شب همایون صنعتی وبایاد بانوی گل سرخ،همایون صنعتی مدیرو کارآفرینی نمونه وبواقع گلزاری در دل شوره‎زار

گلزاری در دل شوره‎زار/زهرا ناطقیان

 

  • عصر چهارشنبه ششم مرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و پنج ، مجله بخارا با همکاری بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار ی گل سرخ را برگزار کرد. در این شب دوستان و دوستداران همایون صنعتی گرد هم آمدند تا از فعالیت های ارزشمند او در زمینه ویرایش کتاب ، چاپ دائره المعارف فارسی ، کتاب های جیبی ، کارخانه گلاب گیری زهرا ، کارخانه کاغذ سازی پارس و … یاد کنند .

دکتر سیروس پرهام که جزء اولین همکاران همایون صنعتی در مؤسسه فرانکلین بود از سابقه همکاری خود با صنعتی چنین می گوید :

من سال ۱۳۳۳ یکسال بعد از کودتا به ایران برگشتم و مدتی مشغول تهیه کتاب ” رئالیسم و ضد رئالیسم در ادبیات ” بودم و تا سال ۱۳۳۴ که این کتاب چاپ شد کاری نداشتم . دوستم ، هوشنگ پیرنظر به من پیشنهاد کرد که به عنوان مترجم در مؤسسه ای که صنعتی به تازگی راه انداخته است آغاز به کار کنم . من در مؤسسه ای که در آن زمان تعداد اعضای آن سه نفر ، متشکل از دو کارمند و یک رئیس که خود صنعتی بود ، استخدام شدم . مکان مؤسسه طبقه دوم خانه ای متعلق به پدرمرحوم صنعتی در نبش خیابان نادری و فردوسی بود. کار من ترجمه نقدها و معرفی هایی بود که روزنامه ها درباره کتاب های فرانکلین می نوشتند . این مطالب را که به انگلیسی ترجمه می کردم ، به مرکز مؤسسه فرانکلین در نیویورک فرستاده می شد. مدتی به این کار مشغول بودم تا یک روز صنعتی زاده سه چهار ورق ترجمه کتابی درباره علوم اداری را به من داد تا نظرم را در مورد ترجمه اش بداند و من به او گفتم که ترجمه اش تعریفی ندارد و او گفت که این آدم احتیاج دارد و من می خواهم کمکش کنم . بهمین ترتیب آن مترجم یعنی علی اصغر مهاجر استخدام شد و خودش را تا معاونت صنعتی زاده کشاند و آخر سر با تمهیداتی زیر پای صنعتی زاده را جارو کرد . من متعجبم با آن نبوغی که همایون صنعتی در شناخت آدمها و تسلطی که به امور داشت ، چطور نتوانست دست این آدم را بخواند . مهاجر با یکی از مدیران مؤسسه اصلی فرانکلین در نیویورک بند و بستی کرد و تمام آنچه که فروختنی بود و سندش به اسم کس دیگری نبود ، حتی کاغذ های داخل انبار را هم فروخت و آخرسر به ویراستاران رسید و آن ها را هم  به دانشگاه آزاد فروخت خیلی افراد دیگر نتوانستند آنجا دوام بیاورند و رفتند ؛ من هم دوسال بیشتر با فرانکلین همکاری نداشتم ، همین چند ماهی که در بالاخانه خیابان نادری بودیم تا حدود اوایل سال ۳۵  که به مرکز فرانکلین در خیابان حافظ منتقل شدیم . آنجا بود که من یک مرحله از مراحل مقدماتی ویرایش را گذراندم .

همایون صنعتی کتابی جلوی من گذاشت به اسم ” کتاب هایی که دنیا را تغییر دادند ” که کتاب فوق العاده خواندنی و خوبیست . من دیدم مقالات علمی این کتاب را قبلاً به عده ای از پیشکسوتان نظیر مرحوم احمد آرام ، مرحوم احمد بیرشک ، دکتر بهزاد و … داده است ، ولی مقالات دیگر که جنبه علمی نداشت را به من سپرد که یا خودم ترجمه کنم و یا ترجمه آن را به شخص دیگری بدهم . من در ابتدا نپذیرفتم و گفتم که اصلاح ترجمه بزرگانی چون احمد آرام ، احمد بیرشک و دیگران از من ساخته نیست ، ولی همایون صنعتی گفت کاری به اینکه چه کسی این متون را ترجمه کرده است نداشته باش ، کار تو تنها این است که ترجمه ای را با متن اصلی مقابله کنی ، صرف نظر از اینکه چه کسی آن را ترجمه کرده است . به این ترتیب ترجمه مقاله ها را به افرادی سپردم و سه مقاله را هم خودم ترجمه کردم . وقتی که کتاب به مرحله اوزالید رسید ، دیدم که نوشته اند :” زیر نظر سیروس پرهام ” . بلافاصله به اتاق صنعتی زاده رفتم و گفتم که این دیگر برای من دشوار است ، ولی وقتی دیدم خیلی نسبت به این موضوع محکم است من هم قرص و محکم شدم و قبول کردم . این کتاب در سال ۱۳۳۶ توسط کتابخانه ابن سینا منتشر شد و به همان ترتیب که رسم بودند روی آن نوشتند زیر نظر سیروس پرهام . کار من در این کتاب صرفاً مقابله با متن بود و این اشتباهست که گاهی گفته می شود یا نوشته می شود که من کار ویرایش را شروع کرده ام  . البته در آن زمان اصطلاح ویرایش ، ویراستار و … نبود و در سال ۴۱ یا ۴۲ گویا زنده یاد دکتر محمد مقدم با استفاده از ریشه های پهلوی ” ویرا ” این کلمات را پیشنهاد کرد که جا افتاد و پذیرفته شد . ویرایش مرحله کاملتر و متعالیست که بعدها به همت منوچهر انور و تا حدودی دکتر مجتبایی در فرانکلین صورت گرفت .

از عجایب ترجمه کتاب ” کتاب هایی که دنیا را تغییر دادند ” این بود که ترجمه همه مترجمان احتیاج به ویرایش داشت جز طبیبی به اسم دکتر انور شکی و هیچ انتظار نمی رفت یک طبیب اینقدر در ترجمه یک متن علمی از انگلیسی به فارسی توانا باشد بدون اینکه یک اشتباه ترجمه ایشان پیدا کنم .دکتر سیروس از روزهای آشنایی و شروع کار با همایون صنعتی می گوید

دکتر سیروس از روزهای آشنایی و شروع کار با همایون صنعتی می گوید

بعد از اینکه این کتاب در سال ۱۳۳۶ چاپ شد به من پیشنهاد شد که مجموعه بهترین اشعار شعرای آمریکایی را به صورت دو زبانه منتشر کنم . من خیلی صریح به صنعتی گفتم این کار از من ساخته نیست به دلیل اینکه مترجم چنین کاری باید خیلی دل و جرأت داشته باشد که ترجمه اش در مقابل متن اصلی قرار گیرد . صنعتی گفت که شدنیست ودر این کار به من کمک می رسانند ، این کمک به صورت همکاری منوچهر انور و آقای مجتبایی بود  . زمانی که کار شروع شد اولین کتاب از لحاظ تقدم دوره شاعر ، کتاب لانگ فلو بود که ترجمه اش را دکتر اسلامی ندوشن انجام داد ، البته من ایشان را انتخاب نکردم چون تحصیلات و تسلط ایشان در زبان فرانسوی است و لانگ فلو یک شاعر انگلیسی زبان است که اشعارش به فرانسوی ترجمه نشده بود ، بنابراین ایشان ناچار بود متن انگلیسی را ترجمه کند و برغم همه تلاششان  دیدیم که به تنهایی از عهده این کار بر نمی آیند و از آقای انور، آقای مجتبایی کمک خواستیم و حتی عده ای از مدیران فرانکلین در نیویورک که دائماً در رفت و آمد بودند ، کمک گرفتیم تا بالاخره این  کتاب به شکل آبرومندی ترجمه شد و بازطبق رسم معمول نوشتند : ” زیر نظر سیروس پرهام “. اینجا مشکلی که پیش آمد این بود که متن مقدمه مورد خوشایند دکتراسلامی ندوشن نبود و دوست و همفکر ایشان دکتر وثوقی یک مقاله چندین صفحه ای نوشتند واین مقدمه را توهین به دکتر اسلامی در نظر گرفته اند . من هم که آن زمان در روزنامه تهران ژورنال  کار می کردم ، پاسخی نوشتم ولی آقای دکتر حسن صدر حاج‌ سیدجوادی که با دکتر وثوقی هم آشنایی داشت به من  گفت که خودم را آلوده چاپ کردن این جواب و انتقاد نکنم و این رشته سر دراز خواهد داشت . همه این هایی که عرض کردم برای این بود که بگویم ، کاری که من در فرانکلین شروع کردم صرفاً مقابله با متن اصلی بود و با آمدن منوچهر انور و مجتبایی از این مرحله مقدماتی ، وارد مرحله ویرایش شدیم .

در ادامه نصرالله پورجوادی از نقش مؤثر همایون صنعتی در مدرن شدن صنعت نشر ایران سخن گفت و همایون صنعتی را مهمترین شخصیت در نشر ایران در دهه ۴۰  دانست و یادآور شد  تأسیس چاپخانه ۲۵ شهریور یا افست کار کوچکی نبود و در همان زمان گفته می شد این چاپخانه در خاورمیانه مهمترین و بزرگترین چاپخانه است. بعد از آن است که چند چاپخانه مهم و مجهز پدید می آید .

دکتر نصرالله پورجوادی

دکتر نصرالله پورجوادی

سپس سیروس علی نژاد از خاطرات همایون صنعتی و چاره سازی های او در ادوار مختلف زندگیش می گوید و بخش هایی از کتاب مهدخت صنعتی به نام ” زنان سایه روشن ” را برای حاضریت می خواند ، این کتاب در اروپا و آمریکا توزیع شده است و اساساً سرگذشت خانواده صنعتی را با تغییراتی جزئی گفته است :

من امروز قصد دارم راجع به یک آدم نابغه با شما صحبت کنم. شاید بپرسید نابغه؟ مقصودت چیست، مگر صنعتی زاده نابغه بود؟ خواهم گفت نه، همایون صنعتی آدم با هوشی بود اما نابغه نبود. مهدخت صنعتی هم او را « عقل کل » می خواند، اما نمی گوید نابغه. پس چرا گفتم نابغه؟ به عرایضم گوش بدهید در پایان روشن خواهد شد.

در اروپا و آمریکا رمانی به زبان فارسی منتشر شده به نام « زنان سایه روشن ». این رمان را خانم مهدخت صنعتی نوشته و شاید بعضی از حاضران خوانده باشند اما یقین دارم بیشتر شما آن را نخوانده اید و از آن خبر ندارید.

این رمان در واقع سرگذشت خانواده خانم صنعتی زاده است. یعنی خودش، مادرش، پدرش، برادرهایش، و پدربزرگ و مادر بزرگش. رمان خطاب به فریدون نوشته می شود که برادر وسطی خانواده بوده اما بیشتر راجع به شخصی به نام خانی صحبت می کند که همان همایون صنعتی باشد.

من روایت هایی از این رمان برگزیده ام تا برای شما بخوانم و قصدم از این کار این است که شخصیت همایون صنعتی را از لا به لای این روایات مشخص کنم. در واقع می خواهم شخصیت پردازی کنم البته واقعی نه ساختگی.

همایون صنعتی مردی چاره ساز و چاره گر بود؛ یعنی وقتی به مشکلی بر می خورد نمی نشست غمبرک بزند که این مشکل پیش آمده است بلکه می گشت تا راه چاره را پیدا کند. در عین حال آدمی بود که اگر او را به جهنم می بردید کاری می کرد که جهنم را بر خود گلستان کند. یک روز با من درباره روزهای زندگی اش در جبهه جنگ ایران و عراق صحبت می کرد. گفتم همایون تو در جبهه چه می کردی؟ گفت خیلی به من خوش گذشت؟ گفتم یعنی چه؟ در جبهه وسط توپ و تفنگ و نارنجک و خمپاره چطور ممکن است به آدم خوش بگذرد؟ چه کار می کردی که به تو خوش می گذشت؟ خندید گفت ستاره ها را تماشا می کردم. شبها توی سنگر یا اگر در شهرها بودم پشت بام طاق باز دراز می کشیدم و ستاره ها را تماشا می کردم. هیچ وقت در عمرم فرصت نکرده بودم اینهمه ستاره بازی کنم! یا می گفت در زندان خیلی به من خوش گذشت و حالا با حکایاتی که از خانم صنعتی نقل خواهم کرد متوجه خواهید شد که چگونه در زندان به او خوش می گذشت.

اما درباره اینکه همایون شخصی چاره گر بود باید از خانم مهدخت کمک بگیرم.

همایون در خانوادۀ آشفته و پریشانی بزرگ شد. پدر و مادرش مدام با هم در حال دعوا مرافعه یا آن جور که خانم مهدخت نوشته در حال جنگ بودند. سرانجام هم کارشان به جدایی کشید و پدر رفت زن دیگری گرفت. همایون می گفت وقتی هنوز ده سالم نشده بود فهمیدم که نه پدر به دردم می خورد، نه مادر می تواند به دادم برسد. باید خودم گلیمم را از آب بکشم. قید هر دو تاشان را زدم.

سیروس علی نژاد

سیروس علی نژاد

به همین جهت همایون از کلاس دوم ابتدایی به کرمان رفت تا نزد پدر بزرگش زندگی کند. لابد نمی توانست نزد نامادری به زندگی ادامه دهد. مهدخت را هم که بچه بوده به اصفهان نزد مادرش فرستادند. مهدخت وقتی به هفت سالگی رسید قرار شد او را نزد پدرش به تهران بفرستند. او را دست همایون دادند که نزد پدر ببرد. خب، بچه نمی خواست و گریه می کرد. تمام راه را توی اتوبوس گریه کرد و تمام راه آن موقع از اصفهان تا تهران ۲۴ ساعت طول می کشید مثل حالا که نبود در سه چهار ساعت طی شود. همایون از دست مهدخت ذله شد. گفت تو که همش داری آب غوره می گیری، راه چاره ای پیدا کن. یادتان باشد که آن موقع خود همایون حداکثر شانزده هفده سال داشت. می خواهی چه کار کنی؟ دخترک می گوید می خواهم فرار کنم. همایون می گوید نمی توانی چون مسئولیتت با من است. نمی گذارم. باید فکر دیگری بکنی. دخترک به گریه ادامه می دهد. راه چاره ای وجود نداشت. اما وقتی به تهران می رسند همین که در شمس العماره پیاده می شوند، همایون به مهدخت می گوید همین جا بایست تا من برگردم و خودش وسط جمعیت گم می شود. بعد از مدتی می آید در حالی که یک پاکت در دست دارد. می گوید برات نقشه خوبی کشیده ام. وقتی می روی پیش آنها هیچ غذا نخور! ولی برای اینکه از گرسنگی نمیری یواشکی از این شکلات ها بخور و خودت را سیر نگهدار. دخترک همین کار را می کند و بعد از چند روز نامادری که از قضا زن خوبی بوده به پدر مهدخت می گوید آقا من نمی خواهم خون این بچه به گردن من بیفته. گناه دارد. این بچه هیچ چیز نمی خورد. و به زودی از گرسنگی خواهد مرد. همایون هم بچه را دم در تحویل داده بود رفته بود و دیگر پیدایش نبود. پدر ناچار به دایی بچه ها زنگ می زند و از او می خواهد که بیاید و مهدخت را به اصفهان ببرد.

شب همایون صنعتی

شب همایون صنعتی

همایون در بزرگ سالی در زندان هم که بوده به جای غم و غصه در فکر چاره کار بوده است. او را به این اتهام محاکمه می کنند که فرهنگ آمریکایی را گسترش داده. همایون می گوید من کتابهای آمریکایی چاپ کرده ام اما فرهنگ آمریکایی را گسترش نداده ام. رئیس دادگاه می گوید حرف معقول بزن اینکه نمی شود وقتی کتاب آمریکایی چاپ کرده ای خب فرهنگ آمریکایی را هم گسترش داده ای دیگر. گفت نه اینطوری نیست. خواهش می کنم دادگاه مرا یک هفته عقب بیندازید تا خدمتتان عرض کنم. یک هفته به او مهلت می دهند. تقاضا می کند که در این یک هفته کتابهای آقای مطهری را هم در اختیارش بگذارند. او می رود این کتابها را زیر و رو می کند و می بیند آقای مطهری در کتابهای خود مثلا سیصد بار به کتابهای چاپ فرانکلین ارجاع داده . به جلسه دادگاه می رود و می گوید آقا شما که نمی توانید به آقای مطهری بگویید فرهنگ آمریکایی را گسترش داده است. من شمرده ام ایشان سیصد بار به کتابهایی که من چاپ کرده ام ارجاع داده است. اگر آنچه من چاپ کرده ام فرهنگ آمریکایی بود که ایشان به آن ارجاع نمی دادند. رئیس دادگاه قانع می شود.

خب همه اینها مقدمه بود. همۀ این حرف ها را زدم که دو تا حکایت از کتاب خانم صنعتی برای شما بخوانم.

« ده سالگی خانی یعنی حوالی زمانی که من به دنیا آمدم. آن روز که من به دنیا آمدم تو یادت هست؟ تو فقط هشت سال داشتی و خانی نزدیک ده سالش بود. شنیده ام که خانی برای اعتراض به زاییدن مادر و افزوده شدن به کودکان خانواده از تک درختی که جلو خانه بوده بالا می رود و تمام روز همان بالا می ماند. به خواهش و تمنای بزرگترها محل نمی گذارد. گرمای آخر خرداد، گرسنگی و تشنگی و خستگی بالای درخت نشستن هم در اجرای نقشه اش اثر نداشته. می ماند و می ماند تا پدر در خیابان ناصرخسرو چراغ حجره اش را خاموش می کند، با واگن می آید تا دروازه یوسف آباد. آن وقت از خندق دور شهر رد می شود. همراه با صدای سگ و زوزه ی شغال، وسط بر بیابان به طرف خیابان ویلای کنونی می آید. بعد به طرف خانه ای با در سبز که جلویش یک درخت بوده می رود. فکر نمی کنم از خبر دختر بودن نوزاد خوشحال شده باشد. ولی به رویش نمی آورد. چون وقت آمدن متوجه نشده بوده که پسرش بالای درخت مقابل خانه بست نشسته. حالا اقوام زنش می گویند خانی تمام روز از درخت مقابل خانه پائین نیامده و موجب نگرانی همه شده. پدر بر می گردد به سوی در خانه. مقابل درخت می ایتد و این دفعه پسرش را آن بالا می بیند. کلی تشر می زند، وعده و وعید می دهد، اما پسر ده ساله با چشم های هوشمند و گوش های بزرگ که از دو طرف سرش بیرون زده، رام نمی شود یا از این حرف ها و کارها نمی ترسد. خانی آن شب تا از پدر نوشته کتبی نمی گیرد که دیگر فرزندی پس نیندارد از درخت پائین نمی آید. حالا که باز به این واقعه فکر می کنم احترامم نسبت به این بچه ده ساله که درست می دانسته چه می خواهد و پای خواسته اش ایستادگی کرده چند برابر می شود.

خب این یک حکایت. دارم سرتان را درد می آورم اما ناگزیرم حکایت دیگر را هم بگویم وگرنه تیتر حرف های من یعنی آن آدم نابغه هنوز در نیامده است.

« احمدی پرسید: « ببینم آخرش هم معلوم نشد جرمش چی بود؟ »

« نه که نشد. مگه ظلم دلیل می خواد؟ هرچی خودش داشت و هرچی از باباش بهش رسیده بود همه رو ازش گرفتن. بگی ککش گزید نگزید. بگی افسرده بود یا عصبانی اصلا و ابدا. آقا انگار تو باغ بهشت و دور تا دورش هم دوست و آشنا و رفیق قدیمی. مثل آب خوردن با هر کس می خواست رفیق می شد. با یکی شطرنج می زد، با یکی سودوکو حل می کرد. کلاس درس موالانا داشت. … من که روز اول نمی دانستم و درست نگاه نکرده بودم ببینم به همه چشمک می زنه یا فقط به من. بالای اون پله ها ایستاده بود، انگار می خواست از کوه بره بالا. این بشر می خواست بهترین و سرراست ترین راه رو پیدا کنه. فکر می کردم چرا داغون نیست؟ چرا لبخند می زنه؟ چطور توی تنهایی انفرادی له نشده؟ چن سال که وقت کمی نیست. چن ماهش هم وقتی چراغ دایم روشن باشه و شب و روزت با هم یکی بشه، آدمو از پا در می آره. چطوره که این چندتا پله رو پائین نمی آد و نمی خواد جایی واسه ی خفتنش پیدا کنه؟ سر تا پاش برام معما بود. … عاقبت اون چند پله را پائین اومد و راهشو گرفت صاف اومد طرف من. با دستانی که انگشتای بلند داشت، دستی مردانه و محکم با من داد و خودشو معرفی کرد. « لطفا بقیه آقایون رو شما به من معرفی بفرمایین ». بعد بلند طوری که همه بشنفن گفت: اهل کتاب ، شطرنج، پیاده روی، معلم زبان انگلیسی و دانش آموز زبان عربی. از شعر خوب خیلی لذت می برم. خودم هم شعر می گم. هر کس هم صله بده با امتنان دریافت می کنم.

هم بندی هاتون به راحتی پذیرفتنش؟

بله سرش به کار خودش بود. یادم هست یک روز گفت: من ذهنمو تربیت کرده م و اصلا اینجا نیستم. بیشتر اوقات روی دریا هستم. از آفتاب و نسیم توام با بوی دریا لذت می برم. راز سرزنده بودنم هم در همینه که نمی ذارم چیزی رو که بقیه فشار می دونن به من فشار بیاره.

احمدی پرسید: راست می گن که اون بود که تو رو از هلفدونی درآورد؟

بعله بشر! بعله، وقتی داشت می رفت بیخ گوشم گفت نامردم اگه تا پونزده روز دیگه بیرونت نیارم. باورم که نشد. از این قولا خیلیا داده بودن. این دفعه دیدم صدام می زنن و لباسامو به من پس دادن. بشر! منو از کار دولتی معذور کرده بودن. هیچ کسو نداشتم که هوامو داشته باشه. خودش جلو در زندون وایساده بود. منو برد خونه ی خودش. به زندان هم می گفت هتل اوین. یا دانشگاه. کاری رو که الان دارم اون برام درست کرده. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی. نابغه اس »!!!

در این میان پیام تصویری مهدخت صنعتی از لس آنجلس به مناسبت برگزاری شب همایون صنعتی برای حاضرین به نمایش در آمد.

پس از آن محمود آموزگار رئیس اتحادیه ناشران و مدیر نشر آمه از ورود اتفاقی همایون صنعتی به حوزه نشر و تحولاتی که او در این زمینه ایجاد کرد می گوید :

از سال ۸۸ ، سالی که صنعتی زاده درگذشت ،زندگی من با او آغاز شد.زمانی که علی دهباشی  در شماره ۷۲ مجله بخارا ویژه نامه ای به همین مناسبت منتشر کرد.قبل از آن سیروس علی نژاد گفتگوهایی با صنعتی زاده انجام داده بود که بنا به خواسته خود صنعتی زاده در آن زمان منتشر نشد و بعد از فوت او در مجله بررسی کتاب که  به سردبیری مجید روشنگر در امریکا منتشر می شد  به چاپ رسید.

بعد از این دوفقره در سال ۹۴ به کوشش خانم گلی امامی نامه های صنعتی زاده به خواهرش یعنی مهیندخت صنعتی  توسط نشر چشمه در دسترس قرار گرفت.

شماره ۷۲ بخارا  نایاب شد . از طرف دیگر مجله بررسی کتاب هم که در خارج از کشور منتشر شده است  قاعدتا برای هموطنان سهل الوصول نیست .بنابراین می شود گفت تنها اثری که مخاطب عمومی به آن دسترسی می تواند داشته باشد و از فحوای کلامش به شخصیت همایون صنعتی زاده پی ببرد همین کتابی است که حاوی نامه های او به خواهرش بود.

در مقدمه ی مجله بررسی کتاب، مجید روشنگر در مقام سردبیر تاکید می کند که صنعتی زاده علاقه ای به مطرح ساختن خود و یا از خود گفتن نداشت .به همین دلیل  اطلاعات ما راجع به او کافی نیست. مجموعه مطالب منتشر شده در باره او، بخشی خاطرات و روایات دیگران درباره ی صنعتی زاده است و بخشی نامه های او ست که در شناخت شخصیتش اهمیت بسزایی دارد.

نامه هایش  به استاد ایرج افشار در ویژه نامه بخارا و  به خواهرش به فراخور رابطه ای که با مخاطب داشته  نگاشته شده است و بدیهی است که جنس متفاوتی داشته باشند.به هر حال منابع دست اولی است که می توان از لابه لای سطور آن برای درک شخصیت او بهره برد .نامه های او به استاد ایرج افشار  در ویژه نامه بخارا منتشر شده است. از لابلای نامه ها  می توان حاوی نکاتی یافت در باره کارهایی که نوشته و منتشر کرده بود. از جمله در نامه هایی به خواهرش اشاره می کند به  مقالاتی که از او در مجله آینده منتشر شده است.از جمله مقاله ای در باره وضعیت صنعت نشر.

من تصور می کنم چه فرصت خوبی خواهد بود اگر دوستان دست اندرکار و  علاقه مند بتوانند تمام موارد را در قالب کتابی منسجم منتشر سازند و این کتاب بی تردید نه فقط برای اهل قلم  و نشر که برای هرکسی که سودای موفقیت و خدمت به کشور و هموطن را در سر می پروراند پرفایده خواهد بود.

همایون صنعتی زاده مدیر و کارآفرینی نمونه بود . به قول سیروس علی نژاد ، بچه  تاجر باهوشی بود که به کارهای بزرگ پرداخت و در میان آن همه کارهای گوناگون و متفاوت، که بعضا ارتباطی هم بین آنها نبود ،دست  تقدیر او را وارد صنعت نشر کرد و کارهای ماندگاری در حوزه کتاب ، نشر، چاپ و کاغذ از خود به یادگار گذاشت . ورود صنعتی زاده به حوزه نشر اتفاقی بود و چه خوش اقبال بود صنعت نشر که این اتفاق روی داد.

زمانی که بالاخره بعد از وقفه های پی در پی از دبیرستان البرز دیپلم گرفت، پدرش اصرار داشت  که برای ادامه تحصیلات به دانشگاه برود و او مصرانه امتناع می ورزید و می گفت: دانشگاه آدم را خنگ می کند. این موضوع  موجب کدورت بین او و پدرش شد و همایون قهر کرد و از خانه پدر بیرون آمد. درس نخواند و سال ها بعد اینچنین به نظرش مهر تایید زد. .در نامه ای به خواهرش به تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۵۸ چنین می نویسد:

“عزیزجان گفتند که داری درس می خوانی و می خواهی در رشته تعلیم و تربیت دکتری بگیری. اگر این کار سر شما را مشغول نگاه می دارد خوب است . اما ناچارم که بهت بگویم:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد              آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

محمود آموزگار

محمود آموزگار

حتا در زمینه ی علم تعلیم و تربیت ظاهری و رسمی ، این فرنگی ها و غربی ها کمیت شان لنگ است. در همین ادبیات کهن و کلاسیک فارسی به مدارجی از بصیرت و آگاهی می شود پی برد که بعید می رسد تمدن غرب، از آن بویی برده باشد. نمی توانم تاسف نخورم که تو علی رغم تسلطی که بر زبان فارسی داری، از آن بی بهره بمانی و ندانسته گرفتار کابوس فرنگی ها درباره ی اندازه گرفتن شوی.

فرنگی ها ، به نظر من چون کورهای تازه کاری هستند که هنوز تجربه ی لازم برای تقویت حس ششم شان را پیدا نکرده اند و هنوز هم که هنوز است بایستی برای زمین نخوردن و راه را جستن از دست و انگشت  و حس لامسه کمک بگیرند. فقط خدا کند تا وقتی که ناچارند کورمال کورمال حرکت کنند دنیا را به آتش نکشند، علم را دقت می دانند و دقت را هم شمردن و اندازه گرفتن.”

این نوع نگاه به دانش ما را به یاد فیلم معمای گاسپار هاوزر ساخته ورنر هرتزوگ فیلم ساز آلمانی می اندازد. آنجا که گاسپار برای راوی از رویایش می گوید. خواب دیده است که در صحرایی همراه کاروانی است که کاروانسالاری نابینا دارد. کاروانسالار نابینا هر ازگاهی می ایستد. مشتی از شن های صحرا بر می دارد و می چشد و از میزان رطوبت شن ها مسیر را می یابد.

صنعتی زاده معنای علم و تعلیم و تربیت را در کنار استقلال طلبی ،  استفاده از تمام امکانات و ظرفیت ها برای توسعه وطن و رشد هم وطن را در مکتب پدربزرگ آموخته بود. در گفتگو با سیروس علی نژاد چنین می گوید:

“در کلاس دوم یا سوم ، در کرمان یک هم کلاسی داشتم که زردشتی بود. عصری که به خانه برمی گشتیم گفت خانه ما جشن سده است برویم خانه ما. رفتیم . وقتی برگشتم دیر بود. ساعت حدود شش هفت غروب. در همین کوچه گلاب زهرا دیدم پدر بزرگم، نگران قدم می زند و انتظار می کشد. مرا که دید دستم را گرفت برد توی اتاق، هیچ هم نگفت. گفت بنشین. نشستم . از زیر تخت خوابش دو تا ترکه انار در آورد.  گفتم می خواهد مرا  تنبیه کند. نشست روبه روی من. پرسید کجا بودی؟ چطور بود؟ خلاصه چرا خبر ندادی؟ بعد خیلی آرام جوراب هایش را کند، ترکه ها را دستش گرفت و خودش را فلک کرد و سخت خودش را زد. من خیلی او را دوست داشتم . شروع کردم به گریه کردن که ول کن…. دیگر یادم نیست چی شد. صبح که بیدار شدم دیدم توی رختخواب بغلش هستم.  با هم حرف می زدیم. بهش گفتم من دیر آمده بودم، تو چرا خودت را زدی؟ پیرمرد زد زیر گریه و بغلم کرد و ماچم کرد که ببخشید. من هاج و واج شده بودم. گفت فکر کردم اگر ترا بزنم پای تو می سوزد،  دل من. دل سوختن صد بار بدتر است. خودم را زدم که دل تو بسوزد. از آن وقت تا حالا هیچ وقت نشده من یک بار دیر بیایم. من در یک همچین محیطی بزرگ شدم. حاج اکبر خیلی روی من کار کرد.”

همایون صنعتی اینگونه قد می کشید. ده ساله بود که بنا شد به تهران بروند. از دو سه هفته پیش از سفر، شب ها خوابش نمی برد. فکر مسافرت و تهران خواب از چشمش ربوده بود. رفت مقداری متقال خرید. کیسه درست کرد. شش هفت روزی تا تهران در راه بودند. هرجا که اتوبوس توقف میکرد نمونه خاک بر می داشت و می ریخت داخل کیسه ها که وقتی بر می گردد کرمان گندم بکارد و ببیند گندمش چه طور می شود. این آن تفسیری از علم است که او از پدربزرگش آموخته بود.

او شاگرد ممتاز مکتب پدربزرگش بود. مربی این شخص کیست؟ کسی که در عین پایبندی به سنت ها نو گراست و در صف مقدم مقابله با عقب ماندگی است .با تاسیس پرورشگاه به تربیت کودکانی می پردازد که با بهره گیری از آموزش و تخصصی که با مهر برایشان فراهم کرده بود به کشور و مردم خود خدمت کنند.کسی که نام خانوادگی اش را بر روی آنها می گذارد زیرا ایشان را بچه های خود می پنداشت. نام خانوادگی خودش را صنعتی انتخاب کرده بود چون اعتقاد داشت  کرمان، کم آب است و محیط مناسبی برای کشاورزی نیست. پس باید برای ایجاد رفاه و تامین معیشت مردم با حداقل مصالح و حداکثر توان و عملکرد، کالایی تولید شود  که صادراتی باشد. حاج اکبر، از خانواده ای بود که شال و قالی می بافتند .می فروختند. در آن زمان در شیراز هر طاقه ی شال به پول آن وقت دویست و پنجاه تومان معامله می شد. کالایی بود که از چند بشکه ی نفت امروزی هم گرانبها تر بود. قالی ها و شال هایی که حتی زینت بخش در و دیوار کاخ های اروپا و ساختمانهای بین المللی  بودند.

صادرات. روحیه ای که بعدها در تولید رطب زهره، گلاب زهرا و کوشش برای یافتن بازارهای جهانی و صادرات آنها توسط همایون صنعتی زاده در پیش گرفته شد. در واقع آن چیزی که روزی رویای پدربزرگ بود(صادرات) به امری محقق شده بدل می شود. همان کسی که وقتی وارد بازار نشر شد هدفش را صرفا بازار داخل تعریف نکرد. به پرورش آرمان ها در سر اکتفا نکرد . برای بازاریابی کتاب فارسی به افغانستان رفت. هرچند که به خاطر شرایط غالب در آن سرزمین توفیقی نصیبش نشد. اما   نتیجه ی سفرش منجر به چاپ کتاب های درسی افغانستان در ایران شد.photo_2016-07-28_20-24-48

 

خواسته ی اولیه محقق نشد اما دست خالی هم برنگشت. امکان استفاده از ظرفیت های چاپ کشور را در بازاری بیرون از مرزهای این خاک فراهم آورد و هرچند که او توفیقی برای ایجاد بازاری برای کتاب های فارسی نیافت ،اما همت او امکان صادرات خدمات چاپ را به وجود آورد.

نشر مقوله ای مدرن است که برای نخستین بار پس از اختراع ماشین چاپ در قرن ۱۵ میلادی در غرب پدید آمد. برای نخستین بار پیشه ای به اسم ناشر پا به عرصه ی وجود نهاد و در پی آن به علت ضرورت تعیین حقوق و تکالیف  ناشر و پدیدآورنده و مولف برای اولین بار حقوق مالکیت فکری ایجاد شد. نشر اما کی به ایران رسید؟ سیصد سال بعد. ما چه زمانی به توسعه ی نشر پرداختیم؟ دیرتر از شناخت دیرهنگامش..

او اتفاقی وارد حوزه نشر شده بود. دو نماینده موسسه فرانکلین پیرو یک قرار قبلی روزی به تجارتخانه اش رفتند و پیشنهاد تاسیس شعبه فرانکلین در ایران و اداره اش توسط او  را به او دادند. او نپذیرفت. گفته بود  که کار کتاب بلد نیست و نپذیرفت. آنها تعدادی کتاب نمونه آورده بودند و از او می خواهند که تا یافتن شخص دیگری کتابها نزد او بماند. او قبول کرد و روزی از سر کنجکاوی سراغ کتاب ها رفت و در میان آنها عناوینی یافت که به نظرش جذاب رسیدند. فکری به سرش زد و چندتایی از آنها را برداشت و رفت به دیدن مرحوم رمضانی در انتشارات ابن سینا که در چهارراه مخبرالدوله بود. کتاب ها را نشانش داد و گفت  اگر کتابهارا آماده سازد آیا او حاضر است آن ها را  منتشر کند؟. رمضانی می پذیرد. در ادامه میپرسد که حاضر است  حق التالیف بپردازد؟. رمضانی قبول می کند.  چک پانصد تومانی حق التالیف را میگیرد و می رود و نامه ای برای موسسه فرانکلین می نویسد و ضمن اعلام فروش حقوق  چند عنوان از کتاب ها بالاخره با پیشنهاد آنها موافقت کرد با این شرط که کتابها را خودش انتخاب کند و برخلاف رویه معمول فرانکلین در سایر کشورها کتابها را آماده چاپ کند و برای انتشار به دست ناشران ایرانی بدهد و فقط پانزده درصد قیمت پشت جلد را دریافت کند. به این ترتیب با این تصمیم هوشمندانه و وطن دوستانه نه تنها موسسه فرانکلین را در برابر نشر ایران قرار نداد بلکه با استفاده از امکانات این بنگاه انتشاراتی خارجی زمینه توسعه نشر کشور را هم فراهم کرد.به تعبیری او فرانکلین را ایرانی کرد. او نه تنها با ناشران به رقابت نپرداخت بلکه با کتاب هایی که آماده می کرد و برای انتشار در اختیارشان قرار می داد زمینه توسعه فعالیت و رونق کسب و کارشان را فراهم می کرد. ناشران بسیاری در این فضا بالیدند. از جمله عبدالرحیم جعفری که با هوش و ذکاوت و پشتکار ذاتی خود به رکنی اساسی در صنعت نشر تبدیل شد و یادگار او انتشار حدود ۲۰۰۰عنوان کتاب در انتشلرات امیر کبیر  است

او الزامات توسعه نشر را به خوبی آموخته بود. از جمله رعایت حقوق مولف

سال ها قبل از تصویب قانون حمایت از حقوق مولفان و مصنفان با پرداخت مبلغ ناچیزی به عنوان حق التالیف به ناشران خارجی، حق مولف را محترم می داشت. رونق بازار ،فعالیت ناشران ،بدون کمک های مالی دولت، نشر را حرفه ای سودمند و رو به رشد ساخت. اما بالا بردن شمارگان  کماکان دغدغه صنعتی زاده بود و بی گمان با قیمت پشت جلد نیز ارتباط مستقیمی داشت. تجربه چاپ کتاب هایی با قطع کوچک و با کاغذ کاهی در اروپا و آمریکا صنعتی زاده را به سمت تاسیس سازمان کتاب های جیبی سوق داد و زمانی که مدیریت آن به مجید روشنگر که سابقه فعالیت در انتشارات پنگوئن را داشت سپرده شد در ظرف مدتی کوتاه پس از مذاکره با ناشران رضایت برخی از آنها را برای تجدید چاپ کتابشان به قطع جیبی در سازمان کتاب های جیبی جلب کرد و بابت آن مبلغی به صاحب اثر و ناشر می پرداخت. به این ترتیب صدها عنوان کتاب در شمارگان ۵تا بیست هزار نسخه با قیمت های بین ۲۰ و ۳۰ ریال بارها تجدید چاپ شدند و بدون شک در گسترش کتابخوانی و بالا رفتن سرانه مطالعه تاثیر به سزایی داشتند. لازم به ذکر نیست که یادآوری کنیم آن زمان شاخص سواد در ایران چه قدر بوده است. ترویج کتابخوانی مستلزم مبارزه با بی سوادی بود.  در پی برگزاری جلسه ای در یونسکو برای ترویج سواد آموزی در ایران همایون صنعتی زاده که از سوی قسمت کتاب  و نشر در آن حضور یافته بود پیشنهاد کرده بود که طرح سوادآموزی می بایست در بخشی از کشور آغاز شود تا کار آموخته شود و بعد سراسری شود. خودش را به مسئولیت این قضیه گماردند . قزوین را به عنوان محل اجرای طرح انتخاب کرد. ۸۰ هزار نفر را سر کلاس نشاند. حدود ۱۰۰۰معلم تربیت کرد. مرتب به اقصی نقاط  قزوین سرکشی می کرد. یک سال و نیم شب و روزش را وقف این امر ساخت. تمام کلاس ها را تک تک سرکشی می کرد. اما عاقبت با تاسف به این نتیجه رسیده بود که باسواد کردن بزرگسالان کاری بیهوده ست. در همان حالیکه بچه ها در کوچه ول می گردند به این نتیجه رسیده بود که شاید بهتر است شرایطی فراهم بیاورد که همه بچه ها به مدرسه بروند. او این اقدام را بیهوده می دانست. اواخر کار روزها به اداره پست می رفت و می پرسید تعداد نامه هایی که از قزوین بیرون می رود ایا به نسبت یک سال گذشته اضافه شده است؟. پاسخ منفی بود. این دغدغه رهایش نکرد. حتی بعد از انقلاب برای اینکه سواد آموزی مسیر درست تری در پیش بگیرد مدت ها پشت در اتاق آقای قرائتی نشست تا به او بگوید تمام انرزی و پول مملکت باید صرف آنهایی شود که قرار است  مادران فردا بشوند. اگر این مادران کنجکاو نسبت به هستی و با سواد بار بیایند آن وقت   مسیر خودشان راخواهند یافت. این نتیجه گیری ها منجر به تدوین جزوه ای در موضوع مبارزه با بی سوادی شد . روزها به مدارس مختلف کرمان مراجعه می کرد و درباره آن جزوه و اثربخشی اش با معلم ها به گفت و گو می پرداخت. این دغدغه رهایش نکرده بود. حتی تا آنجا که آنرا وارد بازی های خود با پرورشگاه کرد. با بچه های پرورشگاه قرار گذاشته بود که اگر بتوانند کلمه ای به دایره واژگان فرهنگ لغات محلی کرمان بیافزایند بابت هر کلمه ۲ تومان  بگیرند. به شرط آنکه آن واژه ها در فرهنگ منوچهر ستوده نیامده باشد. در مقطعی گفته بود که سه هزار تومان بابت این موضوع پرداخته است. خرسند بود. هم بچه ها سرگرم بودند و هم ۱۵۰۰ واژه که امکان فراموش شدنشان بود از خواب فراموشی بیرون آمدند.

گلی امامی و شهرزاد اسفرجانی

گلی امامی و شهرزاد اسفرجانی

امروزه انتشارات علمی فرهنگی بازمانده ی موسسه فرانکلین با مدیریت جدید خود به رویکرد تجربه ی همایون صنعتی زاده در انتشار کتاب با قطع کوچک و قیمت ارزان روی آورده است و همان کتاب ها با قیمتی مناسب و شمارگانی قابل توجه نسبت به زمان هرچند با شکلی متفاوت در روی جلد، منتشر می شوند. فرانکلین اسمش عوض شد. مدیریتش عوض شد. زمین چرخید، زمان گذشت اما نقش همایون صنعتی زاده کم رنگ نشد. او همچنان نبض خانه ای ست که خشتش را با خرد و مهر بر روی هم گذاشت.

ما با میراث او چه کردیم؟از تجربه های گرانسنگش در نشر چقدر بهره بردیم؟فکر کردن به این سوالات به تصویری در رویاهایم جان می بخشد. همایون را می بینم که بر فراز لاله زار کرمان میان گل ها نشسته است .جوراب هایش را کنده و خود را فلک می کند و ما “دلمان می سوزد.”

در اینجا علی دهباشی از دوستان و نزدیکان همایون صنعتی می خواهد که هرچه بیشتر درباره آثار و فعالیت های این زنده یاد بنویسند تا زندگی و فعالیت های ایشان راهگشای نسل های آینده باشد :

همانطور که آقای آموزگار گفتند شناخت همایون صنعتی با اختصاص یکی دو شب امکان پذیر نیست و درباره کارهای متنوع و بنیادی زنده یاد صنعتی نظیر دائره المعارف پارسی ، کارخانه کاغذ پارس ، کتابهای جیبی ، کشت و صید مروارید در خلیج فارس ، تأسیس مجتمع خزرشهر و شاهکار آخرشان گلاب زهرا ، کتابها باید نوشت و شب ها باید برگزار کرد . چون ایشان از نوشتن در مورد کارهای خودشان می گریختند ، دیگرانی که هستند باید درمورد کارهای ایشان بنویسند تا محقیقین بتوانند براساس این خاطرات و اسناد نقش اصلی ایشان را در این حجم عظیم کارها نمایش دهند و همین نامه هایی که خانم مهدخت صنعتی در اختیار خانم گلی امامی گذاشتند گامیست برای شناخت ایشان .

علی دهباشی از ویژگی های منحصر به فرد همایون صنعتی زاده سخن گفت

علی دهباشی از ویژگی های منحصر به فرد همایون صنعتی زاده سخن گفت

در ادامه سردبیر بخارا متن پیام ابراهیم گلستان به مناسبت شب همایون صنعتی را برای حاضرین قرائت می کند :

با همایون وقتی آشنا شدم که روزنامه رهبر را اداره می‌کردم. تجربه من از کار تشکیلاتی در حزب به بن‌بست رسیده بود و جای کارم و خود کارم را که منطقه صنعتی مازندران شرقی بود ناچار رها کرده بودم و برگشته بودم به تهران. با سابقه‌ای که در کار نشر خبر و درآوردن روزنامه پیشتر پیدا کرده بودم، نشریه علیل رهبر را به من سپردند و احسان طبری را به عنوان ناظر کمیته مرکزی در کار روزنامه گماشتند. همکار کاملاً کوشنده من در این کار محمدحسین تمدن جهرمی بود که از سالهای اول دبیرستان در شیراز در یک کلاس درس می‌خواندیم و در یک مدرسه بودیم . ما دو نفر در حد نگاه کردن و کوشش و سمت فهم و برداشت بسیار نزدیک هم و تا حدی مانند هم بودیم. عنوان‌هائی که برای ما در روزنامه اعلان می‌شد چندان گویای خرکاری ما نبود. جنبه نوعی نظم دادن ظاهر را داشت. ما از آخرهای بهار سال ۲۴ شروع کردیم و نظم روزنامه را جور دیگری کردیم و روزنامه، هم از این نظم، و از تغییر روحیه مطلب‌ها و اساس و آرایش آنها، و هم از شتاب گرفتن و چرخش تازه آن سال در کار حزب،‌ رفت و رسید به پیشرفت‌های باورنکردنی. شماره‌ نسخه‌های چاپ از زیر هزار رسید به نزدیکی ده هزار. این‌جا بود که همایون آمد تا درباره سینما و فیلم بنویسد. در این زمینه فقط عشق داشت، اطلاع نداشت. هیچکس نبود که داشته باشد. اما بی‌اطلاع ما، و بی‌آنکه خودش یا کسی به ما چیزی بگوید یا نشانه‌ای بدهد، همایون کارهای دیگری در حزب داشت که ما از آن سال‌ها بعد اندکی آگاه شدیم. شاید هم برای پوشاندن آن کار اصلیش خودش یا استادش فکر کرده بودند که به کار دیگری مشغول یا شناخته شود. و از آن میان مقاله‌نویسی درباره سینما که چندان هم به جائی نرسید،‌ نکشید.

کاری که همایون داشت عجیب سخت با جَنَم و روحیه‌اش توافق داشت. این کار را و این کار دادن به او را کسی که مطلقاً بی‌نظیر بود در حد هویت کاری که داشت، ‌و کاری که در خفا می‌کرد، کسی که دلبسته‌ترین فرد به آرمان و اندیشه‌ای که قرار بود همه اعضای حزب داشته باشند اما درواقع فقط او بود که داشت به او سپرده بود و او را برگزیده بود. این آدم تا آنجا که اکنون پس از گذشت آن همه سال می‌توانم دید و می‌توانم شناخت، تنها بود و منحصر به فرد بود. او عبدالصمد کامبخش بود. کامبخش از شاهزاده‌های قاجاری و از اهالی قزوین و صاحب املاک موروثی در آن نقطه از ایران بود. در جوانی فرستاده بودندش به شوروی در کارهای خلبانی هواپیمائی آموخته شود. و شده بود. و همچنین در کار اعتقاد به بلشویک شدن، بلشویک شدن با کمال صفای باطن و بی هیچ اصرار و میل به رسیدن به جاه یا مقام یا ثروت. یک بلشویک خالص و معتقد و آماده فداکاری از هر جهت. و چنین هم ماند تا پایان عمر. در این زمینه مهم نیست که من و شما به ضرب عقیده‌های خودمان یا کشش‌های روانی خودمان یا زیر رسم‌های شایع اخلاقی و ملی و مذهبی و هر جور دیگر اعتقادمان درباره او چه قضاوت کنیم و او را مشخصه شرارت یا عقیده و اعتقاد بدانیم. او فکری را پسندیده بود و پذیرفته بود و با چه صفای خاص و بی‌پیرایگی خود را کرده بود تقطیر یک اندیشه، مظهر ساکت و کوشای یک اندیشه، و کل تلاش و حواس و توان تن و جوهر جان خود را نثار کرده بود به آن عقیده، به آن اندیشه. و تا آنجا که می‌شود دید و دانست شده بود نماینده زنده آن اندیشه، بی‌شیله پیله‌ای که من پی برده باشم یا پی ببرم. تا این‌جا او بود. از این نقطه به بعد قضاوت‌های گوناگون شما برای شناخت او که دیگر هیچ ربطی به آنچه اتفاق افتاده است و بوده است ندارد. تنها شما و واکنش شماست که شاید هیچ محلی از اعراب هم نداشته باشد.scan0027

 

این آدم همایون را برگزیده بود. اما در همان اول کار بود که دستگاه و ابزار دستگاهی کامبخش درهم شکست و همایون با مقداری تعلیم‌یافتگی، شاید مقداری اندک اما مؤثر در حد آدمی که همایون بود، در برهوت سال‌های بعد رها شد. لازم هم نکرده بود که در غیاب استاد و نبود امکانِ هدایت شده به کاری که دیگر نبود و نمانده بود همچنان ادامه دهد. او تربیت و نظامِ رفتار محکمی برای خودش بدست آورده بود و در هر کاری که می‌کند یا بخواهد بکند یا پیش بیاید که بکند با همان قدرت و صبر و قناعت و سکوت، آنجوری که کوک شده بود می‌رفت و رفت و پیش می‌رفت و حواسش بود. روزی در اتومبیلی نشسته بود که دیگری آن را می‌راند. تصادف پردردسری پیش آمد. او اما تصمیم گرفت که خود را به جای راننده وانمود کند و به پلیس بگوید که او بوده است که می‌رانده است. و با این تصمیم سریع کل تقصیر را بر عهده گرفت و راننده مقصر را در بهت و حیرت،‌ و همچنین سپاس بی‌ادعا و کامل گذاشت. حاصل این گذشت از دلائل بی‌گفتگوی پیشرفت بنگاه فرانکلین شد.

هم خودش هم سازمان‌دهندگان بنگاه فرانکلین می‌دانستند که این بنگاه مدرن نشر به اداره‌کننده‌های ادبی نیاز دارد جز اداره‌کننده سازمانی. و همایون می‌دانست که چنین اداره‌کننده ادبی ضمناً می‌تواند افساردار، یا قاپنده افسار اداره عمومی بنگاه باشد و او این را نمی‌خواست و محدودکننده کار و طرح‌های سازنده خود می‌دید. برای چنین کار دو تن هم آماده قبضه چنین قدرتی بودند و می‌شدند. هوش همایون در یکی پرگویی و پرت‌گویی و ادعای تهی دیده بود و در دیگری شهوت قبضه کردن قدرت. هیچ یک را نمی‌پذیرفت اما این نپذیرفتن را با های و هوی و صدا درهم نمی‌کرد. اولی به های و هوی خام خود تا پایان عمر ادامه داد اما همایون زود غیر قابل قبول بودن او را نشان داده بود و علی‌رغم حرمتی که همسر آن خود نامزده کرده برای خود تراشیده بود، ‌واقعیت‌های امکانات فقیر و ناجور او را مایه کافی ردّ و کنار گذاشتن او کرد و دشنام شنیدن از او را ترجیح داد بر به جایی نرساندن کاری که پیش روی خود می‌دید. نامزد دومی لقمه‌ای چرب‌تر در نگاه اول، ‌و امکان‌هایی فاضل‌نماتر و با تماس‌هایی وسیع‌تر می‌جست، و ‌یافت. و فرانکلین دربست شد در اختیار هوش و تمرکز نگاه همایون و به راه افتاد. توفیق بی‌دریغ فرانکلین حاجتی به بازگوئی ندارد. همایون تمام هوش خود را چنان صرف توسعه قصد و کار فرانکلین کرد که این مؤسسه که در ابتدا به صورت زائده‌ای تغذیه می‌کرد از تنی و از کنده‌ای دیگر شد پرورش‌دهنده آن کُنده و کمک‌دهنده به بنیه مالی آن شبکه ــ شبکه‌ای که در جاهای دیگر و برای کارهای دیگر وسعت گرفت، وسعتی بسیار وسیع‌تر از آنچه در طرح اول آن پیش‌بینی و آرزو کرده بودند، و شد مایه گذار تشبث‌های اقتصادی و حیاتی دیگر و فقط وقتی شکست خورد، بیش از یک ربع قرن بعد، که همان کهنه‌بازی و کجدستی‌های اقلیمی،‌ دور از دست و نگاه همایون که به کارهای وسیع‌تری رفته بود وبال و نکبت دستگاه فرانکلین را همراه با سستی فضائی که در ایران پیش آمده بود باعث شد، و دستگاهی که در کشور روی کار می‌آمد خود را غریبه می‌خواست با سیستم‌های نو، و نو را ناآشنا می‌یافت با حاصل منطقی تجربه‌ها و کارها،‌ و با حاصل‌های نو غریبگی می‌کرد چون مانند آن در دنیای چندین و چندین قرن پیش نمی‌یافت. نمی‌دید، نبود. اما همایون با لجاجت و با شتاب مسرعه‌ای که برداشته بود با آنچه در روزهای نو پیش می‌آمد غریبگی نکرد. جَنَم دینامیک او حفظ می‌شد به ضرب همان هوش و همان جنم تمرین‌کردهِ آمادگی نویافته، از نو آمادگی یافته. تماشای مرگ و فروپاشی کهنه را نمی‌کرد با عینیت و ابژکتیو بودن تمرین یافته. احتیاط و توجه کامل را کنار نمی‌گذاشت، نگذاشت. در روزهای آخر شاهی که کوشش و توفیق‌های جسورانه او را دیده بود ازش خواست بیاید او را ببیند. او رفت و دیدش و دعوت او را پذیرفت که برای یک گفتگوی محرمانه با اتومبیل بروند به سوی زرده بند و سد لتیان و ــ. او البته که باید می‌پذیرفت اما از این غافل ماند که به راننده‌اش بگوید در فاصله دور پشت سر اتومبیل شاه بیاید. وقتی این را مدتها بعد برای من تعریف می‌کرد به انگلیسی توضیح داد Just in case . یعنی اگر لزومی پیش بیاید. شاه می‌راند و او بغل دست او نشسته بود و گوش می‌داد به اینکه شاه وضع آن روزگار خودش را محصول رفتار آمریکاییان می‌دید و می‌دانست و از او می‌خواست که برود به آمریکایی‌ها که اسم و نشانشان را می‌دید و می‌داد چیزهائی بگوید. همایون وضع روز را دور می‌یافت و دور می‌دید از سودبخشی این‌جور تماس‌های در این ساعت‌های آخر. اظهار این عقیده شاه را چنان به خشم آورد که پا روی ترمز کوفت و شاهانه امر داد که «برو بیرون!» همایون گفت نگاهی به او کردم و او تکان کوتاهی به سر به یک ور داد که یعنی «ده برو دیگه!» همایون در اتومبیل را باز کرد و بیرون رفت، و هنوز درست روی زمین جا نگرفته بود که اتومبیل از زور گاز از جا کنده شد و رفت. «خوب که به راننده‌ام گفته بودم که از دور از عقب بیاید که بعد از چند دقیقه هم آمد. من میان بیابان‌های خالی ایستاده بودم و آن چند دقیقه نه پرنده‌ای از دور یا نزدیک از بالای سرم گذشت نه اتومبیلی یا اتوبوسی از جلوم رد شد و نه من به فکر افتادم که راه بیفتم. ایستادم تا راننده‌ام رسید. اما انقدر قاتی کرده بودم که وقتی رسید و در را برایم باز کرد، من بهش گفتم «سلام!» من به او گفتم سلام. و سوار شدم. گفتم برگرد. میریم خونه.» و رفتیم.

نصرالله پورجوادی، منوچهر انور و سیروس پرهام

نصرالله پورجوادی، منوچهر انور و سیروس پرهام

البته دنیایش عوض شده بود. اما او عوض نشده بود. جنگ با عراق که راه افتاد او خوراک‌رسانی به جبهه را به راه انداخت. بعد هم گرفتندش. مدت درازی در حبس بود. بعد ناگهان رسید به لندن. خانه‌اش در لندن نزدیک خانه من در لندن بود. تلفن من را در تهران گرفته بود. به من زنگ زد. گفت آمده است درباره گل سرخ از تحقیق‌های علمی سراغ بگیرد. و گفت با اتومبیلم ببرمش به «کیو گاردن»، باغ نباتات لندن. رفتیم. آنجا به دنبال کسی گشت که می‌شد ازش درباره ‌گل سرخ چیزهایی بشنود. من نشستم روی یک نیمکت او رفت اولین قدم‌های درست در این کارش را بردارد، بپرسد. برداشت. پرسید. برگشتیم. چند بار دیگر هم رفت و بعد برگشت به تهران. بار بعد که به لندن آمد برایم از جدی بودن کاری که شروع کرده است گفت. من جنبه جدی این کار را درک نمی‌کردم اما می‌بینم عجیب کار جدی کرده بود. در اول حتی فکر کردم که خل شده است. خل بود و خل هم شده بود از آدم شدن و تربیت یافتن با کار با کامبخش تا حالا گلاب گرفتن. گلاب بگیری؟ گل سرخ بکاری برای گلاب گرفتن؟ تعجب نداشت اگر آدم کوشائی از زور بدبیاری و پیسی خل شود، خل شده باشد. اما خل بودن یعنی غیر دیگران بودن. و او غیر از دیگران می‌بود. او مارکسیست یا کمونیست، یا لنینیست نبود. او همایون بود. هم آدم بود هم آدم سالمی که کار می‌کرد و منطقی کار می‌کرد. چون اگر در دنیای اطراف کسی ناسالم و ناتندرست باشد آیا باید او هم چنین باشد و چنین خوانده شود؟ آیا آدم وقتی آدم‌ درستی است که مانند دیگران باشد؟ مانند دیگران بودن یا مانند دیگران ماندن راه نمی‌دهد که آدم بهتر و سالم‌تری باشی. آدم بهتر و سالمتری باش. او بود هرچند از غم مرگ زنش این آخرها به نظر ناخوش می‌آمد. عاشق بودن هم نه یعنی انحصار طلب در مالکیت تن کسی شدن. عشق شاید یکی شدن باشد. شاید مالک شدن یا قابل تملک شدن حتماً نیست. شهین، زنش مرد اما همیشه در او بود، با او بود تا وقتی که خودش هم مرد. شاید خسته شد از اینکه او، زنش، مرده است اما تا وقتی بود و زنده بود شهین با او بود. شهین در او نمرده بود. سالهاست که هر دو مرده‌اند. نه در یاد من، نه در یاد چندتائی دیگر

منوچهر انور ، دوست و همکار قدیمی همایون صنعتی ، سخنران بعدی این نشست بود که شاعرانگی او را در عملش می بیند و از خاطره رو به رویی با گلزار او در دل شوره زار می گوید :

من چندین بار به آقای دهباشی ایراد گرفتم که همیشه در حرفهایی که اینجا زده می شود ، مقدار زیادی صفات تفضیلی و عالی در مورد آدمها به کار می رود بدون اینکه واقعیت های دقیق گفته شود . امشب برای اولین بار مسائلی که مطرح شد فقط دو سه مشت نمونه از خروارها بود و لطفش این بود که در آن احتیاجی به صفات تفضیلی نبود . صحبت هایی که شنیدیم واقعیت های دقیقی بودند و من طی مدت چندسالی که با همایون صنعتی بودم ، تجربه های عجیب و غریبی با او داشتم . خیلی از حرفهایی که اینجا زده شد از جمله قصه ای که راجع به پدربزرگش گفتند ، من از زبان خودش شنیده بودم . او عاشق پدربزرگش بود و دردمند از آنچه بین پدر و مادرش رخ داده بود ، هیچ علاقه ای به زندگی خانوادگیش نداشت و پدربزرگ برایش در حکم استاد بود . مرحوم علی اکبر صنعتی شهرت داشت به ” حاجی علی اکبر کر ” و همایون صنعتی می گفت که پدربزرگش همیشه خدا را شکر می کرد از اینکه که ناشنوا شده است و به این ترتیب دیگر نمی تواند بدی های کسی را بشنود ، ولی خوبی ها دیگران را می بیند .

منوچهر انور

منوچهر انور

من می خواستم با موضوعی شروع کنم که شاید جنبه انتقاد و به اصطلاح منفی داشته باشد . بهرحال اگر همایون نابغه هم بود نمی توانیم بگوییم که حتماً کامل بوده است . من هیچ وقت ندیده بودم که همایون صنعتی قلم روی کاغذ بگذارد مگر وقتی که می خواست نامه ای برای کسی بنویسد از جمله همین نامه هایی که برای خواهرش نوشته است ، ولی در سالهای اواخر عمرش به موازات کارهایی که در زمینه گلاب زهرا انجام می داد ، شعر هم می گفت و شعرهایش خیلی جالب نبودند . اواخر عمرش من یکبار با مجید روشنگر و مرحوم عبدالرحیم جعفری برای دیدنش به کرمان رفتیم ، بسیار خوش گذشت و قصه های زیادی برای ما گفت . مدام برای من شعر می گفت و می فرستاد و از من می خواست نظر بدهم و به واقع شعرهایش درست نبودند . یکسال بعد با نجف دریابندری طبق درخواست خودش به دیدارش رفتیم به مجرد اینکه ما به خانه اش رسیدیم و سلام و علیک  کردیم با همان سبک خاص خودش گفت : ” من یک شعر دیگر گفته ام ” ، من شعرش را نگاه کردم و دیدم که شعر درخشانی نیست و گفتم آخر این چه شعریست ؟! گفت : ” خوب تو برایم ویرایشش کن ” ، گفتم که اگر من ویرایشش کنم دیگر این شعر مال تو نیست و شعر ویرایش شده هم به درد نمی خورد . گفت : ” خوب حالا این را زمین بگذار که می خواهم یک کار دیگر نشانتان بدهم ” . من و نجف دریابندری را سوار اتومبیل کرد و به بیابان های اطراف کرمان زد ، مدتی که رفت ما دیدیم وسط شوره زار یک منطقه ای قرمز است ، جلوتر که رفتیم عطر گل محمدی فضا را پر کرد ، وقتی رسیدیم دیدیم محدوده ای در حدود سه –  چهار هزار متر زمین در وسط شوره زار به گلزار تبدیل شده بود . استخر خیلی بزرگی آنجا بود که با آب آن گل ها را آبیاری قطره ای می کردند و طبق گفته خودش دو سال طول کشیده است تا این استخر پر شود  . او می گفت : ” من پاجوش این گل هایی که اول کاشته ام را در آوردم و جلوتر کاشته ام ، سال بعد دوباره اینکار را تکرار می کنم و تا موقعی که آخرین قطره آب تمام شود من این پاجوش ها را جلو می برم و این باغ گلزار گل های محمدی بزرگتر خواهد شد ، اما این گل کاشتن کار من یک نفر نیست و من دارم در جای دیگری گلاب می گیرم . وقتی من اولین بار به مردم اینجا گفتم که می توانید گندم زارهایتان را گلزار کنید ، به آنها برخورده بود و فکر می کردند می خواهم آنها را از نان خوردن بیاندازم . در لاله زار افرادی این کار را می کردند ولی کافی نبود . من میخواهم این پاجوش هایی که در خاک می کارم در مغز این ها بکارم و این ها بروند و مکان های دیگر را در شوره زار ، گلزار کنند و بعد این گلها را به من بفروشند که من از آن گلاب بگیرم . ” به او گفتم تو هیچ وقت عادت به نوشتن نداشتی و شعر تو این است نه آن شعری که به دست من دادی . تو به شعر عمل کردی بنابراین به تو تبریک می گویم که شاعری نه با کلمات بلکه با گل هایت .

در ادامه علی دهباشی به دوستی قدیمی ایرج افشار و همایون صنعتی اشاره می کند و از علاقه ایرج افشار به برگزاری چنین شبی برای همایون صنعتی می گوید .

و سپس میلاد عظیمی ازعملگرایی پیش برنده صنعتی و تلاش کامیاب او برای ایجاد یک رابطه سازنده واقع بینانه با نهاد حکومت می گوید ، و به مبانی مدیریتی او می پردازد :

برو یک مدیر خوب بیاور، کارت راه می‌افتد

۱.« یک روز وزیر‌ فرهنگ‌ افغانستان مرا صدا کـرد گفت:« همایون! تو مثل برادر منی،من یک چاپخانه‌ای دارم که‌ کلی‌ از‌ بودجه وزارتخانه را می‌بلعد،ولی هیچ‌کاری نمی‌کند.هروقت هم می‌پرسم، از مشکلاتی می‌گویند که من سر درنمی‌آورم.تو بیا‌ برو‌ ببین موضوع چیست.فقط راهنمایی کن.» گفتم:« چشم». رفتم تـوی‌ چاپخانه،دیدم واقـعاً چـاپخانه عظیمی است ؛در حدود سیصد‌ نـفر‌ کـارگر،پنجاه‌ نـفر کارمند،و انواع و اقسام ماشین چاپ دارد،اما هیچ صدایی از آن بلند نمی‌شود. رفتم پیش‌ مدیر‌ چاپخانه…سلام و علیک و احوال‌پرسی و چای و غیره.بعد گفتم:« فلانی‌ چرا ماشین‌ها‌ کـار‌ نـمی‌کنند؟»گفت:«‌ مـاشین‌ها اشکالی ندارند؛ من کاغذ ندارم.»گفتم:« خب برو بازار کابل کـاغذ بـخر».گفت:« نه… کاغذ در انبار هست اما‌ انبار‌ درش‌ بسته است».گفتم:« خب‌ برو درو باز کن».گفت:«آخه انباردار نیست».گفتم: «خب بگو بیاید».گفت:« نه بابا نمی شه،پسرعمویش‌ مـرده‌ رفـته‌ دهاتشون بـرای عزاداری،تا او نیاید که نمی‌تونم در انبارو باز کنم».گفتم:« حالا این انباردار کی می‌آد؟» گفت: « والله این دیگه‌ بسته به هـواست.اگر باران‌ و برف بیاید یکی دو ماه دیگر.اگر نیاید یکی دو هفته دیگر». دیدم حرف‌ زدن‌ بی‌فایده است.بهانه می‌آورد،نمی‌خواهد کار کند.رفتم پیـش آقای وزیر .گفتم:«‌ چاپخانه‌ات‌ خیلی خوب است.فقط یک مدیر باید بگذاری اینجا‌ که‌ مشکل حـل  شـود. گفت:« مدیر از کجا بیاورم؟»گفتم:« نمی‌دونم.اگر اینجا مدیر پیدا می‌کنی از اینجا،اگر‌ نه‌ از ایران بیاور،اگر نه یک آمریکایی‌ را‌ بردار از‌ اصل‌ چهار‌ بـگذار ایـنجا مـشکلت حل می شود»… این گذشت. سال‌ بعد‌ که‌ رفتم‌ افغانستان،وزیر از من گـله کـرد‌ که‌ : « فلانی‌ من از تو‌ توقع‌ نداشتم».گفتم:« چه شده؟» گفت:« تو گفتی‌ برو‌ مدیر بیار،من رفـتم بـه جـای یک مدیر چند تا آوردم،اما مشکل من حل نشد. می‌شود‌ دوباره‌ سری بزنی ببینی قـضیه چـیست؟».  رفتم چاپخانه. دیدم‌ یک‌ مشت‌ آمریکایی گوش‌ تا‌ گوش‌ نشسته‌اند بیکار.رفتم پیش مدیر‌ که یک آمـریکایی قـد بـلند بود از کالیفرنیا.  سلام و علیک و اینها. برای ما نسکافه آوردند و… چاپخانه‌ همچنان ساکت و بی‌ سروصدا بود.کار نمی‌کرد.گفتم‌:« چرا‌ چـاپخانه‌ کـار‌ نمی‌کند؟».پرسید:«‌ تو از کار‌ چاپ‌ سررشته‌ داری؟»گفتم:« ای! مختصری».گفت:« بیا تا نشانت بدهم» .رفتم. گفت: « بـبین ایـن خـط تولید ماست.اینجا ماشین حروف‌چینی است،اینجا‌ ماشین‌ ورق‌ تاکنی،اما‌ ما ماشین ورق‌تاکنی نداریم.برای همین خط تولید‌ خـوابیده.» گفتم:«‌ چـرا‌ ماشین‌ ورق‌ تاکنی نـدارید؟ این‌ مدت‌ چه‌ کار می‌کردید؟»گفت:« ماشین‌ها را سفارش داده بودیم و قرار بود از راه‌ پاکستان حمل شـود.اما پیـش از آن که ماشینها برسد میانه پاکستان و افغانستان به هم خورد و گمرک را‌ بستند و ماشین‌ها در گمرک پاکستان ماند.»گفتم: « خب بالأخره چی؟»گفت:« هیچی؛ رفتم دوبـاره پیـشنهاد دادم به مجلس که بودجه‌اش را تصویب کنند،پولش را بفرستم و این بار ماشین‌ها را از راه ایران بیاورم.»

دفتر چـاپخانه‌ ‌ ‌در‌ مـیدانی بـود که دوروبر آن عده‌ای افغانی بیکار نشسته بودند در انـتظار کـار.دست مدیر‌ آمـریکایی را گـرفتم بردم کنار پنجره؛ کارگرهای بیکار را نشانش دادم…‌ گفتم: عمو! ببین،این آدمـ‌ها هـمه دست دارند.» گفت:« خب!» گفتم:« خب به جمالت ! اینها رو بیار،اگر‌ می‌خواهی‌ حروف‌چینی‌ کنی با دست حروف‌چینی کن،اگر می‌خواهی ورق ‌تاکنی بـا دست تاکن. مـگه قبل‌ از لاینو تایپ و ایـنترتایپ و مـاشین ورق‌تاکنی بـا دسـت حروف نمی‌چیدند و فرم‌ها‌ را تا نمی‌کردند؟»آقا! یـارو آمـریکایی از‌ کوره‌ دررفت که مرا از آمریکا آورده‌اند که اینها را از قرن هیجدهم بیاورم بـه قـرن بیستم، حالا این آقا می‌خواهد مرا ببرد بـه قرن هیجدهم.»رفتم‌ پیش آقای وزیر.‌ گـفتم‌:« فلانی حرف همان است‌ کـه‌ گـفتم،برو یک مدیر خوب بیاور، کارت راه می‌افتد.»

  1. آنچه موجب آمده نام همایون صنعتی پایدار بماند و از او با اوصاف و القابی چون « اعجوبه» ، « نابغه»،« استثنائی»، « منحصر به فرد»، « منفرد» و « تک» یاد شود ، « مدیریت» اوست وگرنه کیست که نداند ، اشعار او صرفاً چون بازتاب دهنده ذوقیات و دریافتهای شاعرانه روح پرتکاپوی مؤسس فرانکلین و گلاب زهراست ، ارزش خواندن دارد و مقالات او درباره تاریخ ایران باستان و گاهشماری و نجوم قدیم که سرشار از حدسهای عجیب و غریب و جسورانه ای است که عموماً از سوی متخصصان رد شده ، چون روحیه جستجوگر و رونده همایون صنعتی ِ« مدیر» مبتکر موفق را نشان می دهد ، شایان توجه است.

دکتر میلاد عظیمی

دکتر میلاد عظیمی

به گمان من تا زمانی که « مدیریت » حلقه مفقوده توسعه شایسته و بایسته در ایران است، کارنامه مدیران مبتکر و موفقی چون همایون صنعتی ارزش بازبینی و بازخوانی دارد و من در این گفتار می کوشم شمه و شمایی از مبانی مدیریت همایون صنعتی ترسیم کنم.

  1. اگر تأسیس فرانکلین و چاپخانه افست و کتابهای جیبی و کاغذسازی پارس شاهکارهای همایون صنعتی باشد، اگر یکی از نقاط عطف تاریخ نشر کتاب در ایران، به عرصه آمدن فرانکلین است، تردیدی نیست که یکی از مهمترین عوامل این توفیق عملگرایی پیش برنده صنعتی است. به گمان من نخستین و مهمترین مبنای مدیریت همایون صنعتی عملگرایی و تلاش کامیابش برای ایجاد یک رابطه سازنده معقول واقع بینانه با نهاد حکومت بود. شک نیست که صنعتی با سیاست مرتبط بود. درباره ارتباط او با مقامات عالیرتبه حکومت پهلوی و نیز میانجی گریش میان سران جبهه ملی و شاه کم مطلب نوشته نشده است.شاید هنوز گستره و ژرفای پیوندش با سیاست عصری که در آن می زیست به درستی روشن نشده باشد. اما اینقدر هست که در عنفوان جوانی به تعبیر ابراهیم گلستان « عضو بسیار پنهانی حزب توده و دستیار دستچین شده ای بود در گوشه تاریکی از صحن ناشناس  عبدالصمد کامبخش» ؛ مردی که گلستان او را « کوشاترین و چندجنبه دارترین فرد حزب توده و مغز واحد تمام کارهای سری حزب» می نامد.

با گذشت کما بیش یک دهه چرخ روزگار گشت و گشت و همایون صنعتیِ موردِ وثوقِ کامبخش استالینیست ، شد بنیادگذار شعبه مؤسسه آمریکایی انتشارات فرانکلین در ایران؛ آن هم  در روزهایی که هنوز از زخم کودتای ۲۸ مرداد خون و چرک می چکید. صنعتی با این پیشینه سیاسی مرموز، در آن فضای به شدت مسموم که هرگونه تعامل یا ترک تخاصم با حکومت ولو اینکه با انگیزه خیر و در جهت منافع عمومی باشد ، وادادگی و ضعف و خیانت محسوب می شد ، فرانکلین را تأسیس کرد.به گمانم او در شرایطی به فرانکلین پرداخت که بستگی عاطفی به مرام و مسلکی که به آن دل سپرده بود یکسره از دلش سترده نشده بود . برای این حدسم  نشانه ای دارم. او حتی در سالهایی که دیگر جوان نبود نیز همچنان به مقتضای عشق اول کی ز دل بیرون شود فیلش گاهی یاد هندوستان می کرد.پس از انقلاب، انتشارات امیرکبیر کتاب بدایع سعدی را که به کوشش دکتر تقی ارانی در برلن چاپ شده  بود، تجدید چاپ کرد. صنعتی در نامه ای به افشار با لحنی هیجان زده نوشت:« لطفا دستور بده پنج نسخه به حساب من، جهت کتابخانه صـنعتی‌ کرمان ارسـال‌ دارنـد.کتاب‌ را با دقت و علاقه می‌خوانم و بهرهء فراوان مـی‌برم…». البته اهمیت این کتاب بیشتر به این است که به کوشش دکتر ارانی است وفایده علمی چندانی ندارد.بگذریم.

به هر روی صنعتی با همه توش و توانش به فرانکلین پرداخت و توفیقی حیرت انگیز یافت.   لابد برای نیل به آن همه توفیق، دلِ حکومت برآمده از کودتا را هم به دست آورد. این قابلیت را داشت که برای اینکه فرانکلین راه بیفتد و حاشیه امن بیابد از مترجمی بخواهد که کتابی را ترجمه کند  تا با نام والاحضرت اشرف پهلوی چاپ شود.کما اینکه بخش مربوط به رضاشاه کتاب « مردان خودساخته » را « داد نوشتند» و سپس به نام محمدرضا شاه پهلوی چاپ کرد که چند ماه پس از انتشار به فرانسه هم ترجمه شد . در نشریه «کتابهای ماه» که به هزینه فرانکلین زیرنظر ایرج افشار(به اصرار و خواهش صنعتی) منتشر می شد،درباره این تألیف «اعلیحضرت» مطالبی هست.خود صنعتی گفته صد و پنجاه هزار دلار برای راه انداختن دایره المعارف  از اشرف پهلوی پول گرفت . به هرروی صنعتی ِکارکشته هوشمند زیرکِ عملگرای کامبخش پرورد، توانست جان کلام و لب خواسته حکومت مسلط را به خوبی درک کند .  در حیطه کارش ،توانست با ظرافت و تردستی، روایتی از خواسته حکومت ارائه کند که در بستر این روایت -که  تکرار می کنم قطعاً در چارچوب مصالح حکومت پهلوی بود – ، روشنفکران را به کار فرهنگی سودمند وادارد؛ هنر صنعتی این بود که عرصه را به گونه ای آراست و سامان داد که هم حکومت منفعتش را برد و «فرهنگ پروری» کرد، هم کتابهای  خوب و مفید تولید شد و سطح فهم و فرهنگ عمومی ارتقاء پیداکرد و  هم  نویسندگان و مترجمان – که برخی از آنها از زندانهای درازناک پس از کودتا رهیده بودند، فرصت کار یافتند و به آسودگی معیشت و آرامش خاطر رسیدند. هنر بزرگ صنعتی این بود که طوری روشنفکران را به کار گرفته بود که در عین رعایت منافع حکومت، صبغه روشنفکری و  وجهه مخالف خوانی شان نیز حفظ شده بود. صنعتی این نکته حیاتی را خوب می دانست که در ایران اگر نباید به خیر حکومت امید داشت ناگزیر باید طوری با آن تفاهم و تعامل کرد که از شرش ایمن ماند.  این روح عملگرایی همواره با او ماند .پس از انقلاب هم این روحیه در او زنده و زاینده بود. از او نقل کرده اند که بعد از انقلاب برای اینکه سواد آموزی به راه درست تری برود، مدتها پشت در حاج آقای قرائتی ، رئیس نهضت سواد آموزی ، نشست تا تجربیات و راهکارهایش را به مدیر جدید منتقل کند. وقتی بنیاد مستضعفان کرمان از او خواست چاپخانه مصادره شده رئیس سابق ساواک کرمان را اداره کند پذیرفت و دل به کار داد و البته آنطور که عبدالرحیم  جعفری نوشت،  زیادی دل به کار داد و لاجرم ساکن دانشگاه اوین شد.  نباید ناگفته بگذارم که یکی از نوشته های درخشان صنعتی مطلبی است « درباره اقتصاد کشاورزی در شرایط خشکسالی» که آن را در نامه ای به ایرج افشار  نقل کرده و گفته که این مطلب را پس از ایام زندان  برای اداره ای دولتی فرستاده بود؛ این یعنی که ابایی نداشت از مشورت دادن به حکومت برای پیشبرد منافع جمعی. یک روحانی کرمانی در مجله بخارا نوشت که در سفر آیت الله خامنه ای به کرمان، صنعتی در زمره نخبگان کرمانی به دیدار ایشان رفت؛ یعنی کسی که چند سال زندانی انقلاب بود به حضور رهبر انقلاب رسید و به قول آن روحانی « پیشنهادهای پیشرو خود را مطرح کرد».

باری همایون صنعتی یک مدیر عملگرا بود که اعتقاد داشت به جای خیالبافی و مخالف خوانی باید در هر حدی که ممکن و مقدور است با تعامل و تفاهم کار را به جلو برد و در مسیر رشد و پیشرفت گام زد؛ از این منظر او در گروه مردانی چون فروغی و تقی زاده و علی اصغر خان حکمت و خانلری و یارشاطر و ایرج افشار قرار می گیرد که برای بقا و تعالی آرمان فرهنگی خود راه تعامل را پیش گرفتند و البته فحشش را خوردند و می خورند و خواهند خورد.

ایرج افشار و همایون صنعتی

ایرج افشار و همایون صنعتی

  1. همایون صنعتی عملگرا و مصلحت سنج بود اما سست عنصر و بی شخصیت نبود . هیچکس نگفته و ننوشته که او برای نیل به آرمانها و آرزوهایش تن به مذلت و حقارت داد. ایرج افشار نوشته که صنعتی در میان رجال ایران پیش و بیش از همه برای سید حسن تقی زاده حیثیت ملی ، بصیرت علمی و توانایی فرهنگی قائل بود و بیش از همه با او مشورت می کرد. تقی زاده بر کتاب « آزادی و حیثیت انسانی» جمالزاده مقدمه مهمی نوشته است.در آنجا می گوید گوهر آزادی موقعی محقق می شودکه انسان « مردانگی و مردی و استقلال فکر و سرفرازی و شجاعت اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در مقابل ارباب قدرت و جرأت و صراحت داشته باشد که این همه را می توان در یک کلمه خودمانی« صفت» و لفظ فرنگی « کاراکتر»خلاصه کرد و این وجود پیدا نمی کند مگر وقتی که شخص بتواند « نه» بگوید. نوشته اند که صنعتی می توانست نه بگوید و رک و صریح « نه » بگوید و این منافاتی با مصلحت اندیشی های او نداشت. در نامه ای به افشار نوشته:« چشمم از این اشخاص آب نمی‌خورد.کاش یک بار محض امتحان مزهء حرف آن‌ مرد [ یعنی تقی زاده] را‌ می چشیدند‌ و کـلمه «نه»را می‌گفتند تا فکر‌ دیگری‌ می‌کردم. من حرفی ندارم اما‌ دلم‌ به هم خورد و می‌خواهم بالا‌ بیاورم ». البته این توانایی « نه گفتن» هم لابد نسبی  و در حد وسع و مقدورات است . کما اینکه  صنعتی بعدها گفت وقتی تقی زاده« نتوانست « نه» بگوید و به قول او  مجبور شد برای اداره  دایره المعارف شجاع الدین شفا را به او توصیه کند ، « واقعا اسباب حیرتش شد و مقدار زیادی از ابهت تقی زاده نزد او کم شد.»
  2. نکته دیگر اینکه صنعتی با همه جدیت و دقت و نظرگاه انتقادی و کمال طلبی و نکته سنجی ، نگاه خطاپوش مهربان ملایم واقع بینانه ای به انسان و ضعفهای انسانی اطرافیانش داشت.او چون پخته و کاردیده بود ، ضعفها و شرارتهای ناگزیر آدمی را به رسمیت می شناخت و با آن کجدار و مریز کنار می آمد.. ایده آل گرایی خام موجب نمی شد توقع بیش از حد از زیردستانش داشته باشد. می توانست کاستی های دیگران را ببخشد و فراموش کند . به قول عبدالرحیم جعفری می توانست «از شگردش استفاده کند و هنگام مـلاقات دسـت‌ در‌ کمر کسی بیندازد که  از او دلگیری داشته  تا کدورتها برطرف شود ،انگارکه هیچ اتفاقی بین‌ آنها‌ نیفتاده است.» در نامه ای به ایرج افشار نوشته است:« متشکرم بـرای فلانی و فلانی‌ مجلهء آینده را فرستادی.سطح تـوقع مـن از مـردم، همانند خودم،ناچیز و پیش‌پا افـتاده اسـت و شاید به همین سـبب اسـت که کمتر احساس‌ دلخوری نسبت‌ به‌ مردمان دارم.اگر این دو نفر را‌ با‌ دیگران مقایسه کنی خواهی دیـد کـه بدون‌ حسن نیستند اما بـا گلدوز کبوترباز که نامه‌هایم را‌ بـرایت‌ آورده و از قرار‌ معلوم‌ صد تومان هم گوشت را بریده است، خیلی فرق زیاد ندارند». یا در نامه ای دیگر:« ژورنال گیاه‌شناسی ایران را به ضمیمه برایت می‌فرستم. خالی از عـیب نـیست.اما‌ چیست‌ که‌ بی‌عیب باشد.جای شکرش باقی است که این قدم‌ را برداشته‌اند.غرضم‌ این است که مبادا با تمرکز توجه بر نقائص آن موجبات دلسردی‌ تهیه کنندگان فراهم شود. » درباره خودش نیز همین نگاه آسانگیرانه را مرعی می داشت. وقتی  یکی از برکشیدگانش زیر آبش را زد و فرانکلین را صاحب شد و به باد فنا داد، دوستی به او گفت:  « تو با این‌ همه زیرکی و باهوشی که  موی سفید را از ماست می‌کشی،چطور شد در‌ انـتخاب‌ و ارزیـابی دوستانت اینطور اشتباه کردی؟»صنعتی هم ‌گفت:«خوب،این یـکی‌ از جریان‌های لازم زندگی اسـت،زندگی هـمین است… هر کسی اشتباه می‌کند،من هم انسان‌هستم و اشتباه کردم.» در نامه ای به خواهرش نوشت:«زندگی هم شیرین است و هم تلخ.بایستی با هم آن را پذیرفت. هیچ وقت هیچ مشکل با پرده پوشی حل نخواهد شد… پس در امور سخت نگیر. شتابزده نباش و خونسرد باش و از اینکه این و آن چه می گویند مهراس. در این زمینه کمی از من یاد بگیر» خلاصه اینکه صنعتی با این طرز تلقی از زندگی و انسان، می توانست نیمه پر لیوان را در خود و دوستانش ببیند و نقاط قوت و مزیتها را تقویت کند. این نگاه پیش برنده روشن دقیق او بود که شور امید و پیشرفت را در مجموعه های تحت مدیریتش سریان می داد و او را در  برابر آوارهای سهمناک شکستهای بزرگ مصون می کرد و موجب می شد ققنوس وار از خاکستر باخت برآید و زندگی و تلاش را از سر بگیرد.آشنایانش نوشتند تنها چیزی که توانست او را بشکند ، نه برباد رفتن فرانکلین و مؤسسه افست بود ،و نه زندان و مصادره اموال … مرگ «بانوی گل سرخ» بود که او را در هم شکست.
  3. نکته ای دیگر که به نظرم جزو مبانی مدیریتی همایون صنعتی محسوب می شود، اهمیتی است که او برای انسانها در دستگاه تحت اداره خود قائل بود. او انسان تربیت شده واجد توانمندی حرفه ای و برخوردار از شرافت کاری و حس مسئولیت پذیری را مهمترین عامل توفیق مجموعه خود می دانست. وظیفه مدیر را هم کشف و شناخت این افراد و فراهم آوردن زمینه همکاری با آنها می دانست. در این همکاری بر آموزش مستمر و رشد توانمندی های همکارانش تأکید داشت.  همایون صنعتی آنقدر بزرگ بود که بتواند با بزرگان کار کند . او این ظرفیت را داشت که  با برجستگانی چون مصاحب و خانلری و دریابندری و ایرج افشار و منوچهر انور و هرمز وحید و عباس زریاب وعلیمحمد عامری و  احمد آرام و غیره و غیره کار کند. اصلاً یکی از هنرهایش به کار گرفتن این  آدمهای برجسته بود.قدر این آدمها را می دانست.  به احمد آرام که مردی خبره و دانشمند و لایق بود پنج هزار تومان  برا ی ترجمه یک کتاب پرداخت که موجب حیرت او شده بود. حتی در دورانی که کاره ای هم نبود و کار نشر نمی کرد باز به فکر این بود که به نوعی به قول خودش «علمای اعلام» را تشویق به کاری که آن را مفید و لازم می دانست ، بکند. در نامه ای به افشار نوشته:« دیروز با‌ زریاب‌ صحبت‌ کردم.چند سال است خواهش‌ کرده‌ام‌ کـه مـقدمهء کتاب‌ اصول مکانیک هرتز دانشمند قرن نوزدهم آلمان را ترجمه کند.این مقدمه‌ کتاب‌ مکانیک یکی از ارکان‌ فلسفه جدید‌ اروپا‌ و غرب است.هرچه من‌ در‌ اهمیت این مقدمه  بیست یـا سـی صـفحه‌ای بگویم کم گفته شده است. متن کـتاب و مقدمه‌ را‌ مدتهاست‌ به‌ آقای‌ خوئی‌ داده‌ام.خواهش دارم او را بدین کار تشویق کن. » یا آقای جعفری امیرکبیر نوشته است:« در روزهای نومیدی پس از مصادره امیرکبیر همایون هر از گاهی تلفن مـی‌کرد کـه چرا در خانه مانده‌ای،بیا‌ با‌ هـم‌ دوبـاره یـک‌ دستگاه نشر راه بیندازیم و از نـو بـه کار کتاب مشغول شو. »نمی خواست  استعداد و توان جعفری هرز برود. «ایرج جان! شنیدم که از آقا تقی[جعفری]رفع گرفتاری شده است.شاد‌ شدم.هرچه‌ باشد آدم‌ زحمت‌کشی است و علی رغم اشتباهات،خدمتگزار پرتکاپوی نشر کـتاب بـوده است.این‌ روزها که مشغول فراگرفتن کار‌ صحافی‌ هستم اغلب به یادش هستم.اگر حس می‌کنی که‌ نیاز به استراحت و تغییر‌ محیط‌ دارد تشویقش کن چند روزی بیاید کرمان.در‌ فراهم‌ آوردن‌ وسائل‌ آرامش خیال او خواهم کوشید.»photo_2016-07-28_20-26-27

 

در همین زمینه افشار نامه ای از صنعتی به هوشنگ نهاوندی چاپ کرده که چون روح بلند و نگاه والای صنعتی را نشان می دهد مناسبت دارد آن را بخوانم:

«حضور مبارک جناب آقـای دکـتر هوشنگ نهاوندی

به جا می‌داند در نهایت احـترام و اخـلاص مراتب زیر را به عرض عالی برساند:

اینجانب در شمس‌آباد اصفهان که اکنون وصل به شهر اصفهان و در‌ کنار شاهراه قرار دارد، جمعاً مالک حدود یکصد و چهل تا یکصد و پنـجاه هـزار مترمربع زمین هستم کـه‌ تمام اراضـی مذکور را از عرصه و اعیان و حقوق و منابع،بدون استثناء کردن قطعه‌ای‌ یا‌ جزئی‌ از اجزاء و بدون چشمداشت منافع مادی، بالمثالثه و بالسویه به سه مؤسسه و مرجع زیر واگذار می‌نمایم:

الف.موزه صنعتی‌ و هـنری کـرمان و مرکز فـرهنگی آن

ب.کانون ترتبیتی نونهالان صنعتی کرمان

ج.فرهنگ ایران زمین،به مدیریت و مسئولیت آقای ایرج افشار برای تأسیس مرکزی‌ جهت هرگونه حمایت مادی و مـعنوی از دانشمندان و هنرمندان‌ با‌ سابقه فرهنگ و علم و ادب‌ و هنر‌ ایرانی به تـشخیص آقـای ایـرج افشار یا نماینده قانونی وی در آینده.»

آن طور که افشار برای نهاوندی نوشت ، قصد صنعتی«کمک به ایجاد رفاه جهت‌ دانشمندان کهن‌سال و کم‌بضاعت و طرح تهیه مسکن تفریحی » برای این پیران میوه خویش بخشیده بود.

اما فقط برجستگان و نخبگان مورد عنایت صنعتی نبودند.. انسان بما هو انسان برایش عزیز و خواستنی و محترم بود. شاید این خصلت را از تعلیمات پدر بزرگش داشت. شاید هم ته نشین آموزه هایی بود که در حزب توده از آنها دم زده می شد. شاید هم از توجهش که به بن مایه های اخلاقی و انسانی موجود در گنجینه ادب فارسی برمی خاست.  صنعتی  به انسانهای عادی دور و بر خود می نگریست و به آنها اهمیت می داد و از آنها می آموخت؛ جزئی ترین رفتار آنها توجهش را جلب می کرد:

«ایرج عزیز تقریبا هرروز از لاله‌زار به شهر می‌آیم.وقت گل‌چینی و گلاب‌گیری است.بایستی‌ گلاب‌ها را به شهر ‌‌برسانم.امروز‌ مشهدی همّت پدر حمد الله همراهم بود با ظرف‌ ماست و مرغ زنده‌ای که‌ در‌ کارتن‌ کرده بود.پیرمرد زنده‌دل و با حالی اسـت.دو سـه هـفته‌ پیش از الاغ به زمین خورده و دستش ضـرب دیـده اسـت.زنش،مادر حمدالله،بیماری‌ قلبی دارد و ساکن کرمان شده است.کارش زیاد‌ است.مثل من گرفتار تنگ‌وقتی‌ شده‌ است‌ و دست تنها می‌باشد و خسته و کم‌خواب.سه ساعت و نیم در راه بودیم و در این‌ مدت بـیش از بـیست جـمله حرف نزد.اما آنچه که گفت پخته و شیوا و آمـوزنده‌ بـود.درباره خوبی‌ها و بدی‌های چشم و هم‌چشمی در جغدری صحبت کرد.مقداری چشمان‌ خواب‌آلود مرا گشود.»

در نامه ای دیگر :« تصورم بر این‌ است که در کار پرورش و تربیت و تعلیم بچه‌های پرورشگاه،بالأخره‌ سرنخی را به دست آورده‌ام.احساس عجز و ناتوانی‌ که‌ در‌ چند ماه اخیر از این بابت‌ سراپایم را گرفته بود انـدکی سـبک‌تر‌ شده‌ است.هرچه توانستم با بچه‌ها نـشستم و گـفتم و برخاستم.ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها،گاه و بیگاه،در سفر و حضر‌ با‌ آنها به سر می‌برم و در احوال و رفتار و گفتارشان دقت‌ می‌کنم. هرکدام‌ دنیائی‌ هستند و عالمی»

و در نامه ای دیگر:« گلدوز کبوترباز سـابقه‌داری اسـت.خیلی سعی کرده‌ام‌ که وادارش کنم اطلاعاتش را درباره کـبوتربازی و قـواعد و اصـطلاحات آن بـنویسد.زندگی‌ پرماجرایی داشـته است.از‌ بچه‌های‌ پرورشـگاه صـنعتی نیست.چند ماه پیش که کانون‌ کارآموزی کرمان را تعطیل کردند با سه نفر دیگر[که‌]جا و مکانی نداشتند آمدند بـه‌ پرورشگاه صـنعتی.حالا هـم خیال دارم که از پرورشگاه،به علت زیادی سن‌ بـیاورمش‌ در کـنار خـانه‌ خـودم و بـرایش کـار و کاسبی راه بیندازم.امیدوارم که از او انسان مفیدی بسازم.به‌ امید خدا».

می بینیم که صنعتی هر کس را به فراخور قابلیتش به جا می آورد و به کار می گیرد؛  فی المثل همانطور که از زریاب خویی قول می گیردکه رساله ای مربوط به«پنگان» برایش‌ تهیه‌ کند ، از گلدوز کبوترباز می خواهد اطلاعاتش را درباره کـبوتربازی و قـواعد و اصـطلاحات آن بـنویسد. در نامه ای نوشته:« عده‌ای را مأمور تهیه اصطلاحات و کلمات‌ مربوط بـه قـالی‌بافی نموده‌ام. » یا:« ایرج عزیزم سفرت به درازا کشید.مقاله«ساعت شبنمای اردکان- یزد»همراه عریضه است. خوشحالم آن را در آینده‌ چاپ خواهی کرد.لازم مـی‌دانم کـسانی هـرچه بیشتر به این موضوع علاقمند شوند و آن را دنـبال کـنند.علاقمندم‌ و اصـرار دارم هـرچه‌ زودتـر‌ چاپ‌ شود.نه بدان علت که از دیدن‌ چاپ‌ شده‌ نوشته‌ام حظ خواهم برد.بلکه می‌ترسم یا می‌دانم که منابع عمده تحقیق در این باره به طور ملموس روز به روز کمتر می‌شود.پیرمردهای‌ مـورد‌ نظرم‌ آفتاب‌ لب‌بام هستند.»چقدر  با افشار به روستاهای دورافتاده سفر کرد تا اطلاعات سینه به سینه پیر مردهای موردنظرش را ثبت و ضبط کند.photo_2016-07-28_20-24-57

 

۶.نکته دیگر اینکه اصولاً خلق ثروت برای همایون صنعتی یک ارزش و هدف محسوب می شد. در مملکت تن رها  کن تا نخواهی پیرهن، همایون صنعتی زاده یک عمر خلق ثروت کرد. ثروت را نیز از راه کار خلق کرد نه رانت و زد و بند ودزدی و دلالی. در خلق کار و مآلاً ثروت مبتکر و کوشا و نستوه بود. یکی دو مثال می زنم.در مصاحبه  خواندنی اش با آقای سیروس  علی نژاد، درباره ابتدای کارش در بازار گفته:« پدرم پایش را کرد توی یک کفش که باید بروی دانشگاه.من گفتم نمی‌روم.فکر‌ می‌کردم می‌روم دانشگاه‌ خنگ می‌شوم. پدرم هم‌ چون‌ خـودش مـدرسه نـرفته بود و دانشگاه‌ ندیده بود اصرار داشت که من به دانشگاه بروم.کارمان بـه دعـوا کشید.من قهر کردم‌ و از خانه‌ بابا‌ آمدم بیرون.دو سه روز طول کشید تا توی بازار در‌ تجارتخانه‌ای مشغول‌ شاگردی شـدم.روزی بـیست و پنـج ریال،ماهی ۷۵ تومان مزد می‌گرفتم.سه سال آنجا کار کردم.در این فاصله پدرم را‌ ندیده‌ بودم.به‌ کـلی بـی‌خبر بـودم.یک خرده پول جمع کرده‌ بودم.جنگ جهانی دوم هم تمام شده بود.شده‌ بود‌ سالهای ۲۵- ۲۶.رفتم یک صندوق پستی گـرفتم‌ و سـَرنامه چـاپ کردم و تجارتنامه باز کردم.به کمپانی‌های خارجی‌ نامه می‌نوشتم‌ و پست‌ می‌کردم‌ که می‌خواهم نمایندگی شما را بگیرم.شروع کـردند بـرای من sample فرستادن. اولین سمپلی‌ که‌ برای‌ من آمد یک بسته عمده پوستر بود.همین‌ها کـه کـنار خـیابان‌ می‌فروشند.از آمریکا فرستاده بودند.رفتم آنها‌ را‌ دو‌ هزار تومان فروختم.سه چهار تا از این کارها کردم،دیدم ده پانزده هـزار تـومان پول دارم.رفتم‌ سرای‌ جواهری که جای‌ کاسبکارهای فقیر بود،یک دکان گرفتم و تابلو زدم و شدم کاسب.یک، یک‌ مـاهی‌ کـه‌ ایـن‌ جوری کار کردم یک روز در باز شد و آقای صنعتی‌زاده بزرگ تشریف آوردند تو.گفتند:‌ چشمم‌ روشن،آقا‌ تجارتخانه باز کردن! کارت چـطور اسـت؟چه کار می‌کنی؟نشست یک ساعتی‌ حرف زد.بعد گفت بیا باهم‌ کار‌ کنیم. »

ایرج افشار نوشته:« آنچه می‌نویسم بیشتر به شوخی می‌ماند ولی چندبار از‌ خودش‌ شـنیدم و دیـگران هم‌ شنیده‌اند که می‌گفت‌ در‌ زندان‌ گاه‌ شعر‌ می‌گفتم و چون‌ زمزمه‌ می‌کردم و همبندها می‌شنیدند از من می‌خواستند به زبان دل آنها شعری بگویم که در نامه خود‌ برای‌ مادر‌ یا محبوب خود بنویسند و من می‌گفتم بـرای‌ هـر‌ بیتی‌ باید‌ سه‌ یا‌ چهار تومان بپردازید و از این درآمد خرج قهوه خود را تأمین می‌کردم. » در نامه ای که تاریخ بهمن ماه ۱۳۶۱ دارد به خواهرش نوشته: « امسال برای همه بچه های پرورشگاه پلیور تهیه کردیم. بسیار خوب و ارزان از آب در آمدند. کاموا خریدیم و دادیم زنانی که بیکار هستند و محتاج، آنها را در قبال مزد معقولی بافتند. معلوم شد کار سودمند و پربرکتی است. فعلا مشغول شده ایم برای سال آینده بلکه نزدیک به هزار ژاکت و پلیور تهیه کنیم. هم برای مردم کار تهیه کرده ایم و هم در هر پلیوری می شود صد تومان استفاده کرد و آن پول را به هزار کار زد».

۷.نکته دیگری که در سرشت صنعتی زاده بود و نیز در منش مدیریتی او بروز داشت گریز او از تجمل گرایی و اهتمامش به صرفه جویی بود.  هم تربیت خانوادگی و سخت گیری های مالی پدرش چنین سجیه ای را در او نضج داده بود و هم  تجربه کارگری و زحمت کشی او در بازار این روحیه را در او تثبیت و تقویت کرده بود. صنعتی قدر پول را می دانست. با آن همه ثروت موروث و مکتسب ، باز وقتی می خواست سفری به میناب برود یکی از انگیزه هایش « مهمانسرای تمیز و ارزان» آنجا بود. وقتی ایرج افشار ساختمان کتابخانه مرکزی را به سامان رساند ، صنعتی در نامه ای به او نوشت:« متشکرم از ایـنکه کـتابخانه مرکزی دانشگاه را نشانم دادی.صد بارک الله که کاری به این‌ بزرگی را بی‌سر و صدا به انجام رسانده‌ای.موفق باشی.یقین‌ دارم که کارهای بزرگ‌تر خواهی کرد.چه عالی بود شیوه‌ای که برای اداره آن بنای عظیم پیش گرفته‌ای،ارزان و آسان و بـدون ایجاد بار سنگین هزینه مستمر. نمایشگاه‌[عکس‌]نویسندگان که موفقیت‌ از در و دیوارش می‌بارید ابتکاری‌ بدیع‌ است برای علاقمند ساختن دانشجویان به کتاب‌ و مطالعه ». توجه بفرمایید چه صفات و مشخصاتی را در کار افشار دیده و برجسته کرده : بی هیاهو ، بدیع ، موفق ، مبتکرانه،  ارزان ، آسان و بـدون ایجاد بار سنگین هزینه مستمر… می توان گفت  این فشرده  مرامنامه مدیریتی همایون صنعتی زاده است.

  1. نمی توانم از همایون صنعتی بگویم و از ایرج افشار نگویم. افشاری که پس از مرگ صنعتی نوشت:« شوخی‌ نیست،هفتاد‌ و هفت سال بود جنم یـکدیگر را مـی‌شناختیم.یکی از دیـگری توقعی جز یکرنگی و دوستی نـداشت. « داوری افشار درباره خمیره و جنم دوست دیرینه اش این است:« اگر بخواهید خمیرهء‌ همایون‌ را به مانند ماست چکیده بگویید در چند کلمه خـلاصه‌ شدنی اسـت: تیز و تند، باهوش ،بانظم، پرکار، ناآرام، وقت‌دان، پی‌گیر، آدم‌شناس، رک، کنجکاو،تازه‌یاب،کارساز،سختی‌دوست،بردبار.چابک و سبک.همه این‌ صفات‌ در‌ هر که یافت شود به نظر من به او می‌توان گفت اعجوبه. »

سرانجام علی دهباشی درباره فیلم «بانوی گل سرخ» چنین می گوید :

تنها فیلمی که از آقای صنعتی به جا مانده فیلم ” بانوی گل سرخ ” است ، آقای مجتبی میرطهماسب سازنده این فیلم بخش های دیده نشده ای از آن را برای نمایش انتخاب کرده اند و این هنر ایشان است که هم مستندساز درجه یکیست و هم توانسته اند آقای صنعتی را برای ساخت این مستند راضی کند.

مجتبی میرطهماسب سازنده مستند ” بانوی گل سرخ ” از تجربه ساخت این فیلم می گوید و ثبت لحظاتی از همایون صنعتی را از افتخارات بزرگ زندگی خود می داند :

همایون صنعتی مکتبی بود که ریشه هایش در علی اکبر صنعتی و آموزش هایش بود . به نظرم مهمترین کار ایشان این بود که دانش ، تلاش و کار را همزمان کرد، چیزی که علی اکبرخان صنعتی در پرورشگاه بنیاد گذاشت و بچه ها درکنار درس خواندن حرفه و کاری یاد می گرفتند . همایون صنعتی در واقع در کارهایش به یک شیوه و متدی رسیده بود و من وقتی که می خواستم ” بانوی گل سرخ ” را مونتاژ کنم ، تمام سعیم بر این بود که بتوانم رل مدل همایون صنعتی را در بیاورم ، تمام کارهایی که او از فرانکلین به بعد کرد در همین الگو قابل تکثیر بود . گلاب زهرا چکیده ای است از آن دانش مدیریتی که به جز یک دانش مدیریتی ، ترکیبی از عشق و علاقه به انسان ، عشق به توسعه کشور ، توسعه کار و اهمیت کار کردن است .مجتبی میرطهماسب ـ سازنده فیلم بانوی گل سرخ

مجتبی میرطهماسب ـ سازنده فیلم بانوی گل سرخ

شاید خیلی شانس و اتفاق یار من بود که بتوانم این فیلم را بسازم . زمستان سال ۸۶ دوستم سهراب مهدوی با من تماس گرفت و ارتباطی بین من با زهرا دولت آبادی خواهر زاده آقای صنعتی بوجود آورد ، ایشان توانستند بعد از سالها همایون صنعتی را راضی کنند که بیایند و فیلمی ده دقیقه ای درباره گلاب زهرا بسازند ، فیلمی کاملاً کاربردی برای اینکه بتوانند گلاب زهرا را خارج از ایران معرفی کنند . قرار بود زهرا دولت آبادی به همراه آقای رضا بدیعی فیلمساز شاخص ایرانی ساکن آمریکا برای بهار ۸۷ که ایام شور گل و گلاب گیریست  به ایران بیایند و فیلمبرداری کنند . از من خواستند مقدماتی را آماده کنم تا دوستانی که در آن زمان فشرده می آیند، بتوانند سریع تر کار را شروع کنند و من هم تمام مقدمات را آماده کرده بودم . در فروردین و اردیبهشت آن سال کسانی که از خارج از ایران می آمدند را به دلایل واهی می گرفتند . به همین دلیل دوستان از آمدن به ایران در آن زمان پرهیز کردند و از من خواستند که این فیلم ده دقیقه ای را بسازم . من به هرجهت از همشهری های آقای صنعتی بودم و سالها قبل ایشان را در زمان حیات همسرشان دیده بودم ، کتاب های ایشان را خوانده بودم و خیلی مشتاق بودم این اتفاق بیفتد و کار را با این خواهش پذیرفتم که بتوانم علاوه بر فیلم ده دقیقه ای سفارش شده ، فیلمی مستقل براساس آنچه خودم فکر می کنم ، بسازم . همایون صنعتی نپذیرفت و در واقع تنها شرط ایشان با من این بود که اگر قرار هست فیلمی ساخته شود یک فریم هم نباید از ایشان در این فیلم باشد . در واقع آقای صنعتی یک نگاه بدبینانه ای به سینما داشت و معتقد بود که سینما نمی تواند آنچیزی که هست را نشان دهد و در واقع سایه ای از واقعیت را نشان می دهد که ممکن است منطبق با آن هم نباشد ، ولی خوشبختانه ایشان به من اعتماد کردند . زمانی که فیلم را مونتاژ می کردم نگران بودم که آیا ایشان می پذیرند فیلمی که شرط ساخته شدنش نبودن خودشان بود را ببینند ؟ که خوشبختانه این اتفاق افتاد . جز آخرین سوال ها و گفتگوهایم با ایشان این بود که خوب حالا بعد از هشتاد و اندی سال عمر وقتی به پشت سر نگاه می کنید بین همه کارهایی که کرده اید وهمه اتفاقاتی که باعث و بانیش بوده اید ، مهم ترین کار کدام بوده است ؟ و ایشان جواب داد : ” من آنقدر کار دارم که وقت ندارم به پشت سرم نگاه کنم و ببینم چکار کرده ام ” . به هرجهت جز افتخارات زندگیم است که توانستم لحظاتی از همایون صنعتی ثبت کنم .

و سپس بخش دیده نشده ای از مستند ” بانوی گل سرخ ”  به نمایش درآمد.

  • عکس ها از : متین خاکپور، ژاله ستار و مریم اسلوبی

شب بخارا، موسیقی لرستان و علی اکبر شکارچی،این شب به یادماندنی با سخنرانی حسین علیزاده آغاز و با اجرای قطعاتی از موسیقی لری و شاهنامه خوانی توسط علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی پایان یافت .

شب بخارا، موسیقی لرستان و علی اکبر شکارچی/ زهرا ناطقیان

 

عshekarchi (2)صر چهارشنبه بیست و سوم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج ، مجله بخارا دویست و پنجاهمین شب از مجموعه شب های بخارا را به استاد علی اکبر شکارچی ، نوازنده برجسته کمانچه اختصاص داد . این شب به یادماندنی با سخنرانی حسین علیزاده آغاز و با اجرای قطعاتی از موسیقی لری و شاهنامه خوانی توسط علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی پایان یافت .

علی دهباشی در ابتدای جلسه یاد و خاطره عباس کیارستمی و جمشید ارجمند را که به تازگی از میان ما رفته‎اند گرامی می دارد و برای این دو استاد گرانقدر طلب آمرزش می کند . سپس ضمن عرض خیر مقدم به حسین علیزاده و سایر استادان حاضر در جمع ، مرور کوتاهی دارد بر زندگی ، آثار و افتخارات علی اکبر شکارچی.

علی اکبر شکارچی ششم فروردین هزار و سیصد و بیست و هشت در ایستگاه “چم سنگر” دورود در استان لرستان بدنیا آمد. در سال   ۱۳۵۰ با ساز تخصصی کمانچه به دانشگاه هنرهای زیبای تهران وارد شد.کمانچه نوازی را تحت تأثیر کمانچه نوازان لرستان شروع کرد و اولین کسی بود که با ساز تخصصی کمانچه به تحصیل موسیقی در دانشگاه تهران پرداخت.

اولین کنسرت را در شیراز در سال  ۱۳۵۴ به سرپرستی استاد حسین علیزاده اجرا کرد. در ۱۳۵۶ نفراول کمانچه نوازی ایران در آزمون “باربد” به دبیری “استاد امیر هوشنگ ابتهاج” و داوری استاد علی اکبر خان شهنازی- دکتر مهدی فروغ- دکتر مهدی برکشلی- دکتر داریوش صفوت و استاد علی تجویدی شد.

در ۱۳۵۸ اولین اجرای صحنه ای را بعد از پیروزی انقلاب در دانشکده هنرهای زیبا با استاد حسین علیزاده و آقای بهمن رجبی بصورت سه نوازی داشت که با توجه به استقبال فراوان تبدیل به اولین کار ایشان بعنوان “موسیقی خلق لر ” منتشر شد. بعد از آن کارهای زیادی را بصورت انفرادی به رسانده‎اند. یکی از کارهای ایشان تدوین  و انتشار تکخوان با گروه کر و سرنا نوازی زنده یاد “شاه میرزا مرادی” بود و بعد هم آلبوم “خونین شهر” را با همکاری زنده یاد”عطا جنکوگ” عرضه کردند.

علی دهباشی از زندگی پربار علی اکبر شکارچی سخن می گوید

علی دهباشی از زندگی پربار علی اکبر شکارچی سخن می گوید

در ۱۳۷۱ “ردیف های میرزا عبدالله” را برای اولین بار بعنوان یک شیوه آموزشی و یک منبع مرجع ضبط کردند. بعد از آن اجرای قطعاتی از موسیقی لری به یاد “علیرضا حسین خانی” و “بیست ترانه لری” بود که توسط آوای شیدا به سرپرستی زنده یاد “محمدرضا لطفی” در دسترس عموم قرار گرفت. سپس کتاب آن تحت عنوان “بیست ترانه کهن لری” و دو کتاب دیگر با عنوان‎های “وزن خوانی جلد یک” و “وزن خوانی جلد دو” را منتشر شد.

بعد از این دوره به اجرای تعدادی تکنوازی می‎رسیم، نظیر:  “خواب شقایق” “عاشقانه” “بهار باد”( به همراه ارکستر سمفونیک و سازهای محلی با اجرای ایرج رحمانپور)

علی اکبر شکارچی نزد استادانی همچون “علی اصغر بهاری” “دکتر داریوش صفوت” “جلال ذالفنون” و “نورعلی خان برومند” به فراگیری موسیقی پرداخت و کارهای آوازی را نزد استادانی چون “محمود کریمی” “یوسف فروتن” و “استاد هرمزی” فرا گرفت

ایشان بعد از فارغ التحصیلی در همان دانشکده هنرهای زیبای تهران به تدریس پرداخت  و سپس  حدود هشت سال در دانشگاه هنر و سوره کمانچه نوازی  درس داد

علی اکبر شکارچی به همراه  “حسین علیزاده” کنسرت های مختلفی را در کشورهای اروپایی از جمله اتریش و آلمان اجرا کرد. و نیز همراه دخترشان “آساره شکارچی” که نوازنده تنبک است و کنسرت هایی را در کشورهای متعدد : سوئد ، سوئیس ، نروژ، بلژیک، فرانسه، اسپانیا انگلستان کلمبیا استرالیا و چندین کشور دیگر به اجرای موسیقی پرداختند.

در ایران نیز طی یکسال گذشته در شهرهایی مانند اهواز اندیمشک بهبهان دورود کوهدشت اراک و خرم آباد بصورت تکنوازی و یا بهمراه گروهی بنام “کمان آوا” که از بهترین استادان کمانچه نواز ایران تشکیل داده اند به اجرای کنسرت پرداختند.photo_2016-07-14_13-42-06

 

گروه “کمان آوا” از اساتیدی مانند “فرج علیپور” محمد باجلو” و…. تشکیل شده است.

ساخت موسیقی فیلم سینمایی “خون بس” به کارگردانی آقای “غلامرضایی” از کارهای ایشان است که در آن از سازهای ارکستر سمفونیک و سازهای سنتی و محلی و همچنین خوانندگان کر و تکخوان لری استفاده شده است. موسیقی این فیلم جایزه ای از انجمن منتقدان دریافت نموده است. وهمینطور ساخت موسیقی تئاتر “پیرچنگی” به کارگردانی “هادی مرزبان”  از کارهای ایشان است.

آخرین کار ایشان که در دست اجرا است “آموزش ردیف های میرزا عبدالله” بصورت صوتی و تصویری است که هنرجویان میتوانند با دیدن این مجموعه آموزش های لازم برای کمانچه نوازی را بصورت تصویری نیز بیاموزند.

صحنه ای از شب علی اکبر شکارچی

صحنه ای از شب علی اکبر شکارچی

در ادامه حسین علیزاده ، از شخصیت و جایگاه هنری علی اکبر شکارچی می گوید و معتقد است شکارچی یک روشنفکر به معنای مثبت کلمه است و اگر امثال شکارچی در موسیقی ایرانی بیشتر بود ، جامعه موسیقی و موسیقیدان ها تا این حد ضربه پذیر نبودند :

این جمع با طراوت و خوش چهره ای که در این مکان گرد هم آمده اند همه ناشی از تلاش های آقای دهباشی است و به نظر من ایشان وزیر فرهنگ و هنر ما حساب می شوند . این همه کار و فعالیت بدون ادعا و با کیفیت . این جلسات باید در سراسر ایران و در ابعاد خیلی بزرگ انجام بگیرد که این اتفاق نمی افتد . من همیشه می گویم که ما نباید مدام بگوییم نمی گذارند و نمی شود ، هرکسی در جایگاه خودش و در هر شغلی که هست باید کار خودش را به بهترین شکل انجام دهد و من به آقای دهباشی از این جهت تبریک می گویم .

امشب صحبت کردن برای من خیلی آسان است ، چون درباره دوستی صحبت می کنم که گویی شرح حال خودم را می گویم ، به همین راحتی و به زلالی خود شکارچی . قطعاً دوستان به قدر کافی درباره خود علی اکبر شکارچی شنیده اند و خواهند شنید ، ولی من سعی می کنم مختصر از جایگاه شکارچی در موسیقی و شخصیت هنری او بگویم . من شکارچی را درهمان اوایل سال های دانشجویی ، زمانی که در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی فعال شدیم ، دیدم . ایشان واقعاً یک سوغاتی بودند که از لرستان مستقیماً به مرکز پست شدند . من در جریان نیستم که شکارچی چگونه سر از مرکز در آورد ، ولی می دانم که زنده یاد آقای صفوت که مسئولیت مرکز حفظ و اشاعه موسیقی را داشت ، شکارچی خوبی بود . ایشان به دانشگاه ها می رفت و جوانان با استعداد را برای مرکز حفظ و اشاعه موسیقی شکار می کرد و علی اکبرشکارچی که خودش شکارچی بود در دام افتاد و به مرکز دعوت شد .

در آن سال های دانشجویی شرایط برای ما که ساکن تهران و در خانه خودمان بودیم بسیار آسان تر بود . شکارچی درست درعنفوان جوانی در حالیکه نامزدی هم داشت ، به تهران آمده بود و ازعشق خودش دور بود . او تک تک آرشه ها را به عشق همین ماهرخ عزیز که امشب اینجا حضور دارد می کشید . قبل از اینکه بخواهیم به خود شکارچی بپردازیم ، باید به ماهرخ ، همسر ایشان بپردازیم . من طی این چهل – پنجاه سال شاهد زندگی این خانواده بوده ام ؛ اول خود شکارچی ، بعد دوران نامزدی او و به تهران آمدن همسرش و سپس به دنیا آمدن فرزندانشان . در این دوران چهل-پنجاه ساله ، فراز و نشیب های بسیاری در زندگی خیلی ها به خصوص هنرمندان و موسیقیدان ها بود . در تمام این فراز و نشیب های اجتماعی ، سیاسی و هنری یک قهرمان همیشه کنار اکبر شکارچی بود و هست ، در سخت ترین شرایطی که من هر موقع با زندگی خودم و یا دیگران مقایسه می کردم نظیرش را پیدا نمی کردم و همیشه فکر می کردم که این بار این خم می تواند شکستی را به این خانواده وارد کند ، ولی ماهرخ تمام این سالهای بسیار سخت تا به امروز را در کنار شکارچی با اعتقاد حضور داشت و این چیزیست که خود شکارچی همیشه با قدردانی ، افتخار و با صدای بلند می گوید ، اسم شکارچی را نمی توان بدون ماهرخ برد . من از این زن قهرمان در کنار شکارچی ستایش می کنم و می دانم که چگونه این زن باعث شد که هیچ وقت لبخند از لب های افراد این خانوداه دور نشود . این ها با اعتقاد و عشقی که به هم داشتند همیشه به هر هدفی که می خواستند ، رسیده اند و هر سختی که در راهشان بود را هموار کرده اند . و خوشبختانه جزء خانواده های بسیار شاد و خوشبخت جامعه هنرمندان ایرانی هستند .

حسین علیزاده از پایداری و همدلی همسر علی اکبر شکارچی می گوید

حسین علیزاده از پایداری و همدلی همسر علی اکبر شکارچی می گوید

ما وقتی که موسیقی ایرانی را بررسی می کنیم ، این موسیقی همواره از چند زاویه فراز و نشیب داشته است . در یک جامعه ای که ردپای موسیقی در تمام معماری و فرهنگ ایرانی سایه افکنده است ، حتی اگر ما به طور نوشته شده در تاریخ آثاری از موسیقی نمی بینیم ، ولی وقتی طاق بستان یا عالی قاپو را نگاه می کنیم می فهمیم که موسیقی در دوره های مختلف چه نقش به سزایی داشته است . موسیقی از دورانی مشکل پیدا می کند که در ایران و به خصوص از دوران صفویه با مسائل مذهبی روبه رو می شود و موسیقی به نوعی حرام اعلام شد ، که البته امروز هم فقط رسماٌ گفته نمی شود ، ولی همچنان با موسیقی شایسته رفتار نمی شود که بالاخره این رفتار هم  تا حدودی نشأت گرفته از همین نگاه است . کسانی که صاحب قدرت هستند همیشه نسبت به موسیقی نگاه بدی داشته اند ، ولی نباید تصورکنیم حالا که دیگر اینجا نمی شود کار کرد پس باید مهاجرت کنیم و برویم به کشورهایی که به موسیقی توجه می کنند چون این روش در تاریخ به هیچ وجه نتیجه خوبی نداشته است ، من شخصاً معتقدم که در ادبیات و دیگر رشته های هنری هم خیلی کم جواب داده است . وقتی که هنرمندان از سرچشمه اصلی جدا شوند دیگر نمی توانند آن نتیجه ای که باید در هنر داشته باشند ، بعضاً حتی چنان دچار سرخوردگی شدند و دست به خودکشی زدند . من این بخش از روشنفکری را اصلاً قبول ندارم ، حتی اگر از صادق هدایت یا غلامحسین ساعدی صحبت بکنیم . درست است که ما باید حس آنها را درک کنیم ، ولی نتیجه روشنفکری نباید این باشد که آدم وقتی خودش با محیط سازگاری ندارد ، حتی وقتی که مهاجرت می کند مجبور بشود خودش را از بین ببرد . ما در دوره ای زندگی می کنیم که می توانیم بیشتر به واژه روشنفکری فکر کنیم ، آیا روشنفکر کسیست که مسائل جامعه را بهتر ازعوام درک می کند ؟! پس اگر بهتراز دیگران درک می کند ، مسائلی که در کشورش می گذرد باید برایش طبیعی باشد و بتواند فرهنگ ، تاریخ و حوادث جامعه را کنار هم بچیند و بداند که چرا این اتفاقات در کشورش می افتد . منی که در ایران زندگی می کنم نمی توانم هر روز از یک خبری شوکه بشوم. اگر ما به عنوان روشنفکر نگاه درست تر و شناخت بیشتری نسبت به جامعه داشته باشیم ، باید بهتر از مردم عادی شرایط کشور را درک کنیم تا اینکه من بعضی اوقات می بینم که مردم عادی درکشان بیشتر است ، خودشان را بهتر وفق می دهند و زندگی طبیعی تری دارند تا برخی از روشنفکران ما که سرخوردگی جز جدانشدنی از زندگی آنهاست.

  • صحنه هایی از شب علی اکبر شکارچیphoto_2016-07-14_14-18-04

من عقیده دارم که هیچ وقت نگوییم که این بلا را سر ما آوردند و نمی گذارند یا نمی شود . چون به طور کل فرهنگ ما ایرانی ها به شکلیست که همیشه معترض هستیم ، حتی اگر جایی حق با ما نباشد و یا اگر هم حق با ماست به قدری این اعتراض جز اخلاق ما شده است که در جای خودش تأثیری ندارد . حقیقتاً وضعیت موسیقی ایران از چه چیزی رنج می برد ؟ از نداشتن موسیقیدان روشنفکر که شرایط خودش را درک و مقاومت کند و برسر اصول خودش بایستند و یا از شرایطی که بر موسیقی وارد می شود ؟ به نظر من هردو زاده هم هستند . هرچقدر که موسیقی و شرایط موسیقیدان ها سست تر ، بدون اطلاعات و پشوانه فکری باشد ، ضربه پذیرتر خواهند بود . در موسیقیدان ها اتفاق نظر نیست و اصطلاحاً هیچکس ، هیچکس را قبول ندارد ، این اختلاف نظر به همین جمله ساده ختم نمی شود و مسئله این است که وجوه اشتراک فکری موسیقیدان ها در کجاست ؟ ما در تاریخمان اتفاقات ، انقلاب ها و قیام های مختلفی را سپری کرده ایم  که از دل آنها آگاهی های زیادی بوجود آمده است ، امروز با همه شرایطی که به آنها انتقاد داریم باز نمی توانیم امروز خودمان را با گذشته مقایسه کنیم ، زیرا ملت راه خودش را مدام هموارتر کرده و توانسته به خیلی چیزها دست پیدا کند . آن چیزی که اسمش دموکراسیست ، حتماً خیلی زمان بر است و اینطور نیست که یک شبه با عوض شدن ماشین دولتی یک مرتبه همه چیز تغییر کند و ما به دموکراسی برسیم . دموکراسی یک فرهنگیست که نیاز به تاریخ دارد . کافیست ما به کل جهان نگاه کنیم که چگونه این مسئله برای آنها پیش آمده است .

چیزی که باعث می شود موسیقیدان های ایران اتفاق نظر نداشته باشند این است که موسیقیدان باید روشنفکر باشد ، روشنفکر به معنای مثبت آن ؛ یعنی آگاه و با شناخت از جامعه اش . به موسیقی ما از دوره قاجار و بعد از یک دوره غفلت طولانی مجدداً توجه شد . درست از آن زمان موسیقیدان هنوز شخصیت هنری خودش را به طور کامل بدست نیاورده است . ما در دوره قاجار موسیقیدان های بزرگی داریم که از آنها تجلیل می کنیم ، ولی همیشه شرایط موسیقیدان ها را بررسی می کنیم که از نظر فکری در چه شرایطی بودند و نسبت های جامعه چه بوده است . این حمایت از موسیقی و موسیقیدان ها در دوره قاجار کار بسیار خوبی بود ولی این خیلی فرق دارد با مسائلی که در طی تاریخ از آن زمان تا امروز موسیقیدان ها با آن روبه رو بوده اند و اهمیت نقش اجتماعی موسیقیدان در دنیای امروز . موسیقیدان های دوره قاجار هیچ کدام نقش اجتماعی نداشتند و به ندرت می توان افرادی نظیر درویش خان و عارف قزوینی در بین آنها دید . هرچه جلوتر می آییم می بینیم جامعه موسیقی ما از یک موضوع رنج می برد و آن این است که چقدر جنبه های روشنفکرانه در جامعه موسیقی ما رشد کرده است ؟ و چقدر جنبه های عامیانه در آن قویست ؟ آن چیزی که بخصوص در این سالها خیلی مشاهده می شود عوام زدگی و عوام فریبیست که جامعه موسیقی را درگیر کرده است . نتیجه ای که امروز می خواهیم بگیریم این است که ما هرچه بیشتر موسیقیدان های آگاه به مسائل جامعه داشته باشیم می توانیم موفقیت بیشتری را انتظار داشته باشیم . اگر که موسیقیدان ها جزء بدنه عوام جامعه باشند نه می توانند تأثیرگذار باشند ، نه می توانند در مقابل رفتارهای ناشایست یک برخورد متحدانه داشته باشند و نه خودشان می توانند با هم متحد باشند ؛ یعنی اگر در این مملکت به اندازه انگشتان دست که انشاالله بیشتر هم باشد ، موسیقیدان های روشنفکر و آگاه داشته باشیم قطعاً به موسیقی هر ضربه ای وارد نمی شود .

علی اکبر شکارچی در کنار همسرش ماهرخ و دخترش آساره شکارچیعلی اکبر شکارچی در کنار همسرش ماهرخ و دخترش آساره شکارچی

اگر که موسیقیدان ها خیلی مواقع با هم اختلافاتی دارند ، اختلافات شخصی نیست و این اختلافات تنها از آنجا ریشه می گیرد که در جنبه های فکری ، شناخت جامعه و درک جایگاه هنرمند در جامعه با هم اختلاف نظر پیدا می کنند که معمولاً چه در گذشته و چه حال ، همه هنرمندان شرایط خودشان را می سازند و می توانند از حکومت هایی که قدرت را به دست می گیرند و از تمام متخصصین چه با صلح جویی و مسالمت آمیز و چه با خواسته های قاطعانه جایگاه موسیقی را به دست آورند ، اگر سخت و کم به دست می آید علت خود موسیقیدان ها هستند .

من همه این مقدمه طولانی را گفتم تا به شخصیت هنری علی اکبر شکارچی برسم . ما در گروهمان به شکارچی ، دکتر عشایری می گفتیم و در تمام گروه اگر ما از نظر پزشکی مشکلی داشتیم به سراغ او می رفتیم . او در جریانات انقلاب بسیار به داد کسانی که زخمی می شدند می رسید و در بعضی مواقع قهرمانانه با خطر رو به رو می شد . او یک لر به تمام معناست و با تمام اصالت های خودش به تهران آمد و از همان روز اول متوجه شدم که این دوست لر ما روشنفکر است ، یعنی کسیست که کمانچه و ردیف میرزا عبدالله می زند و از استاد اصغر بهاری درس می گیرد و در قدیم می گفتند که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد ، ولی یک نوری در ذهن اوست و البته من ذهنم نوری نداشت ولی رفاقت خیلی نزدیکی پیدا کردیم . ما خیلی مواقع خطرها را مشترکاً باهم تقسیم کردیم و پشت هم ایستادیم  و یک زندگی برادرانه ای داشتیم که وقتی به گذشته فکر می کنم می بینیم که چه جاهایی ممکن بود ما از غصه دق کنیم و چه جاهایی که می توانستیم خودمان را ببازیم و مقاومت نکنیم ولی این رفاقت به هر دوی ما این پشت گرمی را می داد .

دوره های جوانی ما همه با هم کار می کردیم . بعد هرکسی کوله بار خودش را بر می دارد و با نگاهی که به جامعه دارد شیوه ، سبک و نگاه خودش را در زندگی به تنهایی اداره می کند . خیلی ها بودند که ما با آنها کار می کردیم و وقتی به مسیر نگاه می کنیم حتی به پیچ های اول هم نرسیدند و همان اول مسیر ایستادند ، بعضی ها بدون اینکه از جایی کمک بگیرند مسیر را ادامه دادند. شکارچی نه استخدام دولتی بود و نه از طرف ارگانی حمایت و پشتیبانی می شد . و این انسانی که با غرور به عنوان یک شخصیت هنری اینجا حضور دارد و ما به خاطرش امشب اینجا جمع شده ایم خودش یک تنه و البته با حضور همسر بزرگوارش در کنارش تمام این راه ها را هموار کرد . نتیجه اینکه اگر شکارچی در یک سازمان دولتی نبود ، اگر در وزارت ارشاد ، خانه موسیقی و … نبود ، خود به خود خودش همه اینها بود . هیچ کدام از ادارات شایستگی حفظ غرور و شخصیت او را نداشتند ، ولی خود شکارچی با شایستگی تمام این مسئولیت بزرگ را در قبال خودش داشت و هنرمندی را بار آورد که وقتی شما می گویید شکارچی همه چیز را زلال ، باصفا و آماده فداکاری و جانفشنانی می بینید . این حرف هایی که من می زنم حاصل تمام عمر مشترکیست که ما با هم گذرانده ایم و من دیده ام که چیزی به عنوان ترس هیچ وقت در وجود شکارچی نبوده است . شکارچی خیلی مواقع کمانچه اش حکم یک تفنگ را داشت ، تفنگی که در موسیقی لری زیاد از آن می شنویم و اگر این تفنگ بر دوش شکارچی نبود ، ولی کمانچه اش همان حکم را داشت .

استاد علی اکبر شکارچی

استاد علی اکبر شکارچی

به هرصورت به این نتیجه می رسیم که اگر تعداد هنرمندان نظیر شکارچی درجامعه بیشتر باشد ، جامعه خوشبختی خواهیم داشت و موسیقی ایران به این اندازه دچار کمبودها و مشکلات نمی شود و هرکسی به طور ظالمانه با این موسیقی برخورد نمی کند . وجود آدمهایی مثل شکارچی حتی آگاهی دهنده هم است ، خیلی مواقع مسئولین موسیقی هیچ اطلاعی از این هنر ندارند و تنها یک حکم اداری دارند ، ولی اگر آدم هایی مثل شکارچی در موسیقی ما بیشتر و بیشتر بودند حتی مسئولین هم آگاه تر می شدند . در آخر بگویم که شکارچی دو فرزند بسیار هنرمند و با فرهنگ تحویل جامعه داده است یکی آساره شکارچی که استادانه تنبک می زند و صدای بسیار زیبایی هم دارد وهمان خوی پدرش در او ادامه پیدا کرده است و آرش عزیز که از آن دسته لرهایی بوده است که تفنگش را مدرن کرده و گیتار می نوازد ، ولی او هم  یکپارچه معرفت و فرهنگ است و من هربار می بینمش احساس بسیار خوشی پیدا می کنم .

خیلی ممنونم که من را دعوت کردید که ازدوست و رفیق قدیمی خودم صحبت کنم و امیدوارم تا آخر عمر همینطور کنار هم باشیم و من به او افتخار کنم .

سپس علی دهباشی پیام محمود دولت آبادی را که به دلیل کسالت نتوانسته بود در مراسم بزرگداشت علی اکبر شکارچی شرکت کند برای حاضرین قرائت کرد :

على اکبرشکارچی، دوست عزیزم بى گمان دانسته اى که تا چه پایه برایم گرامى و محترم هستى. من بیش از هنرمندى ات به انسانیت ، صداقت ، وشرافت مندی ات احترام گذارده ام و احترام مى‎ گذارم و این مغایرت ندارد با احترام  من به هنر و هنرمندی تو که با خصالِ عمیقاً إنسانی ات به خلاقیتى صمیمانه  مى انجامد. نباید از یاد ببریم که از برکت زحماتِ پیگیر و بى دریغ شما

در پیوستگی با پیشینه اى بومى، هنر کمانچه نوازى را به یک ساز مؤثر ملٌى ارتقاء بخشیده‎اید.

این گرامیداشت برشما مبارک باد و حضور صمیمانه ى شما درجمع  هنرمندانِ موسیقی ایران بر ما مبارک باد.

آرزومند توفیقِ شما.

سپس داود گنجهای از خاطرات مشترکش با علی اکبر شکارچی و دلیری و شجاعت مثال زدنی او می گوید و معتقد است شکارچی تنها یک هنرمند موسیقایی نیست و به معرفت ذاتی رسیده است :

من باید اول سخنم تشکر کنم ازعلی دهباشی و مسئولینی که این شب به این زیبایی را بوجود آوردند . من متأسفانه برخلاف آقای شکارچی از اول انقلاب تا الان ، در تمام شوراهای وزارت ارشاد ، خانه موسیقی و تمام قسمت هایی که دولت در آن نقشی داشته ، نقش داشته ام .

من روزگاری را با این آقای علیزاده و آقای شکارچی زندگی کرده ام . محبت خیلی چیز خوبیست و من خوشحالم که این یادبودها و صحبت ها در زنده بودن اکبر شکارچی اتفاق افتاد .

به یاد دارم که ما در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی بودیم و آقای دکتر صفوت گفتند که امروز سه نفر قرار است به اینجا بیایند ، این سه نفر علی اکبرشکارچی ، مرحوم پرویز مشکاتیان ومرحوم عطاءالله جنگوک بودند ، این سه مرد وارد مرکز شدند و افتخاری برای این مملکت آفریدند ، خدا آن دو نفر را رحمت کند و عمر اکبرجان ما مستدام باشد و سایه اش بر سر همه هنرمندان ما به خصوص خود من باشد . حرفهای آقای علیزاده را چون خودم همه این ها را با چشم دیده ام نمی توان کتمان کرد ، در زمان شلوغی های انقلاب و زمانی که همه از جمله خود من می ترسیدیم اکبر شکارچی گاهی اوقات با دست های خونی به مرکز حفظ و اشاعه موسیقی می آمد و این سه تن ؛ پرویز مشکاتیان با آن حال پریشان و شیدایش آثاری آفرید چه برای شهدا ، چه برای وطن و چه برای حفظ موسیقی ما که بی نظیر بودند . آقای جنگوک با تمام آن درویشی و عرفانش کارهای بی نظیری کرد و اکبر شکارچی گل سرسبد همه یک همسر موفق دارد که دو فرزند تربیت کرده است یکی در زمینه موسیقی سنتی و دیگری در زمینه موسیقی غربی  . اینکه شخصی در زندگی این مقدار سلامت باشد و بی تعصب به فرزندانش حق انتخاب بدهد چیز کمی نیست .

داود گنجه ای از دوستی با علی اکبر شکارچی گفت

داود گنجه ای از دوستی با علی اکبر شکارچی گفت

آقای اکبر شکارچی اعتماد به نفس زیادی دارد . شیوه شفاهی اکبر بی نظیر است و فقط یک عیب دارد که آن هم عیب نیست و حسن است ، آن کسی که اصالت ها را حفظ می کند کار درستی می کند و اکبر هرچه می زند پایه های کارش لری است و او واقعا لر به تمام معناست ، لر به معنای با صداقت ، لر به معنای شجاع و لر به معنای با معرفت .

ما هنرمند هستیم و سیاسی نیستیم ، هیچ کدام اینها سیاسی نیستند و تنها درد مردم را دارند ، در واقع ما عاشقیم و هنر در این مملکت خیلی مظلوم است.

علی اکبر شکارچی آنقدر سعه صدر دارد که گاهی به شاگردهایش پیشنهاد می کند که مکتب من را هم آموزش ببینند ، چند روز پیش یکی از شاگردان ایشان بعد از یازده سال شاگردی به توصیه ایشان نزد من آمد.

اکبر شکارچی یک هنرمند موسیقایی نیست به اعتقاد من از این قسمت رد شده است و به یک معرفت ذاتی رسیده است . داماد کوچک من اردشیر کامکار در وصف شکارچی می گفت که شکارچی اگر یک آرشه بکشد به صد آرشه ای که نوازندگان جدید می کشند ، می ارزد .

من به دوستانی که حرفهای من به دلشان نشست توصیه می کنم به اعماق دلشان و به اعماق فکرشان نگاه بکنند و به مردم محبت کنند و به هنرمندانشان برسند . موسیقی کلام خداست ، کلام خدایی که می گوید : ” صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند / کز کار خلق یک گره بسته واکند ”

ایرج رحمانپور که سخنران بعدی این شب از دیار لرستان  بود ، علی اکبر شکارچی را راهگشا و امید دهنده موسیقیدانان ناحیه زاگرس می داند و معتقد است با نوا و نغمه می توان به جنگ با مشکلات جامعه رفت و دل ها را به هم نزدیک کرد :

عرض ادب و احترام خدمت همه حضار محترم که از بنده کمترین برای اینجا صحبت کردن شایسته ترند ، اما چه کسی بدش می آید نزد آقای دهباشی که تک و تنها پناه ادبیات ایران در طول چند سال اخیر شده  است ، نیمای موسیقی ایران و استاد گنجه ای صحبت کند . آقای علیزاده بزرگ خیلی از فرمایشاتی را گفتند که بنده قرار بود در این زاویه ها صحبت کنم . من در مورد جناب آقای استاد علی اکبر شکارچی چیزی ندارم بگویم جز کرداری که ایشان دارند و همه از آن گفته اند . اما من از منطقه ای هستم که ایشان نفس آنجا را با خودش دارد و به این جهت به خودم اجازه دادم که به اینجا بیایم .

ایرج رحمانپور

ایرج رحمانپور

همینطور که استاد علیزاده فرمودند در یک برهه ای از زمان یک عده ای تصمیم گرفتند که با نوا ، نغمه و کلام به جنگ آنچه در جامعه ما وجود دارد بروند . شاید اینکه سازها را برداریم و نوا و نغمه ای بسازیم بهتر از این باشد که چریک یا محافظه کار باشیم. اتفاقاً از وقتی آقای شکارچی تفنگش را زمین گذاشت و سازش را به دست گرفت خیلی بزرگتر و تأثیرگذارتر در جامعه ما ظاهر شد . همه این افراد علی رغم اینکه بعداً از هم فاصله گرفتند ولی یک نیروی عظیمی را در این جامعه ایجاد کردند که می شود با نوا ، نغمه و کلام زندانی و زندانبان را بهم نزدیک کرد و گفتمان کرد . جناب آقای شکارچی بزرگ من در مورد شما چیزی نمی توانم بگویم جز همه آن زیبایی هایی که برای کشور من آفریدید و اعتماد به نفسی را در منطقه زاگرس ایجاد کردید که ما هر کدام پشت سر شما به پرواز در آمدیم و امروز با افتخار و در سایه شخص بزرگی مثل حضرتعالی موسیقی لرستان در مرکز کشور حرفی برای گفتن دارد .

در ادامه نیما افراسیابی در بخشی از مقاله اش درباره فضائل اخلاقی علی اکبر شکارچی چنین می‎گوید:

سلام بر همه اساتید و دوستان گرامی، و سپاس فراوان از جناب دهباشی عزیز برای برگزاری این شب.  پیش از اینکه سخنرانی‌ام را شروع کنم، می‌خواستم دو مطلب کوتاه بگویم:

۱-اول خطاب به استاد علیزاده بگویم که شما یکی از اجزاء اصلیِ زندگیِ من هستید: روزی نیست که من به موسیقی شما گوش ندهم. امیدوارم زندگی‌تان هر روز روشن‌تر و گرم‌تر شود.

  1. خواهش کنم که همه با هم، برای سلامتی استاد شجریان نازنین، ۱۰ ثانیه سکوت و دعا کنیم.

عنوانِ مقاله من هست :«علی‌اکبر شکارچی، هنرمندی «پُر از ریزشِ دوست»‌»، که به علت کمبود وقت، خلاصه‌ای از آن را امشب خدمتتان ارائه می‌کنم، نسخه کاملِ آن (با ارجاعات و توضیحات تکمیلیِ مفصل) در مجله بخارا منتشر خواهد شد. مطالب آن مقاله‌ای که در بخارا منتشر خواهد شد تقریباً ۴ برابرِ مطالبیست که اینجا بیان خواهم کرد.

استاد شکارچی با بیش از ۴۰ سال فعالیتِ هنری، یکی از افرادِ برجسته‌‌یِ موسیقی کلاسیک ایران است. کارنامه‌یِ این هنرمند را می‌توان از دیدگاه‌های مختلف بررسی نمود، من در این مقاله به تبیین و بررسیِ بخشی از مشیِ این هنرمند، از منظر فلسفه اخلاق پرداخته‌ام. مسلماً در این مقاله نمی‌خواهم از شکارچی قدیس بسازم. نه او اهلِ پذیرش این موضوع است، و نه من اهل انجام آن. هر انسانی، از آنجا که «انسان» است، ترکیبی از خوبی‌ها و بدی‌هاست. در این مقاله، به بخشی از خوبی‌های شکارچی پرداخته‌ام.

افراد بسیاری، پس از مواجهه با منشِ شکارچی، تصدیق می‌کنند که رفتارِ او از جنسِ دیگر است. در واقع، در او چیزِ دگری می‌یابند که مربوط به مهرورزی اوست. با وام از سهراب سپهری باید بگویم که من روانِ شکارچی را «پُر از ریزشِ دوست» می‌بینم، به این معنی که، این هنرمند به مقدار قابلِ توجهی از فضائلِ اخلاقیِ دیگرخواهی، دوستی‌ورزی و نیک‌خواهی بهره‌مند است. در این مقاله، قدری به مبانیِ فلسفیِ این موضوع پرداخته‌ام، سپس مصادیقِ آن را در استاد شکارچی نشان داده‌ام. البته چنان که عرض کردم، به علت کمبود وقت، حدودِ یک چهارم از آن مبانی فلسفی و مصادیقش در استاد شکارچی را اینجا بیان خواهم کرد، لطفاً برای اطلاع از تمامِ مطالب مذکور به مقاله‌ای که در مجله بخارا منتشر خواهد شد مراجعه شود.

نیما افراسیابی از خصائل اخلاقی علی اکبر شکارچی سخن گفت

نیما افراسیابی از خصائل اخلاقی علی اکبر شکارچی سخن گفت

یکی از مبانیِ زندگی دیگرخواهانه، این است که: هر کس باید از نعمت‌های این زندگی چنان بهره‌مند گردد که سعادت دیگران را هم در نظر داشته باشد.  در چنین رویکردی، ما دیگران را محبانه تفسیر می‌کنیم یعنی هم خیر دیگران را می‌خواهیم، و هم عناصر مثبت و دوست ‌داشتنی را در وجود آن‌ها کشف می‌کنیم.

البته باید توجه کنیم که، نیک‌خواهی، هم به مقام احساسِ ما تعلق می‌گیرد و هم به مقامِ عملِ ما. در واقع، در نیک‌خواهی باید صداقت داشته باشیم، یعنی اینکه هر پنج ساحتِ باورها، احساسات، اراده، گفتار و کردارِ ما، رنگِ نیک‌خواهی به خود بگیرد. نه مثلاً مثلاً فقط گفتار!

این نیک‌خواهی، از طریق یک رفعت اخلاقی به دست خواهد آمد، که در آن  باید از فاصله‌یِ بین خود و دیگری عبور کنیم، به بیانِ امانوئل لویناس، به جایگاهِ «اوبودگی» برسیم.

تأکید بر این نکته ضروریست که، توانایی در نیکوکاری، در بستری از امید و خوش‌بینی محقق خواهد شد. انسانِ بدبین و ناامید در کمک هم به خویش، و هم به دیگران ناتوان است.

در این میان، عنایت به مفهومِ «تواضع»، به عنوانِ یکی از مهمترین مفاهیمِ پایه‌ای اخلاق، نیز بسیار مهم است. تواضع به معنیِ «خود را دیگری انگاشتن». یعنی  مثلاً از خوشی دیگری لذت بردن و یا یعنی مثلاً همان‌طور که از موفقیت دیگری دچار تکبر نمی‌شویم از موفقیت خویش نیز دچار تکبر نشویم.

مفهومِ اخلاقیِ دیگری که توجه به آن می‌تواند در دستیابی به منشِ دیگرخواهانه موثر باشد، مفهومِ «قاعده زرین» است. این قاعده‌یِ اخلاقی به ما توصیه می‌کند که: «با دیگران فقط طوری رفتار کن که رضایت می‌دهی در همان موقعیت با تو رفتار شود». برای آنکه قاعده زرین را اعمال کنیم، اولاً باید از تاثیر رفتار خود بر زندگی دیگران آگاه شویم، و ثانیاً به دقت خود را به جای دیگران و در معرض همان رفتار تصور کنیم.

حال، با توجه به مطالب فوق، برویم سراغِ مصادیقِ این دیگرخواهی، دوستی‌ورزی و نیک‌خواهی در مشیِ هنرمندانه‌یِ استاد شکارچی.  از نقلِ یک خاطره شروع کنم: قرار بود پنج‌شنبه ۱۶ مرداد ۹۳، به همت مجله بخارا (جناب دهباشی عزیز) و کافه کتاب نزدیک (فرهاد دولت آبادی عزیز) جشن تولد یکی از برجسته‌ترین نویسندگان معاصرِ ایران (استاد محمود دولت‌ آبادی عزیز) برگزار شود. در واقع هم جشن تولد باشد، و هم از طرف بزرگانِ جامعه‌یِ فرهنگیِ ایران، قدردانی‌ای از حدود نیم قرن فعالیت فرهنگی-هنریِ این نویسنده‌یِ بزرگ، به عمل آید. حدود ساعت ۱۱ صبح آن روز به استاد شکارچی تماس گرفتم تا بگویم، قرار است ساعت ۵ عصر همان روز چنین مراسمی برگزار شود، و از ایشان خواهش کنم در این مراسم به افتخار ایشان بنوازد. هنگامی که به استاد شکارچی زنگ زدم، در کوه بود، تا خواسته مرا شنید، بلافاصله از کوه پایین آمد، به لواسان (منزلِ خویش) رفت و سازِ خود را برداشت، و پیش از ساعت مقرر در خیابان کریم‌خانِ تهران (کافه کتاب نزدیک) حاضر بود. به نظر شما چند درصد از اساتیدِ طراز اولِ موسیقی ایران اگر ۱۱ صبح با آن‌ها تماس گرفته شود تا ۵ عصر برنامه اجرا کنند، اعتراض نمی‌کنند که چرا اینقدر دیر تماس گرفتی؟ و از این افراد چند درصد حاضر هستند بلافاصله از کوه پایین بیایند، به لواسان بروند و پیش از ساعت مقرر در خیابان کریم‌خان حضور داشته باشند؟ و از آن‌ها چند نفر حاضر هستند در شرایطی که تجهیزاتِ صوتیِ مناسب در دسترس نیست ، بدون هیچ اعتراضی، ساز بزنند؟ چرا شکارچی به راحتی و گشاده‌رویی و اشتیاق و گرمی چنین می‌کند؟ چون به نظر من، او مشیِ «دیگرخواهانه» دارد. هم در نظر و هم در عمل. به این عمل خیلی تاکید دارم. چون خیرخواهِ دوستِ خویش و دیگر انسان‌هاست، و در این خیرخواهی صداقت دارد.  چون دیگران را محبانه تفسیر می‌کند. چون در مواجهه با دیگران، خود را جایِ آن‌ها تصور می‌کند، «قاعده زرین» را در دل و دست دارد و با آن از خود به دیگری پُل می‌زند و به «اوبودگی» می‌رسد و با گشاده‌رویی و اشتیاق و گرمی پذیرایِ دیگران می‌شود و در یاری‌رساندن به آن‌ها «حاضر».

حسین غلیزاده در شب علی اکبر شکارچی

حسین علیزاده در شب علی اکبر شکارچی

در مواجهه‌یِ استاد شکارچی با کمانچه‌نواز‌های دیگر، رنگی از مسابقه و رقابت را نمی‌بینیم. در مواجهه با آن‌ها، انصاف و خیرخواهی‌ای که برای خود قائل است برای آن‌ها هم قائل است، وقتی درباره آن‌ها سخن می‌گوید، گویی در پوستِ آن‌ها می‌رود و آنچه را شرط انصاف و نیک‌خواهی است ادا می‌کند. خیرِ دیگری راهنمایِ اعمالش است. او هم خیر دیگران را می‌خواهد، و هم عناصر مثبت و دوست ‌داشتنی را در وجود آن‌ها کشف می‌کند. به این نمونه‌‌ها توجه کنید. تعمداً نمونه‌هایی را در نظر گرفتم که هم  استادِ ایشان نباشند، هم نوازنده کمانچه باشند، و هم زنده باشند:

۱.زمانی که آلبومی از یک نوازنده‌ِیِ توانای کمانچه (اردشیر کامکار) منتشر می‌شود، با ذوق درباره آن صحبت می‌کند، و یادداشتی در تحلیلِ قطعاتِ آن و تمجید از این اثر (آلبومِ «یقین گمشده») منتشر می‌کند. بعد از رونمایی از آلبومِ «یقین گمشده» تلفنی با استاد شکارچی صحبت کردم، آنچنان با ذوق و شوق از این آلبوم حرف می‌زد که گویی آلبومِ خودش، که مدت‌ها منتظرِ انتشارش بوده است، منتشر شده. او در نیک‌خواهی و دوستی‌اش صداقت دارد، یعنی اینکه هر پنج ساحتِ باورها، احساسات، اراده ، گفتار و کردارش ، رنگِ نیک‌خواهی و دوستی دارد.

  1. درباره کیهان کلهر، نوازنده‌یِ منحصر به فردِ کمانچه، با خوشحالی می‌گوید که آلبومِ او باعث شده است که از سازِ کمانچه بیشتر استقبال شود. او از حُسنِ آلبومِ دیگری، همانند حُسنِ آلبومِ خود خوشحال است.

مثالی دیگر برای تواضعِ («یعنی خود را دیگری انگاشتن») ایشان بیاورم: حدود دو سال طول کشید تا بتوانم ایشان را راضی کنم همین شبِ بزرگداشت برای ایشان برگزار شود. هر دفعه که من از ایشان خواهش می‌کردم که اجازه دهند  بزرگداشتشان برگزار شود، ایشان پاسخ می‌دادند که دیگران در اولویت هستند، و بهتر است این مراسم برای دیگران برگزار شود.

علی اکبر شکارچی به همراه مسرش ماهرخ، آرش و آساره شکارچی

علی اکبر شکارچی به همراه همسرش ماهرخ، آرش و آساره شکارچی

امید به خیر و رضایت برای همه، در زندگی و مشیِ هنریِ او موج می‌زند، همچون بادِ بهاری که نویدِ طراوت و گرمیست. از یکی از نوشته‌های او، گزیده‌ای آورده‌ام که به روشنی این موضوع را نشان می‌دهد. او می‌نویسد:

«مربیان عزیز، اگر شاگردی کم‌استعداد است، اعتماد به نفس او را که در عرصه‌های دیگر زندگی به آن نیاز دارد از بین نبرید. کاری کنید که با همان شوق و سلامتِ روحی و روانی که به کلاس آمده از کلاس برود؛ چرا که او در شغلی دیگر مثل خورشید خواهد درخشید»

«هر شاگرد یا هر استادی، مثل درختان جنگل، تا یک حدی قد می‌کشد و رشد می‌کند: لذا ضمن اینکه سعی کنید از کار پیوسته برای پیشرفت غافل نمانید. از آنچه هستید راضی باشید و لذت ببرید.»

وقتی به مشیِ اخلاقی این هنرمند نگاه می‌کنم ، یاد شعری از سپهری می‌افتم که به روشنی مرامِ آشتی‌جویانه و مهرورزانه‌یِ افرادی مانند شکارچی، که انسی هم با طبیعت دارند، نشان می‌دهد:

« من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،

سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد. …

خواهم آمد، سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت‌.

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند….

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت‌.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت»‌.

در زمانه‌ای که ، به تعبیر فروغ فرخزاد، «چراغ‌های رابطه تاریکند»؛ نیک‌خواهی‌ها و دوستی‌ورزی‌هایی از جنس شکارچی، برعکس این تاریکی‌ها، مایه روشنیِ زمانه ماست، راهِ این «مطرب معانی»، موسیقی‌دانِ دوست‌ داشتنی، دیگرخواه و «صاحب نظر»؛ پُر رهرو باد.

«هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگوید

هله مطرب معانی غزلی بیار باری»

در پایان نوبت به علی اکبر شکارچی می‎رسد تا با دوستدارانش سخن بگوید. از شوق و امید به زندگی می گوید و شوق را بدون بینش ، بینش را بدون کار و کار را بدون عشق تهی می داند :

من چقدر خوشبختم که در این دوران و در این روزگار کسی مثل آقای دهباشی بدون اینکه ما حقیقتاً ارتباط زیادی داشته باشیم این مراسم را برای من برگزار کرده است ، من فقط می دانم که آقای دهباشی بدون استثناء هر موقع که مجله اش منتشر می شود برای من هم یک جلد می فرستد . بدون اینکه ما حتی همدیگر را دیده باشیم و چقدر خوشبخت هستم که دوستان و یاران ایشان از دو سال پیش محبت کردند و پیگیر برگزاری این شب بودند . نه اینکه من نخواسته باشم ولی درواقع خودم را همسنگ این افراد بزرگی که عمرشان را پای فرهنگ و هنر این جامعه گذاشته اند و اینجا برایشان بزرگداشت برگزار می شود ، نمی دیدم ، ولی خوب بهرحال اصرارهای ایشان و از طرفی هم علاقه به کار ایشان نظرم را تغییر داد . در هیچ جای دنیا مثل ایران نیست که انسان ها به بهانه های مختلف دور همدیگر جمع بشوند و تبادل ذوق ، اندیشه ، مهر و عاطفه داشته باشند ، بخصوص مواقعی که بزرگداشت برای فردی در قید حیات باشد . اینها موقعی اتفاق می افتد که انسان ها دیگر بعد تاریک آن شخص را نمی بینند و تنها ویژگی های مثبت آن را می بینند و واقعاً مثبت نگاه کردن یکی از گوهرهای گرانبهای انسانست و خوش بحال کسی که اراده کند تا زنده هست چیزهای منفی ، تیره و تاریک در ذات انسان های دیگر را نادیده بگیرد ، حتی نسبت به حکومت ها . این تاریک بینی انسان را بسیار فرسوده می کند .

استاد علی اکبر شکارچی از سخنران و حاضران تشکر می کند

استاد علی اکبر شکارچی از سخنرانان و حاضران تشکر می کند

بهرحال حضور امروز شما دستمزد معنویست برای من اگر چهار پنج دهه برای فرهنگ و هنر این مملکت زحمت کشیده ام . دوستان عزیزی که اینجا تشریف آوردند ، آقای استاد علیزاده که با هم مثل برادر، همنفس و همکار بودیم و من همنوازی را با ایشان شروع کردم ، ایشان در تکنوازی و همنوازی استاد من بودند . استاد داود گنجه ای که از اولین بار که به مرکز آمدم صدای کمانچه نوازی ایشان هنوزم در گوشم هست و آقای محمد مقدسی عزیز که اینها همه برای من مثل بت بودند و همیشه برایم سؤال بود که اینها چگونه این گوشه ها را می زنند ، چون من زمانی که به دانشگاه آمدم فقط یک سری ترانه محلی را می زدم و برای اولین بار موسیقی دستگاهی به گوشم می خورد . آقای نیما افراسیابی که برای برگزاری این مراسم بسیار زحمت کشیدند و خانم اسلوبی و دوستان عزیز دیگر . شما امروز مثل یک آینه خودم را به من نشان دادید و از شما متشکرم که سیاهی های من را ندیدید و فقط رنگ ها و سفیدی های من را دیدید و من چقدر خوشبختم که یک عمر با رو سفیدی و سربلندی زندگی کرده ام . مزدی که شما به من دادید همین جمعیست که برتر از هر چیزیست .

علی اکبر شکارچی از تجربه زندگی با عشایر می گوید

علی اکبر شکارچی از تجربه زندگی با عشایر می گوید

من از کودکی چون با ایلات و عشایر زندگی کرده ام شوق و امید را از آنها آموخته ام . کسانی که در زمان کوچ تمام زندگیشان به اندازه بار دو تا الاغ و قاطر نمی شود ، ولی وقتی با آنها زندگی می کنید متوجه می شوید که سرشار از طنز ، هجو ، فکاهی ، شعر و ترانه هستند و مثل اینکه در آسمان ها می رقصند ، اینها با امید و شوق زندگی می کنند  . ایلات و عشایر با خطرات بسیار عجیبی زندگی می کنند که شاید شما باورتان نشود ، ولی بهرحال با دلیری زندگی می کنند و بدون هیچ گفتگویی این دلیری ، جسارت ، شهامت ، غیرت ، مردانگی و بخشندگی و پایداری را به شما منتقل می کنند .

نمی دانم که آیا شما تا به حال نیزاری در ساحل رود که چنگ بر ساحل می افکند تا سیلاب آن را نبرد را دیده اید یا نه ؟ یا موقعی که گل و گیاهی در دل کویر از زیر ماسه ها به شوق زندگی کردن سر بر می آورد ؟! من یکبار در کوه درختی را دیدم که سنگ را شکافته بود و از آن سر بر آورده بود ، دلیل این هیچ چیز نیست الی شوق زندگی کردن و من با خودم گفتم ، ” می شکفند غنچه ها در بهار / سرسبز می شود سرزمینمان زین بهار/  دل من هم در هوس یاد شما ای مردم / دل من هم در هوس یاد شما می شکفد / مثل درختی که از دل سنگ سیاهی می روید در بهار ” همانطور که آقای علیزاده گفت زندگی بسیار سختی بر ما گذشته و اگر این شوق به زندگی نباشد آدم کمرش می شکند و نمی تواند دوام بیاورد ، آنهایی که موی سپیدی دارند و هم سن و سال من هستند می دانند که من چه می گویم . بنابراین این حکایت به قول خلیل جبران : ” حقیقتاً زندگی تاریک است اگر انسان شوق نداشته باشد و شوق کور است اگر بینش و دانشی نباشد ” بینش هم بیهوده است اگر شما کاری نکنید و کار اگر آمیخته با عشق نباشد تهیست و کار با عشق یعنی همین خانه ای که من برای بچه هایم ساخته ام ، یعنی ” ترکمن “، ” نی نوا “، ” کلیدر” ، ” جای خالی سلوچ کار با عشق ” ، ” خانه دوست کجاست ؟ ” .

و اما من که بودم ؟ من نگهبان بی مزد و مواجبی بودم که یک پا در خطر و یک پا در شوق زندگی کردم ، برای پاسداری از موسیقی این سرزمین کار کردم و ادامه دادم . روزی در کوه صحنه ای دیدم که مرا ترغیب کرد به تکرار ، ماندگاری ، پایداری و پای این نگهبانی ایستادن . دیدم قطره ای از دل صخره ای که روی آن خزه بسته بود و از پرسیاوشان پر شده بود فرود می آمد و چون این قطره فرود می آمد با خودم گفتم ” قطره به خواب نمی رود / نمی رود خواب در چشمان من /می چکد خون من و قطره قطره بر این سنگ سیاه / تا بگذرد از دل سخت و سیاه او / من به خواب می روم و قطره هم وقتی که می چکد جان من قطره قطره بر پای ارغوان ”

انشاالله که پر شوق و امید زندگی کنید و زندگیتان پر از عشق و مهر باشد .

در ادامه علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی به شاهنامه خوانی و اجرای ترانه ای لری مربوط به عصر شکارگری با همراهی ساز کمانچه و تنبک پرداختند که بسیار مورد استقبال و پسند حاضرین واقع شد .

علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی

علی اکبر شکارچی و آساره شکارچی

جمشید ارجمند چشم از جهان فروبست.در ۱۳۴۰ به دلیل فعالیت‌های سیاسی در لوای جبهه ملی دو بار دستگیر و در زندان قزل قلعه زندانی شد. در سال ۱۳۴۱ در تظاهرات دانشجویی مورد ضرب و جرح شدیدی قرار گرفت.

دیدار و گفتگو با علی قیصری.استاد تاریخ در دانشگاه سان دیاگو در آمریکا.زمینه پژوهشی کار ایشان بیشتر بر جریانات فکری در دوره قاجار و همچنین بر مباحث نظری مربوط به تاریخ اندیشه متمرکز است. ایشان فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران (در رشته علوم سیاسی) و دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد می باشند. از جمله تالیفات ایشان که به زبان فارسی انتشار یافته میتوان به این عناوین اشاره نمود: «روشنفکران ایران در قرن بیستم» –وبادکترقیصری شاعر دارای تشابه اسمی است

دیدار و گفتگو با علی قیصری/ شهاب دهباشی

 

صبح روز پنجشنبه، بیستم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، با همراهی مجلۀ بخارا در پنجاه و ششمین نشست از مجموعه جلسات دیدار و گفتگو در کتابفروشی آینده میزبان «دکتر علی قیصری» پژوهشگر اندیشه سیاسی و تاریخ بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، بخش هایی از بیوگرافی دکتر علی قیصری را قرائت کرد:

دکتر علی قیصری – استاد تاریخ در دانشگاه سان دیاگو در آمریکا هستند –  زمینه پژوهشی کار ایشان بیشتر بر جریانات فکری  در دوره قاجار و همچنین بر مباحث نظری  مربوط به تاریخ اندیشه متمرکز است. ایشان فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران (در رشته علوم سیاسی)  و دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد می باشند. از جمله تالیفات ایشان که به زبان فارسی انتشار یافته میتوان به این عناوین اشاره نمود: «روشنفکران ایران در قرن بیستم» –  به ترجمه دکتر محمد دهقانی – که چاپ سوم و کامل آن سال گذشته توسط انتشارات هرمس عرضه گردید؛ «حرفی از هزاران کاندر عبارت آمد: تبریز و رشت در دوره مشروطیت (خاطرات حاج محمد تقی جورابچی)» – متن کامل با اضافات –  نشر تاریخ ایران ۱۳۸۶؛ ترجمه مشترک با شادروان حمید عنایت از رساله مشهور امانوئل کانت «بنیاد مابعد الطبیعه اخلاق» — چاپ جدید با تجدید نظر و اضافات – انتشارات خوارزمی ۱۳۹۴؛ «ماکس شلر و پدیدار شناسی» (مجموعه مقالات – گزینش و ترجمه) – انتشارات خوارزمی ۱۳۹۴. آقای قیصری همچنین دارای مقالات زیادی به زبان انگلیسی در زمینه ایرانشناسی هستند که بعضا در «دانشنامه ایرانیکا» و نیز در نشریه انجمن بین المللی ایرانشناسی و نشریات دیگر به چاپ رسیده است. از میان مقالات ایشان که به فارسی موجود است میتوان به چند مورد اشاره نمود: «حقیقت و روش در تاریخنگاری و علوم انسانی در ایران» و نیز «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران:  نگاهی به تدوین قانون مدنی و تحول قوه قضائیه،  از مشروطیت تا شهریور ۱۳۲۰» ( هر دو مقاله  به ترجمه آقای کاوه بیات ، در نشریه گفتگو ، به ترتیب در شماره ۱۳، ۱۳۷۴ و  شماره ۵۱، ۱۳۸۷)؛ «مستبدین جهان متحد شوید! طنز در مطبوعات دوره مشروطیت ایران: معرفی مجله استبداد» (به ترجمه آقای دکتر علی معظمی ، نشریه پیام بهارستان ، شماره ۱۰، ۱۳۸۹)؛ «فواکه البساتین: متنی فلسفی و اعتقادی در اواخر قاجاریه اثر حاج میرزا محمد طهرانی» – در جشن نامه استاد سید احمد حسینی اشکوری به کوشش دکتر رسول جعفریان – انتشارات علم سال ۱۳۹۲؛ و شماری دیگر درباب موضوعات نظری که بیشتر در کتاب ماه فلسفه انتشار یافته اند. از دیگر فعالیت های دانشگاهی ایشان باید از عضویت در هیئت دبیران سلسله کتابهای ایران شناسی در انتشارات  بریل  یاد نمود؛ از سال آینده میلادی نیز ایشان به سردبیری نشریه بین المللی ایرانشناسی برگزیده شده اند.

علی دهباشی از پژوهش ها و تالیفات دکتر غلی قیصری سخن گفت

علی دهباشی از پژوهش ها و تالیفات دکتر غلی قیصری سخن گفت

در ادامۀ این جلسه، علی دهباشی از دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی دعوت کرد تا در نشستی به بحث و گفتگو بپردازند:

دکتر قیصری در آغاز سخنانش ضمن تشکر از برپایی این نشست و شرکت علاقمندان، شرح کوتاهی از برخی مراکز ایرانشناسی در آمریکا و کانادا و اروپا بیان داشت و سپس به ذکر نکاتی درباره نگارش رسالات دکتری در ایران که زمینه و موضوع پژوهشی شان نیز ایرانشناسی است پرداخت. این نکات از جمله  مسائلی  مانند تعیین موضوع, شناسایی و تامین منابع, و سبک و شیوه نگارش را شامل می شد. ایشان در ادامه به مشکلات طرح موضوع برخی از پایان نامه ها در ایران و روش تحقیق تا مراحل انجام و دفاع و مقایسۀ آن ها با دانشگاه های خارج پرداخت و چنین گفت:

دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی

دکتر علی قیصری و دکتر محمد دهقانی

« در مورد پایان نامه ها باید گفت تفاوتی که میان ایران و مثلا آمریکا وجود دارد این است که در آنجا برای استادی که دانشجوی دکتری دارد در یک مقطع مشخص دو یا سه ساله معمولا تعداد دانشجویان از حدود سه یا چهار نفر بیشتر نیست زیرا بیشتر از آن اصلا نه عملی است و نه منطقی. در صورتی که اگر آن را با ایران مقایسه کنیم گاه شده است که می بینیم اساتید در اینجا مزید بر مسئولیت های تدریس تقبل می کنند که همزمان شمار زیادی رساله را هم راهنمایی کنند که بعضا موضوعاتشان هم بسیار متنوع و متفاوت از یکدیگر است و این مسلما بر نتیجه و کیفیت کار بی تاثیر نیست. از این گذشته در مورد تعیین موضوع رساله و شناسایی منابع لازم برای این کار نیز پیوسته به مشکلات و مسائل چشمگیری بر میخوریم. متاسفانه در بسیاری موارد در ابتدا بررسی کافی برای گزینش موضوع و شناسایی منابع و سپس طرح پرسش های کانونی صورت نمی پذیرد و این عدم اشراف اولیه پس از صرف مدت زمانی که دیگر راه بازگشت هم مسدود شده است ادامه کار را دشوار و پژوهنده را دلسرد می سازد و نتیجه کار را هم از اعتبار می اندازد. در مورد ایران بسیاری از موضوعات هنوز به خوبی بررسی نشده اند و اگر دقت بیشتری در گزینش موضوع رساله صورت گیرد بسیاری از این کمبودها به تدریج برطرف خواهند شد. مثلا در مورد تاریخ حقوق، و صرفا به عنوان ذکر یک نمونه، از آنجا که تا پیش از تاسیس نظام حقوقی جدید در اوایل دوره پهلوی، ما دارای تمرکز و بایگانی واحد و یا حتی منطقه ای هم نبودیم بنابراین پژوهش روی اسناد خصوصی و اسناد محضری که مختصری از آنها هنوز در گوشه و کنار باقی مانده اند و یا پژوهش در مورد دفترخانه های بعدی، می تواند بسیار روشنگر باشد – نه تنها از دیدگاه تاریخ حقوق بلکه از لحاظ تاریخ روابط اقتصادی و اجتماعی، سبک و سیاق سند نویسی و جز آن. در سال های گذشته بخصوص پس از انقلاب برخی از پژوهندگان توانستند بخشی از باقی ماندۀ این کونه اسناد را به دست بیاورند و ویرایش و چاپ کنند و اگر توجه کنید خواهید دید که بعضی از این مجلدات واقعا توجیه آنکه بصورت کتاب عرضه شوند را ندارند بلکه مجموعه سند و مثلا حوالجات هستند که جایشان در بایگانی ها و آرشیو است. بتابراین توجه به این قبیل اسناد و مخصوصا آنها که در مجموعه ها موجود است و هنوز معرفی و عرضه نشده اند برای تعیین موضوع رسالات دکتری مثلا در زمینه تاریخ یا جامعه شناسی می تواند اهمیت و فایده زیادی داشته باشد.»

 

سپس ایشان نکاتی در مورد مقالات ارسالی از ایران برای نشریات بین المللی سخنانی را مطرح ساختند:2G5A6338

« تا آنجا که به حوزه کاری من مربوط می شود و تا حدی در جریان بوده ام می توان گفت که در سالهای گذشته ما شاهد افزایش کمی و تعدد مقالات ارسالی از ایران بوده ایم که این افزایش در کمیت و تعداد را با وجود همه کمبودهایش می توان به فال نیک گرفت. بسیاری از نسل جوان پژوهندگان ما تمایل دارند تا کار خود را در سطح گسترده تری عرضه کنند. اما هنوز راه بسیار است و مشکلات فراوان. نخستین مشکل موضوع زبان است. در بسیاری از موارد کاملا پیداست که مطلب به فارسی اندیشیده بلکه نگاشته شده و سپس یا در ذهن یا توسط مترجم به زبان دیگر (مثلا به انگلیسی) برگردانده شده – و متاسفانه استفاده از مترجمی که آشنایی فنی و تسلط واژگانی به موضوع ندارد کار را خراب تر هم می کند. موضوع و مشکل دیگر آرایش مقاله است. منباب قیاس می توان گفت که در نوشتارهای پژوهشی در فارسی (بر خلاف انگلیسی)، کلی گویی و آوردن مقدمات طولانی و ذکر اطلاعات جانبی، در میان بسیاری از نویسندگان موجه جلوه می کند و خوانندگان هم بعضا به چنین سبکی عادت کرده اند. متاسفانه خیلی از پژوهندگان ما در نویسندگی اقتصاد متن و معماری متن را رعایت نمی کنند. مثلا در مقاله ای که جمعا نوزده یا بیست صفحه است، آوردن مقدمات کلی و طولانی در نه یا ده صفحه، از اعتبار علمی آن نوشتار خواهد کاست. دیگر اینکه گاه کلی گویی به گنگ نویسی هم تبدیل می شود و مزید بر آن حتی یک فرض باطلی را هم پیش می آورد که گویی گنگ نویسی یعنی علمی نویسی! یکی از مصادیق این گرایش که فراوان به آن بر می خوریم این است که نویسنده در سبک و شیوه نگارش همواره راه فراری برای بحثی که مطرح ساخته باز می گذارد و در نتیجه خود را پای بند یک روال استدلالی و منطق درونی متن نمی سازد. در نتیجه هنگامی که احساس کند قدری در تنگنای استدلالی مانده است براحتی طرح یک موضوع به خودی خود جالب را رها ساخته به طرح موضوع به خودی خود جالب دیگری می پردازد و الی آخر.»

دیدار و گفتگو با علی قیصری

دیدار و گفتگو با علی قیصری

« نکتۀ دیگر موضوع استفاده و ارجاع به منابع است، که در این باب و با توجه به محدویت وقت، دستکم به دو فقره می توان اشاره داشت. نخست آنکه بسیاری از ایرانشناسان در خارج هنگامی که به بررسی موضوعی همت می گمارند در ابتدا می کوشند تا پیدا کنند چه کارهایی در همان زمینه به فارسی صورت گرفته و در ایران انتشار یافته، در صورتیکه بسیاری از پژوهندگان ما کنجکاوی مشابهی در مورد کارهای صورت گرفته در زبان های دیگر ندارند و به نوعی خود را بی نیاز می پندارند. فقره دوم مربوط است به نحوه ارجاع به منابع خارجی. گاه دیده می شود که در پیش نویس مقاله ای که به زبان انگلیسی در ایران تهیه می شود به ترجمه های فارسی منابع انگلیسی ارجاع داده می شود و حتی گاهی نقل قول ها هم از ترجمه فارسی به انگلیسی برگردانده میشوند و ظاهرا نویسنده متوجه نیست که این کار می تواند در همان بدو امر کل مقاله را از چشم خواننده بیاندازد. در ارتباط با همین دو فقره اخیر اجازه بفرمائید اضافه کنم که از جانب انصاف دور است اگر مسببات این کمبودها را نادیده بگیریم یا ناچیز بشماریم. پژوهندگان جامعه علمی و دانشگاهی ما باید بتوانند دسترسی آسان، سریع، و ارزان بلکه رایگان به نشریات بین المللی در زمینه کارشان داشته باشند. نبود این تسهیلات زیان های بسیار زیادی برای پژوهندگان جوان ما و کارآیی علمی آنان در بر دارد، و بسی مایه تاسف است که وقت و نیرو و انگیزه های پژوهشی جوان و مستعد ما اینگونه در مضیقه باشند.»

2G5A6341دکتر محمد دهقانی در مورد سابقۀ آشنایی خود با نویسندۀ کتاب «روشنفکران ایران در قرن بیستم» و ترجمۀ این اثر چنین گفت:

« هجده سالی است که با آقای دکتر قیصری آشنایی و دوستی دارم و آغاز این دوستی هم از کتاب ماه ادبیات و فلسفه آغاز می شود. در آن زمان عضو هیئت تحریریه کتاب ماه بودم. یک روز سردبیر با من تماس گرفت و گفت که مقاله ای به انگلیسی آمده و در جایی هم چاپ نشده و در مورد روانشناسی و فلسفه است. در آن زمان بر روی روانشناسی دین کار می کردم. مقاله را گرفتم و خواندم و دیدم متن خوبی می باشد ولی دشوار نوشته شده است. آقای دکتر قیصری، هم به فارسی و هم به انگلیسی، دشوارنویس هستند. یکی از علل آشنایی ما هم این بود. مقاله ای تحت عنوان «زمان و هویت از دیدگاه برگسون، فروید و  پروست» بود. این مقاله هم تم روانشناسانه و هم تم فلسفی داشت و بیشتر در مورد پروست و نکاتی در مورد اثر مشهور او یعنی «در جستجوی زمان از دست رفته» بود و جنبۀ ادبی هم پیدا می کرد. بعدا دکتر قیصری خودشان با من تماس گرفتند و گفتند که تو این را به گونه ای ترجمه کرده ای که من خودم اگر می خواستم آنرا به فارسی بنویسم به این خوبی نمی شد. گرچه من هم بسیار تلاش کردم که متن را متوجه شوم. سپس ایشان پیشنهاد کردند که کتاب روشنفکران ایران در قرن بیستم را ترجمه کنم. کتاب را ترجمه کردم. این ترجمه بعدها در انتشارات هرمس به چاپ رسید و بارها تجدید چاپ هم شد.»

 

دکتر محمد دهقانی در ادامۀ سخنانش در مورد پایۀ اصلی مطالعات دکتر قیصری چنین بیان داشت:

« نکته ای که در کارهای دکتر قیصری برای من بسیار جالب و ارزشمند است این بود که ایشان به تاریخ اجتماعی ایران بسیار توجه دارند و این در صحبت هایشان مشهود است. به درستی می گویند که ما هیچ مرکزی برای بایگانی اسناد نداشتیم و اصولا از نظر ما ایرانی ها بایگانی اهمیتی نداشته است و آرشیو بندی اسناد یکی از پایه های اساسی و مهم تاریخ اجتماعی است. همین چند روز گذشته ایشان یکی از مقالات اخیرشان که به تازگی انتشار یافته را برایم فرستادند. موضوع مقاله «یادداشت های روزانه اعتماد السلطنه و مقایسۀ این یادداشت ها با یادداشت های روزانه علم» است. مقالۀ بسیار خوبی است و من گفتم که کاش این را به فارسی بنویسید. این به درد ایرانی ها می خورد. ایشان به مسائل تاریخ اجتماعی توجه دارند و در همین اثر هم با عنوان روشنفکران ایران در قرن بیستم این مسأله مد نظر بوده است و در کتاب حتی نوع مغازه هایی که در لاله زار بوده و اجناسی که در این مغازه ها فروخته می شده است را بیان می دارند. شاید بگویید این چه ربطی به موضوع کتاب دارد؟ اما باید بگویم که بسیار مهم است چون از دل این جامعه است که هدایت و آل احمد و دیگران بیرون می آیند و باید نشان داده شود که مثلا در آستانۀ مشروطیت چه تحولاتی در بستر اجتماعی صورت گرفته است. زندگی اجتماعی مردم و طبقۀ متوسط به چه شکلی درآمده بوده است که مثلا روشنفکری مانند سید فخرالدین شادمان از این جامعه بیرون می آید. علت علاقه مندی من هم به کارهای دکتر قیصری همین است. فکر می کنم مخاطبان اصلی این کارها در ایران هستند. اما متأسفانه دسترسی به این مقاله هایی که در خارج منتشر میشوند به دو دلیل دشوار است، یکی اینکه این ها به زبان انگلیسی هستند و دیگر اینکه حتی برای آن ها که انگلیسی را می دانند  امکان پذیر نیست، یعنی آسان نمی باشد. در مورد کار آقای دکتر قیصری باید بگویم که ایشان همچنین به ادبیات در کار خود بسیار توجه دارند. مثلا در مورد واژۀ تاریخ روشنفکری می گویند که این به معنای تاریخ فکر عالمان نیست بلکه تنها وجهی از تاریخ فکر یک جامعه را بیان می دارد و این موضوع را توضیح می دهند و در همین کتاب ما بررسی خوبی دربارۀ مجلات دورۀ مشروطه و دوران پهلوی می بینیم و این فضای فرهنگی را خیلی خوب به خواننده نشان می دهند.»

علی دهباشی: بخشی که به مسألۀ روشنفکران بازمی گردد. مسألۀ روشنفکران در طول جریاناتی که پیدا شد این صف اول روشنفکری با گرایشات گوناگون  نقشی که به عهده اش از طرف جامعه گذاشته می شود واقعی است و مردم بر این باور هستند که روشنفکران انقلابی به راه انداختند و این ها چنین نقشی را داشته اند که جامعه را رهبری کنند. آیا اینگونه است یا اینکه جریان روشنفکری دنبال رو مردم بود؟

دکتر علی قیصری: « از نظر تاریخی، مخلوطی از هر دو این ها. اما از نظر اعلام حضور و تعیین مسیر جنبۀ روشنفکرانه در وقایع سیاسی متأخر، می توان گفت که در واقع این حضور داشتن ها بر مبنای پایبندی به متن و مصادیق نوشتاری خود را تعریف می کردند و تصویری که از خود صادر می ساختند خیلی بیشتر از دوران مشروطیت پایبندی به مکتوبات داشت با وجود اینکه تشابهات زیادی در خصوص ابراز مکتوب و گفتمانی این دو جنبش می توان عنوان کرد، ولی ویژگی التزام به متن بازتاب نیرومندی از شکل بندی ایدئولوژیک در جنبش اخیر بود. سوای این موضوع و همانطور که اشاره شد در واقع تاریخ روشنفکری هر آنچه که تاریخ اندیشه است، نیست. در مورد روشنفکران هم آرای آنان بهره ای از تاریخ فکر است و همه آن نیست.»

ددکتر محمد دهقانیکتر محمد دهقانی

علی دهباشی: آقای دکتر دهقانی شما سال ها تدریس کردید و با دانشجویان ارتباط دارید. نکته ای دکتر قیصری بر روی مقاله نویسی و پژوهش ها در سیستم آموزشی دانشگاهی گفتند. یک ایراد اساسی درآغاز کار وجود دارد که این نوع پژوهش و تمرین هایی که باید به دانشجویان آموزش بدهند در دانشگاه ها نبوده و برنامه ریزی نشده است.

دکتر دهقانی: « وضعیت امروز دانشگاه ها فاجعه بار است. اینکه من هر روز وقتی از خیابان انقلاب می گذرم مقاله های آی اس آی و پروژه های فوق لیسانس و دکتری را می فروشند. عده ای هم برای ارتقاء خود متوسل به این پروژه ها و مقاله ها می شوند. پول بسیاری در بازار اقتصادی ما برای تهیۀ این رساله ها در حال گردش است. عده ای هم فرضا در آن سر دنیا و اروپا این ها را چاپ می کنند و نامش را پیشرفت علمی می گذارند! بله من این را می پذیرم که آقای دکتر قیصری گفتند که بالاخره از میان این خیل انبوه تولیدات بی فایده، چند نفر آدم قوی هم پیدا می شود. خب این خیلی طبیعی است و دیگر مدیریت و برنامه ریزی نمی خواهد. شما طبیعت را به حال خود رها کنید، همین اتفاق می افتد و ما نمی توانیم علم را به این قضیه موکول کنیم. علم در ایران با این شیوه ای که پیش می رود تخریب می شود. در شاخه های متعدد علوم انسانی ما روز به روز پس رفت می کنیم و پیشرفتی حاصل نمی شود. من در چند حوزۀ روانشناسی، فلسفه، تاریخ و جامعه شناسی و ادبیات مطالعه می کنم و اما کشف و کرامتی نمی بینم.»

علی دهباشی: در مورد زبان و ترجمه در بخش های آموزشی، چه مشکلاتی وجود دارد؟ 

علی قیصری:  « موضوع زبان دارای اهمیت بسیار زیادی برای مسائل فکری و دانشگاهی است و ما در این حوزه بسیار مشکل داریم. وجوهی از این اشکالات را هم می توان به عنوان نمونه در ارتباط با موضوع ترجمه در نظر آورد و بررسی نمود.  مثلا در جامعۀ روشنفکری ما غالبا فرض بر این بوده است که مترجمان ما اکثرا در آشنایی با زبان مبدأ ضعف داشته اند. مثلا بدون آنکه به خوبی  فرانسه یا آلمانی  بدانند، متونی را از آن زبان ها ترجمه می کردند. ولی هنگامی که در کل این موضوع دقت کنیم متوجه می شویم که پس از چندی ممارست مترجم اصل مطلب را به کفایت دریافته است ولی در کار گزارش آن به فارسی مانده است. در واقع مشکل ما زبان مقصد است. بسیاری از مترجمان مطلب را گرفته اند اما در ارائه آن به فارسی، آن گونه که هم دقیق باشد و هم شکیل، دچار اشکال هستند. چند سال پیش در نشریه کتاب ماه فلسفه سخنرانی معروفی از مرحوم وثوق الدوله درباره کانت که در سال ۱۳۱۵ شمسی در دانشگاه تهران ایراد کرده بود را ویرایش و تجدید چاپ کردم. در آن جا  مرحوم وثوق معرفی نسبتا متعارفی از آرای کانت عرضه کرده بود اما نکته مهم در خطابه وثوق زبان آن بود به گونه ای که هم مطلب را به طرز مفیدی آورده بود و هم نحوه بیانش  پایه و مایه در سنت نیرومند فارسی فلسفی داشت. و با قدری که جستجو می بینیم که آموزگاران ایشان هم در این زمینه بعضا از اساتیدی مانند میرزا محمد ادیب گلپایگانی،  میرزا هاشم رشتی اشکوری، و میرزا ابوالحسن جلوه بودند و خود ایشان به اشراف زبانی خوبی در این زمینه رسیده بود. ما در حال حاضر این پایه و مایه را کم داریم و از نگرانی های من این است که نسل جوان دانشگاهی ما از اهمیت موضوع زبان در علوم انسانی و اجتماعی غفلت داشته باشد. نمونه دیگر در همان دوره ای که اشاره شد مثلا متن قانون مدنی است که به گمان من، جدای از محتوای حقوقی اش، نمونه بسیار ممتازی از نثر فنی فارسی است و بن مایه غنی زبانی دارد که هم برای اهل فن مفید است و هم برای همگان. در این جا مراد تاکید بر اهمیت و توجه به سرمایه های ذهنی و زبانی است، و باید افزود که این مهم نیز بدون آشنایی با صرف و نحو عربی به دست نخواهد آمد و نمی توانیم بدون آن به سرمایه های زبان فارسی، با وجود تمام تفاوت های اساسی زبان شناختی میان این دو، دسترسی داشته باشیم.»

دکتر علی قیصری 2G5A6352

دکتر علی قیصری از زبان و ترجمه در بخش های آموزشی سخن گفت

علی دهباشی: در صحبت های خود به سردبیری مجلۀ ایرانشناسی اشاره داشتید. در مورد سابقۀ مجله بفرمایید و اینکه چه دوره هایی داشته است؟

دکتر علی قیصری: « نشریه پژوهش های ایرانشناسی در واقع نشریۀ انجمن بین المللی ایرانشناسی است و سابقۀ آن به اواخر دهۀ شصت میلادی باز می گردد و اکنون چهل و نهمین سال نشریۀ ایرانشناسی است و من رسما از شمارۀ اول سال ۵۰ (ژانویۀ ۲۰۱۷)، افتخار و البته مسئولیت سنگین سردبیری آن را خواهم داشت. نشریه ایرانشناسی در ادوار مختلف خود دبیران و سردبیران متعددی داشته است از جمله اساتید نام آشنایی مانند دکتر عباس امانت و در سال های گذشته دکتر همایون کاتوزیان که نقش اساسی در گزینش و ارزیابی مقالات و کیفیت کار نشریه داشته اند.»

علی دهباشی: به عنوان سردبیر چه ساختاری را اعمال خواهید کرد؟

دکتر علی قیصری: « وقتی مقاله ای به ما می رسد و سردبیر آن را دریافت می کند در ابتدا و پس از مشورت با همکاران و با توجه به زمینه تخصصی آنان، یک ارزیابی کلی در مورد مقاله خواهد داشت که آیا آن مقاله برای ارزیابی بعدی فرستاده شود یا خیر.  پس از این مرحله روند ارزیابی  به گونه ای است که نویسنده و ارزیاب از نام یکدیگر خبردار نیستند. مقالات برگزیده شده معمولا به دو ارزیاب و در مواردی هم به سه یا چهار متخصص ارسال می شود. اما این عدم شناخت دو سویه برایمان یکی از اصول کار است و خود را ملزم به رعایت آن میدانیم. حتی پس از چاپ هم همینگونه است و اگر جز این باشد از اعتبار نشریه کاسته می شود.»

علی دهباشی: رابطۀ حق تألیف و تعیین تیراز چگونه است؟

دکتر علی قیصری: « به عنوان یک نشریه پژوهشی وجهی به نویسندگان و یا به آنهایی که مقالات را ارزیابی می کنند پرداخت نمی شود. دریافت این نشریه هم با حق عضویت انجمن بین المللی ایرانشناسی همراه است و اعضا هم نسخه چاپی  دریافت می کنند و هم می توانند به همه شماره های نشریه از آغاز تا کنون بصورت آنلاین دسترسی داشته باشند.»

علی دهباشی: در مورد مسألۀ پذیرش دانشجویان و بخصوص اینکه از ایران پذیرش کم است و به مشکل ویزا اشاره داشتید؛ رابطۀ دانشگاه ها با دولت هایشان چه رابطه ای است که پذیرش ارسال می شود اما ویزا داده نمی شود و موارد بسیاری داشتیم که دانشگاه هم حاضر نشد وارد عمل بشود؟

دکتر علی قیصری: « به طور کلی به خاطر مسألۀ تحریم ها و روادید و محدودیت  در ارسال ارز، ما این مشکل را داشتیم و هنوز هم داریم. حتی با وجود بر طرف شدن تدریجی تحریم ها تأثیر مثبت آن یک روزه و همان لحظه اتفاق نخواهد افتاد. خیلی از کسانی که از ایران آمدند اکثرا با هزینۀ شخصی بوده است و بسیاری دیگر از ایرانیان مقیم همان کشور خارجی بودند و مستقیما از ایران نیامدند. البته سبب اینکه چرا دانشجویانی که از ایران برای فرضا دوره دکتری اقدام می کنند کمتر پذیرش می گیرند تنها مربوط به مسائل سیاسی و حقوقی نیست، در بسیاری از موارد زبان و چیدمان طرح های پژوهشی که ارائه می شود مشکل دارد و وقتی این طرح ها به کمیتۀ ارزیابی می روند، و کاملا جدای از مسائل مالی و روادید، موفق به کسب پذیرش نمی شوند. مشابه این موضوع را در مورد تقاضا برای ارائه مقاله و شرکت در همایش های بین المللی نیز می توان دید. یادم هست چند سال پیش که در کمیته ارزیابی و تعیین برنامه همایش سالیانۀ انجمن بین المللی مطالعات خاورمیانه بودم، چکیده مقالاتی که از ایران رسیده بودند از نظر زبان، طرح موضوع و روش شناسی، و نیز آشنایی با منابع اشکال داشتند و تازه از اینها گذشته از جوانب دیگر هم بخضوص دریافت حمایت مالی از نهاد های دانشگاهی و پژوهشی، دریافت ارز و اخذ روادید هم در محدویت بودند.»

در بخشی دیگر از این جلسه، دکتر علی قیصری به پرسش های حاضرین پاسخ گفت:

– ارتباط شما با ایرانیکا به چه میزان است؟

دکتر علی قیصری: « من ارتباط دانشگاهی و کاری با ایرانیکا ندارم، هر از گاه که با استاد یارشاطر و همکاران تماسی بوده است ایشان همیشه لطف و عنایت داشته اند. تا به حال نیز مداخل متعددی برای دانشنامه تهیه کرده ام و مقالات دیگری هنوز در لیست بدهی هایم موجود است که امیدوارم به تدریج توفیق تهیه شان را پیدا کنم. ایرانیکا در قیاس با دائره المعارف های دیگر اهمیت خاصی دارد و در واقع یک دائره المعارف کاملا تخصصی و پژوهشی است.»

  • به تازگی مقاله ای با موضوع مقایسۀ بین خاطرات اعتماد السلطنه و یادداشت های علم نوشته اید. اگر امکان دارد در مورد محورهای این مقاله توضیح دهید؟

دکتر علی قیصری: « این مقاله به تازگی در تارنمای نشریۀ ایرانشناسی انتشار یافته است و به صورت چاپی نیز به زودی عرضه خواهد شد. متن نخست این مقاله چند سال پیش در جلسه ای که در همایش سالانه مجمع بین المللی پژوهشهای خاورمیانه برگزار شد ارائه گردیده بود. محور آن جلسه راجع به موضوع «چندآوایی در متن» بود، یعنی اینکه نویسنده در امر نگارش به چند لحن و آوا متوسل می شود و آیا در این کار انسجامی هست یا خیر و اگر نیست آن ناهمخوانی ها و ناهمگونی ها به چه ترتیباتی هستند، چگونه می توان آنها را بررسی نمود، و از این قبیل موضوعات. در این مقاله ای که اشاره فرمودید، دو فقره مفصل از جمله یادداشت های روزانه که به قاصله تقریبا یک قرن از یکدیگر توسط دو نفر که به نهاد سلطنت و مشخصا به شخص پادشاه نزدیک بودند، نوشته شده اند مورد بررسی قرار گرفته اند.  عنایت می فرمائید که یادداشت های روزانه با توجه به ساختار منقطعی که دارند با خاطرات و یا با زندگینامه های خودنوشت و سفرنامه و جز آن دارای تفاوتی اساسی هستند از آنرو که تا حدی گزارشی از تجربیات روزمره را بدون آنکه چندان مجال دستکاری و بازنویسی شان را داشته باشند عرضه می کنند. من این دو مجموعه را مقایسه کردم چون باوجود تفاوت های آشکار در ساختار دولت و تفاوت در ساختار ذهنی زبانی دو نویسنده و حوزۀ کاری آن ها به فاصلۀ حدود صد سال از همدیگر، آواهایی در آن ها مشترک بود. ما امروز در موقوفات مرحوم دکتر محمود افشار هستیم و یاد مرحوم استاد ایرج افشار را گرامی می داریم، قابل ذکر است که از قراری علم بعد از آنکه مرحوم افشار روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه را توسط انتشارات امیرکبیر به طرز خوبی منتشر ساخته بودند دید و شروع به خواندن آنهم کرد به صرافت نگارش یادداشت های روزانه خودش افتاد و این کار را با پشتکار تا زمانی که مصدر کار بود و توانایی داشت ادامه داد و ما اکنون این مجموعه هفت جلدی را در اختیار داریم که منبع بسیار خوبی برای بررسی دربار و دولت در ایران در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شمسی است و البته چاپ این مجموعه را مدیون پشتکار و همت دکتر علینقی عالیخانی هستیم که ویراستار و آماده کننده مجموعه و کل این یادداشت ها هستند.»

– به موضوع ترجمه از زبان مبدأ به مقصد، اشاره ای داشتید که مترجم یا دانشجوی ایرانی بر زبان فارسی مسلط نیست. دانشجو متن را می خواند اما درک کافی از متن ندارد. پس باید در کنار امتحان زبان انگلیسی امتحان زبان فارسی نیز مطرح شود تا دانشجویان توانایی خود در این زبان را هم به نمایش و امتحان بگذارند. چطور باید این کار را انجام دهیم؟

دکتر علی قیصری: « زبان مقصد ما فارسی است اما تسلط ذهنی و زبانی به سرمایه های این زبان امروزه در میان نسل جوان ما مطلوب نیست، با وجودی که نسبت با سوادان ما امروزه بسیار بسیار بیشتر از ادوار گذشته است. شاید در مقطع ورود به دانشگاه بتوان برنامه ریزی خاصی را داشت اما باز دیر است. دورۀ دبیرستان و پیش از آن دبستان بسیار مهم است و آموزگاران زبان فارسی در شکل گیری آن ذوق ذهنی و زبانی که لازمه این کار است نقش مهمی دارند.

در بخشی دیگر از این نشست، دکتر علی معظمی از خاطرات دوران دانشجویی خود در بخش پایان نامه دکتری و راهنمایی های استادش، دکتر قیصری، یاد کرد و چنین گفت:

« جدا از متنی که آقای دکتر لطف کردند و ترجمه اش را به من سپردند، مقالۀ «درآمدی بر پدیدارشناسی تخیل» بود که در یادنامۀ زنده یاد دکتر یوسف علی آبادی توسط انجمن حکمت و فلسفه منتشر شد، تجربۀ این را داشتم که ایشان استاد راهنمای بنده بودند و من از نوع راهنمایی هایی که ایشان داشتند و مباحث محتوایی که مطرح می ساختند مرا راهنمایی کردند، آموختم. با توجه به فاصله ای که داشتند و در ایران حضور نداشتند هیچ نامه ای از من را بی پاسخ نمی گذاشتند و تمام پاسخ ها معنی دار و راهنمایی کننده بود. موضوع پایان نامۀ  من دربارۀ «اندیشیدن و امر سیاسی» بود. ایشان در دانشگاه ما نبودند و از راهنمایی بنده هم سود مالی و نامی نمی بردند اما ما با جناب دکتر در ارتباط بودیم. هربار که متن ضعیفی را می نوشتم و می گفتند که حرف ها بیراه است و در جوابی که می دادند، سعی داشتند یک مرحله من را جلوتر ببرند. بر این عقیده بودند که رابطه استاد با دانشجو باید این باشد که استاد بخواهد دانشجو را پیش ببرد و در نهایت دانشجو است که مسئول کار خود است  در حالیکه آن استاد اینقدر اعتبار خودش برایش اهمیت دارد که می داند نامش در پایان نامه خواهد آمد و در کنار مسئولیت دانشجو اعتبار خود و اهمیت علمی ماجرا را در نظر دارد و من تمام این ها را از ایشان آموختم.»

دکتر علی معظمی

دکتر علی معظمی

در خاتمه، دکتر علی قیصری با شماری از حاضران در جلسه به گفتگو پرداختند.

چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵، استاد مصطفی کمال پورتراب چشم از جهان فروبست. با یادی از این استاد ارجمند موسیقی مروری داریم بر شبی که مجله بخارا در دی ماه ۱۳۹۳ برگزار کرد.ونظری هم که من درسال 93 برآن نوشته ام

با خبر شدیم که ساعت هشت صبح امروز، چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵، استاد مصطفی کمال پورتراب  چشم از جهان فروبست. با یادی از این استاد ارجمند موسیقی مروری داریم بر شبی که مجله بخارا در دی ماه ۱۳۹۳ برگزار کرد.poortorab

 

صد و هشتاد و چهارمین شب بخارا برگزاری شب مصطفی کمال پورتراب با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی ، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و خانه موسیقی عصر شنبه ۲۰ دی ماه ۱۳۹۳ بود.

در ابتدای این نکوداشت، علی دهباشی از استاد مصطفی کمال پورتراب تشکر کرد که دعوت مجله بخارا را برای حضور در این شب پذیرفته است و سپس در معرفی استاد پورتراب به طور اختصار چنین گفت:

« مصطفی کمال پورتراب سال ۱۳۰۳ در تهران به دنیا آمد. پدرش از افسران نظامی شوروی بود که بعد از انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ به ایران آمد و ازدواج کرد. فرزند اول خانواده بود و در پنج سالگی پدرش یک فلوت برایش خرید و مصطفی با آن برای بچه‌های محله آهنگ‌هایی را که شنیده بود می‌نواخت. پس از آموختن مقدمات موسیقی سال ۱۳۱۸ وارد دوره شش ساله متوسطه هنرستان عالی موسیقی شد و تا سال ۱۳۲۴ که مدرک دیپلم را دریافت کرد، سازهای متنوعی نظیر فاگوت را از یاروسلاوبیزا، ویولن را از حشمت سنجری و عطاالله خادم میثاق و تار را از موسی معروفی فرا گرفت. وی هم‌چنین تئوری موسیقی ایرانی را نزد روح‌الله خالقی آموخت

پس از آن، به دلیل این که امکان تحصیل در دوره عالی آهنگسازی در هنرستان وجود نداشت، به طور خصوصی نزد پرویز محمود به فراگیری آهنگسازی پرداخت. او بعداً همین رشته را در هنرستان نیز ادامه داد و در سال ۱۳۳۹ فارغ‌التحصیل شد. او بعدها در سال ۱۳۴۶ دوره‌ای تکمیلی نیز در فرانسه گذراند.

پورتراب از ۱۳۲۴ تدریس موسیقی را آغاز کرد و در۱۳۴۰ سرپرستی یکی از ارکسترهای وزارت فرهنگ و هنر ایران را به عهده گرفت و در فاصله ۱۳۵۰ تا۱۳۵۲ مدیر هنرستان موسیقی ایران شد.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

پورتراب چندین قطعه موسیقی خلق کرده و چند کتاب نیز نوشته یا ترجمه کرده‌است. یکی از پرفروش‌ترین آثار او کتابی به نام «تئوری موسیقی» است که اکنون به چاپ پنجاهم رسیده است.»

و پس از آن علی دهباشی از دکتر محمد سریر به عنوان اولین سخنران دعوت کرد.

محمد سریر سخنان خود را با این کلام حافظ شروع کرد:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آیینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آئین سروری داند

و سپس چنین ادامه داد« از جمله هنرجویانی که در دهۀ دوم قرن خورشیدی حاضر به تحصیل موسیقی روی آوردند، استاد مصطفی کمال پورتراب بودند که از آن کنجکاوی و آن تمایل به ارتقاء اندیشه و پی جویی راه و راهیابی بهره مند بود که بتوان موسیقی ملی را بر بستری از دانش پرورش یافته موسیقی غربی درخشان تر و با قابلیت ادراک بیشتر و بهتر به گوش هم میهنانان و جهانیان رساند.

دکتر محمد سریر ـ عکس از ژاله ستار

استاد پورتراب از منظر و جایگاه موسیقی ملی به روشها و تکنیک‎هایی که در موسیقی جهانی اعتبار دارد نگاه کرده است و بر خلاف بسیاری از کسانی که با موسیقی مغرب زمین آشنایی عمیق دارند علاوه بر آن به موسیقی ملی اشراف دارند و آن را محترم و لازم و بخشی از هویت ملی این سرزمین میشناسد. »

نادر مشایخی سخنران بعدی این نشست بود که از تأثیر استاد پورتراب بر خود سخن گفت:

« اگر اشتباه نکنم سال ۱۳۵۴ بود که آموختن هارمونی تخصصی را نزد استاد آغاز کردیم تا مقدمه‎ای باشد برای آهنگسازی. ما در هفته سه جلسه، و هر جلسه ۴ ساعت، یعنی در مجموع ۱۲ ساعت درس در هفته نزد استاد داشتیم. و همین باعث شد که ما وقت زیادی را صرف هارمونی کنیم. و با آموختن هارمونی نزد استاد پورتراب به درک و کشفی نو از آهنگسازی رسیدم که نشان می‎داد هر آهنگساز باید به سیستمی در آهنگسازی برسد که بتواند اجزایی را که با آن کار می‎کند تعریف کند و تعریف این اجزاء باعث می‎شود که سلسله مراتب به وجود بیاید. با دیدگاه‎هایی مختلفی نسبت به همان اجزا شما می‎توانید سلسله مراتب مختلفی را ابداع کنید. این شناخت زندگی من را تغییر داد. »

نادر مشایخی ـ عکس از ژاله ستار

و بعد به دکتر حمید رضا نوربخش رسید که از ماندگاری استاد پورتراب حکایت کرد:

« یکی از چهره‎های ماندگار و مقدس استاد مصطفی کمال پورتراب است و شاید من بتوانم در اینجا یکی دو ویژگی را به ویژگی‎هایی که دوستان سخنران قبل از من به آن اشاره کردند اضافه کنم. استاد پورتراب در تمام ابعاد علمی ، اخلاقی، هنری و فرهنگی الگوست. یکی از ویژگی‎های بارز ایشان سلامت روحی و اخلاقی است. ایشان یکی از کسانی است که از دوران جوانی پاک بوده و پاک زیسته و تا امروز این پاکی را در ضمیر خودش حفظ کرده است. و به همین دلیل هم همیشه مورد اعتماد همه بوده است.»

دکتر محمدرضا نوربخش ـ عکس از سارا رجب دوست

دکتر هومان اسعدی سخنران بعدی این شب بود که درباره ارتباط خود با استاد پورتراب سخن گفت :

من نیز مانند بسیاری از هم نسلان خود دورادور با استاد پورتراب از طریق کتاب ها و آثارشان، به ویژه کتاب تئوری موسیقی که بیش از ۵۰ بار تجدید چاپ شده ، آشنایی پیدا کردم و بعد توفیق بزرگی نصیبم شد که وقتی در ۱۳۷۹ استاد پورتراب ریاست واژه گزینی فرهنگستان زبان و ادب فارسی را در زمینه موسیقی بر عهده داشتند از نزدیک با ایشان آشنا شدم و از آن سال تا کنون این افتخار را داشتم که به طور مداوم و از نزدیک خدمت استاد باشم. و در چند شورای دیگر نیز با ایشان افتخار همکاری داشتم و در حقیقت این جلسات برای ما حکم کلاس درس را داشت.

دکتر هومان اسعدی ـ عکس از سارا رجب دوست

یک نکته بسیار مهم به نظر من این هست که در زمینۀ موسیقی، در تاریخ ما و در طی زمان‎های گذشته ما دانشمندان جامع‎العلومی داشتیم مانند فارابی، ابن سینا و قطب الدین شیرازی. و استاد پورتراب هم به نظر من یکی از نقاط عطف در موسیقی ایران هستند. »

پس از آن علی دهباشی از برادر استاد پورتراب، امیرتیمور پورتراب که در این مراسم حضور داشت دعوت کرد تا چند کلمه‎ای درباره برادر بگوید.

و امیرتیمور پورتراب چنین یادآور شد: « برادر من پنج سال از من بزرگتر است و من برادر کوچک هستم. و افتخار می‎کنم که من اولین شاگرد ایشان بودم. او بسیار شاگرد داشته، شاید از ۱۰۰۰ تجاوز کند و من اولین شاگرد بودم. یعنی از همان سنین هر چه را می‎آموخت، چون از من بزرگتر بود و زودتر مدرسه رفته بود، می‏آمد و برای من می‏‎گفت. و باید اینجا اضافه کنم که ما مادر بسیار خوبی داشتیم.آنچه شما می‎بینید و می‏شنوید و موهبت الهی است از مادر به ما ارث رسیده است. از شهریور بیست به بعد که پدرمان را از دست دادیم، سرپرست خانواده ما برادرم بود. من و دو برادر دیگر و یک خواهر را زیر بال و پر خودشان گرفتند و از هر نظر مواظب من بودند و افتخار بعدی من این است که ایشان چون موزیسین بود، ما هم به راه موسیقی قدم گذاشتیم. برادر من از خود فرزندی ندارد، اما دانشجویان او که از ۱۰۰۰ بیشتراند، همه فرزندان او هستند.»

امیر تیمور پورتراب ـ عکس از ژاله ستار

امیر تیمور پورتراب و مصطفی کمال پورتراب ـ عکس از ژاله ستار

آخرین سخنران نازنین جلالی فراهانی بود که درباره استاد پورتراب چنین گفت:« آنان که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هرگز هراسی از فراموشی نیست.همه درباره آقای پورتراب مفصل صحبت کردند و اصولاٌ صحبت کردن درباره ایشان خیلی سخت است. ولی آنچه که درباره ایشان مسجل است و از آنجا که من فکر می‏‎کنم معلمی شغل نیست بلکه عشق است و قطعاٌ معلمین و اساتید ما مؤثرترین تصاویر ذهن ما هستند، آقای پورتراب هیچ وقت از ذهن ما و شاگردانشان دور نخواهند شد و همیشه در یاد ما خواهند ماند. من قریب ده سال شاگرد ایشان بودم، قبل و بعد از تحصیل . و بیشترین چیزها را از ایشان آموختم و آن شور و اشتیاقی که در زمینه تدریس داشتند و قدرت بالایی که به نظر من در تفهیم مطالب دارند، چیزی متفاوت است که در بسیاری از اساتید دیده نمی‏شود. و آنچه که به نظر من در نحوه تدریس آقای پورتراب بسیار تأثیر گذار بود استفاده ایشان از موسیقی برای تدریس و تفهیم مطالب بود، از الفبای موسیقی گرفته تا فلسفه و منطق، همه را با شعر و وزن می‌آمیخت و شاید همین گفته‏ها و آموخته‏های ایشان را نزد دانشجویان خود ماندگار می‎کرد. امید سلامتی و طول عمر برای ایشان دارم که از نظر من فرشته انسان ساز هستند.»

نازنین جلالی فراهانی ـ عکس از سارا رجب دوست

و در آخر نوبت به مصطفی کمال پورتراب رسید که کلام آخر را بگوید:

« به نام آن که جان را در وجودم / ز حکمت با خرد همراه کرده. مرا در بین جانداران دیگر به عنوان بشر ممتاز کرده.

بله انسان خردمند با استفاده از خرد و پشتکار خود را به مقام رفیع” اشرف مخلوقات” رساند . باری به شهادت تاریخ ، گذشتگان فرهیخته و خردمند در طی قرون متمادی با ابداعات، کشفیات، قوانین و اصول علمی و هنری خود ، کتاب بسیار قطوری از دانستنی‎ها را به وجود آورده ‏اند که من و امثال من با سال‌ها علم آموزی و با همه سعی و کوشش و کاربرد این دانستنی‎ها فقط چند برگی به این کتاب بسیار قطور می‎افزاییم و این افزایش تدریجی ممکن است قرن‎ها ادامه یابد و این اشرف مخلوقات به جایی رسد که جز خدا نبیند.

مصطفی کمال پورتراب ـ عکس از ژاله ستار

در پایان این مقدمه، به همه شما حضار گرامی سلام می‎کنم و از همه شما تشکر می‎کنم با وجود بُعد مسافت و مشکلات ترافیکی در این محفل گرد آمده و مرا مرهون الطاف خود ساختید. در اینجا لازم است از برگزارکنندگان این برنامه ، جناب آقای محمود اسعدی، دبیر ستاد چهره‏ های ماندگار و همکارانشان، مدیر نشریه بخارا ، جناب دهباشی و همکارانشان و فرهیختگان خانه موسیقی ، جنابان حمید رضا نوربخش، مدیر عامل ، دکتر محمد سریر ، رئیس هیأت مدیره ، جناب حمید رضا عاطفی معاونت اجرایی و جناب استاد داوود گنجه‎ای، قائم مقام مدیر عامل و همکارانشان و همچنین از دیگر فرهیختگان که با لطف خود درباره این حقیر، کسی که در این دنیای عظیم علم و هنر و معرفت، چون پر کاهی بیش نیست ، صحبت کردند تشکر می‎کنم و امیدوارم که این قیبل برنامه‏ ها در مورد هنرمندانی که ریشه درخت قطور هنرشان را با علوم مربوط به موسیقی آبیاری کرده و می‏ کنند ادامه داشته باشد.

در پایان از اولیای امور، به ویژه اولیای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تقاضا می‎کنم به آموزش موسیقی علمی و راستین جوانان بذل توجه بیشتری نمایند چون همین جوانانِ امروز را می‎توان با برنامه‎ریزی‎های صحیح و توجه بیشتر به اساتید و هنرمندان به نام و بزرگ آینده تبدیل کرد و من به نوبۀ خود حاضرم در حد امکان در این برنامه ریزی و حتماٌ تدریس و تکمیل معلومات علمی این قبیل جوانان بدون هیچ چشم داشتی شرکت کنم.»

و در خاتمه لوح تقدیری که از سوی خانه موسیقی برای قدردانی از استاد پورتراب آماده شده بود توسط دکتر محمدرضا نوربخش و دکتر محمد سریر به ایشان اهدا شد.

* دو عکس از ژاله ستار

از دیگر بخش‎های این مراسم فیلم مستندی بود که پخش شد و در این فیلم کسانی همچون فرهاد فخرالدینی، محمدرضا شجریان، زنده یاد همایون خرم، حسین علیزاده، لویس چکناواریان و شهداد روحانی از ویژگی‎های مصطفی کمال پورتراب سخن گفتند و پری زنگنه و رشید وطن دوست، خواننده اپرا، از حاضران در این جمع بودند.

* عکس ها از روی پرده : ژاله ستار…………………..

اسد مشرف زاده

باسلام وسپاس وادای احترام به هنر و هنر مند وباتاکید برا ین بخش از گفتار استاد پور تراب….در پایان از اولیای امور، به ویژه اولیای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تقاضا می‎کنم به آموزش موسیقی علمی و راستین جوانان بذل توجه بیشتری نمایند چون همین جوانانِ امروز را می‎توان با برنامه‎ریزی‎های صحیح و توجه بیشتر به اساتید و هنرمندان به نام و بزرگ آینده تبدیل کرد و من به نوبۀ خود حاضرم در حد امکان در این برنامه ریزی و حتماٌ تدریس و تکمیل معلومات علمی این قبیل جوانان بدون هیچ چشم داشتی شرکت کنم.»امید آنست که که متولیان امر به این خواسته بذل عنایتی فرمایند .با درودی به جناب د هباشی ودیگر سروران.

انتشار فرهنگنامه کودکان و نوجوانان ،راهی پرنشیب و فراز/«فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان»ایران گرگین،“به نام خدا. خدایی که جان ها و ذهن هایی را آفرید تا با قلمشان و هنرشان و گفتارشان به هستی معنایی ببخشند.

انتشار فرهنگنامه کودکان و نوجوانان ،راهی پرنشیب و فراز/ پریسا احدیان

 

photo_2016-06-04_21-20-11عصر دوشنبه، هفدهم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، نشریۀ فرهنگی تحلیل روایت، شورای کتاب کودک و مجلۀ بخارا در دویست و چهل و نهمین شب بخارا، میزبان شب «فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان» بود.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان این نشست، با بیان راه پر فراز و نشیب گردآوری و نشر فرهنگنامه، چنین گفت:

“از سال ۱۳۵۷ تا به امروز که جلد شانزدهم فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان را در پیش رو داریم و با خبر شدیم که جلد هفدهم هم به دست چاپ سپرده شده است؛ سی و هفت سال می گذرد. سی و هفت سال برای سرزمین ما که عمر نهادهای خصوصی حتی دولتی اش در حوزۀ مسائل فرهنگی و ادبی و پژوهشی که غالبا در پنج سالگی یا حداکثر ده سالگی به تعطیلی و ناکامی کشیده شده است، یک واقعۀ ستایش انگیز و قابل تأمل است. گفتن سی و هفت سال آسان است ولی آن ها که اهل کار، آن  هم کار دسته جمعی از نوعی که در فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان انجام شده است، هستند، می دانند که چه مایه باید از خودگذشتگی داشت. این کار سترگ با هیچ نوع دیگرش نه در ایران و نه در هیچ کجای جهان قابل مقایسه نیست. اگر دقایقی، به از خودگذشتگی کار عظیمی که در فرهنگنامه انجام شده است، بنگریم و دقت کنیم قطعا پی خواهیم برد که اگر عشق وافر و عمیق به این سرزمین و تاریخ و هنر و ادبیات و فرهنگش نبود، گردانندگان این کار سترگ موفق به گذار از فراز سال ها و سال ها نمی شدند.”

علی دهباشی از کار دشوار انتشار فرهنگنامه سخن گفت

علی دهباشی از کار دشوار انتشار فرهنگنامه سخن گفت

در ادامۀ این شب، محمد امین گوهر، مینا امیدی و فرزاد زین العابدینی سه تن از نوجوانان علاقه مند به فرهنگ و پژوهش، از فرهنگنامۀ کودک و نوجوان سخن گفتند:

محمد امین گوهری:“نُه سال دارم و از اعضای خانۀ کتابدار کودک و نوجوان که زیر نظر شورای کتاب کودک فعالیت می کند، هستم. من از شش سالگی عضو کتابخانه و همواره از وجود این مکان ارزشمند بهره مند شدم. هرگاه می خواهم در مورد چیزهایی که نمی دانم تحقیق کنم به جای استفاده از اینترنت به سراغ فرهنگنامۀ کودک و نوجوان می روم، تا اطلاعات دقیق تری به دست آورم و ارتباط بیشتری با کتاب و کتابخانه داشته باشم. هنگامی که کلماتی را می شنوم و یا زمانی که دلیل وجود برخی از مخلوقات خدا را نمی دانم با مراجعه به فرهنگنامۀ کودک و نوجوانان، علت آفرینش آن ها را متوجه می شوم. مثلا من در مورد علت پیدایش پشه در فرهنگنامه خواندم یا از اخبار کلملاتی همانند تروریسم و تروریست را شنیدم ولی تفاوت آن ها را نمی دانستم. با مراجعه به فرهنگنامه فرق بین آن ها را فهمیدم. اگر در مدرسه موضوعی را با عنوان تحقیق به ما بدهند، ابتدا به سراغ فرهنگنامه می روم و بعد از خواندن آن به کتاب های دیگر به دنبال مطالب می گردم. برای نمونه من تحقیقاتی در مورد شخصیت هایی همانند حافظ و خیام و پدیده هایی مثل چرخ آب و پرنده هایی مثل خفاش و جغد انجام دادم. امیدوارم به زودی تمام جلدهای فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان چاپ شود و روزی برسد که این کتاب در تمامی کتابخانه های مدارس در دسترس کودکان باشد تا روز به روز بر دانش و علم و آن ها اضافه شود. در پایان از سرکار خانم نوش آفرین انصاری، دبیر شورای کتاب کودک، به دلیل انتخاب من برای حضور در این مراسم سپاسگزاری می کنم و از سرکار خانم پیشداد مسئول خانۀ کتابدار و کتابداران عزیز نهایت تشکر را دارم که همیشه با صبوری و محبت و مهربانی از بچه ها استقبال می کنند و باعث علاقه مندی آن ها به کتاب و کتابخانه می شوند.”

محمد امین گوهری

محمد امین گوهری

مینا امیدی:”صحبت از فرهنگنامه و خانم توران میرهادی و شورای مشورتی، صحبت کردن از احساس شور و شوق و امید است. تمامی جلسات شورای مشورتی ما ساعت چهار بعد از ظهر روزهای شنبه پر بود از احساس خوب انجام یک کار گروهی، انجام یک کار هدفمند و چیزی که ما به وضوح می توانستیم نتیجه اش را ببینیم و چه احساسی بهتر از اینکه مسئولیتی به دوش یک نوجوان گذاشته شود و در یک کار گروهی شرکت کند و در نهایت این احساس کار جمعی در ما شکل گرفت و متوجه این روند انجام کار بودیم. برای اینکه جامعه ای بتواند به یک نسل اثرگذاری برسد که در خدمت باشد، بستری نیاز هست که شورا و فرهنگنامه این راه و مسیر را برای ما فراهم کردند و اتفاقی که افتاد، این بود که شورای مشورتی از نظر من اشل کوچکی از مدرسۀ فرهاد شد و من وقتی که فارغ التحصیلان مدرسۀ فرهاد را می بینم به وضوح مشخص است که نسلی هستند که سر جایی که ایستاده اند به درست ترین حالت ممکن ایستاده اند. چیزی که امروز بچه های شورای مشورتی قدیم هم که حدودا سی سالی دارند، هر کدام در جایی که هستند یک فرد کامل و کارآمد و مفید شده اند. آغاز همۀ این ها از همین جلسات بوده و شور و شوقی که در ما بوجود می آمد. شورای مشورتی و فرهنگنامه به ماشیوۀ درستی از جهانبینی بخشید و فهماند که چیزی در زندگی هست که باید به دنبالش رفت و آن شور و شوق دانستن و آموختن است. از طرف خودم به عنوان یکی از آن بچه ها به خاطر تمام این ها و از تک تک خاطراتی که برای ما آفریدید از شما ممنونم.”

محمد امین گوهری ومینا احمدی

محمد امین گوهری ومینا احمدی

فرزاد حاجی زین العابدین:”فرهنگنامۀ کودک و نوجوان کتابی است که برای جمع آوری اطلاعات و تحقیق در رابطه با مسائل مختلف، از جمله موضوعات سیاسی، مذهبی، علمی و … می توان از آن استفاده کرد. این فرهنگنامه بخشی از کتاب های مرجع است و کتاب های مرجع نیز کتبی هستند که تمام صفحات آن ها خوانده نمی شوند؛ بلکه فقط بخشی از آن ها که مورد نظر ماست و برای ما قابل استفاده است، خوانده می شود. فرهنگنامۀ کودک و نوجوان بر اساس حروف الفبا تنظیم شده است. این موضوع باعث می شود مردم بتوانند راحت تر مطلب مورد نظر خود را پیدا و در رابطه با آن اطلاعات جدید بیشتری کسب کنند. همان طور که مشخص است، فرهنگنامه از اهمیت زیادی برخوردار است. زیرا اطلاعاتی که در فرهنگنامه وجود دارد می تواند استفاده کنندگان را در رابطه با مسائل مختلفی از جمله موضوعات علمی، تاریخی، اجتماعی، آگاه سازد. این اطلاعات هر چند کم، می توانند مردم را در حل مشکلات یا وظایفشان کمک کنند. خوانندگان با استفاده از این کتاب مرجع می توانند دربارۀ موضوع مورد نظر خود اطلاعاتی کسب کنند که اکثرا در فضای مجازی و دیگر کتب، به دقت و صحت فرهنگنامه مکتوب نشده است. در سایر منابعی که با وسواس علمی به کار رفته در فرهنگنامه تهیه نشده اند، برخی اوقات مطالبی دیده می شود که از نظر علمی درست نیست و فرد را به شک می اندازد. اما فرهنگنامه دربارۀ هر مدخلی، خیلی کامل و دقیق و با زبانی ساده، قابل فهم و پرمحتوا به بیان اطلاعات لازم در رابطه با موضوع پرداخته است. یکی دیگر از ویژگی های این کتاب مرجع این است که برای توضیح مدخل ها و موضوعات مورد نظر از تصاویر عالی استفاده شده است. با بهره گیری از این تصاویر در بخش هایی که با توضیحات نظری نمی شود اصل مطلب را کاملا بیان کرد، می توان مفهوم آن مطلب را به طور کامل برای خواننده روشن کرد. اما این کتاب مرجع خوب علی رغم همۀ مزایایش، کاستی هایی هم دارد که اشاره به آن ها برای این است که در آینده در رفع آن ها تلاش شود. مثلا حجم زیاد و سنگینی آن باعث شده است که همیشه نتوان آن را همراه داشت و در مواقعی که احتیاج فوری به کسب اطلاعات آن داریم در دسترس ما نباشد. برای رفع این مشکل می توان نسخۀ الکترونیکی آن را طراحی کرد تا همۀ مردم بتوانند برنامۀ کاربردی فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان را در گوشی، رایانه و تبلت داشته باشند تا بتوانند در هر مکانی و زمانی استفاده کنند. همچنین ایجاد سایت مستقل فرهنگنامه که بتوان به صورت اینترنتی به مدخل ها با امکانات جستجو دست پیدا کرد نیز می تواند مفید باشد. در دوران کودکی ام یک بار پدرم به بنگلادش سفر کرد و هنگامی که او در آنجا بود، من بارها و بارها به فرهنگنامه مراجعه کردم تا دربارۀ آن کشور و موقعیت جغرافیایی آن اطلاعاتی کسب کنم. همچنین از روی پرچم بنگلادش تصاویری کشیدم و آن هار ا هنگامی که پدرم از سفر بازگشت به او هدیه دادم.  هنگامی که کلاس پنجم بودم در رابطه با اسلام تحقیقاتی داشتم با استفاده از فرهنگنامه آن را تهیه کرده و به کلاس بردم و برای معلم و دانش آموزان کنفرانس دادم. این مطلب به دلیل تکمیل بودن مطالب فرهنگنامه، تحقیق خوبی از آب درآمد و مورد تشویق کلاس قرار گرفت.”

محمد حواد گوهری، مینا احمدی و فرزاد حاجی زین العابدین

محمد حواد گوهری، مینا احمدی و فرزاد حاجی زین العابدین

سپس، ایران گرگین، با اشاره به خاطرات و آشنایی خود از همکاری با فرهنگنامۀ کودک و نوجوان، چنین سخن به میان آورد:

“به نام خدا. خدایی که جان ها و ذهن هایی را آفرید تا با قلمشان و هنرشان و گفتارشان به هستی معنایی ببخشند. آن جان های غایب و حاضر که بی آن ها زندگی دشوارتر بود و خالی و خمود بودیم. در این روزهای ماه خرداد (ماه یادها و خاطره ها) بیش از روزهای دیگر از همسرم دکتر حسن مرندی یاد می کنم که دوازده سال پیش در ۲۱ خرداد درگذشت. شاید بعضی در این مجلس او را بشناسند. او هم از زمرۀ کسانی بود که وجودش چیزی از غنای فرهنگی داشت و به گفتۀ محمود دولت آبادی، مرندی، حکیمی طبیب بود یا طبیبی حکیم. او از مشاوران و یاری دهندگان فرهنگنامه نیز بود و مشوق من که این کاری خرد نیست. همچنین با دریغ و اندوه یاد می کنم از خانم آزیتا شرف جهان از نویسندگان فرهنگنامه در گروه ادبیات جهان که ده روز پیش در هشتم خرداد از میان ما رفت و نامش در فرهنگنامه باقی است و یاد کنیم از نویسندگان مجلۀ پیک که فرهنگنامه در بستر آن ها پا گرفت. ایرج جهانشاهی، محمود محمودی، هوشنگ شریف زاده، نیز اسماعیل سعادت (که عمرش دراز باد) و من که بعدها آمدم تا همراه شوم و بنویسم؛ نه این که ویراستار شوم اما سال های سال است که ویراستار شده ام و حالا هم می نویسم و هم ویراستاری می کنم که خود حکایتی است شنیدنی! در سال ۱۳۶۰ به دعوت شورای کتاب کودک و ابتکار خانم توران میرهادی ایرج جهانشاهی و دیگر نویسندگان پیک و نیز شماری از صاحب نظران عرصۀ فرهنگ گرد هم آمدند تا دربارۀ فرهنگنامه ای برای کودکان گفتگو کنند. سازمانی شکل یافت و برنامه ریزی شد. برنامه ای کمال جویانه و آرمانی بدون توجه به امکانات و بدون پیش بینی مشکلات. فرهنگنامه ای عمومی که از همۀ معارف بشری مطلب داشته باشد،. از ایران و جهان البته با نگاه بیشتر به ایران و مصور رنگی. در طرح و تدوین برنامه به تألیف اهمیت داده شد. اقتباس منع شد و ترجمه آنجایی که لازم بود می آمد. متخصصان دانش نامه نویسی می دانند به ثمر رساندن چنین طرح و برنامه ای با امکاناتی که فرهنگنامه از لحاظ نویسنده، ویراستار و بودجۀ مالی در اختیار داشت، چه کوشش جان فرسایی می طلبد. با وجود این، کار فرهنگنامه با پشتکار و روحیۀ توانای توران میرهادی، یاری های شورای کتاب و خانم انصاری و کوشش های نویسندگان و ویراستارانی که بسیاری از آن ها در ضمن کار یاد گرفتند که راه و روش چیست، اگرچه به کندی پیش رفت. صحت و دقت و روشنی نوشته ها چنانکه خوانندۀ عادی هم بتواند از آن بهره مند شود، شعار سر ویراستاری فرهنگنامه شد و نیز توصیه به اینکه از نوشتن به شکل و شیوۀ کتاب درسی پرهیز شود. به علت پیدایش رویدادها و تأثیر عوامل مختلف در پیشرفت یا پسرفت یک تمدن در یک شهر و سرزمین یا هر چیز دیگر پرداخته شود تا فرهنگنامه مرجعی بزرگ و قابل اعتماد برای خوانندگان جوان باشد. حال تا به اینجا تا چه اندازه موفق شده ایم که چنین کنیم؟! پرسشی است. مسلم است که بسیاری از مقاله ها فراتر از حوصله و ذهنیت کودکان است. اما نوجوانان اگر وقت داشته باشند و بخواهند و اینترنت و شبکه های مجازی فرصت دهد، می توانند جواب برخی از پرسش های خود را کاملتر و روشن تر و همه جانبه تر از اینترنت از فرهنگنامه بگیرند. تجربه و بررسی شخصی من نشان می دهد مخاطب فرهنگنامه می تواند در هر سنی باشد و جالب اینکه که در بیشتر موارد که چند جلدی از فرهنگنامه تازه منتشر شده را به دختران یا پسران سیزده چهارده سالۀ آشنایان هدیه داده ام، فرهنگنامه بیشتر توجه مادران و پدران آن ها را جلب کرده بود. مادرانی تحصیل کرده و باسواد -البته نه در حد گروه معینی که مطالعه کار جدی آن هاست و کتاب و مجلات معینی را می خوانند- این علاقه مندان معمولی مطالعه به من گفتند، برخی مقاله های فرهنگنامه را به راحتی خوانده اند و به آسانی دریافت کرده و فهمیده اند و جواب پرسش خود را در آن یافته اند. این روزها به این شانزده جلد نگاه می کنم و آن ها را ورق می زنم و می خوانم البته همه اشان را خوانده ام اما این خواندن حال دیگری دارد. به سال های سپری شده نگاه می کنم. به دقت و وسواسی که در ویرایش محتوا و ساختار و زبان نوشته به کار بسته ایم. فکر می کنم اگر شوق دیدن و گام زدن در دنیای اندیشۀ بشری باشد، می توان کاری کرد. فرهنگنامه صرف نظر از برخی ایرادها، کاری بزرگ است و خواهد ماند.

ایران گرگین

ایران گرگین

آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آب از بالا و پست”

 

بخشی از این مجلس به نمایش فیلم مستند (اسلاید شو ) با عنوان از «قلم تا قدم» با تنظیم علیرضا آزاد کیا، تصاویری از حضور فرهنگنامه در نقاط مختلف ایران در دستان کودکان این سرزمین، اختصاص یافت. فرزانۀ اخوت توضیحاتی را دربارۀ این تصاویر، بیان داشت:

“حضور من در اینجا ضمن ابراز احترام به میهمان های امشب دعوتی است از شما برای شنیدن و دیدن یک قصه. قصه ای از مثلث. مثلت ویراستار و کتاب مرجع و مخاطب. این قصه در کتابخانه اتفاق می افتد. این قصه سفر نویسنده ویراستار فرهنگنامه است از طبقۀ سوم آپارتمان شمارۀ سی و یک، خیابان وحید نظری به خانۀ فرهنگنامه در کتابخانه های شهر ها و روستاهای دور دست ایران. استان کرمانشاه: پاوه، ساتیاری. آذربایجان غربی: دیزج، گوی تپه، کندرود، شیخ چوبان. کردستان: بانه، نجنه و سبدلو. ایلام: سیزده روستا در بخش سردسیری زردلان. تهران: اشرف آباد و محمود آباد و فرحزاد و خراسان. هرمزگان: قشم، گامبرون وسلخ. فارس: مظفری، کربال و مرودشت. سیستان و بلوچستان: نگور، رمین، زاهدان، نیک شهر، حکمت آباد. مازندران و بابلسر و بوشهر: عسلویه. کودکان و کارگران افعانستانی. خانه های حمایتی در مشهد و نیشابور. کانون های اصلاح و تربیت در تهران و زاهدان و گرگان و زندان بین المللی چابهار.”

فرزانه اخوت

فرزانه اخوت

سپس کامران فانی، به جایگاه ویژۀ دایره المعارف کودک و نوجوان پرداخت و در ادامه گفت:

“تألیف و تدوین انتشار فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان سرگذشت عبرت انگیز و تأمل برانگیزی دارد. چگونه یک اثر فرهنگی راه خود را در میان سنگلاخ ها و موانع مختلف در این سی و چند سال پیموده است؟! تا چه حد موفق شده است؟ آیا فرهنگ نامه توانسته آن جایگاه شایستۀ خود را پیدا کند یا هنوز هم دور از آن جایگاه است؟ چه عواملی باعث شده که فرهنگنامه با پشتوانۀ عظیم شور و شیفتگی اخلاص و ایمان و ایثار و تمام این چیزهایی که اعضای این فرهنگنامه داشتند انجام می دادند و تمام زندگی خود را گذاشته بودند، به بار بنشیند؟ و چرا جامعۀ ما آنگونه که باید پاسخگوی مثبتی در برابر این کار عظیم نیست؟! من تقریبا در تدوین دانشنامه ها در این چهل سال اخیر نقش داشتم. بدون تردید فرهنگنامۀ کودک و نوجوان از نظر تأثیر و اهمیت و تدوین به طور کلی از نظر ارائۀ یک اثر ایرانی، توانست موفق بشود و تا به اینجا برسد. این اثر قابل تعریف است. شاید نزدیک ۲۵ سال از چاپ جلد نخست آن می گذرد و به هیچ وجه نقدهای تردید آمیز در مورد این فرهنگنامه بیان نشده است. جایگاه فرهنگنامه در کجاست؟ بی شک جایگاه آن در مدارس است. متأسفانه برنامه ریزی آموزشی به صورتی بوده که دانش آموزان پرسش های خود را در جایی دیگر جستجو نمی کنند. نتیجۀ آن این شد که فرهنگنامه نه اینکه به کلی ناموفق باشد! نه! به هیچ وجه! ولی آن موفقیت کامل، زمانی اتفاق می افتاد که درِ کتابخانه های مدارس به روی این فرهنگنامه گشوده شود. ما ملتی هستیم که کم سئوال می کنیم . حساسیت هم نداریم؛ اما شاید جای تعجب باشد که حتی یک هزارم دانش آموزان ما  با کار مرجع و به کتاب مرجع آشنا نیستند! حتی معلمان نیز پیدا کردن پاسخ و پرسش ها از طریق فرهنگ نامه ها و دانشنامه ها را به آن ها نیاموخته اند و نتیجۀ آن این بود که اصولا راهی که در واقع از طریق کتابخانۀ مدارس به دانش آموزان می رسید، راه مشکلی بود اما دومین عامل که باعث شد فرهنگنامه به جایگاه شایستۀ خود نرسد، جنبۀ درونی دارد. یعنی در مقابل مدرسه، خانه قرار دارد. فرهنگنامه تا چه حد می توانست وارد خانه های مردم شود؟ عوامل مختلفی باعث شده که تا کنون تیراژ این کتاب ها چشم گیر نبوده است. یکی اینکه پدران و مادران ما اصولا با کتب مرجع سر و کار ندارند که برای بچه هایشان این کتاب ها را تهیه کنند. من روز اول معتقد بودم که اگر بنا باشد طی سال های دراز دانشنامه ای برای کودکان تألیف شود و به تدریج در اختیار مراجعه کنندگان قرار بگیرد، از نظر راه به سوی خانه بردن فرهنگنامه، دچار اشکال خواهد شد.

ککامران فانی امران فانی

فرهنگنامه اثری نبود که به راحتی همه برای خانه اشان و کتابخانۀ کوچک فرزندانشان خریداری کنند. راه حلی هم به نظرم نمی رسد. اگر قیمت آن گران است آیا این علت دیر چاپ شدن هر جلد و فواصل زمانی برای چاپ این آثار است؟ این عامل شاید باعث می شود کسانی که با این کتاب انس گرفته اند، این اثر را از یاد ببرند؟ ولی فراموش نکنیم درست است که فرهنگنامه مخاطب داشت و مخاطب آن هم سن ده شانزده سال ها بودند ولی به یک معنی مخاطب آن تمام افراد جامعه بودند و هستند. فکر می کنم وقتی این فرهنگنامه ها به خانه ها راه پیدا می کرد، پدر و مادر بیشتر از بچه ها از آن استفاده می کردند. این هم یک عامل بود. مشکلات عظیمی که نشر این اثر داشت و وسواسی که در تألیف و چاپ این کتاب بود، باعث شد ظاهرا سریع تر از این نتواند به چاپ برسد. ولی من خوشحالم که این فرهنگنامه آیندۀ درخشان تری دارد. این اثر با شیوه های جدید که به صورت موازی کار می شود با سرعت بیشتری منتشر خواهد شد. امروز به نیمۀ راه رسیده است و از این پس در سرا شیبی هست و می تواند سریع تر و سریع تر منتشر شود. چاپ جلدهای قبلی تابع قوانینی می شود که این فرهنگنامه را برای همیشه تازه و زنده نگه دارد. این عوامل در سال های آینده باعث شد که کم کم جایگاه شایستۀ خود را در فرهنگ ما پیدا کند. بدون تردید آینده از آن فرهنگ نامۀ کودکان و نوجوانان است.”

سخنران دیگر این جلسه، محمد هادی محمدی، در رابطه با اهداف و تأثیر درونی نشر فرهنگنامه در بخش آموزشی کشور، چنین گفت:

“آن گونه که از انیشتن نقل شده: آموزش، یادگیری داده ها یا فکت ها نیست، بلکه تمرین ذهن برای کشف و اندیشیدن است. آیا آموزش و پرورش ما بستر را برای اندیشه ورزی کودکان آماده می کند؟ اگر می کند نشانه های آن چیست؟ آمادگی برای کنکور از نوزادی و نوپایی؟ این شیوه به کودکان می آموزد به جای این که هر دشواری یا مانع، یک فرصت فرض شود در هر فرصت دشواری و مانع دیده شود. کمی آن سوتر اما گروهی از برجسته ترین آموزشگران ما بودند و هستند که هر مانع و دشواری را یک فرصت فرض کردند. آن ها سال ها پیش در خانه ای به اندازۀ غربیل گرد آمدند. براستی آن ها کیست اند؟ رسالت خود را چه می دانند؟ فرهنگنامه کجای ذهن و اندیشه آن ها جای دارد؟ فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان چیست؟ آیا تنها یک کتاب مرجع است؟ بدون شک خیر! فرهنگنامه الگو. رویکرد آموزش و پرورشی بخشی از نخبه ترین آموزشگران ایرانی است که در دوره ای از تاریخ اجتماعی ما از کار بازنشانده شدند. رویکرد و الگوی آن ها رویکرد مفهومی است. رویکرد آموزش مفهومی بر پایۀ گفت و شنود یا دیالوگ است. آن ها می خواهند که کودکان ژرف اندیش، پژوهنده و توانا بار بیایند و از دشواری ها فرصت بسازند و فرصت ها را دشوار نبینند. گفته شده است دو روز خوب در زندگی هر کسی وجود دارد. روزی که زاده می شود و روزی که وجود خود را کشف می کند. هر کودکی بخشی از وجود خود را در خانه و بخشی را در آموزشگاه کشف می کند. در خانه را نمی دانم؛ اما کودکان ما در مدرسه فضا و محتوایی برای کشف خود نمی یابند. برای کشف خود و پرورش اندیشه ها به الگو و رویکرد نیاز دارد. هنگامی که کتاب با محتوای آموزشی در پیکرۀ رویکرد عرضه شود هر جا می تواند مدرسه باشد. ضریب نفوذ فرهنگنامه در نظام آموزشی ما چیزی نزدیک صفر است. من از هیچ کس و نهادی درخواست خرید فرهنگنامه برای مدرسه ها ندارم. درخواست من جایگزینی نگاه فرهنگنامه ای یا آموزش و پرورش مفهومی در سیستم آموزشی کنونی است.”

محمد هادی محمدی

محمد هادی محمدی

(متن کامل سخنرانی محمد هادی محمدی در مجلۀ بخارا منتشر خواهد شد. )

لحظاتی از این شب به نمایش بخش هایی از فیلم «با هم تجربه کردیم»، مستندی از تجربیات و خاطرات آموزگاران دبستان و کودکستان فرهاد اختصاص یافت. این مستند، اثر مشترک از اعظم نجفیان و با همکاری سوزان حبیب بود.

دیگر سخنران این شب، آزادمهر دانش فاطمیه، به بررسی فرهنگنامۀ کودک و نوجوان و به مقایسۀ آن با آثار مشابه پرداخت:

“وقتی به فرهنگنامه کودکان و نوجوانان می‌اندیشم از خود می پرسم این اثر چیست؟ آیا می ‌توان در پاسخی کوتاه آن را یک دایره ‌المعارف / یک دانشنامه دانست و تمام؟ آیا این پاسخ واژگانی می‌‌ تواند سیمای فرهنگنامه را ترسیم کند؟ من این اثر را پدیده ‌ای چند چهریزه ‌ای می‌ دانم. که هر چهریزه ‌اش حیاتی مستقل و نشانی مجزا دارد که این چنین است :

  • فرهنگنامه یک سرمشق است
  • فرهنگنامه یک ساختار زبانی است
  • فرهنگنامه فضای بازی است برای شدن
  • فرهنگنامه هویت بخش نسل جوان است

نهاد فرهنگنامه نه بنیانی سازمان سالار که عشق سالار است

آزاد مهراندیش

آزاد مهراندیش فاطمیه

نوشته‌ ای مهرآمیز، ساده و بی پیرایه، آسان و روان، گیرا و زیبا، و دور از هر گونه دشواری را هر خواننده‌ ای می ‌پسندد. کودک و نوجوانِ تشنه خواندن و چنین نوشته ‌ای را تا به پایان می ‌خواند و از آن لذت می‌ برد و نکته ‌ها می آموزد. اگر جز این باشد، عجب نیست که نوشته ناخوانده یا درک و فهم نشده بماند. یکی از انواع اطلاعات مرجع قابل استفاده برای کودکان و نوجوانان، زندگی‌ن امه‌ها هستند که انتشار آنها به شکل مستقل یا به صورت مدخل‌ های دایره‌ المعارف معمول است و می ‌تواند اطلاعات مفیدی را برای مشتاقان فراهم کند.  در توصیف اهمیت زندگی ‌نامه ‌ها، کارلایل می ‌گوید: «تنها تاریخ واقعی زندگی‌ نامه است». این گفته از این نظر حائز اهمیت است که معمولا زندگی هر انسانی خاصه انسان‌ های بزرگ، مقید به زبان و مکانی روشن و خاص است و طبعا از شرایط زمان و مکان خود سرچشمه می‌ گیرد. تاریخ‌ نویس نامدار آمریکایی باربارا تاکمن هم معتقد است که زندگی ‌نامه به عنوان منشور بلورین تاریخ، خوانندگان را نسبت به سوژه‌ های بزرگ ‌تر علاقه ‌مند می‌ سازد و آنها را  به خود جذب می‌کند. زیرا مردم به سوژه‌‌ های بزرگ ‌تر و دانستن علت خوشبختی آدم‌ های دیگر علاقه دارند. حقیقت آن است که نویسنده برای نوشتن زندگی‌نامه به همان مهارت‌ های خلاقانه ‌ای احتیاج دارد که نویسنده‌ی رمان، داستان کوتاه، شعر یا نمایشنامه نیاز دارد. او هنگام نوشتن زندگی ‌نامه باید قصه ‌گویی ماهر باشد که بتواند خواننده را با روایت جذب کند و در طول زندگی‌نامه و تا آخر آن کاری کند که علاقه‌ی آنها کم نشود؛ در واقع طوری عمل کند که اطلاعات خوانندگان زیاد شود و یا لذت ببرند.

رخشان بنی اعتماد

رخشان بنی اعتماد

با این وجود، هنگام نوشتن زندگی ‌نامه برای کودکان ونوجوانان نیز باید به نحوی مناسب، مسائل را ساده کرد، ولی مواظب بود که چیزی تحریف نشود. میزان ساده کردن مسائل هم بستگی به گروه سنی مخاطبان کتاب دارد. اما قبل از وارد شدن به جزئیات زندگی‌ نامه‌ ها بهتر است این نکته را روشن کنیم که ارتباط کودکان و نوجوانان با زندگی‌ نامه چیست؟ چگونه و در چه زمانی به خواندن زندگی‌ نامه علاقه‌ مند می ‌شوند و چه زندگی ‌نامه ‌هایی را دوست دارند. آنچه در زندگی ‌نامه‌ ها حائز اهمیت است، نشان ‌دادن اراده‌ی انسان‌ های بزرگ برای مقابله با سختی‌ها و دشواری‌ های زندگی است و تلاشی که برای رسیدن به اهداف خود دارند و تثبیت این فکر که هر انسانی، هر آرمانی که دارد باید برای رسیدن به آن از جان مایه بگذارد و تلاش کند و از سختی‌ها نهراسد و فقط آرمان بلند داشتن کافی نیست. حتی در مواردی که زندگی افرادی که نقش منفی در جریان‌ های جامعۀ خود و جهان به جای گذاشته‌ اند مورد بررسی قرار می‌گیرد و به خواننده می‌فهماند که گرچه آنها در تاریخ می‌مانند، ولی ماندن آنها افتخار آفرین نیست. به دلیل آگاهی بخشی زندگی‌ نامه‌ها در مباحث اشاره شده است که فرهنگنامه به نگارش زندگی‌ نامه‌ها به عنوان مدخل‌ های اساسی توجه ویژه‌ای داشته است تا بتواند نسل جوان را با هویت و اصالت فرهنگی و تاریخی خویش آشنا سازد. برای گشودن میزان اهمیت فرهنگنامه کودکان و نوجوانان از یک سو و فواید زندگی‌ نامه‌ها از سوی دیگر،  اینجانب موضوع پایان‌ نامه کارشناسی ارشدم در مورد فرهنگنامه است تحت عنوان “مطالعه تطبیقی مدخل‌ های زندگی‌نامه در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان با دایره‌المعارف‌ های مشابه انگلیسی زبان” این پایان‌ نامه، نخستین پژوهشی است که از این زاویۀ خاص به فرهنگنامه نگریسته است و مدخل‌ های زندگی ‌نامه‌ در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک را با چهار دایره‌ المعارف کتاب جهان، دایره ‌المعارف کودکان بریتانیکا، دایره‌ المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان و دایره‌ المعارف  پیوسته کودکان بریتانیکا مورد بررسی و مقایسه  قرار داده است. هدف پژوهش، ارزیابی تطبیقی دایره‌المعارف‌ های مورد مطالعه بر اساس متغیر های پژوهش (اعتبار، روزآمدی، تعداد مدخل، انواع زندگی‌نامه، ساختار، نگارش و تصاویر) و تعیین نقاط قوت و ضعف و اشتراک و افتراق آنها بوده است. برای انجام آن از دو روش مطالعه تطبیقی و تحلیل‌ محتوا استفاده شده است. با توجه به این که هدف پژوهش شناسایی وضعیت مدخل‌ های زندگی‌ نامه ‌ای دایره‌ المعارف ‌های کودکان و نوجوانان بوده است، برای انتخاب نمونه پژوهش، مدخل‌ های زندگی‌ نامه (فارسی و غیرفارسی) موجود در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک با دایره ‌المعارف‌ های مشابه انگلیسی زبان حوزه کودکان و نوجوانان مقایسه شدند و مواردی که با هم تفاوت داشتند در طی پژوهش مشخص شدند. برای دستیابی به جامعه پژوهش، ابتدا مدخل‌ های زندگی‌ نامه‌ ای از فهرست موضوعی مدخل‌ های فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک مشخص شد. در مرحله بعد، برای اعمال متغیر انتخاب زندگی‌ نامه بر اساس ملیت، مدخل‌ ها از هم جدا و شمارش شدند و بر مبنای سرشماری مدخل‌ های زندگی ‌نامه ای در دایره ‌المعارف یاد شده تعداد آنها ۴۵۴ مدخل برآورد شد که پس از حذف موارد تکراری در بین دایره ‌المعارف‌‌ها، تعداد مدخل‌ های موجود مربوط به کشور های مختلف معین شد. بدین ترتیب مجموع  تعداد ۴۳۲ مدخل زندگی‌نامه از کشورهای مختلف به عنوان جامعه مورد شناسایی شد. بنابراین، جامعه آماری پژوهش علاوه بر فرهنگنامه کودکان و نوجوانان شورای کتاب کودک، چهار دایره‌ المعارف انگلیسی زبان یعنی دایره ‌المعارف کتاب جهان ، دایره ‌المعارف کودکان بریتانیکا، دایره‌ المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا و دایره ‌المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان را شامل می‌ شود. یکی از متغیرهایی که بدین منظور در نظرگرفته شد، تفکیک مدخل‌های جامعه آماری پژوهش بر اساس ملیت صاحب زندگی‌ نامه بود. بنابراین، انتخاب مدخل‌ های جامعه آماری بر اساس کشور ها، به منظور انتخاب و توزیع صحیح اعضای جامعه آماری در سطح جهان، صورت گرفت. در نتیجه استخراج عنوان مدخل ‌ها بر اساس محل تولد صاحب زندگی ‌نامه انجام شد و در نهایت جدول جامعه آماری و نمونه آماری بر اساس معیار ملیت تهیه شد. بر اساس جدول بدست آمده، نمونه آماری تعداد ۶۷  مدخل زندگی ‌نامه‌ای از (۴۰ کشور جهان) هر دایره‌ المعارف و در مجموع پنج دایره ‌المعارف برابر ۳۳۵ مدخل زندگی‌ نامه ‌ای مشترک بوده است که به صورت تصادفی طبقه‌ای و بر مبنای نسبت مدخل‌ ها از جامعه آماری پژوهش به تعداد ۴۳۲ مدخل زندگی‌نامه ‌ای انتخاب شده‌ اند. در این پژوهش ابزارگردآوری اطلاعات تطبیقی از مدخل‌ های زندگی‌ نامه‌ای دایره ‌المعارف‌ های مورد مطالعه، سیاهه‌ وارسی محقق ساخته ‌ای است که با مراجعه به کتابخانه‌ ها و راهنما های منابع مرجع و نیز بررسی عناصر اطلاعاتی موجود در منابع زندگی‌‌نامه‌ ای فارسی و غیر‌فارسی فراهم آمده و معیار های ارزیابی و عناصر اطلاعاتی به کار رفته در تدوین زندگی ‌نامه‌ها استخراج گردیده است.

شب فرهنگنامه کودکان ونوجوانان

شب فرهنگنامه کودکان ونوجوانان

نگاه اجمالی به این پژوهش حاکی از آن است که فرهنگنامه کودکان و نوجوانان نسبت به دایره‌المعارف‌ های مشابه انگلیسی زبان دارای مقاله ‌های  کامل‌ تر و جامع ‌تری است. دایره ‌المعارف‌های انگلیسی زبان به رغم قدمت تاریخی، توجه خاصی به پرسش‌ها و نیازهای مخاطبان بومی داشته ‌اند، عموما به زندگی‌ نامه بزرگان کشور محل انتشار پرداخته ‌اند، و توجه بیشتری نیز به گذشته تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی کشور محل انتشار نموده اند. اما فرهنگنامه کودکان و نوجوانان به رغم تأکید بر ایران، تنها محدود و مختص به ایران نبوده و نیاز کودکان و نوجوانان ایرانی، فارسی زبان، و مقیم خارج از کشور به اطلاعات جهانی را نیز از نظر دور نداشته است و به لحاظ جامعیت پوشش اطلاعاتی، به بقیه دایره المعارف ‌های مورد مطالعه برتری دارد. مدخل‌ های زندگی‌ نامه در فرهنگنامه دارای ساختاری قوی هستند. بررسی کمی مدخل ‌ها بیانگر این حقیقت است که فرهنگنامه بیشترین تعداد آثار نوشتاری را دارد. شیوۀ و سطح نگارش در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان، دایره ‌المعارف کودکان بریتانیکا و دایره‌المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا ساده و متناسب با گروه سنی مخاطبان است؛ در دایره‌المعارف کتاب جهان از ساده به دشوار متغیر است؛ و در دایره‌المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان دشوار است. از نظر تصاویر، فرهنگنامه کودکان و نوجوانان کیفیت و مزیت بهتر و مطلوب‌تری نسبت به بقیه دایره‌المعارف‌ها دارد و دایره‌المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا از نظر کیفیت مطلوب تصویر در رتبۀ دوم قرار دارد. دایره‌المعارف پیوسته علمی کودکان و نوجوانان و دایره ‌المعارف پیوسته کودکان بریتانیکا در تعدادی از شاخص‌ ها دارای قوت و در تعدادی دارای ضعف بوده‌ اند، ولی دایره‌ المعارف کتاب جهان و به ویژه دایره ‌المعارف بریتانیکا با داشتن کاستی‌ های زیاد به لحاظ شاخص‌ های مورد مطالعه ضعیف ‌ترین وضعیت ممکن را داشته‌ اند. در یک داوری کلی، فرهنگنامه کودکان و نوجوانان بهترین وضعیت ممکن را هم به لحاظ فراوانی و کمیت حضور معیارها و هم به لحاظ کیفیت معیارهای مورد بررسی داشته است و بهره برداری از آن به کودکان و نوجوانان توصیه می ‌شود. در پایان سخنانی از زنده یاد دکتر عباس حری در باره فرهنگنامه را خدمتتان عرض می ‌کنم:

“آنچه نهال رو به رشد فرهنگنامه را آبیاری می ‌کند و می ‌پروراند نه یک سازمان و تشکیلات و ساختمان، که عشق است آنچه در پس همۀ این ظواهر قابل رؤیت نهاد فرهنگنامه نهفته است سراسر خود جوش، گذشت و ایثار است. عشقی که در فضای نهاد فرهنگنامه، همچون خود فرهنگنامه موج می‌زند، با هیچ شرط دیگری نه قابل مقایسه و نه قابل معاوضه و معامله است. عاشقانی که شب و روز تلاش می ‌کنند، هر یک گوشه‌ ای از کار را ‌می‌ گیرند، توش و توان ذهنی و فکری خود را خالصانه عرضه می‌ کنند و هر یک بیتی از این غزل زیبا را می‌ سرایند تا این دفتر شعر شکل بگیرد و عرضه شود اگر جز عشق می ‌بود، این مرکب در همان سال‌ های نخست از پای می‌ افتاد و در گل می ‌نشست، اما مرکب عشق فرو افتادنی نیست. در پایان، از آقای دهباشی از این که دقایقی را در اختیار من قرار دادند تشکر می کنم. از استاد ارجمند خانم نوش ‌آفرین انصاری و استاد گرامی خانم توران میرهادی و همکاران فرهنگنامه و شورای کتاب کودک ممنونم که در این پژوهش من را یاری کردند. از استاد ارجمند آقای دکتر محسن حاجی زین‌العابدینی که با راهنمایی‌‌ های ارزشمندشان من را در تدوین این پایان نامه راهنمایی کردند متشکرم.”

در دقایقی از این نشست، گزیده ای از سکانس های فیلم مستند (در حال ساخت) زندگینامۀ توران میرهادی، کاری ازرخشان بنی اعتماد و مجتبی میرطهماسب، در حضور کارگردان این اثر، به نمایش در آمد.

دیگر سخنران این مجلس، علیرضا میرفخرایی، از بخش چاپ و نشر و مدیریت و مشکلات اقتصادی این اثر عظیم، سخنانی را ارائه کرد:

“از جمع شدن دوستان پیرامون یک اندیشه و یک اثر و شخصیتی که در اینجا نشسته است، تشکر می کنم. تشکر می کنم از ششصد نفری که در طول سی و پنج سال در کنار خانم میرهادی به صورت داوطلبانه در کار تألیف این فرهنگنامه تا به امروز مشارکت داشتند و برخی برای یک کتاب و برخی برای شانزده کتاب همراه ایشان بودند. تشکر می کنم از حامیانی که در طول این سی و پنج سال نگذاشتند استقلال فرهنگنامه دچار خدشه شود. یادی می کنم از بزرگانی که در میان ما نیستند: مرحوم جهانشاهی و محمودی و شریف زاده و…. تشکر می کنم از آقای دهباشی که این فرصت را فراهم کردند که گفتگوی مستقیم و ارتباطی مستقیم میان همه فراهم شود. جا داشت سخنان خانم انصاری را بشنویم که حدود نیم قرن در کنار خانم میرهادی بودند. بعد از بازنشستگی خانم میرهادی در سال ۱۳۵۸ از آموزش و پرورش و هم زمانی این موضوع با درگذشت یار دیرین ایشان مرحوم مهندس محسن خمارلو، فرصتی پیدا شد تا اندیشه ای که سال های قبل در شورا شکل گرفته بود با وجود توران خانم که آخرین غم خود را به صورت کار بزرگی که فرهنگنامه بود، بدین گونه بیان دارد. در ابتدا کار ساده تر چیزی بود که در آن قدم نهادند و با اندوخته ای که ثمرۀ تلاش خودشان و مهندس خمارلو بود (این مبلغ در زمان خودش هم کم نبود) و فکر می کردند که این کار به سرانجام برسد، کار را آغاز کردند. هر چه جلوتر آمدند کار بزرگتر شد و اندوخته صرف کار تحقیقاتی و تجربی ای شد که تا آن زمان در ایران سابقه نداشت.

 علیرضا میرفخرایی

علیرضا میرفخرایی

توران خانم دو خط قرمز برای کار فرهنگنامه اشان تعیین کرد: اول اینکه وام دار هیچ بخشی نباشید تا بتوانید استقلال خود را حفظ کنید و دوم اینکه کیفیت را فدای سرعت نکنید. این خط مشق بعد از سی و هفت سال هنوز پابرجاست و همۀ گروه هایی که در این زمینه فعال هستند، برایشان این خط قرمزها اهمیت دارد و شاید هم عده ای بر این فواصل زمانی و انتشار و کندی پیشرفت کار انتقاد می کنند. به دلیل این خط قرمزهایی که برای فرهنگنامه تعیین شده، این فرهنگ نامه در نوع خود در دنیا بی نظیر است. به دلیل اینکه یک سازمان مردم نهادی به نام شورای کتاب کودک این اثر را آماده می کند. در همه جای دنیا ناشران بزرگ و یا دولت ها اینگونه کارها را انجام می دهند. بنابراین کار بزرگ دیگری که در این فرهنگنامه انجام شد، کاری بود که توسط نیروهای داوطلب به انجام رسید و هشتاد درصد کار توسط نیروهای داوطلبی انجام شد که بدون کوچکترین چشم داشتی این کار را پیش می برند و شاید ما بیست درصد هزینۀ یک فرهنگنامه مشابه بابت کارهای تشکیلاتی و اداری، پرداخت داریم. در سال های اولیه عده ای به عاقبت این فرهنگنامه با دید تردید نگاه می کردند و می گفتند که بیش از دو سه جلد دوام نخواهد آورد! اما امروز ما جلد شانزدهم را چاپ کردیم و جلد هفده و هجده در دست آماده سازی است.

عده ای گفتند بعد از نیامدن خانم میرهادی این کار متوقف خواهد شد. دوراندیشی ایشان باعث شد که از حدود هشت سال پیش که نیروی خود را رو به تحلیل می دیدند تمام کارهای زندگی حتی دیدن بچه هایشان را کنار گذاشتند و می گفتند که من امانتی را نزد خود دارم که باید به بدنۀ فرهنگنامه منتقل کنم. شاید حدود یک سال و نیم پیش بود که می گفتند که دیگر خیالم آسوده است و تجربیات خود را منتقل کرده ام. اصالت و صداقتی که در جوهرۀ این حرکت بود باعث شد که بعد از نیامدن خانم میرهادی در محیط کار که به دلایل توصیۀ پزشکی که رفت و آمد از پله برای ایشان ممنوع شد، تمام گروه هایی که در این سال ها عاشقانه این کار را انجام می دادند، این فعالیت را ادامه دادند و ادامه می دهند و در حال حاضر هم هر روز این محیط کوچک پر از افراد علاقه مندی است که مشغول کار هستند. مسائلی که پیش روی شورای کتب کودک و شورای مدیریت فرهنگنامه وشرکت تهیه و نشر فرهنگنامه قرار گرفت به دلیل نیازهای روزافزون جامعه در سرعت انتقال اطلاعات بود. بنابراین از چند سال پیش بر روی این موضوع کار شد و چند هدف مشخص برای آیندۀ کار خودمان تعیین کردیم: اول اتمام هشت جلد باقی مانده یا ویرایش، حداقل در هشت سال آینده که ما با بیست و چهار جلد بتوانیم فرهنگنامه را تا پایان حرف «ی» به پایان برسانیم که در این راه در سال گذشته با همراهی بزرگانی چون خانم گرگین و سر ویراستار دوم به نام خانم شهیدی بودیم و در تدارک سرویراستار سوم هستیم تا سرعت کار خود را افزایش دهیم. دوم: بازنویسی جلدهای یک تا چهارده بود که در حقیقت جلد یک در سال ۷۷ با اطلاعات سال ۶۵ چاپ شده بود. بنابراین امروزه یک گروهی مشغول این کار هستند تا بتوانیم در دوسال آینده چهارده جلد را که شامل ده هزار تصویر و چهار هزار صفحه نوشته می باشد با اطلاعات روز در اختیار مخاطبین قرار دهیم. هدف بعد، هدف ما که از چند سال پیش توصیه می شد که در داخل فرهنگنامه مدخل هایی به صورت مستقل وجود دارد و این ها به صورت کتابی مستقل به چاپ خواهد رسید. نمونۀ آزمایشی آن کتاب ادبیات کودکان و نوجوانان که کار خانم میرهادی است که با دست نوشته های مرحوم جهانشاهی وجود دراد چاپ شده است. رسیدن به این اهداف پیش زمینه های مالی خود را می طلبد. شرایط استاندارد کار. خوشبختانه در ایران دایره المعارف هایی هستند که با فضای استاندارد و با تجهیزات کامل و بودجه های قوی مشغول کار هستند. باز هم خوشحالیم که این دانشنامه ها کتاب فرهنگنامۀ کودک و نوجوان را به نام کتاب مرجع تأیید می کنند. کتاب مرجعی که در صد متر فضا در طبقۀ سوم که شاید حدود ده درصد فضای فیزیکی استاندارد باشد، کار می کنند. برخی روزها که به شورا تشریف بیاورید عده ای دنبال صندلی می گردند و وقتی صندلی پیدا می کنند جایی پیدا نمی شود! حدود دویست و پنجاه نفر داوطلبانه مشغول یاری رساندن به این مجموعه هستند. برای انجام این کار نیاز به فضای مناسب داریم. اگر این امکانات برایمان فراهم شود در زمان بندی مقرر که قول دادیم، می توانیم این کار را انجام دهیم. اگر هم انجام نشود به ناچار پیوسته آهسته، همانطور که تا به امروز ادامه دادیم، باز هم ادامه خواهیم داد. برآورد ما برای هزینه های یک سال در طول هشت سال آینده چیزی حدود نهصد میلیون تومان است که حداکثر ظرفیتی که توانستیم از گروه های حامی جذب کنیم، حدود چهارصد میلیون تومان است. دانشنامه های مشابه، مبلغی حدود دو میلیارد تومان هزینه دارند.

صحنه ای دیگر از شب فرهنگنامه کودکان و نوجوانان

صحنه ای دیگر از شب فرهنگنامه کودکان و نوجوانان

نقطه اتکای خانم میرهادی از ابتدا مردم و در این سی و پنج سال یاری رسان ما بودند. جامعۀ هنری ایران همیشه حامی فرهنگنامه بود. هر زمان دست یاری دراز کردیم، دستمان را به گرمی فشردند. یکی از بزرگترین اهداف توران خانم، رساندن این اثر با کم ترین بها به دست مخاطبین است. در جلدهای اول این سیاست پاسخگو بود اما روز به روز که تعدا جلدها و قیمت تمام شدۀ آن زیاد شد نتیجۀ آن، قدرت خرید پایین مردم شد. فکر نمی کنم در جایی در دنیا بیست و چهار جلد دانشنامه را با هدف ورود به منازل، منتشر کنند. این اثر بیشتر باید در کتابخانه ها و مدارس و دانشگاه ها و آموزش و پرورش باشد. از حدود صد و سی هزار مدرسۀ سراسر کشور شاید حدود سه هزار مدرسه مجهز به این دانشنامه باشد. آن هم توسط انجمن اولیاء و مربیان خریداری شده است. یکی از کارهایی که از سال گذشته آغاز کردیم و در واقع دنبالۀ کارهای خانم میرهادی بود و رساندن این اثر به دست مخاطبین است. طرح:”هر مدرسه یک فرهنگنامه”. در سال گذشته گروه حامیان فرهنگنامه و شورا اقدامات خود را به منظور تشویق افراد مختلف که دوستان حامی بخرند و به نام خود به مدارسی که دوست دارند یا اگر نمی توانند در اختیار شورا قرار دهند و به مکان های محروم اهدا بکنند. در سال گذشته چیزی حدود پانصد مدرسه را به این شکل به فرهنگنامۀ کودک و نوجوان مجهز نمودیم. از جمله مدارس طالقان که در این زمان نامه ای از حوزۀ علمیه طالقان دریافت کردیم و از نسخه های این فرهنگنامه درخواست داشتند. مدارس سیستان و بلوچستان و … تحت حمایت و پوشش قرار گرفت. از شما نیز خواهشمندیم این طرح را ادامه دهید. این دو هدف دارد: یکی رساندن این کتاب به دست مخاطب و دوم تقویت ساختار و زیر بنای فرهنگ نامه و شورای کتاب کودک برای ادامۀ کار. در پایان به صحبت خانم میرهادی اشاره می کنم: “فرهنگنامه داستان بی پایان است.” بسیاری سوار این قطار بودند و اکنون در میان ما نیستند.”

در لحظات پایانی این شب، توران میرهادی، اندکی با دوست داران خود سخن گفت:

” خدا را شکر می کنم که در این کشور با این سابقۀ فرهنگی این اجازه داده شد که من هم گوشۀ کوچکی از کار را با کمک دوستان و تمام کسانی که بچه های این سرزمین را دوست دارند، انجام دهم. حال از شما تشکر می کنم که تشریف آوردید و یک کار بزرگ فرهنگی را با حداقل امکانات توانستید، تجربه کنید. خانم انصاری اینجا هستند و از روز اول ما را هدایت کردند و قدم به قدم به ما یاد دادند که چگونه می شود صادقانه به این سرزمین خدمت کرد.”

توران میرهادی

توران میرهادی از همه تشکر کرد

سپس نوش آفرین انصاری، با اشاره به اینکه بزرگترین درس در محضر توران میرهادی کسب علم و دانش آموزی در تمام لحظات زندگی بوده است از برگزار کنندگان این شب و سردبیر مجلۀ بخار تشکر کرد.

نوش آفرین انصاری از تجربه همکاری با خانم میرهادی سخن گفت

نوش آفرین انصاری از تجربه همکاری با خانم میرهادی سخن گفت

در خاتمه کتابی به قلم اکبر نعمتی دربارۀ زندگی توران میرهادی با عنوان «با نیروی عشق» کاری از نشر نظر، به سه سخنران نوجوان جلسه توسط بنیانگذار شورای کتاب کودک، اهدا شد.

شبی با حبیب یغمایی موسس مجلۀ یغما.تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را / چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

شبی با حبیب یغمایی/ پریسا احدیان

و به اینگونه صحبت را به حافظ و سعدی می کشاندم. پدر من عاشق سعدی بود! یک عاشق متعصب! این صحبت ها باعث می شد که با هم بحث و جدلی بکنیم و ذهن او را از مرگ بیرون بیاورم و به زندگی بکشانم چون زندگی را بسیار دوست می داشت. درخت یغمایی ها به طور کلی ریشه در کویر دارد. مکان دورافتاده ای که شاید ایرانی از وجودش اطلاعی نداشته باشند. «خور بیابانک» زادگاه و مدفن «یغمای جندقی» شاعر بلند پایه و آزادۀ ایران و نیز زادگاه و مدفن «حبیب یغمایی» شاعر معاصر بود. یغمای جندقی ریشۀ محکم و اصیل و اصلی تمام یغمایی هاست. پدرمن مرد دانای روزگار، یک ایرانی وطن پرست. استاد مسلم شعر و ادب فارسی. نویسنده ای توانا و شاعری خوش طبع و گزیده گوی. کسی که بیشترین لحظۀ عمرش، قسمت اعظم حیاتش، با عشق فراوان به زبان و ادب فارسی، عشق به آموختن، یاد دادن، یاد گرفتن، خواندن و نوشتن و درکل عشق به ایران و ایرانی سپری شده است. بدون اغراق هفتاد و هشت سال از عمر هشتاد و سه ساله اش در کتاب و کتاب و کتاب گذشته است. مادرم هم شاخه ای از همین ریشه، از ریشۀ درخت یغماست. پدر او شادروان اسماعیل دوم، هنر سوم (معتمد دیوان) یکی از شاخه های اصلی درخت یغمای جندقی است. از پیوند ان درخت تناور و این میوۀ تنها، ما شاخه های جوان در تهران به دنیا پدید آمدیم و پا گرفتیم و تا حدودی بار. اینک یکی از این شاخه ها که من می باشم می خواهم در مود آن درخت تناور قلم بزنم. از زبان استاد سعیدی سیرجانی که از شاگردان پدرم بود خواندم که می نویسد:”ترکیب خوی روستایی و خشونت ذاتی نیای پدری حبیب با روح شاعری و ذوق ممتاز ادبی نیای مادری در وجود نوادۀ خویش گنجیده شده بود و آن هم چه گنجیدنی!”

افسانه یغمایی - خاطراتی از پدر

افسانه یغمایی – خاطراتی از پدر

من پدرم را چند سالی قبل از تأسیس مجلۀ یغما به یاد می آورم. در آن زمان چهل و دو سالی داشتند. خیلی زیبا و خوش قامت بود. از او سخت می ترسیدیم و حساب می بردیم. گاهی اوقات اوضاع منزل ما تغییر می کرد. جنب و جوشی بود و رفت و آمدی. آن وقت ما می فهمیدیم که آدم های بزرگی می خواهند بیایند.  مادر سبد به دست برای تهیۀ شرینی و میوۀ خیلی خوب به دروازه شمیران یا سرچشمه می رفت و سماور  و بشقاب های چینی از کمد بیرون می آمد و غروب که می شد شادروانان: علی اصغر حکمت، مطیع الدوله حجازی، ادیب السلطنه سمیعی، رشید یاسمی و خیلی های دیگر که یاد همگی شان گرامی باد، به منزل ما می آمدند. سالن پذیرایی نسبتا بزرگ منزل ما پر از رجال ادبی می شد. پدر من جوان ترین شاعر این جمع بود و شاید نام و آوازه اش هم کمتر. اما سال ها بود که آن شعر زیبا و فلسفی و ماندنی خود را سروده بود:

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را / چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

بود خوشبختی اندر سعی و دانش در جهان، اما / در ایران پیروی باید قضای آاسمانی را.

اشخاص دیگری هم به منزل ما می آمدند که از رفتار احترام آمیز بزرگترها می فهمیدم آدم های بزرگ و سرشناس هستند. یکبار پدرم آقای بسیار موقری را تا سر کوچه و تا دم درشکه ای که منتظر او بود، مشایعت کرد. او ملک الشعرای بهار بود.

چند سالی گذشت و پدر خانۀ پر از خاطره های خوش سپهدار را سی هزار تومان فروخت و ما به خانۀ آب سردار نقل مکان کردیم. سال ۱۳۲۵ بود. آب سردار محل تولد و زادگاه مجلۀ یغما است. کار بزرگ پدر حاصل عشق سرشاری بود که به ایران و زبان فارسی داشت. عشقی که تا پایان عمرش با او بود. معاشرت و مصاحبت با دوستان دانشمند هم حتما تأثیر داشت. پدر من به ایران و ذره ذرۀ خاک ایران عشق می ورزید. فرهنگ و زبان و سنت ها و آداب و رسوم و خلاصه تمام بندهایی که این مردم و این کشور را به هم پیوند می داد، برایش ستایش آمیز بود. به زادگاهش به همان دهکدۀ دور افتاده، به همان سرزمین داغ و پر شور در دل کویر علاقۀ وافری داشت.  در گفتار های معمولی اش همیشه از زندگی می نالید و در جواب احوالپرسی دیگران می گفت:

“حالم بد است، دارم می میرم. کاش مرگی ناگهانی برسد. ولی این ظاهرش بود. تمام وجودش سرشار از عشق بود و با عشق زیستن. خوشبختانه خود این موضوع را در اشعار و نوشته ها و مجله اش جاویدان ساخته است.

زادگاه مجلۀ یغما خانۀ خود ما بود. در یک اتاق کوچک. محلۀ آب سردار. این مجله نیاز به امکانات مالی و کارمند و مکان داشت. پدرم این نوزاد را سی و یک سال دست تنها و با جیب خالی عاشقانه به دوش می کشید و مادرم هم با صرفه جویی ها و سازگاری ها، با سکوت و صبوری، بار مجله را به نوعی به دوش می کشید اما چهره اش پشت پرده بود. در تهیۀ مقاله و بازخوانی، سرودن شعر و رفتن به چاپخانه کاری انجام نمی داد. اما در وجود او بسیار مؤثر بود. بدون اغراق شاید روزی ده بار جوابگوی پستچی دم در بود و روزی ده بار جوابگوی تلفن منزل، برای کارهای مجله. ما بچه ها هم متناسب با سن و سالمان کمک پدر  بودیم به کارکنان کوچک مجلۀ یغما شهرت یافتیم. برادرم پرویز که به دبیرستان می رفت وظیفه داشت پشت پاکت ها را به زبان انگلیسی بنویسد. من کلاس پنجم بودم و پشت پاکت هایی که به شهرستان ها فرستاده می شد می نوشتم. پیرایه خواهر خیلی کوچکترم پشت پاکت ها را تمبر می چسباند و احمد سه ساله تمبرها را جدا جدا می کرد تا او راحت تر این تمبرها را بچسباند. با چه دقتی که گنگره های تمبر خراب نشود! اسماعیل وظیفه داشت این مجله ها را در بقچه های بزرگ ببندد و از چهارراه آب سردار به پستخانه بفرستند. البته پدر من هیچگاه از ما کارکنان کوچک مجله که مفت و مجانی کار می کردیم و حتی از مادرم تشکر و سپاسی نکرد نه در مجله یاد خیری کرد و نه به زبان! پسر عموهای من هم در مجله کمک حال ما بودند. آقای سید علی و سید جواد آل داوود و آقای امین و ….

حبیب یغمایی و همسرش

حبیب یغمایی و همسرش

در سال های آخر مجله هم پرویز برادرم مدیر داخلی مجله بود. شب ها فرم های مجله را از چاپخانه می آوردند. من و پرویز باید متن را می خواندیم و پدرم با اصل مطلب مطابقت می داد. وای به وقتی که ویرگولی یا تشدیدی از چشم ما می افتاد و یا کلمه ای را غلط می گفتیم! آنوقت داد پدرم بلند می شد! این سختگیری ها باعث شد که ما به ادبیات فارسی علاقه مند شویم و متأسفانه معلم شویم و متأسفانه معلم های خوب و دلسوزی شویم. جارو و نظافت مجله هم به عهدۀ من بود! من کی درس می خواندم؟! نمی دانم! اصلا پدر من نمی دانست ما کلاس چند هستیم!  او پیوسته سرگرم نوشتن بود. به هر صورت در فاصلۀ ده سالی که مجله در خانۀ مسکونی ما منتشر می شد چه بزرگانی پا به دفتر مجلۀ ما گذاشتند و به چه بزرگانی سلام کردم! اشخاص ارزشمندی با من دست دادند! آیا این ها خواب بود یا در بیداری اتفاق افتاده بود؟! کاش می توانستم خاطرات دیدرا ها را مثل تابلوی نقاشی قاب کنم و به دیوار اتاقم بکویم هر چند دلم سرشار از این خاطرات زیباست. بعد از ده سال که پدرم دفتر مجله را تغییر داد ما برای دیدار پدر به دفتر مجله اش می رفتیم. دیگر از یغما سخن نمی گویم اما از اساتیدی نام می برم که در آن دوران با پدر بودند. استاد باستانی پاریزی، من خیلی کوچک بودم که ایشان از کرمان به مجله می آمدند و با شعر: ” یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت” به خان یغما نشست و تا آخر عمر یغما، با پدر همکاری داشت. دیگر استاد گرامی دکتر اسلامی ندوشن بودند و شاعر وارسته پژمان بختیاری که خیلی به من لطف داشتند و من را به شاعری تشویق  می کردند. دکتر حمیدی شیرازی از دوستان دیگر پدر که مجله ای به اسم کهشکشان داشتند. فریدون توللی هم اشعارش صفحه آرای مجلۀ یغما بود. مجلۀ یغما با بیشتر روزنامه و مجلات مبادله می شد. همیشه خانۀ ما پر از شعر و سخن و مجله و کتاب و تغذیۀ معنوی ما پر بار بود. بخث و گفتگوی ما در ور د نادرپور و اخوان و شاملو و ابتهاج می گذشت و اندیشه های سیاسی ما هم از همین طریق شکل گرفت. پدر من از ایران و کودکان ایران هم غافل نبود. اشعار «پیشی پیشی مامانم» و … در کتاب های کودکانه ما چاپ شد  و روباه و زاغ از اشعاری که هیچگاه کهنه نمی شود. پدر من به خور علاقه داشت. هر سال نوروز سعی می کرد به خور و بیابانک برود. چند سال پیش به خور رفتم و زارعی از من پرسید چه کسی هستی و وقتی فهمید رحمتی بر پدرم فرستاد و گفت که پدرت وقتی در نورزو به اینجا می آمد یک سال عید نوروز به دیدنش رفتم و کاسۀ کوچکی هم جلویش و پر از سکه های دو زاری نو بود. هر کسی به سراغش می آمد یک دو ز اری به او عیدی می داد. من به زبان خوری سلام گفتم و دست در کاسه کرد و یک مشت سکه داد و گفت که به خاطر است که تو با زبان خوری با من سخن گفتی.”

فرزند حبیب یغمایی، در پایان سخنانش، شعری از سروده های خود را تقدیم پدرش نمود:

شب شد و اندیشه ام بیدار شد / روحم از اندیشه ها سرشار شد

مرغ فکرم می پرد تا خور باز /  می رود در شوره زاری دور باز

می رود آنجا که نخلستان پیر /  سر نهاده بر سر و دوش کویر

وان کویر مهربان بیکران / مهربان تر از تمام مادران

مهر می ورزد زجان فرزند را /  نخل زیبا قامت دلبند را

آسمان با خوشه ها ی اختران / سایه گستره به دشت بی ران

شب دراز است و ره اندیشه باز / می رود اندیشه ام راهی دراز

خور آن شب های تند بی شکیب / خور آن خاک گرانبار حبیب

خور آن شب های سرد غم پذیر / حزن نخلستان و اندوه کویر

ای پدر از مرگ تو افروختم / سوختم از داغ مرگت سوختم

باورم ناید که دیگر نیستی / آری! آری!  جاودانه زیستی

شب و شد و اندیشه ام بیدار شد / روحم از اندیشه ها سرشار شد

مرغ فکرم می پرد تا خور باز / می رود در شوره زاری دور باز

می رود آشفته دل آشفته سر/ بر سر خاک گرانبار پدر

این منم بر تربت پاک پدر / خاک ریزم بر سر از خاک پدر

آه! ای خاک مقدس هوش دار / با تو هستم این سخن ها گوش دار

سال های پیش در این شوره زار / کودکی فرخ نژاد و هوشیار

زاده شد در خاندان منتخب /  خاندانی عالم و نیکو نسب

کودکی اما به دانش مرد پیر /  در کمال و معرفت گرد و دلیر

فکر او گسترده چون دامان تو /  جان او بخشنده تر از جان تو

حال هم دامان تو شد جای او /  جای آرام وی و مأوای او

خاک غم، فرزند خود را پاس دار / پور دانشمند خود را پاس دار

این ابر مرد سخندان حکیم / فاضل و فرزانه و فهل و فهیم

شاعر نام آوری دانشوری /  در سخن سازی امامی رهبری

با فروغی، سال ها همکاری اش / با بزرگران ادب همیاری اش

حاصلی پر ارزش و ارزنده داشت / تا ابد نام و را پاینده داشت

آه! ای خاک مقدس! آفرین / آفرین ای مام اقدس آفرین

کین چنین گنجی به دل کردی نهان / جاودانی تا بگردد این جهان

قلب تو منزلگه مردی بزرگ / قلب من آکنده از دردی بزرگ

ای پدر از مرگ تو افروختم / سوختم از داغ مرگت سوختم

باورم ناید که دیگر نیستی /  آری!آری! جاودانه زیستی”

در بخشی دیگر علی دهباشی پیام دکتر محمد اسلامی ندوشن را برای حاضرین قرائت کرد:

” خدمات فرهنگی حبیب یغمایی شایسته تجلیل است و من خوشحالم که مجلسی به یاد او ترتیب داده شده است. من در سال ۱۳۲۸ با یغمایی آشنا شدم. شعری با نام “غروب” که به صادق هدایت تقدیم کرده بودم به او سپردم و در “یغما” چاپ شد. این نخستین اثر من بود که در “یغما” انتشار می‌یافت. بعد از آن، مدتی برای ادامه تحصیل به خارج رفتم. ارتباط منظم من با “یغما” در سال ۱۳۳۷ از سر گرفته شد و تا پایان کار یغما ادامه داشت. در آن دوران، هفته‌ای یک بار در دفتر یغما جمع می‌شدیم. در آن جمع، ایرج افشار، باستانی پاریزی، محمد محیط طباطبایی، احمد راد، عباس شوقی و… حاضر بودند. علاوه بر آن گهگاه افراد دیگری از میان شاعران و نویسندگان هم حاضر می‌شدند. مجله یغما از آغاز، به ادب قدیم فارسی توجه ویژه‌ای داشت. این طور هم نبود که فقط به گذشته توجه کند، به ادب قدیم ایران گرایش داشت اما از دنیای روز هم غافل نبود. من مقالات متعددی در یغما انتشار دادم و از این بابت خود را مدیون یغمایی می‌دانم. در آن دوران مجله یغما خیلی ساده اداره می‌شد. با این وجود نتیجه کارش بیش از حد انتظار بود و بیشترین نشان از فکر ایرانی در آن مجله جلوه می‌کرد. یغمایی انسان نکته‌سنج، شوخ‌طبع و دقیقی بود. مجله‌اش بزرگترین معشوق او بود و با کوشش زیادی آن را منتشر می‌کرد. از ادب قدیم ایران اطلاعات وسیعی داشت. با برخی رجال هم معاشرت داشت و از آن نشست و برخاست‌ها خاطرات شیرینی تعریف می‌کرد. قانع بود و زندگی ساده‌ای داشت. در بین بزرگان ایران، به فردوسی و سعدی علاقه بیشتری داشت. روحیات یغمایی باب طبع هیأت حاکمه نبود و به همین سبب، در سراسر عمر جز زمان کوتاهی که رئیس فرهنگ کرمان شد از سیاست و کارهای اجرایی برکنار ماند. با تاریخ و ادب ایران پیوند داشت و به پختگی رسیده بود. تنعم‌های معنوی نزد او گرامی‌تر بود و به مقام‌های دولتی چشم نداشت. یغمایی مردم و کشورش را بسیار دوست داشت.”

دکتر محمداسلامی ندوشن ( در شب محمد حعفر محجوب) عکس از متین خاکپور

دکتر محمداسلامی ندوشن ( در شب محمد حعفر محجوب) عکس از متین خاکپور

دکتر امیر بانو کریمی، به خاطرات دوران آشنایی پدر خود با حبیب یغمایی اشاره داشت و شعری از امیری فیروزکوهی، پدر خویش، در وصف حبیب یغمایی را،  برای حاضرین خواند:

“از آقای دهباشی متشکریم که چنین جلساتی را برگزار می کنند بخصوص برای مظلومانی که سال ها فراموش شده اند. از مرگ استاد حبیب یغمایی سال ها می گذرد و مجله ای با این عظمت و وسعت و زیبایی و پیراستگی ایشان سال ها ترتیب داده اند و امروز که تولید علم شده است و مجلات گوناگون چاپ می شود به جز مجلۀ بخارا که جای خود دارد و همان روش را پیش گرفته است  تنها مجله ای که این سنت را حفظ کرده و جای خود ایستاده است مجلۀ بخارا است وگرنه مجلاتی که دانشگاه ها چاپ می کنند و مجلات پژوهشی و دانشگاهی و همه، دلخوش هستند که تولید علم شده است، که در واقع  به جز ظاهرچیز دیگری ندارند  این امر نشان می دهد که هوز مجلۀ یغما و سخن و … چقدر قابل استفاده است. چون عده ای که واقعا مقاله نویس بودند و اهل علم در آنجا به ذوق و سلیقۀ خودشان یا شعر می نوشتند و … و کسی آن ها را وادار نمی کرد که برای گرفتن فلان رتبه یک چنین کارهایی را انجام دهند. دوست داشتم بیایم و شعری را که پدرم برای استاد یغمایی سروده است را بخوانم. پدرم از عاشقان یغمایی بود. این دو از قدیم با هم بودند و آن زمان که استاد یغمایی مشغول مجله بودند کمتر ولی بعد از انقلاب خیلی بیشتر با هم مأنوس بودند. چون استاد  و پدرم هر دو در یکسال مرحوم شدند. استاد یغمایی اردیبهشت ماه و پدرم در ماه مهر  و این شعر را وقتی سرودند که ایشان زنده بودند:

دکتر امیربانو امیری از دوستی پدرش با حبیب یغمایی گفت

دکتر امیربانو کریمیاز دوستی پدرش با حبیب یغمایی گفت

محبوب من ای حبیب یغمایی/ ای  حب  توام  عیار  دانایی

قدر  تو  به  شعر، نسر افلاکی / صدر تو به قدر، صدر شعرایی

طبع  تو  به  سلم، طبع اجدادی / خلق تو به حلم،خلق آبایی

شیوای سخنوران به استادی / استاد سخنوری به شیوایی

هم نثر تو را نثارِ بی چونی / هم نظم تورا نظامِ یکتایی

فضلت بری از فضول خودبینی/  شعرت تهی از غرور غرّایی

شعر از سخنت کلام برهانی / حرف از دهنت کمالِ گویایی

بالله که یگانه شاعری بالله / کز دعوی برتری مبرّایی

زان از همه برتری که در هر فن / نه اهل ریا نه مرد دعوایی

در فضل نه خودنما نه خودخواهی / در شعر نه خودستا نه خودرایی

از هر زغنی به ادعا کمتر / هر چند که طوطی شکرخایین

دعوی نکنی که عین برهانی / برهان چه کنی که مشک بویایی

مقدار کمال بس سخن سنجی / معیار جمال بس، دل آرایی

هر صفحه از صحایف یغمات / از جود تو صفحه ای است معمایی

نیک و بد و قول و فعل آبا را / آیینۀ تابناک ابنایی

یغماگر خوان دانشی زان روی / در داده صلا به خوان یغمایی

گر لؤلؤ تر دهی و گر گیری / شاید که چنین کنی که دریایی

در سادگی و خضوع و همواری/ همواره به یک طریق و یک رایی

عیبت بود جز اینکه با دنیا / آمیخته چون شرور دنیایی

گه بر سر گفت و گوی اسعاری / گه در پی جست و جوی اشیایی

با اینکه نمی رسی مطلوبی / اما دمی از طلب نیاسایی

پیری ولی از در جوان طبعی / برناید با تو کس به برنایی

بعد هفتاد و قرب هشتادت / بعد تقوی و قرب شیدایی

از نفس تو کان نفیسه ای عرشی است / در گردش اسمان مینایی

یک موی نکاست غیر هشیاری / یک خوی نخاست جز شکیبایی

می نوشی و با سپیده آغوشی / در جوشی و تن به ساق و بر، سایی

با دلبرکی جوانکی،  شوخی / گیری کم شرم و شوخی افزایی

جامی ز مهی به شیوه بستانی / نقلی ز لبی به بوسه بربایی

چون فسق به طبع شاعران ذاتی است / تو اشعری و به  افسقی شایی

شیخ منی ارنه جفت ابلیسی / پیر منی ارنه پیر صنعایی

چون بنده که فاسق است و محروم است / محروم نمانی ارچه دانایی

این ها همه طیبت است و طیبت را / جز از در دوستی نگرایی

زان طینت طیّب از صفا نشگفت / زین طیبت اگر به من ببخشایی

در فسق تو را کمینه شاگردم / در شعر مرا مهینه استایی

از حبّ تو خاست طیبتم از دل / کز طیب سخن حبیب دل هایی

خواهم به دعا که همچنان برجای / با پای طلب به دست حق پایی”

در ادامۀ جلسه، سید علی آل داود به دوران چاپ و نشر و فراز و فرودهای مجلۀ «یغما» پرداخت:

“حبیب یغمائی از همان روزگار نوجوانی و هنگامی که در دامغان به تحصیل اشتغال داشت به مطبوعات و نشریات منتشره آن وقت ها عشقی واقر داشت. همکاری او با نشریه ی سیاسی طوفان به مدیریت فرخی یزدی و مجله ی ارغوان که به مدیریت مرحوم حسن وحید دستگردی در تهران انتشار می یافت از همان اوقات تحصیل شروع شد. چون در سال هزار و سیصدشمسی به تهران آمد و تحصیل در دارالمعلمین عالی را آغاز کرد بلافاصله در صدد کسب امتیاز مجله ای تحت عنوان «یغما» برآمد. این امتیاز همان زمان به نام او صادر شد اما بیست و هفت سال انتظار کشید تا توانست مجله ی یغما را در سال هزار و سیصد وبیست وهفت تأسیس نماید. مجله ی یغما نشریه ای بود ادبی، علمی و فنی، اما محور اصلی مندرجات آن پژوهش ها و مطالعات ایرانی است. در مقایسه با نشریه سخن که چند سالی زود تر از یغما شروع به انتشار کرده بود و آن سال ها به سبب اقامت دکتر خانلری در اروپا انتشار آن متوقف مانده بود، یغما با گروهی از همکاران زبده که همگی در شمار سرآمدان فرهنگ و سیاست در ایران بودند آغاز به کار کرد. از همان سال اول مجله همکارانی چون سید حسن تقی زاده، علامه محمّد قزوینی، جلال الدین همائی، بدیع الزمان فروزانفر، یافت و جز آن یغمائی آثار منحصربه فردی از نام آورانی چون محمّد علی فروغی داشت که تا کنون در جایی چاپ نشده بود و یغمائی به تدریج آن ها را منتشر می کرد. یکی از همکاران ثابت و دائمی او استاد مجتبی مینوی بود که در دو سه سال اول مجله در لندن به سر می برد و تقریباً در چند سال اول در همه ی شماره ها مقالاتی از او به چاپ می رسید. دکتر باستانی پاریزی، استاد ایرج افشار و چند تن دیگر نخستین مقالات مهم خود را در یغما به چاپ رسانده اند، همکارانی که تا روزهای آخر انتشار یغما به همکاری با این نشریه ادامه داده و وفادار باقی ماندند. مجله ی یغما هرچند از حیث گرایش ادبی، سبکی کهنه گرا داشت اما نسبت به ادبیات معاصر و سروده های نوگرایان هم بی تفاوت نبود، چنان که در همان سال های نخستینی انتشار سروده هایی از هوشنگ ابتهاج، فریدون مشیری و فریدون توللی در آن به چاپ رسیده است. البته سلیقه ی اصلی یغمائی در چاپ اشعار، درج سروده ها به سبک کهن فارسی است. از این مجله به محل درج اشعار و سروده های کسانی چون: امیری فیروزکوهی، پژمان بختیاری، دکتر نصرت الله کاسمی، باستانی پاریزی، یدالله بهزاد کرمانشاهی و چند تن دیگر اختصاص یافته بود.  از دکتر محمّد حسین شهریار نیز در سال های اول و دو سه سال آخر مجله اشعار و قطعاتی به چاپ رسیده است. یغمائی در تشخیص شعر خوب از بد، ذوقی منحصر داشت؛ از این رو برخی کسانی از شعرای ناشناس که برای نخستین بار سروده های خود را در یغما به چاپ رسانده اند بعدها در شمار شاعران برجسته ی شعر معاصر درآمده اند. آخرین شماره ی یغما در اسفند ماه یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت انتشار یافت و پس از آن به رغم اصرار برخی نزدیکان و اساتید همکار یغمائی، او تن به ادامه ی انتشار مجله نداد. لیکن مجله از فروردین هزار و سیصد و بیست و هفت تا اسفند هزار وسیصد و پنجاه و هفت به مدت سی و یک سال به طور کامل انتشار یافته و این امر در بین مطبوعات ایران به کلی بی سابقه بوده است.”

سید علی آل داود گزارشی مفصل از انتشار مجله یغما داد

سید علی آل داود گزارشی مفصل از انتشار مجله یغما داد

در بخشی دیگر از این نشست، سردبیر مجلۀ بخارا،  به بخش هایی از خاطرات حبیب یغمایی در توصیف صادق هدایت، اشاره کرد:

«اکنون که نامی از صادق هدایت برده شد شاید مناسب افتد درباره این نویسنده نامدار اطلاعات و عقایدی که دارم بگویم. این وقایع مربوط است به سال ۱۳۰۸ شمسی یا اندکی پس و پیش. در آن زمان کافه‌ای بود در لاله‌زار مرسوم به «رز نوار» من معلم بودم. مینوی روزی مرا بدان کافه دعوت کرد و رفتم.

او و صادق هدایت و بزرگ علوی و مسعود فرزاد که دوره نظام وظیفه را می‌گذراند با هم نشسته بودند و از هر در گفتگو می‌کردند و می‌نوشتند. من هم مستمع و صاحب نظر بودم. وقتی که برخاستم بیرون شوم متحیر بودم که حساب کافه‌چی را بپردازم. یا مینوی یا دیگری خواهد پرداخت. مینوی فرمود حساب خودت را بپرداز چون رسم ما این است که هر کس بهای آنچه را خواسته است خود بپردازد. از این رسم و قاعده چندان خشنود شدم و تعلیم یافتم که هنوز هم گاهی این روش را به کار می‌بندم. چون نوعی آزادی و ادب مصاحبت بود همه روز بدان مجلس می‌رفتم و اندک‌اندک من بدان دوستان خوی گرفتم و آنان به من. البته در شمار آنان نبودم. چون جوانانی بودند بی‌بند و بار و من مذهبی تا حدی بودم.

نه در مسجـد دهـنـدم ره که رنـدی

نه در میخـانـه کـاین خمّـار خـام است

شد و آمد من در این مجمع دوام یافت. وقتی هم که مینوی به لندن رفت و محل دوستان از کافه لاله‌زار به کافه خیابان اسلامبول تغییر کرد و افراد دیگر هم با هدایت محشور شدند من به پاس دوستی غالباً هدایت را زیارت می‌کردم و یکی دو بار هم به خانه‌اش رفتم که قسمتی و اتاقی جدا از خانه پدرش بود.

هدایت در آن ایام بیست و چند سال بیش نداشت. جوانی بود لطیف اندام، خوش طبعی، شیرین زبان، شوخ، با ذوق، در ادبیات فرانسه استاد و آگاه (چون من در محضر ادبای ربعه گاهی مجلات فرانسه را در خدمت او می‌خواندم)، بسیار نجیب و اصیل، و بیرون از حدّ منیع‌الطبع. اما داستان‌ها و نوول‌های او را نمی‌پسندیدم و به خوش می‌گفتم. جز داستان «داش‌آکل» که به راستی در ادبیات ایران بی‌نظیر است و به خود او هم همین حقیقت را گفتم.

خلقیات صادق هدایت از نگاه حبیب یغمایی

خلقیات صادق هدایت از نگاه حبیب یغمایی

صادق هدایت و داستان با نتیجه!

روزی به او گفتم داستان‌هایی که می‌نویسی نتایج اخلاقی ندارد و خواننده را راهنمایی نمی‌کند. قطعه کاغذی برگرفت و حکایتی به این مضمون نوشت:

«مادر شوهری با عروس خود بدرفتاری می‌کرد… روزی پیرزن برای پختن نان بر سر تنور بود. عروس مادرشوهر را بلند کرد و در تنور افکند. این حکایت به ما تعلیم می‌دهد که هیچ وقت عروس و مادرشوهر را نباید تنها در خانه گذاشت.»

ساده و‌ آسان نوشت و پیش من افکند و گفت این هم داستان با نتیجه!

کتاب «بوف کور» را که در هندوستان نوشته بود پیش از بازگشتش، وزارت فرهنگ به من سپرد که اظهارنظر کنم. مکرر خواندم و نفهمیدم. اکنون نیز اقرار می‌کنم که نمی‌فهمم، کتابی که به زبان فرانسه ترجمه کرده‌اند و اهمیت بسیار دارد. امان از بی‌ذوقی و بی‌استعدادی و نادانی!

سپس علی دهباشی، پیام دکتر ناصرالدین پروین را از ژنو خواند:

“سینه گاه ایران زمین، فراخنایی کویریست که در نخستین نگاه به آه حسرت می ماند؛ اما، راستی را، با همه ی خاموشی و آرامش باشکوهش، تپنده دلیست پیوسته به رگهای پرجوشِ انبوه هنروران و فرهنگمداران باشنده ی آن پهنه. آری! بر کرانه ی دشتِ سوزان کویر، واحه هاییست دلپذیر با زنان و مردانی سختکوش و هوشمند که همه ی رمز و رازهای برجایی سرزمین کهن ما را با خود دارند و نگاهبان فّر و هنگِ سرزمین ایرج و هوشنگ اند. از آن گروه است خاندانهای فرهنگمدار یغمایی و آل داود و نامدارتر آنها، حبیب یغمایی که سخنور بود و پژوهشگر و مجله نگار. کاش، چنان که استادِ هوشمندی در همایش نکوداشت خاندان ملک الشعرای بهار فرمود؛ در باره ی این خاندان بزرگ و دلبسته و آفرینشگر و همچنین خاندانهای مشابه، پژوهشهای شایسته ارایه شود. به هر رو، از پرباری کارهای آن نامدار وابسته بدان گونه خاندان هاست که سخن می رانیم. شاعر دانشمند کرانه ی کویر، از کارها که کرد، انتشار مجله ای با نام نیای مادری اش یغمای جندقی بود. مجله ای با این ویژگی ها:

ددکتر ناصرالدین پروین ـ عکس از متین خاکپورکتر ناصرالدین پروین ـ عکس از متین خاکپور

– سی و یک سال انتشارِ پیگیر و از این نظر در میان پیآیندهای مستقل فارسی زبان بی نظیر؛

– بیست و سه هزار و هشتصد و هشت صفحه ی پربار درباره ی فرهنگ این دیار؛

– آگنده از گفتار و نوشتارِ انبوهی از دانشوران ایران و افغانستان و فرارود؛ به ویژه معاصران آنان.

در جوانی، حبیب یغمایی به آموزگاری در دامغان و شاهرود می پرداخت و همان جا، نخستین فعالیت روزنامه نگاری خود را عرضه کرد: خبرنگار روزنامه ی رعد شد که سید ضیاء الدین طباطبایی در تهران انتشار می داد و نبضِ فکر باسوادان روزنامه خوان را در دست داشت. آنگاه، چون به پایتخت کوچید، به همکاری نزدیک با فرخی یزدی در نشر روزنامه ی پرجوش و خروش طوفان روزانه و طوفان ادبی پرداخت.  سپس، سروده ها و ریخته ی خامه ی خود را به روزنامه ها و مجله های دیگران می داد؛ تا آن که در نخستین سالهای پس از شهریور ۱۳۲۰ به فکر روزنامه نگاری مستقل افتاد. یغمایی روزنامه ی یغما را انتشار داد؛ اما به سبب گرفتاریهای شغلی و به ویژه سرپرستی نامۀ فرهنگستان و آموزش و پرورش که نشریه هایی دولتی بودند و برای آن که امتیاز لغو نشود، آن  را اغلب در اختیار روزنامه های توقیف شده می نهاد. از این رو، در آن سالهای پر تب و تاب و تعرض و عتاب، گاه کار روزنامه ی یغما به توقیف می کشید و سرانجام به سال ۱۳۲۵ خاموش شد. شاید این جا بود که یغمایی نشر مجله یی فرهنگی را مُرجّح پنداشت و شایسته ی ذوق و دانش خود انگاشت. پس، امتیاز تازه یی با همان نام برای مجله یی ماهانه گرفت و نخستین شماره اش را در فروردین ۱۳۲۷ با مقاله یی آغازید که در آن آمده است:photo_2016-05-12_08-58-18

 

منظور اصلی و کمال مطلوب ما در ایجاد و انتشار این مجله، نمایاندن و شناساندن و بازگفتن و باز نوشتن آثار و گفتار بزرگان و هنرمندان سرزمین وسیعی است که اکنون هستۀ مرکزی آن به نام «ایران» خوانده می شود. خدمتگزاری به کشور راهها دارد که یکی [از آنها] پراگندن و تلقین  و تکرار آثار پیشینیان در مدرسه و جامعه است. ما اگر از بی استعدادی بر این نوع ذخایر چیزی نتوانیم بیفزاییم، چندان عیب نیست؛ اما اگر از روی جهل و غفلت در نگاهبانی تسامح ورزیم، جای تعنت و سرزنش است. […] آثار ادبی گویندگان امروزی را نیز با احتیاط درج می کنیم[…]. چون خواه و ناخواه انتساب ما بیش از هرچیز به فرهنگ است، به حکم عقیده و علاقه، تا آن جا که چشم و فکر کارگر است، سیر  فرهنگ را می پاییم و پیشآمدها و پیشرفتها را باز می نماییم. حبیب یغمایی به این نکته ها و نظرهای دیگری که در آن سرمقاله بیان داشته، وفادار ماند و اگرچه هرگز نوآوریهای فرهنگی و ادبی را برنتافت و خود بدان بی اعتنایی اعتراف می کرد؛ مجله اش آیینه ی بخش مهمی از تولید فرهنگی فارسی زبانان جهان بود. می افزایم که با وجود اقبال دوستداران آن بخش مهم و اصلی، بارها و از جمله  در آخرین شماره، از بی فرهنگی حق ناشناسان گلایه ها کرد و زیانهای مالی و معنوی خود را برشمرد. در سالهای بسیاری، مجله ی یغما از خانه ی صاحب امتیاز اداره می شد و کارها، اغلب با یاری بستگان و فرزندان همو سرو سامان می یافت. نکته ی مهمتر این که آن محل، «پاتوق» سخنوران و دانشوران نیز بود. این چنین انجمنهای بی نامی که در جایگاه اداری نشریه های فرهنگی شکل می گرفتند؛ عرصه ی گفتارها و رفتارها و موجد نوشتارها و ارایه ی راهکارها بوده اند و می شاید که به گونه ی مستقل در باره ی هر یک از آنها پژوهش شود. از جمله، می دانیم که مجتبی مینوی همدرس پیشین و دوست دیرین یغمایی، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، جعفر شهیدی، محمد محیط طباطبایی، محمد فرزان، محمدعلی اسلامی نُدوشن، عبدالحسین زرین کوب و ایرج افشار، به تقریب از هموارگان انجمن بی نام یغما بودند و این بزرگوار آخری که در واقع مجله ی آینده را پس از خاموشی یغما و همانندش  از نظر مأموریت و ارایه، به جای آن انتشار داد؛ همان روش را در گردآوردن اهل قلم پی گرفت. در باره ی روانشاد حبیب یغمایی و مجله ی پربار و ماندنی یغما، سخنان بسیار گفته و نوشته و حتا کتابهای مستقل تدوین یافته است. مجلس حاضر نیز که به همت آقای دهباشی و یاورانش برگزار شده شاهد سخنان تازه یی در این باب خواهد بود. بنا براین، سخن من تنها از سر ارادت به آن بزرگوار است که دو بار در محضر روانشاد امیری فیروزکوهی در مشهد و تهران سرفرازی دیدارش را داشته ام؛ نیز، به پاس خاندانهای فرهنگمدار یغمایی و آل داود و از آن رو که مجله ی یغما را با همه ی محافظه کاریها که داشت دوست می داشتم و دارم. «دارم»، زیرا افزون بر توجه به پیآیندنگاری فارسی، خوشبختانه مجموعه های یغما در دسترس همگان هست و حتا کانونهای دانشگاهی ایرانشناسان انیرانی هم آن مجموعه های گرانبها را در اختیار دارند. این توجه، خود از دلیلهای اهمیت ادبی و پژوهشی یغماتواند بود که در دوره ی انتشار، تکاپوی بزرگترین گروه از اهل ادب و تاریخ را بازتاب می داده است. ۳۶۶ شماره ی مجله ی یغما، می شاید و می باید وسیله ی پژوهشهای متعدد و غنی باشد. نه تنها مقاله های پربار پژوهشی و سروده های شاعران معاصر، بلکه نکته ها و اشاره ها و اخوانیات بسیاری که در این مجله ی گرانقدر به چاپ رسیده اند؛ آیینه ی اندیشه و نوشتار آن بخش عظیم از جامعه ی فرهنگی ایران و کشورهای پیرامون است. با این انتظار، یاد مرد دانشمند سختکوشی را گرامی می دارم که در خاندانی فرهنگمدار در گوشه یی از کویر با شکوه ما زاده شد و در کنار فعالیتها و کشش و کوششهای ارزنده ی دیگر، نشریه ی ارزنده و ماندنی یغما را،  به تقریب یک تنه و با توفیق تمام، سی و یک سال اداره کرد. روانش شاد و نامش جاودان باد.”

پس از آن علی دهباشی متنی را از زنده یاد ایرج افشار خواند که به توصیفی روشن و دقیق از این استاد برجسته می‎پرداخت:

” حبیب یغمایی مدیر مجله نام آور یغما شاعر گزیدهگوی و استاد سخن پارسی که در سرایی گلین در «خور» بیابانک به سال ۱۳۱۶ قمریزاده شده بود پس از هشتادوپنج سال زندگی پُربهره برای فرهنگ درخشان ایران، بامداد پگاه بیستوچهارم اردیبهشتماه ۱۳۶۳ در خانه کوچکی که در ماههای پایانی عمر در خیابان فخرآباد تهران خریده بود درگذشت و سه روز پس از آن پیکرش در آرامگاهی که از پانزده سال پیش برای خود در میان «خور» و «سلامآباد» بر پای ساخته و قبهای بر آن افراشته بود در خاک نهاده شد. خویشان و دوستان که با تابوت او بدانجا رفتند به یک مصراع از وصیت شاعرانه یغمایی که خواسته بود او را «در نمکزاری کجا از هر طرف فرسنگهاست» پنهان کنند، عمل کردند. شعر «وصیت» پُرمعنی، با صلابت و از شعرهای ماندگار در زبان فارسی است. آن را بخوانید و قصیده «مرگ» را هم. از این دو شعر است که تلقی یغمایی از پایان زندگی دریافته میشود. یغمایی همیشه از مرگ اظهار ترس میکرد. در عین حال مردی قویدل بود و از مضمون هایی که درباره مرگ دارد این احساس به دست می آید که مرگ را طبیعی می دانست و پذیرای آن بود. باری، یغمایی مُرد و در شوره زار خور در خاک رفت. سعیدی سیرجانی در همانجا سرود:

ما خسته دلان ز راه دور آمده ایم

از خطه ری به سوی خور آمده ایم

تا باز دهیم پیکر پاک حبیب

در موطن خود به خاک گور آمده ایم

در مهرماه ۱۳۲۳ که نخستین شماره دوره سوم مجله آینده انتشار یافت، پدرم گفت نسخه ای از آن را برای مبادله با مجله آموزش و پرورش به دفتر آن مجله ببرم. دفتر مجله آموزش و پرورش در اداره نگارش وزارت فرهنگ بود و مدیرش در آن روزگار حبیب یغمایی. روزی که مجله را به آنجا بردم یغمایی در دفتر مجله بود. دفتری بود آشفته و درهم و برهم. هر گوشهاش تلنباری از پرونده و کاغذهای غلطگیری و پاکت و بسته مجله دیده می شد. چندی پس از آن سال که قطعه بسیار مشهور و نکته آمیز:

به جستجوی ورق پاره نامه ای دیروز

چو روزهای دگر عمر خود هبا کردم

را از او خواندم، دریافتم که سراینده چنین شعری حتماً می بایست در چنان انبوهی و آشفتگی و میان کاغذ و پرونده و بسته و اوراق پراکنده درافتاده باشد. جوانب دیگر زندگی یغمایی هم آنقدر که من آشنایی پیدا کردم به همین ترتیب ها بود. باری، مردی تیره رنگ که همسن و سال پدرم می نمود، پشت میز نشسته بود. سیگار می کشید. خاکسترش بر یخه کتش ریخته بود. سلام کردم و ایستادم. گفت چه کار داری؟ گفتم یک شماره مجله آینده برای مبادله با مجله آموزش و پرورش آوردهام. گفت مگر مجله آینده درآمده؟ گفتم باید مجله را به خود آقای یغمایی که مدیر مجله است بدهم. گفت حبیب یغمایی منم. در ذهن خود هیبت بیشتری برای او قائل بودم. با دودلی مجله را به دستش دادم. تورقی کرد سرسری و گفت جناب دکتر به من نگفته بود که دوباره دست به کار میشود. بعد پرسید اسمت چیست و چون از نسبم آگاه شد گفت خیلی بچه بودی که تو را در خانه پدرت دیده بودم. یغمایی مجله آموزش و پرورش را با سبکی ادبی منتشر می کرد و بدان دلبستگی داشت. آن دوره از مجله که او نشر کرد یکی از پُربارترین مجلات آن مجله دولتی است. پس از آن چندین بار یغمایی را در همان دفتر دیدم، برادرش اقبال هم به آنجا آمدوشد میکرد. از همان اوقات از خوش محضری، بی تکلّفی، بی تکبری، لطیفه پردازی و بالاخره سرووضع قلندروش او خوشم آمد. معمولاً مجله آینده که نشر می شد به بهانه بردن شماره مبادله، مجله را برمی گرفتم و به دفتر او می رفتم. آنجا پاتوق جمعی از ادبا و فرهنگی های خوب بود، علیمحمد عامری، عباس شوقی و…

 

photo_2016-05-12_08-55-36چهار سال گذشت که یغمایی خود در سال ۱۳۲۷ به انتشار مجله یغما پرداخت. نخستین شماره آن را که در فروردین آن سال منتشر شد از روزنامه فروشی خریدم و شیفته آن شدم. هوس چاپ مقاله در آن مجله متین مرا به وسوسه انداخت. ولی چون تصور میکردم که چاپ شدن نوشتهام در چنان مجله ای ناممکن است شرم کردم که مقالهای را که میخواستم چاپ شود خود به دفتر مجله ببرم و به یغمایی بدهم. پس آن مقاله را با پست سفارشی به نشانی مجله فرستادم. مدتی نگذشت که یغمایی آن را در پنجمین شماره مجله چاپ کرد. عنوان مقاله «قاضی میرحسین میبدی» بود. مقاله ای بود ابتدایی و معمولی. اما روش یغمایی در مجلهنگاری بر آن بود که دست نوقلمان را بگیرد. به همین ملاحظه آن مقاله را چاپ کرده بود. طبیعی است که بسیار شاد شده بودم و در آن سنوسال کم سری برافراختم که نوشته ام همراه مقاله های نام آوران ادب فارسی (فروغی، قزوینی، بهار، دهخدا، بهمن یار، اقبال، تقی زاده، نفیسی، دشتی، شفق، صورتگر، غنی، فروزانفر، مینوی، همایی، یاسمی) که مجله خاص آنان بود چاپ شده است. چند روز پس از نشر مقاله به دفتر یغما – سرآب سردار – که خانه یغمایی بود رفتم. یغمایی بیش از اندازه تشویقم کرد و گفت باز هم مقاله بده اما شیرین باشد. از آن زمان همکاری من با «یغما» آغاز شد و ارادت من به یغمایی به دوستی پایدار و پُردامنه ای کشید. باید بنویسم که در راه و رسم زندگی فرهنگی و مجلهنویسی بسیار آموختنی ها از او فراگرفتم که بخل و خسّتی در آموختن دیگران نداشت. هر چه می دانست می گفت. هر چه در زندگی کشیده بود و دیده بود بر زبان می آورد. چندی پس از آن مینوی از دیار فرنگ بازگشت. او که دوست دیرین و هم مدرسه یغمایی بود در سالهای آغاز بازگشت که حال و مجال داشت اغلب به دفتر یغمایی می آمد و در خوب و بد مقاله ها می نگریست و می گفت چه را یغمایی چاپ کند و چه را نکند. یکی از روزها که به دیدن یغمایی رفته بودم گفت مینوی گفته است مقاله «چهار انجیل» تو را چاپ کنم، اما می خواهد درباره چند جای آن با تو صحبت بدارد. مینوی آن ایام در خانه برادرش – خیابان حشمت الدوله – زندگی می کرد. با اینکه گاهی به دیدنش می رفتم از ترس اینکه مبادا برآشفته شود و بر نوشته ام خرده بگیرد، جرأت نکردم که بپذیرم و به سراغ او بروم. به یغمایی گفتم ایشان اختیار دارند که به هر ترتیبی که می دانند در مقاله دست ببرند. یغمایی گفت با مینوی نم یشود اینطور رفتار کرد. پس فردا به اینجا می آید تو هم اینجا بیا. ناچار آن روز ترسان و لرزان به دفتر یغما آمدم. مینوی وسط دفتر ایستاده بود و سیگار بر دستش بود به او معرفی شدم. یغمایی گفت جناب مینوی اجازه فرموده اند که مقاله چهار انجیل چاپ شود ولی آن را محتاج اصلاحی می دانند. مینوی گفت معطل افشار نشدم. هر چه مزخرف در آن بود خط زده ام. دیگر می شود چاپ کرد. ذوق و سلیقه و روش یغمایی در مجله نویسی پذیرفته خاطر بسیاری نبود. مخصوصاً تازه جوها مجله یغما را مجله مرده ها و مقاله های مندرج در آن را مرتجعانه و مروج کهنه پرستی می خواندند، باب دندان نمی دانستند. زیرا در آن شعر نو و مقاله هایی که در ستایش ادبیات نوین معاصر باشد چاپ نمی شد. اما یغمایی بی هیچ واهمه از طعن و دق این گروه از راهی که برگزیده بود و آن را بی هیچ روی و ریا درست می دانست و می پیمود هرگز دور نشد. پس از اینکه مجله را در پایان سال ۱۳۵۷ متوقف ساخت بر هوشمندان جامعه فرهنگی ایران روشن شد که مجله «یغما» چقدر گران سنگ و سودمند بود و در معرفی و نگاهبانی ادبیات ملی و واقعی تا چه حد بنیانی بود مؤثر. اینک که مجله یغما تجدید چاپ لوحی می شود بیش از پیش همگان دریافته اند که یغمایی – پیر استاد مجله نویسی ایران – یکتنه و با نیروی مقاوم کویری، چه مایه رنج دراز در کار چنان گنجینه ای بر جان خویش بار کرد. خدمت «انتشارات ایران» در نشر آن ستایش آمیز و پادرمیانی بدرالدین یغمایی فرزند استاد در این راه ارزشمند است. هیچ یک از مجله های مستقل و شخصی و جدی ایران نبوده است که سیویک سال، بی هیچ گسستگی، و کم وبیش در سر هر ماه و چنین یکدست و یکپایه انتشار بیابد و در قلمرو زبان فارسی خواستار و دوستدار دیرپا داشته باشد. اعتبار مجله یغما به همان بود و هست که به انتشار ادب اصیل ایران و بزرگان ادبای چهل پنجاه سال پیش حتی شعر و نوشته از احمد قوامالسلطنه، علی سهیلی، سیّدضیاءالدّین طباطبایی، عباسقلی گلشاییان که مورد مسخره تازه خواهان بود می پرداخت و رجال فرهنگخواه و ادبپرور را احترام می گذاشت. یغمایی که مجله خود را با نشر آثار ادبای طراز اول آغاز کرد، صفحات مجله را بر نوکاران و نوقلمان باز گذارد. کوشش داشت که از آنان شعر و مقاله در مجله بیاورد. جز این، مصرّ بر آن بود که سروده ها و نوشته های ادبای گوشه نشین در آبادی های دورافتاده و هر ایرانشناسی از هند و پاکستان و افغانستان و کشورهای دیگر را در مجله چاپ کند. خوب دریافته بود که باید آنها را در نگارش و تتبع ادبی تشویق و ترغیب کرد و تسامحی داشت تا مگر چراغ فرهنگ و زبان ایران را با هر نوری که امکان دارد تا به اکناف قلمرو زبان فارسی بتابد. یغمایی، مجله را حقیقتاً یکتنه می گردانید و هر چند – گاهی به گاهی – همسر (دکتر نصرت تجربهکار)، فرزند (مدتها پرویز یغمایی)، برادر (اقبال یغمایی)، خویشان (کمال اجتماعی، علی آلداوود و…) به یاوری او می شتافتند. امّا مطبعه روی، غلط گیری، مقداری از بسته بندی، پاکت نویسی، تمبرچسبانی، حسابرسی دفتر، نامه نویسی به مشترکان فراموشکار، عمدتاً کار خودش بود. از این همه وقت گذاری و خستگی ناپذیری خم به ابرو نمی آورد. بِیتاب میشد اما دلسرد نمی شد. راستی را آنکه او در انتشار مجله معجزه کرد. دلش در سفر و حضر با یغما بود تا مرتب، بی وقفه و تقریباً بی تأخیر منتشر شود. اگر به سفر می رفت ترتیب کار مجله را طوری می داد که در غیابش و سر وقت مجله درمی آمد. یک هفته تأخیر در انتشار آن را نمی پسندید. یارانی چون علی اکبر سعیدی سیرجانی و محمدابراهیم باستانی پاریزی دستی بر این آتش داشتند و دیگرانی که نامشان شاید در خاطرات یغمایی ذکر شده باشد. هر کس (و هرگاه)، جویای حال یغمایی میشد از او می شنید که بد، خیلی بد، حال ندارم، همین روزها سقط میکنم! من چهل سال همین حرفها را از او شنیدم و دوستان دیرینه ترش پنجاه، شصت سال و بیشتر. چون این کلام همیشگی او بود در جوابش می گفتم خدا را شکر که حالتان دگرگونی نیافته و بر همان منوال است که بود. گاه عصبانی میشد و می گفت مسخره نکن. گاه شوخیش می گرفت و مقابله می کرد. مینوی در مجلس بیست سالگی «یغما» که در باشگاه دانشگاه تهران برگزار شد، خوب و به کنایه گفت که یغمایی چهل وچند سال پیش از آن تاریخ هم که نوجوان بود از تبه کردن جوانی ناله میکرد. پس گله و شکایتش تازگی ندارد. اما تردید نباید داشت که رنج و غم و درد زندگی پشت یغمایی را خمانده و چهره تیرهرنگ او را سوخته تر ساخته بود. لباس و آرایش، رنگ تیره چهره و لبهای سوخته یغمایی را تریاکی مزاج می نمود و چون شاعر هم بود ظن تریاکی بودن او در اذهان قویتر می شد، ولی خیل کسانی که با یغمایی سفرهای چندین روزه کرده اند گواه اند که چنان نبود و طبیعت او را چنان ساخته و سوخته بود. خودش با آشفتگی حال، آن خیال را در بیننده جان می بخشید. یغمایی دوره تحصیلی خود را در سمنان و تهران با طلبگی آغاز کرد و سپس در دارالمعلّمین عالی به آموزش و پرورش نوین پرداخت. چون از آنجا فراغ یافت به تدریس در مدارس و از جمله دارالفنون پرداخت. مدتی رئیس معارف شد و چندی متصدی کارهای اداری. تا اینکه به همکاری با مرحوم محمدعلی فروغی برگزیده شد. دوره ای که دستیار فروغی بود از برکاتی است خجسته که خداوند نصیب یغمایی کرد. بی تردید یغمایی در این دوره پُرفایده، بسیار چیزها از فروغی آموخت که از درس مدرسه و اوراق کتاب برتر بود و سودمندتر. یغمایی خود در مقاله ای گویا و شیرین به عنوان «هشت سال با فروغی» به تفصیلی تمام به سرگذشت خویش در آن دوره پرداخته. در این هشت سال، یغمایی توفیق یافت که سراسر کلّیات سعدی و شاهنامه فردوسی را چند بار با فروغی زیر و رو کند. زیرا این دو خداوند ذوق و دانای کار که می بایست کلّیات شیخ را تصحیح انتقادی کنند و از شاهنامه گزیدهای بسازند ناچار از آن بودند که هر بیت آن دو شاعر را چند بار بر ترازوی سنجش درآورند تا صورت درست هر بیت از کلّیات را بیابند و شعرهای خوب و گزیده شاهنامه را جدا سازند. یغمایی در این دوران کارآموزی، از ذوق نقد و بینش علمی و اعتدال فکر فروغی بهره ها برد و طرز به کار گرفتن نسخه های خطی متعدد را در تصحیح و تنقیح متن فراگرفت. گرشاسب نامه اسدی طوسی، قصص الانبیای نیشابوری، ترجمه تفسیر طبری، مجموعه ای از نظم و نثر قدیم و بالاخره غزلیات سعدی که در این سالهای اخیر به ذات خویش تصحیح کرد، همه از کارهای علمی شایسته و ماندگار اوست. در پرداختن ترجمه تفسیر طبری که کهن ترین تفسیر فارسی و از نمونه های نخسین نثر دری عصر سامانی است هفت سال نقد عمر بر سر آن باخت. خود می دانست که چه پایه رنج در این کار برده و چه مایه دانایی و آشنایی به رموز زبان کهن لازم بوده است تا آنچنان متن را از درآمیختگی های نسخه نویسی بپیراید و به آراستگی و شایستگی به مرحله چاپ برساند. بی دلیل نیست که در روزهای پایان عمر که در بستر بیماری درافتاده بود باز به یاد آن کتاب که نموداری ارجمند از پایدار بودن زبان پارسی بود چنین سرود:

هست تفسیر مصحف طبری / اولین ترجمت به لفظ دری

هفت جلدست و هفت بحری ژرف / خواندمش هفت سال حرف به حرف

نو شد از طبع این کتاب کهن / هیچ کس این نکرد جز از من

نثر یغمایی از نثرهای شناخته شده روزگار ماست. لفظ دری در دست او حکم موم داشت، هم در شعر و هم در نثر. در انتخاب لفظ و در شیوه بیان متأثر از بزرگان ادب کهن فارسی بود. چون شاهنامه و گرشاسب نامه و ترجمه تفسیر طبری و کلّیات سعدی و خمسه نظامی را خوب خوانده و خوب دریافته بود، از هر یک بهره ای برده و تأثیری پذیرفته بود. استواری و آهنگ خوش و ایجاز از مختصات سخن اوست. در انتخاب لفظ استادی و مهارتش مسلم بود. از نادره کسانی بود که حدّ استعمال کلمات را درست می شناخت و هر لفظ را در مفهوم واقعی و مناسب خود می گذاشت. به همین سبب بود که با دو سه کلمه حاشیه نویسی زیر مقاله های یغما یک جهان معنی عرضه می کرد و زبان مبارز را می دوخت. با اینکه استوار و پخته می نوشت و بسیاری از الفاظ مستعمل گذشتگان را بر قلم می آورد، نثرش از سادگی روستایی، طنزپردازی و رندی ادیبانه بهره وری های بیشمار داشت. جستجو در شعر یغمایی بهترین راه آشنایی با اندیشه اوست. او در سرودههای خویش خواننده را با زیباترین و ساده ترین کلمات از زندگی و سرگذشت خویش آگاه می سازد.

به پای تهی در کویران و دشت / دویدم که در آن رهم چه نبود

به مکتب درون ز اوستاد و ادیب / خبر زآفرینها و بهبه نبود

یک شمع در لاله میسوخت زار / شبانگاه اگر تابش مه نبود

سرایی گلین پی که در چشم من / از آن نغزتر طرفه خرگه نبود

همان کشک و خرما و نانی جوین / گهی بود بر سفره وگه نبود

زنده یاد ایرج افشار

زنده یاد ایرج افشار

شاعر در بسیاری از شعرهای خود، مخصوصاً در منظومه «سلامآباد» که آن را در سال ۱۳۵۵، به هنگام بسته بودن چشم در بیمارستان لندن سروده است و هر چه را از روزگاران گذشته خویش به یاد آورده بود در آن گنجانیده است، زندگی ساده و کم مایه هشتاد سال پیش را در یکی ده کویری به روشنی پیشروی خواننده خویش می گذارد. خواننده نکته یاب از آن گونه اشعار درمی یابد که حبیب یغمایی پسر منتخب السادات خوری چگونه در دل کویر هولناک و در زیر سایه خرمابنان بالیده شد. روزگار کودکی شاعر گزیده گوی ایران در چنین پهن های آغاز شد که:

ز آلودگیهای ناپاکزای / روان را سوی تیرگی ره نبود

سحرگاه از آواز گنجشکه / جز از غلغل و شور و چهچه نبود

دل نازک و روشن و خُرد من / ز بدخویی گیتی آگه نبود

وضع تنهایی و سختی روزگار پیری او را هم در اشعارش باید خواند:

منم منم که به پیری گرفته ام سر خویش / زقوم و خویش نبینم کسی برابر خویش

لباس شویم و جارو کشم غذا بپزم / به کنج خانه ام آقای خویش و نوکر خویش

چو کور گشتهام از فیض خواندنم محروم / مگر مرور کنم آنچه دارم از بر خویش

محقرست مرا خانه ای بدون اثاث / اگر بیایی در خانه محقر خویش

مراست حاضر از نان خشک و کشک و پیاز / بخوانم ار یکی از دوستان به محضر خویش

مراست خاک کویران خور مصدر و باز / سعادتی است اگر درشوم به مصدر خویش

 

شعر یغمایی زیاد نیست اما بیشتر آنها زیبا و در نهایت استواری و فصاحت و پرمغزی است. دکتر غلامحسین یوسفی درباره شعر او – پس از اینکه کتاب سرنوشت یغمایی منتشر شده بود – مقاله ای نوشت که جوانب شعر یغمایی را به محک نقد درآورده. آن مقاله نخست در مجله راهنمای کتاب (سال هفدهم) و سپس در جلد اول کتاب «برگهایی در آغوش باد» (مشهد ۱۳۵۶) چاپ شده است. یغمایی چندان به ثبت و ضبط شعر خود اهمیت نمی داد. می گفت در جوانی غزلی ساخته بودم که بیتی از آن زبانزد و مشهور و سروده جواد تربتی قلمداد شد و چون شعر خوبی نبود و آنطور معروف شد به تربتی که دوستم بود گفتم عیبی ندارد تا تو زنده هستی بروزش نمی دهم.

آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت/ آسمان دگری خواهم و ماه دگری

«ایران» در شعر یغمایی جایی بلند دارد. چون اشعاری که برای وطن سروده دلنشین و خوش بیان و استوار و ساده بود در کتابهای درسی پیشین چاپ شده بود. تاریخ ایران را از روزگار هخامنشیان به بعد در منظومه زیبایی به شعر خوب درآورده. طبعاً ایران دوستی او نتیجه انس بیش از اندازه او با شاهنامه در همکاری با محمدعلی فروغی و آشنایی های دیگر با رجال فرهنگ شناس و برخاستن از زادگاه کویری بود. همیشه دلش برای شوره زاران کویری می تپید. هر جا که در شعر خود مناسبتی می یافت و به یاد کویر می افتاد شعرش بلندی دیگر می گرفت و عاطفه و صمیمیت در کلامش جوش می زد. کویر و بیابان از مضمون های دست آموز او بود. او از روزگار جوانی تا دوره پیری هیچگاه یادخور و کناره های کویری آن را از یاد نبرد. به آن پهنه تعلقی مادرزاد و بیشایبه غرض و عشقی پایان ناپذیر داشت. سراسر بیابانک در چشم او زیبا بود. نام هر یک از آبادیهای آن یادآور گذشته هایی بود از ایران باستانی. مثل مهرگان، فرخی، اردیب، خار و شتر و ریگ روان، درختهای گز و طاق، کشکینه و خرمای کم مایه و آب شورناک آنجا برای او نمودهای خوب طبیعت و نعمت های آرامبخش جهانی بود. یغمایی همشهریان خود را دوست می داشت و بسیاری از آنها هم او را دوست می داشتند. نمونه عاطفه و وفاداری یغمایی نسبت به یکی از آنان – محمد امینی (متخلص به دارا)- وصیتی است که چندی پیش از مرگ به خط لرزان نوشت. محمدامینی خوری هم از نمونه های وفاداری به او بود. امینی ده روز پایان عمر یغمایی را به خواستاری دوست رفتنی خود از خور به تهران آمد و شب و روز را بر بالین یغمایی گذرانید. امینی که از طبع شعر بهره دارد درباره یغمایی گفته است:

خور شد از وجود تو مشهور / همچنان کز اویس نام قرن

یغمایی اینگونه شعرها را می شنید ولی نمی پسندید. به خویش و همشهری خود ساغر یغمایی اعتقاد و ایمانی قوی داشت. حضرت ساغر تمام وظایف انسانی را به جای آورد و مراتب دوستی خود را نمایاند. دوستان دیگرش به همچنین، حسین مصاحبی… و عبدالله نورانی خراسانی که با خستگی به خور آمد و سخنانی شایسته در حق خوری بزرگ بگفت. از یغمایی پنج پسر (بدرالدّین، پرویز و به قول آن مرحوم سیدپرویز، اسماعیل، دکتر احمد و مسیح) و چند دختر بر جای ماند. سه چهار سال پیش از وفات، از درگذشت یکی از دختران خود سوگوار شد. فرزندان بالیده یغمایی، همچون اکثر تبار یغمایی خود ذوق ادبی دارند و مخصوصاً بدرالدین و پرویز آثار پدر را جدا جدا گرد آورده اند و مجموعه ها ساخته اند. اسماعیل در باستانشناسی تخصص یافته و احمد پزشک است. مسیح هم پزشکی می خواند. اسماعیل از پدر شعر سرودن آموخت و شعری هم به مناسبت روزهای پیری و نزدیک به درگذشت او سرود. دو تن از دختران هم شاعرند و قطعاتی خوب از آنان در «یغما» چاپ شده است. طبعاً هر یک از این فرزندان شایسته، گوشه ای از کار انتشار آثار پدر را به دست خواهد گرفت تا کوچکترین توقفی و کوتاهی در این راه پیش نیاید. یغمایی در دوستی کم مانند بود و از کاری که از دستش در حق آنان برمی آمد کوتاهی نداشت. مهربان بود و دلنواز. از یاد نمی برم آن وقتی را که دشواریی برای من پیش آمده بود که ممکن بود رنجی و صدمه ای از آن بر من وارد آید او با خشم و تدبیر و دلسوزی و پادرمیانی آن قضیه را خاموش کرد. دوستان یغمایی و ارادتورزان به او که اهمیت کارهای فرهنگی بی سروصدا را می شناختند در چند فرصت به یاد تجلیل و تعظیم او برآمدند. در حقیقت آنچه شد سپاسداشتنی بود که مملکت ایران نسبت به یک پدر فرهنگ و استاد سخن پارسی ابراز کرد. از دهمین سال انتشار یغما هر پنج سال یکبار جشنی برای دوام نشر «یغما» گرفته میشد. آخرین بار سیامین سال یغما همزمان برگزاری هشتمین کنگره تحقیقات ایرانی در کرمان برپا شد و یادگارنامه حبیب یغمایی که مجموعه ای از مقالات تحقیقی و ادبی بود به او پیشکش گردید. دانشگاه تهران هم دو سال پیش از آن درجه دکتری افتخاری به او داد. پس از شهریور بیست هوای سیاست به سر یغمایی افتاد. او به مانند همه میانسالان آن روزگار بر آن تصور بود که دوره آزادی فرارسیده و هر کس فراخور مقام و مرتبتی که دارد باید در سیاست و امور اجتماعی به خدمت بپردازد. او به همین آرزوی خام کاندیدای وکالت از ناحیه کویری شد. ولی غافل از آن بود که رأی آوردن در قبال آن کسی که رأی دولتی خواهد آورد، آسان نیست و جامه وکالت را برای قامتهای خاصی می دوزند. در قصیدهای بسیار شیرین و پندآموز گفته بود:

نام آن بنده بیگانه درون افکندند / رأی آن سید سودازده یغما کردند

یغمایی اهل معاشرت دوستانه و محفل آزاد بود و در بسیاری از جلسه ها و حلقه های دوستانه و ادبی مشارکت می کرد. عضو انجمن ادبی ایران بود که شاهزاده افسر تأسیس کرد. در آن روزگار مدتی با سید فخرالدین شادمان و عبدالحسین هژیر در روزنامه طوفان با فرخی یزدی کار می کرد. همدرس های او مجتبی مینوی و دکتر فخرالدین شادمان و دکتر نصرت الله باستان و دکتر محمود نجم آبادی بودند. معلمان باسواد دلسوزی بر او حق تعلیم داشتند که یاد ابوالحسن فروغی، عباس اقبال آشتیانی، غلامحسین رهنما و عبدالعظیم قریب را هیچگاه فراموش نمی کرد. همیشه از آنها با نهایت ادب سخن می گفت و به ستایش آنها می پرداخت. به جلسه های ادبی هفتگی یغما که مدت سی و یک سال آن را پایدار نگاه داشت دلبستگی داشت. به تفاریق و تناوب ادیبان، شاعران، از پیر و جوان، و فضلای ولایات و حتی ایرانشناسان خارجی شرکت می کردند. یغمایی هماره کوشش داشت که به این محفل ادبی گزندی وارد نشود. یغمایی خوش سفر و سفردوست بود و من سعادت آن داشتم که بارها و بارها در همصحبتی او و اللّهیار صالح، محمدتقی دانش پژوه، احمد اقتداری، علیقلی جوانشیر، یحیی ریحان، اصغر مهدوی، مجتبی مینوی، منوچهر ستوده، عباس زریاب، حسین نواب، حسین شهشهانی، به سفرها و گردشهای دوستانه (جدا از کنگره ها) رفتیم و از تسامح و تحمل و آگاهی و خوش محضری او بهره ور می شدیم. چه خوش گفته است ملک الشعرای بهار در سفری که همراه علی اصغر حکمت و یغمایی به سفر کاشان رفته بود:

طبعم ندهد داد مدیحش که چنین کار /   در عهده یغمایی و آن طبع روان است

یغمایی پس از مرگ هم سفر درازی را به سوی کویر پیش گرفت تا پیکرش در شوره زار خور، همانجا که زاده و بالیده شده بود به خاک سپرده شود. روزی که در دی ماه سرد، مراسم «پرسه» پدرم بود به اصرار از راهی دور خود را به باغ فردوس رسانیده بود. بدرالدین – پسرش – زیر بازویش را گرفته بود – پیرمرد درست نمی دید، درست نمی شنید، دست راه نمی رفت. شکسته بود بی توان بود. به هنگام برخاستن و رفتن به بابک – فرزند دلبندم – گفته بود بابک این بار نوبت من است. به بابات بگو.

روانش شاد باد و یادش همیشه بر زبانها و نامش هماره پایدار و از آمرزش ایزدی برخوردار باد.”

در خاتمه نوبت به دکتر میلاد عظیمی رسید و وی نیز ترجیح داد که در آغاز سخن مروری بکند بر آنچه حبیب یغمایی در وصف ایرج افشار گفته بود:

«چون آقای دهباشی متن گفتاری از استاد افشار درباره یغمایی را قرائت کردند. بی مناسبت ندیدم پیش از قرائت متن عرائضم ،نظر یغمایی درباره افشار را نیز برایتان بخوانم.

استاد افشار در سال ۱۳۴۲ سفری مطالعاتی و یکساله به آمریکا رفت. یغمایی مطلبی نوشت با عنوان: « مسافرت ایرج افشار» که در یغما منتشر شد. بخشهایی از نوشته او از این قرارست:

«دوست مهربان باوفاى باصفا،ایرج افشار،براى‏ یکسال به امریکا رفت‌ و تأسف‌ بـیشتر‌ این است که در هـنگام مسافرت او،من بنده شرمنده در طهران نبودم‏ که پدرانه بر‌ چهره پر از محبتش بوسه وداع زنم،و چون آفتاب عـمرم بر لب بام‌ است بیم دارم بدین‌ آرزو‌ دست نیابم.

مقدار یار هم‏ نفس‏ چون من نداند هیچ‏کس‏                مـاهى که بر خشک اوفتد قـیمت شـناسد آب را

ایرج افشار،از جوانانى است که بحقیقت از ذخایر ادبى و علمى کشور شمرده می شوند‌.ایرج،مخصوصاً در فن کتابشناسى و کتابدارى بى‏مانند است.بهترین‏ گواه استعداد و لیاقت او در امور مطبوعاتى اداره کردن‏ دو مجله ارزنده«فرهنگ ایران زمین»و«راهنماى‏ کتاب»است که سـالهاست به نظم‌ و ترتیبى‌ در خور تحسین انتشار مى ‏یابد.

دکتر میلاد عظیمی نظر حبیب یغمایی را درباره ایرج افشار خواند

دکتر میلاد عظیمی نظر حبیب یغمایی را درباره ایرج افشار خواند

ایرج، لیسانسیه حقوق است.زبان فرانسه را خوب‏ مى‏ داند،به زبان انگلیسى هم آشناست و لابد در این سفر هم چنانکه باید‌ تکمیل‌ خواهد کرد. به ممالک اروپا و آسـیا مـکرر بر مکرر از نظم علمى و ادبى مسافرت کرده و با بزرگان علم و ادب‏ دوستى دارد.

از مقام علمى بگذریم.ایرج جوانى است‌ پاک‏ نهاد‌،خوش ‏نیت،وطن‏ دوست،خردمند، پایمرد و دستگیر،اصیل و با نژاد؛و بارى«یک انسان»؛ یعنى هـمه صـفات خوب راکه پیغامبران‏ و حکیمان ستوده ‏اند دارد،بى‏ هیچ معایب اخلاقى.ایرج افشار در دانشگاه تدریس مى‏ کند‌، چند‌ ماه‌ به استحقاق ریاست کتابخانه ملى‌ را‌ یافت و در این خدمت رنجها برد. برکنارى وى از این به سودش بود چه از مـدتها پیش از دانـشگاه هاروارد امریکا‌ دعوتش‌ کرده‌ بودند که فهرست‏ کتابهاى آنجا را مرتب کند‌ و مجال‌ نمى ‏یافت.

ایرج افشار به مشروبات الکلى و دخانیات و دیگر عادات ناپسند مطلقا و به هیچوجه آلوده‏ نیست،به راهپیمائى و کوه‏نوردى و ورزشهاى ساده‌،بـدن‌ و جـسم‌ خـود را نیرو مى‏بخشد و از تربیت فرزندان خـردسال خـود بـا هم‏آهنگى‌ همسر ارجمندش نیز غافل نم ى‏ماند.

امیدواریم ایرج عزیز بیش از یکسال در امریکا اقامت نفرماید و با تندرستى و توفیق‌ تمام‏‌ به‌ وطن بازگردد و چشم هـمه دوسـتان را روشـن کند.

خداوندا،ایرج را‌ نگاهبانى‌ فرماى.

انّ الّذى فرض علیک القـرآن لرادُّک الى مـعاد…ان شاء اللّه.»

یغمایی هم چنین در مقدمه جلد دوم مقالات فروغی نوشته است( ۱۳۵۵):« من بنده حبیب یغمایی در مدت هفتاد و اند سال زندگی، مردی به مهربانی و رادی و بزرگواری و نیک نهادی ایرج افشار ندیده ام و نشناخته ام. ایزدتعالی وجود با برکت او را برای فرهنگ و معارف ایران نگاهبان باد.»

سپس میلاد عظیمی به مضمون سخنرانی خود ، حبیب یغمایی، با عنوان «رند تلخکام» پرداخت:

“زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

-آذر ماه ۱۳۲۹- حبیب یغمایی در ستون « اخبار»  مجله یغما نوشت:  « چون قضایای‌ آذربایجان‌ و قیام پیشه‌وری در‌ روز‌ ۲۱ آذر پایان یافته، به همین مناسبت به سنّت هر ساله رژه لشـکریان در بـرابر اعلیحضرت شاه در میدان سپه به عمل آمد.جناب آقـای قـوام السلطنه رئیـس الوزاری وقـت کـه – صرف نظر از‌ مقتضیات‌ جـهانی و بین المللی- مؤثرترین عامل ایجاد وحدت ایران و تخلیه کشور از طاغیان بوده، در این مراسم شرکت نداشتند و دعـوت نشدند. » .می بینید که یغمایی برنتافت که شاه به قوام السلطنه کم محلی کند؛ قوام السلطنه ای که یغمایی به کفایت سیاسی کم مانندش و به خدمتی که به وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران کرده بود، احترام می گذاشت و شعر و خط خوش و نامه هایش را در مجله اش چاپ کرده بود…  گذشت و گذشت و دفتر بی شیرازه روزگار ایران ورق ها خورد  تا سرانجام  قوام السلطنه به جای مصدق السلطنه شد نخست وزیر ایران و… شد آنچه شد… سیلاب حوادث کشتیبان کارآزموده سیاست را با خود برد و نام بلندش را در زیر انبوهی از لای و لجن طعنه و تهمت نهفت . یغمایی  که دیگر اکنون دل در گرو جبهه ملی و پیشوایانش داشت و در دولت آنان منصب اداری مختصری نیز یافته بود، بر دوراهی تردید ایستاده بود؛ در یکسو قوام بود و کفایت آزمون پس داده اش و در سوی دیگر مصدق و نجابت و شاید حقانیت هوشربایش. حبیب به شیوه همیشگی اش رفت؛ نه زنگی زنگ نه رومی روم یا هم زنگی زنگ هم رومی روم… پس اخبار وقایع ۳۰ تیر ۱۳۳۱را طوری نوشت،که اجمالاً نه سیخ بسوزد و نه کباب اما حرف دلش را در شماره مرداد ۱۳۳۱ زد ؛ آنجا که از میان اینهمه شعر که در خاطر داشت شعر اول و اصلی مجله را از ملک الشعراء بهار برگزید؛ دوست دیرین قوام . چه شعری هم برگزید ! …« داد از دست عوام»photo_2016-05-12_08-59-27

 

خمیره فروغی پرورد  حبیب یغمایی  که سالها معاشر و شیفته آن حکیم هوشیار بود و احتیاط و محافظه کاری و روشن بینی سرشتی اش به او نهیب می زد که از غوغای عوام  برای ملک و ملت چیزی که به کار آید بر نخواهد خواست.برای یغماییِ محتاطِ تاریخ خوانده دمساز فروغی ، البته روزگارِ در پرده شعر ، سخنان پوشیده را باز گفتن آغاز شده بود.

-بهار ۱۳۶۰- ایرج افشار در مجله آینده سندی مهم منتشر می کند. سندی که از حبیب یغمایی گرفته بود . عکس نامه ای تاریخی از  دهخدا به یغمایی.  این نامه  را باید دوباره و چندباره خواند.دهخدا دوستدار مصدق بود. افشار پاکت یک نامه او به مصدق را چاپ کرد که در آن  مصدق را « رهبر نابغه ملت ایران » نامیده بود. دخوی پیر که باز سرش در سیاست به سنگ خورده بود و رهبر نابغه ایران را شکست خورده و در بند می دید  به یغمایی نوشت:« خیلی دلم می خواهد که برای مجله [ یغما] چیزی تهیه کنم ولی مبتلی به ضیق النفس شدیدی هستم و علتش سرماخوردگی سختی بود که در سه چهار ساعت، در هوای سرد زمستان، آقای سرتیپ آزموده مرا در اطاق سرد برای استنطاق در کوران نشاند.خداوند به همه عوض کرامت فرماید. این چند بیت فردوسی را فرستادم اگر صلاح دیدید در مجله جا بدهید:

چنین گفت نوشیروانِ قباد           که چون شاه را سر بپیچد ز داد

کند چرخ منشور او را سیاه          ستاره نخواند ورا نیز شاه

ستم نامه عزل شاهان بود            چو دود دل بی گناهان بود»

استاد بزرگ ، بهترین انتخاب ممکن را کرده بود. شعری را  برگزید که با همه کوتاهی، تمام بود و هیچ کم نداشت. دهخدا با زبان شعر فردوسی می خواست بگوید که حکومتی که منشأ مشروعیت خود را از آسمان می جوید و چه فرمان یزدان چه فرمان شاه می گوید و ملک و دین را توأمان می داند و شاهش

منم گفت با فره ایزدی       همم پادشاهی همم موبدی

می خواند، در چنین حکومتی البته شاه به محض اینکه از راه داد وعدالت بگردد و به ظلم و ستم روی آورد، خود به خود مشروعیت خود را از دست می دهد و معزول می شود گیرم  اینکه در ظاهر و از رهگذر کودتا و حکومت نظامی و نظامیان و شعبان بی مخ ها همچنان  بر اریکه  قدرت تکیه زده باشد…  کند چرخ منشور اورا سیاه … باری ستم هر آن چیزی است که دود از دل بیگناهان بر می آورد و ستم ، نامه عزل شاهان بود.

حبیب یغماییِ شاهنامه دوستِ شاهنامه شناسِ  نکته دانِ اشارت خوانِ مصلحت سنج، البته این شعر فردوسی را  در مجله اش جا نداد که نداد!  عجبا که در سال کودتا ؛ سال بد، سال باد ، سال شک ، سال اشک ،شعر  درازدامن « در چنگ دزدان» دهخدا را در دو شماره یغما چاپ کرد ؛ همان شعری که در آن دهخدا با کنایتی رساتر از تصریح همه کسانی را که به قرارداد نفتیی که حقوق ملت ایران  را تأمین نمی کرد تن داده بودند، دزد و زن به مزد نامیده بود، اما هرگز این شعر سه بیتی فردوسی را چاپ نکرد. چرا ؟ چون حبیب یغمایی مرزهای مبهم و لغزانی را که در سیاست ایران نباید از آن عبور کرد ، می شناخت و از آن نمی گذشت .این مرام حبیب یغمایی بود

-یغمایی در مرداد ۱۳۳۲ گزارشی کوتاه و به قول خودش « در نهایت اجمال و با کمال بی طرفی» از وقایع کودتا نوشت؛ باز یکی به نعل زد و یکی به میخ. در همین شماره غزلی از حافظ را به شیوه ای چشمگیر چاپ کرد و به آن عنوان « مصلحت دید» داد و مانند خواجه شیراز رندانه فتوا داد:

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار     بگذارند و خم طره یاری گیرند

یغمایی به صراحت نوشت: « وقایع مرداد ۳۲ در تغییر مسیر ایران و جهان تأثیری عظیم داشت» . اما آیا مسیر یغما و یغمایی  هم  با کودتا تغییر کرد؟ در روزگاری که به قول شاعر

مشتهای آسمان کوب قوی /  وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان یا آشکار /  کاسه پست گداییها شده ست

به شهادت تاریخ، با این تغییر مسیر عظیم، مشی مجله یغما و مدیریغما تغییر محسوسی نکرد. یغمایی خیلی زود دانست که چه باید بکند. او  منش و مصلحت دیدش  در دوران تازه را  با دو قطعه شعری که برگزید و در شماره شهریور ۱۳۳۲ روبه روی هم چاپ کرد، برای اشارت دانان بیان کرد. از میان آنهمه شعر درخشانی که در خاطرداشت این دو شعر را برگزید و  بعد از مقاله  خنثای سید حسن تقی زاده درباره مقیاس اندازه گیری مسافت ، به عنوان اولین و مهمترین شعرهای آن شماره یغما چاپ کرد. شعر اول با عنوان « مهتر»  از وصفی کرمانی بود:

عنوان « مهتر»  از وصفی کرمانی بود:

عنوان « مهتر»  از وصفی کرمانی بود:

مردمان را به چشم وقت نگر                   وز خیال پریر و دی بگذر

چند گوئی فلان چنانش مام‌                       چند گوئی فلان چنانش‌ پدر

ناف‌ آهو نخست خون بوده است‌                 سنگ بوده است ز ابتدا گـوهر

کهتران مـهتران شوند به عمر               کس نزادست مهتر از مادر

و شعر دوم ، این غزل جاودانه خواجه شیراز بود:

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی                فراغتی و کتابی و گوشه چمنی…

تا…

ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت‌     عجب که بوی گلی هست و رنگ‌ نسترنی

و سر انجام…

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند                چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

یغمایی با انتخاب این دو شعر می خواست بگوید که آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت و دوران تازه ای آغاز شده و  مهتران را به چشم وقت نگر و به صبر کوش … راه حبیب در دوران تازه ،صبوری و احتیاط وحفظ یغما و پافشاری بر طریق قویم فرهنگی و علمی یغما بود. همینجا بگویم که این مهتران را به چشم وقت نگریستن، به معنی نان به نرخ روز خوردن و پشت کردن به دکتر مصدق نبود. یغمایی هرگز مصدق و خدمات مصدق وسابقه دوستی با او و  بی رسمی و ستمی که بر او و یاران صدیقش رفت را فراموش نکرد.او همواره  مصدق را «وطن پرست ترین مردی از رجال کشور می دانست». در اولین سالگرد کودتا ، دو مقاله درباره نفت به ترجمه علی محمد عامری چاپ کرد. مفاد این دو مقاله البته کجدار و مریز بود. اما کار شگرف یغمایی در این شماره، چاپ عکسی از دکتر مصدق در یک صفحه کامل بود . تازه به چاپ عکس هم اکتفا نکرد  بلکه  بلافاصله بعد از عکس مصدق، شعری از خود چاپ کرد و  در پرتو ابهام و رمزوارگی معهود شعر فارسی حرف خود را زد:

روی ما و پای محبوبی که در چشم«حبیب»          خوبتر،زیباتر از آن چهره و اندام نیست!

باری  یغمایی پس از کودتای ۲۸ مرداد  صرفا به مقتضای «مصلحت» عمل کرد و مهتران را به چشم وقت نگریست تا مجله یغما بماند و همچنان به ایران و فرهنگ ایران خدمت کند.

 

-. photo_2016-05-12_09-00-44اکنون پرسش اینجاست که آیا ماندن مجله یغما ارزش این را داشت که حبیب یغمایی مهتران را به چشم وقت بنگرد؟من اینجا در مقام داوری نیستم. صرفا داوری دو صاحبنظر را درباره مجله یغما و کارکرد و کارنامه اش نقل می کنم. دوصاحبنظری که از دو چشم انداز کاملاً مختلف بل مخالف  به انسان و جهان و ایران و فرهنگ و سیاست و هنر می نگریستند.شاید داوری آنها پاسخی باشد به این پرسش که آیا ماندن مجله یغما ارزش این را داشت که حبیب یغمایی مهتران را به چشم وقت بنگرد؟  اول نظر بدیع الزمان فروزانفر را به عنوان نماد و نماینده طراز اول نگاه سنت محور نقل می کنم.فروزانفر  در سخنانی که که در فروردین ۱۳۳۷ در یغما چاپ شده  درباره یغمایی و یغما گفته است:

«آقای‌ حبیب یغمائی خـودشان یـکی از افراد دانشمند و صاحب ذوق لطیف و انشاء ظریف‌ هستند.کمتر‌ کسی‌ است که هم نویسنده و هم شاعر باشد و ایشان هم نویسنده‌ مـمتاز‌ و هـم در شـاعری زبردستند.در این ده سال که مجله یغما انتشار یافته بطور‌ تخمین‌ ۱۲۰‌ شـماره منتشر شده.اگر فرض کنیم در هر شماره هفت مقاله اساسی باشد هشتصد و چهل‌ مقاله می‌شود و کسانی که آثارشان در مـجله یـغما مـنتشر شده عموما از‌ فضلای‌ برجسته‌اند…مجله یغما در این ده سال با روش متین و عـاقلانه تـنها به کمک علم و دانش‌ دوام پیدا کرده است. بسیاری از مجلات دیگر هم دوام یافته‌اند ولی اینطور هنر‌ جدی‌ و خالص در انتشار آنـها نـبوده است…. در حقیقت‌ آقای‌ یغمائی‌ کاری بس مهم بر عهده داشته‌اند بخصوص کـه در ایـن ده سـال هیچ وقفه‌ای در‌ کارشان‌ نبوده‌ است و این علامت ایمان و عشق است. عشق و ایمان اثر‌ دائم و هـوس اثر ناپایدار دارد…این نکته را گفتن عیب ندارد که آقای یغمائی،دوست عزیز،وسایل مادی هـم‌ بـرای‌ نـشر مجله نداشته‌اند…»

داوری دیگر از ابراهیم گلستان است. فیلمساز و داستان نویس و نقاد و روشنفکر که می تواند نماینده هوشمند، سخت گیر و ستیهنده نگاه تجدد طلبانه باشد . گلستان در نامه ای به یغمایی که در دی ماه  ۱۳۳۸ در یغما منتشر شده  نوشته است:

«نه برای آن‌که زنگ خاطرتان را سترده‌ باشم،بلکه‌ تا‌ عقیده قاطعم را گفته باشم به سرکار اطمینان می‌دهم که مجلهیـغما را عـزیز مـی‌دارم‌ و آن را خالص‌ترین و مخلص‌ترین ماهنامه فارسی‌ زبان موجود می‌شناسم.هم‌چنین یقین داشته باشید که‌ هـر‌ شـماره‌ آن را با همه گرفتاری‌های فراوان‌ و شاید به رغم همین گرفتاری‌های فراوران می‌خوانم- حتی آن‌ خبرها‌ و اشاره‌هائی را که دربـاره اعـضای‌ خاندان یـغمائی است و قاعدهً نه مفید به‌ حال‌ دیگران.

« یغما»ادعا ندارد که زبان دانش و هنر و ادب نـو اسـت امـا آنچه به عنوان« یک شب در شهر نو»نوشته‌ بودید،‌ پاک‌ترین‌ نحوه بیان نو به زبان فارسی سنجیده بود کـه مـن خـوانده‌ام.من هرگز‌ شوق‌ و دقت را در نظر و کلام جناب آقای معیر الممالک در مقاله کفتربازی یا ذکر خـاطره سـفر‌ و شکار و عروسی و حادثه مرگ ناصر الدین شاه را از یاد نخواهم‌ برد.این‌ نوشته‌ها را از جاندارترین نثرهائی خـواهم دانـست کـه‌ به زبان فارسی خوانده‌ام.«یغما»ادعای جوانی و نوی ندارد،اما بیشتر‌ به‌ چیزهائی می‌پردازد که نه پیر می‌شوند و نـه کـهنه، و آنچه که مایه هنرست،‌ نه‌ فریب است و ریا بلکه آنچیزی است که‌ نه‌ پیـر‌ مـی‌شود و نـه کهنه…

اما در مورد معرفی‌ مشترک.پنج‌ نفر دوستانم‌ را‌ که‌ در زیر نـام‌ می‌برم مـشترک کـرده‌ام و وجه‌ اشتراک را با چک ضمیمه تقدیم می‌دارم.لیکن در جستجوی راهی برای‌ کمک بیشتری‌ به‌ آن مجله‌ام که بـه همین زودی‌ها آن‌ را با شما در‌ میان‌ خواهم گذاشت…».

حبیب یغمایی ذیل نامه گلستان نوشت:« آقای گلستان را‌ تاکنون‌ زیارت نکرده‌ام،همین‌قدر می‌دانم از مردان با دانـش اسـت و در ادب و زبان انگلیسی‌ تبحر‌ دارد و مبدع مؤسسه‌ای است‌ فنی‌ و هنری(سازمان فیلم گلستان)،که‌ عده‌ای‌ نیز‌ از فضلا و هنرمندان‌ در‌ آن مؤسسه کار مـی‌کنند.نامه فـوق را در جواب مجله یغما- که‌ از ایشان بهای اشتراک مطالبه‌ شده- مرقوم‌ فرموده‌اند ».

– حبیب یغمایی در شعری تلخ با نام «پیری» روزهای واپسین عمر خود را ترسیم کرده است:

منم منم که به پیری گرفته ام سر خویش      زقوم و خویش نبینم کسی برابر خویش

همی بنالم  از روزگار بد فرجام                                 همی بمویم از طالع ستمگر خویش

در این سرای همه درد بود و رنج و عذاب               امیدوار نیم از سرای دیگر خویش

کارنامه عمر یغمایی را می توان در شاعری و تحقیق و تدریس و مجله نگاری خلاصه کرد. شگفتا که از همه کارهایی که در این حوزه ها کرد، ابراز پشیمانی کرده است.با اینکه شاعر قابل و مقتدری بود و امثال جلال الدین همایی او را « مهین شاعر خجسته روان» می نامیدند، اهتمام شایسته ای به گردآوری و نشر مجموعه اشعارش نداشت.مجموعه کامل اشعارش هنوز هم چاپ ناشده مانده است. با اینکه تعداد زیادی کتاب و رساله و مقاله ارجمند نوشته است ، اما در پایان عمر نوشت:«کتابها خوانده ام و رساله ها نوشته ام و اکنون بسیار پشیمان و شرمنده ام که عمر خود و فرزندان کشور را در این مباحث تباه کرده ام.»درباره تلقی اش از کارنامه معلمی خود، نوشته ای ماندگار و درخشان دارد که باید در این شب که به نام بلند او آراسته شده بخشهایی از آن را بخوانم. در اسفند ۱۳۳۷حبیب یغمایی در سرمقاله یغما نوشت :« من پس از سـی سال خدمت فرهنگی متقاعد شدم.هیچ تأسفی ندارم از اینکه‌ از خدمت دولت رانده شده‌ام،امّا‌ براستی تأسف بسیار دارم که چرا از نخست به خدمت‌ دولت درآمدم و مخصوصا از اینکه سرنوشت چنین بوده است که عمر خود را به تـدریس‌ و تعلیم صرف کنم سخت اندوهناک و ناخشنودم.تصوّرم این بود که در خدمت تدریس و تعلیم،و گرچه فوائد مادّی‌ و احترامات‌ اجتماعی‌ نیست،لااقل،چنانکه در احادیث و اخبار‌ و امثال و حکایات و اقوال بزرگان‌ و حکما آمده است پاداش معنوی و اجر اخروی هست،و باری،درس گـفتن و تـعلیم را، بی‌زیان صرف‌ می‌پنداشتم.در‌ واقع‌ چنین هم به نظر می‌آید زیرا،معلّم بی‌اینکه‌ فرصت و مجال‌ توجّه و اشتغال به دیگر امور را داشته باشد،از بامداد تا شبانگاه رنج‌ها تحمّل می‌کند و خون دلها می‌خورد تا‌ بـدان‌ روش‌ کـه وظیفه انسانی منزّه است،فرزندانی‌ معصوم را کـه لوح ضـمیرشان از‌ هـر آلایشی پاک است تربیت می‌کند،به آنان قرآن و کتاب می‌آموزد،نهال وجودشان را به ثمر می‌رساند،راستی و درستی و دیگر‌ فضائل‌ اخلاقی‌ را به تدریج و تکرار در ذهن آنان جـای‌گزین مـی‌کند… و در مقابل‌ این زحمت‌ جانکاه‌ که‌ تمام کوشش‌ها و پستی‌های دایگی و للگی و پرستاری و چاکری‌ در آن‌ نهفته‌ است‌ پاداشی بسیار اندک و ناچیز مـی‌یابد.چه خـدمتی از ایـن ارجمندتر و چه سعادت و توفیقی‌ از‌ این‌ عظیم‌تر!

کاش درین پایان عمر به هـمین عقیدت استوار می‌ماندم و به همین حرف‌ها دلخوش‌ می‌بودم،و‌ اگر‌ خدمت تدریس را برتر از خدمات دیگر نمی‌شمردم لا اقل آن‌را هم‌طراز مشاغل دیـگر‌ مـی‌دانستم،امّا‌ اکـنون‌ چون درست می‌نگرم درمی‌یابم و معتقد شده‌ام که هر یک از مشاغل عـمومی هم‌ از‌ قبیل گرماوه‌داری،دلاّلی‌ املاک،بقّالی،رانندگی،و حتّی عرق‌فروشی بدین شغل ناپسند زیان‌بخش به مراتب‌ مزیّت دارد.

گمان نمی‌کنم رجحان مشاغلی‌ که‌ یاد‌ شـد بـر شـغل معلّمی،از نظر مادی درخور انکار و نیازمند به استدلال و محتاج به اقامت‌ بیّنت‌ باشد:از هـر کـوی و بـرزن که‌ می گذرید وضع مادّی و درآمد هر دکاندار‌ و کاسب‌ را که می‌بینید با معلّم بسنجید، تا مطمئن شـوید حـتی طـوّافی که با یک الاغ مردنی‌ سیب‌زمینی‌ و پیاز در کوچه‌ها می‌گرداند و می‌فروشد از آموزگاری که صرفا از حقوق معلّمی‌ اسـتفاده‌ مـی‌کند،بانواتر و مستطیع‌ترست.نه،در اینجا مادیّات موردنظر نیست،آنچه بیشتر موجت ندامت و تشویش وجدان است زیان‌های مـعنوی اسـت‌ کـه‌ ما معلّمین دانسته و ندانسته موجب‌ می‌شویم و ارتکاب گناهی نابخشودنی را خدمتی‌ عظیم‌ می‌خوانیم و بدان می‌بالیم…

دستگاه فرهنگی کشور،جز اینکه فرزندان مستعد را از کار و کسب اجدادی‌ باز داشته‌ و از تـعلیم نـاهنجار وتربیت نابکار،عده‌ای را‌ مختلس‌ و استفاده‌جوی‌ و متملق‌ و‌ بی‌ایمان،و عده‌ای دیگر را‌ محتاج و گدا و بیچاره بـرآورده اسـت؛چه کرده است؟در این ستمگری های معنوی و گمراهی‌های فکری،ما‌ مـعلّمین‌ مـؤثرترین عـامل‌ و برنده‌ترین سلاح بوده‌ایم که‌ به‌ نفع‌ حـکومت‌طلبان‌ مـستبد‌ و سروری‌جویان ستمگر، این‌ فرزندان‌ معصوم را بدان راهی که فرمان دادند راندیم،و درس فرمانبری و بندگی‌ را بـه آنان آمـوختیم،و روح آزادمنشی‌ طبیعی‌ را‌ که خداوند بـزرگ در نـهاد انسانی‌ سرشته اسـت،اندک‌اندک‌ خـفه‌ کـردیم،و‌ مغز‌ آنان‌ را‌ از زیان‌بخش‌ترین مطالب انباشتیم،و خـیره‌خیره،دانسته یـا ندانسته،عمرشان را تباه ساختیم.چه خیانتی ازین بالاتر؟

اقرار می‌کنم که من به وظیفه خود عمل‌ نکردم‌ و اکنون‌ در پیشگاه وجدان‌ شرمنده‌ام.یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار.»

و اما مجله یغما … یغمایی  پس از سی ویک سال انتشار یغما در شماره آخر یغما ( اسفند ۱۳۵۷) نوشت:

«سی‌ و یک‌ سال،عمری است نسبه طـولانی؛در ایـن مـدت مدید مجله‌ای ادبی و معنوی را با مقالاتی مستند‌ و دقیق و اشعاری نغز و اصیل،با سرمایه‌ای قلیل، و مشتریانی غـالبا بی‌بندوبار،در‌ دوران حکومتی بی‌فرهنگ و بی‌اعتنا،با‌ سازمان‌هایی مزاحم و آزاردهنده…بی‌هیچ وقفه و تعلل گرداندن و انتشار دادن، کـاری سرسری و شوخی نیست.

عشق،همت،فداکاری،علاقه،امساک،قناعت،بردباری،فروتنی،سـازگاری،چاپلوسی،پوست‌کلفتی…می‌باید و هـزار نکته باریک‌تر ز مو این‌جاست. با این‌که در این سی و یک سال همواره با ملایمت تمام این راه دشوار ناهموار را دست به عصا سپرد،جفاها دیدو از تعرضات زننده مصون نماند.بارها در زندان مانندهائی که زبان‌ها را می‌بندند و سـگان‌ را‌ می‌گشایند گرفتار ماند،و اهانت‌هاو ناروائی‌ها تحمل کرد،و با سپردن تعهداتی سنگین و سخت،نه به اراده و میل، خود را و نویسندگان را رهاند،و رنج خود و راحت یاران را بکار‌ بست.بارها،‌ صفحاتی را از مجله جدا کرد و به ناگزیر چاپ و صحافی تـجدید شـد و از این گستاخی جلادهای ادبی زیان‌ها و رنج‌ها بردو دم برنیاورد.

  • تصاویری از آرامگاه استاد حبیب یغمایی در خور

عمر‌ بدین ‌سان‌ تباه گشت.چشم بینائی را از دست نهاد، جسم بی‌توش و روح بی‌هوش گشت. زیان دو جهانی بهره افتاد، این است سرانجام نادانان و احمقان! به قول مسعود فرزاد:«اگر از راه دیگر رفـته‌ بـودم»صورت‌ می‌توانست‌ بست که عاقبتی به خیرتر‌ و پایانی‌ مناسب‌تر و مقصدی به دلخواه‌تر می‌بود ولی:نبشته چنین بود وزان چاره نیست.و اکنون انگشت ندامت گزیدن و بر گذشته افسوس بردن‌ نادانیِ‌ تکراری‌ است.»

تلخ تر از این سرمقاله تلخ از زهر، نامه ای است که پیرمرد تنهای نابینای دلشکسته نومید در مجله آینده منتشر کرد:

«مجله یغما پس از سی و یک سال انتشار مرتب ورشکست شد و تعطیل شد. اکنون بنده ماند ه ام  و مقداری مجله و کتاب که خریدار ندارد و مبالغی قرض. به من رحم کنید و بدهی خود را محضاً لله بپردازید. به عنوان خمس هم که باشد می پذیرم.دست و پای مشترکین بدحساب را می بوسم و التماس می کنم که بدهی خود را به وسیله ایرج افشار مدیر مجله آینده بفرستند.دعاگوی همه ، سید حبیب الله یغمایی ۱۱ تیر ۱۳۵۸».یکسال پس از این نامه استغاثه آمیز یغمایی ، ایرج افشار در آینده نوشت:«در قبال مشروحه یغمایی [ تنها یک نامه به مجله رسیده است] و آن هم [ نامه ای است ] لطف آمیز؛ یعنی هیچکس نپذیرفت که به یغمایی بدهکار است.»

  • و سخن آخر رند تلخکام حبیب یغمایی:

تلخکامی بود ز دانش و دید /  دانش و دید این هنر دارد

راه خیام بایدش پیمود /  هر که اندیشه و نظر دارد

 خنک آن کس که در شبان دراز  / ماهرو دلبری به بر دارد.

در قسمتی دیگر از این شب، فیلم انیمیشن «زاغ و روباه» به نمایش در آمد و قبل از نمایش این پویانمایی، شایگان در مورد این پروژه گفت:

“من هم به نوبۀ خود از آقای دهباشی، سپاسگزاری می کنم. استاد حبیب یغمایی پدر زن، دایی بنده هستند و به نوبۀ خود، وظیفه دانستیم که شعر روباه و زاغ ایشان را که خاطرات زیادی از کودکی با این شعر داریم به صورت انیمیشن و پویا نمایی دربیاوریم. این کلیپ در سراسر دنیا به تعداد صد و پنجاه هزار نسخه و با حمایت وزارت آموزش و پرورش تکثیر شد و در همۀ مدارس ایران و مدارس فارسی زبان دنیا منتشر گردید. این اثر با آهنگسازی آقای علیقلی و کارگردانی آقای گلستانی ساخته شده است.”

حمیدرامین شایگان

حمید شایگان

پایان بخش این نشست نمایش برگ هایی از آلبوم عکس ها و خاطرات سردبیر مجلۀ یغما، با تدوینمریم اسلوبی بود.

با اعضای خاندان یغمایی و مجموعه دوره مجله یغما که اخیرا تجدید چاپ شده است.

با اعضای خاندان یغمایی و مجموعه دوره مجله یغما که اخیرا تجدید چاپ شده است.

 

  • عکس های شب حبیب یغمایی از : ژاله ستار، مریم اسلوبی و مجتبی سالک
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 423 مشترک دیگر بپیوندید