم که اگر هم اینچنین باشد چه ایرادی دارد. چه گدار به این مسائل فکر کرده باشد چه نه، اصل اثر این ویژگی ها را دارد و شامل موارد مختلف است. اما وقتی به اشارات و نوشته های تاریخی می نگریم مقداری اطمینان حاصل می شود و همینطور تکرار زیاد این اتفاق های شاعرانه در بنا نشان دهندۀ این است که نمی توان این مسأله را اتفاقی دانست. وقتی هم در اجزا و هم در کلیات به تعداد زیاد این شباهت های شعر و معماری دیده می شود پس نشان می دهد که می توان رابطه ای میان عناصر معماری و غزلیات حافظ یافت.

علی دهباشی: دیوان حافظ خطی بوده و نخستین بار در هندوستان چاپ می شود. با توجه به این موضوع که اشعار این شاعر در اختیار همۀ مردم نبوده، جایگاه حافظ در میان مردم شیراز قدیم چگونه است؟

ویکتور دانیل: اولین آرامگاه ۶۵ سال بعد از وفات حافظ ساخته می شود. این نشان می دهد که از همان ابتدا حضور شاعر در میان مردم احساس می شود و شخصیت مطلوبی دارد. در دوره های تاریخی مسائل متضادی دیده می شود که شاید از خصلت های شعر حافظ باشد. مثلا در دورۀ مغول احتمال تخریب وجود دارد. در مورد سنی بودن و شیعه بودن بحث می شود و هنگامی می پذیرند که حافظ شیعه است، مقبره را نگاه می دارند. در دورۀ قاجار تعمیراتی داریم. مرمت در معماری نشان دهندۀ  توجه پادشاهان می باشد، پس موقعیتش ممتاز بوده است. کریمخان هم بیشترین توجه را داشته و گُدار هم به همین دلیل معماری دورۀ کریمخانی را محور نگاه خود قرار داده است. بعد از دوران کریم خان در دوران قاجار دو گروه مخالفان و موافقان وجود دارند. در زمان حکومت فرزند مظفرالدین شاه در شیراز ، ساخت مقبره که به صورت ضریح است توسط مزیّن الدوله طراحی می شود که وی معلم دارلفنون بوده است. وقتی ۶۵ سال بعد از وفاتش این آرامگاه وجود دارد پس شاعر بزرگی میان مردم شیراز بوده است.

گلنار تاجدار: در سفرنامه ها نیز به حضور و استقبال مردم اشاره شده بود. هم به خاطر جایگاه ادبی و عرفانی و هم برای زیارت.

علی دهباشی: به یادداشت های مرحوم سامی اشاره کردید. آیا در این مدارک از مباحثاتش با گدار دربارۀ شعرحافظ داشته چیزی نوشته شده است؟

گلنار تاجدار: خیر! چیزی نوشته نشده است. ما تنها در مورد آشنایی آقای گدار با شعر و ادبیات در کتاب آندره گدار مطالبی داشتیم که توضیح بسیار کوتاهی دربارۀ خانۀ جمال آباد تهران می باشد که توصیف ظریفی از یک خانۀ روستایی بوده است و این را با شعر مقایسه می کند و می گوید:”مثل رباعیات خیام است و در مقایسه با مثنوی و … شعر کوتاهی است در مقابل ساختمان های عظیم.” و این نشان دهندۀ آشنایی او با ادبیات ایران است.

 

photo_2016-11-25_11-58-33علی دهباشی: در منابع فرانسوی چطور؟

گلنار تاجدار: خیر! بسیار جستجو کردیم. البته الان متوجه شدیم که آرشیوی از دست نوشته های که بعد از فوت آقار گدار در فرانسه در خانه اشان مانده بود، همسایه ها به موزۀ لوور داده اند و موزه در حال طبقه بندی است. شاید در میان آن ها چیزی پیدا شود چرا که خاطرات و دست نوشته هایش است. ولی هنوز چیزی پیدا نکرده ایم. امیدواریم در بین یادداشت هایشان در مورد این معماری مطلبی باشد.

در ادامه ویکتور دانیل و گلنار تاجدار به سئوالات حاضرین پاسخ گفتند:

آیا در طراحی آرامگاه حافظ رقیبی برای گدار از میان معماران ایرانی وجود داشته و به مهندسان دیگر هم طراحی این آرامگاه پیشنهاد شده است؟

ویکتور دانیل: آقای گدار مسئول ادارۀ عتیقات بودند. ایشان یک دفتر فنی داشتند با تشکیلاتی از مهندسین وسرپرستی خودشان. آن زمان وزارت آموزش و فرهنگ نامش وزارت معارف، اوقاف و صنایع مستظرفه بود. این سه کار مجموعا در یک سازمان انجام می شد. در نتیجه مرمت کارهای قدیمی همراه با ساخت بناها با هم صورت می گرفت. آرامگاه حافظ که در این مجموعه طراحی شده است، موضوع معماری ایرانی و غیر ایرانی مطرح نبوده و دفتر فنی مستقیم کار خود را انجام می داده است. مثلا اتفاقی که در آرامگاه فردوسی افتاد و در کتاب معماری طاهرزادۀ بهزاد یا آندره گدار بدان اشاره شده است، در آنجا کریم طاهرزادۀ بهزاد به عنوان معمار ایرانی و آندره گدار به عنوان معمار فرانسوی و … کار  می کنند و نهایتا یک طرح انتخاب می شود. از کارهای گدار با این شیوه می توان به میدان نقش جهان اصفهان اشاره داشت که یک کار مرمتی در بدنه و کار طراحی در کف بود. آن هم به این دلیل این اتفاق افتاد که قبل از اینکه وزرات معارف عهده دار این کار شود وزارت داخله یا وزارت کشور مرتبط با شهرداری بود و به دلیل اهمیت میدان از نظر قدمت تاریخی کار ایده های مختلفی مطرح گردید. ایدۀ دومی در طراحی حافظیه نبوده است. در مورد آرامگاه سعدی آن زمان آقای گدار در دورۀ دوم انجمن آثار ملی، نایب رئیس بوده است. در سال ۱۳۲۱ به بعد آندره گدار سمت های راهبردی اش بیشتر می شود. یک طرح برای آرامگاه سعدی می دهد اما نهایتا طرحی که آقای محسن فروغی می دهند اجرا می شود و نظر خود گدار نیز در این انتخاب مؤثر بوه است..img_3757

ویکتور دانیل و گلنار تاجدار

ویکتور دانیل و گلنار تاجدار

-تمام جهان بینی ما ایرانیان با شاعرانمان است. مولوی، حافظ، خیام، سعدی و نظامی. شعرهای حافظ با واژه هایی همانند:ریا و تظاهر و … همراه است و درک معانی آن برای یک فرانسوی زبان، مشکل است؟! حال اینکه آقای گدار چقدر با این ها آشنایی داشته است؟

ویکتور دانیل: به همین دلیل ما می گوییم آفرین! چون مشکل بوده است. شما حتما به حافظیه رفته اید. وقتی وارد ایوان می شوید چند بیت در مورد غزل معروف حافظ در وصف درویشان می بینید. آقای سامی می گوید که شاعر گنبد را چون کلاه درویشان انتخاب کرده است. تکریم حافظ به عنوان درویش و هم ردیف بودن با مقام پادشاهی با بخش لایۀ زیرین گنبد است.. وقتی این تکرار را می بینم متوجه می شویم که موارد مذکور در معماری تفکری سنجیده است.

علی دهباشی: دانشمند بسیار مهمی چون علی اصغر حکمت به هر حال می توانسته با گدار بحث هایی طولانی داشته باشد-بخصوص حکمت که فرانسه را هم می دانسته است- و به او کمک کند. این خلاقیت بزرگ گدار بوده است که می توانسته از آن حرف ها یک اثر زیبایی را خلق نماید.

ویکتور دانیل: حلقۀ ارتباطی را در این فضا می بیند: آقای فروغی، فروزانفر و … این ها برای مدارسی که ساخته می شده است اشعار جدیدی می سرایند. یعنی وقتی یک معماری طراحی می شد شعری با توجه به موضوع طراحی، می سرودند و این حلقۀ ارتباطی بی تأثیر نبود.

-در مقبرۀ حافظ از نظر معماری چه بخشی وجود دارد که توانسته تا این حد با مخاطب رابطه برقرار کند؟

گلنار تاجدار: طراحی این آرامگاه طراحی فضا بوده و در خیلی از ساختمان های مشابه تنها یک ساختمان طراحی شده در حالیکه اینجا فضا خلق شده است. بسیاری می گویند که ساختمان آرامگاه سعدی زیباتر است اما حس و حال آرامگاه حافظ مثال زدنی است. این دقیقا همان چیزی است که در عین سادگی، فضایی معناگرا دارد. در نوع چیدمان این ها کنار هم سعی داشته به این طراحی و سازماندهی اجزا بیفزاید. فرهنگ معماری ما طراحی فضا است و این ویژگی در معماری این بنا رعایت شده است.

-در وضعیت فعلی ما شاهد نقشه ها: پلان، برش، نما و عناصر و جزئیات هستیم. آیا نقشه هایی از این نمونه طراحی در بایگانی صنایع مستظرفه از آرامگاه حافظ وجود دارد؟ این نقشه ها به چه شکلی است؟

ویکتور دانیل: ما نقشه های اصلی حافظیه را پیدا نکردیم اما حدود صد ساختمان در همین چند سال برای وزارت معارف طراحی شده است که به شیوۀ فرانسوی با جزئیات هستند.  قطعا اطمینان داشته باشید تمام کاشی ها طراحی شده است و تنها به استادکار مربوط نمی شود. اگر جز این باشد این پیوستگی و هماهنگی غیر ممکن است چرا که در باقی طراحی های معماری توسط گدار این اتفاق افتاده است و جزئیات با مقیاس یک به پنج ترسیم شده اند. مثلا در مورد موزۀ پارس می گویند نمونه را انتخاب کردیم و استاد کار را ساخت و گفتیم که از این چند نمونه بسازید.

در این بخش بیژن شافعی در تکمیل سخنان ویکتور دانیل گفت:

آن چیزی که در مورد سند نقشه دربارۀ آندره گدار وجود دارد می توانیم در موزۀ ایران باستان ببینیم که نشان دهندۀ تسلط ایشان در طراحی معماری و پرداختن به جزئیات است. گدار کتابی به اسم «هنر ایران» دارد و درک او از این بخش را نشان می دهد. او قبل از اینکه به ایران بیاید در عراق و افغانستان مسلط به باستان شناسی بوده و در آنجا هم ساختمان هایی ساخته و فارغ التحصیل «بوز آر» بوده است. این فرد از عناصر و جزئیات و موتیف های آشنا استفاده کرده و شما موضوعی غیر ایرانی و غیر محلی در آثارش نمی بینید. بدون شک این بنا نقشه داشته است و نشان دهندۀ سلط گدار در ترسیم نقشه می باشد.  سایت دانشگاه تهران کروکی اندره گدار است. و اما معماری از دو بخش فن و هنر تشکیل می گردد. می توان بخش هنر را تفسیر کرد. لزومی ندارد که معمار تفسیرش را بنویسد همانگونه که در شعر این اتفاق لازم به نظر نمی رسد. بلکه شعر گفته می شود و مخاطبان تفسیر می کنند. در مورد معماری آندره گدار هم لازم نیست معمار یادداشت هایی داشته باشد. دیگران هستند که باید آثار او را تفسیر کنند. شاید شما نتوانید نوشته هایی در مورد چغازنبیل و تپه های باستانی پیدا کنید اما تفاسیری با این موضوعات وجود دارد. آنچه که دوستان عزیز انجام دادند بر اساس کل این شواهد و شناختی است که پایۀ کار، کتاب آندره گدار است.

بیژن شافعی

بیژن شافعی

-آیا در کتاب خود اشاراتی به زندگی و آثار معماری آندره گدار قبل از ورود به ایران داشته اید؟

گلنار تاجدار: در پاریس ساختمانی طراحی کرده اند که در کتاب آندره گدار بدان اشاره شده بود. در بغداد و افغانستان کار کرده بودند. پس این زمینه را داشتند و وقتی وارد ایران شدند تحول در کارهایشان مشهود است. از آثار ایشان در فرانسه طراحی یک خانه است.

ممنونم از پژوهش های ناب شما. در کتاب عبارت تفسیر آمده است برای من که کتاب را نخوانده ام از فرمایشات شما متوجه موضوع شدم، تفسیر تنها یکی از روش های پژوهشی است که ادعای تطبیق با امر واقع را هم نمی تواند داشته باشد. یک جاهایی متأثر از موضوعی که خود را در آن قرار می دهیم، تفسیرهای زیبا و منسجمی داریم و گمان می بریم که این ها با ذهنیت معمار تطابق دارد و او آگاهانه این کار را انجام داده است. در اینکه گدار بزرگ است و نه تنها معماری بلکه مرمت را هم بخوبی می دانسته و با تاریخ معماری ایران آشنا بوده است، هیچ تردیدی نیست اما بسیاری از چیزهایی که فرمودید حاصل آشنایی گدار با معماری است نه ضرورتا ادبیات. نه اینکه ادبیات را نمی شناخته اما جایی دچار لغزش می شویم که معمار آگاهانه بدان فکر می کرده است. مثلا اشاره داشتید که این بنا شامل هشت ستون است و اشاره به قرن هشتی بودن شاعر دارد. پلان  آرامگاه ترکیبی از دو مربع متقاطع است و این سیاق معماری ایران است و گدار بهتر از هر کسی این را می داند چه بسا برآمده از این موضوع باشد. یا می گوییم این هشت ستون نقشی دارد پس نباید نقش و معنای بیست ستون را هم فراموش کرد. گرچه این روش تفسیر، روش بسیار خوبی است و دیدگاه ما را بازرتر خواهد کرد اما ایراد جایی است که ما ادعا کنیم امر واقع را پیدا کرده ایم؟

ویکتور دانیل: نمی دانم به هر صورت وقتی یکبار دیگر شعر حافظ را می خوانم برداشتی متفاوت نسبت به آن دارم. ما کتاب را به شما دادیم تا تنها یکی از این برداشت ها را داشته باشید و این مطالعات ادامه دارد. چون معتقدیم که آرامگاه حافظ همانند شعرش این خصلت را دارد که حرف آخر یک مرتبه گفته نمی شود ا ما دری گشوده ایم برای دیدن از زاویه ای متفاوت به معماری. یکی اینکه گفتیم تفسیر و در جلد نوشته ایم تأویل. یعنی چیزی که پنهان است یا قابل شمارش نیست و می خواهید این موارد را به عالم محسوس و قالب درک تبدیل کنید. طبیعی است که تنها راهش بررسی آن از طریق ذهن است. به نیتی که رفت و برگشت داشته و جمعی بوده است. چهار ستونی که در محور ایوان هستند همان چهارستونی است که در دورۀ زندیه وجود داشته است. اگر آندره گدار  به این بخش تضمین نگوید اما شاعر این روش را تضمین می داند. چه بسا معمارها در دوره های پست مدرن از معماران مختلف مرجع گرفته و از کلمۀ تضمین هم استفاده نکرده اند. ما می گوییم ابزاری با این قدرت در حوزۀ ادبیات داریم و این ابزار می تواند کار تفسیر ما را ساده تر کند. اما این پایان سخن نیست! هر کلام معنادار تمام نمی شود. این کتاب تنها پیشنهاد ماست که بیاییم از امکاناتی که ادبیات و شعر برایمان فراهم می کند در جهت درک هنر و معماری استفاده کنیم. این روش ها توان ما را بالاتر می برد گرچه ممکن است میان زبان مشترک ما و زبان ادبیات جهانی معماری فاصله ایجاد کند، ولی وقتی نگاه می کنیم می بینیم ضمن اینکه کلاممان را بیان داشته ایم خیلی فراتر از بیان آن هم سخن گفته ایم. شاید خود آگاه و ناخودآگاه این اتفاق با حضور آقای حکمت و فضایی که برای گدار ایجاد شده است اتفاق افتاده باشد و توانسته از دریچۀ ادبیات و شعر استفاده کند. یکی از دوستان پرسید شما کدام حافظ را مد نظر قرار داده اید. گفتیم ما حافظ را به گونه ای می شناسیم که قرن هشتم بوده و زندگی کرده و حافظیۀ امروز معنای دیگری یافته است. ممکن است هنرمند کاری کرده باشد که آگاهانه نباشد و در واقع حوزۀ هنر را هم همین کار را کرده است. گرچه هنوز به دلیل تعدد این عناصر و تطابق آن با شعر معتقدم که این طراحی آگاهانه بوده است.

 

photo_2016-11-25_12-00-07بیژن شافعی به سخنان ویکتور دانیل چنین افزود:

کامران دیبا نمازخانه ای در موزۀ هنرهای معاصر دارد. در مصاحبه ای که با ایشان صورت گرفت وقتی سئوال شد که آیا در طراحی نمازخانه به کعبه و کعب توجه داشته یا خیر؟ با تعجب گفت که در زمان طراحی خیر اما فکر می کنم در ناخود آگاه ذهنی ام چنین چیزی بوده است. این تفسیری که شما می کنید خیلی زیباتر از چیزی است که فکر می کردم. لویی کان در مورد کارهایش هیچگاه کتابی ننوشت اما دیگران آثارش را تفسیر کردند. بحث سکوت و نور در کارهای لویی کان تفسیر اساتیدی است که با او کار کردند. و این خود زیباست و هنر هم همین است. اگر شما کار مالویچ را ببینید، یک مربع سیاه در زمینۀ سفید، هزاران تفسیر از آن زمان تا به امروز در موردش انجام شده یا مثلا زاها حدید تفسیر دیگری از آن گفته است. این ها  زیبایی هنر و چند وجهی بودنش را به ما نشان می دهد و جذابیتش نیز همین است.

-اگر نوشته های اقای سامی درست و این هشت ستون نمایندۀ قرن هشتی بودن و بهره گیری از طرح کلاه درویشان در  گنبد مقبره حافظ باشد، آیا با این صراحت در طراحی معماری موافق هستید؟

ویکتور دانیال: «تشبیه» هم در ادبیات وجود دارد و هم در معماری. ممکن است من که تسلطی بر ادبیات ندارم یک تشبیه سطحی داشته باشم اما وقت یک هنرمند این کار را می کند آن تشبیه و استعاره را  به بهترین شکل ممکن به کار می گیرد.  بحث اغراق هنری هم وجود دارد. این اغراق باید به گونه ای باشد که شما آن را بپذیرید و ببینید وقتی این ترکیب را مشاهده می کنید حس مثبتی دارید یا خیر! چون سر آخر اثر خروجی است که باید مطلوب باشد. اگر خوب است یعنی هنرمند این کار را خوب انجام داده است. خود من نمی توانستم مدتی استفاده از  مصالح خالص و عریان در نما (بروتالیسم) را بپذیرم. دیوارهایی با سطح بتنی و یک سطح نمایان و لخت اما اینکه ما مصالح را نمایان کنیم خود به تنهایی کافی نیست بلکه چگونگی این کار مهم است. من به دنبال یک کلمه می گشتم که این خوب است اما چرا خوب است؟ اگر بشود اغراق در ادبیات را در مصالح معماری به شیوۀ ادبی به کار ببریم نتیجۀ کار زیبا خواهد بود. خب همین حافظیه باعث شد من برای تعریف بروتالیسم سراغ ادبیات بروم.img_3757

علی دهباشی، نگار منصوری. بیژن شافعی. ویکتور دانیل . گلناز تاجدار.

علی دهباشی، نگار منصوری. بیژن شافعی. ویکتور دانیل . گلناز تاجدار.

در خاتمه آخرین آثار منتشر شدۀ بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دو میهمان سخنران کتابفروشی آینده تقدیم گردید.

  • عکس ها از : مریم اسلوبیimg_3757