سخنانى درباره شاهنامه چاپ خالقى مطلق،شادروان ایرج افشار ، خوش باد این نیک‏بختى و فرّخى علمى بر خالقى مطلق، دوستى که زندگى روحى و حتى عادى خود را در پژوهش سخن‏هاى دیرینه شاهنامه گذرانید و در شناخت حماسه ملى ایران و تاریخ دیرین ما همراز با فردوسى و همراه با شاهنامه زیست و امروز گُلِرنج‏هاى کهن خود را در هشت دفتر پیش رو دارد. پس شاهنامه آخرش خوش بوده است از این روى که یکى ایرانى کاردان تصحیح آن را به اسلوب و آداب استوار پیش برد و متنى را در اختیار گذارد که بى‏گمان برجسته ‏ترین است از میان دیگر چاپ‏ها. اگرچه خود پس از چهل سال ژرف‏ نگرى در شاهنامه در تازه‏ ترین گفتارش که همین روزها در نامه هارستان چاپ شده درباره تصحیح نهائى شاهنامه به پایبندى صداقت اخلاقى و پیروىاز منطق علمى و خضوع شخصى چنین نوشته است:

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه/ پریسا احدیان

 

khalegi

 

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه                                       پریسا احدیان

صبح روز پنجشنبه، بیست وششم فروردین ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج،  بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا در پنجاهمین جلسه از مجموعه نشست های کتابفروشی آینده، میزبان دکتر جلال خالقی مطلق، شاهنامه پژوه و محقق زبان و ادبیات فارسی بود.

در ابتدای این نشست فیلمی به نمایش درآمد که زنده یاد ایرج افشار دربارۀ دکتر خالقی مطلق چنین گفت:

خوش باد این نیکبختى                                            ایرج افشار                                           

 

سخنانى درباره شاهنامه چاپ خالقى مطلق

خوش باد این نیک‏بختى و فرّخى علمى بر خالقى مطلق، دوستى که زندگى روحى و حتى عادى خود را در پژوهش سخن‏هاى دیرینه شاهنامه گذرانید و در شناخت حماسه ملى ایران و تاریخ دیرین ما همراز با فردوسى و همراه با شاهنامه زیست و امروز گُلِرنج‏هاى کهن خود را در هشت دفتر پیش رو دارد. پس شاهنامه آخرش خوش بوده است از این روى که یکى ایرانى کاردان تصحیح آن را به اسلوب و آداب استوار پیش برد و
متنى را در اختیار گذارد که بى‏گمان برجسته ‏ترین است از میان دیگر چاپ‏ها. اگرچه خود پس از چهل سال ژرف‏ نگرى در شاهنامه در تازه‏ ترین گفتارش که همین روزها در نامه هارستان چاپ شده درباره تصحیح نهائى شاهنامه به پایبندى صداقت اخلاقى و پیروىاز منطق علمى و خضوع شخصى چنین نوشته است:

«فرض بر اینکه دستنویس فلورانس مورخ ۶۱۴ بنا به تشخیص نگارنده معتبرترین دستنویس موجود شاهنامه باشد و نیز فرض بر اینکه نگارنده توانسته باشد با به کاربستن روش انتقادى ـ تحقیقى بخش بزرگى از افتادگى‏ها و افزودگى‏ها و دیگر نواقص این دستنویس را برطرف سازد در این صورت اعتبار تصحیح نگارنده بیشتر از دستنویس فلورانس مورخ ۶۱۴ نیست و به گمان نگارنده داراى اعتبار یک دستنویس متوسط از
نیمه نخستین سده ششم هجرى است. پرسشى که اکنون پیش مى‏آید این است که از چه راه و تا چه اندازه مى‏ توان به متن
اصلى شاهنامه نزدیک‏تر شد. براى نزدیک‏تر شدن به متن اصلى دو راه هست: نخست یافتن دستنویس ‏هاى کهن‏تر و معتبرتر است که بیشتر کار بخت و اتفاق است تا کوشش و جستجو. دیگر نقد تصحیح نگارنده است با روش علمى ـ انتقادى و تحقیق ‏هاى ویژه درباره متن مانند پژوهش درباره حروف اضافه در شاهنامه و بررسى برخى از مسائل لغوى و دستورى و سبکى و املائى و موضوعى کتاب. سپس بابهره‏ گیرى از نتیجه چنین بررسى‏ها مى‏ توان براساس تصحیح فعلى متنى تهیه کرد که اعتبار یک دستنویس متوسط از اواخر سده پنجم هجرى را داشته باشد.

یک چنین متنى به اعتقاد نگارنده حدود نود درصد با متن اصلى مى‏ خواند و بیش از آن نیز نمى‏ توان به متن اصلى نزدیک‏تر شد.» (پایان سخن کنونى ایشان).

زنده یاد ایرج افشار

زنده یاد ایرج افشار

هزار سال کمى بیش، از سُرایش شاهنامه مى‏ گذرد و هشتصد سال بیشترک از تاریخ کهن‏ ترین نسخه ‏اى که از شاهنامه داریم و آن همان نسخه است که خالقى به درستى آن را در تصحیح نیمى از متن برگزیده و اساس قرار داده است. در درازاى این قرن‏ها و سال‏ها بیش از چند هزار نسخه (نم ى‏گویم چندین تا اغراقى نباشد) از شاهنامه رونویسى و نسخه‏ بردارى و پس از پیدا شدن هنر چاپ از آن شاه کتاب حتما بیش از صد گونه در هند و ایران و اروپا به چاپ رسیده و هر چاپى دست ‏کم در دو سه هزار نسخه تکثیر شده است. تردید نباید کرد که در دوره کتابت دستى، و چاپ‏هاى سنگى معمولاً کاتبان مى‏ کوشیدند نسخه مضبوط و حتى‏ المقدور صحیحى را اساس کار خود قرار دهند. تا آنجا که حمدالله مستوفى (نیمه اول قرن هشتم) ادعا کرده است که براى به دست دادن نسخه پیراسته و ویراسته از شاهنامه پنجاه نسخه را زیر دست داشته است:

 

ولیکن تبه گشته در روزگار

چو تخلیط رفته در و بیشمار

ز سهو نویسندگان سر به سر

شده کار آن نامه زیر و زبر

وز آن نسخه‏ها اندرین روزگار

کمابیش پنجاه دیدم شمار

درین کار شش سال گشت، اسپرى

که دُرّى شد آن پاک دُرّ دَرىphoto_2016-04-15_07-59-43

 

طبعا آنها نسخه‏ هایى بود که ما امروزه حسرت نبودن و نابود شدن آنها را داریم، زیرا آن نسخه ‏ها قاعدهً نوشته ‏هاى قرون ششم و هفتم بوده است. از سخن مستوفى مى‏ توان این نتیجه را گرفت که سیصد سال پس از فردوسى فضلا متوجه بوده‏اند که شاهنامه ‏ها معمولاً دچار تحریف و تصحیف و تخلیط و تصرّف و دست خوردگی هاى متنوع و دخول ابیات ناهمگون شده بوده است. حال ببینید با گذشت هفتصد سال از روزگار مستوفى تا اکنون چه دخل و تصرف‏هاى عجیب‏ترى در شاهنامه روى داده و مصحح کنونى به چه میزان گرفتارتر شده است.

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه/ پریسا احدیان

از روزگارى که مطالعه فرهنگى و علمى در احوال مردم مشرق توسط اروپاییها آغاز شد و چاپ کردن متون عربى و فارسى میان آنها را رواج گرفت شاهنامه یکى از اهم متونى بود که تصحیحش مورد توجه قرار گرفت. ولى چون مآلاً هیچ یک از طبع‏ه اى مشهور آن دوران و آن کسان به کمال مطلوب نزدیک نشد خالقى مطلق بر آن شد که مى‏ باید پیراسته‏ ترین ویراسته شاهنامه به دست او که صاحب زبان فردوسى و واقف به
رموز و روش تحقیق انتقادى در متون ادبى است پدیدار شود. او چهل سال بیش نیرو و وقت خود را موقوف و مصروف به این خدمت تاریخى ملى بر پایه علمى کرد تا آنکه نخستین دفترش در ۱۳۶۶ منتشر شد و اینک درست پس از بیست سال چاپ دوم دوره کامل قباله ملى ایرانیان در هشت مجلد پیش روى ماست و باید عرض کنم که در جلدهاى ششم و هفتم ایشان از همکارى دلسوزانه دوستان دانشمند محمود امیرسالار و ابوالفضل خطیبى برخوردار بوده ‏اند.

نخستین چاپ این شاهنامه در سلسله متون فارسى از انتشارات بنیاد میراث ایران انجام شده و در نخستین مجلد آن خالقى مطلق همه ریزه‏کاریها و دشواریها و آگاهى‏هاى گفتنى و دانستنى را نوشته و مراجعه کننده را سیراب ساخته است از آنچه براى شناخت راه و روش کار او ضرورى بوده است. در همان جلد احسان یارشاطر مقدمه‏ اى دارد که در آن تفصیل مربوط به مشکلات نسخه ‏نویسى‏ها و معایب کار کاتبان و نحوه پیشرفتتصحیح و طبع شاهنامه‏ هاى مسؤولانه و موجّه گفته شده است. از جمله اینکه لمس انگلیسى در سال ۱۸۲۲ براساس نسخه‏ هاى مورخ ۸۲۱ و ۸۸۲ جلد اول شاهنامه را انتشار داد و هجده سال پس از آن ترنر ماکان تمام شاهنامه را براساس آن دو نسخه و هفده نسخه دیگر که برترى مسلمى بر آنها نداشت به چاپ رسانید. سپس یوهان فولرس نخستین جلد از چاپ خود را در سال ۱۸۷۷ منتشر ساخت و در سال ۱۸۸۴پایان گرفت. تقریبا همزمان با او ژول موهل فرانسوى به چاپ فخیم شاهنامه در سال ۱۸۷۸ پرداخت و همه مى‏دانیم که از روى آن چاپ، چند چاپ در ایران به صورت عکسى و درست یا حروف‏چینى معمولى اما بى‏اعتبار انتشار یافته است. چاپ موهل در عالم پژوهش بیش از یک قرن مرجعیتى داشت همه جائى.

اما من از ایران بگویم. در دوره مشروطیت امیربهادر جنگ ـ معارض مشروطه ـ به مناسبت دارا بودن روحیه پهلوانى (یا بهتر بگویم قلدرى) شاهنامه ‏اى را به چاپ رسانید که دست اندرکارانش شیخ عبدالعلى موبد بیدگلى و ادیب‏ الممالک فراهانى از دساتیر پسندها بودند و چون کلاً نگاهى تحقیقى ـ انتقادى نداشتند نتوانستند نسخه‏ اى مضبوط‏تر از چاپ‏هاى دیگرى که در هند و ایران چاپ شده بود (بطور مثال اولیا سمیع)
عرضه کنند. طبعا شمایل و تصاویرش موجب شهرت و چشمگیرى چاپ امیربهادرىشد.

مى‏ دانیم با توجّه و تفکر ایرانى و همت و بینش فرهنگى امثال محمد على فروغى و سید حسن تقى‏ زاده و تأیید محمد قزوینى[۲] دولت ایران مراسم هزاره فردوسى را در سال ۱۳۱۳ اجرا کرد و بر آرامگاه ویران و فراموش شده او بنایى ساخت. در همان زمان چون ضرورت داشتن چاپ مطلوبى از شاهنامه احساس شده بود شادروانان عباس اقبال، سلیمان حییم، مجتبى مینوى و سعید نفیسى پیشگام شدند و مجلدات ده‏گانه چاپ معروف به بروخیم را ـ چون کتابفروشى بروخیم ناشر آن بود ـ منتشر ساختند. این چاپ چون بر اساس چاپ فولرس فراهم شده و خوش طرح و چشم ‏نواز بود و مصححان در نقل متن دقت کرده بودند سال‏هایى چند مرجع استفاده و ارجاع عموم فضلا بود. پس از آن چاپ مسکو که ابتدا برتلس و سپس عبدالحسین نوشین نظارت گروه تصحیح و نشرش را عهده‏دار بودند در نُه جلد انتشار یافت (۱۹۶۰ ـ ۱۹۷۱) و البته
مرتبت خوبى را به دست آورد.

کوشش امیدبخش دیگرى که نمى‏ تواند از یاد برود تأسیس بنیاد شاهنامه در سال ۱۳۵۱ به اشراف و مدیریّت مجتبى مینوى بود که موجب حرکت جدیدى در راه درست تصحیح شاهنامه شد. مینوى از آغاز از مشورت و همکارى عباس زریاب، سید جعفر شهیدى، محمدرضا شفیعى کدکنى، محمد روشن، احمد تفضلى، على رواقى، بهره‏ورى داشت[۳] و مهدى قریب و بهبودى و مدائنى و محمد مختارى هم از همکاران آن بنیاد بودند. چون مینوى درگذشت مدیریّت بنیاد بر عهده توانایى و دانایى دکتر محمد امین ریاحى قرار یافت. خوشبختانه نمونه ‏هایى از داستان‏هاى شاهنامه که به تصحیح مینوى رسیده یا از نگاه او گذشته بود در حیات او منتشر شد. ناچار باید دریغاگویى کرد که او رفت و با حوادث بعدى بنیاد شاهنامه هم بر باد رفت.

اما مقارن آن ایام دورادور از طهران، خالقى مطلق که بر دریابار هامبورگ نشسته بود و از سیر ناموفق تصحیح شاهنامه در طول مدت یکصد و شصت سال آگاهى داشت و خود عکس پنجاه نسخه خطى ارزشمند را گرد آورده بود کار تصحیح را بیداردلانه با پشتوانه علمى خود که از مکتب پژوهشى آلمانى مایه مى‏گرفت دنبال کرد و نتیجه آن شد که طبعى ممتاز و عالمانه از شاهنامه به یادگار بر جاى گذاشت که اصولاً از چند مزیت
برخوردار است:

 

photo_2016-04-15_08-01-24۱) استفاده‏ برى از نسخه‏ هاى معتبر که ایشان آنها را «اصلى» نام نهاده و در جلد اول تعداد آنها را دوازده تا گفته و سپس به هفت تا تقلیل داده. ضمنا به نُه نسخه «غیراصلى» اعتنا کرده و سى و یک نسخه دیگر را قابل بررسى و نگرش دانسته است. پس او سه گروه نسخه را در زیر دست داشته است. شایسته گفتن است که ایشان در مقدمه دفتر پنجم عارفانه و صادقانه مى ‏گوید «بر پایه تجربه ‏اى که در طول تصحیح دو دفتر نخستین به دست آورده ‏ایم تغییرى در گروه‏ بندى دستنویس ‏هاى خود دادیم» اما گفته است «این ارزیابى نسبى است زیرا اعتبار آنها به علت واحد نبودن دستنویسِ اساسِ کتابت نسخه‏ ها گردنده است».

۲) بر گفتن شرح اصول کلى از روش خود در طریقه اعمال و اجراى تصحیح انتقادى و ارائه دلایل برتر دانستن هر مورد از یک ضبط بر ضبط دیگر. خوشبختانه مشخص است که در همه موارد مصرّا به طور انتقادى اجتهادى عمل کرده است. با وجود این همیشه متوجه بر آن بوده است که خویشاوندى میان دستنویس ها را نباید فراموش کرد. زیرا به گفته متین او «خویشاوندى گردنده» در دستنویس ها سبب شده است که اعتبار
دستنویس ها نه تنها در سنجش با یکدیگر بلکه در مورد هر یک از آنها نیز اعتبارى باشد و ضمنا به درستى متذکر آن شده است که هماره متفاوت بودن اصالت واژه‏ ها و اصالت بیت‏ها و اصالت روایت‏ها در تصحیح انتقادى باید مطرح باشد.

۳) تقیّد نسبت به دست دادن نسخه بدل‏هاى نسخه‏ هاى اصلى بطورى که تقریبا نیمى از هر صفحه اگر به متن اختصاص دارد نیمه دیگرش دربر گیرنده نسخه بدل‏هاى آن ابیات است و طبعا آوردن این همه متغیّر کارى است جان‏فرسا و بسیار وقت‏گیر.

۴) نوشتن یادداشت‏هاى کوتاه و بلند مبتنى بر تحقیق ناقدانه درباره ابیاتى که نیاز به توضیح و تبیین لغوى یا موضوعى ـ حماسى یا تاریخى ـ دارد به وجهى که خواننده بى‏نیاز از مراجعه به منابع و مدارک متفرق و در زبان‏هاى متعدد بشود. تاکنون سه جلد از یادداشت‏ها در امریکا چاپ شده است (در بیش از هزار صفحه) و دو جلد دیگر در پى خواهد آمد. توضیحات خالقى همه جا روشن، مکفى، قاطع و دلاورانه است. بد نیست
مثالى بیاورم.

«گفته ‏اند که در پساوند رعایت حرف قید یعنى ساکن پیش از روى واجب است و اگر شاعر به ضرورت آن را تغییر دهد باید قرب مخرج را نگه دارد. فردوسى وحى را با نهى پساوند کرده است و شاعران دیگر بحر را با شهر. ولى شرط نگه داشت قرب مخرج که در چنین مواردى گذاشته‏ اند سخنى بى ‏ربط است. چون فارسى‏زبان در تلفظ تفاوتى میان ت با ط (و غیره) نمى‏گذارد و در گذشته هم نمى‏ گذاشته است.»

اینک که سخن از یادداشت‏هاست این پیشنهاد را مى‏ کنم که در چاپ بعد کنار هر توضیح مذکور در یادداشت‏ها شماره ‏اى ردیف (یکسره) گذاشته شود تا به آسانى بتوان تعداد ابیاتى را که نیاز به توضیح داشته است بشماریم و آشکارا بدانیم میزان رنج خالقى را دریابیم.

خالقى تنها مصحح شاهنامه نیست. او با انس خاصى که به شاهنامه پیدا کرده است و با کنجکاوى ژرفى که در تاریخ ایران باستان دارد بیش از یکصد و پنجاه مقاله تاریخى و ادبى و زبانشناختى نوشته است که قسمتى به صورت مقالات در مجلات و نشریّات فارسى به چاپ رسیده و قسمتى به زبان انگلیسى در دانشنامه ایرانیکا و خوشبختانه چهل و سه تا از آنها را على دهباشى در دو مجلد با نام‏هاى گلِ رنجهاى کهن و سخن‏هاى دیرینه جداگانه منتشر ساخته است و اکثر این نوشته‏ ها در مقولات اصلى و خاص شاهنامه و مشکلات مربوط به آن کتاب است.

اجازه بدهید این سطور را با خواندن چند عبارت برجسته از نوشته خالقى مطلق که عنوانش «اهمیت شاهنامه فردوسى» است ـ البته با بریدگى و کوتاه‏ کردگى ـ به پایان برسانم:

 

photo_2016-04-15_08-02-37

میتولوژى

آنچه موضوع میتولوژى است در شاهنامه، شدیدا با مسائل فلسفى و اخلاقى توأم است و شیوه بیان نه نقلى محض بلکه بسیار جاها به صورت دیالوگ‏هاى دیالکتیک (گفت و شنودهاى استدلالى) درآمده است.

ادبیات پهلوى

ما با داشتن شاهنامه ترجمه شاعرانه‏اى از خداى نامه و تعداد زیادى از رسالات
کوچک و بزرگ پهلوى از جمله کارنامه اردشیر بابکان و یادگار زریران و یادگار بزرگمهر
که اصل پهلوى آنها نیز مانده است در دست داریم.

فرهنگ ایران اسلامى

شاهنامه مانند پلى شد که دو فرهنگ ایران پیش از اسلام و بعد از اسلام ایران را به یکدیگر متصل ساخت وآن موجب ‏استمرار فرهنگ ایران‏ است که آسیب بزرگ دیده بود.

زبان فارسى

اگر ما از میان آثار موجود و کهن زبان فارسى آنهایى را که مانند شاهنامه رقم واژه‏ها بیگانه آنها نسبت به کل واژه‏ هاى کتاب از حدود پنج درصد بیشتر نیست به یکجا گردآوریم حجم همه آنها روى هم رفته به حجم شاهنامه نمى‏ رسد.

ادبیات فارسى

با در نظر گرفتن اینکه شاهنامه کهن‏ترین اثر شعر فارسى است که بطور کامل به دست ما رسیده است مى‏ توان تأثیر بزرگ این کتاب را بر سراسر ادب فارسى حدس زد. از میان آثار ادبى ما هیچ اثرى به اندازه شاهنامه فردوسى و دیوان حافظ نتوانسته ‏اند آن دیوارضخیمى که طبقه باسواد را احاطه مى‏کند بشکافند و به میان توده مردم نفوذ کنند.

هنر شاعرى

شاهنامه در جهان ادب فارسى به کوهى عظیم مى‏ماند که سرش در آسمان ناپدیدست و درست همین عظمت است که در کشورى که نقد ادبى از سطح انشاهاى ادبى فراتر نرفته است براى شاهنامه شهرتى ناشناس ایجاد کرده است. به سخن دیگر شاهنامه مشهورترین اثر ادبى فارسى است و در عین حال ناشناخته‏ ترین آنهاست.

بالاخره

فردوسى با آفرینش شاهنامه رشته ازهم گسیخته ملیت ایرانى را از نو گره زد. از آن پس صدها بد حادثه و آشوب زمانه بر ما گذشت… ولى هویّت ایرانى خود را همچنان نگه داشته‏ ایم و این را تا حدود زیادى مدیون شاهنامه‏ ایم.

[۱] گفتارى است که در مجلس مربوط به چاپ دوم شاهنامه تصحیح خالقى مطلق در مرکز دائره ‏المعارف بزرگ اسلامى سه شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۶ خوانده شد.

 

[۲]. در نامه‏اى به تقى‏زاده نوشته است : … هر ایرانى در هر طبقه و درجه‏اى که باشد نسبت به حال خود مقدار عظیمى از ملیّت خود را مدیون فردوسى است و این از بدیهیّات اولیه است و تکلیف وجدانى هر ایرانى است که از هر راهى و به هر وسیله‏ اى که مى‏ تواند لسانا یا قلما یا مالاً یا مجاهدهً یا باىّ نحو از انحاء دیگر کمکى براى ساختن مقبره فردوسى و اعلاء ذکراو و نشر مناقب و محامد او و تخلید نام متبرک او بنماید… ۱۷ دى ۱۳۰۴٫

 

[۳]. بنیاد داراى هیأت امنائى بود که مى‏دانم دکتر پرویز ناتل خانلرى و دکتر محمد امین ریاحى از اعضاى آن بودند.

 

سپس علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این مجلس از دکتر محمد افشین وفاییدعوت کرد تا با سخنانی از کارنامۀ دکتر خالقی، آغازگر جلسه باشد. دکتر محمد افشین وفایی( عضو هیأت علمی دانشگاه تهران) در وصف شاهنامه پژوهی دکتر خالقی گفت:

:” استاد جلال خالقی مطلق خود با وقوف کامل بر همۀ مشکلاتی که بر سر تصحیح متن شاهنامه وجود داشته پای در میدان عمل گذاشته و با بیش از چهل سال کار متوالی بر روی شاهنامه بنای تحقیقاتی تازه را پی افکنده است.

تا شصت هفتاد سال پیش شاهنامه پژوهی وضع خوبی در ایران نداشت. متن شاهنامه به دلیل تصرفاتی که در طول سده‌های مختلف روی آن صورت گرفته بود نیاز به تصحیحی انتقادی داشت تا سخن اصلی شاعر از سخن کاتبان متمایز شود. وضعیت نسخه‌های شاهنامه تعریفی نداشت. کاتبان کم‌سواد متن را درست نخوانده بودند. گاه مطابق میل خود در آن دست برده و ابیاتی از خویش افزوده یا کاسته بودند. تحول زبان فارسی نیز باعث شده بود به مرور زبان دستنویسها نوتر شود. قدیمترین نسخ شاهنامه که تعدادشان بسیار هم اندک است بیش از دویست سال با روزگار شاعر فاصله دارند و همینها کار تحقیق روی متن شاهنامه را دشوار می‌کرد.

خوشبختانه شرق شناسان به این متن مهم توجّه نشان دادند و تحقیقات مفیدی روی آن انجام شد. چاپهای ترنر مَکَن (کلکته، ۱۸۲۹)، ژول مول (پاریس، ۱۸۷۸)، فولِّرس و شاگردش لَنداوئر (لیدن، ۱۸۷۷- ۱۸۸۴) و چاپ معروف به چاپ مسکو (مسکو، ۱۹۶۰- ۱۹۷۱) از جمله کوششهایی بود که ایشان در جهت تصحیح و طبع شاهنامه انجام دادند.

البته این میان از ایرانیان نیز امثال سیّد حسن تقی زاده، محمد قزوینی و محمدعلی فروغی برخاستند و تحقیقات معتبری هم دربارۀ شاهنامه کردند. اما مجموعاً مرجع شاهنامه پژوهی، مستشرقان بودند. تا اینکه به برکت تحقیقات دکتر جلال خالقی مطلق و بعضی محقّقان دیگر، این مرجعیّت خوشبختانه به میان ایرانیان بازگشت. خالقی توانست با صرف حدود نیم قرن از عمر گرانمایه معتبرترین متن شاهنامه را به جهانیان عرضه کند.

دکتر محمدافشین وفایی، استاد جلال خالقی مطلق و علی دهباشی

دکتر محمدافشین وفایی، استاد جلال خالقی مطلق و علی دهباشی

همچنین، خالقی همیشه به ارزیابی و نقد کارهای پیشین خود غافل پرداخته و همواره با به دست آمدن اطلاعات جدید یا نوشته شدن نقدهایی که درست پنداشته، به تجدید نظر در آثار خویش پرداخته است. آویزه ای بر یادداشتهای شاهنامه که در اصلاح و تکمیل مطالب قبلی دو سه سال پیش بر آخر جلد یازدهم یادداشتهای شاهنامه افزوده شده این مطلب را به خوبی نشان می‌دهد.

خالقی عملا با تصحیح شاهنامه، فن تصحیح متن را در ایران بسیار پیشتر برده است. او معتقد است در تصحیح شاهنامه آمیختن بی قاعدۀ ضبط نسخه هایی مختلف با هم، تنها ما را از سخن اصلی شاعر دورتر می‌کند، چنانکه پیروی کورکورانه از اقدم نسخ نیز همیشه راهگشا نمی تواند بود. آن هم در مورد متنی مانند شاهنامه که کهن ترین دستنویس آن (که تازه آن هم تنها نیمی از متن شاهنامه را در بر دارد) بیش از دویست سال با سروده شدن متن اصلی فاصله دارد. می دانیم که شاهنامه همواره در طول قرون و اعصار دستخوش تحریفها و تغییرات و تصحیفات متعددی شده است. بنابراین یافتن سخن اصلی شاعر از میان این دستنویسها جز ملاک قرار دادن دستنویسهای معتبر به عنوان اساس کار آگاهی به علوم دیگری را نیاز دارد که خوشبختانه این همه در وجود خالقی جمع است. از این روی خالقی در کار تصحیح شاهنامه روش علمی انتقادی تازه ای اختیار کرد که پیش از او کسی یکجا از آنها بهره نبرده بود. خالقی ابتدا بررسی ده ساله‌ای بر روی پنجاه نسخۀ کهن شاهنامه انجام داد و معتبرترین آنها را شناسایی کرد و اساس کار خویش قرار داد. سپس او کوشید تا با روش علمی انتقادی خود و با احاطه ای کم نظیر به سبک و زبان شاهنامه، تحریفها و تصحیفها و ابیات الحاقی این دستنویسها و ابیات افتادۀ آنها را شناسایی کند و از آن میان صورت اصلی سخن فردوسی را از لابلای دستنویسها بیرون بکشد و باقی را در پای صفحه به دقت و روشمندی ضبط کند. خصوصاً اینکه از این طریق نشان داد که تا چه حد گاهی نویسش های غلط یاریگر مصحح در رسیدن به نویسش درست هستند. باری اگر انجام کامل این کار یعنی رسیدن به گفتۀ اصلی شاعر به سبب کمبود امکانات و فاصلۀ زیاد روزگار ما با روزگار شاعر در تمام موارد محال است اما بی گمان خالقی با داوری درست میان ضبطهای مختلف، متن شاهنامه را به صورت اصلی بسیار نزدیک کرده است.

بعد از تصحیح خالقی و چاپ آن، نسخۀ مهم کتابخانه دانشگاه سن ژوزف در بیروت پیدا شد که از بسیاری جهات مخصوصاً از جهت کمترداشتن روایتهای الحاقی شاهنامه مهم است و تأییدی بود بر بسیاری از حدسها و انتخابهای خالقی.

یکی دیگر از وجوه اهمیت کار خالقی در تصحیح شاهنامه این است که او معمولا دلایل برتر دانستن ضبط خود را در موارد محل اختلاف، در یادداشتهای شاهنامه آورده است. بسیاری از اصطلاحاتی که امروز در فن تصحیح متن جا افتاده است اولین بار توسط خالقی به کار برده شده است.

دکتر محمدافشین وفایی

دکتر محمدافشین وفایی

خالقی برای اولین بار در تصحیح شاهنامه دربارۀ منابع جانبی تحقیق کرده و خطرات و فواید استفاده از آنها را یادآور شده و خودش نیز در کارش به اندازۀ کافی  از منابع جانبی بهره برده است. با اینکه گاه بعضی از موارد این دسته از منابع می توانند گمراه‌کننده باشند اما موارد بسیاری هم هست که بی‌توجهی به آنها به کار خلل وارد خواهد کرد. بیت های پراکندۀ شاهنامه در متون سده های پنجم و ششم و ترجمۀ بنداری از شاهنامه نمونه‌هایی از این دسته منابع هستند که خالقی از آنها بهره برده است. خالقی چنانکه در شناسایی و جا انداختن بسیاری از فنون تصحیح متون فارسی پیشگام بوده است، در تصحیح جدید خود از شاهنامه (که سال گذشته توسط انتشارات سخن منتشر شد)، باب تازۀ دیگری نیز گشوده و با زیر و زبرگذاری کلمات سعی در جبران نقص خط نموده و کوشیده تا تلفظ فردوسی را در شاهنامه‌اش بنمایاند و ادیبان و زبانشناسان تاریخی را دعوت به بحث و انتقاد جزئی‌تر دربارۀ زبان فارسی در توس قرن چهارم هجری کرده است و این درست مصداق پیشبرد دانش است. ما باید سپاسگزار استاد باشیم که به تن تنها خطر کرده و بخش قابل ملاحظه‌ای از راه را طی کرده و خویشتن را در معرض انتقاد گذاشته تا باز شاهنامه‌شناسی و مطالعات تاریخی زبان فارسی آمادۀ برداشتن گامهایی رو به جلو شود.

یادداشتهای شاهنامه، واژه‌نامۀ آن و مقالات خالقی همواره نکات تازه‌ای را در خود داشته‌اند و راهگشای محققان بوده‌اند. بی‌گمان نام خالقی همیشه در صدر تحقیقات شاهنامه‌پژوهی خواهد ماند.”

در ادامه علی دهباشی با همراهی دکتر افشین وفایی به گفتگو و  طرح سوالاتی از استاد خالقی پرداختند:

دکتر خالقی: در این سالی که گذشت کمی بیماری داشتم و به همین دلیل امسال به خاطر یک واقعۀ خانوادگی برای دو هفته ای کوتاه و بی سر و صدا به ایران آمدم و قصد بازگشت داشتم ولی آقای دهباشی که چیزی از ایشان مخفی نمی ماند، متوجه حضور من شدند.(می خندد) با همۀ این احوال بسیار افتخار می کنم که در این مجلس هستم.

افشین وفایی :از چه زمانی به آلمان تشریف بردید و علت این مهاجرت چه بود؟ برای تحصیل رفتید یا رفتید و بعد ماندگار شدید؟

دکتر خالقی: داستان من بعد از دیپلم دبیرستان در ایران در تهران بود. من در تهران متولد شدم و بچۀ این شهر هستم. البته نه شهری با این وسعت! زمانی که بچه بودم با دوچرخه تمام این شهر را می توانستم بگردم. چند پذیرش برای دانشگاه های آلمان و انگلستان فرستادم. ولی پذیرش من ازآلمان زودتر پذیرفته شد و به این کشور رفتم. در آنجا رشتۀ اقتصاد را انتخاب کردم ولی بعد متوجه شدم که اهل این رشته نیستم و حساب پول دستم نیست! تغییر رشته دادم و رشتۀ ادبیات را انتخاب کردم. ژرمانیستیک و ادبیات آلمان را آغاز کردم. البته در آنجا باید یک رشتۀ اصلی داشته باشی و دو رشتۀ فرعی و من مردم شناسی و تاریخ کهن را دو رشتۀ  فرعی خودم انتخاب کردم. بعدها به شرق شناسی روی آوردم و بعد آن موضوع پژوهش هایم ایرانشناسی شد. اما در مورد اینکه اقتصاد باب طبع من نبود باید بگویم که خانواده ها دوست دارند فرزندانشان رشته ای بخوانند که در آینده از نظر اقتصادی آب و نانی در آن رشته باشد. بسیاری از خانواده های ایرانی دوست دارند که فرزندشان پزشک شود. دوستی داشتم که اهل شعر و ادبیات بود و پزشکی را دوست نداشت اما به اصرار خانواده اش وارد این رشته شد و حتی در اتاق تشریح  درس آناتومی، بیهوش می شد. مدتی دوستانش برای پدرش این مسأله را می نوشتند تا باور کند که این حقیقت دارد! تا بالاخره او تغییر رشته داد و به شرقشناسی روی آورد. آشنایی واقعی من با شاهنامه در آلمان شروع شد. در ورزش باستانی و … از کودکی دیده و شنیده بودم که ابیاتی از شاهنامه می خوانند و در دبیرستان هم شاهنامه می خواندیم ولی بیشتر اهل غزل حافظ و سعدی بودیم. در آلمان در رشتۀ ژرمانیستیک، ابتدا با ادبیات حماسی کشورهای دیگر آشنا شدم. این نقطۀ مثبتی بود. شاید اگر آغاز با شاهنامه شروع می شد دیگر سراغ این آثار نمی رفتم و تفاوتی که بین این آثار وجود دارد را  متوجه نمی شدم اما بعد که وارد این تحقیق شدم، دیدم که دنیایی دیگر وهمانند دریایی است و هر کسی در این دریا غرق می شود. حال یکی شنا نمی داند و همان ابتدا غرق می شود و دیگری همانند من، دست و پایی می زند و غرق می شود. این شرح آشنایی من با شاهنامه بود و بعد در همین دنیا و دریا ماندیم و با نهنگ ها و مارها وماهی های بزرگ و ریز و زیبا و نازیبا آشنا شدیم. از ابتدا تصمیم گرفتم که رسالۀ دکتری خود را در مورد شاهنامه بنویسم که در این فاصله بود که متوجه شدم تصحیحات شاهنامه که در آن زمان  در واقع چاپ کلکته بود و مُل و بروخیم و مسکو هم به تازگی تصحیح  را آغاز کرده بودند و مجلدش در دست ما بود، درست نیست. این بود که بعد از اینکه کار رسالۀ دکتری تمام شد فراهم آوردن یک کپی از دست نویس های شاهنامه را آغاز کردم. کار بسیار دشواری بود و همانند امروز امکان دسترسی به اینترنت و سی دی و … نبود. من با وجود آگاهی تمامی که در ضرورت تصحیح شاهنامه بود در این کار ترس داشتم. در آغاز دیپاچه خود شاهنامه هم، فردوسی در سرودن شاهنامه در آغاز ترس دارد و بیشتر از هراس او بیشتر به این خاطر است که عمرش کفاف ندهد تا این نامه را به پایان برساند:

مگر خود زمانم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر کسی

من هم ترس داشتم ولی این ترس هم باعث شد که زمان بیشتری را به مطالعه روی دست‌نویس های شاهنامه اختصاص دهم. ده سال، پنجاه نسخۀ شاهنامه  و البته بعد از تصحیح هم مقدار زیادی (مجموعاً حدود پنجاه و پنج نسخه) را بررسی  و این ها را معرفی کردم تا جرأت پیدا کردم که دست به تصحیح شاهنامه بزنم.

 

دیدار و گفتگو با جلال خالقی مطلق

دیدار و گفتگو با جلال خالقی مطلق

افشین وفایی: عنوان رساله اتان چه بود؟ آیا این رساله منتشر شد؟

دکتر خالقی: «زن در شاهنامه». از آلمانی به زبان انگلیسی و از انگلیسی به فارسی ترجمه شد و گویا زیر چاپ است.

علی دهباشی: در این فاصله به ایران هم آمدید و در مجموعه مقالات جشنوارۀ طوس دیدیم که سخنرانی داشتید؟

دکتر خالقی: در طی کار تصحیح چند بار به ایران آمدم. البته آغاز کار مصادف با شروع انقلاب بود و کمی فعالیت های علمی و رفت و آمد به ایران مشکل بود. ولی بعدها اوضاع  نسبتا عادی شد و هر چند سال یکبار به ایران می آمدم.

علی دهباشی: در سال های قبل از انقلاب با کوشش هایی که در بنیاد شاهنامه می شد آشنا بودید. آقایان مرحوم مجتبی مینوی و دکتر ریاحی. از آن دوران برایمان بگویید.

دکتر خالقی: در زمان مرحوم مینوی، یکبار به بنیاد شاهنامه آمدم و گروهی از دانشمندان در آنجا بودند و مرحوم زریاب خویی و احمد تفضلی و چند تن دیگر از دوستان که بیت به بیت می خواندند و با هم بحث می کردند. بعد از آن که استاد گرانمایه مینوی فوت کرد دوست بسیار عزیز من، مرحوم ریاحی، مدیریت بنیاد را به عهده  گرفت و من همیشه به دیدار ایشان می آمدم. همکاری نزدیکی با ایشان داشتم و مجله ای به عنوان «سیمرغ» منتشر می کردند که چند شماره ای بیشتر انتشار نیافت و چند مقاله در این مجله نوشتم و حتی مقداری کتاب برای بنیاد شاهنامه تهیه کردم و بعدها دیگر کار متوقف شد و به سرانجام نرسید.

افشین وفایی: در مورد  داستانهایی که در بنیاد شاهنامه منتشر کردند، نظرتان چیست؟ این داستان ها را از نظر علمی چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا کارشان کار موفقی بود؟ و به نظر شما آیا اگر این کار به انجام می رسید به نظم نهایی و سرودۀ اصلی فردوسی نزدیک بود؟ اگر نه چرا؟ چون بالاخره چند دانشمند کنار هم جمع شده و در این بنیاد به طور خاص به این کار پرداخته بودند، چرا حاصل کار موفقیت آمیز نمیشد؟photo_2016-04-15_10-56-08

استاد جلال خالقی مطلق و تصحیح شاهنامه/ پریسا احدیان

 

دکتر خالقی: من خود شخصا خوش ندارم از کار دیگران انتقادی بکنم. به هر حال هر شخصی زحمتی می کشد و سال ها بر روی مقوله ای مطالعه و کار می کند اما خب یک زمانی هم هست که بر روی گفتگو های علمی این نقد انجام می شود که انسان باید بی تعارف بگوید چون جوان ها را گمراه می کند. با تعارف ها و تأکیدها یک عده خواننده گمراه می شوند و این درست نیست! باید از کوشش دیگران قدردانی کرد. اولین قدردانی که باید بکنم این است که اصولا مرحوم مینوی با بنیاد شاهنامه، شاهنامه را که در ایران فراموش شده بود بر سر زبان ها انداخت. خدمت بزرگی بود و این کار به این سادگی ها نیست. یک دولتی باید بودجه ای بگذارد و اشخاص صاحب نامی جمع شوند و کار کنند و این قابل قدردانی است. از این جهات بسیار عالی بود. دیگر اینکه تمام اشخاص حاضر در این مکان، از دانشمندان تراز اول ما بودند. خود مرحوم مینوی که نیازی به معرفی ندارد. مرحوم تفضلی که دوست صمیمی من بود و من با ایشان آشنایی نزدیک داشتم، همگی دانشمندانی بسیار بزرگ و صاحب دریایی از معلومات بودند. تنها روش در کارشان نبود و با شیوه های مختلف تصحیح آشنایی نداشتند و آن زمان تنها روش تصحیح بر اساساقدم نسخ  مطرح بود. یعنی نسخه ای که قدیمی تر است را پایۀ مطالعۀ خود و اساس مطلق تصحیحی قرار می دهند و یا حاشیه ها را می نویسند یا کلا فراموش می کنند. بالاخره باید بر روی روشی با امکانات مالی خوبی که داشتند کار می کردند! می توانستند از بیشتر نسخه های موجود که حدود هزار نسخۀ کامل و ناقص از شاهنامه می باشد در بررسی هایشان استفاده کنند. این ها همه به درد تصحیح نمی خورد ولی این امکان بود که از دست نویس های سدۀ هفت و هشت و نه و ده، میکروفیلم تهیه کرده و این ها را بررسی کنند و تصحیح شاهنامه را با هر روشی که دارند، از آغاز شروع کنند. این کارها را نکردند. دو سه داستان را از وسط شاهنامه با قطع های مختلف رحلی و رقعی بر اساس اقدم نسخ یافت‌شده تا آن زمان که همان نسخۀ لندن مورخ ۶۷۵ بود، چاپ کردند. خب سوادشان خیلی بیشتر از مصححان و ویرایشگران چاپ مسکو بود  ولی چون روش آنها را نداشتند کارشان به پای ایشان نرسید. گرچه روش آنها هم بی نقص نبود اما به هر حال روی یک روش علمی کار می کردند. این مسألۀ کار ناموفق و در عین حال بسیار شورانگیز بنیاد شاهنامه بود که در آن زمان شروع شد.

دکتر وفایی: در بارۀ فعالیت های علمی خودتان، شما گمان می‌کنید اگر در ایران هم بودید موفق می‌شدید با برنامه‌ریزی تصحیح شاهنامه را به انجام برسانید و اینکه لطفا بفرمایید اساسا معایب و مزایای مطالعات ایرانشناسی در خارج از ایران چیست؟ دچار چه مشکلاتی هستید و کار در آنجا چه محاسنی می تواند داشته باشد؟

دکتر خالقی: اگر تحصیلات دانشگاهی من در ایران بود باسواد تر از این بودم که الان در خدمت شما نشسته ام اما ارزش کارم کمتر بود! به خاطر اینکه در آلمان استاد فروزانفر را نداشتیم که دریایی از علم و دانش و معرفت بودند. این یکی از محرومیت های بزرگ من بود که نتوانستم از حضور این بزرگان استفاده کنم. اما در آنجا خودم باید از خود می آموختم و کوشش می کردم. اما در آلمان روش کار دیگری را آموختم روش تصحیح که روش های مختلف دارد و با حماسه های مختلف جهان و با تحقیقاتی که بر روی این حماسه ها شده آشنا شدم و از این جهت کار من مسیر دیگری پیدا کرد. درس خواندن در ایران به خصوص با حضور اساتید بزرگ برای دانشجویان فرصت بسیار مناسبی است که خیلی می آموزند و کسانی که در خارج هستند به این دانش دسترسی ندارند. البته با این روش های تصحیح در ایران نا آشنا نیستند اما در عمل کمتر به کار می بندند.

دکتر حلال خالقی مطلق به همراه علی دهباشی

دکتر حلال خالقی مطلق به همراه علی دهباشی

افشین وفایی: وضعیت ایرانشناسی،امروزه در آلمان با زمانی که شما به این کشور تشریف بردید، چه تفاوتی دارد؟

دکتر خالقی: اصولا در خارج از ایران وضعیت ایرانشناسی در همه جا بد است. یعنی در همین آلمان بودجه‌شان که کم شد، بیشترین بودجه را روی رشته های ریاضی و طبیعی سرمایه گذاری می کردند. ادبیات خودشان هم که دارای اهمیت بود ولی  رشته‌های شرقشناسی کوچکتر شد و بودجه ها و اساتید کمتر شدند! فعالیت‌های ایرانشناسی را در هامبورگ و گوتینگن و ماربورگ و… داریم، ولی بیشتر جاها به پژوهشهای اسلامشناسی می‌پردازند که زبان فارسی هم در کنارش تدریس می شود اما ایرانشناسی خیر! در انگلستان هم تقریبا هیچ نداریم. در آمریکا هم بیشتر به ادبیات معاصر می پردازند. در ایتالیا، در رم چند رشته در زبانهای باستانی وجود دارد اما ایرانشناسان قدیمی و نوآور یا بازنشسته شده اند و یا فوت کرده‌اند و جانشینی نداشتند.  خوشبختانه در این دوره گروهی از دانشمندان خود ما با زبان های ایران باستان و ایران میانه، آشنایی پیدا کردند و امروزه در دانشگاه هایمان هم زبان اوستایی درس داده می شود و هم ایرانی میانه و متخصصان زبان فارسی در ایران خیلی بهتر از اشخاص مشابه در خارج هستند. اگر در این مدت ایرانی ها خود این رشته ها در دست نگرفته بودند،ایرانشناسی به معنی ایران باستان از بین رفته بود.

افشین وفایی: وضعیت شاهنامه‌پژوهی در خارج ایران چگونه است؟

دکتر خالقی: شاهنامه پژوهی هم اینگونه شد. بهترین کار را اول خارجیها کردند که همان تصحیح ناقص و کم اعتبار هند بود. بعدها ژول مُل، فرانسوی آلمانی‌تبار آن شاهنامه را تصحیح کرد که در ایران هم به چاپ رسید و به فرانسه ترجمه  شد و به صورت بسیار نفیس و زیبایی در پایان قرن نوزدهم منتشر شد و بعد از آن یوهان فوللرس و لنداور و شاگردش از روی این دو تصحیح، تصحیح دیگری منتشر کردند که البته ناقص و به اندازۀ یکی دو جلد باقی بود که عمرشان کفاف نداد. بعدها فریتز ولف، صاحب فرهنگ شاهنامه، این راه را ادامه داد اما اثرش منتشر نشد. پیش از اینکه این کار انجام شود کار بسیار معتبر و بزرگ تئودور نولدکه، «حماسۀ ملی ایران» که مرحوم بزرگ علوی به فارسی ترجمه کرده است، یکی از قدم های بسیار اساسی در پژوهش شاهنامه بود. کتابی کم حجم که البته بسیاری از مطالبش هم کهنه شده چون آن زمان نه متن  استواری از شاهنامه تصحیح شده بود و نه به منابع زیادی دسترسی داشتیم ولی با وجود این اساس تحقیق شاهنامه را پایه ریزی کرد و هنوز کتاب بسیار معتبری است و این را هم عرض کنم که در پایان کتاب حدود ده صفحه ای هم در مورد وزن و قافیه در شاهنامه نوشته که در ترجمۀ مرحوم علوی نیست. روی همین کارهایی که در آلمان شد، فرهنگ ولف یک اثر بسیار مهمی است که امروزه حتی با کامپیوتر هم نمی توانید به این سادگی این فرهنگ را تهیه کنید.

صحنه ای از دیدار و گفتگو با دکتر خالقی مطلق

صحنه ای از دیدار و گفتگو با دکتر خالقی مطلق

علی دهباشی: ولف چه سرنوشت دردناکی داشت که توسط نازیها از بین رفت و به یاد دارم که شما مقاله ای در این مورد نوشتید.

دکتر خالقی: ولف پروتستان و یهودی الاصل بود ولی با وجود این نازی ها او را گرفتند و بردند و سربه نیست کردند اما کتابش را چاپ کردند. این کتاب در قطع وزیری حدود دویست صفحه با خط ریز به چاپ رسید. من بسیار مدیون این فرهنگ عظیم هستم و بارها این را نوشته ام. چون اساس این فرهنگ از روی چاپ ژول مول بود و بارها شده که از طریق این فرهنگ دریافته‌ام یک واژه چگونه در شاهنامه به کار رفته. به عنوان مثال: در مورد نام سیاوش یا سیاوخش، متوجه شدم که در نسخه های شاهنامه این نام به سه شکل آمده است: یکی سیاوش و یا سیاوخش و یکی سیاووش که البته در نسخه های کهن با یک «واو» می نویسند. بعد متوجه شدم که بین سیاووش و سیاوخش از نظر کمیت هجاها هیچ تفاوتی نیست. حال چرا شاعر صورت سیاوخش را بیشتر به کار برده است؟ من از راه فرهنگ ولف که این نام ها را هم نوشته و تنها لغات را ذکر نکرده است (برای کتابی همانند شاهنامه فرهنگی که تهیه می شود باید شامل نام های خاص هم باشد)  دیدم این کلمۀ سیاووش که در زبان ما بسیار قافیه دارد، مثل هوش و کوش و دوش و … یکبار در قافیه نیامده است اما کلمۀ سیاوخش که تنها دو سه قافیه دارد بخش و رخش و … بارها در قافیه آمده است. مشخص شد که کلمۀ سیاووش درست نیست و فردوسی به کار نبرده است و بعدها در زبان ما سیاووش به بوجود آمده و کاتبان این را به جای سیاوخش به کار برده اند که خیلی بد تلفظ بوده است. در این مورد بدون کمک فرهنگ ولف نمی توانستم  از درستی این مهم اطمینان حاصل کنم. این کار را توسط این فرهنگ در مورد صدها واژه انجام دادم. واژه هایی که گاهی چند صدبار به کار رفته بود و بعد ترجمۀ فریدریش روکرت به زبان آلمانی بود. فریدریش روکرت نابغه بود و سی و چند زبان حتی گیلکی را به خوبی می دانست. سانسکریت و عربی و … و از بسیاری شاعران ما ترجمه کرده است و حتی سعی کرد به وزن عروضی در آلمانی شعر بگوید که گوته به او ایراد گرفت که زبان آلمانی برای وزن عروضی کاربرد ندارد. او بخش پهلوانی شاهنامه را ترجمه کرده و البته عموم آلمانی ها این ترجمه را نمی پسندند و ترجمۀ مُل را کمی آزادتر است بهتر می پسندند. ولی باور کنید گاهی این بیت فردوسی را درست در یک بیت و دقیق ترجمه کرده و چیزی از آن حذف نمی کند. نبوغ عجیبی این شاعر داشت و رستم و سهراب را هم به طور جداگانه ای ترجمه کرد.

علی دهباشی: چگونه شد که «نامۀ نامور» به «شاهنامه» تغییر نام داد؟

دکتر خالقی: فکر می کنم اگر عکسش را بگوییم بهتر باشد. یعنی شاهنامه در واقع ترجمۀ لفظ به لفظ خداینامه است. چون خداینامه در زمان فردوسی معنی خداینامه می داد و معنی شاه را از دست داده بود. عنوان کتاب شاهنامه بوده و درمقدمۀ ابومنصوری، در پایان می گوید و این کتاب را شاهنامه نامیدم و پیش از مقدمۀ ابومنصوری هم شاهنامۀ ابوالموید بلخی هم به نام شاهنامه بود و پیش از او هم شاهنامۀ مسعودی مروزی را داشته‌ایم که نامش شاهنامه بود. بنابراین «شاهنامه» نام کهن‌تری است.

علی دهباشی: چرا در شاهنامه، نام سلسلۀ با عظمت هخامنشیان قید نشده است؟

دکتر خالقی: این سوالی است دامنه دار. فرضیه ای است که مرحوم مری بویس، ایرانشناس انگلیسی این را مطرح کرد و بعد هم مقاله ای استاد یارشاطر دربارۀ این موضوع دارند که در شاهنامه نامی از هخامنشیان نیست، در مورد علتش اختلاف وجود دارد. اما من تصور نمی کنم که چنین چیزی درست باشد. در نظر بگیرید که دولت هخامنشی تنها یک نام است اما بزرگترین قدرت جهان زمان خود بوده است و هیچ قدرت دیگری در کنارش وجود نداشت. بعد ساسانیان هم در همین منطقۀ فارس بودند. چگونه ممکن است که اشکانیان بعد از یک صد و هفتاد سال حکومت اسکندر و جانشینان آن ها و ساسانیان بعد پانصد سال حکومت اشکانیان یک چنین سلسله ای را فراموش کرده باشند؟! چنین چیزی امکان پذیر نیست. اگر آن ها هم نمی دانستند، مترجمانی که از آثار یونانی و رومی در دستگاهشان داشتند حتما به آن ها می گفتند چنین سلسله ای بوده است. تمام تشکیلات فرامانروایی در شاهنامه همان تشکیلات هخامنشی است. به نظر من ما در سنت تاریخ‌نگاری در ایران نام پیشدادیان و کیانیان را به جای مادها و هخامنشیان می شناسیم و این دو نام جانشین این دو سلسله در تاریخ‌نویسی ما شده است. البته چون تاریخ است و با افسانه در هم آمیخته بسیاری چیزها را نمی توانیم ثابت کنیم اما از تاریخ مادها هم اطلاعات دقیق نداریم، این سبب گمراهی شده که ایرانیان نمی دانستند مادهایی وجود داشته اند. که چنین چیزی امکان ندارد! وقتی در شاهنامه بهرام چوبین با خسرو پرویز با هم مشاجره  و هر کدام به نسل کیان خود افتخار می کنند یعنی به هخامنشیان افتخار می کنند. منتهی چون تاریخ، تاریخ افسانه ای است به طور مستقیم اشاره ای به این موضوع نمی شود ولی در آخر که به اردشیر و  بهمن می رسیم، کم کم نام ها مشخص می شود و اینکه متوجه می شویم که با سلسلۀ هخامنشیان سر و کار داریم. مقاله‌ای دارم در مورد کیخسرو و کوروش که کیخسرو در واقع همان کوروش و زندگی افسانه ای کوروش بزرگ است و آن ناپدید شدن هم دلیلی است که نخواسته اند  کشته شدن کورش بزرگ  را بیان دارند.Khaleghi-6

 

علی دهباشی: کاملترین شخصیت زن در شاهنامه کیست؟ و کدام شخصیت زن خاصیت داستانی و نمایشی بیشتری دارد؟

دکتر خالقی: در این مورد باید زنان شاهنامه را به چند دسته تقسیم کرد. زنان در شاهنامه به عنوان معشوقه، مادر، همسر و به عنوان جنگنده هستند و بهتر است این ها را از هم جدا کنیم و نگوییم که یکی از آن ها بهترین است. در میان نقش مادر، فرانک مادر فریدون است که با آن فداکاری، فرزندش را از این سو به آن سو می برد که از گزند ضحاک در امان ماند. به عنوان رزمنده،گردآفرید را می توان نام برد که رفتار بسیار طناز او و جنگ با سهراب و …. به عنوان همسر تهمینه و رودابه مادر رستم نقش اساسی دارند. به عنوان معشوقه، منیژه چه فداکاری ها که نمی کند و کتایون. ولی یکی از زنان بسیار با اهمیت شاهنامه که یک نقش پنجم در اینجا دارد، یک زن ایراندوست است و او گردیه خواهر بهرام چوبین است. که او در واقع با برادرش مخالفت می کند، با وجود اینکه وقتی بهرام فوت می کند سرش بر روی زانوی خواهر است. آخرین وصیت بهرام هم به خواهرش است که :”مرا  دخمه در خاک ایران کنید!”که یکی از مصرع‌های بسیار ایران‌دوستانۀ شاهنامه است و سپس می‌گوید که:“بر این بوم دشمن ممانید دیر.”در هر حال او درمخالفتی که با برادرش می کند  نشان می دهد که چقدر زن ایران‌دوستی است و چهرۀ بسیار سیاستمدار دارد و بعد مرگ بهرام به همسری خسرو پرویز در می آید و شهر ری را نجات می دهد. زنی ورزشکار و سوارکار و رزمنده بوده است.

دکتر وفایی: نظرتان دربارۀ اطلاعاتی که در چهارمقاله دربارۀ فردوسی و اختلافش با محمود آمده چیست؟ آیا به نظرتان این ماجرا پایه‌ای از واقعیت دارد؟ ضمنا آیا هجونامه را متعلق به فردوسی می‌دانید؟

دکتر خالقی: در این مورد، نظرات متفاوتی گفته شده است. من نمی خواهم یک داوری صد در صد بکنم اما از نظر من، یک هجونامه ای وجود داشته است. به جز  شش بیتی که نظامی عروضی می گوید  بیت های بسیار زیادی هست که نه در شاهنامه است و نه به نام شاعر دیگری وجود دارد. ولی به هر حال یک مقدار مطالب تاریخی در آن هست و عکسش را ما نمی توانیم ثابت بکنیم. به نظر من فردوسی هجونامه ای را بعد از اینکه از محمود مأیوس می شود و کمکی نمی بیند (نه بخاطر کمکش بلکه چون ارزش کارش را نشناخته بودند) دارد. مردی بوده که  سی سال از زندگیش را به خاطر سرودن شاهنامه ای از دست داد و پسرش در سی و هفت سالگی فوت کرد و اگر مرثیه ای که در شاهنامه هست را بخوانید، خواهید دید که می گوید:”همی بود همواره با من درشت”  به هر صورت یک اختلافی در این میان بوده  حالا این اختلاف بر سر چه بوده است؟ مردی که دائم دنبال نامۀ خسروان بوده که این را به شعر دربیاورد این دیگر به کار زندگی نمی رسیده  و تمام این زحمات به دوش این فرزند  و این اختلافات بوده است. در هر حال حتی من تصور می کنم که مرگ زنش را هم دیده باشد. در مقدمۀ پادشاهی هرمز پسر انوشیروان که یک وصفی از پاییز می کند و در پایان می گوید: نگارا بهارا کجا رفته ای؟/ که آرایش باغ بنهفته ای. به احتمال زیاد این بیت خطاب به زن درگذشته‌اش است و شاعر تنها بوده و تنگدست. کسی که در جوانی در آغاز خطبۀ بیژن و منیژه می بینیم یک زندگی مرفهی دارد و بعد در پیری می گوید: مرا نیست خرم مر آن را که هست/ ببخشای بر مردم تنگدست/ درم دارد و نقل و جام نبید، سر گوسپندی تواند برید. به آن فقر و بیچارگی رسیده است و این همه سال بر روی این کتاب کار کرده است. چقدر باید شکسته دل شده باشد و بعید نیست که چنین شاعری رنجیده شود و آن هجونامه را گفته و در واقع نوعی انتقام کشیده باشد. نولدکه در حماسۀ ملی ایران می گوید این هجونامه را باید در پایان همۀ نسخه های شاهنامه گذاشت و تمام مدایح محمود را از شاهنامه حذف کرد. شاید نولدکه از ترحم این ها را گفته باشد اما من نمی‌توانم قبول کنم که چنین شخصی  اینگونه بگوید. چون این ابیات، ابیات فردوسی است در مدح محمود. در تصحیح شاهنامه نمی شود این ها را کنار گذاشت. اما نولدکه چقدر از حق‌ناشناسی محمود رنجیده بوده که چنین چیزی گفته. شاعر آلمانی  هاینریش هاینه شعر مفصلی دارد دربارۀ مرگ فردوسی که وقتی فردوسی فوت کرد و تابوت  را از دروازۀ توس می بردند محمود  پشیمان شده بود و صلۀ فردوسی را با شترها از دروازه‌ای دیگر فرستاده بود. شاید این افسانه باشد. اما از کجا می‌دانیم افسانه است؟ شاید واقعا این اتفاق افتاده باشد حتی با تفاوت چند ماه! چون بین غزنه و توس فاصله است و امکان اینکه در همان روز این خبر به شاه رسیده باشد، ممکن نیست. این ها همان چیزهایی است که نظامی عروضی می آورد. نمی توان از طرفی صد در صد سوگند خورد که این هجونامه برای فردوسی است. اما تصور من این است که هجونامه ای وجود داشته و مقداری از این ابیات هم اصیل است.

 

Khaleghi-4

 

علی دهباشی: آقای دکتر شما در طی این سال ها یی که با سوژه ای چون شاهنامه و فردوسی کار کردید و در خواب و بیداری و دائما این حضور در ذهن شما وجود داشته است، آیا خواب فردوسی را دیده اید و تصور شما از سیمای فردوسی چیست؟

دکتر خالقی: یکبار خواب فردوسی را دیده ام! در ایران جشنهای دو هزار و پانصد ساله بود و شاهنامۀ بایسنقری را منتشر کرده بودند و بعد من هم نمی دانم به چه جهت اما گمان می کردم که یک نسخه به من بدهند و ندادند! بیشتر به سرهنگ های ارتش دادند! شبی خواب فردوسی را دیدم! زیر یک درخت تناور، پیرمردی نشسته است و به من اشاره کرد که بیا! تعظیم کردیم و رفتیم و با خود گفتم که وای بر من! حالا می گوید چرا در تصحیح شاهنامه این قسمت را به این صورت نوشتی و …. به من گفت که شاهنامۀ بایسنقری را به شما دادند؟ گفتم که استاد! ندادند! گفت که عجب! سفارش می کنم! از خواب بیدار شدیم و حتی به سفارش فردوسی هم گوش ندادند!(می خندد)

علی دهباشی: جز این خواب تصور می کنید که تصویرسازی نقاشان و مینیاتوریست ها و گرافیست ها هر کدام بنا بر استنباطی که داشتند، فردوسی چه شکلی است؟کار استاد ابوالحسن صدیقی و هنرمندانی اینچنین چقدر مشابه تصویر فردوسی است؟

دکتر خالقی: ما که نمی دانیم فردوسی چه شکلی بوده است اما برای تصویری که از فردوسی می خواهیم بسازیم (چون رسمی است که از سعدی و حافظ و دیگران هم می سازند و …) ما آن اخلاقیات و ابهتی را که در شاهنامه می بینیم باید در چهرۀ فردوسی مجسم کنیم. گرچه ممکن است با اصل مطابقت نداشته باشد. باید سیمای فردوسی نشان دهندۀ شهامت فکری او باشد. همه این کوشش را داشتند که تصویری که از شاعر می سازند برازندۀ شاهنامه باشد. در همین عکسی که برای چاپ دوم بود چندین عکس به دست ما رسید که با آقای دکتر وفایی عکسی که حالا هست را انتخاب کردیم.

افشین وفایی: در مورد منبع شاهنامه، برخی گفته‌اند که روایات شفاهی اساس کار فردوسی بوده است و هنوز هم برخی بر این باورند. فکر می‌کنید چرا برخی هنوز هم بر این حرفها اصرار می‌ورزند؟

دکتر خالقی: من معتقدم هر کسی که در شاهنامه مطالعۀ دقیق چند ساله بکند امکان ندارد که بگوید مأخذ شاهنامه شفاهی است. این از کجا آمد؟ ما در بسیاری از حماسه های جهان مأخذ شفاهی داریم. بعد تئوری پری و لورد  دو محقق آمریکایی  و حماسه های شفاهی حاضر را بررسی کردند گفتند که حماسه های کهن هم مأخذ شفاهی داشته است و این یک مکتبی شد و بعدها تبدیل به یک مذهب شد. این ها بدون اینکه شاهنامه را بررسی کرده باشند گفتند این ها همه شفاهی است. و حتی چون حماسه سرایان آدم های نابینایی بودند و با یک تار و سه تاری حماسه سرایی می کردند و حتی گفتند فردوسی در کوچه ها آواز می خوانده و یک نفر اشعارش را یادداشت می کرد! برای ما که با شاهنامه آشنا هستیم می دانیم چنین چیزی امکان پذیر نیست. متأسفانه در ایران چند تن از دوستان عزیز ما این تئوری را منتشر کردند در حالی که چنین چیزی وجود ندارد. حتی گفتند شاهنامۀ ابومنصوری هم وجود نداشته در حالیکه این شاهنامه هم در دیباچه سخن از او می گوید و ابوریحان بیرونی دوبار از شاهنامۀ ابومنصوری صحبت می کند. اطلاعات دقیقی که در مورد فرهنگ گذشتۀ ایران و تاریخ داده می شود در حماسه های شفاهی نیست.  این ها اطلاعاتی است که از یک ماخذ نوشتاری به وجود می آید. شاهنامه یک منبع بزرگ فرهنگ تاریخ و فرهنگ تاریخ ایران پیش از اسلام است. چون از راه خداینامه و چند اثر نوشتاری دیگر به این دوره بازمی گردد. اصلا چگونه می شود که  در داستان کاووس کشانی، در پایان،  فردوسی از درازی داستان شکایت کند و این داستان شفاهی باشد؟!

 

استاد جلال خالقی مطلق

استاد جلال خالقی مطلق

افشین وفایی: شما کار خود را پیرایش فعلا نهایی شاهنامه دانستید و در موردش توضیح داده اید که از امکانات موجود استفاده کردید و تا امکانات دیگری پیدا نشود، این نسخه فعلا نهایی است. منظورتان از فعلا نهایی چه بوده است. اینکه اعتبار کار خودتان را به اندازۀ یک دستنویس آغاز سدۀ ششم دانسته اید منظورتان چه بوده؟. اکنون دستنویس های دیگری پیدا شده (همانند سن ژوزف که خودتان هم در پیرایش دوم از آن استفاده کردید) یا دست نویسهایی که ممکن است در آینده پیدا شود. اخیرا هم چاپی بر اساس دستنویس سن‌ژوزف انجام شده. آیا این کار درست است؟ شما گمان می کنید  برای اینکه تصحیح تازه‌ای بعد از کار شما صورت بگیرد چه چیزهای تازه و متفاوت دیگری باید پیدا شود؟

دکتر خالقی: ما در مورد اعتبار نسخه های خطی چه در مورد شاهنامه و … افراط و تفریط می کنیم. یک شخصی  یک نسخۀ خطی را به دست می آورد و چون اولین باری است که خودش به دست آورده می شود بهترین نسخه! و حال اویی که این نسخه را به دست نیاورده آن را بی اعتبار می داند! این افراط و تفریط در بررسی و ارزیابی نسخه های خطی کار درستی نیست. اعتبار نسخه های خطی شاهنامه همه نسبی است. به همین دلیل هم ما روش انتقادی را قبول کردیم. من بیش از پنجاه نسخه از این نسخه ها را بررسی کردم. نسخۀ سن ژوزف که به دست آمد اولین بار من معرفی کردم و نقاط مثبتش را گفتم که واژه هایی را داراست که در دست نویس های دیگر از بین رفته است. ولی همانجا عیوب این نسخه را نیز گفتم. گروهی هم آمدند و کوشش کردند که نسخۀ فلورانس را به کلی بی اعتبار و حتی جعلی جلوه دهند! که چنین چیزی هم درست نبود و به من هم نسبت دادند که من از این نسخه پیروی کردم که اصلا چنین چیزی نیست! واژه های کهنی در سن ژوزف است که در نسخه های دیگر از دست رفته و این یک حسن آن است و حسن دوم مقداری از روایات الحاقی را ندارد و اتفاقا تمام آن روایاتی که من الحاقی تشخیص داده بودم و مقاله داشتم مثل رستم و نریمان و … این ها را ندارد. ولی از طرف دیگر در این نسخه واژه های گویشی و عربی بسیار زیاد وارد شده است و بیتهای الحاقی زیادی دارد و اگر کسی این نسخه را اساس تصحیح شاهنامه قرار دهد کارش هیچ ارزشی ندارد! می توان از راه تصحیح انتقادی تمامی این نسخه ها شاهنامه را به بهترین روش تصحیح کرد. زمانی که هشت جلدی را تصحیح می کردم نسخۀ بیروت کشف نشده بود. پس از کشف آن،  آن را معرفی کردم و به محاسن آن که پی بردم در تصحیح دوم خود تمام آن مواردی را که در نسخۀ سن‌ژوزف درست تشخیص دادم وارد متن کردم. ما امکاناتی که در تصحیح شاهنامه داریم می‌توانیم به دو طبقه تقسیم کنیم: یکی نسخه‌های خطی است و دیگری، بررسی های لغوی و دستوری است. این امکانات را در این چند سال اخیر، مصرف کردیم. هیچ‌کس نمی تواند برتری یک نسخه را بر دیگری ثابت کند. تا زمانی که یک نسخۀ جدید از شاهنامه به دست ما نیاید روی تجربه می گویم که از این پیرایش دوم شاهنامۀ من، چیزی جلوتر نمی توانیم برویم! مگر اصلاحات موردی. نام پیرایش دوم خود را گذاشته ام تصحیح فعلا نهایی شاهنامه تا به یک دستنویس کهن تری دسترسی پیدا کنیم.

افشین وفایی: شکی نیست که در زمان فردوسی زبان یک گونۀ معیار و مشترک داشته است ولی در عین حال عناصر محلی هم در زبان ما و در گویش های مختلف بوده است و ممکن است مقداری از این ها در زبان فردوسی تأثیر داشته باشد. همین مسأله باعث شده که برخی از محققان در مورد این گونه های زبانی مباحثی را مطرح کنند یا اینکه به گونه های زبانی کاتبان اشاره کنند. نظر شما در مورد تلفظ معیار در زبان فردوسی چیست؟

دکتر خالقی: سعی کردیم که در تصحیحاتی که با شما با همکاری هم انجام می‌دهیم برای واژه ها اعراب بگذاریم. کار بسیار دشواری است و ما با بی‌پروایی در این زمینه رفتیم و چاره‌ای هم نیست و باید به آنچه که فردوسی تلفظ می‌کرده است، نزدیک بشویم و این از طرفی خیلی خطرناک است و از طرفی هم نمی‌توانیم شاهنامه را به لهجۀ جنوب تهران بخوانیم! یک مقدار واژه های گویشی داریم که قافیه نشان می‌دهد و آنها را می دانیم که فرض کنید این ضمیر پیوسته اول شخص مفرد که در فارسی معیار «اَم» می گوییم می بینیم که فردوسی «اُم» یا «اوم» گفته است. ما هیچ کتابی هم از زمان فردوسی نداریم که کلمات را اعراب گذاری کرده باشد. کهن ترین آن همان کتاب اسدی طوسی است که در آن هم ضد و نقیض وجود دارد. با خود گفتم ما باید دو معیار قرار دهیم: یکی زبان پهلوی و دیگری متونی است که اعراب گذاری شده اند. جز این از طریق قافیه به تلفظ برخی کلمات پی می‌بریم. از جمله همین الابنیه و هدایۀ المتعلمین (کتابت ۴۷۴ق) و شرح تعرف است و در هر حال آنجایی که تلفظ های فارسی میانه با این کتاب ها مطابقت می کند می توانیم با اطمینان زیاد بگوییم که می توانیم برای شاهنامه هم آن ها را انتخاب کنیم. در موارد دیگر عقیدۀ من این است که چون مأخذ شاهنامه ترجمۀ پهلوی بوده است و زبان شاهنامه  هم یک زبان معیار است و دستور زبان و واژه هایی که به کار می برد نشان میدهد یک متن فارسی معیار است ما در مواردی فارسی میانه را در این موارد اساس قرار می دهیم. اما به هیچ وجه با اطمینان نمی توانیم بگوییم که فردوسی اینگونه  شاهنامه را می خوانده است.

 

 

علی دهباشی

علی دهباشی

در این جلسه بخش هایی از آلبوم خاطرات دکتر جلال خالقی مطلق به تصویر کشیده شد  و در خاتمه، شاهنامه‌پژوه ایران با دوستداران خود که هر یک کتابی از شاهنامه به تصحیح ایشان را در دست داشتند، سخن گفت.

photo_2016-04-15_08-03-27

  • عکس ها از : مریم اسلوبی و مهدی خدیری 

 

 

شبی به یاد کریم اصفهانیان وی چهل سال بر روی اسناد و مدارک دورۀ قاجار کار کرد. اسناد تاریخی خاندان غفاری در هفت جلد رهاورد این پژوهش چهل ساله است که شش جلد آن توسط دانشگاه تهران و یک جلد آن در انتشارات دکتر محمود افشار به چاپ رسیده است. همچنین او سی سال به انتشار پژوهش های ایرانشناسی (ناموارۀ دکتر محمود افشار) مشغول بود که حاصل آن در ۲۲ جلد چاپ شد و چندی نیز به همکاری در چاپ فرهنگ ایران زمین، پرداخته است. مخزن الوقایع، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران و ستوده نامه (یادمان دکتر منوچهر ستوده) از آثاری است که به اهتمام کریم اصفهانیان انتشار یافته است. اشعار وی در مجلات، مجموعه ها و یادنامه ها با نام های مستعار گوناگون از جمله «طراز تبریزی» به چشم می خورد. کریم اصفهانیان ۱۳ بهمن ماه ۱۳۹۴ در تهران بر اثر عارضۀ قلبی درگذشت.”

شبی به یاد کریم اصفهانیان/ پریسا احدیان

 

esfahanian

 

عصر یکشنبه، پنجم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی،کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا در دویست و چهلمین نشست از مجموعه مجالس شب های بخارا، میزبان شب «کریم اصفهانیان» بود.

این جلسه با حضور اساتید و بزرگانی از جمله: ابراهیم مکلا، هرمز همایون پور، ژاله آموزگار، محمدرضا شفیعی کدکنی، بهرام افشار، آرش افشار، محمد افشین وفایی، ایرج پارسی نژاد، ایرج رضائی (مدیر عامل سابق بنیاد موقوفات افشار) برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، بخش هایی از زندگینامۀ کریم اصفهانیان را برای حاضرین خواند:

“کریم اصفهانیان در ۲۷ آبان سال ۱۳۱۵ خورشیدی در تبریز چشم به جهان گشود. پدرانش اصفهانی و به کار تجارت مشغول بودند و در اصفهان کارخانۀ زریبافی داشتند. جدش حاج عبدالحمید تاجر اصفهانی که طرف تجاری حاج امین الضرب معروف بود، چون آذربایجان دروازۀ اروپا به شمار می رفت، به تبریز کوچ کرد.

وی از کودکی به تهران رفت و تحصیلاتش را در این شهر پی گرفت. دروۀ ابتدایی را در دبستان ابن سینا، دورۀ متوسطه را در دبیرستان فیروز بهرام و کلاس دوازدهم را در مدرسۀ علمیه گذراند. آنگاه وارد دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران شد و لیسانس گرفت. وی در کلاس های فوق لیسانس علوم اجتماعی نیز شرکت کرد اما چون علوم اجتماعی متناسب با ذوق ادبی او نبود، ادامه نداد.

علی دهباشی شرحی مختصر از زندگی کریم اصفهانیان داد ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی شرحی مختصر از زندگی کریم اصفهانیان داد ـ عکس از مجتبی سالک

از استادان او باید به عبدالعظیم خان قریب، جلال الدین همایی، محمدتقی مدرس رضوی، محمد معین، ذبیح الله صفا، سید کاظم عصار، صادق کیا، صادق گوهرین، حسن مینوچهر(دانشیار ملک الشعرا بهار)، صدیقی، بدیع الزمان کردستانی، لطفعلی صورتگر، عیسی سپهبدی و احسان یار شاطر اشاره داشت.

همچنین گاه در جلسات درس بزرگان به ویژه بدیع الزمان فروزانفر شرکت می جست. در سال ۱۳۴۷ در دانشگاه تهران مشغول به کار شد. نخستین مسئولیت او ریاست دفتر دکتر ذبیح الله صفا در ادارۀ کل انتشارات دانشگاه تهران و آخرینش معاونت دکتر بهرام فره وشی، مدیر عامل مؤسسۀ چاپ و انتشارات دانشگاه تهران بود.

وی به سال ۱۳۶۰ بازنشسته شد. در سال های ۱۳۶۳ تا ۱۳۷۲ مدیر امور اداری مجلۀ آینده و مؤسسۀ روانشناسی دانشگاه تهران به ریاست دکتر محمود صناعی بود و از سال ۱۳۷۲ به مدت ده سال دبیر شورای تولیت موقوفات دکتر محمود افشار یزدی به شمار می رفت و سال های بسیاری عهده دار مسئولیت انتشارات این بنیاد بوده است. اصفهانیان در مجموع نیم قرن با استاد ایرج افشار همکاری مستمر داشته است. چه در مؤسسۀ انتشارات و کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، چه در دورانی که مجلۀ آینده را به چاپ می سپرد و چه در بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.

وی چهل سال بر روی اسناد و مدارک دورۀ قاجار کار کرد. اسناد تاریخی خاندان غفاری در هفت جلد رهاورد این پژوهش چهل ساله است که شش جلد آن توسط دانشگاه تهران و یک جلد آن در انتشارات دکتر محمود افشار به چاپ رسیده است. همچنین او سی سال به انتشار پژوهش های ایرانشناسی (ناموارۀ دکتر محمود افشار) مشغول بود که حاصل آن در ۲۲ جلد چاپ شد و چندی نیز به همکاری در چاپ فرهنگ ایران زمین، پرداخته است.

مخزن الوقایع، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران و ستوده نامه (یادمان دکتر منوچهر ستوده) از آثاری است که به اهتمام کریم اصفهانیان انتشار یافته است. اشعار وی در مجلات، مجموعه ها و یادنامه ها با نام های مستعار گوناگون از جمله «طراز تبریزی» به چشم می خورد. کریم اصفهانیان ۱۳ بهمن ماه ۱۳۹۴ در تهران بر اثر عارضۀ قلبی درگذشت.”

نخستین سخنران این جلسه، دکتر سید مصطفی محقق داماد، در وصف اخلاق و علم مدیر سابق انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار، گفت:

“باور نمی کردم که به این زودی دریغا گوی جناب اصفهانیان باشم. امسال شاید حدود بیست و چهارمین سالی بود که من افتخار همکاری با ایشان را داشتم و با کمال تأسف یک مرگ ناگهانی برای ما بود که ما را به عزای خود مبتلا کرد. من آنچه که خودم از ایشان دریافتم را در چند کلمه ای می گویم. واقعیت این است که آقای اصفهانیان را مظهر عشق به ادبیات دیدم. هیچ چشم داشتی برای کار خود از نظر مالی نداشت. در کمال مناعت طبع کار می کرد و عاشق کارش بود. فاضل بود و یقینا اساتید خود به فضل ایشان آگاهی دارند. ذوق و حضور ذهن ادبی و شعر فهم و درک بالایش از زبان به جای خود اما آنچه که من دیدم مسألۀ اخلاق است و به قول حافظ:”یار ما این دارد و آن نیز هم.” غیر از فضل و علم آنچه که در ایشان دیده ایم چهرۀ مهربان همراه با مناعت طبع و وقار و سلامت نفس اوست. به آرامی کار خود را انجام می داد و یکی از گرانبهاترین اشخاصی بود که من در زندگی خودم دیده بودم.دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از مریم اسلوبی………….«إن آثارنا تدل علینا فنظروا بعدنا من الآثار» یعنی بعد از ما اگر می خواهید ما را بشناسید به آثار ما نگاه کنید و آثار ما دلالت بر ما خواهد کرد. این انبوه کاری که ملاحظه می فرمایید بدون هیچ سر و صدایی و تبلیغاتی توسط اصفهانیان انجام شده و در کنار مرحوم ایرج افشار و این کارهای عظیم را انجام داده است و جالب این که  کریم اصفهانیان تاریخچه ای بود از ادبیات فارسی و زندگینامۀ افراد بزرگ را به خوبی می شناخت و من تأسف خوردم که ای کاش قبل مرگ ایشان یک سری ریز نکاتی را از او ضبط می کردیم. بخش هایی از زندگی شخصی مرحوم همایی یا فروزانفر را به خوبی می دانست و برای من جالب بود. ایشان یک موجود ادبی مجسم بود و از این جهت یک نمونۀ کامل ولی بیشتر از همه آنچه که من را جذب خودش کرد، تواضع و اخلاق و متانت ایشان بود.

از حاضرین تشکر می کنم که موقوفات افشار را از خود می دانید و تشریف آوردید. سعی ما این است که این چراغ و خانۀ ادبیات فارسی را روشن نگه داریم و کانون زبان فارسی محفوظ بماند و امروز با از دست دادن و فقدان مرحوم اصفهانیان یک شخص جوانی را انتخاب کردیم، جناب آقای دکتر افشین وفایی که از نمونه های ادبی جوان ما هستند و قرار است ایشان این راه را ادامه دهند.”

دومین سخنران این مجلس، دکتر محمد روشن از یاران طراز تبریزی، از دوران مشترک تحصیل در دانشگاه تهران با رفیق دیرینش، یاد کرد:

“نظامی گنجوی در مرگ خاقانی می گوید:

همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد

دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی

ما با کریم اصفهانیان از آغاز دانشگاه تهران در دانشکدۀ ادبیات هم کلاس و هم نشین و دوست بودیم. انسانی شریف و با فضیلت و همچون نام خود «کریم» و از کرامت های انسانی به حد وافر بهره مند بود. چون از بندۀ کم ترین خواسته شد که سخن بگویم دلیل آن را دیرینگی آشنایی با آن یار دیرینه دانستم که به سال های دور ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷ در دانشکدۀ ادبیات تهران، در باغ نگارستان باز می گردد که خوشبختانه ما آخرین دوره از دانشجویانی بودیم که به فضای کنونی دانشگاه تهران مجال ورود نیافتیم. این حال و هوا و فضا و کتابخانه بود به هر حال کسانی که آشنایی دارند و به این مکان رفتند گواه این امر هستند. دانشکدۀ ادبیات فارسی در باغ نگارستان همجوار با بهارستان محل پیشین مجلس شورای ملی مجاورمسجد و مدرسۀ عالی سپهسالار بود. از اساتید هم دروۀ ما آقای دکتر محسن ابولقاسمی، شادروان حسین جلالی قزوینی که عالم زادگان و نخبگان دروۀ ما بودند که با دریغ زود به رحمت حق پیوستند. شادروان اصفهانیان پس از اخذ درجۀ لیسانس به عنایت شادروان ایرج افشار در ادارۀ انتشارات دانشگاه اشتغال یافت و تا روزگار بازنشستگی خود به کار می پرداخت و پس از بازنشستگی به موقوفات دکتر افشار تحت ریاست استاد ایرج افشار پیوست و در این کار اهتمام می ورزید. ندای حق را در حقیقت زود لبیک گفت. شایان یادآوری است که دوست شادروان ما کریم اصفهانیان شعر نیکو می سرود و این تعارف و خوش آمد نیست. شعرهای او در پایگاهی بلند است که در شعر فارسی داشت. روانش شاد.”

استاد محمد روشن

استاد محمد روشن

دکتر غلامرضا ستوده دربارۀ دوست و همکار ادبی خود گفت:

“چطور در یک چنین جمعی می توان سخن گفت. چشمان نجیب اصفهانیان را نگاه کنید! سی سال سنگ صبور من بود. مجاورت مؤسسۀ لغت نامۀ دهخدا و موقوفات، دوستی عمیقی میان ما ایجاد کرده بود. به طوری که من وقتی مشکلی پیشامد می کرد با او در میان می گذاشتم. گاهی که شعری دست و پا می کردم نزد او می خواندم و او با کمال متانت گوش می داد و می دانستم که گاهی در دل می گوید:”ستوده این چه مزخرفاتی است که گفتی!” ولی با این وجود همیشه تشویقم می کرد. انسان عجیبی بود. بیست و پنج سال پیش همسرم غذایی پخته بود و به من داد و در جمعی با کریم اصفهانیان و دوستان غذا را خوردیم و سال ها همیشه از این بابت تشکر می کرد. تنها می گویم که امروز چند مصداق بر این بیت هست؟

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران بیش

یکی از آن ها اصفهانیان است. بارها به او اصرار کردم که با طبع شیوایی که داری و با این زبان گویا، چرا اشعارت را چاپ نمی کنی؟

من هیچگاه او را عصبانی ندیدم. قرار ملاقات با اصفهانیان داشتم و در بین راه گفتند که استاد از میان ما رفته است. قرار بود که این شعر را برایش بخوانم:

در انتظار دیدار

برخیز که جان آید / آن سرو روان آید

آن سرور طنازان / چون روح روان آید

برخیز که جان آید

برخیز و مهیا شو / کان نور جهان افروز

با مشعل آزادی / بر مرکب حق جوئی

چون شیر ژیان آید

برخیز و عیان بنگر / گر طالب دیداری

کان حسن خیال انگیز / با هلهلۀ یاران

خندان به میان آید

برخیز و عنان برگیر / با لشکر حق جویان

همدل شو و همره شو / بینی که دلیل ره

تکبیر زنان آید

گر مؤمن و مشتاقی / دل از سر جان بردار

تا چهرۀ پوشیده / مکشوف و عیان آید

برخیز که جان آید”

دکتر غلامرضا ستودهدکتر غلامرضا ستوده

دیگر سخنران این مجلس، دکتر قدرت الله روشن زعفرانلو، به شرح کارنامۀ کریم اصفهانیان از آغاز تا امروز پرداخت:

” برای این بنده کمترین بسیار دشوار است که در رثای دوست نازنین مرحوم کریم اصفهانیان که بیش از دو ماهی از درگذشت ایشان نگذشته است مطلبی عرضه بدارم. هفتۀ گذشته آرش عزیز از راه دور تلفنی درخواست کردند بخاطر خدمات علمی و فرهنگی مرحوم اصفهانیان که سالیان طولانی عمر عزیز خودشان را صرف خدمت در بنیاد موقوفات افشار کرده اند، مراسمی برگزار خواهد شد و شما هم به پاس دوستی سالیان زیاد که با ایشان داشته اید در این مراسم از ایشان یاد کنید.

لازم است یادآوری کنم که مرحوم اصفهانیان را از دورۀ دانشجویی در دانشکدۀ ادبیات در دانشگاه تهران می شناختم. در داخل فضای سبز و خرم دانشکدۀ ادبیات که در نزدیکی میدان بهارستان واقع بود، اصفهانیان شمع و چراغ تمام دانشجویان محسوب می شد. در همان دوران یکی از اساتید دانشکده ادبیات در گذشته بودند و مرحوم اصفهانیان مرثیه ای در رثای ایشان در سالن آمفی تئاتر دانشکده قرائت کردند که فوق العاده تأثیر گذار و مورد تشویق استادان و کلیۀ دانشجویان رشته های مختلف دانشکدۀ ادبیات قرار گرفت. یک سال بعد دانشکدۀ ادبیات به محل جدید در داخل دانشگاه تهران نزدیک میدان انقلاب منتقل گردید و در ساختمانی نو بنیاد در کنار سایر دانشکده ها قرار گرفت و مرحوم اصفهانیان و اینجانب از همین محل جدید فارغ التحصیل شدیم. مرحوم اصفهانیان پس از فارغ التحصیل شدن از دانشکدۀ ادبیات که قصد ادامه تحصیل تا دکترای ادبیات را داشتند و به جهاتی از پدر مهربان خودشان هم مراقبت داشته باشند ادامه تحصیل ندادند و در دانشگاه تهران استخدام شده و در اداره کل انتشارات و روابط فرهنگی مشغول کار شدند. سازمان فرهنگی و دبیرخانۀ دانشگاه هم قبلا در کنار میدان انقلاب روبروی خیابان لاله زار نو واقع بود و به محل جدید در کنار میدان انقلاب در ضلع غربی دانشگاه تهران انتقال یافت و وقتی اینجانب به عنوان مترجم در دانشگاه تهران استخدام شدم در همان ادارۀ کل انتشارات با مرحوم اصفهانیان همکار شدم و در خدمت اساتید بزرگوار مرحومان دکتر ذبیح الله صفا، دکتر حافظ فرمانفرمائیان و زنده یاد ایرج افشار بودیم. مرحوم افشار در سال ۱۳۴۳ عهده دار مدیریت انتشارات و روابط فرهنگی شدند و تجدیدنظر کلی در سبک و روال کارهای اداری و انتشاراتی به وجود آوردند، از آن جمله کتاب های بیشماری که در سلسلۀ انتشارات دانشگاه به چاپ رسیده بود. به سایر دانشگاه های کشور و موسسات فرهنگی فرستاده شد و کتاب های چاپ شده دارای شناسنامۀ مخصوص به خود گردید و از همکاران خود خواستند و نیز آموختند که علاوه بر خدمات دولتی که وظیفۀ هر عضو اداری است در سایر ایام فراغت هم از خواندن و نوشتن و کارهای فرهنگی غفلت نورزند. به همین منظور مرحوم اصفهانیان و اینجانب را وادار کردند که در استنساخ و تصحیح و نوشتن و چاپ و نشر کتاب مشارکت داشته باشیم و قسمتی از دستخط ها و و اسناد خاندان فرخ خان امین الدوله را که توسط مرحوم معاون الدوله غفاری به دانشگاه تهران اهدا کرده بودند به عهدۀ ما واگذار کردند که زیر نظر ایشان آماده کرده و برای چاپ و نشر آماده کنیم. بخش اول این اسناد و مدارک شرح مسافرت و مأموریت فرخ خان امین الدوله در زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود که مخزن الوقایع نامیده می شد که تالیف حسین بن عبدالله سرابی بود. این کتاب در سال ۱۳۴۳ به شمارۀ ۱۰۲۰ در سلسله ی انتشارات دانشگاه به چاپ رسید و سپس جلد اول که از مجموعۀ اسناد و مدارک و مربوط به سال های ۱۲۴۹ تا ۱۲۷۳ می گردید در سال ۱۳۴۶ به شماره ۱۱۵۵ انتشار یافت و مرحوم اصفهانیان در مقدمۀ هر جلد به کارهای انجام شده و تصحیح شده اشاره کرده اند. مجلدات بعدی که شامل قسمت های دوم و سوم و چهارم اسناد می شد مرحوم اصفهانیان با جدیت و دقت و سعی تمام در سلسله انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رساندیدند. بار دیگر در چاپ و نشر مجلد پنجم از این مجموعه با آن مرحوم همکاری کردم. به این نکته اشاره کنم بزرگوارانی که دست اندرکار تألیف، ترجمه و تصحیح و چاپ و نشر کتاب هستند مهم ترین و خاتمه بخش ترین کتاب تهیه متنی بسیار درست و خالی از غلط و اشتباه و مقدمه ای رسا و گویا با اشاره به اسناد و مدارک کافی کتاب دارد که خواننده را راضی به خواندن کتاب می کند. در دوران همکاری که شب های زیادی تا دیر وقت به خواندن و نوشتن می پرداختیم ایشان فوق العاده در جزئیات وسواس خاصی به کار می بردند که نوشته عاری از هرگونه اشتباه باشد.

قدرت الله روشنی زغفرانلو ـ عکس از مریم اسلوبی

قدرت الله روشنی زغفرانلو ـ عکس از مریم اسلوبی

مرحوم افشار در زمان مدیریت خود تغییراتی در سازمان ادارۀ کل انتشارات با موافقت رئیس وقت دانشگاه تهران به وجود آوردند. روابط فرهنگی از انتشارات جدا و ادارۀ جداگانه ای شد. انتشارات با چاپ و نشر واحد مستقلی گردید و به امیر آباد منتقل گردید و مرحوم اصفهانیان در سازمان چاپ و نشر مستقر شدند و پس از چندی به معاونت انتشارات و چاپ رسیدند و سازمان جداگانه ای بنام کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد گشایش یافت که هستۀ آن از تعداد بیشماری نسخۀ خطی که مرحوم سید محمد مشکوه، استاد وقت دانشکدۀ حقوق به دانشگاه تهران اهدا کرده بودند با بخش میکروفیلم که سال ها برای جمع آوری آن زحمت کشیده شده بود تشکیل یافت. اینجانب و مرحوم دریاگشت در کتابخانۀ مرکزی همکار مرحوم افشار بودیم که شرح مفصل آن را در شمارۀ ۸۱ مجله بخارا در سال ۱۳۹۱ آمده است. مرحوم افشار در دوران بازنشستگی از دانشگاه به کار و نشر کتاب پرداختند و از کلیۀ همکاران هر که بازنشسته شده بودند درخواست کردند که همکار ایشان در چاپ و نشر مجله و کتاب باشیم و با ایشان همکاری کنیم. بنده و مرحوم دریاگشت کارمان را در دفتر مجلۀ آینده شروع کردیم و مرحوم اصفهانیان پس از چندی به ما پیوستند و ریاست دفتر مجله را عهده دار شدند. پس از درگذشت دکتر محمود افشار بنیان گذار بنیاد فرهنگی افشار مقالات بسیار زیادی به دفتر مجلۀ آینده رسید و مرحوم افشار هم مجموعۀ ناموارۀ دکتر محمود افشار را در سال ۱۳۶۴ پایه گذاری کردند و چاپ و نشر مقالات به تدریج شروع شد که بیشتر زحمات و آماده کردن مقالات و چاپ و نشر با مرحوم اصفهانیان بود و بیست و دو جلد از این مجموعه منتشر شد و در پشت هر یک از مجلدات نام ماندگار آن مرحوم مندرج است. پس از آن که مجلۀ آینده در سال ۱۳۷۳ متوقف شد مرحوم اصفهانیان به خدمات فرهنگی خود در بنیاد موقوفات ادامه دادند و پس از درگذشت مرحوم ایرج افشار به خدمت خود در محضر بزرگوار حضرت آیت الله محقق داماد باقی ماندند و ادامۀ خدمت دادند.

یادی از کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالکیادی از کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالک

مرحوم اصفهانیان به تمام معنی ادیب، شاعر و سخن ور بزرگی بودند. مجالست با ایشان همیشه برای اینجانب و اکثر ملاقات کنندگان فرصت مغتنمی بود که از بیاناتش بهره ببریم. ناگهان شنیدیم که اصفهانیان از بین ما رفت و دوستان و یاران او تنها ماندند. باید عرض کنم که شرح خدمات مرحوم اصفهانیان را جناب آقای عظیمی در شمارۀ ۱۱۱ مجلۀ بخارا در فروردین ماه امسال  منتشر ساخته اند و همچنین جناب دهباشی که خدمات فرهنگی ایشان همیشه ستایش انگیز است در بهمن ماه ۱۳۹۴ در روزنامۀ اطلاعات نوشته بودند. امیدوارم خداوند بزرگ مرحوم اصفهانیان را رحمت کند و به خاندان آن مرحوم صبر و تحمل عطا کند. هر چند رفتن اصفهانیان از نظر یاران فراموش شدنی نیست.”

مریم میر شمسی، عضو هیئت مؤلفان مؤسسۀ لغت نامۀ دهخدا، از صفحۀ پیشکش کتاب منتشر شده اش در موقوفات به یاد کریم اصفهانیان، سخن گفت:

“مطلبی که خدمتتان عرض می کنم در رابطه با کتابی است که هم زمان با فوت آقای کریم اصفهانیان در بنیاد موقوفات افشار چاپ شد و خاطراتی را برای من به همراه داشت. این کتاب به یاد استاد کریم اصفهانیان چاپ و صفحۀ نخست آن تقدیم ایشان شد. صبح روزی که ایشان وفات کردند با استاد تماس گرفتم و می دانستم که بیمار هستند و اما مشورتی با ایشان داشتم. قصد داشتم کتابم را تقدیم فرزندانم کنم و طبق قانون موقوفات این امر امکان پذیر نبود و صفحۀ نخست باید حذف می گردید و تنها می توانستم در مقدمه از این موضوع سخن بگویم. با ایشان مشورت کردم و گفتند که شما همان صفحه ای که می خواهی بگذاری بگذار و فقط اسم و فامیل خود را بنویس تا شبهه ای ایجاد نکند که این توسط موقوفات پیشکش می شود. از ایشان تشکر و خداحافظی کردم و متأسفانه عصر همان روز استاد فوت کردند. قسمت این شد و سرنوشت اینطور رقم خورد که صفحۀ پیشکش به یاد و نام کریم اصفهانیان نوشته شود و تقدیم خود ایشان گردد.

مریم میرشمسی ـ عکس از مریم اسلوبی

مریم میرشمسی ـ عکس از مریم اسلوبی

تصحیح و چاپ کتاب “سمط‌العلی” آخرین خاطره من را با آقای اصفهانیان رقم زد. گمان می‌کنم این کتاب آخرین کتابی بود که ایشان حتی در همان روزهای آخر با وجود ناخوشی پی‌گیر آن بود. هنگامی که نمونه آخر کتاب برای من فرستاده شد، دیدم که عبارت ” پیشکش به فرزندانم …” از صفحه نخست کتاب برداشته شده و به اول مقدمه، در جایی نامأنوس برده شده. هنگامی که از مسئول حروف‌چینی دلیل آن را پرسیدم، جواب شنیدم که چون صفحات اولیه مختص موقوفات است این شبهه پیش می‌آید که این تقدیم از سوی موقوفات است و ظاهراً پیشتر چنین شبهه‌ای پیش آمده بوده. در همان روز ۱۳ بهمن (روز درگذشت آقای اصفهانیان) به تلفن همراه ایشان زنگ زدم که هم احوالپرسی کنم و هم در این باره مشورت بخواهم. ایشان به من گفتند که همان جایی که می‌خواهی در اول کتاب عبارت تقدیم را بنویس ولی زیرش با حروف ریزتر اسمت را بگذار که شبهه را برطرف کند. عصر آن روز با کمال ناباوری باخبر شدم که ایشان فوت کرده‌اند. دست تقدیر چنین رقم زد که صفحه نخست این کتاب به یاد و نام این مرد عزیز و نازنین مزین شود. روحش شاد.»

دکتر رسول شکیبا دربارۀ دوستی خود با کریم اصفهانیان و اشعار ایشان بیان داشت:

طفل زمان فشرد چو پروانه ام به مشت

جرم دمی که بر سر گل ها نشسته ایم

آن انسان ملکوتی که این مراسم با شکوه به یاد و نام او برگزار می شود، نمی دانم از عالم بالا چه شنید که دامن از دست دوستان کشید و نقاب از چهرۀ جان برانداخت و با شتاب فراوان از جهان فانی به سرای جاودانی شتافت و با آن همه عجله ای که در کار بود گویا خواست به دوستان و بازماندگانش بگوید که:

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

ابتدا لازم می دانم از حضور حضرت آیت الله دکتر محقق داماد و اعضای محترم موقوفات دکتر محمود افشار و جناب علی دهباشی، مدیر و سردبیر سخت کوش نشریۀ وزین بخارا، سپاسگزاری بکنم که این فرصت افتخار آمیز را به من دادند که در مورد یک انسان والا و وارسته، دقایقی سخن بگویم. مرحوم جنت مکان خلد آشیان، کریم اصفهانیان، در بهمن ماه ۱۳۱۵ یکسال بعد از تولد اینجانب، در تبریز پای به عرصۀ وجود نهاد. ایشان فرزند مرحوم حاج حسین اصفهانیان و نوادۀ پسری محبوب، شادروان حاج محمد جعفر اصفهانیان می باشد. اصفهانیان بزرگ جد پدری کریم از اصفهان به تبریز مهاجرت کرده و در این شهر رحل اقامت گزید و یک شخصیت ممتاز ثروتمند، مالک بزرگ، در دورۀ اول مجلس شورای ملی مشروطیت از طرف اعیان و اشراف و ملاکین و تجار انتخاب شده و به مجلس راه یافت.

دکتر رسول شکیبا ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر رسول شکیبا ـ عکس از مریم اسلوبی

بعد از مدتی اصفهانیان بزرگ (حاج محمد جعفر) به تهران مهاجرت کرده و با خانوادۀ بزرگ، مقیم تهران شدند. شادروان کریم اصفهانیان هم به تبعیت، به تهران مهاجرت و مقیم تهران شد. تحصیلات مدرسه و متوسطه و دانشگاه را در تهران انجام داد. در آخرین شمارۀ مجلۀ وزین بخارا، آقای میلاد عظیمی، یکی از اساتید دانشگاه تهران، طی مقالۀ بسیار مبسوطی ، تمام زوایای زندگی و بیوگرافی کامل را به طور شیوا، لطیف، ظریف و با نکات بسیار دلپذیر به رشتۀ تحریر درآورده و با سبک مخصوص خود (که به نظر اینجانب، این یک سبک مخصوص نویسندگی که مختص ایشان است و باید به طور جداگانه ای این سبک مورد تحقیق قرار گیرد) همۀ گوشه های زندگی را ماهرانه موشکافی کرده اند. ولی آنچه که من به طور جداگانه که در اثر معاشرت و دوستی و قرابت با ایشان در نظر داشتم و دارم، بدان خواهم پرداخت.

دو داستان از زبان خود ایشان شنیدم:

داستان زنی سالمند. ایشان می گفت:”روزی بعد از اتمام کار روزانه از موقوفات دکتر افشار پیاده عازم منزلم در نیاوران شدم. در طول راه به بانوی سالمندی برخورد کردم که بار سنگینی داشت و از من خواست تا بار سنگین را تا در منزلش ببرم. سپس یک ده ریالی به عنوان مزد کارم، به من داد و من برای اینکه غرور زن را زیر سوال نبرم قبول کردم. در راه بازگشت پول را به صندوق خیریه به نیت آن زن پرداخت کردم.”

این نشان کرامت و بزرگواری کریم اصفهانیان است.

داستان دیگر در مورد احترم ایشان به بزرگان فرهنگ و ادب، پدر و مادر و بزرگان فامیل بود. از اشخاصی مورد احترم و محبت ایشان، حاج حسین شکیبا (پدر اینجانب) بود که در فواصل زمانی معینی به دیدار پدر می آمد. روزی پدرم تلفن کرد و فرمود که کریم آقا به خانۀ ما خواهد آمد. من هم سر از پا نشناخته عازم منزل پدری شدم. پدر به ایشان گفت که چرا این دفعه زودتر آمدی؟ و ایشان پاسخ داد که کاملا درست است. آمده ام هم به زیارت شما و هم امتثال امر آقا! (پدرش) ایشان به من دستور دادند که در امیریه سرکه فروشی است که سرکه های مخصوصی دارد و یک بطری از آن برایم تهیه کن. بنا به دستور ایشان هم آمده ام زیارت و هم تجارت!

منظور از این خاطره این بود که وی در برابر بزرگان بسیار با احترام برخورد می کرد و شاید دلیل مجرد بودن و تنها زیستن ایشان، مراقبت از پدر و مادر و رسیدگی به اموراتشان بود.

اخیرا یکی از شعرای آذربایجان به نام آقای سید محسن رجایی نوبری، چکامه ای شیوا فرموده اند و من به علت کوتاهی مدت سخنرانی، تنها سه بیت آن را می خوانم:

سروی از بوستان تبریزی

نسلی از خاندان والایی

دیگران ذره و تو خورشیدی

همگنان قطره و تو دریایی

دردمندان نیازمند تواند

تو شفابخش پیر و برنایی”

دکتر محمد حسن ابریشمی ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر محمد حسن ابریشمی ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر محمد حسن ابریشمی، از خاطرات مباحثات تلفنی علمی و ادبی خود با یار دیرین ایرج افشار، سخن گفت:

” یکی از گرفتاری های مفید، عشق به کتاب و کتاب خوانی است. این عشق از کودکی تا پیری امتداد پیدا می کند. به قول ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (از شاعران قرن ششم):

گویند که هر چیز به هنگام بود خوش

ای عشق، چه چیزی که خوشی در همه هنگام

این هیچمدان با بسیاری از بزرگان ادوار گذشته و عصر حاضر در پی خواندن آثارشان آشنا شدم. اما افتخار آمیزترین این آشنایی ها برایم، مطالعۀ آثار دانشمند گرانقدر استاد ایرج افشار بوده است که علاوه بر کسب راهنمایی سودمند از ایشان در مسیر تحقیقات خود، این افتخار را پیدا کردم که با دوستان دانشمند و دستیاران فرهیخته و ادیب آن بزرگمرد، همانند استاد کریم اصفهانیان آشنا شوم که به مودتی عمیق بدل شده بود. مراودات مخلص با روانشاد اصفهانیان، طی مذاکرات تلفنی طولانی، مخصوصا شب ها انجام می شد. غالبا خاطرات خوش زندگانی ایشان و تعریف از بسیاری از دانشمندان و ادیبان و بزرگانی که در دوران خدمتشان دوستی داشته اند، می گفتند. به کارهای تحقیق این هیچمدان، توجه و عنایتی داشتن مخصوصا مقالاتی که در پژوهش های ایرانشناسی منتشر می شد. در شب یلدای گذشته، که بیست روزی در خراسان بودم با آقای اصفهانیان تلفنی صحبت کردم. گفتگو به «هندوانه» کشیده شد. کریم به هندوانه علاقۀ بسیار داشت. گفتم که این واژۀ هندوانه از کجا وارد فارسی شده است؟ اظهار بی اطلاعی کرد. شمۀ شرح دادم که در عربی با نام های «بطیخ هندو»، «بطیخ هندی»، «بطیخ شامی» و در فارسی تحت نام های خربزۀ هندی یا هندو یا سندی و … آمده است. اما پاره ای مستندات دلالت بر آن دارد که واژۀ «هندوانه»، اول بار در تبریز متداول شده است. گفتگوی تلفنی ما در بارۀ هندوانه طولانی شد و اصفهانیان از مخلص خواست که مقاله ای دربارۀ هندوانه بنویسم تا در سایت موقوفات افشار گذاشته شود. این قول را به ایشان دادم و به زودی مقاله ای با عنوان «هندوانه در تاریخ و فرهنگ ایران» به یاد کریم اصفهانیان منتشر خواهم کرد.

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

گفتار خود را با سه بیت از سروده های آن مرحوم به پایان می رسانم:

تا آخرین نفس، ماندیم در قفس

اما نساختیم با منتی عسس

هستیم و می رویم تا دادگاه عشق

کوهیم چون دنا، رودیم چون ارس

پاییز رفتنی است می آیدم به گوش

آواز الوداع از نالۀ جرس

 

در خاتمه دکتر میلاد عظیمی متنی منتشر شده از نوشته ی خود، درباۀ کریم اصفهانیان که در مجلۀ بخارا منتشر شده است را برای حاضرین قرائت کرد:                                                        

“خبر درگذشت اصفهانیان را دقایقی بعد از واقعه از دوستم آرش افشار شنیدم و بار دیگر در برابر قاطعیت نامنتظر مرگ حیرت زده و درمانده شدم… با اینکه اصفهانیان در آستانه هشتاد سالگی بود اما از بس از شور زندگی و سرزندگی و مهربانی سرشار بود ، مرگش ناباور می نمود.

کریم اصفهانیان از خانواده ای کهن و اصیل بود. در تبریز زاده شد(۱۳۱۵). احترامی ژرف به پدرش داشت و بسیار از احتشام او یاد می‌کرد. می گفت خانواده شان با خانواده معروف مجتهدی در تبریز قوم و خویش است. از کودکی به تهران آمد و تحصیلاتش را در تهران آغاز کرد و به دبستان و دبیرستان رفت.می گفت که از کودکی دلبسته شعر و ادب بوده است.

اصفهانیان مردی خوش ذوق و زنده دل بود. در جوانی به کلاس ویولن رفته بود. از پرویز یاحقی و حبیب الله بدیعی به نیکی یاد می‌کرد. موسیقی دانان را تا حدودی می شناخت و خاطراتی از آنها تعریف می کرد. ذوقش در موسیقی ایرانی بیشتر به هنر تجویدی و یاحقی و گلپایگانی و بدیعی و ظریف و هنرمندانی از این دست گرایش داشت و بیشتر درباره آنها حرف می زد همانطورکه در شعر معاصر نیز بیشتر به رهی و یغمایی و رعدی و صورتگر و ابراهیم صهبا و یحیی ریحان تمایل داشت و شعر آنها را از بر می خواند. بخصوص از شهریار خیلی تمجید می کرد و از او شعر زیادی در حافظه داشت و به مناسبت می خواند. در خواندن شعر به مقتضای حال و مقام حضور ذهن ستایش برانگیزی داشت و خوب می توانست با یک بیت شعر مناسب فضا را تلطیف کند. خودش هم شعر می‌گفت و شعرهایش را نیز  با گشاده دستی برای دوستانش می‌خواند.گاهی تلفن می کرد و شعر تازه ای را که گفته بود، می خواند. تعداد کمی از شعرهایش را با اسم خودش چاپ کرده و برخی دیگر با نام کریم و طراز و طراز تبریزی منتشر شده است و بیشتر شعرهایش هم چاپ نشده است.برخی از شعرهایش بانمک است و خالی از حال و حالتی نیست. بخصوص شعرهایی که ته‌لهجه‌ای از طنز دارد؛ طنزی ملایم و مؤدب و ملاحظه دار مثل خودش که مردی شوخ اما بسیارمبادی‌آداب بود. کاش گزیده ای از شعرهایش گردآوری گردد و به همراه مقالات و مقدمه‌هایش بر کتابهایش، در کتابی گرد آید. به نظرم بنیاد موقوفات باید این کار را انجام دهد.

دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از مریم اسلوبی

اصفهانیان مدتی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، ادبیات فارسی خواند اما مدارج تحصیلی را به ‌آخر نرساند. با خنده می‌گفت:« دانشکده ادبیات به کار ما نمی‌آمد آقا!». از میان استادان دانشکده ادبیات ارادت خاصی به مدرس رضوی و عبدالعظیم خان قریب داشت. شیفته مرام و بزرگواری و اخلاق آنها بود. آن‌طور که تعریف می‌کرد، ایام جوانی، چنان که افتد و دانی چندان به او بد نگذشته بود! خاطرات خوشی از کافه گردی های جوانانه اش داشت و ضرورت اغتنام وقت را متذکر می شد! رفیق‌باز بود و آمیزگار و خوش‌برخورد و حق‌گزار و لاجرم  دوستانش که تا آنجا که من دانستم از همه طیف و رنگی بودند ، مجذوب مشرب نیکش می‌شدند و پای صحبتش می‌نشستند. ظاهراً مدتی هم به خانقاه آمد و شد داشت!

به هر روی اصفهانیان  دانشکده ادبیات را رها کرد و در انتشارات دانشگاه تهران مشغول به کار شد. در انتشارات دانشگاه تهران بود که با ایرج افشار پیوند یافت و این پیوند هرگز گسسته نشد. آنطور که خودش می‌گفت سال ۱۳۳۷ در انتشارات دانشگاه تهران با ایرج افشار آشنا شد. بعدها که افشار رییس انتشارات دانشگاه تهران شد(۱۳۴۲) و  به کتابخانه مرکزی رفت(۱۳۴۳-۱۳۵۷) نیز این پیوند برقرار و استحکامش روزافزون بود. مدتی رئیس دفتر استاد ذبیح‌الله صفا در انتشارات دانشگاه تهران بود. انبان خاطرش پر بود از خاطره‌هایی از دکتر صفا. از حرفهایش برمی‌آمد که دکتر صفا نیز به اصفهانیان علاقمند بود. شعرهای زیادی از صفا در خاطر داشت. شاید در کاغذهایش شعرهایی به خط دکتر صفا پیدا شود. یکی از این شعرها را به من سپرد که در آویزه‌ها (مجله بخارا) چاپ کردم. نباید ناگفته بگذارم که استاد افشار، کریم اصفهانیان را به همراه قدرت الله روشنی ، رسول دریاگشت و حسن عمران در زمره کسانی برشمرد که برگردن تاریخ نشر دانشگاه تهران حق دارند.

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

باری نام اصفهانیان با نام ایرج افشار گره خورده است. بارها و بارها از او شنیدم و شنیدند که می‌گفت:« ایرج افشار مراد من است و او بود که به دست من قلم داد و مرا به کار تحقیق و نوشتن کشید». در سال ۱۳۴۳ حسنعلی معاون الدوله غفاری مجموعه ای بیش بها از اسناد خاندان غفاری کاشانی را به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران سپرد. افشار که خوب قدر این مجموعه را می دانست، انتشار این مجموعه را در دستور کار کتابخانه مرکزی گذاشت. به تشویق افشار بود که اصفهانیان در سال ۱۳۴۴ با همکاری قدرت‌الله روشنی زعفرانلو – که اصفهانیان او را «خان» خطاب می کرد و بسیار دوست می داشت –  جلد اول « مخزن الوقایع ؛ شرح ماموریت و مسافرت فرخ خان امین الدوله » تألیف حسین سرابی را به چاپ رسانید. جلد دوم این کتاب ارجمند را هم سالها بعد با همکاری زعفرانلو در پژوهشهای ایرانشناسی چاپ کرد. با تشویق و ارشاد و اشراف افشار بود که کریم اصفهانیان با همکاری قدرت‌الله روشنی زعفرانلو به کار تدوین و آماده‌سازی مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امین الدوله ، پرداخت. این اسناد ارزشمند تاریخ قاجار در پنج جلد چاپ شد. اصفهانیان همیشه  به بانگ بلند می گفت و با حق گزارانه ترین عبارت  هم این سخن را نوشت که در مدتی که مشغول کار مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امین الدوله بود، از فیض مراقبت و نظارت علمی کامل « دوست و مرادش » حسین محبوبی اردکانی برخوردار بود.

از سخن سخن خیزد .همینجا بگویم اصفهانیان عاشق محبوبی اردکانی بود و من چندبار دیدم که در هنگام ذکر خیر آن دانشمند محبوب چشمانش تر شد. عکس محبوبی را هم به دیوار اتاقش در بنیاد موقوفات زده بود. برای اثبات شیفتگی او به محبوبی همین بس که  با مرگ نابهنگام محبوبی  که اصفهانیان او را « دلیل راه و مراد آگاه» خود در کار تدوین  نشر اسناد و مدارک تاریخی خاندان غفاری می دانست، دست و دلش سرد شد و تا سالها دنباله این کار را رها کرد. نسبت به آثار چاپ نشده آن دانشمند فقید هم اهتمام داشت. از فحوای یادداشت کوتاهی که درباره « خیام نفیسی» – که قرار بود به تنظیم و کوشش محبوبی از سوی دانشگاه تهران منتشر شود، نوشته، معلوم است که دست و دلش می لرزید که مبادا حق محبوبی پایمال شود. با کوشش اصفهانیان و جهانگیر قاجاریه بود که جلد سوم کتاب سودمند « تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران»، پس از درگذشت محبوبی منتشر شد(انتشارات دانشگاه تهران ، ۱۳۶۸).  ناگفته نماند که نظر و « امید» ایرج ماند که فته ت را رها کرد وافشار این بود که مجموعه مقالات محبوبی اردکان یکجا گردآوری شود و به همت کریم اصفهانیان –  که افشار او را دوست گرامی و همکار دیرینه خطاب کرده بود ، به چاپ برسد. آرزویی که  البته محقق نشد و اصفهانیان یک روز با غصه گفت: ای بسا آرزو که خاک شده! . به نظرم این کار هم می تواند از سوی بنیاد موقوفات انجام شود و مقالات پراکنده محبوبی گرد آید، تا یکی از آرزوهای فرهنگی و عاطفی ایرج افشار محقق گردد.

صحنه ای از شب کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالک

صحنه ای از شب کریم اصفهانیان ـ عکس از مجتبی سالک

بگذریم. می توان گفت در واقع زمینه اصلی کارنامه علمی اصفهانیان را تدوین اسناد خاندان غفاری تشکیل می دهد و به قول خودش این نانی بود که افشار در دامن او گذاشته بود.او بعدها توفیق یافت « ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻏﻔﺎﺭﻱ (جلد اول:ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ۱۲۴۳ ﺗﺎ ۱۳۲۷ ﻗﻤﺮﻱ) »، « ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ (ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ) »و « ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻏﻔﺎﺭﻱ (جلد پنجم:دوره ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه) » را منتشر کند. مقالاتی هم نوشته و در آنها تعدادی از این اسناد را چاپ کرده است : مقالاتی چون« گوشه هایی از اوضاع اجتماعی و اقتصادی دوره ناصرالدین شاه»،« نمونه گواهینامه تحصیلی دارالفنون در دوره ناصرالدین شاه»،« گزارش پزشکی از وضع مزاج ناصرالدین شاه»،« اسنادی در عزل میرزا حسین خان سپهسالار»و« چهار نامه درباره عقد و ازدواج غلامعلی عزیزالسلطان ملیجک ناصرالدین شاه ».

سال ۱۳۳۹ افشار از اصفهانیان خواست که در امورات مجله راهنمای کتاب به او کمک کند. به‌گفته اصفهانیان، او معمولاً هفته‌ای یکی دو روز، بعدازظهرها، به دفتر راهنمای کتاب می‌رفت و به آقای افشار «کمک مختصری» می کرد. افشار از این ارتباط به «همکاری گاه به گاه» تعبیر کرده است که البته در مقاطعی به « مساعدت تمام» تبدیل می شد. چند یادداشت هم از ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻴﺎﻥ در بخش «معرفی کتابهای تازه» راهنمای کتاب هست. سالها بعد افشار نام اصفهانیان را در عداد کسانی آورد که « در دوران نشر مجله [راهنمای کتاب]… به لطف نظر و دلبستگی، همکاری فرهنگی داشتند… و می باید نام شریفشان آورده شود».

در ۱۶ فروردین ۱۳۶۰ اصفهانیان از دانشگاه تهران بازنشسته شد. با اینکه افشار نوشته که اصفهانیان پانزده سال در دوره چهارم انتشار مجله آینده (۱۳۵۸-۱۳۷۲) همکار او بوده است. اما به گفته اصفهانیان – که صفحه مشخصات مجله آینده هم این نکته را تأیید می کند- در سال ۱۳۶۳، افشار از او خواست که مدیر اداری مجله آینده شود. تردیدی نیست که از سال ۶۳ به بعد، بسیاری از کارهای مجله آینده را اصفهانیان با همکاری رسول دریاگشت انجام می داد و این دو مرد خدوم کمک مؤثری برای استاد افشار بودند . نام دریاگشت به میان آمد و باید بگویم که این اواخر اصفهانیان بی هیچ چشمداشتی بر تجدید چاپ « صائب و سبک هندی در گستره تحقیقات ادبی» نظارت کرد و  نمونه های چاپی را تصحیح کرد. همانطورکه در جلد دوم مقالات سعید نفیسی، نام دوست دیرین خود را مهربانانه کنار نام خود نشاند تا حق تقدم دوست فقیدش در این کار رعایت شود.

ابراهیم مکلا ـ عکس از مریم اسلوبیابراهیم مکلا ـ عکس از مریم اسلوبی

از سال ۱۳۶۴ ایرج افشار مجموعه نامواره دکتر محمود افشار را پایه گذاشت.تاکنون بیست و دو جلد از این مجموعه تحت عنوان نامواره دکتر محمود افشار و از جلد یازدهم به بعد  با عنوان پژوهشهای ایران‌شناسی( با حفظ نام نامواره دکتر محمود افشار)  منتشر شده است. در ۱۹ جلد از ۲۲ جلدنامواره و پژوهشهای ایرانشناسی، اصفهانیان همکار افشار بود.( در جلدهای ۱۵ و ۱۶ که به ستوده نامه هم معروف است، اصفهانیان به همراه رسول  دریاگشت با افشار همکاری داشتند).تنها در دو جلد ۱۰ و ۱۷ اصفهانیان همکاری نداشت و رسول دریاگشت همکار افشار بوده است. جلد بیستم( آفرین نامه)  نیز که به کوشش نادر مطلبی کاشانی سامان یافت، قصه علی حده ای است. جلدهای ۲۱ و ۲۲ پژوهشهای ایرانشناسی را اصفهانیان پس از درگذشت افشار به ترتیب در سالهای ۱۳۹۲ و ۱۳۹۳ منتشر کرد . در این کتابها آقای اصفهانیان در ویرایش و غلط گیری مقالات کمک مؤثر آقای افشار بود. در جلد ۲۱ و به ویژه جلد ۲۲ در انتخاب مقالات هم اعمال نظر کرد. این نکته را هم باید بگویم که در این سالها چند بار از او شنیدم – و در لحنش نه توقعی بود و نه گله‌ای- که او  در طی این سی سال براینامواره و پژوهش‌های ایرانشناسی یک ریال هم  حق الزحمه نگرفته است.می گفت:« مگر آقای افشار برای این کتابها پول گرفته که من بگیرم. وظیفه من بود که به ایشان کمک کنم و کردم.» مردی بلندهمت و چشم‌ودل‌سیر و توانگردل بود.تردیدی نیست که کریم اصفهانیان بغایت دوستدار ایرج افشار و بی نهایت به او وفادار بود و به ایشان بسیار خدمت کرد. من شک ندارم که بخشی از توفیق بی‌بدیل علمی افشار، به یاوری‌های خاموش و صادقانه این مرد شریف برمی‌گشت.

با تعطیل شدن مجله آینده در سال ۱۳۷۲، افشار از اصفهانیان خواست که به بنیاد موقوفات بیاید. ده سال دبیر هیأت مدیره بود و سینه اش صندوق خاطرات از آن جلسات.  البته چون رازدار بود در تعریف این گونه خاطرات امساک داشت و اگر نکته ای می گفت سربسته بود. از زمانی که من به خواست استاد افشار با بنیاد موقوفات ارتباطکی پیدا کردم، متوجه شدم که اصفهانیان به نوعی جانشین ایرج افشار در بنیاد و مجری مصلحت‌دیدهای استاد بود. چون اصفهانیان  امین و معتمد ایرج  افشار بود و چون یک عمر سابقه کار انتشاراتی داشت وخاک خورده این فن بود، پس به خواست و پیشنهاد ایرج افشار مدیر انتشارات بنیاد موقوفات شد. استاد افشار انتشارات را قلب تپنده بنیاد موقوفات و غایت قصوای نیت واقف می دانست و انتخاب کریم اصفهانیان ؛ این مرد درستکار تجربت دیده کارآزموده پاک طینت خیرخواه نشان می داد که افشار چقدر این مرد را قبول داشت.

شب کریم اصفهانیان ـ عکس ار مزیم اسلوبی

شب کریم اصفهانیان ـ عکس ار مزیم اسلوبی

اصفهانیان به عنوان مدیر انتشارات بنیاد موقوفات دفتری داشت به قطع رحلی. در هر صفحه‌ای از آن دفتر نام کتابی که  طبق مصوبه موقوفه می بایست در بنیاد موقوفات چاپ شود، نوشته شده بود. اصفهانیان پیگیر کارهای کتابها بود و با آن خط خوشش در چند جمله برای افشار گزارش گونه ای می‌نوشت  و اطلاع می داد که هر کتاب در چه مرحله‌ای است.هر از چندی آن دفتر را به منزل استاد می فرستاد و ایشان می خواند و بعضا زیر نوشته‌های اصفهانیان یکی دو جمله می‌نوشت. من این دفتر را خیلی دوست داشتم و بارها آن را تورق کردم. کارنامه من هم در آنجا هست! آن دفتر تا حدودی رابطه ‌کاری افشار و اصفهانیان را آیینگی می‌کند. آن دفتر از اسناد بنیاد موقوفات و نیز گنجینه پژوهشی ایرج افشار است و باید حفظ شود.

همچنین یادداشتها و نامه های کوتاهی که استاد افشار درباره امور موقوفات به اصفهانیان می نوشت و نزد او بود، باید جمع شود.  شاید برای علی دهباشی و خوانندگان بخارای شریف جالب باشد که بدانند اصفهانیان نامه کوتاهی به من نشان داد ، که در آن ایرج افشار به او نوشته بود : « همواره کار مجله بخارا را در اولویت قرار دهد چون بنیاد موقوفات رسانه ای بهتر از بخارا برای کارهای خود نخواهد یافت». اصابت و استواری نظر آن مرد حکیم  و دوراندیش اکنون چون آفتاب روشن است و بحمدالله نام بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و کانون زبان فارسی از رهگذر شبهای بخارا و جلسات کتابفروشی آینده مستمراً در صدر اخبار فرهنگی قرار دارد.

پس از درگذشت استاد افشار، اصفهانیان به نوعی شیخ  بنیاد موقوفات محسوب می‌شد. واضح بود که حضرت آیت‌الله محقق داماد،رئیس هیئت مدیره موقوفات، به او اعتماد و احترام خاص داشت و اصفهانیان نیز به محبت و اعتماد استاد محقق داماد مباهی و پشتگرم بود و ارادت  و علاقه تام و تمامی به  ایشان داشت.اصفهانیان اعتقاد داشت و مکرر می گفت که تا آقای محقق هستند نباید برای موقوفه نگران بود.  به نظرم مقداری از این اعتماد و احترام بی شائبه به آیت الله را از ایرج افشار به میراث داشت . ایرج افشار ، محقق داماد را « مردی روشن» می دانست. آنها که با قاموس لغات و تعبیرات ایرج افشار آشنایی دارند می دانند که او « روشن » را به معنای «روشنفکر حقیقی» به کار می برد. روشنفکر حقیقی در قاموس ایرج افشار به معنای دانشمند محققی است که به ایران و فرهنگ ایران دلبستگی و تعهد خردمندانه دارد و به آن صادقانه و فارغ از هیاهوها و شائبه های شخصی و سیاسی خدمت می کند؛ افشار، فروغی و تقی زاده و قزوینی و زریاب و عباس اقبال آشتیانی را « روشن» خطاب می کرد. روشنفکر نمی گفت که خوب می دانست اشتراک لفظ دائم رهزن است.

تا جایی که من می دانم مدیران عامل بنیاد نیز رابطه‌شان با اصفهانیان خوب بود. خلق خوش،مهربانی، ‌بی‌توقعی، بلد بودن ظرایف و ریزه‌کاری‌های مشی اداری و کارمندی، تجربه ، پختگی، سعه صدر و سماحت از او چهره‌ای محبوب در بنیاد موقوفات ساخته بود. اما کیمیای اصفهانیان گذشت و گذشت و گذشت، بود. می توانست ببخشد و فراموش کند. می شناسم کسانی را که به او توهین کردند اما او با همه رنجیدگی ، از کنار نارواییها گذشت و کینه ای به دل نگرفت. به چشم دیدم که وقتی پای آن توهین کننده تندخو به سنگی برآمد ، اصفهانیان چنان بر او دل می سوزاند که انگار هرچه بود نبود . در اوج رنجیدگی به حق ، وقتی می خواست با شعرهایش خاطر خود را تشفی دهد ، باز هم مهربان بود و کریم. این شعر ها هست و روزی منتشر خواهد شد.

علی دهباشی به همراه دکتر محندرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی به همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

اصفهانیان سنگ صبور کارمندان موقوفه بود. غم آنها را می‌خورد و گره از کار فروبسته آنها می‌گشود. نمی‌دانم تمکن مالی‌اش در چه حدی بود ولی نهاد کریم بخشنده‌ای داشت و دستش به خیر بود. این ها را از چشم دیدم  می نویسم . به دیگران فارغ از اینکه در چه مقام و موقعیتی هستند احترام می گذاشت و به ویژه احترام عمیقی برای همکارانش قائل بود. حاج حسین، باغبان پیر باغ بنیاد موقوفات، باید شهادت بدهد از فروتنی و مهربانی و کارسازی کریم اصفهانیان. تا آنجا که من فهمیدم خط قرمز اصفهانیان در مدیریت  این بود که مبادا نان کسی بریده شود و در نتیجه برخی اهمالها و ناکارآمدی های زیردستانش را ندیده می گرفت و هزینه‌اش را که تعنّت و ملامت این و آن بود به جان می‌خرید. می‌دانست به خاطر این مرامش،  حتی برخی از دوستدارانش نیز از او گله دارند اما باکش نبود و جنبه‌های انسانی کار برایش از سویه‌های دیگر مهمتر بود.

اصفهانیان مردی امین و درستکار بود و مورد اعتماد. کسانی را می‌شناسم که گاهی با او قهر و کارد و پنیر بودند اما در عین حال اموالشان را به او می‌سپردند و او با دقت و امانت کارهای مالیشان را سامان می‌داد.

اصفهانیان بسیار محتاط و محافظه‌کار بود. یک عمر کار اداری و خواندن تاریخ و تماشای فراز و نشیب روزگار و مصاحبت با ایرج افشار از او مردی بسیار محافظه‌کار ساخته بود. محافظه‌کاریش گاه غیر قابل توجیه بود و به مرزهای وسواس نزدیک می شد اما او از روش خودش بازنمی‌آمد و کار خودش را می‌کرد.

اصفهانیان مردی ایران‌دوست بود. آذربایجانی بود و هوای «همشهریانش» را داشت. وقتی با همشهریانش تلفنی حرف می زد گل از گلش می شکفت و وقتش خوش می شد. از آن آذربایجانی‌هایی بود که همیشه پیشگام خطرند، و پشتیبان ایران و زبان فارسی و وحدت و انسجام  ملی و تمامیت ارضی ایران. یکی از کارهای ارجمندش همکاری برای تدوین و  نشر رساله « کلمات فارسی در تداول زبان آذربایجانی» تألیف محمدرضا شعار است.

اصفهانیان مردی کناره‌جو و خلوت‌گزین بود. نوشتم که عاشق حسین محبوبی اردکانی و ایرج افشار و دمساز دیرینه آنها بود . افشار برایش نوشت که پنجاه سال دوستی ریشه‌دار و محکم با او دارد اما او با همه اصرارها،  حاضر نشد خاطراتش را درباره این دو «مراد»ش بنویسد. پس از درگذشت افشار این همه مطلب  درباره او نوشته شد اما اصفهانیان با آن همه سابقه دوستی و همکاری، قلم برنداشت و چیزی ننوشت.  نمی دانم با کسی مصاحبه کرد یا نه. پرهیز عجیبی از بستن خود به این و آن داشت. در مراسم بزرگداشت افشار شرکت کرد اما همیشه  خموشانه در صف النعال نشست و نگاه کرد و نگاه کرد.

پیر پرنیان‌اندیش که منتشر شد ، نسخه ای به او هدیه دادم. کتاب را خواند. هر روز تلفن می‌کرد و درباره‌ مطالبش حرف می‌زد. یک روز زنگ زد و گفت فردا به دیدارش بروم. رفتم و صحبت کتاب را پیش کشید. گفت:« دیشب با خواندن صفحاتی از کتاب ــ‌ که مربوط بود به مهاجرت سایه از ایران  ــ‌ خیلی گریه کردم و این شعر را برای سایه گفتم». شعر را  که به خط خوشش نوشته بود ، به من داد. گفتم تشریف بیاورید با هم به دیدار سایه برویم؛ با لبخند تن زد. گفتم پس شعرتان را به سایه می‌دهم. گفت اگر می خواهی شعر را به ایشان بدهی  به خط خودت بنویس و به آقای سایه بگو یکی از دوستانم این شعر را برایتان گفته است و از من اسمی نیاور!… آقای اصفهانیان چنین روحیه ای داشت.

این اواخر(هشتم دی‌ ۱۳۹۴) به من گفت: این روزها خیلی خوشحالم. گفتم: چرا. گفت: آقای دهباشی آمد و از من خواست رضایت بدهم تا برای من هم «شب بخارا» بگیرد. من هم تشکر کردم و قبول نکردم. گفتم: اینکه حرف تازه‌ای نیست و قبلاً‌ هم مطرح شده. گفت:  بله اما حرف تازه این است که آقای دهباشی گفت که آقای شفیعی کدکنی گفتند : من نه‌تنها در شب اصفهانیان حتما شرکت می‌کنم که حتی صحبت هم خواهم کرد.

اصفهانیان گفت:‌ وقتی حرف آقای شفیعی را شنیدم فهمیدم که زندگی من خیلی هم بیهوده نبوده است. به حدی در حرف و حالت پیرمرد صدق و رقت بود که من منقلب شدم و نتوانستم به او بگویم: آقای اصفهانیان عزیزم ! پدرا ! یارا ! اندوه گسارا ! زندگی کسی که همه از او به نیکی یاد می‌کنند و او را به انسانیت و اخلاق و مروت و فروتنی و خیرخواهی می‌شناسند، هرگز بیهوده نبوده و بیهوده نیست و…

بر این رواق زبرجد نبشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

نیما می گفت :یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد … در این نیمه شب سرد که این سطرها را می نویسم می بینم کریم اصفهانیان از فروزان‌یادترین آدمیان در خاطر خسته شکسته‌ام است؛ مردی نجیب،شریف، فروتن ،آمیزگار، خیرخواه، نیک‌اندیش، خیررسان،مهربان، پاک‌نهاد… ای دریغ ای دریغ ای فریاد!… با رفتنش تنهاتر شدم…”

برای شادروان قاسم هاشمي نژاد نویسنده، منتقد، پژوهشگر و روزنامه‌نگار ادبی،زاده 1319 درشهر آمل ودرگذشته در13فروردین 1395

 
 
برای شادروان قاسم هاشمی نژاد که امروز مردم زادگاهش
با برکزاری مراسمی به او ادای ا حترام کردند م متعاقبا
نظرگاه های اندیشمندانی راکه برای ا و نوشتند خواهم آورد
در مرگ مردي كه خواهان پاك گويي به پاك خواهي بود
قاب اول: گفته هاي ابراهيم گلستان
به کار و شخص قاسم هاشمي نژاد بسيار حرمت داشتم. از ميان تمام نويسندگاني که از ادبيات مي نوشتند، دست کم در ايامي که در ايران بودم، هيچ کدام به پاي او نمي رسيدند. هيچ کدام چندان درکي از ادبيات نداشتند، منقّد نبودند. شايد نمونه ها و نام هايي از نقدنويسان خارجي خوانده بودند يا شنيده بودند اما کار و فهم آنها را در خود نبرده بودند. تنها نام آنها را مي بردند و جمله هايي از عقيده آنها را نقل مي کردند. اظهار عقيده خودشان خالي بود از مايه فهم و درک، و از روند و ساختِ درک و فهم. «کلمه» به کار مي بردند اما از عهده شناختن و سبک سنگين کردن کاري که مي خواستند نقد کنند، برنمي آمدند. سه چهار نفري هم بيشتر نبودند. شايد هم کمتر از آن بودند يا اصلانبودند. نسل بعدي که وارد ميدانِ خواندن و داوري مي شد بي داشتن چنين سرمشق خراب و لنگنده اي که از آنها بجا مي ماند بهتر مي توانست بفهمد و بيايد در ميدان. آنهايي که بودند، مانند قاسم هاشمي نژاد نبودند و نشدند و ننوشتند. کارها نقد نمي شد، فقط خلاصه کردن قصه و تکرار نام چند منقدي بود که در فرانسه يا انگليس يا امريکا در چند نشريه سر و صدايي درباره آنها شده بود. مرگِ هاشمي نژاد حرمتي مي سازد که اکنون آن فضاي خالي را به ذکر نام مهمل گويان آن روزگار نشايد آلوده کردن. در ايران در تمام آن روزگار دو نفر منقد سراغ دارم، يکي پرويز داريوش و ديگري همين قاسم هاشمي نژاد. ديگران تنها در کار خراب کردن فهم و دانش نسل تازه اي بودند که به صحنه مي آمد. کسي هم نبود تا به اين خيل منقدان جواب بدهد، مگر با نوشتن و کار مستمر در ادبيات. چنان که امثال هاشمي نژاد کردند. تا نسل هاي بعدي بيايند که البته آمدند و مي آيند و دارند مي نويسند و به قولي رشد مي کنند، اما نزديک به سي چهل سال پيش که من ايران بودم جز اين دو نفر کسي نبود و نديدم که «ادبيات» را بشناسد و بنويسد. براي همين به شخص و کار هاشمي نژاد احترام بسيار دارم. از نقدها و کارهايش در ادبيات که بگذريم، او آدم متواضعي بود. جدا از فرّش، فروتن و افتاده بود. ادا در نمي آورد و توقعي نداشت اشخاص درباره اش حرف بزنند و بگويند چنين و چنان است. کارِ خودش را مي کرد. درست همان چيزي که هر آدمي بايد باشد. نويسنده اي هم نبود که بخواهد درباره آثارش بنويسند و نظر بدهند. خلاصه سرش به کارش بود.
در ميان کارهايي که هاشمي نژاد کرده بود، از ترجمه و تصحيح و تاليفاتش من به «نقد»هاي ادبي او توجه و ارتباط داشتم. رمانِ پليسي اش، «فيل در تاريکي» را برايم فرستاده بود و آن را خواندم اما من نقد او را مي شناختم و هاشمي نژادِ منقّد را. به خصوص نقد و فهم او در آن گفت وگوي درازي که در عرضِ يک هفته با من انجام داد و در کتابِ «گفته ها» منتشر شد، و قدر او براي من روشن شد. او آن روزها نويسنده اي بود در روزنامه اي و مي خواست درباره داستان هايم با من گفت وگويي کند. مي دانستم و شنيده بودم که او زياد مي خواند و نقدِ بي مرض مي نويسد و از دارودسته اي نيست که بخواهد به فرمان و ميل آنها بنويسد، که ناچار مهمل بنويسد. پذيرفتم و شد اين گفت وگوي دراز که او حتي از اينکه نامش در گفت وگو بيايد اِبا کرد. پيامد آن گفت وگو هم نشان دهنده فضاي آن روزها شد. قاسم هاشمي نژاد گفت وگو را برد براي روزنامه آيندگان. از روزنامه که متن نهايي را برايم فرستادند، ديدم آن را تکه تکه کردند و براي هر تکه تيتري گذاشتند. رفتم پيش مسئول روزنامه که آشنايم بود و پيش تر براي راه انداختن روزنامه اش آمده بود تا از من کمک بگيرد. پيش از اين گفت وگو هم اين سابقه ديگر را با اين روزنامه داشتم که رفته بودم در دانشگاه شيراز براي دانشجويان سخنراني کرده بودم، و خواسته بودند گفته هاي مرا در روزنامه در بياورند و چون من از روي نوشته و متن نخوانده بودم و ننوشته بودم و حرف هايم را همان جا از ذهن گفته بودم، از روي نوار ضبط شده پياده کرده بودند. همان تکه اول را که خواندم، ديدم متن درهم برهم است. رفتم روزنامه، گفتند ما از روي نوار حرف هايي را درآورده ايم. گفتم خبر که نيست تيترش را بنويسيد. سخنراني است، مطلب به هم پيوسته اي است. اگر مي خواهيد تمامش را چاپ کنيد وگرنه چاپ نکنيد. گفت وگوي هاشمي نژاد را هم که فرستادند، ديدم دوباره دارد همان ماجرا پيش مي آيد، گفتم نمي خواهم. اين طور بود سرگذشت گفت وگو با هاشمي نژاد و سخنراني در دانشگاه شيراز که بعدها در کتاب «گفته ها» در آمد، درست و دست کم نه لت وپار.
از همان گفت وگو دريافتم که هاشمي نژاد نه تنها ادبيات مي فهميد و استعداد فهم داشت، دنبال کار فهميدن هم مي رفت. حالادر غياب کساني مانند او، تنها مي توانم به ياد بياورم تاسف آن روزهاي خودم را از خالي بودن فضاي آن روزها. از نبودن کساني که ادبيات را بفهمند و فهميده باشند و از روي فهم ببينند و بخوانند و بگويند. امروز چند نفري پيدا شده اند، کافي است که نوشته هاي آنها را قياس کنيد با کساني که پيش از آنها بودند. اکنون ديگر دير است. او را دست کم نگيريد يا بگيريد، او ديگر نمي نويسد اما آنچه را که نوشته است و گفته است باز بخوانيد و با باز خواندن ياد و اثر اباطيل هم عصر او را از جان تان بزداييد. او در جستجو و عيارگيري و در حرمت گذاشتن به کار کوشيده شده، به فکر سنجيده شده، به دقت و در جا نوشته شده که همراه باشد نه با تعبد بلکه با شرافت فکر و با پاکي خواست و صفاي ديد ارج مي گذاشت. چه درست و لازم و شريف که اين سرمشق شود براي کسان معتاد به صفحه پرکني، براي عوض کردن آنچه مي کنند که مي پندارند چون رسم است چنين هم بايد باشد. نبايد باشد. نه، نبايد باشد.
پدرم بود و پير و استادم بود
قاسم هاشمي نژاد عجب روزي و عجب ساعتي درگذشت: جمعه، سيزده فروردين، ساعت پنج و نيم عصر. درست يک هفته، هفت روز کامل، صد و شصت و هشت ساعت، بعد از پدرم. پدرم جمعه، ششم فروردين، ساعت پنج و نيم عصر. من و مادرم نشسته بوديم توي هال، سه تا ليوان چاي داغ هم روي سيني که هنوز بُخار مي کرد: دوتا پُررنگ براي من و خواهرم و يکي کمرنگ براي مادرم. خواهرم از توي اتاق پدرم آمد بيرون، اما نيامد توي هال، از همان دم در اشاره اي کرد که «بيا!» پا شدم رفتم دم در اتاق پدرم. خواهرم گفت «نگاه کن!» پدرم تکان نمي خورد. نه تکان مي خورد، نه ناله مي کرد، نه نفس مي کشيد، اما بدنش هنوز گرم بود. تا يکي دو ساعت بعد که آقاي دکتر آمد تا گواهي فوت بنويسد، بدنش هنوز گرم بود. دو هفته بود فقط ناله مي کرد، مُدام ناله مي کرد، شبانه روز ناله مي کرد… ناله کردن نبود فقط. ناله سر دادن بود، فرياد کشيدن بود. با چشمهاي باز و با دهان باز، اما نه هيچ نگاهي توي چشمهاي به اين بازي بود و نه هيچ حرفي از توي اين ناله هاي به اين دلخراشي بيرون مي آمد. وقتي که رفتم کنار تخت و دستش را توي دستم گرفتم، چشمهاش بسته بود و دهانش بسته بود. به خواهرم گفتم «چشمهاشو تو بستي؟» گفت «نه.» همين نيم ساعت پيش آمده بودم به او سر بزنم و چشمها بازِ باز بود و دهان بازِ باز بود و همچنان ناله مي کرد و حالاناگهان چشمها بسته بود و دهان بسته بود و نه هيچ ناله اي و نه هيچ زاري و دردي و نه هيچ شکايتي. آرام گرفت. تا يک ماه پيش چهارچنگولي چسبيده بود به دنيا و به قول خودش با عزرائيل دست و پنجه نرم مي کرد. به آقاي دکتر مي گفت، به مادرم مي گفت، به من مي گفت «من کِي خوب مي شم؟» اما از دو هفته ي پيش پيدا بود که زور عزرائيل چربيده است. تسليم شد. فقط دست و پا مي زد و ناله مي کرد و از درد به خودش مي پيچيد و از توي اين دست و پا زدن ها و ناله ها هيچ حرفي بيرون نمي آمد. فقط يک بار شنيدم گفت «چرا من نمي ميرم؟»
پدرم فقط پدرم بود، اما قاسم هاشمي نژاد هم پدرم بود، هم پير و استادم بود و هم پاره ي تنم بود و جان و جانانم بود. چند سالي بود که شروع کرده بود به لاس زدن با مرگ، هيچ کلنجاري با او نرفت، پذيرا بود، و تازه آن هم از زماني که هنوز سر پا بود و سر حال و قبراق بود و راه مي رفت و مي نوشت و با اين که تا آخرين روزهاي زنده بودنش هوشيار بود و حرف مي زد و گوش مي داد و مي شنيد و جواب حرفت را مي داد و جَدَل مي کرد. اما نديدم هيچ ناله اي سر بدهد. نه هيچ ناله اي و نه هيچ شکايتي. آرام آرام، ذرّه ذرّه، تن به رفتن داد، تن به گذشتن، به درگذشتن داد. هرچند اين اواخر صداي حرف زدنش را به زحمت مي شنيديم و گوشمان را بايد مي چسبانديم به دهانش تا ببينيم چه مي گويد. من که مي ديدم. مي ديدم چي مي گفت. گوشم را مي چسباندم به دهانش و به ديوار کنار تخت نگاه مي کردم و اگر هم چيزي نمي شنيدم، مي ديدم. مي ديدم چي مي گفت. همه ي حرفهاي گفته و نگفته اش روي در و ديوار نوشته بود، روي سقف اتاق نوشته بود، روي فرش اتاق و روي زمين نوشته بود. هر جا که نگاه مي کردم، مي ديدم. يک بار هم نگفت «من کِي خوب مي شم؟» نمي خواست زنده بماند نه اين آخري که بسته بود به تخت و صداي حرف زدنش درنمي آمد يا از ته چاه درمي آمد و نه از زماني که راه داده بود به بيماري تا ذرّه ذرّه بيايد و از سر تا پاش را بگيرد و او را با خودش ببرد. هي به هر بهانه اي بود از مُردن حرف مي زد. دلزده بود از روزگار. حوصله اش سر رفته بود.
قاسم هاشمي نژاد درگذشت. نه به رحمت ايزدي و به ملکوت اعلاپيوست، نه دار فاني را وداع گفت، نه به ديار باقي شتافت و نه جان به جان آفرين تسليم کرد. فقط درگذشت. تن به گذشتن داد. دوست داشت بميرد و چند سالي بود که با مرگ کنار آمده بود و چشم به راهش بود. چند بار شنيدم گفت «ما ديگه کفشهاي خودمان را جُفت کرده ايم و حاضر و آماده ايم.» با اين که فرشته خانم و مادر فرشته خانم و خواهرهاي فرشته خانم مثل پروانه دور او مي چرخيدند و هر کاري که بگويي مي کردند تا او را با زندگي آشتي بدهند و با اين که از سه چهار سال پيش جوان ترها قاسم هاشمي نژاد را پيدا کردند و يک عالمه مُريد و شاگرد و سرسپرده از گوشه و کنار پيدا شدند که حاضر بودند براي او سر بدهند و جان فدا کنند. مي آمدند کمک. خانه نشين که بود، به ديدنش مي رفتند و پرستاري مي کردند و بيمارستان که بود، به ديدنش مي رفتند و شب تا صبح کنار تخت او بيدار مي ماندند. نسل قاسم هاشمي نژاد و نسل ما قاسم هاشمي نژاد را نفهميد و نخواست بفهمد، نشناخت و نخواست بشناسد. نسل تازه اما جبران کرد، هرچند دير. مقاله هايي را که در سالهاي اخير نوشته بود و اينجا و آنجا چاپ شده بود علي اکبر شيرواني گرد هم آورد و چه اصرار و پُشت کاري و چه صبر و حوصله و استقامتي به خرج داد تا رضايت بدهد آخرين نمونه هاي قبل از چاپ را ببيند و يک دستي به سر و روي مقاله ها بکشد تا مجموعه سرانجام به اسم «عشق گوش، عشق گوشوار» بيرون آمد… و همو بود که «رساله در تعريف، تبيين و طبقه بندي قصه هاي عرفاني» را از دست ناشري که سالها بود اين کتاب گرانقدر را به بند کشيده بود و نه مي خواست و نه مي توانست عرضه کند بيرون کشيد و به دست ناشر ديگري سپرد تا راهي به کتابفروشي ها پيدا کند و نقاب از چهره برگيرد… و چه اصراري و چه صبر و حوصله اي و چه استقامتي و چه پُشت کاري به خرج داد تا متن پياده شده و تايپ شده ي گفت و گوهايي را که درباره ي تک تک کتاب هاي قاسم هاشمي نژاد با او کرده بود به او نشان بدهد و راضيش کند که همه را بخواند و نهايي کند و آماده کند براي چاپ تا اين کتاب هم بعد از دو سال و اندي تلاش و چانه زدن به يک سرانجامي برسد و به اسم «راهِ ننوشته» بيرون بيايد. و ناصر حشمتي و يارانش چه صبر و حوصله اي و چه استقامتي و چه پُشت کاري به خرج دادند تا رضايت بدهد که گزيده خواني هاي او را ضبط کنند: با «طبقات صوفيه» ي خواجه عبدالله انصاري شروع کردند و با «تذکرت الاوليا»ي عطار ادامه دادند، تا به اين ترتيب يادگارهاي بي نظير و دل انگيزي از صداي گرم و گيراي او به جا بماند و به گوش هر آن کسي هم که نخوانده است و نشنيده است برسد. و رضا حيراني و يارانش چه همّتي به خرج دادند تا مجموعه ي سه دفتر شعري را که در سالهاي ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ و ۱۳۷۳ چاپ کرده بود در يک مجلّد گرد هم آورند… و نمونه هاي قبل از چاپ را هم به او دادند تا ببيند. نمونه هاي قبل از چاپ را ديد، اما چاپ شده اش را که به اسم «بازخريد دياران گم شده» تازه از صحافي بيرون آمده است نبود که ببيند.
دم شما گرم اي جوان ترها که قاسم هاشمي نژاد را پيدا کرديد… هرچند خيلي دير، اما پيش از گذشتنش پيدا کرديد!
قاسم هاشمي نژاد عجب روزي و عجب ساعتي درگذشت. ساعت پنج و نيم بعد از ظهر سيزده به در. در رفت از دست اين روزگارِ تلختر از زهر و از دست دوستاني که يک زماني دوستان گرمابه و گلستانش بودند و سالها بود که به او پُشت کرده بودند و حتا وقتي که بستري بود و به تخت بسته بود هيچ حالي از او نپرسيدند و هيچ سراغي از او نگرفتند. در رفت از دست اين روزگار تلختر از زهر و ناسپاسي که او را نشناخت و نخواست بشناسد و با او خوب تا نکرد. رفت در امان حق و جايي رفت که خيلي بهتر از اينجاست.
روي ما سياه که نيکو نگاهت نداشتيم! بل که دادار تو را در پناه خود گيرد!
 قاب دوم: جعفر مدرس صادقي
 
 
مروري بر آثار قاسم هاشمي نژاد
 
 
از قاسم هاشمي نژاد سه مجموعه شعر تا پيش از مرگش منتشر شده بود: «پري خواني» (١٣٥٨)، «تکچهره در دو قاب» (١٣٥٩) و «گواهي عاشق اگر بپذيرند» (١٣٧٣) منتشر شد. اين سه دفتر شعر، چند روزي بعد از مرگ هاشمي نژاد در کتابي با عنوان «بازخريد دياران گمشده» در نشر بوتيمار منتشر شد.چندي پيش از مرگ هاشمي نژاد، کتابي با عنوان «راه ننوشته» در نشر هرمس منتشر شد که عنوان فرعي اش «با قاسم هاشمي نژاد درباره کتاب هايش» بود. اين کتاب، گفت وگويي طولاني با هاشمي نژاد است که توسط علي اکبر شيرواني انجام شده و به سياق اغلب کارهاي هاشمي نژاد عنوان اصلي کتاب برگرفته از آثار قدما است: «ننوشته، حالت نفي از فعل نوشتن، به معني طرد کردن و درنورديدن و سپردن. راه ننوشته اشاره دارد به سطري از جلال الدين محمد بلخي در غزليات شمس: راه شدي گر نبدي اينهمه گفتار مرا. اين گفتارها همانا آن راه ننوشته است.» اين کتاب بخش هاي مختلفي دارد و هر بخش به يکي از آثار هاشمي نژاد پرداخته است. «عشق گوش، عشق گوشوار» عنوان کتاب ديگري از هاشمي نژاد است که در سال ١٣٩٤ در نشر هرمس به چاپ رسيد. مجموعه اي از مقالات هاشمي نژاد که در سال هاي مختلف نوشته شده اند و عنوان آن ناظر به مثلي است که در مثنوي مولانا آمده: «پيش مومن کي بود اين غصه خوار/ قدر عشق گوش عشق گوشوار». اين کتاب هفت مقاله از هاشمي نژاد را دربرگرفته که به موضوعاتي مختلف پرداخته اند. هاشمي نژاد در اغلب مقالات اين کتاب به تحقيق در فرهنگ ايراني پرداخته که «چشم انداز تاريخي روايت»، «جست وجويي در بازيافتن منابع نمايش در ايران» و «فرهنگ پايه تيپ شناسي شخصيت هاي ايراني» از آن جمله اند. ويژگي هاي عارف و نيز هرآن چه در ادبيات فارسي درباره سيماي مرگ آمده موضوعات دو مقاله ديگر اين کتاب اند. متن پاياني اين کتاب که متفاوت از ديگر مقالات کتاب است، «چهار خاطره بادآورد به روايت شاه پريان» نام دارد که سبکي خاص دارد و چيزي است ميان گزارش و داستان. «بوته بر بوته» با عنوان فرعي آثار معاصران در بوته نقد، مجموعه مقالات ديگري از هاشمي نژاد است که در سال ١٣٩٢ در نشر هرمس به چاپ رسيد. چهل وچهار مقاله هاشمي نژاد در اين کتاب گرد آمده اند که از ميان آنها سي وهفت مقاله در فاصله سال هاي ١٣٤٨ تا ١٣٥١ در روزنامه آيندگان به چاپ رسيده بودند و چهار مقاله نيز در سال ١٣٤٨ در مجله فردوسي منتشر شده بودند. جعفر مدرس صادقي مقالات حاضر در اين کتاب را جمع آوري کرده و مقدمه اي براي آن نوشته است. خود هاشمي نژاد نيز مقدمه اي مفصل و خواندني براي اين کتاب نوشته و در بخشي از آن مروري به اولين بارهايي که نقد ادبي در ايران نوشته شد کرده است. هاشمي نژاد علاقه زيادي به ادبيات پليسي داشت و آثار زيادي در اين ژانر ادبي خوانده بود و خود نيز رماني از ريموند چندلر را با عنوان «خواب گران» ترجمه کرده بود. او همچنين در دوره جواني اش رماني با عنوان «فيل در تاريکي» نوشته بود که بسياري آن را اولين رمان پليسي ايران مي دانند. بخشي از آثار هاشمي نژاد معطوف به ادبيات کلاسيک و عرفان ايراني است که «کتاب ايوب»، «سيبي و دو آينه»، «کارنامه اردشير بابکان» و «قصه هاي عرفاني» از آن جمله اند. در کارنامه او کتاب «خيرالنسا» هم وجود دارد که به نوشته مدرس صادقي، «يک تجربه منحصربه فرد در داستان نويسي مستند روزگار ماست که متکي است به يک پيشينه ادبي هزارساله و يک دريافت سنتي از قصه عرفاني».
 
زندگان نقدينه خاكند
«چنين گويند که يادکردِ آزادمردان از پسِ ايشان زندگاني دوم باشد اندر دنيا»١
از ميان آثارِ قاسم هاشمي نژاد «کتاب ايوب» شايد نسبت به ديگر مکتوباتش نور بيشتري بر وجوه مختلفِ نويسنده معاصر ما مي تاباند. تاليف-ترجمه اي از قصه ايوب در عهد عتيق، يا همان «منظومه آلام ايوب و محنت هاي او از عهد عتيق». گزارشِ فارسي هاشمي نژاد از اين قصه که همراه است با مقايسه تطبيقي آن با پنج متن کهن فارسي، جدا از مسئله «ترجمه» با وضعيت ما و فراتر با وضعيت انسان معاصر گره مي خورد. خواسته يا ناخواسته اين ترجمه يا «گزارشِ فارسي» از ترجمه اي صِرف فاصله مي گيرد و با انتخاب بجا از متنِ مسئله زاي کتاب ايوب در مقام متني پرسشگر ظاهر مي شود. پرسشي که از پسِ اعصار و تجربه دوهزارساله انسان امروز باز سر برمي دارد، جدا از آن تاثير ماندگاري که درد و رنج يک انسان بي گناه اما صبور در دل خواننده آن به جا مي گذارد، آن سوز غم و ماتم و آن نيروي همدردي بي مانندي که در ما کارگر مي افتد و «همه نشانه آن است که مولف يا مولفان اين داستان چامه باستاني مي دانسته اند دارند چه کار مي کنند». اما خودِ واقعه و آنچه بر ايوب رفته است، در نظر هاشمي نژاد عرصه هاي تازه اي پيش روي انسان معاصر مي گشايد و برداشت هاي تازه اي را براي او پيش مي کشد. برداشت هايي که به يُمن کار کارستان او – انتخابِ کتاب ايوب در فاصله اي بعيد از ترجمه آن- ممکن شد. از ميان هزاران نثر فارسي، تنها يک رساله را برچين کرد و دار و ندار نثر و زبان فارسي را به کار گرفت تا گزارشي نو از داستانِ مالوف ايوب و صبر ايوب به دست دهد يا آن طور که خودش در پيشگفتار روشنگرِ کتاب آورده است بدون آن که سودِ چنداني از شهرگي شخصيت ايوب ببرد، نقش دوگانه اي بازي کند تا همه چيز را از سر نو بيان کند «اهميت ادبي کتاب ايوب، انحراف هايي که از خط اصلي قصه شده، شباهت سرنوشت ايوب با انسان معاصر، زبان به کار رفته در متن، و چه و چه را. و تازه اين پايان کار نيست.» پرسش ايوب، همان ايده اي است که در کتاب ايوبِ هاشمي نژاد بازطرح شده و آن را يکسر با سرگذشتِ از پيش دانسته ما متفاوت کرده است: «رنج بي دليل است.» چنان که ايوب حق خود مي داند از خدا بپرسد بابت چه کرده اي مستوجب چنين جزا و رنجِ هولناک بوده است. اما در تجربۀ دست کم چهار دهه اخير، کتاب ايوب و پرسشِ تاريخي ايوب براي مخاطب ايراني چه مفهوم و معنايي دارد؟ هاشمي نژاد تجربه ايوب را با آنچه انسان ايراني در تاريخ خود از سر گذرانده همسنخ مي داند، ازاين روست که انسانِ معاصر با سرنوشت ايوب همسخني بيشتري دارد. بگذريم که خودش در کتاب «راه ننوشته» گفته است انگيزه اوليه و نقطه شروع «کتاب ايوب» ارتباطي با وضع امروز جامعه ايران نداشت و خواستِ او رسيدن به موسيقي خاص زباني بود، اينکه تجربه اي از زبان فارسي به دست دهد با اين رويکرد که «زبان فارسي زباني نيست که بشود سره اش کرد. زبان فارسي همان چيزي ست که به شما به ميراث مي رسد و در يک روند تاريخي شکل گرفته.» تا اينجاي کار مترجم مي خواست کتاب ايوب و خواب گران را به عنوان دو نمونه ترجمه کنار هم بگذارد تا تجربه مشترکي را رقم بزند و البته به خاطر انتشار اين دو کتاب با فاصله اي طولاني و در دو جاي مختلف اين تناسب ناديده ماند. به هر تقدير تا آخر کار انطباق تاريخي اتفاق افتاد و به قول مولف- مترجمِ کتاب ايوب، فرد تمثيلي شد از يک ملت. و تجربه ادبيِ «فرد» که قاسم هاشمي نژاد باشد ختم شد به تجربه روز، انضمامي و کارساز. وقتي کتاب تمام شد که او تجربه ملتي را يک تنه طي کرده بود. از تجربيات تلخ ملت، مثلادوره اي که غُزها به نحو موحشي خشونت مي کردند با مردم، قوم بيابانگردي که به مدنيت حمله کرده بودند. يا حمله مغول ها، موج مخربي که خاک اين مملکت را به توبره کشيد تا اتفاقاتي که در همين خاورميانه دارد مي افتد، در عراق، در فلسطين و ديگر جاها.
اکنون پرسش ايوب را با ميانجي خوانش هاشمي نژاد از داستان ايوب به منزله يک متن ادبي، به ساحت ادبيات بياوريم. قريبِ ده سال پيش هاشمي نژاد با کتاب ايوب، ادبيات ما را دوپاره کرد. کتاب، نوعي انحراف از گفتمان مسلطِ ادبي بود. تا پيش از آن غالبِ آثار ادبي ما گزارشي بود از رنجِ انسان معاصر. اما او «ترجمه» و نه تاليف و قصه نويسي مسئله ادبيات اخير را به نحو ديگر صورت بندي کرد. اينکه در طرفِ ديگر ادبيات ما، با فلسفه رنج مواجهيم، با فلسفه بافي درباره رنج انسان. او با افزودن رساله اي کهن و به ظاهر آشنا به ادبيات معاصر، ما را از «بازنمايي رنج» در ادبيات آگاه کرد، پديده اي که ادبيات ما سخت با آن دست به گريبان است. بخش عمده اي از آثار داستاني ما، در کارِ بيان رنج و نه رهايي يا انحلال رنج بود. مسئله ايوب نيز در تمام متن ها و خوانش هاي متفاوت تاريخي آن همواره پرسش از «رنج» و نه پذيرش و توجيه آن بوده است. ادبياتِ اخير در فکر گذار از پرسش ايوب در عهد عتيق است و بيشتر بر «صبر» ايوب تاکيد مي گذارد. اما هاشمي نژاد با منطقِ خاص خود داستان ايوب را در خوانشي تطبيقي، نزديک به عهد عتيق و البته متني ادبي و تاويل پذير مي داند. از اين رو به جاي طرح ايده انتزاعي در ترجمه، به سمت ايده انضمامي مي رود و از «افعال ترکيبي فارسي» سخن گفت که «سازنده سرشت زبان فارسي است». زبانِ ترکيب، که جان مي دهد براي روايت، براي محسوس کردن جملات و جسماني کردن زبان. زباني که به جاي آن که بگويد نشان بدهد، تصوير کند. تا مخاطب با محيط اتصال پيدا کند، نه اينکه با بيان هايي بازنمايانه مواجه شود. هاشمي نژاد در «کتاب ايوب» همين «آگاهيِ بدن يافته» را دنبال کرد و تنها به ساختِ «بيان زيبا» بسنده نکرد. حال آنکه ادبيات ما مدت هاست که از ارتباط با بدن ها ناتوان است و از اين رو مولد متن هايي واکنشي است. او نمي خواست تنها ترجمه اي رسا از يک متن تاريخي به دست دهد، بلکه مي خواست متني را «اينجايي» کند. ايوب را به زبان فارسي بکشاند تا پرسش ايوب را به پرسش ما بدل کند و نشان دهد رهايي در گروِ پرسش هاي خلاقه و نابهنگام است. پيشنهاد هاشمي نژاد به ادبياتِ بالفعل شده اين روزگار که بيان رسمي اش بازنمايي رنج و اعتراض سطحي است، به شدت برسازنده و انتقادي است. او با برداشتن فاصله ترجمه و تاليف و اينجايي کردنِ مسئله ايوب به دفاع از ادبياتِ پرسشگر در برابر ادبياتِ پاسخگو برخاسته است. پس از گزارش هاشمي نژاد، بر ما معلوم شد که رنجِ نوشتن و نوشتنِ رنج، بديل ديگري نيز مي تواند داشته باشد که آن رهايي يا انحلالِ رنج است.
از سر اتفاق نيست که او معادلِ «گزارش» را براي «ترجمه» برمي گزيند. چه کلمه اي جز «گزاردن» در فارسي سه معناي «بُردن، ماندن، رفتن» را در خود دارد. او به واقع ايوب را به فارسي مي آورد. در زبان خود مي ماند. و از زبان خود مي رود. از اين منظر مي توان گواهي داد که همان دو ترجمه، به رغمِ فاصله طولاني از هم معياري است در عيار زبان فارسي. خاصه کتاب ايوب که به قولِ خودش «دستگرمي» نبود. با جان و دل کار شده و نتايج ايوبي با آن همراه است. مگر اينکه گشايشي که براي ايوب فراهم آمد، براي ما و ادبيات ما نيز فراهم آيد.
١. محمدغزالي طوسي، نصيحه الملوک، از مقدمه «کتاب ايوب»
 نويسنده: شيما بهره مند
 
هاشمي نژاد سياه لشكر نبود
قاب ششم: احمدرضا احمدي
قاسم هاشمي نژاد و کار او چند بُعد داشت. يکي از اين بُعدها، فارسي نويسي درخشان بود، که اين روزها ناياب است. براي نمونه مقدمه اي که او بر کتابِ «سيبي و دو آينه: در مقامات و مناقب عارفان فره مند» نوشته است، ديد تازه اي است راجع به عرفان فارسي، و موجب تاسف است که کسي چندان توجهي به آن نکرد و هر چه هم تا به حال نوشته شده کپي از روي دست هم بوده است. هنوز همان نگاه مرحوم فروزانفر بر مکتوباتِ عرفاني حاکم است. اما کتاب هاشمي نژاد حامل ديد تازه اي بود، متفاوت با هرآنچه در اين زمينه داشتيم. در آماده سازي و چاپ کتاب هم سليقه بسيار درخشاني داشت و صفحه آرايي کتاب ها مالِ خودش بود. همه مي دانند که «فيل در تاريکي» نخستين رمان پليسيِ ايران بود و شايد آخرين رمان پليسي ما هم باشد. بعد از انقلاب نيز کتابي با نام «خيرالنساء» نوشت، که از شاهکارهاي نثر فارسي است و نثر و داستاني بسيار زيبا دارد. باز جاي شگفتي است که کتاب در توطئه سکوت ماند و من تنها کسي بودم که در مجله «هفت» مقاله اي درباره آن نوشتم. در حوزه «نقد» هم منقدي جدي بود، بي رودربايستي. با کسي شوخي نداشت. حتي پيش مي آمد آدم هايي که او درباره شان نقد مي نوشت، تهديدش مي کردند، اما مدير روزنامه آيندگان مدافعش بود و نمي گذاشت جلوي کارش را بگيرند. کارهاي او با اينکه شايد اندک اند، ماندني اند. در ميان آثارش همين دو کتابِ «خيرالنساء» و «کتاب ايوب» را که بخوانيد فارسي بسيار درخشانِ او را درمي يابيد. بهترين مصاحبه را با ابراهيم گلستان، او انجام داد. بدون هياهو و سوالات کليشه اي، و البته ابراهيم گلستان هم اعجوبه اي بود، در سن بيست وچندسالگي ارنست همينگوي را اينجا معرفي کرد و کارهاي ديگر.
هاشمي نژاد در حوزه روزنامه نويسي هم کارهاي مهم و ماندني کرد. در ستون «عيارسنجيِ» روزنامه نقدهايي بسيار خوب و متفاوت مي نوشت و خوشبختانه اين نقدها پيش از مرگش در کتاب «بوته بر بوته» چاپ شد. با اينکه تمام وجوه کاري هاشمي نژاد مهم است، اما در دوراني که وضعيت زبان فارسي هولناک است، بايد به مهم ترين وجه کار او اشاره کرد: اينکه فارسي را بسيار زيبا و بليغ و شيوا مي نوشت، چون انديشه زيبايي داشت. براي درک بهتر اوضاع فعلي زبان فارسي کافي است فارسيِ اساتيد فعلي را قياس کنيد با اساتيدي چون بديع الزمان فروزانفر، ابوالقاسم پاينده و ديگران که فارسي شگفتي داشتند. البته اکنون هم هستند کساني که هنوز به فارسي درست مي نويسند اما اندک اند. يادم هست جوان که بودم ابراهيم گلستان به من مي گفت کاش تو فرانسه بلد بودي، مي توانستي آثار هانري کربن را بخواني و حالاخوشبختانه شخصي به نام دکتر انشاءالله رحمتي دارد تمام آثار هانري کربن را به فارسي ترجمه مي کند و چه فارسي زيبايي. گذشته از نثر زيبا و فارسيِ درست، هاشمي نژاد خوب خوانده بود و خوب فکر کرده بود، ازاين رو نقدهايي ماندني بجا گذاشت. زبان انگليسي را هم همين جا خودش ياد گرفت با اينکه پايش را از اين مملکت بيرون نگذاشته بود.
من خيلي جوان بودم که با «قاسم» آشنا شدم. آن روزگار در کتابفروشي انديشه در خيابان جمهوري فعلي شاگرد بودم. عبدالرحيم احمدي، پسرخاله من، کتابِ «زندگي گاليله» از برشت را ترجمه کرده بود. آگهي اش را زده بوديم پشت ويترين کتابفروشي. هاشمي نژاد هرروز مي آمد و مي پرسيد کِي کتاب درمي آيد. جواني آراسته و مودب بود. هميشه به رنگ کِرم علاقه داشت. آن موقع هم شلوار و پيراهن مخمل کرم رنگي مي پوشيد. آشنايي ما از همان روزها آغاز شد. بعدتر که در روزنامه مي نوشت، کتاب شعري در آورد و به من داد و آشنايي ما قطع نشد و ارتباط و دوستي ما ادامه يافت. در تقديم نامچه اي که بر نسخه اي از کتاب «سيبي و دو آينه» نوشت و به من داد هنوز خط خودش هست: براي دوستِ کودکم، احمدرضا احمدي. اين اواخر به من گفت «بعد از انقلاب شعرهايت ساده تر و همه فهم شده است، تا آنجا که مي تواني ساده ترش هم بکن.» شنيدن اين نظر از کسي که کمتر درباره ديگران اظهار عقيده مي کرد، برايم بسيار مهم بود.
قاسم هاشمي نژاد، انسانِ بسيار منزه اي بود. پاک زندگي کرد و منزه رفت. ده سال با سرطان مبارزه کرد. اين دو سه سال آخر زجر فراوان کشيد. هرروز بايد مي رفت بيمارستان تا سرش را برق بگذارند. دريغا که چندان کسي به يادش نبود، شغل ثابتي نداشت و با حق التاليف بسيار مختصري مي گذراند. تنها شانس بزرگِ زندگي اش فرشته اي بود، که اتفاقا نامش هم «فرشته» بود، همسرش که پابه پاي او در تمام اين ساليان آمد و با همه جور زندگي ساخت و اگر نبود، هاشمي نژاد سال ها پيش از ميان ما رفته بود. اين اواخر هم با اينکه خانه اش پله زياد داشت و من هم مريض احوال بودم مرتب مي رفتم و سر مي زدم. در مراسمش هم «ماهور»، دخترم را فرستادم. هاشمي نژاد از معدود آدم هايي بود که ابراهيم گلستان همواره به او احترام داشت و اين مدت هم بسيار ناراحت حالِ او بود و مدام تماس مي گرفت و من هم گزارش احوال او را مي دادم. هر کس يک بار مي ديدش شيفته اش مي شد. از عارفان مهم ما بود که کسي درکش نکرد. به معناي واقعي «عارف» بود. ديد و نگاهي که در باب عرفان ايران داشت با همه متفاوت بود. دکان و ادا نبود. بگذريم که حالامُد شده است دستبند مولانا مي بندند و مي روند سر مزار او، اما دريغ از توانِ خواندن يک شعر از مولانا. اهل تعارف نيستم، عميقا از مرگ او ناراحتم، زيرا غالب کساني که در فضاي ادبيات مي نويسند، سياه لشکرند. اما هاشمي نژاد سياه لشکر نبود. «چهره» بود.
 
سنت شكني هاي قاسم هاشمي نژاد
نويسنده: كاوه ميرعباسي
در ايران رمان پليسي مفهوم بسيار کلي و گنگي است. در ادبيات امروز غرب اما اين شاخه از ادبيات به چند ژانر مختلف و مستقل تقسيم شده است که رمان جنايي-معمايي، رمان پليسي-حادثه اي و رمان کارآگاهي از آن جمله اند. در اين تقسيم بندي رمان پليسي-حادثه اي را تريلر مي نامند. در اين ژانر، معمايي در کار نيست و رازي در رمان وجود ندارد و اين حادثه است که ماجراي داستان را پيش مي برد. تريلر به تدريج بدل به ژانر مستقلي شده و به نظر من «فيل در تاريکي» قاسم هاشمي نژاد در ژانر تريلر مي گنجد. به اين معنا که اين رمان، جنايي-معمايي نيست و به عبارتي در ادبيات پليسي ارتدکس جاي نمي گيرد. تفاوت هاي ميان اين ژانرها امروز در ادبيات پليسي غرب به خوبي جا افتاده اما از آنجا که ما سنت پليسي نويسي در ادبيات مان نداشته ايم اين تفاوت ها اين جا چندان شناخته شده نيست.
«فيل در تاريکي» را سال ها پيش خود هاشمي نژاد به من داد و من تا پيش از خواندنش، با توجه عنوان آن، تصور ديگري درباره اش داشتم. عنوان کتاب اشاره مستقيمي است به داستان مشهور مثنوي و تصور من اين بود که هاشمي نژاد در اين رمان يکي از قوي ترين شکل هاي معما را به کار گرفته اما وقتي خواندمش ديدم اين طور نيست. در داستان فيل در تاريکي مثنوي، چهار نفر در تاريکي فيلي را لمس مي کنند و هرکدام بر پايه تصور و روايت خودشان يک تصويري از فيل مي سازند. اگرچه فيل هر چهار تصور را در خود دارد اما در واقعيت هيچ يک از آنها نيست. من هم با توجه اين حکايت مثنوي و نامي که هاشمي نژاد براي رمانش انتخاب کرده بود تا پيش از خواندنش داستان پليسي ديگري را مجسم مي کردم. هاشمي نژاد اما روي لايه سطحي اين عنوان و حقيقتي که پنهان است کار کرده و به چهار تصور مختلف از واقعيت کاري نداشته.
ولي فارغ از اين، «فيل در تاريکي» رمان خيلي خوبي است. امروز که تريلر به عنوان ژانري مستقل شناخته شده، يعني رماني که حادثه دارد و البته مجرم و پليس شخصيت مثبت هم دارد، مي توانيم دقيق تر درباره آن نظر بدهيم. از اين حيث «فيل در تاريکي» با مقياس هايي که امروز در ادبيات پليسي غربي وجود دارد تريلر است و البته تريلر خوبي هم هست. اما با اغماض مي توانيم «فيل در تاريکي» را اولين رمان پليسي ايراني بدانيم پيش از آن هرچه بود پاورقي هايي بود که در آن سال ها منتشر مي شد و ارزش ادبي چنداني نداشتند. از اين رو اگر بي توجه به تقسيم بندي هاي امروز تريلر را همچنان جزو ادبيات پليسي بدانيم، مي توانيم بگوييم «فيل در تاريکي» راهگشاي ادبيات پليسي ايران است . هاشمي نژاد ويژگي هاي خاصي داشت. هميشه در هر جرياني که قدم مي گذاشت سازي مخالف مي زد و برخلاف اصول رايج آن ژانر حرکت مي کرد. زماني هم که به سراغ ترجمه رمان پليسي رفت و «خواب گران» ريموند چندلر را به فارسي برگرداند کاري متفاوت ارايه داد. من در شهريور سال ٧٩ هاشمي نژاد را ديدم و او در آن دوره مشغول ترجمه «خواب گران» بود. البته من با اين عنوان موافق نيستم و به نظرم «خواب ابدي» درست تر است چون «خواب گران» براي رمان پليسي زيادي فاخر است. هاشمي نژاد در آن ديدار ترجمه اش را به من داد و گفت فصلي از آن را بخوان و نظر بده. وقتي آن را خواندم گفتم ترجمه بديعي است و هنوز هم سر حرفم هستم. چون اين ترجمه سنت شکن است و ازاين حيث جذاب هم هست. زبان نويسنده در ترجمه رعايت نشده و بديهي است که اين زبان چندلر نيست. اما ترجمه هاشمي نژاد کار بديعي است. اگر يکي از وظايف ترجمه انتقال سبک نويسنده به خواننده باشد اين اتفاق در ترجمه هاشمي نژاد نيافتاده اما با اين حال کار او کار خلاقي است. در آثار هاشمي نژاد چند ويژگي جالب ديده مي شود و يکي از آنها همين زباني است که او در نوشتن و ترجمه آثار داستاني انتخاب مي کرد. در ادبيات غرب نه اين که هيچ رمان پليسي به زبان شاعرانه وجود نداشته باشد اما کمتر اين اتفاق افتاده و از اين رو زبان هاشمي نژاد يک نوع تشخص دارد و تجربه اي تازه است. اگر بخواهيم از خود چندلر نقل کنيم، او معتقد است رمان پليسي بايد در وهله اول اثر ادبي باشد و بعد پليسي و کار هاشمي نژاد اين ويژگي را دارد. نثر يکدست و شسته رفته اي دارد و احساس را خوب بيان مي کند. همچنين حضور شاعرانه شهر در رمان هم ويژگي قابل توجه ديگري در کار اوست. هاشمي نژاد با ادبيات پليسي غرب خيلي خوب آشنا بود و آثار زيادي خوانده بود و نويسندگان مختلف را مي شناخت. در ديداري که با او داشتم و چند ساعتي که با هم حرف زديم، او هم آدم دوست داشتني به نظر آمد و هم آدمي که عاشق ادبيات است. او بي توجه به قضاوت هاي بيرون کار خود را مي کرد و ترجمه او از «خواب گران» هم يک جور شيطنت آگاهانه بود. او مي دانست که اين زبان چندلر نيست اما نخواسته بود نثر چندلر را در ترجمه بيافريند. او دغدغه فروش و بازار نداشت. هاشمي نژاد در عرصه هاي مختلفي کار کرد. با وجود اين که آدم کم کاري بود اما از اين شاخ به آن شاخ مي پريد و يک نوع بازيگوشي در کارهايش وجود داشت و انگار طفلي در بطن وجودش بود که مي خواست شيطنت کند. «فيل در تاريکي» رگه هايي از رمان اجتماعي هم دارد اما اين ويژگي در حاشيه کار او قرار مي گيرد. در حقيقت «فيل در تاريکي» رگه هايي از رمان نوآر را در خود داشت، يعني رمان پليسي و اجتماعي آمريکا که در تقابل با رمان کلاسيک پليسي انگليسي قرار مي گيرد. رمان نوآر هيچ وقت از دغدغه هاي اجتماعي خالي نبوده و کار هاشمي نژاد هم اين گونه است. او با نوشتن «فيل در تاريکي» در عرصه اي دست به تجربه زد که تا قبل از آن هيچ کار ارزشمندي در آن سبک وجود نداشت. تصور اوليه اي که من از رمان «فيل در تاريکي» داشتم با آن چه بعد از خواندن رمان دريافتم متفاوت بود. اما سال ها در فکر اين بودم که ساختاري معمايي پيدا کنم که با استفاده از حکايت فيل در تاريکي مثنوي رماني پليسي بنويسم و چندي پيش اين ساختار را پيدا کردم و اگر فرصت کنم اين رمان را بنويسم، نامش «ققنوس در تاريکي» خواهد بود.
 
 
مردي با انديشه بلند
قاب هشتم: جهانبخش نورايي
حدود چهل و يکي دو سال پيش بود که کيومرث درم بخش مرا با قاسم هاشمي نژاد آشنا کرد. موهاي نرم کم رنگ و کم پشتش اولين چيزي بود که نگاهم را جلب کرد. خود من موي سر فراواني در آن زمان داشتم که از سياهي برق مي زد. گمان مي کردم هرکس موهايش به اندازه من نباشد يک چيزي کم دارد. بعد که به او نزديک تر شدم و رفت و آمدمان به داد و ستد و جر و بحث هاي فکري کشيده شد، ديدم در زير آن موهاي اندک، فکري بلند و تپنده نهفته است که به اشتياق من براي بيشتر دانستن و متفاوت بودن جواب مي دهد. ديگر موهايش برايم اهميت نداشت. هر چند که بعدها سرطان پوست موذيانه در آنجا لانه کرد و تا آخر عمر رنجش داد. اما نتوانست به فکر زاينده او خط و خشي بيندازد. هاشمي نژاد آن زمان از رفقاي نزديک شميم بهار بود و با دوستاني که پيرامون او گرد آمده بودند حشر و نشر داشت. جاذبه بهار بسيارداني، مانند بقيه نبودن و پنهان نگه داشتن رازناک خود از انظار بود. اين دوستان کم و بيش محافظه کار و غير سياسي و حتي ضد سياست بودند. جور ديگري با زبان فارسي برخورد مي کردند و مثلاً را مثلن مي نوشتند و لق بودن زبان را آچارکشي و آب بندي مي کردند. چشم اندازي بيکرانه داشتند و مقصود را در نو و کهنه مي جستند. «چهار کوارتت» اليوت و «تاريخ بيهقي» و شعرهاي جنون آميز رمبو، سره نويسي ذبيح بهروز و اشعار هولدرلين و رمان هاي ريموند چندلر و فارسي پرستي صادق کيا و قصه هاي جان آپدايک را همزمان مي ستودند. ناباکوف را همان قدر دوست داشتند که منصور حلاج را. هر يک از آنان تک چهره هايي بودند در دو قاب. بعضي شان به همان کفش و کلاه متفاوت بودن و از خود متشکر بودن و تظاهر به بسيارداني راضي بودند و آخرالامر بايگاني شدند، اما بعضي شان مانند هاشمي نژاد همچنان آموختند و طلبگي کردند و در کار خود يگانه شدند. حجم چشمگير آفريده هاي هاشمي نژاد از داستان و شعر گرفته تا ترجمه و پژوهش و تصحيح متون کهن از همين سختکوشي عاشقانه اش ريشه مي گرفت.
مردي جستجوگر بود و عالم غرايب و عجايب را دوست داشت. در سال هاي اول آشنايي مان، نيمه شبي من و درم بخش را به دنبال چيزي به کوچه پس کوچه هاي جنوب شهر در حاشيه تهران کشاند. دو سه نفر ديگر هم با ما بودند. سگي پارس مي کرد و ماه با پرتو زرد رنگش از ميان ابرهاي سياه ما را مي پاييد. جلوي در چوبي کهنه و کوتاهي ايستاديم. از دهان يکي از آن دو سه نفر صداي غريبي درآمد که شبيه ناله پرخواهش پرندگان شکسته بال بود. شايد رمزي در کار بود. در جير و جيري کرد و باز شد. ما خم شديم و وارد شديم. مردي با چراغ نفتي منتظر بود. چراغ را جلوي صورتش گرفته بود و نور آن نمي گذاشت ببينيم چه قيافه اي دارد. به دنبالش از پله هاي باريک پيچ در پيچ بالارفتيم. سر راه، گربه اي را لگد کرديم که جيغش سکوت را شکست. دلهره داشتم. مرد چراغ به دست پرده اي را که بوي عفونت مي داد کنار زد و ما را به اتاق نيمه تاريکي برد. صدايي که لحن همان ناله پرخواهش را داشت به آرامي دستور نشستن داد…
آن شب کشش هاشمي نژاد به سر کشيدن به مکان ها و فضاهاي ناآشنا و نشناخته را حس کردم و «فيل در تاريکي» را که نوشت، برايم غافلگيرکننده نبود. عشق عجيبي به رمان هاي پليسي و جنايي داشت. در کوچه پس کوچه هاي تاريک زبان هم که شعرهاي او جايگاه مانوس آنهاست، به دنبال حادثه هايي بود که دست کمي از حادثه هاي غافلگيرکننده و گيج کننده و البته جذاب ماجراهاي جنايي و کارآگاهي نداشت. او و کساني مانند يدالله رويايي و بيژن الهي زبان را مدام مي کشتند و آن را با دم مسيحايي خود در شکل و ريخت ديگري زنده مي کردند. زباني که ديگر نشانه چيز ديگري نبود و خودش واقعيتي قائم به ذات بود.
هاشمي نژاد خوش قلم بود و شيفتگي اش به زبان هيچ گاه کمرنگ نشد. در يک تشکيلات فرهنگي که چنگيز پهلوان اداره اش مي کرد – مرکز اسناد فرهنگي آسيا براي يونسکو- مرا به همکاري دعوت کرد. کارم ترجمه بود. چيزهايي از قبيل انديشه مرگ در فرهنگ ژاپني و تاويل فرهنگي و روانشناسي موسيقي کافه هاي لاله زاري از نگاه يک پژوهشگر آمريکايي را به فارسي برگرداندم. اما کار اصلي مان بحث درباره واژه ها و کيفيت معنايي، روح و روان و موسيقي آنها بود. يادم است يک بار روي فعل هاي «بازتاب دادن» و «بازتاباندن» و اينکه به کار بردن کدام شايسته تر است بحث مي کرديم. جعفر مدرس صادقي هم که هنوز داستان نويس نام آوري نشده بود و کار سخت ارتباط مرکز با چاپخانه و دوندگي ها و امور فني را انجام مي داد، تصادفاً آنجا بود. ديد ما راحت پس از صرف يک نهار اعياني نشسته ايم داريم توي سر واژه ها مي زنيم و او بايد در آن گرماي کشنده مرداد ماه راه مرکز به چاپخانه را عرق ريزان، پياده يا با دوچرخه که مرکب هميشگي اش بود، طي کند. به نظر مي رسيد هم شيفته بحث شده بود و هم از وضعيت متفاوت و راحتي تبعيض آميز ما حرص مي خورد. سال ها بعد، يکي دو سال پيش، شبي هاشمي نژاد را در منزل جعفر ديدم و اين بحث سر و کله زدن روي واژه «بازتاب» مايه شوخي و سربه سر گذاشتن ما شد. هاشمي نژاد اما حال زياد خوشي نداشت. با آن کلاهي که زخم هاي دردناک سرش را مي پوشاند و عصايي که در کنار صندلي اش بود و همسري که با نگراني مواظبش بود. فهميدم چه مي کشد. گفت و گو به فيلم مستندي کشيد که به موضوع جشن تکليف دختران مي پرداخت. هاشمي نژاد با آن لحن هميشه آرام و سنگين و بي شتاب درباره آداب و آئين هاي بلوغ جنسي و تکليف شدن در فرهنگ هاي مختلف به خصوص در ميان قبايل افريقايي شروع به صحبت کرد. ديدم چه اطلاعات گسترده و چه بينش عميق و چه نکته هاي دلنشيني در اين باره دارد. افسوس خوردم چرا بعد از انقلاب رابطه ام با او گسيخته شد و چرا آن روز به او تندي کردم. آن روز يکي از روزهاي پر تب و تاب انقلاب بود. ما گروهي پر شور و شر و آرمان خواه بوديم که روزنامه آيندگان را دست گرفته بوديم و بي پروا مي تاختيم. هاشمي نژاد که خودش در آيندگان قبلاً کار کرده و نقد ادبي نوشته و حق آب و گل داشت به من زنگ زد و خرده گرفت که چرا اين قدر داريم تند مي رويم. من هم نه گذاشتم نه برداشتم و او را متهم به محافظه کاري و ترس و از اين جور حرف ها کردم. در برابر داد و قال من خاموش ماند و بي خداحافظي گوشي را گذاشتيم. حالاآن شب در منزل جعفر انتظار داشتم آزردگي اش را از آن مکالمه ناگوار نشان بدهد. نشان نداد. آخرين تصوير هاشمي نژاد که از آن شب در ذهنم مانده، تک چهره اي به ياد ماندني در يک قاب است. تک چهره اي پر از آرامش دردآگيني که به دانايي، بردباري و بي نيازي آراسته بود.
درباره ي قاسم هاشمي نژاد
قاب نهم: رضا زاهد
قرار شد درباره ي قاسم هاشمي نژاد مطلبي بنويسم و همين حالادارم اين کار را مي کنم. اولين نکته اي که لازم است بگويم اينست که با چه رويکردي وارد مطلب خواهم شد. مي دانم در چنين مواردي انتظار مي رود که حرفي درباره ي کتاب هايش زده شود. چون او هنرمند بود و علاوه بر اين در زمينه ي فعاليّت هاي همجوار هنر (اعم از نقد و پژوهش) هم کار مي کرد. امّا من ترجيح مي دهم اين فرصت را صرف نشان دادن سيماي قاسم کنم. آن طورکه ديدم و فراموش نمي کنم. چون مطابق درک شخصي ام بر اين باورم که داوري درباره ي کتاب ها در اختيار خوانندگان آنهاست و شناساندن ارزش هاي آنها هم بر عهده ي خود کتاب هاست. به عقيده ي من، برقراري ارتباط ميان هنرمند و مخاطبانش نيازي به وساطت عقل سوم ندارد. کتاب ها کار خودشان را مي کنند و خوانندگان هم همين طور. پس اين مقاله ي کوتاه درباره ي قاسم هاشمي نژاد است نه دستاوردهاي هنري و فرهنگي او. حالاقاسم کيست؟ قاسم مرد هنرمندي است که هفتاد و شش سال زندگي کرده و معنايش اينست که علاوه بر آنچه کرده، پير هم شده است. پس بايستي در ترسيم سيماي او، هر دو معرف يعني هنر و پيري را – به عنوان شناسه هاي تعيين کننده- ملاحظه کرد. در عين حال چون در دوره اي زندگي کرده که جامعه ي ادبيات ايران بحران عميق ناشي از فقر محتوا را تجربه مي کند، اين شناسه – يعني محيط ادبيات- را هم بايستي به شناسه هاي قبلي افزود تا حاصل فرآيند شناخت از اعتبار لازم برخوردار شود. پس کار را با سنجش همين سه ملاک دنبال مي کنم. انتخاب من اينست که از پيري آغاز کنم که پايان همه چيز است و سرشت بسياري از چيزها را تغيير مي دهد و در تکميل هويّت آدم، حرف آخر را مي زند.
همه ي انسان ها در پيري ناگزير مي شوند آرزوهاي دوران جواني خود را ترک کنند و آرزوها هم آنها را. اين دوّمي هم ناگزير. امّا چون جاي هيچ چيزي هرگز خالي نمي ماند، آرزوها به گونه هايي از پايبندي تبديل مي شوند يا پايبندي هايي پيدا مي شوند که جاي آنها را پرکنند. اين مدخل مخاطرات پيري است. چون پايبندي ها -که خود مستمسک ادامه ي حيات اند- اگر درست هدايت نشوند انسان را به دست تعصّب و جمود شکار مي کنند. مهلکه اي که به مراتب وخيم تر از مرگ است. چون مرگ، فقط پايان زندگيست و نمي تواند بر چيزي که ديگر نيست – يعني زندگي- اثر بگذارد. امّا تعصّب، چيز ديگري است. هر وقت که پيدا شود اسارت آغاز مي شود و ممکن است زندگي به تاريخ بردگي تبديل شود. چون تعصّب آزاد است که اسير خود را هيچگاه آزاد نکند. پس بعيد نيست که پايبندي هاي مهارنشده، سرگذشت آدم را به تاريخ تکدّي بقا تبديل کنند. در اين صورت هزينه ي بقاي جسم از کيسه ي روان پرداخت مي شود. از اين رو پيري مي تواند – در بيرون جسم- نيز پديده اي مهلک باشد. البته مي دانم که بر اساس درک مرسوم، آن را در زمره ي بيماري ها محسوب نمي کنند. امّا در هر حال پيري تنها مرضي است که قطعاً به مرگ مي انجامد و اگر درست مديريت نشود، پيش از آنکه خودش تمام شود گذشته را نيز بيهوده خواهد کرد. قاسم مردي بود که توانست بر مخاطرات پيري غلبه کند. او بلد بود پايبندي هاي ناگزير را به درستي هدايت و کنترل کند و با همين آگاهي، اجازه نداد باورهايش به تعصّب محدودکننده منجر شود. نشان داد که مي توان باور داشت و تعصّب نورزيد. مي توان مهربان بود و ديگران را درک کرد. مي توان شجاعت ديدن، شنيدن و فهميدن داشت و با اين همه دستپاچه نشد. آفرين بر او!
حالانوبت ملاک دوّمي يعني هنر است و واضح است که قصد ندارم درباره ي چيستي اش حرفي بزنم. من آن را از منظر مخاطره اي که مي تواند براي هنرمند بيافريند نگاه مي کنم تا در قالب سنجه اي که پيشتر گفتم صورت بندي شود و بتوانم وضعيت قاسم را در آن مشاهده کنم. براي اين کار يک اصل مسلم را پيش مي کشم تا با تکيه برآن وارد موضوع شوم و آن اينست که اگر هنرمند نتواند هنرش را – هرچه که هست- به آن ميزان که از خود انتظار دارد اجرا کند، حيات خود را بيهوده کرده است. البته اين صورت اختصاصي بيهودگي است که من آن را براي دستيابي به مقصودي که دارم به کار گرفته ام والّا صورت عمومي آن را همگان مي شناسند. درک مرسوم هم اينست که بيهودگي، خروجي پيري است و بايد منتظر بود که در پيري ملاقات شود. در حالي که پيري روان، چندان به تاريخ و سال وابسته نيست و مي تواند در هر زمان و هر جا اتفاق بيفتد. من آن را به کرّات نزد کساني که شناسنامه اي قديمي ندارند هم ديده ام. بيهودگي در همه جا و در تمام طول تاريخ، سيماي سرد خود را به همه کس نشان داده است چون محصول محتوم زندگي است. بهترين محيط براي ظهور بيهودگي، جوامع بسته اند. آنها کشتگاه بذر بيهودگي اند. هر چه بسته تر، پر بارتر. فقط هنر است که ابزار رويارويي انسان با بيهودگي است، چه براي هنرمند و چه براي ديگران. پس هنرمند براي گريز از بيهودگي بايستي بتواند هنرش را اجرا کند. قاسم توانست هنرش را – آن طور که مي خواست و مي پسنديد و مي توانست- بسازد و عرضه کند. او بر بيهودگي غلبه کرد. در ايران به دنيا آمد، تا پيري دوام آورد و خسته نشد. خسته نباشي قاسم.
سومين سنجه، محيط ادبيات است که مخاطره اش را بايستي در متن «فضا/زمان» مورد بحث ملاحظه کرد. قاسم متعلق به دوراني است که طي آن نسلي در ادبيات شکل نگرفته است. او در پايان عمر نسل پيشين ادبيات کارش را شروع کرد و در دوراني ادامه داد که ديگر نسل تازه اي بر پا نشد. چون نسل به مفهوم يک نظام انديشه، فقط به تاريخ- به معناي توالي زماني رخدادها- وابسته نيست. بلکه نسل ها در درون مقتضيات يک فضا/زمان متولد مي شوند و آن زماني و جايي است که انسان از خود مي پرسد من چه کسي هستم؟ چرا همين که هستم، هستم و مسئوليت آنچه هستم با کيست؟ نسل ها اين طور پديدار مي شوند. آنها کساني هستند که پاسخ هاي پيشينيان را درست يا کافي نمي دانند. چون محصول چرخه ي پيروي نيستند، زاده ي پرسش اند. قاسم هنرمند بود و در زمانه اي زيست که در آن، هنر از متن زندگي بيرون رفته و کالايي تجملي شده بود. يعني نسلي وجود نداشت که به زندگي هنرمند، به اعتبار هنرش معنا و ژرفايي اعطا کند. در چنين وضعيتي، بازار ادبيات در بحران فرو رفت و همزمان هنرمندان خرده پا و آماتورهاي تعليم نيافته و کم مايه نيز، گونه اي از هنر بي مقدار را توسعه دادند که واقعاً تجمل بود و مثل تجمّل، دروغ و بي مصرف. اين هر دو با هم زمينه اي را فراهم کردند که آن تجمل بتواند راحت تر از متن زندگي خارج شود. يعني هنرمندان ساده دل و جامعه ي مخاطب – که پسند نازل خود را به آنان تحميل مي کرد- براي سرعت بخشيدن به اين خروج، هم افزايي ايجاد کردند. عجب تر آن که سرعت اين فرآيند به سبب کميابي معنا در حيطه ي فرهنگ – که ناشي از پست مدرنيزه شدن شعور بود- تشديد شد. واضح است که هرگاه هنر از متن زندگي خارج شود، دوران مرارت آغاز مي شود و مردم کوشش مي کنند هر چه بيشتر به حريم خصوصي واقعيات تکرارپذير روزمرّه پناهنده شوند. آن وقت ادبيات جايگاه اجتماعي خود را از دست مي دهد و جامعه نيز ادبيات را. تحت اين شرايط، هرزروي استعدادها به رخدادي عادي بدل مي شود و نيازي نيست هنرمند به سبب ناآگاهي و خام طبعي خطا کند. بلکه کافي ست همان که هست باشد تا هر انديشه و عملي که ابراز مي کند توسط محيط خطا ساز- که محصول فضا/زمان مرارت است- به چرخه ي باز توليد خطا سپرده شود. در چنين محيطي، هيچ هنرمندي نمي تواند نقش خود را به درستي درک کند. بنابراين اگر آن را اجرا کند معلوم نيست چه چيزي را اجرا کرده و اگر نکند، آن ديگري- يعني محيط مسلّط- او را در آن نقش به اجرا در مي آورد. انساني که در وضعيت انفعال کامل قرار گرفته باشد نه تنها از هويت عاري مي شود بلکه با مخدوش شدن ماهيت هم رو به روست و به همين سبب وجودش بي معني است. در چنين محيطي، قاسم هاشمي نژاد توانست زندگي هنري خود را به ياري ويژگي هايي که از شفافيت، بي شائبه گي، روشن بيني و متانت آفريده بود نجات دهد و به خودش به عنوان هنرمند و پژوهشگر، تشخّص و اعتبار ببخشد.
قصد ندارم درباره ي دوستم متن ستايش آميزي انشا کنم. فقط مي خواهم بگويم که او – آن طور که من شناخته ام- مردي بود که تعصّب نورزيد، بيهودگي شخصي را شکست و براي جامعه ي فقير ادبيات ايران تا جايي که مي توانست ارزش آفريني کرد. اين مجموعه، چيز کمي نيست. هرکس بتواند در اين نمايش خوفناک، نقش يک آدم حسابي را بازي کند، آدم حسابي است. قاسم جان! براي مردي که تويي، مرگ هم مبارک است.
 
طي اين چهل سال كسي از ما نپرسيد ابولي، خرت به چند؟
قاب هفتم: يونس تراكمه
در سه ماه گذشته دو نفر از شخصيت ‏هاي مهم و تاثيرگذار ادبيات معاصر، يا دقيق‏ تر گفته باشم داستان‏ نويسي معاصر، را از دست داديم. در دوم بهمن ماه ١٣٩٤ ابوالحسن نجفي را و در سيزدهم فروردين ١٣٩٥ قاسم هاشمي ‏نژاد را.
آن چه در اين دو زنده‏ ياد مشترک است گستردگي فعاليت‏ ها و آثاري است که در عرصه ‏هاي متنوع ادبي از خود به‏ جا گذاشته‏ اند؛ به‏ قسمي که براي بخش اعظمي از مخاطبان ‏شان آثاري از آنان اهميت دارد که شايد هيچ ربطي به داستان و داستان ‏نويسي نداشته باشد. شايد اصلاً هويت فرهنگي اين دو نفر را در اين نوع آثار مي‏ دانند. ابوالحسن نجفي را در عرصۀ فرهنگي مهم مي‏ دانند به‏ دليل تحقيقات و دستاوردهاي بي‏ بديلش در وزن و عروض شعر فارسي و نيز در فرهنگ‏ نويسي و تحقيق و تتبعاتش در زبان‏ شناسي، و اهميت قاسم هاشمي ‏نژاد را در تحقيقات عرفاني‏ اش مي‏ دانند و در اين‏که اولين و تنها رمان پليسي زبان فارسي را نوشته و در ترجمه‏ ها و نيز در شعرها و داستان‏هايش.
اما اين هر دو براي من مهم بودند، و مهم هستند هنوز، به‏ دليل نقشي که در رشد و تعالي داستان‏ نويسي ايران داشتند؛ و اگر حال و روز داستان‏ نويسي امروزمان به‏ سامان بود مي‏ توانستند همچنان موثر باشند. دربارۀ اهميت و نقش ابوالحسن نجفي در جهت‏ گيري و رشد داستان ‏نويسي در‏ ايران، در دهه ‏هاي سي و چهل، قبلاً نظر و دلايلم را به‏ اختصار نوشته‏ ام. اما اگر کتاب «بوته بر بوته١» چاپ و منتشر نمي ‏شد سخت بود توضيح و تشريح نقش قاسم هاشمي‏ نژاد در رشد داستان و داستان‏ نويسي و نقد داستان در ايران. هاشمي‏ نژاد در زمينۀ عرفان و تصوف چندين کتاب منتشر کرده است که گويا کتاب‏ هاي مهمي هم هستند، اما من همان‏ طور که مخاطب آثار و تحقيقات ابوالحسن نجفي در زمينۀ وزن و عروض شعر فارسي و مسائل تخصصي زبان‏ شناسي نبوده ‏ام، هيچ گاه مخاطب تحقيقات و آثار فراواني که قاسم هاشمي ‏نژاد در عرفانيات و تصوف انجام داده است نبوده‏ ام، منبعد را نمي دانم اما تا کنون که نبوده‏ ام، چون هنوز درگير مسائل و مصائب زميني‏ ام و چارچنگولي چسبيده‏ ام يا چسبانده شده‏ ام به اين يک وجب خاک و فرصت نکرده‏ ام سر بالابگيرم و بالاو بالاتر را نگاه کنم. خوشا به ‏حال آنان ‏که فارغ شده ‏اند از زمين و به آسمان و به بالاو بالاها نگاه مي‏ کنند و يا حتي خيره مي ‏شوند، کساني‏ که مخاطبان اين نوع از آثار قاسم هاشمي‏ نژاد هستند و بهره‏ مند از دست‏ آوردهاي او در اين مقوله. هاشمي ‏نژاد شعر و داستان هم نوشته است و اهميت او در ادبيات معاصر از اين‏جاست که آغاز مي‏ شود. بررسي دقيق اين نوع از آثار او مي ‏تواند دستاوردي داشته باشد و توشه ‏اي باشد براي داستان‏ نويسان در ادامه اين راه. رمان «فيل در تاريکي٢» را اولين رمان پليسي درست و حسابي در زبان فارسي مي‏ دانند. بررسي و تشريح ساختاري اين رمان حاصلش احتمالاً همان دستاوردي را خواهد داشت براي داستان‏ نويسي معاصر ما که به آن اشاره شد. بررسي و تشريح اين‏ که چرا اين اثر رمان است و چرا رمان پليسي است و چرا رمان پليسي خوبي است حاصلش همان خواهد بود که به‏ عنوان بخشي از ميراث و ارزش‏هاي او به ‏جا مانده است؛ و واضح است که اشراف به اين نوع دستاوردها چه غنايي مي‏بخشد به داستان‏نويسي معاصر ما در ادامۀ راه؛ امري که از آن غفلت شده و داستان‏ نويسي امروزمان را، بدون اتکاء و شناخت دقيق اين پيشينه ‏ها، به اين حال و روز انداخته است. اما اهميت قاسم هاشمي‏نژاد از نظر من در نقدهايي است که در دهه‏ هاي چهل و پنجاه از او در مطبوعات ايران، و عمدتاً در صفحات «عيارسنجي کتاب» روزنامه آيندگان، چاپ شده است و تعدادي از اين نقدها در همين کتاب «بوته بر بوته» آمده است.
در بررسي داستان‏ نويسي امروزمان و ريشه‏ يابي اين اوضاع و احوال حاکم بر آن، ناچاريم تاريخ نه چندان طولاني داستان فارسي را از جنبه‏ ها و زواياي مختلف بررسي و واکاوي کنيم، که مجالي مي‏ طلبد و حتماً هم دستاوردي خواهد داشت. اما من غير از تجربۀ شخصي‏ ام در همراهي و هم‏ نفسي با ياران حلقۀ «جُنگ اصفهان»، هميشه حضور و تجربۀ ارزشمند ديگراني در همان سال‏هاي دهه‏ هاي چهل و پنجاه برايم با اعجاب همراه بوده است. اعجاب‏ انگيز به‏ نظر مي‏ رسد کارهايي که شميم بهار و آيدين آغداشلو و قاسم هاشمي ‏نژاد و جوانان زير سي سالۀ ديگري در آن سال‏ها کردند؛ کارهايي که پُربارتر کرد ميراث ادبيات معاصر ما را در دهه‏ هاي چهل و پنجاه. شميم بهار و آيدين آغداشلو سي ساله نشده بودند هنوز وقتي که دکتر ناصر وثوقي را راضي کردند تا به آن‏ها اعتماد کند و مجله ‏اش، «انديشه و هنر»، را به آن‏ها ‏بسپارد و آن‏ها در طي چهار سال ده شمارۀ اين مجله را مطابق ايده‏ ها و سلايق خودشان منتشر کنند؛ ده شمارۀ ماندگار در عرصۀ مطبوعات و تاثيرگذار در عرصۀ هنر امروز ايران٣. و قاسم هاشمي‏ نژاد هم هنوز سي ساله نشده بود که با «عيارسنجي کتاب»ش در روزنامۀ آيندگان (و فردوسي خرسند و…) شايد بشود گفت سهم عمده و بسيار مهمي داشت در نقد و بررسي درست و اصولي داستان‏ نويسي ايران. اگر داستان‏ نويسي در ايران به حرکت خود در مسيري که با جمال زاده و هدايت پايه ‏گذاري شده بود ادامه مي‏ داد، طبيعي بود که کارها و آثار شميم بهار و قاسم هاشمي‏ نژاد و هوشنگ گلشيري و بسياري ديگر از نويسندگان و منتقدين آن سال‏ها، حالاو در اين زمانه صرفاً ارزش تاريخي داشته باشند؛ و البته اصلاً طبيعي نيست که آثار و کارهاي اينان در امروزه روز همچنان تروتازه و لازم و به ‏روز به نظر برسند. بررسي چرايي اين امر شايد کمکي باشد براي گشودن گره‏اي از گره‏ هايي که در سال‏هاي اخير سازوکار داستان‏ نويسي‏ مان را اين‏ چنين در هم پيچيده است. هاشمي ‏نژاد در گفتگوي مکتوبي که من با او داشتم (گفتگويي که به پيشنهاد و همت دوستانم در روزنامه «شرق» انجام شد و در شمارۀ ٢٠٠٨ دوشنبه ١٥ ارديبهشت ١٣٩٣ اين روزنامه چاپ شد) وقتي از مشکلات داستان‏ نويسي ايران در آن سال‏ ها ياد مي‏ کند مي‏گويد: «… اين تلاش دوسويه بوده. از يک سو حزبي ها مي خواسته اند فرضيه هاي برآمده از ايده هاي خود را تحميل کنند و از سوي ديگر افراد اولترا مُدرن (بيشتر براي خودنمايي) سعي مي کرده اند جديدترين فرضيه هاي ادبي را به ادبيات داستاني وصله بزنند. اين تلاش دوسويه هيچ وقت توي کت من نرفت. در نتيجه، بهترين شيوه آن بود که معيار شما براي سنجش همان چيزي باشد که از دل اثر به شما داده مي شود.) و حالامي‏ بينيم که سال‏هاست هر دو سوي اين تلاش به ‏بار نشسته است. از يک سو داستان ‏نويسي رسمي ما مجري فرضيه‏ها و نظريه‏ هاي حکومتي هستند و از سوي ديگر چه فراوان ‏اند افراد اولترا مُدرني که جديدترين فرضيه‏ هاي ادبي را گُر و گُر به ادبيات داستاني وصله مي ‏زنند، و چه وصله‏ هاي ناجوري هم از آب درآمده همه ‏شان!
قاسم هاشمي‏ نژاد آدم مهمي بود، و هست همچنان، به ‏دليل همۀ کارهايي که در داستان‏ نويسي و نقد داستان در زبان فارسي انجام داده است.
١. بوته بر بوته، قاسم هاشمي ‏نژاد، انتشارات هرمس، چاپ اول، سال ١٣٩٢
٢. فيل در تاريکي، کتاب زمان، چاپ اول، سال ١٣٥٨
٣. اولين شمارۀ دورۀ جديد «انديشه و هنر» در بهمن ماه ١٣٤٢ منتشر شد و دهمين شمارۀ آن در مردادماه ١٣٤٦
ديريافته
 
بعضي از چيزهايي را که درباره ي قاسم هاشمي نژاد مي گويند بعدها شنيدم. اينکه با هر کسي نشست و برخاست نمي کند، اينکه سرد و سنگين با ديگران برخورد مي کند، اينکه حلقه ي کوچکي از دوستان را مي پذيرد، اينکه کسي جرات کلام در مقابل او ندارد. يادم هست که گرم و صميمي مرا پذيرفت و تا پشت در همراهي ام کرد رسمي که تا وقتي توان راه رفتن داشت ترک نکرد. به موقع لبخند مي زد و گاهي شوخي مي کرد و عموماً در صحبت شروع کننده نبود. سال ٩٠ بود؛ خيابان بهار. بنابر اتفاق و براي تجديد چاپ يکي از کتاب هايش به ديدارش رفتم. از همان جلسه اول، دقايقي را درباره ي کارم صحبت کردم و ساعتي درباره ي کتاب هاي خودش و ديگران. ديدارها از همان موقع برقرار شد؛ هر هفته يا دو هفته يکبار. تماس مي گرفتم و يکي دو ساعت مي نشستيم به گپ و گفت درباره ي هرچه پيش مي آمد. علاقه ام بيشتر داستان و کتاب بود و طبعاً بيشتر صحبت ها حول اين موضوعات بود. گاهي از نقاشي، فيلم و سينما، موسيقي، معماري و هنرهاي ديگر هم صحبت مي کرديم. نظراتش هميشه برايم بوي تازه يي داشت. از کتابي که خوانده بودم مي گفتم و او با آرامش و طمانينه گوش مي کرد و انگار که کلامم را مزه مزه کند چيزهايي مي گفت که به هيجانم مي آورد. هم داستان ايراني را خوب مي شناخت و هم داستان نويسان غربي را. از ريشه هاي اثر غافل نبود؛ گرچه در نقد نگاه به ساختمان و ساختار داستان را مهم مي دانست. کم کم شروع کردم به خواندن ديگر آثار آقاي هاشمي نژاد که در بازار پيدا نمي کردم و از خودش مي گرفتم. کم کم هم گفته هاي ايشان به سمت کتاب هاي خودش مي رفت.
آن روز را يادم هست که تازه «کتاب ايوب» را تمام کرده بودم. روز بعدش به گمانم سه شنبه حدود ساعت ٥ بعدازظهر بود زانو به زانوي مولف نشسته بودم. گفتم ديروز «کتاب ايوب» را خواندم و چيزهايي را که به ذهنم مي رسيد در ميان گذاشتم. بحثي درگرفت که آن قدر طول کشيد که همسرش، فرشته خانم، ما را به ميز شام دعوت کرد. گفتم حيف است اين حرف ها را با همه در ميان نمي گذاريد، همين گفته ها را بنويسيد خودش يک کتاب مستقل است. خنديد و گفت ما کارهايمان را کرده ايم. کسي بخواهد بخواند و بفهمد همان ها را مي خواند. گفتم لااقل مصاحبه کنيد. به تندي گفت اهل مصاحبه نيست و اگر مي خواست مصاحبه کند در همه ي اين سالها مصاحبه مي کرد. البته هميشه نگران و گله مند بود از اينکه بيشتر کتاب هايش در دسترس نبود و يا تجديد چاپ نمي شد و يا توزيع مناسب نداشت.
در نشست هاي بعد، باز گفتم کاش اين خاطرات را ديگران هم مي شنيدند؛ اينها هم تاريخ است و هم ادبيات. گفتم اين روزها تاريخ شفاهي مد شده است، شما هم به خيل خاطره گويان شفاهي بپيونديد. باز چهره در هم کشيد و گفت هيچ وقت دنباله رو مد روز نبوده ام. يک بار ديگر که به وجد آمده بودم از بعضي گفته ها، باز درخواست کردم که مصاحبه کند. اين بار سکوت کرد. مثل قبل به تندي رد نکرد. فرشته خانم گفت، فکر کنم دارد قبول مي کند که سکوت کرد. دلم روشن بود. اما حساب و کتابي نداشت. حدود يک سال از اولين بار که پيشنهادم را مطرح کرده بودم مي گذشت و سکوت اين بار متفاوت و معنادار بود.
مبارک روزي بود که قاسم هاشمي نژاد گفت حاضر به مصاحبه است، اما مشروط. مشروط به اينکه فقط درباره ي کتاب ها صحبت کنيم و دنبال حاشيه نباشم. ديده بودم از اينکه بعضي از کساني که به ديدنش مي آمدند و مدام درباره ي آدم هاي ديگر سوال مي کنند، برمي آشوبد. در گپ هاي خودماني اگر حرفي از ديگران به ميان مي آمد، وقتي بود که درباره ي اثر و کار آن آدم حرف مي زد. اگر کسي را مدح مي کرد به خاطر کارش بود و اگر رو ترش مي کرد به خاطر سستي و کجي کار آن آدم بود. از حاشيه به دور بود هميشه. دو دوست نقاش داشت که کار يکي را مي پسنديد و ديگري را نه. هر وقت از آن دو حرف مي زد، از نقاش بودن يکي و نقاش نمايي ديگري مي گفت و حرفي که بوي مسائل شخصي بدهد نمي زد.
اولين جلسه هفتم آذرماه ٩٢ بود؛ کتاب «فيل در تاريکي». آقاقاسم مريض احوال است و صداي آرامي دارد. قبل از جواب سکوت مي کند، فکر مي کند و شمرده شمرده پاسخ مي دهد. صداي خيابان و بوق ماشين ها پس زمينه ي صداي ناتوان است. صدا را که مي خواهم پياده کنم، بعضي جاها را بايد بارها و بارها تکرار کنم که بفهمم آن صداي نحيف چه مي گويد مخصوصاً در اسم ها و مکان هاي خاص. مي دانم که بعضي فکر مي کنند متن پياده شده به نوشتار مي ماند و رنگ وبوي ادبي دارد. ولي حقيقتش آن است که قاسم هاشمي نژاد وقتي درباره ي ادبيات صحبت مي کرد، ادبي حرف مي زد. آن قدر ادبيات در تاروپودش پيچيده بود که انگار از روي متن مکتوب دارد مي خواند. جائي مي گويد کتاب «طبقات الصوفيه» گفته هاي خواجه عبدالله انصاري است که مکتوب شده و امروز چنان شيريني و حلاوتي براي ما دارد که باور نمي کنيم که اينها گفته هاي خواجه است. دنباله رو خواجه بود در شيرين گوئي و وزين بياني. اما حد نگه مي داشت. از تصنعي حرف زدن هم گريزان بود.
پرينت اوّلين مصاحبه را که به او دادم، در همان چند سطر اول، غلط هاي زيادي گرفت از نحوه ي پياده سازي و رسم الخط تا غلط هاي املايي. بعد گفت چند روز ديگر بيا متن را بگير. چند روز بعد که رفتم با کاغذ سياهي مواجه شدم که عمدتاً تصحيحات شيوه ي پياده سازي متن از صوت بود. فارغ از شيوه و رسم الخط که بعد از چند جلسه به توافق رسيديم و در اين بخش با تعاملي دو طرفه بود اگر متن يک يا دو غلط املايي هم داشت، من مي بايست پرينت جديدي مي گرفتم و مي بردم و ايشان از اول تا آخر متن را دوباره مي خواند. هيچ وقت پرخاش يا تندي نکرد، ولي گاهي نهيب مي زد از معدود غلط هاي املايي. در کار بسيار جدي بود و خطا برايش بي معنا بود. از سرسري شمردن کار بيزار بود. بارها مي گفت مشکل اين است که هر کسي در هرجا که هست و هر کاري که مي کند کارش را جدي نمي گيرد. او اين طور نبود. هر جلسه بيش از ٧ ٨ بار بازخواني مي شد. مبناي دوستي هايش تا جايي که من فهميدم جديت و صداقت در کار بود.
وقتي به متن بي اشکال مي رسيديم قرار جلسه بعدي و کتاب بعدي را مي گذاشتيم. در اين مدت کتاب را مي خواندم و سعي مي کردم کتاب، متن يا مطالب مرتبط با آن را پيدا کنم و بخوانم. به نظر کار ساده ئي مي رسيد؛ چه خيال خامي. قاسم هاشمي نژاد طي حدود ٥٠ سال کار و تلاش و جديت در حوزه هاي مختلف مجموعه ئي کم نظير گرد آورده بود و من نمي توانستم در اين مدت کوتاه با مشغله هاي روزمره پاي به پاي او بروم. او داستان نويس، شاعر، مترجم و در سالهاي آخر، عرفان پژوه بود و در هر يک از اين حوزه ها اثري ماندگار داشت و من در آغاز دهه ي چهارم زندگي بودم. مصافي نابرابر بود.
دوستي پرسيد چه قدر از متن مکتوب است و چه قدر مصاحبه شونده در آن دست برده است. بايد بگويم خيلي کم. فقط جاهايي که افتادگي داشت، اسمي را فراموش کرده بود و واقعه يي مرتبط را به ياد مي آورد اضافه شده. اگر کوتاه بود روي تکه کاغذي مي نوشت و لاي پرينت هاي قبلي مي گذاشت و اگر کمي طولاني تر بود، اول يا آخر جلسه ي بعد را به آن موضوع اختصاص مي داديم. و همه ي اضافات سهم ناچيزي در کتاب «راه ننوشته» دارد. به هيچ يک از سوالات دست نزد. گاهي هم که پيشنهادي در گفته ي خودش مي دادم، گوش مي کرد و تامل مي کرد. چند روز بعد اگر آن نکته را اعمال کرده بود مي فهميدم که حرفم را پذيرفته، ولي اگر نظر ديگري داشت، به بهانه ئي سر صحبت را باز مي کرد و نظرش را با دليل و منطقي مي گفت؛ چه من قانع مي شدم و چه نه. راه گفتگو باز بود.
بعد از ٤ ٥ مصاحبه، آقاقاسم پيشنهاد کرد کار را متوقف کنيم و هم خودمان نگاهي به مجموعه ي آنها بکنيم و به قول معروف خودارزيابي کنيم و هم کار را به آقاي مدرس صادقي بدهيم که نظر بدهد. آن چند جلسه را جداگانه پرينت گرفتم و جلد و فنر زدم. نظر آقاي مدرس صادقي را که گرفتيم مصاحبه ها را سر گرفتيم. اما هرچه پيش مي رفتيم بار براي من سنگين و سنگين تر مي شد. سه گانه ي عرفاني ايشان و «کتاب ايوب» سخت ترين کتاب ها بود. همان موقع بود که يک بار تلفني و به طور غيرمستقيم اعلام انصراف کرد و من مستاصل به آقاي مدرس صادقي زنگ زدم براي پادرمياني و فردايش همديگر را ديديم. آقاي مدرس صادقي گفت شما الان تماس بگير با آقاقاسم و ببين چه مي گويد. من فکر کردم با هم صحبت کرده اند. تماس گرفتم و قرار جلسه ي بعد را گذاشتيم به گمانم قرار مصاحبه ي کتاب «رساله در تعريف، تبيين و طبقه بندي قصه هاي عرفاني» را. مدت ها بعد آقاي مدرس صادقي گفت آن روز صحبتي با آقاقاسم نکرده بوده و در لحظه اين فکر به ذهنش خطور کرده بود. به هر جهت که راهگشا بود.
مصاحبه ها که تمام شد، متن نهايي را هم چندبار نمونه خواني کرديم من جدا و آقاقاسم جدا. متن مرتب بين من و ايشان در رفت و آمد بود که نکند غلطي داشته باشد. اما فهميده بوديم که چشم هاي ما به متن عادت کرده و بعضي از غلط ها را نمي بينيم. آقاي حسن عالي زاده هم زحمت کشيد و يک دور تمام متن را خواند و چند غلط پيدا کرد؛ به تعداد انگشتان دست. بعد که متن را به ناشر داديم و پرينت اول را گرفتيم باز کارمان درآمد. ناشر از نرم افزاري متفاوت استفاده مي کرد و خيلي از جاها به هم ريخته بود و اين يعني بارها و بارها نمونه خواني متن. يکي دو پرينت آخر را من نمونه خواني کردم. بدن قاسم هاشمي نژاد ديگر ضعيف تر از آن بود که بتواند نمونه خواني کند. اما دائم پي جوي کتاب بود؛ اينکه در چه مرحله يي است و نکند آن چند غلط هنوز در متن باشد و نکند کار، خوب از آب در نيايد. مي گفت به مخاطب بايد احترام گذاشت و کاري که مي خواهيم تحويل مخاطب بدهيم بايد بي غلط باشد. مي گفت مخاطب چه گناهي کرده که ما بي دقت ايم و کم حوصله. مي گفت هميشه بايد احترام مخاطب را نگه داشت.
روزي که کتاب را از نشر هرمس فرستادند و برايش بردم، ضعيف تر از آن بود که کتاب را در دستش بگيرد. اسير تخت شده بود و حتي نمي توانست بنشيند. ميله ي گردان تخت را چرخاندم تا به حالت نيم نشسته درآمد. عينک را به سختي و طوري که با زخم هايش برخورد نکند، روي صورتش جاسازي کردم. کتاب را باز کردم و نگه داشتم. از صفحه ي عنوان تا حدود ١٠ صفحه را به دقت ديد و خواند تا خسته شد. کتاب را بستم. لبخند زد؛ از همان جنس لبخندهائي که وقتي از او مي خواستم مصاحبه کند مي زد. گفت بالاخره کار خودت را کردي.
 قاب دهم: علي اكبر شيرواني
 
دلت مي تپد؛ آفتاب مي درخشد، و تو هم خوشي
چهره متفاوتِ قاسم هاشمي نژاد
چه پيوندي است ميان هرآنچه قاسم هاشمي نژاد در طول عمرش منتشر کرد؟ اين پرسشي است که در نگاه اول به کارنامه هاشمي نژاد پيش مي آيد و اگر کارهاي مختلف او را جدا از هم در نظر آوريم، در آغاز کارهاي او آن قدر پراکنده و دور از هم به نظر مي رسند که به سختي مي توان پيوندي ميان آنها برقرار کرد. اما اگر آثار هاشمي نژاد را در کنار هم و با نگاهي کلي بين ببينيم، مي توانيم نقاطي را در کارنامه او تشخيص دهيم که با خطوطي نامرئي به هم وصل شده اند. با همين نگاه است که مي توانيم از تصوير کليشه شده آدمي که سر در لاک خود دارد فاصله بگيريم و چهره اي را تشخيص دهيم که از قضا به دقت نسبت به آنچه در اطرافش مي گذشته حساس بوده است.
هاشمي نژاد در نقطه اي به قصه هاي عرفاني و ادبيات قديم ايران پرداخته که گزارشي از «کارنامه اردشير بابکان» و «کتاب ايوب» و «قصه هاي عرفاني» و «سيبي و دو آينه» از آن جمله اند. در نقطه اي ديگر او به سراغ ترجمه رماني پليسي از ريموند چندلر رفته و ترجمه اي با زباني متفاوت از «خواب گران» به دست داده است. نقدهاي او بر داستان هاي نويسندگان معاصر ايراني وجه ديگري از کارهاي اوست و در اين بين مقالات پراکنده او هم هست که در هريک موضوعي را پي گرفته است.
نيز داستان ها و شعرهاي هاشمي نژاد هم وجه ديگري از چهره چندوجهي اوست. ازاين رو آثار هاشمي نژاد را که کنار هم در نظر آوريم، شمايل آدمي ظاهر مي شود که به هرجا که خواسته سرک کشيده و در هرجا هم نگاه خاص خود را داشته است. هاشمي نژاد را آدمي گوشه گير دانسته اند و بر اين ويژگي او تاکيد کرده اند و اين وجه شخصيت او کم کم غالب شده اما گوشه گيري او به معناي بي تفاوتي به آنچه در اطرافش مي گذشته نبوده است. تنها نگاهي به مقدمه هايي که او در ابتداي مجموعه مقالاتش نوشته نشان مي دهد که هاشمي نژاد گوشه گير تا چه حد نگاهي نقادانه نسبت به وضعيت اطرافش داشته است.
همچنين با خواندن برخي مقالات و متن هاي او مثل «چهار خاطره بادآورد به روايت شاه پريان» يا «اندر آداب چاي نوشي»، با هاشمي نژادي متفاوت تر از آنچه غالبا در نظرها هست مواجه مي شويم و آدمي را مي بينيم که طنزي درخشان در کارش هست و شيطنت مي کند و شوخ وشنگ و سرخوش است. طنز و هجو به عنوان شيوه اي از نقد به خوبي در اين قبيل کارهاي هاشمي نژاد ديده مي شود و اين ويژگي ظرافتي خاص به نگاه او بخشيده است. او در «چهار خاطره بادآورد…» روايتي نوآورانه از برخي چهره هاي ادبي و هنري آن دوره و نيز تصويري از آن دوران به دست مي دهد و روايت طنزآميز او شروعي درخشان دارد: «همين طور الله بختکي پيش آمد، واقع عرض مي کنم. من ظهر اين روز سرد بهمن ١٣٦٢ هيچ در بند شکار نبودم وقتي با شاه پريان روبرو شدم. شاه پريان شايد. ماکسيم گورکي عادت داشت دزدانه و پنهاني آشناها را تعقيب بکند تا بعدها بتواند رفتارشان را دست مايه داستان هايش قرار بدهد. اسم اين کار را مي گذاشت شکار. يک روز در جنگل ياسناپوليانا دورادور تولستوي را دنبال کرد. تولستوي جاي باز بي درختي ايستاد و مشغول تماشاي مارمولکي شد که روي تخته سنگي زير آفتاب لميده بود. به مارمولک گفت: دلت مي تپد؛ آفتاب مي درخشد و تو هم خوشي…». شيوه روايت و زبان هاشمي نژاد در اين جا نشان مي دهد که او چقدر نسبت به قدرت طنز آگاهي داشته و طنزنويسي چيره دست بوده است.
نقدهاي هاشمي نژاد وقتي که کنار هم قرار گيرند، شکل گزارشي دست اول از مسير پرپيچ وخم تحول ادبيات در ايران به خود مي گيرند. وفاداري نسبت به نقد و سنت نقادي يکي از آن خطوطي است که نقطه هاي گوناگون کارهاي هاشمي نژاد را به هم وصل مي کند و در اينجاست که چهره اي مدرن از او ديده مي شود. او در بخشي از مقدمه کتاب «بوته بر بوته» که نقدي است بر آثار معاصران، نوشته: «چند قرني بود که صداي نقد، نه فقط در آثار ادبي، در جامعه ايران خاموش بود. ناقدان اصلي و شاخص در جامعه ايران همواره عارفان بوده اند. آنها، به طور شفاهي در مجلس تذکر و تذکير، و در متون مکتوب به صورت شعر و نثر، اخلاق جامعه را به نقد مي کشيدند. صداي آنها صداي معيار بود. فارغ بودند از دلبستگي هاي دنيوي. در سخنشان بويي از منفعت جويي نمي شنيدي. چيزي براي از دست دادن نداشتند تا ميل و محابا دراندازند. بي باکانه با سران و سردمداران درمي افتادند. نه تطميع مي شدند، نه تهديد در آنها کارگر بود. طمع آنها در پيوند با خرسندي خداوند بود؛ مرگ را چنان مي جستند که زنداني آزادي را و بچه مکتبي روز آدينه را. راز روايي سخنشان از همين خو و منششان مي آمد. تنگ شدن عرصه بر مصلحان معرفت جامعه را به کلي از کيفيت «نقد» تهي کرد. در فقر اخلاقي و عقب ماندگي دوران قاجار، رو کردن ايرانيان تحصيل کرده و منورالفکر به ارزش هاي مغرب زمين که چنان جوامع مرفه و مقتدري را پديد آورده بودند از سر ناچاري بود…». هاشمي نژاد در مقالات انتقادي اش تنها به خود نقد وفادار است و بي تعارف ها و ملاحظات مرسوم تنها به متن آثار مورد نقد مي پردازد. نقدها و مقالات او، به جز ويژگي هاي محتوايي اش از حيثي ديگر هم حائز اهميت است و آن «زبان» مقالات اوست. مقاله هاي هاشمي نژاد، به لحاظ زباني تشخص دارند و فارسي دقيق و درست و درعين حال قابل درکي در مقاله هاي او وجود دارد. اين ويژگي مقاله هاي هاشمي نژاد اهميتي مضاعف مي يابد وقتي به اغلب مقاله ها و نقدهاي امروز توجه کنيم. در اکثر مقاله هاي امروزي، خود «زبان» بدل به معضلي شده است که بيش از هرچيز خواننده را از موضوع مقاله دور مي کند. براي مقاله هايي با زباني مغشوش و بي ريشه، مقاله هاي هاشمي نژاد مي تواند الگويي درست به لحاظ فارسي نويسي باشد. زبان هاشمي نژاد در مقالاتش زباني زنده است که بيش از هرچيز بر شانه هاي ادبيات قديم فارسي ايستاده و ريشه در قله هاي کلاسيک زبان فارسي دارد.
در پژوهش ها و ترجمه هاي هاشمي نژاد از ادبيات قديم هم خطي مشترک ديده مي شود. هاشمي نژاد در اين قبيل کارهايش، هم به دنبال کشف ايده هايي جديد براي داستان نويسي و روايت است و هم در پي نشان دادن امکاناتي که در زبان فارسي وجود دارد. مشخصه بارز هاشمي نژاد در مقالات انتقادي اش، از سويي تسلط او بر ادبيات قديم فارسي و سنت ادبي است و از سويي ديگر شناخت دقيق او از جريان هاي ادبي و هنري غربي. اين ويژگي ، بارزه نسلي از نويسندگان و شاعران ايراني بود که به سختي مي توان چهره هايي مشابه را در نسل هاي بعدي شان پيدا کرد.
 چهره متفاوتِ قاسم هاشمي نژاد

یادآرزشمع مرده یارآر
قاسم هاشمی‌نژاد درگذشت
قاسم هاشمی‌نژاد نویسنده، منتقد، پژوهشگر و روزنامه‌نگار ادبی زندگی را بدرود گفت.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، زنده‌یاد هاشمی‌نژاد یکی از نویسندگان و منتقدان شناخته حوزه ادبیات ایران بود که نگارش نقد ادبی را به صورت جدی پیش از انقلاب و در روزنامه‌ی آیندگان آغاز کرد. نقد‌های او به دلیل نگاه فنی به داستان و روایت خیلی زود در محافل ادبی ایران گل کرد و نام او را به عنوان منتقدی جدی بر سر زبان‌ها انداخت.
او سال‌ها از بیماری سرطان رنج می‌برد اما در نهایت به خاطر عفونت ریه درگذشت. علی اکبر شیروانی تدوین‌گر کتاب راه ننوشته (مجموعه‌ای از مصاحبه‌های قاسم هاشمی نژاد) به ایسنا گفته: آقای هاشمی نژاد از روز دوم فروردین ماه به علت عفونت ریه در بیمارستان شریعتی تهران بستری بود و امروز 13 فرودین ماه ساعت 19 درگذشت.

او همچنین گفته: آقای هاشمی نژاد چند سالی با بیماری سرطان دست و پنجه نرم کرد و در دوسال اخیر مشکلات جسمی دیگری هم داشتند که باعث ضعیف شدنشان شده بود اما علت درگذشت ایشان عفونت ریه بود نه سرطان.

«فیل در تاریکی» یکی از آثار داستانی هاشمی‌نژاد بود که منتقدان از آن به عنوان مهم‌ترین رمان پلیسی ایران نام می‌برند.

مجموعه‌ای از نقد‌های ادبی و هنری این نویسنده و پژوهشگر هم با عنوان بوته «بر بوته» دو سال پیش روانه‌ی بازار کتاب ایران شد. این نقد‌ها را جعفر مدرس صادقی نویسنده و پژوهشگر ادبیات جمع آوری کرده بود و مقدمه‌ای هم بر این مجموعه نوشته بود.

نمایش منظوم اثر تی. اس. الیوت (تهران: نشر مرکز)،بشنو، آدمک! از ویلهلم رایش (تهران: انتشارات کتاب ایران- چاپ دوم: انتشارات نیلوفر)،خوابگران از ریموند چندلر(تهران: انتشارات کتاب ایران) و من منم: کتابی درباره خودکاوی اثر راتان لعل، از آثار ترجمه‌ای هاشمی نژاد است.

این منتقد ادبی علاقه‌ی زیادی به میراث مکتوب عارفان ایرانی داشت و از جنبه‌های مختلف به بررسی این میراث ارجمند ادبی پرداخته بود. «سیبی و دو آینه»؛ «در مقامات و مناقب عارفان فره‌مند» و رساله در «تعریف، تبیین و طبقه‌بندی قصه‌های عرفانی» دو کتابی هستند که هاشمی نژاد با این رویکرد به رشته‌ی تحریر در آورده بود. در کتاب اول (سیبی و دو آینه) او به طبقه بندی قصه‌های عرفانی و جمع‌اوری روایت‌های مختلف از اتفاقات مهم زندگی عارفان ایرانی پرداخته بود. در کتاب دوم او با نگاهی امروزی به بررسی قصه‌های عرفانی و ساخت داستانی آن‌ها پرداخته بود.

«عشق گوش عشق گوشوار»، «کتاب ایوب»، «گزارشی از کارنامه اردشیر بابکان» و … از دیگر آثار او در حوزه‌ی نقد ادبی، روایت شناسی و بررسی ریشه های روایت در تاریخ ادبیات ایرن است.

از فیلمنامه‌های او هم می‌توان به «راه و بی‌راه» و «عشق‌نامه ملیک مطران» اشاره کرد. «راه و بی‌راه» با کارگردانی سیامک شایقی در سال ۱۳۷۱ ساخته شد.

 یادی مجدد از همشهری فرهیخته ام . بعضی انسانها جاودانه اند واو نیزچنین بود
نظر ابراهیم گلستان درباره قاسم هاشمی‌نژاد
ابراهیم گلستان، قاسم هاشمی‌نژاد را یکی از دو نفری دانست که به گفته او نسبت به ادبیات معاصر ایران می‌توانستند درست حرف بزنند.
این نویسنده در پی درگذشت قاسم هاشمی‌نژاد – نویسنده و منتقد ادبی – که روز 13 فروردین‌ماه از دنیا رفت، در گفت‌وگو با خبرنگار ادبیات ایسنا اظهار کرد: شنیده‌ام که از دنیا رفته‌ و خیلی متأسف هستم. حرفی ندارم و حرفی نمانده است که بزنم دیگر. قبلا هم همین‌طور بود و یک مشت آدم‌های حقه‌باز حرف مزخرف می‌زدند و معروف هم شدند، ولی هاشمی‌نژاد این وسط تنها بود.

گلستان افزود: من دو نفر را می‌شناختم که درباره ادبیات معاصر ما درست می‌توانستند حرف بزنند. یکی از آن‌ها آقای هاشمی‌نژاد بود و همین کافی است. چه می‌توانم بگویم دیگر؟! آدمی که می‌فهمید این بود. بقیه همین‌طور الکی چرت می‌گفتند و دل خودشان را خوش می‌کردند. از همه بدتر، جوانانی را که می‌خواستند چیزی یاد بگیرند، با نوشته‌های خود روبه‌رو می‌کردند و همه آن‌ها را گمراه می‌کردند. همین است که الان همه چیز چرت و پرت شده و اتفاقاتی که افتاده است.

او در ادامه گفت: آقای هاشمی‌نژاد یک آدم منحصر به فرد بود و یک نفر دیگر هم بود که خیلی پیش‌تر متأسفانه فوت کرد. تا آن‌جایی که من می‌فهمم و به‌قدری که من می‌توانم بفهمم، این بود که درباره فهم ادبیات معاصر همین دو نفر بودند و بقیه هر چه می‌گفتند، مردم را گمراه می‌کردند.

این نویسنده پیشکسوت اظهار کرد: هاشمی‌نژاد آدم خوبی هم بود. او مرد بسیار بسیار فروتنی بود. تا آن‌جا که میسر بود و حرفش پیش می‌آمد، حتا در مقدمه‌ یکی از کتاب‌ها درباره‌ او گفته‌ام.

نظر ابراهیم گلستان درباره قاسم هاشمی‌نژاد
کتاب

قاسم هاشمی‌نژاد متولد سال 1319، نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار بود. او از دهه 40 در مطبوعات نقد می‌نوشت.

در معرفی او همچنین عنوان شده است: هاشمی‌نژاد سوای آن‌که در حوزه نقد، داستان و شعر فعالیت داشت، خیل تألیفات و تحقیقات پرشماری که در حوزه عرفان و تصوف داشت، نام او را به‌عنوان یکی از شارحان و محققان متون عرفانی مطرح کرده است.

تنها «سیبی و دو آینه» که کتابی است «در مقامات و مناقب عارفان فرهمند» و مؤلف در آن به زندگی، آثار و عقاید عارفان نام‌آشنا پرداخته‌ و هریک از آنان را به خواننده علاقه‌مند معرفی کرده‌، گویای تحقیقات پردامنه او در این حوزه است. همچنین «سرود رستگاری» کهن‌ترین متن وحدت وجود اثر منظوم داتا تریا، «در ورق صوفیان» سه مقاله در حوزه عرفان، «رساله در تعریف، تبیین و طبقه‌بندی قصه‌های عرفانی»، «201 حکایت عرفانی از دفتر معرفت‌پیشگان» و «کتاب ایوب» منظومه آلام ایوب، گوشه‌ای از تقریرات و تألیفات اوست.

رمان «فیل در تاریکی» قاسم هاشمی‌نژاد نیز از آثار معروف این نویسنده در حوزه ادبیات پلیسی است.

همچنین «نمایش منظوم» اثر تی. اس. الیوت، «بشنو، آدمک!» از ویلهلم رایش، «خوابگران» از ریموند چندلر و «من منم: کتابی درباره خودکاوی» اثر راتان لعل، از آثار ترجمه‌ای او است.

این نویسنده و منتقد که چند سالی به بیماری سرطان مبتلا بود از روز دوم فروردین‌ماه به علت عفونت ریه در بیمارستان شریعتی تهران بستری شد و در نهایت عصر روز 13 فروردین از دنیا رفت.

 
 عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

قاسم هاشمی‌نژاد٬ ایبسن٬ گلستان و روزنامه آیندگان
“نیایش در طریقت طی کردن فاصله‌ی بقا تا فناست، با یاد او که میان دل و زبان است، به صورت راز و نیاز، و به نجوا. منظور این است که در نیایش محو صفات صورت می‌گیرد. شرح شطحیات مناجات را چنین تعریف می‌کند: «مناجات محادثه‌ی اسرار است نزد صفای اذکار با لطیف غفّار به نعت افتقار.»”
قاسم هاشمی نژاد, عشق گوش، عشق گوشوار
قاسم هاشمی نژاد در سال ۱۳۱۹درآمل به دنیا آمده بود
قاسم هاشمی‌نژاد٬ روزنامه‌نگار و نویسنده٬ روز جمعه ۱۳ فروردین در تهراندرگذشت.متن زیر را سیروس علی‌نژاد٬ روزنامه‌نگاری که پیش از انقلاب ایران با آقای هاشمی‌نژاد در روزنامه آیندگان همکار و تا روزهای آخر عمر با او همنشین بود٬ نوشته است.
_______________________________________________________________________
پیش از آنکه زنگ در را فشار دهم یاد اولین و آخرین مطلبی افتادم که از او خوانده بودم؛ گزارشی از نمایشگاه سیاه قلم های اردشیر محصص در گالری قندریز، سال ۴۷ ، روزنامه آیندگان و آخرین: «چهار خاطرۀ بادآورد»، گزارشی از خاطراتی که علی اصغر گرمسیری، بازیگر قدیمی تئاتر در کافه ای که فضای قصه های عزیز نسین را داشت، برای او حکایت کرده بود. این یکی گزارشی است که هنر نوشتنش حسرت به دل می گذارد و من آن را برای هر کس که پیش آمده و حوصله شنیدن داشته خوانده ام.
وارد که شدم درست مثل چهل سال پیش، گرم و مهربان بود. بعضی آدم ها را اگر چهل سال هم نبینی، از آنها دور نمی شوی؛ بعضی دیگر را هر روز هم که ببینی احساس نزدیکی نمی کنی. بعد از چهل سال هیچ از او دور نشده بودم، و از من دور نشده بود. مثل همان روزهای «آیندگان» گرم و صمیمی بود. گرمی و مهربانی اش همان بود که بود اما خودش همان نبود.
چهل سال که سهل است، آدمی زاده در عرض دو ماه، نه، دو روز، زیر و رو می شود. سختی های روزگار، متانتی را که در رفتار و گفتارش بود زایل نکرده بود برعکس، یک رنگ عرفانی هم به آن زده بود اما جانش را هم فرسوده بود. این فرسودگی حتی از عرق چینی که بر سر داشت، آشکارتر می شد.
آن موهای فلفل نمکی بلند که بر سر دوش و گردن، گیسو می کرد، دیگر وجود نداشت. برای من هرچه آن وقار و متانت که از چهل پنجاه سال پیش مانده بود، آشنا بود، این عرق چین غریبه می نمود. بعدها دانستم که آن عرق چین نه معنای عرفانی دارد که او دلبستهٔ آن بود، سرطان پوست سرش را زخم می کرد و موهایش را می تراشید و برای آنکه زخم های سرش نمایان نشود، عرق چین به سر می گذاشت.
با وجود این هنوز قبراق و سر حال بود، هرچند آن گامهای بلند و شمرده که به هنگام راه رفتن بر می داشت، دیگر نبود، محو شده بود. آهسته و نرم راه می رفت. آن سخن گفتن قرص و قایم هم بکلی تغییر کرده بود، نرم شده بود. جور دیگر شده بود و جور دیگر شدن از گذشت روزگار است.
حرف ما از روزنامه و روزنامه نویسی شروع شد؛ طبیعی ترین چیزی که می توانستیم از آن بگوییم. هر دو، سالهایی را در روزنامه گذرانده بودیم. بحث روزنامۀ آیندگان هم طیبعی تر از هر بحث دیگر بود؛ هر دو در آن روزنامه کار کرده بودیم. بهانۀ دیدار هم همان بود. گرچه دیدارش به بهانه نیاز نداشت.
گفتم نوشته های شما، در آن ایام جوانی، مرا به آمدن به آیندگان ترغیب کرد. برای خوشامدش نگفته بودم. واقعیت داشت. به دیگران گفته بودم و باید زمانی به خودش هم می گفتم. کارش را در روزنامه نویسی درست انجام می داد. گزارش های جاندار می نوشت. پیش از آنکه من وارد روزنامه شوم، نقدهایش صدا می کرد. نوشته هایش صدا داشت و صدایش آن قدر بلند بود که من از سر کلاس دانشکده می شنیدم. یقینا صدای یکی دو نوشته اش، در نقد داستانهای ابراهیم گلستان به گوش او هم رسیده بود که تن به گفتگو با او داده بود.
نوشته هایش نگاه و زبانی داشت که مرا و هر کس را شیفته می کرد. به گمانم حق با فرج صبا بود که روزی به من گفت «نقدهای او در آیندگان، در حد نقدهای جهانی بود، دیدگاهش در سطح تایمز لندن بود».
اما خود او به این حرف ها اهمیتی نمی داد. نه آن وقتها، نه حالا که بعد از حدود چهل سال دوباره دربارۀ آن نوشته ها حرف می زدیم. برعکس، از دورۀ روزنامه نگاری اش دل خوشی نداشت. از همینگ‌وی یاد می کرد که گفته بود خوب است آدم یکی دو سال در روزنامه کار کند و بعد، از آن بگریزد. من بارها این سخن همینگ‌وی را شنیده ولی همواره به دیدهٔ تردید در آن نگریسته بودم.
گویی ذهن مرا خوانده باشد، گفت البته بعضی چیزها ذاتی و غریزی است. نمی توان آنها را آموخت. مثلا نمی توان از کسی که استعداد نقاشی ندارد، نقاش ساخت. یاد حرف مارکز افتادم. گفتم بله «نمی توان از کسی قصه گو ساخت. قصه گویی، مثل خوانندگی ذاتی است، آموختنی نیست».
باور داشت که از بخت بد، گذارش به روزنامه افتاده بود ولی بموقع توانسته بود از آن بگریزد. دربارهٔ اینکه چه شد که پایش به روزنامه رسید، گفت «در جوانی نزد عمویم زندگی می کردم و می خواستم مستقل شوم. به درآمد احتیاج داشتم.» پرویز نقیبی که دبیر صفحات فرهنگی آیندگان بود، و در شکار استعدادها مهارت داشت، از او دعوت به کار کرده بود.
در دل گفتم پس، این کشف را هم به نقیبی مدیونیم. نقیبی از او خواسته بود نقد کتاب بنویسد. عنوان صفحۀ نقد کتاب در آیندگان «عیارسنجی کتاب» بود. عنوانی که من همیشه از آن خوشم آمده بود و در سی چهل سال گذشته در مقایسه با هر عنوان دیگری برای صفحهٔ نقد کتاب آن را جذاب تر یافته بودم، ولی هیچگاه در معنی آن مته به خشخاش نگذاشته بودم. هر حرف که در دل بنشیند، به معنی کردن نیاز پیدا نمی کند. اما او تصورات سی چهل سالهٔ مرا درهم ریخت.
گفت «عیارسنجی»، فراتر از کاری است که در کار شتاب زدۀ روزنامه بتوان انجام داد. از نظر او عیارسنجی کتاب عنوان «پر مدعایی» می آمد. گفت کار روزنامه، با «عیارسنجی» جور در نمی آید. کار روزنامه، معرفی و بررسی کتاب است، یا به اصطلاحی که او به کار برد «ریویو»ی کتاب.
درست است که نقیبی صفحۀ عیارسنجی کتاب را راه انداخته بود و سردبیر صفحات فرهنگی بود، اما صفحۀ کتاب را هاشمی نژاد اداره می کرد. به یاد می آورم تا زمانی که هاشمی نژاد در روزنامه بود، نقدها و نوشته های خود را برای صفحهٔ کتاب در اختیار او می گذاشتم. ویراستاری صفحه، تیتر زدن و معین کردن جای چاپ مطلب، همه با او بود.
گفت پیش از آیندگان، مدتی در مجلۀ فردوسی قلم زده بود. وقتی عباس پهلوان برای مدتی فردوسی را ترک گفته بود، به اتفاق بیژن خرسند و یک نفر دیگر – که یادم نیست – به فردوسی رفته بودند و آن مجله را اداره می کردند. ماجرا را کاملا به یاد داشتم. آن مجله را می خواندم. حتا به یاد داشتم که وقتی گروه تازه، تحریریۀ فردوسی را به عهده گرفتند، مجله از حالت جنجالی پرسروصدای مرسوم خود درآمد و به یک مجلهٔ متین و معقول بدل شد اما تیراژش را هم از دست داد.
گذشتۀ او در مطبوعات به مجلۀ فردوسی ختم نمی شد. پیش از آن در «روشنفکر» می نوشت. آنجا هم با پرویز نقیبی کار می کرد. من آن دوره را به یاد ندارم ولی تردید ندارم که آنجا هم خوب کار کرده است. آیندگان آخرین دورۀ روزنامه نویسی او و درخشان ترین دورۀ کاری او بود. بعد از آن به نویسندگی روی آورد و از کار روزنامه دور شد. پرسیدم چرا از آیندگان رفتید؟ گفت «کتاب قابل بحثی در نمی آمد». کتابهای قابل بحث کم شده بود، اما ماجراهای دیگری هم در دلسرد کردن او بی تأثیر نبود.
حکایت کرد که یک روز در دانشگاه تهران نمایشنامۀ «دشمن مردم» ایبسن را نشان می دادند، رفتم دیدم. امیرحسین آریان پور جزوه ای دربارۀ ایبسن نوشته بود که همراه بروشور نمایشنامه به تماشاگران داده می شد.
گفتم: «ایبسن آشوبگرای».
گفت: «به گمانم.»
رفتم نمایش را دیدم و دربارۀ آن و آن جزوه نوشتم. در مقدمه هم یادآور شدم که این نمایشنامه قابل بحث نیست، درک درستی از ایبسن به دست نمی دهد. صبح فردا در روزنامه نشسته بودم که آقای آریان پور وارد شد. یک راست آمد توی اتاق و سراغ مرا گرفت. من صبح زود به روزنامه می رفتم و تا دیگران بیایند کارهای نوشتنی ام را می نوشتم. در اتاق تنها نشسته بودم که وارد شد. گفت آقای هاشمی نژاد؟! شستم خبردار شد. گفتم چه فرمایشی دارید؟ من در خدمتم. گفت می خواهم با خودش صحبت کنم. گفتم نیستند ولی من در خدمتم. بنا کرد به داد و بیداد و سروصدا و شلوغ بازی که هاشمی نژاد به دستور ساواک می خواهد مرا خراب کند. واقعیت نداشت. توپش پر بود. برای تهدید آمده بود. گفت عده ای از دانشجويان با من آمده اند که با او تسویه حساب کنند. من دم در جلو آنها را گرفتم، نگذاشتم بالا بیایند. گفت و گفت و گفت و سرانجام سراغ داریوش همایون رفت. وقتی رفت من رفتم پنجرۀ رو به خیابان را باز کردم، سرم را از پنجره بیرون بردم ، پیاده رو را دید زدم، دیدم راست می گوید چند نفر آنجا ایستاده اند. معلوم شد آنها را آورده است که با من به شکل فیزیکی تسویه حساب کند! در اتاق همایون نمی دانم چه گذشت. وقتی از پیش همایون رفت، تلفن زنگ زد، همایون بود. گفت «بر قوزک پایت لعنت».
من که بارها همایون را در صحنه های بدتر از آن دیده بودم می دانستم که این بدترین زبانی بود که همایون می توانست به کار بگیرد. عجب مرد مؤدبی بود.
از گلستان حرف و سخن به میان آمد. مصاحبۀ اش با گلستان دربارۀ مجموعۀ داستانهایش، از «آذر، ماه آخر پائیز» تا «مد و مه» بود که تا آن زمان آخرین کار گلستان بود. گفتگویی که برای روزنامهٔ آیندگان انجام شده بود ولی در آیندگان چاپ نشد. بعدها، آقای گلستان، آن را در کتاب «گفته ها» درآورد. گفتگوی درخشانی است که از وقوف گفتگو کننده و گفتگو شونده، هر دو، نشان ها دارد. پرسیدم چرا این گفتگو در آیندگان چاپ نشد؟ گفت آبم با گلستان توی جوب نرفت. متن را داده بودم دستش که باز بینی کند. وقتی رفتم بگیرم، دیدم در سوالها دستکاری کرده و آنها را تغییر داده است.
فکر کردم اشتباه شنیده ام. گفتم در جوابها یا در سوالها؟
گفت: «در جوابها که حقش بود، در سوالها هم دستکاری کرده بود. مهمتر از آن با مقدمه ای که برای گفتگو نوشته بودم و در آن به یک مسألۀ خصوصی اشاره کرده بودم موافق نبود. بخش هایی از سوالها و حرف های مرا هم وارد جوابهای خود کرده بود. قبول نمی کرد مصاحبه به همان نحو که پیش رفته، چاپ شود. از خیر گفتگو گذشتم و تمام متن را دادم دستش، گفتم تقدیم به شما! گلستان شگفت زده شد. باورش نمی شد. گفتم نه، واقع عرض می کنم. همه اش خدمت شما. هرکار خودتان خواستید با آن بکنید اما از اسم من استفاده نکنید. ولی آن مقدمهٔ من به درد شما نمی خورد، آن را به من پس بدهید. این دست و آن دست کرد و گفت بعدا مقدمه را به من پس خواهد داد، ولی برای همیشه نزد او ماند. دست نویس بود و تنها نسخه ای که داشتم. برای همیشه آن مقدمه از دست من رفت.»
با اینهمه به گلستان اعتقاد داشت. این اواخر، به گمانم در همین پائیز یا زمستان گذشته که به دیدارش رفته بودم حرف از روشنفکران ایران به میان آمد. گفتم روشنفکر نداریم که. گفت چرا چند تایی هستند. گفتم مثلا کی؟ گفت ابراهیم گلستان. این گلستان هم آدم غریبی است؛ هم تلخ و گزنده و هم در عین حال بی همتا. می دانم که گلستان هم ارتباطش را با او تا آخر حفظ کرده بود. به او تلفن می زد و حالش را می پرسید. وقتی فهمیده بود که بیمار است و حالش خوب نیست، تلفن هایش بیشتر هم شده بود. حتی همین پیش از سفر که رفتم ببینمش و خداحافظی کنم، فرشته خانم (همسرش)‌گفت آقای گلستان زنگ زده بود و حال قاسم را می پرسید.
اما آن نوع مصاحبه که با گلستان کرده بود قرار نبود منحصر باشد به شخص گلستان. «طرحی ریخته بودم که با بعضی داستان نویسان گفتگو کنم. اول رفتم سراغ غلامحسین ساعدی. در هتل پالاس یکدیگر را دیدیم. قهوه ای خوردیم و طرح را با او در میان گذاشتم. اما بلد نبود حرف بزند. گفت من دهاتی ام، حرف زدن بلد نیستم. این بود که رفتم سراغ گلستان. گفتگوی گلستان که به این سرنوشت دچار شد، طرح را رها کردم. دیدم نمی شود».
می گفت رها کرد اما رها نکرده بود. یک بار دیگر، به گمانم در سال ۵۰ طرحی ریخته بود که به اصفهان برود و با اصحاب «جُنگ اصفهان» به دیدار و گفتگو بنشیند. می گفت طرحم را با همایون در میان گذاشتم استقبال کرد و به حسابداری نوشت که هزینه سفرم را بپردازند. اما چند روز رفتم و آمدم، حسابداری مرا سر می دوانید. سرانجام باز پیش همایون رفتم و ماجرا را باز گفتم. دست کرد جیبش و هزار تومان به من خرج سفر داد. رفتم به اصفهان و چند روز ماندم.
هزار تومان آن موقع خیلی پول بود اما حاصل آن سفر هم بسیار بود. من بعدها آیندگان را ورق زده و حاصل کارش را دیده ام: یک مقاله از جلیل دوستخواه، یک نوشته از مجید نفیسی، هفت گفتگو با ابوالحسن نجفی، جلیل دوستخواه، محمد حقوقی، هوشنگ گلشیری، افراسیابی، رضا فرخ فال و محمدرضا شیروانی. تکه ای از «بره گم شدۀ راعی» هم که گلشیری در دست نوشتن داشت، با یک شعر تازه از حقوقی سرانۀ کارش شده بود. این مجموعهٔ گزارشی است که می تواند خواننده را با فضای فرهنگی اصفهان آن روز آشنا کند.
آن روز، دو ساعت از خودمان گفتیم و از همایون و نقیبی و مُهری و وزیری و دیگرانی که در روزنامه بودند و سرانجام خداحافظی برای دیدار بعدی. فرصت نشد به قدر کافی راجع به آیندگان حرف بزنیم. گذاشتم برای دیدار بعدی. ولی در دیدارهای بعدی فاصله افتاد. تا دو سال پیش که وضعش به هم ریخت و دیگر وقتی می دیدمش حال آن را که از آیندگان بگوید نداشت. کمی که حرف می زد خسته می شد.
در دیدار ماقبل آخر، احساس کردم دیگر فرصتی باقی نیست. همانطور که روی تخت بیماری دراز کشیده بود، سوال پیچش کردم. از خیلی چیزها پرسیدم که باید بنشینم و حافظهٔ خراب را بکاوم و به یاد بیاورم. آنقدر پرسیده بودم که گفت خسته شدم و خسته شده بود. رمق نداشت. زود خسته می شد. بیماری دمار از روزگارش برآورده بود. فرشته خانم که آمد پرسید چه می کنید. برگشت به او گفت کارش را بلد است، دارد مرا تخلیه اطلاعاتی می کند. حیف که همان وقت ثبت و ضبط نکردم. ولی یادم است که از جمله پرسیدم در جوانی که در خدمت شما بودم هیچ از عوارض عرفانی در شما نمی دیدم. گفت بعدها بروز کرد. گفتم از کجا آمد؟ گفت با آدم به دینا می آید.
امروز که خبر را در بی بی سی خواندم دلم به حال فرج صبا سوخت. چند بار گفت قراری بگذار برویم قاسم را ببینیم. هر بار که خواستم قرار بگذارم یا خودش ناخوش بود، یا قاسم حال مساعد نداشت. عاقبت نشد که نشد و فرصت از دست رفت. سه چهار ماه پیش که یک روز به دیدن قاسم رفته بودم آخرین کتابش را با آن دست لرزان و خطی که دیگر شباهتی به خط او نداشت، برای فرج صبا نوشت و امضا کرد تا من به او بدهم. به آقای صبا تلفن کردم که آقا می خواهم به دیدارتان بیایم و امانتی هم پیش من دارید. باز هم حال خوشی نداشت و هر بار که تلفن کردم به هفتهٔ بعد موکول کرد و کتاب پیش من ماند. حالا دیگر آن خط لرزان، یادگاری مهمی شده است.

 عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

ستوده انسانی ستودنی، ستون استوار فرهنگ زمانه جاودانه شد

درگذشت دکتر منوچهر ستوده

چندین سال بعد با زنده‌یاد بابک افشار در کتابفروشی تاریخ نقشه کشیدیم برای هشتاد سالگی استاد ویژه‌نامه‌ای منتشر کنیم. کار را با گفتگو با ایشان آغاز کردیم، در تهران و کوشک. گفتگو انجام شد اما موفق به انتشار آن ویژه‌نامه نشدیم. یادم است در یکی از جلسات گفتگو که دکتر ستوده در تهران بود همسرش خانم اقدس با خنده به من گفت بیایید با من صحبت کنید تا بگم منوچهر کیه؟ و آن زمان ایشان سخت بیمار بودند و تختشان را در سالن گذاشته بودند. آقای ستوده هم تأیید کردند و گفتند خانم نگران نباش، دهباشی با شما هم مصاحبه می‌کند که این کار را هم انجام دادیم. غرض از ذکر این خاطرات این است که سوابق ارادتم به استاد به آن سال‌ها برمی‌گردد و حالا که به نوارهای آن گفتگوها که سال‌ها بعد با حضور ایرج افشار، دکتر کدکنی، دکتر دولت‌آبادی، بهرام افشار، کیکاووس جهانداری در کوشک ادامه یافت، خود کتابی شده است که باید روزی منتشر شود.

این روزها سالروز صدسالگی استاد را همگی به ایشان تبریک می‌گویند. خودشان می‌گویند: «صد و دو سال زندگی می‌کنم. مادربزرگم گفته منوچهر صد و دو سال زندگی خواهی کرد.» ما آرزو می‌کنیم جشن صد و ده سالگی ایشان را برپا کنیم.

بخشی از این شماره را به مقالاتی درباره استاد و همچنین چند مقاله از ایشان اختصاص داده‌ایم که ملاحظه خواهید کرد.

آنچه که از ایشان آموختم و بسیاری از دانشجویان خوانندگان آثارش، مسلماً در این صفحات محدود نمی‌گنجد. اما از او آموختیم که عشق به این آب و خاک در کار جدی و دقیق است. آنچه که ایشان در حوزه‌ جغرافیای تاریخی انجام دادند بدون شک برگ‌های زرینی است در قالب کتاب‌هایی ماندگار در کتابخانه‌هایی که نام ایران را به همراه دارد.

برای اینکه بدانید و بدانیم که دکتر ستوده چگونه برگ‌برگ ده‌ها کتابش را نوشته و چه مایه رنج و زحمت برای تألیف کتاب‌هایش متحمل شده به ذکر دو خاطره از زبان خودش می‌پردازم:

«… اما ماجرای «قلعه روخان» را قبلاً گفتم، باید یک مطلبی را اضافه کنم و آن این است که خوب می‌دانید این قلعه بزرگترین قلعه‌ای است که اسماعیلیه در شمال ایران برپا کرده بودند و بسیار باعظمت است. داستان عجیبی دارد. پایه ‌این قلعه به ارتفاع یک متر و نیم از سنگ تراشیده شده و نزدیک به هزار متر این پایه با سنگ ساخته شده. یکی از کارهایم این بود که از این قلعه نقشه‌ای تهیه کنیم. تا آنجا که می‌شد با ماشین پیش رفتیم و پیاده ادامه‌ مسیر دادیم. باران به شدت می‌بارید. شب‌ها شدت بیشتری داشت. موقع برگشت آب رودخانه بالا آمده بود و پلی که روی چند تیر چوبی درست شده وضعیت خوبی نداشت. هنگام عبور از پل ناگهان بنده تعادلم را از دست دادم و به داخل رودخانه افتادم. آب رودخانه زیاد بود و جریان داشت ورنه سرم به سنگ‌های رودخانه می‌خورد و مرگ حتمی بود. در نتیجه این سقوط، دوربین عکاسی‌ام صدمه دید و مجبور شدم بفرستم آلمان تا فیلم‌هایش را نجات دادند. تا کمر در گل و لای و لجن فرو رفته بودیم و به یک مصیبتی خودمان را از این مهلکه نجات دادیم.

و خاطره دیگر که بسیار برای من پیش می‌آمد مسأله گرفتاری با انواع حشرات موذی مثل «غریب‌گز»، «کک»، «ساس» و «کنه» می‌شدیم و آنقدر عذاب می‌کشیدیم که واقعاً بسیاری از شب‌ها نمی‌توانستیم بخوابیم. یکی دیگر از مشکلات کارم در تحقیقات میدانی مسأله ‌تصور مأمورین و آدم‌ها از کارم بود. بنده معمولاً چندین معرفی‌نامه با خودم همراه می‌کردم، اما باز هم گرفتار کج‌فهمی‌های حضرات می‌شدم. یک بار در هشتپر رفته بودم نزد رئیس فرهنگ آنجا با همان وضع کوله‌پشتی و این حرف‌ها. معرفی‌نامه‌ام را نشانش دادم و گفتم این منطقه را می‌خواهم بررسی کنم. او بدون اینکه معرفی‌نامه را نگاه کند، گفت تو آمدی اینجا به دنبال گنج و ول‌کن هم نبود. کار ما بالا گرفت تا اینکه معاونش بنده را نجات داد. یادم می‌آید یک بار در کلاردشت کنار مزار خوابیده بودم و داشتم کتیبه را می‌خواندم و یادداشت برمی‌داشتم. یکدفعه دو تا ژاندارم با اسلحه بالای سرم پیدایشان شد. محل نگذاشتم. بعد از مدتی که بنده را برانداز کردند گفتند داری چکار می‌کنی؟ گفتم دارم کتیبه‌ها را می‌خوانم. ژاندارم گفت بیخود می‌خوانی، ‌بیا بیرون. خلاصه بنده را گرفتند و مدتی وقت ما سر اثبات اینکه ما چیزی را نمی بکنیم بلکه می‌خوانیم گذشت.»شهاب دهباشی در کنار دکتر منوچهر ستوده 26 تیر 1393 ـ سلمان شهر، جشن 101 سالگی تولد دکتر منوچهر ستوده

ستوده مرد سفر بی آرایه و پیرایه[۱]   ایرج افشار

مبتکر فیلم[۲] از زندگی منوچهر ستوده اصرار داشت که درباره آن همدم عزیز در فیلم سخنگوئی کنم. چون از گفتار می‌پرهیزم گفتم بگذارید چند سطری بنویسم. در سخن گفتن «تپق» زدن پیش می‌آید ولی در نوشتن می‌توان برخطای قلم پیش‌گیری کرد.

در مدت شصت سال که با ستوده بوده‌ام چند صنعت او برجسته‌ترست: یکی خاکی بودن اوست. به تجمّل و تعیّن اعتنایی ندارد. دیگر بیابانی بودن اوست یعنی طبیعت‌دوستی و به هر سنب و سوراخی سرکشیدن و به دیده تیز در رنگهای کوه و کویر و بیابان و کازه و ماهور و تالاب نگریستن . یکی دیگر نظر کردن و دل بستن به آداب و رسوم بومی ‌و ملی و یکی را با دیگری سنجیدن و همه را در حافظه نگاه داشتن و به موقع به یاد آوردن. یکی دیگر بی‌اعتنا بودن به فلک، هیچ صاحب کبکبه و دبدبه‌ای برای پیش او ارزشی ندارد. یکی دیگر مسلط بودن بر اعصاب خویش و به اندازه و معتدل خوردن آنچه خوردنی است.

گواه مراتب علمی ‌او کتابهای بی‌مانند از آستارا تا استارباد – آستار تاریخی ورارود و خوارزم ــ چند فرهنگ لغوی محلی ــ چاپ چندین متن جغرافیایی و تاریخی است. او نخستین ایرانی است که نخستین فرهنگ گویشی را به چاپ رسانید و راه را بر دیگران نمود. در کتیبه‌شناسی و خواندن آنچه مخصوصاً به خط کوفی است باز پیشگام بود. نسبت به تواریخ محلی اهمیت بسیار قائل است و درین زمینه چندین متن کم‌نام یا گمنام را چاپ کرده است.

ستوده مرد سفرست، سفر بی آرایه و بیپرایه . جای خواب برای او مهم نیست. بیشتر به دلش می‌چسبد که خانه روستایی باشد از « زلم و زیمبو» بیزار است . ساده زندگی می‌کند. تا روزی که پاها سستی نگرفته بود بیشتر بر زمین می‌نشست. هر کجا که باشد باشد.

با کوه و در کوه زندگی برایش دلچسب‌تر است. پنجاه سال است که تابستانها را در کوشک لورا می‌گذراند. سی سال است که طهران خسته‌کننده را رها کرده و به گوشه جنگلی نزدیک چالوس پناه برده است. باغی ساخته و مرکباتی بار آورده و لذتش را می‌گیرد و آن را برای نشر کتب تاریخی مرتبط به ایران بزرگ وقف کرده استدکتر ستوده در کنار یار همیشگی سفرهایش ایرج افشار

چهل سال با او و دوستان کوه را به کوه دوختیم و دره را به دره‌ای بند زدیم و ماهورها را گذشتیم و به رودهای پرآب زدیم و شبی را با چوپانان و روستائیان به همسخنی گذراندیم و با چارپادارها همگامی‌داشتیم . آن یله‌مردی که در جوانی یک سفر از طهران تا اردبیل پیاده رفته (به همراهی هوشنگ برادرش) و از آنجا خود را به خلخال رسانیده و دچار گزش غریب‌گز شده. از آن موقعی که به نوشتن کتاب از آستارا تا استارباد پرداخت ناگزیر از آن بوده که سی و چند آبریزی را که از ستیغ کوه‌های سلسله البرز به سوی دریای خزر سرازیر می‌روند یک به یک را پای پیاده تا ستیغ کوهها برود و به هر گوشه آنها سربزند تا ویرانه و خرابه‌ای را از قلم نیندازد. در آن زمان راه درستی درین کرانه‌ها نبود که بتوان با اتوموبیل بر آنها سرکشید. ناچار کوله‌باری بر پشت داشت و اگر مددی می‌رسید و مالی پیدا می‌شد بر قاطری رهرو بنشیند و خود را به اکناف آن جنگلها و کوره‌راهها برساند تا فلان قلعه و بهمان مزار را ببیند و عکس بردارد.

سفرهای درازی پنج شش هزار کیلومتری که با او در چهارسوی کشورمان داشته‌ایم تعدادش از سی چهل در می‌گذرد. یک سفر هم با اهل و عیالمان و آرش فرزند هشت ساله‌ام از طهران تا اقصی نقاط اروپا رفتیم و به مدت چهل روز هفده هزار کیلومتر را در نوردیدیم.

دو سه روز پیش که با هم در بیانهای باشت و بابویه و چرام و دهدشت و دیموشک و دهدز و جونقان بودیم ورقه‌ای از آن سفر کذایی را به من داد که به تازگی از میان اوراق گذشته یافته است. این ورقه تعهدنامه‌ای است به خط ستوده که از آرش فرزندم گرفته و نوشته «اگر آرش افشار بگذارد که من بخوابم قطعاً و مسلماً و حتماً و یقیناً چیزی برای او در استانبول می‌خرم.»[۳] (۱۰/۴/۵۲)

بیش از این پرگویی خواهد بود.

[۱]) یادداشت فوق برای فیلم مستند «خون است دلم برای ایران» توسط استاد ایرج افشار نوشته شده و رسم الخط ایشان حفظ شده است.

[۲]) سید جواد میرهاشمی

 

[۳]) در تعهدنامه سه سایه دست (امضاء) ثبت شده است: دکتر منوچهر ستوده، زنده‌یاد استاد ایرج افشار، زنده‌یاد شایسته افشار

محل امضاء شایسته افشار مورد گواهی است (امضاء شایسته افشار و منوچهر ستوده)

قول می‌دهد که تا استانبول حرف نزند. (امضاء ایرج افشار ۲۰/۴/۵۲)کوشکک لورا ـ جمعه 5 تیر 83 فرای، منوچهر ستوده ـ بهرام افشار و مجید مهران ، نیکو ـ ایرج افشار و علی دهباشی

                                                   ابراهیم باستانی پاریزیمحمدابراهیم باستانی پاریزی و منوچهر ستوده

        ابراهیم باستانی پاریزی                                                                منوچهر ستوده

پریروز وقتى خبر شدم که دکتر منوچهر ستوده استاد بزرگ و نامدار ما که سال‏ها درس جغرافیاى تاریخى را در دانشکده الهیات و دانشکده ادبیات تهران به عهده داشت ۹۹ سال عمر را پشت سر گذاشته و به همین مناسبت قرار است قبل از آن که یک سال دیگر به صدسالگى برسد یک یادواره به نام او اختصاص یابد ــ و این کار را گویا این دهباشى مدیر بخارا به عهده گرفته است. مخلص پاریزى ــ که «نه کدخداى جوشقان نه حاکم زواره‏ام» ــ شرکت در این یادواره را براى خود افتخارى بزرگ دانسته، منتهى در تردید بودم که یادداشت خود را چگونه شروع کنم، که اسم ده‏باشى صاحب بخارا مرا به این رهنمون شد که براعت استهلال مقاله را با یک امر روستائى و کشاورزى یعنى مراسم «خرمن‏ کشى» شروع کنم، چه دکتر ستوده، استاد مورد بحث تنها استادى است که حتى بیش از بیشتر استادان دانشکده کشاورزى با روستاهاى ایران و مراسم مردم روستا سروکار دارد و خود نیز در عین استادى دانشگاه بیشتر عمر خود را در روستاى کوشکک گذرانده، و هم‏اکنون در دهکده در ساحل دریاى مازندران روزى به شب مى‏گذارد و به صدای امواج بحر خزر دل خوش می‌کند.

از کوچه‌ای که آن گل بی‌خار بگذرد» موج لطافت از سر دیوار بگذرد»

 

در عین حال او استادى است صاحب تألیفات بسیار و کتاب‏هاى گران‏بها و ما اگر روش تحقیق یک استاد را با یک کشاورز مقایسه کنیم وجه مشترک آنان در پایان کار است که اینجا به صورت یک کتاب و آنجا به صورت یک خرمن حاصل و برخاست خود را نشان مى ‏دهد.

بیخود نیست که از قدیم در عبارات ادبا مى‏ خواندیم که فلانى از خرمن فضل فلان کس بهره‏ ها برد و خوشه‏ ها چید.

علاوه برآن، دکتر ستوده، عملاً نیز یک گوشه از یک کار کشاورزى را مستمراً ادامه مى‏دهد و آن زنبوردارى و پرورش زنبور عسل است که در عالم کشاورزى و باغدارى از ارکان این فن به شمار مى‏رود، و آنها که نقل و انتقال کندوهاى زنبورعسل دکتر ستوده را و به روایت دیگر ییلاق و قشلاق آنها را دیده‏اند و مراسم بهره ‏بردارى آن را مشاهده کرده‏اند به این اشاره من وقوف کامل دارند.منوچهر ستوده، هوشنگ دولت آبادی، علی دهباشی و بابک افشار ( کوشکک لورا)

اینک و در این مقاله تنها یک ۹۹ در دست من هست، و آن تعداد سال‏هاى عمر دوست عزیز و استاد نامدار است آقاى دکتر منوچهر ستوده، نمى‏دانم این طول عمر را در اثر پیاده‏روى‏هاى البرز به دست آورده، یا «عسل‏ بُرى»هاى سالیاه که شیفته آن است.[۱] ستوده بعضى سال‏ها بیش از صد من عسل را به بازار راهى مى‏کند و کام مردم خریدار را شیرین.

از این کلمه دهباشى و هم از این موقعیت ۹۹ سالگى دکتر ستوده، استفاده کرده مى‏گویم. ما اهل قلم و ما مؤلفین کتاب (خودم را هم به ناحق اهل کتاب مى‏دانم، و خر خود را به اصطلاح جزء علاف‏ها مىرانم) آرى همه مؤلفان در واقع «برخاست» یک عمر آنها و حاصل تحقیق و تحریر آنها، چیزى است از نوع همان «خرمن» که در یک کشتزار فراهم مى‏آید. محصولى که سرچشمه آن مغز آدمى است و از جویبار عقل و احساس و حافظه آب مى‏خورد.

اصولاً کار فرهنگى و آموزشى را در ادب ما با ترتیب مسائل کشاورزى بى‏تناسب نمى‏دانند و نتایج آن را با حاصل کار روى زمین تشبیه می‌کنند، و آنجا که حافظ در غزل یائیه بى‏نظیر از بیخ نیکى نشاندن (درخت کاشتن) و توبره تحقیق گرفتن را با گل توفیق همراه آورده و گوید:[۲] [۳]

شکر آن را که دگرباره رسیدى به بهار بیخ نیکى بنشان و ره تحقیق بجوى(۲)
گوش بُگشاى که بُلبُل به فَغان مى‏گوید: خواجه! تقصیر مَفرما، گُلِ توفیق ببوى(۳)

[۱]) عسل بُرن، یعنى بریدن «نونه» موم از کندو و در اواخر پائیز جدا کردن آن از کندوى عسل. و این اصطلاح خاص پاریزیان است. دائى من، کربلائى رضا، تخصص در این کار داشت. وقتى کندوها پر عسل شده بود، او ابتدا توى یک ظرف، مقدارى پهن دود مى‏کرد. ــ جسارت است، همان سرگین و تپاله است که در تاریخ سلاجقه کرمان درباره آن آمده: «امیری می‌خواست از سرگین ترنجی سازد و ساخته نمی‌شد.»ــ و جلوی دایره شرق کندو که یک کنده توخالى بود مى‏گرفت و زنبورها از این بو متأثر شده مى ‏رفتند آن طرف کندو، پس شانه‌های عسل را با کارد مى‏برید و توى لگن مى‏انداخت، و همین روش را در طرف دیگر کندو هم به کار مى‏برد. مقداری عسل هم براى غذاى زنبورها در کندوى عسل می‌گذاشت بماند و بعد دو طرف آن را با خشت و کاه‌گل می‌پوشاند تا مورچه و حشرات دیگر وارد نشود. پاریزى‏ها مى‏ گویند مرحوم خواجه على پاریزى زمان ناصرالدین شاه در همت ‏آباد ۹۶ کندوى زنبور عسل داشت که هرسال بعد از عسل ‏برى، براى هرخانواده پاریزى یک پیاله کوچک عسل هدیه مى‏ داد.

 

[۲]) ن.ل: گل تحقیق ببوى…

 

[۳]) از غزل کم‏ نظیر یائیه حافظ، که کمتر فال‏گیران حافظ از آن استفاده مى‏ کنند چون در حرف یاء و آخر دیوان است.

ساقیا! سایه اَبر است و بَهار و لَبِ جوى من‏نگویَم چه کن، ار اهلِ‏دلى، خود تو بگوى
پیشتر زانکه شوى خاک در میکده‏ها یک دو روزى به سر اندر ره میخانه بپوى
گفتى: از حافظ ما بوىِ ریا مى‏آید؟  آفرین بر نَفَست باد، که خوش بُردى بوى

 

استاد منوچهر ستوده       محمدرضا شفیعی کدکنی

 

کسانی که در نسل‌های آینده در حوزه‌ جغرافیای تاریخی ایران بزرگ به مطالعه بپردازند، پژوهش‌ها و و مدارکی که توسط استاد دکتر منوچهر ستوده فراهم آمده است مهم‌ترین مدارک تحقیقاتشان را در آینده تشکیل خواهد داد. تصور نمی‌کنم که در قرن ما هیچ‌کس در حوزه‌ جغرافیای تاریخی ایران بزرگ به تنهایی به اندازه دکتر ستوده کار بزرگ و ماندنی انجام داده باشد. هرچه بگویم در دایره‌ همین مطلب خواهد بود. من اهل پُرحرفی نیستم.

 

(متن گفته دکتر کدکنی است در فیلم مستند

«خون است دلم برای ایران»،  در پاسخ به سؤال علی دهباشی، تهران ۱۳۸۵)

 

 

دوست دیرینم منوچهر ستوده                                     هوشنگ دولت آبادی

( سخنرانی در شب منوچهر ستوده)

 

در ابتدا شرح داستانی را عرض کنم که اولین دیدار بنده است با جناب آقای ستوده، حدود ۴۷ سال پیش در ابتدای فصل تابستان، دوست ما آقای ایرج افشار که جایش امشب در این مجلس بسیار خالیست به من فرمودند که ما قصد رفتن به یک سفر جنگلی را داریم، اگر می‌توانی همراه با ما بیا. با اشتیاق ان دعوت را پذیرفتم و صبح زود در سپیده دم همراه آقای ایرج افشار به یک گاراژ رفتیم بنام میهن در خیابان چراغ برق آنروز. وقتی وارد گاراژ شدیم در فاصله یک متری یکی از دیوارهای سالن گاراژ دیدم آقایی روی یک کوله‌پشتی نشسته‌اند. با یک کلاه بوقی به نظر منقوش و یک لباس نسبتاً گشاد و پوتین‌هایی که مطمئناً از زمان تولیدشان واکس به خود ندیده بودند، ایشان یک چوبدست داشتند که در همان حالت نشسته به آن تکیه کرده بودند، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ایشان یکی از مشایخ قرن ۴ و ۵ هجری هستند که برای انجام کاری به تهران آمده‌اند و می‌خواهند و حالا به خانقاه خود برگردند؛ اما آقای افشار رفتند خدمت ایشان و گفتند: سلام ستوده و آقای ستوده هم با ایشان دست دادند، سپس آقای افشار بنده را خدمت آقای دکتر ستوده معرفی کردند، آقای ستوده اول بنده را به تشریف نیم نگاهی نوازش کردند و بعد سرشان را دوباره پایین انداختند.ایرج افشار فکر می‌کرد که احتیاج به معرفی بیشتر هست. درجا به من ترفیع مقام داد و بنده را از دانشیاری دانشکده پزشکی تهران به استادی رساند و بعد صفاتی برای من به کار برد که برای خودم ناشناخته بود، اما چون صفات خوبی بود من بسیار خوشم آمد (متأسفانه انسان از دروغ هم بعضی وقت‌ها خوشش می‌آید.) اما بعد از اینکه آقای افشار همه این حرف‌ها را زد جناب ستوده فرمودند: خوب باشند!! حقیقت مطلب این است که این حرف جناب ستوده برای من یک جواب عجیب و غریبی بود اما وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که این نشان‌دهنده روح بزرگ این مرد است، معنی آن حرف این بود که آقا این حرف‌هایی که شما می‌زنید به درد کارگزینی دانشکده پزشکی می‌خورد به من چه، او باید بیاید و به من امتحان پس بدهد. اگر چیزی داشت که به درد بخورد بسیار خوب اما اگر چیزی نداشت، کاری به کارش ندارم! خلاصه ما در خدمت ایشان و دوستان سوار اتومبیل شدیم و رفتیم به چمستان البته. آن‌وقت‌ها راه‌ها مقداری نامناسب بود و ما مجبور بودیم مقداری از راه را پیاده برویم، در اینجا لازم است این نکته را عرض کنم که به نظر من مردم ایران هم بسیار مهمان‌نواز هستند وهم بسیار شکاک، ما وقتی که وارد یک دهی می‌شدیم همه اطراف ما جمع می‌شدند و برای میزبانی ما با یکدیگر دعوا می‌کردند در عین حال اصلا نمی‌توانستند باور کنند که یک عده از تهران آمده باشند برای کوه نوردی بدون اینکه مقصد دیگری داشته باشند. مهم‌ترین فکری که اینها می‌کردند این بود که ما مهندس راهسازی هستیم به همین دلیل هم خیلی به ما احترام می‌گذاشتند تا ما با خاطره خوش از آنجا برویم و برایشان زودتر راه بسازیم. آقای ستوده در جمع ما یک شیخوخیتی داشت به خاطر نحوه رفتار و وقارش به طوریکه ایرج افشار همیشه بعد از اینکه ایشان را معرفی می‌کرد می‌گفت ایشان ستوده هستند و بقیه ناستوده که البته هیچ عیبی هم نداشت زیرا که اگر آن ستوده آقای ستوده بود ما به ناستودگی راضی بودیم با کمال میل. خلاصه ما به راه خود ادامه داده‌ایم البته این را هم بگویم که مردم بومی مازندران در فصل تابستان در کنار دریا و ساحل نمی‌مانند و به دامنه کوه‌ها می‌روند به همین دلیل در هر منزل (حدوداً هر دو فرسخ) یک دهی بود که از ما پذیرایی می‌کردند ودکتر ستوده بیشتر آنها را می‌شناخت. از آنجا رفتیم به یوش یعنی زادگاه نیما. بنده این مطالب را برای آشنایی شما با روحیات آقای ستوده عرض می‌کنم. شما همه قبول دارید که غربت چیز بسیار بدی است اما بدترین نوع این است که در غربت، غریب‌گز نیز باشد و غریب‌گزها ناقل بیماری تب راجعه باشند، یوش از این جاهاست و خود آقای ستوده در نزدیکی دره‌ای که به ده یوش منتهی می‌شد به ما گفت مواظب باشید که این جا غریب گز دارد، من به عنوان طبیب خیلی احتیاط می‌کردم اما جناب ایشان رفتند در قهوه‌خانه محقری که آنجا بود و روی فرش مندرسی که داشت نشستند و دستور چای دادند. بعد صحبت از این شد که تب راجعه را چگونه می‌شود درمان کرد که ایشان فرمودند بنده زمانی در نزدیکی خلخال دچار این تب شدم که مرا تا سر حد مرگ پیش برده بود و یک آقایی با آمونیاک که قطره قطره مقدارش را زیاد کرد من را نجات داد، علت این عرض بنده این بود که شما بدانید که بین من و جناب ستوده همیشه در مورد طب اختلاف هست چون ایشان به طب اعتقاد ندارند و من هم با وجود اینکه به طب اعتقاد ندارم به بی‌اعتقادی ایشان اعتقاد ندارم، من نمی‌توانم تصور کنم که تب راجعه با آمونیاک خوب شود ولی اهالی یوش روشی داشتند که غریب‌گز را به مسافران می‌خوراندند تا به نوعی واکسینه شوند اما آقای ستوده قبول نمی‌کرد و چون من باید در امتحان ایشان قبول می‌شدم که آیا می‌توانم به این سفرها بیایم یا نه زیاد اصرار نکردم در هر حال در ادامه راه وقتی به دامنه شمالی البرز جنوبی نزدیک شدیم به یک دشت بسیار زیباو یک جنگل رسیدیم و در آن جنگل تعداد زیادی گاو بود. در آن هنگام من فرصتی پیدا کردم که اطلاعات طبی خودم را به رخ جناب ایشان بکشم، من سراغ گاودار رفتم و مقداری شیر که تازه دوشیده بود گرفتم و شروع به نوشیدن آن کردم که جناب ستوده فریاد زد نخور نخور. مگر دیوانه‌ای تب مالت می‌گیری ! اما من به نوشیدن ادامه دادم حتی به ایشان نیز تعارف کردم اما ایشان گفتند مگر دیوانه‌ام که بخورم من گفتم شما تب مالت نمی‌گیرید اگر هم بگیرید من شما را دو هفته‌ای معالجه می‌کنم پس از حرف من او به فکر فرو رفت و به من گفت تو از کجا می‌دانی که تب مالت نمی‌گیری؟ گفتم وقتی آمدم از گاودار پرسیدم که آیا در دو سه سال اخیر گاوهایش بچه سقط کرده‌اند یا نه چون محال است در گله‌ای تب مالت باشد و گاوهای آن گله چند بچه سقط نکنند. جواب سوال منفی بود یعنی گاوها آلوده نبودند. بعد از ماجرای این سفر من عرض می‌کنم که آقای ستوده دراین سفرها شیخوخیت داشتند. درست است که اختیار تام نداشتند چون ایرج افشار کسی نبود که به کسی اختیار تام بدهد اما چون احترام ایشان را نگه می‌داشت جناب ستوده در حقیقت به گونه‌ای رئیس مجلس سنا بود و من در این مورد سند بسیار معتبری دارم که قسمتی از شعریست در مورد سفری که بدون جناب ستوده انجام شد و نتیجه خوبی هم نداشت، آقای جوانشیر خویی که یادشان گرامی باد از همراهان سفر بود که شکوائیه‌ای منظوم نوشتند به محضر جناب شیخ والشیوخ ستوده در لندن:

منوچهر ستوده، هوشنگ دولت آبادی، علی دهباشی و بابک افشار ( کوشکک لورا)

ای کرده به شبهای سیه طی منازل   ای مرد جهان گشته و ای رهبر عاقل

ای در همه جا پیشرو کوهنوردان    وی یک تنه با لشکر انبوه مقابل

هر بار که در گردش سالانه جنگل  سر بر خط فرمان تو بودیم ز منزل

هرگز نفکندی خطر اندر دل ما بیم چون داشت مهین رهبر ما بر سر ما ظل

از حول تو بودند پلنگان متواری     وز بیم تو ببران به اطاعت متقبل

رفتی و نشستی به اقالیم اجانب      گشتی ز رفیقان غوی فارغ و غافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار دور از نظر و همت آن مرشد کامل

شد قصه ناکامی ما نقل منابر          شد خواری و رسوایی ما نقل محافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار بر ذلت و بر خفت این امت بزدل

شد ملتی اندر طبرستان متالم         شد جنگلی از خنده خرسان متزلزل

 

البته دو توضیح در مورد این شعر لازم است عرض کنم جناب ستوده که در محضر شان هستیم حافظه‌ای دارند مانند بهترین صفحه عکاسی اما گاهی اوقات اتفاق می‌افتاد که اسم کوه‌ها را اشتباه می‌گفتند و ایشان به شوخی می‌گفتند من شب از اینجا رد شدم و به همین دلیل است که جوانشیر می‌گوید «ای کرده به شب‌های سیه طی منازل» و باز به خاطر اینکه بعضی از اسم‌ها را خلاف آنچه که بود می‌گفتند به ایشان لقب «کذاب جبالا» را داده بود.

اما من بارها متعجب شدم از حافظه این جناب چون در سفرها همراه ایرج افشار وقتی به تپه‌ای می‌رسیدیم ایشان می‌گفتند پشت این تپه یک خانه چوبی یا یک درخت سنجد است و ما در کمال تعجب می‌دیدیم که آقای ستوده درست می‌گفتند. در خاتمه چند کلمه هم در مورد آثار و کارهای ایشان عرض می‌کنم، اصولاً ما ایرانی‌ها به کار عمیق و دقیق عادت نداریم. خیلی از فرنگی‌ها سعی کردند به ما دقت در کار را بیاموزند اما نتیجه این شد که خودشان هم دقت شان را از دست دادند و در این مورد ما گرفتاری‌های بسیاری پیدا کردیم به خصوص در مورد تاریخ و مخصوصاً تاریخ زرتشتی اما ایشان در همین کتاب البرزکوه که پیش روی منست، بین صفحه ۷۲ تا ۱۲۵ فرهنگ راه‌های مالرو را نوشته‌اند از مبداء به مقصد و به ترتیب حروف الفبا که مجموعاً ۱۷۷ رشته راه است با نام و نشان. بعضی از این راه‌ها خودشان ۱۱ رشته هستند و همه با ذکر منازل و مشخصات کامل قید شده اند، ما سال‌ها کارمان این بود که از این راه‌ها و آثار عکس می‌گرفتیم. عکس‌ها تبدیل می‌شدند به مقاله و مقاله تبدیل می‌شد به کتاب و کتاب تبدیل می‌شد به حق التالیف از انتشارات دانشگاه تهران…

۲ سال پیش ایشان دوربینی خریده بودند و در ایوان خانه شان در کوشکک از ابرها عکس می‌گرفتند و مجموعه این عکس‌ها یکی از دیدنی‌ترین چیزهای این روزگار می‌باشد. یکی دیگر از آثار اخیر استاد ستوده که هنوز به طور کامل در دسترس نیست دیدنی‌های ایران نام دارد که با وفور اطلاعات شاید تنها کتابی باشد که برای گردشگران ایران راهنمای واقعی و خوبیست.

یکی دیگر از کارهای مهم ایشان «فرهنگ سنگ‌سری» است، چون فرهنگ اهالی سمنان و به خصوص سنگ سر بر اساس گوسفندداری است و به همین دلیل برای اهالی آنجا هر گوسفندی با یک کلمه خصوصیت خاص خود رادارد (مثلا اگر بره‌ای باشد که کنار گوشش و روی زانویش خال داشته باشد فرق می‌کند با بره‌ای که فقط روی زانویش خال دارد. و هر کدام اسم خاص خودش را دارد).

حالا اگر از من بپرسند که در این وجود ذی جود با این همه خوبی که من سالها محو محبت‌هایش بودم چه چیز را مهم می‌دانم عرض می‌کنم آنجه در ایشان مهم است مستحیل شدن در طبیعت است یعنی ایشان جزئی از طبیعت است.

او به وقت و ساعت اعتقاد ندارد و در همان سفر اول به ما آموخت که هر وقت گرسنه باشیم ظهر است و هر وقت خوابمان بیاید شب است! کوچ سالیانه ایشان هم از چالوس به کوشکک و بالعکس فقط تابع طبیعت است. من یکبار از ایشان پرسیدم شما کی به کوشکک می‌روید؟ ایشان فرمودند هنوز در چالوس بخاری دلچسب است… عامل برگشتن ایشان از ییلاق به قشلاق یعنی از کوشکک به چالوس هم در آمدن و شکفتن گلیست به نام حسرت که گلی ظریف و زرد رنگ است.

من از صمیم قلب امیدوارم که این وجود عزیز پایدار بمانند برای اینکه شاید با اطمینان می‌توان گفت که نه تنها در حال حاضر که در آینده قابل پیش بینی هم هیچ جانشینی برایشان متصور نیست.»

 

و سرانجام شعر « خون است دلم برای ایران« سروده زنده یاد منوچهر ستوده: S-10

 

خون است دلم برای ایران جان و تن من فدای ایران
بهتر ز هزار گونه آوای در گوش دلم نوای ایران
خوشتر ز صفای  باغ ایران من را به نظر صفای ایران
همچون دم عیسی مسیحا جان‌بخش بود هوای ایران
افسوس ز ظلم روس منکوس تشدید شده عزای ایران
وان دشمن وحشی ستمکار برده است همه غذای ایران
وین تفرقه و نفاق اشرار خسته دل با صفای ایران
گشته است کنون بسی غم‌افزا آن ساحت غم‌زدای ایران
اینک که وطن شدست بیمار دانی چه دهد شفای ایران
یکی رنگی ملت است و دولت داروی شفای‌زای ایران
ایران عزیز را خدایی‌ است امید کند خدای ایران
از چشم بد شریر حفظش تا بیش شود بهای ایران
تا مسکن اجنبی است کشور حاصل نشود رضای ایران
زیبد که ستوده‌وار گویی خون است دلم برای ایران

 

 

۶/۱۲/۱۳۲۱

بندر پهلوی (انزلی)

S-18S-2

بایاد استاددکتر دکترمنوچهرستوده، فخر ستوده فرهنگ ایران زمین

 

 

 

 

 

شب منوچهر ستوده برگزار شد

 

پیش از شروع مراسم  و در هنگام ورود دکتر منوچهر ستوده، محمد رضا  قنبری در حیاط دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران قطعاتی را با نی در همایون، درآمد و چکاوک نواخت . سپس دکتر فرج الله احمدی ، مدیر گروه تاریخ دانشکده ادبیات دسته گلی را از سوی این گروه به منوچهر ستوده تقدیم نمود.

 

تقدیم دسته گل توسط دکتر فرج الله احمدی، عکس از مجتبی سالک

سپس در ابتدای این مراسم علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، ضمن دعوت از حضار برای قرائت فاتحه، یاد و خاطره ایرج افشار را گرامی داشت

 

و در ادامه چنین گفت :

« هشتاد و سومین از شب های بخارا را آغاز می کنیم.از طرف مجله بخارا و دانشجویان گروه تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران از استاد دکتر منوچهر ستوده و سخنرانان دانشمند آقایان دکتر عبدالرحمان عمادی و دکتر هوشنگ دولت آبادی و حضار محترم برای قبول دعوت و شرکت در این مجلس دانشجویی تشکر می کنم.

استاد ما دکتر منوچهر ستوده شناخته تر از آن هستند که نیاز به معرفی داشته باشند.اما از جهت یادآوری به فرازهایی از زندگی استاد ستوده می پردازم .

استاد ما منوچهر ستوده در بیست و هشتم تیر ماه ۱۲۹۲ در تهران متولد شدند.در دوران تحصیل در دبیرستان البرز کتابدار کتابخانه دبیرستان هم بودند .سال ۱۳۱۳ به دانشسرای عالی وارد شدند و استادانی همچون سید محمد مشکوه و علی اکبر شهابی داشتند.نخستین مقاله خود را در ۱۳۱۵ درباره :((مطالعات تاریخی و جغرافیایی-مسافرت به قلعه الموت )) نوشتند.

در سال ۱۳۱۷ درجه لیسانس در رشته ادبیات فارسی را دریافت کردند.در همین دوره در اداره فرهنگ گیلان و دبیرستان شرف تهران تدریس کردند.در سال ۱۳۲۴ با خانم فاطمه (شکوه اقدس) شمشیر گران ازدواج کردند.در سال ۱۳۲۹ از رساله دکتری خود زیر نظر استاد بدیع الزمان فروزانفربا عنوان :((قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز )) دفاع کردند.در سال ۱۳۳۰ بنا به دعوت انجمن فولبرایت به آمریکا سفرمطالعاتی داشتند.در سال ۱۳۳۱ به عضویت The National Geographic Society  درآمدند.

و در سال بعد به عضویت انجمن ایرانشناسی به ریاست ابراهیم پور داود در آمدند.و در سالهای بعد آموختن زبان پهلوی را در محضر دکتر ابراهامیان آغاز کردند.همچنین نخستین کتاب خود را با عنوان ((فرهنگ گیلکی)) در سلسله انتشارات انجمن ایرانشناسی در سال ۱۳۳۲ منتشر کردند . و در طی سالهای بعد چندین سفر مطالعاتی به خارج از کشور داشتند و ارتقاء به درجه استادیاری دانشگاه تهران و بعد دانشیاری و انتقال به دانشکده ادبیات تهران و عضویت در گروه تاریخ و سرانجام ارتقاء به درجه استادی در سال ۱۳۵۴ از جمله اتفاقات زندگی استاد در این سالها بوده است.

استاد ستوده در طی همین سالها تا سال ۱۳۸۱ در کنگره های مهم ایرانشناسی همچون (( کنگره بین المللی تاریخ و هنر و باستان شناسی ایران در دانشگاه آکسفورد)),((کنگره بین المللی ابوریحان در پاکستان)),شرکت و سخنرانی کردند.

 

دکتر منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سفر به چین و آسیای میانه از دیگر فعالیت های سالهای اوایل دهه شصت استاد بود.

اما مروری تند و گذرا به برخی از کتاب های  استاد ستوده:

۱-فرهنگ گیلکی با مقدمه استاد ابراهیم پور داود

۲-فرهنگ کرمانی

۳-فرهنگ بهدینان با مقدمه ابراهیم پور داود

۴-حدود العالم من المشرق الی المغرب

۵-مهمان نامه بخارا

۶- جغرافیای اصفهان

۷- فرهنگ سمنانی -سرخه ای-لاسگردی-سنگسری-شهمیرزادی

۸-عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات

۹- قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز

۱۰- تاریخ گیلان و دیلمستان

۱۱-از آستارا تا استارباد در ده جلد شامل آثار و بناهای تاریخی گیلان که هر کدام قریب به هشتصد صفحه است

۱۲- فرهنگ نائینی

۱۳- تاریخ بدخشان

۱۴- تاریخ بنادر و جزایر خلیج فارس

۱۵- سفرنامه گیلان ناصرالدین شاه قاجار

۱۶- جغرافیای تاریخی شمیران

فهرست کتاب های دکتر ستوده ۵۲ جلد است که بنده به شانزده جلد آنها اشاره کردم.مقالات دکتر ستوده تا به امروزبه ۲۸۶ مقاله رسیده که عناوین آنها و جای چاپش ثبت شده که درویژه نامه بخارا در مورد استاد منتشر خواهد شد.کتاب ها و مقالات استاد ستوده نشانه دلبستگی ژرف و عمیق ایشان به تاریخ و دامنه و پیشینه فرهنگ ایرانی است.نزدیک به یک قرن زندگی که سراسر در عشق به زبان فارسی و تاریخ و جغرافیای سرزمین ما ایران گذشته است و چه دلپذیر و ماندگار است این زندگی.»

 

علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

دکتر عبدالرحمن عمادی که سخنران بعدی بود به بیان شرحی کوتاه از نخستین آشنایی با منوچهر ستوده، خلق و خوی او و خاطراتی از وی پرداخت.

 

دکتر عبدالرحمان عمادی، عکس از مجتبی سالک

«دکتر منوچهر ستوده آمده «از آستارا تا استارباد» یعنی در واقع تمام البرزکوه را انتخاب کرده است. چرا یک ایرانی به چنین کار بزرگی دست زد؟ پیش از او فرنگی می آمد و یک گوشه از البرز را تحقیق می کرد. یکی می آمد درباره جنگلش تحقیق می کرد. یکی درباره جغرافیایش تحقیق می کرد، یکی می آمد درباره زبانش تحقیق می کرد. کار غلطی هم نبود. برای اولین بار یک شخصی به نام «منوچهر ستوده» آمد و یک ایرانی، خودش را لایق این کار دید که درباره این زمینه ها تحقیق کند. در حقیقت یک سوژه بزرگی را انتخاب کرد. یک سنگ برداشت. خواست بگوید یک ایرانی می تواند سنگ بزرگی مثل البرز کوه را انتخاب کند، ببیند، مطالعه کند، کتاب هایی که درباره اش نوشته شده، همه را بخواند، همه را گام به گام تحقیق کند، محل به محل ببیند، با مردم معمولی اش گفتگو کند. تمام این ها را یادداشت کند. کتابی که امروز آقای دهباشی گفت، حاصل زحمت یک نفر آدم است. یک ایرانی، این همت را داشته، این عُرضه را داشته، یک سنگ بزرگ را انتخاب کرده و این سنگ ِ بزرگ، علامت زدن بوده و زده است. به این جهت دکتر ستوده یک آدم استثنایی ست. از سال ۱۳۲۰ شروع کرده و تا امروز که ۹۸ سال از سن شریفش می رود، آدمی است که از عهده کار بسیار بزرگی برآمده است. البرزکوه، در تاریخ و اساطیر و ادبیات و جغرافیای ما یک گوشه استثنایی ایران است. در یشت نوزدهم آمده: اولین کوهی که از زمین رُست، البرزکوه بود و هشتصد سال می رُست. یعنی اولین و بزرگترین کوه ایران است. این شخص آمده و اولین و بزرگترین کوه را انتخاب کرده است. این انتخاب نشانه همت والای دکتر ستوده بوده است. یک معلم ایرانی بدون اینکه احتیاج داشته باشد برود و از آقای پروفسور فلان کمک بگیرد، خودش به تنهایی آمده و دست به چنین کاری زده است. دکتر ستوده با انتخاب «از آستارا تا استارباد» از آغاز لیاقت خودش را نشان داد.

بنده که از ۴۷ و ۴۸ سال پیش با ایشان آشنا شدم و این دوستی ادامه داشته، به چشم خودم این موضوع را دیدم. ایشان در تمام زمینه های مردم شناسی، اقتصاد و غیره که انتخاب کرد و همچنین آثار تاریخی، تلاش های زیادی کرد. از بناها، قلعه ها، مساجد، قبور، پل ها و تمام آنچه به عنوان مدارک ملی ایران بوده، یادداشت برداشته و برای دیگران به یادگار گذاشته است. معمولا رسم است کسانی که برای تحقیق میدانی می روند، کتاب هایی که در آن زمینه باشد، نمی خوانند اما دکتر ستوده با فهرستی که در اول کتاب هایی که نوشته، نشان می دهد چقدر مدارک مربوط به این موضوع را جمع کرده است. علاوه بر آن، آمده و با اشخاص صحبت کرده. همه دهاتی هایی که دیده، با آن ها صحبت کرده، آن هایی که موثر بوده اند، اسم هایشان را نوشته است.

ستوده در سفرهای گروهی که با ایشان و ایرج افشار داشتیم، همان جایی می خوابید که دهاتی ها می خوابیدند.

زبان های محلی ایران، گنجینه بزرگی برای فرهنگ و بقای فرهنگی مردم است. ایشان اولین کس از ایرانی ها بوده که آمده و فرهنگ گیلکی کار کرده. بعد از او دیگران آمدند و این راه را ادامه دادند. ستوده، زمانی این کار را کرده که خودش نمونه بوده و از روی دست دیگران کار نکرده است.

یکی از کارهای مهمی که ستوده، کار کرده، کاری است که درباره قلاع تعلیمیه است که اسم شان را گذاشته اند اسماعیلیه. این قلاع مال ِ این مردمی است که اساس کار و زندگی و هدف و کوشش شان، تعلیم بوده است. تعلیم به معنای آموزش. این «آموت» و آموزش، اساس مرام و رویه این مردم بوده است. این قلاع هم در حقیقت کتابخانه و مرکز تعلیم بوده است. ایشان اولین کسی بوده که به این مراکز اعتنا کرده. از وقتی که اینجاها را غارت کردند، کشتند و آثارشان را از بین بردند، کسی نبود که بیاید و بگوید چند تا قلعه بوده، کجا بوده، چطوری بوده و اولین کسی که این کار را کرد، این آقای منوچهر ستوده بود.

اخیرا یکی از دانشمندان به نام «عنایت الله مجیدی» کتابی درباره «میمون دژ» نوشته و تحقیقاتی کرده. آقای ستوده، ده بار این کتاب را خوانده و دقت کرده و نشان می دهد هنوز به این موضوع علاقه دارد.

آقای ستوده اولین کسی بوده که آمده و از هنرمندان یاد کرده است. از هر نجار، بنا، معمار و نقاشی که نشانه یا ازش بوده، یاد کرده است. هیچ یک از مستشرقین چنین نکرده ات. آقای ستوده آمده و درخت های کهنسالی که مردم برایشان احترام قائلند، صورت این ها را نوشته. همین درخت هایی که اشخاص ِ نادان می آیند و آن ها را می بُرّند و می گویند مبارزه با خرافات است. بدون این که بدانند موضوع چیست.

چند سفر با دوستان از جمله آقای ستوده به کوه های رفتیم. همیشه ایشان را به عنوان پیشرو خودمان قبول داشتیم و با ایشان شوخی می کردیم. مرحوم ایرج افشار این اسم را رویشان گذاشته بود و می گفت «ستوده ابررهبر است».

کسی که در سفرها اصلا تند نمی رفت و همیشه با یک لنگر حساب شده متین و محکم راه می رفت، ستوده بود. چرا؟ چون کارش حساب داشت.

این رودخانه ای که از فیروزکوه به جلگه ساری می رود که روخانه تجن هم به آن می گویند، این دره به دره تالار معروف است. کوه های وسط این رودخانه و رود هراز، تا خود فیروزکوه ادامه دارد. این قسمت به استناد کتاب «حدود العالم من المشرق الی المغرب» که اسم درستش «اندر صفت زمین» است و آقای ستوده آن را به چاپ رسانده تا به اشخاص نشان بدهد مدارکی درباره این منطقه در دسترس است، یک قسمت از کوه های شروین است. همین کوه ها را به اسم سلسله کوه های شهریارکوه هم می گویند. همین کوه را در قدیم کوه های «قارن» هم می گویند که در شعرهای ناصر ِ خسرو هم هست. غار «سپهبد خورشید» هم در یک طرف آن است و در طرف دیگرش بایجان.

یک بار من و آقای ستوده و آقای افشار به این مسیر رفتیم. یک بار دیگر هم آقای هوشنگ دولت آبادی هم تشریف داشتند. یک بار که ما خودمان سه نفری رفتیم، از دره تالار، از محل زیرآب شروع شد و چهار روز، سفرمان طول کشید تا رسیدیم به بایجان و از کوه دماوند درآمدیم. ما از پل سفید راه افتایدم؛ سال ۱۳۴۸٫ آمدیم رفتیم الاشت. شب رسیدیم آنجا. داستان دارد که چطور جا پیدا کردیم. روز بعد راه افتادیم و این ده و آن ده، روز دوم رسیدیم پس از ۴۰ کیلومتر راه، به جایی به نام شیخ موسی. روز بعدش راه افتادیم که برویم به جایی به اسم «نشل». به عادتی که ما هر سه داشتیم، گفتیم این مسیری را که قاطرها و چارودارها می رود، این مسیر را نرویم و مسیر مشکل را برویم. راه افتادیم و رسیدیم به تنگه ای. حالا سرد هم بود. تنگه ای که دو طرفش کوه سنگی آمده بود. شاید صدها متر همین طور، این صخره سنگی بریده بود. از چندطرفش آب می زد بیرون. چارودار همراه می گفت اینجا اسمش «اولون» است. از این تنگه که خارج شدیم، رفتیم بالا سر تنگه.  دیدیم یک دشت خیلی جالبی است که این محل مشرف است بر این تنگه. موقع ظهر بود. یک دفعه چشم مان افتاد به سرای چوپانی که آنجا بود. دیدیم یک سنگی را دم در خانه اش گذاشته که این سنگ را رویش پا می زنند و می روند داخل. نگاه کردیم دیدیم این سنگ، سنگ معمولی نیست. سنگ مال یک ساختمان است. سنگ هم نوشته داشت و هم نقش. چیزی که از نظر ما خیلی مهم بود که تاکنون در البرزکوه ، ماها جایی که نوشته و نقش داشته باشد، ندیده بودیم. متاسفانه سنگ، بزرگ بود و نمی توانستیم بگذاریمش توی کوله پشتی و با خودمان ببریم. به چوپان گفتیم این سنگ را از بین نبر. آقای ستوده و آقای مرحوم افشار از سنگ عکس گرفتند. بین خودمان قرار گذاشتیم که وقتی آمدیم، بدهند ببینیم این چیست. به نظر ما که کم و بیش با این خطوط آشنایی داشتیم، دیدیم که این خطوط اگرچه به خطوط اوایل «اشکانی» خیلی شبیه است اما معلوم نیست، مال چه دوره ای است. بنابراین باید پیش یک متخصص خوانده شود. قرار شد آقای دکتر ستوده این را بفرستد خارج. آقای ستوده، داستان مربوط به این موضوع را در جلد چهارم «از آستارا تا استارباد» نوشته. همین عکس را گذاشته. در ایران الحمدالله کسی که کمک کند به این مسایل، نیست. چیزی به این مهمی که سند و نوشته است و نقش دارد، در هر جای دنیا باشد، سر و صدا می کند، جایزه می دهند. تحقیق می کنند. در ایران کسی که کمک نکرد هیچی، جواب درستی هم ندادند. چون پولی در میان نبود. این عکس مانده و از آقای دهباشی خواهش خواهم کرد این را چاپ کند که برای نسل بعدی به یادگار بماند. این نقش، سند همان «تیرماسینزه» است. کسی که معنای «طبره» را نداند، غیر از اسم «طبرستان» چه در نجوم قدیم، درک نمی کند. شما می دانید در آسیا، آن شی ای که شبیه پاپیون است و داخل سنگ می گذارند و سنگ را می گرداند، همه دهاتی ها به آن می گویند «طبره». در حقیقت این چیزی است که افلاک را می گرداند. در حقیقت این همان خداوند تعلیم و تعلم و دبیری و تیر و عطارد است. این همان «هرمس» یونانی هاست. این همان خداوند حکمت است. همان تیر است و تیرماسینزه که اهالی دیلمستان و طبرستان، هر سال جشن اش را می گیرند و حفظش می کنند. اون محلی که ما این سنگ را پیدا کردیم، اسمش «لی سر» است. «لی» در زبان های محلی شمال ایران به معنای سوراخ هایی است که انسان ها از دوره غارنشینی، آنجا بودند. آنجا پر از شکسته های سفال و آثار قلعه خرابه بود. هرگز متاسفانه مراکز مربوط به آنجا نرفتند و کاوشی انجام ندادند.

این هنر کار یک معلمی است که آمده و از روی اعتمادی که به خودش، به علمش و به کارش داشته، آمده و راه افتاده و موفق به چنین کشفی شده است.

در پایان هم این شعر را که برای دکتر منوچهر ستوده سروده ام، می خوانم:

شدی نود با هشت ای دکتر ستوده

ستوده بوده کارت هرچه بوده

بیاموزند تا فرهنگ ایران

کتاب ِ نام ِ تو ماند گشوده »

و سپس دکتر هوشنگ دولت آبادی، دوست دیرین منوچهر ستوده چنین گفت :

« در ابتدا شرح داستانی را عرض کنم که اولین دیدار بنده است با جناب آقای ستوده ، حدود ۴۷ سال پیش در ابتدای فصل تابستان ، دوست ما آقای ایرج افشار که جایش امشب در این مجلس بسیار خالیست به من فرمودند که ما قصد رفتن به یک سفر جنگلی را داریم ، اگر می توانی همراه با ما بیا ؛ من با اشتیاق ان دعوت را پذیرفتم و صبح زود در سپیده دم همراه آقای ایرج افشار به یک گاراژ رفتیم بنام میهن در خیابان چراغ برق آنروز وقتی وارد گاراژ شدیم در فاصله ۱ متری یکی از دیوار های سالن  گاراژ من دیدم آقایی روی یک کوله پشتی با یک کلاه بوقی به نظر منقوش و یک لباس نسبتاً گشاد و پوتینهایی که مطمئناً از زمان تولیدشان واکس به خود ندیده بود، ایشان یک چوبدست داشتند که در همان حالت نشسته به آن تکیه کرده بودند ، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ایشان یکی از مشایخ قرن ۴ و ۵ هستند که آمدند به تهران برای انجام کاری و می خواهند پس از انجام کارشان به خانقاه خود برگردند ؛ اما آقای افشار رفتند خدمت ایشان و گفتند : سلام آقای ستوده و آقای ستوده ه با ایشان دست دادند ، سپس آقای افشار بنده  خدمت آقای دکتر ستوده معرفی کردند ، آقای ستوده اول بنده را به تشریف نیم نگاهی نوازش کردند و بعد سرشان را دوباره پایین انداختند .

ایرج افشار فکر می کرد که احتیاج به معرفی بیشتر هست  درجا به من ترفیع مقام داد و  بنده را از دانشیاری دانشکده پزشکی تهران به استادی رساند و بعد صفاتی برای من به کار برد که برای خودم نا شناخته بود ، اما چون صفات خوبی بود من بسیار خوشم آمد ( انسان از دروغ هم شاید بعضی وقت ها خوشش می آید .) اما بعد از اینکه آقای افشار همه این حرفها را زد جناب ستوده فرمودند : خوب باشند . حقیقتاً مطلب این است که این حرف استاد ستوده : برای من یک جواب عجیب و غریبی بود و وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم که این نشان دهنده روح بزرگ این مرد است ، معنی این حرف این بود که آقا این حرفهایی که شما می زنید به درد کارگزینی دانشکده پزشکی می خورد به من چه، ایشان باید بیاید و به من امتحان پس بدهد . اگر چیزی داشتند که به درد بخورد که بسیار خوب اما اگر چیزی نداشتند !!! خلاصه ما در خدمت ایشان و دوستان  سوار اتومبیل شدیم و رفتیم به چمستان البته  آنوقتها راه ها مقداری نامناسب بود و ما مجبور بودیم مقداری از راه را پیاده برویم ، در اینجا لازم است این نکته را عرض کنم که به نظر من مردم ایران هم بسیار مهمان نواز هستند وهم بسیار شکاک ، ما وقتی که وارد یک دهی می شدیم همه اطراف ما جمع می شدند و  برای اینکه چه جاهایی را به ما نشان بدهند با یکدیگر دعوا می کردند در عین حال اصلا نمی توانستند باور کنند که یک عده از تهران آمده باشند برای کوه نوردی بدون اینکه مقصدی داشته باشند مهم ترین فکری که اینها می کردند این بود که ما مهندس راهسازی هستیم به همین دلیل هم خیلی به ما احترام می گذاشتند تا ما با خاطره خوش از آنجا برویم و برایشان زودتر راه بسازیم آقای ستوده در جمع ما یک شیخوخیتی  داشت به خاطر نحوه رفتار و وقارش به طوریکه ایرج افشار همیشه بعد از اینکه ایشان را معرفی می کرد می گفت ایشان ستوده هستند و بقیه ناستوده که البته هیچ عیبی هم نداشت زیرا که اگر آن ستوده آقای ستوده بود ما به نا ستودگی راضی بودیم با کمال میل . خلاصه ما به راه خود ادامه داده ایم البته این را هم بگویم که مردم بومی مازندران در فصل تابستان در کنار دریا و ساحل نمی مانند و به دامنه کوه ها می روند به همین دلیل ما در هر منزل ( حدوداً هر دو فرسخ) یک دهی بود که از ما پزیرایی می کرد که استاد ستوده بیشتر آنها را می شناخت از آنجا رفتم به یوش ، بنده این مظالب را برای آشنایی شما با روحیات استاد ستوده عرض می کنم شما همه قبول دارید که غربت چیز بسیار بدی است اما بد تر از آن این است که در آن غربت غریب گز نیز باشد و غریب گز های آنجا ناقل بیماری تب راجعه باشد ، یوش از این جاهاست و خود آقای ستوده در نزدیکی دره ای که منتهی بود به شهر یوش به ما گفت مواظب باشید که این جا غریب گز دارد ، من به عنوان یک طبیب خیلی احتیاط می کردم اما جناب ایشان می رفتند در قهوه خانه محقری که آنجا بود و روی فرش مندرسی که داشت می نشستند و دستور چایی می دادند . بعد صحبت از این شد که تب راجعه را چگونه می شود درمان کرد که ایشان فرمودند بنده زمانی در نزدیکی خلخال دچار این تب شدم که مرا تا سر حد مرگ پییش برده بود که یک آقایی با آمونیاک که قطره قطره مقدارش را زیاد کرد من را نجات داد ، علت این عرض بنده این بود که شما بدانید که بین من و جناب ستوده همیشه در مورد طب اختلاف هست چون ایشان به طب اعتقاد ندارند و من  هم با وجود اینکه به طب اعتقاد ندارم به بی اعتقادی ایشان اعتقاد ندارم ، من نمی توانم تصور کنم که تب راجعه با آمونیاک خوب شود ولی اهالی بومی آنجا روشی داشتند که دانه های غریب گز را به مسافران می دهند برای خوردن تا به نوعی واکسینه شوند اما آقای ستوده قبول نمی کرد و چون من باید در امتحان ایشان قبول می شدم که آیا می توانم به این سفر ها بیایم یا نه زیاد اصرار نکردم  در هر حال در ادامه راه وقتی به دامنه شمالی البرز جنوبی نزدیک شدیم به یک د شت بسیار زیباو یک جنگل رسیدیم و در آن جنگل تعداد زیادی گاو بود در آن هنگام من فرصتی پیدا کردم که اطلاعات طبی خودم را به رخ ایشان بکشم ، من سراغ گاودار رفتم و مقداری شیر که تازه دوشیده بود گرفتم و شروع به نوشیدن آن کردم که جناب ستوده فریاد زد نخور نخور . مگر دیوانه ای تب مالت می گیری اما من به نوشیدن ادامه دادم حتی به ایشان نیز تعارف کردم اما ایشان گفتند مگر دیوانه ام که بخورم  من گفتم شما تب مالت نمی گیرید اگر هم بگیرید من شما را دو هفته ای معالجه می کنم پس از حرف من ایشان مقداری نگران شد و به من گفت تو از کجا می دانی که تب مالت نمی گیر ی من گفتم وقتی من آمدم از گاودار پرسیدم که آیا در دو سه سال اخیر گاوهایش بچه سقط کرده اند یا نه چون محال است در گله ای تب مالت باشد و گاوهای آن گله چند بچه سقط نکنند که جواب سوال منفی بود بعد از ماجرای این سفر من عرض می کنم که آقای ستوده دراین سفر ها شیخوخیت داشتند درست است که اختیار تام نداشتند چون ایرج افشار کسی نبود که به کسی اختیار تام بدهد اما چون احترام ایشان را نگه می داشت جناب ستوده در حقیقت یک رئیس مجلس سنا بود و من در این مورد سند بسیار معتبری دارم که یک شعریست در مورد سفری که بدون جناب ستوده انجام شد و نتیجه خوبی هم نداشت ، آقای جهانشیر خویی که یادشان گرامی باد از دوستان مرحوم ما بود که شکوایه ای نوشتند خدمت جناب شیخ والشیوخ ستوده به لندن :

 

دکتر هوشنگ دولت آبادی، عکس از مجتبی سالک

ای کرده به شبهای سیه طی منازل                     ای مرد جهان گشته و ای رهبر عاقل

ای در همه جا پیشرو کوهنوردان                      وی یک تنه با لشگر انبوه مقابل

هر بار که در گردش سالانه جنگل                    سر بر خط فرمان تو بودیم ز منزل

هرگز نفگندی خطر اندر دل ما بیم                     چون داشت مهین رهبر ما بر سر ما ذل

از حول تو بودند پلنگان متواری                         وز بیم تو ببران به اطاعت متقبل

رفتی و نشستی به اقالیم اجانب                             گشتی ز رفیقان غوی فارق و غافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                         دور از نظرو همت آن مرشد کامل

شد قصه ناکامی ما نقل منابر                              شد خاری و رسوایی ما نقل محافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                           بر رذلت و بر خفت این امت بزدل

شد ملتی اندر تبرستان متالم                                 شد جنگلی از خنده خرسان متزلزل

کوتاه کنم قصه از آن را براندیم                               بر شاهی و بابلسر و چالوس معجل

هر جا که رسیدیم همه یاد تو کردیم                        ای کرده  به شب های سیه طی مراحل

البته دو توضیح در مورد این شعر لازم است عرض کنم  جناب ستوده که در محضر شان هستیم حافظه ای دارند مانند بهترین صفحه عکاسی اما گاهی اوقات اتفاق می افتاد که اسم کوه ها را اشتباه می گفتند و ایشان به شوخی می گفتند من شب از اینجا رد شدم و به همین دلیل است که جوان شیر می گوید ” ای کرده به شبهای سیه طی منازل ” و باز به خاطر اینکه بعضی از اسم ها را خلاف آنچه که بود می گفتند به ایشان لقب کذاب جبالا را داده بودند .

 

هوشنگ دولت آبادی و علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

اما من به شخصه متعجب شدم از حافظه این جناب چون در سفر ها همراه استاد افشار وقتی به تپه ای می رسیدیم ایشان می گفتند پشت این تپه یک خانه چوبی یا یک درخت سنجد است و ما در کمال تعجب می دیدیم که استاد ستوده درست گفتند در خاتمه چند کلمه در مورد آثار و کارهای ایشان عرض می کنم ، اصولاً ما ایرانی ها به کار عمیق و دقیق دعادت نداریم خیلی از فرنگی ها سعی کردند به ما دقت در کار را بیاموزند اما نتیجه این شد که خودشان هم دقت شان را از دست دادند و در این مورد ما گرفتاری های بسیار ی داریم به خصوص در مورد تاریخ و مخصوصاً تاریخ زرتشتی اما ایشان در همین کتاب بین صفحه ۷۲ تا ۱۲۵ فرهنگ راه  های مالرو را نوشتند از مبدا به مقصد و به ترتیب حروف الفبا که مجموعاً ۱۷۷ رشته راه است با نام و نشان بعضی از این راهها خودشان ۱۱ رشته هستند همه با ذکر منازل و مشخصات کامل قید شده اند ، ما سالها کارمان این بود که از این راهها و آثار عکس می گرفتیم عکس ها تبدیل می شد به مقاله و مقاله تبدیل می شد به کتاب و کتاب تبدیل می شد به حق التدریس دانشکده ادبیات .

۲ سال پیش ایشان دوربینی خریده بودند و در ایوان خانه شان در کوشکک از ابر هاه عکس می گرفتند و مجموعه این عکس ها یکی از دیدنی ترین چیز های این روزگار می باشد . یکی دیگر از آثار اخیر استاد ستوده که هنوز به طور کامل در دسترس نیست دیدنی های ایران نام دارد که با وفور اطلاعات شاید تنها کتابی باشد که برای گردشگران ایران راهنمای واقعی و خوبیست .

همچنین ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که ایشان هیج وقت ساعت نداشتند حتی آقای ایرج افشار هم که ساعت نداشتند گاهی ساعت را می پرسیدند ولی آقای ستوده اعتقاد به وقت نداشت در همان سفر اول به ما یاد داد .که هر وقت گرسنه شدیم یعنی ظهر است و هر وقت خوابمان آمد یعنی شب است .

 

دکتر منوچهر ستوده، عکس از نگار مسعودی

یکی دیگر از کار های مهم ایشان فرهنگ سنگ سریست چون فرهنگ اهالی سمنان و به خصوص سنگ سر بر اساس گوسفند داری است و به همین دلیل برای اهالی آنجا هر گوسفندی با یک کلمه خصوصیت خاص خود رادارد ( مثلا اگر بره ای باشد که کنار گوشش و روی زانویش خال داشته باشد فرق می کند با بره ای که فقط روی زانویش خال دارد .و هر کدام اسم خاص خودش را دارد ) حالا اگر از من بپرسند که از این وجود ذی جود با این همه خوبی و با اینکه من سالها محو محبت هایش بودم چه چیزش را مهم می دانم عرض می کنم  آنجه در ایشان مهم است مستحیل شدن ایشان در طبیعت است یعنی ایشان جزئی از طبیعت است و خودشان هم در کوچ سالیانه خود از چالوس به کوشکک هم تابع طبیعت هستم من یکبار از ایشان پرسیدم شما کی به کوشکک می روید ؟ ایشان فرمودند هنوز ان جا بخاری دلچسب است و عامل برگشت ایشان از ییلاق به قشلاق یعنی از کوشکک به چالوس در آمدن و شکفتن گلیست به نام حسرت که گلی ظریف و زرد رنگ است .

من از صمیم قلب امیدوارم که این وجود عزیز همیشه پایدار بمانند برای اینکه شاید بتوان گفت که نه تنها در حال حاضر که در آینده هم هیچ جانشینی نخواهند داشت .»

 

شب منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سپس دکتر ستوده در جایگاه سخنرانان قرار گرفت ، ضمن تشکر از دوستان و حاضران چند کلمه ای از خود سخن گفت .

 

عکس ها از مجتبی سالک

در خاتمه ، فیلم « خون است دلم برای ایران» ، فیلمی مستند از زندگی منوچهر ستوده ساختۀ سید جواد میرهاشمی به نمایش درآمد.

 

دکتر منوچهر ستوده و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

 

عبدالرحمان عمادی و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

 

دکتر منوچهر ستوده عکس از نگار مسعودی

 

بهروزافضلی دلارستاقی .تصنیف زیبای،سرزمین جاودان

 عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

سرایش وتصنیف زیبای،سرزمین جاودان ،جناب بهروز افضلی که در نکوداشت هنر مند گرامی ،اسماعیل پرقوه،از سوی هنرمندان مازندران به اجرا در آمد.مشروح گزارش در پیوندی تقدیم خواهد شد
ای سرزمین جاودان،ایران ،ای ایران
ای خاک پاک زرفشان،مهددلیران.
توچراغ رهی،دل پاک مهی،ایران ای ایران
مستم زبوی تو رویم به سوی تو
ای بهشت برین ،ای شکوفه ترین
بانفست صبح سحرم،تازه تر از هر تازه ترم
ساز من،هم راز من،شورمن آوازمن
فروغ جاودانه ای،،نگین آسمانه ای،بیکرانه ای
خرم زتو دنیای من زیبا زتو رویای من
عشق منی امید منی ماه منی خورشید منی
ای طلوع زندگانی راز امید جوانی
ای سرزمین جاودان ایران ای ایران
ای خاک پاک زرفشان مهد دلیران
توچراغ رهی ،دل پاک مهی ایران ای ایران
خورشیدی جاویدی درگاه امیدی آبادی آزادی
بهروز افضلی

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

نرگس الیکایی.شاعران مازندران.شاعر شعرسپید

نرگس الیکایی.شاعران مازندران.شاعر شعرسپید

شاعر ونویسنده امروز نرگس الیکایی در سال 1338 در شهر سرسبز نوشهر دیده به جهان گشود.از این شاعر مجموعه های متفاوتی انتشار یافته که از آن جمله اند :
درختان صلح
چون عقربه یی جهان را به حرکت در می آورد
پدیده های صبور

فراتر از زمان

به دنبال ما ميدوند
فاصله هايي فراتر اززمان
واحساسي که از حريم خلوتمان مي گذرد
از کنار گريه هاي خسته
وگام هايي که در خاموشي سايه ها
به ارتفاع نرسيدند
من از خودم شادترم
تو از خودت
همين است که ميگريزيم
از گذرهايي که حق عبور از ما بريده اند
ومي انديشم
به پچ پچه هايي که نگفته تکرار مي شوند
به گمانم از مانبود
آنکه از ما عبور کرد
يا از عبورش گذشتيم.

زنی به اندازه شعرهایش

پرسیدند : چقدر
گفتم : من به اندازه شعر هایم سروده شدم
به همان اندازه واژه ها عریانم کردند
از این الفاظ پتکی بر نامم
فرود خواهد آمد روزی
که برایم مثل روز روشن است
اگر بگویم باکم نیست
دروغ گفته ام
چرا که آنقدر شجاع نیستم
تا به زن بودنم اعتراف کنم
وآنقدر جسور
تا بگویم
آری این منم
زنی که همیشه دوست می دارد
نرگس الیکایی
نرگس الیکایی از شاعران پرکار و موفق مازندران است که بیشتر سپید می سراید و اشعارش سرشار است از مضامین تازه و نگاهی کاوشگرانه در افق های دور با ایجاز و سادگی در خور توجه. از این بانوی فرهیخته در فاصله ی سال های 79 تا 81 سه دفتر شعر با نام های
1- پدیده های صبوری 2- چون عقربه ای جهان را به حرکت در می آورد 3- درختان صلح چاپ و منتشر شده است .
چند نمونه ی کوتاه زیر از اوست :
در مرز خواب و بیداری میان بساط عابران آتش و خاکستر
در سحر و وسوسه هایی که به دامنم ریخت خودم را در خواب فروشنده ای دیدم دوره گرد
که چرخ هایش را به خانه می برد و خودش را چون کاسه ای خالی به دوش می کشید
با چشم های تو نگاه نکردم با گوش هایت نشنیدم
هیچ گاه با زبان تو حرف نخواهم زد هر یک از ما
گوشه ای از این گفتگوهای رها شده ایم که باز نمی گردند
چه ساده می توانست خوشبخت باشد زنی که یک قدم از خودش دور بود وقتی که آن ها
فرهنگ ها با خودشان فاصله داشتند زلال بود وقتی که می خندید
ظرف ها را می نشست عشق می ورزید می توانست چند سطر از واژه ها را بنوشد دشعری دیگر….ی( شراب صلح)به قلم خانم نرگس الیکایی در سایت آمازون
———–
آنها که می روند و آنها…..
بر صحنه حماقتشان می ایستیم
مرگ واقعی تر از همیشه
دست ما را می گیرد
با فواره های خون شسته می شویم
این بازی بسیار جدی
تمام خواهد شد
باید از اجساد آنها عبور کنیم
این رویاهای خونین
ما را به خانه باز می گردانند
هیچکس از دیدن ما
تعبیر بد نخواهد کرد
ما همان کسانی که
شجاعانه زنده ماندیم
آنها همان کسانی که
شجاعانه مردند
عدالت برقرار است
ما سینه سپر می کنیم و
سر بر می افرازیم
آنها شهیدان وطن باقی می مانند
منبع :
بارفروش ، خبرنامه ی انجمن بابلی های مقیم تهران ، شماره 65 ، پژوهش و نقد محمود معتقدی

سبوی سخن
سایت آمازون
وتحقیق شخصی

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 423 مشترک دیگر بپیوندید