شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی برگزار شد،چشم فرنگی تو مسلمان نمی‌شود یک جام اگر شراب دهد پرتگالیم «سالک قزوینی» چشم زان ایمان و پیمان بسته بگزیدی کنون کنج باغ و صحبت غیر و شراب پرتگال (ذکره روز روشن)

شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی برگزار شد/آیدین پورخامنه

 

دویست و نودمین شب مجله بخارا به بررسی کتاب « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» تألیف دکتر بهرام گرامی  اختصاص داشت که عصر یک‌شنبه سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۶ با همکاریرانتشارات گاندی، کتاب‌فروشی آینده، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، انتشارات سخن و مجله بخارا برگزار شد.

علی دهباشی مدیر مجله بخارا با توضیح درباره چرایی برگزاری این شب سخنان خود را آغاز کرد و گفت:

دکتر بهرام گرامی و کتاب « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» بهانه اصلی ما در برگزاری امشب بود. گل بارانی که می‌بینید نتیجه کار آقای گلزار است که خواهش می‌کنم تشویقشان کنید. ایشان از حامیان محیط زیست هستند و سال‌هاست در این زمنیه کار و پژوهش می‌کنند. گلخانه زیبایی در کردان دارند که همه را دعوت می‌کنند در روز مبعث مهمان ایشان باشد.

دهباشی درباره دکتر گرامی نویسنده کتاب « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» بیان کرد:

دکتر گرامی متولد ۱۳۲۱ در تهران هستند و همانطور که شاید کم و بیش بدانید تحصیلات ابتدایی متوسطه را در همین شهر گذرانده اند. در سال ۴۳ از دانشگاه تهران لیسانس کشاورزی را دریافت کردند و بعد، از دانشگاه آمریکایی بیروت در سال ۴۹ فوق لیسانس در رشته اصلاح نباتات و بیماری‌های گیاهی را گرفتند. به کانادا رفتند و حدود سال ۵۶، اوایل انقلاب دکترای خود را در ژنتیک و علوم گیاهی در دانشگاه منیتوبا در کانادا دریافت کردند و بعد به ایران بازگشتند و با سمت کارشناس و محقق در سازمان تحقیقات کشاورزی ایران کار کردند. پیش از این هم از سال ۴۳ تا ۵۷ در این فعالیت‌های پژوهشی در همین سازمان کار می‌کردند. با سمت استادیار در دانشکده کشاورزی دانشگاه صنعتی اصفهان از حدود سال ۵۸ تا ۶۴  تدریس کردند. سال ۶۴ به امریکا رفتند و در دانشگاه کالیفرنیا به تحقیق پرداختند و یک سال (سال‌های ۷۴ و ۷۵ شمسی) هم استاد مدعو در بخش علوم گیاهی دانشگاه بودند.

 

از سال‌های ۷۷ تا ۸۲ در دو انجمن علمی شیمی غلات و بیماری‌های گیاهی به عنوان سرویراستار خدمت کردند. تا به حال از ایشان سه کتاب منتشر شده است « گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی»، « گیاهان در قران» و «سنگ گهر در هزار سال شعر فارسی» که نمونه‌هایی از این کتاب‌ها توسط انتشارات سخن در اختیار ما قرار گرفته است که می‌توانید بعد از جلسه تهیه کنید و تا زمانی که آقای گرامی خود حضور دارند، برای شما یادگاری‌نویسی کنند.

 استاد بهاءالدین خرمشاهی نخستین سخنران این شب بود. او سخنان خود را با بیان اینکه سخنران، مترجم و شاعر نیست شروع کرد و گفت:

با سلام و نام و یاد جاودانه خداوند که مظهر جاودانگی است. بنده سخنران نیستم، سخنرانی می‌کنم ولی سخنران نیستم، شعر هم می‌گویم ولی شاعر نیستم، ترجمه هم می‌کنم ولی مترجم نیستم. هرکس که به هنری، نوشتنی، وسیله ابلاغی یا وسیله اطلاع‌رسانی علاقه دارد همه اینها از شعر تا مجسمه‌سازی برای در میان گذاشتن یک راز و رویایی است که صاحب هنر دارد و می‌خواهد در میان بگذارد. این مطلب شماره یک در خاطرتان باشد تا اگر گفتند که استاد گرامی بارها از این جلسات داشتند تعجب نکنید  چون ایشان می‌خواهند همان چیزهایی که خوانده اند و درباره آنها تحقیق کرده اند با چه دقت کم نظیری که اشاره خواهم کرد، با عده بیشتری در میان بگذارند.

من که اینجا نشسته بودم به گل‌ها نگاه می‌کردم، هنوز هم مطمئن نیستم که گل‌ها طبیعی هستند یا مصنوعی. روزی استاد کامران فانی در منزل ما تشریف داشتند، دسته گلی طبیعی بود و آقای فانی با برگ گل بازی کردند و گفتند چقدر طبیعی است، عین گل مصنوعی می‎ماند! ضمنا من گلشناس نیستم مگر آنهایی که گل باز هستند. اکثریت افراد در دنیا گل‌ها را نمی‌شناسیم. من اسم کتاب آخرم را گذاشتم «با ده زبان خموش» کخ از شعر حافظ گرفته شده: ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد/ که با ده زبان خموش آمد. معنی این شعر را نمی‌دانم. چرا سوسن آزاد است؟ مگر باقی گل‌ها دربندند و آیا آن همان قدر که دیگر گل‌ها در بندند، در بند است. چرا ده زبان دارد و چرا خموش بوده است؟ بعد از ۵۰ سال حافظ پژوهی در اولیا مانده ام. خدا را شکر که ندانم گویی و نمی‌دانم را بر من تفضل کرده است و آشکارا به راحتی بی هیچ احساس گیر و گره و افت می‌گویم، نمی‌دانم و باید دید. آقای انوشه که دانشنامه فارسی می‌نویسند می‌گویند که ما در دوران دبیرستان دبیر ادبیاتی داشتیم که وقتی هرچیزی از او می‌پرسیدیم در پاسخ می‌گفت باید دید، این باید به دیدن و دیدن به باید ختم نمی‌شد که بگوید برو لغت نامه فرهنگ فارسی معین را بیاور، در آن سال‌ها فرهنگ فوق العاده جامع و جوابگوی استاد انوری نبود یا لغت نامه دهخدا اگرچه سخت است و الان با تعداد جلد کمتر هم به چاپ رسیده است. و سی دی هم دارد.

استاد بهاءالدین خرمشاهی ویژگی‎های اخلاقی دکتر گرامی را برشمرد

استاد بهاءالدین خرمشاهی ویژگی‎های اخلاقی دکتر گرامی را برشمرد

استاد خرمشاهی ویژگی‌های اخلاقی دکتر گرامی را چنین توصیف کرد:

حدود یک دهه پیش اولین این سلسله جلسات به همت صاحب جلسه دکتر گرامی و میزبانی میراث مکتوب برگزار شد که در آن  بسیاری چیزها یاد گرفتیم اگرچه از یاد بردیم. حالا انشالله تجدید عهد می‌شود و همینجا به یاد می‌آوریم به شرطی که بدانیم سوسن آزاد ده زبانه چرا خموش است؟ بعد تازه با ده زبان خموش را اصرار می‌کردند «باده» ننویسید. یک اشکال دیگر هم می‌گرفتند که من پیش بینی نمی‌کردم، همه این مصرع را به صورت «با ده زبانِ خموش می‌خواندند» در صورتی که باید یک جزم هم روی «زبان» می‌گذاشتیم.

همین یکی از ویژگی‌های استاد گرامی است چون سخت پیگیر کار هستند. تا اخرین مراحل حتی بعد از آخرین مراحل که خوب هم بسته‌بندی شود پیش می‌روند. در غلط گیری چندان پیشرفته هستند که مانند اروپاییان عمل می‌کنند. ممکن است در کتاب اشتباه وجود داشته باشد، اشتباه علمی که خود پی ببرند. اشتباه برای هر انسان حقیقت دوست و پژوهنده‌ای در واقعیت پیش می‌آید، من در ترجمه قران بارها اشتباه کردم، که خطا چاپ یا مکتوب به صورت نامه ارائه شده است. عرض بنده که رو به پایان است، فقط یک موضوع در دل من موج می‌زند، من کمتر به دقت آقای دکتر گرامی دیده ام. واقعا ندیدم. یا بسیار بسیار کم دیدم حتی در دانشنامه مصاحب اشکال وجود دارد با اینکه پنج هزار نسخه را با دست اصلاح کرده اند. تا به اینجا چون خود اسطوره و معیاری هستند. وقتی ایشان مطلب خود را می‌دهند اغلب پاکیزه، زیبا، بی غلط و تایپ شده است. پشتش توضیحات می‌آید  بعد می‌نوسند هشت را با ۹ عوض کنید بعد برای اینکه مطمئن شوند که این کار را می‌کنید، پرینت می‌فرستند . کارهایی می‌کنند شگفت آور. از حوصله جامعه علمی ما فراتر است کاری که می‌کنند. همان اسطوره ها که از قزوینی شنیده اید، که ببالم به همشهریگری اش، در ایشان هم با دونسل فاصله دیده می‌شود و شما همین یک جمله بنده را به جای صد جمله بپذیرید که باقی در همین زمینه خواهد بود. دقت‌هایی از گرامی دیدم و جا خوردم از این همه دقت و از اینکه چرا من این دقت را ندارم. شگفتا ایشان درباره خود بهداشت کتاب را پدید می‌آورند.

مکارم اخلاقی ایشان، خصال تنیده و ویژگی‌های اخلاقی شان را در این جلسه برای بنده به زبان در نیامدنی است برای اینکه مفصل است نه اینکه مبهم است. من عادت دارم در این جلسات رباعی می‌خوانم، تقریبا با البداهه که هر جور بگویم شعر درستی نمی‌شود.

ز آثار دقیق خویش نامی شده ای، بس مرجع را همیشه حامی شده ای، مانند دبیر فلک و محبوبی، ز آن است که بهرام گرامی شده ای/

می‌پویی و آثار تو هم می‌پاید/ از خامی تو هوش و هنر می‌زاید/ قزوینی علامه وکالت داده است/ قزوینی دیگری تو را بستاید/

سرو از قد تو قد خود اندازه گرفت(البته به بالا و بلندی ایشان هم اشاره دارم، کمی هم طنز آمیز است)/ گل از قلمت زندگی تازه گرفت/ از شرق به غرب بس پراکندی علم/ هر مرجعی از کار تو آوازه گرفت.

اگر زیاده، نا بجا یا نادرست گفتم، همه را ببخشید. تشکر می‌کنم.

دکتر سید مصطفی محقق داماد سخنان خود را با این ابیات آغاز کرد و گفت: گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت/ مردم شریف‌تر شوند اندر نعیم گل/ ای گل فروش، گل چه فروشی برای سیم؟/ وز گل عزیزتر چه ستانی به جای گل؟/

حدود سال ۱۳۶۰ اولین باری که در انجمن فلسفه با استاد بهاالدین خرمشاهی دوست شدم، که همان روز زیبا تر از من بودند و جوانتر و زیبا تر شده اند. ولی خب من پیر شدم و ایشان جوان مانده اند. درست همسن هستیم و در یک سال متولد شدیم. همان ایام که در انجمن فلسفه کارهای مشترکی انجام دادیم در جلساتی که شرکت داشتیم، من موجب بودم به وجود ایشان. برای من جالب بود که شخصیت ذوالفنون مکتب وقت بود، بعدا با فلسفه قهر کرد.  دکتر عرفانی و معصومی بسیار موجب بودم که چقدر دانش دارند در حد خودشان و کار عظیمی که ایشان درباره حافظ انجام داد و برنده جایزه سال شد. خود عضو آن کمیسیون بودم و واقعا با افتخار آن را امضا کردم و هنوز هم همان کتاب ارزشمند و ماند است. کاری که ایشان کرد موجب شد تا افراد حافظ را اشتباه نخوانند.

دکتر محقق داماد درباره منش دکتر گرامی چنین افزود:

جناب آقای گرامی که سالهاست با ایشان مراودت دارم بسیار اهل دقت است واقعا نظر دقیق دارد . تخصص ایشان در امر دیگری است و استاد کشاورزی است و در دانشگاه اصفهان تدریس کشاوری می‌کنند. چه می‌شود کرد که ایشان نتوانستند درس دهند. ذوق و تذوق دو معنای متفاوت دارد. آنقدر پزشک داریم که دوست دارند در جلسات ادبی شرکت کنند. مانند آقای دکتر غنی ولی همان طور که در احادیث آمده حفره یا در قلبشان است که چیزی جز شیرینی آن را پر نمیکند، هیچ چیزی بعضی از نفوس را پر جز ادبیات و ذوقیات نمی‌کند. علم او را قانع نمی‌کند. آقای گرامی تخصص اش اقناعش نکرد پس کانالی زد به ادبیات گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی و من پیشنهاد کردم، گل و گیاه در قرآن را بررسی کنند که کتابش منتشر شد.

وی با بیان نکته ای مهم درادامه سخنانش گفت:

حضار محترم، همه بچه‌های ایران هستیم، ایران خانه ماست. مام وطن را همه احساس می‌کنیم. آنهایی که ایرانی نیستند و مام وطن را احساس نمی‌کنند مخاطب من نیستند. آنهایی که ایرانی هستند، این تربت را که جمجمه اجدادمان در آن دفن است و سرشتمان با آن آمیخته است و زندگی می‌کنیم، درک می‌کنند. وظیفه داریم ایران که روزی گلستان بود را گلستان نگه داریم، سعدی شیرازی اسم کتاب خود را گلستان می‌گذارد. بوستان، گلستان نشان دهنده این است که ما ایرانیان گل باز هستیم و ایرانمان گل بود. ما با عربستان صعودی فرق داریم. ایران ما ایران طراوت است. اولا باید در حفظ محیط زیست همت گماریم و حفظ کنیم. جای گل و درخت تیر آهن نسب نکنیم اجازه دهید در کوچه‌ها بوی گل و صدای بلبلی بشنویم. درست است که از آن  سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ سزد که نه بوی گلی ماند و نه نسترنی. و من گاهی می‌خوانم عجب که بوی گلی مانده و … اینها قبول است اما باید سعی و تلاش کنیم و از کوشش و تلاش دریغ نکنیم. بگذریم از بهره‌ها و استفاده‌های غلطی که ویران کردیم خانه سبز خودمان را!

پیرزنی لاری بود به من جمله‌ای گفت که از آن استفاده کردم. گفت سابقا پدران ما در بوم سبز بودند. پرسیدم کجا؟ گفت جزیره‌ای که در خلیج فارس است، ابوموسی. ابوموسی بوم سبز است. دیر بجنبیم همینطور میشود. سرزمین خود را سبز نگه داریم تا بوی سبزی آن را حفظ کنیم. باید از نظر فیزیکی ویژگی خود را حفظ کنیم. دکتر گرامی تحقیق کردند که هزار سال در ادبیات ما گل و گیاه بوده است. در حالی که اگر به آن طرف آب به کشورهای عربی بروید و ببینید غیر از شتر و معشوقه فیزیکی -مادی خود به دلیل دیگری شعر گفته اند؟ تمام اشعار آنها درباره اینهاست.

دکتر محقق داماد از دوستی و مهربانی ایرانی ها سخن گفت

دکتر محقق داماد از دوستی و مهربانی ایرانی ها سخن گفت

اما ما درباره گل چقدر شعر زیبا داریم و ما که چنین ادبیاتی داریم باید در روحیه خود تاثیرش را ببینیم. چرا خشن شده ایم؟ چرا همدیگر را فحش میدهیم و از همدیگر بیزاریم؟ ما ایرانی‌ها چنین نبودیم، ما اهل مهربانی و دوستی بودیم. اهل غمخواری یکدیگر بودیم. پیشنهاد می‌کنم از این مسائل ادبی در تجربه  ادبی استفاده کنیم و انشاالله مانند گل شاد و خرم و با لبخند مانند گل باشید. و با مهربانی و دوستی با هم صحبت کنیم و گل بگوییم و گل بشنویم.

سپس علی دهباشی در ادامه این شب مقدمه ایرج افشار بر کتاب «گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» که وجه تسمیه آن را دکتر گرامی خواهند گفت. را برای حضار خواند:

گل همین پنج روز و شش باشد

این گلستان همیشه خوش باشد

خوانندگان گرامی

این کتاب همچون راهنمای «باغ گیاهان» است که قدم تفرّج بدان می‌گذارید و روشن است که هر یک از گلهای گوناگون و رنگارنگ باغ شما را به سویی می‌کشد و وقت شما را به گونه‌ای خوش می‌کند و بوی دلاویز یا رنگ دلپذیرشان هوش از سر شما می‌رباید. اکنون به جای آن چنان راهنمایی، کتاب خوب و دلپذیر آقای بهرام گرامی را در دست دارید که راهنمای شما برای گردش در باغ فراخ و کُنانه شعر فارسی‌ است که هر گوشه‌ای از آن گلی و گیاهی سرکشیده است.

این کتاب هم خواندنی است برای لذت‌بری و هم مرجعی است برای شناخت تشبیهات و تعبیرات شاعرانه از گلهای شناخته میان شاعران. خواندنی است زیرا در هر برگش چند یا چندین بیتِ به گل آمیخته می‌بینید و از مضامین هر یک پی به اندیشه شاعری می‌برید که گلی یا گیاهی را در خیال خویش ‌وسیله جان دادن و زیبا کردن واژه‌های دیگر شعر خود کرده است و درمی‌یابیم که گلها و گیاهانی که در باغ و راغ می‌بینیم چه مایه از سرشاری برای تجسم صُوَر خیال در خود نهان دارند.

اینکه گفته شد کتاب جنبه مرجعی دارد از این روست که به آسانی جنس و گونه و خانواده هر گیاه را با نامهای علمی آن می‌شناسید و اگر بخواهید شاهد و مثال شعری برای هر یک داشته باشید چندین بیت خوب را در آن می‌یابید و از راه توضیح و تحلیلی که مؤلف آشنا و کارشناس داده است بر نحوه تلقی و احساس شاعر از آن گیاه آگاه می‌شوید و چون مؤلف معنی کلمات دشوار را هم آورده است مشکلی پیش روی شما نمی‌ماند.

گردآورنده گرامی کتاب چون در رشته کشاورزی آموزش دیده و با شعر فارسی مأنوس است در سالهای دوری از وطن به یاد گل و گیاهانی بوده است که شاعران هموطنش از هزار سال پیش می‌شناخته‌اند و زیبایی و خوشبویی آنها را در شعر خود ماندگار ساخته‌اند. این گیاهان از مهمترین عناصری بوده‌اند که همیشه در شعر فارسی مرتبتی اساسی و طراوت‌بخش داشته‌اند. کدام شاعر زبان فارسی است که در شعرش از یاد گل که یکی از مظاهر زیبا و جان‌بخش طبیعت است به دور مانده باشد. شاید اغراق نباشد اگر گفته شود که امری محال است. شعر فارسی و گل ـ دو جوهر زیبایی ـ پیوندی دارند ناگسستنی.

گرامی چون با گیاه آشناست متوجه بوده است که برای فهم درست شعرهای به گل آمیخته، باید خواننده نوع و شکل و خواص هر یک را درست بداند و چون دیده است که فرهنگهای فارسی در حل مشکل برای این گونه نکات راهگشا نیستند در پی آن شده است که با بررسی دیوان‌های بسیاری از شاعران مبهمات و مشکلاتی را که ممکن است پیش راه بیاید و خواننده نتواند توجیه روشنی از بیت داشته باشد، او را یاری دهد و با شناساندن لفظی و علمی، سبب و نحوه استعمال آن گیاه را روشن سازد. پس کار گرامی دارای دو جنبه لغوی و معارفی است. او در این کتاب پانصد صفحه‌ای پنجاه گل و گیاه را با تعریف علمی هر یک از نظر دانش گیاه‌شناسی می‌شناساند و سابقه‌ انس و آشنایی شاعران را با آنها به شما واگو می‌کند.

ایشان بجز آن تعداد گل و گیاهی که در بخش اول برای هر یک مبحث خاصی ترتیب داده است، بخش کوتاهی را به شناساندن چهل و هشت [در چاپ دوم، شصت] گل و گیاه دیگر که تشبیهات و مضامین کمتری در شعر فارسی دارند اختصاص داده است. بنابراین بر روی هم از نود و هشت [در چاپ دوم، صد و ده] گل و گیاه درین یادگارنامه ادبی ـ‌ گیاهی نام و نشانی هست. فهرست دیگری نیز از گیاهان در کتاب گرد آمده که گرچه نام آنها در شعر فارسی هست ولی مضامین و تشبیهات چندانی که دلاویز باشد برای درج در کتاب نداشته‌اند. مؤلف نگاه حافظ به گیاهان را شایسته آن دانسته است که در گفتاری جدا و حتی در پیشانی کتاب طرح کند، زیرا دید آن سخنسرای بزرگ دارای معنویتی دگرگونه است و هر گلی را که به باغ شعر خود نشانیده بدان برجستگی و حشمت داده است. قدر گل نزد حافظ همانندست با ارزشی که مرغ سحر بدان می‌نهد.

زنده یاد ایرح افشار

زنده یاد ایرح افشار

در اشعار فارسی بیشتر درختهای طنّاز و با حشمت مثل سرو و چنار و صنوبر و عرعر (نه آنچه امروز نام عرعر دارد) که تناوری حضور دارند، و از گلها آنها که در باغها دیده شده‌اند و اهلی شده بودند مانند نرگس و ارغوان و یاس و بنفشه و گل‌سرخ یاد شده است. اما اگر دیوان شاعران مضمون‌یاب و طرفه خیال دوره صفوی به جستجو بپردازیم چه‌بسا که درباره‌ گلپر و مرزه و ترخون و نعناع که جزو عادیات لوازم زندگی در شمار می‌بودند نیز اشعاری به دست بیاید.

گل و گیاه در فرهنگ ایرانی جایی شایسته دارد. در ادب فارسی به‌ویژه شعر مرتبتش بسیار والاست و این کتاب گواهی راستین در آستین. در مَثَل و حکمت هم چنین است. اگر نگاهی به امثال و حکم دهخدا بیندازید خواهید دید که در میدانی فراخ باید قدم گذارد: بادنجان بم (یا بد) آفت ندارد، نخود هر آش نباید شد،‌ فلفل مبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه، زیره به کرمان نباید برد، با پنبه سر بریدن کار ناکسان است، فلان کودک مثل هلوی پوست‌کنده می‌ماند یا مثل برگ‌گل است و هزار مَثَل دیگر حکایت از لزوم تجسسی پی‌گیر می‌کند. دوستم دکتر جامی شکیبی گیلانی با مهارت و ذوقی دلنشین زمانی را مصروف بدین کار کرد و بخشی از آن را به نام «پندیاب» به چاپ رسانید. جز آن در نقاشی و قالی‌بافی و کنده‌کاری و هنرهای دیگر هم گل و گیاه جای خاص خود را دارند. نگاره‌هایی شده‌اند که همچون تشبیه در شعر ارزشمند هستند.

شاید بیش از همه برتولد لوفر (Berthold Laufer) در کتاب Sino-Iranica که در سال ۱۹۱۹ در شیکاگو چاپ شد توجه فرهنگی و تمدنی به سابقه آورد و برد گیاهانی کرد که میان چین و ایران انجام شده بود و نشان داد که اسپست (یونجه) ‌و هلو چگونه از ایران به سرزمین‌های دیگر رفت. همچنانکه پس از او ابرا هیم پورداود در کتاب نامور هرمزدنامه نشان داد که گونه‌های خانواده گیاهی مرکّبات چگونه از سویی به سویی رفت و بالمآل پرتقال و نارنگی و دارابی و بکرایی و بیدخونی و نارنج و ترنج و لیمو در میان ما چه گذشته‌ای داشته‌اند. راستی بهرام گرامی شاید بتواند به نام پرتقال در رسته دوم پژوهش خود اشاره کند از باب آنکه در عصر صفوی شراب پرتقالی در ایران رواج داشت و شاعران آن دوره از یادکرد آن غافل نمانده‌اند، اما پرتقال در اینجا ناظر به محل کاشت آن درخت بوده است:

چشم فرنگی تو مسلمان نمی‌شود

یک جام اگر شراب دهد پرتگالیم

«سالک قزوینی»

چشم زان ایمان و پیمان بسته بگزیدی کنون

کنج باغ و صحبت غیر و شراب پرتگال

(ذکره روز روشن)

اگرچه بهرام گرامی در مطالعه دلکش خود به زمینه خاص نفوذ گل و گیاه در شعر فارسی پرداخته است، اما روشن است که این مظهر طبیعت به مناسبتهای دارویی، خوراکی، عطرگیری، رنگرزی، کاغذسازی، درودگری، کنده‌کاری، باغچه‌داری و اخیراً گل‌آرایی نیز باید مورد رسیدگی تمدنی ما قرار گیرند، کمااینکه در کتب نبات قدما (مانند کتاب‌النبات دینوری) و همه فلاحتهای قبطی و رومی و ایرانی و همچنین در عجائب‌نامه‌های منسوب به طبری، همدانی، قزوینی و دیگران به گوشه‌هایی متنوع از گیاهان و حتی خیالی آنها اشاره شده است.

نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی

به طور مثال، یکی از ظرایف و برجستگیهای مربوط به گل و گیاه بررسی نام‌گذاریهای جغرافیایی است که از روی نام گیاهان انجام شده است. مانند گلپایگان، گلدسته، گلپرآباد، انجیره، انار، انجیلاوند، گل بداغ، گل تپه، گل چشمه، گلخندان، ارغوان، چناران، صنوبر و شاید هزارها ترکیب دیگر،‌ و البته بسیاری از آنها نامهایی است که ممکن است برگرفته از نام محلی گیاهان باشد و به‌طور عموم برای ما معانی آنها ناشناخته است ولی از نظر معرفت گیاهی اهمیت خواهد داشت.

در این یادداشت درهم می‌باید یادی از کتاب ممتاز شارل هانری دوفوشه‌کور (Ch. H. de Fouchecour) ایرا‌شناس فرانسوی بشود که در موضوع وصف طبیعت در شعر غنایی ـ غزلی فارسی قرن پنجم نوشت و از گلها و گیاهانی که در آن زمانه زبانزد شاعران بوده است یاد کرد، با نام:

La description de la nature dans la poésie lyrique persane du xiè siècle (Paris, 1969).

پس از آن کتاب برجسته دیگری به قلم‌ ایران‌شناس آلمانی Jürgen Ehlers درباره اوصاف طبیعت در شاهنامه فردوسی انتشار یافت که در آن بخشی به کیفیات لغوی، اصطلاحی و قصه‌ای مرتبط به گیاهان (Pflanzen) اختصاص دارد، با نام:

Die Nature in der Bildersprache des sahname (Wiesbaden, 1995).

و همچنین نوشته‌هایی به فارسی که حضرت گرامی یاد آنها را در مقدمه خود آورده‌اند.

چهل سال پیش که منظومه رمزالریاحین در توصیف باغ هزار جریب نو (اصفهان) سروده ‌شیخ محمد  هادی بن حبیب کاشانی متخلص به رمزی (متولد ۱۰۴۰ قمری) را چاپ می‌کردم دیدم شاعری صحنه مناظره میان گلهای آن باغ ایجاد کرده و زیبایی و رعنایی هر یک را که بدان فخر می‌کرده‌اند به زبان شعر بیان کرده است. در این مناظره هر گلی از خوبی و دلکشی خود سخن می‌گوید و بر گل دیگر عیب‌جویی و ستیزه‌گری می‌کند. نرگس می‌سراید:

ز جام حسن خود پیوسته مستم

بود زرین قدح دایم به دستم

بنفشه ضمن آنکه ادعای نرگس را رد می‌کند از خوبی خویش می‌گوید:

ز شوخی غیر رسوایی نداری

همه چشمی و بینایی نداری

چو مشکین خال دلبر خوش نمایم

چو هندوی نگه مردم‌ربایم

پس ازو از زبان بیدمشک می‌خوانیم که بنفشه سیاه و کج‌نهاد است، ولی من:

شفای حال بیماران زارم

خزان درد را جوش بهارم

پی درمان خود در هر سرایی

ببخشندم ز روی مهر جایی

دیگر گلهایی که به میدان این مناظره می‌آیند یاسمین کبود است و ارغوان سرخ، جعفری، شب‌بوی زرد، قرنفل، عاشق معشوق، زلف عروسان، زنبق زرد، زبان در قفا، مشکچه، سوسن، نسترن، ریحان، سنبل، یاس سفید، زنبق سفید، شقایق، گل زرد، گل رعنا و بالاخره گل‌سرخ که آن مناظره بامزه با سخنان او پایان می‌گیرد و درحقیقت شاعر خواسته است که آن را برترین گل باغ در شمار آورد. این‌ گونه بازیهای ذوقی با گلها در شعر فارسی مثالهای متعدد دارد.

بسیاری از گیاهان سرگذشتی دارند که در طول دوران تمدن انسانی در جوانب مختلف زندگی آدمی تأثیر داشته‌اند و در روزگار نزدیک به ما بجز گیاه‌شناسان نامی چون کمپفر آلمانی، شلیمر هلندی، رخینگر اطریشی، احمد پارسا، حسین گل‌گلاب، علی زرگری، کریم ساعی، احمد قهرمان و دیگران که گیاهان را در مقوله علمی شناسانده‌اند، دانشمندانی چون ابراهیم پورداود، هوشنگ اعلم، محمدحسن ابریشمی و اکنون بهرام گرامی مؤلف گرامی حضور آن موجود طبیعی را در اندیشه و ذوق و تاریخ بشری شناسانده‌اند و ما سپاسگزار همگی آنها هستیم.

ایرج افشار

بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶

 

دکتر نرگس روان پور سخنان خود را با شعری از هوشنگ ابتهاج شروع کرد و گفت:

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من/ آسمان تو چه رنگ است امروز؟/ آفتابی است هوا یا گرفته است هنوز؟/  ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر و سواران خرامنده خورشید بپرس / کی بر این دره غم می‌گذرند؟ / تو بخوان نغمه ناخوانده من/ ارغوان شاخه همخون جدا مانده من. (سایه)

بیش از هزار سال شاعر پارسی گوی با زبان گل و گیاه و درخت با معشوق سخن گفته است. زیبایی‌هایش را ستوده، از دوری و هجران شکوه کرده و گاه از همین پدیده‌ها نمادی ساخته برای تصویر کردن فضای خودکامگی که در آن می‌زیسته و یارای اعتراضش نبوده است. زبان شعر نجیبانه فارسی همواره پیچیده در پوششی از حریر گل و گیاه به جای بیان صریح در خطاب به یار در استعاره متوصل شده است. به جای چشم او از نرگس و به جای قامت وی از سرو و صنوبر یاری جسته است و گاه بیدادگری‌های اجتماعی را از درون لاله و شقایق  فریاد بیرون آورده است. ما آن شقایقیم که با داغ سینه سوز  جامی گرفته ایم و به صحرا نشسته ایم. یا از خون جوانان وطن لاله دمیده وز حسرت سرو قدشان سر خمیده و ما خواندیم و دگرگون شدیم و با شاعر، کلاس‌های مدارس و دانشگاه به جوانان پس از خویش انتقال دادیم اما هرگز به این صرافت نیافتادیم که از این سخن گویان خاموش اصل و نسبشان را بپرسیم.

دکتر نرگس روان پور سخنانش را با بیتی از هوشنگ ابتهاج آغاز کرد

دکتر نرگس روان پور سخنانش را با بیتی از هوشنگ ابتهاج آغاز کرد

گویی این راه ناپیموده را به قول حافظ رهروی می‌بایست، جهانسوزی نه خامی، بی‌غمی. بی‌تردید جاده در انتظار سواری بود ره‌شناس، سختکوش و عاشق. تا نور افکن به دست گیرد و به یکایک اعضای شعر فارسی پرتوی بتاباند و ویژگی‌های رنگ و بو، اندام‌ها، گلبرگ‌ها و ساقه‌ها و نژاد و تبارشان را از نگاهی دانشورانه برای ما آشکار سازد. توفیق دیدار با این رهرو آگاه برای من چهار سال پیش دست داد در جلسه ای ادبی. سخنگوی مجلس او را با عنوان دکتر بهرام گرامی مولف کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی به جمع معرفی کرد اما سکوت حضار که نمایان بود نام کتاب را برای اولین بار می‌شنوند و درباره ارزش ادبی آن در ذهن خود گرفتار پرسش اند مرا که با محتوای این اثر آشنایی داشتم و مولف آن را از سر انصاف در دل ستوده بودم بر آن داشت که در سخنی هرچند کوتاه سترگ بودن چنین پژوهشی را در ادب فارسی بیان کنم. و تصادفا به یادم آمد که در آن گروه دانشجویی چندی پیش از آن با لحنی طنز آمیز به مضمون این شعر انتقاد کرده بود که گل بی‌خار نیابی هرگز هر کجا هست گلی، خاری هست. استدلالش اینکه گل‌های لاله، بنفشه و سنبل و بسیاری دیگر خار دارند چگونه شاعر چنین حکمی صادر می‌کند؟ چنانکه مصراع دوم آن هم می‌شود جزء مساله سایره در زبان ما؟ هر چند درآن گفتگو مراد از واژه گل را توضیح داده بودم. در روز حضور دکتر گرامی خطاب به آن جوان گفتم، دوست عزیز دانشجو که حتی بی‌مراجعه به فرهنگنامه ای طرح دعوا می‌کنی برای مثال اگر کتاب گل وگیاه در شعر فارسی را ورق زده بودی پاسخ پرسش انکاری ات را جزء ابتدایی‌ترین مشکلات درباره واژه گل می‌یافتی. که در شعر کلاسیک فارسی این نام اختصاصا به گل سرخ یا رز اطلاق می‌شود و سپس اشاره کردم به بحث دقیق دکتر گرامی درباره نسخه حافظ به تصحیح یکی از ادبای گرانقدر زبان فارسی در این بیت که: شکفته شد گل همراه و گشت بلبل مست. صلای سرخوشی این صوفیان باده پرست/ که مصحح محترم صفت همراه را برای حافظ حشو زائد دانسته و از میان نسخه بدل‌ها واژه خمری را ترجیح داده که به معنای شرابی رنگ است. نکته ای که دکتر گرامی با ذکر شواهد فراوانی برای گل همراه یا سرخ در شعر شاعران پارسی گوی این استدلال را رد کرده است. و حتی از شعر خود حافظ نمونه آورده که به عشق روی تو روزی که از جهان بروم / ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه که سرخ گل دقیقا به معنی گل همراه است به همراه صفت و موصوف مخلوق .

دکتر روانپور در ادامه سخنان خود با توضیح درباره گل سرخ اظهار داشت:

سپس اثبات این نکته تحقیقی که در شعر فارسی مراد از همه اینها گل سرخ یا رز است، گل، گل سرخ، گل همراه، گل سوری، گل صد برگ ، گل لعل، گل محمدی، گل نوروز، یا نوروزی . این موارد از ساده‌ترین نمونه‌های رفع ابهام است در شعر فارسی از کتاب گل وگیاه که چه بسا از آنها به آسانی گذشته ایم و در شرح آنها به بیان نام گلی بوده یا گیاهی یا درختی بسنده کرده ایم. یا به عنوان نمونه‌ای دیگر نام گل نرگس که رایج‌ترین مشبه به در شعر فارسی است. که ما برای چشم معشوق وقتی شاعر می‌‎گوید، کرد روز و روزگارم را به یک دیدن سیاه ، کی مرا  این چشم بود از نرگس شهلای تو؟ چه بسیار که نرگس شهلا یکی از گونه‌های این گل معنا می‌دهد همچون نرگس شیراز یا نرگس مسکین برای نوع کم‌پر این گل و محقق گرانمایه خواننده را به این نکته توجه داده است که واژه عربی شهلا به معنی مونت اشهل به معنای کبود رنگ و نه صفت بیانی برای گل نرگس بلکه وصف چشم معشوق است برای سیاه رنگ بودن آن وگرنه اصولا چنین گونه ای از تیره گل نرگس با جام گل سیاه به جای زرین در طبیعت وجود ندارد.

دکت محقق داماد در کنار بهاءالدین خرمشاهی و بهرام گرامی

دکت محقق داماد در کنار بهاءالدین خرمشاهی و بهرام گرامی

به هر رو من بر این باورم که جناب دکتر گرامی اگر در این اثر بدیع کار تخصصی خود یعنی شناساندن این عروسان شعر فارسی پرداخته بودند نیز باز کاری می‌بود بس ارجمند اما چنانکه می‌بینید ایشان به این مرحله از پژوهش بسنده نکرده و با همت و پشتکاری تحسین برانگیز ده سالی عمر بر سر این کار گذاشته اند و به کتاب خود جنبه ادبی نیز داده اند یعنی گشودن معنایی ابیات بسیاری از شاعران زبان فارسی که ناشی از بدخوانی‌ها و غلط خوانی‌های نسخ خطی بوده است و به این ترتیب اثری قابل استناد به کتابهای قابل مرجع در ادب فارسی افزوده اند ، کاری که بی هیچ مبالغه در حد یک تز دکترای ادبیات فارسی است. دست مریزاد جناب دکتر براستی گرامی.

در ادامه علی دهباشی از چندین پیامی که برای این شب به ایشان رسیده بود، دو پیام را خواند:

پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی

هُوَ

هفتم فروردین ۱۳۹۶

جناب آقای دکتر بهرام گرامی استاد فاضل دانشگاه که خداوند سلامتش بداراد و توفیقش را مستدام فرمایاد، سال‌هاست که با زحمت خستگی ناپذیر دربارۀ گل و گیاه هایی که در شعر و ادب فارسی از آن یاد و نام برده شده است تحقیق و تتبّع می فرماید و در کتاب نفیسی که تألیف فرموده است معرّفی های لازم و آگاهی های سودمندی را با ذکر شواهد در آن گِرد آورده است و از این راه زکات علم خود را که “گیاه شناسی” است به ادب فارسی پرداخته است. خداش خیر دهاد.

پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی خوانده شد

پیام دکتر احمد مهدوی دامغانی خوانده شد

پیش از این به مناسبتی در نوشته ای (البته با حفظ مراتب و در خصوص مورد) کار بسیار مفید ایشان را در این زمینه اقتباس و پیروی از سرمشقی که بزرگترین دانشمندان ایران یعنی ابوریحان بیرونی که با تألیف دو کتاب مستطاب “الجماهر معرفه الجواهر” و “الصیدنه” بر اهل فضل و تحقیق منّتی عظیم گزارده است، شمرده ام.

مزید توفیق جناب دکتر گرامی را مسألت می‌کند.

فقیر فانی:

احمد مهدوی دامغانی

پیامی به : شبِ گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی

                                                                                  از محمد استعلامی

سرزمین هایی مانند ایران و هند و یونان و مصر، که پایه های دیرین تمدن بشری در آنها ست زبان و فرهنگ و هنر و ادبیات شان هزاران موضوع متفاوت و قابل تأمل دارد که وقتی یک کتابدار می خواهد نوشته ها و آثار آنها را طبقه بندی کند، همان هزاران موضوع متفاوت هم برای طبقه بندی همۀ کتابها کافی نیست، و او بارها با کمبود موضوع و عنوان رو به رو می شود و در درون یک موضوع، باید موضوعات جنبی یا فرعی را هم ببیند و گاه به آنها عنوان تازه یی بدهد. تا اینجا کار آن کتابدار ضوابط  و دستوری دارد و تجربۀ او هم سرمایۀ کار اوست. اما گاه پیش می آید که یک پژوهندۀ نکته یاب و تیزهوش، فراتر از موضوعاتی که در زبان و فرهنگ و هنر و ادبیات یک جامعه هست و ذهن مردم هم با آنها آشنا ست، کتابی عرضه می کند که در کار فهرست نویسی و دادن موضوع به آن تأمل بیشتری باید کرد. گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی یکی از آن کارهای تازه است و باید گفت دکتر بهرام گرامی با عرضۀ آن، یکی از لحظه های تأمل را برای  کتابداران پدید آورده است.

نگاهی به سوابق تحصیل و پژوهش دکتر بهرام گرامی، نشان می دهد که او در پی مطالعات کشاورزی و گیاه شناسی و ژنتیک و رشته هایی که با عوالم اهل ادب و علوم نظری ارتباط مستقیم ندارد، قدم به دنیای مرجع شناسی و تألیف مرجع نهاده است، اما تازگی کار او با همان زمینۀ مطالعه و تحصیل او ربط دارد. برای ما که عمری را در دنیای ادبیات و علوم انسانی گذرانده ایم، او روزنۀ تازه یی گشوده است، و ای کاش این گونه پژوهش ها گسترش بیشتری بیابد تا استادان و پژوهشگران همۀ رشته های علوم و فنون هم رنج فراهم کردن موادّ مرجع را بیش از همیشه تحمل کنند و هر یک دسترسی به شناخت رشتۀ خود را برای دیگران آسان تر کنند.

وقتی که من در اردیبهشت ۱۳۹۲ نسخه یی از کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی را دریافت کردم و بستۀ پستی را گشودم، عنوان کتاب تازه بود و در یک نگاهِ گذرا دریافتم که محتوای آن هم متفاوت است و نگاه یک پژوهندۀ تیزهوش و تازه جو در پشت این صفحات است.  پس از صفحۀ عنوان کتاب، در یک صفحۀ خاصّ، مؤلف آن را به علاّمۀ دهخدا هدیه کرده است که غیر مستقیم به خواننده می گوید که این هم یک کتاب مرجع است، و وقتی که من مقدمه یا تقریظ استاد ایرج افشار را خواندم، دیدم که او هم کتاب را یک مرجع شناخته و آن را « راهنمای باغ گیاهان» نامیده و از وجوه ممتاز این اثر سخن گفته است، که داوری او تأیید اعتبار علمی کتاب است.

دکتر محمد استعلامی در پیام خود به ویژگی های کتاب گل و گیاه...اشاره کرد

دکتر محمد استعلامی در پیام خود  به ویژگی های کتاب گل و گیاه…اشاره کرد

پیش از این، در بسیاری از کتابهای مرجع، شقایق لاله است و لاله و شقایق از یک تیره اند و همین! و از این که آن تیره کدام تیره است ؟ و آن گل یا آن درخت یا آن گیاهِ خودرو به کدام اقلیم تعلق دارد؟ و چه خواصّی در آن هست؟ سخنی نیست. گردآوردن عباراتی مشابه و بازنویسی آن زیر مدخلهای الفبایی، از هر نوآموزی برمی آید.  نقل چند شاهد از شعر و نثر را هم دیگران، نه با این نظم و دقت، انجام  داده اند. اما در گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی، کار به گردآوری منظم شواهد پایان نمی پذیرد. هر درختی یا گیاهی زادگاهی دارد و در این کتاب پیدا می کنید که او اهل کدام ولایت است؟ و با کدام درخت یا گیاه دیگر هم خانواده است؟ در ثبت نامهای لاتین و یونانی در شرح هر مدخل، باز خوانندۀ آشنا با زبانهای اروپایی، از معنای آن واژگان و ربط آنها با نامهایی که در زبانهای انگلیسی یا فرانسه به کار می رود، به معلومات جنبی دیگری می رسد که اعتبار کتاب را به عنوان یک مرجع می افزاید.

نشر موفق کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی، دکتر بهرام گرامی را از جستجویی مشابه در زمینه های دیگر بازنداشته و چهار سال پس از این کتاب، سنگ و گهر در هزار سال شعر فارسی را به بازار آورده است که آن هم به عنوان یک مرجع شایستۀ توجه و استقبال دانشوران است و من وقتی که آن را به لطف دکتر گرامی دریافت کردم و دیدم، در سپاس از مهر ایشان یادآوری کردم که کتابخانه های ایران و مراکزی که روی ایران کار می کنند، باید این دو کتاب را در قسمت مرجع خود داشته باشند، در کنار کتابهایی که به خارج از کتابخانه نمی رود و همیشه باید در دسترس مراجعان باشد. در صورت لزوم باید کتابداران را متوجه آن کرد که محتوای این دو کتاب هر یک در موضوع خود، به مراتب عالمانه تر و آموزنده تر از مراجعی است که از هر گیاه یا گل یا درخت به یک تعریف کلی بسنده کرده اند.  بر پا داشتن مجلسی برای معرفی این دو کار دکتر بهرام گرامی، ادای حقّ کوششی است که او در این سالیان کرده است و از دهباشی عزیز هم که از جان و دل برای جلوۀ ارزشهای فرهنگ و ادب ایران کار می کند باید سپاس بسیار داشته باشیم، هر چند آن دهباشی که من دیری شاهد تلاش عاشقانۀ او بوده ام، هرچه می کند، آن را وظیفۀ خود می داند و انتظار سپاس ندارد.

مریم تقدیسی

مریم تقدیسی

دکتر حورا یاوری سخنران بعدی این شب بود. سخنان وی را درباره دکتر گرامی می‎خوانیم:

خیلی خوشحالم که سفر کوتاهی که به ایران داشتم مقارن شد با برگزاری این جلسه و تجلیل از اندوخته‌های پژوهشی دکتر گرامی و برای من فرصتی برای ادای دین برای اهمیت و ارزش کارهای تحقیقی ایشان که از همکاران قدیمی ما هستند و کتاب‌هایی که نوشتند از مراجعی است که در موارد لزوم به عنوان آخرین مرجع به آنها رجوع می‌شود و مورد مراجعه مکرر است.

آقای دکتر گرامی حسن انتخاب را در زمینه پژوهش خود با رفتن به سوی باز نمود گل و گیاه یا سنگ و گهر در ادبیات فارس نشان داده اند، زمینه ای که اگرچه ایشان بر کتاب هزار سال گل و گیاه در شعر فارسی می‌نویسند ارزش و اهمیت نوشته‌های پیشینیان را نشان می‌دهد و جای خالی تحقیقی از این دست را که ما در این کتاب می‌بینیم پر میکند و به نظر می‌رسد که سر آغازی برای یک رشته تازه برای مطالعات ایران‌شناسی باشد که در مقایسه با کشورهای دیگر جایش خالی است و دیگر پژوهندگان راهی که دکتر گرامی آغاز کرده را دنبال خواهند کرد و این رشته ای خواهد شد که در دانشگاه‌های ایران تدریس می‌شود.

دکتر گرامی با این کتاب پنجره ای به باغ همیشه بهار شعر فارسی گشوده اند. و همانطور که آقای ایرج افشار در مقدمه کتاب اشاره می‌کنند گلستانی به وجود آورده اند که مانند گلستان‌های معمولی پنج روز و شش نیست و گلستانی دائمی و ماندگار است.

دکتر حورا یاوری به حسن انتخاب دکتر گرامی اشاره کرد

دکتر حورا یاوری به حسن انتخاب دکتر گرامی اشاره کرد

دکتر گرامی وقتی به شعر حافظ می‌رسند از گزینش و انتخاب صرف نظر می‌کنند. و کلیه ابیاتی که در شعر حافظ با انواع گل و گیاه در شعر فارسی مربوط می‌شود در این کتاب ذکر می‌کنند و نمونه‌هایش را می‌آورند و تفاوت‌ها را نشان  می‌دهند و راهنمایی می‌شوند تا ارتباط بین ذهن حافظ را با زبان استعاری این تشبیهات مربوط به گل و گیاه آشنا شوند.

دکتر یاوری کتاب دکتر گرامی را  زمینه ساز مطالعات آینده دانست و ادامه داد:

به نظرم یکی از تحقیقاتی که در ادامه کار دکتر گرامی دنبال خواهد شد، قرار دادن این تشبیهات و استعارات مربوط به گل و گیاه یا سنگ و گهر در یک سیر تاریخی است. همانطور که خانم دکتر روانپور شاره کردن از نمونه هایش باید به کلمه «گل» اشاره کرد. شعری که دکتر گرامی در کتاب ذکر می‌کنند شعری است که : دانش و خواسته است نرگس و گل که به یک جای نشکفند به هم / هرکه را خواسته است دانش نیست و آنکه را دانش است، خواسته کم. یعنی گل از یک مفهوم عام به یک مفهوم خاص در زمان ما پشت سر می‌گذارد.

حورا یاوری در ادامه سخنان خود چند نمونه از گل و گیاه را در شعر فارسی بررسی کرد:

در نمونه‌هایی که دکتر گرامی می‌آورند به تحولات تاریخی که لاله پشت سر می‌گذارد در شعر فارسی با ذکر نمونه ها بر می‌خوریم می‌بینیم هرچه می‌گذرد بارهای افزوده سیاسی شعرهایی که از لاله به عنوان یک تشبیه و استعاره استفاده می‌کنند افزوده شده است.

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب چراغ آیینه این کار را در مورد پرندگانی مانند کبوتر یا پرستو نشان می‌دهند چون این کتاب برای نشان دادن ریشه‌های تحول شعر فارسی است که آشنایی ما با متون ترجمه شده در زبان‌های دیگر بدون تردید نقشی دارد و پرستو به صورتی که امروز به کار می‌رود یا کبوتر به صورتی که در دهه‌های گذشته به کار می‌رفت در شعر فارسی به آن صورت بازتاب ندارد.

یکی دیگر از این دگرگونی‌ها که برای من موضوع تامل و تفحس بوده نرگس است، که همانطور که خانم روانپور هم به آن اشاره کرد. نرگس در شعر فارسی تشبیه شناخته شده ای برای چشم است ولی همانطور که دکتر گرامی در حاشیه‌ای برای نرگس بیان کرد که هرگاه به گلی رسیدم که از نظر بازتاب در شعر فارسی بخش‌های متعدد داشت، بخشی را به شعر فارسی اختصاص داده است، آن گل نرگس است. یعنی نرگس در دو بخش جداگانه، کل ادبیات فارسی و بازتاب نرگس در شعر حافظ در حدود بیش از ۲۰ صفحه مورد تحقیق و بررسی قرار گرفت.

به همراه دکتر حورا یاوری در حیاط کانون زبان فارسی

به همراه دکتر حورا یاوری در حیاط کانون زبان فارسی

دکتر گرامی در حاشیه‌ای که در بخش نرگس می‌نویسند به هم ریشه بودن آن با نارسیس در زبان قدیم یونان اشاره می‌کند که نکته جالبی را بر اساس این تحقیق می‌توان پیدا کرد و ادامه داد چون نارسیس براساس زبان یونانی با ریشه نارکوتیکز با کلیه مفاهیم مستی و بی‌خبری از جامعه است که الان هم کاملا شناخته شده است. نکته جالب این است که وقتی نرگس به زبان فارسی سفر می‌کند، تمام مفاهیمی که با مستی و مخموری و عربده جویی که مراد این واژه است را با خود به همراه دارد. یعنی نرگسی که استعاره از چشم در زبان فارسی است، در شعر حافظ نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان/ نیمه شب یار به بالین من آمد و بنشست.

بسیاری از کاربردهای نرگس که نمونه جالب آن را یادداشت کرده ام، داشتی شیوه چشم خوش دلبر نرگس، گر شدی تیغ زن و مست و دلاور نرگس . صفات تیغ زدن، عربده جویی ، مستی و دلاوری در بسیاری از تحقیقات مورد استفاده قرار گرفته است.

اما یک تفاوت دیگری نارسیس بکار رفته در ادبیات اروپایی را در نرگسی که ما در زبان فارسی به کار می‌گیریم جدا می‌کند و نارسیس در اسطوره یونان جوانی است که به تقاضاها و ناله‌های مکرر همه عاشقان بی‌اعتنا است و فقط در کنار رودخانه و دریاچه نشسته و به انعکاس تصویر خود نگاه می‌کند و آنچنان شیفته این تصویر است که سر انجام برای پیوستن به تصویر جان خود را از دست می‌دهد. این نارسیس در ادبیات اروپایی بسیار انعکاس دارد به عنوان مظهر خود شیفتگی و عشق به خود که مفهومی کاملا شناخته شده به نام نارسیزیسم است.  کسانی که باید تلاشی می‌کردند تا معادلی برای نارسیزیسم در زبان فارسی پیدا کنند مانند اصطلاحاتی مانند نرگس‌مندی را پیشنهاد کردند در حالی که وقتی برای یک نفر اروپایی درباره نارسیس صحبت می‌کنید اگر با سرنوشت این اسطوره آشنا باشد بلافاصبه با حاله معنایی آن به این کلمه آشنا می‌شود ومی‌فهمد مفهوم از نارسیزم همان خود شیفتگی است که در زبان فارسی گذاشته اند و این مفهوم وابسته به نارسیزیسم را بیشتر می‌رساند. مفهوم وابسته به نرگس زبان فارسی هرگز شیفته خود نیست، اگر سر به زیر دارد از خجالت و شرم است. نرگس نگاه نمی‌کند تا به تصویر خود نگاه کند و آن را ستایش کند. چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد، یعنی نرگس به دیگری نگاه می‌کند. در مورد این استعارات و تشبیهات دین بزرگی است که به استاد گرامی داریم که زمینه را برای این تحقیقات آماده می‌کند. و این واقعا اگر خود فرصت کنید و دیگران دنبال این کار را بگیرند زمینه جالبی در ادبیات تطبیقی خواهد بود که چرا نرگس نام خود را در ادبیات ما حفظ می‌کند و چرا هرگز با خودستایی آشتی نمی‌کند و جای آن نگران دیگران می‌شود؟ چه تفاوت فرهنگی وجود دارد.

 

نرگسی که همه صفات مربوط به مستی را به ادبیات ما می‌آورد از پذیرش این یک نقشی که در ادبیات غرب به آن واگذار شده است سر باز می‌زند.و البته در تحقیقاتی که انجام شده است، این نگاه نرگس به تصویر خود را به یگانگی بین دو سویه روان و کامل شدن انسان تعبیر کرده اند، مواردی که در روانشناسی بسیار مطرح است و در هر حالت نکته قابل تاملی است و مطمئن هستم که این را در آینده دنبال خواهد شد.

حرف من درباره دکتر گرامی فقط سپاس است و تشکر برا یاینکه ادامه این راه را با خوبی و خوشی انجام دهند .

دکتر ژاله آموزگار در متنی که برای دهباشی فرستادند گفتند که بعد از بازگشت از سفر فرانسه دچار برونشیت حاد شدند وتحت معالجه هستند. ایشان با همان حال مجبور شدند به یزد بروم و حالم بدتر شد.  ایشان در پیام خود نوشتند: دیدم از عهده بازنویسی مقاله بر نمی‌آیم و شما می‌دانید که دوست ندارم کار ناقص ارائه کنم. مرا ببخشید قول می‌دهم متن کامل شده این مقاله را در بخارا ارائه کنم.

در ادامه مراسم دهباشی پیام دکتر محمد حسین مصطفوی را برای حضار قرائت کرد:

دکتر گرامی با آن سخن گفتنِ سرشار از ادب و تواضع، توانِ مقاومت در برابر درخواستش را از مخاطب سلب می کند. من با شنیدن نام سخنرانان این جلسه، منصفانه از فرستادن این یادداشت و گرفتن وقت حاضران عذر خواستم، امّا او معتقد بود که پس از چندین سال که من “دایگی” این نوزاد خوشقدم را کرده‌ام، حق دارم که با تماشای قد و بالای جوانی – که او شده است – از دوران کودکی و زحماتی که برای پروراندن او کشیده شده، مختصری باز گویم.

در حدود ده سال پیش که یکی از مقالات دکتر گرامی را که دربارۀ فندق در فصلنامۀ “ره‌آورد” چاپ شده بود، خواندم و از دقّت و خوش ذوقی نویسندۀ آن به وجد آمدم، فکر کردم که جای این گونه مقالات برای شناخت علمی گلها و گیاهانی که در شعر فارسی آمده چقدر خالی است. بی درنگ نامه ای به نشانی “ره‌آورد” نوشتم و از چاپ این مقاله به زنده‌یاد حسن شهباز دست مریزاد گفتم.

در نامۀ دیگری به دکتر گرامی، به معنای یک بیت خاقانی در مقالۀ فندق اشاره ای کردم و نظرم را دربارۀ آن، که ناموافق با نظر او بود، نوشتم. پس از چند روز تلفنم زنگ زد و صدایی خوش آهنگ خود را معرفی و از نامۀ من تشکر کرد: بهرام گرامی.

من در ضمن تشکّراز حُسن ظنّ او،از اینکه جسارتاً معنی بیت را تصحیح کرده بودم عذر خواستم، امّا او با چنان شوقی از اظهار نظر من استقبال کرد و با چنان تواضعی مطالعۀ مقالات دیگرش را از من خواست که واقعاً شرمنده شدم و این کار کوچک خود را سزاوار آن همه لطف ندیدم، امّا ابرام دکتر گرامی در تشویق من به خواندن مقالاتی که آماده کرده و هنوز به چاپ نرسانده بود، چنان صمیمانه بود که قبول کردم و البته منتظر خواندن آنها ماندم.

مقالات در زمانی اندک رسید. با خواندن هر مقاله شوقم بیشتر می‌شد و پس از خواندن چند مقاله این فکر به ذهنم رسید که چرا نباید این مقالات – که با این همه دقّت و ذوق تنظیم شده – به صورت کتاب دربیاید تا فیضش عام‌تر باشد و فرهنگی اختصاصی و قابل اعتماد به فرهنگ‌های فارسی علاوه شود؟

این فکر را با دکتر گرامی در میان گذاشتم و از او خواهش کردم این فایده را از علاقمندان زبان فارسی دریغ ندارد، امّا او با تواضع بسیار می‌کوشید تا مرا قانع سازد که این مقالات در خور کتاب شدن نیست. البته سرانجام شوق و اصرار من بر فروتنی او فایق آمد و او با یک پیش شرط آن را قبول کرد: این که این مقالات باید بازنویسی و گاهی کم و زیاد شود و کُلاً هیئت جدیدی بیابد و من باید قول بدهم که آنها را مجدداً و به عنوان کتاب بخوانم. پاسخ من البته مثبت بود، و بدینسان کتاب “گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی” متولّد شد.

علی دهباشی از ویژگی های کتاب «گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» سخن گفت

علی دهباشی از ویژگی های کتاب «گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی» سخن گفت

من در این مختصر، نه در مقام و نه در صدد برشمردن اهمیّت و فواید این کتاب نیستم، چرا که اطمینان دارم سخنرانان صاحبنظر و دانشمند حق مطلب را ادا خواهند کرد. تنها به یک مقاله از مقالاتی که پس از انتشار کتاب گل و گیاه و با همان سیاق در بارۀ عبارت قرآنی “نخیلٌ صِنوان و غیرصِنوان” در نشریۀ “ترجمان وحی” در قم، شمارۀ ۲۸، چاپ شده و اینک در کتاب “گیاهان قرآن” وجود دارد، اشاره می کنم و داوری دربارۀ کیفیِت تحقیق و همچنین اهمیت آن را به خوانندگانش وا می گذارم.

در پایان عرایضم می خواهم به آرزویی که در ضمن مطالعۀ مقالات این کتاب در دلم پیدا می شد، اشاره ای بکنم: هرگاه که نکته ای دقیق یا کشف معنای صحیح اصطلاحی را در مقاله ای می خواندم، یقین می کردم که اگر استاد زنده یاد –”دکتر محمد معین” – این کتاب را می خواند، یکی از آن “آفرین” ها را که گهگاه با امساک تام و کسر “ف” به بعضی  از دانشجویان مرحمت می فرمود، به دکتر گرامی نثار می کرد.

دکتر بهرام گرامی آخرین سخنران بود. او با توضیح درباره هر کدام از سخنرانان گفت:

شوق دیدار تو را این همه راه آمده ایم/ رو سپیدیم ولی نام سیاه آمده ایم/ دیدن و ترک تو کردن گنه است/ گناه آلود به ترک گناه آمده ایم/

من با این همه مهر و بزرگواری که درباره من می‌کنند چه بگویم. آن هم با این همه تعریف و تحسین از کار کوچک من. اگر قرار است من در اینجا درباره کتابم صحبت کنم این عزیزان صد مقابل بیش از آنچه سزاوار باشد گفتند. من چه دارم که بگویم. اجازه می‌خوام در مقابل ساعتی که این بزرگان درباره کار من صحبت کردند، فقط چند دقیقه به اختصار با این بیان نارسا درباره آنان چیزی بگویم.

مراتب فضل دکتر محقق داماد و حوزه فضلشان در حقوق ورای منی است که بتوانم در آن مورد سخن بگویم. حتی بیم داشتم اگر بخواهم از آثارشان نام ببرم نتوانم نام و عنوانش را درست ادا کنم. دکتر محقق داماد دانش آموخته حوزه علمیه قم، دانشگاه تهران و دکترای حقوق بین الملل از دانشگاه لون بلژیک هستند. قدیمی‌ترین دانشگاه بلژیک با ۶۰۰ سال سابقه. احراز درجه اشتهاد در سنین جوانی، مدیریت گروه علوم و معارف اسلامی در فرهنگستان علوم، عضویت پیوسته در فرهنگستان علوم و استادی دانشگاه محدودی از بسیار از کارنامه پر افتخار ایشان است.

دکتر احمد مهدوی دامغانی، استاد الاساتید، طی ۶۰ سال در عرصه ادبیات عرب و فارسی صدها رساله و مقاله منتشر کرده اند و ۳۰ سال تدریس در دوره دکترا در دانشگاه هاروارد را در کارنامه خود دارند. دکتر محمد استعلامی که خود اینجا حضور داشتند با آثارشان آشنا هستیم. از جمله دوره هفت جلدی شرح مثنوی معنوی و دوره دو جلدی درس حافظ که شرح غزلیات حافظ است. و نیز سالیان تدریس در دانشگاه کانادا را در سابقه کاری خود دارند.

دگتر بهرام گرامی از سخنرانان یک به یک تشکر کرد

دکتر بهرام گرامی از سخنرانان یک به یک تشکر کرد

جناب دکتر مصطفوی که پیامشان را در اینجا خواندند چقدر شیرین درباره کتاب گل و گیاه گفتند و اینکه ایشان در آن زمان حدود ۲۵ تا ۳۰ مقاله من را خوانده بودند و تکلیف کردند که اینها باید به صورت کتاب دربیاید و آمد. دکتر مصطفوی در میان فرهنگستان و همکارانشان به سخت گیری مشهور هستند. سختگیری درباره اصولی که از آن عدول نمی‌کنند. نقصان، اشتباه و خطا را به خاطر خشنود کردن کسی چشم پوشی نمی‌کنند. و به دلیل همین خصلت است در طی ۱۰ سال گذشته حتی یک نوشته از این  قلم منتشر نشده مگر اینکه دکتر مصطفوی قبلا آن را دیده باشد.

خانم دکتر نرگس روانپور دانش آموخته زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه تهران چندین دهه تحقیق و تفحص در این زمینه را پشت سر گذاشته است. ایشان به عنوان مولف و مترجم آثار زیادی دارند. من فقط به عنوان گزیده به برخی از آنها اشاره می‌کنم: گزیده تاریخ بیهقی، گزیده‌هایی از سیایت نامه و قابوس نامه.

خانم دکتر حورا یاوری دانش آموخته رشته ادبیات انگلیسی و روان‌شناسی از ایران، فرانسه و آمریکا  که خواهم گفت چرا راجع به نارسیس اینقدر صحبت می‌کنند چرا که به رشته روانشناسی اشراف دارند و اگر ایشان این وجه نرگس را نگویند چه کسی بگوید.

و استاد بهاالدین خرمشاهی، مولف، محقق ، مصحح، مترجم و بیشتر از اینها. در عرصه زبان و ادبیات فارسی کدام زمینه است که استاد خرمشاهی درباره آن قلم نزده باشد؟ در ایام نوروز که در خدمتشان بودم چند کتاب جدیدشان را به من معرفی کردند، در پشت جلد یکی از کتاب‌ها نوشته بود مولف دارای ۲۰۰ مقاله است. چه خطای چاپی بزرگی! چه غفلتی از سوی ناشر که این خطا را صحیح نکرده بود! البته عدد صحیح در داخل کتاب آمده بود. اما در پشت جلد کتاب عدد یک افتاده بود، استاد خرمشاهی دارای هزار و ۲۰۰ مقاله هستند. در سالیان خیلی دور حدود ۲۵ سال پیش آثار ایشان را می‌خواندم. حافظ نامه و همیشه به خود و دیگران می‌گفتم صاحب این قلم چقدر روان و صمیمی می‌نویسد. وقتی امکان آشنایی با خودشان را پیدا کردن دیدم کلامشان مانند قلمشان گرم و صمیمی و دلنشین است. نام استاد خرمشاهی در کشور ما مرادف با حافظ پژوهی است. حافظ پژوهی اصطلاحی است که خود ایشان پیدا کرده اند و چقدر برازنده خود ایشان.

عزیزان دیگری در مجلس هستند که من اگر بخواهم نام ببرم ممکن است فردی را از قلم بیاندازم. استاد موسوی گرمارودی که اشراف به زبان عربی بر همگان روشن است و هم یک نوار صوتی از غزلیات حافظ در اختیار دیگران گذاشته اند که به ما یاد می‌دهد حافظ را چگونه قرائت کنیم.

استاد علیرضا شجاع پور شاعر بسیار توانای کشور ما، ایشان امروز با گروهی از شاگردانشان درس فرهنگسرا را برای حضور دراین جلسه تعطیل کرده اند. شعر بلند وطن ایشان را کسی نیست که نشنیده باشد و وطن یعنی سرای ترک با پارس / وطن یعنی خلیج تا ابد فارس/ وطن یعنی گذشته حال فردا/ تمام سهم یک ملت ز دنیا. چندی قبل از دوستی سوال کردم که تو شاعر شعر وطن را که همه دوست دارند از او تقلید کنند می‌دانی که کیست؟ گفت نه. مهم هم نیست. گفتم چطور مهم نیست تو نام این شاعر را نمی‌دانی؟ گفت ملتی می‌گویند ای ایران ای مرز پر گهر، چند درصد می‌دانند آن شعر را حسین گل گلاب گفته ست؟ من قانع شدم. ضمنا دو بیت نخستین که خواندم هم از ایشان است.

 

هستند جناب دکتر رهبر ایرانی که کار عظیمی در میراث مکتوب میکنند. آنچه تا کنون در زیر زمین و زیر خاک بوده را در ویترین میبینید. در میراث مکتوب نسخ خطی فراموش شده را روی کا رآوردند. و استادان دیگر یچون استاد ابریشمی که در مقدمه افشار نام ایشان ذکر شده است. از من انتظار نداشته باشید که تمام چهره‌ها و نام‌ها را پس از ۳۰ سال اینجا نبودن به یاد داشته باشم. البته عوارض شناسنامه هم جای خود را دارد.

از جناب گلزرا، میخواهم که بلند شوند تا حق ایشان با کف زدن ادا شود. تمام گلهای این مراسم را ایشان از گلستان خود آورده اند.

دیشب دیروقت با خانم ژاله آمزگار صحبت کردم، چون می‌دانستم هر دو پای کامپیوتر و بیداریم، ایشان گفتند مقاله ای درباره گل و گیاه می‌نویسند که در بخارا به چاپ خواهد رسید جایشان در اینجا، یک خرمن گل خالی!

گرامی درباره مجله بخارا و شب‌های بخارا و تاثیر آن بیان کرد:

همه این حرف‌ها به یک سو. به سوی دیگری می‌رویم. اشتهای بخارا و شب‌های بخارا از ایران فراتر رفته است. هر شماره بخارا ۷۰۰ تا ۸۰۰ صفحه است یعنی یک (با پوزش از واژه غیر فارسی ) یک text book  است . مگر نه اینکه کسانی که در بخارا می‌نویسند بیشترشان همان کسانی هستند که در دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی و پژوهشی تدریس یا تحقیق می‌کنند. با یک تفاوت مطالب مقاله همیشه مدونتر، و شسته رفته تر از حرف‌های سرکلاس است. اگر کسی دوره بخارا را از شماره اول تا اینجا مطالعه کند، ببینید با چه گنجینه ای از دانستی‌های مفید روبه روست. در هر شماره بیش از ۳۰ مقاله توسط نویسندگان، ناموران و کسانی که صلاحیت قلم زدن دارند نوشته شده است.

شب‌های بخارا که شنیدم امشب دویست و نودمین شبش برگزار می‌شود، شب‌های مهمی هستند، یک نفر نویسنده ، شاعر ، موسیقی دان یا عکاس کسی است که تا حدودی دینی به جامعه ادا کرده و دراینجا از منظرهای مختلف معرفی میشود و اثرش مورد نقد رو بررسی قرار می‌گیرد. به من نگاه نکنید و مرا ملاک قرار ندهید من از اینجا رد می‌شدم، گفتند که بیا در سخنرانی شرکت کن. شب‌های بخارا کسانی را معرفی کرده که حقی بر گردن ما و این آب و خاک دارند و این دو، بخارا و شب بخارا حاصل کار یک نفر است. تا جایی که دیدم شورا نویسندگان، دبیرخانه و … ندارد یک نفر است که برای تایپ و صحافی می‌برد تا بخارا به دست ما برسد. همه اینها حاصل کار جناب دهباشی است. کسی که کمترین دستی در این کارها داشته باشد می‌داند که چه زحمتی دارد. ما به اینجا می‌آییم و به حرف سخنرانان گوش می‌دهیم و همه می‌دانیم که چه زحمتی دارد چون هرکس در کشور ایران با هر نوع عقیده ای این واقعیت را نمی‌تواند انکار کند که علی دهباشی مظهر و نماد پرکاری و سخت کوشی است. همه اینها را می‌شنویم و این حق‌شناسی را داریم ولی نوبت نمیشود که همه از ایشان تشکر کنیم چون وقت و مجالش نیست. اگر بخواهیم همه ما کلام حق شناسانه را زیر این سقف صدا کنیم ممکن نیست. این حق شناسی نمادین است که یکبار روبه روی این شخص بایستیم و بگوییم حق شناس تو هستیم. خدا شاهد است کوچکترین قرار و مداری با ایشان نداشتم.

 

گرامی در توضیه کتاب خود بیان کرد:

حالا شروع می‌کنیم گل و گیاه را و چیزی که همه جا گفتم را اینجا هم می‌گویم. من را به عنوان اول شخص مفرد به کار می‌برم ومنظورم منیت نیست، زیاد هم اهل بنده و کمینه نیستم.

در مورد کتاب گل و گیاه در جاهای مختلف تا به حال ۵۲ بار صحبت کرده ام. که به دو گروه کلی تقسیم می‌شود، یکی گل وگیاه در هزار سال شعر فارسی مانند برنامه امشب یا کمی کوتاهتر و گل و گیاه در اشعار عرفانی که به فارسی و انگلیسی در دانشگاه امریکا ارائه دادم و همه جا ۱۰ تا ۱۵ دقیقه مقدمه می‌گویم که روش کار چیست که دراینجا نخواهم گفت زیرا زیره به کرمان بردن است و شما آن را میدانید.

فقط به یک نکته اشاره می‎کنم که چطور در چند دهه اخیر این تعداد کتاب و مقاله شعر قدیم فارس نوشته شده ولی یک کار به صورت مشخص درباره یک گل یا یک گیاه باشد را نمیبیند. مقالات ارزنده درباره باغ، طبیعت و گلستان است ولی به این شکل نبوده است. به بسیاری در اینباره صحبت کردم، و به این نتیجه رسیدم که دلیلش این است که ادبای ما وقتی می‌گویند گل سنبل یا سرو صنوبر قصدش توصیف بهار یا طبیعت و پر کردن جای خالی آن در شعر است و شاعران اسم گل وگیاه را آورده اند تا زینت بخش شعرشان باشد. در حالی که مطلقا چنین نیست. خواهید دید جاهایی که شاعران ما با یک باریک بینی و نازک اندیشی به ویژگی‌های گل‌ها و گیاهان دقت می‌کردند ومورد تشبیه و استعاره قرار می‌داند و لابه لای تشبیه‌ها و استعاره های خود حرف‌هایی می‌زند که اگر می‌خواستند از راه دیگری بروند به این خوبی از آب در نمی آمد.

در تمام سخنرانی هایم حتی اگر درباره شاهنامه فردوسی یا مثنوی باشد با این بیت شروع می‌کنم زیرا استاد بزرگوارم دکتر جعفر محجوب سر کلاس درس حافظ که پنج ترم با ایشان داشتم در امریکا در محوطه دانشگاه برکلین، چون از پیشینه گیاهشناسی من مطلع بود یک روز به من گفت: سید(من سید نیستم) یک نگاه به نرگس در دیوان خواجه بکن. و همان نگاه سبب شد مقاله « نرگس در ادب فارسی» چاپ شد و بعد تا امروز این کتاب را داریم. به یاد استاد بزرگوار همیشه بیتی که ایشان مطرح کردند را در آغاز گفتارم می آورم. رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست. نهد به پای قدح هر که شش درم (پول نقره یا سفید در برابرزر) دارد. شش درم به ۶ گلبرگ سفید اشاره دارد، قدح به قسمت زرد. می‌گوید حال که فصل بهار و می گساری است ما هم هرچه نقدینگی داریم به پای پیاله بگذاریم و می بنوشیم. اگر هزاری حافظ شناس باشید اما به ساختار نرگس آشنانباشیم این بیت راه به جایی نمیبرد.

 

بر سر هر نرگسی ماهی تمام. شش ستاره بر کنار هر مهی. ماه تمام یعنی ماه شب ۱۴ (ماه کامل ) و ۶ ستاره ۶ گلبرگ سفیدی هست که دور آن را گرفته اند.

نرگس از خواب از آن حذر دارد که همی یاس تاج زر دارد. از خواب حذر دارد یعنی شکفته است چون اگر بسته شود، دیگر تاجی نیست که بخواهد پاسداری اش کند.

بیت زیر در مدح امیر یا سلطانی است و می‌گوید: ز عدل توست که نرگس به تیر شب در دشت نهاده بر سر پیوسته تشت زر دارد. می‌گوید از بس عدالت و ایمنی در زمان تو هست تمام نرگس‌های کوه و دشت و بیابان تاج زر را دارند و نگران هم نیستند کسی به آنها شبیه خوانی بزند.

نرگس مهم‌ترین مشبه چشم است. صدها بیت شعر داریم که چشم معشوق را به نرگس تشبیه کرده اند. این تشبیه زیاد هم بی ربط نیست به دلیل سفیدی اطراف و قرنیه ای که در وسط است.

نرگسش (استعاره از چشم) از طاق ابرو خفته مست/ مست محراب هرگز دیده ای؟ کمان ابرو را به بالای محراب پیشنماز تشبیه کرده است.

ساقی سپهر بر کف نرگس مست بنهاد پیاله ای که کج دار و مریز. کج دار و مریز یعنی میانه کار را گرفتن و مماشات کردن یعنی کج کن نه تا جایی که بریزد. این شعر بر این اساس است که ساقه گل نرگس انحنایی تقریبا ۹۰ درجه دارد. در چهارراه ها که نرگس میفروشند، صفحه گل به چشم راننده نگاه می‌کند. به همین دلیل است که به عصا تشبیه شده استو در کتاب اینها مفصل است.

ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف/ سرنگون بر پای می‌خیزم به یاری عصا. چون نرگس که از ابتدا که از گلدان در می‌آید سرش کج است و می‌گوید من از اول به یاری عصا بلند می‌شوم.

درونت حرص نگذارد که زر بر بوستان باشی. شکم خالی چو نرگس باش که دستت درم گردد. درم همان سکه نقره است . درونت حرص نگذارد  و شکم خالی برای این است که درون ساقه نرگس خالی است. وقتی دلت خالی بود باد در دست و بستان این درم‌ها را می‌پراکند.

گلبرگ‌های سپید سوسن شبیه زبان است.  منتها چون واقعا گیاه است و صحبت نمی‌کند زبان آور خاموش ادب فارسی است. من شعر عرفانی در سخنانم نگنجاندم شاید روزی دهباشی تصمیم بگیرد شبی را به اشعار عرفانی و نمادهایی که از گل وگیاه غیره میگیریم اختصاص دهد. نرگس را رازدار اسرار الهی می‌دانندرو در همه منابع دهخدا، معین و … به گل نرگس می‌گویند ۱۰ زبان برای اینکه پنج گلبرگ و پنج کاسبرگ دارد. اینکه اصلا پنج و پنج نیست! سه گلبرگ و سه کاسبرگ دارد. دوستان اهل فن کشاورزی می‌دانند. هیچ مضربی از پنج نیست.

گوش آن کس نوشد از اسرار جلال (این عکس انیشتین علاه بر شباهت زبانش می‌گوید که از خواصی است که شاید اسرار را فهمیده باشد.) نوشد معنی شنیدن نمیدهد بلکه معنی گوش کردن می‌دهد.  کو چو سوسن صد زبان افتاد و لال. اینکه دیگر ۱۰ زبان نیست، میگوید ۱۰۰. مولوی ۱۵ بیت با سوسن ۱۰۰ زبان و انوری یک بیت با سوسن هزار زبان دارد.

نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی نمایی از شب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی

رباعی از خیام، دانی زچه او افتاده است و چرا؟ آزادی سرو و سوسن در افاح؟ هیچ میدانی که چرا معروف شده و بر سر زبانها افتاده است؟ سوسن و سرو هر دو آزاد هستند. کین دارد ده زبان ولیکن خاموش (اسرار را برملا نمی‌کند) وان کو دوصد دست ولیکن کوتاه. فصل سرو در کتاب خیلی مفصل است. یکی از دلایل مفصل بودنش این است که حافظ ۷۱ بار سرو را گفته و من درباره شاعران و گل و گیاهان انتخاب کردم ولی درباره حافظ انتخابی نبوده و هرچه بود بیان شده است. نه به شکل کاتالوگ زیر هم ، آن در کتاب هست، بلکه با تمام توضیحات و تشبیهات که لازم بود داده شود.

وقتی این رباعی را می‌بینم یاد غزل سعدی می افتم که می‌گوید، درخت غنچه بر آورد و بلبلان مستند، جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند، عروس مجلس ما همیشه دل می‌برد / علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند تا جایی که میگوید. به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری / جواب داد که آزادگان تهی دستند. به راه عقل برفتند سعدیا بسیار/ که ره به منزل دیوانگان ندانستند. وقتی میگوید دستش کوتاه است یعنی بلند نیست، یعنی دراز دستی نمی‌کند. کسی که دستش و کیسه اش تهی است، دراز دستی نمی‌کند. سرو با این تهی دستی و آزادگی دستش کوتاه است و دست درازی نمی‌کند.

صد بار بگفتی که دهن زان دهنت کام (کام به دو معنی است، در کام مثلا نهنگ فرو رفتن یا کام به معنی آرزو) چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی؟ این حافظ است و سوسن صد زبان به معنی آن است که من می‌گفتم دوستت دارم ولی تو نمی‌گفتی. به همین سادگی.

سوسن از بحر تاج نرگس مست شوشه زر نهاد بر کف دست. شوشه زر یعنی شمس طلا . این نوع سوسنی است که وسطش زرد است و شاعران ما تعجب کردند و گفتند که خرده طلا یا زر در آنجا ست.

کنون دلبستگی غنچه با گل کی همان ماند؟ در غنچه بسته است، اگر باز شود خرده طلاها را می‌بینید. زرهایی که حافظ مکرر اشاره کرده است. که هرچند در دل غنچه است سوسن بر زبان دارد. آنچه در دل غنچه است در زبان سوسن است.

باز از حافظ : راست چون سوسن گل از اثر صحبت پاک، در زبان بود مرا هرچه تو را در دل بود. با ز همان مفهومی  که من میگفتم هرچه می‌خواستم ولی تو نمی‌گفتی. هر چه در دل تو هست در زبان من بود. جدای از حروف اضافه بیشترین کلمه ای که در دیوان حافظ آمده است کلمه دل است. با بیش از ۶۰۰ بار تکرار و بعد از آن گل و ترکیباتش بیش از ۳۰۰ بار تکرار شده اند. و در بیشتر اینها حافظ خود را سوسن یا زبان آور می‌داند و در بیشتر این شعرها گل جای معشوق است.

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن. که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی. خرده یعنی همان خرده طلاها.

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای. ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم. به گل و شقایق که سرخ اند می‌گوید تو یک شب جامت خالی بود و چیزی گیرت نیامد ما یک عمر است که جاممان خالی است و داغ تهی دستی داریم. ما آن شقایقیم که با داغ زاده شده ایم.

این بیت مورد علاقه من است. بسیار زیباست. از سعدی گل بویتان رویت چو شقایق است لیکن چه کنم به سرخ رویی که دلی سیاه داری. ببنید حافظ ، سعدی و همه دیده های بازی داشتند و اینها را دیدند و گفتند. من کاری نگردم این گلها بودند این تشبیهات د رکتابها بودند.و من این سکه های زر را از زیر خاک برداشتم و غبار آنها را گرفتم و به چشم صاحب نظران رساندم.

 

این کتاب من است که نباید درباره اش صحبت کنم ولی می‌کنم. گل و گیاه یعنی هر گونه گیاهی کافور، فندق و .. این کتاب ۱۱۰ گونه گیاهی را بررسی کرده است. ۵۰ گونه مستقل و ۶۰ قسمت کوتاهتر که امشب هشت تا را برای شما بیان کردم. همه ابیات جز حافظ انتخابی هستند.

و اما ساقه خمیده بنفشه که نشانه خمودگی و خجلت، فروتنی و سجده  است. مولوی می‌گوید بنگر به این درختان چون جمع نیک بختان شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی؟ یا حافظ می‌گوید بی ناز نرگسش ( یعنی در دوری اش) سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم. مانند سر ماتم گرفتن که بر روی زانو می‌گذارند.

این بیت سه حالت قیام (گل سرخ) ، رکوع(بنفشه ) و سجود (برگ که شبیه پنجه است و زیر تاکستان هزاران از آن را میبینید. ) نماز زا بیان میکند. همه در حال عبادت هستند تو هم بیا ملحق شود. از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع، برگ رز اندر سجو آمد صلا را تازه کن.

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود، بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود. این بیت را تفسیر کردند به اینکه خلقت آدم در بهشت و اینکه خداوند به ملائک جز یکی گفت سجده کند اشاره شده است.

برگ چنار شبیه دست است. عقده ای هرگز نکردم باز از کار کسی، در چمن بیکار چون دست چنار افتاده ام .

آن دست و آن زبان که در او نیست نفع خلق، جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست.

درکتاب‌های کشاورزی به گل آذین بید، کتکین می‌گویند. کت یعنی گربه و کین یعنی خویشاوندی. برای همین است که گل آذین بید به شکل دم گربه یا خود گربه است. گر دود بر سر هر شاخ دوسد گربه بید، بلبل از مستی گل شیوه رم نشناسد. یعنی آنقدر بلبل مسحور، شیفته و عاشق گل است که توجهی به گربه بیدندارد در صورتی که میدانید دشمن پرندگان گربه است.

هزار سال پیش ناصر خسرو می‌گوید چو نرگس شود باز (این باز برعکس بسته است) چون چشم باز (چشم عقاب) اگر نرگس چشمش باز شود و چون عقاب ببیند. شود پای بط بر چنار آشکار. چون برگ‌های جوان شبیه پای مرغابی است. گل آذین بید را داشته باشید و برگ جوان چنار را هم در نظر بگیرید و ۶۰۰ سال قبل ابن یمین می‌گوید، سربرآورد از کمینگه گربه بید از بحر صید، چون همی بینی که پای بت برآمد از چنار. میگوید در این بوستان این گربه بیدها به دنبال پای چنار هستند.

و این آخرین گیاه است که خدمت شما ارائه می‌دهم. تمام نیلوفری که در طول هزار سال شعر فارسی ، نیلوفر فقط به نیلوفر آبی گفته می‌شود و برای یک قرن اخیر است که گیاه رونده باریکی به وجود آمده که به آن هم نیلوفر می‌گویند. مختصاتی دارد که باید بگویم، چرخ و گنبد نیلوفری ارتباطی با گل ندارد. این نیلوفر آبی که بر آب میآید زمینه کیود رنگ دارد. تمام این نیلوفرها مربوط به برگ نیلوفر آبی است و آنقدر به کار رفته که در ادب امروز نیلوفری یعنی کبود. ضمنا آبزی است یعنی در قعر آب است و گل بیرون آب . گلش زرد است و نیلوفر با طلوع آفتاب از آب در می‌آید و با غروب به پایین می‌رود و این با آفتابگردان فرق دارد که جهت میگیرد ولی این بدون جهت گرفتن است.

می شود نیلوفری از برگ گل اندام تو. من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم ترا؟ می‌گوید آنقدر ظریف هستی که اگر برگ گل به اندام تو بخورد کبود میشوی، پی من چطور؟

دکتر بهرام گرامی به همراه آقای گلزار که کانون زبان فارسی را گلباران کرد

دکتر بهرام گرامی به همراه آقای گلزار که کانون زبان فارسی را گلباران کرد

ضحی طعن جاوید خورشید را که گویند معشوق نیلوفر است. برای اینکه وقتی او می‌رود و میآید نیلوفر هم پایین می‌رود.

عاشق مهر است نیلوفر که چون شد نهان/ اندر آب مهر او از حجر او پنهان کند. چقدر لطیف است. غروب، دوری از خورشید ، گریه و زاری را میگوید. در دوری از معشوق

به معشوقش می‌گوید که تو خورشی و من نیلوفر نازنده هستم. تن غرقه به اشک است رخ زرد و کبود تن سر افکنده منم ، چون به آب میرود و شب به آب میرود و روز زنده میشود حال ببینید که دو بیت خاقانی معنی دیگری میدهد.

خورشیدی و نیلوفر نازنده منم تن غرقه به اشک در شکرخنده منم رخ زرد و کبود تن سرافکنده منم شب مرده ز غم، روز به تو زنده منم.

از توجهی که فرمودید سپاسگزارم.

شعر(هـ. ا. سايه)هوشنگ ابتهاج ،برای ناظم حکمت شاعرمبارزوترقی خواه ترک به همراه شرح احوال مختصرش

برای ناظم حکمت شعری از هوشنگ ابتهاج برای شاعرترقی خواه ترکImage result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎
شعر زير را هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سايه)براي ناظم حکمت سروده‌است:عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
به ناظم حکمت
مثل يک بوسه‌ي گرم،
مثل يک غنچه‌ي سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراخته‌ام را به تو مي‌بخشم،
ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ي توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
دل هر کس که شناخت
بشري نغمه‌ي اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگي رنگ دگر، طرح دگر مي‌گيرد.

***
زندگي، زندگي
اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياري که فرو مي‌شکنند
شبچراغي چو تو گيتي‌افروز
وز سپهر وطنش مي‌رانند
اختري چون تو، پيام‌آور روز.
ليک، ناظم حکمت!
روي کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آري، اي حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پرده‌ي نغمه‌ي جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ي ميهن ما،
مي‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغي تابان،
و گل غنچه‌ي باغ ما را
به ستم مي‌ريزند
زير پاي خوکان.
و به کام خفاش
پرده مي‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان مي‌سوزد،
وين شبستان فروريخته مي‌افروزد.

***
ليک جانداروي شيرين اميد
همچو خون خورشيد مي‌تپد در رگ ما.
و گل گم‌شده سر مي‌کشد از خاک شکيب.
غنچه مي‌آرد بي‌رنگ فريب،
و به ما مي‌دهد اين غنچه نويد
از گل آبي صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎

***عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

نغمه‌ي خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ي خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
مي‌هراسند ز گلبانگ اميد
مي‌هراسند زپيغام سحر….

بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ي خون شفق
نغمه‌ي خنده‌ي صبح.
پرده‌ي نغمه‌ي ماست
گوش فرداي بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ي پاک…

هوشنگ ابتهاج(هـ. ا. سايه)
تهران، اسفند 1330Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎
Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎ناظم حکمت» شاعر ترقي‌خواه ترک، در بيستم ژانويه‌ي سال 19022 در شهر «سالونيک» در تر کيه به‌دنيا آمد. او در خانواده اي هنرمند رشد و پرورش يافت. مادر، نقاش بود و پدر بزرگ، اديبي شاعر. در چنين خانواده‌اي و در جمع دوستاني اهل ادب و فرهنگ بود که او با شعر آشنا شد.

در هفده‌سالگي اولين مجموعه شعر خود را به چاپ رساند. ناظم جوان، سبک پدر بزرگ را در سرايش اشعارش نمي‌پسنديد و اعتقاد داشت:
« من شعرهاي او را هرگز به‌درستي نفهميدم زيرا در قالب اوزان عروضي کهن بود و پر از واژه‌هاي عربي و فارسي».

ناظم حکمت اما در سرودن اشعارش، قالب‌هاي شعر کهن را درهم ريخت و شعر نو ترکيه را بنيان نهاد. دريافت او آن بود که آن قالب‌ها کلام او را زنداني وزن و قافيه‌هاي دشوار مي‌سازد. با اين کار، او گستره‌ي وسيع‌تري را فراروي خود قرار داد که از مرزهاي کشورش فراتر مي‌رفت و جهاني را دربر مي‌گرفت.

«ناظم حکمت» را به جرأت مي‌توان پدر شعر نو ترکيه دانست. او در فضاي نوسرايي شعر ترکيه از «ماياکوفسکي» شاعر درام‌نويس روسي تأثير پذيرفت و آن را در کشور خود رواج داد. محتواي انساني و آزادي‌خواهانه‌ي اشعارش و سبک و زباني را که براي سرودن برگزيده بود، شعر او را به فراسوي مرزهاي ترکيه کشاند و محبوبيت او را دوچندان ساخت…ناظم حکمت دفستیوال 1951

آنچه که شخصيت او را در نزد ديگر مردم جهان برجسته مي‌ساخت، باور به اصل آزادي، حرمت و ارزش انساني بود که او آن را به عنوان يک اصل خدشه‌ناپذير در زندگي، حق هر فرد و امري ضروري براي زيستن مي‌دانست. او بر اين باور بود که با نبود چنين اصلي در زندگي ، در آن سوي ميله‌هاي زندان که آزاديش مي‌نامند، باز هم بند است و قفس. اما بند و قفسي از نوع ديگر.

ما را به بند کشيده‌اند
زنداني‌مان کرده‌اند
مرا در اين درون
و تو را در آن بيرون
اما چيزي نيست اين
ناگوار هنگامي‌ست که برخي
دانسته يا ندانسته
زندان را در درون خود مي‌پرورانندImage result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎

او با وجود سال‌هاي دشوار و طاقت فرساي در بندبودن، نه تنها در باورهايش نسبت به عشق و زندگي خللي واردنيامده بود بلکه بر اين اصل باورمند مانده بود که عشق نيز درگستره‌ي احترام به شرف و حرمت انساني و داشتن آزادي است که Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎مي‌تواند ببالد و به بار نشيند.عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

در انديشه‌ي او، داشتن هر تفکر و باوري بدون عشق به انسان‌ها بي‌معني است. براي او شعر و عشق، هميشه پديده‌هاي ارزشمندي بوده‌است:

زندگي يعني اميد، عشق من!
زيستن، مشغله‌اي جدي‌ست
درست مثل دوست داشتن تو

محتواي شعر«ناظم حکمت» زبان حال همه‌ي کساني است که زنده‌اند، اما زندگي نمي‌کنند و رنج مي‌برند. خود او مي‌گويد:
«در شعر از عشق، صلح، انقلاب، زندگي، مرگ، شادي، اندوه، اميد و نااميدي سخن مي‌گويم. مي‌خواهم هرآنچه که ويژه‌ي انسان است، ويژه‌ي شعر من نيز باشد».
«ناظم» با شاعران، نويسندگان و هنرمندان متعهد و مبارز بسياري چون «آراگون»، «پابلو نرودا»، «نيکلاس گيلين» و «سارتر» باب دوستي و آشنايي گشوده بود. زندگي و اشعار او در جهان حس احترام و همدردي بسياري را نسبت به او برانگيخت. از همين رو زماني که در بند بود، تلاش زيادي براي آزادي او صورت گرفت.

در ايران نيز او در ميان شاعران و نويسندگان پيشرفته جايگاه ارزشمندي داشت. گفته مي‌شود که «نيما» او را شناخت، سبک شعرش را پسنديد و آن را نمونه‌ي مناسبي براي ساختار شعر نو در ايران که دوران کودکي خود را مي گذراند، قرارImage result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎ داد.

«ناظم» در جواني، آکادمي نيروي دريايي ترکيه را برگزيد اما پس از جنگ جهاني اول، شغل خود را رها کرد و براي کار تدريس به شرق ترکيه رفت. بعدها به کار روزنامه‌نگاري پرداخت و به فعاليت هاي سياسي نيز کشيده شد. در قيامي که عليه «آتاتورک» صورت گرفت، شرکت کرد و از طرف نيروهاي دولتي دستگير و به بيست و هشت سال و چهار ماه زندان محکوم گرديد. در حالي که دوازده سال از بهترين سال‌هاي زندگي خود را در زندانهاي ترکيه گذرانده بود با استفاده از عفو عمومي، آزاد شد.

او در سال 1951، مخفيانه استانبول را ترک کرد و همان سال نيز دولت ترکيه از او سلب تابعيت کرد. در مجموع هفده سال از عمرش را در زندان گذراند و سال‌هاي پاياني عمر را در تبعيد. در آغاز در کشور بلغارستان زندگي مي‌کرد و سپس تا زمان مرگ در شوروي سابق زيست.

او در سال 1952 با «پابلو نرودا» آشنا شد و در همين سال جايزه‌ي صلح را نيز دريافت کرد و در 1955 در کنگره‌ي Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎صلح «هلسينکي» شرکت کرد.Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎
در فستیوال 1951

شعر زير را «پابلو نرودا»، پس از مرگ «ناظم حکمت» در اندوه از دست دادن او سروده‌است:

چرا مُردي ناظم!
اينک بي‌سروده‌هاي تو چه کنيم؟
کجا جويم چشمه‌اي را که در آن
لبخندي باشد؟
که به گاه ديدارمان، در چهره‌ي تو بود
نگاهي همچون نگاه تو،
آميزه‌اي از آب و آتش
مالامال از ملال و شادي و رنج

***
اينک دسته‌گلي از گل‌هاي داوودي شيلي
نثار تو باد!
بي‌تو در جهان چه تنهايم
از دوستي‌ات که برايم نان بود،
و نيز فرو نشاننده‌ي عطشان ما،
و به خونم توان مي‌داد،
بي‌نصيب ماندم.

قدرت حاکمه و نيروهاي محافظه‌کار ترکيه از شعر او، به سبب نيروي برانگيزاننده و ويژگي قوي مردمي و انساني آن هراس داشتند و هنوز هم دارند. زيرا پس از گذشت اين همه سال از مرگ او، اثري از اشعارش در کتاب‌هاي درسي و آموزشي ترکيه ديده نمي‌شود.

بخشي از آثار او بيانگر درد دوري از ميهن و کاشانه‌ي اوست. اين حسرت دروني را در يکي از شعرهايش بازتاب داده و خواسته که پس از مرگش، او را در دهکده‌‌اي در آناتولي به خاک بسپارند. دريغا چنان نشد که او آرزو مي‌کرد.

«ناظم حکمت» در سحرگاه روز سوم ژوئيه 1963 در مسکو، در سن 61 سالگي چشم از جهان فرو بست و صدايش که ترانه‌خوانِ اميدها و آرزوهاي آينده‌ي انسان‌‌هايي بود که براي نان، آزادي، برابري و حرمت انساني مبارزه مي‌کردند خاموش شد.

سازمان علمي و فرهنگي سازمان ملل (يونسکو) سال 2002 ميلادي را که بزرگداشت صدمين سال تولد او بود، به جهت جايگاه ارزشمند او در ادبيات متعهد جهان، سال «ناظم حکمت» اعلام کرد.

Image result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎آثار «ناظم حکمت»:

آثاري که در طول ساليان مبارزه و تبعيد از او باقي مانده، بيش از 14 مجموعه و 11 نمايشنامه‌ است که به زبانهاي بسياري در دنيا برگردانده شده‌است. دو رمان نيز به نام‌هاي «خون سخن مي‌گويد» و «برادر زندگي زيباست» دارد که رمان اولي را در آغاز با نام مستعار «اورهام سليم» نوشته‌است و رمان دوم آخرين اثر اوست که آن را حدود يک سال پيش از مرگ خويش به قلم آورده است.

دو شعر از ناظم حکمت:

روشنايي پيش مي‌آيد
و مرا دربرمي‌گيرد
دنيا زيباست
و دستانم از اشتياق سرشار
نگاه از درختان برنمي‌گيرم
که سبزند و بار آرزو دارند
راه آفتاب از لا‌به‌لاي ديوارها مي‌گذرد

***
پشت پنجره‌ي درمانگاه نشسته‌ام
بوي دارو رخت بربسته
مبخک‌هاي جايي شکفته‌اند
مي‌دانم
اسارت مسئله‌اي نيست
ببين!
مسئله اينست که تسليم نشويعکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

ناظم حکمت _ 1948
درمانگاه زندان

جهان

من و دوره گرد گذرمان
بغايت در آمريكا گمناميم.
با اين همه
از چين تا اسپانيا، از دماغه اميد‌نيك تا آلاسكا
در هر وجب از آب و خشكي، دوستاني دارم
و دشمناني.
چنان دوستاني كه يكبار نيز، هم را نديده ايم
مي‌توانيم اما بميريم
از بهر ناني برابر، آزادي برابر،
رويايي برابر
و آنچنان دشمناني
تشنه بخون من،
و من به خونشان.
قدرتم از آن
كه نيستم تنها
در اين گسترده دنيا.
جهان و خلقش نمايانند در قلب من
آشكارند در علم من.
به آرامي و صراحت،
پيوسته ام
به پيكار عظيم.
تصویر1-.ناظم حکمت درزندان
تصویر2-آرامگاه ناظم حکمتImage result for ‫عکس هوشنگ ابتهاج‬‎عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

شب توفیق سبحانی،وعشق وافر ایشان به زبان فارسی ،خدماتی که به فرهنگ وادبیات فارسی نموده و…..

شب توفیق سبحانی با حضور محمدعلی موحد،محمدرضا شفیعی کدکنی و حسن انوری برگزار شد/ آیدین پورخامنه

 

دویست و هشتاد و هشتمین شب مجله بخارا به دکتر توفیق سبحانی اختصاص داشت که با همکاری انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، انتشارات گاندی، دایره‎المعارف بزرگ اسلامی، انتشارات پارسه و مجله بخارا برگزار شد.

علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، این نکوداشت را چنین آغاز کرد:

«خوشوقتیم که امشب با دکتر توفیق سبحانی و استادان ارجمند: دکتر محمدعلی موحد، دکتر مهدی محقق، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی،دکتر حسن انوری، دکتر قاسم انصاری، پری صابری ، دکر کریم نجفی و دکتر مهدی محبتی و دیگر اساتید محترم، به خصوص دانشجویانی از دانشگاه تبریز، تربیت مدرس، دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، دانشکده ادبیات دانشگاه گیلان و پیام نور که در این مجلس برای استادشان بر پا شده حضور دارند.

همچنین از طرف برگزارکنندگان این مجلس علمی و ادبی : بنیاد موقوات دکتر محمود افشار ، مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، انتشارات گاندی، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، مدیر و همکاران نشر پارسه و گنجینه پژوهشی ایرج افشار خیرمقدم عرض می‎کنم خدمت خانواده استاد سبحانی.

بنده هم به عنوان مدیر مجله بخارا، که شب‎هایش به لطف حسن ظن استادان و شما دوستداران فرهنگ و زبان فارسی در گستره جهان ایرانی به دویست و هشتاد و هشتمین شب رسیده است،خوشحالم که امشب به یکی از آرزوهایمان یعنی برگزاری چنین مجلس با شکوهی برای استاد سبجانی رسیدیم.علی دهباشی اشاره ای داشت به کارنامه پر بار دکتر توفیق سبحانی

علی دهباشی اشاره ای داشت به کارنامه پر بار دکتر توفیق سبحانی

در طی سخنرانی‌هایی که خواهید شنید بیشتر و بیشتر با وجوه علمی کارهای استاد سبحانی آشنا خواهید شد.

اما آنچه را که با مطالعه سریع به کارنامه وزین دکتر سبحانی می‎توان دریافت، از جمله می‎تواند این باشد که استاد سبحانی از همان روزگار جوانی تکلیفش با خودش روشن بوده، چه در دورانی نسبتا طولانی که در مراکز معتبر علمی تدریس می‎کردند و چه در دورانی که به کار تألیف، تصحیح و ترجمه مشغول بودند. پرکاری ایشان در چند زمینه حائز اهمیت است. و انتخاب‎هایی که هر کدام در نوع خود بی‎نظیر است. همین ترجمه چندین مجله مفصل از دانشمند مولوی‎شناس ترکیه، استاد گلپینارلی را نگاه کنید، متجاوز از دو هزار صفحه است،آن هم با چه دقتی. در تصحیح متون هم همینطور.

دیگر عشق وافر ایشان به زبان فارسی است. شما به نثر دکتر سبحانی توجه کنید، چه در تآلیف کتاب‎ها و مقالات تا ترجمه‎ها. یکی از پاکیزه‎ترین نثرهای دوران ما به شمار می‎رود.

آنچه که در ایشان برای ما دوستدارانش باعث شیفتگی ما به ایشان شده، علاوه بر کارنامه زرینشان، سلوک و رفتارشان است با دانشجویان و علاقمندان. کسی را نمی‎شناسیم، چه دانشجو، چه پژوهشگر و نویسنده و محقق که برای کسب فیض و پاسخ به سئولات به ایشان رجوع کرده باشد، و با پذیرش و مهر و فروتنی که خاص دکتر سبحانی است روبرو نشده باشد. ایشان با علاقه و دلسوزی به امور و مشکلات علمی دانشجویان و محققان می‎پردازد و تا رفع مشکل در خدمت پرسشگر است.

 

دیگر چه توانم گفت جز آن که از رودکی بزرگ وام بگیرم که گفت: صدسال بزی، هزار سال بزی.»

سپس علی دهباشی از  دکتر محمدعلی موحد برای ایراد سخنرانی خود دعوت کرد.

دکتر محمدعلی موحد، با رعایت اختصار در سخنان خود از سر ادب، همچنین ادای دین خود به سبحانی، گفت: توفیق سبحانی کسی نیست که بنده بخواهم او را معرفی کنم. از افرادی است که شب و روز در کار نوشتن و تحقیق است. فقط می‌خواهم درباره کارهایی که او در زمینه مولانا پژوهی داشتند و دارند صحبت کنم. در این طریق، ایشان تمام آثار مولانا پژوه بزرگ‎، مرحوم عبدالباقی گولپینارلی را به فارسی برگرداندند که خدمت بزرگی برای مولانا پژوهان عصر ما بود.

چند روز پیش در فرهنگستان ادب ایران جلسه‌ای برای رونمایی از نشریه‌ای زیر نظر دکتر نصیری درباره آسیای صغیر  داشتیم و متوجه شدم که ادبیات فارسی عجب مخاطبانی در دنیا پیدا کرده است. از گذشته و معاصر برای این جلسه رونمایی عرایضی داشتم که به مناسبت کاری که در دست دارم انجام دادم. این قسمت از کارهای سبحانی بیشتر مشهور است. به مناسبت شرحی که از مثنوی انقروی داشتم، او در این شرح، مثنوی را با متنی از نسخه‌های کهن مطابقت داده و با نظر انتقادی تصحیح کرده است. این کار سرآمد کارهایی است که درباره مولانا انجام گرفته بود، این کار او را مرحوم عصمت صفارزاده به فارسی برگرداند و این حق بزرگی بر گردن مولوی پژوهان بود تا به این منابع دسترسی داشته باشند.

در آن مناسبت اشاره کردم به کارهای نصوحی که گلستان سعدی و حافظ را شرح و ترجمه کرده است. شرح کردم که در گلستان، این آدم به اصطلاح امروزی‌ها، ارجاع می‌کند به پنج شرح دیگری که پیش از او درباره گلستان نوشته شده بود، از بلادی که قبلا به اسم عثمانی می‌شناختیم و حالا به آن ترکیه می‌گویند. در زمینه مولانا هم به همین صورت است. در ترکیه در این سال‌ها تقریبا هر ۳۰ سال یک شرح مثنوی داشتیم  یعنی به طور متوسط هر ۳۰ سال شرح جدیدی برای ادبیات نوشته شده است. این نکته را برای این می‌گویم تا تاثیر و نفوذ زبان در کشورهای همسایه به  خوبی مطرح و مفهوم شود. تا اواخر قرن بیستم ما شرح کامل مثنوی نداشتیم. شرحی کهنه با تکه‌های از مثنوی داشتیم. شرح مشکلات داشتیم ولی شرح کامل مثنوی تا زمان معاصر خود نداشتیم.

همراه با دکتر محمدعلی موحد در حیاط کانون زبان فارسیهمراه با دکتر محمدعلی موحد در حیاط کانون زبان فارسی

ما مدیون توفیق سبحانی هستیم که تقریبا تمام آثار گولپینارلی را در منطقه‌ای که هر ۳۰ سال یک‌بار شرحی برای مثنوی نوشته می‌شد، جمع‌آوری کرد. در مملکتی که محققی هم نداشت گولپینارلی از محققین معاصر ما بود. اگر کسی پیدا شود و کاری که گولپینارلی درباره مولوی کرده را درباره هر کدام ازاین محققان انجام دهد، مثلا مرکز میراث فرهنگی اینها را به فارسی برگرداند و چاپ کند، ارزش زیادی دارد. تاریخ ساسانیان که مرحوم زرین کوب بررسی کردند و در این زمینه باید خیلی کار انجام داد. هرچه ایران‌شناسان با وجود اینکه غو‌ل‌های سابق نیستند، اما اگر محققین هرچه راجع به فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران ترجمه انجام دهند و در اختیار جوانان قرار گیرد، خوب است.

امیدوارم توفیق سبحانی همینطور که توفیق الهی شامل حالش شده، از این پس هم راهش را ادامه دهد، توانی که تا به حال از خود نشان داده را ادامه دهد و از خود نشان دهد. به نظرم درست نبود که من شروع به صحبت کنم.

دکتر محمد علی موحد از کوششهای دکتر سبحانی در ترجمه اثار گلپینارلی تجلیل کرددکتر محمد علی موحد از کوشش های دکتر سبحانی در ترجمه اثار گلپینارلی تجلیل کرد

که من شروع به صحبت کنم.

استاد دکتر مهدی محقق سخنران بعدی بود، او با اشاره به تأثیر سبحانی بر زبان فارسی گفت: بی جهت نیست که ابن بطوطه در کتاب سفرنامه خود گفت که پشتیبانان آن خطه شعر سعدی را به صورت آواز می‌خواندند. این زبانی است که از پهنای گسترده برخوردار است ما باید پاسداران این زبان را محترم بشماریم و تکریم کنیم. متاسفانه الان در مملکت ما بی‌احترامی به اهل علم نهادینه شده است. زمانی بود که رضاخان دستور داده بود، مرحوم تنکابنی را به محفل راه ندهند در حالی که او دانشمندی تک در تمام ایران بود. نمونه چنین رفتارهایی زیاد بود، حتی در زمان ما گفتند که بعضی از افراد اداری که  به دانشگاه رفته بودند و در فرانسه دکتری آموخته بودند و بعد برگشتند و مشاغل دانشگاهی گرفتند، فیلسوف، ادیب، فقیه، دانشمند. و وزیر فرهنگ در مجلسی آمده بود، گفتند دبیرها بیرون بروند!  آیا می‌توان اهانتی بیش از این به فردی مانند جلال‎الدین همایی کرد؟ کسانی که از فرانسه مدرک گرفته بودند بنشینند و فردی مانند همایی…

دکتر مهدی مححقق به همراه دکتر شفیعی کدکنی و دکتر حسن انوری و ...

دکتر مهدی مححقق به همراه دکتر شفیعی کدکنی و دکتر حسن انوری و …

چنین مجالسی برای اینکه جوانان قدر بزرگان ادب خود را بدانند مثل زمان ما. زمانی بود که گفته بودند استادها باید فول تایم کار کنند، از ۹ صبح تا چهار بعد از ظهر. زمانی که می‌رفتم تدریس کنم، می‌دیدم بعضی از استادان می‌رفتند تا خداحافظی کنند. مرحوم محمود شهابی می‌گفتند زمانی که ما فول تایم نبودیم، در واقع فول تایم بودیم، از منزله کتاب‌ها و یادداشت‌ها نشسته و کار تحقیقی می‌کردیم.

در دانشکده ادبیات، به دکتر معین که مقداری فیش در هر جیبش داشت، گفته بودند حقوقت را نمی‌دهیم مگر اینکه از ساعت ۹ صبح تا چهار بعد از ظهر کار کنید. مرحوم دکتر معین وقتی چشمش به من افتاد گفت «پدرسوخته‌ها می‌خواهند ما را دق مرگ کنند چند ماه بعد هم همانطور که پیش بینی کرده بود، دق مرگ شد. این اهانت به اهل ادب نهادینه شده بود، به عناوین مختلف، آن چیزی که مورد تحقیر قرار می‌گرفت علم بود. ما پیش از انقلاب مساله بزرگداشت علما را معمول کردیم. استاد جلال الدین همایی می‌گفتند که من چند سالی است که مانند آشغال‌های در خانه هستم. شیخ عرب به زبان خود می‌گفت که دیگر کار خود را کرده اند.

خوشبختانه ۱۶۵ کتاب در بزرگداشت افراد چاپ کردیم که باید الگو باشد. حتی برای مرحوم بدیع الزمانی کردستانی وقتی در کردستان دفتر دار پادگان بود، من  و احمد دامغانی ما توافق کردیم از حق خود بگذریم و مرحوم بدیع الزمانی را در ده سال آخر عمرش در دانشگاه به یادگار بگذاریم. ده‌ها مجلس مانند این مجلس برگزار کردیم که کم است. در زمانی که افراد زنده هستند، باید آنها را بزرگداشت. توفیق سبحانی خصائص متعددی دارد که بهترین آنها اخلاق اوست. با اطلاعات عمیق و وسیعی که در ادبیات و زبان فارسی دارد، مقالات او که در هندوستان و ترکیه معروف است، در اینجا هیچ ادعایی ندارد. خوشحال بودیم که با دکتر محمد رضا نصیری معاون پژوهشی شوند ولی ایشان هیچ ادعایی نداشت و نه خود فروشی می‌کند. وقتی به آثارش نگاه می‌کنیم می‌بینیم عالمی است که علم، عمل و تقوا دارد و قابل احترام، تکریم وتعظیم است. این شب که توسط آقای دهباشی برگزار شده است، موجب تکریم آقای سبحانی است تا آثار دیگری منتشر کنند.

دکتر مهدی محقق از سالها همکاری با دکتر سبحانی در انجمن اثار و مفاخر فرهنگی گفتدکتر مهدی محقق از سالها همکاری با دکتر سبحانی در انجمن اثار و مفاخر فرهنگی گفت

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در شب توفیق سبحانی

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در شب توفیق سبحانی

دکتر حسن انوری که از دوستان توفیق  سبحانی است، سخنران بعدی بود که گفتارش را با اظهار این جمله شروع کرد که در حقیقت توفیق سبحانی دست داد تا درباره توفیق سبحانی صحبت کنم، گفت: بیش ار ۵۶۶ سال است که با توفیق دوستی و مراوده داریم. هر دو در دانشکده ادبیات تبریز درس خواندیم و در آن موقع گروه ادبیات دانشگاه تبریز یکی از بهترین ادوار ادبیات ایران را می‌گذراند، استادان بجا تدریس می‌کردند و جا دارد نامی از آن استادان کنم. شادروان یحیی نوابی، اوستا پهلوی که تاریخ زبان و فرهنگ قبل از اسلام را بررسی می‌کرد، و یکی از بهترین شناسندگان فرهنگ ایران باستان بود. استاد دیگرمان دکتر عبدالحسین حیان پور که رئیس مشهور است و درباره دستور زبان دو تن از استادان بزرگ حیان پور و دکتر خانلری اند که از بهترین دستور نویسان اند. استاد دیگر احمد تجاری زاده بود که ادبیات عرب تدریس میکرد و در همان اوقات که ما آنجا بودیم دکتر ماهیار متنی را از پهلوی به فارسی ترجمه کرده بود و استار تجاری زاده آن را از فارسی به عربی ترجمه کرد که هر دو در مجله ادبیات دانشکده تبریز چاپ شد.

دکتر حسن انوری از شصت و پنج سال دوستی با دکتر توفیق سبحانی گفت

دکتر حسن انوری از شصت و پنج سال دوستی با دکتر توفیق سبحانی گفت

استاد دیگرم دکتر احمدعلی رجایی بخارایی بود که متون فارسی تدریس می‌کرد و کلاسش یکی از بهترین کلاس‌هایی است که گذرانده ام. ما زیر نظر این استادان درس خواندیم من سال چهل و سال بعد دکتر توفیق سبحانی به تهران آمدیم. در دانش‌سرای عالی دوره دبیری زبان فارسی را گذراندیم. امتحان دبیری او در کلاسی که در دبیرستان علامه داشتم برگزار شد. مرحوم دکتر بحر العلومی استاد دبیری او بود و در کلاس پنجم دبیرستان که من تدریس می‌کردم، آمدند و با دکتر توفیق سبحانی امتحان عملی تدریس را دادند. استاد سبحانی بعد از گذراندن دوره دبیری در دانش‌سرای عالی به ایلام رفت و در دبیرستان‌های مذهبی تدریس کرد و در همان زمان دوره ادبیات فارسی را در دانشگاه استانبول گذراند و به دانشگاه گیلان منتقل شد. بعد رئیس گروه ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور تهران بود، و در جلسه تحت مدیریت او از استادان برای نوشتن کتاب‌های مطالعه‌ای آموزش زبان فارسی تجلیل شد و مخصوصا باید از استاد زرین کوب یاد کنم که کتاب نقد ادبی را با همکاری دکتر سبحانی نوشت و استادانی مانند سیروس شمیسا و علی اصغر حلبی کتابهایی دیگر را نوشتند. ۹ جلد از کتاب‌های آموزشی مکاتبه‌ای را در دانشگاه پیام نور انجام دادند. در واقع به همت علاقه و مدیریت دکتر توفیق سبحانی این کار انجام شد که آثار متعددی دارد و می‌توان آنها را به سه  دسته تالیف، ترجمه و تصحیح تقسیم کرد. سعدی در گلستان می‌گوید از امام محمد غزالی می‌پرسند که چگونه به این مقام رسیدید؟ می‌گوید هر سوالی داشتم از پرسیدن آن عار نداشتم. دکتر سبحانی از تبار امام محمد غزالی است و دائم سوال می‌پرسد. در تصحیح ترجمه و تالیف از دوستان و همکاران  تا آنجا که اطلاع دارم می‌پرسد. این است  که آثارش از اشتباه خالی است. نکته اخر اینکه دکتر توفیق سبحانی از نظر ترجمه طوری عمل کرده است که آثار  ترجمه او به فارسی فصیح است و آدم وقتی که  آثار ترجمه او را می‌خواند  احساس نمی‌کند که از زبان دیگر ترجمه شده باشد. توفیق ایشان را در راهی که دارند از خدا میطلبم.

 

سپس دکتر قاسم انصاری با خواندن ابیاتی سخنان خود را آغاز کرد و گفت:

درودی ز دامان گل  پاکتر / زآوار گل تربناکتر/ آنجا که انجمن بود اهل فض و فن / تنگ است   عرصه بر سخن و صاحب سخن/

من نه سخنرانم و نه شاعر اما امروز می‌خواهم هنجارشکنی کنم، هم سخن برانم و هم شعر بگویم. جناب آقای دکتر سبحانی  عزیز اسم با مسمایی دارد. نام‌ها از آسمان نازل می‌شود. اسم عزیز ایشان توفیق و شهرتشان سبحانی است. یعنی توفیق سبحانی! واقعا همینطور است اسم و شهرت با هم کاملا تطابق دارد یعنی ایشان توفیق سبحانی هستند. هم در دوره شاگردی و  استادی اینطور بودند. با استادان همکار و خانواده اینجور بودند. بیش از ۵۰ سال  است که به خدمت دکتر توفیق سبحانی ارادت دارم و در دوستی این مرد عزیز می‌بالم چون  واقعا مرد عزیزی است. من هرگز از او ندیدم که غیبت کسی را بگوید یا از کسی بد بگوید. کسی که امروز این ویژگی را دارد واقعا انسان است. به قول بهاء الدین خرمشاهی  انسان‌هایی که انسان کامل نیستند، کاملا انسان اند. دکتر سبحانی خیلی قدرشناس است. اگر به آثار  چاپ شده او نگاه کنید می‌بینید که هر کدام را به یکی از بزرگان،  تقدیم کرده است و این نشان می‌دهند که قدر فضل و فضیلت را می‌شناسد.

اینجا ان دور منطقی صادق است. اینجا جمع شده اید که از توفیق سبحانی تجلیل کنید، چون خادم صدیق بی ادعای نسبت به ادب فارسی است و عاشق مولانا است. شاهدم که اگر می‌شنید در جایی در ایران یا  کشوری اثری از مولانا یا مولوی است،  تمام تلاشش این بود که به آن اثر برسد. داریم محققی  که از جایش تکان نمی‌خورد. این برای ما بسیار ارزنده است که تمام زندگی  خود را بگذارد برای اینکه مطلبی از مولوی تهیه کند و با هزاران  زحمت و درد سر، استاد سائلی است یعنی مرتب درباره کاری که میکند تحقیق می‌کند و می‌پرسد. او مصداق اسمش است. قدر شناس اند.

دکتر قاسم انصاری از سلوک فردی دکتر سبحانی گفت

دکتر قاسم انصاری از سلوک فردی دکتر سبحانی گفت

او در ادامه سخنان خود با تشکر از دکتر شفیعی کدکنی که در این شب حضور داشتند، بیان کرد: حضور شفیعی کدکنی افتخار ادب ایران است و در این بحثی نیست. ایشان مقاله‌ای تحت عنوان دکتر شفیعی کدکنی که من میشناسم، نوشت . خیلی دلم می‌خواهد آنهایی که نخوانده اند  بخوانند و ببینند این آدم چقدر قدرفضل و  فضلا را می‌داند. دوستی هم ثابت قدم است و هم مفید و مثبت برای نمونه  صحبت می‌کنم برای ایشان و  دکتر نصیری عزیز، این دو تن در گیلان دانشکده ادبیاتی درست کردن که الان دانشجویان آن دوره استادان  این دانشکده ادبیات و از فضلای به نام اند. دانشکده ادبیات ایران از دانشگاهی است که می‌توان روی آن حساب کرد. استادان خوبی دارند که آنها شاگردان  آن دوره اند یعنی استادانی که دکتر نصیری و سبحانی  آموزش دادند.

خیلی از دوستان خود را برای تدریس بردند و دانشکده را راه انداختند. دکتر سبحانی مفید، سازنده و مثبت است یعنی امکان ندارد کاری از او بر بیاید ، دوست و غیردوست از  او بخواهد و او انجام ندهد. با کمال میل در خدمت طرف است. نسبت به دوستان فداکار است. یکی از دوستان مشترک ما که استاد دانشگاه تبریز بود، مرحوم شد. دکتر سبحانی دو روز دنبال فرودگاه و ترمینال برای تهیه بلیط بود تا در تشییع جنازه  او شرکت کنیم. کمتر دیدیم که چنین باشد. اینها آدم‌های عزیزی هستند که باید قدر آنها را دانست.

 

انصاری در ادامه سخنان خود با اشاره به همسر و فرزندان دکتر سبحانی گفت: شنیده‌ایم که مردان موفق زنان خوبی دارند. همسر دکتر سبحانی، مدیر و مدبیر،  مهربان کاردان، فداکار و لایق هستند. من از این خانم عزیز و نیرو بالا و نازین بالا خواهش می‌کنم که بایستند و ما آنها را تشویق کنیم. من شاعر نیستم.  یکی گفت فردوسی خوب شعر نگفته وقتی گفته توانا بود هرکه دانا بود باید میگفت دانا بود هر که توانا بود. شعر من هم اینجور است. :

دهباشی عزیز خداوند یار تو / صد آفرین به همت بالا و کار تو/ جیبت تهی (واقعا اینطور است نمی‌دانم تا چه حد دهباشی را می‌شناسید) چنته پر از کاغذ و مداد/ در جنب و جوش روز به شب، شب به بامداد/  تجلیل اهل علم و قلم آرزوی توست/ شایسته سپاس و ثنا خوی توست/ افشار (روحش شاد و یادش گرامی) از میان ما رفت تو بمان/  روشن درانتشار بخاراست چشممان/ نشریه ای وزین و پسندیده خواندنی، دلخواه عاشقان وطن، خوب و ماندنی/ عمر قلم زنان بخارا دراز باد/ خوانندگان به خواندن آن سرفراز باد.

جناب دکتر محقق از زمانی که انجمن مفاخر ایران رفتند خیلی ها را آموزش دادند. بیش از صد بزرگداشت برای بزرگان گرفتند و بیش از صد کتاب منتشر کرده اند . آن ادم را از نظر زندگی وآثار معرفی میکرد پس کار دهباشی بزرگ است.

 

دکتر کریم نجفی با بیان اینکه به عنوان شاگرد استاد سبحانی می‌خواهم صحبت کنم چون شاگردی ایشان برایم افتخاری است، گفت بنده در هند بودم چه در زمانی که به عنوان رایزن فرهنگی انجا حضور داشتم و چه زمانی که  قبل از آن حدود بیست سال در سرزمین هند حضور داشتم و از نزدیک با تلاش‌ها و خدمات سبحانی آشنا شدم. شخصا از همه حضار، اساتید و مهمانان عزیز که برای تکریم و تجلیل امده اند، صمیمانه تجلیل می‌کنم. با جمله ای از جواهر لعل نهرو که از رهبران هند است ، هیچ دو کشوری را نمی‌توان در قرون متمادی پیدا کرد که ارتباطی عمیق‌تر از ارتباط ایران و هند داشته باشند. همه کشورها و اقوامی که با هند ارتباط داشتند و به آن کشور  مهاجرت کردند، پرتاثیرترین آنها ایران بوده است.

دکتر نوش آفرین انصاری

دکتر نوش آفرین انصاری

ما ارتباط دیرینه‌ای با سرزمین  هند داشتیم. ۵۰ قرن ارتباط ایران  هند چه در دوره قبل از اسلام و چه در  دوره شکوفایی اسلام در سرزمین هند. یکی از عواملی که باعث فروغ فرهنگ ایران در سرزمین  هند شد، جایی که ادیبان و عرفای ایرانی به آن سرزمین داشتند، شخصیت‌هایی مانند حزین لاهیجی و ابوریحان بیرونی و قاضی نور الله شوشتری از کسانی اند که تاثیرگذار در هند بودند. دانشمندان هندی  افتخار می‌کردند که لقب بزرگان ایرانی را بر خود بگیرند. یا خواجه امیر حسن سجزی که به سعدی هند مشهور  شد که افتخاری برای ایرانیان بو که تا اینجا برای هندیان جذاب بود. در  کتابخانه‌های بزرگ هند آثار مولانا بسیار زیاد است. آثاری که استاد سبحانی هم درباره آن نوشتند. در مدارس هند از کتاب حافظ و سعدی  به عنوان کتاب درسی استفاده می‌شود.

از سال ۶۰۲ تا ۹۳۲ حدود ۳۳۰ سال  حکومت اسلامی در هند بود که به دوره سلطنت معروف است. بعد از آن، دوره تیموریان در هند بود، اوج فرهنگ ایران در زمان تیموریان انجام شد. در دوره جلال الدین محمد اکبر که پادشاه هند بود، و بهترین دوران روابط هم در دوران اکبر بود و دانشمندان و مشاهیر ایرانی در دربار بودند. ملافتح الله شیرازی حکیم  بود و در رشته‌های مختلف تخصص داشت . وقتی او فوت می‌کند، اکبر می‌گوید: اگر ملا فتح الله زنده بود و به دست فرنگ اثیر می‌شد، من حاضر بودم برای  او تمام خزانه شاهی را اهدا کنم و می‌دانم سود فراوان هم نسیب من می‌شد. برای  شخصیت ایرانی این میزان احترام زیادی بود ودر واقع اوج روابط ایران و هند در دوره ای  که انگلیسی‌ها در هند تسلط پیدا می‌کند ، کاهش یافت. شخصیت‌های میزا اسد الله قالب دهلوی آرزوی مرگ می‌کرد چون انگلیسی‌ها حقوق مستعمره او را پرداخت نمی‌کردند.

 

دکتر کریم نجفی از خاطرات دوران تدریس دکتر سبحانی در هند گفت

دکتر کریم نجفی از خاطرات دوران تدریس دکتر سبحانی در هند گفت

حسن انوشه در شب توفیق سبحانی

حسن انوشه در شب توفیق سبحانی

زمانی که شخصیت مثل استاد سبحانی  به هند رفت، زمانی که ادیبان ایرانی به هند می‌رفتند و پادشاه عصر حاضر می‌شد خزانه را به یک شاعر ایرانی هدیه کند، آن دوران هم سپری شده بود.  نیازی که هند به شخصیت‌هایی مثل سبحانی داشت تلاش و خستگی ناپذیری اوست.

او در ادامه خاطره‌ای از تلاش سبحانی برای نخواندن یک کتاب گفت:یکبار استاد تعریف می‌کردند که علاقه داشتند کتابی را مطالعه کنند، اما می‌گفتند که باید مطالعه به زمان دیگری موکول شود. کتاب را بست و با نخ و چسب محکم کرد. کارهای زیادی در دانشگاه هند  در دست داشت. در خاطر دارم پروفسور عابدیی در دانشگاه جواهر لعل نهرو، نزد دکتر سبحانی می‌رسید و از او سوال می‌پرسید. نگاهی به تاریخ ادب فارسی در هند که کتاب ارزشمندی است و اساتید و دانشجویان کتاب را می‌خوانند. کتاب ملفوظات خواجه نظام الدین اولیا کتابی در هند است و فهرست نسخه خطی در هند که کل آن کتاب را در هند فهرست کرده اند.

ارتباط صمیمی با استادان هندی که خیلی با ارزش است. از ویژگی برجسته سبحانی قدردانی از استادانی که داشتند بود، چه اساتید در ایران و ترکیه که آثار اینها را ترجمه کردند. ترجمه آثار بزرگان فرهنگی تاثیر مهمی بر روابط بین کشورها داشت. وجود سبحانی روابط بین ایران و هند را بهبود بخشید.

دکتر ناصر تکمیل همایون در شب توفیق سبحانی

دکتر ناصر تکمیل همایون در شب توفیق سبحانی

دکتر مهدی محبتی آخرین سخنرانی بود که پیش از دکتر توفیق سبحانی به بیان سخنان خود پرداخت:سعی می‌کنم خیلی سخنم را بلند نکنم چون مجلس بزرگداشت باید شاد هم باشد. با خاطره ای از مجلسی در کودکی سخنان خود را آغاز می‌کنم. در شب‌های خاص  هفت نفر از روحانیون صحبت می‌کردند و ما پای آن صحبت می‌نشستیم. به ترتیب نفر اول در تپه اخر . نفر هفتم در پله هفتم. بنده جاهل‌تر و جوانتر از همه هستم و حال چه باید بگویم که اشتباه نشود. به نظر من همانطور که همه اشیا هستی استادان ادبیات فارسی برخی از طریق حادثه ای و عم جواری با واقعه بزرگ و همراه شدن با استاد بزرگی،  تالیف کتاب خاص در زمان خاص مطرح می‌شوند تا آخر  عمر از این خصیصه بهره مند می‌شوند. عده ای این خوشبختی را ندارند وباید شاخه به شاخه و شکوفه به شکوفه گل‌ها را  بسازند و اندک اندک برای خود کامی از عسل بسازند.  که آرام آرام خرمنی در دراز مدت شود دکتر سبحانی از این گروه دوم است. مجموعه آثار او به ویژه کار سنگین فهرست نگار این شب را برای او رقم زده است. خود ۲۰ سال با ایشان هستم و می‌یبینم که چقدر برای تولید واژه فارسی تلاش می‌کند. تا شب، توفیق سبحانی است

دکتر مهدی محبتی از نوآوری توفیق سبحانی سخن گفت

دکتر مهدی محبتی از نوآوری توفیق سبحانی سخن گفت

برای نسل جوانتر عرض می‌کنم برای حیطه ترجمه از کارهای مهم استاد، مولانا  جلال ادلین زنگانی و اندیشه اش باشد،  که حادثه مولانا شناسی برای زمان خود بود چون من در سال ۶۳، وقتی سال اول دانشگاه بودم، متوجه شدم نگاه فروزانفر به این کتاب، نگاهی نواورانه است. در حیطه تصحیح بهترین کار استاد مکتوبات مولاناست .و در حیطه فهرست‎نگاری، کاری سخت و سنگین است. اینکه  فرد حیطه کار خود را وسیع کند ولی از عمق و کیفیت آن نکاهد کار دشواری است . دکتر سبحانی هیج وقت کاری سطحی نکرد.

سرانجام دکتر توفیق سبحانی در پایان مراسم سخنان کوتاهی بیان کرد و گفت:با تشکر از زحمات آقای دهباشی و فعالیت ایشان در فرهنگ ایران، گفت جا دارد یاد کنیم از مرحوم ایرج افشار.

بی مناسبت عرض می‌کنم که خوشبختانه امروز مصادف با سالروز درگذشت خانم  دکتر قمر آریان بود که از اقوام بختیاری است. فروردین  1391 ایشان در چنین روزی از بین رفتند. زبانم نمی‌گردد از سخنرانی افرادی که امشب مرا سرفراز کردند،  تشکر می‌کنم. خوشحالم که شاگرد استاد انوری بودم و خدا سایه اینها را از سر ما کم نکند.

شب دکتر توفیق سبحانی

شب دکتر توفیق سبحانی

در پایان مراسم دوستان و همکاران در سازمان‌ها و نهادهای مختلف، هدایایی از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی،دکتر ایوبی، دانشگاه پیام نور و انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر توفیق سبحانی اهدا کردند.

 

 

همسر دکتر سبحانی که از سوی شرکت کنندگان در سالن مورد تشویق قرار گرفتند

همسر دکتر سبحانی که از سوی شرکت کنندگان در سالن مورد تشویق قرار گرفتند

 

شب آگاتا کریستی

شب آگاتا کریستی برگزار شد/ ترانه مسکوب

 

شب آگاتا کریستی دویست و هشتاد و سومین شب از شبهای مجله خارا بود که با همکاری نشر گاندی و مجله کاروان مهر عصر سه شنبه ۲۶ بهمن ماه هزار و سیصد و نود و پنج در کانون زبان فارسی برگزار شد.

در آغاز علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت و سپس به اهمیت ژانر پلیسی در ادبیات داستانی جهان اشاره کرد و یادآور شد که می‎توان آگاتا کریستی را شاخص‎ترین نویسنده این ژانر دانست که آثارش به بیش از ۴۸ زبان زنده دنیا ترجمه شده و سینماگران و کارگردانان تئاتر نیز بارها به اقتباس از آثار او روی آورده‎اند.

علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت

علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت

سپس نیما حضرتی که تا کنون سه رمان از این نویسنده ترجمه کرده و توسط نشر هرمس روانه بازار نشر شده است با موضوع «آگاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی» به سخنرانی پرداخت:

«در مورد آگاتا کریستی سخن بسیار گفته شده است. اما آنچه که بیشترین توجه را در زمان خواندن و انتقال داستان‌های او به ذهن متبادر می‌کند لحن کلام او است. در کلام آگاتا کریستی چیزی هست که ناخودآگاه خواننده را با خود همراه می‌کند. خواننده تا پایان ماجرا خود را مسحور کلام او می‌یابد. هنگام خواندن در آرامشی عجیب قصه را دنبال می‌کنیم. با این که می‌دانیم داستانی که می‌خوانیم با موضوع دزدی و جنایت نوشته شده است که سیاه‌ترین مفاهیم زندگی امروز ما هستند. پس از خواندن آثار او حتی یک لحظه هم احساس نمی‌کنیم که وقت تلف کرده‌ایم. چیزهای بسیار آموخته‌ایم و تجربیات بسیاری اندوخته‌ایم. من راز این اثر را در لحن مادرانه کلام او می‌دانم. قصه‌گویی به سبک مادران. به همان روش که شهرزاد در هزار و یک شب قصه می‌گفت. در این فرصت بیشتر به تحلیل خصوصیات این لحن کلام خواهم پرداخت.»

حضرتی در ادامه از قهرمان‌های غیرقهرمان در آثار کریستی سخن گفت:

«پیش از هر چیز در آثار او توجه ما به شخصیت قهرمان داستان بر می‌خورد. خانم مارپل، هرکول پوآرو و همه قهرمانان داستان‌های او آدم‌های عادی هستند. هیچ خصوصیت مشخصه خاصی ندارند، جز هوش‌ سرشارشان. پوآرو دائماً از غم پیری و ضعف جسمانی گلایه می‌کند. سبیلش را رنگ می‌کند که جوان‌تر به نظر برسد. توان دویدن سریع و مبارزه ندارد. زود سردش می‌شود و خود را در گوشه‌ای گرم پنهان می‌کند. غذای بد مزاج او را به هم می‌ریزد. خانم مارپل که خود مادربزرگی مهربان و قصه‌گو است. آرام قدم می‌زند و هیچ نیازی به توانی ماورایی ندارد. با خواندن ماجراهای آنها ناگزیریم که خود را به جای آنها بگذاریم. به همراه آنها همه چیز را می‌بینیم و کلام همه را می‌شنویم و نتیجه می‌گیریم. تنها تفاوت‌شان با من خواننده این است که بسیار باهوش‌تر از من هستند. آنچه را که من دیده‌ام و به سادگی از کنارش گذشته‌ام به چشم آنها کلید بسیار مهمی بوده که راه حل معما است.»

نیما حضرتی از گاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی سخن گفت

نیما حضرتی از گاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی سخن گفت

در ادامه نیما حضرتی به لحن صمیمانه و مادرانه در آثار این نویسنده اشاره کرد و افزود:

«شخصیت‌های آگاتا کریستی مردم مهربانی هستند. پوآرو بازجویی نمی‌کند. با مردم گپ می‌زند و پای حرفشان می‌نشیند. شخصیت‌های دیگر با او و خانم مارپل درددل می‌کنند. از احساساتشان می‌گویند و حرف دل را می‌زنند. پوآرو به دیده و شنیده‌های آنها گوش می‌کند و از احساسشان می‌پرسد. از گذشته افراد و حال روزشان جویا می‌شود. دستشان را می‌گیرد و با داغدیده‌ها هم‌دردی می‌کند. مانند دیگر کارآگاه‌هایی که می‌شناسیم، مثلاً شرلوک هلمز، تمام حواسش را به حقایق ملموس نمی‌دهد. رمز موفقیت پوآرو و خانم مارپل در کشف معما مهربانی آنها است.»

سپس حضرتی از گفتگوهای پشت صحنه حکایت کرد:

«پوآرو آدم خاله‌زنکی است. به اصل ماجرا کاری ندارد. به پشت صحنه می‌رود. به غیبت‌ها و نظرات درِ گوشی گوش می‌کند. گاه خودش هم با آنها همراهی می‌کند و چوب به آتشدانشان می‌اندازد. اکثر صحنه‌ها با این جملات شروع می‌شود که «فلانی را می‌شناسی؟ چطور نمی‌شناسی؟ فلانی است دیگر. همان که در فلان موقعیت و در فلان جا فلان کار را کرد و نتیجه‌اش بهمان شد.» و ماجرا از همین‌جا شروع می‌شود. در یکی از توصیفاتی که خود آگاتا کریستی از آقای ساترزویت، قهرمان کتاب آقای کوئین مرموز می‌دهد می‌گوید. «علاقۀ اصلی او زندگی دیگران بود. برای بیان کنه مطلب باید گفت که گویی تمام زندگی این مرد روی صندلی ردیف اول سینما گذشته است و فیلمی که می‌دیده، داستان مصائبی بوده که سرشت بشری به سرش می‌آورد.» قهرمان داستان ما کار دیگری جز تماشای زندگی اطرافیانش و در خفا قضاوت کردن آنها ندارد. پوآرو، خانم مارپل و آقای ساترزویت در کنارتان می‌نشینند. دستتان را می‌گیرند. از حالتان می‌پرسند و به قضاوت‌ها و غیبت‌هایتان گوش می‌کنند. شما هم بی‌خبر از همه جا، هر چه در دل دارید بیرون می‌ریزید و همین نکته در حل ماجرای قتلی که در آن شرکت‌کرده‌اید مچ‌تان را می‌گیرد. »

 

خواندن حالت صورت از دیگر وجوهی بود که نیما حضرتی به آن اشاره داشت:

«نکتۀ جالب در شخصیت‌های آگاتا کریستی این است که برای نتیجه‌گیری در مورد این که فرضشان درست است یا خیر به صورت فرد به دقت نگاه می‌کنند و حالات آن را می‌خوانند. اگر فرد با شنیدن فلان حرف جا بخورد و رنگ از رخسارش بپرد به احتمال قوی می‌تواند قاتل باشد. شاید دهان بتواند دروغ بگوید، اما چشمها هرگز دروغ نمی‌گویند. کارآگاه‌های غیرقهرمان داستان‌های آگاتا کریستی مهربانانه و مادرانه با شخص دوستی می‌کنند و آرام در خفا تک‌تک حرکات او را زیرنظر دارند و قضاوت می‌کنند.»

و عاقبت حضرتی از زنانی در آثار کریستی گفت که در عین قدرتمندی قدرت‌نمایی نمی‌کنند

«زنان در داستان‌های کریستی هرگز نقشی منفعل ندارند. کنشگرانی خاموش‌اند. همه مادران از قدرت خود در اثرگذاری بر فرزندانشان خبر دارند. هرگز قدمی از قوانین عرفی خارج نمی‌شوند. خواندن درمورد آنها گویی دورۀ آموزش زندگی آبرومندانه است. نشان‌های این دیدگاه را ابتدا در شخصیت پوآرو می‌توان دید. او همیشه بسیار وزین و محترم رفتار می‌کند. کلام زشتی به زبان نمی‌آورد. شیک لباس می‌پوشد و مصاحبت با او بسیار لذت‌بخش و دوست‌داشتنی است. خود را بالا نمی‌گیرد. همیشه بسیار متواضع و خاکی است. با خواندن از او در برخی مواقع احساس می‌کنید که او از این که کسی نامحترمانه رفتار کند بیشتر ناراحت می‌شود تا او که دست به دزدی یا قتل زده است. او جنایت را به عنوان واقعیتی تلخ می پذیرد و در حل آن تلاش می‌کند، اما نمی‌تواند نامحترم بودن و بی نزاکتی را قبول کند و در مقابل آن می‌ایستد. خانم مارپل هم به همین شکل تجسم این نگاه مادرانه است. او افراد را به مودب بودن و رفتار درست اجتماعی دعوت می‌کند. زنان داستان‌های آگاتا کریستی بی‌گدار به آب نمی‌زنند. سر و صدا راه نمی‌اندازند و توجه جلب نمی‌کنند، اما به صورت غیرمستقیم به اثرگذاری مشغولند. زنان در این داستان‌ها هرگز ضعیف جلوه نمی‌کنند. شخصیت‌هایی مستقل و قدرتمند و در عین حال باهوشند. ضعف نشان دادن از سوی آنها در نظر پوآرو و خانم مارپل تقبیه می‌شود. آنجا که شخصیت‌های زن او دست به جنایت می‌زنند، آن را به هوشمندانه‌ترین شکل ممکن انجام می‌دهند. روشهای جنایت آنها هم غیرمستقیم و زنانه است. (اگر چنین روشی را پذیرا باشیم.) هرگز از وظایف خود در مقام همسر یا مادر عدول نمی‌کنند، حتی در مقام قاتل. مردها با خوش‌خیالی به طبل قدرت خود می‌کوبند، اما خانمها با زیرکی و در سایه به اقدامات مجرمانۀ خود مشغولند. پذیرفتن نقش مادرانه برای زن اما در عین حال پرهیز از انفعال از خصوصیات بارز شخصیت‌های آگاتا کریستی است.

 

و نتیجه این که مجموعه خصوصیات در کنار مجموعه بسیاری از خصوصیات دیگر خواندن داستان‌های آگاتا کریستی را بسیار دلنشین و لذت‌بخش می‌کند. تلفیق دوست داشتنی تجربیات شخصی قهرمانان با نتایجی که در پیگیری داستان کشف جنایت از مسیر مهربانانه می‌گیرند خواننده را به یاد شبهای لذت‌بخشی می‌اندازد که مادر در کنار رخت‌خواب می‌نشست و قصه‌هایی عجیب از ماجراهایی انسان‌هایی را برایمان نقل می‌کرد که بی‌شباهت به خود ما نبودند و همیشه درست و انسانی رفتار می‌کردند. روشی که با اسم لحن مادرانه از آن یاد شد با این خصوصیات کلی در کلام آگاتا کریستی در نظر نگارنده یکی از ده‌ها عاملی است که داستان‌های او را تا این حد در سطح جهان محبوب می‌کند.»

پس از آن نوبت به جواد ماه زاده رسید تا از قصه گویی سخن بگوید.

ماه زاده در سخنرانی خود به مقایسه بین سنت ادبیات داستانی در غرب و داستان نویسان در ایران پرداخت و یادآور شد که داستان نویسان ما بعد از صادق هدایت به دنبال این هستند که قصه هایی بگویند که پر از تأمل و تفکر باشد و به دنبال قصه نویسی به معنای ناب کلمه نیست. به اعتقاد ماه زاده با توجه به روال قصه نویسی در ایران شاید بد نباشد که قصه نویسان ما نگاهی دوباره به قصه نویسی در جهان و رویکرد خود داشته باشند.

جواد ماه زاده از قصه نویسی در ایران سخن گفت

جواد ماه زاده از قصه نویسی در ایران سخن گفت

سپس علی دهباشی از آگاتا کریستی و سفرهای متعددش به ایران سخن گفت و به مصاحبه زنده یاد محمد علی سپانلو  با آگاتا کریستی در ۱۳۴۵۵ اشاره کرد و متن مصاحبه را خواند:

ملکه جنایت

(مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی)

در تابستان سال ۱۳۴۵ آگاتا کریستی در ایران بود. به دیدارش رفتم. محل ملاقات «انجمن باستان‌شناسی انگلیس» بود. آگاتا کریستی چاق،‌ پف‌کرده و پیر روی صندلی راحتی نشسته بود. سنگین‌گوش، کند، امّا خوشرو ـ البته خوشرویی انگلیسی ـ با من مواجه شد. سؤالاتم را (از طریق مترجم) با دقت و نکته‌شکافی یک جرم‌شناس می‌شنید و بعد با یک لبخند دیرپا بدان پاسخ می‌گفت. تقریباً جز آن چهره مراقب، چشم‌های غبارگرفته و لب‌های نازک و محکمش که تنها بازمانده جامعه‌های اشرافی چمنزاران کاخ‌های انگلیس، محل بسیاری از کتاب‌هایش بود، هیچ چیز در او جنبش نداشت. فقط گهگاه پاهای بادکرده‌اش را که به اندازه متکا شده بودند تکان خفیفی می‌داد. طراح جنایت، یا پیرزن افلیجی که یگانه شاهد یک راز مرگبار بود…

آگاتا کریستی با شوهرش به ایران آمده بود، در آن موقع آگاتا ۷۰ ساله بود و شوهرش ۶۲ ساله. می‌گفت که این ششمین سفر او به ایران است. شوهر مطالعات باستان‌شناسی می‌کرد و رسیده بود به تاریخچه روابط ایران باستان با کشورهای غربی. زن را هم کسی می‌گفت که برای زیارت (!) به ایران آمده است. وسط حرف بودیم که شوهر گفت فرصتمان تمام شده، چون زن ناخوش‌احوال است. به هر حال این خلاصه چند دقیقه گفتگو است با خالق «هرکول پوارو» و «میس مارپل»، یک صدا که حتی در زمان حیاتش هم از دنیای دیگری می‌آمد. آگاتا کریستی چند روز پیش در ۸۵ سالگی مرد.

متن مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی خوانده شد.

متن مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی خوانده شد.

  • چند سال است که کتاب می‌نویسید و تاکنون چند کتاب پلیسی نوشته‌اید؟

آگاتا ـ جواب این سؤال برای من مشکل است. چون من همیشه در کار نوشتن بوده‌ام. الان متجاوز از ۵۰ سال است که کتاب‌های پلیسی می‌نویسم. داستان کوتاه و نمایشنامه هم زیاد نوشته‌ام. می‌توانم بگویم مجموع آثار من از هفتاد بیشتر است.

  • به جز خودتان جنایی‌نویس دیگری هم در میان زن‌ها سراغ دارید که از لحاظ قدرت همتای شما باشد؟

آگاتا ـ جواب این یکی هم مشکل است. می‌دانید من اولین کسی بودم که از میان زن‌ها نوشتن رمان جنایی را آغاز کردم و سپس سبکی مخصوص به خودم به وجود آوردم. از میان نویسندگان زن یک جنایی‌نویس را به نام دورتی شلز می‌شناسم که وجوه مشترک بسیاری با من دارد و کتاب‌های خوبی نوشته است.

  • عقیده شما درباره آن نوع رمان که فرانسوی‌ها به آن «ادبیات سیاه» اسم داده‌اند، و بر زمینه جنایی، مسائل اجتماعی را مطرح می‌کند چیست؟

آگاتا ـ متأسفانه من از این نوع اطلاع زیادی ندارم. البته کتاب‌های خود من در فرانسه زیر عنوان «مجموعه سیاه» چاپ می‌شود.

  • من کتاب‌های شما را جزو آن دسته از کتب پلیسی که رمان‌های «مسئله» یا «معما» نامیده می‌شوند قرار می‌دهم. در اینجا یک مسئله مرکزی هست که خواننده کتاب به همراه کارآگاه داستان قدم به قدم آن را تجزیه و تحلیل می‌کند. یعنی خواننده در کشف معما با کارآگاه شریک است. بنابراین آیا ممکن است شما را دنباله‌روی نویسندگانی چون کونان دویل «خالق شرلوک هولمز» و موریس لبلان «خالق آرسن لوپن» دانست؟ به طور کلی ممکن است درباره سبک و شیوه کارتان توضیح بدهید؟

آگاتا ـ من از بیست و یک سالگی شروع به نوشتن کردم و الان هفتاد و پنج سال دارم. سبک کار خودم را دکتیو «کارآگاهی» نام می‌دهم. این سبک به تدریج قیافه و ارکان مستقلی پیدا کرده و مکتبی شده است به نام خود من. نویسندگانی هم که نام بردید البته پیش‌کسوت من بوده‌اند.

  • یک گروه کتاب‌های پلیسی آمریکایی هست که می‌توانیم فعلا به آن رمان‌های پلیسی عامیانه لقب بدهیم. در این رمان‌ها جنبه‌های وحشیانه و فاجعه‌آمیز مطرح می‌شود. در واقع در آن خشونت و تحرک مهم‌تر از معماست که چندان پیچیده هم نیست. از نویسندگان این گروه می‌توانم «جیمز هادلی چیز»، «پیتر چینی» و یا حتی «یان فلمینگ» را نام ببرم. درباره آنها چه می‌گویید؟

آگاتا ـ من از آثار این نویسندگان لذت نمی‌برم، چرا که در کارشان هیجان و تعلیق و دغدغه وجود ندارد. اینها خواننده را زیاد منتظر نتیجه داستان نگه نمی‌دارند. زیرا هیچ مسئله‌ای را از او پنهان نمی‌کنند. با این حال میان این گروه نویسندگان «ارل استانلی گاردنر» را می‌پسندم. همان کسی که شخصیت «پری میسن» را ساخته است. یک زن آمریکایی هم هست که خیلی کارش را دوست می‌دارم و به عقیده من از بهترین نویسندگان پلیسی چند سال اخیر است. وی «الیزابت لیدی» نام دارد و تا پیش از مرگش دوازده کتاب پلیسی و جنایی نوشته است.

علی دهباشی و قرائت متن مصاحبه محمدعلی سپانلو

علی دهباشی و قرائت متن مصاحبه محمدعلی سپانلو

  • عقیده شما راجع به آن دسته نویسندگانی که، ضمن مطرح کردن تعلیق و دغدغه، عقاید فلسفی و عارفانه نیز در داستان‌شان وارد می‌کنند چیست؟ مثلا نویسنده هم‌وطن‌تان گراهام گرین؟

آگاتا ـ گراهام گرین نویسنده خوبی است اما به هر حال آثارش را نمی‌توانیم داستان پلیسی بدانیم. چون بسیاری از قراردادهای مربوط به کتاب‌های پلیسی در آن رعایت نمی‌شود. عارفانه هم نیست، هرچند که احساس مذهبی نیرومندی در آنها موج می‌زند. البته همان‌طور که گفتم من او را جزو بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر می‌دانم.

  • آیا شما در کتاب‌هایتان حامل پیامی هستید، به طور کلی شما چیزی به خواننده خود می‌آموزید؟

آگاتا ـ من بیش از هر چیز منظورم از نوشتن کتاب پلیسی سرگرم کردن خواننده است و بعد ساختن دنیایی خوب و خالی از گناه. می‌دانید که در قدیم اخلاقیون تمام آثارشان را با نابودی ظالم و امحاء ستم خاتمه می‌دادند. از این نظر من هم اخلاقی هستم. در داستان‌های من پیام این است که بالاخره پاکی و معصومیت بر جنایت و گناه چیره می‌شود. من این را به خواننده‌ام می‌آموزم.

  • بنابراین شما معتقد نیستید که یک اثر باید تصویر حقیقی جامعه را نشان دهد؟

آگاتا ـ ‌چطور ممکن است کتاب‌های من تصویر حقیقی جامعه نباشد؟ جامعه پر از جنایت و فساد است، و من در آثارم این طرف چهره جامعه را نشان می‌دهم.

  • از شما چند کتاب به فارسی ترجمه شده. برخی فیلم‌های آثار شما را هم دیده‌ایم، به علاوه چند نمایشنامه نیز از روی کتاب‌های شما در اینجا اجرا شده است. خواننده و تماشاگر ایرانی در مورد شما کنجکاو است و نسبتا شما را می‌شناسد. برای این آشنایان پیامی ندارید؟

آگاتا ـ فکر نمی‌کنم ایرانی‌ها مرا از روی فیلم‌های آثارم درست بشناسند. چون هیچ کدام از این فیلم‌ها را نمی‌پسندم، زیرا در آنها فکر مرا مسخ کرده‌اند. نمایشنامه هم البته زیاد نوشته‌ام، ولی تاکنون هیچ کدام از آنها به طرز صحیحی صحنه‌ای نشده… ببینید ایرانی‌ها، روس‌ها، مصری‌ها و چند کشور دیگر به کپی‌رایت ملحق نشده‌اند و حقی به مؤلف پرداخت نمی‌کنند. پیغام من به خوانندگان ایرانی‌ام این است که بهتر است شما هم به قرارداد بین‌المللی کپی‌رایت بپیوندید.

  • در آن صورت، با این تیراژ کمی که کتاب‌های ما دارد هیچ کتابی در اینجا ترجمه نخواهد شد.

آگاتا ـ بگذارید حالا که به اینجا رسیدیم بگویم چند سال پیش که به ایران آمده بودیم، دوستی به من گفت که یک کتابم را تازگی در اینجا ترجمه کرده‌اند. وقتی خواستم ببینم کدام کتاب است، متوجه شدم که آن را به نام من جعل کرده‌اند. می‌دانید که این کار از نظر قانون جرم است…

 

  • توضیح می‌دهم که در کشور ما جنایات با نقشه، نظیر صحنه‌های کتاب‌های شما، کمیاب است. جرایم کشور ما این رقمی است.

آگاتا ـ به هر حال تا وقتی وضع این باشد هر دوی ما ضرر می‌کنیم. ضرر شما این است که آثار حقیقی مرا نمی‌خوانید و ضرر من این است که هم حقم ضایع می‌شود و هم اسمم خراب می‌گردد.

  • به عنوان آخرین سؤال ممکن است درباره کاراکترهای اصلی آثارتان، مثلا هرکول پوارو، توضیح دهید؟

آگاتا ـ این هرکول پوارو خیلی وقت است پا به کتاب‌های من گذاشته، در زمان جنگ جهانی اول بود که من او را به عنوان یک پناهنده بلژیکی وارد داستان‌هایم کردم. آن موقع فکرش را هم نمی‌کردم که این شخصیت تا حالا با من بماند. گرچه او در تمام کتاب‌هایم نیست، اما همین همراهی آشکار و پنهان او پنجاه سال طول کشیده، و شاید دیگر خودش هم خسته شده باشد از این که این همه وقت با من سر کرده است.

  • متشکرم.

آگاتا ـ من هم متشکرم، این از جالب‌ترین گفتگوهایی بود که با من شده است.

سپس علی دهباشی از فرزانه قوجلو، مدیر مجله کاروان مهر، که شماره زمستانی خود را ویژه آگاتا کریستی قرار داده است دعوت کرد و وی درباره آگاتا کریستی  و اختصاص یکی از شماره های مجله کاروان به وی چنین گفت:

«ژانر پلیسی ـ کارآگاهی یکی از پرطرف‎دارترین ژانرهای ادبیات است که همه جور کتابخوان را به خود جلب می‎کند، از روشنفکران و نخبگان گرفته تا عموم مردم. هرچند هستند کسانی که دلشان نمی‎خواهد به چنین علاقه‎ای اعتراف کنند و تصور می‎کنند که چنین اعترافی چیزی از آنان می‎کاهد.

اما یادمان نرود که تفنن هم یکی از ملزومات زندگی است، آن هم زندگی مدرن که شتاب و حرکتش هر روز بیش از گذشته راه نفس کشیدن را سد می‎کند. و به گمان من در این نوع از ادبیات فقط بحث تفنن و فاصله گرفتن از دشواری‎ها نیست که محبوبش می‎کند، چرا که شاید بتوان گفت هاله‎ی راز و رمزی که این قصه‎ها را در میان گرفته، یکی از اصلی‎ترین انگیزه‎هایی است که حتی انسان مدرن امروزی را به خود مشغول می دارد.

فرزانه قوجلو از حضور پر رنگ آگاتا کریستی در جهان ادبیات و سینما سخن گفت

فرزانه قوجلو از حضور پر رنگ آگاتا کریستی در جهان ادبیات و سینما سخن گفت

آگاتا کریستی که ما در این شماره از کاروان به او پرداخته‎ایم، یکی از شناخته شده‎ترین و پرآوازه‎ترین نویسندگان ژانر پلیسی ـ کارآگاهی است. نویسنده‎ای که کتاب‎هایش تا دو میلیارد نسخه فروش داشته است و ناگفته نماند که فقط انجیل و آثار ویلیام شکسپیر از این فروش سبقت گرفته‎اند.استعدادهای ادبی منحصر به فرد او از تمام مرزهای سن، نژاد،طبقات اجتماعی، جغرافیا و تحصیلات عبور کرد.

به یقین می‎توان گفت که در ادبیات جهان کمتر شخصیت داستانی همانند خانم مارپل و هرکول پوآرو وجود دارد که هویت ملموس برای آنان قائل شده باشند و این اتفاقی است که برای این دو جستجوگر حقیقت رخ داده است.

خوانندگان آثار آگاتا کریستی خانم مارپل را زنی بسیار زیرک با قوه‎ی تمیز فوق‎العاده می‎دانند. یکی از عادات معمول خانم مارپل مقایسه‎ی آدم‎ها با یکدیگر است و همیشه معادل‎هایی برای آن‎ها پیدا می‎کند. به مردم نیز اعتماد ندارد. زمانی گفت،«خیلی خطرناک است که آدم‎ها را باور کنیم. من هیچ وقت در تمام این سال‎ها باورشان نکردم.»( جنایت خفته).

شخصیت خانم مارپل را چنین توصیف می‎کنند: زنی است لاغر و بلند بالا که بین ۶۵ تا ۷۰ سال سن دارد.موهایش سپید است، با چشم‎های آبی روشن و صورت شفاف و پر چین و چروک.دو سرگرمی محبوبش تماشای پرندگان است و باغبانی و بیشتر اوقات او را با میل بافتنی در دست می‎بینند. خانم مارپل ازدواج نکرده و خواهرزاده‎‎ی جوانی دارد به اسم ریموند که رمان‎نویس است.شخصیت خانم مارپل بر پایه‎ی شخصیت پیرزنانی شکل گرفته که آگاتا کریستی از روزگار کودکی به خاطر داشت. خانم مارپل ساکن های استریت واقع در دهکده سنت مری وید است. این دهکده در بیست و پنج مایلی جنوب لندن واقع شده است و دوازده مایل با ساحل فاصله دارد.

اما هرکول پوآرو اساساً از نوع دیگری است. در بلژیک به دنیا آمده، هیچ وقت ازدواج نکرده و زمانی دلبسته‎ی کنتس روساکف بوده است. نام منشی‎اش فلیستی لمون است. دستیارش کاپیتان هیستینگز نام دارد و سربازرس جپ از اسکاتلندیارد معمولاً در کنارش دیده می‎شود.

 

از نظر ظاهری قدی متوسط دارد، چشم‎هایش سبز است و سرش تخم‎مرغی شکل که مدام به یک طرف خم می‎کند.همیشه کفش‎های چرمی می‎پوشد، و لباسش مرتب است و بسیار شیک.

کارآکاه مشهور عاشق ظرایف زندگی است، از تجمل و غدای عالی و رفتن به تئاتر و همه هنری زیبا لذت می‎برد. از هوای آزاد خیلی خوشش نمی‎آید و مکان‎های دربسته را ترجیح می‎دهد.پوآرو از کثیفی و بی‎نظمی بیزار است، به نظم و قرینه عشق می‎ورزد.( تخم‎مرغ صبحانه‎اش همیشه باید به یک اندازه باشد). و حتی کتاب‎ها را در قفسه‎ی کتابخانه به ترتیب قد می‎گذارد! عادات و طنز انگلیسی را غیرقابل درک می‎داند. اما او انگلیسی را بسیار سلیس حرف می‎زند و گاهی «خارجی بودن» را یک امتیاز به حساب می‎آورد.بسیار متکبر است و باور دارد که همه او را به نام می‎شناسند.اما تمام پرونده‎های پیشنهادی را قبول نمی‎کند و می‎پذیرد که پول برایش مهم است.پوآرو نسبت به افرادی که جنایتکار نیستند، به ویژه بانوان، مهربان است و مؤدب.همین طور مشهور است که خودمحور و ناشکیباست و صریح‎الهجه.

کارآگاه بلژیکی به صراحت می‎گوید که ذهن، سلول‎های خاکستری مغز، بزرگ‎ترین ابزار حل معمای قتل است.مشهور است که پشت درها گوش می‎خواباند، پشت پرده‎ها مخفی می‎شود و همیشه کشوی لباس‎ها را می‎گردد.

اما درباره سن و سال هرکول پوآرو جای شک است. برخی می‎گویند که تا آخرین رمان ۱۲۵ سال عمر کرد. آگاتا کریستی در زندگی‎ خودنوشتش چنین اعترافی می‎کند:«چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم وقتی از همان ابتدا هرکول پوآرو را پر سن و سال در نظر گرفتم. به این ترتیب مجبور بودم او را بعد از سه چهار کتاب اول رها کنم و به سراغ پوآرویی جوان‎تر بروم… این جوری شد که کارآگاه داستان‎های من الآن باید صد سالگی را پشت سر گذشته باشد.»

و کوتاه آن که «ملکه‎ی جنایت» لقبی است که به آگاتا کریستی داده‎اند و او یگانه نویسنده‎‎ی کارآگاهی است که دو شخصیت محوری خلق کرده که هر دو به یکسان دوست‎داشتنی‎اند. و یگانه نمایشنامه‎نویس زن است که همیشه سه اثرش همزمان در تئاترهای لندن به اجرا درمی‎آیند. با این وجود، اولین کتابش را شش ناشر رد کردند و پنج سال طول کشید که ناشری قبول کند این اثر را چاپ کند. و بد نیست بدانیم گراهام گرین و الیزابت باون نویسندگان مورد علاقه‎اش بودند و به موسیقی کلاسیک عشق می‎ورزید، به ویژه به اپراهای واگنر. پیانیستی چیره‎دست بود و اگر کمرویی مانعش نبود در اجراهای عمومی بسیار موفق از آب درمی‎آمد.دلبسته‎ی سفر بود و بسیار سفر می‎کرد. از همان اولین سفر به مشرق زمین شیفته آن شد. و بارها به آنجا برگشت، به مصر، فلسطین، عراق… و نیز ایران که اصفهانش را زیباترین شهر جهان نامید.

اما با وجودی که این قدر خوب با آثار آگاتا کریستی آشنا هستیم، چقدر از شخصیت خود او می‎دانیم؟ از سال‎های کودکی‎، دلبستگی‎ها و وسواس‎هایش؟ این ذهنیت از کجا پدید آمده است؟ و ما با نقل بخش‎هایی از زندگی‎نامه خودنوشت او کوشیده‎ایم تا چهره‎ای روشن‎تر از او ترسیم کنیم.

 

آگاتا کریستی در ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ چشم از جهان فروبسته است. از مرگ او قریب چهل سال می‎گذرد. اما آثارش چنان زنده‎اند که گاهی خوانندگان این داستان‎‎ها و تماشاگران فیلم‎هایی که از آثار او ساخته‎ شده مرگ او را از یاد می‎برند و همچنان تصور می‎کنند که آگاتا در جهان سینما و داستان‎های پر رمز و راز پلیسی حضور دارد.»

در ادامه سی دقیقه از فیلم مستند«راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه» به نمایش درآمد

سپس گلبرگ برزین برگ‎هایی از زندگی نامه خودنوشت این نویسنده را خواند که به چگونه نویسنده شدن آگاتا کریستی می‎‎پرداخت:

«یک روز ناخوشایند زمستان، سرما خورده در بستر دراز کشیده و رو به بهبود بودم. حوصله‎ام سر رفته بود. چندین و چند کتاب خوانده بودم، سیزده بار فال دیمِن گرفته بودم، فال میس میلیگِن با موفقیت درآمده بود و دیگر آماده بودم که با خودم بریج بازی کنم. مادرم به اتاق سرک کشید و پیشنهاد کرد: «چرا داستان نمی‎نویسی؟»

خیلی هول جواب دادم: «داستان بنویسم؟»

مادر گفت: «بله، مثل مَج.»

«اوه، فکر نکنم بتوانم.»

پرسید: «چرا که نه؟»

هیچ دلیلی برای مخالفت به نظرم نیامد، به جز….

مادر در تذکر گفت: «نمی دانی آیا می توانی یا نه، چون هیچ وقت سعی نکرده‎ای.»

گلبرگ برزین برگهایی از زندگی نامه خودنوشت آگاتا کریستی را خواند

گلبرگ برزین برگهایی از زندگی نامه خودنوشت آگاتا کریستی را خواند

حرف درستی بود. مثل همیشه ناگهان ناپدید شد و پنج دقیقه بعد دفتر مشق در دست پدیدار شد. «فقط چند تا دستور برای لباس شستن آخرش هست. بقیه‎اش ایرادی ندارد. می‎توانی همین الآن داستانت را شروع کنی.»

وقتی مادرم پیشنهادی می‎کرد عملاً همیشه انجام می‎شد. روی تخت نشستم و به داستان نوشتن فکر کردم. به هر حال بهتر از آن بود که دوباره فال میس میلیگن بگیرم.

نمی‎توانم به خاطر بیاورم چقدر طول کشید تا بنویسم ـ فکر کنم طولی نکشید، در واقع گمان کنم غروب روز بعد تمام شد. ابتدا با تردید روی موضوع‎های مختلف کار می‎کردم، بعد رهایشان می‎کردم، و سرانجام دیدم از این کار لذت می‎برم و با سرعت زیادی پیش می‎روم. خسته‎کننده بود و کمک چندانی به بهبودی‎ام نمی‎کرد، ولی در ضمن هیجان‎انگیز بود.

مادر گفت: «ماشین تحریر قدیمی مج را درمی‌آورم، می توانی تایپ کنی.»

نخستین داستانم آرایشگاه نام داشت. شاهکار نیست اما فکر می‎کنم روی هم رفته خوب است؛ نخستین نوشته‎ام بود که نوید آینده‎ای روشن می داد. البته خامدستانه نوشته بودم، و ردپای تمامی آنچه هفته قبل خوانده بودم در آن بود؛ چیزی که در اوایل نویسندگی به زحمت بتوان از آن اجتناب کرد. کاملاً معلوم بود که در آن زمان آثار  دی. اچ. لاورنس را می‎خواندم. یادم می‎آید مار پردار، پسران و دلبرها، طاووس سفید و غیره در آن زمان داستان‎های محبوبم بودند. کتاب‎های شخصی به نام خانم اِوِرارد کُتس را هم خوانده بودم که شیوه نگارشش را خیلی می‎پسندیدم. داستان اولم بسیار پرتصنع و به نحوی نوشته شده بود که قصد نویسنده به دشواری مفهوم بود، اما با این که شیوه نگارش آن تقلیدآمیز بود خود داستان لااقل نشان از تخیل داشت.

پس از آن که داستان‎های دیگری نوشتم ـ ندای بال‎ها (بد نبود)، ایزد تنها (نتیجه خواندن شهر یاوه‎های زیبا: متأسفانه بیش از حد احساساتی بود)، گفتگویی کوتاه میان بانویی ناشنوا و مردی عصبی در یک مهمانی، و یک داستان ترسناک درباره یک جلسه احضار روح (که سال‎ها بعد آن را دوباره نوشتم). همه این داستان‎ها را با ماشین تحریر مج تایپ کردم ـ یادم می‎آید که یک ماشین تحریرِ مارکِ امپایر  بود ـ و با امید فراوان برای مجلات مختلف فرستادم، و هر وقت عشقم می‎کشید نام‎های مستعار مختلف برای خود انتخاب می‎کردم. مج خود را مُستین میلر نامیده بود؛ من خود را مَک میلر نامیدم، بعد آن را به ناتانیِل میلر (نام پدر بزرگم) تغییر دادم. امیدی به موفقیت نداشتم، و موفق هم نشدم. همه داستان‎ها خیلی زود با یادداشت معمول به دستم بازگشت: «با کمال تأسف سردبیر…» سپس آنها را از نو می‎بستم و برای مجله دیگری می‎فرستادم.

نمایش فیلم «راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه»نمایش فیلم «راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه»

در این ضمن تصمیم گرفتم دستی به نوشتن رمان ببرم. ماجرایش در قاهره می‎گذشت. دو طرح داستان در نظرم بود، و ابتدا نمی‎دانستم کدام یک را انتخاب کنم. عاقبت، با تردید تصمیم گرفتم و یکی را شروع کردم. این طرح از سه نفر که در ناهارخوری هتلی در قاهره می‎دیدیم به فکرم خطور کرده بود. یک دختر جذاب بود ـ به چشم من البته چندان دختر نبود، چون حدود سی سال داشت ـ و هر شب بعد از رقص می‎آمد و با دو مرد شام می‏خورد. یکی مرد درشت چهارشانه‎ای بود با موی تیره ـ فرمانده هنگ شصتم ـ دیگری مرد جوان بلندقدی بود از گارد پیاده نظام سلطنتی و احتمالاً یکی دو سال از دختر جوان‎تر. مردها در دو طرف دختر می‎نشستند؛ و او آن‎ها را بازی می‎داد. اسم آن‎ها را فهمیدیم ولی چندان اطلاعاتی در موردشان کشف نکردیم، هرچند، یک بار یک نفر گفت: «بالاخره باید تصمیم خودش را بگیرد که کدام یکی را می‎خواهد.» همین برای تخیلات من کافی بود: اگر چیز بیشتری می‎دانستم شاید هرگز به صرافت نوشتن درباره‏شان نمی‎افتادم. به این ترتیب، قادر بودم یک داستان عالی بسازم، احتمالاً بسیار دور از واقعیت شخصیت، رفتار یا هر چیز دیگر آن‎ها. پس از مقداری پیش رفتن در داستان، پشیمان شدم و سراغ آن طرح دیگرم رفتم. این یکی شاد و خرم‎تر بود و شخصیت‎هایش بامزه‎تر بودند. ولی اشتباه بزرگی مرتکب شدم و خود را درگیر یک قهرمان زن ناشنوا کردم ـ واقعاً نمی‎دانم چرا: به سادگی می‎توان یک قهرمان زن کور را پروراند ولی قهرمان کر آسان نیست، زیرا همانطور که خیلی زود به آن پی بردم، همین که شرح دهی چه در فکرش می‎گذرد، و دیگران درباره‎اش چه فکر می‎کنند و چه می‎گویند، او می‎ماند و عدم امکان شرکتش در هیچ گفتگویی، و کل قضیه نقش بر آب می‎شود. مِلَنسی بیچاره تا ابد بی‎مزه و کسالت‎آور باقی ماند.

همین دوران بود که من و خواهرم مج، گفتگویی داشتیم که بعدها به ثمر نشست. چند داستان پلیسی را خوانده بودیم؛ فکر کنم ـ می گویم فکر می‎کنم چون حافظه آدم همیشه دقیق نیست: ممکن است آدم همه را در ذهن خود پس و پیش کند و به تاریخ اشتباه و گاهی به مکان اشتباه برسد  ـ فکر کنم کتاب اسرار اتاق زرد بود، تازه منتشر شده بود و نویسنده‎اش هم جدید بود، گاستُن لُرو، و قهرمانش خبرنگار جوانی به نام رولتابی که کارآگاه بود. فوق‎العاده پیچیده بود، بسیار خوب طرح‎ریزی شده و از کار درآمده بود، از آن نوع معماهایی که بعضی‎ها می‎گویند منصفانه نبود و بعضی‎ها هم باید بپذیرند که نسبتاً منصفانه نبود، ولی خوب، نه آنقدرها: بالاخره می‎شد یک سرنخ تمیز زیرکانه را یواشکی دید.

نمایی از شب آگاتا کریستی

نمایی از شب آگاتا کریستی

خیلی درباره‎اش حرف زدیم، نظراتمان را با هم در میان گذاشتیم، و به توافق رسیدیم که یکی از بهترین‎هاست. ما دو خواهر داستان پلیسی‎شناس بودیم: مج در سنین پایین مرا با شرلوک هولمز آشنا کرده بود، و من هم شتابان رد پای او را دنبال کرده بودم، با پرونده لِوِنوُرت شروع کردم، که وقتی در هشت سالگی مج آن را برایم حکایت کرد مسحور شدم. پس از آن آرسِن لوپَن بود ـ ولی من هرگز آن را یک داستان پلیسی تمام عیار نشماردم، هرچند داستان‎هایش هیجان‎انگیز و خیلی سرگرم‎کننده بود. داستان‎های بسیار پسندیده پُل بِک در سرگذشت مارک هیویت هم بود. برانگیخته از خواندن همه این‎ها، گفتم که باید به داستان‎های پلیسی دستی ببرم.

مج گفت: «فکر نکنم بتوانی. کار خیلی سختی است. من فکرش را کرده‎ام.»

«باید سعی خودم را بکنم.»

مج گفت: «شرط می‎بندم که نمی‎توانی.»

موضوع همان جا مسکوت ماند. شرط جدی‎ای نبود؛ هیچ‎گاه شرایط آن را تعیین نکردیم ـ ولی به زبان آورده بودیم. از آن لحظه عزم خود را جزم کردم تا یک داستان پلیسی بنویسم. پیشتر از آن نرفتم. همان زمان شروع به نوشتن نکردم، یا طرحش را نریختم؛ دانه اما کاشته شده بود. فکر آن، پسِ ذهنم، همان جایی که داستان کتاب‎هایی که می‎نویسم پیش از جوانه زدن شکل می‎گیرد، کاشته شده بود: عاقبت، روزی یک داستان پلیسی خواهم نوشت.»

در پایان بخش کوتاهی از فیلم«شاهد خاموش» از مجموعه هرکول پوآرو به نمایش درآمد.

 

گزارش دیدار و گفتگو با میرجلال‎الدین کزازی

گزارش دیدار و گفتگو با میرجلال‎الدین کزازی/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، چهاردهم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، هفتاد و نهمین نشست در کتابفروشی آینده با همراهی کانون زبان فارسی و مجلۀ بخارا به دیدار و گفتگو با «دکتر میر جلال الدین کزازی» اختصاص داشت.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست به بخش هایی از زندگی ایشان اشاره و بیان داشت:

“استاد میرجلال الدین کزازی در ۲۸ دی ماه ۱۳۲۷ در شهر کرمانشاه متولد شدند و در مدرسۀ آلیانس دوران دبستان را طی کردند و در همین مدرسه بود که با زبان فرانسوی آَشنا شدند. این آشنایی با زبان فرانسه در دهه های بعد زندگی ایشان منجر به ترجمۀ آثار ادبی از این زبان شد. دورۀ متوسطه را در مدرسۀ رازی کرمانشاه در رشتۀ طبیعی گذراندند و سرانجام در سال ۱۳۴۶ در همین رشته دیپلم گرفتند و در همین سال در کلاس زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آغاز به تحصیل کردند. سرانجام در سال ۱۳۵۱ در مقطع کارشناسی زبان و ادبیات فارسی فارغ التحصیل شدند. در این سال ها بود که ترجمۀ کتاب «آتالا و رنه» از شاتو بریان و سه داستان گوستاو فلوبر از ایشان منتشر شد. همچنین در سال های ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ کتاب های «دّر دریای دری» در حوزۀ سبک شناسی و تاریخ ادبیات فارسی و «رخسار صبح» در بخش خاقانی شناسی، «زیباشناسی سخن پارسی» در حوزۀ دانش بیان و ترجمۀ «تلماک» اثر فنلون و کتاب «از گونه ای دیگر» در موضوع شاهنامه شناسی و ترجمۀ «انه اید» از ویرژیل را منتشر کردند.  در همین دوران است که اولین مجموعۀ شعر دکتر کزازی با عنوان «بیکران سبز» و تصحیح متن «بدایع الافکار فی صنایع الاشعار » واعظ کاشفی سبزواری منتشر شد. در سال ۱۳۷۰ است که ایشان کتابی در حوزۀ شاهنامه شناسی با عنوان «مازهای راز» را به چاپ رساندند. و با ترجمۀ رمان «رویدادهای شهر سنگی» از اسماعیل کاداره، این نویسندۀ آلبانیایی را به زبان فارسی معرفی کردند. ایشان همچنین دو ویرایش تازه از رباعیات خیام و غزل های سعدی را در همین دوران انجام دادند.”

علی دهباشی از زندگی و آثار دکتر کزاری سخن گفت

علی دهباشی از زندگی و آثار دکتر کزاری سخن گفت

دهباشی در ادامۀ سخنانش به دیگر تألیفات دکتر کزازی پرداخت و گفت:

“از دیگر تألیفات دکتر کزازی در سال های هفتاد به بعد می توان به کتاب های زیر اشاره کرد:

«رویا، حماسه، اسطوره» در حوزۀ شاهنامه شناسی، «زیبا شناسی سخن پارسی» در زمینۀ دانش بدیع،

«دیرمغان» دربارۀ حافظ شناسی و ویرایش نوینی از «دیوان خاقانی» در دو جلد.

استاد کزازی در سال ۱۳۷۶ به دانشگاه بارسلون اسپانیا برای یک دوره تدریس زبان فارسی سفر کردند که دو سال به طول انجامید. حاصلش سفرنامۀ «روزهای کاتالو نیا» است. استاد سپس به کار شاهنامه پژوهی ادامه دادند و «نامۀ باستان» را در سال های ۱۳۴۸ تا ۷۹ در نُه مجلد منتشر کردند. همچنین کتاب هایی را با عناوین «فرزند ایران»  که اثری داستانی پیرامون سرگذشت فردوسی است، کتاب «پدر ایران» مجموعه ای داستانی-تحقیقی دربارۀ سرگذشت کوروش شهریار هخامنشی و کتاب «وخشور ایران»  اثری داستانی پیرامون سرگذشت زرتشت را تألیف کردند.”

سردبیر مجلۀ بخارا در بخش دیگری از این جلسه از دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی (دختر ایشان) دعوت کرد تا به بحث و گفتگو بپردازند:

دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی

دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی

علی دهباشی:لطفا  از خود و محیط کودکی و نوجوانی و دنیایی که در آن بالیده و تعلیم یافته اید بگویید و اینکه چگونه معلومات و تعلیماتتان با فرهنگ ملی آمیخته شد و این شاخصه در آثارتان متبلور گشت؟

دکتر کزازی: شادمانم که در این بزم خورشیدی شما را می بینم. ایران ما در درازنای تاریخ خود، همواره سرزمین خورشید بوده است من نمی دانم چرا ژاپن را بدین سان برنامیده اند؟ ما ایرانیان هر کیشی را ورزیده ایم و پیرو هر آیینی بوده ایم و به هر سامانۀ باورشناختی می گراییده ایم یا می گرویده ایم، همواره خورشید را روشنایی را و روز را گرامی می داشتیم. از همین روی شما چون دلبستۀ این سرزمین هستید، جائی خورشید گون دارید، بر چشم من بسیار گرامی هستید.

به‌هرروی من در ۲۸ تیرماه ۱۳۲۷ در کرمانشاه زاده شده ام. در خانواده ای فرهنگی که بنیادگذار آموزش نو در این شهر بوده است. نیای دوم من یا روشن تر بگویم اَفدَرِ نیای دوم من (پدر من) مردی فرهیخته، دانش آموخته، پیشگام و مردم دوست بوده است. او نخستین آموزشگاه دخترانه را در کرمانشاه پی می افکند. تیره دلان، مردی خام اندیش و ساده دل را می فریبند بر می گمارند که شبی در خَم کوچه ای با تپانچه تیری به او بزند. او به گناه اینکه می خواسته است دختران ایرانی کرمانشاهی دانش بیاموزند،  سه روز پس از این رخداد جان می بازد. این را گفتم که برهانی باشد بر آن سخن که من در خانواده ای زاده ام و بالیده ام که نه تنها دوست داران فرهنگ بوده اند، حتی دریغ نمی داشته اند که جان خویش را به پاس این دوست داری بیفشانند. بارها گفته ام و نوشته ام که نخستین راهنمون و آموزگار من از فراخترین نگاه با گسترده ترین معنای این دو واژه، روانشاد پدرم بود. مردی که دلبستۀ ایران بود. به تاریخ ایران، به پیشینۀ نیاکان و زبان و ادب پارسی می شیفت (شیفته بود). گاهی خود نیز شعری می سرود. من از سالیان خردی با فرهنگ و ادب ایران آشنایی یافتم حتی پیش از آنکه به دبستان بروم و خواندن را بیاموزم. پدر به هر بهانه ای بیتی بلند و ارجمند از سخنوری بزرگ را بر زبان می راند. انگیزه هایی گوناگون می آفرید تا ما به فرهنگ و ادب ایران بیش از پیش بپردازیم. یکی از نخستین دستگاه های آوانگار (ضبط صوت) که به کرمانشاه آورده شد همان بود که روانشاد پدر فراهم کرده بود و اما این دستگاه  ابزاری فرهنگی شد در خانۀ ما. پدر زادروز فرزندان را به آیین گرامی می داشت. کمابیش همواره جشنی بزرگ می آراست. نه تنها خویشان، دوستان، آَشنایان بلکه فرهیختگان، نویسندگان، روزنامه نگاران و نامداران شهر هم بدان بزم فراخوانده می شدند. او از آن هنگام که من و دیگر فرزندان او نوشتن توانستیم، ما را بر می انگیخت که متنی را به پاس آن بزم بنویسیم و در آن دستگاه برخوانیم. برنامه ای بدین گونه فرهنگی- ادبی فراهم می شد و پدر آن را برای مهمانان پخش می کردند. یکبار مدیر رادیوی کرمانشاه که به تازگی سامان گرفته بود، در شمار مهمانان بود. من متنی ادبی را نوشته بودم به پاس روز مادر. او را بسیار خوش افتاد. از من خواست که به استودیو رادیو بروم و آن متن را زنده، در دم برخوانم و پخش بشود. من چنین کردم. به راستی، به درستی به یاد ندارم که چند ساله بودم اما یا نو آموز دبستان بودم یا در سالیان نخستین دانش آموزی. این نخستین پیوند من با رسانه های نو بود. همچنان از سالیان نوجوانی به نوشتن و سرودن آغاز نمودم. این نوشته ها و سروده ها در روزنامه و هفته نامه هایی که کرمانشاه که در آن سالیان کم شمار هم نبود به چاپ می رسید. پیداست که در خانواده ای چنین، زمینه به شایستگی فراهم بود تا آنچه من هم اکنون هستم بشوم. انگیزه های دیگری هم بی گمان در کار بود. یکبار گفت و گوگری از من پرسید شاید می سَزَد نام او را بر زبان بیاورم چون آشنای شماست: آقای محمدرضا ارشاد. او گفت و گویی دراز دامان، سه چهار سال پیش دربارۀ زبان پارسی با من انجام داد. کتابی گران سنگ و پربرگ از این گفت و گو به دست آمد که بانام «آوایی از ژرفا» به چاپ رسید. یکی از پرسش های او این بود: این زبان ویژه که او را حماسی می نامید چگونه در شما پدید آمد؟ من خاستگاه ها و انگیزه هایی را یک به یک برشمردم. یکی از آن ها این بود که شاید چشم اندازهای کرمانشاه هم در این پدیدۀ درونی، فرهنگی، روانی و مینوی کارکردی می داشته اند. کرمانشاه شهری است باستانی. شما به هر گوشۀ آن بنگرید یادگاری شکوهمند، شگرف از تاریخ و فرهنگ ایران را پیشاروی خود خواهید دید. از طاق بستان گرفته تا بیستون، کوه خدایان. که درازدامان ترین سنگ نوشتۀ جهان را هزاران سال بر سینۀ سخت و سِتبر و سُتوار خویش پاس داشته است. یکی از کهن ترین، ارزنده ترین آبشخورهای تاریخ ایران. نخستین نشانه های شهر آیینی بر پایۀ پژوهش های باستان شناختی در استان کرمانشاهان یافته شده است. از سویی دیگر کرمانشاه شهر کوهساران بلند سپهر سای هست. خورشید بیشتر در آن می درخشد. سر از پشت این کوه ها هر پگاه بر می آوَرَد. کوه هایی که راز زمین را به آسمان بازنموده اند. شهرِ رودهای خروشان است. شهری است که یکی از شکوفان ترین کانون های سه دانش دیرین شناسی فرهنگی است: باستان شناسی، زبان شناسی تاریخی و اسطوره شناسی. من پروا نداشته ام که بگویم بهشتِ این سه دانش است. خواست من ستودن کرمانشاه نیست که زادگاه من است. به گونه ای راه به خودستایی بیَنگارید، می توانَد بُرد. نیازی نیست من کرمانشاه را بستایم. آنچه گفتم تنها از این روی بود که پاسخی به پرسش دوست گرامی: جناب دَهباشی بدهم که چرا آن شده اید که هستید؟ بسیار انگیزه های دیگر بی هیچ گمان در کارند تا ما آنچه هستیم، بتوانیم شُد. آب و هوای کرمانشاه شاید، نیز در کار بوده است. از سویی دیگر در سال های پیشین، گردش گیتی دگرگونی های جهان در این شهر به سامان بود. شما در زمستان نشانه های آن را آشکارا می دیدید. به همان سان در تابستان. یا پاییز یا بهار. شهری نبود یکسره سرد یا گرم. یا رنجور از پژمردگی های و افسردگی های خزان. اگر من در خوی و خیم آنچنان که دیگران می گویند آرامم و همواره می کوشم در میانه بمانم، می تواند بود که به آب و هوای کرمانشاه بازگردد. من در آنجا چهره ای درخشان را از یاران تاریخی و ایران فرهنگی و ایران منشی همواره می دیدم. دلبستگی من به این سرزمین می انگارم که بازمی گردد به آنچه سخت کوتاه، فشرده گفتم. می دانیم که پایه های هستی راستین ما در سالیان کودکی نهادینه شده اند. سالیان سِپسین نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری می توانم گفت گزارش و گسترشی است آنچه در سالیان کودکی پدید آمده است. کودکی من در کرمانشاه گذشته است.

دکتر کزازی داستان زندگی اش را روایت کرد

دکتر کزازی داستان زندگی اش را روایت کرد

علی دهباشی: در مورد دوران تحصیلتان در مدرسۀ آلیانس و آموزش زبان فرانسه برایمان بگویید؟ سیستم آموزشی این مدرسه چگونه بوده است؟

دکتر کزازی: این مدرسه را فرانسویان در ایران و پاره ای دیگر از کشورهای جهان بنیاد نهاده بودند به آهنگ گسترش زبان فرانسوی و آشنایی جهانیان با فرهنگ فرانسویان بنیاد نهاده بودند. در کرمانشاه هم این مدرسه سامان داده شده بود. آلیانس به معنی همبستگی، پیوستگی است. در تهران آن را اتحاد یا اتفاق هم می نامیدند. پیداست که یکی از ویژگی های بنیادین این مدرسه آن بود که زبان فرانسوی در آن از سالیان آغازین به نو آموزان آموخته می شد. از سال چهارم دبستان ما همۀ آموزه ها را افزون بر پارسی به فرانسوی هم می آموختیم: املا و انشا و ریاضیات و …. پدر چون چندان به آموزشگاه های دیگر دلخوش نبود از سویی، از سویی دیگر با انگلیسیان و آمریکاییان هم پیوندی نداشت- به ویژه با آمریکاییان آنان را مردمانی می دانست بی پیشینه که به ناگاه سری در میان کشورها برآورده بودند و جایی در پهنۀ تاریخ یافته- با زبان انگلیسی هم چندان خشنود نبود. از همین روی من و دو برادر و خواهرم را، هر چهار به مدرسۀ آلیانس فرستاد. این مدرسه هم بخش دبستان را در خود داشت و هم بخش نخستین دبیرستان را. همۀ ما این بخش از آموزش دبستانی و دبیرستانی را در این مدرسه گذرانیدیم. برای آن سه سال دیگر به مدرسه های دیگر رفتیم. آشنایی من با زبان فرانسوی به آن سالیان بازمی گردد. از آن پس این زبان همواره زبان دوم من شد. با ادب و فرهنگ فرانسوی هم به همین شیوه آشنایی جستم. این مدرسه تا سه چهار دهه پیش هنوز در کار بود. سپس کارش به فرجام آمد.

 

 علی دهباشی: بخشی دیگر از کارهایتان پژوهش های شاهنامه شناسی شماست. این آثار را از سال های ۱۳۶۵ به بعد منتشر کردید. آیا از زمان دانشجویی تألیف و تحقیق این کار آغاز شد؟

دکتر کزازی: نخستین پوشینه از نامۀ باستان را من زمانی نوشتم که به اسپانیا و شهر بارسلون رفته بودم.(به فراخوان و درخواست دانشگاه آن شهر). در آغاز آهنگ و اندیشۀ من آن بود که این پوشینۀ نخستین کتابی بشود آموختاری در رشتۀ زبان و ادب پارسی در رده های بَرین(دکتری و کارشناسی ارشد). به درخواست آقای دکتر احمدی سرپرست سازمان سمت من نوشتن این زنجیره از کتاب را آغاز کردم. او یکی از شیفتگان شاهنامه است. مایۀ شگفتی هم نیست. چون لُر است. لُران با شاهنامه می زییَند. بارها گفته ام که شاهنامه در خراسان پدید آمد اما امروز لرستان است که سرزمین شاهنامه است. از سالیان کودکی با شاهنامه آشنایی داشتم. دکتر احمدی پافشارانه از من خواست که این کتاب را بنویسم. من هم پذیرفتم. هنگامی که این کتاب در بارسلون نوشته شد، یکسال نوشتن آن به درازا کشید. من دو سال و اَندی در آنجا ماندم کتاب را به ایران فرستادم. هنگامی که بازگشتم، دکتر احمدی و دیگر همکاران او در این سازمان همچنان پای فِشُردند که من این کار را پی بگیرم. من در آغاز تَن در می زدم و شاید مانند استاد توس که در آغاز گمانمَند و بیمناک بود که سرگذشت ایران را بسراید یا نه! چند داستان را نخست سرود مانند: داستان« رستم و سهراب» یا «بیژن و منیژه». سپس بر آن سر افتاد که داستان ایران را از آغاز تا فروپاشی جهانشاهی ساسانی درپیوندد. من هم گمانمند بودم و بیمناک که آیا به کاری چنین سترگ، دیریاز، باریک دست می توانم یاخت یا نه! سرانجام بر این بیم و گمان چیره شدم. شاید در شگفت بیفتید از این ویژگی «باریک» که به کار بردم. پرداختن به شاهنامه کاری است بسیار باریک. باریک به معنی حساس. پرداختن به شاهنامه بازی با آتش است. کسی که با آتش گرم بازی است باید هر دم هوشیار باشد و به پروا. زیرا کمترین ناپروایی دست او را، روی او را، جامۀ او را فرو خواهد سوخت. کم ترین لغزش در شاهنامه لغزشی می تواند بود فراگیر. تنها در تنگنای شاهکار ادبی نمی ماند. راه می جوید به قلمروهای دیگر: فرهنگ، تاریخ، منش. این شاهنامه، نامۀ فرهنگ و منش ایرانی است. پروای من بیشتر از این بود. که آیا می توانم گزارشی از شاهنامه بنویسم که این نامۀ ارجمند و سپند نامۀ فراسویی، مینوی، این دفتر دانایی و داد را بسازد و بِبَرازَد یا نه! هر سال پوشینه ای نوشته ام. اما انجام گرفتِ کار، دوازده سال به درازا کشید. همواره از یزدان دادار به آرزو خواستم که در این کار بزرگ، باریک، بهین کامگار و بخت یار شده باشم. نشانه هایی امیدبخش در این سالیان از این کامگاری و بختیاری دیده ام. سرپرستان سازمان سَمت به من گفته اند که این زنجیره از کتاب کامکارترین کتابی بوده است که چاپ کرده‌اند. خواستارانی بسیاری داشته است نه تنها در ایران بلکه در کشورهای دیگر. به‌هرروی کامگاری و بخت یاری از من نبوده است. من او را دِهِش ایزدی می دانم. بدین گونه بود که نامۀ باستان نوشته شد. اما پوشینه های دومین تا نهمین، چونان کتاب آموختاری نوشته نیامد. همگان می توانند خوانندگان آن ها باشند. اما در دانشگاه ها هم، چونان کتاب آموختاری هم، پوشینۀ نخستین هم، سه چهار پوشینۀ آغازین درس گفته می شود. کسی نمی تواند دلبستۀ ایران باشد اما به شاهنامه نشیبَد(از شیفتن). من اگر ایران را دوست می دارم به ناچار شیفتۀ شاهنامه هم خواهم بود.

 

علی دهباشی: در بین آثار شما در بخش ترجمه، «انه اید» ویرژیل از جایگاه خاصی برخوردار است. متنی که در ترجمۀ آن یافتن کلماتی هم معنی در زبان کهنۀ پر رمز و راز فارسی کاری دشوار بوده است. شما به علت تسلط خود در زبان فارسی کهن توانسته اید ترجمه ای مناسب را ارائه دهید. در مورد این اثر برایمان بگویید؟

دکتر کزازی: این سخنی که شما گفتید نشانۀ آشنایی ژَرف شما با زبان فارسی و برگردان هایی که در این زبان انجام گرفته است. من به جز «انه اید» چندین شاهکار ادبی دیگر کهن را از ادبِ رومی و یونانی به فارسی برگردانده بودم. ایلیاد و ادیسه، افسانه های دگردیسی از اُوید دو نوشتۀ کم و بیش کوتاه از سِنِک و … اما در این میان خود، انه اید را بیشتر خوش می دارم. نه از آن روی که از آن پیش به فارسی برگردانده نشده بود. چون چندین متن دیگر را هم که من فارسی کرده‎ام، نخست بار بدین زبان برگردانده شده است. نمی دانم برگردان انه اید چند ماه زمان بُرد؟ اما در پاسخ به پرسش شما من ناچارم از شیوۀ کار خود اندکی سخن بگویم. هر کاری که انجام می دهم، نوشتنی، پیش از آنکه پژوهش باشد یا برگردان، نوشتن جُستار و هرچه کاری هنری است. پیوند من با آن پیوندی هنرمندانه است. آن هنگامی که خامه به دست می گیرم و به نوشتن می آغازم نمی دانم به درستی چه خواهم کرد! اگر انه اید آن زبانی که شما می گویید، دارد. به کار گرفتن این زبان آگاهانه و به خواست من نبوده است. متن، چنین خواسته است. یا شاید ویرژیل نمی دانم! اگر ما به روح گرایی باور داشته باشیم، چرا نه؟ من حتی اگر جُستاری بسیار فنی و دانشورانه بنویسم. نمونه را در سرگذشت واژه(دگرگونی هایی که واژه به ویژه از دید ساختار آوایی در درازنای زمان یافته است) پیش از نوشتن پِیرنگی بی گمان در ذهن دارم اما آنچه می نویسم در رمزهای آن پیرنگ نمی ماند. من در هنگام نوشتن به نکته هایی می رسم که از آن پیش از آن ها آگاه نبوده ام. بگویم خامه با من سخن می گوید. یکی از فنی ترین دانش ها در آنچه آن ها را دانش های انسانی می دانند. برای اینکه دگرگونی زبان ها، واژه ها کور و بی سامان نیست بلکه سامانمند‌است. از همین روست که ما می توانیم بر پایۀ این دانش ریخت های گذشتۀ واژه را که در هیچ نوشته ای نیامده است باز بسازیم و ریخت هایی که در آینده شاید بدان ها برسد، نیز هم از پیش بیافریم. اما حتی من هنگامی که در چنین زمینه ای جستاری می نویسم، آگاه نیستم که چه نوشته خواهد شد و به کجا خواهد رسید. درست آن کار که هنرمند انجام می دهد.  هیچ آفرینش هنری آگاهانه نیست. حتی به خواست نیست. اگر شما به هنرمندی سفارش هم بدهید، همچنان این روند در کار است. یا این نمونه را می آورم:

علی دهباشی به همراه دکتر میرجلال الدین کزازی و دخترش ستی آناهیت

علی دهباشی به همراه دکتر میرجلال الدین کزازی و دخترش ستی آناهیت

پادشاهی به سخن سالار دربار خود می فرماید که مادیان گرامی ما دوش کره‌ای زاده است. چامه ای بسرای در زایش این کره. سخنور چامه ای می سراید به سفارش. آغاز کار آگاهانه است. اما آنچه در پی خواهد آمد آگاهانه نیست. در چند بیت خواهد سرود؟ حتی در چه وزنی؟ با کدامین قافیه ها؟ ساختار زبانی، معنی شناختی و زیبا شناختی و … ساختار های دیگر آن سروده چگونه خواهد بود؟ کار و ساز نوشتن برای من به همین شیوه است. خب پیداست در سرودن که آفرینش هنری در زبان است، این کار و ساز و شیوه ژرفای بیشتری دارد. بسیاری از سروده های من از یک لَخت(مصراع) آغاز شده است. چه کوتاه چه بلند. آن لَخت بی آنکه من بخواهم و بدانم در ذهنم جوشیده است. نمونه بیاورم: هنجاری شده است که من اگر به سفر بروم و چند روزی، هفته ای و ماهی در جایی بمانم، گزارش آن سفر را می نویسم. دو سال پیش، تابستان، به پافشاری پسرم که بارها از من و بانوی من(مادر خویش) خواسته بود که به دیدار او برویم، به نیویورک رفتیم. او در آنجا ویژه دانی پزشکی را می گذراند. آن هنگامی که در هواپیمای غول آسای لوفت هانزا نشسته بودم با خود می اندیشیدم که گزارش این سفر را بنویسم یا نه؟ چندید سفر پیش از آن رفته بودم که هیچ گزارش از آن ها ننوشته بودم. درنگی در کار افتاده بود. نمی دانم چرا؟ به ناگاه هنگامی که هواپیما گرم نشستن در فرودگاه نیویورک بود، لَختی از ذهن من گذشت:

یَنگ دنیا چنان که می دانی

این لَخت آغاز کار بود. سپس لخت دوم در پی آن آمد:

بر و بومی است با دگرسانی

این آغاز گزارش سفر به نیویورک شد. چامه ای نزدیک به سیصد بیت از آن پس سروده آمد. که دوبار هم تاکنون به چاپ رسیده است. تنها گزارش سفر نبود. من هنگامی که به گنج خانۀ متروپلیتن رفته بودم و آن تخته قالی بسیار زیبا را که از آرامگاه صفی الدین اردبیلی  بدان جا برده شده است، دیدم، که یکی از زیورهای گوهرین و زرین آن گنج خانه است، آنچنان به شور آمدم که از آن پس فرهنگ و تاریخ ایران را با تاریخ و فرهنگ آمریکا سنجیدم. گزارش سفر رنگ و رویی دیگر یافت. در این چامه نام ده ها سخنور، دانشمند و اندیشه ورز، حتی دَستوران و وزیران دانای ایرانی آمده است. کم ترین آگاهی نداشتم از آنچه پس از آن نخستین لَخت در من روی می توانست داد.

 

در ادامۀ این جلسه دکتر میرجلال الدین کزازی به سئوالات حاضرین پاسخ گفت:

-سؤالی در مورد ریشه های پیدایش شاهنامۀ فردوسی دارم اینکه وی در نگارش اثر خود تا چه میزان وام دار پیشینیان بوده است؟

دکتر کزازی:برترین آبِشخور فردوسی که او دیری آن را می جسته است، بدان سان که در دیباچۀ شاهنامه هم آشکارا از آن سخن گفته است: شاهنامۀ ابومنصوری است که به فرمان سپهسالار توس: ابومنصور محمد عبدالرزاق دَستور دانای وی: بومنصور مُعَمری آن را فراهم آورد. بیشینه این شاهنامه برگردان هوختای نامک یا خداینامۀ پهلوی است. کتابی که به فرمان یزدگردِ شهریار با پایمردی و تلاش فرزانه ای ناشناخته که او را دانشور دهقان نامیده اند، گرد آورده شد. اما همچنان بر پایۀ دیباچه ای که از شاهنامۀ ابومنصوری بر جای مانده است، داستان گویانی را از شهرهای گوناگون فرا خواندند، آنچه را آنان در سینه داشتند بازگفتند و به شاهنامۀ ابومنصوری افزوده آمد. به درد و دریغ بسیار باید گفت که این شاهنامه از میان رفته است. تنها دیباچۀ آن برجاست آن هم از این روی که آن را در آغاز پاره ای از بر نوشته های شاهنامۀ فردوسی می آورد. استاد گاه از این داستان گویان به نام یاد کرده است و گاه پوشیده. برای نمونه گفته است که از موبد یا از دهقان این داستان را شنیده ام:

دکتر میرجلال الدین کزازی در کانون زبان فارسی

دکتر میرجلال الدین کزازی در کانون زبان فارسی

یکی مرد بُد نامش آزاد سرو

 که با احمد سهل بودی به مرو

نمونه ای است از یادکردِ نام داستان گوی. سپس داستان هایی را که این آزاد سَرو از رستم در یاد داشته است در پی می آورد. اما چنان می نماید که آبشخورهای دیگر هم در کار بوده اند. هر چند آگاهی روشنی از آن ها نداریم. چندین شاهنامه هست که یا بخشی از آن ها بر جای مانده است، اندکی می باید گفت یا نامی(چه نوشته چه سروده). آیا از این آبشخورها استاد بهره جسته است؟ پاسخ سنجیده ای به این پرسش نمی توانیم داد.

-شاهنامه را بیشتر از چه زاویه ای می توان دید: تاریخی، اسطوره ای، منبع تأمین منابع اجتماعی و رفتار ی یا سرگذشت شاهان؟

دکتر کزازی: شاهنامه متنی است اسطوره ای، پهلوانی، تاریخی اما آوازۀ بلند شاهنامه بیشتر در گرو بخش پهلوانی است. سپس بخش اسطوره ای و سرانجام بخش تاریخی. داستان هایی که ایرانیان از سالیان خُردی می شُنوده اند، با آن ها می زیسته اند، بیش از بخش دوم است. پیچیده ترین بخش ها هم پیداست که همین بخش نخستین و بخش دوم شاهنامه است. بخش تاریخی را هم اگر کسی جز فرزانۀ فرّمند توس می سُرود مانند هر سروده ای دیگر از این دست دژم می شد و دلگیر. اما هنر شگَرف فردوسی این بخش را هم به بخشی دلپذیر دگرگون کرده است. هر چند در دلپذیری هم سنگ  و هم ساز آن دو بخش دیگر نیست. استاد هم خود بر این آگاه بوده اما بر خود بایسته می دانسته است که داستان ایران را بدانسان که در آبشخور های بوده است بی هیچ فزون و کاست بسراید. من با آنان که بر آن‌اند فردوسی بخش هایی را سِتُرده است، هم داستان نیستم. دراین‌باره به فراخی گفته ام و نوشته ام. اما تنها به یک بُرهان که برهانی است بُرّاق و یک نمونه که نمونه ای است ناب بسنده می کنم:

هنگامی که فردوسی گفت و گوهای دیریاز بزرگمهر یا بوزرجمهر با انوشیروان و موبدان را که گفت و گوهایی دانشورانه یا اندیشه ورزانه یا از سر اندرزگری و راه نمو نیست، پس به ناچار به دور از گرمی و گیرایی و شور و تب و تاب به پایان می آورد، سخنی گفته است که از این دید بسیار گویا است. آن بیت این است:

سپاسِ خداوند خورشید و ماه

چرا استاد سپاسگزار خداوند خورشید و ماه است؟ در لَخت دوم این را سروده و باز نموده است که:

که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه

واژۀ «رَستم» در این بیت بسیار بازنمای است و راز گشای. چرا رَسته است؟ چون در بند و دام بوده است. به کاری می پرداخته که خوشایند او نمی افتاده است. فردوسی می توانست این بخش را یک سَره بِسِتُرَد یا از آنچه از چندین گفتگو به یکی نمونه وار بسنده کند. چرا چنین نکرد؟ چون روا نمی دانست. از همین بیت آشکارا پیداست که استاد به ناخواست( از سر ناچاری) این بخش را در می پیوسته است. خدای را سپاس می گذارد که از آن رَسته است. شاهنامه سرگذشت ایران است. شما در سرگذشت، خواه ناخواه با نمود ها و نشانه های گوناگون از زندگانی کَسان و شیوۀ زیستنشان، خوی و خیمشان، راه و روششان،بزم و رزمشان و بیش و کمشان آشنا می شوید. من خوش می دارم نکته ای را با شما در میان بگذارم:

می خواهم درنگ بِوَرزم بر این ویژگی والای بنیادین در شاهنامه که شاهنامه درست است که شاهکاری هنری و ادبی است اما یکی از مایه ورترین و پایه ورترین آبشخورها (سرچشمه ها) هم در شناخت تاریخ و فرهنگ ایران است. چند سال پیش کسی به من زنگ زد. اندازه گری بود پیرنگ ساز (مهندس طراح) به نام فرهاد ِوداد که در یکی از کارخانه های خودرو سازی در سوئد، پیرنگ خودرو را می ریخت. هرگز از آن پیش او را ندیده بودم و حتی به نام هم نمی شناختم. دیداری با من نهاد و به نزد من آمد. گفت:” دفتری کم برگ دربارۀ بیت های آغازین بیژن و منیژه نوشته ام.” از من خواست تا نگاهی بدان بیندازم. خواندن این دفتر خُرد، دری دیگر از شاهنامه را بر روی من گشود. آن کتاب چاپ شده است با یادداشتی که من برای او نوشتم. او بر پایۀ بیت های آغازین این داستان که استاد در آن ها از شبی سخن می گوید که بیژن و منیژه را در آن به سرودن آغازیده است:

 

شبی چون شبه روی شسته به قیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ قیر با کشش زمانی بیشتر)

 نه بهرام پیداست نه کیوان نه تیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ تیر با کشش زمانی بیشتر)

این آواها و مصوت های بلند بیهوده نیست. هر چند استاد بر آنند که آگاهانه آن ها را در بیت به کار نبرده است. آفرینش هنری در ناخودآگاه انجام می گیرد:

شبی چون شبه روی (خوانش حرف «واو» در کلمۀ روی با کشش زمانی بیشتر) شسته به قیر (خوانش حرف «ی» با کشش زمانی بیشتر)

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ تیر با کشش زمانی بیشتر)

شما تا دم دارید می توانید این مصوت ها را بکشید چون سخن از شبی است آرام و خاموش. این آرامش را در جان سخن خود رشته است. شما پیش از آنکه به واژگان و معناها بیندیشید از این ساختار آوایی اثر می پذیرید. دمی چند در آن به سر می برید و آن را می زیید. این یکی از هنرهای فردوسی است در شاهنامه.

این بیت را بسنجید با این بیت دیگر:

چنانت بکوبم به گرز گران (خوانش ب در کلمۀ بکوبند با آکسان گذاری و تأکید بیشتر)

که پولاد کوبند آهنگران (خوانش پ در کلمۀ پولاد با آکسان گذاری و تأکید بیشتر)

درشت، کوبنده، پتک وار بر سر شنونده کوفته می شود. چون سخن از نبرد و آوَرد و ستیز و آویز است. به هر روی آنجا سروده است که ماه چگونه بود،  فلان ستاره چه سان می درخشید، نکته هایی از این دست من از آن پیش پی برده بودم که این بخش های آغازین که استاد از نمودهای گیتی در آن ها سخن می گوید پیوندی با ساختار داستان دارد. حتی دانشجویی را برانگیختم که پایان نامۀ خود را در این زمینه بنویسد . نمونه را هنگامی که در داستان ایرانیان به پیروزی می رسند این بخش آغازین به بامداد و روشنایی و دمیدن خورشید بازمی گردد اما اگر ایرانیان شکست می آورند به شب و تیرگی. اما این پیرنگ ساز اندازه گر که دل در گرو شاهنامه دارد، بر پایۀ این بیت ها توانسته بود بهره جوی از دانش اخترشماری، نه تنها سال حتی ماه سروده شدنِ داستان را به بُرهان(به شیوه ای گمان زدای) به دست بیاورد و به دست بدهد. به راستی ورجاوند است. بیهوده نیست که نیاکان ما شاهنامه را نامه ای سپند و مینوی می دانستند.

 

دکتر کزازی در پایان سخنانش از فعالیت های دخترش در بخش ادبیات انگلیسی گفت:

دکتر کزازی:اگر شما هم داستان شوید و دستور بدهید من دخترم را هم به شما بشناسانم. او دکتر ستی آناهیت کزازی است. که در انگلستان درس می آموخته است. دکتری خود را در رشتۀ زبان و ادب انگلیسی ستانده است. می انگارید پایان نامۀ او در چه زمینه ای بوده است؟ بی گمان به شگفت خواهید آمد! پایان نامۀ او «تئوری کوانتوم در نمایشنامه های انگلیسی» بوده و نکته اینجاست که با بهترین داوری پذیرفته شده است. این را از آن روی نگفتم که دختر من است. به هر روی چون پدیده ای است در پایان نامه نویسی خواستم با شما در میان بگذارم.

در واپسین لحظات این مجلس، آخرین کتاب منتشر شدۀ انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر کزازی اهدا شد.

بخش پایانی این نشست به مراسم امضای کتاب آثار دکتر کزازی با حضور ایشان و دوست دارانشان اختصاص یافت.

 

 

رونمایی دیوان شادروان مهدی اخوان ثالث.-خوش در رگ شعر می دود خون زبان جمع ادبا شده است کانون زبان ایمان همه داریم به اشعار امید زیرا که نواخت نیک، قانون زبان بهاءالدین خرمشاهی ۵/۱۱/۹۵″

راه ابریشم .تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است

راه ابریشم در انتظار تاریخ/ پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، بیست و ششم دی ‌ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتاد و ششمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا، با همراهی مؤسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با عنوان «راه ابریشم» برگزار شد.

برگزاری این جلسه، با سخنرانی: مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر ژان کلود ووآزن و با حضور: دکتر فریدون علاء، محمودرضا بهمن پور )مدیر نشر نظر( و دکتر اسماعیل کهرم، به مناسبت رونمایی از کتاب «قلعه های راه ابریشم» تألیف ژان کلود ووآزن بود.

در ابتدا علی دهباشی، ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، با اشاره به تألیفاتات متعدد محققان ایرانی و خارجی با مضمون راه ابریشم گفت:

“بیش از یکصد سال از زمانی که دانشمند آلمانی آقای فردیناند ریشتهوفن نام جادۀ ابریشم را به کار برد، می گذرد. گفتنی ها در بارۀ این جاده از جهات گوناگون بسیار است. تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده  و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است. حال امشب در مورد کتابی دیگر با عنوان «قلعه های راه ابریشم» نوشتۀ دکتر ژان کلود ووآزن صحبت خواهد شد.”

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

سپس سردبیر مجلۀ بخارا با اشاره به بخش‎هایی از زندگی نامۀ  دکتر ووآزن چنین گفت:

“ایشان دارای دکتری تاریخ و باستان شناسی سده های میانه هستند و با اشتیاق پدیدۀ «دژ در خاورمیانه و آسیای مرکزی» را در رساله ای دنبال کردند. از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ رئیس مرکز فرهنگی فرانسه در بیروت و هم زمان سال ها استاد مدعو در دانشگاه سن ژوزف بوده اند. از سال ۲۰۰۸ الی ۲۰۱۱  در بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ایران فعالیت داشتند. عضو لابراتوار باستانشناسی سده های میانه دانشگاه نانسی در فرانسه بودند. کتاب “قلعه های راه ابریشم” حاصل سال ها مطالعاتشان دربارۀ این راه  به‌ویژه قلعه های این مسیر تاریخی بوده است. متن فارسی کتاب، توسط نشر نظر هفته پیش منتشر شد. که باید در اینجا از کوشش های هنرمندانۀ آقای ممود رضا بهمن پور، مدیر این مؤسسه یاد کنم که آثار گرانقدری را به جامعۀ فرهنگی و هنری ایران عرضه کرده اند.”

پس از آن، نخستین سخنران این نشست، مهندس سید محمد بهشتی سخنان خود را با محور تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» چنین آغاز کرد:

“در مورد موضوع کتاب باید دو نکته را بگویم: یکی موضوع راه است و دیگری موضوع دژ و قلعه. اینکه در حوزه ای که جناب آقای ووآزن کار کردند این دو پدیده با یکدیگر تفاوتی می کند. راه در همه جا هست و هیچ جایی از جهان وجود ندارد که در آن راه نباشد. و تقریباً هیچ جایی از جهان نیست که در آن قلعه وجود نداشته باشد. اما در این بخش از جغرافیایی که ایشان کار کردند چه راه و چه قلعه از یک ویژگی برخوردار است. در این محدوده الگوی زیستگاه های موجود تفاوتی با دیگر موارد مشابه در دنیا دارد.

انواع الگوی زیستگاه ها عبارت‌اند از:

۱-الگوی «پهنه ای» که در یک پهنۀ وسیعی قابل زیست است. همانند دلتای نیل یا بخش قابل توجهی از اروپا و یا شرق چین که همگی پهنۀ وسیع قابل زیستی دارند.

۲-الگوی دیگر زیستگاه های نواری است همانند حاشیۀ رودخانۀ نیل و دجله و فرات و گنگ و …. رودخانه های بزرگ معمولاً حاشیه های قابل زیستی دارند که تا یک عمق مشخصی در حاشیۀ این رودخانه ها امکان زیست وجود دارد.

۳-دیگری الگوی نقطه ای است. که در یک پهنه به صورت نقاطی پخش شده اند و قابل زیست هستند و در فاصلۀ یک نقطه تا نقاط دیگر، امکان زیست وجود نداشته است. البته با فنّاوری امروز شاهد ایجاد زیستگاه در نقاط غیر قابل زندگی هستیم که بسیار پر هزینه و ناپایدار است.

ایران یکی از قلمروهایی است که زیستگاه هایش نقطه ای می باشد. به عنوان مثال دو روستا وجود دارد که در فاصله ای از هم قرار گرفته اند. تقریبا می توان گفت مکان زیستی در افغانستان، ترکیه، سوریه و لبنان بر همین الگو استوار است. در حقیقت در این قلمروها ما با یک مجمع الجزایر زیستی مواجه هستیم. انگار یک جزیرۀ زیستی وجود دارد و باقی دریاست تا به جزیرۀ بعدی می رسد. در ایران بیشتر از صد هزار جزیرۀ زیستی وجود دارد. هر جزیره ای طبعاً باید برای حفظ بقای خود مسائلش را حل و فصل می کرده است.  ولی برای بزرگتر کردن سفره های زیستی خود ناگزیر از تعامل با هم هستند. برای همین در این قلمروهایی که این ویژگی را دارند موضوع «راه» اهمیت فوق العاده ای پیدا می کند. و این اهمیت تا حدی است که بزرگی و کوچکی زیستگاه ها بیشتر از هر چیزی به اهمیت راه هایی که یکدیگر را قطع می کنند مربوط می شود. همۀ شهرهای بزرگ ایران در نقاطی واقع شده اند که راه های مهمی در آن نقطه یکدیگر را قطع می کردند. نه اینکه رودخانه های مهم یا اراضی کشت قابل قبولی در آنجا نبودند چه بسا در مناطقی همۀ این ها موجود بود اما شهر بزرگی پدید نیامد. گاهی نیز هیچکدام از این ها وجود نداشتند اما شهر بزرگی پدید آمده است. شهر بزرگی مثل دامغان و سمنان و شاهرود که در آن ها منابع زیستی قوی وجود ندارد ولی به دلیل تقاطع راه هاست که این بخش از جغرافیا اهمیت یافته است. نمونۀ معاصر آن شهر کرج است. رودخانۀ کرج رودخانه ای دائمی در داخل فلات ایران و عمرش از عمر بشر طولانی تر است. اما چون جاده ای که در جنوب البرز  وجود دارد در این نقطه با جاده ای دیگر تلاقی نداشته  پس در اینجا زیستگاه بزرگی پدید نیامده است. بعدها جادۀ چالوس درست شد و به میزانی که جادۀ چالوس اهمیت می یابد به همان میزان هم کرج اهمیت یافت.”

مهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداختمهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداخت

وی در ادامه در مورد رابطۀ موقعیت راه و کاراکتر شهرهای ایران اظهار داشت:

“در ایران پدیدۀ راه خصوصیاتی دارد: یکی اینکه اندام واره است. یعنی اینکه ما می توانیم برای راه هایمان استخوان بندی تعریف بکنیم. مثلا راهی در جنوب البرز و یا در شرق زاگرس است. در واقع یک استخوان بندی اصلی دارد که سایر راه ها و شبکۀ راه ها به این راه اصلی متصل می شوند. حال بر اساس این اندام وارگی است که شهرهای ما دارای کاراکتر می شوند. شهرهای دروازه ای، بارانداز و …. مثلاً شهر بوشهر و انزلی «دروازه ای» هستند و معمولا شهر بعد از آن ها «بارانداز» است. این ها برای خود شخصیت مشخصی دارند که در معماری بازارهایشان آشکارا دیده می شود. این می شود که اهمیت بازار تبریز بیشتر از بازار اردبیل است که جایگاهش را از موقعیت خود در راه می گیرد. در شبکۀ راه ها آن چیزی که به آن راه ابریشم می گوییم: شاهراه ماست. یعنی مهمترین راه. اگر دریای مازندران را ادامه می دادیم تا به خلیج فارس برسیم. یعنی بخشی از فلات ایران را بر می داشتیم. چه اتفاقی در جهان می افتاد؟ شاید حاصل این بود که دیگر فیل در هندوستان وجود نداشت! پوشش گیاهی و جانوری با هم متفاوت می شد. همانند تفاوتی بین استرالیا و باقی مکان ها. چون هزار کیلومتر پهنۀ آبی بین شرق و غرب جهان ایجاد می شد و تا پانصد سال پیش نمی توانستیم از آن عبور کنیم. دریانوردی سابقۀ طولانی دارد اما تا پانصد سال پیش امکان عبور از یک پهنۀ آبی هزار کیلومتری وجود نداشت. باید کشتی ها در نزدیک ساحل ها حرکت می کردند. معنی آن این است که تنها نبود فیل ها مسأله نبود بلکه در شرق انسانی و جهانی وجود نداشت. جمعیت چین و هند -که پرجمعیت ترین نقاط جهان هستند- حاصل بازگرداندن این پل ارتباطی در نقشۀ ایران سر جای خود است. چه تحول مهمی در کل جهان روی خواهد داد. یعنی تمام وضعیت پوشش گیاهی که داریم، پراکندگی انسان در هر دو جهان بسته به وجود این پل ارتباطی است. که البته تمام نقاطش قابل عبور نیست و تنها می توان از جادۀ ابریشم عبور داشت. به این ترتیب راه اهمیت بسیاری دارد. ما چند پدیده داریم که اگر تنها به این پدیده ها توجه داشته باشیم، آیینه هایی تمام قد هستند که فرهنگ ایران را در آن خواهیم دید. طبعاً آن راهی که بیشتر از همه استعداد تجلی این فرهنگ را در خود دارد راه ابریشم است.”

نمایی از شب راه ابریشم

نمایی از شب راه ابریشم

مهندس بهشتی در بخش دوم سخنانش به تعریف و بررسی واژۀ قلعه و دژ پرداخت و سرزمین ایران را نمونۀ یک دژ دانست و گفت:

“بسیاری این تصور دارند که ایران فعلی و این گربۀ نشسته همانند بسیاری از موجودات دیگر که در نقشه ها هستند و نامشان کشورهای مختلف است، همین وضعیت را دارند. به عنوان مثال بین لیبی و مصر یک خط با خط کشیده شده و چند هزار کیلومتر مرز بین این دو است و در بسیاری از نقاط دنیا مرزهایی اینچنین داریم که این ها مرزهای تصنعی اعتباری هستند و معدود کشورهایی مرزهایشان مرزهای واقعی است. یکی از این کشورها ایران فعلی است. ایران فعلی خود یک دژ است. قلعه ها خندق، بارو، شارستان و کهن دژ دارند. خندق ایران فعلی دریای مازندران و رودخانۀ ارس و اترک در شمال، دریای عمان و خلیج فارس در جنوب است و در غربش رودخانۀ فرات می باشد. البته از رودخانۀ فرات کمی فاصله گرفته ایم و در بارو ایستاده ایم. در شرق آن کم و بیش این دیواره را داریم اما خندق خیر. رودخانۀ سند در گذشته خندق ما بوده است. کوه های هندوکش دیواره های ما بوده اند. باروی ما البرز و زاگرس هستند. اتفاقاً باروی بسیار مستحکمی هستند. شارستان آن دامنه های این هاست و دره های میانشان(آن بخش هایی که استعداد به وجود آمدن شهر ها می باشد) بوده است. همین جا که امروز شهرهای بزرگ ما شکل گرفتند. کهن دژ کویر مرکزی و کویر لوت هستند. ما امروزه از وجود کویر مرکزی و کویر لوت خجالت می کشیم. در صورتی که مهم ترین عامل یکپارچگی ایران وجود این کهن دژ بود. هر مهاجمی از شرق یا غرب وارد این سرزمین می شده است و به این کویر می رسیده، سرعتش به حدی کم می شده که وقتی از این کویر عبور می کرده فارسی صحبت می کرده است. اسکندر وقتی به ایران وارد می شود تا از این کویر عبور  نکرده از طرف سرداران خود متهم نشده است که تو ایرانی شدی! این کویر چنین خاصیتی دارد. یک هاضمۀ قوی که همه را در خود هضم می کند. همانطور که شما شاهد این بودید که وقتی اعراب به ایران حمله کردند. در شرق ایران بود که سلسله هایی همچون سامانیان و … پیدا شدند  چرا که کویر سرعت را کم می کند. پس کل این سرزمین یک قلعه است. ما ناگزیر بودیم که در یک قلعه زندگی کرده و از خود دفاع بکنیم. چرا که موقعیت سیاسی ما به گونه ای است که همواره ناگزیر از تعامل با بیگانه هستیم. و این بیگانه هم همیشه در حالت صلح نبوده است. ما برای شرایط اختلاف باید قلعه می ساختیم. اما برای شرایطی که روابط صمیمانه بود قلعۀ دیگری با عنوان  قلعه های اندرونی بیرونی داشتیم. خانه های ما امروز هم اندرونی و بیرونی است! اندرونی بخشی است که موجودیت فرهنگی خود را در صندوقخانه حفظ می کنیم و بیرونی بخشی است که با بیگانه تعامل و گفتگو و داد و ستد انجام می دهیم. در واقع با این کار هم موجودیت خود را حفظ می کنیم و در مقابل امکان تعامل را برای خود فراهم می سازیم.”

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور(مدیر نشر نظر)

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور ) مدیر نشر نظر(

وی دربارۀ بخش معماری فضای اندرونی و بیرونی در فرهنگ ایران بیان داشت:

“البته معماران ما در دورۀ جدید دیگر نمی توانند بناها و خانه های اندرونی- بیرونی بسازند. ولی مردم همچنان اینگونه زندگی می کنند. وسایل زندگی آن ها شاهد معماری اندرونی و بیرونی است. شما در خانه هایتان بخشی از ظروف و مکان ها و مبلمان را به میهمان اختصاص می دهید. آداب میهمان داری و تعارفات میان میزبان و میهمان و … همگی بخش هایی است که برای ما فضای اندورنی و بیرونی را رقم می زند. پس در داخل خانه هم قلعه ای ساخته ایم. قلعه تنها در زمان زد و خورد نظامی اهمیت نداشته است اصولا تعریف اندرونی بیرونی است که ما را با معانی مختلف قلعه همراه می سازد. چنانکه در زبانمان هم قلعه داریم. ما در زبان خود بسته به صمیمت و رسمیت فرد را «تو» یا «شما» خطاب می کنیم. این قانون به فرهنگ اندرونی و بیرونی ایران بازمی گردد. در زبان هم اندرونی بیرونی را مراعات می کنیم. اینکه تو بیرون هستی یا داخل قلعه هستی؟ در کدام بخش قلعه قرار داری؟ در کهن دژ هستی؟ یا شارستان و یا بارو؟ اگر به ساختار اجتماعی ایران بنگریم خواهیم دید که هر کسی در جایی از این قلعه است. عشایر ما در بارو زندگی می کنند و نقش دیده بانی دارند. آن هایی که در شارستان زندگی می کنند به بخش خلق هنر و صنعت می پردازند. و آن هایی که قرار است ما را از گزند دشمنان محفوظ نگه دارند در کهن دژ زندگی می کنند. حال سئوال این است که در کجا زبان و هنر ما بهتر حفظ شده است؟ در کهن دژ این اتفاق افتاده است. کهن دژی که مظهر امنیت است. یکبار به طبس رفته بودم که در کهن دژ واقع شده است. به یاد دارم در آن زمان ادارۀ راهنمایی و رانندگی بخشنامه ای مقرر کرده بود که همۀ پلیس های راهنمایی رانندگی در همه جای ایران به عابرین پیاده تذکر دهند که از خطوط عابر پیاده عبور کرده و به چراغ راهنمایی توجه کنند. در طبس پلیس بلندگو در دست همه را به اسم و با صمیمیت صدا می کرد. تعجب کردم. پرسیدم این چه روشی است؟ پاسخ دادند که در کلانتری های و در دادگستری شهر ما یک پروندۀ کیفری وجود ندارد.

“به سهم خود از دکتر ووآزن تشکر می کنم. کارشان کار ارزنده ای است. ایشان پنجره ای رو به این موضوع گشوده اند که این هوای خوش بیاید و این منظره دیده شود. تحلیل بیشتر قبل از هر کسی به خودمان مربوط می شود که چقدر کنار این پنجره بایستیم و تأمل و دقت کنیم و بهره مند شویم.”

سپس از کتاب «قلعه های راه ابریشم»  با حضور نویسندۀ کتاب دکتر ووآزن و ناشر این اثر: محمود رضا بهمن پور، مهندس سید محمد بهشتی، دکتر اسماعیل کهرم، دکتر ناصر تکمیل همایون  رونمایی شد.

مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

مهنس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

و سپس بخش هایی از فیلم مستند راه ابریشم به نمایش گذاشته شد.

دومین سخنران دکتر ناصر تکمیل همایون بود که به نقد و بررسی این اثر پرداخت:

“این کتاب را با دقت هر چه تمام تر از ابتدا تا انتها خواندم. در بخش هایی هم متن انگلیسی را با فرانسه و فارسی مقایسه کردم. اگر دربارۀ این کتاب نقدی داشته باشم دلیل بر وجود عیب و نقص در کل اثر نیست. ولی روش علمی اقتضا می کند دوستی و ارادت خود را نسبت به مؤلف کتاب حفظ بکنیم و از ایشان تشکر کنیم که چنین کتابی را تهیه کرده اند. در هر حال با فرهنگ و تمدن ایرانی آشنا هستند  اما باید اشکالات را گفت تا در چاپ های بعدی توجه گردد. این نکات برخی به مترجمان و ناشر محترم و مقداری به مؤلف بازمی گردد که امیدورام موجب آزردگی شما نشود.

جادۀ ابریشم از زمان قدیم صد و پنجاه سال قبل از میلاد وجود داشته است. و اسم آن هم جادۀ ابریشم نبوده است. در تاریخ های زبان عربی و فرنگی نیز این واژه به کار گرفته نشده و در ترکیه و چین هم چنین نامی نداشته است. در سال ۱۸۷۰ این واژه پدید آمد. البته جاده با نام دیگری وجود داشت. همانند امروز که ما راه ها را نام‌گذاری می کنیم. به عنوان نمونه هر زمان به میدان آزادی می رسیم می گوییم:”جاده قزوین” و کمی دورتر می گوییم:”جاده همدان” زمانی به سرخس رفتم از پیرمردی پرسیدم که نام این جادۀ مخروبه چیست؟ گفت که جادۀ بخارا!

شاید یکی از اشکالات این کتاب در این است که مسألۀ گذشتۀ تاریخی دقیق را با استفاده از واژه های حکومتی امروز بیان کرده است. همیشه از هرات به عنوان واحد جدای از ایران نام برده اند در حالی که زمان ناصرالدین شاه هرات از کشورمان جدا شد. و یا در مورد بحث جنگ های ایران اگر بگویند حملۀ محمود افغان به ایران این اشتباه است بلکه حملۀ قندهاریان به پایتخت جملۀ صحیحی است. اگر از تاریخ امروز می نویسیم بایستی همینطور که هست بنویسیم اما وقتی می خواهیم از گذشته بنویسیم باید به همان زبان گذشته نگاشته شود. مثلا در مورد واژۀ نخست وزیر اگر متنی در دورۀ قاجار نوشته می شود این کلمه با عنوان  «اعتماد الدوله»، سپس «صدر اعظم»، دوره های بعد «رئیس الوزرا» و بعدها «رئیس وزرا» و در دوره های اخیر «نخست وزیر» بیان گردد.”

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

وی در ادامه چنین تصریح کرد:

“در این کتاب آقای ووآزن بخشی از جادۀ ابریشم را معرفی می کند در حالیکه خطوط متعددی وجود دارد. جاده ای داریم که از شمال دریای مازندران  و یا از بخارا و سمرقند می گذرد و به ایران و ری و قزوین می رسد. این جاده ها هم اوضاع و احوال طبیعی داشته اند. به عنوان مثال بیابان «تاکلاماکان» که ایشان بدان اشاره داشته مکان وحشتناکی است. بادهای فراوانی دارد. صدای هیچ پرنده ای نیست. تاکلاماکان شاید به معنای «سفری بدون بازگشت» است. وقتی محققان از این صحرا عبور می کردند در طول مسیر بعد از برخورد با  استخوان های حیوانات و انسان های مرده به جاده ای می رسیدند و متوجه می شدند که این جاده بوده است. این جاده ها بخش های مختلفی داشته و مسافران حتی با وجود برخی اتفاقات و گره ها، می توانستند مسیر خود را از جادۀ دیگری به سرانجام برسانند.

در «دان هوانگ» کوه های بلندی وجود دارد که غارهای موجود در آن ها معدن نقاشی های بسیار زیبا هستند. غاری که به سختی در آن بالا می رفتیم و برایم عجیب بود که آن زمان هنرمندان چگونه خود را به این مکان می رساندند و در آن غار بهترین نقاشی های دنیا را بوجود می آوردند. از رئیس انیستیتو دان هوانگ پرسیدم که چه زمانی ایرانی ها به این منطقه آمده اند و این طرح ها را بر اساس قالی های ایران ترسیم کرده اند؟ کتاب را باز کرد و گفت این نقاشی روی سقف ۹۰۰ سال قدمت دارد و ما خود از این قالی اقتباس کردیم و آنجا طراحی شده است. حتی اقتباس از کاریزها و قنات های ما در جهان وجود داشته است. از این مسائل بسیار، می توان به ارتباطات ایران با سایر نقاط جهان اشاره کرد. اما این ارتباطات دلیل این نیست که ابریشم را نمی شناختیم. اولاً در بخش سوم کتاب عهد عتیق با عنوان «اِستِر» که صحبت از کاخ های هخامنشیان شده است و بعد می گوید که پرده های ابریشمی و حریر در این کاخ ها وجود داشته است. در بخشی دیگر دلیل شکست رومی ها از پارت ها را می توان یادآور شد که مهمترین دلیل آن پرچم ابریشمی پارت ها بود و بر اساس انعکاس آفتاب رومی ها نتوانستند خوب بجنگند. آقای ووآزن چند سال پیش در مورد قلعه و … با من صحبت کردند صمیمانه به ایشان گفتم که من زیاد وارد نیستم، ولی هر کمکی بتوانم انجام خواهم داد. اما به سراغ شهریار عدل و دکتر ستوده برو. آن ها می توانند بیشتر کمکت کنند. منابع فارسی و عربی هم در این مورد داریم. قرار گذاشتیم به قزوین برویم. اما این امکان به وجود نیامد. اگر این اتفاق می افتاد امروز این کتاب به گونۀ دیگری بود. در این کتاب منابع عربی و ایرانی وجود ندارد. برخی اشکالات تایپی وجود دارد که اسامی اشتباه تایپ شده است. خب این بخش مربوط به نمونه خوان در انتشارات است.”

 

دکتر تکمیل همایون در بخش پایانی سخنان خود گفت:

“از چه زمانی به جادۀ ابریشم توجه شد؟ زمانی که در پاریس بودم استاد باستانی پاریزی به خانه ام آمد و گفتند که از رومانی می آیم و در آنجا سمیناری در مورد جادۀ ابریشم برگزار کرده بودند. یعنی آقای دکتر پاریزی تقدم فضل و فضل تقدم به این مسأله داشتند. دانشجویی از دورۀ دکتر صدیقی داشتیم. دکتر علی مظاهری در فرانسه ماندگار شد و بعد از مدتی کتابی بسیار عالی در مورد جادۀ ابریشم نوشت  و در دو جلد به فارسی ترجمه شد و در پژوهشگاه علوم انسانی به چاپ رسید. آن زمان که مسئولیتی در جادۀ ابریشم داشتم گفتم چون دکتر مظاهری ایرانی است پس ممکن است همه فکر کنند از دیدگاه ایرانی این صحبت شده است. کتابی دیگر را از محققان اروپایی ترجمه کردیم که از دو دیدگاه شرقی و غربی به جادۀ ابریشم توجه داشته باشیم. کم کم یونسکو به موضوع این جاده علاقه مند شد  و جادۀ گفتگوهای تمدن ها را بر آن نام نهاد. ده سال طول کشید و سمینارهای متعددی دادند. شاید هزار و دویست سخنرانی و فیلم و هزاران عکس و تصویر تهیه شد و این ها همه موجود است و قرار بر این بود که یونسکو اینها را چاپ کند. اما سرمایه گذاری نشد و این مسأله مسکوت ماند. مطالعات جادۀ ابریشم یکی از ذخائر بزرگ فرهنگی ایران که در انبار یونسکو مانده است. خود بنده هم کتابی در مورد خدمات یونسکو در جادۀ ابریشم را توسط انتشارات سروش منتشر کردم. کتاب دیگری با موضوع جادۀ ابریشم هم دارم. و چند مقاله هم نوشتم که شهر قزوین در مسیر جادۀ ابریشم را بررسی کردم. حدود چند رساله با کمک اساتید دیگر همانند خانم آموزگار در مورد زبان هایی که در این جاده  وجود داشت و یا موسیقی های و قصه هایی که در این مسیر بود، داشتیم. در جریانات توقف اجباری سفر و کاروانسراهای این جاده و ماندن در برف و باران ها بود که ابن سینا کتاب خود را نوشته است. این ها باید زنده می شد. اما هنوز در اول کاریم.

اما در خاتمه باید بگویم که همینطور که مهندس بهشتی گفتند. ایشان این پنجره را گشوده اند و امیدورام بعدها محققان دیگر و یا خود ایشان و معماران بتوانند این راه را ادامه دهند و محتوای قضیه هم برما روشن شود.”

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

علی دهباشی در ادامۀ سخنان دکتر تکمیل همایون نکاتی را یادآور شد:

“با تشکر از دکتر تکمیل همایون که با دقت کتاب را ملاحظه کرده بودند. به هر حال آنچه مطرح شد حکایت از خواندن دقیق کتاب بود. خب نقد یعنی همین:خواندن دقیق و بیان مسائل. به یاد دارم که زنده یاد کریم امامی که در انتشارات سروش بودند و می گفتند که کتاب «از صبا تا نیما »که بعد به فرانکلین رفت، تا تصحیح نهایی به چاپ پنجم رسید. با اینکه ویراستارهای بزرگی در این کتاب همکاری داشتند. در چاپ پنجم ادعا کردند که ما این کتاب را بی غلط نوشتیم. نمی توان به ویراستاران ایراد گرفت. شاید اگر اشخاص دانشمندی چون شما قبل از چاپ، کتاب را مطالعه کنند و پیشنهادشان را ارائه دهند این مشکلات کمتر گردد. به هر حال خوشحالیم که در کنار ستایش کار، بخشی از جلسه  به نقد این کتاب اختصاص داشت. گرچه جناب دکتر ووآزن! از شما تشکر  می کنیم که به عنوان یک دانشمند فرانسوی سال ها زندگی و وقت خود را صرف موضوعی در مورد ایران کردید. و سپاس از بسیاری دانشمندان غربی که عمر خود را بر سر شناختن فرهنگ و تاریخ و معماری ایران قرار دادند. راهی را باز کردید که دیگران بتوانند ادامه دهند. این حکایت از عمق پژوهش های دکتر است. مسیری را طی کردند برای شناسایی این قلعه ها و به ما شناساندند. من از طرف ایرانیان از ایشان تشکر می کنم که برای معرفی بخشی از تاریخ فرهنگ ما وقت گذاشتید و امیدواریم ما هم بتوانیم راهی برای شناساندن فرانسه بیشتر از آنچه که موجود است، کار کنیم. شاید ادای دینی به شما باشد.”

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

دکتر ژان کلود  ووآزن  آخرین سخنران این نشست بود که خانم مینا صدر توصیحاتش را درباره تصاویر نمایش داده شده به فارسی ترجمه کرد. دکتر ووآزن دربارۀ بخش های مختلف کتاب خود چنین گفت:

“مفهوم جادۀ ابریشم توسط فردیناند فن ریشتهوفن (۱۹۰۵-۱۸۱۳)، جغرافی دان و زمین شناس آلمانی تبار که به مثابۀ رؤیایی برای غرب بوده و همچنان نیز ادامه دارد در سال ۱۸۷۰ ابداع شد. ولی این رؤیا تنها مختص آن ها نبوده چرا که در سال های اخیر چینی ها در این مفهوم راهی جدید  برای اقتصادی امپریالیستی یافته اند. نکته ای را که می بایستی در این نام در نظر گرفت. مسیرهایی هستند که پخش محصولات بین مراکز اصلی تولید در چین شرقی و غرب را که مدتی طولانی یونانی و رومی بوده است، میسر نموده اند. این محصولات مواد خام و اولیه یعنی سنگ ها و فلزات گران بها، عاج، سرامیک، پوست حیوانات، و مصنوعاتی به مانند اسلحه، ابریشم، کاغذ، شیشه آلات و چینی آلات را شامل می شدند. با بهره گیری از این جریانات تجاری، عقاید، فناوری ها، ادیان و فرهنگ ها نیز در گردش بودند. خاورمیانه یا به عبارتی افغانستان، ایران، ترکیه، سوریه و لبنان پیوندی استثنایی برای برخورد و ترکیب تمامی این زمینه ها به حساب می آید.

جادۀ راه ابریشم شاهراهی برای تجارت بین المللی نیست. بلکه مسیرهای متعدد اصلی و فرعی می باشد که با هم تلاقی کرده و از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب راه های زمینی و بحری اقیانوس هند، خلیج فارس و یا دریای سرخ را به هم متصل می نمودند. دولت ها همواره نگرانی حفاظت افرادی را که در رابطه با تجارت و داد و ستد در این مسیرها در تردد بودند، داشتند. سفر از یک نقطه انتهایی به نقطۀ دیگر ۴ سال به طول می انجامیده است و مسافت آن ۹۰۰۰ کیلومتر بوده است.

تمامی مطالعات همواره در زمینۀ زندگی روزمره، هنر آشپزی، مناظر، موسیقی بوده است و هیچگاه جنبۀ امنیتی این راه ها مورد بررسی قرار نگرفته است. این راه ها اساساً بین قرن سوم قبل از میلاد مسیح و قرن شانزدهم پس از میلاد به اوج گسترش و فعالیت خود می رسند.

ارتباط با چین در دوران عیلامیان، آشوریان، مادها و سپس ایرانیان و سوریان برقرار گردید. سپس بی ثباتی منطقه در دوران مغولان و تیموریان باعث نزول تردد زمینی شده و تردد بحری رونق گرفت. با این حال در برخی از این محورها هنوز تا ۸۰ سال پیش کاروان های شتر و قاطر در تردد بودند. به عنوان مثال تا سال ۱۹۳۰ کاروان ها از شهر دیاربکر به حلب می رفتند.

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

با این حال دورۀ مهم حداقل، برای راه های زمینی، قرون پارت های اشکانی و ساسانیان باقی می ماند. چرا که به دلیل درخواست روز افزون ابریشم توسط اشرافیان رومی و مجوز عبوری که بین چینی ها و ایرانیان در این دوره امضاء رسید به هر دو طرف فرصت خوبی برای شکوفایی داد ولی این باروری با هنر تبدیل پیلۀ ابریشم توسط بیزانس ها در قرن ششم میلادی به سر رسید که این خود می تواند دلیلی برای آغاز سقوط سلسلۀ ساسانیان باشد.”

دکتر ووآزن  در ادامه تصریح کرد:

“مفهوم حفاظت می تواند اشکال مختلفی داشته باشد: دژ، قلعه، برج، شهر نظامی و ….

این خود اولین اصل امپراطوری های مرکزی هخامنشیان، ساسانیان، بیزانس ها بوده است. آن ها فضایی را در قلب سرزمین بر پا می کردند تا به دولت مرکزی اجازۀ کنترل جمعیت ها و جمع آوری مالیات ها را بدهد. در نتیجه این مکان به عنوان پایگاه حکومتی منطقه ای و یا محلی به حساب می آمد. اما این مکان معمولاً نقش دیگری را نیز به عهده داشت.

این به نفع دولت های محلی منطقه ای و یا مرکزی بود که در طول مسیرها به تشویق و توسعۀ اماکن داد و ستد محصولات بین المللی و محلی بپردازد. این مراکز به پیشه وران و کشاورزان فضاهایی را اهدا می کردند که نه تنها محل داد و ستد بوده بلکه آن ها می توانستند در این اماکن و در پناه تجهیزات مستحکم شده مستقر شوند. در طول مسیر بین افغانستان و لبنان هنوز این مجموعه های عظیم یافت می شوند. این اماکن معمولاً در پشت راه اصلی قرار داشتند و با توجه به مرتفع بودن این مناطق، نظارت بر راه اصلی در مسافتی زیاد همواره میسر بود. جهت محافظت در برابر حملات راهزنانی که جذب تردد تجاری در این مناطق می شدند، حصارهایی شهرهای متوسط و دهکده های کناره ای دژهای سلطنتی را احاطه می کردند.

یکی از شیوه های نظارت بر جاده ها، ساختن برج هایی بر روی ارتفاعات مشرف به راه ها بود. بسیاری از این برج ها که بخصوص در دوران بیزانس ها و ساسانیان توسعۀ بیشتری یافتند هنوز در کیلیکیۀ ارمنی دیده می شوند. از هرودوت تا مارکوپولو، از گیاه شناسان و جغرافی دانان، جاسوسان، تجار، دیپلمات ها، مذهبیون، قرون هفدهم، هجدهم، نوزدهم تا پیر لوتی در سفر خود به اصفهان در سال ۱۹۰۰ تمام سیاحانی که از این مناطق گذر کرده اند از این استحکامات نام برده و هر کدام توصیف زیبایی از آن ها نموده اند.

 

در طی قرون و تحت تأثیر عناصر متعدد، ساختارهای مستحکم شده تکامل یافته اند. بین دوران هخامنشیان و صفویان و عثمانیان، این تحولات متعدد بوده ولی مجموعه های بزرگی مانند افغانستان ایران و یا ترکیه و سوریه لبنان شکل گرفته اند. برخی ساختار سنگی و برخی دیگر ساختار گلی و یا هر دو را توسعه داده اند. به گفتۀ جناب دکتر شهریار عدل به علت عدم وجود راه ها در ایران و افغانستان و موجودیت راه های خاکی که حمل مصالح ساختمانی را دشوار می کردند جدا از دورۀ هخامنشی که برای ساختن تخت جمشید از سنگ هایی که در ۴۰ کیلومتری قرار داشت استفاده کرده اند، این مصالح در مکان ساخت و ساز تهیه می شده است: ماسه کویر، سنگ های کوهستان.

در ایران و افغانستان در دشت های کویری، در زمان های مختلف از خشت خام و پخته استفاده شده است. در دورۀ ساسانیان در کویر و از ابتدای دورۀ اسلامی به غیر از زمان سلجوقیان استفاده از خشت خام رایج بود. قلعه های عظیم گلی زمان ساسانیان بهترین نمونه این امر می باشند. به عنوان مثال می توان از قلعه های شهرهای هرات، شهر بلقیس، همچنین معماری اسلامی قلعه رهبا که مشرف به رود فرات است، قلعه های اموی کویر سوریه و یا قلعه های غزنوی افغانستان نیز یاد کرد. در زمان ایلخانیان استفاده از خشت های پختۀ کوچک توسعه یافت، قلعۀ جابر در حوالی رود فرات و قلعه های افغانستان نمونه هایی از این نوع معماری هستند.

قلعه های بزرگ سنگی چه از نظر عظمت و موقعیت توپوگرافی و چه از نظر ماندگاری بهترین ها به حساب می آیند. در دوران اورارتوها، پارت های اشکانی، ساسانیان و سلجوقیان این قلعه ها زنجیره ای را در قلمروهایی خارق العاده تشکیل می دادند. از مرز افغانستان و پاکستان تا دریای مدیترانه قریب به ۱۵۰۰ سال و بخصوص در دروان پارت های اشکانی، ساسانیان، بیزانس ها و سلجوقیان این نوع قلاع ساخته و بازسازی شده اند.

حال نگاهی به دفاع بنادر کنارۀ شرقی دریایی می اندازیم چرا که این دژهای دفاعی از موقعیت قابل توجهی برخوردار می باشند. در ایران و افغانستان در دشت های کویری و بنا به دورۀ ساخت این قلاع، برای بنای آن ها از خشت خام و یا پخته استفاده شده است. از نوار غزۀ کنونی تا به ترکیه، تمامی بنادر طبق یک الگو بنا گردیده اند: نگهبانی بندر توسط قلعه قدرتمندی که بر روی خشکی قرار داشت انجام می شد در حالیکه در چند صد متری کنارۀ دریا و در وسط آب قلعه ای دیگر به نام «قلعۀ دریایی» دفاع ورودی بندر را به عهده داشت. هنوز نمونه های بسیاری از این دژها در تمامی کناره های دریای مدیترانه یافت می شوند. یک شاخه از یک مسیر جادۀ ابریشم به تمامی این بنادر ختم می شد. از این مکان اجناس برای غرب رومی و قرون وسطایی بارگیری می شد.

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

تمام صیادان قدیم چون هرودوت و پیر لوتی، که از این راه ها عبور کرده اند. من هم تحت تأثیر این آثار قرار گرفته ام. مطالعات کلی می توانند تعداد دیگری از این آثار را بر ملا نمایند. آنچه که قابل توجه است این است که در دل تمامی این بناهای مستحکم شده دفاعی صدها سال و حتی گاهی دو هزار سال تاریخ تمدن ها انباشته شده است. ”

و در پایان دکتر ژان کلود ووآزن کتاب «راه ابریشم» را برای آن دسته از علاقمندان که کتاب را تهیه کرده بودند امضا کرد.

تصاویری از قلعه های راه ابریشم : 

  • عکس ها از :مجتبی سالک، مهدی خدیری و متین خاکپور