یادروز استاد عباس زریاب خوئی ،وارسته انسانی که جز به اعتلای فرهنگ ایران نیندیشید ومصداق کامل از شماردوچشم یک تن کم . وزشمار خرد هزان بیش

جداگانه

دریادزوز بی بدیل انسانی که تکدادناپذیران تاریخ ایران هستند مهمه ما مدیون اومراسم بزرگداشت اوراکه سالها بعد از جاودانگی اش برگذار گردید تکرار می نمایمشب عباس زریاب خویی با حضور محمدعلی موحد، شفیعی کدکنی، ژاله آموزگار، داریوش شایگان و سید مصطفی محقق داماد برگزار شد

زریاب به همراه باستانی پاریزی و بزرگ علوی ـ ژنو 1355

zaryab

انتشار ۱۴ اسفند ۱۳۹۲

شب «عباس زریاب خویی» عنوان صد و پنجاه و چهارمین شب از شبهای مجله بخارا بود که عصر چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲ با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

در ابتدای این بزرگداشت دکتر صادق سجادی پیام سید کاظم موسوی بجنوردی، ریاست مرکز دایره‎المعارف بزرگ اسلامی را برای حاضران قرائت کرد :

به یاد استاد زریاب

به مشتاقان فرهنگ و تمدن اسلام و ایران در مجلس بزرگداشت زنده‎یاد استاد زریاب سلام و درود می‎فرستم و از تجدید خاطره مصفای آن دانشی مرد سترگ، بی‎اندازه احساس خشنودی و خرسندی می‏‎کنم. استاد زریاب بی‎گمان یکی از معدود دانشمندان معاصر روزگار ما بود که از حیث جامعیت در انواع و اقسام دانش‎ها، می‏‎باید یاد او را در کنار بزرگان و سرآمدان تاریخ و فرهنگ میهن ما گرامی داشت. وجود استاد زریاب آمیزه‏ای شکوهمند از هوش شگفت‏ انگیز و حافظۀ سرشار و ذوق سلیم بود و گستره‏‎ای عظیم از علم و اطلاع عمیق در تاریخ و فلسفه و کلام و ادبیات و کتاب‏شناسی و نسخه‏‎شناسی. تسلط استاد زریاب بر ادب فارسی و عربی و چند زبان غربی، بی‏‎تردید بر دامنۀ شگفت‏‎انگیز علم و آگاهی او می‏‎افزود. کمتر کسی مانند او می‎توانست درباره سیره نبوی ( ص) و تاریخ اسلام و تاریخ ایران، به ویژه دوره مغولان و ایلخانان و نظرات کلامی ابراهیم نظّام و فارسیات ابونواس و شرح خاقانی و شرح مشکلات شعر حافظ شیرازی، یا دقائق فلسفه کانت، آن هم در عالی‏ترین سطح مقاله و کتاب بنویسد، چندان که متخصصان این موضوعات را از عمق دریافت‏ها و نوشته‎های خود شگفت‏‎زده کند. با این همه باید اذعان کرد نوشته‏‎های موجود زریاب که با کمال تأسف چندان پرشمار نیست، با وجود تنوع، همچنان حاکی از اطلاعات و دانش وسیع او نیست و کسانی که توفیق درک محضر استاد را داشتند، بی‎گمان نمونه‏های بسیاری از وسعت علم او، در کنار ذکاوت و سرعت انتقال بی‎نظیر وی در خاطر دارند. ترجمه‏‎های او نیز در باب تاریخ و فلسفه ، از عربی و آلمانی و انگلیسی، نمونه‏ای از تسلط بر آن زبان‏ها و دقت در انتقال مفاهیم به زبان فارسی است. زریاب عاشق و دلبسته ایران و زبان فارسی بود و تحقیق و تفحص در این زمینه‏‎ها را وظیفۀ محتوم خود و معاصران می‎دانست. تجربه علم‏‎آموزی زریاب در دو سنت آموزشی شرقی و غربی، که هر دو به حدّ اعلی رسید، از او عالمی بی‏‎همال ساخته بود. با همه شگفتی که از دریای ژرف علم استاد زریاب ابراز می‏‎کنیم و مقام او در ین زمینه بسی برتر از آن است که بتوان در چند سطر به بیان آورد. ملکات و سجایای بی‎نظیر اخلاقی، سوی شگفت‎‎انگیزتر شخصیت بی‎همتای او بود, زریاب سخت متواضع و فروتن بود، بدان حد که گاه برخی از اطرافیانش فاصله علمی خود را با او فراموش می‎کردند. او در همه احوال جانب انصاف و تقوای علمی را فرو نمی‎نهاد و نیک نفسی و خوش خلقی و طنز و طیبت سیره معمول او بود ـ حتی در زمان‎هایی که گاه از ستم‏ها به خود بستوه می‎آمد، ناامید و مأیوس نمی‏‎شد و همه اینها نشان داد که درخت تناور و پر شکوه علم و اخلاق او تا چه اندازه پربار است.

شب زریاب خویی ـ عکس از مجتبی سالک

شب زریاب خویی ـ عکس از مجتبی سالک

مایه سرافرازی است که استاد زریاب از هنگام بنیاد دایره‎العمارف به این مرکز پیوست و تألیف شماری از مهم‏ترین مقالات را بر عهده گرفت و در جلسات شورای علمی و در هر مجلسی که حضور داشت، با وجود تواضعی که در وجود او موج می‏‎زد، در مرکز توجه بود و چون سخنی از مجهولی به میان می‎آمد، نگاه‎ها بی‎اختیار به او دوخته می‏شد و همگان منتظر بودند تا زریاب از گنجینۀ حافظه حیرت‏انگیز خود کدام بیت از فرزدق و ابونواس و طغرایی و فردوسی و حافظ و سعدی و خاقانی و یغما را به عنوان شاهدی بر لغتی خواهد خواند، یا جمله‏‎ای دشوار از شفای بوعلی و اسفار صدرای شیرازی را شرح خواهد کرد، یا توضیح خواهد داد که در تاریخ طبری و ابن اثیر و ابن اسفندیار نام و نسبت کدامیک از خاندان‎های کهن ایران به اشتباه ضبط شده است، یا تلفظ درست واژه‏ای ترکی و مغولی در جهانگشای جوینی چیست؟ یا منظور از نسبت زندقه به یک نفر از دشمنان رسول خدا(ص) در آغاز بعثت ، مانویت بوده است و صدها و هزاران مسئله دیگر که حل آنها به فکر و نظر مردی ممکن می‏شد که به حق به او لقب « دایره‎العمارف» داده بودند.

بار دیگر خاطره استاد زریاب را گرامی می‎دارم و به خانواده بزرگوار او ادای احترام می‎کنم و امیدوارم که تجدید خاطره استاد تأکید دوباره‏‎ای بر گردآوری و نشر آثار او باشد.

متشکرم.»

سپس علی دهباشی از دکتر محمد علی موحد دعوت کرد تا اولین سخنران شب عباس زریاب خویی باشد و دکتر موحد درباره زریاب خویی چنین گفت:

«  وقتی آقای دهباشی از نیّت خود در برگزاری مراسمی به نام زریاب و گرامی‌داشتِ یادِ او با من سخن گفت، مشتاقانه استقبال کردم؛ اما بعدها که فکر کردم درچنین مجلسی چه بگویم، دچار تردید شدم. درست است که دریا دروازۀ خاصی ندارد و ازهرجا می‌توان درآن وارد شد، اما خوب شیب دریا درهمه جا یکسان نیست؛ جاهایی هست که تقریباً بلافاصله بعد ازساحل به اعماق سهمگین می‌رسیم، و جاهایی دیگر که شیب ملایم‌تر است و دامن دریا درازتر و پهن‌تر و نرم‌تر؛ و من دراین مایه‌ها فکر می‌کردم.

دکتر محمد علی موحد ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر محمد علی موحد ـ عکس از مجتبی سالک

فکر می‌کردم چه بگویم که مناسب چنین مجلسی باشد. تحقیقات علمی و موشکافی‌های هوشیارانه و عالمانۀ زریاب در زمینه‌های فلسفی، تاریخی وغیره در مقاله‌هایی که برای دایرهالمعارف‌های مختلف نوشته، پراگنده هست و هریک ازآن مقاله‌ها می‌تواند موضوع بحثی پروپیمان برای یک یا چند جلسه سخنرانی باشد. وهمچنین است کار ترجمه‌های اوـ که زریاب را کمتر به عنوان یک مترجم می‌شناسند. دربارۀ هریک از ترجمه‌های او می‌توان به تفصیل سخن گفت، اما آیا این مجلس مناسب چنان بحث‌هایی هست؟ آن‌گونه بحث‌ها باید درمجالس ویژۀ پژوهشگران و متخصصان مطرح شود نه درچنین مجلسی که صرفاً به قصد تجدید خاطره و گرامی‌داشتِ نام و یاد او فراهم آمده است. سرانجام من برآن شدم که امشب دکتر زریابِ علاّمه را با همۀ فضایلی که داشت، به همکاران و شاگردان دانشگاهی او واگذارم و از دوست نازنین خود «میرزاعباس خویی» سخن بگویم؛ میرزاعباس خویی که همراه میرزا باقر حکمت در سال۱۳۲۱ درتبریز به سراغ من آمد. می‌خواهم تصویری زنده و گویا ازآن دریای ذوق و ذکاوت و مهربانی ارائه دهم. من می‌خواهم زریاب را درآیینۀ نامه‌هایش ببینیم نه در آیینۀ تحقیقات و مقالاتش.

زریاب درسال۱۳۱۶ به قم رفت ومدتی درآنجا بود. او درآن زمان سیکل اول متوسطه را خوانده بود، آن‌هم درخوی. ما درآن زمان یک گرفتاری عمده داشتیم که برای خیلی از شما قابل درک نیست. مردم آذربایجان فکر می‌کردند بچه‌ها را می‌برند نظام وظیفۀ «اجباری». می‌ترسیدند، اکراه داشتند، مخصوصاً آن زمان خانواده‌ها خیلی به همدیگر وابسته بودند و خیلی سخت بود که جوانی را ازخود دوربکنند، بفرستند به جایی که نمی‌دانستند کجاست! برای همین شناسنامه‌ها را یک‌سال دیرتر، یعنی کوچکتر می‌گرفتند (شناسنامۀ من و زریاب هم همین‌طور است). برای این‌که احساس خیلی مبهمی داشتند که این جریان گذرا است، این دولتِ پاینده نیست و بالاخره دریک سال هم ممکن است عوض بشود.

زریاب درسال ۱۳۱۶ درسنّ وسالی است که می‌خواهند ببرندش نظام وظیفه. شخص تا مدتی که تحصیل می‌کرد معافیت تحصیلی داشت. در آذربایجان فقط یک مدرسۀ متوسطۀ ۱۲کلاسه در تبریز داشتیم، یکی هم بعدها در ارومیه (رضائیه آن روزها) افتتاح شد. یا باید زریاب را ازخوی به یکی از این شهرها که دوازده کلاس کامل داشت بفرستند تا سیکل دوم را بخواند، و این کلی خرج داشت که تحمل آن برای هر خانواده آسان نبود. راه دیگری که مخصوصاً در روستاها و شهرهای کوچک آذربایجان برای فرار از اجباری رفتن ازآن استفاده می‌شد، آن بود که بچه‌ها را به قم می‌فرستادند تا طلبه بشوند؛ چون طلبه‌ها قانوناً ازخدمت سربازی معاف بودند. زریاب را این‌جوری فرستادند به قم. پدرش کاسبکاری بود، دید یا باید خرج زیادی متحمل شود و اورا به تبریز بفرستد، یا باید بفرستد به قم. خوب،کسی که از سیکل اول به قم آمده، مقدماتی را باید طی کند تا خودش را برساند به جایی که بتواند در حوزۀ درس بزرگان حاضر شود.

آقا میرزاعباس پس از طی سال‌های اول درقم با یکی ازفضلای تبریز، آقا میرزاجعفر خیابانی (یا آقا میرزا جعفر نوبری، آیهالله اشراقی بعدی) هم‌حجره شد. نسخۀ نُه تا ازنامه‌هایی که درهمان ایام طلبگی یا اندکی بعدازآن به او نوشته، در دست من است. چهار نامه هم به خودِ من نوشته، یکی از آلمان، یکی از ترکیه، دوتا هم از امریکا یکی در اول رسیدنش و یکی هم در آخر اقامتش درآنجا. و این برای من خیلی جالب است که آدم‌هایی مثل زریاب که فُرماسیون فکری، تشکل فکری‌شان درایران به حصول می‌پیوندد، وقتی اول باربه غرب می‌رسند، چه حس می‌کنند وبرداشت‌شان ازجامعۀ غربی چیست. آن زمان مثل حالا نبود که تلویزیون و رادیو باشد و به اخبار سراسر دنیا دسترسی داشته باشیم.

حال می‌خواهم نامه‌های زریاب را باهم مرور کنیم. من متأسفانه در نامه‌نویسی تنبل‌ترین مخلوقاتِ خداوندم؛ بسیار به ندرت نامه می‌نویسم و اگربنویسم، بسیار بی‌رمق می‌نویسم، برخلاف زریاب که نامه‌هایش آیینۀ تمام‌نمای وجودش بودند.

نامه‌های زریاب معمولاً با نثری ادیبانه و لحنی طنزآمیز، مشحون از تلمیحات مُنشیانه نوشته شده و حکایت از ذهنی روشن، طبعی جوینده و نوطلب دارد. سه چیز دراین نامه‌ها موج می‌زند: عطش بی‌پایان برای دانش، مهربانی و وفاداری بی‌کران درحق دوستان، و تعلق خاطر شدید به ایران.

او پس ازختم تحصیلاتش درآلمان نزد من آمد که در لندن بودم و مدتی را شب و روز باهم بودیم. هفته‌ای یک روز ازخانه بیرون نمی‌آمد، می‌نشست و جواب نامه‌هایی را که از دوستانش رسیده بود می‌نوشت. تخصیص یک‌روز درهفته وصرف وقت برای این کارعلامتِ احترامی بود که برای دوستانش داشت. من به شوخی می‌گفتم روزِ زیج‌نشینی خویی است. نامه‌های اوایل دوران جوانی وی غالباً تاریخ ندارند. عجیب است که متخصص تاریخِ ما در دوران طلبگی هیچ التفاتی به تاریخ نشان نمی‌دهد. تنها از مفادِ نامه‌ها باید فهمید که درچه برهه‌ای از زمان نوشته شده‌اند.

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

دربارۀ زریاب چیزهای زیادی نوشته‌اند. زندگی‌نامۀ خودنوشتی هم ازاو در دست است که مراحل تحصیلات خود را به‌طور اختصار درآنجا گفته است. این زندگی‌نامه در مجموعه مقالات او به نامبزم‌آوردی دیگر ازص۴۱۳ تا ص۴۵۲ چاپ شده است. اما اطمینان دارم آنچه امروز می‌شنوید از قماشی دیگر است، رنگ وبوی دیگری دارد. پس وقت‌تان را نمی‌گیرم و شروع می‌کنم از نامه‌ای که ظاهراً در سال۱۳۲۱ و یا اندکی پیش از آن نوشته شده است؛ چراکه در این نامه می‌گوید شرح منظومه را در خدمت حضرت حاج آقا روح‌الله ادامه می‌دهد؛ و ما می‌دانیم که امام خمینی درسال۱۳۲۱ تدریس فلسفه را بکلی تعطیل کرد و تمام وقت را به فقه و اصول پرداخت. این نامه اولاً حکایت دارد که طلاّب درآن سال با نهایت عسرت زندگی می‌کردند. می‌نویسد:

نکاکت[۱] حاکم علی‌الاطلاق است. با این‌که ماه جاری پنج تومان از طرف ابوی و پانزده هزار از جانب صدر [آقا سید صدرالدین صدر که عنایت خاصی به خویی داشت] و پانزده هزار از جانب محمد تقی [آقا سید محمد تقی خوانساری] رسیده، پنسی و پشیزی و دیناری و شاهی و فرانکی و یوفی درسرتاسر کشور پهناور جیب‌های حقیر وجود ندارد، مگر چوب‌های شکسته و قوطی‌های کبریت و غیره. اکنون همه شب منتظرم تا که برآید/ نوری که به هر خانه چراغی دهد از غیب.

دراین نامه از وضع اسفناک حوزۀ علمیّه نیز خبر می‌دهد که طلاّب به جای درس خواندن، وقت خود را به دسته‌بندی‌ها و جنجال‌آفرینی‌ها صرف می‌کردند. می‌نویسد:

اوضاع اجتماعیۀ حوزۀ غیرعلمیّه به همان نحو که حضرت نوح گذاشته، باقی است. اختلاف کثیری بین جنودالشیاطین و همّازان و مشّائان موجود است. جان گرگان و سگان از هم جداست/ متحد جان‌های شیران خداست.

دکتر داریوش شایگان و حسین زریاب خویی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر داریوش شایگان و حسین زریاب خویی ـ عکس از مجتبی سالک

معلوم است که زریاب دیگر از قم سرخورده و دارد به چشم انتقاد در آن می‌نگرد. قم هیچ جذابیتی برای او ندارد بلکه جمود و تحجّر حاکم بر آن سخت رنجش می‌دهد.

هرروز نسخه‌ای تازه و هرشب ترانه‌ای بی‌اندازه از این مگسانِ دور شیرینی در ساحت مدرسۀ مقدّسه طنین‌انداز، لعن به حجت [آیهالله سید محمد حجت کوکمری] و فحش به صدر و دشنام به محمدتقی[آیهالله خوانساری] جای مباحثات علمی و استصحاب و مناقشه در اصل برائت را گرفته است. خانه از پای‌بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است.

زریاب دراین نامه از برنامه‌های تحصیلی خود نیز خبر می‌دهد:

اکنون درخدمت آقا علی صافی گلپایگانی مشغول امرار حیات می‌باشم. مباحثات خود را در قسمت منظومه خدمت حضرت حاج آقا روح‌الله ادامه داده، رسائل را نیز خدمت آقا سید محمد داماد مشغول تحصیلم. روز در فکر طالبِ مجهول/ شب به تکرار فاعل و مفعول. یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می‌شنوم نامکرّر است.                                 عباس بن علی بن حسن الخویی

          درآخر این نامه اشعاری ازجامی نقل کرده در معنی حدیث شریف «کُنتُ کَنزاً مخفِیِاً وأحبَبتُ أن اُعرَف». این، ریشه‌های کشش‌های عرفانی خویی را نشان می‌دهد. منظومۀ جامی و شرح این حدیث به سه بخش قابل تقسیم است: بخش اول شرح «کُنتُ کنزاً مخفِیّاً»، بخش دوم شرح «فأحبَبتُ أن اُعرَف»، و بخش آخر شرح «فَخَلَقتُ الخَلق لَکَی اُعرَف»؛ و زریاب با قلم آن سه بخش را از هم جدا کرده است. می‌گوید:

این اشعار را در شرح مثنوی مولوی تألیف خاتمهالحکما و افتخارالقدما حاج ملاّهادی سبزواری دیده، استنساخ کردم و تقدیم داشتم؛ اگرچه مأمون نبودم که به نظر شریف رسیده است یا نه؟ درهر صورت اعد ذکر نعمان

نامۀ دوم:

این نامه تاریخ دارد: ۱۹ صیام. ولی معلوم نیست از کدام سال؟ ظاهراً باید رمضان ۱۳۲۱ یا ۱۳۲۲ باشد. نامۀ آقای اشراقی درشانزدهم رمضان به دستش رسیده:

نامۀ آن یار گرامی با یک کاروان شوق و شادی در شانزدهم رمضان (ساق‌الله الیک سعاده اهلاله و عرّفک برکه کماله و لقاک‍ الله فیه ما ترجوه و رقاک‌ الی ماتحبّ فیما تتلوه وجعل‌الله مایطول من هذاالصوم مقرونا بافضل‌القبول مؤذنا بدرک‌البغیه ونجح‌المأمول و لااخلاک من برّ مرفوع و دعاء مسموع) زیارت شد و…

در متن نامه این قبیل عربی‌بافی‌ها ادامه دارد. در گزارش احوال خود می‌نویسد:

حالات این غریبِ مهجور دستخوش بازیچۀ دوران و فرسودۀ ایام را خودتان غیب‌گویی فرموده بودید. سبحان‌الله رمّالی و طلسمات و زجرِ طیر وتفأل و علم‌الفراسه همه‌اش تحصیل فرموده‌اید و از مجنه امّ‌الصبیان و دیوکدۀ سلیمان به اخذ لیسانس نایل آمده و از جابربن حیّان و میرزا ملکم خان اجازۀ اجتهاد گرفته و از سطیح و زرقاء کاهنه ورقۀ دخالت در امور حسبیّه صادر نموده، قصۀ هارون و ابونواس به‌خاطرم آمد که گفت: کانّک مَعَنا             

و امضای نامه بدین قرار است: « عباس بن علی بن حسن الخویی».

این نامه‌ها البته جنبۀ شخصی دارد. نامه از یک فردِ طلبۀ مشتغل در سطح بالای مدارج تحصیلی است، به فرد دیگری که به لحاظ پایۀ دانش و زاویۀ دید با او احساس قرابت و نزدیکی می‌کند. اما مفادّ نامه‌ها از فضای محدودِ دوستی میان دو فرد فراتر می‌رود و پرتوی می‌افکند، قوی و روشنگر، به فضای عمومی دارالعلم بزرگی که در سراشیبِ رکود و تراجع افتاده و نشاط و جذابیّت و جنب وجوشِ معنوی و فکری را از دست داده، نومیدی و دل‌زدگی و بی‌رغبتی بر جان و دل دانشجویان باهوش و مستعدِ آن مسلط گشته است.

نامۀ سوم:

این نامه تاریخ دارد و از مفاد آن معلوم است که در تهران نوشته شده است:

این نامه در منزل حضرت آقای عزّالدین [آیهالله سید عزّالدین زنجانی] با قلم و حبر و قرطاس ایشان سمت تحریر یافت. و کان ذلک فی ثمان مضین من شهرالرجب ۱۳۶۲…

دربارۀ زریاب  گفته‌اند که تقی‌زاده اورا کشف کرد؛ و این البته درست است. زریاب گنجی بود که تقی‌زاده اورا کشف کرد و به هنینگ معرفی‌اش کرد و وسایل اعزام اورا برای تحصیل به آلمان فراهم آورد. این‌ها همه درست، اما نگفته‌اند که این گنج چگونه گرد آمده بود. چگونه یک طلبه که وقتی خوی را ترک می‌کرد و فقط امتحان سیکل اول متوسطه را گذرانده بود، پس از پنج سال تحصیل در قم آن برجستگی و درخشندگی را پیدا کرده بود که نظر تقی زادۀ مشکل‌‍پسند را به خود جلب کرد. نقش شریعت سنگلجی در تحول فکری و بیداری ذهنی زریاب تا اندازه‌ای مغفول مانده است. زریاب و دوست هم‌حجرۀ او اشراقی، هر دو سخت تحت تأثیر شریعت سنگلجی بودند و برخلاف طلبه‌های دیگر که به مباحثه در محدودۀ متون درسی معین اکتفا می‌کردند، حرص و ولع شدیدی به مطالعات در زمینه‌های خارج نشان می‌دادند. علمای ما معمولاً مطالعا‌ت‌شان عمیق ولی محدود بود. آیهالله شیخ جعفرسبحانی جایی گفته است:  «وقتی امام خمینی تصمیم گرفت که فلسفه را کنار بگذارد و به فقه و اصول بپردازد من چندین جلد از امّهات کتب فقه واصول بردم خدمت ایشان. ایشان سه چهارتا از کتاب‌ها را کنار گذاشت و باقی را گفت که ببر. و گفت اگر من خودم را به این‌ها مشغول کنم دیگر نمی‌رسم فکر بکنم و نظری ازخود داشته باشم». این نشانگر یک متفکر اصیل است که نمی‌خواهد خود را با اقوال دیگران مشغول بدارد، ولی از طرف دیگر این محدودیتِ مطالعات را نمی‌شود منکر شد که اگر برای متفکران اصیل ضرری نمی‌رساند، برای یک جامعۀ علمی چنین نیست. محدود کردن ذهن به چند متن معیّن ممکن است مطالعه را ژرفای بیشتری ببخشد ولی افق اندیشه را در تنگنا می‌گذارد و حرکت فکری را زیان می‌رساند.

شریعت سنگلجی کتابخانۀ جامعی داشت. از کتاب‌هایی که در مصر و بیروت و دمشق چاپ می‌شد، هرچه به تهران می‌رسید در کتابخانۀ او موجود بود. من خود در۱۳۱۹ با شریعت آشنا شدم. وسیلۀ آشنایی من با زریاب نیز او بود که نشانی مرا در تبریز به زریاب داده و او را که برای دیدن خانواده به خوی می‌رفت، به سراغ من فرستاده بود. او با میرزاباقر حکمت نزد من آمدند. میرزاباقر معمّم بود ولی زریاب مکلاّ بود. ارتباط با شریعت نه تنها باب آشنایی با عالم کتاب ـ مخصوصاً کتاب‌های جدیدـ را به روی زریاب گشود، او را با فضلای جوان و نواندیش مانند بدیع‌الزمان کردستانی، محمدجواد مشکور، محمدتقی دانش‌پژوه و امثال آنان که در دور و برِ شریعت بودند آشنا ساخت.

بعد از سقوط رضاشاه گرایش‌های دینی توأم با تعصب شدید در ایران بالا گرفت. این اظهار علاقه به مباحث دینی و شور و تعصب مذهبی یک قسمت عکس‌العمل فشاری بود که در دورۀ رضاشاه از سوی دولت و عمّال شهربانی برای حذف و امحاء نفوذ روحانیون و جلوگیری از جمع شدن مردم در مراسم مذهبی وارد می‌شد. به محض سقوط رضاشاه، مردمِ زخم‌دیده که مخصوصاً درجریان کشف حجاب سخت آزرده شده بودند، واکنش نشان دادند؛ و این تا حدی طبیعی بود. اما قسمت دیگرِ بالا گرفتن موج تعصبات مذهبی جنبۀ سیاسی داشت که بعد از ورود سربازان شوروی و اشغال بخش‌های مهم شمال ایران و شروع تبلیغات کمونیستی و راه‌اندازی اتحادیه‌های کارگری و حزب تودۀ ایران، توسل به مذهب و استفاده از احساسات عامه به عنوان سدّی دربرابر نفوذ افکار و تمایلات کمونیستی تلقی می‌شد. کارِ تعصبات به جایی رسید که آقای خمینی درسال۱۳۲۱ درس فلسفه را تعطیل کرد و یکسره به فقه و اصول پرداخت. امام خمینی خود گفته است که ظرفی را که فرزند او آقامصطفی از آن آب خورده بود، نجس می‌دانستند چرا که پدر آقامصطفی مثنوی می‌خواند و فلسفه تدریس می‌کرد. وقتی غوغای تحجّر چندان قوّت گرفته باشد که کسی مانند آقای خمینی به تغییر رشتۀ تدریس خود روی آورد، تکلیف جوانانی چون زریاب و اشراقی معلوم بود. زریاب به فراست دریافت که در قم آینده‌ای نخواهد داشت و تا دیر نشده، باید گلیم خود را بیرون بکشد. او در شرح حال خود می‌نویسد:

من علاوه بر حضور در جلسات فقه و اصول و حکمت، به مطالعۀ کتب دیگری می‌پرداختم که در آن زمان در قم مورد پسند نبود. دوست من آقای حاج شیخ جعفر اشراقی تبریزی کتب اجتماعی و فلسفی و روانشناسی و نیز کتب فقه و اصول اهل سنّت را می‌خرید و من که مدتی با ایشان هم‌حجره بودم، ازاین کتاب‌ها در حدّ وسع و امکان استفاده می‌کردم… مطالعۀ این کتاب‌ها و بازگو کردن مطالب آن در مجامع و محافل طلاّب عده‌ای را نسبت به من بدبین کرد و من می‌شنیدم که مرا در خفا به فرنگی‌مآبی و به‌اصطلاح امروز به غرب‌زدگی متهم می‌داشتند و حتی شخصی مرا مادّی خوانده بود.

علی دهباشی و دکتر موحد ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی و دکتر موحد ـ عکس از مجتبی سالک

درسال ۱۳۲۲ خبر بیماری پدرم مرا واداشت که به خوی سفر کنم. مدتی در تهران با مرحوم شریعت سنگلجی مصاحب بودم و آن مرحوم هم لطف و محبت زیادی در حق من کرد و مرا تا ابد مدیون خود ساخت. با پایان گرفتن اقامت من در قم و تهران، یک دوره از زندگانی من که سال‌های سازندگی روحی و معنوی من بود به پایان آمد. (بزم‌آوردی دیگر/ ص۵۰-۴۴۹)

آن نامۀ سوم که به تاریخ هشتم رجب ۱۳۶۲ نوشته شده ناظر به همین ایام است. می‌نویسد:

از موقع ورودم حضرت آقای شریعت منتهای لطف و مهربانی را درحقم مراعات داشتند و از هیچ‌گونه مساعدت و بذل توجه دریغ نفرمودند. پس از دوازده روز اقامت در منزلشان به مسجد نقل مکان کردیم.

این حکایتِ ایامی است که شریعت درحال حیات بود. زریاب پس از مدتی کوتاه مجبور می‌شود به خوی برود، و چندی درآنجا ماند و بعدها که به تهران برگشت شریعت وفات یافته بود و زریاب مجدداً درهمان اتاق مسجد مأوا گزید. من خیلی سراغ زریاب درآن اتاق رفته بودم. تشکی داشت به اندازۀ اتاق، یا اتاقی داشت به اندازۀ همان تشک! او تشک را جمع نمی‌کرد. ای جوانان فکر نکنید که مرحوم زریاب در لحاف قو زندگی کرد و «زریاب» شد، او این گونه زندگی کرد.

            در همین نامۀ مورخ ۸ رجب۱۳۶۲ می‌نویسد:

اطاق مسجد از حیث راحتی و نظافت و روشنایی درخور تقدیر است ولی چون یکنفر آنجا هست [مجاور مسجد] که هیچ‌گونه تناسبی میان من و او نیست، متأذی هستم. با آقای قریشی نیز ملاقات کردیم. ذکرخیرشما تمام مذاکرات را مستوعب ساخت. با آقای مشکور و آقای موسوی نیز نظایر این برخورد اتفاق افتاد. من چشم به‌راه و منتظر شما هستم تا حسّاً و شهوداً از حالات من مطلع باشید. چون هنوز کشتی در ساحلی لنگر نینداخته است دستخوش امواج است، تا بعد چه شود. اگر قصد مسافرت دارید لطفاً کاسه و بشقاب و قابلمه و پالتو را لطفاً با خودهمراه بیارید. اگر ندارید شرح حال خود و اوضاع آنجا را به من بنویسید. اگر کاغذی برایم فرستاده‌اند یا خدای نخواسته پولی آمده است بگیرید بفرستید. آقای شریعت تقاضا داشته کتاب ملانصرالدین را [ظاهراً مقصود دورۀ روزنامۀ ملانصرالدین باکو است که اشراقی از کتابخانۀ شریعت به امانت گرفته بود] درموقع مسافرت با خود بیارید؛ و نیز می‌گفتند اگر آنجا کتاب شیخ اسدالله تستری در اجماع (که اسمش فعلاً به‌خاطرم نیست) پیدا شود برایشان بخرید.

قابل توجه است که زریاب نامه‌هایی را که از قم نوشته بود «عباس‌بن علی‌بن حسن الخویی» امضا می‌کرد، اما از این به بعد امضاهای او خیلی ساده به صورت «عباس خویی» است و نیز عنوان نامه‌ها فرق می‌کند؛ مثلاً عنوان نامۀ دوم چنین است: «به خدمت حضرت علاّمه مفضال منطیق نحریر ادیب متبحر ادام‌الله ایّام افاضاته مدی السنین والشهور» و حال آن‌که در نامۀ سوم و چهارم به خطاب بسیار ساده و دوستانه «اشراقی عزیزم» اکتفا نموده است.

نامۀ چهارم نیز تاریخ ندارد اما از دوران حیات شریعت سنگلجی حکایت می‌کند. شریعت در اوایل محرّم ۱۳۶۳ وفات یافت؛ لاجرم نامۀ چهارم که برای‌تان می‌خوانم در فاصلۀ بین ۸ رجب تا آخر سال ۱۳۶۲ نوشته شده است:

حال من الحمدلله خوب است. بیشتر اوقات ذکرخیر شما با آقای شریعت و آقای غیاثی و آقای بدیع‌الزمان مطرح می‌شود. همگان به فضائل و اخلاق شما معترف و علاقمند هستند.

توضیحی باید بدهم بسیار مختصر در معرفی اشخاصی که از آنان نام برده شده است: آقاسید عبدالحمید غیاثی همسایۀ مرحوم شریعت بود. او در اول پیشنماز مسجد غیاث تبریز بود و در خلال وقایع و ماجراهای قیام شیخ محمد خیابانی، مثل عدۀ دیگر از روحانیونِ جوانِ تبریز از قبیل میرزاعلی آقا هیأت و حاج شیخ اسدالله ممقانی و میرزا باقرطلیعه و سیداحمدکسروی، به خدمت دادگستری درآمد و درآن زمان که زریاب این نامه را نوشته، مستشار دیوانعالی تمیز بود. بدیع‌الزمان کردستانی در ادبیات عرب دستِ قوی داشت، شعرهم می‌گفت وهموست که قصیده‌ای به عنوان لامیهالکُرد درمقابل لامیهالعرب و لامیهالعجم ساخته است.

زریاب درهمین نامه گزارش می‌دهد:

چندی است که به ترجمه و تحشیه کتاب فرق‌الشیعه نوبختی بنا به امر آقای شریعت مشغول گشته‌ام و ایشان درنظر دارند که بلافاصله پس از اتمام به چاپ برسانند اگر انشاءالله موفق گشتیم. [این کتاب بعدها توسط دکتر محمدجواد مشکور که خواهرزادۀ شریعت بود، ترجمه شد.]

آقاشیخ صادق اردبیلی فرمودند که شما به ایشان اظهار کرده‌اید مبلغی پول توسط یکنفر فرستاده‌اید ولی متأسفانه تاکنون به ملاقات چنین شخصی نائل نیامده‌ام. البته بر حضرتعالی است که تعقیب فرمایید و نتیجه را اطلاع دهید. در کتابخانۀ دانش کتابیست به اسم الاشباه والنظائر تألیف جلال‌الدین سیوطی علاّمۀ شهیر در قواعد فقه. بسیار کتاب ممتّع و مفیدیست. یک نسخه از آن را آقای شریعت خریدند دو نسخۀ دیگر هنوز هست اگر رأیتان تعلق گرفت برای شما می‌خرم و قیمتش نُه تومان است. البته هرچه زودتر از حالات خود مرا مطلع سازید که سخت نگرانم. 

                                                                  مخلص شما عباس خویی        

متأسفانه وقت مجلس اقتضا نمی‌کند که بنده گزارشِ نامه‌های دیگر را نیز به همین ترتیب ارائه کنم، و بناچار باقی سخن را می‌گذارم برای مجلس دیگری که انشاءالله اگر عمر باقی بود گزارش خود را تکمیل کنم؛ و فعلاً با عرض تشکر از حوصله و اظهار رغبتِ خانم‌ها و آقایان محترمِ حاضر در این مجلس مطالب خود را درهمین جا خاتمه می‌دهم.                             

[۱] – نکاکت واژه‌ای است که طلبه‌ها از واژۀ «ناک» درست کرده‌اند. ناک در زبان عامیانه به معنی مفلس و کسی که به زحمتِ تمام زندگی خود را اداره می‌کند، به کار می‌رود.

 

در بخش بعدی علی دهباشی بخش‎هایی از متن دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را با عنوان « دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی» خواند که دکتر شفیعی نوزده سال پیش هنگام درگذشت دکتر زریاب نوشته بود:

دریغا زریاب                                                                     محمدرضا شفیعی‌کدکنی 

و دریغا فرهنگ ایرانی!

اَرَایت مَن حملوا علی الاعواد؟

اَرَایت کیف خبا ضیاءُ النادی؟           

شریف رضی

۱- دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی! جز این چه می‌توانم گفت، در این راسته بازار مدرک‌فروشان با ارزِ شناور. در این سیاهی لشگر انبوه استاد و دانشجو. سیاهی لشگری از خیل دانشجویان و استادان چیزی برابر تمام دانشگاه‌های فرانسه و آلمان و انگلستان و شاید هم چندین کشور پیشرفته دیگر و جهل مرکّب مدیرانی که این سیاهی لشگر را افتخاری از برای زمانه خویش می‌دانند. کفاهُم جَهلُهُم!

اگر از همه رشته‌های دانش زمان بی‌خبرم، اما، در کار خویش خبره‌ام و می‌دانم که محیط دانشگاهیِ ما، در چه سکراتی به سر می‌برد. در هیچ جای جهان کار دانشگاه و تحقیقات دانشگاهی از اینگونه که ما داریم نیست، در عصر معرکه‌گیران و منکران «حُسن و قبح عقلی» در پایان قرن بیستم. دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

در عصری که «تحقیقات» دانشگاهی ما از یک سوی در شکل اوراد و عزایم خود را نشان می‌دهد و از سوی دیگر نسخه‌برداری کمرنگی از فرهنگ ژورنالیستی زمانه است، چه می‌توان گفت، جز اینکه بگویم:

دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

در عصر «محققانی» که اگر از تألیفات خودشان امتحانشان کنند از عهده قرائت متن «تحقیقات» خویش برنمی‌آیند و دولت، با ساده‌لوحی، به فهرست انبوه استادان و دانشیارانش مباهات می‌کند و چندان بی‌خبر است که این رتبه‌های کاملاً «اداری» را ملاک پیشرفت علم و تحقیق تلقی می‌کند، چه می‌توانم گفت، جز اینکه بگویم: دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

نمی‌گویم او واپسین بود، ولی در میان واپسین‌ها، بی‌گمان، برجسته‌ترین بود، برجسته‌ترین چهره از آخرین پژوهندگانی که بر مجموعه فرهنگ و مدنیت ایرانی احاطه ژرف و اشراف کامل دارند و بدان عشق می‌ورزند: از فلسفه و کلام و تفسیر و حدیث و فقه و اصول تا ادبیات فارسی و عربی و تاریخ و جغرافیای تاریخی تا آنچه در مغرب‌زمین می‌گذرد در حوزه پژوهش‌های ایرانی و اسلامی تا آگاهی درست و سنجیده از مجموعه میراث خردمندان غرب، از افلاطون تا هگل و مارکس و ناقدان معاصرش.

زریاب در شرایط فرهنگی عصر ما، شاید، والاترین مصداق کلمه «حکیم» بود یعنی فرزانه‌ای که بسیار خوانده است و بسیار آموخته و بسیار اندیشیده و از انبوه خوانده‌ها و دانسته‌های خویش، منظومه‌ای عقلانی برای تبیین جهان و فرهنگ ملی خویش تدارک دیده است و براساس این منظومه عقلانی و فرهنگی است که نگران پیرامون خویش است.

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

به راستی دیگر، در کجای ایران باید جست مردی را که بتواند «شفاء» و «اشارات» ابن‌سینا و «اسفار»صدرالمتالهین و «شاهنامه فردوسی» و «صیدنه» ابوریحان بیرونی و «دیوان خاقانی» و فلسفه تاریخ ایران و تاریخ فلسفه ایران را در عالی‌ترین سطوح ممکن تدریس و تحقیق کند و آنگاه که درباره گوته، شیلر، کانت، هگل، صادق هدایت و مهدی اخوان ثالث سخن می‌گوید سخنش از ژرف‌ترین سخن‌ها باشد؟

به ‌راستی دیگر، در کجای ایران می‌توان یافت مردی چون او که این چنین ترکیب متناقضی از کهنه و نو و شرق و غرب و عقل و نقل باشد با آن‌چنان حضور ذهن شگفت‌آور و هوشیاری و طنز و خاکساری و فروتنی اعجاب‌انگیز؟ به‌راستی که درمانده‌ام، چه بگویم جز اینکه بگویم:

دریغا زریاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

۲- اکنون که او دیگر در میان ما نیست، لحظه به لحظه، زیان بزرگ غیاب او را از آفاق فرهنگ معاصر ایران، بیشتر و هولناک‌تر احساس می‌کنیم و به‌گونه‌ای ژرف‌تر درمی‌یابیم که چه غبن بزرگی بوده است محروم شدن دانشگاه تهران، در این پانزده ساله اخیر از وجود او. من از آنجا که هیچ‌گاه اهل سیاست و هیچ حزب و جماعت و دسته‌ای نبوده‌ام و نخواهم بود ندانستم و نتوانستم بدانم که چرا از یک سوی، دانشگاه تهران را از فیض دانش بیکران و بینش ژرف او، محروم کردند و از سوی دیگر با خواهش و تقاضا و اصرار او را به مؤسسات فرهنگی و تحقیقی دیگر، برای تدریس و تحقیق و تألیف و ترجمه، فراخواندند. جز اینکه خصومت‌های شخصی را عامل این کار بدانم موجب دیگری برای توجیه این غبن بزرگ تاریخی نمی‌توانم تصور کنم و با اینکه سی سال در محضر او شاگردی کردم و با او در «کتابخانه مجلس سنا» و «دایره‌المعارف فارسی» و «دانشگاه تهران» سالیان دراز افتخار همکاری داشتم، هرگز دلم بار نداد که در این‌باره از او پرسشی کنم. او نیز در این‌باره سکوتی حکیمانه داشت.

۳- در این عصر، با محققان و استادان و فضلا و شبه‌ فضلای بسیاری توفیق حشر و نشر داشته‌ام و آنها را در چند دسته دیده‌ام: گروهی می‌شناسم-و چه انبوه!- که «نخوانده»‌ها و «ندانسته»های خویش را به قلم می‌آورند و گاه با لعابی از اصطلاحات دهن پرکن شرقی و غربی، خیل عظیمی از «عوام روشنفکران» را نیز فریفته خویش می‌کنند؛ هم اینان‌اند که اگر کسی از «تحقیقات» و نوشته‌های خودشان امتحانشان کند از عهده پاسخ برنمی‌آیند. در نوشته‌های اینان تمام «افعال مثبت» را می‌توان «منفی» کرد و تمام «افعال منفی» را «مثبت» و آب از آب تکان نخواهد خورد!

گروه دوم، آنان که هر چه دارند همان است که نوشته‌اند و گاه این نوشته‌ها تکرار گونه‌های یک «دانسته» است که غالباً از مصادیق علم برگرفته از «افواه‌الرجال» است و یا پشت جلد کتاب‌ها. گروه سوم آنها که هرچه دانسته‌اند نوشته‌اند یا به گونه یادداشت باقی گذاشته‌اند، امثال قزوینی و پورداوود و دهخدا و کسروی و تقی‌زاده و اقبال و معین و همایی و مینوی و خانلری (از گذشتگان) و جمعی از استادان حی و حاضر که خداوند آنان را برای پاسداری از فرهنگ ایران زمین در زینهار خویش نگه دارد! اینان‌اند که سازندگان فرهنگ ملی ما در عصر حاضر به شمار می‌روند، در کنار آفرینندگانی از نوع بهار و هدایت و نیما و شهریار.

علی دهباشی به همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی به همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از مجتبی سالک

ولی نوع چهارم و نادری نیز در این میان هست که اینان خوانده‌ها و نوشته‌ها و اندیشیده‌هاشان، به هیچ روی، با آنچه از ایشان به صورت مکتوب باقی مانده است، هماهنگ نیست، یعنی میراث تألیفی و مکتوب ایشان، از حجم دانسته‌ها و برق هوش و ژرفای اطلاعات ایشان حکایت نمی‌کند، گیرم چندین اثر برجسته از ایشان باقی بماند. در میان آنانی که از نزدیک به سالیان محضر ایشان را درک کردم، دکترعلی‌اکبر فیاض (مصحح تاریخ بیهقی) و استاد بدیع‌الزمان فروزانفر از اینان بودند و زریاب نیز یکی دیگر.

۴- با اینکه تألیفات و ترجمه‌ها و مقالات زریاب، در حد چشمگیری است و او را در صدر پدید‌آورندگان فرهنگ ایرانی در عصر ما قرار می‌دهد، ولی باز هم می‌توانم با اطمینان بگویم که دانسته‌ها و خوانده‌ها و اندیشیده‌های او، چندین برابر آن چیزی است که از وی به عنوان میراث مکتوب باقی می‌ماند.

از این بابت نیز مرگ او، غبن بزرگی است برای فرهنگ ایرانی و دریغی دیگر که چرا بیشتر از این ننوشت و یا دردناک‌تر اینکه بگویم با کارهای گلی، که پیرانه‌سر- برای گذران زندگی روزمره‌اش بر دوش او گذاشتند- نگذاشتند که آنچه را دلش می‌خواست بنویسد، آخر مگر این مملکت چند «زریاب» داشت؟

دکتر شفیعی کدکنی به همراه کیکاووس جهانداری ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر شفیعی کدکنی به همراه کیکاووس جهانداری ـ عکس از مجتبی سالک

 

نقل از:«دنیای سخن»، شماره ۶۴، (اسفند ۱۳۷۳): ۴۵٫

کامران فانی سخنران بعدی بود که از ترجمه‎‏های دکتر زریاب خویی سخن گفت:

« آقای زریاب وقتی می‎خواست برای ادامه درس‎هایش به آلمان برود، دو تا قرارداد با انتشارات فرانکلین بست تا کمک خرجی باشد برای اقامت ایشان در آلمان. آن دو کتاب هم ترجمه تاریخ فلسفه و لذات فلسفه از ویل دورانت بود و می‎دانید هر دو کتاب از پرفروش‎ترین کتاب‎های فلسفه‎اند. شاید تاریخ فلسفه به چاپ سی و سی و پنجم رسیده باشد. لذات فلسفه نیز به همین ترتیب. ویل دورانت قلم بسیار شیرین و شیوایی داشت، طنز دلپذیری داشت و آقای زریاب این را در ترجمه‎هایش به خوبی منعکس کرده است. زریاب در ۱۳۵۴ و یا ۵۵ بود که به آلمان رفت و این کتاب‎ها را در آنجا ترجمه کرد و به تهران فرستاد. تاریخ فلسفه ویل دورانت در کنار سیر حکمت در اروپا دو کتاب فلسفی هستند که بیشترین چاپ را داشتند و به نظر من بیشترین افراد را شیفتۀ فلسفه کردند.

zaryab-10

Zaryab-9

ویل دورانت خود متوجه این امر بود که فلسفه به خصوص برای یک فرد آمریکایی از معضلات است. واژه‎های تخصصی و فنی دارد، مسائل دوریاب و دور از دسترس و نایافتنی را مطرح می‎کند که به درد زندگی نمی‏خورد. ویل دورانت نشان داد که فلاسفه همان چیزهایی را می‎گویند که انسان در خیابان حرف می‎زنند. همان دغدغه‎ها را دارند، مضافاً بر این که باید بیان جدیدشان را به آن منتقل کرد. این کتاب که در آمریکا بیش از سی میلیون فروش رفته، در طی شصت هفتاد سال، در واقع بسیاری را شیفتۀ فلسفه کرد. دکتر زریاب هم درست است که نیاز مالی داشت ولی همین حالت را داشت. دکتر زریاب با این که تمام درس‎ها را از حوزه تا دانشگاه در ایران خوانده بود اما به نظر من فردی خودآموخته بود. فلسفۀ غرب را که ایشان در جایی نخوانده بود ولی تسلط کامل به فلسفۀ غرب داشت. و نشان می‏دهد که این دو کتاب را با یک جور شور و شفیتگی و یک نوع دلبستگی تقریباً ترجمه کرد. و همین است که هنوز هم چه از نظر نثر فارسی و چه از نظر بیان مطالب مشکل و پیچیده به زبان مفهوم مردم این کتاب نقش اساسی داشته است. بسیاری با کتاب تاریخ فلسفه و لذات فلسفه با نام دکتر زریاب ، بدون آنکه خیلی‎ها بدانند پشت این نام یک فرد علامه بحرالعلوم و جامع‎الاطرافی وجود دارد، آشنا شدند. و این مسئله نشان می‎دهد که این دو ترجمه واقعاً نقشی را که آقای زریاب می‏‎خواست بازی کند، به خصوص برای تودۀ گسترده‎تری در اینجا منعکس شده است.

کامران فانی ـ عکس از جواد آتشباری

کامران فانی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر زریاب به ترجمه علاقه‎مند است. در سال ۱۳۲۸، تقی‎زاده که فکر می‎کنم تازه آن موقع به مجلس سنا رفته بودند، تصمیم گرفتند دایره‏‎العمارف اسلام چاپ هلند را به فارسی ترجمه کنند. ایشان گروه کوچکی داشت که دکتر زریاب هم در آن گروه بود و این حرف درستی است که تقی‎زاده دکتر زریاب را کشف کرد.

و شاید مهم‎ترین ترجمه دکتر زریاب ترجمه تاریخ ساسانیان نولدکه باشد. یعنی تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان . این کتاب همانطور که می‎دانید متن طبری هست که نولدکه تصحیح و به زبان آلمانی ترجمه کرده و حواشی مفصلی بر این کتاب نوشته است. بدون تردید در کنار کتاب کریستن سن کتاب ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان تنها دو کتاب مهمی است که راجع به ساسانیان داریم. کسی که می‎خواهد این کتاب را ترجمه کند باید عربی بداند، آلمانی خوب بداند و دکتر زریاب این ویژگی‎ها را داشت. بنابراین کتاب ترجمه و چاپ شد. ولی در چه زمانی؟ درست در اوج انقلاب ، در ۱۳۵۸٫ و کتاب فراموش شد. این کتاب که نزدیک به هزار صفحه است و دکتر زریاب عمری را در آن گذاشته بود دیگر حتی پیدا نمی‏شد. به هر حال چاپ دیگری هم شد. و این کتاب هم با وجودی آن همه زحمتی که دکتر زریاب کشیده بود او را معرفی نکرد.

Zaryab-4

ولی از همه عجیب‎تر سرنوشت دو ترجمه آخر ایشان است که ناکام ماند. و من چون در جریان این ترجمه‎ها بودم ، می‎توانم از آنها حرف بزنم.

دکتر زریاب که استاد تاریخ بود، به حوزۀ تاریخ و فلسفۀ تاریخ‏نگاری علاقه‏مند بود . ایشان یکی از مهم‎ترین کتاب‎ها در این زمینه را به فارسی ترجمه کرد. این کتاب هم اثری است از فریدریش ماینکه ، که بدون تردید بزرگ‎ترین مورخ و فلیسوف آلمان در قرن بیستم است و عنوان کتابش را هم آقای زریاب گذاشت ظهور تاریخ بنیادی. کتاب راجع به « هیستوریسیسم» است و مقصودش نقش تاریخ است در جهان و کشف تاریخ. می‎دانید که تاریخ از عمده چیزهایی است که در اروپا کشف شد، یا ابداع شد و یا اختراع شد. تاریخ به این معنی اصلاً وجود نداشت. هر واقعه‏ای در یک زمینۀ تاریخی رخ می‏دهد. هر رویدادی و هر اندیشه‏ای و هر اعتقادی تاریخ‎مند است، زمان‏مند است، در بستر تاریخ دیده می‏شود. سیر تتبع و تحولش روشن می‎شود. و کتاب ماینه درباره آگاهی تاریخی است و کتاب مفصلی است ، حدود ۵۰۰ ـ ۶۰۰ صفحه. دکتر زریاب این را ترجمه کرد و قراردادی هم با انتشارات خوارزمی داشت. و ظاهراً ایشان هم راضی نبود از این قرارداد. نیمی از کتاب را هم تحویل داده بود و من هنوز هم نمی‎دانم چه به سر این کتاب آمده است.

دکتر ژاله آموزگار و دکتر داریوش شایگان ـ عکس از ژاله ستار

دکتر ژاله آموزگار و دکتر داریوش شایگان ـ عکس از ژاله ستار

و اما دومین کتاب. کتابی است بسیار مشهور به نام انحطاط یا افول غرب اشپلنگر و همه می‎دانید که این کتاب ، کتابی بسیار تأثیرگذار بود. اشپلنگر اعتقاد خاصی داشت. معتقد بود غرب افول و انحطاطش آغاز شده است. این کتاب تقریباً بعد از جنگ جهانی اول نوشته شده بود. اشپلنگر نظرات غریبی دارد ولی به هر حال آدم بزرگی است و در واقع فیلسوف تاریخ است. این کتاب مفصل است و در دو جلد با بیش از هزار صفحه و دکتر زریاب گفت که مایل بود این کتاب توسط نشر فرزان روز منتشر شود و هنگام ترجمۀ آن تصمیم گرفته بود که آن را کمی خلاصه کند و معتقد بود که کتاب جزییات فراوانی دارد که به درد ایرانی‏ها نمی‏خورد. و وقتی من به او گفتم که انگلیسی‏ها نیز در ترجمه این کتاب همین کار را کردند و ایشان خیلی علاقه‎مند شد که ترجمه انگلیسی کتاب را ببیند. ایشان این کتاب را که ۳۵۰ صفحه شده بود نگاه کرد و گفت این کتاب خیلی به من کمک می‏کند، گرچه من خودم بخش‏های مورد نظرم را انتخاب می‎کنم چون بخش‏هایی هست که من معتقدم به درد ترجمه فارسی می‏خورد اما این کتاب به من کمک می‏کند که سریع‏تر انتخاب کنم. و به هر جهت قرار است این کتاب به زودی منتشر شود.»

در بخشی دیگر از این شب، علی دهباشی بخش‏هایی از متن دکتر باستانی پاریزی را با عنوان « زرناب زرگران» برای حاضران خواند:

به نام او که روی دشمن و دوست

به هر جانب که باشد جانبِ اوست

«تذروی هروی»

گویا سقراط حکیم فرموده است: «علم و فضیلت وحدت دارند.» این نکته را ویل‌دورانت در تاریخ فلسفه خود آورده، و استاد عباس زریاب خویی – که اینک این مجلس به احترام و به افتخار او فراهم آمده – آن کتاب را در کمالِ رسائی ترجمه فرموده است. (ص ۱۱۲)

ممکن است همه بزرگان حاضر در مجلس با نظریه سقراط هم- آهنگ نباشند- یا لااقل، همه کسانی که صاحب علم و اهل علم شده‌اند- ممکن است صاحب فضیلتِ موردنظرِ سقراط نبوده باشند- ولی کسانی که توفیق و سعادت این را داشته‌اند که سالیانی چند در سفر و حضر، در کوه و دشت، در کلاس و مسجد، در فیضیه و گروه تاریخ دانشکده ادبیات، در خوی یا آلمان، با استاد دکتر زریاب خویی دمساز و همراز و هم‌سفر و هم‌کار و یا هم‌کلاسی و هم‌شاگردی بوده باشند، به این نکته اقرار و اعتراف خواهند کرد که دوست بزرگوار ما، استاد زریاب، از معدود کسانی است که علم و فضیلت را در وجود خویش به حد کمال جمع آورده، آب و آتش را به هم پیوند داده، قولِ «معلمِ معلمِ اوَل» را برای شاگردان خود مصداق و واقعیت بخشیده است.

حدود سی‌سال پیش، یک جایی من این عبارت را نوشته بودم: «… چنان می‌نماید که ودیعه خداوندی – العلمُ نورٌ یقذفهُ الله فی قلبِ مَن یشاءِ – مثل بارقه صاعقه هر چند گاه یکبار از آسمان فرود می‌آید و در افق خاموش دهکده یا روستائی در جان یکی از ابناءِ آن نزول می‌‌کند و می‌بالد، تا پس از حیاتِ آن مرد، از جای دیگر سربه‌در آرد.»

همین بخشش و موهبت خدائی است که در کوره شهر خوی‌- در دلِ فرزندِ یک کاسب و دکاندارِ کم سرمایه، شوق و شوری پدید می‌آورد که روزی ده‌شاهی پولِ توجیبی خود را- که باید صرف خرید نخود کشمش کند – به کرایه کردن کتاب از کتابفروش خُرده پای محل می‌پردازد، و تنها اشکال آن کتابفروشِ خُرده‌پا آن است که برای اجاره دادن کتاب به این مشتریِ خُردسال، کتاب به اندازه کافی ندارد. من دیده‌ام و شما هم شنیده‌اید که بوده‌اند بسیاری از بچه‌ها صاحبان کتابخانه‌های بزرگ -که چشم پدر را دور می‌پائیده‌اند و کتبِ چاپی و حتّی خطیِ گرانبهای پدر را، نهانی برمی‌داشتند و به دکان‌ها می‌برده‌اند و گرو می‌داده‌اند و نخود کشمش می‌گرفته‌اند- و در این مقایسه است که قدرتِ کامله خداوندی را برای حفظ موهبتِ علم، وودیعه معرفت، می‌توان تشخیص داد؛ و اینجا جائی است که نه نسَبِ بزرگ به کار می‌آید و نه حسَبِ تشخیص، نه کتابخانه با کتاب‌های خط میر و تذهیب علی‌رضا عباسی کارساز است و نه ثروت و مال و ذخیره‌ انساب. در این مقام است که صاحبان اثر جدید، سمندروار از میان خاکسترهای فقر و گمنامی سربرمی‌آرند و ما نیز چنین کسی را نه به حسبش می‌شناسیم و نه به نسبش:

بلبل به گل شناسیم، پروانه را به آتش                در دودمانِ عاشق نام و نسب نباشد

دکتر عباس زریاب خویی به همراه دکتر باستانی پاریزی و ایرج افشار

دکتر عباس زریاب خویی به همراه دکتر باستانی پاریزی و ایرج افشار

گاهی اوقات این عقیده به ظاهر صحیح، و به عقیده من غیرصحیح بیان می‌شود- و متأسفانه ظاهر آن نیز فریبنده است- که می‌گویند: «فلان استاد بی‌جانشین است، یا اینکه افسوس، فلانی رفت، دیگر کسی جایش را نمی‌گیرد.»

فریبنده است برای اینکه فی‌المثل ما می‌بینیم بهار که رفت دیگر کسی مثل او نیست، و خدای‌ناکرده بعد از صد‌وبیست سال اگر استاد جلال‌الدین همایی یا هادی حائری خاموش ماندند- (این حرف را در زمان حیات آنها و سی سال پیش نوشته‌ام- و متأسفانم که دعای صدوبیست‌ ساله جز یک دعای تشریفاتی نیست و هر دوی اینها خاموش‌مانده تن به خاک سپرده‌اند)، آری، گفته می‌شود که با خاموش ماندن آنان، دیگر کسی مثنوی و مولانا را چون ایشان نتواند شناخت…

حقیقت این است که نقیض این مثال در خود مثال نهفته است، چه همان عاملی است که باعث شد تا خود مولانا- پس از قرن‌ها تکامل فرهنگی و ادبی پای به عرصه وجود نهد، همان عامل باعث شد تا ده‌ها و صدها شارح مولانا نیز در شرق و غرب- از سبزوار گرفته تا سرایه وو… پدید آیند و فتیله چراغ عرفان مولانا را همچنان بالا بکشند و بر آن روغن بیفزایید، و مهم آنکه هنوز مولاناهای دیگر نیز در راه هستند، قانون تکامل می‌گوید که آنها هم روزی خواهند آمد. البته این حکم به جای خود باقی است که «هر کسی جای خود را دارد و هیچ‌کس جای دیگری را نخواهد گرفت»[۱] علاوه بر آن همان‌طور که گفتیم، علم، خود فیض خداوندی است، و بابِ فیض هرگز مسدود نمی‌مانَد، و هر روز این شعله از جائی سربرمی‌کشد.

–    در ار بندی ز روزن سردرآرد…

حالا شروع کار یک روز ممکن است در افشنه بخارا باشد، یک روز در تاکستان‌های کهک، یا خاکستان نراق، یا بطاحِ عراق، یا دشت سبزوار، یا محمدیّه نائین، و یا زواره اردستان و یا در اثغرِ خوی…

از رودک سمرقند تا سمیرم قشقائی، همه‌جا تجلی‌گاه نور معرفت می‌تواند باشد که یقذِفهُ‌اللهُ فی‌قلبِ مَن یشاءِ. جانشینِ استادان بی‌جانشین هم‌اکنون در کنار شما نشسته‌اند:

ای بسی اصحاب کهف اندر جهان                           پهلوی تو، پیش تو هست این مان

یار با او، غار با او در سرود                مُهر بر چشم است و بر گوشت چه سود؟[۲]

شاید مورثِ تعجب باشد در این مجمعی که بسیاری از فضلای پای تخت حضور دارند- و اغلبی نیز به دکتر زریاب احترام می‌گذارند- چه شده که از این بنده ناتوان خواسته شده که در مورد ایشان چند کلمه‌ای به عنوان سپاسگزاری عرض کنم.

به تصور خودم، یک عامل مهم باعث این عنایت شده و آن این است که دوستان بزرگوار خبر دارند و می‌دانند که مخلص سی‌چهل سالی است که در خدمت استاد بزرگوار آشنائی و دوستی دارند، و از این مدت طولانی حدود بیست سال آن را به صورت تلمذ- به معنای واقعی- در گروه تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، در خدمت ایشان بوده‌ام، علاوه بر اینها چون محقّق است که یکی از استادانِ مسلم و مؤثرِ دکتر زریاب، در بلده طیبّه قم، «مرحوم آقا شیخ محمدعلی کرمانی بوده، و زریاب اصول را نزد این مرد خوانده بوده است…» (یکی قطره باران، ص۴)، بنابراین، این که استاد ما این‌قدر به اصول پای‌بند است- در واقع چیزهایی است که از یک کرمانی آموخته، و چون بنده سوگندان خورده‌ام که در محفلی و سمیناری شرکت نکنم مگر آنکه در آن‌جا، به تقریبی و تحقیقی سخن از کرمان به میان آورم، اینجا هم بهانه به دست آمد.

زریاب به همراه باستانی پاریزی و بزرگ علوی ـ ژنو 1355

زریاب به همراه باستانی پاریزی و محمدعلی جمالزاده ـ ژنو ۱۳۵۵

در اینجا هم عقیده دارم که زریاب اگر روش تحقیق و منطق علمی و شناخت علوم و فلسفه اسفاررا از دیگران آموخته ادعای من این است که فضائل ملکوتی و روح عارفانه و گذشت‌های انسان‌دوستانه او نتیجه تعلیمات همان معلمِ عارِفِ کرمانی- آقا شیخ محمدعلی است، که بی‌هیچ ادعائی- در حوزه علمیه، قم، از مشتی آب و گل، زرّنابِ معرفت استخراج نموده و از بوته و محک آزمایش او را خالص برآورده، و بنا بر این کرمانیان در تکوین شخصیتِ علمیِ زریاب حقِ آب و گل دارند که مولانا فرمود:

زرّگان است آب و گل، ما زرگریم                   گه گهش خلخال و گه حاتم بُریم

گه حمایل‌های شمشیرش کنیم                       گاه بندِ گردنِ شیرش کنیم…

اما اینکه خود نیز قبول انجام این تکلیف را کرده‌ام علاوه بر اینکه مقدمات انجام سوگندان، فراهم است، دلیل دیگر هم دارد: استاد زریاب خویی که مترجم کتاب تاریخ ساسانیان معروف نولدکه هستند- و این کتاب تحت‌عنوان «ایرانیان و عرب‌ها» منتشر شده است، در متن این کتاب از قوم پاریز و پاریزیان که اجداد این بنده ناتوان هستند، یادی کرده‌اند و وظیفه شکرگذاری حکم می‌کند که در این مجلس، یک باستانی پاریزی که همچون خاکستر از بقایای آن قوم آتشین مزاجِ عهدِ انوشیروانی باقی مانده است، از استاد سپاسگزاری کند، و این در راستای آن سوگندِ مخلص نیز هست و در این مقام نیز دیگر نورعلی‌ نور است، که کرمان که هیچ، حرف از پاریز هزار و پانصد سال پیش است:

–    چونکه صد آمد نود هم پیش ماست…

البته بنده دیگر اشاره نمی‌کنم که آن یاد و تذکار در آن کتاب بر چه مبنی و چه توصیفی است. از شما چه پنهان، از قول طبری یاد شده «پاریز، نامِ قومِ راهزنِ سرکشی در کرمان که در زمان… الخ» عرض کردم استاد مترجم امین این جمله‌اند و بعد هم- مخلصکه کتاب پیغمبر دزدان چاپ کرده- طبعاً از این عنوان که به اجداد هزاروپانصد سال پیش او داده شده نباید دلخوری داشته باشد، و به هر حال، صِرف، این که این یاد به عصر ساسانی بازمی‌گردد، و اصلا یادِ یک قوم کوچک فراموش شده است خود فی‌نفسه گرانبهاست…

در بنده آن نه‌ایم که دشنام یا دعاست                یادش بخیر، هر که زما یاد می‌کند

***

در طول تاریخ دانشگاه، استادان معدودی هستند که بر دو زبان و بیشتر مسلط‌اند- یا لااقل می‌توانند آنچه می‌دانند به زبان دیگری بیان کنند و البته حرف آنها در حدی از مدارج علمی و تحقیقی هست که یک شنونده استاد خارجی بنشیند و آن حرف را گوش کند، بعضی افراد این جمع که من حدود بیست سال پیش نام برده‌ام عبارت بوده‌اند از: دکتر زرین‌کوب، ایرج افشار، ماهیار نوابی، دکتر یوسفی، دکتر نصر، براهنی، دکتر محقق، دکتر موسوی بهبهانی، دکتر جعفر شهیدی، احمد تفضلی، دکتر میلانیان، دکتر باطنی، دکتر روح‌الامینی، و همین دکتر زریاب خویی- که به این خوبی در این مجلس از ایشان تقدیر می‌شود.

من در آن کتاب خود (نون‌جو، ص۵۶۹)، این استادان را استادان «دونَبش» خوانده‌ام- نه آنکه خدای‌نکرده تعبیر توهین‌آمیز باشد و تصور شود که آنان هم مثل بیشتر کاسب‌های دریانی، دکان دونبش باز کرده و «فضلفروشی» کنند و از این منبر به آن منبر بزنند، بلکه از این جهت این عنوان داده شده که آنان می‌توانند که آن چه را می‌دانند به زبان دیگری در دانشگاه غیرایرانی تدریس کنند،  و همه آنها که نام بردم- و امروز ده‌ها نام دیگر بر آنان می‌توانم بیفزایم- و از جهت این که مداهنه نشود خودداری می‌کنم- کسانی هستند که سالیانی چند در دانشگاه‌های خارجی به تدریس پرداخته‌اند- وگرنه استادانی که اثار آنها در کشورهای خارج معروف و مورد اعتناست بسیار هستند،  منتهی فرصت و حوصله رفتن به دانشگاه خارجی را نداشته‌اند. هیچ فراموش نمی‌کنم، چند سال پیش که کنگره‌ای از مستشرقان در تهران تشکیل شده بود یک روز ما را بودند به دیدن سد کرج، در کنار دریاچه، من و ایرج افشار و دکتر زریاب و چند تن دیگر ایستاده بودیم، در همین وقت یک پروفسور آلمانی سررسید که قبلا استاد زریاب بوده است، شروع کرد با زریاب به آلمانی حرف زدن، و دو تا فرانسوی هم رسیدند، زریاب با آنها به فرانسه به صحبت پرداخت، دو تا ژاپنی هم آمدند- زریاب متکلم‌وجده بود- و البته نه به ژاپنی، بل به انگلیسی توانست حرفِ خود را به آنها بفهماند. حسینعلی محفوظ استاب عرب سررسید: اَهلاً و سَهلاً، عربی فُصحای زریاب گره‌گشای کارش شد.

از شما چه پنهان من، ضمن حسرت، کمی حسد هم بردم که گنگ بودم. در همین وقت چهارپنج تا از دانشمندان شوروی سررسیدند. من خوشحال شدم و بلندبلند گفتم: «-دکتر زریاب، دیگر زنگِ تو کرد شد! زیرا مطمئنم که زبان روسی‌ نمی‌دانی و اینجا دیگر باید از مترجم کمک گرفت. اما خیلی زود آب سرد بر آتش حرارت و جوش من ریخته شد، زیرا: خوش گلدی و صفا گتیردی زریاب، چنان فضلای اهل آذربایجان شوروی را به خود گرفت- که سایرین فراموش شدند- و شما می‌دانید که وقتی در محفلی دوتا تُرک به هم برسند و ترکی به میان آید دیگر فرصت برای هیچ زبانی داده نمی‌شود. من آن روز زریاب را استادِ «پنج مَرده» دانشگاه خواندم که به پنج زبان، به قول نظامی:

برون از میانجی و از ترجمه                بدانست یک یک زبان همه

البته همه استادان محترم می‌دانند که تنها صحبت کردن به پنج زبان کافی نیست. مهم این است که آدم مطلبی داشته باشد درخورِ شنونده و به مقدار شنونده، و بتواند آن را به پنج زبان به زبان آورد- برای آنها که گوش مستعد شنیدن آن مطلب را داشته باشند، و زریاب این خاصه را دارد که همیشه مطلبی برای گفتن دارد- در هر مقوله‌ای که باشد- چه از ادب و چه از فلسفه، چه از تاریخ و چه از جغرافیا، چه شوخی و چه جدّی، خیلی ساده است که یکبار نصف دیوان قاآنی را برای شما از حفظ بخواند، و نصف غزلیات حافظ را شرح بنویسد، و ثلث دیوان ترکی فضولی بغدادی را برایتان بازگو کند، و این از معجزاتِ ذهنِ وَقّاد زریاب است.

کنگره بیهقی

کنگره بیهقی

در مورد این‌گونه زباندانی، من، در جمع کنگره‌هایی که شرکت کرده‌ام، سه چهار نفری را در حدّ زریاب دیده‌‌ام، یکی پروفسور اشپولر- استاد آلمانی معروف- که در مجمع همدان، به ترکی، از عدم حضور استادِ تُرک عدنان ارزی خبر داد، و به تفصیل عذرخواست، و سپس به انگلیسی به معرفی سخنرانی جلسه پرداخت، و توضیح استاد فرانسوی را به فرانسه پاسخ گفت، و زبان خودش هم که آلمانی بود- و عربی و فارسی و سریانی را هم گویا در آلمان درس می‌دهد، و از همه جالب‌تر گویا زبان رومانیانی را هم خوب می‌داند، زیرا دایه‌ او در کودکی، یک زن رومانیائی بوده است. استاد دیگری به همین روال با او چند بار برخورد کرده‌ام، استاد زکی‌ ولیدی طوغان بود- مردی از دیار جمهوری‌های شوروی که سرگردان آفاق و بلاد ترکیه و ایران و آلمان و انگلستان شده بود. او وقتی در کنگره‌‌ها مشغول صحبت می‌شد، چون به یک متن انگلیسی می‌رسید، بقیه سخن را به انگلیسی می‌گفت و اگر به ترکی برمی‌خورد، کلامش تبدیل به ترکی می‌شد، و همین‌طور فرانسه و روسی و فارسی و امثال آن- و من به تحقیق ندانستم که به چند زبان مسلط بوده است. یک نمونه کوچک به معنی کوتاه قد آن هم در همین مجلس برایتان نشان دهم، و آن همین دکتر احمد تفضلی استاد حیّ حاضر است که کتاب جشن‌نامه یا یادواره تقدیم به استاد را به عنوان «یک قطره باران» چاپ کرده، و اصلاً آتشِ این مجلس از گورِ همو برمی‌خیزد، آری با این دکتر تفضلی در اروپا در ترن هم سفر بودیم و ترن از پنج کشور گذشت تا به دانمارک رسید، و دکتر تفضلی در هر کشور به زبان مردم همان کشور با مأمورین گمرک و پاسپورت بینان سخن گفت، و البته ترن از ایران که نمی‌گذشت، اما اگر از دیار ارواح وفره وهران و امشاسپندان هم می‌گذشت، می‌توانست با «اشم وشم وهیشتا» هویّتِ خود را به زبان پهلوی اشکانی و ساسانی نیز به آنان بشناساند.

دکتر جواد مجابی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر جواد مجابی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر زریاب این شعر لوکرتیوس(Lucretius)‌ شاعر معروف رومی قرن اول قبل از میلاد (دو هزار سال پیش را) به این لطافت- در تاریخ فلسفه ویل‌دورانت، به شعر فارسی در کمال امانت ترجمه کرده، شعری که پروفسور «شوت‌ول» نیز آن را یکی از شگفت‌آورترین بخش‌های ادبیات قدیم می‌داند.(ترجمه تاریخ فلسفه ص ۱۳۲). و من مخصوص ابیات دکتر زریاب را آورده‌ام «تا بدانی که به چندین نفر هنر آراسته‌ام» – در حالی که او هیچوقت ادعای شعرگوئی نکرده است.

دکتر زریاب از معدود مصادیق واقعیت‌«وحدتِ علم و فضیلت» است که در مقدمه کلام بدان اشاره کردیم، او در کمال خضوع و بی‌ادعائی بسیار کمتر از آن چه هست خود را در جامعه نموده- حتی کمتر از آن چه سعدی سفارش فرموده است که:

به اندازه بود باید نمود             خجالت نبُرد آن‌که ننمود و بود

زراندودگان را به آتش برند       پدید آید آن گه که مس یا زرند

و زریاب مصداق نام خود و همان زریاب است که در کوره آزمایش تحقیق، روسفید بیرون آمده، اوکه خود یک دائره‌المعارفِ پنج‌زبانه است فضیلتش به این زباندانیها نیست، آنان که خلق‌وخوی فضیلتِِ دوست- نوازی را در او دیده‌اند و مطلقاً ازضنّت و بُخل- که گاهی اوقات عارضه‌ علوم ظاهری است- در او اثری و خبری نمی‌بینند، اقرار خواهند کرد که آن زباندانیها و شناخت‌ها و معرفت‌پژوهی‌ها، در برابر سکوت این دریای خُلق و دریادلیِ او هیچ است.

لب فرو بستم، سخنرانی است این                             گوش بگشادم زباندانی است این

به این دلیل است که میزان محبوبیت او در میان اهل کمال قابل اندازه‌گیری نیست، و این نیز یکی دیگر از مواهب الهی است که همیشه و نصیب همه کس نمی‌شود، و مؤیّدِ حرف نخست‌ِ کلام ما می‌شود که به قول سقرا «علم و فضیلت وحدت دارند» و درین میان باید به مضمون شعر رشیدای کاشی ایمان آورد که گوید:

کی فضل و هنر ساخته محبوب کسی را            باید که خدا خلق کند خوب، کسی را

پنجشنبه هفتم آذرماه ۱۳۷۰

[۱]. معروف است که یک روز مرحوم علی‌اصغر حکمت مشغول تدریس در کلاس بود- مرحوم بهار که از پشت پنجره کلاس می‌گذشت-(کلاس‌ها در عمارت دانشکده پشت بهارستان- و در باغ نگارستان که یک طبقه بود- تشکیل می‌شد و هنوز هم به همان صورت باقی است) مرحوم بهار به آقای حکمت از پشت پنجره ادای احترام کرد و احوالپرسی برگزار شد و عبور کرد و  رفت. مرحوم حکمت به شاگردان خود- که اینک استادان سالخورده هستند و برخی از رؤسای قدیم آموزش و پرورش بودند- با لحن ملایمی گفت: «یک حرف باید به شما بگویم، شما قدر این استادان را بدانید، اینها را مثل دانه جواهر از اطراف جمع کرده‌‌ایم و اینجا آورده‌ایم. یک روز خواهد آمد که آیندگان، به شما غبطه خواهند خورد که شما اینگونه استادانی داشته‌اید». صدق‌الله که عجب حرفی به زبان حکمت آمده است!(روایت از دکتر سلیمِ نیساری که در همان کلاس حاضر بوده است.)

[۲]. شعر از مولانا. خانم آذر آهنچی از استادان گروه تاریخ دانشکده ادبیات می‌گفت: در ایامی که دانشجو بودم یک روز به مرحوم حبیب یغمائی مدیر مجله یغما تلفن کردم و گفتم: آقا، سطح مقالات شما دارد پائین می‌آید. مرحوم یغمائی در کمال سادگی گفت: خانم، آن آدم‌هائی که آن مقالات را می‌نوشتند دیگر نیستند!

و سپس نوبت به دکتر صادق سجادی رسید تا از زریاب و دایره‎المعارف بزرگ اسلامی حکایت کند:

« در سال ۱۳۶۳ش جزوه ای از سوی کاظم موسوی بجنوردی زیر عنوان طرح دایره المعارف بزرگ اسلامی منتشر شد که به منزله اعلامیه فعالیت این دایره المعارف بود. دایره المعارف بزرگ اسلامی در اسفند ۱۳۶۲ش به همت کاظم موسوی بجنوردی پایه گذاری شده بود و او در این طرح، ضمن نگاهی به پیشینه دایره المعارف نویسی، در باره ضرورت تدوین یک دانشنامه اسلامی، که توسط مسلمانان و با دیدگاهی اسلامی نوشته شود، سخن رانده بود. گرچه برخی از محققان و استادان با بعضی از دیدگاههای این طرح موافق نبودند، اما غالباً، و مخصوصاً کسانی که با دانشنامه مصاحب و دایره المعارف اسلام چاپ اروپا و نقایص آن، و کوششهای احسان یارشاطر برای ترجمه و تکمیل آن دانشنامه و افزودن مدخلهای مهم در باره ایران به آن، آشنایی کافی داشتند، این نظر را کهً ایرانیان خود دانشنامه ای مستقل پدید آورند، می پسندیدند.

دکتر صادق سجادی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر صادق سجادی ـ عکس از ژاله ستار

این طرح اولیه به زودی تغییرات اساسی کرد و با قواعد تحقیقات بیطرفانه علمی و استفاده از همه منابع معتبر قدیم و جدید اعم از شرقی و غربی همساز شد. از سال ۱۳۶۵ به تدریج تعدادی از برجسته ترین استادان و محققان رشته های مختلف، همچون زریاب خوئی، احمد تفضلی،فتح الله مجتبایی، یحیی ذکاء، جعفر شعار، آذرتاش آذرنوش، شرف الدین خراسانی، محمد حسن سمسار، محمد مجتهد شبستری و عنایت الله رضا به دایره المعارف پیوستند و به تدریج بر تعداد آنها می افزود. از اینرو بنیانگذار مرکز به ایجاد گروه های پژوهشی بر حسب موضوع همت گماشت. نخست بخش تاریخ تشکیل شد و آنگاه بخشهای دیگر به تدریج پدید آمدند و نه گروه پژوهشی معارف اسلامی، فلسفه و کلام، ادیان و مذاهب و عرفان، ادبیات، ادبیات عرب، تاریخ، جغرافیا، هنر، علوم، و شورای عالی علمی، مرکب از مدیران گروه های پژوهشی، بنیان نهاده شد که بعدها گسترش یافت و دانشمندانی با عنوان مشاور عالی نیز بدان راه یافتند.

پس از ایجاد بخش تاریخ به مدیریت شادروان استاد عباس زریاب خویی من و دوست فاضل ارجمند، سید علی آل داوود، که یک سالی پس از من به همکاری با دایره المعارف دعوت شده بود،  به خواست استاد به آن بخش پیوستیم. روزهای سه شنبه که استاد به دفتر می آمدند، از خوش ترین روزهای ما بود. افزون بر آنکه محضر پرفایده زریاب استفاده ها می بردیم، به عنوان دستیار، پرسشهایی را که در باره حوادث تاریخی و منابع و مندرجات مقالات طی یک هفته نوشته بودیم، مطرح می کردیم و پاسخهای محققانه و عالمانه ایشان را می نوشتیم و معمولاً با نویسندگان در میان می گذاشتیم و در مقالات إعمال می کردیم. وجود زریاب سبب شد که بسیاری از جوانان فاضل خواهان همکاری با بخش تاریخ شوند. از آن میان شادروان کاظم برگ نیسی را پس از جلب موافقت سر ویراستاردایره المعارف، شخصا به آنجا دعوت کردم و در بخش تاریخ به تحقیق و تألیف مشغول شد. آنگاه فضلا و محققانی چون علی بهرامیان و سپس ابوالفضل خطیبی هم به پیشنهاد من به بخش تاریخ پیوستند و به این ترتیب قوی ترین گروه پژوهشی دایره المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر استاد زریاب با حمایت و تأیید بنیانگذار آن، پدید آمد.

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

روزهای سه شنبه به سبب حضور زریاب، استادان و محققان دیگر، چون احمد تفضلی و ایرج افشار، استاد کیکاووس جهانداری، شرف الدین خراسانی، عنایت الله رضا، و کسانی دیگر از محققان و دانشمندان همکار ما در مرکز یا بیرون از آن، به شوق دیدار زریاب به دفتر ما می آمدند و بحث های ادبی و علمی آمیخته به ظرایف و نکته های شیرین و پر مغز در می گرفت. برای من و دیگر اعضاء بخش تاریخ، تسلط زریاب بر تاریخ اسلام و ایران پیش و پس از اسلام، ادب و لغت فارسی و عربی، فلسفه، کلام، فقه و اصول، تفسیر قران و سیره نبوی  که به همه پرسشهای مربوط به آن فنون و علوم پاسخ های دقیق و عالمانه می داد، سخت مایه شگفتی بود. مخصوصاً این خصیصه زریاب که طالب علمانِ جوان و نوخاسته را به شیوه خود و با ظرافت و دانایی تمام تشویق می کرد و به راه تحقیق می انداخت، لااقل برای من، تنها یک بدیل داشت و آن شادروان استاد احمد تفضلی بود که بی گمان تحت تأثیر زریاب خود را موظف به تربیت و تعلیم و تشویق جوانان می دانست. یکی از شیوه های او آن بود که وقتی دفتر بخش تاریخ از اغیار خالی می شد، گاه پرسشهایی در باره جزئیات تاریخ اسلام و ایران و متون تاریخ و ادب مطرح می کرد، چنان که گویی واقعا در حل مشکل از ما کمک می خواهد. مکرر اتفاق افتاد که بعضی از آن پرسشها، چنان ما را به تکاپو می انداخت که چندین روز را صرف یافتن پاسخهایی دقیق و روشن می کردیم و از این راه بیش از پیش با منابع و روشهای تحقیق آشنا می شدیم. با این همه استادی به غایت فروتن بود و نتایج تحقیقات عمیق و عالمانه خود را فقط به عنوان پیشنهاد یا یکی از نتایج متصَوَّر مطرح می کرد؛ در حالی که بارها ثابت شده بود که توضیحی بیشتر و بهتر از آنچه زریاب می گفت، نا ممکن بود. این معنی از آثار او، مخصوصاً از شرح ابیات مشکله حافظ، یعنی کتاب گرانبهای آئینه جام او به خوبی پیداست. به همین سبب هم فصل الخطاب مذاکرات شورای عالی علمی مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، همواره سخن و نظر زریاب بود و به همین سبب او را دایره المعارف زنده می خواندند.

قوه حافظه کم نظیر استاد زریاب هم از دیگر امتیازات برجسته ایشان بود. حافظه ای که غالب دوستان و همکاران و شاگردان ایشان آنرا می شناختند و جلوه های آنرا مکرر دیده بودند. شادروان استاد زریاب در مذاکرات خصوصی بخش تاریخ، وقتی در باره موضوعی صحبت می کرد، مأخذ یا مآخذ آنرا غالباً همانجا، گاه با ذکر جلد و صفحه به دست می داد. قسمتی مهم از هریک از مقالاتی را که برای دایره المعارف می نوشت، اعم از متن یا ارجاعات، هم صرفاً متکی بر حافظه ایشان بود. اینرا از آن جهت می دانم و می گویم که استاد، این بنده را موظف کرده بود که مقالات ایشان را بخوانم و ارجاعات را تطبیق دهم یا تکمیل کنم. من هم با کمال میل و به قصد تلمذ، اجرای آن دستور را بر عهده شناختم و از آن کار لذت بسیار می بردم؛ اما همواره بر حیرتم می افزود که می دیدم استاد مثلاً فلان واقعه را به آثار مورخانی چون یعقوبی و طبری و ابن اثیر و ذهبی و ابن فوطی و دیگران، با ذکر جلد از چاپی معین ارجاع داده است، و من با اندکی تفحص آنرا به همان صورت در آن منابع می یافتم و شماره صفحات را به ارجاعات می افزودم.البته در مواضع بسیار خود ایشان حتی صفحات مورد نظر را هم ذکر کرده بود و اگر ضمن تطبیق معلوم می شد، محتاج تغییر  است، هرگز از سه چهار صفحه پیش و پس بیشتر نمی شد. احاطه او به منابع تاریخ و ادب شگفت انگیز بود. مبالغه نیست اگر بگویم استاد، بیشتر مطالب آثاری بزرگ و معتبر چون تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی و انساب الاشراف، و از آثار متأخر تر، کتب چون جامع التواریخ را، چه بسا به عین عبارت در حافظه داشت و من بارها عباراتی را که او از این مورخان نقل کرده بود، حرف به حرف، با اندک تفاوتی در همان منابع می یافتم. در باره وسعت دانش مرحوم استاد و در عین حال فروتنی علمی ایشان، من و دوستانم در بخش تاریخ، حکایتها به خاطر داریم. یک وقت صحبت از نظامی و قوالب و مضامین شعر او بود. استاد فرمود که در این باره اطلاعی ندارد، با این همه وقتی بحث بالا گرفت، به مناسبتی، قصیده ای بلند از دشوار ترین اشعار نظامی خواند و آنرا توضیح داد.

سید مصطفی محقق داماد، دکتر محمد علی موحد، دکتر جزایری ـ عکس از مجتبی سالک

سید مصطفی محقق داماد، محمد علی موحد، کامران فانی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر زریاب نه تنها در احاطه علمی و تحقیقی در زمینه های یاد شده به روزگار خود یگانه بود، محضر شیرین او نیز ، مخصوصاً در جلسات خصوصی بخش تاریخ، مانند نداشت. گاه به مناسبت جد را با هزل و تحقیق را با نکته پردازیهای بس ظریف در هم می آمیخت، چندان که ۵-۶ ساعت حضور او در بخش تاریخ،گویی دقایقی بیش نبوده است.

به هرحال تدوین جلد اول دایره المعارف بزرگ اسلامی همچون راهی سنگلاخ و کوهستانی و تنگ و باریک بود که عبور از آن بس دشوار می نمود؛ اما با پایداری و کوشش بنیانگذار آن و همکاری محققان و استادان بلند پایه چون زریاب، سرانجام در سال ۱۳۶۷ش بیرون آمد و با استقبال اهل علم و تحقیق، و طالبان اطلاع از فرهنگ و تمدن اسلام و ایران روبرو شد؛ و در کنار تشویق های بی شمار، البته چند نقد مختصر هم نوشته شد و معلوم گردید جامعه فرهنگی ایران محتاج چنین اثری بوده و هست. جالب آنکه همین جلد اول، مخصوصاً به سبب اشتمال بر مدخلهایی که دایره المعارف اسلام چاپ اروپا فاقد آنهاست، و نیز شیوه علمی تصنیف و تألیف و کتاب شناسی ممتع مقالات، لااقل دو بار در نشریات مربوط به تحقیقات اسلامی اروپا، مورد بررسی و معرفی قرار گرفت و نظر اسلام شناسان و ایران شناسان را از همان آغاز کار سخت به خود جلب کرد.

من در اوایل سال ۱۳۶۸ش، چند ماه پس از انتشار جلد اول دایره المعارف، به آن سبب که به تاریخ پزشکی عصر اسلامی علاقمند بودم و مقالاتی در آن ابواب می نوشتم و هنوز هم می نویسم، با حفظ سمت دستیاری استاد زریاب خویی در بخش تاریخ، به مدیریت بخش علوم، یعنی تاریخ علوم در عصر اسلامی، منصوب شدم و از آن پس تا اوایل سال ۱۳۷۰ش آن بخش را اداره کردم. این زمان استاد دکتر زریاب طی مذاکراتی خصوصی فرمودند که به سبب خستگی جسمی و روحی، می خواهند مدیریت بخش تاریخ را  به این بنده واگذار فرمایند و بیشتر به تحقیق و نگارش مقاله، و تصحیح و تحریر و ترجمه چند کتاب مهم بپردازند و درین باره با آقای بجنوردی هم صحبت کرده اند. من البته نپذیرفتم و عرض کردم تحت مدیریت عالیه ایشان، کلیه امور بخش را اداره خواهم کرد. اما چون مصرانه تأکید فرمودند و سپس تکلیف کردند که باید رسماً مدیریت بخش را بر عهده گیرم، ناچار پذیرفتم. با این همه کمتر کاری را بدون نظر استاد انجام می دادم. چه نظر ایشان برای همه اعضاء بخش و همه کسانی که با توانایی های فکری و احاطه علمی استاد آشنا بودند، حجت قاطع بود.

استاد در باره کارهای علمی و تحقیقی اشخاص اظهار نظر نقادانه نمی کرد و من در آن سالها که ملازم ایشان بودم، فقط دوبار دیدم که در باره آثار و مقالات یکی دو تن ، آن هم به ایهام و کنایه و با ظرافت تمام، اظهاری فرمایند. ولی می توانم دعوی کنم که به سبب آشنایی با زبان و بیان زریاب، وقتی در باره اثر یا آثار نویسنده ای معاصر، به عنوان یکی از مستندات احتمالی مقالات دایره المعارف سخن می گفتیم، بیدرنگ کنه نظر او را در آن باره در می یافتم. در واقع ادب ذاتی و حیا و خوی مسالمت جوی و تساهل و آرامشی که ذاتی زریاب بود، او را نه تنها از اظهار نظر صریح یا نقد آشکار آثار نویسندگان باز می داشت، بلکه، همانطور که خود تصریح می کرد، «نه» نمی توانست گفت و به همین سبب چه بسا کارهایی از او می‏خواستند که گرچه مطابق میلش نبود، اما انجام می داد و زین سبب گاه گرفتار دشواریها می‎شد.

سرانجام باید گفت دانشگاه تهران، که روزگاری مَدرس برجسته ترین دانشمندان و استادان تاریخ و ادب و فرهنگ ایران بود، متأسفانه خود و دسته ای از دانش پژوهان این سرزمین را از خدمات علمی بی مانند دسته ای از استادان نامدار، مانند زریاب خویی، محروم گردانید و خسارتی جبران ناپذیر به بنیه علمی و تحقیقی در زمینه های علوم انسانی وارد کرد. خدای بزرگ، زریاب و استادانی را که با دل شکستگی خانه نشین شدند، و اگر نبودند معدود مراکزی که قدر و قیمت آنان شناختند و از نور وجودشان بهره مند شدند،جامعه فرهنگی ایران بیش از پیش محروم می ماند.غریق رحمت خود فرماید. »

و دکتر میلاد عظیمی سخنران بعدی بود که از راز ماندگاری زریاب سخن راند:

وقتی آقای دهباشی گفت که نام تو را هم جزو کسانی قرار دادم که قرار است در شب زریاب، چند کلمه‎ای حرف بزنند تعجب کردم! به آقای دهباشی گفتم چرا من؟ من که نه زریاب را دیدم و  محضرش را درک کردم و نه دوست و شاگرد او بودم. من فقط آثار زریاب را خوانده‎ام و از رهگذر آثارش شیفتۀ او شده‎ام. آقای دهباشی گفت: درست به همین دلیل از تو می‎خواهم که چند دقیقه‎ای به عنوان جوانی که ارادتش به زریاب « غایبانه» بوده و  آثار زریاب را به دقت خوانده و میراث فرهنگی زریاب به زندگی او جهت و جلوه و جلا بخشیده، از زریاب و میراث او و آنچه از او آموختی بگویی. دربارۀ اهمیت کار و کارنامۀ زریاب و مکارم اخلاقی او بزرگان آنچه بایسته و شایسته است گفته و خواهند گفت.

بنابراین من صرفاً از این منظر به یکی دو نکته اشاره می‏کنم.

دربارۀ گستردگی و تنوع و ساحاتِ دانش و پژوهش‎های استاد زریاب بسیار گفته‎اند؛ اینکه زریاب مورخ بود؛ ادیب بود؛ مترجم بود؛ حافظ‎شناس بود؛ شاهنامه‎شناس بود؛ حکمت‎دان بود؛ محققِ علم کلام و آراء ملل و نحل بود؛ مصحّح متونِ کهن بود؛ نسخه‎شناس و کتاب‎شناس بود و در یک کلام به معنای واقعی کلمه « علامه» بود. البته کمابیش، ایران قرن بیستم، دانشورانی به خود دیده که ذوفنون و بسیار دان باشند اما آنچه زریاب را از علامه‎های دیگر متمایز می‎کند و به اعتقاد من طراوات و ماندگاری بخش قابل ملاحظه‎ای از میراثِ فرهنگی او را تضمین می‎کند ، روش تحقیق و شیوۀ استدلال علمی و نکته‎سنجی و نگاهِ تازه‎یاب و استنباطهای بدیع و بکر اوست.

دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر میلاد عظیمی ـ عکس از جواد آتشباری

آنچه مزیت بارز آثار زریاب است، در این جاست. امروزه روز، به برکت فناوری، دسترسی جویندگان به اطلاعات علمی بسیار آسان شده است. انبوهی نرم‎افزار و سایت در دسترس است که در طرفه‎العینی در هزاران منبع و مأخذ تاریخ و فرهنگ ایران و اسلام جستجو می‎کنند و آنچه را قدما به زمانهای دراز و زحمات تابسوز می‎جستند و می‎یافتند، به سادگی و آسانی پیش چشم پژوهنده می‎آورند.

لذا اگر یک روز گردآوری اطلاعات کار اصلی یا دست کم یکی از کارهای اساسی و اصلی محققان بود، در روزگار ما کار اصلی پژوهنده برسی و نقد و تحلیل و اجتهاد در این انبوه اطلاعاتی است که اکنون در دستِ همگان هست و درست در اینجاست که آثار زریاب و ممارست و دقت در نوشته‎های او به کار می‎آید و می‎تواند آموزگار پژوهندگان باشد. از این رهگذار و چشم‎انداز همیشه می‎توان از آثار زریاب نحوۀ مواجهه با اطلاعاتِ خام پژوهشی و ارزیابی درست آنها و کشف نکته‎های نغز و منسجم از این اطلاعات خام و پراکنده را آموخت. همیشه می‎توان اجتهاد پویا و زاینده در متون را از نوشته‏های او آموخت. شیوۀ استدلال اوست که متین و متقن و ماندنی است. « نگاه» نکته‎یاب اوست که پر از طراوت و تازگی است.گیرم که بتوان بر پاره‎ای از نتایج او نکته گرفت و با آن  موافقت نداشت.

فی‎المثل کتاب کم برگ و پربار « سیرۀ رسول الله » از این چشم‎انداز است که ماندگار است؛ آنچه در این کتاب همیشه می‎تواند برای جویندگان آموزنده باشد، کیمیاکاری علمی زریاب است برای تلفیق و تلائم نگاهِ « علمی » و « عقلی» و « انتقادی » یک مورخ با ظرایفی که الزاماتِ اعتقاد به منشأ وحیانی و مابعد طبیعی بعثت حضرت رسول بر مورخ و سیره‎اش تحمیل می‎کند. توفیق شگرف زریاب در این کتاب، در اینجاست که کوشیده روایتی علم و عقل پسند و مبتنی بر ضوابط علمی « تاریخ‎نویسی» از سیره رسول الله به دست دهد بدون آنکه مانند اغلب مورخان فرنگی منکر صبغۀ وحیانی سیره رسول ـ که از دیدگان معتقدان روح حرکت پیامبر اسلام است ـ بشود . در این شیوه و روش باید دقت کرد و از آن نکته‎ها آموخت.

Zaryab-7

این شیوۀ استدلالی محکم و نگاهِ تازه‎یاب البته در بیشتر نوشته‏های زریاب به چشم می‎آید، چه در یادداشت کوتاهی که برای مجله‎ای نوشته است و چه مدخلی برای دانشنامه‎ای و چه در رسالهای و کتابی. چه آن موضوع در باب مثلاٌ « مذهب فردوسی» و « آراء و عقاید ابنِ راوندی » و «پارادوکس‎های نَظّام معتزلی» باشد و چه تحلیل و ترسیم جهان‎بینی سید حسن تقی‎زاده و امام خمینی.

دکتر ایرج پارسی نژاد ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر ایرج پارسی نژاد ـ عکس از جواد آتشباری

نکتۀ دیگری که دوست دارم به آن اشاره کنم این است که بر مبنای آنچه از آثار زریاب خواندم و آنچه درباره او خواندم و آنچه از دوستان و همالان و همدلانش شنیدم ، درخت دانش گسترده و تحقیق عمیق زریاب ـ که از همان اوان جوانی چنان بالنده و چشمگیر بود که پیر استوار خوددار گوهرشناسی چون سید حسن تقی‎زاده را بر آن آورده بود که نام زریاب جوان را در عداد نام محمد قزوینی و عباس اقبال آشتیانی به عنوان محققان برجسته عصر قرار دهد ـ باری این درخت به جای اینکه به رسم معهود و مذهب مختار ،  عُجب  و  بد دلی  و  خودبینی و خودنمایی و آوازه‎گری و جاه‎طلبی و جوان ربایی و لجاج و تعصب و تلخی و تندی و در پوستین این و آن افتادن به بار آورد، حکمت و مهربانی و پختگی و فرزانگی و خردمندی و متانت و رواداری و بلند نظری و فروتنی و آزادگی به بار آورده بود.

دانش و فرزانگی ، زریاب را به آستان روشن ستایش زیبایی و زندگی برکشیده بود؛ همان که حافظ می‎گفت: « به عجب علم نتوان شد از اسباب طرب محروم.»  البته این نکته را هم از استاد ایرج افشار شنیدم که« زریاب دلش خون بود و لبش می‎خندید .» باز همان که حافظ می‎گفت: « با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام.»

شط شیرین پرشوکت

زریاب برای من نماد و نمود تبدیل و تکامل دانش به فرزانگی است؛ نماد و نمود تلفیق علم با مکارم اخلاق است. شط شیرین پرشوکتی است که در بستر دلاویز آن دانایی و زیبایی و شکوه به هم می‎آمیزد؛ همان که استاد شفیعی کدکنی گفت و در ستایش فردوسی گفت و در حق زریاب هم به کمال صادق است:

حکیمان گفته‎اند: آنجا که زیبایی است بشکوهی است

چو دانستم ترا دیدم که بشکوهی که زیبایی

چو از دانایی و داد و خرد دادِ سخن دادی

مرنج ار در چنین عهدی فراموش به عمدایی

ندانیم و ندانستند قَدرت را و می‎دانند

خردمندانِ فرداها که تو فردی و فردایی

بزرگا بخردا رادا به دانایی که می‎شاید

اگر بر ناتوانی‎های ما خردان ببخشایی

در ادامه علی دهباشی بخشهایی از متن زنده‎یاد ایرج افشار را قرائت کرد:

نخستین‌بار که نام عباس زریاب را دیدم برای پای مقاله‌ای بود در روزنامه‌ سیاسی و بسیار مشهور داریا که دوست من حسن ارسنجانی منتشر می‌کرد و آوازه سبک و قلم آن روزنامه‌نویس مبرز در همه شهر پیچیده بود. پس انتشارِ مقاله در روزنامه او اهمیتی و اعتباری می‌داشت. مقاله زریاب درباره‌ این مطلب بود که «نظامی گنجوی ترک نبوده است» و بالمآل جوابی بود به داعیه‌داران چنان ادعا و مدعیان پان‌تورکیستی. مقاله‌اش جنبه روزنامه‌نویسی نداشت و به قلم روزنامه‌نگارانه نبود. نوشته‌ای بود پژوهشی و علمی. با آوردن اشعاری از سراینده خمسه استدلال کرده بود گوینده چنین ابیاتی نمی‌تواند ترک بوده باشد. ناچار آنها که ادعای ترک بودن او را دارند سخن درستی نمی‌گویند.

زریاب این مقاله را موقعی نوشت که دار و دسته پیشه‌وری در آذربایجان غوغا در انداخته و خودسرانه راه حکومت کردن پیش گرفته بودند و این‌گونه ادعاها طبعاً جراید چپ‌نویس و جوانان طرفدار آن حرکات را خوشایند بود. زریاب برای دور بودن از این‌گونه مدعاها از آذربایجان به تهران پناه آورده بود، اما روحیه‌ حقیقت‌جو و علمی او را آرام نگذارد که چنان مطالب واهی را ببیند و آرام بنشیند. با اینکه مقاله‌نویس نبود طبیعت وطن‌پرستی و فطرت علم‌دوستی وادارش کرده بود آن مقاله را بنویسد و به داریا بفرستد. ارسنجابی هم‌چون نوشته را استوار و پُرمغز یافت در جای خوبی از روزنامه نشر کرد.

پدر من که در آن جریان از مدعیات سیاسی فرقه دموکرات نگران بود و هماره در مجله آینده به جوانب مسئله وحدت ملی توجه داشت آن مقاله را پسندید و به من گفت در مجله چاپ شود. مقاله زریاب کوتاه شد و زبده‌اش در مجله آینده (سال سوم شماره‌ آخر) به چاپ رسید. من مفتخر شدم به اینکه نخستین مقاله به قلم زریاب را برای آینده غلط‌گیری مطبعه‌ای کردم و یکی از اولین ترشحات قلمی و فکری او را به چاپ رسانیدم.

از آن جریان چند ماهی نگذشت که انجمن ایران و فرانسه دوره‌ تدریس زبان فرانسه تأسیس کرد (به مدیریت کامبورد) و من آنجا برای فراگرفتن آن زبان نام‌نویسی کردم. هفته‌ای سه روز پسین به باغ آن انجمن (خیابان حشمت‌الدوله خانه قدیم وثوق‌الدوله) می‌رفتم و در کلاس درس حاضر می‌شدم. در جلسه دوم یا سوم بود که مسیو بورگه ضمن خواندن اسامی شاگردان که حدود پانزده تن بودیم نام زریاب را بر زبان آورد. دیدم جوان بلندقدی که عینک نیمه‌ذره‌بینی بر چشم داشت گفت: moi. نام زریاب فوراً با نام نویسنده مقاله «نظامی ترک نیست» در ذهنم تداعی شد. مترصد بودم درس تمام شود تا فرصتی بیابم و از همدرس تصادفی خود بپرسم آیا شما عباس زریابید؟

ایرج افشار به همراه دکتر زریاب خویی

ایرج افشار به همراه دکتر زریاب خویی

فصل بهار بود. چون کلاس به پایان رسید با شاگردان به باغ انجمن رفتیم. دو سه تا دو سه تا روی نیمکت‌هایی که جای‌جای در باغ نهاده بود می‌نشستیم. من روی نیمکتی نشستم که آقای موسوم به زریاب نشست. پس بر روی کارتی که آن مواقع به تقلید بزرگترها چاپ کرده بودم و در جیب داشتم نوشتم: آیا شما نویسنده آن مقاله‌اید. ایشان به سخن آمد و خندان گفت: بلی. ضمناً پرسید آیا شما هم مدیر داخلی مجله آینده‌اید؟ گفتم: بلی. با هم به کلاس بعدی رفتیم. چون غروب شد و درس‌ها پایان گرفت قدم‌زنان به خیابان‌گردی و صحبت پرداختیم. آنجا آگاه شدم در کتابخانه مجلس کار می‌کند و کارش فهرست‌نویسی نسخه‌های خطی مجموعه اهدایی سیدمحمدصادق طباطبایی است. از آن غروب بود که دوستی و همنشینی و همسخنی میان ما آغاز شد. هفته‌ای نبود که چندبار یکدیگر را نبینیم. هم در کلاس‌های درس فرانسه و هم گاهی در کتابخانه مجلس و یا در کتابفروشی‌های ابن‌سینا و دانش. چند صباحی هم با او در درس زبان ‌آلمانی(مدرسه صنعتی) همنشین بودم. او به مقصدها رسید و من هنوز آواره‌ام.

زریاب به مناسبت آنکه دکتر تقی‌ تفضلی(معاون کتابخانه مجلس) با گروه منوچهر ستوده و مصطفی مقربی و جمال شهیدی و مهندس احمد خردیار و یاران کوهنوردشان دوست و معاشر بود، چندی بود که به معرفی تفضلی به آن جرگه کوهنوردی وارد شده بود و روزهای جمعه را به آن ورزش دلپسند و جانفزا می‌گذرانید. پس از آنها خواست مرا هم با خود ببرد. چون علاقه مرا دریافته و از من شنیده بود که جمعه‌ها را با حسین حجازی و محسن مفخم و مهندس فروزان و مرتضی کیوان و جمعی دیگر به کوهنوردی می‌گذرانیم.

بدین نیّت بود یکی از سه‌شنبه‌ها که در خانه منوچهر ستوده جمع بودند تا تصمیم گردش جمعه یا به قول علیقلی‌خان جوانشیر(همشهری زریاب) «یوم‌الزینه» را بگیرند که به کجا بروند، زریاب مرا با خود به خانه ستوده برد و به دوستان بسیار خوب پژوهش و ورزش معرفی کرد. از همان دم عهد مودّت بنیاد گرفت، و همسفر گشتیم در دشت جنون…. ناگفته نگذرم که همه دوستان نزدیک و حتی همسران ستوده و من و فرزندانمان او را «خویی» خطاب و یاد می‌کردیم. زریاب نامی بود که میان فضلای شهر بدان شناخته می‌شد.

لذت همصحبتی خویی برای دوستان به مناسبت آن بود که او به چندین هنر آراسته بود. حافظ کم‌مثال اشعار خوب و ماندگار بود. تاریخدان و نکته‌یاب بود. جستجوگری همیشگی و پژوهنده‌ای منطقی بود. به یک کلام جامع‌الاطراف بود. لغوی بود و مخصوصاً دلباخته نسخه‌های خطی.

کتاب‌شناس در عرف پنجاه شصت سال پیش به کسی گفته می‌شد که هم نام کتاب‌ها و مخصوصاً نسخه‌های خطی و کیفیت ظاهری و هنری و مراتب جلی و خفی خطوط را می‌شناخت، و هم می‌دانست هر کتابی در چه زمینه‌ای است و مباحث اساسی و عمده‌ای که در آن کتاب طرح است کدام‌هاست. زریاب وقتی از کتابی نام می‌برد و مرجعی را معرفی می‌کرد بی‌ادنی تردید آن کتاب را دیده بود و تا حدودی که مناسبت داشت بر مطاوی و مضامین آن وقوف داشت. مصداق امروزی کتاب‌شناس بر او صادق نبود.

نخستین آگاهی‌های او در شناخت کتاب‌های فقه‌ و اصول و بعضی دیگر از رشته‌های معارف اسلامی حاصل روزگار طلبگی او بود. او در محضر مدرسان نامی حوزه‌ علمی قم تحصیل می‌کرد. او بارها و بارها بر ستیغ کوه‌ها یا کرانه رودبارها و در مجامع دوستانه برایمان کیفیات دشوار تحصیل در این دوره را توصیف کرده بود و از دیریابی کتاب‌هایی که می‌خوانده‌اند، و ولعی که در یافتن کتاب‌های غیردرسی می‌داشت و در پی یافتن آنها می‌بود، سخن گفته بود.

زریاب با این‌گونه اندوخته کتاب‌شناسی به خوی رفت، پس از مدتی کوتاه به تهران آمد و توانست در کتابخانه مجلس شورای ملی که یکی از مهمترین خزانه‌های ناشناخته نسخه‌های خطی در آن زمان بود، به آنچه دلپذیر خاطرش بود مشغول شود. آن کار، فهرست‌نگاری نسخه‌های خطی مجموعه‌ای بود که از جانب سیدمحمدصادق طباطبایی رئیس وقت مجلس به کتابخانه اهدا شده بود و کسی تا آن وقت به تجسس در آنها نپرداخته بود. مجموعه‌ای بود بکر. این مجموعه را سید محمد طباطبایی از عتبات و عثمانی و ایران گردآوری کرده بود. اهمیت این مجموعه برای زریاب بیشتر در این بود که بسیاری از نسخ آن در رشته‌های علوم عقلی و مخصوصاً فنون ریاضی و نجومی و منطقی بود و بسیاری از آنها برای زریاب تازگی داشت.

مشهد کنگره بیهقی شهریور 1349

مشهد کنگره بیهقی شهریور ۱۳۴۹

زریاب شمه‌ای از کار خود را که در آنجا انجام داد در مجله دانش چاپ کرد. این دومین مرحله‌ توغّل زریاب در کار کتاب‌شناسی بود. همچنین زریاب با مجموعه امام جمعه خویی آشنایی گرفت. جز این توانست با توجه به فهرست‌هایی که مرحومان اعتصام‌الملک و ابن‌یوسف حدائق نوشته بودند، و بیش از آن، با نگرش به فهرست‌های «ریو» و «بلوشه» و «پرج» و «اته» و «فلوگل» که در آن زمان سرمشق فهرست‌نویسی برای نسخ خطی اسلامی بود، دامنه‌ اطلاعات خود را گسترش بدهد. ضمناً از دانایی و تجربه‌های بعضی از شیوخ نسخه‌شناسی همعصر مانند: مرحومان جعفر سلطان‌القرایی، سلطانعلی سلطانی، دکتر مهدی بیانی، محمدتقی مدرس رضوی، سیدمحمد مشکوه، بهره‌ور شود. یادم نمی‌رود آن صحنه‌های محاضرات و مباحثاتی که در این زمینه‌ها در جلسات خانه جواد کمالیان پیش می‌آمد و از محضر ادیب بجنوردی و سلطان‌القرایی و مشکوه و مدرس رضوی به چه حدّ لذت استفاده می‌بردیم. زریاب در آن جمع که گاهی «هانری کربن» هم حضور می‌یافت شکفتگی خاص داشت. همگان نیک دریافته بودند که زریاب در‌ آینده از اقطاب مسلّم کتاب‌شناسی ایران خواهد بود.

مناسبت سومی که میدان شناخت زریاب را در زمینه کتاب‌شناسی افزایش داد آشنا شدنش با سیدحسن تقی‌زاده بود و محمد قزوینی. از این راه بود که چشم و گوشش به دنیای پهناور مطالعات شرق‌شناسی و کتاب‌های منتشر شده درباره ایران و اسلام در زبان‌های اروپایی باز شد و به‌تدریج توانست اهم و اصول منابع غربی را بشناسد و بشناساند.

تقی‌زاده که در سال ۱۳۲۶ وکیل مجلس شده بود؛ در کتابخانه با زریاب آشنا می‌شود. به قول خودش زریاب را کشف می‌کند. همیشه می‌گفت: «در‌آن کتابخانه یک نفر بود که دانا بود و می‌شد از او استفاده کرد و آن زریاب بود.» از جمله این قضیه را تعریف می‌کرد که؛ روزی در کتابخانه به آقای ناصر شریفی کتابدار آنجا و فرزند رئیس وقت گفتم لطفاً بروکلمان را بیاورید ببینم. او رفت بروکهاس را آورد. دریافتم که کتاب نمی‌شناسد. پس گفتم به آقای خویی بگویید کتاب را بیاورد. زریاب بی‌درنگ آورد. تقی‌زاده خود عالم کتاب‌شناس بود زیرا در طول اقامت دراز در اروپا فرصت یافته بود اغلب کتاب‌های اساسی رشته شرق‌شناسی اسلامی و ایرانی را ببیند و در ‌آنها بنگرد. می‌دانیم حتی «کتاب‌شناسی ایران» را با کمک لیتن آلمانی تهیه و چاپ کرد. جز این چند برگه‌دان بزرگ از نام کتاب‌ها گردآوری کرده بود که به چاپ برساند. نگاهی به منابع کتاب‌های گاه‌شماری در ایران باستان و مانی و دین او و دیگر تحقیقاتش از جمله سرگذشت فردوسی مؤید این ادعا تواند بود.

استعداد و شوق‌مندی زریاب به دنیای تحقیق و تجسس علمی موجب شد که تقی‌زاده او را برکشید. مجلس سنا تأسیس شد و کتابخانه مستقلی برای آن مجلس به وجود آمد، تقی‌زاده زریاب را به سمت ریاست کتابخانه برگزید و زریاب را واداشت به آنکه در رشته‌های ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی کتاب جمع‌آوری کند. پس او با رسیدگی در فهرست‌های کتابفروشان و ناشران خارجی کوشید مهمترین کتاب‌های مرتبط و مناسب را تهیه کند.

زریاب زیرنظر تیزبین و دقیق تقی‌زاده به کار پرداخت و شاگردسان توانست بر اندوخته اطلاعات کتاب‌شناسی خود بیفزاید و از خزانه اطلاعات شخصی تقی‌زاده و از فهرست‌های کتابفروشان قدیمی (antiquariat) پی ببرد که در دنیای استشراق چه تألیفاتی هست که باید در کتابخانه‌های ایران وجود داشته باشد. دانه‌دانه کتاب می‌جست و پایه مجموعه‌ای را گذارد که از بهترین کتابخانه‌های نوع خود درشمار می‌رفت.

در یکی از این سال‌ها دکتر هانس روبرت رویمر که از متنفذین ایران‌شناسان آلمان بود و در انجمن شرق‌شناسان آلمانی مقامی موثر داشت به ایران سفر کرد. تقی‌زاده توانست با شناساندن زریاب به او وسایل مالی‌(اخراجات به قول تقی‌زاده) سفرِ زریاب به آلمان را برای اخذ درجه دکتری فراهم کند. زریاب به آلمان رفت و چون جوهر دانایی در خمیره‌اش جوش می‌زد، به زودی توانست در ژرفا و دریای علم دانشگاه‌های آلمان غوطه‌وری کند. در «ماینتز» تحصیل کرد و در دانشگاه‌های مونیخ و فرانکفورت نیز برای تحقیق و مطالعه رفت و به ایران بازگشت.

مدت پنج سالی که در‌ آلمان بود فرصتی کاملاً علمی و گرانقدر برایش پیش آمد و توانست با دنیای خاورشناسی در دانشگاه‌هایی مانند فرانکفورت و مونیخ آشنایی بیابد و از هم‌سخنی با استادان ناموری چون اشپیتالر، اتواشپایز، برتولد اشپولر و هانس روبرت رویمر و ده‌ها ایران‌شناس سرشناس چون لنتز و هینتز و ایلرس و طبعاً با جوانانی همسن و سال خودش چون هورست و زلهایم و مولر و برون و بوسه و واگنر پی به دقایق پیشرفت علم در سرزمین آلمان ببرد، و از روش‌هایی که در پیشرفت خاورشناسی به تدریج در اروپا پیش آمده بود وقوف پیدا کند.

شرکت در کنگره‌ بزرگ مستشرقین در مونیخ- که از بزرگترین در نوع خودش بود- نخستین تجربه بود برای او که با مشاهیر ایران‌شناس از ملل دیگر مانند ولادیمیر مینورسکی، هنینگ، یان ریپکا و زکی ولیدی طوغان و نظایر آنان نشست و برخاست پیدا کند. در آن مجمع به چشم سر می‌دیدم که این بزرگان به آراء‌ و سخنان زریاب و به دیده تحسین می‌نگرند  زریاب از آن چنان احترامی که می‌باید برخوردار می‌باشد.

دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از جواد آتشباری

رساله‌ دکتری زریاب درباره ‌اوضاع سیاسی و اجتماعی روزگار تیمور بود براساس مندرجات تاریخ جعفری یزدی. اجتهادیه‌ تاریخی خود را به ارشاد و اشراف رویمر که از اساتید دانشگاه «ماینتز» بود گذرانید. رویمر در آن وقت مدیریت امور انجمن شرق‌شناسان آلمان را هم عهده‌دار بود. رویمر در تاریخ تیمور و صفوی خود متخصص بود و متون «شمس‌الحسن» تاج سلمانی و «شرفنامه» عبدالله مروارید را که از منابع ناشناخته تیموریان در چهل سال پیش در شمار بود، چاپ کرده بود. مقاله مهم «تیمور و اخلافش» در تاریخ کمبریج به قلم اوست. بنابراین رساله‌ زریاب از آن دست رساله‌هایی نیست که بعضی از ایران‌شناسان در موضوعی گذرانیده‌اند که استاد راهنمایشان خود در مساله‌ای دیگر تخصص داشته است.

مرحله ‌دیگر که بر زندگی علمی زریاب تأثیرگذار بود سفرش به آمریکاست برای تدریس و تحقیق در دانشگاه «برکلی» و «پرینستون»، یکی در غرب و دیگری شرق آن سرزمین. در دورانی که در دانشگاه برکلی معاشر با والتر هنینگ و دستیار او بود، فرصتی استثنایی یافت که از گنجینه دانش هنینگ دقایق برجسته‌ای درباره ایران پیش از اسلام فراگیرد و با کتاب‌های مهم این رشته آشنایی بیاید، و ارزش متخصصان واقعی هر یک از آنان را دریابد.

هنینگ استادی محقق و استادی اعجوبه بود. چکیده‌ای از آگاهی وسیع او در زمینه منابع ایرانی پیش از اسلام را در کتابی از او می‌توان دید که به نام «منابع تتبعات ایرانی» به همت دکتر معین در تهران چاپ شد. زریاب در این سفر از نشست و برخاست با هنینگ و شاگردش شوارتز و ماخ و چند ده محقق برجسته برکلی و پرینستون مستفید شد. هنینگ و شوارتز متخصص پیش از اسلام بودند و ماخ متبحّر در زبان عربی و از نسخه‌شناسان قابل و مبرّز.

البته نخستین دسترنج زریاب در کار پژوهندگی همان فهرستی است که برای مبلغی از نسخه‌های خطی مجموعه طباطبابی نوشت. اما ناگفته نمی‌توان گذاشت که تهیه فهرست اعلام متن شدّالازار فی حط‌الاوزار عن زوّارالمزار که به تصحیح انتقادی و حواشی عالمانه مرحوم محمد قزوینی با همکاری عباس اقبال چاپ شده بود(۱۳۲۸)، هم از ثمرات انفاس آن دو دانشمند و نمونه‌ای از آغاز کار زریاب با روش علمی جدید است. زیرا تدوین اعلام برای یک کتاب تخصصی پر از نام اشخاص و اماکن و کتب، رو‌ش‌مندی استوار و ذوق پاک را توأمان لازم دارد و این هر دو صفت در زریاب از همان جوانی نهفته بود.

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

در همان اوقات بود که تقی‌زاده درصدد آن برآمده بود که دایره‌المعارف اسلامی (چاپ بریل) به مدد همکاری گروهی، به فارسی برگردانیده و چاپ شود. مجاهدتی کرده بود و اعتبار مالی این کار را از وزارت فرهنگ خواسته بود. پس عده‌ای را برگمارد که به تناسب اطلاعات خود مقاله‌ها را ترجمه کنند. زریاب که در مجلس سنا بود و تقی‌زاده همه روز می‌توانست با او در گفتار باشد، مقداری از وقتش را به ترتیب کارهای اداری این وظیفه می‌گذاشت و با مترجمان گفتگو می‌کرد. در اوراق تقی‌زاده یادداشتی دیده‌ام که به خط زریاب و حاوی اسامی مترجمان دایره‌المعارف است.

آنقدر که می‌دانم و به یادم می‌آید از میان همه مترجمان، مرحوم عباس اقبال که در آن سال‌ها رایزن فرهنگی در ایتالیا بود و وقت کافی داشت، مقاله‌های زیادی را که اغلب در زمینه‌ تاریخ بود، ترجمه کرده بود. او رونوشتی از آنها را نزد خود نگه داشته بود که بعد از مرگش نصیبِ کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران شد و در آنجا نگاهداری می‌شود و در نشریه نسخه‌های خطی (دفتر اول) معرفی شده است. اقبال بیش از دیگران کار کرد.

زریاب هم مقاله‌هایی را به ترجمه رسانید که نمی‌دانم چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد.

از نخستین نوشته‌های چاپ شده زریاب، نقل گفتاری است درباره‌ «میرزا مخدوم شریفی» از یادداشت‌های مرحوم محمد قزوینی، که در مجموعه‌ «مسائل برلینیه» نوشته بود و زریاب آن را از روی اصل که در اختیار تقی‌زاده بود استنساخ و منظم کرد و در فرهنگ ایران زمین (سال اول) به چاپ رسانید.

فرهنگ ایران زمین نشریه‌ای است که در سال ۱۳۳۱ بنیاد ‌گذارده شد. تفصیل انتشار آن در یادداشتی که در مقدمه چاپ دوم دوره‌ بیست ساله آن نوشته‌ام، آمده است. خلاصه کلام آن است که در آن سال با دوستان صدیق و دلسوز محمدتقی دانش‌پژوه و منوچهر ستوده و مصطفی مقربی و عباس زریاب تصمیم گرفتیم مجله‌ای کاملاً تحقیقی بر سیاق و اسلوب مجله‌هایی که در زمینه مطالعات خاورشناسی در آن روزگاران چاپ می‌شد، در ایران منتشر کنیم. منظورمان آن بود که مقداری از پژوهش‌هایی را که در ایران می‌شود و باید همکاران ایران‌شناس غربی از آن آگاه شوند، به آنها عرضه داریم. فرهنگ ایران زمین حاصل آن همفکری و همنوایی بود که خوشبختانه نشرش تا به امروز کشیده است. زریاب هر کجا و در هر حال که بود آن را از یاد نمی‌برد. همیشه می‌پرسید «ایران‌زمین» کی منتشر می‌شود. شادمانم که جلد بیست و هشتم آن ‌به مناسبت خدمات برجسته ‌زریاب به نام او مصدّر شد و چون هیچ‌گاه نمی‌توان از خدمات او غافل ماند، مجلّد بیست و نهم را که زیر چاپ است نیز به یاد او منتشر خواهیم کرد. «من چه در پای تو ریزم که خورای‌ تو بود.»

خویی در دورانی که در آلمان می‌زیست آرام‌آرام ترجمه دو کتاب لذات فلسفه و تاریخ فلسفه از نوشته‌های ویل دورانت را انجام می‌داد. او از این کار لذت می‌برد. زیرا با فلسفه اسلامی آشنایی داشت و می‌خواست فلسفه غربی را هم بیش از آنچه تا آن روزگار در زبان فارسی منتشر شده بود به ایرانیان بشناساند. کتاب‌های متنوعی را دیده بود و چون کتاب‌های دورانت را همگان فهم و مجموعه گویای همه عقاید فلسفی یافته بود و ضمناً مؤسسه‌ فرانکلین علاقه‌مند به چاپ آن بود، به ترجمه آن دو کتاب دلگرم شد. هر دو را به بهترین کیفیت با زبانی استوار و متناسب که همه‌ اصطلاحات به جای خویش و موافق منظور، و برگرفته از متون فلسفی پیشینیان و یا بر ساخته ذوق والای او و مطابق مفهوم بود، به فارسی ترجمه کرد. دو کتابی که هر یک چندین بار چاپ شده است. شاید گزافه نباشد اگر بگویم پس از سیر حکومت در اروپای مرحوم محمدعلی فروغی، رایج‌ترین کتاب فلسفه اروپایی به زبان فارسی شده است.

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

شب زریاب خویی ـ عکس از جواد آتشباری

در دوران اقامت در آلمان از مقاله‌نویسی دوری جست. یکی دو مقاله نوشت که یکی از آنها درباره ‌سموم بود که در راهنمای کتاب نشر شد. اما از هنگامی که به ایران بازگشت در مجله‌های سخن و راهنمای کتاب و یغما به مقاله‌نویسی پرداخت. مخصوصاً نقد کتاب‌های معتبر و اساسی را کاری ارزشمند می‌دانست.

دو کار ممتاز زریاب یکی ترجمه کتاب ایرانیان و عرب‌ها تألیف نولدکه، دانشنمد بی‌مانند در تاریخ عصر ساسانی است و دیگری تصحیح متن عربی‌الصیدنه تألیف عالم طراز اول ابوریحان بیرونی. زریاب هم در ترجمه کتاب نولدکه جوهر معرفت و کمال‌یابی خود را مصروف کرد و یکی از مآخذ اساسی تحلیلی درباره ایران عهد ساسانی را به فارسی‌زبانان سپرد، و هم در تصحیح‌الصیدنه میزان دقت و دامنه تحقیق خود را عرضه کرد. او نشان داد که در رفع اشکال یک کلمه ناشناخته و «کج و کوله» شده علمی چه توانایی استنباطی حیرت‌آور داشت.

زریاب در مقدمه صیدنه، نظر عنایتش را به دو سه مشکلی که من در مقدمه ترجمه فارسی صیدنه از کسانی عنوان کرده بودم، معطوف ساخت و در نهایت استادی، به زبان مدارا و مهربانی، عقیده خود را آورد. در حقیقت بر من منت گذارد از این بابت که نظر دادن درباره مطالب مطروحه را قابل دانست و به موشکافی پرداخت. وگرنه می‌توانست از آن موارد گذشته باشد. درآن صورت از روش‌مندی علمی به دور می‌شد.

zaryab-12

زریاب همین رویه و دقت‌نظر را در مورد مقاله‌‌ای که درباره «عهد ایلدگز» مندرج در کتاب المختارات من‌الرسایل و اهمیت آن سند تاریخی نوشته بودم (در مجله‌ تاریخ) اعمال کرد. پاسخی دقیق و معتبر نوشت که رافع اشتباهی از نسخه بود که من متوجه بدان نشده بودم. ذهن تیز و دقت‌نظر او چنان سهوی را دفع کرد.

چهل سال پیش در یکی از کوهنوردی‌ها بر سر لفظ «بی‌گمان» میان او و من اختلاف‌نظر پیدا شد. من در مقامی «بی‌گمان» را نوشته بودم که به قول او در مفهوم خودش نبود. خیال می‌کنم دامنه و دنباله این مباحثه به مجله‌  مهر کشید و دو یادداشت از ما انتشار یافت. شاید حق به جانب او بود. معمولاً رأی او در این‌گونه مطالب مصاب بود.

زریاب در بازگشت از آلمان چون درجه دکتری تاریخ گرفته بود و پشتوانه علمی پیشین و نوین او بر همه‌ اساتید شناخته بود، به دانشیاریِ رشته تاریخ دانشگاه تهران، انتخاب شد و پس از گذراندن دوران متعارف به استادی و سپس مدیریت گروه تاریخ رسید. در مدتی که مدیر گروه بود می‌کوشید بر اعتبار و حیثیت گروه بیفزاید و همکارانش یکدست باشند.

زریاب در دوره پُرکاری خود در مدیریت گروه، چون من از گروه تقاضای فرصت مطالعاتی کرده بودم و می‌بایست به جای خود برای اداره‌ امور کتابخانه مرکزی کسی را معرفی کنم، با نهایت سعه صدر این مسئولیت را پذیرفت و به من یاری داد تا چند ماهی دور بشوم. به راستی برای او دشوار بود ولی چون مراتب دوستی را محترم می‌شمرد رنج کار مضاعف را بر خود هموار کرد. این زحمت را دو بار پذیرفت.

زریاب از دانشمندان کمال‌طلب بود. هر گاه نکته‌ای می‌شنید و از وجود کتابی خبر می‌شد که ممکن بود از آن بهره‌‌ای در مطالعات خود ببرد، از پای نمی‌نشست که بدان مطلب دست بیابد و آن کتاب را ملاحظه کند. فردای روزی که مجلس تجلیل از دانش‌پژوه برگزار شد و من در آنجا گفته بودم مقامات بایزید بسطامی را تصحیح کرده است، به من تلفن کرد و گفت این متن را بده ببینم، زیرا باید مقاله‌ای در احوال «بایزید» بنویسم و کارم لنگ برای دیدن آن متن است.

باز روزی گفت مقاله‌ای در مورد «تعلیم و تربیت اسلامی» باید تهیه کنم و به یادم است که وقتی که در آلمان بودی خبر از نسخه‌ای خطی درباره‌ مدارس آورده بودی. گفتم آن نسخه در برلن بود به نامفرائدالفواید در تاریخ مدارس و مساجد. خوشبختانه عکسش را دارم. پس بی‌تابانه خواست که آن را به او برسانم. در همین زمینه صحبت‌مان به کتابی به نام عقول عشره کشید که در عهد صفوی تألیف شده است و نسخه چاپی آن را من داشتم. آن را می‌خواست. مرادم آن است که در تحقیق می‌کوشید به نهایت کار برسد. کتاب بزمآورد که مجموعه‌ای است از مقالات او و کتاب آیینه جام که پژوهشی است در مشکلات ابیات حافظ دو نمونه و چکیده است از همین روحیه و روش او.

علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

مجلس تدریس او آنقدر که از دانشجویانش شنیدم جذاب بود. می‌بایست چنین باشد زیرا خوش‌صحبت و نکته‌پرداز و مناسب‌یاب بود. استوار و متین سخن می‌گفت. توانایی آن داشت که مطالب تاریخی را به چاشنی ذوق و حکایت و شعر بیاراید و غوامض و مشکلات لغوی و ادبی را در متون تاریخی روشن کند، به طوری که بر دانشجو مطلبی پوشیده نماند. تحریری که از روضه‌الصفا تهیه و چاپ کرد به همین‌طور بود. چنان آن را از زواید و حشو پیراست که ادنی صدمه‌ای بر لبّ مطلب نخورده است. گویی این دو بیت لطفعلی صورتگر درباره مجلس درس اوست:

هر کس به پای کرسی درس تو می‌نشست                                      جز آفرین و تحسین هرگز به لب نداشت

در مکتب تو جز سخن تازه کس نخواند                               اشعار بکر از تو شنیدن عجب نداشت

در زمینه تاریخ مقالات متعددی از او در دایره‌المعارف بزرگ اسلامی و دانشنامه جهان اسلام (هر دو به زبان فارسی) و دایره‌المعارف تشیع و در دایره‌المعارف ایرانیکا (به انگلیسی) به چاپ رسیده است. جز این دو کتاب سیره حضرت رسول و تاریخ ساسانیان را از یاد نباید برد.

زریاب در دوستی ثابت‌قدم بود و از مصاحبت دوستان همدرس و یاران خود از جمله آقایان: دکتر حسن صالحی، مهدی آقاسی، مهدی ریاضی، فتحعلی بنی‌ریاح، علیقلی جوانشیر، دکتر رسول پورناکی و دکتر محمدامین ریاحی، علی‌اصغر سعیدی لذت بسیار می‌برد. در سفر یاری موافق و همراه بود. من که شاید بیست سفر دراز بیش با او بوده‌ام- در همسفری افراد مختلف، از جمله مجتبی مینوی، سعید نفیسی، اللّهیار صالح، اصغر مهدوی، حبیب یغمایی، حافظ فرمانفرماییان، هانس روبرت رویمر، باستانی پاریزی، احمد اقتداری و دیگران و سال‌های دراز در کوه و بیابان همسفر بوده‌ام- گزاف نیست اگر بگویم که ذره‌ای و موردی ناهمواری و ناملایمی از او دیده نمی‌شد. هیچ‌گاه رو ترش نمی‌کرد. به هر سامانی سازگار بود و هرگونه جایی را تحمل می‌کرد و به هر خوراکی می‌ساخت. متحمل بود و ژرف‌نگر و باوقار، و چون درزندگی نابسامانی زیاد دیده بود، رنج‌شناس بود و درد‌آشنا، این قضیه را بشنوید:

سال‌ها پیش که در اردیبهشت به زعامت منوچهر ستوده از سمنان پیاده به حوالی ساری می‌رفتیم، ساعتی از نیمروز گذشته بود که از آبادی «تاش» به سوی «پاچی میانه» راه افتادیم. تاریک شد که به نزدیکی‌های گردنه‌ «زرنگیس» نزدیک شدیم. هوا بسیار سرد بود. گله‌گله برف بر سطح زمین دیده می‌شد. تاریکی شب و خستگی راه و سردی هوا ما را از رفتن بازداشت. به رهنمایی چارواداری که همراهمان بود در گوشه‌ای که از باد و بوران در پناه بود، خزیدیم و به آتشی که آن مرد بلد از بوته‌های «گون» می‌افروخت، پناه بردیم و خود را گرم می‌کردیم. سرما بیدا می‌کرد. چون شعله‌ها فرو می‌مُرد، بدن می‌لرزید. سه ساعتی از نیمه‌شب بیش نگذشته بود که یکی از دوستان با شادمانی مخصوصی گفت خوشحال باشید که صبح نزدیک است و شب گذشت. زریاب که در گوشه‌ای می‌لرزید گفت، اینکه خوشحالی نیست. زیرا هنوز می‌باید سه چهار ساعت دیگر لرزید و ناراحتی را متحمل شد.

شب زریاب خویی ـ عکس از ژاله ستار

شب زریاب خویی ـ عکس از ژاله ستار

باز بشنوید از آنچه به هنگام کنگره ‌باستان‌شناسی در مونیخ میانمان رفت و سخنی با تواضع و دور از خودبینی گفت.آن صحنه به مناسبت آن پیش آمد که شهردار آن شهر دلربا برنامه موسیقی کلاسیک ترتیب داده بود. می‌بایست لباس شبانه‌پسند پوشید و به یکی از تالارهای بزرگ و زیبای شهر رفت. غروب با زریاب و باستانی و اقتداری و یکی دو تن دیگر از ایرانیان در حاشیه خیابان قدم می‌زدیم. صحبت از «برنامه» شب شد. من گفتم نه لباس مناسب شب دارم نه قابلیت شنیدن ساعتی موسیقی عالی فرنگی. چیزی از آن نمی‌دانم و درنمی‌یابم. یکی دو تن از همراهان گفتند خلاف ادب است. باید رفت. مصرّ بودند که جملگی برویم. زریاب با همان حوصله خدادادی و تیزبینی فطری جانب مرا گرفت. گفت بهتر است به گوشه‌ای برویم و بنشینیم و حرف‌های خودمان را که دلپذیرترمان است بزنیم. فهم موسیقی فرنگی مقدماتی لازم دارد که در امثال ما نیست.

باز بشنوید این قصه واقعی را که دوست بزرگوار عبدالجواد فلاطوری چند جا نقل کرده و گفته: سالی که زریاب به سفر کوتاهی به آلمان آمده بود با او به گردش کوه رفتیم و چون در کمرکش کوه به سر سه راهی رسیدیم، زریاب راه راست و خوب را اختیار کرد. ما هم به دنبال او رفتیم، ولی زریاب گفت رفقا بدانید اگر افشار با ما بود بی‌محابا به آن راه «بُزرو» و ناهموار که دیدید می‌رفت و گیر می‌افتادیم، این گذشت.

دو سه سالی پس از آن من به نزد فلاطوری رفتم. او مرا با ایرج خلیفه سلطانی به گردش همان کوهستان برد. به همان راهی که با زریاب رفته بودند درافتادیم. چون به سه‌راهی رسیدیم من بی‌اختیار به راه «بُزرو» و به اندرون بیشه رفتم. دیدم که خنده فلاطوری بلند شد و گفت حقاً زریاب خداوند تیزهوشی و نکته‌دانی بود. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: چند سال پیش با او در این کوه می‌گشتیم و چون به این سه راهی رسیدیم زریاب گفت اگر افشار بود ما را به این کوره راه ناهموار می‌برد. در قهوه‌خانه‌ای نشستیم و به یاد زریاب کارت پستالی به او نوشتیم و فلاطوری شرح ماجرا را در آن مرقوم داشت.

نوشته خود را با این بیت صادق سرمد پایان می‌برم.

مرگ از برای اهل فضیلت نیست                    مرگ تو گرچه مرگ فضیلت بود

***

شبی که بابک از تهران خبر واقعه زریاب را به پسر دیگرم رسانید تا مرا از درگذشت آن جوهر ناب دانایی، دانشی مرد نادرالمثال آگاه سازد در شهر لس‌آنجلس بودم. امکان آن نبود که خود را به پای تابوت او برسانم و مزاری که او را به خاک می‌سپارند تربتش را ببویم. ناچار دست به قلم بردم و غرقه در دریای تأسف و تأثر این چند کلمه را نوشتم و به امواج سپردم تا صورتی عکسی از آن به همسر و دو فرزند برومند دوستم داده شود.

«دور از شما از درگذشت دوست بسیار عزیز و کم‌مانند خود آگاه شدم. جهان در چشمم تیره شد. زیرا نزدیک پنجاه سال شد که با این مردِ دانشمند لطیف‌فکر نشست و برخاست و دوستی داشتم و در سفر و حضر از کمالات و فضایل او بهره‌ور بودم. می‌دانم که درگذشت او بر شما گران و سخت می‌گذرد. اما امیدوارم خداوند او را غرق رحمت خویش سازد و به شما صبر و تحمل قبول این ضایعه را عنایت کند. ولی بدانید که خدمات علمی زریاب و مقامات اخلاقی و انسانی او موجب جاودانی بودن نام اوست. یادش در میان دوستانش پایدار و در صفحات ادب و فرهنگ ایران ماندگار خواهد ماند. چون دورم نمی‌توانم در خدمت باشم.

به امید موفقیت برای حسین و امین که از روزگار خردی بارقه هوش زریابی در ناصیه‌ آنان خوانده می‌شد.»

این چند سطر را هم نوشتم که اگر دوستان خواستند آگهی چاپ کنند به مناسبت همکاری او در بنیادگذاری فرهنگ ایران زمین و هم‌قلمیش در مجله‌های راهنمای کتاب و آینده به همراه آنها به چاپ برسد.

«استاد کم‌مانند و دوست دلبند عباس زریاب که نزدیک پنجاه سال از لطف سخن و دامنه‌وری دانش و توانایی قلمش فیض‌یاب بودم، از جهان خُرد به سرای جاودانی رفت. قلمرو پژوهش‌های ایرانی و علوم انسانی یکی از دانشمندان طراز اول و برجسته خود را از دست داد. بی‌گمان دوستان، هم‎قلمان و همه بهره‌بردگان از فضایل او حضور در مراسم فاتحه را موجب شادی روان‌ آن فقید و نمودار پایداری یادش در دل خویش خواهند دانست. مزار مردم عارف درون سینه ماست.»

نقل از: نادره کاران، ایرج افشار، به کوشش محمود نیکویه، نشر قطره، صص ۸۱۹-۸۰۸٫*

و سرانجام نوبت به حسین زریاب رسید تا چند کلمه‏‎ای از پدر بگوید:

صحبت درباره فردی چنین بزرگ، آنهم در برابر فرهیختگانی چون شما برای من کاری است سخت و برای شما باز شنیدن آنچه می‌دانید. گفته‌ها و نوشته‌های ارزشمند را پیشتر گفته‌اند و باز خواهند گفت.

پس قصد کردمبرخی ویژگیهای اخلاقی او را آنچنان که در منزل دیدم و شناختم بازگو کنم. اخلاق نیکو، صفت بارز شخصیت پدرم بود ادب، متانت،  تواضع، راستگویی، درستکاری، ساده‌زیستی و یاری به دیگران صفاتی هستند که هر یک به تنهایی می توانند فردی را محبوب دلها کنند پدرم به واقع همه این صفات را به شکلی لطیف و ظریف یکجا جمع کرده بود.

حضور او همواره جمع دوستان و خانواده را گرم می‌کرد او احترام همگان را بر‌می‌انگیخت و آرامش و صفا را در فضا حاکم می‌کرد. نشنیدم در خانه از کسی بد بگوید مگر گاهی که از باب هشدار از کسانی نام می‌برد و ما را از معاشرت با آنها یا چون آنها بودن بر حذر می‌داشت. بدگویی حتی از بدخواهانش هرگز به خانه راه نیافت. به کودک و بزرگ احترام می‌گذاشت سلام کودکان را به گرمی پاسخ می‌گفت و با حوصله حالشان را می‌پرسید. بچه‌های قدیم فامیل عبارت پدرم را در احوالپرسی از آنها به یاد می‌آورند! “احوال شریف؟”

حسین زریاب ـ عکس از ژاله ستار

حسین زریاب ـ عکس از ژاله ستار

چنان گشاده‌رو بود که هر کس با هر سطحی از سواد به خود اجازه می‌داد سوالش را پیش او ببرد و با جوابی در خور بازگردد. هرکس با سوالی کوتاه پیش او می‌آمد با جوابی مفصل باز‌می‌گشت. گرچه کم پیش می‌آمد اما اگر جوابی را نمی‌دانست یا از آن مطمئن نبود این عبارت شنیده می‌شد: “نمی‌دانم، باید ببینم” و حتما می‌ رفت و می‌دید.

از ریا متنفر بود اگرچه نماز خواندن و مطالعه قرآن را تشویق می‌کرد ولی وقتی تسبیحی در دستم دید برآشفت و گفت هرگز غیر از هنگام ذکر کنار سجاده تسبیح در دست نگیر.

با تمام مهربانی در کار درس و تعلیم سخت‌گیر بود هیچ وقت کارنامه تحصیلی من راضیش نکرد. اگر در زیست شناسی نمره راضی‌کننده‌‌ای نمی‌گرفتم می‌گفت این درسِ اصلی رشته توست، اگر نمره پایینی در ریاضی می‌دید یادآوری می‌کرد که ریاضی مادر علوم است. یکبار که همه نمره‌ها خوب بود نگاهی به نمره ورزش کرد و گفت پسرم، عقل سالم در بدن سالم، بدون تن سالم همه این نمره‌ها به دردت نخواهد خورد.

گرچه تالیفاتش کم تعداد هستند ولی واقعا پر کار بود. با رخوت و کاهلی دشمن بود و برای وقت ارزش زیادی قائل بود. اگر نیمه شب بیخوابی به سرش می‌زد فوراً چراغ اتاق کارش روشن می‌شد و به مطالعه شروع می‌کرد. تا آخرین هفته‌های عمرش کوه‌پیمایی پنجشنبه‌هایش را ترک نکرد.

سعی می‌کرد در میهمانی‌های خانوادگی شرکت کند ولی اگر ممکن بود زودتر خداحافظی می‌کرد و به اتاق کارش بازمی‌گشت. چشمداشتی به پولی که از چاپ آثارش به دست می‌آمد نداشت. سالها وقت خود را صرف کتاب صیدنه ابوریحان بیرونی کرد در حالیکه می‌دانست شاید تنها یکبار و با شمارگان کم چاپ خواهد شد. یکبار به من گفت اگر ترجمه‌ای از قرآن می‌کردم از حق ترجمه آن خودم و شما سالها بهره‌مند می‌شدیم. دلیلش را نگفت ولی گمان می‌کنم همین ترس از اینکه اینکار را برای پولش انجام داده باشد او را منصرف می‌کرد. یکبار برادرم به مزاح به او گفت بعضی از پول کتابهایشان خانه می‌خرند و تو از برای کتابهایت خانه‌ای خریده‌ای.

لباسش همیشه شایسته و آراسته بود ولی سعی می‌کرد ظاهرش ساده باشد گاهی از یک لباس چند دست می‌خرید شاید نمی‌خواست به نظر بیاید که هر روز لباس جدیدی می‌پوشد.

دغدغه‌های بیرون منزل را به خانه نمی‌آورد. من از بازنشتگی اجباریش و به دنبال آن قطع حقوقش یکی، دو سال بعد آگاه شدم. آنهم از روی نامه‌هایی که دزدکی خواندم! از فشارهای روانی که بدخواهان و نااهلان در چند ماه آخر عمرش به او تحمیل کردند چیزی به ما نگفت تا مبادا احساس نگرانی کنیم.

گرچه از لطف دوستانی که داشت هیچگاه تنها نماند و همیشه کسانی بودند که قدرش را دانستند اما به قول مرحوم دکتر محمدامین ریاحی دوست و همشهری قدیمش اگر چنانکه باید قدرش را می‌دانستند شاید فرهنگ ایران سال‌های بیشتری می‌توانست از میوه درخت دانشش بهره برد.»

یکی دیگر از بخش‏‎های این بزرگداشت پخش فیلمی مستند از دکتر زریاب خویی بود که در این فیلم به شرح و توضیح شاهنامه فردوسی و کارکرد آن در دنیای امروز می‏‎پرداخت.

عکس از جواد آتشباری

عکس از جواد آتشباری

 

 

شعری برای دکتر محمد مصدق بنام افتخار خلق ،سروده مرحوم عزت اله نجفی ( آملی ) افتخار خلق .تو ای دکتر مصدق افتخار خلق ایرانی .همی جان در شعف آید که دارد چون تو جانانی

شعری زیبا برای دکتر مصدق از شادروان حاج عزت اله نجفی (آملی)..
افتخار خلق
تو ای دکتر مصدق افتخار خلق ایرانی همی جان در شعف آید که دارد چون تو جانانی
به پیش چشم ابناء وطن گل باشی و سنبل بروی چشم بدخواه وطن تیغ مغیلانی
درود خلق بر جانت که در حکمت چه لقمانی امید ملت ایران و بر ایران نگهبانی
فکندی پنجه تا در پنجه عفریت استعمار ، بوجد آمد جهان شرق ، چه بلبل در گلستانی
تو بودی تا شکستی سد پولادین استعمار بملت ها تودادی صادقانه عشق و ایمانی
برای شوکت ایران ، بتن رنج سفر دیدی بشور ای ملل ، گاه و دگر گه ، تا بدیوانی
بخصم بدسگال آمد شکست و بر تو پیروزی ز پیروزی تو احرار عالم شاد و خندانی
عجم بر خود ببالد چون تو دارد مرد میدانی عرب گوید زعیم الشرق زعیم القوم الایرانی
تو نهضت کردی در ایران و در مصر انقلاب آمد گرفت این موج نهضت خاک شام و قلب لبنانی
عراق آمد بجنبش انقلاب سرخ بر پاکرد رژیم سلطنت را واژگون با تاج سلطانی
بپا برخاست پاکستان و اسکندر بلندن شد ، فرار است سرنوشت خائنان کز رقص پنهانی
بترکیه رژیم مندرس شد سرنگون از نهضت ایران نه از با یار نامی ماندونی از مرد عدنانی
هزاران معرفت آموخت افریقا از این نهضت لومومبا پرورید و راه ملت کرد قربانی
تو ای دکتر مصدق لیدر آزاد مردانی بمیرد ، کور گردد ، دق کند ، آن مرد کرمانی
حسین آزموده ، آیشمن جلاد ، بی آزرم تو را با امر آمریکا و لندن کرد زندانی
شدی زندانی چرچیل و آیزنها و دالس تو با تبعید و زندان ، نشکستی هیچ عهد و پیمانی
شب زندانیت جانا اگر ایدن بوجد آمد خوش آن زندان که باشد قبله گاه راد مردانی
اگر در بیست و هشت امرداد ، آن دیو استعمار بغارت برد اموال و نمودت خانه ویرانی
اگر عفریت استبداد با زور و ز ر و دشنام قلم بشکست و ببرید او زبان قهرمانانی
اگر در دادگاهای نظام و تحت فرمانی هزاران باستیل پر کرد ز استقلال خواهانی
اگر آتش بزندانی زد و یا تیر باران کرد افاضل خانه بنشاند و اراذل داد میدانی
اگر با دست خونین خون فشاند از پیکر ایران برومند نخل آزادی شد از خون شهیدانی
اگر تاراج برد او نفت ما و ثروت ما را نخواهد برد نهضت را ز دست پاسدارانی
کجا آن دیو استبداد با اعدام و حبس و بند بگیرد گوهر ایمان ز پیران و جوانانی
بگو بانو کران اجنبی و دشمنان خلق که ایران مال ایرانیست نه بر لندن نشینانی
نباشد صفحه شطرنج ، اینجا ملک ایرانست که پیش پس شود زین مهره ها ، از ناکس و دانی
بیا دکتر مصدق خلق ما در انتظار تواست که بی تو کشور ایران نه سر دارد نه سامانی
بجان رهبران نهضت و جان خودت سوگند بجان ملت ایران و جان یار کاشانی
اگر چه رنج ایام و زمانه قامتت خم کرد بجز تو بحر مواج وطن را نیست ملوانی
بیا جانا ، گر آتش پاره ای بر جان استعمار برای ملت ایران ، زعیم بهتر از جانی
نجفی کوچکتر از آن است کز نهضت سخن گوید ولی این تحفه ی مور است در نزد سلیمانی….

پی نوشت.
1 عدنان مندرس وجلال بایار نخستوزیر ورییس جمهور مردمی ترکیه بودند که درسال 1961 باکودتای ژنرال جمال گورسل سرنگون ومندرس همراه عده ای از بلند پایگان ترکیه درسال1961 اعدام وجلال بایار78ساله بعلت کهولت سن ازمرگ نجات یافت. 2 . پاتریس لومومبا نخست وزیر مردمی کنگو نیز بادسیسه غرب سرنگون ودرسال1961 باشکنجه های وحشیانه موسی چمبه به قتل رسید.3.حسین آزموده (سرلشگررژیم شاه ومسئول دادگاه نظامی مصدق) 4. درخصوص مصر روی کارآمدن جمال عبدالناصر درمصر وخلع حکومت سلطنتی مصر.5درخصوص عراق ، کودتای عراق وبراندازی سلطنت هاشمی درعراق.6 . ایدن (آنتونی ایدن نخست وزیر وقت انگلیس)7.زندان باستیل .زندان مخوف قبل از انقلاب فرانسه.8.چرچیل،آیزنهاور ،دالس.ها، به ترتیب نخست وزیر زمان جنگ انگلیس، رییس جمهور وقت آمریکا،برادران دالس وزیر خارجه ورییس سیا آمریکا……

 

یادی از یک مبارز ملی مذهبی که تداوم بخش نماز صبحگاهی اش تلاوت آیات رحمانی قرآن مجید بود و درششم مردادماه (ماه یادآور کودتا)11 سال قبل جاودانه شد و شعرزیبایش برای دکتر مصدق،وپاشخ دکتر مصدق (حاج عزت اله نجفی آملی)
ازخانواده ای مذهبی زاده شده ، اهل مطالعه وتحقیق بود وشعر نیز نیکو می سرود،سخنوری ماهر بود ،به حافظ ارادت خاصی داشت ،مخالف رژیم شاهنشاهی بود ودرسلک بازاریان هوادار مصدق ونهضت ملی شدن نفت عملا وارد کارزار سیاست گردید وپس از شکست کودتای 25 مرداد وفرارشاه جز افرادی بود که خواستار باز گرداندن شاه ومحاکمه واعدام او شده بودند وبه همین خاطرپس از کودتای 28 مرداد32 مصائبی رامتحمل گردید.به دکتر مصدق علاقه خاصی داشت وتاپایان حیات دکتر مصدق ارتباط خودرابا او دراحمدآباد حفظ کرد وبه فرستادن اشعار ونامه برای مراد خویش ادامه میداد،به مسائل منطقه وجهان نیز اشراف داشت که درشعری که در ستایش مصدق برای او فرستاد ودرذیل خواهدآمد این آگاهی وهمچنین عشق او به مصدق د رآن نمایان است.(شعرمذکوررا دزجعبه پرتقالی جاسازی کرده وبرای مصدق فرستاده بود)پاسخ دکتر مصدق نیز بیان آنستکه او هرچندبه سرنوشت خوددرزندان زرهی واحمدآباد اشاراتی دارد ولی دغدغه اصلی او وضع مملکت ویاران دربند وکشته شده است…..

مرحوم نجفی درسال 1383طی یک سانحه به دیارباقی شتافت،آیت اله حسن زاده آملی براو نماز گزارد ودرآستانه امامزاده

ابراهیم آمل مدفون است.ازاو فرزندانی فرهیخته واهل علم به یادگارمانده اند.یادش گرامی وروانش شاد)

شب فرهاد فخرالدینی.باحضور ،ه.الف سایه،محمدرضاشجریان،شفیعی کدکنی،عبدالوهاب شهیدی،فاطمه معتمدآریاو…و..برگزارشد

شب فرهاد فخرالدینی برگزار شد

 

farhad 50-70

 

 

عصر سه شنبه ۲۲ دی ماه ۱۳۹۴ مجله بخارا با همکاری بنیاد فرهنگی ملت، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انتشارات معین شب فرهاد فخرالدینی را برگزار کرد و این مراسم با رونمایی از کتاب جدید فرهاد فخرالدینی با عنوان فرم و آفرینش موسیقی همراه بود که توسط انتشارات معین روانه بازار نشر شده است.

این مراسم را علی دهباشی با خیرمقدم به استادان موسیقی ایران زمین و حاضران آغاز کرد و درباره فرهاد فخرالدینی چنین گفت:

فرهاد فخرالدینی متولد ۲۱ اسفند ۱۳۱۶ در تبریز است موسیقی‌دان و رهبر ارکستر اهل ایران است.

پدرش محمدعلی فخرالدینی متخلص به «محزون» از شعرای آذربایجان بود که نزد مردم آن سرزمین از احترام خاصی برخوردار بود. برادر بزرگش فخرالدین فخرالدینی عکاس نامدار پرتره‌است. برادر کوچکترش فاروق فخرالدینی ضمن اشتغال به حرفه عکاسی. از ورزشکاران به نام بوده و سال‌ها سمت مربی گری تیم ملی والیبال ایران را به عهده داشته ‌است.

فخرالدینی نواختن ویلون را از کودکی آغاز کرد و تحصیلات موسیقی‌اش را در هنرستان عالی موسیقی ملی و «مؤسسه موسیقی شناسی» -که تنها برای یک دوره چهار ساله در سال‌های دهه ۴۰ در تهران بنیاد شده بود-گذراند. هنوز تحصیلاتش در هنرستان عالی به پایان نرسیده بود که از طرف حسین دهلوی (ریاست وقت هنرستان) به تدریس در آن‌جا دعوت شد. از اساتیدی که فخرالدینی نزد آن‌ها موسیقی را فراگرفته می‌توان از احمد مهاجر، ابوالحسن صبا، علی تجویدی و امانوئل ملیک اصلانیان نام برد.

 

او از سال ۱۳۴۷ و با شوهر آهو خانم آهنگ‌سازی فیلم را شروع کرد و تا به امروز برای بیش از ۱۵ فیلم و سریال موسیقی ساخته‌است. در سال ۱۳۵۲ همهٔ ارکسترهای موجود در سازمان رادیو تلویزیون در هم ادغام شدند و ارکستر بزرگ سازمان را به وجود آوردند. در مسابقه‌ای که برای گزینش رهبر این ارکستر برگزار شد، فخرالدینی بیشترین امتیاز را آورد و از آن سال تا سال ۱۳۵۸ سرپرستی و رهبری ارکستر رادیو و تلویزیون را بر عهده داشت.IMG_0954

 

فخرالدینی در سال‌های پس از انقلاب و با دشواری‌هایی که برای کار با ارکستر و برگزاری کنسرت‌های بزرگ پیش آمد، بیشتر به موسیقی فیلم پرداخت. در این میان موسیقی او برای مجموعه‌های تلویزیونیسربداران، امام علی و بوعلی سینا با استقبال بسیار روبرو شدند. موسیقی متن مجموعه‌های تلویزیونی روزی روزگاری و کیف انگلیسی از دیگر ساخته‌های او هستند.

فخرالدینی در سال ۱۳۶۵ برای فیلم «گزارش یک قتل» و در سال ۱۳۶۶ برای فیلم «پرستار شب» برنده جایزه «بهترین موسیقی متن» از جشنواره فیلم فجر شده‌ است.

ارکستر ملی ایران

او در سال ۱۳۷۷ ارکستر موسیقی ملی ایران را بنیان گذاشت و اولین برنامه این ارکستر به اجرای چند اثر از علی تجویدی با آواز محمدرضا شجریان اختصاص یافت. وی در تیرماه سال ۱۳۸۸ از این سمت استعفاء داد. اما دوباره در خرداد ۱۳۹۴ رهبری ارکستر را به دست گرفت و در مقابل مقامهای دولتی، هنرمندان و سفرا نخستین اجرای خود را پس از سالها دوری از ارکستر انجام داد.

اجرای کنسرت در شهرهای پکن و شانگ‌های چین، اجرای کنسرت در کشور سویس -کویت و همچنین اجراهای متعدد در تهران و شهرهای سنندج، شیراز و اصفهان اشاره کرد

فرهاد فخرالدینی از تعلیم استادانی چون: احمد مهاجر، ابوالحسن صبا، علی تجویدی (در رشته ویولن و موسیقی ردیف ایرانی)، ملیک اصلانیان (در اصول تئوری و هارمنی و تجزیه و تحلیل موسیقی غربی)، مهدی برکشلی (در تجزیه و تحلیل موسیقی ایرانی) بهره‌مند گردید.

سپس دهباشی از محمدرضا شجریان به عنوان اولین سخنران دعوت کرد و وی نیز مروری داشت بر خاطراتش با فرهاد فخرالدینی:

خوشحالم که این افتخار را دارم که در محضر دوست دیرینه ام خاطرات را مرور می کنیم.

۴۸سال است که از سال ۴۲ با فرهاد فخرالدینی آشنا هستم. ایشان در آن زمان در ارکستر گلها بود و بعد رهبر ارکستر شد و دوستی ما نیز ادامه پیدا کرد. اولین بار هم که ارکستر در ایران ایجاد شد ایشان بانی آن بود که این افتخار نصیب من شد که من هم حضور داشته باشم.

وی ادامه داد: خاطرم هست در دستگاه چهارگاه با این شعر اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم…. اجرا کردیم که در آن زمان هم در استودیو و هم چند شب در تالار وحدت این ارکستر اجرا شد. این دوستی و همکاری ادامه پیدا کرد

شجریان درخصوص خلق و خوی فرهاد فخرالدینی نیز گفت: صرف نظر از فعالیت های رادیویی و محیط کار صرف نظر از توانایی و دانش و هنر موسیقی، ایشان انسان خاصی است. کاش در دنیا مثل فخرالدینی چندتای دیگر داشتیم.

 مجمدرضا شجریان ، عکس از ژاله ستار

استاد آواز ایران ادامه داد:‌ همانگونه که می دانید سازگاری با ما هنرمندان سخت است. اما آقای فخرالدینی در نهایت صفا و بردباری ما را تحمل کرده و در تمام این سال ها با ما بوده است. سال ۷۷ هم که اولین بار ارکستر ملی معرفی شد این افتخار را باز به من دادند که در خدمتشان باشم و سه شب هم در چهلستون اصفهان برنامه اجرا کردیم. من اگر موفقیتی به دست آوردم بخاطر شانسی بوده که داشته ام و در کنار استاد بوده ام.

همه اساتیدی که من افتخار بودن با آنها را داشتم از فرامرز پایور و عبادی و شهناز، هرچه دارم از این بزرگان دارم و امیدوارم سایه شان بر سرمان باشد.

پس از آن علی دهباشی از عبدالوهاب شهیدی ، خواننده پیشکسوت کشورمان دعوت کرد تا با توجه به کسالتی که دارد چند کلمه‎ای سخن بگوید .

و عبدالوهاب شهیدی گفت: ممنونم برای بزرگداشت یک هنرمند بزرگی چون فرهاد فخرالدینی.خوشحالم که برای موسیقی ارج می گذارید و امیدوارم همیشه این ارج‎گذاری ادامه داشته باشد. پیدا شدن چنین هنرمندانی آسان نیست. اینها هزارساله‎اند. هر هزار سال یک بار چنین هنرمندی در دنیا به وجود می‎آید.

وی در پایان این شعر از بابا طاهر را برای حاضران خواند: مو آن بحرم که در ظرف آمدستم/ چو نقطه بر سر حرف آمدستم/ بهر الفی الف قدی بر آیو/ الف قدم که در الف آمدستم.

عبدالوهاب شهیدی بک دو بیتی از باباطاهر می خواند

سپس نوبت به لوریس چکناواریان رسید و این آهنگساز برجسته از فخرالدینی و موسیقی‎اش چنین یاد کرد:

زمینه‎های موسیقی من و آقای فخرالدینی با یکدیگر متفاوت است. من موسیقی کلاسیک کار می‎کنم و ایشان موسیقی ملی ایران. من چندان با سازهای ایرانی و ردیف‎های موسیقی ایران آشنا نیستم اما آثار آقای فخرالدینی را بسیار دوست دارم و ایشان هم آهنگساز برجسته‎ای است و هم رهبر ارکستری متمایز. برایشان سلامتی و طول عمر آرزومندم و کار بیشتر در عرصه موسیقی.لوریس چکناورایان از تفاوت موسیقی اش با فخرالدینی سخن می گوید

کامبیز روشن روان از دیگر سخنرانان این مراسم بود که درباره تألیفات متعدد فخرالدینی سخن گفت و به ویژه از کتاب هارمونی یاد کرد و یادآور شد که تا کنون چنین کتابی به زبان فارسی در ایران کار نشده بود و آنچه هم در گذشته تألیف شده بود به این میزان کامل نبوده و این تألیفات موسیقی دانان و آّهنگسازان ما را با نگاه و تحلیلی علمی‎تر به موسیقی رو به رو می‎کند.

کیوان ساکت : تکنوازی تار به افتخار استاد فخرالدینی

کامبیز روشن روان از تألیفات فخرالدینی حرف می زند

سپس محمد سریر به تبیین جایگاه موسیقی ملی ایران در خارج از مرزها توسط فرهاد فخرالدینی پرداخت. از زمانی گفت که در سوئیس بود و همان زمان فرهاد فخرالدینی به سوئیس رفته بود و در آنجا قرار شد که ارکستر سمفونیک سوئیس به اجرای قطعاتی از موسیقی ملی ایران بپردازد و ارکستر موسیقی ملی ایران نیز به سرپرستی فخرالدینی قطعاتی از موسیقی کلاسیک را اجرا کند و در آن موقع سرپرست ارکستر سمفونیک آنجا که هیچ شناختی از موسیقی ایران و نوازندگان ایرانی نداشت به شدت نگران نتیجه کار بود و وقتی اولین تمرین را دید نفس راحتی کشید و گفت خیالم راحت شد و این به دلیل حضور فرهاد فخرالدینی بود.

محمد سریر از ارکستر ملی ایران و رهبری فخرالدینی خکایت می کند

در ادامه علی دهباشی از هوشنگ کامکار دعوت می کند تا مختصراً از آشنایی با فرهاد فخرالدینی و ارزش های محتوایی کتاب ایشان بگوید :

من نمی دانستم که امشب به خود استاد فخرالدینی اختصاص دارد و تصور می کردم که تنها هدف معرفی و رونمایی کتاب هارمونی و فرم ایشان است ؛ به همین منظور از یک هفته پیش به شکل خیلی دقیق کتاب ایشان را مطالعه و آنالیز کردم و مطالب زیادی برای امشب آماده کرده بودم . زمانی که من به تازگی دبیرستان را به اتمام رسانده بودم به اتفاق پدرم از کلاس های موسیقی فرهنگ و هنر سنندج به تهران آمدم . در تهران استاد دهلوی و استاد پورتراب نوازندگی من را پسندیدند و فرمودند که به سنندج برنگردم و در هنرستان بمانم . در هنرستان ، در مبحث تئوری و سلفژ شاگرد استاد فخرالدینی بودم ،  مدتی نزد ایشان کار کردم و بعد به سنندج برگشتم و کلاس های موسیقی آنجا را اداره کردم . در مورد ایشان صحبت بسیاراست ، اما من لازم می دانم مختصراً چند نکته راجع به کتاب ایشان بگویم . من یک تعریفی از موسیقی ملی ایران دارم که درست و غلط آن را دوستان هنرمند تصحیح می کنند . در موسیقی ملی ایران از نظر من آهنگساز می تواند از تمام دانش موسیقایی جهان از هارمونی گرفته تا کنترپوان ، ارکستراسیون و مسائل دیگر ، و حتی تکنیک های معاصر استفاده کند ؛ همه اینها به اضافه سازهای موسیقی ایرانی و فولکلور و ترکیب ملودی هایی که در موسیقی سنتی و فولکلور موجودند ؛ آهنگساز آزاد است از هر تکنیکی استفاده کند . البته به نظر من باید در نهایت هویت ملی آهنگساز در کارش مشخص شود ، بطوری که اگر کسی این موسیقی را گوش داد بداند که این موسیقی متعلق به مشرق زمین و حتی متعلق به ایران است که این ابراز هویت از نظر من بر دو نوع است : یکی با ارکستر سمفونیک ، سازهای ایرانی ، گروه های کر و خواننده ها و نوع دوم استفاده محض از سازهای ایرانی ، که در این زمینه استاد دهلوی زحمت های بسیاری کشیده اند . استاد فخرالدینی در نوع اول از موسیقی ملی زحمات بسیار کشیده اند . من به خاطر دارم زمانی که در تهران بودم ایشان در ارکستر صبا رهبری می کردند و من با چه شوق و شوری ویولن می زدم و این کار را از آن زمان ادامه دادم تا امروز که همچنان در همان مسیرم .

هوشنگ کامکار از ویژگی های کتاب فخرالدینی سخن می گوید

در مقدمه کتاب هارمونی ، ایشان نوشته اند که این کتاب برای کسانی که می خواهند هارمونی غربی را یاد بگیرند هم مفید است و من وقتی به دقت کتاب را خواندم متوجه شدم تمام نکاتی که باید در هارمونی غربی باشد ، ایشان در کتابشان آورده اند . بعضاً برخی از آهنگسازانی که نمی توانند موسیقی ایرانی و چند صدایی بنویسند ، بهانه می آورند که فاصله های سل یا کرون در موسیقی ایرانی هست که نمی توان این فاصله ها را نواخت ، در صورتی که ایشان تأکید کردند که این فاصله ها را می توان به جای سازهای برنجی و یا سازهایی که از نظر تکنیکی نمی توانند این فاصله را بنوازند با سازهای ملی و ایرانی اجرا کرد . در موسیقی ایرانی اگر بخواهیم به چندصدایی فکر کنیم بیشتر براساس کنترپوان استوار است ، یعنی ترکیب خطوط ملودی و نه  فواصل عمودی . اجرای فواصل عمودی کمی دشوار تر است ولی از نظر کنترپوان مشکلی نیست . و اگر برخی آهنگساز ها معتقدند که نمی توان این سازها را به کار برد به این دلیل است که اینها در فکر دوره های رمانتیک و کلاسیک در اروپا هستند که هیچ گونه ارتباطات نزدیکی آهنگسازها و یا ارکستر های سمفونیک کشورها با هم نداشتند ؛ امروزه در جهانی زندگی می کنیم که این ارتباطات به سرعت شکل می گیرند و حتی می توان به شکل غیر حضوری آثاری را اجرا کرد ، در نتیجه می توان اثری را با هارمونی موسیقی ایرانی نوشت و اگر به عنوان مثال قسمت هایی از آن را در لندن نمی توانند اجرا کنند از ایران چند نوازنده برای این قسمت ها فرستاده می شود و اثر اجرا می شود . از این منظر کاری که آقای فخر الدینی انجام دادند بسیار با ارزش است . لازم است توضیح دهم که موزیسین های ما همگی می گویند ما در موسیقی ایرانی فاصله ربع پرده داریم ، در صورتی که ما فواصل ربع پرده نداریم بلکه فواصلی داریم که ربع پرده به آن می چسبد ، که آقای فخر الدینی به روشنی این ها را  اسم بردند ؛ بیش بزرگ ، بیش کم بزرگ و نیم بزرگ . و برای من خیلی جالب بود که مثل استاد وزیری این فواصل را اسم گذاری کردند . درضمن باید بگویم که هارمونی توسط یک اثر و  یک آهنگساز بوجود نمی آید ، بلکه باید مجموعه ای از آثار آهنگسازهای مختلف نوشته شود و سپس با همفکری محققان و استفاده از تجارب این آهنگسازان ، یک سری قواعد کلی و منسجم مدون می شود . من امیدوارم که این کتاب پایه ای باشد برای آیندگان که بتوانند هارمونی بسیار جامعی را بوجود بیاورند . کتاب دیگر ایشان که راجع به فرم است ، کتاب بسیار کاملی است ، و حتی برای موسیقی غربی هم می توان از آن بهره برد ، و در آن به انواع فرم های موسیقی غربی و ایرانی پرداخته شده است و  به نظر من مجموعه بسیار جامع و کاملیست .

حسن ناهید از دیگر سخنرانان این نکوداشت بود که یادآور شد سال‎ها افتخار دوستی و همکاری با فرهاد فخرالدینی را در عرصه‎های گوناگون موسیقی را داشته است و برایش طول عمر و سلامتی آرزو کرد.

دکتر محمد موقتیان، از دوستان فرهاد فخرالدینی و برادر وی، فخرالدین فخرالدینی نیز از آشنایی خود و دیدارهایش با وی سخن گفت و با خواندن ابیاتی از مولانا و حافظ به توصیف خصوصیات اخلاقی و منش این استاد موسیقی پرداخت.

دکتر محمد موقتیان : آشنایی با فرهاد فخرالدینی

علی اکبر قربانی که در گردآوری کتاب های جدید استاد فخرالدینی نقش داشته آخرین سخنران بود که از ویژگی‎های کتاب جدید فرهاد فخرالدینی سخن گفت:

برای من افتخاریست که امشب فرصت پیدا کردم تا در این محفل صحبت کنم ، درواقع این افتخار به این دلیل نصیب من شد که در تهیه و آماده سازی این کتاب ها با استاد فخرالدینی همکاری بسیار نزدیکی داشتم . برای همکاری با ایشان کسی لازم بود که کمی به آهنگسازی ، موسیقی و همچنین کار نرم افزاری در حیطه موسیقی تسلط داشته باشد .

علی اکبر قربانی از انتشار کتاب فرم و آفرینش موسیقی می گوید

در مورد کتاب های استاد اگر فرصتی باشد تنها چند نکته می گویم که نکات بسیار مهمی هستند ، در رابطه با کتاب هارمونی و فرم استاد کامکار توضیحات زیبایی دادند  و من تنها در مورد کتاب تجزیه و تحلیل ردیف به چند مورد خلاصه وار اشاره می کنم ؛ این کتاب از خیلی جهات قابل تأمل است و می تواند کتاب مرجعی برای هنرجویان موسیقی باشد ، مثلاً تعاریف این کتاب بسیار روشن و واضح هستند و مفاهیم پایه ای مثل مقام ، دستگاه ، پایه ، شاهد ، ردیف و … بسیار ساده و به شکل کاملاً علمی توضیح داده شده اند. از لحاظ تاریخی نگاه به سه دوره مختلف موسیقی شده است که بخش آخر آن دوره قاجار است ، که در واقع موسیقی امروز ما از آن دوره باقی مانده است و آن را مرهون دلسوزی های معلم بزرگی مثل میرزا عبدالله هستیم و ردیف موسیقی را از آن زمان داریم . نکته جالب دیگری که در این کتاب هست مقایسه انگشت گذاری سازهای پرده ای امروز و سازهای زمان عبدالقادر مراغه ای  است که در آن زمان با حروف ابجد نامگذاری می شدند و در این کتاب رمز گشایی شده اند و محصول این کار هم همان قطعه معروفی بود که ایشان از دل تاریخ بیرون آوردند و اجرا کردند . مورد دیگر تشکیل مدهای ایرانی در زمان عبدالقادر مراغه ای براساس تترا کدها و پنتا کد هاست که در کتاب به آن اشاره شده است و ایشان به ۹۱ گام و تونالیه رسیده اند . دیگری ارتباط بین دستگاه ها از طریق مدها و گوشه هاست که از همین طریق در کتاب هارمونی رابطه های مدولاسیون ایجاد شده بود . در موسیقی کلاسیک کلاً دو مد ماژور و مینور وجود دارد و ارتباط مدولاسیون این ها کاملاً مشخص است ، ولی در موسیقی ایرانی تعداد و گستردگی مدها بسیار وسیع است که همگی به دقت در این کتاب ها بررسی شدند و در کتاب هارمونی حتی برای مدها و گوشه ها آکوردهای خاصی هم تعریف شده است که خیلی جای کار دارند .

موضوع جالبی که در هنر وجود دارد این است که همیشه شاگردها به شاگردی برخی اساتید افتخار می کنند و این مقوله را من فقط در هنر دیده ام ؛ استاد فخرالدینی از آن دسته اساتیدی هستند که حتی اگر کسی چند جلسه افتخار شاگردی ایشان را داشته باشد حتماً این را در زندگیش به عنوان یک نقطه قوت یاد خواهد کرد ، من کوچکتر از آنم که بخواهم از ایشان تعریف کنم ، ولی شاید بد نباشد که اینجا از خودم تعریف کنم و بگویم که افتخار شاگردی  و همکاری در ارکستر ملی و تهیه کتاب های ایشان را داشته ام .

به پیام آوران هنر درود می فرستد

و سرانجام کتاب فرم و آفرینش موسیقی تألیف فرهاد فخرالدینی توسط وی و استاد شجریان رونمایی شد .

در فواصل این نکوداشت کیوان ساکت به افتخار فرهاد فخرالدینی با تار تکنوازی داشت و عاقبت گروه موسیقی راز و نیاز به سرپرستی سالار عقیلی و حریر شریعت زاده ( پیانو)، داود منادی ( ویلون سل) ، علیرضا رویایی ( ویلون)، وهاب تربتی ( تنبک) و روزبه زرعی ( سازهای کوبه‎ای) به اجرای موسیقی پرداختند.

رونمایی از کتاب فرم و آفرینش موسیقی

و پایان بخش این مراسم اجرای قطعه زرد ملیجک ساخته استاد ابوالحسن صبا توسط آزاده شمس ( ویلون) و کوروش بزرگ پور ( تنبک) بود.

 

به پیام آوران هنر درود می فرستد

و سرانجام نوبت به فرهاد فخرالدینی رسید تا با دوستداران خود و دوستداران موسیقی سخن بگوید. این آهنگساز برجسته از مجله بخارا و علی دهباشی و بقیه برگزارکنندگان از برگزاری چنین شب باشکوهی برای او سپاسگزاری کرد. فخرالدینی گفت که ما همه خاطرات فراوانی با خود داریم. خاطرات تلخ و شیرین . اما من اینجا می خواهم از خاطرات شیرین خودم بگویم . همه وقت من به کار گردن می گذشت اما من از این کار لذت می بردم. و از این همه کار خاطرات خوشی دارم و امشب نیز یکی از شیرین ترین خاطرات من خواهد بود وقتی این همه استاد موسیقی ایران را در اینجا و در کنار خودم می بینم.

فرهاد فخرالدینی از خاطرات شیرین خود سخن می گوید

به پیام آوران هنر درود می فرستد

محمد تقی بهار وداستان جالب ملک الشعرا شدن بهار.ای دیو سپید پای در بند! ای گنبد گیتی! ای دماوند! از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمر بند تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر، چهر دلبند

 

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

 

 

 

 

 

 

ملک الشعرا بهار……سایه…..مظفر الدین شاه قاجار …رضاشاه و..و…وداستان جالب ملک الشعرایی او

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

و در انتها این شعر سایه :

ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی

آن روز همایون که به عالم قفسی نیست

هر چند بهار را نتوان همطراز سعدی یا مولانا دانست اما تاثیر این شاعر کمتر از بزرگان ادبیات ما نبوده و نیست .او علاوه بر اینکه نخستین جرقه شعر نو بود، آغاز گر ادبیات ضد استبداد دوره مشروطه و از مخالفین شاعران درباری بود . مطالعه زندگی بهار از آن جهت حائز اهمیت است که او هم در تاریخ ادبیات ما نقش مهمی دارد و هم در تاریخ سیاسی ما. زندگی شاعرانه بهار در هجده سالگی و از جایی آغاز شد که مظفر الدین شاه قاجار به مشهد رفت . بهار که به دنبال کسب مقام ملک الشعرایی پس از پدر بود در ورود شاه شعری با این مضمون می سراید :

رسید موکب فیروز خسرو ایران

آیا خراسان دیگر چه خواهی از یزدان

شاه از شعر او خرسند می شود و دستور میدهد تا آزمون شاعری از او بگیرند .

آزمون به صورتی بود که شاعر باید به صورت فی البداهه با چهار کلمه بی ربط رباعی بسازد:

نفر اول از او میخواهد با چهار واژه ي «تسبيح»،»چراغ»،»نمك»و «چنار» شعر بگويد.

بهار در پاسخ مي گويد:

با خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار

گفتا ز چراغ زهد نايد انوار

كس شهد نديده است در كان نمك

كس ميوه نچيده است از شاخ چنار

ديگري مي گويد با:»خروس»،»درفش»،»انگور»و «سنگ»

بهار:

برخاست خروس صبح، برخيز اي دوست

خون دل انگور فكن در رگ و پوست

عشق من و تو قصّه ي مشت است و درفش

جور تو و دل،صحبت سنگ است و سبوست

ديگري به عرصه مي آيد و مي گويد:»گل رازقي»،»سيگار»،»لاله» و «كشك»

بهار مي سرايد:

اي برده گل رازقي از روي تو رشك

در ديده ي مه ز دود سيگار تو اشك

گفتم كه: چو لاله داغدار است دلم

گفتي كه: دهم كام دلت،يعني كشك

در اين ميان فردي ديگر پا به ميدان مي نهد كه ملك الشعرا او را چنين توصيف مي

كند:»طنّاز و خودساز كه از رعنايي به رعونت ساخته و ازشوخي به شنگي پرداخته.»اين فرد

مي گويد:»تواند بود كه در آن لغات تباني شده باشد و براي اذعان كردن و ايمان آوردن من،

بايد بهار اين چهار را بديهه بسرايد»: «آينه»،»ارّه»،»كفش»و»غوره»

ملك الشعرا مي گويد :»من براي تنبيه آن شوخ چشم ،دست اطاعت بر ديده نهاده ،وي را

هجايي كردم كه منظور آن شوخ هم از آن هجو به حصول پيوست و آن اين است»:

چون آیینه نور خیز گشتی، احسنت

چون ارهّ به خلق تیز گشتی، احسنت

در کفش اديبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی، احسنت

و اینگونه مظفر الدین شاه مقام ملک الشعرایی را به دست کسی می دهد که خیلی زود از مخالفین سر سخت او خواهد شد . بهار برای تحصیلات آکادمیک به تهران می آید و آن آغازی می شود برای شروع زندگی سیاسی او. چندی بعد شروع به فعالیت سیاسی کرد و در زمره سران مشروطه قرار گرفت. بهار پس از آن به مجلس رفت و جزو رجال سیاسی کشور شد . در روزنامه های مختلف مطلب می نوشت و خود روزنامه ای با عنون نو بهار داشت . پس از لغو مشروطیت توسط محمد علی شاه او شعری سرود بر ضد شاه :

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست / کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهب ها جداست / کار ایران با خداست

روز نامه او توقیف می شود و بهار تبعید

در این هنگام او تصنیف معروف خود را می سراید که بعد ها تبدیل به یکی از سرود های همگانی و ملی ما شد:

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

زآه شرربار ، این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته زکنج قفس درآ

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پرشررکن ، پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیاد

آشیانم داده برباد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است گل به بار است

ابر چشمم ژاله بار است

این قفس چون دلم / تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این

بیشترکن ، بیشتر کن ، بیشتر کن

مرغ بی دل، شرح هجران

مختصرکن ، مختصرکن ، مختصر کن

او به زندان می افتد و در زندان شعر زیبای شکر آزادی خود را می سراید:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس

برده در باغ و یاد منش آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب

یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه موری ویران

خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار

شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید

شعر های بهاریه او بسیارتاثیر گذار و در عین حال زیباست است .به عنوان مثال شعری در باره کسانی که در جنگ کشته شدند می سراید:

لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون
خاک مستوره قلب بشر آورده برون

دل ماتم زده مادر زاری است که مرگ
از زمین همره داغ پسر آورده برون

آتشین آه فرو مرده مدفون شده است
که زمین از دل خود شعله ور آورده برون

راست گویی که زبانهای وطن خواهان است
که جفای فلک از پشت سر آورده برون

یا به تقلید شهیدان ره آزادی
طوطی سبز قبا سرخ پر آورده برون

یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار
نقشی از خون دل رنج بر آورده برون

بهاریه ای که سالها بعد توسط شاعران دیگر ادامه پیدا کرد. سایه در این باره می سراید:

بهارا چه شیرین و شاد آمدی

که با مژده داران داد آمدی…

یا زنده یاد مشیری:

وقتی پرنده ها همه خونین بال ،

ترانه ها همه اشک آلود ،

ستاره ها همه خاموشند ،

حتی هزار باغ پر از گل نیز …

بهار نمی شود

و یا دماوندیه بهار که از اشعار معروف معاصر است:

ای دیو سپد پای در بند

ای گنبد گیتی ای دماوند

از سیم به سر یكی كله‌خود
ز آهن به میان یكی كمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد كرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلك مشت
آن مشت تویی تو، ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس‌افكند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نی‌نی تو نه مشت روزگاری
ای كوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یك چند
تا درد و ورم فرو نشیند
كافور بر آن ضماد كردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند

 

عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
 

بر كن ز بن این بنا كه باید
از ریشه بنای ظلم بركند
زین بی‌خردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند

بعد از قاجار نوبت به رضا خان رسید.تا بهار اندیشه های خود را در او جستجو کند

او که رضا خان را با خود همگام میدید به حمایت از او پرداخت و سعی کرد مردم را با او همراه کند.

برای مثال در مورد کشف حجاب شعری سرود که در نوع خود جالب است:

اگر تو رخ بگشایی ستم نخواهد شد

زحسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت

کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد

تو پاک باش و برون آی بی حجاب و مترس

کسی به صید غزال حرم نخواهد شد

اما به زودی در یافت که رضا شاه هم شاه است و استبداد خود را دارد .

بهار در اواخر عمر بسیار گوشه گیر بود و دیگرکسی خبری از او نداشت

خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا

وزسر رشک و حسد کمتر بیازارد مرا

زنده در گور سکوتم من ، مگر زین بیشتر

روزگار مرده پرور خوار نشمارد مرا

مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب

حق ز چشم خوب مهرویان نگهدارد مرا

مرگ شاعر زندگی بخش خیال اوست کاش

این خموشی در شمار مردگان آرد مرا

بهارکه حتی در دوره ای در پست وزارت بود هیچگاه در زندگی بدنبال پول و پست نبود .حتی یکبار که بشدت مریض بود خانه خود را گرو بانک گذاشت تا مقداری وام بگیرد که رییس بانک قبول نکرد.

این شعر زیبا شاید شرح آن لحظات از زندگی خود اوست

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

و در انتها این شعر سایه :

ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی

آن روز همایون که به عالم قفسی نیست

 

 
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏
عکس ‏‎Asad Moshrefzadeh‎‏

…..

ملک‌الشعرای بهار

ای دیو سپید پای در بند!

ای گنبد گیتی! ای دماوند!

از سیم به سر یکی کله خود

ز آهن به میان یکی کمر بند

تا چشم بشر نبیندت روی

بنهفته به ابر، چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران

وین مردم نحس دیومانند

با شیر سپهر بسته پیمان

با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون

سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت

آن مشت تویی، تو ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری

از گردش قرنها پس افکند

ای مشت زمین! بر آسمان شو

بر ری بنواز ضربتی چند

نی نی، تو نه مشت روزگاری

ای کوه! نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسردهٔ زمینی

از درد ورم نموده یک چند

شو منفجر ای دل زمانه !

وآن آتش خود نهفته مپسند

خامش منشین، سخن همی گوی

افسرده مباش، خوش همی خند

ای مادر سر سپید! بشنو

این پند سیاه بخت فرزند

بگرای چو اژدهای گرزه

بخروش چو شرزه شیر ارغند

ترکیبی ساز بی‌مماثل

معجونی ساز بی‌همانند

از آتش آه خلق مظلوم

وز شعلهٔ کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری

بارانش ز هول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ریز

بادافره کفر کافری چند

ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد

صرصر شرر عدم پراکند

بفکن ز پی این اساس تزویر

بگسل ز هم این نژاد و پیوند

برکن ز بن این بنا، که باید

از ریشه بنای ظلم برکند

زین بی‌خردان سفله بستان

داد دل مردم خردمند

…………………………………..زندگینامه: محمدتقی بهار (۱۲۶۵- ۱۳۳۰)

فرهنگ > ادبیات – همشهری آنلاین:
محمدتقی بهار در سال ۱۲۶۵ در مشهد به دنیا آمد. پدر وی میرزا محمدکاظم صبوری نام دارد.

بهار تحصیلات خود را 4 سال بعد از تولد به صورت متداول روز در مکتبخانه آغاز کرد و در سال ۱۲۷۲ با شاهنامه از طریق پدرش آشنا شد و در همین سال اولین شعر خود را در بحر شاهنامه سرود و از پدر خود جایزه دریافت کرد.

خانه ملک‌الشعرای بهارواطاقی دیگر

وی از سال ۱۲۷۳ تا ۱۲۷۸ تحصیلاتش را در مدرسه ادامه داد و علاوه بر مدرسه در محفل پدرش نیز می‌آموخت.

در سال ۱۲۸0 پدرش که او را از شاعری منع و به کاسبی تشویق کرد اما او دنباله کار شعر را رها نکرد.

در سال ۱۲۸۳ پدرش فوت شد و مسئولیت سرپرستی خانواده به دوش بهار افتاد ولی او تحصیلات ادبی خود را با وجود تمام مشکلاتی که داشت ادامه داد و در همین سال لقب پدرش – ملک الشعرایی آستان قدس- را از مظفرالدین شاه دریافت کرد.

در سال ۱۳۲۹ بهار به بیماری سل مبتلا شد و همان سال دولت پاکستان از او دعوت رسمی به عمل آورده بود که او به علت بیماری این دعوت را رد کرد. همچنین به ریاست او در تهران «جمعیت ایرانی هواداران صلح» تشکیل شد و با وزارت فرهنگ نیز قراردادی برای تألیف کتاب «سبک شناسی شعر فارسی» بست که به علت بیماری ناتمام ماند.

بهار قصیده «جغد جنگ» را در ستایش صلح سرود و سرانجام در سال ۱۳۳۰ بر اثر بیماری سل درگذشت.

پیکر او از مسجد سپهسالار تا آرامگاه ظهیر الدوله در شمیران تشییع و در همانجا به خاک سپرده شد.

آثار محمدتقی بهار:

کتاب‌ها:

  • احوال فردوسی
  • تاریخ تطور شعر فارسی
  • تاریخ مختصر احزاب سیاسی
  • چهارخطابه
  • دستور پنج استاد
  • دیوان اشعار
  • زندگانی مانی
  • سبک شناسی
  • شعر در ایران
  • قبر امام رضا (ع)
  • فردوسی نامه
  • یادگار زریران

تصحیح‌ها:

  • تاریخ بلعمی
  • تاریخ سیستان
  • رساله نفس
  • شاهنامه‌ فردوسی
  • مجمل التواریخ و القصص
  • منتخب جوامع الحکایات و لوامع الروایات عوفی

 

 

 

 

 

مجالس صوفیه،تصوف پدیده ایست تاریخی که مانند هر پدیدۀ تاریخی دیگر مراحلی را طیانتقاد از تصوف در گذشته هم وجود داشته است. یکی از نقطه ضعفها ، یا شاید نقاط قوت تصوف، این بوده که هیچ مذهبی این طور توسط صاحبان آن مذهب مورد انتقاد قرار نگرفته است. تصوف به محض این که جنبۀ تاریخی پیدا کرده است در معرض انتقاد برخی از مشایخ صوفیه واقع شده

مجالس صوفیانه/پریسا احدیان

 

عصر چهارشنبه، دarefanوم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود چهار، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار میزبان «شب مجلس عارفان» بود. در ابتدای جلسه علی دهباشی ضمن خوشامدگویی از طرف کانون زبان فارسی، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، بنیاد ملت و مجلۀ بخارا سخنان خود را چنین ادامه داد:

” امشب مجلس رونمایی کتاب «مجالس عارفان» است. کتابی که دربرگیرندۀ بیست و دو مجلس نویافته از ابوسعید ابولخیر، خواجه یوسف همدانی و عارفی ناشناخته می باشد. این کتاب چهارمین مجلد از مجموعۀ کتاب های «تاریخ اندیشه» است که زیر نظر استاد دکتر نصرالله پورجوادی در انتشارات فرهنگ معاصر به چاپ رسید.

کتاب «مجالس عارفان» با تحقیق و تصحیح پژوهنده و محقق گرامی جناب آقای اکبر راشدی نیا آمادۀ چاپ شد که در پیشگفتار کتاب و همچنین در سخنرانی امشب خود به شیوۀ کار و چگونگی تصحیح «مجالس عارفان» اشاراتی خواهند داشت.

_MG_7986

آقای داوود موسایی، مدیر انتشارات فرهنگ معاصر در یادداشتی که در ابتدای کتاب نوشته اند، نوید داده اند که این مجموعه را با جدیت تمام در کنار دیگر مجموعه های ارزشمند و گرانقدر فرهنگ معاصر ادامه خواهند داد.”

اولین سخنران جلسه دکتر نصرالله پورجوادی با بیان تعریفی از مجالس صوفیانه، سخنان خود را آغاز کرد:

مجلس گوئی در تصوف یکی از برنامه های آموزشی و تربیتی مؤثر در تمدن اسلامی بوده که در سده های نخستین از تاریخ تصوف در شهرهای مختلف اجرا می شده و هم اکنون قرنهاست که با تضعیف تصوف این برنامه های آموزشی نیز به دست فراموشی سپرده شده است. مجالسی که صوفیه برگزار می کردند با مجالس وعظ و خطابه که توسط وعّاظ و خطبا برگزار می شد فرق داشته است. با مجلس درس هم که در رشته های مختلف انجام می گرفت فرق داشته است. مجالس وعظ و خطابه و تدریس توسط صوفیه نیز برگزار می شده است ولی مجالس صوفیانه به صوفیه اختصاص داشته است. از این رو، برای این که ما با ماهیت این مجالس آشنا شویم، لازم است نگاهی به ماهیت تصوف، به عنوان پدیده ای تاریخی در فرهنگ گذشتۀ خود بیفکنیم، تا معلوم شود چه ربطی این نوع مجالس با تصوف داشته است.

تصوف پدیده ایست تاریخی که مانند هر پدیدۀ تاریخی دیگر مراحلی را طی کرده و فراز و نشیبهائی را پشت سر گذاشته است. معمولا شناخت پدیده های تاریخی دشوار است، از این جهت که وقتی ما در صدد شناخت آنها بر می آئیم، موانعی تاریخی در پیش روی ما قرار می گیرد، موانعی که در واقع حجاب می مشود و نمی گذارد که ما موضوع خود را درست و آنچنان که بوده است ببینیم. این موانع عقاید خاص و تنگ نظریها و تعصباتی بوده است که در طول تاریخ شکل گرفته است. تصوف به دلیل عمر طولانی ای که داشته است گاه مورد تحسین قرار گرفته و گاه مورد انتقاد، انتقادهائی بعضا به حق بودهو بعضا ناحق. در هر حال این انتقادها وتعصبات اجازه نمی دهد تا ما شناخت صحیح و بی غرضی نسبت به موضوع خود پیدا کنیم.

انتقادهائی که به تصوف شده است هم از جانب قشریون و مسلمانان ظاهر بین بوده است و هم از جانب نامسلمانان. هم از لحاظ اجتماعی و هم از لحاظ دینی و معنوی. متکلمان و فقها درتصوف آداب و مراسمی دیده اند که در سنت جائی نداشته و بدعت به شمار می آمده است. نامسلمانان مارکسیست وطنی هم تصوف را عامل عقب افتادگی کشور ما دانسته اند، چرا که از نظر ایشان تصوف و درویشی ملازم بیکاری و بی عاری و تنبلی بوده و اینها همه عوامل واماندگی کشورهای اسلامی تلقی شده است.

انتقاد از تصوف در گذشته هم وجود داشته است. یکی از نقطه ضعفها ، یا شاید نقاط قوت تصوف، این بوده که هیچ مذهبی این طور توسط صاحبان آن مذهب مورد انتقاد قرار نگرفته است. تصوف به محض این که جنبۀ تاریخی پیدا کرده است در معرض انتقاد برخی از مشایخ صوفیه واقع شده است. یکی از ااین مشایخ ابوالحسن پوشنگی است که یکی دو نسل پس از مشایخ بزرگی چون جنید و نوری و شبلی زندگی می کرد و در سال ۳۴۸ فوت کرده است. پوشنگی می گفت: تصوف در گذشته حقیقت بود بی اسم ولی امروز اسمی شده است بی حقیقت. این انتقاد نشان می دهد که در نیمۀ اول قرن چهارم هم کسانی پیدا شده بودند که خرقۀ صوفیانه می پوشیدند و خود را صوفی معرفی می کردند ولی صداقتی که باید می داشتند نداشتند. صوفیان اولیه کسانی بودند که به دنیا و ما فیها به چشم حقارت نگاه می کردند و مظهر کامل اخلاق و جوانمردی بودند. ولی بعدا کسانی خود را صوفی خواندند که از زهد و ورع و آزادگی و جوانمردی در آنها خبری نبود، و چیزی بیشتر در آنها مشاهده می شد حرص به دنیا و شهرت و شکمبارگی بود. بی جهت نبود که شاعری همچون حافظ می گفت:

صوفی شهر بین که چون لقمۀ شبهه می خورد              پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

یا می گفت:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد                       بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

این نوع اشعار و این نوع انتقادها مسلما در ما نظری منفی نسبت به تصوف و صوفی ایجاد می کند. باعث می شودکه ما علاقه ای نداشته باشیم که بدانیم تصوف حقیقتا چیست و چرا چنین مذهبی در عالم اسلام پدید آمد، مذهبی که نه مانند مذاهب فقهی از قبیل حنبلی و مالکی و شافعی و حنفی ، بود و نه مانند مذاهب کلامی، همچون معتزله و اشعره و ماتریدیه، و نه مانند مذاهب شیعه و سنی. در واقع گوئی تصوف طریقه ای بود که سعی می کرد حساب خود را از همۀ این فرقه ها ومذاهب جدا کند و اگر چه اکثر صوفیه در ابتدا داخل مذهب اهل سنت بودند ولی باز سعی می کردند که که نشان دهند آنها گرفتار این مذهب بازیها نیستند. ولی براستی تصوف چه بود و چرا چنین آئینی به وجود آمد و مدعای اصلی کسانی که صوفی خوانده می شدند چه بود؟ صوفیه دنبال چه چیزی بودند که آنها را از دیگران جدا می کرد؟

پاسخ همۀ این پرسشها را می توان در یک جمله خلاصه کرد. صوفیه به دنبال اسلام حقیقی بودند.

_DSC0518

کوشش برای بازگشت به پیام اصلی یا اصل پیام اسلامی در تاریخ اسلام سابقه ای دراز دارد. در واقع این جستجو و طلب برای رسیدن به اصل پیام محمد(ص) از زمانی آغاز شد که پیغمبردیگر در میان پیروانش نبود. یاران نزدیک محمد(ص) می دانستند که پیام اصلی محمد(ص) چه بود . ولی کسانی که در شهرهای دیگر می زیستند یا کسانی که پیغمبر را ندیده بودند می خواستند بدانند که پیغمبر حقیقتا چه پیامی داشته است. هر چه زمان می گذشت این احساس گم کردن پیام اصلی شدید تر می شد. در قرنهای نخستین مسلمانان حدیثی را نقل می کردند که می گفت هر چه زمان جلوتر برود اصل پیام محمد (ص) بیشتر گم خواهد شد و مردم گرفتار توهمات خود خواهند گردید. می گویند حسن بصری که خودش یکی از تابعان بود به مریدان خویش می گفت که من شخصا هفتاد تن از یاران محمد (ص) را که در جنگ بدر شرکت کرده بودند دیده بودم. همه انسانهای متقی و پرهیزگار، کسانی که جانشان را حاضر شدند در راه محمد(ص) و پیام او بدهند. حسن می گفت اگر این بدریها زنده می شدند و شما را می دیدند می گفتند شما مسلمان نیستید. و تازه، اگر شما آنها را می دیدید می گفتید اینها همه دیوانه اند. این حدود شصت هفتاد سال پس از درگذشت محمد(ص) است.

احساس گم کردن پیام اصلی محمد (ص) مسلما کسانی را وادار می کرد که سعی کنند که این پیام را پیدا کنند. در کجا؟ در کسانی که به محمد(ص) و زمان او نزدیک بودند. صحابه ای که پیغمبر را دیده بودند، یا پیروان آن صحابه، یا تابعان ایشان و اگر تابعان نبودند تابعان تابعان. در قرنهای سوم و چهارم که دیگر اثری از تابعان و تابعان تابعان نمانده بود مفهوم سلف صالح پیدا شد، کسانی که صحابه را هم ندیده بودند ولی راه آنها را می رفتند و آدمهای درست کرداری بودند. مهمترین چیز در تشخیص کسانی که به محمد (ص)نزدیک بودند کردار و عمل بود، نه عقیده.

جستجوی اشخاص مختلف برای بازیافتن حقیقت اسلام محمدی جویندگان را به نتایج مختلفی می رساند و هر کس و هر گروهی به یک چیز چنگ می اندخت و می گفت اسلام این است. گروهی به گفتارهائی که از پیغمبر نقل می کردند رو می آوردند، و گروهی به سنتهای عملی و کردارهائی که می گفتند محمد(ص) داشته است. بعضی سعی می کردند عقاید کلامی را پیدا کنند که فکر می کردند محمد (ص)بدان قائل بوده برخی عقاید فقهی را. بعضی ها مهتقد بودند که حقیقت اسلام در واقع اسراری است که از پیغمبر به برخی از نزدیکان خود، اهل بیت خود سپرده است. این گروها البته معتقد بودند که باید روشی را در زندگی شخصی و جمعی در پیش گیرند که آنها را به حقیقت پیام محمد(ص) آشنا می سازد، روشی که خود محمد(ص) به اصحاب خود آموخته است. برخی تصور کردند که پیام اصلی محمد(ص) این بود که باید به دنیا پشت کرد و سعادت را در آخرت جست. اینها زهاد بودند. بعضی هم به عبادتهای سخت و ریاضتهای شاق روی آوردند و اینها عباد و نساک بودند. بعضی هم معتقد شدند که آنچه غایت آمال محمد(ص) و امت محمدی بوده رویت خداست که در آخرت دست می دهد. در این میان کسانی پیدا شدند که گفتند حکمتی که دین محمد(ص) سعی کرده است بیاموزد در کلمۀ توحید خلاصه می شود. توحید در واقع به معنای خدا شناسی یا معرفت به خداوند است و کسانی که معتقد بودند پیام اصلی محمد (ص)در توحید خلاصه می شود سعی کردند که همۀ زندگی خود را وقف شناخت خداوند کنند. نامی که به این قبیل اشخص داده شد صوفی بود و مرام و مسلک ایشان نیز تصوف خوانده شد.

بدین ترتیب، تصوف در واقع کوششی بود برای خدا شناسی. البته نه از راه شناخت مفهومی (شناخت اسماء و صفات باری تعالی ) بلکه از راه “شدن” ، یعنی موحد شدن، از تفرقه و تکثر عملا عبور کردن و به جمعیت و وحدت رسیدن. از انیجاست ملاحظه می کنیم که بحثها وسخنان صوفیان در قرون اولیه همواره بر مدار یک چیز است و آن خداشناسی و توحید است.

رسیدن به توحید از راه شدن با کلمۀ دیگری نیز بیان می شد و آن کلمۀ وجد و وجود بود ، در پارسی یافتن. وجد مؤثر ترین راه برای نزدیکی به حق و شناخت خداوند بود و این عمدتا از راه سماع پدید می آمد. صوفیه از همان ابتدا سعی کردند راههائی برای تحقیق (یافت حق) و توحید بیابند. برخی از آنها جنبۀ فردی داشت و برخی جنبۀ جمعی. مثلا ذکر جنبۀ فردی داشت و سماع جنبۀ جمعی. به ذکر جنبۀ جمعی هم داده شد و در مراسمی که برای سماع به پا می کردند به طور جمعی ذکر هم می گفتند. اعمال خاص صوفیانه ، مانند سماع و ذکر ، در کنار اعمالی بود که عموم مسلمانان انجام می دادند مانند نماز و روزه. در واقع صوفیه همین اعمال را هم با شدت بیشتر برای قرب به خدا انجام می دادند. در همۀ این اعمال هدفی که صوفیه دنبال می کردند توحید یا خدا شناسی بود، توحیدی که در کلمۀ لا اله الا الله بیان شده بود. در واقع صوفیه همۀ برنامۀ عملی و نظری خود را در همین کلمه مشاهده می کردند. برای آنه تصوف و اعمال صوفیانه در نفی و اثبات خلاصه می شد: نفی همۀ اله ها و اثبات الله. در رأس ال ها نیز نفس یا خودی شخص بود. صوفی می بایست پس از نفی همۀ اله ها به نفی خودی خود ش بپردازد تا به وجود الله برسد.

جنبه های بیرونی تصوف در جامعه ابتدا در اعمالی خلاصه می شد که اشخاص برای رسیدن به توحید و شناخت حق انجام می دادند. ولی از همان قرن سوم این اعمال به صورت نهادینه در آمد. مثلا مراسم سماع در مجالسی که به طور منظم یا غیر منظم در خانه ها یا محلهای دیگر برگزار می شد از قرن سوم به بعد نهادینه شد. همچنین مجالس ذکر و برخی مراسم دیگر. این مراسم صوفیانه به موازات اعمالی جمعی ای بود که در جامعۀ اسلامی به طور کلی نهادینه شده بود، مانند مراسم نماز جماعت و سفر حج و اعمال حج و غیره. از قرن سوم به بعد صوفیه از یک عمل جمعی نیز برای آموزش عقاید و اصول تربیتی خود استفاده کردند و آن مجلس گوئی بود. این مراسم به موازات شکل گیری مراسم درس و وعظ و خطابه در تمدن اسلامی پدید آمد. همان طور که فقها کلاس درس و مدرسه دائر کردند و همان طور که متکلمان و محدثان مجالسی برای تعلیم عقاید خود به دانشجویان برگزار می کردند صوفیه نیز مجالسی صوفیانه برای تعلیم اصول عقاید خود که عمدتا در توحید و خدا شناسی و راه رسیدن به آن خلاصه می شد برگزار کردند.

مجالس صوفیانه از لحاظ ظاهری شبیه به مجالس وعظ و خطابه و مجالس قصه گویان ( قاص یا قصاص) بود. ولی با آنها فرق داشت. قصه گویان سعی می کردند با داستانهای تاریخی و افسانه های دینی مردم را با تاریخ و فرهنگ و آداب و رسوم و نیز عقاید دینی آشنا سازند. ولی صوفیه در مجلس گوئی بر محور توحید و خداشناسی سخن می گفتند. مجالس سخنرانی فی البدیهه بود. معمولا قاری ایه یا آیاتی می خواند یا حدیث از پیامبر می خواندند و سپس شیخ مطالبی را که به ذهن او رسیده بود بیان می کرد. تمرکز شیخ در مسئلۀ توحید بود و به همین جهت مجلس را مجلس تذکیر نیز می گفتند. البته مجالس موعظه نیز مجالسی بود که در آنها سعی می کردند مستمعان را از راه یاد مرگ و آخرت بیدار کنند و آنان را به کردار نیک تشویق کنند. ولی در مجالس صوفیانه کسی که مجلس می گفت بر یاد خدا تاکید می کرد و از مراحل و منازل و اعمالی سخن می گفت که به توحید می انجامید. مهمترین عمل نیز نفی خودی یا نفس و شهوات نفسانی بود. در واقع مجلس گوئی تفسیر کلمۀ لا اله الا الله بود. نفی اله ها و اثبات الله. نفی نفس و اثبات حق.

مجلس گوئی رسمی بود که با تقویت تصوف در تمدن اسلامی متداول شد. مشایخ بزرگ بغداد و نیز منطق دیگر، مانند خراسان و فارس و جبال از قرن سوم به بعد مجلس می گفتند. کیفیت این مجالس بستگی به شیخ و توانائی های وی داشت. برخی از مشایخ در مجلس گوئی و سخنرانی مهارت داشتند و مجالسی پر هیجان بر گزار می کردند که گفته اند گاه حاضران نعره می کشیدند و بعضا غش می کردند یا حتی می مردند. برخی دیگر از قدرت چندانی برای سخنرانی برخوردار نبودند. همان طور که شاگردان درسها و سخنرانیهای فقها یا متکلمان را تحریر می کردند و از این تحریر ها کتابهائی با نام امالی می ساختند، صوفیه نیز سعی می کردند مجالس مشایخ معروف و محبوب خود را فی المجلس یاد داشت کنند. مشایح ایرانی معمولا به فارسی مجلس می گفتند و مشایخ عرب زبان به عربی و مشایخ دو زبانه هم به فارسی و هم به تازی. با افزایش این نوع مجالس، ژانر خاصی در آثار صوفیانه در کنار ژانر های دیگری مثل رساله و نامه و کتابهای جامع یا دستینه پدید آمد. متاسفانه برخی از این مجالس که ما می دانیم وجود داشته است از بین رفته است ، مانند مجالس ابوعلی دقاق استاد ابوالقاسم قشیری. ممکن است این مجالس روزی مانند مجالس ابوسعد خرگوشی پیدا شود. از مجالس عربی احمد غزالی نیز مجموعه ای پیدا شده و هم اکنون در دست است ولی متاسفانه از مجالس فارسی او خبری نیست. از جمله مجالس دیگری که به دست ما رسیده است مجالس مولانا و کتاب فیه مافیه است. همچنین مقالات شمس تبریزی. مجلس گوئی در شکل گیری نوع دیگری از ادبیات صوفیانه تاثیر گذاشته است. مثلا کتاب روح الارواح سمعانی خود اثری است که به قلم یک صوفی مجلس گو نوشته شده است.

سپس دکتر محمد سوری از «چهره تازه ابوسعیدِ ابوالخیر در مجالس نویافته» سخن گفت:

داستان این کتاب به ‌ویژه در بخش مجالس ابوسعیدِ ابوالخیر داستان یک کشف بزرگ است. تصویری که ما تاکنون از ابوسعیدِ ابوالخیر داشته‌ایم عمدتاً بر اساس دو کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر و اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی‌سعید شکل گرفته است. این دو کتاب را دو پسرعمو که هر دو نواده ابوسعید بوده‌اند یعنی جمال‌الدین ابورَوح لطف‌اللّٰه بن سعد بن اسعد بن سعید بن ابی‌سعید (ف. ۵۴۱) و محمد بن منوّر بن اسعد بن سعید بن ابی‌سعید (زنده در ۵۷۴) در حدود ۱۰۰ تا ۱۳۰ سال پس از درگذشت ابوسعید نوشته‌اند. هرچند بخش عمده‌ای از این کتابها بر اساس منابع متقدم خانقاهی و خانوادگی تدوین یافته است، نباید از ذهن دور داشت که در طی این مدتِ نسبتاً طولانی و تحت تأثیر اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و دینی طبیعی است که بسیاری از نگاهها و پسندهای جامعه زمان ابوسعید با دورهٔ تدوین این دو کتاب تغییر پیدا کرده باشد. حتا اگر فرض را بر این بگذاریم که ابورَوح و محمد بن منوّر فقط دست به گزینش زده باشند و خودشان در اصلِ منقولات هیچ تصرفی هم نکرده باشند، باز هم نوع گزینش و حذف این حکایت و درج آن حکایت و بزرگ کردن کسانی که به ابوسعید ارادت داشته‌اند و کوچک جلوه دادن مخالفان ابوسعید یا ارادت پیدا کردن بعدیِ مخالفانی از قبیل امام ابوالقاسم قشیری (ف. ۴۶۵) خود تحمیل نوعی نگرش است. البته اکنون با در دست داشتن مجالس نویافتهٔ ابوسعید به‌قطع می‌دانیم که کار این دو پسرعمو بسی فراتر از گزینشِ صِرف بوده است و تفاوت فاحشی که تصویر ابوسعید در فاصلهٔ ارائهٔ مجالس تا زمان تدوین آن دو کتاب پیدا کرده است خود حاکی از تغییرات عمده در ابوسعیدِ زمان حیاتش و ابوسعید یک سدهٔ بعد است.

برای اینکه بتوانیم این تأخُّر زمانی را بهتر درک کنیم، از علم حدیث مثالی می‌زنیم. حدیث اصطلاحاً یعنی سخن پیامبر (و در میان ما شیعیان سخنان پیامبر و دوازده امامان و حضرت فاطمه) و علم حدیث علمی است که به گردآوری این احادیث می‌پردازد و البته این علمْ شاخه‌ها و زیرشاخه‌های بسیاری دارد که اینجا جای طرحش نیست. گردآوری و تدوین احادیث یا سخنان پیغامبر صلّی‌اللّٰه‌علیه‌وآله در حدود یک قرن و نیم پس از درگذشت آن حضرت آغاز شد. آگاهیهای ما از این دورهٔ یک‌قرن‌ونیمه و تحولاتی که سخنان پیامبر از زمان حیات ایشان تا زمان تدوین به خود دید بسیار اندک است. یکی از مسائل مهم در این خصوص مسألهٔ جعل حدیث یا احادیث ساختگی است که افراد مختلف و به‌ویژه طبقهٔ حاکمهٔ جامعهٔ اسلامی برحسب نیازشان در موضوعات گوناگون دست به ساختن احادیث می‌زدند یا به محدّثان حرفه‌ای سفارش جعل می‌دادند. در این فاصله زمانی آنقدر تحولات سیاسی و اجتماعی و دینی در میان مسلمانان به وجود آمده است و آنقدر دسته‌بندیهای گوناگون و جنگ و ستیز و خونریزی و برادرکشی پدیدار شده است و بر شیوهٔ نگرش به سخنان پیامبر و بهره‌برداری از آنها به سود حزب و گروه خود تأثیر گذاشته است که اگر فرض کنیم (به قول فیلسوفان: فرض محال که محال نیست) هیچ حدیثی هم جعل نمی‌شد، باز هم بی‌تردید احادیث گردآوری شده با آنچه بر زبان مبارک ایشان جاری شده بود، تغییرات بنیادین پیدا می‌کرد. حال اگر بدانیم که در این مدت و بعد از آن صدها و بلکه هزاران حدیث جعلی را ساخته‌اند و در مجموعه‌های حدیثی گنجانده‌‌اند، متوجه خواهیم شد که بخش مُعْظَمی از این احادیثِ منسوب به پیغمبر از اساس ساختگی است و یا در متن آن دخل و تصرفهای جدّی صورت پذیرفته است. حال فرض کنید (باز هم: فرض محال که محال نیست) که امروز نسخه‌ای خطی پیدا کنیم که کسی در زمان پیامبر بخشی هرچند اندک از سخنان ایشان را فی‌المجلس یادداشت کرده باشد و این یادداشتها از طریق همین نسخه خطی به دست ما رسیده باشد. اگر چنین اتفاقی می‌افتاد نه‌فقط بنیان علم حدیث و مجموعه‌های حدیثی را متزلزل می‌کرد بلکه بر همه باورهای اعتقادی و حتا آنچه ما بعدها به عنوان تاریخ اسلام برای خود ترسیم کرده‌ایم تأثیری شگرف می‌گذاشت.

این فقط یک مثال بود. برگردیم به سخن خودمان. درباره ابوسعیدِ ابوالخیر این مجالس نویافته تقریباً همان کاری را کرده است که ممکن بود آن مجموعهٔ سخنان فرضاً نویافته پیامبر بکند. این مجالس فاصله یک قرن و اندیِ ما با ابوسعید را برداشته است و ما الآن می‌توانیم با بخش کوچکی از وجود بوسعید بی‌واسطه مواجه شویم. هم‌اکنون گویا خود را در مجلس بوسعید می‌بینیم که ما را از اسلام نبوت و اختلافهای ناشی از آن و کشت‌وکشتارهای حاصل از آن و تکفیرهای مُنتَج از آن که نه‌فقط ما مسلمانان که بشریت را خسته کرده است پرهیز می‌دهد و از اسلام توحید سخن می‌گوید. بشنویم:

مردم باید بامداد برخیزد، جز خدای بر دلِ او هیچ نگذرد، در هفت آسمان و زمین و در این جهان و آن جهان جز از خداوند هیچ چیز پیش دل او در نیاید. وا زو نشیند، وا زو خیزد، وا زو رود، وا زو گوید. (ص ۱۰۵)

هیچ ضدّی تو را، و دین تو را، ورای نفس تو نیست، او را فرو باید برد، و زیر قدم آورد، و آتش همّت درو باید زد، و بباید سوخت، و خاکستر به باد بر باید داد، تا ازو برهی و بیاسایی. (ص ۱۱۶)

آنگاه از پس آن سوختگی، افروختگی بود از هر چه دون اوست، سوخته گردی به یگانگیِ او، افروخته گردی بدو. تا سوخته نگردی، افروخته نگردی. و تا خاک نگردی، پاک نگردی. و تا نیست نگردی، هست نگردی. تا مرده نگردی، زنده نگردی. تا فانی نگردی، باقی نگردی.

او اوست، چون اوییِ او از میان برخاست، واسطه برخاست، و چون واسطه برخاست همه او بود، با او هیچ‌کس نه. و تا بنه‌رَوی، به مقصود نرسی. (ص ۱۱۷)

قبلاً بارها شنیده بودیم که بسیاری از مشایخ صوفیه مخاطبان خود را از «مذهب‌گویی»، که به‌نوعی همان اسلام نبوت و پرداختن به اختلافات است، پرهیز می‌دادند ولی هیچگاه اینگونه مستقیم و بی‌واسطه با آن برخورد نکرده بودیم، آن هم نه از زبان برخی صوفیان قشری و «مذهب‌گو» بلکه از زبان سلطان مشایخ بوسعیدِ بوالخیر، «عارفی که هر کجا یاد او رود، همهٔ دلها را وقت خوش شود».

_DSC0540

* * *

حال بهتر است از این کلی‌گوییها بگذریم و وارد برخی مسائل جزئی‌تر در خصوص تفاوتهای دو کتاب پسرعموها و مجالس نویافته شویم.

می‌دانیم که داستان تراژیک کشته شدن حسین بن منصور حلّاج به سال ۳۰۹ در بغداد تأثیری شگرف بر اوضاع و احوال صوفیهٔ پس از خود گذاشت، به گونه‌ای که اگر ما تصوف بغداد را به پیش از این رویداد و پس از آن تقسیم کنیم پُر بیراه نگفته‌ایم. در میان صوفیانْ راجع به حلاج سه دیدگاه وجود دارد. برخی همچون ابن‌عطا آدمی (ف. ۳۰۹) و ابن‌خفیف شیرازی (ف. ۳۷۱) و شاگردش ابوالحسن علی بن محمد دیلمی (زنده در ۳۹۲) با حلاج موافقند و او را از اولیاء الاهی به شمار می‌آورند؛ برخی دیگر با وی مخالفند و او را شیادی شعبده‌باز می‌دانند که از راه مستقیم تصوف منحرف شده است، و گروه سومی هستند که دربارهٔ حلاج قائل به توقّف شده‌اند (به زبان امروزی یعنی رأیشان ممتنع است). البته در طول زمان به‌تدریج صف موافقان حلاج پرشمارتر شده است و در سده‌های متأخر در میان صوفیه کسی را نمی‌شناسیم که به‌صراحت مخالف حلاج بوده باشد.

در اسرار التوحید فقط یک بار نام حلاج ذکر شده است، آن هم به‌اشاره و گذرا:

حسن گفت: من بازگشتم و پیش شیخ آمدم و ماجرا بگفتم. شیخ رو به اصحابنا کرد و گفت: «از دى باز لرزه بر شما افتاده است. پنداشتید که چوبى به شما چرب خواهند کرد. چون حسینِ منصورِ حلّاجى باید که در علوم حالت در مشرق و مغرب کس چون او نبود در عهد وى تا چوبى بدو چرب کنند. چوب به عیاران چرب کنند، به نامردان چرب نکنند.» (ص ۷۲)

از قصهٔ بالا تا این حد دانسته می‌شود که ابوسعید در صف موافقان حلاج قرار داشته است نه مخالفان، ولی آنچه در مجالس نویافته از حلاج وجود دارد نشان از آن دارد که بوسعید را با حلاج و نوشته‌ها و اشعار او انسی دیرینه بوده است تا جایی که بخشهایی از اشعار حلّاج را در حفظ داشته است. بوسعید در اثنای یکی از مجالس خود که دربارهٔ هم‌نشینی با خداوند سخن می‌گوید (ص ۱۰۵) به اشعاری عربی از حلاج استشهاد کرده است و چهار بیت از آن را، قاعدتاً از حفظ، خوانده است. طبیعی است که اگر بوسعید با اشعار حلاج انسی طولانی نداشت این اشعار عربی در خاطرش نمی‌ماند تا به آنها استشهاد کند.

دربارهٔ حلّاج و بوسعید شایسته است به یک مسألهٔ دیگر نیز اشاره کنیم و آن شباهت «انا الحقِ» حلّاج با «همه اوستِ» بوسعید است. به نظر می‌رسد این دو کلیدواژه گوهر اصلی همهٔ آموزه‌های حلاج و بوسعید است. بوسعید غیر از «همه اوست» تعبیرهای دیگری نیز دارد که همین مفاد را می‌رساند: همه بدوست، همه از اوست، همه آنِ اوست، همه را حاجت بدوست، او اوست. (مجالس نویافته، ص ۹۸ و ۱۰۰ و ۱۰۲ و ۱۰۶ و ۱۱۰ و ۱۱۷)

این تعبیراتِ مهم در حالات و سخنان اصلاً نیامده و در اسرار التوحید نیز تنها در چهار جای کتاب ذکر شده است و بسامد پایین آن اهمیت مسأله در نزد بوسعید را نشان نمی‌دهد.

همه سوى خلق راه نماید و این همه شرک است و هیچ‏چیز به خلق نیست. همه بدوست. این‏چنین بباید دانست و بباید گفت. و چون گفته باشى برین بباید ایستاد و استقامت باید کرد و استقامت آن باشد که چون یکى گفتى نیز دو نگویى و خلق و خداى دو باشد. (ص ۲۸۴)

ملامتى این باشد که در دوستى خداى هرچش پیش آید باک ندارد و از ملامت نه‌اندیشد. پنداشتى در وى پدید آید که من مى‏دوست دارم، در آن نیز یک چند برود از آن نیز بتراید و بنه‌آساید. نیارامد و بداند که خداوند او را دوست مى‏دارد که او را بر آن مى‏دارد تا خداوند را دوست دارد و بداند که خداوند بازو فضل مى‏کند. این‏همه بدوست و به فضل اوست، نه به جهد ما. چون این بدید بیاساید. آنگه درِ توحید بر وى بگشایند تا بداند و ببیند، و شناسا گرداندش تا بشناسد که کار به خداوند است جلّ جلاله، إنّما الأشیاء برحمه اللّٰه. اینجا بداند که همه اوست و همه بدوست و همه آنِ اوست، و این پنداشت است که برین خلق نهاده است، ابتلاى ایشان را و بلاى ایشان را، و غلطى است که بر ایشان مى‏راند به جبّارى خویش، براى آنک جبّارى او راست.‏ (ص ۲۸۸)

شیخ ما گفت: وقتها هرجایى مى‏گشتیم در کوه و در بیابان و این حدیث سَروَر پى ما نهاده بود. مى‏خداى را جستیمى در کوه و بیابان و بودى که بازیافتیمى و اکنون چنان شده‏ایم که خویشتن مى‏بازنیابیم ایرا چه همه اوست، ما نه‏ایم. و از آن معنى که او بود و ما نبودیم و او خواهد بود و ما نباشیم اکنون یک دم زدن به خودى خود مى‏نتوانیم که باشیم یا ما کسى باشیم و ما را دعوى مشاهده و تصوف و زاهدى رسد. کسى که او را چیزى نباشد و نامى نباشد او را نامى توان نهاد؟ و او را چیزى باشد؟ این خود روا نبود. (ص ۲۹۹)

شیخ ما گفت: چندگاه آن بود که حق را مى‏جستیم، گاه بودى که یافتیمى و گه بودى که نیافتیمى. اکنون چنان شدیم که هرچند خود را مى‏جوییم مى‏باز نیابیم، همه او شدیم زیرا که همه اوست‏. (ص ۳۰۵)

ولی هنگامی که سراغ مجالس نویافته می‌رویم، می‌بینیم بیش از ده بار این تعبیرها به کار رفته است و تقریباً همهٔ مجالس در پیرامون همین کلمه می‌گذرد. تازه باید توجه داشته باشیم که این هشت مجلس نویافته در مجموع ۵۶۰۰ کلمه دارد یعنی کمتر از ۲۰ صفحه است و دو کتاب پسرعموها روی‌هم‌رفته نزدیک به ۵۰۰ صفحه (۱۱۰ + ۳۸۶) است. و اگر روزی به آن «قرب دویست مجلسـ»ـی که به قول ابورَوح «به دست خلق است» (ص ۱۲۵) یا بخشی از آن دست یابیم بی‌گمان مضمون مجالس نویافته بیشتر تأیید خواهد شد.

با توجه به این سخنان روشن می‌شود که محور اندیشه‌های حلّاج و بوسعید هر دو توحید است البته با دو ادبیات مختلف، با این تفاوت ظریف که وقتی حلّاج «أنا الحق» می‌گوید (یا وقتی بایزید بسطامی «سبحانی ما أعظمَ شأنی» می‌سراید) هنوز، ولو در ظاهر، «أنا» یا «ـی» (= من) وجود دارد ولی بوسعید با «همه اوستِ» خود به طور کلی از مرحلهٔ بشریت عبور کرده است.

به نظر می‌رسد محمد بن منور چندان توجهی به اینکه بوسعید ادامه‌دهندهٔ سنت بایزید و حلاج در توجه تامّ به توحید و عبور از نفْس بوده است نداشته است، ولی پسرعمویش ابورَوح به این مسألهٔ مهم تفطّن داشته است.

و چون مرغ روح آن مهتر و بهترِ عالم [= پیغامبر] ازین کاشانهٔ عاریتى بدان آشیانهٔ اصلى رفت، اصحاب بر همان قاعده‏اى که فرموده بود مى‏رفتند و جادّه سنّت را به روش پاک معمور مى‏داشت و بعد ازیشان این ولایت در این امّت قرناً بعد قرنٍ مى‏آمد تا به عهد منصور حلّاج از اسرار این ولایت چیزى بر وى کشف شد که طاقت آن نداشت؛ آوازى از وى برآمد که «أنا الحقّ» جانش نیاز آن کلمه شد و از خود برست. همچنین بویزید بسطامى را، رحمه اللّٰه علیه، ولایتى بود و کشفى افتاده بود عبارت از آن این آمد که «سبحانى ما أعظم شأنى.» همچنین هر قرن قاعده کرامت و بنیاد ولایت را والایى مى‏نهادند تا عهد شیخ امام اجلّ سلطان طریقت و شریعت نور ملّت و حقیقت ابوسعید بن ابى‌الخیر قدّس اللّٰه روحه العزیز آنچ مطلوب همگنان است [و] بود از ولایت در کنار وى نهادند و او را به انواع لطایف مخصوص کردند که دیگران از بلوغ ادنى درجهٔ آن قاصر بودند. چون نور ولایت ظاهر و باطن او را شامل شد عبارت از آن این آمد که «لیس فى الجبّه غیر اللّٰه». چون محقّقان این بشنیدند، گفتند: ولایت به کمال رسید، وراى کمال این در جهان راهى نماند، که دیگران خود را با حقّ اثبات مى‏کردند لاجرم آن اثبات حجاب راه ایشان آمد از بلوغ کمال درجه ولایت؛ چون شیخ ابو سعید، قدّس اللّه روحه، خود را از راه برداشت و همه اثبات حقّ کرد، لاجرم خداوندان بصیرت- که نظر پاک داشتند- برین متفق شدند که بیش ازو، در ولایت، هیچ کس را این درجه و منزلت نبودست. و وراء این درجه نتواند بود مر آدمى را بعد از نبوّت‏.

تنها اشکال ابورَوح این است که عظمت تعبیرهای بوسعید به‌ویژه «همه اوست» را درک نمی‌کرده است و در نتیجه از عبارتِ جعلی «لیس فى الجبّه غیر اللّٰه»، که یا ساختهٔ خود اوست یا یکی دیگر از مریدان شیخ، بهره برده است تا بوسعید را در جایگاهی برتر از بایزید و حلاج بنشاند، حال آنکه به‌هیچ‌وجه به چنین دستاویزهایی نیاز نبوده است.

بر اساس همین نگاهِ «همه اوستِ» بوسعید است که می‌بینیم در پاسخ به امام ابوالقاسم قشیری می‌گوید: «ما هیچ چیز نیستیم.»

روزى بر زفان استاد امام برفت که «بیش از آن نیست که بوسعید حق را سبحانه و تعالى دوست مى‏دارد و حق سبحانه و تعالى ما را دوست مى‏دارد. فرق چندین است که در این راه ما پیلى‏ایم بوسعید پشه‏اى.» این خبر به شیخ ما آوردند. شیخ آن‏کس را گفت: «برو به نزدیک استاد شو و بگو که آن پشه هم تویى ما هیچ‏چیز نیستیم.» (ص ۲۳۶)

حتا اگر این داستان ساختگی باشد، که البته احتمال ساختگی بودن آن کم هم نیست، معنا و مفهوم آن درست است و با مبانی اندیشهٔ بوسعید سازگار. در خصوص این نگاه بوسعید یعنی پر شدن از توحید و تهی شدن از خود شواهد دیگری نیز در دست است که ما به همین اندازه بسنده می‌کنیم.

از صبر و حوصله شما ممنونم و از آقای دهباشی که این فرصت را در اختیار بنده گذاشتند سپاسگزارم.قیببب

دکتر راشدی نیا سخنران بعدی این نشست بود که شرح بیشتری از مجالس عارفان داد:

پیش از این بیش‌ترین اطلاعات ما از مجالس ابوسعید ابوالخیر مربوط به کتاب اسرار التوحید و حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر بود در این دو کتاب بیش از صد بار از مجالس شیخ سخن رفته و از حوادث و اتفاقاتی که در آنها رخ ‌داده گزارش شده است.

اکثر مردم ابوسعید را از طریق مجالسش می‌شناختند، او در مجالس خود گاه کراماتی اظهار می‌کرد و گاه با ذهن‌خوانی افراد را مقهور خود می‌ساخت، مجالس ابوسعید معمولا بامداد هر روز برگذار می‌شد و افرادی از طبقات مختلف در آن شرکت می‌کردند و هر کس با یک بار شرکت در مجالس شیخ، شیفتۀ وی می‌گشت چنانکه استاد بوالقاسم قشیری که ابتدا منکر شیخ بود و از شرکت همسرش بانو فاطمه دختر ابوعلی دقاق در مجالس ابوسعید ممانعت می‌کرد وقتی خود اتفاقی در مجلس شیخ حاظر می‌شود، چنان شیفتۀ وی می‌گردد که از او می‌خواهد هفته‌ای یک روز هم این مجالس در خانقاه او برگذار گردد. مجالس ابوسعید چنان شورانگیز بود که مستمعین گاه ساعت‌ها می‌‎گریستند و بعضی از خود بیخود شده و تا سرحد مرگ می‌رفتند.

آنچه گفته شد نمونه‌ای از مطالب این دو کتاب در مورد مجالس ابوسعید بود. و با اینکه تمام مجالس شیخ توسط مریدان وی نوشته ‌شده بود و دست به دست می‌گشت و مورد استفاده علاقمندان قرار می‌گرفت و حداقل در زمان نگارش کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر که حدود صد سال بعد از وفات شیخ می‌باشد، ابوالروح از وجود بیش از دویست مجلس ابوسعید در دست مردم گزاش می‌دهد، اما تا به حال به جز اندک اطلاعاتی که از محتوای این مجالس در کتاب اسرار التوحید و حالات و سخنان ذکر شده، و چند عبارتی که در کتاب فصل الخطاب خواجه محمد پارسا نقل شده، گزارشی دیگر از محتوای مجالس شیخ به دست ما نرسیده بود.

در کتاب «مجالس عارفان» برای اولین بار هشت مجلس از مجالس ابوسعید ابوالخیر به همراه مجموعه‌ای از مجالس خواجه یوسف همدانی و عارفی از قرن ششم هجری منتشر می‌شود. این مجالس در جنگی به خط یکی از مریدان یحیی باخرزی عارف بزرگ قرن هشتم نوشته شده و به شماره ۱۳۰۰ در کتابخانۀ منطقه‌ای قونیه نگهداری می‌شود و تا به حال حتی به صورت اجمالی نیز معرفی نشده است.

_MG_8099

کتاب «مجالس عارفان» را می‌شود از چند جهت مورد بررسی قرار داد:

این مجالس به خاطر لغات و اشعار و تعبیرات و ترکیبات بدیع و کم نظیری که در خود جای داده است، همانند اندک متون فارسی باقی مانده از قرن پنجم و ششم می‌تواند نقشی بسزاء در معرفی ادبیات فارسی داشته باشد.

این مجالس به خاطر معارف و مباحث معرفتی و طریقتی که در خود جای داده همانند دیگر آثار به جای مانده از عارفان و صوفیان ایران اسلامی، از اهمیتی بالا برخوردار است.

اما شاید مهم‌ترین ویژگی این مجالس در این باشد که به ما در شناخت چهرۀ واقعی ابوسعید و خواجه یوسف همدانی و دغده‌های معرفتی و طریقتی آنها کمک می‌کند. اطلاعات ما از این عارفان بیش از اینکه برگرفته از مستندات تاریخی باشد به تذکره‌ها و مقاماتی مستند است که رسالت اصلی آنها پرداختن به جنبه‌‎های معنوی و تعلیمی بوده نه ترسیم چهرۀ واقعی این عارفان.

شخصیتی که براساس مجالس ابوسعید در ذهن ما ترسیم می‌شود با آنچه در کتاب اسرار التوحید و حالات و سخنان ترسیم شده متفاوت است. براساس مجالس ابوسعید عارفی است که دغدغۀ اصلی وی انقطاع از نفس و رسیدن به حق و فنای در توحید است.

اما بیشترین همت کتاب «حالات و سخنان» و «اسرار التوحید» ترسیم چهره‌ای است افسانه‌ای که بیشترین دغدغۀ او غلبه بر دیگران با اظهار کرامت و ذهن خوانی است همین مساله باعث شده مهم‌ترین پژهشگران در مورد زندگی ابوسعید همچون استاد شفیعی کدکنی و فریتس مایر تصریح کنند که: «مسأله کرامات‏ مرکز اصلى شخصیّت‏ تاریخى و افسانه‏اى بوسعید بوده است.»

با اینکه شیخ خود بارها در مورد اظهار کرامت سخن گفته و آن را به کار مگس و پشه‌ و شیطان تشبیه کرده و از اهل کرامت به جاسوسان درگاه الهی تعبیر می‌کند و اعتقاد دارد اگر از اولیای الهی ناخواسته کرامتی صادر شود سزاوار است که از حق تعالی درخواست مرگ کنند با این حال در این دو کتاب کمتر حکایتی است که در بیان کرامات شیخ نباشد.

اما آنچه که در بیشتر مجالس ابوسعید به آن تاکید شده نفی اَنانییت و توجه به حق است او نفس را دشمن انسان دانسته و می‌گوید اگر انسان نفس را نکُشد، نفس او را خواهد کُشت. «اذبح النّفس و إلّا فلا تشتغل‏ بالتّرّهات. این نفس غدّاره را بکش یا نه او تو را بکشد. او را زیر پای آر یا نی او تو را زیر پای آرد.»

مساله بعدی که ابوسعید در اکثر مجالس بدان اشاره می‌کند توجّه به حضرت حق است. او اعتقاد دارد سالک در هیچ حالی نباید از مشاهدۀ حضور حق غافل شود چنان‌که اگر می‌نشیند با حق ‎‌نشیند و اگر به پا می‌خیزد با حق به پا ‌خیزد و اگر راه می‌رود با حق راه ‌رود و اگر سخن می‌گوید با حق سخن ‌گوید و این همه وقتی محقّق می‌شود که سالک خود را فراموش کرده‌ باشد و تا خود را فراموش نکند نمی‌تواند در همه حال به یاد خدا باشد.

و اگر کسی به این مرتبه رسید به توحید رسیده است و هر جا نظر کند حق را خواهد دید و در این مرتبه حتی خود را هم گم خواهد کرد چنانکه شیخ می‌گوید: «چندگاه آن بود که حق را مى‏جستیم، گاه بودى که یافتیمى و گه بودى که نیافتیمى. اکنون چنان شدیم که هرچند خود را مى‏جوییم مى‏باز نیابیم، همه او شدیم زیرا که همه اوست‏.» تعبیر «همه اوست» در بیشتر مجالس شیخ مورد استفاده قرار گرفته است. «عاشق اوست و معشوق هموست که ترا دوست مى‏دارد و خود را مى‏دارد که همه اوست.»

بخش دوم این کتاب به مجالس خواجه یوسف همدانی اختصاص یافته است اطلاعات ما در مورد خواجه یوسف همدانی خیلی محدود است و آنچه تا به حال از زندگی وی ارایه شده است برگرفته از آثاری همچون «نفحات الانس» جامی و «رشحات عین الحیات» کاشفی است که اطلاعات آنها چنانکه گفته شد بیش از اینکه مطابق مستندات تاریخی باشد براساس باورهای طریقتی نوشته شده است.

ما در مقدمۀ «مجالس عارفان» سعی کردیم با استفاده از منابع تاریخی بخشی از زندگی خواجه یوسف همدانی را که کمتر به آن توجه شده مورد بررسی قرار دهیم.

یکی از نکات مبهم حیات خواجه یوسف همدانی اساتید و شاگردان اوست، آنچه در آثار نقشبندیه ذکر شده وی شاگرد ابوعلی فارمدی بوده و از طریق وی طریقت خود را به خلیفۀ اول می‌رساند و چهار خلیفه‌ داشته است که یکی پس از دیگری به جانشینی او نائل آمده‌ تا نوبت به عبدالخالق غجدوانی رسیده است و او ادامه دهندۀ طریقت خواجه بوده است.

اما برخلاف تصور نقشبندیه، در منابع متعددی خواجه یوسف همدانی، شیخ طریقتی خود را شخصی به نام «عبدالله جونی» معرفی کرده است. عبدالله جونی برای ما شخصیتی ناشناخته است، حتی نام وی را هم بدرستی نمی‌دانستیم، در هر یک از منابع موجود نام وی به شکلی خاص نگاشته شده بود «عبدالله جوبی»، «عبدالله جوشنی»، «عبدالله خونی»، «عبدالله جوّی»، «عبدالله جوینی».

گو اینکه هر یک از کاتبان به خاطر نامأنوس بودن نام این شیخ بر اساس ذهنیات خود نام وی را تغییر داده‌ بودند در این میان تنها یافعی در کتاب «نشر المحاسن الغالیه» برای اینکه مانع اشتباه کاتبان باشد ضبط نام وی را نیز بیان کرده و نوشته است: «الشیخ عبدالله الجونی بالجیم و بعد الواو، النون». به کمک یافعی توانستیم ضبط صحیح نام شیخ و استاد خواجه را بدست بیاوریم.

در منابع تاریخی تنها اطلاعاتی که از او داریم این است که محل استقرار وی کوهی بوده به نام «جبل زر» و این کوه و منطقه اولین بار توسط استاد عبد الله جونی، به نام «احمد فضاله» بنا شده بود. جستجوی ما در کتاب‌های تاریخی در مورد شیخِ طریقتی خواجه یوسف همدانی بیش از این نتیجه‌ای نداشت تا اینکه در رساله‌ای تحت عنوان «شرائط مریدی» منتشر شده در مجموعۀ «فرهنگ ایران زمین» به سندی برخوردیم که تا حدودی اطلاعات ما را نسبت به مشایخ خواجه تکمیل می‌کند.

مولف این رساله که شخصی به نام «ابوجعفر کاتب» است سند طریقتی خود را با دو واسطه به خواجه یوسف همدانی می‌رساند و مشایخ وی را چنین معرفی می‌کند «خواجه یوسف همدانی» مرید شیخ «ابواحمد عبدالله بن على بن موسى‏ جوبى» بود، و او پانزده سال شاگردی «شیخ احمد بن فضاله بن عمران اُنمانى» کرده بود و وی مرید «ابوالحسن علىّ بن ابراهیم سرخسى» و او مرید «جعفر خُلدى» بود و وی مرید «جنید بغدادى» و او مرید دائیش «سرىّ سَقَطى» بود و او مرید «معروف کرخى»، و معروف از محضر امام «على بن موسى الرّضا» استفاده کرده بود. بر اساس این سند، نام استاد طریقتی خواجه «ابواحمد عبدالله بن على بن موسى‏ جوبى» و استاد وی «شیخ احمد بن فضاله بن عمران اُنمانى» است و سند طریقتی خواجه نیز بر خلاف تصور نقشبندیه از طریق معروف کرخی و امام رضا (ع)، به پیامبر(ص) ختم می‌شود.

 

در مورد شاگردان خواجه یوسف نیز آنچه از منابع تاریخی استفاده می‌شود با آنچه نقشبندیه گفته‌اند اختلاف وجود دارد که در مقدمه توضیح داده‌ایم.B

بخش پایانی این کتاب به مجالسی از یکی از بزرگان قرن ششم اختصاص دارد که نتوانستیم صاحب این مجالس را شناسائی کنیم اما در مقدمه توضیح داده‌ایم که صاحب این مجالس بی‌ارتباط با مولف کتاب «روح الأرواح» نیست.

در پایان اگر بخواهیم به فصل مشترک همۀ این مجالس اشاره کنیم آن نفی خود برتربینی انسان است، در این مجالس اساس مشکلات انسان در این دانسته شده است که انسان به هر عنوانی خود را از دیگران برتر بداند، اگرچه این خود برتربینی به خاطر انتساب به دین، مذهب و یا هر عنوان دیگری باشد، در مجالس ابوسعید می‌خوانیم: این همه درین جهان خویشتن پدید می‌آرند، یکی می‌گوید: شافعی‌ام، یکی می‌گوید: حنفی‌ام، یکی می‌گوید: حنبلی‌ام، و یکی می‌گوید: اشعری‌ام، یکی می‌گوید: امیرم، یکی می‌گوید: وزیرم. ایشان همه بزرگان و سادات‌اند، یکی شیخِ امام است، یکی شمس الاسلام، یکی خلیفۀ زمین است، این همه هست، پس خدای کو؟

به حدی این مساله مهم بود که حتی خود برتربینی انسان نسبت به حیوانات و حشرات را نیز توسط این بزرگان مورد سرزنش واقع می‌شد در مجالسی از عارف ناشناخته می‌خوانیم: «اگر روزی دامن تکبّر بر پشه‌ای فشاندی زخم آن از عدلِ این پادشاه می‌بباید خورد. و اگر هرگز دامن از سگی درکشیده‌ای … روز قیامت آن جانور را بیارند و ترا حاضر کنند و بر ممرّ او بدارند تا علی رؤس الخلایق او نیز خویشتن از تو درکشد.»

در پایان جا دارد از همۀ عزیزانی که برای برپائی این مجلس زحمت کشیده‌اند بخصوص از جناب آقای دهباشی کمال تشکر را داشته باشم.

در این بخش فاطمه معتمدآریا بخشی از متون کتاب مجالس عارفان را خواند:

در ادامه فاطمه معتمد آریا بازیگر سینمای ایران بخش هایی از کتاب «مجالس عارفان» را تحت انتخاب و راهنمایی دکتر پورجوادی، برای حاضرین خواند:

“همه اوست و او را در آفرینش هیچ انباز نیست. جبار است و کامران است، وکس را یارای آن نباشد که به سر مویی گوید که چرا چنین است؟ همان گاهش نیست کند و نهفته. زمین فرو برد تا ازاو نه اثر ماند، نه خبر نه نشان ماند.

واین خداوند جز عجز، روی نیست. صارخکی در برابر دوزخ کجا پای دارد. از او درخواست او محال باشد. جز نظاره روی نیست تا او را هر چه خواهد کند. اگر چنانست که با او خواهی که برابری کنی بر نیایی و به محنت و رنج درافتی.

این حدیث به بوالعجبی فراسر نشود، می خودی خود را دست بباید داشت. چون ماراز پوست بیرون آی، این حدیث این است و بس.

این نفس غداره را بکش، یا نه او ترا بکشد. او را زیر پای آر، یا نی، او تو را زیر پای آرد و این کسی بود که بر خویش بود، نه با خویش بود. کسی که خود را باشد او را از این هیچ بهره نبود.

_DSC0574

قومی باشند که بر خویشتن باشند و لکن خویشتن شناس باشند. چنین آورده اند که نوشروان عادل هر روز بامداد بفرمودی تا منادی کردند که:” خویشتن شناسان را از ما درود دهیت.”

این همه علم ها که هست و این صد هزار بیست و چهار هزار پیغامبر بفرستاد گفت:” خویشتن شناختن ورای همۀ علم هاست.” نیکوتر از علم هیچ چیز نیست. این باید جست و دست در این باید زد و بنیاد بدین محکم باید کرد، چون بنیاد محکم آمد هر چه بخواهی بتوان کرد. چون بنیاد محکم نباشد رنجت ضایع شود._DSC0574

از او استعانت باید خواست که همه اوست، نهصد و نود و نه نام است. او را از صفت های او هر عالمی را به صفتی بیافریده است. بر آن همه می گذر باید کرد تا بدو رسی چون بدو رسی بیاسایی، همه بدوست._DSC0574

گاه بنده را به صفت فرشته ای دارد، گاه به صفت زاهدی و عابدی، گاه به صفت سگی در مردم می افتد، گاه به صفت کژدمی که نیش می زند، گاه به صفت شیری که می غرد، گاه به صفت گاه به خشمش گرداند، گاه به صلح گرداند، همه اوست و همه بدوست و همه از اوست. ما بر هیچ کار نی ایم، خداوند بیداری کرامت کناد.”

“مردم باید بامداد برخیزد، جز خدای بر دل او هیچ نگذرد، در هفت آسمان و زمین و درین جهان و آن جهان جز از خداوند هیچ چیز پیش دل او درنیاید. وا زو نشیند، وازو خیزد، وازو رود، وازو گوید.

در هر چه باشد در هر وقت که باشد خداوند رافراموش نکند، و تا خود را فراموش نکنی او را یاد نتوانی داشت.

چنان باید که یادت نباید کرد. یاد کسی را باید کرد که فراموش کرده باشد. چنین خداوندی را فراموش کنی که را یاد کنی؟ و تو خود او را یاد نتوانی کرد تا او ترا نخست یاد نکرد و یاد کردن او ترا محو کردن است ترا از تویی تو.

و کسی کجاست که او را این همت است؟ این غریب است.

این حدیث خود از اول غریب بود و آخرش غریب خواهد شد خنک. تن غریبان. غریب آن است که او را خودی خود نیست.

دریغ است هر رنج که بری به جز این خداوند را، که همه راحت ازوست، و الفت و خوشی ازوست، و اگر نظر این خداوند نیستی به کار ما، ما را چه راحت بودی و چه شرف و چه ذوق بوی و چه زندگانی بودی؟”

“پیش از آنکه آدم بود، علیه السلام، و آدمی، ذریت وی را گفت: نه من خدای شمایم؟ گفتند:” هستی بارخدایا.”

همه او را گشتند، برخی بزودی بگفتند:” بلی” آنگه رجعت کردند و آنگه خاص بودند، جمله غلامش گشتند طمع از هر دو جهان ببریدند.

آن روز نخستین که تو را دیدم من

طمع از دل و جان خویش ببریدم من

هر که او را کشت دست پاک بشست از خودی خود و از هر چه جز اوست، ایراچه این حدیث به دویی پیش نشود، یکتا خواهد و یکسان خواهد و آن خواهد که به هیچ کس باز ننگری برای آنک مهین است و همه را حاجت بدوست.

و اگر به جای تو یوسف بودی برابر من، فلا و الله اگر به سوی وی نگه کنیمی؟”

” ذوالنون را، رحمه الله، پیش از مرگ گفتند چه خواهی؟

گفت:” آرزوی من درین دم باز پسین آنست که پیش از آن که این دم منقطع شود یک لحظه به دولت آشنایی رَسَمی.

گفتۀ سالکان راه دین این است که: جوانمردان این درگاه بیشتر که از دنیا بیرون شوند، با درد جگر بیرون شوند از حسرت نایافت. حقّا و سم حقّا که اندوه نایافت این حدیث نزدیک کارافتادگان تمام تر از شادی یافتنست.

اول درجۀ آشنایی با خدای عزّ و جلّ، بیزاری از خویشتن است، تا از خویشتن بیزاری نستانی به مراتب آشنایی راه نیابی.

همۀ خشم مردان از خویش برای اینست که نهاد ایشان سدّ راه آشنایی است. همۀ تیغ ها بر خود بدین آزمایند، و همۀ قهرها را بر خود بدین رانند، تا این سدّ بی دولتی را پست کنند، تا دل به معرفت راه یابد.

خدای تعالی می گوید: قدم در کوی خویش مَنه که در کوی تو، تو را عَسَس بگیرد. به کوی عهد ما بازآی که عزیز کردۀ مایی. افگنده بودی برداشتۀ مایی، دون همت بودی نواختۀ مایی.

اگر قدم در کوی خویش خواهی نهاد، هرگز از زخم خویش نرهی، و اگر دست خویش خواهی بود هرگز سود نکنی.

خدای پرستیدن از کسی درست آید که خویشتن را برای حکم خدای، عزّ و جلّ، خواهد نه خدای را برای خویش.

درگاه دین ما نه درگاه خرید و فروخت است، چون به بازار شوی بدان نیت شوی تا چیزی که نداری به دست آری، باز چون به درگاه ما آیی بدان آی تا هر چه داری دربازی و مفلس وار بازگردی.

سنّت ما در حق دوستان ما این است که دیگران دوستان خود را هر چه بدارند بدهند، ما باز چنانیم که هر چه دارند از ایشان بستانیم و هیچ چیز ندهیم.

اگر روزی دامن تکبر بر پشه ای فشاندی زخم آن را از عدل این پادشاه می باید خورد و اگر هرگز دامن از سگی درکشیده ای نه برای حق دین را، روز قیامت آن جانور را بیارند و ترا حاضر کنند و بر ممّر او بدارند تا علی رؤس الخلایق او نیز خویشتن از تو درکشد و اگر بر ضعیفی به زبان، افراط کرده باشی ترا گنگ گردانند و او را فصاحت تو دهند تا جوابت باز دهد.”

در پایان فاطمه معتمد آریا بیان داشت:” با وجود اینکه این متون متعلق به قرن ها پیش است اما می بینیم چگونه به قرن ما نزدیک است و شاید از هر متن مدرنی، مدرن تر به نظر می آید.”

در بخشی دیگر از جلسه ایمان وزیری قطعه ای با تار نواخت و حسن ختام این شب، رونمایی از کتاب «مجالس عارفان» با حضور دکتر نرگس روان پور، دکتر توفیق سبحانی، دکتر آمنه یوسف پور و سخنرانان دکتر پورجوادی، دکتر محمد سوری، دکتر اکبر راشدی نیا، فاطمه معتمد آریا و ایمان وزیری برگزار شد.

_DSC0576

بزرگداشت علی دهباشی سردبیر بخارا در دانشگاه سایمون فریزر شهر ونکووروراز ماندگاری ایران درطول تاریخ

بزرگداشت سردبیر بخارا در دانشگاه سایمون فریزر شهر ونکوور

bokhara 01

یکشنبه پانزدهم نوامبر ۲۱۰۵ ساعت پنج بعدازظهر(مقارن پنج صبح دوشنبه ۲۵ ابان)  مراسمی در دانشگاه سایمون فریزر شهر ونکوور  برای تجلیل از خدمات فرهنگی و انتشار یکصد و هشتمین شماره بخارا بر گزارشد. جلسه با سخنرانی خانم فیروزه صوفی که از اهمیت و نقش بخارا در معرفی ادبیات فارسی بخصوص ادبیات معاصر و معرفی نویسندگان افغانستان ،تاجیکستان  و هند وپاکستان گفت . سپس یکی از هنرمندان بومی ونکوور قطعاتی را باسازهای سنتی اجرا کرد و این هنرمند از سرخپوستان شهر ونکوور است . سپس محمد محمد علی که از نویسندگان ایرانی شهر تورنتوست ضمن سخنرانی خود به سوابق دوستی و روند فعالیتهای مطبوعاتی علی دهباشی در طول سی وهشت سال دوستی با وی پرداخت و مستقل بودن او را ستود. بعد فیلمی از روند انتشار بخارا به نمایش در امد و دو گروه موسیقی به افتخار شب سردبیر بخارا قطعاتی را نواختن و مراسم اهدا لوح توسط استاد کامبیز روشن روان به علی دهباشی انجام شد . سپس علی دهباشی ضمن عرض سپاس جنبه های فرهنگی حضور ایرانیان در خارج از کشور برشمرد.(ادامه دارد….)

محمد محمدعلی از سی و هشت سال دوستی با علی دهباشی می گوید

محمد محمدعلی از سی و هشت سال دوستی با علی دهباشی می گوید

IMG_20151117_203208

IMG_20151117_203202

 

IMG_20151117_203214

راز ماندگاری ایران در طول تاریخ / علی دهباشی

Dehbashi-Hafteh

 

 

سردبیر بخارا در دانشگاه کنکوردیا

دیشب بیستم آبانماه (یازدهم نوامبر) در سالن Hall Building در دانشگاه concordia university سخنرانی خود را در باب راز ماندگاری ایران در طول تاریخ ارایه کرد. این مراسم با حضور گروه کثیری از دانشجویان و استادانی همچون دکتر مانوکیان (ایرانشناس ایتالیایی) ، دکتر استعلامی و … با مدیریت جلسه، دکتر فرشید سادات شریفی اغاز شد .

دکتر فرشید سادات شریفی از نفش بخارا در گسترش فرهنگ ایرانی سخن گفت

دکتر فرشید سادات شریفی از نفش بخارا در گسترش فرهنگ ایرانی سخن گفت

سپس پروفسور ریچارد فولتز سخنانی درباره آشنایی با سردبیر بخارا و دیدار خودش در تهران گفت. سپس دکتر سادات شریفی مطالبی درباره نقش بخارا در گسترش فرهنگ ایرانی بیان کرد و بعد علی دهباشی وجوه گوناگون ماندگاری ایران را برشمرد. از زبان فارسی و اهمیتش در طول تاریخ صحبت کرد و از روحیه مدارا جویانه مردم ایران و اینکه فرهنگ پذیری همواره در مردم ایران بوده است .

علی دهباشی در مونترال از راز ماندگاری ایران در طول تاریخ سخن گفت

علی دهباشی در مونترال از راز ماندگاری ایران در طول تاریخ سخن گفت

صحنه ای از سخنرانی سردبیر مجله بخارا در مونترال

صحنه ای از سخنرانی سردبیر مجله بخارا در مونترال

IMG_20151113_070033

 

دکتر ریچارد فولتز

دکتر ریچارد فولتز

در پایان نیز به سوالات پاسخ گفته

زندگی هنری وسیاسی شادروان معینى کرمانشاهى ، مردی که با مصدق بود و خالق هنر

ترانه‏ سرایى و تصنیف در ایران در گفت‏گو با معینى کرمانشاهى /علی دهباشی

 

آقاى کرمانشاهى، راجع به خودتان و خانواده ‏تان بفرمایید. اینجانب در خانواده‏ اى متشخّص و شناخته ‏شده در کرمانشاه به وجود آمده و پرورش یافته‏ ام. اعتبار کلى و عمیق خانوادگى و بستگانم مربوط به روابط عمومى از دهلیز تشریفات مذهبى و امّامه این مراسم و مجالست با طبقات روحانى طى یکصد سال از عمر یک خانواده در چهار نسل بوده است، که از به مصرف رسانیدن تمامى مایملک و دارایى‏هاى زمان ‏پسند براى احداث بناهاى مذهبى و مخارج تشریفاتى آن، آن هم در سطحى پرهزینه، دریغ نورزیده و موجودیت خانوادگى مرا از چندین سال قبل از مشروطیت، در این زمینه بایستى جستجو کرد. این اعتبار و وجودیت به دست پدر بزرگم «معین ‏الرعایا»که در کتاب «خاطرات فرید» و سایر رسالات نسبتاً تاریخى مانند (کتاب آبى و رهبران مشروطه) کم و بیش شرح حالش آمده است، به وجود آمده و تکمیل شد، و چون این مرد خود از طبقه‏ ى اشراف و اعیان نبود، طبعاً مورد قبول آنان واقع نگردید و تمامى عمر را در مقابله با قدرت‏هاى محلى، که غالباً حکمرانان و شاهزادگان را احاطه کرده و حرص و هوس آنان را افزونى بخشیده بودند، گذرانید و بالاخره در این راه مقتول و به اعتبارى شهید شد ( اردیبهشت ۱۳۲۹ قمرى). این کشمکش‏ها موجب چندین بار قتل و غارت و آتش ‏سوزى افراد و اموال خانواده‏ ى ما گردید که مباحث و دامنه ‏ى تعریف آن قضایا تا زمان کودکى من کشیده شد. من طفولیتم را در محیطى شروع کردم که پر از این تعاریف تکان ‏دهنده بود و مسئله ‏ى خون و خون‏ریزى و کشتار و غارت و هجوم و آوارگى و آتش ‏سوزى و یتیم شدن‏ها، زیربناى ذهنى مرا از اولین شنیدن‏ها تشکیل داد. ابتدا با تصاویر سیاه‏پوش و به دیوار آویخته ‏ى پدربزرگ مقتولم خلوت‏ها داشتم و چون محاسن اخلافى و رفتار کریمانه ‏اش را از همه کس و همه جا مى‏ شنیدم و از اینکه همسایگان مرا به عنوان نواده‏ ى معین ‏الرعایا نوازش مى ‏کردند، کشتن او را یک فاجعه‏ ى بزرگ در دنیاى کوچک خود مى ‏شناختم. گلیم ‏هاى نیم سوخته، فرش‏هاى پاره پاره، اسناد خطى و عکس‏هاى اوراق شده و سوخته که در چمدان‏ها انبار شده بود، در دیدگاه من نقش‏ آفرینان غم‏ انگیز حمله و هجوم و بلوا مى ‏شدند. از خود مى ‏پرسیدم چرا؟ چرا باید با ما چنین رفتارى بشود؟ و این چراها در مغز کوچک من جوابى دریافت نمى ‏کرد و تنها گوش و چشم من مشغول اندوختن مطالب بود. کم کم متوجه‏ ى عزلت و خانه ‏نشینى پدرم شدم که اجازه‏ ى معاشرت زیادى از طرف شهربانى نداشت. علت این موضوع و آن چراها در سنین بالاتر برایم روشن شد (مسئله‏ ى ضمیمه شدن زمین زراعتى پدرم، که تنها محل معاش ما بود، به املاک پهلوى)/ این نیز در عمق اندیشه ‏هایم پرسش‏هایى را به وجود آورد: از خود مى ‏پرسیدم مگر پدر من املاک شاه را تصرف کرده که از او پس گرفتند؟ این پرسش نیز جوابى نداشت و اضافه بر آن چراها مى ‏شد، چون هیچگونه اطلاعى از نوع تفکر به قدرت رسیدگان و ظلم و فساد و حرص مصادر امور نداشتم. حل این معما با شناخت خلق و خوى جامعه قدم به قدم دریچه‏ هاى تفکر را به رویم گشود و فکر کردن شخصیت اصلى من شد. از همان ابتداى کودکى، حرف نزدن، نگاه نکردن و بى ‏رغبتى به بازیگرى‏هاى کودکانه در من تظاهر مى ‏کرد و در این زمینه مورد بحث اطرافیانم شدم. نام امیرنظام گروسى در گوش من پرطنین بود، زیرا پدربزرگم لقب ( معین ‏الرعایا) را به درخواست او، که حکمران کرمانشاه در سال ۱۳۱۰ قمرى بود، از ناصرالدین شاه گرفته بود.

با معینی کرمانشاهی و همسرش ـ دهه 1380

با معینی کرمانشاهی و همسرش ـ دهه ۱۳۸۰

آگاهى از گذشته‏ پرتوفان خانوادگى، محصور ماندن در بین اعتقادات محلى، بستگى و انجماد فکرى اجتماع حاکم و چشیدن طعم تمام بى ‏نصیبى‏ها که بر تمامى لحظات عمرم سایه گستر بود، تنها زیستن، تنها گریستن و تنها فکر کردن را به منِ تنها، که بى برادر هم بودم، آموخت. چه در داخل مردم، چه در محیط درس و چه در گذرگاه روزانه از ترس و نفرت اینکه مبادا کسى از فرزندان غارت کنندگان، آتش سوزان و قاتلین پدر بزرگم سر راهم قرار گیرد و ناگزیر به صحبت با او باشم، بر خود مى‏لرزیدم. بدین جهت دوست و معاشر همسال و همدرس در زادگاهم انتخاب نکردم. این انزواطلبى بدون اراده و ناخودآگاه بر من و تمام وجودم حاکم شد. از همه مهم‏تر دوران جوانیم در محیط روضه‏ خوانى و عزادارى و سینه‏ زنى و زنجیرزنى و تیغ ‏زنى و نظاره کردن به تصاویر غم ‏انگیز جنگ و کشتار و غارت و آتش سوزى و هجوم و اسارت در وقایع فجیع کربلا و کوفه و شام، که به طرزى رنگ‏آمیزى بر کاشى‏کارى‏هاى بسیار دقیق حسینیه ‏ى اجدادیم نقش بسته بود، گذشت و اکثر لحظات روزانه ‏ام در این مسیر و مشاهدات سپرى شد. با مشاهده‏ ى این تصاویر، لحظه به لحظه گذشته‏ ى دردناک خانوادگیم چون نقش‏هاى زنده و متحرک و گویا بر پرده‏ هاى ذهنم جان مى‏ گرفت و آن وقایع را به طور محسوس، به صورتى که بارها حکایاتش را شنیده بودم، مورد معاینه قرار مى ‏دادم و ریشه‏ ى باورهایم بر این قرار گرفت که ارکان زندگى انسان‏ها همین مسائل دهشت ‏بار و خشونت‏ آمیز است و از همین زاویه‏ ى دید چهره‏ هاى هولناکى را حتى از پشت ظاهر معصوم پیرمردان سپیدمو نظر مى‏ آوردم، زیرا در یکى از تصاویر حسینیه‏ ى اجدادیم )ابن سعد(، فرمانده‏ى لشکر کوفه، را با ریش بلند سپید مى‏دیدم که به دستور او تیرى به گلوى طفل شیرخوارى که در آغوش مرکب ‏سوار نقاب‏پوش بود، انداخته بودند. این فکر، که انسان‏هاى شریف و حق‏شناس در تمام ادوار تاریخ و اقوام مختلف گرفتار شریرانند، در نهادم وطن کرده و امامان معصوم را از این قاعده هدف ستم‏ها مى‏ دیدم جوشش هنرى از نقاشى شروع شد که از ورود به دبیرستان تمامى ذهن مرا به خود مشغول داشت. چون در هنر نقاشى برجستگى ویژه ‏اى را بروز دادم، دبیر نقاشى که با پدرم دوست بود، به پدرم پیشنهاد مى‏ کند که مرا به هنرستان کمال‏ الملک در تهران بفرستد. ولى از آنجا که من تنها فرزند (پسر) در خانواده بودم، پدرم این پیشنهاد را نپذیرفت. کم کم پاى من براى جمع‏ آورى محصول اندکى که از مقدار کم زمین باقیمانده‏ ى زراعتى عایدمان مى ‏شد، به صحرا باز شد. زمین بى آب و خشک بود؛ تپه‏ هاى خاکى اطراف زمین، که زیر کشت مى‏ رفتند، در تمام ایام سال خالى از سکنه و حتى رهگذر بود. قسمت آبى و آباد زمین دیگر متعلق به املاک شاهانه بود و این قسمت بى ‏حاصل براى ما مانده بود. زمین چنان خاموش و بى‏جان که حتى یک برگ درخت بیابانى نداشت، تفرجگاه من شده بود؛ ساعت‏ها به تنهایى در غروب و طلوع آفتاب به قسمت‏هاى دور دست زمین مى‏ رفتم و روى کلوخى مى ‏نشستم و دورنماى افق را خیال انگیزانه تماشا مى ‏کردم؛ گاهى پرنده‏ اى از کنارم به ناگهان جستن مى‏ کرد که به دلیل همرنگى با خاک او را ندیده بودم؛ زمانى مارى خوش نقش و نگار از نزدیکیم به سویى مى‏ خزید و به سوى من مى‏ آمد، اگر من با او کارى نداشته باشم او نیز با من کارى نخواهد داشت. بسیارى اوقات هدهدى در نزدیکى‏هاى دیدگاهم بر کلوخى نشسته و با باز و بسته کردن تاج خود آموزگار زمان میان‏ سالی‏ ام مى‏شد، که از تلالؤ تاج‏ها، نابودن شدن آن‏ها را نیز ببینم. این طبیعت خاموش و آن صحراى تهى از انسان بهترین مکان تفکر من بود. شب‏ها در آسمان شفاف و روشن چشمک زدن ستارگان را به نظاره مى‏ نشستم و گاهى از خود مى ‏پرسیدم که آیا در این روشنان فلکى هم رهگذرى را در سحرگاه از روى بازارى هدف قرار مى‏ دهند و مى ‏کشند، چنانکه نیاز مرا کشتند؟! آیا در این ستارگان هم غارتگرى و چپاول و آتش و کشتن برقرار است؟! در این لحظات بود که سر در عالم جغرافیایى دل مى ‏کشیدم و به بشریت مى‏ اندیشیدم و اندوه شخصیتم به اندازه ‏ى نامحدود بشرى گسترده مى‏شد. خود نمى ‏دانستم که این حالات مقدمات جوشش چشمه‏ ى شعر منست که بعدها به فرم‏هاى مختلف تمامى وجودم را تسخیر کرد. در بیست و سه سالگى ازدواج کردم. عموى بزرگ پدرم (مرحوم معاون ‏الملک). که من ( بابا) خطابش مى‏ کردم، شاهد خطبه‏ ى ازدواجم، که به وسیله‏ ى مرحوم حاج شیخ هادى جلیلى انجام شد، گردید. ازدواجى که گویى از سوى کارگاه خلقت براى من تدارک شده بود که همسرى به معناى کامل کلمه یار و یاور در زندگى پرنشیب و فراز من پشتوانه‏ ى تنهایى‏ هایم باشد. این معنى را در سال ۱۳۴۴ در مقدمه‏ ى اولین کتابم «اى شمع‏ها بسوزید» به صورتى کامل‏تر بیان کرده ‏ام و کسانى که از نزدیک به زندگى من آشنایند، مى‏ دانند که این گفته حقیقت دارد و رشوه‏ زشتکارى‏هایم نیست. – چطور به سمت کارهاى مطبوعاتى کشانده شدید؟ پس از چند ماه که براى خدمت سربازى به دانشکده‏ ى افسرى آمدم و در قرعه ‏کشى معاف از خدمت شدم، در تهران بدون کمترین آشنایى قبلى و بدون راهنمایى به بانک سپه رفتم و با مردى شریف که غریق رحمت باد به نام آقاى کلهر، که رییس کارگزینى بانک بود، ملاقات کردم و ایشان در همان جلسه‏ ى اول با گرفتن تقاضاى کتبى از من، مرا استخدام کرد که در کرمانشاه مشغول کار باشم. پس از یک سال و اندى در بانک سپه، تحت تأثیر جنب و جوش ملى قرار گرفتم و از پدرم خواستم که به دلیل کمى سنین عمرم، خود امتیاز روزنامه‏ اى را بگیرد. اتفاقاً پدرم هم عازم تهران بود و امتیاز روزنامه‏ «سلحشوران غرب» را از شادوران دکتر عبدالحمید زنگنه، وزیر معارف وقت، کسب کرد و من دست به انتشار روزنامه زدم که از همان ابتدا با مخالفت اولیاى بانک روبه رو شدم، ولى گوشم بدهکار نبود و به نظرم مى ‏رسید دریچه‏ اى به دنیاى وسیع‏ترى برویم گشوده شده است. – فعالیت مطبوعاتى را چگونه آغاز کردید و با مشکلات چطور مواجه شدید؟ روزنامه ‏ى «سلحشوران غرب» به صورت یک روزنامه‏ ى جنجالى روز، با مقالات بسیار تند و انقلابى من، منتشر گردید. تیترهاى سرمقالات را چنان برمى ‏گزیدم که همه‏ ى چشم‏ها را متوجه‏ ى آن روزنامه کند: در کابینه ‏ى ساعد مراغه‏ اى با قلمى بسیار تند به شخص نخست‏ وزیر حمله مى‏ کردم، چند روزنامه‏ ى محلى، که جیره‏ خوار استاندارى بودند، بناى ناسزا را به من گذاشتند؛ تنها روزنامه ‏ى همراهم روزنامه ‏ى «طوفان غرب» به مدیریت مرحوم رکن‏ الدین حجتى بود که البته روش آن روزنامه حمله به وکلاى تحمیلى کرمانشاه بود. کم کم چند روزنامه‏ ى دیگر به نام‏هاى: «آئینه‏ ى روز»، «مهرداد»، «شهاب ثاقب»، به مدیریت‏هاى مرحوم مهدوى، مرحوم کاشفى، و مرحوم دهشور کلیائى به همراهى ما آمدند، ولى نه به تندى نوشته ‏هاى من، زیرا مسئله در آن بود که عنوان مقالات من کم کم انقلابى شد و عناوین تند مقاله ‏ها تیتر روزنامه شد: (پیش به سوى انقلاب)، (انقلاب سرخ یا نهضت خونین) و در زمامدارى رزم آرا تیتر روزنامه شد: (رزم ‏آرا به ریش مردم مى‏ خندد) یا (جناب حاجى – مقصود حاجى علیخان که نام رزم‏ آرا بود – شما آن ناجى کبیر نیستید که مورد تحسین تاریخ واقع شوید). به هرصورت ۳۹ شماره ‏ى روزنامه طى یکسال و نیم منتشر شد، که پس از چند بار توقیف شدن روزنامه و اجازه ‏ى مجدد، حکم بر توقیف شخص خودم و تنظیم ادعانامه ‏ى دادستان، که آقاى (احمدى کاشى) نام داشت، درباره ‏ى من مبنى بر تحریض و تشویق مردم به انقلاب، که کم‏ترین حکمش اعدام بود، صادر گردید و من به زندان افتادم. ابتدا پرونده ‏ى من به ارتش فرستاده شد، که مجدداً به دادگسترى برگشت و ۹ نفر وکیل درجه‏ى اول کرمانشاه وکالت جنجالى مرا داوطلبانه به عهده گرفتند که عبارت بودند از: مرحوم مرآت، مرحوم شیخ الاسلامى، مرحوم منصف، مرحوم منشی ‏زاده و مرحوم دکتر کریم سنجابى که تلگرافاً وکالت مرا به دادگاه ابلاغ کرد، که بعداً به جهت شکستگى پا لایحه فرستاد. پس از جلسات متعدد محاکمات در حضور عده‏ ى کثیرى از مردم، که به صورت عجیبى در کرمانشاه انعکاس داشت، مرحوم احمدى کاشى دادستان در جلسه حضور داشت. رییس دادگاه – که نور به گورش ببارد – آقاى معتمد هاشم اهل سنندج بود که زیر بار فشار حکومت خلاف نظر استاندار وقت (جهانشاه صمصام) و فرمانده تیپ، سرتیپ فولادوند و اولیاى شرکت نفت و روزنامه‏ هاى وابسته به حکومت (به نام روزنامه‏ ى کرمانشاه و سعادت ایران) حکم بر برائت حقیر صادر و جمعیت انبوه مرا به منزلم بردند، ولى پس از ۲۴ ساعت در غروب روز دیگر در میان برف و سرماى شدید مرا به سوى تهران حرکت دادند، ولى در بین راه به خرم آباد و قلعه‏ى فلک ‏الافلاک بردند که یک هفته در آن محبوس بودم. در آن قلعه با مرحوم ناظرزاده کرمانى، که او هم محبوس بود، آشنا شدم؛ پس از یک هفته مرا به تهران بردند، ولى به منزل مرحوم دائیم (صباح کازرونى)، که از اجلّه علما بود و رییس تبلیغات اسلامى کشور بود، رفتم و قرار شد که جز منزل ایشان و احتمالاً به همراه ایشان در اداره‏ ى تبلیغات اسلامى جاى دیگرى نروم و علناً مى ‏فهمیدم که تحت نظر هستم. – آیا بعد از آزادى از قلعه ‏ى فلک ‏الافلاک، تغییرى در روند سیاسى خود ایجاد کردید؟ در آن زمان مدیر کل اداره‏ ى تبلیغات و رادیو سرهنگ مهتدى بود؛ چند بار ایشان به بنده فرمودند که به همراهشان براى دیدن رزم‏ آرا بروم و من قبول نکردم. این را بگویم که رزم‏آرا موقعى که فرمانده ‏ى هنگ منصور کرمانشاه بوده با پدر من دوستى نزدیک داشت و بعداً فهمیدم که علت سست آمدن دادگاه و رها شدن از قلعه ‏ى فلک ‏الافلاک به دلیل این آشنایى بوده که مرحوم ارشد السلطنه دولتشاهى واسطه‏ ى قضیه بوده است. دایى من مرحوم صباح کازرونى، خیلى اصرار داشت که این ملاقات را بپذیرم، ولى من حتى یک بار برخلاف ادب و اخلاق، در حضور مردى که برایم جزء ملائک بود، به تندى جواب دادم که من نماینده‏ ى طبقه ‏اى هستم که با این شخص موافقتى ندارد: طبقه‏ ى جوان و ملى مملکت، زیرا کسى که در مجلس گفته است (ملت ایران نمى‏ تواند لولهنگ بسازد، چه رسد به نفت) به شخصیت ایرانى توهین کرده است. در آن روزها از اینگونه گفت و گوها بین ما زیاد بود. – در ارتباط با کشته شدن رزم‏ آرا بفرمایید. یک روز صبح به معیت مرحوم صباح کازرونى به مسجد شاه رفتم که فاتحه مرحوم آیت آفیض بود؛ در کنار دیوار اطاق ورودى به شبستان، صندلى‏هایى بود که به همراه دایى‏ام در آنجا نشستیم. از طرف شاه هم برادرش غلامرضا حضور داشت. یکمرتبه، صداى دو تیر پیاپى از در ورودى مسجد به گوش رسید. جمعیتى که روى سکوى صحن مسجد ایستاده بودند، فریاد زدند و گروهى به دنبال شخصى رو به بازار دوان بودند و تکبیر مى ‏گفتند. در کنار سکّو شخصى با لباس خاکسترى سیر راه راه با صورت روى زمین افتاده بود؛ در داخل مسجد فریاد بلند شد فرمودند ختم کنید. ما هیجان زده به سوى در مسجد رفتیم که دیدیم به سرعت برق آن جسد افتاده به بیرون برده شد و فریاد برآمد: رزم‏ آرا را کشتند. من به معیّت دائیم بهت ‏زده رو به میدان ارک و اداره‏ ى تبلیغات آن روز به راه افتادیم. وقتى به داخل ساختمان اداره رسیدیم، شخصى به نام افشار، که خبرنگار مطبوعات بود، جلوى ما سبز شد و گفت چه خبر؟ من گفتم رزم‏ آرا را کشتند؛ خندید و گفت این خبر که کهنه شده، خبر جدید چیست؟ این مطلب بدان معنى بود که خبر تررو رزم ‏آرا مثل برق در تمام تهران پیچیده بود. و عجیب آنست از فرداى آن روز من کسى را که همه روزه ناظر به رفت و آمد من بود، دیگر ندیدم و فهمیدم که آزاد شده‏ ام؛ از همان روز نام خلیل طهماسبى به نام ضارب رزم‏ آرا در دهان‏ها افتاد. بیش از چند هفته از این ماجرا نگذشت که دو کابینه‏ ى نیم بند فهیمى و علاء آمدند و با سرعت رفتند که مجلس رأى به نخست وزیرى مرحوم دکتر مصدق داد. جریان این واقعه هم بدین ‏صورت بود که همیشه مرحوم دکتر مصدق مى‏ گفت من به شرطى براى تشکیل کابینه اقدام مى ‏کنم که مجلس تصویب کند چنانچه کابینه سقوط کرد به نمایندگى مجلس بازگردم؛ این شرط همیشگى دکتر مصدق بود، اما در آن لحظات، که مملکت شدیداً نیازمند یک دولت ملى بود، مرحوم جمال امامى، که در نمایندگى مجلس گروهى را یدک مى ‏کشید و چنین پنداشته بود که موقع نخست‏ وزیرى اوست زیرا ظاهراً او آدم بى ‏پروایى است، بر این خیال افتاد که با مخالف سرسخت خود با مرحوم مصدق از این در درآید که اگر پیشنهاد نخست‏ وزیرى را به مرحوم مصدق بکند و او هم شرط اصلى خود را بیان کند، از او بخواهد که با نخست‏ وزیرى خودش موافقت فرماید. این قول و قرار پنهانى گذاشته مى‏ شود و آقاى جمال امامى در جلسه ‏ى علنى مجلس با این امید که پیشنهاد نخست ‏وزیرى از سوى دکتر مصدق در حقیقت پیشنهادى خواهد شد که خود او کابینه را تشکیل دهد، با مقدمه‏ ى کشافى راجع به وضع کشور، از مرحوم دکتر مصدق مى ‏خواهد که نخست‏ وزیرى را بپذیرد که البته به نظر آقاى امامى جواب مرحوم مصدق همان شرط است که قابل قبول نیست، پس راه براى خود امامى هموار مى‏ شود. ولى به محض اینکه آقاى جمال امامى پیشنهاد نخست‏ وزیرى را به مرحوم مصدق در جلسه‏ ى علنى داد، مرحوم مصدق بدون معطلى فرمود قبول کردم؛ آقاى امامى با تعجب مى‏ پرسد بدون شرط؟ دکتر مصدق جواب مى ‏دهد بدون شرط. که آتش در دل آقاى امامى شعله ‏ور مى شود و از همان لحظه به عنوان لیدر اقلیت و مخالف دکتر مصدق فریادش بلند مى‏ شود، در حالیکه خود پیشنهاددهنده بوده است. به هرصورت مجلس رأى تمایل مى ‏دهد و طبق قانون و برخلاف گذشته، که همیشه شاه نخست وزیران را انتخاب مى‏کرد، دکتر مصدق با رأى تمایل مجلس و سپس تأیید شاه و آنگاه رأى اعتماد، کابینه ‏ى خود را تشکیل داد. – آیا نخست ‏وزیرى دکتر مصدق و ایجاد فضاى باز سیاسى در بهبود اوضاع شما تأثیرى داشت؟ گرامى‏ترین دوست منِ غریب در تهران، که هیچگاه آن صورت سفید و خندان و آن دست‏هاى گوشت ‏آلودش که در موقع گرفتن گوشى تلفن سرخ مى‏ شد و آن زبان پر محبتش را فراموش نمى ‏کنم، مرحوم دکتر حسین فاطمى، به عنوان معاونت نخست‏ وزیر مشغول کار شد و اکثر لحظات بنده‏ ى ناآشنا در تهران، که سنگ‏ چین‏ها و آجرهاى کوچه‏ ها هم به من دهن کجى غربت مى‏ کرد، در اطاق کارش در کاخ گلستان بودم و اصرار داشت به کرمانشاه برگردم و قبول نمى ‏کردم و میل داشت که در انتشارات و رادیو مشغول کار شوم که با مخالفت مطیع‏ الدوله حجازى، سرپرست آن روز تبلیغات که نفهمیدم به چه علت با مرحوم دکتر حسین فاطمى میانه خوبى نداشت، روبه رو شدم. مرحوم دکتر فاطمى یک بار هم یادداشتى براى سرلشگر زاهدى آن روز، که اولین وزیر کشور کابینه ‏ى ملى مصدق بود، درباره ‏ى من نوشت که در آن وزارتخانه مشغول کار شوم. و من به دلیل ناخشنودى خودم از روش استانداران و فرمانداران و بخشدارى‏ها هرگز آن سفارش‏نامه را براى وزیر کشور نبردم، که چقدر هم از این موضوع بعداً خوشحال شدم. مرحوم دکتر سنجابى هم، که به طریق خانان سنجابى از دوستان خانوادگى ما بود و من به آن مرحوم عمو مى‏ گفتم، مرا با ماشین وزارتى که در آن زمان وزیر معارف دولت ملى بود، به دفتر سرلشگر آق اولى، مدیر کل بانک سپه برد، که مجدداً به کارم برگردم، ولى سرلشگر خیلى سرلشگرى کرد و روى یک وزیر کابینه ‏ى ملى و استاد دانشگاه را که شخصاً براى امرى کوچک به دیدارش رفته بود، زمین انداخت. دکتر سنجابى با عصبانیت از اطاقش بیرون آمد. من از شدت خجالت حالت ناراحتى پیدا کردم؛ خم شدم دستش را ببوسم، دست خود را عقب کشید و گفت: شما برادرزاده ‏ى من هستید، نزدیک بود در کرمانشاه شما را از بین ببرند. حال، آمدن من تا بانک سپه مطلبى نیست. در عوض من این مرد را شناختم. حال اگر میل داشته باشى در وزارت معاونت مشغول کار باشى و به معاونت ادارى کرمانشاه مشغول شوى. عرض کردم: من دیگر به کرمانشاه برنمى ‏گردم، زیرا خاطرات غم‏ انگیزى در کرمانشاه براى خانواده‏ ى من روى داده که یادآورى‏ هایش مرا خواهد کشت. آن روز گذشت و چند روز بعد به همراه مرحوم دکتر فاطمى و شخص دیگرى، که بعداً فهمیدم مرحوم کریم پورشیرازى بود، نزدیک‏هاى غروب به منزل مرحوم دکتر مصدق رفتیم و مرحوم دکتر فاطمى با معرفى حقیر، نوع زحماتم را به عرض نخست وزیر رسانید؛ مرحوم دکتر مصدق که روى نیمکت بلندى، که چندین بالش در پشتش قرار داشت، به حالت استراحت نیم تکیه‏ اى داده بود، به من نگاه کرد. پیش رفتم که دستش را ببوسم، دستش را عقب کشید و نگذاشت و فرمود: اولین وظیفه‏ ى جوانان براى امر کشورى همین فداکارى‏هاست. و به مرحوم دکتر فاطمى فرمود: نامه ‏اى به امضاى من به اداره‏ ى تبلیغات، که زیر نظر نخست ‏وزیر است، نوشته شود و از وجود ایشان استفاده گردد. درست در همان روزها مطیع ‏الدوله حجازى از معاونت نخست‏ وزیرى و سرپرستى تبلیغات کنار رفته بود و مدیر کل جدید بر اساس دو نامه ‏ى نخست ‏وزیرى و با استناد به دستور مقام نخست وزیر، اینجانب را به عنوان خبرنگار پارلمانى استخدام کرد، که همراه با دکتر محمد مشیریان و آقاى محمد کشاورزیان به مجلس مى‏ رفتم و تقریباً کارآموزى مى ‏کردم. عاقبت پس از نزدیک یک سال سرگردانى، مشغول کار شدم و همسر و دو فرزندم را به تهران آوردم. فرزند دومم، حسین، که اکنون در انتشار آثارم با من همراهى مى ‏کند، در زمان زندان رفتن من یکماهه بود و وقتى که به تهران آمدند، سیزده ماهه بود. پس از چند ماه کار در خبرگزارى پارس به ریاست دفتر و بایگانى مشغول شده بودم. – درباره ‏ى حضورتان در ایلام غرب بفرمایید. یک روز مرحوم دکتر سنجابى به من فرمود: شما باید یک مأموریت بروید. پرسیدم: کجا؟ فرمود: ایلام غرب. عرض کردم: به چه منظور؟ فرمود: ممکن است تغییراتى در مجلس پى بیاید؛ این مطلب را جایى بازگو نکنید. ایلام محلى است که یک نماینده دارد، عشایر کلهر و عشایر سنجابى تواماً در آنجا دخالت دارند؛ کسى باید از آنجا وکیل شود که مورد توافق سنجابى و کلهر باشد و چون شما در خانواده‏اى بزرگ شده‏ اید که چندین نسل با عشایر اطراف غرب همراه و همگام بوده‏ اید و رؤساى عشایر همیشه در خانواده‏ى شما با حرمت و وسعت پذیرائى شده ‏اند، شما را براى این امر انتخاب کردیم که مطمئن هستم سران کلهر هم مخالفتى نخواهند کرد. عرض کردم: سن من براى نمایندگى کم است. فرمودند: این درست مى‏شود. با دستورات دیگرى که از ایشان گرفتم و با نامه ‏هایى که از وزارت کشور براى مرحوم دکتر اردلان، استاندار کرمانشاه، و از ستاد ارتش براى فرمانده‏ى لشگر کرمانشاه به من سپرده شد، که البته مضمون نامه‏ها مبنى بر رفع مضیقه‏ هاى مسافرتى من بود، با وسیله ‏اى که فراهم شده بود به ایلام رفتم. زمستان سختى بود؛ دى و بهمن ماه ۱۳۳۱، برف سنگینى دو هفته مرا در کرند متوقف ساخت. دو هفته نیز در گیلان غرب مورد پذیرایى بسیار گرم مرحوم عباس قبادیان، رئیس عشایر کلهر، قرار گرفتم و قول همه گونه همراهى به احترام نام و نشان خانوادگى‏ ام به من داد. وقتى به ایلام رسیدم، مواجه با فرماندار کل ایلام شدم که گویا از ژاندارم‏هاى قدیمى بود و خیلى پرخاشگر. و اعتراضش این بود که باید قبلاً از من اجازه مى ‏گرفتند، بعد شما را روانه مى ‏کردند. یادم هست یک روز که براى ناهار مرا دعوت کرده بود و سر میز ناهار یک دو نفر از رؤساى ادارات هم بودند، بدون ملاحظه‏ ى میزبانى و میهمانى به من گفت: من یک شکارچى هستم، هیچ شکارى از دستم رها نمى ‏شود. گفتم: ولى گاهى شکارچیان جسور هم گرفتار پلنگ‏هایى مى ‏شوند که خلاصى ندارند. حضار، که دل خوشى از آقاى فرماندار نداشتند، به شدت خندیدند. من جریان آن رفتار را به مرحوم دکتر اردلان و مرحوم دکتر سنجابى تلگرافاً اطلاع دارم؛ پس از دو هفته ایشان عوض شد و مرحوم جمالى اسدآبادى به جاى ایشان به فرماندارى کل ایلام منصوب گردید. رفراندم و انحلال مجلس تنها راه‏کار و چاره ‏ى دکتر مصدق براى نجات ملت از دست عناصرى که احاطه‏اش کرده و از ملى شدن نفت به جوش و خروش آمده و هرروز نغمه‏ اى ساز مى‏ کردند، بود. موقعى که در ایلام بودم، اولین نطق علیه دکتر مصدق را به وسیله‏ ى آقاى حسین مکّى شنیدم که با این شعر شروع کرد: تند مران اى دلیل ره که مبادا خسته ‏دلى در قضاى قافله باشد من با شنیدن این سخنرانى، آن هم از زبان یکى از پیشتازان یاران مصدق که عنوان سرباز وطن هم گرفته است، بى ‏طاقت شدم و از همان ایلام، این شعر را به عنوان آقاى مکى به مجلس تلگراف زدم. چگونه شد که چنین بر دلیل راه بتازید مگر نه این بود آن مشعل و چراغ هدایت چگونه شد که رفیقان ره خلاف مصدق میان قافله افتند با نواى شکایت عنان مرکب نهضت مکش که مادر میهن در این قیام کند اى مصدّق از تو حمایت به هرصورت رفراندم پیش آمد و رأى ملت بر انحلال مجلس بود، آرزویى که مخالفین نهضت ملى و اجیران سیاست ایران ویران کن داشتند که براى حرکت ملى سنگرى در مجلس براى پشتیبانى وجود نداشته باشد. این قلمزن در آن زمان در گوشه‏ ى اداره‏ ى تبلیغات بودم و هیچ فعالیت سیاسى نداشتم، زیرا مشکلات گذشته خسته‏ ام کرده بود. ولى با دیدن این بى صفایى‏ها و نقش عوض کردن‏ها و پراکندگى‏ها، که متکى بر منافع شخصى بود، با خداى خود عهد کردم که هرگز و هیچگاه تا عمر دارم داخل در کارهاى سیاسى نشوم و به طبع شاعرانه و بى‏آلایش خود ستم نکنم و آسیب نرسانم، زیرا نقش بازى‏هاى سیاسى با روحیه‏ ى صادقانه‏ ى شاعرى سازگار نیست. چیزى از همه‏پرسى و انحلال مجلس نگذشت که کودتاى رندانه طراحى شده در دو حرکت به وجود آمد: حرکت اول نپذیرفتن دستور شاه از سوى دکتر مصدق مبنى بر عزل دولت ملى و توقیف سرهنگ نصیرى و براساس نمایشنامه ‏ى رفتن شاه به ایتالیا و هجوم حزب توده به مجسمه و ایجاد بلوا به معناى کمونیست شدن ایران که بهانه ‏ى خوبى براى تحریک بازار و آمادگى مردم جهت مقابله با این هجوم بود؛ و حرکت دوم به جوش و خروش آمدن ظاهراً مردم و ریختن به خانه ‏ى مصدق و ظاهر شدن سرلشگر زاهدى فرارى قبلى بر روى تانک و

 
گرفتارى مصدق و چوب و چماق کشیدن دار و دسته ‏ى شعبان بى ‏مخ‏ها و سایر قضایا. – چطور تصنیف‏هاى شما از رادیو به گوش مردم رسید؟ بدیهى است محیط کار اداره‏ ى تبلیغات اولین هدف بود، که با تصرف آن صداهاى گوش ‏خراشى که در بلندگوها و همه جاى ایران پیچیده و نعره‏ هاى میر اشرافى و پیراسته با فحش‏هاى رکیک به دکتر مصدق طنین ‏افکن شد؛ در آن فضاى دودآلود خبر رسید بشیر فرهمند را کشتند، که بعداً معلوم شد گرفتار شده و مضروب گردیده. در همان روز ناگهان رنگ رفتار کارمندان، رؤساى تبلیغات، که تا یک ساعت قبل براى دولت ملى کار مى ‏کردند، عوض شد و من با تمام حیرتم دیدم و شنیدم که چه افرادى که مستخدم‏وار دستور بشیر فرهمند را اجرا مى ‏کردند، سر برآورده و او را فحش مى‏ دهند. این تغییر شکل ناگهانى در محیط تبلیغات و رادیو و خبرگزارى مرا بیش از پیش از بازى سیاست متنفر کرد و در همان روز که دولت آقاى سرلشکر زاهدى، که همان لحظه حسب الامر سپهد شده بود، اعلام وجود کرد و فرداى آن روز آقاى تنومندى به تشکیلات آمد به نام اسفندیار بزرگمهر که مدیرکل جدید بود، اولین حکمى که صادر شد منِ از همه جا بى‏خبر را در اختیار کارگزینى قرار دادند و سرگردانى مجدداً به سراغم آمد. چند روز پیشش هم ناآشنایانى که از بیرون مى‏ آمدند، مرا در کتابخانه‏ ى کوچک اداره‏ ى تبلیغات سؤال پیچ مى‏ کردند که مناسباتت با فلان و بهمان چیست و چرا به ایلام رفته‏اى؟ خربزه نخورده پاى لرزش نشستم؛ از آن‏جا که رفتارم در محیط کار با تمام کارمندان صمیمى و دوستانه بود و مرا به عنوان یک کرمانشاهى قابل احترام پذیرا بودند و در آن سؤال و جواب‏ها کسانى به اعانت من آمدند و شهادت دادند که من در چند ماهى که در آن تشکیلات کار کرده‏ ام، هیچگونه تظاهرات سیاسى و جهت‏ گیرى‏هاى قابل تعقیب نداشته‏ ام، کم ‏کم رها شدم، ولى مسئله‏ ى حقوق ماهیانه‏ ام که به میان آمد، چون کارمند پیمانى بودم باید همه ‏ماهه مدیرکل اجازه ‏ى پرداخت حقوقم را به صندوق مى ‏داد. ولى مدیرکل جدید، که چند معاون جدید و رؤساى جدید را به همراه داشت، بدون آنکه با من آشنائى داشته باشد همه ماهه حقوق مرا امضا نمى ‏کرد و گاه مى ‏شد که دو ماه و سه ماه حقوق نگیرم. من که روزها در کتابخانه ‏ى کوچک اداره مى ‏نشستم و فرصتى بود که کتاب‏هاى مورد علاقه‏ ام را مطالعه کنم، از این وضعیت به تنگ آمدم و روزى دو سطر شعر را به صورت زیرین براى آقاى بزرگمهر فرستادم: باز هم بازى توقیف حقوق پیش پاى منِ سرگشته زچیست من که دعوىِّ بزرگى نکنم کاسه ‏ى مهرِ تو برگشته زچیست و زیر دو کلمه ‏ى بزرگى و مهر را علامت گذاشتم. پس از لحظه ‏اى مرا احضار کرد و با نگاه کردن به نامه ‏ام با خنده گفت: حالا دیگر برایم شعر مى ‏گوئى؟ گفتم: ببخشید، خواستم کارى انجام داده باشم. گفت: دستور دادم از این پس همه ماهه بدون کسب دستور از من حقوق شما پرداخت شود. مدت چند ماهى به همین منوال گذرانیدم؛ چون آب‏ها از آسیاب افتاد و من کم ‏کم سرگرمى جدیدى، آن هم بسیار حاشیه ‏اى، در کار ترانه ‏سرایى به دست آورده بودم، که اولین ترانه‏ ام را آقاى عباس شاپورى با مطلع «اى وطن پرستان، قسم به ایران»، آهنگ‏ گذارى کرده بود، پخش کرده بود و چندان هم راهى به جایى نبرد. یک روز ابلاغى به دست من رسید که به عنوان رییس دفتر و بایگانى رادیو منصوب شده بودم؛ معلوم شد فضاى ابرى آفتابى شده است. خوب از آن روز اطاق و محل کار من معین بود. در این سِمت بودم که آقاى جواد لشگرى نزد من آمد و در همان روز او را شناختم، زیرا هیچ آشنایى با گروه هنرمند نداشتم و گفت: فلان شخصِ خواننده شما را دعوت به ناهار کرده است. من ابتدا تصور کردم به دلیل کار اداریم چنین دعوتى به عمل آمده و علت را جویا شدم. گفت: باید از خود ایشان بپرسى. به ایشان گفتم: اجازه بدهید فردا جواب شما را بدهم. عصر آن روز با همسرم مشورت کردم، گفت: عیبى ندارد. بالاخره در محیطى هستى که این اشخاص در آنجا هستند. دعوت را بپذیر. من در روز موعود به خانه‏ ى آن خواننده رفتم؛ پس از تعارفات و صرف ناهار، معلوم شد از من مى‏ خواهد تصنیفى برایش بسازم، چون در آن زمان لغت تصنیف به کار برده مى‏ شد. من اظهار داشتم در این کار تجربه اى ندارم و آن یکى هم که از من شنیده‏ اید، شعرى بود که قبلاً ساخته بودم، آقاى شاپورى روى آن آهنگ گذاشتند. میزبان مزبور کاغذى را از کیفش بیرون آورد؛ دیدم غزلى از من به دست ایشان افتاده با این مطلع: «دلم گرفته زتنهائى اى حبیب کجائى» گفت: مگر این شعر شما نیست؟ گفتم: چرا هست. گفت: کسى که این شعر را مى‏ سازد، مى ‏تواند تصنیف هم بسازد. در همان جلسه آقاى لشگرى سازش را به دست گرفت و شروع کرد به نواختن آهنگى که بعداً فهمیدم چهارگاه است. من در همان یک ساعت اول در همان جلسه، اولین ترانه‏ ام را با مطلع: «من به تو دل دادم که صفا بکنى» تا پایان آهنگ بدون اندکى توقف ساختم. براى آنان این کار من حیرت‏ انگیز بود. به یاد دارم همان شب آن خانم خواننده ترانه‏ ى جدید را با غزل مزبور که در اختیار داشت از رادیو خواند و سر و صداى عجیبى به راه انداخت و نام تازه اعلام شده‏ ى من از فرداى آن شب به گوش‏ها رسید. – آیا عکس ‏العمل‏ ها بین مردم یا مسئولین وقت با انتظارات شما هم خوانى داشت؟ با آنکه ادامه ‏ى این کار دلهره ‏آور بود، ولى چون من از ابتداى کودکى ترسو و جبون بار نیامده بودم و با بى پروایى قدم در روزنامه‏ نگارى جنجال ‏برانگیز گذاشته بودم، به سهولت کار ترانه سرایى را پى‏گرى کردم و در پیشبرد این هنر، جسورانه عمل کردم و صورت قالبى پیشین ترانه سرایى را در خود راه ندادم. در حالیکه پشینیان، مردانى چون ملک ‏الشعرا، عارف، رهى معیرى، امیر جاهد، سالک اصفهانى و نواب صفا در ترانه ‏سرایى فعالیت‏هاى چشم‏گیر داشتند، ولى ظهور ترانه‏ ى «کودکى» و «طاوس» و «آبشار» و غیره از من، راه ترانه ‏سرایى را به سمت و سوى دیگر باز کرد، اگرچه قدم نهادن در این راه نیز شرایطى مى ‏خواست که در همگان نبود و همین امر باعث دلخورى و احتمالاً حسادت‏هایى شد که تحول بى‏سابقه ‏ى ترانه سرایى را، که منحصراً از سوى این کمترین به راه افتاده بود، در پرده ‏ى سکوت و بى اعتنایى متولیان شعر و ادب پنهان کردند و این بى توجهى، خود روشنگر طرز تفکر و روحیه ‏ى مدعیّان پر بحث شعر و ادب کشور است که گلایه‏ ى این بنده را به صورت یک دو بیتى پیوسته در مقدمه ‏ى دو کتاب «راز خلقت» و «خواب نوشین»، مجموعه ترانه ‏هایم که اخیراً به کوشش فرزندم حسین به چاپ رسیده است، رهاورد داشت. – از انتصابتان به معاونت رادیو و تغییرهاى پیاپى در پست‏هایى که به آن‏ها منصوب مى ‏شدید، بفرمایید؟ به هر تقدیر، در کار ادارى مواجه با تغییراتى شدم که با رفتن آقاى بزرگمهر به وجود آمد؛ به موجب دو ابلاغ پیاپى به معاونت اول رادیو برگزیده شدم که با اختیارات کامل به برنامه‏ هاى آشفته‏ ى هنرى سر و صورتى بدهم. دلیل این امر هم پراکندگى هنرمندان و یکه‏ تازى خوانندگان در دوران مدیریت آقاى بزرگمهر بود که هر دسته‏اى از هر گوشه‏ اى، بدون اجازه ‏ى رسمى با دادن قدرى رشوه و شیرینى به پشت میکروفن مى‏ رفت و برنامه‏ هاى لاله ‏زارى پخش مى‏ کرد. مدیریت تشکیلات به این نتیجه رسید که در آن به هم ریختگى کسى باید امور هنرى را اداره کند که به دلیلى در میان هنرمندان حرمتى داشته باشد، و به همین دلیل، این حقیر که در اسرع وقت با شهرتى وسیع مورد توجه آهنگسازان و خوانندگان بودم، انتخاب شدم. بلافاصله شروع به کار کردم و شش ماه تمام صبح‏ها که فرزندانم خواب بودند به اداره مى ‏آمدم و شب‏ها که فرزندانم خوابیده بودند، به منزل بازمى ‏گشتم. منزلم در سید نصرالدین، کوچه‏ ى آب انبار معیر، در دو اطاق زیر شیروانى بود. در مدتى که به اداره کردن امور هنرى مشغول بودم، چون تعصّب عجیبى به حرمت‏هاى هنرمندان اصیل و پرمایه داشتم و مى ‏کوشیدم که عزت هنرمندان از محیط کار رادیویى آغاز شود، دست به کارهایى زدم که برایم عواقب ناخوشایند داشت، و این در زمانى بود که من به شهادت گروهى از هنرمندان، که هم اکنون به حمداله زنده هستند و انشاءالله سال‏هاى سال زنده باشند، وقتى امور هنرى رادیو را به دستم گرفتم که هرکس براى خود یک ساز مى‏زد. خوانندگان لاله ‏زارى قدرتى در رادیو به دست آورده بودند که با همکاران خود به کمک دست اندارکاران ضبط و پخش برنامه‏ هاى آنچنانى، بدون مجوز رسمى اداره پخش مى‏ کردند. من تمامى نوازندگان را صورت ‏بردارى کردم و براى اینکه تجانس کارى با هم داشته باشند و ضمناً قوت و ضعف‏ها در نظر گرفته شود، از سه نوازنده ‏ى قدیمى، مرحوم مهدى خالدى، مرحوم حبیب‏اله بدیعى و آقاى بزرگ لشگرى استمداد گرفتم و هفت دسته ارکستر تشکیل دادم که در هفت شب هفته با خوانندگان مخصوص خود همکارى کند و این ارکسترها از شماره‏ى ۱ تا ۷ نام‏گذارى شد و دیگر اعلام برنامه ‏هاى موسیقى به نام فلان خواننده را متوقف کردم و براى تمام نوازندگان و خوانندگان، بر اساس سوابق کار درجه‏ بندى حقوقى کردم که دیگر نوازنده‏ اى بدون حقوق، که معمولاً زیر امر خواننده انجام وظیفه مى‏کرد، وجود نداشته باشد. کار اساسى دیگرى که انجام دادم، الزام خوانندگان بود براى اجراى برنامه. زیرا گاهى هر خواننده‏ اى که در خارج برنامه ‏ى مفیدترى داشت، نوارش را که مخصوص بایگانى رادیو بود، پخش مى‏ کردند. در یک برنامه که خواننده‏ ى بسیار موفقى هم مربوط به آن برنامه بود، چون تلفناً خبر داد که نمى‏آید و یادم هست سرپرست آن برنامه هم آقاى مهندس همایون خرم بود، دستور دادم ارکستر با همان سرپرستى بدون حضور خواننده فقط با نوازندگى برنامه را اجرا کند. همین هم شد؛ فردا خواننده‏ ى مزبور، که اکثر ترانه‏ هاى مرا مى ‏خواند، با گلایه و تندى نزد من آمد. گفتم: من متوقع هستم شما مرا یارى کنید، ولى شما براى منافعتان راه را براى کارشکنى دیگران باز مى ‏کنید؛ این اول و آخر شما باشد. موضوع دیگرى که پیش آمد قطع برنامه ‏هاى بدون اجازه بود که به خاطر یک خواننده‏ ى کاباره ‏اى ماجراى عجیب‏ترى براى من پیش آمد. من به دربان نوشته بودم که اشخاص اعلام شده را، که هنرمند رادیو نیستند، به محوطه‏ ى رادیو راه ندهد. یکى از آن خوانندگان، که نه نام محترمى داشت و نه خواننده‏ اى در نوع خود موفق بود، با آقاى ناصر ذوالفقارى، که در آن زمان معاونت نخست و سرپرست انتشارات و رادیو بود، موضوع را در میان مى‏ گذارد. روزى آقاى ذوالفقارى مرا به اطاق مدیر کل احضار کرد و نامه ‏ى مرا که به دربان نوشته بودم، به من نشان داد و گفت: این را شما نوشته‏ اید؟ گفتم: بله، بنده نوشته ‏ام. گفت: به چه جهت؟ گفتم: به دلیل اینکه این کسان حکمى از رادیو ندارند و با بند و بست، برنامه‏ هاى رادیو را اشغال کرده ‏اند. جواب من آن آقا را قانع نکرد و بناى تندى را با من گذاشت. من به ایشان گفتم: آقا، من مسئول برنامه هنرمندان محترم هستم، نه هر دوره‏ گرد بدنامى. و با عصبانیت از اطاق بیرون آمدم. فرداى آن روز حکمى به دست من رسید که مرا در اختیار وزارت کار گذاشته بودند؛ این نتیجه ‏ى خدمات صادقانه‏ ى من بود که حتى حقوق ماهیانه ‏ى هنرمندان قدیمى را که خود برقرار کرده بودم و ماهانه با مراجعه‏ ى آنان به خاطر حرمت ایشان در اطاق خودم بوسیله ‏ى مأمور صندوق پرداخت مى‏کردم که آن افراد، من‏جمله مرحوم قمر، به حسابدارى نروند و معطّل نشوند. به هرصورت موضوع گرفتارى من به جراید کشیده شد و مجله‏ ى سپید و سیاه کار خود را کرد و بدون اطلاع من از طرف بنگاه خالصه پیشنهاد معرفى من به آن بنگاه شد؛ معلوم شد مرحوم صادق بهداد، که من هیچ آشنایى تا آن زمان با ایشان نداشتم، به دلیل شناختى که از طریق آثارم با من داشت و عضو هیئت مدیره‏ى بنگاه خالصه بود، این پیشنهاد را داده و مرا به آن اداره معرفى کردند. پس از آشنایى من با مرحوم بهداد و مرحوم پورسالار، که بازرس دولت در بنگاه بود، به ریاست تبلیغات بنگاه خالصه گماشته شدم. پس از چند ماهى هیئت مدیره‏ ى بنگاه خالصه عوض شد و بر اثر سفارش مرحوم معدل شیرازى، که من شب‏هاى جمعه در محفل ادبش در مشیرآباد شرکت مى‏کردم، بوسیله ‏ى مرحوم مهندس بازرگان به وزارت کشاورزى منتقل شدم و رئیس تبلیغات آن وزارتخانه شدم. بعداً فهمیدم پشت یکى از اوراق استخدامم با اشاره به دستور دکتر مصدق مبنى بر استخدامم نوشته شده است: هرگز و هیچگاه به ایشان کار حساس ارجاع نشود. در وزارت کشاورزى هم چند ماهى بودم که کابینه تغییر پیدا کرد و آقاى ذوالفقارى از کابینه بیرون رفت و گویا زمینه‏ ى مساعد براى بازگشت من به تشکیلات اداریم فراهم گردید و بوسیله‏ ى آقاى معینیان، که حکم در اختیار وزارت کار من هم ایشان بنا به دستور ذوالفقارى صادر کرده بود، مرا مجدداً به تشکیلات انتشارات و رادیو بازگرداند و رییس بازرسى تشکیلات شدم، اما احساس مى‏ کردم دیگر در آن تشکیلات عضو مؤثرى نیستم. این معنى بعداً برایم معلوم شد که دیدم در پرونده‏ى استخدامیم با اشاره به نامه‏ ى اولیه ‏ى نخست وزیر (شادروان دکتر مصدق) نوشته شده است: هرگز به ایشان کار حساس ارجاع نشود. به هرصورت به عنوان عضو کمیسیون نمایش به وزارت کشور معرفى شدم، که در کمیسیون هر روزه‏ ى نظارت بر فیلم‏ها به معیت نمایندگان سایر ارگان‏ها شرکت کنم. این کارى بود که ضمن آنکه حضورم را در محیط انتشارات و رادیو کنار مى‏زد، از حساسیّت مورد نظر برخوردار نبود، که مدت ۱۲ سال به این کار مشغول بودم و قدرت بینائیم به دلیل روزى چند ساعت دیدن فیلم، به صورتى ضعیف شد که شماره ‏هاى عینکم سرسام ‏آور شد. در انجام این کار هم مشکلات عجیبى داشتم، زیرا صاحبان فیلم با برخى دست‏اندرکاران داد و ستدهایى داشتند و چون امضاى من پاى صورت مجلس‏ها همه روزه به دلیل پرهیز از هرنوع بند و بستى گذاشته مى‏شد، هر چند گاه یک بار مورد حمله و هجوم قرار مى‏گرفتم، که یک بار در زمان وزارت آقاى دکتر پیراسته بود که رسماً نوشته بود که جاى من یکى دیگر به کمیسیون نمایش برود، ولى بر اثر فشار آقاى معینیان موفق نشد و در نامه‏اى که به وزارت اطلاعات آن زمان (انتشارات و رادیو سابق)، با دقت نظر که نسبت به کار کارمندان داشت، فهمیده بود که من حتى یک بلیط سینما براى فرزندانم به طور رایگان از صاحبان فیلم قبول نمى ‏کنم و به همین دلیل در تمام آن مدت در دو اطاق محقر کوچک زندگى مى ‏کنم، در حالیکه در مسیر این کار چه داد و ستدهاى کلانى انجام مى‏ شد و روزى دو تا سه فیلم دیدن و اجازه دادن براى نمایش، کلى نان و آب به همراه داشت، که من ساده‏ دل کرمانشاهى، که هنوز هم در یک خانه‏ى اجاره‏اى زندگى مى‏ کنم، از هرگونه فعل و انفعالى پرهیز داشتم. این حکایت همچنان بود تا تشکیلات اداره‏ى نمایش از وزارت کشور به وزارت اطلاعات (انتشارات و رادیو) منتقل شد و من بر حسب حکم صادره، رییس اداره‏ ى تازه تشکیل یافته‏ى نمایش شدم. مشکلات باز هم شروع شد و بند و بست با صاحبان فیلم‏هاى قبلاً توقیف شده در داخل این وزارتخانه به جنب و جوش افتاد و مبارزه ‏ى من با آقاى معزّ، معاون وزارتخانه، بر سر اینگونه فیلم‏ها جنجال ‏خیز گردید. پس از دو سه ماهى که مشغول کار بودم و آپارات مورد نظر را، که آقاى معز میل داشت از آقاى مهندس کردوانى، صاحب یکى از سینماها به قیمت بسیار گزاف خریدارى کند، بنا به پیشنهاد من و دستور آقاى معینیان از طرف نماینده‏ ى آن وزارت از آلمان خریدارى شد که با ثلث قیمت تمام شد. خصومت آقاى معزّ نسبت به من شدیدتر شد و چون معاون وزارتخانه بود، هرلحظه مشکلى پدید مى‏ آمد که من ناچار در منزل نشستم و هرچه از ناحیه ‏ى وزیر با تلفن به من اصرار شد به کارم برگردم، شرط را عدم دخالت آقاى معزّ در تشکیلات و کار نمایش گذاشتم و حاضر به برگشت نشدم و آقاى تدیّن، که بعداً معاون وزارت اطلاعات شد، موقتاً به جاى من اداره ‏ى نمایش را عهده ‏دار شد و من هم بر همان کمیسیون نمایش اکتفا کردم، که پس از چندى اصولاً تشکیلات نمایش و فیلم به وزارت فرهنگ منتقل شد و مدتى هم بدان منوال گذشت و من همچنان عضو ارشد کمیسیون نمایش بودم که با اولیاى آن وزارت درگیر شدم و سفارشات را براى فیلم‏هاى مورد نظر نمى‏ پذیرفتم و به هرفیلمى که نمایشش را از نظر اخلاق صلاح نمى‏دیدم، رأى منفى مى‏ دادم که بنا به خواست آن وزارتخانه از سوى اولیاى وزارت اطلاعات از کار کمیسیون نمایش، پس از دوازده سال، برکنار شدم و به سردبیرى کمیته‏ ى ترانه ‏ى رادیو منصوب شدم. در این زمان بود که به تنهایى و با پشتکار و علاقه به شکوفایى هنر، با مکاتبات و تلگرافات و ملاقات‏ها و مصاحبه ‏هاى مطبوعاتى توانستم ضرورت قانون مؤلفین و مصنفین را مطرح و به حکم نخست‏وزیر، شخصاً به عنوان نماینده‏ ى هنرمندان و نویسندگان در کمیسیون‏هاى مربوطه شرکت کنم تا قانون مؤلفین و مصنفین و هنرمندان تدوین شود. کمیسیون به ریاست آقاى دکتر کشفیان، وزیر مشاور معاونت چندین وزارتخانه، و حضور شخص بنده تشکیل مى‏ شد و نظریات خاص خود را در قانون گنجانیدم که در کمیسیون مجلس هم شرکت کردم و قانون کنونى به تصویب رسید. – با این اوصاف، آیا باز هم مجالى براى این بود که به کار ترانه ‏سرایى بپردازید؟ در کنار مشکلات کارهاى ادارى، شور و شوق من به صورت روز افزونى براى سرودن ترانه همچنان ادامه داشت. این کار دیگر مسئله‏ ى بند و بست ادارى نبود و با صدور حکم کسى یا برکنارى از کارى ظهور و بروز نداشت. این یک جهش فکرى و جوش و خروش طبع خدادادى بود که البته حاسد برانگیز و مشکل ساز به طریق دیگر بود. هر ترانه‏ موفّقى که از من منتشر مى ‏گردید، گروه جدیدى به حسودان اضافه مى ‏گردید؛ این جماعت دو دسته بودند: گروه هوشمندان و گروه ناهوشمندان. آن دسته که با قدرت درّاکه و هوش مى ‏دانستند که ترانه سرایى در چارچوب آهنگ از پیش ساخته شده، به معناى دقیق و کامل آن کار مشکل است و از عهده‏ى همه کس ساخته نیست؛ به عذر اینکه شأن ادبى ایشان اجازه‏ى ساختن ترانه نمى‏داد و با سبک‏انگارى این هنر، خود را برتر از آن مى‏ دانستند که ترانه ‏اى بسازند، از این کار دورى مى‏ جستند و تنها به تحقیر آن اکتفا مى‏کردند. گروهى که هوشمند نبودند و اتفاقاً از نظر طبع شاعرانه هم قدرتى نداشتند، براى شهرت ‏طلبى به این کار مى‏پرداختند و در صف حاسدان خودى در مى‏ آمدند؛ شاید بیش از سه یا چهار نفر نبودند که یا در این هنر توفیقى نسبتاً قابل توجه داشتند و یا لااقل جنبه‏ هاى ادبى کار را به دلیل قدرت شاعرانه‏ ى خود به نمایش مى‏ گذاشتند. – ممکن است چند مورد از این مشکلات را براى ما بگویید؟ من اگر خواسته باشم صحنه‏ هاى عجیب این حسادت‏هاى خصومت‏ آمیز را بیان کنم، باید عرض کنم: هست طومار دل من به درازاى ابد. تنها به دو صحنه و دو موضوع اشاره مى‏ کنم: جناب سرهنگى که خیلى هم خوش تعارف بود، اما ترانه‏ هایى که مى‏ گفت تنها براى شنیدن به گوش خودش برجسته مى‏ن مود. روزى خبردار شدم در مجله‏ ى «تهران مصور»دستى بالا زده و چند صفحه فحش و ناسزا به من نثار کرده و زن بدنامى را هم وادار کرده است که به من ناسزا بگوید. یک شماره از این پرخاش‏ها چاپ شد و پخش گردید و شماره‏ ى دیگرش را مرحوم ابراهیم صهبا، که انسان بسیار شریف و پر محبت و یک رویى بود، جلوگیرى کرده و بدون اطلاع بنده از انتشار آن ممانعت به عمل آورده بود. خوب این داستان به صورت عجیبى مطرح شد و موجب نفرت من و هرخواننده‏ ى مجله‏ اى گردید. روزى نزدیک منزلم در خیابان ژاله آن آقاى سرهنگ را دیدم. پس از سلام و علیک گفت: دیروز خدمت ارتشبد نصیرى بودم و کلاهم را از دست شما در خدمتش به زمین کوبیدم. عرض کردم: جناب سرهنگ، بفرمایید من چه بدى به شما کرده‏ ام و اصولاً چه زمانى کمترین اصطکاکى با هم داشته‏ایم؟! گفت: نمى‏دانم، فقط مى‏دانم هر وقت اسم شما را مى‏شنوم تنم مى‏لرزد. گفتم: دلیلش را بفرمائید. گفت: چرا باید من نتوانم یکى از این ترانه ‏هاى شما را بسازم؟ خندیدم و گفتم: رفیق عزیز، از خدا گلایه داشته باش، به من چه کار دارى؟ این داستان مربوط به رفتار آن گروه دوم بود. اما از سوى آن گروه اول، که اصولاً به طرف ترانه‏ سرایى نمى ‏آمدند، اشاره‏اى آوردم. خانمى پس از پایان دوره‏ى دانشگاهى خود تصمیم مى‏ گیرد که پایان‏ نامه‏ ى خود را در اطراف ترانه ‏سرایى قرار دهد؛ براى این کار به تمام جاهایى که مى ‏توانست منابعى به دست آورد مراجعه کرد، من جمله به آرشیو رادیو. پس از مدتى کتاب این خانم به نام »ادبیات آهنگین ایران« منتشر شد. در این کتاب که مبناى تحقیقى داشت و ترانه ‏سرایى را از زمان ایران قدیم تا عصر حاضر بررسى کرده و تقسیم‏ بندى‏هایى به عمل آورده و با ذکر دلایلى که مورد استناد نویسنده بود، براى اینجانب در مقام تحول در ترانه‏سرایى محلى از اعراب قائل بود، یکباره خشم کسانى را که اصلاً در عمر خود نه ترانه‏ سرایى کرده و نه به این کار رغبتى نشان داده بودند، برانگیخت که شروع به انتقادات غیر فنى و مغرضانه کرده که چرا نام فلانى با آن نشانى‏ها در این کتاب آمده است؟ هرچه در این مقوله فکر کردیم که این آقاى نویسنده‏ ى پر خروش چه دستى در ترانه ‏سرایى دارد و چرا باید با این حساسیت به پرخاش برخیزد، دلیلش را جز حسادت نشناختیم. این علماى صاحبنظر ادبیات، نه تنها خود در موقع انتشار ترانه‏ هاى حقیر، که در فرم‏هاى جدید و با محتویات جدید به گوش‏ها مى ‏رسید، خود را به کرى زده و اظهارنظر نمى‏کردند، بلکه اگر کسى هم پیدا مى‏شد که با توجه به منابع گذشته و تطبیق آثار اظهار نظرى بکند، مورد حمله‏ى ایشان قرار مى ‏گرفت. به این روش مى ‏گویند خدمت ادبى!؟ از این دو داستان گذشته دیگر راجع به سانسور و مأمور مربوطه چیزى نمى‏ گویم، که داستان‏ها در این زمینه باید نوشت. – با وجود تمام مسائل و مشکلاتى که سد راه شما بود، آیا از فعالیت خودتان به عنوان یک تصنیف ‏ساز راضى هستید؟ دوران ترانه ‏سرایى اینجانب هم بد یا خوب گذشت. و خوشحالم از اینکه از این رهگذر، که منافع زیاد و بى‏شمارى براى اجراکنندگان آن داشت، نصیبى جز یک شهرت حسد برانگیز نداشتم و وقتى به قدرنشناسى ‏هاى استفاده‏ کنندگان مى‏ اندیشم، انسانیت در ذهنم زیر سؤال مى‏ رود. آخرالامر بر اثر تلاش مغرضان و حاسدان، که فروغ تران ه‏هایى نظیر »کودکى« و »طاووس« و صدها ترانه ‏ى همیشه زنده‏ ى دیگر، اشک از چشمشان آورده بود، گروهى بى‏ اطلاع از رموز ادبى و جوان و بى ‏تجربه، ولى شهرت‏ طلب و بند و بست کن به میدان آمدند و ترانه‏اى به بار نشسته و حیثیت ادبى پیدا کرده را به «تو حوض کاشى ماهى خوابیده» تبدیل کردند. این روش ضد ارزش از زمانى شروع شد که تشکیلات (رادیو) که جزو وزارت اطلاعات (انتشارات و رادیو سابق) بود (که با اطلاعات و امنیت اشتباه نشود)، به تشکیلات تلویزیون وابسته شد و عوامل خرابکار فرهنگى، که جشن هنر شیراز را به راه انداختند، کارگردان اصلى سازمان شدند و خیانت به هر مشخّص و متشخص ترانه‏ سرایى، به دلیل حسادت‏هاى ناشى از ناتوانى‏ها، آغاز گردید و پاى یاوه ‏گویان به ساحت پربار ترانه ‏سرایى به لگد پرانى نشست و من به عنوان حق مسلم و غیر قابل انکارى که به گردن شکوفایى ترانه‏ سرایى ایران دارم، این خیانت‏ها را به ترانه، که فرزند رشید هنرى من بود، نمى‏بخشم و در موقع خود محرکین اصلى را معرفى مى ‏کنم. در محیط سازمان تلویزیون به دلیل مخالفت‏هاى جنجال برانگیز من با ترانه ‏هاى مبتذل و کاباره ‏پسند تلویزیون، اولیاى آن سازمان من ‏درآوردى منتظر فرصت براى برکنارى من نشسته بودند؛ تصادفاً موضوع جشن‏هاى دو هزار و پانصد ساله و جشن هنر شیراز به پیش آمد. در یک جلسه ‏ى دوستانه در محیط رادیو، ضمن همه‏ گونه صحبت من گفتم که برایم روشن نیست که آیا ما که به تمدن دو هزار و پانصد ساله مى‏نازیم، در گذشته در دهات ایران حمام و مستراح وجود داشته و خرابش کرده‏ اند یا اصلاً وجود نداشته که هنوز هم ندارد؛ این چه دو هزار و پانصد ساله‏ایست که حتى هزار سالش در تصرف اعراب و مغول و تیموریان بوده است و ما چرا تاریخ را با واقعیات نمى‏ سنجیم تا در رفع مشکلات برآییم؟ این سخن من گوش به گوش به آنجا که بایستى برود رفت، زیرا در طبقه‏ى هنرمندان ما تجسس‏گران ساواک کم نبودند. من به جاهایى که باید احضار مى‏شدم، شدم و پس از گفت و گوها قرار شد در هیچ زمینه ‏اى از اینگونه اظهار نظرها نداشته باشم. درست در این زمان بود که بر اثر چاپ یک غزل من با مطلع: سایه ‏ى بى ادبى خیمه چو زد بر سر ما خارها رُست زگلزار ادب پرور ما اینجانب ممنوع ‏القلم شدم و دستور داده شد که حتى در انتشار ترانه‏ هایم نامم اعلام نشود. به هرتقدیر دوران ترانه سرایى براى من، یک دوران پر بار و پر حرمت بود و از رهگذر ترانه‏ هاى نو کلام و نو پیام، این موهبت را در اختیار جامعه‏ ى هنرشناس قرار مى‏دادم، ولى حیف، این فعالیت پر از عزت فرهنگى با درد و شکنجه و آه و افسوس از حق ناشناسان منفعت طلب و خود نمایان به همراه بود که این قضایا خود داستان‏هاى حیرت آور دارد که در صورت بقاى عمر همگى را بازگو خواهم کرد. – آخرین پست کارى شما چه بود و در چه سالى بازنشسته شدید؟ در اول مهرماه ۱۳۵۴ پس از ۲۲ سال خدمت رسمى و ۲ سال پیمانى، که جمعاً بیست و چهار سال خدمت شود، به دستور مدیر عامل وقت سازمان رادیو تلویزیون که بدون نظرخواهى از من، مرا از تشکیلات دولتى به آن سازمان منتقل کرده بود، و با نامه ‏ى بالابلندى خطاب به شخص من در استفاده از تجربیات کارى و موقعیت ممتاز هنریم، آینده‏ ى خوشى را نوید داده بود. به دلیل اینکه به برنامه‏ هاى بسیار نازل و کاباره‏اى تلویزیون معترض بودم و در روزنامه ‏ها مصاحبه‏ هاى معترضانه در این زمینه کرده بودم و در یک برنامه‏ى تلویزیونى با پخش مستقیم در دو قسمت، این اعتراضات خود را به نمایش در حضور ملت ایران رسانیدم. درست در زمانى که در مرخصى بودم، ابلاغ بازنشستگى هم طبق نامه‏ ى جداگانه مشمول بررسى‏هایى گردیده بود که در آن زمان یک سوم حقوق به من تعلق مى‏گرفت و این در حالى بود که تمام حقوق دریافتى ماهانه‏ى من، یک دهم دریافتى ماهانه‏ى برنامه‏گردانان کاباره‏اى تلویزیون مى‏شد و دستگاه هم خوب اطلاع داشت که من تنها شاعرى هستم که بابت ترانه وجهى دریافت نمى ‏دارم و جز از یک صندوق دولتى حقوق ماهیانه‏ ى دیگرى برخلاف بسیارى از هنرمندان و شعرا و نویسندگان، که از چند محل حقوق مى‏گرفتند، ندارم. این تمهید به آن خاطر بود که وجود فیزیکى مرا از محوطه‏ى تشکیلات حذف کنند، ولى همچنان آثارم زینت‏بخش برنامه‏ هاى عدیده مى‏شد. آخرین پست من به عنوان یک کار تشریفاتى )زیرا پست ادارى هرگز قبول نمى ‏کردم( ریاست کمیته‏ ى شعر و ترانه بود که اعضاى آن کمیته عبارت بودند از: آقاى ابراهیم صهبا، یدالله رویایى، سیمین بهبهانى، نیره سعیدى، فریدون مشیرى، و گاه‏گاهى هم براى خودنمایى آقاى هوشنگ ابتهاج که ظاهراً برنامه‏ هاى گل‏هاى به آن سنگینى را به نام گل‏هاى تازه انتخاب مى‏ کرد، که این مطلب هم براى شخص من، که آن عمر را در پاى برنامه‏ى گل‏ها در کنار مرحوم پیرنیا گذرانیده بودم، قدرى خنده‏ دار بود، زیرا انتخاب چنین نامى یادآور آن بود که گل‏هاى کهنه هم داریم، درحالیکه گل زمانى قابل اعتناست که تازه باشد، وقتى کهنه شد در سبد آشغال ریخته مى‏شود و این آقاى ابتهاج با عنوان گل‏هاى تازه به تمام دست‏ اندرکاران برنامه ‏ى گل‏هاى جاویدان، گل‏هاى رنگارنگ، شاخه گل و برگ سبز شادروان پیرنیا، که به همراهى اساتید طراز اول موسیقى و دو سه تن ترانه‏ سراى زبردست بى ‏رقیب تهیه مى ‏گردید، به عنوان گل‏هاى کهنه از سوى کسى که خود را طرفدار هنر و ادبیات مى ‏دانست، معرفى گردید (یعنى برنامه ‏هاى آشغالى). این هم نتیجه ‏ى روشن روشنفکرى آن بود. چرا برنامه‏ هاى پرمحتوا و اصیل زمان مرحوم داود پیرنیا به چشم این آقا کهنه آمده و برنامه‏ى جدید خود را (گل‏هاى تازه) نام نهاده بود؟ براى اینکه در آن زمان این حضرات و دوستانشان راهى در آن برنامه‏ هاى سنگین نداشتند و محلى براى اظهار وجودشان باز نبود، ولى در زمان تصدى خودشان حتى از برنامه ‏هاى گذشته به صورتى صرف نظر نکردند که نام رهى معیرى و مرا از فهرست اعلام برنامه‏ ها حذف کنند و به جایش شعر خود را در نوار بگذارند. این طرز تفکر از پیشتازان نوآورى‏هایى به شمار مى‏ رفت که نتیجه‏ ى بعد از انقلاب کارهاى این آقایان هم دیدیم و فهمیده شد کسى که دست در دست رییس سازمان رادیو تلویزیون دارد و مورد لطف بانوى شاه نیز هست و قسمت
 
عمده‏ى جشن هنر شیراز را اداره مى‏کند و امثال مرا هم با حقوقى ناچیز چندان مى‏آزارد که سرانجام رفتارش به برکنارى من منجر شود، به عنوان سردسته ‏ى توده‏ اى‏ها به زندان جمهورى اسلامى هم مى ‏افتد. نمى ‏دانم این همه بازیگرى با خوى شاعرانه چه هماهنگى دارد؟ به هرصورت براساس تمهیدات آقاى ابتهاج و هم‏فکرانش در سازمان، که همگى از خارج به آن سازمان در سال‏هاى اخیر آمده و هیچگونه سابقه ‏ى خدمت نداشتند، مرا با بیست و دو سال خدمت بازنشسته با تعلیق حقوق کردند، زیرا آن ماهى سه هزار تومان رسمى حقیر که تنها از همان تشکیلات حقوق مى ‏گرفتم، برماهى پنجاه تا شصت هزار تومان آنان سنگینى داشت. هوشمندان از همین یک نتیجه مى‏ فهمند هنر چیست و هنرمند واقعى کیست. زمان تبلیغ « تو حوض کاشى ماهى خوابیده« رسیده بود و عناصر دست‏ اندرکار حتى از سایه‏ ى من هم در محیط رادیو مى ‏ترسیدند و باید نباشم، اما من، با تمام صبر و سکوت آموخته از شعرا و عرفاى بزرگ ایران به قول شیخ اجل، بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله ‏ى کار خویش گیرم. نشستم و صبر پیش گرفتم و دنباله‏ ى افکار و آثار خداداد خویش گرفتم. – با شروع دوره‏ بازنشستگى به چه کارى مشغول شدید؟ از یک سو مشغول کار پر تلاش و دلچسب کشاورزى در قطعه زمین زراعتى بجا مانده از پدرم در کرمانشاه بودم و از سوى دیگر قلمم مرتباً کار مى‏کرد. کتاب دوم را بعد از «شمع‏ها بسوزید»، که در سال ۴۴ چاپ شده بود، به نام »فطرت« منتشر کردم، که حاوى سى بحث پیرامون علم و فطرت بود، که پایان هر بحث با یک سطر شعر از مولانا به بحث دیگر رسیدم. این کتاب و مطالعه ‏ى آن قدرى نیاز به اندیشمندى دارد و به همین دلیل مورد علاقه‏ ى خواص است. پس از کتاب «فطرت» کتاب سومم به نام «خورشید بهشت»، حاوى غزلیات و اشعار دیگر، در نزدیک به پانصد صفحه منتشر گردید که اکنون چاپ چهارم آن بدون کمترین هیاهوى تبلیغى نایاب است. سپس مشغول تحلیل غزلیات حافظ شدم و این در زمانى حاصل شد که از طرف یونسکو براى بزرگداشت حافظ به شیراز دعوت شدم و نوشته ‏ى کمى را که براى آن جلسه مهیا کرده بودم وسعت دادم و حافظ را از چهار زاویه ‏ى دید مورد بررسى قرار دادم. – ممکن است راجع به نگارش این کار صحبت بفرمایید؟ پایه‏ ى فکر من در این کار بر آن قرار گرفت که اعتقاد یافتم اشارات و کنایات و تشبیهات در اشعار حافظ بر دو گروه استوار است: ۱ – نمادها و سمبل‏هاى طبیعى، از قبیل ماه و ستاره و خورشید و شب و روز و غیره و غیره که از این اشارات، حافظ تنها در غزلیات عرفانى و عشقى استفاده کرده است. ۲ – نمادها و سمبل‏هاى دست‏ساز بشرى، که در این تعابیر و اشارات، حافظ به سراغ غزلیات اجتماعى و عقیدتى و شرح حال شخصى رفته است. توجه به این نکات در مسیر افکار حافظ هیچگاه از جمیع حافظ شناسان عنوان نشده بود. در این ریشه‏یابى فکرى، که مباحث مفصلى براى هر قسمت بیان گردیده است، چون از صمیم دل و بر اساس شعور عشقى به وجود آمده است، اگرچه با سکوت اهل ادب و حافظ شناسان خودباور مواجه شد، ولى سرنوشت ترانه‏هایم را دارد که زمانى فهمیده مى‏شود که چه خدمتى در این مسیر انجام گرفته، که آیندگان نه چندان دور به مغرضان خاموش امروز با دیده‏ى تحقیر بنگرند، همانگونه که به مردم زمان حافظ نگاه امروز حافظ شناسان طعنه‏بار است. و عجیب اینست در منزلى به معیت یک دوست در دو سال قبل دعوت داشتم؛ مجلسى خصوصى بود. کتاب »حافظ برخیز« را که نام همین کتاب است، براى میزبان که ظاهراً اهل مطالعه هم هست برده بودم. یکى از حاضران کتاب را گرفت و گفت: این چه کتابى است؟ تصادفاً این شخص خود ادعاى حافظشناسى دارد. رفیق همراه من، که آدم صریح‏الهجه‏اى است، گفت: شما چرا مى‏پرسید؟! مگر شما مرتباً راجع به حافظ اظهار عقیده نمى‏کنید؟ پس باید اولین کسى باشید که هر کتابى که راجع به حافظ نوشته مى‏شود بخوانید. آن آقا با شنیدن این کلمات قدرى »حافظ برخیز« را ورق زد و نگاهى به عناوین کرد و گفت: حتماً مى‏خوانم. اما تا این لحظه عکس‏العمل مثبت یا منفى درباره‏ى آن کتاب از آن آقاى کتابخوان ندیده. گرفتارى اصلى ملت ما همین است که اصولاً مردم، حتى دانشگاهیان، فرهنگ کتابخوانى ندارند و بسیار اندکند کسانى که کتاب‏هایى را بخوانند. اگر هم دستى به قلم داشته باشند، فقط کتاب‏هاى خود را مى‏خوانند. در جلسه‏ى ادبى آقاى محققى بر اساس تقاضایش غزلى خواندم؛ آقاى محقق و ادیب پرسیدند: این غزل را کى گفته‏اید؟ دست بردم و در همان اطاق از میان قفسه‏هاى کتابش، کتاب خود را بیرون کشیدم و غزل مزبور را در صفحه‏ى آن کتاب به او نشان دادم. توجه بفرمایید درد ما از کجاست. ملت ما از طبقه‏ى بى‏سواد و جاهل صدمه‏اى هم اگر ببیند قابل تأمل و تحمل است، اما از طبقه‏ى باسواد مغرض خودبین و طبقه‏ى کم‏سوادى که زبانش هزار بار بیشتر از بى سواد است، صدمات بنیادى بر بافت ملى ما فرود مى‏آید. به هرصورت آن چهار کتاب من منتشر گردید و حتى کتاب »اى شمع‏ها بسوزید« به چاپ هفدهم و تیراژ هر چاپ به ده هزار نسخه رسید و نایاب شد، بدون کمترین تبلیغى و سر و صدائى. – کار ارزشمند و قابل توجه شما، تاریخ منظوم ایران (شاهکار) با چه انگیزه ‏اى آغاز شد؟ شاید باور کردنى نباشد اگر بگویم پیدایش این اثر سنگین، ناخودآگاه و بدون مقدمه‏ى فکرى بوده است. گاهى برخى از پدیده‏ها، که به صورت طبیعى و خارج از قواعد مرسوم و زمینه‏هاى از پیش ساخته شده رخ مى‏نماید، سبب برخى از پرسش‏ها مى‏شود که هیچ یک جواب قانع‏کننده‏اى ندارد، به همین دلیل است که درباره‏ى شخصیت‏هاى تاریخى، افسانه‏هاى غیر واقع در اذهان مردم مى‏نشیند. بارقه‏اى که در من درخشید و مرا بدون تأمل و توقف در راه سرودن ترانه انداخت، بدون کمترین آشنایى قبلى با ابزار این هنر. همان بارقه با درخششى قوى‏تر و تکانى مهیب‏تر در یک لحظه قلم را به دست داد و گفت بنویس. از آن لحظه تا به حال پنج سال مى‏گذرد که نتوانسته‏ام یک روز تعطیل براى خودم در نظر بگیرم. از صبح اول وقت خواندم و نوشتم تا پاسى از شب گذشته. گاهى به هنگام دوباره‏خوانى به منظور چاپ، که حروف‏هاى ماشین شده از سوى دخترم برایم مى‏آید، با مجدداً دیدن و خواندن متعجبانه از خود مى‏پرسم که آیا این سروده‏ها از تو است؟!! این اطلاعات را چگونه ردیف کردم و از کدام صفحه از چه کتابى بیرون کشیدم. این پرسش‏ها و نظایر آن حالت بهتم را چندین برابر مى‏کند، زیرا مسئله در به وجود آمدن یک دوبیتى یا یک غزل، یا یک ترانه و یا یک اثر شعرى به هرگونه شکل و قالب نیست؛ مسئله در یکصد هزار بیت شعر است که تاکنون هفتاد و پنج سطر آن ساخته شده و در دست چاپ است و جلد اول آن به دست خریداران کتاب رسیده است. مسئله در به هم پیوند دادن قضایاى پر نام و نشان تاریخى است که هیچیک از عناصر آن را نمى‏توان حذف و تغییر داد. مسئله در بیان اتفاقات و شرح احوالى است که طى چهارده قرن بر ایران گذشته است و مسئله‏ى مهم‏تر آنست که در دنبال کار جاودانى فردوسى انجام چنین کارى چگونه کارى خواهد بود؟! مسئله در اینست که در این حجم وسیع شعرى، تکرار مضامین و اشارات و کنایات پیش نیاید و اثر را از حالت طراوت و تازگى نیندازد. مسئله در شناخت روحیات خدمتگزاران و خیانتگران است که نتایجش قدم به قدم عاید ملت ستمکش ایران شده است. مسئله در ساخت و پرداخت صحنه‏هاى دردناک و آتش به جان انداز ظلم‏هاییست که از سوى چنگیزها، تیمورها، خلفاى اموى و عباسى به ملت ایران تحمیل گردیده است. مسئله در نمایش لحظه‏هاییست که مردم ایران شهر به شهر قتل عام مى‏شوند. این اشارات را بدان جهت نمى‏آورم که عظمت کار خود را بیان کرده باشم؛ این اثر با این وسعت و دقّت، جز با خواست خدایى که مرا آفریده است ممکن نبود. پس نظر من در خود معرفى کردن نیست، در آنست که فهمیده شود درخشندگى از آن بارقه‏ى بنیادى خلقت است. من ندارم ز خود این کلک هنرسازى را چشم او داد به من درس نظر بازى را آیا منى که هنوز در این سن کهولت راه از چاه خود نمى‏شناسم، منى که با هر زبان نیرنگى بدون توجه به عمق مسائل فریب‏ها مى‏خورم، در این همه گفتار و این همه حکایت و آثار و این همه امواج خروشان صحنه‏هاى تاریخى، این همه اشارات، کنایات، صحنه‏سازى‏ها و از قول پرنده و چرنده و جماد و نبات سخن اشاره‏آمیز سرودن‏ها را از دانش خود دارم و یا آنچه استاد ازل گفت بگو مى‏گویم؟ چراغ هدایتى در سرودن این اثر تاریخى پیش پاى من روشن شد که افتخار معنویم را از هزاران دانشنامه فراتر مى‏برد، زیرا فهمیدم وقتى به راه حق صادقانه قدمى برداشته شود، خورشید حق راهگشاى همیشگى خواهد بود. و اینک تاریخ منظوم ایران از فروپاشى ساسانیان تا عصر حاضر، که چهارده قرن تاریخ است، به نام »شاهکار« – که این نام هم خود الهامى جداگانه بود – تقدیم ملت ایران مى‏شود که به تعداد هر یک نفرى که با این تاریخ به هویت ملى خود آگاه خواهد شد، مرا یک جهان سربلند خواهد کرد.

معینی کرمانشاهی، شاعر و ترانه‌سرای معاصر درگذشت

Image copyrightNegah Media By O M

رحیم معینی‌کرمانشاهی، شاعر و ترانه‌سرای ایرانی دوشنبه (۱۷ نوامبر/۲۵ آبان) در ۹۰ سالگی درگذشت.

آقای معینی کرمانشاهی در بیمارستان جم تهران بستری بود. بر اساس گزارشها آقای معینی کرمانشاهی مدتی بود که از تنگی نفس رنج می برد.

این شاعر ایرانی متولد کرمانشاه بود و علاوه بر شعر نقاشی نیز می کرد. بسیاری از اشعار معنی کرمانشاهی، توسط خوانندگان رادیو و تلویزیون اجرا شده بود.

از این شاعر و ترانه‌سرا تاکنون کتاب‌های «ای شمع‌ها بسوزید»، «فطرت»، «خورشید شب»، «حافظ برخیز» و دوره‌ منظوم تاریخ ایران با عنوان «شاهکار» منتشر شده است. همچنین همکاری با علی‌ تجویدی، پرویز یاحقی و همایون خرم در تولید آثار موسیقایی در کارنامه فعالیت‌های این هنرمند دیده می‌شود.

تصویر سازی و نتیجه اخلاقی

رحیم معینی‌کرمانشاهی به روایتهای پیشین در سال ۱۳۰۴ خورشیدی در کرمانشاه زاده شد. ولی در مراسم بزرگداشتی که حدود ۱۰ سال پیش، در خرداد ماه سال ۱۳۸۳ برای او در تهران برگزار شد به دفعات سال تولد او را ۱۳۰۱ قید کردند. از آن‌جا که گزارش این مراسم در جزوه‌ای نیز انتشار یافته و با اعتراضی از سوی این شاعر و ترانه‌سرا مواجه نشد؛ می‌توان همین روایت آخر را درست دانست.

پدر معینی، کریم معینی ملقب به سالار‌معظم بوده که مدتی به حکومت فارس منصوب شده بوده است. نیای او نیز حسین معین‌الرعایا، مردی لایق و باسواد و مردم‌دار بوده و گفته شده است که در نهضت مشروطه به دست مردی ناشناس کشته شده است.

معینی کرمانشاهی در دوره نوجوانی گرایش ویژه‌ای به نقاشی داشته و همزمان شعر نیز می سروده و در روزنامه‌های محلی انتشار می‌داده است. شاید پیوند شعر و نقاشی در ذهنیت او دست‌کم به خلق ترانه‌های تصویری انجامیده باشد. در آن سال‌ها از میان ترانه‌سرایان معینی‌کرمانشاهی گرایش فراوان به تصویرسازی داشت. تصویرهائی که گاه خوب و مناسب از کار در می‌آمد و گاه نیز ناسازگار.

از آبشار تا طاووس

نخستین متن تصویری معینی کرمانشاهی که با عنوان «آبشار» با موسیقی بزرگ‌لشگری پیوند خورده و با صدای یاسمین، خواننده معروف آن سال‌ها به اجرا درآمده است، حکایت آبشاری است که گاه نالان است و گاه غُرَان؛ همه بانگ است و خروش و با گریه و خنده خود سکوت کوهستان را به هم می‌ریزد. حرف آخر آبشار این است که:

تا نیفتم، برنمی‌خیزد خروش از سینه‌ام

تا نجوشم کی به دریا می‌رسانم آستین؟…

شاعر سپس خود را همان آبشاری می‌داند که در راه رسیدن به دلدار گریان است و غلتان و هنگامی که به دلدار (دریا) می‌رسد، از پای در می‌آید!

پس از توفیق «آبشار»، معینی‌کرمانشاهی به سراغ «طاووس» رفت که هنگامی که پرهای زیبا و با شکوه خود را می‌گشاید، نمی‌داند که پاهای زشت خود را هویدا می‌کند. موضوعی که در عرصه ترانه‌سازی تازگی داشت. این بار این شاعر علاوه بر موضوع بکر، از همکاری دو هنرمند پر آوازه نیز برخوردار می‌شد، مرضیه و پرویز یاحقی که توفیق چشمگیر «طاووس» را تضمین می‌کردند.

متن از توصیف «طاووس» آغاز می‌شود:

تاج رنگینی به سر داشت

خرمنی گل جای پر داشت

در میان سبزه هر سو

بی خبر از خود گذر داشت …

طاووس به نخوت و غرور به چتر زیبای خود نگاه می‌کند و مستانه می‌خرامد. ولی هنگامی که پای زشتش نمایان می‌شود، چون غنچه بسته می‌شود و دلش شکسته می‌شود. ترانه‌سرا سپس نتیجه می‌گیرد که دنیا همه‌اش همین است و هرکس در این جهان اسیر زشت و زیباست. او هم چتر زیبا و هم پای زشت خود را می‌بیند. یک جهان ذوق و هنر چتر زیبای اوست و هستی رنج‌آور پای زشت او!

معینی کرمانشاهی در ترانه‌ای دیگر با عنوان «سرو و بید»، علاوه بر تصویرسازی‌های طبیعی، گفتگو را نیز وارد متن کرده است. سرو مست و طربزا، بر سر ناز می‌آید، بید کهن را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید:

من پیکر خرم و آزادم / غرق سرورم و دلشادم

اگر برف زمستان‌ها یک جا بر سرم ریزد/ برگ و برم نمی‌ریزد

و بعد می‌پرسد تو چه داری؟ و پاسخ بید جهان دیده و دلسردی خزان چشیده این است که:

اگر افتاده حال و شکسته بالم/ ولی هر کس مرا به سایبانی فرا می‌خواند…

«سرو و بید» نیز با آهنگ دل‌انگیزی از پرویز یاحقی پیوند خورده و با صدای سازگار مرضیه به اجرا درآمده است.

کرمانشاهی در ترانه‌های تصویری خود همیشه به یک نتیجه اخلاقی می‌رسد. تصویر را برای نفس زیبای تصویر نمی‌سازد، بلکه از زیبائی تصویر برای رسیدن به نتایح اخلاقی سود می‌گیرد. اگر چه این روش ارزش زیبائی شناسانه ترانه رامی‌کاهد، ولی به هر حال تاثیر تصویر به جای خود باقی می‌ماند.

اندیشه و سرنوشت بشر

معینی‌کرمانشاهی ترانه‌های دیگری دارد که در فضای آن‌ها راحت‌تر و صریح‌تر توانسته حرف‌های انسانی- اخلاقی خود را مطرح کند. به قول ناقدی، وجه مشترک محتوای این ترانه‌ها که اجتماعی- عرفانی می‌نامندش، بشر و اندیشیدن به سرنوشت اوست.

از این بابت معینی کرمانشهای خود را به امیر جاهد نزدیک می‌کند که همیشه به نوع و ابنای بشر می‌اندیشید. در ترانه‌ای با عنوان «سپید و سیاه» به دعواهای نژادی اشاره دارد: سیاهی که با سفید دو رنگ است و سفیدی که با سیاه در جنگ است و در ترانه دیگری به نام به خاطر صلح که در سال‌های پس از انقلاب و در دوران جنگ ساخته شده از انسان‌هائی می‌گوید که در قفس‌های خود به هر سو می‌پرند:

جنگ و آتش، جای عشق و شادی نشسته/ پشت دنیا از غم شکسته..

در میان ترانه‌های عرفانی معینی می‌توان از متنی یاد کرد که با آهنگی از علی تجویدی پیوند خورده و با ارکستر گل‌ها و با صدای دلنشین مرضیه به ضبط درآمده است:

چه خوش روزی‌ ای عشق/ دل افروزی ای عشق/

اگر بی‌نشانی و گر لامکانی/ اساس وجودی، بنای جهانی/

تو ساقی ازلی/ وجود لم یزلی!

در این جا باید از ترانه‌های دیگری از رحیم معینی‌کرمانشاهی نیز یاد کرد که شهرت فراگیر یافته است: «راز خلقت» با موسیقی انوشیروان روحانی، «سنگ خارا» با موسیقی تجویدی، «کودکی» با موسیقی تجویدی، «سفر کرده و بازگشته»، باز هم با موسیقی تجویدی.

معینی کرمانشاهی شعر را پیش از ترانه سروده ولی با این همه شهرت خود را مدیون ترانه‌ها، به ویژه ترانه‌های تصویری است. به روایت جزوه انتشار یافته از محفل گرامی‌داشت او، هنگامی توانسته شاعری خود را به جامعه اثبات کند که غزلی را با این مطلع سروده است:

خانمان سوز بود آتش گاهی، گاهی

ناله‌ای می‌شکند پشت سپاهی، گاهی!

شاعر در سال‌های پیش از انقلاب مجموعه‌ای از شعرهای خود را با عنوان ای شمع‌ها بسوزید، انتشار داده است. پس از آن در سال ۱۳۵۶ مثنوی فطرت را به بازار فرستاد که به گفته او تاثیر پذیرفته از مفاهیم مثنوی مولوی است. پس از آن نیز این مجموعه‌ها را انتشار داده است: «خورشید شب»، «حافظ برخیز»، «خواب نوشین»(مجموعه ترانه‌ها) و کتاب «شاهکار» که معینی خود آن را ادامه شاهنامه فردوسی تلقی می‌کند.

 

معيني، مردي از نياي فرهنگي
سال ها با خاندان «معيني کرمانشاهي» آمدوشدي هميشگي داشتم. استاد «معيني کرمانشاهي» از دودماني برخاستند که در پويه سده ها و قرون و اعصار، حافظ و نگهبان مرزهاي غربي ايران زمين بودند و البته بانيان و پدران فرهنگ و مدنيت معاصر کرمانشاه. آثار اين خاندان، هم به وجه نرم افزاري فرهنگي و هم به وجه آثاري که برجاي گذاشته اند، هم اکنون در کرمانشاه به پاست. عجيب نمي نمايد که از چنين خانداني يعني خاندان «معين الرعايا» با چنين پويه و پيشينه اي مردي بزرگ به نام رحيم معيني کرمانشاهي برآيد و بر سپهر ايرانشهر بتابد. پدر و عموهاي ايشان در حقيقت بانيان ساخت وساز يکي از مفاخر معماري آييني ايران و بلکه اولين اثري که در يونسکو به عنوان معماري اسلامي ثبت شده، يعني «تکيه معاون الملک کرمانشاه» بودند. او در جواني همانند نياکانش بسيار غيور در برابر استبداد و استعمار دهه هاي ٢٠ و ٣٠ ايستاد و روزنامه نگاري را شجاعانه پي گرفت، تا اينکه در جريان جنبش ملي شدن نفت به دستور حکومت وقت و به خواست انگليسي ها بازداشت و سپس به بيرون از کرمانشاه تبعيد شد. با توجه به سابقه اي که در ملي گرايي و آزادي خواهي داشت، در دوران دولت دکتر مصدق توسط خود ايشان در يادداشتي، به تهران آمد و به راديو معرفي شد تا در اداره انتشارات آن زمان کار کند.
با ذهن جوشاني که در شعر داشت و مطالعه شگفتي که در شناخت موسيقي پي گرفته بود با بزرگان موسيقي روزگار خود همچون زنده ياد تجويدي و استاد خرم و بزرگان ديگري آشنا شد و به سبب پيشينه شعري اي که داشت، به جرئت مي توان گفت تمامي ترانه هايش، هر يک داستانک اند. هر کدام گره داستاني دارند و عين مختصاتي که بر قصه نويسي حاکم است، ترانه هاي او طرح و گره افکني و گره گشايي و نقطه اوج دارند. اغلب ترانه هايشان يک مفهوم انساني، اخلاقي و اجتماعي دارند؛ يا در باب مهر، يا درباره وفا يا در شکوه از ظلم و بدعهدي ايام و بيزاري از نامروتي سروده شده اند. در يک کلام مي توان گفت ترانه هايش حديث و ترجمان ضمير مردمان روزگارش بوده اند.
بعضا ديده شده هنرمنداني که توان دلبري از مردم زمانه خويش را ندارند، فوري مردم را متهم به جهل مي کنند. اين در حالي است که وقتي هنرمندي همچون «معيني کرمانشاهي» با فراواني مخاطب، چه در شعر و چه در ترانه روبه رو بود، بسياري مي گفتند او نگاهي پوپوليستي دارد و فلسفه در شعرش نيست، اما از اولين اثر مکتوب او يعني «اي شمع ها بسوزيد» تا دفترهاي گوناگون شعري اش که همه با استقبال موج وار مردم و مخاطب مواجه شده اند، همگي سرشار از معاني اند. کار ارجمندي که ايشان در سال هاي فرجامين عمرش انجام داد، به نظم کشيدن تاريخ ايران بود که به پاس عشق بيکران ايشان به وطن، اين کوشش حداقل در وجه کمي آن ستودني است. از يک مردي کهنسال و جسمي فرسوده، اين مايه سوختن و افروختن و روزي ١٠ ساعت نوشتن و پنداشتن و سرودن، کار شگفتي است. در ٨٠سالگي، اينچنين سرودن، از جان آگاه و تن سبک و روح فربه ايشان فقط برمي آمد و تنها او بود که مي توانست چنين شکوهي بيافريند و تاريخ هزاروچهارصدساله اين سرزمين را به شعر روايت کند.
من يکي از دوستداران او بودم و پيش و بيش از کار، رابطه دوستانه و عاطفي با او داشتم. سال ٨٦ من بايسته دانستم تا به پاس ٨٠ سال آفرينش و خلاقيت بي وقفه اين هنرمند آزاده بزرگداشتي برايش بگيرم که در فرهنگسراي انديشه با حضور بزرگاني چون کوروس سرهنگ زاده، فرهنگ شريف، سيمين بهبهاني و همايون خرم و با همکاري خانه کرمانشاه برگزار شد. گرچه آن مراسم سزاوار بايستگي هاي ايشان نبود اما معيني کرمانشاهي وقتي ديد بزرگان موسيقي و ادب ايران، زحمت ايشان را ارج نهاده اند، برق اميد در چشمانش درخشيد. من که سال ها از نزديک، لطافت هاي ايشان را ديده ام، دريغم مي آيد اگر به ليلاي لحظات ايشان ارجاعي نداشته باشم. تا به امروز مردي نديدم تا اين مايه عاشق همسرش باشد و همسرش نيز به همين ميزان به او عشق بورزد. به راستي اين دو نفر، دو قوي زيبا بودند. همسرشان هم از خانداني نژاده بود و پارسي گويي او واقعا معياري از پارسي کرمانشاهي بود و من هر وقت مي خواستم گفتارم را تصحيح کنم به کلام اين بانو مراجعه مي کردم. اين زوجِ جان شيفته، يک زندگي آرماني عاطفي داشتند، کما اينکه معيني کرمانشاهي پس از فوت همسرش ناگهان فروپاشيد. روز به روز گويي ذوب و به ناگاه محو شد. روحش شاد و يادش گرامي. هرچند دوست نمي دارم که پايان بندي اين مطلب را به تلخي بکشانم و بنشانم اما بايسته مي دانم از سر درد بگويم، او خانه به دوشي قلم نافروش بود يعني معيني بزرگ، پس از ٧٠ سال آفرينش مدام، هنوز خانه اي براي آثارش و کاشانه اي براي آرامشش نداشت و هر سال کتاب هاي بي شمارش را به دوش مي گرفت تا به خانه استيجاري ديگري ببرد. غفلت مديران فرهنگي که هميشه در زمان شهرت و خوش نامي هنرمندان عکس يادگاري مي گيرند، از اين فاجعه تلخ برايم بسيار آزارنده است.نويسنده: محمدعلي چاووشي

دريغا و دردا
معيني كرمانشاهي درگذشت

نويسنده: شهرام ناظري

«معيني کرمانشاهي» يکي از بازماندگان شعر و ادب پارسي بود که طبيعتا فقدانشان ضايعه بزرگي، هم براي شهر ما، کرمانشاه و هم ضايعه بزرگي براي کشورمان ايران است. حضور ارزشمندشان براي موسيقي اين سرزمين گران قدر بود و فقدانشان بار سنگيني بر قافله ادب و هنر ايران گذاشت؛ آن هم در اين وانفساي قحط الرجال. دريغا و دردا که قدر مفاخر ملي، در دوران حياتشان دانسته نمي شود؛ به خصوص کساني همچون «معيني کرمانشاهي» که در راه ارتقاي فرهنگ و ادب قدم هاي ارزشمندي برداشتند.
بزرگان و مفاخر اين مرزوبوم يک به يک از بين مي روند. بي آنکه آب از آب تکان بخورد؛ بي آنکه قدر آنها را بدانيم؛ بي آنکه برکت حضور بودنشان را در صحنه فرهنگ و ادب کشور درک کرده باشيم. عبدالحسين زرين کوب رفت، زرياب خويي رفت، اخوان ثالث و شاملو رفتند.
دکتر ايرج افشار را از دست داديم و ديگر بزرگان هم بر اين منوال. آنها هم که هنوز هستند را قدر نمي گذاريم.
شفيعي کدکني ها، محمدعلي موحد ها و تني چند از مفاخر هنوز زنده هستند. آنها همواره در گوشه اي جان و عمر خويش را در گرو فرهنگ اين مرزوبوم نهاده اند و ما همچنان پنبه غفلت در گوش بي خبر مانده ايم. با قدرناشناسي مان گوهري همچون بهرام بيضايي را رها کرده و از حضور آن گنج روان بي نصيب مانده ايم و سعادت برخورداري از آن گنج را به دانشگاه برکلي و آمريکا سپرده ايم. دريغا و دردا. چراغي که به خانه رواست… .

وداع با «معيني كرمانشاهي»
«شاهكار» نيمه تمام ماند
شرق: معيني کرمانشاهي بدون آنکه «شاهکار» خود را به پايان ببرد، رفت. او سه شنبه شب، ٢٦ آبان، به دليل کهولت سن در بيمارستان جم در تهران درگذشت.
رحيم معيني کرمانشاهي اگرچه نقاشي و روزنامه نگاري را نيز تجربه کرد اما به واسطه نوشتن و سرايش شعر مشهور شد. او که نوه «حسين خان معين الرعايا» و موسس تکيه معاون الملک بود، در ١٥ بهمن ١٣٠٤ در کرمانشاه متولد شد و بعد از ٨٩ سال زندگي، شامگاه سه شنبه، ٢٦ بهمن، در بيمارستان جم در تهران درگذشت. علي جنتي، وزير ارشاد، علي مرادخاني، معاون هنري وزارت ارشاد و فرزاد طالبي، سرپرست دفتر موسيقي نيز درگذشت او را تسليت گفته اند.
جلال الدين کزازي، کيخسرو پورناظري، کيهان کلهر و علي اکبر مرادي نيز با انتشار نامه اي، درگذشت اين هنرمند را تسليت گفتند: «نادره مَرد هنر معاصر ايران زمين، استاد معيني کرمانشاهي از رنج زيستن رهايي يافت و شوکران مرگ را سقراط وار سر کشيد تا به افق هاي اوج مند و بيکران مهر دوست بپيوندد. او از دل دودماني برخاست که در پويه روزگاران، مشعلِ شُکوه نام ايران را در مرزهاي غربي آريابوم برافروخته و فرهنگ مدنيت معاصر کرمانشاه، وامدار و مرهون اراده و انديشه اين خانان است».در ادامه نامه آمده است: «تاسيس و بنياد شاهکار تمدني و معماري، تکيه معين الرعايا (معاون المُلک) به عنوان نخستين اثر ثبت شده يونسکو در دهه ٥٠ ، به همت شخص استاد معيني، يکي از يادگارهاي ماندگار اين دودمان براي کرمانشاه و ايران است. استاد معيني کرمانشاهي اديبي آزاده، نقاشي شورمند، ترانه سرايي تصويرگرا و شاعري نامور و بلندآوازه بود که در سيماي آثارش درد روزگار، رنج انسان و کيمياي عشق تبلور و تجلي داشت. او بر کامه پوشش بيکران و آفرينش بسيار در هنر و فرهنگ، آن گونه در ماديت دست از تعلق شسته بود که حتي کاشانه اي براي کتاب هاي پُرشمار و آشيانه اي براي تن فرسوده اش در اختيار نداشت و تا واپسين رمق حيات، خانه به دوشي خامه نافروش باقي ماند». معيني کرمانشاهي از چندسال قبل درگير کهولت سن بود و به همين دليل هم از سال ۱۳۸۷ از به نظم کشيدن تاريخ ايران دست کشيد؛ تاريخي که خود او عنوان «شاهکار» را برايش انتخاب کرده بود. او درباره اين کتاب به همشهري گفته بود: «اين کتاب تاريخ ايران را بعد از زماني که حکيم ابوالقاسم فردوسي در شاهنامه به پايان رساند روايت مي کند و اگر عمري باقي ماند، پايان مشروطه آخرين مجلد اين مجموعه خواهد بود. يکي از دلايل اينکه به تاريخ ايران بعد مشروطه نمي پردازم به اين علت است که هنوز تاريخ اين دوره و اطلاعات آن به شکل تمام وکمال بيان نشده است و بر سر برخي موضوعاتش مناقشات فراواني وجود دارد. بنابراين من اعتقاد دارم که بايد از تاريخ بيشتر فاصله گرفت تا بتوان آن را درک و در ادامه روايت صحيح تري از آن را ارائه کرد». او علاقه خود به هنر را در ابتدا از راه نقاشي نشان داد. معيني کرمانشاهي از سال ۱۳۴۱ به کار نقاشي پرداخت که تابلو سياه قلم حضرت مسيح(ع) را از خود به جاي گذاشت. او اما در ادامه راه به نظم شعر پرداخت و داستان «اختر و منوچهر» را در چهار تابلو به رشته نظم کشيد که در آن حقايقي از اجتماع زمان خود را نشان داد و در ادامه چهار مجموعه شعر به نام هاي «اي شمع ها بسوزيد»، «فطرت»، «خورشيد شب» و «حافظ برخيز» از او منتشر شد. معيني کرمانشاهي همچنين چندي به تصنيف سازي پرداخت و تصانيف او که از سوي خوانندگان راديو خوانده مي شد، بسيار مورد توجه قرار گرفت. برخي ديگر از آثارش هم توانست جايگاه خود را در جامعه پيدا کند همچون «عجب صبري خدا دارد»، «لوح مخدوش با مطلع من نگويم که به درد دل من گوش کنيد»… «بهتر آن است که اين قصه فراموش کنيد». معيني کرمانشاهي ابتدا «عشقي»، بعد از مدتي «شوقي»، سپس «اميد» و در نهايت «معيني» را به عنوان تخلص خود برگزيد.
بخش ديگري از آثار او که بسيار خاطره انگيز و مشهور شدند به ترانه هايي همچون «به ياد کودکي»، «خواب نوشين» و «آشفته حالي» مربوط مي شوند. معيني کرمانشاهي وقتي به تهران آمد، فقط شعر مي گفت و با روزنامه ها همکاري مي کرد . او در آن سال ها با ترانه سرايي آشنايي زيادي نداشت و رئيس دفتر بايگاني راديو بود اما يکي از شعرهايش مورد توجه يک خواننده قرار گرفت و بعد از آن او اين راه را آزمود. ترانه هاي او سالياني يکه تاز برنامه هاي راديو و گلهاي رنگارنگ بود اما با ٢٣ سال سابقه کار، درست زماني که ترانه را به سمت تعالي مي برد، بازنشسته شد.
معيني کرمانشاهي زماني که به معاونت راديو منصوب شد، به وضعيت ارکسترهاي مختلف در راديو و حقوق نوازندگان سروسامان داد. بعد از آن هم به دليل اختلافاتي که بر اثر همين کارها با او ايجاد شد، به وزارت کشاورزي فرستاده و پس از مدتي به راديو بازگردانده شد. او پس از آن به چندين منصب ديگر گمارده شد تا اينکه سرانجام معيني در سال ٥٤ به دليل اعتراضات بي رويه اي که به برنامه هاي نازل آن زمان راديو و تلويزيون داشت و حتي در يک برنامه زنده تلويزيوني مراتب اعتراض خود را بيان کرد، از کار کنار گذاشته شد.
او گاهي در ترانه هايش اعتراض يا پرسشي را مطرح مي کرد مانند ترانه «راز خلقت» و «خشم طبيعت» که آن را براي زلزله خراسان سروده بود يا براي کودتا عليه دولت محمد مصدق که قاب عکس او در اتاق کارش جلب توجه مي کرد، شعر گفته است. معيني کرمانشاهي به موازات اين فعاليت ها، روزنامه نگاري هم کرد و زماني مديرعامل خبرگزاري پارس بود. او در کنار هنرمنداني همچون علي تجويدي، ۴۰ ترانه ماندگار برجاي گذاشت و با پرويز ياحقي و همايون خرم نيز همکاري کرد.

رفيق ٥٠ساله، خداحافظ
نويسنده: اكبر گلپاي
وداع با معيني کرمانشاهي براي من وداع با رفيقي است که ٥٠ سال با او دوستي و معاشرت داشته ام. سال ها پيش يکي از ترانه هاي خيلي زيباي او را خواندم «اي ساقي اي ساقي پياله پر کن/ درياي روحم را ز ناله پر کن/ از رنگ و ريا بيچاره شدم/ ساقي کجايي در شهر جنون آواره شدم»، با آهنگي که همايون خرم ساخت، اين قطعه پس از انتشار، خيلي موردتوجه قرار گرفت و حتي در فيلم «حنجره طلايي» هم اين قطعه آمده. رفاقت من و رحيم معيني کرمانشاهي يک شب در منزل مرتضي خان محجوبي، بزرگ ترين نوازنده پيانوي تاريخ موسيقي اين مملکت آغاز شد. شبي که من، رهي معيري، حسين تهراني، علي تجويدي، خانم قمر و معيني کرمانشاهي ميهمان خانه محجوبي بوديم و شبي خاطره ساز رقم خورد. اولين بار بود که من معيني کرمانشاهي را ديدم و او موردتوجهم قرار گرفت. در همان ديدار نخست او را مردي بسيار خوش لباس و خوش قريحه و نهايتا انساني والايافتم. هم اکنون نيز از خبر درگذشتش بسيار متاثر شدم و فقدان او را به همه صاحبان انديشه تسليت مي گويم. همان شبي که درگذشت، از دوستانمان شنيدم وصيت کرده که او را در کرمانشاه دفن کنند. برايش طلب آرامش دارم و حتما در منزل خودم، مراسم يادبودي براي او برگزار خواهم کرد.

 

چند سال پیش
بوسه های پدرانه ی استاد معینی کرمانشاهی بر گونه های من …
بخاطر قصیده ای که برای دکتر محمد مصدق گفته بودم .
استاد مصدقی بود … من دلسپرده ی مرام و نام دکتر مصدقم… و او و من مانند بسیارها از اهالی این وطن …
شعر را در مرداد هشتاد و هشت گفته بودم.
و خواندم.
و استاد معینی کرمانشاهی که پیر و پیشکسوت جمع بود برخاست و مرا غرق بوسه های تشویق آمیزش ساخت…

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

قصیده ای ناچیز برای مردی بزرگ :دکتر محمد مصدق … یا آنگونه که اخوان می گفت :پیرمحمد احمدآبادی

پیرمرد دلشکسته تکیه داده بر عصایش
راستی را تکیه‌گاه ماست صدق بی‌ریایش

در عبایی خویش را پیچیده و کنجی نشسته

نه ادا با آن عبا و نه ریا زین بوریایش

تکیه داده بر عصای خویشتن آرام، اما

گردبادی تند سر بر می‌کشد از چشمهایش

نام ما آخر نشانی از مرام ماست، هرچند

اسم و رسم او یکی بوده است هم از ابتدایش

بی گمان از خویشتن رسته‌ست و دلخسته‌ست دیگر

با یقینی روشن از این تنگی تاریک جایش

حاصل دنیا عطایی گاهی و گاهی لقایی

چون عطایش را نمی‌خواهد، نمی‌خواهد لقایش

دل به راه دیگری و بهتری و گوهری داشت

پای شوق و جان پاک و همت بی‌اعتنایش

ایستاده زیر لب با خویش می‌گوید که: ‌ای داد

مرد تنها را رها کن ‌ای جهان! تنها رهایش

مثل باران است، تا اعماق اقیانوس راهی است

در نهان ما خموشان راه می‌جوید صدایش

کوه را ماند بلندایش که پوشیده‌ست گردون

از سپیدی ابرهای مهربان بر تن قبایش

جاودان چون آتش زرتشت، گرمای کلامش

بی‌امان چون نعرة سیمرغ، آوای رسایش

قصة ققنوس را ماند دوام جاودانش

جلوة طاووس را ماند کلام جانفزایش

رسته، اما خسته از مکر و فریب نارفیقان

خسته، اما رسته از بیگانه، هم از آشنایش

کی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجویند

دشمنان بی‌حیایش، دوستان بی‌وفایش؟

بلکه مبهوت درشتی‌ها و نرمی‌های اویند

دوستان بی‌وفایش، دشمنان بی‌حیایش

پیرمرد از آن سوی تاریخ با لبخند تلخی

طعنه دارد می‌زند بر مدعی و مدعایش

شیر در زنجیر، حتی پیر، اما شیر آری

نه! که خود زنجیر هم از عجز می‌افتد به پایش

شیر را در حلقه‌ای از روبهان در کارزاری

دیده‌ای آیا؟ بیا بنگر به خشم جانگزایش

خرس و گرگی آن طرفتر، شیر پیری سوی دیگر

در هراسند آن دو از این یک تن و فرّ و بهایش

از پسِ پشت نگاه سادة او می‌توان دید

مو به مو پیچیدگیهایی که دارد ماجرایش

چون درختی یکّه و تنها که در شبهای طوفان

خم نشد هرگز به زیر بار وحشت، شانه‌هایش

دره‌ها بر خاک می‌غلتند پیش آسمانش

قله‌ها بی‌باک می‌جویند راه روشنایش

چشمه‌ها آیینه در آیینه سرگردان راهش

چشمها تصویر در تصویر محو رد پایش

موجها همگام طوفان یک به یک در التهابش

سروها در زیر باران، صف به صف در اقتدایش

عقل سرخ از مشرق پیشانی او در تجلی

گلشن راز جهان سبز معنا فکر و رایش

کهنه‌رندی که سبو نشکست و در مستی نگه داشت

حرمت می ‌را درست از ابتدا تا انتهایش

تسمه می‌خواهد کشید از گُرده نیرنگ و افسون

پهلوان پیر ما با پنجة صدق و صفایش

آفت بیگانه خاری بود و برکندش از این خاک

ساخت پرچینی به گرد باغ ما، اما به جایش

هم حریفان را به خاک افکند و هم ما را برافراشت

پهلوان پیر ما با بازوی زورآزمایش

شیونش را در هوای میهنش آیا شنیدی؟

قرنها اندوه ما را می‌نوازد با نوایش

چیست جز بالندگی تقدیر یاران صبورش؟

نیست جز شرمندگی سهم حریفان دغایش

مرگ؟ هه! این زندة بیدار، این پیر میاندار

زندگی بخشد جوانمردان عالم را دعایش

در زمین و سرزمینی که به جز فریاد و بیداد

نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر کجایش،

در فریب‌آباد بی‌بنیاد این بیدادخانه

این که تاریخ سراب است آفت جغرافیایش

در دیاری که عطش از هر کجایش می‌تراود

شعله‌ها برخاسته با دود آه از هر سرایش

با زلالی‌های یاد او به سرشاری رسیدیم

چشمه‌ای جاری است، خاک تشنه سیراب از عطایش

یاد او باغی است با روشن چراغی در دل شب

می‌توان عمری نفَس زد در بهار دلگشایش

در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دریا

در عیان هم غرشی، بیداری ما با صلایش

عزلتی چون پیر کنعان، خلوتی چون بیت‌الاحزان

یوسفی گم کرد و پیدا کرد خون را در خدایش

قصه و افسانه بود از سحر و افسون هرچه گفتند

پیر ما همسنگ اعجاز است اما کیمیایش

دولتی پُر خون دل یا مکنتی بی خون دل؟ ‌های!

پاک مانده دامن پرهیز و پروا در غنایش

پشت سر افکنده دنیا را، زده پایی به عقبا

نه امیدی بر بقایش، نه هراسی از فنایش

پیرمرد از کژدم غربت جگر آزرده، دلخون

آشنایی کو نهد مرهم به درد بی دوایش؟

احمدآباد است اینجا یا که یُمگان است؟ گویا

فرق چندانی ندارد این و آن، حال و هوایش

حبس می‌خواهد نفس را بس که دلتنگ است و بیزار

از چنین ایام نامسعود، در زندان نایش

پیرمرد اما هنوز آن گوشه در کنج غریبی

زیر چشمی، همچنان که تکیه داده بر عصایش

خیره بر ما می‌شود گاهی و گاهی با نگاهی

راز می‌گوید به ما فرزندهای بینوایش

رازی از دیروز تاریخی، که تو امروز آنی:

لکة ننگی مباشی،‌ هان پسر! فردا برایش

همچنان تنهای تنها، پیرمرد استاده ‌اما

جاده‌ای در پیش رویش، کوله‌باری در قفایش

…………… سهیل محمودی

شعري كه به يادگار خواهد ماند
نويسنده: علي جنتي*
خبر درگذشت شاعرنام آشنا، استاد رحيم معيني کرمانشاهي مايه تاسف و تاثر شد. هرچند فقدان اين نيک مرد براي جامعه ادبي کشور ضايعه اي است جبران ناپذير و غمي گران، اما شعر پرمايه او همواره به يادگار خواهد ماند و نامش را در تاريخ فرهنگ و ادب ايران زمين زنده و جاويد نگاه خواهد داشت.
* وزير فرهنگ
شاعري در حال و هواي ادبيات كلاسيك
نويسنده: عليرضا طبايي*
با زنده ياد رحيم معيني کرمانشاهي که روحش شاد و قرين رحمت الهي باد؛ از سال هاي بسيار دور آشنا بودم. البته در آن اوايل يعني در دهه 40، آشنايي ام با وي تنها از طريق مطالعه سروده هايش بود. دورادور شعرهايش را در مطبوعات مي خواندم و از سويي ترانه هايش را که از سوي خوانندگان مطرح آن روزگار خوانده مي شد، مي شنيدم. حدود 10 سال بعد به طور مستقيم به واسطه فعاليت در راديو با وي آشنا شدم و از آن به بعد با يکديگر مراوده اي نزديک داشتيم. رحيم معيني در آن سال ها مشغول فعاليت در عرصه شعر و ترانه بود و علاوه بر اين عضو شوراي شعر و ترانه راديو ايران نيز بود.با توجه به شناختي که از او داشتم رحيم معيني را مردي آراسته به صفات برجسته اخلاقي مي دانم که شايد بتوان گفت به واسطه همين ويژگي هاي اخلاقي قادر به برقراري ارتباط بهتري با مخاطبان خود بود، بجز چند کار انگشت شمار که در قالب نيمايي بودند باقي اشعار او اغلب در قالب هاي کلاسيک نظير غزل، مثنوي، قصيده جاي مي گرفتند. دلبستگي او در عالم شعر و ادب به قالب هاي کلاسيک و از همين رو برخلاف شاعران همدوره خود کمتر به دنبال ايجاد تحول و نوآوري بود. اين دلبستگي را حتي در بررسي هاي محتوايي اشعار وي نيز مي توان ديد. ترانه هايش نيز همين شرايط را داشت. در آنها هم علاقه اش به اشعار کلاسيک به وضوح ديده مي شد به گونه اي که امروز ترانه هاي خوبي از وي به جاي مانده است. اين در حالي است که در همان سال ها ترانه سراهاي معروفي نظير پرويز وکيلي و بعد از او هم شاعراني همچون جنتي عطايي، نوذر پرنگ و خود من بيشتر حال و هواي شعر نو و معاصر در ترانه هايمان بود. وي تا اوايل پيروزي انقلاب همچنان در عرصه شعر مشغول فعاليت بود.
*شاعر و ترانه سرا
گنجينه
موسيقي ايران
نويسنده: سالار عقيلي*
استاد رحيم معيني کرمانشاهي يکي از گنجينه ها و مفاخر موسيقي ايران بود و همچنان هم خواهد بود؛ اينکه مي گويم همچنان به اين دليل است که مرگ يک هنرمند نمي تواند جامعه را نسبت به او فراموشکار کند چرا که آثار او همواره در جامعه زنده خواهند بود. اشعار بسيار وزين، زيبا و مصور ايشان با تصانيف عجين بود و براي مخاطب تصوير سازي مي کرد. من نيز افتخار داشتم در سال هاي اخير شعر «ساغرم شکست اي ساقي» ايشان را بازخواني کنم که بر خود مي بالم.
*خواننده موسيقي
يادبود
اي كاروان، كجا مي بري …
«رحيم معيني كرمانشاهي»، سه شنبه شب، در 93 سالگي درگذشت
نويسنده: حميدرضا محمدي
پاييز 94، انگار خيال ندارد دست از سر بزرگان فرهنگ و هنر ايران بردارد. دارد کاري مي کند که «دل انگيز» بودنش برايمان به «غم انگيز»بودن بدل شود. ساعات پاياني سه شنبه شب بود که خبر تک جمله اي هميشگي با فعل «درگذشت» دهان به دهان چرخيد و اين بار، فاعل آن جمله، «رحيم معيني کرمانشاهي» بود که در بيمارستان جم دار فاني را وداع گفت. شاعر و ترانه سرايي که آثار به ياد ماندني چون «ساغرم شکست اي ساقي»، «از برت دامن کشان، رفتم اي نامهربان»، «اي کاروان اي کاروان ليلاي من کجا مي بري»، «من نگويم، که به درد دل من گوش کنيد» و «عجب صبري خدا دارد» را در خاطر ما، به خاطره بدل کرد. او پس از ورود به راديو تهران در ابتداي دهه 1340، با بسياري از خوانندگان و آهنگسازان ايراني همکاري کرد که از آن ميان مي توان به علي تجويدي، پرويز ياحقي، حبيب الله بديعي، همايون خرم، جواد لشگري، غلامحسين بنان و اکبر گلپايگاني اشاره کرد. او اما جز اين، نقاشي چيره دست نيز بود و سياه قلم مشهور «مسيح» از جمله شاهکارهايش در نقاشي بود. او در سال هاي پيش از کودتاي 28 مرداد، تجربه روزنامه نگاري و انتشار 29 شماره روزنامه «سلحشوران غرب» را هم از سر گذراند. دوراني که در رفاقت با دکتر فاطمي گذشت و پس از کودتا به سه ماه حبس و تبعيد به قلعه فلک الافلاک خرم آباد، ختم شد. رحيم معيني کرمانشاهي «تاريخ ايران» را هم به نظم درآورد اما هيچ گاه نتوانست آن را منتشر کند. او سال هاي آخر زندگي و بويژه پس از فوت همسر را در بيماري و گوشه نشيني گذراند. شاعر رفت اما نه بسان شعر خودش: «رفتم که رفتم». ترانه هاي اين فرزند ديار کرمانشاهِ زاده نيمه بهمن 1301، بخشي از خاطره جمعي نسل ديروز و امروز بود.
حوالي فرهنگ
از برت دامن كشان، رفتم اي نامهربان…
نويسنده: يزدان سلحشور
بعضي شاعران، صرفاً به کمک خودِ شعر يا فضاي شعر يا مخاطبانِ شعر، شناخته مي شوند و ماندگاري مي يابند اما برخي ديگر، با حضور شعرشان در حيطه موسيقي، نام شان را با خاطره ها گره مي زنند. معيني کرمانشاهي، از اين گروه دوم بود. خدا رحمتش کند که براي لااقل پنج نسل از مخاطبانِ موسيقي ايراني خاطره ساز شد؛ شعرهايش تصنيف شدند، ترانه شدند، سنتي خوانده شدند، ملي خوانده شدند، پاپ خوانده شدند. برخي از ماندگارترين آثارش را نسلِ نو مي شنوند و زمزمه مي کنند اما نمي دانند شاعرش کيست! [مثلِ تصنيفِ «رفتم که رفتم»] که طبيعي هم هست! اگر از اين نسل جديد بپرسيد حافظ کجايي بود؟ احتمالاً جوابشان اين است:«طرفاي بازار علاءالدين!» يعني اسم تازه ترين «گيم پلي استيشن» را مي دانند اما اسمِ کوچه خودشان را نمي دانند! مطمئنم زندگي کردن در چنين زمانه اي براي معيني کرمانشاهي سخت بود اما او از نسلي بود که هيچ چيزي را آسان به دست نياورده بودند. زماني که معيني کرمانشاهي به شهرت رسيد، مشهور شدن چيزي بود شبيه سفر به قطبِ شمال با دوچرخه! اين قدر چهره هاي مستعد در جامعه بودند که يک شاعر بايد، واقعاً کارش درجه يک بود تا بتواند با مردم ارتباط برقرار کند. خيلي ها آن موقع آمدند و درخشيدند و خاموش شدند. معيني کرمانشاهي استمرار داشت در کارش. خودش گفته: من نگويم، که به درد دل من گوش کنيد/ بهتر آن است که اين قصه فراموش کنيد/ عاشقان را بگذاريد بنالند همه/ مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنيد. 15 بهمن 1304 متولد شد و 26 آبان 94 درگذشت. نقاش بود.نويسنده بود. فيلمنامه هم نوشت؛ و با ترانه ها و تصنيف هايش در خاطره ها ماند.
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.