مجلس یادبود شادروان دکتر داریوش شایگان برگزار شد/آیدین پورخامنه

عکس ها از: مهدی امامی و متین خاکپور

پنجشنبه نهم فروردین‌ماه ۱۳۹۷ مجلس یادبود دکتر داریوش شایگان در مسجد الرضا با حضور خانواده و اساتید گرانقدر برگزار شد.

در این مراسم سیدمصطفی محقق داماد، محمدرضا شفیعی‌کدکنی، غلامحسین ابراهیمی دینانی، لیلی گلستان، آیدین آغداشلو، غلامحسین کرباسچی، محمدرضا تابش، احترام برومند، اسدالله امرایی، بابک احمدی، حسین معصومی همدانی، جواد طباطبایی،پرویز جاهد، حسین محجوبی،ایرج پارسی نژاد، مرتضی الویری، آنژل عرب شیبانی، سرگئی بارسقیان، جواد طوسی، هادی سودبخش، دکتر سرمد قباد، مینو مشیری، فاطمه ولیانی، خجسته کیا، مریم عسگری، ایرج امینی، بهمن فرمان آرا، دکتر شفق  از موسسه یونس امره، پروانه سمیعی، کیانوش انصاری، هوشنگ اسماعیل زاده، لیلی فیروز . شهین صفوی ،ندا زروان. شهلا محمدی. نازی اهری. محمد علی قاجار. محبوبه مهاجر. اقا وخانم فلسفی. هایده کمانگر. همایون مشیر زاده. دکتر کمال هدایت.علی دهباشی و اساتید دیگر و دوستدارن دکتر شایگان حضور داشتند.

علی دهباشی، مدیر مجله بخارا پیش از آنکه خطیب مجلس برسند چند نکته از سوی خانواده  شایگان بیان کرد و گفت:

نخست از آیت الله محقق داماد، دانشمند گرامی که در تمام این روزها خانواده و جمع دوستداران را تنها نگذاشتند، بر پیکر دکتر شایگان نماز خواندند و حضورشان امشب، در این مجلس برای ما افتخار آمیز بود، دوم از پزشکان معالج شادروان دکتر شایگان، جناب دکتر مسعود مهرپور و دکتر بابک زمانی که پزشکان مستقیمشان بودند؛ همچنین پزشکان دیگری که در شرایط گوناگون دوستداران ایشان را همراهی دادند، جناب دکتر کمال هدایت، احمد میر و سرمد قباد، همچنین از آقای حسینعلی اسماعیلی مدیر اتاق ICU و گروه همکارانشان که متجاوز ۱۰ نفر بودند که در نوبت‌های گوناگون کشیک می‌دادند و مواظبت می‌کردند، همچنین از دوستان خانوادگی و غیر خانواده که در زمان بیش از ۵۰ روز شرایط را قابل تحمل می‌کردند، تشکر می‌کنم.

 

بنده فکر کردم که شاید بهتر باشد از بیان شادروان دکتر شایگان عرض کنم، نخست درباره پدر بزرگوارشان که به ایشان عشق می‌ورزیدند:

پس از مرگش بود که پدر واقعی‌ام را کشف کردم. گمان میکنم در زندگی هیچ کس را به اندازه او دوست نداشتم. در کودکی برایم تصویری معمایی و دوردست بود. گاه به من درس خوش‌نویسی می‌داد، خطی خوش داشت که از پدرش که خوش‌نویس بود به ارث برده بود. پدری نمونۀ پدرسالاری که تمام صلابت آن در او بود، اما مستبد نبود. به من آزادی کامل می‌داد و از هر دخالت مستقیمی در زندگی ام پرهیز داشت. تنها آرزویش این بود که روزی مدیریت کسب و کارش را به دست بگیرم. او که پیمان‌گذار یکی از قدیمی‌ترین شرکت‌های پیمانکاری در ایران بود، می‌خواست که پسرش روزی جانشینش شود. آرزویی که البته بر او ایرادی نبود. پدرم از یک خانواده بسیار قدیمی تجار آذربایجان و اهل شهر سلماس بود در نزدیکی دریاچه ارومیه، در خانه اش در تبریز که پدربزرگم آنجا شعبه تجاری داشت احساس تنگی نفس می‌کرد. دوست داشت سفر کند و جهان را بشناسد. از این رو بود که پس از جنگ جهانی اول به ترکیه، روسیه، لهستان و آلمان سفر کرد. نمونه مردی خود ساخته بود که حکمتی غریزی داشت. همه چیز را در جریان کار آموخته بود و نمی‌توانست چیزی را که نمی‌شناسد به من بیاموزد. در عوض در من نوعی حکمت عملی می‌دمید. که کلیدش تنها در اختیار خودش بود. در قضاوتش در چیزها و آدم‌ها خطا نمی‌کرد. بی‌نهایت با انصاف و در عین حال زیرک و خبره بود. هنگامی که برای تعطیلات به ایران می‌آمدم. پدرم با نقل حکایات و خاطره‌ها به من هزاران چیز می‌آموخت. همه چیز در او به تجربه ناب پالایش یافته بود. هیچ چیز اضافی در او نبود. همه چیز به اندازه. به زیاده روی‌های من و از جادررفتن‌های من با نوعی همدلی مهرآمیز می‌خندید و همواره با جمله‌ای قصار اما سخت پرمعنی و مجب‌کننده من را به خطایم آگاه می‌کرد یا اشتباهم را تصحیح می‌کرد. هرگز حرف خود را تحمیل نمی‌کرد، فقط و فقط پیشنهاد می‌داد. تنها پس از مرگش بود که دریافتم تا چه حد به او مدیونم. با گذشت زمان و بالا رفتن سن تصویرش در من درشت‌تر می‌شد و منِ برتر و الگوی شخصیت من می‌گردید. درمی‌یافتم که تا چه حد به او شباهت دارم. با چشمان اندک مورب و چهره آفتاب سوخته اش که به لامای‌های تبتی می‌مانست، نیمه دیگر وجود من بود، هرگز میان ما برخورد دو نسل رخ نداد. از هر نظر و به ویژه از نظر فضایل انسانی از من برتر بود و من با رغبت تمام خود را به تصور با آرامش فرزانه که در او به طرز شگفت، تجسم واقعی اش بود می‌سپردم.

 

آخرین سخنانش برای ابد دراندیشه من حک شده است. وقتی حدس زد که من راهم را برگزیده ام به نزدم آمد و گفت بین منو تو از نظر سطح فرهنگی و طبقه فاصله افتاده است. من یک برژوای سنتی مانده ام و تو به یک اشرافیت ذهنی رسیدی من جلوی تو را نمی‌گیرم، خود من بودم که تو را به این راه راندم. حالا هر کاری که دوست داری بکن، تا وقتی که زنده ام از  تو حمایت خواهم کرد و پس از مرگم تو وارث من خواهی بود. اما هرچه پیش آید و هرچه می‌کنی یک چیز را بدان: «انسان بودن بالاتر از همه چیز است» ایرانی بودن مستلزم شیوه خاصی از بودن است، مستلزم طرز خاصی از دیدن جهان و طرح معینی از حضور در زندگی است، در طبیعت و در برابر خداوند. همچنین است در تحلیل تمام عناصری که شیوه ایرانی بودن را تعیین می‌کنند در می‌یابیم که ایرانی بودن دارای نشانه‌های متافیزیکی مشخص است. جهانی سراپا تنیده و تافته از نمادها، تصاویر که مطابق نظمی خاص با یکدیگر عمل می‌کنند و نوعی نقش هستی را رقم می‌زنند، اما در آن هر کاری که کردی، هر وجودی جای خود را دارد. ما می‌دانیم که از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم و معنای زندگی و پایان محتوم مرگ را می‌شناسیم. همچنین کلیدهای مناسبی برای گشودن اسرار در اختیار داریم. بدین سان ما در جهانی امن، آشنا و بسیار قراریافته زندگی می‌کنیم. اما ناگهان این جهان دیگر تنها نیست. دیگر محیط زیست خود، محوطه مصون خود، حریم ذهنی خود، وقت خاص خود و تبارشناسی خود را ندارد. این جهان در تماس و سایش با جهان‌های دیگر است. به ویژه با جهانی که شاخه‌هایش در سراسر جهات گسترده شده است.

 

ببه خودمان برگردیم. ما در جهانی زندگی می‌کینم که ابزارهای نظری که از فرهنگمان اخذ می‌کنیم، برای درک و اداره و سامان دادن به زندگی‌مان نارسا هستند. وقتی از اقتصاد سخن می‌گوییم منظورمان دانشی است که از جهان دیگری آمده است. از علم که می‌گوییم منظورمان علوم مدرن است. منظورمان از حقوق، حقوق این جهانی یا حقوق بشر است. خلاصه آنکه همه ابزارهای معرفتی ما از زمینه‌های دیگری رسیده است و همانقدر که بخشی از وجود ما شده اند، ما نیز بخشی از آنها شده ایم. راه چاره آن نیست که در برابر آنها برافرازیم چنانکه بحث‌های سفید یا سیه گرها، بی‌وقفه شرق را درتضاد با غرب قرار می‌دهد. بلکه در آن است که آن را در درون هستیمان از نو جا بیاندازیم اینکه چگونه می‌توانیم آنها را از نو در درون هستیمان جا بیاندازیم، سوال بسیار به جایی است.

 

من همواره فردی غیرسیاسی بوده ام، مگر در دوران انقلاب که یک ماه سیاسی شدم. به این معنا که همواره فکر می‌کنم سیاست امری است که به شکیبایی نیاز دارد. باید در عین حال شوراننده و هم حسابگر بود. سیاست اخلاقیات خود و منطق خاص خود را دارد که من لزوما به آنها باور ندارم. به علاوه باید قدرتخواه بود من هرگز خواستار قدرت نبوده ام، هرچند که از امتیازات آن نسیب برده ام. من آدم ساده و یکسونگری نیستم، اگر از قدرت انتقاد می‌کنم به محدودیت ناشی از قدرت نیز نظر دارم. مثل رمون‌ارون از خودم می‌پرسم اگر به جای فلان یا بهمان سیاستمدار بودم چه می‌کردم. به علاوه نزد سیاستمداران چیز عجیبی وجود دارد که مرا هم متعجب و هم متاثر می‌کند. غالب آنان آدم‌های درس‌خوانده و باهوشی هستند و از زیر بته نیامده اند. سخنوران حرفه‌ای اند که باید به کار گرفتن قالب‌های متحجر موجود مردم را متقاعد سازند و بی‌وقفه به پیروانشان موعظه کنند و عجیب که از این کار خسته نمی‌شوند. مگر می‌شود در طول روز یک سلسله حرف‌های بی‌خون و مرده را تکرار و تکرار کرد و  به نتیجه یکنواخت و زبان غالبی نرسید؟  حاشیه تفکر چنان تنگ می‌شود که جایی برای تخیل و خیالبافی و کشف و شهود باقی نمی‌گذارد. بی‌شک در سیاست من انسان ناتوانی هستم.

من نه از جوهر یک درونگر سیاسی برخوردار بودم نه شکیبایی و صبر مردان سیاسی با عقاید ثابت، کامل و مشخص را دارم. همواره از مرزها فرا رفته ام. هرگز نتوانسته ام خود را به سلول تنگ یک خانواده سیاسی محدود کنم. من دوستانم را از روی خصایل انسانی شان برگزیده ام، شکاف‌های سیاسی نه تنها بعد از انقلاب ایران برایم اهمیت یافتند. در اینکه به دموکراسی معتقدم جای تعجب نیست اما من از این جهت به دموکراسی معتقدم که راه و چاره‌ای جز آن ندارم. به علاوه آدم اصولا تعدد اندیشی هستم. عقاید گوناگونی را دوست دارم. حزب واحد برایم مانند روح سیاسی واحدی است که هر قدر متعالی و والا باشد مرا از ترس به لرزه می‌آورد. من با هر گرایش فروکاهنده و آسان‌ساز نوعی بیزاری طبیعی دارم.

 

برای من شرق یک تصور جغرافیایی نیست، شرق زبان اساطیر است. فلسفه شکل‌های نمادین است. جغرافیای بصیرت درون است. نوعی ضرب آهنگ هستی است که از نظر اجتماعی با حوصله داشتن برای دیگران با نوعی حالت تسلیم و رضا در برابر خداوند و طبیعت معنی می‌شود. اینکه امروز زندگی چنین عقیم شده است از آن است که این بخش از هستی لم یزرع مانده است که آدم‌ها دیگر فرصت پرداختن به شادی‌های لحظه‌ای یا ایجاد پیوندهای واقعا عمیق دوستی را ندارند. خدمت بی‌مزد و منت. کرامت و بخشندگی معنایی ندارد. انسان‌ها دیگر شیوه‌های همدلانه رابطه را نمی‌شناسند زیرا فرصتش را ندارند. روابط یا در سطح حرفه‌ای یا روشنفکری اند. نادرند لحظاتی که انسان‌ها با همدلی بی‌چشمداشت، فارغ از ملاحظات اجتماعی و حرفه ای به هم برسند. همه جا به مبالغه در کاربرد قوای مغزی، به موفقیت، به اسطوره باهوش‌ترین و اسطوره کارآمدترین برمی‌خوریم. هرقدر که فرهنگ غربی در تحلیل واقعیات و دل‌مشغولی بیمارگونه در رده‌بندی کردن همه‌چیز و فهمیدن همه‌چیز پر از تنوع و تفاوت است به همان میزان روح و جانش تهی و آتل و چشم انتظار بیان درد خویش است. البته از طریق هنر، روایات و حکایات حال خود را بیان می‌کند، اما این پدیده‌ها در حاشیه جامعه باقی مانده اند. جامعه‌ای که هنر را نیز به کردار همان بازیچه‌هایی که بی‌وقفه تولید می‌کند، مصرف می‌کند. مثلا تعطیلات را در نظر بگیرید. تعطیلات به یک معنی نوعی نگرش آخرت اندیشانه در کوتاه مدت است. عرض موعودی برای انسان از هم پاشیده است، با اندیشیدن به این دورهای مرخصی سالانه است که می‌توان به دورانی خالی از هر محتوای واقعی معنا بخشید. تصمیم می‌گیرند که در ماه ژوئیه یا اوت خوشبخت باشند. حال چه باید بکنند. پس همه با هم سفر می‌روند و کوله بار همه مشکلات حقیر زندگی روزمره شان را با خود حمل می‌کنند. در تعطیلات به عرض موعود می‌رسند، منتها به جای آنکه واقعا به آزادی رسند به دیگر حالات هستی دری بگشایند در طمع حریصانه به چنگ آوردن غنیمت دیگری هول و ولا می‌زنند، طمع مهار ناپذیر خوشگذراندن و خوشبخت بودن کامل و سختگیری مرخصی بگیرها در احقاق حقشان در خوشبختی همچنان برای داشتن کار از همینجا ناشی می‌شود.

 

دکتر اکبر حمیدزاده گیوی، استاد دانشگاه الهیات که به تازگی از بستر بیماری بلند شده اند، به دلیل توجه خاص به آثار دکتر شایگان در این مراسم سخنانی را بیان کرد گفت:

هرگز تصور نمی‌کردم که در مجلس گرامی‌داشت این مرد بزرگ و با فضیلت در مقام سخنران شرکت کنم. آخرین مجلسی که آقای دکتر شایگان را در آن زیارت کردم، مجلس خانم سیمین بهبهانی بود. مردی با روشنگری، با نگرشی به فرداهای دور، مرحوم فیلسوف عالی‌قدر و استاد گرانقدر آقای شایگان تقریبا نسبت به همه دانشگاهیان مخصوصا در رشته علوم انسانی است. او نمی‌گفت که باید علوم انسانی، اسلامی شود. معتقد بود که علوم انسانی، اسلامی هست، یعنی اساس علوم به خدا برمی‌گردد که کانون علم و همه معارف و دانایی‌ها است . بنابراین وقتی منبا و منشا همه علوم خداست معنایی ندارد که علمی را توصیف خدایی نکنیم. آنهایی که بین علم و دین فاصله ای قائل می‌شوند با علم و دین آشنا نیستند چون اساس دین دو چیز است، یکی عقلانیت و دیگری وحیدانیت است. عقلانیت یعنی جوشش کانون فکر بشری و وحدانیت یعنی اتصال به جهان ما بعد طبیعت. پس هیچ دلیل ندارند که بین علم و دین فاصله قائل باشیم یا علمی را اسلامی کنیم.

دکتر اکبر حمیدزاده گیوی به ویژگی آثار دکتر شایگان اشاره کرد دکتر اکبر حمیدزاده گیوی به ویژگی آثار دکتر شایگان اشاره کرد

علم بی‌دین یعنی خرافه، دروغ، آدم‌فروشی و حقه‌بازی، آنچنان که دین بدون علم مجموعه زشتی‌های بشر است. اگر مجموعه زشتی‌های بشر را در یک جعبه جمع‌آوری کنید و از آن روح معنویت را بگیرید، در واقع بشریت را در ظلمانیت خود رها کرده اید. علم و دین دوش به دوش هم جواب می‌دهند و اگر از هم جدا شدند دین خرافات می‌شود. علم ودین دو بال برای پرش انسان است. کاش دین را آنچنان که دکتر شایگان دنبال دین بود، آنچنان که دنبال هستی شناسی دینی بود، بشناسیم. هندوستان کانون زایش ادیان بسیاری است، پروفسور شایگان در مقام هستی شناختی بود که از مجموعه ادیان وحیانی و عقلانی استفاده شود. لذا واقعا مردی ستودنی و معلمی بزرگ برای همه دوران‌ها است.

مرحوم استاد شایگان تنها یک معلم و استاد دانشگاه نبود، یک انسان والا بود، اخلاق، رفتار، کردار و سلوکش، این را می‌توانید در شاگردانش ببینید. مرحوم پروفسور شایگان همپارگی مرحوم عبدالحسین زرینکوب را داشت که به راستی زرین کوب بود. احمد تفضلی، ابراهیم باستانی پاریزی و … تمام اینها جلوه‌هایی از شخصیت استاد شایگان را به ما نشان می‌دهند. کسی که با ادبیات مانوس باشد نمی‌تواند شایگان را به عنوان یکی از بنیان‌گذاران و موسسین نگاه نو بر ادب پارسی به حساب نیاورد بنابر این همه مدیون دکتر شایگان اند. نه تنها دانشگاهیان امروز ما بلکه نسل‌های آینده نیز مرهون دکتر شایگان خواهند بود.

 

امروز دوستان بزرگوار، اساتید گرانقدری در این جمع می‌بینم. از دو نفر در این جمع لازم است که تشکر کنم، یکی آقای دهباشی است که گنجیاب است در هر گوشه و خرابه‌ای گنجی نهفته و دیگران از آن غافل اند، دهباشی دنبال گنجیابی است که فکر می‌کنم همه فرهنگیان باید قدرشناس باشند. دیگری آقای کاظم بجنوردی است که در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی کار و تلاش زیاد کرد و جمع اساتید گرانقدر و گمشدگانی که در چشم کم خردان گم شده بودند، را مهیا کرد. دایره المعارف بزرگ اسلامی یکی از گنجینه‌ها برای فرهنگیان این کشور است. لذا خوشحالم که در جمع شما بزرگواران عرض ادب داشته باشم. دکتر شایگان روحانی نبود ولی از هر روحانی روحانی‌تر بود. ادعای فقاهت نداشت اما از هر فقیه به دین آشناتر بود. علت اینکه پای این عزیز به هندوستان کشیده می‌شود این است که هندوستان مرکز ادیان متفاوت است و اگر کسی بخواهد دین‌شناس باشد، مخصوصا از منظر فلسفه تطبیقی باید به آنجا برود. فلسفه تطبیقی کار کسی است که با تمام فلسفه‌ها آشنایی داشته باشد و مرحوم دکتر شایگان به حق با تمام فلسفه‌ها آشنا بود.

من یکی دو جلسه بود که در محضر دکتر شایگان حضور داشتم، دیدم که ایشان به مراتب از مدعیان فیلسوفی در حوزه‌های علمیه توانمندتر بود و رمزش این بود که شایگان محضر علامه طباطبایی را هم درک کرده بود که فرزانه دوران بود و من به حق و با شناخت عرض می‌کنم، فرید زمان خویش بود و امروز هم کسانی نتواستند جای او را پر کنند، مدعیان فلسفه زیاد اند اما فلاسفه خیلی کم اند. بناباین، این جمع فقط گرامی‌داشت پروفسور شایگان نیست بلکه گرامی‌داشت علم است، گرامی‌داشت فلسفه، فهم درست از دین است. یکی از علایق استاد شایگان دین‌شناسی بود.

 

این حداقل وظیفه ای است که باید در برابر اندیشمندانمان داشته باشیم. در حیات و مماتشان قدر بشناسیم، متاسفانه جامعه ما دچار سقوط شده است، آنچنان سقوطی که تا فرهیختگان ما زنده هستند، قدر شناسی بلد نیست وقتی هم از دست می‌دهند، گرامی‌داشت سنتی رسمی جوابگوی ارزش آن شخصیتها نیست. امیدوارم با راهنمایی شما اساتید و بزرگواران گرانقدر ارزش علم، عالم و دانشمند آنچنان که باید و شاید در این کشور حفظ شود که طبیعتا برای آنهایی که قدر و منزلت او را نشناختند و نتوانستند با پنین شخصیتی مانوس شوند، جای تاسف است. بنابراین الان که ما هستیم درخواست می‌کنم که هم قدر موجودین را بشناسیم و هم قدر آنهایی که بین ما نیستند ولی آثارشان بین ما هست. مگر کسی می‌تواند آثار دکتر شایگان را پاک کند؟

کمتر کسانی هستند که با علامه طباطبایی انس گرفته اند اما دکتر شایگان یکی از آنها بود. انسان هم می‌تواند روشنفکر باشد هم درست‌اندیش. می‌تواند روشنفکر و خدا اندیش باشد. درخواست می‌کنم آن رسالت بزرگی که را که خداوند بر دوش شما گذاشته است ادا کنید و در این مجلس به روح آن بزرگوار تازه در گذشته و همه فرهنگسازان طلب آمرزش می‌کنم.

 

 

 

 

 

 

دسته گل های بسیاری نیز از دیگر دوستان و آشنایان برای مجلس بزرگداشت  دکتر شایگان رسید.
Advertisements

جهان ما یکی از بزرگترین و خوش نام ترین اندیشمند خودش را از دست داد دکتر شایگان از بهترین افتخارات فرهنگی تمدنی ماست

در سوگ دکتر داریوش شایگان

عکس از فخرالدین فخرالدینی عکس از فخرالدین فخرالدینی

مرگی دمساز زندگی / به قلم زنده‎یاد دکتر داریوش شایگان :

«جوان که بودم دو کتاب در نگاه من به مرگ خیلی تأثیر گذاشتند که یکی از آنها کتاب مرگ ایوان ایلیچ تولستوی بود. ایوان در این کتاب، دارد می‌میرد و در فکر این است که حالا که دارد می‌میرد، در زندگی چه کرده است. پیامش این که شاید عدم تناسب میان زندگی و مرگ باعث شود که به هنگام مرگ احساس غبن کنیم. شیوهٔ ریلکه در مواجهه با مرگ را نیز می‌توان شیوه‌ای قهرمانانه نامید. انسانی که با طرح مداوم مسائل و اضطراب‌ها و مشکلات، هشیاری‌اش را به حدّ جنون می‌رساند و اصالت و صداقتش را تا حدی بیمارگونه بالا می‌برد… کتاب دیگری که بر من تأثیر گذاشت هم کتاب شعرهایی است که ریلکه در پاریس و تحت تأثیر بودلر سروده است. ریلکه در دیوان شعرش می‌گوید:”خدایا به هر کس مرگِ اصیل خودش را ده، مرگی دمساز با زندگی‌اش” یعنی مرگِ هرکس به زیبایی زندگی‌اش باشد. این بهترین آرزویی است که می‌توان داشت.»

شایگان باشکوه زیست بقلم : مهدی یزدانی خرم


*
و من دیگر داریوش شایگان را نخواهم دید. اولین دیدارم در آن خانه‌ی مملو از سرخی‌اش یکی دو روز بعدِ قدرت‌گرفتن محمود احمدی‌نژاد بود و قبل‌اش هرچه بود تلفنی بود. همان روزی که به منِ غمگین از این انتخابات گفت مهاجرت دردی دوا نمی‌کند و حتا ممکن است جان‌ات را هم بکاهد و این‌که ایران این فاجعه را هم پشت سر خواهد گذاشت… شایگان قوی و باشکوه زیست. نوشت، خواند، سیگار کشید و جهان را محک زد و چه چیزی از این با شکوه‌تر که او بود. سال‌ها فکر ساخت، ایده داد، سفر کرد و کشف. دانشِ حیرت‌انگیزش را به رخ کشید و تجربه‌ی زیسته‌اش را روایت کرد. حالا او بعد هفته‌ها خواب طولانی روی تخت شماره‌ی چهار فیروزگر به خواب خود ادامه خواهد داد در خاکِ پذیرنده و نرم. حسرت من مثل بسیاری از شما واکنشی‌ست عاطفی از فقدانِ او. فقدانی که ناگزیر و ناگریز بود و محتوم.لخته‌های خون مغز جان‌سازش را محاصره کردند و شایگان تاب آورد که در افتتاح سال نو روحِ بزرگ ما شود. روحی معناساز که حالا گسترده شده بر تاریخِ ایران. همان دانشجوی خوش‌پوشی که در سالِ۱۹۶۸ و میان اعتصاب‌های سوربن و نگاه‌های‌شان رفت و از تز دکتری‌اش دفاع کرد تا مرد سال‌خورده‌ای که از جهانِ پر آشوب امروز خسته بود و امیدوار به ایران و تاب‌آوردن‌اش. مرگِ شایگان نشانه‌ای بود برای من از زنده‌گی پُر و جانانه‌ی او. رام‌کننده‌ی زمان و زبان. فارسی‌دانی درجه‌اول و مردی که به معنای واقعی کلمه سیر نمی‌شد از خواندن، تماشاکردن و زنده‌بودن. شاید این چند ماه اغما کمی خسته‌گی آن همه بیداری را کم، کرد در تن‌اش تا بتواند آماده‌ی کشف و زیستی دگر شود.یک مرحله‌ی جدید برای شایگان آغاز شده و من در اعماقِ قلب‌ام شادم که در زمانه‌ی بودنِ او کمی بودم، در روزهای خواب‌اش ذهن‌ام کنارش بود و فانوس جادویی زمان‌اش را بلعیدم. و هیچ بد نمی‌دانم که عکس های یادگاری با او منتشر شود و اصلن همه در شکوه‌اش بنویسند که این مرگِ باشکوه سوای بسیاری مرگ‌هاست. قابی که شایگان برای ما ساخت در عینِ فروتنی‌اش جاه‌طلبانه بود و شادی‌ساز.مملو از طربِ خواندن و دانستن. مشحونِ تاریخ ادبیات و سینما. آکنده از سعدی و حافظ و خیام. جشنی که هم دوست‌داران‌اش هم منتقدان‌اش در آن حضور داشتند و چه‌قدر دلتنگ آن مبل‌های راحتی سرخ خانه‌ی ولنجک خواهم شد که مرکز جهان بودند و سیگار نیم‌کشیده‌ی او که در زیرسیگاری طنین کلماتی را می‌شنید که از دهان فیلسوف خارج می‌شد و می نشست بر گوشِ نویسنده‌ی جوانی که می‌خواست ایران را بگذارد و برود و ماند و نرفت. دکتر شایگان من آدم مهمی نیستم ولی تمام‌قد به احترام‌تان می ایستم.

یلدا ابتهاج: زمستان ها را بهار کرد،
تاریکى ها را روشن. به بهار رسید و رفت…

روز غمگینى داشتم. تا چشم باز کردم از صفحه بخارا خبر آقاى شایگان را شنیدم. و چشمانم بى اختیار خیس شد. سایه این گرفتگى تمام روز با من بود. تصور جایى که خالى شده است. تصور لحظاتى که اینروزها و بخصوص در آخرین ساعات سال در پیام هاى با آقاى دهباشى داشتم. و امروز همه این بودن به پایان راه رسیده بود. انتظار و امیدى که دلخواه بود، اما نشد. پذیرش مرگ، تلخ بر جان مى نشیند. لحظات بین مرگ و زندگى در نوسان بود. از سویى اینکه کسى باز میرود و نیست دیگر یعنى باز مرگ و از سویى دیگر آقاى دهباشى عزیز که این روزها بیقرار بود و امروز تنها تر. و این یعنى زندگى.
روز به شب رسید و تصاویر و فیلم خانه ارغوان را لحظاتى با پدر دیدیم و گفتگویى داشتیم. با واژه هایى با احتیاط اما از دل، که مبادا بیقرارى خود و دیگرى را بیشتر دامن بزند. به خانه بازگشتم و در دل شب روز را دوره مى کردم. براى دوست نادیده از احوال تماشاى عکس و فیلم ارغوان نوشتم. در دل تاریکى شب بعد از شنیدن صحبت هاى آقاى شایگان از هفت اقلیم حضور و شاعران و از اندیشه ظریف و ایرانى او غمگین ِ لحظات، از آن دورها پیام دوست آمد. در دل شب ِتهران، در نزدیکى ارغوان بیدار بود. نوشتم:
حس غریبى ست. انگار کلمات از دل شب بیرون میایند و از فضای خانه در شب، از همان آسمان، از همان دیوار، از درخت بسوى من مى آیند.شب ،خانه، آسمان و درخت با من سخن مى گویند و در جواب، عکس و فیلمى در دل شب بود.
باز اشک ها بسوى گونه ها دویدند.
روز عجیبى بود، برشى از زندگى و راز بودن که سرشار از زندگى ست و مهر.

علی دهباشی،دکتر داریوش شایگان،داریوش طلایی، دکتر باستانی پاریزی و هوشنگ ابتهاج علی دهباشی،دکتر داریوش شایگان،داریوش طلایی، دکتر باستانی پاریزی و هوشنگ ابتهاج

چشم بیدار  زما ن بقلم : دکتر نیر طهوری

 

بهار در طلیعه سال نو،
درخت کهن باغ را
به میهمانی خود فرا نخواند
خانه ی روشن در بر روی خود فرو بست
یاس پیر در وفاداری به پیمان باغبان
به انتظار نشست و پیرایه از گل های سپید
به سر نبست
چشم مات بودای محزون بر در خشکید
و لبخند بر لبش ماسید
دامنش خالی از دسته های یاس سپید
و مشامش تهی از عطر شکفتن سحرگاهی
دیگر آغوش به روی آفتاب نگشود
صبح به قهر خاموش شد و فرو خفت
ظرف بلورین پایه طلا
از انارهای درشت رسیده خالی ماند
دیوارهای سفید
شعله سرخ رقصان چراغ های لاله عباسی را
بر تن لخت خویش به تماشا ننشست
و مرثیه مرگ را با خود زمزمه کرد…

در دومین روز سال نو، چشم بیدار زمان،
#داریوش_شایگان،
در پی خوابی طولانی برای همیشه دیده از جهان فروبست!
فانوس جادویی زمان، راه خاموشی گزید.
در جنون بیداری کالبد جوانمردش بیش از این درنگ نکرد و در پی روانِ مشتاقش،
با هزاران فروهر پاک روانه شد به دیار خاطره ازلی،
آنجا که دئنای زیباروی و تابناک، خوشبوی و عطرآگین بر سر پل برگزیدگان چشم به راه مانده بود
تا دست در دست یکدگر
از یکی از سی و سه در نیک آیینی پندار و گفتار و کردار،
به گلشن همیشه سبز وجود
به سرای فروغ جاودان وارد شوند.
روح پاکش شاد و یادش جاودانه گرامی باد…

افسوس که اجل فرصت نداد….بقلم : دکتر علی بلوکباشی

دوست بزرگوارم، جناب دهباشی عزیز
امروز از درگذشت داریوش شایگان، آن سترگ مرد دین و فلسفه آگاه شدم. افسوس اجل به او فرصت نداد تا ناگفته های دیگر اندیشۀ تیزش را برای جامعۀ علمی- فرهنگی ما بازگوید. افسردگی شما را در اندوه از دست دادن دوست فیلسوفی که مدت ها در کنارش و هم صحبتش بودی، بخوبی در می یابم. تقدیر ما انسان ها این است، چه می شود کرد !؟
زبانم در تسلی دادن خاطر غمگین و افسرده شما در این روزهای سال نو کوتاه است. دعا می کنم که پروردگار به حرمت خجستگی این روزها روان این بزرگ مرد و پیر استادان زمان را شاد و از مقربان درگاهش گرداند، و عمر پربار و مهر گستر شما، دوست فرهیخته را دراز بدارد.
ایام در سال نو به اندوه مباد

استاد بیژن عبد الکریمی:

«اگر مرگ نبود، شور زندگی، حس آزادی و در یک کلام نحوه بودن آدمی معنایی نداشت».

و به قول والت ویتمن،

«بی‌گمان مرگ برای پیوند دادن است همان‌گونه که زندگی.

بی‌گمان ستارگان دیگر بار پدیدار می‌شوند از پس گم شدن در نور …».

بدین وسیله درگذشت دکتر داریوش شایگان، یکی از سرمایه های بزرگ فرهنگی و مظهر لطف، بزرگواری و تساهل را به همه اساتید، دانشجویان و اصحاب فرهنگ کشورمان تسلیت می گویم.

دکتر محمد صنعتی:

سلام آقای دهباشی عزیز خبر اندوهبار درگذشت آقای داریوش شایگان را هم اکنون شنیدم و می باید ان را به همه دوست داران ایران تسلیت گفت فقدانی جایگزین ناپذیر است

محمد صنعتی لندن

دوست گرامی جناب علی دهباشی
در اغاز بهار؛ رستاخیز زمین..‌روان دانشی مرد یگانه زمان داریوش شایگان به اسمان پر کشبد.
سخت است این فراغ بویژه برای انبوه
شیفتگان و دوستدارانی چون شما که به روزگاران همدل و همراهش بوده اند
شایگان پلی بود از نور؛ از گذشته به حال‌؛ از ذیروز به امروز؛ از شرق به غرب..
خاموشی او‌ غم انگیز است..تسلیت.. با شما هم دردم و همراه
ان پیکر پاکی که در اغاز بها ران به خواب و به خاک رفت و به اسمان پر گشود بی گمان خواهد رست ‌‌‌.شاخه خواهد گسترد و سایه اش
به روزگاران جاودان خواهد ماند
به قول‌ حضرت مولانا:
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد.

غلامرضا امامی

بردیا یوسفی؛  آهنگساز و نوازنده

می خواستم از دوم فروردین سال ۹۰ بنویسم .
روزی که با جمعیتی نه چندان زیاد ، راهی امامزاده طاهر کرج شدیم و جلال ذوالفنون (که حقیقتا ذوالفنون بود) را به دست خاک سپردیم تا برای همیشه ، شاید ، جایی ، زخمه ها بر دلها زند .
میخواستم بنویسم که ذوالفنون رفت و ما ماندیم در جهانی که یکی از خوشترین نغماتش را از دست داد ، ما مانده ایم و دنیایی از صداهای ناهنجار که یک یک ، الحان خوشش را از دست میدهد ، میخواستم از ذوالفنون بنویسم و در نهایت یادی کنم از داریوش شایگان و بگویم که همه ما مدیون وی و امثال ایشان هستیم ، میخواستم بنویسم ای کاش که شایگان باز گردد و باز چراغ راهمان شود …
با این افکار ، خوابم در ربود .
صبح ، با این خبر کوتاه ، کوتاه اما بلند ‌… به بلندای ابدیت بیدار شدم : داریوش شایگان ، نویسنده و فیلسوف معاصر ، در سن ۸۳ سالگی درگذشت …
داریوش شایگان ، در گذشت ؟
نه باورم نمیشود …
این جهان تاریک ، چراغی دیگر از دست داد ؟ این جهان تاریکتر شد ؟ استادمان ، درگذشت ؟
چگونه ممکن است ؟ شایگان زنده است … تا چراغ هایی که بر افروخته روشنند .
و ناگهان درگوشم طنین صدایش را شنیدم و نمیدانم ، چطور دیدمش ، مانند همیشه ، خوش پوش و استوار ، در مقابلم ، با جدیتی که خاص او بود ، یادم نیست چه گفت ، اما من همچنان گنگ و گیجم …
استادمان …
هر چه صدایش کردم رفت …
و ما چراغی دیگر از دست دادیم در قرنی تاریک …

یادی از مرحوم شایگان به   قلم : دکتررسول جعفریان

 

ییک وجه مشترک همه متفکران و رهبران فکری ما، در شش دهه پیش از انقلاب، اظهار نظر در باره غرب بود. ما از مشروطه به بعد، مجبور بودیم در این باره اظهار نظر کنیم. در مشروطه، این تقسیم، به صورت مستبده ـ مشروطه بود. اندکی بعد که مشروطه سلطنتی غلبه کرد، روشنفکران دو بخش شدند، لیبرالیست و کمونیست. هر دو متولد غرب بودند، اما بر ضد هم. کمونیستها منتقد غرب سرمایه داری بودند و تبلیغات شدیدی علیه غرب و تمدن سرمایه داری راه انداختند.. حکومت سلطنتی شاه راه خود را می رفت. روحانیون که در دوره رضا شاه، خرد و خمیر شده بودند، دوباره و تدریجی بازگشتند. آنها با کمونیسم ضد خدا، درگیر بودند، اما به هر حال، هم آنها و هم دیگران، نقد تند سرمایه داری را از آنها می شنیدند و عدالت چپ را تصور می کردند. بخش قابل توجهی از روشنفکری ایرانی در میانه کمونیستها و لیبرالیستها رشد کرد و بالید. آنها سروته درستی درمانی از نظر سازماندهی نداشتند، نه مثل کمونیستها ریشه در شوروی داشتند، نه در مذهب پایگاهی و پایگاهی که در تربیت رضاشاهی آن را از دست داده بودند. این جماعت به تدریج به ایدئولوژیهایی (که در حکم نوعی آنتی تز برابر تفکر غربی و مولود همانجا بود) وابسته شدند که هم انتقاد از غرب داشت و هم مدعی داشتن پایگاهی در شرق بود. عنوانش بازگشت به خویش، یا تکیه به آسیا، یا به اسم نقد تکنولوژی و ماشینیسم یا تمایل به علم قدسی یا عرفان سهروردی یا گنوسیسم ایرانی و شرقی. این جمع کم کم دست به دست هم دادند و بخشی در انجمن حکمت و بخشی هم متفرق (حتی در دوره رژیم) اما متحد الفکر راه خودشان را ادامه دادند. غالب این جماعت، اهل عمل و انقلاب که نبودند، از کمونیستها بیزار بودند، اما به هر حال، قشری از مردم که فکری تر و ایرانی تر بودند، از علاقه مندان آنها بودند. البته آدمی مثل جلال، که از همین طیف بود، به فکر مذهبی هم نزدیک شد. شریعتی هم از همان جماعت بود، دینی ترین آنها و پل و حلقه وصل آنها با مذهبی ها بود. نراقی مدل دیگری از همین افراد و طبعا غیر مذهبی. به هر حال طیف وسیعی از این گروه، یک خط فکری که مدافع عرفان شرقی و منتقد غرب از هر بخش آن بودند، در کنار یکدیگر بودند. وقتی انقلاب شد، فکر این گروه، در میان روحانیون اثر گذاشت و برخی از شاگردان آنها وارد جرگه انقلاب شدند. درست وقتی از سال شصت، مبارزه با غربزدگی جدی تر شد، این تفکر و مبانی آن پشتوانه تفکری شد که می خواست یک تمدن شرقی، دینی، عرفانی، ضد کمونیست و مهم تر از همه، ضد غرب و متفاوت با تمدن غربی بسازد. به هر حال، هر جهت گیری بزرگ، ایدئولوژی خود را می خواست و آنچه در این دوره پدید آمد، جریانی بود که غالبا توسط همین طیف که فارغ از الحاد و اسلام، سروته یک طیف فکری بودند، پدید آمده بود. این ابزار یعنی تفکر شرقی ضد غرب، وقتی از دست روشنفکران ضد غرب و شرق گرا، که شرحشان گذشت، درآمد، و به خصوص وقتی در عمل، به رویه هایی از سوی انقلابیون منجر شد که خیلی مورد تأیید آنها نبود، دیگر خوشآیندشان نبود. نصر فلسفی ترین بود که البته بین مدرنیته و مواضعش جمع کرد و بارها هم این را گفت. فکرش ماند و خودش رفت. برخی از این طیف از دنیا رفته بودند یا رفتند و فرصت دیدن تجربه عملی افکارشان را نیافتند. اما برخی که ماندند، و یکی هم مرحوم شایگان بود، از آن ایدئولوژی که ساخته بودند و اثرش را هم گذاشته بود و حالا در اختیار دیگران قرار گرفته و لباس تازه ای به آن پوشانده شده بود، اظهار پشیمانی کردند. در کشورهای توسعه نیافته، اظهار پشیمانی در میان همه کسانی که نقش تئوریسین دارند، امری عادی است، هرچند برخی آرام تغییر می کنند، و به روی خود نمی آورند. یاد مرحوم شایگان گرامی و روانش شاد باد. خود او هم تجربه ای از تجربه های جاری فکری در ایران توسعه نیافته طی پنح شش دهه گذشته بود.

یادداشت رضا داوری اردکانی در سوگ داریوش شایگان

او می توانست زیر آسمان های جهان به سر برد و به همه فرهنگ ها احترام بگذارد و ایران را نیز عاشقانه دوست بدارد

هوالباقی؛ داریوش شایگان درگذشت. خبر کوتاه و ساده بود. گویی همه انتظار شنیدن آن را داشتند زیرا از هفته ها پیش او در بیهوشی تمام به سر می برد و کمتر به بهبودش امید داشتند. اما خبر در حقیقت، خبرِ ضایعه و مصیبتی بزرگ بود. برای کسی که از پنجاه سال پیش او را می شناخته و سال ها با او انس و الفت و دوستی و همدمی و همزبانی داشته است، تحمل شنیدن این خبر دردناک بود. در این دو سه دهه اخیر ما کمتر یکدیگر را می دیدیم ولی هرگز عهد دوستی را نگسستیم. اختلاف سلیقه های سیاسی داشتیم. او در سیاست کانتی بود و با اینکه جهان کنونی و سیاست آن را می شناخت به صلح دائم کانت می اندیشید و سیاستی را دوست می داشت که اخلاقی باشد. به سیاست کاری نداشته باشیم زیرا دوستی ما ورای این حرف ها بود. سیاست ما را به هم نزدیک نکرده بود که از هم جدا و دورمان کند.
شایگان که بود و چه کرد؟ او مردی نجیب، محجوب، منیع الطبع، کم حرف، و اهل دوستی و وفا و دور از تظاهر و تکلف بود. زندگی و مرگ را آسان می گرفت و کمتر غم دنیا می خورد. شایگان از بسیاری از ما بیشتر کتاب می خواند و بهتر می فهمید و به همه چیز و همه جا و حتی به فلسفه شاعرانه نگاه می کرد.
او شاعری بود که نمی دانیم چرا بعد از انتشار اولین دفتر شعرش دیگر شعر نسرود و به سراغ فلسفه و تصوف و ادیان شرقی رفت و دوره کوتاهی از زندگی اش را بیشتر صرف فلسفه کرد. حاصل این دوران، کتاب های “آسیا در برابر غرب”، “بت های ذهنی و خاطره ازلی” و “انقلاب دینی چیست” بود. این دوران دوران غلبه فلسفه به شعر در اندیشه شایگان بود که در حدود ده سال طول کشید.
سپس شایگان به عهد جوانی خود بازگشت. هر چند که فلسفه هنوز او را رها نکرده بود. او باز هم فلسفه می نوشت اما زبانش، زبان شعر بود. گویی شعر و فلسفه در آثاری مثل “افسون زدگی جدید” به صلح و سازش رسیده بودند. مختصر بگویم. شایگان هرگز اهل بحث و جدل نبود. حتی کتاب های فلسفی اش را هم به زبان بحثی ننوشت. شاعری که به فلسفه رو می کند طبیعی است که اصراری در نوشتن و گفتن به زبان فلسفه نداشته باشد.
بالاخره شایگان در دو دهه آخر عمر به شعر و ادب بازگشت و سه اثر گرانبها در باب پنج شاعر بزرگ ایران و دو شاعر و نویسنده نامدار فرانسه بودلر و مارسل پروست نوشت. این هر سه اثر در ادب و نقد ادبی ایران ماندگار خواهند بود. آنها از جنس و سنخ تتبعات ادبی مرسوم نیستند، بلکه گزارش درآمیختگی شعر و رمان با جان نویسنده اند.
در پایان عمر هم می خواست بازگشتی به فلسفه داشته باشد و درباره جهان کنونی که جهان ریاضی و هندسی است، کتابی بنویسد. کاش بود و این کتاب و بسی آثار خوب دیگر می نوشت.
دریغا که دیگر نیست. من و شایگان بسیار به هم نزدیک بودیم ولی او وسعت نظر و بینش و ذوقی داشت که من از آن بی بهره ام و نظیرش را کمتر می توان سراغ گرفت. مهمتر اینکه او می توانست زیر آسمان های جهان به سر برد و به همه فرهنگ ها احترام بگذارد و ایران را نیز عاشقانه دوست بدارد. روانش شاد باد.

اخرین دیدار با دکتر داریوش شایگان بقلم : دکتر صادق خرازی

دکتر داریوش شایگان هم بدیار رحمت الهی شتافت اخرین دیدارمان در ظهر و‌ناهار همان روزی بود که داریوش دچار عارضه مغزی شد خیلی انروز در فکر بود نگران و‌دغدغه فرهنگ را داشت از کم کاری اهل دانش مینالید از بی توجهی به شخصیت های علمی رنجیده خاطر بود نگران خانواده اش دختر وبویژه فرزند داشمندش دکتر رحیم شایگان بود ! شایگان هر چه بود تمام شد اما افاق اندیشه اش و دستمایه علم و دانشش همواره تاثیر دارد و بر عالم ادم میتابد به مخالفین داریوش فیلسوف ومتفکر عرض میکنم خرده گیری هایتان با روح فرهنگ و دانش پروری نیاکان ایرانی سازگاری ندارد اگر بخواهیم با بخش کوچک بین گذشته افراد رو رصد کنیم به خیلی ها که شما افتخار میکنید برسیم نمیشود توجیه کرد !!!! ملاک حال افراد است به روحش بلندش درود میفرستیم و برایش رحمت و غفران از خدای منان طلب میکنیم

فانوس جادویی اندیشه بقلم : ایرج زبر دست

در سوگ داریوش شایگان

ایام عید و پاره سنگی که یکباره در آیینه ثانیه رها شد . کرکس راز با خبری سرد ، روی شانه ات می نشیند و یکریز در سلول های مغزت فریاد می پاشد . آشفته به دوست بزرگوارم جناب علی دهباشی مدیر لایق مجله بخارا تماس می گیرم ، صدای دهباشی تاییدی بر این حکایت و روایت تلخ است . باری استاد یگانه ، دکتر داریوش شایگان بر بام هستی ، فانوس زمان شد . بی شک سالها باید بگذرد تا مادر گیتی چون او فرزند بزاید .داریوش شایگان فانوس جادویی فکر و اندیشه روزگار ما بود . این رباعی انگشت اشاره آن سایه مدام است ، سایه ای که امروز نام بلند داریوش شایگان را زمزمه کرد :

زد بانگ کسی که جاده ها را می زیست
ای بی خبر از عاقبت راه ، نَایست
آن سوی قدم ها که نمی دانم کیست
پیوسته کسی هست که می گوید : نیست

ایرج زبردست
شیراز
۲ فروردین 1397

پیام دکتر امیرهوشنگ هاشمی ـ ونکوور

هیچگاه به مصیبت ها و تلخی ها عادت نمی کنیم، و در فقدان بزرگان و عزیزان، تکه ای از وجودمان را با آنها به خاک می سپاریم. دست اجل روز و ساعت و تقویم نمی شناسد و امروز در آغاز سال نو، انسانی شریف و نجیب، و اندیشمند و‌فیلسوفی والامقام را از ما گرفت، مردی که به ایران و ایرانی عشق می ورزید، دغدغه ی فرهنگ و هنر و ادب و دانش کشورش را داشت، و مردم ایران را سزاوار روزگاری بهتر می دانست. فقدان این بزرگمرد را به ایرانیان در سراسر این دنیای پهناور، و به شما که در سوگ دوست هستید، تسلیت می گویم.

 

على اعطا – عضو هیات رییسه و سخنگو شوراى اسلامى شهر تهران

حوالی نیمه شب یکم فروردین، در ترجمه تفسیر المیزان علامه طباطبایی مطلبی را جستجو می‌کردم. ضمن جستجو، ناخودآگاه ذهنم پرکشید به کتابی از داریوش شایگان که در سال‌های دانشجویی، خوانده بودم و بعدها، هر بار سراغ بخش‌هایی از آن رفته بودم و دوباره و چندباره مرور کرده بودم. کتابی با عنوان “زیر آسمان‌های جهان” که گفتگویی تفصیلی با داریوش شایگان است و بخشی از کتاب، شرحی است جذاب و پرکشش از دیدارها و گفتگوهای دکتر شایگان با علامه طباطبایی.

امروز صبح، خبر درگذشت دکتر شایگان در شبکه‌های مجازی به سرعت برق منتشر مى‌شد. به طرف کتابخانه اتاق رفتم و کتاب “زیر آسمان‌های جهان” را برداشتم و صفحاتی را که توصیف دیدارها و گفتگوهای شایگان و علامه طباطبایی بود، جستجو کردم:

“من از محضر چهارتن فیض بردم، که هر یک از آنها برایم ارزش خاص خود را دارد. بی هیچ تردیدی، علامه طباطبایی را بیش از همه ستوده و دوست داشته‌ام. به او احساس ارادت و احترامی سرشار از عشق و تفاهم داشتم. سوای احاطه وسیع او بر تمامی گستره فرهنگ اسلامی، آن خصلت او که مرا سخت تکان داد، گشادگی و آمادگی او برای پذیرش بود. به همه حرفی گوش می‌داد، کنجکاو بود و نسبت به جهان های دیگر معرفت، حساسیت و هوشیاری بسیار داشت. من از محضر او به نهایت توشه بردم. هیچ یک از سوالات مرا درباره طیف فلسفه اسلامی بدون پاسخ نمی‌گذاشت. با شکیبایی و حوصله و روشنی بسیار به توضیح و تشریح همه چیز می‌پرداخت. فرزانگی‌اش را جرعه جرعه به انسان منتقل می‌کرد. چنانکه در درازمدت نوعی استحاله در درون شخص به وجود می‌آورد.”

آخرین کتابی از شایگان خواندم، به بهمن ماه سالی که گذشت برمی‌گردد. کتاب “پنج اقلیم حضور” بود؛ بحثی درباره شاعرانگی ایرانیان. اثری ارجمند درباره پنج اسطوره شعر پارسی، فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ؛ که به تعبیر شایگان، این پنج شاعر هر یک به تناسب نبوغ خاص خود، نماینده تبلور یک جریان بزرگ تبارشناسی فکری است که سبک و سیاق و شیوه‌ای منحصربه فرد را در بازتاب نحوه ویژه جهان شناسی خود در پیش می‌گیرد.

دکتر داریوش شایگان، اندیشمند، هنرشناس و هندشناس برجسته، امروز دوم فروردین سال نود و هفت، بعد از نزدیک به دو ماه زندگی در اغما، از میان ما رفت.

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است / کس ندانست که آخر به چه حالت برود / کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا / به تجمل بنشیند، به جلالت برود

یادش گرامی.
دوم فروردین نود و هفت – علی اعطا

«جویبار لحظه‌ها بی‌وقفه جاری‌ست» به قلم الهام فخاری،نائب رییس کمیسیون فرهنگی و اجتماعی شورای اسلامی شهر تهران

استوار، پرشور، بی‌هیاهو، روان و زلال زیست، آموخت، در آسمان‌های جهان پرگشود، و ققنوس‌وار در میهنش افروغ‌های هستی به دیگران سپرد. چشمه بود به زلالی و پویایی و مهر به سرزمین؛ باران بود به تازگی و زندگی برای رویش؛ آفتاب شد تا باغ‌هایی به چشم ما روشن شوند. شایگان هما بود، بلندپرنده، سرافراز و عاشق. گنج‌هایی بر نسل‌ها آشکار کرد که در رنگ و آب نوگرایی باختری در غبار مانده بودند.
جهان شکننده‌ی اسطوره‌ای سنت را با نقد روادارانه به میدان امروز آورد. شایگان یکی از بهترین یاریگران جامعه‌پذیری جوانان نسل ما است. دلیراته نقد خویش کرد، از دیدگاه خود راه و بی‌راهه‌های گذشته را نمایان کرد، و نوشت و خواند و آموخت و زیست، زیستنی جاودانه و ماندگار.
نظم او همراه با روانی و‌ پویایی، فلسفه‌پردازی‌اش با شوق و عشق، تاریخ‌پژوهی‌اش درآمیخته با سروده‌های نو و کهن و نوشته‌هایش زلال و جان‌بخش است. نگارشش در «پنج اقلیم حضور » خواننده را بر بال‌های روزگار به تجربه‌ی زیسته‌‌‌ای می‌برد، بی ستایش یا نکوهش.
ستیهندگی بخشی از جهان با سرمایه‌های دیرین ما و کم‌کاری‌ها و ناآگاهی‌های خودمان را باریک‌بینانه، روشن و گویا برنگاشت. به میهن خویش وفادار ماند و آرزوی‌ش تاب‌آوری خاوران در برابر آسیب‌ها و آشوب‌ها بود.
امروز او آن چشمه‌ی سرشار و پویا دَم بر این جهان فروبست، کسی چه می‌داند شاید به کاوشی همیشگی به فراسوی چهل‌تکه‌ها و وصله‌های هستی پرگشوده است. ما سرگشته‌ میان سوگ و منش او هستیم. سوگ ما از رنج خستگی تنانه ماست، چرا که داریوش شایگان جشن همواره‌ی خاوران است. او که باور داشت «دم لحظه‌ی درنگ من است در صحرای عدم»، آفرینشی همواره و جاری است، اگر کوشش او برای بیداری و دانایی ما به‌بار نشسته باشد. به یادش و به پاسداشت کوشش همیشگی‌اش، در این هفت و چهل روز، یادگارانش را بازخوانی کنیم. نام، یاد و منش داریوش شایگان مانا باد./
یادگاران:
-آسیا در برابر غرب
– ادیان و مکتب‌های فلسفی هند در ۲ جلد
-تصوف و هندوئیسم (آیین هندو و عرفان اسلامی بر مبنای کتاب مجمع البحرین نوشتهٔ داراشکوه ترجمه به فارسی توسط جمشید ارجمند)
– افسون زدگی جدید، هویت چهل تکه و تفکر سیار، ترجمه فاطمه ولیانی
– زیر آسمان‌های جهان، گفتگوی رامین جهانبگلو و شایگان، ترجمه نازی عظیما
– بت‌های ذهنی و خاطره‌های ازلی، انتشارات امیرکبیر
-سرزمین سراب‌ها
-انقلاب دینی چیست؟
-آمیزش افق‌ها
-بینش اساطیری، نشر اساطیر
-پنج اقلیم حضور، نشر فرهنگ معاصر
-در جستجوی فضاهای گمشده، نشر فرزان روز
-نگاه شکسته، ترجمه علیرضا منافزاده، نشر فرزان روز
-جنون هشیاری (ترجمه)، نوشته ایو بونفوا، مؤسسه فرهنگی پژوهشی نشر نظر، ۱۳۹۴
-فانوس جادویی زمان، نشر فرهنگ معاصر۱۳۹۶

در رثای یک روشنفکر اصیل
بقلم : دکتر سید حسن اخلاق
(محقق ومدرس فلسفه ساکن امریکا)

سلام
الان خبر رحلت آن بزرگ را خواندم
بالفور چنین نوشتم. بزحمت به آقای دهباشی بفرستید.

در رثای یک روشنفکر اصیل
داریوش شایگان از انگشت شمار بزرگانی بود که آرزوی دیدار و مصاحبتش را داشتم، آرزویی که اینک باید با خود به گور برم. اما چرا اشتیاق وافر به زیارت او داشتم؟ آیا نوعی همخونی بود؟ شاید. چندی توفیق رفیقم بود که از محضر خواهر فرزانه شان، دکتر یگانه شایگان، فلسفه یونان باستان بیاموزم. روزی مجلاتی را به وی دادم که شامل کارها و اندیشه هایم پیرامون انکشاف در افغانستان بود. در دیدار بعدی نظرش را درباره خواستم. خوشش آمده بود و گفت آنرا به داریوش خواهد داد. مطمئن بود ذوق سخت-پسند داریوش نیز آنرا گوارا خواهد یافت. می گفت این کارها می تواند داریوش خلوت گزیده را مجاب کند که تو را ببیند. اما مرگ نابهنگام یگانه مجال برداشتن گام بعدی را نبخشید و آهی مضاعف بر سینه ام نهاد؛ مرگ استاد و البته حسرت زیارت داریوش.
با اینهمه، من فکر می کنم علاقه ام به داریوش دلیلی فراختر داشت. من در جمال بی مثال او، یک روشنفکر اصیل و مثالی را می دیدم و می بینم. کار نمونه های مثالی، همزمان راهنمایی و الگوبودن است. شایگان با زندگی، تامل و کار خود الگویی بی بدیل از روشنفکر اصیل در تمدن امروز فارسی زبانان بود. با “روشنفکر اصیل” دست کم سه نکته را در نظر دارم: نخست، داریوش برپایه خرد خودبنیاد ایستاده بود که مبداء روشنفکری است. بدون آنکه وارد مجادلات پیرامون هستی و چیستی خرد خودبنیاد و نیز معنای آن در مورد شایگان شوم، بگویم منظورم گسترده ترین تعریف از آنست که در مقابل خرد دیگربنیاد قرار می گیرد. داریوش می خواست با خرد خویش دریابد. او هستی و زندگی را با چشمان خرد خود می دید و در این راه به چنان فربهی و توانمندی ای رسیده بود که هیچ نیازی به وأم گرفتن از “دیگران” نداشت. او به تمام معنای ممکن برای یک آدمی، “خود” بود. او در وفای به عهد به خرد بشری، از آسیا تا غرب سفر کرد تا چیزی را بیابد که پرسش خرد او بود؛ از این سفر طولانی نهراسید؛ از تازه شدن و پوست انداختن نترسید و در روزگار جهانی شدن، معنای “هویت چهل تکه” را توضیح داد.
دوم، در زمانه تنازع ایدیولوژی ها و هیاهوی شعارها، سکوت و صفای ذهن حقیقت جوی شایگان آغشته نگردید. روزگاری که روشنفکری با دلدادگی به اسطوره های غربی پیوند داشت وی نرد عشق با بت های شرقی بأخت؛ با علامه طباطبایی نشست و تمنا و تماشای تجرید روح داشت. زندگی شایگان صلایی لاهوتی در روزگار عسرت و برهوت بود که حقیقت را نباید در چنبره زمان و تاریخ یا مکان و جغرافیا محبوس ساخت؛ هر زمان و مکان و با هر عنوان و برندی که باشد. باید افزود شایگان در هستی و ظهور خود نقادی بزرگ بود ولی فراخنا و ژرفای وجه إثباتی اش از چنان جلوه گری ای برخوردار بود که وجه نفی اش محجوب می ماند. آری، در زمانه برانداختن، شایگان معلم برساختن بود؛ چیزی که وی را به نیاز جدی ما پیوند می زند.
سوم، روشنفکری و اصالت در معنایی فخیم تَر هم در شایگان گرد آمدند؛ روشنفکری برای وی به امری اجتماعی، سیاسی و فرهنگی فرو نمی کاست. دغدغه های بنیادین و اصیل شایگان، وی را در مرکز درگیری با پرسش های بنیادین و نسبت آنها با پدیدارهای تاریخی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی قرار داد. شایگان زائر جهان های “بودن” بود و اینکه این جهان ها با همه پویایی، فربهی و پهنا با هم در می آمیزند، تمدن ها را شکل و زندگی آدمیان را معنا می بخشند. او چشمان پرنده داشت و شگفت زده این ژرفا و پهنا. شنیده ام که در عمل اجتماعی و سیاسی، شایگان واقع گرا بود و می خواست گام به گام با طرحی روشن به سوی روشنایی بر پایه دارایی موجود پیش رویم. شایگان به أبدیت و مطلق پیوست ولی پندار، کردار، گفتار و امید او با ما زمانی ها و مقید ها می ماند تا از آنها بهره بریم و گامی فراپیش نهیم.

یادی از مرحوم داریوش شایگان به قلم سید سعید شاه‌چراغی دامغانی

پنجشنبه ۲۶ بهمن ماه، بزرگداشت دکتر حسن ذوالفقاری بهانه ای شد تا با استاد علی دهباشی هم کلام شوم، دهباشی را همانگونه یافته بودم که در نشریه بخارا از نوشته هایش شناخته بودم.
از هر دری سخن گفته شد تا آنکه بحث رسید به داریوش شایگان و بیماری اش.
از مطلب آیت الله محقق داماد درباره شایگان حرف زدیم و من از بعضی کم مهری ها به او و گلایه ها گفتگو کردم.
یکی از مواردی که حرف زدیم خاطره شایگان از مرحوم علامه طباطبایی بود، به نظر می رسید این حریت شایگان را می رساند که به نقل این خاطره پرداخته است، اگر کسی غیر او بود شاید نقل هم نمی کرد.
بگذریم….
امروز شایگان از دار دنیا رفته است و جامعه علمی سوگوار این دانشمند فرهیخته است، ما مانده ایم و اندیشه های این فیلسوف فرهیخته.
این چند جمله را با خاطره مرحوم شایگان از علامه طباطبایی به پایان می برم. روحش شاد.

خاطره داریوش شایگان از علامه طباطبایی

تجربۀ شگفت دیگری که با او( علامه طباطبایی) داشتم، ملاقات دوبه‌دویی بود که زمانی در خانه‌ای در شمیران بین ما دست داد. قرار بود که همۀ اهل محفل آن شب در آنجا گرد آیند. من به آنجا رفتم اما بقیه غایب بودند. احتمالاً تاریخ جلسه را اشتباه کرده بودند. ما تنها بودیم. شب فرا می‌رسید و از گردسوزهایی که در طاقچه‌ها نهاده بودند، نوری صافی می‌تراوید. مانند همیشه روی زمین بر مخدّه نشسته بودیم. من از استاد دربارۀ وضعیت اخروی و اینکه چگونه روح نماد ملکاتی است که در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثّل می‌کند سؤال کردم. ناگهان استاد، که معمولاً بسیار فکور و خموش بود، از هم شکفت. از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد. دقیقاً به خاطر ندارم که از چه می‌گفت، اما آن فوران ِحال‌های دمادم را که در من می‌دمید خوب به یاد دارم. احساس می‌کردم که عروج می‌کنم. گویی از نردبان هستی بالا می‌رفتیم و فضاهایی هر دم لطیف‌تر را بازمی‌گشودیم. چیزها از ما دور می‌شدند. هوای رقیق اوج‌ها را و حالی را که تا آن زمان از وجودش بی‌خبر بودم حس می‌کردم. سخنان استاد با حسّ بی‌وزنی و سبکی همراه بود. دیگر از زمان غافل بودم. هنگامی که به حال عادی بازآمدم، ساعت‌ها گذشته بود. سپس سکوت مستولی شد. ارتعاش‌های عجیبی مرا تسخیر کرده بود؛ رها و مجذوب در خلسۀ صلحی وصف‌ناپذیر بودم. استاد از گفتن ایستاد و سپس چشمانش را به زیر انداخت. دریافتم که بایست تنهایش بگذارم. نه تنها به سؤالم پاسخ گفته بود، بلکه نفس تجربه را در من دمیده بود. این تجربه را دیگر برایم تکرار نکرد امّا یقین دارم که اهل باطن و کرامات بود، ولی دربرابر مخاطبان ناآشنا دم فرو می‌بست. باآنکه در محافل رسمی روحانیت فیلسوف طراز اوّلی بود که لقب علّامه داشت، ولی به روحانیان متحجّر بی‌اعتماد بود.»

منبع: کتاب زیرآسمان‌ های جهان، گفت‌وگوی جهانبگلو با داریوش شایگان، ص۷۰ و ۷۱.

دوم فروردین ۱۳۹۷
سید سعید شاه‌چراغی دامغانی

صادق زیباکلام: درگذشت فیلسوف و متفکر اندیشمند مرحوم داریوش شایگان را به خانواده و جامعه دانشگاهی ایران تسلیت عرض می‌کنم.
دوم فروردین 1397

 

بهره از ” گنج شایگان ” داشت
بقلم : دکتر محمد جواد فرید زاده

شریف بود؛ نادرالوجود بود؛ عمیق بود؛ منصف بود؛ مهربان بود؛ زندگی را و زیبایی را و تفکر را دوست داشت. از سلسله ی جلیله ی افلاطونیان بود؛ از ارسطوئیان با تجربه و عقل بود؛ ٱشنا با سهروردی و درخشش حکمت اشراقی بود؛ زمان و اراده ی آزاد برگسونی را به تجربه دریافته بود. زمان را دریافت گرچه زانو به زانوی پروست « زمان از دست رفته» را تجربه کرد؛ زمان به هر روی از دست میرود مگر بتوانی تا آخرین لحظه ی زندگی، زشت و زیبای این جهان را از زبان پیامبران و شاعران و عارفان بشنوی و دریابی. با «شیوا» در معبدی به بزرگی هستی، چرخ زنان همچون چرخ مدام فلک بر محور نیروانا با بودا هم سخن شوی و او چنین کرد.
از پیش از سقراطیان، از صدای معبد دلفی، از حکمت و عدالت سقراطی گرفته تا حضور بر معابد عظیم هندی تا درک فضای کاتدرال های اروپا، از معماری گوتیک و باروک تا معابد چینی و ژاپنی، از ٱتشکده های استخر و آذرابادگان تا شراب سرخ حیرت افزای گرجستان، همه را به جان دریافت و به زبان بیان کرد و دست خرد و کلان دست کم دو نسل را گرفت و آنهارا به سیاحت شهرستان های جان و «قاره های گم شده روح» در صفحات رنگارنگ زمین و زمان به سیاحت برد. آخرین سخنان او درباره پروست وبودلر همان طعم کلماتی را داشت که با ٱن ها عارفان بزرگ شرقی و متفکران عظیم غربی را در «مائده زمینی» و مٲدبه ٱسمانی مخاطبان خود در ایران و اروپا و آمریکا و هرجای دیگری که چراغ معرفت میسوزد با دست و دل بخشنده خود که بهره از
«گنج شایگان» وجود او داشت بر محضر مخاطبان خود گستراند و فیض مدام این الطاف و نعمت هارا بر لبان و جان های سوختگان و تشنگان فرو بارید .
ما ایرانیان در این قحطسال فکر و ادب وجود لطیف مردی را از دست دادیم که به حق در باره او میتوان گفت : « به هر الفی الف قدی بر آید».
همنشینی با آزادگان و روشن دلان و مهربانان بر تو مبارک باد .
محمد جواد فریدزاده
فردردین۹۷

 

ییادداشت
ناصر فکوهی

داریوش شایگان، فیلسوف و نویسنده و شخصیت ارزشمند و پرکاری بود که هرچند از ابتدا به دلایل گوناگون میان دو فرهنگ‌ ایرانی و فرانسوی جای داشت و شرایط از نخستین تا واپسین روزهای زندگی برای وی فراهم بود که گذاری قطعی و همیشگی از زبان فارسی به زبان فرانسه و فرهنگ غرب بکند اما از همان سال‌های اولیه تحصیل با گزینش هند به مثابه موضوع کار و با انتشار “آسیا در برابر غرب” در آستانه انقلاب، انتخاب خود را به سوی ایران و شرق انجام داد.
این انتخاب البته در دهه ۱۹۸۰ با انتشار چندین کتاب، تردیدهایی را در برابر خود گذاشت که به نکات ضعف درونی شرق در برابر غرب در دیدگاه شایگان مربوط می شد . با وجود این از دهه ۱۹۹۰ تا هنگام مرگ شایگان حضور پررنگ و موثر و دل‌گرم کننده در ایران داشت که از یک سو در آن تلاش برای بازیابی سنت کلاسیک ادب و فرهنگ ایران ( از جمله با “پنج اقلیم حضور” ) و از سوی دیگر بازگشت پیوسته به ریشه‌های اروپایی با بودلر و پروست و دیگران در کارش دیده می‌شد.
زندگی شایگان فراتر از حواشی روشنفکران و شبه روشنفکران نوکیسه‌ای که تا پایان و بی‌شک پس از درگذشت او تلاش کردند و خواهند کرد با تقدیس و یا تکفیر او برای خود هویتی نداشته بسازند، ارزشی حقیقی برای فرهنگ مدرن ایران داشت و خواهد داشت. آثار او نمونه‌هایی ارزشمند از پل‌هایی هستند که برای رسیدن به مدرنیته‌ای ایرانی ناچار به عبور از آنها هستیم. شایگان الگویی است پربار و ارزنده برای همه جوانان و حتی روشنفکران باتجربه‌تری که مایل هستند برغم همه ناملایمت‌هایی که دوری ما از مدرنیته و جهان برایمان به ارمغان آورده به جای غم و اندوه خوردن بر پهنه فرهنگی خود و آینده‌اش تاثیر گزار باشند.
فرهنگ ایران و فرهنگ جهان از شایگان به مثابه اندیشمندی که به دور از کینه ورزی و دشمنی با این و آن و در آرامش و وقار و ادب و احترام زیست و با خوب و بد سر کرد و عمری بسیار پربار داشت، یاد می‌کند.

خاطره‌اش پایدار و اندیشه‌هایش همیشه شکوفا.

 

یادداشت محید سلیمانی

جناب دهباشی عزیز، تسلیت عرض می‌کنم. می‌دانم که این فقدان برای شما چه سنگین است، ما نویسنده و دانشمندی را از دست دادیم، شما دوستی بی‌همتا را…
من از نوشته خود او کمک بگیرم و بگویم که «پس سالک به شنیدن بانگ جرس و طبل رحیل، باید که ره سفر در پیش گیرد و از جهان کوچ کند…».
به یاد آن سالک عصر که تا در این عالم بود، همچنین اقلیم تا اقلیم رفت، شرق و غرب، آفاق و انفس، تا آنگاه که طبل رحیل آمد و تَرک کرد او مُلکِ هفت اقلیم را…
مجید سلیمانی

یادداشت مهدی جامی :

شایگان از میان زندگان گم شد. دیگر سر جایش نیست. وقتی نیست، نظم اشیای اتاق او به هم خواهد خورد. اشیا کسی را می‌خواهند که به آن‌ها نظم بدهد. وقتی نظم‌دهنده نیست، اشیا به یادگارهای موزه‌ای تبدیل می‌شوند. فقط به دلیل تعلق به کسی که برای ما عزیز است اهمیت دارند.

آن عکس‌ها و آن کتاب‌ها و آن شیوه‌ی چیدن اسباب خانه معنایی داشت و از چیزی حکایت می‌کرد که دیگر تمام شده است. وظیفه‌شان را انجام داده‌اند. نمایشی بود که تمام شد. حالا باید کسی بیاید و جای خالی معنا را پر کند. این صحنه را زنده کند. می‌تواند؟ نمی‌تواند.

این جای خالی پر نخواهد شد. شایگان از یک فضای خاص خود در خانه‌ی خود رفته است. حالا ملک مشاع است. سرمایه‌ی همگانی است. مثل زمانی که زنده بود. با این فرق که دیگر تعلقی به چیزی ندارد. چیزها هستند که به او تعلق دارند.

نجیب بود و نجیب‌زاده بود. شاهدی از اشرافیت فکری و فرهنگی ایران. فرهنگ ایران را اشراف آن حفظ کرده‌اند. شایگان مرد و به زنده بودن ایران گواه بود. گواه هست و گواه خواهد بود.

دیگر نگاه فضای بین دو پلک نیست و واژه ای مرموز خورده ست فضای بین دو لب را یداله رویایی انجمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانیدیگر نگاه فضای بین دو پلک نیست و واژه ای مرموز خورده ست فضای بین دو لب را یداله رویایی انجمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانی

یادداشت انحمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانی

دانشی مرد نمیرد هرگز

جناب دهباشی عزیز

صمیمانه درگذشت دوست عزیزتان استاد داریوش شایگان را به شما تسلیت می گوییم.
فراموش نمی کنیم که در بهمن ماه ماضی، هنگام حضورتان در جمع ما در دامغان، اصلی ترین نگرانی و تشویشتان بیماری داریوش شایگان عزیز بود و اکنون می دانیم که این سوگ، بیش از همه جان گرامی شما را اندوهگین کرده است.

ما هم مانند همه اهالی فرهنگ و ادب ایران به سوگ نشسته ایم.

جان ش در جانستان معنا شاد. آن جا که جای شایگان عزیز بود و خواهد بود.

اعضای انجمن شعر و ادب حکیم منوچهری دامغانی

یادداشت سینا برجیان

دکتر داریوش شایگان هم رفت.. سفر مرگ را از زمستان آغاز کرد تا به بهار رسید.. رفیقان را تنها گذاشت و رفت این نجیب مرد نیمه گرجی ، نیمه ایرانی پاسدار فرهنگ ایران زمین.. یادش گرامی و فانوس آگاهیش روشنی بخش جوانهای ایران زمین باد در تاریکی های خود ساخته یا تاریک نمایی های دیگر ساخته..

سینا برجیان

دوست عزیز دهباشی عزیز تسلیت مر ابپذیر تهران بدون دکتر شایگان چیزی کم دارد وشما تنهاتر. دکتر احمد جلیلیدوست عزیز دهباشی عزیز تسلیت مر ابپذیر تهران بدون دکتر شایگان چیزی کم دارد وشما تنهاتر. دکتر احمد جلیلی

خبر کوتاه بود به قلم عمادالدین باقی

 

«داریوش شایگان در گذشت». گویی همه عمر هم به همین کوتاهی است. همه می روند و عکسی در قاب می ماند. عکس پیوست شده، تصویری یادگاری است از دعوت به یک میهمانی در منزل ایشان و تکرار آن با میزبانی ما بود. در این دیدارها همین چهار نفر(من، روانشاد دکتر شایگان، آقای محمد قوچانی و آقای علی دهباشی) بودیم. این میهمانی با همه میهمانی های مرسوم فرق داشت. پربار بود و ماندگار. سخن از ایران و فرهنگ ایران، مسایل و مصایب آن و نقد و تحلیل و چاره اندیشی بود. گویی کتابی بود که با کلمات بر ذرات هوای آزاد نوشته می شد. در فرصت دیگری درباره این گپ و گفت ها خواهم نوشت و البته آقای دهباشی که میراث دار اندیشمندان این بوم هستند یاری مان خواهند کرد..
دکتر شایگان متفکر برجسته ایرانی، آثار گرانسنگی دارد. از «آسیا در برابر غرب» و« زیر آسمان‌های جهان»، «ادیان و مکتب‌های فلسفی هند»، «تصوف و هندوئیسم»، «بت‌های ذهنی و خاطره‌های ازلی»، «انقلاب دینی چیست؟» و «آمیزش افق‌ها» تا «جنون هشیاری» و «فانوس جادویی زمان» اما این روزها که مطالعاتی در زمینه هویت و سرمایه اجتماعی در دست داشتم کتاب «افسون زدگی جدید» (هویت چهل تکه ایرانی)، بیشتر توجه مرا جلب کرد. شایگان مسیر دگردیسی های فکری و تمدنی را دیده بانی می کرد و به همین روی بر اساس شرایط دنیای جدید، اصالت جوهری هویت را نفی کرده و آن را نوعی آگاهی دورگه می داند که گذر از یک سطح به سطح دیگر را امکان پذیر می کند. به عقیده او هویت چندگانه در سبک زندگی و سیاست حیاتی، خود را نشان می دهد. از نظر شایگان اساسا اصل هویت ملی دیگر معنای گذشته را ندارد و «در جهانی رنگارنگ، شهرفرنگ وار و به غایت متلون هستیم که اولین نتیجه محتوم آن ظهور حوزه اختلاط و دو رگه سازی همگانی است. ما خواه ناخواه در شرف تکوین انسان چهل تکه هستیم که دیگر به یک هویت خاص تعلق ندارد و مآلا چند هویتی است ولی همزمان با این تغییرات بنیادی ما ناظر یک رخداد بی سابقه دیگر نیز هستیم که گویی آن روی سکه جهانی شدن است و آن سر بر آوردن دوباره ادیان، فرقه ها و سلوک های مذهبی متعدد است که در کلیه کشورهای جهان رو به افزایش است و نوعی افسون زدگی جدید را موجب می شود… هم گرایش شدید به جهانی شدن داریم و هم میل به فرو رفتن در لاک خود و در نتیجه احیا کردن دوباره زندگی های قومی و قبیله ای پیشین که نوعی امنیت عاطفی و فرهنگی را فراهم می کند». درساحت فرهنگی روابط شکلی «ریزوم» وار می یابند و نوعی الگوی مرقع یا معرق ایجاد می شود که در آن تمامی فرهنگ ها موزاییک وار در کنار یکدیگر جای می گیرند و در فضای مابین خود، حوزه های ترکیب و اختلاط فرهنگی ایجاد می کنند و در بعد هویت، هویت چهل تکه یا هویت های چندگانه را می سازد که مشخصه آن در کنار هم قرار گرفتن و روی هم افتادن آگاهی های گوناگون است به گونه ای که دیگر هیچ فرهنگی یارای آن را ندارد که پاسخگوی گستره أگاهیِ وسعت یافته بشر باشد. همه این رخدادها جهت واحدی دارند و آن طرد و رد عقاید یکدست و یکپارچه و نظام های فکری درختی شکل است و در عوض به اندیشه سیار و پرورش همدلی، دو رگه گی و باروری متقابل فرهنگ ها ارج می نهد. جهان نو، بینشی متکثر و لحظه گرا را به وجود می آورد.
شایگان بر خلاف متفکرانی که با خوشبینی از پایان ستیز در جهان دوره تمدن دیجیتال سخن می گفتند از سر برآوردن جنگ های فرقه ای سخن گفت.
عماالدین باقی

یادداشت بزرگمهر حسین پور :

اولین بار و شاید آخرین باری که داریوش شایگان را دیدم سال ۱۳۷۶ بود. بیست و یک ساله بودم.در نمایشگاه بین‌المللی کتاب کاریکاتورش را کشیدم. پوست صورتش صورتی بود و موهای سفید پنبه اى و براقی داشت. دماغش گرد بود و چانه‌ اش پهن…وقتی کاریکاتورش را دید لبخندى آرام زد و تشویقم کرد. از همان زمان به فرهنگ هند علاقمند بودم و یوگا می کردم. و یکی دو سال بعد بود که به خاطر علاقه ام گذرم به کتاب” ادیان و مکاتب فلسفی هند” افتاد. کتاب دو جلدی‌ای که فلسفه تنترا و علوم وداها و اوپانیشادها را توضیح دقیقی داده بود و هر چند خود اعتراف کرده بود که بسیار مفصل‌تر و پیچیده‌تر است و او فقط نگاهی گذرا کرده است.از همان کتاب جذب شخصیت و نگاهش شدم و کتاب زیر آسمان‌های جهانش را به پیشنهاد دوستى مطالعه کردم…روشنفکری شایگان روشنفکریِ خاص خودش بود. هم عرفان را می‌فهمید و هم فلسفه را. دین را به دور از تعصب و دگم اندیشی درک کرده بود . تسلط کاملی بر زبان های کهن همچون سانسکریت داشت . در برنامه پرفورمنسی که در سال ۱۳۹۴ در گالری راه ابریشم برپا کردم تابلویی را در یک روز با چهره‌ی نزدیک به پانصد نفر کشیدم. قرار بر این بود داریوش شایگان هم بیاید.آناهیتا قباییان مدیر گالری دعوتش کرده بود…هر چه انتظار کشیدیم نیامد. گفتم من او را یک بار کشیده ام…برای دومین بار می‌کشم. و او را در حالت مراقبه کشیدم و تصویر بالا از همان تابلو است. افسوسش بر دلم ماند و نیامد…و نمی‌دانم این کاریکاتور را دید یا ندید . همین چند روز پیش کتاب “جنون هشیاری” که درباره بودلر نوشته بود را گرفتم و گذاشته بودم در تعطیلات بخوانمش…! نگاه او به زندگی و مرگ نگاهی خردمندانه و عارف گونه بود. او حرف‌هایش را تجربه کرده بود. “ایگو” ی درونش را رام کرده بود و جهان را به مشاهده نشسته بود. ترس برایش معنی نداشت و قلبش در آرامش بود. او شوالیه‌ای بود که بر “من” وجودش پیروز شده بود و سال‌ها بود که به فرشته مرگ پوزخند می‌زد.

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
بقلم : محمد رضا حایری

 

شنیدن خبر درگذشت عزیز بزرگی چون داریوش شایگان در ایران، در سپیده دَمان سالی که تازه آغاز گشته، ذخیره ی تحمل وقایع مشابه سال گذشته در ایران را کاهش داد. بعلاوه خبر هم اندوه بار بود و هم ناخواستنی. در شب رو نمائی کتاب فانوس جادوئی زمان، دیدار و شنیدن سخنان زندگی بخش ایشان و افتخار گفتگو و گرفتن امضاء و عکس، همه نوید آینده ای امید بخش را می دادند- به من که عازم سفر بودم ¬- پس از بازگشت از سفر؛ دیدار دیگری نصیبم خواهد شد. در دو دهه گذشته اقبال داشتم که به افتخارِ دوستی با داریوشِ شایگان و خانواده ی مهربان ایشان نائل آیم و از لحظاتِ ناب و نایابِ حضور بهره ببرم … و اکنون غمگینم که یکی از جذاب ترین، آموزنده ترین و نادرترین آستانه هائ حَظ و حضور برای همه دانشجویان اهل تفکر از بین رفت. اگرچه دِل، دِلداری می دهد که کتاب ها و نوشته ها و سُخنرانی های او باقیست ، که باقیست ! و همه خواندنی و آموختنی هستند، اما نشستن در حضور و بهره بردن از محضرِ چُنین دانشمندی که لبریز بود از سعه ی صدر و بینشِ ایرانی-جهانی، به ندرت تکرار خواهد شد.
درابتدا بگویم که من نه شایگان شناس هستم و نه شارحِ اندیشه های گران‌قدرِ این متفکر یگانه؛ اگرچه دلم چنین می خواست و می خواهد. تنها درین لحظات غمگین چند خاطره به یاد مانده را باز می گویم تا آزردگی آرام گیرد وادای سهمی کرده باشم. با شناختی که از ایشان پیدا کردم باید اذعان کنم که تصور این که در این چند دهه اخیر یک ایرانی چه در گُفتار،چه در رفتار و چه در اندیشه، تا بدین درجه جهانی است، برایم بسیار شوق آورست. هم از این روی تمامِ جنبه های شایگان به مثابهِ یک “تمامیت” برایم یک الگو است و همچنان با این اُلگو گفتگوهای درونی بسیار دارم و صد افسوس که گفتگوهای نیمه تماممان را تمام نکردم.
در دهه شصت،مثلِ بسیاری از دوستانم خواننده پر و پا قُرصِ “آسیا در برابر غرب” و “بُت های ذهنی وخاطره های ازلی” بودم ودر آن ایام با نویسنده ای که نمیشناختم بسیار در جدال بودم. آغاز آشنائی به دهه هفتاد برمی گردد. دیدار در یک کنفرانس فرهنگی با نامِ گفتگو میان مرکز و پیرامون – نام دقیق آن در خاطرم نیست- که در اصفهان برگزار شد و بسیاری از متفکران و نویسندگان تراز اول دنیاهای شرق و غرب و ایران حضور داشتند و گفتگوها و سخنان ارزشمندی رد وبدل می شد. حاضران ایرانی، به علت ناتوانی در ارائه مطالبشان به زبان های اروپایی ، کم تر می پُرسیدند و کم تر در مباحث شرکت می کردند و سخنرانیشان عموما به زبان فارسی بود. درین وضعیت دکتر شایگان در پایان هر گفتگو جوهر اندیشه سخنرانان را برای حضار به زبان های فرانسه و انگلیسی و آلمانی بیان و روشنگرانه با احداث پلی معمارانه ارتباط شرق و غرب اندیشه را بر قرار می کردند.
در همین سفر به اتفاق از میدان نقش جهان به مسجد شاه رسیدیم و بی اختیار به درون هدایت شدیم . از جلوخان و ورودی و هشتی و دالان عبور کردیم و وارد حیاط شدیم. در مقابل حوض سخاوتمند و دلگشای مسجد، روبروی طاق ورودی ایستادیم. بیان ایشان یادآور بیانِ هانری استرلن بود در اضفهان بهشت گُم شده، هنگامی که تصویر طاق ورودی بر سطحِ آب، در میان حوض نمایان بود، ایشان گُفتند فضای پیرامونِ ما در این حیاط بسته است ، اما از درونِ این تصویر که بر حوض نقش بسته، می توانیم به بیرون، به بالا و پایینِ این فضای بسته برویم .
داریوش شایگان از معدود متفکران معاصر ایران است که در روشن کردنِ ویژگی های فضا در معماری ایران، بیش ترین سهم و نوشته را دارد. در آفاق اندیشه شایگان در باره معماری می توانیم سیر کنیم و از هند به اروپا و آمریکا سفر کنیم. در این میانه، او دوستدار بی تعصب معماری ایرانی بود و ما معماران را به درکِ عمیق معماری ایران و ارتباطِ آن با سایر جلوه های فرهنگِ ایران تشویق می کرد.

Bukharamag, [23.03.18 06:46]
چنین شخصیتی وقتی با شما تماس می گیرد ، چه حالتی به شما دست می دهد؟ وقتی که می گوید : “بیا برویم یک خانه ی تاریخی را که متعلق به همسرسابقم هست ببینیم؛ .ببینیم میتوانیم نجاتش دهیم!” درون آن خانه گفتگوئی عمیق و آموزنده درباره معماری اواخر قاجار و اوایل پهلوی شکل گرفت. در نهایت تواضع، همیشه گفتگوئی را که درباره رشته های مختلف شروع می کردند- مثلا درهمین خانه قدیمی گفتند من متخصص معماری نیستم- در ابتدا موضع خود را به عنوان غیر متخصص اعلام و بعد انواع پرسش ها و دیدگاه ها را درباره همان موضوع ارائه می کردند و من شنونده “متخصص”، روشن تر و هاج و واج تر از گذشته به فکر فرو می رفتم. به موازات احاطه بر دوره های مختلف معماری ایران و جهان، همان‌قدر علاقمند و تفسیرگر نقش ها و صنایع دستی ایران متعلق به صفویه و قاجار بودند، چنان‌که فضای خانه ی ایشان- همان محضرِ لحظه های آموختنی و خاطره انگیز- با دقتی “شایگان وار” از نقش ها و دستاوردهای هنر ایران آراسته بود. درین فضا، دقتٰ، تفکر و عمق آموختنی بود. آقای شایگان در گفتگوهایشان، بیشتر اوقات، عشق و علاقه ی هندی ها را به ریاضیات مثال می زدند و به نوعی بی توجهی و عدم دقت مارا در نگاه به جهان تذکر می دادند.
علاقه ی آقای شایگان به موسیقی ایران،با علاقه اش به داریوش طلایی گره خورده بود.همان‌طور که به چندین هنرمند متعلق به نسل های جوان تر در قلمرو نقاشی و عکاسی وسینما مثل عباس کیارستمی، آیدین آغداشلو، بهمن جلالی و دیگر و دیگران توجه ویژه داشتند و درباره آن ها قلم زده و سخن رانده بودند، برای هنر و اندیشه داریوش طلایی احترام بسیار قائل بودند. حال تصور کنید چه محضر و چه لذتی شیرین تربرای یک معمار اهل موسیقی در فضاهای باز و پوشیده و بسته آن خانه با سقف های کوتاه و بلندش از دیدار و هم صحبتی با دو داریوش.
دیدار های ما افزون می شدند هنگامی که خواهرم نیلو فر حائری به ایران می آمدند و به اتفاق پیش ایشان می رفتیم. در دیدار دکتر شایگان ، منشِ ایشان این بود که همه ی اندیشه ها و اشخاص از هر طیف و صنف و دیدگاهی معرفی می شدند، حذف وجود نداشت و در مقابل تا بخواهی گفتگوهای ایشان پُر بود از طنز و شوخ طبعی! باورش مشکل است، ولی در هر دیدار، شعفی که از شنیدن سخنان ایشان نصیبمان می شد یک طرف و شادیِ حاصل از شوخ طبعی گفتارِ ایشان در طرف دیگر و هم‌زمانی این دو عبارت بود از تحقق معنای واقعی انبساط خاطر.
اکنون در دهه شصت عمربا پشتوانه ای از آشنائی ها و دیدارها، خوب میدانم مرگِ چنین خواجه نَه کاریست خُرد : اگرچه من این خبر را از دنیای مجازی شنیدم اما چنین به نظر می رسد که در جهانِ واقعی ، در دوم فروردین سالِ ١٣٩٧خورشیدی، خورشیدِ داریوش شایگان غروب کرد.
نه تنها باور ندارم بلکه واژه ای را هم سراغ ندارم که هم ترازِ شخصیت داریوش شایگان، توانِ تسلیت گفتن به خانواده، به نزدیکان و دوست دارانِ ایشان در ایران و سراسر جهان را داشته باشد،اما از آن جا که چاره ای نیست جُز پناه بردن به واژگان، این گونه خود را دراندوه این زیانِ فرهنگی عظیم جامعه جهانی شریک می دانم.
با تسلیت فراوان حضور فریده خانم مهربان، رکسان و ترانه و مهرداد عزیز و محقق برجسته رحیم شایگان …
محمدرضا حائری
بالتیمور
دوم فروردین ۱۳٩٧

جناب دهباشی بزرگوار ، هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان - دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود ! شریک غمتان : دکتر خشایار خسروانیجناب دهباشی بزرگوار ، هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان – دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود ! شریک غمتان : دکتر خشایار خسروانی

یادداشت مسعود عرفانیان

دهباشی عزیز سلام!
شصتمین سالگرد زادروزت که با آغاز بهار دل انگیز برابر است و نیز نوروز فرخنده هر دو بر شما فرخنده باد.
اما نا گفته پیداست که مرگ داریوش شایگان که یکی دیگر از گوهرهای گرانسنگ گنجینه معنوی فرهنگ و تمدن این سرزمین بود اکنون خاطرت را آزرده و مکدر ساخته.
در گذشت این فیلسوف، اندیشمند، متفکر و روشنفکر آزاده را به شما، خانواده گرامی آن عزیز و دیگر فرهیختگان سرزمینم تسلیت گفته و کوشش های بدون چشمداشتت در پاسداری از میراث معنوی او و دیگر بزرگانی چون شایگان را پاس داشته و بر همت والایت درود می فرستم.
بدون تردید در حافظه تاریخی مردمان این دیار کهنسال نه تنها ثبت، که حک خواهد شد که چگونه تو خود یک تنه در پاسداشت و بزرگداشت امثال شایگان ها، افشارها، زریاب ها، خانلری ها، زرینکوب ها، آدمیت ها، باستانی پاریزی ها و ده ها گوهر درخشان گنج شایگان این مرز و بوم کوشش نموده، رنج کشیده و خون دل ها خورده ای.
به خاطر می آورم که در یکشنبه بیست و هشتم اسفند که در دفترت بودم چقدر دلنگران وضعیت شایگان و این رویداد که سرانجام رخ داد بودی.
سربلند و سرافراز باشی و در انتشار بخارا پرتوان تر از همیشه گام برداری.
مسعود عرفانیان

داریوش شایگان: مرگ جزیی از زندگیست!داریوش شایگان: مرگ جزیی از زندگیست!

پرسش: آقای شایگان شما چه تصویری از مرگ دارید؟ اندیشیدن به مرگ، چقدر با اضطراب، ترس و دلهره همراه است؟

شاعر بزرگ «ریلکه» چنین تصویری از مرگ ارائه می کند: «در بطن زن آبستن، در پس چهره خسته و مهربانش، دو میوه در شرف تکوین است: یکی مرگ و دیگری زندگی».

مرگ جزئی از زندگی است و مرگ و زندگی جفت یکدیگر هستند و همان لحظه ی ورود به عرصه ی حیات، مرگ آغاز می شود. در واقع هر روزی که زنده ایم، یک روز از مرگ دزدیده ایم. موقعی که جوانی، اصلاً به مرگ فکر نمی کنی، فکر می کنی تا ابد هستی؛ پا که به سن می گذاری، مرگ را درک می کنی و می فهمی اش. من به زودی هشتاد ساله می شوم، عمر مفیدم را کرده ام. از هفتاد به بالا می دانی که به سوی مرگ می روی. این است که حالا برای من مرگ رهایی است. پرونده بسته می شود و تمام!

(از گفتگو با مجله اندیشه پویا)

بزرگانمان یک به یک می روند……
بقلم : محمد قوچانی


در سنت روشنفکری چپ گرای ایران ، یافتن روشنفکران لیبرال کار سختی است . داریوش شایگان یکی از معدود
” روشنفکران لیبرال” ( مدرن و معتدل ) بود که در کوران مارکسیسم گروی روشنفکران ایران ، چپ و چپ گرا و چپ زده نشد و با وجود آنکه از اولین منادیان بازگشت به خویشتن و شناخت سنت بود اما افتخار کشف” کیفیت ایدیولوژیک شدن سنت “هم از آن او بود تا جایی که روشنفکران متدین معاصر مانند مرحوم مهندس مهدی بازرگان و دکتر عبدالکریم سروش ، تفکیک دین از ایدئولوژی را در قفای او پی گرفتند . نسل من او را با گفتگوی بلند و اتو بیوگرافیک “زیر آسمانهای جهان ” شناخت و از حصر در دو جریان روشنفکری دینی و غیر دینی به در آمد و دریافت که راه سومی هم وجود دارد : روشنفکری مدرن که هم سخن مرحوم علامه طباطبایی و سید جلال الدین آشتیانی بود .بعدا به محضرش راه یافتم و خدا را شکر می کنم که حضورش را ولو اندک درک کردم . از همشهری ماه در دهه هشتاد تا مهرنامه در دهه نود ، بارها با ایشان مصاحبه کردیم . از جمله این گفتگوی سرگه بارسقیان و مهدی یزدانی خرم در مهرنامه با استاد که در آن جمله ای طلایی گفت :” ایران فقط یک کشور نیست ، یک امپراتوری است . ” ای کاش صدا و سیمای ما که ( شاید به اقتضای ماهیت سرگرم کننده رسانه ی تلویزیون ) غرق در اخبار سلبریتی ها ست ؛ ولو در حد یک خبر کوتاه (مثلا در شبکه چهار )به این مفاخر فرهنگ و اندیشه ی ایران بپردازد . بزرگانمان یک به یک می روند و چشم انداز آینده عاری از درخشش های گذشته است . برای رهایی از ایدیولوژی های التقاطی و انحرافی و افراطی و شناخت و بازآفرینی سنت و تجددی که خود به سنت بدل شده است می توان به جز پروپاگانداهای رسمی راهی بهتر و آزادتر از تبلیغ دولتی یافت . باید تحقیق فلسفی کرد و این راه شایگان بود …

الان از در گذشت نازنینمان با خبر شدم ، به شما ، به خودم و به جامعه ایران تسلیت مى گویم ژاله اموزگارالان از در گذشت نازنینمان با خبر شدم ، به شما ، به خودم و به جامعه ایران تسلیت مى گویم ژاله اموزگار

دلم گرفته است
ایوان ولنجکی نیست
مرهمی نیست
دوست رفته است
تنها تهی است و ناباوری
شهلا حائری

پیام سید عطاءالله مهاجرانی:

براى داریوش شایگان، اندیشیدن و نوشتن و سخن گفتن، سیر و سلوک بود! نه از روى تفنن اندیشید و نه نوشت و نه سخن گفت. فانوس جادویى زمان هفتمین شهر عشق او بود! چه گشتى!؟
او حقیقت ناب را در هنر جستجو مى کرد. خدایى که ذاتش هنر بود و ردایش، رنگین کمان هفت هنر.
خدا کلمه بود و از آغاز بود.

پیام تسلیت کاظم موسوی بجنوردی، رئیس مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی به مناسبت درگذشت دانشمند فرهیخته استاد دکتر داریوش شایگان

اِنّالله و اِنّااِلیه راجعون

درگذشت استاد ژرف نگر فرزانه دکتر داریوش شایگان، عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی موجب تألم اینجانب و همه اعضای شورای عالی علمی مرکز گردید.ضمن عرض تسلیت به خاندان معظم شایگان، باید بدین حقیقت نیز اشاره نمود که این خواجه از دست رفته عمر پر برکت خود را «زیر آسمان های جهان» در جستجوی حقیقت گذراند.او در طول شصت سال انواع و اقسام فرهنگ ها و تمدن های جهانی را کاوید تا نقطه های مشترک انسانی را به بهترین وجه فرا چشم فرهنگ و تمدن معاصر قرار دهد.واقع آن است که شایگان سطح روشنفکری ایرانی را بسیار ارتقا داد و آن را بر جایگاهی بس بلند و جهانی نشاند و اعتبار نوینی بدان بخشید.از خداوند متعال برای این دانای خاموش شده علوّ درجات را مسئلت دارم.

کاظم موسوی بجنوردی

داریوش شایگان از شایستگان بود به قلم دکتر عبدالکریم سروش

آثارش نشان می دهد که عمری را در جستجوی گمشده‌ای سپری کرده؛ گمشده‌ای به نام هویت ایرانی در آوردگاه مدرنیته.

هویتی رخوت زده،

چهل تکه،

در تعطیلات تاریخ نشسته،

و دچار اسکیزوفرنی فرهنگی.

و کوشید تا این هویت نیم خفته و لنگ و لوک را از بی‌خبری و بی‌زمانی برون آورد و او را با طوفانی سرد و سوزنده که در دشتهای فراخ تاریخ می‌وزد آشنا کند.

او سمت دانشگاهی نداشت اما بهتر و برتر از بسیاری از دانشگاهیان و فرهنگستان نشینان، دانش آموخت و تجربه اندوخت و با پختگی حکیمانه و صبوری خردمندانه، و طبعی سازگار و همتی بلند، دستاوردهای خود را با مشتاقان در میان نهاد و نام نیک و صدقات جاریه برجای گذاشت.

روانش آرام باد.

دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست

کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل

حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را

 

االیاس حضرتی :شایگان حق بزرگی بر گردن فلسفه و فرهنگ معاصر کشور دارد

الیاس حضرتی نماینده مردن تهران در مجلس شورای اسلامی با ارسال پیامی،درگذشت داریوش شایگان را تسلیت گفت.متن پیام تسلیت عضو هیات رییسه فراکسیون امید به شرح زیر است:

▪کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام. درگذشت حکیم عالی مقام، فیلسوف عارف پیشه، دکتر داریوش شایگان را به جامعه دانشگاهی، به فرهنگیان و کتابخوانها و به نویسندگان و فرهیختگان تسلیت عرض می کنم.
▪مرحوم شایگان حق بزرگی بر گردن فلسفه و فرهنگ معاصر کشور دارد. تاملات، گفته ها و نوشته های او در نیم قرن گذشته روشنگری های بسیاری را باعث شده و جامعه جوان و نوجوی فرهنگی را کمک کرده تا در هویت یابی و تعیین نسبتشان با غرب و شرق، بر وضعیت تاریخی و کنونی خویش وقوف یابند.
▪تا زمانی که تفکر مرحوم شایگان خواهنده و خواننده دارد، مرگ قادر نخواهد بود وجود شریف او را تسخیر کند. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق. شایگان به کاروان متفکران زنده و تاثیرگذاری پیوست که شاعران و حکیمان فارسی زبان قرون گذشته سالاری آن را عهده دارند.
▪مع ذلک محرومیت مادی مان را از دیدار آن فرزانه یگانه تسلیت عرض می کنم و برای خانواده و دوستان آن فیلسوف نامی صبر و اجر از ایزد منان مسئلت دارم.
▪خداوند، مرحوم شایگان را در بهشت امن خویش ماوا دهد و راه فکر و ذکر او را بر ما خصوصا جوانان دانشگاهی، کماکان باز بگذارد و به آن برکت روزافزون بدهد.

الیاس حضرتی،نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی

 

دکتر داریوش شایگان و استاد محمد احصایی در مراسم اهدا نشان عالی فرهنگ و هنر فرانسه به دکتر شایگان.دکتر داریوش شایگان و استاد محمد احصایی در مراسم اهدا نشان عالی فرهنگ و هنر فرانسه به دکتر شایگان.دکتر داریوش شایگان و استاد محمد احصایی در مراسم اهدا نشان عالی فرهنگ و هنر فرانسه به دکتر شایگان.

انا لله و انا الیه راجعون

وای که چه درناک فقدانی رحلت محبوبمان را !
خبر را از یکی از دوستان دیگر همین اکنون دیدم . با مراتب غمی که وصفش با کلام ممکن نیست به شما ودیگر دوستان تسلیت می گویم.

محمد احصایی

پیام امیرحسین مناقبی

 

دانشمند گرامی جناب آقای دهباشی
سلام علیکم
ضمن تبریک ایام و آرزوی سلامتی و بهروزی برای حضرتعالی ، مصیبت درگذشت حکیم وارسته و دانشمند آزاده ، مرحوم مغفور دکتر شایگان را تسلیت عرض می نمایم .
خداوند مهربان او را بر سر سفره امیرمؤمنان علی علیه السلام میهمان و به شما صبر و اجر مرحمت فرماید .
امیرحسین مناقبی

استاد عبدالعلی دستغیب : متاسفانه بعد از رفتن شایگان جانشینی برای او نداریم . به خانواده ایشان و اهالی قلم تسلیت می گویم

در غم دوستم داریوش شایگان از استاد محمد علی موحددر غم دوستم داریوش شایگان از استاد محمد علی موحد

سخنان استاد محمدعلی موحّد در گردهم آیی ایرانیان مقیم استانبول به مناسبت سوم عید۱۳۹۷

در ولایت ما، آذربایجان، تعبیری دارند برای فصل بهار که می گویند فصلِ خنده و گریه ی توأمان است: آغلار-گولَر آیی، گریه و خنده به هم.
از من خواستند صحبت کنم و من اطاعت کردم. اما من امروز گزینه ی خوبی برای سخن گفتن نیستم. یک چشم من خندان است و چشم دیگرم گریان. آن چشم گریان در غم درگذشتِ دوستم “داریوش شایگان” گریان است. فضای دل و اندیشه ی من پایکوب این خیال و این سوال است که کجا شد آن همه فهم و فراست؟ کجا شد آن همه هوش و ذکاوت؟ داریوش شایگان از مفاخر عصر ما بود. آثارش به چند زبان از جمله به ترکی ترجمه شده است. سزاوار نبود از من که در این روزها سخنی بگویم و یادِ او نکنم. سخن از فقدان او تلخ است و ناگوار. اما یاد او مایه ی امید و سر بلندی است؛ مایه ی امید و دلگرمی است که هنوز ایران چنین فرزندانی می پرورد.

نوروز نوید تحوّل و شکوفایی است و ما امروز به شادباشِ نوروز اینجا آمده ایم. یادگار ماندگار پدران ما که سر از مرزهای جغرافیایی و سیاسی فراتر می کشد و از پای دیوار چین تا ساحل دریای سیاه و دریای سپید پیام همدلی و همبستگی و همداستانی می پراکند. پیام دوستی و مهربانی.
گرامی باد این پیام الهی بویژه در این روزگار که نفیرِ نفرت و بیداد و عُدوان همه آفاق را پر کرده است.
و پیروز باد نوروز ما و مبارک باد نام او و سرافراز باد پرچم افتخار او و درخشان و درخشان تر باد تلألؤ انوار تجلیات او و گرانبار باد ره آورد عطایا و برکات او!

محمدعلی موحّد
سوم فروردین ۱۳۹۷
استانبول

دوست عزیز جناب دهباشی در درد سوگ نازنین داریوش شریک شفیق شما هستم. هیهات که در پاریس خبر فوت ان عزیز اتش به دل افکند. زیباترین خاطرات ام با او در أین شهر است که اسمانش گریان است. با مهر
فریبا هشترودی

عکس از مجتبی سالک در شب گاندیعکس از مجتبی سالک در شب گاندی

علی دهباشی عزیز، تسلیت

تسلیت به شما که در اولین برنامه ای که مرا برای عکاسی فراخواندید، رو نمایی از کتاب «آمیزش افق ها» بود، و با چه روح بزرگواری در این برنامه آشنا شدم. هم اویی که باعث شد تا «آسیا در برابر غرب» ش را نگاهی گذرا کنم اما «در جستجوی فضاهای گمشده»اش را بارها و بارها بخوانم.
تسلیت واژه اندکی است برای شما که مرا با شایگان عزیز آشنا کردید، که «جنون هوشیاری» اش، برای من راه گشای هزاران ایده و تفکر بوده و هست.
تسلیت به شما و همه ایران.
مجتبی سالک

دکتر شایگان، فیلسوف تراز اول ایران در گفتگو با محمد منصور هاشمیدکتر شایگان، فیلسوف تراز اول ایران در گفتگو با محمد منصور هاشمی

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، داریوش شایگان، متفکر برجسته ایران که اعتباری بین‌المللی داشت صبح پنجشنبه دوم فروردین ۱۳۹۷ پس از سکوت دوماهه خود به دلیل عارضه مغزی در بیمارستان فیروزگر تهران درگذشت.
منظومه فکری و سیره عملی شایگان بر چند نسل پس از او تاثیر به‌سزایی داشت و به جرأت می‌توان گفت که بسیاری در ایران تفکر را با داریوش شایگان و کتاب‌هایش آغاز کردند. به مناسبت درگذشت او گفت‌وگویی با محمد منصور هاشمی داشته‌ایم که در ادامه آن را ملاحظه خواهید کرد.
محمدمنصور هاشمی، نویسنده و از پژوهشگران پرکار در حوزه اندیشه‌نگاری است. کتاب «آمیزش افق‌ها» که منتخبی از آثار داریوش شایگان است با پژوهش و نگارش هاشمی در سال ۱۳۸۹ از سوی نشر فرزان روز منتشر شد. مخاطب با مطالعه این کتاب می‌تواند به هندسه معرفتی شایگان دست پیدا کند.

– به نظر شما مهمترین تاثیری که دکتر شایگان بر فضای فکری و فلسفی معاصر گذاشت در چه مواردی بود؟
– اگر بخواهم تنها در چند کلمه جواب بدهم، می‌گویم در مفاهیمی که در مقام اندیشمند برای تبیین نسبت ما و دنیای جدید ساخت. ژیل دلوز می‌گوید فلسفه خلق مفاهیم است و داریوش شایگان هم دانش، هم هوشمندی و هم ذوق این کار را به کمال داشت. پیشتر هم گفته‌ام که، چه کسی با شایگان موافق باشد و چه مخالف، نمی‌تواند اهمیت مفهوم‌پردازی‌های او را در عرصه تفکر ما نادیده بگیرد. «موتاسیون فرهنگی»، «تاریک‌اندیشی جدید»، «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها»، «انقلاب دینی»، «ایدئولوژی‌شدن سنت»، «تعطیلات در تاریخ»، «اسکیزوفرنی فرهنگی»، «حوزه کژتابی»، «غرب‌زدگی ناآگاهانه»، «هویت چهل‌تکه» و «مرقع‌کاری بازیگوشانه» بخشی است از این مجموعه مفاهیم ماندگار که او به گنجینه مفاهیم زبان‌های فارسی و فرانسه افزوده است.
البته آقای شایگان قطعاً از جنبه‌های گوناگونی بر فضای فکر و فرهنگ ما موثر بودند: به عنوان هندشناسی که کتابی که پنجاه سال پیش نوشته هنوز بهترین منبع فارسی در شناخت ادیان و مکاتب فلسفی هند است و رساله تطبیقی‌اش در مورد آیین هندو و عرفان اسلامی، منبعی معتبر در حوزه مطالعات تطبیقی، به عنوان یکی از شاگردان و نزدیکان هانری کربن که بهترین تک‌نگاری عالمانه و همدلانه را درباره او نوشته است، به عنوان شخصی که فرهنگ ایران را به زبان فرانسه و فرهنگ فرانسه را به زبان فارسی به شیوایی معرفی و بیان می‌کرد و امکان شناخت اهل دو فرهنگ از یکدیگر را به‌خوبی فراهم می‌آورد، به عنوان نخستین پیشنهاد‌دهنده و برگزارکننده همایش گفتگوی فرهنگ‌ها، به عنوان کسی که خلاقیت ادبی را عمیقاً می‌شناخت و هم رمان و شعر نوشته بود و هم درباره شاعران و نویسندگانی بزرگ تک‌نگاری‌های خواندنی پدید آورد، به عنوان فیلسوف و دین‌پژوهی که هنرشناس بود و درباره هنر و هنرمندان مقالات خواندنی نوشت، به عنوان ایرانی‌ای که آثارش برد و دامنه‌ای جدی در زبان‌های مختلف پیدا کرده بود و به یکی از جهانی‌ترین اندیشمندان و نویسندگان ما تبدیل شده بود؛ طبعاً از همه این جنبه‌ها او اهمیت و اثرگذاری داشت، اما بیش از همه این‌ها او یک نویسنده اندیشمند بود که مجموعه‌ای از مفاهیم ظریف را در آثارش پرورده که کلید ورود به دنیای فکری اوست، جستارنویس (اسه‌ایست) باذوق و بافراستی که توانسته است با مفاهیمش مسأله‌ها و دغدغه‌هایی را مطرح کند که خاص خودش است و اصیل.
به نظر من مجموعه این مفاهیم او را به یکی از اندیشمندان و فیلسوفان تراز اول ایران معاصر تبدیل کرده است؛ چون هر کس بخواهد مسیر اندیشه در ایران معاصر را ادامه بدهد به هر حال باید متعرض این مفاهیم بشود و تکلیفش را با آنها روشن کند. متفکر مهم کسی نیست که نشود با او مخالفت کرد یا نقد و نظری درباره‌اش داشت، چنین متفکری اساساً وجود ندارد، متفکر مهم کسی است که نشود در حوزه مسأله‌هایش او را نادیده گرفت و اهمیت آقای شایگان از این جهت محرز است.

– تفکر و منظومه فکری دکتر شایگان چه دوره‌هایی داشته است؟
– در فصل مفصلی از کتاب «هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید» که به داریوش شایگان اختصاص دارد و عنوانش «از هویت اصیل شرقی تا هویت چهل‌تکه سیاره‌ای» است، آثار و اندیشه‌های دکتر شایگان را به سه دوره تقسیم کرده‌ام: دوره اول که شاخص‌ترین بروزش کتاب «آسیا در برابر غرب» است کم‌وبیش با دغدغه‌هایی سنت‌گرایانه شروع می‌شود (رد این دغدغه‌ها در کتاب «ادیان و مکتب‌های فلسفی هند» به چشم می‌خورد) و با نقد رادیکال غرب از سویی و هویت‌جویی شرق‌ستایانه از سوی دیگر ادامه می‌یابد. البته در انتهای همان کتاب «آسیا در برابر غرب» فصلی هم هست با نام «تاریک‌اندیشی جدید» در نقد نگاه افراطی و ایدئولوژی‌زدگی که طبعاً در آن دوره چندان برجسته نمی‌شود. در دوره دوم این نقد ایدئولوژی‌زدگی و ایدئولوژیک‌اندیشی کاملاً بارز می‌شود که حاصلش کتاب‌های «انقلاب دینی چیست؟» و «نگاه شکسته: اسکیزوفرنی فرهنگی» است. دوره سوم به نوعی جمع دو دوره پیش است و سنتز آن‌ دوره‌های قبلی که به معنایی همدیگر را تکمیل می‌کردند. کتاب شاخص این دوره «افسون‌زدگی جدید» است. کتابی که در آن از سویی از تجدد و دستاوردهای آن دفاع می‌شود و از سویی از معنویت و سهم روح در آن سخن گفته می‌شود.
همه نوشته‌های بعدی آقای شایگان هم در عرصه‌های متفاوت همگی در این حال و هوا ادامه پیدا می‌کند. چون در این ده-یازده سال اخیر با ایشان زیاد معاشرت داشتم و نه فقط همه کارهایشان را خوانده‌ام بلکه از خودشان هم نظرشان را درباره موضوعات مختلف مکرراً شنیده‌ام می‌دانم روز به روز بیشتر به اهمیت تجدد و لزوم مشارکت ما در آن تأکید می‌کردند، هرچند به همان میزان هم به جنبه‌های معنوی حیات بشر و لزوم توجه به آن اهمیت می‌دادند. حتی آخرین کتابشان، «فانوس جادویی زمان» که درباره مارسل پروست است هم در حقیقت در همین حال و هواست و هر دو جنبه را به صورت مضمر دربردارد.

– آیا می‌توان از جمع تالیفات دکتر شایگان کتابی را به عنوان مهم‌ترین اثر برگزید؟
– دلیلی نمی‌بینم خودمان را به تکلف بیندازیم و مجبور به انتخاب مهمترین اثر ایشان باشیم. به ویژه اینکه همانطور که گفتم به نظر من اهمیت داریوش شایگان بیش از همه در مفاهیمی است که درباره وضع تاریخی ما در قبال تجدد ساخته است و این مفاهیم در آثار مختلفش پخش است و هر یک در فضای خاص خود پرورده شده است و در همان سیاق هم معنادار می‌شود.

– چه شد که کتاب «آمیزش افق‌ها» را کار کردید؟
– نزدیک صد صفحه از کتاب «هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید» درباره آقای شایگان بود، اما من با او آشنایی شخصی نداشتم. چند ماه پس از انتشار کتاب، ایشان شماره مرا گرفته بودند و زنگ زدند و بابت نوشته‌ام از من که دقیقا چهل سال و چند ماه از ایشان کوچکترم و آن موقع هنوز سی‌سالم هم نشده بود در نهایت بزرگواری تشکر کردند. همان مکالمه اول چیزی بیش از یک تشکر ساده شد و گفت‌وگویی شد برای من خاطره‌انگیز.
سال بعد که «دین‌اندیشان متجدد» را نوشتم خودم کتاب را برای ایشان فرستادم و باز ایشان زنگ زدند و صمیمانه از کتاب تعریف کردند. در فضایی که خیلی‌ها به آن کتاب و نویسنده‌اش به هر نحوی که می‌توانستند حمله می‌کردند داریوش شایگان بزرگ‌منشانه و کریمانه بی‌توجه به سر و صداهای بقیه و چیزهایی که می‌گفتند از من حمایت کرد. چند ماه بعد حتی اولین کتابم را نیز که درباره «صادق هدایت» بود خواند و خیلی پسندید. من هرگز محبت و انسانیت و کمک روحی دکتر شایگان عزیز را در شرایطی که حتی از طرف برخی دوستانم تحت فشار بودم، در سن و موقعیتی که طبعاً تحمل چنان فشاری واقعاً مشکل بود، فراموش نمی‌کنم.
من به آقای شایگان پیشنهاد کردم برایشان یک گزیده آثار (Reader) دربیاورم. این کاری است که در دنیا متداول است اما بین ما هنوز چندان رایج نیست (در میان اندیشمندان معاصر ایران تا جایی که یادم می‌آید به جز منتخبات آثار داریوش شایگان، تنها دو گزیده دیگر منتشر شده؛ یکی گزیده آثار سید حسین نصر که ویلیام چیتیک درآورده است و دیگری گزیده آثار عبدالکریم سروش که سروش دباغ آن را گزینش و تدوین کرده است). به این ترتیب هم در فرایند تدوین این گزیده آثار و نوشتن پیشگفتار و مقدمه و تهیه کتابشناسی انتهایی آن، امکان معاشرت و مصاحبت بیشتر با دکتر شایگان را پیدا می‌کردم و هم با این کار احساس می‌کردم به نحوی شاید بتوانم بزرگواری او را تا حدی جبران کنم. جدای از این دلایل شخصی همیشه معتقد بوده‌ام و هستم که در عرصه اندیشه ایران معاصر داریوش شایگان جایگاه منحصر به فردی دارد و تدوین و انتشار «آمیزش افق‌ها» می‌توانست محملی باشد برای بهتر نشان دادن آن جایگاه. در یکی از مقالات «اندیشه‌هایی برای اکنون» نوشته‌ام که توجه به آثار شایگان روز به روز بیشتر خواهد شد و چنانکه ملاحظه می‌کنید در طول یک دهه اخیر این روند همواره رو به افزایش بوده است.
در فرایند آماده کردن «آمیزش افق‌ها» میان من و استاد شایگان که به لحاظ پیشینه فضاهای فرهنگی از دو کهکشان مختلف بودیم مؤانستی همیشگی ایجاد شد و ادامه پیدا کرد و به خواندن همه دیگر آثار ایشان پیش از چاپ انجامید. صمیمانه و صادقانه می‌گویم که من هم از دانش چشمگیر و هم از منش بلندنظرانه شایگان بسیار آموختم و طعم خوش هم‌نشینی با او را هیچ‌گاه از یاد نخواهم برد.

– پژوهشی درباره منظومه فکری دکتر شایگان توسط محققان صورت گرفته است؟
– خود من، هم در فصل مربوط به شایگان در «هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید» و هم در مقدمه «آمیزش افق‌ها» (که در اصل مقاله‌ای بود با نام «منظومه فکری فیلسوف بازیگوش» که در «بخارا» چاپ شد و بعد برای انتشار در «آمیزش افق‌ها» کاملترش کردم) درباره منظومه فکری ایشان پژوهش کرده‌ام و نوشته‌ام. نخستین نوشته‌ام به اقتضای منطق آن کتاب مبتنی بر توالی تاریخی آثار و اندیشه‌های ایشان است و توأم با دوره‌بندی و ارزیابی نقادانه. دومی هم به اقتضای مقدمه گزیده آثار بودن، چکیده‌ای است از مفهوم‌پردازی‌ها و منظومه فکری ایشان به صورت سازوار و با نظر به جنبه‌های مهم و ماندگار. غیر از کارهای من دیگران هم درباره ایشان پژوهش و تألیف کرده‌اند که از آن جمله می‌توانم اشاره کنم به کتاب خانم افسانه گِشتر که یک تک‌نگاری مستقل است به زبان آلمانی درباره داریوش شایگان. می‌دانید که آثار شایگان به زبان‌های مختلف ترجمه شده است، از عربی و ترکی تا انگلیسی و اسپانیایی. بنابراین هم به فارسی و فرانسه و هم به زبان‌های دیگر، مقالات متعددی راجع به او و آثارش نوشته شده است. آقای حسین خندق‌آبادی در حال تدوین کتاب‌شناسی کامل داریوش شایگان است که در کتاب مفصلی که به همت آقای علی دهباشی و زیر نظر ایشان، درباره استاد شایگان در دست تهیه است منتشر خواهد شد. طبعاً علاقه‌مندان به نوشته‌ها و پژوهش‌های راجع به آقای شایگان حتما باید به آن کتابشناسی مراجعه کنند.

سلام
تسلیت میگم، هر چند هیچ وقت از نزدیک ایشون را ندیدم، ولی از دیروز صبح که در دیار غربت با این خبر شکه کننده بیدار شدم، احساس میکنم یکی از نزدیکترین متفکرین از نسل قبل که راحت میتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم را از دست دادم، خیلی چیزها را از دست دادم، ولی حداقلش صبر شیرینی بود بعد از خواندن نوشته های دکتر مجبور بودم تحمل کنم تا نوشته بعدی ایشان بیاد
روحش شاد
محمد منصوری از انسوی دریاها ….(کلگری)

رقصان می گذرم از استانه اجبار
بقلم: دکتر سروش دباغ


“شایگان، سالک مدرنی بود دل‌مشغولِ «قاره گمشده روح» و در اندیشۀ پرداختن سهم دل در دنیای راززدایی شدۀ کنونی. از این‌رو «مرگ آگاه» بود و تجربۀ زیستۀ غنی‌ای داشت و حسرت و آرزوی برنیامده و کارِ ناتمام و نکرده‌ای نداشت و لذا طمانینه و آرامشی رشک‌برانگیز در او به عیان دیده می‌شد. شادمانه و شاکر زیست و از عالم و آدم و روزگار و فلک و طبیعت ، شاکی نبود و طلبی نداشت و هنگام کوچ ابدی، به تعبیر اروین یالوم، زمین سوخته‌ای برای مرگ بر جای گذاشت.
چند ماه پیش، شایگان از سر لطف، احوال مرا از یکی از دوستانِ عزیزِ تورنتونشین‌ام جویا شده بود. چند روز پس از آن، تماس گرفتم و با هم تلفنی صحبت کردیم، نمی‌دانستم این آخرین مکالمۀ ما خواهد بود. به شایگان گفتم، در سالیان اخیر خوشبختانه پرکار بوده‌اید و کتاب‌های «در جستجوی فضاهای گمشده»، «پنج اقلیم حضور» و «جنون هشیاری» از شما منتشر شده؛ در پاسخ، با صمیمیت و صداقتی که از دل بر آمده بود، گفت: می‌دانی، آخر کار دیگری ندارم و بلد نیستم و اکنون هم مشغول نوشتن کتابی درباره پروست هستم! پاسخ او سخت بر دلم نشست. در ادامه گفت: دوستی سی دیِ درس‌گفتار «شایگان شناسی» شما را برایم آورده، چند جلسه از آن‌را شنیده‌ام. گفتم: تمام آثار شما تا آخر سال ۹۲ شمسی را در این درس‌گفتارها بررسیده‌ام، در مجال دیگری باید به کارهای سالیان اخیرتان هم بپردازم. خندید و گفت: نپرداختید هم نپرداختید. خنده‌اش برایم تداعی کنندۀ لبخند نقش بسته بر لبان مجسمه‌های بودا بود، لبخندی که یک معنای آن، چنان‌که شایگان در «ادیان و مکتب‌های فلسفیِ هند» آورده، متضمنِ تسخر زدن به دنیا و مافیها و بی‌تفاوتی و بی‌اعتناییِ رهگشا پیشه‌کردن است. مشی و سلوک شایگانی که من در نشست و برخاست‌ها و گفتگوهای متعدد طی ده سال شناختم ، مصداقِ این سخن حکیمانۀ آرتور شوپنهاور بود:

«تصور کرده‌ای من می‌شکفم تا دیده شوم؟ نه من برای خودم می‌شکفم نه برای دیگران. چون شکوفایی خرسندم می‌کند. سرچشمه شادی من در وجود خودم و در شکوفایی‌ام است».

وی بسان چشمه‌ای بود که می‌جوشید و سربرمی‌آورد، نظیر گل‌ سرخی که نفسِ شکفتن برایش لذت‌بخش است و اصالت دارد، به همین سبب شکوه و شکایتی از زندگی نداشت، کینه و حسادت را نمی‌شناخت و می‌توانست توانمندی‌ها و دستاوردهای دیگران را ببیند و از دیدن آن‌ها لذت ببرد.”

نصرالله پورجوادی: فکر شایگان منجمد نبود/ شایگان ترسی از عوض شدن نظرش درباره مسایل نداشت

نصر الله پورجوادی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) با اشاره به اینکه داریوش شایگان در عمر تحقیقاتی خود سه مرحله را طی کرده است گفت: مرحله نخست دین‌شناسی بود که به علاقه ایشان به فلسفه و البته هندشناسی برمی‌گشت و همانطور که می دانید رساله دکتری او هم درباره ادیان و مکتب‌های فلسفی هند و یکی از مهمترین منابع در این حوزه است.

مرحله دوم کارهای ایشان به حوزه فلسفه و عرفان اسلامی بر می‌گردد که در آن شایگان به متفکران معاصری چون مرحوم طباطبایی پرداخته است. از سوی دیگر آشنایی او با هانری کربن را شاید بتوان سرآغاز تحولات زیادی در کارهای شایگان دانست. اما سومین مرحله کارهای تحقیقاتی شایگان نیز به آثاری بر می‌گردد که به متفکران معاصر اعم از فیلسوفان و ادیبان پرداخته است.

پورجوادی ادامه داد: وی در همین راستا علاقه‌مند بود که درباره مونتی فیلسوف شکاک فرانسوی کتابی را منتشر کند که موفق نشد. مونتی از فیلسوفان قبل از دکارت و اوایل قرن هفدهم بود که می‌توان او را مرز میان قرون وسطی و عصر جدید دانست.

به گفته این استاد دانشگاه، کتاب‌هایی که شایگان درباره عرفان و تفکر اسلامی نیزمنتشر کرده قابل تامل است.

پورجوادی با بیان اینکه ویژگی برجسته شایگان این بود که واقعا یک فیلسوف و جست و جوگر بود افزود: او همواره به دنبال تفکر بود. شایگان همواره نسبت به کسانی که طی عمر علمی‌شان تفکرشان تغییری نمی‌کرد انتقاد می‌کرد و می گفت انسان باید تفکرش نسبت به ۵۰ سال گذشته‌اش تغییر کند چراکه در غیر این صورت مطالعه و تحقیق روی آن تاثیری نداشته است.

وی در همین باره عنوان کرد: شایگان معتقد بود انسان وقتی دریچه‌ای را از نظر فکری باز می‌کند اگر قرار باشد همواره روی آن بماند و تغییری نکند چه فایده‌ای خواهد داشت! بنابراین این ویژگی برجسته شایگان بود که ترسی نداشت از اینکه نظرش درباره مسایل عوض شود. به همین دلیل بود که نظر او قبل و بعد از انقلاب متفاوت بود و حتی در سال‌های اخیر هم نظرات دیگری داشت چراکه فکر شایگان منجمد نبود.

پورجوادی ادامه داد: این در حالی است که عده‌ای با اینکه سال‌ها از انقلاب گذشته به جای اینکه نظراتشان پخته‌تر شده باشد هیچ تغییری نکرده‌اند، اما شایگان بعد از انقلاب اسلامی پخته‌تر شد و نظرش تحول یافت. به همین دلیل می‌گفت اگر قرار باشد کتاب‌های قبل از انقلاب را بنویسم طور دیگری می‌نوشتم چون به گونه دیگری عمل می‌کردم.

این استاد دانشگاه درباره ویژگی شخصیتی شایگان نیز بیان کرد: شایگان بسیار معصوم بود و من او را مانند یک طفل می دیدم. هیچ‌گاه بدی کسی را نمی‌گفت وقلب پاکی داشت و پشت سر کسی حرف نمی‌زند. بنابراین می‌توانم بگویم اصلی‌ترین ویژگی او معصومیت‌اش بود و هر کسی مدت کوتاهی با او آشنا می‌شد این ویژگی را در شایگان می‌دید.

با درد و دریغ بسیار از کامران فانی و بهاالدین خرمشاهیبا درد و دریغ بسیار از کامران فانی و بهاالدین خرمشاهی

چون آمدن و رفتن هر روزۀ خورشید
باور نکنم رفتن و ناآمدنت را

با درد و دریغ بسیار، درگذشت فیلسوف فرهنگ، مبتکر گفت‌وگوی تمدنها/ فرهنگها، روانشاد داریوش شایگان را از صمیم قلب و میان جان تسلیت می‌گوییم. او از وارستگی به رستگاری رسیده بود. روانش شاد باد.
درگذشت او را به فرزندان فرهیخته و خویشاوندان و دوستان و دوستداران او تسلیت می‌گوییم.

کامران فانی
بهاءالدین خرمشاهی

ز ملک تا ملکوتش نقاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان‌نما بکند
(حافظ)

درگذشت فیلسوف و فرهنگ‌شناس برجسته، استاد داریوش شایگان را به فرزندان فرهیخته‌اش و خانواده و خویشاوندان و دوستداران و دوستان ایشان تسلیت می‌گوییم. ما همکاران نشر فرزان روز برای او غفران الهی و برای بازماندگان شکیبایی از خداوند رحمان و رحیم آرزو داریم.

تورج اتحادیه، فرهاد بشارت، کامران فانی، بهاءالدین خرمشاهی، اصغر نوری

 

جناب آقای دهباشی عزیز. درگذشت دکتر شایگان قطعا ضایعه‌ای بزرگ برای فرهنگ و تفکر این سرزمین است. اما بیش از هر کس دیگر شما را لایق تسلیت می‌دانم که حضور ایشان در کنارتان مایه اطمینان خاطری بود که متاسفانه تردید دارم دیگر نظیرش را داشته باشیم.

ارادتمند
گلبرگ برزین

یادداشت دوست دانشور افغانستانی اقای کاوه جبران:

جناب استاد سلام بر شما؛
درگذشت دوست گرامی تان و استاد همه مان زنده‌یاد دکتر شایگان را تسلیت می گویم. این یادداشت کوچک و ناچیز را به عنوان غمشریکی خدمت تان ارسال می کنم:
سال‌ها پیش، آن زمان که دانشجوی کارشناسی بودم و مثل هر دانشجوی دیگر آن ایام سخت شیفته و دل‌باختۀ پست‌مدرنیسم؛ از روی تصادف به فایل صوتی افسون‌زدگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار برخوردم. در کابلِ پس از طالبان، نام شایگان تازه بر سر زبان‌ها افتاده بود و این نام بود مرا به شنیدن افسون‌زدگی جدید ترغیب کرد. بااشتیاق آن را شنیدم حتا جاهایی از آن را چندباره. این کتاب فهم شتابزدۀ مرا از مقوله‌های مدرن و پست‌مدرن کاملاً عوض کرد و آب سردی روی اشتیاقم ریخت.
آخرین کتابی که از دکتر شایگان خواندم پنج اقلیم حضور بود: بهمن ماه ۱۳۹۴. همان هنگام یکی از شب‌های بخارا به همت جناب علی دهباشی به نویسندگان و شاعران افغانستان اختصاص یافته بود و نیز قرار بود بعد آن شب دیدار ایشان میسر شود اما تقدیر نبود. درست به خاطر ندارم که دکتر شایگان در سفر بود یا موضوع دیگری بود.
بهمن ماه ۹۶ دست کم برای من ماه بسیار بدی بود. خبر سکتۀ دکتر شایگان را مصادفاً با خبر درگذشت دکتر وحیدیان کامیار شنیدم. این دو استاد همواره برای من بسیار عزیز بودند. از آثار هر دو بسیار آموخته‌ام و به رغم این‌که در آخرین روزهای زندگی هر دو، در نزدیکی آن‌ها بسر می‌بردم اما دیدار هیچ یک میسر نشد.
حالا که شایگان عزیز برای همیشه رخت سفر بربسته فکر می‌کنم که چه کسی جای خالی امثال او را پر می‌کند. استخوان‌درشت‌های عرصۀ فرهنگ و نوشتن یکی یکی از میان ما می‌روند و به جای آنان مشتی متفرعن و دانشمندنما بیشتر قد علم می‌کنند و دیده می‌شوند. در این سیاه‌روزگار توفان و تندباد، چه کسی همسنگ بت‌های ذهنی و خاطرهٔ ازلی برای ما خواهد نوشت، چه کسی افق‌ها را درهم خواهد آمیخت و چه کسی به آسمان‌های آبی جهان فکر خواهد کرد؟

ارادتمند شما کاوه جبران

یادداشت مدیر مجله کاروان فرزانه قوجلویادداشت مدیر مجله کاروان فرزانه قوجلو

پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو می‎برم برآرم یا نه

«پنج اقلیم حضور» که منتشر شد، جلسات متعددی برای رونمایی از این کتاب و بحث پیرامون آن برگزار شد، یادم هست در یکی از این گفت و شنودها از دکتر شایگان پرسیدند از میان پنج شاعر مطرح در این کتاب، خود را به کدام یک نزدیک‎تر می‎بیند. و من که کتاب را با شوقِ بسیار و به دقت خوانده بودم، پاسخ را پیشاپیش می‎دانستم. بینش ژرف خیام نزدیک‎ترین به بینش فیلسوف معاصر ما بود. و امروز با اندوهی عمیق این بخش از کتاب را بازمی‎خوانم:
«دم، لحظه، لنگرِ درنگ من است در صحرای عدم. تلاقی‎گاه دو وجه چیزهاست. جایی‎ست که در آن زمان چنبر سلطۀ خود را باز می‎کند و باز محکم می‎بندد. در این تلاقی‎گاه من زمان خود را به سر می‎برم، آن را به ته می‎رسانم، دل از آن برمی‎گیرم، خود را از آن رها می‎کنم، و به دلیل تجلی و ظهورم که خود نوعی آگاهی است، امر متوالی را به امر هم‎زمان بدل می‎کنم، خود را از نظر فضایی در نقطۀ تلاقی دو جنبۀ چیزها قرار می‎دهم، که از یک نقطه نظر نمود مکرر وضعیت‎های مشابه است، و از نظرگاهی دیگر خلأ ذاتی وجود…”رستاخیز” خیام آن لحظۀ سرشار و سرریزی‎ست که تداوم بیداری را در گسلهایی ناپیوستۀ قطعهای مکرر تأمین می‎کند، و تداوم آن به دست کسانی از سر گرفته می‎شود که این تجربه را آزموده‎اند. این رستاخیز، به عبارت دیگر، به شکل‎گیری جامعه‎ای متشکل از افرادی می‎انجامد که در فراسوی زمان و مکان، ابدیت بازیافته در لحظه را آزموده‎اند….شادی خیام”مذهب” اوست، “رستاخیز» اوست در جهانی که نه گناه می‎شناسد و نه عقوبت…» فرزانه قوجلو / سوم فروردین ۱۳۹۷

شایگان از افتخارات تمدنی ما بود از سید کاظم اخصراتیشایگان از افتخارات تمدنی ما بود از سید کاظم اخصراتی

درود استاد!
خبر درد ناک بود
جهان ما یکی از بزرگترین و خوش نام ترین اندیشمند خودش را از دست داد
دکتر شایگان از بهترین افتخارات فرهنگی تمدنی ماست که سال برای این حوزه تمدنی نه بلکه برای جهان بشریت نویشت و خوب نویشت.
روح این ابر مرد فرهیخته شاد و یادش را گرامی می داریم و تسلیت عمیق خود را خدمت شما استاد نهایت عزیز عرض می دارم.
بامهر
سیدقاسم اخضراتی روزنامه نگار
(کابل )

زیر همان سایه عظیم و با شکوه مانده ام ……که مانده ام…..که مانده ام……
بقلم: ایدین اغداشلو

دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله‌ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی زمین نشسته بودم و – چون سه‌پایه نداشتم – بوم را به دیوار تکیه داده بودم. شب شادی بود وتوی باغ، جوان‌های خانواده و دوستانشان میهمانی گرفته بودند. صدای موزیک بلند بود و لای شاخه‌ها را فانوس کاغذی زده بودند و صدای خنده و به هم خوردن ظرف‌ها و لیوان‌ها می‌آمد. در را اگر باز می‌کردم یک پله پائین‌تر به خیابان شن‌ریزی شده و باغ و ضیافت جاری در آن می‌رسیدم. اما لباس مناسبی نداشتم و نمی‌رفتم. بیرون را که نگاه کردم سایه‌ی آدمی را دیدم که دست‌هایش را دو طرف صورتش گرفته بود تا توی اطاق را از پنجره بهتر ببیند. اشاره کرد که بیایم تو؟ اشاره کردم که بیاید… و آمد. بلند بالا بود و چند سالی بزرگ‌تر از من و خوش‌لباس و آراسته و خوشرو. با مهربانی خم شد و نقاشی مرا با دقت تماشا کرد. راهنمایی کردم که صورت شوپن است کار دلاکروا. اخم کرد که چرا از این‌ها می‌کشی؟ گفتم پس چه بکشم؟ گفت پس فردا می‌روم به سوئیس. برایت نامه می‌نویسم و می‌گویم. و رفت بیرون. اسمش داریوش شایگان بود و با خواهرش یگانه – که «یه گوش» صدایش می‌زدیم – به میهمانی‌های پسرخاله و دخترخاله‌ام می‌آمدند و پدرش دوست نزدیک شوهرخاله‌ام بود. وقتی رفت، کمی بعد دوباره برگشت و توی اطاق را دوباره با دقت نگاه کرد. نور چراغ خیابان باغ پشتش را روشن کرده بود و صورت و اندامش پرهیبی شده بود مرموز و وهمناک و سایه‌ی گسترده‌اش، مرا و نقاشی‌ام را یکسره پوشاند… و هنوز هم از پس شصت و پنج سال پوشانده است و تا به امروز، همچنان زیر همان سایه‌ی عظیم و باشکوه مانده‌ام… که مانده‌ام… که مانده‌ام.

یادی از دو استاد ایران دوست از علی دهباشی

غروب دلگیر عصر جمعه سوم فروردین است.، هوا که رو به تاریکی می‌ رود ، معلق و غمگین به عقربه‌های ساعتی که انگار حرکت نمی کند نگاه ‌می‌کنم: دیدارهای جمعه با استاد دیگر نخواهد بود. اشکی به پهنای غم درونم…….صورتم را نوازش می دهد و سکوتی که خود را گسترده است. بله، سوگوار پدرم، محبوبم و فرداهای بدون او هستم.

دیگر از دیروز صبح تصورات و امید های ماندن پایان یافت ….دیگر او را بر روی تخت بیمارستان بخش icu تجسم نمی کنم . از همان ساعت که روحش از کالبد پر کشید و رفت. در هیاتی دیگر ناظر برانچه که هست می بینم………..
………
دکتر افسانه جلیل زاده، از دوستان دور از وطن، عکسی را تلگرام کرد که حیفم آمد با شما حالم را به قول بچه های امروز به اشتراک نگذارم ………

بی‌گمان این دو نازنین که با چهره گشاده و شاد به ما نگاه می‌کنند در جهان ایرانی بی‌همتا بودند. به ایران اندیشیدن را به ما آموختند. ذره ذره وطن دوستی در کنه وجودمان نشاندند… اینک با شادی و رضایت نظاره‌گر ما هستند… یاد و خاطره استادان: ایرج افشار و داریوش شایگان در پهنای جهان ایرانی گرامی باد!

دکتر محمد رضا ضیا:

سلام
عمیقا تسلیت می‌گویم
جایتان خالی در جزیرهٔ هرمز هستیم. همین دیروز از دختر بچه‌ای محلی یک جغد برایتان خریدم و ساعتی بعد این خبر را شنیدم. قبلش می‌خواستم عید و تولدتان را تبریک بگویم و بعد از آن پرواز شایگان را تسلیت بگویم، و برای هرسه دیر اقدام کردم….

ارغوان این چه رازی‌ست که هربار بهار، با عزای دل ما می‌آید…

همایون امامی: شایگان سرمایه ملی بودهمایون امامی: شایگان سرمایه ملی بود

سلام علی جان،شایگان در آستانه سال نو رفت و حال و هوای عید و سال نو و تهنیت و تبریک را با خود برد.می دانم در ابن قبیل موارد چقدر رنجه می شوی.شایگان سرمایه ای ملی بود.اگر نه مثل تو،همه امان به نوعی به سوگ نشسته ایم.برایت در سال پیش رو تندرستی،شادکامی و سرافرازی آرزو می کنم و امیدوارم اینبار این سال نکو برای ادامه اش به بهار نگاه نکند و سالی پر از شور زندگی باشد تا حزن از دست رفتن بزرگانی ه چون شایگان و افشار و دیگر بزرگان فرهنگ و فلسفه و ادب امروز ایران.
همایون امامی

دکتر هما گرامی(فره وشی)

افسوس…..دیگر با از دست دادن این سرمایه ها هرگز جانشینی جایگزینشان نخواهد شدو واژه تسلیت کوچکست برای تسلای خاطری که امید و تلاشهایش را کولاک غمها در هم پیچیده است.نازنینی بود که میدانم نبودش چقدر برای شما دشوارست ولی جز شکیبایی چاره چیست. حیف و صد حیف.ارزو دارم زمان این بار گران را برای همه ما اندکی بکاهد. یادش گرامی وخاطرات خوبش جاودان باد.

مریم زندی:

جناب دهباشی درگذشت اقای شایگان را تسلیت میگویم که مصیبتی بزرگ برای فرهنگ ایران است

بیژن هنری کار(بنیاد مازندران پژوهی انوشه):

درود بر آن دویار سفر کرده که طنین صدا ونفس هاشان تا جاودان با ما خواهدبود.ودرود برشما دهباشی عزیز،که آتش آن یادرا شعله ور نگه می دارید. پایدار باشید!

کامبیز روشن روان:

خدایشان بیامرزد، روحشان شاد، راهشان پر رهرو باد و یادشان گرامی.

دکتر نادره نفیسی:

دوست گرانسنگم آقای دهباشی
شایگان بر چکاد فرهنگ و تاریخ ایران، شایگانی از درون روشن چون جمشید ساخت. مرگ و زندگی هر دو فراچنگ اویند. با کرنش به نگاه خیامی اش به زندگی تنها می گویم: روانش به مینو شاد،جایش به گیتی سبز.
کاش بتوان چون او زیست. کاش بتوان چون او بر مرگ نگریست.

سهراب ضیا(دوشنبه. تاجیکستان):

همدرد شمایم استاد گرامى. یادشان جاودانه باد

صدرجمالی:

آقای دهباشی عزیز جملگی می دانیم که برخی از شخصیتها تکرارنشدنی هستند و اندوه نبودنشان را نه تنها خانواده و دوستان بلکه فرهنگ و جامعه علمی کشور متحمل می شوند. درگذشت دکتر شایگان را از طرف خودم و پروفسور گارنیک آساتوریان و پروفسور ویکتوریا آراکلوا را به شما و به تمام پژوهشگران و محققان تسلیت عرض می کنم.
از طرف مرکز ایرانشناسی ایران و قفقاز، دانشگاه روسی _ ارمنی ( اسلاونی )

شب محمد قاضی برگزار شد/محمد قاضی فروتنی ویژۀ توانایان را داشت. ویژگی نمایان روانی و رفتاری اش، امید شادمانی بود. امیدوار بود. مانند درختی سخت ریشه و بسیار شاخ که با زمین و خورشید پیوند ناگسستنی دارد.

اشب محمد قاضی برگزار شد/پریسا احدیان

 

* عکس ها از: ژاله ستار، متین خاکپور و مجتبی سالک

عصر روز دوشنبه، بیست و یکم اسفندماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، سیصد و سی و هفتمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی انتشارات کتاب پنجره و خانۀ اندیشمندان علوم انسانی به شب «محمد قاضی» اختصاص داشت.

در این شب که به مناسبت انتشار کتاب «بی ریشه» ترجمۀ محمد قاضی در تالار فردوسی خانۀ اندیشمندان برگزار شده بود، سخنرانان: محمدرضا جعفری، کوروش کاکوان، مهدی غبرایی، غلامرضا امامی، مسعود فروتن، سیف الله گلکار، ایرج پارسی نژاد و علی دهباشی در حضور دکتر نیکبخت، نعمت احمدی و بسیاری از یاران محمد قاضی به سخنرانی پرداختند. و سروش حبیبی در پیامی صوتی از دوست دیرین خود محمد قاضی سخن گفت.

پخش قسمت هایی از فیلم مستند زندگی محمد قاضی و تورق آلبوم عکس های ایشان با تدوین مریم اسلوبی بخش هایی دیگر از این نشست بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این مجلس چنین گفت:

“مناسبت امشب انتشار کتاب بی ریشه است که انتشارات کتاب پنجره آقای یراقچی منتشر کردند. که از چندین نویسنده است و شرح چگونگی ترجمۀ این کتاب را تدوین کردند. انتشار این کتاب به چهل و چند سال پیش بازمی گردد.

امروز بیستمین سالگرد خاموشی محمد قاضی است و می بینیم که او خاموش نشده و در هر کتابخانه ای در دنیا بروید آثار محمد قاضی حضور دارد. بسیار خوشحالیم که سه نسل از همکاران ایشان در جمع امشب ما هستند.”

علی دهباشی از بیستمین سال خاموشی محمد قاضی سخن گفت علی دهباشی از بیستمین سال خاموشی محمد قاضی سخن گفت

سپس سردبیر مجلۀ بخارا از دکتر کاکوان دعوت کرد تا به سخنرانی بپردازد.

کوروش کاکوان با اشاره و شرحی مختصر از زندگی قاضی از آغاز تا انتشار آثار و بیماری اش گفت و چنین بیان داشت:

منکر معجز طبیعت کیست؟

که دلم جلوه گاه قدرت اوست

شیشه ای ساخت تنگ و گنجانید

اندر آن بحری از محبت دوست

گرچه یارش هزار بار شکست

از جفا و ستم که او را خوست

ذره ای کم نگشته از آن بحر

شیشه هم باز سالم است و نکوست

دکتر کورش کاکوان از یاران قدیمی محمد قاضی دکتر کورش کاکوان از یاران قدیمی محمد قاضی

این قطعۀ عاشقانه-عارفانه که نمودار سرشت دوستار و مهربار سرایندۀ آن است، اثر طبع محمد قاضی دانش آموز دبیرستان دارالفنون تهران است به سال ۱۳۱۳ خورشیدی؛ پنج سال از آمدنش از زادگاه مهاباد و قرار گرفتنش تحت تکفّل عموی بزرگوارش شادروان دکتر جواد قاضی، فارغ التحصیل رشتۀ حقوق از آلمان و مستشار وقت دیوانعالی کشور.

محمد قاضی هم سعدی وار در خُردی پدر از دست داد و نیز همۀ  قبیلۀ او عالمان دین بودند و البته قضا هم.

طبع حساس و ذائقۀ ادبی سرشارش، او را به غور شیفته وار در شعر و ادب پرمایۀ پارسی کشانید. از میان بزرگان سخن به ابر فرزانۀ توس فردوسی، حکیم انوری، شیخ سعدی، خواجه حافظ، عبید زاکانی، ایرج میرزا و پروین اعتصامی مهر ویژه یافت. آنچنان که ده ها هزار بیت از لطایف و ظرایف آثارشان را به گنجینۀ خاطر سپرد. خود از محمد قاضی شنیدم که شبی با جمعی از یاران همدل در دربند شمیران شرط بندی کرد که تا شهر برایشان بی وقفه شعر بخواند و پیاده ساعت ها و کیلومترها تا منزلش که در آن هنگام چهارراه مختاری نزدیک میدان راه آهن بود، یک بند شعر خواند و شرط را بُرد.

آموزش زبان فرانسه که زمینه اش به حسن تصادفی در مهاباد فراهم آمده بود، هیچ گاه قطع نشد و سکوی پرشی عرضه کرد تا قاضی با فرهنگ پویندۀ جهانی پیوند یابد.

 

ااز ۲۴ تا ۲۷ سالگی سناریوی دن کیشوت سروانتس و کلود ولگرد ویکتور هوگو را ترجمه کرد و قصۀ کردی زارا را نوشت و به چاپ رسانید.

دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران را به پایان برد ولی خدمت نظام وظیفه اش با آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال ایران و فروپاشی ارتش ناتمام ماند و به معافیت کشید.

در دهۀ پر تب و تاب ۱۳۲۰،  با وجود اشتغالش در وزارت دارایی و سپس ازدواج پیوندش با شعر و ادب پارسی و فرانسه به گونه ای فزاینده دامنه و ژرفا یافت.

از سال ۱۳۲۹ با برگردان های شایان ستایش جزیرۀ پنگوئن های آناتول فرانس، سپس سپید دندان جک لندن، شازده کوچولویآنتوان دو سنت اگزوپری و متن کامل دن کیشوت میگل دو سروانتس، شاهراهی در ترجمۀ ادبیات داستانی در زبان پارسی گشود.”

وی در ادامه افزود:

“از سال ۱۳۵۴ پس از گذرانیدن «قران نحس سرطان» حنجره تا پایان عمر پربار و برکتش با پشتکاری پهلوانی کم و بیش سه پنجم مجموع آثارش را پدید آورد و تا دم اجابت دعوت حق از تلاش خستگی ناپذیرش بازنایستاد. بر تختۀ شستشوی بهشت زهرا دست راست و انگشتان درهم فشردۀ استاد را دیدم که هنوز و همچنان در حالتی بود که انگار قلم در دست دارد و دارد رازهای ماوراء را می نگارد.

استاد محمد قاضی شصت سال مسئولانه قلم زد و متعهدانه نوشت، و طیف گسترده ای از انواع آثار ادبی اجتماعی و تاریخی را به گنجینۀ ادب و سخن پارسی افزود.

چهار نسل از هم میهنانمان با دستاوردهای او به خلوت نشسته اند و ساعات بسیاری را با رنجمایه های او انباشته اند و با مائده های فراهم آوردۀ او به آرامش و آسایش و غنای معنوی رسیده اند.

استاد محمد قاضی را سر آن بود که شمار آثارش را دست کم به یکصد کتاب برساند. دوستان نزدیک می گفتند:«قاضی جان! صد تا نه، هزار تا»

در نخستین روز سال ۱۳۷۰ که برای عرض شادباش نوروزی خدمت رسیده بودیم، این آرزو و انتظار دوستان و دلبستگان شخص و سخنش را به نظم در آوردم و پیشکششان کردم. می دانیم که در آخرین برگ های کتاب زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس، راوی قصه از آموزگاری روستایی که گواه گذران واپسین روزهای زندگی زوربا بود، نامه ای دریافت می دارد که در آن آمده بود، «مردانی چون زوربا بایستی هزار سال عمر کنند»

نمایی از شب محمد قاضی در خانه اندیشمندان علوم انسانی نمایی از شب محمد قاضی در خانه اندیشمندان علوم انسانی

سرودم:

سره مردی چو محمد قاضی

سزد ار خوش زید  افزون ز هزار

خوش تراشد همه ساله گوهر

وز هزارش شود افزون آثار

سخن سحر مبینش سازد

دیو را خامش و ما را هشیار

خوش هماره است بدو شامۀ جان

خوش زیاد این گل همواره بهار

محمد قاضی فروتنی ویژۀ توانایان را داشت. ویژگی نمایان روانی و رفتاری اش، امید شادمانی بود. امیدوار بود. مانند درختی سخت ریشه و بسیار شاخ که با زمین و خورشید پیوند ناگسستنی دارد.

در مصاحبه ای سال ها پیش از او رمز و راز خوشبختی را پرسیده بودند، فرموده بود:«کار کنید تا سودمند و مفید واقع شوید، مفید که شدید، دوستتان خواهند داشت، دوست داشته که شدید، خوشبخت خواهید شد.»

تن برآمده از صخرۀ کوهستان های کردستان به خاک زادبومش مهاباد سپرده شد، اما جان والای در حریر شعر پارسی پیچیده و آموده به طنزهای طرفه اش همچون پدیدۀ شگفت و ماندگار فرهنگی روزگار ما تا نسل ها و سده ها خواهد پایید.

سروران گرامی!  سخنم را با آخرین بند از منظومۀ پرتأثری که استاد محمد قاضی ۵۵ سال پیش در رثای خاموشی پروین اعتصامی سروده بود به پایان می برم:

آن که با سحر خود دل همگان

می نوازد هنوز کی مرده؟

آن که از عطر خود مشام جهان

کرده خوشبو چگونه پژمرده؟

آن که با نغمۀ خدایی خویش

جان به تن می دمد کی افسرده؟

بی گمان از سیاهکاری ها

شده افسرده و دل آزرده

رخت خود زین سرای مهمان کُش

به یکی خانۀ دگر برده

او چو راز طبیعت است نهان

در نهان زنده است جاویدان.”

 

در ادامه سردبیر مجلۀ بخارا با یادی از شب های شاعران و نویسندگان ایران در انستیتو گوته در سال های ۵۶ و اسلام کاظمیه ذکر پیام و خاطرۀ بیماری محمد قاضی از زبان وی چنین سخن به میان آورد:

“در سنین کم بودیم که شب های شاعران و نویسندگان ایران در انستیتو گوته برگزار شد. در سال ۵۶ بود و به مدت ده شب. یک شب که نوبت آقای قاضی بود، ایشان به تازگی بعد از یک عمل جراحی به ایران بازگشته بود و بسیاری نمی دانستند که چه وضعی برایشان پیش آمده است. تارهای صوتی خود را از دست داده بودند. متن پیامشان را دخترشان مریم قرائت کردند اما پیش از آن زنده یاد اسلام کاظمیه چند دقیقه ای دربارۀ وضعیت محمد قاضی و دورۀ درمانش در آلمان سخن گفتند.”

در ادامۀ سخنان علی دهباشی، بخش هایی از برنامۀ آن شب ها و صدای اسلام کاظمیه پخش شد. سخنان اسلام کاظمیه بدین شرح بود:

“کسی نیست که کتابخوان باشد و دقت در انتخاب و دقت در ترجمه، وجدان کار و تنوع کارهای قاضی را تأیید نکند و حجم زیاد و اعجاب انگیزش را. اما از قاضی خواهش خواهم کرد به بالا بیاید و پیامی هم دارد.

ما اینجا جمع شدیم مثل اینکه رسم دست بوسی را دوست نداریم که اگر صحیح بود این کار، من دست قاضی را می بوسیدم.  رویش را از طرف شما بوسیدم.

اما یک قصۀ کوتاهی که وقتی قاضی از سفر فرنگ و معالجه بازگشت، برایم گفت که اینک من برای شما می گویم.

گفت: بشنوید ای دوستان این داستان

در حقیقت شرح حال ماست آن

دکتر کاکوان، دکتر ایرچ پارسی نزاد، آقای یراقچیدکتر کاکوان، دکتر ایرچ پارسی نزاد، آقای یراقچی

قاضی مدتی از گلودرد می نالید. پیش اطباء مختلف می رفت. وقتی از سفر بازگشت و عمل جراحی گلو داشت، حرف نمی زد. با حرکت لب یا دستگاهی که زیر گلویش می گذاشت سخن می گفت. اما روحیۀ خوبی داشت مثل پولاد. به همۀ ما این روحیۀ خوب را تعلیم می داد.

گفتم: قاضی چه شده؟

گفت: رفتم فرنگ و دوستان یک طبیب عالیقدری که متخصص گلو بود، معرفی کردند. گفتند که مرد خشنی است ولی کارشناس است و باید خشونتش را تحمل کنی. گفتم که تحمل می کنم. نزد او رفتم و بسیار خشونت کرد و تحمل کردم. تشخیص های ایران را قبول نکرد و با صراحت و خشونت گفت گلوی تو سرطان دارد. ۲۴ ساعت فرصت داری که نوشته ای به ما بدهی که برای معالجه ات از شر دستگاه صوتی راحتت کنیم.

گفتم دکتر همین آلان کاغذ را بیاورید ۲۴ ساعت لازم نیست! پرسید که چرا؟

گفتم که دکتر جایی که من می روم حرف زدن لزومی ندارد! ”

علی دهباشی به همراه محمد فاضی علی دهباشی به همراه محمد فاضی

پیش از سخنرانی محمدرضا جعفری، مدیر انتشارات نشر نو، سردبیر مجلۀ بخارا از فعالیت های ایشان و پدرشان از انتشارات امیرکبیر تا نشر نو اینچنین سخن گفت:

“از میان ناشران آثار محمد قاضی، انتشارات امیرکبیر جایگاه خاصی دارد. یک دورۀ طولانی شاید بتوان گفت مهم ترین آثار محمد قاضی در مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر و در سال های بعد در نشر نو انتشار یافت که در هر دو زنده یاد عبدالرحیم جعفری و همت بلند او که تکرار ناشدنی است و دومی هم فرزند برومند ایشان آقای محمد رضا جعفری که در سمت ویراستار و بعد در مؤسسۀ نشر نو بوده است و طبیعی است که آقای جعفری در سمت ویراستار و یار پدر با همۀ مؤلفین نشست و برخاست هایی را داشت و حجم بیشتر این قرارها را ایشان داشتند.

و خوشحالیم که امروز نشر نو بهترین ناشر ما بشمار می رود. شما کافی است که به کتابفروشی ها سر بزنید، می ببینید که مهم ترین کتاب هایی که در بازار نشر ماست، به همت آقای محمدرضا جعفری به صورت کتاب های تألیف و ترجمه عرضه می شود. و خوشبختانه با حضور فرزندان ایشان کار رونق و شتاب دیگری پیدا کرده است.”

سپس محمدرضا جعفری به ذکر آشنایی خود با محمد قاضی و آثار او و خصایلش پرداخت و چنین سخنش را آغاز کرد:

آقای دکتر! مسئله ای نیست و در مملکت ما چندان نیازی هم به حنجره نیست چون نمی توانیم حرفمان را بزنیم و صدایمان را به گوش دیگران برسانیم.

این نقل به مضمون قاضی خوش سیما و شوخ طبع و سرد و گرم چشیدۀ ما بود. هنگامی که دکتر به او گفت باید حنجره اش را بردارند.

در تمام بیست و چند سال آشنایی امان این روحیه و شوخ طبعی را حفظ کرد.

آشنایی من با آقای قاضی از سال ۱۳۵۰ و به واسطۀ زنده یاد ابراهیم یونسی آغاز شد. البته قبل از آن  در دهۀ ۴۰ مؤسسۀ ما کتاب شازده کوچولو را از ایشان منتشر کرده بود ولی در آن ایام من محصل دبیرستان بودم و در اوقات فراغت به مؤسسه می رفتم و فقط یکبار او را دیده بودم که برای دیدار شادروان عبدالله توکل به دفتر مؤسسۀ امیرکبیر آمده بود.

محمدرضا جعفری از نخستین آشنایی با محمد قاضی در موسسه انتشاراتی امیرکبیر سخن گفت محمدرضا جعفری از نخستین آشنایی با محمد قاضی در موسسه انتشاراتی امیرکبیر سخن گفت

در سال ۱۳۵۰ که به حضورش رسیدم به گرمی مرا پذیرفت و از شنیدن برنامه هایی که داشتم اظهار خوشحالی کرد. پیشنهاد کردم تجدید چاپ کتاب نان و شراب را که سال ها پیش روزنامۀ اطلاعات منتشر کرده بود، به ما واگذار کند. از پیشنهاد من استقبال کرد و به این ترتیب دوستی میان ما پا گرفت.

وقتی که چاپ جدید نان و شراب منتشر شد، آقای قاضی آنقدر از طرح جلد و چاپ و صحافی آن خوشش آمد که چاپ کتاب های دیگرش را هم که می توانست از اسارت ناشرانش آزاد کند به ما سپرد:

بردگان سیاه، تاریک ترین زندان، طلا، جزیرۀ پنگوئن ها، تپلی و چند داستان دیگر. اما خودش نان و شراب را بهترین کتابی می دانست که ترجمه کرده است و از آن راضی تر بود و دلیل این رضایت را هدایت فکری بیشتری می دانست که به خواننده می دهد.”

وی در ادامه اظهار داشت:

“از سال ۱۳۵۲ که من و همسرم را به مهمانی تولد ۶۰ سالگی اش دعوت کرد، رفت و آمد خانوادگی ما شروع شد. در آن مهمانی بود که مسحور زنده دلی او شدم. تقریبا در تمام مدت مهمانی دو دستماله هِلِپِرِکَه کرد و  مهمانان را به تبعیت از خود وا‌داشت. همیشه می گفت من زوربای ایرانی هستم، با همان رنج ها و عشق ها و سربلندی ها.

هر بار که کتاب نان و شراب تجدید چاپ می شد، یعنی سالی یکی دو بار آقای قاضی یک مهمانی ترتیب می داد و من و همسرم را هم دعوت می کرد. البته به مناسبت های دیگر هم در خانه اش به روی ما و دوستان باز بود.

و باید از مهربانی های همسرش، کشور خانم نازنین هم یاد کنم که در پذیرایی از ما به راستی سنگ تمام می گذاشت.

اما افسوس که جفای روزگار ما را از هم دور کرد. همچنانکه خانواده ها را از هم پاشاند و به گوشه و کنار جهان تاراند.

وقتی که نشر نو شروع به کار کرد آقای قاضی هم یکی از دوستانی بود که چاپ کتابشان را به ما سپردند. با موافقت مرحوم عظیمی مدیر و صاحب انتشارات نیل، دن کیشوت را هم که چند سالی نایاب بود تجدید چاپ کردیم و با استقبال روبرو شد. اما متأسفانه به خاطر درگیری های مرحوم عظیمی با شرکایش دیگر موفق به تجدید چاپ آن نشدیم.”

محمدرضا جعفری در ادامه بیان داشت:

“یک روز در دفتر نشر نو در خیابان فلسطین (کاخ سابق) نشسته بودم که آقای قاضی با همان گشاده رویی همیشگی دستنویس کتاب حلقۀ سوم را بریمان آورد.

این کتاب هم مثل بقیۀ ترجمه های او با استقبال روبرو شد، اما متأسفانه تجدید چاپ آن مصادف شد با تعطیلی کار نشر نو به خاطر نگرفتن پروانۀ نشر!

به این ترتیب بود که به محاق رفتن نشر نو و گرفتاری های دیگر من، رفته رفته بین ما فاصله انداخت.

محمد قاضی از پرکارترین مترجمان بود و قریب هفتاد کتاب از بهترین آثار نویسندگان اروپا و امریکای لاتین را ترجمه کرد. نام او روی جلد هر کتاب پشتوانه ای برای فروش آن بود. آرزویش این بود که شمار ترجمه هایش را به یکصد عنوان برساند که متأسفانه مرگ مهلتش نداد.

زنده یاد انجوی شیرازی می گفت خیلی دلم می خواهد جوانان ایرانی، کتاب زندگی یک مترجم نوشتۀ آقای قاضی را بخوانند. و اگر کسی بخواهد آدم شود، حتما می تواند اگرچه هزار مانع در را پیشرفت او ردیف شود و اگرچه از کلیۀ وسایل و امکانات محروم باشد.

اکنون که بیست سال و دو ماه از مرگ او می گذرد خدا را شکر می کنم که این امکان به من داده شد تا در این مجلس چند کلمه ای دربارۀ او سخن بگویم.”

صحنه ای دیگر از شب محمد قاضی صحنه ای دیگر از شب محمد قاضی

در بخشی دیگر از این مجلس، مهدی غبرائی از ویژگی های ترجمۀ محمد قاضی و راز ماندگاری آثار او سخن گفت و چنین بیان داشت:

“پیشتر به مناسبت های گوناگون آنچه به نظرم می رسید از زنده یاد محمد قاضی گفته و نوشته ام. امروز می خواهم ببینم راز ماندگاری و تأثیرگذاری این مترجم بزرگ در چیست؟

با سقوط و تبعید رضاشاه و بر تخت نشستن فرزند او به یاری متفقین، در جنگ جهانی دوم، در اوضاع آشفتۀ سیاسی و اجتماعی آن روزگار، یعنی دهۀ ۲۰ تا ۳۰ شمسی، فضای سیاسی به ناگزیر باز شد و دولت های وقت تسلط چندانی بر اوضاع نداشتند. در این میانه احزاب گونه گون پا گرفتند که معروفترین و گسترده ترینشان حزب توده بود و گذشته از فعالیت های سیاسی، فعالیت های فرهنگی و هنری و ادبی را با گوشۀ چشمی به کشور بزرگ سوسیالیستی آن زمان؛ یعنی اتحاد جماهیر شوروی سابق ترویج کرد. در نتیجه مترجمان بعدها صاحب نامی چون محمد قاضی، محمود اعتمادزاده (به آذین)، جهانیگر افکاری و کریم کشاورز و ابراهیم یونسی بانه ای در دامان حزب و آموزه های حزبی پرورش یافتند. البته در این میانه ابراهیم یونسی با تحصیل در انگلستان قدری استثناست که بیشتر ترجمه هایش از ادبیات انگلیسی است.

دو تن دیگر نیز هستند که ربطی به حزب ندارند، هر دو همشهری اهل اردبیل و با تفاوت سنی یک سال: رضا سیدحسنی و عبدالله توکلی. بعدها ابوالحسن نجفی هم که تحصیل کردۀ فرانسه بود  به این ها پیوست. همچنین پرویز داریوش مترجم انگلیسی. البته توجه می فرمایید که در اینجا مقصود ما بیشتر مترجمان ادبیات و عمدتا رمان و داستان کوتاه  است و لاغیر و به نامدارانی درجۀ اول که بیشتر عمرشان را صرف ترجمۀ ادبی کرده اند و حتی خانم های مترجم را که دیرتر به این جریان پیوستند، نظیر مهری آهی(مترجم ادبیات روس) و فرنگیس شادمان و دیگران را استثنا می کنیم.

 

اما در این بین درخشان ترین نام، محمد قاضی است که هنوز هم ترجمه هایش بویژه ترجمه هاش ادبی اش را چون شکر پاره می برند. چرا؟

اول اینکه پیشتر از همه به دنیا آمده بود و با نگاهی گذرا به نامبردگان معلوم می شود که همۀ آن ها (به استثنای جهانگیر افکاری-۱۲۹۶) بعد از سال های ۱۳۰۰ شمسی به دنیا آمده اند. در صورتی که محمد قاضی در سال ۱۲۹۲ خورشیدی زاده شد و در نتیجه زودتر بالید و به عرصه رسید. مثلا ابوالحسن نجفی ۱۶ سال و رضا سید حسینی و عبدالله توکل ۱۲-۱۳ سال از محمد قاضی کوچک تر بودند.

تا آنجا که جستجو کردم اولین ترجمۀ محمد قاضی کلود ولگرد داستان کم حجمی از ویکتور هوگو است که در ۱۳۱۹ منتشر شد و پس از آن او پیوسته کار  ترجمه کرد. خودش در مصاحبه ای گفته است که بیش از ۷۰ عنوان ترجمه کرده است. با یک حساب سرانگشتی بیش از چهل عنوان این ها رمان و داستان کوتاه است و شاید برایتان جالب باشد که نصفش از زبان دوم ترجمه شده است؛ نظیر پرآوازه ترین ترجمۀ او دن کیشوت که اصلش را سروانتس به اسپانیایی نوشته یا آثار کازانتزاکیس که اصل آن یونانی است و ایشان از زبان فرانسوی ترجمه کرده است. یا سپید دندان جک لندن و شاهزاده و گدای مارک تواین هر دو امریکایی، یا نیه توچکا داستایوفسکی روسی و ….

در آن روزگار بسیاری از مترجمان نام برده با استثناهایی چون ابوالحسن نجفی از زبان دوم ترجمه کرده اند و کسی آن را عیب نمی دانسته و طبعا بی دسترسی به وسایل مدرن امروزی، یعنی اینترنت گاهی برخی اسامی درست ضبط نشده و همانطور رواج یافته است. از جمله خود نام دن کیشوت و شجره نسب او و نام برخی پهلوانان اسپانیایی که فعلا از آن می گذریم.

آقای یراقچی، مدیر انتشارات کتاب پنجره آقای یراقچی، مدیر انتشارات کتاب پنجره

وی در ادامه افزود:

“با نگاه کوتاهی به زندگی و آثار هر یک از نامبردگان به این نتیجه می رسیم که تعداد ترجمه هاشان معمولا کم تر از ۴۰ عنوان بوده است. و برخی از این عناوین رمان نیستند. پس پاسخ اول: پیوستگی و تداوم در کار و تعدد آثار ترجمه شده است. به نحوی که من علاقه مند به رمان دست کم بیت و چند عنوان از ترجمه های محمد قاضی را خوانده ام.

دوم: اغلب بزرگان نام برده پروردۀ مکتب قدیمند که ادبیات کهن پارسی از نظم و نثر در آن جایگاه خاصی داشته و چون وسایل ارتباطی امروز از تلویزیون و ماهواره و اینترنت و غیره وجود نداشته، حتی تفنن ایشان ازبرکردن و تسلط به شعر و مثلا نثر مسجع گلستان سعدی و چهار مقالۀ نظامی عروضی و … بوده است. می گویند و خودش هم گفته که بیست هزار بیت شعر ازبر بوده است. کاری نداریم که چقدر افسانه است و چقدر واقعیت. به هر حال آشنایی ایشان با شعر و نثر در کارش خود را وضوح نشان داده است. مترجمانی چون او اگر هم در درک اصل مشکلی یا لنگشی داشته اند با تسلط یه ظرایف زبان پارسی و صرافت طبع آن نقص را پوشانده اند و متنی شیرین و روان و خواندنی به دست داده اند که خواننده را جذب می کند. قسمت کوتاهی از دن کیشوت، شاهکار ترجمۀ او را برای مثال اینجا نقل می کنم:

ای یار غدار ناپایدار و ای دلبر جفاکار مکار من از دست سبک سری و بی خبری تو چنان هم سفر در به دری و هم بستر خون جگری شده ام که زلازل به ارکان مدرکاتم افتاده و هلاهل به کام فراخ حیاتم ریخته. باشد که به حق و بی طعن و دق دفتر شکایت از جور بی نهایت تو را ورق بگشایم و فریاد ناشکیبایی از غربت و تنهایی و از بی داد و بی وفایی تو را ورق به ورق بگشایم و فریاد ناشکیبایی از غربت و تنهایی و از بیداد و بی وفایی تو به گوش فلک مینا برآورم….

مهدی غبرایی به ویژگی های ترجمه محمد قاضی اشاره کرد مهدی غبرایی به ویژگی های ترجمه محمد قاضی اشاره کرد

نثر مسجع موزون به وضوح از این نمونه و بسیاری نمونه های دیگر از جمله شروع رمان، خوانندۀ علاقه مند و پرحوصله را به وجد می آورد که چون من دلش می خواهد بارها محض انبساط خاطر این قسمت ها را بخواند؛ البته همۀ کتاب به این نثر و با این صلابت و مهابت و استواری نیست و چه بسا در اصل نیز چنین بوده است.

پس شیرین زبانی و احاطه و تسلط به نثر پارسی و اجرای دقیق و توأم با حوصلۀ آن و آفرینشگری توأم با ظرافت و صرافت طبع شد اصل دوم.

سوم: دقت به داستان و فضا و آنچه در آن می گذرد. در هنگام بازترجمۀ آوای وحش جک لندن که ۵۷ سال پیش پرویز داریوش آن را ترجمه کرده به نکته ای برخوردم که ذکر آن در اینجا خالی از لطف نیست. همینجا بگویم که از همۀ آن هایی که نام بردم، نکته ها آموخته ام و اگر برخی از این ایرادها را این شاگرد متذکر می شود، دلیل کم اهمیتی کار آن بزرگان نیست. که بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد.

باری من بنا به ضرورتی که احساس کردم سه ترجمه از ترجمه های پرویز داریوش را مجددا ترجمه کردم که جهت جلوگیری از اطالۀ کلام جزئیاتش را می گذارم برای مجالی دیگر.

و اما در آوای وحش که داستان سگی است که از اهلیت به سوی وحشیگری و بدویت می رود، در اواخر رمان سگ مورد بحث  به نامباک در ترجمۀ پرویز داریوش با ده تا گرگ در می افتد و لت و پارشان می کند. خواننده از خود می پرسد چگونه سگی هر چند به وزن ۷۰ کیلو و ورزیده، حریف ده گرگ درنده می شود! در هنگام ترجمه فهمیدم این ها گرگ (wolf) نیستند، بلکه جانوری هستند که نویسنده از آن ها به اسم wolverine نام برده. در مراجعه به اینترنت، معادل و عکس و مشخصات این جانور را دیدم و فهمیدم جانور خرس سان درندۀ نسبتا کوچکی است، به وزن حداکثر ۲۷ کیلو و به نام دَلّه. خوب اینجا منطق داستان به دست می آید. نکتۀ شگفت انگیز اینکه محمد قاضی در ترجمۀ سپید دندان در همان سال ها (حتما از زبان دوم-فرانسوی) این نام را درست معنا کرده. به همین دلیل وقتی ناشر از من خواست سپید دندان را هم ترجمه کنم قبول نکردم. البته دلایل دیگر هم بوده از جمله توانایی قاضی در صحنه های توصیفی فراوان کتاب.

من که پروردۀ مکتب اینان هستم شاید بتوانم مکالمات را امروزی تر کنم. اما تردید دارم در صحنه های توصیفی و در آفرینشگری به پای استاد برسم.”

 

مهدی غبرایی در ادامۀ سخنان خود اظهار داشت:

“چهارم: محمد قاضی در مصاحبه های خود تأکید کرده است که شعر نو یا شعر آزاد، یا شعر نیمایی را قبول ندارد. و به زعم ایشان شعر پارسی با پروین اعتصامی و شاید ملک الشعرای بهار خاتمه یافته است. البته این نظری است و من در آن بحثی ندارم. نکته ای که می خواهم توجهتان را به آن جلب کنم این است که به بینش ایشان اشاره کنم.

با این نگاه، ایشان سراغ رمان های کلاسیک با ساختار محکم و رمان های روایی و ماجرایی رفته و ازاینکه با نویسندگان رمان نو، یعنی امثال رب گریه، ناتالی ساروت، مارگریت دوراس و کلود سیمون و … سر و کله بزند و سراغشان برود، پرهیز داشته و شاید حتی آنان را رمان نویس نمی داند.

اینجاست که تشخیص توان خود و کلنجار رفتن با رمانی که دوستش می داریم مطرح می شود.  در جایی دیگر نوشته ام، ما شمالی ها ضرب المثلی داریم به این مضمون:«ماهی زورش را می سنجد و به دریا می زند» پس هر ماهی، توان دریا رفتن را ندارد. محمد قاضی به درستی توان خود را تشخیص داده و سراغ رمان های توصیفی، روایی و ماجرایی رفته و به خوبی از عهده برآمده است. مثال ها در میان آثارش فراوان است: از دن کیشوت گرفته تا جزیرۀ پنگوئن ها تا زوربای یونانی و آثار دیگر کازانتزاکیس و سپید دندان و شاهزاده و گدا و ….

اما پرویز داریوش(که او هم در قسمت هایی از ترجمه ها دقیق و استادانه و حتی رشک برانگیز است ولی به همان نسبت خطاهای کلان و شلختگی و بی دقتی در کار واحد از او دیده می شود) به نظرم این توانایی را نداشته که حوزۀ جولان خود را به درستی بشناسد؛ بخصوص بیشتر قسمت های دو رمان خیزاب ها به زعم ایشان و خانم دالووی از ویرجینیا ولف ناقص و دور از فهم از آب درآمده. جای دیگر به تفصیل و با مثال های متعدد می نویسم و کلام را به همین جا ختم می کنم.”

در این بخش آلبوم عکس های محمد قاضی ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

در ادامه علی دهباشی با یادی از پرویز داریوش تصریح کرد:

“چون به نام گرامی زنده یاد پرویز داریوش اشاره کردند باید بگویم که تنها کسی که می تواند در مورد ایشان اظهار نظر کند، آقای محمدرضا جعفری هستند. به دلیل سوابق دیرینی که با این مترجم نام آور ما داشتند. البته انصاف را هم رعایت کردند. اما بد نیست که چند نکته اضافه کنم. در کار ترجمه در زبان فارسی شاید هیچ مترجمی به اندازۀ پرویز داریوش، توانایی معادل متن را در زبان فارسی پیدا نکرد. من این را بدین علت می گویم که از نوجوانی مصحح کارهای ایشان بودم و بعد در دوران پایان زندگیشان به علت اینکه انگشت شصتشان از کار افتاده بود، محرر آثارشان بودم. یعنی ایشان متن را نگاه می کردند و در طول اتاق راه می رفتند و ترجمه می کردند و من می نوشتم. در ترجمۀ خانم دلووی جایی به من گفتند که پاورقی بنویس و بنویس افزوده به سیاق ذبیح الله منصوری و یک پاراگراف را اضافه کردند.

 

به یاد دارم وقتی کتابی را ترجمه می کردند مرتب می گفتند که برو آن فرهنگ نوۀ نایب حسین کاشی را باز کن-منظورشان عباس آریان پور کاشانی بود- و فلان لغت را ببین و می گفتند که همینگوی با هفتصد هشتصد کلمه سر و کار داشته و این مردتیکۀ لهستانیِ انگلیسی شده با سه چهار هزار کلمه در کار رمان سر و کار دارد. و بعد سوابق پرویز داریوش با نیمایوشیج  و یا اینکه مهم ترین مقاله ای که دربارۀ صادق هدایت نوشته شده هنوز مقالۀ پرویز داریوش است. و خود من شخصا با سیدارتا با ترجمۀ ایشان آشنا شدم. شما زبان کهنۀ قدیمی که در ترجمۀ هرمان هسه به کار برده اند ببینید که چطور از سال ۱۳۳۷ تا کنون ماندگار است. البته دیکتۀ ننوشته است که بی غلط است.”

وی در ادامه افزود:

“به یاد دارم شهاب پسرم که عاشق محمد قاضی بود بخصوص اینکه ایشان با میکروفن صحبت می کرد و بچه ها دوست داشتند. شهاب با بسیاری از بزرگان دیدار داشت اما گاهی که نام برخی از بزرگان را می بردم، حاضر نبود با من بیاید اما برخی دیگر  مثل آقای قاضی را با شوق همراهم می آمد.

یکبار که خدمتشان بودم گفتند که این متن را به آدینه ببر.  متن را خواندم. جوانی بر ترجمۀ ایشان ایراد گرفته بود. ایشان خیلی از آن جوان تشکر کرد و پاسخ داده بود که من که شما را نمی شناسم اما ایرادی که به من گرفتی مربوط به زبان آرگو می شود و تو جوان مشخص است که در فرانسه بودی و زندگی  کردی و هیچ می دانی من تابحال پاریس نرفته ام!

و اینکه این اشتباه را متواضعانه می پذیرفت.

پرویز داریوش هم از بزرگترین ها بود. سوزوکی و هرمان هسه و بسیاری از نویسندگان مهم را پرویز داریوش به زبان فارسی ترجمه کرد.

همین دیشب آقای ابراهیم گلستان بابت دریافت شمارۀ جدید بخارا تلفن کرد. از جمله همیشه صحبت آقای داریوش پیش می آمد. گفتند که اخیرا به راه خرابات در چوب تاک را می خواندم، این پرویز دیوانه با زبان چکار کرده است!

خب گلستان هم آدم سخت پسندی است.”

در بخشی دیگر غلامرضا امامی از خاطرات آشنایی اش با محمد قاضی اینچنین سخن گفت:

“در طبقۀ چهارم سازمان انتشارات کانون، خیابان جم، همانجایی که عزیز ما کیارستمی بستری بودند کمی پایین تر یک ساختمان پنج شش طبقه بود و کانون پروروشی فکری کودکان و نوجوانان طبقۀ چهارم ما بودیم. کوروش کاکوان در طبقۀ سوم بود، بخش حقوقی و با قاضی هم دم و همراه.

من ابا و امتناع دارم که در تجلیل از زندگان و ترحیم مردگان سخن بگویم و از این ها بیزارم چون کار به تملق می رسد که از من به دور است اما به قول گارسیا مارکز: زندگی چیزی نیست جز خاطراتی که به یاد می آوریم و آن ها را روایت می کنیم. و من خیلی خوشحالم که روایت کنم. روایت کنم خاطرۀ قاضی را.

ما باید دنبال کشف بیماری آلزایمر برویم. آلزایمر فرهنگی! اینجا من از میان زندگان تصویر علامۀ بزرگوار، عبدالله انوار را دیدم. چند نفر از جوان های مملکت عبدالله انوار را می شناسند! استاد مسلم موسیقی، علامه در فقه و فلسفه و اصول، بزرگ دانشمند ریاضی دان و کتابخوان و یکی از شریفان روزگار.  در چند کتاب از دوران دبیرستان بچه های ما شرح حال علامه دهخدا آمده است! دوستانی که به غرب رفته اند و دیده اند می دانند در نزدیک میدان اسپانیا یک کافۀ یونانی است و صد و پنجاه سال از عمر کافه می گذرد. تمام در و دیوار این کافه تصاویر کسانی است که روزی به اینجا آمده اند و قصه ای نوشته اند یا ترجمه کرده اند و یاشعری گفته اند. وقتی که به اینجا رفتم یک مبل زرد رنگی آن گوشه بود. خیلی کهنه و مخملی. به صاحب کافه گفتم که این مبل برای کیست؟ گفت این مبلی است که هانس کریستین اندرسن روی این می نشسته و برروی میز مقابلش قصه می نوشته است. ما در بخش فرهنگی این مسائل را کم داریم.”

غلامرضا امامی خاطرات خود را با محمد قاضی نقل کرد غلامرضا امامی خاطرات خود را با محمد قاضی نقل کرد

وی در ادامه افزود:

“آقای محمد قاضی ۱۲۹۲ به دنیا آمده است. مسن ترین بوده از میان مترجمان. در یک خانوادۀ مذهبی به دنیا آمده و پدرش امام جمعۀ مهاباد و کُرد بوده است. من به همۀ اقوام ایران احترام می گذارم اما کردها برای من بسیار عزیز هستند. دو سال پیش با خواهرم به سنندج رفتم و نمونۀ اصیل ایرانی را در این شهر دیدم. در موزۀ سنندج تصویر زیبا و مجسمۀ محمد قاضی را دیدم و گریه ام گرفت که این کُرد پاک نهاد چه رنج هایی کشیده است.

در خارج که بودم تنها قومی که نوروز را گرامی می داشتند، کردها بودند. و احترام ویژه ای می گذارم به قاضی، یک کرد پاک نهاد ایرانی است. کتاب هایی ترجمه کرده اند از جمله کتابی از صلاح الدین ایوبی و کتابی در مورد تاریخ کردستان، و وقتی هم می آمد و می خواند به قهقهه می خواند و دستانش را تکان می داد و  بسیاری از آهنگ های کردی را قبل از عمل جراحی اش می خواند. ایشان از شگفتی های روزگار است. در آن خانوادۀ فقیر و به نقل از خودش پدرش در ۲ سالگی مرحوم شد و بعد مادرش ازدواج کرد و او نخواست با آن ها زندگی کند و نزد پدربزرگش رفت. در نه سالگی در روستایی در گوشۀ مهاباد معلمی را پیدا کرد و در خفا از او زبان فرانسوی یاد گرفت. خود می گفت مخفیانه زبان فرانسه را می خواندم چون آن زمان ها می گفتند زبان کفار است! یک بچۀ نه سالۀ کُرد به شور و به عشق فرانسه خواند. و بعد به دارالفنون آمد.

خب کار قاضی چه بود؟ در ابتدا ما او را به عنوان مترجم می شناسیم. اما قاضی شاعر و نویسندۀ بزرگی هم بود و رمان های قشنگی می نوشت. اما به هر جهت شهرت مترجمی او بر جنبه های دیگر افزون بود. کار او پُلی بود از نور! از گذشته به حال و آینده؛ از زبان های دیگر به زبان فارسی و واژه واژه های کلامی که می سنجید مثل یک فرمول ریاضی بود.

 

برخی از مترجمان معاصر همانند مترجم گوگِل هستند. تاریخ را آنچنان ترجمه می کنند که رمان را و … اصلا شما متوجه نمی شوید که یک طنز چطور عبوسانه ترجمه می شود یا تاریخ به نثری ساده ترجمه می شود! هنر قاضی این بود که کاری که دوست داشت ترجمه می کرد و سفارشی کاری انجام نمی داد و سبک ها را رعایت می کرد.  مسیح بازمصلوب سبک را ببینید با دن کیشوت. اولین کاری که کرد کلود ولگرد بود ولی بعد سراغ آناتول فرانس، پادشاه نثر فرانسه، جزیرۀ پنگوئن ها را ترجمه کرد. خود می گفت من چند سالی دنبال ناشری بودم که این کتاب را چاپ کند. بالاخره چاپ شد اما با عنایت و توصیف نجف دریابندری، مترجم بزرگوار. ایشان مقالۀ مفصلی در روزنامۀ اطلاعات نوشت که قاضی آناتول فرانس را نجات داد. جمالزاده هم در اینباره گفت که اگر آناتول فرانس می خواست به فارسی بنویسد، به زیبایی قاضی نمی نوشت.

آقای قاضی عزیز ما چیزهایی دیگری داشت که کم تر توجه می شود. اگر کتابی یا رمانی و یا قصه ای به آگاهی جامعه کمک نمی کرد، دست به کار نمی شد. وی به عدالت اجتماعی پایبند بود.

در کتاب بی ریشه نقش بزرگی آقای دهباشی داشتند. من آن زمان در انتشارات موج در کانون بودم. از سری کتاب های چاپ شده دو کتاب حمید عنایت بود و جواد مجابی و احمد شاملو و غزاله علیزاده و …. روزی محمد قاضی که اتاقش کنار ما بود و من گاهی کتاب ها را به او هدیه می کردم، گفت که خب کاری هم از ما چاپ کن. گفت قصه های پراکنده ای که دارم این قصه ها را جمع کردم – البته در چاپ جدید قصه ای است که در چاپ قبل نبود – این کار را کردم و با روی جلد زیبای پرویز کلانتری نازنین این اثر منتشر شد.

در قسمتی دیگر پیام تصویری سروش حبیبی برای حاضرین پخش شد. متن این پیام بدین شرح است:

“درد ما بیست ساله شد

قاضی در آسمان ترجمۀ ایران اختری تابناک است. (این قولی است که جملگی برآنند) برای من اما چنانکه برای بسیاری از شما، علاوه بر خورشیدی که گرمی و نور می پراکند دوستی کم نظیر بود. یادش در خاطرم و دلم پاک ناشدنی است. در ایران که بودم بخت یارم بود و چند سالی هر روز او را می دیدم. در انتشارات دانشگاه صنعتی که امروز شریف هست، هر دو ویراستار بودیم. وقتی از کار خسته می شدیم به اتاق هم می رفتیم و چند دقیقه ای می نشستیم و چای می خوردیم و بحث بود و صحبت دل و تجدید قوا.

قاضی به زبان های فرانسه، انگلیسی و زبان و ادب پارسی مسلط بود. اما آنچه او را از بسیاری دیگر ممتاز می داشت، صداقت و فروتنی اصیلش بود. تا کاملا به درک درست خود از مطلبی که ترجمه یا ویراستاری می کرد اطمینان نداشت، قلم بر کاغذ نمی گذاشت و از هر که خیال می کرد ممکن است بهتر بداند، می پرسید. این تواضع صادقانه به گمان من بزرگترین نوع شجاعت است؛ زیرا اهریمن کبر و توهم بیش دانی را در خاک می مالد.

سروش حبیبی: محمد قاضی اختری است تابتاک در آسمان ترجمه ایرانسروش حبیبی: محمد قاضی اختری است تابتاک در آسمان ترجمه ایران

از این گذشته نثرش بسیار روان و دلنشین بود. شما که همه اهل ادب هستید خوب می دانید که انسان ممکن است در نقل و لغت استاد باشد اما ممکن است که توانایی پرداختن نثر دلنشین نداشته باشد. یکی از شاهکارهای ترجمۀ او دن کیشوت اثر بزرگ سروانتس است. من چند سال پیش شروع کرده بودم که البته از سر کنجکاوی و کمی هم تفنن اسپانیایی یاد بگیرم. این زبان به طوریکه می دانید برای کسانی که به فرانسه آشنایی داشته باشند، بسیار آسان است. وقتی آنقدر با این زبان آشنا شدم که بتوانم رمان بخوانم کار آموزش را با مقایسۀ ترجمۀ آقای قاضی با متن اصلی ادامه دادم. و این کمک بسیار مؤثری در زبان آموزی من بود و عجیب آن بود که گرچه او این کتاب را از ترجمۀ فرانسوی آن  به فارسی برگردانده بود، متنش بسیار دقیق و عمیق از کار درآمده بود.  به طوریکه که اگر مرحوم سروانتس فارسی زبانی بود اثرش با ترجمۀ قاضی تفاوتی نمی داشت.

دیدم دوست ما به قدری به روح داستان او پی برده که به اصطلاح امروزی آن را هضم کرده که خود به خود بر مشکلاتی که عبور از مانع واسط یعنی فرانسه به طبع پیش پایش نهاده پیروز شده است. یا به فرض ترجمۀ درخشان شازده کوچولوی او را حتما خوانده اید و می دانید چه شاهکاری است و دیگرانی که خواسته اند بهتر از او ترجمه کنند، ناکام مانده اند. قاضی گذشته از مقام برجسته ای که در کار ترجمه داشت، انسانی روشن دل و نیک پی بود. دلی پاک و با صفا داشت و این معنا از شمار بسیاری از دوستانش پیداست. در زندگی عادی و بیرون از میدان ترجمه نیز می درخشید برای دوستانش مثل برادر بود و اگر مشکلی می داشتند، کمکشان می کرد.  مردی شوخ بود. و در محفل دوستان شمعی بود که روشنی و صفا می پراکنید. آرزو داشتم که در این مجلس می بودم اما به قول استادم شفیعی کدکنی عزیز: چه کنم که بسته پایم. به شما احساس حسادت می کنم. روح دوستمان شاد و یادش پاینده و عمر شما دراز و همراه با دلخوشی باد.”

هارون یشایایی در شب محمد قاضی هارون یشایایی در شب محمد قاضی

سپس دکتر  ایرج پارسی نژاد با یادی از داریوش شایگان از آشنایی خود با محمد قاضی گفت و سرودۀ استاد شفیعی کدکنی در مدح محمد قاضی در هشتاد و یکمین سالگرد تولد ایشان را خواند. وی سخنانش را اینچنین آغاز کرد:

“محمد قاضی را در سال ۴۷ که به تلویزیون ملی ایران رفتم و مسئول برنامه های فرهنگی بودم، از جمله شهر آفتاب که خاص بررسی و معرفی کتاب های تازه بود، شناختم. قاضی که مرد پرکاری بود قبل از انتشار کتاب تلفن و مرا به خانه اش دعوت می کرد و موضوع کتاب را به من می داد و می گفت که در زمان انتشار این را در برنامه ات بگنجان. این رفت و آمدها برای من بسیار بسیار دلپذیر بود.

او نه تنها مرد زبان دان، دانا و ادیب و شوخ طبع و تیزهوشی بود؛ بلکه دوستی بسیار فروتن و خوش محضری بود. من در مقام قیاس می توانم او را با دوست دیگر ما نجف دریابندری مقایسه کنم. این دو با هم خیلی دوست بودند و همدیگر ار دوست داشتند و در عالم ترجمه یکدیگر را درک می کردند. استاد دریابندری تنها کسی را که از میان مترجمان ایران قبول داشت، محمد قاضی بود. و می گفت ترجمه های او از دن کیشوت به راستی که شاهکار است. کاری که محمد قاضی کرده این بود که داستان های عامیانه ایرانی مثل سمک عیار را گرفته بود و در قالب آن، زبان اثر سروانتس ایتالیایی را منطبق کرده و به نوعی بازآفرینی در کار ترجمه انجام داده بود.

گذشته از کارش دریابندری از دوستی این مرد تعریف می کرد. وی بسیار شوخ طبع بود و اهل زندگی و پر از حیات و حرکت و شور زندگی. من هرگز در عمر خودم که با جماعت اهل قلم سر و کار داشتم چون او ندیده ام.

دکتر ایرچ پارسی نژاد سروده استاد شفیعی کدکنی را برای محمد قاضی خوانددکتر ایرچ پارسی نژاد سروده استاد شفیعی کدکنی را برای محمد قاضی خواند

وی افزود:

“این شعر در بزرگداشت و زادروز ۸۱ سالگی محمد قاضی که توسط دکتر نعمت احمدی برگزار شده بود، توسط استاد کدکنی سروده شد:

قاضیا! نادره مردا و بزرگا! رادا!

سال هشتاد و یکم بر تو مبارک بادا

شادی مردم ایران چو بود شادی تو

بو که بینم همه ایام به کامت شادا

پیر دیری چو تو در دهر نبینم امروز

از در بلخ گزین تا به خط بغدادا

شمع کردانی و کردان دل ایرانشهرند

ای تو شمع دل ما پرتوت افزون بادا

خان زند آن که چنو مادر ایران کم زاد

رستم کرد بُد اما نه که فرخ زادا

اصل کرمانجی و گورانی و زازا خود چیست؟

حرف شیرین که سخن سرکند از فرهادا

عمری ای دوست به فرهنگ وطن جان بخشید

قلمت صاعقۀ هر بد و هر بیدادا

همچنین شاد و هشیوار و سخن پیشه بِزی

نیز هشتاد دگر بر سر این هشتادا”

در واپسین لحظات این مجلس سیف الله گلکار شعری از محمد قاضی در پاسخ و قدردانی در مدح دکتر شفیعی کدکنی را برای حاضرین خواند. وی در ابتدای سخنانش چنین گفت:

“نوشتۀ  آقای قاضی را می خوانم:

سیف الله گلکار شعری از محمد قاضی را در پاسخ به دکتر شفیعی کدکنی خواند سیف الله گلکار شعری از محمد قاضی را در پاسخ به دکتر شفیعی کدکنی خواند

دو سال پیش به مناسبت هشتاد و یکمین سال تولدم در انجمن ادبی خواجو مراسمی برایم برگزار کردند که عده ای از نویسندگان و مترجمان و شاعران هم به آن جشن دعوت شده بودند. یکی از مدعوین بزرگ جناب استاد شفیعی کدکنی بود که چون آن روز کار داشت و نمی توانست در آن مجلس حضور پیدا کند، غیبت خود را با شعری که در وصف بنده سروده بود جبران کرد، و این شعر در همین چند ماه پیش در مجلۀ دنیای سخن چاپ شد. و مختصری برای تشکر از او:

آن اوستاد زبده شفیعی کدکنی

آن سرور عزیز که باشد به یاد من

با شعر نغز خویش که در وصف من سرود

بر عرش سود این سر بی کبر و باد من

هر چند بنده در خور این وصف نیستم

لیکن محبتی است که باشد مراد من

کس اینچنین نکرده زشاگرد خویش مدح

چون او مسلم است که هست اوستاد من

در این زمان تیره تر از شب بود که هست

دیدار اختران چو او بامداد من”

سپس مسعود فروتن دو بخش از خاطرات قاضی از کتاب خاطرات یک مترجم ( داستانی دربارۀ دو کتاب مشهور ایشان شازده کوچولو و نان و شراب) را قرائت کرد.

مسعود فروتن دو بند از خاطرات یک مترجم به قلم محمد قاضی را خواند مسعود فروتن دو بند از خاطرات یک مترجم به قلم محمد قاضی را خواند

در خاتمه فیلم مستندی از زندگی محمد قاضی محصول شبکۀ دوم سیما از سال های دور به نمایش درآمد:

اسامی قبول شدگان خرداد1345 وفارغ التحصیلان سال 1349خورشیدی رشته سیاسی دانشکده حقوق دانشگاه تهران ( رشته سیاسی دانشکده حقوق دانشگاه تهران)

باسلام. نخست یادی نماییم از چند عزیزی که دیگر درمیان مانیستند وگل های زندگی جسمی آنان پرپر گردیدوگلی نثارشان نمایم ویادشان راگرامی داریم..بهارمیفرماید…

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏نخست اسامی قبول شدگان وحدود 23 نفرذخیره

….اسامی قبول شدگان..رشته حقوق دانشگاه تهران ….رشته .علوم سیاسی  .اطلاعات یکشنبه 13 شهریور1345 اطلاعات شماره 12071سال چهل ویکم ..تک شماره 4ریال//1-جهانگیرقبادی2-طاهره بابایی 2-سوسن رعدی آذرخشی4-مسعودرجوی5-محمدعلی آتش برک6-سعیدنوربخش دماوندی7-فرامرزحیاتی پوراصل تبریزی8- فائزه طباطبایی فاطمی9- عطااله شفیعی 10-عبداله درمنکی فراهانی 11-میریوسف یوسفی نمینی12-جمشیدزنگنه13هیرادپوربیژن14-مایل بکتاش15-فریدون کیانی16- مرتضی اتفاق 17-مهرانگیز آرنگی18-ابوالفضل وجدانی قوچانی19-محمدیاشمشون خیالی 20-ابراهیم محمدیان 21-مسعودسلیمی 22-شادروان یداله جوادی23-اسداله مشرف زاده 24-قدرت علی نژادممقانی25-کریم جلیلیان 26- حمیدجهانبخت 27-سیدحسین علایی 28-مجیدفتحی ساقصلو 29-محمدجعفردرودی 30 – نظرسیمینو 31- غلامحسن فرهودی32رفیع رفیعی33-مهتاب تبریزی34-سهیلا مجتبایی35-اردشیرپسندیده 36-سلیمان دارابی37-محمدقلی عظیمی ششوان 38-نصراله نورانی حسینی39-یداله حسین یار40-آذردخت خیام 41-محمدامین مجیدیان42-حسین حاجی جعفری 43=خلیل مدنی44-هوشنگ شادور45-ابراهیم حسمت آزاد46-علی قدس 47- محمدکریم اشراق 48- سهراب افسرکشمیری 49- ولی اله شهابی 50- ایران دخت ایمانی کتیگری51- عبداله اسماعیل لو52–محمدطاهرجلیلی 53 ناهید(فریره )ضرابیان54 – غلامرضابصیری55- پریچهرجهانیان56-ناصرعسگری57- ساسان افقهی58-همایی آذر59-خسرومویدزاده مازندرانی 60-نعمت اله اسفندیاری 61- علی رحمانی 62 شادروان فرخ فقیه زاده 63- عبدالحسین بهشتی زاده 64- فرزانه رضوان65- علی نمینی66-شهلا خدیوی67-بهرخ سرابندی 68-فرشته آذرنگ اسفندیاری69-محهدحبیبیان70 -نحندصادق ثمرانی71–یمین حسینی 72-صغری معینی 73- ناهیدطهماسبی 74=بهمن عزیزاله زاده 75-اصغردستمالچی 76-محمود سریزدی77-محمدلشگرنیااسماعیلی78-احمداحمدراده بیانی79-عبدالمحمدجامعی زاده80-محمدباباکی81-علی اکبرحمزه بیبالان82-فاطمه وزیری همدانی83-داودفاتحی84-طاهرمهاجرآخوندزاده85- غلامرضازمانیان 86-رحیم سلیمانی 87-منصوره دخت عبدی88=جلال نصیریان89-جوادبیان 90-بهروزعزب دفتری 91-فروزنده طلویی سمایی93-فاطمه سطوتی93-نعمت اله خدابنده لوسرابی94- خرم راشدی یگانه 95-عطااله اشرفی96-مظفرنجفی97-زهره مشهود98-ایرج پاد99-فیروزه شهیدی100-گداعلی محمدی فتیده101-حسین خلجی اسری102بهروز کلانتری103-میناعندلیبی104-نعمت حسینی 105-صفرعلی عباسیان خیارچی106-داداش ملکی تکلیمی107-محمودکروالیان108-سیدجوادحجارحسینی109-سیدجعفرولایی 110-فریده یرق شرقی111 میرطیب موسوی تلاجیمی112-فریده احمدی 113-علی میرزایی114-فرهادکریمی راسته کناری115-مهدی منشی 116-افضل محمودیه 117-حمیددرخشانی 118-ولی محمدخانیلوچی 119-احمدعلی  خاوندمشهوربه فریدون120-علی کریمی121-هادی گشواد122-مجیدآصفی اینانلو123-احمد قدسی فشتمی124ولی اله عبادی رادخمسه1125-مجیدمصطفوی کاشانی126-حسین محاسنی اقدم127-سیمین دخت مظفری128-امیراکبری میرشکارلو129-فرامرززرین کلک130-پریچهرشکوری 131-علی ا کبرطحان132-مسعود سیف اللهیان 133-حسین علی عسگری 134-فرامرزملکشاهی135-اکبرسالار136-علی آذین 137-حسین حافظی فرد138-ایران نظری139-هاشم گنودی140-محمداسماعیل ابراهیمی141-کیوان رهنما 142مسعودزیادبخشی 143-شریف شرفی ماسوله144-پروین غفاری نراقی145-احمد کاشانی الماسی146-مهنازرهبر147-ابراهیم میرانی148-عطااله پناهنده149جمیله شاهین فر 150-مهین مطیعا151-عشرت سررشته داری152=بهروز ستوده جهرمی153-نجمه توفیق 154-یوسف پورناصح155-رضوان تابش 156-پرویز کاوسیان157-حسین بهمنیاری158-حمیدرضارئوفی راد 159-نسرین دخت عمادخراسانی160-زهراشیخ 161-اسماعیل فرجی اسپیجبن 162-محمدباقرعدالت نژادخامنه163-پروین دخت شجری164-غلام طبرخون زاده 165-شهلاسهیل166-هوشنگ مرآت167-زهرانورحسینی منجیلی168-علیمحمدبیدار مغز169-حسین زهرایی …گیاهی….170-کریم فومنی171-مهدی طه امامی فردنایینی172-پوراندخت مستانی گرکانی173-منوچهراحتشامی آل آقا174 -محمدسعیدمعین زاده 175جهانشاه مدیری176-عبدالحمیدسلیمان نژاد 177ابراهیم معمارزاده تهرانی178منصور فرنقی179-عبدالحسین مشهدی180-ملکوکی زاده181محمدبچنارحجی182-سهراب تحریر183-حسین علی ملا حسینی184-مجتبی فریود منش185-حسین محمدعلی زادگان مرنی186-نسرین میلانی نژاد187-شهلا زرکش اصفهانی(شادروان)188-شمس الدین فرهیخته189-سیدجعفربقایی190-مسعوده وفایی191-علی نواییان192=اسداله ضیایی193-سیدابراهیم نیک سادات194-شهبازشهبازی195-منصور علوی پارسی196-مسعودشیخ الاسلام اردبیلی197-بهروز مینوبخش198-تقی آصفی199-سعادت مقیمی قادیکلایی200-…ذخیره ها.1- منصورروح وجدانی 2-جعفربزرگ نژادیان 3-ناصرثقفی عامری 4-ناهیدیاسینی5-عباس کاسب6-تقی پورنامداریان7- قدرت اله طاهری8-فضل اله میرزاشاهی9-باقرغنی پور10-جبراییل علمدارسراجی11-رضاامامی رودسری12-محمدجوادزین الاولیا13-علی رستمی14-غلامعلی مستغنی15-سپهرالدین توکلی16-یوسف خوشروصفت17-محمداحمدزاده حشمتی18-جعفرمدنی19-پوراندخت دفتری20-محمدنبی تولایی21-ثمرمسعودی خرسند22-مهدی ایرانشاهی....عکس ‏‎Mohammad A. Atashbarg‎‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏بادرود….یاد🌹🏵🌷🌺🌹🌺🥀
تجدید خاطره ای به گذسته وافسوس که همانگونه که قبلادوست بزرگوارم ، جناب آتش برگ اعلام فرموده بودند،عزیزی ار میان ما پرکشید ویادوخاطره اش جاودانه شد،به فول حضرت حافظ،شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل​ها، وجز دوستان ندانند، چه برما گذشت..عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏.🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

گذر زمان ، اشک ها ولبخند ها
باسلام ، دوستان عزیزی که دارای عکس زمان حال هستند، لطفا برایم بفرشتند تا بسان این عکس جناب آتش برگ که بدون اجازه از صفحه اش گرفته ام،عکس جدید وقدیم عزیزان را درکنارهم قراردهم. باسپاس از همه سروران.البته اگر عکس شان نبود هم فنبهاعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

سلامی چوبوی خوش آشنایی، تقدیم به عزیزان همکلاسی فرهیخته ام
یادبادآن روز گاران یادباد
موی سپیدرافلکم رایگان نداد، این رشته رابه نقد جوانی خریده ام….به قولی که داده ام درخصوص وب وفاداربوده وتمامی عکس ها ورتبه ها راخواهم آورد وار عزیزان استدعا دارم ،خاطرات ونقدونطرشان رالطفابنویسندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام بریاران دانشگاهی
چندتن ازدوستان هم نیمکت هایی مابارسفربستند ودیگر درمیان مانیستند به یاددوبیت از شعرملک الشعراافتاده ام که آن رادررثای آن ها تقدیم میدارم وهمه به احترام آنان گلی تقدیم میداریم…آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

قصه پرغصه مجید🌺🌹🌺🌹🌺🌹
باتاسف ،دوست عزیزم جنابFaramarz Hayatipour خبردادکه مجید اصفی اینانلو چندسال قبل ازمیان ما رفت، بااندوه وآه یادش را دراین صفحه گرامی داشته وبرایش مانایی نام ویادآرزوداریم

ادمه دارد….

باسلام، تصاویرچهارهمکلاسی عزیزرا تقدیم تان داشته وهمانگونه که درمتن عکس توضیح دادم،سرکار خانم میرعبداله یانی بلحاظ درگیری سیاسی ، سالی در مرخصی بوده اندودوستم جناب آتشبرگ هم قبلا شرح خاطراتش را در همین جامنتشر کرده اند وآن هم نوشتاردوستم..
.بامدادان خوش 556
نامه و مکاتبات سرکار خانم محترم میر عبدالله یانی ، همکلاس عزیزمان منتشر شد.
بخوانید که بسیار خواندنی است …هرچند که قبلا بخش هائی در فیس بووک آمده بود اما کتاب بوی دیگر دارد
درود بر وی که در برابر مصائب همچنان قامت، استوار دارد .
م.ع.آتش برگ
دیماه 96
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

یادی از شادروان یداله جوادی باتوضیح جناب آتش برگ….بامدادان یاد ها خوش 571
در گفتمان های تلفنی عادت داشتم بگویم : ببین
با لهجه شیرین آذری می گفت از پشت تلفن چه جوری ببنمم ؟ و قاه قاه می خندید .هیچ وقت اخم نداشت . تنها بود و یک هفته پس از قطع تلفن ها فهمیدم. نه خانه اش جواب می داد نه محل کارش به آقا رضا دستیارش زنگ زدم گفت آقا جوادی تنها در خواب رفت…
هر از گاهی یادش دلم را می فشارد …
م.ع.آتش برگ
دیماه 96
عکس ‏‎Mohammad A. Atashbarg‎‏

واین هم آخرین عکس جناب Behrooz Minoobakhsh

 سلام آخرین عکس من همین عکس پروفایلم درفیسبوک هست.

عکس ‏‎Behrooz Minoobakhsh‎‏

/باسلام.برگی از تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،خانم فریده برق شرقی وآقای 🌹🌹🌹جعفربقایی🌹🌹باتاسف ازاینکه جعفرنیزاز میان مارفتMohammad A. Atashbarg روح جعفر خان بقائی شاد…تا اواخر عمرش با وی در ارتباط بودم شاد بود و همه را شاد می کرد .باید یک روز داستان وان دل را که با آب و تاب تعریف می کرد بنویسم.البته باید فیلم گردهمائی دوستان در خانه خودمان را پیدا کنم که دوستان چه شبی را خاطره انگیز ساختند.عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

باسلام.برگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،عزیزان،سرکارخانم ایراندخت ایمانی کتیگری،آقایان،مهدی امامی فردنایینی،محمدباباکیعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام.برگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم ها، فرشته رضوان،نجمیه توفیق، جنابان آقایان،عطااله پناهنده ،اردشیرپسندیده سلیمان دارابی،حسن توحیدی،ساجن پور صدامیعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

باسلام.برگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،خانم هافلوراجهان سوزانف منیره حائری وآقایان حسین حافظی فرد 🌷🌺🌷🌺🌷یداله جوادی🌺🌷🌺لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیاید — ‏با ‏‏‏فلوراجهان سوزان‏، ‏حسین حافظی فرد‏‏ و ‏شادروان یداله جوادی‏‏.‏

 

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،خانم ها،آذردخت خیام،سودابه دانایی لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیاید — ‏با ‏‏آذردخت خیام‏ و ‏سودابه دانایی‏‏.‏

باسلام.برگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،عزیزان،سرکارخانم پوراندخت دفتری، آقایان عبداله درمنکی فراهانی، محمدجعفردرودی،اصغردستمالچی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیاید

باسلام.برگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،عزیزان،سرکارخانم فریده احمدی، آقایان منوچهراحتشامی آل آقا، محمداحمدزاده حشمتی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیاید

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان ابراهیم محمدیان،گداعلی محمدی فقیده،افضل محمودیه،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیاید

بادرودی دیگر.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان ،سلمان افخمی،رضاامامی رودسری؛امیراکبری میرشکارلو،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایند

باسلام مجدد.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان ،نعمت اله اسفندیاری،ذبیح اله اعتمادی؛عطااله اشرفی،محمدکریم اشراق،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،خانم ها،ایران نظری،پروین نیامیر وآقایان ،علی نمینی،سعیدنوربخش دماوندی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

بازی زندگی🌺🌺🌺🌺🌺
بادرودی دیگر.وبرگی پاره باره آوردی از تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،که زمانه چنان سرناسازگاری باماداشته که بناخواسته ، آرزوی شادزیستن رابایدباکلمه شادروان درابتدای نام بعضی عزیزان اضافه کنیم؟
چرا عمر طاووس و دراج کوته؟چرا ما رو کرکس زید در درازی؟چرا زیرکانند بس تنگروزی؟چرا ابلهانند در بی نیازی؟
بگذریم…..جنابان آقایان ،شمس الدین فرهیخته،منصورفرنقی ،🌹🌹فرخ فقیه زاده🌹
،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم عفت قره سیدرومیانی، وآقایان ،جهانگیرقبادی،هوشنگ قانع علیشاهی،علی قدسی،احمدقدس حشمتی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان عبدالحسین بهشتی،حجی محمد بن خیاری، سیدعلی بلادی،علیمحمدبیدارمغز،محمدعلی بیداریان،حسین بهمنیاری،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان عباس علائی ،سیدحسین علائی ،خانم ها،پروین غفاری نراقی،مینا عندلیبی ،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،خانم ها،صغری معینی،شهلا معظمی وآقایان ،حسینقلی ملاحسینی،سعادت مقیمی قادی کلایی ،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
ومعرفی یکی ار همکلاسی ها ، دکترفریدون خاوند،بانام وردیف قبولی119قبولی کنکور-سال 1345 شمسی رشته سیاسی دانشکده حقوق دانشگاه تهران بانام کامل ؛احمدعلی خاوندمشهوربه فریدون،استاددانشگاه رنه دکارت پاریس وتحلیلگر مسائل بیشتر اقتصادی ،اطلاعات تکمیلی دیگربادوستان است

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

عکس حالیه سرکار خانم محترم میرعبداله یانی ،با آرزوی تندرستی برای ایشانعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم فاطمه وزیری همدانی، وآقایان ،داداش(داریوش)ملکی تکلیمی،مهدی منشی،فاضل منصورقناعی، میرطیب موسوی تلاجیمی،عبدالمناف موسوی شوشتری، ابراهیم میرانی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند— ‏با ‏‏‏‏عبدالمناف موسوی شوشتری‏، ‏میرطیب موسوی تلاجیمی‏‏، ‏‏فاضل منصورقناعی‏، ‏مهدی منشی‏‏‏ و ‏داریوش ملکی تکلیمی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،خانم ها،پوراندخت مشتاقی گرگانی(پوراندخت مستانی گرکانی)،مهین مطیعا،قمرمسعودی خرسند وآقایان ،هوشنگ مرآت،جهانشاه مدیری،خلیل مدنی،مجیدمصطفوی کاشانی،اسداله مشرف زاده ،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم فاطمه وزیری همدانی، وآقایان ،ابوالفضل وجدانی قوچانی،سیدابراهیم نیک سادات،سیدجعفرولایی ،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایند

باسلام
.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان غلام طرخون زالده،اسداله ضیائی،علی اکبرطحان،خانم ها،فائزه طباطبایی فاطمی، منصوره دخت عبدی،مهین عباسپورتهرانی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان غلام طرخون زالده،اسداله ضیائی،علی اکبرطحان،خانم ها،فائزه طباطبایی فاطمی، منصوره دخت عبدی،مهین عباسپورتهرانی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایندعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

باسلام واگر اشتباه نکنم ، این هم عکس فعلی سرکار خانم فائزه طباطبائی فاطمی ، توضیح دستکاری اسم مبارک شان با ایشان است.یعنی باسرکارخانم Faezeh Fatemi Lotfalian گرامیعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

باسلام وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،جنابان آقایان ،داود فاتحی ،باقرغنی پور،ناصرغلامی،اسماعیل فرجی اسب چینی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند— ‏با ‏‏‏داودفاتحی‏، ‏‏اسماعیل فرجی اسب چینی‏، ‏باقرغنی پور‏‏‏ و ‏ناصرغلامی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،جنابان آقایان ،داود فاتحی ،باقرغنی پور،ناصرغلامی،اسماعیل فرجی اسب چینی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
— ‏با ‏‏‏داودفاتحی‏، ‏‏اسماعیل فرجی اسب چینی‏، ‏باقرغنی پور‏‏‏ و ‏ناصرغلامی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،جنابان آقایان ،هاشم گنودی ،محمد لشکرنیا اسپیلی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏محمدلشکرنیا اسپیلی‏ و ‏هاشم گنودی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم شکوه قیصریه،،جنابان آقایان ،پرویز کاوسیان ،محمود کامیابی پور،علی کریمی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏پرویز کاوسیان‏، ‏‏محمودکامیابی پور‏، ‏علی کریمی‏‏‏ و ‏شکوه قیصریه‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،جنابان آقایان ،مسعودسیف اللهیان،مسعود سلیمی،رحیم سلیمانی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏مسعودسیف اللهیان‏، ‏مسعودسلیمی‏‏ و ‏رحیم سلیمانی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

 

باسلام
.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان،ناصرعسگری،منوچهرعرب،محمدباقرعدالت نژاد،محمودعظیم زاده،محمدقلی عظیم زاده ششوان،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏‏محمودعظیم زاده‏، ‏محمدقلی عظیم زاده ششوان‏‏، ‏‏ناصرعسگری‏، ‏منوچهرعرب‏‏‏ و ‏محمدباقرعدالت نژاد‏‏.‏

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم سوسن رعدی آذرخشی ،آقایان علی رستمی،علی رحمانی،رفیع رفیعی درمیان،تقی رضایی کلانتری،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏‏سوسن رعدی آذرخشی‏، ‏رفیع رفیعی درمیان‏‏، ‏‏تقی رضایی کلانتری‏، ‏علی رستمی‏‏‏ و ‏رحمان علی صوفی شریف /رحمانی 

 عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
نظرها
Mohammad A. Atashbarg

Mohammad A. Atashbarg رفیع رفیعی را چند سال قبل در دو سه دوره دیدمش .ساز می زد اما شنوائی خود را از دست داده است .اما همسر اسپانیائی اش همراه و غمخواری به تمام معنا بود .از همه مهمتر چشمان مهربان و لبخند و ادبش همان بودکه در دوران دانشکده بیاد داشتیم

۳

مدیریت

 · پاسخ · ۳ ر

Hossein Jafari
Hossein Jafari این علی رحمانی از نازنین دوستان، همکلاسی ها وهمکارانی بود که کمترنظیرش را دیده ام. با آن عینک گردش دقیقا شبیه آلبانو شده بود که آنروزها شهرت و محبوبیت عجیبی بین جوانان و نوجوانان داشت این آلبانو و همسرش رومینا پاور دختر تایرون پاور.
درآن روزهای سخت که عازم مهاجرت دائمی از ایران بودم و به قول معروف المسافرکالمجنون، وقتی مقابل سفارت آلمان رسیدم، با دیدن صف طویلی که بخش خیابان فردوسی سفارت آلمان را گرفته و دور زده کوچه برلن را پیموده به نزدیکی های لاله زار رسیده بود، و آن وضعی که مردم داشتند، یکباره به دلم افتاد که اصلن ازخیر این سفر بگذرم. یا ازخیر ویزای آلمان بگذرم. وکیلم گفته بود خودت از یک کشور و همسرت ازکشور دیگری ویزا بگیرید. پسرم علی هم که متولد آمریکا بود و دخترلیلی هم متولد لندن و آن ها نیازی به ویزا نداشتند. بسیار مغموم به طرف وزارت خارجه راه افتادم، بدون هدف وبدون آنکه کسی در ذهنم باشد.
چندسالی بود که ازوزارت خارجه کنارم گذاشته بودند و حال با آنکه مدیرعامل شرکت موفق خودمان بودم و ازنظر مالی وضع بسیارخوبی داشتم، اما دیگر آن زمان ها گذشته بود که گوشی تلفن را برمیداشتم و سفارت آمریکا را میگفتم برایم بگیرند میگفتم مرا به کنسول وصل کنید و…. رسیدم به وزارت خارجه گفتم برم داخل به بینم ازبچه های بامعرفت گذشته کسی هم هنوزهست، یا تمام ریش و پشمی ها وزارت خارجه را تصرف کرده اند. درطبقه دوم ساختمان تازه وزارت خارجه که ازیادگارهای دوران اردشیر زاهدی بود، با علی جان رحمانی روبروشدم و ناگهان یادم افتاد که او مدتی درماموریت آلمان بود و با خوشحالی گفتم علی در سفارت آلمان کسی را نمی شناسی؟ با خوشروئی و محبت بسیار بدون تکلف گفت کارت چیست هرکاری داشته باشی بی خیال، من درخدمتم، مشکلم را گفتم مرا به اتاقش بردوبلافاصله تلفن سفارت آلمان را گرفت و بعد از مکالمه کوتاهی گفت فردا صبح ساعت نه کنسول منتظرت است!
انگار دنیا را به من دادند، ازش تشکر کردم انگار که سنگ بزرگی از روی قلبم برداشته اند، سبکبال راهی خانه شدم و……
این محبت علی جان رحمانی را هرگز فراموش نکرده و فراموش نخواهم کرد. علی رحمانی دیگری هم در وزارت خارجه داشتیم که مدتی در سوئیس ماموریت داشت. او هم گل پسری بود که بارها و بارها یاد محبت هایش می افتم و دلم برای هردو این عزیزان تنگ میشود. محبت هایشان را هرگز فراموش نمی کنم. تنشان سالم، دلشان خوش این انسانهای مهربان و دوست داشتنی.

۲

مدیریت

Mohammad A. Atashbarg
Mohammad A. Atashbarg علی خان رحمانی (تیرداد) ذهن مرا بسوی هنوز خطر اژدهای زرد – چین بیدار شده می کشاند.درود بر شمایان

 

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،جنابان آقایان 🌹🌹🌹سید سپهرالدین توکلی 🌹🌹🌹،ناصرثقفی عامری،محمدصادق ثمرانی ،عبدالمحمدجامعی زاده ،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏محمدصادق ثمرانی‏، ‏‏ناصرثقفی عامری‏، ‏سیدسپهرالدین توکل‏‏‏ و ‏عبدالمحمدجامعی زاده‏‏.‏

باسلام وتقدیم صفحه ویژه یکی از هم کلاسی های گرامی ، سرکارخانم فرشته اسفندیاری ، بااین توضیح که درصفحه فیس بوک شان آمده است،در ‏‎Sorbonne‎‏ تحصیل کرده است، باآرزوی سلامت وتوفیق برای ایشانعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام برگرامیان
واین باربرگی متفاوت رااز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی تقدیم میدارم،
برای جناب حسین حاج جعفری..ارآنجا که از صفحه کتاب دوسه عکس بیشتر نمانده ومنتظر عکس یاعکس های سرکارفرشته خانم اسفندیاری هم هستم،وعکس کتاب دوم رادوستان تاکنون برایم نفرستاده اند، فعلا با آرزوی سلامت وتندرستی به همین روش درانتظاردریافت تصاویربعضی ازدوستان که باهم بوده ایم هستم.باسپاس

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم پریچهرشکوری،آقایان سهراب شکیبا،انورشیخ پور،جوادشهابیان،ولی اله شهابی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏‏سهراب شکیبا‏، ‏انورشیخ پور‏‏، ‏‏پریچهرشکوری‏، ‏جوادشابیان‏‏‏ و ‏ولی اله شهابی‏‏.‏

 عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان ،سیدجوادحجارحسینی،محمدحبیبیان،یداله حبیب یار،ابراهیم حشمت آزاد،یسن (یاسین)حسینی،نعمت حسینی، لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏‏سیدجوادحجارحسینی‏، ‏ابراهیم حشمت آزاد‏‏، ‏‏محمدحبیبیان‏، ‏‏نعمت حسینی‏، ‏یداله حبیب یار‏‏‏‏ و ‏سید یاسین حسینی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،سرکارخانم عشرت سررشته داری ،آقایان ،جمشیدزنگنه،مسعودزیادبخش ،غلامرضاسالاربهزادی، عبدالحمیدسلیمان نژاد،ابوالحسن سرومقدم ،جبرائیل سراجی علمداری،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببریدتااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏‏عبدالحمیدسلیمان نژاد‏، ‏‏ابوالحسن سرومقدم‏، ‏غلامرضاسالاربهزادی‏‏‏، ‏‏عشرت سررشته داری‏، ‏‏مسعود زیادبخش‏، ‏جبرائیل سراجی علمداری‏‏‏‏ و ‏جمشیدزنگنه‏‏.عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 A. Atashbarg جمشید زنگنه را تا چهار 5 سال پیش هراز گاهی می دیدم پس از کار وزارت خارجه مقیم و مهاجر کانادا شده بود در اواخر دهه 80 .از کانادا بایران برگشته بود و بعد از ازدواج های ناموفق پریشان احوال بنظر می رسید .نزدیک میدان حسن آباد منزل داشت و احساس خطر می کرد که دائما تحت نظر سازمان های جاسوسی بین المللی است که قصد دزدی او را دارند.نامه های نوشته بود و خواهش داشت اگر ناپدید شد نامه ها را بدست مقامات برسانیم.

مدیریت

 · پاسخ · ۱۰h

Hossein Jafari

Hossein Jafari نکته دیگری را نیز من در مورد آقای جمشید زنگنه اضافه کنم که من درزمانی که افسر وظیفه بودم، دوره فوق لیسانس را در مرکز مطالعات عالی بین المللی آغااز کردم که درآن هنگام در خیابان لارستان قرار داشت که خیابانی بود به موازات جاده پهلوی که حال البته نام دیگری دارد. جمشید نیز همان سال یا سال دیگر به گروه دانشجویان مرکز اضافه شد. این مرکز را دکتر منوچهر گنجی اداره میکرد و یکبار نیز گمانم سال 1350 شهبانو فرح ازآنجا بازدید کرد که به زحمت نزدیک بیست نفر از هم دوره ای ها و همکلاسی ها را برای این بازدید گردآورده بودند که شرح مفصل آنرا در نوشته ای دیگر آورده ام. آقای زنگنه بعدا نیز در وزارت خارجه از همکاران بودند، البته بدون آنکه من بدانم ایشان در دانشکده حقوق از همکلاسی ها بوده اند. یادشان گرامی بسیار با محبت و خون گرم بودند و همواره خاطره خوشی از ایشان در ذهن خود دارم

 …………………………………..
باسلام
.وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،آقایان،ناصرعسگری،منوچهرعرب،محمدباقرعدالت نژاد،محمودعظیم زاده،محمدقلی عظیم زاده ششوان،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏‏‏محمودعظیم زاده‏، ‏محمدقلی عظیم زاده ششوان‏‏، ‏‏ناصرعسگری‏، ‏منوچهرعرب‏‏‏ و ‏محمدباقرعدالت نژاد‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
Hossein Jafari
Hossein Jafari این همکلاسی ام، محمود عظیم زاده (اردبیلی) که همیشه لبخندی پهنای صورتش را می پوشاند، اگر اشتباه نکنم، برادر خانم دکتر حمزه اخوان بود و این دکتر اخوان ازآن مردان نیک روزگار بود که متاسفانه پس از انقلاب شنیدم یکی از پاسداران دزد یا دزدان پاسدار به خانه برادرش حمله کرده و سراو را گوش تا گوش بریده و اموالش را به سرقت برده است. امیدوارم خود آقای اخوان تندرست و سالم باشند. آخرین سمت او سفیر ایران در بحرین بود.
مدتها پیش وقتی با سعید بهبهانی عزیزم در تلویزیون میهن گپ میزدم وقتی شنید من هم زمانی در وزارت خارجه بودم ، پرسید شما آقای عظیم زاده را می شناختید با خوشحالی گفتم بله البته که میشناختم، هم همکار بودیم و هم پیش از آن در دانشکده حقوق سیاسی هم کلاس بودیم چطور مگه؟ گفت من مدتی که در انگلیس بودم به کنسولگری که ایشان بودند مراجعه میکردم و ایشان بسیار مرد مهربان و خیری بود و به همین جهت خیلی مدیون محبت هایش هستم. گفتم آدم خوب همه جا مردم از وی یاد خیر میکنند.
درضمن من همیشه فکر میکردم پشت نام ایشان یک پسوند «اردبیلی» هم هست با آنکه میدانستم ایشان اهل شمال هستند تا آنکه اخیرا یکی از دوستانم گفت گمان کنم، پیری قدری حافظه ترا مخدوش کرده است! فکر نکنم ایشان پسوند اردبیلی داشتند، آنکه پسوند اردبیلی داشت، حسین کاظم پور اردبیلی بود. گفتم اتفاقا ایشان را از اداره کنترولر ستاد بزرگ ارتشتاران می شناسم، هنگامی که او درآنجا ستوانیکم ظیفه بود، باهم دریک اتاق در دایره مدیریت همکار بودیم. مگر او هم وارد وزارت خارجه شد؟ دوستم گفت بله و به سفارت در …. هم منصوب شد. یاد همه این افراد که خاطره شان در ذهنم باقی مانده به خیر.

۱

مدیریت

Asad Moshrefzadeh
Asad Moshrefzadeh سلام ینوس وبنویس وعزیزان را به باغ دلگشای گذشته ببر؛ درموردخودت هم بنویسHossein Jafari عزیز

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،جنابان آقایان ،🌹🌹🌹شادروان نعمت الله خدابنده لو سرابی🌹🌹،ایرج صنایعی کرمانی،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
 — ‏با ‏‏ایرج صنایعی کرمانی‏ و ‏نعمت اله خدابنده لوسرابی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
وبرگی دیگراز تاریخ باهم بودن برای عزیزان همکلاسی،جنابان آقایان ،علی اکبرحمزه بی بالان،خسروخسروی پور،ولی محمد خان بلوچی،،لطفا تصویررابه بزرگنمایی ببرید تااسامی روی عکس بیایند
— ‏با ‏‏‏خسروخسروی پور‏، ‏علی اکبرحمزه بی بالان‏‏ و ‏ولی محمد خان بلوچی‏‏.‏عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام برهمه عزیزان
به پایان آمد این د فتروبااحساس شادی وهمبستگی بیشتر با رفقای عزیزهمکلاسی،تقریبا همه عکس هارا آورده ام بجز تصویرجناب علی میرزایی راکه منتظر اطلاعات ایشان هستم وچنانچه سروران اطلاعاتی ازدیگرعزیزان دارند اگرمرامطلع فرمایند ممنون میشوم.باسپاس فراوان، زند گی وایام به کامعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

باسلام
آخرین برگ ارکتاب حاوی تصاویر واسامی قبول شدگان سال 1349 شمسی راکه دراختبارداشتم ، در معرض دید گرامیان قرار میدهم ،باامیدآنکه دوستان دیگر چنانچه نام ونشان وتصویری داشته باشند لطف فرمایند تادراین مجموعه قرارگیرد، باسپاس فراوان، واین هم تصویردوست مان جناب میریوسف یوسفی نمینیعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

Mohammad A. Atashbarg
Mohammad A. Atashbarg مهربان ترین همکلاس ما که در حکم پدر بود و با لبخندی شیرین با جوانان قدیم همکلاس برخورد می کرد. اگر اشتباه نکنم در شوروی سابق هم درس خوانده بود
‏‎Mohammad A. Atashbarg‎‏ ‏‏۴‏ عکس‏ اضافه کرد — با ‏‎Hossein Jafari‎‏ و ‏‏۸‏ نفر دیگر‏.

بامدادان یاد ها بخیر ( 602)
جوهر های کمرنگ و حافظه های رو بزوال
م.ع.آتش برگ
بهمن ۱۳۹۶
فوریه 2018
این یادداشت را بعنوان تکمله تلقی فرمائید !

دقیقا نمی دانم چه کسی گفت کمرنگ ترین جوهر ها از قوی ترین حافظه ها ماندگار ترند.اما براستی حقیقت را می گفت.
نوشته دوست عزیزمان سرکار خانم فرشته اسفندیاری در مورد مرگ نا بهنگام نعمت سرابی مرا به جستجو در یادداشت های روزانه دوران دانشکده برد. اگر همکلاسان یادشان باشد شادروان دکتر محسن عزیزی در درس دیپلماسی عمومی همیشه از «استرزمن» نام می برد که وزیر خارجه آلمان بود (که در سوم اکتبر 1929در گذشت و از پایه‌های صلح اروپا بشمارمی‌رفت )

او می گفت که این شخص هر کاری در روز می کرد یا با هر کس که ملاقات داشت در شب یا بعداز ملاقات یادداشت های روزانه خود را به رشته تحریر در می آورد و دکتر عزیزی تأکید می کرد که شما بعنوان دیپلمات های آینده وظیفه دارید که هر روز و همه جا برای خود یادداشت داشته باشید و گزارشهای روزانه کارهای خود را بنویسید.
من که قبلاً خود دفترچه ای داشتم و هر از گاهی خودم یا دوستان در ان می نوشتند به صرافت افتادم که این یادداشتها را دقیق تر و روز مره تر کنم [ انگار قرار بود استرزمن شویم ! ] هر سال دفترچه قطوری داشتم که کارهای روزانه را در آن یادداشت می کردم سال اول و دوم و سوم .یادداشتهای این سه سال را در یک مرور به نظرم لوس و بی معنا آمد چون همه حکایت از آن بود با کی صحبت کردم ، چی گفت و چقدر خندیدیم ، داستان آن سان که» افتد و دانید» بودو «باب غرور، عشق و جوانی» ! یک قلم پاره کردم همه را در یک حالت روشنفکرانه که تحت تأثیر کارهای سارتر و کامو بودم.(که الان پشیمانم !) البته مجلد چهارم آن را نگاه داشتم که از اردیبهشت ماه 1349 شروع کرده بودم و تا 25 مرداد 1351 ادامه یافته بود و دفتر یادداشت های دانشکده را بستم. هر چند که بعدها این کار را خارج از دانشکده ادامه دادم و هنوز هم اگر تنبلی اجازت دهد کم و بیش گزارش های کارها را یک در میان می نویسم چه در سفر باشم چه در حضر . این مقدمه چینی برای آن بود که بگویم دفتر چه را پیدا کرده یادداشت های خود را مرور کردم . دو باره خوانی کردم تا به یادداشت خودم در باره مجلس ختم نعمت، به روز 15 خرداد 1350 رسیدم من افسر وظیفه بودم و از سر کار با جیپ ارتشی – موسوم به گازهای روسی بدانشگاه آمدم
یادداشتهای خود را عیناً نقل می کنم:
«-الو سلام
امروز دانشکده بودم دیدم که نوشتند نعمت ….
– چی نعمت مرد ؟
مات شدم یکدفعه خشکم زد انگار گلویم را دو دستی به حد خفگی فشار دادم
-چی شده ؟
-هیچی دلش درد گرفته رفته درمانگاه داروی عوضی بهش دادند بعد هم دو باره عمل کرده اما فایده ای نداشته است ، بیچاره
وقتی دستمالچی این خبر را به من داد واقعاً انگار دنیارا بر سرم کوفتند زانوهایم لرزید و بغض گلویم را فشرد هنوز یکسال نگذشته بود که داشت به ناحقی که بر سرش آورده بودند اعتراض می کرد و دوندگی. نمره سیاست خارجی[ مانع از آن شد که در امتحان ] وزارت امور خارجه شرکت کند بعد در فوق لیسانس شرکت کرد و قبول شد واقعاً نمی توانم باور کنم که نعمت مرد.» قدس: هم یک ماه پیش مرد آخرین بار که[ قدس] را دیدم آذر ماه بود جلوی دراگ استور تخت جمشید با پروین بودم لاغر شده بود . پرسیدم چی شده گفت مریض بودم شدیداً هنوز هم هستم . و یاد نامزدش افتادم که نسبت به نوشته ای که در پشت اسم قدس ،محترم در دفتر یادبود نوشته بود حسودی کرده بود [ و بعد این صفحه را پاره کرده بود و قدس عذر خواهی می کرد ] و رفتار مودب او را در دانشکده…. و دوست دیگرمان فریدون کریمی راسته کناری که پارسال مرد زندگی بقایی ندارد اه گند بگیره …
مرگ یک حقیقت است تنها حقیقت زمان ما که دیگر نسبیت پذیر نیست خیلی دلم می خواهد در باره این سه نفر بنویسم و خیلی حرفها دارم اما حوصله ندارم و حال نوشتن نیست .
15خرداد 1351
……….. با استفاده از [ماشین ]گاز آماده طبق اجازه قبلی رفتم دانشگاه مجلس ترحیم نعمت بچه ها تقریباً همه جمع بودند فقط جای خود نعمت خالی بود وقتی که رسیدم که دستمالچی سخنرانی خود را تمام کرده بود یک آقائی بالای منبر رفته بود و حالا وراجی نکن وکی بکن از آسمان به ریسمان و حرفهایی که به همه جا مربوط بود جز مرحوم مغفور سعید فقید نعمت ! نعمت که مرد در میان ما بود و حال نیست و ما زود فراموشکاریم مستی و زاری هم فایده ای ندارد چون او زنده نخواهد شد غرض یادی از نعمت بود بیخودی این مردک مزخرف که تیتر دکترای الهیات را هم [داشت] آورده بودند اه….
بعد از مجلس ترحیم پروین [غفاری نراقی]و فرزانه [رضوان]و رضا [بصیری]و سعید [نوربخش]و من آمدیم
[ از مسجد دانشگاه به طرف پائین سعید حسابی ما را خنداند می گفت نعمت الآن در بهشت دارد کباب کوبیده می خورد با یاد آوری لحن صدای نعمت که کباب کوبیده را با لهجه همدانی ادا می کرد یا ….الآن نعمت و قدس و کریمی (سه دوستی که از دست دادیم) در بهشت دارند سمینار تشکیل می دهند و جنگ اعراب و اسرائیل و …. را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند …!!
دوشنبه 17 خرداد 1351عکس ‏‎Mohammad A. Atashbarg‎‏

عکس ‏‎Mohammad A. Atashbarg‎‏

 عکس ‏‎Mohammad A. Atashbarg‎‏
 باسلام ،
از آنجا که کتاب دوم فارغ التحصیلان سال 1349 رشته سیاسی دانشکده حقوق رادراختیار نداشتم از صفحه سرکار خانم رضوان عکسی که مربوط به جشن تولد بوده را بی اجازه گرفتم وچون عقد ایشان راهم در آسمان دانشکده حقوق یسته ونوشته اند🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🤣😂😂، دراینجا می آورم تاکتاب را بدست آورم وذکری ازآنها وبقبه نمایم وحال معرفی دوهمکلاسی عزیز فارغ التحصیل 1349 شمسی رشته سیاسی دانشکده حقوق دانشگاه تهران.خانم فرزانه رضوان؛جناب غلامرضابصیریعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد

 

 

شب حسین شهیدی برگزار شد

* عکس هااز: ژاله ستار، متین خاکپور و مهدی خدیری

عصر شنبه، یازدهم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، سیصد و هجدهمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی انتشارات دانه و خانۀ اندیشمندان علوم انسانی به شب «دکتر حسین شهیدی» اختصاص یافت.

در این جلسه که به مناسبت انتشار کتاب ” روزنامه نگاری در ایران” تألیف دکتر حسین شهیدی برگزار شده بود: سخنرانان: شکوفه شهیدی، حسن نمک دوست، محمدهاشم اکبریانی و علی ذرقانی، علی دهباشی به سخنرانی و گفتگو پرداختند و شکوفه شهیدی پیام هایی از همسر حسین شهیدی(رؤیا جهان بین)، محمد علی همایون کاتوزیان و  عارف حجاوی را برای حاضرین قرائت کرد.

حسین شهیدی

حسین شهیدی

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این مجلس با اشاره به بخش هایی از زندگی نامۀ دکتر شهیدی اینچنین جلسه را آغاز کرد:

“دکتر حسین شهیدی ( ۱۳۹۳-۱۳۳۳)، روزنامه‌نگار و استاد علوم ارتباطات، ایرانی بود و جهانی زیست. در دانشگاه‌های خاورمیانه و انگلستان و مؤسسه‌های خبرگزاری بزرگ جهان تدریس کرد.  با نزدیک به بیست سال کار عملی در  تهیه خبر، تولید برنامه‌های رادیویی و روزنامه‌نگاری حرفه‌ ای به پژوهش در روزنامه‌نگاری ایران و یافتن راه‌کارهایی در ارتقاء این حرفه پرداخت. حاصل پژوهش خود را در کتاب گرانسنگ روزنامه‌نگاری در ایران، از رسالت تا حرفه، برای روزنامه‌نگاران ایرانی و علاقه‌مندان به تاریخ معاصر ایران، به جا گذاشت.”

علی دهباشی گوشه هایی از زندگی حسین شهیدی را نقل کرد

علی دهباشی گوشه هایی از زندگی حسین شهیدی را نقل کرد

در بخشی دیگر سردبیر مجلۀ بخارا از دیگر سخنرانان این شب دعوت کرد تا در نشستی به گفت و گو و سخنرانی بپردازند.

شکوفه شهیدی ضمن خوشامدگویی به میهمانان، با خاطراتی از زندگی شخصی و خانوادگی برادر خود به اندیشه های حسین شهیدی و خصایل اخلاقی او اشاره و چنین بیان داشت:

“حسین برادر بزرگ و بزرگوار ما بود. بهار ۱۳۳۳ به دنیا آمد و بهار ۱۳۹۳ از این دنیا رفت.

هجده ساله بود که برای تحصیل به لبنان رفت و در دانشگاه آمریکایی بیروت درس می خواند. جنگ داخلی در لبنان آغاز شد و بالا گرفت و ما خبرها را با نگرانی دنبال می کردیم. حسین و چند تن از دوستانش جزو تنها دانشجویان غیر لبنانی بودند که با سماجت در بیروت ماندند؛ تا سرانجام دانشگاه بسته و او مجبور به ترک لبنان شد. اما نمی دانم چه عشقی به این کشور داشت که بعد از سال ها اقامت در انگلستان و تدریس در دانشگاه آنجا و خاورمیانه، باز به لبنان بازگشت و همان دانشگاه.

درس نیمه تمام لبنان را در انگلستان به پایان رساند. سال ،۱۳۵۷ زمان انقلاب در ایران، حسین با شوق و امید فراوان به ایران شتافت. اما نا آرامی های داخلی و جنگ، رویدادهای امید بخشی نبود. برادر کوچکترمان احسان، در ۲۱ سالگی به جبهه رفت و چندی بعد در منطقۀ سومار مفقود شد. سرنوشت ناروشن احسان، به خونریزی چشم مادرم انجامید و سال ۱۳۶۲ حسین مادرم را در سفر درمانی به انگلستان همراهی کرد؛ اما خودش گرفتار نوعی سرطان لنف شد و ناچار برای درمان همانجا ماند و همسر و فرزندش نیز به او پیوستند، با همان شرایط بیماری، برای تأمین هزینۀ درمان مشغول کار شد.

شکوفه شهیدی به اندیشه های حسین شهیدی و خصایل اخلاقی وی پرداخت

شکوفه شهیدی به اندیشه های حسین شهیدی و خصایل اخلاقی وی پرداخت

در مدت اقامتش در لندن با وجود بیماری و مسئولیت زندگی پیگیر موضوع ناپدید شدن احسان در جبهه بود، با سازمان های بین المللی و صلیب سرخ تماس گرفته بود. سرانجام یقین پیدا کرد که احسان هرگز باز نمی گردد اما این مسئله را با مادرم و هیچ‌یک از نزدیکان عنوان نکرد.

اقامت درمانی در انگلستان تبدیل به اقامتی طولانی شد؛ ولی حسین همواره در آرزوی روزی بود که بتواند به ایران بازگردد. در یکی از سفرهایش به ایران یک روز ضمن صحبت گفت:”اینجا خیلی خوشحالم خیلی. نمی دونی چه لذتی داره وقتی آدم با راننده تاکسی حرف می زنه و همه زیر و بم‌های زبانی او رو حس می‌کنه و این که توی خیابون راه می ری و گوشِت پر می شه از آهنگ زبون فارسی.”

نام خانوادگی ما شهیدی است اما حسین بیشتر شاهد بود. شاهد عینی! در ماجرا حضور داشت اما این توانایی یا بهتر است این فروتنی را داشت که خودش و ماجرا را از بیرون گود نیز بنگرد.

حسین دانا بود اما عُجب نداشت؛ نه عجب دانایی و نه هیچ عجب دیگری. به قول یکی از همکارانش:”روزنامه نگاری ایرانی بود و آموزگار جهان.” پس می توانست گرفتار عجبی خانمان سوز شود اما نشد. شاهدی صادق باقی ماند و روایتگر جهان دانایی و آموزگار راه بهی شد.”

وی سخنانش را چنین ادامه داد:

“روزی در بیمارستان کینگز کالج لندن- که قسمتی از دو سال زندگیش را به یمن عُجب پزشک نامعالجش در آنجا سپری کرد- کنار تختش نشسته بودم و با او حرف می زدم. در همان حال لوله های متعددی به بینی و گلو و رگ و کلیه اش وصل بود با حالتی کنجکاو و جستجوگر به دیوار روبرو چشم دوخته بود. پرسیدم:”به چی فکر می کنی؟”

گفت:”داشتم فکر می کردم چرا به رنگ اتاق بیمارها بی توجهند؟”

حسین شهیدی

حسین شهیدی

توجه کردید؟ گفت:”چرا بی توجه اند؟” می خواست چرا را بداند. آنچه را که احتمالا تنها خودش به آن توجه کرده بود از سر فروتنی ذاتی اش، امری می دانست که حتما دیگران می دانسته اند؛ اما به آن توجه نکرده اند و حال فقط می ماند این که:چرا؟

کم تر کسی به ویژه در وضعیتی که او در آن به سر می برد، به چنین ریزه کاریهایی توجه می کند. بیشتر مردم و بیماران آنقدر گرفتار خود و بیماری و دردشانند که فرصت توجه به امری عمومی را ندارند.

شخصیت و خلق و خوی یک پژوهشگر را به دشواری می توان از ورای نوشتۀ پژوهشی او بازشناخت اما به نظر من، که حسین را از نزدیک می شناختم، این نگاه روشن و راهگشا و این زبان تمیز و شفاف با چاشنی دلنشین و مهربانی از طنز و شوخ طبعی، که در کتاب روزنامه نگاری ایران خواهید دید و خواهید خواند، نشان دهندۀ همان شخصیتی است که دوستان و نزدیکان حسین در او دیده اند.”

شکوفه شهیدی در بخش پایانی سخنان خود به ویژگی های آخرین اثر منتشر شدۀ برادر خود با عنوان «روزنامه نگاری در ایران» پرداخت و اظهار داشت:

“متن انگلیسی کتاب همانگونه که می دانید، پایان نامۀ دکتری اوست که در سال ۲۰۰۶ در انگلستان به چاپ رسید. ترجمۀ فارسی آن را هم خودش انجام داد و در سال ۱۳۸۹ برای چاپ به ایران فرستاد و امروز یا امشب که در خدمتتان هستیم، ۷ سال از آن تاریخ می گذرد؛ اما اندیشۀ نگارش چنین کتابی به سال ها پیش بازمی گردد. چنانکه خودش نوشته زمانی که در یک بعدازظهر در تهران و زیر آفتاب دلچسب پاییزی با آقای قائد چای می نوشیده، امروز باز عصری پاییزی است اما سرد و تاریک بدون چای و بدون حضور خودش؛ با اینهمه  حاصل کاوش و نگرش و پژوهش او سرانجام در اختیار خوانندگان ایرانی و فارسی خوان قرار می گیرد.

 

با همۀ کوششی که کردیم تا کتاب تمیز و شسته رفته و بی غلط به دست خواننده برسد، متأسفانه نشد؛ به طوریکه فهرست با شماره های نادرست در کتاب جای گرفت؛ حتی پیشنهاد شد این لغزش را نادیده بگیریم تا در چاپ بعد، اصلاح شود؛ اما چون به راستی و صداقت با خواننده و احترام به او پایبندیم، فهرست صحیحی را در کتاب جای دادیم و ترجیح دادیم به اشتباه پیش آمده اعتراف کنیم و پوزش بخواهیم.

سخن را به پایان می برم با سپاس از آقای علی دهباشی که سیزیف وار، پاسداری بخش بزرگی از گنجینۀ فرهنگ ایران را به عهده گرفته اند و به سبب همین پشتکار و پایدار تا جای ممکن سنگ جلوی پایشان انداخته می شود. امیدوارم دردمندان و زخم خوردگان فرهنگی به یاری ایشان بشتابند و تنهایشان نگذارند.

سپاسگزارم از مسئولان خانۀ اندیشمندان علوم انسانی که امکاناتشان را در اختیار این شب گذاشتند و به یاری آقای دهباشی آمدند و سپاسگزارم از استادانی که اینجا حضور دارند.

آقای دکتر حسن نمکدوست که هر چه از محبتشان برای برقراری چنین جلسه ای بگویم کم گفته ام و آقای محمدهاشم اکبریانی.  همچنین سپاسگزارم از دکتر همایون کاتوزیان که با فرستادن پیامی مکتوب و مهرآمیز همراه ما شدند و آقای دکتر عارف حجاوی مدیر شبکۀ عربی الجزیره و از بنیانگذاران دانشگاه بیرزیت در رامله، دوست و همکار حسین که وقتی از برگزاری این شب آگاهشان کردیم فورا برای امشب پیامی به زبان عربی برای ما فرستادند.

و سرانجام سپاس ویژۀ من از شماست، که حضور همۀ ما به خاطر وجود شماست. شما که از راه های دور و نزدیک و با گذر از خیابان های پر دود و پر بوق و آشفته به اینجا آمدید و دعوت ما را پذیرفتید. بسیار بسیار سپاسگزارم.”

شب حسین شهیدی

شب حسین شهیدی

سپس شکوفه شهیدی پیام های ارسالی رؤیا جهان بین(همسر حسین شهیدی)، دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان و دکتر عارف حجاوی به مناسبت این مجلس را برای حاضرین قرائت کرد:

خانم جهان بین در پیام خود چنین نگاشته بود:

“حسین از معدود شاگردهای دانشگاه آکسفورد است که در مدت بسیار کوتاهی، تزش را تمام کرد؛ به طوری که باعث تعجب و تحسین هیأت ناظر بر دفاع تزش شد. حسین عزیز سال ها پیش از اینکه امکان ادامه تحصیلش در سطح دکترا مطرح شود، از حدود ۲۰ سال پیش، به گونه ای ارگانیک مطالبی را که در پایان نامه اش استفاده کرده، جمع می کرد. شاید با حس غریبی می دانست که چنین فرصتی در آینده دست نخواهد داد؛ اما دریغ که درست در زمانی که باید حاصل این همه پشت کار را با دیگران شریک شود آن بیماری دهشناک او را از همۀ ما ربود.”

دکتر عارف حجاوی در پیام خود بیان داشته بود که:

“کم تر هفته ای است که یادی از حسین نکنم یا از آنچه از او آموخته ام با دوستی از دوستانم سخن نگویم. اما نه با همه. چون بیشتر آنچه از او آموخته ام شخصی بوده است. گرچه اینجا یاد می کنم. از حسین بهره مند شدم چون تجربۀ زیستن با انسانی بود نرم خو.

علی دهباشی، حسن نمک دوست، محمد هاشم اکبریانی، شکوفه شهیدی و علی ذرقانی

علی دهباشی، حسن نمک دوست، محمد هاشم اکبریانی، شکوفه شهیدی و علی ذرقانی

مثبت اندیش بود و متعادل و نقطه نظرهای شدید را خوش نمی‌داشت.

در خیابان کویینز در لندن، گوشه ای ایستاده بودیم و قهوه می خوردیم. نزدیک نیمه شب بود و حسین تا زمان حرکت قطار من صبر کرد. من بر نقد سخت و لجوجانۀ خود از یاسر عرفات فقید پای می فشردم. حسین از من می خواست سعی کنم موضوع را از زاویۀ روشن آن نگاه کنم، چیزی که من به آن توجه نداشتم. آن شب من و حسین به نتیجۀ قاطعی نرسیدیم اما من از آن درسی گرفتم: این که عادل باشم و هر موضوع را از همۀ زوایا بسنجم. طبیعی است که به حسین نگفتم:”این مسئلۀ فلسطین است و ما بهتر می دانیم.” نگفتم چون حسین فلسطین را به اندازۀ خود ما و حتی بیش از ما می شناخت. چون هر جا می رفت، میهمانی بود امین و دوست داشتنی. انسان دوست بود و به انسان ها ایمان داشت.

در یکی از نخستین دوره‌هایی که حسین با دانشگاه بیر زیت قرارداد داشت ، از یکی از شاگردان به نام مأمون با تحسین حرف زد و بعد با خنده‌یی شوخ و پرنشاط گفت : در ایران هیچ کسی را نداریم که اسمش مأمون باشد .  آنجا مأمون مکروه است .  بعد به گفتگو درباره خلیفه مأمون پرداختیم .  اما چیزی که خیلی مهم است این بود که حسین ،  مأمون را بسیار تشویق می‌کرد چون چیزی در او دیده بود که من ‌ندیده بودم .  مأمون الان در شبکه الجزیره کار می‌کند .

حسین در دیدارهای بسیارش از فلسطین، همیشه برای بخش دبیرخانه و اداری هدیه هایی به همراه داشت. بیش از آنچه برای مدیر مرکز می آورد پیش از سلام و احوالپرسی با کارکنان ارشد، با کارمندان رده پایین احوالپرسی می کرد. حسین میراثی گرانقدر از اخلاق نیک فلسطین، لبنان، اردن و انگلستان و البته افغانستان و ایران به جا گذاشت.

روزنامه نگاران را با همین توشه، مجهز و تربیت کرد. نه فقط با دانش و اندیشه بلکه با شیوۀ نگاه کردن به مسائل و این راه توشه-به عکس زادراهی که ومسافر با خود برمی دارد- زیاد می شود و کاستی نمی گیرد… با روزگار رشد می کند و زیاد می شود.

حسین درگذشت و میراثی بالنده، از خود به جا گذاشت.

او را یاد می کنم با سپاس”

متن پیام دکتر محمد همایون کاتوزیان بر شرح زیر بود:

“مدعوین محترم سلام عرض می کنم.

مطابق یک اصل تلویحی قرار نیست در مراسم بزرگداشت کسی نکته ای منفی درباره او بیان شود.

بنا برین اجازه دهید از همین ابتدا بگویم که آنچه من درباره حسین شهیدی می گویم کل حقیقتی است که درباره او می دانم و اگر او ضعف و نقصی می داشته من از آن بی خبرم .

همین واقعیت کار گفتگو درباره سواد, کردار و رفتار و اخلاق حسین را دشوار و باور نکردنی می سازد چون حتی یک صفت تفضیلی برا ی او نمی شناسم و آنچه از او دیده ام همه مشمول صفت عالی است.

حسین انسانی شریف, ایثار گر و نیکوکار, بردبار, فروتن, قانع و مؤدب بود. او  در دانشگاه آمریکایی بیروت مهندسی برق خوانده بود ولی عشق و علاقه او هم به کار و تحقیق رسانه ای و هم به علوم انسانی بود. دو سه  سال اول آن تهیه کننده برنامه های رادیوئی بود اما چنان دانش و لیاقتی از خود نشان داده بود که سالهای بعد مدیر آموزش رسانه ای برای روزنامه نگاران  از هر ملیتی شد. در همین سالها او موفق شد که از دانشگاه لندن گواهی نامه فوق لیسانس اقتصاد بگیرد. اما عطش او برای دانش , خاصه در حوزه رسانه ها و تاریخ, آنچنان بود که داوطلبانه از شغلش استعفا داد و از حقوق و مزایای قبل ملاحظه آن چشم پوشید تا در دانشگاه آکسفورد برای درجه دکتری به پژوهش بپردازد. البته می خواست در حوزه رسانه و روزنامه نگاری تحقیق کند ولی وقتی درباره موضوع  ویژه آن با من مشورت کرد گفتم که درباره سیر تحول روز نامه نگاری در ایران از پاره وقت و غیر حرفه ای به تمام وقت و حرفه ای هیچ تحقیقی نشده و چنین کاری به تمام معنا بدیع و ماندنی خواهد بود. و این موضوع رساله او شد.

پپیام دکتر همایون کاتوزیان خوانده شدپیام دکتر همایون کاتوزیان خوانده شد

دوره رساله نویسی برای دکتری در دانشگاه آکسفورد دست کم سه سال است ولی دانشجویان بسیار نادری به این توفیق دست می یابند و معمولا این دوره تا شش سال به طول می انجامد. اما  حسین کار رساله اش را در ظرف سه  سال به پایان برد و آن را با موفقیت تمام گذراند در حالی که در همان مدت چند ماه در کابل برای برنامه زنان سازمان ملل کار کرد و در دو دانشگاه جدید التاسیس لندن درس پاره وقت اقتصاد می داد.

پس از آن حسین استاد علوم رسانه ای  در دانشگاه آمریکایی بیروت شد و سه سال بعد از آن به دانشگاه آمریکایی لبنان پیوست. در ضمن او گهگاه در فلسطین , اردن و الجزائر نیز درس می داد. و در همین سالها

کتابی که بر مبنای رساله دکتری اش نوشته  بود با عنوانJournalism in Iran: From Mission to Profession   توسط  انتشاراتی  Routledge منتشر شد که اکنون می شنوم روایت فارسی آن در تهران انتشار یافته است.

در سال ۲۰۰۳ میلادی که یک کنفرانس بین المللی به مناسبت سده صادق هدایت در دانشگاه آکسفورد سازمان می دادم  حسین  دستیاری مرا پذیرفت و بیشتر توفیق آن کنفرانس مدیون زحمت و درایت او بود.

و سال پس از آن که کنفرانس بین المللی دیگری درباره ایران در قرن بیست و یکم در آکسفورد ترتیب دادم حسین در تنظیم و ویرایش مقالات آن با من شریک شد و حاصل آن کار کتاب  Iran in the 21st Century بود   که آن را هم انتشاراتی Routledge  منتشر کرد ولی هنوز به فارسی ترجمه نشده است.

هنگامی که من کتاب ایرانیان را می نو شتم از حسین خواهش کردم که هر فصل آن را که آماده می شد به دقت بخواند و نقد کند. او هم با آن شیوه ایثار گرانه ای که داشت پذیرفت و با نقد های خود بر غنای آن کتاب افزود.  اما این پایان داستان نبود چون اوبرای ترجمه آن کتاب داوطلب شد و آن را به بهترین نحو ممکن به فارسی برگرداند.

حسین شهیدی

حسین شهیدی

من سیزده سال سر دبیر مجله علمی  Iranian Studies بودم و حسین هشت سال از آن را  دستیار  سر دبیر در مقالات حوزه علوم اجتماعی بود.

کار کردن با آن دوست مطلع , دقیق و وظیفه شناس موهبتی بزرگ و اطمینان بخش بود به گونه ای که نه تنها من بلکه حتی گهگاه کسانی که مقالاتشان را رد کرده بود از حسن سلوک و روش هوشمندانه و مثبت او سپاسگزار بودند.

من دو بار در بیروت میهمان بزرگواری حسین شدم و هنوز از مهمان نوازی بی حساب او شرمنده ام. او به زبان‌های فارسی و انگلیسی تسلط کامل داشت , مقداری هم فرانسه می دانست و به عربی حرف میزد و درس می داد. او خیلی زود از دست ما رفت , ولی به قول سعدی:

دو چیز حاصل عمر است , نام نیک و ثواب / وزین دو در گذری کل من علیها فان.”

سپس دکتر حسن نمک دوست با نقش کتاب اخیر حسین شهیدی دربارۀ روزنامه نگاری ایران در این بخش، به بررسی روزنامه نگاری به عنوان یک منشأ شناخت و بررسی این تفکر پرداخت و چنین سخن گفت:

“حسین شهیدی وجود داشت و من خیلی خیلی افتخار می کنم که او را دیده بودم. گوهری، یگانه انسانی بسیار بسیار بلند نظر و اهل دانش و اگر بخواهم در یک کلمه او را خلاصه کنم، به زبان حرفه ای یک روزنامه نگار تمام نشدنی.

آقای دکتر شهیدی در مقدمۀ کتابی که نوشتند، بحث اصلی شان را بیان می کنند . از سال ۱۳۵۷ تا زمانی که کار پژوهششان انجام می شود؛ یعنی در یکی از پیچیده ترین دوران های تاریخ اجتماعی هر جامعه ای: دوران انقلاب.خب چرا این حرکت اهمیت دارد.؟ شاید به این دلیل که خیلی اوقات، ما نه بر اساس نتایج بلکه بنا بر تصورمان از نتایج است که اقدام می کنیم نه شناختمان.

دکتر حسن نمک دوست از روزنامه نگاری به عنوان یک منشأ شناخت سخن گفت

دکتر حسن نمک دوست از روزنامه نگاری به عنوان یک منشأ شناخت سخن گفت

حسین در همان عبارت های کوتاه این بحث را مطرح می کند که روزنامه نگاری ایران سال ها کوشیده است تا بتواند تا حد حرفه ای و مسئولانه ای از رویکرد رسالت گرا جدا شود و به سمت حرفه حرکت کند. بخاطر اینکه روزنامه نگاری به لحاظ تاریخی برای خود رسالت بزرگی قائل هست اما این بحث که ما بر اساس رسالت الزاما اقدامات روزنامه نگارانۀ بزرگی انجام می دهیم، می تواند مورد چند و چون قرار بگیرد.

و بنابراین به اعتقاد او آنچه که به روزنامه نگاران کمک می کند رفتار حرفه ای داشته باشند، تعهدات حرفه ای است و تلاش کرده اند که این روند را در کتاب نشان دهند.

مبنای قصه چیست؟ از این قرار است که در خیال بسیاری از صاحب نظران، روزنامه نگاری نمی تواند منشأ شناخت باشد و وقتی به صد سال به عقب بازمیگردید و منظر علم گراها را بررسی می کنید، می بینید که آن ها معتقدند روزنامه نگاری قطعا منشأ شناخت نیست. چرا؟ دلیلی بسیار ساده! چون آن ها در کاری که انجام می دهند از روش های معمول و متعارفی که علم گراها آن ها را علمی نمی دانند، پیروی نمی کنند. وقتی ما از روش علمی برای مثال از منظر یک جامعه شناس صحبت می کنیم، می بنیم که بایستی شیوه هایی را به کار بگیریم که به آن «روش تحقیق» می گوییم. برای نزدیک شدن به واقعیت باید به روش تحقیق توسل بجوییم.

 

روزنامه نگارها برای تولید روزنامه نگارانه اشان به سراغ روش های معمول تحقیق نمی روند. ما هیچگاه نه فرصت و نه امکانش را داریم که وقتی رویدادی در جامعه رخ می دهد از شیوه های متعارف علمی که علم گراها به آن باور دارند، استفاده کنیم. یکی از دلایلش ضرب الاجل است. اتفاقی رخ می دهد و ما باید امروز آن را پوشش دهیم؛ در حالی که اگر یک جامعه شناس به بررسی همان اتفاق بپردازد، شاید ماه ها و سال ها وقت صرفش کند. مثلا باید لحظه به لحظه آمدن آقای ترامپ را گزارش کنیم. حتی از لحظه ای که نیامده بود تا لحظۀ رفتن او را هم گزارش می کنیم. اما اگر یک جامعه شناس بخواهد بگوید که چرا ترامپ آمد؟ ماه ها و سال ها وقت صرف کند. از نگاه آن جامعه شناس ما روزنامه نگارها روش علمی به کار نمی بریم و به همین خاطر است که خیلی از صاحب نظران معتقد بودند و هستند و خواهند بود که روزنامه نگاری نمی تواند منشأ شناخت باشد.

خوشبختانه در میانۀ این بحث ها برخی جامعه شناسان به مدد ما رسیدند و ما خود نیز به مدد خود رسیدیم و این موضوع را مطرح کردیم که حرفۀ روزنامه نگاری و رویکرد روزنامه نگاران می تواند منشأ شناخت هم باشد. جای آقای قائد خالی! بحث جذابی در کتاب «قدرت های بزرگ مطبوعات» مطرح می شود که اگر کار ما روزنامه نگارها منشأ شناختی نداشت چرا برای پی بردن به بسیاری از موضوعات سراغ روزنامه های کهنه می رویم؟ روزنامه هایی که آنقدر کهنه شده اند که ورق هایشان خشک شده و دست که می زنیم، می شکند! چرا برای اینکه خیلی از مسائل را فهم کنیم، اتفاقا به سراغ روزنامه ها و مجلات می رویم؟ مگر برای تولید آن مطالب از روش های علمی استفاده شده است؟ با همین رویکرد هست که آقای دکتر حسین شهیدی به سراغ مطالعۀ اتفاقاتی رفت که در جامعۀ مطبوعاتی کشور در فاصلۀ سال ۵۷ تا زمانی که کار تحقیق اشان تمام شد، رخ داده بود و بخش اعظم این مطالعه را اتفاقا از طریق خود روزنامه ها انجام داد.

 

شما وقتی کتاب را مطالعه می کنید انواع نقل قول ها را از روزنامه ها می بیند. از خاطرات روزنامه نگاران و نوشته هایشان می بیند. او در حقیقت در جستجوی شناخت از محتوای روزنامه نگارانه ای که تولید شده، بود. چرا چون پژوهشگران نمی توانند در زمان رخداد انقلاب به سادگی به طرح رویداد بپردازند. آن ها می گویند که بایستی زمانی به خودمان بدهیم و از تحول بزرگی به اسم انقلاب فاصله بگیریم؛ بنابراین سال ها بایستی مطالعه کنیم تا بفهمیم این انقلاب چه بود و چه کرد و منشأ آن چه بود؛ ولی ما روزنامه نگارها نمی توانیم صبر کنیم که انقلاب عبور کند و چیزی در موردش ننویسیم! تحقیق دکتر شهیدی با این رویکرد بود که ما بتوانیم از لابه لای روزنامه ها و رفتاری که با روزنامه ها صورت گرفت و از متن های روزنامه نگاران در بیابیم که در این سی و چند سال، چه بر جامعۀ ایران گذشته است.

وی در ادامه دربارۀ آموزش و توضیح صفات روزنامه نگار در بخش های مختلف کتاب دکتر حسین شهیدی چنین گفت:

“در حقیقت برای او فضای مطبوعاتی یک فضای کشف بود؛ ولی با صفت هایی کار کرد که خود به عنوان معلم سال های سال تدریسشان کرده بود. این کلماتی که من خدمتتان عرض می کنم در ادبیات روزنامه نگارانه رایج است؛ ولی نزدیک شدن به آن ها بسیار دشوار و واقعا رسیدن به این کلید واژه ها احتیاج به اساتیدی مثل آقای شهیدی دارد. کلمه ای بسیار ساده و در عین حال فوق العاده پیچیده. واژۀ فوق العاده دشوار «دقت» که اگر ما می خواهیم رویدادی را گزارش کنیم کدام رویداد را با دقت تمام گزارش کنیم؟ این کتاب یکی از مثال های بارز دقت روزنامه نگارانه در سطح عالی است. توصیه ام به دانشجویان این رشته این است که اگر می خواهند به مفهوم دقت در کار روزنامه نگاری پی ببرند، این کتاب را مطالعه کنند.

کلید واژۀ دیگر «عدم سوگیری» است که بسیار بسیار کار دشواری است. ما می دانیم که انسان نمی توانند سوگیر نباشد. به همین خاطر است که ما در آموزه های روزنامه نگاری می گوییم که روزنامه نگاران باید بکوشند که سوگیری نکنند.

مسعود محرابی، مدیر مجله فیلم، در شب حسین شهیدی

مسعود محرابی، مدیر مجله فیلم، در شب حسین شهیدی

کلیدواژۀ سوم «انصاف» است. اینکه چیزی را که برای خودمان نمی پسندیم برای دیگران هم نپسندیم. بنابراین می شود گفت که این کتاب از نگاه آدمی مثل من یک گزارش دقیق، بی طرفانه و منصفانه از رخ دادهای فضای رسانه ای روزنامه نگاری کشور در فاصلۀ سال های ۱۳۵۶ تا زمانی است که کار پژوهشی ایشان تمام شده است.

به همین خاطر هم هست به‌اضافۀ درایت و هوشی که داشت -که چگونه واقعیت ها و این صفات را رعایت کند- وقتی کتاب را می خوانید، بسیار بسیار دقیق، به مسائلی فراتر از اتفاقاتی که در تاریخ روزنامه نگاری ایران افتاده، پی می برید.

شاید برای ناظر بیرونی انتشار این کتاب عجیب باشد آن هم در این موقعیت؛ اما من اطمینان دارم آن دوستِ بَررسی که این کتاب را بررسی می کرده مدام با خود کلنجار می رفته که کجای این کتاب غلط است که من رویش انگشت بگذارم!

به همین خاطر از نظر من یک الگوی بسیار خوب کار روزنامه نگاری است و اگر من بودم در نظام آموزشی رسمی کشور این کتاب را به عنوان یک کتاب سطح بالای آموزشی تدریس می کردم. نه بخاطر محتوا و روایت رویدادها، بلکه به دلیل شیوۀ شناختی که او تلاش کرده بدان نزدیک شود و یک رویکرد شناختی خوب در اختیار ما قرار دهد.

به نظرم اگر ما بخواهیم ادلّه هایی در جامعۀ مطبوعاتی برای کسانی که معتقدند روزنامه نگاری نمی تواند راهی برای شناخت باشد یا بدتر از آن روزنامه نگاری شناخت را تقلیل می دهد، بیاوریم کتاب حسین شهیدی است.”

 

دکتر نمکدوست در پایان سخنان خود اظهار داشت:

“در این کتاب دکتر شهیدی از آقای مهدی سحابی و کتاب «تسخیر کیهان» به کرات یاد می کنند. من ایشان را هم دیده بودم. ایشان وجود داشت و بسیار بسیار هم وجود داشت.

مهدی سحابی جزو بیست نفری بود که از روزنامۀ کیهان اخراج شد و به همراه چندی ۹ شماره روزنامه ای به نام «کیهان آزاد» را منتشر کردند افتخار داشتم کنار آقای سحابی باشم. ایشان این کتاب را نوشتند؛ چرا که معتقد بودند این رویدادها باید ثبت شود. کتاب آقای سحابی و حسین شهیدی از بسیاری جهات شبیه به هم هستند. رویکردهای شناختی‌شان همانند هستند. انتهای کتاب فصلی با نام ضمیمه ها: «اختناق آریامهری بر چه پایگاهی متکی بود؟» نویسندۀ این متن شخصی با نام مستعار «صمد» است. و در تمام این سال ها گفته نشد که ایشان کیست؟ اما این نفر سوم، خیلی شبیه آن دو نفر بود. او هم روزنامه نگار و اقتصاددان بود و چند سال پیش از دنیا رفت و کتاب های بسیار خوبی ترجمه کرد مثل: تاریخ اندیشه های اقتصادی و … . ایشان آقای حبیب الله تیموری هستند که جزو روزنامه نگاران اخراجی از کیهان بودند. این فصل آخر کتاب آقای سحابی را نوشتند. برای نوشتن این فصل، بحث های متعددی با آقای سحابی داشتند. درست است که در این بحث ها نظراتشان را با هم در میان می گذاشتند، اما اگر بنگرید می بینید بین رویکردی که آقای تیموری با آقای سحابی دارند، تفاوت وجود دارد. ولی مهدی سحابی آنقدر اهل آزاداندیشی بود که خود این فصل را در کتابش گنجاند و جای خالی آن را در کتاب حس می کرد.

آقای تیموری هم در کار روزنامه نگاری انسان یگانه ای بود؛ مهدی سحابی هم در کار روزنامه نگاری انسان یگانه ای بود؛ حسین شهیدی هم در کار روزنامه نگاری انسان یگانه ای بود؛ در حقیقت می شود گفت که این آدم ها آمدند تا ما آن ها را ببینیم و به ما یادآوری کنند که انسان، انسان وظیفه است.”

دیگر سخنران این شب، محمدهاشم اکبریانی به بررسی فصل عدم تعامل مطبوعات و حکومت ها در طول تاریخ روزنامه نگاری در کتاب دکتر شهیدی اشاره و چنین اظهار داشت:

“من همیشه به دوستان می گویم که من از فعالیت های آقای دهباشی در حیرتم! که با این همه اراده و انرژی با تمام مشکلات جسمی و مالی چنین تلاشی را از خود نشان می دهند! جای حیرت دارد و تحسین و آفرین و .. کارکردی ندارد!

اما کتاب دکتر شهیدی بیشتر به دنبال گزارش بی طرفانه و کم تر به تحلیل پرداخته است. این امر خود خواسته بوده و نویسنده خود حاضر به تحلیل نبوده است. این کتاب می تواند منبع بسیار خوبی در بخش تحقیقاتی در حوزۀ روزنامه نگاری از سال های ۵۶ تا دهۀ ۸۰  باشد.

محمد هاشم اکبریانی به بررسی فصلی دیگر از کتاب دکتر حسین شهیدی پرداخت

محمد هاشم اکبریانی به بررسی فصلی دیگر از کتاب دکتر حسین شهیدی پرداخت

آن چیزی که برای من در این کتاب اهمیت داشت تنش و اختلاف و ستیزی بود که بین خبرنگاران و حکومت ها وجود داشت. این برای من خیلی عجیب بود که چرا هیچگاه این دوپدیده با هم تعامل نداشتند! چرا هیچوقت با هم گفت و گو نکردند! چرا همیشه با هم ستیز داشتند؟ من فکر می کنم دلیل عمدۀ آن به عدم شناخت دو طرفه بازمی گردد. این عدم شناخت هم منحصر این دو پدیده نیست؛ چرا که خبرنگار، خبرنگار را هم نمی شناخته است!

آنطور که از این کتاب بر می آید و در گزارش ها می خوانیم، خبرنگار هیچگاه نخواسته، محدودیت هایی را که یک حکومت با آن درگیر است را بشناسد و برای تحلیل یک حکومت آن را مورد نظر قرار دهد. به هر حال هر حکومتی همانند هر پدیدۀ اجتماعی دیگری در حیات خود محدودیت دارد. این محدودیت ها است که در بسیاری از اوقات، حکومت ها را وادار به عملی می کند که از نظر یک خبرنگار باید شناخته و در نظر گرفته شود. یا هر حکومتی یک ساختاری دارد و این ساختار درونی خودش هم برایش محدودیت ایجاد می شود. اگر بخواهیم با حکومتی مواجه شویم باید بدانیم از چه ساختاری برخوردار است. آیا می شود از آن انتظار این را داشت که هر آنچه از آینده و از دور دست می توانیم داشته باشیم، در کوتاه مدت در اختیار بگیریم؟ این ساختارها هستند که باید شناخته شوند تا نوع برخورد ما دقیق تر و علمی تر باشد.

به خاطر همین است که انتظار خبرنگارها از حکومت ها، انتظاری غیرواقعی است. انتظاری نیست که بر مبنای واقعیت های یک حکومت شکل بگیرد و در واقع انتظاراتی آرمانی است. به عنوان مثال: «آزادی» چیزی نیست که یک حکومت به راحتی آن را در اختیار جامعه بگذارد. بالاخره آن هم با محدودیت هایی مواجه هست و این ها بدین معنا نیست که خود نمی خواهد؛ بلکه زادۀ آن شرایطی است که در آن قرار دارند. طبیعتا یکی از عوامل تنش، همین است. شناخت کافی از یک پدیده به نام حکومت وجود ندارد. به همین خاطر است که ما در این کتاب می بینم. رفتار خبرنگاران نسبت به حکومت ها عقلانی نیست. شاید دلیل این هم این است که خبرنگارها در حوزۀ کاری خود شناخت کافی نداشتند.”

 

وی در ادامه چنین گفت:

“در این کتاب می خوانیم که در سال ،۱۳۷۷ نود درصد روزنامه نگاران کشور از هیچ کارآموزی و آموزش مربوط به روزنامه نگاری برخوردار نبودند. و یا کسانی که در دانشکده های خبرنگاری درس می خواندند به هیچ وجه به شکل عملی با دنیای رسانه ارتباطی نداشتند. در واقع خبرنگار ما کسی نبوده که مبانی خبرنگاری را بداند. اگر ما در این کتاب می بینیم که یک بی طرفی و انصاف وجود دارد؛ به این دلیل است که خبرنگار واقعا می دانسته خبرنگاری یعنی چه. البته منظور من بیشتر جامعۀ خبرنگاری است؛ چون ما در دوره هایی اشخاصی را داشتیم که درست عمل کردند. نشریاتی همانند «صنعت حمل و نقل» و «فیلم» را داشتیم که در شرایط سختی توانستند منتشر شوند و به دور از آرمانگرایی های غیر واقعی بتوانند حرف خود را به جامعه منتقل کنند.

خب از طرف دیگر حکومت ها هم شناخت کافی نداشتند. چراکه به دنبال ان نبودند که بده بستانی پیش بگیرند. در حقیقت حکومت به این معناست؛ یعنی امتیازی دادن و امتیازی گرفتن. حکومت ها این موضوع را در عالم مطبوعات در نظر نمی گرفتند و همیشه می خواستند که رسانه ها در اختیار خودشان باشد. حکومت ها به دنبال این موضوع در مطبوعات نبودند که بخشی از قدرت را در اختیار مطبوعات قرار دهند. همۀ قدرت را از آن خود می دانستند. این عدم شناخت دو سویه باعث می شده که رابطه همیشه تنش زا باشد و همیشه شاهد ستیز دو طرف باشیم.  هیچگاه شاهد آن نبودیم که تعاملی وجود داشته باشد و اینکه حکومت ها و مطبوعات در کنار هم بنشینند و مسائل و مشکلات یکدیگر را بررسی کنند. البته در دوره هایی کوتاهی این اتفاق افتاده اما آنقدر کوتاه بوده و دوباره به ستیز رسیده ایم.

 

در ساعاتی دیگر از این شب، به بحث و گفت و گو سخنرانان اختصاص داشت.

شکوفه شهیدی با نقدی بر سخنان محمدهاشم اکبریانی در خصوص الزام تحصیلات آکادمیک در دنیای روزنامه نگاری چنین گفت:

“تلقی شما این بود که حسین دوره های خبرنگاری را گذرانده در حالیکه اینگونه نبوده است! او از سالی که وارد ایران شد، در دانشگاه بیروت مهندسی می خواند و در انگلستان هم مهندسی برق خواند و یک فوق لیسانس در زمینۀ اقتصاد از انگلستان گرفت. در ایران از سال ۵۷ تا زمانی که کشورش را ترک کرد، مدت زیادی کار ترجمۀ خبر می کرد و کار خبرنگاری تجربی انجام می داد. در انگلستان هم کار این حرفه را دنبال نکرد و از زمانی که به بخش رسانه های خارج از کشور رفت، باز به عنوان خبرنگار تجربی بود و تحصیلات آکادمیک نداشت. سؤال من این است که آیا می توانیم بگوییم چنین نویسنده ای دوره های خبرنگاری را طی کرده است؟ و الزامی برای این دوره ها جهت رسیدن به بخش حرفه ای این رشته وجود دارد؟

محمد هاشم اکبریان در پاسخ چنین بیان داشت:

“البته منظور من تحصیلات خبرنگاری در دوره های دانشگاهی نیست. خود من و شاید بتوانم بگویم خیلی از بچه هایی که خبرنگار هستیم، اصلا خبرنگاری نخوانده ایم. حرف من در مورد سال ۷۷ به این بازمی گردد که مطبوعات به یکباره زیاد شد و خبرنگارانی که وارد این حوزه شدند، بیشتر جوان ها بودند که نگاهشان به کار خودشان تجربی نبود. این نگاه را داشتند که حرف اول و آخر در اختیارشان است. البته باید بگویم در چنین وضعیتی گردانندگان و سردبیران مطبوعات ما هم نقش داشتند. کسی که بخواهد تجربی این کار را انجام دهد و به درجۀ خبرنگار حرفه ای برسد از همان ابتدا به شکل خبرنگار حرفه ای به میدان آمده بود. و اینجاست که این شیوه باعث لطمه زدن می شود و سبب عدم شناخت نسبت به حرفۀ خبرنگاری و شرایطی که در آن زندگی می کند. حتی در اینجا بسیاری از کسانی که دوره های دانشگاهی را گذرانده اند، دوره های تجربی را نگذرانده اند و هیچوقت وارد رسانه ای نشدند و در این کتاب هم دقیقا به این قضیه اشاره شده است.

بحث و تبادل آرای سخنرانان در شب حسین شهیدی

بحث و تبادل آرای سخنرانان در شب حسین شهیدی

منظور من از دوره، دوره های تجربی بود یا دوره هایی کلاسیک و آکادمیک. ولی به هر حال آقای شهیدی این دوره ها را به صورت تجربی گذراندند و در دوران ابتدایی ادعایی از شناخت دنیا و حکومت ها و نقد بر آن ها نداشتند. چهارچوب هایی برای خود قائل بودند و بر اساس این چهارچوب ها عمل می کردند. تا به نقطه ای رسیدند که بتوانند تحلیل کنند و نظری داشته باشند.”

حسن نمک دوست در پاسخ به این پرسش اظهار داشت:

“ما مدعی هستیم حرفۀ روزنامه نگاری از حرفه های خاص است. چرا این ادعا را می کنیم؟ به خاطر اینکه می گوییم روزنامه نگاری همانند آزادی بیان حق همه است؛ یعنی هر کسی می تواند روزنامه نگار شود؛ حتی بدون گذراندن یک روزۀ کلاس های این حرفه. از این فراتر اینکه ما معتقد هستیم که انتشار روزنامه اصلا احتیاج به مجوز ندارد. هر کسی می تواند برود و روزنامه اش را منتشر کند. گرچه در قانون مطبوعات نیاز به مجوز است اما بخشی از آزادی بیان، آزادی مطبوعاتی است. خب با این دیدگاه آیا الزاما کسی که می خواهد روزنامه نگار شود باید دوره های روزنامه نگاری را گذرانده باشد؟ نه! من به این اعتقاد ندارم؛ گرچه گذراندن این دوره ها برای او خیلی خوب خواهد بود ولی الزاما می تواند نباشد. بسیاری از آموزش ها را ما در محیط کار می بینیم.

مبنای اینکه ما در محیط کار آموزش می بینیم چیست؟ یکی از تفاوت هایی که حرفۀ ما با دیگر حرفه ها دارد این است که دانشمندان حرفه های دیگر از محیط های آزمایشگاهی شروع می کنند و خیلی از اتفاق ها در لابراتوارهای آن ها رخ می دهد و بعد از آن است که به بازار نزدیک می شود. مثلا ساخت یک دارو سال ها طول می کشد و بر روی نمونه های حیوانی و سر آخر انسانی تست می شود و بعد به بازار می آید. اما ما بسیاری از چیزهایی که نظام دانشگاهی امان تدریس می کند، خود خلق نکرده و اینگونه نبوده که دانشمندان ما جایی بنشینند و بگویند که اگر خبر را اینطور تنظیم کنیم، بهتر است و یا این روش گزارش نویسی را در محیط آزمایشگاهی تأیید کردیم؛ بلکه در محیط دانشگاهی ما تصمیم می گیریم که کار رسانه های اصلی را جمع بندی کنیم. بنابراین این فرمایش کاملا درست است که محیط کاری می تواند به قدرت محیط دانشگاهی چه بسا فراتر از آن محلی برای آموزش باشد.

 

خب در خیلی از محیط های حرفه ای دنیا استانداردهای آموزشی جزو لاینفک نیازهای شغلی اشان است. این دوره ها در ایران در محیط های کاری  مرسوم نیست. ما آموزش را وارد فرآیند های روزنامه نگاری امان در بسیاری از سطوح نکردیم.

آموزه هایی که در محیط حرفه ای و در آن ساختارهای آموزشی  که این محیط طراحی کرده بود به آقای شهیدی کمک کرد که دید دقیق تر و عمیق تر و منصفانه تر و بی طرفانه تری داشته باشند. بر این باور هستم چون ایشان به خوبی این مطالب را تدریس می کرد. ما افتخار داشتیم تا در جاهای مختلف دوره هایی که ایشان داشتند را به عنوان شنونده شرکت کنیم. کنش های حرفه ای را آموزش می دادند. بنابراین فکر می کنم اگر در نظام آموزشی، آموزش ندیدند اما خیلی خیلی خوب در مباحث کاری، روزنامه نگاری آموخته بودند.

سطح آموزش و مهارت در جامعۀ ما بدون مشکل نیست؛ اما این نکته را عرض کنم که تعامل روزنامه نگارها با حکومت تابع یک متغیر دیگری هم هست و آن عبارت از این است که وقتی به تاریخ مطبوعات و رسانه ها در ایران نگاه می کنید می بینید که سهم حضور دولت و حکومت به عنوان مالک و مدیر رسانه ها در تمام طول تاریخ رسانه های مدرن ایران بسیار بالاست. و این ایجاد یک نابهنجاری جدی کرده است. اولین روزنامه ای که در ایران منتشر شده است، متعلق به حکومت بوده است. این فرآیند تا همین الان هم ادامه دارد. ما رادیو و تلویزیون انحصاری داریم. و هیچکس رقیب آن نیست. عموم خبرگزاری های اصلی متعلق به حکومت هستند. وقتی حکومت مالک و مدیر اصلی رسانه ها می شود، انتظاری که از رسانه ها دارد، انتظار رفتار حرفه ای نیست. این هم همان مطلبی است که در این کتاب به نقل از تحقیقات آقای دکتر محسنیان راد اشاره شده است. که روزنامه نگاران خود را «قلم به مزد» می نامند. آیا واقعا روزنامه نگاری که قلم به مزد است، وقتی شغلش را می پرسند همین عنوان را در پاسخ به کار می برد یا این واژه حادترین شکل اعتراضی است؟ این وضعیت از روزهای آغازین تا به امروز مشکل ایجاد کرده است.

سخنرانان در شب حسین شهیدی

سخنرانان در شب حسین شهیدی

محمد هاشم اکبریان در ادامۀ صحبت حسن نمکدوست تصریح کرد:

” بله این درست است ولی مقطعی که من در دهۀ ۷۰ اشاره کردم، اکثر نشریه ها مستقل بودند؛ گرچه دولت هم برای خود رسانه های مختلف داشت. و ما همین مشکل را داشتیم.

در واپسین لحظات این مجلس شکوفه شهیدی با سپاس از علی زرقانی برای همکاری در چاپ کتاب دکتر شهیدی چنین سخن به میان آورد:

“حسین در کتابش از آقای زرقانی و آقای مهرابی  به عنوان دو نمونه از روزنامه نگاران حرفه ای یاد کرده است. نام چهار نشریه را ذکر کرده: حمل و نقل وکشاورز و آدینه و فیلم. از این ها به عنوان مطبوعات حرفه ای ایران و نمونۀ روزنامه نگاری سلامت و روشنگر یاد می کند. می خواهم از آقای زرقانی خواهش کنم در مورد جلسۀ امروز و بحث هایی که شد صحبت کنند.”

علی زرقانی با اشاره ای به مشکلات و تنش های دنیای مطبوعات ایران چنین بیان داشت:

“بحث روزنامه نگاری را باید به رابطۀ نقش روزنامه نگار بین حکومت کنندگان و حکومت شوندگان بررسی کنیم. جایگاهش چیست و چه وظایفی دارد؟ ما هنوز جایگاه خود رانمی دانیم. خیلی از خبرنگارها می گویند، خبرنگار تنها یک ناقل از حکومت شوندگان و حکومت کنندگان است. نظام روزنامه نگاری ما یک نظام سردرگم است؛ چرا که هنوز این جامعه خود را جدی نگرفته و آگاهی لازم را نسبت به نقش خود پیدا نکرده است؛ دوم اینکه خود حکومت با روزنامه نگاران همکاری نداشته است.”

وی در مورد کتاب دکتر شهیدی چنین گفت:

“از همان ابتدا در جریان این کتاب بودم که نویسنده در واقع به نوعی می خواهد بگوید که این روزنامه نگارها باید نگاهی حرفه ای به موضوع داشته باشند تا بتوانند با آن درست برخورد کنند. آن زمان که نطفۀ کتاب ریخته می شد با آقای دکتر شهیدی و آقای قائد در جلساتی صحبت می کردیم. به یاد دارم آقای شهیدی دو بار کلاس روزنامه نگاری در محل دفتر مجله گذاشته بود و در هر بخش ۱۵ تا ۲۰ نفر را تربیت کرد که در داخل و خارج کشور در این حرفه مشغولند. فکر می کنم این کتاب، دانشگاهی است و نمونۀ بارز تدریس روزنامه نگاری است. که امیدوارم بازتاب خوبش را ببینیم.”

پایان بخش این مجلس، سخنان محمد سجادی و شعری بود که در وصف دوست دیرینش حسین شهیدی سروده بود. او چنین بیان داشت:

“حضور بنده در این بزرگداشت به قول بیهقی از لونی دیگر است. من نه روزنامه نگار و نه حتی روزنامه خوان حرفه ای هستم. آنچه باعث شده که در اینجا حاضر باشم، این است که خودم را عضوی از خانوادۀ استاد دکتر سیدجعفر شهیدی می دانم؛ به این معنی که از سال ۵۵ تا ۸۶ که هنگام رحلت حضرت استاد بود، این افتخار را داشتم که هر هفته حداقل یکبار محفل گرم و نورانی استاد دکتر سید جعفر شهیدی را درک کنم. خواه ناخواه در این مدت که به درازا کشیده، می توانم به خود این اجازه را بدهم و بگویم که من واقعا فرزند روحانی دکتر شهیدی بودم.

در این چهل سال شاهد مسائل فراوانی بودم که در جاهای مختلف نوشته ام. فقط اشاره دارم به یک نکته که در بین فرزندان ذکور استاد شهیدی؛ یعنی شهید احسان، مهندس محسن، دکتر سید حسین و دکتر سید حسن، جناب دکتر حسین شهیدی شباهت بسیاری به پدر داشت و آنچه در آن پدر بود، به معنی تمام در حسین بود. و این اواخر بخصوص در خانوادۀ دکتر رهنما برای من بسیار مغتنم بود درک محضر دکتر سید حسین. در سال ۹۳ که در لندن به رحمت ایزد رفتند، من شعری را برای بیان احساساتم در فقدان حسین سرودم :

محمد سجادی شعر خود را در وصف حسین شهیدی خواند

محمد سجادی شعر خود را در وصف حسین شهیدی خواند

دریغا حسین شهیدی دریغ

که دردار غربت ز دنیا برفت

چو از ارجعی بانگ رحلت شنید

پی کاروان بی محابا برفت

چو مادر برفت و پدر نیز رفت

پسر از پی مام و بابا برفت

چو آغوش زالش نه در خورد بود

به قاف فلک همچو عنقا برفت

چو خورشیدش از مهر بگشاد رخ

سر از پا ندانسته شیدا برفت

چو از بی کرانش یقین ره نمود

از این قلعۀ بوک و اما برفت

چون آن رشتۀ عقد پروین گسست

جوی خون ز چشم ثریا برفت

چو گل گشت پرپر و یا چون گلاب

که از شیشۀ دیدۀ ما برفت

نسیم بهارش چو شبنم ربود

و یا قطره ای سوی دریا برفت

چمن شد فسرده چو آن سروناز

ز باد خزانی به یغما برفت

سرشک غم از چشم یاران چکید

چو آن گوهر پاک رخشا برفت

گران آمدش نوحۀ بوم شوم

سبکبال، پروانه آسا برفت

حسین بن منصور حلاج شد

رها از خود و از من و ما برفت

مبین کو ز چنگال اندوه رست

ببین تا چه ها بر معزا برفت

جهان را نَبُد گوش دل لاجرم

خموشانه با جان گویا برفت

زسجادیش رحمت حق نثار

چو باران که بر کوه و صحرا برفت

دیدار و گفتگو با اسماعیل جمشیدی،” اسماعیل جمشیدی بامداد روز ۱۲ بهمن سال ۱۳۲۲ در شهر آمل متولد شد. در سال ۱۳۳۵ همراه خانواده به تهران کوچ کردند، تماشای فیلم امیرارسلان و کمی بعد مطالعه این کتاب او را به قصه‌نویسی کشاند و در سال ۱۳۳۹ یا ۱۳۴۰ (خودش هم تاریخ دقیق را نمی‌داند) پرویز نقیبی اولین داستان کوتاه او را با نام بوسه‌های کال در مجلۀ روشنفکر به سردبیری مجید دوامی چاپ کرد.

 پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، چهارم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، یکصد و پنجمین نشست روزهای پنجشنبۀ مجلۀ بخارا با همراهی شهر کتاب کاشانک و مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، فروشگاه اینترنتی محفل به دیدار و گفتگو با «اسماعیل جمشیدی» اختصاص یافت.

این جلسه با حضور: دکتر ناصرالدین پروین، سیروس علی‌نژاد، فواد فاروقی، محمود آموزگار، هارون یشایایی، ر.اعتمادی، بهمن رضایی و روزنامه‌نگاران نسل جوان برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست از همکاری اسماعیل جمشیدی با مجلۀ کلک و بخارا چنین گفت:

“آقای جمشیدی همیشه به کلک و بخارا حُسن نظر داشتند و در هر دوره و نشریه‌ای بودند، لطفشان شامل حال ما می‌شد و مدت‌ها بود که با ایشان مطرح می‌کردیم که یکی از جلسات ما را تشریف بیاورند. همه تقریبا با کارهای قلمی ایشان آشنا هستند. یکی از این گفتگو‌ها را با دکتر حمیدی شیرازی داشتند که اخیرا در بخارا منتشر شد. مصاحبه هایشان نوعی تصور و تصویری است از زندگی سوژه هایشان.”

علی دهباشی از همکاری اسماعیل جمشیدی با مجله کلک و بخارا سخن گفت.

سردبیر مجلۀ بخارا در ادامۀ سخنانش به بخش‌هایی از بیوگرافی میهمان این نشست پرداخت و چنین بیان داشت:

” اسماعیل جمشیدی بامداد روز ۱۲ بهمن سال ۱۳۲۲ در شهر آمل متولد شد. در سال ۱۳۳۵ همراه خانواده به تهران کوچ کردند، تماشای فیلم امیرارسلان و کمی بعد مطالعه این کتاب او را به قصه‌نویسی کشاند و در سال ۱۳۳۹ یا ۱۳۴۰ (خودش هم تاریخ دقیق را نمی‌داند) پرویز نقیبی اولین داستان کوتاه او را با نام بوسه‌های کال در مجلۀ روشنفکر به سردبیری مجید دوامی چاپ کرد. رفت‌وآمد به تحریریه مجلۀ روشنفکر که در طبقه بالای چاپخانه تابان خیابان ناصرخسرو قرار داشت، تماشای محیط چاپخانه، بوی مرکب و… شوق ماندگاری در این حرفه را تشدید کرد. برای حضور همیشگی در این حرفه پرویز نقیبی او را با خود به روزنامه اطلاعات برد که در ساختمان قدیمی خیابان خیام قرار داشت. ارونقی کرمانی سردبیر مجله اطلاعات هفتگی که داستان‌های او را در سپید و سیاه و روشنفکر خوانده بود از وی خواست به‌‌جای روزنامه در مجله بماند و گزارش بنویسد کاری که نویسندگانش اندک‌اند. پذیرفت و نوشت و تا به امروز در این حرفه زندگی کرده است.

بیش از ۲۵ کتاب از او منتشر شده و اولین کتاب او با نام (خاطرات ایام سربازی) در سال ۱۳۴۴ منتشر شد. بسیاری از گزارش‌های ویژۀ او به‌صورت کتاب درآمد، خودکشی صادق هدایت، زندگی و مرگ صمد بهرنگی، حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ آمده، گوهر مراد و مرگ خود خواسته، دیدار با ذبیح‌اله منصوری، عکس‌های دونفره از کتاب‌های بیشتر دیده شدۀ اوست. در زمینۀ رمان: در دشت جنون، بهار بی‌باران، سامی، با توبودن، تاج‌الملوک، پیلکا، نعش و…. تجدید چاپ‌های موفق داشته‌اند.

در طول بیش از نیم قرن حضور حرفه‌ای، مکرر به عنوان دبیر سرویس، مدیر تحریریه روزنامه و سردبیری مجله‌های روشنفکری و ادبیاتی انتخاب شد، هم‌اکنون سردبیری مجله کتابستان را برعهده دارد که دوازدهمین شمارۀ آن هفته پیش منتشر شده است.”

نخستین سخنران این مجلس سیروس علی‌نژاد، از فعالیت‌های حرفه‌ای در بخش روزنامه‌نگاری و فن ساده نویسی اسماعیل جمشیدی چنین سخن گفت:

“از دهباشی تشکر می‌کنم که با همۀ اینکه امروز جای ثابت تشکیل جلساتش را از دست داده اما از کار نمی‌نشیند و همچنان کار فرهنگی خود را این سمت و آن سمت، در پایین و بالا و مرکز شهر ادامه می‌دهد. خلاصه مثل اینکه هیچوقت نمی‌شود این آدم را آرام تصور کرد.

سیروس علی‌نژاد به بررسی زندگی حرفه‌ای اسماعیل جمشیدی پرداخت.

اما در مورد آقای جمشیدی باید بگویم که او یک روزنامه نویسی است به تمام معنی و حرفه ای؛ یعنی غیر از کار روزنامه نویسی هیچوقت ندیدیم که کار دیگری انجام دهد. روزنامه نویسی هم عالم غریبی است؛ به این معنی که وقتی صحبت از ژورنالیسم می‌شود همه تصور می‌کنند یک کار سطحی است؛ اما در چشم من جور دیگری است به این معنی که ژورنالیسم به معنای جذابیت و دفاع از حق و نوشتن حرف‌های صریح و روشن است؛ شاید برخی بگویند که ساده نویسی است اما ساده نوشتن امری بسیار پیچیده‌ای است و تا مسلط به امری نباشی نمی‌شود متن ساده‌ای از آن بنویسی که برای همگان لذت بخش و قابل فهم باشد. اگر مقالات روزنامه نویسی همانند عبدالرحمان فرامرزی در کنار سادگی اش خوانندگان بسیاری داشت به این دلیل بود که هم آدم عامی مطلب را می‌فهمید و هم مخاطب روشنفکر از آن لذت می‌برد و این به دلیل دانشی بود که آن مرد داشت.”

وی در ادامۀ سخنانش به گزارش‌های خلاقانه و ناب جمشیدی و کشف سوژه‌های بکر در بخش گزارش-مصاحبه هایش پرداخت و چنین بیان کرد:

“کارهای اسماعیل جمشیدی خصوصیات و ویژگی‌های خودش را دارد. یکی از کارهایش کشف آدم‌های مهم و مفید جامعه است؛ آدم‌هایی که شاید دیگران فکر می‌کنند کارشان اهمیتی ندارد و سطحی است؛ از جمله کسانی که با آن‌ها مصاحبه کرد، ذبیح الله منصوری بود. بسیاری آثار منصوری را جزو سرگرمی‌ها می‌دانستند، در حالیکه او نویسنده‌ای بود که ما را کتابخوان کرد و یکی از کارهای مهم روزنامه نویسی این است که خواننده بسازد؛ چراکه قاعدتا دستگاه مملکت، آموزش و پرورش می‌سازد و معلم تربیت می‌کند و معلم‌ها شاگردانی و بعد آن‌ها را تحویل روزنامه نویس‌ها می‌دهد که سطح انسان را ارتقا ببخشند. اسماعیل جمشیدی اولین کسی بود که این موضوع را به طور حسی کشف کرد و در مورد این اشخاص نوشت. کاری که کرد شاید هیچ کس دیگری نکرد. یاد کریم امامی بخیر که در مورد آثار منصوری می‌گفت که  این بهترین است؛ وقتی هر کسی یکی سینوهه و یا خواجۀ تاجدار می‌خواهد من با ناز می‌گویم که نداریم و بعد از زیر میز یکی از این سینوهه‌ها را بر می‌دارم و به قیمت شیرین می‌فروشم و خیلی کیف می‌کنم. این‌ها همه نشانۀ اهمیتی است که منصوری داشت؛ حالیکه در جامعه شهرتی نداشت و اسماعیل جمشیدی او را کشف کرد. یکی از کارهای مهم روزنامه نویسی همین است و او این کار را بلد بود. حسش را داشت و این حس ژورنالیسم بخش مهمی از آن کار است که با حس‌های دیگر فرق دارد و فکر می‌کنم اگر کسی این حس را نداشته باشد بیخود وارد این عرصه می‌شود.

هارون یشایایی در جلسه دیدار و گفتگو با اسماعیل جمشیدی

کارهای اسماعیل جمشیدی در یک زمینه بی همتاست. در زمینۀ گزار ش نویسی. من کارهای او را می‌شناختم اما هیچگاه با او همکار نبودم، تا اینکه سردبیر دنیای سخن شدم. اسماعیل جمشیدی در آنجا نشسته بود و من بدان جا رفتم و نمی‌دانم چه شد که صحبت از عطا بهمنش پیش آمد و من از او خواهش کردم برود و با او گفتگو کند و یک گزارش بنویسد. چون می‌دانستم در آن دست کارهایی است که او کار بلد است.

نوشته‌های او در این بخش نه گفتگو است و نه گزارش است؛ بلکه هر دو است. یک چیز نابی از داخلش درمی آید که خیلی شیرین و پربار است. اسماعیل جمشیدی این کار را بلد بود و با وجود اینکه من با عطا رفاقت چندین ساله داشتم، برای مصاحبه با او می‌اطمینان دارم یک چنین گزارشی از آب در نمی‌آمد.

فوق العاده در این زمینه کارش قوی است. چنانکه اگر کتاب عکس‌های دو نفرۀ او را ببینید که بیشترش در مجلۀ بخارای دهباشی چاپ شده است، گزارش‌های نابی دارد که می‌شود چندین بار  از دیدگاه آموزشی خواند. من همان زمان که این کتاب درآمد به دانشجویان روزنامه نویسی توصیه کردم که مطالعه کنند.

بهتر است من زیاد حرف نزنم؛ وگرنه می‌شود در مورد او ساعت‌ها صحبت کرد، چرا که موجودی است آموزش ندیده و درس روزنامه‌نگاری نخوانده اما مسلط به تمام فوت و فن‌های این رشته است. همین امروز هم سراغ کتابستان رفته و آن را در می‌آورد و من برایش آرزوی تندرستی و سلامتی دارم.”

علی دهباشی در ادامۀ سخنان سیروس علی‌نژاد از همراهی همسر استاد جمشیدی در طول سال‌های روزنامه‌نگاری ایشان چنین گفت:
“در اینجا باید اشاره کنم که این زندگی پربار و برگ‌های زرین نمی‌توانست فراهم شود، مگر اینکه در کنار همسری وفادار و سختکوش که در تمام این دوران پر از فراز و نشیب فعالیت‌های آقای جمشیدی در کنارشان ماندند. چون لحظات دشوار در زندگی اشان کم نداشتند و فرزندان برومندی تربیت کردند. مانی و مزدک و محمد رضا که امروز هر کدام به صورت حرفه‌ای در کار مطبوعات هستند و خیلی مدرن تر از همۀ ما کار می‌کنند و نسل جدید هستند و همانند پدر خود اهل نشان دادن و شناساندن خود نیستند.”

 

دیگر سخنران این نشست ر.اعتمادی از زندگی حرفه‌ای اسماعیل جمشیدی و اهمیت تمرکز بر یک فن و حرفه‌ای شدن در آن بیان داشت که:

“دوست گرامی جناب علی‌نژاد صحبتشان را با حرفه‌ای بودن در کار روزنامه‌نگاری شروع کردند، من می‌خواهم کمی این مسئله را بازتر کنم تا اهمیت کاری که آقای جمشیدی کردند و می‌کنند روشن تر شود. زمانی که ما شروع به روزنامه نویسی در مؤسسۀ اطلاعات کردیم شاید حدود سال‌های ۳۵ به بعد بود که من به عنوان یک جوانک ساده‌ای مستقیما وارد کار روزنامه نویسی شدم. اغلب خبرنگارها و حتی دبیران و سردبیران روزنامه شغل دومی داشتند و دلیل این بود که روزنامه هنوز امکان تأمین بخش اقتصادی زندگی کارکنان خود را نداشت. همان زمان با خودم فکر کردم که بهتر است اگر شخص در رشته‌ای وارد می‌شود به طور حرفه‌ای باشد. این جسارت را پیدا کردم که علی رغم زندگی سخت و درآمد کم از روزنامه، حرفه‌ای بمانم. شما می‌دانید که امروز آماتوریسم در تمام رشته‌های فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و ورزشی از بین رفته است و حرفه‌ای بودن سات که کار و پیشرفت ایجاد می‌کند. اگر در ورزش تیم‌های فوتبال حرفه‌ای نبودند، امروز فوتبال به این شکل مطرح نبود تا در تمام جهان به عنوان یک پدیدۀ شگفت انگیز و جذاب توجه ما را جلب کند. یکی از آرزوهای من این بود که همۀ روزنامه‌نگاران ایران واقعا حرفه‌ای شوند و می‌دانستم این مسئله به رونق و پیشرفت روزنامه‌نگاری کمک می‌کند. اما یکی از کسانی که از ابتدا توجه من را به خود جلب کرد آقای جمشیدی بود که از نوجوانی به این مسئله توجه پیدا کرده و تا امروز جز روزنامه‌نگاری و نویسندگی هیچ شغل دیگری قبول نکرده و در شأن خود نمی‌دانسته است. کسی که می‌تواند سال‌ها در عرصۀ مطبوعات باقی بماند آن وجود مغتنم است. خیلی‌ها هستند که می‌آیند و مقاله و گزارشی می‌نویسند و بعد در غبار زندگی گم می‌شوند، اما کسانی هستند که تا پایان می‌مانند و در اعتلای آن  رشته نقش دارند. ایشان نقش خیلی مهمی دارند.”

ر. اعتمادی به تحلیل سبک نگارش گزارش‌های اسماعیل جمشیدی پرداخت.

وی در بخشی از سخنانش به تحلیل سبک نگارش گزارش‌های استاد جمشیدی و تأثیرناپذیری ایشان در برابر افکار روز پرداخت و ادامه داد:

“بیشتر به کار روزنامه نویسی ایشان توجه دارم و می‌خواهم در باره اش صحبت کنم. یکی از مشخصه‌های خوب روزنامه نویسی درک اصول کار و مداومت و شجاعت و جسارت است. در روزنامه حتی وقتی در مورد صنف لبو فروشان هم مطلبی می‌نویسید، همیشه عده‌ای ناراضی وجود دارند و شما را به چالش می‌کشند. مدام در فشار هستند و آزارتان می‌دهند. من به یاد دارم هر زمان گزارشی چاپ می‌کردیم عده‌ای ناراحت می‌شدند و به سراغمان می‌آمدند؛ حتی گاهی با قمه و چاقو هم روبرو بودیم؛ حالا به جز خط قرمزها و مخالفت‌های بخش‌های دولتی. همیشه در هنگام نوشتن مطلب فکر می‌کردیم که ممکن است مورد بازپرسی قرار بگیرم.

یکی از خصلت‌های آقای جمشیدی این بود که تحت تأثیر ایدئولوژی و افکار مسلط روز قرار نمی‌گرفتند؛ اینکه یک روزنامه نویس در مسیر افکار مسلط قرار بگیرد نشان ضعف اوست. روزنامه نویس باید در سطحی قرار بگیرد که مشاهده گر باشد و چهرۀ مردم و حکومت و قدرت‌های را در آیینه نمایش دهد. جمشیدی از کسانی بود که مطلقا تحت تأثیر جریانات روز قرار نمی‌گرفت؛ آنگونه که می‌خواست و صحیح می‌دانست، عمل می‌کرد.

من این شانس را نداشتم که از آغاز مجلۀ جوانان از همکاری ایشان بهره ببرم؛ اما همیشه دوستی و احترام متقابلی بین ما بود؛ تا اینکه در سال ۵۶ کاری مشترک را با هم شروع کردیم. به یاد دارم گزارشی که ایشان از وقایع کردستان تهیه کردند یکی از بهترین گزارش‌هایی بود که چاپ کردیم و امروز اگر کسی می‌خواهد در زمینۀ مسائل کردستان تحقیق کند، حتما باید بدان گزارش مراجعه کند.

یکی از خصلت‌هایی که دوست عزیزم آقای علی‌نژاد اشاره کردند نوع گزارش نویسی است. من حتی می‌خواهم بگویم برخی از مصاحبه‌ها و گزارش‌های ایشان غیر از مصاحبه بودن، جنبۀ رمان به خود می‌گیرد. به خاطر دارم وقتی کتاب ذبیح الله منصوری از آقای جمشیدی را خواندم، در پایان اشک می‌ریختم. به ایشان تلفن کردم و گفتم این یک رمان بود و اشک من را در آوردی! این روش از جنبه‌های منحصر به فرد آقای جمشیدی است که در آثارشان گاهی قدرت نویسندگی اشان را وارد و خواننده را مجذوب می‌کنند.

مصاحبه و گفت و گوی ایشان با آقای حییم بریام جذاب بود؛ چرا که از دورۀ دبیرستان که به دیکشنری حییم مراجعه می‌کردم، دوست داشتم از زندگی این آدم بدانم و تنها کسی که به سؤال من جواب داد آقای جمشیدی بود؛ یا  دکتر ریاضی کرمانی از منجمان ایرانی که نام ایشان هر روز در رادیو و تلویزیون وقتی صحبت از روز و ساعت و غروب و صبحگاه و … می‌شد، توسط گوینده برده می‌شد، اما هیچ کس به این فکر نیفتاد که در مورد ایشان تحقیق کند و کسی را که هر روز نامش را می‌شنود، ببیند اما آقای جمشیدی این کار را انجام داد و زمانی که مصاحبۀ ایشان را خواندم، غرق لذت شدم. بعدها فرصتی شد تا با پسر دکتر ریاضی آشنا شوم و در مورد این مصاحبه گفتم؛ به حدی تحت تأثیر قرار گرفتند که از من خواستند که به نوعی آشنایی اشان را با آقای جمشیدی فراهم کنم.”

 

ر.اعتمادی در بخش پایانی سخنانش از بخش آموزش روزنامه‌نگاری و استفاده از تجربیات و آثار روزنامه‌نگاران گذشته چنین بیان داشت:

“مسئلۀ دیگر استفاده از تجربیاتی است که امثال آقای جمشیدی در روزنامه‌نگاری به جا گذاشته اند. اعتقاد من این است که روزنامه‌نگاری نه کلاس می‌خواهد و نه دانشکده. آن زمانی هم که در ایران دانشکدۀ روزنامه‌نگاری تأسیس شد، عملا ما ندیدم که از آن دانشکده روزنامه‌نگاری بیرون بیاید! این یک حرفۀ تجربی است. درست مثل اساتید منبت کاری در اصفهان که شاگردانی دارند و به دانشگاه نمی‌روند و زیر دست استاد، کار می‌کنند و خود استاد می‌شوند. بسیاری از کشورها دانشکده‌های روزنامه نویسی اشان را تعطیل کرده اند. این کار کسب تجربه می‌خواهد به شرط اینکه شخص علاقه مند باشد. آقای جمشیدی از ۱۴ سالگی کار روزنامه نویسی انجام داد و من به دوستان روزنامه نویس امروزی توصیه می‌کنم که کتاب عکس‌های دو نفره را حتما بخوانند تا بدانند مصاحبه چیست!

یکی از مشکلات ما بعد از سال ۵۷ گسست میان نسل روزنامه‌نگاران قدیمی و عدم انتقال تجربه اشان به نسل جدید بود. روزنامه‌نگاران جدید ناچار شدند که خود هر مسئله‌ای را تجربه کنند و این شرایط سختی است. ما امروز از تجربیات دیگران استفاده می‌کنیم و بسیار از کارها نیاز به تجربۀ دوباره ندارد. کار روزنامه نویسی اشخاصی همانند آقای جمشیدی مثل یک دانشگاه و کلاس است.

به هر حال خود به عنوان دوست قدیمی و عضو خانوادۀ جمشیدی برگزار این مراسم را به جناب دهباشی تبریک می‌گویم. کار علی دهباشی همیشه مورد تأیید است و باید روزی مفصلا در مورد این موضوع صحبت کنیم. امیدوارم این جلسات ادامه یابد و جامعه کمی هم به مسائل فرهنگی توجه کند.”

مدیر مجلۀ بخارا با یادی از سال‌هایی دور تاریخ داستان‌های ایرانی و خوانندگان آثار ر. اعتمادی چنین گفت:

آقای اعتمادی که امروز خیلی فروتنانه صحبت می‌کنند در زمانی که پدر و مادرهای ما پانزده سال بیشتر نداشتند از شهرت بسیاری در نویسندگی برخوردار بودند. دختران و پسران نوجوان و جوانی که مخاطبان ایشان بودند دم روزنامۀ اطلاعات می‌رفتند و ماه‌ها می‌ایستادند که استاد ر. اعتمادی را ببینند و ایشان یکی از کتاب هایشان را امضا کنند. استاد هم همیشه از در پشت می‌آمدند  تا گرفتار این موضوع نشوند. با اینکه سال‌ها امکان انتشار کتاب هایشان نبود، ولی امروز با چاپ مجدد این آثار  نشان داده شده که چقدر محبوب هستند و هنوز خواننده دارند.”

دکتر  ناصرالدین پروین با ابراز خرسندی از حضور استاد جمشیدی و برگزاری این مجلس در مورد وضعیت منابع تاریخ روزنامه‌نگاری ایران اظهار داشت:

“بنده در دانشگاه تهران رشتۀ روزنامه‌نگاری خواندم و البته از آنجا روزنامه‌نگارانی هم فارغ التحصیل شدند و مثلا همکار شما آقای بهروز بهزادی از هم کلاس‌های ما بودند. من عاشقانه نشستم که صحبت‌های آقای جمشیدی را که از دیدی من یک روزنامه‌نگار نمونه هستند بشنوم.

دکتر ناصرالدین پروین در مورد وضعیت منابع تاریخ روزنامه‌نگاری ایران سخن گفت.

در زمان دانشجویی متوجه شدم که تاریخ روزنامه‌نگاری نداریم. در پاریس اول می‌خواستم در مورد تأثیر رادیوهای خارجی بنویسم و بعدها استاد راهنمایم گفتند که در مورد تاریخ بنویس. در این خط افتادم! آن زمان این رساله را برای روزنامه‌های فارسی خارج از ایران نوشتم و بعد ادامه دادم و بنا را بر جامعه‌های فارسی زبان گذاشتم. معتقد هستم که ما دچار تجزیه‌های عرضی هستیم، پس بگذارید تجزیه‌های فرهنگی کم تر شود.

دو جلد به چاپ رسیده است که تا پایان استبداد صغیر است و امروز مشغول گردآوری دورۀ اشغال ایران تا کودتای ۳۲ هستم.”

سپس فواد فاروقی تمام زمان سخنرانی خود را در یک جمله خلاصه کرد که:

” من به شاگردی و دوستی آقای جمشیدی همیشه افتخار کردم.”

فواد فاروقی

در بخشی دیگر اسماعیل جمشیدی ضمن تشکر از علی دهباشی و حاضرین، از عشق و علاقه اش به کار روزنامه‌نگاری با تمام فراز و نشیب‌های این حرفه سخن گفت و چنین بیان داشت:

“شاهد این هستم که بسیاری از همکاران ما مرتب گله و شکایت می‌کنند که این چه شغلی است و جامعه قدر ما را نمی‌داند و …؛ اما من خوشحالم این را بگویم که از سال ۳۹ که پرویز نقیبی با چاپ داستان من و دریافت اولین حق التحریر از او به مبلغ صد تومان مرا به دنیای مطبوعات وارد کرد و شروع به زندگی به این شیوه کردم،  تا به امروز که البته درآمدهای خیلی سنگین و درشت هم در کار خودم داشتم و جایی سردبیر بودم که نسبت به تیراژ حق الزحمه می‌گرفتم، هیچوقت نگفتم که خستگی کار چیست و جامعه قدر مرا نمی‌داند و چرا این کار را قبول کردم. هر کاری سختی‌های خود را دارد. مثلا در مورد این جلسه وآقای دهباشی، من هیچ فکر نمی‌کردم که برای این کار  و جلسات تا این حد زمان می‌گذارد و زحمت می‌کشد تا اینکه در برگزاری جلسۀ امروز چندین بار  با من تماس تلفنی داشتند و هماهنگ کردند. حیرت کردم که این کار به این راحتی‌ها نیست و بسیار کار سختی است. چند بار شب و روز زنگ زدند و پیگیری کردند و من را به اینجا کشاندند. خب می‌شود این کار را با پول جبران کرد؟ امکان ندارد! با مقام و موقعیت و کادوهای مختلف؟ امکان ندارد! تنها عشق و علاقه است که باعث کی شود او به این کار روی آورد.”

اسماعیل جمشیدی

وی از خاطرات دوران کاری خود از آغاز تا امروز اظهار داشت:

“از روزی که کار را شروع کردم با پرویز نقیبی پیش آقای سیامک جلالی، سردبیر روزنامۀ اطلاعات رفتیم. سیامک آن روز نبود و آقای نقیبی گفتند که می‌خواهی نزد آقای ارونقی برویم؟ پذیرفتم. ایشان کارهایم را خوانده بود و به من گفت که جمشیدی جان باید یک گزارش بنویسی و ما در این بخش فقیریم و هیچ کس را نداریم. از آن روز که ایشان مرا برای نوشتن گزارش در دفتر اطلاعات هفتگی نشاند تا به امروز که بیش از سه هزار گزارش نوشته ام، همیشه از این کار لذت می‌برم و هیچ شغل و مقام و موقعیتی نمی‌توانست اینچنین روح مرا با همۀ سختی و محرومیت‌هایی که دارد ارضاء کند.

همین حالا  هم وقتی کتاب هایم منتشر می‌شود و خوانندگان جوان این آثار با من تماس می‌گیرند و می‌خواهند سؤالی کنند برای من لذتبخش است. دوام این حرفه بخاطر عشقی است که نسبت به این کار داشتم.

یکی از سوژه‌هایی که کار کردم در مورد شخصیت‌هایی است که تنها من با آن‌ها مصاحبه داشته ام و از آن‌ها گزارش دارم. بسیاری نزد من می‌آیند و این نوشته‌ها را برای تزهای دانشگاهی یا ساخت فیلم و … می‌خواهند و تا جایی که بتوانم کمکشان می‌کنم و لذت می‌برم که کاری انجام داده ام که به درد آدم‌های دانشگاهی می‌خورد.

چند وقت پیش آقای هارون یشایائی آمدند و در مورد آقای حییم سؤالاتی داشتند. به یاد دارم زمانی که برای تهیۀ این مصاحبه رفتم، مرحوم حییم گفتند که نمی‌دانم به شما چه بگویم! این همه هنرمندان مشهور داریم شما این‌ها را رها کرده‌ای و سراغ من پیرمرد آمده ای! البته ایشان را خیلی خوشحال دیدم. و خیلی با علاقه و محبت نشست و چند جلسه صحبت کردیم و برای من تار زد و شعر خواند.

من اخلاق خوبی نداشتم و مدام بخاطر روحیۀ حساسم با مدیرانم اختلاف پیدا می‌کردم. یک زمانی در سپید و سیاه بودم و بیرون آمدم و پایم به خانه نرسیده در مجلل دیگری دعوت به کار می‌شدم. در کار گزارش قوی بودم و زمین نمی‌ماندم. کارهایی که انجام دادم شاید از نظر خیلی‌ها نام و نانی نداشت، اما امروز می‌فهمم که این کار درست بوده است.

دانشجوی دکترایی چند هفته پیش از فرانسه به ایران آمده و آدرس مرا به سختی پیدا کرده بود. گفت می‌خواهم در مورد ذبیح الله منصوری فیلمی بسازم چون در فرانسه می‌گویند ناپلئونی که او معرفی می‌کند شخصی است که خود فرانسوی‌ها ها به این جذابیت و زیبایی او را ندیده اند. ضمنا تاریخ فرانسه را کار کرده و هدفم معرفی زندگی اوست و فکر می‌کنم که برای جامعۀ فرانسه زبان هم جذاب باشد. خب از این موضوعات متوجه می‌شوم که کارم باارزش بوده است.

در این سن و سال، با وجود بازنشستگی همچنان کار می‌کنم و گزارش می‌نویسم. گزارشی که شاید ده روز مجبور باشم روی آن کار کنم. نسل امروز حوصلۀ این چیزها را ندارد.”

نمایی از جلسه دیدار و گفتگو با اسماعیل جمشیدی

در دقایقی دیگر از این نشست اسماعیل جمشیدی به سؤالت سردبیر مجلۀ بخارا و حاضرین پاسخ گفت:

علی دهباشی: در مورد جلد دوم «عکس‌های دو نفره» برایمان بگویید؟

اسماعیل جمشیدی: معمولا همیشه کتاب هایم پرفروش بوده است و ناشر راضی کن! بعد از ده سالی( ۸۲ تا ۹۲ ) که آثارم منتشر نمی‌شد. ۹۲ کتابی چاپ کردم اما فروش خوبی نداشت که البته علت اصلی کل بازار کتاب آن دوران بود. در جلد دوم «عکس‌های دو نفره» حداقل به سیصد مطلب درجۀ پرداخته ام. بهترین تعریفی که در تمام عمرم از کارم شنیدم، تعریفی بود که سیروس علی‌نژاد در مورد این کتاب داشت. در مراسمی بود که می‌گفت:”این کتاب مثل حلواست.”  خب همه می‌خوانند و می‌گویند ما خواندیم و لذت بردیم! شنیدن این خبرها به من انرژی می‌دهد.

خب در مورد جلد دوم الآن گرفتارم و در جای دیگری شنا مییم کنم. عادت ما قدیمی‌ها این است که در این حرفه بیست و چهارساعته کار کنیم. امکان ندارد صبح که بیدار می‌شوم و کاری دستم باشد بدان فکر نکنم. جلد دوم کمی کار دارد. امروز بیشتر وقت من در کتابستان می‌گذرد و امیدوارم که در آینده‌ای نزدیک کاملش کنم.

 

وضعیت امروز و آیندۀ ایران را چگونه می‌بینید؟

اسماعیل جمشیدی: روزنامه‌نگاری امروز حالش خوب نیست و باید بگویم خیلی هم بد است! اما در آینده بدون تردید خوب می‌شود. ما یک سکتۀ ناقصی در کار رسانه‌ای داریم .مطبوعات و رسانه‌های کاغذی دوباره به ارزش خود بازخواهند گشت و حتما در آینده وضع خیلی بهتر خواهد شد.

دکتر پروین: بین مدیران مجله و روزنامه و کارفرماها به کدامیک بیشتر علاقه مند هستید و چرا؟

اسماعیل جمشیدی: یکی از سردبیرهایی که با او کار کردم ارونقی کرمانی بود. در واقع ایشان من را به سمت گزارش نویسی هول داد. من قصه نویس بودم و داستان‌های کوتاه می‌نوشتم. هفتۀ پیش فوت کرد و یادش را گرامی می‌دارم. ایشان از سردبیرهایی بود که روی دانشگاه را ندید اما حس کارش قوی بود. ژن غالب روزنامه‌نگاری داشت. از او خیلی کار یاد گرفتم.

دکتر بهزادی هم برای من سردبیر و مدیر خوبی بود. همیشه این فرصت‌های طلایی را به من می‌داد. سفید و سیاه مجلۀ پر نویسنده‌ای بود و نویسندگان مهم آن روزها در آن کار می‌کردند. دکتر بهزادی به خاطر شخصیت و توانایی حرفه‌ای‌اش سه کار را با هم انجام می‌داد: سردبیری و مدیریت و نشر.  از او به عنوان مدیر، خاطرات زیادی دارم؛ اما یکی از سردبیرها را خیلی دوستش داشتم و او پرویز نقیبی بود. روزی که خبر فوتش را شنیدم بی اختیار گریه کردم! خیلی زحمتم را کشید. بسیاری از چهره‌های درخشان دهۀ چهل و پنجاه از کانال نقیبی عبور کردند. او هیچ استعدادی را به دلیل شخصی کنار نمی‌زد و راه را باز می‌کرد.

از مرحوم صفی پور در امید ایران هم خاطره بسیار دارم. برخی مدیران عاشق کارشان بودند و برخی فقط به هدف مطرح شدن، فعالیت می‌کردند. البته صفی پور از وقتی وارد کار مجلس شد، دیگر آن صفی پور قبلی نبود. اما درسی که از استاد ر.اعتمادی گرفتم، شجاعت و شهامت استفاده از کار بود. فراموش نمی‌کنم که من در اطلاعات هفتگی کار می‌کردم که با مجلۀ جوانان رقابت داشت. اتفاقی باعث دلخوری من از آقای ارونقی شد و یادداشتی نوشتم و به آقای اعتمادی  دادم. یادداشت دقیقا مناسب جوانان بود و در مورد دوران تحصیلی ام بود. آقای اعتمادی رفاقتی با من نداشت و ایشان مطلب را جای سرمقالۀ خود در صفحۀ سه چاپ کردند! چطور می‌شود که سردبیری اینقدر درک و درایت داشته باشد. از آقای اعتمادی درک درست سردبیر بودن را آموختم. یک سردبیر نمی‌گوید که من از فلان شخص خوشم نمی‌آید و نمی‌خواهم مطلب او را چاپ کنم! یک سردبیر باید به فکر مجلۀ خود باشد.

وقتی گزارش‌های آقای دهباشی را از نمایشگاه کتاب فرانکفورت خواندم بدون بحثی چاپ کردم. و بعد متوجه شدم که هیچ نشریه‌ای گزارشی اینچنین جمع و جور در مورد نمایشگاه کتاب فرانکفورت ننوشته است؛ ولی کار ایشان ویژگی درجۀ یک گزارش را دارد؛ چون دست مرا گرفته و با خود به نمایشگاه برده است.

نمایی دیگر از جلسه دیدار و گفتگو با اسماعیل جمشیدی

-از ارتباط خود با آقای عباس مسعودی برایمان بگویید؟

اسماعیل جمشیدی: ما در ساعات ناهار یکدیگر را می‌دیدیم و هیچگاه پیش نیامد که مستقیم با ایشان صحبت و همکاری کنم. یک ملاقات هم با آقای مسعودی داشتم و نکته‌ای به من گفتند. به یاد دارم سلسله گزارش‌هایی در اطلاعات هفتگی با عنوان «هزار و یک چهره» می‌نوشتم. به درون جامعه و در نقش‌ها و مشاغل مختلف می‌رفتم و گزارش تهیه می‌کردم. نامه نویس پست خانه گزارش‌های خوبی در زمان خود شد. اختلافی بین ما آقای ارونقی پیش آمد. من بیرون آمدم. یک روز نزد آقای مسعودی  رفتم. ایشان گزارش‌های مرا کامل می‌خواندند. پرسید که:”آقای جمشیدی! چرا دیگر گزارش‌ها را نمی‌نویسی؟” گفتم که با ارونقی به مشکل برخوردیم. گفت که پسرم! شما این گزارش را می‌نویسی و در اطلاعات هفتگی چاپ می‌شود؛ آقای ارونقی که نباشند اطلاعات هفتگی در می‌آید؛ من که عباس مسعودی هستم و خشت روی خشت این مؤسسه گذاشتم هم نباشم این مؤسسه خالی نخواهد ماند اما آقای اسماعیل جمشیدی! اگر من نباشم این مکان سر جای خود هست اما آن چیزی که اکنون هست نیست؛ آقای ارونقی نباشد اطلاعات هفتگی منتشر می‌شود اما اطلاعات هفتگی آن چیزی که الآن هست، نیست؛ شما اگر گزارش را ننویسید، اطلاعات هفتگی همچنان چاپ می‌شود اما آن اطلاعات هفتگی که من می‌خواهم، نیست! خواهش می‌کنم ادامه دهید! و این اتفاق افتاد و عباس مسعودی فوت کرد و مؤسسه سرجایش است اما هیچکدام آن نیست که قبلا بود.

سیروس علی‌نژاد

در آن زمان در کنار مجلۀ سپید و سیاه مجله‌ای مستقل با عنوان مجلۀ دوم منتشر کردید، در مورد این بخش برایمان بگویید؟

“در مجلۀ  دوم یک موضوع را می‌گرفتند و روی آن کار می‌کردند، یکی از آن سوژه‌ها مجلۀ مجله‌ها بود. که ۱۶ صفحه در مورد کل نشریاتی که آن زمان منتشر می‌شد، مطلب می‌نوشتیم. خانۀ مقدم که اکنون موزه شده و اولین گزارش را من از آن خانه، تحت عنوان گرانترین خانۀ هنری جهان نوشتم و منتشر شد. خب دکتر بهزادی آدمی مثل من داشت که این کار را انجام دهد  و  معتقد بود که بهتر است به یک موضوع به طور کامل پرداخته شود تا اینکه نوک زده شود.

هارون یشایائی: یکی از صفاتی که از آقای جمشیدی گفته نشد، تواضع ایشان بود. من یکبار مطالبی در مورد سلیمان حییم می‌خواستم و تلفن کردم و قرار گذاشتم. فرمودند که به خانه ام بیا! خیال کردم یک دفتر کار رسمی است و می‌خواهم در این مکان ایشان را ملاقات کنم؛ اما وقتی وارد خانه شدم با صحنۀ یک میهمانی و میوه و شیرینی و …  روبرو شدم و در همین شرایط با ایشان در مورد کار صحبت کردیم. باید آقای جمشیدی را  کنیم.

-نظرتان در مورد روزنامه نویسی معاصر ایران چیست؟

اسماعیل جمشیدی: من وارد حرفۀ دیگری نشدم؛ بنابراین مکرر هم این سال‌ها سردبیر نشریاتی بودم که همگن ذوق و علاقۀ من نبود. پذیرفتم که باید کار کنم. در این نشریات اکثرا لیسانسه و فوق لیسانس‌های رشتۀ روزنامه‌نگاری می‌آمدند و ما هم قبول می‌کردیم که با آن‌ها همکاری کنیم. یاد گرفتم کار شخص باید دیده و بعد در مورد او قضاوت شود. موضوعی به جوانان می‌دادیم و چند روز پیدایشان نمی‌شد و بعد می‌دیدم یک متن از اینترنت آورده و روزی میزم گذاشته است! البته به چند استعداد هم برخورد کردم که توانایی اشان عالی است و سفرنامه و مصاحبۀ درجۀ یک دارند؛ ولی نمی‌توانند ادامه دهند. وقتی علت را جستجو کردم، متوجه شدم که بیش از نود درصد این‌ها استعداد این کار را ندارند و آن ده درصد هم که مایه و توانایی و ذوق و حس قوی خوبی دارند هم یا گیر سردبیرهای ناشی می‌افتند یا در شرایط بد گیر می‌کنند و نمی‌توانند منسجم جلو بروند؛ به همین دلیل است که در مطبوعات امروز گزارش نویسی نداریم. این امر کار حساس و مهم هر نشریه است.. متأسفم این را بگویم که اکثر خبرنگارهای خانم و آقا از سردبیر می‌خواهند که آن‌ها را به فلان حوزه بفرستد چون تسهیلات بهتری دارد. این خیلی بد است. امروز شما می‌بیند که با یک کانال روابط عمومی قاطی می‌شود و به جای تولید خبر، منشی خبر می‌شود!

ر. اعتمادی

در خاتمه علی دهباشی از وضعیت فعلی دنیای مطبوعات امروز و رشد ادبیات سیاسی اظهار داشت:

“روزنامه‌نگاری ایران در سال‌های اخیر تغییرات زیادی کرده است. شرایط و محدودیت‌ها و نوع و شیوۀ کارش و به کل یک زبان و بیان و کار دیگری دارد. یک وجهش را که شما فرمودید کاملا درست است؛ اینکه روزنامه‌نگار خوب کم تر مدیر خوبی پیدا می‌کند؛ بنابراین بخشی از این همکاران جوان ما گرفتاری اشان این است که باید کار کنند و این شعور و درک و آشنایی که در گذشته بوده اکنون کم تر دیده می‌شود. نگاهی به عناوین سردبیران و مدیران گذشته داشته باشید! امروز بسیاری از مخاطبان به دنبال نشریات قدیمی هستند! این نشان می‌دهد زمانی کارهای درخشانی انجام می‌شده است.

ولی واقعیت این است که روزنامه‌نگاری ایران در چند وجه رشد خوبی داشته است. ادبیات سیاسی یکی از زمینه‌هایی است که بسیار ترقی و رشد کرده و جوان‌هایی که در این حوزه هستند کارهای درخشانی انجام می‌دهند. در بخش گزارش من تا حدودی می‌بینم که بچه‌ها گزارش‌های خیلی خوبی کار می‌کنند ولی موضوعات دیگری که مورد توجه مدیر مجله است، باعث می‌شود که آن جایگاه گزارش گم شود. یک چیز خیلی مهمی که گم شده «گزارش» است.”

اسماعیل جمشیدی

علی دهباشی، اسماعیل جمشیدی و فواد فاروقی

شب عروسکهای لیلی، درس محبت است. دختر بچه وقتی با مهربانی با لیلی بازی می کند و او را در آغوش می کشد این رفتار در او نهادینه می شود. و در آینده نسبت به فرزند خودش رفتار بیگانه ای نخواهد داشت.

عکاسان این نشست : ژاله ستار ، مهدی خدیری  و مجتبی سالک

عصر سه شنبه، سی و یکم مردادماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، سیصد و سومین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی شرکت مهندسی هاتل به شب «عروسک های لیلی » اختصاص یافت.

در این شب سخنرانان: محیط طباطبایی، پوپک عظیم پور، آمن خادمی، شهدخت لشکری، محمدرضا امیری و علی دهباشی  به سخنرانی پرداختند.

در ابتدای جلسه علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست، گفت:

“عروسک لیلی قدمتی چند هزار ساله دارد و متعلق به قوم لُر است. لیلی قابلیت حرکات موزون دارد و موهایش طبیعی است. این عروسک پس از فراموشی دوباره به همت عده ای از هم وطنان ما در این مناطق احیا و ثبت ملی شده است.”

سردبیر مجلۀ بخارا با اشاره به فعالیت های مهندس شوکتی در بخش فرهنگ و همکاری در برگزاری این نشست از آمن خادمی دعوت کرد تا از طرف هیئت برگزار کنندگان این جلسه عروسک لیلی را تقدیم ایشان کند.

علی دهباشی از قدمت عروسک لیلی سخن گفت علی دهباشی از قدمت عروسک لیلی سخن گفت

نخستین سخنران این شب محیط طباطبائی با اشاره به تاریخچۀ پیدایش عروسک در ایران بیان داشت که:

“در واقع سال هاست که فعالیت در حوزۀ میراث فرهنگی در ابعاد موزه ها برای خود تعاریف و حد و مرزی دارد؛ اما به تدریج و خوشبختانه هر چه می گذرد این مرزها وسیع تر و به تعریف اصلی نزدیک تر می شود. زمانی تنها آثار را به خاطر اینکه مربوط به گذشته است و می شد بدان افتخار کرد مورد توجه قرار می دادند؛ و دیگر زمانی با خود می گفتند که این ها ابعاد اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی دارد؛ و باید به آن پرداخته شود؛ و در سال هایی نقش موزه را در تعامل با اجتماع می دانستند؛ اما امروز نقش موزه حفاظت از تفکر و اندیشۀ انسانی و هر آنچه که این تفکر از خود به جا گذاشته، است که یکی از مهم ترین دستاوردهای بشری از گذشتۀ بسیار قدیم تا به امروز چیزی است که بدان «عروسک» می گوییم.

محیط طباطبایی به تاریخچه عروسک در ایران پرداختمحیط طباطبایی به تاریخچه عروسک در ایران پرداخت

در واقع در فرهنگ ایرانی، در تجربه و عمل به شیوۀ خاصی در طی هزاران سال دست یافتیم که تا به امروز هم ادامه پیدا کرده است. این شیوۀ خاص روایی به نوعی انتقال فرهنگ است؛ وقتی به آثار به جا مانده از هزاران سال پیش می نگریم که در غارهای چهل هزار سال قبل دیده می شود، می بینیم که افرادی نقش فرهنگی  مهمی در این غارها داشته اند؛ مثلا یکی از مهم ترین آن ها غار «شنیدار» در کردستان است. در این غار آثار به دست آمده از یک زن که عمرش بر اساس آزمایش ها بیش از چهل سال هست، به دست آمده است؛ و دارای دستی معلول است و در نزدیکی بخش خاکستر غار دفن شده است که این نشان می دهد که او وظیفۀ حفاظت از آتش را به عهده داشته است؛ و وظیفۀ دیگر او بزرگی آن جامعه را به عهده داشته است و کار اصلی اش روایت جامعه و انتقال مفاهیم و تجربه های انسانی از طریق قصه گویی به جامعۀ آینده است. به تدریج نقوشی از دورۀ بعدی بر دیواره های غار که یادآور اعتقادات آن دوره است را می بینیم. حالا این نقوش چه در حوزۀ باورها و اعتقادات باشد و چه بخش های دیگر ولی به هر شکل وسیله ای جهت به یادگار گذاشتن این فرهنگ برای دوران بعد بوده است؛ وقتی جلوتر می آییم و از ده هزار سال پیش تا به امروز را مورد بررسی قرار می دهیم، آثاری را در سکونتگاه های انسانی مشاهده می کنیم که بدان «پیکرک های گِلی» می گوییم. حال عملکرد این پیکرک ها می تواند عملکرد آیینی و اعتقادی یا آموزشی و … باشد و یا می توان گفت که انسان هر چه جلوتر می رود، در جهت  زیباشناسی و اعتقاد خود و اوقات غیر کاری، دست به خلق موقعیت ها و آثار مختلفی می زند. امروزه موزۀ ایران باستان به لحاظ داشتن پیکرک گلی از موزه های درجۀ یک جهان محسوب می شود. پیکرک هایی که نقش الهه های آب و کشاورزی و … داشتند. این فضا تا دنیای امروز که این آثار عروسک نامیده شدند، همچنان ادامه یافت. در واقع ساخت عروسک یا به شکل کهن پیکره، همانند کاری است که معمارها است که با اجرای یک ماکت تمام طرح ذهنی خود را پیاده کرده و بعد آن را تبدیل به بنای ساختمان می کنند. در واقع عروسک یک ماکت و مدلی از زندگی انسانی است؛ پدیده ای است غیر مرده و بر اساس یک حیات و ویژگی زنده در حوزۀ انسان قرار می گیرد و نمونه ای از آنچه باورها و اعتقادهایی است که شیوۀ زندگی ما را به وجود آورده است. و ما این شیوه ها را  از طریق عروسک ها به نسل های بعدی خود انتقال می دهیم.”

وی در ادامه در مورد نقش عروسک ها در بخش آموزشی کودکان دوران کهن ایران گفت:

“عروسک مهم ترین جنبۀ آموزشی را در دوران قدیم ایفا می کرده است و در اصل اهمیت آن به همین وجود زندۀ آن است.  او یک نقش حیاتی دارد. با آن صحبت می شود، حضور می یابد و رفتارهای ما را بازتاب می کند. عروسک کوچک ما دلالت بر حیات زندگی دارد که بر اساس این موضوع اهمیت می یابد و بخشی از آن جامعه را در داخل خانه و طایفه یا فرد به وجود می آورد؛ یعنی عروسک نه به عنوان یک تفریح صرف بلکه یک امر واجب دارای حیات، در زندگی و تاریخ ما حضور می یابد. 

امروزه بسیاری از مشکلاتی که در جامعه با آن مواجه هستیم نبود فرهنگ «قصه گویی»  در جامعۀ ماست؛ یعنی جامعه و انسان و خانواده اش به قصه نیاز دارند و این قصه ها هستند که در بسیاری از موارد مشکلات را حل می کنند؛ و تداوم حیات تاریخی را بوجود می آورند. در جامعۀ ایرانی بخصوص در دهۀ اخیر، شاهد تحول مثبتی در این زوایا بوده ایم؛ اما بیست سال پیش تعداد قصه گوهای حرفه ای ما به تعداد  انگشتان دست هم نمی رسید. در حالیکه کشوری همانند فنلاند، چهار هزار قصه گوی حرفه ای دارد.

از خصوصیات قصه و قصه گویی این است که تقسیم گروه سنی در آن معنایی ندارد. پس می تواند عنصر مهمی باشد. یکی از مواردی که در قصه گویی نقش مهمی دارد عروسک است. عروسک هایی که بخشی از این اسطوره ها، آیین ها، اخلاق و رفتارها و قصه ها را به گروه بعدی بازگو  و منتقل می کنند. روزی که قصه از جامعۀ ما برود، روزی که عروسکی وجود نداشته باشد، اینجاست که جامعه به فراموشی فرهنگی می رسد.

در دنیای امروز امروزه حاکم دنیا آن نیست که بزرگترین کشور یا ارتش را دارد؛ بلکه آنی هست که از روی این امواج مجازی و اینترنت می تواند باید و نباید ها برای شما تعیین کند و ناخودآگاه همۀ جامعه به دنبال او منی روند. این عروسک گردان است که می گوید چه خوب است و چه بد و حقیقت زندگی چه می تواند باشد. به همین علت است که میراث فرهنگی چه آن ها که مدعی متولی اش هستند و چه کسانی که برایش اهمیت قائل اند، به عنوان اصل و مبنای حرکت و توسعه برای هر چیزی متوجه این امر شده اند. در واقع هر آنچه که بتواند هویت کهن را مجددا احیا کند و تداوم بخشد و معرف شخصیت من در دنیای امروز باشد، امری است واجب و باید بدان پرداخته شود. بنابراین در دوره ای موزه برای کودکان نبود اما امروز متوجه شده اند که مخاطبان اصلی موزه ها و میراث فرهنگی کودک هستند؛ چنانکه فرزند تداوم دهندۀ نسل و حیات ماست و عروسک ها و موزه ها برای آن ها بوجود آمده است. همین روند در طی این چند سال گذشته جایگاه بهتری را در مورد عروسک ها بوجود آورده است. افراد متعدد مثل خانم خادمی و خانم عظیم پور و … همه و همه وارد این حوزه شده اند و به طبع به این موضوع پرداخته می شود؛ یعنی اینکه تنها نقاشی، خوشنویسی، ادبیات و شعر و … نیست که اهمیت می یابد، بلکه این ها هم مکمل بخش فرهنگی ما هستند؛ و بسیاری از طریق همین عروسک ها، داستان، شعر و زبان و … را می فهمند و با آن آشنا می شوند.”

 

 

محیط طباطبائی در بخشی از سخنان خود از  هم بستگی فرهنگی اقوام مختلف ایرانی در کنار حفظ هویت ها و فرهنگ های منطقه ای گفت:

“کشور ما ایران تنوع اقلیمی دارد و این امر باعث یک تنوع فرهنگی شده است و این تنوع فرهنگی نه اینکه باعث جدایی و واگرایی فرهنگی خود اصل هویت ملی ماست. ایرانی بودن زمانی مؤثرتر است  و مسئلۀ واگرایی کم رنگ تر که تبریزی ما، تبریزی و بلوچ، بلوچ و لُر ما، لُر و … باشد متأسفانه فعالیت های اخیر فرهنگی، واگرایی را بیشتر کرد و مشکلاتی را بوجود آورد. صد و ده سال قبل یک اردبیلی با یک تبریزی با هم رقابتی نداشتند ولی امروزه با سیاست هایمان همۀ این اختلاف ها را بوجود آورده ایم. حال وقتی به هویت گذشتۀ خود بازمی گردیم و به سنین کودکی می رسیم، می بینیم که هر کی از این بخش ها مهم تر به نظر می رسد. پس عروسک  بسیار مهم تر از یک پدیدۀ دیگر است و توجه به این ها می تواند این مسئله را حل کند و زمانی ما می توانیم یک فعالیت موزه ای و میراث فرهنگی مؤثر در حوزه های مختلف همانند عروسک داشته باشیم و نتیجه اش هم زیستی و نزدیکی و آشتی و صلح باشد که به اتحاد فرهنگی برسیم.

موزه های بسیاری در دنیا هستند که وقتی برای بازدید از آن ها می رویم، می گویند که یادآور قتل عام یکصد سال پیش است به بچۀ هشت سالۀ مخاطب موزه یاد می دهد که تو باید از فلان فرهنگ متنفر باشی!

صحنه ای از شب عروسکهای لیلی صحنه ای از شب عروسکهای لیلی

این موزه نیست! این عروسک و پدیدۀ فرهنگی نیست! پدیدۀ فرهنگی باید نشان دهد که در کنار تنوع همۀ ما از یک فرهنگ و در کنار این فرهنگ های مختلف از یک جامعۀ بشری هستیم.  به طبع فرهنگی همانند فرهنگ ایرانی حرف های بسیاری در این زمینه دارد و حتی عروسک هایش هم با عروسک های سایر ملل متفاوت است. عروسک هایی که در کنار تشابهات مختصات خود را در هر شهر روستا و … نزدیک بهم هستند. این نشانه ای از کاراکتر مستقل هویت دو روستا و در عین حال اشتراک فرهنگی از یک فرهنگ بالاتر است.

در بسیاری از بخش ها عروسک های بی چهره می بینیم که این یک نوع تفکر است و انسجام چرا که تخیل را فراهم می کند. و در بخش دیگر که این صورت و شکل و لباس برای نسل های بعدی انتقال می یابد، شاید قرار بوده است شکل دیگری از رفتار فرهنگی منتقل گردد.

امشب توجه به عروسک لیلی پدیده ای است که بخشی تاریخی و بخشی مکمل و نیاز روزگار و معاصر سازی را احیا می کند تا مخاطب امروز ما بتواند جای خالی را بخش های فرهنگی و هویت از دست رفته را پر کند. هویتی که امروز به طور غیر مستقیم تابع یک رفتار فرهنگی دیگر شده است و با ارزش های خود را آشنا نیست.”

وی در پایان سخنان خود از ثبت عروسک لیلی در بخش آثار ملی غیرملموس خبر داد و چنین بیان داشت:

“خوشبختانه سازمان میراث در بخش ثبت آثار ملی غیرملموس یعنی بخش فن آوری شیوۀ کار عروسک لیلی را ثبت کرده است.

بحثی در مورد ثبت آثار شده بود که باید توضیحی بدهم.  برخی می گویند تار را آذری های آذربایجان ثبت کرده اند و چرا ایران این کار را نمی کند. ما همه از یک جهان فرهنگی قدیمی هستیم و ویژگی میراث غیر ملموس این هست که  برخلاف میراث ملموس همانند تخت جمشید آدرسی معین ندارد و حوزۀ فراگیر فرهنگی دارد. مثل تار اصفهان و تبریز و …. و اینجاست که این بخش باید باعث نزدیکی ملت ها شود و خوشحال باشیم که تار ارمنی و تبریزی و … و عروسک هایی در خراسان و لرستان و ممسنی و … داریم که هر کدام از این ها تنوع فرهنگی ایران را نشان می دهند. چند وقت پیش یک لباس صلح در موزۀ سعد آباد طراحی می کردند که من مخالفت کردم؛ برای اینکه ما چندین لباس داریم و همگی لباس ملی ایران است و مجموعۀ آن ها لباس های صلح را می سازد. در کشور ما هر پدیده ای یک پسوند «ها» می خواهد تا واقعیت پیدا کند.  ما عروسک ملی ایران نداریم ما عروسک های ملی ایران داریم. چنانکه لباس های ملی ایران داریم. چیز منحصر به فرد شب های بخارا است که تک است.”

 

دیگر سخنران این مجلس، پوپک عظیم پور ضمن ابراز خرسندی از برگزاری شب عروسک های لیلی و سپاس از علی دهباشی با معرفی چند عروسک آیینی از مناطق مختلف ایران چنین سخن گفت:

“اقای محیط همیشه من را با سبد عروسک هایم می بینند؛ چون همینطور که ایشان فرمودند عروسک ها هنوز دچار خودخواهی ها و چهره های گوناگون انسانی نشده اند؛ و هنوز در حال و هوای عروسک گونۀ خودشان هستند. خیلی دوست دارند که در مناسبتی که برای عروسک های دیگر است به پیشواز و خوشامدگویی بروند و من عروسک هایی از نقاط مختلف ایران برای خوشامدگویی به شب لیلی آورده ام؛ البته اگر می خواستم همۀ عروسک هایم را بیاورم، شاید می بایستی به اندازۀ این سالن صندلی برایشان ترتیب داده می شد.

پوپک عظیم پور درباره عروسکهای آیینی در ایران سخن گفت پوپک عظیم پور درباره عروسکهای آیینی در ایران سخن گفت

عروسک لیلی ای که امروز با خود آورده ام سنبلی از خودم هست و نامش «پوپک لیلی» است. عروسکی که موهایش برای خودم هست. به یاد دارم گیسوان بلند بافته شده ای داشتم که جدا از وجود خودم هر روز در کشوها جا به جا می کردم تا با خانم خادمی آشنا شدم و ایشان حکمت عروسک های لیلی را برای من گفتند. اینکه مو چه جایگاه ویژه ای در فرهنگ لُری دارد. مطالعاتی که داشتم با ایشان در میان گذاشتم و گفتم که من گیسویی دارم که چند سالی است چیده ام و نگاه داشته ام؛ می شود عروسک لیلی من را با موهای خودم بسازید؟ ایشان پذیرفتند. در زمانی که من با خانم خادم آشنا شدم سوگوار برادرم بودم و قیافۀ غمگینی که در عروسک هست ،چهره ای است که آن زمان از من گرفتند.

پس از سال ها تلاش برای صحبت با مسئولین فرهنگی که عروسک یک عنصر فرهنگی است و اصراری نداریم که ما یان عروسک ها را بیاوریم و زنده اشان کنیم تا رقیب باربی شوند و حتی اصراری هم نیست که به زور این عروسک ها را تحمیل کنیم، آرام آرام گوش مسئولین باز شد و ما را در اتاقشان راه دادند. به آقای محیط پناه بردیم و تعدادی از این عروسک ها با حمایت ایشان ثبت شد. امروز در تهرانی که ما هستیم دو موزۀ یکی با موضوعیت زن و فرهنگ و عروسک و دیگری مختص عروسک های ملل وجود دارد. یک موزه در کاشان و یک موزه در بیرجند هم هست و این حرکت بسیار شگفت انگیزی است.”

وی در ادامه بیان داشت:

“خب در بسیاری از تمدن های قدیم و کهن عروسک ها اولین عناصری هستند که شاید کلیدهایی را در ارتباط با آن فرهنگ برای شما می دهند که بتوانید داخل آن صندوقخانه و تمدن شوید. پیکرک هایی که آن زمان بت هایی بودند و بعدها دورۀ تکاملی را طی کردند تا به نام عروسک نامیده شدند. خب از زمان کودکی تا مرگ این عروسک ها همراه بشر بودند. در خود ایران ما با تنوع وسیع فرهنگی در یک واریتۀ بی‌نظیری از رنگ، لباس، لهجه و ایدئولوژی، مذهب و در نتیجه طیف وسیعی از عروسک ها هستیم که هر کدام از این ها حرفی دارند. لیلی ممسنی به این صورت برای شما خود را به نمایش می گذارد و یا بازنده یا بازبازک منطقۀ بختیاری به نوع دیگری.

زمانی زنان به نیت بچه دار شدن سمبلی را می ساختند و نیت می کردند که اگر بچه دار شوند این را همزاد کودکم در گهواره اش نگهداری خواهم کرد. در منطقۀ سیستان و بلوچستان عروسکی را درست می کنند و به نشان از همزاد کودک در گهوارۀ کودک می گذارند تا از چشم بد و نظر بد دور باشد. همین عروسک ها به مرور و به وسیله های بازی تبدیل می شوند. در برخی از نقاط بازی کودکانه است اما در برخی نقاط ایران واقعا مشق زندگی است.  در هرسین کرمانشاه عروسکی با نام گلیم باف هست. مادرانی که در کارگاه های فرش بافی به بافندگی مشغول هستند، این عروسک را همتای خود در حال گلیم بافی درست می کنند و به کودکشان می دهند. به این طریق کودک در زمان خردسالی مشق زندگی می کند که جایگاه بعدی من جایگاه مادرم خواهد بود.”

پوپک عظیم پور در بخشی دیگر از سخنان خود به تحلیل نمادین برخی از عروسک های بومی ایران پرداخت و گفت:

“در بسیاری از تمدن ها عروسک ها مادینه هستند و توجه به بسیاری به اندام های باروری ایشان شده است. اغلب عروسک های دنیا، عروسک های مؤنث و حامل نشانه ای از باروری هستند؛ و از آنجایی که زن مترادف با زایش و زندگی است این عروسک ها نماد زنانگی را با خود حمل می کنند.

در ایران هم ما در حوزۀ آیینی به عروسک ها و پیکرک ها برمی خوریم که نقش مؤثری داشته اند از جمله یکی از مهم ترین آن ها عروسک های باران خواهی و آب خواهی هستند که پیشینۀ آن بزرگداشت ایزدبانوی آب «آناهیتا» است که بعدها بعد از ظهور اسلام تغییر چهره می دهد و به صورت عروس های کف گیری و چلیپایی و عروس باران در آیین های آب خواهی خود را نمایان می شود.

گاه وقتی از عروسک صحبت می کنیم، یک فیگور کامل انسانی را در ذهن داریم ولی خب عروس گندمی (عروسکی که با خوشه های گندم ساخته شده است) هم به همان اندازه که لیلی  عروسک هست، عروسک است؛ که بعد از برداشت محصول گندم برای احترام به زمین و محصول کشاورزان ساخته و به نشانۀ خوش‌یمنی بر در خانه ها آویزان می شده است.

پوپک عظیم پور از سخنرانان شب عروسکهای لیلی پوپک عظیم پور از سخنرانان شب عروسکهای لیلی

عروسک لیلی یک ساختمان چلیپایی مانندی دارد که حامل نرینگی و مادینگی (در خطوط افق مادینگی و عمود نرینگی) است. زن و مرد در ساخت این عروسک شریک هستند که باز کامل شدن و مربع و دایره و زندگی را نشان می دهد. بعد از ساخت بدنه توسط مردان، لباس و اجزای صورتش توسط زنان کامل می شود. جالب اینجا است که لیلی در بین تمامی عروسک های ایرانی، عروسکی است که مفصل بندی داشته و قابلیت حرکت دارد. دستمال بازی می کند. و یک حرکت تئاتریکال را برای ما تداعی می کند.

در همان زمان مادران ما برای کودکانشان این عروسک ها را درست می کردند. چون رقص بخشی از عصارۀ زندگی ایل بختیاری بوده است و قوم لر نشین همانند بسیاری از اقوام دیگر برای احترام به زمین و طبیعت و قوم خود این رقص را دارند. با رقص این عروسک کودکان از همان ابتدا می دانند که رقص بخشی از زندگی آن هاست و برای همین به لیلی در برخی نقاط بازنده (بازی کردن) و رقص و بازبازک می گویند.

در بسیاری از نقاط واریته ای از فرهنگ ها عروسک ها بدون صورت ساخته می شوند، همانند عروسکی از روستای سلخ جزیرۀ قشم که عروسک هایشان صورت ندارد ولی اندام باروری اشان به زیبایی نشان داده شده است. دو چلیپای خط کشی و نخ بندی شده نشان می دهد که این زن، یک زن متأهل است. اما در میان مذاهب سنی بسیاری معتقدند که خلق کامل از آن پروردگار است و انسان نمی تواند یک خلق کامل انجام دهد پس برای ساخت عروسک در این منطقه، صورتی بدون اجزا را می سازند تا یادآور این باور باشند.

حتی عروسک هایی می بینیم که پیرزنی آن را ساخته است و هیچ رنگ و آرایشی در صورت و لب های عروسک دیده نمی شود؛ چرا که سازنده معتقد است که خالق این اثر است و چون خود آرایشی نمی کند، پس هیچ رنگ آرایشی در صورت عروسکش نشان نمی دهد.

واریته ای از اسم های بسیاری از جمله: لیلی، خاتون و گلین و … برای عروسک ها وجود دارد. برخی لباس ها را به ما نشان می دهند و برخی دیگر لالایی ها و داستان ها. احیای این عروسک ها باعث شده است که بخشی از آن هویت فراموش شده که بر اثر تغییر شیوۀ زندگی بوجود آمده است، دوباره زنده شود و مادربزرگ ها دوباره  قصه بگویند و مادرها لالایی ها بخوانند.”

در این بخش از جلسه، فیلم مستندی از شیوۀ احیای عروسک لیلی نمایش داده شد. در بخشی از این فیلم از زبان گوینده و پوپک عظیم پور می شنویم:

گوینده: سال ۱۳۸۰ پس از پنج سال مطالعه برای ساختن عروسک ملی، «دارا و سارا» با طراحی ایرانی ولی در چین ساخته شدند. پروژه ای که فعالیت زیادی برای فراگیری آن صورت گرفت اما تقریبا با شکست مواجه شد. قرار بود این عروسک با باربی در ایران رقابت کند…

پوپک عظیم پور: هر چند شاید رقابت با باربی کمی به لحاظ جذابیت هایی که جامعۀ سرمایه داری برای باربی فراهم کرده است، سخت به نظر بیاید اما من ایمان قلبی به این موضوع دارم که اگر بسترهای فرهنگی فراهم شود و این غلظت فرهنگی ایجاد شود و به باور برسد حتما کودکان ایرانی لیلی ها را در آغوش خواهند کشید.”

آمن خادمی، احیاگر عروسک لیلی با یادی از انگیزۀ خود جهت آغاز این پروژه و فلسفۀ عروسک لیلی چنین گفت:

“زمانی که خواهرم را از دست دادم، رفت و آمد به شهر خودمان بیشتر شد و طی این رفت و آمد و در بازار رفتن ها و صحبت با مردم شهر، متوجه شدم عروسک  لیلی بچگی های ما از بین رفته و جایش را عروسک باربی گرفته است.

در لرستان قدیم مادر برای عروسک لباسی از پارچۀ پیراهن و موهای خود درست می کرده است. که در واقع بخش مهمی از خودش را به آن عروسک داده و دختر با بو کردن سر عروسک، بوی مادرش را حس می کند تا آن حس عاطفی کماکان بین مادر و فرزند زمانی که مادر مشغول دامپروری و …. است، برقرار شود. لیلی پوشش لری دارد و برای قوم لر است.

امن خادمی، احیاگر عروسک لیلی امن خادمی، احیاگر عروسک لیلی

در مورد نام لیلی برخی از دوستان می گویند که شاید این اسم یک ارتباطی بین نام لیلی در داستان لیلی و مجنون داشته باشد اما باید بگویم که اینطور نیست. در زبان لری «لیل» به معنای عروسک هست و «لیل بازی» به معنای عروسک بازی است. و «لیلون» به معنای خرامیدن و با ناز راه رفتن است. و همچنین در لری فیلی لیلی به معنای نامزد یا عروس و در لری بختیاری به آوازهایی که در وصف عروس و داماد خوانده می شده، گفته می شده است.

وی در ادامۀ سخنان خود گفت:

فلسفۀ دیگری که عروسک لیلی دارد اسکلت آن است که از نی تو خالی ساخته شده است. ما قبلا فکر می کردیم به دلیلی زندگی عشایری و کوچ آن ها، این عروسک از نی ساخته شده است، ولی بعد در تفسیرهای آقای کریم زمانی از کتاب مثنوی مولانا به شعر «نی نامه» متوجه شدیم که نیِ تو خالی، نشانی از انسان کامل است. ما حدس زدیم که این اسکلت می تواند بدین داستان مربوط شود.

و اما بحث موی عروسک که در بین زن های لُر داشتن موی بلند از اهمیت به سزایی برخوردار است. در مناطق لر نشین، زنی نیست که موی کوتاه داشته باشد و اگر زنی موهایش را کوتاه کند نشان بدیُمنی است؛ اما مادر لر تکه ای از مهم ترین و زیباترین وجود خود را قیچی و به سر عروسک زلف می کرده است تا بگوید من بخشی از مهم ترین وجود خودم را در قالب یک عروسک که نمادی از مادر نیز هست درست کردم و آن را تحویل فرزندم دادم.

آمن خادمی از چگونگی احیای عروسک لیلی سخن گفتآمن خادمی از چگونگی احیای عروسک لیلی سخن گفت

آمن خادمی از خلق عروسک دلیار گفت:

ما متوجه شدیم که لیلی یار ندارد و برای او یک یار به اسم «دلیار» ساختیم. لباس های دلیار بر اساس پوشش هایی لرهای جنوبی است که سال گذشته توسط خانم شهدخت لشکری احیا شده است. صورت عروسک سبیل های کلفتی دارد و به نظر من با جذابیت خوبی طراحی شده است.

کار صورت های عروسکم ما را دوست نقاشم خانم شراره خالقی طراحی کرده اند. که صورت لیلی ها را با توجه به چهرۀ زنان منطقه و چهرۀ دلیار را بر اساس عکس هایی که در اختیارشان گذاشتیم تماما با رنگ آکریلیک و قلم موی مینیاتوری نقاشی کرده اند.

وی در پایان سخنانش از مشکلات پروژۀ عروسک لیلی و عدم پذیرش جامعه و حمایت مردم چنین سخن گفت:  

بحثی که با آن دست و پنجه نرم کردیم، این است که بسیاری از مادرهای ما عروسک های بومی را دوست ندارند. دربارۀ این بحران و بحث روانشناسی آن با دوستان کارشناس صحبت کردیم. جدا از کم کاری سازمان هایی که در این حوزه کار می کنند، همانند: میراث فرهنگی و کانون پرورش فکری و وزارت ارشاد و صدا و سیما و مثل جُنگ های بی ربطی که دوستان با بلیت های بالای دویست هزار تومان برگزار می کنند و به اقوام را مورد تمسخر  قرار می دهند؛ نتیجتا مادران که آگاهی ندارند و این جوک های نژادی را شنیده اند نسبت به عروسک ها نیز حس دافعه پیدا می کنند.

ما برای پیش برد کار خود به سازمان های مختلفی از جمله معاونت علمی و فن آوری ریاست جمهوری بخش هویت سازی مراجعه کردیم و توضیح دادیم گفتند که وام نمی خواهیم  و تنها می خواهیم شما کاری بکنید که عروسک های ما به ویترین مغازه ها راه پیدا کند و در سر تا سر ایران فروش داشته باشد. خب دوست کارشناس ما خواسته امان را درک نکرد.

سپس شهدخت لشکری، در مورد رقص های آیینی در فرهنگ قوم لر و ممسنی چنین بیان داشت:

“مقولۀ فرهنگ آن هم فرهنگ عموما شفاهی و ناملموس، اصولا برای بحث زمان زیادی لازم دارد. منتهای مراتب سخن کوتاه می کنیم و توجه را به سمت ارزش بخشی از این فرهنگ سوق می دهیم. در میان اقوام جهان گاهی برای نشان دادن هیجانات روحی برآمده از احساسات و عواطف شخص و یا اشخاص است، تحرکاتی جسمی تحت عنوان حرکات موزون و یا بازی پدیدار می شود، که فرد یا گروهی بیننده و یا رهگذر از نوع حرکات متوجه احساسات سراسر شادی آن جریان می شوند.

رابطه میان روح و جسم در همین تحرکات جسمی است. قاعدتا زمانی که روح انسان به شادی نیاز پیدا می کند عقل دستور می دهد و جسم حرکت می کند. حال در میان اقوام ایرانی و علی الخصوص قوم بزرگ لر، پیشینۀ رقص با فلسفه ای خاص جریان دارد. کاوش ها در میان مناطق لر نشین ما را به نقاشی غاری در لرستان می کشاند که در آن جمعی از انسان ها با گرفتن دست همدیگر در حال اجرای مراسمی هستند که به گمان اندیشمندان حوزۀ باستان شناسی آئینی نیایشی است و این نقاشی به گفتۀ عزیزان قدیمی ترین نقاشی جهان در این زمینه است. اما از همۀ این ها که بگذریم به خود مردم ساکن در این مناطق می رسیم. مردمی که پس از هزاران سال با پشت سر نهادن طوفان ها و گردبادهای سهمگین تاریخ هنوز بر پایه های فرهنگی خود چون دنا استوار ایستاده اند. در این میان برای لرها، رقص پیش از آنکه رقص باشد، مجموعه ای از احساسات است. البته در میان لرها رقص معنایی ندارد و به این دست حرکات موزون «بازی» گفته می شود.

چوبی با دستمال بازی که اصلی ترین بازی در میان لرهاست، امروز توسط لرهای مرکزی و جنوبی که شامل ممسنی، بویر احمد، بختیاری، بهمئی و لیراوی و … است به خوبی اجرا می شود. و این رقص مجموعه ای از نیایش های بشری در طول قرن ها زندگی با کائنات در طبیعت است. زمانی که یک زن و یا یک مرد دستمال خود را بر بالای سرش می چرخاند و مدام بالا و پایین بردن و چرخاندن آن ها رنگ ها را در هم  می آمیزد. تنها به حرکت دادن دست نمی اندیشد؛ بلکه رازی را با معبود خویش در میان می گذارد:

بار الها گیتی ات را چون این دایره در گردش می بینم و تو را گواه ان می پندارم، من در حالی که پای در زمین دارم و با چرخش این گیتی حرکت می کنم، خود را از وابستگی و دلبستگی به آن مبرا می پندارم. پس مرا شادی عطا فرما تا گام هایم را در راه تو استوار بردارم

شهدخت لشکری از رقصهای آیینی سخن گفت شهدخت لشکری از رقصهای آیینی سخن گفت

همانگونه که گفته شد رقص در میان لرها به دو صورت دستمال بازی و دست گیری اجرا می شود. برخی از سبک های دستمال بازی که در میان لرها تحت عنوان قَهص شناخته می شود عبارت است از: هفت دستمالی، اشرفی، گلشن، لکی، کلواری و … که هر قهص خود می تواند دارای اشعار و آهنگ های متفاوت باشد. حال همین حرکات موزون که با گرفتن دست در میان لرها به نحوی دیگر اجرا می شود و نمود آن را در میان لرهای شمالی که شامل لک ها، بالاگریوه، ثلاثی و… می توان دید در ادامه همان نیایش انسان است که انسان می گوید:

الها ما مردمان تو با گرفتن دست همدیگر از پس مشکلات فائق آمده و با کمک یکدیگر در رسیدن به سعادت از تو یاری می طلبیم.

وی در ادامه بیان داشت:

در حرکات موزون دست گیری قهص ها شامل: دوپا، سه پا، پنج پا، سنگین سما، دو دستماله و غیره می شود که همچون دستمال بازی می توان هر قهص آهنگ و ریتم های متفاوتی داشته باشد.

در هنگام رقص چوبی که به عموم بازی های لری گفته می شود، فردی که در ابتدای صف اجرا می کند و معمولا دارای مهارتی بالا است را سر جوبی و یا سر قوال گویند. در زبان لری قوال به معنای دسته و گروه است و مضمون از سر قوال همان سر دسته است. چوبی در زبان لری به هر رقصی که با دستمال اجرا شود و توسط نقاره  و دهل -که هر دو سازهای کوبه ای هستند- اجرا شود را چوبی گویند. و مجری حرکات خود را بر اساس گویش چوب بر نقاره یا دهل هماهنگ می کند، صدای سرنا و کرنا، سازهای بادی لری، متن و اشعار را تجلی می کنند، بر همین اساس سر چوبی یعنی کسی که خود را هماهنگ و موزون با گویش چوب با نقاره در می آورد.

فلسفه بازی دستمال بازی در میان لرها تا پیش از این تنها مجموعه ای از حرکات موزون جلوه می داد، بدون در نظر گرفتن ماهیت اصلی آن. اما پس از بررسی های بیشتر و مطالعه اسناد و بررسی جامعه فاعل آن و گسترش دامنۀ تحقیقات و حتی بررسی جوامع بشری دیگر من جمله جامعۀ بومی آمریکا و افریقا، بیش از پیش مسجل شد که آئین رقص در میان لرها نه تنها بی معنی نیست بلکه دریایی از مکانی است. اگرچه متأسفانه امروز برخی با تخریب چهرۀ این رسم زیبا در صدد محو آن هستند؛ اما همان اندیشه ای که توانست این رسم را از گزند طوفان تاریخ مصون نگاه دارد، در برابر اندیشۀ بد نیز حفظ خواهد کرد. و این وظیفۀ ما فرهنگ مداران است که جامعه را نسبت به آن روشن و پویا نگاه داریم.

اهدای عروسک لیلی به مهندس حشتمیاهدای عروسک لیلی به مهندس حشمتی

روح شادی در میان همۀ انسان ها این کرۀ خاکی زنده است و نمی توان آن را از کالبدشان خارج کرد. تمام ادیان و مذاهب، تمام عقاید و نژادها و تمام ایدئولوژی ها بر شاد بودن و شاد زیستن تأکید دارند. پس چه بهتر که شادی هایمان را همچون آئین خوب لرها با گرفتن دست یکدیگر میان همدیگر تقسیم کنیم و با چرخاندن دستمال هایمان کین ها  نفرت ها را از خود دور و بر صلح میان بشریت تکیه، بر دوستی و محبت به همدیگر سلامی دوباره کنیم.

شاد باشیم و شادی را به هم هدیه دهیم

مهرتان جاودان و شادیتان روزافزون.”

آخرین سخنران این شب محمدرضا امیری از اهمیت بازی با عروسک لیلی در بخش تربیتی کودکان چنین گفت:

به نام خداوند نون بلی

همو نون کلگ خش شابلی

به نام خداوند ایل و تبار

خداوند بنو و اسپ و سوار

به نام او خدا که لر آفری

زینه و پیا، دوور و کر آفری

ابتدای سخن به پاس محبت های بی دریغ دانشمند ارزشی‌مان جناب دهباشی عزیز بنده در خود می بینم از جانب انجمن میراث زاگرس ممسنی از ایشان و تلاش هایشان برای شناساندن فرهنگ قوم لر و ایل ممسنی نهایت تقدیر و تشکر را به عمل بیاورم.

من لیلی ام نمی دانم کدام فرهاد مجنون من بود، اما خوب می دانم که تن چوبی من، پر از عشق است، عشق دستان پدر که پیکرۀ مرا تراشید و عشق دستان مادر که لباس بر تنم پوشید، لباسی از بلندای تن پوش خودش با از خودگذشتگی و ایثار عشق و عاطفه بر تن من کرد. تا عریان نماند هویت مردمی با هزاران سال تاریخ، قدمت و اصالت، که من لیلی شوم تا در دست دخترکان ایلم برقصم و پای کوبی کنم. کوکی که بر لباسم زده می شود، وصلۀ عشق مادری است برای دخترش که بهار شود دلش. در بهار آنقدر پر از عشقم که مادری گیسوان بلند یلدایش را قیچی عشق می زند تا با تارتار موهای مثل کمندش برای من زلفی بزند. زلفی که بوی عطر مادرانه اش در آغوش کوچک دخترکش بپیچد، مهر اصالت شیر زنان دلیر قوم لر پای وجود من خورده شود

محمدرضا امیری از اهمیت بازی با عروسک لیلی سخن گفتمحمدرضا امیری از اهمیت بازی با عروسک لیلی سخن گفت

من لیلی ام نماد راستین پوشش و هویت زنان لر، همان که دستمالهایم، زلفهایم، چین چین دامنم گواه اصالت و قدمت هزاران سالۀ اجدادمان، پدران و مادران دلیر لر تبار این سرزمین را دارد. من لیلی ام عروسکی با اصالت و عیدانه ای پر از عشق برای دخترکان ایلم می رقصم و خنده بر لب دارم تا اخم روزگار گرد تلخی بر چهرۀ من نپاشد.

لیل، این دختری که بیش از آنکه دختر باشد مادر بود، بیش از آنکه عروسک باشد معلم بود. معلمی که هزاران سال به فرزندانمان درس داد. درس عشق، درس محبت، درس زندگی، درس مادر بودن را. لیلی عروسک نیست بلکه کلاس درسی است که مادر برای فرزند خود برپا می کند تا به او بیاموزد که زندگی همین بالا پریدن ها و پایین پریدن ها نیست.

اجازه بدهید مختصری از بازی در میان قوممان خدمتتان بگویم. اصولا بازی بر خلاف آنچه امروزه تصور می شود و مجموعه رفتارها و حرکاتی است برای کسب مقام و یا برد و باخت و بعضا هم تخلیه انرژی که به واسطۀ آن فرد یا افراد بتوانند با آن ها به اهداف گفته شده برسند، نیست. بلکه بازی ها طراحی می شدند تا علاوه بر پرورش قوای جسمی و روحی، هم در جهت کنترل انرژی بر آیند و هم بتوانند آداب زندگی را به عموم بیاموزند. ضمن اینکه هیجانات درون بازی نیز بر شاد بودن که بن مایۀ سالم زیستن است. این مهم را فراهم می سازد. فلسفۀ بازی در میان قوم لر ساختار شگفت انگیزی دارد. برای مثال در بازی چوب بازی مردان ایل یاد می گیرند که چگونه در برابر تهاجمات از خود دفاع کنند. یا در بازی «ارختل» یاد می گیرند که حتی اگر عضوی از آن ها معیوب باشد باز هم باید برای زندگی تلاش کنند.

البته اگر بخواهیم همۀ بازی ها را مورد بحث قرار دهیم فکر می کنم باید یکی دو ماه اینجا صحبت کنیم؛ یعنی اینقدر بازی ها پر محتوا و دارای اصالت هستند؛ اما در میان همۀ این بازی ها، لیلی بازی که از جمله بازی های مختص دختران ایل است فلسفه ای به مراتب با اهمیت تر نسبت به دیگر بخش ها دارد. و آن هم تربیت کودکان است. حالا یکی می آید و می گوید عروسک چه تربیتی به بچه می آموزد! مگر جز اینکه دو تا دست بالا و پایین می کند، چیز دیگری هم دارد! و اینکه مگر حرف می زند. اما گاهی نیازی به حرف زدن نیست رفتار است که تربیت می آموزد.

حالا چه تربیتی؟ مسئولیت پذیری! آن زمان مثل حالا نبود که در هر خانه و هر کوچه ای یک مهد کودک و شیرخوارگاه باشد که مردم بچه هایشان را دست خاله جان بدهند و سر کار بروند. و بعد از مدتی فرزند حضور و نقش مادر و پدر خود را درک نکند. مادر ایل وقتی با موهای خودش برای لیلیِ فرزندش زلفی می سازد؛ یعنی می خواهد فرزند این حس را نداشته باشد که مادرش او را به امان خدا رها کرده است!

اما زمانی که این کودک با لیلی که شمایلی شبیه خودش دارد باز می کند و مدام او را دخترم! دخترم! صدا می کند یعنی یاد می گیرد که در آینده قرار است، مادری باشد و هیچ شغل و فنی و مسئولیتی در دنیا با ارزشتر از مادر بودن نیست. و مهم ترین بخش مسئولیت پذیری است که متأسفانه امروز در مملکت ما جایش خالی است.

شهدخت لشگری از سخنرانان شب عروسکهای لیلی شهدخت لشگری از سخنرانان شب عروسکهای لیلی

وی در ادامه بیان داشت:

درس دیگر درس محبت است. دختر بچه وقتی با مهربانی با لیلی بازی می کند و او را در آغوش می کشد این رفتار در او نهادینه می شود. و در آینده نسبت به فرزند خودش رفتار بیگانه ای نخواهد داشت.

حالا برخی دوستان می گویند که حتما که نباید لیلی باشد تا کودک این رفتار را یاد بگیرد. البته که اینطور نیست! اما لیلی شخصیتی دارد که باقی عروسک ها ندارند. مثلا همین بازی کودکان با باربی شخصیتی که مدام به فکر خوش گذرانی و آرایش و لباس است، باعث شده که کودکان شخصیت هایی شبیه او داشته باشند. اما کودکان در برخی روستا ها که با باربی بیگانه اند و  با عروسک هایی هم شکل لیلی بازی می کنند، رفتاری بزرگ انگارانه دارند.

خب نیاکان  از همان هزاران سال پیش این موضوع را درک کردند که این بچه همیشه بچه نخواهد بود و بزرگ می شود و باید با زندگی واقعی روبرو شود. حالا پدر که مدام در جنگ بود و مادر هم درگیر کار های زیاد خانه پس می ماند لیلی که الحق لیلی هم خوب از پس تربیت بر می آمد.

کودک در هنگام بازی برای لیلیِ خودش شخصیت می سازد. و اوست که تصمیم می گیرد لیلی چگونه لباس بپوشد، چگونه حرف بزند، چگونه برقصد، اسمش چه باشد؛ همۀ این ها را شخصیت پردازی می کند. بنابراین قطعا کودک شخصیتی که می سازد در آینده بر او اثر خواهد گذاشت.

لیلی اولین عروسک مکانیکی جهان است. دقت کنید این عروسک نه برق می خواهد و نه باطری اما پیش از اینکه ربات اختراع شود ما عروسکی رباتیک داشتیم و این افتخاری است که نخبه پروری از خصلت آن است.