شب آگاتا کریستی

شب آگاتا کریستی برگزار شد/ ترانه مسکوب

 

شب آگاتا کریستی دویست و هشتاد و سومین شب از شبهای مجله خارا بود که با همکاری نشر گاندی و مجله کاروان مهر عصر سه شنبه ۲۶ بهمن ماه هزار و سیصد و نود و پنج در کانون زبان فارسی برگزار شد.

در آغاز علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت و سپس به اهمیت ژانر پلیسی در ادبیات داستانی جهان اشاره کرد و یادآور شد که می‎توان آگاتا کریستی را شاخص‎ترین نویسنده این ژانر دانست که آثارش به بیش از ۴۸ زبان زنده دنیا ترجمه شده و سینماگران و کارگردانان تئاتر نیز بارها به اقتباس از آثار او روی آورده‎اند.

علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت

علی دهباشی از انتشار ویژه نامه آگاتا کریستی در مجله کاروان گفت

سپس نیما حضرتی که تا کنون سه رمان از این نویسنده ترجمه کرده و توسط نشر هرمس روانه بازار نشر شده است با موضوع «آگاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی» به سخنرانی پرداخت:

«در مورد آگاتا کریستی سخن بسیار گفته شده است. اما آنچه که بیشترین توجه را در زمان خواندن و انتقال داستان‌های او به ذهن متبادر می‌کند لحن کلام او است. در کلام آگاتا کریستی چیزی هست که ناخودآگاه خواننده را با خود همراه می‌کند. خواننده تا پایان ماجرا خود را مسحور کلام او می‌یابد. هنگام خواندن در آرامشی عجیب قصه را دنبال می‌کنیم. با این که می‌دانیم داستانی که می‌خوانیم با موضوع دزدی و جنایت نوشته شده است که سیاه‌ترین مفاهیم زندگی امروز ما هستند. پس از خواندن آثار او حتی یک لحظه هم احساس نمی‌کنیم که وقت تلف کرده‌ایم. چیزهای بسیار آموخته‌ایم و تجربیات بسیاری اندوخته‌ایم. من راز این اثر را در لحن مادرانه کلام او می‌دانم. قصه‌گویی به سبک مادران. به همان روش که شهرزاد در هزار و یک شب قصه می‌گفت. در این فرصت بیشتر به تحلیل خصوصیات این لحن کلام خواهم پرداخت.»

حضرتی در ادامه از قهرمان‌های غیرقهرمان در آثار کریستی سخن گفت:

«پیش از هر چیز در آثار او توجه ما به شخصیت قهرمان داستان بر می‌خورد. خانم مارپل، هرکول پوآرو و همه قهرمانان داستان‌های او آدم‌های عادی هستند. هیچ خصوصیت مشخصه خاصی ندارند، جز هوش‌ سرشارشان. پوآرو دائماً از غم پیری و ضعف جسمانی گلایه می‌کند. سبیلش را رنگ می‌کند که جوان‌تر به نظر برسد. توان دویدن سریع و مبارزه ندارد. زود سردش می‌شود و خود را در گوشه‌ای گرم پنهان می‌کند. غذای بد مزاج او را به هم می‌ریزد. خانم مارپل که خود مادربزرگی مهربان و قصه‌گو است. آرام قدم می‌زند و هیچ نیازی به توانی ماورایی ندارد. با خواندن ماجراهای آنها ناگزیریم که خود را به جای آنها بگذاریم. به همراه آنها همه چیز را می‌بینیم و کلام همه را می‌شنویم و نتیجه می‌گیریم. تنها تفاوت‌شان با من خواننده این است که بسیار باهوش‌تر از من هستند. آنچه را که من دیده‌ام و به سادگی از کنارش گذشته‌ام به چشم آنها کلید بسیار مهمی بوده که راه حل معما است.»

نیما حضرتی از گاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی سخن گفت

نیما حضرتی از گاتا کریستی و مسیر دلنشین کشف سیاهی سخن گفت

در ادامه نیما حضرتی به لحن صمیمانه و مادرانه در آثار این نویسنده اشاره کرد و افزود:

«شخصیت‌های آگاتا کریستی مردم مهربانی هستند. پوآرو بازجویی نمی‌کند. با مردم گپ می‌زند و پای حرفشان می‌نشیند. شخصیت‌های دیگر با او و خانم مارپل درددل می‌کنند. از احساساتشان می‌گویند و حرف دل را می‌زنند. پوآرو به دیده و شنیده‌های آنها گوش می‌کند و از احساسشان می‌پرسد. از گذشته افراد و حال روزشان جویا می‌شود. دستشان را می‌گیرد و با داغدیده‌ها هم‌دردی می‌کند. مانند دیگر کارآگاه‌هایی که می‌شناسیم، مثلاً شرلوک هلمز، تمام حواسش را به حقایق ملموس نمی‌دهد. رمز موفقیت پوآرو و خانم مارپل در کشف معما مهربانی آنها است.»

سپس حضرتی از گفتگوهای پشت صحنه حکایت کرد:

«پوآرو آدم خاله‌زنکی است. به اصل ماجرا کاری ندارد. به پشت صحنه می‌رود. به غیبت‌ها و نظرات درِ گوشی گوش می‌کند. گاه خودش هم با آنها همراهی می‌کند و چوب به آتشدانشان می‌اندازد. اکثر صحنه‌ها با این جملات شروع می‌شود که «فلانی را می‌شناسی؟ چطور نمی‌شناسی؟ فلانی است دیگر. همان که در فلان موقعیت و در فلان جا فلان کار را کرد و نتیجه‌اش بهمان شد.» و ماجرا از همین‌جا شروع می‌شود. در یکی از توصیفاتی که خود آگاتا کریستی از آقای ساترزویت، قهرمان کتاب آقای کوئین مرموز می‌دهد می‌گوید. «علاقۀ اصلی او زندگی دیگران بود. برای بیان کنه مطلب باید گفت که گویی تمام زندگی این مرد روی صندلی ردیف اول سینما گذشته است و فیلمی که می‌دیده، داستان مصائبی بوده که سرشت بشری به سرش می‌آورد.» قهرمان داستان ما کار دیگری جز تماشای زندگی اطرافیانش و در خفا قضاوت کردن آنها ندارد. پوآرو، خانم مارپل و آقای ساترزویت در کنارتان می‌نشینند. دستتان را می‌گیرند. از حالتان می‌پرسند و به قضاوت‌ها و غیبت‌هایتان گوش می‌کنند. شما هم بی‌خبر از همه جا، هر چه در دل دارید بیرون می‌ریزید و همین نکته در حل ماجرای قتلی که در آن شرکت‌کرده‌اید مچ‌تان را می‌گیرد. »

 

خواندن حالت صورت از دیگر وجوهی بود که نیما حضرتی به آن اشاره داشت:

«نکتۀ جالب در شخصیت‌های آگاتا کریستی این است که برای نتیجه‌گیری در مورد این که فرضشان درست است یا خیر به صورت فرد به دقت نگاه می‌کنند و حالات آن را می‌خوانند. اگر فرد با شنیدن فلان حرف جا بخورد و رنگ از رخسارش بپرد به احتمال قوی می‌تواند قاتل باشد. شاید دهان بتواند دروغ بگوید، اما چشمها هرگز دروغ نمی‌گویند. کارآگاه‌های غیرقهرمان داستان‌های آگاتا کریستی مهربانانه و مادرانه با شخص دوستی می‌کنند و آرام در خفا تک‌تک حرکات او را زیرنظر دارند و قضاوت می‌کنند.»

و عاقبت حضرتی از زنانی در آثار کریستی گفت که در عین قدرتمندی قدرت‌نمایی نمی‌کنند

«زنان در داستان‌های کریستی هرگز نقشی منفعل ندارند. کنشگرانی خاموش‌اند. همه مادران از قدرت خود در اثرگذاری بر فرزندانشان خبر دارند. هرگز قدمی از قوانین عرفی خارج نمی‌شوند. خواندن درمورد آنها گویی دورۀ آموزش زندگی آبرومندانه است. نشان‌های این دیدگاه را ابتدا در شخصیت پوآرو می‌توان دید. او همیشه بسیار وزین و محترم رفتار می‌کند. کلام زشتی به زبان نمی‌آورد. شیک لباس می‌پوشد و مصاحبت با او بسیار لذت‌بخش و دوست‌داشتنی است. خود را بالا نمی‌گیرد. همیشه بسیار متواضع و خاکی است. با خواندن از او در برخی مواقع احساس می‌کنید که او از این که کسی نامحترمانه رفتار کند بیشتر ناراحت می‌شود تا او که دست به دزدی یا قتل زده است. او جنایت را به عنوان واقعیتی تلخ می پذیرد و در حل آن تلاش می‌کند، اما نمی‌تواند نامحترم بودن و بی نزاکتی را قبول کند و در مقابل آن می‌ایستد. خانم مارپل هم به همین شکل تجسم این نگاه مادرانه است. او افراد را به مودب بودن و رفتار درست اجتماعی دعوت می‌کند. زنان داستان‌های آگاتا کریستی بی‌گدار به آب نمی‌زنند. سر و صدا راه نمی‌اندازند و توجه جلب نمی‌کنند، اما به صورت غیرمستقیم به اثرگذاری مشغولند. زنان در این داستان‌ها هرگز ضعیف جلوه نمی‌کنند. شخصیت‌هایی مستقل و قدرتمند و در عین حال باهوشند. ضعف نشان دادن از سوی آنها در نظر پوآرو و خانم مارپل تقبیه می‌شود. آنجا که شخصیت‌های زن او دست به جنایت می‌زنند، آن را به هوشمندانه‌ترین شکل ممکن انجام می‌دهند. روشهای جنایت آنها هم غیرمستقیم و زنانه است. (اگر چنین روشی را پذیرا باشیم.) هرگز از وظایف خود در مقام همسر یا مادر عدول نمی‌کنند، حتی در مقام قاتل. مردها با خوش‌خیالی به طبل قدرت خود می‌کوبند، اما خانمها با زیرکی و در سایه به اقدامات مجرمانۀ خود مشغولند. پذیرفتن نقش مادرانه برای زن اما در عین حال پرهیز از انفعال از خصوصیات بارز شخصیت‌های آگاتا کریستی است.

 

و نتیجه این که مجموعه خصوصیات در کنار مجموعه بسیاری از خصوصیات دیگر خواندن داستان‌های آگاتا کریستی را بسیار دلنشین و لذت‌بخش می‌کند. تلفیق دوست داشتنی تجربیات شخصی قهرمانان با نتایجی که در پیگیری داستان کشف جنایت از مسیر مهربانانه می‌گیرند خواننده را به یاد شبهای لذت‌بخشی می‌اندازد که مادر در کنار رخت‌خواب می‌نشست و قصه‌هایی عجیب از ماجراهایی انسان‌هایی را برایمان نقل می‌کرد که بی‌شباهت به خود ما نبودند و همیشه درست و انسانی رفتار می‌کردند. روشی که با اسم لحن مادرانه از آن یاد شد با این خصوصیات کلی در کلام آگاتا کریستی در نظر نگارنده یکی از ده‌ها عاملی است که داستان‌های او را تا این حد در سطح جهان محبوب می‌کند.»

پس از آن نوبت به جواد ماه زاده رسید تا از قصه گویی سخن بگوید.

ماه زاده در سخنرانی خود به مقایسه بین سنت ادبیات داستانی در غرب و داستان نویسان در ایران پرداخت و یادآور شد که داستان نویسان ما بعد از صادق هدایت به دنبال این هستند که قصه هایی بگویند که پر از تأمل و تفکر باشد و به دنبال قصه نویسی به معنای ناب کلمه نیست. به اعتقاد ماه زاده با توجه به روال قصه نویسی در ایران شاید بد نباشد که قصه نویسان ما نگاهی دوباره به قصه نویسی در جهان و رویکرد خود داشته باشند.

جواد ماه زاده از قصه نویسی در ایران سخن گفت

جواد ماه زاده از قصه نویسی در ایران سخن گفت

سپس علی دهباشی از آگاتا کریستی و سفرهای متعددش به ایران سخن گفت و به مصاحبه زنده یاد محمد علی سپانلو  با آگاتا کریستی در ۱۳۴۵۵ اشاره کرد و متن مصاحبه را خواند:

ملکه جنایت

(مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی)

در تابستان سال ۱۳۴۵ آگاتا کریستی در ایران بود. به دیدارش رفتم. محل ملاقات «انجمن باستان‌شناسی انگلیس» بود. آگاتا کریستی چاق،‌ پف‌کرده و پیر روی صندلی راحتی نشسته بود. سنگین‌گوش، کند، امّا خوشرو ـ البته خوشرویی انگلیسی ـ با من مواجه شد. سؤالاتم را (از طریق مترجم) با دقت و نکته‌شکافی یک جرم‌شناس می‌شنید و بعد با یک لبخند دیرپا بدان پاسخ می‌گفت. تقریباً جز آن چهره مراقب، چشم‌های غبارگرفته و لب‌های نازک و محکمش که تنها بازمانده جامعه‌های اشرافی چمنزاران کاخ‌های انگلیس، محل بسیاری از کتاب‌هایش بود، هیچ چیز در او جنبش نداشت. فقط گهگاه پاهای بادکرده‌اش را که به اندازه متکا شده بودند تکان خفیفی می‌داد. طراح جنایت، یا پیرزن افلیجی که یگانه شاهد یک راز مرگبار بود…

آگاتا کریستی با شوهرش به ایران آمده بود، در آن موقع آگاتا ۷۰ ساله بود و شوهرش ۶۲ ساله. می‌گفت که این ششمین سفر او به ایران است. شوهر مطالعات باستان‌شناسی می‌کرد و رسیده بود به تاریخچه روابط ایران باستان با کشورهای غربی. زن را هم کسی می‌گفت که برای زیارت (!) به ایران آمده است. وسط حرف بودیم که شوهر گفت فرصتمان تمام شده، چون زن ناخوش‌احوال است. به هر حال این خلاصه چند دقیقه گفتگو است با خالق «هرکول پوارو» و «میس مارپل»، یک صدا که حتی در زمان حیاتش هم از دنیای دیگری می‌آمد. آگاتا کریستی چند روز پیش در ۸۵ سالگی مرد.

متن مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی خوانده شد.

متن مصاحبه محمدعلی سپانلو با آگاتا کریستی خوانده شد.

  • چند سال است که کتاب می‌نویسید و تاکنون چند کتاب پلیسی نوشته‌اید؟

آگاتا ـ جواب این سؤال برای من مشکل است. چون من همیشه در کار نوشتن بوده‌ام. الان متجاوز از ۵۰ سال است که کتاب‌های پلیسی می‌نویسم. داستان کوتاه و نمایشنامه هم زیاد نوشته‌ام. می‌توانم بگویم مجموع آثار من از هفتاد بیشتر است.

  • به جز خودتان جنایی‌نویس دیگری هم در میان زن‌ها سراغ دارید که از لحاظ قدرت همتای شما باشد؟

آگاتا ـ جواب این یکی هم مشکل است. می‌دانید من اولین کسی بودم که از میان زن‌ها نوشتن رمان جنایی را آغاز کردم و سپس سبکی مخصوص به خودم به وجود آوردم. از میان نویسندگان زن یک جنایی‌نویس را به نام دورتی شلز می‌شناسم که وجوه مشترک بسیاری با من دارد و کتاب‌های خوبی نوشته است.

  • عقیده شما درباره آن نوع رمان که فرانسوی‌ها به آن «ادبیات سیاه» اسم داده‌اند، و بر زمینه جنایی، مسائل اجتماعی را مطرح می‌کند چیست؟

آگاتا ـ متأسفانه من از این نوع اطلاع زیادی ندارم. البته کتاب‌های خود من در فرانسه زیر عنوان «مجموعه سیاه» چاپ می‌شود.

  • من کتاب‌های شما را جزو آن دسته از کتب پلیسی که رمان‌های «مسئله» یا «معما» نامیده می‌شوند قرار می‌دهم. در اینجا یک مسئله مرکزی هست که خواننده کتاب به همراه کارآگاه داستان قدم به قدم آن را تجزیه و تحلیل می‌کند. یعنی خواننده در کشف معما با کارآگاه شریک است. بنابراین آیا ممکن است شما را دنباله‌روی نویسندگانی چون کونان دویل «خالق شرلوک هولمز» و موریس لبلان «خالق آرسن لوپن» دانست؟ به طور کلی ممکن است درباره سبک و شیوه کارتان توضیح بدهید؟

آگاتا ـ من از بیست و یک سالگی شروع به نوشتن کردم و الان هفتاد و پنج سال دارم. سبک کار خودم را دکتیو «کارآگاهی» نام می‌دهم. این سبک به تدریج قیافه و ارکان مستقلی پیدا کرده و مکتبی شده است به نام خود من. نویسندگانی هم که نام بردید البته پیش‌کسوت من بوده‌اند.

  • یک گروه کتاب‌های پلیسی آمریکایی هست که می‌توانیم فعلا به آن رمان‌های پلیسی عامیانه لقب بدهیم. در این رمان‌ها جنبه‌های وحشیانه و فاجعه‌آمیز مطرح می‌شود. در واقع در آن خشونت و تحرک مهم‌تر از معماست که چندان پیچیده هم نیست. از نویسندگان این گروه می‌توانم «جیمز هادلی چیز»، «پیتر چینی» و یا حتی «یان فلمینگ» را نام ببرم. درباره آنها چه می‌گویید؟

آگاتا ـ من از آثار این نویسندگان لذت نمی‌برم، چرا که در کارشان هیجان و تعلیق و دغدغه وجود ندارد. اینها خواننده را زیاد منتظر نتیجه داستان نگه نمی‌دارند. زیرا هیچ مسئله‌ای را از او پنهان نمی‌کنند. با این حال میان این گروه نویسندگان «ارل استانلی گاردنر» را می‌پسندم. همان کسی که شخصیت «پری میسن» را ساخته است. یک زن آمریکایی هم هست که خیلی کارش را دوست می‌دارم و به عقیده من از بهترین نویسندگان پلیسی چند سال اخیر است. وی «الیزابت لیدی» نام دارد و تا پیش از مرگش دوازده کتاب پلیسی و جنایی نوشته است.

علی دهباشی و قرائت متن مصاحبه محمدعلی سپانلو

علی دهباشی و قرائت متن مصاحبه محمدعلی سپانلو

  • عقیده شما راجع به آن دسته نویسندگانی که، ضمن مطرح کردن تعلیق و دغدغه، عقاید فلسفی و عارفانه نیز در داستان‌شان وارد می‌کنند چیست؟ مثلا نویسنده هم‌وطن‌تان گراهام گرین؟

آگاتا ـ گراهام گرین نویسنده خوبی است اما به هر حال آثارش را نمی‌توانیم داستان پلیسی بدانیم. چون بسیاری از قراردادهای مربوط به کتاب‌های پلیسی در آن رعایت نمی‌شود. عارفانه هم نیست، هرچند که احساس مذهبی نیرومندی در آنها موج می‌زند. البته همان‌طور که گفتم من او را جزو بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر می‌دانم.

  • آیا شما در کتاب‌هایتان حامل پیامی هستید، به طور کلی شما چیزی به خواننده خود می‌آموزید؟

آگاتا ـ من بیش از هر چیز منظورم از نوشتن کتاب پلیسی سرگرم کردن خواننده است و بعد ساختن دنیایی خوب و خالی از گناه. می‌دانید که در قدیم اخلاقیون تمام آثارشان را با نابودی ظالم و امحاء ستم خاتمه می‌دادند. از این نظر من هم اخلاقی هستم. در داستان‌های من پیام این است که بالاخره پاکی و معصومیت بر جنایت و گناه چیره می‌شود. من این را به خواننده‌ام می‌آموزم.

  • بنابراین شما معتقد نیستید که یک اثر باید تصویر حقیقی جامعه را نشان دهد؟

آگاتا ـ ‌چطور ممکن است کتاب‌های من تصویر حقیقی جامعه نباشد؟ جامعه پر از جنایت و فساد است، و من در آثارم این طرف چهره جامعه را نشان می‌دهم.

  • از شما چند کتاب به فارسی ترجمه شده. برخی فیلم‌های آثار شما را هم دیده‌ایم، به علاوه چند نمایشنامه نیز از روی کتاب‌های شما در اینجا اجرا شده است. خواننده و تماشاگر ایرانی در مورد شما کنجکاو است و نسبتا شما را می‌شناسد. برای این آشنایان پیامی ندارید؟

آگاتا ـ فکر نمی‌کنم ایرانی‌ها مرا از روی فیلم‌های آثارم درست بشناسند. چون هیچ کدام از این فیلم‌ها را نمی‌پسندم، زیرا در آنها فکر مرا مسخ کرده‌اند. نمایشنامه هم البته زیاد نوشته‌ام، ولی تاکنون هیچ کدام از آنها به طرز صحیحی صحنه‌ای نشده… ببینید ایرانی‌ها، روس‌ها، مصری‌ها و چند کشور دیگر به کپی‌رایت ملحق نشده‌اند و حقی به مؤلف پرداخت نمی‌کنند. پیغام من به خوانندگان ایرانی‌ام این است که بهتر است شما هم به قرارداد بین‌المللی کپی‌رایت بپیوندید.

  • در آن صورت، با این تیراژ کمی که کتاب‌های ما دارد هیچ کتابی در اینجا ترجمه نخواهد شد.

آگاتا ـ بگذارید حالا که به اینجا رسیدیم بگویم چند سال پیش که به ایران آمده بودیم، دوستی به من گفت که یک کتابم را تازگی در اینجا ترجمه کرده‌اند. وقتی خواستم ببینم کدام کتاب است، متوجه شدم که آن را به نام من جعل کرده‌اند. می‌دانید که این کار از نظر قانون جرم است…

 

  • توضیح می‌دهم که در کشور ما جنایات با نقشه، نظیر صحنه‌های کتاب‌های شما، کمیاب است. جرایم کشور ما این رقمی است.

آگاتا ـ به هر حال تا وقتی وضع این باشد هر دوی ما ضرر می‌کنیم. ضرر شما این است که آثار حقیقی مرا نمی‌خوانید و ضرر من این است که هم حقم ضایع می‌شود و هم اسمم خراب می‌گردد.

  • به عنوان آخرین سؤال ممکن است درباره کاراکترهای اصلی آثارتان، مثلا هرکول پوارو، توضیح دهید؟

آگاتا ـ این هرکول پوارو خیلی وقت است پا به کتاب‌های من گذاشته، در زمان جنگ جهانی اول بود که من او را به عنوان یک پناهنده بلژیکی وارد داستان‌هایم کردم. آن موقع فکرش را هم نمی‌کردم که این شخصیت تا حالا با من بماند. گرچه او در تمام کتاب‌هایم نیست، اما همین همراهی آشکار و پنهان او پنجاه سال طول کشیده، و شاید دیگر خودش هم خسته شده باشد از این که این همه وقت با من سر کرده است.

  • متشکرم.

آگاتا ـ من هم متشکرم، این از جالب‌ترین گفتگوهایی بود که با من شده است.

سپس علی دهباشی از فرزانه قوجلو، مدیر مجله کاروان مهر، که شماره زمستانی خود را ویژه آگاتا کریستی قرار داده است دعوت کرد و وی درباره آگاتا کریستی  و اختصاص یکی از شماره های مجله کاروان به وی چنین گفت:

«ژانر پلیسی ـ کارآگاهی یکی از پرطرف‎دارترین ژانرهای ادبیات است که همه جور کتابخوان را به خود جلب می‎کند، از روشنفکران و نخبگان گرفته تا عموم مردم. هرچند هستند کسانی که دلشان نمی‎خواهد به چنین علاقه‎ای اعتراف کنند و تصور می‎کنند که چنین اعترافی چیزی از آنان می‎کاهد.

اما یادمان نرود که تفنن هم یکی از ملزومات زندگی است، آن هم زندگی مدرن که شتاب و حرکتش هر روز بیش از گذشته راه نفس کشیدن را سد می‎کند. و به گمان من در این نوع از ادبیات فقط بحث تفنن و فاصله گرفتن از دشواری‎ها نیست که محبوبش می‎کند، چرا که شاید بتوان گفت هاله‎ی راز و رمزی که این قصه‎ها را در میان گرفته، یکی از اصلی‎ترین انگیزه‎هایی است که حتی انسان مدرن امروزی را به خود مشغول می دارد.

فرزانه قوجلو از حضور پر رنگ آگاتا کریستی در جهان ادبیات و سینما سخن گفت

فرزانه قوجلو از حضور پر رنگ آگاتا کریستی در جهان ادبیات و سینما سخن گفت

آگاتا کریستی که ما در این شماره از کاروان به او پرداخته‎ایم، یکی از شناخته شده‎ترین و پرآوازه‎ترین نویسندگان ژانر پلیسی ـ کارآگاهی است. نویسنده‎ای که کتاب‎هایش تا دو میلیارد نسخه فروش داشته است و ناگفته نماند که فقط انجیل و آثار ویلیام شکسپیر از این فروش سبقت گرفته‎اند.استعدادهای ادبی منحصر به فرد او از تمام مرزهای سن، نژاد،طبقات اجتماعی، جغرافیا و تحصیلات عبور کرد.

به یقین می‎توان گفت که در ادبیات جهان کمتر شخصیت داستانی همانند خانم مارپل و هرکول پوآرو وجود دارد که هویت ملموس برای آنان قائل شده باشند و این اتفاقی است که برای این دو جستجوگر حقیقت رخ داده است.

خوانندگان آثار آگاتا کریستی خانم مارپل را زنی بسیار زیرک با قوه‎ی تمیز فوق‎العاده می‎دانند. یکی از عادات معمول خانم مارپل مقایسه‎ی آدم‎ها با یکدیگر است و همیشه معادل‎هایی برای آن‎ها پیدا می‎کند. به مردم نیز اعتماد ندارد. زمانی گفت،«خیلی خطرناک است که آدم‎ها را باور کنیم. من هیچ وقت در تمام این سال‎ها باورشان نکردم.»( جنایت خفته).

شخصیت خانم مارپل را چنین توصیف می‎کنند: زنی است لاغر و بلند بالا که بین ۶۵ تا ۷۰ سال سن دارد.موهایش سپید است، با چشم‎های آبی روشن و صورت شفاف و پر چین و چروک.دو سرگرمی محبوبش تماشای پرندگان است و باغبانی و بیشتر اوقات او را با میل بافتنی در دست می‎بینند. خانم مارپل ازدواج نکرده و خواهرزاده‎‎ی جوانی دارد به اسم ریموند که رمان‎نویس است.شخصیت خانم مارپل بر پایه‎ی شخصیت پیرزنانی شکل گرفته که آگاتا کریستی از روزگار کودکی به خاطر داشت. خانم مارپل ساکن های استریت واقع در دهکده سنت مری وید است. این دهکده در بیست و پنج مایلی جنوب لندن واقع شده است و دوازده مایل با ساحل فاصله دارد.

اما هرکول پوآرو اساساً از نوع دیگری است. در بلژیک به دنیا آمده، هیچ وقت ازدواج نکرده و زمانی دلبسته‎ی کنتس روساکف بوده است. نام منشی‎اش فلیستی لمون است. دستیارش کاپیتان هیستینگز نام دارد و سربازرس جپ از اسکاتلندیارد معمولاً در کنارش دیده می‎شود.

 

از نظر ظاهری قدی متوسط دارد، چشم‎هایش سبز است و سرش تخم‎مرغی شکل که مدام به یک طرف خم می‎کند.همیشه کفش‎های چرمی می‎پوشد، و لباسش مرتب است و بسیار شیک.

کارآکاه مشهور عاشق ظرایف زندگی است، از تجمل و غدای عالی و رفتن به تئاتر و همه هنری زیبا لذت می‎برد. از هوای آزاد خیلی خوشش نمی‎آید و مکان‎های دربسته را ترجیح می‎دهد.پوآرو از کثیفی و بی‎نظمی بیزار است، به نظم و قرینه عشق می‎ورزد.( تخم‎مرغ صبحانه‎اش همیشه باید به یک اندازه باشد). و حتی کتاب‎ها را در قفسه‎ی کتابخانه به ترتیب قد می‎گذارد! عادات و طنز انگلیسی را غیرقابل درک می‎داند. اما او انگلیسی را بسیار سلیس حرف می‎زند و گاهی «خارجی بودن» را یک امتیاز به حساب می‎آورد.بسیار متکبر است و باور دارد که همه او را به نام می‎شناسند.اما تمام پرونده‎های پیشنهادی را قبول نمی‎کند و می‎پذیرد که پول برایش مهم است.پوآرو نسبت به افرادی که جنایتکار نیستند، به ویژه بانوان، مهربان است و مؤدب.همین طور مشهور است که خودمحور و ناشکیباست و صریح‎الهجه.

کارآگاه بلژیکی به صراحت می‎گوید که ذهن، سلول‎های خاکستری مغز، بزرگ‎ترین ابزار حل معمای قتل است.مشهور است که پشت درها گوش می‎خواباند، پشت پرده‎ها مخفی می‎شود و همیشه کشوی لباس‎ها را می‎گردد.

اما درباره سن و سال هرکول پوآرو جای شک است. برخی می‎گویند که تا آخرین رمان ۱۲۵ سال عمر کرد. آگاتا کریستی در زندگی‎ خودنوشتش چنین اعترافی می‎کند:«چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم وقتی از همان ابتدا هرکول پوآرو را پر سن و سال در نظر گرفتم. به این ترتیب مجبور بودم او را بعد از سه چهار کتاب اول رها کنم و به سراغ پوآرویی جوان‎تر بروم… این جوری شد که کارآگاه داستان‎های من الآن باید صد سالگی را پشت سر گذشته باشد.»

و کوتاه آن که «ملکه‎ی جنایت» لقبی است که به آگاتا کریستی داده‎اند و او یگانه نویسنده‎‎ی کارآگاهی است که دو شخصیت محوری خلق کرده که هر دو به یکسان دوست‎داشتنی‎اند. و یگانه نمایشنامه‎نویس زن است که همیشه سه اثرش همزمان در تئاترهای لندن به اجرا درمی‎آیند. با این وجود، اولین کتابش را شش ناشر رد کردند و پنج سال طول کشید که ناشری قبول کند این اثر را چاپ کند. و بد نیست بدانیم گراهام گرین و الیزابت باون نویسندگان مورد علاقه‎اش بودند و به موسیقی کلاسیک عشق می‎ورزید، به ویژه به اپراهای واگنر. پیانیستی چیره‎دست بود و اگر کمرویی مانعش نبود در اجراهای عمومی بسیار موفق از آب درمی‎آمد.دلبسته‎ی سفر بود و بسیار سفر می‎کرد. از همان اولین سفر به مشرق زمین شیفته آن شد. و بارها به آنجا برگشت، به مصر، فلسطین، عراق… و نیز ایران که اصفهانش را زیباترین شهر جهان نامید.

اما با وجودی که این قدر خوب با آثار آگاتا کریستی آشنا هستیم، چقدر از شخصیت خود او می‎دانیم؟ از سال‎های کودکی‎، دلبستگی‎ها و وسواس‎هایش؟ این ذهنیت از کجا پدید آمده است؟ و ما با نقل بخش‎هایی از زندگی‎نامه خودنوشت او کوشیده‎ایم تا چهره‎ای روشن‎تر از او ترسیم کنیم.

 

آگاتا کریستی در ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ چشم از جهان فروبسته است. از مرگ او قریب چهل سال می‎گذرد. اما آثارش چنان زنده‎اند که گاهی خوانندگان این داستان‎‎ها و تماشاگران فیلم‎هایی که از آثار او ساخته‎ شده مرگ او را از یاد می‎برند و همچنان تصور می‎کنند که آگاتا در جهان سینما و داستان‎های پر رمز و راز پلیسی حضور دارد.»

در ادامه سی دقیقه از فیلم مستند«راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه» به نمایش درآمد

سپس گلبرگ برزین برگ‎هایی از زندگی نامه خودنوشت این نویسنده را خواند که به چگونه نویسنده شدن آگاتا کریستی می‎‎پرداخت:

«یک روز ناخوشایند زمستان، سرما خورده در بستر دراز کشیده و رو به بهبود بودم. حوصله‎ام سر رفته بود. چندین و چند کتاب خوانده بودم، سیزده بار فال دیمِن گرفته بودم، فال میس میلیگِن با موفقیت درآمده بود و دیگر آماده بودم که با خودم بریج بازی کنم. مادرم به اتاق سرک کشید و پیشنهاد کرد: «چرا داستان نمی‎نویسی؟»

خیلی هول جواب دادم: «داستان بنویسم؟»

مادر گفت: «بله، مثل مَج.»

«اوه، فکر نکنم بتوانم.»

پرسید: «چرا که نه؟»

هیچ دلیلی برای مخالفت به نظرم نیامد، به جز….

مادر در تذکر گفت: «نمی دانی آیا می توانی یا نه، چون هیچ وقت سعی نکرده‎ای.»

گلبرگ برزین برگهایی از زندگی نامه خودنوشت آگاتا کریستی را خواند

گلبرگ برزین برگهایی از زندگی نامه خودنوشت آگاتا کریستی را خواند

حرف درستی بود. مثل همیشه ناگهان ناپدید شد و پنج دقیقه بعد دفتر مشق در دست پدیدار شد. «فقط چند تا دستور برای لباس شستن آخرش هست. بقیه‎اش ایرادی ندارد. می‎توانی همین الآن داستانت را شروع کنی.»

وقتی مادرم پیشنهادی می‎کرد عملاً همیشه انجام می‎شد. روی تخت نشستم و به داستان نوشتن فکر کردم. به هر حال بهتر از آن بود که دوباره فال میس میلیگن بگیرم.

نمی‎توانم به خاطر بیاورم چقدر طول کشید تا بنویسم ـ فکر کنم طولی نکشید، در واقع گمان کنم غروب روز بعد تمام شد. ابتدا با تردید روی موضوع‎های مختلف کار می‎کردم، بعد رهایشان می‎کردم، و سرانجام دیدم از این کار لذت می‎برم و با سرعت زیادی پیش می‎روم. خسته‎کننده بود و کمک چندانی به بهبودی‎ام نمی‎کرد، ولی در ضمن هیجان‎انگیز بود.

مادر گفت: «ماشین تحریر قدیمی مج را درمی‌آورم، می توانی تایپ کنی.»

نخستین داستانم آرایشگاه نام داشت. شاهکار نیست اما فکر می‎کنم روی هم رفته خوب است؛ نخستین نوشته‎ام بود که نوید آینده‎ای روشن می داد. البته خامدستانه نوشته بودم، و ردپای تمامی آنچه هفته قبل خوانده بودم در آن بود؛ چیزی که در اوایل نویسندگی به زحمت بتوان از آن اجتناب کرد. کاملاً معلوم بود که در آن زمان آثار  دی. اچ. لاورنس را می‎خواندم. یادم می‎آید مار پردار، پسران و دلبرها، طاووس سفید و غیره در آن زمان داستان‎های محبوبم بودند. کتاب‎های شخصی به نام خانم اِوِرارد کُتس را هم خوانده بودم که شیوه نگارشش را خیلی می‎پسندیدم. داستان اولم بسیار پرتصنع و به نحوی نوشته شده بود که قصد نویسنده به دشواری مفهوم بود، اما با این که شیوه نگارش آن تقلیدآمیز بود خود داستان لااقل نشان از تخیل داشت.

پس از آن که داستان‎های دیگری نوشتم ـ ندای بال‎ها (بد نبود)، ایزد تنها (نتیجه خواندن شهر یاوه‎های زیبا: متأسفانه بیش از حد احساساتی بود)، گفتگویی کوتاه میان بانویی ناشنوا و مردی عصبی در یک مهمانی، و یک داستان ترسناک درباره یک جلسه احضار روح (که سال‎ها بعد آن را دوباره نوشتم). همه این داستان‎ها را با ماشین تحریر مج تایپ کردم ـ یادم می‎آید که یک ماشین تحریرِ مارکِ امپایر  بود ـ و با امید فراوان برای مجلات مختلف فرستادم، و هر وقت عشقم می‎کشید نام‎های مستعار مختلف برای خود انتخاب می‎کردم. مج خود را مُستین میلر نامیده بود؛ من خود را مَک میلر نامیدم، بعد آن را به ناتانیِل میلر (نام پدر بزرگم) تغییر دادم. امیدی به موفقیت نداشتم، و موفق هم نشدم. همه داستان‎ها خیلی زود با یادداشت معمول به دستم بازگشت: «با کمال تأسف سردبیر…» سپس آنها را از نو می‎بستم و برای مجله دیگری می‎فرستادم.

نمایش فیلم «راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه»نمایش فیلم «راز آگاتا کریستی به روایت دیوید سوشه»

در این ضمن تصمیم گرفتم دستی به نوشتن رمان ببرم. ماجرایش در قاهره می‎گذشت. دو طرح داستان در نظرم بود، و ابتدا نمی‎دانستم کدام یک را انتخاب کنم. عاقبت، با تردید تصمیم گرفتم و یکی را شروع کردم. این طرح از سه نفر که در ناهارخوری هتلی در قاهره می‎دیدیم به فکرم خطور کرده بود. یک دختر جذاب بود ـ به چشم من البته چندان دختر نبود، چون حدود سی سال داشت ـ و هر شب بعد از رقص می‎آمد و با دو مرد شام می‏خورد. یکی مرد درشت چهارشانه‎ای بود با موی تیره ـ فرمانده هنگ شصتم ـ دیگری مرد جوان بلندقدی بود از گارد پیاده نظام سلطنتی و احتمالاً یکی دو سال از دختر جوان‎تر. مردها در دو طرف دختر می‎نشستند؛ و او آن‎ها را بازی می‎داد. اسم آن‎ها را فهمیدیم ولی چندان اطلاعاتی در موردشان کشف نکردیم، هرچند، یک بار یک نفر گفت: «بالاخره باید تصمیم خودش را بگیرد که کدام یکی را می‎خواهد.» همین برای تخیلات من کافی بود: اگر چیز بیشتری می‎دانستم شاید هرگز به صرافت نوشتن درباره‏شان نمی‎افتادم. به این ترتیب، قادر بودم یک داستان عالی بسازم، احتمالاً بسیار دور از واقعیت شخصیت، رفتار یا هر چیز دیگر آن‎ها. پس از مقداری پیش رفتن در داستان، پشیمان شدم و سراغ آن طرح دیگرم رفتم. این یکی شاد و خرم‎تر بود و شخصیت‎هایش بامزه‎تر بودند. ولی اشتباه بزرگی مرتکب شدم و خود را درگیر یک قهرمان زن ناشنوا کردم ـ واقعاً نمی‎دانم چرا: به سادگی می‎توان یک قهرمان زن کور را پروراند ولی قهرمان کر آسان نیست، زیرا همانطور که خیلی زود به آن پی بردم، همین که شرح دهی چه در فکرش می‎گذرد، و دیگران درباره‎اش چه فکر می‎کنند و چه می‎گویند، او می‎ماند و عدم امکان شرکتش در هیچ گفتگویی، و کل قضیه نقش بر آب می‎شود. مِلَنسی بیچاره تا ابد بی‎مزه و کسالت‎آور باقی ماند.

همین دوران بود که من و خواهرم مج، گفتگویی داشتیم که بعدها به ثمر نشست. چند داستان پلیسی را خوانده بودیم؛ فکر کنم ـ می گویم فکر می‎کنم چون حافظه آدم همیشه دقیق نیست: ممکن است آدم همه را در ذهن خود پس و پیش کند و به تاریخ اشتباه و گاهی به مکان اشتباه برسد  ـ فکر کنم کتاب اسرار اتاق زرد بود، تازه منتشر شده بود و نویسنده‎اش هم جدید بود، گاستُن لُرو، و قهرمانش خبرنگار جوانی به نام رولتابی که کارآگاه بود. فوق‎العاده پیچیده بود، بسیار خوب طرح‎ریزی شده و از کار درآمده بود، از آن نوع معماهایی که بعضی‎ها می‎گویند منصفانه نبود و بعضی‎ها هم باید بپذیرند که نسبتاً منصفانه نبود، ولی خوب، نه آنقدرها: بالاخره می‎شد یک سرنخ تمیز زیرکانه را یواشکی دید.

نمایی از شب آگاتا کریستی

نمایی از شب آگاتا کریستی

خیلی درباره‎اش حرف زدیم، نظراتمان را با هم در میان گذاشتیم، و به توافق رسیدیم که یکی از بهترین‎هاست. ما دو خواهر داستان پلیسی‎شناس بودیم: مج در سنین پایین مرا با شرلوک هولمز آشنا کرده بود، و من هم شتابان رد پای او را دنبال کرده بودم، با پرونده لِوِنوُرت شروع کردم، که وقتی در هشت سالگی مج آن را برایم حکایت کرد مسحور شدم. پس از آن آرسِن لوپَن بود ـ ولی من هرگز آن را یک داستان پلیسی تمام عیار نشماردم، هرچند داستان‎هایش هیجان‎انگیز و خیلی سرگرم‎کننده بود. داستان‎های بسیار پسندیده پُل بِک در سرگذشت مارک هیویت هم بود. برانگیخته از خواندن همه این‎ها، گفتم که باید به داستان‎های پلیسی دستی ببرم.

مج گفت: «فکر نکنم بتوانی. کار خیلی سختی است. من فکرش را کرده‎ام.»

«باید سعی خودم را بکنم.»

مج گفت: «شرط می‎بندم که نمی‎توانی.»

موضوع همان جا مسکوت ماند. شرط جدی‎ای نبود؛ هیچ‎گاه شرایط آن را تعیین نکردیم ـ ولی به زبان آورده بودیم. از آن لحظه عزم خود را جزم کردم تا یک داستان پلیسی بنویسم. پیشتر از آن نرفتم. همان زمان شروع به نوشتن نکردم، یا طرحش را نریختم؛ دانه اما کاشته شده بود. فکر آن، پسِ ذهنم، همان جایی که داستان کتاب‎هایی که می‎نویسم پیش از جوانه زدن شکل می‎گیرد، کاشته شده بود: عاقبت، روزی یک داستان پلیسی خواهم نوشت.»

در پایان بخش کوتاهی از فیلم«شاهد خاموش» از مجموعه هرکول پوآرو به نمایش درآمد.

 

گزارش دیدار و گفتگو با میرجلال‎الدین کزازی

گزارش دیدار و گفتگو با میرجلال‎الدین کزازی/ پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، چهاردهم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، هفتاد و نهمین نشست در کتابفروشی آینده با همراهی کانون زبان فارسی و مجلۀ بخارا به دیدار و گفتگو با «دکتر میر جلال الدین کزازی» اختصاص داشت.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست به بخش هایی از زندگی ایشان اشاره و بیان داشت:

“استاد میرجلال الدین کزازی در ۲۸ دی ماه ۱۳۲۷ در شهر کرمانشاه متولد شدند و در مدرسۀ آلیانس دوران دبستان را طی کردند و در همین مدرسه بود که با زبان فرانسوی آَشنا شدند. این آشنایی با زبان فرانسه در دهه های بعد زندگی ایشان منجر به ترجمۀ آثار ادبی از این زبان شد. دورۀ متوسطه را در مدرسۀ رازی کرمانشاه در رشتۀ طبیعی گذراندند و سرانجام در سال ۱۳۴۶ در همین رشته دیپلم گرفتند و در همین سال در کلاس زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آغاز به تحصیل کردند. سرانجام در سال ۱۳۵۱ در مقطع کارشناسی زبان و ادبیات فارسی فارغ التحصیل شدند. در این سال ها بود که ترجمۀ کتاب «آتالا و رنه» از شاتو بریان و سه داستان گوستاو فلوبر از ایشان منتشر شد. همچنین در سال های ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ کتاب های «دّر دریای دری» در حوزۀ سبک شناسی و تاریخ ادبیات فارسی و «رخسار صبح» در بخش خاقانی شناسی، «زیباشناسی سخن پارسی» در حوزۀ دانش بیان و ترجمۀ «تلماک» اثر فنلون و کتاب «از گونه ای دیگر» در موضوع شاهنامه شناسی و ترجمۀ «انه اید» از ویرژیل را منتشر کردند.  در همین دوران است که اولین مجموعۀ شعر دکتر کزازی با عنوان «بیکران سبز» و تصحیح متن «بدایع الافکار فی صنایع الاشعار » واعظ کاشفی سبزواری منتشر شد. در سال ۱۳۷۰ است که ایشان کتابی در حوزۀ شاهنامه شناسی با عنوان «مازهای راز» را به چاپ رساندند. و با ترجمۀ رمان «رویدادهای شهر سنگی» از اسماعیل کاداره، این نویسندۀ آلبانیایی را به زبان فارسی معرفی کردند. ایشان همچنین دو ویرایش تازه از رباعیات خیام و غزل های سعدی را در همین دوران انجام دادند.”

علی دهباشی از زندگی و آثار دکتر کزاری سخن گفت

علی دهباشی از زندگی و آثار دکتر کزاری سخن گفت

دهباشی در ادامۀ سخنانش به دیگر تألیفات دکتر کزازی پرداخت و گفت:

“از دیگر تألیفات دکتر کزازی در سال های هفتاد به بعد می توان به کتاب های زیر اشاره کرد:

«رویا، حماسه، اسطوره» در حوزۀ شاهنامه شناسی، «زیبا شناسی سخن پارسی» در زمینۀ دانش بدیع،

«دیرمغان» دربارۀ حافظ شناسی و ویرایش نوینی از «دیوان خاقانی» در دو جلد.

استاد کزازی در سال ۱۳۷۶ به دانشگاه بارسلون اسپانیا برای یک دوره تدریس زبان فارسی سفر کردند که دو سال به طول انجامید. حاصلش سفرنامۀ «روزهای کاتالو نیا» است. استاد سپس به کار شاهنامه پژوهی ادامه دادند و «نامۀ باستان» را در سال های ۱۳۴۸ تا ۷۹ در نُه مجلد منتشر کردند. همچنین کتاب هایی را با عناوین «فرزند ایران»  که اثری داستانی پیرامون سرگذشت فردوسی است، کتاب «پدر ایران» مجموعه ای داستانی-تحقیقی دربارۀ سرگذشت کوروش شهریار هخامنشی و کتاب «وخشور ایران»  اثری داستانی پیرامون سرگذشت زرتشت را تألیف کردند.”

سردبیر مجلۀ بخارا در بخش دیگری از این جلسه از دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی (دختر ایشان) دعوت کرد تا به بحث و گفتگو بپردازند:

دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی

دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی

علی دهباشی:لطفا  از خود و محیط کودکی و نوجوانی و دنیایی که در آن بالیده و تعلیم یافته اید بگویید و اینکه چگونه معلومات و تعلیماتتان با فرهنگ ملی آمیخته شد و این شاخصه در آثارتان متبلور گشت؟

دکتر کزازی: شادمانم که در این بزم خورشیدی شما را می بینم. ایران ما در درازنای تاریخ خود، همواره سرزمین خورشید بوده است من نمی دانم چرا ژاپن را بدین سان برنامیده اند؟ ما ایرانیان هر کیشی را ورزیده ایم و پیرو هر آیینی بوده ایم و به هر سامانۀ باورشناختی می گراییده ایم یا می گرویده ایم، همواره خورشید را روشنایی را و روز را گرامی می داشتیم. از همین روی شما چون دلبستۀ این سرزمین هستید، جائی خورشید گون دارید، بر چشم من بسیار گرامی هستید.

به‌هرروی من در ۲۸ تیرماه ۱۳۲۷ در کرمانشاه زاده شده ام. در خانواده ای فرهنگی که بنیادگذار آموزش نو در این شهر بوده است. نیای دوم من یا روشن تر بگویم اَفدَرِ نیای دوم من (پدر من) مردی فرهیخته، دانش آموخته، پیشگام و مردم دوست بوده است. او نخستین آموزشگاه دخترانه را در کرمانشاه پی می افکند. تیره دلان، مردی خام اندیش و ساده دل را می فریبند بر می گمارند که شبی در خَم کوچه ای با تپانچه تیری به او بزند. او به گناه اینکه می خواسته است دختران ایرانی کرمانشاهی دانش بیاموزند،  سه روز پس از این رخداد جان می بازد. این را گفتم که برهانی باشد بر آن سخن که من در خانواده ای زاده ام و بالیده ام که نه تنها دوست داران فرهنگ بوده اند، حتی دریغ نمی داشته اند که جان خویش را به پاس این دوست داری بیفشانند. بارها گفته ام و نوشته ام که نخستین راهنمون و آموزگار من از فراخترین نگاه با گسترده ترین معنای این دو واژه، روانشاد پدرم بود. مردی که دلبستۀ ایران بود. به تاریخ ایران، به پیشینۀ نیاکان و زبان و ادب پارسی می شیفت (شیفته بود). گاهی خود نیز شعری می سرود. من از سالیان خردی با فرهنگ و ادب ایران آشنایی یافتم حتی پیش از آنکه به دبستان بروم و خواندن را بیاموزم. پدر به هر بهانه ای بیتی بلند و ارجمند از سخنوری بزرگ را بر زبان می راند. انگیزه هایی گوناگون می آفرید تا ما به فرهنگ و ادب ایران بیش از پیش بپردازیم. یکی از نخستین دستگاه های آوانگار (ضبط صوت) که به کرمانشاه آورده شد همان بود که روانشاد پدر فراهم کرده بود و اما این دستگاه  ابزاری فرهنگی شد در خانۀ ما. پدر زادروز فرزندان را به آیین گرامی می داشت. کمابیش همواره جشنی بزرگ می آراست. نه تنها خویشان، دوستان، آَشنایان بلکه فرهیختگان، نویسندگان، روزنامه نگاران و نامداران شهر هم بدان بزم فراخوانده می شدند. او از آن هنگام که من و دیگر فرزندان او نوشتن توانستیم، ما را بر می انگیخت که متنی را به پاس آن بزم بنویسیم و در آن دستگاه برخوانیم. برنامه ای بدین گونه فرهنگی- ادبی فراهم می شد و پدر آن را برای مهمانان پخش می کردند. یکبار مدیر رادیوی کرمانشاه که به تازگی سامان گرفته بود، در شمار مهمانان بود. من متنی ادبی را نوشته بودم به پاس روز مادر. او را بسیار خوش افتاد. از من خواست که به استودیو رادیو بروم و آن متن را زنده، در دم برخوانم و پخش بشود. من چنین کردم. به راستی، به درستی به یاد ندارم که چند ساله بودم اما یا نو آموز دبستان بودم یا در سالیان نخستین دانش آموزی. این نخستین پیوند من با رسانه های نو بود. همچنان از سالیان نوجوانی به نوشتن و سرودن آغاز نمودم. این نوشته ها و سروده ها در روزنامه و هفته نامه هایی که کرمانشاه که در آن سالیان کم شمار هم نبود به چاپ می رسید. پیداست که در خانواده ای چنین، زمینه به شایستگی فراهم بود تا آنچه من هم اکنون هستم بشوم. انگیزه های دیگری هم بی گمان در کار بود. یکبار گفت و گوگری از من پرسید شاید می سَزَد نام او را بر زبان بیاورم چون آشنای شماست: آقای محمدرضا ارشاد. او گفت و گویی دراز دامان، سه چهار سال پیش دربارۀ زبان پارسی با من انجام داد. کتابی گران سنگ و پربرگ از این گفت و گو به دست آمد که بانام «آوایی از ژرفا» به چاپ رسید. یکی از پرسش های او این بود: این زبان ویژه که او را حماسی می نامید چگونه در شما پدید آمد؟ من خاستگاه ها و انگیزه هایی را یک به یک برشمردم. یکی از آن ها این بود که شاید چشم اندازهای کرمانشاه هم در این پدیدۀ درونی، فرهنگی، روانی و مینوی کارکردی می داشته اند. کرمانشاه شهری است باستانی. شما به هر گوشۀ آن بنگرید یادگاری شکوهمند، شگرف از تاریخ و فرهنگ ایران را پیشاروی خود خواهید دید. از طاق بستان گرفته تا بیستون، کوه خدایان. که درازدامان ترین سنگ نوشتۀ جهان را هزاران سال بر سینۀ سخت و سِتبر و سُتوار خویش پاس داشته است. یکی از کهن ترین، ارزنده ترین آبشخورهای تاریخ ایران. نخستین نشانه های شهر آیینی بر پایۀ پژوهش های باستان شناختی در استان کرمانشاهان یافته شده است. از سویی دیگر کرمانشاه شهر کوهساران بلند سپهر سای هست. خورشید بیشتر در آن می درخشد. سر از پشت این کوه ها هر پگاه بر می آوَرَد. کوه هایی که راز زمین را به آسمان بازنموده اند. شهرِ رودهای خروشان است. شهری است که یکی از شکوفان ترین کانون های سه دانش دیرین شناسی فرهنگی است: باستان شناسی، زبان شناسی تاریخی و اسطوره شناسی. من پروا نداشته ام که بگویم بهشتِ این سه دانش است. خواست من ستودن کرمانشاه نیست که زادگاه من است. به گونه ای راه به خودستایی بیَنگارید، می توانَد بُرد. نیازی نیست من کرمانشاه را بستایم. آنچه گفتم تنها از این روی بود که پاسخی به پرسش دوست گرامی: جناب دَهباشی بدهم که چرا آن شده اید که هستید؟ بسیار انگیزه های دیگر بی هیچ گمان در کارند تا ما آنچه هستیم، بتوانیم شُد. آب و هوای کرمانشاه شاید، نیز در کار بوده است. از سویی دیگر در سال های پیشین، گردش گیتی دگرگونی های جهان در این شهر به سامان بود. شما در زمستان نشانه های آن را آشکارا می دیدید. به همان سان در تابستان. یا پاییز یا بهار. شهری نبود یکسره سرد یا گرم. یا رنجور از پژمردگی های و افسردگی های خزان. اگر من در خوی و خیم آنچنان که دیگران می گویند آرامم و همواره می کوشم در میانه بمانم، می تواند بود که به آب و هوای کرمانشاه بازگردد. من در آنجا چهره ای درخشان را از یاران تاریخی و ایران فرهنگی و ایران منشی همواره می دیدم. دلبستگی من به این سرزمین می انگارم که بازمی گردد به آنچه سخت کوتاه، فشرده گفتم. می دانیم که پایه های هستی راستین ما در سالیان کودکی نهادینه شده اند. سالیان سِپسین نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری می توانم گفت گزارش و گسترشی است آنچه در سالیان کودکی پدید آمده است. کودکی من در کرمانشاه گذشته است.

دکتر کزازی داستان زندگی اش را روایت کرد

دکتر کزازی داستان زندگی اش را روایت کرد

علی دهباشی: در مورد دوران تحصیلتان در مدرسۀ آلیانس و آموزش زبان فرانسه برایمان بگویید؟ سیستم آموزشی این مدرسه چگونه بوده است؟

دکتر کزازی: این مدرسه را فرانسویان در ایران و پاره ای دیگر از کشورهای جهان بنیاد نهاده بودند به آهنگ گسترش زبان فرانسوی و آشنایی جهانیان با فرهنگ فرانسویان بنیاد نهاده بودند. در کرمانشاه هم این مدرسه سامان داده شده بود. آلیانس به معنی همبستگی، پیوستگی است. در تهران آن را اتحاد یا اتفاق هم می نامیدند. پیداست که یکی از ویژگی های بنیادین این مدرسه آن بود که زبان فرانسوی در آن از سالیان آغازین به نو آموزان آموخته می شد. از سال چهارم دبستان ما همۀ آموزه ها را افزون بر پارسی به فرانسوی هم می آموختیم: املا و انشا و ریاضیات و …. پدر چون چندان به آموزشگاه های دیگر دلخوش نبود از سویی، از سویی دیگر با انگلیسیان و آمریکاییان هم پیوندی نداشت- به ویژه با آمریکاییان آنان را مردمانی می دانست بی پیشینه که به ناگاه سری در میان کشورها برآورده بودند و جایی در پهنۀ تاریخ یافته- با زبان انگلیسی هم چندان خشنود نبود. از همین روی من و دو برادر و خواهرم را، هر چهار به مدرسۀ آلیانس فرستاد. این مدرسه هم بخش دبستان را در خود داشت و هم بخش نخستین دبیرستان را. همۀ ما این بخش از آموزش دبستانی و دبیرستانی را در این مدرسه گذرانیدیم. برای آن سه سال دیگر به مدرسه های دیگر رفتیم. آشنایی من با زبان فرانسوی به آن سالیان بازمی گردد. از آن پس این زبان همواره زبان دوم من شد. با ادب و فرهنگ فرانسوی هم به همین شیوه آشنایی جستم. این مدرسه تا سه چهار دهه پیش هنوز در کار بود. سپس کارش به فرجام آمد.

 

 علی دهباشی: بخشی دیگر از کارهایتان پژوهش های شاهنامه شناسی شماست. این آثار را از سال های ۱۳۶۵ به بعد منتشر کردید. آیا از زمان دانشجویی تألیف و تحقیق این کار آغاز شد؟

دکتر کزازی: نخستین پوشینه از نامۀ باستان را من زمانی نوشتم که به اسپانیا و شهر بارسلون رفته بودم.(به فراخوان و درخواست دانشگاه آن شهر). در آغاز آهنگ و اندیشۀ من آن بود که این پوشینۀ نخستین کتابی بشود آموختاری در رشتۀ زبان و ادب پارسی در رده های بَرین(دکتری و کارشناسی ارشد). به درخواست آقای دکتر احمدی سرپرست سازمان سمت من نوشتن این زنجیره از کتاب را آغاز کردم. او یکی از شیفتگان شاهنامه است. مایۀ شگفتی هم نیست. چون لُر است. لُران با شاهنامه می زییَند. بارها گفته ام که شاهنامه در خراسان پدید آمد اما امروز لرستان است که سرزمین شاهنامه است. از سالیان کودکی با شاهنامه آشنایی داشتم. دکتر احمدی پافشارانه از من خواست که این کتاب را بنویسم. من هم پذیرفتم. هنگامی که این کتاب در بارسلون نوشته شد، یکسال نوشتن آن به درازا کشید. من دو سال و اَندی در آنجا ماندم کتاب را به ایران فرستادم. هنگامی که بازگشتم، دکتر احمدی و دیگر همکاران او در این سازمان همچنان پای فِشُردند که من این کار را پی بگیرم. من در آغاز تَن در می زدم و شاید مانند استاد توس که در آغاز گمانمَند و بیمناک بود که سرگذشت ایران را بسراید یا نه! چند داستان را نخست سرود مانند: داستان« رستم و سهراب» یا «بیژن و منیژه». سپس بر آن سر افتاد که داستان ایران را از آغاز تا فروپاشی جهانشاهی ساسانی درپیوندد. من هم گمانمند بودم و بیمناک که آیا به کاری چنین سترگ، دیریاز، باریک دست می توانم یاخت یا نه! سرانجام بر این بیم و گمان چیره شدم. شاید در شگفت بیفتید از این ویژگی «باریک» که به کار بردم. پرداختن به شاهنامه کاری است بسیار باریک. باریک به معنی حساس. پرداختن به شاهنامه بازی با آتش است. کسی که با آتش گرم بازی است باید هر دم هوشیار باشد و به پروا. زیرا کمترین ناپروایی دست او را، روی او را، جامۀ او را فرو خواهد سوخت. کم ترین لغزش در شاهنامه لغزشی می تواند بود فراگیر. تنها در تنگنای شاهکار ادبی نمی ماند. راه می جوید به قلمروهای دیگر: فرهنگ، تاریخ، منش. این شاهنامه، نامۀ فرهنگ و منش ایرانی است. پروای من بیشتر از این بود. که آیا می توانم گزارشی از شاهنامه بنویسم که این نامۀ ارجمند و سپند نامۀ فراسویی، مینوی، این دفتر دانایی و داد را بسازد و بِبَرازَد یا نه! هر سال پوشینه ای نوشته ام. اما انجام گرفتِ کار، دوازده سال به درازا کشید. همواره از یزدان دادار به آرزو خواستم که در این کار بزرگ، باریک، بهین کامگار و بخت یار شده باشم. نشانه هایی امیدبخش در این سالیان از این کامگاری و بختیاری دیده ام. سرپرستان سازمان سَمت به من گفته اند که این زنجیره از کتاب کامکارترین کتابی بوده است که چاپ کرده‌اند. خواستارانی بسیاری داشته است نه تنها در ایران بلکه در کشورهای دیگر. به‌هرروی کامگاری و بخت یاری از من نبوده است. من او را دِهِش ایزدی می دانم. بدین گونه بود که نامۀ باستان نوشته شد. اما پوشینه های دومین تا نهمین، چونان کتاب آموختاری نوشته نیامد. همگان می توانند خوانندگان آن ها باشند. اما در دانشگاه ها هم، چونان کتاب آموختاری هم، پوشینۀ نخستین هم، سه چهار پوشینۀ آغازین درس گفته می شود. کسی نمی تواند دلبستۀ ایران باشد اما به شاهنامه نشیبَد(از شیفتن). من اگر ایران را دوست می دارم به ناچار شیفتۀ شاهنامه هم خواهم بود.

 

علی دهباشی: در بین آثار شما در بخش ترجمه، «انه اید» ویرژیل از جایگاه خاصی برخوردار است. متنی که در ترجمۀ آن یافتن کلماتی هم معنی در زبان کهنۀ پر رمز و راز فارسی کاری دشوار بوده است. شما به علت تسلط خود در زبان فارسی کهن توانسته اید ترجمه ای مناسب را ارائه دهید. در مورد این اثر برایمان بگویید؟

دکتر کزازی: این سخنی که شما گفتید نشانۀ آشنایی ژَرف شما با زبان فارسی و برگردان هایی که در این زبان انجام گرفته است. من به جز «انه اید» چندین شاهکار ادبی دیگر کهن را از ادبِ رومی و یونانی به فارسی برگردانده بودم. ایلیاد و ادیسه، افسانه های دگردیسی از اُوید دو نوشتۀ کم و بیش کوتاه از سِنِک و … اما در این میان خود، انه اید را بیشتر خوش می دارم. نه از آن روی که از آن پیش به فارسی برگردانده نشده بود. چون چندین متن دیگر را هم که من فارسی کرده‎ام، نخست بار بدین زبان برگردانده شده است. نمی دانم برگردان انه اید چند ماه زمان بُرد؟ اما در پاسخ به پرسش شما من ناچارم از شیوۀ کار خود اندکی سخن بگویم. هر کاری که انجام می دهم، نوشتنی، پیش از آنکه پژوهش باشد یا برگردان، نوشتن جُستار و هرچه کاری هنری است. پیوند من با آن پیوندی هنرمندانه است. آن هنگامی که خامه به دست می گیرم و به نوشتن می آغازم نمی دانم به درستی چه خواهم کرد! اگر انه اید آن زبانی که شما می گویید، دارد. به کار گرفتن این زبان آگاهانه و به خواست من نبوده است. متن، چنین خواسته است. یا شاید ویرژیل نمی دانم! اگر ما به روح گرایی باور داشته باشیم، چرا نه؟ من حتی اگر جُستاری بسیار فنی و دانشورانه بنویسم. نمونه را در سرگذشت واژه(دگرگونی هایی که واژه به ویژه از دید ساختار آوایی در درازنای زمان یافته است) پیش از نوشتن پِیرنگی بی گمان در ذهن دارم اما آنچه می نویسم در رمزهای آن پیرنگ نمی ماند. من در هنگام نوشتن به نکته هایی می رسم که از آن پیش از آن ها آگاه نبوده ام. بگویم خامه با من سخن می گوید. یکی از فنی ترین دانش ها در آنچه آن ها را دانش های انسانی می دانند. برای اینکه دگرگونی زبان ها، واژه ها کور و بی سامان نیست بلکه سامانمند‌است. از همین روست که ما می توانیم بر پایۀ این دانش ریخت های گذشتۀ واژه را که در هیچ نوشته ای نیامده است باز بسازیم و ریخت هایی که در آینده شاید بدان ها برسد، نیز هم از پیش بیافریم. اما حتی من هنگامی که در چنین زمینه ای جستاری می نویسم، آگاه نیستم که چه نوشته خواهد شد و به کجا خواهد رسید. درست آن کار که هنرمند انجام می دهد.  هیچ آفرینش هنری آگاهانه نیست. حتی به خواست نیست. اگر شما به هنرمندی سفارش هم بدهید، همچنان این روند در کار است. یا این نمونه را می آورم:

علی دهباشی به همراه دکتر میرجلال الدین کزازی و دخترش ستی آناهیت

علی دهباشی به همراه دکتر میرجلال الدین کزازی و دخترش ستی آناهیت

پادشاهی به سخن سالار دربار خود می فرماید که مادیان گرامی ما دوش کره‌ای زاده است. چامه ای بسرای در زایش این کره. سخنور چامه ای می سراید به سفارش. آغاز کار آگاهانه است. اما آنچه در پی خواهد آمد آگاهانه نیست. در چند بیت خواهد سرود؟ حتی در چه وزنی؟ با کدامین قافیه ها؟ ساختار زبانی، معنی شناختی و زیبا شناختی و … ساختار های دیگر آن سروده چگونه خواهد بود؟ کار و ساز نوشتن برای من به همین شیوه است. خب پیداست در سرودن که آفرینش هنری در زبان است، این کار و ساز و شیوه ژرفای بیشتری دارد. بسیاری از سروده های من از یک لَخت(مصراع) آغاز شده است. چه کوتاه چه بلند. آن لَخت بی آنکه من بخواهم و بدانم در ذهنم جوشیده است. نمونه بیاورم: هنجاری شده است که من اگر به سفر بروم و چند روزی، هفته ای و ماهی در جایی بمانم، گزارش آن سفر را می نویسم. دو سال پیش، تابستان، به پافشاری پسرم که بارها از من و بانوی من(مادر خویش) خواسته بود که به دیدار او برویم، به نیویورک رفتیم. او در آنجا ویژه دانی پزشکی را می گذراند. آن هنگامی که در هواپیمای غول آسای لوفت هانزا نشسته بودم با خود می اندیشیدم که گزارش این سفر را بنویسم یا نه؟ چندید سفر پیش از آن رفته بودم که هیچ گزارش از آن ها ننوشته بودم. درنگی در کار افتاده بود. نمی دانم چرا؟ به ناگاه هنگامی که هواپیما گرم نشستن در فرودگاه نیویورک بود، لَختی از ذهن من گذشت:

یَنگ دنیا چنان که می دانی

این لَخت آغاز کار بود. سپس لخت دوم در پی آن آمد:

بر و بومی است با دگرسانی

این آغاز گزارش سفر به نیویورک شد. چامه ای نزدیک به سیصد بیت از آن پس سروده آمد. که دوبار هم تاکنون به چاپ رسیده است. تنها گزارش سفر نبود. من هنگامی که به گنج خانۀ متروپلیتن رفته بودم و آن تخته قالی بسیار زیبا را که از آرامگاه صفی الدین اردبیلی  بدان جا برده شده است، دیدم، که یکی از زیورهای گوهرین و زرین آن گنج خانه است، آنچنان به شور آمدم که از آن پس فرهنگ و تاریخ ایران را با تاریخ و فرهنگ آمریکا سنجیدم. گزارش سفر رنگ و رویی دیگر یافت. در این چامه نام ده ها سخنور، دانشمند و اندیشه ورز، حتی دَستوران و وزیران دانای ایرانی آمده است. کم ترین آگاهی نداشتم از آنچه پس از آن نخستین لَخت در من روی می توانست داد.

 

در ادامۀ این جلسه دکتر میرجلال الدین کزازی به سئوالات حاضرین پاسخ گفت:

-سؤالی در مورد ریشه های پیدایش شاهنامۀ فردوسی دارم اینکه وی در نگارش اثر خود تا چه میزان وام دار پیشینیان بوده است؟

دکتر کزازی:برترین آبِشخور فردوسی که او دیری آن را می جسته است، بدان سان که در دیباچۀ شاهنامه هم آشکارا از آن سخن گفته است: شاهنامۀ ابومنصوری است که به فرمان سپهسالار توس: ابومنصور محمد عبدالرزاق دَستور دانای وی: بومنصور مُعَمری آن را فراهم آورد. بیشینه این شاهنامه برگردان هوختای نامک یا خداینامۀ پهلوی است. کتابی که به فرمان یزدگردِ شهریار با پایمردی و تلاش فرزانه ای ناشناخته که او را دانشور دهقان نامیده اند، گرد آورده شد. اما همچنان بر پایۀ دیباچه ای که از شاهنامۀ ابومنصوری بر جای مانده است، داستان گویانی را از شهرهای گوناگون فرا خواندند، آنچه را آنان در سینه داشتند بازگفتند و به شاهنامۀ ابومنصوری افزوده آمد. به درد و دریغ بسیار باید گفت که این شاهنامه از میان رفته است. تنها دیباچۀ آن برجاست آن هم از این روی که آن را در آغاز پاره ای از بر نوشته های شاهنامۀ فردوسی می آورد. استاد گاه از این داستان گویان به نام یاد کرده است و گاه پوشیده. برای نمونه گفته است که از موبد یا از دهقان این داستان را شنیده ام:

دکتر میرجلال الدین کزازی در کانون زبان فارسی

دکتر میرجلال الدین کزازی در کانون زبان فارسی

یکی مرد بُد نامش آزاد سرو

 که با احمد سهل بودی به مرو

نمونه ای است از یادکردِ نام داستان گوی. سپس داستان هایی را که این آزاد سَرو از رستم در یاد داشته است در پی می آورد. اما چنان می نماید که آبشخورهای دیگر هم در کار بوده اند. هر چند آگاهی روشنی از آن ها نداریم. چندین شاهنامه هست که یا بخشی از آن ها بر جای مانده است، اندکی می باید گفت یا نامی(چه نوشته چه سروده). آیا از این آبشخورها استاد بهره جسته است؟ پاسخ سنجیده ای به این پرسش نمی توانیم داد.

-شاهنامه را بیشتر از چه زاویه ای می توان دید: تاریخی، اسطوره ای، منبع تأمین منابع اجتماعی و رفتار ی یا سرگذشت شاهان؟

دکتر کزازی: شاهنامه متنی است اسطوره ای، پهلوانی، تاریخی اما آوازۀ بلند شاهنامه بیشتر در گرو بخش پهلوانی است. سپس بخش اسطوره ای و سرانجام بخش تاریخی. داستان هایی که ایرانیان از سالیان خُردی می شُنوده اند، با آن ها می زیسته اند، بیش از بخش دوم است. پیچیده ترین بخش ها هم پیداست که همین بخش نخستین و بخش دوم شاهنامه است. بخش تاریخی را هم اگر کسی جز فرزانۀ فرّمند توس می سُرود مانند هر سروده ای دیگر از این دست دژم می شد و دلگیر. اما هنر شگَرف فردوسی این بخش را هم به بخشی دلپذیر دگرگون کرده است. هر چند در دلپذیری هم سنگ  و هم ساز آن دو بخش دیگر نیست. استاد هم خود بر این آگاه بوده اما بر خود بایسته می دانسته است که داستان ایران را بدانسان که در آبشخور های بوده است بی هیچ فزون و کاست بسراید. من با آنان که بر آن‌اند فردوسی بخش هایی را سِتُرده است، هم داستان نیستم. دراین‌باره به فراخی گفته ام و نوشته ام. اما تنها به یک بُرهان که برهانی است بُرّاق و یک نمونه که نمونه ای است ناب بسنده می کنم:

هنگامی که فردوسی گفت و گوهای دیریاز بزرگمهر یا بوزرجمهر با انوشیروان و موبدان را که گفت و گوهایی دانشورانه یا اندیشه ورزانه یا از سر اندرزگری و راه نمو نیست، پس به ناچار به دور از گرمی و گیرایی و شور و تب و تاب به پایان می آورد، سخنی گفته است که از این دید بسیار گویا است. آن بیت این است:

سپاسِ خداوند خورشید و ماه

چرا استاد سپاسگزار خداوند خورشید و ماه است؟ در لَخت دوم این را سروده و باز نموده است که:

که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه

واژۀ «رَستم» در این بیت بسیار بازنمای است و راز گشای. چرا رَسته است؟ چون در بند و دام بوده است. به کاری می پرداخته که خوشایند او نمی افتاده است. فردوسی می توانست این بخش را یک سَره بِسِتُرَد یا از آنچه از چندین گفتگو به یکی نمونه وار بسنده کند. چرا چنین نکرد؟ چون روا نمی دانست. از همین بیت آشکارا پیداست که استاد به ناخواست( از سر ناچاری) این بخش را در می پیوسته است. خدای را سپاس می گذارد که از آن رَسته است. شاهنامه سرگذشت ایران است. شما در سرگذشت، خواه ناخواه با نمود ها و نشانه های گوناگون از زندگانی کَسان و شیوۀ زیستنشان، خوی و خیمشان، راه و روششان،بزم و رزمشان و بیش و کمشان آشنا می شوید. من خوش می دارم نکته ای را با شما در میان بگذارم:

می خواهم درنگ بِوَرزم بر این ویژگی والای بنیادین در شاهنامه که شاهنامه درست است که شاهکاری هنری و ادبی است اما یکی از مایه ورترین و پایه ورترین آبشخورها (سرچشمه ها) هم در شناخت تاریخ و فرهنگ ایران است. چند سال پیش کسی به من زنگ زد. اندازه گری بود پیرنگ ساز (مهندس طراح) به نام فرهاد ِوداد که در یکی از کارخانه های خودرو سازی در سوئد، پیرنگ خودرو را می ریخت. هرگز از آن پیش او را ندیده بودم و حتی به نام هم نمی شناختم. دیداری با من نهاد و به نزد من آمد. گفت:” دفتری کم برگ دربارۀ بیت های آغازین بیژن و منیژه نوشته ام.” از من خواست تا نگاهی بدان بیندازم. خواندن این دفتر خُرد، دری دیگر از شاهنامه را بر روی من گشود. آن کتاب چاپ شده است با یادداشتی که من برای او نوشتم. او بر پایۀ بیت های آغازین این داستان که استاد در آن ها از شبی سخن می گوید که بیژن و منیژه را در آن به سرودن آغازیده است:

 

شبی چون شبه روی شسته به قیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ قیر با کشش زمانی بیشتر)

 نه بهرام پیداست نه کیوان نه تیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ تیر با کشش زمانی بیشتر)

این آواها و مصوت های بلند بیهوده نیست. هر چند استاد بر آنند که آگاهانه آن ها را در بیت به کار نبرده است. آفرینش هنری در ناخودآگاه انجام می گیرد:

شبی چون شبه روی (خوانش حرف «واو» در کلمۀ روی با کشش زمانی بیشتر) شسته به قیر (خوانش حرف «ی» با کشش زمانی بیشتر)

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر (خوانش حرف «ی» در کلمۀ تیر با کشش زمانی بیشتر)

شما تا دم دارید می توانید این مصوت ها را بکشید چون سخن از شبی است آرام و خاموش. این آرامش را در جان سخن خود رشته است. شما پیش از آنکه به واژگان و معناها بیندیشید از این ساختار آوایی اثر می پذیرید. دمی چند در آن به سر می برید و آن را می زیید. این یکی از هنرهای فردوسی است در شاهنامه.

این بیت را بسنجید با این بیت دیگر:

چنانت بکوبم به گرز گران (خوانش ب در کلمۀ بکوبند با آکسان گذاری و تأکید بیشتر)

که پولاد کوبند آهنگران (خوانش پ در کلمۀ پولاد با آکسان گذاری و تأکید بیشتر)

درشت، کوبنده، پتک وار بر سر شنونده کوفته می شود. چون سخن از نبرد و آوَرد و ستیز و آویز است. به هر روی آنجا سروده است که ماه چگونه بود،  فلان ستاره چه سان می درخشید، نکته هایی از این دست من از آن پیش پی برده بودم که این بخش های آغازین که استاد از نمودهای گیتی در آن ها سخن می گوید پیوندی با ساختار داستان دارد. حتی دانشجویی را برانگیختم که پایان نامۀ خود را در این زمینه بنویسد . نمونه را هنگامی که در داستان ایرانیان به پیروزی می رسند این بخش آغازین به بامداد و روشنایی و دمیدن خورشید بازمی گردد اما اگر ایرانیان شکست می آورند به شب و تیرگی. اما این پیرنگ ساز اندازه گر که دل در گرو شاهنامه دارد، بر پایۀ این بیت ها توانسته بود بهره جوی از دانش اخترشماری، نه تنها سال حتی ماه سروده شدنِ داستان را به بُرهان(به شیوه ای گمان زدای) به دست بیاورد و به دست بدهد. به راستی ورجاوند است. بیهوده نیست که نیاکان ما شاهنامه را نامه ای سپند و مینوی می دانستند.

 

دکتر کزازی در پایان سخنانش از فعالیت های دخترش در بخش ادبیات انگلیسی گفت:

دکتر کزازی:اگر شما هم داستان شوید و دستور بدهید من دخترم را هم به شما بشناسانم. او دکتر ستی آناهیت کزازی است. که در انگلستان درس می آموخته است. دکتری خود را در رشتۀ زبان و ادب انگلیسی ستانده است. می انگارید پایان نامۀ او در چه زمینه ای بوده است؟ بی گمان به شگفت خواهید آمد! پایان نامۀ او «تئوری کوانتوم در نمایشنامه های انگلیسی» بوده و نکته اینجاست که با بهترین داوری پذیرفته شده است. این را از آن روی نگفتم که دختر من است. به هر روی چون پدیده ای است در پایان نامه نویسی خواستم با شما در میان بگذارم.

در واپسین لحظات این مجلس، آخرین کتاب منتشر شدۀ انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر کزازی اهدا شد.

بخش پایانی این نشست به مراسم امضای کتاب آثار دکتر کزازی با حضور ایشان و دوست دارانشان اختصاص یافت.

 

 

رونمایی دیوان شادروان مهدی اخوان ثالث.-خوش در رگ شعر می دود خون زبان جمع ادبا شده است کانون زبان ایمان همه داریم به اشعار امید زیرا که نواخت نیک، قانون زبان بهاءالدین خرمشاهی ۵/۱۱/۹۵″

راه ابریشم .تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است

راه ابریشم در انتظار تاریخ/ پریسا احدیان

 

عصر یکشنبه، بیست و ششم دی ‌ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتاد و ششمین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا، با همراهی مؤسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با عنوان «راه ابریشم» برگزار شد.

برگزاری این جلسه، با سخنرانی: مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر ژان کلود ووآزن و با حضور: دکتر فریدون علاء، محمودرضا بهمن پور )مدیر نشر نظر( و دکتر اسماعیل کهرم، به مناسبت رونمایی از کتاب «قلعه های راه ابریشم» تألیف ژان کلود ووآزن بود.

در ابتدا علی دهباشی، ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، با اشاره به تألیفاتات متعدد محققان ایرانی و خارجی با مضمون راه ابریشم گفت:

“بیش از یکصد سال از زمانی که دانشمند آلمانی آقای فردیناند ریشتهوفن نام جادۀ ابریشم را به کار برد، می گذرد. گفتنی ها در بارۀ این جاده از جهات گوناگون بسیار است. تا به حال هزاران مقاله و کتاب درباره راه ابریشم به زبان های گوناگون نوشته شده  و از جهات مختلف:معماری، انسان شناسی، اقتصاد و… مورد بررسی قرار گرفته است. حال امشب در مورد کتابی دیگر با عنوان «قلعه های راه ابریشم» نوشتۀ دکتر ژان کلود ووآزن صحبت خواهد شد.”

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

علی دهباشی از تألیفات متعدد درباره راه ابریشم سخن گفت

سپس سردبیر مجلۀ بخارا با اشاره به بخش‎هایی از زندگی نامۀ  دکتر ووآزن چنین گفت:

“ایشان دارای دکتری تاریخ و باستان شناسی سده های میانه هستند و با اشتیاق پدیدۀ «دژ در خاورمیانه و آسیای مرکزی» را در رساله ای دنبال کردند. از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ رئیس مرکز فرهنگی فرانسه در بیروت و هم زمان سال ها استاد مدعو در دانشگاه سن ژوزف بوده اند. از سال ۲۰۰۸ الی ۲۰۱۱  در بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ایران فعالیت داشتند. عضو لابراتوار باستانشناسی سده های میانه دانشگاه نانسی در فرانسه بودند. کتاب “قلعه های راه ابریشم” حاصل سال ها مطالعاتشان دربارۀ این راه  به‌ویژه قلعه های این مسیر تاریخی بوده است. متن فارسی کتاب، توسط نشر نظر هفته پیش منتشر شد. که باید در اینجا از کوشش های هنرمندانۀ آقای ممود رضا بهمن پور، مدیر این مؤسسه یاد کنم که آثار گرانقدری را به جامعۀ فرهنگی و هنری ایران عرضه کرده اند.”

پس از آن، نخستین سخنران این نشست، مهندس سید محمد بهشتی سخنان خود را با محور تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» چنین آغاز کرد:

“در مورد موضوع کتاب باید دو نکته را بگویم: یکی موضوع راه است و دیگری موضوع دژ و قلعه. اینکه در حوزه ای که جناب آقای ووآزن کار کردند این دو پدیده با یکدیگر تفاوتی می کند. راه در همه جا هست و هیچ جایی از جهان وجود ندارد که در آن راه نباشد. و تقریباً هیچ جایی از جهان نیست که در آن قلعه وجود نداشته باشد. اما در این بخش از جغرافیایی که ایشان کار کردند چه راه و چه قلعه از یک ویژگی برخوردار است. در این محدوده الگوی زیستگاه های موجود تفاوتی با دیگر موارد مشابه در دنیا دارد.

انواع الگوی زیستگاه ها عبارت‌اند از:

۱-الگوی «پهنه ای» که در یک پهنۀ وسیعی قابل زیست است. همانند دلتای نیل یا بخش قابل توجهی از اروپا و یا شرق چین که همگی پهنۀ وسیع قابل زیستی دارند.

۲-الگوی دیگر زیستگاه های نواری است همانند حاشیۀ رودخانۀ نیل و دجله و فرات و گنگ و …. رودخانه های بزرگ معمولاً حاشیه های قابل زیستی دارند که تا یک عمق مشخصی در حاشیۀ این رودخانه ها امکان زیست وجود دارد.

۳-دیگری الگوی نقطه ای است. که در یک پهنه به صورت نقاطی پخش شده اند و قابل زیست هستند و در فاصلۀ یک نقطه تا نقاط دیگر، امکان زیست وجود نداشته است. البته با فنّاوری امروز شاهد ایجاد زیستگاه در نقاط غیر قابل زندگی هستیم که بسیار پر هزینه و ناپایدار است.

ایران یکی از قلمروهایی است که زیستگاه هایش نقطه ای می باشد. به عنوان مثال دو روستا وجود دارد که در فاصله ای از هم قرار گرفته اند. تقریبا می توان گفت مکان زیستی در افغانستان، ترکیه، سوریه و لبنان بر همین الگو استوار است. در حقیقت در این قلمروها ما با یک مجمع الجزایر زیستی مواجه هستیم. انگار یک جزیرۀ زیستی وجود دارد و باقی دریاست تا به جزیرۀ بعدی می رسد. در ایران بیشتر از صد هزار جزیرۀ زیستی وجود دارد. هر جزیره ای طبعاً باید برای حفظ بقای خود مسائلش را حل و فصل می کرده است.  ولی برای بزرگتر کردن سفره های زیستی خود ناگزیر از تعامل با هم هستند. برای همین در این قلمروهایی که این ویژگی را دارند موضوع «راه» اهمیت فوق العاده ای پیدا می کند. و این اهمیت تا حدی است که بزرگی و کوچکی زیستگاه ها بیشتر از هر چیزی به اهمیت راه هایی که یکدیگر را قطع می کنند مربوط می شود. همۀ شهرهای بزرگ ایران در نقاطی واقع شده اند که راه های مهمی در آن نقطه یکدیگر را قطع می کردند. نه اینکه رودخانه های مهم یا اراضی کشت قابل قبولی در آنجا نبودند چه بسا در مناطقی همۀ این ها موجود بود اما شهر بزرگی پدید نیامد. گاهی نیز هیچکدام از این ها وجود نداشتند اما شهر بزرگی پدید آمده است. شهر بزرگی مثل دامغان و سمنان و شاهرود که در آن ها منابع زیستی قوی وجود ندارد ولی به دلیل تقاطع راه هاست که این بخش از جغرافیا اهمیت یافته است. نمونۀ معاصر آن شهر کرج است. رودخانۀ کرج رودخانه ای دائمی در داخل فلات ایران و عمرش از عمر بشر طولانی تر است. اما چون جاده ای که در جنوب البرز  وجود دارد در این نقطه با جاده ای دیگر تلاقی نداشته  پس در اینجا زیستگاه بزرگی پدید نیامده است. بعدها جادۀ چالوس درست شد و به میزانی که جادۀ چالوس اهمیت می یابد به همان میزان هم کرج اهمیت یافت.”

مهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداختمهندس سید محمد بهشتی به تحلیلِ دو واژۀ «راه» و «دژ» پرداخت

وی در ادامه در مورد رابطۀ موقعیت راه و کاراکتر شهرهای ایران اظهار داشت:

“در ایران پدیدۀ راه خصوصیاتی دارد: یکی اینکه اندام واره است. یعنی اینکه ما می توانیم برای راه هایمان استخوان بندی تعریف بکنیم. مثلا راهی در جنوب البرز و یا در شرق زاگرس است. در واقع یک استخوان بندی اصلی دارد که سایر راه ها و شبکۀ راه ها به این راه اصلی متصل می شوند. حال بر اساس این اندام وارگی است که شهرهای ما دارای کاراکتر می شوند. شهرهای دروازه ای، بارانداز و …. مثلاً شهر بوشهر و انزلی «دروازه ای» هستند و معمولا شهر بعد از آن ها «بارانداز» است. این ها برای خود شخصیت مشخصی دارند که در معماری بازارهایشان آشکارا دیده می شود. این می شود که اهمیت بازار تبریز بیشتر از بازار اردبیل است که جایگاهش را از موقعیت خود در راه می گیرد. در شبکۀ راه ها آن چیزی که به آن راه ابریشم می گوییم: شاهراه ماست. یعنی مهمترین راه. اگر دریای مازندران را ادامه می دادیم تا به خلیج فارس برسیم. یعنی بخشی از فلات ایران را بر می داشتیم. چه اتفاقی در جهان می افتاد؟ شاید حاصل این بود که دیگر فیل در هندوستان وجود نداشت! پوشش گیاهی و جانوری با هم متفاوت می شد. همانند تفاوتی بین استرالیا و باقی مکان ها. چون هزار کیلومتر پهنۀ آبی بین شرق و غرب جهان ایجاد می شد و تا پانصد سال پیش نمی توانستیم از آن عبور کنیم. دریانوردی سابقۀ طولانی دارد اما تا پانصد سال پیش امکان عبور از یک پهنۀ آبی هزار کیلومتری وجود نداشت. باید کشتی ها در نزدیک ساحل ها حرکت می کردند. معنی آن این است که تنها نبود فیل ها مسأله نبود بلکه در شرق انسانی و جهانی وجود نداشت. جمعیت چین و هند -که پرجمعیت ترین نقاط جهان هستند- حاصل بازگرداندن این پل ارتباطی در نقشۀ ایران سر جای خود است. چه تحول مهمی در کل جهان روی خواهد داد. یعنی تمام وضعیت پوشش گیاهی که داریم، پراکندگی انسان در هر دو جهان بسته به وجود این پل ارتباطی است. که البته تمام نقاطش قابل عبور نیست و تنها می توان از جادۀ ابریشم عبور داشت. به این ترتیب راه اهمیت بسیاری دارد. ما چند پدیده داریم که اگر تنها به این پدیده ها توجه داشته باشیم، آیینه هایی تمام قد هستند که فرهنگ ایران را در آن خواهیم دید. طبعاً آن راهی که بیشتر از همه استعداد تجلی این فرهنگ را در خود دارد راه ابریشم است.”

نمایی از شب راه ابریشم

نمایی از شب راه ابریشم

مهندس بهشتی در بخش دوم سخنانش به تعریف و بررسی واژۀ قلعه و دژ پرداخت و سرزمین ایران را نمونۀ یک دژ دانست و گفت:

“بسیاری این تصور دارند که ایران فعلی و این گربۀ نشسته همانند بسیاری از موجودات دیگر که در نقشه ها هستند و نامشان کشورهای مختلف است، همین وضعیت را دارند. به عنوان مثال بین لیبی و مصر یک خط با خط کشیده شده و چند هزار کیلومتر مرز بین این دو است و در بسیاری از نقاط دنیا مرزهایی اینچنین داریم که این ها مرزهای تصنعی اعتباری هستند و معدود کشورهایی مرزهایشان مرزهای واقعی است. یکی از این کشورها ایران فعلی است. ایران فعلی خود یک دژ است. قلعه ها خندق، بارو، شارستان و کهن دژ دارند. خندق ایران فعلی دریای مازندران و رودخانۀ ارس و اترک در شمال، دریای عمان و خلیج فارس در جنوب است و در غربش رودخانۀ فرات می باشد. البته از رودخانۀ فرات کمی فاصله گرفته ایم و در بارو ایستاده ایم. در شرق آن کم و بیش این دیواره را داریم اما خندق خیر. رودخانۀ سند در گذشته خندق ما بوده است. کوه های هندوکش دیواره های ما بوده اند. باروی ما البرز و زاگرس هستند. اتفاقاً باروی بسیار مستحکمی هستند. شارستان آن دامنه های این هاست و دره های میانشان(آن بخش هایی که استعداد به وجود آمدن شهر ها می باشد) بوده است. همین جا که امروز شهرهای بزرگ ما شکل گرفتند. کهن دژ کویر مرکزی و کویر لوت هستند. ما امروزه از وجود کویر مرکزی و کویر لوت خجالت می کشیم. در صورتی که مهم ترین عامل یکپارچگی ایران وجود این کهن دژ بود. هر مهاجمی از شرق یا غرب وارد این سرزمین می شده است و به این کویر می رسیده، سرعتش به حدی کم می شده که وقتی از این کویر عبور می کرده فارسی صحبت می کرده است. اسکندر وقتی به ایران وارد می شود تا از این کویر عبور  نکرده از طرف سرداران خود متهم نشده است که تو ایرانی شدی! این کویر چنین خاصیتی دارد. یک هاضمۀ قوی که همه را در خود هضم می کند. همانطور که شما شاهد این بودید که وقتی اعراب به ایران حمله کردند. در شرق ایران بود که سلسله هایی همچون سامانیان و … پیدا شدند  چرا که کویر سرعت را کم می کند. پس کل این سرزمین یک قلعه است. ما ناگزیر بودیم که در یک قلعه زندگی کرده و از خود دفاع بکنیم. چرا که موقعیت سیاسی ما به گونه ای است که همواره ناگزیر از تعامل با بیگانه هستیم. و این بیگانه هم همیشه در حالت صلح نبوده است. ما برای شرایط اختلاف باید قلعه می ساختیم. اما برای شرایطی که روابط صمیمانه بود قلعۀ دیگری با عنوان  قلعه های اندرونی بیرونی داشتیم. خانه های ما امروز هم اندرونی و بیرونی است! اندرونی بخشی است که موجودیت فرهنگی خود را در صندوقخانه حفظ می کنیم و بیرونی بخشی است که با بیگانه تعامل و گفتگو و داد و ستد انجام می دهیم. در واقع با این کار هم موجودیت خود را حفظ می کنیم و در مقابل امکان تعامل را برای خود فراهم می سازیم.”

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور(مدیر نشر نظر)

دکتر ناصر تکمیل همایون و محمودرضا بهمن پور ) مدیر نشر نظر(

وی دربارۀ بخش معماری فضای اندرونی و بیرونی در فرهنگ ایران بیان داشت:

“البته معماران ما در دورۀ جدید دیگر نمی توانند بناها و خانه های اندرونی- بیرونی بسازند. ولی مردم همچنان اینگونه زندگی می کنند. وسایل زندگی آن ها شاهد معماری اندرونی و بیرونی است. شما در خانه هایتان بخشی از ظروف و مکان ها و مبلمان را به میهمان اختصاص می دهید. آداب میهمان داری و تعارفات میان میزبان و میهمان و … همگی بخش هایی است که برای ما فضای اندورنی و بیرونی را رقم می زند. پس در داخل خانه هم قلعه ای ساخته ایم. قلعه تنها در زمان زد و خورد نظامی اهمیت نداشته است اصولا تعریف اندرونی بیرونی است که ما را با معانی مختلف قلعه همراه می سازد. چنانکه در زبانمان هم قلعه داریم. ما در زبان خود بسته به صمیمت و رسمیت فرد را «تو» یا «شما» خطاب می کنیم. این قانون به فرهنگ اندرونی و بیرونی ایران بازمی گردد. در زبان هم اندرونی بیرونی را مراعات می کنیم. اینکه تو بیرون هستی یا داخل قلعه هستی؟ در کدام بخش قلعه قرار داری؟ در کهن دژ هستی؟ یا شارستان و یا بارو؟ اگر به ساختار اجتماعی ایران بنگریم خواهیم دید که هر کسی در جایی از این قلعه است. عشایر ما در بارو زندگی می کنند و نقش دیده بانی دارند. آن هایی که در شارستان زندگی می کنند به بخش خلق هنر و صنعت می پردازند. و آن هایی که قرار است ما را از گزند دشمنان محفوظ نگه دارند در کهن دژ زندگی می کنند. حال سئوال این است که در کجا زبان و هنر ما بهتر حفظ شده است؟ در کهن دژ این اتفاق افتاده است. کهن دژی که مظهر امنیت است. یکبار به طبس رفته بودم که در کهن دژ واقع شده است. به یاد دارم در آن زمان ادارۀ راهنمایی و رانندگی بخشنامه ای مقرر کرده بود که همۀ پلیس های راهنمایی رانندگی در همه جای ایران به عابرین پیاده تذکر دهند که از خطوط عابر پیاده عبور کرده و به چراغ راهنمایی توجه کنند. در طبس پلیس بلندگو در دست همه را به اسم و با صمیمیت صدا می کرد. تعجب کردم. پرسیدم این چه روشی است؟ پاسخ دادند که در کلانتری های و در دادگستری شهر ما یک پروندۀ کیفری وجود ندارد.

“به سهم خود از دکتر ووآزن تشکر می کنم. کارشان کار ارزنده ای است. ایشان پنجره ای رو به این موضوع گشوده اند که این هوای خوش بیاید و این منظره دیده شود. تحلیل بیشتر قبل از هر کسی به خودمان مربوط می شود که چقدر کنار این پنجره بایستیم و تأمل و دقت کنیم و بهره مند شویم.”

سپس از کتاب «قلعه های راه ابریشم»  با حضور نویسندۀ کتاب دکتر ووآزن و ناشر این اثر: محمود رضا بهمن پور، مهندس سید محمد بهشتی، دکتر اسماعیل کهرم، دکتر ناصر تکمیل همایون  رونمایی شد.

مهندس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

مهنس سید محمد بهشتی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر اسماعیل کهرم، مهندس سید محمد بهتشی، دکتر ژان کلود ووآزن و محمودرضا بهمن پور

و سپس بخش هایی از فیلم مستند راه ابریشم به نمایش گذاشته شد.

دومین سخنران دکتر ناصر تکمیل همایون بود که به نقد و بررسی این اثر پرداخت:

“این کتاب را با دقت هر چه تمام تر از ابتدا تا انتها خواندم. در بخش هایی هم متن انگلیسی را با فرانسه و فارسی مقایسه کردم. اگر دربارۀ این کتاب نقدی داشته باشم دلیل بر وجود عیب و نقص در کل اثر نیست. ولی روش علمی اقتضا می کند دوستی و ارادت خود را نسبت به مؤلف کتاب حفظ بکنیم و از ایشان تشکر کنیم که چنین کتابی را تهیه کرده اند. در هر حال با فرهنگ و تمدن ایرانی آشنا هستند  اما باید اشکالات را گفت تا در چاپ های بعدی توجه گردد. این نکات برخی به مترجمان و ناشر محترم و مقداری به مؤلف بازمی گردد که امیدورام موجب آزردگی شما نشود.

جادۀ ابریشم از زمان قدیم صد و پنجاه سال قبل از میلاد وجود داشته است. و اسم آن هم جادۀ ابریشم نبوده است. در تاریخ های زبان عربی و فرنگی نیز این واژه به کار گرفته نشده و در ترکیه و چین هم چنین نامی نداشته است. در سال ۱۸۷۰ این واژه پدید آمد. البته جاده با نام دیگری وجود داشت. همانند امروز که ما راه ها را نام‌گذاری می کنیم. به عنوان نمونه هر زمان به میدان آزادی می رسیم می گوییم:”جاده قزوین” و کمی دورتر می گوییم:”جاده همدان” زمانی به سرخس رفتم از پیرمردی پرسیدم که نام این جادۀ مخروبه چیست؟ گفت که جادۀ بخارا!

شاید یکی از اشکالات این کتاب در این است که مسألۀ گذشتۀ تاریخی دقیق را با استفاده از واژه های حکومتی امروز بیان کرده است. همیشه از هرات به عنوان واحد جدای از ایران نام برده اند در حالی که زمان ناصرالدین شاه هرات از کشورمان جدا شد. و یا در مورد بحث جنگ های ایران اگر بگویند حملۀ محمود افغان به ایران این اشتباه است بلکه حملۀ قندهاریان به پایتخت جملۀ صحیحی است. اگر از تاریخ امروز می نویسیم بایستی همینطور که هست بنویسیم اما وقتی می خواهیم از گذشته بنویسیم باید به همان زبان گذشته نگاشته شود. مثلا در مورد واژۀ نخست وزیر اگر متنی در دورۀ قاجار نوشته می شود این کلمه با عنوان  «اعتماد الدوله»، سپس «صدر اعظم»، دوره های بعد «رئیس الوزرا» و بعدها «رئیس وزرا» و در دوره های اخیر «نخست وزیر» بیان گردد.”

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

دکتر ناصر تکمیل همایون به نقد و تحلیل کتاب راه ابریشم پرداخت

وی در ادامه چنین تصریح کرد:

“در این کتاب آقای ووآزن بخشی از جادۀ ابریشم را معرفی می کند در حالیکه خطوط متعددی وجود دارد. جاده ای داریم که از شمال دریای مازندران  و یا از بخارا و سمرقند می گذرد و به ایران و ری و قزوین می رسد. این جاده ها هم اوضاع و احوال طبیعی داشته اند. به عنوان مثال بیابان «تاکلاماکان» که ایشان بدان اشاره داشته مکان وحشتناکی است. بادهای فراوانی دارد. صدای هیچ پرنده ای نیست. تاکلاماکان شاید به معنای «سفری بدون بازگشت» است. وقتی محققان از این صحرا عبور می کردند در طول مسیر بعد از برخورد با  استخوان های حیوانات و انسان های مرده به جاده ای می رسیدند و متوجه می شدند که این جاده بوده است. این جاده ها بخش های مختلفی داشته و مسافران حتی با وجود برخی اتفاقات و گره ها، می توانستند مسیر خود را از جادۀ دیگری به سرانجام برسانند.

در «دان هوانگ» کوه های بلندی وجود دارد که غارهای موجود در آن ها معدن نقاشی های بسیار زیبا هستند. غاری که به سختی در آن بالا می رفتیم و برایم عجیب بود که آن زمان هنرمندان چگونه خود را به این مکان می رساندند و در آن غار بهترین نقاشی های دنیا را بوجود می آوردند. از رئیس انیستیتو دان هوانگ پرسیدم که چه زمانی ایرانی ها به این منطقه آمده اند و این طرح ها را بر اساس قالی های ایران ترسیم کرده اند؟ کتاب را باز کرد و گفت این نقاشی روی سقف ۹۰۰ سال قدمت دارد و ما خود از این قالی اقتباس کردیم و آنجا طراحی شده است. حتی اقتباس از کاریزها و قنات های ما در جهان وجود داشته است. از این مسائل بسیار، می توان به ارتباطات ایران با سایر نقاط جهان اشاره کرد. اما این ارتباطات دلیل این نیست که ابریشم را نمی شناختیم. اولاً در بخش سوم کتاب عهد عتیق با عنوان «اِستِر» که صحبت از کاخ های هخامنشیان شده است و بعد می گوید که پرده های ابریشمی و حریر در این کاخ ها وجود داشته است. در بخشی دیگر دلیل شکست رومی ها از پارت ها را می توان یادآور شد که مهمترین دلیل آن پرچم ابریشمی پارت ها بود و بر اساس انعکاس آفتاب رومی ها نتوانستند خوب بجنگند. آقای ووآزن چند سال پیش در مورد قلعه و … با من صحبت کردند صمیمانه به ایشان گفتم که من زیاد وارد نیستم، ولی هر کمکی بتوانم انجام خواهم داد. اما به سراغ شهریار عدل و دکتر ستوده برو. آن ها می توانند بیشتر کمکت کنند. منابع فارسی و عربی هم در این مورد داریم. قرار گذاشتیم به قزوین برویم. اما این امکان به وجود نیامد. اگر این اتفاق می افتاد امروز این کتاب به گونۀ دیگری بود. در این کتاب منابع عربی و ایرانی وجود ندارد. برخی اشکالات تایپی وجود دارد که اسامی اشتباه تایپ شده است. خب این بخش مربوط به نمونه خوان در انتشارات است.”

 

دکتر تکمیل همایون در بخش پایانی سخنان خود گفت:

“از چه زمانی به جادۀ ابریشم توجه شد؟ زمانی که در پاریس بودم استاد باستانی پاریزی به خانه ام آمد و گفتند که از رومانی می آیم و در آنجا سمیناری در مورد جادۀ ابریشم برگزار کرده بودند. یعنی آقای دکتر پاریزی تقدم فضل و فضل تقدم به این مسأله داشتند. دانشجویی از دورۀ دکتر صدیقی داشتیم. دکتر علی مظاهری در فرانسه ماندگار شد و بعد از مدتی کتابی بسیار عالی در مورد جادۀ ابریشم نوشت  و در دو جلد به فارسی ترجمه شد و در پژوهشگاه علوم انسانی به چاپ رسید. آن زمان که مسئولیتی در جادۀ ابریشم داشتم گفتم چون دکتر مظاهری ایرانی است پس ممکن است همه فکر کنند از دیدگاه ایرانی این صحبت شده است. کتابی دیگر را از محققان اروپایی ترجمه کردیم که از دو دیدگاه شرقی و غربی به جادۀ ابریشم توجه داشته باشیم. کم کم یونسکو به موضوع این جاده علاقه مند شد  و جادۀ گفتگوهای تمدن ها را بر آن نام نهاد. ده سال طول کشید و سمینارهای متعددی دادند. شاید هزار و دویست سخنرانی و فیلم و هزاران عکس و تصویر تهیه شد و این ها همه موجود است و قرار بر این بود که یونسکو اینها را چاپ کند. اما سرمایه گذاری نشد و این مسأله مسکوت ماند. مطالعات جادۀ ابریشم یکی از ذخائر بزرگ فرهنگی ایران که در انبار یونسکو مانده است. خود بنده هم کتابی در مورد خدمات یونسکو در جادۀ ابریشم را توسط انتشارات سروش منتشر کردم. کتاب دیگری با موضوع جادۀ ابریشم هم دارم. و چند مقاله هم نوشتم که شهر قزوین در مسیر جادۀ ابریشم را بررسی کردم. حدود چند رساله با کمک اساتید دیگر همانند خانم آموزگار در مورد زبان هایی که در این جاده  وجود داشت و یا موسیقی های و قصه هایی که در این مسیر بود، داشتیم. در جریانات توقف اجباری سفر و کاروانسراهای این جاده و ماندن در برف و باران ها بود که ابن سینا کتاب خود را نوشته است. این ها باید زنده می شد. اما هنوز در اول کاریم.

اما در خاتمه باید بگویم که همینطور که مهندس بهشتی گفتند. ایشان این پنجره را گشوده اند و امیدورام بعدها محققان دیگر و یا خود ایشان و معماران بتوانند این راه را ادامه دهند و محتوای قضیه هم برما روشن شود.”

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

دکتر فریدون علاء در کنار ژان کلود ووآزن

علی دهباشی در ادامۀ سخنان دکتر تکمیل همایون نکاتی را یادآور شد:

“با تشکر از دکتر تکمیل همایون که با دقت کتاب را ملاحظه کرده بودند. به هر حال آنچه مطرح شد حکایت از خواندن دقیق کتاب بود. خب نقد یعنی همین:خواندن دقیق و بیان مسائل. به یاد دارم که زنده یاد کریم امامی که در انتشارات سروش بودند و می گفتند که کتاب «از صبا تا نیما »که بعد به فرانکلین رفت، تا تصحیح نهایی به چاپ پنجم رسید. با اینکه ویراستارهای بزرگی در این کتاب همکاری داشتند. در چاپ پنجم ادعا کردند که ما این کتاب را بی غلط نوشتیم. نمی توان به ویراستاران ایراد گرفت. شاید اگر اشخاص دانشمندی چون شما قبل از چاپ، کتاب را مطالعه کنند و پیشنهادشان را ارائه دهند این مشکلات کمتر گردد. به هر حال خوشحالیم که در کنار ستایش کار، بخشی از جلسه  به نقد این کتاب اختصاص داشت. گرچه جناب دکتر ووآزن! از شما تشکر  می کنیم که به عنوان یک دانشمند فرانسوی سال ها زندگی و وقت خود را صرف موضوعی در مورد ایران کردید. و سپاس از بسیاری دانشمندان غربی که عمر خود را بر سر شناختن فرهنگ و تاریخ و معماری ایران قرار دادند. راهی را باز کردید که دیگران بتوانند ادامه دهند. این حکایت از عمق پژوهش های دکتر است. مسیری را طی کردند برای شناسایی این قلعه ها و به ما شناساندند. من از طرف ایرانیان از ایشان تشکر می کنم که برای معرفی بخشی از تاریخ فرهنگ ما وقت گذاشتید و امیدواریم ما هم بتوانیم راهی برای شناساندن فرانسه بیشتر از آنچه که موجود است، کار کنیم. شاید ادای دینی به شما باشد.”

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

نمایی دیگر از شب راه ابریشم

دکتر ژان کلود  ووآزن  آخرین سخنران این نشست بود که خانم مینا صدر توصیحاتش را درباره تصاویر نمایش داده شده به فارسی ترجمه کرد. دکتر ووآزن دربارۀ بخش های مختلف کتاب خود چنین گفت:

“مفهوم جادۀ ابریشم توسط فردیناند فن ریشتهوفن (۱۹۰۵-۱۸۱۳)، جغرافی دان و زمین شناس آلمانی تبار که به مثابۀ رؤیایی برای غرب بوده و همچنان نیز ادامه دارد در سال ۱۸۷۰ ابداع شد. ولی این رؤیا تنها مختص آن ها نبوده چرا که در سال های اخیر چینی ها در این مفهوم راهی جدید  برای اقتصادی امپریالیستی یافته اند. نکته ای را که می بایستی در این نام در نظر گرفت. مسیرهایی هستند که پخش محصولات بین مراکز اصلی تولید در چین شرقی و غرب را که مدتی طولانی یونانی و رومی بوده است، میسر نموده اند. این محصولات مواد خام و اولیه یعنی سنگ ها و فلزات گران بها، عاج، سرامیک، پوست حیوانات، و مصنوعاتی به مانند اسلحه، ابریشم، کاغذ، شیشه آلات و چینی آلات را شامل می شدند. با بهره گیری از این جریانات تجاری، عقاید، فناوری ها، ادیان و فرهنگ ها نیز در گردش بودند. خاورمیانه یا به عبارتی افغانستان، ایران، ترکیه، سوریه و لبنان پیوندی استثنایی برای برخورد و ترکیب تمامی این زمینه ها به حساب می آید.

جادۀ راه ابریشم شاهراهی برای تجارت بین المللی نیست. بلکه مسیرهای متعدد اصلی و فرعی می باشد که با هم تلاقی کرده و از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب راه های زمینی و بحری اقیانوس هند، خلیج فارس و یا دریای سرخ را به هم متصل می نمودند. دولت ها همواره نگرانی حفاظت افرادی را که در رابطه با تجارت و داد و ستد در این مسیرها در تردد بودند، داشتند. سفر از یک نقطه انتهایی به نقطۀ دیگر ۴ سال به طول می انجامیده است و مسافت آن ۹۰۰۰ کیلومتر بوده است.

تمامی مطالعات همواره در زمینۀ زندگی روزمره، هنر آشپزی، مناظر، موسیقی بوده است و هیچگاه جنبۀ امنیتی این راه ها مورد بررسی قرار نگرفته است. این راه ها اساساً بین قرن سوم قبل از میلاد مسیح و قرن شانزدهم پس از میلاد به اوج گسترش و فعالیت خود می رسند.

ارتباط با چین در دوران عیلامیان، آشوریان، مادها و سپس ایرانیان و سوریان برقرار گردید. سپس بی ثباتی منطقه در دوران مغولان و تیموریان باعث نزول تردد زمینی شده و تردد بحری رونق گرفت. با این حال در برخی از این محورها هنوز تا ۸۰ سال پیش کاروان های شتر و قاطر در تردد بودند. به عنوان مثال تا سال ۱۹۳۰ کاروان ها از شهر دیاربکر به حلب می رفتند.

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

دکتر ژان کلود ووآزن و مینا صدر

با این حال دورۀ مهم حداقل، برای راه های زمینی، قرون پارت های اشکانی و ساسانیان باقی می ماند. چرا که به دلیل درخواست روز افزون ابریشم توسط اشرافیان رومی و مجوز عبوری که بین چینی ها و ایرانیان در این دوره امضاء رسید به هر دو طرف فرصت خوبی برای شکوفایی داد ولی این باروری با هنر تبدیل پیلۀ ابریشم توسط بیزانس ها در قرن ششم میلادی به سر رسید که این خود می تواند دلیلی برای آغاز سقوط سلسلۀ ساسانیان باشد.”

دکتر ووآزن  در ادامه تصریح کرد:

“مفهوم حفاظت می تواند اشکال مختلفی داشته باشد: دژ، قلعه، برج، شهر نظامی و ….

این خود اولین اصل امپراطوری های مرکزی هخامنشیان، ساسانیان، بیزانس ها بوده است. آن ها فضایی را در قلب سرزمین بر پا می کردند تا به دولت مرکزی اجازۀ کنترل جمعیت ها و جمع آوری مالیات ها را بدهد. در نتیجه این مکان به عنوان پایگاه حکومتی منطقه ای و یا محلی به حساب می آمد. اما این مکان معمولاً نقش دیگری را نیز به عهده داشت.

این به نفع دولت های محلی منطقه ای و یا مرکزی بود که در طول مسیرها به تشویق و توسعۀ اماکن داد و ستد محصولات بین المللی و محلی بپردازد. این مراکز به پیشه وران و کشاورزان فضاهایی را اهدا می کردند که نه تنها محل داد و ستد بوده بلکه آن ها می توانستند در این اماکن و در پناه تجهیزات مستحکم شده مستقر شوند. در طول مسیر بین افغانستان و لبنان هنوز این مجموعه های عظیم یافت می شوند. این اماکن معمولاً در پشت راه اصلی قرار داشتند و با توجه به مرتفع بودن این مناطق، نظارت بر راه اصلی در مسافتی زیاد همواره میسر بود. جهت محافظت در برابر حملات راهزنانی که جذب تردد تجاری در این مناطق می شدند، حصارهایی شهرهای متوسط و دهکده های کناره ای دژهای سلطنتی را احاطه می کردند.

یکی از شیوه های نظارت بر جاده ها، ساختن برج هایی بر روی ارتفاعات مشرف به راه ها بود. بسیاری از این برج ها که بخصوص در دوران بیزانس ها و ساسانیان توسعۀ بیشتری یافتند هنوز در کیلیکیۀ ارمنی دیده می شوند. از هرودوت تا مارکوپولو، از گیاه شناسان و جغرافی دانان، جاسوسان، تجار، دیپلمات ها، مذهبیون، قرون هفدهم، هجدهم، نوزدهم تا پیر لوتی در سفر خود به اصفهان در سال ۱۹۰۰ تمام سیاحانی که از این مناطق گذر کرده اند از این استحکامات نام برده و هر کدام توصیف زیبایی از آن ها نموده اند.

 

در طی قرون و تحت تأثیر عناصر متعدد، ساختارهای مستحکم شده تکامل یافته اند. بین دوران هخامنشیان و صفویان و عثمانیان، این تحولات متعدد بوده ولی مجموعه های بزرگی مانند افغانستان ایران و یا ترکیه و سوریه لبنان شکل گرفته اند. برخی ساختار سنگی و برخی دیگر ساختار گلی و یا هر دو را توسعه داده اند. به گفتۀ جناب دکتر شهریار عدل به علت عدم وجود راه ها در ایران و افغانستان و موجودیت راه های خاکی که حمل مصالح ساختمانی را دشوار می کردند جدا از دورۀ هخامنشی که برای ساختن تخت جمشید از سنگ هایی که در ۴۰ کیلومتری قرار داشت استفاده کرده اند، این مصالح در مکان ساخت و ساز تهیه می شده است: ماسه کویر، سنگ های کوهستان.

در ایران و افغانستان در دشت های کویری، در زمان های مختلف از خشت خام و پخته استفاده شده است. در دورۀ ساسانیان در کویر و از ابتدای دورۀ اسلامی به غیر از زمان سلجوقیان استفاده از خشت خام رایج بود. قلعه های عظیم گلی زمان ساسانیان بهترین نمونه این امر می باشند. به عنوان مثال می توان از قلعه های شهرهای هرات، شهر بلقیس، همچنین معماری اسلامی قلعه رهبا که مشرف به رود فرات است، قلعه های اموی کویر سوریه و یا قلعه های غزنوی افغانستان نیز یاد کرد. در زمان ایلخانیان استفاده از خشت های پختۀ کوچک توسعه یافت، قلعۀ جابر در حوالی رود فرات و قلعه های افغانستان نمونه هایی از این نوع معماری هستند.

قلعه های بزرگ سنگی چه از نظر عظمت و موقعیت توپوگرافی و چه از نظر ماندگاری بهترین ها به حساب می آیند. در دوران اورارتوها، پارت های اشکانی، ساسانیان و سلجوقیان این قلعه ها زنجیره ای را در قلمروهایی خارق العاده تشکیل می دادند. از مرز افغانستان و پاکستان تا دریای مدیترانه قریب به ۱۵۰۰ سال و بخصوص در دروان پارت های اشکانی، ساسانیان، بیزانس ها و سلجوقیان این نوع قلاع ساخته و بازسازی شده اند.

حال نگاهی به دفاع بنادر کنارۀ شرقی دریایی می اندازیم چرا که این دژهای دفاعی از موقعیت قابل توجهی برخوردار می باشند. در ایران و افغانستان در دشت های کویری و بنا به دورۀ ساخت این قلاع، برای بنای آن ها از خشت خام و یا پخته استفاده شده است. از نوار غزۀ کنونی تا به ترکیه، تمامی بنادر طبق یک الگو بنا گردیده اند: نگهبانی بندر توسط قلعه قدرتمندی که بر روی خشکی قرار داشت انجام می شد در حالیکه در چند صد متری کنارۀ دریا و در وسط آب قلعه ای دیگر به نام «قلعۀ دریایی» دفاع ورودی بندر را به عهده داشت. هنوز نمونه های بسیاری از این دژها در تمامی کناره های دریای مدیترانه یافت می شوند. یک شاخه از یک مسیر جادۀ ابریشم به تمامی این بنادر ختم می شد. از این مکان اجناس برای غرب رومی و قرون وسطایی بارگیری می شد.

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

دکتر ژان کلود ووآزن از تألیف کتاب راه ابریشه سخن می گوید

تمام صیادان قدیم چون هرودوت و پیر لوتی، که از این راه ها عبور کرده اند. من هم تحت تأثیر این آثار قرار گرفته ام. مطالعات کلی می توانند تعداد دیگری از این آثار را بر ملا نمایند. آنچه که قابل توجه است این است که در دل تمامی این بناهای مستحکم شده دفاعی صدها سال و حتی گاهی دو هزار سال تاریخ تمدن ها انباشته شده است. ”

و در پایان دکتر ژان کلود ووآزن کتاب «راه ابریشم» را برای آن دسته از علاقمندان که کتاب را تهیه کرده بودند امضا کرد.

تصاویری از قلعه های راه ابریشم : 

  • عکس ها از :مجتبی سالک، مهدی خدیری و متین خاکپور 

برگزاری شب رودکی.زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است به روز نیـک کسان، گفت: تا تو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است

شب رودکی برگزار شد/ترانه مسکوب

 

photo_2016-12-26_11-16-59«شب رودکی» عنوان دویست و هفتاد و چهارمین شب از مجموعه شب‎های بخارا بود که با همکاری بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و موسسه فرهنگی اکو عصر سه شنبه ۷ دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی برای آغاز این نشست از استاد منوچهر انور دعوت کرد تا به عنوان اولین سخنران از رودکی و شعرهایش بگوید.

منوچهر انور ابتدا درباره رودکی چنین گفت:

«مِه‌بانگِ رودکی، آفرینندۀ سپهرِ تابناکِ شعر دری ست. خداوندانِ شعر فارسی از فردوسی و ناصرخسرو و منوچهری گرفته تا مولانا و حافظ و دیگران، هر یک به شکلی وامداری خود را به رودکی نشان داده اند. کسائی مروزی که همدورانِ رودکی‌ست او را استاد شاعرانِ جهان می داند و شاعرِ فرمانروای مغروری چون عنصری به ضعفِ غزلهای خود در برابر غزلهای رودکی اقرار می کند:

غزل رودکی‌وار نیکو بوَد

غزلهای من رودکی وار نیست

اگرچه بکوشم به باریک‌وهم

بدین پرده اندر مرا بار نیست

استاد منوچهر انور اشعاری از رودکی را خوانداستاد منوچهر انور اشعاری از رودکی را خواند

فردوسی، به شعر درآوردنِ رودکی کلیله و دمنه را، سفتنِ “درّ آگنده” می نامد. حافظ عین مصراعِ رودکی را تضمین کرده:

خیز تا خاطر بدان ترکِ سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

عین القضاتِ عارف در دو نامه از نامه های معروفش، تعریفی از شعر به دست می دهد که از تعریفهای پست مدرنِ امروزی به مراتب پیشتازتر است. شاهد مثال برای اثباتِ نظریه اش غزل بوی جوی مولیان است. خلاصۀ حرفش این است که: “شعر آینه ای ست که هر کس صورت خود را در آن می بیند و حتی پیش از آنکه سروده شود، کسانی سوای شاعر، تماشای صورتشان را در آن آغاز کرده اند، چنانکه ابوبکرِ صدّیق در آن حال که عرق ریزان، در برهوتِ تفتۀ تابستانِ حجاز، پیکرِ رنجورِ رسولِ خدا را بر دوش می کشید، زبانش مترنّم بود به بوی جوی مولیان رودکی و سینه اش سرشار از آبِ جیحون کز نشاطِ روی دوست، خنگِ ما را تا میان آید همی.”

حالا ما هم خواندنِ نمونه هایی از شعر رودکی را با همین غزلِ نابِ تاریخ‌سازَش شروع می کنیم.»

و سپس استاد انور چند قطعه شعر از رودکی را برای حاضران خواند:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی_dsc0019

 

نمونه ای از ابیات پندآمیز و حکیمانۀ رودکی:

زمانه پندی آزادوار داد مرا

زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است

به روز نیـک کسان، گفت: تا تو غم نخوری

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا: خشم خویـش دار نگاه

که را زبان نه به بند است، پای در بند است

حالا دو نمونه از تغزلاتِ رودکی:

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

باشد گهِ وصال ببینند روی دوست

تو نیز در میانۀ ایشان ببینیا

مولانا به اقتفای این غزل می گوید:

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با آنکه نیست عاشق  یکدم مشو قرین

و الگوی اعلای غزل، سرمشق بی مثال برای شاعران بعدی:

شاد زی با سیاه چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعدمویِ غالیه بوی

من و آن ماهرویِ حورنژاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهانِ افسوس

باده پیش آر، هر چه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز

هیچ کس تا از او تو باشی شاد؟

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب

هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟

روایتی از داستان زندگانیِ یوسف:

نگارینا، شنیدستم که گاه محنت و راحت

سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر

یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت

سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم مانَد بدان اول، دلم مانَد بدان ثانی

نصیب من شود در وصل، آن پیراهن دیگر؟b5

 

نمونه ای از رباعیاتِ رودکی که زبانِ گفتار در آن حاکم است. قاآنی پس از ۱۰ قرن از این رباعی الگو گرفته. شعر قشنگی گفته راجع به واقعۀ کربلا و از این شیوه استفاده کرده:

آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر

ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر

دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر

لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چو شکر

قصیدۀ بلندی که خلاصه ای از آن درینجا آمده اما همچنان طولانیست. حیفم آمد که از این کوتاهترش کنم:

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

سپید سیم رده بود و درّ و مرجان بود

ستارۀ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت

چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چه بود منت بگویم: قضای یزدان بود

جهان همیشه چو چشمی ست، گِردگَردان است

همیشه تا بوَد آیینش گِردگَردان بود

همان که درمان باشد، به جای درد شود

و باز درد، همان کز نخست درمان بود

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود

و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود

و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

همی چه دانی ای ماهروی مُشکین موی

که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟

به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو

ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود

شد آن زمانه که رویش به سانِ دیبا بود

شد آن زمانه که مویش به سانِ قطران بود

دلم خزانۀ پرگنج بود و گنج سخن

نشان نامۀ ما مهر و شعر عنوان بود

همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بوَد

دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

بسا دلا، که به سانِ حریر کرده به شعر

از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود

همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

عیال نه، زن و فرزند نه، معونت نه

از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی

بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی که زی چمن رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت

شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

نمایی از شب رودکی

نمایی از شب رودکی

و در آخر، شعری بی مثال که بیهقی در سوگ استادش بونصرِ مُشکان با آن خودش را تسلاّ می دهد:

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

رفت آن که رفت وآمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غم داری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مَستی مکن، که ننگرد او مُستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آرند

فضل و بزرگمردی و سالاری

پس از این شعرخوانی، دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت:

« ما غالباً این اعتبار را برای فرودسی قائلیم که زبان فارسی را زنده کرد. اما قبل از فردوسی هم بودند کسانی که چنین کردند، به خصوص باید از رودکی نام برد. و زبانی که ما امروز به عنوان زبان فارسی می‎شناسیم، در واقع حاصل کار رودکی است. من نمی‎خواهم از لفظ زنده کردن بگویم، چون این زبان نمرده بود که بخواهد زنده شود. و رودکی این کار را هم با هنرش کرد. با هنر شاعری خودش.

زمانی که رودکی آمد و از زبان فارسی استفاده کرد، این زبان، زبان دوران رودکی نبود.به این فکر بودم چه خوب می‎شد اگر ما اسم زبان فارسی را می‎گذاشتیم زبان بخارایی، یا زبان رودکی. چون واقعاً آن زمان که رودکی در منطقه فارس شعر می‎گفت، لهجه درون منطقه با لهجه فارسی یکی نبود و مثلاً اگر در اصفهان به لهجه خود سخن می‎گفتن ما امروز نمی‎توانستیم حرف آن‎ها را بفهمیم. ولی می‎توانیم زبان رودکی را بفهمیم. یک قرن قبل از رودکی، زبان تازی یا عربی به عنوان زبان همگانی در سرزمین‎های اسلامی رواج داشت که ابتدا در بغداد بود و بعد در سرزمین‎های دیگر.و آن نیز به دلیل کتاب‎هایی بود که به این زبان نوشته می‎شد.بعد از این بیت‎الحکمت به وجود آمد، حکومت عباسیان درالخلافه را تغییر داد و آمد به بغداد و وصل شد به فرهنگ ایران و کتاب‎هایی از زبان پهلوی، سریانی و یونانی به زبان عربی ترجمه شد. و زبان عربی دارای گنجینه‎ای شد و همین گنجینه به تدریج باعث همگانی شدن زبان عربی شد. در آن زمان هیچ زبانی هنوز زبان همگانی نبود.مثلاً اگر شما آثار مانوی را نگاه کنید، به زبان واحدی نوشته نشده است، بلکه به زبان‎های مختلف نوشته شده چون ما هنوز یک زبان واحد به عنوان لینگوافرانکا در تمام این مناطق نداریم. اولین بار زبان عربی به عنوان زبان همگانی درمی‎آید و همین که این زبان، زبان همگانی می‎شود یک قرن بعد زبان فارسی، زبان خراسانی به صورت همگانی در این مناطق درمی‎آید و علت این که می‎تواند بعد از زبان عربی به زبان همگان بدل بشود،منابع، کتاب‎ها و اشعاری است که بدین زبان سروده می‎شود و اولین این‎ها رودکی است.بنابراین رودکی نقشی اساسی در همگانی شدن زبان خراسان داشته و بعد از این که زبان خراسانی به صورت زبان همگانی درمی‎آید، شاید دو سه قرن طول می‎کشد که جاهای دیگر به استفاده از این زبان روی می‎آورند.مثلاً اگر شما همدان را در نظر بگیرید،در همدان تا اوایل قرن ششم هنوز هیچ اثری از زبان فارسی نیست. اولین نویسنده فارسی زبان عین‎القضات همدانی است، قبل از او همه به عربی می‎نوشتند و در اصفهان حتی تا اواخر قرن ششم کسی به زبان فارسی چیزی ننوشته است.اما در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم یک نفر کتابی به زبان فارسی نوشته است و آن هم اصلیتی خراسانی دارد و آن یک نفر ابن سیناست که دانشنامه علایی را در اصفهان می‎نویسد در حالی که خود مردم اصفهان زبان عربی را به کار می‎بردند و همین طور دو سه قرن به طول می‎انجامد تا زبان فارسی نیز در دیگر نقاط مختلف ایران به صورت زبان همگانی درآید. ولی با این حال کسی که امتیاز همگانی شدن زبان فارسی را به دست می‎آورد رودکی است.

دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت

دکتر نصرالله پورجوادی از احیای زبان فارسی سخن گفت

مثلاً فرض کنید اگر در آن زمان یک همدانی می‎آمد به لهجه همدانی، برای مثال به لهجه باباطاهر اشعاری می‎سرود، هزاران هزار بیت می‎سرود، چه بسا آن زبان می‎توانست به صورت جاندار در مناطق وسیعی بماند ولی این اتفاق در خراسان رخ داد و توانست میخ خود را بکوبد.

رودکی به عنوان یک شاعر شناخته می‎شود با همان تأثیر و برداشتی که ایرانیان از شاعری داشتند. او کسی بود که هم اهل حکمت بود، هم اهل  موسیقی و موسیقی را خوب می‎شناخت. شاعرانی بودند که هم نوازنده بودند و هم شعر خودشان را می‎خواندند.و این‎ها کسانی بودند که وقتی شعر می‎گفتند در شعرشان حکمت بود. و حکمتی هم که در خراسان بود، حکمتی خاص سرزمین ایران، به خصوص در خراسان بود.

ما وقتی در مورد شاعران قضاوت می‎کنیم یکی از سئوال‎هایی که می‎کنیم، به خصوص شاعرانی که جنبه حکمت و عرفان هم در آن‎ها هست، برای مثال وقتی به سنایی می‎رسیم، می‎پرسیم سنایی صوفی بود یا صوفی نبود.یا مثلاً وقتی به مولانا می‎رسیم، یا به حافظ می‎رسیم و یا به سعدی. یک چنین سئوالی را در مورد رودکی نمی‎توانیم بکنیم.چرا؟ چون هنوز اصلاً تصوفی نبود.تصوف تازه داشت شکل می‎گرفت، در بغداد. مکاتب دیگری بود، مثلاً ملامتیون بودند در نیشابور و بلخ. در بخارا هنوز شاگردان صوفیان بغداد، مثل ابوبکر گنابادی هنوز به بخارا نیامده بودند که با خودشان این سنت صوفیانه را بیاورند. در بخارای زمان رودکی حکمت بود و به این اشخاص دارای حکمت می‎گفتند حکیم. رودکی دقیقاً معاصر با حکیم ابوبکر ترمذی بوده و آن چه که در مناطق بخارا و سمرقند و بلخ بوده، سنت فطری‎شان بوده که به آن حکمت می‎گفتند. و این حکمتی بوده ایرانی.این حکمت ایرانی مقدار زیادی با هنر آمیخته بوده، هنر شاعری، با هنر موسیقی. وقتی حکمت با هنر آمیخته می‎شود، مسلماً مسئله عشق و عاشقی و درک زیبایی هم به همراهش می‎آید.همه اینها را ما به نحوی در مجالس خاص ایرانی‎ها در قرن دوم و در قرن سوم مشاهده می‎کنیم.خیلی‎ها سعی کردند که آن آثار و علائم را از بین ببرند ولی هنوز هست. این از بزرگ‎ترین خصلت‎هایی است که به حکمت ایرانی تعلق دارد.یعنی آمیختگی این حکمت با هنر.در حالی آن که آن حکمت عارفانه و صوفیانه‎ای که برای مثال در بغداد و در شام و جاهای دیگر بوده، تا حدود زیادی آمیخته با زهد بوده. و در واقع آن تصوفی که در بغداد و شام بوده از دل زهد و زاهدی سربرآورده است.در حالی که آن چیزی که در قبل در ایران وجود داشته بیشتر با هنر آمیخته بود. و اصلاً چندان به زهد و زاهدی توجه نداشتند.بنابراین وقتی می‎گویند رودکی مطربی می‎کرده، نباید به معنای مطربی امروزی بگیریم.یعنی کسی بوده که حکمت را از راه طرب، از راه خوشی به دست می‎آورد و شادمانی می‎کرده تا به آن برسد.ما در آن زمان مجالس موسیقی داریم که به آن می‎گفتند مجالس سماع و مجالس بسیار خاصی بوده که بعدها به صورت‎هایی وارد تصوف شده است.. می‎گوید:

سماع و باده گلگون و لعبتان چو ماه

اگر فرشته ببیند، دراوفتد در چاه

نظر چگونه بدوزم بحر دیدن دوست

ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه

ببینید این شعری است که در اواسط قرن سوم سروده شده و شما اصلاً نمی‎توانید این متافورها را به هیچ وجه نمی‎شود با متافورهایی که برای مثال در شعر سعدی وجود دارد قیاس کنید.، یا در شعر حافظ. هنوز این اشعار چنان مفاهیمی را به خودشان نگرفته‎اند. و معانی‎شان در واقع نزدیک به معانی اصلی است.»

سپس علی دهباشی درباره سخنرانی دکتر علی اشرف صادقی این چنین توضیح داد:

«قرار بود که امشب دکتر علی اشرف صادقی در جمع ما حضور داشته باشند اما مدتی است که ایشان کسالت دارند. امکانی فراهم شد تا فیلمی از ایشان تهیه شود و به این طریق درباره رودکی سخن بگویند که اکنون این فیلم را با هم می‎بینیم.»

و از زبان دکتر علی اشرف صادقی درباره رودکی چنین می‎شنویم:

«بعضی از تذکره‎نویسان به رودکی لقب آدم‎الشعرا را داده‎اند. وقتی می‎گویند آدم‎ یعنی اولین نفر. ولی در حقیقت رودکی اولین شاعر فارسی دری نیست. قبل از رودکی شعرای دیگری بوده‎اند که اسم تعدادی از آن‎ها نیست و خیلی هم اسمشان نیست.در منابع باید این‎ها را دید. چون در میان شعرای این دوره رودکی نام‎آورتر بوده، او را به آدم‎الشعرا یا پدر شعر فارسی تعبیر کرده‎اند. اگر بخواهیم رابطه زبان اشعار رودکی را در تاریخ زبان فارسی با گونه‎های دیگر زبان فارسی معین کنیم، این کار اندکی دشوار هست و حال آن که از مجموع اشعار بسیار زیاد رودکی که طبق گفته اسدی، شاعر قرن پنجم، صد و هشتاد هزار بیت سروده‎های رودکی بوده، آنچه ما امروز در دست داریم کمی اندکی بیش از هزار بیت است و کمی از این هزار بیت هم گاهی در منابع به دو یا چند شاعر نسبت داده شده است.بین این مجموعه اشعار پراکنده چند قصیده و قطعه هست که اشعار پیوسته هستند، بقیه ابیاتی هستند که در لغت فْرس اسدی یا در کتاب‎هایی مثل المعجم به عنوان شاهد صنایع شعری آمده‎اند.این مقدار شعر کافی نیست که ما درباره زبان این اشعار داوری کنیم.آنچه می‎توانیم بگوییم این است که این اشعار حاوی کلمات بسیار کهنه‎ای هستند که در شعر آن عهد و نه تنها رودکی به کار می‎رفتند که در دوره‎های بعد مهجور شدند و فرهنگ‎نویسان ناچار شدند این کلمات را شرح بدهند و برایش شاهدی از رودکی و گاه از دیگران بیاورند. این کلمات از کجا آمدند؟ این کلمات بیشتر واژه‎هایی بودند که در منطقه ماوراءالنهر، یعنی آسیای مرکزی امروزی، یا در این سه چهار دهه اخیر به کار می‎رفتند و در داخل فلات ایران کسی این کلمات را نمی‎شناخت.

می‎دانیم که زبان منطقه بخارا و سمرقند و شهرهای اطراف آن‎ها زبان سغدی بوده. و زبان سغدی یکی از زبان‎های شرقی ایرانی است و با زبان‎های فارسی دری و پهلوی بسیار متفاوت بوده. و خط‎هایش هم متفاوت بوده، همین طور از نظر آواشناسی هم تفاوت داشته با فارسی دری و فارسی پهلوی.این زبان با فتح اسلام در منطقه ماوراءالنهر به تدریج عقب‎نشینی کرد و از بین رفت و زبان فارسی دری خراسانی همراه با سپاهیان اسلام به سرداری اعراب به منطقه ماوراءالنهر رفت و رفته رفته جایگزین زبان سغدی شد. اما در فرایند جایگزینی یک جریانی پیش آمد که ما آن جریان را برخورد زبان‎ها می‎نامیم. یعنی از برخورد زبان فارسی دری خراسانی با زبان سغدی و جایگزین شدن زبان سغدی با زبان فارسی مقداری از لغات و تلفظ‎های سغدی هم وارد زبان فارسی آن منطقه شد.

دکتر علی اشرف صادقی

دکتر علی اشرف صادقی

اگر در لغت فرس اسدی نگاه کنیم، می‎بینیم بیشتر شواهد شعری‎اش از رودکی است و همه این شواهد برای تأیید معانی کلماتی بوده که در شعر شاعران به کار رفته و مخصوص آن منطقه بوده. و شعرای دیگری که در داخل ایران بودند این کلمات را نمی‎فهمیدند مگر این که در شهرهایی از خراسان زندگی می‎کردند که به این منطقه آسیای مرکزی نزدیک بودند.و بنابراین با وجود آن که ما از نظر  واژگان می‎توانیم متکی به شعر رودکی باشیم برای نشان دادن کهنگی زبان در یک برهه از زبان فارسی، یعنی اواخر قرن سوم و سه دهه اول قرن چهارم. اما در اشعار پیوسته رودکی یا ابیات پراکنده‎، برخی ساختارهای کهن زبان فارسی که از زبان پهلوی به فارسی میانه به ارث برده بود، این‎ها در زمان رودکی دیده نمی‎شود.»

در این بخش مدیر مجله بخارا با اشاره به جغرافیای زبان فارسی از عبدالکریم تمنا، شاعر افغانستانی، دعوت کرد تا شعری را که به همین مناسبت سروده بود بخواند.

عبدالکریم تمنا سروده اش را برای رودکی خواند

عبدالکریم تمنا سروده اش را برای رودکی خواند

دکتر محمد دهقانی سخنران بعدی شب رودکی بود که در سخنرانی خود مروری داشت به تاریخ عصر رودکی:

«از دوران پیش از اسلام ابداً گزارشی نداریم که خود ایرانیان آن عصر دربارۀ تاریخشان نوشته باشند. البته شاید گزارش هایی وجود داشته و بعداً از بین رفته است. اما همین فقدان نشان می ­دهد که ما اصولاً تا پیش از اسلام سنت تاریخ­ نگاری مشخصی نداشته ­ایم.  مسلمانان بسیار کوشیدند که سنت دینی خود را در بطن تاریخ قرار دهند. در نظر آنان زمان حرکت دوری و تکرارپذیر نداشت. آغاز و انجام و گذشته و حال و آینده داشت و مهم­تر از آن غایتمند بود و بنا بر این جریانی مستقیم و رو به جلو محسوب می ­شد. ریشۀ این نگرش را در وهلۀ اول می­ توان در قرآن یافت: «قد خلت من قبلکم سننٌ فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبهُ المکذبین» (آل عمران، ۳)؛ «و لکل امهٍ اجلٌ فاذا جاء اجلُهم لایستقدمون ساعهً و لایستأخرون» (اعراف، ۳۴)؛ و لو یؤاخذ اللهُ الناسَ بظلمهم ماترکَ علیها من دابَهٍ ولکن یؤخّرُهم الی اجلٍ مسمّیً فاذا جاء اجلُهم لایستأخرون ساعهً ولایستقدمون» (نحل، ۶۱).

مسلم است که مسلمانان نگرشی دینی و معنوی و اخلاقی به تاریخ داشتند. به همین سبب خیلی زود به آن توجه نشان دادند. نخست زندگی وسنت پیامبر را بر حسب توالی خطی زمانی تنظیم و گزارش کردند و سپس به گزارش زندگی اولیا و خلفا و جهانگشایی آنها پرداختند و چون اسلام را حرکتی معنابخش و غایتمند در کل هستی می ­دانستند به تاریخ ماقبل اسلام و، بنابر سفارش قرآن، به تاریخ امت­های دیگر هم توجه کردند. ما ایرانی­ها البته امروز افتخار می­ کنیم که نخستین مدون بزرگ تاریخ در جهان اسلام اصالتاً ایرانی بوده و مدتها در همین شهر ری از محضر عالمان بزرگ روزگارش کسب دانش می­ کرده است، گرچه خود او از این بابت خیلی احساس افتخاری نمی ­کرده.

طبری مبدع تاریخ ­نگاری اسلامی نبود، بلکه گردآورنده و ثبت­ کنندۀ اقوال پیوسته یا پراکندۀ مورخان دیگر بود. طبیعی است که تاریخ هم مثل بسیاری از علوم دیگر در آن نخستین قرن­های عالم اسلام به زبان عربی بیان می ­شد. فارسی و زبان­های بومی دیگر هنوز مناسب ثبت تاریخ به شمار نمی ­آمدند. این است که مهم­ترین گزارش­هایی که از عصر رودکی و زمانه و زندگی او در دست داریم به زبان عربی است. سامانیان توجه زیادی به تاریخ ­نگاری نداشتند. علت اصلی ­اش اختلافات درونی سامانیان بود که بخش عمدۀ ایام حکومت آنها را با تزلزل و بی­ثباتی روبرو کرده بود. حتا دوران نسبتاً طولانی و بظاهر باثبات نصر بن احمد بی­ حادثه نگذشت و درحقیقت بذر زوال سامانیان را در بطن خود می­ پرورد. (با استفاده از اصطلاحات پزشکی می ­توان گفت که حکومت­های خودکامه غالباً دچار سندرم پیری زودرس (progeria)می‎شوند.)

تصویری که تاریخ ­نگاری مدرن ایران از دو سلسلۀ سامانی و غزنوی به دست می­ دهد بسیار مخدوش و سخت متأثر از اغراض سیاسی و ایدئولوژیک مورخان است. مسلم است که سامانیان می­ کوشیدند که خود را به پادشاهان تاریخی یا افسانه­ای ایران پیش از اسلام پیوند بزنند. اما این کوشش را غزنویان و آل بویه و آل زیار و دیگران هم داشتند و مختص سامانیان نبود. مسلم است که زبان فارسی و بخصوص شعر فارسی در عصر سامانیان شکوفا شد، اما آنها از زبان و شعر و ادب عربی هم به همان اندازه و بلکه بیشتر حمایت می ­کردند. حکایت­های فراوانی که ثعالبی در یتیمه الدهر آورده نشان می­دهد که زبان و ادب عربی در دربار سامانی از چه اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده است. یکی از آن حکایت­ها این است: «ابوالحسن علی بن محمد الحاجبی در جرجانیه [(یکی از شهرهای مهم ولایت خوارزم)] برایم حکایت کرد که من در اواخر روزگار سامانیان یکی از نویسندگان دیوان رسائل بخارا بودم و صاحب دیوان در آن زمان ابوعلی محمد بن عیسی دامغانی بود. ابومنصور مهلّبی نیز در میان ما و شاعرتر از همۀ آن گروه بود. کسی هم در جمع ما بود که او را ابوالفوارس نیسابوری می­ خواندند. بدخط و کژطبع و پرنویس و کم­دانش بود. پیوسته شعر می گفت چنان که مایۀ فضاحت بود. باری ابوعلی را چنان ستود که وی و دیگران را به خنده انداخت. دامغانی به مهلبی فرمود که او را هجو گوید. مهلبی ابیاتی در وصف خط و بلاغت او سرود و در ضمن آن چنین آورد:

و کاتبٌ کُتبُه تُذکّرُنی الـ       قرآنَ حتی اظلُّ فی عجبٍ

فاللفظُ: قالوا قلوبُنا غُلف     والخطّ: تبت یدی ابی لهبِ»

(ثعالبی، ۱۴۲۰ق، ج ۵، ص ۲۹۰)

مروری بر تاریخ عصر رودکی از زبان دکتر محمد دهقانی

مروری بر تاریخ عصر رودکی از زبان دکتر محمد دهقانی

همین دو بیت نمونۀ گویایی از میزان بلاغت و توانایی کاتبان و ادیبان دربار سامانی در شعر و ادبیات عرب است. این نیز درخور توجه است که ابوعلی دامغانی خودش به گفتۀ ثعالبی، یکی از ادبا و نویسندگان مشهور خراسان در زبان عربی بوده که در جوانی شغل کتابت ابومنصور عبدالرزاق، سپاهسالار مشهور سامانی و جامع شاهنامۀ ابومنصوری، را به عهده داشته و سپس به دربار بخارا راه یافته و پنجاه سال بی ­وقفه بر دیوان ایشان ریاست رانده و چندین بار هم برای آنان وزارت کرده و ضمناً شاعر هم بوده است (بنگرید به همان، ج ۴، ص ۱۶۳).

می­ کوشم در این فرصت و فسحت اندک گزارش مختصری از تاریخ عصر رودکی و جامعۀ او به دست دهم. دربارۀ زندگی خود رودکی متأسفانه آنچه می ­دانیم بیشتر مشتی قصه و افسانه است. این قدر معلوم است که او در فاصلۀ سال­های ۲۵۰ تا ۲۶۵ق/ ۲۴۲ تا ۲۵۷خ (یعنی حدود ۱۱۵۰ سال پیش) در سمرقند به دنیا آمد که بخش عمدۀ آن امروز جزو کشور ازبکستان است. در سال ۲۸۷ق، امیر اسماعیل سامانی، مؤسس سلسلۀ سامانیان، سردار خود محمد بن هارون سرخسی را به جنگ داعی علوی طبرستان، یعنی محمد بن زید، فرستاد. داعی در جنگ کشته شد و گرگان و طبرستان به تصرف امیر سامانی درآمد، اما خود ابن هارون کمی بعد سر به شورش برداشت و اسماعیل ناچار شد خود در سال ۲۸۸ق به طبرستان بیاید و محمد بن هارون را از آن جا براند. ابن هارون به ری رفت و حکمران ترک آن را که از عمال عباسیان بود کشت و خود بر آن جا حاکم شد. اسماعیل، به فرمان خلیفه که ری را هم جزو قلمرو او می ­دانست ابن هارون را از آن جا بیرون راند و پسر عم خود ابوصالح منصور بن اسحاق را بر ری حاکم کرد که از سال ۲۹۰ تا ۲۹۶ق آن شهر را زیر فرمان خود داشت. این ابوصالح همان کسی است که زکریای رازی کتاب معروف خود ــ الکنّاش المنصوری ــ را به نام او تألیف کرده است (پیرنیا و اقبال آشتیانی، ۱۳۸۰، صص۱۱۹-۱۲۰۰).در مجموع معلوم است که رازی عمر خود را در سایۀ لطف و عنایت سامانیان به سر برده و از این رو، با آن که عقاید نامتعارفی داشت، تا زنده بود از تعرض متعصبان در امان ماند و زندگی خود را در ری با عزت و حرمت به پایان رساند.

این آزاداندیشی البته اختصاصی به سامانیان نداشت. جریانی بود که در کل جهان اسلام کم و بیش وجود داشت. برای نمونه به این گزارش ابوحیان توحیدی در آخرین صفحات کتاب الامتاع والمؤانسه توجه کنید. وقتی از ابوسلیمان منطقی پرسیدند که چرا به اسلام معتقد است، پاسخ داد: «چون اسلام از نظر من حرمتی دارد که دین دیگری از آن برخوردار نیست. یعنی من در اسلام زاده شدم، در آن بزرگ شدم، با حلاوت آن پرورش یافتم، و به کردار پیروان آن خو گرفته­ ام. من حال مردی را دارم که روزی وارد صحن کاروانسرایی شد و در زمانی که ابری در آسمان نبود دنبال سایه­ای می­گشت تا لحظه­ ای در آن بیاساید. کاروانسرادار، بی آن که از او دربارۀ وضع یا سلامتش پرسشی کند، او را به حجره ­ای برد. در آن حال، مرد ناگهان دریافت که ابری پدید آمده و باریدن گرفته است. حجرۀ مرد چکه می­ کرد. او به دیگر حجره­ های مهمانسرا نگریست و دید که آنها هم چکه می­ کنند. حیاط ساختمان هم پر از گل و لای بود. مرد تصمیم گرفت همان جا که هست بماند و به حجرۀ دیگری نرود. به این ترتیب، می­ توانست استراحتی کند و از آلوده شدن پاهایش به لای و لجن بپرهیزد. پس در همان وضعی که بود صبورانه در حجره ­اش باقی ماند. این مرد مثل من است. در هنگام ولادت قوۀ استدلال نداشتم. آن گاه پدر و مادرم، بی آن که تجربه­ ای از اسلام داشته باشم مرا به این دین درآوردند. سپس وقتی آن را از نزدیک بررسی کردم، دریافتم که طریق آن هم چون طریق ادیان دیگر است. لیکن فهمیدم صبورانه در آن ماندن برای من سودمندتر از ترک آن است. چون فقط هنگامی می­ توانستم آن را ترک کنم و به دین دیگری درآیم که دلیلی روشن برای انتخاب این دین دوم و رجحان آن بر دین فعلی خود می ­داشتم. با این همه، هیچ دلیلی هم به نفع دین خود نیافته ­ام مگر این که دلیلی مشابه از دین دیگری بر ضد آن یافته­ ام».

نمایی دیگر از شب رودکی

نمایی دیگر از شب رودکی

دانشمند و ایرانشناس گرامی، آقای روی متحده که در تاریخ اجتماعی ایران در عصر آل بویه به این روایت استناد کرده، در ادامه افزوده است: «بی­جهت نیست که ابوالعلاء معرّی، بزرگ­ترین شاعر شکاک عرب، و ابوریحان بیرونی، بی­ طرف­ترین مشاهده ­گر جوامع نامسلمان در قلمروهای اسلامی خاور نزدیک تا پیش از عصر مدرن، در چنان دورانی می زیستند» (متحده، ۱۳۹۴، ص ۴۵).  

بنیادگذار سلسلۀ سامانی، امیر اسماعیل در سال ۲۹۵ق درگذشت و پسرش احمد جانشین او شد. احمد شش سال بعد ظاهراً با دسیسه و خیانت وابستگان خودش در شکارگاه به قتل رسید و پسر هشت ساله­اش نصر در ۳۰۱ق جانشین او شد. گویا با آغاز سلطنت نصر است که رودکی به دربار سامانی راه می­ یابد. یکی از مهم­ترین اسنادی که از فضای فکری و فرهنگی عصر رودکی در دست داریم کتاب اعلام النبوه از ابوحاتم رازی است. وسعت و تنوع مباحث و موضوعاتی که دراعلام النبوه می­ بینیم خود بهترین دلیل است بر این که چنین کتابی زادۀ زمانه و جامعه ­ای است که خردورزی و آزاداندیشی را ارج می­ نهاده و ترویج می­کرده است.نصر بن احمد را می­توان گل سرسبد امیران سامانی و دورۀ نسبتاً طولانی فرمانروایی او را بایدعصر طلایی پادشاهی سامانیان به شمار آورد. عصری که در آن طبیب و فیلسوف بزرگی چون محمد بن زکریای رازی افکار بدیع و گاه ــ از نظر اهل دین ــ بدعت­آمیز خود را بی­پروا بیان می­کرد و با این که به الحاد مشتهر بود در سایۀ امن حکومت نصر معزّز و محترم می­زیست و تا پایان عمر ظاهراً بی هیچ دغدغه ­ای سرگرم نشر و ترویج اندیشه ­های خود بود. در همان زمان علویان و شیعیان اسماعیلی و داعیان آنها در ری و طبرستان و خراسان آزادانه سرگرم فعالیت بودند، چنان که داعی بزرگ شیعه، ابوحاتم رازی، در منظر و محضر بزرگان ری با محمد بن زکریای رازی به مناظره می­ پرداخت و روایت خود از این مناظرۀ طولانی را در قالب کتابی مفصل منتشر می­ کرد.[۱] شاعران و متفکران بزرگی چون رودکی و شهید بلخی و جیهانی و ابوطیب مصعبی نیز از زمرۀ پروردگان و پرورش ­دهندگان همین عصر طلایی بودند. نکتۀ درخور توجه این است که همۀ این بزرگان، با وجود تنوع در آرا و افکارشان، یا خود در حکومت سامانی از مقامی رسمی برخوردار و در حقیقت شریک آن بودند و یا این که مانند محمد بن زکریای رازی با دولتمردان و فرمانروایان سامانی معاشرت و مؤانست داشتند و یاری و مشاورت خود را، هر جا که لازم بود، از آنان دریغ نمی­ کردند.

افسوس که این عصر طلایی زود به پایان رسید. تعصب بنیادگرایان حنبلی در بغداد و جزم ­اندیشی برخی از فقیهان حنفی و شافعی در خراسان و ماوراءالنهر و کوشش­های بی ­امان و مسلحانۀ علویان و شیعیان در عراق و طبرستان از یک سو، و قدرت گرفتن عناصر نظامی ترک­ت بار و جاه ­طلب دستگاه خلافت از دیگر سو اوضاع سرزمین­های شرقی جهان اسلام و مخصوصاً عراق و خراسان را درهم آشفت وآتش عصبیت و کین­ توزی عقیدتی را همه جا شعله­ ور کرد.[۲] شرار این آتش ظاهراً به ­زودی بر دامن حکومت نصرهم افتاد و خرمن کوشش سی سالۀ آن پادشاه بردبار و دولتمردان خردپرورش را به خاکستر بدل کرد. نوح، فرزند جوان و جاه­ طلب نصر، که به رغم میل پدر و با پشتیبانی فقیهان و نظامیان متعصب سُنّی بر تخت بخارا نشسته بود، از همان آغاز کار نشان داد که با راه و رسم پدر سخت مخالف است و این مخالفت و بلکه خصومت را هم در یک جمله خلاصه کرد و آن این که «من در همه معانی نوحم نه نصرم»؛ و سپس، به گزارش نظام الملک، همۀ دگراندیشان و «بدمذهبان» خراسان را به دم تیغ کشتار و غارت سپرد، چنان که «هفت شبانروز در بخارا و ناحیت می­ کشتند و غارت می ­کردند تا چنان شد که در همه ماوراءالنهر و خراسان از ایشان [= قرمطیان] یکی نماند و آن که ماند آشکارا نیارست آمد، و این مذهب در خراسان پوشیده بماند»(نظام الملک، ۱۳۶۴، صص ۲۶۳-۲۶۴).

شاعران و فرزانگان آن عصر می­ کوشیدند که واقعیت و افسانه یا تاریخ و اسطوره را به هم درآمیزند و از گذشته­ تصویری به­ هم ­پیوسته و پرافتخار پدید آورند که سرشار از همدلی و خاطرات مشترک بود. این تصویر منسجم که پیکرۀ اصلی دانش پیشینیان را در خود جای داده بود و حاوی حقایقی جاویدان به شمار می­ رفت در میان مردم حسی از هویت و یکپارچگی پدید می­ آورد و احساس غرور و اطمینان عمیقی به آنها می ­بخشید که مایۀ بقا و بردباری ایشان در برابر حوادث روزگار می­ شد. بازتاب چنین احساسی را می­ شود به­ روشنی در این ابیات رودکی دید:

تا جهان بود از سر مردم فراز    کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان      راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند و گرامی داشتند       تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشن است      وز همه بد بر تن تو جوشن است

(نفیسی، ۱۳۸۲، ص ۵۶۷)

آثار بزرگی چون تاریخ بلعمی و ترجمۀ تفسیر طبری و شاهنامه همگی با چنین احساسی پدید آمدند. لیکن این نکته را نباید از نظر دور داشت که حکومت سامانی، بر اثر بی­لیاقتی و تعصب دینی نوح و جانشینانش رو به اضمحلال نهاد. به گفتۀ ابن اثیر، نصر فرزند دیگرش اسماعیل را، که با نوح بد بود، به جانشینی خود برگزیده بود، اما اسماعیل پیش از مرگ پدر درگذشت و نصر، که از نوح در هراس بود، به وزیر خود سفارش کرد که پس از مرگ وی در بخارا نماند و بگریزد، اگر نه جانش در خطر است و نوح احتمالاً او را خواهد کشت (ابن اثیر، ۱۹۶۵، ج ۸، ص ۴۰۳). همین اشارۀ مختصر معلوم می ­دارد که اختلاف میان پدر و پسر تا چه حد عمیق و ریشه­ دار بوده و چرا وزرای خردمندی چون بلعمی و جیهانی و مصعبی[۳] در آخرین سال­های سلطنت نصر معزول یا سربه نیست شده ­اند و شاعر و پیشکار و مشاور بزرگی چون رودکی هم، به گواهی شعرش، در پایان عمر گرفتار فقر و تنگدستی گشته و در سال ۳۲۹۹ق دور از دربار و در سمرقند درگذشته است.

نوح در همان قدم اول فقیهی متعصب را به وزارت برداشت که از سیاست هیچ سررشته ­ای نداشت و «اکثر اوقات را به عبادت و نماز و نوشتن کتب فقهی صرف می­ کرد» (پیرنیا و اقبال آشتیانی، ۱۳۸۰، ص ۲۳۲). از این پس، چنان که از خطوط مبهم تاریخ برمی ­آید، امرای سامانی بیشتر در این اندیشه بودند که حقانیت دینی خود را به اثبات رسانند و نشان دهند که مسلمانانی راست­ کیش ­اند. قدرت گرفتن آل بویه هم که دعوی تشیع داشتند عامل دیگری بود که سامانیان را ترغیب می­ کرد تا خود را بیش از پیش نماینده و هوادار اسلام سنتی و پاسدار ارزش­های آن در خطۀ وسیع خراسان و سرزمین­های اطراف آن بدانند.

رقابت نوح بن نصر و اخلاف او با آل بویه، از یک سو، و ترس دیرینه ­شان از نفوذ اندیشه ­های آخرالزمانی و آشوب ­آفرین اسماعیلیه، از دیگر سو، ایجاب می­ کرد که سیاست دینی سختگیرانه ­ای را در پیش گیرند. آنان می­ خواستند قدر و منزلت خویش را در چشم فقها و علمای حنفی و شافعی خراسان فراتر برند و عوام مؤمنان را نیز تا آن جا که می­ توانند با خود همدل و همرای گردانند. پس به جای این که مانند گذشتگان خود بر اساطیر عجم و ارزش­های ایران پیش از اسلام تکیه و تأکید کنند، کوشیدند تا در برابر دیلیمیان شیعه که خلافت عباسی را هم زیر نفوذ گرفته و در واقع بر آن فرمان می ­راندند خود را پشتیبان اسلام سنّتی و راستین در خراسان و ماوراءالنهر وانمایند و با تقویت غازیان غالباً ترک­ نژاد، و فرستادن آنها به مرزهای هند و چین و گاه نیز به سوی مرزهای امپراتوری روم شرقی، به امت اسلام ثابت کنند که حامی اصلی دین حق و سد استواری در برابر بدعت­گذاران و بدمذهبان­ اند.

منابع

ابن اثیر جزری (۱۹۶۵)، الکامل فی التاریخ، بیروت: دارالصادر.

ابوحیان توحیدی، علی بن محمد بن عباس (۲۰۰۳)، الامتاع والمؤانسه، حقّقه هیثم خلیفه الطبعمی، بیروت: مکتبه العصریه.

پیرنیا، حسن و عباس اقبال آشتیانی (۱۳۹۰)، تاریخ کامل ایران، تهران: معیار علم.

ثعالبی، ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل (۱۴۲۰ق)، یتیمه الدهر فی محاسن اهل العصر، بتحقیق مفید محمد قمیحه، ۶ جلد، بیروت: دارالکتب العلمیه.

متحده، روی (۱۳۹۴)، تاریخ اجتماعی ایران در عصر آل بویه، ترجمۀ محمد دهقانی، تهران: نشر نامک.

نظام الملک طوسی (۱۳۶۴)، سیاستنامه، به کوشش جعفر شعار، تهران: کتاب­های جیبی.

نفیسی، سعید (۱۳۸۲)، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، تهران: اهورا.

سپس نوبت به  مسعود قاسمی رسید تا به تحلیل اشعار رودکی بپردازد.

«درک خوانش و تحلیل اشعار این دوره از زبان فارسی، از جمله رودکی، به دلایلی دشوارتر از دوره‎های قبل است. از جمله این دلایل می‎توانیم اشاره کنیم به  ناقص و پراکنده بودن اشعار، عدم ارتباط معنایی ابیات در خط عمودی شعر، پیچیدگی و به هم ریختگی ابیات، نامعلوم بودن نام صحیح کلمات و معانی آن‎ها و جایگزین شدن آن‎ها با کلمات در دوره‎های بعد به جای لغات کهن، تحریف و تصحیح لغت به سبب مهجور شدن آن‎ها، وجود لغات ایرانی شرقی میانه، و کلمات گویشی و تعبیرات کهن که آقای دکتر صادقی هم اشاره کردند.و همچنین منسوب بودن اشعار به شاعران مختلف.

در سال‎های اخیر در ایران و تاحیکستان چاپ‎های متعددی از اشعار رودکی عرضه شده است که نشان دهنده علاقه فراوان به اشعار این شاعر و حرکت جهت بیشتر شناختن و درک رودکی و شعرش است. ولی هیچ کدام از این چاپ‎ها خالی از کمبود و اشتباه نیست. و اکثر بلکه همگی مبتنی بر کتاب زندگی و اشعار رودکی اثر سعید نفیسی است. چاپهای مختلفی هم که اخیراْ منتشر شده اعتبار چندانی ندارد.سعید نفیسی، ورونوسکی، شرق شناس روس و میرزایوف، محقق تاجیک، و همچنین صدرالدین عینی از پیشگامان شناخت و تحلیل اشعار رودکی هستند.با وجود آن که نفیسی خدمت بزرگی در شناخت رودکی و جمع‎آوری اشعار او کرد و در تألیف کتاب محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی به بیش از صد منبع مراجعه کرد طبعاً دچار لغزش‎هایی نیز شد و محققان و مصححان بعدی اشعار رودکی نیز آن‎ها را تکرار کردند.»

ود قاسمی به تحلیل اشعار رودکی پرداخت

مسعود قاسمی به تحلیل اشعار رودکی پرداخت

و سپس آقای قاسمی به طور مفصل به چندین مورد از این لغزش‎ها و اشتباهات پرداخت.

شاه منصور شاه میرزا (کارشناس میز تاجیکستان در موسسه فرهنگی اکو) سخنران بعدی این نشست بود که درباره رودکی چنین سخن گفت:

«ز شاعر زنده می‌ماند به گیتی نام شاهان را،

فروغ از رودکی دارد چراغ دوده سامان.

آل سامان که زبان فارسی را بر جایگاه فاخر شایسته و بایسته آن نشاند و یکی از دودمان های نیکنام در خطّه ایران زمین محسوب می‌شود، چند شخصیت مهم تاریخی را به عالم تقدیم داشت: امیر اسماعیل سامانی در سیاست، که برحق باره بخارا بود و ابوعبدالله رودکی و بلعمی در ادبیات. رودکی مسیحاوار در کالبد شعر فارسی نفس سرمدی دمید و قالب ها و محتوا و مضمون شعر فارسی را به نهایت کمال رساند. هرچند قبل از رودکی هم سخنوران خوش قریهه بودند، ولی رودکی به عنوان معمار شعر فارسی قد الم کرد و وزن و قالب شعر فارسی را محکم و استوار نمود و حتّی گفته می‌شود که وزن رباعی را رودکی آفریده است و حکایت کودک خوشحال که دنبال گردو از فرط شادی همی‌گفت: غلتان غلتان همی‌رود تا بن گو، به استاد شاعران الهام بخشید، تا وزن رباعی را خلق کند.

نکته دیگر، که می‌خواهیم بد آن اشاره‌ نماییم، نقش ناستردنی استاد شاعران در تحکیم و پویای زبان فارسی بود و با همت و درایت او و سخنوران دوده سامان فارسی صاحب جایگاه بالای و والا شد و پدر شعر فارسی با نبوغ بی‌نظیر بهترین و بیشترین چکامه‌ و سرواده‌های سرمدی فارسی را سرود.

اکثر مؤلفان تذکره‌ها بر نبوغ بی‌نظیر استاد رودکی اتّفاق نظر دارند، چنانچه محمّد عوفی در تذکره معروف خویش “لباب الالباب” گوید: “چونان ذکی و تیزفهم بود، که در هشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قراعت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و معانی دقیق می‌گفت چنان که خلق به وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود، به سبب آواز در مطربی افتاده بود و از ابولبعک بختیار، که در آن صنعت صاحب اخبار بود، بربط بیاموخت و در آن ماهر شد و  امیر نصر بن سامانی او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت”.

استاد رودکی در ۷۵ سال مفید عمر از ۸۳ سال طبق برخی شواهد ۱ میلیون و سیصد هزار بیت گفته و ظاهراً اغراق و غلو به نظر می‌آید، ولی از نبوغ منحصر به فرد گوینده بانام حکایت دارد. حتّی برخی محقّقان بر این نظرند، که اگر استاد در مدّت ۴۰ سال هر روز ۱۰۰ بیت گفته باشد، سرودن این تعداد اشعار از احتمال دور نیست. ولی تعداد آثار هر گوینده به هیچ وجه دلیل بر نام‌آوری و گمنامی او نیست، سخنورانی را می‌شناسیم، که ۵ خمسه سروده‌اند، ولی کمتر از آنها نام برده می‌شود. خیام با تقریباً ۴۰ رباعی، حافظ با یک کتاب غزل و  سروانتس با یک “دون کیشوت” شهره آفاقند و رودکی هم با بیش از ۱۰۰۰ بیت نام خویش را در تاریخ ادب فارسی جاودانه ساخت. همچنین گویند، که استاد رودکی قصیده “مادر می”- را در چند روز سروده، که از این قصیده وزین امروز به دست ما تنها ۹۴ بیت باقی مانده است. استاد تلاش می‌کند در اشعارش از واژگان ناب فارسی استفاده کند و از استفاده کلمات و واژگان عربی اجتناب ورزد:

هر که ن آموخت از گذشت روزگار،

هیچ نآموزد ز هیچ آموزگار.

و یا:

یکی آلوده‌ای باشد، که شهری را بیالاید،

چو از گاوان یکی باشد، که گاوان را کند ریخن.

که در این دو بیت هیچ واژه عربی را به کار نگرفته است.

شاه منصور شاه میرزا از جاودانگی رودکی سخن گفت

شاه منصور شاه میرزا از جاودانگی رودکی سخن گفت

مضمون و محتوای اشعار رودکی جاودانه و ماندگارند: کسب علم و دانش، دانستن قدر لحظه‌ها، وصف دوست و دوستی، کم‌آزاری و بی‌آزاری، مکافات داشتن اعمال انسان، نیکی و نیکوکاری، دل نبستن به دنیای دون و غیره. در این میان خرد موضوع محوریست و از میان دردانه‌های اشعار استاد شاعران همانند الماس پاره می‌درخشد:

این جهان را نگر به چشم خرد،

نی بد آن چشم، ک اندر او نگری.

همچو دریاست وز نکوکاری،

کشتی ای ساز تا بد آن گذری.

به نظر ما پیام اصلی رودکی به بشر پاسداشت خرد است، که ناجی و موجب بقای بشر خواهد بود و بر این است، که تاج گوهر آفرینش را سریری چنین باید و حکیم توس این امانت را از سخنسرای پنج‌رود گرفت و با خامه سحرافرینش وسعت بخشید و شاهکار شاهوار خویش، شاهنامه را با خرد حسن آغاز بخشید:

خرد رهنمای و خرد دلکُشای،

خرد دست گیرد به هر دو سرای.

پیام دیگر آدم‌الشّعرا دانستن قدر لحظه‌ها و شاد بودن و شاد زیستن است:

شاد زی با سیاه‌چشمان شاد،

که جهان نیست جز فسانه و باد.

ز آمده شادمانه باید بود،

وز گذشته نکرد باید یاد.

می‌توان گفت اساس و پایه اندیشه خیامی را سلطان شاعران بنا نهاد، که بعدها حکیم نیشابور و دیگر سخنوران زبده طبع فارسی آن را به کاخ بی‌گزند تبدل دادند.

رودکی در دستی قلم و در دست دیگر ساز دارد و کلام را با آهنگ و نوا پیوند و تلفیق داد. رودکی دست چیره‌ای بر موسیقی داشت و در اشعارش از سازهای موسیقی همچون نی، چنگ، بربط، رود، شاهرود، دف، دورویه، تبیر، تبیره و تبوراک یاد می‌کند و با انک خود موسیقی نواز بود، امّا جایگاه سخنور را برتر از هنرمند و نوازنده می‌داند:

اگرچه چنگ نوازان لطیفدست بوند،

فدای دست قلم باد دست چنگ نواز.

این ساز استاد را بعدها در دست مولانا می‌بینیم و مولانا – وارث برحقّ آدم‌الشّعرا، که پویاترین مثنوی پارسی، مثنوی معنوی شریف را با شکوه‌ نی آغاز نمود، انسان کامل را شبیه نی می‌داند. رودکی نوازنده ماهر بود و صدای فارم و خوش داشت، که تاریخ سرودن شعر معروف “بوی جوی مولیان آید همی‌”  را همگی می‌دانند، که نیاز به تشریح و توضیح ندارد و این شعر آنچنان شهرت یافت، که سنایی، مولانا، حافظ و چندین شاعر دیگر در استقبال از آن شعرها سرودند. مولانا گوید:

بوی باغ و گلستان آید همی‌،

بوی یار مهربان آید همی‌.

و حافظ با استقبال از این شعر معروف گفت:

خیز تا خاطر بد آن ترک سمرقندی زنیم،

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی‌.

باری، این شعر از معروف ترین اشعار ادبیات فارسی است، که در ردیف “بگشای لب که قند فراوانم آرزوست،

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست” ی مولانا و

“یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور” ی حافظ از مشهورترین اشعار ادبیات فارسی محسوب می‌شود. و اینجاست، که عنصری، آن ملک الشعرای دربار غزنویان بر لطافت و شهامت شعر رودکی غبطه می‌خورد:

غزل رودکی وار نیکو بود،

غزل های من رودکی وار نیست.

اینجا به مورد است به رودکی پژوهی و رودکی‌شناسان سرشناس نظر اجمالی داشته باشیم، که ذکر خیرشان در این محفل واجب است. جدا از انک در تذکره‌ و بیاض و جنگ ها ذکری از استاد شاعران آمده، ولی رودکی پژوهی در سال ۱۸۷۳ در اروپا توسط هرمان اته-خاورشناس دقیق‌نظر آلمانی آغاز گردید، که با تألیف و چاپ رساله “رودکی شاعر سامانیان”، که از ۲۴ مأخذ ۵۲ پاره ابیات شاعر را، که در مجموع ۲۳۸ بیت را تشکیل می‌داد، گرد آورد و به زبان آلمانی ترجمه نمود. ایتی اشعاری را از رودکی گرد آورده بود، که بیشتر روی مشاهده‌های شاعر و روعیت او از جهان پیرامونش تأکید داشت و هدفش این بود ثابت کند این شاعر نابینا نبود. هرچند پیرامون این موضوع دهها مقاله و رساله تألیف شده و می‌شود، ولی به پندار ما:

هر که کور است، رودکی کور است،

هر که بیناست، رودکی بیناست._dsc0018

 

در سالهای ۱۹۳۰-۳۴ استاد شادروان علاّمه سعید نفیسی با استناد از ۷۸ مأخذ کتاب ارزشمند “احوال و اشعار ابوعبدالله جعفر ابن محمّد رودکی سمرقندی”  را تألیف نمود، که در کتاب مذکور ۸۳۲ بیت گوینده بانام جای داده شدند. محقّق دقیق‌نظر بیش از ۲۵ سال به کاوش و پژوهش مشغول بود و این کتاب را تکمیل کرد و در سال ۱۹۶۱ با نام “محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی” منتشر نمود. استاد نفیسی در این کتاب با استناد از ۹۳ منبع و مأخذ ۱۰۴۸ بیت استاد شاعران را گرد آورد، که در علم رودکی پژوهی نظیر ندارد و هرچند قبل از این و پس از این نیز ده ها کتاب و رساله و مقاله راجع به صاحب قران شاعری با زبان های مختلف تهیه، تدوین و تألیف گردید، ولی بی‌محابا کتاب “محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی” کامل ترین و ارزشمندترین اثر در رودکی‌شناسی محسوب می‌گردد و هیچ پژوهش دیگر از لحاظ ارزش و محتوا به این کتاب برابری نمی‌کند و محال است کسی به تحقیق و تدقیق آثار استاد رودکی دست بزند و از این کتاب بهره‌ای نبرد. زحمات استاد را دولت ما، تاجیکستان قدردانی کرد و کتابخانه دانشگاه ملّی تاجیکستان را، که اینجانب افتخار فارغ‌التحصیلی آن را دارد، به نام سعید نفیسی نامگذاری نمود و بالاترین جایزه ادبی این کشور، “جایزه رودکی” را به ایشان اهدا نمود. روانش شاد باد استاد را. بعدها در سال ۱۹۶۸ پروفسور عبدالرحمان طاهرجانوف، خاورشناس معروف اهل روسیه کتاب “رودکی. روزگار و آثار”- را تألیف نمود، که کتاب مذکور توسط انتشارات دانشگاه لنین گراد به طبع رسید. اثر مذکور نیز در رودکی پژوهی از ارزش والایی برخوردار است و محقّق به نکاتی اشاره‌ نموده، که از نظر اکثر رودکی‌شناسان پنهان مانده‌اند و یا به هر دلیلی به آنها به طور عمیق پرداخته نشده است.

و بالاخره انک هیچ شاعر دیگری را در ادبیات فارسی، که بیش از ۲۰ هزار شاعر صاحب دیوان دارد، نمی‌توان یافت، که با این القاب و عناوین محترمانه همچون آدم‌الشّعرا، سلطان الشعرا، کاروانسالار شاعران، مقدّم شاعران، صاحب قران شاعری، استاد استادان، که در مجموع ۲۲ عنوان بوند، یاد شود و حق بر جانب بلعمی است، که گفته: رودکی را در عرب و عجم نظیر نیست.

و در پایان جا دارد از زحمات رادمرد نستوه جناب علی دهباشی، شخصیت فرامنطقه‌ای، که افتخار همه فارسی‌زبانان است و ما، فارسی گویان ورارود به ایشان و “بخارا”-ی  وزینش می‌نازیم، که گویی رودکی را امشب دوباره بر مسند بافرّ و شکوه آل سامان در بخارای شریف نشاند، تشکّر و سپاس نمایم، که بر بزرگان اجر می‌نهد و بی‌شک بزرگان را بزرگان زنده می‌دارند و از زبان گوینده زبده طبع منوچهری دامغانی این بیت را تقدیمشان نمایم:

جز این دعات نگویم، که رودکی گفته ست،

هزار سال بزی، صد هزار سال بزی.»

و آخرین سخنران شب رودکی خورشید احسان بود که به زادگاه رودکی پرداخت:

هر باد، که از سوی بخارا به من آید

با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید

بر هر زن و هر مرد، کجا بروزد آن باد

گویی: مگر آن باد همی از ختن آید

نی نی، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ

کان باد همی از بد معشوق من آید

هر شب نگرانم به یمن تا: تو برآیی

زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

کوشم که: بپوشم، صنما، نام تو از خلق

تا نام تو کم در دهن انجمن آید

با هر که سخن گویم، اگر خواهم وگر نی

اول سخنم نام تو اندر دهن آید

با عرض سلام و ادب و احترام به استادان و حاضرین ارجمند. راستی، برای من دانشجو سخن گفتن در حضور استادان بزرگ خیلی هم آسان نیست. بع هر صورت، از آقای دهباشی گرامی خیلی سپاسگذارم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا به عنوان یک نفر از سرزمین رودکی و به اصطلاح همشهری رودکی در مورد زادگاه استاد رودکی بگویم.

زادگاه رودکی

قبل از آن که بخواهیم در مورد زادگاه استاد رودکی روستای پنجرود و یا رودک و همچنین در مورد شهرستانی که این روستا در آن قرار دارد، یعنی پنجکنت بگوییم، باید بدانیم که چه طور شد که قبر استاد رودکی در پنجرود پنجکنت پیدا شد، با این حال که در اکثر سرچشمه ها و تذکره ها رودکی را “سمرقندی” گفته اند

بسیار عجیب است که مزار رودکی پدر شعر فارسی نیز چون فردوسی بزرگ قرن ها ناشناخته مانده بود و نخستین باردر قرن بیستم میلادی توسط استاد صدر الدین عینی- “سردفتر ادبیات معاصرتاجیک” و یا پدر شعر امروز تاجیکستان بر اساس نشانه های تذکره ها و داده های تاریخی مکتوب شناسایی شد.

در همه ی سرچشمه ها(آن چیزی که در ایران منابع و معاخذ گفته می شود ) ادبی و تاریخی کهن فارسی زادگاه رودکی را قریه ی بنج یا بنجرودک در نزدیکی شهرهای نخشب و سمرقند ذکر کرده اند و از جمله نخستین خبری که در نسخه خطی ضبط گردیده، همانا معلومات “کتاب الانساب” است، که به قلم تاج الاسلام ابو سعید عبد الکریم بن محمد بن منصور بن ابوبکر محمد تمیمی مروزی ثمعانی تعلق دارد. ثمعانی (۱۱۱۳-۱۱۶۶ میلادی,۵۰۶-۵۶۲ هجری قمری) در این اثر خود راجع به رودکی چنین می نویسد : “ار-رودکی به ضم را و سکون واو و فتح زال معجمه که از پی وی کاف آید، این نیسبه ای بود به رودک و آن ناحیه ای ست در سمرقند. و آن را ده ای به نام بنج باشد. و این ده قطب رودک بوده، به دوفرسخی سمرقند واقع است. و از مشهور ترین آن شهر شاعر فارسی گوی که دیوانش در بلاد عجم درگرد است. ابو عبد الله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبد الرحمان بن آدم رودکی شاعر سمرقندی بود. او شعر خوب و سخن متینی داشت. گویند او نخستین کسی است که به فارسی شعر نکو گفته باشد. ابوسعید ادریسی حافظ گوید: ابوعبدالله رودکی در شعر فارسی به زبان خود مقدم از شاعران دیگر هم مسلکان خویش بود. از اسماعیل بن محمد بن اسلام قاضی سمرقندی روایت کرده اند که ابوعبدالله بن ابو حمزه سمرقندی آورده است…: ابوالفضل بلعمی وزیر اسماعیل بن احمد فرمانروای خراسان گوید: رودکی را در عرب و عجم مانند نیست… و در رودک در سال ۳۲۹ وفات کرده است” سال ۳۲۹ هجری مساوی است به سال ۹۴۱ میلادی. ابن السیر (۵۵۵-۶۳۰ هجری، ۱۱۶۰-۱۲۳۳ میلادی)با کمی تفاوت گفتار ثمعانی را مختصر در کتاب خود “کتاب الباب فی تهذیب الانساب” نقل می کند.

خورشید احسان به زادگاه رودکی پرداخت

خورشید احسان به زادگاه رودکی پرداخت

همین طور استاد صدرالدین عینی پس از کند و کاو مفصل و مسافرت به روستاهای اطراف شهر های سمرقند گذارش به روستای پنجرود در ناحیه پنجکنت می افتد و درمی یابد بنجرودک معرب پنجرودک و یا پنجرود است، که مزار بزرگوار گمنامی را در خود دارد و مردم آن را گرامی می دارند. استاد عینی در سال ۱۹۳۹ میلادی با انتشار نتایج پژوهش های خود ادعا می کند که روستای زادگاه استاد رودکی را یافته است. در سال ۱۹۵۶ که جمهوری شوروی تاجیکستان تصمیم جشن گرفتن ۱۱۰۰ سالگی رودکی را گرفت،  مخایل گراسیم اف(زندگی بین سال های ۱۹۰۷-۱۹۷۰ میلادی) مردم شناس، باستان شناس و مجسمه ساز شهیر روس همراه گروه تحقیقاتی دانشمندان تاجیک و روس عازم پنجرود می شوند و گور مورد نظر استاد عینی را باز می کنند و با بررسی بازمانده های جسد مدفون تمام نشانه هایی را برای شناسایی پیکر رودکی مشخص کرده بودند، می یابند. بازمانده های جسد را به آزمایشگاه های مسکو بردند و به مدت دو سال آن را مطالعه کردند، تا به نتیجه ی تحقیقات اطمینان تمام و کامل حاصل کنند. روز ۱۶ اکتبر سال ۱۹۵۸ استخوان هارا بازپس به روستای پبجرود برگرداندند و در همان جا دوباره به خاک سپردند. همین طور مخایل گراسیم اف چهره ی استاد رودکی را در دو سال بازسازی کرد. آرامگاه رودکی هم در همان سال یعنی سال ۱۹۵۸ ساخته شد که بعدا دو دفعه ، در سال ۱۹۹۹ میلادی به خاطر تجلیل ۱۱۰۰ مین سالگرد تاسیس دولت سامانیان و در سال ۲۰۰۸ هم به خاطر ۱۱۵۰ سالگی استاد رودکی بازسازی و مرمت شد. که در بازسازی آخرین سهم هنرمندان نیشابوری برجسته است. مقبره استاد رودکی که در ۶۰ کیلومتری شرق شهر پنجکنت قرار دارد، از بنای هشت ضلعی خشتی با  حجره ی یک گنبده تشکیل شده است. درست، شبیه آرامگاه عطار نیشابوری.

حالا می خواهم در مورد شهر پنجکنت بگویم که روستای پنجرود در ۶۰ کیلومتری شرق این شهر قرار دارد. پنجکنت یا پنجکند یا پنجیکت که الان به تاثیر زبان و تلفظ روسی نام رسمی این شهر به شکل پنچکینت یا پنجکنت مرسوم است، شهری است در حدود استان سغد تاجیکستان و در قسمت غربی این کشور و همجوار با شهر سمرقند.البته به اندیشه اغلب دانشمندان تاجیک به این دلایل نام درست این شهر پنجیکت یا پنجکت است:

نخست  این که این نام از زبان سغدی می آید و در زبان سغدی پنجیکت بوده؛

دوم- در آثار جغرافیایی فارسی قرن های ۱۰-۱۱ میلادی مینجمله حدود العالم و زین الاخبار چنین آمده؛

سوم- مردم بیشتر روستاهای دره زرافشان با وجود نام رسمی آن گونه ی پنجیکت را به کار می برند؛

چهارم-بیشتر ادیبان زاده ی این شهر از جمله استاد لایق شیرعلی ، استاد صفر عبدالله، بهمنیار و دیگران همین گونه را استفاده کرده اند؛

پس نام درست این شهر پنجیکت است.

بنابر اطلاعاتی که از کاوشهای باستانشناسی به دست آمده است سرزمین پنجکت تاریخ بیش از ۶۰۰۰ ساله دارد و بیش از هر جایی در این مکان تاثیر و تاثر فرهنگ و هنر ایرانی را شاهد هستیم.

پنجکت یکی از مهمترین مراکز باستانی آسیای مرکزی است که از نفوذ هنر ایرانی حکایت می کند .این شهر باستانی که اکنون از مراکز طراز اول مطالعات باستان شناسی و هنری آسیای مرکزی به  شمار می رود . در ۵۶ کیلومتری شرق سمرقند واقع شده است ودر زمان ساسانیان مرکز مهم بازرگانی و مرکز سرزمین سغدیان به شمار می رفت و در قرون پنجم تا هشتم میلادی این شهر از رونق فراوانی برخوردار بود . نقاشی های دیوار قصر پنجکت که به صورتی کاملا سالم به دست آمده از عالی ترین آثار باستانی است که از دوران باستان باقیمانده است . یکی از نقاشی ها که در تالار چهل ویکم قرار دارد ، تجسم کامل هفت خان رستم است که چند قرن بعد از آن شرح مبسوط آن را در شاهنامه فردوسی می توان دید b18.

 

این شهر عظیم در شاهراه جاده ابریشم واقع است. در مسیر تاریخ حوادث روزگار، تاخت و تازهای اجنبیان، بردها و باخت هایی در دفاع از مرزهای خویش، تشکل ملت و تحکیم دولتداری تاجیکان را پشت سر گذاشته است. این شهر عرصه مردانگی و نبردهای دلاورانه سپیتمان،  دیوشتیچ یا دیواشتیچ و مقنع و میدان دفاع ایشان از خلق و مرز کهن بنیاد اجدادی از دشمنان غاصب بوده است. اینجا زادگاه سلطان شاعران جهان، نابغه بی نظیر نظم، استاد ابوعبدالله رودکی است که شعر پارسی را به کمال شیوایی و شهامت رسانده است.

پنجکت در سده‌های یکم و دوم هجری از نواحی مستقل سغد بود. زمانی اعراب  شهر پنجکنت را فتح کردند و گویا در همین دوره، شهر گرفتار آتش‌سوزی شد و از میان رفت، اما در سال‌های ۱۲۰-۱۲۳هجری قمری بازسازی آن آغاز شد و به انجام رسید.

بنای شهر جدید پنجکت در سده‌های نهم هجری آغاز شد. این شهر درصده های نهم تا سیزدهم هجری پس از شهرهای سمرقند و بخارا بزرگرین شهر فرارود بود.

پنجیکت در میان سال‌های ۱۹۱۸-۱۹۲۴ جزو جمهوری خودمختار ترکستان و از آن پس بخشی از تاجیکستان بوده است. پنجکنت باستانی در زمان اتحادیه شوروی سابق بسیار رشد کرد اما رواج منظم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن در سال های استقلال دولتی جمهوری تاجیکستان بوده است.

الکساندر بلنیتسکی در کتاب «هنر تاریخی پنجکنت» به بررسی زیبایی‌شناختی آثار هنری به‌دست آمده از شهر تاریخی پنجکنت در تاجیکستان پرداخته و در تحلیل نقاشی‌های آن از منابعی چون شاهنامه فردوسی سود می‌جوید. بر اساس تحلیل‌های بلنیتسکی یکی از تصاویر موجود در این نقاشی‌ها، رستم پهلوان اساطیری ایرانی است و در واقع این تصویر کهن‌ترین تصویر یافت شده از رستم است.

جالب است که یکی از نکات مهم در این نقاشی‌ها حضور زنان در بیشتر صحنه‌‌های بزم و رزم است. در یک صحنه زن جوانی در نبرد تن به تن دیده می‌شود که به تنهایی با مردی می‌جنگد و در صحنه‌ای دیگر زنی با شمشیر آخته تصویر شده است. بلنیتسکی  نقش زنان در این صحنه‌ها را با نقش گردآفرید در شاهنامه سنجیده است. همچنین او بر اساس شواهد و قراین و البته اشراف کاملی که به این نقاشی‌ها و متن شاهنامه دارد، یکی از تصویرها را به رستم نسبت می‌دهد و در واقع کهن‌ترین نقش رستم این پهلوان اساطیری ایرانی در آثار به‌دست آمده از شهر پنجکنت مشاهده می‌شود.

همان طور که پیش از این گفته شد شهر پنجکنت از تمدن غنی تاریخی و فرهنگی برخوردار است. دیار آدم الشعراء ابوعبدالله رودکی در دوران نو شاعران و نویسندگانی نامور و توانا نظیر لایق شیرعلی، استاد صفر عبدالله فیض الله انصاری، عبید رجب، جمعه آدینه، مستان شیرعلی، اورون کوهزاد، ساربان، کمال نصرالله، بهمنیار، بابا نصرالدین اف، عبدالرافع رفیع، مهرالنسا و دانشمندانی نظیر اعلاخان افصح زاد، شراف الدین رستم اف، ادهم بابایف، عبدالرحمان حسین اف، عبدالحق فیضی یف، مجسمه ساز معروف عمرالدین امیناف و بسیاری از فضلا ، علما و هنرمندان برجسته را به کمال رسانده است.

از جمله مراکز دیدنی و تاریخی پنجکنت، مقبره کهن رودکی و محمد بشار، کوه های فان و عرچه میدان، چهلمحراب، آسیا، جنگل لیلی و مجنون؛ دریاچه های کول کلان و هفت کول، قله های بلند و سر سفید چم ترغه  و گردنه ی شیر را می توان نام برد.

امروزه پنجکنت ، شهری آباد و زیبا است و باری از ارزش های کهن فرهنگ و ادب فارسی را بر شانه دارد و به آن می بالد.

خیلی ممنونم. امیدوارم که روزی بشود که ما میزبان همه شما در تاجیکستان و در زادگاه رودکی باشیم و این فاصله ها کمتر بشوند و مردمان ایرانی تبار این سو و آن سوی آمو بیشتر به دیدار همدگر برسند ، زیرا استاد رودکی فرموده :

هیچ شادی نیست اندر این جهان

برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر

از فراق دوستان پرهنر

از دیگر بخش‎های شب رودکی پخش فیلمی از اجرای موسیقی قطعه «بوی جوی مولیان آید همی» توسط داود پژمان، هنرمند افغانستانی، بود و نیز قسمت کوتاهی از فیلمی پخش شد که در تاجیکستان درباره زندگی رودکی ساخته شده بود و برپایی نمایشگاهی از کتاب‎هایی که درباره رودکی نوشته شده و نیز دیوان‎ رودکی، در چاپ‎های مختلف، از دیگر بخش‎های جانبی «شب رودکی» بودb14

  • عکس ها از : متین خاکپور b5

[۱]. در این باره بنگرید به همین مجموعۀ تاریخ و ادبیات ایران، کتاب محمد بن زکریای رازی.

[۲]. آنچه ابن اثیر در ذیل حوادث سال ۳۲۳ق از خشم و خروش حنبلیان بغداد آورده نمونه­ای گویا از همان تعصب ویرانگری است که امروزیان از آن به بنیادگرایی (fundamentalism) یاد می­کنند: «در این سال کار حنبلیان بالا گرفت و شوکت آنها فزونی یافت، چنان که به خانۀ سرداران و سایر مردم هجوم می­بردند و اگر باده­ای می­یافتند آن را می­ریختند و اگر خواننده­ای می­دیدند او را می­زدند و سازش را می­شکستند. در کار خرید و فروش مداخله می­کردند و چون مردی را با زنان و کودکان می­دیدند از او می­پرسیدند که چه نسبتی با ایشان دارد. اگر پاسخ مناسب می­داد [رهایش می­کردند] وگرنه او را می­زدند و به نزد شحنه (پلیس) می­بردند و گواهی می­دادند که فسق و فجور کرده است. به این ترتیب، بغداد را به آشوب کشیدند» (ابن اثیر، ۱۹۶۵، ج ۸، ص ۳۰۷).

[۳]. اشارۀ ثعالبی به زندگی و مرگ ابوطیب مصعبی، که از شاعران چیره­دست در فارسی و عربی بوده بسیار کوتاه و مبهم است: «به بسیاری محاسن و فراوانی مناقب خود بر امیر نصر بن احمد چیره شد و برای او وزارت راند و به منادمت او اختصاص یافت تا این که گرفتار چشم زخم کمال شد و آفت وزارت او را دریافت و زمین از خون او رنگین گشت» (ثعالبی، ۱۴۲۰ق، ج ۴، ص ۹۰).

شب استاد محسن ابوالقاسمی ، به عنوان فردی عاشق ایران و زبان فارسی

شب استاد محسن ابوالقاسمی با حضور دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزار شد/ ترانه مسکوب

 

دویست و هفتاد و دومین شب مجله بخارا به نکوداشت دکتر محسن ابوالقاسمی اختصاص داشت که عصر روز چهارشنبه اول دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز جلسه ضمن عرض خیرمقدم از طرف بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، انتشارات طهوری و مجله بخارا گفت که این جلسه به پیشنهاد و همکاری دکتر مهدی علیایی مقدم انجام گرفت که همین جا باید از ایشان تشکر کنم.

سپس ادامه داد: «دکتر محسن ابوالقاسمی در دهه هشتم زندگی خود هستند و خوشبختانه همچنان سرزنده و پویا هستند. همچنان می‌نویسند و تدریس می‌کنند. ایشان تحصیلات خود را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به اتمام رساندند. سپس در انگلستان  در محضر بزرگانی چون خانم پروفسور مری بویس به مطالعات خود ادامه دادند و با اخذ درجه M.A  به وطن بازگشتند و از سال ۱۳۴۴ در گروه زبان‌شناسی و زبانهای باستانی به تدریس پرداختند. بیش از بیست وپنج جلد از کتابهای استاد تا کنون منتشر شده است که از منابع درجه اول دانشجویان و استادان به شمار می‌رود.»

علی دهباشی از پویندگی و سرزندگی استاد محسن ابوالقاسمی سخن گفتعلی دهباشی از پویندگی و سرزندگی استاد محسن ابوالقاسمی سخن گفت

سپس علی دهباشی متن زندگی‌نامه خودنوشت استاد را قرائت کرد:

«این جناب هشتاد سال پیش در ملایر به دنیا آمدم و در همانجا به مدرسه رفتم و تصدیق ۶ ابتدایی گرفتم و همراه خانواده به تهران‌ آمدم و در دبیرستان علامه درس خواندم تا پنجم متوسطه که دیپلم ناقص از آن دبیرستان گرفتم و دبیرستان دارالفنون ششم ادبی گرفتم و وارد دانشکده ادبیات شدم و در سال ۱۳۳۷ لیسانس ادبیات فارسی گرفتم و در سالهای ۱۳۳۷ ـ ۱۳۴۰ درسهای دوره دکتری را خواندم و در سال ۱۳۴۰ به لندن رفتم و در سال ۱۳۴۳ از آنجا درجه M. A. گرفتم و به ایران بازگشتم و برای گرفتن دکتری ثبت‌نام کردم در دانشگاه تهران. درجهM .A.  در زبانهای باستانی ایران گرفتم. در اینجا در سال ۱۳۴۴ در گروه تازه‌تأسیس زبان‌شناسی و زبانهای باستانی به تدریس پرداختم تا سال ۱۳۸۱ که بازنشسته شدم. در سال ۱۳۶۹ به استخدام نیمه‌وقت دانشگاه آزاد درآمدم که تاکنون ادامه دارد.

از آن آمدنی به ایران تاکنون کتابهای زیر را تألیف کرده‌ام:

۱ ـ زبان آسی

۲ ـ فعل آغازی

۳ ـ تحول معنی واژه در زبان فارسی

۴ ـ پنج گفتار در دستور تاریخی زبان فارسی

۵ ـ تاریخ زبان فارسی

۶ ـ تاریخ مختصر زبان فارسی

۷ ـ دستور تاریخی زبان فارسی

۸ ـ جشن‌نامه محمد پروین گنابادی با همکاری محمد روشن

۹ ـ ماده‌های فعل زبان فارسی دری

۱۰ ـ‌ ریشه‌شناسی (اتیمولوژی)

۱۱ ـ راهنمای زبانهای باستانی ایران (۲ جلد)

۱۲ ـ زبان فارسی و سرگذشت آن

۱۳ ـ‌ هذا ما یذکره المجوس فی مبدأ الخلق

۱۴ ‌ـ واژ‌گان فارسی دری

۱۵ ـ ‌فرهنگ تاریخی زبان فارسی، ج۱: آ ـ ب، با مشارکت دیگران

۱۶ ـ قاموس، ج ۱: آ ـ آپونیس با مشارکت دیگران

۱۷ ـ ‌شعر در ایران پیش از اسلام

۱۸ ـ یسن ۵۳

۱۹ ـ مانی به روایت ابن الندیم

۲۰ ـ دینها و کیشهای ایران پیش از اسلام به روایت ملل و نحل شهرستانی

۲۱ ـ زبان فارسی و سرگذشت آن با مقالات دیگر

در سال ۱۳۵۰ پژوهشکده فرهنگ ایران به ریاست دکتر خانلری تأسیس شد و تا ۱۳۵۸ من کارگردان آن بودم. در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۶۰ سرپرست پژوهشکده شدم که پژوهشکده و چند مؤسسه آموزش عالی در هم ادغام شدند و دانشگاه علامه طباطایی را تشکیل دادند.»

استاد محسن القاسمی و دکتر محمدرضا شفیعی کدکنیاستاد محسن القاسمی و دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

پس از آن دکتر ژاله آموزگار، به عنوان نخستین سخنران این نشست، از «بزرگداشت استادی فرزانه» یاد کرد:

«وقتی افق دیدم را به سالهای دور بازمی‌گردانم، میز بزرگ دفتر گروه زبانشناسی و زبانهای باستانی دانشگاه تهران را به خاطر می‌آورم. پیش از آنکه این دو گروه از هم جدا شوند چهره‌های بزرگانی را می‌بینم. دانشمند، باشخصیت، محکم، با یک دنیا انگیزه، عشق، امید و علاقه که من افتخار همکاریشان را داشتم و از آنها بسیار آموختم. محیط مطبوع کاری باعث می‌شد که هر روز با علاقه، پله‌های دانشکده را با شتاب بالا روم، به همکاران سلام بگویم و روزم را با آنها آغاز کنم.

از آنجمع بزرگ چند نفر مانده‌ایم؟

با حسرت غم گذشتگان و درگذشتگان را می‌خوریم و متأسفیم که مصاحبتشان را از دست داده‌ایم. پس چه بهتر که حال را دریابیم و بر پرده حسرتمان گلهای شادی بیاویزیم و خوشحال باشیم که از آن جمع هنوز بزرگانی را داریم که بزرگ بداریم.

گروه فرهنگ و زبانهای باستانی دانشگاه تهران که محل خدمت من و دکتر ابوالقاسمی بود در کارنامه خود اوراق زرینی دارد و مادر همه گروههای بعدی این رشته به شمار می‌آید. من به عنوان یکی از اعضاء فعال این گروه، می‌توانم سرم را بالا بگیرم و با افتخار به این نکته اشاره کنم که تک‌تک دانشمندان و پژوهشگران ارزنده‌ای که اکنون در زمینه زبانها و فرهنگ کهن ایران صاحب‌نظرند و در دانشگاه‌ها و پژوهشکده‌ها در مقام‌های بالای علمی به خدمات آموزشی و پژوهشی می‌پردازند همگی گام نخستین را در این راه سخت ولی دلنشین در گروه ما برداشته‌اند و از کلاسهای دکتر ابوالقاسمی بهره برده‌اند.

من امروز خوشحالم و این افتخار را دارم که برای دومین بار درباره‌ یکی از ارزنده‌ترین و دانشمندترین عضو آن سخن بگویم. همکاری که آشنایی و همکاری من با ایشان بزودی نیم قرن می‌شود که از بنیاد فرهنگ ایران آغاز شده است، در پژوهشکده آن بنیاد ادامه یافته است و در دانشگاه تهران سالهای متمادی را در برمی‌گیرد و سرانجام چند سالی است که در دانشگاه آزاد در خدمتشان هستم. پس این صلاحیت را در خود می‌بینم به بخشی از زوایای علمی و شغلی ایشان اشاره کنم.

در جلسه‌ای که در حدود ده سال پیش (اسفند ۱۳۸۴) به اهتمام اعضاء شورای گسترش زبان فارسی در شهر کتاب برگزار شد من به تحلیل دو ترجمه ایشان از عربی: مانی به روایت ابن ندیم و دین‌ها و کیش‌های ایرانی در دوران باستان به روایت شهرستانی پرداختم و با تحلیل و ذکر محتویات آن‌ها، به معرفی‌شان پرداختم. اما در این جلسه می‌خواهم سه بعد شخصیتی دکتر ابوالقاسمی را آن‌چنان که من دریافته‌ام با شما درمیان بگذارم:

دکتر ابوالقاسمی به عنوان معلم

دکتر ابوالقاسمی به عنوان یک دانشمند و پژوهشگر

دکتر ابوالقاسمی به عنوان فردی عاشق ایران و زبان فارسی»

 از «بزرگداشت استادی فرزانه» یاد کرد

دکتر ژاله آموزگار از «بزرگداشت استادی فرزانه» یاد کرد.

دکتر آموزگار درباره بُعد معلمی استاد ابوالقاسمی چنین گفت:

«در بُعد نخست،‌ ما دکتر ابوالقاسمی را با بیش از چهل سال و نزدیک نیم قرن با تدریس مداوم می‌شناسیم که از مدیریت پژوشکده بنیاد فرهنگ و تدریس در آنجا آغاز می‌گردد. پس از آن، او سالها به تدریس در گروه فرهنگ و زبان‌های باستانی دانشگاه تهران پرداخت و با گروه ادبیات فارسی نیز غالباً همکاری داشت. او ضمن تدریس سالها نیز مدیریت گروه فرهنگ و زبانهای باستانی را به عهده گرفت و پس از بازنشستگی به خدمات آموزشی خود در دانشگاه آزاد ادامه داد.

او در تمام این مدت بسیار مسئولانه و گاهی عجولانه به کارهای دانشجویان پرداخته است و غالب مواقع بیش از خود دانشجویان حواسش به واحدهای انتخابی ایشان بوده است و نگران پایان‌نامه‌هایشان. این مسئولانه عمل کردن گاهی در دانشجویان رغبتی هم ایجاد می‌کرد که رفته‌رفته کمتر شده است و دانشجو کم‌کم پی برده است که این سختگیری‌های استاد از راه دلسوزی است. سخنرانان جوان بعدی احتمالاً خاطراتی را از این مقوله تعریف خواهند کرد.»

درباره بُعد دوم استاد ابوالقاسمی، دکتر آموزگار چنین ادامه داد:

«اما بُعد دوم، دکتر ابوالقاسمی به عنوان یک محقق و یک دانشمند. او وقتی به عنوان دانشجوی رتبه اول دانشکده ادبیات دانشگاه تهران از بورس تحصیلی استفاده کرد و عازم انگلیس شد پشتوانه‌ای از اطلاعات عمیق زبان و ادبیات کهن فارسی با خود به همراه داشت. کسانی که زمینه‌های پیشین اطلاعات ادبی را که در اینجا کسب کرده بودند با درسهای تخصصی دانشگاه‌های خارج از کشور آمیخته‌اند دانشجویان موفق‌تری ‌بودند و دکتر ابوالقاسمی یکی از آنها بود. بورسهای تحصیلی که به نسل ما دادند هیچ حرام نشد. همه رفتیم، خوب درس خواندیم، زبان یاد گرفتیم و همگی برگشتیم و با صمیمیت به خدمات آموزشی و پژوهشی خود پرداختیم. کارنامه ‌درخشان و ارزنده علمی دکتر ابوالقاسمی شاهد این مدعاست: تاریخ مختصر زبان فارسی، دستور تاریخی زبان فارسی، دستور تاریخی مختصر زبان فارسی، راهنمای زبانهای باستانی ایران جلد یک و دو، تاریخ زبان فارسی، شعر در ایران پیش از اسلام، فعلهای فارسی دری، واژگان زبان فارسی دری، ریشه‌شناسی، تحول واژه در فارسی دری، ‌و زبان آسی که رساله دکترای ایشان بود. کتاب پنج گفتار و زبان فارسی و سرگذشت آن که مجموعه ‌مقالات است، کتاب مانی به روایت ابن ندیم و کیش‌ها و دین‌های ایرانی به روایت شهرستانی که ترجمه‌هایی از زبان عربی هستند.

دکتر ابوالقاسمی در نگارش کتابهایش شیوه خاص خود را دارد. هرچه را درباره ‌مطلب موردنظر می‌داند می‌نویسد و دانشجو را قدم به قدم جلو می‌برد.

آگاهی عمیق او از ادبیات کهن و کلاسیک و تسلط به زبانهای عربی، انگلیسی و دیگر زبانهای خارجی از او یک دانشمند واقعی ساخته است، به این خصوصیت باید حافظه بسیار تیز و درخشان او را نیز اضافه کنیم که در بسیاری موارد با یادآوری مسائل و حوادث گذشته خود به صورت تاریخی شفاهی درمی‌آید.»

و بُعد سوم را خانم دکتر ژاله آموزگار چنین مورد توجه قرار داد:

اما بعد سوم دکتر ابوالقاسمی که شاید خیلی‌ها با آن آشنا نیستند و این برداشت شخصی من از هم‌نشینی‌های سالیان دراز با ایشان است، علاقه به زبان فارسی و گسترش آن و عشق به ایران و تمامیت ارضی آن است. او تظاهری به این مواضع خود نمی‌کند ولی کمترین نشانه‌ای را که نشان از صدمه به زبان فارسی و منافع ایران داشته باشد برنمی‌تابد و شدیداً آشفته می‌شود. من بارها شاهد چنین احساساتی در ایشان بودم.

از آنجا که نسل ما بخصوص حساسیت بیشتری به حفظ وجب وجب خاک ایران‌زمین، ‌زبان فارسی و تمامیت ارضی ایران دارد، این بعد شخصیتی دکتر ابوالقاسمی برای من احترام‌برانگیزتر است. امیدوارم عمرشان با سلامتی و عزت دراز باد.»

دومین سخنران این نکوداشت دکتر محمدتقی راشد محصل بود که آشنایی خود را با استاد محور سخنرانی قرار داد:

«آشنایی من به عنوان یکی از نخستین شاگردان استاد دکتر ابوالقاسمی که تا به امروز پیوسته از راهنمایی‎ها و هدایت‎های مشتاقانه ایشان برخوردار بوده است به پنجاه سال پیش یعنی مهر ماه ۱۳۴۶ می‎رسد. استادی جدی، دیرآشنا، صریح و صمیمی که از مردم برآمده با همگان به تواضع و فروتنی زیسته به مال و قدرت بی‎اعتنا بوده معلمی را برگزیده و امروز هم شاگردان او که در طول سال‎های تحصیل از خوان دانشش بهره گرفته‎اند، بهترین یاران و دوستان اویند. اگرچه سال‎های عمر و تلاش او در کسوت یک استاد که از درس و تحقیق و مشاغل اجرایی مربوط به آموزش نیز روی گردان نیست، توان روزهای جوانی را از او گرفته است اما روح بلند او همچنان به او نیرو می‎بخشد. برجسته‎ترین ویژگی استاد سوای دانش گسترده در زبان‎های ایران باستان، فارسی کهن، زبان‎های عربی، فرانسوی و انگلیسی و آلمانی و حتی روسی حافظۀ قوی و منظم اوست که مثال زدنی است. هنوز علاقۀ نخستین خدمت را دارد. هر یک از شاگردان خود را به صفتی یا رفتاری و کلامی خاص می‎شناسد، و هنوزز روزهای آغازین آشنایی خود را با شاگردان خود فراموش نکرده است و از حال و کار هر یک نیز به خوبی باخبر است و با آنان به طرق مختلف در ارتباط است.

دکتر محمدتقی راشد محصل از آشنایی خود با استاد ابوالقاسمی سخن گفت

دکتر محمدتقی راشد محصل از آشنایی خود با استاد ابوالقاسمی سخن گفت

ایشان در طول تدریس در مقاطع عالی دانشگاهی گرچه رسماً استاد فرهنگ و زبان‎های باستانی دانشگاه تهران بوده است در همۀ دانشگاه‎های مستقر در تهران تدریس کرده و سوای تدریس به کارهای پژوهشی و مدیریت‎های آموزشی نیز اشتغال داشته است گرچه دانشگاه زودتر از آنچه باید و بسیار غافلگیرانه و بی‎خبر ایشان را بازنشسته کرده است و بی‎تردید با این رفتار نه تنها استادی نکته‎دان را رنجانیده که دانشگاه را نیز از وجود دانشی مردی پرکار و آگاه محروم کرده است. دکتر ابوالقاسمی در دانشگاه تهران گرچه از استادان نسل دوم گروه زبان‎های باستانی به شمار می‎آید اما در برخی از دروس از جمله زبان اوستایی پایه‎گذار آموزش جدید این زبان است و نخستین بار شاگردان خود را با پژوهش‎های جدید و استادان صاحب نام اوستاشناس آشنا کرد. با دانشجویان همراهی کرد، دست آنان را گرفت و با خود به مرزهای ناشناختۀ علمی برد. در سال‎های ۴۵ تا ۵۰ که دو گرایش زبان‎شناسی همگانی و زبان‎های باستانی با یکدیگر ادغام نشده بود، غالب درس‎های مربوط به زبان‎های باستانی بوسیله دکتر ابوالقاسمی تدریس می‎شد. شخصاً درس‎های فرهنگ ایران باستان، کتیبه‎های پارتی و پهلوی، دستور تاریخی زبان فارسی، فارسی میانۀ ترکانی و همۀ واحدهای اوستایی در دوره کارشناسی ارشد و دکتری را با ایشان گذرانده‎ و وظیفه‎شناسی، شایستگی علمی، جدیّت و علاقه‎مندی ایشان به کار تدریس را شاهد بوده‎ است.نه تنها استادی علاقه‎مند به تدریس است که از آن لذت هم می‎برد. به سبب همین لذت است که پس از ۶۰ سال کار تدریس اشتغال به آن را در صدر کارهای آموزشی خویش قرار داده است.»

سپس دکتر راشد محصل به تألیفات و پژوهش‎های استاد ابوالقاسمی توجه نشان داد:

«آثار پژوهشی دکتر ابوالقاسمی در نوع خود برای آموزش از ارزشمندترین کارهای علمی است. ایشان در طول سال‎های متمادی تدریس، گره‎های کار را به خوبی شناخته و بهترین شیوه را برای بیان مشکلات برگزیده است. در نهایتِ ایجاز به توضیح مسائل علمی می‎پردازد و سخن او مصداقِ روشن خیرالکلام است. نثر او روان، بی‎ابهام و ساده است و برای عموم زبان‎آموزان دریافت آن بی‎اشکال. کتاب‎های آموزشی ایشان با توانایی دانشجویان همسو است و گاه به دو صورت مختصر و مفصل تهیه شده است و این نشان از توجه ایشان به توانایی علمی دانشجویان دارد. دستور تاریخی زبان فارسی، تاریخ زبان فارسی، راهنمای زبان‎های ایران باستان در ۲ جلد، دستور مختصر تاریخی که همه به وسیله سازمان مطالعه کتب درسی (سمت) به دفعات چاپ شده است از این دسته است.آثار دیگر ایشان نیز اگرچه مستقیماً درسی نیست اما در ارتباط با مطالب درسی است. از آن جمله است شعر در ایران باستان که می‎توان گفت تنها کتابی است که شعر را در زبان‎های دوره باستان و میانه با شواهد کافی برسی کرده است. کتاب‎های دیگری از نوع ریشه‎شناسی، سرگذشت زبان فارسی، ریشه فعل‎های فارسی، کیش‎ها و دین‎های ایرانی، مانی به روایت ابن ندیم و مجموعه مقالات، همه در جهت نیاز جامعه علمی و برای photo_2016-12-22_13-12-01ای عموم فارسی‎ قابل استفاده است.photo_2016-12-22_13-12-01اphoto_2016-12-22_13-11-56

دکتر ابوالقاسمی علاوه بر تصنیف‎ها و تألیفات فردی که در زمینه تخصصی دارد، سال‎ها سرپرستی بخش لغت بنیاد فرهنگ ایران را به عهده داشتند و آنچه در این سازمان فراهم آمده است، گرچه کامل به چاپ نرسیده است، اما انتشار یک جلد فرهنگ تاریخی زبان فارسی نشان لزوم توجه به این نوع فرهنگ‎ها را به خوبی آشکار ساخت. ادامه کار این فرهنگ هم اکنون چند سال است که در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در جریان است. علاوه بر این دکتر ابوالقاسمی با چند تن از شاگردان پیشین خود در سال‎های پایانی دهه‎ی پنجاه و آغازین دهه‎ی شصت انتشار لغت‎نامه‎ای با عنوان «قاموس» را آغاز کرد که اگر ادامه می‎یافت، می‎توانست مجموعه‏ای سودمند باشد. با آغاز فعالیت دانشگاه‎ها و اشتغال دکتر و همکاران ایشان متأسفانه این فرهنگ پی گرفته نشد.»

دکتر راشد محصل در ادامه سخنان خود به وجه دیگری از استاد خود اشاره کرد:

«جنبۀ دیگر فعالیت‎های دکتر ابوالقاسمی در کارهای اداری و اجرایی بخش‎های آموزش دانشگاه‎ها است که در این زمینه نیز منشأ خدمات ارزشمندی بوده است. ایشان قائم مقام روانشاد استاد خانلری در پژوهشکده فرهنگ ایران بوده‎اند که نخستین سازمان آموزشی در مقاطع تحصیلات تکمیلی(کارشناسی ارشد و دکتری) در ایران بوده و در رشته فرهنگ و زبان‎های باستانی و ادبیات فارسی دانشجو می‎پذیرفته است. دکتر ابوالقاسمی با نظارت و دقت کامل امور این پژوهشکده را از آغاز تا لحظه ادغام در دانشگاه علامه طباطبایی پی گرفت. استادان بسیار خوبی را تربیت کرد. فعالیت‎های آموزشی تک تک دانشجویان را زیر نظر داشت و از اقدام‎های بسیار سودمندی که نشان از قدرت پیش‎بینی او و شناخت نیازهای علمی کشور داشت، این که هر سال شماری از دانش‎آموختگان دورۀ کارشی ارشد رشته فرهنگ و زبان‎های باستانی را برای تکمیل آگاهی‎های مربوط به زبان‎های کهن به اروپا فرستاد و بورسیه‎ای با مبلغ کافی برای زندگی دانشجویی ماهیانۀ آنان تعیین کرد. اینان گرچه به ایران بازنگشتند اما همه آنان از نظر علمی شایستگی لازم را کسب کردند و به دریافت درجه علمی دکتری توفیق یافتند. دکتر ابوالقاسمی تنها به این اقدام قناعت نکرد بلکه از برخی از استادان صاحب نام از جمله پروفسور ماتسوخ سامی‎شناس و پروفسور هومباخ اوستاشناس نیز دعوت کرد که هر یک از آن‎ها یک نیم سال تحصیلی را به تهران آمدند و برای دانشجویان درس‎های تخصصی را تدریس کردند. این هر دو اقدام از کارهایی است که اگر ادامه می‎یافت به جهات مختلف سود داشت. استادان داخلی پژوهشکده فرهنگ ایران نیز از میان برجسته‎ترین استادن ایرانی انتخاب می‎شدند. به مسافرت‎های علمی دانشجویان و بازدید از آثار باستانی نیز توجه داشت و به همت ایشان دانشجویان پژوهشکده توفیق یافتند که سنگ نبشته داریوش در بیستون را از نزدیک بر فراز داربستی که در روبروی آن تعبیه شده بود مشاهده کنند و عکس‎هایی از آن بگیرند. اقدام بزرگ دیگر دکتر تهیه برنامه آموزشی دوره‎های کارشناسی ارشد و دکتری رشته فرهنگ و زبان‎های باستانی است که از نزدیک با ایشان در این کار افتخار همکاری داشته و مشاهده کرده است که با چه تلاشی لزوم ادامه کار این رشته و برنامه‎ریزی درست آن را برای اعضای ستاد انقلاب فرهنگی که برخی از آن‎ها منکر اهمیت و یا مخالف بازگشایی مجدد آن بودند جلب و کسب کرده است.

نمایی از شب دکتر محسن ابوالقاسمی نمایی از شب دکتر محسن ابوالقاسمی

ریاست گروه فرهنگ و زبان‎های باستانی دانشگاه تهران سال‎ها با ایشان بوده و تأسیس دوره‎های تکمیلی این رشته در دانشکده آزاد واحد علوم و تحقیقات و ریاست گروه آن نیز با ایشان بوده و هست.استاد خستگی را نمی‎شناسد و از کار تدریس و فعالیت‎های آموزشی روی گردان نیست. رفتار ایشان با دانشجویان و همکاران عضو هیأت علمی بسیار رسمی و جدی است.»

و دکتر محصل در پایان سخنانش به خلق و خوی استاد پرداخت:

«با همه این نیکی‎ها استاد ما زودخشم است اما به همان زودی که برافروخته می‎شود آتش درونی ایشان فرو می‎کاهد و با رفتاری مهرآمیز دل طرف را به دست می‎آورد. با دانشجویان جدی است. آن گونه که دانشجو نمی‎تواند بازتاب استاد را در سخنان خویش پیش‎بینی کند و از این روست که دانشجویان غالباً مایلند خواسته خود را به واسطۀ دیگران از ایشان درخواست کنند. با همه این اوصاف یاران و همکاران و دانشجویان بر قهر و لطفش به جد عاشقند و تندرستی و دوم عمرش را از خداوند خواستار. ایدون باد، ایدونتر باد.»

دکتر تقی پورنامداریان سخنران سوم این نکوداشت بود که سخنان خود را با نخستین تصویر استاد در ذهن خویش آغاز کرد:

«نخستین تصویر استاد در ذهن من به سال ۱۳۵۱ برمی‌گردد. به دنبال دیدن آگهی کوچکی در روزنامه از طرف بنیاد فرهنگ ایران برای پذیرش دانشجو، دوره کارشناسی ارشد ادبیات، در امتحان شرکت کردم و وارد پژوهشکده فرهنگ ایران شدم که ساختمانی بود محقر با چند اتاق و زیر زمین.

در زیرزمین ساختمان دکتر ابوالقاسمی بر مبل فرسوده‌ای نشسته بود و میزی دراز و خانگی در برابرش بود. روی میز فنجانی چای بود و مشتی کاغذ و کتاب پراکنده. لای دو انگشت استاد سیگاری بی‌فیلتر بود، احتمالاً همای بیضی که تا نیمه سوخته بود و خاکسترش نزدیک ریختن بود، منظره‌ای که در آن روزگار استاد را بیشتر در آن حال و هیأت می‌دیدی! گوشه و کنار زیرزمین انباشته از کتاب‌هایی بود که لابد قرار بود در قفسه‌هایی که می‌آورند چیده شود و زیرزمین کتابخانه شود.

دانشجویانی که استاد را می‌شناختند پچ پچ می‌کردند: آقای دکتر ابوالقاسمی است! رییس پژوهشکده! هر چه دقت می‌کردی چیزی از ملزومات ریاست، مثل سر و وضعی مرتب، میز و صندلی و دم و دستگاهی در خور، با این رییسی که در زیرزمین نیمه ‌تاریک با سیگار در میان کتاب‌ها نشسته بود، نبود.

دکتر تقی پورنامداریان از نخستین تصویر استاد در ذهن خویش سخن گفت

دکتر تقی پورنامداریان از نخستین تصویر استاد در ذهن خویش سخن گفت

پژوهشکده هنوز شکل درست و حسابی به خود نگرفته بود. آقای دکتر خانلری، رییس بنیاد فرهنگ ایران، پژوهشکده را تأسیس کرده بود تا در آنجا پژوهشگر تربیت کند، کاری که به نظر می‌رسید از دانشگاه تهران برنیامده بود.

ما دانشجویان کم کم بیشتر با آقای دکتر ابوالقاسمی و شخصیت ایشان آشنا می‌شدیم. نسبت به سر و وضع ظاهرش سخت بی‌اعتنا بود. رفتارش با دانشجویان خیلی ساده و صمیمانه و در عین حال غیرقابل پیش‌بینی بود. رفتارش مثل لباسش یک‌دست نبود. هیچوقت یادم نمی‌آید که کت و شلوار تازه و یک‌دست پوشیده باشد. بعدها یکی دو بار هم او را با کراوات دیدم اما گویی کراوات را به قصد بردن آبروی کراوات زده بود. آهسته و با قاطعیت حرف می‌زد و با دانشجویان به سرعت ایاق می‌شد. وقتی از خاطرات و اتفاقات گذشته حرف می‌زد، خودش زودتر و بیشتر از همه می‌خندید. حافظه‌اش همه چیز را با دقت ضبط کرده بود. تاریخ مجسم شفاهی بود. درباره هر چیزی چنان قطعی و دقیق اظهار نظر می‌کرد که تردیدی نسبت به صحت آن باقی نمی‌ماند. غم و شادیش بی‌اختیار بر چهره‌اش نمودار می‌شد. با آنکه با دانشجویان چون رفیقی صمیمی می‌نمود، اما همه از او به نوعی واهمه داشتند تا آنجا که اگر تقاضایی داشتند مطرح کردن آن را برای استاد، به یکدیگر حواله می‌کردند.»

دکتر پورنامداریان نیز به سهم خود از خلق و خوی استاد و نشست و برخاستش با دانشجویان سخن گفت:

«خشم و خنده‌اش را غالباً مهار نمی‌کرد. هر دو در حضور و بروز آزاد بودند. به ندرت پیش می‌آمد که زمان و مکان و موقعیت، مانع ظهور احساسات عریان و خود مختار او گردد. اگر مجبور می‌شد خویشتنداری کند چنان کلافه می‌شد که تاب تحمل از دست می‌داد و جلسه را ترک می‌کرد.

کمتر کسی از دانشجویان در پژوهشکده جرأت می‌کرد از کلاس درس غیبت کند، یا تأخیر حضور داشته باشد، یا در خواندن درس کوتاهی کند. آن‌ها که آمده بودند مدرکی بگیرند به زودی دریافتند که گذارشان به بد جایی افتاده است. بودند کسانی که چهار بار از درسی رد می‌شدند تا بالاخره قبول شوند. تأخیر و اتلاف وقت در کار استادها هم نبود. مشهور بود که بعضی استادها از سر پله، قبل از آن که به کلاس برسند، تدریس را شروع می‌کردند. اگر دانشجویی غیبت می‌کرد یا تأخیر، سعی می‌کرد با او رو‌به‌رو نشود. چون می‌دانست بهانه‌هایش نظر استاد ابوالقاسمی را عوض نمی‌کند. با تمام رفتار خودمانی و صمیمانه‌ای که با دانشجویان داشت، دانشجویان همیشه میان او و خود، فاصله‌ای پرنشدنی می‌دیدند. خیلی بیشتر طول کشید تا دانشجویان با میزان فضل و دانش استاد آشنا شوند. او خود اصلاً اهل نمایش نبود. همه فکر می‌کردند او فقط زبان‎های باستانی را می‌داند که دانشجویان بدون استثنا به این فضلش معترف بودند. اما به تدریج همه فهمیدیم که او در زبان‌شناسی، تاریخ و بخصوص ادبیات از دانشجویان ادبیات بر ادبیات بیشتر اشراف دارد. زبان انگلیسی و روسی و عربی را می‌دانست. کمتر سؤالی بود که جواب ندهد. کم کم طوری شد که دانشجویان ادبیات حتی جرأت نمی‌کردند از او سؤال کنند ـ می‌ترسیدند سؤالشان پرت و سخیف از کار در آید و شرمنده شوند. گمان کنم همین میزان از فضل و دانش بود که دانشجویان را علی‌رغم نزدیکی به استاد وامی‌داشت تا همواره با نوعی واهمه، فاصله  میان خود و او را رعایت کنند. »

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کنار دکتر ژاله آموزگار و استاد محسن ابوالقاسمی

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کنار دکتر ژاله آموزگار و استاد محسن ابوالقاسمی

سپس دکتر پورنامداریان یکی از خاطرات خود را با استاد ابوالقاسمی نقل کرد:

«یک بار کتاب البیان و التبیین جاحظ را می‌خواستم، در کتابخانه نبود. با سهل‌انگاری به استاد گفتم: کتاب البیانو تبیینجاحظ را می‌خواستم، نیست. گفت: اولاً، در عربی «و» را «او» نمی‌خوانند؛ اسم کتاب البیان و التبیین است. ثانیاً، در کتابخانه بنیاد هست، برو بگیر!

غرق شرمندگی شدم چون از رفتارش با خود دریافته بودم که به گوشش رسانده‌اند که شاگرد درس‌خوانی هستم. شیوه برخوردش با شاگردهای درس‌خوان فرق می‌کرد، یک جوری که می‌شد حس کرد، هر چند به ظاهر چیزی پیدا نبود. نسبت به درس و تدریس دانشجویان و استادان حساس بود. گویی دست خودش نبود که خویشتنداری کند و عکس‌العمل نشان ندهد. اگر بو می‌برد یا از حرف‌ها و رفتار دانشجویان می‌فهمید که استادی در کلاس وقت تلف می‌کند و چنان که شاید و باید درس را جدی نمی‌گیرد، دیری نمی‌گذشت که دیگری به جای او می‌آمد.

مستبدی بسیار نرم‌خو و نرم‌خویی بسیار مستبد بود. به قانون و مقررات تا آن‌جا عمل می‌کرد که فایده داشته باشد و دست‌و‌پا‌گیر نباشد. در صورت لزوم باکی نداشت که فوق‌لیسانسی را سر کلاس فوق‌لیسانس‌ها و حتی دکترها بفرستد و یا تصمیم‌هایی بگیرد و عمل کند که با مقررات حسابداری و اداری جور در نمی‌آمد.»

دکتر پورنامداریان در ادامه سخنانش به تشخیص درست استاد از دانشجویان و همکارانش اشاره کرد:

«تجربه تدریس در مقام یک استاد فاضل و محبوب تشخیص درست او را تضمین می‌کرد. وقتی درس‌هایم تمام شد، اما موضوع رساله‌ام را انتخاب نکرده بودم، گفت: برو دوره دکتری دانشگاه تهران شرکت کن! در آن موقع پژوهشکده هنوز دوره دکتری نداشت. می‌ترسیدم بروم شرکت کنم و رد شوم و هم آبروی خودم و هم آبروی پژوهشکده را ببرم و بهانه آوردم که: اگر اجازه بدهید رساله‌ام را بنویسم و بعد شرکت کنم، چون بعد ممکن است وقت نشود و ایراد بگیرند. بیشتر منظورم این بود که وقتی پیدا کنم و خودم را آماده کنم. فهمید بهانه‌ام چیست. گفت: عیب ندارد. برو شرکت کن، بعد می‌نویسی.

تا همان اندازه هم که خواسته بودم بهانه بیاورم زیاد بود. شرکت کردم، الحمدالله قبول شدم، آن هم با نمره خیلی خوب. استاد رفته بود آلمان. من داشتم با شتاب رساله می‌نوشتم اما تا شروع کلاس‌ها معلوم نبود تمام شود. اواخر تابستان و تعطیلی بود. سر ظهر در خانه مشغول ناهار خوردن بودم که صدای زنگ در بلند شد. آمدم پایین. در را باز کردم. سپهری، مستخدم پژوهشکده بود. سپهری که متوجه قیافه متعجب من شده بود، گفت: دکتر گفته شما را ببرم پژوهشکده. گفتم: مگر از آلمان برگشته؟ گفت: بعله، الان در پژوهشکده است. گفتم: خب، برو. یکی دو ساعت دیگر خودم می‌آیم. گفت: دکتر گفته با موتور شما را ببرم. عادتش را که می‌دانی! رفتم بالا لباس پوشیدم و آمدم پایین. سپهری سوار شد. گفت: بپر پشت موتور، پریدم. وقتی رسیدم دیدم استاد سر جای همیشگی‌اش نشسته. سلام کردم. در ضمن راه فکر می‌کردم فهمیده قبول شده‌ام. منتظر کلماتی تشویق‌آمیز بودم. با چهره و کلماتی بی‌تفاوت گفت: بگو درس‌هایت را بگذارند صبح، بعد از ظهرها بیا!»

دکتر محسن ابوالقاسمی

دکتر محسن ابوالقاسمی

ادامه سخنان دکتر پورنامداریان به دیگر خصائل استاد ابوالقاسمی اختصاص یافت:

«استاد ابوالقاسمی به شدت از نمایش و خودنمایی بیزار بود. با همه فضلی که داشت و دارد به کتاب نوشتن چندان علاقه‌ای نداشت. آثار او که نوشتنش با نوعی خواهش و تحمیل همراه بوده است اگرچه از عمق دانش و تخصص او حکایت دارد، نسبت به میزان فضل و دانش او نمونه‌ای اندک از بسیار است. گویی که تألیف و تصنیف هم برای او نمایش بود که از آن پرهیز می‌کرد.

فکر نمی‌کنم او تا به حال نزد کسی درددل کرده باشد و از شادی و غم‌هایش سخن گفته باشد. هر چه بود در چهره‌اش پیدا می‌شد. آزاده‌ای بود که به جای سلوک با عقل منفعت‌اندیش، به اقتضای عواطفش زندگی می‌کرد. لطف و قهرش در حرکات و سکناتش و در حرف‌هایش با صمیمیت تمام و بدون پرده‌پوشی و تظاهر، حال روحی‌اش را افشا می‌کرد. فقط در جمع دانشجویان بود که تعریف‌هایش گل می‌کرد و با صدای بلند می‌خندید. این روزها از بخت بد و گرفتاری‌های روزگار کمتر می‌بینمش، اما گاه‌گاهی که در پژوهشکده یا جای دیگر فرصت دیدار دست می‌دهد، می‌بینم به همان نام و نشان است که بود. این روزها با تمام بی‌توجهی به نظرم کمی بیشتر به سر و وضع خود توجه دارد. همین قدر هم شک ندارم که تحمیل زن و فرزند است. در آن سال‌ها که در پژوهشکده فرهنگ ایران بخشی زیاد از روز را با ایشان در زیرزمین کتابخانه بودم، هیچ وقت یادم نمی‌آید کت و شلوار یک‌دست یا اطوکشیده پوشیده باشد. بعدها که به سفارش ایشان و توسط دکتر خانلری از آموزش و پرورش به فرهنگستان ادب و هنر منتقل، و مأمور کار در بنیاد فرهنگ ایران شدم به استاد بیشتر نزدیک شدم. استاد در بنیاد فرهنگ ایران با پنج شش نفر در کار نوشتن فرهنگ تاریخی بودند، از جمله دکتر جویا، استاد رضوی، استاد محمد روشن، استاد محق و دکتر امیری.

من و چهار پنج نفر دیگر از دانشجویان روی فیش‌ها کار می‌کردیم. استاد حلال تمام مشکلات بود. معمولا صبح زود می‌آمد. صبحانه را غالبا در بنیاد می‌خورد. عباس، مستخدم بنیاد، یک روز سیرابی، یک روز کله‌پاچه و یک روز املت می‌آورد. استاد به سلیقه عباس صبحانه می‌خورد. یادم می‌آید در آن زمان که ما به بنیاد می‌رفتیم برای کارآموزی، استاد مفصل‌های دستش درد می‌کرد. از دایره‌المعارف پزشکی، دارویی به نام کولشیسین برای دردش پیدا کرده بود، و از کتاب‌های الابنیه و هدایه المتعلمین، سورنجان را. آن روزها هنوز به جایی نرسیده بود که ناز طبیبان را تحمل کند. بعد از مدتی فهمید که کولشیسین همان سورنجان است. ظهرها، بعد از این عارضه دیگر به چلوکبابی نمی‌رفتیم. پروتیین حیوانی برای دست استاد خوب نبود. به دکانی کاه‌گلی و محقر که مرکب از دو دایره مطبق بود می‌رفتیم. کارگرهای ساختمان هم برای خوردن دیزی آن‌جا می‌آمدند. در طبقه گرد پایین دیزی‌ها را بار می‌گذاشتند و در طبقه گرد بالا مشتری‌ها روی گلیم و حصیری دیزی صرف می‌کردند. طبقه پایین را پلکانی آهنی و تقریباً عمودی به طبقه بالا مربوط می‌کرد. برآمدن از این پله‌ها از طبقه پایین به بالا خیلی آسان نبود، به بندبازی شبیه بود. استاد از جلو می‌رفت و بقیه هم به دنبال ایشان. کسی ما را مجبور نکرده بود برای خوردن دیزی که نخود و لوبیایش پروتیین گیاهی داشت و برای نقرس مفید بود چنان بندبازی دشواری را تجربه کنیم، اما همه فکر می‌کردیم باید استاد را همراهی کنیم.

دکتر مهدی علیایی مقدم

دکتر مهدی علیایی مقدم

استاد چندان پروای شأن و مقام را نداشت و هیچ آداب و ترتیبی را رعایت نمی‌کرد. تابستان وقتی هوای بنیاد گرم می‌شد گاهی از عباس قیچی می‌خواست. عباس که هر چه استاد می‌خواست از زیر سنگ هم شده پیدا می‌کرد و می‌آورد، قیچی می‌آورد. استاد با قیچی آستین پیراهنش را تا نزدیک بازو می‌برید و پیرهن آستین ‌بلندش را آستین‌کوتاه می‌کرد. معمولا کج و معوج از آب در می‌آمد. اما بالاخره آستین‌ کوتاه، آستین‌ کوتاه بود.

حقیر اگرچه پیراهن آستین ‌کوتاه درست کردن و در کلبه‌ای از آن دست آبگوشت خوردن را خیلی از استاد یاد نگرفتم، اما از فضل و دانش استاد بسیار آموختم. ایشان، با جای دادن بنده در کتابخانه فرصت مغتنمی برایم پیش آوردند که بدون آن هرگز پیش نمی‌آمد. گاهی هم که عملی منافی با اقتضای اخلاق غالب عصر از بنده سر می‌زند، بی‌ارتباط با اخلاق و رفتار عجیب این مرد بسیاردان آزاده یکسره تهی از ریا و تظاهر نیست.

از صمیم قلب، عمر دراز و توأم با سلامت و راحت از خداوند برای او آرزو می‌کنم تا باز شاگردان بسیاری خوشه‌چین خرمن علم و دانش ایشان باشند و از او دقت و تأمل و آزادگی بیاموزند.»

سپس نوبت به دکتر احمدرضا قائم مقامی رسید تا «مختصری در فضایل استاد دکتر محسن ابوالقاسمی» سخن بگوید:

«در این شانزده سالی که شاگردی استاد را کرده‎ام و از مصاحبتش برخوردار بوده‎ام، در ارادت ورزیدن به او کوشیده‎ام بر دیگران سبقت جویم. دلیلم در ارادت به او از یک جهت خصال نیک او بوده است. او را از همان دیدار اول مردی یافتم صمیمی، یکدل، یکرنگ، در دل مهربان، اگرچه در ظاهر تندخو. اتفاقات بعدی معلوم کرد که تلقی من درست بوده است. مرد از سالها باز همین گونه بوده است و این خصال در جبلت او استوار شده است. بعدها بیشتر متوجه شدم که ظاهر و باطن او یکی است و یکرنگ و یکرو و خالص است. متوجه شدم که از روی و ریا گریزان است و توجه چندانی هم به رد و قبول دیگران ندارد. او را تا حدی ملامتی یافتم. حتی گمان می‎بردم که امثال حمدون قصار و ابوحفص حداد هم که منادیان ملامتیه در خراسان بوده‎اند لابد از بعضی جهات شبیه همین دکتر ابوالقاسمی بوده اند.

در رفتار او استغنایی می‎دیدم نسبت به بسیاری امور و بسیاری کسان. مصاحبتش با دانشمندانی چون مینوی و خانلری و درس آموختن از استادانی چون فروزانفر و همایی و بر عهده گرفتن بعضی مناصب مهم علمی در همان سنین جوانی گویا چشم و دل او را در این سنین میانسالی و کهنسالی به کلی سیر کرده است یا آنکه هم از آغاز چشم و دل سیر بوده است. باری، گاهی اگر از او تعریفی می شد، زیاد شوقی نشان نمی داد و بدگویی دیگران را هم ظاهرا به هیچ می‎گرفت. گویا در خود برتریی می دید نسبت به اقرانش که باعث قسمی از این استغنا می‎شد. در واقع هم هوش سرشار و استعداد بسیار و حافظه نیرومندش او را از اقرانش ممتاز کرده است. این همه معلومات و محفوظات که در تاریخ و ادبیات و دستور و زبانشناسی تاریخی اندوخته به مدد همین حافظه کم نظیر به دست آمده و آن قوه استدلال و تیزبینی و نکته سنجی که دارد از قبل همان هوش سرشار دست داده است. با این حساب شاید بی‎جهت نباشد که در بسیاری موارد به دیگران از بالا نگاه کند. این از بالا نگاه کردن او البته به معنای تحقیر دیگران نیست. او همیشه مشوق شاگردانش بوده است و حتی به واسطه بلندنظری که در اوست شاگردان متوسط‎الحال را هم شاگردان خوب به حساب آورده است.از بالا نگاه کردن او مثل پدری است که به فرزندانش ریاست معنوی دارد و بالطبع نه در او حسدی است نه کوته بینی و خرده بینی.

دکتر احمدرضا قائم مقامیدکتر احمدرضا قائم مقامی از فضائل استاد ابوالقاسمی سخن گفت

این پدر معنوی این ریاست معنوی خود را یک روز و دو روز نیست که به دست آورده. سالهاست، بیش از نیم قرن، که کارش معلمی است و قدیم ترین شاگردانش بعضی اکنون سالهاست که در گوشه ای خفته اند و معروفترین ایشان اکنون سالهاست که خود استادان بنام شده اند. آنچه در معلمی او ظاهرا بیشتر اهمیت دارد این است که شیوه تدریس در بعضی دروس را به کلی عوض کرده است. آنچه قبل از او مثلا در درس اوستا رایج بوده نسبت چندانی با فیلولوژی، که در حکم جان و روان رشته زبانهای باستانی ایران است، نداشته است. اوست که به شهادت شاگردان و آثارش اوستا را در ایران موضوع فیلولوژی کرده است و در کنار همکارانش همین تحول را در درسهای فارسی میانه و مانند آن هم موجب شده است. در واقع ناموس علم این است که شاگردان بر میراث استادان خود چیزی بیفزایند. این معنا در کار معلمی هم صادق است و ابوالقاسمی در این کار توفیق بسیار یافته است. شیوه تدریس بعضی از این درسها قبل از او و بعد از او به کلی با هم فرق داشته است. اگرچه ظاهراً به نوشتن علاقه چندانی نداشته، کتابها و اندک مقالاتی تألیف کرده که یار و ابزار او و شاگردانش برای جلو بردن این علم جدید زبانشناسی تاریخی در ایران بوده است. کافی است به آثار او نگاهی اجمالی انداخته شود و با آنچه قبل از او به زبان فارسی در این موضوعات نوشته شده مقایسه شود. آیا قبل از او چیزی شبیه به اینها به زبان فارسی نوشته شده است؟ آیا میان این آثار و آثار مرد بزرگی مثل ابراهیم یورداود نسبتی هست؟ ابتکار در سراسر بعضی آثار او، مثل تاریخ زبان فارسی و مخصوصا دستور تاریخی زبان فارسی هویداست. درست است که غربیان و روسها آثار مفید بسیاری در این موضوعات نوشته بوده اند، ولی خواندن و فهمیدن و حلاجی آنها و افزودن چیزهای بسیاری از خود به آنها و بوشانیدن جامه ای نو در آنها کار او بوده است. اول چیزی که در بعضی از این آثار به چشم خواننده می آید شیوه نویسنده  است در تنظیم و تبویب و تدوین مطالب و قوت تألیفی است که از خود بروز داده است. طوری همه مطالب به یک رشته کشیده شده‎اند که خواننده اگر دنبال این رشته را بگیرد، به راحتی متوجه نظمی می‎شود که نویسنده شاید به زحمت به آن همه مطالب پراکنده و متنوع داده است، و فهم آن مطالب هم برای او آسانتر می شود. اما این نظم ظاهر قضیه است. باطن آن این است که خواندن این همه مطالب فنی به زبانهای غیر فارسی کار آسانی نیست یا بر هر کسی آسان نیست. در واقع تبحر در همین دستور زبان فارسی هم نیازمند سالها مطالعه و تحقیق است. کار وقتی دشوارتر می‎شود که کسی بخواهد در دستور زبان فارسی میانه و فارسی باستان و اوستایی و مانند آن هم تبحری بیابد و آن گاه  نسبت میان اینها را هم در سیری تاریخی مشخص کند. بنده کمتر کسی را می‎شناسد که مثلاً کتاب دستور تاریخی زبان فارسی را بخواند  و همه مطالب آن را دریابد. رجوع به بعضی منابع نویسنده آن هم ابدا آسان نیست و گاهی خواندن ده صفحه از بعضی آثار محققانی مانند امیل بنونیست و کارل هوفمان نیازمند آماده کردن بعضی مقدمات و مبادی است که خود با سالها مطالعه و ممارست به دست می‎آید. اگر کسی دستش در کار باشد و به آموختن سطحی بعضی از این مطالب اکتفا نکرده  باشد، متوجه خواهد شد که  این سخن بنده مبالغه نیست و هم متوجه خواهد شد که جز قوه ابتکار، قوه اجتهاد استاد هم در این مسایل تا چه اندازه بوده است.img_7173

 

اما این چند کتاب و مقاله نماینده علم و فضل مردی گریزان از نوشتن و مشتاق آموختن نیست. ابوالقاسمی متعلق به نسلی است که آموختن را مهمتر از جلوه‎فروشی و نوشته‎سازی می‎دانسته. سالها اندوخته و اندکی از آن اندوخته خود را در کتابهایش گذاشته، نه از برای فروختن. آنها را سرمایه کار معلمی خود کرده است. با این همه معلومات که او داشته و با آن قوه استدلال و تیزهوشی که در او بوده، اگر می‎خواست، امروز آثار بسیار و متعدد از او در دست بود. ولی او خود را وقف معلمی کرده و به نظر بعضی مدعیان خود را در معلمی حرام کرده است. اما برای مردی ملامتی چون او شاید مطلوبتر همین بوده که به قول این مدعیان در این معلمی حرام شود.»

در پایان شبنم لاجوردی قطعه شعری را که برای استاد سروده بود خواند.

شبنم لاجوردیشبنم لاجوردی

دست آخر نوبت به استاد محسن ابوالقاسمی رسید که وی فقط با تواضع تمام از برگزارکنندگان نشست، سخنرانان و حاضران در این نکوداشت سپاسگزاری کرد.و دکتر محمدافشین وفایی آخرین کتابهای منتشر شده توسط بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار را به استاد هدیه کرد.

دکتر محمد افشین وفایی

دکتر محمد افشین وفایی

  • عکس ها از : ژاله ستار و مریم اسلوبی

شب سعید حمیدیان .از پژوهشگران سرشناس و سختکوش، و استادان کم نظیر زبان و ادبیات فارسی،سی سال پهلوانانی مثل مرحوم فروزانفر و خانلری بر سر اینکه حافظ : حافظ مرید جام می است ای صبا برو / وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

شب سعید حمیدیان برگزار شد/ پریسا احدیان

 

عصر سه شنبه، بیست و سوم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتاد و یکمین شب مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و کانون زبان فارسی به شب «سعید حمیدیان» اختصاص یافت.

در این شب استادان: دکتر نصرالله پورجوادی، استاد بهاءالدین خرمشاهی، دکتر اصغر دادبه، استاد کامران فانی، دکتر محمد امیر جلالی، دکتر سعید حمیدیان و علی دهباشی در حضور اساتید: دکتر داریوش شایگان، استاد مصطفی ملکیان، دکتر مهدخت معین، دکتر حسین پاینده، ماندانا صدیق بهزادی، حسن انوشه و اساتید و دانشجویان دانشگاه های تهران و علامه طباطبایی و سردبیران نشریات و … به سخنرانی پرداختند. این برنامه با همکاری رادیو اینترنتی رویداد فرهنگی هم زمان با برگزاری این نشست، پخش شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در جلسه بخش هایی از زندگینامه و فعالیت های دکتر حمیدیان را قرائت کرد:

“دکتر سعید حمیدیان (متولد ۱۳۲۴ تهران) از پژوهشگران سرشناس و سختکوش، و استادان کم نظیر زبان و ادبیات فارسی در زمان ماست. وی در عرصه های مختلفی از ادبیات ایران و جهان دارای پژوهش ها و تألیفاتی چشمگیر است. آخرین اثر وی، شرح شوق، برندۀ جایزۀ کتاب سال جمهوری اسلامی  ایران (۱۳۹۳) است که جامع ترین و رَوِشمندترین شرحی است که تاکنون بر اشعار حافظ شیرازی نوشته شده است؛ اثری که قریب سی سال از عمر خود را بر سر پژوهش، نگارش  و آماده سازی آن صرف کرده، و بهاءالدین خرمشاهی آن را «شرح کبیر حافظ» خوانده است. آثار حمیدیان حوزه های گسترده ای را از ترجمه و ویرایش گرفته، تا تألیف و تصحیح و لغت-پژوهی دربر می گیرد.

علی دهباشی بخش هایی از زندگینامه و فعالیت های دکتر حمیدیان را بازگفت

علی دهباشی بخش هایی از زندگینامه و فعالیت های دکتر حمیدیان را بازگفت

سردبیر مجلۀ بخارا، در ادامۀ سخنانش به معرفی برخی از تألیفات میهمان این شب بخارا پرداخت و گفت:

“تالیفات و ویراسته های وی خاصه در ادب کلاسیک فارسی از منابع دست اول تحقیق و پژوهش بوده است. از آثار وی می توان به این نمونه ها اشاره کرد: ۱-ترجمه ها: ترجمۀ خطابۀ پوشکین (داستایفسکی) (به همراه کامران فانی)، دنیای قشنگ نو (آلدوس هاکسلی)، اصول نقد ادبی (ریچاردز)، ایوانف (چخوف)، سه خواهر (چخوف) (به همراه کامران فانی)،  لنتس/ ویتسک (بوخنر) (به همراه کامران فانی)، تاریخ (گوردون چایلد)، آدمهای ماشینی (کارل چاپک) (به همراه کامران فانی)، ۲- ویرایش ها: ویرایش شاهنامۀ چاپ مسکو، ویرایش خمسۀ نظامی، ویرایش مثنوی مولانا، ۳- تألیقات: درآمدی بر هنر و اندیشۀ فردوسی، آرمانشهر زیبایی (دربارۀ نظامی)، سعدی در غزل، شرح شوق (شرح اشعار حافظ)، داستان دگردیسی (دربارۀ نیما) ۴- تصحیحات: دیوان امیرشاهی سبزواری- فرهنگ جعفری (محمدمقیم تویسرکانی)

سعید حمیدیان به گواهی دانشجویانش یکی از موفق ترین استادان  در امر آموزش، و ازنظر دقت علمی و وسعت دایرۀ معلومات، و نیزآزادی اندیشه و شیوۀ تدریس و انتقال مطالب نو، همیشه زبانزد بوده است. حمیدیان از سال ۱۳۷۳ تا سال ۱۳۷۵در دانشگاه کراکوف کشور لهستان به تدریس مشغول بود. وی مدتی را در دانشگاه جندی شاپور وقت (شهید چمران کنونی) و پس از آن در دانشگاه علامه طباطبایی به تدریس زبان و ادبیات فارسی پرداخت و در همین دانشگاه نیز بازنشسته شد.”

سپس برگ هایی از آلبوم خاطرات دکتر حمیدیان از کودکی تا سخنرانی های فرهنگی و ادبی ورق خورد. تدوین این بخش را مریم اسلوبی به عهده داشت.

در ادامه، نخستین سخنران این شب دکتر نصرالله پورجوادی از خاطرات دوران خدمت سربازی خود با دوستان قدیمی: کامران فانی، بهاءالدین خرمشاهی، سعید حمیدیان و اصغر دادبه در سال ۱۳۴۸ یاد کرد و بیان داشت:

“پادگان عجیبی بود. چند سالی بود که سرباز نگرفته بودند و ما همگی از رشته های الهیات و ادبیات فارسی گرد هم جمع شده و در یک گروه همه با هم بودیم. اولین بار من صدای دکتر حمیدیان را هنگامی شنیدم که داشت با شخصی دربارۀ ادبیات فارسی و شاعری سخن می گفت. تحت تأثیر سخنانشان قرار گرفتم و به نظرم آمد که ایشان یکی از محققان خوب ادبیات فارسی است. در آن زمان به تازگی به ایران آمده بودم و اشخاص را نمی شناختم. دوستی ای میان ما شکل گرفت و گاهی یکدیگر را می دیدیم. در دوران انقلاب رابطه امان نزدیکتر شد و بعدها در دوران جنگ ایشان ناچار به ترک اهواز شدند و به تهران آمدند. از او خواهش کردیم که مسئولیت گروه ادبیات فارسی را به عهده بگیرد و خوشبختانه پذیرفت. برای اولین بار پس از انقلاب که از نظر فرهنگی ما در یک بیابان برهوت فرهنگی به سر می بردیم ، به فکر برگزاری کنفرانسی با موضوع زبان و ادبیات فارسی افتادیم. در دورانی که فرهنگستان تعطیل شده بود  و مجلاتی در این زمینه وجود نداشت و اکثر کتب منتشر شده، در بخش سیاسی بودند. کسی توجهی به مسائل ادبی و زبان فارسی نداشت. با همکاری ایشان این کنفرانس ادبی شکل گرفت و می توانم بگویم در آن زمان اولین کنفرانسی بود که دربارۀ زبان فارسی در محل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در کشور برگزار شد. به همت آقای دکتر حمیدیان بود که مجموعه مقالات این برنامه هم چاپ شد. همه از برگزاری این کنفرانس شگفت زده شده بودند. این کار ادامه پیدا کرد و بعدها در مرکز نشر دانشگاهی مجله و مجلاتی منتشر گشت که مسئولیت کارهای بخش ادبیات فارسی به عهدۀ آقای دکتر حمیدیان بود. بعدها در دهۀ هفتاد برای تدریس به خارج از کشور رفتند. به گمانم مهمترین کارهایی که در زمینۀ زبان و ادبیات فارسی انجام داده اند شاید بتوان گفت از دهۀ هفتاد به بعد بوده است. تا حدودی در جریان برخی از آن ها بوده ام. بخصوص در مورد چاپ اثر اخیر با عنوان «شرح شوق» که می توان گفت اثر ماندگار و اصلی ایشان است.”

دکتر نصرالله پورجوادی از خاطرات دوران خدمت سربازی جکایت کرد

دکتر نصرالله پورجوادی از خاطرات دوران خدمت سربازی جکایت کرد

وی در ادامه به کتاب شرح شوق، تألیف دکتر حمیدیان اشاره و بیان داشت:

“به نظر من این کتاب به حدی کار مهمی است که وقتی از آقای دکتر حمیدیان صحبت می شود نمی توان از این اثر یاد نکرد.  بعد از انقلاب حرکت خاصی درباره حافظ و تحقیق در مورد این شاعر آغاز گشت. گرچه ما بخشی از این تحقیقات را در مرکز نشر دانشگاهی آغاز کردیم و نشر دانش مجله ای بود که در دهۀ ۶۰ و ۷۰ بسیاری از مقالات ادبی در آن منتشر می شد. حافظ یکی از مهم ترین شاعرانی بود که در این بخش مورد توجه قرار گرفت که بعدها این مقالات هر یک به طور مستقل هم چاپ شد. به گمانم حقش هم همین است. اهمیت حافظ و شناخت آن به حدی است که نباید آن را کنار گذاشت. یکی از ویژگی های اثر مذکور آقای دکتر حمیدیان این است که تقریبا تمام تحقیقاتی که در مورد حافظ در این سال ها انجام گرفته است را جمع آوری کرده و بدان اشاره داشته اند و توضیح کاملی در مورد تمام غزل ها دارند.  تحقیقات گذشته بیشتر در جهات مقایسه و تفسیر اشعار بر اساس آیات قرآنی و معانی لغت و مفهوم و آرایه های ادبی  بوده است، در حالیکه ادبیات، وسعت معنایی بیشتری دارد و اما آقای حمیدیان بحث ها را چه از لحاظ تاریخی بلکه در بخش علم روز از جمله روانشناسی نیز دنبال می کنند. چرا که حافظ به یکباره پدید نیامده و هر یک از مضامینی که او به کار برده است، سابقه ای طولانی در تاریخ دارد که چگونه این ها شکل گرفته و تاریخ شکل گیری مفاهیم چه بوده است. این کاری است که ایشان در این کتاب انجام داده و مضامین و ایده ها را گرفته و سعی داشته است تا تاریخ این ایده ها را بیان دارد.  ایشان اصرار بر این دارند که غزل یک واحد است و ابیات با یکدیگر پیوستگی معنایی دارند و باید این پیوستگی را مد نظر قرار بدهیم. دیگران به این نکته توجه نداشته اند. شاید گاهی در کتابشان به ابیاتی بربخوریم که ارتباطش با ابیات قبل و بعد کاملا روشن نشده باشد اما کل اثر  در این نکته مورد توجه بوده است.”photo_2016-12-15_13-12-14

 

سپس دکتر پورجوادی با ذکر نمونه ای از این کتاب تصریح کرد:

“به عنوان نمونه یک بیت را از کتاب شرح شوق می خوانم:

«در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

توضیحی که ایشان دارند این است: من خموش و او در فغان، از سویی بیانگر ندایی است که از ژرفنای ضمیر و نهان وجود آدمی بدون ارادۀ او برمی خیزد و از سوی دیگر از آنجا که نفی فعل از خود می کند یا به قول متصوفه فنای فعل و فنای افعالی است. همچنان که مولانا می گوید:

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی/  زاری از ما نه تو زاری می‌کنی

جنید بغدادی در پاسخ به اینکه عارف کیست می گوید:”آن که در اندرون تو سخن گوید و تو خموشی.”

مولانا در شعر فارسی بیش از هر کسی از این مضمون بهره گرفته و آن را به شکل های مختلف بازگو کرده است و می گوید که وجود یار در درون وجود او پنهان است:

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم / ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

نیز می گوید کسی که از درون جان او تلقین به شعر می کند:

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی / گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

این بیت هم از عمان سامانی شاعر عصر قاجار ظاهرا اقتباس از حافظ است:

کیست این پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همی گوید سخن؟

کامران فانی، نصرالله پورجوادی و سعید حمیدیان

کامران فانی، نصرالله پورجوادی و سعید حمیدیان

از آنجا که بیت حافظ گاهی در کتب روانشناسی به عنوان سر لوحه ای به ویژه برای مبحث ضمیر ناخود آگاه قرار می گیرد، یادآور می شود که زمینۀ این بیت و همانندی های آن بی پیوند با مبحث مذکور نیست اما حقیقت آن است که علمای ما در چهارچوب علم النفس سنتی خود، درکی مبهم از وجود چیزی در لایه های پنهان ضمیر انسان داشته اند و هرگز نباید استشهادی که به کلام خواجه البته به دلیل بیان بیش از اندازه دل انگیز او می شود، نشانی این همانی آن با بحث علمی و کاملا تجربی زیگموند فروید در  ارتباط با ضمیر ناخود آگاه انگاشت.»

این بحثی است که ایشان مطرح کرده است و به نظرم نمونۀ خوبی است و بعد می پردازند به بیت بعدی که دربارۀ موسیقی و سماع است که مبحث مهمی در حافظ می باشد و به ارتباط میان ابیات تأکید دارند. تنها شاید باید گفت که کاش ایشان به ارتباط این بیت با بیت بعدی که فوق العاده مهم است نیز اشاره ای می داشتند:

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب / بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

و در واقع نشان می دهد که حافظ اشاره به مجلس سماع دارد و این تنها حالتی است که انسان ظاهر خود را کنترل می کند و با وجود غوغای درونی آرام می نشیند.

در خاتمه تنها می توانم بگویم که این کتاب نمونۀ بسیار خوبی برای تحقیق در مورد حافظ است. کسی که قصد تحقیق دربارۀ ابیات شاعر را دارد، نمی تواند شرح شوق را نبیند و مطالعه نکند.”

دومین سخنران این شب، استاد بهاء الدین خرمشاهی، ضمن تشکر از زحمات علی دهباشی  مجلۀ بخارا را یک نشریۀ ملی دانست و از سردبیرش به عنوان یکی از بزرگترین فرهنگسازان قرن یاد کرد. وی در وصف و نقد کتاب شرح شوق آن را شرح کبیر حافظ خواند و نکاتی را بیان کرد و اشعار طنزی در وصف دوست دیرین خود خواند و چنین گفت:

“اگر بخواهم دربارۀ شرح شوق که کتاب سال هم شده است، سخن بگویم شرحِ شوق مرا نیز خواهید دید!  ما ۵۲  سال است که با هم دوست هستیم. در سال ۵۳، پدر نازنین دکتر حمیدیان، من و فانی را دعوت کردند که نزد سعید برویم و با هم درباره کنکور صحبت کنیم و گفتند که نگران نباشید و به کتاب هم نگاه نکنید تا نگرانی کنکور از دلتان بیرون برود. آن شب نشستیم و سخن گفتیم و خوش گذراندیم. هر چه فکر می کنم این دوستی ما به حدی طولانی و پر بار بوده است که پیش از آن را به یاد نمی آورم. آثار ایشان، با همۀ عشقی که به تألیف داشتند، زیاد است. با یکدیگر طنز و شوخی هم داشتیم. وقتی ایشان در نقد حافظنامه یادداشت هایی برای من نوشتند، یک مثنوی برای ایشان گفتم که ابیاتی از آن را می خوانم:

گفتی ای حق ولی به شیرینی / ثانی ات نیست در خطا بینی

سخن از سخت و عهد سست بود / هر چه دیدی غلط، درست بود

بعد از چاپ شرح شوق از حجم آن حیران شدم. خب نقدی هم داشتم. البته این تفسیر نا به جا نیست و برش کوچکی در تاریخ اندیشه و فرهنگ و ادبیات را روشن می کند ولی جلد اول به جایی که سر فصل داشته باشد، بیتی از حافظ آمده است. به طوری که شخص نمی داند در این صفحه از چه بخشی از اشعار حافظ صحبت خواهد شد. به عنوان مثال بگویند: رندی و حافظ. من تنها این کمبود را می بینم.  البته من چاپ اول را دارم که حتی شماره جلد نداشت و برای یافتن شمارۀ آن باید کتاب را از کتابخانه بیرون می آوردی تا متوجه شوی که این جلد چندم است. البته انتشارات قطره جلدهایی را جدا کرد و جلد جدید گذاشت و این نهایت احساس مسئولیت یک انتشارات است. اما در کل باید گفت که اثری بسیار ارزشمند می باشد.

در پایان طنز دیگری برای ایشان می خوانم. وقتی شرح شوق را دیدم یک دوبیتی گفتم:

حمیدیان چو کلان شرح خویش را بنوشت / بگفت کمتر از اینی به ذوق ما نرسد

  هزار شرح به بازار شرق می آرند / یکی به موجزی شرح شوق ما نرسد

بهاءالدین خرمشاهی در ر وصف و نقد کتاب شرح شوق سخن گفت

بهاءالدین خرمشاهی در ر وصف و نقد کتاب شرح شوق سخن گفت

پس از سخنان استاد خرمشاهی، دکتر حمیدیان بیان نمود که در چاپ های جدید نکات مورد انتقاد ایشان تصحیح شده است.

در بخش دیگر، دکتر اصغر دادبه، با تحلیلی بر کتاب دکتر حمیدیان با تأکید بر لزوم جامعیت علوم در پژوهشگران ادبیات در شرح غزل های حافظ، گفت:

“مسأله ای از گذشته ها به عنوان مسألۀ جامعیت وجود داشت و سپس تخصص جای جامعیت را گرفت. هر کدام از این دو خصوصیات و آفاتی داشتند. بعدها گفتند که اگر ارسطو جامع بوده است فلسفه نشان از جامعیت ندارد بلکه او هم به علم و هم به فلسفه می پرداخته است. اما در روزگار بعد که شغل و تخصص پیش آمد و کارها پیشرفت کرد، یک آفت بزرگ دامن بشر را گرفت و آن این که هر کسی در حوزۀ خود، خویش را قطب دایرۀ امکان فرض کرد و گمان کرد که کل عالم در مشت اوست و آفت دیگر اینکه بسیاری چیزها پوشیده ماند. زمانی که شخص در حوزه ای تخصصی می یابد، فکر می کند همه کاره است و همه چیز را می داند و این خود بزرگترین آفت است. امروزه دوباره جهان رو به سوی جامعیت می رود و این خوشبختانه در فرهنگ ما شاید نزد نسل هایی به صورتی باقی مانده است و این میل به جامعیت در حوزۀ کار آقای حمیدیان وجود دارد.  معمولا ادیبان ما خیلی روی خوش به فلسفه نشان نمی دهند. دکتر حمیدیان با فلسفه بیگانه نیستند. زبان خارجی هم از این مقوله است و همگی از آن گریزانند ولی ایشان به این زبان هم مسلط بوده و از جوانی ترجمه هایی داشته اند. با زبان عربی آشنایی دارند. از ترجمۀ رمان تا کارهای تحقیق ادبی در آثارشان می توان یافت.  این ویژگی هایی است که در هر کسی وجود ندارد و در او بدون مبالغه بوده و هست و این مسأله و توجهاتی که در بخش های مختلف داشته است و ویژگی ها و اطلاعاتی که در برخورد با یک متن لازم است از زبان شناسی و واژه شناسی و تاریخ در شرحش آشکار می باشد. خب طبیعی است که انسان در راه و تحقیق هم در راه است. فقط پیامبری است که ختم شد. خاتم النبیین داریم، خاتم المحققین که نداریم! اگر قرار باشد که یک کار تحقیقی به پایان برسد، طبیعی است به پایان نمی رسد و این لازمۀ پیشرفت و تحقق بشری است. خود فلسفه هم همین گونه است و به هر حال در هر دوره ای نسبت به اوضاع و احوال و دانشی که یک متفکر دارد، حقیقت را به گونه ای ترسیم می کند و به نسبت خود همین است که باید باشد. این وضعیت را در شرح شوق می بینید و این جامعیت همه سویه است و حتی ابیاتی که گاهی در نسخۀ مورد نظر ایشان نیست ولی مطرح کرده اند. حتی آنجایی که خود می گوید: این بیت نه به ما می چسبد نه به این غزل!

دکتر اصغر دادبه به تحلیل کتاب شرح شوق پرداخت

دکتر اصغر دادبه به تحلیل کتاب شرح شوق پرداخت

فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد / صوفی به جام می زد و از غم کران گرفت

اما به دلیل اینکه می خواسته جامع الاطراف باشد حتی این گونه ابیات را آورده است و توضیح داده است. نکتۀ دوم اینکه با توجه به اصل در راه بودن بعد از انقلاب توجه ویژه ای به حافظ شد. اصلا چرا به یک هنرمند و یک شاعر توجه داشته ایم؟ به دلیل اشتراک در وضعیت. شما از آثار یک هنرمند و شاعر وقتی بیشتر لذت می برید که با او به همدلی برسید. به همدلی رسیدن با یک هنرمند هم هیچ سببی نمی تواند داشته باشد جز وضعیتی که در آن به سر می برده است و به سر می بریم. اصل بعد از فردوسی، سعدی است و بارها گفته ام که اگر سعدی نبود حافظ نبود. اما اگر حافظ نبود سعدی بود! اما چرا سعدی پشت سر او در روزگار ما قرار گرفت. سعدی به هر حال در روزگاری زندگی می کرد که به طور نسبی آرامش برقرار بود و آدم های عاقلی بودند که به اتابک بگویند که نادان نشو و با مغول درنیامیز. و آنجا  است که فرهنگ ما حفظ شد و اگر قرار بود فارس هم ریشه اش زده شود، در خراسان هم این مشکل پیش می آمد. خلاصه اینکه فضای آرامی پیش آمد.photo_2016-12-15_13-12-06

 

حافظ در یک وضعیت سیاسی دشواری زندگی می کرده است. چون شرایط دنیای ما نزدیک به سخنان اوست با او بیشتر ارتباط برقرار می کنیم. و ما را به یک دریافت مشترک می رساند و این شهرت او نسبت به سعدی طبیعی است. سعدی است که بنیانگذار مکتب شیراز است و میوۀ نهایی آن حافظ می باشد. این ها در بستر آرامشی بود که پدید آمد. حال بر این سال هایی که در مورد حافظ شرح نوشته شد و کم هم نوشته نشد توجه کنید. یکی از کارهایی که دکتر حمیدیان کرده است و ممکن است مورد ایراد باشد این است که چرا بیت را به نثر بر نمی گرداند. قبل ها استاد خطیب رهبر و دیگران این کار را  انجام داده اند گرچه برای کسی که شروع به خواندن می کند، برگرداندن بیت به نثر هم کمک خواهد کرد. اما حمیدیان در جایی قرار داشت که این کارها انجام شده بود. اما او آمد و مقدمات را در اختیار خواننده قرار داد که در واقع مقدمات و مسائلی است در مورد  یک بیت و غزل که می توان مطرح کرد. نتیجه گیری را به عهدۀ خواننده گذاشته است، خواننده ای که آن معنی و  نثرها را پشت سر خود دارد و طبیعتا می تواند کار خود ر ا بکند. مضاف بر اینکه آن ابعاد مختلف معنایی که به ویژه در شعر به طور عام و در شعر حافظ به طور خاص است، این مجال را به خواننده می دهد. گرچه باور دارند که شاعر شعرش را گفته است و دیگر معنا به عهدۀ خواننده می باشد اما توجه داشته باشید که معنا در اختیار خواننده ای است که آن چیزهایی که باید به عنوان مقدمات بداند، دانسته است. وگرنه نه اینکه هر چه دلش خواست. از این نمونه ها بسیار است. ما در برخورد با شعر در اثر ایشان یک سسلسه معنایی را می یابیم که می توانیم قسم بخوریم مورد توجه شاعر بوده است و مخصوصا شاعری همانند حافظ، چون دائما ابیات را تغییر داده است. سی سال پهلوانانی مثل مرحوم فروزانفر و خانلری بر سر اینکه حافظ :

حافظ مرید جام می است ای صبا برو / وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

نیما افراسیابی . استادان: مصطفی ملکیان و حسین پایندهنیما افراسیابی . استادان: مصطفی ملکیان و حسین پاینده

در مورد شیخ خام، شیخ جام بحث داشتند و تردید نکنید که شیخ جام است. این دستکاری ها که کار خود حافظ است نشان می دهد که ایشان به ابعاد مختلف معنایی توجه داشته و این تغییرات برای همین بوده است. با این همه هنر بزرگ شاعر این است که زبان ویژۀ خود را خلق کند. شاعر بزرگ کسی  است که زبان خاص خود را خلق کند و آن زبان موجب می شود که ابعاد مختلف معنایی که شاید در آن لحظه خود شاعر هم در نظر نداشته است، آیندگان بتوانند به کار گیرند. واژگان و معانی که صحبتش شد برای این است که ما بدانیم در قرن هشتم فلان واژه ای که بدان اشاره داریم مثل التفات یعنی تعارف کردن آیا حافظ هم در این معنا به کار می برده است:

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد / التفاتش به می صاف مروق نکنیم

خیلی از شارحان این بیت را همین طور معنا کردند اما اگر بخواهیم بدانیم که ارادۀ خود حافظ چه بوده است باید سیر تحول واژه ها را بدانیم. دکتر حمیدیان در کتاب خود بدین نکات اشاره دارند.”

وی در پایان سخنان خود گفت:

“امیدوارم که فرزانه فرزندان حافظ ها و سعدی ها این کار را به سرانجام برسانند و آرزوی ما این است که کارهایی بکنند بِه از این. اگر این زبان را حفظ نکنیم، مرده ایم. تردید نکنید و به تاریخ بنگرید.

اما برای این کتاب دو پیشنهاد دارم: درست است که در چاپ سوم به بعد این فهرست ها تهیه شد اما از ناشر بخواهید آن را در یک تیراژی به طور جداگانه چاپ کند تا آن ها که چاپ اول را دارند به راحتی استفاده کنند. عرض دوم این است که در بازبینی که انجام داده اید، از شرح علامه قزوینی و دکتر غنی هم استفاده کنید. در سال ۱۳۲۰ ایشان این کار عظیم را در مورد شرح حافظ انجام دادند و هنوز هم بر آن هستم که درست ترین و کامل ترین نسخه هاست.

گر طمع داری از آن جام مرصّع مِی لعل / ای بسا دُر که به نوکِّ مژه ات باید سفت

این ضبط قزوینی و غنی است.

کسی که به کم ترین آشنایی نسبت به شعر داشته باشد، می فهمد که میان «ای بسا در که به …» با «در که به…» تفاوت بسیار است. برخی کارهایی که تصحیح شده  کمّی است. در حالیکه گاه ابیات در دو سه نسخه موجود است و به دلیل پذیرش این اصل که حافظ تغییر می داده است، این ابیات ارجحیت دارد. مثلا در بیت زیر که در نسخه های بسیاری آن را می بینیم آمده است:

دلت به وصل گل ای بلبل سحر خوش باد / که در چمن همه گلبانگ عاشقانۀ توست

اما بیت زیر تنها در دو نسخه وجود دارد:

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد / که در چمن همه گلبانگ عاشقانۀ توست

اما ارجح تر است. چرا که بلبل برای صبح و ظهر نیست بلکه بلبل برای سحر است. چیزی که ما را به اشتباه می اندزاد، مرغ سحر است. وقتی مرغ بود، سحر می آید و نوع پرنده را مشخص می کند ولی وقتی خود بلبل بود سحر حشو زاید است. البته بیان این نکات به این معنی نیست که کار ایشان عظمت ندارد. چون می دانم که دکتر حمیدیان از تکاپو فرو نمی نشیند این ها را می گویم تا در چاپ جدید بدان توجه نمایند.”

در ادامه فیلم مستندی دربارۀ دکتر سعید حمیدیان  به نمایش در آمد که به لطف دکتر محمد امیر جلالی در اختیار مجله بخارا قرار گرفته بود.

سپس استاد کامران فانی، دربارۀ دوستی دوران جوانی خود با دکتر حمیدیان و آثار ادبی مشترکشان در  سخن گفت:

“یکی از نکته هایی که سخن خواهم گفت به دوران جوانی ما می رسد و نگاهی بدان دوران خواهم داشت. من و آقای حمیدیان چند اثر مشترک داشتیم و مراسم ازدواج سعید که تنها شاهدش بنده بودم و می گویم که وجود همسرشان فرشته ای است که بدون او نجات پیدا نمی کرد. نکتۀ دیگر دربارۀ آخرین اثر ایشان است که حاصل تمام عمرش می باشد. در سال ۴۳ با سعید آَشنا شدم. چهار سال اول هم با هم بودیم. من و سعید و خرمشاهی به عنوان سه تفنگدرا شهرت داشتیم. در  همان دوره بود که من و سعید تصمیم گرفتیم که کار مشترکی انجام دهیم و ترجمه ای چاپ کنیم. به چخوف علاقۀ بسیار داشتم و از همین فرصت استفاده کردم و  یکی از نمایشنامه های مشهور او با نام «سه خواهر» را ترجمه کردیم. دیگر اثر مشترک ما، ترجمۀ نمایشنامۀ «آدم های ماشینی» اثر  کارل چاپک بود که موضوع زیبایی داشت و در مورد روبات هایی بود که دنیا را تسخیر و بر علیه انسان قیام می کنند. اما نمی توانند خود را بازتولید نمایند و سر آخر یک روبات و یک انسان عاشق هم می شوند و یک آدم و حوای جدید پدیدار می شود و دنیای جدیدی شکل می گیرد. از کارهای دیگری هم که انجام دادیم نمایشنامۀ «ویتسک» اثر «گئورک بوخنر» که آقای مهرجویی فیلم پستچی را بر اساس همین نمایشنامه ساخته است. این تجربۀ دوران جوانی ما بود که عشق و علاقه امان به ادبیات را نشان می داد. بعدها آثار ادبی بسیار ماندگاری از او دیدیم و توشه ای که بیشتر جنبۀ غریزی یافته بود و نتیجه اش در «شرح شوق» حافظ نشان داده شد و اگر آن تجربه ها را نداشت، شاید نمی توانست بدین صورت در مورد حافظ صحبت کند. وی بعدها کتب بسیاری دربارۀ نظامی و فردوسی نگاشته است که قابل توجه می باشد، اما به خوبی معرفی نشد. استاد حمیدیان کارهای مهمی در ترجمه داشته اند و این ها که گفتم اولین تجربه هایشان در مورد ادبیات بود. اصول نقد ادبی نوشتۀ  «آیور آرمسترانگ ریچاردز» یکی از مهم ترین کتاب ها در مورد نقد ادبی است که ترجمه کرده است و رمان «دنیای قشنگ نو» نوشتۀ آلدوس هاکسلی که ترجمۀ مشکلی دارد، چرا که یک اتوپیای جدید با واژه های نو در این رمان خلق شده است، از دیگر آثار اوست.”

استاد کامران فانی از دوستی دوران جوانی سخن رانداستاد کامران فانی از دوستی دوران جوانی سخن راند

استاد کامران فانی در ادامه اظهار داشت:

“مجموعۀ تمام این ها به آخرین کار ایشان، «شرح شوق» که اثر اصلیشان است، می رسد و سال ها پخته شده تا روشنایی روز را در درون آن ببینیم. در این کتاب وقتی غزلی را با در نظر گرفتن تمام جوانب معرفی می کند فصل آخری دارد که یک یا دو صفحه است و دکتر حمیدیان سعی داشته است تا ساختار آن را کشف نماید. یعنی ببیند که در مقابل این چند بیت مقابل یک اثر بزرگ قرار گرفته است. گاهی این اثر بزرگ به عنوان یک کلیسای گوتیک است یا به عنوان یک قلم مویی که خطی می کشد و نقاش چینی طبیعت و انسان را مقابل هم قرار می دهد. تمامی این ها مجموعۀ کلیت و هماهنگی است. به نظر من کوشش ما برای شناخت ادبیات خودمان و برای زنده نگاه داشتنش و پاسخگوی نیازهای زیبایی شناسی، کشف این نگاه است. یعنی مفردات بدون تردید لازم هستند اما  در نتیجه مخاطب باید یک کل زیبا را درک کند و شناخت و شناساندن آن وظیفۀ هر شارح فارسی است و دوست دیرین من در این کار موفق بوده و راه تازه ای گشوده که در آثار قبل از شرح او بدان اشاره شده است. اما ایشان خیلی سیستماتیک به این اشعار پرداخته اند. چرا که کل زندگی اش را صرف این اثر کرده است.”

در ادامه دکتر محمد امیر جلالی، دربارۀ خصایل اخلاقی و تدریس و آثار استاد ادبیات سال های دانشجویی و اکنون خود گفت:

“نخست درودی از بُنِ جان و دل بر همۀ شما بزرگان و فرزانگان.

با کسب رخصت از اوستادانم که در این جمع شَرَفِ حضور دارند، بنده به نمایندگی از دانشجویان پیشین و همیشۀ استاد حمیدیان، به کوتاهی، شرح شوق خواهد داد. اما:

«سر خجالتم از پیش برنمی‌آید                که دُر چگونه به دریا برند و لعل به کان

من این سُخَن نه سَزاوار قدر او گویم       که سعی در همه یابی به قدر وُسع و توان

اگر نه بنده نوازی از آن طرف بودی               من این شَکَر نفرستادمی به خوزستان»

باری، اکنون سخن از حمیدیان است. مردی که در پژوهش و آموزش از تاثیرگذارترین چهره های ادب و فرهنگ امروز در این مرز و بوم بوده است. از خصایص رجال بزرگ، چندسویگی و ابعاد متعدد علمی و شخصیتی ایشان است؛ و در پژوهش، آموزش و منش حمیدیان نیز سخن ها می توان گفت:

۱- پژوهش: کسانی که دقایقی را در مکتب تعلیم حمیدیان نشسته اند، وی را هم «استاد» یافته اند و هم آنگونه که خود می گفت «معلم». «استاد» در وسعت دانش و پژوهش: از ویرایش و ترجمه گرفته، تا لغت-پژوهی و تصحیح و تألیف؛ از ادب شرق تا غرب؛ از کهن تا نو؛ از ویرایش و چاپ برجسته ترین متون ادب فارسی، همچون شاهنامۀ فردوسی، تا خمسۀ نظامی و مثنوی مولانا؛ و از تصحیح متون نظم و نثر، همچون دیوان امیرشاهی سبزواری و فرهنگ جعفری، تا ترجمۀ متن؛ از داستان و رمان و خطابه، تا تاریخ و نقد ادبی: از چخوف و داستایفسکی و آلدوس هاکسلی، تا گوردون چایلد و آی. ای. ریچاردز؛ از تألیف دربارۀ فردوسی و نظامی و سعدی، تا نیمایوشیج: از «درآمدی بر هنر و اندیشۀ فردوسی»، تا «آرمانشهر زیبایی»، و از «سعدی در غزل» تا «داستان دگردیسی». و آخرین اثر وی، «شرح شوق»، که جامع ترین، و رَوِشمند ترین شرحی است که تاکنون بر اشعار حافظ نوشته شده است. در وسعتِ دانشِ ادبیِ استاد همین بس، که پرسشی ازجانب دانشجویان نبود که پاسخ آن را ندانند.

۲- آموزش: حمیدیان به راستی «معلم» بود؛ همانگونه که خود را همیشه «معلم» میخواند. استاد حمیدیان گذشته از شأن علمی و جدیت استادی، در قدرت انتقال، برانگیختن و تأثیرگذاریِ عاطفی، و جذبه و کشش، و ایجاد اشتیاق در شاگردانش که از برترین خصائص معلمی است، زبانزد بود. بسیاری را می شناسم که ادبیات را به شوق حمیدیان خوانده اند؛ و بسیاری را نیزکه در ورطۀ کشاکش روزگار و فضای دانشگاهی در شُرُفِ انصراف از رشتۀ ادبیات بودند و شیفتگی به شخصِ استاد حمیدیان ایشان را در این مسیر همچنان امیدوار باقی نگاه داشت؛ آنگونه که من بنده نیز. وی از نوادرِ آموزگارانی بود که دانش دوستان هم کلاس های ادبِ گذشته اش را شیفته بودند و هم آنگاه که ادب معاصر را با مهارتی کم نظیر درس می گفت. هم از فردوسی و سعدی و حافظ سخن ها داشت، و هم از نیما و اخوان و شاملو:

«من پیر کوه های پر از راز یوش را /  وآن رندِ پُرحکایتِ پیمانه نوش را/ از درس و از حکایت خوبت شناختم…»

دکتر محمد امیر جلالی از خصایل اخلاقی و تدریس دکتر حمیدیان حکایت کرد

دکتر محمد امیر جلالی از خصایل اخلاقی و تدریس دکتر حمیدیان حکایت کرد

در مکتب حمیدیان، هنرمندان را می توانستی به «امر واقع» هرچه نزدیکتر بیابی. آنگونه که «حافظِ حمیدیان»،  «هنرمند»ی بزرگ است نه «امری قدسی»؛ چنانکه معانیِ پنداشته از عوالم غیب را نیز در «ساختار و فُرم هنریِ» حافظ به ما نشان می داد. حمیدیان دانشجویانش را به عوالم «خرد و تعقل» نزدیکتر می ساخت؛ که به راستی مهمترین نیاز حیات فرهنگی ایران امروز بوده و هست. «بازنگری در مشهوراتِ مسلّم-انگاشته» تنها یکی از نمود های گرایش حمیدیان به دقت و خرد علمی است. آنچنانکه در جای جای آثارش خاصه در شرح شوق بروز یافته است. شرافت علمی، و نیز پرهیز از تعصب و تعلق فردی در قضاوت، گوشه ای دیگر از آموزه های وی‌ اند.

۳-منش علمی و اخلاقی: جهان آموزه های حمیدیان، شاگردانش را به سمت افق های خردورزی، آزادی اندیشه، دقت، اعتدال، و انصاف در داوری سوق می داد. نه از هنرمندانِ بزرگ، بت می ساخت و نه چون سنت مرضیّۀ ما، برای برکشیدن یک هنرمندْ دیگران را در پای او تخریب می کرد.

گذشته از شرافت علمی و دقت های وسواس گونه در متون، حمیدیان همچون استادانش، خانلری ها، یزدگردی ها، شهیدی ها و یوسِفی ها، آمیزۀ بی بدیلی از علم و عاطفه نیز هست. آنانکه شاهنامه را به درس نزد ایشان خوانده اند، به خاطر دارند که چون به غم امۀ رستم و سهراب می رسید، چگونه اشک در چشمانش حلقه ها  می زد. از نمود های شخصیت عاطفی حمیدیان، جنبه ای کمتر شناخته یعنی «ذوق ورزیِ هنری» اوست. استاد حمیدیان گذشته از شأن علمی، در عرصۀ «شاعری» نیز صاحبِ طبعی سلیم، و در طنزپردازی دارای قلمی فاخر است؛ اگر روزی مکاتبات بین اخوانیِ ایشان با استاد خرمشاهی به چاپ برسد، گواهی خواهد بود بر مدعای امروز بنده.”

وی در پایان سخنانش، بیان داشت:

“و اما واپسین سخنم دربارۀ آخرین اثر ایشان یعنی شرح شوق است. گذشته از همۀ تفاوتهای کمّی و کیفی‌ِ شرح شوق با دیگر شرح‌های حافظ، مهم‌ترین تفاوت، عمر ۳۰ ساله ای است که استاد بر سر این کار گذاشته‌اند. (۲۵ سال پژوهش و یادداشت برداری، ۳ سال تحریر مداوم این یادداشت ها، و قریب ۳ سال هم نمونه خوانی‌های مکرر برای چاپ، استخراج مدخل ها و تهیۀ فهرست ها.) باری، چنین صرف وقت ها مستلزمِ از لذت ها گسستن ها و از خود گذشتن ها، و فدا کردن بسیاری تمنّیات و فرصت هاست. تنها برخی از نزدیکان ایشان می‌ دانند که چگونه مسافرت های تنها دو سه روزه در کل سال را هم بر خود حرام کرد تا مبادا از کار و بار حافظ دور بماند. فرق هاست میان آنکه ادبیات را حرفه بداند تا آنکه ادب را دستمایۀ زندگی و شیفتگی. مذهبِ منسوخِ «عشق، شیفتگی، وجدان و شرافت علمی»، دیگر است و مذهب مختارِ فضای دانشگاهیِ امروز یعنی «مقاله بازی و کتاب سازی»، سخنی دیگر:

اگرچه لالۀ عمرش به سنگِ صاعقه سوخت /  متاع علم و ادب را به «نام و نان» نفروخت

ادبیات از زندگی حمیدیان جدا نیست. حمیدیان ادبیات را نفس‌می کشد. او ادبیات را می زید و ادبیات او را. پیش ازین گفته ام و بار دگر می گویم: سالها پیشْ زمانی که برای نخستین بار به منزل استاد رفتم شگفت‌ زده شدم، آنگاه که دیدم، منزل ایشان نیز در خیابان «فردوسی» است؛ جنب کوچۀ «سعدی» و در کوچۀ «حافظ شرقی»

اما عرایضم را با سخن سعدی بزرگ به پایان می رسانم و از جانب همۀ دانشجویانتان می گویم:

«هرکه سودای تو دارد، چه غم از هرکه جهانش /  نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق / مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

گفتم از ورطۀ عشقت به صبوری به درآیم / باز می بینم و دریا نه پدیدست کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تغیّر بپذیرد /  بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش»

استاد حسن انوشه در کنار دکتر دادبه

استاد حسن انوشه در کنار دکتر دادبه

در واپسین دقایق این نشست، دکتر سعید حمیدیان، ضمن تشکر از شاگرد دیروز خود، دکتر محمد امیر جلالی و سپاسگزاری از زحمات علی دهباشی در برگزاری این نشست و یادی از دکتر محمود و ایرج افشار از دوران انتشار مجلۀ کلک و این روزهای مجلۀ بخارا و فراز و نشیب هایی که سردبیر این مجله با آن ها دست و پنجه نرم کرده بود، سخن گفت:

“آقای دهباشی در رنج لحظه به لحظۀ انتشار نشریه ای پر بار همچون کلک سابق و بخارای کنونی با این همه شماره های بسیار نه تنها ادبیات را در تمامی مناطقی که فرهنگ ایران زمین در آن ها وجود دارد دنبال می کنند، بلکه معنای وسیع تری از آن را دارند به گونه ای که ایشان با دپارتمان های مختلف ایرانشناسی در سراسر جهان مرتبط هستند.”

دکتر حمیدیان در ادامه اظهار داشت:

“از دکتر نصرالله پورجوادی یاد می کنم که در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ ایران، ایشان نشر دانش را منتشر می کردند. و بعدها اولین سمینار ادبیات را برپا کردیم و دومی در سال ۶۳  برگزار شد که محور آن به زبان فارسی با عنوان زبان علم اختصاص داشت. یعنی می خواستیم ببینیم که زبان فارسی چه کارآیی هایی در رشته های علمی دارد. به هر حال نشر دانش در چنین فضایی منتشر می شد. سال ۶۱ که اولین سمینار نگارش فارسی بر پا شد، نشر دانش دری را گشود که برای اولین بار علوم بسیاری را با یکدیگر مرتبط ساخت و با هم آشنا کرد و خود پایگاهی شد برای بحث و تحقیق و …. در زمینه هایی مثل ادبیات، نظم و نثر فارسی، ویرایش و ترجمه.”

دکتر حمیدیان در بخشی دیگر از سخنانش به کتاب «شرح شوق» خویش پرداخت و تصریح کرد:

” شعری با عنوان وصیت نامه گفته بودم. که طنز و جد بود. مخاطب برخی از ابیات این وصیت خانواده ام هستند:

چو من روم ز جهان فراخ با دل تنگ / کنون بگویم تا ماندگان چه کار کنند

خلاف بنده که عمری به تنگدستی سوخت / نظر به شیوۀ مردان کامگار کنند

به لفت و لیس و زد و بند وقت خوش دارند / به هر چه فسق و فجور است افتخار کنند

بدین قرار بخواهند یافت کام و قرار / نیافتند غمی نیست، انتهار کنند

سپاس استاد از دوستدارانش

سپاس استاد از دوستدارانش

در بخش دیگر:

ریال چند مرا با دلار تاخت زنند / ملاقه داده زر شمش اختیار کنند

مراست مشت کتابی چو جار زد نمکی / به پاس یک تومنی بر خرش سوار کنند

و اما وصیت دوم من:

“کتاب شرح شوق اگر هیچ نداشته باشد یک تجدید نظر و کار تازه ای است. حتی اگر سرا پا اشتباه باشد. اما در این موضوع از جناب دهباشی یادی می کنم که یک روز به من گفتند این کتاب از هر دیدی که نگاه کنیم کار متفاوتی است. باور بفرمایید این فرمایش و کلمۀ متفاوت برای من بسیار خوشایند تر از ستایش های مرسوم بود. چون درست به هدف زده بودند.

من در این کتاب، بدون بزرگ بینی از حافظ سخن گفته ام. یکی از دوستانم دکتر مسعودی همدانی مقالۀ چرا حافظ را نوشت. درست هنگام بر پایی کنگرۀ حافظ در سال ۶۷ ، ایشان در نشر دانش این مقاله را منتشر کرد. حال شما فکر می کنید که آیا با یک کار درست و علمی تر، دور از شعارهای مرسوم می شود که حافظ را به صورت علمی تحلیل کرد؟ نتیجه چه می شود؟ بنده با نوشتن این کتاب آیا جسارتی به مقام حافظ کرده ام؟ خیر اینگونه نیست. وقتی به آخر کتاب رسیدند، نه تنها چنین جسارتی نشده است بلکه این را می دانم که مخاطب حافظ را بیش از پیش دوست خواهد داشت. چون قصد این را نداشته ام که جهت عکس کار کنم. ما کارهای بسیاری در این بخش داریم اما تصور درستی از چگونگی شکل گیری ابیات حافظ نداریم. هنوز بحث هایی در مورد تنوع ابیات حافظ وجود دارد! اگر غزل و مجموعۀ آن یک اثر هنری باشد و این مجموعه هم در بخش هنر پذیرفته شده باشد پس کدام اثر هنری بر پایۀ اجزای پراکنده خلق شده است؟ این ها حاصل کم کاری خودمان نسبت به حافظ است و سیر اشعار او سیر تکاملی است. یعنی شعری که از اواخر سدۀ سوم هجری شروع شده است و تکامل یافته و  به حافظ در نیمۀ دوم سدۀ هشتم رسیده است. غیر از این هرگونه کاری که انجام بدهیم در حکم جدا کردن حافظ از تمامی این مجموعۀ عظیم ادبیات و فلسفه و عرفان است. به هر حال من حرف هایم را در این کتاب زده و انتقاداتم را بیان داشته ام. معتقدم باید راه را دوباره رفت و منطقی تر و علمی تر پیش رفت و از خرافات فاصله گرفت. آن زمان حافظ شناسی راستین را خواهیم دید و خواهیم شنید.”

دکتر داریوش شایگان در کتار استادان حسین پاینده، بهاءالدین خرمشاهی و مصطفی ملکیان

دکتر داریوش شایگان در کتار استادان حسین پاینده، بهاءالدین خرمشاهی و مصطفی ملکیان

در خاتمه، نسخه هایی از آخرین کتب منتشر شدۀ بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، به دکتر سعید حمیدیان تقدیم گردید و لوح تقدیر و هدیه ای از طرف رئیس دانشکدۀ ادبیات فارسی دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب، به ایشان اهدا شد.