حافظ و شعر گدار» وشرحی از تاریخ ساخت آرامگاه حافظ وبویژه از اولین آرامگاه حافظ، یعنی از ۶۳ سال بعد از وفات او، که توسط بابر (نوۀ شاهرخ و نبیرۀ تیمور لنگ) ساخته شد

دیدار و گفتگو با ویکتور دانیل و گلنار تاجدار/پریسا احدیان

+img_3757%d9%88%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%84-%d9%88-%da%af%d9%84%d9%86%d8%a7%d8%b1-50-70%d8%aa%d8%a7%d8%ac%d8%af%d8%a7%d8%b1

صبح روز پنجشنبه، چهارم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، هفتادمین نشست در کتابفروشی آینده با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و مجلۀ بخارا به دیدار و گفتگو با «ویکتور دانیل و گلنار تاجدار» اختصاص داشت.

این جلسه به مناسبت رونمایی از کتاب «حافظ و شعر گدار» و معرفی و گزارش روند گردآوری آن با حضور مؤلفانش برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست و اشاره به عدم حضور تعدادی از دوست‎داران به دلیل بارش برف نابهنگام روز پنجشنبه در این مجلس، دربارۀ کتاب فوق چنین گفت:

“آقای دانیل و خانم تاجدار در پژوهش خود از اولین آرامگاه حافظ، یعنی از ۶۳ سال بعد از وفات او، که توسط بابر (نوۀ شاهرخ و نبیرۀ تیمور لنگ) ساخته شد کار خود را آغاز کردند تا به آخرین تلاش برای ساختن مقبرۀ او در سال ۱۳۱۵  با طراحی آندره گدار معمار فرانسوی  سیدند. در این جلسه به شرح بیشتر این پروژه خواهیم پرداخت.”

سپس سردبیر مجلۀ بخارا از گلنار تاجدار و ویکتور دانیل دعوت کرد تا به گفتگو و سخنرانی دربارۀ اثر جدید خود بپردازند.

گلنار تاجدار ضمن تشکر از علی دهباشی و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و کتابفروشی آینده گفت:

“می خواهم از آقای علی دهباشی و انرژی مثبتی که بعد از خواندن این کتاب به ما دادند، قدردانی کنم. قبل از شروع صحبت هایم دوست دارم بگویم که سیر و سلوک من با این کتاب حدود ده سال پیش شروع شد. در آن زمان من و آقای مهندس دانیل در حال جمع آوری اطلاعات و تدوین اولیۀ بخشی از کتاب آندره گدار، طراح آرامگاه حافظ بودیم. کاملا این روز را به خاطر دارم که آقای دانیل در جلسه ای برای اولین بار در مورد دیدگاه و نگاهشان به حافظیه صحبت کردند. اگر بخواهم فضای آن لحظه را برای شما تفسیر کنم: جلسۀ ما در یک اتاق بود که در و دیوار آن با تصاویر تاریخی آرامگاه حافظ پوشیده شده و دور و بر ما پر از اسناد تاریخی و فیش یادداشت هایی بود که ما در مورد گذشتۀ آرامگاه حافظ داشتیم و در حال تدوین سیر تحول اتفاقاتی بودیم که برای این بنا رخ داده بود. در آن روز در ذهن من دریچۀ دیگری نسبت به معماری و تحلیل آن گشوده شد و بعد از آن جلسه تمام سعی ام را کردم که پا به پای ایشان در تکمیل و تدوین این ایده و مجموعه ای که امروز منتشر شده است مؤثر باشم.”img_3757

گلنار تاجدارگلنار تاجدار

وی در ادامه از هدیۀ اولین نسخۀ این کتاب به سنگ مزار و کتابخانۀ آرامگاه حافظ چنین سخن به میان آورد:

“نیت کرده بودیم که اولین نسخه را به آرامگاه حافظ هدیه کنیم. با مسئولین حافظیه صحبت کردیم. آن ها گفتند که این کار را انجام ندهید. همین که کتاب را روی سنگ بگذارید یک ساعت بعد برداشته می شود و دیگر آنجا نخواهد بود. اما ما اصرار کردیم و گفتیم، می خواهیم این کار را انجام دهیم. در صفحۀ اول کتاب این مطلب را نوشتیم:”ما نیت کردیم که اولین نسخه را به سنگ مزار حافظ هدیه کنیم. نیت کردیم به مدت یک هفته این کتاب بر روی سنگ مزار باقی بماند و سپس به کتابخانۀ حافظیه منتقل شود. گفته اند که نسخه ای از دیوان حافظ بر روی سنگ مزار او قرار داشت و با زنجیری بسته شده بود تا به سرقت نرود. این کتاب با زنجیر مِهر به سنگ آرامگاه بسته شده است. زنجیر را پاره نکنید.” تا جایی که خبر داریم این کتاب سه روز بر روی سنگ قبر ماند. چند گروه آمدند و به امانت گرفتند و مطالعه کردند و دوباره بر روی سنگ باز گرداندند. خیلی از این اتفاق خوشحال بودیم و اگر موضوع ارزشمند دیگری در مورد کتاب وجود داشته باشد، ارتباطی که بین این اثر  و چند نفری که آرامگاه حافظ و معماری اش برای ایشان اهمیت داشت، بود.”img_3757

گلنار تاجدار در بخشی دیگر از توضیحات خود به عناوین و موضوع بخش ها مختلف کتاب «حافظیه و شعر گدار» اشاره و بیان داشت:

“کتاب دو بخش اصلی دارد: بخش اول با عنوان فصل «حافظیه و شعر گدار» است و در این قسمت تفسیر و تأویلی از معماری آرامگاه ارائه شده است و شیوه ای از معماری را بیان می دارد که با نگاهی تحلیلی به بنای آرامگاه می پردازد و روابط آشکار و نهان آن را در شعر حافظ جستجو می کند. بنای آرامگاه حافظ چنان متواضع و آرام در شمال غربی شیراز جا خوش کرده است که کمتر کسی می پرسد: طراح این بنا کیست؟ چرا که این طرح در پی ایجاد اثری بدیع به نام و مُهر طراح نیست، بلکه در پی خلق مقبره ای ماندگار برای شاعر و معبدی برای تکریم عاشقانۀ اشعار اوست. گدار در طرح آرامگاه، اسطوره ای از معماری خود نمی سازد بلکه شخصیت ها و اسطوره های شعر حافظ را منزل می دهد. معمار و معماری به نفع حافظ و حافظیه از خودنمایی پرهیز می کنند و آندره گدار نصیحت حافظ را بر «تقدم معنی بر لفظ» به گوش جان می خرد. موضوع ما تفسیر و تأویل معماری شعرگونۀ آرامگاه حافظ است و سعی دارد که ارتباط درونی و هنری معماری بنا را با شعر حافظ بازگو نماید. معماری حافظیه معماریِ حس و معنی است و در چهارچوب متعارف تحلیل های سبکی نمی گنجد. همچنین معرف اندیشه و روش خاصی در طراحی معماری و فضا است. برای دست یابی به این هدف به معماری آرامگاه حافظ از دریچۀ نماد و نشانه شناسی و سمبولیسم معماری  و ادبی و همچنین از دریچۀ اشعار حافظ شامل: ویژگی های ادبی، نماد ها، نشانه ها و اسطوره های به کار رفته در آن و البته از دریچۀ شعر و صنایع ادبی به شکل عام بارها و بارها اندیشیده شد و هر بار در کند و کاوهای جدید لایه هایی از این معماری آشکار گشت که پیشتر چنین تفاسیری نشده بود. شاید به این دلیل که معماری آرامگاه حافظ مشابه اشعار او دارای وجوهی متکثر، چند بنیانی و چند مضمونی و چند لایه است به عبارت دیگر ساختاری مشابه با کنترپوآن در موسیقی دارد و این ویژگی است که معماری آرامگاه را هم زمان به گذشته و حال متصل می کند. در معماری آرامگاه حافظ تحت تأثیر ادبیات و به ویژه شعر از صنایع ادبی از جمله: تشبیه، تضاد، استعاره، کنایه، ایجاز، ایهام و تضمین به شیوۀ اشعار حافظ استفاده شده است. همچنین علاوه بر نمادها و نشانه های شناخته شده از سمبولیسم مانند: گنبد، رواق، ستون، پله، دروازه، باغ، آب و درخت و از نمادها و اسطوره های شعر حافظ چون: درویش، سرو، مس و مفاهیمی چون آزادی از رنگ تعلق، برگرفتن دل از دنیا و ناپایداری دنیا، گذر زمان و تقابل درویشی و پادشاهی بهره برده شده است. هر عبارت و مصرع و بیت و غزل این معماری در استقلال خود در هماهنگی درونی سازمان یافته است و کل واحد را شکل می دهد. در این کتاب سعی شده که به ایجاز همانطور که از ویژگی های اشعار حافظ و معماری گدار در آرامگاه حافظ است، هر عبارت و بیت و غزل این معماری بازشناسی شده و با در کنار هم قرار دادن لایه لایۀ این عبارت ها، کلیت این اثر شناخته شده و معرفی شود. این شناخت می تواند به شمار خوانندگان آن متنوع باشد، همانطور که غزلیات حافظ اینچنین است. در بخش دوم کتاب با معرفی پیشینۀ آرامگاه حافظ از طریق بررسی متون و تحلیل نقاشی ها و عکس های تاریخی از اولین بنا تا ساخت آرامگاه با طرح آندره گدار نه تنها پیشینۀ تاریخی بنا معرفی شد بلکه از طریق مقایسه و تطبیق ارجاعات تاریخی، معماری آرامگاه مشخص می شود.”img_3757

 

photo_2016-11-25_11-59-41مهندس تاجدار در بخشی از سخنان خود به تحولات بنای مقبره و آرامگاه حافظ در طول تاریخ پرداخت و بیان کرد:

“دورۀ اول: از وفات حافظ تا سال ۱۴۵۲ م / ۸۵۶ ه.ق

در این دوره که از زمان وفات شاعر تا حدود ۶۳ سال پس از آن ادامه می یابد، مقبرۀ حافظ فاقد هر گونه بنایی بوده است.

دورۀ دوم: از سال ۱۴۵۲ م / ۸۵۶ ه.ق تا ۱۷۷۲ م / ۱۱۸۶ ه.ق

این دوره که با ساخت نخستین بقعه بر آرامگاه حافظ به سفارش محمد معمایی آغاز می شود تا زمان کریمخان زند و ساخت آرامگاهی جدید در سال ۱۷۷۲ م / ۱۱۸۶ ه.ق ادامه دارد. در این دوره اسناد تاریخی دلالت بر عمران مقبرۀ حافظ در زمان شاه عباس صفوی و تعمیر بقعه در زمان نادرشاه افشار دارد. از این دوره طرحی از سیاح و نقاش آلمانی، انگلبرت کمپفر موجود است که در سال ۱۹۰۷ ه.ق ترسیم گردیده است. از روی این تصویر طرح های دیگری هم تهیه شده اند. محقق نیست که این بنا همانی باشد که نادرشاه پس از چهار دهه از زمان ساختش دستور تعمیر آن را صادر کرد.

دورۀ سوم: از سال ۱۷۷۲ م / ۱۱۸۶ ه.ق تا سال ۱۸۹۹ م/ ۱۳۱۷ ه.ق. مشخصۀ این دوره ساخت بنای کریمخانی است. کریمخان زند در سال ۱۱۸۶ ه.ق بنایی مفصل برای آرامگاه ساخت: ایوانی دو رو، رو به دو باغ بالادست و پایین دست. مزار شاعر در باغ شمالی قرار داشت و سنگ مرمر ممتازی بر روی آن قرار گرفته بود. در تمامی این دوره، ساختمان کریمخانی با سبک معماری دورۀ زندیه باقی بود. علاوه بر استقبال زیاد مردم، سیاحان و مسافران بسیاری از آن دیدن کردند. هیئت سِر جان مَلکِم، اوژن فلاندن، رابرت بینینگ، ادوارد براون، لرد کرزن و دیگران آن را دیده و دربارۀ آن مطالبی نوشته اند. از زمان قاجار به بعد تصاویر عکاسی ارزشمندی از آرامگاه تهیه شد. اولین تصویر به دست آمده را لوئیجی پِشه در سال ۱۲۷۴ ه.ق از بیرون آرامگاه تهیه کرد. در سراسر ایران این دوره، بنای کریمخانی با تغییراتی جزئی باقی بود.

دورۀ چهارم: از سال ۱۸۹۹ م / ۱۳۱۷ ه.ق تا سال ۱۹۳۱ م/۱۳۱۰ ه.ش. این دوره با تلاش ملاشاهجان زرتشتی در سال ۱۳۱۷ ه.ق برای ساخت بقعه و بارگاهی مجلل بر روی قبر آغاز شد. ولی به سرانجام نرسید که خود حکایتی مفصل دارد. دو سال بعد با مهیا شدن شرایط مزین الدوله از اساتید دارالفنون طرح ضریحی فلزی را پی افکند با سقفی منحنی و پرچم های کوچکی که در بالای ستون های دهگانۀ آن قرار داشت.

دورۀ پنجم: از سال ۱۹۳۱ م / ۱۳۱۰ ه.ق تا ساخت آرامگاه با طرح آندره گدار. این دوره با تلاش برای حفظ و تعمیر آرامگاه آغاز شد. با احداث خیابان «خرابات» درب اصلی ورودی آرامگاه به جنوب باغ در مجاورت این خیابان منتقل و سر در جدیدی ساخته شد. اما به دلایلی ادامۀ کار متوقف ماند. ساخت بنای آرامگاه با طرح معمار فرانسوی آندره گدار از سال ۱۳۱۵ آغاز گشت. ساختمان اصلی و نصب سقف مسی تا سال ۱۳۱۷ به پایان رسید. اما انجام کلیۀ جزئیات تا سه سال به بعد ادامه یافت.”

آندره گدارآندره گدار

وی در ادامه اظهار داشت:

“همانطور که در کتاب هم بدان اشاره کردیم در معماری آرامگاه تاریخ در یک روند پیوسته تا به امروز جاری بوده به نحوی که گاهی فراموش می شود این بنا به دورۀ معاصر تعلق دارد. در طرح آرامگاه مرزهای زمان و مکان محو شده اند. همچنین مرز مکانی آسمانی با مرز مکانی زمینی قابل تشخیص نیست. در بخشی از کتاب نوشته ایم:”پس از ساخت آرامگاه با طرح آندره گدار مجموعۀ حافظیه کماکان مورد دوست داران هنر و بلکه عموم مردم واقع شد. و تعداد زائران و گردشگران آن فزونی گرفت. باغ-آرامگاه حافظیه در عین حال که برای بازدید کنندگان گلگشتی مفرح است، مقام و مرتبه ای زیارتگاهی را دارد و فضای روح بخش آن به مدد تأکید بر طراحی فضا و برخورداری از برخی مفاهیم معنوی استفاده از مضامین و معنای و اسطوره های شعر حافظ و همچنین قرابت به شعر و ادبیات در کاربرد صنایع ادبی و ترجمۀ آن ها به زبان معماری، تأثیری فراتر از باغ– آرامگاه های مشابه دارد و از نمونه های نادری است که ارتباطی نغز و عمیق میان معماری و شعر پدید آورده است. به نحوی که می توان گفت معمار و معماری آرامگاه، هماهنگ با شعر حافظ، شعری برای شاعر سروده اند. بازدید از این آرامگاه به هر نیتی که باشد برای تفریح و گلگشت و زیارت و عبادت، بازدیدکنندگان را تشویق به حضور و ثبت زمان در این مکان می کند و اغراق نیست اگر ادعا شود هنگام خروج از آرامگاه حافظ، بازدید کننده حس و حالی متفاوت از لحظۀ ورود به آنجا دارد. ما معماری آرامگاه حافظ را معماری حس و معنی می دانیم، معماری که معرف اندیشه و روش خاصی در طراحی فضا است. آرزو می کنیم که این اندیشه و روش اشاعه یابد.”img_3757

 

دومین سخنران، ویکتور دانیل در بارۀ وجوه مشترک شعر و معماری و بررسی آن در کتاب حاضر گفت:

مشاهدۀ وجود مشترکی آشکار و پنهان در آرامگاه و شعر حافظ بهانۀ آغاز کند و کاوی در معماری بنای حافظیه شد. در نخستین قدم ها مشابهت هایی میان عناصر و زبان معماری حافظیه و شخصیت ها و اسطوره های شعر حافظ تشخیص داده شد و در ادامه به نظر رسید که حافظیه برگردانی معمارانه از مفاهیم و مضامین شعر حافظ است. خودآگاه یا ناخودآگاه و شاید هر دو. با مقایسۀ بنای آرامگاه به طراحی آندره گدار معمار فرانسوی وزارت معارف و شعر حافظ رابطۀ میان این دو آشکار و آشکارتر شد. هر اندازه که دامنۀ مطالعه و مقایسه وسعت یافت کیفیت و کمیت این رابطه به همان میزان گسترده تر شد، به تأویل یا به تفسیر و طبعا هر دو. به این ترتیب آرامگاه حافظ به اثر ماندگار آندره گدار و تجسم معمارانۀ اشعار حافظ بدل شد. عیان یا نهان و البته هر دو.

این مطلب داستان داخل کتاب را به نوعی مطرح می سازد. اگر از یک زاویۀ خاصی به موضع کتاب نگاه کنیم شاید پیشنهاد کنم به سئوال خود بنده که آیا بین معماری و سایر هنرها همانند ادبیات و شعر می توان رابطه برقرار کرد یا خیر؟ پاسخ دهید. آیا واقعا می توان چنین کاری کرد؟ آن اتفاقی که در آرامگاه حافظ افتاده است، می گوید که بله می توان! معماری آرامگاه حافظ بنای شعر گونه ای دارد و گفتیم که شاعر برای همه شعر گفته است و گدار برای حافظ! اگر این قضیه واقعیت داشته باشد که دارد، بیانی هم که گدار در معماری خود استفاده می کند، بسیار نزدیک به بیانی است که حافظ در اشعارش دارد. اگر رابطۀ بین معماری و شعر وجود داشته باشد و ایرانی ها که شاعرانه فکر می کنند  و یا به قول دکتر داریوش شایگان، شاعرانگی یکی از خصلت هایشان است، این امکان، ورود خوبی برای بررسی رابطۀ این دو بخش است. از دیدگاه ویژگی های ادبیات و شعر اگر از این مسیر برویم و به معماری برسیم آیا از این فرصت استفادۀ خوبی نکرده ایم؟! به نظر می آید این توان در ایرانی ها وجود دارد. چند مثال می گویم: ما صحبت کردیم که آرامگاه برگردان معمارانۀ شعر حافظ است. حال اگر نگاه کنیم که حافظ در واقع استاد ایهام می باشد این آرامگاه از ایهام چه استفاده ای کرده است؟ شما وقتی به مقبرۀ اصلی نگاه می کنید یک بحث درویشی داریم که حافظ به این می پردازد. درویش یکی از شخصیت های محبوب شاعر است و گدار هم همین شخصیت را تجسم می کند و از آرامگاه بلافاصله این تصویر تشخیص داده می شود. اگر به تزئینات لبۀ گنبد نگاه کنیم شاید تاج پادشاهی را ببنید که کنار یک کلاه درویشی نشسته است، این همان ایهام و شکل آن متضاد است:img_3757

گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین / کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی برد

ویکتور دانیل

ویکتور دانیل

وی در ادامه تصریح کرد:

“این نشان می دهد که گدار چگونه از ایهام شعر حافظ در معماری خود سود برده است. یا نکتۀ دیگر بحث اینکه در شعر حافظ بنا به تأیید استاد خرمشاهی و استاد حکمت یکی از ویژگی های شعر استقلال بیت در غزل است و هر بیت ضمن داشتن معنایی مستقل در ترکیب با سایر ابیات فضای دیگری را برای ما بوجود می آورد. وقتی گنبد آرامگاه را در یک ایهام متضاد می توانید ببینید زیر گنبد تلمیحی شاعرانه از گنبد مینا مشاهده می کنید:

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم / گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

همچنین سمبولیسمی از عدد هشت که قرن زندگی شاعر است را در تعداد ستون ها نشان می دهد.

سنگ قبر حافظ سنگی از دورۀ کریمخانی است. همان تضمین ادبی و در هنر معماری و پست مدرن و ارجاع تاریخی می باشد:

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

ایهام در پست مدرنیسم خوب است اما تنها یک لایه است. در صورتی که می تواند لایه های عمیق متعددی داشته باشد. حال اگر هر یک از این عناصر معنای یک بیت از غزل حافظ باشد، وقتی همۀ این ها با هم ترکیب می شود همانند کنترپوان در موسیقی توازی یک سری اصوات و عناصر را ایجاد می کند. این ها را در اشعار حافظ و در آرامگاه می بینم. نحوۀ اتصال ستون به گنبد بسیار غیر عادی است ولی در عین حال در خود محیط احساس قوی تری را می سازد:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند

همۀ این ها با هم ترکیب شده و با کم ترین مصالح و ساده ترین طرح، فضایی شاعرانه و معمارانه را خلق کرده است. در واقع تمام این ها ایجاز است و اگر این مورد را بگوییم دیگر تابعیت سبکی هم ندارد:

سخن عشق نه آن است که آید به زبان / ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

در این چند مترمربع ایجاز، ایهام، استعاره، تشبیه، تلمیح و تضمین است و همۀ این ها بر روی هم قرار گرفته اند و در این کثرت شاهد وحدتی هستیم.(در واقع وحدت در کثرت). به هر صورت اگر هر گوشه از این آرامگاه را نگاه کنید همین بحث را می توان داشت. یک نفر در سفر اخیرمان در شیراز از حس و حال خوب این مکان پرسید. و پاسخ ما طراحی اصولی بر اساس فضاسازی بود. مثالش را یکی از متفکرین بدین گونه می گوید:”آن چیزی که حیاط را به وجود می آورد، چهار دیوار حیاط نیست بلکه فضایی است که میان آن چهار دیوار موجود است.” البته در شعر هم چیزهای مشابه وجود دارد. کاری که گدار انجام داده است طراحی فضایی سبکبال و لایق آن عروج روحانی است. وقتی وارد این فضا می شوید با یک ذهنیت تازه ای بازمی گردیم. این هم خاصیت مشترک دیگر میان شعر حافظ و معماری این مقبره است.

مس فلزی است که کیمیاگر می تواند آن را تبدیل به زر کند و سخن درویش در شعر حافظ کیمیا است. استفاده از مس در گنبد شاید بدان معناست که:

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی 

img_3755در ادامه مدیر مجلۀ بخارا به طرح سئوالاتی img_3756از دو پژوهشگر کتاب «حافظیه و شعر گدار» پرداخت:

علی دهباشی: تحقیقی که شما انجام دادید کار بدیعی در حوزۀ نقد می باشد و مشخص است که با تسلط به معماری و سنت آن و در هر حال ارتباطی که با شعر حافظ و آندره گدار داشته اید، این تحقیق صورت گرفته است. حداقل به زبان فارسی در این زمینه چیزی ندیده ایم. حال برای ما خیلی جالب است بدانیم که این معمار فرانسوی که بوده ؟ تا چه حد توانسته لایه های ذهنی شعر حافظ را درک کند و بتواند آن را با زبان معماری بیان دارد؟

ویکتور دانیل: آندره گدار در سال ۱۳۰۷ با اتفاقی که در کشورمان پیش آمد و قرارداد فرانسوی ها در ارتباط با باستان شناسی اشان در ایران دچار تغییر گشت، مأمور شد که به این کشور بیاید و به عنوان مدیر ادارۀ عتیقات کار خود را آغاز کند. ایشان شاید از اولین کارهایش آرامگاه فردوسی، طرح موزۀ ایران باستان، و طرح کلی دانشگاه تهران است. هفت سال بعد در سال ۱۳۱۵ پروژۀ آرامگاه حافظ آغاز می شود و تا سال ۱۳۱۷ ادامه می یابد. بنابراین تفکرش به سال ۱۳۱۵ مربوط می شود؛ یعنی هشت سال پس از ورود گدار به ایران. دومین کار گدار موزۀ ملی ایران باستان، برداشتی از ایوان مدائن و موضوعی از تاریخ معماری ایران است. این بنا از جنوب به شمال در سبک معماری خود تغییر می کند. مثل معماری آرت دکو آن روز اروپا. اینقدر این عناصر را به خوبی به یکدیگر متصل کرده است که انفصالی میانشان احساس نمی شود. ایشان در کارهایش نشان می دهد که معماری ایرانی و سیر تحول آن چگونه رخ داده است. البته حافظیه هیچگاه در کارهای گدار تکرار نشد. حال فضای دیگری هم ببینیم در سال ۱۳۱۲ ه.ش شخصی به اسم میرزا علی اصغر حکمت شیرازی، وزیر معارف می شود. آرامگاه حافظ در تشکیلات وزارت معارف ساخته شد. آقای حکمت دو هزار بیت شعر دارد و سیاست مداری قوی است و آرزو داشت که در بخش سیاسی کارهایش کمتر باشد تا بتواند باقی کتبش رابنویسد. ما سندی نداریم که این ارتباط چگونه بوده  است ولی با بررسی حضور او در توسعۀ مدارس مشخص می شود در دوره ای که حکمت مسئول بوده است، ساختمان هایی ساخته شده که ماندگار هستند. گدار کاری هم بر روی آرامگاه سعدی انجام داده است که این کار از نظر ظرافت فکر نزدیک به اشعار سعدی است که البته ساخته نشد. تمام این ها نشان دهندۀ این است که یک ارتباط قوی با فرهنگ و هنر و ادبیات فارسی برقرار شده است و قطعا در کنار این کار و ارتباط  نظرپردازی همانند حکمت را نباید نادیده گرفت. اما جذب این نظریه و پرداخت آن در واقع کار معمار است. در سال ۱۳۲۰ شرایط جنگ جهانی است که کار را دچار رکود می کند. به گمان ما معمار به ادبیات ایران نزدیک و زمینه و بستر آماده بوده است. مدارسی که در وزارت معارف ساخته می شد اشعاری انتخاب می گشت که می پرسیدند:”کاشی کجاست؟” کاشی هایی بود که بر روی آن اشعاری از استاد فروزانفر و همایی و … می نوشتند و سرپرست طراحی آندره گدار بود.

علی دهباشی:آیا در تحقیقات خود به متنی از گدار دربارۀ آرامگاه حافظ دست یافته اید که بتوان به آن رجوع کرد؟

گلنار تاجدار :در واقع نوشتۀ مستقیمی در مورد خود آرامگاه از ایشان نداریم ولی کسانی که با گدار کار کرده اند مثلا آقای سامی از داستان انتخاب مس و اینکه نوع کاشیکاری زیر سقف آرامگاه چگونه بوده است و … به ما کمک می کند که کمی مطمئن تر سخن بگوییم. در روزنامۀ اطلاعات آن زمان هم اشاراتی شده است

علی دهباشی

علی دهباشی

علی دهباشی: آیا در کتاب نظریه ای وجود دارد که آن را با تردید مطرح کرده باشید؟

گلنار تاجدار: در زمان تحقیق گاهی اوقات شک و تردیدی نسبت به یافته هایمان داشتیم. فکر می کردیم که واقعا آقای گدار به این همه جزئیات اندیشیده یا خیر؟ خب باور کردنی نبود و بعد فکر کردیم که شاید این ها تنها تصورات ما باشد! اما بعد به این نتیجه رسیدیم که اگر هم اینچنین باشد چه ایرادی دارد. چه گدار به این مسائل فکر کرده باشد چه نه، اصل اثر این ویژگی ها را دارد و شامل موارد مختلف است. اما وقتی به اشارات و نوشته های تاریخی می نگریم مقداری اطمینان حاصل می شود و همینطور تکرار زیاد این اتفاق های شاعرانه در بنا نشان دهندۀ این است که نمی توان این مسأله را اتفاقی دانست. وقتی هم در اجزا و هم در کلیات به تعداد زیاد این شباهت های شعر و معماری دیده می شود پس نشان می دهد که می توان رابطه ای میان عناصر معماری و غزلیات حافظ یافت.

علی دهباشی: دیوان حافظ خطی بوده و نخستین بار در هندوستان چاپ می شود. با توجه به این موضوع که اشعار این شاعر در اختیار همۀ مردم نبوده، جایگاه حافظ در میان مردم شیراز قدیم چگونه است؟

ویکتور دانیل: اولین آرامگاه ۶۵ سال بعد از وفات حافظ ساخته می شود. این نشان می دهد که از همان ابتدا حضور شاعر در میان مردم احساس می شود و شخصیت مطلوبی دارد. در دوره های تاریخی مسائل متضادی دیده می شود که شاید از خصلت های شعر حافظ باشد. مثلا در دورۀ مغول احتمال تخریب وجود دارد. در مورد سنی بودن و شیعه بودن بحث می شود و هنگامی می پذیرند که حافظ شیعه است، مقبره را نگاه می دارند. در دورۀ قاجار تعمیراتی داریم. مرمت در معماری نشان دهندۀ  توجه پادشاهان می باشد، پس موقعیتش ممتاز بوده است. کریمخان هم بیشترین توجه را داشته و گُدار هم به همین دلیل معماری دورۀ کریمخانی را محور نگاه خود قرار داده است. بعد از دوران کریم خان در دوران قاجار دو گروه مخالفان و موافقان وجود دارند. در زمان حکومت فرزند مظفرالدین شاه در شیراز ، ساخت مقبره که به صورت ضریح است توسط مزیّن الدوله طراحی می شود که وی معلم دارلفنون بوده است. وقتی ۶۵ سال بعد از وفاتش این آرامگاه وجود دارد پس شاعر بزرگی میان مردم شیراز بوده است.

گلنار تاجدار: در سفرنامه ها نیز به حضور و استقبال مردم اشاره شده بود. هم به خاطر جایگاه ادبی و عرفانی و هم برای زیارت.

علی دهباشی: به یادداشت های مرحوم سامی اشاره کردید. آیا در این مدارک از مباحثاتش با گدار دربارۀ شعرحافظ داشته چیزی نوشته شده است؟

گلنار تاجدار: خیر! چیزی نوشته نشده است. ما تنها در مورد آشنایی آقای گدار با شعر و ادبیات در کتاب آندره گدار مطالبی داشتیم که توضیح بسیار کوتاهی دربارۀ خانۀ جمال آباد تهران می باشد که توصیف ظریفی از یک خانۀ روستایی بوده است و این را با شعر مقایسه می کند و می گوید:”مثل رباعیات خیام است و در مقایسه با مثنوی و … شعر کوتاهی است در مقابل ساختمان های عظیم.” و این نشان دهندۀ آشنایی او با ادبیات ایران است.

 

photo_2016-11-25_11-58-33علی دهباشی: در منابع فرانسوی چطور؟

گلنار تاجدار: خیر! بسیار جستجو کردیم. البته الان متوجه شدیم که آرشیوی از دست نوشته های که بعد از فوت آقار گدار در فرانسه در خانه اشان مانده بود، همسایه ها به موزۀ لوور داده اند و موزه در حال طبقه بندی است. شاید در میان آن ها چیزی پیدا شود چرا که خاطرات و دست نوشته هایش است. ولی هنوز چیزی پیدا نکرده ایم. امیدواریم در بین یادداشت هایشان در مورد این معماری مطلبی باشد.

در ادامه ویکتور دانیل و گلنار تاجدار به سئوالات حاضرین پاسخ گفتند:

آیا در طراحی آرامگاه حافظ رقیبی برای گدار از میان معماران ایرانی وجود داشته و به مهندسان دیگر هم طراحی این آرامگاه پیشنهاد شده است؟

ویکتور دانیل: آقای گدار مسئول ادارۀ عتیقات بودند. ایشان یک دفتر فنی داشتند با تشکیلاتی از مهندسین وسرپرستی خودشان. آن زمان وزارت آموزش و فرهنگ نامش وزارت معارف، اوقاف و صنایع مستظرفه بود. این سه کار مجموعا در یک سازمان انجام می شد. در نتیجه مرمت کارهای قدیمی همراه با ساخت بناها با هم صورت می گرفت. آرامگاه حافظ که در این مجموعه طراحی شده است، موضوع معماری ایرانی و غیر ایرانی مطرح نبوده و دفتر فنی مستقیم کار خود را انجام می داده است. مثلا اتفاقی که در آرامگاه فردوسی افتاد و در کتاب معماری طاهرزادۀ بهزاد یا آندره گدار بدان اشاره شده است، در آنجا کریم طاهرزادۀ بهزاد به عنوان معمار ایرانی و آندره گدار به عنوان معمار فرانسوی و … کار  می کنند و نهایتا یک طرح انتخاب می شود. از کارهای گدار با این شیوه می توان به میدان نقش جهان اصفهان اشاره داشت که یک کار مرمتی در بدنه و کار طراحی در کف بود. آن هم به این دلیل این اتفاق افتاد که قبل از اینکه وزرات معارف عهده دار این کار شود وزارت داخله یا وزارت کشور مرتبط با شهرداری بود و به دلیل اهمیت میدان از نظر قدمت تاریخی کار ایده های مختلفی مطرح گردید. ایدۀ دومی در طراحی حافظیه نبوده است. در مورد آرامگاه سعدی آن زمان آقای گدار در دورۀ دوم انجمن آثار ملی، نایب رئیس بوده است. در سال ۱۳۲۱ به بعد آندره گدار سمت های راهبردی اش بیشتر می شود. یک طرح برای آرامگاه سعدی می دهد اما نهایتا طرحی که آقای محسن فروغی می دهند اجرا می شود و نظر خود گدار نیز در این انتخاب مؤثر بوه است..img_3757

ویکتور دانیل و گلنار تاجدار

ویکتور دانیل و گلنار تاجدار

-تمام جهان بینی ما ایرانیان با شاعرانمان است. مولوی، حافظ، خیام، سعدی و نظامی. شعرهای حافظ با واژه هایی همانند:ریا و تظاهر و … همراه است و درک معانی آن برای یک فرانسوی زبان، مشکل است؟! حال اینکه آقای گدار چقدر با این ها آشنایی داشته است؟

ویکتور دانیل: به همین دلیل ما می گوییم آفرین! چون مشکل بوده است. شما حتما به حافظیه رفته اید. وقتی وارد ایوان می شوید چند بیت در مورد غزل معروف حافظ در وصف درویشان می بینید. آقای سامی می گوید که شاعر گنبد را چون کلاه درویشان انتخاب کرده است. تکریم حافظ به عنوان درویش و هم ردیف بودن با مقام پادشاهی با بخش لایۀ زیرین گنبد است.. وقتی این تکرار را می بینم متوجه می شویم که موارد مذکور در معماری تفکری سنجیده است.

علی دهباشی: دانشمند بسیار مهمی چون علی اصغر حکمت به هر حال می توانسته با گدار بحث هایی طولانی داشته باشد-بخصوص حکمت که فرانسه را هم می دانسته است- و به او کمک کند. این خلاقیت بزرگ گدار بوده است که می توانسته از آن حرف ها یک اثر زیبایی را خلق نماید.

ویکتور دانیل: حلقۀ ارتباطی را در این فضا می بیند: آقای فروغی، فروزانفر و … این ها برای مدارسی که ساخته می شده است اشعار جدیدی می سرایند. یعنی وقتی یک معماری طراحی می شد شعری با توجه به موضوع طراحی، می سرودند و این حلقۀ ارتباطی بی تأثیر نبود.

-در مقبرۀ حافظ از نظر معماری چه بخشی وجود دارد که توانسته تا این حد با مخاطب رابطه برقرار کند؟

گلنار تاجدار: طراحی این آرامگاه طراحی فضا بوده و در خیلی از ساختمان های مشابه تنها یک ساختمان طراحی شده در حالیکه اینجا فضا خلق شده است. بسیاری می گویند که ساختمان آرامگاه سعدی زیباتر است اما حس و حال آرامگاه حافظ مثال زدنی است. این دقیقا همان چیزی است که در عین سادگی، فضایی معناگرا دارد. در نوع چیدمان این ها کنار هم سعی داشته به این طراحی و سازماندهی اجزا بیفزاید. فرهنگ معماری ما طراحی فضا است و این ویژگی در معماری این بنا رعایت شده است.

-در وضعیت فعلی ما شاهد نقشه ها: پلان، برش، نما و عناصر و جزئیات هستیم. آیا نقشه هایی از این نمونه طراحی در بایگانی صنایع مستظرفه از آرامگاه حافظ وجود دارد؟ این نقشه ها به چه شکلی است؟

ویکتور دانیل: ما نقشه های اصلی حافظیه را پیدا نکردیم اما حدود صد ساختمان در همین چند سال برای وزارت معارف طراحی شده است که به شیوۀ فرانسوی با جزئیات هستند.  قطعا اطمینان داشته باشید تمام کاشی ها طراحی شده است و تنها به استادکار مربوط نمی شود. اگر جز این باشد این پیوستگی و هماهنگی غیر ممکن است چرا که در باقی طراحی های معماری توسط گدار این اتفاق افتاده است و جزئیات با مقیاس یک به پنج ترسیم شده اند. مثلا در مورد موزۀ پارس می گویند نمونه را انتخاب کردیم و استاد کار را ساخت و گفتیم که از این چند نمونه بسازید.

در این بخش بیژن شافعی در تکمیل سخنان ویکتور دانیل گفت:

آن چیزی که در مورد سند نقشه دربارۀ آندره گدار وجود دارد می توانیم در موزۀ ایران باستان ببینیم که نشان دهندۀ تسلط ایشان در طراحی معماری و پرداختن به جزئیات است. گدار کتابی به اسم «هنر ایران» دارد و درک او از این بخش را نشان می دهد. او قبل از اینکه به ایران بیاید در عراق و افغانستان مسلط به باستان شناسی بوده و در آنجا هم ساختمان هایی ساخته و فارغ التحصیل «بوز آر» بوده است. این فرد از عناصر و جزئیات و موتیف های آشنا استفاده کرده و شما موضوعی غیر ایرانی و غیر محلی در آثارش نمی بینید. بدون شک این بنا نقشه داشته است و نشان دهندۀ سلط گدار در ترسیم نقشه می باشد.  سایت دانشگاه تهران کروکی اندره گدار است. و اما معماری از دو بخش فن و هنر تشکیل می گردد. می توان بخش هنر را تفسیر کرد. لزومی ندارد که معمار تفسیرش را بنویسد همانگونه که در شعر این اتفاق لازم به نظر نمی رسد. بلکه شعر گفته می شود و مخاطبان تفسیر می کنند. در مورد معماری آندره گدار هم لازم نیست معمار یادداشت هایی داشته باشد. دیگران هستند که باید آثار او را تفسیر کنند. شاید شما نتوانید نوشته هایی در مورد چغازنبیل و تپه های باستانی پیدا کنید اما تفاسیری با این موضوعات وجود دارد. آنچه که دوستان عزیز انجام دادند بر اساس کل این شواهد و شناختی است که پایۀ کار، کتاب آندره گدار است.

بیژن شافعی

بیژن شافعی

-آیا در کتاب خود اشاراتی به زندگی و آثار معماری آندره گدار قبل از ورود به ایران داشته اید؟

گلنار تاجدار: در پاریس ساختمانی طراحی کرده اند که در کتاب آندره گدار بدان اشاره شده بود. در بغداد و افغانستان کار کرده بودند. پس این زمینه را داشتند و وقتی وارد ایران شدند تحول در کارهایشان مشهود است. از آثار ایشان در فرانسه طراحی یک خانه است.

ممنونم از پژوهش های ناب شما. در کتاب عبارت تفسیر آمده است برای من که کتاب را نخوانده ام از فرمایشات شما متوجه موضوع شدم، تفسیر تنها یکی از روش های پژوهشی است که ادعای تطبیق با امر واقع را هم نمی تواند داشته باشد. یک جاهایی متأثر از موضوعی که خود را در آن قرار می دهیم، تفسیرهای زیبا و منسجمی داریم و گمان می بریم که این ها با ذهنیت معمار تطابق دارد و او آگاهانه این کار را انجام داده است. در اینکه گدار بزرگ است و نه تنها معماری بلکه مرمت را هم بخوبی می دانسته و با تاریخ معماری ایران آشنا بوده است، هیچ تردیدی نیست اما بسیاری از چیزهایی که فرمودید حاصل آشنایی گدار با معماری است نه ضرورتا ادبیات. نه اینکه ادبیات را نمی شناخته اما جایی دچار لغزش می شویم که معمار آگاهانه بدان فکر می کرده است. مثلا اشاره داشتید که این بنا شامل هشت ستون است و اشاره به قرن هشتی بودن شاعر دارد. پلان  آرامگاه ترکیبی از دو مربع متقاطع است و این سیاق معماری ایران است و گدار بهتر از هر کسی این را می داند چه بسا برآمده از این موضوع باشد. یا می گوییم این هشت ستون نقشی دارد پس نباید نقش و معنای بیست ستون را هم فراموش کرد. گرچه این روش تفسیر، روش بسیار خوبی است و دیدگاه ما را بازرتر خواهد کرد اما ایراد جایی است که ما ادعا کنیم امر واقع را پیدا کرده ایم؟

ویکتور دانیل: نمی دانم به هر صورت وقتی یکبار دیگر شعر حافظ را می خوانم برداشتی متفاوت نسبت به آن دارم. ما کتاب را به شما دادیم تا تنها یکی از این برداشت ها را داشته باشید و این مطالعات ادامه دارد. چون معتقدیم که آرامگاه حافظ همانند شعرش این خصلت را دارد که حرف آخر یک مرتبه گفته نمی شود ا ما دری گشوده ایم برای دیدن از زاویه ای متفاوت به معماری. یکی اینکه گفتیم تفسیر و در جلد نوشته ایم تأویل. یعنی چیزی که پنهان است یا قابل شمارش نیست و می خواهید این موارد را به عالم محسوس و قالب درک تبدیل کنید. طبیعی است که تنها راهش بررسی آن از طریق ذهن است. به نیتی که رفت و برگشت داشته و جمعی بوده است. چهار ستونی که در محور ایوان هستند همان چهارستونی است که در دورۀ زندیه وجود داشته است. اگر آندره گدار  به این بخش تضمین نگوید اما شاعر این روش را تضمین می داند. چه بسا معمارها در دوره های پست مدرن از معماران مختلف مرجع گرفته و از کلمۀ تضمین هم استفاده نکرده اند. ما می گوییم ابزاری با این قدرت در حوزۀ ادبیات داریم و این ابزار می تواند کار تفسیر ما را ساده تر کند. اما این پایان سخن نیست! هر کلام معنادار تمام نمی شود. این کتاب تنها پیشنهاد ماست که بیاییم از امکاناتی که ادبیات و شعر برایمان فراهم می کند در جهت درک هنر و معماری استفاده کنیم. این روش ها توان ما را بالاتر می برد گرچه ممکن است میان زبان مشترک ما و زبان ادبیات جهانی معماری فاصله ایجاد کند، ولی وقتی نگاه می کنیم می بینیم ضمن اینکه کلاممان را بیان داشته ایم خیلی فراتر از بیان آن هم سخن گفته ایم. شاید خود آگاه و ناخودآگاه این اتفاق با حضور آقای حکمت و فضایی که برای گدار ایجاد شده است اتفاق افتاده باشد و توانسته از دریچۀ ادبیات و شعر استفاده کند. یکی از دوستان پرسید شما کدام حافظ را مد نظر قرار داده اید. گفتیم ما حافظ را به گونه ای می شناسیم که قرن هشتم بوده و زندگی کرده و حافظیۀ امروز معنای دیگری یافته است. ممکن است هنرمند کاری کرده باشد که آگاهانه نباشد و در واقع حوزۀ هنر را هم همین کار را کرده است. گرچه هنوز به دلیل تعدد این عناصر و تطابق آن با شعر معتقدم که این طراحی آگاهانه بوده است.

 

photo_2016-11-25_12-00-07بیژن شافعی به سخنان ویکتور دانیل چنین افزود:

کامران دیبا نمازخانه ای در موزۀ هنرهای معاصر دارد. در مصاحبه ای که با ایشان صورت گرفت وقتی سئوال شد که آیا در طراحی نمازخانه به کعبه و کعب توجه داشته یا خیر؟ با تعجب گفت که در زمان طراحی خیر اما فکر می کنم در ناخود آگاه ذهنی ام چنین چیزی بوده است. این تفسیری که شما می کنید خیلی زیباتر از چیزی است که فکر می کردم. لویی کان در مورد کارهایش هیچگاه کتابی ننوشت اما دیگران آثارش را تفسیر کردند. بحث سکوت و نور در کارهای لویی کان تفسیر اساتیدی است که با او کار کردند. و این خود زیباست و هنر هم همین است. اگر شما کار مالویچ را ببینید، یک مربع سیاه در زمینۀ سفید، هزاران تفسیر از آن زمان تا به امروز در موردش انجام شده یا مثلا زاها حدید تفسیر دیگری از آن گفته است. این ها  زیبایی هنر و چند وجهی بودنش را به ما نشان می دهد و جذابیتش نیز همین است.

-اگر نوشته های اقای سامی درست و این هشت ستون نمایندۀ قرن هشتی بودن و بهره گیری از طرح کلاه درویشان در  گنبد مقبره حافظ باشد، آیا با این صراحت در طراحی معماری موافق هستید؟

ویکتور دانیال: «تشبیه» هم در ادبیات وجود دارد و هم در معماری. ممکن است من که تسلطی بر ادبیات ندارم یک تشبیه سطحی داشته باشم اما وقت یک هنرمند این کار را می کند آن تشبیه و استعاره را  به بهترین شکل ممکن به کار می گیرد.  بحث اغراق هنری هم وجود دارد. این اغراق باید به گونه ای باشد که شما آن را بپذیرید و ببینید وقتی این ترکیب را مشاهده می کنید حس مثبتی دارید یا خیر! چون سر آخر اثر خروجی است که باید مطلوب باشد. اگر خوب است یعنی هنرمند این کار را خوب انجام داده است. خود من نمی توانستم مدتی استفاده از  مصالح خالص و عریان در نما (بروتالیسم) را بپذیرم. دیوارهایی با سطح بتنی و یک سطح نمایان و لخت اما اینکه ما مصالح را نمایان کنیم خود به تنهایی کافی نیست بلکه چگونگی این کار مهم است. من به دنبال یک کلمه می گشتم که این خوب است اما چرا خوب است؟ اگر بشود اغراق در ادبیات را در مصالح معماری به شیوۀ ادبی به کار ببریم نتیجۀ کار زیبا خواهد بود. خب همین حافظیه باعث شد من برای تعریف بروتالیسم سراغ ادبیات بروم.img_3757

علی دهباشی، نگار منصوری. بیژن شافعی. ویکتور دانیل . گلناز تاجدار.

علی دهباشی، نگار منصوری. بیژن شافعی. ویکتور دانیل . گلناز تاجدار.

در خاتمه آخرین آثار منتشر شدۀ بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دو میهمان سخنران کتابفروشی آینده تقدیم گردید.

  • عکس ها از : مریم اسلوبیimg_3757

طنز سعدی.«شباهت زبان سعدی در هفتصد سال پیش با زبان امروزی ما بسیار حیرت انگیز است. تا آنجا که زنده یاد محمد علی فروغی می نویسد:”گاهی شنیده می شود که اهل ذوق اعجاب می کنند، سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است، ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی سخن نگفته است، بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته ایم سخن می گوئیم، یعنی سعدی شیوۀ نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که زبان او زبان رایج فارسی شده است. یا در جایی دکتر زرین کوب می نویسد:”در این دنیای سعدی که اکنون هفتصد سالی است خاکستر فراموشی و خاموشی بر روی آن نشسته است، هنوز همه چیز زنده و جنبنده است. هم سکوت بیابان و حرکت آرام شتر را در آن می توان دید و هم صدای تپش قلب عاشقی را که جز خود سعدی نیست و از دهلیز خانه از دست محبوبی شربت گوارا می گیرد. بنابراین سعدی در تمامی وجوه زندگی انسانی نظر دارد و همچون حکیم و فیلسوفی زمانه خود را مورد نقد قرار می دهد.”

شب طنز سعدی برگزار شد/پریسا احدیان

 

شب طنز سعدی برگزار شد/ پریسا احدیان

عصر سه شنبه، دوم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و شصت و هشتمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و انتشارات گاندی به شب «طنز سعدی» اختصاص داشت.

جواد مجابی ،طنزپرداز و نویسندۀ معاصر، سخنران این نشست بود. نشر ثالث کتابی از ایشان آماده انتشار دارد با موضوع «تاریخ طنز در ایران» که نویسنده در بخشی از آن به طنزپردازی سعدی می‎پردازد و مجابی در شب«طنز سعدی» مفصل در همین باره سخن گفت. فیلم مستندی نیز با عنوان «سعدی کارنو» ساختۀ عبدالحمید ارجمند با حضور ایشان به نمایش گذاشته شد.

در ابتدای جلسه علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست، از قلم  امروزی و مدرن سعدی سخن گفت و بیان داشت:«شباهت زبان سعدی در هفتصد سال پیش با زبان امروزی ما بسیار حیرت انگیز است. تا آنجا که زنده یاد محمد علی فروغی می نویسد:”گاهی شنیده می شود که اهل ذوق اعجاب می کنند، سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است، ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی سخن نگفته است، بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته ایم سخن می گوئیم، یعنی سعدی شیوۀ نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که زبان او زبان رایج فارسی شده است. یا در جایی دکتر زرین کوب می نویسد:”در این دنیای سعدی که اکنون هفتصد سالی است خاکستر فراموشی و خاموشی بر روی آن نشسته است، هنوز همه چیز زنده و جنبنده است. هم سکوت بیابان و حرکت آرام شتر را در آن می توان دید و هم صدای تپش قلب عاشقی را که جز خود سعدی نیست و از دهلیز خانه از دست محبوبی شربت گوارا می گیرد. بنابراین سعدی در تمامی وجوه زندگی انسانی نظر دارد و همچون حکیم و فیلسوفی زمانه خود را مورد نقد قرار می دهد.”

طنز سعدی

علی دهباشی از سعدی و زبان امروزی سخن گفت

سردبیر مجلۀ بخارا درادامۀ سخنانش با اشاره به سخن هانری ماسه در کتاب «تحقیق دربارۀ سعدی» گفت:

“هانری ماسه در کتاب تحقیق دربارۀ سعدی می نویسد:”در مقابل این عقل سلیم و این قریحۀ طنز آمیز در اشعار دیگر یک حالت خلسۀ غمگین و رویا انگیز قرار دارد که همۀ احساساتی را که برای تبیین حالت خلسه به کار می رود با رمز می پوشاند. ناپایداری روزگار اعتقاد به جبر و تقدیر بیهودگی و کوشش بشر و فرار دیوانه وار موجودات به سوی هدفی نامعلوم در این احساسات حزن انگیز کم و بیش وجود دارد و شاعری می کوشد همۀ آن را حتی در یک بیت به خواننده القا کند:

وفاداری مدار از بلبلان چشم / که هر دم بر گلی دیگر سرایند

اما سخن هانری ماسه دربارۀ محبوبیت سعدی:”این محبوبیت سعدی را در اروپا تنها نوعی تجانس فکری وی با نبوغ غربی می توان تعبیر کرد، تجانسی که بی شک اصولا بر اثر سبک زیبا و ظریف و موجز سعدی بوجود آمده است. ما غربیان وقتی آثار شاعران بزرگ ایران را می خوانیم، با وجود همۀ نبوغ آنان، فکری نا آشنا در آن ها می یابیم. در آثار سعدی حتی با خواندن ترجمۀ آن ها این تباین از بین می رود، با خواندن آثار سعدی این پیوستگی دائم و معتدل عقل و تخیل، این فلسفۀ عقل سلیم و این اخلاق کاملا عملی که با سبکی بسیار هموار بیان شده است مشاهده می گردد. ارنست رنان که همیشه بسیار دان بود و می گفت که سعدی به واقع یکی از ماست، اشتباه نمی کرد.”

سپس بخش هایی از فیلم مستند «سعدی کارنو» ساختۀ عبدالحمید ارجمند به نمایش در آمد.

وی درباره موضوع و ساخت این فیلم مستند چنین اظهار داشت:

“مستندی که نزدیک به دو سال ساخت آن به طول انجامید با عنوان «سعدی کارنو»، مربوط به خانواده ای است که فامیلیِ «سعدی» را برای خود انتخاب کرده اند. پدر این ها «لازار کارنو»، معمار نظامی انقلاب فرانسه بود و به خاطر علاقه ای که به اشعار سعدی داشت این وصیت را به فرزندانش کرد که بعد از فوت او نام سعدی در خانواده باقی بماند. عنوان این جلسه به عنوان طنز سعدی برگزار شده است و اشاره به این دارد که این شاعر در اروپا شهره به طنز است. من سعدی را بیش از هر چیز جدا از حکیم و فیلسوف و طنزپرداز عصر خود، یک متفکر سیاسی دیدم و حدس می زنم که اروپایی ها به این نگاه سیاست مدارانۀ سعدی به قدرت و درس و اندرزی که به صاحب منصب ها ی قدرت می دهد -کما اینکه در بخشی از کتابش هم تحت عنوان موضوع باب دوم گلستان، به اخلاق درویشان و پادشاهان بحث خوبی را مطرح می کند – باعث جذب خانوادۀ کارنو و رئیس جمهور فرانسه نسبت به آثار او شده است و بعدها کسان دیگری در فرانسه در بخش های مهمی قرار گرفته اند که این نام را تا به امروز با خود یدک کشیده اند.”

عبدالجمید ارجمند درباره شخصیت سعدی کارنو توضیحاتی داد

عبدالجمید ارجمند درباره شخصیت سعدی کارنو توضیحاتی داد

عبدالحمید ارجمند در ادامه گفت:

“ایدۀ این کار بیش از هر چیز در چند سفر به فرانسه جهت ساخت مستندی تحت عنوان «جستجوگران پارسه» که در مورد سفرنامه نویسان بود، به ذهنم رسید. اطلاعات مختصری در مورد سعدی کارنو در ایران وجود دارد ولی من با حضور در اروپا و تحقیقات میدانی و مراجعه به کسانی که اطلاعات دست اولی از این خانواده داشتند توانستم مطالبی کافی را در مورد این موضوع به دست بیاورم. مرحوم جواد حدیدی مطالب خیلی کوتاهی در کتاب ارزشمند خود «از سعدی تا آراگون» در مورد این موضوع گفته ولی این فیلم مستند جامع تر است. مستند در مورد سعدی شیرازی نیست بلکه با موضوع اثری است که افکار بلند سعدی بر این خانواده و بر کل فرانسه گذاشته است.”

در بخشی از مستند «سعدی کارنو» از زبان راوی داستان می شنویم:

لازار کارنو اعتقادی راسخ داشت که باید در همۀ امور حد اعتدال را در نظر گرفت. با از میان رفتن روبسپیر و هم دستان افراطی اش از دایرۀ قدرت، موقعیت جدید فراهم گردید و اعتدال در دایرۀ حکومت مورد توجه قرار گرفت. هر چند در رسیدن به این خاستگاه، خون های بسیاری ریخته شد و نخبگان بسیاری روش مبارزه با خشونت توسط خشونت را نقل می کردند اما لازار کارنو بر اساس آموزه های بوستان و گلستان همچنان معتقد بود که هر گونه اغماض بر اعمال جنایتکاران به مثابۀ ظلمی است بر مردم ستمدیده و این یعنی عین بی عدالتی.

جفا پیشگان را بده سر به باد / ستم بر ستم پیشه عدل است و داد

در بخشی دیگر علی دهباشی بخشی از کتاب «طنز مفاخر سعدی» نوشتۀ ایرج پزشکزاد را برای حاضرین قرائت کرد:

“اگر طنز سعدی به دل نویسنده ای چون ارنست رنان آن قدر نشسته است، تصور می کنم بیشتر از این بابت است که انتقاد سعدی در مجموع از ناروائی هایی است که مبتلا به کل جامعۀ بشری در عمومیت آن و مربوط به همۀ زمان ها و مکان هاست. استبداد رأی و خودخواهی فرمانروایان، تجاوز قضات به حقوقی که وظیفۀ دفاع از آن ها را دارند، بی توجهی اغنیاء به مصائب بینوایان، حرص و سیری ناپذیری ثروتمندان و امثال این ها، یا ضعف ها و معایبی چون خست، حسادت، دروغگوئی، سخن چینی، ستمگری و غیره دردهایی است که همه جا دامنگیر بشر است و همواره مایۀ آزار و عذاب خاطر نازک، روح حساس شاعران و نویسندگان همۀ جوامع بوده است. سعدی، اگر گاه به ظاهر از این عمومیت فرو می افتد و به مسأله ای می پردازد که درد کل جامعۀ بشری نیست، باز مربوط به مشکلی است که گروه عظیمی از بشریت را شامل می شود و در آن مورد هم در نهایت به خودخواهی و بی اعتنائی به منافع دیگران می رسیم. مثلا در یک حکایت کوتاه در محیطی شاد و خندان مصیبت مؤذن بد صدا را که همه جا از مشکلات جوامع مسلمان بوده، به قصد نمایش خودخواهی آدمی مطرح می سازد. این واقعیتی است که هر قدر اذان با صدای خوش موجب صفای روح و گشادگی دل مسلمان می شود بانگ ناخوش یک مؤذن مایۀ آزردگی خاطر است. اما مسأله این است که در این دنیا کسی جرئت نمی کند بی پروا از عاقبت کار، به دیگری بگوید که صدای بدی دارد. بخصوص وقتی این دیگری از صدایش توقع اجرا معنوی و احیانا مادی دارد. وانگهی اذان یک بانگ عادی نیست که شنونده بتواند علنا یا با حرکتی مثلا گوش خود، ناخوشی صدا را به صاحب آن یادآوری کند. بانگ نماز است. دست هیچ مسلمانی به چنین حرکتی نمی رود. گذشته از اینکه ممکن است به مؤذن آنقدر بربخورد که بر سبیل انتقام اعتراض به صدای ناخوشش را با جار و جنجال به مخالفت با انجام تکالیف مذهبی و اقامۀ نماز نسبت دهد.

قرینۀ عمومیت این مشکل و نگرانی از رویارویی صریح با مسأله این است که دو گویندۀ بزرگ مسلمان، یکی سعدی شیرازی و دیگری مولانا جلال الدین در قونیه تقریبا همزمان هر یک به نوبۀ خود کوشیده اند که از طریق حکایتی به طنز و کنایه شکایت از درد مؤذن بد صدا را ابراز کنند. سعدی حکایت مؤذنی را نقل می کند که در مسجد سنجار، با صدای بد، البته به قصد خیر و ثواب اذان می گوید:

یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادئی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت نمی خواستش که دل آزرده گردد. گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتب دشاته ام. ترا ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی. بر این قول اتفاق کرد و برفت. پس از مدتی در گذری پیش امیر بازآمد گفت: ای خداوند، بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی. اینجا که رفته ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل / چنان که بانگ درشت تو می خراشد دل

البته مؤذن بد آواز بخودی خود مصیبتی است که بسیاری از مسلمانان از آن دل خونی دارند. ولی هدف سعدی در این حکایت وسیع تر و عام تر از صدای ناخوش مؤذن است. موضوع هر نوع کاری است که شخص برای ارضاء شخص خود بی توجه به منافع دیگران انجام می دهد. این هدف را از لفظ «تطوع» بازمی شناسیم. در لغت، کاری به تطوع کردن یعنی انجام کار به قصد قربت و عبادت بدون اینکه فریضه باشد و مؤذن ما به تطوع یعنی به قصد قربت و عبادت اذان می گوید و به نفرت شنوندگان از صدای خود اعتنایی ندارد. هدف این حکایت همۀ آن هایی هستند که از سر خودخواهی به خیال رضای خدا کاری می کنند و به حاصلی که کارشان برای خلق بار می آورد توجهی ندارند. نمونۀ بزرگ تر این «ثواب برای رضای خدا» را در حکایت هارون الرشید دیدم که آن چنان غلام نادانی را به سلطنت مصر گماشت. این تلاش برای رضای خدا را در حکایت مولانا نیز شاهدیم، که از مؤذن بدصدایی می گوید که به قصد ثواب و قربت در یک شهر غیر مسلمان اذان می گوید و به ناراحتی و اعتراض مردم اعتنایی ندارد:ایرج پزشکزاد از طنز فاخر سعدی می نویسد

ایرج پزشکزاد از طنز فاخر سعدی می نویسد

ایرج پزشکزاد از طنز فاخر سعدی می‎نویسد

یک مؤذن داشت بس آواز بد / در میان کافرستان بانگ زد

چند گفتندش مگو بانگ نماز / که شود جنگ و عداوت ها دراز

او ستیزه کرد و پس بی احتراز / گفت در کافرستان بانگ نماز

از سر و صدای مردم غیر مسلمان شهر شلوغ می شود. در این احوال چشم جمعیت به مردی از اهالی همین کافرستان می افتد که با مقداری هدایا و هل و گل و شیرینی، در به در دنبال نشانی خانۀ مؤذن می گردد و در جواب سئوال مردم که از مؤذن چه می خواهد، می گوید که صدای او راحت جانش شده است و توضیح می دهد که دختر زیبایی در خانه دارد که از مدتی پیش سودای مسلمان شدن به سرش زده بود و هیچ نصیحتی به گوشش اثر نمی کرد و او در عذاب و شکنجه روحی فوق العاده بوده است. تا اینکه این مؤذن شروع به اذان گفتن کرده و دختر شنیده است.

گفت دختر چیست این مکروه بانگ / که به گوشم آمد این دو چار دانگ

من همه عمر این چنین آواز زشت / هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت

خواهرش گفتا که این بانگ اذان / هست اعلام و شعار مؤمنان

باورش نامد بپرسید از دگر / آن دگر هم گفت آری ای پدر

چون یقین گشتش رخ او زرد شد / از مسلمانی دل او سرد شد

باز رستم من ز تشویق و عذاب / دوش خوش خفتم در آن بی خوف خواب

راحتم این بود از آواز او / هدیه آوردم به شکر، آن مرد کو؟

و وقتی مؤذن در می یابد و هدیه تقدیمش می کند، فصلی هم عذر می خواهد که هدایایش شایستۀ خدمت بزرگ او نیست و اگر داشت خیلی بیشتر تقدیمش می کرد:

چون بدیدش گفت این هدیه پذیر / که مرا گشتی مجیر و دستگیر

گر به مال و ملک و ثروت فر دمی / من دهانت را پر از زر کردمphoto_2016-11-23_08-35-38

 

حکایت بعدی باب چهارم گلستان نیز تأکید بر همین نکته یعنی مزاحمت خلق خدا برای رضای خدا و مصداق همان تطوع مؤذن مسجد سنجار و همکار بد صدای او در کافرستان است. به روشنی پیداست که در این دو حکایت سعدی همچنان که در حکایت مولانا صدای ناخوش نفرت انگیز برای دادن برجستگی بیشتر به مسألۀ اصلی مزاحمت خلق خدا و در واقع انتقاد از خودخواهی آدمیان است. وگرنه شکوه و شکایت ساده از دردسر مؤذن بد صدا آنست که عبید در رسالۀ صد پند آورده است:

در کوچه ای که مناره باشد وثاق بگیرید تا از دردسر مؤذنان بد آواز ایمن باشید.

سپس جواد مجابی با مقایسۀ قلم نثر و نظم سعدی با دیگر شاعران، سخنانش را آغاز کرد و گفت:

“هر شاعر بزرگی تجسم خاصی از مجموع آثار خلق شده اش دارد. فردوسی شعر خود را چون قصری عظیم تصور می کرده که از او به یادگار خواهد ماند: “پی افکندم از نظم کاخی بلند.” حافظ می گوید: “شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است” که به خانۀ عشق و معرفت اشاره ای دارد. سعدی می گوید:”بماند سال ها این نظم و ترتیب / ز ما هر ذره خاک افتاده جائی”

سعدی نگاه مدرن به شعر خود دارد. به شعر و نظم و نثر خود به مثابۀ مجموعه ای تابع نظم و ترتیب نگاه می کند که به زبان امروزی می توان از آن به ایجاد «یک سیستم ادبی» یاد کرد. نمی گوید شعر یا هنر من می ماند بلکه می گوید این نظم و ترتیبی که ایجاد کرده ام، می ماند و این حرفی تازه است. دومین نکته اینکه سعدی کسی است که طنز را از قلمرو شعر به عرصۀ نثر آورده است. از رودکی تا وی هجو و هزل در شعر مطرح بود و قدح همپای مدح از فنون شاعری شمرده می شده و هر شاعری باید در فن هجو توانا باشد که اگر مدح کارساز نبود به هجو بپردازد. اشارۀ کوتاه به لطیفه هاواهاجی دوران ساسانی و بعد از رودکی و سنائی و عطار و مولوی تا سعدی که گلستان را بر پایۀ بینش طنز استوار می کند. طنز بینشی است بر پایۀ نقد شوخیانه و تردید برانگیز از موقعیت بشری و وقایع روزگار. شوخی مراتب گوناگونی دارد که از لطیفه و استهزاء تا طنز سیاه گسترده است. با این همه سعدی است که با آوردن طنز در نثر راهنمای شاگرد خودش عبید زاکانی می شود و زاکانی بارها خود اعتراف می کند که شاگرد سعدی است. از دو منظر عبید طنزسرای بزرگی است یکی اینکه از شیوه و بیان سعدی استفاده کرده است و دیگر آنکه از ادبیات عرب برای ساده سخن گفت سود می برد. مشکل سعدی این است که وقتی طنز را مطرح می کند، طنز او در فصاحت ادبی سعدی مستور می ماند و کمتر کسی متوجه وفور طنز آثار سعدی نمی شود در حالیکه خود سعدی در مقدمۀ گلستان تصریح می کند که:

“غالب گفتۀ سعدی طرب انگیز است و طیبت آمیز و بر رأی منیر صاحبدلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که … داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول نشود و از فایده محروم نماند.”

دکتر جواد مجابی

دکتر جواد مجابی از نگاه مدرن سعدی سخن راند

در واقع طنز یک بینش است، ابررسانه ای است که در هر رسانه ادبی و هنری هست و جزء آن نیست. ما سینمای طنز، نمایش و نقاشی و معماری طنز آمیز داریم. طنز بینشی است بر پایۀ نقد دائم شوخیانه و تردید بر انگیز از موقعیت بشری و وقایع روزگار. بیان روزگار سعدی به روایت خودش شوخ چشمانه و رندانه است و حاوی نوعی طنز عالی. در «مجلس پنجم» وضعیت شیراز عهد مغول و اتابکان فارس و بیشتر روزگار ایرانیان آن عهد را از زبان پروردگارش نقل می کند که از مکافات نقد صریح در امان بماند. توصیفی که هنوز برای ما تازگی دارد. زرنگی او که بتواند تند ترین مسائل را مطرح کند این است که آن را از قول پروردگارش می گوید نه قول خودش و این از شگردهایش است:

پارسایان در دعا گویند یا رب زما بمبر! ای دون همت! کی پیوسته بودم با کی بریدم تا بپیوندم؟ امید وصال کی بود تا بیم فراق باشد؟ نه اتصال و نه انفصال، نه قرب و نه بعد، نه ایمنی و نه نا امیدی، نه روی گفتار نه جای خاموشی، نه روی رسیدن نه راه بازگشتن، نه اندیشۀ صبر کردن و نه فریاد کردن، نه مکانی که وهم آنجا فرود آید نه زمانی که فهم آنجا رسد. به دست علما جز گفتگویی نه، در میان فقها جز جست و جویی نه، اگر به کعبه روی جز سنگی نه، و اگر به مسجد آیی جز دیواری نه، اگر در زمین نگری جز مصیبتی نه، اگر در آسمان نگری جز حیرتی نه، در دماغ ها جز صفرایی نه، در سرها جز سودایی نه، از روشنایی روز جز آتشی نه و از ظلمت شب جز وحشتی نه، از توحید موحدان جز آرایشی نه، و از الحاد ملحدان جز آلایشی نه، از موسی کلیم سودی نه و از فرعون مدعی زیانی نه، اگر بیایی بیا که دربانی نه و اگر بروی برو که پاسبانی نه.

وی در ادامه به بخش های مختلف گلستان و نمونه های نقد طنزآمیز سعدی پرداخت و بیان کرد:

“حال شوخی هایی که سعدی با قدرت ها و مردم زمانه و شرایط روزگار کرده است:

گوشمالی قدرت و نکوهش بیداد گران خاصۀ شاهان امیران می کند:

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده / وگر تو می ندهی داد، روز دادی هست

نماند ستمکار بد روزگار / بماند بر او لعنت پایدار

او در این توصیف زمانه به غیبت عقل اشاره دارد. همه چیز واژگونه و نامنتظر و جنون آساست. می گوید:

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد / به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم

این گفته قبل تر از دکارت است که می گوید:”میان مردم عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است. بهرۀ خود را از آن، چنان تمام می دانند که مردمانی که در هر چیز بسیار دیر پسندند از عقل بیش از آنچه که دارند آرزو نمی کنند. در واقع هم سعدی و هم دکارت به وفورِ بی عقلی در جامعه اشاره دارند.

پوپک مجابی، مهشید میرمعزی و همسر دکتر محابی

پوپک مجابی، مهشید میرمعزی و همسر دکتر محابی

وی جهان خود را غیر انسانی و تهی از شفقت و عدالت و زیبایی می بیند و می کوشد با نوشته هایش عدالت زیبایی و نکوکاری و صلح را به این دوزخ همه جا گستر باز آرد. نه مثل ناصر خسرو خود را حجت زمانه و راهنما می شمرد نه مثل صوفیان ازرق پوش خود را به هپروت شخصی و شطح و طامات رایج می اندازد. به قلب واقعیت زمانه نگاه می کند، برداشت زمینی و تجربی که از دانش و تأملات و سفرها و بیشتر از نبوغ او در خوب دیدن و درست فهمیدن یک عقل گرای کم تعصب مایه گرفته او را به پیشنهادهای انسان دوستانه ای وا می دارد. به نکوهش شاهان بیدادگر می پردازد که آن ها را بدِ لازم و فاجعه ای اجتناب ناپذیر می داند: خواب این ظالمان را موهبتی برای خلق می شمارد که مرگشان نعمتی عظیم است. آنان که سنگ را بسته و سگ را گشاده اند. مردمان چنان پریشان و مشوش خاطر شده اند که غالبا خود را گناه ناکرده مستحق کیفر می پندارند و هر چه فرمانروا می گوید ولو خلاف عقل، گوسفندوار تمکین می کنند:

 اگر خود روز را گوید شب است این / بیاید گفت آنک ماه و پروین!

درگیری سعدی با قدرت زمانه در چند حکایت مشهود است:

درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف او را بخواند و گفت:

دعای خیر بر من کن. گفت بار خدایا جانش بستان! گفت:از برای خدا این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیر است ترا و جملۀ مسلمانان را.

یا:

ظالمی را خفته دیدم نیمروز / گفتم این فتنه است خوابش برده به

آنکه خوابش بهتر از بیداری است / آن چنان بد زندگانی مرده به

در حکایاتی دیگر می گوید:

پادشاهی پارسایی را دید و گفت: هیچت از ما یاد می آید؟ گفت: بلی آنگه که خدای را فراموش کنم.

یا:

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت  و در قلب زمستان و ثنائی بگفت. فرمود تا جامه از او بر کنند و از دیه بیرون کردند. سگان در قفای او افتادند. خواست تا سنگی بردارد و در زمین یخ گرفته بود، عاجز ماند و گفت:”حرام زاده مردمانی اند کی سگ را گشاده اند و سنگ را بسته. امیر در غرفه بشنید بخندید و گفت:”ای حکیم چیزی بخواه.” گفت: “جامۀ خود می خواهم اگر انعام می فرمایی.”

جواد مجابی با ذکر نمونه های دیگر از گلستان اظهار داشت:

“بعد از شاهان و فرمانروایان دربارۀ عملۀ قدرت از دور و بری های دربار بگیر تا بزرگران شهر و ده و هر کس که منصبی دارد و در آزار خلق می کوشد، سخنانی می گوید. صوفی بیچاره حق ندارد زیر نعلین خویش میخی بزند، بزرگی گوسپند را نجات می دهد از دست گرگ تا خودش قصابش باشد. مردم هم البته متقابلا به این ها توجه ندارند:

دونان چو گلیم خویشتن دربردند / گویند چه غم گر همه عالم مردند

فساد از بالا به تمامی اعضا و جوارح جامعه سرایت می کند. مردم به دین ملوک خود می گروند:

شنیدستی که گاوی در علفزار / بیالاید همه گاوان ده را

سعدی گاوان و خران باربردار را از مردم آزاران بهتر می شمرد و می داند که ظلم امری مسری است. در دنیای جانوری شده، آکل و مأکول سرنوشتی یک سان دارند. اما این لقمه های گنده ناف خورنده را می درد. سگ برای فرو بردن استخوان درشت به زیر دمش نگاه می کند اما وزیر و وکیل و قاضی و شحنه این شعور را ندارند:

نه هر که قوت و بازوی منصبی دارد / به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت / ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

پیام خود را کوتاه و صریح به اینان می دهد:

ای زبردست زیر دست آزار / گرم تا کی بماند این بازار؟

به چه کار آیدت جهانداری / مردنت به که مردم آزاری!

و می داند که روزی این صاحب منصبان ذلیل می شوند به دست صاحب منصبان جدید تر الی آخر:

اگر روزگارش در آرد پای / همه عالمش پای بر سر نهند

لحن سعدی خشمناک و انتقامجو نیست، جفا را با دشنام پاسخ نمی دهد. حال چند نمونه از سوء استفادۀ فرماندهان عصر:

آن شنیدی که صوفی می کوفت / زیر نعلین خویش میخی چند

آستینش گرفت سرهنگی / که بیا نعل بر ستورم بند

نمایی از شب طنز سعدی

نمایی از شب طنز سعدی

یا:

شنیدم گوسفندی را بزرگی / رهانید از دهان دست گرگی

شبانگه کارد بر حلقش بمالید / روان گوسفند از وی بنالید

کی از چنگال گرگم در ربودی / چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی

در جایی دیگر:

همه کس را دندان به ترشی کُند شود مگر قاضیان را که بشیرینی.

گاهی نگاه سعدی نوعی انتقام جویی است:

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ با خود می داشت تا وقتی که ملک بر آن کس خشم گرفت و در چاهی کرد. درویش بر سر چاه آمد و آن سنگ بر سرش کوفت.

نوعی دیگر شوخی توسط ندیمان اهل ادب نقل شده که سعدی نیز به این نوع داستان ها توجه دارد که کسی که مورد غضب پادشاه قرار گرفته و او به عبارتی عذری خواسته و شاه او را بخشیده است. سعدی این داستان ها را طوری تعریف می کند که اولا نشان می دهد آن دیوانۀ خوانخوار صاحب مال و جان ناموس مردم است و هر چه دلش می خواهد می کند. بعد با شعر و عبارتی که آن بیگناه زیر تیغ جلاد می گوید: دریای غضب شاه، جلاد فرو می نشیند او را می بخشد؛ یعنی مستبد اهل ذوق هست و متوجه کنایات ادبی می شود و کلا اهل بخیه است. خود این تصویر (فرمانروای کوردل و به نظر اطرافیان صاحب دل) نوعی طنز ساختاری را مطرح می کند که سعدی بر آن آگاه است. در همان داستان اشاره ای نمی کند اما در مجموع آثار بدین تضاد رفتاری می خندد که شاه عادل در روز چند هزار مزدکی را می کشد اما شب با زنجیر عدلش خر گری را از بی علفی می رهاند.

از نمونه های این بخش:

یکی از بندگان پادشاهی گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و بازآوردند. وزیر را با وی غرضی بود. اشارت به کشتنش کرد تا دگر بندگان چنین حرکت روا ندارند و بنده ملک را نماز کرد و گفت:”به موجب آنکه پروردۀ نعمت این خاندانم نخواهم کی در قیامت به خون من گرفتار باشی، اگر بی گمان بنده را بخواهی کشت بتأویل شرعی بکش تا مأخوذ نباشی. ملک گفت: تأویل چگونه کنم؟ گفت:اجازت فرمای تا من وزیر را بکشم، آنگه مرا قصاص وی بفرمای کشتن تا به حق کشته باشی. ملک بخندید وزیر را گفت: چه مصلحت بینی؟ گفت: ای خداوند بصدقۀ گور پدرت، این حرامزاده را بگذار تا مرا هم در بلا نیفکند.

اما در مورد ریاکاران سعدی همچون سنایی مشت این متظاهران را باز کرده و رسوای خاص و عامشان می کند:

در برابر چو گوسفندسلیم / در قفا همچو گرگ مردم خوار

یا:

آن که چون پسته دیدمش همه عمر / پوست بر پوست بود همچو پیاز

در جایی دیگر:

عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید کی دارویی خورم تا ضعیف شوم مگر حسن ظن که دارد در حق من زیادت کند، آورده اند که دارویی قاتل بخورد و بمرد.

سعدی از ناقصان- بیشتر آنان که نقایص روحی دارند – خوشش نمی آید. اگرچه کراهت خود را از نقص جسمانی نیز پنهان نمی کند از زشترویی، بدصدایی، بدبوئی و حتی پیری همان قدر بدش می آید که از زشتخوئی و بلاهت، صدای خوب مطرب و روی خوب شاهد و بوی خوش شیرین دهنان را می ستاید و شاهد ریشدار را می نکوهد. با ستایشی که سعدی در همه عمر در غزلیاتش از معشوقان زیبا و شاهدان سبز خط دارد از زوال زیبایی دچار اندوهی شگرف می شود و فقدان زیبایی او را افسرده می کند. زشتی ظاهری مراد نیست بلکه مقصود زشت کرداری است:

بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی / ولی چنان که توئی در جهان کجا باشد؟

یا اینکه می گوید:

کس نیاید به پای دیواری / که بر آن صورتت نگار کنند

گر تو را در بهشت باشد جای / دیگران دوزخ اختیار کنند

با شاهدانی که پس از جفای دوران زیبایی شان دیر هنگام با عشوه سراغ شاعر می آیند مکابره ای دارد:

آن روز که خط شاهدت بود / صاحب نظر از نظر براندی

امروز بیامدی به صلحش / کش فتحه و ضمه بر نشاندی

سعدی از پیری نیز ترسان و شکوه کنان است و آن ر ا بلایی می شمرد. در همین حال هشدار می دهد پیران مقتضای سن خود را بشناسند و هوس جوانی نکنند:

پیرمردی را گفتند چرا زن نکنی؟ گفت: با پیرزنانم الفتی نباشد. گفتند: جوانی بخواه چون مکنتی داری. گفت: مرا که پیرم با پیرزنانم عیشی نیست پس او را که جوانست با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟

فرق ابله با نادان این است که ابله از فرط نادانی خود را دانا می پندارد و متوجه حماقتش نیست خلاف نادان که جز ندانستن گناهی ندارد و اما در بخش نکوهش ابلهان:

یکی از صاحب دلان زورآزمایی را دید بهم برآمده و در خشم شده و کف بر دماغ آورده. گفت: این چه حالست؟ کسی گفت: فلان او را دشنام داده است. گفت: این فرومایه هزار سنگ بر می دارد و طاقت سخنی نمی دارد؟

یا در حکایتی دیگر می گوید:

یکی از وزرا را پسری بود کودن. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی کن مگر عاقل گردد و مدتی تعلیم کردش مؤثر نیفتاد. پیش پدرش فرستاد کی این پسر عاقل نمی شود و من دیوانه شدم.

لیلی حایری و دکتر شیرین موسوی

لیلی حایری و دکتر شیرین موسوی

یا:

خری را ابلهی تعلیم می کرد / بروبر صرف کرده سعی دائم

حکیمی گفت:ای نادان چه کوشی؟ / در این سودا بترس از لوم لایم

نیاموزد بهائم از تو گفتار / تو خاموشی بیاموز از بهائم

اما در مذمت بد آوازان می فرماید:

خطیبی کریه الصوت آواز خود را خوش پنداشتی و فریاد بی فایده برداشتی. گفتی نغمۀ غراب البین در پردۀ الحان اوست یا آیۀ ان انکر الاصوات در شأن او. به علت جاهی کی داشت زحمتش می کشیدند و تأدیبش مصلحت نمی دیدند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با وی عداوتی داشت پنهان بپرسیدن وی آمده بود، گفت: ترا خوابی دیده ام نیک باد! گفت: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدمی کی ترا آواز خوش بودی و مردمان از نفست در آسایش. گفت: این چه مبارک خوابست کی دیده ای که مرا بر عیب من واقف کردی.

یا در پایانِ حکایتی می گوید:

مطربی دور از این خجسته سرای / کس دوبارش ندیده در یک جای

راست چون بانگش از دهن برخاست / خلق را موی بر بدن بر خاست”

پایان بخش سخنان طنز پرداز ایرانی نقد سعدی بر درویشان و توانگران و بخیلان بود که تصریح کرد:

“سعدی به درویشان همان گونه می تازد که به توانگران و عیب هر دو را بر می شمارد:

حق تعالی می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد

یا:

حاتم طایی بیابان نشین بود. کی اگر در شهری بودی از دست گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره پاره گشتی.

در مورد بخیلان که در واقع بخل همیشه موضوع جالب طنز اندیشان بوده است و شاید تند ترین شوخی های شاعر در این زمینه باشد. خاصه آن داستان که پدری توانگر در آرزوی شادکامی و سلامت فرزند است و فرزند، به امید ضبط میراث پدر در پی چاره ای برای زودتر مردن او حتی از طریق نذر و نیاز است. این طنز سیاه غلبۀ حرص آدمی را به قوت نشان می دهد تا جایی که میراث خوار مرگ خویشاوند را آسان و گوارا می یابد:

مهمان پیری شدم در دیار بکر کی مالی فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد کی مرا در عمر خویش جز این فرزند نشده است. درختی درین وادی زیارت گاهی است کی مردمان بحاجت خواستن آنجا روند.  شب های درازتر پای آن درخت نالیده ام تا حق تعالی مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم کی پسر با رفیقان می گفت کی: چه بودی تا آن درخت بدانستمی و دعا کردمی تا پدرم بمردی.

در پایان این مجلس، مدیر مجلۀ بخارا از ابوالحسن صدیقی، خالق تصویر خیالی سعدی و استفاده جواد آتشباری از این پرتره برای طراحی پوستر شب طنز این شاعر ایرانی، یاد کرد.دکتر جواد مجابی و علی دهباشی

یاداستاد نی داود،« بیست و شش سال از خاموشی استاد زنده یاد مرتضی نی داود می گذرد؛ ولی روزی نیست که صحبت از موسیقی ایران نگردد و نامی از استاد بزرگمان برده نشود. نامی پرافتخار در کارنامۀ زرین موسیقی ملی ما ایرانیان.

شب مرتضی نی داود برگزار شد/ پریسا احدیان

 

عصر چهارشنبه، نوزدهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، کانون زبان فارسی میزبان دویست و شصت و هفتمینجلسه از مجموعه شب های مجلۀ بخارا، شب «مرتضی نی داود» بود.

در این شب، هارون یشایائی، سیامک مرصدق، سپیده طوبی و علی دهباشی به سخنرانی پرداختند.

در ابتدا علی دهباشی، ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست، با یادی از تصنیف «مرغ سحر» ساختۀ مرتضی نی داود و با آواز محمدرضا شجریان، بیان داشت:

« بیست و شش سال از خاموشی استاد زنده یاد مرتضی نی داود می گذرد؛ ولی روزی نیست که صحبت از موسیقی ایران نگردد و نامی از استاد بزرگمان برده نشود. نامی پرافتخار در کارنامۀ زرین موسیقی ملی ما ایرانیان. امشب جای یک استاد بزرگ در جمعمان خالی است: استاد شجریان. ایشان با اجرای آهنگی که استاد نی داود بر روی شعر شاعر ملی ما: ملک الشعرای بهار ساخت، آن را جاودانه تر کرد. همگی دعا می کنیم و آرزوی تندرستی استاد را داریم. دیگر اینکه خوشحالیم بعد از برگزاری شب استاد «سلیمان حییم» که با همکاری یهودیان ایران و رونمایی از فرهنگ فارسی-عبری که در آن جلسه برگزار شد، امشب نیز در خدمت هنرمند بزرگ استاد مرتضی نی داود هستیم.

علی دهباشی از سراینده تصنیف مرغ سحر سخن گفت

علی دهباشی از سراینده تصنیف مرغ سحر سخن گفت

نخستین سخنران این شب، سپیده طوبی به بخش هایی از زندگی و حضور نی داود در موسیقی ایران پرداخت و گفت:

“مرتضی نی داود در سال ۱۲۷۹ شمسی، در یک خانوادۀ کلیمی آَشنا با موسیقی  در اصفهان متولد شد، پدرش «بالاخان» که خود در نواختن تنبک دستی استادانه داشت، فرزند خود را به یادگیری و تمرین موسیقی تشویق نمود. مرتضی خان گفته است:”آموزش نواختن تار را از زمان کودکی تا هفت سالگی به همت خود و با راهنمایی پدرم تجربه نمودم.” پدر مرتضی با درک استعداد و شوق و ذوق فرزندش به موسیقی از هفت سالگی او را نزد استاد زمان، «رمضان خان ذوالفقاری» فرستاد. پس از فراگیری دورۀ مقدماتی، پدر، مرتضیِ جوان را برای آشنایی با ردیف های ایرانی، نزد میرزا حسینقلی خان، استاد برتر موسیقی فرستاد. او بیش از دو سال در محضر حسینقلی خان رو به کمال و پیشرفت می رفت و از سن چهارده سالگی به افتخار شاگردی استاد درویش خان در آمد. به عقیدۀ مرتضی خان، استاد او درویش خان بزرگترین و اولین و آخرین آهنگساز و نوازندۀ ابزار موسیقی و مخصوصا تار در تمام تاریخ موسیقی ایران، از دوران قاجار تا زمان حاضر بود. درویش خان بعد از مدتی مرتضی را با نام “نی داود” در مقام جانشینی خلف خود دانست. مرتضی خان پس از سه سال، موفق به دریافت سه نشان مسی و تبرزین طلا گردید و تقدیرنامۀ خود را با خط استاد درویش خان دریافت کرد. وی در بیست سالگی اولین کلاس موسیقی خود را در خیابان علاالدوله (فردوسی فعلی) افتتاح نمود. بسیاری از هنرمندان زمان، آموزش موسیقی و آواز را در این کلاس ها آموختند که از آن جمله قمرالملوک وزیری نامی جاودانه در آواز خوانی و شناخت موسیقی ایران پیدا کرد و در سال ۱۳۰۰ همراه با او و سایر نوازندگان در شهرهای تهران، شیراز، اصفهان، همدان، مشهد و کرمانشاه کنسرت های موفقی اجرا نمودند.”

وی در ادمه بیان داشت:

“استاد بزرگ ایران بعد از آشنایی با عارف قزوینی در سال ۱۳۰۱ و موافقت با او و دیگران مجلس یادبودی به مناسبت چهلمین روز درگذشت درویش خان در تهران برپا کرد. اجرای این کنسرت با حضور مرتضی نی داود و پیانوی رضا محجوبی و آواز طاهر زاده و دوامی موفقیتی بزرگ بود و کلیۀ درآمد حاصل از آن صرف پرداخت بدهی های استاد درویش خان به هنگام درگذشتش بود.

سال ۱۳۰۵ نی داود اجازۀ تأسیس مدرسۀ موسیقی را از وزارت فرهنگ دریافت کرد و به یاد استاد خود آن را مدرسۀ درویش خان نامید. در ادامه کار این مدرسه، موسی خان برادر مرتضی که نوازندۀ چیره دست در ویولن بود، در همکاری با محجوبی و سایرین کار را به خوبی پیش بردند. اولین صفحۀ موسیقی در ایران با اجرای تار نی داود و آواز قمر الملوک وزیری توسط کمپانی صفحۀ پر کنی «هیز مستر زویس» سال ۱۳۰۵ ضبط گردید و بعد از آن صفحات متعدد با آواز ملوک ضرابی و قمرالملوک وزیری و اساتید آواز، طاهر زاده و قوامی با همان کنسرت اجرا و ضبط شد. در سال ۱۳۰۷ آهنگ و آواز مرغ سحر با صدای ملوک ضرابی و کنسرت مدرسۀ درویش خان به وسیلۀ کمپانی “دیولیفون” ضبط شد که بعضی از صفحات آن هنوز موجود است. اجرای کنسرت های مدرسۀ درویش خان با همراهی عارف قزوینی ادامه یافت و در همین زمان «عارف نامه» در شکل موسیقایی در شهر همدان اجرا شد و پس از آن اجرای کنسرت های متعدد با پیانوی محجوبی و آواز تاج اصفهانی در باغ سهام الدوله برای اجرای عموم آزاد شد.”

سپیده طوبی به بخش هایی از زندگی و حضور نی داود در موسیقی ایران پرداخت

سپیده طوبی به بخش هایی از زندگی و حضور نی داود در موسیقی ایران پرداخت

سپیده طوبی در بخشی از این زندگی نامه به همکاری نی داود با رادیو اشاره کرد و ادامه داد:

“در سال ۱۳۱۹، مرتضی نی داود به رادیو پیوست و در همکاری با هنرمندان عصر خود از جمله رضا محجوبی، علی اکبر خان شهنازی، حبیب سماعی، ابوالحسن صبا، موسی معروفی و جمعی دیگر، موسیقی اصیل ایرانی را در رادیو پایه گذاری کردند و خوانندگان معروف آن زمان؛ ادیب خوانساری، جواد بدیع زاده، غلام حسین بنان، یونس دردشتی همراه با گروه درویش خان به اجرای برنامه های موسیقی در رادیو پرداختند و می توان گفت با راه اندازی رادیو موسیقی ایرانی از محافل خصوصی به عرصۀ عمومی پیوست و بخشی از زندگی مردم کوچه و بازار شد. نی داود در سال ۱۳۴۸، سیصد نوار از ردیف های موسیقی ایرانی و گوشه های آهنگ های سنتی با نواختن تار خود اجرا و ضبط نمود که هنوز هم تعدادی از آن ها، در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به گوش می رسد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، استاد مرتضی حنانه قسمتی از پیش در آمد دستگاه اصفهان، ساختۀ نی داود را به شیوه ای نو و گوش نواز بازسازی نمود و در تمام قسمت های سریال جاودانۀ «هزاردستان»، ساختۀ مرحوم علی حاتمی، از آن استفاده کرد.

وی در قسمت پایانی سخنانش با یادی از نمونۀ آثار استاد نی داود گفت:

“شعر و آهنگ «مرغ سحر» که شعر آن را ملک الشعرای بهار سروده بود و آهنگ آن توسط مرتضی نی داود در دستگاه ماهور ساخته و نخستین بار توسط ملوک ضرابی و بعد ها قمرالملوک وزیری اجرا شد، به لحاظ داشتن مضمونی سیاسی- اجتماعی و زبان حال ملت بودن و نیز ارزش های موسیقیایی و ادبی یکی از ماندگارترین تصنیف های موسیقی معاصر ایران به شمار می رود. تصنیف مرغ سحر را می توان، سرودِ شکست آرمان ها و شعارهای مشروطه دانست. از اولین اجرا به وسیلۀ ملوک ضرابی تا اجرای استاد محمدرضا شجریان تقریبا تمام خوانندگان و نوازندگان موسیقی ایرانی «مرغ سحر» را خوانده و نواخته اند. از دیگر آهنگ های ساخته شده توسط مرتضی نی داود، از «پیش در آمد اصفهان» (شاه من، ماه من) و «روزگار گذشته» (بس کن ای دل) و تصنیف «آتش دل» با شعر پژمان بختیاری و «هدیۀ عاشق» شعری از ایرج میرزا و بسیاری دیگر می توان نام برد. در آثار ایشان، معمولا در ابتدا یک چهار مضراب کوتاه و ضمن اجرای آهنگ، الگویی ریتمیک و متنوع، معرف گوشه هایی از ردیف های اصیل موسیقی ایران است. شیوۀ بیان موسیقایی نی داود برگرفته از فرهنگ موسیقایی دین یهود و استفاده از استعداد خدادادی در شناسایی و به کار بردن خلاقیت در موسیقی ایران و تلفیق هنرمندانۀ آن ها می باشد. یکی دیگر از آثار ایشان ثبت و نوشتن موسیقایی ردیف های موسیقی ایرانی است. مرتضی نی داود در سال ۱۳۶۹ در سن ۹۰ سالگی در سان فرانسیسکو دیده از جهان فروبست و موسیقی ملی ما یکی از هنرمندان ارزشمند خود را از دست داد.”photo_2016-11-11_07-09-46

 

در بخشی دیگر هارون یاشایائی، ضمن خوشامدگویی به میهمانان، از همکاری سردبیر مجلۀ بخارا در برگزاری شب های ویژۀ مشاهیر و هنرمندان ایرانی یهود و همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گفت:

“در واقع  بزرگداشت نی داود برگزار نمی شد مگر به همت آقای علی دهباشی. ولی واقعا از زمانی که بزرگداشت استاد حییم و رونمایی از فرهنگ فارسی-عبری را برگزار کردیم و آقای دهباشی پیشنهاد کردند که مشاهیری در این زمینه معرفی نماییم، ایشان به تنهایی تمام آنچه را شما در طول این سال ها دیده اید و معرفی شده، انجام داده اند. خود انتشار مجلۀ بخارا کاری است تحسین برانگیز! از بنیاد موقوفات افشار تشکر می کنم و با یادی از محمود و ایرج افشار که بخشی از تاریخ معاصر ایران مدیونشان است و در شناساندن تمدن کهن ایران سهم بزرگی داشته اند و سپس از کتابفروشی آینده که زحمات بسیاری در نشر کتاب های متعدد و وزین داشته است، سپاسگزارم.

باید اشاره به این داشته باشم که معرفی شخصیت های مشهور فرهنگی و هنری در شب های بخارا، یادآوری بخش فراموش شده ای از تاریخ ملت ما است. همانند شب نی داود که نتیجۀ همکاری بخارا با ماست. از جوانان کلیمی تشکر می کنم که با انجام و پیگیری در موسیقی سنتی ما، یاد نی داود را زنده نگه می دارند و بیشتر اینکه سهم ما و جامعۀ یهودی را در بقای موسیقی ایرانی یادآور می شوند. این گروه جوانان انجمن کلیمیان تهران هستند و با پشتکار خودشان داوطلبانه کار می کنند.”

وی در ادامه با اشاره ای به سخن امام خمینی با عنوان وحدت فرهنگی و دینی  مردم ایران، اظهار داشت:

“زمان بسیاری از حضور جامعۀ یهودی در ایران می گذرد؛ یعنی هر جا که تاریخ ملت ایران قابل مطالعه باشد حتما جامعۀ یهودی در گوشه ای از این تاریخ زندگی می کند. با همۀ شادی ها و مشکلات و نابسامانی ها در کنار ملت ایران بوده و بخشی از این ملت است. یادآوری کوچکی می کنم: در زمان جنگ تحمیلی، در سال شصت و یک، نزد امام رفتیم. امام در سخنرانی خود فرمودند:”ایران مال همه است و توحید مذهب همه است و مبدأ و معاد ایدۀ همه است و ما این مشترکات را داریم و یک ملت واحده هستیم.” و به دلیل ملت واحده بودنمان، پایدار بودیم. آنچه که ما و جغرافیای امان را احاطه کرده، نا امنی و خشونت است؛ ولی در کشوری زندگی می کنیم که فارس، لر، کرد، عرب، ترکمن، یهودی و مسلمان و زرتشتی و مسیحی زندگی می کنند و در واقع رنگین کمان ملت ایران را می سازند. در این شرایط، آنچه که موجب برقراری امنیت می شود، همبستگی در ملت ماست که در تاریخ وجود داشته وامروزه نیاز به آن بیشتر از گذشته است. می خواهم بگویم هر کسی که در ایران زندگی می کند و دلبستگی به این کشور را دارد، درک این مسأله که ما ملت واحده و مردمی هستیم با سرنوشت مشترک برای او آسان خواهد بود! شاید زبان و نژاد و مذهبمان با هم متفاوت باشد اما همگی رنگین کمان ایران را تشکیل می دهیم و آرزو دارم این رنگین کمان همچنان باقی بماند و هر اتفاقی که بیفتد هیچگاه این شعار را فراموش نکنیم.”

هارون یشایائی از وحدت فرهنگی و دینی و نژادی مردم ایران سخن گفت

هارون یشایائی از وحدت فرهنگی و دینی مردم ایران سخن گفت

دکتر سیامک مرصدق در آغاز سخنانش ضمن تقدیر از زحمات علی دهباشی، از آشنایی خود با چهره های فرهنگ و ادبیات ایران توسط دو مجلۀ «کلک» و «بخارا»، چنین سخن گفت:

“نسل من و هم نسلان من توسط مجلۀ «کلک» و «بخارا» است که با فرزانگان و استادانی همچون: بدیع الزمان فروزانفر، دکتر حسین خطیبی، ملک الشعرای بهار، سید محمد فرزان، دکتر زرین کوب، آَشنا شدیم و حالا شاهد آن هستیم که آثار ستون های اصلی فرهنگ زبان فارسی همچون: دکتر شفیعی کدکنی، دکتر حسن انوری، دکتر ژاله آموزگار، دکتر داریوش شایگان، دکتر احمد مهدوی دامغانی را در بخارا می توانیم بخوانیم. در زمینۀ ادبیات معاصر هم همینطور، اساتیدی همچون: جمالزاده و سیمین دانشور، محمود دولت آبادی، سیمین بهبهانی، ه.الف. سایه و بسیاری دیگر با شب ها و ویژه نامه هایی در بیشتر از پانصد صفحه، به طور دقیق آشنا شدیم. بخارا ما را با ادبیات کلاسیک و معاصر آشنا کرد. هر چه در زمان پیش می رویم، متوجه می شویم که فعالیت مطبوعاتی ایشان دوام بیشتری پیدا می کند و امروزه شاهد این هستیم که سومین و چهارمین نسل کسانی که در انتشار بخارا همکاری می کنند، پا به عرصه گذاشته اند. در واقع بعد از درگذشت مرحوم افشار به ویژه کارهای دکتر عظیمی ارزش قابل احترامی دارد و مهم ترین نکته اینجاست که خود آقای دهباشی هم دفتر نشریه و سردبیر،  هم هیئت تحریریه و ویراستار هستند و تمام این زحمات را به صورت فردی و بدون اینکه از سازمان های رسمی حمایت شوند، انجام می دهند و مشعل زبان فارسی را نه تنها در ایران حتی در تاجیکستان، ازبکستان، افغانستان و … و جوامع فارسی زبان زنده نگاه داشته اند. تمامی کسانی که در حول محور زبان فارسی با یکدیگر دارای فرهنگ مشترکی هستند، اگرچه ممکن است در جغرافیای ایران هم زندگی نکنند اما می توانند مراودات بیشتری داشته باشند. همانند استاد دامغانی که از امریکا به همکاری با این مجله ادامه می دهند و این ارتباط باعث افتخار من به عنوان یک ایرانی است. در سفر نیویورک متوجه شدم که برای ایرانیان مقیم این مکان تنها دریچۀ گشوده بر روی فرهنگی ایرانی، مجلۀ بخارا است.”

دکتر سیامک مرصدق به نقش یهودیان در دو بخش فلسفه و موسیقی ایران اشاره کرد

دکتر سیامک مرصدق به نقش یهودیان در دو بخش فلسفه و موسیقی ایران اشاره کرد

نمایندۀ کلیمیان در مجلس شورای اسلامی به نقش یهودیان در دو بخش فلسفه و موسیقی ایران اشاره و بیان کرد:

“در رابطه با حضور ایرانیان یهودی و یهودیان در کشورهای اسلامی در زمینه های هنری و فرهنگی، ریشۀ تاریخی مدونی از هزاره های پیش وجود دارد. شاید اگر بخواهیم فهرست وار به این قضیه نگاه کنیم، تمام زمینه های فرهنگ و هنر یهودیت در کشورهای اسلامی تأثیر گذار بودند و نه تنها از نظر آماری، وظیفۀ خود را به خوبی انجام دادند، بلکه کسانی بودند که باعث تعامل بهتر فرهنگ ها با یکدیگر شدند؛ بخصوص در دو رشتۀ مشخص، شاهد حضور پر رنگ یهودیان هستیم. یکی در انتقال فلسفه به سرزمین های اسلامی، چه در اندلس و ایران و چه سر تا سر جهان اسلام، نمی توان این نقش را نادیده گرفت. دیگر موسیقی است که در تمامی جهان اسلام از شمال آفریقا و تونس و مراکش حتی لیبی تا اندلس، ایران و افغانستان حتی تا تاجیکستان و بحرین، کسانی که موسیقی فولکلور را در درون خود سینه به سینه حفظ و به نسل های بعدی منتقل کردند، بیشتر یهویان آن منطقه بودند. موسیقی نواحی، بدون همراهی یهودیان هیچگاه نمی توانست شکل امروزی خود را پیدا کند. حضور پر رنگ آنان در موسیقی از شمال آفریقا تا ایران انکار ناپذیر است و شاید این بدین علت باشد که در فرهنگ یهودی همواره این هنر، قابل احترام بوده است. قسمت زیادی ار «مزامیر داود» برای گروه ارکستر و خیلی از آن ها برای تکنوازی تنظیم شده اند. به هر حال در تاریخ معاصر هم ما به مرتضی خان نی داود، به عنوان برجسته ترین موسیقیدان معاصر یهودی می رسیم.”

وی در بخش پایانی سخنانش، اظهار داشت:

“البته همین جا از جناب آقای دهباشی خواهش کردم که به این سنت نیکو ادامه دهند و برای چهره های مطرح فرهنگی یهودی ایران که در کل فرهنگ و هنر این کشور تأثیر گذار بوده اند، بزرگداشت هایی برگزار کنند. کاری که در شرایط فعلی توانش از ایشان بر می آید. مطالبی را در مورد شب مرحوم رهنما در بخارا می خواندم، حس کردم جای «منوچهر طبری» هم در عناوین این مجالس خالی است. همانقدر که مرحوم رهنما در پایه گذاری سینمای مستند نقش داشتند، منوچهر طبری نیز شخصی بودند که نخستین بار دوربین را میان دراویش بردند و کارهای مستند بسیاری انجام دادند. شاید از اولین کسانی بودند که آموزش علمی و آکادمیک در مورد سینمای انیمیشن داشتند.

به تمام جوانان ایرانی به ویژه هم کیشان خود نصیحت می کنم که از مطالۀ بخارا غافل نباشند؛ چرا که سبب افزایش دایرۀ واژگانشان می شود و از طرفی آن ها را با بزرگان ادبیات ایران آشنا می کند و زمینه ای را فراهم می آورد که مباحث مطرح در بخش های مختلف زبانشناسی، انسان شناسی و ایران شناسی را مرور کنند.

نمایی از شب مرتصی نی داود

نمایی از شب مرتصی نی داود

هر زمان که شمارۀ جدید بخارا در می آید، همسرم می گوید که مطمئنم بیست و چهار ساعت نخواهم توانست با تو صحبت کنم! نه کاری خواهی کرد و نه حرفی خواهد زد! چون تا مطالعۀ بخارا را تمام نکنی، به حرف هیچ کسی گوش نمی دهی! قدرت فراوان انتشاراتی آقای دهباشی و دانش وسیع ایشان باعث شده که اگر بخواهیم از نشریات تخصصی در این زمینه مثالی بزنیم بخارا در صدر آن ها است و یکی از نشریاتی است که برای تمامی فارسی زبانان دنیا باعث افتخار است. از تمام کسانی که برای برگزاری بزرگداشت مرتضی نی داود زحمت کشیده اند تشکر می کنم. فرهنگ ایران زمین تمامی خدمتگزاران خود را در سینه، زنده نگاه خواهد داشت.”

در قسمتی از این نشست، فیلم مستندی از زندگی نی داود به کوشش فربد جلالی و استودیو آشنا و پایان بندی اجرای مرغ سحر، با صدای استاد محمد رضا شجریان، به نمایش گذاشته شد.

هارون یشایائی دربارۀ این فیلم گفت:

“این فیلم بخصوص بخش های اول آن حدود ۴۶ سال پیش با امکاناتی محدود فیلمبرداری شده است و دوستانم در وزارت ارشاد و شرکت «استودیو آشنا» سعی داشتند که صدای تار نی داود و گفتارش را بازسازی نمایند. زحمت بسیاری داشت و حاصل صدای روشن استاد است که به گوشمان می رسد.”

در بخشی دیگر از این مراسم، از شمارۀ صد و پانزدهم مجلۀ بخارا، ویژۀ بهرام فره وشی با حضور دکتر هما گرامی، فریده زندیه، روح انگیز شریفیان، دکتر سرمد قباد، دکتر مریم مشرف، شهلا طهماسبی، دکتر مرصدق، سپیده طوبی و هارون یشایائی رونمایی شد. دکتر هما گرامی همسر زنده یاد دکتر بهرام فره وشی ضمن رونمایی مجله، از تلاش های سردبیر مجلۀ بخارا بخاطر زنده نگاه داشتن نام شخصیت هایی همچون: دکتر بهرام فره وشی، دکتر محمود صناعی، دکتر محمد جعفر محجوب، مهرداد بهار، سعید نفیسی و … تشکر کرد.

رونمایی از از شمارۀ صد و پانزدهم مجلۀ بخارا، ویژۀ بهرام فره وشی با حضور دکتر هما گرامی، فریده زندیه، روح انگیز شریفیان، دکتر سرمد قباد، دکتر مریم مشرف، شهلا طهماسبی، دکتر مرصدق، سپیده طوبی و هارون یشایائی

رونمایی از از شمارۀ صد و پانزدهم مجلۀ بخارا، ویژۀ بهرام فره وشی با حضور دکتر هما گرامی، فریده زندیه، روح انگیز شریفیان، دکتر سرمد قباد، دکتر مریم مشرف، شهلا طهماسبی، دکتر مرصدق، سپیده طوبی و هارون یشایائی

 

 

دقایقی از این جلسه به اجرای آثاری از استاد نی داود توسط اعضای ارکستر انجمن کلیمیان اختصاص یافت. سپهر سلیمانی (خواننده)، شرمین داود زاده (هم خوان)، سهیل دفوآ (سنتور)، مهیار نظیری (تار)، پدرام یاشاراِل (تار)، پرهام یاشاراِل (آکاردئون)، سپهر عزیزی (دف)، پویا کهن صدق (ضرب) نوزاندگان و خوانندگان این گروه به سرپرستی فریدون طوبی بودند.photo_2016-11-11_07-12-13

اجرای قطعاتی از مرتضی نی داود به سرپرستی فریدون طوبی

اجرای قطعاتی از مرتضی نی داود به سرپرستی فریدون طوبی

فریدون طوبی دربارۀ گروه و قطعات اجرایی در این شب گفت:

“اعضای ارکستر انجمن کلیمیان، سال هاست که تمرین می کنند و برنامه های متعددی اجرا کرده اند. قطعاتی اجرایی این شب:

پیش در آمد ماهور، قطعه ای در دستگاه ماهور و گوشۀ عراق و نهایتا قطعۀ مرغ سحر خواهد بود.”

فریدون طوبی اجرای قطعات را شرح داد

فریدون طوبی اجرای قطعات را شرح داد

در پایان این شب، دکتر هما گرامی با همراهی علی دهباشی، بخارای صد و پانزدهم را به جوانان کلیمی گروه موسیقی هدیه کردند.

دکتر هما گرامی

دکتر هما گرامی

در خاتمه بخشی از سخنان استاد نی داود (خاطره ای از داستان بلبل و دسته تار) را یادآور می شویم:

“وقتی کوچک بودم و مدرسه می رفتم می آمدند و می گفتند که داود شیرازی تار زده و بلبل آمده نشسته روی دستۀ سازش! من با آنکه کوچک بودم نمی توانستم باور کنم که یک چنین چیزی می شود تا اینکه یک شبی مهمانی ای بود در باغ صاحب جم، بنده تار می زدم و دیدم بلبل روی دستۀ ساز نیامد، ولی خیلی نزدیک روی یک شاخه درختی نشسته بود و من هیچ باور نمی کردم تا اینکه برای خود من این پیشامد، پیش آمد ولی بلبلی روی دستۀ تار ننشست. اما خیلی نزدیک بود، آنها که داشتند گوش می کردند، اشاره به خواننده کردند که دیگر نخواند و من تار نواختم. بلبل هم جواب می داد. مثل یک سئوال و جواب شده بود. آن شب که گذشت فردایش دیدم که مردم حرفهایی می زنند و من باور نمی کردم!

به من می گفتند:”آن شب فلان جا در باغ صاحب جم تار زدید، بلبل روی دستۀ تار نشسته بود!”

گفتم:”آقا اینطور نیست!”

 می گفتند:”باید افتخار کنید! حال اگر می خواهید نگویید ما خودمان می گوییم!”

 گفتم:”آقا! روی دستۀ ساز من بلبلی نیامده!”

 خلاصه هر چه از بچگی می گفتم یک چنین چیزی نمی شود باور نمی کردند فقط این را می گویم که اگر تار را نرم بزنید و اگر چکشی مضراب نزنید، بلبل نزدیک می آید و از صدای نرم ساز، بلبل خوشش می آید.”

  • عکس ها از : متین خاکپور و ژاله ستار 

پیترو دلا واله، شرق شناس ایتالیایی.سیر وسفری با حاصلی پربار

شب پیترو دلا واله، شرق شناس ایتالیایی، برگزار شد/ پریسا احدیان

 

عصر چهارشنبه، دوزادهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج (دوم نوامبر سال دو هزار و شانزده)، دویست و شصت و ششمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا، به شب پیترودلاواله اختصاص داشت که  با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، سفارت ایتالیا در ایران، مدرسۀ ایتالیایی پیترو دلاواله و مجلۀ بخارا برگزار شد.

برگزاری این جلسه، با حضور سخنرانان: مائورو کنچاتوری (سفیر ایتالیا در تهران)، پروفسور کارلو چرتی (مشاور فرهنگی سفارت ایتالیا )، محمود بهفروزی (مترجم کتاب سفرنامۀ پیترو دلاواله)، دکتر محمد جعفری قنواتی (عضو شورای عالی علمی مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی)  و مهشید اسماعیلی(مترجم و محقق زبان ایتالیایی) به مناسبت اولین روز ازهفتۀ زبان و فرهنگ ایتالیا بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست بخش هایی از زندگینامۀ پیتر دلاواله را قرائت کرد و گفت:

“وی در سال ۱۵۸۶ در شهر رم متولد شد. از دوران کودکی اش اطلاعات دقیقی در دست نیست. آنقدر می دانیم که در یکی از قدیمی ترین و اصیل ترین خانواده های رم بالید. خانواده هایی که چندین نفر از اعضای آن به مقامات بالای کلیسا رسیدند. او طبق روال آن عصر ابتدا به آموختن زبان لاتین پرداخت و سپس با آداب شوالیه گری آشنا شد که فن شمشیر بازی از آن جمله است. پیتر دلاواله در سال ۱۶۱۱ به ناوگان جنگی اسپانیا پیوست و بعدها پس از بازگشت به رم درگیر ماجرای عاطفی گشت که آن هم با شکست روبرو شد. در این وضعیت بود که دوست دیرین و حکیم و دانشمندش ماریو اسکیپانو او را تشویق کرد به قسطنطنیه سفر کند که این سفر از ونیز آغاز شد و تا سپتامبر ۱۶۱۵ به طول انجامید. دلاواله از قسطنطنیه عازم آسیای صغیر و مصر شد و بعد از گذر از صحراتی سینا، اورشلیم و سپس به دمشق و طب و بغداد رسید و از بغداد به قصد مطالعه بر روی آثار تمدن بابلی ها در شهر جله ماند و در آنجا با دختری آسوری و مسیحی ازدواج کرد. او در خاطراتش به تفصیل دربارۀ این دختر و درک بالایش نوشته است. دلاواله سپس در تاریخ چهارم ژانویۀ ۱۶۱۷ به همراه همسر و همراهانش به طرف ایران حرکت کرد و از طریق همدان و گلپایگان به اصفهان وارد شد. بر اساس نامه های او، ورود به اصفهان در تاریخ ۱۷ مارس ۱۶۱۷ اتفاق افتاد که شاه عباس در این دوران در اصفهان نبود. او از راه کویر و فیروزکوه به شمال ایران سفر کرد. در طی مسیر ماجراهایی بر او رفت که به تفصیل در سفرنامه اش این حوادث را بخصوص در کاشان نوشته است. شاه عباس در مازندران دلاواله را ملاقات کرد و مسافر ایتالیایی به دل شاه نشست و همین خوشامد باعث شد که دلاواله مدتی نسبتا طولانی در دربار ایران در کنار شاه زندگی کند.”

علی دهباشی از زندگی دلا واله گفت

علی دهباشی از زندگی دلا واله گفت

سردبیر مجلۀ بخارا در ادامۀ سخنانش از انگیزۀ سفر شرق شناس ایتالیایی قرن هفدهم به ایران و سفرهایش به کشورهای همسایه و پایان عمر او، اظهار داشت:

“پیتر دلاواله در جایی از انگیزۀ سفر خود به ایران نکاتی را یادآوار می شود. از جمله اینکه نیت داشته در یک لشکر کشی نظامی علیه ترک های عثمانی مشارکت داشته باشد و به نوعی انتقام بدرفتاری ترک ها را نسبت به مسیحیان مقیم عثمانی بگیرد. بخصوص که رفتار مناسب شاه عباس را با مسیحیان دیده بود. و به این مناسبت مکرر از شاه عباس در سفرنامه اش تجلیل به عمل آورده است. در هر حال حضور دلاواله در دربار شاه باعث شد تعداد قابل توجهی از مسیحیان که مورد ستم عثمانی ها بودند به ایران بیایند و در آسایش زندگی خود را ادامه دهند. علاقۀ فیمابین شاه عباس و دلاواله باعث شد که  همراه شاه به اردبیل برود و از نزدیک همانطور که نوشته است، شاهد جنگ ایران و عثمانی باشد. دلاواله در اکتبر سال ۱۶۲۱ از طریق اصفهان به شیراز رفت و از تخت جمشید دیدن کرد. او فصلی را دربارۀ عظمت تخت جمشید در سفرنامۀ خود نوشته است. سپس به هند سفری داشت که به علت مشکلاتی که ناوگان انگلیسی ایجاد کرده بود، نتوانست به هند برسد و در نتیجه به لار بازگشت و مجددا در ژانویۀ ۱۶۲۳ از طریق بندر گمبرون (بندرعباس فعلی) به طرف هند رفت که پس از بیست روز سفر در دریا در  سورات کشتی او لنگر گرفت. دورۀ اقامتش در هند دو سال طول کشید. شرح این سفرها را در خاطراتش طی نامه هایی به دوستش ماریو اسکیپانو، نگاشته است. دلاواله در نوامبر ۱۶۲۴ مسیر این بندر و بعد شهر حلب را طی کرد و با کشتی عازم ناپل شد و سر راه خود از قبرس و مالت و سپس سیسیل دیدن کرد و سرانجام در پنجم فوریه ۱۶۲۶ به ناپل رسید و ۲۸ مارس همان سال پس از نزدیک به دوزاده سال دوری از وطن خود به شهر رم بازگشت و در آنجا مورد تشویق پاپ اوربانوی هشتم قرار گرفت. پیتر دلاواله در آوریل ۱۶۲۵ در گذشت و او در کلیسای آراچلی به خاک سپردند. شهرت دلاواله پس از مرگش گسترش یافت. خاطراتش یا سفرنامۀ وی به صورت نامه هایی است که نوشته است. دلاواله به زبان های ترکی، فارسی، عربی ، قبطی و کلدانی آشنا بود. خاطرات یا سفرنامۀ او اولین بار در سال ۱۶۵۰ در زمان حیات خودش به چاپ رسید که مربوط به قسمت ترکیه بود. دو جلد مربوط به ایران زیر نظر فرزندانش در سال ۱۶۵۸ منتشر شد و جلد چهارم که به دوران سفر هند و شرح بازگشت اوست، در سال ۱۶۶۳ عرضه شد. ترجمۀ انگلیسی در سال ۱۶۶۴ و ترجمۀ  فرانسوی در سال ۱۷۴۵ در هشت مجلد در آمد. ترجمۀ هلندی نیز از سال ۱۶۶۴ تا ۱۶۸۱ در آمستردام منتشر شد که تصاویری خیالی را نیز به همراه داشت.”

 

photo_2016-11-03_08-06-53علی دهباشی دربارۀ شیوه و طرح اولیۀ سفرنامۀ پیترو دلاواله تصریح کرد:

“دربارۀ شیوه و طرح اولیۀ سفرنامه یادداشت هایی هست و حکایت از این دارد که مطالب کتاب به صورت نامه برای دوست دانشمندش ماریواسکیپانو ارسال می شده و قرار بوده او این نامه ها را تنظیم کند که موفق به اتمام کار نشده است. دلاواله خود تنظیم جدید را آغاز کرد ولی عمرش کفاف نداد و قسمت هند به همان صورت اولیه باقی ماند. هفت جلد نسخۀ خطی این متن در کتابخانۀ مؤسسۀ جغرافیایی ایتالیا واقع در رم نگاه داری می شود.

از پیتر دلاواله علاوه بر سفرنامه آثار دیگری بر جای مانده است. کتابی در بارۀ «گرجستان»  و کتاب «خُلقیات شاه عباس» که در سال ۱۶۲۸ در ونیز منتشر شد. او به شعر و موسیقی نیز علاقه داشته و مجموعۀ شعری نیز از او منتشر شده است.”

نخستین سخنران میهمان این شب، مائورو کنچاتوری با همراهی دکتر رامین بیت جم به عنوان مترجم )، ضمن تشکر از بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دلیل همکاری در برگزاری این نشست در آغاز نخستین روز از هفتۀ اختصاص یافته به فرهنگ و ادبیات ایتالیایی و قدردانی از کانون زبان فارسی  و تشکر از همکاری های علی دهباشی در برگزاری شب های فرهنگی و هنری مشترک میان سفارت ایتالیا و مجلۀ بخارا، بیان داشت:

“بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و مجلۀ بخارا به عنوان دو ستون فرهنگی در کنار ما این کار سترگ را پیش می برند. همگان آگاه هستند که پیترو دلاواله به عنوان یک نشان و سنبلی از دوستی و مودت میان ایران و ایتالیا محسوب می شود. بی دلیل نیست که مدرسۀ ایتالیایی های تهران نام او را بر خود دارد. از این روی رئیس و مدیر جدید این مدرسه میان ما حضور یافتند تا مزه ای از نوع دوستی میان دو ملت را بچشند. در جلسات همفکری با دوستان ایرانی خود، تصمیم گرفتیم تا نام پیترو دلاواله را بر روی این ابتکار عمل فرهنگی بگذاریم. از اینکه بخواهم گوشه هایی از زندگی او را برای شما بازگو کنم، خودداری می کنم و آن را به سخنرانان بعدی وا می گذارم. همانطور که می دانید ایشان از اشراف زادگان ایتالیایی سدۀ ۱۷ میلادی بودند. یکی از مسافران مهمی که به عنوان شرق شناس در این منطقه از آسیا، در سال۱۶۱۴ سفر خود را آغاز کردند و این سفر زمان زیادی به طول انجامید. از کشورهای بسیاری از جمله ایران بازدید کردند. ایشان به عنوان نمادی از کنجکاوی مردم غرب نسبت به چیزی که ما به عنوان شرق می شناسیم، نمود پیدا می کنند. نشانه ای از یک کنجکاوی روشنفکرانه دارند اما در بخشی دیگر نمادی از کنجکاوی ای که ما به عنوان ایتالیایی ها در خود جستجو می کنیم، بودند. چنانکه در نشست های بسیاری که در محل بنیاد موقوفات افشار با دیگر دوستان داشتیم، صحبت از مشابهت های فرهنگی و ذاتی میان این دوملت بود و یکی از این نشانه ها همانا کنجکاوی در قبال فرهنگ دیگری  و شناخت آن می باشد.”

مائورو کنچاتوری و دکتر رامین بیت جممائورو کنچاتوری و دکتر رامین بیت جم

سفیر ایتالیا در ادامه گفت:

“دلاواله در طی سفر خود بازدیدی از تخت جمشید داشتند  و در واقع این راهی بود جهت ایجاد ارتباط میان دو طرف. در پی آن سفری به اصفهان کردند و به دربار شاه عباس رفتند. باید بگویم می توان گفت که به نوعی همکار من به حساب می آیند؛ چون کاری که انجام می دادند می توانست یک کار دیپلماتیک محسوب شود. در طی نشست هایی که با شاه در دربار صفوی انجام شد، گفتگوهایی در مورد ایجاد پل همکاری میان دو طرف برای مبارزه با نفوذ ترکان عثمانی صورت گرفت. تردید ندارم این گوشه های ناشکافته باقی ماندۀ شخصیتت ایشان در طی بیانات اندیشمندان که در پی من سخن خواهند راند برای شما روشن خواهد شد.

سپس، پروفسور کارلو چرتی به بخش هایی از زندگی دلاواله و ویژگی ها و خصوصیات اخلاقی وی اشاره داشت و چنین گفت:

“او پیش از هر چیز یک اومانیست بزرگ است و به معنای واقعی به رنسانس ایتالیا تعلق داشت. فردی تحصیل کرده و محقق در زمینه های گوناگون، او یکی از نقش آفرینان صحنۀ روشنفکران رم و ناپل است. وی در خلال سال های ۱۶۱۴ تا ۲۶ سفری طولانی به شرق را در پیش گرفت. سفری که از ایتالیا او را به هندوستان برد. ابتدا به سرزمین مقدس عزیمت کرد و به زیارت بیت المقدس که در آن زمان یکی از سنتی ترین و مقدس ترین زیارتگاه ها بود، رفت. در سال ۱۶۱۶ به مقصد رسید . هنگام بازگشت از فلسطین، برنامۀ سفرش را تغییر داد. ابتدا  به بغداد و سپس از از طریق کوه های مرتفع و پوشیده از برف زاگرس کردستان به اصفهان، نصف جهان و دربار باشکوه صفوی رسید. مسیری که سه قرن بعد باستان شناس بزرگ آلمانی، ارنست هرستفلد آن را پیمود؛ هر چند شیفتگی وی در برابر عظمت تمدن ایرانی شکل دیگر داشت. دلاواله به قصد خدمت مشتاق بود به دربار صفوی و دیدار پادشاه عادل و روشنفکر شاه عباس رهسپار شود. هدفش حتی با توجه به جنبۀ  عثمانی ستیزی آن کمک به هواداران ارمنی و آسوری اش بود. کنجکاوی ذاتی روشنفکرانه و تمایل به ماجراجویی و دست یافتن به شکوه در این میان، سهم بزرگی در سفرهایش داشتند. البته عشق یکی از عناصر مهم زندگی او بود، عنصری که او را تنگاتنگ به خاورمیانۀ مورد علاقه اش پیوست. دلاواله عاشق و دلبستۀ بانو معانی یک زن جوان مسیحی که پدرش کلدانی و مادرش ارمنی  بود، می گردد عشقی شدید و سودایی که دست مایۀ درک عمیق وی دربارۀ کشورهای مورد سکونتش می شود. عشقی چنان قوی که بعد از مرگ همسر جوانش در سال ۱۶۲۱ در میلان-که اولین فرزندش را مرده به دنیا آورد و به تبی سخت دچار شد و از دنیا رفت- دستور می دهد جسمش را مومیایی کنند. در سفرهای طولانی بعد نجیب زادۀ رومی همواره تابوت همسرش را که بعدها در کلیسایی در رم دفن می گردد به همراه می برد. بنا به خواستۀ وی پس از مرگش در سال ۱۶۵۲ در کنار همسرش در همان کلیسا دفن می شود.”

پروفسور کارلو چرتی از خصایل اخلاقی دلاواله یاد کرد

پروفسور کارلو چرتی از خصایل اخلاقی دلاواله یاد کرد

رایزن فرهنگی ایتالیا در ایران، در بخشی از سخنان خود به میراث ارزشمند دلاواله پرداخت و بیان داشت:

“البته باید گفت که مهمترین میراث او اطلاعات ارزشمندی هست که دربارۀ کشورهایی که از آن ها دیدن کرده به جا گذاشته است. خاطرات این سفرها و دقت شایان وی عمدتا در نامه های طولانی و سخت کوشانه اش منعکس هستند که برای دوست خویش، ماریو اسکیپانو به امید اینکه از آن ها روایت بلند و مرتب استخراج نماید، می نویسد. در کل دلاواله سی و شش نامۀ بسیار طولانی نوشته است. از این میان هجده نامه به ایران اختصاص دارند. کیفیت انسانی و روشنفکرانۀ این نامه ها حتی اگر در موارد طولانی خسته کننده هستند آن ها را به یکی از مهم ترین سند تاریخی نیمۀ دوم حکومت شاه عباس اول، تبدیل کرده است. یکی از منابعی که به مسائل سیاسی را توصیف می کنند. وی با دیدی متفاوت وقایع اجتماعی، جشن ها و سیاست ها و پیوندها و رویدادهای داخلی دربار را دیده و ثبت می نماید. این رویدادها از دید یک خارجی که تمایل به ایرانی شدن دارد  و توان های زبان و خرد لازم یعنی فارسی و ترکی را به خوبی صحبت می کند، می باشد. به اضافۀ شایستگی زبانی و فرهنگی همسرش که به معنی واقعی چند زبانه بود، این اجازه را به وی داد تا تنگاتنگ با گروه های مختلف قومی مذهبی و فرهنگی آن زمان در رفت و آمد باشد.

جدیدترین چاپ نامه های کامل پیترو دلاواله به نیمۀ قرن نوزدهم میلادی بازمی گردد، در انگلستان این مجموعه  به زبان ایتالیایی چاپ شده است. بعد از آن کتاب های بسیاری در مورد او نوشته شده اند و بخشی از نامه های ایشان تجدید چاپ شد. به عنوان مثال سال ۱۹۷۲ یک کتاب در ایتالیا منتشر گردید. ترجمه های کاملی از اثر وی به ز بان های فرانسوی و آلمانی و هلندی موجود هستند . اینکه این نامه ها به انگلیسی ترجمه نشده است کنجکاوی برانگیز است. ترجمۀ فارسی که در ایران داریم از کتاب فرانسه صورت گرفته است.”

در ادامه برگزیده ای  از مجموعه عکس های شب های بخارا که شامل نشست هایی مشترک میان مجلۀ بخارا و سفارت و مدرسۀ ایتالیایی ها بود، ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

در بخشی دیگر علی دهباشی، با اشاره به ترجمۀ فارسی سفرنامۀ مذکور گفت:

“بخش ایران «سفرنامۀ پیتر دلاواله» نخستین بار در سال ۱۳۴۸ توسط شعاع الدین شفا از زبان ایتالیایی به فارسی ترجمه و در سلسله انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب زیر نظر دکتر احسان یار شاطر منتشر شد. متن کامل سفرنامه در دو جلد به فارسی توسط محمود بهفروزی ترجمه و از سوی نشر قطره منتشر گردید. کتاب حاضر دو هزار صفحه است و ناشر بدین سبب که این حجم از مطالب را در دو جلد جای دهد، ناچار بوده که به صورت فشرده مجموعه را  به چاپ برساند. جلد جدید این کتاب در انتشارات علمی فرهنگی در دست چاپ است.”

صحنه ای از شب پیترو دلاواله

صحنه ای از شب پیترو دلاواله

سپس محمود بهفروزی، دربارۀ اهمیت و ارزش و اعتبار کتاب «سفرنامۀ پیترو دلاواله» سخن به میان آورد و بیان کرد:

“سفرنامۀ پیترو دلاواله از بسیاری جهات دارای اهمیتی استثنائی است. چون از نگاه دقیق نویسنده هیچ نکته ای دور نمی ماند، در هزینه ها خست و خرج نمی دهد، هر آنچه را که خریدنی باشد به هر بهایی می خرد، از یک نی لبک محلی گرفته تا اجساد مومیایی مصر، به هر کجا که امکانش باشد سر می شکد از درون اهرام مصر بتکده ای دور افتاده درهند، از هر فرصتی برای ورود  به دربار پادشاهان استفاده می کند؛ به دربار عثمانی برای بوسیدن گوشۀ قبای سلطان می رود، دست شاه عباس را می بوسد و به قصر ملکه اولالا می رود. همواره می کوشد رابطه ای دوستانه با بزرگان دربارها و سفیران و سیاستمداران و روحانیون طراز اول برقرار کند تا از  آنچه در پنهان می گذرد آگاهی یابد و بعد به نتیجه مسائل سیاسی می پردازد و با داشتن چنین آگاهی هایی توصیه هایی به مقامات مورد نظر می کند. به پژوهش در آداب و سنن بومی و مذهبی می پردازد و گاه کار را به بحث  مناظره با علمای روحانی می کشاند تا آنجا که برای پاسخ به او جوابیه هایی انتشار می یابد. مشاهداتش در بسیاری موارد جنبۀ سرگرم کننده و هیجان انگیزی به نوشته هایش می دهد. بی سبب نیست که پس از مرگش نوعی دلاواله شناسی معمول شد. از دیگر نکات مهم نگاه دقیق نویسنده به معماری و شهرسازی و آثار باستانی مسیر سفر است؛ هر چند غالبا تاریخ را با افسانه و اسطوره در هم می آمیزد به این ترتیب که مورخین مشهور جهان مانند هرودوت و گزنفون را شاهد می آورد، ولی به افسانه های هومر استناد می کند. به ویژه هنگام بازدید از جزایر دریای اژه و یونان و تراوا همواره هومر را در پیش رو دارد، به دیدن طاق کسری و برج بابل می رود و در تشریح جزء به جزء این بناها نکته ای از قلم نمی اندازد. اما کتاب برای ما ایرانیان از ارزش و اهمیتی ویژه برخوردار است.”

محمود بهفروزی از اهمیت سفرنامه دلاواله سخن گفت

محمود بهفروزی از اهمیت سفرنامه دلاواله سخن گفت

بهفروزی در ادامۀ سخن خود به مشکلات ترجمۀ اثر شرق شناس ایتالیایی پرداخت و اظهار داشت:

“در این ترجمه سعی بسیاری در یافتن اسامی درست جای ها و اشخاص به عمل آمده است، کاری سخت بود و طاقت فرسا و نیازمند مراجعات مکرر به کتب تاریخی و نقشه های جغرافیایی قدیمی و جدید، به ویژه آنکه متن فرانسوی اثر که در قرن هفدهم به چاپ رسیده است و ترجمه از روی آن انجام شد، فاقد بعضی از حروف لاتین بود؛ F,S.V, U  یکسان و A,O بی تفاوت جایگزین یکدیگر می شدند به هر حال تا حد امکان اسامی درست در ترجمه آمده است.

در اینجا لازم می دانم که از کلیۀ سرورانی که در این ترجمه راهنما و یاور من بوده اند، تشکر و قدرانی کنم به ویژه از جناب آقای کامران فانی که همواره مزاحم اوقات ذیقیمتشان بودم و همچون دیگران از لطف ایشان بهره مند شده ام و همچنین از آقای پیه مونتسه که نیمی از مقدمه را به ایشان مدیونم و آقای جان گری استاد کرسی ایرانشناسی دانشگاه آکسفورد و از مشهورترین دلاواله شناسان.”

محمود بهفروزی در پایان سخنانش، ترجمۀ خویش با عنوان کتاب «سفرنامۀ پیترو دلاواله» را تقدیم سفیر ایتالیا کرد.

محمود بهفروزی و مائورو کنچاتوری

محمود بهفروزی و مائورو کنچاتوری

در دقایقی دیگر از این مجلس، دکتر محمد جعفری قنواتی دربارۀ فولکلور ایران در سفرنامۀ مورد بحث این شب توضیحاتی را ارائه و سخنانش را اینچنین آغاز کرد:

“مطمئنا پیترو دلاوالا فولکلوریست نبوده و اطمینان دارم با این دانش آشنایی نداشته است اما توصیفی که از آداب و مراسم و ادبیات شفاهی ایران در قرن شانزدهم ارئه می دهد گویی یک فولکلوریست آکادمیک در این زمینه مطلب نوشته است. به علت اهمیت محتوایی کتاب در این زمینه، ما در مرکز دایرۀ المعارف بزرگ اسلامی دانشنامۀ فرهنگ مردم ایران را تألیف می کنیم و در دانشنامۀ فولکلور یک مدخل ویژه در ارتباط با پیترو دلاواله و به طور مشخص سفرنامۀ ایشان داریم؛ البته در جلدهای هفتم و هشتم چاپ خواهد شد. وی توصیفی که از جامعۀ ایران ارائه می دهد، بیان جامعه ای زنده است که جشن و شادمانی دارد و به جای خود سوگواری. یکی از وجوه این علم، فولکلور تقویمی است. یعنی مبحثی که بر اساس تقویم معینی هر سال برگزار می شود. فولکلور ایران چون بر اساس دو تقویم خورشیدی و قمری است از فولکلورهای بسیار متنوعی تشکیل شده است. پیترو دلاواله به هر دوی این ها توجه کرده و  نوروز را توصیف می کند. برخی از وجوه آداب و رسوم ما را بیان می دارد که امروز یا از بین رفته است و یا بسیار کم رنگ می باشد. مثل «جشن آب پاشان» که با جزئیات آن ر ا شرح می دهد و خوشبختانه وقتی که کتاب او را با تاریخ عباسی مقایسه می کنیم، آنچه را که تاریخ نویس دورۀ شاه عباس در مورد این جشن شرح داده، کمابیش همان چیزی است که دلاواله مطرح کرده است. جشن دیگر جشن گل سرخ است که مردم گل ها را روی هم می پاشیدند. جشن دیگر که با دقت و تاریخ بیان می دارد، جشن اسفند است که البته دقیق تر جشن اسفندی است. آن زمان این جشن بیست و پنج بهمن برگزار می شد. تا سال های اخیر (حدود سی سال پیش) در شب اول اسفند، جشن اسفندی که منطبق با همان اسفندگان کهن است، برگزار می شود که بیرونی هم از آن یاد کرده است. علاوه بر این مراسمی که بر مبنای گاه شماری خورشیدی بدان اشاره کرده است، فولکلورهایی که بر اساس گاهشماری قمری هستند. مثلا به نیمۀ شعبان، به عید قربان و به قربانی کردن شتر و مراسم شترقربانی می پردازد. آنچه که در بارۀ محرم و آداب و رسوم عاشورا توصیف می کند به ویژه برای تعزیه پژوهان بسیار دارای اهمیت است؛ چون همانطوری که دوستان می دانند، در زمان شکل گیری تعزیه، اختلاف نظر وجود دارد. ایشان با جزئیات این مراسم را توصیف می کند و از این صحبت ها متوجه می شوید که تعزیه در زمان صفوی وجود نداشته و این مراسم حداقل بعد از این تاریخ  بوده است. از این نظر آنچه که در مورد محرم اشاره دارد، دارای اهمیت است.”

دکتر محمد جعفری قنواتی دربارۀ فولکلور ایران در سفرنامۀدلاواله توضیح داد

دکتر محمد جعفری قنواتی دربارۀ فولکلور ایران در سفرنامۀدلاواله توضیح داد

وی در ادامه اظهار داشت:

“مراسم  ۲۱ رمضان و چهارشنبۀ آخر صفر  را توصیف می کند که برای بررسی فولکلور ایران دارای اهمیت است. چون بسیاری از پژوهشگران فکر می کردند که چهارشنبۀ آخر صفر برای همین صد سال اخیر است!  طبق این سفرنامه، سابقۀ این آیین چهارصد سال است. علاوه بر این دربارۀ پزشکی عامه، تکنولوژی های عامیانه همانند یخچال ها، آب انبارها و بادگیرها، گاهشماری و ستاره شناسی و منجمانی که در دربار بودند و شرح کُرسی، توضیح دقیق از پوشاک و فرهنگ خوراکی ایرانیان، فالوده و سکنجبین و …  سخن می گوید و من فکر نمی کنم یک فولکلوریست ایرانی هم با این جزئیات چنین مسائلی را بیان کرده باشد. میهمانی ها وسفره اندازی ها، باورهای مردم همانند خسوف -که وقتی این اتفاق می افتد، روی ظروف فلزی می زدند- بازی هایی چون گرگ بازی و چوگان و … و نکتۀ بسیار مهم اینکه به نمایش های زنانه اشاره می کند. این هم برای بررسی فولکلور ایران بسیار جالب است. چند وقت پیش بحثی در مورد این نمایش ها داشتیم  و دوستی می گفت که از دورۀ قاجار این مراسم شکل گرفت و اما من خلاف نظر او را داشتم و دلاواله نیز مراسم مورد بحث را در دورۀ صفوی توصیف می کند. نکتۀ آخر توصیف شخصیت شاه عباس از زاویۀ عنوان بحث من است. بازتاب شخصیت شاه عباس در دورۀ حکومت خودش، در اشعار شفاهی، قسم ها ، سوگند ها و دعاها را توضیح می دهد که وقتی کسی می خواهد به سفر برود می گویند:”لطف شاه عباس شامل حالت شود!”photo_2016-11-03_08-06-14

 

آخرین سخنران این نشست، مهشید اسماعیلی مدرس و مترجم و دانش آموختۀ زبان ایتالیایی از وجه نا گفته ای از دلاواله که مربوط به اشعار او دربارۀ ایران و … و بود، سخن گفت:

” آخرین سخنران این نشست، مهشید اسماعیلی مدرس و مترجم و دانش آموختۀ زبان ایتالیایی از وجه ناگفته‎ای از دلاواله که مربوط به اشعار او دربارۀ ایران و … بود، سخن گفت:

“توجهی که دلاواله به زبان دارد کاملا مخصوص به خودش است، درست مانند سبک نوشتار خاطرات او که گاهی دقیقا به همین دلیل خاص بودن رمز گشایی آن دشوار می شود. در واقع رابطۀ میان مردم و زبان بسیار عمیق است. ساختارهای دستور زبان خود از مردمی که آن ها را بوجود آورده اند سخن می گویند و دریچه هایی به ذهنیت و فرهنگ آن ها باز می کند. وی زبان های بسیار متفاوت از زبان خود را حتی در سطح نوشتن و زبان ادبیات آموخت. دلاواله از طریق زبان همان چیزی را در اثر خود نشان داد که آلمانی ها “روح یک مملکت” نامیدند. گفته شده که دلاواله در بازگشت به رم برای اولین بار در اروپا ترجمه ای از غزلیات حافظ خوانده و آن را با سبک ویژیل مقایسه کرده که متأسفانه این ترجمه ها امروز دیگر در دسترس نیستند. همچنین در سفرنامۀ خود نیز حافظ را معرفی کرده به طرزی که بسیاری از بزرگان همچون گوته، والدو امرسن و سر ویلیام جونز هم از طریق سفرنامه او و ترجمه های آن با حافظ آشنا شدند. واله معتقد بود که شعر حافظ دارای جنبه های زیبایی شناختی و انسان شناختی است و همچنین دارای تناسب و وحدت است و ان را از این لحاظ که دارای معانی نمادین، کنایات، مضامین و اشارات فلسفی است شبیه سبک شعری توسکانی دانسته است. پیترو دلاواله در نامه ای که در اوایل ژوئیۀ ۱۶۲۲ از شیراز نوشته، چنین آورده است:”در نخستین روز ماه ژوئیه کمی دورتر از خانه ای که در آن اقامت کرده بودیم، قدم زدم و به سمت چپ جادۀ بلند و زیبایی که به مرکز شهر می رسید، پیچیدم تا آرامگاه خواجه حافظ شاعر معروف ایرانی را زیارت کنم. در کنار گور کتابش را نگاه داشته اند که در حکم و سمبل روح اوست و به دیوان به معنای مجموعه اشعار او معروف است. مجموعه اشعار او شامل ابیات زیادی است که در کاغذی بزرگ و با حرف طلایی نوشته اند. دیوان این شاعر شامل اشعار غنایی است که می توان آن ها را با قطعات لاتینی و غزلواره های توسکانی مقایسه کرد. این سروده ها در ایران بسیار دلپسند است و آن ها را مانند سروده های پترارک در کشور ما همه می خوانند و در دست خاص و عام است…” عشق و علاقه ام به شعر و ادبیات باعث شد چهار مصراع شعر کتیبه یا به تقلید از غزلیات او بسرایم.

مهشید اسماعیلی

مهشید اسماعیلی اشعاری از دلاواله را درباره ایران خواند

حافظ زاده اپولون، آنگاه قصد ترک دنیا را داشت

تربت خود را در این خاک باقی گذاشت

روح او در هزار ورق نام خود را

با هنر نوشت و باقی گذاشت”

مهشید اسماعیلی در ادامه اشعاری از سروده های دلاواله را قرائت کرد و گفت:

“پیتر دلاواله اشعاری نیز به زبان فارسی سروده که به صورت جزوه ای جدا از سفرنامه به چاپ رسید و هم اکنون در بخش اسناد خصوصی واتیکان نگهداری می شود. از جمله این شعر که جزو اولین اشعار او به زبان فارسی است که در مدح بانویی بیوه به نام بی بی زهره در سال ۱۶۲۱  سروده و اینگونه توضیح می دهد:

بی بی زهره یعنی بانو زهره، که نامش به معنای سیارۀ آسمانی زهره است.

چه لازمست که به سیوم آسمون

نظر بیندازند آدمیان

و خلق باتش عشقش می سوزد

دیگر زهره هست بما نزدیکتر

در زمین و از آسمانی روشنتر

این زهره اصلی است این مادر عشق است

این تنها دل من آتش عشق است

او در نامه هایش به ماریو اسکیپانو اشعاری بسیار زیبا و عاشقانه می فرستاد.

شعر دیگری که در اصفهان سروده:

نزدیک رودخانۀ زنده رود

یک شبان غریب تنها نشست

و گوسفندهای او می چرانست

که سبز بسیار در آنجا بود

چناری بالایش سایه نمود

اما خودش فقیر که خوشحال نیست

از درد عشق این قدر می گریست

که زاب اشکش آب روان افزود

بکوه آتشکده نظر انداخت

وز اندرون دل دود را کشا

آه گفت این نام ترا نمی شاید

سینه من که به حق می سوزد

ینه ام که اتش جانم تنور ساخت

آتشگاه بگوید درست گویا

این اشعار حاکی از تسلط او به زبان فارسی است هر چند که به نظر می رسد که شاعر شناخت زیادی از قواعد شعری و ادبیات شرقی نداشته، به هر تقدیر اشعار فارسی و ترکی او بیان و بروز نبوغش هستند. اشعار دست نخوردۀ زیادی از او به زبان ایتالیایی به جا مانده که شایستگی شناخته شدن را داشتند تا ارزیابی بهتری از این سیاح شرق شناس به دست دهند.”photo_2016-11-03_08-09-00

 

آیدین اغداشلو با دوستدارانش سخن گفت.“آیدین آغداشلو شخصیتی است استثنایی؛ چیره دستی اش در کار نقاشی از یک سو و خصلت چندوجهی و مهارت های چندگانه اش از سوی دیگر. هم نقدنویسی زبردست در عالم هنر است

آیدین اغداشلو با دوستدارانش سخن گفت/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، ششم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، شصت و هفتمین نشست کتابفروشی آینده با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و مجلۀ بخارا میزبان «آیدین آغداشلو» بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوش آمدگویی به میهمانان حاضر در این نشست به شرح مختصری از بیوگرافی و خصایل نقاش مجموعۀ خاطرات انهدام پرداخت و گفت:

“خوشحالیم که استاد دعوت مجدد کتابفروشی آینده را با تواضع ذاتی که دارند پذیرفتند  و نمی توان در همین آغاز سخن از یک خصلت استاد که در میان هنرمندان ما بسیار نادر است البته نادر که چه عرض  کنم شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد که این سلوک با دانشجو و هنرمند و خبرنگار را داشته باشند، استاد ما به راستی در این رفتار نمونه هستند و بیشتر اوقاتشان صرف حل مشکلات دانشجویانی می شود که احیانا برخی شاگرد مستقیم ایشان نیستند و با درهای بستۀ اساتید دیگر روبرو شده اند و استاد آغداشلو متواضعانه به سئوالات  و مشکلات کاری و پایان نامه هایشان می پردازند و هر خبرنگار جوانی که حتی ممکن است سئوالاتش از سر عدم مطالعه باشد و بسیاری تحمل این نوع سئوالات را ندرند اما ایشان وقت می گذارند و این موضوع را بارها خبرنگاران رشته های تجسمی به من گفتند که از راهنمای هایشان چقدر شرمنده شدیم و  حتی به روی خودشان هم نیاوردند!”

علی دهباشی از خصایل اخلاقی آیدین آغداشلو گفت

علی دهباشی از خصایل اخلاقی آیدین آغداشلو گفت

سردبیر مجلۀ بخارا در ادامۀ سخنانش با اشاره به دوران شروع کار حرفه ای آیدین آغداشلو بیان داشت:

“از سال ۱۳۳۳ که اولین تابلوی نقاشی اشان مورد توجه قرار گرفت و خریدار پیدا کرد تا به امروز که ۶۲ سال می گذرد و از سال ۱۳۳۵ که کار گرافیک را در مؤسسۀ «آشنا » آغاز کردند و سال ۱۳۳۸ که وارد دانشکدۀ هنرهای زیبا شدند، حاصل این دوران تا به امروز کارنامۀ ذرینی است که در جلسات متعدد باید به آن ها پرداخت. اگر بخواهم در مورد نقد هنرهای تجسمی بگویم که به راستی ایشان آغازگر نقد نوین نقاشی و مجسمه سازی و … هستند که حاصلش را در بیش از ده جلد آقای پیروز شافعی منتشر کردند و امروز هر کدام از این ها و مقالات یگانه منبعی برای ما که در فقر مطلق نقد بخصوص نقد هنرهای تجسمی به سر می بریم، هستند.  در مورد کار تدریس استاد هم باید به وجه دیگری از کارهای ایشان اشاره کنم که از جهت مادی برایشان حتی خرج آژانس از مدرسه تا منزل را نداشته، اما سه نسل خوشه چین خرمن فضل و دانش استاد بودند. کمتر هنرمندی را می شناسید که در این رشته، خلوت و آسایش و بهترین اوقات خلاق  و ساعات زندگیش را هر هفته و ماه و روز، صرف سر و کله زدن با دانشجویان و پرورش آن ها بکند. در دشوارترین سال های این سرزمین و سال های جنگ که بسیاری مهاجرت کردند و البته قصد من محکومیت آن ها نیست، روزهایی که تهران چندین مرتبه در روز بمباران می شد و من به دلیل نزدیکی محل کارم با محل کلاس های استاد به گالری ایشان می رفتم، کلاس ها دایر بود. پدر و مادرها رفته بودند ولی بچه ها کلاس را رها نکردند و در کوچۀ اسکو با حضور ایشان که جرأت ماندن را به همه می داد به نقاشی می پرداختند. شاید به یاد بیاورید که شهر در چه وضعیتی بود. بسیاری از نویسندگان و هنرمندان دفترچه های آثار چاپ نشده اشان را به ما می دادند و خودشان به دلیل شرایط غیر قابل پیش بینی و وحشتناکی که وجود داشت ایران را ترک می کردند اما استاد آیدین آغداشلو در تمامی آن روزها بدون ترک یک روز تهران، ماندند و این شیوۀ زندگی را به ما آموختند .”

سپس علی دهباشی  از دکتر داریوش شایگان یاد کرد که اگر در سفر خارج از ایران نبود حتماُ در این نشست شرکت می‎کرد که خود نیز شب قبل در گفتگوی تلفنی این تاسف را بیان کرده بود.و از همین روی بندی کوتاه از نوشته ایشان را در وصف آیدین آغداشلو بازخواند: :

“آیدین آغداشلو شخصیتی است استثنایی؛ چیره دستی اش در کار نقاشی از یک سو و خصلت چندوجهی و مهارت های چندگانه اش از سوی دیگر. هم نقدنویسی زبردست در عالم هنر است، هم بهره مند از استعداد ادبی. او از اندک شمار ایرانیانی است که با هنر غربی و همه دگرگونی های آن، از رنسانس تا عصر کنونی، آشنایی ژرفی دارد. هیچگاه سخنرانی او را در مورد پیکاسو فراموش نخواهم کرد که چه استادانه جایگاه ممتاز این هنرمند بزرگ را در هنر آوانگارد قرن بیستم به تصویر کشید. آغداشلو در عین حال از چم وخم های نهان هنر ایرانی-اسلامی نیز آگاه است و بر خوشنویسی و هنر نگارگران بزرگی چون رضا عباسی (نقاش بی بدیل عصر صفوی) سلطه ای کم نظیر دارد. خود او دربارۀ نسخه  برداری از آثار رضا عباسی می گوید: «هدف من از این کار آشنایی با تکنیک یگانه و شگفت انگیز این استاد برجسته در آفرینش شاهکارهای بزرگش بوده است». علاوه بر همه این ها، آغداشلو با نگاه نافذ و تیزبینش قادر است آثار هنری ناشناخته و کمیاب را تاریخ گذاری و فهرست بندی کند  و بر اصالتشان مُهر تأیید  زند. اینکه آغداشلو بی آنکه در اروپا زیسته باشد توانسته است پیچیدگی های هنر و گسست های خیره کنندۀ آن را با چنین تسلط  و سهولتی جذب کند، امری بسیار حیرت انگیز است. چنین موفقیتی فقط می تواند نتیجه هوشی برتر باشد، زیرا سرزمینی که آیدین در آن رشد کرده، از منظر اطلاعات و شناخت هنری بسیار محدود بوده است.

در ادامه، علی دهباشی سطرهایی از نوشتۀ استاد بهرام بیضایی را درباره ِآغداشلو خواند:

“بخش مهم نقاشی های آیدین عنوانی دارند:خاطرات انهدام! عنوانی که بر اثر سنگینی می کند و آن را می گرداند به سوی آنچه امروزه -درست یا غلط- معنا گرا می خوانند. این عنوان با همۀ صلابتش مشکلاتی با خود می آورد: یکم اینکه نمی گذارد این اثر را جز در سایۀ این عنوان بنگریم. دوم اینکه گویی نقاش ما را راهنمایی می کند چه معنایی را در اثرش جستجو کنیم. سوم اینکه این اثر را تبدیل می کند به اندیشه نگاری؛ یعنی هنری که بنیاد خود را از درکی ادبی- فلسفی می گیرد و چهارم و از همه مهتر اینکه سنگینی اندیشۀ ما را باز می دارد از اینکه به مهارت و ظرافت و دقت هنر به کار رفته در اثر خیره شویم و به پاس این همه، اثر را دوست بداریم. آنچه از پس این عنوان بر می آید به راستی چیرگی و تر دستی نقاش است و اگر خوب بنگریم، تعارض تلخ و دلنشینی در این عنوان هست که عمیقا انسانی است. ساده اش اینکه نقاش به انهدام و زوال واقف است و با این همه  از خلاقیت ناگزیر و در واقع خلاقیت او توضیح همان انهدام و زوال است. بله همین چرخۀ بسته خاطرات تلخ انهدام او را به خلاقیت بر می انگیزد؛ خلاقیتی که خود در توضیح انهدام است. یک چرخۀ کاملا یانگ و یین تائوئی، دو عنصر ویرانگر و سازنده که گردش ابدی آن ها خود زندگی است و از آن گریزی نیست و این مرا به جایی می برد که بارها شاعر توس برده است. وقتی سرانجام و به فرمان روزگار  -حکم تاریخ افسانه ای پیش نوشته اش- باید مرگ پهلوانانی را چنان چیره و ستبر اندام و دراز زندگانی و کارآمد که خود با واژه ها آراسته می سروده است. همان گاه که با دریغ و افسوس ناخرسندی خویش را با ویرانگری زمان و تایرخ اگرچه در پس واژۀ جهان یا سپهر باز می گفته پیش از نقاشان و در غیاب نقاشان فردوسی سروده است.”

سپس،  برگ هایی از آلبوم عکس های خالق تابلوی نقاشی «هویت» ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

پس از آن علی دهباشی از آیدین آغداشلو دعوت کرد تا به رسم معمول این دیدارها گفتگو را آغاز کند.

علی دهباشی: شما یک سخنرانی دارید که در آن در مورد «در مذمت روزمرگی» سخن گفته اید و تعبیری را به کار برده اید که ما همه در ته یک چاه هستیم و حالا چه باید بکنیم و اینکه هیچگاه در زندگی به یاد ندارم که خوابیده  یا نشسته باشم و به سقف نگاه کنم و بگویم چه کنم؟ و این سفر شما هم حتما نوعی خلاف جریان روزمرگی بوده و چون مصاحبه  و گفتاری هم در این مورد نشده خوشحال می شویم که از زبان خودتان بشنویم. به یاد دارم در جلسه ای دیگری که در خدمتتان بودیم، در آغاز این سفر بودید؟

علی دهباشی در گفتگو با آیدین آغداشلو

علی دهباشی در گفتگو با آیدین آغداشلو

آیدین آغداشلو: وقتی که یک سفر طولانی پیش می آید و آدم بر می گردد، سئوال می کنند چه خبر؟ این جلسه به گمانم تنها به این خاطر تشکیل شده است. منتهی آقای دهباشی متنی را که برای این گفتار تهیه کرده و نوشته بودند و مستقیم برای پسر من فرستادند. پسرم هم همان متن را گذاشتند . متنی که ایشان از من به عنوان استاد یاد کردند، خب دچار مشکل شده بودم. چون به نظر می رسد که این را من نوشته ام و خود را استاد خطاب کرده ام. اعتراضات بسیاری شکل گرفت که به درستی هم بود! چه معنی دارد آدم خود را استاد خطاب کند! در نتیجه این اسباب سوء تفاهمی برای من که هیچگاه خود را استاد چیزی ندانسته ام، شد. معتقدم نسل اساتید بزرگ در همان قرن نوزدهم میلادی در ایران که در پیش از به دنیا آمدن  من کار کرده اند به اتمام رسیده است و دیگر عنوان استاد را نمی توان به نسل من اطلاق کرد. در مورد دیگران این جسارات را نمی کنم. استاد فراهم آمدۀ مجموعۀ معرفت و مهارتی است که عصرش گذشته است. همانگونه که عصر حکیم و عالم گذشته است. بنابراین من حتما از جمله کسانی هستم که مطلقا این عنوان را در مورد خودم نمی پذیرم و در مورد دیگران با احتیاط به کار می برم. یک دفعه عباس کیارستمی با شوخی به من گفت که روزی شخصی من را استاد خطاب کرد و من به او گفتم که من استاد نیستم و تنها دو استاد وجود دارد که یکی بهرام بیضایی است -که بد هم نگفته است- و دومی را دربارۀ من اطلاق کرد که فکر کردم دومی  را در پرانتز باز گذاشته که وقتی خاطره تعریف می کند این اسم را بگذارد. بنابراین شما این گرفتاری را برای من پدید آوردید که برای اولین بار به خودم وازۀ استاد را اطلاق کرده ام!

دومین مورد اینکه عده ای با پرخاش اشاره کرده بودند که تو چرا رفته بودی؟ معمولا  به این سئوالات پاسخ نمی دهم اما این یکی را پاسخ دادم که الان هم عرض می کنم. رفتن که به اختیار من نبوده است. خودشیرینی هم نمی کنم. شاید پیشتر می توانستم بروم اگر جسمم اجازه می داد. راه طولانی و بار کشیدن در فرودگاه ها جسم را تحلیل می برد. یکی از دلایل سفرم عقد دخترم هم در تورنتو و لندن بود که باید حضور می داشتم و چقدر هم دلپذیر بود. اما در بخش دیگر بیشتر ایام من به آزمایشات مختلف گذشت. عارضه ای پیدا کرده بودم که تنها به عنوان اطلاع عرض می کنم که خیلی ناراحت کننده بود. نوعی بیماری که در دست راستم و دو انگشت وسطی دستم بوجود آمد که وقتی تا می کردم دیگر باز نمی شد و این سبب گشت که نمی توانستم خطی بر روی کاغذ بکشم. یکی دیگر از دلایل سفرم این بود که ببینم می توان فکری به حال این قصه کرد؟ مقاله ای نوشتم در همین دهۀ شصت دربارۀ خودکشی یکی از دوستانم که به علت سختی که به او وارد می شد طاقت نیاورد. مذمتش کرده بودم که خب چرا تحمل نکردی و عکس رنوآر نقاش که همراه همسرش بود را چاپ کردم. همانطور که می دانید او دچار بیماری رماتیسم بود و انگشتانش کاملا بسته شده و در عکسش نیز این موضوع  مشهود بود. قلم مو را به دستش می بستند و نقاشی می کرد. اشاره کردم که به این عکس نگاه کن که با این سن پیری و دست ها همچنان نقاشی می کشد و از رو نرفته است. برای من خیلی ناگوار بود که دچار این عارضه بشوم. البته این همان بیماری نیست ولی به هر حال آدم وقتی نتواند نقاشی بکشد فرقی نمی کند نام بیماری اش چیست؟!  امروز دستم بهتر است و  و روز گذشته یک کاشی قدیمی شکسته را مرمت کردم و وقتی این کار پایان یافت، خوشحال شدم! چون شد! بنابراین دیروز را به عنوان شروع مجدد و صفر کردن تاکسی متر زندگی خود می دانم. گاهی من به شوخی و جدی می گویم که در زندگی سه بار تاکسی مترم را صفر کرده ام.  دیروز هم برای من این اتفاق مبارکی بود که  خیلی خوشحالم. انگیزۀ سفر در حقیقت به جز حضور در آن مراسم دلپذیر نوعی تجدید قوا برایم بود.

دیدار و گفتگو با آیدین آغداشلو

دیدار و گفتگو با آیدین آغداشلو

من البته در ایران شکرگزار دوستان پزشکم هستم که خیلی از من مراقبت کردند و راهی هم برای تشکر ندارم. بخصوص در این مقطع پر هیجانی که همه در معرض بازخواست قرار گرفته اند و درگذشت یار قدیمی من تمام چیزی بود که این ماه ها را برای من تلخ کرد. ولی باید می رفتم و اطمینان پیدا می کردم که این دست خیلی مشکل ساز نخواهد بود. آن پرخاشی هم که آن شخص کرده و لحن تندی هم بود پاسخی می طلبید که در اینجا گفتم. به هر حال من همۀ سال ها اینجا بودم و آقای دهباشی هم گفتند و در سال های موشک باران تهران ماندم و خیلی هم با سرسختی ماندم! البته بعدها خود را ملامت کردم که چرا این سختی را به خانواده ام تحمیل کرده ام و آن ها را در اینجا نگه داشته ام. یک زمانی خانواده را به خارج می فرستادم اما در مجموع به من وابسته بودند. خاطرم هست که کلاس نقاشی من که خیلی پر و پیمان بود با شش شاگرد تشکیل می شد  و گاهی فکر می کردم که این ها با چه نیرویی به کلاس نقاشی می آیند. اما خوب بود آدم  استقامت خودش را امتحان می کرد. بودن یا نبودن چیزی تفاوتی نداشت. من برای این موضوع کلیت گسترده تری قائلم که اشاره کردم. این را بدون تواضع عرض می کنم. گمانم بر این است که امثال ما کار کردیم و می آییم و می رویم و فرهنگ ایران کوه عظیمی است که با نشستن و برخاستن ما گنجشک های کوچک اصلا تفاوتی نمی کند. ما هستیم که خیلی با داد و قال می گوییم که ما آمدیم و بعد با داد و قال می گوییم که ما رفتیم! اما واقعیت این است که کی آمدی و کی داری می روی؟ ولی خب چیزی در این میان وجود دارد. من به هیچ ترتیبی از روابط انسانی به جز دوستی اعتبار دیگری قائل نیستم. همۀ این ها عنوان هستند. تنها چیزی که وجود دارد دوستی است بین زن و شوهر، میان پدر و فرزند و در رابطۀ دو دوست. این دوستی یا عمل می کند یا نمی کند. اگر عمل می کند، می ماند و اگر نه هیچ چیزی نمی تواند این ها را به هم پیوند دهد. دوستی عمیق و اساسی و طولانی. اینطور نیست که بگوییم تو فرزند من هستی پس باید….! نه نباید! بنابراین تنها چیزی که باقی است و آدم باور می کند یک دوستی عمیق طولانی و اساسی است. این دوستی را همیشه داشتم و تا آن زمان خدمتگزار بوده ام و اگر تا به حال بوده از این به بعد هم خواهد بود. چرا نباشد! و هر چقدر هم جفا بشود این دوستی خدشه ای بر نمی دارد. با کمی دستکاری در شعر شاعر بزرگ:photo_2016-10-28_11-09-37

جفا کنند و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن

 

به جای اینکه وفا کنیم و ملامت کشیم؟ کجا ما وفا کردیم؟ جفا که خیلی بوده است. حتی بدون اینکه آدم خود بخواهد و یقۀ کسی را بگیرد. شاید به قصد جفا هم نیست که بهرام بیضایی رفته یا خیلی ها رفته اند و من در آمد و شد هستم! شاید اصلا  بحث جفا نیست و آن کوه این گنجشک را به درستی نمی بیند. شاید حتی احساس نزدیکی  هم هست که اینکه از خودمان است و حالا به کار دیگری برسیم! خاطرم هست وقتی ضیافتی در منزل خالۀ من بود برای ما بال مرغ را می گذاشتند. یکبار خیلی ناراحت شدم و با اعتراض گفتم که خاله جان! چرا بال مرغ را برای من می گذارید؟ پاسخ داد که آخر تو از خودمان هستی!

که بیا بیا عراقی که توام از آن مایی

شاید من خوش هستم که دارم اینگونه به یک مجموعۀ فاجعه می نگرم. (می خندد) شاید تصور اصلی در یک جایگاه دیگری باید جستجو شود و آن این است که به این دوستی اشاره کردم و این عمل کرد گرچه کم و بیش و گاهی یک طرفه بوده است. خود عباس کیارستمی کم جفا ندید. یک کتاب در مذمتش منتشر کردند و نامش را نقد گذاشتند. اما نقد نبود بیشتر بر علیه او بود و جالب  اینکه این کتاب را کسانی منتشر کرده بودند که من فکر می کردم که اشخاص با استعدادی و آگاه در امر سینما و نقد هستند. شخصی از من می پرسید که چرا مدت هاست نقد نمی نویسم؟ واقعا هم اینطور است و شاید بیست سالی است که نقدی ننوشته ام. پیش خودم فکر کردم و نتیجه ای هم گرفتم و گفتم که من آرام آرام در این سال ها هر چیزی به جز مهربانی را کنار گذاشته ام. خشم، کینه، تمسخر و نفرت و … و سعی کرده ام از اینها عبور کنم. یکبار در مراسمی که لطف داشته و برای من برگزار کرده بودند،  وقتی نوبت صحبت من شد گفتم هنگامی که انسان از دنیا می رود صفات بسیاری را در موردش ذکر می کنند. حتی در مورد من هم چون تمام عمرم به کارهای پراکنده گذشته، ممکن است ده ها عنوان نام ببرند. واقعا برایم اهمیتی ندارد. مسابقه ای میان نقاشان وجود ندارد که شما دومی یا اولی باشی! مسخره است! هر کس وظیفه دارد معنای خود را بازگو کند. ولی گفتم که اگر همین جا بعدها بگویند فلانی آدم مهربانی بود این را می پذیرم. بعد متوجه شدم علت اصلی اینکه در این سال ها نقدی ننوشته ام چه بوده است! مهربانی مانع شده است! تصور اینکه شخصی صفحه ای از نقد مرا باز کند و ببیند که این چیست و بعد فکر کند بخشی درست نیست و دلش بشکند، تحملش را ندارم و در نتیجه نقد نمی نویسم!  این است که من فکر کردم  اگر در جایی مبحثی باشد که در حوزۀ دانش و معرفت من است پاسخ خواهم گفت. واقعیت این است که یک تجربه ای دارم که این تجربه گاهی جوابگو است. وقتی که به عنوان مثال بهرام بیضایی را مذمت می کنند که چرا نیست و رفته است؟ نمی شود خیلی این را عنوان کرد که چرا نیستی و رفتی! از کجا می دانیم که چه بر او گذشته است و یا اینکه بخواهم از جفای دولت و ملت ها شکایت کنم که یک امر انفعالی است! نگذاشتند و نمی گذارند! نه اینگونه نیست!  چه زور و قدرتی وجود دارد که مانع خلق یک اثر هنری شود؟ این کوه اصلا به این گنجشک ها اعتنایی ندارد! بنابراین به این نتیجه رسیدم که بهرام بیضایی باید می رفت و من نباید می رفتم و نرفتم. آربی آوانسیان باید می رفت و …. این باید و نباید را چه کسی تعیین می کند؟ من که باشم که بخواهم این را بگویم! ولی خودم این نتیجه گیری کلی را کردم بدون اینکه جایی برای مذمت داشته باشم. این جمله را می گویم که بخش مهمی از تعریف وطن مکانی است که شما در آن مجال تولید پیدا می کنید. اگر در خاک خودتان باشید و فرصتی برای تولید پیدا نکنید، عمرتان هدر رفته است. البته اگر  تولید و خلاقیت و ایجاد برای شما اهمیت داشته باشد.

نمایی از دیدار و گفتگو با آیدین آغداشلو

نمایی از دیدار و گفتگو با آیدین آغداشلو

من یک نقاش مرگ اندیش بودم  و همیشه فکر کردم قطعی ترین چیزی که در جهان وجود دارد، مرگ است. حتی ولادت قطعی نیست. حال یک کوه بعد از پنجاه میلیون سال تبدیل به تپه می شود و یک آدم بعد از شصت سال تبدیل به خاک. وقتی هر کسی به هر دلیلی مجال تولید نداشته باشد همانند کیارستمی در ایران، هیچ کس نمی گوید که نساز اما می گویند که نشان هم ندادی، ندادی! من همۀ فیلم های کیارستمی را در خانۀ خودش دیدم. این دایرۀ محدودی است و از این دایره معنای گسترده ای تراوش نمی کند و مفهوم خانگی دارد. مثلا  می روم و فیلم کیمیایی را در خانه اش می بینم. ولی خب وقتی به خانۀ عباس کیارستمی دعوت می شدم برایم دلپذیرتر بود، به دلایل مختلف که مهم ترینش این بود که سر کوچه اشان یک نان داغ، کباب داغ وجود داشت که وقتی فیلم را می دیدیم، زنگ می زد برایمان نان داغ و کباب داغ می آوردند! عجیب است آدم از تمام آدم های حاضر در زندگی  اش به عنوان گذشته یاد می کند! پیری هزینۀ چیز مزخرفی است. من عمر طولانی از خداوند گرفتم اما جریمه اش را هم دادم و اینکه در یک لحظه گفته اند پ:”عزیز ترین آدم های زندگی ات را دیگر روی صحنه نمی بینی! ”

آیدین آغداشلو از سفر خود می گوید

آیدین آغداشلو از سفر خود می گوید

بنابراین مسألۀ تولید برای من یک شرط بوده است.  در مورد کارهای خودم در بخش تولید، شخصی مانعی نتراشیده و حتی برای نمایش آن هم مانعی وجود نداشته است ولی این دلیل نمی شود که من اصل مطلب را نفهمم. در این سفر خاطراتم را می نوشتم، ولی لحظاتی می شد که صبح بیدار می شدم ، با خود فکر می کردم که خب اگر از رختخواب بیرون نیایم چه اتفاقی می افتد؟ دو ساعت دیرتر بیرون بیا! اصلا بیرون نیا! خب این برای آدم هایی که عادت به تولید دارند سخت است! بنابریان وطن آدم، جایی است که حتما این زمین را صاف و آماده کند تا بتوان تولید کرد و خود نیز از آن بهره مند گردد. این ها چیزهای بسیار پیچیده ای هستند  و اینقدر گسترده که به چشم نمی آیند. شاید در بخش هایی که مسئولین هستند به این صراحت و وضوح قابل رویت نیست. شاید خیلی در بند جزئیات می باشند که این باشد یا نباشد و این به صلاح هست و نیست ولی گاهی این مصلحت های کوچک چشم انداز اساسی را مخدوش می کند و می پوشاند و دیده نمی شود.  به طوریکه وقتی  عباس کیارستمی در وطن فیلمی نمی سازد، برای من خیلی سخت است. در مورد خودم باید بگویم که به هر معنایی که بتوانم فکر کنم، اینجا وطن من است و جایی است که در آن تولید می کنم و معنایی را که در آن انباشته شده است را به آن منبع بازمی گردانم. مثل بازی والیبال می ماند که شما توپ را به سمت دیگر تور بفرستید و طرف مقابل آن را برای شما باز بفرستد اگر قرار باشد که او  واکنشی نشان ندهد و توپ روی زمین بیفتد که دیگر بازی در کار نیست! برای خیلی ها بازی وجود ندارد اما برای من وجود داشته است. من بیش از حدی که لایقش بودم از طرف مردم عزت و احترام داشتم. خب دولت ها آمده اند و رفته اند. مهم ترین لطفی که کردند این بود که من را نادیده گرفتند و لطف بزرگی هم بود! بنابراین گله ای از هیچ جا ندارم و در صفا و صلح زندگی می کنم.”

علی دهباشی:در مورد آخرین کتابتان برایمان بگویید. چرا «حرف آخر»؟

آیدین آغداشلو: بله! این کتاب کتاب آخر من بود. در مقدمه اش نوشته ام که منظور آخرین حرف است ولی ایهامی که دارد به نظر می رسد آخرین است و برای شخصی که مرگ اندیش می باشد، همیشه این گمان وجود دارد که این آخرین کار و آخرین بار است. برای شخص من همیشه یک حال خاصی وجود دارد، نمی خواهم بگویم که تنها حال مختص من است ولی در من خیلی تشدید شده.  با هر کسی که دوست قدیمی ام می باشد، مواجه می شوم بعد از خداحافظی با شدت خداحافظی می کنم. اگر کسی را در آغوش می کشم بیشتر او را در آغوش می فشارم چون فکر می کنم که این بار آخری است که او را می بینم. در مورد مکان ها نیز اینگونه هستم. همانند  بهرام بیضایی  که به حدی مانع سر راهش بوده است که همیشه فکر می کند که آخرین کارش پایان کارنامۀ کاری اش است و اگر می خواهد نمایشی را روی صحنه ببرد یا فیلمی بسازد این آخرین باری است که این امکان را دارد. تمام حرف هایش را در کار آخرش انباشته می کند.  گاهی به شوخی می گفتم که این نمایشی که مرا دعوت کردی چند ساعت است؟ می گفت که سه ساعت و نیم. می پرسیدم که بهرام آنتراکت ندارد؟ پاسخ می داد  که نه! می گفتم خب شاید اگر وقفه ای میان برنامه باشد بتوانم بیایم! این است که آدم تمام معنای خود را از ترس اینکه دیگر نتواند مجالی برای بیانش بیابد در کار آخرش می گذارد. خب این آزار دهنده است و مانع آرمش کار می شود. این کتاب شامل همین موضوع است.1

 

علی دهباشی: اشاره ای کردید به تعبیری از آل احمد که ما آدم هایی هستیم که در ته چاه زندگی می کنیم.  آیا این موضوع در همان دورانی است که در مجلۀ «اندیشه هنر» با دکتر وثوقی تشریف داشتید و مصاحبه ای با آل احمد صورت گرفت؟

آیدین آغداشلو: بله این برای همان دوره است که من و مرحوم دکتر ناصر وثوقی و علی گلستانه برای مصاحبه با آل احمد رفته بودیم که تن به مصاحبه هم نمی داد و با وجودی که از او حساب می بردیم  و خب ما ۲۲ سال داشتیم و گمان می کردیم که او پیرمردی است و حالا من وقتی به ۷۵ سالگی خودم نگاه می کنم، می بینم که او در ۴۵ سالگی مرده، پسربچه ای بوده است. البته از نظر طراوتش نه به معنای درک و بیانش!  وقتی مصاحبه تمام شد اشارۀ زیبایی داشت که نمی دانم چرا در مصاحبه درج نشد. شاید چون جلسۀ رسمی تمام شده بود و  این را با لحنی دوستانه تعریف کرد. گفت که آدم ها همگی در ته چاه گودی افتاده ایم که نمی توانیم از آن بیرون بیاییم. هر کدام در این چاه به نوعی متفاوت رفتار می کنیم. یکی همانند مورچۀ امیر تیمور مدام از این دیواره بالا می آید و بعد می افتد، یکی دیگر در ته چاه شروع به فحاشی و گریه و زاری می کند، نمونۀ شاید معقولش از نظر آل احمد و همینطور از نظر من آدم هایی هستند که این داد را رها می کنند و بر دیوار چاه منظره ای می کشند و عشق می کنند. هنرمند از این مقوله است. همه در یک چاه هستیم و در و دیوارش را نقاشی می کنیم و لذت می بریم.

علی دهباشی: صحبت از این موضوع در مصاحبه ای کرده اید که یک «آنی» می رسد و این آن در طول یک چند ماه اتفاق می افتد و حجم زیادی از کار انجام می شود. این تجربۀ درونی که برای شما پیش می آید و دست شما نیست، برای خودتان شناخته شده است؟

آیدین آغداشلو: بله این شناخته شده است به این معنا که هر کسی یک شیوه ای دارد و این اتفاق در من با نقاشان دیگر متفاوت است. من و علی اکبر صادقی و عباس کیارستمی هم مدرسه ای بودیم. مهم ترین هنرمند و مشهورترین قرون ایران عباس کیارستمی شد. ولی خب دوستی هایش را نگاه می داشت. یک بار اشاره کرد و گفت که این اکبر خیلی نقاش عجیبی است! گفتم که چطور؟ گفت میهمانش بودیم و او مشغول نقاشی با آبرنگ بود. روی فرش و زمین خم شده بود و کار می کرد و  تعداد  زیادی هم میهمان در خانه بودند. زمان که نقاشی می کرد، بچه های میهمان سوار پشتش می شدند و از روی او می پریدند و  لیوان آب را  روی زمین می ریختند و او بی توجه به این موضوع به کارش ادامه می داد! من هیچگاه اینطور نبودم، در نتیجه در طبیعتم این مداومت و اینکه یکی سوار گردن من بشود و بخواهم نقاشی کنم، نیست و با خوب و بدش کاری ندارم!  همانند نقاش های دورۀ رنسانس که اگر سنگ هم از آسمان می بارید باز این ها قرنیز را با دقت نقاشی می کردند و واقعا استاد بودند! برای من اینطور نیست و به صورت دوره ای است که ایده ها شکل می گیرد. اوایل از اینکه سوژه های نقاشی در ذهنم نمی آید و یا هنگامی نمی توانستم بنویسم، می ترسیدم و فکر می کردم که آخر الزمان و همه چیز رو به اتمام است اما بعدها دچار عارضۀ چشمی شدم که برایم آموزنده بود. یک میگرن چشمی که وقتی می آید زیگزاگی نورانی در مقابل چشمانم می بینم. بار اول که آن را دیدم و تقریبا نمی توانستم چیز دیگری را ببینم داشتم سکته می کردم. ولی خب پس از بیست دقیقه بر طرف شد و از اطراف چشم من بعد از یک سردرد شدید کم رنگ شد و رفت. در یک حالت دیگر ترسم ریخت و دیدم که آن می آید و می رود و نمی ماند. در این دوره های خلق آثار هنری، شدن و نشدن ها هم به این نتیجه رسیدم که من در دوره ای ایده ای در نقاشی و نویسندگی در ذهنم ایجاد نمی شود  خب کاری انجام نمی دهم. خیلی ترسناک نیست چون می دانم که باز خواهد گشت. البته تا به امروز که بازگشته است.

علی دهباشی: می دانیم که شما کتاب زیاد می خوانید. این روزها چه کتاب هایی را مطالعه می کنید؟

آیدین آغداشلو:یکبار در مصاحبه ای گفتم که متأسفانه رابطۀ من با ادبیات معاصر ایران خیلی کم شده است. من خورۀ هر نوشته ای بودم. امروز عکس گلی ترقی را در پوستر میهمان های جلسات گذشتۀ کتابفروشی آینده دیدم و به یاد آوردم که آن زمان برایم مهم بود که وقتی گلی ترقی متنی را می نویسد زود بخوانم! امروز اینگونه نیستم و خیلی با احتیاط و با ترس و لرز متن چاپ شده را  مطالعه می کنم، چون مطمئن نیستم که چقدر از آن باقی مانده است. اینقدر مسألۀ حذف و ممیزی و تصحیح سلیقه ای است که این را نمی توانم به یک مصلحت  خیلی اساسی خط قرمز خدشه ناپذیری نسبت دهم.  درست است که سلیقه است اما  اینکه جوان نازنینی برای من تصمیم بگیرد که چه چیر را بخوانم یا نخوانم برایم ناگوار است. این موضوع باعث شده که اصلا نمی خوانم. بیشترین مطالبی که مطالعه می کنم ادامۀ پژوهش هایم در زمینۀ هنر اسلامی است. هنر اسلامی که خوشنویسی است و هنرهای جهان اسلام تفاوت هایی دارند. سعی دارم که این چاله ها را پر کنم.  در نتیجه به نحو دیوانه واری تلاش می کنم که هر چیزی که ساخته شده دیده باشم. من فکر می کنم هر چیزی که از رضا عباسی در طول حیاتش باقی مانده است را دیده ام. این را برای فخر نمی گویم ولی این شوق است و جنون و خواستم هر کاری را که او کرده است دیده باشم. آسان نیست. چون کارهایش در موزه های مختلف پراکنده اند. این ادامه دارد. هنوز هم  یک بیماری مزمن در من است. می گویند که یک ساعت سازی بود و مغازه ای در سوئیس داشت که مقدار زیادی ساعت بر روی در و دیوارش آویخته بود. با خود فکر می کرد که اگر بتواند این ساعت ها را به نوعی کوک کند که همه سر زمان معینی زنگ بزنند(چون به هر حال این کوک ها کمی با هم متفاوت بودند و عقب و جلو داشتند) اسرار عالم را می تواند کشف نماید. تمام عمر طولانی اش را برای تنظیم کوک ساعت ها گذاشته بود. معروف است که در یک لحظه وقتی همۀ ساعت ها با هم شروع به زنگ زدن می کند از شوق می میرد! احتمالا مرگ است که برملا کنندۀ همۀ اسرار عالم است و من یک چنین جنون غیر قابل تحملی دارم.

علی دهباشی: خواب میرزا رضا عباسی را دیده اید؟

آیدین آغداشلو: (می خندد)خب حتما در خواب ترکی سخن گفته است دیگر. تبریزی بوده.

نمایی دیگر از گفتگو با آیدین آغداشلو

نمایی دیگر از گفتگو با آیدین آغداشلو

علی دهباشی:بهترین فیلم هایی که مورد توجه شما بوده است چه آثاری هستند؟

آیدین آغداشلو:آن بخش نا امید کننده اش همین است. اینجا به یمن کسی که فیلم در خانه ام می آورد، هر شب یکی می بینم. به ایشان گفتم که خدا تو را حفظ کند. برای اینکه اگر تو نباشی بسیاری می روند و نمی مانند چون کسانی که سینما را دوست دارند، می روند ولی تو این فیلم ها را می آوری و این ها می مانند. در نتیجه سهم ایشان را نباید فراموش کنیم. ولی مدت هاست که من به این نتیجه رسیدم ،سینما دارد تمام می شود و جای آن را چیزهای دیگری گرفته است و خب من از دور و بدون تعصب و شیفتگی زیاد نگاه می کنم و به این نتیجه می رسم که مدت زیادی است که فیلم خوب ندیده ام. شاید بعد از فیلمی که در فستیوال لندن  دوسال پیش که یک فیلم روسی دیدم و فیلم دیگری مرا شگفت زده نکرده است. متوجه یک نکته شدم که سینما به جز در ساختارهای خصوصی تر که فیلم های خوبی می سازند اما جزو جریان اصلی نیست، مطرح نمی باشد و بیشتر سریال های تلویزیونی که بعضی واقعا شگفت انگیز هستند مورد توجه می باشند و بدنۀ اصلی سینما در حقیقت به تلویزیون منتقل شده است. گفتن این آسان نیست چرا که برای ما همیشه سینما تقدسی داشته است. این موضع توهین آمیز نیست و در واقع سینماست که میراث خود را به سریال ها داده است. یکی از سریال های بسیار زیبای مورد علاقۀ من، سریال آمریکایی هشت قسمتی با نام «شبِ» بود و پیمان معادی هم در آن بازی می کرد و همۀ قسمت ها را در یک روز دیدم. البته شاید این حرف ها  فاضلانه  به نظر نیاید.”

علی دهباشی:اشاره کردید در صحبت ها که خاطراتتان را می نوشتید. این کار به کجا رسید و طرحش چگونه است؟

آیدین آغداشلو: فکر کردم که آدم باید تا یک سنی خاطراتش را بنویسد. اگر کار کرده و یا شاهد کار دیگران  و حرکت زنده و فعال درخشان فرهنگی مثل فرهنگ ایران بوده و خود هم جزئی از زندگی و فرهنگ بوده است. باید با نوشتن خاطرات سهم خود را بگوید که من هم بودم. وقتش هم گذشته چون خاطرات را باید زمانی نوشت که از یاد نرفته باشند و واقعیت در ذهنش راه پیدا کرده باشد؛ گرچه نباید آنقدر هم  جوان بود که در اصل در این دوران خاطراتی شکل نگرفته است. به یاد دارم «کنت برانا» بازیگر معروف انگلیسی خاطرات خودش را با عنوان کتاب «زندگی من» نوشت که در آن زمان تنها سی سال داشت! که انگار نوعی زود است در زمان ما. بنابراین فکر کردم اگر این را بنویسم. با مراد خودم این موضع را مطرح کردم و او گفت که ننویس در فلان تاریخ به دنیا آمدم و پدر و مادرت که بودند. به دیگران چه مربوط که در مدرسه معلم جبر تو چه کسی بوده است. گفت صبح به صبح پشت میز بنشین و اولین خاطره ای که در ذهن داری بنویس. ممکن است این اولین خاطره برای شصت سال قبل یا ممکن است برای سه سال قبل باشد و این ها را بدون تقدم و تأخر دنبال هم بیاور. شاید نشانۀ ذهنی باشد همانند کسی که در قطار نشسته و از پنجره بیرون نگاه می کند و چیزهای واضحی هستند و آرام آرام دور می شوند و تصاویر جدید جای یکدیگر قرار می گیرند. فکر می کنم یکی دو سالی برای پایان این کتاب زمان لازم است.

در ادامه آیدین آغداشلو به سئوالات حاضرین پاسخ گفت:

-آیا جامعۀ ما به دلیل زیاده خواستن ثروت و حرکت معمولی که دور از هر گونه مفهومی است، نیاز ندارد که هنرمندهای خوب قدیم و جاندار ما انقلابی در خود هنر بوجود بیاورند؟ خوبانی که دلشان برای این کشور می سوزد، مخصوصا در جایی که این گربه می زاید، نسل جدید هنر خیلی بد هستند. من فکر کنم اشخاصی مثل شما به زیبایی می توانند این کار را بکنند و هنر جامعه را نجات دهند.

آیدین آغداشلو: این نظر لطف شماست. من دغدغۀ شما را درک می کنم. درست است. منتهی راه حل آن به این سادگی نیست. نه اینکه بنده بخواهم  از زیر بارش شانه خالی کنم اما یک تقسیم بندی وجود دارد . رابطۀ هنرمند و جامعه رابطۀ پیچیده ای است. به قول شاملو، آیینه ای در مقابل آیینه است. تکثیر در تکثیر.. بنابراین برای یک هنرمند در اصل هیچ تکلیفی قائل نیستم. یک هنرمند تنها وظیفه ای که دارد در برابر خلق یک اثر هنری است. حال اگر سودی از آن برای کل جامعه داشته باشد، خب چه زیبا و خوب است ولی فکر می کنم وظیفۀ یک هنرمند در تعالی کار و در حواس جمع و پر کاری اوست. در جایی که ببیند معنایی که شکل می دهد ارزش شکل دادن دارد یا خیر و در کجا ایستاده است و این کمی درونی می باشد. در درونش این تکلیف عمل می کند. تأثیرش را هم می گذارد. این داغ دل من است که مدام از کیارستمی یاد می کنم. کیارستمی میان کل جامعه که جایگاهی نداشت وی هنرمند خواص بود و فیلم هایش نشان داده نمی شد اما کار خودش را می کرد. کارگاه می گذاشت و تعلیم می داد و می پروراند و سعی داشت که کارش اگر در مملکت خودش مجال نمایش ندارد، آن را در جای دیگری نمایش دهد. در اصل حرف  شما تردیدی نیست اما نمی توانید این تکلیف را به عهدۀ هنرمند بگذارید. این وظیفۀ کارگزاران فرهنگی است. این ها کسانی هستند که می توانند جامعه را هدایت کنند و هنرمند را بدون اینکه ملزم بکنند مورد استفاده قرار دهند و این می تواند همان خونی باشد که در درون رگ جامعه تزریق شود. رئیس موزه و وزیر ارشاد و هر کسی که به نوعی به فرهنگ متصل است اما به نوعی تولید کنند نیست. هنرمند هیچ وظیفه ای ندارد.

-بحث رضا عباسی شد. شناسایی درستی از نسخه های آثار رضا عباسی انجام نداده ایم. اینکه واقعا کدامیک از آثار ایشان متعلق به خودشان است  و کدامیک متعلق به شاگردانشان هست؟ چقدر بدل داشته؟ آیا در ایران چیزی به عنوان نسخۀ اصلی وجود دارد؟آیا در موزۀ رضا عباسی این نمونه های اصل موجود است؟

آیدین آغداشلو:رضا عباسی شاگردهای متعددی تربیت کرد که این شاگردان به شیوۀ استادشان کار می کردند. خب اگر تابلویی امضا نداشته باشد تشخیص این موضوع مشکل است. بعضی شاگردانش مثل معین مصور خیلی شخصی تر کار می کنند. بنابراین جدا کردن اینکه کدام کار اوست یا خیر نظر ساده ای نیست چرا که برخی از شاگردانش شگفت انگیز کار می کردند. ضمنا یک سنتی در نقاشی قدیم ایرانی بوده که آن الگوی کار استاد است. استاد طراحی می کرده  و بسیاری از اوقات این را با سوزن، سوزن سوزن می کردند و بعد طی مراحلی آن طرح روی کاغذ می افتاد و روی آن را قلمی می کردند. مثلا شما یک موضوع معینی از رضا عباسی را می بینید که در پنج موزۀ مختلف عینا هست. مثل چوپان و گوسفند. تقریبا من ده تا از این نمونه دیده ام. نباید آدم ر ا سرگشته کند، ببینید قضیه چیست.”

از آیدین آغداشلو درباره اصالت آثار رصا عباسی می پرسنداز آیدین آغداشلو درباره اصالت آثار رصا عباسی می پرسند

-آن مجموعه ای که شیلا کنبای برای رضا عباسی جمع آوری کرده است معتبر است و آن آقا رضا که می گوید آیا همان مقصود همین هنرمند است؟

آیدین آغداشلو: کتاب خوبی است. برخی نمونه های دیده نشدنی هستند و آن هایی که در خارج از ایران هستند امکان دسترسی به منابع خیلی زیاد دارند که محقق ایرانی ندارد. بسیاری اشتباه می کنند و تعابیر غلطی دارند ولی کارشان قابل توجه است چون این ها به هر چیزی دسترسی دارند. نکته ای که در همان کتاب هست این است که یک نقاشی از رضا عباسی وجود دارد که  صحنه ای بزرگ است و تعدای آدم در این صحنه حضور دارند  و  کتیبه ای وجود دارد که در آن رضا عباسی خود را آقا رضا خطاب کرده است. این تا حدودی شاید اختلاف همیشگی است که کدام آقا رضا بوده و کدام رضا عباسی و این ها دو نفر یا یک نفر هستند و این تقریبا برای من مشخص بوده که آقا رضا همان رضا عباسی است.

-از نمونه های اصل نقاشی های رضا عباسی در کجا موجود است؟

آیدین آغداشلو:موزۀ رضا عباسی یک مبل فروشی بود. وقتی من پیشنهاد کردم که اینجا تبدیل به موزه شود خب شد. گفتند چه نامی بگذاریم و پیشنهاد دادم نام خود رضا عباسی را بگذارند. نکتۀ جالب اینجاست که از بدو تأسیس تا به امروز حتی یک  اثر هم از این هنرمند در  موزه نیست! دوره ای با کاخ گلستان نامه نگاری کردم که کارهای اصیل این هنرمند را که در این مکان وجود دارد به موزۀ خودش انتقال یابد ولی بعد از انقلاب چون هر مؤسسه ای می خواست اموال خود را در تملک داشته باشد، آن ها را پس گرفتند. در نتیجه آنجا نیست چند تایی در کتابخانۀ کاخ گلستان هست و در جاهای دیگر خیلی کم و هنوز هم در حراج های بزرگ کارهایش خرید و فروش می شود. ولی به جز کتابخانۀ کاخ گلستان در برخی موزه هایی همچون موزۀ ملی  و همینطور در مجموعه های شخصی که البته هیچ کدام در ایران نگهداری نمی شوند، وجود دارند. اما بیشترین کارهای او در مجموعه ها و موزه های خارج است. شاید اگر زمانی شخصی همت کند بتواند این ها را جمع آوری نماید! چون یک کسی که می گویم مایۀ طنز درش دارد، چرا که عبید زاکانی در قصه ای کوتاه می گوید:

” مخنثی می‌گذشت ماری خفته دید گفت دریغا مردی و سنگی.”

-هنر را می توان آموزش داد؟

آیدین آغداشلو:هنر را خیر اما بخش فنی آن را می توان اموزش داد. در طول تاریخ هم همین گونه بوده است. کارگاه هر هنرمندی مدرسۀ او هم بوده است. می آمدند و می آموختند و خب اتفاق ها در این میان متفاوت هستند. یک زمانی یک هنرمندی تعلیم می دهد اما روش شخصی خود را اساس قرار داده است، در نتیجه تکثیر می کند. زمانی دیگر سعی دارد معنا و مبنای هنرجو را کشف کند و او را در مسیر خود قرار دهد. اما هنر و خلاقیت قابل تعلیم نیست؛ ولی قابل مراقبت هست  و مدرس می تواند استعدادهای هنرجو را  در مسیر درستش قرار دهد. تجربۀ معلمی من در طول این سال ها جز این نیست و من در جاهایی شاید به عنوان یک معلم بتوانم در میان شاگردان خودم که شاید پنجاه نفر آن را در میان چهره های برجسته هستند جستجو کنم. وقتی به این ها فکر می کنم می بینم که به جز  هر آنچه که در فن نقاشی هست به شاگردانم انتقال دادم که هر چقدر که نیاز داشتند بردارند؛ در عین حال کار مهمی که صورت گرفته این است که تقدس هنر  و جدی بودن آن را بتوانم منتقل کنم. همان برنامۀ تلویزیونی که در آن زمان سی سال داشتم و هدفم این نبود که اعتقاد و علایق خودم را تبلیغ کنم. مهم این است که هنر و هنرمند جا بیفتد و رسمیت بیابد و شناخته شود. در چنین محیطی است که شما می توانید آغاز این پروزاها را ببینید و این ها کارهای مهمی است که شخص سعی کند از طریق رسانه ها و تدریس در کلاس شخصی و دانشگاه دائما از اهمیت هنر و از آن مهم تر نقش مهم فرهنگ سخن بگوید. یک جامعه با فرهنگ ناهنجار نمی تواند محصول خوبی بدهد و اگر هم بدهد استثنایی است و یک جریان هنری به حساب نمی آید. بنابراین باید جریان سازی شود. شاید این مهم ترین وظیفه در تعلیم هنر است.photo_2016-10-28_16-49-10

 

-نظرتان نسبت به هنر گرافیک در آینده و نسبت به دنیای معاصر و رویکرد آن را در مقایسه با سینما چیست و در آینده چگونه خواهد بود؟

آیدینآغداشلو:هنر گرافیک هنر است منتهی با تعاریف خاص خود. هنر مردمی و  مستقیم است و هدف برقرار کردن ارتباط با مخاطبش را دارد. این هدف جزو رشته های دیگر نیست. من نقاشی نمی کشم که با شما ارتباط برقرار کنم این ارتباط برقرار می شود اما تکوینش در این لحظۀ آزادی و فراقت است که صورت می گیرد.  برای خود من دلپذیر است که اثر هنری ارتباط برقرار کند و لایه به لایه باشد و هر کسی بر اساس سعی خود پوسته ای را جدا کند و به پوستۀ زیرین برسد. خب این ها در کل است شاید گرافیک از این نظر مستقیم ترین نوع هنر باشد. چون هدفش مشخص است و چیزی را تبلیغ می کند و حالا اینقدر شاخه پیدا می کند که این بنیان گم می شود. هنر در حال تغییر و تبدیل است و از تکنولوژی بهره می برد و دائما در حال پوست انداختن است. آن را به صورت هنر مطرح گریز ناپذیر در می آورد. موجود هست و  در یک وسعت قابل توجهی عمل می کند. بنابراین اگر این ها را کنار هم بگذاریم و به امکانات جدید آن فکر کنیم همچون بخش دیجیتالی و … در شکل جدیدش بسیار گسترده است و ماندگار، چرا که بر اساس نیازهای جامعه عمل می کند. یک سمت اصلی دارد و آن هدفمندی کار گرافیک است ولی به این شکل نمانده و شکل های شخصی تر است چون موکول به سفارش نیست. حتی موکول به نمایش گسترده هم نیست. زیرا هر دوی این ها جزو کار گرافیک است. سال هاست که به صورت یک حالت شخصی در آمده به طوریکه یک هنرمند گرافیک می تواند پوستر شخصی خود را طراحی کند و نمایش ندهد و سفارش هم نداشته باشد.خب! هیچ اشکالی ندارد. هر دو بخش در جوار هم، عمل خواهند کرد. اما اگر فکر کنیم آن بخش شخصی جایگزین آن یکی می شود خیر!

-خاطره ای از استاد آغداشلو دارم. من بر اثر اتفاق و شانس است که در جوار ایشان نشسته ام. بعد گفتم برای اولین بار در جوار ایشان هستم و  یادم افتاد که با واسطه بارها در خدمتشان بوده ام. یک تلویزیون سیاه و سفید در اوایل دهۀ پنجاه داشتیم و استاد برنامۀ تلویزیونی در مورد نقاشی از کانال دو اجرا می کردند  با نام «شیوه های دیدن» و بعد می گفتند که ترتیب و ترکیب رنگ ها چه زیباست و توضیح می دادند اما من این برنامه را سیاه سفید می دیدیم. می رفتم جلو نگاهی می کردم و رنگی وجود نداشت. تنها چیز  رنگی، چشمان ایشان بود.

در واپسین لحظات این نشست، آیدین آغداشلو با اشاره ای به اتفاقات اخیر از جمله بحث بر سر موضوع خارج کردن تابلوهای نقاشی موزه ها جهت امانت دادن به بخش های دیگر و حتی خارج از کشور اظهار داشت:

“نظر من این است که این سئوال نشان دهندۀ ابتدایی بودن مسائل است و نشانۀ بلاتکلیفی و معضلی است که برای اهل فرهنگ و جوان های ما ایجاد شده است. اما جوابش را نمی توانند بدهند. این سئوال که آیا یک موزه می تواند آثارش را از محل نگهداری خارج کند و به یک نمایشگاه موقت ببرد یا آثاری را از یک کشور دیگر به عنوان نمایشگاه موقت دریافت کند و نمایش بدهد؟ دوم اینکه مخاطرات این کار چیست و سوم محاسن این کار چه می تواند باش؟. به نظر من از وقتی که موزه ها تأسیس شدند در حدود قرن هجدهم میلادی به بعد، آثاری را در خود جمع کردند و بعد این آثار را امانت دادند و این یک سنت سیصد ساله است و چیز جدیدی نیست. چرا باید این کار را بکنند چون یک موزه وظیفه دارد فرهنگ را گسترش دهد. در جاهایی این گنجینه ازخانۀ خود خارج می شود و وظیفه اش گسترش فرهنگ است. در اینکه شکی نیست و واضح است. اما اینکه در این ارسال چه مخاطراتی وجود دارد خب هست. یکی از مخاطراتی که اغلب اعلام می کنند و جزو مسائل اصلی نیست. این است که اثری از موزه ای امانت داده شود و بعد آن با یک اثر جدید کپی تعویض گردد و بدل به مکان اصلی بازگردد! این اینقدر بعید است که درنگ در موردش، وقت تلف کردن است. به این علت که هر موزه ای نامۀ اعمالی دارد و دفتری از آثاری در آن ثبت شده و کاتالوگی که تک تک نقاشی ها در آن وجود دارد. اگر اثری از این موزه که تصویرش در کاتالوگ هست خارج شود و بازگردد. در این فاصله این اثر جعل شود، در واقع دیگر آن اثر اصلی جعلی نخواهد بود. چرا که آن  اصل اثری است که در موزه و در دفتر موزه ثبت شده است و حتی اگر کسی بخواهد آن اثر دزدیده شدۀ اصلی را بفروشد خریداری نخواهد داشت. به علت اینکه این در دفتر موزه ثبت و نگهداری می گردد. کسی نمی آید یک نقاشی را که در باطن اصلی است اما در ظاهر بدین گونه نیست را خریداری کند. اما این مسأله که چه کسی این کار را انجام می دهد بسیار مهم است. آیا آن ها کارشان را بلدند؟ زمانی صحبتی بود که این نمونه ها برود یا نرود؟ من پیشنهادی کردم که اگر جوان های هنردوست ما دغدغۀ این را دارند راه های وجود دارد. یکی اینکه از انجمن هنرمندان نقاش بخواهید که ناظر بفرستند و کسانی باشند که وقتی اثر می رود و بازمی گردد به عنوان تشریفات بررسی نماید. یکی گفت که این انجمن چنین کارشناسی ندارد. گفتم خب اگر بدین گونه است پس درش را ببندید به همین سادگی! باید یک گروه نظارتی را طراحی کرد که این کار را انجام دهند. چون برخی اوقات مدیریت یک موزه فقط یک شغل اداری دارد. اصلا متوجه این ترتیب نیست. بیمه، دسته بندی نمایش کاتالوگ، تحویل گرفتن اثر و … این ها مدیران اداری هستند که منصوب به این کار شده اند و اساس را می گذاریم که همگی حسن نیت دارند اما با حسن نیت که امور نمی گذرد! باید کارها به خارج  برود در دنیا دیده شود. کتاب و مقاله در موردش نوشته و سپس به جایگاه خود بازگردد. طبیعتا این پیشنهاد اجرا بشود یا نشود مسأله است یا اینکه اصلا اثری نباید از موزه خارج شود؟ زیباترین نمونه هایی که از هنر ایران وجود دارد، دائما در موزه های مختلف در حال گردش است. هفت هزار سال هنر ایران برگزیده ای از آثاری بود که در موزۀ هنر ایران باستان است.photo_2016-10-28_17-02-18

 

وی در ادامه تصریح کرد:

“اما این تصور که جدیدا رایج شده است من را یاد تصور حرم‎سرایی می اندازد ! برای اینکه ما نمی دانیم اگر این آدم از این خانه بیرون نرود چه کار می کند پس باید در خانه بماند! تو نمی توانی چیزهایی را در انبار بگذاری و هیچکس نبیند و بعد بگویی جایش امن تر است! من این را در مورد موزه های مختلف  ایران گفتم. موزه های ما اغلب انبار هستند و رئیس آن در حقیقت انبار داری می کند و حتی این انبارداری هم خیلی خوب انجام نمی شود. همین موزۀ هنرهای معاصر تهران، شاید یکی از بحرانی ترین لحظات خود را می گذراند چرا که سیستم تهویه اش مال سی سال قبل است! مهم این است که این مجموعه که  چندین میلیارد دلار ارزش معنوی و مادی دارد، چگونه با سیستم قدیم نگه داری می شود! گناهی هم ندارند. یک زمانی رئیس قبلی موزه می گفت ما آنقدر بودجه نداریم که حتی یک لامپ سوخته را تعویض کنیم. این وضع ناشایستی است که مخاطره انگیز  است وگرنه در جریان سیال فرهنگ معاصر، کار قرض می دهید و قرض می گیرید و و ناظر و مراقب دارید. بیمه اش می کنید. البته که مثل مؤسسۀ شیکاگو نباید باشد که مجموعه های گلی  photo_2016-10-28_11-10-41دورۀ هخامنشی را سال ها سال نداد تا دولت ایران به زور متوسل شد. بنابراین کاری که باید درست انجام شود، باید درست انجام شود. معروف است ناصرالدین شاه برای اینکه همسرانش از کاخ سلطنتی بیرون نروند راه حلی پیدا کرده بود. این بود که همسرانش به عنوان زیارت بیرون کاخ می رفتند  و او نمی توانست بگویدکه زیارت نروید. در پی راه حل، خوابنما می شود و درختی را در کاخ گلستان نشانه می کند و می گوید من در خواب دیدم که اینجا یک امامزاده است. دیگرزنان نمی توانستند بیرون بروند. زیارت می خواستند خب همین  امامزادۀ موجود در این حیاط!”

در پایان این دیدار نیز آیدین آغداشلو به گفتگوی بیشتر با علاقمندان پرداختند کتابهای تألیفی را که حاضران تهیه کرده بودند امضاء کردند.

دیدار و گفتگو با مریم مافی. (مترجم اشعار مولانا جلال الدین رومی)و……

دیدار و گفتگو با مریم مافی/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، بیست و نهم مهرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، کتابفروشی آینده در شصت و ششمین نشست خود با همراهی مجلۀ بخارا، میزبان «مریم مافی»، مترجم و محقق زبان و ادبیات فارسی بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست، به بخش هایی از زندگی نامۀ مریم مافی پرداخت و گفت:

“ایشان تحصیلات خود را در مدرسۀ ابتدایی بهار در اواخر دهۀ ۱۹۶۰، در تهران آغاز کردند و پس از آن به مدرسۀ بین المللی ایران زمین تهران رفتند. تحصیلات عالی را در دانشگاه تافتس در مدفورد ماساچوستس ادامه دادند و از آن جا در نیمۀ دهۀ ۱۹۸۰ به دانشگاه امریکن در واشنگتن دی سی رفتند. نخستین اثر منتشر شدۀ ایشان بخشی از رسالۀ فوق لیسانس اشان می باشد. این کتاب که در سال ۱۹۸۹ منتشر شد، ترجمه ای از یک مجموعۀ داستان کوتاه و نیز رسالۀ کوچکی نوشتۀ سیمین دانشور برجسته ترین زن ادبیات معاصر ایران با نام «صورتخانۀ دانشور» که شامل پنج داستان کوتاه چون:«در بازار وکیل»، «تصادف»، «صورتخانه» و «کیدالخائنین»، «به کی سلام کنم» و «غروب جلال» بود. مریم مافی با شرکتی انتشاراتی به نام نشر سه قاره (Three Continents press) شروع به همکاری کردند که آثاری از کشورهای دیگر به جز امریکای شمالی و اروپا را به چاپ می رساند. با این که شرکت مذکور تعدادی از کارهای عربی را نیز منتشر می کرد اما حتی یک کتاب فارسی به چاپ نرسانده بود. پس از کار نخست تشویق شدند که آثار بیشتری از ایران را معرفی کنند. خانم مافی به ویژه علاقه داشتند که کارهای نویسندگان زن را ترجمه کنند که البته فراوان هم نبودند.”

علی دهباشی از مطالعات و ترجمه های مریم مافی می گوید

علی دهباشی از مطالعات و ترجمه های مریم مافی می گوید

سردبیر مجلۀ بخارا در بخش هایی از سخنان خود به ترجمۀ اشعار مولانا توسط میهمان این نشست کتابفروشی آینده اشاره و اظهار داشت:

“ایشان در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ به صورت جدی درگیر آثار مولانا، عارف و شاعر ایرانی قرن سیزدهم شدند. اوایل تنها برای خودشان کار می کردند زیرا در لندن به استادان متبحر در اشعار رومی دسترسی نداشتند و فکر می کردند از طریق ترجمه آثار او را بهتر درک خواهند کرد. به صورتی کاملا اتفاقی دوستی به نام «نایجل واتس» که رمانی دربارۀ مولانا نوشته بود چند تایی از ترجمه های خانم مافی را خواند و با ناشر خود هارپر کالینز دربارۀ ترجمه هایشان حرف زد و در اثر این اتفاق بود که انتشار آن کارها جامۀ واقعیت به خود پوشید. این ناشر دو سالی بود که می کوشید ترجمه ای اصیل از زبان فارسی برای انتشار بیابد. این گونه بود که نخستین کتاب رومی ایشان با نام زمزمه های معشوق (Whispers of the Beloved) منتشر گشت. کتاب های بعدی به دنبال آن آمدند. عناوین کتاب های ایشان به این شرح است: «صورتخانۀ دانشور»، «زمزمه های معشوق» (که در ۲۰۱۶ با نام کتاب کوچک قلب رومی بازچاپ شد)، «نوای نهان» (که در سال ۲۰۰۸نیز با همین نام در تهران به دو زبان انگلیسی . فارسی منتشر شد)، «باغ های یار» (بازچاپ با نام کتاب کوچک عشق رومی)، «کتاب کوچک زندگی»، «رومی» و اخیرا «روزانۀ رومی»

مجری شب های بخارا در خاتمه از آثار در دست انتشار مریم مافی نام برد و بیان داشت:

“خانم مافی به تازگی کار کردن دربارۀ شمس تبریز «مراد رومی» را پایان برده اند و این کتاب در حال حاضر در دست چاپ است. کتاب دو بخش دارد بخش نخست بررسی زندگی و اندیشه های شمس است و بخش دوم ترجمۀ بیش از ۳۰۰ فراز از گفته ها و آموزه های او در زمانی که همراه و همدم رومی بوده است. پروژۀ بعدی خانم مافی که به زودی آغاز خواهد شد، ترجمۀ تعدادی داستان های تعلیمی رومی است. در این کار داستان ها از شعر به نثر در می آیند و به این ترتیب خوانندگان علاقه مند به شعر نیز می توانند از خواندن این مجموعه لذت ببرند و در عین حال از حکمت اندیشه های رومی در داستان هایش به صورت نثر نیز بهره بردارند.”

 

photo_2016-10-22_22-43-05سپس برگ هایی از خاطرات و عکس های سفر مترجم آثار مولانا به قونیه و بخارا و سمرقند ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

در لحظاتی دیگر، علی دهباشی از مریم مافی و فرزانه قوجلو دعوت کرد تا در نشستی به گفتگو بپردازند.

مریم مافی با یادی از خاطرات دوران کودکی تا دانشجویی خود، سخنانش را آغاز کرد و گفت:

“من مریم مافی هستم. تا ۱۸ سالگی در ایران بودم و به مدرسه رفتم. فامیل من خیلی کتابخوان نبودند اما من از بچگی عطش خواندن داشتم و از روزی که مرا به مدرسه فرستادند اولین کتاب به زبان انگلیسی با عنوان «پیرمرد و دریا» اثر ارنست همینگوی را با سختی فراوان در سن هفت سالگی خواندم و البته گمان نمی کنم که همۀ آن را هم فهمیده بودم. دایی ام می گفتند که غیر ممکن است که این بچه این کتاب را خوانده باشد! تا جایی که به خاطردارم، همیشه کتاب می خواندم. بعدها به مدرسۀ بین المللی ایران زمین رفتم که تمام دروس ما به زبان انگلیسی بود و فارسی و فرانسه مثل زبان و دوم و سوم امان به حساب می آمد. معلمی در کلاس نهم به نام آقای ناظمی که بسیار دوستشان داشتم، بودند و من را تشویق می کردند که کتاب بخوانم و می خواستند من را به کلاس دوزادهم بفرستند تا دیپلم بگیرم اما گفتم که می خواهم با دوستانم باشم و نپذیرفتم. برای ادامۀ تحصیل به امریکا رفتم و در دانشگاه تافتس، جامعه شناسی و ادبیات بین المللی خواندم. البته در این دانشگاه می توانستیم که به زبان فرانسه و آلمانی و … واحد بگذرانیم اما اگر به دنبال تخصص بودیم باید زبان اصلی را هم می آموختیم. مایل نبودم که زبان دیگری را یاد بگیرم و تا جایی که می توانستم واحدهای ادبیات را به زبان انگلیسی می گرفتم و می خواندم. بعد از دورۀ لیسانس و هم زمان با انقلاب به واشنگتن رفتم و در یک انتشارات شروع به کار کردم. چون با گفتگو با پسرعمه ام، «رضا قلی نظام مافی» تصمیم داشتیم که به ایران برگردیم و نشریه ای را منتشر کنیم. متأسفانه من بازنگشتم اما پسرعمه ام به ایران آمد و نشر تاریخ ایران را با اقوام آغاز کردند و هنوز هم خیلی موفق است و باعث افتخار ماست. برای فوق لیسانس نمی خواستم درس هایی که به ما ارائه می کردند را بخوانم. چند نفر از اساتید را قانع کردم که پشتیبانم باشند و می خواستم بفهمم که آیا این ادبیات است که روی تغییرات اجتماعی در طول زمان تأثیر می گذارد یا اجتماع است که ادبیات را می سازد؟ دو سال تحقیق کردم. کتاب های زیادی در آن دوران وجود داشت و به این نتیجه رسیدم که هر دو بر روی هم اثر می گذارند. برای سال های آخر دورۀ دانشگاه آثار خانم دانشور را انتخاب کردم. چون در دوران دبیرستان هم مقالۀ مختصری دربارۀ ایشان نوشته بودم و در دانشگاه تهران مصاحبه ای با او داشتم و واقعا بهترین نویسندۀ زن ما در آن زمان بودند و هیچ کس به گرد پایشان نمی رسید. اجازۀ ترجمۀ داستانشان را به من دادند و این بخش دوم رسالۀ من بود که بالخره به چاپ رسید. خانم دانشور هم متنی برای این کتاب نوشتند.”

مریم مافی از تجربه های خود در ترجمه سخن می گوید

مریم مافی از تجربه های خود در ترجمه سخن می گوید

مترجم ایرانی آثار سیمین دانشور به زبان انگلیسی، در ادامۀ سخنانش به چگونگی آغاز کار خود در زمینۀ ترجمه اشاره داشت و گفت:

“همچنان در نشریه کار می کردم و دلم می خواست ادبیات ایران را به خارج معرفی کنم. در آن زمان بیشتر ادبیات عربی ترجمه می شد و این آثار جایزه می گرفتند اما از ادبیات ما چیزی نبود. مدیر انتشارات سه قاره در دانشگاه ادبیات تدریس می کردند و چون کتاب هایی که می خواستند تدریس کنند موجود نبود، برای همین تصمیم داشتند که کتاب های مورد تدریس را در مرکز خود به چاپ برسانند. کتاب هایی از افریقای جنوبی، امریکای مرکزی و خاورمیانه. کتاب صمد بهرنگی با عنوان «ماهی سیاه کوچولو» اولین کتاب فارسی بود که چاپ کردند و آن زمان خیلی هم طرفدار داشت. کتاب «ترس و لرز» غلامحسین ساعدی را جهت ویرایش به من دادند. آن زمان سیستم های تایپ کامپیوتری نبود و خط به خط باید حروف را می چسباندیم. کار سنگینی بود و یک سالی طول کشید تا این کتاب را تدوین کنم. ایشان علاقۀ زیادی به کتب فارسی داشتند و مرا تشویق به ترجمه می کردند و از من خواستند که داستان های خانم دانشور را ترجمه کنم.”

علی دهباشی:داستان هایی که از خانم دانشور ترجمه کردید با گزینش ایشان بود یا انتخاب خودتان؟

مریم مافی: انتخاب خودم بود اما با موافقت ایشان این کار را انجام دادم. یک کتاب کوتاهی داشتند با نام «غروب جلال» که در همین کتاب چاپ شد. «صورتخانۀ دانشور» که در واقع اولین کتاب من بود که به چاپ رسید. آن زمان مایل بودم که ادبیات زنان ایران را در خارج معرفی کنم. متأسفانه این تصمیم مصادف با دوران انقلاب و بسته شدن دانشگاه ها بود و کتاب سنگین و خوبی نتوانستم پیدا کنم. سال ها بعد با خانم ترقی آشنا شدم و چند نمونه از داستان های ایشان را به انگلیسی ترجمه کردم. ولی هیچگاه این ترجمه ها را به چاپ نرساندم. شاید در آینده به چاپ برسد و اما در این بین شاید باید اعتراف کنم که کتاب یک نویسندۀ انگلیسی به نام آقای اندرو هاروی (Andrew Harvey) با عنوان “The Way of Passion” را خواندم که دربارۀ حضرت مولانا بود و با خواندن این کتاب شیفتۀ این شاعر شدم. شاید ترجمۀ عنوان آن «راه عشق» باشد که کتاب بسیار ارزشمندی است و از دل بر می آید. ایشان در سن ۲۴ سالگی دکترای ادبیات از دانشگاه آکسفورد گرفته و در هندوستان زندگی کرده اند و شخص بسیار دانشمند و عاشق حضرت مولانا هستند. البته همانطور که مولانا می فرماید از هر راه اشتباهی می شود به راه درست هدایت شد. به نوعی سوختم. وقتی به ترجمۀ آثار مولانا پرداختم از رباعیات ایشان شروع کردم و در واقع به دلیل اینکه در لندن دسترسی به استادی نداشتم تنها برای خودم کار می کردم. آن زمان ازدواج کرده و بچه دار شده و به لندن آمده بودم. این ها دیگر دهۀ ۱۹۹۰ است و من با یکی دو نفر از دوستانم کاست هایی از سخنرانی استادی دربارۀ شرح مثنوی را گوش می دادیم و اینطور شد که با رباعیات حضرت مولانا بیشتر آشنا شدم و به قول معروف توانستم زیر پوست اشعارش بروم و زیر لایه های شعرش را درک کنم. با همکارم که یک خانم بلغاری عاشق مولانا بود و فارسی هم صحبت نمی کرد، شروع به کار کردیم.

علی دهباشی:آیا زبان انگلیسی قابلیت انتقال بار سنگین مفهوم درونی و عاطفی اشعار مولانا را دارد؟

مریم مافی:به نظر من هر زبانی این قابلیت را دارد. زبان چینی، ژاپنی و فرانسوی همگی زبان هایی قدیمی هستند. زبان ما فوق العاده است و معادل هر لغت در انگلیسی، ممکن است چندین لغت در فارسی وجود داشته باشد. گرچه زبان هایی جز فارسی همانند انگلیسی محدودتر می باشند ولی غنی هستند. یکی از خصوصیات زبان انگلیسی این است که بسیار دقیق است. زبان فرانسه به هر چیزی پر و بال می دهد و موسیقی کلامی زیبایی دارد. اگرچه انگلیسی به زیبایی فرانسه نیست اما دقیق تر است.

علی دهباشی: حال با این زبان دقیق یک بیان عاطفی لاهوتی را می توان ترجمه کرد؟

مریم مافی: اصلا کار آسانی نیست! فکر نمی کنم که زیبایی زبان شعر فارسی را کسی بتواند به انگلیسی بیان کند و من هم هیچگاه حقیقتا سعی نداشتم که چنین کاری ار انجام دهم. چون گمان می کنم غیر ممکن است! شعر فارسی از نظر من جزو زیباترین پدیده های دنیاست و من این شانس را دارم که فارسی زبان هستم و بیشتر عمر خود را در ممالک انگلیسی زبان زندگی کرده ام و واقعا می توانم بگویم که ترجمۀ این اشعار شانس بزرگی برایم بوده است. سعی هم می کنم که حال شعر را درک کرده و از روی دل این کار را انجام دهم.

علی دهباشی: به نظر شما چطور مولانا که در محدودۀ زبان فارسی مطرح است می تواند طیف وسیعی از مخاطبان را در فرهنگ های مختلف داشته باشد؟

مریم مافی: ما ایرانی ها، ترک ها و افغان ها همگی مولانا را از آن خود می دانیم. ولی واقعیت این است که مولانا فرافرهنگی است. افکار او در درجه ای است که از فرهنگ و ناسیونالیته و ملی و ملیتی فراتر است. اگر ما او را فقط در چهارچوب فرهنگ ایران یا ترک و … قرار دهیم این خدمت به او نیست؛ بلکه او را کوچک کرده ایم. اتفاقا ما ایرانی ها مسئولیت بزرگی داریم که مولانا را به همه واگذار کنیم نه اینکه او را تنها برای خود نگه داریم. این شانس را داشته ام که ایرانی و فارسی زبان هستم و اشعار او را به زبان خودش می خوانم. ولی خارجی که این شانس را ندارد. پس باید یک متخصص ایرانی اشعار مولوی را در دسترس آن ها قرار دهد. امروزه جوان ها در هر فرهنگی از همه جا بریده اند. ولی این افکار عرفانی است که جوان ها به آن گرایش یافته اند.

علی دهباشی:زمانی که این اثر منتشر شد عکس العمل مخاطبان جامعۀ انگلیسی زبان چگونه بود؟

مریم مافی:اولا برای خودآموزی این کار را شروع کردم و به طور اتفاقی ناشر، ترجمه هایمان را شنید و آمد و از ما خواست که چاپش کنیم! اصولا این اتفاق نمی افتد! خانمی بودند و گفتند که من دوسال است به دنبال ترجمۀ مستقیم از فارسی به انگلیسی هستم. خلاصه ایشان این را چاپ کردند. ما مدیون آقای نیکلسون هستیم که مثنوی را برای ما تفسیر کردند. همانطور که دکتر موحد در مورد مقالات حضرت شمس این کار را انجام دادند. منظور من از ترجمه بعد از خود آموزی در واقع این بود که به جوان ها برسم و فکر نمی کردم که فارسی زبان ها هم از این آثار استقبال کنند و با کتاب های بعدی فهمیدم که چقدر بیشتر جوان های ایرانی مقیم خارج از کشور که فارسی را هم به خوبی نمی دانند، به این آثار علاقه مند هستند و از هر سنی همه می خوانند. این اولین کتاب بود. چند سمینار ترجمه در دانشگاه برداشته بودم. استادی داشتم که روش های جالبی در تدریس ارئه می دادند. ایشان ما را مجبور می کردند از زبان هایی که صحبت نمی کنیم، ترجمه کنیم. باید لغت نامه های مختلف تهیه می کردیم و یا یک شخصی را که به عنوان نمونه به زبان خاصی چون یونانی و اسپانیایی و آلمانی و روسی و …صحبت کند پیدا کنیم و از او بخواهیم که متنی را به زبان مادری اش بخواند و ما صدایش را بشنویم. این موضوع در ترجمه خیلی مهم است که صدای زبانی که می خواهید از آن ترجمه کنید در ذهنتان حکاکی شود. این روش به برگرداندن یک زبان به زبان دیگر کمک می کند. به یاد دارم زمانی شب های شعر در لندن داشتیم که به فارسی و انگلیسی ترجمه هایی را می خواندیم و جالب بود که ایرانی ها از تمام سنین استقبال می کردند و خیلی می آمدند و می گفتند که وقتی شما فارسی را می خوانید به گونه ای در ذهن ما جا می افتد و با ان ارتباط برقرار می کنیم و زمانی که ترجمه اش را به انگلیسی می خوانید معنی آن را متوجه می شویم. چون فارسی ما خیلی قوی نیست! اما لحن برایشان معنی می شد. انتظار این را نداشتم که فارسی زبان ها با شنیدن انگلیسی معنی فارسی را درک کنند!

علی دهباشی در دیدار و گفتگو با مریم مافی

علی دهباشی در دیدار و گفتگو با مریم مافی

فرزانه قوجلو:قبل از هر چیز می خواهم ار تجربۀ شما در ترجمۀ شعر شروع کنم. عموما در ترجمۀ نثر از هر زبانی به زبان دیگر غالب مترجمین واحد ترجمه را جمله می دادند و حتی بسیاری هستند که این واحد را پاراگراف می گیرند، واحد ترجمۀ شما در شعر چیست؟

مریم مافی:همیشه از پلۀ اول آغاز می کنم. در هر شعری اول لغت به لغت ترجمه می کنم. در بسیاری از مواقع شاهد این هستید که مترجمان در همان پلۀ اول می ایستند و فکر می کنند ترجمۀ معنی لغات کافی است اما اینگونه نیست. در مرحلۀ بعد، هر خط حداقل ده بار ویرایش می شود. سپس به معنی مصرع ترجمه شده می پردازم. ممکن است کلمات همان باشد اما مفهومش به انگلیسی معنایی ندارد. منظور اصلی باید فهمیده شود. چرا که زیبایی شعر فارسی را نمی توانید به انگلیسی برگردانید. پس برای من معنی و افکار اشعار حضرت مولانا مهم است. در ضمن خیلی هم از اصل موضوع دور نمی شوم. سعی دارم میانگین و حد وسط این دو را در نظر داشته باشم. تا زمانی که شما شعر فارسی را به همراه ترجمۀ انگلیسی آن می خوانید، متوجه شوید که دقیقا ترجمۀ کدام مصرع است. چون مترجمانی هم هستند که با وجود ترجمه های خوبشان نمی توانید مصرع فارسی را با متن انگلیسی مطابقت دهید. من خیلی با این قضیه موافق نیستم.

فرزانه قوجلو: پس در واقع آن ترجمۀ رباعیات خیام که ما از فیتز جرالد می بینیم درست همان نقطه ای است که شما با آن مرز دارید. چون ایشان هیچ یک از این مسائل را حفظ نکرده و به وادی دیگری رفته است. آیا با این موضوع که ترجمۀ شعر به نوعی بازسرایی است، موافق هستید؟

مریم مافی:البته ترجمۀ فیتز جرالد هنوز هم بهترین و معتبرترین است. در مورد بازسرایی آن وصل را نباید از دست داد. باید به نوعی به اصل شعر واصل بود. شما نمی توانید برای خودتان واژه های نو -که در متن اصلی نیست و ترجیح می دهید باشد- انتخاب کنید. باید به گونه ای احترام اولیۀ شاعر را نگاه داشت.

فرزانه قوجلو: یعنی بازسرایی در شعر به نوعی بازسرایی در همان چهارچوب ذهنیت شاعر است، نه فراتر از آن؟

مریم مافی:بله دقیقا! چند نمونه از ترجمه هایم را برایتان می خوانم تا این نکته را توضیح دهم. البته ممکن است در نتیجۀ کار، یک مصرع به صورت چندین سطر بیان گردد اما مهم معنی است که باید منتقل شود.

علی دهباشی،مریم مافی و فرزانه قوجلو

علی دهباشی،مریم مافی و فرزانه قوجلو

در عشق توام نصیحت و پند چه سود / زهراب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید / دیوانه دلست پای در بند چه سود

ترجمه:

I am hopelessly in love with you, no point

giving me advice.

I have drunk love’s poison, no point

Taking any remedy.

They want to chain my free but

What’s the point

When it is my heart that’s gone mad!

همانگونه که ملاحظه فرمودید این ترجمه لغت به لغت نیست اما شما متوجه می شوید که این همان شعر می باشد و چندان از متن اصلی فاصله نگرفته است. نمونۀ دیگری می خوانم:

گه باده لقب نهادم و گه جامش / گاهی زر پخته گاه سیم خامش

گه دانه و گاه صید و گاهی دامش / این جمله چراست تا نگویم نامش

ترجمه:

Sometimes I call you my cup, sometimes

The jug, sometimes my precious gold,

Sometimes my silver moon.

Sometimes I call you a seed, sometimes

the prey and sometimes a trap.

And all this is because

I don’t want to call you by your name.

 

مریم مافی چند نمونه از ترجمه اشعار مولانا را می خواند

مریم مافی چند نمونه از ترجمه اشعار مولانا را می خواند

 فرزانه قوجلو:درواقع این چیزی است که شما گفتید. کلمه ها همانی هستند که باید باشند اما چیدمان آن ها متفاوت است؟

مریم مافی:دقیقا چون وزن و ریتم در هر زبان با زبان دیگر متفاوت است و در ضمن شما نمی توانید لغت به لغت ترجمه کنید و انتظار داشته باشید مخاطب مفهوم را دریافت کند

علی دهباشی: شیوۀ دیگری در ترجمه وجود دارد که نمونۀ آن در امریکا میلیون ها نسخه فروش رفت: ترجمۀ آقای کورمن باکس. او فارسی نمی دانست. آیا می توان گفت ترجمه اش مشابه کار فیتز جرالد است؟

مریم مافی:ایشان کاری فوق العاده انجام داده اند و ما مدیونشان هستیم. برای اینکه در امریکا مولانا را روی صحنه گذاشته اند. خودشان شاعر هستند و زبانشان درجه یک است. کارشان زیباست و معنی را هم منتقل می کند اما خب خود من وقتی می خوانم نمی توانم آن را با نسخۀ فارسی مطابقت دهم. در همان حد است و حتی آقای کورمن باکس دورتر از شیوۀ آقای جرالد هم رفته اند. اما خب ترجمه اشان ارزشمند است.

علی دهباشی: کتاب های بعدی سفارشی بود یا در ادامۀ این کار قرار داشت؟

مریم مافی:در ابتدای ترجمه به شیوۀ گذشته کار می کردم و به ناشر ارائه می دادم. مدیر می خواند و هیچگاه هم نه نمی گفت! اصولا امروز بر عکس است. نویسنده ها خلاصه ای از کتابی که می خواهند بنویسند را به ناشر می دهند و بعد او تصمیم می گیرد که اثر را چاپ کند یا خیر و اگر مورد تأیید باشد، نویسنده شروع به نگارش کل کار می کند. من برعکس کار می کنم. نشر جدیدی هم در این اوخر گفته که دو کتاب از تو می خواهم که موضوع را خودم انتخاب کرده ام و در مورد بخش هایی دیگری از مولاناست. تا به امروز تصمیم با خودم بوده و فکر هم نمی کنم به جایی برسد که به من بگویند چه کاری انجام بده که در اینصورت قطعا چنین نخواهم کرد!

علی دهباشی:با عکس العمل های مستقیم خوانندۀ انگلیسی زبان مواجه شده اید؟

مریم مافی:در شب های شعری که داشتیم بله. خیلی ها گریه می کردند. بسیاری می گفتند مثل خنجر به قلب ما زدی. یکی می گفت که وقتی فارسی می خوانی متوجه نمی شوم اما انگار مستقیم با قلب من سخن می گویی، البته مولانا با قلبشان سخن می گفت! و ایشان را تنها از راه قلب درک کرد و من همیشه از راه دل به این وادی سفر کردم. مخاطبان با آهنگ کلام فارسی منقلب و با ترجمۀ انگلیسی متوجه معنی آن می شدند.

علی دهباشی:در زبان انگلیسی ویراستار دارید؟

مریم مافی:بله.تشکر از گوگل! (می خندد) زمانی که در انتشارات شهر واشنگتن کار می کردم، من بودم و آقایی به نام نورمن ور (Norman Ware) که ادبیات خوانده بودند و در واقع هر دو همکار به تازگی فارغ التحصیل شده بودیم. من ازدواج کردم و از این شهر رفتم. ایشان هم همینطور. همسرشان کارمند وزارت خارجه بودند و دور دنیا سفر می کردند. در حدود ۲۵ سال از هم خبر نداشتیم. روزی از ایشان ایمیلی دریافت کردم که من را از طریق گوگل پیدا کرده بودند و کاری با من داشتند. از این روز ایشان ویراستار من شدند و پولی هم از من دریافت نمی کردند و می گفتند که از دوستم پولی نمی گیرم البته بعد ها به ایشان مبلغی دادم و گفتم که دوستی حدی دارد! کار آقای وِر هنوز هم ویراستاری است و در شمال تایلند وسط مزرعه های برنج زندگی می کنند! خب هر جایی آدم باشد می تواند با یک کامپیوتر این کار را انجام دهد. تمام لغت نامه هایشان روی کامپیوتر است. برخلاف من که هنوز هم با لغت نامه های کاغذی کار می کنم.

فرزانه قوجلو: اگر بخواهیم به ترجمۀ فارسی به انگلیسی داستان ها بازگردیم، از نظر شما چه تفاوتی در ترجمۀ نثر با نظم وجود دارد؟

مریم مافی:خب طبیعتا نثر راحت تر است. من تنها شعرهای حضرت مولانا را ترجمه کردم. شما در ترجمۀ  یک مصرع باید مراقب باشید و این نسبت به ترجمۀ نثر دقیق تر است. در انتخاب لغت ها و جایگزین کردن آن ها باید خیلی مراقب باشید. اما در نثر دستتان بازتر است. من هیچگاه از انگلیسی به فارسی ترجمه نمی کنم. چون از ابتدا می خواستم که ادبیات فارسی را به دنیای خارج معرفی کنم و به اندازۀ کافی مترجم های خوب در ایران داریم که از فارسی به انگلیسی این کار را انجام دهند.

فرزانه قوجلو درباره ترجمه ادبیات داستانی فارسی می پرسد

فرزانه قوجلو درباره ترجمه ادبیات داستانی فارسی می پرسد

فرزانه قوجلو: چقدر به هدف خود با این ترجمه ها نزدیک شده اید؟ بخصوص در مورد کارهای خانم دانشور؟ آیا توانسته اید به آن چیزی که در ذهن دارید، برسید؟ همانطور که می دانید ما تقریبا جز شعر آن هم اشعار کلاسیک  در جهان ادبیات شناخته شده نیستیم. آیا شما هم یکی از دلایل عدم آشنایی مخاطبین غیر فارسی زبان با این آثار را ترجمه نشدن آن ها می دانید ؟

مریم مافی:هنوز خیلی راه داریم. آثار بسیاری در زبان فارسی وجود دارد که ارزش ترجمه شدن به انگلیسی را داراست. بله درست است. یکی از علت های اصلی، عدم ترجمۀ این آثار است. انتشار یک اثر مثل هر چیز دیگری در خارج یک تجارت است. شما اگر نتوانید کتابتان را بفروشید کتاب بعدی شما را چاپ نمی کنند. حالا ممکن است چند کتاب سنگین چاپ کنند و باقی کتب سبک تر باشد تا بتواند مخارجشان را تأمین نمایند. معرفی ادبیات فارسی در خارج ایران بیشتر در دانشگاه‎ها اتفاق می افتد. ما اساتیدی داریم که در بخش آکادمیک مطالعات بسیاری در این زمینه دارند اما این آشنایی هنوز به عموم سرایت نکرده است اما خب باید از  نقطه ای آغاز کرد.

فرزانه قوجلو: آیا در نظر دارید که کتاب دیگری از داستان نویسان ایرانی ترجمه کنید؟

مریم مافی:خوشبختانه فعلا دست و پایم گیر حضرت مولانا است.

علی دهباشی:امکان دارد یکی از غزل های مولانا را با ترجمۀ انگلیسی اتان برایمان بخوانید؟

مریم مافی:بله حتما. مصرع به مصرع می خوانم:

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو / پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو / وز ازین بی خبری رنج مبر، هیچ مگو

ترجمه:

I am the slave of that perfect Moon!

Don’t talk to me of suffering, I don’t want to hear.

Talk about light, joy and sweetness

And if you can’t, keep silent!

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید بگفت / آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

گفتم:”ای عشق، من از چیز دگر می ترسم.” / گفت:”آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو.”

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو.

ترجمه:

Last night love found me shouting, mad

And beyond myself, and said:

“I am here, why are you so worried and afraid?”

O love, I am overwhelmed with fear.

“Be silent, let me whisper a secret in your ear,

Just nod your head and don’t say a word.

قمری، جان صفتی در ره دل پیدا شد / در ره دل چه لطیف است سفر! هیچ مگو

ترجمه:

Oh how delicate, how subtle is the path of love!

This most precious Moon-like beauty appeared to me!

گفتم:”ای دل، چه مه ست این؟” دل اشارت می کرد / که “نه اندازۀ توست این، بگذر، هیچ مگو”

گفتم این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد.” / گفت:”می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو.”

ای نشسته تو درین خانۀ پر نقش و خیال / خیز ازین خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو.”

ترجمه:

My heart, is this the Moon or my imagination?

“Be silent, it is not for you to understand

don’t you see, you have been blessed.”

But what is this, the face of an angel or a man?

“Be silent, what you see is beyond angels or men.”

But what is it, tell me, or I will go out of my mind.

“Do not torment yourself, leave this house of illusions

and say no more.”

 

photo_2016-10-22_22-34-28گفتم:”ای دل، پدری کن، نه که این وصف خداست؟”

گفت:”این هست، ولی جان پدر، هیچ مگو.”

ترجمه:

“O please”, I begged, “tell me, is this the face of God?”

My heart nodded silently.

فرزانه قوجلو:دقیقا همان چیزی بود که شما درباره اش صحبت کردید. مسلما شما نمی توانستید وزن را به هیچ ترتیبی حفظ کنید. وقتی می خواهید امانت کلمات و مفهوم را در شعر داشته باشید ناچار هستید که یکی را فدای دیگری کنید. یعنی یا باید ریتم و وزن را حفظ بکنیم که من تصور می کنم اشتباه بزرگی است چون مفهوم از دست می رود و یا مفهوم را داشته باشیم که این در ترجمۀ شعر اجتناب ناپذیر است.

نمایی از دیدار و گفتگو با مریم مافی

نمایی از دیدار و گفتگو با مریم مافی

مریم مافی:بله درست است. من هم به این نتیجه رسیدم و سعی داشتم معنا را حفظ کنم. چرا که زیبایی موسیقی کلام فارسی قابل ترجمه نیست

در بخشی دیگر از این مجلس، مریم مافی به سئوالات حاضرین پاسخ گفت:

– شعر فارسی بسیار شیرین و حتی برای خارجی ها موسیقی این شعر تأثیر گذار است. در مجلسی که فارسی زبانان در کنار انگلیسی زبان ها حضور داشتند، مردی شعری لاتین خواند و من متوجه نشدم. من هم شعری از فریدون مشیری خواندم و با اینکه ترجمۀ فارسی این شعر را نوشته بودیم و بر روی میزشان گذاشته بودیم اما هیچکس ترجمه را نگاه نمی کرد و همگی متوجه خوانش من بودند. خب این معجزۀ موسیقی کلام شعر فارسی است.

مریم مافی:دقیقا! همانطور که گفتم استاد ما را وادار می کرد که به زبان هایی که نمی شناسیم ترجمه کنیم. یک نکتۀ اصلی، موسیقی کلام بود. وقتی شعر مولانا را می خواندم یک خارجی به نوعی متوجه می شد که چه می گویم. این موسیقی شعر است و من نتوانستم در ترجمۀ انگلیسی این موسیقی را بیاورم. البته ترجمه های انگلیسی زیبایی های خود را دارد. هر چیز به جای خود است.

-در فارسی می توان تشخیص داد که یک شخص شعر می خواند یا نثر. آیا در انگلیسی هم اینگونه است؟

مریم مافی:فکر می کنم بستگی به لحن و شیوۀ خواندن دارد. من همین شعر را می توانم به انگلیسی بخوانم و شما حس کنید نثر است.

-در جایی  همانند مصرع “ای جان خبرت هست که جانان تو کیست” شما “جان” را ” Spirit”  معنا کردید آیا واقعا این کلمه بار معنایی آن را دارد؟

مریم مافی:باید در ترجمۀ هر مرحله دید که مفهوم جان در آن مصرع چیست. معادل های بسیاری از جمله: life و … برای این واژه وجود دارد اما در متن باید بدانیم که بهتر است کدام لغت استفاده شود. من بالاتر از ” Spirit” لغتی پیدا نکردم. خب غنی بودن زبان فارسی همین است!photo_2016-10-22_22-34-14

در پایان این نشست مریم مافی با دوست داران خود که هر یک کتابی از آثار ایشان را در دست داشتند، سخن گفت. در بخشی از کتاب «رومی، نوای نهانی» شعری از مولانا با ترجمۀ میهمان این نشست کتابفروشی آینده، می خوانیم:

با من صنما دل یک دله کن / گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده ام از بهر خدا / زان زلف خوشت یک سلسله کن

سی پاره به کف، در چلّه شدی / سی پاره منم ترک چله کن

مجهول مرو، با غول مرو / زنهار سفر با قافله کن

ای مطرب دل، زان نغمۀ خوش / این مغز مرا پر مشغله کن

ای زهره و مه زان شعلۀ ور / دو چشم مرا دو مشعله کن

ای موسی جان شبّان شده ای / بر طور برآ ترک گله کن

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو / در دشت طوی پا آبله کن

تکیه گه تو حق شد نه عصا / انداز عصا وان را یله کن

فرعون هوی چون شد حَیَوان / در گردن او رو زنگله کن

ترجمه:

I want to be one with you, my love

I am like a madman, tie me with

The curls of your hair.

But if I do not give myself completely,

Then complain!

You have withdrawn with the Holy book in your hands,

Come and read the book I hold inside my heart,

Learn to walk with those who know the way.

You are the musician of the heart,

Fill me with your divine music.

You are radiant like Venus, brighter than the moon

Charge me with your glance so my eyes

Can shine with your love.

Can’t you see that your soul is like that of Moses

Do not remain a simple shepherd,

Leave the flock behind and walk barefoot

On the sacred ground to Mount Sinai.

Your cane can not support you on this path,

You can only lean on Truth.photo_2016-10-22_22-33-20

نگاهی به مجله بخارای علی دهباشی،گذشته، حال و پلی میان آنها/ پدسترین /ترجمه: سیما سلطانی

گذشته، حال و پلی میان آنها/ پدسترین /ترجمه: سیما سلطانی

گذشته، حال و پلی میان آن‌ها

نگاهی به مجله بخارای علی دهباشی

ساعت ۹ صبحِ روزی نسبتاً خُنک اما آفتابی در بهار تهران است. ما در گوشۀ باغی، نزدیکی باغ فردوس، شمال خیابان ولیعصر (پهلوی سابق) نشسته‌ایم، در یکی از نادر خانه‌های دوران اوایل قرن که هنوز ویرانش نکرده‌اند تا از آن مجتمع آپارتمانی بسازند یا برجی بلند برآورند. پیرامون ما، سراسر درختان چنار است، درختانی که زمانی در باغ‌های بزرگ و بی‌شمار این منطقه بودند. هر از گاهی دو گربه که بی‌اعتنا در باغ آمد و شد دارند، دُمشان را قوسی می‌دهند و همان طور می‌مانند. علی دهباشی، سردبیر مجلۀ بخارای تهران، گفتگوی خود با استاد سلیم نیساری را آغاز می‌کند، در مقابل او تقریباً شصت نفر شنونده، بر پله‌هایی سنگی نشسته‌اند، این پله‌ها را برای محل سخنرانی در هوای آزاد ساخته‌اند. در گوشه‌ای، آب، چای، قهوه، و شیرینی برای پذیرایی آماده است.

سلیم نیساری نود و پنج سال سن دارد و در عمر کاریِ هفتاد و چند سالۀ خود، ریاست چند مؤسسه فرهنگی، نویسنده، پژوهشگر و استاد دانشگاه بوده است. او همچنین پژوهشگر و خواننده و محقق مشتاق همۀ نسخه‌های خطی موجود دیوان حافظ، بالغ بر ۴۸ نسخه نیز هست و به راحتی می‌تواند تفاوت ابیات در نسخه‌ها را از نسخه‌ای به نسخه‌ای دیگر بیان کند. دیوان حافظ تقریباً ۵۰۰ غزل دارد، سرودۀ شاعری قرن چهاردهمی که احتمالاً در سراسر جهان فارسی‌زبان بیش از هر کتاب دیگری خوانده شده است. برخی از ابیاتِ او در زبان فارسی به ضرب‌المثل یا گفته‌های مرسوم تبدیل شده‌اند، از جمله نخستین بیت از نخستین غزل او: «… که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها.»

همزمان با آغاز سخنان دکتر نیساری، صدای عصایی شنوندگان را متوجه ورود شخصیتی جدید می‌سازد. حتی از گوشۀ چشم هم می‌توان آن ریش بلند متمایز را، که چون آبشار جاری است، تشخیص داد. هوشنگ ابتهاج، شاعری که «سایه» تخلص می‌کند، با گام‌هایی کوتاه و همراه با تأنی وارد می‌شود. ما همه، بی‌تاب و سرمست از امکان دیدن این شخصیت پرآوازه، مایلیم سر بچرخانیم و به او نگاه کنیم اما این کار بی‌حرمتی به سخنران محسوب می‌شود. نیساری با نگاهی به سوی سایه و گفتن خوشامدی گرم به او، خود معما را حل می‌کند، در همان حال علی دهباشی از یکی از دانشجویان می‌خواهد که برای وی صندلی بیاورد. چند روز پیش از این گردهمایی، در رسانه‌ای اجتماعی کسانی احتمال داده بودند که شاید سایه به دلیل دوستی با نیساری در این جمع حاضر شود، اما از آن جا که او به ندرت در اماکن عمومی رخ می‌نماید، آمدنش جای تردید داشت.

امیرهوشنگ ابتهاج، مشهورترین شاعرِ در قید حیات ایران است. او چند سالی هم فعال اجتماعی و زندانی سیاسی بوده، هم در مسائل جنبش ادبی چپ، انقلاب و تبعید درگیر شده است. در اوایل دهۀ ۱۹۵۰ او همراه با مرتضی کیوان و سیاوش کسرایی محفل شعری بنیاد که نهادی اجتماعی، سیاسی بود که بسیار پرآوازه شد و هم شعرهای آن به فراوانی و گستردگی مورد استقبال قرار گرفت. کیوان در پیوند دادن شاعران جوان چپ و روشنفکران زمان خود نقشی محوری بازی کرد. سایه، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو از جمله کسانی بودند که کار خود را در جمع‌های ادبی او آغاز کردند و آشکارا از تأثیر فرهنگی او یاد کرده‌اند. کیوان تنها غیرنظامی اعدامی در پی کودتای ۱۹۵۳ بود، کودتایی که موجب سرنگونی نخست وزیر وقت یعنی دکتر مصدق شد. در این زمان او ۳۳ سال سن داشت. سایه در بارۀ گورِ بی‌نشانِ کیوان چنین سرود: «ای عزیز دل من، تو کدامین سروی؟»

علی دهباشی و دکتر سلیم نیساری در باغ موقوفات دکتر محمود افشار یزدی در یکی از جلسات پنجشنبه صبح ، عکس از مهدی خدیری

علی دهباشی و دکتر سلیم نیساری در باغ موقوفات دکتر محمود افشار یزدی در یکی از جلسات پنجشنبه صبح ، عکس از مهدی خدیری

سایه را بیش از هر شاعر معاصر دیگری به «حافظ زمان» تشبیه کرده‌اند. در سال ۱۹۶۷ در برنامۀ جشن هنر شیراز، او غزل‌های خود را در میان جمعیتی که در آرامگاه حافظ به انتظار نشسته بودند خواند. محمد ابراهیم باستانی پاریزی، استاد دانشگاه و مورخ، بعدها نوشت که هرگز پیش از این ندیده بود که مردم از شعر نو چنین استقبالی بکنند. دکتر نیساری در پاسخ به این پرسش که چه کسی را بزرگترین شاعر در قید حیات ایران می‌داند، از سایه نام برده است. اما این بحث تا فیصله یافتن و توافق کامل راه درازی در پیش دارد. منوچهر انور، مترجم و ویراستار، چند هفتۀ پیش در جایی نظر خود را چنین بیان کرد: ادبیات فارسی دیرزمانی است که ظهور بزرگانی چون حافظ را متوقف کرده است. ما هم اکنون در جهان کوتوله‌ها هستیم که باید از خود سخن بگوییم.

استاد محمدرضا شفیعی کدکنی همراه با سایه وارد می‌شود و اندکی بعد در سمت راست او می‌نشیند، او شاعر و یکی از برجسته‌ترین استادان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و نیز مصحح نسخه‌های صوفیانۀ فارسی در سده‌های میانه است. دانشجویانی از سراسر کشور برای حضور در کلاس درس او در دانشگاه تهران به پایتخت سفر می‌کنند (می‌گویند او به سنت استادش بدیع‌الزمان فروزانفر سه‌شنبه‌ها به دانشکده ادبیات می‌آید). در کلاس او، آنان روی زمین، دم در و روی لبۀ پنجره حتی می‌نشینند، اغلب برای خود او جایی جز میزش باقی نمی‌ماند (صندلی او نخستین جایی است که به یکی از دانشجویانی که جای نشستن ندارد داده می‌شود). در سال‌های اخیر، تصحیح او از بیش از ۲۰۰۰۰ بیت از اشعار عرفانی داستانی شاعر صوفی قرن دوازدهم، فریدالدین عطار نیشابوری انتشار یافته و با تشویق منتقدان روبرو بوده است. این پروژۀ چند جلدی شامل صدها صفحه تفسیر و شرح در مورد اشعار تصحیح شده نیز هست. کدکنی با موشکافی بسیار سرچشمه‌ها و منابع شعرهای عطار را در کتاب‌های قدما، داستان‌ها و تمثیل‌های عرفانی جستجو کرده است و ریشه‌ها و مفاهیم بیانات این صوفی و عارف را شرح داده و با این کار سخنان عطار را برای نسل جدید قابل فهم کرده است. مولانا که در ایران و غرب شناخته شده‌تر است و اشعارش خوانندگان بیشتری دارند در بارۀ عطار چنین سروده است: «هفت شهر عشق را عطار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.»

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)در جلسه پنجشنبه صبح های کتابفروشی آینده که به دیدار و گفتگو با سلیم نیساری اختصاص داشت. عکس از مهدی خدیری

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)در جلسه پنجشنبه صبح های کتابفروشی آینده که به دیدار و گفتگو با سلیم نیساری اختصاص داشت. عکس از مهدی خدیری

این روزها بهترین دانشجویان ایران به رشته‌های مهندسی یا پزشکی روی می‌آورند. دکتر کدکنی در دوره‌ای تحصیل علم کرده است که موفقیت‌های چشمگیرِ او در درس (او در هشت سالگی کتاب دستور زبان عربیِ ابن مالک متعلق به قرن سیزدهم را از حفظ می‌دانست) وی را به سوی شعر و ادب سوق می‌داد.

سلیم نیساری پیش از این هرگز به مصاحبه و گفتگویی تن در نداده است، هیچ وقت هم برای عموم سخن نگفته است. کدکنی و سایه هم در اجتماعات روزافزون کتابخوانی و فرهنگی تهران بسیار کم دیده می‌شوند. تنها اعتبار یک مجله هست و نویسندگانش که می‌تواند هنرمندان، دانشمندان و نویسندگانی در این سطح از اهمیت را یک جا جمع کند: مجله بخارا و سردبیرش علی دهباشی این موفقیت را به دست آورده است. او در چنین جمعی در میان کسانی از جنس خود است، بر لبانش لبخندی کمرنگ به نشان خشنودی دیده می‌شود؛ چشم‌های معمولاً نگران او اینک خاطرجمع و آسوده هستند. دهباشی عمری را صرف مراودات و ارتباطات بین اهل قلم و روشنفکران کرده است تا چنین روزی را، چه برای سخنرانان و چه برای شنوندگان میسر و مقدور سازد. از زمانی که زندگی حرفه‌ای او در مقام سردبیر در دهۀ ۱۹۷۰ آغاز شد، تلاش‌های او موجب شد که جایگاه وی به منزلۀ کسی که «دلباخته و عاشق زبان فارسی در فراسوی مرزهای سیاسی» است جا بیفتد، چنانکه هم اکنون بسیاری از کسانی که او را می‌شناسند از وی چنین یاد می‌کنند. او همچنین برای هنرمندان این زبان، و میراث و ماترکِ آن فضایی فراهم آورده است تا بتوانند هنر خود را عرضه کنند و مورد مداقه و بررسی قرار گیرند. و نیز همزمان با چنین کوشش‌هایی، مجله‌ای را منتشر می‌کند که بانفوذترین و تأثیرگذارترین مجلۀ ادبی ایران پس از نشریاتی همچون: سخن، یغما، راهنمای کتاب و آینده به حساب می‌آید: بخارا.

شادروان فریدون مشیری، کسی که رئیس جمهور اوباما سروده‌ای از او را در پیام نوروزی ۲۰۱۶ خود خواند، مشیری از محبوب‌ترین شاعران ایران بود. او در سال ۲۰۰۰، تنها چند ماه پیش از مرگش، در مراسم سومین سال انتشار بخارا در فرهنگسرای نیاوران سخنرانی کرد و در آن جا شرح داد که چگونه علی دهباشی دستِ تنها، «نفس‌نفس‌زنان،» چرا که به دلیل ابتلا به آسم حاد همیشه دچار تنگیِ نفس است و مشیری «از نزدیک» شاهد آن بوده است؛ مجله را چگونه منتشر می‌کند. مشیری می‌گوید: «شانۀ راست او همیشه زیر سنگینی کیفی که حمل می‌کند خم است،» و شانۀ راست خود را پایین می‌دهد تا نشان دهد که دهباشی با کیف مخصوصش بر دوش، که «دفتر، آرشیو، کتابخانه دستنویس‌های نویسندگان و چسب و کاغذهای صفحه‌بندی مجله» نیز هست، چگونه می‌ایستد. مانند بیشتر کسانی که از دهباشی یاد می‌کنند او هم از هزینه‌ای که سردبیر برای انتشار هر یک شمارۀ مجله می‌پردازد حرف می‌زند، همان مجله‌ای که او خود همیشه منتظر است که از راه برسد: «در خانه که هستم و از هر کس که از در وارد می‌شود می‌پرسم پستچی نیامد؟ بخارا نرسید؟»

علی دهباشی خانه‌ای در طبقۀ اول ساختمانی چهار طبقه در مرکز شهر در اجاره دارد، خانه‌ای که در حال حاضر هم محل اقامت او است و هم دفتر بخارا. در اصلی در ساعت‌های ملاقات، یعنی صبح‌های خیلی زود، که غالباً از پنج تا نه طول می‌کشد. همان وقت‌هایی که من هر از گاهی به آن جا سر می‌زنم، باز است. از ساعت نه صبح به بعد دیگر دهباشی دست‌نیافتنی است. او سراغ کارهای مجله در بیرون می‌رود. دالان ورودی به حیاطی با ده‌ها گلدان کوچک ختم می‌شود، گلدان‌ها روی زمین و روی چهارپایه‌های چوبی در ردیف‌هایی منظم قرار گرفته‌اند. او هر روز پیش از آن که خانه را ترک کند به گیاهان رسیدگی می‌کند. در انتهای حیاط، در سمت راست، دری هست که به واحدی باز می‌شود که حکم خانه و دفتر او را دارد.

درون خانه، دیدارکننده از هر سو با چشم‌هایی که خیره به او می‌نگرند، مواجه می‌شود: چشم‌های گشادۀ مجسمه‌های جغدی که از جنس صدف دریایی، چوب، سرامیک، گِل، فلز و نی و حصیر ساخته شده‌اند. آن‌ها در تاقچه‌ها و قفسه‌ها قرار دارند یا دو دستی از ترس جان، به لبۀ میزی چسبیده‌اند، در واقع به همان اندک چیزی که از میز دیده می‌شود، میزی که زیر صدها صفحه کاغذ، کتاب و دستنویس مانده است. در اتاق نشیمن، قفسه‌های بلند چوبیِ کتاب، دیوارها را از کف تا سقف پوشانده‌اند. در بالاترین ردیفِ قفسه‌ها، مجلات صحافی شده‌ای که دهباشی سردبیریِ آن‌ها را بر عهده داشته است، از جمله دوره‌های صحافی‌شده کِلک و بخارا، با جلدهای چرمی قرار گرفته‌اند که خطاطی‌های طلایی و سبز بر جلد آن‌ها می‌درخشند. در جلوی هر قفسۀ کتاب، انبوهی از پوشه‌ها، جعبه‌ها و باز هم کتاب‌های بیشتر به صورت متفرق و پراکنده قرار دارند. متوجه مخزن اکسیژن و اسپری‌های متعددی در انبوه ستون کتاب‌ها و کاغذها می‌شوم، با خود فکر می‌کنم که این آرامش تؤام با آشفتگی چگونه به چشم بر هم زدنی می‌تواند در هم بریزد. عکس‌های دهباشی با نویسندگان و شاعران در گوشه‌گوشۀ اتاق نشیمن آویخته شده‌اند. یکی از آن‌ها دهباشیِ بسیار جوان‌تر (و بسیار لاغرتری) را در کنار شادروان مهدی اخوان ثالث نشان می‌دهد که با خوشحالی لبخند می‌زند. به من می‌گوید مربوط به جشنی است که برای شصتمین سال تولدش در منزل دکتر علی‌اصغر خبره‌زاده گرفتیم. خیلی‌ها حضور دارند: رضا براهنی، غزاله علیزاده، محمدعلی سپانلو و… آرشیوی از هزاران عکس، از این دست، در جعبه‌های منظم گردآوری کرده است.

نسخه‌هایی از مجلۀ ادبی فرانسوی

Le Magazine Litteraire

، کتابی از عکس‌های ارنست همینگوی، و آخرین کتاب در بارۀ قلم

The Ultimate Book of Pen

– دهباشی کلکسیونی از خودنویس‌های خوب دارد- در میان کتاب‌ها و نشریاتی دیگر که این جا و آن جا با بی‌تکلفی رها شده‌اند، دیده می‌شود. دهباشی دقیقاً می‌داند که هر چیز کجا گذاشته شده است، می‌تواند بی هیچ زحمتی دست دراز کند و ورق کاغذی را که دیده هم نمی‌شود، از زیر تودۀ کاغذها بیرون بکشد. دیدارکنندگان در این شلوغی همیشه می‌توانند چهارپایه یا صندلی یا جای خالی دیگری برای نشستن پیدا کنند. دهباشی به آن‌ها تذکر می‌دهد که به کتاب یا کاغذها و پوشه‌ها را دست نزنند که اگر جابجا شود او دیگر مشکل پیدا می‌کند و چند باره می‌خواهد کاغذها را به هم نریزند.

شب خانددان مولانا در کانون زبان فارسی (۱۳ آذدر ۱۳۹۲) از راست: محمدعلی موحد، عباس کیارستمی، محمود دولت آبادی،بهاءالدین خرمشاهی، محمد بردبار،پری صابری،کارلو چرتی، سالار عقیلی،توفیق سبحانی، فخرالدین فخرالدینی، و اسین چلبی( نواده مولانا) عکس از مجتبی سالک

شب خانددان مولانا در کانون زبان فارسی (۱۳ آذدر ۱۳۹۲) از راست: محمدعلی موحد، عباس کیارستمی، محمود دولت آبادی،بهاءالدین خرمشاهی، محمد بردبار،پری صابری،کارلو چرتی، سالار عقیلی،توفیق سبحانی، فخرالدین فخرالدینی، و اسین چلبی( نواده مولانا) عکس از مجتبی سالک

در طول فصل سرد، پتوی پشمی نازکی به رنگ شتری از شانه‌های دهباشی آویزان است، در همان حال از سمتی به سمت دیگر سالن می‌رود، کسی را می‌پذیرد، نامه‌ای دریافت می‌کند، مقاله‌ای را ویرایش یا غلط‌گیری می‌کند و یا اظهارنظر درباره مطالبش می‌کند و با گوشی همراهش به تلفن‌ها پاسخ می‌دهد. او از هدفون استفاده نمی‌کند در عوض تلفن را روی اسپیکر می‌گذارد و آن را به صورت افقی در دست راست خود نگاه می‌دارد.

دانشجویی زنگ می‌زند و می‌گوید که شمارۀ دهباشی را از استادی گرفته است، و این که برای رساله‌اش با موضوع «چگونه مدرنیته در رمان‌های فارسی خود را نشان می‌دهد» به کمک نیازمند است. دهباشی سؤال و جواب می‌کند تا جزئیات بیشتری دریابد و نیز در حین آن به سرعت میزان دانش و علایق دانشجوی تلفن‌کننده را ارزیابی می‌کند و وقتی نتیجه می‌گیرد که آن دانشجو چیزی برای عرضه ندارد، تنها خواهان آن است که وظیفۀ خود را به گردن علی دهباشی بیندازد، به مکالمه پایان می‌دهد. پس از آن تلفن را قطع می‌کند.

دهباشی تلفنش را همیشه جواب نمی‌دهد و اگر عمداً به کسی جواب ندهد و او دوباره زنگ بزند، با او مشاجره خواهد کرد. یک بار پرخاش‌کنان به کسی که در عرض کمتر از دو دقیقه سه بار زنگ زده بود،  گفت: «شاید من امکان جواب دادن به تلفن را درست همین حالا نداشته باشم، کسی به شما یاد نداده است که نباید پشت هم زنگ بزنید؟» روزنامه‌نگاران، ناشران، بخصوص سردبیرانی که تازه کار را آغاز کرده‌اند و بیشتر البته خبرنگاران خبرگزاری‌ها اغلب به او زنگ می‌زنند، گروهی که کار او با آن‌ها گاه به گفتگوهای طولانی می‌کشد. دهباشی تعریف می‌کند: «یک بار روزنامه‌نگاری هنری که برای روزنامۀ معتبری کار می‌کند به من زنگ زد تا خبر رویدادی را به من بدهد،» ادامه می‌دهد: «و جزو مهمانان از ویرجینیا وولف نام برد – این است وضعیت ما.» یک روز که من آن جا نشسته‌ام، خبرنگاری از یک خبرگزاری محلی، زنی جوان، به او زنگ می‌زند و از وی می‌خواهد که خبری را که در بارۀ یکی از جلساتی که اخیراً دهباشی میزبانی کرده نوشته است، بررسیِ مجدد کند. او نگاهی سریع و اجمالی به مقاله می‌اندازد و اشتباه بعد از اشتباه، از جمله در نام سخنرانان پیدا می‌کند، بعد از سومین نامِ غلط، با عصبانیت می‌پرسد: «چه کردید؟ تمام شب مهمانی بودید و صبح متن را خواب‌آلود و با چشم‌های نیمه باز روی کاغذ آوردید؟» سپس شکل درست نام‌ها را به او می‌گوید، آن ها را هجی می‌کند و به سرعت خداحافظ می‌گوید.

دهباشی سالهاست که با پسرش به نام شهاب زندگی می‌کند که فیلم مستند می‌سازد. دهباشی اذعان دارد که به دلیل کارهای وقت‌گیر بخارا، از پسرش «غفلت» کرده است، جز آن که شهاب اینک آرام آرام به ارزش چیزی که پدر تلاش کرده بسازد پی می‌برد. او داستان تولد شهاب را می‌گوید که چیزی نمانده بود نتواند از چاپخانه به موقع به بیمارستان برسد، دهباشی درست در لحظۀ تولد، دوربین به دست وارد اتاق عمل می‌شود. دکتر زنان که کار زایمان را انجام می‌داد از دوستانش بود و این اجازه را داده بود. «و تنها لحظه‌ای پیش از آن، من به دو وارد اتاق شدم و دکمه را فشار دادم.»

معاشرین دهباشی شاعران و دانشمندان سالخوردۀ ادبیات فارسی هستند که برای برخی از آن‌ها او به مثابۀ فرزندی است برای آنها. ناصرالدین صاحب‌الزمانی، نویسندۀ خط سوم، کتابی تأثیرگذار در بارۀ معلم روحانیِ رومی، شمس تبریزی، و می‌گوید، دهباشی مراقبتِ «دایناسورهای فرهنگی» را بر عهده دارد، تعبیری است که دکتر صاحب‌الزمانی در آغاز جلسه خودش به کار برد. به واقع هم این مسئله هدف و انگیزۀ پنهانِ بسیاری از کارهای دهباشی است: اهمیت دادن و ارج نهادن به بزرگانی که او در مقابل خود می‌بیند، چه در تهران باشند، چه همدان، دوشنبه یا سمرقند.

«پدر من از انسانهای سخت‌گیر بود.» دهباشی در عوض سرپرستان و حامیان دلسوزی در میان دانشمندان ادیب یافت: سمین دانشور، مهرداد بهار، غلامحسین یوسفی، اسلام کاظمیه، داریوش شایگان، فریدون آدمیت، شاهرخ مسکوب، سیمین بهبهانی، انجوی شیرازی و عبدالحسین زرین‌کوب- که بسیاری از آنها دیگر نیستند. می‌گوید: «ناچار بارها مرگ پدر را تجربه کرده‌ام.» او علاوه بر انجوی شیرازی و زرین‌کوب از سیمین بهبهانی نیز با علاقه و محبت سخن می‌گوید، شاعری که به خوبی با او آشنا بود و در سال ۲۰۱۴ از دنیا رفت. می‌گوید: «انجوی و سیمین، جایی در آن دنیا کنار هم نشسته‌اند و چای می‌نوشند و گپ می‌زنند، من هم دوست دارم به آن‌ها بپیوندم،» درنگی می‌کند، «اما نه پیش از منتشر کردن آخرین شمارۀ بخارا.»

دهباشی در نوجوانی برای کار تابستانه، در نقش دستیار در چاپخانه‌ای آغاز به کار کرد، و با این که پس از آن، زمانی طولانی از دورۀ کاری خود را در کار چاپ و نشر سپری کرد، اما کار مهم و برجستۀ او انتشار کلک و بخارا بوده است که هر دو مجلاتی ادبی به حساب می‌آیند. وی از ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۷ که صاحب‌امتیاز مجله او را برکنار کرد، سردبیر و همه‌کاره مجلۀ کلک بود. شمارۀ ۹۴ کلک، یعنی آخرین شماره‌ای که دهباشی سردبیری آن را بر عهده داشت، با موضوع بزرگداشت فریدون آدمیت منتشر شد، آدمیت فرزند یکی از هواداران مهم انقلاب مشروطیت در سال ۱۹۰۶ بود که بعدها تاریخ آن انقلاب را نوشت و نیز به مقامی عالی‌رتبه در وزارت خارجۀ زمان شاه رسید. آدمیت پس از انقلاب ۱۹۷۹ ترجیح داد که در تهران بماند اما پس از آن زندگی‌اش را در انزوا و گوشه‌نشینی گذراند.

دهباشی پس از «کودتا» در کلک (تعبیری که خودش به کار می‌برد)‌، با انتشار بخارا در مدت کمتر از یک سال از همان جا که متوقفش کرده بودند، به کار آغاز کرد. با این همه آیدین آغداشلو، نقاش، به اشاره می‌فهماند که برکناری از کلک برای دهباشی چه معنایی می‌توانسته داشته باشد: «برای لحظه‌ای، پروژۀ زندگی او با شکست مواجه شد.» دهباشی بخارا را که اکنون ۱۱۱ شمارۀ آن بیرون آمده است و ۱۸ سال از عمر آن می‌گذرد، مجله بخارا «ادامۀ منطقی کلک» می‌داند. هر شمارۀ بخارا در بیش از ۵۰۰ صفحۀ چاپ شده بر کاغذ کاهیِ ارزان‌قیمت، به ارائۀ تحلیل، نقد، شعر و عکس می‌پردازد. درون‌مایه و مضمونی که مطالب نشریه را به هم پیوند می‌دهد تمرکزی کلی بر مطالعات ایرانشناسی است، اما دهباشی تأکید دارد که منظور ایرانی است که تعریف آن در «مرزهای فرهنگیِ زبان فارسی» است. می‌گوید: «من به مرزهایی سیاسی اعتنا ندارم. به جغرافیای زبان فارسی می‌اندیشم، از پامیر و بدخشان تا آمودریا و لاهور و سمرقند و …». روی جلد هر شماره به تصویر چهرۀ شخصیتی برجسته اختصاص دارد که شماری از مقالات آن شماره در بارۀ او است. صد و هفتمین شمارۀ بخارا در سپتامبر ۲۰۱۵ به افتخار شهریار عدل، باستان‌شناس منتشر شد که پس از بیش از چهار دهه سرپرستی پروژه‌های کاوش و حفاری در ایران، به طور ناگهانی در پاریس به علت حمله قلبی از دنیا رفت. ترجمۀ مقالات آکادمیک عدل، در کنار ستایش‌ها و ارج‌گذاری‌های خانواده و دوستان او به چاپ رسید، از جمله مقالۀ احسان اشراقی، مورخ و خانم ایرینا بوکووا، مدیرکل یونسکو، سازمانی که عدل به صورت منظم با آن همکاری داشت. همچنان که مشیری سال‌ها پیش در سخنرانی‌اش به آن اشاره کرده بود، علی دهباشی نه تنها سردبیر بخارا است، بلکه مدیر فرهنگی، ویراستار، عکاس، و در درجه اول مدیر چاپ هم هست، و این شغل آخری همان است که به شدت به سلامتی او آسیب زده است، آسم او به دلیل حضور درازمدت در چاپخانه برای چاپ هر یک شماره از بخارا، به صورت حاد درآمده است. «یک شب هنگام شیفت شبِ چاپخانه، به خانه رفتم تا چند ساعتی بخوابم، وقتی برگشتم دیدم که در آن مدت همکارانم در چاپخانه هم خوابیده‌اند، حال آن که قول تمام کردن کار را به من داده بودند. دیگر هرگز چنین اشتباهی نخواهم کرد.» او تقریباً هر چند روز یک بار به راسته کاغذفروشان در خیابان قدیمی و تاریخیِ ظهیرالاسلام می‌رود تا قیمت کاغذ را بررسی کند و احیاناً در صورت پایین بودن قیمت،مقداری کاغذ بخرد. «باید برای مجله کاغذ انبار کنیم، از عهدۀ ما خارج است که آن چه را لازم داریم درجا و به هر قیمتی خریداری کنیم.» او مدعی است که در این کار، با دیسیپلین و انضباطی که به آن معتقد است، قادر نیست به کس دیگری اعتماد کند.

برای اطمینان از این که بخارا به کار خود ادامه خواهد داد، ۶۴۳۲ صفحه از مجله، آمادۀ چاپ موجود است، این اوراق در جعبه‌های مرتب و پاکیزه، به صورت ویرایش شده، ماشین شده و فرمت شده کنار گذاشته شده‌اند. می‌گوید: «چنانکه همین فردا بمیرم، مجله تا چند سال دیگر قادر است به کار خود ادامه دهد.» او از این مقالات سه نسخه تهیه کرده است: یکی در خانۀ مادرش، یکی در خانۀ دوستی و یکی هم در آپارتمان خودش.

هر شمارۀ بخارا در ۸۵۰۰ نسخه چاپ می‌شود، ۳۵۵ نسخه از آن برای نویسندگان، پژوهشگران و مدرسان زبان و ادبیات فارسی و نیز کتابخانه‌های تاجیکستان، افغانستان، پاکستان و هند ارسال می‌شوند، نامه‌ای از یک معلم زبان فارسی از «قشلاق اندرآب» از بلندی‌های پامیر روی میز است که عرض سپاس است از دهباشی بابت ارسال شماره مجله بخارا به آن دیار. بقیه برای فروش بین کیوسک‌ها و کتابفروشی‌های تهران و شهرهای بزرگ توزیع می‌گردند. دهباشی می‌گوید که با این همه، مجله در هر شماره با کمبود درآمدی در حدود سه میلیون تومان (۹۰۰ دلار) مواجه است و توضیح می‌دهد که تلاشش این است که از راه‌های دیگری هزینه‌های مجله را پوشش دهد. می‌خندد: «در حال حاضر مشغول چاپ برچسب سس گوجه فرنگی برای یک شرکت غذایی هستم که از درآمدش بزنم به کار مجله.» این همه از این واقعیت حکایت دارد که بخارا پرفروش‌ترین و داغ‌ترین مجلۀ دکه‌های روزنامه‌فروشی نیست. او با لحن مخصوص خود که چیزی است میان تمسخر و تراژدی تعریف می‌کند که: «یک بار در دفتری منشی یک کمپانی به سینه‌ام دست رد زدند، چرا که منشی قادر نبود نام مجله را از رو بخواند و این که کاغذ مجله گلاسه و رنگی نبود.» گفتنی است لوگویی را که آن خانم منشی قادر به خواندنش نبود، واژۀ بخارا بود به خط نستعلیق ساده که استاد محمد احصایی، خوش‌نویسی کرده است.

روی جلد دو شماره از مجله بخارا که به محمود دولت آبادی و سیمین دانشور اختصاص یافته بود.

دهباشی مخاطرات کار خود را چنین خلاصه می‌کند: «اگر می‌خواهید کاری را به انجام برسانید، اگر می‌خواهید تأثیری بگذارید، باید خود را برای راهی طاقت‌فرسا و دشوار آماده کنید. در این سرزمین تا بوده و هست همین بوده. قرار نیست از شما قدردانی شود. لحن نگران‌کنندۀ او تنها وقتی به شکلی نمایان تغییر می‌کند که با برقی در چشمها و فراغ بالی در صدا از زبان فارسی حرف می‌زند، شعری می‌خواند و یا از کاشی‌ها و گنبدهای شیراز، بخارا یا سمرقند یاد می‌کند. بخصوص هنگامی که از سفر اول خود به شهر بخارا یاد می‌کند، اینکه در کوچه‌های بخارا صدای تاریخ چند هزار ساله را می‌شنیده و به پهنای صورت می‌گریسته است. چیزی فراتر از آسایش مادی و شهرت هست که او را پیش می‌راند.

دکتر داریوش شایگان در شب داود رشیدی از شصت سال دوستی و آشنایی با او سخن گفت ( ۲۵ تیر ۱۳۹۲)

دکتر داریوش شایگان در شب داود رشیدی از شصت سال دوستی و آشنایی با او سخن گفت ( ۲۵ تیر ۱۳۹۲)

هنگامی که او را برای مسائل مربوط به رفاه مالی‌اش تحت فشار قرار می‌دهم، پاسخ روشنی نمی‌دهد، اما ترجیح می‌دهد داستان دیگری را آغاز کند. بهشت زهرا، در جنوب تهران، گورستان بزرگی است و در حال حاضر بیش از یک میلیون درگذشته در آن جا مدفون هستند، جایی که قیمت هر قبر از سه میلیون تومان در بخش‌های جدیدتر با درختانی اندک، تا ۳۰ میلیون تومان در بخش‌های قدیمی‌تر که پر است از فضاهای سبز،متغیر است. قطعه هنرمندان قبرستان جایی است که برخی از سرشناس‌ترین هنرمندان و دانشمندان معاصر در آن جا به خاک سپرده شده‌اند. سال‌ها پیش، قبالۀ قبری در بخش هنرمندان به دهباشی پیشکش شد، هم به پاس شخصیت خودش و هم به دلیل ایده قطعه هنرمندان که به مدیریت آن جا کرده بود. «آن وقت یک روز شنیدم که کسی را در آن قبر دفن کرده‌اند، به آن‌ها زنگ زدم، در جواب به من گفتند که این قبر دو طبقه است.» با بی‌اعتنایی شانه بالا می‌اندازد و هیکل بزرگش از خنده جلو و عقب می‌رود: «من در این دنیا صاحب دو سند مالکیت بودم، تلفن همراهم و گوری در قطعه هنرمندان، و حالا مجبورم قبرم را با کسی دیگر شریک شوم.»

سیمین دانشور در شب ه.ا.سایه( ۶ آبان ۹۲)

سیمین بهبهانی در شب ه.ا.سایه( ۶ آبان ۹۲)

از او می‌پرسم هیچوقت از دانشجویان رشته ادبیات که در دانشگاه‌های تهران پذیرفته می‌شوند، کسی را برای کارآموزی یا دستیاری به کار نگرفته است؟ «در این باره مرتباً تلفن‌هایی دارم. دو هفته پیش پدر و مادر دانشجویی زنگ زدند و از من خواستند که پسرشان را به عنوان دستیار بپذیرم، غرض این بود که او در کار چاپ و نشر و ویراستاری آموزش ببیند.» دانشجو از همان روزهای اول دیر سر کار حاضر می‌شود و هفتۀ بعد قراری را از یاد می‌برد یا مرتب با تلفن همراهش درگیر دوستش بود یا اینکه هر نیم‌ساعت باید سیگار می‌کشید و… البته این آخر ماجرا نبود. دهباشی فقط به این دلیل تنها کار نمی‌کند که کسی نیست، بلکه کسی که آن قدر قرص و جدی باشد وجود ندارد. او گفتگوی خود با دکتر نیساری را پیش می‌کشد تا یک بار دیگر تأکید کند: «رسانه‌ها گفتگوی دکتر نیساری با دکتر کدکنی و استاد سایه را، روز مهمی در ادبیات ایران خواندند.»

روی جلد دو شماره از بخارا که به سیمین دانشور و سید محمدعلی جمالزاده اختصاص یافته بود

از وقتی دهباشی را در فوریۀ ۲۰۱۶ ملاقات کردم، وضعیت سلامتی‌اش رو به وخامت گذاشته است. مسأله بیماری آسم در ارتباط با نوع کارش تشدید می‌شود. او در حالتی از بیم و هراس هم قرار دارد، زیرا قرارداد اجاره‌اش بدون تجدید، رو به انقضا است. در کار خود مانده است که چگونه می‌خواهد هزاران کتاب، دستنویس‌هایی که هر کدام سندی است از تاریخ ادبیات معاصر ایران. و عکس‌هایی را که هنوز آرشیو نشده‌اند جابجا کند.

بخصوص امروز صبح، دهباشی از یک شاعر مشهور ایرانی عصبانی است، چه در حالی که پذیرفته بوده است که با گروهی از شاعران افغان که به دعوت دهباشی به تهران آمده بودند ملاقات کند، به اصفهان رفته بود. او این رفتار را حمل بر بی‌حرمتی به ادبای افغانستان می‌کند و این قصه را تلفنی برای کسی شرح می‌دهد. جایی از پیشانی‌اش ورم کرده است، با خشم می‌گوید: «این کشور به آدم‌هایی احتیاج ندارد که فکر می‌کنند با دانش خود باید متکبر و مغرور باشند، ما به آدم‌های نجیب و محجوب احتیاج داریم.» شاعران افغانستان به تهران آمده بودند تا در یکی از شب‌های بخارا به نام «شب شاعران افغانستان» سروده‌های خود را بخوانند. دهباشی زیر نام شب‌های بخارا به سازماندهی و میزبانی بسیاری رویدادهای فرهنگی می‌پردازد. «پنج‌شنبه‌ها صبح در کتابفروشی آینده» دیدار و گفتگو دارد، همان جا که استاد نیساری در آن حاضر شد؛که در طی آن گفتگویی دو ساعته میان دهباشی و یک نویسنده، هنرمند، نقاش یا دانشمندی برجسته صورت می‌گیرد. استاد ایرانشناس کانادایی، پروفسور ریچارد فولتز؛ مترجم فرانسوی- ایرانی، لیلی انور؛ عدنان قرااسماعیل اوغلو، مولوی‌پژوه ترکیه؛ فاطمه معتمدآریا، هنرمند سرشناس سینمای ایران؛ هوشنگ مرادی کرمانی، داستان‌نویس کودکان، گلی ترقی، نویسنده، کامران فانی، مهدی محقق، آیدین آغداشلو، نقاش، ژاله آموزگار، استاد دانشگاه، از جمله مهمانان پنج‌شنبه‌ها بوده‌اند. مدعوین او کسانی هستند که او دوست دارد با آن‌ها بنشیند و صحبت کند و ضابطۀ خود را در انتخاب آن‌ها با من چنین در میان می‌گذارد: «باید نویسنده تأثیرگذار یا هنرمندی که کارهایش به نوعی با اصالت هنری آمیخته باشد. یا دانشمندانی از نوع دکتر پرویز کردوانی که استاد محیط زیست است باشند.»

روی جلد شماره هایی که به دکتر حمید عنایت و دکتر فریدون آدمیت اختصاص یافته بود

«شبهای بخارا» به منظور گرامیداشت نویسندگان، شهرها، هنرمندان و تاریخ‌ها برگزار می‌شود. نخستین «شب بخارا» در ژانویۀ ۲۰۰۶ در بزرگداشت رابیندرانات تاگور، شاعر محبوب شادروان پدر علی دهباشی برگزار شد. از آن زمان «شبهای بخارا» به افتخار اومبرتو اکو، محمود درویش، ویلیام باتلر ییتس، شاعر انگلیسی برنده جایزه نوبل، مقاله‌نویس و شاعر لهستانی آدام میسکویچ، هانا آرنت، ویرجینیا وولف، افتخار عارف شاعر اردو زبان و بسیار بیش از این برگزار شده است. برخی شب‌ها گرد یک موضوع ارائه می‌شوند مانند شب نویسندگان ارمنی که بخاطر آثار نویسندگان ارمنی متأثر از قتل‌عام ارمنیان برگزار شد یا ادبیات آشوری.

دکتر صادق زیبا کلام در شب گاندی (۷ مهر ماه ۱۳۹۳)

دکتر صادق زیبا کلام در شب گاندی (۷ مهر ماه ۱۳۹۳)

حضور برای عموم آزاد است. تالار کنفرانسی که اخیراً دهباشی در آن میزبان «شبهای بخارا» است ۱۱۰ صندلی دارد با اتاقی اضافه که ۵۰ صندلی نیز در آن جای می‌گیرد و صفحه نمایشی بسیار بزرگ در آن نصب شده است. اگر مهمانان از آوازۀ بسیار برخوردار باشند (چند باری سایه قبول کرده است که بیاید) جمعیت تا روی زمین و روی پله‌ها هم نشسته‌اند. خبر رخدادهای بخارا به جز از اطلاعیه‌ای که در رسانه‌های اجتماعی یک یا دو روز پیش داده می‌شود، جایی نمی‌آید. ویژگی شب‌ها ترکیبی است از سخنرانی‌های کوتاه، اجرای موسیقی، شعرخوانی و نمایش فیلم‌های مستند – هر چیزی که دهباشی برای تکمیل ارائۀ موضوع مناسب بداند.

«شب‌های بخارا» به تدریج آنقدر تحسین منتقدان را به خود جلب کرده است که به یکی از مهمترین جریان‌های ادبی و فرهنگیِ شهر تبدیل شده است. به علت تنوع مضامین این شب‌ها علاقمندان از طیف‌های گوناگون مخاطب این نشست‌ها هستند. شب بابا طاهر، شاعر فارسی زبان قرن یازدهم اهل همدان، به بهانۀ کتاب جدید نصرالله پورجوادی در مورد بیوگرافی جدید بابا طاهر و عرضه تحلیلی جدیدی از زندگی باباطاهر و عصر وی. و سخنرانی او در این مورد تشکیل شد. این شب همچنین فرصتی بود تا ۲۰۰ نفر حاضران آن شب به سخنان دکتر محمد سوری گوش بسپارند. طلبه‌ای است سخنور از قم، سوری با کلاه همیشگی و کفش‌های کارکرده‌اش، به شرح پژوهش عمیق خود در بارۀ مکتب عرفانی همدان از بابا طاهر تا عین‌القضات پرداخت. او نمی‌توانست در هیچ نقطۀ دیگری از تهران، مخاطبان عامی پیدا کند که در بارۀ چنین عنوانی برای آنان سخن بگوید، عنوانی که هم برای درک تاریخ فکری ایران تا این حد اساسی و بنیادین است و هم با سماجت و سرسختیِ بسیار نادیده گرفته شده است. در پایان این شب، شهرام ناظری، خواننده، نیز برخی از رباعیات بابا طاهر را با صدایی مؤثر و اندوهبار خواند.

ابوالحسن نجفی که معمولاً به سخنرانی نمی آمد در شب نصرالله پورجوادی سخنرانی کرد ( ۱۳ آذر ماه ۱۳۹۳)

ابوالحسن نجفی که معمولاً به سخنرانی نمی آمد در شب نصرالله پورجوادی سخنرانی کرد ( ۱۳ آذر ماه ۱۳۹۳)

از دیگر اهداف بخارا، هدفی که به شکلی خاص در قلب و عمق زندگی و رفتار کارهای علی دهباشی در اولویت اول  قرار دارد، حرمت گذاشتن به کسانی است که عمر خود را صرف کار در شاخه‌ای بخصوص از پژوهش یا هنر ایران کرده‌اند. در شب عبدالوهاب شهیدی، خواننده و نوازندۀ مشهور عود، یکی از شبهایی که با بیشترین استقبال روبرو شد، و فراموش‌ناشدنی بود، استاد سایه نیز حضور یافت و هنگام سخن گفتن از سختی‌هایی که دوستش مجبور به تحمل آن‌ها شده بود، متأثر شد. محمدرضا شجریان، مشهورترین استاد و خوانندۀ سنتی در قید حیات، هوشنگ ظریف نوازندۀ تار و حسن ناهید، استاد نی نیز در آن شب حضور یافتند. همه از نزدیک شهیدی را می‌شناختند و با علاقه از دورۀ کاری خود با او سخن گفتند. دهباشی برای این که بتواند این پنج مرد را در آن اتاق گرد هم آورد تا از شهیدی سخن بگویند بیش از یک سال وقت گذاشته بود. «شب‌های بخارا» پیوندی است میان گذشته و حال که به همۀ آن‌ها که بوده اند و همۀ آن‌ها که از دست رفته‌اند، حرمت می‌گذارد و نسل جدیدی را با ریزه‌کاری‌ها و پیچیدگی‌های موقعیتی که آنان درگیرش بودند مرتبط می‌کند.

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در شب محمد جعفر محجوب (۱۴ بهمن ماه ۱۳۹۴)

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در شب محمد جعفر محجوب (۱۴ بهمن ماه ۱۳۹۴)

دهباشی در وهلۀ نخست از منظرِ کاری که برای ادبیات و هنر انجام می‌دهد مورد توجه است، کاری که در قلمرو فرهنگیِ زبان فارسی، آن چنان که به صورت عبارتی روتین تکرار می‌کند: «ورای سیاست» بر عهده گرفته است. اما دقیقاً کجاست آن جا که ادبیات پایان می‌گیرد و سیاست آغاز می‌شود. برخی از برجسته‌ترین شاعران قرن بیستم ایران یا تبعید شدند یا به زندان افتادند. بخشی از رسالت نویسنده یا روشنفکر نفی وضع موجودی است که حکومت مروج آن است. دهباشی هرگز نمی‌تواند خود را یکسره از حاکمیت‌ها دور نگاه دارد.

عکسی از دوران پاتوق علی دهباشی درکتابفروشی نشر ثالث درخ یابان کریمخان زند که هر سه شنبه از ساعت ۹ صبح تا ۳ بعد از ظهر برقرار بود

عکسی از دوران پاتوق علی دهباشی درکتابفروشی نشر ثالث درخیابان کریمخان زند که هر سه شنبه از ساعت ۹ صبح تا ۳ بعد از ظهر برقرار بود

این دومین باری است که او به دلیل انتشار شعری در بخارا که از دیدِ برخی از مقامات بی‌حرمتی به زنان چادری محسوب شده است، به دادگاه می‌رود. تحمل این موضوع برای او سنگین است – یک حکم می‌تواند موجب توقیف مجله شود. گردهمایی‌های دهباشی نیز به طور مداوم و با دقت تحت نظر است. بسیاری از اوقات مهمانان در طیف وسیعی از موضوعات، چه در پیوند با تابوهای اجتماعی و چه سیاسی، از روی تفنن یا هوس یا بی‌توجهی حرفی می‌زنند. دهباشی می‌گوید کار ما به نوعی شبیه پخش برنامه زنده تلویزیونی است. اگر حرفی تند و بودار از سوی سخنرانی زده شد، بنده باید پاسخگوی آن حرف و سخن باشم. «شب‌های بخارا» در سال ۲۰۰۶ آغاز شد. گفتگوهای هفتگی با نویسندگان نیز تحت عنوان بعد از ظهرهای پنج شنبه در بخارا، در سال ۲۰۰۸ به راه افتاد. در میان نخستین مهمانان او پری زنگنه، خواننده؛ داریوش شایگان، نظریه‌پرداز و استاد سابق دانشگاه تهران، انور خامه‌ای، از اعضای پنجاه و سه نفر که بعد از جدایی از حزب کمونیست منتقد و نویسنده شد، بودند. نشست‌های بعد از ظهر که دهباشی در دفتر خود میزبانی آن‌ها را بر عهده داشت، دچار توقف شدند، چه اینکه یکی از روزنامه‌های مشهور صبح که روزنامۀ تندرو شناخته می‌شود، خبری با تیترِ «عصرهای پنج‌شنبه بخاررا یا اجتماع با فراماسونرها» چاپ کرد. دهباشی متعاقبِ این اتفاق، صبح‌های پنج شنبه را در کافۀ طبقۀ بالای کتابفروشی در خیابان کریم خان زند به راه انداخت. آن دیدارها هم ناچار متوقف شدند، زیرا مدیر کتابفروشی فراخوانده شد و به او گفته شد که دهباشی را به آن جا راه ندهد. سپس به چند جای دیگر از جمله سالن دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و سالن فرهنگستان هنر جنب پارک ساعی و سرانجام به کانون زبان فارسی در بنیاد دکتر محمود افشار آمد. محمود افشار و پسرش، ایرج که به ویژه با دهباشی نزدیک بود، محققان پرکار زبان فارسی بودند. آنان همچنین از اخلاف تاجران ثروتمند یزدی به شمار می‌آمدند. موقوفات محمود افشار در شمال خیابان سطح بالای ولیعصر، در مرکز گران‌ترین مستغلات ایران قرار دارند، محمود افشار با وقف دینی این املاک، مقرر کرد که از درآمد آن‌ها در راه انتشار، ارائه و ترویج آثار پژوهشی و ادبی زبان فارسی استفاده شود. خانه‌ای که محمود افشار و همسرش در آن زندگی می‌کردند از آن زمان به تالار کنفرانسی تبدیل شده و در واقع وقف، خانه را از این که تبدیل به ساختمانی بلندمرتبه شود حفظ کرده است. دهباشی از این امکان برخوردار شد که از آن فضا برای میزبانی «شب‌های بخارا» و نیز گفتگوهای هفتگی استفاده کند. ریاست شورایی تولیت بنیاد موقوفات آیت‌الله سیدمصطفی محقق داماد است، شخصیتی عمیقاً دانشگاهی و اهل پژوهش، که هم با دانشگاه پیوند دارد و هم با مؤسسات پژوهشی‌ای همچون مرکز دایرهًْ‌المعارف بزرگ اسلامی که در سال ۱۹۸۴ بنیاد نهاده شد. دکتر محقق داماد ازجمله روحانیانی است که گاهی در نشست‌های بخارا دیده می‌شود. به عبارت دقیق‌تر از شب یکصدم بخارا که به آیدین آغداشلو اختصاص داشت او به موقوفات افشار آمد و کار اجرای شب‌های بخارا را ادامه داد.

عکسی از همان دیدارهای سه شنبه صبح که خانم ایرانشناس ایتالیایی، کامبیز درمبخش و پروفسور کارلو چرتی دیده می شوند

عکسی از همان دیدارهای سه شنبه صبح که خانم ایرانشناس ایتالیایی، کامبیز درمبخش و پروفسور کارلو چرتی دیده می شوند

دهباشی نیز مانند هر کس دیگری که با نشر مستقل مرتبط است، طبیعتاً ممکن است ناخواسته به نوعی در معرض ناآرامی‌های سیاسی قرار می‌گیرد. او – البته اغلب به صورتی معجزه‌آسا- این امکان را داشته است که از ریاست‌جمهوری خاتمی، رئیس‌جمهورِ اصلاح‌طلب، تاسال‌های عمیقاً پرهیاهو و متشنج احمدی‌نژاد که دولت نقش بسیار پررنگ‌تری در امر سانسور بازی کرد، جان سالم به در برد. در دولت احمدی‌نژاد، محمدعلی رامین، با هدف تعطیلی بی‌سابقۀ روزنامه‌ها و مجلات به سمت معاون مطبوعاتی وزارت فرهنگ انتخاب شد؛ حال آن که این پست در زمان خاتمی بر عهدۀ احمد بورقانی گذاشته شده بود که جامعۀ مطبوعات و نشر، از جمله دهباشی از او با محبت و علاقه یاد می‌کنند. «وقتی یکی از روزنامه‌های صبح مرا فراماسون خواند او از من دفاع کرد و خطاب به آنان گفت که هدف واقعی آن‌ها صرفاً متوقف کردن کار من با اتهامات بی‌اساس است.»

زمینۀ بسیاری از کارهای دهباشی در بخارا، این حس نگرانی را عمیق می‌کند که زبان فارسی در ایران فاقد آن متولیان دلسوزی است که پیش از این داشت. به طور مشخص، دانشگاه و نهادهای طبع و نشر که هم‌زمان موجب فراهم آمدن بهترین تولیدات ادبی قرن بیستم بودند، دیگر نویسندگان و محققانی در حد و اندازه‌های ملی و بین‌المللی به عمل نمی‌آورند، آن چنان که پیش از این می‌کردند. شفیعی کدکنی آخرین استاد نامدار ادبیات دانشگاه تهران از گروه آموزشی‌ای است که محققانی همچون بدیع‌الزمان فروزانفر و عبدالحسین زرین‌کوب در آن درس می‌دادند. مجله‌های ادبی همچون بخارا دیگر آن قدر از اهمیت برخوردار نیستند که زمانی بودند. کدکنی و ابتهاج به «عصر طلاییِ» شعر و فضیلت معاصر ایران تعلق دارند، عصری که غالباً همچون دوره‌ای کهن و از دست‌رفته از آن یاد می‌شود.

آیا شیفتگان نوپای ادبی امروز می‌توانند با نسل‌های پیش از خود مرتبط شوند؟ شب‌های فرهنگی و ادبی علی دهباشی، هر یک به شیوۀ خود تلاش دارند تا میان قدیم و جدید پلی باشند. اکنون چندین سال است که او در حالت از این دفتر به آن دفتر و از این محله به آن محله در رفت‌وآمد بوده است، در همان حال سازمان‌دهی، میزبانی و سردبیری کرده است و انتشار داده است، به رغم دگمه‌هایی که از پیراهن جا در آمده‌اند و گاهی پیراهن پاره کرده است. انسان از خود می‌پرسد که این پیراهن، و مردی که آن را بر تن دارد، تا کی دوام خواهند آورد.

[۱]) مجلۀ اینترنتی نقد کتاب لوس‌آنجلس

The Los Angeles Review of Books

نهادی ادبی و فرهنگی هنری و غیرانتفاعی است که نویسندگان و منتقدانی از سراسر جهان در آن مطلب می‌نویسند. در ترجمه‌ایی که می‌خوانید یکی دو نکته به ضرورت چاپ در ایران حذف و چند مورد توضیحی نیز افزوده شده است. (مترجم)