شعر و موسیقی از عناصر اصلی ما ایرانیان است.شب «کامبیز روشن روان»، موسیقی دان و آهنگساز ایرانی

شعر و موسیقی از عناصر اصلی ما ایرانیان است/ پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، چهاردهم شهریور ماه سال یکهزار وسیصد و نود و پنج، دویست و پنجاه و هشتمین شب از مجموعه شب های بخارا، با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، میزبان شب «کامبیز روشن روان»، موسیقی دان و آهنگساز ایرانی بود.

این جلسه با حضور اساتید و هنرمندانی از جمله: محمد سریر، داریوش طلایی، کیوان ساکت، اسماعیل واثقی، فریدون شهبازیان، اسماعیل تهرانی، فاضل جمشیدی، بیژن بیژنی، کارن همایونفر و  وحید تاج، کوروش بزرگ پور برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن عرض خوشامدگویی به میهمانان این نشست، بخش هایی از زندگینامۀ کامبیز روشن روان را قرائت کرد و گفت:

“ایشان متولد نوزدهم خرداد ماه سال ۱۳۲۸ در تهران، کوچۀ کاشانچی مقابل کافه شهرداری، در یک خانوادۀ مذهبی هستند. پدرشان کارمند وزارت دارایی و مادر ایشان از علاقه مندان به هنر و ادبیات و جزو اولین بانوانی بودند که موفق به اخذ مدرک ادبیات از دانشگاه شدند. از دوازده سالگی موسیقی را در هنرستان عالی موسیقی ملی زیر نظر اساتیدی چون: حسین دهلوی، مصطفی کمال پورتراب، ارفع اطرایی، منوچهر منشی زاده، محمد اسماعیلی و حسین تهرانی آغاز کردند. استاد، دیپلم موسیقی خود را در سال ۱۳۴۶ از هنرستان عالی موسیقی ملی گرفتند و وارد دانشکدۀ هنرهای زیبای تهران شده و در سال ۱۳۵۱ موفق به اخذ درجۀ لیسانس موسیقی با گرایش آهنگسازی شدند. سپس برای ادامۀ تحصیل به دانشگاه جنوب کالیفرنیا رفتند و در سال ۱۳۵۸ فوق لیسانس آهنگسازی خود را اخذ نمودند. استاد روشن روان در سال ۱۳۸۰ از دانشگاه آمریکایی هاوایی، دکتری آهنگسازی خود را دریافت کردند. در گروه موسیقی دانشکدۀ هنرهای زیبای تهران با اساتیدی همچون: امانویل ملیک اصلانیان، توماس کریستین داوید، علیرضا مشایخی، محمد تقی مسعودیه و مهدی برکشلی همکاری داشتند. دکتر روشن روان از بدو بازگشت به ایران، در سال ۱۳۵۸ به تدریس در گروه موسیقی دانشگاه تهران پرداختند و از سال ۱۳۶۱، عضو هیئت علمی دانشکدۀ صدا و سیما بودند. ایشان همچنین سابقۀ ۳۳ سال همکاری و آموزش در هنرستان های موسیقی و دانشگاه هایی همچون: دانشگاه آزاد و تربیت مدرس را دارند و دارای مدرک درجۀ یک هنری از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، می باشند.”

علی دهباشی بخش هایی از زندگی کامبیز روشن روان را بازگفت

علی دهباشی بخش هایی از زندگی کامبیز روشن روان را بازگفت

سردبیر مجلۀ بخارا، در ادامۀ سخنانش به بخش هایی از فعالیت های آهنگساز موسیقی فیلم «بچه های ابدی»، پرداخت و بیان کرد:

“بخشی از فعالیت های ایشان در زمینۀ عضویت در مجامع، شوراها و مسئولیت های اجرایی عبارتند از:

مدیربخش دروس پایۀ دانشکدۀ صدا و سیما (۱۳۸۴-۱۳۶۴)، عضو هیأت داوران جشنواره های موسیقی فجر (۱۳۸۴-۱۳۶۸)، رئیس شورای مرکزی و مؤسس کانون موسیقی دانان سینمای ایران(۱۳۸۰- ۱۳۷۲)، عضو شورای فنی کانون موسیقی دانان سینمای ایران (۱۳۹۴ – ۱۳۷۲)، رئیس کمیتۀ ملی موسیقی وابسته به یونسکو (۱۳۸۱ – ۱۳۷۳)، مدیر مسئول نشریۀ سینما (۱۳۸۱-۱۳۷۷)، عضو هیئت مدیرۀ خانۀ سینما(۱۳۷۹-۱۳۷۷)، رئیس هیأت مدیره و عضو مؤسس خانۀ موسیقی(۱۳۸۳- ۱۳۷۸)، عضو شورای عالی خانۀ موسیقی(۱۳۸۷-۱۳۷۸)، رئیس هیئت مدیرۀ کانون آهنگسازان و رهبران ارکستر موسیقی(۱۳۸۵ – ۱۳۸۳)، عضو شورای راهبردی موسیقی کشور(۱۳۸۶-۱۳۸۵)، دبیر بیست و دومین، بیست و سومین و بیست و چهارمین جشنوارۀ بین المللی موسیقی فجر(۱۳۸۵و ۱۳۸۶و ۱۳۸۷)، عضو شورای ارکستر سمفونیک(۱۳۸۷- ۱۳۸۶) و بسیاری از فعالیت های دیگر.”

علی دهباشی، در بخشی دیگر از معرفی میهمان شب بخارا، به تعدای از سخنرانی های او اشاره داشت و گفت:

“از سخنرانی های ایشان می توان به:

سخنرانی در مرکز فرهنگی آسیا و اقیانوسیه وابسته به یونسکو،دهلی نو و هندوستان و همینطور تالار اندیشه، حوزۀ هنری، تهران (۱۳۷۱)، شورای جهانی موسیقی، آلیکانته، اسپانیا(۱۳۷۲)،  شورای جهانی موسیقی، سئول، کرۀ جنوبی(۱۳۷۴)، مرکز مطالعات خاورمیانه، واشنگتن دی سی، ایالت متحدۀ امریکا (۱۳۷۸)، خانۀ هنرمندان ایران، دومین جشنوارۀ موسیقی آئینی، تهران(۱۳۸۱)، دانشگاه سایمون فریزر، ونکوور، کانادا (۱۳۹۰)، و بسیاری دیگر از سخنرانی های ایشان در طول این سال ها، اشاره کرد.”

جمعیت شرکت کننده در شب استاد کامبیز روشن روان

جمعیت شرکت کننده در شب استاد کامبیز روشن روان

وی در ادامه به کتب در دست تألیف و منتشر شدۀ دکتر روشن روان پرداخت و بیان داشت:

“تعدادی از آثار منتشر شدۀ استاد عبارتند از:

-پارتیتور سمفونی فلک افلاک/انتشارات سرود ۱۳۸۰

-پارتیتور (پوئم سمفونی پرواز) از خیام تا مولوی/ انتشارات سرود ۱۳۸۱

-هارمونی جامع کاربردی جلد اول/ آموزشگاه آزاد موسیقی سرایش ۱۳۸۵

-کنسرتو برای فلوت به همراه ارکستر زهی/ آموزشگاه آزاد موسیقی سرایش ۱۳۸۶

-سازشناسی و ارکستراسیون موسیقی ایرانی

-تکنیک های اجرایی موسیقی فیلم

-موسیقی در نمایش

-فرم و آنالیز موسیقی

-تاریخ موسیقی غرب

-هارمونی جامع کاربردی جلد دوم/آموزشگاه آزاد موسیقی سرایش

-هارمونی جامع کاربردی/ انتشارات معین ۱۳۹۳”

وی  از آثار موسیقی کامبیز روشن روان در بخش آهنگسازی های ایشان نمونه هایی را نام برد و چنین گفت:

“آثار موسیقی استاد:

پرلود و روندو برای فلوت و پیانو، کنسرتو فلوت به همراهی ارکستر زهی، دوازده واریاسیون روی دوازده صدا برای فلوت تنها، کوارتت برای سازهای کوبه ای ایرانی، انقلاب برای سازهای برنجی و کوبه ای، آزادی برای گروه کر و پیانو، سوئیت برای پیانو، تریو بادی، مینیاتورها برای هفت تنبک، سمفونی فلک افلاک، پوئم سمفونی پرواز (از خیام تا مولوی) برای ارکستر سمفونیک

و از آثار موسیقی منتشر شدۀ ایشان:

-گل های داوودی موسیقی متن فیلم، ۱۳۶۱

-دستگاه های موسیقی ایران/ محمدرضا شجریان/ ۱۳۵۴

-یادگار دوست/ شهرام ناظری/ مولوی/ ۱۳۶۷

-دود عود/ محمدرضا شجریان/مولوی/۱۳۶۹

نهان خانۀ دل/بیژن بیژنی/مولوی، حافظ، طیب اصفهانی/۱۳۷۰

-دیلمان/محمدرضا شجریان/۱۳۷۵

پوئم سمفونی پرواز/ بیژن بیژنی/ سعدی، حافظ، خیام، مولوی/ ۱۳۸۱

-هفت سین/محمداصفهانی/۱۳۸۱

-دیدی که رسوا شد دلم/ علیرضا قربانی/۱۳۸۵

-ساقی نامه و صوفی نامه/ شهرام ناظری.

و بسیاری آثار دیگر.

استاد داریوش طلایی در شب استاد روشن روان

استاد داریوش طلایی در شب استاد روشن روان

از آثار موسیقی متن فیلم در کارنامۀ کاری استاد:

«مسافر» به کارگردانی عباس کیارستمی در سال ۱۳۵۳، «شاه شکار» فیلمی از سعید نیکپور در سال ۱۳۶۲، «با من حرف بزن» کاری از مسعود جعفری جوزانی در سال ۱۳۶۳، «گل های داوودی» به کارگردانی رسول صدرعاملی در سال ۱۳۶۳، سریال «امیرکبیر» به کارگردانی سعید نیکپور در سال ۱۳۶۴، «رابطه»، فیلمی از پوران درخشنده در سال ۱۳۶۵، «بچه های طلاق» کاری از تهمینه میلانی در سال ۱۳۶۸، «وزیر مختار» به کارگردانی سعید نیکپور در سال ۱۳۷۰، «بی بی چلچله» کاری از کیومرث پوراحمد در سال ۱۳۶۴، «صنوبر» فیلمی از مجتبی راعی در سال ۱۳۸۳، «بچه های ابدی» به کارگردانی پوران درخشنده در سال ۱۳۸۵، می توان اشاره کرد.”

سپس نخستین سخنران این شب، فریدون شهبازیان، به بیان خاطراتی از دوران همکاری و دوستی خود با دکتر روشن روان پرداخت و اظهار داشت:

“در این روزها که کامبیز از من خواسته بود در این جلسه سخنرانی کنم، خیلی فکر کردم که چه بگویم که همه ندانند! در اینکه او معلم موسیقی برتر جامعه است، حرفی نیست! در اینکه آهنگساز مطرح سرزمین ماست و یکی از اساتید گرانقدر دانشگاه بوده و سال ها در این مکان زحمت کشیده و آثارش زبانزد همه است و همگان می شنوند و لذت می برند، حرفی نیست. پس در مورد این ها حرف نمی زنم و تنها خاطره ای از خود و کامبیز روشن روان می گویم:

در سال ۱۳۴۰ عضو ارکستر سمفونیک تهران بودم و بعدها وارد ارکستر «گل ها» شدم. چند سال بعد ارکستری با نام ارکستر «صبا» تشکیل شد که رهبری آن با عالیجناب حسین دهلوی بود. در عین حال ایشان رئیس هنرستان ملی موسیقی نیز بودند.  موسیقی را در نوجوانی در هنرستان عالی موسیقی گذراندم، در بخش موسیقی کلاسیک کار می کردم. بسیاری از آهنگسازهای فعلی در این هنرستان بودند. به عنوان یک هنرجو همانند هر شخص دیگری آرزو داشتم که در پایان دورۀ هنرستان، هنگامی که سال ها، سازی را در کنار اساتید معتبر تمرین می کنی، این امکان فراهم شود که بتوانی با ارکستر، یکی از قطعاتی که با استادت کار کرده ای را اجرا کنی. برای هنرستان عالی موسیقی این امکان پیش نیامد. کما اینکه، من در دانشگاه موفق به اجرای چند کنسرتو،  با ارکستر شدم. اما برای بچه های هنرستان موسیقی ملی، عالیجناب حسین دهلوی این امکان را فراهم کرد و آن سبب آشنایی من و کامبیز روشن روان، شد. من در ارکستر صبا نوازندگی می کردم. سالنی در وزارت فرهنگ و هنر، همین ارشاد فعلی در میدان بهارستان بود که در این سالن صبح ها تمرین و شب ها هم که برنامه اجرا می کردیم. آقای دهلوی آثارشان را می آوردند و ما این قطعات را تمرین می کردیم. روزی ایشان چند اثر که شامل کنسرتو  و دوبل کنسرتو برای سنتور و ارکستر و به زندان شوشتری روی ملودی زنده یاد ابوالحسن صبا بود، برای ما آوردند. این آثار را اجرا کردیم و بعد من با خودم فکر می کردم که چه کسی می خواهد نوازندۀ این کارها باشد؟! زنده یاد فرامز پایور و زنده یاد محمد حیدری، استاد بزگ تار، هوشنگ ظریف، زنده یاد فرهاد ارژنگی و دیگرانی که بودند و گمان می بردم که ایشان، حضور خواهند یافت و اجرای این قطعات با این بزرگان خواهد بود. در عین تمرین، در سالن باز  و جوانی با ساز، همراه چند نفر دیگر، وارد شدند. در سالن روی صندلی نشستند. تمرین که تمام شد در هنگام استراحت، آقای دهلوی ایشان را صدا کرد. پسر جوان، با سازش روی سن آمد و شروع به نوازندگی کرد و حیرت همه را برانگیخت. آن جوانی که روی سن آمد، کامبیز روشن روان، با حدود شانزده سال سن، بود. چند نفر همراهش هم: اسماعیل تهرانی و اسماعیل واثقی و علی رهبری بودند. این دوستان  به عنوان یک سولیست در کنار ارکستر، آهنگ ها را اجرا کردند. این که من می گویم سولیست اجرا کردند، شما ساده نپندارید. چون نوازنده باید تکنیک و موزیکالیته و اوتوریتۀ لازم و از همه مهم تر اعتماد به نفس داشته باشد، تا بتواند اینگونه اجرا کند. یک جوان شانزده ساله از محیط بستۀ هنرستان، سر ارکستر صبا و ارکستر سمفونیک و ارکستر گل ها که بهترین نوازندگان تهران را استخدام کرده بودند، از جمله آقای فخرالدینی که من در کنار ایشان بودم، می نواخت و همین کار پشتوانه ای برای او شد که امروز شخصی بشود که برایش بزرگداشت بگیریم و آثارش را بشنویم. من خود به عنوان موسیقی دان چندین بار «یادگار دوست» را شنیده ام. بعضی چیزها از یک هنرمند به جا می ماند که هیچگاه فراموش نمی شود، مثلا سکانس معروف «گل های داوودی» که کامبیز روشن روان، موسیقی درخشانی با تغییر تنالیته برای آن، ساخته است. زمانی داور جشنوارۀ موسیقی فجر بودم و دختر خانمی، کنسرتو فلوت روشن روان را اجرا  و خوب هم اجرا کرد و حتی بعد از سال ها از شنیدن آن لذت بردم. چقدر نوشتن این کار برای یک آهنگساز کار مشکلی است؛ حتی برای کامبیز روشن روان. از این خاطره ۴۵ سال می گذرد! هنوز آن آهنگ و کنسرتو برای سنتور و ارکستر را در ذهن دارم و از جمله زندان شوشتری که علی رهبری در آن زمان اجرا کرد. همانطور که می دانید در موسیقی اصیل ایران، یکی از جذابیت ها و تکنیک های برتر، تکنوازی است. تکنوازی کردن در موسیقی ایران، بسیار مشکل است و این نوازنده باید به حدی تجربه داشته باشد که بتواند به عنوان یک سولیست اجرا کند و این نمی تواند بدون پشتوانه به وجود بیاید. من خاطره زیاد دارم چون پنجاه سالی است در ارکسترهای موسیقی هستم. این ها را گفتم تا بدانید که یک شخص، بیهوده، کامبیز روشن روان، نمی شود. امیدورام خداوند عمر بلندی به او بدهد که باز هم آثار خوبی خلق کند و ما بشنویم.”

فریدون شهبازیان از خاطرات سالهای دوستی و همکاری با استاد روشن روان گفت.

فریدون شهبازیان از خاطرات سالهای دوستی و همکاری با استاد روشن روان گفت.

آهنگساز موسیقی متن فیلم «شیر سنگی»، در ادامۀ سخنانش به بررسی کوتاهی از وضعیت کنونی موسیقی ایران اشاره و چنین بیان داشت:

“ناملایماتی این روزها گریبانگیر موسیقی ماست، گرفتاری هایی که همه داریم، اتفاقاتی که می افتد و دلمان را به درد می آورد. هنر والای موسیقی ما که زندگیمان را برایش گذاشتیم، ارزشمند تر از این است که این اتفاق ها برایش بیفتد و ما باید این محیط را پاک و منزه نگه داریم! برای این اتفاقات متأسفم! البته منظور من لغو کنسرت ها و … نیست. اینقدر مشکلات بسیاری در درون موسیقی وجود دارد که این مشکلات ظاهری چیزی نیست!  همیشه به هنرجویانم  می گویم که درست است که ریتم های مختلف ۴/۴ و ۴/۲ و ۴/۳ و … وجود دارد ولی موسیقی، یک ریتم درونی دارد که باید آن را احساس کنید تا آثارتان، به دل بنشیند. ما باید درون این موسیقی را بکاویم؛ وگرنه لغو کنسرت ها و … مشکل اصلی ما نیست. من همیشه در پایان صحبت هایم جمله ای را می گویم که به آن اعتقاد دارم:

روزگارا تو اگر سخت به من می گیری / با خبر باش که پژمردن من آسان نیست / گرچه دلگیر تر از دیروزم /

لیک باور دارم / که خدایی دارم / دلخوشی ها کم نیست / زندگی باید کرد…

دعا می کنم هر برگی که از درخت به ارادۀ خداوند می افتد، آمینی باشد برای آرزوهای قشنگ همۀ ما.

در لحظاتی دیگر، از این مجلس، دکتر محمد سریر ، خلاصه ای از تاریخ موسیقی دهۀ سی و چهل را یادآور شد و گفت:

“با سلام و سپاس از شما عزیزان که برای سپاس از یکی از موسیقیدانان شناخته شدۀ این سرزمین حضور یافته اید و سپاس مجدد از آقای علی دهباشی عزیز که همیشه به دنبال فعالیت های فرهنگی اساسی و شاخص در جامعه بوده و جایگاه مؤثری در عرصۀ فرهنگ و هنر داشته اند. حوزۀ موسیقی در جامعۀ ایران از سده های گذشته، شاهد حضور هنرمندانی بوده است که عموما در فعالیت های خود با فراز و فرودهایی مواجه بوده اند و امروز هم که حضور موسیقی در زندگی نسل های مختلف پررنگ تر شده، همچنان یک علامت سئوال در مورد بعضی از انواع موسیقی وجود دارد و طبعا فعالیت حرفه ای در این حوزه را با اما و اگرهایی مواجه کرده که در بسیاری موارد پاسخ روشنی هم برای آن وجود ندارد. در چنین شرایطی در گذشته خانواده هایی که نگاه مثبتی به فعالیت حرفه ای موسیقی برای فرزندانشان داشتند با دو سئوال مهم روبرو بودند: اول آنکه اصولا این حرفه می تواند زندگی آیندۀ آن ها را تأمین کند؟ در جایی که موفقیت در این فعالیت نسبت به مشاغل دیگر با چشم انداز روشنی مواجه نیست. حتی اگر تلاش خودش را هم به کار ببرد مثل رشته های دیگر که درسش تمام شد بالاخره یک دکتر و مهندسی می شود در این رشته چنین تعهدی وجود ندارد. ممکن است آهنگساز نشود و یک معلم بشود و …. دوم اینکه به علت حساسیت های عاطفی و احساسی که رهروان این رشته دارند به هر حال با نسیم ها یا طوفان های موافق و مخالف در کارشان ضربه پذیر هستند و خلاصه آن مسیر متعادل زندگی را کمتر تجربه می کنند. در این چند دهۀ اخیر البته با پیدایش بازار موسیقی و حضور تکنولوژی های جدید و شتابی که در زندگی عموم مردم در مقیاس با قبل پیدا شده و رونق بیشتر موسیقی تفننی همین محاسبات هم خیلی کارائی ندارد و عوامل دیگری در این کار وارد شده که موضوع بحث بسیار است. با این مقدمه قطعا ورود به تحصیل وهدف گذاری برای این حرفه یک نوع علاقه مندی ویژه و دیدگاه غیر مادی و قوی می طلبد و یک عشق باید در خانواده ای باشد که فرزندش را به این جهان مبهم ولی سراسر شور و معنویت هدایت کند. در دهۀ سی، بخصوص انگیزه هایی قوی در خانواده، ایجاد شده بود که فرزندانشان در حوزۀ هنر و فرهنگ فعال بشوند. در همین سال ها اوج رونق شعر را هم داریم که البته تحصیلات معمول با مطالعات ضمنی می تواند یک علاقه مند را به سمت کار حرفه ای هدایت کند. اما موسیقی یک تعلیمات خاصی را می طلبد جدا از مدرسه و برای کار حرفه ای باید به هنرستان موسیقی رفت. در همین دوران با همان ملاحظات که اشاره کردم، کامبیز روشن روان به هنرستان ملی موسیقی وارد شد و با ساز سنتور که در میان سازهای ملی یک ظرفیت تولید اصوات متعدد را هم دارد یعنی اندیشه پلی فونیک، کارش را آغاز کرد. رئیس هنرستان موسیقی استاد حسین دهلوی که خداوند ایشان را حفظ نماید، علی رغم کسالتی که دارند، یک “پدا گوگ” ارزنده در حوزۀ موسیقی بود و در سمت ریاست هنرستان، سیستم آموزشی آنجا را دگرگون کردند. به نظر من بررسی روش های آموزشی آن دوره که به همت ایشان تدوین و برقرار شد نه تنها حیات تازه ای به آموزش در این هنرستان بخشید بلکه نقطه عطفی را در آیندۀ موسیقی ملی ما پایه گذاری کردند. به عنوان مثال:

-همه باید بر روی شناخت علمی ریتم، تنبک بنوازند.

-همه باید دروس علمی موسیقی جهانی را بیاموزند.

-قطعات اجرایی سازهای ملی از جهت تکنیک و محتوی پیچیده تر و غنی تر شد.

-موسیقی پولیفونیک در اندازه ای که بر اساس و جانمایۀ موسیقی ملی لطمه نزند، وارد کار آموزش شد.

-در آن دوران به طور قطع طلیعه ای از ادراک و برداشت جدید از موسیقی ملی با هدف ارتقاء ادراک شنونده از هنر موسیقی به عنوان یک ارزش هنری برای همۀ هنرجویان یک هدف و یک ارزش معرفی شناخته شد.

دکتر محمد سریر از جایگاه استاد روشن روان در موسیقی ایران گفت.

دکتر محمد سریر از جایگاه استاد روشن روان در موسیقی ایران گفت.

با این دیدگاه علاقه مندی فارغ التحصیلان به دستیابی به دانش و بینش افزایش و گسترش پیدا کرد. دانشگاه تهران اقدام به تأسیس رشتۀ موسیقی کرد که در ابتدا ورود فقط شامل فارغ التحصیلان دبیرستان و رشته های علمی بود و بعد از دو سال که تعداد داوطلب واجد شرایط به حد نصاب رسید با اصلاحیه ای ورود فارغ التحصیلان هنرستانی پذیرفته شد و تعدادی از فارغ التحصیلان هنرستان از جمله آقای روشن روان هم به دانشگاه تهران وارد شدند. در این مقطع، برنامۀ دانشگاه با تکیه بر شناخت موسیقی جهانی، جهانی گسترده تر را در مقابل دانشجویان قرار داد و در واقع موجب شد تا اندیشه و تکنیک چند صد ساله از موسیقی علمی در معرفی و درخشندگی جانمایه های کهن موسیقی ملی ایران به کار گرفته شود. برای کامبیز روشن روان و برخی از هنرجویان این ورود، آغاز فعالیت های خستگی ناپذیر بود. کار با اساتیدی که ضمن اعتقاد به موسیقی ملی ایران دانش و بینش جهانی خود را در اختیار هنرجویان علاقه مند و شیفته می گذاشتند. اتمام این دوره در شرایطی بود که جامعه، مشتاق نگاه های تازه و بالغانه در دریافت هنر از جامعۀ موسیقی بود. آقای روشن روان بعد از یک دوره خدمت نظام با دریافت بورس دانشگاهی با تکمیل هیئت علمی دانشگاه فارابی به امریکا اعزام شدند و فوق لیسانس خود را در آهنگسازی دریافت کردند که مراجعت او هم زمان با تحولات سیاسی در ایران بود…

من اطلاع دارم که در دهۀ شصت او با چه علاقه ای به فعالیت های هنری خود ادامه داد. قطعات بسیاری برای انتشار در نوار و موسیقی برای فیلم تصنیف کرد. اگرچه این کار اساسا فقط با عشق انجام می شد و چشم داشتی نداشت. فعالیت در سمت هیئت علمی دانشکدۀ صدا و سیما و تصنیف موسیقی های ارزنده کلامی با صدای بزرگان موسیقی و مدیریت فرهنگی در خانۀ موسیقی و خانۀ سینما – خانۀ هنرمندان بیش از یکصد موسیقی فیلم ، ده موسیقی با کلام، مقالات و نشست های مختلف در تهران و شهرهای دیگر و خارج از کشور، حاصل تلاش های این سال های اوست. از میانۀ دهۀ ۸۰ کناره گیری از کار صدا و سیما و سفر و نوشتن کتب و مقالات مختلف علمی و چاپ آثار تصنیف شده و امروز یک دوران “رتروسپکتیو” یعنی مروری بر آنچه بر او نسل همزمان او رفته است. اما در خاتمه این سر گذشت. من روشن روان را از اوایل دهۀ چهل که در هنرستان موسیقی تحصیل می کرد می شناختم. من با اختلاف سنی آن زمان در دانشگاه بودم. در خانۀ جوانان گروه موسیقی را راه انداخته بودیم و او و بعضی همکلاسی ها را دعوت می کردیم. بعدها برنامۀ هنری و کارهایمان و دیدارهایمان بیشتر شد و بعد برای خانۀ موسیقی اساسنامه نوشتیم و نشست و همفکری ها و اندیشه های بلند…”

صحنه ای دیگر از شب کامبیز روشن روان

صحنه ای دیگر از شب کامبیز روشن روان

دکتر سریر در ادامۀ سخنانش به تحلیل آثار آهنگساز  موسیقی فیلم «بی بی چلچله» پرداخت  و بیان نمود:

“آثار آقای روشن روان، پیوند ارگانیکی با موسیقی ملی دارد و جان مایۀ آن از موسیقی ملی گرفته شده و به همین جهت هویت ایرانی اش، پرچم کارهایش هست. در موسیقی کلامی انتخاب شایسته ای از کلام دارد. او آهنگ کلام را می شناسد. در تصنیف موسیقی چند صدایی شأن و منزلت نغمه را فدا نمی کند. می گذارد تا نغمه ای که متولد شده و حاصل سال ها فعالیت و مطالعۀ او از موسیقی ملی است، خودش را معرفی و دلبرانه در میان ارکستر گردش و طنازی کند و بار معنایی کلام را سرخوشانه به دوش بگیرد. کامبیز روشن روان اکنون در قلۀ تجربه و بلوغ خلاقیت می تواند فصل های تازه ای را به کتاب هنر زندگی اش اضافه کند؛ اگرچه همین اندازه هم معادل زندگی چندین هنرمند برجسته است.”

در بخشی از این شب، کوروش بزرگ پور، به نوازندگی تنبک، پرداخت.

کوروش بزرگ پور قطعاتی را با تنبک برای استاد نواخت

کوروش بزرگ پور قطعاتی را با تنبک برای استاد نواخت

دیگر سخنران این مجلس، اسماعیل تهرانی، با یادی از خاطرات دوران تحصیل در کنار کامبیز روشن روان در هنرستان عالی موسیقی، چنین سخن گفت:

” ۵۷ سال سابقۀ دوستی من با جناب کامبیز روشن روان است. آن روزی که وارد هنرستان موسیقی شدیم را به خاطر می آورم. روی نیمکت پشت میز مدرسه با ایشان نشستیم و یکی دیگر از دوستان، جناب اسماعیل واثقی و علی رهبری هم، همراهمان بودند. سال ها با هم خو گرفتیم و هر چه می گذشت افکارمان به هم نزدیکتر می شد. به یاد دارم گروه کوبه ای را تشکیل دادیم. در سال ۱۳۴۰ وارد هنرستان شدیم، در همان سال ها به ساز تنبک نگاهی مهربانانه شد و به عنوان ساز دوم در هنرستان آن را پذیرفتند و این به همت استاد دهلوی انجام گرفت. به یاد دارم در نقطۀ آغاز این دوره،  بنده و آقای اسماعیل واثقی سر  کلاس نشستیم. در آن زمان مرحوم حسین تهرانی، این درس را تدریس می کرد. چندی بعد گذشت و آقای روشن روان، وارد این کلاس شد. به سرمان زد یک کوارتت کوبه ای درست کنیم، قرار شد که قطعات تازه ای بنویسیم. اولین قطعه را من مرتکب شدم. به یاد دارم با یک قاشقک و سه تنبک و یک دایره زنگی اجرا کردیم و مورد توجه قرار گرفت. در آن زمان آقای علیرضا مشایخی در انجمن ایران-امریکای وقت، کنسرتی با گروه «قرن بیستم» داشت و از ما خواستند که با این گروه همکاری کنیم. قطعۀ دوم را کامبیز روشن روان برای همین ترکیبی که نام بردم، نوشت.

کار دیگر  را باتفاق بر اساس یک تم کُردی یعنی یکی دو موتیف ریتمیک کُردی که ده بیست درصد آن در ذهنمان طراحی شده بود و هشتاد درصد آن بداهه نوازی بود، در یک استودیو رفتیم و قرار بود که این کار به شکل بداهه نوازی اجرا کنیم. این بداهه نوازی زده شد و بعد که گوش کردیم متوجه شدیم اتفاقات جالبی در این قطعه افتاده است.

بعد از آن خاطرات تحصیل بود که پا به وادی تدریس گذاشتیم. شاید من کمی زودتر وارد این عرصه شدم. آقای روشن روان، در سال ،۱۳۴۷ تدریس را آغاز کردند. معمولا تدریس با مواردی مثل مبانی آغاز می شد. رئیس هنرستان وقت، از ما می خواست که این کار را انجام دهیم. بعد رفته رفته موارد فنی موسیقی مطرح می شد. مثل آشنایی با علم ترکیب اصوات و آکوردشناسی و هارمونی و …. به تدریس درس هارمونی که رسیدیم، باید به شاگرد مسألۀ هارمونی می دادیم تا او حل کند و ما تصحیح کنیم. وقت گیر بود هر چه آقای روشن روان به طرف تدریس این درس می رفت، من از تنبلی به جهت دیگری می رفتم تا زیر بار این تدریس نروم. حاصل چه شد؟ شاید، بیش از چهل سال آقای روشن روان در این زمینه به حدی فعالیت کرد و پیش رفت که نقطۀ پایانی آن کتاب «هارمونی جامع کاربردی» شد. این حاصل آن دوران بود. همینطور که همۀ ما در واقع تکیه امان به آثار گذشتگان است و بدون آن ها فاقد ریشه و هویت هستیم، آیندگان هم چشم به کار ما دوخته اند. من از آقای روشن روان خواهشی دارم. حال که بیش از شش دهه از عمرمان می گذرد، حداقل سی سال دیگر قلم را کنار نگذارد و به نوشتن ادامه دهند.”

اسماعیل تهرانی از اغاز همکاری و تداوم کاربا استاد روشن روان گفت

اسماعیل تهرانی از اغاز همکاری و تداوم کاربا استاد روشن روان گفت

وی به ویژگی های اخلاقی، همکلاسی دیروزش پرداخت و ادامه داد:

“در اینجا به دو ویژگی از اخلاق و خصوصیات ایشان اشاره می کنم. کامبیز روشن روان، شخصی خلاق و اهل قلم است. کسی که اهل قلم است باید به قول معروف از خودگذشتگی بسیار داشته باشد و حتی ترک سر و جان کند. این را گفتم که خصوصیات ایشان را به تصویر بکشم به راستی ایشان این ویژگی ها را دارد و اهل قلم و دور از کبر و ریا است. در این سال ها، هیچگاه ندیدم که کامبیز روشن روان از چیزی آشفته حال شود و  به کسی ایراد بگیرد و فریادی بر سر شخصی بزند. با وجود اینکه از ایران دور بودم اما می شنیدم که نابسامانی های بسیاری در زندگیش دیده است و حاشیه سازان همیشه در صحنه بوده اند ولی ایشان با آرامش، راحتی و مهر و محبتی که دارند، یا راه حلی پیدا می کردند یا سعی داشتند که  از کنار این ها به شکلی بگذرند.”

رهبر ارکستر ایران، در پایان سخنانش دو آرزو برای جایگاه موسیقی ایران بیان داشت و تصریح کرد:

“در پایان، دو آرزو دارم. امیدورام شما هم این آرزوها را داشته باشید. یکی اینکه حس می کنم جامعۀ فعلی با نابسامانی هایی که همگی می دانیم و در هنر مهجور موسیقی وجود دارد، در مسیر تحول است. در این دو سالی که در ایران هستم، به خوبی این موضوع و افق روشن را می بینم. دوم اینکه با توجه به رویکرد تمامی جامعه به هنر موسیقی به طور ویژه، به اینجا برسیم که هنر در مملکت ما شکل «ضرورت» بگیرد. امروز این هنر، نود درصد رنگ تفنن دارد و بیست درصد ضرورت است؛ ولی امیدورام این ارقام جابه جا شود. بیست درصد تفنن و هشتاد درصد ضرورت. به امید آن روز!”

دیگر سخنران این نشست، فاضل جمشیدی، با شعری از فریدون مشیری سخنان خود را دربارۀ همکاری اش با کامبیز روشن روان در بخش اجرایی، اینچنین آغاز کرد:

“نقش پایی مانده بود از من، به ساحل چند جا / ناگهان، شد محو، با فریاد موجی سینه سا!

آن که یک دم، بر وجود من، گواهی داده بود / از سر انکار، پرسید:کو؟کی؟کِی؟کجا؟

ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم / از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:

این جهان:دریا، زمان:چون موج،ما:مانند نقش /لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا!

یا سبک پرواز تر از نقش، مانند حباب /  بر تلاطم های این دریای بی پایان رها

لحظه ای هستیم سر گرم تماشا ناگهان/ یک قدم آن سوی تر، پیوسته با باد هوا!

باز می گفتم: نه! این سان داوری بی شک خطاست / فرق بسیار است بین نقش ما، با نقش پا

فرق بسیار است بین جان انسان و حباب / هر دو بر بادند، اما کارشان از هم جدا:

مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند / آفتاب جانشان در تار و پود جان ما!

مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند / هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!

هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش / بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی / تا چو جان خود جهان هم جاودان دارد تو را

افتخاری برای من است که به بهانۀ چند سال کار اداری و اجرایی با آقای روشن روان به زوایای شخصیت ایشان و خانواده اشان و دوستان و هنرمندان و حتی فرد فرد، افراد، آگاه شدم. خیلی دیر با استاد در حدود سال های ۷۹ آشنا شدم، البته آشنا که بودم اما درکی از محضرشان نداشتم تا اینکه از عرصۀ صنعت و تجارت و هنر به بخش اداری آمدم و چند سالی هم سِمت معاونت اجرایی ایشان را در خانۀ موسیقی داشتم. اجازه دهید از دو بعد شخصیت آقای روشن روان، به سهم خود، سخن بگویم. در جایگاهی نیستم که از کارهای ایشان بگویم که همگی خوب است. نقشی که آقای روشن روان در جامعۀ موسیقی دارند. اول: شخصیت انسانی و صداقت و راست گویی و شرافت و رفتار نیکو بی زیرکی است، چرا که “زیرکی ز ابلیس و عشق آدم است”. دوم: تسلط بر مدیریت آرام و کارآمد. سوم: عدالت و قضاوت صحیح. چهارم: تسلط بر علم موسیقی و آهنگسازی. پنجم: آگاه به شعر و ادبیات. ششم: صبر، حوصله، خرد، تدبیر و انسان دوستی. هفتم:خانواده دوستی به عنوان اولین بنیاد یک جامعه. هشتم:مهماندوستی  و نهم: مفید بودن در جامعه. و اما می گوید:”گر عاشق دلداری ور سوختۀ یاری/ بی نام نشان می رو زین نام و نشان تا کی؟” هر چند که همه ایشان را می شناسند اما استاد، هیچگاه به دنبال شهرت نبودند.

فاضل جمشیدی از تجربه همکاری با استاد گفت.

فاضل جمشیدی از تجربه همکاری با استاد گفت.

“کسی راه معروف کرخی بجست / که بنهاد معروفی از سر نخست”

از بُعد دیگر، ویژگی روشنفکر بودن ایشان است. روشنفکر در یک جامعه چند ویژگی دارد: اول اینکه بی تعصب است و عادل و آگاه به مسائل جامعه و انتقاد پذیر و دوم: شجاع. روشنفکر همیشه باید پیش قدم باشد.”

خوانندۀ موسیقی ایران، در بخشی دیگر از سخنانش به شرایط کنونی مدیریت در بخش موسیقی اشاره داشت و گفت:

“چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید / گفتا ز چه نالیم که از ماست که بر ماست”

” به عنوان شخصی که تحصیلاتش در رشتۀ جامعه شناسی است و بخشی هم در هنر فعالیت داشته و از طرفی  در بخش اقتصادی نیز فعال بوده است، سخن می گویم. این سه مثلت به من آموخت که در جامعۀ ما هر شخصی ادعا کند که کسی در ارتباط با ضعف جامعۀ موسیقی، مقصر است، اشتباه است و خودمان مقصریم. که ما در آن چند سال، با دست خالی، در کنار آقای روشن روان سعی داشتیم با مدیریت ایشان در خانۀ موسیقی از بخش های مختلف، کمک بگیریم تا گره ای از کار هنرمندان را باز کنیم اما متأسفانه هنوز این گره ها پابرجاست و قشر ما یکی از ضعیف ترین اقشار هنری جامعه چه به لحاظ تأمین اجتماعی و چه به لحاظ بازنشستگی ها و همبستگی و همراهی و فقدان مدیریت است. آقای روشن روان در این مدت تلاش بسیاری کردند و من هم در کنار ایشان سعی داشتم که قدمی بردارم. اما باور کنید که بداخلاق ترین و بی سوادترین مسئول هم اگر با برنامه و روشی سازمان دهی شده، وارد اتاقش بشوی، می توانی از او برای هنرمندان امتیازی بگیری. به همین دلیل باعث افتخار من است که چند سال با ایشان کار کردم و به عنوان یک کارگر جامعۀ موسیقی، به دوستان می گویم که مشکل جامعۀ موسیقی  در خودش است. یک سری مسئول داریم، یک سری هنرمند، یک بخش مردم و مخاطب و یک بخش دیگر شرکت ها. حال این چهار پایه را به عنوان ریخت شناسی مقایسه کنید و ببینید کدام یک توانمند هستند و چه ضعف هایی دارند. می بینیم یک سری نهاد به عنوان نهاد مدنی درست شده که این ها رابطۀ بین مردم و دولت و مسئولین می باشند. مردم که مصرف کننده هستند که گرفتار موضوع نیستند، هنرمند هم گرفتار مشکلات شخصی خویش است، شرکت ها هم که با تجارت سر و کار دارند. مسئولین باقی می مانند. پس رابطۀ نهادهای مدنی با دولت، حلقۀ واسطه در جهان امروز است. دسترسی به دولت نزدیکتر نیست اما به نهاد مدنی نزدیکتر می باشد. پس حساس باشید و امیدوارم دوستان کمک کنند و اگر کسی قابلیت دارد بیاید و تلاش کنیم تا بتوانیم امروز به دو اصل اساسی مورد نیاز هنرمندان برسیم که تأمین اجتماعی آن هاست. هنرمندان ما دو دسته هستند، اگر پیر باشند سنوتشان کم است و اگر جوان باشند مشکلاتشان، بیمه و کف حقوقشان است. پیشنهاد و خواهش ما این است که آقای روشن روان به دلیل قابلیت هایشان به همان نهادهایی که سال ها کمک کردند و اساسنامه هایشان را نوشتند و بیمه هاشان را بررسی نمودند، هم اینک به رشد و تعالی نهاد صنفی هنرمندان موسیقی، کمک کنند. بزرگترین نیاز ما حضور و  استفاده از مدیریت هنرمندان مدیری است که از ایشان به تعداد انگشتان دست هم نداریم. یکی از شریف ترین موسیقی دان های ایرانی در تمام ابعاد آقای کامبیز روشن روان هستند. انشالله دلشان شاد و لبشان خندان باشد.”

در بخشی دیگر، بیژن بیژنی از دوران آشنایی و همکاری خود در بخش خوانندگی بر روی آثار آهنگساز تصنیف «دلدار من» پرداخت و بیان داشت:

“به تو می اندیشم ، من مناجات درختان را ، هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس پاک شقایق را ، در سینۀ کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، بغض پایندۀ هستی را در ، گندمزار، گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل، همه را می شنوم، می بینم ، من به این جمله ، نمی اندیشم ، به تو می اندیشم ، همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم ، به تو می اندیشم

برای من روز خجسته ایست که برای دوست عزیز و دیرینه ام استاد کامبیز روشن روان سخن بگویم. آشنایی با جناب روشن روان موسیقیدان و استاد دانشگاه، پژوهشگر و آهنگساز برجستۀ کشورم به سی سال پیش، بازمی گردد. در آن ایام ایشان آلبوم «یادگار دوست» را با صدای استاد شهرام ناظری منتشر کردند که چقدر من با آن اثر روزگار خوشی داشتم و به عبارتی موسیقی بالینی من بود و همینطور آلبوم «ساقی نامه و صوفی نامه» در حال آماده سازی بود که خوشنویسی روی جلد آن به من پیشنهاد شد که انجام دادم و به چاپ رسید. در آن سال ها اثر دیگری با عنوان «دود عود» با آهنگسازی زنده یاد استاد پرویز مشکاتیان دوست عزیز و نازنینم و با صدای خسروی آواز ایران استاد محمدرضا شجریان و با تنظیم درخشان استاد روشن روان به همراهی ارکستر سمفونیک تهران منتشر شد که بسیار آن آلبوم را دوست داشتم و تا به امروز همچنان خاطرات خوشش با من ماندگار شد. بعد از آن دیداری در دانشکدۀ صدا و سیما و محل کار استاد داشتیم. در آن دوران، اولین آلبوم با عنوان افسانۀ سرزمین پدری ام با آهنگسازی هنرمند ارجمند جناب ارسلان کامکار و به خوانندگی من و زنده یاد حسین سرشار منتشر شده بود که تقدیم جناب روشن روان کردم و از ایشان تقاضا نمودم که این اثر را گوش دهند و اگر صدای من مورد پسندشان است، اشعاری انتخاب کنم و کار مشترکی را با هم، آغاز کنیم. در زمانی کوتاه جناب روشن روان پاسخ مثبت دادند و انتخاب اشعار از حضرت مولانا و طیب اصفهانی آغاز شد و سرانجام آلبوم «نهان خانۀ دل» به انتشار رسید که بسیار با اقبال عمومی روبرو شد. البته باید عرض کنم که سال ها پیش از آن با موسیقی متن فیلم های سینمایی و سریال امیرکبیر استاد آشنایی داشتم. قبل از اینکه این همکاری شروع شود، خدمت ایشان عرض کردم که نمی خواهم شبیه هیچ یک از خواننده های مطرح بخوانم و با بضاعت اندک خود، می خواهم مثل خودم بخوانم. در خوشنویسی هم چنین نگاهی داشتم و دارم که استاد بسیار پسندیدند و امروز، حاصل کار مشترک ما به هشت آلبوم رسیده که بسیاری از این تصانیف بخشی از خاطرات و حافظۀ شنیداری هم وطنان عزیزم شده است. دوستیِ عمیق ما، همواره در این سال ها بیشتر و اشتیاقم به نوع موسیقی نویسی جناب روشن روان عاشقانه تر شده است. هر آلبومی که آغاز می شد، تب و تابم بیشتر  شده و  حس می کردم اولین بار است که به استودیو ضبط می روم! اکنون بعد از این همه سال، همان تب و تاب را دارم شاید که همان لطیفۀ نهانی است که عشق ار آن خیزد. در این دوران همکاری، از جناب روشن روان بسیار آموختم. آرامش و طمأنینه ای که در شخصیت و منش حضرت استاد وجود دارد را بسیار دوست دارم. باور کنید تا به امروز هیچ نکته ای که خاطر ما را مکّدر کند، نداشتیم. بارها از بنده سوال می شد که چرا فقط آثار استاد روشن روان را اجرا می کنید؟! پاسخم این بود که اینگونه نیست. اول اینکه: آسایش و آرامشی که هر دو ما، از هنگام نوشتن موسیقی تا به ضبط در استودیو، داریم شاید مثال زدنی باشد. ضمنا من با آهنگ سازان بسیاری کار کرده ام و خوانندۀ آثارشان بوده ام. جا دارد نامشان را با احترام ذکر کنم استادان اسماعیل تهرانی، اسماعیل واثقی، محمد سریر، پشنگ کامکار، ارسلان کارمکار، محمد جواد ضرابیان که همگی را بسیار دوست دارم و برایشان احترام بسیاری قائل هستم. اما ایشان از دوستان خوب من هستند و مایلم بیشتر با استاد همکاری کنم.”

بیژن بیژنی از تجربه کار با استاد گفت

بیژن بیژنی از تجربه کار با استاد گفت

خوانندۀ تصنیف «نهان خانۀ دل» در بخشی دیگر از اشارات خود از جدیدترین اثر در دست انتشارش با همراهی کامبیز روشن روان، چنین سخن به میان آورد:

“آلبوم تازه ای با جناب روشن روان آماده شد. در حقیقت موسیقی آن نوشته شده و امیدوارم به زودی به ضبط برسیم. آقای روشن روان در تمام این سال ها خستگی ناپذیر کار کردند. شاهد این بودم که به موسیقی دان ها و همکاران با چه سعۀ صدری، نگاه می کنند. هرگز به هیچ کس حسادتی نداشتند و با احترام از باقی همکاران یاد می کردند. اگر آثاری که با استاد ضبط و منتشر شده و بر دل و جان دوستداران ما نشسته به عبارتی شاید ساز دل بود که هم کوک بود که در گذشته ها این چنین بوده است.”

وی در مورد ویژگی آثار آهنگساز «پوئم سمفونی پرواز»، اظهار داشت:

“آثار جناب روشن روان را عاشقانه دوست دارم چرا که موسیقی اش بوی وطنم را می دهد و ملهم از شادی ها و غم های سرزمینم است؛ چون به موسیقی ایرانی بسیار دلبسته است و این در حالی است که از تمام ظرفیت های موسیقی کلاسیک غربی هم بهره می برد. من به عنوان خوانندۀ آثار استاد، بسیار مباهات می کنم. تجزیه و تحلیل فنی آثار جناب روشن روان از دانش و بضاعت اندک من، خارج است. در حقیقت این دل نوشته هایی بود کوتاه از همکاری و معاشرت بنده با استاد . برای ایشان آرزوی تندرستی و سلامت می کنم و امیدورام همواره حضورش بر سر موسیقی ایران مانا باشد و همینطور شاهد درخشش بیشتر ایشان در آثاری که خلق می کنند، باشم.”

  • در این بخش از شب های بخارا، پنج قطعه  از آثار استاد کامبیز روشن روان با تنظیم رضا مرتضوی، از آهنگ متن سریال امیرکبیر تا  دلدار من، به اجرا در آمد. خواننده وحید تاج و نوازندگان: ویولن اول همایون رحیمیان ، ویولن دوم علی جعفری پویان ، ویولا دانیال جورابچی،ویلون سل کریم قربانی، کمانچه نگار خارکن  و تار آزاده امیریphoto_2016-09-05_10-33-19

کارن همایونفر، از آهنگسازان دهه های اخیر، به تأثیر آثار کامبیز روشن روان بر تفکرات هم نسلانش و اهمیت موسیقی فیلم،  اشاره داشت و بیان نمود:

“بعضی ها بدون اینکه بخواهند و تلاشی بکنند افسانه می شوند. با برخی، چای می نوشید و می خندید و گفتگو می کنید و از موسیقی حرف می زنید و فراموش می کنید آن شخصی که مقابل شما نشسته است یک اسطوره است! به واسطۀ کارم اسطوره های بسیار بزرگی را در طول زندگی ام دیده ام؛ یکی از آن معدود اسطوره های من که هر چقدر آشنایی و نزدیکی ما، بیشتر ادامه پیدا کرد، احترمشان بیشتر شد، آقای کامبیز روشن روان بودند. ایشان را باید شنید! نمی شود گفت! این موسیقی که پخش شد، بخشی از کارهای ایشان است. درست زمانی به داد آدم می رسد که شخص، انتظارش را ندارد. من همانند اساتیدی که صحبت کردند، خاطرۀ مشترک زیادی با ایشان ندارم، چون هم نسلشان نیستم. من در آن دهه که ایشان در بخش موسیقی تحصیل می کردند، به دنیا آمده ام! اما اجازه دهید که  سپاسگزاری خود را به نمایندگی از طرف نسل خودم از ایشان اعلام کنم. سال های عجیب دهۀ شصت که ما هنرجویان جوان بودیم و طبیعتا به عنوان اشخاصی که در موسیقی کلاسیک کار می کردیم و ارتباط برقرار کردن با موسیقی ملی برایمان سخت بود و همیشه نوعی گارد در مقابل موسیقی ملی می گرفتیم، چون فکر می کردیم وابسته به یک  مکانیزم ساخت یافته به نام موسیقی کلاسیک، هستیم، یکی از کسانی که این ارتباط قلبی ما با موسیقی سرزمین خودمان را برقرار کرد استاد روشن روان بودند. با مشکلاتی که در دهۀ شصت برای موسیقی وجود داشت، فهمیدیم که می توانیم با موسیقی فیلم و و موسیقی هایی دیگر این ارتباط را برقرار کنیم و نقشی کلیدی که آقای روشن روان برای نسل من انجام دادند،همین بود. دیدیم که موسیقی ایرانی هم می تواند ساختارمند باشد و به شکل جمعی در سالن ها پخش شود. موسیقی فیلم هم می تواند از ساخت یافتگی که ما در موسیقی کلاسیک سراغ داریم، برخوردار باشد. پارتیتورهایی که ایشان چاپ کردند، به ما نشان می دهد که موسیقی فیلم هم در این سرزمین یک پدیدۀ بعد از انقلابی است که به واسطۀ زحمات اشخاصی چون آقای روشن روان راه را برای ما باز کرد. نه راه زندگی بلکه راه نفس کشیدن ما را باز کرد و این چیزی بود که هرگز نباید فراموش کرد. کافی است در سرزمین دیگری باشیم و یک سمفونی فلک افلاک بنویسیم تا ابد ناممان در معرفی و رزومۀ این کشور باشد. مطلب بلند بالایی آماده کرده بودم و بعد فکر کردم که من نمی توانم از روی کاغذ، در وصف آقای روشن روان، بخوانم، من باید از روی دلم برای ایشان بخوانم و بتوانم حرفی بزنم که مربوط به نسل من است. اخیرا، کتابی از ایشان چاپ شده است. چند شب پیش، دخترم که سال آخر هنرستان است به من گفت که:”پدر! وقتی چند فصل اول این کتاب را  خواندم تازه متوجه شدم که هارمونی به چه معناست.” به او گفتم دخترم من هم همینطور! وقتی این کتاب را می خوانیم متوجه یک ذهن درخشان الماس گونه می شویم که در ایشان وجود دارد. دلیل حضور موفق استاد در همۀ حوزه ها، چه بخش آهنگسازی و تدریس و تألیف و چه بخش مدیریتی همین جاست. این مکانیزم درخشان خود به خود شروع به کار کردن کرده و درست هم کار می کند و به قولی همین که جزو گروه کم ها باشی کم چیزی نیست و آقای روشن روان از آن بسیار کم ها هستند. تنها سپاسگزاری نسل من از خودتان را اعلام می کنم. ما و هم نسلانم و فرهنگ این سرزمین  تا ابد، مدیون شما و زحمات شما هستیم و هستند و خواهند بود.”

کارن همایونفر به تأثیر آثار کامبیز روشن روان بر تفکرات هم نسلانش اشاره کرد

کارن همایونفر به تأثیر آثار کامبیز روشن روان بر تفکرات هم نسلانش اشاره کرد

در واپسین لحظات این نشست، کیوان ساکت به اجرای قطعاتی با سه تار پرداخت.

پس از اجرای استاد سه تار ایران، علی دهباشی با عنوان معجزۀ موسیقی  ایرانی، گفت:

:”همین که دوستان اشاره کردند، امشب، شب عجیبی است و این لطف معجزۀ موسیقی است. سرزمینی که اولین شناسۀ آن شعر و موسیقی می باشد و طبیعی است که هر جا صحبت از موسیقی و شعر فارسی هست این جوشش و همبستگی در قلب ها بوجود می آید.”

کیوان ساکت قطعه ایی به افتخار استاد نواختکیوان ساکت قطعه ایی به افتخار استاد نواخت

اسماعیل واثقی، از یاران دیرین کامبیز روشن روان، در سخنان کوتاهی از حضور خود در ایران  و این شب ابراز خرسندی نمود و بیان کرد:

“خوشحالم که در زمانی که به ایران آمدم ، چنین شبی برگزار شد. بزرگداشت دوست عزیزم که خیلی سال است او را می شناسم  و سال های خوبی با هم داشته و داریم. حتی با وجود اینکه  دوراز هم همستیم اما از حال هم با خبریم. در حقیقت دل هایمان همیشه با هم بوده است و سال های سال به عنوان سه تفنگدار  معروف بودیم و هر جا باشیم به یاد هم هستیم و این برای دومین بار است که من و کامبیز عزیز و اسماعیل تهرانی یکدیگر را می بینم و این باعث خوشبختی است.”

اسماعیل واثقی از نیم قرن دوستی و همکاری گفت

اسماعیل واثقی از نیم قرن دوستی و همکاری گفت

در خاتمه، کامبیز روشن روان، ضمن تشکر از علی دهباشی و برگزار کنندگان این شب و حضور اساتید و هنرمندان، اظهار داشت:

“از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند

در واقع موسیقی دان ها آن رشتۀ اتصال از عالم بالا به زمین هستند و آن ها آنچه را که در عالم بالا می شنوند از زبان ساز و کلامشان به زمینیان منتقل می کنند و این همان صدای سخن عشق است. این هنر والا در واقع یک هنر درونی انسانی و هنری فطری است. بچه از لحظه ای که به دنیا می آید با موسیقی متولد می شود؛ زیرا زمانی که در رحم مادر است، اولین حسی که در او شکل می گیرد، گوش اوست و مادرها آنچه را زمزمه می کنند و می شنوند در روح و جان جنین،  اثر می گذارد و آن نوزاد با آن موسیقی، متولد می شود. به همین دلیل بسیاری از بزرگان معتقدند که موسیقی را باید نُه ما قبل از تولد آموخت.

استاد کامبیز روشن روان

استاد کامبیز روشن روان

دوستانی که امشب سخن گفتند، صحبت هایشان بسیار از حد من بزرگتر بود و من خود را در این اندازه نمی بینم. امیدروام که بتوانم تنها ذرۀ کوچکی از چیزی که اساتید می فرمایند، باشم. لازم می دانم که در وهلۀ اول از آقای علی دهباشی به خاطر آنچه که در واقع زندگیشان را برای فرهنگ و ادب و هنر این سرزمین گذشته اند، تشکر کنم. هیچ وزارتخانه ای تا به امروز این کار را انجام نداده است که ایشان به تنهایی و بدون امکانات زیاد انجام می دهد! کاری سترگ و ارزشمند است. ایشان به تنهایی کارهایی کرده اند که اگر چند وزارتخانه هم جمع بشوند از پس آن برنمی آیند. بدون ادعا و بدون اینکه سرو صدا و تبلیغاتی انجام دهد، کاری کرده است کارستان! چه آن زمان که نشریۀ کلک را در می آوردند و چه حالا که سردبیر بخارا هستند. هر جلد از این کتاب یک دنیا دانش و فرهنگ در آن است. دانشی که همۀ ما بدان نیازمندیم و همۀ مفاخر این سرزمین در آن مطلب می نویسند و مقالاتشان را به جایی می دهند که در نشریه های دیگر نمی توانید، پیدا کنید. وارد مسائل سیاسی نشده اند و کاری بزرگ را انجام داده اند. از تمام اساتید گرانقدر که صحبت کردند، تشکر می کنم و همینطور از عزیزانی که امروز اجرا داشتند. استاد کیوان ساکت که عمری است بر ایشان ارادت دارم و گروهی که دیدید، کسانی بودند که در طی ضبط تمامی آثار من، نوازندگان همکارم بودند. از زمانی که  بخاطر دارم، سال ها در کنار هم، خاک استودیو خوردیم و آثاری بوجود آوردیم و همه شنیدیم. این عزیزان واقعا ارزشمند هستند. از دو خانم نوازندۀ گرانقدر تشکر می کنم که نوازندگان برجسته ای هستند و حضور ایشان در شرایطی که ما در آن زندگی می کنیم، با ارزش است. تشکر از دوستانی که زحمت هایی در پشت پرده، کشیدند. از آقای رضا مرتضوی عزیز که با مهارت، پنج قطعه را پشت سر هم تنظیم کرد و از آن یک اثر جدید بوجود آورد و زمان بسیاری گذاشت. از آقای مهدی بزرگمهر که  در برگزاری این مراسم تلاش کرد که همیشه کنار من بوده اند. از همۀ شما عزیزان که قدم رنجه فرمودید و در این شب که برای من شبی فراموش نشدنی است، تشریف آوردید که این مجلس با حضور شما گرمتر و گرمتر شد.”

اسماعیل واثقی . بیژن بیژنی. اسماعیل تهرانی و کامبیز روشن روان

اسماعیل واثقی . بیژن بیژنی. اسماعیل تهرانی و کامبیز روشن روان

آهنگساز موسیقی سریال امیرکبیر، در پایان سخنانش بخشی کوتاه از خاطرات موسیقی و جوانی اش را یادآور شد و گفت:

“بله. ما در هنرستان موسیقی، از صبح تا شب، ساز می زدیم، استاد گرانقدر ما آقای دهلوی شب از خانه اش به مدرسه می آمد و گوش من را می گرفت و از مدرسه بیرون می انداخت و سرایه دار هنرستان در را می بست. بعد از آن دوران هم، روزی ۲۲ ساعت کار کردن نتیجه اش آثار و کارهایی است که حاصل عمر چند آهنگساز است. به هر حال نتیجه اش امشب است که من در حضور شما هستم و این احساس خوبی که شما نشان دادید، جبران این تلاش هاست و از همگی شما سپاسگزارم. بخصوص مرحوم دکتر افشار که چنین فضایی را در اختیار ادب و فرهنگ و هنر این سرزمین گذاشته است. برای همگی شما، آرزوی شبی بسیار خوش دارم.”

در بخش هایی از این شب آلبوم عکس هایی از خاطرات کامبیز روشن روان در طول این سال ها، ورق خورد و بخش هایی از فیلم هایی که ایشان خالق موسیقی متن این آثار بودند، به نمایش درآمد. تدوین این مجموعه را مریم اسلوبی به عهده داشت.

  • 2G5A9794عکس ها از : محتبی سالک، مریم اسلوبی و ژاله ستار 

یادنامداران .حدیث بندگی که تحلیلی بر روی تاریخ بیهقی است به نظر من بعد از مقالۀ بلندی که مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی نوشتند، مهم ترین متنی است که منتشر کردید. علاقۀ شما به این متن و اهمیتی که از آن درک کردید را بفرمایید؟ دکتر محمد دهقانی: اولین بار که با تاریخ بیهقی مواجه شدم در زمان دانشجویی بود. استادی که این کتاب را برای ما تدریس می کرد حتی نمی تواسنت بخوبی متن را روخوانی کند. روز قبل از کلاس، نزد استاد دیگری می رفت و اینها را با کمک او می خواند. البته علت هم داشت و تقصیرکار نبود! رشتۀ تحصیلی اش زبان باستان بود

حدیث خداوندی و بندگی/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، چهاردهم مرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، کتابفروشی آینده در پنجاه و هفتمین نشست خود با همراهی مجلۀ بخارا، میزبان «دکتر محمد دهقانی» محقق تاریخ وادبیات فارسی و مترجم بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، درباره دکتر محمد دهقانی چنین گفت:

“ایشان متولد سال ۱۳۴۴ در ارک و عضو سابق هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران هستند و علاوه بر چاپ مقالات مختلف در نشریات معتبر ادبی، تألیف و ترجمه های مطرحی در حوزۀ تاریخ، ادبیات و فرهنگ دارند. در سال ۲۰۰۶ دیپلم افتخار انجمن ادبی پارناسوس بونان را به مناسبت ترجمۀ آثار کازانتزاکیس و جایزۀ بهترین نقد کتاب در حوزۀ تاریخ و جغرافیا از خانۀ کتاب ایران در سال ۱۳۹۲ دریافت کرده اند. دکتر دهقانی سابقۀ تدریس در دانشگاه سمنان، دانشگاه تهران و دانشگاه پکن و همچنین سابقۀ دوره های مختلف المپیاد ادبی دانش آموزی را دارند.”

علی دهباشی از تالیفات و ترجمه های دکتر محمد دهقانی می گوید

علی دهباشی از تالیفات و ترجمه های دکتر محمد دهقانی می گوید

در ادامه، سردبیر مجلۀ بخارا به معرفی تعدادی از آثار منتشر شدۀ میهمان کتابفروشی آینده، پرداخت و گفت:

“کتاب های ایشان به دو بخش ترجمه و تألیف قابل تقسیم بندی است. از آثار ترجمه شده می توان به کتاب «سیر آفاق» (سفرنامۀ نیکوس کازانتزاکیس به ایتالیا، مصر، صحرای سینا، اورشلیم و قبرس) که توسط نشر پیک هنر در سال ۱۳۶۷ به چاپ رسید، اشاره کرد. از دیگر آثار کازانتزاکیس که توسط ایشان ترجمه و منتشر شد می توان از  کتاب «چین و ژاپن»، نشر آتیه در سال ۱۳۷۹ و «بودا»، نشر نگاه سال ۱۳۸۸، «به سوی آزادی»، نشر جامی در سال ۱۳۹۲، نام برد. در رمان به سوی آزادی، نویسنده افسانه و تاریخ را ماهرانه در هم آمیخته و داستانی جذاب از کوشش همیشگی آدمی برای دست یافتن به آزادی خلق کرده است. کتابی دیگر، رمان «گدا» اثر نجیب محفوظ نویسندۀ معروف عرب، برندۀ جایزۀ نوبل سال ۱۹۹۸ است که توسط دکتر دهقانی ترجمه و در انتشارات نیلوفر در سال ۱۳۸۵ به چاپ رسید. «روانشناسی دین» نوشتۀ دیوید ام وولف در سال ۱۳۸۶ توسط نشر رشد و کتاب «تاریخ نگاری فارسی» نوشتۀ جولی اسکات میثمی در نشر ماهی به سال ۱۳۹۱ منتشر شد که در این کتاب تاریخ نگاری فارسی و اهمیت آن در طول تقریبا سه قرن (قرن های دهم و دوازدهم میلادی/ چهارم تا ششم هجری قمری) به دقت بررسی و کوشش شده است تا علل پیدایش تاریخ نگاری فارسی و پیوند آن با تاریخ نگاری عربی در ایران پیش از اسلام مشخص گردد. «تاریخ اجتماعی آل بویه»، روی متحده، توسط نشر نارمک در سال ۱۳۹۴، «علم و دین» اثر تامس دیکسون، نشر ماهی در سال  ۱۳۹۴ که در این کتاب اشاره به این دارند که علم و دین از رشته های نوپدید در زمینۀ دانش بشری است. نویسندۀ کتاب آقای دیکسون کوشش خود را به خرج داده تا نشان دهد میان علم و دین حقیقتا تعارضی وجود ندارد. آنچه ظاهرا تعارض بین علم ودین پنداشته می شود در واقع بازتاب تعارض تاریخی میان کلیسا به ویژه کلیسای کاتولیک علم است که عمدتا از قرون وسطی آغاز شده و متاسفانه در برخی عرصه ها تا به امروز هم ادامه یافته است. «روانشناسی عمومی» از کرول وید، کرول تاورسی، در نشر رشد در سال ۱۳۹۵ منتشر گردید. کتب روانشناسی عمومی متاسفانه بسیار اندک و ناقص و گاه آمیخته به ترجمه های مغلوط و نامفهوم است. در ترجمۀ فعلی این نقص بر طرف شده و با معادل های درست و دقیق زبانی دور از ابهام در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.photo_2016-08-06_08-10-25photo_2016-08-06_08-10-20

از تألیفات دکتر دهقانی می توان به کتابهای: «محمد بن زکریای رازی»، «حدیث خداونی و بندگی» و «رودکی پدر شعر فارسی»، «شاهنامنۀ ابومنصوی» و«دقیقی» در نشر نی، اشاره داشت و «پیشگامان نقد ادبی در ایران» که در سال ۱۳۸۰ توسط نشر سخن به چاپ رسید. آنچه در این کتاب می خوانید نقد ادبی نیست، بلکه ماجرای نقد ادبی در ایران است. کمتر کتابی در ایران داشتیم که به نقدِ نقد ادبی و تاریخچۀ نقد آن بپردازد. کتاب «وسوسۀ عاشقی» که دربارۀ مفهوم عشق در فرهنگ و ادبیات و خرد در ایران قبل و بعد از اسلام و بخش هایی هم دربارۀ شراب و آتش، چهرۀ معشوق در ادب پارسی، عشق در حیطۀ عرفان و … پرداخته است. تألیف «از شهر خدا تا شهر انسان» در سال ۱۳۸۹ در انتشارات مروارید است که دربارۀ نگرش شاعران و نویسندگان کهن ما به انسان و جهان است که عمدتا نگرشی الهی بوده است؛ از نگاه آن ها تنها در سایۀ خداست که انسان پدیدار می شود و معنا می یابد. اما مرکز ثقل ادبیات معاصر خود انسان و مسائل آنی و عینی اوست. «شهر خدا» به جهان آسمانی یا آرمانی ادبیات کهن و «شهر انسان» به دنیای ادبیات معاصر اشاره دارد و بسیاری دیگر از آثاری که توسط ایشان تألیف و ترجمه شده است.”

علی دهباشی، دکتر محمد دهقانی و الوند بهاری

علی دهباشی، دکتر محمد دهقانی و الوند بهاری

سپس علی دهباشی از دکتر محمد دهقانی و الوند بهاری دعوت کرد تا در نشستی به بحث و گفتگو بپردازند.

دکتر محمد دهقانی در ابتدای سخنانش از خاطرۀ اولین دیدار خود با علی دهباشی در تهران در سال ۱۳۶۷ و چاپ کتاب «سیر آفاق» در نشر پیک هنر یادی کرد و گفت:”آقای دهباشی در آن زمان به من گفتند که پانزده سال است کار مطبوعات انجام می دهم و کتاب خوبی ترجمه کردی و می خواهم در موردش بنویسم. در آن سال ها ایشان را نمی شناختم و به تازگی از شهرستان به تهران آمده بودم. حدود بیست و سه سالم بیشتر نبود اما در این حد متوجه این موضوع بودم که به آقای دهباشی گفتم:”ببخشید من فکر نمی کنم کارم ارزش این حرف ها را داشته باشد و از شما عذرخواهی و خواهش می کنم دربارۀ این کار هیچ ننویسید!” امروز هم همچنان بر همان موضع هستم و گمان نمی کنم کار مهمی انجام داده باشم. ما متعلق به فرهنگی هستیم که در آن اشخاصی همچون رازی چیزی بین ۲۵۰ رساله و کتاب نوشته اند. رازی می گوید که از بس نوشته ام عضله های دستم کار نمی کند! در مقابل آن ها کار خاص و قابل ذکری انجام نداده ام.”

علی دهباشی: علاقۀ بسیاری به کازانتزا کیس داشتم. یادی کنیم از زنده یاد محمد قاضی که با کتاب «مسیح باز مصلوب»در دهۀ پنجاه برای ما که رمان را می بلعیدیم و به قول امروزی ها نمی خواندیم و اسکن می کردیم و در فاصلۀ بین مغازۀ کتابفروشی تا خانه بدون توجه به چاله ها و پستی ها و بلندی های زمین-از ترس اینکه بمیریم و این رمان را نخوانده باشیم- کتاب را می خواندیم، خیلی مهم بود. سال های سال گذشت و از کازانتزاکیس اثری به زبان فارسی منتشر نشد تا اینکه شما ترجمۀ چند کتاب از این نویسنده را انجام دادید. سوال من این است. آَشنایی شما با این نویسنده و متون وی چگونه بود؟

دکتر محمد دهقانی: رفتن به سراغ ترجمۀ کازانتزاکیس برای من از طریق عجیبی اتفاق افتاد. چون من قصد ترجمۀ این متون را نداشتم و اصلا تصورش را هم نمی کردم! در دوران دانشجویی در اهواز، در درس زبان انگلیسی ضعیف بودم. بطوری که خجالت می کشیدم سر کلاس حتی از روی متن بخوانم. به دنبال راه چاره ای بودم. البته با ترجمه های قاضی با کازانتزاکیس آشنا نشدم. از طریق ترجمه های آقای صالح حسینی او را شناختم. آن زمان ایشان استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه اهواز و «گزارش به خاک یونان» را به تازگی ترجمه کرده بودند. آن را خواندم و این اولین اثر این نویسنده بود که مرا به خود جلب کرد. به این نتیجه رسیدم که برای یادگیری زبان، کلاس و آموزشگاه مشکل را حل نخواهد کرد. چون اصولا هیچ درسی را سر کلاس یاد نگرفتم! و اگر بخواهم از معلمان واقعی خود نام ببرم شاید شمارشان به دو سه نفر بیشتر نرسد. حتی آن ها هم معلم سرکلاس درس نبودند بلکه معلم زندگی من بودند. حقیقت این است که کلاس های من کتاب ها بودند و من از کتاب ها بسیار آموختم. متوجه شدم که کازانتزاکیس را دوست دارم و بسیاری از آثارش هم ترجمه نشده است. خوشبختانه در دانشگاه ادبیات اهواز، کتابخانۀ مفصلی از جمله آثار این نویسنده موجود و حتی به یاد دارم بسیاری از کتاب های او دست نخورده در کتابخانه باقی مانده بود. شاید من اولین کسی بودم که این کتاب ها را می خواندم. بعد شروع به ترجمه کردم. متون ترجمه شده را به خدمت یکی از اساتیدم، آقای دکتر ابراهیم قیصری، می بردم و برایشان می خواندم. ایشان ویرایش کرده و نکات آموزنده ای را برایم مطرح می کردند. همینطور شد که کم کم یک کتاب را ترجمه و اولین کاری بود که چاپ کردم. درست است! شاید آَشنایی من با این نویسنده در ابتدا، تنها برای یاد گرفتن زبان بود.

دکتر محمد دهقانی از علاقه اش به کازانتزکیس می گوید

دکتر محمد دهقانی از علاقه اش به کازانتزاکیس می گوید

علی دهباشی: سال ها  از مرگ کازانتزاکیس می‎گذرد اما هنوز هم که هنوز است آثارش خوانده می شود و قلم نویی دارد و حتی به زبان های مختلف دنیا ترجمه می شود. اگر بخواهید آثار کازانتزاکیس را توصیف کنید و در مورد جایگاهشان در ادبیات بگویید، چه خواهید گفت؟

دکتر محمد دهقانی: کازانتزاکیس با آلبر کامو به مرحلۀ نهایی نوبل ادبیات رسیدند. بنا به صلاحدید کمیتۀ نوبل، جایزه به کامو رسید. نیکوس در نامه ای به کامو از وی تقدیر کرد و تبریک گفت. کامو در جوابی نوشت که “من این جایزه را حق تو می دانستم…” و واقعیتش این است که در آن زمان کازانتزاکیس به مراتب بیش از کامو خواننده داشت و در جهان شناخته شده بود.

او تعریف کوتاهی از خودش دارد و خود را در حقیقت جستجوگر و جویندۀ خدا می داند. یکی از رمان های کازانتزاکیس با عنوان «جویندۀ راه حق» به فارسی ترجمه شده است و در مورد  فرانسیس آسیزی، مؤسس مذهب و طریقتی از مسیحیت است که تا به امروز نیز پیروانی دارد. نویسندۀ یونانی زندگی این فرد را به صورت رمان نوشته که فیلمی هم براساس آن ساخته شده است. می توان گفت وی آدمی است که در حال حرکت میان دو قطب گیر کرده است. او در جوانی کمونیست بود و مدتی را در زندان به سر برد و در هنگام انقلاب روسیه قصد سفر به این منطقه را داشت؛ منتهی آدم هایی که وجدان بیداری دارند و حقیقت طلب هستند، خیلی زود از توهم ایدئولوژی بیرون می آیند و کازانتزاکیس نیز در سنین میانی عمر، از توهم ایدئولوژی چپ بیرون آمد و با اینکه دین را به کلی کنار گذاشته بود، بازگشتی بدان داشت. متوجه این نکته شد که حقیقت چیزی نیست که مختص مارکسیست و ها و کمونیست ها باشد یا برعکس آنطوری که مذهبی ها معتقد هستند مختص اهل دین و مذهب باشد و در مرتبه ای قرار گرفت از لحاظ روحی، از همۀ این ها عبور کرد. در جوانی مجذوب و تحت تأثیر نیچه بود و عقاید این فیلسوف در آثارش بسیار تأثیر گذاشت. از همۀ این ها گذشت و متوجه شد که دلیلی برای دشمنی با مسیحیت وجود ندارد. اینکه آدم ها چقدر به دنبال حقیقت بودند و تقویتش کردند، معیاری برای کازانتزاکیس بود.

بهاری: در مورد زبان انگلیسی توضیح دادید و در واقع با خواندن کتاب این ضعف زبان را تقویت کردید؛ این را می دانم که ترجمه هایی در زمینۀ ادبیات عربی دارید و از منابع استفاده می کنید. آَشنایی شما با این زبان چگونه بود؟

الوند بهاری

الوند بهاری

دکتر محمد دهقانی: اولین معلم عربی من پدرم است. ایشان بسیار مذهبی بود و در دوران کودکی ام تأکید داشت که قرآن را یاد بگیرم. بنابراین از بچگی با زبان عربی بزرگ شدم. جالب این است که با وجود خواندن درس عربی در مدرسه و هم در دانشگاه بخصوص در رشتۀ ادبیات فارسی، هیچگاه از کلاس های عربی در کلاس درس، چیزی زیادی نیاموختم. جز کلاس استاد زنده یاد دکتر شهیدی در دورۀ دکتری در دانشگاه تهران و کلاس های آقای دکتر محمد فاضلی در دانشگاه مشهد که بسیار استاد با سوادی بودند. در واقع به جز این دو تن، معلم عربی بدان معنا نداشتم. در کودکی، پدرم بود و در دانشگاه، هیچکس نبود. زبان عربی که در دانشگاه تدریس می شود، زبان قدیم است و شما با یاد گرفتن آن نمی توانید رمان عبدالرحمان المنیف یا شعر آدونیس را بخوانید. استاد شهیدی، ادبیات کهن عرب را خوب تدریس می کردند و خود نیز این زبان را به خوبی درک کرده بودند اما در مورد ادبیات عرب معاصر علاقۀ چندانی نداشتند. برای آموزش این زبان نیز، نجیب محفوظ را ضمن اینکه می خواندم، ترجمه هم می کردم و برای فهمیدن ادبیات معاصر عرب، خودم زحمت کشیدم.

علی دهباشی: حدیث بندگی که تحلیلی بر روی تاریخ بیهقی است به نظر من بعد از مقالۀ بلندی که مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی نوشتند، مهم ترین متنی است که منتشر کردید. علاقۀ شما به این متن و اهمیتی که از آن درک کردید را بفرمایید؟

دکتر محمد دهقانی: اولین بار که با تاریخ بیهقی مواجه شدم در زمان دانشجویی بود. استادی که این کتاب را برای ما تدریس می کرد حتی نمی تواسنت بخوبی متن را روخوانی کند. روز قبل از کلاس، نزد استاد دیگری می رفت و اینها را  با کمک او می خواند. البته علت هم داشت و تقصیرکار نبود! رشتۀ تحصیلی اش زبان باستان بود و چون در آن سال ها این رشته در دانشگاه اهواز تعطیل شد، اساتید دانشگاه دروس دیگری را تدریس می کردند. تاریخ بیهقی متن بسیار پیچیده ای بود اما چون ذوق ادبی داشتم، حس می کردم که این متن، متن ویژه ای است و بدان علاقه مند شدم. در آن ترم در حدود پنجاه صفحه از تاریخ بیهقی را خواندم. کتاب «حدیث خداوندگی و بندگی» حاصل بیست سال، تأمل و مطالعۀ پیوسته در مورد تاریخ بیهقی است. گرچه روشن است که در این بیست سال، تنها بیهقی نمی خواندم اما می خواهم بگویم اندیشۀ بیهقی برای من مسأله ای بود و در نهایت حاصل آن این کتاب شد. سابقۀ تدریس تاریخ بیهقی در دانشگاه به من نشان داد که دانشجو ها در فهم متن با چه دشواری هایی مواجه هستند. سعی کردم این مشکلات و موانع را از پیش راه دانشجویان زبان و ادبیات فارسی و همۀ کسانی که به بیهقی علاقه دارند، بردارم. ضمن اینکه تصور من این است که بیهقی مهم ترین و متفکر ترین مورخی است که می شناسم و این نظر کاملا اندیشیده است و از روی احساس و هیجان نیست. وقتی می گویم بهترین و متفکرترین مورخ ماست از آنجاست که تاریخ ایران را بسیار خوانده ام و در موردش فکر کرده ام. بعد از بیهقی شاید در دوران معاصر تنها بتوان از احمد کسروی به عنوان مورخ هم تراز بیهقی نام برد  و می شود از جهاتی او را با بیهقی مقایسه کرد. اگر اسم کتاب را تاریخ خداوندگی و بندگی انتخاب کردم، برای این است که به نظرم بیهقی در تاریخ خود خلاصۀ تاریخ و فلسفۀ تاریخ ایران را عرضه می کند. بیهقی تنها یک مورخ ساده نیست! او یک فیلسوف تاریخ است! دوستی از من می پرسید که نکند که کتاب هگل را خوانده بودی که این عنوان را آوردی؟! گفتم که باور کنید تا امروز کتاب بنده و خدایگان هگل را نخوانده ام. این برداشتی است که از خواندن تاریخ بیهقی داشتم و این عنوان را برگزیدم.photo_2016-08-06_08-11-49

 

علی دهباشی: در مورد نثر تاریخ بیهقی برایمان بگویید؟

دکتر محمد دهقانی: در مورد خود نثر باید بگویم که ما ملت منثوری نیستیم ما ملت منظومی هستیم. می دانید در قدیم شعر با نظم تفاوتی نداشت. در نگاه قدما نظم عبارت از خود شعر است. به عبارت بهتر مظهر اعلای نظم، شعر است و این ها برای سخنی ارزش قائل بودند که هر چه بیشتر به بوطیقای نظم، نزدیک باشد. نظم با هیجان، با عاطفه و احساس، سر و کار دارد و انسان خودآگاه انسان منثور است. فلسفه را کسی به شعر نمی نویسد. اگرچه حاج ملا هادی سبزواری فلسفه رابه شعر می نویسد که بسیار عجیب است! این ها نشان دهندۀ ملتی است که منظوم بود و حتی هنوز هم هست. شاعرانه می اندیشد. اهمیت بیهقی در این است که تأکید بر نثر دارد و حتی گاهی اشعار خوبی را بیان نکرده یا در میان متونش از اشعار شاعران هم عصر خود بیتی درج نمی کند و این نشان می دهد که مفهوم سخن و حقیقت است که برایش اهمیت دارد نه نظم. عمدی در این کار است! او دارای تفکر منظوم نیست و با تفکر منثور سر و کار دارد. کاری که به درد تاریخ نویسی می خورد.

علی دهباشی: آقای دکتر ممکن است که آن بخش های گم شده، یک روزی پیدا شود؟

دکتر محمد دهقانی: می گویند آن قسمت از تاریخ بیهقی که باقی مانده خب مشخص است و از میانۀ جلد پنجم شروع می شود و تا جلد دهم در دست ما است و می گویند این پیش و پس و اول و آخر این کهنه کتاب افتاده و گم شده است. بله همه چیز در عالم امکان، ممکن می شود! شاید زمانی پیدا شود اما به عقیدۀ من، در این صورت هم اهمیت زیادی نخواهد داشت. با توجه به شناختی که از تاریخ بیهقی دارم، اهمیت این تاریخ به خاطر حضور واقعی خود مورخ در دوران تاریخ حکومت مسعود غزنوی است. بیهقی مورخی است که به جزئیات اهمیت ویژه ای قائل است و در پی خلق تاریخی مستند است. طبیعی است که تاریخ دورۀ مسعود را که خود کاملا از جزئیات آن مطلع بوده، مفصل تر نوشته باشد و آن بخش های دیگر که خود هنوز وارد دستگاه دیوانی غزنوی نشده بوده و دسترسی به اسناد نداشته را خیلی مختصرتر و کم اهمیت تر توصیف نماید و این یکی از دلایلی است که این بخش باقی مانده، اهمیت بیشتری دارد.گرچه باید گفت هر جمله ای که از بیهقی پیدا شود ارزشمند است.

بهاری: در مورد بیهقی و بخش های گم شده اش، گمان می کنم شما به این نتیجه رسیده بودید که بخش های مفقودۀ تاریخ بیهقی لااقل آنقدری که در روایت مشهور است، نیست. ابولحسن علی بن زید بیهقی در تاریخ بیهق، گویی گفته سی دفتر و تفسیری که از آن گفته شده این است که دفتر همان مجلد است و بنابراین این که هست یک ششم تاریخ بیهقی است، نظر شما هم دربارۀ حجم بخش های باقی مانده این است؟

دکتر محمد دهقانی: به نظرم این درست نبوده و تصور غلطی است. از این جهت می گویم که خود بیهقی می فرماید که من تاریخ را که در دست گرفتم و شروع به نوشتن کردم. در سال ۴۰۹ نگارش آن را آغاز کرده است. به نظرم علت عمده این است که تا قبل از ۴۰۹ بیهقی دسترسی به اسناد دیوانی نداشته است. از آن زمان به بعد است که این امکان فراهم می شود و از آن پس است که بیهقی در حقیقت صاحب فکر و تحلیل دربارۀ تاریخ می شود و از تاریخ روزگار خود سر در می آورد. این قسمت که در دست ماست و از سال ۴۲۱ شروع می شود تا پایان حکومت مسعود، یعنی سال ۴۳۲، چند صفحه است؟ بین هفتصد تا نهصد صفحه. در یک دورۀ ده یازده ساله. از ۴۰۹ تا ۴۲۱ هم باز همان مقدار می شود با این تفاوت که بیهقی در اینجا خود در متن امور بوده است و همه چیز را می دانسته و طبعا ما انتظار داریم گزارشش دقیق تر باشد. قبل اینطور نبوده. پس گزارشات بیهقی از سال ۴۰۹ تا ۴۲۰ منطقا باید مختصرتر از این باشد. در نهایت بعد از آن هم فرصتی برای نوشتن نداشته است. بعد از سال ۴۵۵ دروۀ پر آَشوبی است. سن و سال بیهقی و آشوب هایی که دربار غزنوی دچارش شده، این امکان و اجازه را به بیهقی نمی دهد که به تاریخ نویسی خود ادامه دهد. بنابراین بر اساس استنباطی که من دارم، آنچه از تاریخ بیهقی گم شده است، حداکثر به اندازۀ همین مقدار موجودش است.

دکتر محمد دهقانی و علی دهباشی در کتابفروشی آینده

دکتر محمد دهقانی و علی دهباشی در کتابفروشی آینده

علی دهباشی: در تاریخ بیهقی کدام شخصیت برای شما اهمیت خاصی دارد؟

دکتر محمد دهقانی: تقریبا هیچکدام! خواجه نظام الملک، فرد بزرگی بود. وزیر بود و اهل سیاست اما دانشمند و نویسنده نیز بود. می گویند که وقتی خواجه نظام الملک فوت می کند، از شخصی سوال می کنند که در مورد او چه می دانی؟ آن شخص به خواجه رحمتی نمی فرستد و می پرسند چرا نمی گویی خداوند رحمتش کند؟ پاسخ می دهد که:”چون من نمی توانم بگویم آدم خوبی بود! من می توانم بگویم بهترین ظالمان بود!” آدم های تاریخ بیهقی بهترینشان مثل بونصر مشکان از نظر من بهترین ظالمان هستند. خود این آدم در خدمت آن نظام ظالمانه است. نظامی که مال مردم را به راحتی غارت می کند. از خواندن حملۀ مسعود به آمل متأثر می شویم. می گوید که شنیده ام گرگان یک میلیون جمعیت دارد. اگر از هر کدام دیناری بستانم می شود یک میلیون دینار با این فکر و حساب سرانگشتی ساده اندیشانه، لشکر کشی عظیمی به ناحیه ای که اصلا خطری برای پادشاهی نداشته، می کند. مردم مظلومی که فرمانبردار بودند در طمع او در این جنگ کشته می شوند و دقیقا از همان جا، پایه های حکومت خود را سست می کند. فهم این تاریخ اهمیت بسیاری دارد. چون با خواندن آن گویی فلسفۀ تاریخ ایران و فلسفۀ اجتماعی و زندگی ایرانی ها را خوانده اید.

علی دهباشی: در ترجمه بحث زیاد است. اینکه واحد ترجمه را عده ای کلمه گرفتند و عده ای جمله. شما بر چه اساسی ترجمه می کنید؟

دکتر محمد دهقانی: باید بگویم که واحد ترجمه نمی تواند «کلمه» باشد و از نظر زبانشناختی این نظریه که فکر می کردند، فیلولوژی، اصل زبان است، امروزه اینگونه نیست. چون بر کلمات تأکید داشت. اگر کتاب های صرف و نحو قدیم ما را نگاه کنید همانند همین «جامع المقدمات» نوشته شده است:”کلمه بر سه قسم است: اسم و فعل و حرف.” سوسور این نظریه را رد کرد و بیان داشت که زبان کلمه نیست و حداقل جمله است. در ترجمه جمله هم نیست شما اول باید کل یک اثر را بخوانید به شرط اینکه واجد شرایط خواندن آن اثر باشید. به عنوان مثال اگر شما قصد ترجمۀ یک متن فلسفی را دارید، اول باید فلسفه بدانید. شما باید به علمی که متون تخصصی آن را ترجمه می کنید آشنا باشید. اگر من کازانتزاکیس را ترجمه می کنم کافی نیست که تنها زبان آن را بدانم و گرچه یونانی است و ما هم یونانی نمی دانیم و از زبان دیگری ترجمه می کنیم. من باید خود کازانتزاکیس را خوب بشناسم و با آثارش آَشنا باشم.  بخصوص در ترجمۀ ادبی این موضوع اهمیت می یابد. در علوم دیگر شما تنها می خواهید مفهوم را منتقل کنید اما در ترجمۀ ادبی آن زیبایی و بوطیقای ادبی را هم می توانید منتقل کنید. پس باید بر بوطیقای آن آَشنا باشید و بدانید که چطور آن را از زبان مبدأ به زبان مقصد منتقل کنید. باید بوطیقای زبان مقصد را هم خوب بشناسید وگرنه عمل ترجمه ناقص باقی می ماند. این است که کل یک اثر اهمیت دارد نه فقط واژگان و جمله ها.

بهاری: به بحث ترجمه ها رسیدیم و بسیاری از این ها در کارنامۀ شما مربوط به حوزه های غیر ادبی است. می خواستم بدانم علت جذابیت موضوعات مختلف در زمینه های تاریخ و اسطوره شناسی و روانشناسی و بلاخص روانشناسی دین و … برای شما چیست؟

دکتر محمد دهقانی: از رشتۀ ادبیات به این سمت کشانده شدم. از کودکی به الهیات علاقه مند بودم اما وقتی در دانشگاه در رشتۀ ادبیات پذیرفته شدم، فهمیدم حقیقت پیش هیچ کسی نیست و اگر هست ما قادر به کشفش نیستیم. ادبیات مرا هدایت کرد چون وقتی متون ادبی را خواندم، متوجه شدم، برای اینکه شکسپیر بفهمم خواندن این اثر به زبان انگلیسی کافی نیست. از سر کنجکاوی با سختی تمام برخی از آثار شکسپیر را با همان چاپ قرن هجدهم خواندم. رابینسون کروزئۀ دانیل دفو را در دانشکدۀ اهواز با چاپ قرن نوزدهم به زبان اصلی اش مطالعه کردم. متوجه شدم که این کافی نیست و شکسپیر عمیق تر از این ها. کمی فلسفۀ غرب خواندم تا بفهمم ماجرا چه بوده است. کم کم به حوزه های روانشناسی و … کشیده شدم. بله، از ادبیات به این سمت کشانده شدم.photo_2016-08-06_08-11-24

در بخشی از این جلسه، نویسندۀ کتاب یادداشت های پکن، به سوالات حاضرین پاسخ گفت:

-در صحبت هایی که داشتید فرمودید، مورخ واقعی بیهقی و کسروی هستند اما مورخان بسیاری در زمان ما حضور دارند و در گذشته نیز حضور داشتند، آیا می توانیم اشخاصی چون فریدون آدمیت و خانم هما ناطق را از یاد ببریم؟

دکتر محمد دهقانی: وقتی می گویم مورخ به معنی اساسی کلمه یعنی کسی که از خودش فلسفۀ تاریخ داشته باشد، نه اینکه تنها از جایی آموخته باشد! بلکه واضع فلسفۀ تاریخ باشد. در میان نام مورخان در ایران، فیلسوف تاریخ این دو نفر (بیهقی و احمد کسروی) هستند. گرچه می دانم که ما اساتید بزرگ فلسفه و تاریخ داریم اما این اساتید فیلسوف نیستند تنها  تکنسین می باشند. ولی بیهقی واضع تاریخ است یعنی فراهم آورندۀ متراکم آن فلسفۀ تاریخی است که ما تا عهد بیهقی یا حتی بعد از آن در جهان اسلام می بینم. احمد کسروی هم در تاریخ جدید معاصر ایران دقیقا چنین نقشی را دارد وگرنه من که از حرفه ای ترین خوانندگان آثار بزرگانی همچون نام هایی که فرمودید چون: خانم ناطق و استاد آدمیت، هستم و بسیاری دیگر را می توانم به این اسامی اضافه کنم که آثارشان را می خوانم و استفاده می کنم. یکی از این ها متحده است. چرا من کتاب متحده را دوباره ترجمه کردم؟! برای اینکه این کتاب مریوط به دروۀ آل بویه است. حتی توضیح دادم این  پارادایمی که ایشان مطرح کرده اند تنها به دورۀ آل بویه نمی خورد. ما حتی امروز هم می توانیم از این پارادایم استفاده کنیم. بنابراین به هیچ روی منکر اهمیت کار دیگر مورخان ایران نیستم.

-شما در برابر ایدئولوژی موضع گرفتید ولی در پاسخی که در برابر سوال آقای دهباشی دربارۀ شخصیت های مورد توجهتان در تاریخ بیهقی، فرمودید که هیچکس! این یک نگاه آرمانی به اشخاص نیست؟ در مورد حملۀ مسعود به گرگان آیا تاریخی هست که از این اتفاقات در آن دیده نشده باشد؟ چنین چیزی که گفتید تضادی در ذهن میان موضع گیری شما در برابر ایدئولوژی و این موضوع داشت!

 دکتر محمد دهقانی: چند چیز را باید از هم جدا کنیم. ایدئولوژی لزوما به معنای آرمان نیست. از لوازم ایدئولوژی یکی هم آرمانگرا است؛ یعنی ایده آلیسم یکی از لوازم ایدئولوژی است اما هر آرمانگرایی شما را ایدئولوژیک نمی کند. بسیاری از آرمان ها هستند که ضد ایدئولوژیک می باشند. آرمان حقیقت. کازانتزاکیس تعبیر خوبی دربارۀ آرمان دارد. آرمان به این معنی نیست که یک حقیقت عینی در جهان بیرون وجود دارد یا قرار است که بوجود بیاید و من هم حتما باید بدان دست پیدا کنم. اما به این معنی که من به حقیقت به عنوان یک ایده اهمیت می دهم، معتقد نیستم. من اگر می گویم ایدئولوژی خوب نیست بدین معنی نیست که خودم ایده ای ندارم نه اینطور نیست. ولی خیلی روشن می گویم من هیچ تصویری از حقیقت ندارم. کازانتزاکیس می گوید:”آرمان جهت ما را تصویر می کند.” و می گوید اگر می خواهی رشد کنی تصویر بزرگی از خودت درست کن و بعد آن تصویر دلخواه آرمانی را که از خودت داری در نظر بگیر و بر جلوی چشمانت بگذار و سعی کن مثل آن شوی ولی هر زمان که دیدی این نزدیک می شود و تو بدان نزدیکتر می شوی این تصویر را بزرگتر و دورتر کن تا هیچوقت بدان نرسی. آرمان رسیدن نیست. آرمان رفتن است. متأسفانه ایدئولوژی ها به دنبال رسیدن هستند.

دکتر محمدافشین وفایی، مدیر انتشارات بنیاد موقوفات افشار جدیدترین کتاب های این بنیاد را اهدا می کنددکتر محمدافشین وفایی، مدیر انتشارات بنیاد موقوفات افشار جدیدترین کتاب های این بنیاد را اهدا می کند

در خاتمه، دکتر محمد دهقانی با دوست داران خود که هر یک کتابی از آثار ایشان را در دست داشتند، سخن گفت.

  • عکس ها از : مریم اسلوبی و مجتبی سالک

اینک بازیگران ایران ، با افتخار ِ تمام ، تعظیم می کنند ، در برابر ِ همیشه و همواره رئیس خود ، در برابر عالیجناب استاد داود رشیدی . شورای مرکزی انجمن بازیگران سینمای ایران»

شب داوود رشیدی

امروز جمعه پنجم شهریور ۱۳۹۵ داود رشیدی چشم از جهان فروبست.

مجله بخارا در بیست و پنجم تیر ماه ۱۳۹۲ به مناسبت سالگرد تولد داود رشیدی شبی را به او اختصاص داد. چندی پیش همسرش احترام برومند در گفتگو با ایسنا گفت که برای داود رشیدی جشن تولدهای بسیاری گرفته شده اما خودش تولدی را که مجله بخار برایش برگزار کرد بیش از همه دوست داشت. و امروز مروری داریم بر این شب به یادماندنی.

 

غروب سه شنبه بیست و پنجم تیرماه ۹۲ به مناسبت سالگرد تولد رشیدی جشن هشتاد سالگی‎اش به همراه رونمایی از کتاب مجموعه نمایشنامه‎هایش برگزار شد.

در این مراسم که صد و بیست و ششمین شب از شبهای مجله بخارا بود و با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت برگزار شد، ابتدا علی دهباشی سردبیر مجله بخارا ضمن خیر مقدم به داوود رشیدی و خانوادۀ وی اشاره کرد که پیش از این در زمینۀ تئاتر و سینما، مجله بخارا شب‎های نصرت کریمی، بهرام بیضایی، محمد علی کشاروز، امیر هوشنگ کاوسی و در عرصه سینمای جهان شب‎های آندره وایدا، بونوئل و فاسبیندر را برگزار کرده است. سپس از دکتر داریوش شایگان خواست که سخنرانی خود را ارائه کند و دکتر داریوش شایگان از روزهای آشنایی و دوستی خود با داوود رشیدی چنین حکایت کرد:

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

« من اینجا امشب به عنوان دوست صحبت می‎کنم. و داوود یک دوست استثنایی من است و دوستی ما هم برمی‎گردد به شصت و شش سال پیش. و به این خاطر وظیفۀ خودم می‎دانستم که چند کلمه‎ای راجع به این دوستی بگویم و ثانیا بهً زمینۀ فرهنگی داوود در ژنو اشاره کنم. برای اینکه ما از سال ۱۹۵۴ تا سال ۶۰ و ۶۱ ( میلادی) در ژنو بودم و من و داوود شب و روز با هم بودیم. و من شاهد رشد او بودم و دیدم چگونه در واقع حرفۀ داوود شکل یافت و چگونه داوود اولین نمایشش را اجرا کرد. چه کسانی را می‎دیدیم . اصلاً وضع ژنو در دهۀ ۵۰ میلادی چگونه بود.

خود ژنوی‎ها می‎گویند که سال ۵۰ میلادی عصر حماسۀ ژنو است. برای اینکه دانشگاه ژنو بهترین استادان را داشت و ما از لحاظ فرهنگی اغلب کنسرت‎های خوبی داشتیم. فرانسوی‎ها می‎آمدند و تئاتر داشتند.

ولی من اولین باری که داوود را دیدم در مدرسه سن لویی تهران بود. این مدرسه ته خیابان لاله‎زار در کوچۀ خندان بود. مدرسه‎ای بود که تحت نظارت کشیش‎های لازاریس اداره می‎شد. این دبیرستان در دوران قاجاریه تأسیس شده بود. یعنی فکر می‎کنم اواخر سطلنت ناصرالدین شاه و اوایل سلطنت مظفرالدین شاه. ولی به هر حال این دبیرستان معروف است چون چند تن از نخبگان و بزرگان ایران آنجا بودند. از جمله صادق هدایت در آنجا درس خواند . نیما یوشیج هم در آنجا درس خواند و علی اکبر سیاسی که بعدها شد رئیس دانشکده ادبیات تهران و یکی از ارکان دانشگاه تهران . فکر می‎کنم  سال ۱۳۲۵ بود که دیدیم جوانی وارد شد و گفتند که از ترکیه می‎آید. چون پدرش مرحوم آقای عبدالرحیم رشیدی دیپلمات بود و مدت سه سال در ازمیر قنسول ایران بود. و داوود هم طبیعتاً در آنجا درس خوانده بود. موقعی که من با او صحبت کردم فهمیدم که ترکی هم بلد است. شروع کردم با او به ترکی استانبولی صحبت کردم. در چنین موقعیتی بود که من با داوود آشنا شدم و پس از مدرسه مدتی با هم ارتباط نداشتیم تا آن که داوود رفت فرانسه و من هم رفتم انگلیس. چهار پنج سالی انگلیس بودم . آن موقعی که ما می‎رفتیم فرنگ، یا باید مهندس می‎شدیم یا دکتر. طبیعتاً ما هم تصمیم گرفتیم که دکتر بشویم که چندان هم دوام نیاورد. ولی یک چیزی را به ما می‎گفتند که بسیار مهم بود. به ما می‎گفتند بروید درس بخوانید و برگردید و به مملکتتان خدمت کنید و مفهوم خدمت همیشه در ذهن من بود. »

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

سپس دکتر شایگان در ادامه سخنانش به تداوم دوستی‎اش با داوود رشیدی در ژنو پرداخت: « در ژنو بود که یک دیگر را می‎دیدیم و دوستی‎مان شروع شد. و چون من هم تئاتر علاقه داشتم با داوود دربارۀ تئاتر گفت و گو می‎کردیم و در همین گفت و گوها بود که من متوجه شدم که داوود یک آکتور مادرزاد است. یعنی سرنوشتش رقم خورده و آکتور خواهد شد. برای این که هم طنز عجیبی داشت، دوم اینکه خیلی خوشمزه بود، خیلی هم بازیگوش بود و خیلی خوب هم دیگران را تقلید می‎کرد. و من شاهد بودم که داوود وارد تئاتر شد» دکتر شایگان به کارگردانی رشیدی در عرصه تئاتر اشاره کرد ،« وقتی داوود رشیدی در انتظار گودوی بکت را در جشن هنر شیراز به روی صحنه برد، یک اتفاق نادر هنری بود و از حیث اجرا شاهکاری بود که همه را به حیرت واداشت.»

صحنه ای دیگر از مراسم داوود رشسیدی ـ عکس از جواد آتشباری

صحنه ای دیگر از مراسم داوود رشسیدی ـ عکس از جواد آتشباری

سپس نوبت به علی نصیریان رسید که ضمن تشکر از مجله بخارا برای برپایی این مراسم، از تئاتر و داوود رشیدی سخن گفت:

« در اواسط دهۀ سی یک جریان جوان و نوی تئاتری بود که از تئاتر لاله‎زار مجزا بود و تفاوت داشت. پیش از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، عده‎ای از ما که در آن زمان جوان بودیم و به دنبال سبک و شیوۀ پیشرفته و مترقی تئاتر بودیم ، رفتیم به کلاس. به تئاتر سعدی که عبدالحسین نوشین اداره‎اش می‎کرد. عبدالحسین نوشین عضو مرکزی حزب توده بود، در واقع مخفی بود و فرار کرده بود ولی خانمش لورتا و حسین خیرخواه و خاشع بودند و تئاتری درست شده بود با کمک عبدالکریم امینی در همین خیابان آبان سابق به نام تئاتر سعدی و اولین کارش هم نمایش « بادبزن خانم ویندرلی » بود. ما سال ۳۱ آنجا رفتیم و شاگرد شدیم. یکی از استادانی که آنجا بود و ما توانستیم محضرش را درک کنیم آقای خیرخواه بود. بعد مصادف شد با ۲۸ مرداد ۳۲. و چون تئاتر متصف بود به چپ، تئاتر را آتش زدند و تئاتر به هم خورد و ما هم به گوشه و کنار فرار کردیم. بعد رفتیم هنرستان هنرپیشگی. تنها مدرسه تئاتر که در آن زمان وجود داشت. این گروه جوان بود که گفتم به دنبال تئاتری نو بود از همین جا شروع شد. »

علی نصیریان در ادامه به آشنایی با شاهین سرکیسیان اشاره کرد که عاشق تئاتر بود، تئاتر مدرن و به ویژه شیفتۀ چخوف و افزود،« جریان تازه تئاتری از خانه ایشان شروع شد. جوان بودیم و خیلی تازه نفس و آرزومند کار و بسیار هم بی‎امکان. سرکیسیان امکانی نداشت جز یک آپارتمان اول خیابان رشت. طبقۀ چهارم که شامل سه اتاق بود ، یک اتاق به مادرش تعلق داشت و یکی هم اتاق خواب خودش بود و یکی هم نشیمن و ناهارخوری که مجموعاً اتاقکی بود و تعدادی آدم را آنجا جمع می‎کرد و ما در آنجا تمرین می‎کردیم . آثار آرتور میلر و پیراندللو  و ایبسن را. ولی موفق نبودیم. تنها دلخوشی ما این بود که این اتودهایی را که می‎کردیم یک عده آدم مثل شاملو، جلال آل احمد و سودابه گنجه‎ای می‎آمدند و نگاه می‎کردند و اظهار نظر می‎کردند. تا آن که به ما گفتند حالا که شما توانایی ندارید این کارها را بازی کنید بروید به سراغ چیزهای ساده‎تر . مثلاً تئاتر ایرانی. و پیشنهاد کردند که ما قصه‎های هدایت را بخوانیم و یکی دو تا قصه را اتود کردیم و به نتیجه رسیدیم. و بردیم دفتر آقای خانلری و ایشان هم خیلی پسندیدند و ما را به باشگاه دانشگاه بردند. و این شروع حرکت ما بود. »

علی نصیریان ـ عکس از مجتبی سالک

علی نصیریان ـ عکس از مجتبی سالک

علی نصیریان سپس درباره تأسیس هنرهای دراماتیک چنین گفت،« در دهۀ سی بود که یک سری از فرنگ برگشته‎ها رفتند به هنرهای دراماتیک، کسانی مثل منوچهر انور، خجسته کیا، پری صابری، حمید سمندریان و داوود رشیدی. منوچهر انور و خجسته کیا اولین فرنگ رفته‎ها بودند که خیلی به ما یاد دادند و ما خیلی از اینها یاد گرفتیم و با تئاتر دنیا آشنا شدیم. از جمله کسانی که خیلی از نظر اجرایی فعال بودند حمید سمندریان بود و بعد از او هم داوود رشیدی. داوود رشیدی یکی از فعال‎ترین فرنگ رفته‎ها بود. مدام کار می‎کرد . و در همین دوران بود که با داوود رشیدی آشنا شدم و داوود به من پیشنهاد کار کرد. نمایشنامه‎ای بود به نام کاپیتان قراگز که خیلی هم از نظر مفاهیم و موضوع و شخصیت‎ها به جامعۀ ما می‎خورد و این هوشمندی آقای رشیدی بود که این کار را انتخاب کرد. کارهای آقای رشیدی محدود به یک جا نبود. خیلی وسیع و گسترده کار می‎کرد. او از اعضای شورای تئاتر بود. و بعد از انقلاب هم در فیلم‎های سینمایی کار کرد.

لُب کلام می‎خواهم بگویم این فرنگ رفته‎هایی که آمدند خیلی به ما کمک کردند. آنها در واقع یکی از ارکان موج جدید تئاتر بودند. و داوود یکی از آنهاست . در انتظار گودویی که داوود کار کرد، یک نقطه عطف در تئاتر ایران است. نقطه عطف جدی. در آن زمان شما بکت بیاورید و آن هم در انتظار گودو که یکی از مهمترین کارهای تئاتر جدید بود . خیلی اهمیت دارد. و داوود رشیدی از این آمدن و رفتن و این مدت عمر نهایت بهره را برد در خدمت به جامعه و در خدمت به ملتش و فرهنگش و هنرش. و به نظر من داوود باید راضی باشد. علاوه بر آن داوود معلمی کرد و شاگردان بسیاری داشت و هر جا هم که رفت و هر جا هم که مدیریت داشت ، خوب عمل کرد . همیشه راهگشا بود. همیشه دوستی خوب و مهربان و با فرهنگ بود. و من شخصاً از داوود رشیدی بسیار چیزها یاد گرفتم و از اینجا لازم است که تشکرخودم را به محضرشان تقدیم کنم.»

بعد از آن نوبت به اکبر زنجانپور رسید :

« قرار است از داوود رشیدی حرف بزنیم. آدم وقتی در سن شصت هفتاد سالگی است و به عکسهای دوران کودکی خود در دوران مختلف نگاه می‎کند، مثل عکسهای دوران بیست سالگی ، هیچ شباهتی پیدا نمی‎کند. یک آدم دیگری است و آدم نمی‎تواند بگوید کدام یکی از این عکسهاست. ولی خوب در ذهنیت خودمان و در تنهایی خودمان، خودمان را دنبال می‏‎کنیم.

من روزی که آقای رشیدی را از نزدیک دیدم، جوان بود و قبراق. و خب همه کسانی که در انتظار گودو را دیدند ، می‎دانند که شاهکار صحنه بود. و او در اولین فیلمش ، فرار از تله، هم خیلی خوب ظاهر شد. ما وقتی جوان هستیم سخت کار می‎کنیم چون شعف داریم. برای آینده شعف داریم. ولی یواش یواش که به دوران کهولت نزدیک می‎شویم همه چیز فرق می‎کند.»

اکبر زنجانپور ـ عکس از مجتبی سالک

اکبر زنجانپور ـ عکس از مجتبی سالک

و پیام عزت‎الله انتظامی که به علت درد پا نتوانسته بود در این مراسم شرکت کند توسط علی دهباشی قرائت شد:

«هشتاد سالگی دوست دیرینم هنرمند عزیز تئاتر و سینما را که در عرصه هنر و موقعیت مدیریت فرهنگی و هنری خوش درخشیده است تبریک و تهنیت می‎گویم و امیدوارم سلامت و پایدار باشد. عزت الله انتظامی/  ۲۵ تیر ماه ۹۲ »

صحنه ای از مراسم بزرگداشت داوود رشیدی ـ عکس از جواد آتشباری

صحنه ای از مراسم بزرگداشت داوود رشیدی ـ عکس از جواد آتشباری

سپس هوشنگ گلمکانی در جایگاه سخنرانان قرار گرفت:

« من قصد سخنرانی ندارم فقط یک نکته‎ای را باید درباره نقش و تأثیر آقای رشیدی در سینمای ایران و در بازیگری ایران می‎گویم. البته با یک مقدمه‎ای. اولین بازیگران سینمای ایران تئاتری بودند. نگاه تئاتر ایران در آن سالها یک جور نگاه سنتی بود به نمایش. حتی چپ‎های تئاتر ایران هم اگر نگویم نگاه سنتی ولی باید بگویم نگاهی کلاسیک به تئاتر داشتند و هنوز تئاتر مدرن ، یا درست تر بگویم تئاتر آوانگارد به ایران نیامده بود. در اواخر دهۀ سی و اوایل دهۀ چهل چیزی بود که زنده یاد دکتر کاوسی نام فیلمفارسی را به آن داده بود. تئاتری‎ها هم که به هر حال آدم‎‌های جدی‎تری بودند در آن سالها از سینمای فارسی رویگردان شدند. در سال ۴۸ با فیلم گاو موجی نو شروع شد و دوباره تئاتری‎ها با سینما آشتی کردند. اما وقتی که آقای رشیدی فیلم فرار از تله را بازی کرد و چه آدم مناسبی هم ایشان را انتخاب کرد، جلال مقدم که او هم یک مقدار حال و هوایش با سینمای آن زمان فرق داشت و خودش هم آدم غیرمتعارف و آوانگاردی بود، لااقل از نظر روحیه آوانگارد بود، یک نقطۀ عطف بود. به این دلیل که آقای رشیدی کسی بود که از فرنگ آمده بود . تئاتر را در فرنگ تحصیل کرده بود و وقتی وارد سینما شد اسمش با در انتظار گودوی ساموئل بکت گره خورده بود. و حضور آقای رشیدی عیار بازیگری را در سینمای ایران بالا برد. و با آن پیشینه وزن و اعتبار بیشتری به سینمای ایران داد. ممنون آقای رشیدی از این کاری که کردید در تاریخ سینمای ایران».

هوشنگ گلمکانی ـ عکس از جواد آشتباری

هوشنگ گلمکانی ـ عکس از جواد آشتباری

سپس علی دهباشی از جعفر والی که در جمع تماشاگران حضور داشت، خواست که چند کلمه‎ای درباره کار با داوود رشیدی سخن بگوید و والی گفت:

« چه سعادتی است که آدم دربارۀ دوستش حرف بزند. من با داوود پیش از آنکه به ایران بیاید آشنا شدم. با خانواده داوود .بعد هم آمدیم به اداره تئاتر. آن موقع ما مشغول تئاتر بودیم و من می‎توانم بگویم که اولین بار این فرصت وقتی نصیب من شد که با او کار کنم که از من خواست تا در نمایشنامه‎ای با عنوان « می‎خواهی با من بازی کنی» بازی داشته باشم. و من آنجا نقش یک دلقک را بازی کردم و خودم از این بازی خیلی راضی بودم، آنقدر که بعد از این کار دلم می‎خواست دلقک سیرک بشوم.  بعد هم داوود نمایشنامه‎ای را کار کرد به نام کاپینان قرگز و من آنحا در نقش گیری گوری ظاهر شدم. و من بارها به داوود توصیه کردم که بیا این نمایش را دوباره کار کنیم و لی از آنجا داوود هیچ وقت خودش را تکرار نمی‎کند حاضر نشد. کار کردن با داوود یک دنیا شور و هیجان و انرژی بود. و من این سعادت را داشتم که با داوود کار بکنم و خودش این را می‎داند که خیلی دوستش دارم.»

جعفر والی ـ عکس از جواد آتشباری

جعفر والی ـ عکس از جواد آتشباری

سپس مرضیه برومند از آشنایی‎اش با عرصه تئاتر، کار برای کودکان و تأثیر داوود رشیدی در عرصۀ برنامه‎های کودک حکایت کرد:

« می‎خواهم چیزهایی را خیلی سریع برایتان بگویم. من از بچگی تئاتر بازی می‎کردم . در دبیرستان از قضا با سوسن تسلیمی هم کلاس شدم. از کلاس هفتم. تئاتر کار می‎کردیم. اکثراً با هم می‎نوشتیم. من کارگردانی می‎کردم ، سوسن بازی می‎کرد. کم کم در منطقه آموزش و پرورش کار کردیم،بعد هم کم کم سر از برنامه‎های تلویزیون درآوردیم. برنامه جوانان و تا اینجا اقای رشیدی هنوز وارد زندگی ما نشده بود. خواهرم احترام برومند مجری تلویزیون بود. گوینده بود . مجری برنامه کودک بود. خیلی هم مجبوب بود و همه او را می‎شناختند و خوب باعث افتخار ما بود. از بچگی هم الگو بود برای ما. و اسم داوود رشیدی را هم در نشریات آن زمان می‎دیدیم .

به هر حال داوود رشیدی عضو خانوادۀ ما شد و ما روزگاران خیلی خوبی را در خدمت داوود رشیدی گذراندیم. شوهر خواهر بسیار خوبی است. خیلی شیرین است. خیلی بانمک است و خیلی هم همراه است.

اما من می‎خواهم راجع به یک وجه از داوود رشیدی صحبت کنم که شاید تا امروز مغفول مانده است. و آن تأثیری است که داوود رشیدی بر بخش کودک تلویزیون گذاشت. شاید کمتر کسی بداند که اگر ما الآن برای کودکان برنامه‎های تلویزیونی داریم و در گذشته برنامه‎های درخشانی داشتیم ، به دلیل توجهی بود که داوود رشیدی به برنامه‎سازی برای کودکان نشان داد و به این خاطر مرهون داوود رشیدی هستیم. »

مرضیه برومند ـ عکس از جواد آتشباری

مرضیه برومند ـ عکس از جواد آتشباری

مرضیه برومند در ادامه سخنانش به واحد نمایش تلویزیون در زمان مدیریت داوود رشیدی اشاره کرد:

« در زمان مدیریت داوود رشیدی بود که سلطان صاحبقران ساخته شد، دایی جان ناپلئون، قصه‎های مثنوی ساخته علی حاتمی، خانه قمرخانم و حتی کارهای مردم پسندتر مثل خانه بدوش، مراد برقی و تلخ و شیرین ساخته شد.

و داوود رشیدی برد که ما را که تازه از کانون پرورش جدا شده بودیم به تلویزیون برد تا یک گروه داشته باشیم و مخصوص بچه‎ها کار کنیم. کارهایی مثل پنبه دانه، کلاه و شال و اره، کدو قلقلی، دزد و رنگ قرمز، خرس و کوزه عسل و گلباران و… تولید شد. و اگر امروز برنامه‎هایی مثل کلاه قرمزی، هادی و هدی، خانه مادر بزرگه، مدرسه موشها و … ساخته می‎شود، براساس زمینه‏ای است که داوود رشیدی فراهم کرد و اینجاست که باید بگویم داوود رشیدی به گردن همه ما حق دارد.»

در بخشی دیگر از مراسم پیام انجمن بازیگران خانه سینما توسط آقای دهکردی قرائت شد:

« به نام خداوند زیبایی ها و مهربانی ها

امشب به فخری افزون و انکار ناپذیر ، در کنار شما سرآمدان و فرهیختگان ِ ادب ، هنر و فرهنگ ِ با عزت ِ کشورمان ، به بهانه و شکرانه ی زادروز ِ به جهان پای نهادن ِ مردی بزرگ ، در کنار هم قرار گرفته ایم .

مردی آن گونه بزرگ ، که بی تردید تنها و تنها او می توانست در سال های پرتلاطم ِ جاری بر جان و پیکره ی سینمای کشورمان ، نا خدا و سکانداری مقتدر ، مدیر و مدبر در صنف و خانواده ی بازیگران باشد .

هنرمندی بی بدیل ، که در اوج توانمندی و بی نیازی ، با در بر داشتن اعتباری بسیار والا وهمراه داشتن انبوه افتخارات ِ هنری ، فرهنگی و علمی خویش ، بر آسایش ِ خیال و ، خلوت و ، آرامش ِ در خانه نشستن ، پشت کرده ، روح و جان و توانش را به یکباره ، عاشقانه و پدرانه رهن دردمندی ها و دل نگرانی های فرزندانش در انجمن بازیگران سینمای ایران کرده است .

و بی شک ، این ، گوهری است ، که در این روزگار کیمیاست .

امشب با همت والا و ستودنی ِ صاحبان ِ ارزشمند قلم ، بنیاد وزین موقوفات دکتر محمود افشار ، با یاد و گرامی داشت دکتر ایرج افشار ، و نام پر افتخار نشریه ی باوقار بخارا ، فرزندان ، شاگردان و یاران ِ این هنرمند ِ بی تکلف و ماندگار ، مجال ِ آن را یافتند تا به رسم دیرینه ، در برابر ِ جایگاه ِ مرشد و معلم خود ، به احترام و تکریم ، تمام قد ایستاده ، زیباترین و صمیمانه ترین شادباش ها را تقدیم ایشان داشته و سلامتِ وجود فرخنده ، نازنین و مبارکشان را از خداوند ِ زیبایی ها و مهربانی ها آرزو کنند .

علی دهکردی ـ عکس از جواد آتشباری

علی دهکردی ـ عکس از جواد آتشباری

بی تردید ، ثبات و سربلندی ِ سینمای پرافتخار امروز ِ میهنمان ، مدیون ِ تلاش و از خود گذشتگی ِ مردانی است اینچنین ، که روح تلاش جمعی و اعتبار صنفی را سر لوحه ی خود قرار داده اند .

مردانی که متعلق به خود نیستند ،

مردانی از جنس هنر و متعلق به فرهنگ .

اینک بازیگران ایران ، با افتخار ِ تمام ، تعظیم می کنند ، در برابر ِ همیشه و همواره رئیس خود ، در برابر عالیجناب استاد داود رشیدی .

شورای مرکزی انجمن بازیگران سینمای ایران»

و اتابک نادری مدیر تئاتر شهر نیز از سوی هنرمندان تئاتر شهر حضور پیدا کرد و سالگرد تولد داوود رشیدی را شادباش گفت.

همچنین سید محمد خاتمی و احمد مسجد جامعی در بخشی از مراسم حضور یافتند.

یکی دیگر از بخش‎های این مراسم پخش فیلمی مستند از داوود رشیدی بود ساختۀ رسول صدر عاملی و شهریار علیحدی.

از جمله شخصیتهای شرکت کننده در شب داوود رشیدی می‎توان از : محمد علی سپانلو، فخرالدین فخرالدینی، راضیه برومند، جعفر مدرس صادقی،جواد مجابی، آسیه جوادی،محمدرضا اصلانی، سودابه فضائلی، سرمد قباد، توفیق سبحانی، پوران صلح کل، منصور ضابطیان، فرزانه قوجلو، داریوش اسدزاده، ابوالحسن داوودی، مهدی فخیم زاده، حبیب رضایی، علی دهکردی، سروش صحت، عادل بزدوده، الهام پاوه نژاد، مسعود رایگان ، ،محسن میرزایی، محمدعلی اینانلو، قدرت الله مهتدی، دکتر اکبر ساعدی، جعفر والی، اسماعیل شنگله، ناهید طباطبائی، فاطمه قاضیها، مهندس حائری، عظیم زرین کوب، نگار اسکندرفر،گلبرگ برزین، محمد ناصری پور، محمود بصیری یاد کرد.

در پایان جلسه داوود رشیدی با حضور محمدعلی منصوری از کتابش رونمایی کرد و کیک تولد خودش را برید.

رونمایی کتاب داوود رشیدی ـ عکس از جواد آتشباری

رونمایی کتاب داوود رشیدی ـ عکس از جواد آتشباری

تولد هشتاد سالگی داوود رشیدی ـ عکس از جواد آتشباری

تولد هشتاد سالگی داوود رشیدی ـ عکس از جواد آتشباری

احترام برومند ـ عکس از ژاله ستار

احترام برومند ـ عکس از ژاله ستار

لیلی رشیدی ـ عکس از ژاله ستار

لیلی رشیدی ـ عکس از ژاله ستار

در فیلم « فرار از تله» کارگردان جلال مقدم ـ 1350

در فیلم « فرار از تله» کارگردان جلال مقدم ـ ۱۳۵۰

داوود رشیدی در فیلم سینمایی « فرار از تله» به کارگردانی جلال مقدم 1350

داوود رشیدی در فیلم سینمایی « فرار از تله» به کارگردانی جلال مقدم ۱۳۵۰

داوود رشیدی در سریال هزاردستان به کارگردانی علی حاتمی ـ 1359

داوود رشیدی در سریال هزاردستان به کارگردانی علی حاتمی ـ ۱۳۵۹

داوود رشیدی در فیلم خانه عنبکبوت با جمشید مشایخی، عزت الله انتظامی، مسعود بهنود ـ کارگردان علیرضا داودنژاد ـ 1362

داوود رشیدی در فیلم خانه عنبکبوت با جمشید مشایخی، عزت الله انتظامی، مسعود بهنودـ کارگردان علیرضا داودنژاد ـ ۱۳۶۲

داوود رشیدی و علی نصیریان در سریال « گرگها» به کارگردانی داود میرباقری 1365

داوود رشیدی و علی نصیریان در سریال « گرگها» به کارگردانی داود میرباقری ۱۳۶۵

در سریال عطر گل یاس به کارگردانی بهمن زرین پور ـ 1370

در سریال عطر گل یاس به کارگردانی بهمن زرین پور ـ ۱۳۷۰

داوود رشیدی در تمرین ریچارد سوم اثر شکسپیر سالن تئاتر شهر 1378

داوود رشیدی در تمرین ریچارد سوم اثر شکسپیر سالن تئاتر شهر ۱۳۷۸

011

 

شب همایون صنعتی وبایاد بانوی گل سرخ،همایون صنعتی مدیرو کارآفرینی نمونه وبواقع گلزاری در دل شوره‎زار

گلزاری در دل شوره‎زار/زهرا ناطقیان

 

  • عصر چهارشنبه ششم مرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و پنج ، مجله بخارا با همکاری بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار ی گل سرخ را برگزار کرد. در این شب دوستان و دوستداران همایون صنعتی گرد هم آمدند تا از فعالیت های ارزشمند او در زمینه ویرایش کتاب ، چاپ دائره المعارف فارسی ، کتاب های جیبی ، کارخانه گلاب گیری زهرا ، کارخانه کاغذ سازی پارس و … یاد کنند .

دکتر سیروس پرهام که جزء اولین همکاران همایون صنعتی در مؤسسه فرانکلین بود از سابقه همکاری خود با صنعتی چنین می گوید :

من سال ۱۳۳۳ یکسال بعد از کودتا به ایران برگشتم و مدتی مشغول تهیه کتاب ” رئالیسم و ضد رئالیسم در ادبیات ” بودم و تا سال ۱۳۳۴ که این کتاب چاپ شد کاری نداشتم . دوستم ، هوشنگ پیرنظر به من پیشنهاد کرد که به عنوان مترجم در مؤسسه ای که صنعتی به تازگی راه انداخته است آغاز به کار کنم . من در مؤسسه ای که در آن زمان تعداد اعضای آن سه نفر ، متشکل از دو کارمند و یک رئیس که خود صنعتی بود ، استخدام شدم . مکان مؤسسه طبقه دوم خانه ای متعلق به پدرمرحوم صنعتی در نبش خیابان نادری و فردوسی بود. کار من ترجمه نقدها و معرفی هایی بود که روزنامه ها درباره کتاب های فرانکلین می نوشتند . این مطالب را که به انگلیسی ترجمه می کردم ، به مرکز مؤسسه فرانکلین در نیویورک فرستاده می شد. مدتی به این کار مشغول بودم تا یک روز صنعتی زاده سه چهار ورق ترجمه کتابی درباره علوم اداری را به من داد تا نظرم را در مورد ترجمه اش بداند و من به او گفتم که ترجمه اش تعریفی ندارد و او گفت که این آدم احتیاج دارد و من می خواهم کمکش کنم . بهمین ترتیب آن مترجم یعنی علی اصغر مهاجر استخدام شد و خودش را تا معاونت صنعتی زاده کشاند و آخر سر با تمهیداتی زیر پای صنعتی زاده را جارو کرد . من متعجبم با آن نبوغی که همایون صنعتی در شناخت آدمها و تسلطی که به امور داشت ، چطور نتوانست دست این آدم را بخواند . مهاجر با یکی از مدیران مؤسسه اصلی فرانکلین در نیویورک بند و بستی کرد و تمام آنچه که فروختنی بود و سندش به اسم کس دیگری نبود ، حتی کاغذ های داخل انبار را هم فروخت و آخرسر به ویراستاران رسید و آن ها را هم  به دانشگاه آزاد فروخت خیلی افراد دیگر نتوانستند آنجا دوام بیاورند و رفتند ؛ من هم دوسال بیشتر با فرانکلین همکاری نداشتم ، همین چند ماهی که در بالاخانه خیابان نادری بودیم تا حدود اوایل سال ۳۵  که به مرکز فرانکلین در خیابان حافظ منتقل شدیم . آنجا بود که من یک مرحله از مراحل مقدماتی ویرایش را گذراندم .

همایون صنعتی کتابی جلوی من گذاشت به اسم ” کتاب هایی که دنیا را تغییر دادند ” که کتاب فوق العاده خواندنی و خوبیست . من دیدم مقالات علمی این کتاب را قبلاً به عده ای از پیشکسوتان نظیر مرحوم احمد آرام ، مرحوم احمد بیرشک ، دکتر بهزاد و … داده است ، ولی مقالات دیگر که جنبه علمی نداشت را به من سپرد که یا خودم ترجمه کنم و یا ترجمه آن را به شخص دیگری بدهم . من در ابتدا نپذیرفتم و گفتم که اصلاح ترجمه بزرگانی چون احمد آرام ، احمد بیرشک و دیگران از من ساخته نیست ، ولی همایون صنعتی گفت کاری به اینکه چه کسی این متون را ترجمه کرده است نداشته باش ، کار تو تنها این است که ترجمه ای را با متن اصلی مقابله کنی ، صرف نظر از اینکه چه کسی آن را ترجمه کرده است . به این ترتیب ترجمه مقاله ها را به افرادی سپردم و سه مقاله را هم خودم ترجمه کردم . وقتی که کتاب به مرحله اوزالید رسید ، دیدم که نوشته اند :” زیر نظر سیروس پرهام ” . بلافاصله به اتاق صنعتی زاده رفتم و گفتم که این دیگر برای من دشوار است ، ولی وقتی دیدم خیلی نسبت به این موضوع محکم است من هم قرص و محکم شدم و قبول کردم . این کتاب در سال ۱۳۳۶ توسط کتابخانه ابن سینا منتشر شد و به همان ترتیب که رسم بودند روی آن نوشتند زیر نظر سیروس پرهام . کار من در این کتاب صرفاً مقابله با متن بود و این اشتباهست که گاهی گفته می شود یا نوشته می شود که من کار ویرایش را شروع کرده ام  . البته در آن زمان اصطلاح ویرایش ، ویراستار و … نبود و در سال ۴۱ یا ۴۲ گویا زنده یاد دکتر محمد مقدم با استفاده از ریشه های پهلوی ” ویرا ” این کلمات را پیشنهاد کرد که جا افتاد و پذیرفته شد . ویرایش مرحله کاملتر و متعالیست که بعدها به همت منوچهر انور و تا حدودی دکتر مجتبایی در فرانکلین صورت گرفت .

از عجایب ترجمه کتاب ” کتاب هایی که دنیا را تغییر دادند ” این بود که ترجمه همه مترجمان احتیاج به ویرایش داشت جز طبیبی به اسم دکتر انور شکی و هیچ انتظار نمی رفت یک طبیب اینقدر در ترجمه یک متن علمی از انگلیسی به فارسی توانا باشد بدون اینکه یک اشتباه ترجمه ایشان پیدا کنم .دکتر سیروس از روزهای آشنایی و شروع کار با همایون صنعتی می گوید

دکتر سیروس از روزهای آشنایی و شروع کار با همایون صنعتی می گوید

بعد از اینکه این کتاب در سال ۱۳۳۶ چاپ شد به من پیشنهاد شد که مجموعه بهترین اشعار شعرای آمریکایی را به صورت دو زبانه منتشر کنم . من خیلی صریح به صنعتی گفتم این کار از من ساخته نیست به دلیل اینکه مترجم چنین کاری باید خیلی دل و جرأت داشته باشد که ترجمه اش در مقابل متن اصلی قرار گیرد . صنعتی گفت که شدنیست ودر این کار به من کمک می رسانند ، این کمک به صورت همکاری منوچهر انور و آقای مجتبایی بود  . زمانی که کار شروع شد اولین کتاب از لحاظ تقدم دوره شاعر ، کتاب لانگ فلو بود که ترجمه اش را دکتر اسلامی ندوشن انجام داد ، البته من ایشان را انتخاب نکردم چون تحصیلات و تسلط ایشان در زبان فرانسوی است و لانگ فلو یک شاعر انگلیسی زبان است که اشعارش به فرانسوی ترجمه نشده بود ، بنابراین ایشان ناچار بود متن انگلیسی را ترجمه کند و برغم همه تلاششان  دیدیم که به تنهایی از عهده این کار بر نمی آیند و از آقای انور، آقای مجتبایی کمک خواستیم و حتی عده ای از مدیران فرانکلین در نیویورک که دائماً در رفت و آمد بودند ، کمک گرفتیم تا بالاخره این  کتاب به شکل آبرومندی ترجمه شد و بازطبق رسم معمول نوشتند : ” زیر نظر سیروس پرهام “. اینجا مشکلی که پیش آمد این بود که متن مقدمه مورد خوشایند دکتراسلامی ندوشن نبود و دوست و همفکر ایشان دکتر وثوقی یک مقاله چندین صفحه ای نوشتند واین مقدمه را توهین به دکتر اسلامی در نظر گرفته اند . من هم که آن زمان در روزنامه تهران ژورنال  کار می کردم ، پاسخی نوشتم ولی آقای دکتر حسن صدر حاج‌ سیدجوادی که با دکتر وثوقی هم آشنایی داشت به من  گفت که خودم را آلوده چاپ کردن این جواب و انتقاد نکنم و این رشته سر دراز خواهد داشت . همه این هایی که عرض کردم برای این بود که بگویم ، کاری که من در فرانکلین شروع کردم صرفاً مقابله با متن اصلی بود و با آمدن منوچهر انور و مجتبایی از این مرحله مقدماتی ، وارد مرحله ویرایش شدیم .

در ادامه نصرالله پورجوادی از نقش مؤثر همایون صنعتی در مدرن شدن صنعت نشر ایران سخن گفت و همایون صنعتی را مهمترین شخصیت در نشر ایران در دهه ۴۰  دانست و یادآور شد  تأسیس چاپخانه ۲۵ شهریور یا افست کار کوچکی نبود و در همان زمان گفته می شد این چاپخانه در خاورمیانه مهمترین و بزرگترین چاپخانه است. بعد از آن است که چند چاپخانه مهم و مجهز پدید می آید .

دکتر نصرالله پورجوادی

دکتر نصرالله پورجوادی

سپس سیروس علی نژاد از خاطرات همایون صنعتی و چاره سازی های او در ادوار مختلف زندگیش می گوید و بخش هایی از کتاب مهدخت صنعتی به نام ” زنان سایه روشن ” را برای حاضریت می خواند ، این کتاب در اروپا و آمریکا توزیع شده است و اساساً سرگذشت خانواده صنعتی را با تغییراتی جزئی گفته است :

من امروز قصد دارم راجع به یک آدم نابغه با شما صحبت کنم. شاید بپرسید نابغه؟ مقصودت چیست، مگر صنعتی زاده نابغه بود؟ خواهم گفت نه، همایون صنعتی آدم با هوشی بود اما نابغه نبود. مهدخت صنعتی هم او را « عقل کل » می خواند، اما نمی گوید نابغه. پس چرا گفتم نابغه؟ به عرایضم گوش بدهید در پایان روشن خواهد شد.

در اروپا و آمریکا رمانی به زبان فارسی منتشر شده به نام « زنان سایه روشن ». این رمان را خانم مهدخت صنعتی نوشته و شاید بعضی از حاضران خوانده باشند اما یقین دارم بیشتر شما آن را نخوانده اید و از آن خبر ندارید.

این رمان در واقع سرگذشت خانواده خانم صنعتی زاده است. یعنی خودش، مادرش، پدرش، برادرهایش، و پدربزرگ و مادر بزرگش. رمان خطاب به فریدون نوشته می شود که برادر وسطی خانواده بوده اما بیشتر راجع به شخصی به نام خانی صحبت می کند که همان همایون صنعتی باشد.

من روایت هایی از این رمان برگزیده ام تا برای شما بخوانم و قصدم از این کار این است که شخصیت همایون صنعتی را از لا به لای این روایات مشخص کنم. در واقع می خواهم شخصیت پردازی کنم البته واقعی نه ساختگی.

همایون صنعتی مردی چاره ساز و چاره گر بود؛ یعنی وقتی به مشکلی بر می خورد نمی نشست غمبرک بزند که این مشکل پیش آمده است بلکه می گشت تا راه چاره را پیدا کند. در عین حال آدمی بود که اگر او را به جهنم می بردید کاری می کرد که جهنم را بر خود گلستان کند. یک روز با من درباره روزهای زندگی اش در جبهه جنگ ایران و عراق صحبت می کرد. گفتم همایون تو در جبهه چه می کردی؟ گفت خیلی به من خوش گذشت؟ گفتم یعنی چه؟ در جبهه وسط توپ و تفنگ و نارنجک و خمپاره چطور ممکن است به آدم خوش بگذرد؟ چه کار می کردی که به تو خوش می گذشت؟ خندید گفت ستاره ها را تماشا می کردم. شبها توی سنگر یا اگر در شهرها بودم پشت بام طاق باز دراز می کشیدم و ستاره ها را تماشا می کردم. هیچ وقت در عمرم فرصت نکرده بودم اینهمه ستاره بازی کنم! یا می گفت در زندان خیلی به من خوش گذشت و حالا با حکایاتی که از خانم صنعتی نقل خواهم کرد متوجه خواهید شد که چگونه در زندان به او خوش می گذشت.

اما درباره اینکه همایون شخصی چاره گر بود باید از خانم مهدخت کمک بگیرم.

همایون در خانوادۀ آشفته و پریشانی بزرگ شد. پدر و مادرش مدام با هم در حال دعوا مرافعه یا آن جور که خانم مهدخت نوشته در حال جنگ بودند. سرانجام هم کارشان به جدایی کشید و پدر رفت زن دیگری گرفت. همایون می گفت وقتی هنوز ده سالم نشده بود فهمیدم که نه پدر به دردم می خورد، نه مادر می تواند به دادم برسد. باید خودم گلیمم را از آب بکشم. قید هر دو تاشان را زدم.

سیروس علی نژاد

سیروس علی نژاد

به همین جهت همایون از کلاس دوم ابتدایی به کرمان رفت تا نزد پدر بزرگش زندگی کند. لابد نمی توانست نزد نامادری به زندگی ادامه دهد. مهدخت را هم که بچه بوده به اصفهان نزد مادرش فرستادند. مهدخت وقتی به هفت سالگی رسید قرار شد او را نزد پدرش به تهران بفرستند. او را دست همایون دادند که نزد پدر ببرد. خب، بچه نمی خواست و گریه می کرد. تمام راه را توی اتوبوس گریه کرد و تمام راه آن موقع از اصفهان تا تهران ۲۴ ساعت طول می کشید مثل حالا که نبود در سه چهار ساعت طی شود. همایون از دست مهدخت ذله شد. گفت تو که همش داری آب غوره می گیری، راه چاره ای پیدا کن. یادتان باشد که آن موقع خود همایون حداکثر شانزده هفده سال داشت. می خواهی چه کار کنی؟ دخترک می گوید می خواهم فرار کنم. همایون می گوید نمی توانی چون مسئولیتت با من است. نمی گذارم. باید فکر دیگری بکنی. دخترک به گریه ادامه می دهد. راه چاره ای وجود نداشت. اما وقتی به تهران می رسند همین که در شمس العماره پیاده می شوند، همایون به مهدخت می گوید همین جا بایست تا من برگردم و خودش وسط جمعیت گم می شود. بعد از مدتی می آید در حالی که یک پاکت در دست دارد. می گوید برات نقشه خوبی کشیده ام. وقتی می روی پیش آنها هیچ غذا نخور! ولی برای اینکه از گرسنگی نمیری یواشکی از این شکلات ها بخور و خودت را سیر نگهدار. دخترک همین کار را می کند و بعد از چند روز نامادری که از قضا زن خوبی بوده به پدر مهدخت می گوید آقا من نمی خواهم خون این بچه به گردن من بیفته. گناه دارد. این بچه هیچ چیز نمی خورد. و به زودی از گرسنگی خواهد مرد. همایون هم بچه را دم در تحویل داده بود رفته بود و دیگر پیدایش نبود. پدر ناچار به دایی بچه ها زنگ می زند و از او می خواهد که بیاید و مهدخت را به اصفهان ببرد.

شب همایون صنعتی

شب همایون صنعتی

همایون در بزرگ سالی در زندان هم که بوده به جای غم و غصه در فکر چاره کار بوده است. او را به این اتهام محاکمه می کنند که فرهنگ آمریکایی را گسترش داده. همایون می گوید من کتابهای آمریکایی چاپ کرده ام اما فرهنگ آمریکایی را گسترش نداده ام. رئیس دادگاه می گوید حرف معقول بزن اینکه نمی شود وقتی کتاب آمریکایی چاپ کرده ای خب فرهنگ آمریکایی را هم گسترش داده ای دیگر. گفت نه اینطوری نیست. خواهش می کنم دادگاه مرا یک هفته عقب بیندازید تا خدمتتان عرض کنم. یک هفته به او مهلت می دهند. تقاضا می کند که در این یک هفته کتابهای آقای مطهری را هم در اختیارش بگذارند. او می رود این کتابها را زیر و رو می کند و می بیند آقای مطهری در کتابهای خود مثلا سیصد بار به کتابهای چاپ فرانکلین ارجاع داده . به جلسه دادگاه می رود و می گوید آقا شما که نمی توانید به آقای مطهری بگویید فرهنگ آمریکایی را گسترش داده است. من شمرده ام ایشان سیصد بار به کتابهایی که من چاپ کرده ام ارجاع داده است. اگر آنچه من چاپ کرده ام فرهنگ آمریکایی بود که ایشان به آن ارجاع نمی دادند. رئیس دادگاه قانع می شود.

خب همه اینها مقدمه بود. همۀ این حرف ها را زدم که دو تا حکایت از کتاب خانم صنعتی برای شما بخوانم.

« ده سالگی خانی یعنی حوالی زمانی که من به دنیا آمدم. آن روز که من به دنیا آمدم تو یادت هست؟ تو فقط هشت سال داشتی و خانی نزدیک ده سالش بود. شنیده ام که خانی برای اعتراض به زاییدن مادر و افزوده شدن به کودکان خانواده از تک درختی که جلو خانه بوده بالا می رود و تمام روز همان بالا می ماند. به خواهش و تمنای بزرگترها محل نمی گذارد. گرمای آخر خرداد، گرسنگی و تشنگی و خستگی بالای درخت نشستن هم در اجرای نقشه اش اثر نداشته. می ماند و می ماند تا پدر در خیابان ناصرخسرو چراغ حجره اش را خاموش می کند، با واگن می آید تا دروازه یوسف آباد. آن وقت از خندق دور شهر رد می شود. همراه با صدای سگ و زوزه ی شغال، وسط بر بیابان به طرف خیابان ویلای کنونی می آید. بعد به طرف خانه ای با در سبز که جلویش یک درخت بوده می رود. فکر نمی کنم از خبر دختر بودن نوزاد خوشحال شده باشد. ولی به رویش نمی آورد. چون وقت آمدن متوجه نشده بوده که پسرش بالای درخت مقابل خانه بست نشسته. حالا اقوام زنش می گویند خانی تمام روز از درخت مقابل خانه پائین نیامده و موجب نگرانی همه شده. پدر بر می گردد به سوی در خانه. مقابل درخت می ایتد و این دفعه پسرش را آن بالا می بیند. کلی تشر می زند، وعده و وعید می دهد، اما پسر ده ساله با چشم های هوشمند و گوش های بزرگ که از دو طرف سرش بیرون زده، رام نمی شود یا از این حرف ها و کارها نمی ترسد. خانی آن شب تا از پدر نوشته کتبی نمی گیرد که دیگر فرزندی پس نیندارد از درخت پائین نمی آید. حالا که باز به این واقعه فکر می کنم احترامم نسبت به این بچه ده ساله که درست می دانسته چه می خواهد و پای خواسته اش ایستادگی کرده چند برابر می شود.

خب این یک حکایت. دارم سرتان را درد می آورم اما ناگزیرم حکایت دیگر را هم بگویم وگرنه تیتر حرف های من یعنی آن آدم نابغه هنوز در نیامده است.

« احمدی پرسید: « ببینم آخرش هم معلوم نشد جرمش چی بود؟ »

« نه که نشد. مگه ظلم دلیل می خواد؟ هرچی خودش داشت و هرچی از باباش بهش رسیده بود همه رو ازش گرفتن. بگی ککش گزید نگزید. بگی افسرده بود یا عصبانی اصلا و ابدا. آقا انگار تو باغ بهشت و دور تا دورش هم دوست و آشنا و رفیق قدیمی. مثل آب خوردن با هر کس می خواست رفیق می شد. با یکی شطرنج می زد، با یکی سودوکو حل می کرد. کلاس درس موالانا داشت. … من که روز اول نمی دانستم و درست نگاه نکرده بودم ببینم به همه چشمک می زنه یا فقط به من. بالای اون پله ها ایستاده بود، انگار می خواست از کوه بره بالا. این بشر می خواست بهترین و سرراست ترین راه رو پیدا کنه. فکر می کردم چرا داغون نیست؟ چرا لبخند می زنه؟ چطور توی تنهایی انفرادی له نشده؟ چن سال که وقت کمی نیست. چن ماهش هم وقتی چراغ دایم روشن باشه و شب و روزت با هم یکی بشه، آدمو از پا در می آره. چطوره که این چندتا پله رو پائین نمی آد و نمی خواد جایی واسه ی خفتنش پیدا کنه؟ سر تا پاش برام معما بود. … عاقبت اون چند پله را پائین اومد و راهشو گرفت صاف اومد طرف من. با دستانی که انگشتای بلند داشت، دستی مردانه و محکم با من داد و خودشو معرفی کرد. « لطفا بقیه آقایون رو شما به من معرفی بفرمایین ». بعد بلند طوری که همه بشنفن گفت: اهل کتاب ، شطرنج، پیاده روی، معلم زبان انگلیسی و دانش آموز زبان عربی. از شعر خوب خیلی لذت می برم. خودم هم شعر می گم. هر کس هم صله بده با امتنان دریافت می کنم.

هم بندی هاتون به راحتی پذیرفتنش؟

بله سرش به کار خودش بود. یادم هست یک روز گفت: من ذهنمو تربیت کرده م و اصلا اینجا نیستم. بیشتر اوقات روی دریا هستم. از آفتاب و نسیم توام با بوی دریا لذت می برم. راز سرزنده بودنم هم در همینه که نمی ذارم چیزی رو که بقیه فشار می دونن به من فشار بیاره.

احمدی پرسید: راست می گن که اون بود که تو رو از هلفدونی درآورد؟

بعله بشر! بعله، وقتی داشت می رفت بیخ گوشم گفت نامردم اگه تا پونزده روز دیگه بیرونت نیارم. باورم که نشد. از این قولا خیلیا داده بودن. این دفعه دیدم صدام می زنن و لباسامو به من پس دادن. بشر! منو از کار دولتی معذور کرده بودن. هیچ کسو نداشتم که هوامو داشته باشه. خودش جلو در زندون وایساده بود. منو برد خونه ی خودش. به زندان هم می گفت هتل اوین. یا دانشگاه. کاری رو که الان دارم اون برام درست کرده. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی. نابغه اس »!!!

در این میان پیام تصویری مهدخت صنعتی از لس آنجلس به مناسبت برگزاری شب همایون صنعتی برای حاضرین به نمایش در آمد.

پس از آن محمود آموزگار رئیس اتحادیه ناشران و مدیر نشر آمه از ورود اتفاقی همایون صنعتی به حوزه نشر و تحولاتی که او در این زمینه ایجاد کرد می گوید :

از سال ۸۸ ، سالی که صنعتی زاده درگذشت ،زندگی من با او آغاز شد.زمانی که علی دهباشی  در شماره ۷۲ مجله بخارا ویژه نامه ای به همین مناسبت منتشر کرد.قبل از آن سیروس علی نژاد گفتگوهایی با صنعتی زاده انجام داده بود که بنا به خواسته خود صنعتی زاده در آن زمان منتشر نشد و بعد از فوت او در مجله بررسی کتاب که  به سردبیری مجید روشنگر در امریکا منتشر می شد  به چاپ رسید.

بعد از این دوفقره در سال ۹۴ به کوشش خانم گلی امامی نامه های صنعتی زاده به خواهرش یعنی مهیندخت صنعتی  توسط نشر چشمه در دسترس قرار گرفت.

شماره ۷۲ بخارا  نایاب شد . از طرف دیگر مجله بررسی کتاب هم که در خارج از کشور منتشر شده است  قاعدتا برای هموطنان سهل الوصول نیست .بنابراین می شود گفت تنها اثری که مخاطب عمومی به آن دسترسی می تواند داشته باشد و از فحوای کلامش به شخصیت همایون صنعتی زاده پی ببرد همین کتابی است که حاوی نامه های او به خواهرش بود.

در مقدمه ی مجله بررسی کتاب، مجید روشنگر در مقام سردبیر تاکید می کند که صنعتی زاده علاقه ای به مطرح ساختن خود و یا از خود گفتن نداشت .به همین دلیل  اطلاعات ما راجع به او کافی نیست. مجموعه مطالب منتشر شده در باره او، بخشی خاطرات و روایات دیگران درباره ی صنعتی زاده است و بخشی نامه های او ست که در شناخت شخصیتش اهمیت بسزایی دارد.

نامه هایش  به استاد ایرج افشار در ویژه نامه بخارا و  به خواهرش به فراخور رابطه ای که با مخاطب داشته  نگاشته شده است و بدیهی است که جنس متفاوتی داشته باشند.به هر حال منابع دست اولی است که می توان از لابه لای سطور آن برای درک شخصیت او بهره برد .نامه های او به استاد ایرج افشار  در ویژه نامه بخارا منتشر شده است. از لابلای نامه ها  می توان حاوی نکاتی یافت در باره کارهایی که نوشته و منتشر کرده بود. از جمله در نامه هایی به خواهرش اشاره می کند به  مقالاتی که از او در مجله آینده منتشر شده است.از جمله مقاله ای در باره وضعیت صنعت نشر.

من تصور می کنم چه فرصت خوبی خواهد بود اگر دوستان دست اندرکار و  علاقه مند بتوانند تمام موارد را در قالب کتابی منسجم منتشر سازند و این کتاب بی تردید نه فقط برای اهل قلم  و نشر که برای هرکسی که سودای موفقیت و خدمت به کشور و هموطن را در سر می پروراند پرفایده خواهد بود.

همایون صنعتی زاده مدیر و کارآفرینی نمونه بود . به قول سیروس علی نژاد ، بچه  تاجر باهوشی بود که به کارهای بزرگ پرداخت و در میان آن همه کارهای گوناگون و متفاوت، که بعضا ارتباطی هم بین آنها نبود ،دست  تقدیر او را وارد صنعت نشر کرد و کارهای ماندگاری در حوزه کتاب ، نشر، چاپ و کاغذ از خود به یادگار گذاشت . ورود صنعتی زاده به حوزه نشر اتفاقی بود و چه خوش اقبال بود صنعت نشر که این اتفاق روی داد.

زمانی که بالاخره بعد از وقفه های پی در پی از دبیرستان البرز دیپلم گرفت، پدرش اصرار داشت  که برای ادامه تحصیلات به دانشگاه برود و او مصرانه امتناع می ورزید و می گفت: دانشگاه آدم را خنگ می کند. این موضوع  موجب کدورت بین او و پدرش شد و همایون قهر کرد و از خانه پدر بیرون آمد. درس نخواند و سال ها بعد اینچنین به نظرش مهر تایید زد. .در نامه ای به خواهرش به تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۵۸ چنین می نویسد:

“عزیزجان گفتند که داری درس می خوانی و می خواهی در رشته تعلیم و تربیت دکتری بگیری. اگر این کار سر شما را مشغول نگاه می دارد خوب است . اما ناچارم که بهت بگویم:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد              آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

محمود آموزگار

محمود آموزگار

حتا در زمینه ی علم تعلیم و تربیت ظاهری و رسمی ، این فرنگی ها و غربی ها کمیت شان لنگ است. در همین ادبیات کهن و کلاسیک فارسی به مدارجی از بصیرت و آگاهی می شود پی برد که بعید می رسد تمدن غرب، از آن بویی برده باشد. نمی توانم تاسف نخورم که تو علی رغم تسلطی که بر زبان فارسی داری، از آن بی بهره بمانی و ندانسته گرفتار کابوس فرنگی ها درباره ی اندازه گرفتن شوی.

فرنگی ها ، به نظر من چون کورهای تازه کاری هستند که هنوز تجربه ی لازم برای تقویت حس ششم شان را پیدا نکرده اند و هنوز هم که هنوز است بایستی برای زمین نخوردن و راه را جستن از دست و انگشت  و حس لامسه کمک بگیرند. فقط خدا کند تا وقتی که ناچارند کورمال کورمال حرکت کنند دنیا را به آتش نکشند، علم را دقت می دانند و دقت را هم شمردن و اندازه گرفتن.”

این نوع نگاه به دانش ما را به یاد فیلم معمای گاسپار هاوزر ساخته ورنر هرتزوگ فیلم ساز آلمانی می اندازد. آنجا که گاسپار برای راوی از رویایش می گوید. خواب دیده است که در صحرایی همراه کاروانی است که کاروانسالاری نابینا دارد. کاروانسالار نابینا هر ازگاهی می ایستد. مشتی از شن های صحرا بر می دارد و می چشد و از میزان رطوبت شن ها مسیر را می یابد.

صنعتی زاده معنای علم و تعلیم و تربیت را در کنار استقلال طلبی ،  استفاده از تمام امکانات و ظرفیت ها برای توسعه وطن و رشد هم وطن را در مکتب پدربزرگ آموخته بود. در گفتگو با سیروس علی نژاد چنین می گوید:

“در کلاس دوم یا سوم ، در کرمان یک هم کلاسی داشتم که زردشتی بود. عصری که به خانه برمی گشتیم گفت خانه ما جشن سده است برویم خانه ما. رفتیم . وقتی برگشتم دیر بود. ساعت حدود شش هفت غروب. در همین کوچه گلاب زهرا دیدم پدر بزرگم، نگران قدم می زند و انتظار می کشد. مرا که دید دستم را گرفت برد توی اتاق، هیچ هم نگفت. گفت بنشین. نشستم . از زیر تخت خوابش دو تا ترکه انار در آورد.  گفتم می خواهد مرا  تنبیه کند. نشست روبه روی من. پرسید کجا بودی؟ چطور بود؟ خلاصه چرا خبر ندادی؟ بعد خیلی آرام جوراب هایش را کند، ترکه ها را دستش گرفت و خودش را فلک کرد و سخت خودش را زد. من خیلی او را دوست داشتم . شروع کردم به گریه کردن که ول کن…. دیگر یادم نیست چی شد. صبح که بیدار شدم دیدم توی رختخواب بغلش هستم.  با هم حرف می زدیم. بهش گفتم من دیر آمده بودم، تو چرا خودت را زدی؟ پیرمرد زد زیر گریه و بغلم کرد و ماچم کرد که ببخشید. من هاج و واج شده بودم. گفت فکر کردم اگر ترا بزنم پای تو می سوزد،  دل من. دل سوختن صد بار بدتر است. خودم را زدم که دل تو بسوزد. از آن وقت تا حالا هیچ وقت نشده من یک بار دیر بیایم. من در یک همچین محیطی بزرگ شدم. حاج اکبر خیلی روی من کار کرد.”

همایون صنعتی اینگونه قد می کشید. ده ساله بود که بنا شد به تهران بروند. از دو سه هفته پیش از سفر، شب ها خوابش نمی برد. فکر مسافرت و تهران خواب از چشمش ربوده بود. رفت مقداری متقال خرید. کیسه درست کرد. شش هفت روزی تا تهران در راه بودند. هرجا که اتوبوس توقف میکرد نمونه خاک بر می داشت و می ریخت داخل کیسه ها که وقتی بر می گردد کرمان گندم بکارد و ببیند گندمش چه طور می شود. این آن تفسیری از علم است که او از پدربزرگش آموخته بود.

او شاگرد ممتاز مکتب پدربزرگش بود. مربی این شخص کیست؟ کسی که در عین پایبندی به سنت ها نو گراست و در صف مقدم مقابله با عقب ماندگی است .با تاسیس پرورشگاه به تربیت کودکانی می پردازد که با بهره گیری از آموزش و تخصصی که با مهر برایشان فراهم کرده بود به کشور و مردم خود خدمت کنند.کسی که نام خانوادگی اش را بر روی آنها می گذارد زیرا ایشان را بچه های خود می پنداشت. نام خانوادگی خودش را صنعتی انتخاب کرده بود چون اعتقاد داشت  کرمان، کم آب است و محیط مناسبی برای کشاورزی نیست. پس باید برای ایجاد رفاه و تامین معیشت مردم با حداقل مصالح و حداکثر توان و عملکرد، کالایی تولید شود  که صادراتی باشد. حاج اکبر، از خانواده ای بود که شال و قالی می بافتند .می فروختند. در آن زمان در شیراز هر طاقه ی شال به پول آن وقت دویست و پنجاه تومان معامله می شد. کالایی بود که از چند بشکه ی نفت امروزی هم گرانبها تر بود. قالی ها و شال هایی که حتی زینت بخش در و دیوار کاخ های اروپا و ساختمانهای بین المللی  بودند.

صادرات. روحیه ای که بعدها در تولید رطب زهره، گلاب زهرا و کوشش برای یافتن بازارهای جهانی و صادرات آنها توسط همایون صنعتی زاده در پیش گرفته شد. در واقع آن چیزی که روزی رویای پدربزرگ بود(صادرات) به امری محقق شده بدل می شود. همان کسی که وقتی وارد بازار نشر شد هدفش را صرفا بازار داخل تعریف نکرد. به پرورش آرمان ها در سر اکتفا نکرد . برای بازاریابی کتاب فارسی به افغانستان رفت. هرچند که به خاطر شرایط غالب در آن سرزمین توفیقی نصیبش نشد. اما   نتیجه ی سفرش منجر به چاپ کتاب های درسی افغانستان در ایران شد.photo_2016-07-28_20-24-48

 

خواسته ی اولیه محقق نشد اما دست خالی هم برنگشت. امکان استفاده از ظرفیت های چاپ کشور را در بازاری بیرون از مرزهای این خاک فراهم آورد و هرچند که او توفیقی برای ایجاد بازاری برای کتاب های فارسی نیافت ،اما همت او امکان صادرات خدمات چاپ را به وجود آورد.

نشر مقوله ای مدرن است که برای نخستین بار پس از اختراع ماشین چاپ در قرن ۱۵ میلادی در غرب پدید آمد. برای نخستین بار پیشه ای به اسم ناشر پا به عرصه ی وجود نهاد و در پی آن به علت ضرورت تعیین حقوق و تکالیف  ناشر و پدیدآورنده و مولف برای اولین بار حقوق مالکیت فکری ایجاد شد. نشر اما کی به ایران رسید؟ سیصد سال بعد. ما چه زمانی به توسعه ی نشر پرداختیم؟ دیرتر از شناخت دیرهنگامش..

او اتفاقی وارد حوزه نشر شده بود. دو نماینده موسسه فرانکلین پیرو یک قرار قبلی روزی به تجارتخانه اش رفتند و پیشنهاد تاسیس شعبه فرانکلین در ایران و اداره اش توسط او  را به او دادند. او نپذیرفت. گفته بود  که کار کتاب بلد نیست و نپذیرفت. آنها تعدادی کتاب نمونه آورده بودند و از او می خواهند که تا یافتن شخص دیگری کتابها نزد او بماند. او قبول کرد و روزی از سر کنجکاوی سراغ کتاب ها رفت و در میان آنها عناوینی یافت که به نظرش جذاب رسیدند. فکری به سرش زد و چندتایی از آنها را برداشت و رفت به دیدن مرحوم رمضانی در انتشارات ابن سینا که در چهارراه مخبرالدوله بود. کتاب ها را نشانش داد و گفت  اگر کتابهارا آماده سازد آیا او حاضر است آن ها را  منتشر کند؟. رمضانی می پذیرد. در ادامه میپرسد که حاضر است  حق التالیف بپردازد؟. رمضانی قبول می کند.  چک پانصد تومانی حق التالیف را میگیرد و می رود و نامه ای برای موسسه فرانکلین می نویسد و ضمن اعلام فروش حقوق  چند عنوان از کتاب ها بالاخره با پیشنهاد آنها موافقت کرد با این شرط که کتابها را خودش انتخاب کند و برخلاف رویه معمول فرانکلین در سایر کشورها کتابها را آماده چاپ کند و برای انتشار به دست ناشران ایرانی بدهد و فقط پانزده درصد قیمت پشت جلد را دریافت کند. به این ترتیب با این تصمیم هوشمندانه و وطن دوستانه نه تنها موسسه فرانکلین را در برابر نشر ایران قرار نداد بلکه با استفاده از امکانات این بنگاه انتشاراتی خارجی زمینه توسعه نشر کشور را هم فراهم کرد.به تعبیری او فرانکلین را ایرانی کرد. او نه تنها با ناشران به رقابت نپرداخت بلکه با کتاب هایی که آماده می کرد و برای انتشار در اختیارشان قرار می داد زمینه توسعه فعالیت و رونق کسب و کارشان را فراهم می کرد. ناشران بسیاری در این فضا بالیدند. از جمله عبدالرحیم جعفری که با هوش و ذکاوت و پشتکار ذاتی خود به رکنی اساسی در صنعت نشر تبدیل شد و یادگار او انتشار حدود ۲۰۰۰عنوان کتاب در انتشلرات امیر کبیر  است

او الزامات توسعه نشر را به خوبی آموخته بود. از جمله رعایت حقوق مولف

سال ها قبل از تصویب قانون حمایت از حقوق مولفان و مصنفان با پرداخت مبلغ ناچیزی به عنوان حق التالیف به ناشران خارجی، حق مولف را محترم می داشت. رونق بازار ،فعالیت ناشران ،بدون کمک های مالی دولت، نشر را حرفه ای سودمند و رو به رشد ساخت. اما بالا بردن شمارگان  کماکان دغدغه صنعتی زاده بود و بی گمان با قیمت پشت جلد نیز ارتباط مستقیمی داشت. تجربه چاپ کتاب هایی با قطع کوچک و با کاغذ کاهی در اروپا و آمریکا صنعتی زاده را به سمت تاسیس سازمان کتاب های جیبی سوق داد و زمانی که مدیریت آن به مجید روشنگر که سابقه فعالیت در انتشارات پنگوئن را داشت سپرده شد در ظرف مدتی کوتاه پس از مذاکره با ناشران رضایت برخی از آنها را برای تجدید چاپ کتابشان به قطع جیبی در سازمان کتاب های جیبی جلب کرد و بابت آن مبلغی به صاحب اثر و ناشر می پرداخت. به این ترتیب صدها عنوان کتاب در شمارگان ۵تا بیست هزار نسخه با قیمت های بین ۲۰ و ۳۰ ریال بارها تجدید چاپ شدند و بدون شک در گسترش کتابخوانی و بالا رفتن سرانه مطالعه تاثیر به سزایی داشتند. لازم به ذکر نیست که یادآوری کنیم آن زمان شاخص سواد در ایران چه قدر بوده است. ترویج کتابخوانی مستلزم مبارزه با بی سوادی بود.  در پی برگزاری جلسه ای در یونسکو برای ترویج سواد آموزی در ایران همایون صنعتی زاده که از سوی قسمت کتاب  و نشر در آن حضور یافته بود پیشنهاد کرده بود که طرح سوادآموزی می بایست در بخشی از کشور آغاز شود تا کار آموخته شود و بعد سراسری شود. خودش را به مسئولیت این قضیه گماردند . قزوین را به عنوان محل اجرای طرح انتخاب کرد. ۸۰ هزار نفر را سر کلاس نشاند. حدود ۱۰۰۰معلم تربیت کرد. مرتب به اقصی نقاط  قزوین سرکشی می کرد. یک سال و نیم شب و روزش را وقف این امر ساخت. تمام کلاس ها را تک تک سرکشی می کرد. اما عاقبت با تاسف به این نتیجه رسیده بود که باسواد کردن بزرگسالان کاری بیهوده ست. در همان حالیکه بچه ها در کوچه ول می گردند به این نتیجه رسیده بود که شاید بهتر است شرایطی فراهم بیاورد که همه بچه ها به مدرسه بروند. او این اقدام را بیهوده می دانست. اواخر کار روزها به اداره پست می رفت و می پرسید تعداد نامه هایی که از قزوین بیرون می رود ایا به نسبت یک سال گذشته اضافه شده است؟. پاسخ منفی بود. این دغدغه رهایش نکرد. حتی بعد از انقلاب برای اینکه سواد آموزی مسیر درست تری در پیش بگیرد مدت ها پشت در اتاق آقای قرائتی نشست تا به او بگوید تمام انرزی و پول مملکت باید صرف آنهایی شود که قرار است  مادران فردا بشوند. اگر این مادران کنجکاو نسبت به هستی و با سواد بار بیایند آن وقت   مسیر خودشان راخواهند یافت. این نتیجه گیری ها منجر به تدوین جزوه ای در موضوع مبارزه با بی سوادی شد . روزها به مدارس مختلف کرمان مراجعه می کرد و درباره آن جزوه و اثربخشی اش با معلم ها به گفت و گو می پرداخت. این دغدغه رهایش نکرده بود. حتی تا آنجا که آنرا وارد بازی های خود با پرورشگاه کرد. با بچه های پرورشگاه قرار گذاشته بود که اگر بتوانند کلمه ای به دایره واژگان فرهنگ لغات محلی کرمان بیافزایند بابت هر کلمه ۲ تومان  بگیرند. به شرط آنکه آن واژه ها در فرهنگ منوچهر ستوده نیامده باشد. در مقطعی گفته بود که سه هزار تومان بابت این موضوع پرداخته است. خرسند بود. هم بچه ها سرگرم بودند و هم ۱۵۰۰ واژه که امکان فراموش شدنشان بود از خواب فراموشی بیرون آمدند.

گلی امامی و شهرزاد اسفرجانی

گلی امامی و شهرزاد اسفرجانی

امروزه انتشارات علمی فرهنگی بازمانده ی موسسه فرانکلین با مدیریت جدید خود به رویکرد تجربه ی همایون صنعتی زاده در انتشار کتاب با قطع کوچک و قیمت ارزان روی آورده است و همان کتاب ها با قیمتی مناسب و شمارگانی قابل توجه نسبت به زمان هرچند با شکلی متفاوت در روی جلد، منتشر می شوند. فرانکلین اسمش عوض شد. مدیریتش عوض شد. زمین چرخید، زمان گذشت اما نقش همایون صنعتی زاده کم رنگ نشد. او همچنان نبض خانه ای ست که خشتش را با خرد و مهر بر روی هم گذاشت.

ما با میراث او چه کردیم؟از تجربه های گرانسنگش در نشر چقدر بهره بردیم؟فکر کردن به این سوالات به تصویری در رویاهایم جان می بخشد. همایون را می بینم که بر فراز لاله زار کرمان میان گل ها نشسته است .جوراب هایش را کنده و خود را فلک می کند و ما “دلمان می سوزد.”

در اینجا علی دهباشی از دوستان و نزدیکان همایون صنعتی می خواهد که هرچه بیشتر درباره آثار و فعالیت های این زنده یاد بنویسند تا زندگی و فعالیت های ایشان راهگشای نسل های آینده باشد :

همانطور که آقای آموزگار گفتند شناخت همایون صنعتی با اختصاص یکی دو شب امکان پذیر نیست و درباره کارهای متنوع و بنیادی زنده یاد صنعتی نظیر دائره المعارف پارسی ، کارخانه کاغذ پارس ، کتابهای جیبی ، کشت و صید مروارید در خلیج فارس ، تأسیس مجتمع خزرشهر و شاهکار آخرشان گلاب زهرا ، کتابها باید نوشت و شب ها باید برگزار کرد . چون ایشان از نوشتن در مورد کارهای خودشان می گریختند ، دیگرانی که هستند باید درمورد کارهای ایشان بنویسند تا محقیقین بتوانند براساس این خاطرات و اسناد نقش اصلی ایشان را در این حجم عظیم کارها نمایش دهند و همین نامه هایی که خانم مهدخت صنعتی در اختیار خانم گلی امامی گذاشتند گامیست برای شناخت ایشان .

علی دهباشی از ویژگی های منحصر به فرد همایون صنعتی زاده سخن گفت

علی دهباشی از ویژگی های منحصر به فرد همایون صنعتی زاده سخن گفت

در ادامه سردبیر بخارا متن پیام ابراهیم گلستان به مناسبت شب همایون صنعتی را برای حاضرین قرائت می کند :

با همایون وقتی آشنا شدم که روزنامه رهبر را اداره می‌کردم. تجربه من از کار تشکیلاتی در حزب به بن‌بست رسیده بود و جای کارم و خود کارم را که منطقه صنعتی مازندران شرقی بود ناچار رها کرده بودم و برگشته بودم به تهران. با سابقه‌ای که در کار نشر خبر و درآوردن روزنامه پیشتر پیدا کرده بودم، نشریه علیل رهبر را به من سپردند و احسان طبری را به عنوان ناظر کمیته مرکزی در کار روزنامه گماشتند. همکار کاملاً کوشنده من در این کار محمدحسین تمدن جهرمی بود که از سالهای اول دبیرستان در شیراز در یک کلاس درس می‌خواندیم و در یک مدرسه بودیم . ما دو نفر در حد نگاه کردن و کوشش و سمت فهم و برداشت بسیار نزدیک هم و تا حدی مانند هم بودیم. عنوان‌هائی که برای ما در روزنامه اعلان می‌شد چندان گویای خرکاری ما نبود. جنبه نوعی نظم دادن ظاهر را داشت. ما از آخرهای بهار سال ۲۴ شروع کردیم و نظم روزنامه را جور دیگری کردیم و روزنامه، هم از این نظم، و از تغییر روحیه مطلب‌ها و اساس و آرایش آنها، و هم از شتاب گرفتن و چرخش تازه آن سال در کار حزب،‌ رفت و رسید به پیشرفت‌های باورنکردنی. شماره‌ نسخه‌های چاپ از زیر هزار رسید به نزدیکی ده هزار. این‌جا بود که همایون آمد تا درباره سینما و فیلم بنویسد. در این زمینه فقط عشق داشت، اطلاع نداشت. هیچکس نبود که داشته باشد. اما بی‌اطلاع ما، و بی‌آنکه خودش یا کسی به ما چیزی بگوید یا نشانه‌ای بدهد، همایون کارهای دیگری در حزب داشت که ما از آن سال‌ها بعد اندکی آگاه شدیم. شاید هم برای پوشاندن آن کار اصلیش خودش یا استادش فکر کرده بودند که به کار دیگری مشغول یا شناخته شود. و از آن میان مقاله‌نویسی درباره سینما که چندان هم به جائی نرسید،‌ نکشید.

کاری که همایون داشت عجیب سخت با جَنَم و روحیه‌اش توافق داشت. این کار را و این کار دادن به او را کسی که مطلقاً بی‌نظیر بود در حد هویت کاری که داشت، ‌و کاری که در خفا می‌کرد، کسی که دلبسته‌ترین فرد به آرمان و اندیشه‌ای که قرار بود همه اعضای حزب داشته باشند اما درواقع فقط او بود که داشت به او سپرده بود و او را برگزیده بود. این آدم تا آنجا که اکنون پس از گذشت آن همه سال می‌توانم دید و می‌توانم شناخت، تنها بود و منحصر به فرد بود. او عبدالصمد کامبخش بود. کامبخش از شاهزاده‌های قاجاری و از اهالی قزوین و صاحب املاک موروثی در آن نقطه از ایران بود. در جوانی فرستاده بودندش به شوروی در کارهای خلبانی هواپیمائی آموخته شود. و شده بود. و همچنین در کار اعتقاد به بلشویک شدن، بلشویک شدن با کمال صفای باطن و بی هیچ اصرار و میل به رسیدن به جاه یا مقام یا ثروت. یک بلشویک خالص و معتقد و آماده فداکاری از هر جهت. و چنین هم ماند تا پایان عمر. در این زمینه مهم نیست که من و شما به ضرب عقیده‌های خودمان یا کشش‌های روانی خودمان یا زیر رسم‌های شایع اخلاقی و ملی و مذهبی و هر جور دیگر اعتقادمان درباره او چه قضاوت کنیم و او را مشخصه شرارت یا عقیده و اعتقاد بدانیم. او فکری را پسندیده بود و پذیرفته بود و با چه صفای خاص و بی‌پیرایگی خود را کرده بود تقطیر یک اندیشه، مظهر ساکت و کوشای یک اندیشه، و کل تلاش و حواس و توان تن و جوهر جان خود را نثار کرده بود به آن عقیده، به آن اندیشه. و تا آنجا که می‌شود دید و دانست شده بود نماینده زنده آن اندیشه، بی‌شیله پیله‌ای که من پی برده باشم یا پی ببرم. تا این‌جا او بود. از این نقطه به بعد قضاوت‌های گوناگون شما برای شناخت او که دیگر هیچ ربطی به آنچه اتفاق افتاده است و بوده است ندارد. تنها شما و واکنش شماست که شاید هیچ محلی از اعراب هم نداشته باشد.scan0027

 

این آدم همایون را برگزیده بود. اما در همان اول کار بود که دستگاه و ابزار دستگاهی کامبخش درهم شکست و همایون با مقداری تعلیم‌یافتگی، شاید مقداری اندک اما مؤثر در حد آدمی که همایون بود، در برهوت سال‌های بعد رها شد. لازم هم نکرده بود که در غیاب استاد و نبود امکانِ هدایت شده به کاری که دیگر نبود و نمانده بود همچنان ادامه دهد. او تربیت و نظامِ رفتار محکمی برای خودش بدست آورده بود و در هر کاری که می‌کند یا بخواهد بکند یا پیش بیاید که بکند با همان قدرت و صبر و قناعت و سکوت، آنجوری که کوک شده بود می‌رفت و رفت و پیش می‌رفت و حواسش بود. روزی در اتومبیلی نشسته بود که دیگری آن را می‌راند. تصادف پردردسری پیش آمد. او اما تصمیم گرفت که خود را به جای راننده وانمود کند و به پلیس بگوید که او بوده است که می‌رانده است. و با این تصمیم سریع کل تقصیر را بر عهده گرفت و راننده مقصر را در بهت و حیرت،‌ و همچنین سپاس بی‌ادعا و کامل گذاشت. حاصل این گذشت از دلائل بی‌گفتگوی پیشرفت بنگاه فرانکلین شد.

هم خودش هم سازمان‌دهندگان بنگاه فرانکلین می‌دانستند که این بنگاه مدرن نشر به اداره‌کننده‌های ادبی نیاز دارد جز اداره‌کننده سازمانی. و همایون می‌دانست که چنین اداره‌کننده ادبی ضمناً می‌تواند افساردار، یا قاپنده افسار اداره عمومی بنگاه باشد و او این را نمی‌خواست و محدودکننده کار و طرح‌های سازنده خود می‌دید. برای چنین کار دو تن هم آماده قبضه چنین قدرتی بودند و می‌شدند. هوش همایون در یکی پرگویی و پرت‌گویی و ادعای تهی دیده بود و در دیگری شهوت قبضه کردن قدرت. هیچ یک را نمی‌پذیرفت اما این نپذیرفتن را با های و هوی و صدا درهم نمی‌کرد. اولی به های و هوی خام خود تا پایان عمر ادامه داد اما همایون زود غیر قابل قبول بودن او را نشان داده بود و علی‌رغم حرمتی که همسر آن خود نامزده کرده برای خود تراشیده بود، ‌واقعیت‌های امکانات فقیر و ناجور او را مایه کافی ردّ و کنار گذاشتن او کرد و دشنام شنیدن از او را ترجیح داد بر به جایی نرساندن کاری که پیش روی خود می‌دید. نامزد دومی لقمه‌ای چرب‌تر در نگاه اول، ‌و امکان‌هایی فاضل‌نماتر و با تماس‌هایی وسیع‌تر می‌جست، و ‌یافت. و فرانکلین دربست شد در اختیار هوش و تمرکز نگاه همایون و به راه افتاد. توفیق بی‌دریغ فرانکلین حاجتی به بازگوئی ندارد. همایون تمام هوش خود را چنان صرف توسعه قصد و کار فرانکلین کرد که این مؤسسه که در ابتدا به صورت زائده‌ای تغذیه می‌کرد از تنی و از کنده‌ای دیگر شد پرورش‌دهنده آن کُنده و کمک‌دهنده به بنیه مالی آن شبکه ــ شبکه‌ای که در جاهای دیگر و برای کارهای دیگر وسعت گرفت، وسعتی بسیار وسیع‌تر از آنچه در طرح اول آن پیش‌بینی و آرزو کرده بودند، و شد مایه گذار تشبث‌های اقتصادی و حیاتی دیگر و فقط وقتی شکست خورد، بیش از یک ربع قرن بعد، که همان کهنه‌بازی و کجدستی‌های اقلیمی،‌ دور از دست و نگاه همایون که به کارهای وسیع‌تری رفته بود وبال و نکبت دستگاه فرانکلین را همراه با سستی فضائی که در ایران پیش آمده بود باعث شد، و دستگاهی که در کشور روی کار می‌آمد خود را غریبه می‌خواست با سیستم‌های نو، و نو را ناآشنا می‌یافت با حاصل منطقی تجربه‌ها و کارها،‌ و با حاصل‌های نو غریبگی می‌کرد چون مانند آن در دنیای چندین و چندین قرن پیش نمی‌یافت. نمی‌دید، نبود. اما همایون با لجاجت و با شتاب مسرعه‌ای که برداشته بود با آنچه در روزهای نو پیش می‌آمد غریبگی نکرد. جَنَم دینامیک او حفظ می‌شد به ضرب همان هوش و همان جنم تمرین‌کردهِ آمادگی نویافته، از نو آمادگی یافته. تماشای مرگ و فروپاشی کهنه را نمی‌کرد با عینیت و ابژکتیو بودن تمرین یافته. احتیاط و توجه کامل را کنار نمی‌گذاشت، نگذاشت. در روزهای آخر شاهی که کوشش و توفیق‌های جسورانه او را دیده بود ازش خواست بیاید او را ببیند. او رفت و دیدش و دعوت او را پذیرفت که برای یک گفتگوی محرمانه با اتومبیل بروند به سوی زرده بند و سد لتیان و ــ. او البته که باید می‌پذیرفت اما از این غافل ماند که به راننده‌اش بگوید در فاصله دور پشت سر اتومبیل شاه بیاید. وقتی این را مدتها بعد برای من تعریف می‌کرد به انگلیسی توضیح داد Just in case . یعنی اگر لزومی پیش بیاید. شاه می‌راند و او بغل دست او نشسته بود و گوش می‌داد به اینکه شاه وضع آن روزگار خودش را محصول رفتار آمریکاییان می‌دید و می‌دانست و از او می‌خواست که برود به آمریکایی‌ها که اسم و نشانشان را می‌دید و می‌داد چیزهائی بگوید. همایون وضع روز را دور می‌یافت و دور می‌دید از سودبخشی این‌جور تماس‌های در این ساعت‌های آخر. اظهار این عقیده شاه را چنان به خشم آورد که پا روی ترمز کوفت و شاهانه امر داد که «برو بیرون!» همایون گفت نگاهی به او کردم و او تکان کوتاهی به سر به یک ور داد که یعنی «ده برو دیگه!» همایون در اتومبیل را باز کرد و بیرون رفت، و هنوز درست روی زمین جا نگرفته بود که اتومبیل از زور گاز از جا کنده شد و رفت. «خوب که به راننده‌ام گفته بودم که از دور از عقب بیاید که بعد از چند دقیقه هم آمد. من میان بیابان‌های خالی ایستاده بودم و آن چند دقیقه نه پرنده‌ای از دور یا نزدیک از بالای سرم گذشت نه اتومبیلی یا اتوبوسی از جلوم رد شد و نه من به فکر افتادم که راه بیفتم. ایستادم تا راننده‌ام رسید. اما انقدر قاتی کرده بودم که وقتی رسید و در را برایم باز کرد، من بهش گفتم «سلام!» من به او گفتم سلام. و سوار شدم. گفتم برگرد. میریم خونه.» و رفتیم.

نصرالله پورجوادی، منوچهر انور و سیروس پرهام

نصرالله پورجوادی، منوچهر انور و سیروس پرهام

البته دنیایش عوض شده بود. اما او عوض نشده بود. جنگ با عراق که راه افتاد او خوراک‌رسانی به جبهه را به راه انداخت. بعد هم گرفتندش. مدت درازی در حبس بود. بعد ناگهان رسید به لندن. خانه‌اش در لندن نزدیک خانه من در لندن بود. تلفن من را در تهران گرفته بود. به من زنگ زد. گفت آمده است درباره گل سرخ از تحقیق‌های علمی سراغ بگیرد. و گفت با اتومبیلم ببرمش به «کیو گاردن»، باغ نباتات لندن. رفتیم. آنجا به دنبال کسی گشت که می‌شد ازش درباره ‌گل سرخ چیزهایی بشنود. من نشستم روی یک نیمکت او رفت اولین قدم‌های درست در این کارش را بردارد، بپرسد. برداشت. پرسید. برگشتیم. چند بار دیگر هم رفت و بعد برگشت به تهران. بار بعد که به لندن آمد برایم از جدی بودن کاری که شروع کرده است گفت. من جنبه جدی این کار را درک نمی‌کردم اما می‌بینم عجیب کار جدی کرده بود. در اول حتی فکر کردم که خل شده است. خل بود و خل هم شده بود از آدم شدن و تربیت یافتن با کار با کامبخش تا حالا گلاب گرفتن. گلاب بگیری؟ گل سرخ بکاری برای گلاب گرفتن؟ تعجب نداشت اگر آدم کوشائی از زور بدبیاری و پیسی خل شود، خل شده باشد. اما خل بودن یعنی غیر دیگران بودن. و او غیر از دیگران می‌بود. او مارکسیست یا کمونیست، یا لنینیست نبود. او همایون بود. هم آدم بود هم آدم سالمی که کار می‌کرد و منطقی کار می‌کرد. چون اگر در دنیای اطراف کسی ناسالم و ناتندرست باشد آیا باید او هم چنین باشد و چنین خوانده شود؟ آیا آدم وقتی آدم‌ درستی است که مانند دیگران باشد؟ مانند دیگران بودن یا مانند دیگران ماندن راه نمی‌دهد که آدم بهتر و سالم‌تری باشی. آدم بهتر و سالمتری باش. او بود هرچند از غم مرگ زنش این آخرها به نظر ناخوش می‌آمد. عاشق بودن هم نه یعنی انحصار طلب در مالکیت تن کسی شدن. عشق شاید یکی شدن باشد. شاید مالک شدن یا قابل تملک شدن حتماً نیست. شهین، زنش مرد اما همیشه در او بود، با او بود تا وقتی که خودش هم مرد. شاید خسته شد از اینکه او، زنش، مرده است اما تا وقتی بود و زنده بود شهین با او بود. شهین در او نمرده بود. سالهاست که هر دو مرده‌اند. نه در یاد من، نه در یاد چندتائی دیگر

منوچهر انور ، دوست و همکار قدیمی همایون صنعتی ، سخنران بعدی این نشست بود که شاعرانگی او را در عملش می بیند و از خاطره رو به رویی با گلزار او در دل شوره زار می گوید :

من چندین بار به آقای دهباشی ایراد گرفتم که همیشه در حرفهایی که اینجا زده می شود ، مقدار زیادی صفات تفضیلی و عالی در مورد آدمها به کار می رود بدون اینکه واقعیت های دقیق گفته شود . امشب برای اولین بار مسائلی که مطرح شد فقط دو سه مشت نمونه از خروارها بود و لطفش این بود که در آن احتیاجی به صفات تفضیلی نبود . صحبت هایی که شنیدیم واقعیت های دقیقی بودند و من طی مدت چندسالی که با همایون صنعتی بودم ، تجربه های عجیب و غریبی با او داشتم . خیلی از حرفهایی که اینجا زده شد از جمله قصه ای که راجع به پدربزرگش گفتند ، من از زبان خودش شنیده بودم . او عاشق پدربزرگش بود و دردمند از آنچه بین پدر و مادرش رخ داده بود ، هیچ علاقه ای به زندگی خانوادگیش نداشت و پدربزرگ برایش در حکم استاد بود . مرحوم علی اکبر صنعتی شهرت داشت به ” حاجی علی اکبر کر ” و همایون صنعتی می گفت که پدربزرگش همیشه خدا را شکر می کرد از اینکه که ناشنوا شده است و به این ترتیب دیگر نمی تواند بدی های کسی را بشنود ، ولی خوبی ها دیگران را می بیند .

منوچهر انور

منوچهر انور

من می خواستم با موضوعی شروع کنم که شاید جنبه انتقاد و به اصطلاح منفی داشته باشد . بهرحال اگر همایون نابغه هم بود نمی توانیم بگوییم که حتماً کامل بوده است . من هیچ وقت ندیده بودم که همایون صنعتی قلم روی کاغذ بگذارد مگر وقتی که می خواست نامه ای برای کسی بنویسد از جمله همین نامه هایی که برای خواهرش نوشته است ، ولی در سالهای اواخر عمرش به موازات کارهایی که در زمینه گلاب زهرا انجام می داد ، شعر هم می گفت و شعرهایش خیلی جالب نبودند . اواخر عمرش من یکبار با مجید روشنگر و مرحوم عبدالرحیم جعفری برای دیدنش به کرمان رفتیم ، بسیار خوش گذشت و قصه های زیادی برای ما گفت . مدام برای من شعر می گفت و می فرستاد و از من می خواست نظر بدهم و به واقع شعرهایش درست نبودند . یکسال بعد با نجف دریابندری طبق درخواست خودش به دیدارش رفتیم به مجرد اینکه ما به خانه اش رسیدیم و سلام و علیک  کردیم با همان سبک خاص خودش گفت : ” من یک شعر دیگر گفته ام ” ، من شعرش را نگاه کردم و دیدم که شعر درخشانی نیست و گفتم آخر این چه شعریست ؟! گفت : ” خوب تو برایم ویرایشش کن ” ، گفتم که اگر من ویرایشش کنم دیگر این شعر مال تو نیست و شعر ویرایش شده هم به درد نمی خورد . گفت : ” خوب حالا این را زمین بگذار که می خواهم یک کار دیگر نشانتان بدهم ” . من و نجف دریابندری را سوار اتومبیل کرد و به بیابان های اطراف کرمان زد ، مدتی که رفت ما دیدیم وسط شوره زار یک منطقه ای قرمز است ، جلوتر که رفتیم عطر گل محمدی فضا را پر کرد ، وقتی رسیدیم دیدیم محدوده ای در حدود سه –  چهار هزار متر زمین در وسط شوره زار به گلزار تبدیل شده بود . استخر خیلی بزرگی آنجا بود که با آب آن گل ها را آبیاری قطره ای می کردند و طبق گفته خودش دو سال طول کشیده است تا این استخر پر شود  . او می گفت : ” من پاجوش این گل هایی که اول کاشته ام را در آوردم و جلوتر کاشته ام ، سال بعد دوباره اینکار را تکرار می کنم و تا موقعی که آخرین قطره آب تمام شود من این پاجوش ها را جلو می برم و این باغ گلزار گل های محمدی بزرگتر خواهد شد ، اما این گل کاشتن کار من یک نفر نیست و من دارم در جای دیگری گلاب می گیرم . وقتی من اولین بار به مردم اینجا گفتم که می توانید گندم زارهایتان را گلزار کنید ، به آنها برخورده بود و فکر می کردند می خواهم آنها را از نان خوردن بیاندازم . در لاله زار افرادی این کار را می کردند ولی کافی نبود . من میخواهم این پاجوش هایی که در خاک می کارم در مغز این ها بکارم و این ها بروند و مکان های دیگر را در شوره زار ، گلزار کنند و بعد این گلها را به من بفروشند که من از آن گلاب بگیرم . ” به او گفتم تو هیچ وقت عادت به نوشتن نداشتی و شعر تو این است نه آن شعری که به دست من دادی . تو به شعر عمل کردی بنابراین به تو تبریک می گویم که شاعری نه با کلمات بلکه با گل هایت .

در ادامه علی دهباشی به دوستی قدیمی ایرج افشار و همایون صنعتی اشاره می کند و از علاقه ایرج افشار به برگزاری چنین شبی برای همایون صنعتی می گوید .

و سپس میلاد عظیمی ازعملگرایی پیش برنده صنعتی و تلاش کامیاب او برای ایجاد یک رابطه سازنده واقع بینانه با نهاد حکومت می گوید ، و به مبانی مدیریتی او می پردازد :

برو یک مدیر خوب بیاور، کارت راه می‌افتد

۱.« یک روز وزیر‌ فرهنگ‌ افغانستان مرا صدا کـرد گفت:« همایون! تو مثل برادر منی،من یک چاپخانه‌ای دارم که‌ کلی‌ از‌ بودجه وزارتخانه را می‌بلعد،ولی هیچ‌کاری نمی‌کند.هروقت هم می‌پرسم، از مشکلاتی می‌گویند که من سر درنمی‌آورم.تو بیا‌ برو‌ ببین موضوع چیست.فقط راهنمایی کن.» گفتم:« چشم». رفتم تـوی‌ چاپخانه،دیدم واقـعاً چـاپخانه عظیمی است ؛در حدود سیصد‌ نـفر‌ کـارگر،پنجاه‌ نـفر کارمند،و انواع و اقسام ماشین چاپ دارد،اما هیچ صدایی از آن بلند نمی‌شود. رفتم پیش‌ مدیر‌ چاپخانه…سلام و علیک و احوال‌پرسی و چای و غیره.بعد گفتم:« فلانی‌ چرا ماشین‌ها‌ کـار‌ نـمی‌کنند؟»گفت:«‌ مـاشین‌ها اشکالی ندارند؛ من کاغذ ندارم.»گفتم:« خب برو بازار کابل کـاغذ بـخر».گفت:« نه… کاغذ در انبار هست اما‌ انبار‌ درش‌ بسته است».گفتم:« خب‌ برو درو باز کن».گفت:«آخه انباردار نیست».گفتم: «خب بگو بیاید».گفت:« نه بابا نمی شه،پسرعمویش‌ مـرده‌ رفـته‌ دهاتشون بـرای عزاداری،تا او نیاید که نمی‌تونم در انبارو باز کنم».گفتم:« حالا این انباردار کی می‌آد؟» گفت: « والله این دیگه‌ بسته به هـواست.اگر باران‌ و برف بیاید یکی دو ماه دیگر.اگر نیاید یکی دو هفته دیگر». دیدم حرف‌ زدن‌ بی‌فایده است.بهانه می‌آورد،نمی‌خواهد کار کند.رفتم پیـش آقای وزیر .گفتم:«‌ چاپخانه‌ات‌ خیلی خوب است.فقط یک مدیر باید بگذاری اینجا‌ که‌ مشکل حـل  شـود. گفت:« مدیر از کجا بیاورم؟»گفتم:« نمی‌دونم.اگر اینجا مدیر پیدا می‌کنی از اینجا،اگر‌ نه‌ از ایران بیاور،اگر نه یک آمریکایی‌ را‌ بردار از‌ اصل‌ چهار‌ بـگذار ایـنجا مـشکلت حل می شود»… این گذشت. سال‌ بعد‌ که‌ رفتم‌ افغانستان،وزیر از من گـله کـرد‌ که‌ : « فلانی‌ من از تو‌ توقع‌ نداشتم».گفتم:« چه شده؟» گفت:« تو گفتی‌ برو‌ مدیر بیار،من رفـتم بـه جـای یک مدیر چند تا آوردم،اما مشکل من حل نشد. می‌شود‌ دوباره‌ سری بزنی ببینی قـضیه چـیست؟».  رفتم چاپخانه. دیدم‌ یک‌ مشت‌ آمریکایی گوش‌ تا‌ گوش‌ نشسته‌اند بیکار.رفتم پیش مدیر‌ که یک آمـریکایی قـد بـلند بود از کالیفرنیا.  سلام و علیک و اینها. برای ما نسکافه آوردند و… چاپخانه‌ همچنان ساکت و بی‌ سروصدا بود.کار نمی‌کرد.گفتم‌:« چرا‌ چـاپخانه‌ کـار‌ نمی‌کند؟».پرسید:«‌ تو از کار‌ چاپ‌ سررشته‌ داری؟»گفتم:« ای! مختصری».گفت:« بیا تا نشانت بدهم» .رفتم. گفت: « بـبین ایـن خـط تولید ماست.اینجا ماشین حروف‌چینی است،اینجا‌ ماشین‌ ورق‌ تاکنی،اما‌ ما ماشین ورق‌تاکنی نداریم.برای همین خط تولید‌ خـوابیده.» گفتم:«‌ چـرا‌ ماشین‌ ورق‌ تاکنی نـدارید؟ این‌ مدت‌ چه‌ کار می‌کردید؟»گفت:« ماشین‌ها را سفارش داده بودیم و قرار بود از راه‌ پاکستان حمل شـود.اما پیـش از آن که ماشینها برسد میانه پاکستان و افغانستان به هم خورد و گمرک را‌ بستند و ماشین‌ها در گمرک پاکستان ماند.»گفتم: « خب بالأخره چی؟»گفت:« هیچی؛ رفتم دوبـاره پیـشنهاد دادم به مجلس که بودجه‌اش را تصویب کنند،پولش را بفرستم و این بار ماشین‌ها را از راه ایران بیاورم.»

دفتر چـاپخانه‌ ‌ ‌در‌ مـیدانی بـود که دوروبر آن عده‌ای افغانی بیکار نشسته بودند در انـتظار کـار.دست مدیر‌ آمـریکایی را گـرفتم بردم کنار پنجره؛ کارگرهای بیکار را نشانش دادم…‌ گفتم: عمو! ببین،این آدمـ‌ها هـمه دست دارند.» گفت:« خب!» گفتم:« خب به جمالت ! اینها رو بیار،اگر‌ می‌خواهی‌ حروف‌چینی‌ کنی با دست حروف‌چینی کن،اگر می‌خواهی ورق ‌تاکنی بـا دست تاکن. مـگه قبل‌ از لاینو تایپ و ایـنترتایپ و مـاشین ورق‌تاکنی بـا دسـت حروف نمی‌چیدند و فرم‌ها‌ را تا نمی‌کردند؟»آقا! یـارو آمـریکایی از‌ کوره‌ دررفت که مرا از آمریکا آورده‌اند که اینها را از قرن هیجدهم بیاورم بـه قـرن بیستم، حالا این آقا می‌خواهد مرا ببرد بـه قرن هیجدهم.»رفتم‌ پیش آقای وزیر.‌ گـفتم‌:« فلانی حرف همان است‌ کـه‌ گـفتم،برو یک مدیر خوب بیاور، کارت راه می‌افتد.»

  1. آنچه موجب آمده نام همایون صنعتی پایدار بماند و از او با اوصاف و القابی چون « اعجوبه» ، « نابغه»،« استثنائی»، « منحصر به فرد»، « منفرد» و « تک» یاد شود ، « مدیریت» اوست وگرنه کیست که نداند ، اشعار او صرفاً چون بازتاب دهنده ذوقیات و دریافتهای شاعرانه روح پرتکاپوی مؤسس فرانکلین و گلاب زهراست ، ارزش خواندن دارد و مقالات او درباره تاریخ ایران باستان و گاهشماری و نجوم قدیم که سرشار از حدسهای عجیب و غریب و جسورانه ای است که عموماً از سوی متخصصان رد شده ، چون روحیه جستجوگر و رونده همایون صنعتی ِ« مدیر» مبتکر موفق را نشان می دهد ، شایان توجه است.

دکتر میلاد عظیمی

دکتر میلاد عظیمی

به گمان من تا زمانی که « مدیریت » حلقه مفقوده توسعه شایسته و بایسته در ایران است، کارنامه مدیران مبتکر و موفقی چون همایون صنعتی ارزش بازبینی و بازخوانی دارد و من در این گفتار می کوشم شمه و شمایی از مبانی مدیریت همایون صنعتی ترسیم کنم.

  1. اگر تأسیس فرانکلین و چاپخانه افست و کتابهای جیبی و کاغذسازی پارس شاهکارهای همایون صنعتی باشد، اگر یکی از نقاط عطف تاریخ نشر کتاب در ایران، به عرصه آمدن فرانکلین است، تردیدی نیست که یکی از مهمترین عوامل این توفیق عملگرایی پیش برنده صنعتی است. به گمان من نخستین و مهمترین مبنای مدیریت همایون صنعتی عملگرایی و تلاش کامیابش برای ایجاد یک رابطه سازنده معقول واقع بینانه با نهاد حکومت بود. شک نیست که صنعتی با سیاست مرتبط بود. درباره ارتباط او با مقامات عالیرتبه حکومت پهلوی و نیز میانجی گریش میان سران جبهه ملی و شاه کم مطلب نوشته نشده است.شاید هنوز گستره و ژرفای پیوندش با سیاست عصری که در آن می زیست به درستی روشن نشده باشد. اما اینقدر هست که در عنفوان جوانی به تعبیر ابراهیم گلستان « عضو بسیار پنهانی حزب توده و دستیار دستچین شده ای بود در گوشه تاریکی از صحن ناشناس  عبدالصمد کامبخش» ؛ مردی که گلستان او را « کوشاترین و چندجنبه دارترین فرد حزب توده و مغز واحد تمام کارهای سری حزب» می نامد.

با گذشت کما بیش یک دهه چرخ روزگار گشت و گشت و همایون صنعتیِ موردِ وثوقِ کامبخش استالینیست ، شد بنیادگذار شعبه مؤسسه آمریکایی انتشارات فرانکلین در ایران؛ آن هم  در روزهایی که هنوز از زخم کودتای ۲۸ مرداد خون و چرک می چکید. صنعتی با این پیشینه سیاسی مرموز، در آن فضای به شدت مسموم که هرگونه تعامل یا ترک تخاصم با حکومت ولو اینکه با انگیزه خیر و در جهت منافع عمومی باشد ، وادادگی و ضعف و خیانت محسوب می شد ، فرانکلین را تأسیس کرد.به گمانم او در شرایطی به فرانکلین پرداخت که بستگی عاطفی به مرام و مسلکی که به آن دل سپرده بود یکسره از دلش سترده نشده بود . برای این حدسم  نشانه ای دارم. او حتی در سالهایی که دیگر جوان نبود نیز همچنان به مقتضای عشق اول کی ز دل بیرون شود فیلش گاهی یاد هندوستان می کرد.پس از انقلاب، انتشارات امیرکبیر کتاب بدایع سعدی را که به کوشش دکتر تقی ارانی در برلن چاپ شده  بود، تجدید چاپ کرد. صنعتی در نامه ای به افشار با لحنی هیجان زده نوشت:« لطفا دستور بده پنج نسخه به حساب من، جهت کتابخانه صـنعتی‌ کرمان ارسـال‌ دارنـد.کتاب‌ را با دقت و علاقه می‌خوانم و بهرهء فراوان مـی‌برم…». البته اهمیت این کتاب بیشتر به این است که به کوشش دکتر ارانی است وفایده علمی چندانی ندارد.بگذریم.

به هر روی صنعتی با همه توش و توانش به فرانکلین پرداخت و توفیقی حیرت انگیز یافت.   لابد برای نیل به آن همه توفیق، دلِ حکومت برآمده از کودتا را هم به دست آورد. این قابلیت را داشت که برای اینکه فرانکلین راه بیفتد و حاشیه امن بیابد از مترجمی بخواهد که کتابی را ترجمه کند  تا با نام والاحضرت اشرف پهلوی چاپ شود.کما اینکه بخش مربوط به رضاشاه کتاب « مردان خودساخته » را « داد نوشتند» و سپس به نام محمدرضا شاه پهلوی چاپ کرد که چند ماه پس از انتشار به فرانسه هم ترجمه شد . در نشریه «کتابهای ماه» که به هزینه فرانکلین زیرنظر ایرج افشار(به اصرار و خواهش صنعتی) منتشر می شد،درباره این تألیف «اعلیحضرت» مطالبی هست.خود صنعتی گفته صد و پنجاه هزار دلار برای راه انداختن دایره المعارف  از اشرف پهلوی پول گرفت . به هرروی صنعتی ِکارکشته هوشمند زیرکِ عملگرای کامبخش پرورد، توانست جان کلام و لب خواسته حکومت مسلط را به خوبی درک کند .  در حیطه کارش ،توانست با ظرافت و تردستی، روایتی از خواسته حکومت ارائه کند که در بستر این روایت -که  تکرار می کنم قطعاً در چارچوب مصالح حکومت پهلوی بود – ، روشنفکران را به کار فرهنگی سودمند وادارد؛ هنر صنعتی این بود که عرصه را به گونه ای آراست و سامان داد که هم حکومت منفعتش را برد و «فرهنگ پروری» کرد، هم کتابهای  خوب و مفید تولید شد و سطح فهم و فرهنگ عمومی ارتقاء پیداکرد و  هم  نویسندگان و مترجمان – که برخی از آنها از زندانهای درازناک پس از کودتا رهیده بودند، فرصت کار یافتند و به آسودگی معیشت و آرامش خاطر رسیدند. هنر بزرگ صنعتی این بود که طوری روشنفکران را به کار گرفته بود که در عین رعایت منافع حکومت، صبغه روشنفکری و  وجهه مخالف خوانی شان نیز حفظ شده بود. صنعتی این نکته حیاتی را خوب می دانست که در ایران اگر نباید به خیر حکومت امید داشت ناگزیر باید طوری با آن تفاهم و تعامل کرد که از شرش ایمن ماند.  این روح عملگرایی همواره با او ماند .پس از انقلاب هم این روحیه در او زنده و زاینده بود. از او نقل کرده اند که بعد از انقلاب برای اینکه سواد آموزی به راه درست تری برود، مدتها پشت در حاج آقای قرائتی ، رئیس نهضت سواد آموزی ، نشست تا تجربیات و راهکارهایش را به مدیر جدید منتقل کند. وقتی بنیاد مستضعفان کرمان از او خواست چاپخانه مصادره شده رئیس سابق ساواک کرمان را اداره کند پذیرفت و دل به کار داد و البته آنطور که عبدالرحیم  جعفری نوشت،  زیادی دل به کار داد و لاجرم ساکن دانشگاه اوین شد.  نباید ناگفته بگذارم که یکی از نوشته های درخشان صنعتی مطلبی است « درباره اقتصاد کشاورزی در شرایط خشکسالی» که آن را در نامه ای به ایرج افشار  نقل کرده و گفته که این مطلب را پس از ایام زندان  برای اداره ای دولتی فرستاده بود؛ این یعنی که ابایی نداشت از مشورت دادن به حکومت برای پیشبرد منافع جمعی. یک روحانی کرمانی در مجله بخارا نوشت که در سفر آیت الله خامنه ای به کرمان، صنعتی در زمره نخبگان کرمانی به دیدار ایشان رفت؛ یعنی کسی که چند سال زندانی انقلاب بود به حضور رهبر انقلاب رسید و به قول آن روحانی « پیشنهادهای پیشرو خود را مطرح کرد».

باری همایون صنعتی یک مدیر عملگرا بود که اعتقاد داشت به جای خیالبافی و مخالف خوانی باید در هر حدی که ممکن و مقدور است با تعامل و تفاهم کار را به جلو برد و در مسیر رشد و پیشرفت گام زد؛ از این منظر او در گروه مردانی چون فروغی و تقی زاده و علی اصغر خان حکمت و خانلری و یارشاطر و ایرج افشار قرار می گیرد که برای بقا و تعالی آرمان فرهنگی خود راه تعامل را پیش گرفتند و البته فحشش را خوردند و می خورند و خواهند خورد.

ایرج افشار و همایون صنعتی

ایرج افشار و همایون صنعتی

  1. همایون صنعتی عملگرا و مصلحت سنج بود اما سست عنصر و بی شخصیت نبود . هیچکس نگفته و ننوشته که او برای نیل به آرمانها و آرزوهایش تن به مذلت و حقارت داد. ایرج افشار نوشته که صنعتی در میان رجال ایران پیش و بیش از همه برای سید حسن تقی زاده حیثیت ملی ، بصیرت علمی و توانایی فرهنگی قائل بود و بیش از همه با او مشورت می کرد. تقی زاده بر کتاب « آزادی و حیثیت انسانی» جمالزاده مقدمه مهمی نوشته است.در آنجا می گوید گوهر آزادی موقعی محقق می شودکه انسان « مردانگی و مردی و استقلال فکر و سرفرازی و شجاعت اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در مقابل ارباب قدرت و جرأت و صراحت داشته باشد که این همه را می توان در یک کلمه خودمانی« صفت» و لفظ فرنگی « کاراکتر»خلاصه کرد و این وجود پیدا نمی کند مگر وقتی که شخص بتواند « نه» بگوید. نوشته اند که صنعتی می توانست نه بگوید و رک و صریح « نه » بگوید و این منافاتی با مصلحت اندیشی های او نداشت. در نامه ای به افشار نوشته:« چشمم از این اشخاص آب نمی‌خورد.کاش یک بار محض امتحان مزهء حرف آن‌ مرد [ یعنی تقی زاده] را‌ می چشیدند‌ و کـلمه «نه»را می‌گفتند تا فکر‌ دیگری‌ می‌کردم. من حرفی ندارم اما‌ دلم‌ به هم خورد و می‌خواهم بالا‌ بیاورم ». البته این توانایی « نه گفتن» هم لابد نسبی  و در حد وسع و مقدورات است . کما اینکه  صنعتی بعدها گفت وقتی تقی زاده« نتوانست « نه» بگوید و به قول او  مجبور شد برای اداره  دایره المعارف شجاع الدین شفا را به او توصیه کند ، « واقعا اسباب حیرتش شد و مقدار زیادی از ابهت تقی زاده نزد او کم شد.»
  2. نکته دیگر اینکه صنعتی با همه جدیت و دقت و نظرگاه انتقادی و کمال طلبی و نکته سنجی ، نگاه خطاپوش مهربان ملایم واقع بینانه ای به انسان و ضعفهای انسانی اطرافیانش داشت.او چون پخته و کاردیده بود ، ضعفها و شرارتهای ناگزیر آدمی را به رسمیت می شناخت و با آن کجدار و مریز کنار می آمد.. ایده آل گرایی خام موجب نمی شد توقع بیش از حد از زیردستانش داشته باشد. می توانست کاستی های دیگران را ببخشد و فراموش کند . به قول عبدالرحیم جعفری می توانست «از شگردش استفاده کند و هنگام مـلاقات دسـت‌ در‌ کمر کسی بیندازد که  از او دلگیری داشته  تا کدورتها برطرف شود ،انگارکه هیچ اتفاقی بین‌ آنها‌ نیفتاده است.» در نامه ای به ایرج افشار نوشته است:« متشکرم بـرای فلانی و فلانی‌ مجلهء آینده را فرستادی.سطح تـوقع مـن از مـردم، همانند خودم،ناچیز و پیش‌پا افـتاده اسـت و شاید به همین سـبب اسـت که کمتر احساس‌ دلخوری نسبت‌ به‌ مردمان دارم.اگر این دو نفر را‌ با‌ دیگران مقایسه کنی خواهی دیـد کـه بدون‌ حسن نیستند اما بـا گلدوز کبوترباز که نامه‌هایم را‌ بـرایت‌ آورده و از قرار‌ معلوم‌ صد تومان هم گوشت را بریده است، خیلی فرق زیاد ندارند». یا در نامه ای دیگر:« ژورنال گیاه‌شناسی ایران را به ضمیمه برایت می‌فرستم. خالی از عـیب نـیست.اما‌ چیست‌ که‌ بی‌عیب باشد.جای شکرش باقی است که این قدم‌ را برداشته‌اند.غرضم‌ این است که مبادا با تمرکز توجه بر نقائص آن موجبات دلسردی‌ تهیه کنندگان فراهم شود. » درباره خودش نیز همین نگاه آسانگیرانه را مرعی می داشت. وقتی  یکی از برکشیدگانش زیر آبش را زد و فرانکلین را صاحب شد و به باد فنا داد، دوستی به او گفت:  « تو با این‌ همه زیرکی و باهوشی که  موی سفید را از ماست می‌کشی،چطور شد در‌ انـتخاب‌ و ارزیـابی دوستانت اینطور اشتباه کردی؟»صنعتی هم ‌گفت:«خوب،این یـکی‌ از جریان‌های لازم زندگی اسـت،زندگی هـمین است… هر کسی اشتباه می‌کند،من هم انسان‌هستم و اشتباه کردم.» در نامه ای به خواهرش نوشت:«زندگی هم شیرین است و هم تلخ.بایستی با هم آن را پذیرفت. هیچ وقت هیچ مشکل با پرده پوشی حل نخواهد شد… پس در امور سخت نگیر. شتابزده نباش و خونسرد باش و از اینکه این و آن چه می گویند مهراس. در این زمینه کمی از من یاد بگیر» خلاصه اینکه صنعتی با این طرز تلقی از زندگی و انسان، می توانست نیمه پر لیوان را در خود و دوستانش ببیند و نقاط قوت و مزیتها را تقویت کند. این نگاه پیش برنده روشن دقیق او بود که شور امید و پیشرفت را در مجموعه های تحت مدیریتش سریان می داد و او را در  برابر آوارهای سهمناک شکستهای بزرگ مصون می کرد و موجب می شد ققنوس وار از خاکستر باخت برآید و زندگی و تلاش را از سر بگیرد.آشنایانش نوشتند تنها چیزی که توانست او را بشکند ، نه برباد رفتن فرانکلین و مؤسسه افست بود ،و نه زندان و مصادره اموال … مرگ «بانوی گل سرخ» بود که او را در هم شکست.
  3. نکته ای دیگر که به نظرم جزو مبانی مدیریتی همایون صنعتی محسوب می شود، اهمیتی است که او برای انسانها در دستگاه تحت اداره خود قائل بود. او انسان تربیت شده واجد توانمندی حرفه ای و برخوردار از شرافت کاری و حس مسئولیت پذیری را مهمترین عامل توفیق مجموعه خود می دانست. وظیفه مدیر را هم کشف و شناخت این افراد و فراهم آوردن زمینه همکاری با آنها می دانست. در این همکاری بر آموزش مستمر و رشد توانمندی های همکارانش تأکید داشت.  همایون صنعتی آنقدر بزرگ بود که بتواند با بزرگان کار کند . او این ظرفیت را داشت که  با برجستگانی چون مصاحب و خانلری و دریابندری و ایرج افشار و منوچهر انور و هرمز وحید و عباس زریاب وعلیمحمد عامری و  احمد آرام و غیره و غیره کار کند. اصلاً یکی از هنرهایش به کار گرفتن این  آدمهای برجسته بود.قدر این آدمها را می دانست.  به احمد آرام که مردی خبره و دانشمند و لایق بود پنج هزار تومان  برا ی ترجمه یک کتاب پرداخت که موجب حیرت او شده بود. حتی در دورانی که کاره ای هم نبود و کار نشر نمی کرد باز به فکر این بود که به نوعی به قول خودش «علمای اعلام» را تشویق به کاری که آن را مفید و لازم می دانست ، بکند. در نامه ای به افشار نوشته:« دیروز با‌ زریاب‌ صحبت‌ کردم.چند سال است خواهش‌ کرده‌ام‌ کـه مـقدمهء کتاب‌ اصول مکانیک هرتز دانشمند قرن نوزدهم آلمان را ترجمه کند.این مقدمه‌ کتاب‌ مکانیک یکی از ارکان‌ فلسفه جدید‌ اروپا‌ و غرب است.هرچه من‌ در‌ اهمیت این مقدمه  بیست یـا سـی صـفحه‌ای بگویم کم گفته شده است. متن کـتاب و مقدمه‌ را‌ مدتهاست‌ به‌ آقای‌ خوئی‌ داده‌ام.خواهش دارم او را بدین کار تشویق کن. » یا آقای جعفری امیرکبیر نوشته است:« در روزهای نومیدی پس از مصادره امیرکبیر همایون هر از گاهی تلفن مـی‌کرد کـه چرا در خانه مانده‌ای،بیا‌ با‌ هـم‌ دوبـاره یـک‌ دستگاه نشر راه بیندازیم و از نـو بـه کار کتاب مشغول شو. »نمی خواست  استعداد و توان جعفری هرز برود. «ایرج جان! شنیدم که از آقا تقی[جعفری]رفع گرفتاری شده است.شاد‌ شدم.هرچه‌ باشد آدم‌ زحمت‌کشی است و علی رغم اشتباهات،خدمتگزار پرتکاپوی نشر کـتاب بـوده است.این‌ روزها که مشغول فراگرفتن کار‌ صحافی‌ هستم اغلب به یادش هستم.اگر حس می‌کنی که‌ نیاز به استراحت و تغییر‌ محیط‌ دارد تشویقش کن چند روزی بیاید کرمان.در‌ فراهم‌ آوردن‌ وسائل‌ آرامش خیال او خواهم کوشید.»photo_2016-07-28_20-26-27

 

در همین زمینه افشار نامه ای از صنعتی به هوشنگ نهاوندی چاپ کرده که چون روح بلند و نگاه والای صنعتی را نشان می دهد مناسبت دارد آن را بخوانم:

«حضور مبارک جناب آقـای دکـتر هوشنگ نهاوندی

به جا می‌داند در نهایت احـترام و اخـلاص مراتب زیر را به عرض عالی برساند:

اینجانب در شمس‌آباد اصفهان که اکنون وصل به شهر اصفهان و در‌ کنار شاهراه قرار دارد، جمعاً مالک حدود یکصد و چهل تا یکصد و پنـجاه هـزار مترمربع زمین هستم کـه‌ تمام اراضـی مذکور را از عرصه و اعیان و حقوق و منابع،بدون استثناء کردن قطعه‌ای‌ یا‌ جزئی‌ از اجزاء و بدون چشمداشت منافع مادی، بالمثالثه و بالسویه به سه مؤسسه و مرجع زیر واگذار می‌نمایم:

الف.موزه صنعتی‌ و هـنری کـرمان و مرکز فـرهنگی آن

ب.کانون ترتبیتی نونهالان صنعتی کرمان

ج.فرهنگ ایران زمین،به مدیریت و مسئولیت آقای ایرج افشار برای تأسیس مرکزی‌ جهت هرگونه حمایت مادی و مـعنوی از دانشمندان و هنرمندان‌ با‌ سابقه فرهنگ و علم و ادب‌ و هنر‌ ایرانی به تـشخیص آقـای ایـرج افشار یا نماینده قانونی وی در آینده.»

آن طور که افشار برای نهاوندی نوشت ، قصد صنعتی«کمک به ایجاد رفاه جهت‌ دانشمندان کهن‌سال و کم‌بضاعت و طرح تهیه مسکن تفریحی » برای این پیران میوه خویش بخشیده بود.

اما فقط برجستگان و نخبگان مورد عنایت صنعتی نبودند.. انسان بما هو انسان برایش عزیز و خواستنی و محترم بود. شاید این خصلت را از تعلیمات پدر بزرگش داشت. شاید هم ته نشین آموزه هایی بود که در حزب توده از آنها دم زده می شد. شاید هم از توجهش که به بن مایه های اخلاقی و انسانی موجود در گنجینه ادب فارسی برمی خاست.  صنعتی  به انسانهای عادی دور و بر خود می نگریست و به آنها اهمیت می داد و از آنها می آموخت؛ جزئی ترین رفتار آنها توجهش را جلب می کرد:

«ایرج عزیز تقریبا هرروز از لاله‌زار به شهر می‌آیم.وقت گل‌چینی و گلاب‌گیری است.بایستی‌ گلاب‌ها را به شهر ‌‌برسانم.امروز‌ مشهدی همّت پدر حمد الله همراهم بود با ظرف‌ ماست و مرغ زنده‌ای که‌ در‌ کارتن‌ کرده بود.پیرمرد زنده‌دل و با حالی اسـت.دو سـه هـفته‌ پیش از الاغ به زمین خورده و دستش ضـرب دیـده اسـت.زنش،مادر حمدالله،بیماری‌ قلبی دارد و ساکن کرمان شده است.کارش زیاد‌ است.مثل من گرفتار تنگ‌وقتی‌ شده‌ است‌ و دست تنها می‌باشد و خسته و کم‌خواب.سه ساعت و نیم در راه بودیم و در این‌ مدت بـیش از بـیست جـمله حرف نزد.اما آنچه که گفت پخته و شیوا و آمـوزنده‌ بـود.درباره خوبی‌ها و بدی‌های چشم و هم‌چشمی در جغدری صحبت کرد.مقداری چشمان‌ خواب‌آلود مرا گشود.»

در نامه ای دیگر :« تصورم بر این‌ است که در کار پرورش و تربیت و تعلیم بچه‌های پرورشگاه،بالأخره‌ سرنخی را به دست آورده‌ام.احساس عجز و ناتوانی‌ که‌ در‌ چند ماه اخیر از این بابت‌ سراپایم را گرفته بود انـدکی سـبک‌تر‌ شده‌ است.هرچه توانستم با بچه‌ها نـشستم و گـفتم و برخاستم.ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها،گاه و بیگاه،در سفر و حضر‌ با‌ آنها به سر می‌برم و در احوال و رفتار و گفتارشان دقت‌ می‌کنم. هرکدام‌ دنیائی‌ هستند و عالمی»

و در نامه ای دیگر:« گلدوز کبوترباز سـابقه‌داری اسـت.خیلی سعی کرده‌ام‌ که وادارش کنم اطلاعاتش را درباره کـبوتربازی و قـواعد و اصـطلاحات آن بـنویسد.زندگی‌ پرماجرایی داشـته است.از‌ بچه‌های‌ پرورشـگاه صـنعتی نیست.چند ماه پیش که کانون‌ کارآموزی کرمان را تعطیل کردند با سه نفر دیگر[که‌]جا و مکانی نداشتند آمدند بـه‌ پرورشگاه صـنعتی.حالا هـم خیال دارم که از پرورشگاه،به علت زیادی سن‌ بـیاورمش‌ در کـنار خـانه‌ خـودم و بـرایش کـار و کاسبی راه بیندازم.امیدوارم که از او انسان مفیدی بسازم.به‌ امید خدا».

می بینیم که صنعتی هر کس را به فراخور قابلیتش به جا می آورد و به کار می گیرد؛  فی المثل همانطور که از زریاب خویی قول می گیردکه رساله ای مربوط به«پنگان» برایش‌ تهیه‌ کند ، از گلدوز کبوترباز می خواهد اطلاعاتش را درباره کـبوتربازی و قـواعد و اصـطلاحات آن بـنویسد. در نامه ای نوشته:« عده‌ای را مأمور تهیه اصطلاحات و کلمات‌ مربوط بـه قـالی‌بافی نموده‌ام. » یا:« ایرج عزیزم سفرت به درازا کشید.مقاله«ساعت شبنمای اردکان- یزد»همراه عریضه است. خوشحالم آن را در آینده‌ چاپ خواهی کرد.لازم مـی‌دانم کـسانی هـرچه بیشتر به این موضوع علاقمند شوند و آن را دنـبال کـنند.علاقمندم‌ و اصـرار دارم هـرچه‌ زودتـر‌ چاپ‌ شود.نه بدان علت که از دیدن‌ چاپ‌ شده‌ نوشته‌ام حظ خواهم برد.بلکه می‌ترسم یا می‌دانم که منابع عمده تحقیق در این باره به طور ملموس روز به روز کمتر می‌شود.پیرمردهای‌ مـورد‌ نظرم‌ آفتاب‌ لب‌بام هستند.»چقدر  با افشار به روستاهای دورافتاده سفر کرد تا اطلاعات سینه به سینه پیر مردهای موردنظرش را ثبت و ضبط کند.photo_2016-07-28_20-24-57

 

۶.نکته دیگر اینکه اصولاً خلق ثروت برای همایون صنعتی یک ارزش و هدف محسوب می شد. در مملکت تن رها  کن تا نخواهی پیرهن، همایون صنعتی زاده یک عمر خلق ثروت کرد. ثروت را نیز از راه کار خلق کرد نه رانت و زد و بند ودزدی و دلالی. در خلق کار و مآلاً ثروت مبتکر و کوشا و نستوه بود. یکی دو مثال می زنم.در مصاحبه  خواندنی اش با آقای سیروس  علی نژاد، درباره ابتدای کارش در بازار گفته:« پدرم پایش را کرد توی یک کفش که باید بروی دانشگاه.من گفتم نمی‌روم.فکر‌ می‌کردم می‌روم دانشگاه‌ خنگ می‌شوم. پدرم هم‌ چون‌ خـودش مـدرسه نـرفته بود و دانشگاه‌ ندیده بود اصرار داشت که من به دانشگاه بروم.کارمان بـه دعـوا کشید.من قهر کردم‌ و از خانه‌ بابا‌ آمدم بیرون.دو سه روز طول کشید تا توی بازار در‌ تجارتخانه‌ای مشغول‌ شاگردی شـدم.روزی بـیست و پنـج ریال،ماهی ۷۵ تومان مزد می‌گرفتم.سه سال آنجا کار کردم.در این فاصله پدرم را‌ ندیده‌ بودم.به‌ کـلی بـی‌خبر بـودم.یک خرده پول جمع کرده‌ بودم.جنگ جهانی دوم هم تمام شده بود.شده‌ بود‌ سالهای ۲۵- ۲۶.رفتم یک صندوق پستی گـرفتم‌ و سـَرنامه چـاپ کردم و تجارتنامه باز کردم.به کمپانی‌های خارجی‌ نامه می‌نوشتم‌ و پست‌ می‌کردم‌ که می‌خواهم نمایندگی شما را بگیرم.شروع کـردند بـرای من sample فرستادن. اولین سمپلی‌ که‌ برای‌ من آمد یک بسته عمده پوستر بود.همین‌ها کـه کـنار خـیابان‌ می‌فروشند.از آمریکا فرستاده بودند.رفتم آنها‌ را‌ دو‌ هزار تومان فروختم.سه چهار تا از این کارها کردم،دیدم ده پانزده هـزار تـومان پول دارم.رفتم‌ سرای‌ جواهری که جای‌ کاسبکارهای فقیر بود،یک دکان گرفتم و تابلو زدم و شدم کاسب.یک، یک‌ مـاهی‌ کـه‌ ایـن‌ جوری کار کردم یک روز در باز شد و آقای صنعتی‌زاده بزرگ تشریف آوردند تو.گفتند:‌ چشمم‌ روشن،آقا‌ تجارتخانه باز کردن! کارت چـطور اسـت؟چه کار می‌کنی؟نشست یک ساعتی‌ حرف زد.بعد گفت بیا باهم‌ کار‌ کنیم. »

ایرج افشار نوشته:« آنچه می‌نویسم بیشتر به شوخی می‌ماند ولی چندبار از‌ خودش‌ شـنیدم و دیـگران هم‌ شنیده‌اند که می‌گفت‌ در‌ زندان‌ گاه‌ شعر‌ می‌گفتم و چون‌ زمزمه‌ می‌کردم و همبندها می‌شنیدند از من می‌خواستند به زبان دل آنها شعری بگویم که در نامه خود‌ برای‌ مادر‌ یا محبوب خود بنویسند و من می‌گفتم بـرای‌ هـر‌ بیتی‌ باید‌ سه‌ یا‌ چهار تومان بپردازید و از این درآمد خرج قهوه خود را تأمین می‌کردم. » در نامه ای که تاریخ بهمن ماه ۱۳۶۱ دارد به خواهرش نوشته: « امسال برای همه بچه های پرورشگاه پلیور تهیه کردیم. بسیار خوب و ارزان از آب در آمدند. کاموا خریدیم و دادیم زنانی که بیکار هستند و محتاج، آنها را در قبال مزد معقولی بافتند. معلوم شد کار سودمند و پربرکتی است. فعلا مشغول شده ایم برای سال آینده بلکه نزدیک به هزار ژاکت و پلیور تهیه کنیم. هم برای مردم کار تهیه کرده ایم و هم در هر پلیوری می شود صد تومان استفاده کرد و آن پول را به هزار کار زد».

۷.نکته دیگری که در سرشت صنعتی زاده بود و نیز در منش مدیریتی او بروز داشت گریز او از تجمل گرایی و اهتمامش به صرفه جویی بود.  هم تربیت خانوادگی و سخت گیری های مالی پدرش چنین سجیه ای را در او نضج داده بود و هم  تجربه کارگری و زحمت کشی او در بازار این روحیه را در او تثبیت و تقویت کرده بود. صنعتی قدر پول را می دانست. با آن همه ثروت موروث و مکتسب ، باز وقتی می خواست سفری به میناب برود یکی از انگیزه هایش « مهمانسرای تمیز و ارزان» آنجا بود. وقتی ایرج افشار ساختمان کتابخانه مرکزی را به سامان رساند ، صنعتی در نامه ای به او نوشت:« متشکرم از ایـنکه کـتابخانه مرکزی دانشگاه را نشانم دادی.صد بارک الله که کاری به این‌ بزرگی را بی‌سر و صدا به انجام رسانده‌ای.موفق باشی.یقین‌ دارم که کارهای بزرگ‌تر خواهی کرد.چه عالی بود شیوه‌ای که برای اداره آن بنای عظیم پیش گرفته‌ای،ارزان و آسان و بـدون ایجاد بار سنگین هزینه مستمر. نمایشگاه‌[عکس‌]نویسندگان که موفقیت‌ از در و دیوارش می‌بارید ابتکاری‌ بدیع‌ است برای علاقمند ساختن دانشجویان به کتاب‌ و مطالعه ». توجه بفرمایید چه صفات و مشخصاتی را در کار افشار دیده و برجسته کرده : بی هیاهو ، بدیع ، موفق ، مبتکرانه،  ارزان ، آسان و بـدون ایجاد بار سنگین هزینه مستمر… می توان گفت  این فشرده  مرامنامه مدیریتی همایون صنعتی زاده است.

  1. نمی توانم از همایون صنعتی بگویم و از ایرج افشار نگویم. افشاری که پس از مرگ صنعتی نوشت:« شوخی‌ نیست،هفتاد‌ و هفت سال بود جنم یـکدیگر را مـی‌شناختیم.یکی از دیـگری توقعی جز یکرنگی و دوستی نـداشت. « داوری افشار درباره خمیره و جنم دوست دیرینه اش این است:« اگر بخواهید خمیرهء‌ همایون‌ را به مانند ماست چکیده بگویید در چند کلمه خـلاصه‌ شدنی اسـت: تیز و تند، باهوش ،بانظم، پرکار، ناآرام، وقت‌دان، پی‌گیر، آدم‌شناس، رک، کنجکاو،تازه‌یاب،کارساز،سختی‌دوست،بردبار.چابک و سبک.همه این‌ صفات‌ در‌ هر که یافت شود به نظر من به او می‌توان گفت اعجوبه. »

سرانجام علی دهباشی درباره فیلم «بانوی گل سرخ» چنین می گوید :

تنها فیلمی که از آقای صنعتی به جا مانده فیلم ” بانوی گل سرخ ” است ، آقای مجتبی میرطهماسب سازنده این فیلم بخش های دیده نشده ای از آن را برای نمایش انتخاب کرده اند و این هنر ایشان است که هم مستندساز درجه یکیست و هم توانسته اند آقای صنعتی را برای ساخت این مستند راضی کند.

مجتبی میرطهماسب سازنده مستند ” بانوی گل سرخ ” از تجربه ساخت این فیلم می گوید و ثبت لحظاتی از همایون صنعتی را از افتخارات بزرگ زندگی خود می داند :

همایون صنعتی مکتبی بود که ریشه هایش در علی اکبر صنعتی و آموزش هایش بود . به نظرم مهمترین کار ایشان این بود که دانش ، تلاش و کار را همزمان کرد، چیزی که علی اکبرخان صنعتی در پرورشگاه بنیاد گذاشت و بچه ها درکنار درس خواندن حرفه و کاری یاد می گرفتند . همایون صنعتی در واقع در کارهایش به یک شیوه و متدی رسیده بود و من وقتی که می خواستم ” بانوی گل سرخ ” را مونتاژ کنم ، تمام سعیم بر این بود که بتوانم رل مدل همایون صنعتی را در بیاورم ، تمام کارهایی که او از فرانکلین به بعد کرد در همین الگو قابل تکثیر بود . گلاب زهرا چکیده ای است از آن دانش مدیریتی که به جز یک دانش مدیریتی ، ترکیبی از عشق و علاقه به انسان ، عشق به توسعه کشور ، توسعه کار و اهمیت کار کردن است .مجتبی میرطهماسب ـ سازنده فیلم بانوی گل سرخ

مجتبی میرطهماسب ـ سازنده فیلم بانوی گل سرخ

شاید خیلی شانس و اتفاق یار من بود که بتوانم این فیلم را بسازم . زمستان سال ۸۶ دوستم سهراب مهدوی با من تماس گرفت و ارتباطی بین من با زهرا دولت آبادی خواهر زاده آقای صنعتی بوجود آورد ، ایشان توانستند بعد از سالها همایون صنعتی را راضی کنند که بیایند و فیلمی ده دقیقه ای درباره گلاب زهرا بسازند ، فیلمی کاملاً کاربردی برای اینکه بتوانند گلاب زهرا را خارج از ایران معرفی کنند . قرار بود زهرا دولت آبادی به همراه آقای رضا بدیعی فیلمساز شاخص ایرانی ساکن آمریکا برای بهار ۸۷ که ایام شور گل و گلاب گیریست  به ایران بیایند و فیلمبرداری کنند . از من خواستند مقدماتی را آماده کنم تا دوستانی که در آن زمان فشرده می آیند، بتوانند سریع تر کار را شروع کنند و من هم تمام مقدمات را آماده کرده بودم . در فروردین و اردیبهشت آن سال کسانی که از خارج از ایران می آمدند را به دلایل واهی می گرفتند . به همین دلیل دوستان از آمدن به ایران در آن زمان پرهیز کردند و از من خواستند که این فیلم ده دقیقه ای را بسازم . من به هرجهت از همشهری های آقای صنعتی بودم و سالها قبل ایشان را در زمان حیات همسرشان دیده بودم ، کتاب های ایشان را خوانده بودم و خیلی مشتاق بودم این اتفاق بیفتد و کار را با این خواهش پذیرفتم که بتوانم علاوه بر فیلم ده دقیقه ای سفارش شده ، فیلمی مستقل براساس آنچه خودم فکر می کنم ، بسازم . همایون صنعتی نپذیرفت و در واقع تنها شرط ایشان با من این بود که اگر قرار هست فیلمی ساخته شود یک فریم هم نباید از ایشان در این فیلم باشد . در واقع آقای صنعتی یک نگاه بدبینانه ای به سینما داشت و معتقد بود که سینما نمی تواند آنچیزی که هست را نشان دهد و در واقع سایه ای از واقعیت را نشان می دهد که ممکن است منطبق با آن هم نباشد ، ولی خوشبختانه ایشان به من اعتماد کردند . زمانی که فیلم را مونتاژ می کردم نگران بودم که آیا ایشان می پذیرند فیلمی که شرط ساخته شدنش نبودن خودشان بود را ببینند ؟ که خوشبختانه این اتفاق افتاد . جز آخرین سوال ها و گفتگوهایم با ایشان این بود که خوب حالا بعد از هشتاد و اندی سال عمر وقتی به پشت سر نگاه می کنید بین همه کارهایی که کرده اید وهمه اتفاقاتی که باعث و بانیش بوده اید ، مهم ترین کار کدام بوده است ؟ و ایشان جواب داد : ” من آنقدر کار دارم که وقت ندارم به پشت سرم نگاه کنم و ببینم چکار کرده ام ” . به هرجهت جز افتخارات زندگیم است که توانستم لحظاتی از همایون صنعتی ثبت کنم .

و سپس بخش دیده نشده ای از مستند ” بانوی گل سرخ ”  به نمایش درآمد.

  • عکس ها از : متین خاکپور، ژاله ستار و مریم اسلوبی

شب بخارا، موسیقی لرستان و علی اکبر شکارچی،این شب به یادماندنی با سخنرانی حسین علیزاده آغاز و با اجرای قطعاتی از موسیقی لری و شاهنامه خوانی توسط علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی پایان یافت .

شب بخارا، موسیقی لرستان و علی اکبر شکارچی/ زهرا ناطقیان

 

عshekarchi (2)صر چهارشنبه بیست و سوم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج ، مجله بخارا دویست و پنجاهمین شب از مجموعه شب های بخارا را به استاد علی اکبر شکارچی ، نوازنده برجسته کمانچه اختصاص داد . این شب به یادماندنی با سخنرانی حسین علیزاده آغاز و با اجرای قطعاتی از موسیقی لری و شاهنامه خوانی توسط علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی پایان یافت .

علی دهباشی در ابتدای جلسه یاد و خاطره عباس کیارستمی و جمشید ارجمند را که به تازگی از میان ما رفته‎اند گرامی می دارد و برای این دو استاد گرانقدر طلب آمرزش می کند . سپس ضمن عرض خیر مقدم به حسین علیزاده و سایر استادان حاضر در جمع ، مرور کوتاهی دارد بر زندگی ، آثار و افتخارات علی اکبر شکارچی.

علی اکبر شکارچی ششم فروردین هزار و سیصد و بیست و هشت در ایستگاه “چم سنگر” دورود در استان لرستان بدنیا آمد. در سال   ۱۳۵۰ با ساز تخصصی کمانچه به دانشگاه هنرهای زیبای تهران وارد شد.کمانچه نوازی را تحت تأثیر کمانچه نوازان لرستان شروع کرد و اولین کسی بود که با ساز تخصصی کمانچه به تحصیل موسیقی در دانشگاه تهران پرداخت.

اولین کنسرت را در شیراز در سال  ۱۳۵۴ به سرپرستی استاد حسین علیزاده اجرا کرد. در ۱۳۵۶ نفراول کمانچه نوازی ایران در آزمون “باربد” به دبیری “استاد امیر هوشنگ ابتهاج” و داوری استاد علی اکبر خان شهنازی- دکتر مهدی فروغ- دکتر مهدی برکشلی- دکتر داریوش صفوت و استاد علی تجویدی شد.

در ۱۳۵۸ اولین اجرای صحنه ای را بعد از پیروزی انقلاب در دانشکده هنرهای زیبا با استاد حسین علیزاده و آقای بهمن رجبی بصورت سه نوازی داشت که با توجه به استقبال فراوان تبدیل به اولین کار ایشان بعنوان “موسیقی خلق لر ” منتشر شد. بعد از آن کارهای زیادی را بصورت انفرادی به رسانده‎اند. یکی از کارهای ایشان تدوین  و انتشار تکخوان با گروه کر و سرنا نوازی زنده یاد “شاه میرزا مرادی” بود و بعد هم آلبوم “خونین شهر” را با همکاری زنده یاد”عطا جنکوگ” عرضه کردند.

علی دهباشی از زندگی پربار علی اکبر شکارچی سخن می گوید

علی دهباشی از زندگی پربار علی اکبر شکارچی سخن می گوید

در ۱۳۷۱ “ردیف های میرزا عبدالله” را برای اولین بار بعنوان یک شیوه آموزشی و یک منبع مرجع ضبط کردند. بعد از آن اجرای قطعاتی از موسیقی لری به یاد “علیرضا حسین خانی” و “بیست ترانه لری” بود که توسط آوای شیدا به سرپرستی زنده یاد “محمدرضا لطفی” در دسترس عموم قرار گرفت. سپس کتاب آن تحت عنوان “بیست ترانه کهن لری” و دو کتاب دیگر با عنوان‎های “وزن خوانی جلد یک” و “وزن خوانی جلد دو” را منتشر شد.

بعد از این دوره به اجرای تعدادی تکنوازی می‎رسیم، نظیر:  “خواب شقایق” “عاشقانه” “بهار باد”( به همراه ارکستر سمفونیک و سازهای محلی با اجرای ایرج رحمانپور)

علی اکبر شکارچی نزد استادانی همچون “علی اصغر بهاری” “دکتر داریوش صفوت” “جلال ذالفنون” و “نورعلی خان برومند” به فراگیری موسیقی پرداخت و کارهای آوازی را نزد استادانی چون “محمود کریمی” “یوسف فروتن” و “استاد هرمزی” فرا گرفت

ایشان بعد از فارغ التحصیلی در همان دانشکده هنرهای زیبای تهران به تدریس پرداخت  و سپس  حدود هشت سال در دانشگاه هنر و سوره کمانچه نوازی  درس داد

علی اکبر شکارچی به همراه  “حسین علیزاده” کنسرت های مختلفی را در کشورهای اروپایی از جمله اتریش و آلمان اجرا کرد. و نیز همراه دخترشان “آساره شکارچی” که نوازنده تنبک است و کنسرت هایی را در کشورهای متعدد : سوئد ، سوئیس ، نروژ، بلژیک، فرانسه، اسپانیا انگلستان کلمبیا استرالیا و چندین کشور دیگر به اجرای موسیقی پرداختند.

در ایران نیز طی یکسال گذشته در شهرهایی مانند اهواز اندیمشک بهبهان دورود کوهدشت اراک و خرم آباد بصورت تکنوازی و یا بهمراه گروهی بنام “کمان آوا” که از بهترین استادان کمانچه نواز ایران تشکیل داده اند به اجرای کنسرت پرداختند.photo_2016-07-14_13-42-06

 

گروه “کمان آوا” از اساتیدی مانند “فرج علیپور” محمد باجلو” و…. تشکیل شده است.

ساخت موسیقی فیلم سینمایی “خون بس” به کارگردانی آقای “غلامرضایی” از کارهای ایشان است که در آن از سازهای ارکستر سمفونیک و سازهای سنتی و محلی و همچنین خوانندگان کر و تکخوان لری استفاده شده است. موسیقی این فیلم جایزه ای از انجمن منتقدان دریافت نموده است. وهمینطور ساخت موسیقی تئاتر “پیرچنگی” به کارگردانی “هادی مرزبان”  از کارهای ایشان است.

آخرین کار ایشان که در دست اجرا است “آموزش ردیف های میرزا عبدالله” بصورت صوتی و تصویری است که هنرجویان میتوانند با دیدن این مجموعه آموزش های لازم برای کمانچه نوازی را بصورت تصویری نیز بیاموزند.

صحنه ای از شب علی اکبر شکارچی

صحنه ای از شب علی اکبر شکارچی

در ادامه حسین علیزاده ، از شخصیت و جایگاه هنری علی اکبر شکارچی می گوید و معتقد است شکارچی یک روشنفکر به معنای مثبت کلمه است و اگر امثال شکارچی در موسیقی ایرانی بیشتر بود ، جامعه موسیقی و موسیقیدان ها تا این حد ضربه پذیر نبودند :

این جمع با طراوت و خوش چهره ای که در این مکان گرد هم آمده اند همه ناشی از تلاش های آقای دهباشی است و به نظر من ایشان وزیر فرهنگ و هنر ما حساب می شوند . این همه کار و فعالیت بدون ادعا و با کیفیت . این جلسات باید در سراسر ایران و در ابعاد خیلی بزرگ انجام بگیرد که این اتفاق نمی افتد . من همیشه می گویم که ما نباید مدام بگوییم نمی گذارند و نمی شود ، هرکسی در جایگاه خودش و در هر شغلی که هست باید کار خودش را به بهترین شکل انجام دهد و من به آقای دهباشی از این جهت تبریک می گویم .

امشب صحبت کردن برای من خیلی آسان است ، چون درباره دوستی صحبت می کنم که گویی شرح حال خودم را می گویم ، به همین راحتی و به زلالی خود شکارچی . قطعاً دوستان به قدر کافی درباره خود علی اکبر شکارچی شنیده اند و خواهند شنید ، ولی من سعی می کنم مختصر از جایگاه شکارچی در موسیقی و شخصیت هنری او بگویم . من شکارچی را درهمان اوایل سال های دانشجویی ، زمانی که در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی فعال شدیم ، دیدم . ایشان واقعاً یک سوغاتی بودند که از لرستان مستقیماً به مرکز پست شدند . من در جریان نیستم که شکارچی چگونه سر از مرکز در آورد ، ولی می دانم که زنده یاد آقای صفوت که مسئولیت مرکز حفظ و اشاعه موسیقی را داشت ، شکارچی خوبی بود . ایشان به دانشگاه ها می رفت و جوانان با استعداد را برای مرکز حفظ و اشاعه موسیقی شکار می کرد و علی اکبرشکارچی که خودش شکارچی بود در دام افتاد و به مرکز دعوت شد .

در آن سال های دانشجویی شرایط برای ما که ساکن تهران و در خانه خودمان بودیم بسیار آسان تر بود . شکارچی درست درعنفوان جوانی در حالیکه نامزدی هم داشت ، به تهران آمده بود و ازعشق خودش دور بود . او تک تک آرشه ها را به عشق همین ماهرخ عزیز که امشب اینجا حضور دارد می کشید . قبل از اینکه بخواهیم به خود شکارچی بپردازیم ، باید به ماهرخ ، همسر ایشان بپردازیم . من طی این چهل – پنجاه سال شاهد زندگی این خانواده بوده ام ؛ اول خود شکارچی ، بعد دوران نامزدی او و به تهران آمدن همسرش و سپس به دنیا آمدن فرزندانشان . در این دوران چهل-پنجاه ساله ، فراز و نشیب های بسیاری در زندگی خیلی ها به خصوص هنرمندان و موسیقیدان ها بود . در تمام این فراز و نشیب های اجتماعی ، سیاسی و هنری یک قهرمان همیشه کنار اکبر شکارچی بود و هست ، در سخت ترین شرایطی که من هر موقع با زندگی خودم و یا دیگران مقایسه می کردم نظیرش را پیدا نمی کردم و همیشه فکر می کردم که این بار این خم می تواند شکستی را به این خانواده وارد کند ، ولی ماهرخ تمام این سالهای بسیار سخت تا به امروز را در کنار شکارچی با اعتقاد حضور داشت و این چیزیست که خود شکارچی همیشه با قدردانی ، افتخار و با صدای بلند می گوید ، اسم شکارچی را نمی توان بدون ماهرخ برد . من از این زن قهرمان در کنار شکارچی ستایش می کنم و می دانم که چگونه این زن باعث شد که هیچ وقت لبخند از لب های افراد این خانوداه دور نشود . این ها با اعتقاد و عشقی که به هم داشتند همیشه به هر هدفی که می خواستند ، رسیده اند و هر سختی که در راهشان بود را هموار کرده اند . و خوشبختانه جزء خانواده های بسیار شاد و خوشبخت جامعه هنرمندان ایرانی هستند .

حسین علیزاده از پایداری و همدلی همسر علی اکبر شکارچی می گوید

حسین علیزاده از پایداری و همدلی همسر علی اکبر شکارچی می گوید

ما وقتی که موسیقی ایرانی را بررسی می کنیم ، این موسیقی همواره از چند زاویه فراز و نشیب داشته است . در یک جامعه ای که ردپای موسیقی در تمام معماری و فرهنگ ایرانی سایه افکنده است ، حتی اگر ما به طور نوشته شده در تاریخ آثاری از موسیقی نمی بینیم ، ولی وقتی طاق بستان یا عالی قاپو را نگاه می کنیم می فهمیم که موسیقی در دوره های مختلف چه نقش به سزایی داشته است . موسیقی از دورانی مشکل پیدا می کند که در ایران و به خصوص از دوران صفویه با مسائل مذهبی روبه رو می شود و موسیقی به نوعی حرام اعلام شد ، که البته امروز هم فقط رسماٌ گفته نمی شود ، ولی همچنان با موسیقی شایسته رفتار نمی شود که بالاخره این رفتار هم  تا حدودی نشأت گرفته از همین نگاه است . کسانی که صاحب قدرت هستند همیشه نسبت به موسیقی نگاه بدی داشته اند ، ولی نباید تصورکنیم حالا که دیگر اینجا نمی شود کار کرد پس باید مهاجرت کنیم و برویم به کشورهایی که به موسیقی توجه می کنند چون این روش در تاریخ به هیچ وجه نتیجه خوبی نداشته است ، من شخصاً معتقدم که در ادبیات و دیگر رشته های هنری هم خیلی کم جواب داده است . وقتی که هنرمندان از سرچشمه اصلی جدا شوند دیگر نمی توانند آن نتیجه ای که باید در هنر داشته باشند ، بعضاً حتی چنان دچار سرخوردگی شدند و دست به خودکشی زدند . من این بخش از روشنفکری را اصلاً قبول ندارم ، حتی اگر از صادق هدایت یا غلامحسین ساعدی صحبت بکنیم . درست است که ما باید حس آنها را درک کنیم ، ولی نتیجه روشنفکری نباید این باشد که آدم وقتی خودش با محیط سازگاری ندارد ، حتی وقتی که مهاجرت می کند مجبور بشود خودش را از بین ببرد . ما در دوره ای زندگی می کنیم که می توانیم بیشتر به واژه روشنفکری فکر کنیم ، آیا روشنفکر کسیست که مسائل جامعه را بهتر ازعوام درک می کند ؟! پس اگر بهتراز دیگران درک می کند ، مسائلی که در کشورش می گذرد باید برایش طبیعی باشد و بتواند فرهنگ ، تاریخ و حوادث جامعه را کنار هم بچیند و بداند که چرا این اتفاقات در کشورش می افتد . منی که در ایران زندگی می کنم نمی توانم هر روز از یک خبری شوکه بشوم. اگر ما به عنوان روشنفکر نگاه درست تر و شناخت بیشتری نسبت به جامعه داشته باشیم ، باید بهتر از مردم عادی شرایط کشور را درک کنیم تا اینکه من بعضی اوقات می بینم که مردم عادی درکشان بیشتر است ، خودشان را بهتر وفق می دهند و زندگی طبیعی تری دارند تا برخی از روشنفکران ما که سرخوردگی جز جدانشدنی از زندگی آنهاست.

  • صحنه هایی از شب علی اکبر شکارچیphoto_2016-07-14_14-18-04

من عقیده دارم که هیچ وقت نگوییم که این بلا را سر ما آوردند و نمی گذارند یا نمی شود . چون به طور کل فرهنگ ما ایرانی ها به شکلیست که همیشه معترض هستیم ، حتی اگر جایی حق با ما نباشد و یا اگر هم حق با ماست به قدری این اعتراض جز اخلاق ما شده است که در جای خودش تأثیری ندارد . حقیقتاً وضعیت موسیقی ایران از چه چیزی رنج می برد ؟ از نداشتن موسیقیدان روشنفکر که شرایط خودش را درک و مقاومت کند و برسر اصول خودش بایستند و یا از شرایطی که بر موسیقی وارد می شود ؟ به نظر من هردو زاده هم هستند . هرچقدر که موسیقی و شرایط موسیقیدان ها سست تر ، بدون اطلاعات و پشوانه فکری باشد ، ضربه پذیرتر خواهند بود . در موسیقیدان ها اتفاق نظر نیست و اصطلاحاً هیچکس ، هیچکس را قبول ندارد ، این اختلاف نظر به همین جمله ساده ختم نمی شود و مسئله این است که وجوه اشتراک فکری موسیقیدان ها در کجاست ؟ ما در تاریخمان اتفاقات ، انقلاب ها و قیام های مختلفی را سپری کرده ایم  که از دل آنها آگاهی های زیادی بوجود آمده است ، امروز با همه شرایطی که به آنها انتقاد داریم باز نمی توانیم امروز خودمان را با گذشته مقایسه کنیم ، زیرا ملت راه خودش را مدام هموارتر کرده و توانسته به خیلی چیزها دست پیدا کند . آن چیزی که اسمش دموکراسیست ، حتماً خیلی زمان بر است و اینطور نیست که یک شبه با عوض شدن ماشین دولتی یک مرتبه همه چیز تغییر کند و ما به دموکراسی برسیم . دموکراسی یک فرهنگیست که نیاز به تاریخ دارد . کافیست ما به کل جهان نگاه کنیم که چگونه این مسئله برای آنها پیش آمده است .

چیزی که باعث می شود موسیقیدان های ایران اتفاق نظر نداشته باشند این است که موسیقیدان باید روشنفکر باشد ، روشنفکر به معنای مثبت آن ؛ یعنی آگاه و با شناخت از جامعه اش . به موسیقی ما از دوره قاجار و بعد از یک دوره غفلت طولانی مجدداً توجه شد . درست از آن زمان موسیقیدان هنوز شخصیت هنری خودش را به طور کامل بدست نیاورده است . ما در دوره قاجار موسیقیدان های بزرگی داریم که از آنها تجلیل می کنیم ، ولی همیشه شرایط موسیقیدان ها را بررسی می کنیم که از نظر فکری در چه شرایطی بودند و نسبت های جامعه چه بوده است . این حمایت از موسیقی و موسیقیدان ها در دوره قاجار کار بسیار خوبی بود ولی این خیلی فرق دارد با مسائلی که در طی تاریخ از آن زمان تا امروز موسیقیدان ها با آن روبه رو بوده اند و اهمیت نقش اجتماعی موسیقیدان در دنیای امروز . موسیقیدان های دوره قاجار هیچ کدام نقش اجتماعی نداشتند و به ندرت می توان افرادی نظیر درویش خان و عارف قزوینی در بین آنها دید . هرچه جلوتر می آییم می بینیم جامعه موسیقی ما از یک موضوع رنج می برد و آن این است که چقدر جنبه های روشنفکرانه در جامعه موسیقی ما رشد کرده است ؟ و چقدر جنبه های عامیانه در آن قویست ؟ آن چیزی که بخصوص در این سالها خیلی مشاهده می شود عوام زدگی و عوام فریبیست که جامعه موسیقی را درگیر کرده است . نتیجه ای که امروز می خواهیم بگیریم این است که ما هرچه بیشتر موسیقیدان های آگاه به مسائل جامعه داشته باشیم می توانیم موفقیت بیشتری را انتظار داشته باشیم . اگر که موسیقیدان ها جزء بدنه عوام جامعه باشند نه می توانند تأثیرگذار باشند ، نه می توانند در مقابل رفتارهای ناشایست یک برخورد متحدانه داشته باشند و نه خودشان می توانند با هم متحد باشند ؛ یعنی اگر در این مملکت به اندازه انگشتان دست که انشاالله بیشتر هم باشد ، موسیقیدان های روشنفکر و آگاه داشته باشیم قطعاً به موسیقی هر ضربه ای وارد نمی شود .

علی اکبر شکارچی در کنار همسرش ماهرخ و دخترش آساره شکارچیعلی اکبر شکارچی در کنار همسرش ماهرخ و دخترش آساره شکارچی

اگر که موسیقیدان ها خیلی مواقع با هم اختلافاتی دارند ، اختلافات شخصی نیست و این اختلافات تنها از آنجا ریشه می گیرد که در جنبه های فکری ، شناخت جامعه و درک جایگاه هنرمند در جامعه با هم اختلاف نظر پیدا می کنند که معمولاً چه در گذشته و چه حال ، همه هنرمندان شرایط خودشان را می سازند و می توانند از حکومت هایی که قدرت را به دست می گیرند و از تمام متخصصین چه با صلح جویی و مسالمت آمیز و چه با خواسته های قاطعانه جایگاه موسیقی را به دست آورند ، اگر سخت و کم به دست می آید علت خود موسیقیدان ها هستند .

من همه این مقدمه طولانی را گفتم تا به شخصیت هنری علی اکبر شکارچی برسم . ما در گروهمان به شکارچی ، دکتر عشایری می گفتیم و در تمام گروه اگر ما از نظر پزشکی مشکلی داشتیم به سراغ او می رفتیم . او در جریانات انقلاب بسیار به داد کسانی که زخمی می شدند می رسید و در بعضی مواقع قهرمانانه با خطر رو به رو می شد . او یک لر به تمام معناست و با تمام اصالت های خودش به تهران آمد و از همان روز اول متوجه شدم که این دوست لر ما روشنفکر است ، یعنی کسیست که کمانچه و ردیف میرزا عبدالله می زند و از استاد اصغر بهاری درس می گیرد و در قدیم می گفتند که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد ، ولی یک نوری در ذهن اوست و البته من ذهنم نوری نداشت ولی رفاقت خیلی نزدیکی پیدا کردیم . ما خیلی مواقع خطرها را مشترکاً باهم تقسیم کردیم و پشت هم ایستادیم  و یک زندگی برادرانه ای داشتیم که وقتی به گذشته فکر می کنم می بینیم که چه جاهایی ممکن بود ما از غصه دق کنیم و چه جاهایی که می توانستیم خودمان را ببازیم و مقاومت نکنیم ولی این رفاقت به هر دوی ما این پشت گرمی را می داد .

دوره های جوانی ما همه با هم کار می کردیم . بعد هرکسی کوله بار خودش را بر می دارد و با نگاهی که به جامعه دارد شیوه ، سبک و نگاه خودش را در زندگی به تنهایی اداره می کند . خیلی ها بودند که ما با آنها کار می کردیم و وقتی به مسیر نگاه می کنیم حتی به پیچ های اول هم نرسیدند و همان اول مسیر ایستادند ، بعضی ها بدون اینکه از جایی کمک بگیرند مسیر را ادامه دادند. شکارچی نه استخدام دولتی بود و نه از طرف ارگانی حمایت و پشتیبانی می شد . و این انسانی که با غرور به عنوان یک شخصیت هنری اینجا حضور دارد و ما به خاطرش امشب اینجا جمع شده ایم خودش یک تنه و البته با حضور همسر بزرگوارش در کنارش تمام این راه ها را هموار کرد . نتیجه اینکه اگر شکارچی در یک سازمان دولتی نبود ، اگر در وزارت ارشاد ، خانه موسیقی و … نبود ، خود به خود خودش همه اینها بود . هیچ کدام از ادارات شایستگی حفظ غرور و شخصیت او را نداشتند ، ولی خود شکارچی با شایستگی تمام این مسئولیت بزرگ را در قبال خودش داشت و هنرمندی را بار آورد که وقتی شما می گویید شکارچی همه چیز را زلال ، باصفا و آماده فداکاری و جانفشنانی می بینید . این حرف هایی که من می زنم حاصل تمام عمر مشترکیست که ما با هم گذرانده ایم و من دیده ام که چیزی به عنوان ترس هیچ وقت در وجود شکارچی نبوده است . شکارچی خیلی مواقع کمانچه اش حکم یک تفنگ را داشت ، تفنگی که در موسیقی لری زیاد از آن می شنویم و اگر این تفنگ بر دوش شکارچی نبود ، ولی کمانچه اش همان حکم را داشت .

استاد علی اکبر شکارچی

استاد علی اکبر شکارچی

به هرصورت به این نتیجه می رسیم که اگر تعداد هنرمندان نظیر شکارچی درجامعه بیشتر باشد ، جامعه خوشبختی خواهیم داشت و موسیقی ایران به این اندازه دچار کمبودها و مشکلات نمی شود و هرکسی به طور ظالمانه با این موسیقی برخورد نمی کند . وجود آدمهایی مثل شکارچی حتی آگاهی دهنده هم است ، خیلی مواقع مسئولین موسیقی هیچ اطلاعی از این هنر ندارند و تنها یک حکم اداری دارند ، ولی اگر آدم هایی مثل شکارچی در موسیقی ما بیشتر و بیشتر بودند حتی مسئولین هم آگاه تر می شدند . در آخر بگویم که شکارچی دو فرزند بسیار هنرمند و با فرهنگ تحویل جامعه داده است یکی آساره شکارچی که استادانه تنبک می زند و صدای بسیار زیبایی هم دارد وهمان خوی پدرش در او ادامه پیدا کرده است و آرش عزیز که از آن دسته لرهایی بوده است که تفنگش را مدرن کرده و گیتار می نوازد ، ولی او هم  یکپارچه معرفت و فرهنگ است و من هربار می بینمش احساس بسیار خوشی پیدا می کنم .

خیلی ممنونم که من را دعوت کردید که ازدوست و رفیق قدیمی خودم صحبت کنم و امیدوارم تا آخر عمر همینطور کنار هم باشیم و من به او افتخار کنم .

سپس علی دهباشی پیام محمود دولت آبادی را که به دلیل کسالت نتوانسته بود در مراسم بزرگداشت علی اکبر شکارچی شرکت کند برای حاضرین قرائت کرد :

على اکبرشکارچی، دوست عزیزم بى گمان دانسته اى که تا چه پایه برایم گرامى و محترم هستى. من بیش از هنرمندى ات به انسانیت ، صداقت ، وشرافت مندی ات احترام گذارده ام و احترام مى‎ گذارم و این مغایرت ندارد با احترام  من به هنر و هنرمندی تو که با خصالِ عمیقاً إنسانی ات به خلاقیتى صمیمانه  مى انجامد. نباید از یاد ببریم که از برکت زحماتِ پیگیر و بى دریغ شما

در پیوستگی با پیشینه اى بومى، هنر کمانچه نوازى را به یک ساز مؤثر ملٌى ارتقاء بخشیده‎اید.

این گرامیداشت برشما مبارک باد و حضور صمیمانه ى شما درجمع  هنرمندانِ موسیقی ایران بر ما مبارک باد.

آرزومند توفیقِ شما.

سپس داود گنجهای از خاطرات مشترکش با علی اکبر شکارچی و دلیری و شجاعت مثال زدنی او می گوید و معتقد است شکارچی تنها یک هنرمند موسیقایی نیست و به معرفت ذاتی رسیده است :

من باید اول سخنم تشکر کنم ازعلی دهباشی و مسئولینی که این شب به این زیبایی را بوجود آوردند . من متأسفانه برخلاف آقای شکارچی از اول انقلاب تا الان ، در تمام شوراهای وزارت ارشاد ، خانه موسیقی و تمام قسمت هایی که دولت در آن نقشی داشته ، نقش داشته ام .

من روزگاری را با این آقای علیزاده و آقای شکارچی زندگی کرده ام . محبت خیلی چیز خوبیست و من خوشحالم که این یادبودها و صحبت ها در زنده بودن اکبر شکارچی اتفاق افتاد .

به یاد دارم که ما در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی بودیم و آقای دکتر صفوت گفتند که امروز سه نفر قرار است به اینجا بیایند ، این سه نفر علی اکبرشکارچی ، مرحوم پرویز مشکاتیان ومرحوم عطاءالله جنگوک بودند ، این سه مرد وارد مرکز شدند و افتخاری برای این مملکت آفریدند ، خدا آن دو نفر را رحمت کند و عمر اکبرجان ما مستدام باشد و سایه اش بر سر همه هنرمندان ما به خصوص خود من باشد . حرفهای آقای علیزاده را چون خودم همه این ها را با چشم دیده ام نمی توان کتمان کرد ، در زمان شلوغی های انقلاب و زمانی که همه از جمله خود من می ترسیدیم اکبر شکارچی گاهی اوقات با دست های خونی به مرکز حفظ و اشاعه موسیقی می آمد و این سه تن ؛ پرویز مشکاتیان با آن حال پریشان و شیدایش آثاری آفرید چه برای شهدا ، چه برای وطن و چه برای حفظ موسیقی ما که بی نظیر بودند . آقای جنگوک با تمام آن درویشی و عرفانش کارهای بی نظیری کرد و اکبر شکارچی گل سرسبد همه یک همسر موفق دارد که دو فرزند تربیت کرده است یکی در زمینه موسیقی سنتی و دیگری در زمینه موسیقی غربی  . اینکه شخصی در زندگی این مقدار سلامت باشد و بی تعصب به فرزندانش حق انتخاب بدهد چیز کمی نیست .

داود گنجه ای از دوستی با علی اکبر شکارچی گفت

داود گنجه ای از دوستی با علی اکبر شکارچی گفت

آقای اکبر شکارچی اعتماد به نفس زیادی دارد . شیوه شفاهی اکبر بی نظیر است و فقط یک عیب دارد که آن هم عیب نیست و حسن است ، آن کسی که اصالت ها را حفظ می کند کار درستی می کند و اکبر هرچه می زند پایه های کارش لری است و او واقعا لر به تمام معناست ، لر به معنای با صداقت ، لر به معنای شجاع و لر به معنای با معرفت .

ما هنرمند هستیم و سیاسی نیستیم ، هیچ کدام اینها سیاسی نیستند و تنها درد مردم را دارند ، در واقع ما عاشقیم و هنر در این مملکت خیلی مظلوم است.

علی اکبر شکارچی آنقدر سعه صدر دارد که گاهی به شاگردهایش پیشنهاد می کند که مکتب من را هم آموزش ببینند ، چند روز پیش یکی از شاگردان ایشان بعد از یازده سال شاگردی به توصیه ایشان نزد من آمد.

اکبر شکارچی یک هنرمند موسیقایی نیست به اعتقاد من از این قسمت رد شده است و به یک معرفت ذاتی رسیده است . داماد کوچک من اردشیر کامکار در وصف شکارچی می گفت که شکارچی اگر یک آرشه بکشد به صد آرشه ای که نوازندگان جدید می کشند ، می ارزد .

من به دوستانی که حرفهای من به دلشان نشست توصیه می کنم به اعماق دلشان و به اعماق فکرشان نگاه بکنند و به مردم محبت کنند و به هنرمندانشان برسند . موسیقی کلام خداست ، کلام خدایی که می گوید : ” صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند / کز کار خلق یک گره بسته واکند ”

ایرج رحمانپور که سخنران بعدی این شب از دیار لرستان  بود ، علی اکبر شکارچی را راهگشا و امید دهنده موسیقیدانان ناحیه زاگرس می داند و معتقد است با نوا و نغمه می توان به جنگ با مشکلات جامعه رفت و دل ها را به هم نزدیک کرد :

عرض ادب و احترام خدمت همه حضار محترم که از بنده کمترین برای اینجا صحبت کردن شایسته ترند ، اما چه کسی بدش می آید نزد آقای دهباشی که تک و تنها پناه ادبیات ایران در طول چند سال اخیر شده  است ، نیمای موسیقی ایران و استاد گنجه ای صحبت کند . آقای علیزاده بزرگ خیلی از فرمایشاتی را گفتند که بنده قرار بود در این زاویه ها صحبت کنم . من در مورد جناب آقای استاد علی اکبر شکارچی چیزی ندارم بگویم جز کرداری که ایشان دارند و همه از آن گفته اند . اما من از منطقه ای هستم که ایشان نفس آنجا را با خودش دارد و به این جهت به خودم اجازه دادم که به اینجا بیایم .

ایرج رحمانپور

ایرج رحمانپور

همینطور که استاد علیزاده فرمودند در یک برهه ای از زمان یک عده ای تصمیم گرفتند که با نوا ، نغمه و کلام به جنگ آنچه در جامعه ما وجود دارد بروند . شاید اینکه سازها را برداریم و نوا و نغمه ای بسازیم بهتر از این باشد که چریک یا محافظه کار باشیم. اتفاقاً از وقتی آقای شکارچی تفنگش را زمین گذاشت و سازش را به دست گرفت خیلی بزرگتر و تأثیرگذارتر در جامعه ما ظاهر شد . همه این افراد علی رغم اینکه بعداً از هم فاصله گرفتند ولی یک نیروی عظیمی را در این جامعه ایجاد کردند که می شود با نوا ، نغمه و کلام زندانی و زندانبان را بهم نزدیک کرد و گفتمان کرد . جناب آقای شکارچی بزرگ من در مورد شما چیزی نمی توانم بگویم جز همه آن زیبایی هایی که برای کشور من آفریدید و اعتماد به نفسی را در منطقه زاگرس ایجاد کردید که ما هر کدام پشت سر شما به پرواز در آمدیم و امروز با افتخار و در سایه شخص بزرگی مثل حضرتعالی موسیقی لرستان در مرکز کشور حرفی برای گفتن دارد .

در ادامه نیما افراسیابی در بخشی از مقاله اش درباره فضائل اخلاقی علی اکبر شکارچی چنین می‎گوید:

سلام بر همه اساتید و دوستان گرامی، و سپاس فراوان از جناب دهباشی عزیز برای برگزاری این شب.  پیش از اینکه سخنرانی‌ام را شروع کنم، می‌خواستم دو مطلب کوتاه بگویم:

۱-اول خطاب به استاد علیزاده بگویم که شما یکی از اجزاء اصلیِ زندگیِ من هستید: روزی نیست که من به موسیقی شما گوش ندهم. امیدوارم زندگی‌تان هر روز روشن‌تر و گرم‌تر شود.

  1. خواهش کنم که همه با هم، برای سلامتی استاد شجریان نازنین، ۱۰ ثانیه سکوت و دعا کنیم.

عنوانِ مقاله من هست :«علی‌اکبر شکارچی، هنرمندی «پُر از ریزشِ دوست»‌»، که به علت کمبود وقت، خلاصه‌ای از آن را امشب خدمتتان ارائه می‌کنم، نسخه کاملِ آن (با ارجاعات و توضیحات تکمیلیِ مفصل) در مجله بخارا منتشر خواهد شد. مطالب آن مقاله‌ای که در بخارا منتشر خواهد شد تقریباً ۴ برابرِ مطالبیست که اینجا بیان خواهم کرد.

استاد شکارچی با بیش از ۴۰ سال فعالیتِ هنری، یکی از افرادِ برجسته‌‌یِ موسیقی کلاسیک ایران است. کارنامه‌یِ این هنرمند را می‌توان از دیدگاه‌های مختلف بررسی نمود، من در این مقاله به تبیین و بررسیِ بخشی از مشیِ این هنرمند، از منظر فلسفه اخلاق پرداخته‌ام. مسلماً در این مقاله نمی‌خواهم از شکارچی قدیس بسازم. نه او اهلِ پذیرش این موضوع است، و نه من اهل انجام آن. هر انسانی، از آنجا که «انسان» است، ترکیبی از خوبی‌ها و بدی‌هاست. در این مقاله، به بخشی از خوبی‌های شکارچی پرداخته‌ام.

افراد بسیاری، پس از مواجهه با منشِ شکارچی، تصدیق می‌کنند که رفتارِ او از جنسِ دیگر است. در واقع، در او چیزِ دگری می‌یابند که مربوط به مهرورزی اوست. با وام از سهراب سپهری باید بگویم که من روانِ شکارچی را «پُر از ریزشِ دوست» می‌بینم، به این معنی که، این هنرمند به مقدار قابلِ توجهی از فضائلِ اخلاقیِ دیگرخواهی، دوستی‌ورزی و نیک‌خواهی بهره‌مند است. در این مقاله، قدری به مبانیِ فلسفیِ این موضوع پرداخته‌ام، سپس مصادیقِ آن را در استاد شکارچی نشان داده‌ام. البته چنان که عرض کردم، به علت کمبود وقت، حدودِ یک چهارم از آن مبانی فلسفی و مصادیقش در استاد شکارچی را اینجا بیان خواهم کرد، لطفاً برای اطلاع از تمامِ مطالب مذکور به مقاله‌ای که در مجله بخارا منتشر خواهد شد مراجعه شود.

نیما افراسیابی از خصائل اخلاقی علی اکبر شکارچی سخن گفت

نیما افراسیابی از خصائل اخلاقی علی اکبر شکارچی سخن گفت

یکی از مبانیِ زندگی دیگرخواهانه، این است که: هر کس باید از نعمت‌های این زندگی چنان بهره‌مند گردد که سعادت دیگران را هم در نظر داشته باشد.  در چنین رویکردی، ما دیگران را محبانه تفسیر می‌کنیم یعنی هم خیر دیگران را می‌خواهیم، و هم عناصر مثبت و دوست ‌داشتنی را در وجود آن‌ها کشف می‌کنیم.

البته باید توجه کنیم که، نیک‌خواهی، هم به مقام احساسِ ما تعلق می‌گیرد و هم به مقامِ عملِ ما. در واقع، در نیک‌خواهی باید صداقت داشته باشیم، یعنی اینکه هر پنج ساحتِ باورها، احساسات، اراده، گفتار و کردارِ ما، رنگِ نیک‌خواهی به خود بگیرد. نه مثلاً مثلاً فقط گفتار!

این نیک‌خواهی، از طریق یک رفعت اخلاقی به دست خواهد آمد، که در آن  باید از فاصله‌یِ بین خود و دیگری عبور کنیم، به بیانِ امانوئل لویناس، به جایگاهِ «اوبودگی» برسیم.

تأکید بر این نکته ضروریست که، توانایی در نیکوکاری، در بستری از امید و خوش‌بینی محقق خواهد شد. انسانِ بدبین و ناامید در کمک هم به خویش، و هم به دیگران ناتوان است.

در این میان، عنایت به مفهومِ «تواضع»، به عنوانِ یکی از مهمترین مفاهیمِ پایه‌ای اخلاق، نیز بسیار مهم است. تواضع به معنیِ «خود را دیگری انگاشتن». یعنی  مثلاً از خوشی دیگری لذت بردن و یا یعنی مثلاً همان‌طور که از موفقیت دیگری دچار تکبر نمی‌شویم از موفقیت خویش نیز دچار تکبر نشویم.

مفهومِ اخلاقیِ دیگری که توجه به آن می‌تواند در دستیابی به منشِ دیگرخواهانه موثر باشد، مفهومِ «قاعده زرین» است. این قاعده‌یِ اخلاقی به ما توصیه می‌کند که: «با دیگران فقط طوری رفتار کن که رضایت می‌دهی در همان موقعیت با تو رفتار شود». برای آنکه قاعده زرین را اعمال کنیم، اولاً باید از تاثیر رفتار خود بر زندگی دیگران آگاه شویم، و ثانیاً به دقت خود را به جای دیگران و در معرض همان رفتار تصور کنیم.

حال، با توجه به مطالب فوق، برویم سراغِ مصادیقِ این دیگرخواهی، دوستی‌ورزی و نیک‌خواهی در مشیِ هنرمندانه‌یِ استاد شکارچی.  از نقلِ یک خاطره شروع کنم: قرار بود پنج‌شنبه ۱۶ مرداد ۹۳، به همت مجله بخارا (جناب دهباشی عزیز) و کافه کتاب نزدیک (فرهاد دولت آبادی عزیز) جشن تولد یکی از برجسته‌ترین نویسندگان معاصرِ ایران (استاد محمود دولت‌ آبادی عزیز) برگزار شود. در واقع هم جشن تولد باشد، و هم از طرف بزرگانِ جامعه‌یِ فرهنگیِ ایران، قدردانی‌ای از حدود نیم قرن فعالیت فرهنگی-هنریِ این نویسنده‌یِ بزرگ، به عمل آید. حدود ساعت ۱۱ صبح آن روز به استاد شکارچی تماس گرفتم تا بگویم، قرار است ساعت ۵ عصر همان روز چنین مراسمی برگزار شود، و از ایشان خواهش کنم در این مراسم به افتخار ایشان بنوازد. هنگامی که به استاد شکارچی زنگ زدم، در کوه بود، تا خواسته مرا شنید، بلافاصله از کوه پایین آمد، به لواسان (منزلِ خویش) رفت و سازِ خود را برداشت، و پیش از ساعت مقرر در خیابان کریم‌خانِ تهران (کافه کتاب نزدیک) حاضر بود. به نظر شما چند درصد از اساتیدِ طراز اولِ موسیقی ایران اگر ۱۱ صبح با آن‌ها تماس گرفته شود تا ۵ عصر برنامه اجرا کنند، اعتراض نمی‌کنند که چرا اینقدر دیر تماس گرفتی؟ و از این افراد چند درصد حاضر هستند بلافاصله از کوه پایین بیایند، به لواسان بروند و پیش از ساعت مقرر در خیابان کریم‌خان حضور داشته باشند؟ و از آن‌ها چند نفر حاضر هستند در شرایطی که تجهیزاتِ صوتیِ مناسب در دسترس نیست ، بدون هیچ اعتراضی، ساز بزنند؟ چرا شکارچی به راحتی و گشاده‌رویی و اشتیاق و گرمی چنین می‌کند؟ چون به نظر من، او مشیِ «دیگرخواهانه» دارد. هم در نظر و هم در عمل. به این عمل خیلی تاکید دارم. چون خیرخواهِ دوستِ خویش و دیگر انسان‌هاست، و در این خیرخواهی صداقت دارد.  چون دیگران را محبانه تفسیر می‌کند. چون در مواجهه با دیگران، خود را جایِ آن‌ها تصور می‌کند، «قاعده زرین» را در دل و دست دارد و با آن از خود به دیگری پُل می‌زند و به «اوبودگی» می‌رسد و با گشاده‌رویی و اشتیاق و گرمی پذیرایِ دیگران می‌شود و در یاری‌رساندن به آن‌ها «حاضر».

حسین غلیزاده در شب علی اکبر شکارچی

حسین علیزاده در شب علی اکبر شکارچی

در مواجهه‌یِ استاد شکارچی با کمانچه‌نواز‌های دیگر، رنگی از مسابقه و رقابت را نمی‌بینیم. در مواجهه با آن‌ها، انصاف و خیرخواهی‌ای که برای خود قائل است برای آن‌ها هم قائل است، وقتی درباره آن‌ها سخن می‌گوید، گویی در پوستِ آن‌ها می‌رود و آنچه را شرط انصاف و نیک‌خواهی است ادا می‌کند. خیرِ دیگری راهنمایِ اعمالش است. او هم خیر دیگران را می‌خواهد، و هم عناصر مثبت و دوست ‌داشتنی را در وجود آن‌ها کشف می‌کند. به این نمونه‌‌ها توجه کنید. تعمداً نمونه‌هایی را در نظر گرفتم که هم  استادِ ایشان نباشند، هم نوازنده کمانچه باشند، و هم زنده باشند:

۱.زمانی که آلبومی از یک نوازنده‌ِیِ توانای کمانچه (اردشیر کامکار) منتشر می‌شود، با ذوق درباره آن صحبت می‌کند، و یادداشتی در تحلیلِ قطعاتِ آن و تمجید از این اثر (آلبومِ «یقین گمشده») منتشر می‌کند. بعد از رونمایی از آلبومِ «یقین گمشده» تلفنی با استاد شکارچی صحبت کردم، آنچنان با ذوق و شوق از این آلبوم حرف می‌زد که گویی آلبومِ خودش، که مدت‌ها منتظرِ انتشارش بوده است، منتشر شده. او در نیک‌خواهی و دوستی‌اش صداقت دارد، یعنی اینکه هر پنج ساحتِ باورها، احساسات، اراده ، گفتار و کردارش ، رنگِ نیک‌خواهی و دوستی دارد.

  1. درباره کیهان کلهر، نوازنده‌یِ منحصر به فردِ کمانچه، با خوشحالی می‌گوید که آلبومِ او باعث شده است که از سازِ کمانچه بیشتر استقبال شود. او از حُسنِ آلبومِ دیگری، همانند حُسنِ آلبومِ خود خوشحال است.

مثالی دیگر برای تواضعِ («یعنی خود را دیگری انگاشتن») ایشان بیاورم: حدود دو سال طول کشید تا بتوانم ایشان را راضی کنم همین شبِ بزرگداشت برای ایشان برگزار شود. هر دفعه که من از ایشان خواهش می‌کردم که اجازه دهند  بزرگداشتشان برگزار شود، ایشان پاسخ می‌دادند که دیگران در اولویت هستند، و بهتر است این مراسم برای دیگران برگزار شود.

علی اکبر شکارچی به همراه مسرش ماهرخ، آرش و آساره شکارچی

علی اکبر شکارچی به همراه همسرش ماهرخ، آرش و آساره شکارچی

امید به خیر و رضایت برای همه، در زندگی و مشیِ هنریِ او موج می‌زند، همچون بادِ بهاری که نویدِ طراوت و گرمیست. از یکی از نوشته‌های او، گزیده‌ای آورده‌ام که به روشنی این موضوع را نشان می‌دهد. او می‌نویسد:

«مربیان عزیز، اگر شاگردی کم‌استعداد است، اعتماد به نفس او را که در عرصه‌های دیگر زندگی به آن نیاز دارد از بین نبرید. کاری کنید که با همان شوق و سلامتِ روحی و روانی که به کلاس آمده از کلاس برود؛ چرا که او در شغلی دیگر مثل خورشید خواهد درخشید»

«هر شاگرد یا هر استادی، مثل درختان جنگل، تا یک حدی قد می‌کشد و رشد می‌کند: لذا ضمن اینکه سعی کنید از کار پیوسته برای پیشرفت غافل نمانید. از آنچه هستید راضی باشید و لذت ببرید.»

وقتی به مشیِ اخلاقی این هنرمند نگاه می‌کنم ، یاد شعری از سپهری می‌افتم که به روشنی مرامِ آشتی‌جویانه و مهرورزانه‌یِ افرادی مانند شکارچی، که انسی هم با طبیعت دارند، نشان می‌دهد:

« من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،

سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد. …

خواهم آمد، سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت‌.

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند….

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت‌.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت»‌.

در زمانه‌ای که ، به تعبیر فروغ فرخزاد، «چراغ‌های رابطه تاریکند»؛ نیک‌خواهی‌ها و دوستی‌ورزی‌هایی از جنس شکارچی، برعکس این تاریکی‌ها، مایه روشنیِ زمانه ماست، راهِ این «مطرب معانی»، موسیقی‌دانِ دوست‌ داشتنی، دیگرخواه و «صاحب نظر»؛ پُر رهرو باد.

«هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگوید

هله مطرب معانی غزلی بیار باری»

در پایان نوبت به علی اکبر شکارچی می‎رسد تا با دوستدارانش سخن بگوید. از شوق و امید به زندگی می گوید و شوق را بدون بینش ، بینش را بدون کار و کار را بدون عشق تهی می داند :

من چقدر خوشبختم که در این دوران و در این روزگار کسی مثل آقای دهباشی بدون اینکه ما حقیقتاً ارتباط زیادی داشته باشیم این مراسم را برای من برگزار کرده است ، من فقط می دانم که آقای دهباشی بدون استثناء هر موقع که مجله اش منتشر می شود برای من هم یک جلد می فرستد . بدون اینکه ما حتی همدیگر را دیده باشیم و چقدر خوشبخت هستم که دوستان و یاران ایشان از دو سال پیش محبت کردند و پیگیر برگزاری این شب بودند . نه اینکه من نخواسته باشم ولی درواقع خودم را همسنگ این افراد بزرگی که عمرشان را پای فرهنگ و هنر این جامعه گذاشته اند و اینجا برایشان بزرگداشت برگزار می شود ، نمی دیدم ، ولی خوب بهرحال اصرارهای ایشان و از طرفی هم علاقه به کار ایشان نظرم را تغییر داد . در هیچ جای دنیا مثل ایران نیست که انسان ها به بهانه های مختلف دور همدیگر جمع بشوند و تبادل ذوق ، اندیشه ، مهر و عاطفه داشته باشند ، بخصوص مواقعی که بزرگداشت برای فردی در قید حیات باشد . اینها موقعی اتفاق می افتد که انسان ها دیگر بعد تاریک آن شخص را نمی بینند و تنها ویژگی های مثبت آن را می بینند و واقعاً مثبت نگاه کردن یکی از گوهرهای گرانبهای انسانست و خوش بحال کسی که اراده کند تا زنده هست چیزهای منفی ، تیره و تاریک در ذات انسان های دیگر را نادیده بگیرد ، حتی نسبت به حکومت ها . این تاریک بینی انسان را بسیار فرسوده می کند .

استاد علی اکبر شکارچی از سخنران و حاضران تشکر می کند

استاد علی اکبر شکارچی از سخنرانان و حاضران تشکر می کند

بهرحال حضور امروز شما دستمزد معنویست برای من اگر چهار پنج دهه برای فرهنگ و هنر این مملکت زحمت کشیده ام . دوستان عزیزی که اینجا تشریف آوردند ، آقای استاد علیزاده که با هم مثل برادر، همنفس و همکار بودیم و من همنوازی را با ایشان شروع کردم ، ایشان در تکنوازی و همنوازی استاد من بودند . استاد داود گنجه ای که از اولین بار که به مرکز آمدم صدای کمانچه نوازی ایشان هنوزم در گوشم هست و آقای محمد مقدسی عزیز که اینها همه برای من مثل بت بودند و همیشه برایم سؤال بود که اینها چگونه این گوشه ها را می زنند ، چون من زمانی که به دانشگاه آمدم فقط یک سری ترانه محلی را می زدم و برای اولین بار موسیقی دستگاهی به گوشم می خورد . آقای نیما افراسیابی که برای برگزاری این مراسم بسیار زحمت کشیدند و خانم اسلوبی و دوستان عزیز دیگر . شما امروز مثل یک آینه خودم را به من نشان دادید و از شما متشکرم که سیاهی های من را ندیدید و فقط رنگ ها و سفیدی های من را دیدید و من چقدر خوشبختم که یک عمر با رو سفیدی و سربلندی زندگی کرده ام . مزدی که شما به من دادید همین جمعیست که برتر از هر چیزیست .

علی اکبر شکارچی از تجربه زندگی با عشایر می گوید

علی اکبر شکارچی از تجربه زندگی با عشایر می گوید

من از کودکی چون با ایلات و عشایر زندگی کرده ام شوق و امید را از آنها آموخته ام . کسانی که در زمان کوچ تمام زندگیشان به اندازه بار دو تا الاغ و قاطر نمی شود ، ولی وقتی با آنها زندگی می کنید متوجه می شوید که سرشار از طنز ، هجو ، فکاهی ، شعر و ترانه هستند و مثل اینکه در آسمان ها می رقصند ، اینها با امید و شوق زندگی می کنند  . ایلات و عشایر با خطرات بسیار عجیبی زندگی می کنند که شاید شما باورتان نشود ، ولی بهرحال با دلیری زندگی می کنند و بدون هیچ گفتگویی این دلیری ، جسارت ، شهامت ، غیرت ، مردانگی و بخشندگی و پایداری را به شما منتقل می کنند .

نمی دانم که آیا شما تا به حال نیزاری در ساحل رود که چنگ بر ساحل می افکند تا سیلاب آن را نبرد را دیده اید یا نه ؟ یا موقعی که گل و گیاهی در دل کویر از زیر ماسه ها به شوق زندگی کردن سر بر می آورد ؟! من یکبار در کوه درختی را دیدم که سنگ را شکافته بود و از آن سر بر آورده بود ، دلیل این هیچ چیز نیست الی شوق زندگی کردن و من با خودم گفتم ، ” می شکفند غنچه ها در بهار / سرسبز می شود سرزمینمان زین بهار/  دل من هم در هوس یاد شما ای مردم / دل من هم در هوس یاد شما می شکفد / مثل درختی که از دل سنگ سیاهی می روید در بهار ” همانطور که آقای علیزاده گفت زندگی بسیار سختی بر ما گذشته و اگر این شوق به زندگی نباشد آدم کمرش می شکند و نمی تواند دوام بیاورد ، آنهایی که موی سپیدی دارند و هم سن و سال من هستند می دانند که من چه می گویم . بنابراین این حکایت به قول خلیل جبران : ” حقیقتاً زندگی تاریک است اگر انسان شوق نداشته باشد و شوق کور است اگر بینش و دانشی نباشد ” بینش هم بیهوده است اگر شما کاری نکنید و کار اگر آمیخته با عشق نباشد تهیست و کار با عشق یعنی همین خانه ای که من برای بچه هایم ساخته ام ، یعنی ” ترکمن “، ” نی نوا “، ” کلیدر” ، ” جای خالی سلوچ کار با عشق ” ، ” خانه دوست کجاست ؟ ” .

و اما من که بودم ؟ من نگهبان بی مزد و مواجبی بودم که یک پا در خطر و یک پا در شوق زندگی کردم ، برای پاسداری از موسیقی این سرزمین کار کردم و ادامه دادم . روزی در کوه صحنه ای دیدم که مرا ترغیب کرد به تکرار ، ماندگاری ، پایداری و پای این نگهبانی ایستادن . دیدم قطره ای از دل صخره ای که روی آن خزه بسته بود و از پرسیاوشان پر شده بود فرود می آمد و چون این قطره فرود می آمد با خودم گفتم ” قطره به خواب نمی رود / نمی رود خواب در چشمان من /می چکد خون من و قطره قطره بر این سنگ سیاه / تا بگذرد از دل سخت و سیاه او / من به خواب می روم و قطره هم وقتی که می چکد جان من قطره قطره بر پای ارغوان ”

انشاالله که پر شوق و امید زندگی کنید و زندگیتان پر از عشق و مهر باشد .

در ادامه علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی به شاهنامه خوانی و اجرای ترانه ای لری مربوط به عصر شکارگری با همراهی ساز کمانچه و تنبک پرداختند که بسیار مورد استقبال و پسند حاضرین واقع شد .

علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی

علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی

جمشید ارجمند چشم از جهان فروبست.در ۱۳۴۰ به دلیل فعالیت‌های سیاسی در لوای جبهه ملی دو بار دستگیر و در زندان قزل قلعه زندانی شد. در سال ۱۳۴۱ در تظاهرات دانشجویی مورد ضرب و جرح شدیدی قرار گرفت.

دیدار و گفتگو با علی قیصری.استاد تاریخ در دانشگاه سان دیاگو در آمریکا.زمینه پژوهشی کار ایشان بیشتر بر جریانات فکری در دوره قاجار و همچنین بر مباحث نظری مربوط به تاریخ اندیشه متمرکز است. ایشان فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران (در رشته علوم سیاسی) و دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد می باشند. از جمله تالیفات ایشان که به زبان فارسی انتشار یافته میتوان به این عناوین اشاره نمود: «روشنفکران ایران در قرن بیستم» –وبادکترقیصری شاعر دارای تشابه اسمی است

دیدار و گفتگو با علی قیصری/ شهاب دهباشی

 

صبح روز پنجشنبه، بیستم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با همراهی مجلۀ بخارا در پنجاه و ششمین نشست از مجموعه جلسات دیدار و گفتگو در کتابفروشی آینده میزبان «دکتر علی قیصری» پژوهشگر اندیشه سیاسی و تاریخ بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، بخش هایی از بیوگرافی دکتر علی قیصری را قرائت کرد:

دکتر علی قیصری – استاد تاریخ در دانشگاه سان دیاگو در آمریکا هستند –  زمینه پژوهشی کار ایشان بیشتر بر جریانات فکری  در دوره قاجار و همچنین بر مباحث نظری  مربوط به تاریخ اندیشه متمرکز است. ایشان فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران (در رشته علوم سیاسی)  و دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد می باشند. از جمله تالیفات ایشان که به زبان فارسی انتشار یافته میتوان به این عناوین اشاره نمود: «روشنفکران ایران در قرن بیستم» –  به ترجمه دکتر محمد دهقانی – که چاپ سوم و کامل آن سال گذشته توسط انتشارات هرمس عرضه گردید؛ «حرفی از هزاران کاندر عبارت آمد: تبریز و رشت در دوره مشروطیت (خاطرات حاج محمد تقی جورابچی)» – متن کامل با اضافات –  نشر تاریخ ایران ۱۳۸۶؛ ترجمه مشترک با شادروان حمید عنایت از رساله مشهور امانوئل کانت «بنیاد مابعد الطبیعه اخلاق» — چاپ جدید با تجدید نظر و اضافات – انتشارات خوارزمی ۱۳۹۴؛ «ماکس شلر و پدیدار شناسی» (مجموعه مقالات – گزینش و ترجمه) – انتشارات خوارزمی ۱۳۹۴. آقای قیصری همچنین دارای مقالات زیادی به زبان انگلیسی در زمینه ایرانشناسی هستند که بعضا در «دانشنامه ایرانیکا» و نیز در نشریه انجمن بین المللی ایرانشناسی و نشریات دیگر به چاپ رسیده است. از میان مقالات ایشان که به فارسی موجود است میتوان به چند مورد اشاره نمود: «حقیقت و روش در تاریخنگاری و علوم انسانی در ایران» و نیز «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران:  نگاهی به تدوین قانون مدنی و تحول قوه قضائیه،  از مشروطیت تا شهریور ۱۳۲۰» ( هر دو مقاله  به ترجمه آقای کاوه بیات ، در نشریه گفتگو ، به ترتیب در شماره ۱۳، ۱۳۷۴ و  شماره ۵۱، ۱۳۸۷)؛ «مستبدین جهان متحد شوید! طنز در مطبوعات دوره مشروطیت ایران: معرفی مجله استبداد» (به ترجمه آقای دکتر علی معظمی ، نشریه پیام بهارستان ، شماره ۱۰، ۱۳۸۹)؛ «فواکه البساتین: متنی فلسفی و اعتقادی در اواخر قاجاریه اثر حاج میرزا محمد طهرانی» – در جشن نامه استاد سید احمد حسینی اشکوری به کوشش دکتر رسول جعفریان – انتشارات علم سال ۱۳۹۲؛ و شماری دیگر درباب موضوعات نظری که بیشتر در کتاب ماه فلسفه انتشار یافته اند. از دیگر فعالیت های دانشگاهی ایشان باید از عضویت در هیئت دبیران سلسله کتابهای ایران شناسی در انتشارات  بریل  یاد نمود؛ از سال آینده میلادی نیز ایشان به سردبیری نشریه بین المللی ایرانشناسی برگزیده شده اند.

علی دهباشی از پژوهش ها و تالیفات دکتر غلی قیصری سخن گفت

علی دهباشی از پژوهش ها و تالیفات دکتر غلی قیصری سخن گفت

در ادامۀ این جلسه، علی دهباشی از دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی دعوت کرد تا در نشستی به بحث و گفتگو بپردازند:

دکتر قیصری در آغاز سخنانش ضمن تشکر از برپایی این نشست و شرکت علاقمندان، شرح کوتاهی از برخی مراکز ایرانشناسی در آمریکا و کانادا و اروپا بیان داشت و سپس به ذکر نکاتی درباره نگارش رسالات دکتری در ایران که زمینه و موضوع پژوهشی شان نیز ایرانشناسی است پرداخت. این نکات از جمله  مسائلی  مانند تعیین موضوع, شناسایی و تامین منابع, و سبک و شیوه نگارش را شامل می شد. ایشان در ادامه به مشکلات طرح موضوع برخی از پایان نامه ها در ایران و روش تحقیق تا مراحل انجام و دفاع و مقایسۀ آن ها با دانشگاه های خارج پرداخت و چنین گفت:

دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی

دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی

« در مورد پایان نامه ها باید گفت تفاوتی که میان ایران و مثلا آمریکا وجود دارد این است که در آنجا برای استادی که دانشجوی دکتری دارد در یک مقطع مشخص دو یا سه ساله معمولا تعداد دانشجویان از حدود سه یا چهار نفر بیشتر نیست زیرا بیشتر از آن اصلا نه عملی است و نه منطقی. در صورتی که اگر آن را با ایران مقایسه کنیم گاه شده است که می بینیم اساتید در اینجا مزید بر مسئولیت های تدریس تقبل می کنند که همزمان شمار زیادی رساله را هم راهنمایی کنند که بعضا موضوعاتشان هم بسیار متنوع و متفاوت از یکدیگر است و این مسلما بر نتیجه و کیفیت کار بی تاثیر نیست. از این گذشته در مورد تعیین موضوع رساله و شناسایی منابع لازم برای این کار نیز پیوسته به مشکلات و مسائل چشمگیری بر میخوریم. متاسفانه در بسیاری موارد در ابتدا بررسی کافی برای گزینش موضوع و شناسایی منابع و سپس طرح پرسش های کانونی صورت نمی پذیرد و این عدم اشراف اولیه پس از صرف مدت زمانی که دیگر راه بازگشت هم مسدود شده است ادامه کار را دشوار و پژوهنده را دلسرد می سازد و نتیجه کار را هم از اعتبار می اندازد. در مورد ایران بسیاری از موضوعات هنوز به خوبی بررسی نشده اند و اگر دقت بیشتری در گزینش موضوع رساله صورت گیرد بسیاری از این کمبودها به تدریج برطرف خواهند شد. مثلا در مورد تاریخ حقوق، و صرفا به عنوان ذکر یک نمونه، از آنجا که تا پیش از تاسیس نظام حقوقی جدید در اوایل دوره پهلوی، ما دارای تمرکز و بایگانی واحد و یا حتی منطقه ای هم نبودیم بنابراین پژوهش روی اسناد خصوصی و اسناد محضری که مختصری از آنها هنوز در گوشه و کنار باقی مانده اند و یا پژوهش در مورد دفترخانه های بعدی، می تواند بسیار روشنگر باشد – نه تنها از دیدگاه تاریخ حقوق بلکه از لحاظ تاریخ روابط اقتصادی و اجتماعی، سبک و سیاق سند نویسی و جز آن. در سال های گذشته بخصوص پس از انقلاب برخی از پژوهندگان توانستند بخشی از باقی ماندۀ این کونه اسناد را به دست بیاورند و ویرایش و چاپ کنند و اگر توجه کنید خواهید دید که بعضی از این مجلدات واقعا توجیه آنکه بصورت کتاب عرضه شوند را ندارند بلکه مجموعه سند و مثلا حوالجات هستند که جایشان در بایگانی ها و آرشیو است. بتابراین توجه به این قبیل اسناد و مخصوصا آنها که در مجموعه ها موجود است و هنوز معرفی و عرضه نشده اند برای تعیین موضوع رسالات دکتری مثلا در زمینه تاریخ یا جامعه شناسی می تواند اهمیت و فایده زیادی داشته باشد.»

 

سپس ایشان نکاتی در مورد مقالات ارسالی از ایران برای نشریات بین المللی سخنانی را مطرح ساختند:2G5A6338

« تا آنجا که به حوزه کاری من مربوط می شود و تا حدی در جریان بوده ام می توان گفت که در سالهای گذشته ما شاهد افزایش کمی و تعدد مقالات ارسالی از ایران بوده ایم که این افزایش در کمیت و تعداد را با وجود همه کمبودهایش می توان به فال نیک گرفت. بسیاری از نسل جوان پژوهندگان ما تمایل دارند تا کار خود را در سطح گسترده تری عرضه کنند. اما هنوز راه بسیار است و مشکلات فراوان. نخستین مشکل موضوع زبان است. در بسیاری از موارد کاملا پیداست که مطلب به فارسی اندیشیده بلکه نگاشته شده و سپس یا در ذهن یا توسط مترجم به زبان دیگر (مثلا به انگلیسی) برگردانده شده – و متاسفانه استفاده از مترجمی که آشنایی فنی و تسلط واژگانی به موضوع ندارد کار را خراب تر هم می کند. موضوع و مشکل دیگر آرایش مقاله است. منباب قیاس می توان گفت که در نوشتارهای پژوهشی در فارسی (بر خلاف انگلیسی)، کلی گویی و آوردن مقدمات طولانی و ذکر اطلاعات جانبی، در میان بسیاری از نویسندگان موجه جلوه می کند و خوانندگان هم بعضا به چنین سبکی عادت کرده اند. متاسفانه خیلی از پژوهندگان ما در نویسندگی اقتصاد متن و معماری متن را رعایت نمی کنند. مثلا در مقاله ای که جمعا نوزده یا بیست صفحه است، آوردن مقدمات کلی و طولانی در نه یا ده صفحه، از اعتبار علمی آن نوشتار خواهد کاست. دیگر اینکه گاه کلی گویی به گنگ نویسی هم تبدیل می شود و مزید بر آن حتی یک فرض باطلی را هم پیش می آورد که گویی گنگ نویسی یعنی علمی نویسی! یکی از مصادیق این گرایش که فراوان به آن بر می خوریم این است که نویسنده در سبک و شیوه نگارش همواره راه فراری برای بحثی که مطرح ساخته باز می گذارد و در نتیجه خود را پای بند یک روال استدلالی و منطق درونی متن نمی سازد. در نتیجه هنگامی که احساس کند قدری در تنگنای استدلالی مانده است براحتی طرح یک موضوع به خودی خود جالب را رها ساخته به طرح موضوع به خودی خود جالب دیگری می پردازد و الی آخر.»

دیدار و گفتگو با علی قیصری

دیدار و گفتگو با علی قیصری

« نکتۀ دیگر موضوع استفاده و ارجاع به منابع است، که در این باب و با توجه به محدویت وقت، دستکم به دو فقره می توان اشاره داشت. نخست آنکه بسیاری از ایرانشناسان در خارج هنگامی که به بررسی موضوعی همت می گمارند در ابتدا می کوشند تا پیدا کنند چه کارهایی در همان زمینه به فارسی صورت گرفته و در ایران انتشار یافته، در صورتیکه بسیاری از پژوهندگان ما کنجکاوی مشابهی در مورد کارهای صورت گرفته در زبان های دیگر ندارند و به نوعی خود را بی نیاز می پندارند. فقره دوم مربوط است به نحوه ارجاع به منابع خارجی. گاه دیده می شود که در پیش نویس مقاله ای که به زبان انگلیسی در ایران تهیه می شود به ترجمه های فارسی منابع انگلیسی ارجاع داده می شود و حتی گاهی نقل قول ها هم از ترجمه فارسی به انگلیسی برگردانده میشوند و ظاهرا نویسنده متوجه نیست که این کار می تواند در همان بدو امر کل مقاله را از چشم خواننده بیاندازد. در ارتباط با همین دو فقره اخیر اجازه بفرمائید اضافه کنم که از جانب انصاف دور است اگر مسببات این کمبودها را نادیده بگیریم یا ناچیز بشماریم. پژوهندگان جامعه علمی و دانشگاهی ما باید بتوانند دسترسی آسان، سریع، و ارزان بلکه رایگان به نشریات بین المللی در زمینه کارشان داشته باشند. نبود این تسهیلات زیان های بسیار زیادی برای پژوهندگان جوان ما و کارآیی علمی آنان در بر دارد، و بسی مایه تاسف است که وقت و نیرو و انگیزه های پژوهشی جوان و مستعد ما اینگونه در مضیقه باشند.»

2G5A6341دکتر محمد دهقانی در مورد سابقۀ آشنایی خود با نویسندۀ کتاب «روشنفکران ایران در قرن بیستم» و ترجمۀ این اثر چنین گفت:

« هجده سالی است که با آقای دکتر قیصری آشنایی و دوستی دارم و آغاز این دوستی هم از کتاب ماه ادبیات و فلسفه آغاز می شود. در آن زمان عضو هیئت تحریریه کتاب ماه بودم. یک روز سردبیر با من تماس گرفت و گفت که مقاله ای به انگلیسی آمده و در جایی هم چاپ نشده و در مورد روانشناسی و فلسفه است. در آن زمان بر روی روانشناسی دین کار می کردم. مقاله را گرفتم و خواندم و دیدم متن خوبی می باشد ولی دشوار نوشته شده است. آقای دکتر قیصری، هم به فارسی و هم به انگلیسی، دشوارنویس هستند. یکی از علل آشنایی ما هم این بود. مقاله ای تحت عنوان «زمان و هویت از دیدگاه برگسون، فروید و  پروست» بود. این مقاله هم تم روانشناسانه و هم تم فلسفی داشت و بیشتر در مورد پروست و نکاتی در مورد اثر مشهور او یعنی «در جستجوی زمان از دست رفته» بود و جنبۀ ادبی هم پیدا می کرد. بعدا دکتر قیصری خودشان با من تماس گرفتند و گفتند که تو این را به گونه ای ترجمه کرده ای که من خودم اگر می خواستم آنرا به فارسی بنویسم به این خوبی نمی شد. گرچه من هم بسیار تلاش کردم که متن را متوجه شوم. سپس ایشان پیشنهاد کردند که کتاب روشنفکران ایران در قرن بیستم را ترجمه کنم. کتاب را ترجمه کردم. این ترجمه بعدها در انتشارات هرمس به چاپ رسید و بارها تجدید چاپ هم شد.»

 

دکتر محمد دهقانی در ادامۀ سخنانش در مورد پایۀ اصلی مطالعات دکتر قیصری چنین بیان داشت:

« نکته ای که در کارهای دکتر قیصری برای من بسیار جالب و ارزشمند است این بود که ایشان به تاریخ اجتماعی ایران بسیار توجه دارند و این در صحبت هایشان مشهود است. به درستی می گویند که ما هیچ مرکزی برای بایگانی اسناد نداشتیم و اصولا از نظر ما ایرانی ها بایگانی اهمیتی نداشته است و آرشیو بندی اسناد یکی از پایه های اساسی و مهم تاریخ اجتماعی است. همین چند روز گذشته ایشان یکی از مقالات اخیرشان که به تازگی انتشار یافته را برایم فرستادند. موضوع مقاله «یادداشت های روزانه اعتماد السلطنه و مقایسۀ این یادداشت ها با یادداشت های روزانه علم» است. مقالۀ بسیار خوبی است و من گفتم که کاش این را به فارسی بنویسید. این به درد ایرانی ها می خورد. ایشان به مسائل تاریخ اجتماعی توجه دارند و در همین اثر هم با عنوان روشنفکران ایران در قرن بیستم این مسأله مد نظر بوده است و در کتاب حتی نوع مغازه هایی که در لاله زار بوده و اجناسی که در این مغازه ها فروخته می شده است را بیان می دارند. شاید بگویید این چه ربطی به موضوع کتاب دارد؟ اما باید بگویم که بسیار مهم است چون از دل این جامعه است که هدایت و آل احمد و دیگران بیرون می آیند و باید نشان داده شود که مثلا در آستانۀ مشروطیت چه تحولاتی در بستر اجتماعی صورت گرفته است. زندگی اجتماعی مردم و طبقۀ متوسط به چه شکلی درآمده بوده است که مثلا روشنفکری مانند سید فخرالدین شادمان از این جامعه بیرون می آید. علت علاقه مندی من هم به کارهای دکتر قیصری همین است. فکر می کنم مخاطبان اصلی این کارها در ایران هستند. اما متأسفانه دسترسی به این مقاله هایی که در خارج منتشر میشوند به دو دلیل دشوار است، یکی اینکه این ها به زبان انگلیسی هستند و دیگر اینکه حتی برای آن ها که انگلیسی را می دانند  امکان پذیر نیست، یعنی آسان نمی باشد. در مورد کار آقای دکتر قیصری باید بگویم که ایشان همچنین به ادبیات در کار خود بسیار توجه دارند. مثلا در مورد واژۀ تاریخ روشنفکری می گویند که این به معنای تاریخ فکر عالمان نیست بلکه تنها وجهی از تاریخ فکر یک جامعه را بیان می دارد و این موضوع را توضیح می دهند و در همین کتاب ما بررسی خوبی دربارۀ مجلات دورۀ مشروطه و دوران پهلوی می بینیم و این فضای فرهنگی را خیلی خوب به خواننده نشان می دهند.»

علی دهباشی: بخشی که به مسألۀ روشنفکران بازمی گردد. مسألۀ روشنفکران در طول جریاناتی که پیدا شد این صف اول روشنفکری با گرایشات گوناگون  نقشی که به عهده اش از طرف جامعه گذاشته می شود واقعی است و مردم بر این باور هستند که روشنفکران انقلابی به راه انداختند و این ها چنین نقشی را داشته اند که جامعه را رهبری کنند. آیا اینگونه است یا اینکه جریان روشنفکری دنبال رو مردم بود؟

دکتر علی قیصری: « از نظر تاریخی، مخلوطی از هر دو این ها. اما از نظر اعلام حضور و تعیین مسیر جنبۀ روشنفکرانه در وقایع سیاسی متأخر، می توان گفت که در واقع این حضور داشتن ها بر مبنای پایبندی به متن و مصادیق نوشتاری خود را تعریف می کردند و تصویری که از خود صادر می ساختند خیلی بیشتر از دوران مشروطیت پایبندی به مکتوبات داشت با وجود اینکه تشابهات زیادی در خصوص ابراز مکتوب و گفتمانی این دو جنبش می توان عنوان کرد، ولی ویژگی التزام به متن بازتاب نیرومندی از شکل بندی ایدئولوژیک در جنبش اخیر بود. سوای این موضوع و همانطور که اشاره شد در واقع تاریخ روشنفکری هر آنچه که تاریخ اندیشه است، نیست. در مورد روشنفکران هم آرای آنان بهره ای از تاریخ فکر است و همه آن نیست.»

ددکتر محمد دهقانیکتر محمد دهقانی

علی دهباشی: آقای دکتر دهقانی شما سال ها تدریس کردید و با دانشجویان ارتباط دارید. نکته ای دکتر قیصری بر روی مقاله نویسی و پژوهش ها در سیستم آموزشی دانشگاهی گفتند. یک ایراد اساسی درآغاز کار وجود دارد که این نوع پژوهش و تمرین هایی که باید به دانشجویان آموزش بدهند در دانشگاه ها نبوده و برنامه ریزی نشده است.

دکتر دهقانی: « وضعیت امروز دانشگاه ها فاجعه بار است. اینکه من هر روز وقتی از خیابان انقلاب می گذرم مقاله های آی اس آی و پروژه های فوق لیسانس و دکتری را می فروشند. عده ای هم برای ارتقاء خود متوسل به این پروژه ها و مقاله ها می شوند. پول بسیاری در بازار اقتصادی ما برای تهیۀ این رساله ها در حال گردش است. عده ای هم فرضا در آن سر دنیا و اروپا این ها را چاپ می کنند و نامش را پیشرفت علمی می گذارند! بله من این را می پذیرم که آقای دکتر قیصری گفتند که بالاخره از میان این خیل انبوه تولیدات بی فایده، چند نفر آدم قوی هم پیدا می شود. خب این خیلی طبیعی است و دیگر مدیریت و برنامه ریزی نمی خواهد. شما طبیعت را به حال خود رها کنید، همین اتفاق می افتد و ما نمی توانیم علم را به این قضیه موکول کنیم. علم در ایران با این شیوه ای که پیش می رود تخریب می شود. در شاخه های متعدد علوم انسانی ما روز به روز پس رفت می کنیم و پیشرفتی حاصل نمی شود. من در چند حوزۀ روانشناسی، فلسفه، تاریخ و جامعه شناسی و ادبیات مطالعه می کنم و اما کشف و کرامتی نمی بینم.»

علی دهباشی: در مورد زبان و ترجمه در بخش های آموزشی، چه مشکلاتی وجود دارد؟ 

علی قیصری:  « موضوع زبان دارای اهمیت بسیار زیادی برای مسائل فکری و دانشگاهی است و ما در این حوزه بسیار مشکل داریم. وجوهی از این اشکالات را هم می توان به عنوان نمونه در ارتباط با موضوع ترجمه در نظر آورد و بررسی نمود.  مثلا در جامعۀ روشنفکری ما غالبا فرض بر این بوده است که مترجمان ما اکثرا در آشنایی با زبان مبدأ ضعف داشته اند. مثلا بدون آنکه به خوبی  فرانسه یا آلمانی  بدانند، متونی را از آن زبان ها ترجمه می کردند. ولی هنگامی که در کل این موضوع دقت کنیم متوجه می شویم که پس از چندی ممارست مترجم اصل مطلب را به کفایت دریافته است ولی در کار گزارش آن به فارسی مانده است. در واقع مشکل ما زبان مقصد است. بسیاری از مترجمان مطلب را گرفته اند اما در ارائه آن به فارسی، آن گونه که هم دقیق باشد و هم شکیل، دچار اشکال هستند. چند سال پیش در نشریه کتاب ماه فلسفه سخنرانی معروفی از مرحوم وثوق الدوله درباره کانت که در سال ۱۳۱۵ شمسی در دانشگاه تهران ایراد کرده بود را ویرایش و تجدید چاپ کردم. در آن جا  مرحوم وثوق معرفی نسبتا متعارفی از آرای کانت عرضه کرده بود اما نکته مهم در خطابه وثوق زبان آن بود به گونه ای که هم مطلب را به طرز مفیدی آورده بود و هم نحوه بیانش  پایه و مایه در سنت نیرومند فارسی فلسفی داشت. و با قدری که جستجو می بینیم که آموزگاران ایشان هم در این زمینه بعضا از اساتیدی مانند میرزا محمد ادیب گلپایگانی،  میرزا هاشم رشتی اشکوری، و میرزا ابوالحسن جلوه بودند و خود ایشان به اشراف زبانی خوبی در این زمینه رسیده بود. ما در حال حاضر این پایه و مایه را کم داریم و از نگرانی های من این است که نسل جوان دانشگاهی ما از اهمیت موضوع زبان در علوم انسانی و اجتماعی غفلت داشته باشد. نمونه دیگر در همان دوره ای که اشاره شد مثلا متن قانون مدنی است که به گمان من، جدای از محتوای حقوقی اش، نمونه بسیار ممتازی از نثر فنی فارسی است و بن مایه غنی زبانی دارد که هم برای اهل فن مفید است و هم برای همگان. در این جا مراد تاکید بر اهمیت و توجه به سرمایه های ذهنی و زبانی است، و باید افزود که این مهم نیز بدون آشنایی با صرف و نحو عربی به دست نخواهد آمد و نمی توانیم بدون آن به سرمایه های زبان فارسی، با وجود تمام تفاوت های اساسی زبان شناختی میان این دو، دسترسی داشته باشیم.»

دکتر علی قیصری 2G5A6352

دکتر علی قیصری از زبان و ترجمه در بخش های آموزشی سخن گفت

علی دهباشی: در صحبت های خود به سردبیری مجلۀ ایرانشناسی اشاره داشتید. در مورد سابقۀ مجله بفرمایید و اینکه چه دوره هایی داشته است؟

دکتر علی قیصری: « نشریه پژوهش های ایرانشناسی در واقع نشریۀ انجمن بین المللی ایرانشناسی است و سابقۀ آن به اواخر دهۀ شصت میلادی باز می گردد و اکنون چهل و نهمین سال نشریۀ ایرانشناسی است و من رسما از شمارۀ اول سال ۵۰ (ژانویۀ ۲۰۱۷)، افتخار و البته مسئولیت سنگین سردبیری آن را خواهم داشت. نشریه ایرانشناسی در ادوار مختلف خود دبیران و سردبیران متعددی داشته است از جمله اساتید نام آشنایی مانند دکتر عباس امانت و در سال های گذشته دکتر همایون کاتوزیان که نقش اساسی در گزینش و ارزیابی مقالات و کیفیت کار نشریه داشته اند.»

علی دهباشی: به عنوان سردبیر چه ساختاری را اعمال خواهید کرد؟

دکتر علی قیصری: « وقتی مقاله ای به ما می رسد و سردبیر آن را دریافت می کند در ابتدا و پس از مشورت با همکاران و با توجه به زمینه تخصصی آنان، یک ارزیابی کلی در مورد مقاله خواهد داشت که آیا آن مقاله برای ارزیابی بعدی فرستاده شود یا خیر.  پس از این مرحله روند ارزیابی  به گونه ای است که نویسنده و ارزیاب از نام یکدیگر خبردار نیستند. مقالات برگزیده شده معمولا به دو ارزیاب و در مواردی هم به سه یا چهار متخصص ارسال می شود. اما این عدم شناخت دو سویه برایمان یکی از اصول کار است و خود را ملزم به رعایت آن میدانیم. حتی پس از چاپ هم همینگونه است و اگر جز این باشد از اعتبار نشریه کاسته می شود.»

علی دهباشی: رابطۀ حق تألیف و تعیین تیراز چگونه است؟

دکتر علی قیصری: « به عنوان یک نشریه پژوهشی وجهی به نویسندگان و یا به آنهایی که مقالات را ارزیابی می کنند پرداخت نمی شود. دریافت این نشریه هم با حق عضویت انجمن بین المللی ایرانشناسی همراه است و اعضا هم نسخه چاپی  دریافت می کنند و هم می توانند به همه شماره های نشریه از آغاز تا کنون بصورت آنلاین دسترسی داشته باشند.»

علی دهباشی: در مورد مسألۀ پذیرش دانشجویان و بخصوص اینکه از ایران پذیرش کم است و به مشکل ویزا اشاره داشتید؛ رابطۀ دانشگاه ها با دولت هایشان چه رابطه ای است که پذیرش ارسال می شود اما ویزا داده نمی شود و موارد بسیاری داشتیم که دانشگاه هم حاضر نشد وارد عمل بشود؟

دکتر علی قیصری: « به طور کلی به خاطر مسألۀ تحریم ها و روادید و محدودیت  در ارسال ارز، ما این مشکل را داشتیم و هنوز هم داریم. حتی با وجود بر طرف شدن تدریجی تحریم ها تأثیر مثبت آن یک روزه و همان لحظه اتفاق نخواهد افتاد. خیلی از کسانی که از ایران آمدند اکثرا با هزینۀ شخصی بوده است و بسیاری دیگر از ایرانیان مقیم همان کشور خارجی بودند و مستقیما از ایران نیامدند. البته سبب اینکه چرا دانشجویانی که از ایران برای فرضا دوره دکتری اقدام می کنند کمتر پذیرش می گیرند تنها مربوط به مسائل سیاسی و حقوقی نیست، در بسیاری از موارد زبان و چیدمان طرح های پژوهشی که ارائه می شود مشکل دارد و وقتی این طرح ها به کمیتۀ ارزیابی می روند، و کاملا جدای از مسائل مالی و روادید، موفق به کسب پذیرش نمی شوند. مشابه این موضوع را در مورد تقاضا برای ارائه مقاله و شرکت در همایش های بین المللی نیز می توان دید. یادم هست چند سال پیش که در کمیته ارزیابی و تعیین برنامه همایش سالیانۀ انجمن بین المللی مطالعات خاورمیانه بودم، چکیده مقالاتی که از ایران رسیده بودند از نظر زبان، طرح موضوع و روش شناسی، و نیز آشنایی با منابع اشکال داشتند و تازه از اینها گذشته از جوانب دیگر هم بخضوص دریافت حمایت مالی از نهاد های دانشگاهی و پژوهشی، دریافت ارز و اخذ روادید هم در محدویت بودند.»

در بخشی دیگر از این جلسه، دکتر علی قیصری به پرسش های حاضرین پاسخ گفت:

– ارتباط شما با ایرانیکا به چه میزان است؟

دکتر علی قیصری: « من ارتباط دانشگاهی و کاری با ایرانیکا ندارم، هر از گاه که با استاد یارشاطر و همکاران تماسی بوده است ایشان همیشه لطف و عنایت داشته اند. تا به حال نیز مداخل متعددی برای دانشنامه تهیه کرده ام و مقالات دیگری هنوز در لیست بدهی هایم موجود است که امیدوارم به تدریج توفیق تهیه شان را پیدا کنم. ایرانیکا در قیاس با دائره المعارف های دیگر اهمیت خاصی دارد و در واقع یک دائره المعارف کاملا تخصصی و پژوهشی است.»

  • به تازگی مقاله ای با موضوع مقایسۀ بین خاطرات اعتماد السلطنه و یادداشت های علم نوشته اید. اگر امکان دارد در مورد محورهای این مقاله توضیح دهید؟

دکتر علی قیصری: « این مقاله به تازگی در تارنمای نشریۀ ایرانشناسی انتشار یافته است و به صورت چاپی نیز به زودی عرضه خواهد شد. متن نخست این مقاله چند سال پیش در جلسه ای که در همایش سالانه مجمع بین المللی پژوهشهای خاورمیانه برگزار شد ارائه گردیده بود. محور آن جلسه راجع به موضوع «چندآوایی در متن» بود، یعنی اینکه نویسنده در امر نگارش به چند لحن و آوا متوسل می شود و آیا در این کار انسجامی هست یا خیر و اگر نیست آن ناهمخوانی ها و ناهمگونی ها به چه ترتیباتی هستند، چگونه می توان آنها را بررسی نمود، و از این قبیل موضوعات. در این مقاله ای که اشاره فرمودید، دو فقره مفصل از جمله یادداشت های روزانه که به قاصله تقریبا یک قرن از یکدیگر توسط دو نفر که به نهاد سلطنت و مشخصا به شخص پادشاه نزدیک بودند، نوشته شده اند مورد بررسی قرار گرفته اند.  عنایت می فرمائید که یادداشت های روزانه با توجه به ساختار منقطعی که دارند با خاطرات و یا با زندگینامه های خودنوشت و سفرنامه و جز آن دارای تفاوتی اساسی هستند از آنرو که تا حدی گزارشی از تجربیات روزمره را بدون آنکه چندان مجال دستکاری و بازنویسی شان را داشته باشند عرضه می کنند. من این دو مجموعه را مقایسه کردم چون باوجود تفاوت های آشکار در ساختار دولت و تفاوت در ساختار ذهنی زبانی دو نویسنده و حوزۀ کاری آن ها به فاصلۀ حدود صد سال از همدیگر، آواهایی در آن ها مشترک بود. ما امروز در موقوفات مرحوم دکتر محمود افشار هستیم و یاد مرحوم استاد ایرج افشار را گرامی می داریم، قابل ذکر است که از قراری علم بعد از آنکه مرحوم افشار روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه را توسط انتشارات امیرکبیر به طرز خوبی منتشر ساخته بودند دید و شروع به خواندن آنهم کرد به صرافت نگارش یادداشت های روزانه خودش افتاد و این کار را با پشتکار تا زمانی که مصدر کار بود و توانایی داشت ادامه داد و ما اکنون این مجموعه هفت جلدی را در اختیار داریم که منبع بسیار خوبی برای بررسی دربار و دولت در ایران در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شمسی است و البته چاپ این مجموعه را مدیون پشتکار و همت دکتر علینقی عالیخانی هستیم که ویراستار و آماده کننده مجموعه و کل این یادداشت ها هستند.»

– به موضوع ترجمه از زبان مبدأ به مقصد، اشاره ای داشتید که مترجم یا دانشجوی ایرانی بر زبان فارسی مسلط نیست. دانشجو متن را می خواند اما درک کافی از متن ندارد. پس باید در کنار امتحان زبان انگلیسی امتحان زبان فارسی نیز مطرح شود تا دانشجویان توانایی خود در این زبان را هم به نمایش و امتحان بگذارند. چطور باید این کار را انجام دهیم؟

دکتر علی قیصری: « زبان مقصد ما فارسی است اما تسلط ذهنی و زبانی به سرمایه های این زبان امروزه در میان نسل جوان ما مطلوب نیست، با وجودی که نسبت با سوادان ما امروزه بسیار بسیار بیشتر از ادوار گذشته است. شاید در مقطع ورود به دانشگاه بتوان برنامه ریزی خاصی را داشت اما باز دیر است. دورۀ دبیرستان و پیش از آن دبستان بسیار مهم است و آموزگاران زبان فارسی در شکل گیری آن ذوق ذهنی و زبانی که لازمه این کار است نقش مهمی دارند.

در بخشی دیگر از این نشست، دکتر علی معظمی از خاطرات دوران دانشجویی خود در بخش پایان نامه دکتری و راهنمایی های استادش، دکتر قیصری، یاد کرد و چنین گفت:

« جدا از متنی که آقای دکتر لطف کردند و ترجمه اش را به من سپردند، مقالۀ «درآمدی بر پدیدارشناسی تخیل» بود که در یادنامۀ زنده یاد دکتر یوسف علی آبادی توسط انجمن حکمت و فلسفه منتشر شد، تجربۀ این را داشتم که ایشان استاد راهنمای بنده بودند و من از نوع راهنمایی هایی که ایشان داشتند و مباحث محتوایی که مطرح می ساختند مرا راهنمایی کردند، آموختم. با توجه به فاصله ای که داشتند و در ایران حضور نداشتند هیچ نامه ای از من را بی پاسخ نمی گذاشتند و تمام پاسخ ها معنی دار و راهنمایی کننده بود. موضوع پایان نامۀ  من دربارۀ «اندیشیدن و امر سیاسی» بود. ایشان در دانشگاه ما نبودند و از راهنمایی بنده هم سود مالی و نامی نمی بردند اما ما با جناب دکتر در ارتباط بودیم. هربار که متن ضعیفی را می نوشتم و می گفتند که حرف ها بیراه است و در جوابی که می دادند، سعی داشتند یک مرحله من را جلوتر ببرند. بر این عقیده بودند که رابطه استاد با دانشجو باید این باشد که استاد بخواهد دانشجو را پیش ببرد و در نهایت دانشجو است که مسئول کار خود است  در حالیکه آن استاد اینقدر اعتبار خودش برایش اهمیت دارد که می داند نامش در پایان نامه خواهد آمد و در کنار مسئولیت دانشجو اعتبار خود و اهمیت علمی ماجرا را در نظر دارد و من تمام این ها را از ایشان آموختم.»

دکتر علی معظمی

دکتر علی معظمی

در خاتمه، دکتر علی قیصری با شماری از حاضران در جلسه به گفتگو پرداختند.