شب بزرگداشت استاد پرویز ورجاوند، مردی که یکی از آثارش باز شناسی معماری هخامنشی بود و همه ایرانیان مدیون اوهستندبرگزار شد

پرویز ورجاوند، دلبسته ایران و ایرانیان/ ترانه مسکوب

varjavand

 

عصر چهارشنبه ۷ مرداد ماه ۱۳۹۴ شب پرویز ورجاوند با همکاری بنیاد فرهنگی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، مجله فره وشی و انجمن علمی باستان شناسی ایران در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی آغازگر این نشست بود که نخست از حضور خانواده دکتر ورجاوند،  دکتر ژاله آموزگار، دکتر کوروش زعیم، دکتر دادخواه و ادیب برومند و نیز سخنران و دیگر حاضران تشکر کرد و در ادامه از پرویز ورجاوند چنین یاد کرد:

دکتر پرویز ورجاوند در ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد. بعد از دوره دبستان و دبیرستان و دریافت ششم ریاضی ،ورجاوند اقدام به گذراندن دوره ی عالی نقشه برداری در سازمان نقشه برداری نمود. سپس ششم ادبی را گرفته و دوره ی لیسانس باستان شناسی و فوق لیسانس علوم اجتماعی رادر دانشگاه تهران طی کرده، با گرفتن بورس تحصیلی به کشور فرانسه عزیمت و دوره ی انستیتوی انسان شناسی را در دانشگاه پاریس و مدرسه عالی لوور گذرانید و توانست در سال ۱۳۴۲ در رشتۀ باستان‌شناسی با گرایش معماری ایران در دورۀ تاریخی از دانشگاه سوربُن فرانسه مدرک دکتری اخد نماید . رساله دکترای ایشان درباره معماری دوره هخامنشی و هم سنجی آن با یونان و مصر بود.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر ورجاوند در سال ۴۳ استادیار دانشگاه تهران شد. سپس به درخواست دکتر خانلری رئیس پژوهشکده فرهنگ ایران و بعد در بررسی های باستان شناسی و کاوش های محوطه هایی چون هفت تپه و تخت سلیمان شرکت کرد. از سال ۵۱ کاوش های رصدخانه مراغه را شروع کرد که تا ۱۳۵۶ ادامه داشت. دکتر ورجاوند در سال ۴۸ مجله باستان شناسی و هنر ایران را منتشر کرد و در ۱۵ دی ۱۳۶۲ با درجه استادی از دانشگاه تهران بازنشسته شد.

دکتر ورجاوند پس از انقلاب برای مدت کوتاهی مسئولیت وزارت فرهنگ و هنر را پذیرفت و در همین مدت کوتاه اقدامات خطیری را برای فرهنگ ایران به انجام رساند و توانست جلوی بسیاری از حفاری‎های غیرمجاز را بگیرد.

از کتاب های او می توان به « سرزمین قزوین ( سابقه تاریخی و آثار باستانی و بناهای تاریخی قزوین)، کتاب میراث تمدنی ایران، کتاب «کاوش رصدخانه و نگاهی به پیشینه دانش ستاره شناسی در ایران» و کتاب « ایران و قفقاز»،« سبک شناسی هنر و معماری در سرزمین های اسلامی» ( ترجمه ) و صدها مقاله اشاره کرد. او مداخل بسیاری برای دایره العمارف هایی همچون دایره العمارف تشیع ، اطلس ایران و دیگر کتاب های مرجع نوشته است .

سپس علی دهباشی از دکتر هایده لاله برای سخنرانی دعوت کرد و ایشان با موضوع « هویت فرهنگی، آبادانی، پایداری» سخنان خود را چنین آغاز نمود:

با سلام و عرض ادب خدمت حضار محترم اجازه می خواهم تا از برگزار کنندگان محترم این گردهمایی که به من افتخار حضور در این جمع را داده اند سپاسگزاری کنم. سپاس خداوند را که شاهد اجتماع بزرگواران در نشستی باشیم که به یاد انسانی فرهیخته و استاد بزرگوار شادروان دکتر پرویز ورجاوند برپا شده است.  تلاش خستگی ناپذیر ایشان در پیشبرد اهداف علمی و انتقال دانش، بدون از یاد بردن رسالت اجتماعی در راهی که برای آگاهی و پویایی و کرامت جامعه انسانی در پیش گرفته بود قابل توجه است. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

در سخنان کوتاهی که افتخار ارائه آن را خدمت شما یافتم بر آنم تا از زاویه بن مایه قوت و حیات جوامع بشری یعنی میراث فرهنگی به یادآوری نقش تاثیر گذار دکتر ورجاوند در شناساندن جایگاه سرزمین امان و چالش های پیش رو در عرصه پر چالش منطقه ای و جهانی بگویم و یادآور حساسیتی باشم که امروز در ایران و در سایر کشورهای جهان متوجه ارزش های نهادین میراث طبیعی و میراث فرهنگی و اصل جدایی ناپذیر این دو، و نیز متوجه اصالت و هویت، توازن بین اقتصاد و فرهنگ و جامعه، و بهره وری درست از منابع طبیعی و فرهنگی با هدف آبادانی و پایداری سرزمین است. دو مفهومی که در ذات آیین ها و ادیان و فرهنگ ها و آداب و رسوم سرزمین ما طی هزاره ها تا امروز جلوه های بارز و بیشمار داشته است. حساسیت بدین مسایل دکتر ورجاوند و برخی از نسل او و پیشینیان اش، و نیز بسیاری را امروز در این سرزمین به اندیشه و کار و تلاش و فعالیت واداشته و وامی دارد.

دکتر هایده لاله ـ عکس از ژاله ستار

امروز و در قرن بیست و یکم رویکرد همه جانبه به توسعه نسبت به رویکرد در گذشته، با تکیه بیشتر و بهتر بر اندیشه و تخصص باستان شناسی که فهم داشته های فرهنگی اصیل و بومی سرزمین، و همزیستی و تحول مشترک انسان و محیط زیست را ممکن ساخته و رجوع به آن را به عنوان مرجعی راهبردی ممکن می سازد، متفاوت است. تعلق به سرزمینی کهن و فرهنگ خیز، با تنوع فوق العاده طبیعی و محیطی و فرهنگی که بدان شهره است، اقبال بلندی است که خداوند به ما ارزانی داشته چرا که پیشینه هرچه قوی و ریشه ها هرچه اصیل، شناخت هر چه عمیق، حلقه های پیوسته زنجیره رفتار انسانی و چالش ها و کنش ها و واکنش های نسل های پیاپی هر چه بهتر آشکار و ما را آگاه کرده و در برابر آینده جهان شمول و فرصت ها و چالش های پیش رو خودباور و مستقل و قدرتمند میسازد.

امروز اما هنوز در سطح تعاملات جهانی، عدم توازنی را در سهم و تاثیر حوزه های فرهنگی گوناگون در اتخاذ راهبردهای با برد جهانی می بینیم. این خود باعث شده و می شود تا گاه نگاهی غالب و جوامعی تولید کننده و جوامعی مصرف کننده پدید آیند و راهبردها و فعالیتهای منتج از آن در بسیاری از اقصی نقاط جهان بدون در نظر گرفتن وجوه مختلف فرهنگی و تنوع زیستی و تنوع جغرافیایی خارق العاده خلقت، و بدون درک چرایی راهبردها و ظرایف آنها،  تقلید گونه به کار گرفته و یکسان سازی های مخربی را سبب شوند. بدیهی است بررسی همه جانبه نگر اندیشه ها و تجربه ها در مواجهه با میراث طبیعی و فرهنگی متنوع در گستره بزرگ جهانی و شناخت بر همکنش های فرهنگی و نتایج آن، امکان بالفعل نمودن توان بالقوه مردمان مناطق مختلف را فراهم میسازد و ممالک بیشتری را برای حضور و تاثیر در عرصه جهانی در این زمینه فعال می نماید و بدین ترتیب گفتمان و مشارکت فرهنگی و اجتماعی خلاق و سازنده ای را رقم می زند. شادروان دکتر ورجاوند بدین مسایل حساس بود.

دکتر ورجاوند دیپلمه ریاضی و ادبی، متخصص حوزه نقشه برداری، دانش آموخته حوزه باستان شناسی، تاریخ هنر، علوم اجتماعی و مردم شناسی و مرمت بناها، همانگونه که خود می گوید تحت تاثیر جنگ جهانی دوم و تبعات آن در کشور، که حرکت های بعدی او را در جهت سیاسی و تاریخی جهت داد، دغدغه آن یافت تا به تاریخ و فرهنگ ایران وشناخت هویت ملی و شناخت بیگانگانی که برخورد سلطه گرانه داشتند بپردازد. او که در جوانی تحولات نیمه دوم قرن بیستم ایران و نیز فرانسه و اروپا را در بطن تعاملات قدرت های جهانی در منطقه می دید و می زیست، و جوش و خروش علمی و مباحث در گرفته میان محققین و نظریه های ارایه شده در رابطه با موضوعات گوناگون مربوط به مردمان منطقه و ایران را، با همه جوانب مثبت و منفی و نواقص و فزونی و کاستی ها در رویکرد و روش و نتایج درست و یا غلط آنها پی می گرفت، به خوبی آگاه بود که از دیدگاه تاریخ نگاری می بایست وجوه مختلف رویکرد به مساله شرق و به ایران، به گونه ای روشمند و هدفمند، شناسایی و گردآوری و ثبت و ضبط و بررسی و در چارچوب فرهنگ اصیل سرزمین سنجش و تحلیل شوند. او به خوبی می دانست که گستره وسیع جغرافیایی ایران فرهنگی و جهان ایرانی که مرزهای سیاسی معاصر بخشی از آن را به دور از دسترس ما قرار داده و در جهان اسلامی که مرزهای سیاسی آن را نیز امروز تکه کرده است، نیاکان ما، در تعامل با سرزمین و اقلیم و محیط زیستی متنوع و نیز در مناسبات گوناگون با جامعه خویش و جوامع دیگر، اندیشیدند  و زیستند و نشان پندار و رفتارشان، یعنی فرهنگ و تاریخ و هویت ما را، درانواع مختلف استقرار و حضور، زیر و روی زمین و در دل تپه های باستانی امروز و در دشت و در کوه و در جنگل و در کویر و در کنار آب و زیر آب و نیز، در زیر و رو و در کنار شهر های پر جنب و جوش امروز باقی گذاشتند و در انبوه میراث مکتوب و شهره فرهنگ نوشتاری امان ماندگار کردند. دکتر ورجاوند در عین حال مرد در بطن جامعه و حساس به تعالی آن با پشتوانه غنی و ارزشهای نهادین سرزمین بر بنیاد هویت فرهنگی بود و در این راه تلاش میکرد. بدیهی است در این راه رویکرد و نگاه باستان شناسانه و سعی در درک منشاء و چیستی و چرایی رفتارها و شناختی که از سیر تحول فرهنگی سرزمین بر خود واجب می دانست او را راهگشا بود.

میراث فرهنگی تمامی آثار و نشانه های خرد و کلان و زشت و زیبای حضور انسان در محیط زیستش و در تعامل و یا تقابل او با آن را، از قدیمی ترین ایام تا به امروز، شامل شده و مجموعه ای گرانسنگ از شواهد تاریخی و فرهنگی را تشکیل می دهد. با توجه به این مهم و آگاهی از ابعاد گسترده ناشناخته ها نسبت به آنچه که میدانیم چگونه می توانیم نسبت به محو و نابودی آثار نیاکانمان، چه با حسن نیت و چه  با سوء نیت، بی تفاوت باشیم و حساسیت به خرج ندهیم و تدبیری نیندیشیم؟ حساسیت تک تک ما ایرانیان در این عرصه و در دوره پر چالش و بحرانی که در آن به سر می بریم بسیار لازم و ضروری است. دکتر ورجاوند بدین مسایل حساس بود و توجه عموم را بدان جلب میکرد. در دهه ۵۰ شمسی ایشان ندا می داد که «گسترش شهرها و ویران گشتن محله های قدیمی و ایجاد بناهای نوساز پدیده ای است که از نیم قرن پیش در سرزمین ما آغاز شده  و با آهنگی تند و در بسیاری از موارد به گونه ای لجام گسیخته و به دور از منطق پیش می رود. در این شک نیست که با توجه به شرایط و و اوضاع و احوال خاص  جامعه ما روز به روز اندازه شهرها گسترش بیشتری پیدا خواهد خواهد و شبکه های جدیدی برای ارتباط قسمتهای مختلف شهر به یکدیگر بوجود خواهد آمد. باز در این شکی نیست که برخی از محله های قدیمی اگر فکر اصولی به به حالشان نشود به ناچار حیات خویش را از دست می دهند و پس از آن به محله های فقیر نشین تبدیل می شوند و رو به ویرانی می گذارند و سرانجام با تیغه (گریدر) از پایه و بن برکنده میشوند و جای خود را به بناهای نوساز و قوطی کبریت مانند خواهند سپرد». او هشدار می داد « محله های قدیمی، مجموعه های تاریخی، تک بناها، درختهای کهنسال همه و همه برگهای شناسنامه یک شهروند که باید به گونه ای معقول در راه حفظ آنها کوشید زیرا با از دست دادن این آثار شهر اصل و نسبش را از دست میدهد و هویتش را گم می کند. در فضای چنین شهری اگر امکان ادامه و رشد فرهنگ ملی غیر ممکن نباشد، نهایت مشکل خواهد بود». ایشان با تاکید خاص بر شهر شیراز از شیرازی ها می خواست تا «دلالان حریصی که چون خوره و موریانه به جان در و دیوار و سقف خانه های قدیمی افتاده اند را ناکام سازند» و اصرار می کرد تا بیش از این بافت های قدیمی شهرها را ویران نکنیم چرا که عقیده داشت بخردانه می توان بناهای قدیمی را در زندگی روزمره دخیل و تاثیر گذار کرد.

دکتر کوروش زعیم، دکتر دادخواه و ادیب برومند ـ عکس از مریم اسلوبی

می دانیم که شهرهایی که غالبا در ایران به استناد مدارک و شواهد بسیاری از انواع مختلف هزاره ها را پشت سر گذاشته اند، و پویا با افت و خیز تا امروز جریان زندگی را در خود جای داده و آینده ای را نیز پیش رو دارند بی شک از توانی بالقوه- که در دوره های مختلف به نحوی بالفعل گشته- برخوردار بوده و هستند. درک توان سرزمین و منابع طبیعی و محیطی و درک توان جوامع انسانی و تحلیل نسبت و رابطه این دو در طول تاریخ و در زمینه های مختلف زندگی بشر در شهرهایی که جریان زندگی را قرنها در خود جای داده و تغییر شکل یافته و به نوعی دگرگون به ما رسیده اند، لازم و ضروری است. این خود زمینه ساز ادامه حیات آنها و ضمانت زندگی در خور انسانی و تعادل جامعه، و همه آن مفاهیمی است که امروز تحت واژگانی وام گرفته چون توسعه، توسعه پایدار، منظر فرهنگی و موارد بسیار دیگر مد نظر قرار گرفته است. بدیهی است که بسیاری از آثار گذشته در سکون نمی مانند و با تحولات جمعیتی و دگرگونی های جامعه و محیط دستخوش تغییرات و دگرگونی هایی میشوند و در کنار آنها آثار جدید به تبع احتیاجات جدید بر پا میشوند. این قانون طبیعت است. ما می توانیم به خوبی چالش ها را پشت سر بگذاریم و در عین نوآوری های سنجیده استمرار فرهنگی را قوت بخشیم. یکی از ویژگی های مهم و افتخارات ما هزاران سال است که همین بوده است. چگونگی پیوند انسان با جغرافیا و محیط زیست و شاخصه های استقرار و عوامل اصیل تداوم شهرهای کهنی که در منطقه و در ایران هنوز در کنار و یا رویشان می زییم ، قابل پیگردی و تامل و مطالعه روشمند و هدفمند است.

ایران در منطقه عظیم آسیای غربی، موطن و سرزمین بسیاری از آیین ها و ادیان و سنت های فرهنگی و تمدنی بوده است.  مردم ایران در سرزمینی که تنوع اقلیمی و تنوع فرهنگی ویژگی های در خور توجهی بدان داده همواره با عناصر طبیعت و مظاهر حیات ارتباط تنگاتنگ برقرار نموده و نمادی از انواع این ارتباط را، در بستر تحولات فرهنگی اعصار مختلف تاریخ کهن خود، به عنوان میراث گرانقدری که بازتاب انواع رفتار فرهنگی و گویای سیر تحول آن است به جا گذاشته اند.

نیاکان ما، و ما در این سرزمین کوشیده ایم تا شناختمان را از خویشتن و از طبیعت و از محیط ابراز کنیم و دریافت خود را از آفریدگار و انسان و جامعه با رفتارمان هماهنگ سازیم. این چنین، چه با افت و چه با خیز، پاسدار حلقه های اتصال فرهنگ ها و باعث استمرار فرهنگی در این سرزمین شده ایم. بینش عمیقی که از دیر باز ریشه در بنیان اعتقادی انسان با آفرینش داشته در عین حال در چرخه تغییرات و تحولات اقلیمی و محیطی و انسانی، از نظرگاه مذهبی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، در نزد اقوام مختلف دگرگونی های فراوانی را به خود دیده است. ریشه های باور ها و آداب و سنن و رفتار فردی و اجتماعی مردم، و تغییر و تحول آن در بستر زمان و مکان، ذخائر فرهنگی و معنوی و اخلاقی را وجوه اشتراک و افتراقی جالب توجه بخشیده است. وجوه مختلفی که کوشش در درک آن خود چالش هایی را پیش روی انسان معاصر قرار داده است.

بر همه آشکار است که عدم شناخت درست انسان معاصر از سیر تحول ادراک نوع بشر نسبت به منابع طبیعی و محیطی و انسانی، و نیز نسبت به انواع رویکرد او در چارچوب فعالیت های مادی و معنوی اش در ابعاد زمانی و مکانی ادوار مختلف، پیوند عمیق و دیرینه انسان را با محیط زیست و جامعه خود آشفته کرده و رنگ از آن برده است. امروز انسان غالبآ مصرف کننده ای بیش نیست و بدین سان، بی بازگشت به خود و ارزش های نهادین فرهنگی، جهان را به آشفتگی می کشاند.

جای شک نیست که شناسایی و حفاظت آثار، توسعه علمی تحقیقات، نشر و بهره وری در سطح کلان و خرد از نتایج این تحقیقات و ارتقاء و انتشار و توزیع گسترده عمومی آن برای بهبود شاخص های فرهنگی و تولید و گسترش علم و فرهنگ در سطوح مختلف اجتماعی و در چارچوب هویت فرهنگی، و نیز در آمایش فرهنگی سرزمین و حیات پایدار در منطقه و در سطح جهانی موثر و کار آمد است. جامعه جوان و رو به رشد ایران نیازی مبرم به شناخت ارزش ها و ریشه های اصیل خود برای اندیشیدن و برای رفتار و فعالیت هایش دارد و این جز در حاشیه امن رجوع به داشته های اصیل و بومی سرزمین به عنوان مرجعی راهبردی ممکن نیست. باز شناسی خود و درک ریشه ها بی شک عامل برقراری تعادل روحی جامعه است و پیمودن راهی خلاف این حرکت منطقی زیان سترگ اجتماعی را در بر خواهد داشت که هزینه آنرا همه جامعه می پردازد. بنابر این، با در نظر گرفتن نقش مهم میراث فرهنگی در ارتقاء جامعه و رشد فکری و روحی نسل جوان و خودباوری آنان در مواجهه با یکسان سازی جهانی، رسالت سنگینی بر دوش یک یک ایرانیان در دنیای پر چالش امروز قرار گرفته است. شادروان دکتر ورجاوند بدین مسایل حساس بود و بدان توجه خاص داشت.

چه زیباست روایت خانم گلرخسار صفی، شاعر پر آوازه مردم پارسی گوی ماوراءالنهر که، در بازنگریش از خاطرات زنان تاجیک و افغان از جنگ های داخلی، می گوید: « سخن بین گذشته و آینده پلی است که حقیقت باید از آن عبور کند تا جاه و مقام ازلی خود را دریابد……. استقلال، آزادی، خواه ملی یا خواه فردی از آسمان فرود نمی آید. سزاوار استقلال باید بود. استقلال را آماده استقبال باید بود. آماده استقبال استقلال نبودن، بهای گران این جایزه بی نظیر را ندانستن، منطق سازندگی آن را درک نکردن، زندگی را در تلاش تلخ و گوارای زیستن انکار نمودن است».

سپس نوبت به دکتر حکمت الله ملاصالحی رسید که از« دانشوری تا اندیشوری» سخن گفت:

هرانسانی درهرسرزمینی که زاده شده ودرهردوره تاریخی که زیسته وفرزند هرقومیت وملیتی که بوده ودرفضای هرسنت اعتقادی ونظام سیاسی واجتماعی وفکری که تنفس میکرده ومی اندیشیده و به هرفرهنگ و میراثی که تعلق خاطر داشته، تنها وتنها به این دلیل که سرمایه عمر واندیشه اش را به پای برکشیدن واعتلای سطح دانش ودانایی ورفعت ووسعت وارتقای سطح اندیشه وآگاهی جامعه وجهان بشری وشناختن وشناساندن وصیانت از مواریث مدنی ومعنوی میهن وملت ومردم خویش بطور اخص وتاریخ وفرهنگ ومیراث جهانی بطریق اولی واعم ریخته وهزینه کرده است؛ هم شایسته تقدیر ودرخور احترام است هم مسئولیت ووظیفه انسانی ایجاب می کند که یاد ونامش را درخاطرها گرامی ومحترم وعزیزبداریم. زخمه ها وطنین پرسش های سقراطی درباره عشق وعدالت وفضیلت وزیبایی ودانایی درآثارشاگردش افلاطون پس از دوهزاره ونیم همچنان فارغ فضای مشرکانه واسطوره ای که  اومی زیست ومی اندیشید تارهای روح ما را مرتعش می می کنند وچندان هم برایمان مهم نیست که اودرنظام سیاسی آتن چه موقعیت ومقامی داشته وجایگاه اجتماعی اش چگونه بوده است. اندیشه های بلند تاریخ وزمان تاریخی را درمی نوردند وحصارهای تنگ قومیت وملیت را درهم می شکنند.

دکتر حکمت الله ملاصالخی ـ عکس از متین خاکپور

درنظام دانایی دوره جدید به ویژه درجغرافیای پرچین وشکن وپیشه زارهای رنگارنگ وپیکارگاه های نفسگیررشته ها ودانش های انسانی عالم مدرن چه ما را سرسازش وچه سرناسازگاری با علمیت وعقلانیت وارزش های آن باشد واصالت وحقانیت اش را چه به پذیریم وچه نه پذیریم؛ واقعیت این است که برای نخستین بار دانشی را برصحنه ودرآوردگاه دست وپنجه فشردن با پرسش های مرزی وسخت وسنگین می بینیم که فعال وتهمتن درصف مقدم با لشکری ازسربازانش ایستاده است و وجب به وجب ولایه به لایه ودوره به دوره تامرزهای تاریخ طبیعی حتی آن سوتر،ارض تاریخ وپیشینه تاریخی وفرهنگی وعقبه مدنی ومعنوی جامعه وجهان بشری ما را زیرجراحی های بی امان خود گرفته است.

برای نخستین باردانش باستان شناسی یا به مفهوم دقیق وجامع ترهلنی آن آرکئولوژی با لشکری از هیات های متشکل از باستان شناسان ومتخصصان میان رشته ایی گام درآوردگاهی نهاده ومدعی مشارکت درگشودن قفل پرسش ایی است که هم سرشتی هستی شناختی ومعرفت شناختی وفلسفی دارند هم علمی وعملی ومیدانی وآرکئولوژیک یا باستان شناسانه به مفهوم اخص آن.

ما که هستیم؟ از کجا آغازکرده ایم که به اینجا واکنون موقعیت تاریخی خویش رسیده ایم؟ ما آیندگان کدام گذشته وگذشتگانی هستیم؟ چه چیزی موجب ومایه تمایز ما ازدیگرجانوران شده است.؟ ما به چه معنایی انسانیم ؟ چرا ما آدمیان تاریخ داریم ونه موران وزنبوران وپروانگان وپرندگان؟ چگونه فرایند تاریخی شدن وتاریخ مندی ما آدمیان روی پوسته نازک وسرد وشکننده وظریف غبارکیهانی که زمینش نام نهاده ایم اتفاق افتاده وچه مسیرهایی را ازسرگذرانده است؟ کدام باده معنا را ازکف داده ایم که این چنین کنجکاو وعطشناک وآتشناک از گوری به گوری واز لایه ای به لایه ای واز دوره ای به دوره ای تمامیت گذشته خویش را تا آنسوی مرزهای حیات وجغرافیای طبیعی زیر جراحی های نفسگیروبی امان باستان شناسانه گرفته ایم؟

این پرسش ها ممکن است آسان بگوش برسند لیکن سنگین برارض وجود وبام ذهن واندیشه فرود می آیند وچونان زلزله بنیان های تاریخ وجامعه وجهان بشری را به لرزه درآورده اند. اینک دوسده است که دانش باستان شناسی درخط مقدم آوردگاه چنین پرسش هایی ایستاده است و بار مسئولیت سنگین وخطیر خود را برشانه می کشد ومشارکت فعال برصحنه  دانش ودانایی واندیشه وفهم ووهم تاریخی انسان عالم مدرن بطور اخص وانسان روزگارمابطوراعم داشته و سهم ونقش خود را در ارا ئه معرفت ومنظری باستان شناسانه ازموقعیت ومقام انسان بودن آدمی چونان هستنده ای تاریخی شده وتاریخمند وفرهنگی وفرهنگ پذیر ومدنی ومعنوی ومیراث دار ومیراث گزارتاریخ وفرهنگ خویش ایفا  کرده است.

این دانش ودانایی ذومراتب وکثیرالوجوه وپیچیده وپرهزینه وعمرخواروسوسه انگیز ووسواسی وبغایت شکننده وحساس ودلربا درهسته وثقل تحولات سنگین وبی سابقه وعظیم مدنی ومعنوی شهرهای نوبنیاد سده های پسا قرون وسطایی که رنسانس وعصرروشنگری درقاره غربی تعبیرومتصف شده است برصحنه فراخوانده شده وتن وجانش ازهمان نخستین مراحل پیدایی اش با جامعه شهری نوبنیاد وارزش ها وعقلانیت واندیشه تاریخی وعلمیت ورویکردهای علمی وتحولات بی سابقه صنعتی عالم مدرن سخت واستواردرهم تنیده شده است.

باستان شناسی صرفا” یک حرفه ورشته ودانش دانشگاهی درمیان سیلابی از رشته ها ودانش های نوبنیاد روزگارما نیست. به مهارت ومهندسی ومدیریت کاویدن وکشف وجراحی لایه های باستانی وگردکردن آثار واثقال اجساد واجسام ارض تاریخ آدمی محدود نمی شود. به ملقمه ای  ازعلوم باستان شناختی با حجم عظیمی از مواد ومصالح موضوعی وطراحی  مسئله ها ومعماهای ریزودرشت ومهندسی ومعماری وپردازش فرضیه های آرکئولوژیک واستخدام واستفاده یا ابداع وکاربست این یا روش شناسی میدانی نیزبسنده نمی شود. موجویت وماهیت یا هستی وچیستی اش با کیهانی از ارزش های عالم مدرن با اندیشه تاریخی وفلسفه وفهم انسان دوره جدید درقاره غربی ازهستی از جهان از انسان ازتاریخ وطبیعت وماده وحیات وخلاصه سخن آن که از هرپدیده وواقعیتی عمیقا” درهم تنیده است.

این دانش جام وباده ، دانایی ماده ومعنا،عمل ونظر، گسست وپیوست، زبان وگفتمان گذشته واکنون، مهارت ومهندسی وجراحی امرمشهود ویافته های الکن وخاموش وبینش وبصیرت ردیابی ورصد نا یافته ها وبوده های مفقود وطریق دانشوری ومقام اندیشوری وابزارشناخت ودانش جهانی اینک کلنگ جراحی اش چابک وچالاک تراز قلم مورخان عقبه تاریخی وپیشینه مدنی ومعنوی جامعه وجهان بشری ما را می کاود ومی نگارد وآثار واثقالش را زیرسقف وپشت ویترین وآینه های مقعرموزه های عالم مدرن دوره به دوره کنارهم چیده به تماشا می نهد.

شب پرویز ورجاوند ـ عکس از متین خاکپور

اینک کلنک باستان شناسی درکف همه ملت هاست لیکن اندیشه ای که دانش باستان شناسی را دردامن خود پرورده است همچنان برای بسیاری ازجوامع غیرغربی ناشناخته مانده است. به صراحت می گوییم نسل اول باستان شناسان جامعه معاصرما شامه ودستگاه گوارش ذهن واندیشه اش هم لوازم ومقتضیات دنیای مدرن  هم اهمیت دانش باستان شناسی را راست تروواقعی ترفهمیده بوده تا برخی ناشهری های نا متجدد وباستان ناشناس جامعه اکنون ما.نسل اول باستان شناسان میهن ما به تبعیت از کلاسیسیست های جامع الاطراف اروپایی آن ها نیزباستان شناسانی جامع الاطراف بودند و برخی از آنها از مقام دانشوری به مقام اندیشوری نیزرسیده بودند. مرحوم ورجاوند از جمله آن ها بود. شهروند عالم جدید بود وآشنا با آداب وادب ولوازم ومقتضیات دنیای متجدید. میهن دوست بود ودغدغه ودرد انسجام واقتدار ووحدت ملت ومیهن ومردم خویش درجانش شعله وربود. ازجنس ناباستان شناس های ناآشنا وبی خبر وبیگانه بامقتضیات وشرائط تاریخی دوره جدیدو تجارت پیشه وسودازده وسوداگرنبود. مصالح ومنافع ملتش را قربانی مطامع خویش نمی کرد.

رویکرد های باستان شناسانه به گذشته ودرمرحله سپسین دانش باستان شناسی درقاره غربی درقلب تحولات شهری درمیان اومانیست ها یعنی منادیان ارزش های جدید وکلاسیسیست های مسلط به زبان های باستانی ونجیب زادگان وصاحبان ذوق وهنر پدید آمد وازآغازسرشتی شهری داشت ومنطبق وموافق وهمسوی با تحولات جامعه شهری. با روستا زاده های بی خبر از تحولات دنیای مدرن چندان میانه ای خوش نداشت.این که مشاهده می شود درجامعه بعد انقلابی ما چندان بهایی  به دانش باستان شناسی داده نمی شود ودولتیان ومجلسیان وقضائیان ولشکریان وکشوریان ما به صیانت ازمواریث فرهنگی کشورچندان حساس نیستند چون چیزی از مقتضیات ولوازم وضروریات دنیای مدرن نمی دانند.فرهنگ های روستایی باهمه زیبایی وطراوتشان بسته وغیرتاریخی یا حتی ضد تاریخی اند.درفرهنگ های بسته روستایی همیشه زمان طبیعی بر زمان تاریخی غلبه دارد وسروری می کند.موزه های عالم مدرن دربسترتحولات عظیم شهری پدیدارشدند. نه روستایی.دانش باستان شناسی از جنس علم تغذیه وتخلیه وتصفیه نیست که هرکسی را دربارگاه دانشوری واندیشوری خود راه دهد. طومارش دردوره جدید دررون کیهانی از ارزش ها واندیشه ها ورویکردهای تاریخی وتحولات عظیم مدنی ومعنوی درقاره غربی گشوده شده است.کسی که چیزی از تحولات دنیای مدرن نمی داند درست تر این است بیهوده سرمایه عمر واندیشه اش را به پای دانش ودانایی نریزد که درباره هستی وچیستی آن شناخت وفهم درستی ندارد.باستان شناسی تنها مقام دانشوری نیست مقام رفیع اندیشوری هم هست.

درنظام های دانایی گذشته میان دانش ودانایی واندیشه واندیشوری وتامل ومقام عمل ونظرآن گونه که درنظام دانایی دوره جدید فاصله وفراق  وجود نداشت.قطارعلمیت دوره جدید روی ریل های روش های تجربی حرکت کرده وره سپرده است .روش شناسی های تجربی برآن غلبه داشته وسروری کرده است. بند ناف دانش باستانی شناسی نیز سخت به همین روش شناسی تجربه بسته است وگره خورده است.تخصصی شدن افسارگسیخته و یله وبی مهاررشته های علمی عالمان  ومتخصصان این رشته ها را بیش از پیش ازارتباط منطقی وارگانیک با کلیت وهستی وچیستی علم خویش دورکرده است. دیگردانشوری واندیشوری شکاف ها وگسست های عمیق ومغاک های پرناشدنی پیدید آمده است. همان گونه که میان علم واخلاق در دوره جدید تا آنجا که متفکرژرف بینی به مانند هایدگرعلم جدید را از بنیاد از جنس اندیشه نمی داند وآنرا مسئول عمیق ترشدن زخم های از خویش بیگانگی انسان دانسته است.

باستان شناسی از ریشه و بنیاد رگ وپیوندش با اندیشوری گره خورده است.این دانش ودانایی “آرخه” و”لوگوس” بدون اندیشه واندیشوری یعنی هیچ.منابع وماده ها ومدارک مورد مطالعه اش نیزاز همین جنس اند.  فراورده ذوق وذایقه و دست واندیشه وخرد وخیال وفهم ووهم ودانش ودانایی عاملان وفاعلان انسانی هستند که ازنظرغایب اند ومرده ومدفون در لایه های باستان شناختی.” تا -آرخئآ ” یعنی آثاروشواهد باستان شناختی چونان طومارهایی هستند که هربارکلنگ باستان شناسی پس از جراحی وتخریب وبرکندن وبرگرفتن لایه ها هرباربروی ما گشوده می شوند .این طومارهای گشوده ازآثار واثقال واجساد واجسام خاموش ومخدوش ومعیوب برگرفته وگرداوری شده از ارض تاریخ وفرهنگ وجامعه وجهان بشری ما با هردقت ومهارت ومهندسی کاویده وکشف واستخراج وگرداوری و مقوله بندی وثبت وگزارش وتوصیف شده باشند مادام که چونان متن رمز گشایی وبازخوانی ومعنا کاوی ومعنا یابی وتفسیروتاویل نشده اند وباستان شناس درمقام داوری قرارنگرفته وبرکرسی داوری ننشسته وقواعد وضوابط داوری را نیاموخته ووارد سپهراندیشوری وتفکروتعقل وتخیل خلاق وبازآفرینی “آرخه” ها ولوگوس” های مفقود(lost archai, lost logoi)  نشده اگرنگوییم بیهوده سرمایه عمر واندیشه اش را به پای آثار واثقالی ریخته که خود فی نفسه وبنفسه اهمیت خاصی ندارند لیکن به صراحت می توان گفت از خرمن تلاش هایش محصول چندانی هم به کف نیاورده است. بدون خودآگاهی تاریخی گام نهادن درظلمات گذشته هماره این خطر وجود دارد که بی آن که چیزی بکف آوریم وبهره ای ازدانش ودانایی درباره رخدادهای گذشته نصیبمان بشود خود زیرآواری ازاثقال واجسام واجساد مرده ومدفون گذشته گم شویم. دانشوری های باستان شناسانه بدون اندیشوری بدون بی خبری ما را بیش از پیش درباره مقام وموقعیت تاریخی انسان درجهان چونان وجودی تاریخی شده وتاریخمند دامن خواهد زد. مجموعه آثارقلمی که از مرحوم ورجاوند اینک دردست است مصداق همطرازی میان دانشوری واندیشوریست.

در بخش دیگر از جلسه، کامیار عبدی سخنانی را در باره دکتر پرویز ورجاوند، ایران­پژوهی، تفکرات سیاسی و اجتماعی وی بیان کرد: “سعی کردم موضوع سخنرانی خود را درباره­ی دستاوردهای زنده­یاد دکتر ورجاوند بیان کنم. مقاله­ای در این مورد دارم و عنوانی که انتخاب کردم این است: “زنده­یاد پرویز ورجاوند، ایران­پژوه و سیاست­مدارِ ایران­دوست”.

متأسفانه باستان­شناسی ایران، در سال­های اخیر دچار بحران­های زیادی است و ضربات سنگینی بدان وارد شده است. جدا از اتفاقاتی که در سازمان میراث فرهنگی می­افتد، بزرگ­ترین ضربه در باستان­شناسی از این نظر است که در این سال­ها بزرگان بسیاری را در مدت زمان کوتاهی در باستان­شناسی از دست دادیم. تنها فهرستی از نام­های این بزرگان را خدمت شما عرض می­کنم تا به حجم این آسیب واقف گردید. احمد حب­علی موجانی سردبیر مجله­ی باستان­شناسی و تاریخ، مهندس محمد مهریار، مهندس باقر آیت­الله­زاده­ی شیرازی، دکتر علیرضا شاپور شهبازی، دکتر مسعود آذرنوش، عزت­الله نگهبان، سیف­الله کامبخش، زنده یاد پرویز ورجاوند و در این اواخر مرحوم شهریار عدل.

باستان­شناسی ایران، جامعه­ی کوچکی است و شما تصور کنید در این مدت زمان کم بزرگانی تکرار نشدنی­ را از دست داده­ایم که هیچ­گاه جایگزینی نخواهند داشت. حال به این مسأله بپردازیم که چرا عنوان “ایران­دوست” را برای زنده­یاد ورجاوند انتخاب کردم؟ از نظر من پرویز ورجاوند، منحصر به فرد بود. ایشان باقی­مانده­ی نسلی از ایران­پژوهانِ ایران­دوستِ سیاست­مداری بودند که به مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی اشراف داشتند و از طرفی علاقه­ی عمیق او به ایران اهمیت ویژه­ای داشت. متأسفانه این سه ویژگی در باستان­شناسی امروز ما موجود نیست. ما نه ایران­پژوهانمان به معنای واقعی ایران­پژوه هستند و نه در بخش­های دیگر شاهد این تبحر­ هستیم. تنها عده­ای، ادعای ایران­­دوستی دارند.”

کامیار عبدی در ادامه­ی سخنانش به تعریف عنوان “ایران­پژوهش” در مورد پرویز ورجاوند پرداخت و چنین ادامه داد: “چرا بنده به جای باستان­شناسی عنوان ایران­پژوه را برای ایشان انتخاب کردم؟ چون جزو نسل قدیمی بودند که هم در زمینه­ی باستان­شناسی و مردم­شناسی و تاریخ هنر و معماری و هم در زمینه­های دیگر چون نقشه­برداری و مرمت آثار تاریخی تحصیلات آکادمیک داشتند و تسلط ایشان به این رشته­ها قابل تقدیر است. نه تنها در تئوری بلکه در میدان عمل هم این گوناگونی را به اجرا می­گذاشتند؛ در صورتی­­که در نسل حاضر ما، اشخاصی چون من و همکارم آقای ملک­زاده، با وجود تمام سعی و تلاش خود در زمینه­ی باستان­شناسی نمی توانیم مدعی این باشیم که بر یکی از این حوزه­ها به این اندازه احاطه داریم. حال این که ورجاوند به زیبایی این­ها را با هم تلفیق نموده و توانسته کارهای کلاسیک و ماندگاری را به­وجود آورد. مسأله­ی دیگر، در مورد کارهای علمی زنده­یاد ورجاوند می­باشد و کتابی که امشب رونمایی خواهد شد، در مورد گستردگی دیدگاه ایشان و میزان کارهایی است که انجام دادند.”

 

دکتر کامیار عبدی ـ عکس از متین خاکپور

دکتر عبدی در مورد غرب­زدگی تفکرات باستان­شناسی ایران چنین گفت: “شاید بسیاری با نظرم مخالف باشند. البته، این در حد یک نظر است. ما ایرانی­ها، در زمینه­ی باستان­شناسی بسیار غرب­زده هستیم. از دوران باستان تا پیش از تاریخ که راجع به بین­النهرین، آناتولی، یونان، روم و … صحبت می کنیم، اما به این توجه نداریم که یک سابقه­ی بسیار طولانی تاریخی، فرهنگی و باستان­شناختی با شرق ایران داریم. با آقای آریامنش که صحبت می­کردم، این مسأله مطرح شد و بسیار جای تعجب داشت که در مقاطع کارشناسی و ارشد و دکترا حتی یک واحد درسی در مورد شرق ایران، آسیای مرکزی، افغانستان و هندوستان ارائه نشده است. پایه­های تمدن ایران در خوزستان ریخته می­شود و پس از آن کم­کم از فلات ایران به آسیای مرکزی می­رسد و مکان­هایی چون سمرقند، بخارا، مرو و. .. مرکز فرهنگی ایران می­شوند؛ حتی یک واحد درسی در این موضوع نداریم. نکته این­جاست، دو باستان­شناس و ایران­پژوه داشتیم که به طور جدی و رسمی در مورد ایران شرقی و ارتباطات ایران با شرق و آسیای مرکزی و شبه­قاره­ی هند کار می­کردند و قلم می­زدند و به ترجمه­ی کتاب می­پرداختند. این دو بزرگوار، پرویز ورجاوند و شهریار عدل بودند. کمی واقع­گرایانه بنگریم. امروز متخصصی نداریم که بخواهد در مورد ایران و ارتباطات شرقی پشت این تریبون، حرفی براساس اسناد و مدارک بزند و نکته­ای بیان کند. این را هم به فهرست وضعیت آشفته­ی باستان­شناسی ایران اضافه کنید!”

وی در ادامه در مورد فعالیت­های فرهنگی و سیاسی پرویز ورجاوند گفت: “ایشان پیش از انقلاب و اوایل آن مورد انواع و اقسام کم­ لطفی­ ها و بی­ لطفی ­ها قرار گرفتند؛ از مراحل استخدامی ایشان تا بازنشستگی زودهنگام. مشکل عمده ­­ی باستان­شناسان امروز شاید این باشد که دانسته یا ندانسته از سیاست و سیاست­مداری پرهیز می کنند. در واقع جدا از یک نسل کوچک که در اوایل دوره­ ی پهلوی و در دوره­ ی رضاخان که اشخاصی چون حسن پیرنیا، محمدعلی فروغی، علی اصغر حکمت و سعید نفیسی را شامل می­شد که سیاست­مدارانی ایران­شناس و ایران­دوست بودند، تقریبا کمتر کسی در این زمینه وجود داشت. همین­طور که پیش می­رویم، تکنوکرات­ها این کشور را فرا­گرفته ­اند. آن­ها آفتی برای کشور هستند. تنها رشته ­ی مهندسی خوانده­ اند و با سیاست و تاریخ و فرهنگ آشنایی ندارند. بسیاری از مدیران این­گونه­اند. حتی کتاب یا مجله­ای در مورد تاریخ و فرهنگ ایران ورق نزده­اند. کتاب گریشمن که مرحوم معین سال­ها پیش ترجمه کرده و انتشارات علمی و فرهنگی سالانه تجدید چاپ می­کند و دانشجویان هم با توجه به این که چاپ جدید است پس می­تواند کتاب جدیدی هم باشد مورد مطالعه قرار می­دهند و دچار این توهم می­شوند که می­توانند مهندس فرهنگ باشند!

اتفاقاتی چون سد سیوند که جنون سدسازی را در ایران به راه انداخت و اکنون بعد از مدت­ها به فاجعه­ی آن پی برده­­ایم. آن­ها باستان­شناس و اهل فرهنگ نبودند، بلکه مهندسینی هستند که در هر نقطه جوی آبی هم رد شود یک سد می­سازند. این سدسازی نه تنها به بخش زیست­محیطی و پوشش گیاهی و جانوری آسیب رساند، صدمات بسیاری به آثار باستانی وارد کرد. اعتراض­ها آغاز شد و دلیل این اعتراض نزدیکی به پاسارگاد بود و امروز می بینیم میزان رطوبت بالارفته چه مشکلات مخربی را در بنا ایجاد کرده است. این­ها دسته­گل­های تکنوکرات­هایی بودند که به مسائل فرهنگی توجه نکردند. ورجاوند با وجود این همه مشکلات بسیار و در دورانی که حتی فعالیت­های اجتماعی نداشت، در مورد این موضوع احساس مسئولیت می­کند و معترض می­گردد.

به عنوان آخرین قسمت سخنانم، نمی­گویم حسن ختام که این ناراحتی ختام است. پرویز ورجاوند شخصی بود که هم به مسائل فرهنگی و تاریخی و هم مسائلی که برای برنامه­ی بلندمدت ایران اهمیت دارد، اشراف داشت که باستان­شناسان امروز این­گونه نیستند. این سه خصوصیت را در زنده­یاد ورجاوند دیدم: ایشان ایران­پژوه بودند. کسی که قدرت برقراری ارتباط میان مسائل بلندمدت فرهنگی و سیاسی را داشته و از همه مهم­تر، فردی است که در کنار این دو خصوصیت ایران­دوست نیز هست. با از دست دادن پرویز ورجاوند، این نسل تمام شد. حال این که ما بتوانیم نسلی دیگر را به­وجود بیاوریم یا از این آشفته­بازار نسل دیگری سر در بیاورد.”

سپس نوبت به احسان یغمایی رسید که به دلیل آن که در بیمارستان بستری شده بود نتوانست در این مراسم حاضر شود و متن سخنرانی اش را علی دهباشی قرائت کرد :

با یاد دکتر پرویز ورجاوند؛ معلمی که پیش

از آنکه به من باستان شناسی بیاموزد درس

مبارزه و ایستادگی آموخت و چه شاگرد بدی بودم من!

یاد باد آن روزگاران …

هنگامی که برای نخستین بار در هفتتپه کاوش را تجربه می کردم – و بسیار نابلد و ناشی بودم – زنده یاد دکتر ورجاوند آنجا آمد. من در زمین سفال، کوزه های لاله ای شکلی را که روز پیش در ترانشه یافته بودم، طراحی می کردم. با سختی و دشواری، دو خط کش را به گونه یک زاویه قائمه روی یک میز ارج آهنی قراضه که همه جایش لق می زد گذاشته بودم و توی گرمای ظهر خوزستان، عرقریزان اندازه گیری می کردم.پ

علی دهباشی متن سخنرانی احسان یغمایی را قرائت کرد ـ مریم اسلوبی

هرچند تا آن روز دکتر ورجاوند را ندیده بودم، اما او کاملاً برایم آشنا بود و شناخته شده، چون جز فعالیتهای سیاسی میدانستم با او درس خواهم داشت. هنگامی که کنار من رسید بلند شدم و گفتم: سرور! چقدر از زیارت شما خوشحالم و افتخار میکنم، خیلی خوش آمدید. آخر در دبیرستان پانزده بهمن، یکی از هستههای اصلی پان ایرانیسمها شکل گرفته بود و من از سال دوم، سوم دبیرستان تا زمانی که دیپلم گرفتم در این گروه بودم. ما به یکدیگر سرور می گفتیم، آن روز هم می دانستم دکتر ورجاوند از اعضای فعال جبهه ملی است. خنده شیرینی کرد و با گرمی دست داد. کمی خوش و بش کردیم و سپس پرسید:

– چه کار می کنید؟

– طراحی استاد.

– اینجوری! با این دو تا خط کش؟

– بله استاد، ولی خیلی دقت می کنم.

– نه فایده ندارد. هر چه دقت بکنید انحناها درست درنمی آید. باید قوس سنج داشته باشید. بگویید آقای دکتر نگهبان برایتان بخرد. با قوس سنج کار کرده اید؟

– خیر استاد، اولین بار است که اسمش را می شنوم.

کمی مکث کرد و گفت: شنبه میدهم آقای دکتر نگهبان برایتان بیاورد. هنگامی که میخواست هفت تپه را ترک کند همه برای بدرقه اش به ایستگاه رفتیم. موقع خداحافظی گفتم استاد قوس سنج را لطف می کنید؟ پاسخ داد بله بله حتماً.

چهار پنج روزی پس از آن آقای دکتر نگهبان بسته ای به من داد و گفت این را آقای دکتر ورجاوند برای شما فرستاده.

سه قوس سنج بزرگ، متوسط و کوچک که می توانستم بهسادگی نیم بیضی و انحناهای سفالینه ها را روی کاغذ بکشم با ضریب اشتباهی بسیار ناچیز. ناگزیر آنچه را پیشتر کشیده بودم، دور ریختم و همه سفالینه ها را از نو، دیگر بار با این قوس سنج ها کشیدم. هنوز هم با همه گرد و خاکی که رویشان نشسته و یکی از آنها هم شکسته، نگهشان داشته ام.

چند ماهی پس از آن، افتخار شاگردی اش را داشتم، می دانست بیشاپور کار می کنم. از من خواست کنفرانس بدهم. با دشواری بی آنکه آقای سرفراز بفهمد از کاوشهای بیشاپور یک حلقه اسلاید گرفتم و سر کلاس حرف زدم. او پشت میز بچه ها نشسته بود. خوب گوش می کرد. هنگامی که تمام شد اشتباههای مرا یادآوری کرد و نکته هایی را برشمرد که برای همه بچه ها سودمند بود.

یک بار هم به گردش علمی رفتیم. با همه بچه های کارشناسی و کارشناسی ارشد. قم، کاشان، نطنز، نایین، کرمان و بم را گشت زدیم و به شیراز رفتیم و از آنجا به اصفهان و سپس تهران. بسیاری از آثار را دیدیم و چه مفید بود و چقدر آموختیم. هنگامی که در حمام فین از کشتن امیرکبیر حرف می زد، صدایش می لرزید. دم گریه بود و ما ساکت و غمزده. همه دورش حلقه زده بودیم، صدای هیچ کس درنمی آمد و با این سکوت تلخ در آن حمام وحشتناک که از در و دیوارش بوی خون می آمد، بهت زده با لب هایی بسته شریک احساس او شدیم.

آن موقع دکتر ورجاوند در سازمان جلب سیاحان کار می کرد. هر جا می رفتیم پیشتر در این هتلها جا برایمان رزرو شده بود. بیشتر من و او و گاه با یکی دیگر از دانشجویان، توی یک اتاق می خوابیدیم. موقع خواب زیرپوش و شلوار سفیدی به تن می کرد. شب کلاهی به سر می گذاشت و آرام می خوابید. گاه من برمی خاستم تا در راهرو سیگاری بکشم. آرام و بیصدا، اما آنقدر خوابش سبک بود که می گفت مثلاً در را ببندید یا سری به بچه ها بزنید.

وقتی اصفهان بودیم، گفت امشب می رویم تئاتر ارحام صدر. بچه ها خوشحال و خندان گفتند:

– استاد دعوت شما؟

– نه خیر! هر کس میهمان  جیب خودش است.

پس از انقلاب، چند ماهی بود که از بوکان برگشته بودم. یک روز از نگهبانی در موزه تلفن کردند که آقای دکتر ورجاوند دمِ در با شما کار دارند. دمِ در رفتم. روبوسی کردیم و به اتاق من آمد. آجرهای بوکان را دید و از کتیبه پرسید و از معماری آنجا. فکر نمی کردم این آخرین دیدارمان باشد. به چشمهایش نگریستم، خیره شدم و او به من. در چشمهایش غم موج میزد و شاید در چشمهای من. چند لحظه در سکوت یکدیگر را نگاه کردیم. موقع خداحافظی دستش را بوسیدم و رفت و من با نگاهی تا خم خیابان بدرقه اش کردم … چرا؟ نمی دانم.

کاش آدم از آخرین دیدار با عزیزانش آگاه بود. اگر من این را می دانستم فریاد می زدم: آقای دکتر ورجاوند! خیلی دوستتان دارم، خیلی.

آخرین سخنران این مراسم شاهین آریامنش بود که از « فرزندِ پرویزِ ایرانِ ورجاوند» سخن گفت:

نام زنده یاد دکتر پرویز ورجاوند را بسیار شنیده بودم. می دانستم که او باستانشناسی است متخصص دوره اسلامی و همچنین سخنگو و هموند شورای رهبری جبهه ملی ایران. نخستین کتابی که از او خواندم نه نوشته او بود و نه ترجمه او بلکه کتابی بود به کوشش او. همه هستیام نثار ایران، یادنامه استاد دکتر غلام حسین صدیقی، گردآوری و تنظیم: دکتر پرویز ورجاوند. برگ سبزی دربردارنده مقاله، شعر و یادداشتهایی از دوستان و دوستداران زندهیاد صدیقی که دکتر ورجاوند با انگیزه ارج نهادن به شور و عشق دکتر صدیقی به سربلندی ایران و آزادی ملت و ارزشهای والای فرهنگ ایرانی، آن را گردآورده بود. این کتاب،سرآغاز آشنایی بیشتر من با دکتر صدیقی و بسیاری از چهره‌های فرهنگی، ادبی و سیاسی به‌ویژه دکتر پرویز ورجاوند شد؛ اما آشنایی ژرف من با دکتر ورجاوند به هنگام دیدارهایم با استاد ادیب برومند برای تهیه کتاب آفرین ادیب، جشن‌نامه استاد ادیب برومند بازمی‌گردد که در این دیدارها یادی نیز از وی می‌شد و استاد برومند از دانش ژرف، خوی و خیم و منشِ نیک و نغز دکتر ورجاوند و دلبستگی‌اش به ایران و ایرانیان می‌گفت. در این دیدارها بود که تهیه یادنامه‌ای برای زنده‌یاد دکتر ورجاوند به‌پاس بیش از پنجاه سال خدمت میهنی، علمی و فرهنگی‌اش به ذهنم رسید و تلاش شد تا با مکاتبه و ارتباط‌های مستقیم، مقاله‌هایی از دوستان و شاگردان و دوستداران این مرد نستوه ایران‌زمین برای چاپ در ارج ورجاوند گردآوری شود.

دلبستگی به ایران و ایرانیان و آرزوی سربلندی آنان، شاه بیت غزل زندگی دکتر پرویز ورجاوند بود. میهن برای ورجاوند آب و خاک نبود بلکه گِل سرشت او بود. ورجاوند ریشه در این خاکِ پاک داشت و دلش یکپارچه نه تنها برای ایران و ایرانیان بلکه برای مردمان جهان ایرانی می‌تپید چرا که عشق به ایرانِ از آلودگی پاک و جهانِ ایرانی در دل او خیمه زده بود. ورجاوند در همه عمر، غمخوار و نگران میهن بود و از نوجوانی هر گامی که برمی‌داشت برای میهن و هم‌میهنانش بود؛ از همین رو در نبرد با استعمار و ملی شدن صنعت نفت ایران، سر خامه را تیز کرد و به نوشتن مقاله و یادداشت در مطبوعات پرداخت چنانکه پس از کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲، بارها هور و ماه بر او تیره گشت و چند بار دستگیر شد. وی با اینکه در سال ۱۳۳۹ از ایران دور شد و به فرانسه رفت اما دل و جانش با ایران بود و توانست شاخه جبهه ملی ایران را در اروپا با همکاری تنی چند از کوشندگان پایه‌گذاری کند و از این راه فعالیت‌های میهنی را ادامه دهد.

دلی پُر ز دانش، سری پُر سخن، دیگر ویژگی نغز دکتر ورجاوند بود و تلاش می‌کرد هر آنچه که آموخته بود به نسل جوان منتقل کند، بنابراین او که زنجیر وفای ایران بر پای دلش فکنده شده بود، خورشید سرد مغرب را برنتابید و به آشیان کهنه سیمرغ بازگشت و در آزمون ورودی استادیاری دانشگاه تهران شرکت کرد و پذیرفته شد اما به دلیل مخالفت ساواک از استخدام بازماند. با این همه، او رسالت علمی و میهنی خویش را به جای آورد و با پشتیبانی شادروانان دکتر علی‌اکبر سیاسی، دکتر غلام حسین صدیقی و دکتر ذبیح‌الله صفا بدون دریافت حقوق به پرورش نسل جدید دانشجویان باستان‌شناسی پرداخت.

شاهین آریا منش ـ عکس از مریم اسلوبی

دکتر ورجاوند پیشرفت و توسعه ایران را بر بنیاد هویت و میراث فرهنگی این کهن بوم و بر و تکیه بر خویشتنِ خویش می‌دانست چرا که از دید او میراث فرهنگی یک ملت، نشانه‌هایی از تاریخ یک فرهنگ و یک ملت به شمار می‌روند که روح آن ملت در وجود آنها جنبه ابدیت و نوینی به خود می‌گیرد. به بیان دیگر میراث فرهنگی یک ملت بیانگر هویت فراموش نشدنی مردم است که ملت با آن، صاحب فرهنگ گشاده و شکوفا می‌شوند. او میراثِ موزه‌ای را نمی‌پسندید؛ از دید او میراث فرهنگی، مرده و مومیایی‌شده و موزه‌ای و زندگی از دست داده نبود بلکه او گذشته و میراث فرهنگی را کشتزار بارور و سرشار از قدرت بالندگی و شکوفاشدن قلمداد می‌کرد که به تکاپو انداختن آن در جامعه، سود ایران و ایرانیان را در پی خواهد داشت. او عامل نجات ایران را نه تسلیم شدن به شرق و غرب و تا مغز استخوان غربی شدن بلکه در بازگشت به خویشتن و حفظ هویت فرهنگی و ملی می‌دانست و البته دیگر فرهنگ‌های بشری را نفی نمی‌کرد و بر این باور بود که هنر برخورد آگاهانه با فرهنگ‌های دیگر و بهره جستن از آنها به دور از غرق شدن و هویت از دست دادن از ویژگی‌های تابناک و رخشان و درخشان فرهنگ ایرانی است، به قولی گر او ماه است، ما نیز آفتابیم. او خیزش مردم کشورهای منطقه فرارودان و قفقاز و پیشرفت آنان را، تنها در نیروی توانای هویت فرهنگی و گذشته این مردم می‌دانست که با این نیرو توانستند خودشان را از زیر یوغ سردمداران شوروی رها کنند و ققنوس‌وار پر بکشند. سخن دکتر ورجاوند دُّرِ شاهوار و ورجاوندی است اما دریغ که توجه چندانی در پیشرفت کشور به آن نشده است چرا که اگر می‌شد برای نمونه، انبوهی از خانه‌ها و کاشانه‌های ناسازگار با طبیعت ایران و خوی‌وخیم ایرانیان سر برنمی‌آورد. اگر معماران ایرانی در درازنای تاریخِ درخشان و بشکوه ایران، سازه‌های خودشان را بر پایه درونگرایی، پرهیز از بیهودگی، مردم‌واری،خودبسندگی و نیارش به پا می‌کردند؛ دریغ که بیشینه معماران معاصرِ ایران از اصول معماری و بنیاد هویت میراث فرهنگی ایران دوری جستند و بدون برخورد آگاهانه با معماری غربی، به گفته دکتر ورجاوند فرهنگ” تسلیم“ را پذیرفتند و سازه‌هایی بدون سازگاری و تناسب با این آب‌وخاک و خلق‌وخوی ایرانیان به پا کردند.

ایرانِ ورجاوند، ایرانِ امروزی نیست؛ ایرانِ ورجاوند، فرای مرزهای سیاسیِ ایرانِ امروزی است. ایرانِ ورجاوند از فرارودان است تا میان‌رودان؛ از آبخاز است تا سرباز. ایرانِ ورجاوند شامل بلخ و بدخشان و باکو و بخارا و بامیان و کشمیر و پنجشیر و خُتن و خُجند و سیردریا و آمودریا و سُغد و سمرقند و سمنگان و…  است. او نیک می‌دانست اگر چه مرزهای سیاسی، ما را از بستگان و خویشاوندانِ هم‌زبان و غیر هم‌زبانمان در ایران فرهنگی گسسته است اما همچنان پیوندهای فرهنگی بین ما برقرار است چرا که آب اگر صد پاره گردد باز با هم آشناست. مولوی در شرق ایران یعنی بلخ زاده شد و در غرب ایران اوج گرفت. مهستی گنجه‌ای در خجند زاده شد، در زنجان و بلخ بالید و در گنجه بدرود حیات گفت. کمال‌الدین بهزاد در هرات زاده شد، در تبریز کمال یافت. ابوعلی سینا در بخارا زاده شد، در همدان آرام گرفت. انوری در سرخس زاده شد، در بلخ و مرو و نشابور بالید و در بلخ آرَمید. کمال خجندی در خجند دیده به جهان گشود، در تبریز رخت از جهان بربست. ابوریحان بیرونی در خوارزم زاده شد، در غزنین درگذشت. همه این چهره‌های درخشان و فروغین، پیونددهنده ایرانِ فرهنگی با همدیگر هستند و خواست‌ها و آرزوها و غم‌ها و باورها و احساسات مشترکی داشته و دارند.

ورجاوند بوی جوی مولیان را همواره می‌شنید و دیده بود که هنوز سیه‌چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی به شعر حافظ شیراز خوش می‌لولند و می‌رقصند، بنابراین ریگ آموی و دُرشتی های راه او به پای ورجاوند، پرنیان آمده بود، چنانکه فرارودان و قفقاز را در سال‌هایی که گذشتن از پرده پولادین استالین در شوروی، همتی بلند می‌طلبید به قول شاکر بخاری:

به گامی سِپَرد از ختا تا خُتن               به یک تک دوید از بخارا به وَخش

او با چهره‌های فرهنگی آن سرزمین‌ها همچون زنده‌یاد استاد محمد عاصمی، رئیس فرهیخته فرهنگستان علوم تاجیکستان دیدار کرده بود و از سیما و میراث‌های تمدنی ایران در آن سرزمین‌ها، از آثار تاریخی آستاراخان، از خیزش مردم اران، از حماسه تا فاجعه در افغانستان، از عاصمی سرودخوان آزادگی و پایمردی تاجیکان نوشته بود. دکتر ورجاوند غمخوار همه کسانی بود که در جهان ایرانی می‌زیند. از دید او غم و شادیِ ایرانِ فرهنگی، غم و شادی ایران است و بلعکس؛ از همین رو است که هنگام مبارزه‌های مردم افغانستان با طالبان، با زنده‌یاد احمدشاه مسعود دیدار کرد و مقاوت آنان را برای خواندن سرود آزادی ستود یا سپستر او و هم‌قطارانش در جبهه ملی برای خوشبختی و بهروزی و سربلندی مردم افغانستان، در تدوین اساسنامه و منشور جبهه ملی افغانستان، با برهان‌الدین ربانی و شماری دیگر رایزنی کردند.

در سال‌های نه چندان دور یعنی در نوروز سال ۱۳۳۹ سردار محمدداود صدراعظم وقت افغانستان به ایران آمد و در مذاکره‌های محرمانه با دولتمردان ایران، طرح ایجاد اتحادیه ایران و افغانستان مطرح شد که این طرح به روزنامه‌های اروپا درز کرد و انتشار آن مخالفت روسیه و انگلستان را در پی داشت یا پسانتر به هنگام درگیری افغانستان با پاکستان، ایران میانجیگری کرد و همین میانجیگری دگربار طرح ایجاد اتحادیه ایران و افغانستان را به میان کشید که دوباره با مخالفت آن دو کشور روبه‌رو شد. با همه این مخالفت‌ها در سالیان گذشته، امروز می‌توان پیرو دیدگاه دکتر ورجاوند با ایجاد اتحادیه بزرگ و منطقه‌ای و ثبت میراث معنوی به صورت مشترک در یونسکو، این سرزمین‌ها را به همدیگر نزدیک کرد. ایران بهتر است به‌عنوان یک کشور مادر، فرزندان تازه‌بالیده خود را گِردِ هم بیاورد و از این راه، پیوندهای فرهنگی خود را با این کشورها استوارتر کند وگرنه در صورت کوتاهی ایران، فرزندان تازه‌بالیده با القای مقاله‌ها و کتاب‌های به‌ظاهر علمی و در باطن ایران‌ستیزانه تاریخ‌نگاران و پژوهشگران بیگانه و دشمن اتحاد این سرزمین‌ها، دیگر هیچ‌گاه مام کهن‌سال خود ایران را به یاد نخواهند آورد. میراث مشترک، میراث همدلی ما با فرزندان و بستگان و خویشاوندانمان در آن‌سوی مرزهای سیاسی است.

دکتر پرویز ورجاوند باستان‌شناسی بود که با توجه به پیوندهای عمیق و کهن تاریخی و فرهنگی ایران با سرزمین‌های پیرامونی، بر لزوم آگاهی یافتن از دستاوردهای بررسی‌ها و کاوش‌های باستان‌شناختی در فرارودان و قفقاز از کهن‌ترین روزگاران تا دوران متأخر تأکید می‌کرد چرا که از دید او چشم‌پوشیدن بر این سرزمین‌ها امکان نتیجه‌گیری همه‌جانبه برای روشن‌ساختن سیر و جریان فرهنگ و تمدن ایران زمین و منطقه را دشوار و ناشدنی می‌کند. او به اندازه توش و توان خود کوشید تا آگاهیِ ایرانیان را از فرهنگ و تاریخ و باستان‌شناسی فرارودان و قفقاز و دیگر مناطقِ ایرانِ فرهنگی بیشتر و بیشتر کند. شوربختانه دستگاه باستان‌شناسی ایران در پیش از انقلاب و سازمان میراث فرهنگی ایران در پس از انقلاب، به جز یک مورد، نه تنها هیچ‌گاه برنامه‌ای برای کاوش و پژوهش‌های هدفمند باستان‌شناختی، تاریخی و فرهنگی در فرارودان و میان‌رودان و قفقاز و دیگر سرزمین‌های ایرانِ فرهنگی نداشته بلکه از ایرانِ فرهنگی همواره غافل بوده است. البته گروه‌های باستان‌شناسی دانشگاه‌ها نیز کم غافل نبوده‌اند و نه تنها هیچ گاه، پژوهش درخور و ارزنده‌ای در این زمینه انجام نداده‌اند بلکه حتی دو واحد درسیِ مستقل درباره این سرزمین‌ها نداشته‌اند. در این میان، اگر هم کاری در زمینه باستان‌شناسی و تاریخ و فرهنگ ایرانِ فرهنگی همچون کتاب چند جلدی تاریخ تمدن‌های آسیای مرکزی مربوط به یونسکو صورت گرفته، بیشتر تلاش چهره‌هایی از سرزمین‌های ایرانِ فرهنگی همچون زنده‌یاد محمد عاصمی رئیس فرهنگستان علوم تاجیکستان – که استاد محمدابراهیم باستانی‌پاریزی او را بلبل چمن‌های خجند نامیده – بوده است که همواره بر پیوندهایی فرهنگی این سرزمین‌ها تأکید داشت و البته وی جان خود را نیز در این راه گذاشت و به تیر کین دشمنانِ اتحاد ایران‌زمین شهید شد و به قول استاد زنده‌یاد محمدابراهیم باستانی‌پاریزی چراغ گورستان آنجا شد. یا تلاش‌های صفر عبدالله پژوهشگر تاجیک و استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آلماتی قزاقستان که مجله ایران‌نامه را به زبان روسی منتشر می‌کند همه و همه تلاش‌های ستودنی آنان است که در نشر فرهنگ ایرانی فروگذار نمی‌کنند.

حضور باستان‌شناسان و انسان‌شناسانی از دانشگاه‌های آمریکا یا اروپا برای کاوِش و پژوهش در ایران و ایرانِ فرهنگی را شاید بتوان صرفاً خارخار علمی این پژوهشگران قلمداد کرد. برای نمونه رابرت بریدوود، باستان‌شناس آمریکایی، از آن روی که به دنبال پی بردن به آغاز کشاورزی بود، راهی عراق شد و سپس‌تر به ایران چشم دوخت تا شاید بتواند به خارخار علمی خویش پی ببرد؛ اما حضور باستان‌شناس ایرانی در ایرانِ فرهنگی تنها خارخار علمی نیست بلکه پژوهشگر ایرانی، برای شناختِ تاریخ و فرهنگِ ایران، ناگزیر است در این کشورها به کاوش و پژوهش باستان‌شناختی بپردازد. دیده بستن بر دوره‌های فرهنگی مرتبط به‌ویژه هخامنشی، اشکانی، ساسانی و بخش‌هایی از دوره اسلامی در کشورهای پیرامونی، بسیار خطاست. ایرانِ فرهنگی آکنده از آثاری از دوره‌های مختلف فرهنگی چون ماد، هخامنشی اشکانی، ساسانی و … همچون محوطه هخامنشی نادعلی در افغانستانمیشان در عراق، محوطه اشکانی نسا در ترکمنستان، محوطه مادی کرکنس‌داغ در ترکیه، محوطه هخامنشی مِتسامـُر در ارمنستان و آثار ناشناخته دیگر هستند که شناخت آنها، گوشه‌های تاریکِ تاریخ سرزمینمان را روشن می‌کند.

گمانی نیست که بیشترین اطلاعاتِ باستان‌شناختی ما از دوره‌های فرهنگی در این سرزمین‌ها، دستاورد باستان‌شناسان و پژوهشگرانِ غربی و بومی این سرزمین‌هاست، اما باید توجه داشت که برخی از آنان، حضور فرهنگ ایرانی را در این سرزمین‌ها می‌پوشانند یا به‌عمد، به نام دیگری می‌خوانند. برای نمونه، کشور ترکیه، دوره تاریخی هخامنشی را که به‌روشنی در این کشور دیده می‌شود را نه به نام هخامنشی بلکه به نام هلنی می‌خواند. بی‌گمان، اگر باستان‌شناسان ایرانی، در این سرزمین به فعالیت بپردازند، می‌توانند از چنین تحریف‌های جلوگیری کنند. اگرچه ترجمه کردن کتاب و مقاله درباره تاریخ و فرهنگ و باستان‌شناسی ایرانِ فرهنگی سودمند است اما باید تلاش کرد تا کتاب‌ها و مقاله‌هایی در این زمینه تألیف کرد چرا که کم‌شمار نیستند ، کسانی که بر اساس باور و عقیده و سیاست دولت متبوع خود قلم به دست می‌گیرند و دیدگاه‌های آنان را به دیگران القا می‌کنند.

امید است ایرانیان به‌ویژه باستان‌شناسان و باستان‌شناسی ایران، نگاه دکتر ورجاوند به ایرانِ فرهنگی را دریابند و چشم به سرزمین‌های پیرامونی شرقی و غربی بدوزند و با ارائه طرح‌های پژوهشی بلندمدت به کاوش و پژوهش باستان‌شناختی در آن کشورها بپردازند. این پژوهش‌ها نه شرق‌شناسی است و نه غرب‌شناسی بلکه ”ایران‌شناسی“ یا به سخنی دیگر ”خودشناسی“ است؛ چرا که مردمان ایرانِ ورجاوند در درازنای تاریخ با شعر حافظ و شاخ نباتش تفألی زده‌اند و سالی نو کرده‌اند، با خسرو و شیرین نظامی عاشقانه‌هایشان را مرور کرده‌اند. با دلاوری‌های آرش و گرشاسب و کاوه و رستم و گُردآفرید و گوانِ پیلتنِ شاهنامه، سینه‌ای سپر کرده‌اند، با مرگ سهراب و سیاوش گریسته‌اند و با طنزهای عبید زاکانی خندیده‌اند. آری ما مردمان ایرانِ ورجاوند با همدیگر خندیده‌ایم و با یکدیگر گریسته‌ایم و دست در دست هم درفش  سرفراز کاویانمان را برافراشته‌ایم. ایران ورجاوند زنده است، زنده‌باد ایران ورجاوند

و پس از آن ارج نامه ورجاوند به کوشش شاهین آریامنش با حضور همسر دکتر ورجاوند، دکتر ژاله آموزگار و سخنرانان رونمایی شد.

 

رونمایی از ارج ورجاوند ـ توسط دکتر ژاله آموزگار و همسر دکتر ورجاوند ـ عکس از ژاله ستار

 

 

اهدای کتاب ارج ورجاوند - توسط همسر دکتر ورجاوند ـ عکس از ژاله ستار

شب دکتر لیلی انور دانشیار و رئیس بخش زبان و ادبیات فارسی در مؤسسه ملی زبان و تمدن های شرقی در پاریس برگزارشد

گزارش دیدار و گفتگو با لیلی انور/ زهرا ناطقیان

lili anvar (1)

کتابفروشی آینده صبح روز پنجشنبه اول مرداد ۱۳۹۴ میزبان دکتر لیلی انور دانشیار و رئیس بخش زبان و ادبیات فارسی در مؤسسه ملی زبان و تمدن های شرقی در پاریس بود . علی دهباشی پس از معرفی مختصری از لیلی انور با طرح سوالاتی از وی گفتگو را آغاز می کند .

تا چه زمانی در ایران زندگی می کردید ؟ و در فرانسه در کجا و چه رشته ای تحصیل کرده اید ؟

  • من در تهران متولد شدم ، تا ۱۵ سالگی در ایران بودم و در مدرسه فرانسوی رازی درس می خواندم . در زمان جنگ چون دیگر مدرسه فرانسوی در ایران نبود ، پدر و مادرم تشخیص دادند که بهتر است درسم را در فرانسه ادامه دهم . با اینکه مادرم فرانسوی است اما زبان مادریم فارسیست ، و مادرم عقیده داشت چون ما در ایران زندگی می کنیم باید اول زبان فارسی را یاد بگیریم . خود مادرم هم به خوبی و بدون لهجه فارسی حرف می زند و می تواند به راحتی بخواند و ترجمه کند . زبان فرانسوی را در سن سه سالگی در مدرسه یاد گرفتیم و درواقع فارسی زبان صحبت های روزمره و فرانسه زبان آموزشی ما بود . البته فارسی را هم در دبستان هم زمان با فرانسه یاد می گرفتیم . خیلی ها فکر می کنند اینکه کودکی دو زبان را همزمان یاد بگیرد کار درستی نیست ، ولی ما چهار بچه ایم و همگی به این شیوه هر دو زبان را یاد گرفته ایم و برایمان هم مشکلی پیش نیامد و فکر می کنم این یادگیری همزمان خیلی هم مفید و سازنده بود . البته در مدرسه رازی فقط درس زبان فارسی و تعلیمات دینی را به فارسی می خواندیم ، در درس تعلیمات دینی خیلی چیزها یاد گرفتم که بعدها برایم مفید واقع شد .

لیلی انور - عکس از متین خاکپور

تا ۱۳ سالگی که به مدرسه رازی می رفتم فارسی من خیلی جالب نبود ، یعنی در حدی که بتوانم شعر را به خوبی درک کنم نبود و تنها شناختی که از شعر فارسی داشتم از طریق پدرم بود . در زمان انقلاب و بعد از آن در زمان جنگ ، تا مدتی خودم در خانه و از طریق نامه نگاری با فرانسه درس می خواندم ، تنها تفریح هفتگی من هم در آن دوره جمع های شعرخوانی بود که با پدرم در آنها شرکت می کردم ، در آن سن من چیزی از شعرها نمی فهمیدم ولی همان وقت بود که من عاشق شعر فارسی و به خصوص مولانا شدم و با تمام بچگی به پدرم می گفتم که من این شاعر را از همه بیشتر دوست دارم .

به فرانسه رفتم ، ابتدا ادبیات فرانسه وبعد از آن ادبیات انگلیسی خواندم ، تخصص من ترجمه های آثار فارسی به انگلیسی بود ، یعنی تاریخچه ، چرایی ، چگونگی و تکنیک های این ترجمه ها و اینکه چه چیزی راجع به ادبیات انگلیسی به ما یاد می دهند ودر نهایت چون حس کردم حیف است که آدم از ادبیات کشورش هیچ چیز ندادند در دانشگاه سوربن در رشته ادبیات فارسی ثبت نام کردم . در آنجا استاد ادبیات فارسی من ، پروفسور شارل هانری دوفوشه کور که دیوان حافظ را هم در طول ۲۰ سال کار پژوهشی دقیق به فرانسه ترجمه کرده است ، به من گفتند می دانم که ادبیات انگلیسی می خوانی تا استاد ادبیات انگلیسی شوی ، آدم های زیادی روی ادبیات انگلیسی می کنند ، در حالیکه من ۲۰ سال است منتظرم کسی بیاید ، به کرسی من بنشیند و ادبیات فارسی درس بدهد و اگر تو اینکار را کنی حاضرم نفسم را در بادبان کشتی ات بگذارم ، من هم قبول کردم و تز دکترایم رابا ایشان راجع به دیوان شمس نوشتم که عنوانش ” از کثرت تا توحید ” بود ، ولی هنوز آماده چاپ نشده است و در این تز فقط به غزلسرایی و خصوصیات مختص مولانا و فرم غزل در دیوان شمس که حاوی یک فکر فلسفی عمیق است می پردازم و اینکه چگونه جهان بینی مولانا در فرم غزلش دیده می شود ؛ در دو کتاب بعدی به زندگی مولانا و آنالیز کلی از مولانا برای کسانی که او را نمی شناسند ، پرداختم و راجع به تمام آثار اوست و مختص به دیوان شمس نیست .

در مورد ملک جان نعمتی و کتابی که از او نوشته اید ، کمی برایمان بگویید .

  • ملک جان نعمتی عارفه کردی بود که در دهی به نام ” جیحون آباد ” زندگی می کرد ، من در دوران نوجوانی قبل از اینکه از ایران بروم دو، سه بار ایشان را ملاقات کردم ، اثر معنوی که شخص ایشان در من گذاشت به شدت عمیق و سازنده بود و من تصمیم گرفتم برای بزرگداشت ایشان در صدمین سال تولدش درباره او کتابی بنویسم ، البته او هیچ اثری از خودش منتشر نکرده است ، ولی من به سراغ خانواده اش رفتم ، گفته های عرفانی ، سروده هایش و همچنین مختصری از زندگینامه اش را به همراه چند عکس از او به فرانسه نوشتم و منتشرم کردم که بعدها این کتاب به فارسی ، انگلیسی و ایتالیایی نیز ترجمه شد .

شما تجربه ترجمه را با شعر و با دشوارترین بخش شعر فارسی ، یعنی شعر کلاسیک آغاز کرده اید ، روش شما در ترجمه شعر کلاسیک چگونه است ؟ مثلاً اشعار مولانا را شما با چه زمینه ای وارد یک زبان دیگر کرده اید ؟

  • اتفاقاً این یکی از موضوعات تز بود و می خواستم بازتاب کشفیاتی که در مورد غزل داشته ام در ترجمه هایم دیده شود ولی آقای فوشه کور همیشه می گوید که اگر توانستی ۳۰ درصد از یک شعر را منتقل کنی ، یعنی شاهکار کرده ای و من نمی دانم که چقدر موفق بوده ام .

برای اینکه بتوان اثری را ترجمه کرد در ابتدا باید آن اثر را به خوبی و چندین بار خواند ، البته من این شانس را داشتم که دیوان شمس را نه تنها چشمی خواندم ، بلکه برای اولین بار پدرم آن را با صدای بلند برایم خواند و این خیلی برای درک شعر مهم است ، چون اولین رکن شعر موسیقی آن است و شعر اگر موسیقی نداشته باشد ، شعر نیست. در غزلیات مولانا این جنبه موسیقیایی خیلی شدیدتر است ، چون ایشان همزمان که موسیقی گوش می داد ، شعر می گفت و من تصور میکنم که مولانا وقتی موسیقی گوش می داد چیزی به او الهام می شد که آن الهامات را به شعر فارسی ترجمه می کرد ، در واقع خودش مترجم الهامات درونیش به شعر و زبان فارسیست و چیزی که ناگفتنی بود را با این جوشش درونی به زبان شعر ترجمه می کرد ، ولی امروز مترجم ها الهامات عرفانی عالی و توانایی شعری بالایی ندارند و از این جهت ترجمه اشعار عرفانی دشوار است . به عقیده من مترجم باید به موسیقی شعر گوش دهد و در ابتدا این موسیقی را ترجمه کند ، شعر یا هر متن شاعرانه ای موسیقی خودش را دارد و من به واسطه پدرم موسیقی شعر مولانا را با گوش شنیدم و به نظر من اگر کسی به موسیقی شعر گوش ندهد ، به معنای آن گوش نداده است . متأسفانه درترجمه مولانا و شعرعرفانی فارسی توجه مطلقاً به معنا بوده است در حالیکه اگر مولوی می خواست فقط نظر به معنا داشته باشد مانند صوفی ها و عارف های دیگر رساله می نوشت ، ولی او هیچ وقت این کار را نکرد و هر نثری از او به جا مانده است حرفاییست که او گفته است و مریدانش آنها را نقل کرده اند ، در حالیکه تمام عارفان جدی زمان مولانا رساله می گفتند .

علی دهباشی و لیلی انور - عکس از مجتبی سالک

پس اولین نکته در ترجمه شعر که از پدرم یاد گرفته ام ، این بود که ابتدا به موسیقی شعر گوش دهم و در گام بعدی به سراغ معنا برود . نورتروپ فرای که شخصیت بزرگی در تاریخ نقد ادبی اروپاست می گوید : شعر خوب شعریست که در آن موسیقی و استعاره به کار گرفته شود . و این در مورد شعر مولانا کاملاً صادق است و مترجم باید همواره در نظر داشته باشد که عطر و موسیقی شعر را تا جایی که می تواند حفظ کند که این از شنیدن و خواندن و دوباره شنیدن و دوباره خواندن شروع می شود.

ترجمه غزل مولانا را که برای فرانسوی ها می خوانید به نظرتان تا چه حد شعر منتقل می شود و بازتاب آن چگونه است ؟

  • من خیلی تعجب می کنم از اینکه می بینم بازتاب موفقیت آمیز است و اصلاً منظورم این نیست که ترجمه من ترجمه خوبیست . در واقع غیر فارسی زبان ها حتی وقتی ترجمه بدی از اشعار فارسی می خوانند ، به خصوص شعرای عرفانی به کل منقلب می شوند . من با تمام احترامی که برای آقای فوشه کور قائلم ، ولی ترجمه حافظ ایشان واقعاً بد است ، چون اصلاً و ابداً موسیقی ندارد ، البته این کتاب از نظر معنی اشعار بسیار کامل است و من توصیه می کنم حتماً به فارسی هم ترجمه شود ، زیرا توضیحاتی که درباره ابیات می دهد به حدی کامل است که فکر می کنم حتی اساتید زبان فارسی در ایران هم که حافظ را به خوبی می شناسند این میزان از احاطه به معنای کلمات را ندارند . ایشان هر کتابی که به فارسی ، فرانسه ، انگلیسی ، ایتالیایی و … در مورد حافظ نوشته شده است ، خوانده اند و عربی را هم به خوبی می دانند ، درواقع ایشان یک کار دانشگاهی درجه یک انجام داده اند ، ولی من وقتی این ترجمه را می خوانم از خودم می پرسم پس عطر و موسیقی حافظ کجاست ؟! ولی فرانسوی ها از خواندن همین ترجمه هم بسیار لذت می برند و این برای من خیلی عجیب است . اولین بار که این موضوع را کشف کردم مربوط به زمانی بود که در مورد ترجمه های تاریخی حافظ در اروپا تز می نوشتم ، می دانید که گوته در اواخر عمرش و در دورانی که مدت ها بود دیگرنمی توانست شعر بگوید و الهامات درونی او برای شعر گفتن کاملاً خشک شده بود، ترجمه ای از حافظ به آلمانی می خواند . او قبل از خواندن اشعار ترجمه شده حافظ احساس پیری و فرسودگی می کرد ، ترجمه هامر پورگشتال از حافظ را می خواند ، که این ترجمه هم ترجمه ای دانشگاهی شبیه به کارآقای دوفوشه کورست ، خیلی دقیق و کامل ولی نه خیلی موزیکال ، گوته با خواندن این اشعار زیر و زبر می شود و می گوید تنها کسی که من او را شاعر می دانم ، حافظ است و این باعث می شود که گوته کتاب ” دیوان غربی شرقی ” را بنویسد که در آن خیلی راجع به ادبیات فارسی نوشته است و بعد از آن آثار نظامی و دیگر شعرا را که بیشترآنها ترجمه پورگشتال شرق شناس اتریشی بود مطالعه کرد ، و حتی در مقدمه دیوان غربی شرقی ، از شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون و حافظ و زلیخا و …همه نامبرده است و مجدداً همه الهامات شعری او زنده شد . در مقدمه دیوان غربی شرقی می گوید : ای حافظ من فقط می خواهم با تو رقابت کنم ، چون در میان تمام شعرای جهان تو تنها شاعری هستی که هرچه پیرتر می شوی ،جوان تر می شوی و بین ما اسلام هم مانعی نیست ، چون اسلام یعنی تسلیم شدن به اراده خدا ، بنابریان همه ما هم در اسلام به دنیا آمدیم و هم در اسلام خواهیم مرد . اینها را گفتم که بدانید وقتی می گویم افراد تحت تأثیر شعر فارسی قرار می گیرند این اصلاً بدین معنا نیست که مترجم خیلی خوب ترجمه کرده است ، بلکه شعر اصلی شعر قوی و پرمحتوایی بوده است و ببینید شاعر اصلی چقدر الهامات قوی دارد که حتی در ترجمه بد هم شعرش به این اندازه تأثیر گذار است ، بنابراین دلیل اینکه ترجمه های من تأثیر گذارند این نیست که من خوب ترجمه کرده ام بلکه دلیلش این است که مولانا ، مولاناست .

دیدار و گفتگو با لیلی انور - عکس از مریم اسلوبی

اگر بخواهیم دو شکل متفاوت و مقابل هم در نوع ترجمه در نظر بگیریم ؛ یکی تجربه ترجمه شعر کلاسیک فیتز جرآلد از خیام است که موفق ترین ترجمه خیام در جهان می باشد و در واقع خیام با این ترجمه به جهان شناسانده شده است ، در حالیکه این خیام ، خیامی که ما می شناسیم نیست ، بلکه استنباطی از شعر خیام است ، تجربه ای هم ترجمه فوشه کور است که ایشان ۲۰ سال با دقت و وسواس تمام حافظ را ترجمه کرده اند ، ولی شما می گویید که منتقل کننده فضای عرفانی و موسیقیایی حافظ نیست ، نتیجه می گیریم که شما به ترجمه آزاد معتقید ، در این مورد کمی برایمان توضیح دهید .

  • خیر . من سعی کردم ترجمه ای بینابین داشته باشم و از ترجمه های آقای فوشه کور خیلی استفاده کردم ، برای اینکه بدانم چه کاری باید بکنم و یا نکنم تا اصل شعر بهتر و بیشتر منتقل شود ، و به خودم به هیچ عنوان این اجازه را نمی دهم و نخواهم داد که شعری را بخوانم و در ترجمه از خودم شعری بگویم که تنها شمه ای از شعر اصلی داشته باشد .

شما دو نقطه کاملاً مقابل را گرفته اید ، فیتز جرآلد خودش شاعر بود و فرقش در همینجاست ، او قبل از اینکه رباعیات خیام را کشف کند جز شاعر های دست سوم ، چهارم دوره ویکتورین بود و در دانشگاه آکسفورد یا کمبریج هم کمی فارسی خوانده بود ، بعد از خواندن رباعیات خیام ، تخیل شاعرانه اش شعله ور می شود و چون فارسی خیلی خوبی هم نداشت من مطمئن نیستم به قدر کافی رباعیات را متوجه شده باشد و برعکس آقای فوشه کور تحقیقی نکرده است ، در واقع در قرن ۱۹ام کسی چیزی از خیام نمی دانست که او بخواهد در موردش تحقیق کند ، به عنوان یک شاعر به آثار خیام نگاه کرده و آز آنها الهام گرفته است ، در حالیکه آقای فوشه کور به عنوان استاد دانشگاه این اشعار را بررسی و در موردشان بسیار تحقیق کرده است ، به نظر من این دو ترجمه کاملاً دو نقطه مقابل هم هستند و من سعی می کنم تا جایی که توانایی دارم ترجمه ای کامل ما بین این دو شیوه ارائه دهم ، درحالیکه خیلی وقت ها که ترجمه های خودم را می خوانم از کارم حس رضایت ندارم ، البته این خاصیت ترجمه است و اگر کسی صد درصد از ترجمه خودش راضی باشد ، این علامت بدیست و معنایش این است که شخص حس قضاوت خودش را از دست داده است .

تاریخچه ترجمه فیتز جرآلد داستان های زیبایی دارد و نامه هایی که او همزمان با ترجمه اش نوشته است ، خواندنیست و به نظرمن نامه ها از خود ترجمه شیرین ترند ؛ مثلاً در یکی از نامه ها فیتز جرآلد از یکی از دوستانش که به ایران (پرشیا) آمده بود ، می خواهد که اگر شعر و نسخه خطی جالبی پیدا کرد ، برایش بفرستد ، دوستش برایش یک نسخه از رباعیات خیام پیدا می کند و می فرستد ، از آن بسته و کتاب بوی عطری به مشام می رسید که خود فیتز جرآلد معتقد است عطر مشک بود ، چون در ایام قدیم معمولاً برای اینکه بوی بد چرم را از بین ببرند از مشک استفاده می کردند و همچنان در مراکش هم برای از بین بردن بوی بد چرم از مشک نباتی استفاده می کنند ، فیتز جرآلد به دوستش نامه ای می نویسد و می گوید عطر خوش کتاب مرا مست کرد و از همین عطری که به مشامم خورد شم شاعرانه من بیدار شد ، بعد شروع می کند به خواندن کتاب و منقلب می شود و می گوید من باید این شعرها را به طریقی ترجمه کنم که خواننده بفهمد خیام چه شاعر بزرگیست ، برای همین آن را به صورت شعر ترجمه می کند ، ولی وقتی می خواهیم ترجمه هایش را با رباعیات خیام تطبیق بدهیم خیلی ها را در ترجمه های او پیدا نمی کنیم .

در حال حاضر هم در آمریکا کورمن باکس این اجازه را به خودش می دهد که آثار مولانا را به این شکل ترجمه کند . البته به نظر نباید اسم این کار را ترجمه گذاشت ، در واقع این کار نوعی اقتباس است که تنها از اصل اثر الهاماتی گرفته می شود و بقیه کارساخته ذهن اقتباس کننده و یا به اصطلاح مترجم است . کورمن باکس کاملاً از آثار مولانا اقتباس کرده است و نمی توان حتی یک بیت از اشعار مولانا را با ترجمه کورمن باکس تطبیق داد .

فیتز جرآلد مدعی است که خیام را ترجمه کرده است ، ولی در واقع اینطور نیست ، هرچند خواندن اقتباسش به انگلیسی بسیار لذت بخش است ، ولی اصلاً نباید انتظار داشته باشید که در این اثر عمر خیام بخوانید ، در واقع خیام با یک سوتفاهم به جهانیان شناسانده شده است ، این در مورد مولانا هم صادق است ، زیرا در آمریکا همه اقتباس های کورمن باکس از مولانا مورد استقبال واقع شده است در حالیکه ترجمه او شمه ای از مولوی دارد ولی مولوی نیست .

داریوش مؤدبیان - عکس از متین خاکپور

روش فیتز جرآلد این بود که از شعرها الهام می گرفت وبعضاً از چند رباعی یک شعر کامل ساخته است ، مثلاً یک شعری در ترجمه هایش هست به نام ” کوزه نامه ” ، که در آن تمام رباعیاتی که در آنها به کوزه و کارگاه کوزه گری و … اشاره شده بود ، آورده و آن ها را تبدیل به قصه ای کرده است که فردی به کارگاه کوزه گری می رود و با کوزه ها حرف می زند و … و یک شعر کامل و یکدستی ساخته است که فرم انگلیسی دقیقی دارد ، یعنی وزن و قافیه دارد ، ولی اصلاً رباعی نیست چون مهمترین ویژگی رباعی کوتاه بودنش است ، اما اسمش را گذاشته است رباعیات !

آقای فوشه کور منتقل کننده حس شاعرانه و یا موسیقی شعر نیست ، اما منتقل کننده درجه یک معنی شعر است ، ولی مشکل اینجاست که در شعر معنی فقط در معنی کردن نیست. اگرمن برای شما شعری فارسی را به فارسی معنی کنم هرچند معنی آن را به شما گفته ام ، ولی باز هم بخشی از معنا در موسیقی و حس شاعرانه نهفته می ماند ، مثلاً مصرع ” در چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد ” که مصرعی سورئالیستی از مولاناست و تنها با معنی کردن همه مفهوم منتقل نمی شود .

یکی از تجربیات جالبی که من داشتم ، این است که اول برای فرانسوی ها ترجمه شعر فارسی را به فرانسه می خوانم و بعد اصل شعر را به فارسی می خوانم ، آنها به شدت از این کار لذت می برند و می گویند باز هم بخوان . من از آقای فوشه کور دقت را یاد گرفتم ، و اینکه خیلی باید به ساختار زبانی و معانی تحت الفظی شعر توجه کرد و مترجم باید تا نهایت معنی شعر را بفهمد ، اگر جایی معنی به ذهنش نمی رسد دلیلش این نیست که شاعر بد شعر گفته است ، بلکه دلیلش این است که ما نفهمیده ایم و نباید هیچ وقت این اجازه را به خود بدهیم که بگوییم شاعر این بیت یا مصراع را برای قافیه دار شدن شعر آورده است و معنایی پشت آن نیست ، البته مولانا گاهی در شعرهایش این کار را می کند که در فرانسه به آن ” اجازه شاعرانه ” می گویند ، ولی شعر حافظ اصلاً از موارد ندارد .

به مشهورترین کار شما در رابطه با اشعار عطار می رسیم ، عطار یکی از شعرای بزرگ و البته یکی از مشکل ترین شعراست ، چرا به سراغ عطار رفتید ؟

  • تا چندی پیش فکر می کردم عطار مشکل ترین شاعر است ، ولی از وقتی ترجمه لیلی و مجنون نظامی را شروع کرده ام به نظرم نظامی مشکل تر می آید . البته مشکل بودن عطار مشکل زبانی نیست ، چون زبانش بسیار ساده و در سبک خراسانی عالیست و پیچیدگی بیانی ندارد ، ولی چون خیلی زبان ساده ای دارد ترجمه اش مشکل است ، چیزی که از عطار بسیار مشکل است این است که هر چه بیشتر وارد آثارش بخصوص منطق الطیر می شوم بیشتر متوجه می شوم که او یک عارف به تمام معنی بود و موسیقی عطار موسیقی تجربه عرفانی درونی و از دستیابی او به حقایق معنویست ، دشواری با عطار در اینجاست که گوش دادن به موسیقی شعرش کافی نیست ؛ چگونه من که آن تجربه های عرفانی را نداشته ام و آن طی طریق ها را نکرده ام به درستی بفهمم که او چه می گوید ؟! و دیگر مسئله دستور زبان نیست بلکه تجربه درونیست . این سوالیست که شما از من نپرسیدید ولی من از خودم بارها پرسیده ام که چگونه کسی که خودش عارف نیست و به آخر راه نرسیده است می تواند این ها را درک کند ؟! می توانیم در مورد عطار ، دوران زندگیش ، دانسته ها و آثارش هزاران کتاب بخوانیم و تحقیق کنیم ، اما درک عرفانی آثارش از این طریق ممکن نیست. آیا انسان می تواند در مورد چیزی که تجربه نکرده است بنویسد ؟! البته مترجم اینکار را می کند ، ولی مطمئن نیستم که در آخر کار به رمز درونی عطار پی برده باشد ، شاید به نظرتان عجیب بیاید ولی به نظرم در این موارد مترجم باید روح شاعرانه شاعر را احضار کند تا به ذره ای از درک عرفانی او برسد .

لیلی انور - عکس از مجتبی سالک

در مورد اینکه چرا به سراغ عطار رفتم باید بگویم که آقای دکتر مایکل بری ، که در دانشگاه پرینستون ، هنر اسلامی درس می دهند و تخصصش در رابطه با مینیاتور ایرانی و هنر اسلامی است ، زمانی که در موزه متروپولیتن نیویورک کار می کردند با من تماس گرفتند و گفتند که در موزه متروپولیتن ما یک نسخه خطی خیلی قدیمی از منطق الطیر داریم که با مینیاتورهایی که در نوع خودشان شاهکارند مصور شده است ، که این مینیاتورها در مکتب بهزاد ، و کار خود او و یا شاگردهایش بوده است ، و زیباترین مینیاتورهایی که از منطق الطیر شناخته شده مربوط به همین نسخه است . او گفت که این نسخه و مینیاتورهایش برای انتشارات ” دیان سلیر” که تخصصش انتشار متون مهم ادبیات جهانی با تصویرهایی مربوط به آن اثر است ؛ مثلاً کمدی الهی دانته را با نقاشی های بوتیچلی منتشر کرده است ، چون بوتیچلی خیلی از صحنه های کمدی الهی را مستقیماً نقاشی کرده است و این نقاشی ها در واتیکان و کاملاً فراموش شده بود ، که این ناشر این نقاشی ها را در کتابخانه واتیکان کشف کرد و کتاب کمدی الهی را با این تصاویر منتشر کرد و یا اخیراً رامایانا که مربوط به ادبیات هندوستان است را در شش جلد ، با آثاری از مکتب مینیاتورهندی منتشر کرده است . من هم که قبل با این انتشارات همکاری داشتم این موضوع را با ناشر در میان گذاشتم ، به شدت استقبال کرد ولی گفت که باید مینیاتورهای دیگر هم اضافه کنید ، چون در نسخه موزه متروپولین بیشتر از ده یا دوازده مینیاتور نبود ، و با توجه به اینکه از سوژه هایی که در منطق الطیر عطار هست مینیاتورهای زیادی موجود است ، قبول کردم ، مثلاً در جایی که به لیلی و مجنون اشاره می کند می توانیم از مینیاتورهای لیلی و مجنون نظامی استفاده کنیم و یا داستان سلطان وعیاز و …. و بسیار است داستان هایی که از جاهای دیگر در منطق الطیر به آن ها اشاره شده است و این داستان ها همه در جای خودشان مینیاتورهایی هم دارند که مستقیماً در مورد منطق الطیر نیست ، ولی در مورد سوژه هاییست که در منطق الطیر به آنها اشاره شده است . در نهایت بیش از ۲۰۰ مینیاتور در ترجمه منطق الطیر آمده است که من به همراه مایکل بری در مورد همه اینها به تفصیل توضیحاتی در کتاب آورده ایم ؛ مایکل بری بک نکته بسیار مهم به من یاد داد و آن هم نگاه کردن به مینیاتور است ، او معتقد است مینیاتور تنها یک تصویر از متن نیست ، بلکه تشریحی از متن است و به صورت سمبلیک به نکاتی از متن اشاره می کند ، در واقع تفسیری سمبولیک از متن است ، مثلاً یکی از تصویرهایی که بهزاد از لیلی و مجنون نظامی کشیده است ، مربوط به صحنه ایست که لیلی و مجنون در مکتب بهم عاشق می شوند ، در این تصویر لیلی با مجنون وعده ای دیگر در مکانی که مثلاً مکتب است نشسته اند ، لیلی کمی دورتر از بقیه و زیر فرمی که دقیقاً فرم محراب است نشسته است ، در تمام داستان های عاشقانه که مصور شده اند ، معشوق را در کادری به فرم محراب می گذارند ، می دانیم که محراب برای نشان دادن قبله است ، و قبله برای این که شخص به سمت کعبه سجده کند . مایکل بری می گفت اینکه مینیاتوریست معشوق را در محراب می گذارد اشاره به آیه سوره نور که می گوید ” االله نور السماوات و العرض ” دارد و معشوقی که در شعر آمده است معشوق این دنیایی نیست و نمادی از نور الهی است و مجنون تجلی نور الهی را در لیلی می بیند و برای همین به او سجده می کند ، حتی جامی که خودش مجتهد بود در لیلی و مجنون به سجده مجنون و کعبه بودن لیلا و … اشاره می کند ، لیلی داستان لیلی و مجنون هیچ ربطی به یک زن و معشوق زمینی ندارد و تجلی ذات حق است و یا داستان سلطان محمود و عیاز که مکرراً در منطق الطیر به آن اشاره شده است ، در مینیاتورها به وضوح دیده می شود که سلطان محمود سمبل جنبه جلالی خداست و عیاز سمبل جنبه جمالی خدا و این دو متقابلاً عاشق همند ، برای اینکه صفات جمالی و جلالی دائماً در حال گفتگو و معاشقه باهمند ، البته همه این ها به صورت سمبولیک است و این مینیاتورها حالت هرمونتیک دارند ، یعنی با استفاده از سمبول ها و معانی زمینی به معنویات می رسند . کاری که ما در ترجمه منطق الطیر انجام دادیم این است که خود این تصاویری که تفسیر شعراند را تفسیر کرده ایم.

  • ناشر ترجمه منطق الطیر به نثر را که به قرن نوزدهم برمی گردد خواند و گفت که این متن خیلی جالب نیست و من از این چیزی نمی فهمم با اینکه فرانسه گسن تسین بسیار خوب است ، ولی این متن برای خواننده امروز بیش از حد سخت است ، ترجمه آنخوان بوان ؟ هم که در واقع ترجمه نیست و اقتباس است ، تا جایی که ابتدای منطق الطیر را که مانند همه مثنوی های کلاسیک دیگر با حمد و ثنای خداوند ، حضرت محمد (ص) ، معراج و ستایش ابوبکر ، عمر، عثمان و حضرت علی (ع) است را حذف کرده است ، و با اینکه عطار فقط هزار بیت در مورد این افراد و اعتقاداتش گفته است او معتقد است که این قسمت ها جالب نیست ، در واقع مهم ترین نکته را در مورد شعر فارسی و مثنوی متوجه نشده است و منطق الطیر را با ” مرحبا ای هدهد هادی شده ” ئشروع می کند ، در حالیکه قسمت هایی که او حذف کرده است دارای معانی مهمی است که اگرکسی آنها درک نکند ، کل منطق الطیر را نفهمیده است . این ترجمه برای فهمیدن خود داستان زیباست ، او نقال است و داستان های عرفانی می نویسد و ترجمه اش حالت قصه گویی پیدا کرده است ، اما منطق الطیر که تنها قصه نیست . در نهایت ناشر گفت که منطق الطیر باید دوباره ترجمه شود و من که قبلا در انتشار کتاب ” هزار سال شعر و مینیاتور فارسی ” با این ناشر کار کرده بودم پذیرفتم ، در ابتدا من تصور می کردم که چون منطق الطیر قبلاً به فرانسه و انگلیسی ترجمه شده است ترجمه آن زیاد زمان بر نخواهد بود و به ناشر گفتم بعید می دانم ترجمه آن بیش از یک سال طول بکشد درحالیکه ترجمه اش ۴ سال زمان برد .

* روی جلد کتابهای لیلی انور ـ عکس از متین خاکپور

در ترجمه منطق الطیر بیشتر با چه کسانی گفتگو و مشورت کردید ؟

  • در ترجمه عطار با آقای شفیعی کدکنی از طریق نوشته هایشان خیلی صحبت کردم وباید اینکه را اضافه کنم که دلیل اینکه قبول کردم این کتاب را ترجمه کنم این بود که در این بین تصحیح منطق الطیر آقای کدکنی منتشر شده بود و می توان گفت تحقیقی که ایشان انجام داده اند برای صد سال آینده قابل اکتفاست ، برای اینکه تصحیح متن هم مانند ترجمه است و هیچ وقت حرف آخر به کمال زده نمی شود ، اما تصحیح ایشان با تعلیقاتی که حدوداً حجمی دو برابر خود شعر دارد بسیار کامل و دقیق است و ایشان چون خودشان بزرگ شده ” کدکن ” هستند و معتقدند که عطار هم در همان حوالی زندگی می کرده است ، بسیار با گویش او آشنا هستند و نه تنها تصحیح ایشان از منطق الطیر ، بلکه همه آثار عطار به کوشش ایشان و به خوبی تصحیح شده است و در آنها هم خیلی چیزها یافتم ، حتی مقدمه ایشان هم برای من خیلی مفید بود و بسیاری از نکاتی که برایم مبهم بود و در ترجمه های دیگر به آنها اشاره نشده بود ، در تصحیح های ایشان یافتم . در حالی که خیلی از مترجمانی که نام نمی برم به هیچ عنوان در قبال کارشان مسئولیت پذیر نبوده اند و برخی از ابیاتی که برایشان نا مفهموم است بدون اینکه به آنها و یا علت ترجمه نشدنشان اشاره کنند ، حذف کرده اند .

” گسن تسین ” اگر شعری را نفهمد نمی توان به او ایراد گرفت ، چون در قرن ۱۹ام هیچ کس عطار را نمی شناخت و زمینه پژوهش هم مانند امروزه فراهم نبود و او تنها با خواندن چندین نسخه خطی که خودش از استانبول و یا جاهای دیگر تهیه کرده بود ، عطار را ترجمه کرده است و به نظرم با توجه به امکانات و شرایط آن دوره او یک نابغه بود که توانست چنین ترجمه ای بکند ، ولی برخی از مترجمین قرن بیستم که عطار را به انگلیسی ترجمه کرده اند ، هرجایی که بیتی را نفهمیده اند آن را در ترجمه به طور کامل حذف کرده اند ، که این کار آنها نابخشودنی است .در این مواقع حق حذف بیت وجود دارد ، البته به این شرط که یک کروشه و سه نقطه در آن بگذارند و در پاورقی توضیح دهند که بیت را نفهمیده اند ، بنابراین آن را ترجمه نکردند.

با توجه به اینکه سیمرغ پرنده افسانه ای فارسی زبانان است ، شما چگونه توانستید آن را به مخاطب فرانسوی زبان بشناسانید ؟

  • مطمئن نیستم که حتی فارسی زبانها هم بدرستی بدانند سیمرغ کیست و یا معنایش چیست؟! این را هدهد منطق الطیر که سمبل خود عطار است می گوید : مجمعی کردند مرغان جهان / آنچه بودند آشکارا و نهان / جمله گفتند این زمان در روزگار/ نیست خالی هیچ شهر از شهریار / چون بود کاقلیم ما را شاه نیست؟ / بیش از بی شاه بودن راه نیست / یکدگر را شاید ار یاری کنیم / پادشاهی را طلبکاری کنیم / زانکه چون کشور بود بی پادشاه / نظم و ترتیبی نماند در سپاه / پس همه با جایگاهی آمدند / سر به سر جویای شاهی آمدند … .
  • دسپس هدهد می آید و مرغان به هدهد می گویند ما به دنبال یک پادشاه هستیم و اصلاً نمی دانند پادشاهشان کیست وهدهد در جواب می گوید :هست ما را پادشاهی بی خلاف / در پس کوهی که هست آن کوه قاف /نام او سیمرغ سلطان طیور/ او به ما نزدیک و ما زو دور دور / در حریم عزتست آرام او/ نیست حد هر زفانی نام او / صد هزاران پرده دارد بیشتر / هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در / در دو عالم نیست کس را زهره ای / کو تواند یافت از وی بهره ای … .
  • در چندین جا عطار از زبان هدهد اشاره های مهمی به سیمرغ و زیبایی اش ، اینکه کجا نشسته است و چگونه می توان به سمت او رفت و بیشتر از همه اینکه چه پرده هایی بر چهره سیمرغ هست ، اشاره می کند و وقتی هدهد یا همان عطار اینها را به ما می گوید معنیش این است که با اینکه فارسی زبان ها کلمه سیمرغ به گوششان آشناست ، ولی اسیمرغ را بیشتر از بقیه نمی شناسند و درواقع هدف این کتاب این است که به ما بگوید سیمرغ کیست و چیست ؟! عطار مترجم زبان پرنده هاست تا به ما بگوید سیمرغ کیست ؟! شاید فرانسوی ها کمی کمتر از ایرانی ها از سیمرغ بدانند ، ولی توضیحاتی که عطار می دهد همانقدر برای آنها نوآورو قابل فهم است که برای ایرانی ها .

دیدار و گفتگو با لیلی انور - عکس از مریم اسلوبی

یکی از دشواری های ترجمه متن و شعر عاشقانه فارسی به زبان های دیگر این است که در فارسی مؤنث و مذکر نداریم و معشوق ، دوست ، یار و … را هم می توانیم به زن بگوییم و هم به مرد که این خودش باعث جنگ و جدال هایی بین افراد بر سر جنسیت شخصیت های متون و شعرهاست ، در حالیکه به عقیده من کسی که به دنبال این تفکیک هاست اصلاً نمی داند معنی شعر عاشقانه فارسی چیست ؟! این عدم تشخیص مذکر یا مؤنث بود ،حتی در استعاره ها هم هست ، مثلاً استعاره های زیبایی اصلاً مشخص نیست مگر اینکه به طور جدا در مورد ویژگی های بدنی خاص زنانه حرف یزند و یا درقسمت هایی مستقیماً به اسم شخص اشاره کند ، ولی در غزل قاعدتاً اسم نمی آید و وقتی که می گویند سرو سهی ، چشم نرگس ، یاقوت لب ، زنخدان و… همگی همان قدر در مورد زیبایی زن استفاده می شود که درباره زیبایی مرد . و چیزی که اینها را تصدیق می کند مثنوی هایی است که در آنها اسم افراد آمده است ، مثلاً عطار زیبایی دخترا ترسا را با همان استعاره هایی توصیف می کند که زیبایی پسر پادشاه را توصیف می کند ، در مینیاتور ها هم اگر دقت کنید گاهی مرد و زن را نمی توان تشخیص داد و همگی حجاب دارند ، دربعضی تصاویر حتی مردها هم برقع دارند ، در شعر فارسی وقتی از معشوق حرف زده می شود مذکر و یا مؤنث بودن مطرح نیست و این خودش قدرت شعر فارسیست که عشق را از قضایای جنسیتی و دنیوی خارج می کند ، شاید همیشه معشوق ها عرفانی نباشد ، ولی به عقیده من زمینی هم نیستند بلکه شاعرانه اند .

چون زبان فرانسه همه چیز مؤنث و مذکر است باید در ترجمه حتماً یکی را انتخاب کرد و من وقتی به کلمه ” سیمرغ ” رسیدم با این دو راهی مواجه شدم . هانری کوربن در ترجمه عقل سرخ و دیگر آثار سهروردی همواره از لفظ مؤنث برای سیمرغ استفاده می کند و برای این کار دو دلیل محکم دارد ؛ یکی این که نام سیمرغ در اوستا آمده است و در آن زمان زبان فارسی مؤنث و مذکر را تفکیک می کرد ، سیمرغ در آنجا با واژه مؤنث آمده است و حالت پرنده مادر را دارد ، بازتاب این حالت رادر شاهنامه می بینیم که سیمرغ تخم می گذارد ، بچه دارد و زال را با بچه های خودش بزرگ می کند ، دیگر اینکه سهروردی بخش زیادی از آثارش را به عربی نوشته است و در عربی برای سیمرغ واژه ” عنقا ” را به کار می برد که این واژه مؤنث است .

در منطق الطیر یکی از عمیق ترین ، طولانی ترین و مهمترین داستان ها ، داستان ” شیخ صنعان ” است که عاشق دختر ترسا شده بود ، وقتی این داستان را با دقت می خوانیم می بینیم که دختر ترسا چهره ای از سیمرغ است و عطار استعاره های مشترکی برای این دو به کار برده است در ضمن سیمرغ در اوستا پرنده ای خورشیدی و موبوط به آفتاب است و خورشید در فرهنگ پیش از اسلام در ایران یک نماد مؤنث مأب است ، در واقع سیمرغ جنبه مؤنث قوی تری نسبت به جنبه مذکر دارد ، ولی اگر سیمرغ سمبل حق یکتاست هم مؤنث است ، هم مذکر و هم فرای مؤنث و مذکر، ولی چهره ای از او که بیشتر قابل دیدن است ، جنبه مؤنث قوی تری دارد. بهرحال من تصمیم گرفتم که برعکس بیشتر مترجمانی که سیمرغ را به فرانسه و انگلیسی ، مذکر ترجمه کرده اند ، آن را مؤنث ترجمه کنم .

تا جایی که من اطلاع دارم ترجمه منطق الطیر شما با استقبال روبرو شد و چاپ دیگری از آن هم در راه است ، لطفاً در این مورد کمی توضیح دهید .

  • از این کتاب ۴۵۰۰ نسخه با مینیاتورها چاپ شد ، ولی با وجود اینکه نسبتاً کتاب نفیس و گرانیست درعرض چند ماه همه نسخه هایش به فروش رفت . تجدید چاپ کردن چنین کتاب هایی ریسک اقتصادی زیادی دارد ، چون برای ناشر تجدید چاپ از چاپ اول گران تر تمام می شود اولین مسئله این بود و دیگر اینکه ناشرم به من گفت ترجمه تو بسیار استثناییست و ما در تاریخ ترجمه آثار فارسی چنین موردی نداشته ایم و حیف است که این ترجمه در کتابی بیاید که این حجم از تصاویر را دارد و خواننده آنقدر تصاویر برایش گیرایی و جذابیت دارد که ممکن است به متن به قدر کافی نپردازد و گفت که اگر تو مایل باشی این متن را جداگانه چاپ کنم ، من هم با این کار موافق بودم ، چون به عقیده من این متن از نظر معنوی مهم است و هرکس می تواند تا حدی با این متن سیر و سلوک داشته باشد ، خود من از این موضوع آزرده می شدم که بگویم این متن معنوی قیمتش ۲۹۰ یوروست ، اما از ناشر خواستم که این امکان را فراهم کند که من کتاب را یک بار دیگر ویرایش کنم ، در متن دوم خیلی چیزها را اضافه کردم و توضیحات و پاورقی های بسیاری به آن اضافه کردم که برخی از آنها از کشفیات جدیدم بود و برخی در کتاب قبلی به دلیل محدودیت جا و تفسیرهای طولانی تصاویر حذف شده بودند و در ذهن من بود که این کتاب به افراد از نظر درونی و معنوی کمک کند نه اینکه تنها اثری باشد برای معرفی زبان و ادبیات فارسی .

دکتر توفیق سبحانی - عکس از مجتبی سالک

شما سلسله مقالاتی هم درباره معنویات در ادبیات در نشریه فرانسوی ” جهان ادیان ” نوشته اید ، کمی درباره این بخش از کارهایتان بگویید .

  • هفت سال پیش من با دوماه نامه ای به نام جهان ادیان ( لموند د رلیژیون) که وابسته به روزنامه ” لموند ” است در سفری به ایران آمدم ؛ در فرانسه مجله های مهم و معتبر برای تبلیغات و منفعت اقتصادی امکان سفرهایی را فراهم می کنند و این نشریه جهان ادیان هم افرادی را برای آشنایی و تحقیق با ادیان و مذاهب مختلف به سفرهایی می برند ، در آن زمان از من خواستند با گروهی که به ایران می آیند همراه شوم و در ایران در رابطه با عرفان ایرانی کنفرانس دهم ، در این سفر سردبیر نشریه که کتاب های زیادی در مورد فلسفه مسیحیت نوشته است هم بود و به من گفت که این طرزی که تو به ادبیات نگاه می کنی برای من جالب است و دوست دارم در دوماهنامه جهان ادیان مقالاتی در مورد ادبیات بنویسی ، من هم قبول کردم و اسم این بخش را گذاشتم ” نامه های معنوی ” و یا ” ادبیات معنوی ” و در آن از آثار ادبی جهان که برای من درس معنوی هستند می نویسم ، زیرا اهمیت ادبیات برای من در اینجاست که به درک مسائل عرفانی و نزدیک شدن به حقیقت کمک می کند و آثاری که دوست دارم آثاری هستند که از حقیقت دنیا ، انسان ، واقعییات درونی و بیرونی ، خوبی و بدی و دنیا و آخرت… به من درسی می دهند . یادم هست اولین مقاله ام درباره ” برادران کارامازوف ” داستایوفسکی بود که به عقیده من جز ده شاهکار ادبی جهان است و همچنین درباره ” هملت ” شکسپیر ، منطق الطیر عطار ، انجیل به عنوان یک متن ادبی و معنوی ، پینوکیو ، ملانصرالدین ، کمدی الهی ، داستان های مصور استریکس و اوبلیکس و … مقالاتی نوشته ام ، که جمعاً حدود ۷۲ مقاله می شود . بعضی از این آثار به وضوح معنوی هستند ، مانند کمدی الهی ولی برخی در عین سادگی لایه های پنهانی از معنویات دارند ، مانند داستان های استریکس و اوبلیکس .

در حال حاضر مشغول چه ترجمه ای هستید ؟

  • فعلاً بر روی لیلی و مجنون نظامی تحقیق می کنم و در حدود ده صفحه از آن را هم ترجمه کرده باشم ولی هنوز هم فرم آن را پیدا نکرده ام ، البته درباره لیلی و مجنون هم اثر جامی و هم نظامی چندین مقاله دانشگاهی نوشتم ، ولی برای ترجمه باید حداقل سه ، چهار بار اثر را بخوانم تا به ساختارش و اکوها احاطه داشته باشم ؛ منطق الطیر از این نظر برایم شگفت انگیز بود که عطار با این اکوها این قدر خوب بازی می کند ، در واقع شاعر واقعی باید به ساختارهای دراماتیک تسلط فراوان داشته باشد و من اصلاً انتظار نداشتم که عطار اینقدر از لحاظ داستان سازی مهارت داشته باشد ، اگر منطق الطیر را ترجمه نمی کردم شاید هیچ وقت این موضوع را نمی فهمیدم چون در ترجمه باید ساختار برای مترجم روشن شود . کتاب لیلی و مجنون را هم همان ناشر و با همان سبک و سیاق همراه مینیاتور چاپ می کند و برای اتمام آن چهار سال وقت دارم .

آیا متون معاصر ادبیات فارسی را هم دنبال می کنید ؟

  • نه متأسفانه فرصت ندارم و به نظرم برای خواندن همین متون کلاسیک یک عمر هم کافی نیست ، البته من در دانشگاه فارسی تدریس می کنم که شامل ادبیات و ترجمه فارسیست و ترجمه ای که برای دانشجویان سال دوم و سوم تعیین می کنم، بیشتر متون ادبیات معاصر و معمولاً ادبیات زنانه است ، چون نثرشان ساده تر است ، مثلاً آثار گلی ترقی ، زویا پیرزاد و … ؛ البته گاهی هم بخش هایی از شعر کلاسیک را برای ترجمه به دانشجویان می دهم .

در انتهای جلسه لیلی انور به درخواست علی دهباشی بخش هایی از منطق الطیر عطار را برای حضار می خواند .

 

عکس یادگاری با لیلی انور - عکس از متین خاکپور

 

 

یادی مجدد از پوری سلطانی وهمسر شهید ش مرتضی کیوان به بهانه تجلیل وبزرگداشت ، اودر اسفندماه سال ۱۳۹۳،در کتابخانه ملی

آتش بی‎خاکستر/شیفته سلطانی

حدود یک سال و نیم پیش وقتی به من خبر دادند که پوری سلطانی پشت میز کارش بیهوش شده و او را به درمانگاه مرکزی لواسان آورده‌اند، تعجب نکردم ولی می‌دانستم سخت‌ترین روز زندگیم در راه است. در فاصله‌ درمانگاه تا بیمارستان و عبور از ترافیک سنگین، مرتب صدایش می‌کردم. «پوراندخت، پوراندخت! چشماتونو باز کنین؛ نفس بکشین.». به دستهایش نگاه می‌کردم، ناخن‌هایش تیره شده بود. وقتی چشمم به حلقه ازدواجش افتاد که شصت سال بود از انگشتش در نیامده بود، سی سال از زندگی خود را می‌دیدم که در کنارش مثل برق گذشته بود.

وقتی همسرش، مرتضی کیوان، را تیرباران کردند، فقط چهار سالم بود. چیزی از او به خاطر ندارم جز آنکه خود را در خیابانی روی شانه‌های مردی می‌دیدم پُرمو که از دو طرف دستهای کوچک مرا گرفته بود و در کنارش زنی تندتند راه می‌رفت و حرف می‌زد و من آسمان را به خود نزدیک‌تر می‌دیدم. عروسی‌شان را در ۲۷ خرداد ۱۳۳۳ در منزل ما گرفتند. از آن مراسم چیزی به یاد ندارم ولی در چند عکس باقی‌مانده از آن روز، آینه‌ای قدی را می‌بینم که سالهاست در خانه فعلی ما، در زردبند، روی دیوار نصب شده است.

نخستین تصویر روشنی که از عمه‌ام، پوری سلطانی، در ذهن دارم مربوط به شش یا هفت‌سالگی‌ام است که همیشه دستم در جستجوی گرفتن دست خانمی بسیار قدبلند (آن موقع به نظرم خیلی بلندتر از حالا بود)، لاغر، با چشمانی سیاه و غمگین و لبخندی مهربان بود. همیشه سیاه می‌پوشید. وقتی برایمان قصه می‌گفت صدایش برایم جذاب بود. بعدها که در سخنرانی‌هایش می‌نشستم فکر می‌کردم اگر خواننده می‌شد حتماً شبیه جون بائز (joan Baez) می‌خواند.پدر

پدر

وقتی بهار می‌شد و ما با او از کوههای زردبند بالا می‌رفتیم تا کنگر و ریواس و قارچ و والک بچینیم، برایمان ترانه «سبز کشمیر ما…» را می‌خواند و ما با او دم می‌گرفتیم. فیلم اشکها و لبخندها همیشه مرا به یاد او می‌انداخت؛ وقتی جولی آندروز در دامنه‌ کوهها برای بچه‌های اربابش آواز می‌خواند و به آنها موسیقی یاد می‌داد. «س» را کمی نوک‌زبانی ادا می‌کرد. دوستانش همیشه ادایش را درمی‌آوردند وقتی می‌گفت «سلام». عاشق طبیعت است و گل و گیاه. ولی حس بویایی ندارد. ولی وقتی برایش گل می‌چیدیم همیشه می‌گفت «به‌به! چه بویی…!» می‌خواست دل ما را نشکند.

آن موقع نمی‌دانستم چرا همیشه سیاه می‌پوشد. و چرا ما (یعنی من و پنج خواهر و برادرم) او را «پوراندخت» صدا می‌کنیم ولی ده دوازده بچه دیگر که همگی فرزندان عموها و عمه‌هایم بودند او را «خاله پوری» یا «عمه پوری» خطاب می‌کنند. نمی‌دانستم چرا این عمه خانم با ما زندگی می‌کند ولی سه عمه دیگرم در خانه خودشان کنار بچه‌هایشان بودند.

تازه بعدها فهمیدم که او یک «معجزه» است و با همه فرق دارد. مادربزرگم همیشه داستان تولد پوری و برادر دوقلویش را برای همه تعریف می‌کرد. می‌گفت با فرزند ششم‌اش که دختر شش‌ماهه‌ای به نام مریم بود، همراه دوست صمیمی‌اش عازم مشهد می‌شوند. این دوست، پسری بیمار در آغوش داشت که پس از مرگِ چند فرزند قبلی به دنیا آمده بود. با کجاوه و درشکه سفر می‌کردند. مادرِ مضطرب مرتب گریه می‌کرده که نکند پیش از رسیدن دستش به ضریح امام رضا (ع)، فرزندش از دست برود. مادربزرگم، به قول خودش، با خدا معامله می‌کند و از او می‌خواهد پسر دوستش را شفا بدهد و به جایش دختر او را بگیرد… و همین می‌شود. مریم در راه تب می‌کند و چند روز بعد می‌میرد و پسر شفا می‌یابد. مادربزرگم این پسر را مثل فرزند خودش می‌دانست و هرگز از او «رو» نمی‌گرفت. پس از بازگشت، مادربزرگم دوباره حامله می‌شود و این بار دوقلو به دنیا می‌آورد: یک دختر به نام پوری و یک پسر به نام مسعود. دوقلوها در هشت سالگی پدر خود را از دست می‌دهند و دو برادر بزرگتر می‌شوند سرپرست آنها. یکی از این دو برادر، ‌پدر من بود.پوری سلطانی همراه مادر ، رقیه حائری ، سال ۱۳۵۰

پوری سلطانی همراه مادر ، رقیه حائری ، سال ۱۳۵۰

پس از وقایع سالهای ۳۰ و از دست رفتن همسرش، مدتی در زندان بود و پس از رهایی تا پنج سال لباس سیاه را از تن به در نکرد. از این پنج سال حدود سه سال در خانه ما زندگی کرد و این‌چنین شد که «پوراندخت» ما شد. پوراندخت شد چون برادر بزرگترم برای دریافت خوراکیهای ممنوعه از عمه خانم، ‌باید کلمه دشوار «پوراندخت» را ادا می‌کرد.

کودکی من در کنار او شیرین‌ترین ایام زندگیم شد. برای کوچکترها شعر و قصه می‌خواند و به بزرگترها دیکته می‌گفت و درس ازشان می‌پرسید. همه ما شعر «پریا»ی شاملو را از حفظ شده بودیم. همیشه مهربان و صبور بود وهرگز عصبانی نمی‌شد و دعوایمان نمی‌کرد، حتی اگر زشت‌ترین کارها را می‌کردیم! با ما حرف می‌زد، خیلی حرف می‌زد. از همه چیز قصه می‌ساخت. وقتی زمین می‌خوردیم زمین را نمی‌زد. وقتی گریه می‌کردیم دهانمان را نمی‌گرفت. مادرم به او می‌گفت: «بچه‌خراب‌کن»!

بالاخره از پیش ما رفت. رفت فرنگ که روحیه‌اش بهتر شود و درس بخواند. لندن را انتخاب کرد. از آنجا برای تک‌تک ما نامه می‌نوشت: متناسب با زبان و سن ما. نامه‌هایش بین بچه‌ها دست‌به‌دست می‌گشت و من غرق شادی که می‌توانستم خط او را بخوانم. روزهای تولدمان را فراموش نمی‌کرد. اکثراً کتاب و لوازم‌التحریر هدیه می‌داد.

نمی‌دانم چرا از افعال گذشته استفاده می‌کنم. هنوز هم پس از ۶۰ سال که از آن روزها می‌گذرد همین‌طور است. با این فرق که کتابهایی که هدیه می‌دهد قطورتر شده است.

هنوز به بیمارستان نرسیده‌ایم. سرش روی شانه راستش کج شده و من دستهایم را از صندلی عقب دور گردنش انداخته‌ام و تلاش می‌کنم نگذارم سرش به این طرف و آن طرف بخورد. راننده سعی می‌کند راه بگیرد و مرتب بوق می‌زند.پوری سلطانی ( نفر جلو ) در نوجوانی

پوری سلطانی ( نفر جلو ) در نوجوانی

وقتی از فرنگ برگشت دیگر لباس سیاه تنش نبود. بعدها برایم تعریف کرد که چقدر سختی کشیده تا بتواند شهریه دانشگاه را بپردازد. از بچه‌های کوچکی که پدر و مادرشان هر دو شاعل بودند، نگهداری می‌کرد. همانجا با کالن دیویس، رهبر ارکستر فیلارمونیک لندن آشنا شد. کالن دیویس عاشق دوست ایرانی‌اش، به نام شمسی، شده بود و سرانجام ازدواج آن دو سر گرفت. کالن دیویس از پوراندخت فارسی یاد می‌گرفت تا بتواند با همسر تازه‌اش صحبت کند. بچه‌هایی که او برایشان «نیمروی ایرانی» درست می‌کرد و به مدرسه می‌برد و می‌آوردشان هنوز برایش نامه می‌نویسند و می‌گویند فقط نیمرو به سبک پوری دوست دارند!

از فرنگ که برگشت دیگر به خانه ما نیامد. در خانه عموی بزرگم که دارای سه پسر بود، ساکن شد. کمتر او را می‌دیدیم. به پسرعموهایم حسادت می‌کردم. می‌دیدم بچه‌های دیگر که همه از من بزرگتر بودند، دو سه روز در هفته نزد او می‌رفتند و زبان انگلیسی یاد می‌گرفتند. حالا او تنها کسی بود که در خانواده ما زبان انگلیسی می‌دانست و کلید ورود به دانشگاه و قبولی در امتحان اعزام دانشجو به خارج، زبان انگلیسی بود. از این گذشته اکثر بچه‌های دبیرستانی هم گرفتار تجدیدی از درس انگیسی بودند.

تازه دبستان را تمام کرده بودم و جایی در این فعالیت‌ها نداشتم. به شدت لجباز و حسود و کینه‌ای شده بودم. دیگر پوراندخت را دوست نداشتم چون اصلاً به من اعتنا نمی‌کرد. فقط حواسش به بزرگترها بود. هرجا حضور داشت همه دورش جمع می‌شدند و می‌گفتند و می‌خندیدند. شعرهای انگلیسی که سر کلاس یاد گرفته بودند برای هم می‌خواندند و گاهی به زبان انگلیسی تئاتر هم بازی می‌کردند.

محرم اسرار همه بچه‌ها بود. چه آنها که تازه عاشق شده بودند و چه آنهایی که نخستین شکست عشقی را تجربه می‌کردند و چه آنها که یواشکی سیگار می‌کشیدند. همه پیش او آزاد بودند. بعدها وفتی فهمید من هم سیگاری شدم، روز تولدم یک فندک برایم هدیه آورد و گفت: «چون خودم سیگار می‌کشم نمی‌توانم به تو بگویم نکش!» همیشه دوست داشتم وقتی سیگار می‌کشد او را تماشا کنم. خیلی قشنگ سیگار می‌کشید،‌ مثل هنرپیشه‌های سینما! سیگار زر می‌کشید و همیشه به بچه‌های سیگاری هم تعارف می‌کرد.پوری سلطانی و کالن دیویس در زردبند( ژوئن ۱۹۷۰م. ۱۳۴۹ ش.)

پوری سلطانی و کالن دیویس در زردبند( ژوئن ۱۹۷۰م. ۱۳۴۹ ش.)

اوایل انقلاب بود و در دوران جنگ که نفت پیدا نمی‌شد در خانه‌اش کرسی برپا کرد. خودش می‌رفت روی پشت‌بام و زغال را در آتش چرخان آنقدر می‌چرخاند تا بگیرد. من هم با دوربین تازه‌ام از او عکس می‌گرفتم. بعد زیر کرسی گرم می‌نشستیم. همیشه مهمان داشت. روی کرسی سفره ‌شام می‌انداختیم. از غذاها و میوه‌ها و اصولاً ‌هر خوردنی ترش خوشش نمی‌آید. اهل آش و سوپ نیست، مگر آش‌رشته‌های روزهای سیزده‌بدر در زردبند که همیشه خودش می‌پخت. بدون برنج (پلو) گرسنه می‌ماند. تا به حال نوشابه گازدار نخورده است. اغلب برایمان شعرهای نیما، سیاوش کسرایی،‌ سایه و نادرپور می‌خواند. گاهی هم زنده‌یاد محمدرضا لطفی می‌آمد و زیر صدایش سه‌تار می‌زد. هرچند حافظ را دوست دارد ولی شاعر محبوبش فردوسی است و اصلاً حرفهای شاملو را در این مورد قبول ندارد.

بالاخره در نخستین زمستان دوران جنگ ذات‌الریه کرد و مجبور شد سیگار را ترک کند. آن‌قدر بدمریض است که هیچ پرستاری حریفش نمی‌شود. حرف گوش نمی‌دهد. دارو نمی‌خورد؛ به‌خصوص اگر قرص و کپسول باشد. ریه‌اش همان موقع آسیب دید. چون مثل حالا، سرماخوردگی را جدی نگرفت و آنقدر استراحت نکرد و سرِ کار رفت تا…

عجیب است! تاریخ دارد تکرار می‌شود. از خود می‌پرسم آیا این مرتبه هم جان سالم به در خواهد برد؟ دستهایش را می‌گیرم. کمی سرد شده،‌ رنگش پریده. آیا باید با خدا معامله کنم؟

همان موقع بود که به بهانه پرستاری و کمک به او به خانه‌اش آمدم و دیگر بازنگشتم. خانه‌اش را با وام بانکی و به کمک برادر بزرگترش که در بانک کار می‌کرد،‌ خریده بود. خوشبختانه از خانه ما خیلی دور نبود. سال آخر دبیرستان بودم که محل کارش هم به نزدیکی منزل ما منتقل شد. فقط ۵ دقیقه پیاده راه بود. گاهی برای ناهار پیش ما می‌آمد و دوباره به اداره برمی‌گشت. و گاهی تا ساعت ۹ شب کار می‌کرد. همیشه کیفش پر از نامه بود. علاوه بر تعدادی از خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها که به کمک او برای ادامه تحصیل به خارج رفته بودند، دوستان زیادی از داخل و خارج برایش نامه می‌نوشتند. اکثر دوستانش نویسنده، شاعر، ‌هنرمند و روشنفکر بودند. خیلی دلم می‌خواست نامه‌های آنها را بخوانم و بدانم برایش چه می‌نویسند. پوراندخت زود فهمید که چرا گاهی یواشکی سر کیفش می‌رفتم. از اشتیاق من آگاه شد و اجازه می‌داد نامه‌هایش را بخوانم، حتی محرمانه‌ها را! هنوز هم همه نامه‌ها را دارد و من برخی از آنها را آنقدر خوانده‌ام که از حفظ شده‌ام. آن روزها به تازگی متوجه شده بودم که مرتضی کیوان کیست و چرا آن‌قدر در بین دوستانش محبوب است و چرا هر وقت از او حرف می‌زنند پوراندخت چشمانش پر از اشک می‌شود. با من از او زیاد حرف می‌زد. نامه‌های به جا مانده از کیوان را در اختیارم می‌گذاشت. با احتیاط بسیار آنها را زیرورو می‌کردم و با ولع بسیار می‌خواندم. می‌دانستم که این نامه‌ها برایش چقدر عزیز و ارزشمندند. هر بار با خواندن هر نامه تحولی در خود می‌دیدم. ساعتها به فکر فرو می‌رفتم و افسوس می‌خوردم که چرا به او فرصت ندادند بیشتر بنویسد. از نوشته‌هایش به معنای عشق واقعی و وفاداری پی بردم. دوستی و یکرنگی را شناختم،‌ گذشت و صبوری را یاد گرفتم و روحم از تمام کینه‌ها و حسادتها پاک شد. خلاصه به واسطه این نامه‌ها با جهانی فراتر از آنچه می‌دیدم و لمس می‌کردم آشنا شدم؛ دنیایی پر از عشق و امید و انسانیت.شیفته سلطانی و پوری سلطانی ـ کنفرانس ایفلا ( کنفدراسیون بین‎المللی انجمن‎ها و موسسات کتابداری ـ ۱۳۶۹

شیفته سلطانی و پوری سلطانی ـ کنفرانس ایفلا ( کنفدراسیون بین‎المللی انجمن‎ها و موسسات کتابداری ـ ۱۳۶۹

دیگر مهمانی تمام شده بود. حالا او مهماندار بود. در خانه‌اش به روی همه باز بود. چه برای برادر و خواهرزاده‌ها و چه برای فرزندان دوستانش که حالا بزرگ شده بود. یکی یکی می‌آمدند و چند صباحی می‌ماندند و مشکلاتشان که حل می‌شد، می‌رفتند. اما من که در آستانه دیپلم گرفتن بودم، پنجشنبه‌ها برای اطوکشی به خانه‌اش می‌رفتم و دستمزد هم می‌گرفتم. روزی بیست تومان! این نخستین شغل درآمدزای من بود. موسیقی گوش می‌کردم و اطو می‌کشیدم و او به کارهای هفتگی‌اش می‌پرداخت. تا وقتی موهایش بلند بود پشت سرش جمع می‌کرد و می‌بافت. وقتی کوتاه بود هر پنجشنبه به آرایشگاه می‌رفت. ساده و شیکپوش است. بیشتر سفید و رنگهای روشن می‌پوشد. به ندرت صورتش را آرایش می‌کند. تلویزیون نداشت. فقط به برخی از برنامه‌های موسیقی کلاسیک رادیو گوش می‌کرد. آثار بتهوون را بیشتر از همه دوست دارد. در هر فرصتی می‌خواند و می‌نوشت. مرتب به مجموعه‌ کتابهای کتابخانه‌اش افزوده می‌شد. من آنها را مرتب و فهرست‌برداری می‌کردم. احساس خوبی داشتم، به کتاب و موسیقی و اطوکشی علاقمند شده بودم!

تابستان سال ۱۳۴۷ فرا رسید. کنکور سراسری دومرحله‌ای بود. در مرحله اول که عمومی بود قبول شدم ولی در مرحله تخصصی موفق نشدم. پوراندخت نمی‌خواست تا سال دیگر فقط به اطوکشی بپردازم! یک روز که مثل همیشه برای ناهار از اداره‌اش به منزل ما آمده بود، آگهی پذیرش دانشجو در مؤسسه عالی مطبوعات و روابط عمومی را من به نشان داد و پیشنهاد کرد در امتحان ورودی این رشته‌ جدید شرکت کنم. ضمناً گفت «اگر موهایت را بلند کنی و در این امتحان قبول شوی، جایزه خوبی پهلوی من داری» (به نظرم مادرم که حریف من نشده بود از او خواسته بود به من بگوید). هم قبول شدم و هم موهایم را کوتاه نکردم. هرچه او می‌گفت از جان می‌پذیرفتم، در ضمن پای یک جایزه ‌مهم هم در کار بود!

جایزه‌ام مسافرت به شیراز و شرکت در برنامه‌های جشن هنر بود که آن سال با شکوه و عظمت خاصی برگزار می‌شد. خاطرات رویایی و شیرین آن سفر را که برای اولین بار تنها در کنارش بودم، فراموش نمی‌کنم. چهار سال بعد لیسانس روابط عمومی و تبلیغات گرفتم ولی کار پیدا نکردم. رشته کتابداری دانشگاه تهران به کمک او تازه پا گرفته بود و خودش جزو اولین کسانی بود که با مدرک فوق‌لیسانس کتابداری از دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شده بود.

حالا به او لقب «مادر کتابداری نوین ایران» داده‌اند. در اسفندماه سال ۱۳۹۳، کتابخانه ملی برایش مراسم بزرگداشت برگزار کرد. مجسمه‌اش را ساختند و از او و زحماتش قدردانی و تجلیل به عمل آوردند. با اینکه بیمار بود به خوبی از عهده این مراسم سنگین برآمد. حتی سخنرانی کوتاهی نیز کرد. این روزها که دیگر توان جسمی سابق را برای ادامه کار ندارد، خیلی قدرش را می‌دانند. مستندسازان، فیلم‌سازان،‌ مدیران روزنامه‌ها و مجله‌ها، سرگذشتنامه‌نویسان از او می‌خواهند مصاحبه کند و از زندگیش بگوید. او را دوبار می‌برند میان نامه‌ها و عکسها و خاطرات تلخ شصت سال پیش، به آن دوره سیاه کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲٫ در این میان نقش من هم به عنوان منشی صحنه و برنامه‌ریز و طراح صحنه و… مهم شده است! در این میان از او نمی‌پرسند که پس از کیوان چه کردی که همچنان عاشق ماندی. به گمانم کمی دیر به سراغش آمده‌اند. خیلی چیزها را فراموش کرده است. نفس کم می‌آورد و حوصله تکرار گذشته‌ها را ندارد. دوست دارد کمتر به عقب نگاه کند.

…پوری با برادر دوقلویش مسعود سلطانی . بزرگداشت پوری سلطانی در کتابخانه ملی ـ اسفند ۱۳۹۳

پوری با برادر دوقلویش مسعود سلطانی . بزرگداشت پوری سلطانی در کتابخانه ملی ـ اسفند ۱۳۹۳

بالاخره به بیمارستان رسیدیم. قبلاً همه چیز هماهنگ شده بود. فوراً چادر اکسیژن برپا شد و مداوای اولیه صورت گرفت و پس از دقایقی کوتاه در آی سی یو (ICU) را به روی ما بستند و لباسهایش را به من تحویل دادند. اخبار خوبی نمی‌رسید. آن روز هم ۲۷ مهر بود. وقتی از گورستان مسگرآباد به خانه آمد به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. نمی‌توانست حرف بزند. فقط بریده‌بریده می‌گفت: «خراب کردند؛ دیگر آنجا نیست.» کمی بعد متوجه عمق فاجعه شدم. قبرستان را به کلی زیرورو کرده‌اند تا پارک بسازند. دیگر اثری از مزار کیوانش باقی نمانده بود.

من هم با او گریستم و هنوز آن روز تلخ را فراموش نمی‌کنم. همان شب در مراسم سالگرد کیوان هم دوستانش جمع بودند و تسلی‌اش می‌دادند. چنان کردند که گویی امروز دوباره مرده است. سایه که سخت دل‌بسته کیوان است، این شعر را داخل بشقابی که دم‌دستش بود نوشت:

ساحت گور تو سروستان شد

ای عزیز دل من

تو کدامین سرودی؟

چند سال طول کشید تا آرام شد ولی هرگز فراموش نکرد.

به نظرم می‌آمد دارند او را از من می‌گیرند. چه کسی می‌خواهد شعر بگوید؟ چندی بعد باز هم به توصیه او در رشته کتابداری برای فوق‌لیسانس امتحان دادم و قبول شدم. خود را از خیلی قبل کتابدار می‌پنداشتم! حالا شاگردش شده بودم. سخت‌گیر و جدی بود. خوب و مسلط و شیرین درس می‌داد. پر ازجنب و جوش بود و روشی داشت که شاگردان هم در تدریس شرکت می‌کردند. همیشه شب قبل از کلاس مطالعه می‌کرد و کاملاً خود را آماده می‌کرد. مطالب روز را در طول هفته یادداشت می‌کرد. زیاد تمرین می‌داد. همه ورقه‌ها را با دقت می‌خواند. هرگز ارفاق نمی‌کرد و با هر که آشناتر بود بر او بیشتر سخت می‌گرفت. با تک‌تک دانشجویان حرف می‌زد و ارتباطی نزدیک داشت. به خانه‌اش می‌آمدند و با هم به سفر می‌رفتند. مشکلات شخصی خیلی از آنها را نیز حل می‌کرد ولی همه اینها ربطی به نمره دادن نداشت! سر کلاس از او می‌ترسیدم. آنقدر درس می‌خواندم که نتواند ایرادی از من بگیرد.

خودش قبلاً گرفتار این ماجرا شده بود. وقتی در کلاس نهم دبیرستان شاهدخت درس می‌خواند، معلم تاریخ و جغرافیایش مادر من بود (یعنی زن برادر که دخترخاله‌اش هم می‌شد). مادرم را در مدرسه با نام خانم خواجه‌نوری می‌شناختند و خیلی‌ها نمی‌دانستند با پوری سلطانی فامیل است و در خانه او زندگی می‌کند. او از معلمان محبوب مدرسه بود ولی در عین حال هم شاگردانش از او حساب می‌بردند و از متلک‌های سنگینش در امان نبودند! در آن دوران، یک روز بعد از ظهر مادرم به پوری و مسعود (برادر دوقلویش) دستور می‌دهد که حوض حیاط را خالی و تمیز کنند و دوباره آب بیندازند. این دو نوجوان هم تمام بعد از ظهر تا غروب با سطل آب حوض را داخل باغچه‌های اطراف می‌ریختند تا بالاخره کار تمام می‌شود. فردای همان روز خانم معلم (مادرم) از پوری سلطانی می‌خواهد به سؤالات درس تاریخ پاسخ دهد. وقتی بالاخره درمی‌ماند، به او می‌گوید «چرا درس‌ات را خوب نخواندی؟» پوراندخت که می‌دانست نباید پاسخ دهد سکوت می‌کند ولی مستقیم به چشمان خانم خواجه‌نوری زل می‌زند. خانم معلم هم فرصت نمی‌دهد و بلافاصله می‌گوید «چطور بلدی تا نصفه‌شب آب حوظ بکشی و آب‌بازی کنی ولی نمی‌توانی درسهایت را یاد بگیری؟!»

به خانه بازمی‌گردم با انبوهی از غم و دلشوره و خستگی. پزشکان، متخصص تضعیف روحیه همراهان بیمار هستند: «اگر تا فردا توانستیم نگهش داریم خیلی هنر کرده‌ایم…!» دلم قرص است که او یک «معجزه» است. حتماً برای ما می‌ماند و همچنان نور وجودش را بر سر من می‌تاباند.

او هم از نژاد آتش است و آفتاب بلندش بی‌خاکستر

زردبند

۹/۲/۱۳۹۴

 

شب بزرگداشت پوری سلطانی بنیان گزار کتابداری وکتاب خوانی درایران وهمسر زنده‌یاد مرتضی کیوان،

نکوداشت پوری سلطانی و جشن دویستمین شماره بخارا / ترانه مسکوب

soltani

 

غروب یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴ کانون زبان فارسی میزبان یکی دیگر از شبهای بخارا بود، شب پوری سلطانی که با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار برگزار شد و همزمان بود با جشن دویستمین شماره بخارا.

از جمله حاضران در این جلسه می‎توان اشاره داشت به : احمد پوری، صفدر تقی‎زاده، محمدعلی عمویی، شکوفه شهیدی، فریده رهنما، فریبرز رئیس دانا، ناهید حبیبی آزاد، ربکا جلیلی ( همسر محمدرضا لطفی)، محبوبه مهاجر، ماندانا صدیق بهزادی، نگار اسکندرفر و ….

ابتدا علی دهباشی گفت :

خوشحالیم که امشب رونمایی از جشن نامه پوری سلطانی مصادف است با انتشار دویستمین شماره مجله بخارا . از فروردین ماه ۱۳۶۹ که نخستین شماره کِلک را منتشر کردیم ( که ۹۴ شماره ادامه داشت) تا امروز که دویستمین را ملاحظه می‎کنید، راهی پرماجرا را طی کردیم.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

ما با پشتیبانی و همفکری و ارشاد استادانی آغاز کردیم که امروز در میان ما نیستند. در اینجا با ذکر نام شریف آنها که آگر بودند در این مجلس حضور داشتند یادشان را گرامی می‎داریم. استادانی همچون : ایرج افشار، احمد تفضلی، غلامحسین یوسفی، مهرداد بهار، فریدون آدمیت، عبدالحسین زرین کوب، سید جلال آشتیانی، امیرحسین آریان‎پور، مرتضی مممیز، اسماعیل فصیح، مهدی اخوان ثالث، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، قمر آریان، علی فاضلی، شاهرخ مسکوب، محمد امین ریاحی، محمد حسن لطفی، سهراب شهید ثالث، محمود روح‎الامینی، محمد ابراهیم باستانی پاریزی.

خوشحالیم که اکنون بخارا در قلمرو جغرافیای زبان فارسی از بلندی‎های پامیر و بدخشان تا هند و پاکستان خوانندگان خود را دارد. به همین بسنده می‎کنم و گزارش تفصیلی از فعالیت‎های دویست شماره را به وقتی دیگر موکول می‎کنم.

سپس گزیده‎ای از فیلم مستند « برای کتاب‎هایم» به کارگردانی رضا حائری به نمایش درآمد.

نخسین سخنران این مجلس سیدعبدالله انوار بود که از پوری سلطانی و کتابداری ایران سخن گفت:

درباره بانوی فرهیخته و کتابدار والامقام ایران سرکار خانم پوری سلطانی اگر قلم شکسته‌ام یاری بیان یک از صد محسنات ایشان برآید، از این قلم بی‌حد شکرگزار خواهم بود. چه آن توانسته است برای این شکسته‌قلم در این پایان عمر از این دریای حسن دُریابی کند و برای نویسنده فقیر و مسکین آن ذکاتی فراهم آورد.

باری:

یک دهان خواهم به پهنای فلک

تا بگویم شرح این رشک ملک

 

به‌واقع این بانوی والامرتبه مَلَکی است در بین آدمیان و همین تلبس به لباس آدمی است که فلک سنگ جفا را با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر تا آنجا که توان داشته بر سر او کوبیده است و فقط همین خصلت مَلَکی اوست که توانسته او را در برابر این جفای اهریمنانه فلک بایستاند و او بدون شکوه‌ای این رنج‌ها را صبورانه تحمل کند و گذشت عمر را با بهترین انیس یعنی کتاب و کارهای راجع به کتاب همراه نماید.

سید عبدالله انوار ـ عکس از مجتبی سالک

 

او در عنفوان جوانی و هنوز سه ماه از زندگی مشترک با همسرش نگذشته بود که شاهد شهادت همسر نویسنده نیک‌اندیش خود، زنده‌یاد مرتضی کیوان، به‌وسیله ستمکاران وقت شد. شهادتی که نه‌تنها ضربه شدید به پیکر زندگی این بانوی مفخم زد بلکه ضربه‌ای سخت بر پیکر هنر نویسندگی این مُلک نیز پرداخت. چه مرحوم کیوان از نویسندگان خوش‌قلم ادب فارسی به‌شمار می‌آمد.

خانم سلطانی چون با این شهادت ناهنجار مواجه شد، بر این رفت که دست به کاری یازد که خواست شوی شهیدش را نیز همراه داشته باشد. پس آن را در کار کتابخانه و کتابداری دید. بالنتیجه به آموزش فنّ جدید کتابداری نو پرداخت و با این پردازش از جمله افرادی گردید که فنّ جدید کتابداری را به کتابخانه‌های ایران برد. او از سویی به تربیت کتابدار پرداخت و از سوی دیگر دست به انتشار نشریاتی در این فن یازید که کارستانی در فن کتابداری آن هم در درجه بالا بود. باید به نشریات او در فنّ کتابداری رجوع کرد تا متوجه شد این نوشته‌ها چه معضلاتی را از پیش پای کتابداران برداشته است. زیرا کتابخانه‌های ایران قبل از ورود این کتابداران نوآموخته و متخصص جز مخزن توده کتاب چیز دیگری نبود و خبر از وصف کتاب و نظم آن به بهترین نظم برای دسترس ‌قرار دادن طالب کتاب نداشت. کتابدار قدیم را هیچ‌گاه سروکار با نشر انبوهی کتاب و حرکت پیچیده این توده انبوه در کتابخانه نبود و به‌هیچ روی بر این اندیشه نمی‌رفت که چگونه به وصف کتاب و طبقه‌بندی آن پردازد تا آن در اسرع وقت و از اسهل طریق رفع نیاز طالب کتاب کند. در حد نهایی اگر به توصیف و طبقه‌بندی کتاب دست می‌زد کارش چون کتاب کشف‌الظنون می‌شد. زیرا کتابدار قدیم با نشری از کتاب آشنا بود که در سال نسخه یا نسخی از کتاب به مخزن می‌رسانید که به‌وسیله کاتب یا کاتبانی عرضه می‌شد که کار هر یک از دیگری با سلیقه کاتبانش متمایز می‌گردید. او هیچ‌گاه مواجه با نشری نمی‌شد که در ساعتی به‌وسیله ماشین‌های محیرالعقول چاپی صدها نسخه از کتابی متبّع از یک نحوه کتابت عرضه می‌شدند. مسلّم و مسجّل است توصیف و طبقه‌بندی کتاب‌های عرضه‌شده در زمینه‌های مختلف دانش‌های بشری امروز از طریق کتابداران جدید با توصیف کتب و عرضه و طبقه‌بندی آنها از دانش محدود زمان گذشته بشری به‌وسیله کتابداران قدیم اختلاف را از زمین تا آسمان دارد. تا کتابدار در کتابخانه‌های جدید نباشید و با این انبوه در کمیت و با اختلاف انبوه‌تر در کیفیات کتب سر و کار پیدا نکنید متوجه نخواهید شد سرکار خانم سلطانی و نظائر ایشان با چه معضلاتی سر و کار داشته و در گشودن گره‌های فروبسته آنها چه موفقیت‌هایی نیز داشته‌اند.

خدایش نیکو داراد که بس فرشته‌بانویی و فرهیخته کتابداری است. به منه و کرمه

سخنران بعدی دکتر نوش آفرین انصاری بود تا از « پوری عزیزش » سخن بگوید :

خدمت استادان و همکاران گرامی سلام عرض می‌کنم، به‌خصوص که جلسه‌ای است چندمنظوره برای نکوداشت هفتادوهفتمین سالگرد تأسیس کتابخانۀ ملّی، دهمین سالگرد افتتاح ساختمان جدید و تجلیل از نیم قرن تلاش استاد گرانقدر خانم پوراندخت سلطانی و بزرگوارانی در جلسه حضور دارند که مدت‌ها بود آنها را زیارت نکرده بودم.

همواره از اینکه در طول زندگی، با دو بانوی بزرگوار که به این سرزمین خدمت‌های بسیار کرده‌اند نزدیک بوده‌ام، برخود بالیده‌ام. در سال ۱۳۴۲، با توران میرهادی و در سال ۱۳۴۵، با پوری سلطانی آشنا شدم و با هر دوی آنها، که یکی در حوزۀ تعلیم و تربیت و دیگری در حوزۀ کتابداری و اطلاع‌رسانی برگردن ایران و ایرانی حق دارند، ارتباط نزدیک داشته و دارم.در طول دهه‌های گذشته، ساعت‌های بسیاری را در باب مسائل گوناگون عمومی و خصوصی باهم سخن گفته‌ و تبادل تجربه کرده‌ایم؛ و بسیار پیش ‌آمد که من در حضور یکی از این دو به دیگری فکر کردم و پیام‌آور حس نزدیکی و دوستی این دو نسبت به هم بودم. در این چند دقیقه، به تعدادی از موارد تشابه این دو دوست گرانقدر اشاره می‌کنم.

 

دکتر نوش آفرین انصاری - عکس از جواد آتشباری

– هر دو ایران و فرهنگ ایرانی را بسیار گرامی می‌دارند.

– هر دو غرب و فرهنگ غربی را به‌خوبی می‌شناسند.

– هر دو مدیرانی لایق، تأثیرگذار و انسان‌سازند.

– هر دو به فرهنگ مشارکت اعتقاد دارند و همکاران بسیاری را در این راه آموزش داده‌اند.

– شخصیت نافذ و تأثیرگذار هر دو زندگی افراد زیادی را تغییر داده است.

– سبک نوشتار هر دو روشن، صریح و بدون پیرایه است. مقاله‌های خانم سلطانی درکتاب فرصت حضور (۱۳۸۳) و نوشته‌های خانم میرهادی در باب فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان نمونه‌های بارز تسلط و احترام این دو نسبت به موضوع و به خواننده است.

– هردو سرپرستی کارهای سترگ و دشوار را که از دیگران برنمی‌آمد انتخاب کردند. از آن جمله می‌توان به سرعنوانهای موضوعی فارسی، گسترش‌های رده‌بندی و مستندسازی‌ها در مورد خانم سلطانی و فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان در مورد خانم میرهادی اشاره کرد.

– هر دو با اراده، پشتکار و خستگی‌ناپذیری باورنکردنی در حل مشکلات و نیل به هدف پایداری و راه‌گشایی می‌کنند.

– پایبندی هر دو نسبت به رعایت اخلاق فردی و اجتماعی زبانزد خاص و عام است.

– زمانی که در محل کار حاضر می‌شدند، چهره‌شان همواره گشاده و در اتاق‌هایشان به‌روی همه باز بود تا دستگیر نیازها و حلال مشکلات گوناگون جامعه باشند.

نوش آفرین انصاری و پوری سلطانی ـ عکس از مهدی خدیری

– هر دو جامعۀ مدنی و کار اجتماعی داوطلبانه را باور دارند. نمونۀ بارز آن فعالیت پنجاه‌و‌سه‌سالۀخانم میرهادی در شورای کتاب کودک و فعالیت خانم سلطانی طی سال‌های طولانی در انجمن کتابداران ایران است.

– هر دو در زندگی با غم‌های بزرگ زیستند، به‌تعبیری غم را رام و آن عزیزان ازدسته‌رفته را در زندگی با خود همراه کردند.

سخن خود را با ذکر خاطره‌ای که نشان‌دهندۀ ذره‌ای از عشق خانم سلطانی به حرفه است به پایان می‌برم.

چندین سال پیش، زمانی که قرار شد مرکز خدمات کتابداری به کتابخانۀ ملّی بپیوندد و با حضور کارشناسان خود این نهاد مهم فرهنگی را استوارتر کند، کتابداران مرکز از ساختمان نبش خیابان فلسطین (رستم گیو / فجر) به ساختمان سی‌تیر کوچ کردند. سری به آنجا زدم تا از حال و روزشان خبر بگیرم. چه غوغایی از کتاب و قفسه‌های از همه شکل و رنگ! تعدادی از عزیزان که امروز هم در این جلسه حضور دارند بالای نردبان گردگیری می‌کردند و کتاب می‌گذاشتند، برخی هم با روپوش کار و ماسک کتاب حمل می‌کردند. در این میان پوری‌خانم را دیدم، رهبر این حادثۀ بزرگ! به‌راستی شاید هیچ‌کس در ایران بیشتر از او دربارۀ اهمیت کتابخانۀ ملّی فکر نکرده، نگفته و ننوشته باشد.

دعا می‌کنم که روزی قدر خانم پوری سلطانی را به‌درستی بشناسیم که این کار با تندیس و مجلس چندان میسر نمی‌شود. تنها راه، تولید و انتشار اطلاعات دربارۀ زندگی و دیدگاه‌های ایشان از یک‌سو و استفاده از آثار تولیدشده از سوی دیگر است. آنان که سکان‌دار کشتی فرهنگی این سرزمین خواهند شد باید سازندگان پیشین حرفه را بشناسند. به‌نظرم می‌توان از دانشگاه آغاز کرد، چرا نباید درس یا درس‌هایی در حوزۀ «پیشکسوت‌شناسی» یا تاریخ معاصر کتابداری و اطلاع‌رسانی در ایران تدریس شود؟ بی‌گمان نوشتن پایان‌نامه یا انجام پژوهش‌ دربارۀ اندیشۀ برخی شخصیت‌های معاصر از جمله خانم سلطانی می‌تواند بسیار مفید و راهگشا باشد.

پوری عزیزم، خوشحالم که حالت کمی بهتر است و چه خوب که من نیز امروز در جمع بزرگی از دوستدارانت در کنارت هستم، در کتابخانۀ ملّی که برای تو، به‌خاطر ایران، آن‌قدر عزیز است و برای همۀ کتابداران و فرهنگ‌دوستان نیز جز این نیست.

پس از آن نوبت به بهاءالدین خرمشاهی رسید تا با این عنوان به سخنرانی بپردازد : پوراندخت‎نامه

در این نوبهار، دلخوشی خویشان، دوستان و سپاهی از شاگردان استاد بزرگ و پایه‌گذار کتابداری علمی و امروزین ایران، عافیت و سلامت‌یابی سرکار خانم پوراندخت سلطانی شیرازی است.

بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از ژاله ستار

ای خونبهای ناله ‌چین خاک راه تو

خورشید سایه‌پرور طرف کلاه تو

_

با هر ستاره‌ای سروکارست هر شبم

از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو

_

یاران همنشین همه از هم جدا شدند

ماییم و آستانه دولت پناه تو

(حافظ ـ با حذف بعضی بیت‌های میانی)

 

نزدیک به نیم قرن از آغاز خدمات علمی آموزشی ـ پژوهشی این مهربانوی بزرگ می‌گذرد. امروزه شاگردان دوره‌های اولیه تدریس او اغلب خود استادان رشته کتابداری هستند. دهها متن مرجع کتابداری یا مستقیماً یا با همکاری یا رهنمایی او تدوین و تألیف یافته‌ و کتابهای علمی امروز ما را همتراز پیشرفته‌ترین کشورهای جهان ساخته است: فهرست مستند مشاهیر، فهرست عظیم سرعنوانهای موضوعی دوزبانی، دانشنامه کتابداری، دایره‌المعارف کتابداری، گسترش رده‌بندی دیویی، ترجمه رده‌بندی دهدهی دیویی، قواعد فهرست‌نویسی آنگلوآمریکن، گسترش بخش مربوط به اسلام و ایران، رده‌بندی کتابخانه کنگره، گسترش رده‌بندی فلسفه اسلامی/ ایرانی، گسترش رده‌بندی ادبیات فارسی، راهنمای مجلات ایران و شاید ده متن اساسی یا تأسیسی دیگر، که هیچ‌یک از آنها در زمانی که بنده و کامران فانی در دوره‌ کارشناسی ارشد گروه کتابداری دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران، در چهل و چند سال پیش، یعنی سالهای اولیه ‌دهه ۱۳۵۰ در محضر خانم سلطانی، خانم دکتر نوشافرین انصاری (مدیر شورای کتاب کودک و از سرپرستان فرهنگنامه ‌کودکان و نوجوانان) و دکتر علی سینایی و چند استاد خارجی درس می‌خواندیم، تدوین و طبع نیافته بود، و تدوین بعضی از آنها ـ به‌ویژه فهرست سرعنوانهای موضوعی ـ بیش از دو دهه زمان برده است.

بیش از چهل سال سختکوشی و آهسته و پیوسته کاری این استاد بزرگ و گروهی اندک‌شمار اما کاری و کارا از همکاران ایشان، ابتدا در مرکز خدمات کتابداری و سپس کتابخانه ملی، کتابداری ایران را به طرز علمی به طراز جهانی رسانده است. ناگفته نماند که تأسیس انجمن کتابداران ایران و نشریه‌اش و گسترش آموزش عالی کتابداری ‌ در کشورمان از سطح کاردانی، کارشناسی،‌ کارشناسی ارشد تا دکترا نیز حاصل همت عالی و حمایت متعالی ایشان بوده است. و حتماً در دیجیتال‌سازی کتابخانه و مرکز اسناد ملی ایران هم مشورت و همکاری داشته‌اند.

شب پوری سلطانی ـ عکس از مجتبی سالک

در سطح جهان هم اینهمه کارایی و کوشایی نادر است. ایشان یک اثر معروف غیرکتابداری هم دارند، یعنی ترجمه هنر عشق ورزیدن، اثر اریک فروم که به حدود چاپ سی‌ام رسیده است.

همکاران و دستیاران خانم سلطانی بسیارند، اگر بخواهم فقط از یکی نام ببرم کامران فانی است که خود از استادان پژوهشی و بی ‌تعریف و تعارف بزرگترین و پرکارترین مرجع‌نگار سی و چند سال اخیر است. اگر از بزرگان دیگر نام نمی‌برم، قصور و تقصیر از من است که پروای آن دارم که مبادا اسمی را از قلم بیندازم. و برای جبران این قصور در همینجا به انجمن کتابداران ایران پیشنهاد می‌کنم که «فرهنگ زندگینامه‌ کتابداران» را طراحی و تدوین کنند. و در این راه تردید ندارم که از مشاوره عالی این استادان بزرگ:‌ سرکار خانم سلطانی، و کامران فانی و همچنین از حمایت کارساز دکتر سیدرضا صالحی امیری ـ ریاست کتابخانه و سازمان اسناد ملی ایران ـ برخوردار خواهند شد.

در پایان، و قبل از درج ۳ قطعه شعری که در بیست سال اخیر برای استاد عالیمقام خانم پوراندخت سلطانی سروده‌ام، از همت و فرهنگسازی دوست و برادرم دانشورم جناب آقای علی دهباشی که پرونده ارزشمندی برای خانم سلطانی، در نشریه ارجمند بخارا، تدوین کرده‌اند، سپاسگزارم.

 

 

ه.ا.سایه =، پوری سلطانی و نگار اسکندرفر ـ عکس از جواد آتشباری

برای مهربانوی کتابداری ایران

خداوندا سلامت دار پوراندخت سلطانی

که استاد بزرگم هست، همچون کامرانْ فانی

 

چهل سال است و بیش استاد من این مهربان بانو

کُتُبداری ما کم دیده مانندش مهین بانی

 

دلم سرشار از مهرش به پاس مهربانی‌هاش

که سختی‌های عالَم را برایم ساخت آسانی

 

به غیر سختکوشی‌های علمی نیست در ذاتش

بدیل[۱]‌اش کم توانم یافت شاید غیرِ خاقانی

 

قریب شصت سال از عمر در تدریس و تحقیق است

چو خورشیدی سراپا مهربانی، نور افشانی

هزار و سیصد و پنجاه دانشجوی او بودم

همین تعداد دانشجوی دیگر داشت تا دانی

 

حیات علمی ناچیز من مدیون او باشد

بسی مرهون او هستند روشنفکر ایرانی

 

یکی از برترینشان همسر او مرتضی کیوان

که بهر او غزل دارم که با اندوه می‌خوانی

 

کلاسش مجمع فضل و کلامش نیک ‌فرمایی

ریاست‌های او نبود به غیر از نیک فرمانی

 

بگویم گرچه بدرودی، نمی‌گویم وداع او

خداوندا سلامت دار پوراندخت سلطانی

 

تهران، فروردین ۱۳۹۴

سایه شعری در کنار شعر سایه

(برای مرتضی کیوان)

 

چه داستان غریبی هزاردستان گفت

ز درد و داغ ندانم یک از هزاران گفت

 

چه برگها که فرو ریخت از درخت امید

ولیک سروْ سخن با من از بهاران گفت

 

شنیده‌ام که سرِ خاکِ دوست نتوان رفت

و درد خویش به سنگ صبور نتوان گفت

 

دلم شکست و فرو ریخت، مثل شیشه ز سنگ

شکسته‌دل نتوان تسلیت به یاران گفت

 

به شعر خواجه پناه آورم ز دلتنگی

که مشکلات مرا شعر خواجه آسان گفت

 

«نشان یار سفر کرده‌ از که پرسم باز

که هرچه گفت بَریدِ صبا پریشان گفت»

 

«حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

حکایتی است که از روزگار هجران گفت»

 

حدیث درد جدایی ز جرگه یاران

کدام نای به از مرتضای کیوان گفت

 

ز خویشتن تهی از آرمان خود سرشار

ز جان نگفت، ولی در عوض ز جانان گفت

 

حدیث درد نگویم مگر به پوراندخت

که ابر دردِ دل خویش را به باران گفت

 

۳/۴/۱۳۷۴

مرتضی کیوان

 

سلطانی و فانی

 

دودل بودم یکی دادم به یارم کامران فانی

دوم را بی‌قماری برد پوراندخت سلطانی

 

شتابم نیست تابم نیست، تردید و تأمل هست

به دست این‌چنین یاران ولی دل می‌دهم آنی

 

جهانبانی نصیب دیگران بوده است و بادا باز

مرا شغل غریبی هست جان‌بخشی و دل‌بانی

 

سه احمد رفت، بعد از آن مشیری رفت و ما ماندیم

ز پا افتاده آن هم در صفی پرپیچ و طولانی

 

و جای مادر عارف عجب خالیست در این جمع

«مباد این جمع را یارب غم از باد پریشانی»

 

بیا تا قدر یکدیگر از این هم بیشتر دانیم

که رسم بی‌وفایی‌های این دنیای دون دانی

 

نه آداب و ادب خواهد حدیث درددل گفتن

که از چون من توقع نیست آیین سخندانی

 

دل خود را گزارش می‌کنم با اهل دل ساده

که باباطاهرم خوشتر بود امشب ز خاقانی

 

اگر حافظ بزرگ آید، همو انسان کامل نیست

که باید دید او را کاملاً انسان و انسانی

 

عراقی می‌توانم گفت و یا هندی و شعر نو

ولی شوخی نباید کرد با سبک خراسانی

 

در این جمع سخندانان، سزا نبود غزلگویی

در این جمع خوش‌آوایان روا نبود غزلخوانی

غرض از شعر، بیرون‌ریزی شور است و شیدایی

وگرنه می‌شوی در آه و بغض خویش زندانی

 

اگر اوج سخن هم تا عطارد بود یا کیوان

چه ارجی داشت جای یادی از جانبخش کیوانی

 

ز دانشنامه و آنگاه سرعنوان موضوعی

دلم شد مست تاکستانی از انگور شاهانی

 

ز حق خواهیم دریابندری سرمست و سالم باد

که افزاید ز شیرین‌خنده‌اش شوری به مهمانی

 

به پوراندخت شد ختم سخن این مهربان بانو

توانا باد روح و جسم او این پرتوان بانی

 

بهارش بی‌خزان بادا که سروی این‌چنین کم هست

مبادا سایه‌اش کم از سر ایران و ایرانی

 

بهاءالذین خرمشاهی ـ عکس از محتبی سالک

اواخر خرداد ۱۳۸۱

در خاتمه خرمشاهی یک رباعی برای بخارا خواند :

ای بخارا شاد باش و دیرزی

هر کار به بار با مدارا آمد      با یاری ملی همار آورد

صد سال زید علی دهباشی که امروز دویستمین بخارا آمد

آخرین سخنران این شب بخارا کامران فانی بود که از « بانوی بهشتی» حکایت کرد:

آشنایی با استاد ارجمندم خانم پوری سلطانی، یکی از برجسته‌ترین و اثرگذارترین چهره‌های علمی و فرهنگی روزگار ما، بزرگترین رویداد زندگیم بود. در ۱۳۵۰ پس از فارغ‌التحصیل شدن از دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه تهران تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل رشته کتابداری را انتخاب کنم و رشته الفت با کتاب را از دست ندهم. پس از قبولی در دانشکده کتابداری، در مرکز خدمات کتابداری که از مراکز جدیدالتأسیس وزارت علوم بود و بی‌شک بزرگترین نقش را در بهبود و گسترش علوم کتابداری و کتابخانه‌های ایران داشت استخدام شدم. در همانجا بود که نخستین بار از نزدیک با خانم سلطانی آشنا شدم، دیداری سرشار از لطف و محبت که تأثیری عمیق و ماندگار در من گذاشت. من از این بخت بلند برخوردار بودم که سالهای بسیار از نزدیک‌ترین همکاران ایشان باشم، و بسیاری از این سالها در کنار او در یک اتاق، چه موهبتی بالاتر از این.

 

کامران فانی ـ عکس از مجتبی سالک

خانم سلطانی بی‌گمان در حوزه علم کتابداری و اطلاع‌رسانی شخصیتی یگانه و منحصربه‌فرد است. چه در ایران و چه در جهان شناخته‌شده‌ترین کتابدار ایرانی است. با ۵۰ سال حضور مداوم و مستمر توانست بیش از همه کتابداری نوین را در ایران بنیانگذاری کند، گسترش دهد و شکوفایی بخشد. گذر از کتابداری سنتی به کتابداری جدید، گذر از سنت به تجدد، در رشته علم کتابداری بسیار دیرتر از علوم دیگر آغاز شد. روشن بود که روش سنتی دیگر راه به جایی نمی‌برد، ناگزیر از نوآوری است. در واقع تاریخ ۲۰۰ ساله اخیر ایران سرنوشت و سرگذشت پر فراز و نشیب دل‌سوختگانی است که می‌کوشیدند علی‌رغم گذشته‌ای پربار و غنی اما ناکارآمد، راهی تازه بیابند. این از بخت بلند کتابداری نوین ایران بود که خانم سلطانی با آن همت و پشتکار و پیگیری و عشق و ایثار شگفت‌انگیز در مرکز و کانون این گذار و گذر قرار داشت. اینگونه رویدادها فقط یک بار در تاریخ اتفاق می‌افتد و نظیری برای آن نمی‌توان یافت. خانم سلطانی مجموعه مقالات کتابداری خود را فروتنانه «فرصت حضور» نام نهاده، ولی بواقع این «نعمت» حضور ایشان است که به دنیای کتابداری ارزانی شده بود.

خانم سلطانی در رشته ادبیات فارسی تحصیل کرده بود، مدتی هم در انگلستان، زبان و ادبیات انگلیسی خواند، چندی هم به فرا گفتن زبان «سریانی» پرداخت. به ایران برگشت و در سال ۱۳۴۴ در کتابخانه مرکزی کتابدار شد. تا اینجا هیچ اتفاق نوظهوری رخ نداده بود تا سال «معجزه‌آسای» ۱۳۴۷ پیش آمد. در این سال با کمی پیش و پس سه نهاد مهم به وجود آمد که سرنوشت کتابداری ایران را بکلی دگرگون کرد: گروه کتابداری دانشگاه تهران تأسیس شد. انجمن کتابداران ایران شکل گرفت و مرکز خدمات کتابداری آغاز به کار کرد. در آن سالها جز تعدادی معدود کتابدار تحصیل‌کرده دانشگاه‌دیده در خارج، کتابدار دانش‌آموخته دیگری نبود. هیچ متن کتابداری وجود نداشت، درواقع اثری از کتابداری نوین در ایران دیده نمی‌شد. البته در این میان کارهایی جسته‌گریخته به همت برخی کتابداران قدیمی انجام می‌گرفت که پاسخگوی نیازها نبود. بار اصلی این تحول و تغییر البته به دوش مرکز خدمات کتابداری بود که از امکانات بهتر و بیشتری برخوردار بود. در همین‌جا بود که خانم سلطانی به عنوان سرپرست گروه علمی مرکز خدمات کتابداری نقش اصلی و اساسی را بازی کرد و با مدیریتی کم‌نظیر و سرشار از عشق و ایثار مبانی کتابداری نوین ایران را پی افکند و به تدوین قواعد و علم کتابداری، به‌ویژه در حوزه فهرستنویسی کتابهای فارسی همت گماشت. در سال ۱۳۵۷ یعنی پس از گذشت ده سال، ‌کتابداری نوین ایران به گفته استاد ایرج افشار «العشره الکلامه» (به تعبیر قرآنی) شد و چهره امروزین به خود گرفت.

شب پوری سلطانی ـ عکس از مهدی خدیری

در ۱۳۶۰ مرکز خدمات کتابداری همراه با مدیر دلسوزش خانم سلطانی به درخواست خود به کتابخانه ملی پیوست که البته از اول هم جای واقعیش همان‌جا بود. کتابخانه ملی در تاریخ ۷۰ ساله‌اش فراز و فرودهای بسیاری دیده، بسیاری آمدند و دیر یا زود رفتند. به گذشته که می‌نگریم می‌بینیم چه زود گذشته، تنها یاد و خاطره‌ای از آن مانده که گاه مبهم و تار و گاه روشن و واضح به جای مانده است. سالهای قبل از انقلاب، کتابخانه ملی یک کتابخانه عمومی تقریباً فراموش‌شده بود. چند سالی پس از انقلاب هم وضع مشخصی نداشت و چشم‌انداز تحولی بنیادین در آن به چشم نمی‌خورد. تا اینکه در دهه هفتاد اساسنامه جدید کتابخانه تصویب شد. برنامه ساختن بنای جدید کتابخانه ریخته شده بود و امید به آینده‌ای روشن هویدا گشت. کتابخانه ملی در آستانه یک تحول اساسی و دوران‌ساز بود و اینهمه البته مدیون بانوی مشعل‌دار کتابداری نوین ایران، خانم سلطانی بود که در این میان نقش اصلی و اساسی را به عهده داشت. بنا بود یک عمر تجربیات ارزنده او به ثمر بنشیند. امری که اینک به شاگردانش سپرده شده بود تا راه او را دنبال کنند و در تحققش بکوشند. توصیه او به آنان این است که: حرفه‌ای که انتخاب می‌کنید با عشق و ایثار و دلبستگی به آن بپردازید. با تمام وجود، خود را وقف آن کنید. این دلبستگی بی‌شائبه و شورانگیز در سراسر زندگی خود او همواره جلوه‌گر بود و همین چهره‌ای چنین اثربخش و ماندگار از او ساخته است. هر رشته‌ای به‌ویژه در آغاز به‌وجود آمدنش نیاز به شخصیتی اسطوره‌ای دارد تا دیگران آن را الگو و اسوه خود قرار دهند و به آن اقتدا کنند. چهره امروز خانم سلطانی را اینک هاله‌ای از تقدس فرا گرفته است. هاله‌ای که حرمت و احترام می‌طلبد. من چنین برداشتی را به‌ویژه در میان کتابداران جوانی دیده‌ام که به دیدن او می‌آیند و شیفته‌وار گرد او می‌چرخند. امروزه در دنیای الکترونیک،‌ الکترون‌ها مسؤول ثبت و ضبط داده‌ها و دانستنی‌‌ها هستند. اما در پس پشت میلیاردها الکترون که شیفته‌وار می‌چرخند ذهن انسان برنامه‌ریز و برنامه‌نویس دارد که به آنها می‌آموزد چگونه کار کنند. در ایران در دنیای کتابداری این ذهن والای خانم سلطانی است که چنین نقشی بازی می‌کند.

  ( همسر محمدرضا لطفی ) عکس از مجتبی سالک

کتابداری، علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی، علم اطلاع و دانش‌شناسی، به هر نامی که می‌خواهید و می‌خوانید همواره خود را مدوین خانم سلطانی می‌داند. اما این فقط کتابداران اطلاع‌رسان نیستند. همه شیفتگان ایران و فرهنگ ایرانی وامدار اویند. نقش او و حضور پرمهر او هرگز فراموش نخواهد شد و همواره پایدار خواهد ماند.

سپس گروه موسیقی سرو آزاد قطعاتی را اجرا کرد: پوریا اخواص ( آواز)، علی مصطفوی ( تار) ، حمیدرضا آفریده ( کمانچه) ، امیر محمود صفرپور ( تنبک).

 

وریا اخواص ( آواز)، علی مصطفوی ( تار) ، حمیدرضا آفریده ( کمانچه) ، امیر محمود صفرپور ( تنبک).

پس از اتمام موسیقی علی دهباشی به نمایندگی از جمع حاضر از استاد سایه تقاضا کرد که چند کلمه‎ای از پوری سلطانی بگوید و امیرهوشنگ ابتهاج چنین گفت :

پوری سلطانی برای من جان جانان است، یعنی مرتضی کیوان . از کیوان چه می‎توانم بگویم . فقط چند نکته ظریف درباره وصیت‎نامه‎ای است که از او به جا مانده. وقتی کیوان این وصیت نامه را می‎نوشت، از سرنوشت خود خبر داشت و می‎دانست چند ساعت دیگر نخواهد بود. اما در دستخط او هیچ ارتعاشی نمی‎بینیم . او که حتی عادت داشت وقت خواندن روزنامه‎های کیهان و اطلاعات غلط‎های آنها را تصحیح می‎کرد. حتی تشدید « اما » را هم می‎گذاشت. این وصیت‎نامه را نیز طوری نوشته که انگار می‎خواهد نامه‎ای معمولی بنویسد.

ه.ا.سایه ـ عکس از مجتبی سالک

نکته دوم درباره این وصیت‎نامه نگرانی او نسبت به همسری است که هنوز بیش از دو سه ماه از ازدواجشان نمی‎گذرد. پوری سلطانی همیشه دردهای ماهانه‎ای داشت که عذابش می‎داد و دکترها به او گفته بودند که پس از ازدواج خوب می‎شود و در اینجا مرتضی کیوان که نمی‎خواهد به همسر جوانش بگوید که پس از من ازدواج کن، چرا که خود را مالک او نمی‎داند که بخواهد چنین چیزی به او بگوید، با ظرافت می‎گوید، ” پوری جان فکری هم به حال دردهای ماهانه‎ات بکن” .

و نکته سوم درباره تاریخ مرگ مرتضی است. در پایین این وصیت‎نامه تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۳۳ آمده، اما وقتی کیوان این وصیت نامه را می‎نوشته به این نکته توجه که شب از نیمه گذشته و نخستین ساعات بامداد بیست و هفتم است.بنابراین تاریخ مرگ کیوان ۲۷ مهر ۱۳۳۳ است و نه ۲۶٫

اما مدام سنگ قبر کیوان را می‎شکستند و ما برای خود علامتی داشتیم تا نشانی از گور او داشته باشیم و بتوانیم بر سر گورش برویم. بعد آنجا را خراب کردند و جایش بوستان درست کردند و بعد هم بوستان را ویران کردند و جایش ساختمان ساختند. وقتی آن بوستان را ساختند من این شعر را روی بشقابی نوشتم و به پوری هدیه کردم :

IMG_20150429_154716

ساحتِ گور تو سروستان شد

ای عزیز دلِ من

تو کدامین سروی.

پو در این بخش از بخارا شماره ۱۰۶ و به عتارتی دویستمین شماره مجله بخارا رونمایی شد.

نوش آفرنی انصاری، پوری سلطانی و علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

سرانجام نوبت به پوری سلطانی رسید تا با دوستداران خود سخن بگوید:

با سلام و عرض ادب خدمت اساتید محترم، بزرگان، نام‎آوران و دوستان عزیز حاضر در این جمع، چه آنها که از قبل می‎شناختم و چه آنها که افتخار آشنایی‎شان را در این گردهمایی پیدا کردم. کاش می‎توانستم خود را سرسوزنی سزاوار این همه مهربانی و لطف بدانم و جوابگوی محبت‎هایتان باشم.

هرگز سخنران خوبی نبوده‎ام و قصد هم ندارم وقت ارزشمند شما را با حرف‎های تکراری بگیرم. ولی دلم می‎خواست بدانید که تنها چیزی که در تمام این سال‎های سخت و پرتلاطم به من قوت ایستادگی داد، عشق به مردم سرزمینم بود. حالا هم که ناتوان و رنجور در حضور مهربان شما ایستاده‎ام، بسیار خوشحالم که نقشی، هر چند کوچک، در پیشرفت کتابداری ایران داشته‎ام. کتابخانه‎ ملی را مثل بچه‎ام دوست داشتم و هنوز هم دلم برایش می‎تپد و شور می‎زند.

پوری سلطانی ـ عکس از چو.اد آتشباری

کتابخانه‌ها، به ویژه کتابخانه ملی که مادر سایر کتابخانه‎ها محسوب می‎شود، پشتیبان همه فعالیت‎های فرهنگی و آموزشی هر کشور است. افسوس که هنوز این مسئله برای بسیاری از مسئولان ما نامفهوم است. همه دوستان دست اندرکار شاهدند که چگونه توانستیم زیربناهای کتابداری نوین را با دست‎های خالی در ایران بسازیم و آن چنان موفق عمل کردیم که بارها از طرف مجامع بین‎المللی کتابداری جهانی مورد تشویق و تمجید قرار گرفتیم.

اما من هنوز ناامید نشده‎ام و انتظار دارم جوانانی که رشته کتابداری را به عنوان حرفۀ خود انتخاب کرده‎اند، بدانند در چه راه مقدسی قدم گذاشته‎اند و آرزو دارم با عشق و آگاهی و بردباری، موانع را از سر راه بردارند و مدیرانِ موفقی برای مبارزه با جهل و بی‎عدالتی باشند.

سایه جان من و آقایان فانی و خرمشاهی عزیز و نازنین و خانم‎ها دکتر نوش آفرین انصاری، دوست و همکار دیرینه‎ام و فریده رهنما، همراهِ یگانۀ همه زندگیم و نیز جناب استاد انوار عزیز که با همه گرفتاریهایشان در این جمع حضور یافتند، گرچه مرا شرمنده کردند ولی برایم افتخار آفریدند. و نیز با نهایت امتنان از مجله بخارا، به سرپرستی آقای دهباشی عزیز و سخت‎کوش که اکنون دویستمین شمارۀ مجله را منتشر کرده‎اند، تبریک می‎گویم. خوب می‎دانم در این شرایط، استمرار در انتشار یک مجله وزین چقدر سخت است و چه جانی از آدم می‎گیرد.

جناب آقای دهباشی، از این که شبی فراموش نشدنی برایم ساختید سپاسگزارم.

برای همه شما عزیزان روزگاری خوش و عمری با عزت و سرافرازی و جهانی پر از صلح و آرامش آرزو می‎کنم.

پوری سلطانی

۱۷ خرداد ۱۳۹۴

[۱]) «بدیل» نام خاقانی و لقب او افضل‌الدین است.

 

 

روایتگر صوفیانی که شاه شدند ،تاریخ صفویه از احسان اشراقی

احسان اشراقی، روایتگر تاریخ صفویه/ پریسا احدیان

eshragi

یکشنبه ۱۰ خرداد سال ۱۳۹۴، شبی دیگر از شب های مجله بخارا، شب دکتر احسان اشراقی ـ مورخ و مدرس دانشگاه، چهرۀ سرشناس تاریخ ، به ویژه تاریخ قزوین و تاریخ عهد صفوی ـ بود که با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره المعارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه ی پژوهشی ایرج افشار و انجمن علمی تاریخ دانشجویان دانشگاه تهران برگزار شد .

غلامرضا ظریفیان، علی بلوکباشی، ژاله آموزگار، روزبه زرین کوب، سیمین فصیحی، دکتر حسن حضرتی، محمدرضا راشد محصل، حسن زندیه، هایده لاله و غلامرضا سحاب از حاضران در شب احسان اشراقی بودند.

در ابتدای جلسه علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به شرح بخشی از زندگی دکتر اشراقی پرداخت:

« دکتر احسان اشراقی در سال ۱۳۰۷ در شهر قزوین متولد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در قزوین گذراند و هنگامی که دانشسرای مقدماتی پسران تأسیس شد در آنجا به تحصیل ادامه داد و پس از دو سال با اخذ رتبه ی اول در بین شاگردان موفق شد تا برای ادامه ی تحصیل به دانشسرای عالی راه یابد و به تحصیلات خود ادامه دهد.

در خرداد ماه سال ۱۳۲۸، موفق به اخذ لیسانس در رشته ی تاریخ و جغرافیا از دانشکده ی ادبیات شد و لیسانس دیگری با محتوی دروس تربیتی و آموزشی نیز از دانشسرای عالی دریافت کرد. در شهریور ۱۳۲۸ به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و با سمت دبیری عازم قزوین شد و بعد از دو سال به بندر انزلی و سپس تهران منتقل گردید و با استفاده از فرصت هایی که به دست آمد در رشته ی فوق لیسانس علوم و تحقیقات اجتماعی ثبت نام کرده و به تحصیل پرداخت. در سال ۱۳۴۰ با کسب درجه ی فوق لیسانس از دانشکده فارغ التحصیل شد و در سال ۱۳۴۲ با شرکت در آزمون دکتری تاریخ دانشگاه تهران در این رشته پذیرفته شد. و در سال ۱۳۴۷ موفق به اخذ دکتری گردید. در همین سال بنا بر پیشنهاد دانشگاه تهران و موافقت وزارت آموزش و پرورش به دانشگاه انتقال یافته و برای تدریس تاریخ به گروه آموزشی این رشته معرفی شد. سال ۱۳۵۶ به سمت معاونت آموزشی دانشکده ی ادبیات تهران منصوب شد و تا سال ۱۳۵۹ در این سمت خدمت نمود. در سال ۱۳۶۱ به درجه ی استادی توفیق یافت و سپس به عنوان مدیر گروه تاریخ دانشکده منصوب گردید و بر اساس آرای هیأت علمی، مدیریت گروه را به مدت ۱۹ سال بر عهده داشت.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر اشراقی طرح های تحقیقاتی متعددی را اجرا نمود که به عنوان نمونه می توان از اجرای طرح رسیدگی به سطح علمی و پژوهشی گروه های تاریخ کشور، مشارکت در تدوین اطلس تاریخ ایران ، مشارکت در تدوین دومین اطلس تاریخی ایران و به ضمیمه ی سه نقشه تاریخی و توصیفی دوران صفویه، واژه گزینی اصطلاحات و مفاهیم اختصاصی تاریخ و … اشاره نمود.

وی سخنرانی های متعددی در ایران و کشورهای دیگر داشته است از جمله: سخنرانی در دانشگاه کمبریج درباره ی تاریخ و فضائل تاریخی و تمدنی شهر قزوین، سخنرانی در شهر مونیخ در باب آثار ماندگار دوران صفویه، سخنرانی در دانشگاه بامبرگ در سمینار ایرانشناسی مربوط به تاریخ اجتماعی صفویه، سخنرانی در پاریس و معرفی نسخه صفوه الصفا تألیف این باز در مورد زندگی و کرامات شیخ صفی الدین اردبیلی، سخنرانی آکادمی علوم شهر نووسیبریک در باره ی ارتباط آثار مکشوفه تاریخی و باستان شناسی آسیای مرکزی با ایران، سخنرانی در توکیو درباره ی آثار مهم تاریخی و هنرمندان قزوین، سخنرانی درباره ی زندگی علامه محمد قزوینی نسخه شناس بزرگ ایران و یکی از بنیان گذاران تصحیحی نسخ خطی و … برخی از سخنرانی های مهم دکتر اشراقی است.

کتاب‎های ارزشمندی چون تصحیح انتقادی خلاصه التواریخ، نقاوه الآثار فی ذکر الاخیار در تاریخ صفویه، از شیخ صفی تا شاه صفی یا تاریخ سلطانی، ترجمه ی کتاب سفرنامه ی کنت دوسرسی تحت عنوان ایران در سال های ۱۸۳۹ میلادی، ترجمه ی کتاب نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه ی دولت صفوی ، بیهقی تصویرگر زمان، ترجمه و ویرایش کتاب هنر و جامعه در جهان ایرانی(ترجمه از متن فرانسه به کوشش شهریار عدل)، افضل التواریخ، تجارب الامم فی الاخبار ملوک العرب و العجم(تصحیح و تحشیه با همکاری محمد شیروانی- زیر چاپ) و نیز بیش از ۵۰ مقاله ی علمی در نشریات تخصصی معتبر داخلی و خارجی از ایشان چاپ و منتشر شده که از جمله ی آن ها می توان به چهارمین اثر حمدالله مستوفی قزوینی، شرح تکمله الاخبار و نقاوه الآثار، شاهنامه از دیدگاه وحدت ملی، مبانی دین و دولت در دوران ساسانی، مروری بر روابط ایران و سوئد در دوران صفویه، شهر تاریخی قزوین، تحلیلی از روابط ایران و روم در عهد اشکانی و دبیر ادیب( سادنامه ی دکتر دبیر سیاقی) مقاله ای تحت عنوان قزوین دومین پایتخت صفویه ارئه شده در انجمن مفاخر فرهنگی برخی از آثار مکتوب احسان اشراقی است.

شب احسان اشراقی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر اشراقی در سال های نخستین دهه ی شصت به عضویت پیوسته فرهنگستان علوم در آمد و ریاست شاخه تاریخ در این فرهنگستان به عهده ی او واگذار شد. وی در حال حاضر در موسسه ی ایران شناسان اروپا و مؤسسه ی بین المللی میزگرد صفویه شناسی که هر دو سال یکبار در یکی از کشورها برپا می شود عضویت دارد. عضویت در مؤسسه ی مطالعات صفویه شناسی اروپا، انجمن ایرانی تاریخ، هیأت تحریریه ی چندین مجله ی علمی پژوهشی و … برخی از سمت های اجرایی و علمی وی هستند. به پاس خدمات ارزنده ی علمی و فرهنگی، احسان اشراقی چندین بار مورد تجلیل و تشویق قرار گرفته است از جمله: از مفاخر و چهره های ماندگار استان قزوین در سال ۱۳۹۱، تجلیل به عنوان پیشکسوت از طرف انجمن ایرانی تاریخ و اهدای دو لوح افتخار و جایزه، انتخاب به عنوان استاد نمونه در دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران.»

در ادامه جلسه اولین سخنران ، دکتر منصوره اتحادیه، سخنانی در وصف دکتر اشراقی بیان داشت و به تجربۀ مشترک خویش در همکاری نگارش مقاله‎ای به عنوان ” خطاهای گوبینو” اشاره نمود و چنین ادامه داد:

« آشنایی من با دکتر اشراقی سابقه ی طولانی دارد. هنگامی که به عنوان مربی در دانشکده ی تاریخ ادبیات دانشگاه تهران استخدام شدم بسیار بی تجربه بودم و برای حل تمام مسائل چه در بخش تدریس و چه در بخش اداری به ایشان مراجعه می کردم و راهنمائی می خواستم. هنوز هم که هنوز است مدیون آقای دکتر هستم. به یاد دارم زمانی که وارد دانشگاه شدم زنده یاد دکتر زریاب خوئی رئیس دانشگاه گروه و دکتر اشراقی معاون ایشان بودند ولی باید گفت که همه بار مسئولیت گروه را به دوش می کشیدند. بعد از چند سال ایشان با رأی اساتید گروه تاریخ به ریاست گروه انتخاب شدند. اعضای گروه تاریخ هر کدام در رشته ی خود بسیار درخشان و پرکار و با تخصص های مختلف بودند که برای من تازه کار، جذابیت خاصی داشت. بعد کلاس همه در دفتر گروه جمع می شدند و به بحث درباره ی رشته های خاص خود می پرداختند. دکتر زریاب خوئی از تاریخ فلسفه ویلدورانت و تاریخ ایرانیان و عرب ها ی تألیف« نولدکه» می گفتند که خود مترجم آن بودند، دکتر دانش پژوه، نسخه شناس و موسیقیدان به نام، از ارتباط موسیقی و ریاضی یا از فهرست های کتابخانه ی دانشکده و کتابخانه ی مرکزی دانشگاه که اخیراً منتشر کرده بودند صحبت می کردند و ایرج افشار از مدارک جدید و کتاب های تازه ای که برای کتابخانه ی مرکز خریداری و یا نسخی تازه ای که منتشر کرده بودند خبر می دادند. دکتر منوچهر ستوده از گشت و گذار از آستارا تا استرآباد و مشاهدات و مطالعات خود گزارشی می دادند و دکتر باستانی پاریزی با اشراف و تخصص بر تاریخ کرمان، از کتاب تازه ای که در دست داشتند با طنز خاص خود صحبت می کردند. دکتر رضوانی با تخصص خود در دوره قاجار و اعلامیه های دوره ی مشروطه که جمع آوری کرده بودند تعاریفی داشتند و عقیده داشتند تا اسناد دوره ی قاجار در دسترس قرار نگیرد تاریخ قاجار شناخته شده نخواهد بود. خانم دکتر ناطق از سید جمال الدین اسد آبادی می گفتند و اسناد تازه ای که در فرانسه یافته بودند. دکتر گلشنی از میرزا کوچک خان و گیلان صحبت می کردند. خانم دکتر بیانی ، متخصص عهد مغول، درباره ی دین و دولت در آن عهد بحث می کردند. دکتر نورائی از میراز ملکم خان و نظریات او می گفتند. دکتر اشراقی درباره ی عهد درخشان صفویه و جنگ ها و کشورگشائی ها و سفرنامه ها ی خارجی ها صحبت می کردند و در این میان سوالات دانشجویان نیز پاسخ داده می شد و گاهی در باره مسائل گروه به نتایجی می رسیدیم. گاهی اساتید از تجربیات دوران تحصیل و تدریس خود در دانشگاه صحبت می کردند و من افسوس می خورم که این خاطرات در جایی ثبت نشده است چون اکثر این اساتید تحصیل کرده و با دانش بالایی بودند و اولین نسلی بودند که در دانشکده ادبیات تدریس تاریخ را شروع کرده کردند. آنچه برای من تحسین برانگیز بود اشراف این اساتید به کل تاریخ ایران بود!

دکتر منصوره اتحادیه ـ عکس از ژاله ستار

تخصص من و دکتر اشراقی متفاوت بود. ایشان عهد صفویه را مورد مطالعه قرار داده بودند و من محقق عهد قاجار بودم ولی در یک مورد در مقاله ای تحت عنوان «خطاهای گوبینو» که در مجله ی «نگین» در سال ۱۳۵۲ منتشر شد همکاری داشتیم. نمی دانم آقای دکتر به خاطر دارند یا خیر؟!

در آن سال ها گروه تاریخ بسیار فعال بود و گاه مورخ یا محقق خارجی که به ایران سفر می کرد برای سخنرانی به دانشکده ی ادبیات دعوت می شد. از جمله «پروفسور پواسل» از دانشگاه مونت پلیه بود که در مهرماه ۱۳۵۱ در دانشکده ی ادبیات درباره ی گوبینو سخنرانی کرد. «ژوزف آرتور کنت دو گوبینو» سیاستمدار، متفکر و نویسنده ی فرانسوی بود که در زمان ناصرالدین شاه دو بار با مأموریت، در طول سال های ۱۸۵۵ تا ۱۸۵۸ م و بار دیگر در سال ۱۸۶۱ تا ۶۳ م به ایران آمد. پروفسور پواسل در مقاله ای از کنت دو گوبینو گفته بود که تا آن زمان که حدود سال ۱۳۵۱، منتشر نشده بود و در بین اسناد مربوط به ایران در وزارت خارجه فرانسه پیدا شده بود. من در آن وقت درباره ی هرات تحقیق می کردم و با نام گوبینو درباره ی سیاست فرانسه و انگلیس در ایران آشنا بودم. صحبت های پروفسور پواسل برایم جالب توجه بود . از ایشان اطلاعات بیشتری خواستم و از مسافری که به پاریس می رفت درخواست کردم کپی از این مقاله را برایم تهیه کند. وقتی مقاله را دریافت کردم به دکتر اشراقی پیشنهاد کردم به کمک هم این مقاله را ترجمه کنیم. عنوان اصلی مقاله را به خاطر ندارم اما ما به آن عنوان «خطاهای گوبینو» را دادیم. چون در بسیاری موارد نظریات وی با ایران تطبیق نمی کرد و ناشی از دیدگاه اوریانتالیستی او بود. به عنوان مثال گاه به قضاوت های سطحی و نادرستی می رسید از جمله فرقه های مذهبی در ایران، ورود اسلام و انشعابات مذهبی که با مطالعات متخصصین و محققین ایرانی مطابقت نداشت.

آنچه از سخنرانی پروفسور پواسل به یاد دارم این بود که از نظر گوبینو ایران مهد نژاد آرایایی بود؛ نژادی که برترین نژاد بوده است و گوبینو با انتظارات بسیار به ایران آمد و گمان می کرد آمده که کشور آفتاب را بیابد. کشوری که در آنجا همه چیز هست؛ زندگی، خدا، هستی، نیکی اما زود مأیوس شد. متوجه شدکه نژاد آرایایی که به دنبال آن بود وجود ندارد.

گوبینو می نویسد:” در همه ی ولایات و شهرها و روستاها مخلوطی از نژادهای مختلف مشاهده می شود. برخی شبیه صور حجاری های تخت جمشید هستند و اکثراً به مردم عادی شهرهای خود ما شباهت دارند و همچنین بین مردم فرانسه و ایران تشابهاتی می بیند که جالب توجه است. مثلاً گوبینو می نویسد : کسی که از کشورهای عربی و ترک به ایران بیاید درست احساس شخصی را دارد که پس از خواندن شعر به خواندن نثر بپردازد. چون ملت ایران کیفیت مشخصی ندارند. گوبینو با زبان فارسی آشنا بود و به ایران علاقه ی خاصی داشت و اکثرآثار خود را به ایران اختصای داد ولی روی هم رفته نظر خوبی در مورد ایرانیان نداده است و با دیدی تحقیر آمیز به آن ها می نگرد. در واقع به نوعی نظری دوگانه دارد. دکتر کریم مجتهدی در کتاب «آشنائی ایرانیان با فلسفه های جدید غرب» در مقاله ای درباره ی نخستین ترجمه ی فارسی گفتار در روش دکارت که به سفارش گوبینو توسط «ملا لاله زار» انجام شده بود نوشته است که: گوبینو را نمی توان یک ایران شناس محض دانست بلکه خصوصیات روحی و گرایشهای فلسفی نشان می دهد که جهانبینی خاصی داشته است.

IMAGE0011

یکی از معروفترین آثار گوبینو، رساله ای درباره ی عدم تساوی نژادهای انسانی است که قسمتی قبل از سفر اول وی به ایران منتشر شد که البته اعتقاد به نژاد برتر آریایی در آلمان وجود داشت و غیرمستقیم بر ایران هم اثر گذاشته بود. گوبینو به این نتیجه رسیده بود که در میان نژاد انسانی سلسله مراتبی وجود دارد و نژاد آرایایی چه در اروپا و چه در آسیا با نژادهای پست تر آمیخته شده است. بنابراین مسائل مربوط به هر قوم را باید بر مبنای میزان ترکیب خونی آن قوم تبیین کرد. پس تاریخ هر قوم مراحل دگرگونی آن نژاد است. نظریه ی نژادی گوبینو در قرن بیستم تأثیر بسیاری در آلمان داشت.

گوبینو در مراجعت سفر اول به ایران کتاب”سه سال در آسیا” را منتشر کرد. سه سال در آسیا که در سال ۱۳۸۳ توسط هوشنگ مهدوی ترجمه شد، قسمتی از کتاب سفرنامه ی اوست درباره ی سفر به ایران و قسمت دیگر درباره ی ملت، مذاهب، صوفیان، اهل حق، زرتشتیان و وضع مردم و ویژگی های اخلاقی و روابط اجتماعی و…. می باشد. احتمالاً مقاله ی مذکور پیش نویس این کتاب بوده است.

گوبینو می نویسد اکثر محققین غربی به ظاهر جوامع شرقی می پردازند و از درک عمیق امور دور می افتند. این امر درباره ی ایران نیز صدق می کند. تحقیق کلی از اجتماع ایران نشده است. از نظر وی ایران آئینه ی تاریخ و نمونه ای از همه ی نژادها ی آسیایی است و باعث شده که هیچ عقیده ای بطور قاطع در ایران پا نگرفته باشد. وی ایران را پلی فرض می کند بین شرق و غرب که عقاید طرفین از این طریق منتقل شده است و این فکر را بارها تکرار کرده است. در این مقاله پس ازآنکه به طور کلی به اسلام و ادیان دیگر می پردازد می نویسد: آنچه افتخار ایرانیان است این است که هیچ وقت سعی نکردند عقاید خود را مخفی کنند. آن ها افراد غیر مسلمان را شکنجه نمی دهند و به استثنای گبرها که سخت تحت فشار هستند با سایر اقلیت ها با اغماض رفتار می کنند.سپس درباره ی زبان رسمی و زبان ها و لهجه های متعدد در ایران که با زبان عربی و ترکی مخلوط شده توضیح می دهد و می نویسد که مخلوط عجیبی به بار آورده است.

در قسمت آخر مقاله باز به این موضوع می پردازد که ایرانیان برای پذیرش هر نوع عقیده ی جدیدی و حتی عقاید اروپایی استعداد فراوان دارند و به سادگی همه ی تحولات را قبول می کنند. سپس از تغییراتی که در سال های اخیر رخ داده می نویسد که از دید من جالب ترین قسمت مقاله است. بعضی از نظریه ها ی او هنوز هم صدق می کند. گوبینو می نویسد که ادبیات و قوانین ایران در حال تحول است و اگر آداب و رسوم این مردم را بررسی کنیم خواهیم دید که عشق و علاقه به تغییر آشکار است و چند مثال می زند:مثلاً اینکه نوشیدن چای در روسیه متداول شد و از سی سال پیش به این طرف در همه ی طبقات ایران رایج گشته است. همچنین اوایل قرن گذشته کسی قلیان نمی کشید اما امروز قاطرچی ها نیز قلیان می کشند. حتی لباس زنان و مردان نیز تغییر کرده است و مانند اروپا در حال تحول دائمی است. آرایش مورد پوشش سر نیز که کمتر دستخوش تغییر است به تازگی عوض شده است. و اخیراً لباس را به مد اروپا می بُرند و بیشتر جوانان کت و شلوار از پارچه ی آبی به تن می کنند. ولی به عقیده ی وی ایرانیان به مشکلات این تحولات توجه ندارند و فقط می خواهند نتایج ظاهری تمدن غرب را کسب کنند. وی می نویسد که در ایران کسی از فرنگ ، این سرزمین مجهول اطلاع زیادی ندارد و نه درباره ی موقعیت جغرافیایی و نه درباره ی سایر مشخصات آن چیزی نمی داند. ایرانیان فقط به طور مبهم و با استنباط از آنچه تصور می کنند، فرنگ را می شناسند.

نکته ی مثبتی که گوبینو به آن اشاره می کند درباره ی فعالیت مردم و نه دولت در راه تحصیل است. بطوری که در ده سال اخیر نتیجه آن تعجب آور است. در تهران شهری که از اروپا فاصله ی زیادی دارد بدون داشتن کتاب و تقریباً بدون معلم حداقل دویست نفر کم و بیش فرانسه می دانند و خیلی بدان موضوع اهمیت می دهند. باید در نظر گرفت در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه جمعیت تهران کمتر از صد و پنجاه هزار نفر بود و با این حساب تقریباً از هر هفتصد و پنجاه نفر یکی فرانسه می دانست. وی یادآور می شود که تا سال ها زبان فرانسه زبان دیپلماتیک بود و در ایران نیز تا مدت ها زبان فرانسه زبان دوم محسوب می شد. البته به غیر از عربی. زبان انگلیسی شاید یک قرن بعد جایگزین شد.

گوبینو می نویسد ایرانیان به این زبان اهمیت می دهند چون می بینند روس ها از زبان فرانسه استفاده می کنند. به نظر آن ها زبان فرانسه به سایر زبان ها ترجیح دارد و به این نتیجه رسیده اند که فرانسه زبان عمومی و رایج ملل متحد است و مردان بزرگ سعی می کنند که آن را بیاموزند. عده ی زیادی از زنان حرمسرا افتخار می کنند که پسرانشان فرانسه یادمی گیرند یا شوهرانشان را تحت فشار می گذارند که چنین کاری انجام دهند. بدون شک چند سال دیگر تعدا اشخاصی که این زبان را بخوبی بشناسند بخصوص در ادارات دولتی بسیار زیاد خواهد شد. به این منظور گوبینو به دارلفنون نیز اشاره دارد و می نویسد که چهار سال قبل چند نفر از فرانسه برای تدریس ریاضیات و فیزیک و جغرافیا و فنون نظامی استخدام شدند. با این که مدرسه پیشرفت چندانی نکرده بود ولی به نظر او همین نتیجه ی کم شایان تحسین بود و به هوش و رغبت شاگردان به فراگرفتن علوم شهادت می داد.

گوبینو می نویسد که در کلاس ریاضی شاهد بود که درس را به فرانسه می دادند و به مرور بوسیله ی یک افسر ایرانی ترجه می شد. این مترجم فرانسه را از یک ایرانی دیگر فراگرفته بود که او نیز از یک روس آموخته بود. به نظر او ایرانیان سعی داشتند توجه اروپا را به خود معطوف نمایند و این عکس العمل در یک ملت آسیایی غیرمترقیه بود و نتیجه می گیرد که اگر ایران فقط به افتخارات قدیم و تاریخ و شهرت سابق خود متکی باشد، تنها حس کنجکاوی اروپائیان را برمی انگیزد و کار بی نتیجه می ماند. ولی چنین نیست و گوبینو هم سعی کرده ارتباط مسائل سیاسی امروز ی اروپا بخصوص فرانسه را به این اشخاص توضیح دهد.

از سرنوشت این مقاله خبر ندارم . در هر حال عقاید و اطلاعات تاریخی و فلسفی و ادبی گوبینو که در کتاب های متعدد او و یا کتاب هایی که توسط محققین بسیاری نوشته شده است خیلی عمیق تر از آنچه در این مقاله منعکس شده، می باشد و همانطور که قبلاً اشاره شد احتمال دارد این مقاله پیش نویس کتاب«سه سال در آسیا» باشد.

اقامت اول گوبینو در ایران هم زمان با جنگ کریجه بین روسیه با عثمانی و فرانسه و انگلیس بود. علی رغم تئوری های نژادی و علاقه ی گوبینو به تمدن و تاریخ ایران، به هر صورت او یک دیپلمات بود که در وهله ی اول به منافع کشورش می اندیشید و با یک دیدار اوریانتالیستی ایران را مورد مطالعه قرار می داد. دیپلمات های معاصر وی چه فرانسوی و چه از کشورهای دیگر به ایران یا مشرق زمین سفر می کردند و اکثراً از همین نظر شرق را می سنجیدند که در سیاست روابط خارجی این کشور ها اثر عمیق و ماندگاری گذارده است.

نکته ای به نظر من اهمیت دارد این است که به مرور که تألیفات در ایران و سایر کشورهای شرقی شناخته شدند کم کم بر دیدگاه ما از خودمان تأثیر گذارد و باید به این مسأله فکر کنیم.»

سخنران دوم جلسه دکتر رسول جعفریان درباره دکتر اشراقی و اهمیت تحققیات دانشگاهی در حوزۀ تاریخ اشاره کرد و سخنرانی خود را چنین آغاز نمود:

« سال هاست که در خدمت استاد اشراقی هستیم و بیش از سه دهه است که از آثار ایشان در بخش تاریخ صفویه استفاده می کنم و همیشه خود را مدیون کارهای پژوهشی ایشان می دانم و امیدوارم که بتوانم در این دقایق کوتاه اشاراتی در این زمینه داشته باشم. دو مطلب مهم وجود دارد: یکی درباره ی تاریخچه ی کوتاهی است از پژوهش های معاصر مربوط به صفویه که دکتر اشراقی سهم بسزایی در مورد این بخش دارند. همانطور که می دانید ما در این موضوع کارهای پژوهشی عمیقی نداشتیم. افرادی چون مرحوم فلسفی و دیگر محققانی که در مورد صفویه صحبت هایی داشتند اما بیشتر اظهارنظر های تبلیغی و سیاسی و یا استفاده های اصلاحی و نگاه های عبوری بود. طبعاً دلیل این امر مشکلاتی بود از جمله : مشکلاتی در حوزه ی استناد به تاریخ گذشته امان و شناخت تاریخ و یک نوع انقطاع که در دوره ای از تاریخمان دچارش بودیم. علاوه بر اینکه ما به لحاظ روش پژوهش بسیار ضعیف بودیم و جز روش سنتی که مربوط به شرح حال علما بود تقریباً هیچ نداشتیم. در واقع عدم آشنایی با این دوره ی تاریخی سبب گشت که وقایع آن شکل داستانی به خود گیرد. فقط یک نقطه ضعف مهم را می گویم و آن هم به دلیل اینکه در اوایل دهه ی پنجاه مرحوم شریعتی بحث صفویه را مطرح کرد، بخصوص در حوزه ی تاریخ مذهب تشیع و برداشت تشیع صفوی و علویی احساس نیاز گسترده ای نسبت به شناخت عمیق تر این دوره پدید آمد. متاسفانه مراکز قابل توجهی وجود نداشت که بتواند منبع دقیق و درستی در پاسخ به این نیاز مطالعاتی باشد. گرچه آن کتاب هم تأثیر منفی بدی در منطقه گذاشت و امروزه ما را به عنوان شیعه ی صفوی در کشور صفوی بر اساس همان ترجمه ها می شناسند و به هر حال مخالفین ما نیز همیشه در فکر سوء استفاده های شخصی خود هستند و کشور ما همیشه در میان کشورهای عربی به عنوان یک کشور صفوی شناخته شده است و این مسأله شبیه همان اتهامات قدیم است که که مثلاً ما پیرو بابک هستیم و …. حرف هایی که توسط بسیاری از مورخان زده شد و جوینی قدری در بخش اسماعیلیه جهانگشای خود مسائلی را مطرح کرد.

دکتر رسول جعفریان ـ عکس از ژاله ستار

انگشت اتهام به سمت ما بود و اینکه رابطه ی عمیقی با اسلام نداریم. همیشه گمان می کردم یک کتاب پانصد صفحه ای راجع به صفویه چطور حتی یک استناد هم ندارد؟! و بیشتر حاصل تجربه های روز و برداشت های شخصی است و شاید شخصی که این موضوع را مطرح کرده بود به دنبال مسأله ای تأثیرگذار بود و بالاخره تأثیرش را هم گذاشت! کوتاهی از تحقیقات و بخش تحقیقی تاریخ صفویه بود که اینگونه تاریخ دوران و وراث این دوران مسکوت مانده بود. در این میان، باید بگویم دکتر اشراقی یک سهم عمده در این مساله دارند. ما در تاریخ حوزه ی اسلام خود شروع نکردیم. غربی ها شروع کردند و نسخی چون طبری و … را برایمان منتشر نمودند و حالا بعد سال ها در این زمینه فعال شدیم زمانی که دیگر زمانش گذشته بود! وقتی این متون توسط آقای اشراقی چاپ شد به نوعی دامنه ی وسیعی در اختیار محققین قرار گرفت و همه با اتکاء به این نوشته ها راحت تر از قبل در مورد صفوی سخن می گفتند. این نهضت ادامه پیدا کرده و حجم قابل توجهی متون در بخش تصحیحی در حال پرداخت است. اما هنوز هم با وجود تلاش های دکتر اشراقی و دکتر صفت گل هنوز حجم قابل ملاحظه ای از اطلاعت صفویه به صورت اطلاعات پشت نسخه ای در کتاب های نجومی و جغرافیایی و تاریخ اجتماعی و موجود است و اگر این موارد رو مد نظر قرار دهیم چیزی حدود هشتاد درصد متون ناشناخته باقی است.

و اما نکته دوم: امروزه در ایران ما چهار نوع جریان تاریخی داریم: یک- جریان تاریخ نویسی دانشگاهی است که به هر حال یک سنت هفتاد ساله ای است و فراز و نشیب هایی داشته است و دامنه وسیعی دارد که در مراکز مختلف دانشگاهی چون مشهد، اصفهان، شیراز و … شاهد فعالیت در این زمینه می باشیم.

دو- تاریخ حوزوی است که در قم فعالیت های مستمری در این زمینه انجام می دهند و به چاپ مجله و کتاب و … می پردازند و بیشتر تاریخ دینی را مد نظر داده اند که البته گاهی این بخش تاریخ را ناخواسته با سمت مسائلی می کشانند.

سوم- مؤسسات پژوهشی تاریخی است که همانند دایره المعارف یا چندین مؤسسه ی وابسته ی دیگر که حال به وزارت خانه ای وابسته هستند و یا به ارگان دیگری و بخش های نیمه دولتی مثل میراث مکتوب که در این حوزه هم کار می کنند.

چهارم- جریانات فردی هستند. مترجم ها و مؤلفان مختلفی که در گوشه و کنار کشور، چه در تهران و چه در مناطق دیگر به فعالیت در این زمینه می پردازند.

این چهار جریان تحقیقاتی در زمینه ی تاریخی در کشور موجود است و حال باید پرسید چرا کمیت جای کیفیت را گرفته است؟

این ها باز می‎گردد به توسعه نیافتگی ما و اینکه دانشگاه ها نتوانسته اند به این نیاز پاسخ گویند و در کشور ما شاید نیاز های کاذبی وجود دارد که بخشی از این تحقیقات پاسخگوی این نوع افراد است. گرچه بسیاری بر این عقیده هستند که این ها مربوط به دانشگاه نیست و دانشگاه یک مرکز آموزشی صرف است. اما دانشگاه جمع قابل توجهی از اساتید است و یک تاریخ علمی شفاف تاریخ دانشگاهی است و دولت برای دستیابی به نتیجه ی مطلوب باید بر این واحد تحقیقاتی سرمایه گذاری نماید. باید این اعتماد میان دانشگاه و افردای که قصد کمک در بخش تحقیقاتی تاریخ را دارند ایجاد شود. حال آنکه اکثر افراد ترجیح می دهند با نهاد هایی جز دانشگاه همکاری نمایند.

قبل از انقلاب هم در بخش تاریخ نویسی معضلاتی داشتیم. از جمله جشن های دو هزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی که بر اساس شرایط خاصی به نگارش تاریخ نه چندان واقعی می پرداختند. به عنوان نمونه در خارج ایران هم مؤسسه ی تاریخ ترک در ترکیه توسط آتاتورک پایه گذاری شد که در واقع پاسخ گوی سوالاتی که ترک ها داشتند در زمینه هایی چون بحث ارامنه و یا بحث تبدیل عثمانی به ترکیه جدید و ضرورت هایی که جهت ایجاد یک پانترکیسم مخصوص، مسأله اساسی بود.

اگر نگاهی جهانی به مسأله تاریخ نگاری داشتیم شاید اینگونه مسائل پیش نمی آمد. ما نگاه های ایرانگرا داشتیم و حال و روز تاریخمان این شد. باید به تاریخ نگاری دانشگاه و پژوهش های اساتید و دانش پژوهشان احترم بگذاریم که یکی از این اساتید دکتر اشراقی هستند که این خط پژوهشی را ادامه می دهند. دو ویژگی مهم این خط تاریخی این است که اولاً سعی دارد علمی باشد و علمی بماند که کسی نمی تواند به سادگی ادعا نماید در کشوری که جهان سوم است این اتفاق حاصل گردد. ولی با این وجود دانشگاه مکانی است که فعالیت های برخلاف کارهای فردی که اغلب استمرار ندارد و بصورت یک مکتب که استادی باشد و شاگردهایی و شاگردها ،شاگردهایی دیگر که مسیری معین را ادامه دهند، حاصل نمی گردد. این کار علمی تنها در محیط دانشگاه می تواند انجام شود. تحقیقاتی که در طول جمع آوری اش شاگرد تربیت کرده و استمرار یافته و صبوری به خرج داده و دست خوش بازار نشده است. اساتیدی که اینگونه می مانند از این حیث با ارزش هستند. شاید روزی و روزگاری اوضاع به سامان باشد گرچه در این زمینه تحقیقاتی، نوپا هستیم اثرات قابل ملاحظه ای را خواهیم یافت و دیگر تاریخ دچار تهذب نخواهد شد و یا به دنبال برتری خود وابسته به یک جریان سیاسی نخواد شد و با بر اساس منافع یک سلطنت نوشته نخواهد شد و عینیت و سندیت بیشتری خواهد یافت. امروزه مراکزی است که مثل مسائل سیاسی روز برخورد می کنند و برای حل و فصل قضایای روز تاریخ نگاری می کنند گرچه این خلاف اصول تاریخ نگاری است. اما دانشگاه علم تاریخ را به عنوان یک علم حفظ می کند، تعمیقش می دهد، توسعه اش می دهد و بدان استمرار می بخشد. قطعاً در این راه آسیب هایی هم می بیند و در واقع ما بعد انقلاب به خاطر جایگاه ویژه ای که در در دنیا داشتیم مسائل و مشکلات زیادی داریم و دچار آسیب های فراوان شده ایم اما باید تاریخ کشور را   پیراسته اش کرد و با نگارش آثار فاخر از این تاریخ دفاع کرد. باید از این منابع استفاده کرد. اساتید پیرتر می شوند اما کارهایشان نباید کنار گذاشته شود. باید آثارشان به عنوان منبع مورد استفاده قرار گیرد.

همیشه وقتی دکتر اشراقی به دانشگاه تشریف می آورند به بحث با ایشان می نشینیم و با تجربه ها و خاطرات خوب و یک نگاه نافذ سوالات را پاسخ می گویند و همیشه از کارهای تصحیحی و نگارشی ایشان بهره مند می شویم. حتی ایشان بی هیچ چشم داشتی اجازه دادند که کارهای منابع ایشان بر روی سی دی تاریخ ایران قرار گیرد و از این بابت گمانم شروع پیشرفت بسیاری در زمینه ی تاریخ نگاری خواهیم داشت.»

در بخشی دیگر از این نشست، دکتر منصور صفت گل در مورد وضع تاریخ و تاریخ نگاری ایران و دکتر اشراقی سخنانی را مطرح کرد:

« به نظرم می آید برای فهم بهتر اهمیت فعالیت علمی استاد اشراقی بهتر است به موضوع مهم تر که وضع تاریخ و تاریخ نگاری ایران می باشد توجه کنیم. در واقع دوره ای از تاریخ نگاری ما در ایران تا انقلاب مشروطه صورت می گیرد و یک دوره ی دیگر از انقلاب مشروطه به بعد تداوم می یابد. تغییراتی که در دوره ی جدید در وضع تاریخ نگاری ایران ایجاد شد در حقیقت دستاور مهم دوره ی تجدد جامعه ی ایرانی بود و گمانم این است که فهم فعالیت ها، آثار و تحقیقات استادانی همانند استاد اشراقی منوط به فهم این تغییرات است که در دوره ی تجدد اتفاق افتاد. یعنی آن دسته از فعالیت هایی که تاریخ را از یک فعالیت مبتنی بر قواعد و اسلوب ها قدیم به یک رشته ی تخصصی علمی تبدیل کرد. در ایران عموماً تاریخ نویسی در سطح روابط استاد و شاگردی و از طریق نمونه های تألیف شده توسط استادان مورخ که معمولاً وجوه مختلفی داشتند، فعالیتشان پیش می رفت. در دوره ی جدید تاریخ نگاری در ایران که از دوره ی مشروطه به بعد استقرار نهاد های علمی و آموزشی جدید آغاز می گردد تاریخ نگاری رفته رفته به سمت یک موضوع کاملاً تخصصی ظاهر می شود. یعنی زمینه برای فعالیت نسلی از مورخان فراهم می شود که به صورت حرفه ای آموزش می دیدند و از اصول و قواعد و قوانین معینی در تاریخ نگاری پیروی می کردند. فعالیت ها و آثار دکتر اشراقی در حقیقت می توانند در دروه ی انتقاد و گذار از وضع تاریخ نویسی پیشا جدید به دوره ی جدید مقداری مرتبط گردد. یعنی نسل اول استادانی که در دوره ی جدید شروع به فعالیت علمی تاریخ نویسی کردند. افرادی مانند وحید الملک شیبانی و غلامرضا رشید یاسمی و عباس اقبال آشتیانی و از همه مؤثرتر مرحوم نصرالله فلسفی که این نسل در حقیقت در تاریخ نویسی ایران بنایی را نهادند و زمینه ای را فراهم کردند و تجربه ای را منتقل نمودند که نسل دومی که به عنوان شاگرد در خدمت این اساتید بودند تاریخ را به صورت یک رشته ی تخصصی علمی و مبتنی بر اصول و قواعد ی که عرض کردم، در نظر می گرفتند. با این حال در مجموعه ی این فعالیت ها و با توجه به آثاراری که دکتر اشراقی منتشر کردند می شود رویکردهای تخصصی دکتر اشراقی را از چند منظر مورد توجه قرار داد.ایشان عمیقاً وفادار به سنت پژوهشی اقبال آشتیانی در حوزه ی تصحیح متون بودند همین باعث شد که تعدادی از مهمترین متون تاریخی دروه ی صفویه با اشراف و نظارت و تصحیح و توضیحات دکتر اشراقی منتشر شود و راه گشای نسل بعدی محققان صفویه شناس شود. ولی دامنه ی فعالیت های دکتر اشراقی به تصحیح متن محدود نشده است و در واقع ایشان به دلیل تجربه ی طولانی و تحصیل و زمینه ی تحقیقاتی منظمی که نزد استادان مذکور داشتند مجموعه ای از علاقه به تاریخ را در کنار رویکرد ادبی نسبت به تاریخ در کنار اهمیت جغرافیا برای تاریخ و اهمیت حوزه ی علوم اجتماعی و اقتصادی و مخصوصاً روانشناسی، برای شاگردی چون من که افتخار شاگردی ایشان را در حوزه های متفاوت داشتم، همیشه جذاب بود. و این دیدگاه ویژه ای در دانشجویان ایشان ایجاد کرد که به تاریخ ایران از منظر سیاسی و سلسله ای توجه نکنند بلکه هم زمان به ایران به مثابه ی یک سرزمین و کشور بنگرند. این رویکردهای چندگانه ای که در بیان کلاس ها و برنامه تددریس استاد که بعدها در آثار تحقیق ایشان در غالب مقالات خوانده می شود عملاً افق های جدیدی را در زمینه تاریخ بخصوص تاریخ صفوی گشود . اما یک زاویه ی دیگر هم در کارهای ایشان قابل اشاره است و آن علاقه ی جدی و قلبی و علمی استاد به مباحث مربوط به تاریخ و فرهنگ قزوین است. یعنی می شود قزوین شناسی را هم بخشی از حوزه ی علاقه دکتر اشراقی در نظر گرفت. و این به نحو خیلی ظریفی منزوج است. حتی در متونی که توسط ایشان تصحیح شده است می توان این علاقه به قزوین را تشخیص داد. خلاصه التواریخ قاضی احمد قومی که یک متن فوق العاده مهم در مسائل مربوط به تاریخ قرن دهم صفویه به شمار می رود در واقع بهترین نمونه ی تاریخ نگاری مکتب قزوین به شمار می رود و بخش قابل توجهی از آنچه در کتاب خلاصه التواریخ قومی بیان می شود عملاً اشاره به دروه ی پایتختی قزوین در دوره ی پیش از شاه عباس اول صفوی است. آثاری اینچنین موجود است اما دکتر اشراقی سعی کردند حتی در بخش شعر و ادبیات با توجه به اشعار عبدی بیگ شیرازی نیز بخش های گم شده ی تاریخ قزوین را به تصویر بکشند. بنابراین همه ی آن چیزی که در این سه عرصه مورد علاقه ی استاد بود را با همان رویکرد تاریخ جغرافیا، ادبیات، اجتماع و اقتصاد و حتی تحلیل روانی، روانشناختی و تحولات جامعه ی ایرانی می توان دید. یعنی از دید ایشان نمی شود تاریخ را از جغرافیا جدا کرد. شاید ایشان خواسته یا ناخواسته یک نوع مکتب آنالیسم ایران را بنا نهادند. هنوز هم بعد مدت ها بسیار خرسندم که دکتر اشراقی در دانشکده در کنار گروه حضور دارند و گرچه ما استاد پاریزی را در ظاهر در کنار خود نداریم اما در باطن ایشان درکنار ما هستند و خواهند بود.»

دکتر منصور صفت گل ـ عکس از ژاله ستار

دکتر صفت گل در ادامه ی سخنرانی خود به حضور چهره ی بین المللی استاد اشراقی در مجامع تاریخی جهان اشاره نمود و گفت:

«در حقیقت پژوهش دکتر اشراقی در زمینه قزوین و صفویه ی حلقه ای از حلقه های بزرگتر دلبستگی ایشان به تاریخ ایران به مثابه ی یک تمدن دیرپاست و علاقه ی ایشان به فرهنگ و تمدن ایران و ایجاد علاقه در دانشجویان است. هیچ برنامه ای بین المللی وجود نداشته در باب تحقیقات صفوی شناسی که ایشان سخنران نباشند و اگر نبودند برنامه ای نبوده که از ایشان و تحقیقاتشان سخنی به میان نیاید و این افتخار بزرگی برای ماست.»

در این جا نوبت به دکتر محمدباقر وثوقی رسید تا از احسان اشراقی و مدیریت گروه تاریخ حکایت کند :

سلام و عرض ادب دارم خدمت حضار محترم و دوستان عزیز خودم و تشکر می کنم از دست در کاران این برنامه به ویژه جناب آقای دهباشی، دانشجویان محترم گروه تاریخ. خب کار من بسیار سخت شد چون نکات مهم گفتنی را اساتید محترم اینجا اعلام کردند و نشان دادن این فیلم و آن احساس بسیار خوبی که از کلمات و جملات استاد عزیز گرفتم.

شاید من بتوانم کوتاه از منظر شاگردی که هیچ وقت این حس شاگردی را نسبت به این استاد بزرگوار از دست نداده است به جنبه ای از زندگانی استاد دکتر اشراقی بپردازم که شاید کمی درباره همه ی استادهای دانشگاه مغفول واقع می شود ، نگاه می کنم به گذشته ی خودم که ۲۶،۲۷ سال پیش کنار آقای دکتر و درس آقای دکتر اشراقی، جغرافیای تاریخی می‎خواندم. این تصور در ذهن من شکل گرفت که استاد عزیز از نسل دوم مورخین ایرانی هستند.

نسل اول هم زمان تأسیس دانشگاه در ۱۳۱۳ بود و ایشان به نسل دوم تعلق دارند، نسل دومی که خوشبختانه دوره ی کارشناسی‎اش را جغرافیا و تاریخ گرفت و زبان علمی‎اش‎ زبان فرانسه بود که در سال ۱۳۴۰ با تغییر این نظام آموزشی از سالی واحدی به سالی ترمی موجب شد که هم درس ها گرایش واقعی خودش را پیدا کند که متأسفانه این ویژگی‎های بین رشته ای که به درستی آقای دکتر صفت گل به آنها اشاره کرده اند که در تدریس آقای دکتر به چشم می آید این که وقتی ایشان تاریخ را از دو بعد جغرافیا و ادبیات مورد بررسی قرار می‎دهند ، دو وجه اساسی حیرت انگیز به آن می دهند و وقتی شما سر کلاس ایشان می‎نشینید، متوجه می شوید که فضای این سه بعدی تاریخ می تواند چقدر شما را تحت تأثیر قرار بده. ایشان نسل دوم موخین ایرانی هستند واز یک نظر شخصیت علمی و آکادمیک ایشان قابل توجه است .وقتی ما وارد نظام دانشگاهی می شویم، به عنوان معلم یا استادیار، سه راه پیش روی ماست ، سه راه، ما می توانیم به این سه مسیر برویم:

دکتر محمدباقر وثوقی ـ عکس از ژاله ستار

یک؛ کلاس، آموزش ، درس، دانشجو، آماده کردن خودمان برای کلاس که خودش اساس کار است ، انرژی زیادی می برد و توان آدم را می گیرد، یک راه دوم ؛ تحقیق نوشتن، تصحیح کتاب ، تحقیق تاریخی ، ترجمه یعنی آثاری که می آید به کمک تدریس شما و راه سومی هم هست و آن مدیریت آموزشی در دانشکده و دانشگاه است که ما به آن می گوییم پست‎های اجرایی و اگر دقت بکنید، می بینید بعضی از استادهای دانشگاه فقط در کلاس هستند، نه، کار اجرایی نمی کنند ،فرار می کنند و یا به هر شکلی شرایطش برای‎شان جور نمی شود. پس تمام انرژی‎شان را می گذارند برای کلاس یا نه انرژی‎شان را تقسیم می کنند. اما استاد اشراقی فردی است که از لحاظ توانمندی فوق العاده بوده چرا؟ برای اینکه که در سه مسیر آکادمیک اثر ، نقش و یاد خودش را گذاشته است. مثلا مدیریت گروه کار فوق‎العاده سنگینی است و بخش عمده ای از وقت و انرژی شما را می گیرد و استاد دکتر اشراقی بیست سال مدیر گروه تاریخ بوده اند، آن هم در چه دوره ای، و این همان وجه مغقولی که بعدتر به آن اشاره می کنیم چرا؟ برای اینکه نظام آموزشی مدیون شخصیت ایشان هست . نظام اداری، نظام اجرای دانشگاه مدیون فعالیت های ایشان هست، و از این نظر آقای دکتر احسان اشراقی تقریبا استثنایی هست چرا؟ برای اینکه هم در کلاس استادی است که اتوریته دارد ،من شاگردش بودم و افتخار شاگردی و حس شاگردیم رو نسبت به آقای دکترهیچ وقت از دست نمی دهم برای ایکه شخصیت معلمی ایشان همیشه بوده و خواهد بود در کلاس یک اتوریته ی خاص وبعد همینطور که خودشان فرمودند وقتی به کلاس می‎آیند دست پر هستند و این خیلی مهم است، جایی خالی باقی نمی گذارند. دست پر، وقت پر، وقتی شما از کلاس ایشان بیرون می‎آیید احساس رضایت می‎کنید که این یک ساعت، یک ساعت و نیم، دو ساعت خیلی آموختم و حالا باید بروم و این رشته ها را دنبال کنم و استادعزیز ما این وجه را داشت، چه در درس جغرافیای تاریخ، چه در بخش تصحیح متون، چه در بخش تاریخ صفویه. در بخش تحقیق ،تحقیقات استاد اشراقی یک بعد بین المللی دارد، همینطور که آقای دکتر صفت گل به درستی گفتند، نام آقای دکتراشراقی با نام تحقیقات صفویه عجین شده و این ساده به دست نیامده است. پس وقتی در بحث تحقیق و پژوهش ، اینکه شما بتوانید از یک چهره داخلی ملی تبدیل بشوید به یک چهره بین المللی و حرفی برای گفتن داشته باشید و مجامع صفویه شناس ارجاع بدهند به شما، می‎تواند بسیار مهم باشد .

و نکته سوم این که در بحث تحقیق که کارهای تصحیح استاد، همینطور که استاد عزیزم آقای دکتر صفت گل اشاره کردند، واقعا دنباله مطلب تصحیح است که دکتر عباس اقبال از نسل اول استادهای دانشگاه تهران به جا گذاشته اند، با همین تمیزی با همین پاکیزگی و سادگی و در عین حال عمق . و بنابراین حیفم آمد این بخش از حیات اجرایی و علمی استاد رو اینجا نگوییم که بیست سال از عمر خودشان را، حتی اگر این روزانه چهار ساعت پنج ساعت درگیر مسائل اداری بوده ، چقدر از عمر مفیدشان را صرف خدمات آموزشی کرده‎اند و در اینجا فقط دانشجو بهره مند نشده، فقط دانشگاه بهره مند نشده، فقط جامعه ما بهره مند نشده، بلکه همه بهره مند شده اند و این شخصیت سه بعدی استاد هست که فکر کنم استثنایی باشد. در دانشگاه تهران، به عنوان یک شاگرد کوچک ، همیشه مدیون این شخصیت علمی و استادی ایشان بوده ام ،فردی متواضع، انسانی شریف ،هیچ وقت عصبانیت ایشان را، الان بیست و هفت سال در دانشگاه هستم ، ندیدیم حتی زمانی هم که می خواهند نه بگویند خیلی محترمانه و مؤدبانه می‎‏گویند ، با چهره‎ای که این نه تمام است . من خودم تجربه دارم . من خودم تاریخ ملوک هرمز را کنار استاد گذرانده‎ام . به هر حال جوانی بود و غرور و با چند تا منبع خواندن، وگاهی کنار استاد می نشستیم، از راه دور هم می‎آمدیم . درباره امام قلی خان چیزهایی می‎گفتیم ، آقای دکتر گوش می داد ، صحبتی نمی کرد ، می گفت یه آبی بخور خسته هستی، از راه اومدی و بعدها متوجه شدم که چقدر جالب من را راهنمایی می‎ کردند واز این نظر باید تشکر بکنم. من به نوبه خود، واقعا عشق به تدریس را از آقای دکتر اشراقی یاد گرفتم . واقعا وقتی به کلاس می‎آمد، احساس می کردم مثل آدمی است که همه چیز را گذاشته دم در، غصه ها و ناراحتی‎ها و هر چیز دیگری را. وقتی وارد کلاس می‎شد، آرامش خاصی داشت و مشخص بود که همه چیز را کنار گذاشته تا بیاید کلاس و امر مقدس آموزش را به انجام برساند خدا را شاکرم که چنین استاد بزرگواری داشته ام و قلباً تشکر می کنم .

و هیچ وقت احساس شاگردی را نسبت به شما از دست نخواهم داد از صمیم قلب آرزو می‎کنم شما که سلامت و تندرست و موفق باشید و به قول ما جنوبی‎ها سایه شما از سر ما کوتاه نشود.

آخرین سخنران این مراسم دکتر ناصر تکمیل همایون بود تا درباره ی خصوصیات دکتر اشراقی و شهر و فرهنگ قزوین سخن بگوید :

« برخی قوم ها خصوصیاتی دارند که قوم های دیگر ندارند. مثلاً هیچوقت بردیواری در ورودی قزوین نوشته نشده :” به شهر شاعر پرورو قزوین خوش آمدید” ولی در شیراز می گویند:” به شهر شعر ادب شیراز خوش آمدید!” گرچه قزوین شاعرانی چون عبید زاکانی دارد اما این شهر چندین مورخ اساسی دارد که کتب آن ها از بین رفته است. علامه قزوینی دهخدا را تنها لغت شناس می شناسیم ولی وقتی مقالاتش را می بینیم چیز دیگری در باب تاریخ خواهیم یافت و اکنون دکتر اشراقی! حالا بنده می توانم بگویم که شاید تابلویی در ورودی شهر قزوین بگذاریم و بگوییم:” به شهر تاریخ نگاران قزوین خوش آمدید.”

زرین کوب می گوید:” وقتی دارالمعلمین را درست کردند گفتند میرزا عبدلعظیم خان دستور زبان تدریس کند، بهمن یار عربی بگوید و فروزانفر عرفان و … و تاریخ را هم که همه می دانیم! ”

یعنی تاریخ در دوران تأسیس دارلمعلمین به صورت مستقل نبود و باقی که قرار بود تاریخ را به عنوان یک علم معرفی کنند ادبیات را پایه ی علم تاریخ می دانستند. از زمان مرحوم استاد بزرگوار استاد صدیقی ، که جامعه شناسی را در ایران تأسیس کردند؛ پیوندی میان جامعه شناسی و تاریخ رخ داد. و از آنجا شد که همه می گفتند تاریخ یکی از رشته های علوم اجتماعی است و اصلاً موقعیت تاریخ و زبان و وقایع نمادین با گذشته بسیار متفاوت بود و اینجا بود که تاریخ جایگاه اجتماعی پیدا کرد.

دکتر اشراقی عربی را می داند، خلاصه التواریخ را می داند و تا کسی عربی نداند تصحیح متون تاریخی برایش ممکن نخواهد بود.

از نظر ایشان هر وقایع تاریخی در جغرافیا اتفاق می افتد. و ایشان معتقد به پیوند عمیق تاریخ و جغرافیا هستند. آن زمانی که من ارشد جامعه شناسی می خواندم با ایشان هم دوره بودیم و دکتر اشراقی نیز درس جامعه شناسی می خواندند و دو سال تمام در مکتب دکتر صدیقی و صنائی و …. علوم اجتماعی آموخت. و اینطور شد که پیوند دیگری میان جامعه شناسی و تاریخ یافت.

و اما وای بر مورخینی که زبان نمی دانند!

دکتر ناصر تکمیل همایون ـ عکس از مریم اسلوبی

ما بایستی در علوم انسانی خودمان مطالعات زیادی داشته باشیم. به عنوان مثال اگر به نقش جهان می رویم و از دور گنبد پر از نقش و نگار مسجد شیخ لطف الله را نظاره می کنیم این برای شناخت کافی نیست. باید اینبار به داخل بنا برویم و گنبد را با این همه زیبایی و نقوش اسلیمی نظاره کنیم. اینجاست که شناخت درونی و برونی حاصل می گردد. در مورد تاریخ نیز همین است هم باید نسخ ایرانی و آثار مورخان ایرانی را بخوانیم و بشنویم و هم خارجی. اینطور نیست که اگر یک غربی مسأله ای را می گوید پس درست است و بالعکس اگر باستانی پاریزی می گوید پس صد در صد مورد قبول است. هر دو روش اشتباه است. باید دید دیگر ان که از دور نظاره گر فرهنگ ما هستند چگونه بر ما می نگرند و از درون چطور؟

دکتر اشراقی زبان فرانسه را به خوبی آموختند و باید گفت:” آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری”

وی زمانی دانشجو بود که اساتیدی چون نصرالله فلسفی و اقبال آشتیانی استاد بودند و شاید یکی از شانس های بزرگ وی همین بود و این است که با توجه به علاقه ی خود و علمش توانست در سطح جهانی قرار بگیرد.

مسآله ی دیگر تاریخ صفوی است و تاریخ قزین است. استاد اشراقی نه تنها در بخش دوره ی صفوی که بر تاریخ قزوین از قنات ها و ساختمان ها و باغ ها و … در طول تاریخ گرفته تا تاریخ قوم ها و … اشراف کامل دارند. آدم فکر می کند با یک جامعه شناس شهری روبروست. ایشان تاریخ مستند صفوی و قزوین هستند. من شاگرد ایشان نبودم اما:

بودم آنروز من از طایفه ی دردکشان

که نه از تاک نشان بود نه از تاک نشان !

سال هاست ایشان را می شناسم. به ایشان به عنوان یک فاضل احترام می گذارم. فاضلان برای بنده بسیار قابل احترام هستند. ما عالم زیاد داریم! اما فاضل اندک! اما آنچه که بیشتر از فضل دوست دارم فضیلت و اخلاق است که این صفت را ایشان دارن و زنده باشند سال های سال!»

دکتر تکمیل همایون در پایان به نسخ ایرانی که در آرشیوهای غربی است اشاره کرد و گفت:

« در فرانسه نسخه ای چاپ می شد با عنوان “اتود صفوی”. مجله ی خوبی بود. کاش حداقل هزینه ای و سرمایه گذاری صورت می گرفت برای غربی هایی که می خواهند در بخش مطالعاتی فرهنگ ایران فعالیت کنند. در فرانسه خانه ی عرب هست از کتابخانه و مجله و بخش مطالعات و … و تمام کشورهای عربی در آنجا فعالیت می کنند اما خانه ایران در فرانسه که روزی استاد پاریزی را به آنجا دعوت کردیم اکنون به یک مکان متروکه تبدیل شده است.

در اوایل انقلاب وقتی به کتابخانه ی ملی ایران رفتم خانمی گفت چند روز پیش در یکی از اتاق ها مار پیدا شده. به اتاق رفتم در سقف حفره ای بود که با موکتی پوشانده شده بود. گفتند آب از این جا بر روی کتاب خطی قدیمی چکه می‎کرد تدبیری اندیشیدیم اینگونه!

ما نسخ فراوانی از دوره ی تاریخ عثمانی در ترکیه در مورد صفوی داریم. حتی نسخی داریم در لیسبون درباره ی خلیج فارس و دریای عمان که شاید مربوط به دوران صفوی هم بشود این ها را چه خواهیم کرد؟

برخورد ما با نسخ خطی داخل کشور اینگونه است نسخه قدیمی و ارزشمند میراث فرهنگی کشورآیا برای نسخی که مربوط به خارج است و در مورد ایران می شود تدبیری اندیشییده ایم ؟»

پس از آن دکتر امیرخانی، معاون کتابخانه ی ملی ایران و محمد علی حضرتی، رئیس میراث فرهنگی قزوین لوح تقدیر و هدیه ی سازمان اسناد و کتابخانه ی ملی ایران را به دکتر اشراقی اهدا کردند.

علی دهباشی و دکتر احسان اشراقی ـ عکس از مریم اسلوبی

اهدای لوح تقدیر ـ عکس از مریم اسلوبی

و در در پایان جلسه علی دهباشی از دکتر احسان اشراقی دعوت کرد که برای علاقه مندان و دانشجویان صحبت کنند:

« به نام آنکه هستی نام ازو یافت

فلک جنبش زمین آرام ازو یافت

فلک بر پایدارو انجم افروز

خرد را بی میانجی حکمت آموز

جواهر نخش فکرت های باریک

به روز آرنده ی شب های تاریک

غم و شادی نگار و بیم وامید

شب و روز آفرین و ماه و خورشید

از آقای علی دهباشی، مدیر محترم مجله بخارا ،که موجبات تشکیل این جلسه را فراهم کردند تشکر می‎کنم. همچنین از استادان محترم تاریخ آقایان دکتر صفت گل ، دکتر وثوقی ، دکتر جعفریان ، دکتر تکمیل همایون و سرکار خانم اتحادیه که برای ایراد سخنرانی قبول زحمت فرمودند و از همه ی حضار محترم ، سپاسگزاری می‎کنم.

من در شهر قزوین متولد شدم و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در آن شهر گذراندم و برای ادامه تحصیل به تهران رفتم و در دانشسرای عالی در رشته ی تاریخ و جغرافیا ثبت نام کردم و در خردا د ۱۳۲۸موفق به اخذ لیسانس در رشته ی تاریخ و جغرافیا از دانشکده ی ادبیات شدم . و پس از آن به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و با سمت دبیری عازم شهرستان قزوین شدم و بعد از دو سال به تهران منتقل گردیدم و با فرصت هایی که بدست آمد در رشته ی فوق لیسانس علوم و تحقیقات اجتماعی ثبت نام نمودم و در سال ۱۳۴۰ فارغ التحصیل شدم.

در رشته ی تاریخ و جغرافیا استادان معروفی تدریس می‎کردند که حق بزرگی به گردن من دارند و از آنها بسیار آموختم ، که از آن جمله بودند استادان عباس اقبال آشتیانی ، رشید یاسمی ، نصر الله فلسفی ، وحید الملک شیبانی ، علی اکبر بینا ، خان بابا بیانی ، احمد مستوفی ، مسعود کیهان ، محمد حسن گنجی ، سعید نفیسی و دکتر معین نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند خدای عز وجل جمله را بیامرزد. در سال ۱۳۴۲با شرکت در آزمون دکتری تاریخ دانشگاه تهران در این رشته پذیرفته شدم و در سال ۱۳۴۷ موفق به اخذ درجه دکتری گردیدم. در همین سال بنا بر پیشنهاد دانشگاه تهران و موافقت وزارت آموزش و پرورش به دانشگاه تهران انتقال یافته و برای تدریس تاریخ به سمت استاد یار به این گروه معرفی شدم و به تدریس مشغول گردیدم و در سال ۱۳۵۶ به سمت معاونت آموزشی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران منصوب شده و تا سال ۱۳۵۹ در این سمت انجام وظیفه کردم.

IMAGE0013

در سال ۱۳۶۱ به درجه ی استادی توفیق یافتم و سپس به عنوان مدیر گروه تاریخ دانشکده منصوب گردیدم که تا ۲۰ سال ادامه یافت .

بنده علاوه بر اجرای طرح های تحقیقاتی متعدد و سخنرانی های مختلف داخلی و خارجی صاحب تصحیح و ترجمه ی چند کتاب و نیز بیش از پنجاه مقاله ی علمی در نشریات تخصصی معتبر داخلی و خارجی هستم .

من در سال های نخستین دهه ی ۱۳۶۰ به عضویت پیوسته ی فرهنگستان علوم در آمدم و ریاست شاخه ی تاریخ در این فرهنگستان به من واگذار گردید و در حال حاضر ، علاوه بر این سمت در موسسه ی ایرانشناسان اروپا و موسسه ی بین المللی میز گرد صفویه شناسی و در موسسه ی مطالعات صفویه شناسی اروپا و در هیئت تحریریه ی چندین مجله علمی پژوهشی عضویت دارم .

شایسته است در اینجا از دانشمندان و همکاران نامداری همچون استاد عباس زریاب خوئی ، ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، محمد تقی دانش پژوه ، احمد اقتداری ، اسمعیل رضوانی و محمد ابراهیم باستانی پاریزی یاد کنم.

از این فرصت استفاده نموده و بسیار به اختصار به علت ضیق وقت ، چند کلمه ای درباره ی امر تاریخ در محضر حاضرین محترم به عرض برسانم.

هرکه ناموخت از گذشت روزگار

نیز ناموزد زهیچ آموزگار”

دکتر اشراقی در ادامه ی سخنانش به جایگاه تاریخ و جایگاه علوم انسانی در ایران اشاره کرد و گفت:

IMAGE0010

“ایران کشور عزیز ما سابقه ای طولانی و چند هزار ساله دارد که از دوره های قبل از خط و اعصار اسطوره ها آغاز شده و به جهان معاصر رسیده است. در این مدت این کشور باستانی از نشیب و فراز های بسیاری گذشته و در این گذرگاهها هر بار به اتفاق هویت تاریخی خود توانسته است موجودیت خویش را از میان حوادث تاریخی بگذراند و مصداق این گفتار باشد : “ملت هایی که از اعماق تاریخ برخاسته و در نشیب و فراز رویدادها زنده مانده اند ، دلایل انکار ناپذیر بر هویت آنها وجود دارد .” تارو پود وجود این هویت چیست ؟گاه داستانی است از یک سینه به سینه ی دیگر رسیده و بر دلها نشسته ، گاه یادی و یاد بودی بر پیشانی سنگ ها و یا کتابی کهنه که افسانه ی گذشته را در خطوط رنگ باخته ی خود حفظ کرده است و ایران کشوری است با خاطراتی از گذشته های دور که تمام آنها شاهدی بر هویت تاریخی آن هستند . مطالعات و بررسی های تاریخی و ادبی در باره ی هویت ایرانی بر این باور است که هویت تاریخی ایران به معنای کیستی و هستی و آثار تاریخی و ادبی و مجموعه ای از خلق و خو و آداب و رسوم و دین ایرانیان که علاوه بر میراث بزرگ فرهنگی به آموزه های متعالی دین مبین اسلام ، متفخر است.

مناع تاریخی و ادبی پارسی و دینی از نخستین سده های اسلامی به وضوح عکس العمل ایرانیان را درباره ی وقایع و ناهنجاری های مختلف و حوادث ناگزیر حفظ کرده است و تاریخ ما با این شیوه و سرنوشت میان گذشته و حال گفت و گو را برقرار کرده است. با توجه به نشیب و فراز های تاریخ ایران و وجود دانشمندان مختلف و بویژه مورخین در حفظ و صیانت میراث های فرهنگی فاصله ای بین حال و گذشته ی فرهنگی وجود دارد که ایجاب می کند علوم انسانی با حفظ ارتباط خود با گذشته ی درخشان وظیفه ی حفظ میراث های فرهنگی ایران را که امروزه در فراموشی افتاده داشته باشد.

IMAGE0011

وقتی سخن از جایگاه علوم انسانی در ایران به میان می آید ناگزیر و ناخواسته وضعیت و جایگاه آن علم را با موقعیت آن در دیگر نقاط جهان می سنجیم. چرا که یکی از دغدغه های اصلی نخبگان در کشورهای جهان سوم سنجش فاصله ی خود با همتایانشان در جهان توسعه یافته است. راهکارهایی برای ارتقای وضعیت موجود و احیای علوم انسانی در جامعه وجود دارد که عبارتند از:

تغییر نگرش در مقاطع تحصیلی پایین نسبت به موضوع تاریخی.

فرهنگسازی از طریق رسانه های عمومی و جمعی برای تشویق استعدادهای برتر بر عرصه ی تاریخ.

سیاستگذاری در بخش آموزش عالی برای کاربردی کردن دانش های علوم انسانی به ویژه تاریخ در دو سطح نظریه پردازی و عمل.

اعمال سیاستهای تشویقی برای حمایت از نخبگان این بخش نظیر برگزاری جشنواره های مراسم تاریخی.

بازنویسی منابع اصلی و بنیادین در رشته های مختلف علوم انسانی و اجتناب از آموزش چند متن تکراری و قدیمی و روز آمد کردن منابع درسی به ویژه منابع پایه ای .

تجهیز منابع کتابخانه ای، امکانات کمک آموزشی و تجهیزات پژوهشی در این حوزه.

تأسیس رشته های میان رشته ای که می تواند با جذب استعدادها و ایده ها از گرایش های مختلف به تقویت بنیان های این علم کمک کند و در کاربردی کردن آن نیز یاری رساند.

برگزاری جشنواره ی ابداعات و مسافرت های داخلی و در صورت لزوم خارجی برای دیدن آثار تاریخی .

طرح پرسش از جامعه نه از متن کتاب:بسیاری از پرسش ها ی علوم انسانی در فضای علمی کشور صرفاً کتابی و کتابخانه ای است. در حالی که برای کار آمد کردن این رشته لازم است پرسش یک پژوهش از متن استخراج باشد.

تغییراتی در متون کتاب ها و مطالب تازه ای از تاریخ ایران و جهان و شرح حال دانشمندانی که به فرهنگ ایران خدمت کنند .»

 

از دیگر بخش‎های شب احسان اشراقی پخش فیلم مستند ساخته جو.اد میرهاشمی بود و کامبیز مافی نیز قطعاتی را با تنبور اجرا کرد.

 

کامبیز مافی ـ عکس از مریم اسلوبی

 

برگزاراری شب بابا طاهر،(من آن پیرم که خوانندم قلندر، نه خان دارم، نه مان دارم، نه لنگر روز، همه روز برآیم گرد گیتی، (چون) شب درآید، بر سنگی سر نهم

باباطاهر، شخصیتی تاریخی / ترانه مسکوب

babataher

عصر شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۴ کانون زبان فارسی میزبان شب باباطاهر ، یکی دیگر از شبهای مجله بخارا ، بود که با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انتشارات فرهنگ معاصر برگزار شد.
در ابتدا علی دهباشی به سخنرانان و حاضران در این نشست خوش‎آمد گفت و اشاره کرد که انتشار کتاب باباطاهرِ دکتر نصرالله پوجوادی بهانه‎ای شد تا شب باباطاهر نیز برگزار شود. سپس از دکتر پرویز اذکایی به عنوان اولین سخنران دعوت کرد . دکتر اذکایی از دکتر پورجوادی و کشف بزرگش چنین سخن گفت :

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

” از جناب آقای دهباشی و دانشمندان و اهل فضل حاضر در جلسه قدردانی می‎کنم. کتاب حضرت استاد پورجوادی یک کشف است. ما از بابا طاهر یک اسم بیشتر نداشته‎ایم: طاهر . و آن کلمۀ « بابا» نیز برای احترام است. حال این طاهر کیست؟ پدر و مادرش چه کسانی هستند؟ از دوبیتی‎های او مشخص می‎شود که همدانی است اما پیدا نیست که از کدام فرقه است. از برخی نوشته‎های اهل حق در کردستان مثل « سرانجام نامه» و « شاهنامه حقیقت» مشخص می‎شود که او « اهل حق» است. در باب اهل حق، بهترین مقاله همان مقاله مینورسکی است که او خود به کردستان و گوران هم رفته و نوشته که در سنت آن دیار، باباطاهر یکی از چهار فلک ادواری آنجاست.

زمانی که این بنده کمتربن به تنقیح این دوبیتی‎ها می‎پرداختم به هویت او پی بردم. پرسش این بود که آیا میان « طاهر» نامان قرن چهارم و پنجم کسی هست که هویتش با او همانندی داشته باشد یا یکی باشد . در کتاب عظیم‎الانساب سمعانی که در حدود سال ۱۹۱۲ به خطی بسیار دشوار چاپ شده بود ذیل « جصّاص » آمده: « طاهربن جصّاص شیخ الصوفیه» در همدان زاده شد. از او حکایت شده که جصّاص بوده یعنی گچ کار و کچ بُر. و از قول او نقل کرده که « من این عمال جصّاصی را ترک نکردم تا دیدم گچ بر دیوارها همچون نقره می‎درخشد. از شهرت احتراز کردم و عمل گچ‎کاریی را ترک کردم.
این معرفی سمعانی اگرچه ارزش بسیار دارد اما کافی نیست.
همدانی‎ها چهار تاریخ گمشده دارند. ۱٫ تاریخ بوعلی کاتب که تاریخ فرهنگی بوده. ۲٫ تاریخ صالح کوملاریی به نام طبقات الهداینسّین و طبقات در این مفهوم یعنی تاریخ دسته‎ها و گروه‎های محدثان و شهرها. اصفهانی‎ها از روی این تواریخ، تاریخ‎های مهمی نوشتند. حمزه اصفهانی تاریخ اصفهان را بر اساس تاریخ صالح کوملاری نوشت. ابو شیخ اصفهانی نیز طبقات الاصفهانیین را نوشت. ۳٫ تاریخ دیگر تاریخ عمران بن صالح همدانی است که مستوقی در نزهه‎القلوب از آن سخن می‎گوید. ۴٫ تاریخ دیگر تاریخ عظیم شیرویه شهردار است که از دیلمیان بوده‎اند و خاندانی بوده‎اند که اسامی پدر و پسر در نام‎ها مدام تکرار می‎شده است. تا نیمه اول قرن هفتم در حدود ۲۰۰ سال کمتر این خاندان در همدان از ستون‎های حدیث و رجال بوده‎اند و خود شیرویه بزرک کتابی مهم در این باب دارد با نام « الفرودس» که شامل ده هزار حدیث است. دیگر کتاب او « عُقلاء‎الاَنس» است که نسخۀ یگانه در مصر دارد که شرح حال رسول اکرم است. خلاصه آن که تاریخ همدان او بسیار معتبر است که هم تاریخی دینی بوده و هم دنیایی. او در سال ۵۰۹ درمی‎گذرد و فرزندش و نوادگانش کارش را ادامه می‎‌دهند و می‎کنند.
شیرویه شهردار جزو بزرگان شهر همدان از « باباطاهر جَصّاص نام برده اما متأسفانه تاریخ شیرویه تا قرن نهم بیشتر باقی نمانده است . سعمانی این کتاب را دیده، هچنین یاقوت حموی. اما آن کسی که بسیار به این کتاب استناد جُسته و نکات مهمی بیان کرده شمس‎الدین ذهبی دمشقی است که در نیمۀ دوم قرن هفتم و نیمه اول قرن هشتم در دمشق زندگی می‎کرده . اثر مهم که او در این محبث مورد نظر است « سیر اعلام نُبلا» ست که چندین جلد آن چاپ شده . منبع سخن دکتر پورجوادیی در کتاب باباطاهر که به کشفی بزرگ انجامیده همین کتاب است. پورجوادی شرح حال نسبتاٌ مفصل باباطاهر را در این کتاب یافته و ثابت کرده است که باباطاهر همان ابومحمد حسن بن ابراهیم جصّاص همدانی است و لاغیر. در « سیر اعلام نُبلا» آمده که طاهر را « امام » می‎نامدند. شرحی که دکتر پورجوادی آورده حاوی ۲ نکته مهم است:
۱٫ باباطاهر گیاه‎خوار بوده است ۲٫ متهم به زندقه بوده است.
اما دکتر پورجوادی اتهام باباطاهر به زندقه را تقریباٌ نادیده گرفته و از کنار آن گذشته است. اما باید دانست که باباهر مانوی مسلک بوده و از بزرگان مانویت به شمار می‎رفته است. زندقه همان ثنویت و مانویت است و باباطاهر « زندیق» بوده است. آقای دکتر پورجوادی در کتاب « عین‎القضات و استادان او» که کتابی ارزشمند است عرفان عراق عجم را نادیده گرفته‎اند. من درباره این کتاب مقاله‎ای نوشتم که در مجله معارف نشر دانشگاهی منتشر شد. اما این نکته نیز قابل انکار نیست که به عکس آنچه تا کنون تصویر می‏شده و بیان شده که عرفای بزرگ تماماٌ از خراسان برخاسته‎اند و سرچشمۀ تصوف خراسات است باید گفت غرب ایران خاستگاه عرفان نظری و عملی ایران است و در واقع عرفان از غرب ایران به نقاط شرقی و خراسان رسوخ کرده است. عرفان نظری و تصوف عملی ما مستقیماٌ میراث مذهب مانویت است که زادگاهش همدان بوده. باباطر در یک دوبیتی می‎گوید:
من آن اسپیده بازم هَمَذّانی
می‎گوید همه به دست من شکار می‎گیرند ـ شکار در اینجا به معنای معرفت است. از القاب باباطاهر یکی « صیادالاهی» بوده که در کتب اهل حق آمده. محمد مُکری کتابی به فرانسه نوشته به نام « صیادالاهی» حتی لقب عبدالقادر گیلانی « البازالاَشهب » بوده یعنی باز سپید. این که بابا طاهر می‎گوید من « اسپیده بازم» یعنی سیمرغم، یعنی تجلی خداوندم و خدای بزرگ ایران باستان، « زُروان» است و سخن دکتر پورجوادی که می‎گوید « اسپیده‎باز« یعنی روح، ابداً قابل قبول نیست.
« اسپیده‎بازم » شطح است یعنی من زُروانم، من خدایم.
و این که می‎گوید به دست من شکار می‎گیرند یعنی معرفت می‎گیرند. « باز» همان سیمرغ در اوستاست و تعبیری است به کلی زروانی و اگر باباطاهر مرتب در دوبیتی‎هایش می‎گوید من در کوه خانه و لانه دارم به ارتباط سیمرغ با قاف و البرز و مطلقِ کوه نظر نظر دارد. با این توضیح که « قاف» به زبان اوستایی یعنی « کوه» پس باباطاهر سیمرغی است که به جای البرز در کوه الوند لانه دارد.
این نکته هم ناگفته نماند که شیعه اثنی عشری با مانویت قرابت‎های بسیاری دارد. دوازده امام در تشیع همان دوازه حواری در مانویت است . حتی کلمۀ « امام» عربی نیست بلکه سریانی است. تقریباٌ تمامی مناسک مانویت وارد مذهب تشیع شده. در آیین اسلامی نام ماه روزه‎داری، رمضان است و رمضان به قول عربی‎دانها کلمۀ « عُجمه» است یعنی عربی نیست.رمضان همان تعبیر سریانی « یَمگان » است که همان ماه روزه‎داری مانوی است.

پرویز اذکایی ـ عکس از ژاله ستار

میراث مانویت که از زهد و تقوا تا فلسفۀ اخلاق و عادات و مناسک تا انواع هنرها را دربرمی‎گیرد اندک اندک در تمام جهان رخنه کرد. بسیاری از فرقه‎های مسیحی مثل فرانسیس‎ها و بوگومیل‎ها در اصل مانوی‎اند. تمامی مسیحیان دیرنشین مطلقاٌ مانوی هستند که به آنها « اصحاب الادیره » می‎گویند.
مانویان به بزرگان خود « ویژدگان» ( گزیدگان) می‎گفتند . بسیاری از تعابیر مانوی معرب شده که خانم مری بویس در کتابش از اینها یاد کرده است. با نظر به زهد و تقوی و پرهیز مانویان، ویژدگان نمی‎توانسته‎اند تأهل اختیار کنند و گوشت بخورند. آنها گیاه‎خوار بوده‎اند و باباطاهر دقیقاٌ همین احوالات را داشته است. مانویت یک آیین زاهدانه و اخلاقی است. آنها در ازای این پرهیزها « تصعید روانی» می‎کرده‎اند، یعنی به کارهای هنری می‎پرداخته‎اند و هنرمندانی بسیار عالی بوده‎اند. مانی خود نقاشی طراز اول بوده است. نقاشی‎های مانی و میراث عظیم او از چین تا اروپا گسترش یافته است. آواز همسرایان با ارگ در کلیساها برداشتی از « حَزوه خوانی» مانویان است که اجرای جمعی سرودهای مذهبی بوده است.
آلفریک در کتاب ارجمند خود به نام « نوشته‎های مانی» به این نتیجه رسیده که تمام نقاشی‎های کلیسایی و حتی کارهای لئوناردو داوینچی وامدار میراث مانی است.
خلاصه آن که دنیا به مذهب مانویت سخت مدیون است و این دو هنر برجستۀ اروپا یعنی نقاشی و ساز و موسیقی وامدار مانویان است وگرنه آنها تا پیش از ورود سنت‎های مانوی به قلمروهایشان همان هون‎های وحشی بوده‎اند. پس هنر « جَصّاصی» باباطاهر اثباتِ زندقه و مانوی مسلکی اوست.”
سپس با حضور داوود موسایی ، مدیر نشر معاصر،  از کتاب باباطاهر دکتر پورجوادی رونمایی شد که دکتر پورجوادی نخستین جلد آن را به شهرام ناظری اهدا کرد

دکتر پورجوادی کتاب باباطاهر را به شهرام ناظری اهدا می کند ـ عکس از جواد آتشباری

شهرام ناظری سخنران دوم شب باباطاهر بود که پیش از خواندن دوبیتی‎هایی از باباطاهر به چند نکته اشاره کرد:
” من هم به سهم خودم خوشحالم که به خانه دکتر محمود افشار دعوت شده‎ام و نیز بسیار سپاسگزارم که این هدیه گرانبها را به من دادند گرچه دوره‎ای شده که این نوع کالاهای فرهنگی ارزش گذشته را ندارد. خیلی چیزها، متأسفانه، تغییر کرده . ولی من فکر می‎کنم هنوز هستند کسانی که از این دستاوردهای دوران جدید استقبال می‎کنند. ولی من می‎دانم که اینها انسان را از خودش، از روح خودش بسیار جدا کرده. بسیار دشوار است که با تفکر سال‎های قبل زندگی کرد. و خیلی از ما برای حفظ ارزش‎های گذشته تلاش می‎کنیم. متأسفانه من خیلی دیده‎ام که اکثریت با آنچه در زمان پیش رفته هماهنگ هستند. نه این که با زمان نباید بود، ولی با آن بخش‎هایی که انسان را از روح خودش دور می‎کند نباید همراه شد.
وقتی این کتاب‎ها را به من دادند،از خودم پرسیدم، خب من هنوز همان تفکر سال‎های قبل را دارم که یک کتاب آنقدر برایم ارزشمند باشد؟ بله من هنوز همان آدمم. به هر حال این پرسش هنگام گرفتن این کتاب‎ به ذهنم رسید و خواستم در این زمینه با شما درد دلی بکنم. ”

شهرام ناظری - عکس از مهدی خدیری

شهرام ناظری با یادی از ایرج افشار ، یکی از دوبیتی‎های باباطاهر را خواند و در ادامه افزود :همان طور که فرمودند باباطاهر واقعاً شخصیت عجیبی بود و شاید به نوعی اعتراضی بود به جامعه خودش. این که به او می‎گویند« عریان» و جا مکانی نداشته. وقتی به اعمال بابا طاهر نگاه می‎کنیم، فکر می‎کنیم شاید این کارها اعتراضی بوده به جامعه‎اش. جامعه‎ای که هیچ چیز سر جایش نبوده. البته بعدها افراد زیادی شعر باباطاهر را اجرا کردند. در زمان ما زبده‎ترین کسی که توانسته این اشعار را بخواند ، استاد دادبه بوده که ایشان شاگردان بسیاری را تربیت کردند و خود ایشان خیلی در اجرای برنامه فعال نبودند و چند تا از دوبیتی‎ها را در برنامه گلها و برگ سبز اجرا کردند و به بهترین نحو هم اجرا کردند. از نظر گویش و حس و حال باباطاهر. خواننده‎هایی هم که بعد از ایشان این اشعار را خواندند، به اصطلاح تقلید از استاد دادبه کردند. بنده هم چندان به باباطاهر نپرداخته‎ام ولی من چون کرد بودم و در حقیقت با مقام‎های موسیقی آشنا و نگاهم خیلی معطوف بود به موسیقی قومیت‎های ایرانی و به آنها توجه داشتم و نه فقط به دستگاه‎ها و ردیف‌‎هایی که در پایتخت بود. در نتیجه به خاطر کرد بودنم و نزدیکی به باباطاهر و این که باباطاهر هم شاید به نوعی به ما نزدیک بوده از نظر مرامش، که فرمودند همان اهل حق، و قوم یارستان که در کرمانشاه هست، مرز کرمانشاه است و مربوط به کرمانشاه هم می‎شود. ما از بچگی و از زمانی که چشم باز کردیم یکی از شعرهایی که توسط دور و بری‎های خودمان شنیدیم ، استادان و عرفا و درویشانی که به اصطلاح دو و بر خود من بودند، شعرهای باباطاهر بوده. حالا از حضرت مولانا بگیریم و حافظ و عطار، ولی باباطاهر را هم همیشه ما از بچگی به عنوان یک عارف سوخته دل شنیده بودیم و خود من یک علاقه خاصی به بابا طاهر داشتم، به خاطر این ظرافت اندیشه‎اش و این که کسی با چند تا دوبیتی بسیار ساده، توانسته کاری بکند که شاید بزرگترین هنرمندان جهان کرده‎اند. اگر بخواهیم مقایسه بکنیم باباطاهر مثل یک قطره اشک بوده، کارش کوچک بوده ، فقط چند تا دوبیتی بوده، اما همین چند دوبیتی عمق دارد . مثل وقتی می‎گوید : چو شو گیرم خیالت را در آغوش/ سحر از بسترم بوی گل آیو. ببینید این را کسی می‎گوید که جا و مکانی نداشته است. و آن وقت شعرهایش از چه لطافتی برخوردار بوده است. این شگفتی در مورد تمام بزرگان ایران صادق است. درباره هر یک که مطالعه می‎کنیم واقعاً به یک شگفتی می‎رسیم .
من تازگی‎ها به بزرگداشت حکیم عمر خیام در نیشابور رفته بودم و این بعد از چندین سال بود. من در قبل از انقلاب که بسیار جوان بودم به جشنواره طوس دعوت شده بودم، سال ۵۶، و آن موقع من خیلی بچه بودم به طوری که وقتی عکسم را دیدم، خودم را نشناختم که کنار استاد بهاری نشسته و مشغول اجرای برنامه بودم. و بعد از گذشت این همه سال، دوباره به آن خطه رفتم و واقعاٌ به هر یک از بزرگانمان که فکر می‎کنیم هر یک جهانی است شگفت‎آور” و استاد ناظری در ادامه سخنانش چند دوبیتی از باباطاهر را اجرا کرد.

شب باباطاهر ـ عکس از جواد آتشباری

سومین سخنران این نشست دکتر محمد سوری بود که موضوع سخنرانی‎اش را « تصوف همدان: از بابا طاهر تا عین‌القضات همدانی» قرار داده بود.
” هنگامی که به تصوف همدان می‌اندیشیم، نام دو شخصیت برجسته در ذهن ما زنده می‌شود: بابا طاهر عریان و عین‌القضات همدانی. حتی می‌توان گفت که در میان عارفان اهل همدان فقط همین دو فرد مطرح هستند و در کتابهای مربوط به تصوف به‌ندرت از همدانیِ دیگری یاد شده است. این دو نفر با هم تفاوتی اساسی دارند. عین‌القضات شخصیتی تاریخی است که شرح احوالش کم‌وبیش برای ما روشن است و در آثاری که از او به جای مانده، به‌ویژه نامه‌هایش، گزارشهای بسیاری دربارهٔ خودش در اختیار ما قرار داده است. می‌دانیم چه زمانی به دنیا آمده است و چه زمانی در همدان کشته شده است. از تحصیلات عین‌القضات آگاهیم و استادان وی را می‌شناسیم و آثارش را خوانده‌ایم و دربارهٔ استناد بیشتر این آثار به عین‌القضات شک و تردیدی نداریم.
در مقابل، تا پیش از انتشار کتاب باباطاهر: شرح احوال و نگاهی به آثار ابومحمد طاهر جصّاص همدانی نوشتهٔ دکتر نصراللّٰه پورجوادی دربارهٔ بابا طاهر تقریباً هیچ گزارش تاریخی موثّقی نداشتیم. نه نام خودش و پدرش را می‌دانستیم و نه حتی می‌دانستیم در چه عصری زندگی می‌کرده است. می‌گویند که امام صادق علیه‌السلام (ف. ۱۴۸) را درک کرده است و در عین حال با خواجه نصیرالدین طوسی (ف. ۶۷۲) هم دیدارهایی داشته است، یعنی دربارهٔ دورهٔ زندگی‌اش نزدیک به ۵۰۰ سال اختلاف نظر وجود داشته است. می‌گویند اُمّی بوده است، با این حال کتابی به او منتسب کرده‌اند و چندین دوبیتی سرگردان را نیز سرودهٔ او می‌دانند. با این اوصاف ما حتی در وجود تاریخی بابا طاهر نیز تردید داشتیم. چه‌بسا اصلاً چنین کسی وجود خارجی نداشته و شخصیتی کاملاً افسانه‌ای بوده باشد.
تنها گزارش شبه‌تاریخی که از بابا طاهر وجود داشت، داستان دیدار طغرل‌بیگ سلجوقی با بابا طاهر در سال ۴۴۷ بوده است که نجم‌الدین محمد بن علی راوندی در راحه الصدور و آیه السرور در تاریخ آل‌سلجوق نقل کرده است. مطابق این داستان، وقتی طغرل به همدان آمد از اولیا سه پیر بودند: بابا طاهر و بابا جعفر و شیخ حمشاد. طغرل با آنها دیدار و با بابا طاهر گفتگویی کوتاه کرد. در میان این سه نفر بخت و اقبال بابا طاهر بلندتر از بابا جعفر و شیخ حمشاد بوده است، چرا که از او دست‌کم چند افسانه باقی مانده بود و قبر او نیز در همدان معروف بود. ولی از بابا جعفر و شیخ حمشاد جز نام چیز دیگری در دست ما نبود (در ادامهٔ سخن باز هم به سراغ این داستان خواهیم آمد).
***

دکتر محمدسوری ـ عکس از مهدی خدیری

اکنون به برکت پژوهشهای دکتر نصرالله پورجوادی بابا طاهر از شخصیتی نیمه‌افسانه‌ای به شخصیتی تاریخی مبدّل و وضعیت او به عین‌القضات همدانی نزدیک شده است. حالا دیگر ما می‌دانیم که «ابومحمد طاهر بن حسن بن ابراهیم جصّاص همدانی» معروف به بابا طاهر در زمان خودش بزرگِ صوفیان همدان محسوب می‌شده است و در علم حدیث و تصوف استادان و شاگردانی داشته است و در علم تصوف آثاری تألیف کرده بوده است از جمله احکام المریدین که احتمالاً همین کلمات بابا طاهر باشد و در سال ۴۱۸ خرقه تهی کرده است و بارگاه او از همان روزگار تا کنون زیارتگاه دوستدارانش بوده و هست.
حال با توجه به آگاهیهای تازه‌ای که از بابا طاهر پیدا کرده‌ایم، می‌خواهیم بدانیم در فاصله زمانی بابا طاهر تا عین‌القضات، که حدود یک قرن است، چه کسانی در همدان پرچم تصوف را برافراشته نگاه داشته‌اند. برای پاسخ دادن به این پرسش نخست باید به سراغ شاگردان بابا طاهر برویم. آیا اصولاً بابا طاهر شاگردانی داشته است؟ شمس‌الدین ذهبی در تاریخ الإسلام از قول جعفر ابهری (نام «جعفر ابهری» را به خاطر بسپاریم که با او کارها خواهیم داشت) نقل کرده است که بابا طاهر ۳۰۰ شاگرد داشت که همگی ایشان از اوتاد بودند. «۳۰۰» عدد بسیار بزرگی است. اگر فرض کنیم که جعفر ابهری عدد ۳۰۰ را با چاشنی اغراق و مبالغه همراه کرده باشد و یک صفر از ۳۰۰ را کم کنیم، عدد ۳۰ باقی می‌ماند که باز هم عدد کوچکی برای شاگردان یک صوفی نیست و نشان از آن دارد که بابا طاهر مورد توجه و رجوع صوفیان بوده است. از این تعداد شاگردان ما تنها نام چند نفر را می‌دانیم: ابومسلم بن غَزْو نهاوندی (همدرس ابن‌یزدانیار همدانی در علم حدیث) و ابوسعد بن زیرک (ف. ۴۳۶) و مکی بن عمر البَیِّع و منصور خیّاط صوفی و محمد بن عیسی و یوسف خطیب و عبدالواحد بن اسماعیل بروجردی و فتحه سرپولی و جعفر ابهری.
ابومسلم بن غزو نهاوندی و ابوسعد زیرک از محدّثان ساکن همدان بوده‌اند و فعلاً اطلاعات دیگری از ایشان نداریم. مکی و منصور و محمد و یوسف و عبدالواحد نیز فقط در گزارشهای مربوط به بابا طاهر نامشان آمده و گویا از اهل علم نبوده‌اند تا نامشان در کتابهای تاریخ و طبقات ذکر شود. می‌ماند فتحه سرپولی و جعفر ابهری که درباره این دو نفر به‌اجمال سخن خواهیم گفت ولی پیش از آن باید خاطرنشان کنیم که حضور اهالی نهاوند و سرپل ذهاب و ابهر و بروجرد در میان شاگردان طاهر نشان از شهرت و محبوبیت طاهر دارد تا درجه‌ای که کسانی از شهرهای دور و نزدیک برای کسب فیض خدمت او می‌رسیدند.
فتحه سرپولی صوفی‌ای امّی بوده است و همه آگاهیهای اندک ما از او به نامه‌های عین‌القضات همدانی برمی‌گردد. بنابر سخنان عین‌القضات، فتحه سرپولی شاگرد بابا طاهر بوده است و تربتش نیز در نزدیک تربت بابا طاهر قرار داشته است. فتحه شاگردی داشته است به نام برکت همدانی که پیرِ صحبت عین‌القضات همدانی بوده است و عین‌القضات در نامه‌هایش با تجلیل بسیار از او یاد کرده است. تا اینجا میان بابا طاهر و عین‌القضات یک حلقه وصل پیدا کردیم: بابا طاهر  فتحه سرپولی  برکت همدانی  عین‌القضات همدانی. برخلاف تصوّر ما که خواجه احمد غزالی را استادِ اصلیِ عین‌القضات در تصوف می‌دانیم، به نظر می‌رسد که میان این دو نفر دیدارهایی کوتاه صورت گرفته و ارتباطهای بعدی آنها بیشتر از راه مکاتبه بوده است. تربیت صوفیانه عین‌القضات با برکت بوده است نه احمد غزالی.
درباره این حلقه وصلِ بابا طاهر به عین‌القضات (فتحه و برکت) قبلاً دکتر پورجوادی در کتاب بابا طاهر (ص ۴۷-۴۱) و در مقاله «برکه همدانی استادِ اُمیِ عین‌القضاه» (معارف، دوره سوم، شماره ۳، آذر ـ اسفند ۱۳۶۵)، بر اساس نامه‌های عین‌القضات همدانی، به‌تفصیل سخن گفته‌اند و جایی برای سخن تازه باقی نگذاشته‌اند؛ لذا ما به سراغ شاگرد دیگر بابا طاهر می‌رویم، یعنی جعفر ابهری. گفتیم که ذهبی از قول «جعفر ابهری» تعداد شاگردان بابا طاهر را ۳۰۰ دانسته است. و از قضا یکی از همان ۳۰۰ نفر خودِ جعفر ابهری است.
در آغاز نمی‌دانستیم که جعفر ابهری کیست، ولی پس از آنکه مقاله «مقامات ابوعلی قومسانی (ف. ۳۸۷)» نوشته دکتر شفیعی کدکنی در ارج‌نامه دکتر محمدعلی موحد (و پس از آن در بخارای ۱۰۲) منتشر شد، متوجه شدیم که جعفر ابهریِ «ما» راویِ تعدادی از کرامات ابوعلی قومسانی و شاگرد او نیز هست. این مسأله باعث شد که به دنبال او بگردیم تا شاید بتوانیم هویت او را مشخص کنیم. هنوز ساعتی از جستجوهای ما نگذشته بود که هم هویت او برای ما روشن شد و هم با دریایی از اطلاعات بکر درباره تاریخ تصوف همدان به طور عام و جعفر ابهری به طور خاص روبه‌رو شدیم. اشاره‌هایی که در ذیل می‌آورم چکیده کوچکی از آن اطلاعات است.

شب بابا طاهر ـ عکس از مریم اسلوبی

شاید شیرین‌ترین نکته درباره جعفر ابهری این باشد که او همان «بابا جعفر»ی است که راوندی در کتاب راحه الصدور از دیدار طغرل‌بیگ سلجوقی با وی به همراه بابا طاهر و شیخ حمشاد یاد کرده بود. از قضا در ماههای اخیر هر بار که داستان راوندی را می‌خواندم با خود می‌گفتم: حالا که هویت تاریخی بابا طاهر را دکتر پورجوادی برای ما روشن کرده‌اند، آیا ممکن است روزی بابا جعفر و شیخ حمشاد را نیز بشناسیم؟ این آرزو درباره بابا جعفر برآورده شده است ولی کماکان از شیخ حمشاد هیچ آگاهی دیگری نداریم.
نکتهٔ جالبِ دیگر در خصوص بابا جعفر این است که حجم اطلاعاتی که درباره وی به دست آورده‌ایم بی‌تردید چند ده برابر اطلاعاتی است که از بابا طاهر داریم، به نحوی که می‌توان خطوط اصلی زندگی و اندیشه‌های او و استادان و شاگردان و محیط زندگی‌اش را به‌دقت ترسیم کرد.
بابا جعفر ابهری محدثی بزرگ بوده است و نامش در طرق روایات بسیاری از کتابهای حدیثی قرن پنجم (از جمله برخی از آثار حدیثی ابوبکر احمد بن حسین بیهقی خسروجردی) و پس از آن ذکر شده است. وی همچنین شیخ صوفیه و زهّاد همدان به شمار می‌رفته است و آرامگاه او در نهایت تجلیل تا قرنها از زیارتگاه‌های همدان به شمار می‌رفته است. بر اساس این منابع شهرت بابا جعفر به‌مراتب بیشتر از بابا طاهر بوده است.
در منابعی که ایرانیان به عربی نوشته‌اند (از جمله: التدوینِ رافعی قزوینی و تفسیر نظام‌الدین قمی نیشاپوری) به لقب «بابا» برای او تصریح کرده‌اند ولی نویسندگان عرب‌زبان به این لقب اشاره‌ای ندارند.
بابا جعفر در همان زمان حیاتش خانقاهی پرآوازه در همدان داشته است. این خانقاه دست‌کم تا صد سال پس از درگذشت بابا جعفر محل حضور شاگردان و شاگردانِ شاگردان بابا جعفر و نیز غربایی بوده است که از شهرهای دیگر، همچون طوس و اسفراین و اصفهان، به همدان می‌آمده‌اند، از جمله خواجه احمد غزالی و ابوالفتوح اسفراینی و ابوطاهر سِلَفی اصفهانی، به‌تفاریق، زمانهایی را در این خانقاه به سر برده‌اند. احتمالاً دیدارهای احمد غزالی و عین‌القضات در همین خانقاه صورت می‌گرفته است.
آوازهٔ کرامات او آنچنان بوده است که، احتمالاً اندکی پس از درگذشت بابا جعفر در سال ۴۲۸، دست‌کم دو تن از شاگردانش دو کتاب مستقل دربارهٔ حالات و کرامات او نوشته‌اند.
آخرین نکته‌ای که در اینجا درباره بابا جعفر خاطرنشان می‌کنیم این است که خوشبختانه از میان آثار پرشمار بابا جعفر دو کتاب مستقل به دست ما رسیده است: یکی به نام ریاضه النفس که نسخهٔ خطی آن در یکی از کتابخانه‌های قم نگهداری می‌شود و عکس آن اکنون در اختیار ما است و دیگری آداب الفقراء که در یکی از کتابخانه‌های استانبول قرار دارد.
در این گفتار مختصر مجال آن نیست که به همه شاگردان بابا جعفر بپردازیم. بنابراین فقط به یک نفر اشاره می‌کنیم: ابن‌یزدانیار همدانی.
«ابوجعفر محمد بن حسین بن احمد بن یزدانیار صوفی سعیدی همدانی قاضی» که ما او را ابن‌یزدانیار همدانی می‌خوانیم از صوفیان مهم همدان در سده پنجم است که در سال ۳۸۰ به دنیا آمده است و در سال ۴۷۲ در روستای فورجردِ همدان از دنیا رفته است. ظاهراً بسیاری از صوفیان بزرگ در روستاها زندگی می‌کردند، چرا که ابوعلی قومسانی نیز ساکن روستای اَنْبَط (از توابع همدان) بوده است. بررسی نقش روستاهای منطقهٔ همدان در گسترش علوم اسلامی و تصوف بسیار مهم است. برای مثال، می‌توان به روستای موسی‌آباد (از توابع اسدآبادِ همدان) اشاره کرد که ابوعلی موسی‌آبادی، مهم‌ترین راویِ کتاب ریاضه النفسِ بابا جعفر ابهری، از اهالی آن روستا بوده است.
از احوالات شخصی ابن‌یزدانیار آگاهیهای اندکی به دست ما رسیده است. می‌دانیم که شاگرد بابا جعفر ابهری بوده است و احتمال می‌دهیم که صحبت بابا طاهر را نیز درک کرده باشد، زیرا با یکی از شاگردان حدیثی بابا طاهر به نام ابومسلم بن غَزْو نهاوندی هم‌درس بوده است.
وی کتابی داشته است به نام روضه المریدین که از کتابهای جامع صوفیه، همچون تعرّفِ گل‌آبادی و لُمَعِ سرّاج طوسی و تهذیب الأسرارِ خرگوشی و بیاض و سوادِ خواجه علی سیرگانی، محسوب می‌شود. این کتاب برخلاف نویسنده‌اش بسیار «popular» بوده است و نسخه‌های بسیاری از آن باقی مانده است.
روضه المریدین آینهٔ تمام‌نمای تصوف همدان و منطقهٔ جبال است و ویژگیهایی دارد که آن را با کتابهایی که نام بردیم متفاوت می‌کند. برخی از ویژگیهای کتاب عبارت است از:
اولاً دیگر کتابهای جامع عمدتاً به سنت تصوف خراسان، که در اصل به تصوف بغداد برمی‌گردد، تعلق دارد. برای مثال در کتابهای جامع خراسانی از تصوف اصفهان و خراسان و به طور کلی منطقهٔ جبال خبر چندانی نیست و تمرکز آنها بر تصوف بغداد است. ولی ابن‌یزدانیار در روضه المریدین، در کنار تصوف بغداد، از منابع دیگر نیز بهره برده است، از جمله تصوف حنبلی و حدیث‌گرای اصفهان و نیز تصوف ابهر و همدان. در این کتاب مشایخ اصفهانی حضور پررنگ دارند: ابوعبداللّٰه صالحانی و ابوبکر بن خارج اصفهانی (دو شاگرد برجستهٔ محمد بن یوسف بنّاء) و ابومنصور اصفهانی. روضه المریدین تنها کتابی است که اشعار و اقوال ابومنصور اصفهانی در آن به‌وفور وجود دارد. همچنین، در حد اطلاع ما، در هیچ کتاب صوفیانه دیگری از ابوبکر بن بُرْد ابهری، که با ابوبکر بن طاهر ابهری صحبت داشته است، یاد نشده است.
ثانیاً ابن‌یزدانیار، برخلاف بسیاری از نویسندگان خراسانی، صرفاً «النقّال کالبقّال» نیست و در متن کتاب حضور جدّی دارد و نظرات خودش را ـ که می‌توان آن را برآیند تصوف همدان دانست ـ در جای‌جایِ کتاب مطرح کرده است.
ثالثاً در این کتاب اقوالی از کلمات بابا طاهر نقل شده است که خود دلیلی است بیرونی بر اصالت کتابِ بابا طاهر و تعلق آن به پیش از عصر ابن‌یزدانیار (یعنی عصر بابا طاهر) که رأی آقای دکتر پورجوادی درباره اصالت کتاب بابا طاهر را تأیید می‌کند (این نکته را پس چاپ کتاب بابا طاهر متوجه شدیم). البته ابن‌یزدانیار سخنان بابا طاهر را بدون اینکه از وی نام ببرد نقل کرده است.

رونمایی از کتاب باباطاهر ـ عکس از جواد آتشباری

همانطور که گفتیم از این کتاب نسخه‌های متعددی باقی مانده است. آقای دکتر پورجوادی و بنده از سال ۱۳۸۸ تصحیح این کتاب را بر اساس شش نسخه خطی آغاز کردیم و، علاوه بر سازواره انتقادی (برای ارائه نسخه‌بدلها)، مقدمه و یادداشتهای مفصلی برای کتاب فراهم کرده‌ایم. ما امیدواریم که تا پایان امسال کتاب از چاپ خارج شود. هنگامی که ما تصحیح این کتاب را آغاز کردیم هیچ تصور درستی از اهمیت این کتاب و نویسنده آن و به طور کلی تصوف پربار همدان نداشتیم. این کتاب چند سال پیش باید به چاپ می‌رسید ولی گویا تقدیر این بود که وقتی کتاب منتشر شود که جایگاه واقعی آن شناخته شده باشد.
فعلاً از شاگردان صوفی ابن‌یزدانیار اطلاعی نداریم، ولی می‌دانیم که شیرویه دیلمی محضر او را درک کرده است. از سوی دیگر عین‌القضات همدانی به احتمال قوی شیرویه دیلمی را، که محدث بزرگ همدان بوده، می‌شناخته و چه‌بسا صحبت او یا صحبت پسرش شهردار بن شیرویه را درک کرده باشد. اگر این فرض درست باشد می‌توان گفت حلقه وصل دیگری را میان بابا طاهر و عین‌القضات پیدا کرده‌ایم: بابا طاهر  بابا جعفر ابهری  ابن‌یزدانیار همدانی  شیرویهٔ دیلمی ( شهردار بن شیرویه)  عین‌القضات همدانی.
در خصوص تاریخ تصوف همدان ما هنوز در اول مسیر هستیم.”
پس از سخنرانی دکتر سوری، منوچهر انور چند دوبیتی از باباطاهر را خواند :

منوچهر انور ـ عکس از جواد آتشباری

یَا کِم دُر دِی هَنِی دَرْیهْ نَبُد یار
یَا کِم خُوردید گَهان پَیْدا نَبُد یار
مَنْ اَژ آن رُو به دامانِ تَه زد دست
دَه گردُونِتْ پَرْ و پایی نَبُد یار

(هنگامی که دُر را دیدم، هنوز دریا نبود، ای یار!
هنگامی که خورشید را دیدم جهان پیدا نبود، ای یار!
من از آن روز به دامان تو دست زدم (= دست به دامان تو شدم)
(که) در گردون تو پروپائی نبود، ای یار.)

۲
یَا کَه أَژ مِهرتَمْ دَمْ می‌ژَدْ أَیّ یّار
خویش و بیگانگانْ سَنگم ژد ایّ یار
جُرمُم أینِه که أژ تَه دُوست دَارُم
نَه خُونَم کرْد و نَمْ رَاهِی ژد ایّ یّار

(هنگامی که از مهر تو دم می‌زدم، ای یار!
خویش و بیگانگان مرا سنگ زدند، ای یار!
جرمم این است که من ترا دوست دارم:
نه خون کرده‌ام و نه راهی زده‌ام، ای یار!)
۳
مَنْ آنْ پیرُم که خَوانَندَمْ قَلَنْدر
نَه خَانَم بِی، نَه مانم بی نَه لَنگَر
رُو هَمَّه رُو وَرایَم گِردِ گیتِی
شوْ دَرَآیۀ وّ اَو سنگی نهم سر

(من آن پیرم که خوانندم قلندر،
نه خان دارم، نه مان دارم، نه لنگر
روز، همه روز برآیم گرد گیتی،
(چون) شب درآید، بر سنگی سر نهم.
۴
پَنْج روزی هَنِی خُرَّم گَهانْ بِی
زمین خَنْدانْ بَر مَّانْ آسمان بِی
پَنْج روئی هَنِی هازِیْد سَامَانْ
نه جِینَان نام و نَه ژْ آنان نشان بی

(پنج روزی هنوز جهان خرم باشد،
زمین خندان و آسمان گریان باشد
پنج روزی دیگر صبر کنید،
نه از اینها نام و نها از آنها نشان باشد.

۵
بَشُم بَه الْوَندَ دَامان مَوْ نِشَانُم
دَامَنْ أژ هَرْ دو گیتی هاوِشَانِم
نِشَانَم تولَه و مویَم بَه زارِیْ
بِی کِه بُلبُل هَنِی واوِل نِشَانم
(بروم، بر دامنۀ الوند مو نشانم،
دامن از هر دو گیتی برکشم
نهال بنشانم و گریم به زاری،
باشد که بلبل را باز با گل نشانم.

بی ته گلشن به‌ چشمم گلخن آیو
واته گلخن به‌ چشمم گلشن آیو
گلم ته گلبنم ته گلشنم ته
که با ته مرده را جان بر تن آیو
*
خوش آن ساعت که یار از در درآیو
شو هجران و روز غم سر آیو
ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق
همین واجم که جایش دلبر آیو
*
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو
*
دلم میل گل باغ ته دیره
سراسر سینه‌ام داغ ته دیره
بشم آلاله‌زاران دل کرم شاد
دیم آلاله هم داغ ته دیره
*
سحرگاهان فغان بلبلانه
به یاد روی پر نور گلانه
ز آه مو فلک آخر حذر که
اثر در ناله سوته‌دلانه
*
به ته اشگم ز مژگان تر آئی
بی ته نخل حیاتم بی‌بر آئی
بی ته در کنج تنهائی شب و روز
نشینم تا که عمرم بر سر آئی
*
عزیزون از غم و درد جدائی
به چشمونم نمانده روشنائی
گرفتارم به دام غربت و درد
نه یار و همدمی نه آشنائی
سپس نوبت به دکتر نصرالله پورجوادی رسید تا از چهره تاریخی باباطاهر چنین روایت کند :
” شهرهای قدیم ما هر یک دارای جغرافیا و هویت فرهنگی خاصی بودند ؛ ساختمان ها و بخش های مختلف شهرمانند ، کهن دز ، بازار ، محله های مسکونی و ساختمان هایی چون مسجد ، آب انبار ، امامزاده ، قبرستان و … ، اینها همه اجزای جغرافیایی یک شهر را تعیین می کردند ، از طرف دیگر امامزاده یا مزار بزرگان یا شخصیت های تاریخی ، هویت فرهنگی شهر را شکل می دادند و هر شهری به اولیاء الله ، ابدال و یا شخصیت های دینی مهمش شناخته و شهر از مقبره یا مزار این بزرگان متبرک می شد ، از لحاظ معنوی هویت کسب می کرد ؛ حضور تاریخی این بزرگان و مزار آنها شهر را از لحاظ معنوی زنده نگه می داشت مانند ، مزار حضرت رضا (علیه السلام) در مشهد ، شاهچراغ در شیراز ، بایزید بسطامی در بسطام ، شاه نعمت الله ولی در ماهان و باباطاهر در همدان ، این ها به منزله روح فرهنگی و دینی هر یک از این شهرها بودند ؛ تا پیش از صفویه هم این شخصیت ها معمولاً اولیا الله و مشایخ بزرگ تصوف و عرفان بودند و یا جزء حکما و یا شعرای عارف ؛ نکته اینجاست که در مورد این شخصیت ها ، پس از مدتی آن شهر یک چهره ای می ساخت و یک کیشی در اطراف آن شخصیت به وجود می آمد مثلاً ابوسعید ابوالخیر در نیشابور ، خواجه عبدالله انصاری در هرات ، شاه نعمت الله ولی در کرمان ، شیخ احمد جام در تربت جام ، حیدر زاوه در تربت حیدریه و یا بابا طاهر در همدان . این کیش معمولاً بعد از چند قرن پس از آن شخصیت شکل می گرفت ، مثلاً در مورد خواجه عبدالله انصاری ، کیشی به وجود می آید که در اوایل دوره تیموری در هرات شکل می گیرد یا ابوسعید ابوخیر ، یک قرن و اندی بعد با نوشتن کتاب اسرار توحید . معمولاً این کیش ها به این صورت بود که آثاری به این بزرگان نسبت می دادند و بعضاً آثاری هم از خود این ها بوده است ، برایشان یک ولی نامه می نوشتند ، ولی نامه ژانر خاصی است که با ترکیب بخصوصی نوشته می شود ، مثل سیره ابن خفیف یا برای عده ای از اولیا نوشته می شد مانند تذکره الاولیا و منابع العارفین ، ولی به طور خاص برای هر کدام از این شخصیت ها که می خواستند برایش کیشی بسازند ، یک ولی نامه نوشته می شد ، مانند اسرارتوحید که برای ابوسعید ابوخیر نوشته شد ؛ گاهی آثار را حتی جعل می کردند و به این اولیا نسبت می دادند ، کاری که با خواجه عبداالله انصاری کردند ، ایشان چند اثر دارند که متعلُق به خودش است ، ولی تمام این رسائلی که در دو جلد چاپ شده ، همگی ساختگی و مربوط به دوره تیموری است و همچنین آثار دیگری که باز به اسم خواجه عبدالله انصاری ساختند ؛ مقبره اینها را تعمیر ، بازسازی ، تجلیل و تزئین می کردند و بعضی مواقع خانه های مجللی اطراف این مقبره ها می ساختند ؛ به این ترتیب این شهر هویت معنویش ، شخصیتی می شد که از شیخ بزرگشان می ساختند ؛ هر کدام از این شهرها هم سعی می کردند به طریقی از این بزرگان داشته باشند ، امامزاده ها کاریست که از دوره صفویه به بعد شروع می شود ، یعنی قبل از این ، اولیا و ابدال و مشایخ بزرگ صوفیه بودند که هر کدام هویت فرهنگی و دینی شهر را شکل می دادند و بعد از صفویه سعی کردند این ها را پاک کند و در عوض به نحوی با نسبت دادن افرادشان به ائمه امامزاده هایی داشته باشند ، یک صورت جالب آن در بسطام است ، که آنجا بایزید بسطامی را داریم ، یک زمانی خانه های مجلل و زیارتگاه هایی برایش ساخته شده بود ولی الان یک قبر است در یک حیاطی که در کنارش امامزاده محمد قرار دارد ؛ مقبره یکی از خصوصیات مهمی بود که در این کیش سازی ها به آن خیلی توجه می شد .

دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از جواد آتشباری

بابا طاهر در همدان چنین شخصیتی بود . همدان از نظر دینی و فرهنگی با باباطاهر شناخته می شد و در واقع همدانی ها از وجود چنین شخصیتی کسب فیض و برکت معنوی می کردند این شخص باید مقبره ای داشته باشد که داشت و از قدیم حمدالله مستوفی و یا عین القضات حدود یک قرن بعد از او به زیارت قبر شیخ می رفتند ، عین القضات در آنجا نامه می نوشت و حتی سعی می کرد ارتباط برقرار کند ، می گوید من شفیع کردم طاهر را که بین تو و فلان کس هیچ کدورتی نباشد ، یعنی از لحاظ معنوی سعی می کرد خودش را با شخصیت طاهر مرتبط کند .
یک اثری منسوب به باباطاهر هست که در مورد آن شک و تردید وجود دارد ، که آیا این اثر اصیل است یا نه ؟! به نظر من اصیل است ، دلایلم را مفصلاً در کتاب ذکر کردم و اصالتش را از اینجا تعیین کردم که مفاهیم وعباراتی که در این کتاب به کار رفته است همه با اینکه اوایل قرن پنجم نوشته شود سازگار است ، آقای دکتر سوری هم اشاره کردند که در آن کتاب عباراتی پیدا کردند که عیناً در اثر باباطاهر هست ، همچنین بر این کتاب شرح های زیادی نوشتند که یکی از این شرح ها را هم به عین القضات همدانی نسبت دادند ؛ کار مهم دیگر مسئله اشعار است ، این شخصیت ها اگر به نحوی حتی یک شعر گفته باشند و طبع شاعری از خودشان نشان داده باشند ، خیلی مهم بود و شعر هایی به این ها نسبت می دادند که شاید سروده خودشان نباشد ، مثل ابوسعید ابوالخیر که او شعری نگفته است و شاعرنبود ولی می بینید که چقدر شعر در حال حاضر هست که به او نسبت داده اند ، این ها برای وقتی است که می خواستند کیشی در حول آن شخصیت به وجود آوردند ، بعضی از این ها به واقع شاعرهم بودند ، مثل احمد جامی که می گویند شاعر بود و دیوانی هم به او نسبت داده اند و یا شاه نعمت الله ولی که شاعر بود و دیوان شعر هم دارد ، در مورد طاهر چون تاریخش به گذشته های دور می رسد ، خیلی مطمئن نبودیم که این اشعار چه مقدار درست و اصل است و چه مقدار ساختگی ؛ الان با پیدا کردن تاریخ فوتش که سال ۴۱۸ است بیشتر برایمان مشخص شده است که کدام یک از این اشعار احتمال تعلقش به طاهر بیشتر است . به طور کلی اشعاری که راجع به عشق و عاشقی و … گفته شده است ، چون این مفاهیم بعداً در تصوف پدید می آید از قرن ششم یا از نیمه دوم قرن پنجم شکل گرفته اند و نمی تواند متعلق به اوایل قرن پنجم یا اواخر قرن چهارم باشد ، ولی اشعاری که جنبه حکمی و تصوف دارند ، احتمال تعلقشان به طاهر وجود دارد ، از آن طرف در آن زمان به نظر می رسد لهجه ای که در شهر همدان متداول بوده است ، هنوز فهلویاتی بوده است که طاهر به آن لهجه و زبان شعر می گفته است ، در واقع طاهر اولین شاعر حکیم و صوفی ماست در زبان فارسی البته به لهجه فهلوی . دو بیتی هایش یک قرن قبل از عمر خیام گفته شده اند ، بعضی ها این دو شخصیت یعنی باباطاهر و خیام را با هم مقایسه کرده اند ، همانطور که در مورد خیام اشعاری هست که ما واقعا نمی دانیم این اشعار متعلق به عمر خیام هست یا نه ؟! در مورد طاهر هم همینطور است ؛ با علم به اینکه بعضی از این اشعار هستند که ما خیالمان در مورد تعلق این ها به طاهر راحت تر است ، این ها چیزهایی است که در مورد آثار قلمی ، شعر و مقبره طاهر گفته شد ؛ طاهر یکی از شخصیت های جالب است که در اطراف این شخص به تدریج کیشی پدید آمد و بعد ما با کشفی که از نظر تاریخی داشتیم ، شناختیم و دیدیم که چقدر این ها با اسناد تاریخی مطابقت دارد ، مثلاً یکی از چیزهایی که در مورد طاهر می گفتند این است که او مقداری حالت دیوانگی و جنون داشت و در ردیف عقلاء مجانین بود ، ولی دقیقاً نگفتند که از عقلاء مجانین بوده ؛ عین القضات تعبیر متفاوتی برای او دارد به عنوان مجانین الحق که در نامه هایش به کار می برد . طاهر واقعاً اینگونه بود ، چنان که عین القضات از او نقل می کند من را افسوس می کنند یعنی من را مسخره می کنند و او به گونه ای بود که مسخره شود ، در حالی که این ها خودشان را مسخره می کردند و به ریش خودشان می خندیدند ؛ طاهر سادگی هایی هم داشت ، حتی از این اظهار نظرهایی هم که می کند سادگی اش پیداست . به خاطر زهدی که داشت اصلًا به غذا ، لباس و هیچ کدام از این ها اعتنایی نمی کرد . مسئله عریانی که به او نسبت می دهند یکی از چیزهاییست که من نفهمیدم ، از کی شروع کردند و به او گفتند عریان ؟! وچرا ؟! چون من در زمان حیاتش چیزی پیدا نکردم که نشان دهد در آن زمان هم به او عریان می گفتند . می گویند یک خرقه ای داشت که پر از شپش بود ، شبیه به خرقه حلاج که خرقه حلاج را میگفتند ۲۰ سال آن را نشسته بود ؛ یکی از مریدان که خیاط بود به بابا طاهر پیشنهاد می دهد که خرقه اش را به او بدهد تا برایش بشوید و تمیز کند ، بابا طاهر قبول می کند ولی برایش شرط می گذارد که شپش ها را نکشد و مواظب باشد که هیچ کدام اینها آزار نبینند ، مرید هم قبول می کند و فرقه را می شوید و باباطاهر می پوشد ، از بابا طاهر می پرسد حالا بهتر نشد ؟! او هم می گوید برای من فرقی نکرده است و این به درجه بی اعتنایی این شخص اشاره می کند . بابا طاهر گیاه خوار بود ، ما تعداد محدودی از مشایخ صوفیه را می شناسیم که گیاه خوار بودند ، چون معمولاً می گفتند سنت است که یک مقدار گوشت بخورند و می خوردند ، ولی طاهر رسماً جز گیاه خوارها بود ؛ حالا مسئله این است که آیا ما می توانیم از این گیاه خواری نتیجه بگیریم که او مانوی بود ؟! من در این تردید دارم ، چون در قرن چهارم زندقه فقط به مانویان ومزدکیان نمی گفتند ، به خیلی از مسلمان ها که که می خواستند از آنها انتقاد بکنند هم چنین زندیق میگفتند ، این اتهام به بابا طاهر کاملاً جدی بوده است زیرا که این را سمعانی نقل کرده است که بابا طاهر به زندیقی متهم بوده است ؛ ولی این شخص ، کسی که با دو واسطه شیخِ عین القضات همدانی بوده است . عقاید عرفانی عین القضات کاملا مبتنی بر مفاهیم قرآن است و آثار عین القضات حجم عظیمیش تفسیر قرآن است و نمی توان گفت طاهر چون گیاهخوار بوده است و یا چون گچ کاری درخشانی می کرده و .. مانوی بود ، بهرحال مانوییت تأثیر خودش را گذاشته بود و زهدی که به آن اشاره کردم یکی از خصوصیات مانویت بود . به هرحال شخصیتی که حول و حوش طاهر بود و حالت افسانه ای داشت ، بعد از پیدا شدن شواهد تاریخی مشخص شد که این ها زیاد هم با چیزی که به واقع بوده فاصله نداشته است و من حتی این را در مورد اشعارش هم می گویم ؛ به مقداری از این اشعار که به صورت فهلویات به دست ما رسیده است ؛ این ها به نظر من همه می توانند اصیل و متعلق به طاهر باشند و ما دیگر با یک شخصیت افسانه ای روبه رو نیستیم و حالا یک شخصیت تاریخی را می شناسیم ، از این به بعد هم شاید اطلاعات جدیدی پیدا کنیم .

عکس از

اصولاً در عصر حاضر این حالت که در مورد شخصیت ها کیش می ساختند و هر شهر می خواست کسی را داشته باشد که از نظر فرهنگی و دینی به او متکی باشد گذشته است و اینکه افراد خود را متعلق به یک جغرافیا و شهر خاص بدانند و اتکا معنوی و فرهنگیشان به آنجا باشد در جامعه امروز از بین رفته است و این شخصیت ها دیگر به صورت تاریخی در می آیند و شناخت ما از آنها به صورت علمی . بهرحال این سرنوشت این شخصیت هاست و هیچ زیانی هم ندارد ؛ از نظر اجتماعی ،فکری و دینی دورانی را پشت سر گذاشته ایم و داریم وارد دوران جدیدی می شویم ، الگو هایمان فرقی خواهد کرد و شخصیت هایی که از نظر فرهنگی و دینی به آنها متکی بودیم هم چهره هاشان فرق خواهد کرد و شاید تا حدودی دین ما هم به صورت جدیدی در بیاید .”

شب باباطاهر ـ عکس از ژاله ستار

شب عبدالوهاب شهیدی، تصویری از یک آرزو

shahidi1 (1)

 

دویست و سومین شب مجله بخاراست، شب عبدالوهاب شهیدی، که با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت عصر یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ برگزار می‎شود.

علی دهباشی شب عبدالوهاب شهیدی را این چنین آغاز می کند : خیر مقدم عرض می کنم خدمت استاد شهیدی و دیگر اساتید معظمی که در تجلیل از مردی که در عرصه موسیقی و آواز ایران جایگاهی شایسته داشته است و خواهد داشت ، به این مجلس معنوی ما تشریف آوردند ؛ حضور استادان مسلم ادبیات و موسیقی کشور حکایت از جایگاه استاد شهیدی می کند ، من بدون هیچ مقدمه ای و با پوزش از تاخیری که پیش آمد استاد شجریان را دعوت می کنم تا با بیاناتشان آغازگر جلسه امشب باشند .

محمدرضا شجریان در مورد هنرمند پیشکسوت و مورد احترامش ، عبدالوهاب شهیدی این چنین می گوید :

« سلام و درود خدمت یکایک شما عزیزان ، خصوصاً پیشکسوتم ، دوست نازننینم استاد سایه عزیز ، اینکه می گویم دلیلش این است که در” سایه ” همه چیز هست ولازم نیست عنوان دیگری به کار ببرم . عبدالوهاب شهیدی یک اعتبار و یک منش انسانی و بزرگوارانه در موسیقی ماست ، هرجا که شهیدی بود بالاترین عنوان هنر را داشت ، چه در جشن ها ، چه در گلها و چه در حضور مردم ، من همیشه پشت سر این نازنین خودم را پنهان می کردم و از او یاد می گرفتم که رفتار هنری باید چگونه باشد ؛ با سایه عزیز بارها و بارها درباره این بزرگمرد صحبت کردیم و سایه چقدر با عشق و احترام از عبدالوهاب شهیدی یاد می کرد؛ یک احترامی بین ما برقرار بود که کسی متوجه آن نمی شد ، ولی وجود داشت و وجود دارد . از وقتی که من در رادیو بودم مخصوصاً از زمانی که جناب سایه به آنجا تشریف آوردند و برنامه گلهای تازه و گلچین هفته را تهیه کردند ، من همیشه سایه به سایه در کنار ایشان بودم ، چه با گروه استاد بزرگوار فرامرز پایور ، که حق بزرگی به گردن من دارد و چه در کنار محمدرضا لطفی و گروه شیدا ، ارکستر گلها ، جناب فخرالدینی و دیگر گروه هایی که در رادیو بودیم . در ابتدا استاد شهیدی با اینها برنامه داشتند ، چه در رادیو و چه در کنسرت ها ، مخصوصاً با گروه استاد پایور؛ خوب یادم هست که جشن هنرها همیشه شب اول با صدای ایشان و گروه استاد پایور آغاز می شد و ما آنجا نظاره گر بودیم و از هنرهای این بزرگمرد استفاده می کردیم ؛ موقعی که به تازگی کار را در خدمت آقای مهرتاش شروع کرده بودم ، ایشان با احترام بسیار از عبدالوهاب شهیدی یاد می کردند و عشق و علاقه شدیدی بین ایشان و آقای شهیدی بود ، جناب مهرتاش می گفتند شهیدی اعتبار سازمان هنریشان ، ” جامعه باربد ” است . استاد مهرتاش ، با پشتکار و عشق به این جامعه توجه داشتند ، تئاتر و موسیقی در آنجا ارائه و تدریس می شد وایشان بارها و بارها از آقای شهیدی با خاطرات خوب یاد می کردند . من نمی خواهم زیاد وقت شما عزیزان را بگیرم ، بهرحال صحبت زیاد است و با عرض احترام نسبت به این پیشکسوت بزرگ و پیر دیر ما که سایه شان بر سر ما هست و باید دعا کنیم که همیشه بر سر ما بماند و سایه نازنین که حق بزرگی بر گردن موسیقی و شعر ما دارند و چه روزگارانی که ما با هم داشتیم و داریم ، مخصوصاً وقتی که من ، مرحوم لطفی و جناب سایه سه نفری در کنارهم بودیم و آن دوران اتفاقات خوبی می افتاد ، جای لطفی خیلی در اینجا خالیست ، یادش بخیر ؛ چه زود رفت و باور نمی کردیم که لطفی انقدر زود ما را ترک می کند و می رود . امیدواریم که عزیزانی که هستند سایه شان به سر ما باشد ، استاد ظریف نازنین که اینجا هستند ، دوست عزیز ، مرد نیک سرشت ، محجوب و با حیائی که کمتر صحبت می کند و وقتی که دست به ساز می برد حرف دلش را می زند و حسن ناهید عزیز که اینجا هستند ، ما همگی خاطراتی با هم داشتیم ، خاطراتی مشترک با عبدالوهاب شهیدی ؛ ما همگی در کنار هم بودیم ، امیدوارم که این ارتباطات دوباره باشد و این اساتید و بزرگان سایه شان بر سر هنرمندان امروز باشد و هنرمندان امروز هم قدر این بزرگان را بدانند .

محمدرضا شجریان ـ عکس از جواد آتشباری

در پایان از علی دهباشی عزیز تشکر می کنم که می دانم سالهاست با دست خالی بخارا را نگه داشته است ، یادم هست که هیچ گونه بودجه ای نداشت و این مرد با پشتکار ادامه داد و تا الان بخارا را نگه داشته است و بزرگان را دوباره به جامعه یادآور می شود ، برنامه هایی که گذاشته است برای بزرگداشت بزرگان موسیقی و … چه در ایران و چه خارج از ایران ، بسیار کارهای ارزنده ای است ، سایه اش در این سرزمین بماند و امیدوارم که تنش سالم و دلش خوش باشد و کاری که دارد انجام می دهد را همچنان ادامه دهد ؛ روزگار به همه خوش باد .»

هوشنگ ظریف سخنران بعدی نکوداشت عبدالوهاب شهیدی است که در وصف شهیدی چنین گفت : ما خاطرات زیادی با استاد شجریان و استاد شهیدی داشتیم . حالا راجع به استاد شهیدی صحبت بکنیم، ما هر وقت ضبط و برنامه کنسرت داشتیم ، هیچ گرفتاری نداشتیم، ایشان به موقع می‎خواندند ، وقفه‎ای نمی‎انداختند . و همانطور که اطلاع دارید زمانی که با استاد شجریان برنامه داشتیم آخر سر می‎گفتند و از ایشان می‎خواستند که مرغ سحر را بخوانند و بعد دیگر دو سه باری هم ما با استاد شهیدی رفتیم اروپا و آمریکا و کانادا و وقتی آنجا کنسرت تمام می‎شد، همه دست می‎زدند و می‎گفتند ” زندگی ” که مقدمه‎اش را آقای پایور نوشته بودند . این را که شروع می‎کردیم، این سالن دستی می‎زدند غیرقابل وصف و استاد شهیدی این تصنیف را می‎خواندند. واقعاٌ هیچ گرفتاری موقع ضبط و اجرای کنسرت نداشتیم. و من دیگر صحبتی ندارم بکنم و در خدمت این اساتید هستیم .

هوشنگ ظریف ـ عکس از متین خاکپور

ما برنامه‎هایمان را گذراندیم و انشاءالله جوانها بتوانند آنطور که باید و شاید موسیقی ما را حفظ بکنند ولی امروزه متأسفانه ، و من این را جاهای دیگر هم عرض کرده‎ام، تار مادر سازهای ایرانی است . خودم هفت هشت سالم بود ساز استاد مجد را از رادیو می‎شنیدم . عاشق تار شدم ، در کلاس پنجم ابتدایی ، هنرستان که توسط زنده‎یاد روح الله خالقی افتتاح شد ، رفتم هنرستان. و ایشان گفتند چه سازی می‎خواهی بزنی، گفتم تار. گفتند همینطوری می‎گی؟ گفتم ساز استاد مجد را شنیدم که گفتند خوب برو کلاس موسی خان مجد بشین و من هم رفتم و با ایشان و من هم شروع کردم و در دوره لیسانس رفتم با علی اکبر خان شهنازی تا ردیف‎ها را بدانم. ولی متأسفانه امروز نوازندگی تار خیلی عوض شده . همان موقع هم که من شاگرد هنرستان بودم قطعات استاد وزیری را می‎زدم . هر کسی هم از خارج می‎آمد هنرستان را ببیند آقای خالقی می‎گفتند فلانی برای ایشان یک چیزی بزن. آن وقت هم بداهه‎نوازی می‎کردم و قطعات آقای وزیری را هم کار می‎کردم و یادم هست آن آقای پرویز منصوری، استاد کُر ما بودند ، هنرستان می‎آمدند. یک دفعه که آمدند، گفتند عجیبه در این اتاق آقای وزیری نشسته دارد ساز می‎زند. بعد آمدم و در زدم تا با ایشان سلام و علیک بکنم. در زدم و باز کردم و دیدم تویی . گفتم خوب من آقای وزیری را دوسًت داشتم و کارهایش را می‎زدم . ولی امروزه، معذرت می‎خواهم که می‎گویم، حالت نوازندگی تار از بین رفته و جسارتاً می‎گویم حالت آکروبات دارد و یا عین سیخ کردن کباب کوبیده است . آخر این درست نیست. این ساز مادر سازهای ایرانی است . باید اصالتش حفظ بشود. و انشاءالله اساتید محترم سلامت باشید و ما تا جایی که ‎توانیم در خدمتتان باشیم.

در این قسمت مجتبی عسگری ( آواز ) و سامان صادقیان ( تار ) قطعه ارغوان را اجرا کردند.

مجتبی عسگری (آواز) و سامان صادقیان( تار)

و پس از آن علی دهباشی از دکتر موقتیان دعوت می‎کند که خاطراتی را که دارد نقل کند:

و موقتیان نقل قول هایی می کند از جلال الدین همایی و آقا موسی صدر در مورد عبدالوهاب شهیدی ، که شرح سخنرانی او بدین قرار است :« زهره گر در مجلس بزمش نباشد بربطی / در میان اختران چون زاد فی الطنبور باد زاد ” ، فی الطنبور یک ضرب المثل عربی است برای آنهایی که فالش و خارج از ریتم می خوانند و بنده هم در این مجلس همین حکم را دارم و حضورم هیچ محلی از اعراب ندارد ، اما من به اقتضای دانسته های خودم دو خاطره که از جناب شهیدی دارم برایتان نقل می کنم ؛ سال ۱۳۵۲ بزرگداشت مولانا در تالار رودکی برگزار شد ، در آن سال من هم مسئولیتی داشتم وگفته بودند که جزوه ای راجع به زندگی مولانا تهیه بکنم که در آن روز به خدمت ارباب دانش و فضل تقدیم کنم ، جلسه بسیار با شکوهی بود ؛ در بدایت برنامه بعد از سخنرانی علامه جلال الدّین همایی از استاد شهیدی خواهش کردند قطعه ای اجرا کنند و استاد هم اثری در شأن جلال الدین محمد بلخی ارائه کردند . من در آن سال ها و سال های قبل از آن همنشین و مونس مرحوم همایی بودم و روزهای سه شنبه خدمت ایشان می رسیدم ، از سال ۴۸ بود که احوالات ایشان را می نوشتم و در آن روزگار استاد همایی وقتی که مکتوبات و دست نوشته های خودشان را به من نشان می دادند ، درباره هر یک صحبتی می کردند ، از جمله تاریخ هنر اصفهان که در مورد آن هم مطلبی برایتان می گویم .

دکتر موقتیان ـ عکس از متین خاکپور

سه شنبه بعد از برگزاری جلسه بزرگداشت مولانا که خدمت ایشان رسیدم ، فرمودند که : ” من امروز فهمیدم که رودکی با ابونصر سامانی چه کرد و او را از بخارا برگرداند ، این آقای شهیدی از همان قماش است ” ؛ این جمله استاد همایی بود در حق استاد شهیدی . مرحوم جلال الدین همایی تبحَر و دانش زیادی در فقه ، ادبیات ، اصول ، منطق ، ریاضی و … داشتند و موسیقی را آنچنان خوب می دانستند که آدم متعجب می ماند که این اعجوبه زمان چگونه این ها را آموخته است و چگونه با موسیقی عشق ورزی می کند . خاطره دوم به این قرار است که وقتی که آقا موسی صدر از لبنان به تهران می آمدند ، همنشین ، همدم و مونس ایشان عبدالوهاب شهیدی بود . یک شب آقا موسی صدر به من گفتند که این ساز آقای شهیدی ساز دل است و آنقدر صفا در دل این آدم وجود دارد که آدم یاد این غزل حافظ می افتد ” منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن / منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن / وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن ” .

اینها را گفتم که بدانید بزرگان مملکت ما ” بررسته ” بودند نه ” بربسته ” ؛ اگر هر کجا زبان باز می کردند خودشان هم از جنس آن مطلبی بودند که عنوان می کردند ، اگر شما امروز هنری را از هنرمندان ما ، پیشکسوتان ما می شنوید یا می بینید ، بدانید حتماً از خمیر مایه وجودیشان سرچشمه گرفته است و تقلیدی نبوده است . باور بفرمایید اگر فرهنگ مملکت ما تا به امروز پایدار مانده است ، در گرو زحماتی است که پیشینیان ما با تمام وجودشان ، عشقشان و باورشان کشیده اند.»

شب عبدالوهاب شهیدی ـ عکس از ژاله ستار

و در بخش بعدی حسن ناهید در سخنرانی کوتاهی از عبدالوهاب شهیدی از خاطراتش با وی چنین روایت می‎کند : با بیانات استادان عزیز من لزومی برای صحبت کردن خودم نمی بینم ، ولی مختصری از خاطراتی که با استاد شهیدی دارم ، عرض می کنم . حدود پنجاه و دو یا سه سال است که من شاگرد استاد شهیدی هستم ، چه در زمینه اخلاق و ادب و چه در زمینه هنر ؛ خود استاد شهیدی هم در زمینه اخلاق و هنر خیلی به مرحوم اسماعیل مهرتاش عقیده داشتند و یکی از خاطرات خوبی که ما با مرحوم مهرتاش داشتیم این بود که روزی بنده و جناب شهیدی و مرحوم پایور به منزل استاد مهرتاش رفتیم ، که چون قرار بود بزرگداشتی برای ایشان در تالار رودکی برگزار شود ، برای آن مراسم چند کار با تنظیم استاد مهرتاش و استاد پایور ضبط کردیم و به خوبی در تالار رودکی با حضور اساتید بزرگی چون عبدالوهاب شهیدی ، مرحوم پایور، هوشنگ ظریف و دیگران اجرا شد . در جشن های هنر و همه برنامه هایی که استاد شهیدی داشتند ، بنده هم افتخار حضور داشتم ، به همراه استاد شجریان و دیگر اساتیدی که در بسیاری از برنامه ها بودند ؛ در اجراهای تمام کشورهای اروپایی و کانادا و آمریکا نیز در خدمت جناب شهیدی و اساتیدی چون مرحوم پایور ، هوشنگ ظریف و دیگران بودم و در این مدت جز مهربانی و لطف و محبت از عبدالوهاب شهیدی هیچ چیز ندیدم ، برای ایشان و خانواده محترمشان سلامتی ، عزت و عمر دراز آرزو می کنم .»

حسن ناهید ـ عکس از ژاله ستار

در ادامه علی دهباشی یادآور می‎شود که از یک سال پیش در تدارک چنین شبی بود اما چون حضور هم‎زمان استاد شجریان و سایه‎ی یگانه ممکن نشده بود، برگزاری این شب تا امروز به تعویق افتاده بود و سپس افزود : « وقتی من برای استاد سایه از چنین شبی گفتم ایشان در جواب فرموند : حتماٌ اگر من در ایران و در تهران باشم در آن شب شرکت خواهم کرد. و گفتند یکی از شریف‎ترین هنرمندانی که من دیدم آقای شهیدی است. و مطالبی از خاطراتشان در دوران همکاری و آشنایی بیان کردند. و با وجودی که آقای سایه در همان ابتدای ورود به من گفتند که سخنرانی نمی‎کنم اما از سوی حاضران در این جلسه می‎خواهم از ایشان خواهش کنم که ما عنایت خود را از ما دریغ نکنند .»

و سرانجام ه.ا.سایه از عبدالوهاب شهیدی و تصویری از یک آرزو سخن گفت :

« من چیزی ندارم که در شأن آقای شهیدی باشد و عرض کنم خدمتتان. قبل از این که بخت آشنایی با خود شهیدی را داشته باشم با صداش آشنا بودم. و شیفتۀ کارش بودم، مخصوصاٌ آن برنامه معروف داغستانی را . از آن برنامه چندین اجرای مختلف انجام گرفت، به اسم گل‎های رنگارنگ ۲۶۴ ، ۲۶۴ ب ، ۲۶۴ ث.. با تغییراتی که ایشان دادند. آقای شهیدی همیشه برای من یک تصویری از آرزویی بود که من درباره هنرمند داشتم ، با مناعت ، بی‎غرض‎ورزی. بی حقارت‎هایی که ماها داریم، معمولاٌ، پشت پرده هنر قایم می‎کنیم حقارت‎های خودمان را. آقای شهیدی به من امید دادند که می‎شود واقعاٌ هنر خالص داشت، هنر ناب داشت، انسان بود، فروتن بود، مهربان بود و کار هنری شایسته هم کرد. من دلم می‎خواست اینجا اهل فن اشاره‎ای می‎کردند به نوازندگی آقای شهیدی. برای این که عودی ایشان می‎زدند، تا آن جایی که من شنیدم، شاید صلاحیت کامل نداشته باشم برای این کار، تنها کسی بودند که عود ایرانی می‎زدند. این ساز همیشه خودش را به نوازنده‎ها تحمیل می‎کرد، با لهجه غلیظ عربی. این امر خیلی مهمی است در این کار. آقای شهیدی در کنار آوازشان مهارتی در نوازندگی عود داشتند . امشب مثل این که خیلی دارد به اختصار می‎گذرد . در شأن شهیدی بیش از این حرف‎ها هست . شهیدی همیشه برای من عزیز بوده ، همیشه من می‎توانستم به عنوان یک هنرمند به او تکیه بکنم، به اخلاق هنری، به اخلاق انسانی‎اش. و می‎توانست بیش از این سرمشق هنرمندان باشد. روزگار مساعدت نکرد. سال‎های که هنوز امکان کار هنری درخشان بود، آقای شهیدی برکنار ماند. حیف. همین حالا به خودم فشار آوردم که از ایشان نپرسم: آقای شهیدی هنوز عود می‎زنی؟ با نوای عودت می‎خوانی؟ گمانم، بعله، نمی‎شود نخواند. این بلایی را که آقای دهباشی سر من آورد، می‎خواهم سر آقای شهیدی بیاورم و از او بخواهم که اینجا بیاید. مرغ مرده و زنده‎اش صد تومانه. این اصطلاحی هست که درست هم هست واقعاٌ.آن صدق و صفایی که در هنر هست به هزار نیروی جوانی هم می‎چربد. بیایید آقای شهیدی.»

ه.ا.سایه ـ عکس از ژاله ستار

عبدالوهاب شهیدی و ه.ا.سایه ـ عکس از جواد آتشباری

و به این ترتیب استاد عبدالوهاب شهیدی نیز با مشتاقان خود سخن گفت و از سنگینی بار خاطرات :

« به نام ایران. به نام مردم ایران، مردم هنرپرور ایران. به نام اساتید ،اساتید چه در ادبیات و چه در موسیقی که همیشه نامشان را تکرار می‎کنم. سلام بر حضار. می‎دانم محبت کردید. جناب آقای دهباشی، من تقریبا چندین جلسه است که ایشان را زیارت کردم و واقعاً شیفته اخلاقشان شدم . همه مجلاتی که برای من فرستادند و خواندم ، واقعاٌ شاهکار است . کار بسیار بزرگی ایشان کردند . امیدوارم که بتوانند به پایان برسانند و مردم هم کمک کنند . کار بسیار ارزنده‎ای است . خیلی خوشحال شدم که دوست عزیر و گرانمایه خودم آقای سایه را اینجا دیدم . من همیشه به ایشان ارادت داشتم. کارهایی که ایشان در گلهای تازه کردند و من هم در برنامه‎های ایشان بودم. ترتیبی دادند برای هنرمندان . همه آنهایی را که پراکنده شده بودند جمع کرد و برای آنها حقوق بیشتری تقاضا کرد ، محل استراحت خوبی برایشان تهیه کرد و جایگاه ایشان بیش از این حرف‎هاست. دوست عزیزم، آقای شجریان، سالها با هم بودیم . به مسافرت مشهد در حضور آقای سایه رفتیم، به مزار خیام، خاطرات خیلی زیاد و مجال گفتن ندارم. خیلی قوی است، این خاطرات برای من سنگین است ، نمی‏‎توانم بکشم. مرغ پر بشکسته را آواز نیست/ سینه مجروح را آواز نیست. من از تمام برگزارکنندگان این برنامه، بخارا ، تشکر می‎کنم. هنرمندانی که در این برنامه‎ها شرکت می‎کنند غنیمتی است . باید ارجشان گذاشت. دیگر عرضی ندارم و باز هم تشکر می‎کنم. از تمام دست اندر کاران، از استاد ظریف، از استاد ناهید. جناب شجریان که امشب اینجا تشریف دارند و من روی ماهشان را می‎بوسم. همیشه برایم عزیز هستند . من با شما خداحافظی می‎کنم و دعا می‎کنم که آقای سایه ما را خداوند نگه دارد .»

عبدالوهاب شهیدی ـ عکس از ژاله ستار

در بخشی دیگر از این مراسم اجرای موسیقی بود توسط علیرضا فریدون پور ( آواز) و شهرام میرجلالی ( عود )

  ( آواز )  و .... ( عود) ـ عکس از ژاله ستار

 

و سپس علی دهباشی پیام فرهاد فخرالدینی را خواند :

« دوست گرامی و ارجمند، آقای علی دهباشی

با سلام و تجدید ارادت و با تشکر از دعوت صمیمانه شما برای حضور در مراسم بزرگداشت هنرمند بزرگوار و عالیقدرمان ، جناب آقای عبدالوهاب شهیدی. با تأسف اعلام می‎دارم که به علت گرفتاری شانس حضور در این مراسم را نخواهم داشت. در زمانی که در کشورمان به موسیقی توجه کافی نمی‎شود این اقدام جنابعالی در بزرگداشت یکی از چهره‎های درخشان موسیقی مل ما شایسته تقدیر و سپاس فراوان می‎باشد.

خواهشمند است مراتب ارادت اینجانب را خدمت استاد عبدالوهاب شهیدی و دیگر استادان حاضر در جلسه ابراز فرمایید .

 

با مهر و ارادت بسیار

فرهاد فخرالدینی

بیستم اردییهشت هزار و سیصد و نود و چهار

 

 

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.