با شعرزیبای عارف قزوینی این مطلب را آغاز وبا نوشتار هایی از نویسندگان وپژ و هند گان نما وشمایی کلی از انقلاب مشروطه ارائه داده تا ارباب فضل وتاریخ نیز نظرشان را اعلام فر ما یند………هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کجرفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ
***
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کجرفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ
***
خوابند وكیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یك خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه کجرفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ
***
از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن
چه کجرفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ
***
از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آنکس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است
چه کجرفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ
***
عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کسدست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است
چه کجرفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ
عارف قزوینی……………..
بازخواني تاريخنگاري اجتماعي براي نماياندن «لحظه» مشروطه
سيلاب زنده انقلاب 1906
سهند ستاری
1- بياييد براي شروع، هر واقعه تاريخي را بهمثابه «يک شخص» تصور کنيم که گويي در دسترس ماست و سوژههاي تاريخي را همراه خود به اينسو و آنسو ميکشد. مسلما او شخصي معمولي يا نمونه يا حتي شخصي «ممکن» نيست. بلکه در اين تصوير شاهد جنبههايي از اين شخص خواهيم بود که حضورش را بهدور از نگاه ايدهآليستي، به سوژههاي ماترياليستي يک تاريخ با تمام نيازها و شعارهايشان گره ميزند؛ اگرچه شايد اين پيوند به نحوي مبالغهآميز صورت گيرد اما آنچه براي ما مهم است کارکرد اين تصوير يعني همانا «نماياندن» است: صحنهاي که ساحت تاريخ را مجسم خواهد کرد يا دستکم به اين تجسم ياري خواهد رساند. پس «شخص» ما همراه با سوژه خود در جهانش تردد ميکند و تاريخ را به خود و امروز نمايان ميسازد. هرچند مواجهه ما بهعنوان سوژههاي ماترياليستي تاريخ با وقايع و رخدادهايش همواره با قرائتي روبهپس (retroactive) همراه است. در واقع، وقايع تاريخي پس از آنکه اتفاق افتادند مجال تحليل مييابند. از اينرو، گفتارهاي مسلط هر دوره در خوانشهاي متاخر، وضعيت سوژههاي تاريخ و حضورشان در زمانبنديهاي متداول را چندوجهي نشان ميدهند. پس بايد بر همين اساس خوانش رخدادهاي تاريخي را پيش برد.
2- «آدميان، خود، تاريخشان را ميسازند اما نه آنگونه که ميخواهند يا در شرايطي که انتخاب کردهاند»، اگر با اين عبارت مارکس، همنظر باشيد، «شخص» فرضيه ما حرکت خود را در ادوار تاريخ آغاز ميکند و شکوه، فريبندگي، زوال، کاستيها، بخت و خطرات اين جهان را کشف کرده و براي بقاي سوژههايش چوب لاي چرخ جهان ميگذارد. اما اين شخص به شکل کجدارومريزي در تصويري که بازنمايي ميکند مدام شعارها و نيازهاي خود را تکرار ميکند. او مصرانه نشان ميدهد تغيير جهان همزمان است با لحظه حضور او.
از اينرو، طبق قرارمان، شخص فرضي ما، انقلابي خواهد بود با تمام شعارها و نيازهاي يک انقلاب که در بطن تاريخش رابطه ميان رخدادهايش را با زندهکردن اميدهاي ازدسترفته پي گرفته است: «انقلاب مشروطه»؛ انقلابي که با گذشت بيش از يکقرن براي سوژههاي تاريخياش آنقدر معاصر است که هويت اجتماعي را نه امري ذاتي بلکه بهدرستي امري سياسي- تاريخي عنوان ميکند و با گشتوگذار در تاريخ ايران و وضعيت وابستهاش، جهان خود را براي سوژههاي شکلنيافتهاش نمايان ميکند. اين شخص در دعواي ميان سنت و مدرنيته متولد شد اما هرآنچه تا به امروز در تاريخنگاري و تحليل رفتار اين شخص ثبت شده، اغلب سياسي بوده و از بازخواني بسترهاي مادي و تاريخ اجتماعي آن پرهيز شده است. از يکسو، گفتارهاي مسلط در هر دوره مانع از انتشار بخشي از اسناد و منابع شدهاند و هرچه به دورههاي متاخرتر نزديک شدهايم امکان نماياندن لحظه انقلاب مشروطه را دشوارتر کردهاند. از سوي ديگر، اين تصوير روند تاريخنگاري مشروطه را غالبا درگير نگاه ايدهآليستي کرده است؛ نگاهي مبتني بر عقل ابزاري، نخبهمحوري و برخاسته از «گفتار از بالا».
از اينرو، تصوير اين شخص هرچه جلوتر آمد پيچيدهتر، مبهمتر و حتي گاه متنوع و متکي بر قرائت «خير» و «شر» از انقلاب مشروطه شد. حتي تصوير اين شخص، بيشتر از بالا، نمايان شد و بهاجبار، تناقضي رفعناشدني را به جان خريد؛ چرا که براي دستيابي به گفتار «پايين از تاريخ» و تاريخ اجتماعي مشروطه بايد به بسترهاي مادي آن پرداخت و براي اين مهم ناچاريم تاريخ مشروطه را از بالا بخوانيم. شايد در نگاه اول اينطور به نظر رسد که تاريخ مشروطه بسان تاريخي که به سياست گره ميخورد و با تغيير راديکال همراه است، ميتواند با چشمپوشي از تاريخ اجتماعي، اين واقعه را روايت کند. اما در اين مسير، مانعي منجر به کورشدن خاستگاه انقلاب مشروطه ميشود؛ چرا که انقلاب مشروطه سعي در پهلوزدن به تجدد داشت و تجدد ايراني لايههاي تاريخي چندگانهاي داشته که هر لايه سلاحي بود و هست براي پاسخگويي به تاريخ اجتماعي آن. از اينرو، براي تحليل رفتار اين شخص در تقابل با تاريخ مرسوم و نخبهمحور بايد بر تاريخنگاري اجتماعي مشروطه پاي فشرد. شايد در نگاه اول بتوان خاستگاه اين شخص را به دالي پيچيده و مبهم محدود کرد؛ يعني گفتار پايين از تاريخ. اما در حقيقت مقصود، بسترهايي مادي است که در صدر مشروطه با دخالتهاي خود به بحران حاکميت دامن زد و و اين بحران را در آستانه انقلاب به اوج خود رساند و زمينه تغيير حکمراني را به حاکميت مردم فراهم کرد. اگر بخواهيم مشخصا به اين عوامل اشاره کنيم بايد از زمينههاي «اقتصادي» و «اجتماعي» انقلاب مشروطه، وضعيت بهداشت، درمان، آموزش و امکان تحقق جامعه رفاه در ظرف همان زمان بحث کرد. از اينرو، تاريخنگاري اجتماعي با دستگذاشتن بر خاستگاه مادي انقلاب مشروطه، بهدنبال تبیين ساختار اقتصادي- اجتماعي ايران در قرن نوزدهم و صدر مشروطه است؛ امري که تاريخنگاري نخبهمحور همچنان از بحث درباره آن ناتوان است. بهعنوان نمونه، باوجود آنکه روشن است در صدر مشروطه ساختار اقتصادي ايران ماقبل سرمايهداري بوده اما همچنان مشخص نيست دستکم ساختار اقتصادي ما فئودالي بوده يا نه؟ يا سهم تحولات عصر ناصري در بروز اين انقلاب چيست؟ يا نسبت نيازها و شعارهايي که در تهران مطرح ميشد با انگيزههاي انقلابيون در جنوب يا آذربايجان يا حتي فاتحان تهران چگونه بود و چه نسبتي با وضعيت مادي و خاستگاه ايلاتي يا شهري آنان داشت؟ يا اينکه نسبت ميان بيماريها و امراضي که در قرن نوزدهم فراگير بود با فرآيند تجدد چه بود و بحرانهايي که اين نسبت براي آن دوره تراشيد چه نقشي در انگيزه انقلاب براي تجدد داشت؟ گسترش شهرنشيني و بازسازي عرصه همگاني در صدر مشروطه چه سهمي در ظهور انقلاب و پيوستن فرودستان و حاشيهنشينان به آرمانهاي مترقي مشروطهخواهان داشت؟ يا حتي فراتر، آيا مشروطهخواهاني که خواستار برقراري عدالتخانه بودند توانستند «قانون» و «عدالت» را با شرايط مادي عصر خود پيوند دهند يا نه؟ عوامل و پرسشهايي که نهتنها زمينههاي امکان تجدد را بررسي ميکند بلکه يک گام به پيش، از امکان دعواي سنت و تجدد در صدر مشروطه و همچنين از سازگاري و همسويي شعارها و نيازهاي مشروطهخواهان و انقلابيون با بسترهاي عصر خود ميگويد. از اينرو، تاريخنگاري اجتماعي ميتواند امکان مواجهه سوژه تاريخي قرن نوزدهمي را با شخصي (انقلاب مشروطه) که از سر تصادف اما براي ضرورت آن دوره فرارسيده بود فراهم کند. شخصي که باوجود تمام بيماريها و رشدنيافتگيهايش، در حال پرسهزني و سرککشي در تاريخي است که در آنات استثنايي تاريخ معاصر ما خود را با «منطق حقيقي تکرار» معرفي ميکند. از نخستين سالهاي حضور تجدد در ايران، اين شخص، شبحوار در تاريخ معاصر ما سرک ميکشد و عملا تاريخي چندوجهي را در ايران معاصر به بار آورده است. از اينرو، بازگويي روايتهاي مختلف از انقلاب مشروطه با گذشت بيش از يک قرن از لحظه ظهور و حضورش، تاريخي چندتکه را نمايان ميکند: تاريخي که در ادوار مختلف با گفتارهاي مسلط هر دوره، مشروطه و سوژههاي انقلاب را متفاوت خوانده است. بنابراين تاريخنگاري اجتماعي، معطوف به بازخواني بسترهاي مادي است، امکان پيگيري ردپاي انقلاب ۱۹۰۶ را ممکن ميکند و بر کارکرد تصوير آن واقعه پس از 108سال تاکيد دارد: يعني همانا «لحظه نماياندن»؛ نماياندن لحظهاي که خواستِ گذار را به ضرورت انقلاب گره زد.
در پروندهاي که به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه گرد آوردهايم، افزون بر بازتابدادن برخي قرائتهاي جديد از تاريخنگاري مشروطه، در پي ايجاد فرصتي نو براي بازنگري در شيوه نگارش و خوانش تاريخ مشروطه نيز بوديم. از اينرو، براي فهم و نماياندن انقلاب مشروطه، اين «شخص» را در روايتها و تحليلهاي برجا مانده از تاريخنگاري رسمي و غيررسمي، در بسترهاي مادياش دنبال کرديم. چرا که به نظر ميرسد مشکل اصلي ما در «تاريخنگاري انقلاب مشروطه»، بازگويي انديشه ترقيخواه، توسعه عقل و علم و فن کارشناسي در اين عصر نيست، بلکه مساله اصلي، دقيقا، «فقدان تفکر تاريخي» است؛ فقداني که در زمانبنديهاي متداول از تاريخ مشروطه زمينههايي که آشفتگيها، پيامدها و دستاوردهاي سيلاب زنده انقلاب 1906 را تجربه کرده، پس ميزند. بنابراين، مقصود اين پرونده، نه آسيبشناسي اين انقلاب و نه حمله به پيامدهايش و نه حتي تبرئهکردن آن از شکست است، بلکه، صرفا، بازخواني شعارها و نيازهايش در واسطهاي ميان ريشههاي انقلاب مشروطه، بسترهاي مادي و نتايج آن است. به عبارت ديگر، بازخواني تاريخي از پايين براي نماياندن «لحظه» انقلاب مشروطه.
انقلاب مشروطه و سیر تحول دموکراسیخواهی در ایران
نه شکست، نه پیروزی
فرزین وحدت
انقلاب مشروطه را میتوان یکی از مهمترین مراحل سیر تطور سیاسی و اجتماعی در راه رسیدن به دموکراسی در ایران بهحساب آورد. اگر واقعه تنباکو را نخستین گام در این فرآیند تاریخی بهشمار بیاوریم، انقلاب مشروطه را میتوان دومین قدم بزرگ برای توانمندسازی مردمان ایران تصور کرد. اینها هر دو توسط نخبگان اجتماعی و سیاسی شروع شدند و مردم عادی را بهدنبال خود به میدان مبارزه سیاسی کشاندند. انقلاب مشروطه در تاریخ منطقه بسیار نوظهور بود و از اولین نهضتهای مردم خاورمیانه برای برقراری نهادهای حقوق شهروندی مدرن. محدودکردن قدرت حاکمان، تاسیس مجلس قانونگذاری که با رای (حداقل برخی از) مردم کسب مشروعیت میکرد، برقراری مطبوعات نسبتا آزاد، جداسازی حداقل صوری قوای مقننه، قضاییه و مجریه، از جمله نهادهایی بودند که برای احقاق حقوق شهروندی مردمان ایران در آن زمان تعبیه شده بودند. انقلاب مشروطه محصول فکری گروههای مختلفی از نخبگان جامعه ایران بود که تقریبا همزمان با افکار مدرن آشنا شده بودند. گروهی از تحصیلکردگان در فرنگ که اکثرا از طبقات اشرافی و بالای ایران برخاسته بودند، یکی از مهمترین افرادی بودند که آرزوی اصلاحات در حوزه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران را در سر میپروراندند. البته نباید فراموش کرد که خود این افراد تحتتاثیر نسلی قدیمیتر از منورالفکران مانند ملکمخان، میرزاآقاخان کرمانی، آخوندزاده، طالباف تبریزی و سیدجمالالدین افغانی بودند و اینها زمینه فکری افکار تجددخواهی را هموار کرده بودند.
علاوه بر این گروه مستفرنگ، افرادی بودند که بیشتر تحتتاثیر گفتمانهای وطنی رو به مطالبات دموکراتیک آورده بودند و بهدنبال استقرار نهادهایی برای عملیکردن آن مطالبات پا در دایره انقلاب مشروطه نهاده بودند. اینها و برخی از روحانیون آزادیخواه و تجاری که در آنها افکار مدرن تا حدی نفوذ کرده بود و همچنین منافعشان در اثر سیاستهای استعماری به مخاطره افتاده بود، توانستند جمعی از مردم کوچه و بازار ایران را برای تبدیل دستگاه سلطنت قاجار به یک پادشاهی مشروط و محدودتر تهییج کنند و اینچنین انقلاب مشروطه را ظرف چندسال به ثمر برسانند. اما همانطور که یکی از مورخان همزمان انقلاب مشروطه، کسروی، اذعان دارد، تعداد نسبتا کمی از تمامی مردمان ایران در فرآیند انقلاب شرکت داشتند و بعد از برقراری نهادهای مشروطه تعداد بسیار کمتری بهصورت فعالانه در این نهادها شرکت میکردند. شکی نیست در پی استقرار مشروطیت، برخی از نهادهای جامعه مدنی مانند احزاب مختلف سیاسی و انجمنهای گوناگون و نسبتا مستقل سیاسی، صنفی و حرفهای نیز مشغول به فعالیت شدند. اما در آن زمان تعداد افرادی که در این حوزههای جامعه مدنی فعالیت داشتند نسبت به کل جامعه ایران بسیار قلیل بود. بهطورکلی جامعه آن زمان ایران بیشتر از روستاییان و عشایر تشکیل شده بود که اکثر آنان از سواد محروم بودند. در شهرها نیز اوضاع چندان بهتر نبود و بسیاری از مردمان حتی قادر به خواندن و نوشتن نبودند.
با توجه به این نکات بسیار ساده میتوان پی برد که چرا نهادهای جامعه مدنی که با انقلاب مشروطیت به وجود آمده بودند یا نتوانستند نضج بگیرند یا با ظهور رضاشاه به اهرمهایی تبدیل شدند برای اعمال سیاستهای حاکمیت. مجلس با وجود مقاومت اولیه تبدیل شد به مجمعی برای مشروعیتبخشیدن به سیاستهای دودمان جدید. انجمنهای صنفی و حرفهای نیز از طرف دستگاه حاکمه برای پیشبرد مقاصد خود مصادره شدند. مطبوعات همان آزادی نیمبند خود را از دست دادند و سانسور بر آنها مستولی شد. با توجه به این وقایع تحلیل برخی از پژوهشگران در مورد تجربه مشروطه بیشتر به شکوهای میماند که ما ایرانیها به هرکاری دست میزنیم حاصل آن به جز شکست نیست. بهگمان آنان ایرانیان همواره در راه رسیدن به دموکراسی و ایجاد نهادهای جامعه مدنی به تقصیر یا به سهو ناکام بودهاند و این را باید به پای خصلت ضددموکراتیک آنها نوشت.
اما تاریخ را میتوان طوری دیگر نگاه کرد. شرایط وجودی انسان او را وادشته است که بهدنبال توانمندسازی خود و آزادی باشد. و تاریخ مدرن نیز به همین اصل کلی اشاره بسیار دارد. خواست دموکراسی از این منظر ریشه در این شرایط وجودی انسان دارد که بهصورت فرآیندی طولانیمدت به منصه ظهور میرسد. ولی این فرآیند یک خط مستقیم و تنها روبهبالا نیست و یکشبه هم بهثمر نمیرسد. مراحل مختلف و غالبا سختی باید طی شود. تشبیه کامل نیست و حق مطلب را نمیتواند تماما ادا کند ولی میتواند به روشنشدن قضیه کمک کند. تکوین دولتملتهای مدرن را میتوان به زندگی فرد در دوران تجدد تشبیه کرد: از کودکی تا بلوغ. کودک میبایست از دبستان شروع کند، دوران متوسطه و دبیرستان را پشتسر بگذارد، در آزمون دانشگاه موفق شود و با سختی دوران دانشگاه را سپری کند تا بتواند به بلوغ فکری و فرهنگی دست یابد. دولت-ملتهای جدید نیز میبایست از این مراحل مشکل گذار کنند و در آزمونهای سخت، تجربه کسب کنند تا خودمختار شوند و سزاوار خودآیینی و سپس حاکمیت بر خود، یا مردمسالاری شوند. هیچگاه مردمی که از این مراحل کسب تجربه در جهت خودمختاری و خودبنیادی عبور نکرده باشند، نمیتوانند نهادهای دموکراتیک پایدار را بهوجود بیاورند.
انقلاب مشروطیت را میتوان، به صورت استعارهای، «دبستان» کسب تجربه دموکراسی به شمار آورد. در این «دبستان» گروه نسبتا کوچک اما تاثیرگذاری از مردمان ایران، الفبای مردمسالاری را تجربه کردند؛ آنرا در سطح کوچکی آموختند و به دیگران تعلیم دادند. این پدیده را نه میتوان شکست نامید و نه پیروزی نهایی.
تجربه دوران مشروطیت راه را برای مراحل بعدی فرآیند دموکراسیخواهی در ایران باز کرد. دوران رضاشاه را میتوان استیلای جنبههای اثباتگرای مدرنیته و محاق جنبههای دموکراتیک تجدد نامید. در آن دوران مبانی صنعتیشدن، نظامیگرایی و اقتدار دیوانسالاری متمرکز، به «امر ملوکانه» ریخته شد. از سوی دیگر، موسسات جامعه مدنی یا از حیز انتفاع ساقط شدند یا اهرمی شدند در دستان حاکمیت برای اعمال حکومت و کنترل بهتر و کارآمدتر بر مردمان ایران. اما تجربه انقلاب مشروطه با تمام نواقص و کاستیهایش، راه را برای گسترش مطالبات شهروندی هموار کرد. بهسختی میتوان تصور کرد که بدون تجربه انقلاب مشروطه جنبشهای بعدی مردمان ایران امکانپذیر بودند. آبشخورهای اصلی نهضت ملیکردن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق بدون شک ریشه در انقلاب مشروطیت داشت. فکر رهایی از استیلای خارجی مرهون اصول استقلالطلبی از استبداد انقلاب مشروطه بود. قیام و انقلاب۵۷ نیز بر مبنای همین اصول استقلالطلبی و آزادیخواهی که ریشه در انقلاب مشروطه داشت شکل گرفته بود. البته قیام۵۷ مولفههای متعددی داشت، اما به هر تقدیر، آن اصول مترقی مشروطه در این قیام نیز متجلی شد و فکر اصلاحاتی که پیش آمد تا مقدار مهمی وامگزار اصول دموکراتیک مشروطیت بود. به همین ترتیب میتوان مدعی شد که جنبش مدنی ایران که تا این حد خود را با قدرت و صلابت نشان داد حاوی اصول اصلی انقلاب مشروطیت بود که در بطن جامعه رسوخ کرده است و جزیی لاینفک از ذهنیت بسیاری از اقشار جامعه ایران شده است.
بر این اساس به انقلاب مشروطیت باید بهصورت اولین تجربه مهم ایرانیان برای رسیدن به دموکراسی نگاه کرد. این تجربه را نه میتوان موفقیت کامل خواند و نه شکست. بدنه اجتماع مانند فرد، احتیاج به رشد و کسب بلوغ سیاسی و اجتماعی دارد. و این نوع بلوغ تنها با تجربیاتی مانند انقلاب مشروطه و موجهای بعدی که به وجود آمد، میسر میگردد. البته نباید این حرف به غایتگرایی تعبیر شود، چه رسیدن به هدف غایی دموکراسی در برخی موارد ناممکن میتواند باشد (برای مثال تجربه روسیه و انقلابهای قرن بیستم آنرا در نظر بگیرید). اما آنچه محتوم است اینکه بدون انباشت تجربیات سیاسی و اجتماعی که ذهنیت جامعه را به سوی پذیرش دموکراسی آماده کند، دستیابی به مردمسالاری ناممکن است. از طرف دیگر هنگامی که یک جامعه به ذهنیت ملزوم برای دموکراسی رسید و نهادهای مربوطه را تاسیس کرد، این دیگر پایان کار نیست. مانند این نیست که ما هنگامی که از دانشگاه فارغالتحصیل شدیم میتوانیم به دانش و مدرک خود راضی باشیم. برای نگاهداری از دموکراسی و نهادهای جامعه مدنی همواره باید کوشید و در نهادهای جامعه مدنی فعال بود تا به ارکان آن خدشهای وارد نشود.
مروری بر بخش تاریخنگاری کتاب «انقلاب مشروطه ایران»
تاریخنگاری چندوجهی؛ نگاههای متکثر
محمدابراهیم فتاحی . مترجم و پژوهشگر تاریخ
بسیاری از اندیشمندان تاریخ معاصر ایران بر این باورند که انقلاب مشروطه میراثی چندوجهی در تاریخ ایران مدرن از خود برجای گذاشته است؛ میراثی که بسیاری از آنان کماکان به بخشی از فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران تبدیل شدهاند. در این میان شکلگیری سنت تاریخنگاری مدرن، از جمله میراثهای گرانسنگ این انقلاب به شمار میرود. برای ثبت و تحلیل اتفاقاتی که بیش از صدسال پیش در ایران به وقوع پیوست و نام انقلاب مشروطه به خود گرفت، نوشتههای زیادی به رشته تحریر درآمده است؛ از مقالات روزنامهها و متن خطابههای مشروطهخواهان گرفته تا کتابهای مفصلی که برای وقایعنگاری مشروطه و تحلیل آن از زوایای مختلف نوشته شده است. یکی از تازهترین آثار در این زمینه، مجموعهمقالاتی است که به مناسبت یکصدمین سالگرد این انقلاب گردآوری و تحت عنوان «انقلاب مشروطه ایران» به فارسی منتشر شده است. نوشتار حاضر در واقع با مروری بر این اثر، اهمیت آن را در سنت تاریخنگاری انقلاب مشروطه تحلیل کرده است.
ساختار کلی کتاب شامل پنج بخش اصلی و 22 گفتار است. اما بخشبندی پنجگانه آن بهصورتی است که عملا برخلاف دیگر آثار مرتبط، ابعاد گوناگون انقلاب مشروطه را مورد توجه قرار داده و از این منظر میتوان آن را «دانشنامه» کوچک و پژوهشی از انقلاب مشروطه تلقی کرد. در این بخشها به ترتیب موضوعات مهم تاریخنگاری انقلاب مشروطه، دولتسازی، ملتسازی، ابتکارات فرهنگی و هنری و چشماندازهای فراملی بررسی شدهاند. با توجه به اهمیت بخش نخست، این نوشتار در پی آن است تا گزارشی درباره این بخش، یعنی تاریخنگاری انقلاب مشروطه ارایه کند.
در مهمترین گفتار از بخش تاریخنگاری انقلاب مشروطه در مجموع دیدگاهی مطرح شده است که عمدتا معطوف به روشهایی است که براساس آن، تاریخنگاران بررسیهای خود را پیش بردهاند. در این گفتار به مفاهیم فرآیندها و عملکردهای تاریخنگاران توجه شده و این نظر مطرح است که تامل درباره عملکردهای تاریخنگاران فعالیتی بسیار پیچیدهتر از صرف توجه به مباحث رایج بین دادهها و تاویل یا تحقیق و تحلیل است. به باور نویسنده، این امر مستلزم توجه جدیتر به زمینهها، دغدغهها و تاثیراتی است که عملا انتخابهای تاریخنگاران را در منظورکردن یا نادیدهگرفتن یا برتریدادن چهرهها و حوادث خاص شکل دادهاند. نویسنده در این بخش مفهوم «ظرفیت» را بهمنظور بررسی عملکردهای هریک از تاریخنگاران به کار میگیرد و بر این باور است که تاریخنگاری انقلاب مشروطه ایران نیز عملا بیانگر «ظرفیت و توانمندی» جمعی و فردی نویسندگان آن بوده است. بر این اساس شرایط فرهنگی، مادی و سیاسی تاریخنگاران در پدیدآوری آثار آنان، نه عناصری تزیینی، بلکه عواملی بنیادی در شکلدهی به یک اثر تاریخی بهشمار میآیند. به بیان دیگر پژوهش و نویسندگی بهطور اجتنابناپذیری تاثیرات ایدئولوژیکی، سیاسی، فرهنگی و منابع را درون چارچوبی شکلیافته توسط پژوهندگان آن، در هم میآمیزند. ارتباط بین دغدغههای ذهنی و اولویتهای روایتگران و مردم و نیز فرهنگی که در آن عمل میکنند و در مجموع «ظرفیت» خود را برای «شناخت» موضوع موردمطالعه شکل میدهند امری است که نمیتواند نادیده گرفته شود. این امر را میتوان در بررسیهای مشروطه از سوی کسروی در دهه 1310، ملکزاده و طاهرزاده بهزاد در دهههای 1320 و 1330، آدمیت و آبراهامیان در دهههای1350 و1360، بیات، فورن و آفاری در دهه 1370، یا توکلیطرقی و نجمآبادی در سالهای اخیر ملاحظه کرد:
«آثار یادشده نهتنها آمیزههایی از عناصر شخصی و فرهنگی را در شکلگیری روایتهای تاریخی نشان میدهند، بلکه بیانگر گفتوگوهای جاری در حیطه تاریخنگاری انقلاب مشروطهاند. در نخستین بررسیهای مرتبط با انقلاب مشروطه عناصر اتوبیوگرافی با اولین معنابخشی به رویدادها و تجربیات سالهای مشروطهخواهی ترکیب شدهاند؛ به گونهای که کنشگران نخستین، تجربیات خود را با تفسیر و تاویلهای روایتی یکسان پنداشته و آنها را با یکدیگر تلفیق کردند. اثر ناظمالاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، متون اولیه و اصلی (تلگرامها، شبنامهها و مکاتبات) با خاطرات روزانه/یادداشتها و بررسی آرای سیاسی مشروطهخواهان – ترکیبی از ائتلاف علمای میهنپرست و روشنبین و اصلاحطلبان برخوردار از پیشینه روشنفکری، اداری و تجاری- در هم آمیخته است. در دهههای 1310 و 1320، تجربیات، خاطرات و آرمانهای فردی آمیخته با روایتهای گستردهتر مبارزه، ترقی و مشروطهخواهی وارد نوشتههای کسروی و ملکزاده شد. این دو روایت بر موضوعات انتخابشده اعم از سکولاریسم و خطرات دستهبندیهای قومی و جناحی برای آرمان ملی (کسروی) یا نقش برخی گروهها و افراد (ملکزاده) تاکید دارند. کسروی و ملکزاده همانند ناظمالاسلام کرمانی و دولتآبادی، رویدادهای این دوره را درون روایتی ساختارمند و قوی از رقابت سیاسی مشروطهخواهان و مخالفان آن قرار دادند. کاربرد اصطلاحات «مشروطه و مشروطیت» در عناوین آثار یادشده، این موضوع سیاسی را در کانون روایت تاریخی قرار داد و این رویه همچنان در بررسیهای تاریخی این دوره باقی مانده است.» (ص61)
با این حال به باور نویسنده بررسیهای مشروطه در دهههای 1360 و 1370 بهلحاظ جامعیت پژوهشی و مفهومی، کاملا متحول شدهاند. بهگونهای که مثلا رویکردهای کسروی و کرمانی نسبت به مردم/ملت ایران بهعنوان عامل سیاست مشروطهخواهی بر اساس پژوهشهای نظاممندانهتری بهصورت پیوند بین سیاست و اندیشه ناسیونالیستی و کنشباوری (activism) در آثار کدی و بیات مورد بررسی قرار گرفتند. در همین ارتباط پیوند مشروطهخواهی با مفاهیمی همچون ترقی و روشنگری در آثار کرمانی، کسروی و آدمیت به تحلیل جایگاه مشروطهخواهی در فرآیند تحول سیاسی و اجتماعی موسوم به مدرنیته تغییر یافت. در روایتهای مبتنی بر این دیدگاه، مشروطهخواهی به صورت دگرگونیهای اداری، آموزشی و اصلاحات حقوقی و گسترش هویتهای طبقاتی مدرن، فعالیتهای اقتصادی و نهایتا دیدگاههای مختلف سیاسی دیده شده است. بر این اساس، آبراهامیان در دهه 1360 و جان فوران در دهه بعدی بررسیهای گستردهای از تاریخ ایران ارایه کردهاند که طی آن انقلاب مشروطه در آن، موضوعی بسیار مهم تلقی شده است. روایت آبراهامیان تغییر بنیانهای اجتماعی سیاست در ایران را در فاصله بین انقلاب مشروطه و انقلاب سال 1357 بررسی کرده است. از سوی دیگر فوران نیز دگرگونی جامعه و سیاست را بر اثر نفوذ نظام سرمایهداری جهانی و پیدایش وابستگی نسبی درون این سیستم را مدنظر قرار داده است:
«این تلاشها برای تلفیق بررسیهای انقلاب مشروطه در قالب گسترده تغییرات جهانی و تحلیل اجتماعی، با پژوهشهایی درباره پیچیدگی جنبشهای سیاسی و اجتماعی، دیدگاهها و علایق همگرا یا متضاد در اوایل سده بیستم ایران همزمان شد. این امر برخی از روایتهای رایج و دیرینه عصر انقلاب را پیچیده و از یکدیگر جدا کرد. روایتهایی که علما و دولت، سکولاریسم و مذهب یا مشروطهخواهان را با مخالفان مشروطه در برابر هم قرار داده بود. بررسیهای انقلاب مشروطه که در ادامه از سوی ونسا مارتین، بیات و آفاری صورت گرفته است، در واقع تاریخنگاری انقلاب مشروطه ایران را دقیقتر کرد. چراکه دربردارنده تصاویری منسجم و متنوع از ائتلافهای چندگروهی، تغییر و جابهجایی اتحادها، تضاد منافع و آرمانهای پیچیده بود. دستاوردهای این بررسیها در مجموع بیانگر طرز تفکر رایج در تاریخنگاری مدرن است که در آن، هدف اساسی تاریخنگاران و متون تاریخی، نقد و اصلاح آثار پیشینیان است. بر این اساس تاریخنگاران مدرن دیدگاه اسکار وایلد را مبنی بر اینکه «حقیقت به ندرت خالص است و هرگز ساده نیست»، بهعنوان اصل راهنما مدنظر دارند. با اینکه وجهی از این تفکر، متضاد به نظر میرسد و در واقع نشاندهنده شیوه رقابتی کار دانشگاهی است، اما منظر بحثبرانگیز دیگری در آن به چشم میخورد که بر اساس آن نویسندگان مورداشاره روایتها و تفاسیر قبلی را نیز بهصورت تعاملی به کار میگیرند. آنان انواع گوناگون از روایت را با تردید نسبت به اظهارات بیشازحد سادهشده در اختیار خواننده قرار میدهند و خواستار اعاده پیشگامان ازیادرفته یا در حاشیهمانده به هنگام ثبت تاریخی هستند.» (ص63).
رضا افشاری طی مقالهای تاریخنگاران پیشگام انقلاب مشروطه ایران را به سه دسته مختلف تقسیم کرده است که عبارتند از تاریخنگاران پوپولیست، نخبهگرایان و سنتگرایان. بر اساس این دستهبندی، تاریخنگاران دسته نخست از جمله احمد کسروی، در بررسیهای خود بر مردم عادی تمرکز کرده و مجاهدین تبریز را ستودهاند. تاریخنگاران نخبهگرا همانند فریدون آدمیت یا ابراهیم صفایی بر اصلاحطلبان و قهرمانان ملی تاکید کردهاند. تعبیر سنتگرایان از جمله ناظمالاسلام کرمانی و مهدی شریفکاشانی از تاریخ انقلاب مشروطه ایران، عمدتا جانبداری از مجتهدان هوادار مشروطه است. به باور او بسیاری از نویسندگان تاریخ انقلاب مشروطه نه تاریخدان به معنای دانشگاهی کلمه بلکه عمدتا راوی یا داستاننویس بودند. آنان درواقع رویدادها را بر اساس روایت خود نقل کرده، چهرهای را بهعنوان چهره اصلی نمایش دادهاند یا در واقع بهعنوان قهرمان خود توصیف کردهاند. این چهره یک روحانی سرشناس، شیخی نظیر ثقهالاسلام (فتحی)، یک داشناک ارمنی نظیر یپرمخان (رایین) یا یک جوانمرد نظیر ستارخان (امیر خیزی) باشد.
با توجه به خط سیر یادشده در یک جمعبندی کلی از بخش نخست کتاب تاریخ انقلاب مشروطه ایران میتوان گفت که جریان تاریخنگاری انقلاب از ابتدای شکلگیری تاکنون روندی تکوینی داشته است. به گونهای که هماکنون تاریخنگاری انقلاب مشروطه از تقدم یا برتری چهرههایی خاص به پژوهشهایی دقیقتر، جامعتر و همچنین تفسیرهایی متنوع و چندوجهی تغییر یافته است و این امر موجب شده است تا پایههای رهیافتی متفاوتی ایجاد شود؛ رهیافتهایی که صرفا بر تبیین یکسویه و انباشت صرف دادهها معطوف نیست. از این منظر میتوان گفت انقلاب مشروطه در نهایت به شکلگیری یک سنت تاریخنگاری چندوجهی در ایران منتهی شده است؛ سنتی که به نظر میرسد تاثیر آن درخصوص بررسی دیگر تحولات تاریخ ایران معاصر نیز به خوبی قابل مشاهده است؛ به گونهای که به نظر میرسد جریان تاریخنگاری معاصر را از «دوگانهانگاری» به سوی نگاههای متکثر کشانده است.
چالشهای تاریخنگاری انقلاب مشروطیت ایران
بدفهمیها و بدخوانیهای تاریخی
لطفالله آجدانی
در حوزه تاریخنگاری و تاریخپژوهی، آثار پدیدآمده را به دو گروه منابع اصلی تاریخی و تحقیقات جدید تاریخی تقسیم کردهاند. منابع اصلی تاریخی شامل آثاری هستند که پدیدآورندگان آن در زمان وقایع تاریخی مورد بررسی حضور داشتند. منابع اصلی تاریخنگاری عصر مشروطه را میتوان در قالبهای مختلف اسناد آرشیوی، نامهها و مکاتبات، یادداشتهای خصوصی، اعلامیهها، شبنامهها، روزنامهها، خاطرات و زندگینامهها، رسایل سیاسی و تاریخنگاریهای مدون جستوجو کرد. اما پدیدآورندگان تحقیقات جدید تاریخی از نظر زمانی با وقایع تاریخی فاصله دارند. اعتبار علمی هر تحقیق تاریخی تا حدود زیادی به میزان و چگونگی استفاده تحقیقات جدید از منابع اصلی تاریخی بستگی دارد.
هرچند بسیاری از محققان تحقیقات جدید تاریخی میکوشند تا با افزایش میزان استناد و ارجاع خود به منابع اصلی، میزان اعتبار پژوهشی اثر خود را افزایش دهند، اما از آن میان غالب تاریخپژوهان با چگونگی استفاده از منابع اصلی تاریخی آشنایی چندانی ندارند و به صرف استناد و ارجاع به منابع اصلی محدود شدهاند. در حالی که صرف استناد به متن منابع اصلی و اسناد تاریخی الزاما اصالت و صحت تاریخی یک پژوهش و مستندات آن را احراز و اثبات نمیکند. میزان توانایی پژوهشگر در چگونگی نقد متون و اسناد بسیار اهمیت دارد. محقق تیزبین تسلیم یک سند نمیشود مگر آنکه سندیت آن سند نیز اثبات شود. نقد منابع و متون و اسناد تاریخی، ضرورت بسیار مهمی است که در غالب آثاری که به نام تاریخپژوهی -از جمله در حوزه مشروطهشناسی- از در و دیوار منتشر میشود، با درجات متفاوتی مغفول مانده است.
فقدان یا ضعف آگاهیهای کافی روششناختی علمی درباره منابع اصلی تاریخی، بسیاری از پژوهشگران بعضا نامدار را دچار پارهای از لغزشها و گاه اشتباهات اساسی در توصیف و تحلیل تاریخ کرده است. درست است که یک منبع اصلی تاریخی به سبب همزمانی آن با وقایع تاریخی یا نزدیکبودن به زمان حوادث، اهمیت فراوانی دارد، اما اهمیت همزمانی تاریخی یک منبع اصلی تاریخی، الزاما همزبانی آن را با واقعیتهای تاریخی اثبات نمیکند. مهارت و هنر محقق تاریخ، یکی همین دقت در متون و اسناد و منابع اصلی و نقد آن برای درک و ارزیابی معقولانه میزان همزبانی منابع با واقعیتهای تاریخی است.
هرچند همزمانی نویسنده یک اثر با وقایع تاریخی میتواند یک نکته مثبت در نزدیکی به واقعیت باشد، اما همین همزمانی میتواند از نقشی دوگانه در دوری از واقعیت و سانسور و تحریف آن نیز برخوردار باشد. میزان و چگونگی این نقش احتمالی میتواند ریشه در میزان و چگونگی بازیگری یا تماشاگری نویسنده در برابر وقایع تاریخی همزمان با نویسنده و موضوع اثر نویسنده باشد. بر محقق پژوهشهای جدید تاریخی در استفاده از متون و منابع اصلی تاریخی نباید پوشیده بماند که چون نویسنده یک منبع اصلی تاریخی در زمان حوادث قرار دارد، ممکن است و میتواند نگرش و نگارش او متاثر از تبوتاب حوادث باشد. این تاثیرپذیری آنگاه که مورخ همزمان با حوادث تاریخی از نقش بازیگر برخوردار باشد، بیشتر خواهد بود. در برآیند چنین تاثیرات منفی ناشی از بازیگری مورخ، راه برای ورود پارهای تعصبها و یکسونگریهای جانبدارانه در اثری که به نگارش درمیآید، هموار میشود. محمد ناظمالاسلامکرمانی مولف «تاریخ بیداری ایرانیان» و یحیی دولتآبادی نویسنده «خاطرات یحیی» از این جملهاند.
وانگهی همزمانی مورخ با حوادث تا حدودی میتواند مانع دریافت و رهیافت او به بعضی از اسناد و مدارک و آگاهیهای پنهانماندهای که با گذشت زمان به دست داده خواهد شد، شود، در مقایسه نویسندگانی چون ناظمالاسلامکرمانی و یحیی دولتآبادی، هرچند هر دو بازیگر صحنه سیاسی روزگار خود هستند، اما چون دولتآبادی خاطرات خود را با فاصله زمانی از صدر مشروطیت ثبت و نگارش کرده است. وی این امکان و فرصت را داشته تا به بعضی از آگاهیهای نویافته دسترسی داشته باشد و در همان حال به سبب آنکه مشاهدات خود را با گذشت زمان ثبت و نگارش کرده ممکن است بعضی از خاطراتش دستخوش پارهای فراموشی شده و در توصیف جزییات واقعه دقت توصیف نویسندهای که همزمان یا از نظر زمانی نزدیکتر به وقایع، به توصیف واقعه پرداخته است را فاقد باشد. پژوهشگر تحقیقات جدید تاریخی نباید این ظرافتها در نگاه و استفاده از منابع اصلی را از دیده دور دارد. وانگهی نویسندهای چون سیداحمد تفرشی، مولف «روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران» باوجود حضور زمانی و مکانی خود در حوادث مشروطیت، از آنجهت که یک بازیگر سیاسی و عضو هیچیک از گروهها و دستهبندیهای سیاسی عصر مشروطه نیست و در جایگاه یک تماشاگر سیاسی و عادی به ثبت و گزارش مشاهدات و شنیدههای خود پرداخته است، توصیف وی از وقایع، تا حدود زیادی از بسیاری از تعصبات و یکسونگریهای جانبدارانه ناشی از نقش بازیگرانه سیاسی دور مانده است.
جدای از همزمانی نویسنده اثر تاریخی و پدیدآمده درباره حوادث تاریخی، فاصله مکانی نویسنده نیز اثرات و تبعات مختلف و چندگانهای در میزان و چگونگی صحتوسقم توصیف و تحلیل مورخ دارد. مورخی که همزمان با حوادث در مکان حوادث حضور دارد تحتتاثیر تبوتاب حوادث در مقایسه با مورخی که به سبب دوری از مکان حوادث کمتر تحتتاثیر تبوتاب حوادث است، از امکان بیشتری برای جانبداری و یکسونگری برخوردار است و در همان حال توصیف وی از جزییات حوادث در مقایسه با نویسندهای که دور از مکان حوادث است میتواند دقیقتر باشد. گزارشهای توصیفی ناظمالاسلامکرمانی از مشروطه که همزمان و هممکان با حوادث مشروطه در تهران حضور داشته است در مقایسه با ادوارد براون که همزمان با مشروطه اما دور از مکان حوادث به نگارش کتاب خود درباره مشروطیت ایران پرداخته، نمونهای از این جمله است. همچنان که آگاهیها و توصیف وقایع مشروطه در آذربایجان از سوی احمد کسروی در کتاب «تاریخ هجدهساله آذربایجان» به سبب هممکانی کسروی با آن حوادث در مقایسه با آگاهیها و توصیف کسروی در کتاب «تاریخ مشروطه ایران» از وقایع مشروطیت در تهران، به سبب دوری مکانی او از تهران، دقیقتر است.
یکی از چالشهای مهم در بازشناسی تاریخ مشروطیت ایران، بیتوجهی یا کمتوجهی به خاستگاه و جایگاه طبقاتی، اقتصادی و شغلی مورخان و پژوهشگران مشروطهشناس است. میان نگرش و نگارش یک مورخ و پژوهشگر برخاسته از خاستگاه اشرافیت با مورخ و پژوهشگر برخاسته از طبقات متوسط شهری، یا روستایی تفاوت و گاه تضادهای ناشی از منافع و مطالبات اقتصادی و طبقاتی دیده میشود.
در این میان، از مهمترین چالشهای تاریخنگاری و تاریخپژوهی در حوزه تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، سیاستزدگی است. من نافی برخورداری یک مورخ و پژوهشگر از یک نگرش ایدئولوژیک و سیاسی نیستم. اما از برایر این واقعیت نمیتوان و نباید گریخت که هرچند نگرشهای ایدئولوژیک و سیاسی خواه و ناخواه و با درجات متفاوتی بر نگرشها و نگارشهای تاریخی اثر مینهد، اما غلبه حضور نگرش ایدئولوژیک و سیاسی که از آن باید به ایدئولوژیزدگی و سیاستزدگی تعبیر کرد، نگرش تاریخی و نگارش مورخ را دچار افراطوتفریط میکند. ادراک و گزارش تاریخی و تحلیل آن باید معطوف به نزدیکشدن به واقعیتهای تاریخی باشد؛ نزدیکشدن به واقعیتها فارغ از تعلقات و دلبستگیهای ایدئولوژی و سیاسی ما. واقعیتها آنگونه که هستند و نه آنگونه که دوست داریم و میخواهیم باشد. از تبعات نگرشها و نگارشهای ایدئولوژیزده و سیاستزده، تاریخسازی بهجای تاریخنگاری است؛ شکلگیری دروغ، تحریف، سانسور و جعل تاریخ، از پیامدهای اجتنابناپذیر و سیاستزدگی است. آفتی که با درجات متفاوتی در آثار غالب مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت ایران را در قالبها و اشکال مختلف ناسیونالیسمگرایی افراطی، لیبرالیسمگرایی افراطی، سوسیالیسمگرایی افراطی، سنتگرایی افراطی، تجددگرایی افراطی، دموکراسیطلبی افراطی، غربگرایی افراطی و غربستیزی افراطی دربرگرفته است.
جزمیت و مطلقاندیشی از ویژگیهای ایدئولوژیزدگی و سیاستزدگی است. همین رویکرد ایدئولوژیزده و سیاستزدگی و افراط و تفریطهای ناشی از آن است که در نگرش و نگارش عدهای از مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت و معاصر ایران، شخصیتی چون شیخ فضلالله نوری یکسره قهرمان اسلامخواهی و مبارزه با غربزدگی تلقی و معرفی میشود و در تلقی و معرفی عدهای دیگر یکسره مرتجع و استبدادی. گروهی رضاشاه را یکسره قهرمان ترقیخواهی و تجدد و در خدمت کشور و ملت تلقی و معرفی میکنند و عدهای دیگر او را یکسره مزدور بیگانه و خائن به کشور و ملت. همچنانکه عدهای جانبدارانه نقش روشنفکران عصر مشروطه را به شیوهای مبالغهآمیز تا عرش بالا میبرند و نقش روحانیان عصر مشروطه را تا فرش فرومیکاهند. صورت دیگر این افراطیگری و مبالغه و تقلیل را میتوان در میان گروهی دیگر از مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت در رویکرد جانبدارانه و مطلقانگارانه در تلقی و معرفی نقش روحانیان و ستیزه و ضدیت مطلقانگارانه آنان با روشنفکران عصر مشروطه بازجست.
در غالب رویکردهای تاریخ پژوهشی در تاریخ معاصر ایران از جمله در حوزه مشروطهشناسی، شخصیتها و جریانهای تاریخی در قالب یک الگوی تکخطی مستقیم نگریسته میشوند. در این شیوه از نگرش و نگارش، تلاش میشود هر شخصیت تاریخی به طور مثال افکار و نقش شخصیتهایی چون شیخ فضلالله نوری و ملکمخان و آخوندزاده و تقیزاده و رضاشاه یکسره مثبت یا منفی تلقی، ارزیابی و معرفی شوند. حال آنکه این شیوه ضد تاریخی، مورخ و پژوهشگر تاریخ و خوانندگانش را از واقعیتهای تاریخی دور میکند زیرا در این رویکرد تکخطی، چهرهها و کاراکترهای چندگانه و متفاوت و گاه متضاد یک شخصیت در شرایط و مقاطع مختلف نادیده گرفته میشود و مغفول میماند. به عنوان مثال شیخفضلالله نوری زمان مهاجرت صغری با شیخ فضلالله نوری زمان مهاجرت کبری و شیخفضلالله نوری زمان تشکیل مجلس مشروطه و تدوین متمم قانون اساسی و شیخفضلالله زمان استبداد صغیر و یا شیخفضلالله زمان فتح تهران، تا حدود زیادی و به تبعیت از متغیرهای ناشی از شرایط متفاوت و مختلف، با یکدیگر متفاوت و گاه متضاد هستند و لاجرم داوری و نتیجه یکسان از یک شخصیت بدون توجه به این تفاوتها و گاه تضادها، پژوهشگر و خواننده را به گمراهی و انحراف از توجه به زوایای مختلف و نیز تحول افکار و نقش چندگانه یک شخصیت تاریخی در میافکند؛ آسیبی جدی که گریبان بسیاری از مورخان و پژوهشگران گاه به غایت مدعی و به همان اندازه کمسواد در ایران را گرفته است.
ستیزه داوریهای مطلقاندیشانه در حوزه مشروطهشناسی و تاریخ معاصر ایران با رویکرد ضدروشنفکری و ضدتجدد را میتوان به روشنی و با درجات متفاوتی در پارهای از نگرش و نگارش و مواضع نویسندگانی چون موسی نجفی، موسی حقانی، یعقوب توکلی، احمد رهدار، شهریار زرشناس، خسرو معتضد، مهدی انصاری، عباس سلیمی نمین و غلامعلی حداد عادل بازجست. همچنانکه رویکرد ایدئولوژیزده با رویکرد جانبداری مطلقاندیشانه در دفاع از روشنفکری و تجدد و گریز از دین و روحانیان و گاه ستیز با آن را نیز با درجات متفاوت و در اشکال مختلف میتوان در پارهای از نگرش و نگارش نویسندگانی چون یحیی دولتآبادی، احمد کسروی و فریدون آدمیت نشان داد.
از دیگر چالشهای مهم تاریخنگاری و تاریخ پژوهشی در حوزه مشروطهشناسی، پارهای بدفهمیها و بدخوانیهای تاریخی ناشی از ناهمزمانی بار معنایی واژگان است. واژه «ملت» و «حریت» و کاربرد آن در متون برجایمانده از غالب روحانیان عصر قاجار و مشروطه، نمونهای از این جملهاند. کاربرد این واژگان در رسایل سیاسی و مکتوبات برخی از علما و روحانیان، بسیاری از پژوهشگران تاریخ را دچار این بدفهمی و بدخوانی کرده است که کاربرد و دفاع عالمان دین از این واژگان را به سود همآوایی آنان با مفاهیم جدید ملت و آزادی در فلسفه سیاسی جدید تلقی و معرفی کردهاند. حال آنکه همانگونه که ماشاءالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» به تفصیل و مستند و مستدل بررسی کرده و نشان داده است، کاربرد این واژگان در بسیاری از رسایل و مکتوبات عالمان دینی مشروطهخواه به طور عمده بار معنایی دینمدارانه داشت و قابل تطبیق با مفاهیم این واژگان در فلسفه سیاسی جدید نیست. چنانکه «ملت» در زبان و فهم غالب عالمان دینی کاربردی منطبق با مفهوم شریعت و پیروان شریعت داشت. و آنگاه و آنجایی که سخن از حقوق ملی به میان آوردهاند بهطور عمده به حقوق دینی و حقوق پیروان شریعت نظر داشتهاند و نه ملت و حقوق ملت در مفهوم جدید آن در فلسفه سیاسی جدید. کاربرد واژه «حریت» و دفاع از آن نیز در ذهن و زبان غالب علما و روحانیان مشروطهخواه نه ناظر به مفهوم جدید آزادی، بلکه بر مفهوم بنده آزاد در مقابل بنده عبد دلالت داشت.
نمونه دیگری از بدخوانیهای تاریخی درباره مشروطیت را میتوان هم در میان گروهی از نویسندگان عصر مشروطه در تقلیل بسیاری از مفاهیم و نهادهای جدید سیاسی با هدف همانندسازیها و انطباق دادنها با اسلام و همذاتپنداری و اینهمانیها در میان گروهی از روشنفکران و روحانیان مشروطهخواه و هم تداوم آن را در پژوهشهای مورخان و پژوهشگران مشروطهشناس ادوار بعدی جستوجو کرد و به دست داد. تلاش مصلحتاندیشانه روشنفکرانی چون میرزا ملکمخان ناظمالدوله و میرزایوسفخان مستشارالدوله در همانندسازیهای اسلام و مشروطیت با هدف کاهش مخالفتهای نیروهای مذهبی با مشروطیت، تا جایی که مدعی میشوند اصول مشروطیت و قوانین ترقی و تجدد غربی از اسلام اخذ شده است و مفاهیمی چون آزادی در مشروطیت همان امر به معروف و نهی از منکر در اسلام است، نمونهای از این همانندسازیهای در مفاهیم و نهادهای جدید و کارکردهای آن است، که در کتابهای «روشنفکران ایران در عصر مشروطیت» و «اندیشههای سیاسی در عصر مشروطیت» به تفصیل به آن پرداختهام. همچنانکه صورت دیگر این کژتابی را با درجات متفاوتی در افکار و مواضع غالب عالمان دینی و روحانیانی چون نایینی و محلاتی و آقا نجفی اصفهانی مشروطهطلب و اقدام آنان برای دفاع شرعی از مشروطیت و تطبیق اسلام و مشروطیت از طریق تقلیل مفاهیم و نهادهای جدید برای همانندسازی آن با شریعت دینی که به تفصیل در اینباره در کتاب «علما و انقلاب مشروطیت ایران» به آن پرداختهام، بازیافت. این نگاه غالب روحانیان مشروطهطلب که مشروطه از اسلام اخذ شده است و اسلامخواهی همان مشروطهخواهی و مشروطهخواهی همان اسلامخواهی است و همه اصول و قوانین مشروطیت و اساس تمدن و ترقی غرب از قرآن و سنت و احادیث اخذ شده است، نمونههایی از خوانشهای تاریخی در درک مفاهیم و نهادهای جدید برخاسته از دموکراسی غربی است که مانع شناخت صحیح از غرب و تجدد غربی و نسبت واقعبینانه غرب و تجدد و دموکراسی غربی با سنتها و قوانین و احکام دینی در ایران شده است. بدفهمیهای تاریخی و کژتابیهای سید جواد طباطبایی، به ویژه در آثار متاخر منتشرشدهاش در دفاع از این تقلیلدادنهای مفاهیم جدید از سوی غالب علما و روحانیان مشروطهطلب و مبالغه خیالپردازانه توام با شاید کمی مصلحتاندیشیها و منفعتاندیشیهای سیاسی او بهترین نمونه از این دست است.
گفتوگو با عباس امانت درباره تاریخنگاری عصر ناصری و مظفری:
انقلاب مشروطه شکست نخورد، ناتمام ماند
سهند ستاری
تحولات عصر ناصری را میتوان پیشقراول نهضت مشروطه دانست؛ از سیاستهای تمامیتخواه دستگاه ناصری، انسداد وضعیت سیاسی و یکی از مهمترین ترورهای سیاسی تاریخ معاصر ایران گرفته تا بسترهای شکننده اقتصادی، بحران بازار، نارضایتی تجار و حتی تجربه نیمبند تجدد، همه از عواملی هستند که میتوان آنها را عوامل زیربنایی انقلاب مشروطه دانست. عواملی که در نهایت با برخورد به عصر مظفری، لحظه انقلاب مشروطه را رقم زد. از اینرو، سراغ عباس امانت رفتیم و درباره عوامل زیربنایی مشروطه در عصر ناصری و مظفری با او گفتوگو کردیم. امانت بر این باور است که اشتباه است اگر گمان کنیم مقصود انقلاب مشروطه تنها دموکراسی بوده، چراکه دموکراسی تنها یکی از جنبههای انقلاب بود. او تاکید دارد نباید به سادگی از کنار جنبههای مهمتری همچون وضع نابسامان اقتصادی، جنبههای مادی زندگی مردم و نیاز مبرم به پیدایش یک نظام متمرکز مالی گذر کرد. اهداف و خواستههای انقلاب مشروطه بیشتر معطوف به این خواسته مبرم و غالبا غیرسیاسی بود. امانت، صحبت از شکست انقلاب مشروطه را سادهانگارانه میداند. انقلابی که تجار، دگراندیشان، علما، فرودستان، چپ سوسیالیست تا طبقه نخبگان ایلات ایران، اقلیتها و… را در خود داشت، برای امانت از بسیاری جهات نیز موفق بود، چراکه انقلاب مشروطه انقلابی بود که دولت قاجاریه و طبقه اعیان و اشراف قاجاری را تضعیف کرد. در عین حال، این انقلاب اجازه داد صداهای دیگری نیز شنیده شود. انقلابی که توانست از درون این منازعه چندجانبه قانون اساسی بنویسد، مجلس تشکیل دهد و برخی مفاهیم را نهادینه کند. اما او تاکید دارد این انقلاب ناتمام ماند. چون انقلاب مشروطهای که قصد داشت در برابر نظام استبدادی ناصری، دولتی نسبتا تکثرگرا بسازد، بهدلایل متعددی ناکام ماند و نتوانست نیازهای خود را با شعارهایش همسو کند.
عباس امانت، استاد تاریخ و مطالعات بینالمللی در دانشگاه ییل و صاحب کرسی مطالعات خاورمیانه در این دانشگاه است. او در سال۱۹۷۱ مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه تهران دریافت کرد و در سال۱۹۸۱ نیز از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت. وی عضو شورای سردبیری دایرهالمعارف ایرانیکاست و نیز سردبیری Persia Observed را برعهده دارد. امانت همچنین دارای تالیفاتی در زمینه تاریخ معاصر ایران، عصر قاجاریه، انقلاب مشروطه و هویت ایرانیان است. پیش از این کتاب «قبله عالم» با ترجمه حسن کامشاد به فارسی منتشر شده است.از همان ابتدای شکلگیری انقلاب مشروطه آثار مختلفی درباره این واقعه ثبت و منتشر شده و با گذشت بیش از صد سال همچنان مطالعات و تحقیقات و وقایعنگاریهای تازهای در اینباره منتشر میشود. اما اغلب آثار منتشره، متوجه تاریخنگاری سیاسی و معطوف به تاریخنگاری نخبهمحور بوده و کمتر توجهی به تاریخنگاری اجتماعی و عوامل زیربنایی این انقلاب شده. به نظر شما تاریخنگاری مشروطه تا به امروز دچار چه آسیبهایی بوده است؟
مطالعاتی که در ایران درباره انقلاب مشروطه صورت گرفته متاسفانه اغلب متعلق به دو نسل گذشته است، به استثنای چند اثری که اخیرا منصوره نظاممافی یا کاوه بیات، هما ناطق و ماشاءالله آجودانی منتشر کردهاند. اگرچه به نظر میآید علاقه عمومی به انقلاب مشروطه بسیار بیش از گذشته است و این پرسش که چرا انقلاب ناتمام مانده یا شکست خورده همچنان پرسشی زنده است و میتوان این علاقه را در میان روشنفکران و کتابخوانان دید ولی تا آنجا که من اطلاع دارم متاسفانه این علاقه در زبان فارسی منجر به پیدایش کنجکاوی پژوهشی نشده است. هرچند در این مدت منابع بسیاری همچون مذاکرات مجلس یا چندین روایت دست اول از دستاندرکاران مشروطه منتشر شده ولی این روایات هیچیک منجر به پیدایش روح پژوهش تاریخی درباره انقلاب مشروطه نشده است. در واقع شاهد یک فقر تاریخی هستیم. البته تاکنون مطالعات جدیای به زبان انگلیسی و زبانهای دیگر صورت گرفته است. از دهه1970 به بعد، آقای آبراهامیان و خانمها آفاری، بیات، ونسا مارتین و دیگران تاریخ مشروطه را دنبال کرده و آثاری در این باب منتشر کردهاند و کوششهایی در این باب شده تا به قول شما سوای روایات شناختهشده سیاسی برگزیدگان از مشروطه به تاریخ اجتماعی مشروطه پرداخته شود. اگر بخواهیم چه در زبان فارسی و چه در زبانهای دیگر پژوهش و تحقیقی جدی درباره جنبههای دیگر انقلاب مشروطه داشته باشیم و از روایت جاری انقلاب مشروطه فاصله بیشتری بگیریم، نهتنها باید به خاطرات و زندگینامهها بپردازیم بلکه باید به مدارک آرشیوی دسترسی داشته باشیم. البته تاکنون بیشتر از آرشیوهای اروپایی استفاده شده تا آرشیوهای ایرانی و همچنان نتوانستهایم چنانکه باید و شاید آرشیوهای ایرانی را – چه منابعی که در مرکز اسناد و کتابخانه مجلس موجود است و چه منابعی که در وزارت خارجه و دیگر نهادها وجود دارد- حلاجی کنیم. این امر محتاج زمان و پیدایش یک روح تحقیقی است. از اینرو، گرچه منابع دست اول چاپ شده و عامه مردم این متون را میخوانند اما متاسفانه مهارت تاریخی برای تلفیق این منابع جهت تالیفی تاریخی درباره انقلاب مشروطه کمتر دیده میشود. بنابراین همچنان روایات قدیمیای همچون تاریخ کسروی در محور تاریخنگاری مشروطه قرار گرفته- چه برای عامه مردم، چه روشنفکران و حتی تاریخنگاران. اگر این روند را با تاریخنگاری انقلابهای دیگر مقایسه کنید، متاسفانه تاریخنگاری ایران خیلی عقبافتادهتر است. بهعنوان مثال، درباره انقلاب فرانسه، شما میتوانید آثار مختلفی درباره جنبههای مختلف و بسترهای مادی این انقلاب ببینید؛ نظیر مساله طبقات محروم یا بلوای نان و… . از اینرو، نباید انتظار زیادی از تاریخنگاری معاصر ایران داشت، چه در مورد تاریخنگاری مشروطه و چه درباره تاریخ معاصر. یکی به علت مسایل گفتمانی و دوم اینکه محیط دانشگاهی ایران ارج چندانی به تاریخنگاری نمیدهد. ایندو هیچیک مشوق تاریخنگاریای که به جنبههای جدید بپردازد، نیستند. تنها عرصهای که ممکن است به این وجه بپردازد، همین گفتوگوهایی است که گاهی در میگیرد و یا چند تنی که مستقلا به کار تحقیق میپردازند. از سوی دیگر تاریخنگاری در ایران خصوصا درباره تاریخ معاصر گرفتار نوعی مطلقگرایی و تمامیتانگاری است. یعنی تصور بر این است که واقعیت محض و مطلق و یگانهای وجود دارد که همواره یکسان شناخته میشود. پس حالت تداوم تعبیر و تفسیر برای تاریخنویسان و تاریخخوانان در ایران تاحدودی ناشناخته است. مشکل بزرگ دیگر تاریخنگاری معاصر ایران همانا قهرمانپروری است. یعنی یک تاریخنگاری مبتنی بر خیر و شر که یا باید نشانهای از افتخارات ملی باشد یا اسباب شرمساری. در واقع، این نوع تاریخنگاری بیش از آنکه در پی شناختن تاریخ باشد در پی به دادگاه کشاندن و محکومکردن است. بر همین اساس دسیسهانگاری و خودقربانیشماری و حقبهجانبی در این نوع مواجهه بسیار شایع است.
بهنظر میرسد انقلاب مشروطه ماحصل دعوای سنت و تجدد در ایران بوده. اما این تجدد چند لایه است و هر لایهاش میتواند ابزاری برای شناخت این انقلاب باشد. از اینرو، به عقبتر برمیگردیم و مشخصا از عصر ناصری بحث را دنبال میکنیم، چراکه تنها اثری که از شما به فارسی ترجمه شده نیز «قبله عالم» است: ناصرالدینشاه را هم به عنوان پادشاهی مقتدر میشناسیم که سرآغاز حکومت خودکامه را (به مفهوم امروزی) میتوان به او نسبت داد و هم سیاستمداری زیرک که در آغاز دوران جنگهای امپریالیستی و درگیری در اغلب کشورهای همسایه توانست به نسبت اسلافش استقلال ایران را در برابر تکهپارهشدن حفظ کند و از همه مهمتر ایران را با عناصری از مدرنیته و تجدد آشنا کرد. با توجه به وضعیت اجتماعی-سیاسی مردم ایران در عصر ناصری، تا چه حد ظهور انقلاب مشروطه را وابسته به سیاستها و اقدامات ناصرالدین شاه در این دوره میدانید؟ آگاهی و بیداری ایرانیان در اواخر این عصر و وقوع انقلاب مشروطه تا چه حد متاثر از زمینههای مادیای بود که عصر ناصری با خود به همراه داشت؟
در مورد نکته اول؛ اینکه مشروطه را در جدال میان سنت و تجدد نشان دادید، درست است. اما این تنها جنبهای از انقلاب مشروطه بود. مهمترین جنبهای که زیربنای این منازعه را فراهم کرد، مساله مشکلات مادی در ایران بود. ایران گرفتار مشکل بزرگ ضعف مالی و کمبود پول و مشکلات ارزی بود. بازرگانی ایران از نیمه دوم قرن نوزدهم بخشی از تجارت بینالمللی شد و بازار ایران با واردات و صادرات بینالمللی رونق گرفت. این در حالی بود که نوسانات بازار جهانی بر بازار ایران تاثیر مستقیم میگذاشت. یکی از مهمترین آنها، در دوره 1899 تا 1903 اتفاق افتاد که همراه بود با سقوط قیمت نقره در بازار آمریکا و عواقب آن خیلی زود به ایران رسید. از اینرو، بحران مالی و نوسانات بازار، نارضایی تجار را به همراه داشت. بهاین ترتیب تصور اشتباهی است اگر گمان کنیم صرفا دعوای تجدد و سنت، زمینهساز انقلاب مشروطه بود. درست است، این جدال را میتوان به عنوان یکی از دلایل برشمرد اما تنها دلیل نبود. از سوی دیگر یکی از جنبههای مثبت سلطنت ناصری این بود که با وجود همه فشارهایی که از سوی دولتهای بزرگ بر ایران وارد شد ایران تا حدودی ثبات سوقالجیشی داشت و در داخل آرامش سیاسی نسبی وجود داشت. هر چند قصد ندارم در اینباره اغراق کنم چراکه در طول 50سال سلطنت ناصرالدینشاه بحرانهایی همچون بلوای نان، قحطیهای بنیادبرافکن، بیماریهای مسری خطرناکی مثل وبا و طاعون نیز وجود داشت که ضربههای مهلکی به اقتصاد ایران وارد میکرد. با این حال دوره ناصری دوره نسبتا باثباتی بود. اما اگر بخواهم از جنبههای منفی دوران ناصرالدین شاه بگویم بهعنوان نمونه باید به بازی داخلیای اشاره کنم که ناصرالدین شاه از دهه1870 بین جناح محافظهکار و اصلاحگرا به کار بست. به این معنا که آنها را دایما در مقابل هم قرار میداد و نوعی موازنه قدرت داخلی به وجود آورد که از یکسو مانع آگاهی عامه مردم از اتفاقاتی میشد که در دنیای اطراف و غرب رخ میداد تا بتوانند در برابر فشارهایی که متحمل میشدند عکسالعمل سازندهای داشته باشند و از سوی دیگر مانع رفتن به غرب برای تحصیل و یادگیری تکنولوژیهای جدید میشد، خصوصا از دهه1870 به اینسو. این اقدامات از پیدایش طبقات تحصیلکرده شهرنشین و طبقه متوسط جلوگیری میکرد؛ ایران از این باب یک نوع عقبافتادگی نسبت به کشورهای مجاورش داشت، هم نسبت به عثمانی و هم نسبت به هند مستعمره. معذلک تا دهه1890 گرچه در داخل سرکوب و فشار وجود داشت و مشکلات بزرگ مدام ظهور میکردند اما بعد از مرگ ناصرالدینشاه و در یکدهه بعد، سلطنت مظفرالدین شاه (1906-1896) که به انقلاب مشروطه رسید، تحولات گستردهای صورت گرفت. به این معنا که اگر در دوره ناصری ثبات قدرت و موازنه سیاسی به هر ترتیبی شکل گرفته اما در دوره مظفری به یکباره شرایط دگرگون شد و آمادگی بیشتری برای فعالیت ناراضیان و دگراندیشان جهت نشر تجدد غربی فراهم شد که نقش چشمگیری در پیدایش انقلاب مشروطه داشتند. متاسفانه بهدلیل پنهانکاری مورخین ایران نقش دگراندیشان و نهانروشان به کلی نادیده انگاشته شده. از جمله میتوان به سیدجمال اصفهانی، ملکالمتکلمین و صوراسرافیل اشاره کرد. آنها با نفوذ در طبقه علمایی همچون سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی توانستند جریان اصلاحگرانه تجدد را پیش ببرند. آنها گرچه در عصر مظفری میزیستند اما همه از دوره ناصری آمده بودند. از اینرو، در دوره اول مشروطه یعنی تا پایان دوره استبداد صغیر (1909-1905)، تز انقلاب مشروطه از بین بردن دو طبقه بود: نخست طبقه دولتیان قاجار که به آن استبداد قاجاری میگفتند و دوم طبقه علمای محافظهکار. این دو گروه در معرض انتقاد و هدف این دگراندیشان بودند. بعد از 1909 که قدرت هر دو تضعیف شد، یعنی با عزل محمدعلیشاه و اعدام شیخ فضلالله و تضعیف علما و کنارهگیریشان از انقلاب مشروطه، تز اولیه انقلاب مشروطه به شکل دیگری به سرانجام رسید. بعد از این دوره شاهد ظهور قدرتها و جریانهای دیگری هستیم: به عنوان مثال جریان سوسیالیست از طریق آذربایجان. تاکیدم بر این جریان از این باب بود که این دگراندیشان یکی از جریانهای زیرین و زیربنایی انقلاب مشروطه بودند که از عصر ناصری به دوره مظفری رسیده بود. زیردستانی که توانسته بودند به میانجی انقلاب مشروطه به تدریج خود را بالا بکشند. آنها بودند که در مساجد وعظ میکردند یا روزنامههای انقلابی منتشر میکردند و دستگاه قاجاریه را به نقد میکشیدند و به هر ترتیبی تجدد را در گفتار خود بیان میکردند. در واقع آنها نویدبخش پیدایش نوعی طبقه میانه بودند که فرصت یافتند در انقلاب مشروطه صدای خود را به عامه مردم برسانند.
انتشار افکار تجددخواهانه این جریان تا چه حد به شرایط مادی آن دوره نزدیک بود؟ آرمانها و مطالبات و نیازهای آنها چه نسبتی با وضعیت اجتماعی-سیاسی آن دوره داشت؟
طبقه تجار اصولا در تاریخ ایران پیش از دوره مشروطه همیشه طبقهای کنارهنشین بود؛ از این نظر که علاقهمند به دخالت در صحنه سیاسی نبود. تجار به فکر درآمد و کسب خودشان بودند و حتی اگر مشکلاتی با دولت داشتند هیچگاه با آن در نمیافتادند. شکایتهای بسیاری از تجار درباره اینکه دولت نمیتواند از منافع آنها دفاع کند در دسترس است. چون موسسات تجاری اروپا قویتر عمل میکردند و میتوانستند در بازار تجاری ایران دخالت کنند و با شرایط بهتری اجناس خود را وارد یا صادر کنند، این به ضرر تجار ایرانی بود. تجار ایرانی همیشه از این مساله ناراضی بودند اما هیچگاه علیه دولت قیام نمیکردند. همچنین پیوند عمیق و ارگانیکی با طبقه علما و مجتهدان داشتند، چون فقها نقش موثری در امور تجاری داشتند. این مساله تا قرارداد رژی هیچگاه جنبه سیاسی پیدا نکرد. تنها در این دوره پیوند سیاسی جدیدی میان علما و تجار به وجود آمد و سرمنشأیی شد برای انقلاب مشروطه که حدود 15سال بعد اتفاق افتاد. چرا؟ چون با نفوذ بیشتر قدرتهای خارجی در داخل ایران و ضعف بیشتر دولت در حفظ و دفاع از طبقه تجار، دولت آنها را بیش از پیش از خود دور و شاکی و ایشان را به موتوری برای انقلاب مشروطه تبدیل کرد چرا که منافع مادی تجار در خطر بود. به این ترتیب منافع مادی این طبقه در اعتراضاتی که بعدها مشترکا با حضور علما صورت دادند موثر بود. دگراندیشان نیز نقش بسزایی در این میان داشتند تا این صدا را به شکل مدون تجدد در بیاورند. یکی از مهمترین کتبی که در پیش و حین انقلاب مشروطه بسیار خریدار داشت «سیاحتنامه ابراهیمبیک» بود؛ کتابی که از سوی مشروطهخواهان به عنوان وصف اوضاعشان معرفی میشد. این کتاب از دیدگاه یک تاجرزاده ایرانی که از مصر به وطن خود بازگشته، میکوشید به احساس نارضایتی عمومی شکل خاص انتقادی ببخشد. طبقه تجار یا علما یا روشنفکران این کتاب را وصف حال خودشان میدانستند. البته تجار به خودیخود یک طبقه نبودند بلکه پیشتازان بازار بودند، همراه با شبکه ارتباطی گستردهای که در بازار داشتند (از خردهفروشان تا فرودستان). از اینرو، نارضایتی تجار به تمام بازار سرایت میکرد.
با این حساب، یکی از زمینههای وقوع انقلاب مشروطه را میتوان در منافع طبقه متوسط تجار دانست که پیشقراول گفتار روشنفکری نیز در این دوره بود. آیا شما انقلاب مشروطه را انقلابی بورژوایی میدانید؟
به یک اعتبار بله. اما میدانید آن طبقه بورژوایی که در قرن هجدهم در اروپا به وجود آمد در ایران پایههای اقتصادی و تولیدی نداشت. در نتیجه اگرچه میتوان از طبقه متوسطی صحبت کرد که در حال شکلگیری بود، اما لفظ بورژوازی مسایلی را در ذهن متبادر میکند که شاید نتوان آنها را بهطورکامل در طبقه تجار ایران دید. هرچند آغاز شکلگیری بورژوازی در قرن هفدهم اروپا نیز به همین دادوستدها خلاصه میشد اما بعدها قدرت صنعتیای که طبقه متوسط و بورژوازی به آن دست مییابد به او این امکان را میدهد تا در برابر دولت بایستد. این در حالی است که در صدر مشروطه در ایران، طبقه تجار این امکان را تنها از راه ارتباط با علما میتوانست داشته باشد. آنچه ما در دوران رژی شاهد بودیم، قدرت مالی تجار همراه با فتاوی علمای بزرگ بود. از اینرو، این جریانها توانستند در برابر دولت مقاومتی یگانه داشته باشند. اگر این مقاومت را با دیگر کشورهای خاورمیانه مقایسه کنید، متوجه خواهید شد که مقاومتی کمیاب در ایران شکل گرفته بود. از اینرو، سرانجام طبقه فرودست بیرون آمد و در مسیر جامعه در برابر دولت ایستاد و نارضایتی خود را بروز داد. در واقع ما شاهد انقلابی کلاسیک در مشروطه بودیم که از طبقه روشنفکران شروع شد، به طبقه تجار و طبقه متوسط شهری رسید و فقها و وعاظ نقش مهمی ایفا کردند و سرانجام نیز عامه مردم در انقلاب شرکت کردند. نکته مهم دیگری که باید درباره مشروطه تاکید کرد این است که انقلاب مشروطه در دوره استبداد صغیر، یک جنگ داخلی را در ایران تجربه کرد و این جنگ، بیش از پیش ایران را به سمت یک نهضت مردمی پیش برد.
در گیلان، آذربایجان، اصفهان و شهرهای دیگر، قوای طرفدار مشروطه در دفاع از مشروطه جنگیدند و شکل انقلابی به این نهضت دادند. نخستینباری که لفظ انقلاب را در تاریخ معاصر میبینیم، در دوره استبداد صغیر و در منازعهای بود که میان مشروطهخواهان و دولت پیش آمد. در همین منازعه بود که لفظ «ملّیون» نخستینبار شنیده شد. اینها همگی پدیدههایی هستند که اهمیت انقلاب مشروطه را نشان میدهند. تاکیدم از این جهت است که برخی با خفت به انقلاب مشروطه مینگرند و مدام از شکست آن صحبت میکنند. در حالیکه در عمل واقف به جنبههای مردمی انقلاب مشروطه نیستند. در واقع در مشروطه برای اولینبار و به شکل وسیعتری با یک «انقلاب ملی» روبهرو هستیم چراکه وسعت عظیمی از مشارکت عمومی را در انقلاب میبینیم.
شما از یکسو بر شکاف بین طبقه تجار و دولت تاکید دارید و نشان میدهید زمانی که پای منافعشان به میان میآید زمینهساز نهضت مشروطه میشوند. هرچه جلوتر آمدیم، این نهضت با اعتراضات مردمی به انقلاب بدل شد. این درحالی است که عاملان این اعتراض مردمی نیز شکاف و فاصلهای با آرمانها و ایدههای طبقه تجار و جریان دگراندیشان داشتند. حال آنکه شما در وصف انقلاب مشروطه، از انقلاب ناتمام صحبت میکنید. آیا میتوان شکاف و فاصله میان دولت، تجار، دگراندیشان، علما و جریان مردمی را از دلایل ناتمامی انقلاب دانست؟
در هر انقلابی دهها آرمان و جریان مختلف در یک لحظه بحرانی با هم ظهور میکنند و همگی حضور دارند. انقلاب مشروطه نیز به همین ترتیب بود. تجار، دگراندیشان، علما، فرودستان، چپ سوسیالیست، طبقه نخبگان ایلات ایران، اقلیتها و… هر یک انتظارات خودشان را داشتند. از اینرو، جریان پیچیدهای وجود داشت که همه در آن حضور داشتند. همچون هر انقلاب دیگری، در صدر مشروطه نیز چالش و جدال بزرگی در انقلاب شکل گرفت. باید تا اندازهای انقلاب مشروطه را ارج نهاد که توانست از درون این منازعه چندجانبه قانون اساسی بنویسد، مجلس تشکیل دهد و برخی مفاهیم را نهادینه کند. بسیار سادهانگارانه است اگر از شکست انقلاب مشروطه صحبت کنیم. این انقلاب از بسیاری جهات نیز موفق بود چراکه انقلاب مشروطه انقلابی بود که دولت قاجاریه و طبقه اعیان و اشراف قاجاری را تضعیف کرد. در عین حال، این انقلاب اجازه داد صداهای دیگری نیز شنیده شود. بهعنوان مثال، برای نخستینبار فردی همچون تقیزاده که اهل قفقاز امروزی (نخجوان) بود، در مجلس شورای ملی حضور پیدا کرد و نقشی چنین مهم در وضع قانون اساسی داشت. این مساله جز در دل انقلاب مشروطه ممکن نبود. روزنامهنگاری در ایران رشد کرد، مدارس توسعه پیدا کرد، قوانین تدوین شد و یک دولت نسبتا متمرکز شکل گرفت. اینها همگی از موفقیتهای انقلاب مشروطه است. حتی تقریبا تمام برنامههایی که در دوره پهلوی اول شکل گرفت، مدیون انقلاب مشروطه بود، هر چند در این دوره جنبه اصلاحات سیاسی انقلاب مشروطه نادیده انگاشته شد. چرا؟ چون در دهه بعدی به دلیل ناکامیهایی که مشروطهخواهان متحمل شدند، نوعی دلزدگی از مساله دموکراسی شکل گرفت و همه به دنبال قدرت متمرکزی بودند تا دیگر جنبههای مادی این انقلاب را تحقق بخشد.
تقریبا تمام مولفههایی که شما از موفقیت انقلاب مشروطه برشمردید، نشان از امکان تجربه تجدد در صدر مشروطه بود ولی در مقابل از انقلاب ناتمام صحبت میکنید. در عین حال شما در کتاب «قبله عالم» نشان میدهید قوای تجدد به جای آنکه باعث زوال حکومتهای پادشاهی سنتی بشود غالبا آنها را استحکام بیشتری میبخشد. آیا در این تعبیر تناقضی وجود ندارد: از یکسو، موفقیتهای انقلاب مشروطه همه نشان از تجدد است و از سوی دیگر باعث تقویت قوای سلطنت میشود. آیا میتوان انقلاب ناتمام را برآیند چنین تناقضی دانست؟
البته، شما خیلی بهتر از من این مساله را توضیح دادید. لب کلام این است که غالبا از تجدد تصور سادهانگارانهای وجود دارد. اما تجدد از دوره جنگ جهانی اول تا پایان جنگ جهانی دوم در بسیاری موارد بهمعنای یکخودکامگی مدرن ظهور کرد. یعنی استبداد همراه با تجدد مادی. چرا این انقلاب ناتمام بود؟ چون انقلاب مشروطهای که قصد داشت در برابر نظام استبدادی ناصری، دولتی نسبتا تکثرگرا بسازد، بهدلایل متعددی شکست خورد. اشتباه است اگر گمان کنیم مقصود انقلاب مشروطه تنها دموکراسی بوده است، چراکه دموکراسی تنها یکی از جنبههای انقلاب بود. نباید بهسادگی از کنار جنبههای مهمتری همچون وضع نابسامان اقتصادی، جنبههای مادی زندگی مردم و نیاز مبرم به پیدایش یک نظام متمرکز مالی گذر کرد. اهداف و خواستههای انقلاب مشروطه بیشتر معطوف به این خواسته مبرم و غالبا غیرسیاسی بود. این انقلاب بود که در گفتمان اصلاحات خواستار عدالتخانه، مجلس، امنیت، ارتش واحد و… بود.
شما از اصطلاحی تحتعنوان «تاریخنگاری عبرتبرانگیز» استفاده میکنید و بر تصاویر مختلفی که از ناصرالدینشاه شناسانده شده، دست میگذارید. آیا میتوان با همین اصطلاح، سراغ انقلاب مشروطه و بازیگران صحنه انقلاب را گرفت؟ حتی فراتر، آیا میتوان این اصطلاح را درباره مفاهیم مطالبهشده از سوی مشروطهخواهان نیز بهکار برد؟ مفاهیمی نظیر عدالت، آزادی، قانون و… .
البته. یکی از مهمترین دستاوردهای شکلگیری انقلاب مشروطه تقویت مفهوم «ملیت» در ایران بود. به این معنا که آغاز یکپارچهشدن ایران با انقلاب مشروطه است. مفاهیم ملی، ملیت، ایران و… با انقلاب مشروطه شکل آگاهییافتهای به خود گرفت. امروز پس از گذشت بیش از یکقرن از انقلاب مشروطه، بیشک دستاوردها و تاریخ آن دوره آگاهیای از تاریخ صدساله خواهد داد. به ما نشان خواهد داد مشکلات جامعه کدام است؟ موانع رشد دموکراسی چیست؟ از همه مهمتر چرا این پدیده مدام تکرار شده است؟ دقت کنید، هیچ کشوری در قرن بیستم دو یا شاید سهانقلاب نداشته. ایران از این نظر پدیده بسیار عجیب و نادری است. انقلاب مشروطه در آغاز قرن، نهضت ملی که تقریبا یک انقلاب بود در نیمه قرن و انقلاب سال57 در ربع آخر قرن. چرا؟ چون میتوان گفت پرسش بزرگی از ابتدای قرن تا همین امروز ناتمام مانده است.
و این پرسش مشخصا چه پرسشی است؟
پرسش مشخصا این است که پدیده تجددی که ایرانیان انقلاب مشروطه گرفتار آن بودند از یکسو مادی بود و از سوی دیگر سیاسی. به هر شکل ممکن این دو جنبه به هم گره خوردند و تا امروز نیز ادامه دارد منتها با یک تفاوت عمده: در دوره انقلاب مشروطه، دولت ایران هنوز از حیث قدرت مالی کمبنیه بود و قدرت اقتصادی بسیار محدودی داشت؛ یا باید امتیازات میفروخت یا از روستاها و مردم شهری بهزحمت مالیات میگرفت. اما از دهه1920 به اینسو با پیدایش نفت، وضعیت درآمد ایران تغییر کرد. چرا بر این دورهبندی تاکید میکنم؟ چون شکل دولت بهدلیل منابع درآمد گستردهتر تغییر کرد و با اینکه تنها جزو کوچکی از درآمد شرکت نفت در دوره تسلط انگلستان به ایران تعلق میگرفت، با اینحال همراه با کسب درآمد نفت، جنبههای مطالبات دموکراتیکی که در انقلاب مشروطه مطرح شد کماکان ناکام ماند، قدرت دولت بیشتر شد و مقاومتش در برابر تضعیف مطالبات سیاسی جامعه همچنان برقرار ماند.
امر به «آزادی»
حسن قاضیمرادی
ماشاءالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» از منظر تناقضی که در مشروطیت ایران تشخیص میدهد، به نظریات سیاسی اندیشمندان عصر مشروطه و رویدادهای سیاسی این دوره میپردازد. او میکوشد تا از این منظر پرتویی بر بحران تجدد در ایران بیندازد. او تناقض موجود در مشروطیت را نیز ناشی از تلاقی فرهنگ و تمدن نوین غرب با احکام و معتقدات اسلامی میداند و ویژگی اصلی تناقض و بحران تجدد را در این مییابد که روشنفکران تجددطلب و دیگر متفکران مشروطهخواه در تلاشی برای بهسامانآوردن این تلاقی و نیز غرابتزدایی از مفاهیم غربی، به تقلیل اصول و مبانی تجدد (مدرنیته) غربی و از این طریق، ایجاد اینهمانی میان این اصول و مبانی با احکام و ارزشهای اسلامی پرداختند. از نظر وی اتخاذ چنین راهکاری از سوی این گروه از روشنفکران و متفکران به انحراف فکری و در پی آن، رویدادهایی انجامید که بهطور موثری در به بنبست کشیدهشدن و تعطیلی مشروطیت در ایران نقش یافت.
عنوان کتاب «مشروطه ایرانی» از یکی از مقالات ثقهالاسلام تبریزی گرفته شده است؛ مقالهای که از نظر آجودانی منعکسکننده همین تز اصلی او در کتاب خود است چرا که ثقهالاسلام در این مقاله آزادی قلم و آزادی بیان را- که برآمده از فرهنگ و تمدن غرب است- با «امربهمعروف و نهیازمنکر» در تناظر قرار میدهد. آجودانی مینویسد ثقهالاسلام در پاسخگویی به مخالفان مشروطیت گفته است اگر منظور اینان چنین است که دولت باید «مقید و مشروط باشد که کدام احکام شرعیه را اجرا نماید… و قانونی برخلاف اصول مذهب و خلاف مذاق مملکت وضع ننماید و به عبارت صریحه مشروطه ایرانی مقلد مشروطه دول خارج نباشد، در این صورت نزاعی نخواهد ماند و در این قانوناساسی رعایت این نکات شده است و مشروطه ایرانی نمیخواهد که بدعتی در دین گذاشته شود و قانون عرفی را قانون شرعالهی واجبالاتباع خداوند میداند و…» وی سپس نتیجه میگیرد: تبدیل مشروطه به «مشروطه ایرانی» آنگونه که اینان منظور میکردهاند یعنی تقلیل بنیادیترین مفاهیم و اصول مشروطیت. در دستگاه فکری ثقهالاسلام… لابد از آن جهت که مخالفان مشروطه، آزادی را «لامذهبی و خروج از شریعت» معنی میکردند، مفهوم آزادی و آزادی قلم و بیان اینگونه تقلیل و تنزل مییابد که «مشروطهطلب آزادی قلم و آزادی بیان میخواهد، یعنی قدرت امر به معروف و نهی از منکر.» آجودانی بازهم از ثقهالاسلام در همین رساله نقل میکند که: «تکلیف این است که بزرگ و کوچک… به قانون شریعت طاهره عمل کرده، عدالت را پیشه خود سازیم و امر به معروف و نهی از منکر را که آزادی زبان و قلم از اوست از دست ندهیم.» (ص 38 مشروطه ایرانی)
ثقهالاسلام تبریزی این مطالب را در «رساله لالان» در 1326 ق. نوشت. او از روحانیون مشروطهطلبی بود و بهشدت تحتتاثیر افکار و آرای ملکمخان. او برقراری تناظر میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر را نیز از ملکمخان گرفته است. ملکمخان در سال 1323 ق. در رساله «ندای عدالت» به چنین تناظری میپردازد. آجودانی نیز در صفحه 388 کتاب خود به این موضوع اشاره میکند اما به این نمیپردازد که ثقهالاسلام چنان تناظری میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر را از ملکمخان گرفته است. مهمتر، به این نکته نمیپردازد که ملکم در ارتباط با ایجاد چنین تناظری چه میگوید و چه میکند. وی صرفا در تلاش اثبات نظر خود است؛ اینکه روشنفکران و متفکران تجددطلب در صدر مشروطه به تقلیلدادن اساسیترین اصول و مبانی مدرنیته غربی دست یازیدند. اما آیا چنین بود؟
به فاصله کوتاهی پس از عزل ملکم از مقام سفارت ایران در انگلستان، او درحضور گروهی از کشیشان انگلیسی یک سخنرانی کرد که با عنوان «مدنیت ایرانی» چاپ شد. او متناسب با وضعیت فکری آن دوره، بهدرستی گفت: «مسلمانان فقط یک اصل مطلق را میشناسند و آن دین اسلام است. اسلام چون مسیحیت نیست که جامعه مادی و دنیایی را از جامعه معنوی جدا سازد و زندگی مدنی را از زندگی دینی تفکیک نماید. اسلام تنها یک اصل واحد میشناسد و آن دین است.»1
ملکمخان، چه در دوره نخست فعالیتش که برنامه نوسازی سیاسی از بالا را پیش میبرد و چه در دوره دوم که برنامه نوسازی از پایین برای سرنگونی قاجاریان را، این شیوه کار را پیش میبرد. او بهویژه در دوره دوم فعالیت و بهمنظور جلب روحانیت مترقی به طرفداری از مشروطیت ناگزیر شد با شدت بیشتری راهکار گفتهشده در بالا را پی بگیرد. ملکمخان با همین راهکار توانست روحانیت مترقی، ازجمله سیدمحمد طباطبایی و ثقهالاسلام تبریزی را به دفاع از مشروطه و مبارزه برای استقرار حکومت مشروطه سوق دهد. او رساله «ندای عدالت» را که در آن تناظری میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر مطرح شده، یک سال پیش از نهضت مشروطه نوشت، اما او در این رساله چه میکند؟
ملکم پیشنهادهای خود درباره نوسازی سیاسی- اجتماعی را با این جمله شروع میکند: «بر هر بیننده باشعور واضح است که در دنیا آنچه اموال کسبی و اسباب زندگی دیده میشود حاصل کار بنیآدم است.» توجه به این نکته ضروری است که او از «کار» شروع میکند و آن را پایه و اساس ترقی قرار میدهد. این، یکسره، معرف نگاه مادی اوست. او بر مقولهای تاکید کرده و از آن شروع میکند که حاصل آن، یعنی «کالا»، مفهوم و عنصر کلیدی اقتصاد سیاسی مدرن است. سپس مینویسد تا مردم به کار و تولید مداوم بپردازند باید «بهطور یقین بدانند که آنچه کار بکنند حاصل کارشان مال خودشان خواهد بود.» او، در ادامه بدون آوردن نام «حکومت استبدادی» این حکومت را عامل اصلی زوال نیروی کار و تباهی اقتصادی میشناسد و مقابله با آن را بهدرستی، در تاسیس و استقرار امنیت میداند که میگوید: «اولین مبنای آبادی دنیا بر آن قانون است که در ممالک خارجه امنیت جانی و مالی میگویند.» از نظر او، برای استقرار امنیت جانی و مالی مردم در برابر حکومت باید «چنان دستگاهی مقرر شود که هیچ امیر، هیچ وزیر، هیچ پادشاه، هیچ امپراطور، خواه با انصاف خواه بیرحم، خواه دارای فضایل خواه مملو شقاوت، در هیچ صورت هرگز بههیچوجه نتواند بدون حکم عدالت قانونی به حقوق هیچکس به قدر ذرهای خلل وارد بیاورد.» ملکم مینویسد «تا به حقوق هیچکس به قدر ذرهای خلل وارد «نیاید» حکمای خارجی به اجتهاد سلسله چندهزارساله، یک تدبیری پیدا کردهاند که در ایران به هیچ زبان نمیتوان بیان کرد.» ملکم میدانست اندیشه سیاسی در ایران هرگز نتوانسته بود مواجههای سیاسی – و نه اخلاقی- با خودکامگی وضع کند. اینچنین مواجههای فقط ممکن بود از آرای «حکمای خارجی» اخذ شود. بنابراین «تدبیر» مبارزه با خودکامگی و تامین امنیت را چنین میشناساند: «خوب میدانیم جواب من در ایران موجب چه نوع شماتت خواهد بود. اما به امید تصدیق ارباب دانش عرض میکنیم که سرچشمه جمیع ترقییات بنیآدم در ایران حق ازلی است که هر آدم مختار باشد افکار خود را به آزادی بیان کند. اختیار کلام و قلم در عصر ما سلطان کره زمین شده است. جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه، امروز بر سر این دو کلمه است: اختیار کلام، اختیار قلم»3.
ملکم با معرفی آزادی قلم و بیان بهعنوان حق پایهای فرد در حوزه سیاسی–اجتماعی، گامی بزرگ در اندیشه سیاسی-اجتماعی ایرانیان پیش میگذارد. او هرچند بهدرستی تاکید میکند که آزادی مورد نظرش «آزادی قانونی و نه آزادی دلبخواه» است، اما میداند و اعلام میکند حتی مطرحکردن آزادی قلم و بیان بهعنوان آزادی پایهای فرد در مسیر تحقق حق تعیین سرنوشت خود در چنان شرایطی با چه شماتتها و مخاطراتی همراه است. او صحبت از حق و آزادیای میکند که ایرانیان در تاریخ طولانی اندیشه سیاسی خود به آن نزدیک نیز نشده بودند.4
این حق و آزادیای بود که یا باید از مدرنیته سیاسی غرب میآموختیم و اخذ میکردیم یا اصلا به آن نمیپرداختیم. اما ملکم خواستار استقرار این حق و آزادی است. در عین حال، میداند همه دریافتهای اندیشه سیاسی ایرانیان با این حق و آزادی پایهای در تضاد است. پس، او تا این تضاد و غرابت این حق و آزادی را بزداید، بیان میکند اسلام با «امر به معروف و نهی از منکر» این حق و آزادی را «ثابت و واجب» کرده است. اما او در اینجا نیز همچون تمام موارد مکرری که ادعای سازگاری کامل فرهنگ و تمدن نوین غرب و مجموعه آموزه سیاسی خودش را با احکام و معتقدات اسلامی گوشزد میکند، اصلا به اثبات چنین ادعایی نمیپردازد. همین است که ادعا را اینبار از زبان یکی از «علمای فرنگستان» اعلام میکند. مینویسد وقتی در موضوع آزادی بیان و قلم «با علمای فرنگستان حرف میزنیم، متعلمین معروف که از اصول اسلام بهمراتب بیش از ما معلومات روشن دارند، میگویند: بدبختی ملل اسلام در این است که اصول بزرگ اسلام را گم کردهاند. همین آزادی کلام و قلم که کل ملل متمدنه اساس نظام عالم میدانند، اولیای اسلام به دو کلمه جامع، بر کل دنیا ثابت و واجب ساختهاند: امر به معروف و نهی از منکر.»
او در ادامه رساله «ندای عدالت» موضوع لزوم «تشخیص معروف و منکر» را پیش میکشد. او قطعا میدانست که بخشی از روحانیت در پیشبرد تعارض خود با دستگاه سلطنت به این گراییده که تعیین و «تشخیص معروف و منکر» را در حوزه اختیارات خود قرار دهد. پس، او که همچنان در تلاش جلب حمایت قشر مترقی روحانیت از برنامه نوسازی خویش است حق تشخیص معروف و منکر را در حوزه اختیارات روحانیون قرار میدهد. اما در عین حال، با بیان اینکه «تشخیص معروف و منکر از برای اهل ایران مشکل خواهد بود» مینویسد: «ماموریت علمای اسلام در مجلس قوانین از برای همین تشخیص است.» باید تاکید کرد اگر در تحولات درازمدت فقه سیاسی شیعه، روحانیت تعیین حدود و دستور به اجرای امر به معروف و نهی از منکر را- البته در چارچوب همان قرائت سنتی از فقه سیاسی- برای خود قایل شده، ملکم با پذیرش این اختیار برای روحانیت اما جایگاه تشخیص معروف و منکر را در «مجلس قوانین» قرار میدهد. او با تاکید بر بهانه مشکلبودن تشخیص معروف و منکر از سوی «اهل ایران» هرچند میگوید «علمای اسلام» این تشخیص را برعهده دارند اما جایگاه تشخیص را در مجلس قانونگذاری قرار میدهد. او با این کار معروف و منکر را به حوزه عرف و قانون میآورد و به آن اعتبار قانونی میدهد. اما ملکم به همین بسنده نمیکند و قدم دیگری در معرفیکردن این حکم پیش میگذارد. مینویسد: «همین که مجتهدین، داخل مجلس قوانین شدند، خودشان خواهند دید که علاوه بر فقه و اصول رسمی به حکم همین امر به معروف، باید دایره اعلام خود را به هر سمت معارف دنیا وسعت بدهند.»5 ملکم نخست تشخیص و تعیین حدود معروف و منکر را برای ایرانیان مشکل دانسته و سپس با اعلام اینکه این مشکل از سوی مجتهدین اما در مجلس قانونگذاری حل میشود، موضوع تشخیص معروف و منکر را برای خود مجتهدین بهعنوان امری آتی و پسین معرفی میکند. آنان بعد از شروع قانونگذاری در تعیین حدود معروف و منکر درخواهند یافت برای تعیین حدود نیاز دارند علوم و آگاهیهای خود را به سوی آنچه «معارف دنیا» معتقدند، وسعت دهند.6
با آنچه به اختصار آمد، برخلاف نظر آجودانی معتقدم در تناظر قراردادن آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر توسط ملکمخان و البته با در نظرگرفتن آنچه او با بازتولید حکم دینی امربهمعروف و نهیازمنکر بر زمینهای عرفی و قانونی انجام میدهد، سخنگفتن از تقلیلدهی مفهوم آزادی قلم و بیان؛ به اتکای چنان ادعایی، صحیح نیست. ملکم، نخست مفهوم آزادی قلم و بیان را همچون مفهومی کاملا سیاسی و از منظری مادی تعریف و تبیین میکند و سپس با تاکید اصلی بر مفهوم سیاسی آزادی قلم و بیان، دریافت از امربهمعروف و نهیازمنکر را به دریافتی عرفی متمایل میکند.
آجودانی، اما به این نکات توجه نشان نمیدهد. او چون خواهان اثبات تز اصلی خویش یعنی تقلیل اصول و مبانی تجدد (مدرنیته) غربی از سوی روشنفکران و متفکران تجددطلب صدر مشروطه است، در ارتباط با رساله «ندای عدالت» فقط و فقط همان قسمت از رساله را نقل میکند که ملکمخان از زبان «یکی از علمای فرنگستان» مدعی تناظر مفهوم آزادی قلم و بیان با امربهمعروف و نهیازمنکر میشود.
اما آجودانی، جدا از تحلیل چنین تناظرهایی با تقلیلدهی مفاهیم تجدد غربی برای این تقلیلدادنها پیامدهای مخرب عملی نیز قایل است. وی با ابراز اینکه «بسیاری از مشروطهخواهان اعم از عرفگرا و روحانی، آزادی را به «امربهمعروف و نهیازمنکر» تعبیر میکردند» همان گفته ملکم در طرح چنان تناظری از زبان «یکی از علمای فرنگستان» را آورده و سپس [با آوردن مفهوم آزادی در نظر محلاتی] نتیجه میگیرد که: «بر اساس همین نوع تعبیرات و تلقی از آزادی بود که در عصر مشروطه مطبوعات گاه تا آن اندازه «آزاد» شدند که در انتقاد از دولت و شاه، کار را به فحاشی و تهدید و ارعاب علنی هم کشاندند و از هیچ تهمت و افترایی هم دریغ نکردند.» (صفحات 389-388مشروطه ایرانی) آجودانی از این داوری خود نتیجه میگیرد ایجاد چنان تناظری از سوی ملکم و دیگران به اینجا انجامید که بسیاری از مشروطهطلبان و آزادیخواهان به این درک رسیدند که بر آنان واجب است دیگران را با فحاشی و تهدید و ارعاب هم که شده به پیروی از درک شخصی خود از آزادی وادار کنند و به این وسیله «امرِ به آزادی» را پیش ببرند؛ آنچه که موجب شد پس از نهضت مشروطه، هرجومرج سیاسی به عوض آزادی سیاسی بگسترد و تقویت شود.
این نوع استنباطهای شخصی هیچ نسبتی با تحلیل تاریخ اندیشهها و رویدادهای سیاسی ندارند. چرا؟
اولا، مطابق با همان ادراک سنتی، چنین نیست که امربهمعروف و نهیازمنکر بر همگان واجب باشد. در عین حال مطابق با همان ادراک، شیوه عمل به امربهمعروف و نهیازمنکر، «فحاشی و تهدید و ارعاب» نیست.
ثانیا، بسیار تفاوت است میان «باخبرشدن» از آزادی سیاسی و «توانمندشدن» به عمل و فعالیت سیاسی مطابق با هنجارهای این نوع آزادی. مثال را از تاریخ غرب میآورم. به نظر میرسد همگان میپذیرند انقلابی که در سال 1789 میلادی در فرانسه روی داد نخستین انقلاب دموکراتیک در جهان بود. اما یکی از عوامل اصلی سقوط حکومتی که پس از پیروزی این انقلاب به قدرت رسید ناتوانی رهبران این انقلاب در حکومت مطابق با هنجارهای دموکراتیک بود. در پی سقوط انقلابیان، بوربونها- که حکومت انقلابی با شکست آنان قدرت را کسب کرده بود- به قدرت بازگشتند. در پی اینان، ناپلئون به قدرت رسید که حکومتش هر چه بود، دموکراتیک نبود. (هرچند به طور گستردهای متکی به دستاوردهای انقلاب کبیر بود) این پرسشی واقعی است که در مهد دموکراسی سیاسی از زمانی که فکر دموکراسی سیاسی طرح شد تا هنگامی که حکومت دموکراتیک متحقق شد، چقدر طول کشید؟
ثالثا، تا آنجا که میدانم نخستین متفکری که در حوزه فلسفه سیاسی بر جدایی دین و دولت اصرار ورزید، توماس هابز بود. اثر او، لویاتان، معرف نظریهپردازی دولت مطلقه متاثر از باور به این جدایی است. توماس هابز انگلیسی چون دولت مطلقه را با پذیرش حق الهی پادشاهان در سلطنت توجیه نکرده بود چنان خود را در مخاطره تهاجم طرفداران سلطنت دید که ناگزیر به مهاجرت به فرانسه شد. با این حال، او در لویاتان به طور مفصل به توجیه دینی نظرات سیاسی خود اقدام میکند. لویاتان در نیمه سده هفدهم میلادی منتشر شد. در آن موقع با توجه به اینکه بیش از صدسال از جنبش اصلاح دین میگذشت باز هم کلیسا از قدرت بسیار برخوردار بود. این نیز پرسشی واقعی است که آیا توجیهات دینی هابز از نظریهاش درباره دولت، آن هم از منظر فلسفه سیاسی، خدشهای به نظریهپردازی او وارد آورده است؟ آیا این داوری پذیرفتنی است که به واسطه چنین توجیهاتی، نظریهپردازی هابز از دولت، به لحاظ نظری، بیاعتبار و به لحاظ عملی، گمراهکننده است؟
رابعا، پس از تاسیس مجلس اول، تصویب قانون مطبوعات در این مجلس، که ناظر بر آزادی بیان و قلم بود یکی از افتخارات این مجلس شد. این قانون نخستین گام در تحقق همان حقی بود که ملکمخان در رساله «ندای عدالت» مطرح کرده و آن را «جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه» خوانده بود. یک پرسش واقعی دیگر، آیا با بررسی این قانون معطوف به آزادی قلم و بیان میتوانیم نسبتی میان آن و امربهمعروف و نهیازمنکر بهعنوان حکم دینی بیابیم؟
منابع:
1- رسالههای میرزا ملکمخان ناظمالدوله، به کوشش و مقدمه حجتاله اصیل، نشر نی، ص 161
2- پیشین، ص 164
3- پیشین، صص 146-140
4- در آرای برخی از متفکران عصر زرین فرهنگ، از جمله بیرونی، خیام، رازی، سجستانی و… میتوان اشاراتی را به حق بیان عقیده خود بدون ترس از مکافات -آن هم عمدتا در حوزه علم- یافت.
5- رسالههای میرزا ملکمخان ناظمالدوله، همان، ص 146
6- «معارف» به معنای علوم و آگاهیها و نیز جمع معرّف به معنی شناساننده و آگاهاننده و اشخاص معروف است.
تاریخنگاری زنانه
زنان و روزنامهنویسی در عصر مشروطیت
سهیلا ترابی فارسانی. مترجم و عضو هیاتعلمی دانشگاه نجفآباد
پیروزی جنبش مشروطه1324هـ.ق/1906.م بنیانهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ایران را لرزاند. مشروطیت حامل جریانی نوگرایانه بود و دگرگونیهایی را موجب شد که در تاریخ ایران بیسابقه بود. مشروطیت را میتوان «پیچ تاریخی» ایران نامید که جهت و مسیر تاریخ ایران را تغییر داد. مشروطیت حاصل تعارض سنت و مدرن در دوره قاجار بود؛ تعارضی که به بحرانی انجامید که کل جامعه را درگیر کرد و از آنجاکه اصلاحات سیاسی و اجتماعی پیش از مشروطه قادر به حل این بحران نشد، بحران به بدنه منتقل شد و به انقلابی فراگیر انجامید. استفاده از واژه انقلاب به معنای دگرگونی همه ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است و مشروطه دگرگونیای بود که ابعاد متعددی داشت و اقشار اجتماعی بسیاری را درگیر خود کرد. یکی از این اقشار اجتماعی، زنان بودند که در معرض تحولات مشروطه قرار گرفتند و علاوه بر تشکیل برخی از انجمنها، به انتشار روزنامههایی زنانه نیز متوسل شدند؛ یعنی نهفقط روزنامههایی به کارگردانی زنان، بلکه درخصوص مسایل مبتلا به زنان.
قدیمیترین نشریه مربوط به زنان در ایران در سال 1328هـ ق/1910.م یعنی چهارسال پس از پیروزی مشروطه منتشر شد. انتشار نخستین نشریه زنان نسبت به نشر نخستین روزنامه عمومی در ایران، 88 سال فاصله داشت. نشریه دانش توسط خانم دکترکحالزاده منتشر شد و بیشتر یک مجله هفتگی بود. شکوفه نیز نشریه زنانه دیگری بود که در سال 1331هـ ق /1913م توسط خانم مزینالسلطنه منتشر شد.
البته بهجز دوموردی که ذکر شد نامه بانوان، عالم نسوان، زبان زنان، نسوان وطنخواه، نسوان شرق، رهنمای بانوان و مجله جمعیت نسوان وطنخواه از دیگر نشریههای زنان بود که تا آغاز دوره پهلوی منتشر شدند. عمدتا مدیرمسوول یا سردبیر این روزنامهها زن و مخاطبان این نشریات نیز زنان بودند. برخی از مطالب این نشریات توسط زنان با رویکردی زنانه تدوین میشد.
نخستین نشریههای زنان عمدتا وجهی انتقادی داشتند. وضعیت جامعه و موقعیت زنان در آن به چالش کشیده میشد. آنان در خصوص دوران گذار درکی مشابه داشتند. گذار جامعه سنتی قاجار به جامعهای نوگرا از زمره اهداف این نشریات بود ولی رویکرد هریک از آنها برای طی این مسیر، متفاوت بود. برخی محتاطانه و میانهروتر بودند و برخی رویکردی رادیکال وتندروانهتر داشتند؛ اما برای طیکردن این مسیر از سپهر سنت به سپهر نوگرایی، تمامی آنها بر فراگیری علم و دانش تاکید داشتند. در آن زمان جامعه سنتی دوره قاجار هنوز با ضرورت یادگیری علم و دانش توسط زنان کنار نیامده بود. بسیاری از ورود زنان به این حیطه ترس داشتند و آن را برای حفظ کانون خانواده خطرناک میدانستند و معتقد بودند زنی که علم و سواد بیاموزد دیگر به وظایف مادری و همسری تن نخواهد داد و بنیان خانواده از این طریق به خطر میافتد.
رسالت این نشریات این بود که با کار فرهنگی این ذهنیت را دگرگون کنند. برخی از آنها از مستندات دینی برای مقابله با مخالفان کسب علم زنان بهره میگرفتند و برخی بر ضرورتهای اجتماعی و اقتصادی تاکید داشتند یا از استدلالهای عقلی استفاده میکردند. از جمله فواید علمآموزی دختران آن بود که موجب پیشرفت مملکت، رسیدن به اخلاق حسنه، آسایش و بهتر انجامدادن وظایف مرسوم از جمله خانهداری و پرورش کودکان به طور علمی میشد.
نشریات زنان در این دوره به مقایسه ایران با اروپا میپردازند و وضعیت زنان را مقایسه و علل عقبماندگی ایران نسبت به اروپا را بررسی میکنند. در مقالهای در مجله عالم نسوان گفته شده گسترش نادانی و فساد اخلاقی در بین اکثر افراد مملکت به دلیل عدم تعلیم و تربیت عمومی بوده و برای رسیدن به ترقی و تمدن باید همه افراد ملت از زن و مرد عالم تربیت شوند. در این راستا تربیت دختران از اهمیت ویژهای برخوردار بود. این مقاله بیسوادی مادران را از علل عمده عقبماندگی کشور دانسته بود. همچنین علمآموزی و گسترش مدارس، مخالفت با خرافهپرستی و اعتقادات موهوم و طرح راهکارهای فرهنگی و همسویی مردان با زنان برای عبور از این گذار از دیگر مواردی است که میتوان به آن اشاره کرد. آنان تحول شرایط زنان را منوط به همراهی و پذیرش مردان میدانند و اینکه دگرگونی جامعه میسر نمیشود مگر به همت مردان و زنان کشور.
آنان محدودیت حضور اجتماعی زنان و حضور محبوسگونه آنان در خانه را در دوره قاجار موجب افزایش غمواندوه آنان میدانند. نشریات زنان، به نقد رفتار مستبدانه مردان با زنان میپرداختند و آن را موجب فساد و تباهی زنان میدانستند. در بخشی از مقالات نشریات زنان تاکید میشود محرومیتهای زنان از بین نخواهد رفت مگر با همراهی و همکاری مردان کشور و در جایی دیگر به سخنان پیامبر اکرم(ص) اشاره شده که مردان را به محبت و عدالت در مورد زنان توصیه میکند. از سوی دیگر خود زنان نیز باید به مقام خود پی ببرند و برای حفظ مقام انسانی خود کوشا باشند. همچنین این نشریات با ذکر اخبار وضعیت زنان دیگر کشورها، چشمانداز مسایل زنان را جهانی کرده و گسترده میکنند و نوعی مقایسه بین زنان ایران و دیگر کشورها انجام میدهند. کشورهایی مثل ترکیه، هند، مصر، ژاپن یا به طور کلی زنان آسیا، آمریکا و اروپا مورد توجه قرار میگیرند و شرایط زنان ایرانی با آنان مقایسه میشود. به این وسیله جامعه بسته، امکان گذار به جامعه باز را مییابد. قواعد اجتماعی تنها در شرایط بسته داخل کشور سنجیده نمیشود بلکه با شرایط جهانی مقایسه و بررسی میشود. بر این اساس دیگر زن ایرانی دوره قاجار با قواعد و سنتهای مرسوم و متداول سنجیده نمیشود که سنجشی بر اساس قواعد و در مقایسه با جهان مییابد. این نشریات بر ضرورت حضور و معاشرت اجتماعی، ضرورت وجود عدالت اجتماعی، ارتقای آگاهیهای علمی زنان، تقسیم کار در خانه بین افراد خانه، قانون و نظم و ضرورت آگاهیهای علمی در امور خانه و خانهداری، تنظیم بودجه خانه، برنامهریزی در امور خانه، ورزش روزانه، اوقات فراغت، اهمیت تربیت کودکان و ضرورت ایجاد مشاغل جدید برای زنان تاکید میکردند.
در خاتمه باید گفت که صرف انتشار این نشریات از سوی زنان تحولخواه و نوگرا مبین این حقیقت بود که برای نخستینبار گروهی هرچند اندک از زنان به کنشی آگاهانه در تغییر وضع موجود در همسویی با دگرگونیهای عظیم اجتماعی روزگارشان دست زدند.
گفتوگو با منصوره اتحادیه (نظاممافی) درباره زنان در عصر مشروطه
از خواهران و مادران وطنی
کاوه دارالشفاء
با گذشت بیش از صدسال از انقلاب مشروطیت، فرآیند تاریخنگاری مشروطه همچنان با سویههایی مواجه است که کمتر بهآن پرداخته شده است. شاید این امر بیش از آنکه به ضعف منابع و کمبود اسناد مربوط باشد، به نحوه نگریستن به مشروطه و مفروضات ناگفته و تصوراتی مرتبط است که عمدتا در هر دوره در ضمیر مورخان و محققان نفوذ کرده است. به همین منظور سراغ منصوره اتحادیه (نظاممافی) رفتیم و درباره زنان مشروطه و نحوه حضورشان در تاریخنگاری آن دوره با او به گفتوگو نشستیم. نظاممافی، در آثار خود در تلاش است تا بر نقش و سهم زنان در انقلاب مشروطه تاکید کند و به دور از گفتار رایج هر دوره، این وجه از تاریخ مشروطه را با تمرکز بر نقش گروههای اجتماعی بررسی کند.
چرا نقش زنان در تاریخ مشروطه موکدا بیشتر از نقش واقعیای است که ایفا کردند؟ اینجا مرادمان دقیقا چهرهای است که تاریخنگاری مبتنی بر جنسیت سعی میکند آن را پررنگتر نشان دهد درحالیکه میدانیم زنان چه نقشی با توجه به شرایط ایفا کردند: کمک به تاسیس بانک ملی، تحریم اجناس خارجی و… آیا جنبش زنان در دوره فعلی نیازی به برجستهکردن گذشته مبارزات و نقشهای خود دارد یا نگاه به تاریخ در هر دوره با توجه به اطلاعات جدید رویکردی تازه به خود میگیرد؟
یکی از مشکلات تاریخنگاری این است که مورخ باید از عهد و زمان خودش برگردد به دورهای دیگر، مثل یک سفر به مملکتی خارجی میماند. یعنی شما باید به روحیات، سنتها، اعتقادات، مقدرات و تمام چیزهای زمان گذشته آگاه باشید که بتوانید بسنجید و نظر دهید. اگر قومی در آفریقا رسمی دارد، نمیتوانیم بگوییم چرا اینها چنین رسمی دارند یا آن را مورد انتقاد قرار دهیم. آنها به دلیل تاریخ، شرایط جامعه، اقتصاد و خیلی دلایل دیگر چنین زندگیای دارند. تفاوت مورخ حرفهای با غیرحرفهای تشخیص این است. تاریخنگاری زن چند مشکل مضاعف دارد. با روحیات و سوالات امروز نمیتوانیم سراغ زنهای صدسال پیش برویم. آنچه امروز ممکن است به نظر اجحاف برسد در آن وقت چنین تصور نمیشد. شرایط زنان چنین زندگیای را ایجاب میکرد. وقتی ما شرایط امروز را در نظر میگیریم به نظر میرسد نسبت به زنها اجحاف صورت میگرفته ولی در آن زمان وضعیت زنان جزئی از عرف جامعه بوده است. مسایل مربوط به زنان از اواسط قرن بیستم به بعد است که مطرح میشود، در ایران حتی دیرتر. آن وقت بود که شرایط زنان مورد سوال قرار گرفت. از طرفی مورخ از زمان خودش جدا نیست. جهانبینی و ایدئولوژی بر دیدگاه او تاثیر میگذارد. مورخ باید هم با دیدگاه زمان خودش آشنا باشد؛ از طرف دیگر مورخ باید شرایط گذشته را بداند و نظر بدهد. کار آسانی نیست، باید بر احساسات و تعصبات غلبه کرد و منصف بود.
مساله دیگری که در مطالعات زنان مطرح است این است که باید در این مورد با احساسات برخورد نکرد و نیز غلو نکرد. به نظر من در مورد مساله زنان در دوره مشروطه نباید از نقش زنان صحبت کرد بلکه باید آن را یک حرکت دانست. عده ای از زنها تحتتاثیر حرکت مردان قرار گرفتند. وقتی من از واژه «زنان» استفاده میکنم، محدود است به زنانی باسواد از طبقه متوسط از خانوادههای مرفه روشنفکر؛ یعنی شامل تمام زنان نبود، مثلا زنان رجال نمیرفتند در خیابانها تظاهرات کنند! بلکه آنها که تظاهرات میکردند زنان کسبه و بازار بودند و با وجود اینکه عده آنها اندک بود از این جهت که خواستههای خود را علنا مطرح کردند اهمیت داشت. این زنها در شهرهای اصلی همچون تبریز، شیراز، اصفهان و تهران (بیشتر در تبریز و تهران) کشف کردند که منافع مشترک دارند. این زنان که یک طبقه را تشکیل میدهند به خودشان خواهران و مادران وطنی میگفتند. این زنها شروع کردند به انجام سه کار اصلی: 1. تاسیس مدرسه؛ زنان بسیار بیسواد بودند. یکی از رجال به برادرزادهاش مینویسد که تو شاکی هستی از اینکه زنت بیسواد است، مگر زن فلان سرهنگ و… سواد دارد؟! از زن، خانهداری و شوهرداری، عفت و عصمت انتظار دارند. سواد حرام است، کمی خواندن عیب ندارد. 2. حرکت دیگر، استفاده از مطبوعات بود. زنان از فرصت استفاده کردند که سخنرانی ترتیب دهند و در روزنامهها اعلام کنند. 3. یکی دیگر از اقدامات زنان تشکیل چند انجمن بود. هر چند تشکیل انجمن طبق متمم قانون اساسی آزاد بود ولی مجلس با این کار از طرف زنان مخالفت کرد. بنابراین عدهای از زنان مخفیانه یا علناً جلساتی در مدارس یا منزلهای خصوصی تشکیل میدادند که گاه اعلانات آنها در روزنامهها درج میشد. در این جلسات سخنرانیهای مهیج ادا میشد که جنبه آموزنده و آگاهیدهنده داشت.
درخواست زنان محدود به مسایل آموزش و بهداشت بود و بههیچعنوان خواست سیاسی مطرح نمیکردند، چون میدانستند اگر بخواهند وارد این حوزه شوند به آنها اجازه نخواهند داد. مشروطه یک انقلاب بود و زنان در آن شریک شده، حرکت خود را آغاز کردند. به نظر من بیشترین توجه به نقش زنان در انقلاب مشروطه، از انقلاب اسلامی شروع میشود. تاریخنگاری در این زمان رشد و پیشرفت داشت. همه میخواستند بدانند گذشته چگونه بوده و همزمان زنان نیز به نقش زنان در گذشته علاقمند شدند و مطالعات زنان را آغاز کردند. منابع جدیدی که به دست آمد کمک بسیار کرد و تحلیلهای تازهای را پیشپای ما قرار داد.
براساس سندی که ژانت آفاری در کتاب «انقلاب مشروطیت ایران» آورده است ما دارای 63 مدرسه در سال 1292 (1913م) بودهایم. وقتی رشد و دستاورد حرکت زنان را تنها هفتسال بعد از انقلاب مشروطه (و نیز 40 سال قبل از آن یعنی در دهه 1870 میلادی که تنها یک مدرسه برای زنان رجال در عهد ناصری ایجاد میشود) مقایسه میکنیم با سالهای قبل از آن، نوعی طغیان را حس میکنیم که در خلال همان حرکت زیرپوستی جامعه علیه وضع موجود، خود را بازیابی میکرد و نقش و خواستههای خود را با فضای جامعه محک میزد. حتی در خواستههای زنان حق طلاق هم دیده شده! آیا حرکت زنان مثل مشارکتشان در انقلاب اسلامی را میتوان جهش و پرتابی فوقالعاده پس از سالها سرکوب و عقبنگهداشتهشدن دانست؟
ببینید اینکه زنان هفتسال بعد از مشروطه دارای 63 مدرسه میشوند حتماً صحیح است. گو اینکه 12 سال بعد بود که 10 مدرسه به خرج دولت در تهران به دختران تخصیص داده شد. تا قبل از آن این کار فقط توسط زنان خیّر و فرهنگدوست به طور داوطلبانه انجام میگرفت.
آنچه باطناً این زنها را به این کار عامالمنفعه کشاند حس وطنپرستی بود که در اثر مشروطه بر همه غالب شده بود. چیزی که به زنان کمک کرد تا بتوانند این کار را انجام دهند متمم قانون اساسی بود که بدون اشاره به جنسیت، طرحی را تصویب و تاسیس مدرسه به خرج دولت، تحصیل اجباری و آزادی قلم و تشکیل انجمن آزاد را اعلام کرد. بنابراین چون جنسیت در این قانون مورد توجه قرار نمیگیرد، زنان از این فرصت استفاده میکنند. 12سال بعد از مشروطه در تهران دولت 10 مدرسه مجانی میسازد. در آغاز انقلاب مشروطه مدارس دخترانه بدعت محسوب میشد و مخالفان بسیاری داشت. حتی آیتالله طباطبایی اعلام کرد اگر زن از خانه بیرون برود در ناامنی است. بنابراین مخالفان همیشه بودند. ما با جامعهای سنتی روبهروییم که حتی انقلابیون آن چنین ذهنیتی داشتند. زنان با عمل نه مبارزه حق خود را گرفتند ولی نمیتوانیم آن را طغیان بنامیم. زنان در آن دوره سعی در اثبات این مساله داشتند که ما بیشعور نیستیم و خداوند به ما شعور داده و قادریم بیاموزیم.
آیا دسترسی زنان به نیازمندیهای طبیعی گرفته شده از ایشان، میتوانست توجیهکننده دفع آنان از میدان سیاسی روز باشد؟ وقتی که دعوا، به تعبیر شما، بر سر اثبات شعور زنان است آن هم برای افرادی که نیمی از جامعه را تشکیل میدهند، وقتی به زنان در معابر به واسطه نوشتن مقاله و رفتن به مدرسه و شرکت در سخنرانی حمله و تعرض میشود، آیا میتوان این مبارزه برای گرفتن حقوق اولیه و بدیهی را سیاسی تلقی کرد؟ آیا میتوان بدون درنظرگرفتن داشتن حقوق اولیه و بدیهی به سراغ خواستهایی سیاسی رفت؟
این از آن سوالهایی است که با دید امروز به سراغ گذشته میرویم. شما میگویید این حقوق از زنها گرفته شده بود. نه! آنها هیچوقت هیچ حقی نداشتند؛ حقی که زنان داشتند همان حقی بود که قرآن و عرف برایشان در نظر گرفته. ولی باید اضافه کرد که طبق شرع زن مالک مال خودش بود، پس کسی که میتواند مال خودش را اداره کند نمیتواند بیشعور باشد! آنجایی که زن حقی بر خودش ندارد در برابر شوهر و پدرش است. حق طلاق، صیغه، حضانت بچه، همه با مرد بود و زن حقی نداشت. به نظر من حقی نبوده که بخواهیم آن را بستانیم! اسناد و مدارکی از گذشته نیست که بدانیم زنان چه میخواستند! شاید زنان دور هم مینشستند و با هم از شرایط خود بحث میکردند. بیبی خانم استرآبادی در کتاب «معایبالرجال» میگوید با عدهای راجع به زندگی خود درد دل میکردیم. ظاهراً دوستان از او میخواهند بدبختیهایش را بنویسد. احتمالا از اینگونه جلسات بوده اما منبع و خاطرات و نامهها کم و محدود است که بتوانیم بگوییم دقیقا چه میگذشته و واقعا زنان بین خودشان چه مطالباتی را مطرح میکردند.
آیا اقدامات بهداشتی و فرهنگی و آموزشی که بعد از مشروطه، آرامآرام به جامعه و بهخصوص زنان داده شد سهمی در بارورکردن جنبشهای قدیمی با سیاقی ضدسیاسی و تکقطبی داشت؟ حرکتهای زنان و حقوقی که برای خودشان احیا کردند نزد جنبشهای تبریز و گیلان و تهران جدی گرفته نشد و تغییری در نگاه به زن توسط مردان و جامعه مردسالار نداشت. آیا میتوانیم بگوییم قدرت باورهای سنتی بسیار عمیقتر و ریشهدارتر از انقلابی بود که حقوقی هرچند دستوپاشکسته و ناچیز را به زنان داده بود؟
در جنبش مشروطه زنان برای خودشان حقوقی احیا نکردند. فقط بعضی از خواستههای خودشان را مطرح کردند بهترین دستاورد انقلاب برای زنان حق تحصیل بود که تدریجا پذیرفته شد. شاید از آن مهمتر فعالیت نسبتا موفقیتآمیز آگاهیرساندن به عدهای از زنان از طریق مطبوعات بود. در حرکتهای بعدی مشروطه افرادی مثل ستارخان، فتح تهران و خلع سلاح مجاهدین و تبریز هیچ جایی و نقشی از زنان نمیبینیم. شاید تکوتوک زنانی فعالیت کردند، ولی مشارکت وسیع نبود و زنان نقشی نداشتند.
پس با این تعبیر اگر با نگاه تاریخی ببینیم، نقطه شروع حرکت زنان را مشروطه میدانیم. به تعبیر شما، هم نقطه عطف و هم نقطه بدو حرکت زنان در همین مشروطه اتفاق میافتد. اما تفاوت فاحشی در نقش زن از نسل قاجاریه تا مشروطه تا پهلوی نمیبینیم. اینجا آیا پیشرفت و تمدن و جامعه جهانی و حقوقبشر و فمینیسم صرفا کارکردی مردانه و در بهترین حالت فقط نمایشی خنثی برای زنان نداشته؟ آیا دستاوردهای زنان در مشروطه و پس از آن نادیده گرفته نشد؟ آیا آنها باز به دالان تاریک خانه هل داده نشدند؟
همانطور که من بهعنوان یک مورخ به تاریخ مشروطه مینگرم موقعیت زنان را نیز در چارچوب تاریخی قرار میدهیم. در انقلاب مشروطه زنان متوجه شدند که دارای حقوق مشترکی هستند و باید متشکل شوند و جبههای بسازند و حق خود را بگیرند. تمام اینها سلسله وقایع بههمپیوسته است. برآمدن رضاشاه نتیجه مشکلاتی بود که از مشروطه آغاز شد. ولی رضاشاه برای زنان چه کرد؟ حق ازدواج را از 9 به 15 سال تغییر داد، دبیرستان و دبستان را برایشان ساخت، آنان را وارد دانشگاه کرد؛ اما دیگر حقوقی به آنان نداد: حق طلاق یا … خود او چهار زن داشت و البته کسی به چنان دیکتاتوری حق اظهارنظر و تعرض نداشت! اما در همین دوره باز حرکت زنان قدری پیشرفت میکند. در دوره محمدرضا پهلوی نیز میبینیم که نقش و حضور زنان آرامآرام پررنگتر میشود. حضور زنان درعرصههای اجتماعی، فرهنگی و در بازار کار بیشتر به چشم میخورد.
آیا خواستههایی همچون ملیگرایی و وطنخواهی میتواند اجازه طرح مطالبات برابریخواهانه، جنسیتی و کلا هر موضوع دیگری را بهطور همزمان بدهد؟ آیا این خواسته محقق شد و انجام گرفت یا این خواسته هماره در حال مطرح شدن و بهنتیجهنرسیدن است؟ با این مضمون مطالبات جنبش زنان از کجا میتوانست شروع کند و به کجا میتوانست برسد؟ اولویت همیشه با ناسیونالیسم، دفع خطر خارجی، مساله قومیتها، اقتصاد کلان و… بوده است و ازهمینرو حقوق انسانی تمام اقشار و طبقات بهخصوص زنان به عقب رانده شده؛ چطور میتوان این مبارزه را با چنین شرایط تقریبا ثابت تاریخی توضیح داد؟
این مساله، مردان را هم شامل میشود. ما در جامعهای زندگی میکنیم که دارای اعتقادات مذهبی است ولی در عین حال بهنوعی سکولار است. میان الگوی غربی و شرقی دستوپا میزند. شاید ما خود را گم کردهایم: التقاطی از فرهنگ غربی به زندگی تحمیل شده است. از طرفی مذهبیها نمیتوانند این تحولات را نادیده بگیرند و با شرایط فعلی کنار نمیآیند. ولی به نظر من، آن مرد غربزده فرنگیمآب باطنا راجع به زن خودش همان تفکر سنتی و مذهبی را دارد که پدرش داشت! فرهنگ را نمیتوان با دستور عوض کرد. البته این مساله امروز نیست و همیشه بوده. عدهای سنتیترند، عدهای بهاصطلاح مدرنتر. حکومت باید هر دوقشر را در نظر بگیرد؛ ایدئولوژیهای مختلف از راست افراطی گرفته تا چپ افراطی وجود دارد؛ هنر این است که بتوانیم تمام این افکار را تلفیق کنیم و جامعهای آرام بسازیم. امروز در کشور ما دختران از یکشهر به شهر دیگر میروند، درس میخوانند و به دور از خانواده زندگی میکنند. این تحول و پیشرفتی است که جامعه امروز میپذیرد ولی در قدیم غیرممکن بود. اما خب نقاطی هم در این کشور هست که میگویند دختر بیشتر از چهار کلاس نباید سواد داشته باشد!
پس آیا درست است بگوییم در مورد حقوق افراد نه پسرفتی در کار است و نه پیشرفتی، مادامیکه قدرت سیاسی این حق را چگونه تفسیر و تبیین کند؟ آیا روح قانون از دوره صفویه تا امروز تعیینکننده شرایط افراد و حقوق ایشان مبتنی با منافع دولتها و حکومتها نبوده است و از همینرو زنان در دورهای حقوقی دارند که تفسیر حکومت ایجاب میکند و در دورهای از آن بیبهره میشوند؟ نقش اقتصاد و تحولات سیاسی- اقتصادی را چقدر در این احقاق حقوق مهم میدانید؟ در دوره صفویه تجارت پارچه و نقش زنها بهعنوان کارگران این صنعت بسیار مهم بود، اما در دوره قاجار چون این صنعت به کناری گذاشته میشود نقش و حضور و حقوق ایشان هم حذف میشود.
اقتصاد روی موقعیت اجتماعی بسیار موثر است. روزی که ایرانیان شروع کردند که چای هندی را با قند روسی بنوشند و قیمت قند بهدلیل جنگ روسیه و ژاپن بالا رفت، تبعاتش در ایران گرانی قند بود و چوبخوردن تاجر قند که زمینه انقلاب مشروطه شد. در اینکه واقعیت اقتصادی تاثیر دارد هیچ بحثی نیست. در دورهای که زنان فرش میبافتند، زریبافی میکردند و… آیا بهاینمعنی است که آنها استقلال داشتند؟ نمیدانم. معروف است زنان گیلان که کار میکنند قویتر از دیگر زنان هستند، چون دستشان در جیب خودشان است. ضمن اینکه احتیاج جامعه به کار زن هم هست تا زندگی را بچرخاند.
موقعیت زنان حرمسرا در مقایسه با زنان دوره مشروطه چطور است؟ میدانیم که نقش پشتپرده تعداد کمی از زنان حرمسرا در تحولات سیاسی-اقتصادی مهم بوده است و نیز با نگاه به زنان روشنفکر دوره مشروطه میتوانیم از تحولات اجتماعی و سیاسی به شکلی دیگر سخن بگوییم. اما در هر دودوره اصل جنسدومی بودن زن رعایت میشود!
تاریخ سیر مشخصی دارد. زندگی ما یکبرهه از زمان است. شکسپیر میگوید: ما یکلحظه روی صحنه هستیم و سروصدایی از خودمان درمیآوریم و بعد خارج میشویم. در هر دوره از تاریخ، تحول هست. مثلا امروز نسبت به چهارسال پیش مسایل تحول یافته، ولی تاریخ، خوب و بد ندارد، ما نباید ارزشگذاری کنیم. هر عهد، شرایط خودش را دارد در عین حال که تحول تدریجاً اتفاق میافتد، مگر جنگ یا انقلاب که جامعه را به هم میریزد. مورخ نمیتواند سیاستمداران را به خوب یا بد تقسیم کند و ارزشگذاری کند. این کار اشتباه است. مورخ بر اساس اسناد و مدارک مطالعه وسیع و عمیق و تفکر بسیار وقایع را تفسیر میکند. با کشف یک سند جدید میتواند جهت عوض شود. مورخ با جهانبینی و ایدئولوژی و جنسیت و تعابیرش میتواند تفسیر کند. ولی این تفسیر ممکن است جهتدار باشد. تاریخ در عین حال خطرناک است و باید خیلی احتیاط کرد.
فکر میکنید نقش و حرکت زنان مشروطهخواه چقدر بر حرکت انقلاب تاثیر گذاشت، هم در دورهاول و هم در دورهدوم؟
خیلی زود است که بخواهیم در این مقطع از زمان از تاثیر دوره مشروطه حرف بزنیم. زنان تازه مشغول شناختن خودشان بودند. قرنها سنت بر جامعه حاکم بوده و زنان همان نقشی را ایفا میکردند که از آنها انتظار میرفت. مشروطه این شرایط را کمی تکان داد اما روزنامههای مشروطهخواه علیالخصوص روزنامههای لیبرال روشنفکرها و روزنامههایی که زنان درمیآوردند نقش بسزایی در آگاهیدادن به مردم آن روزگار داشتند. تفاوتی که بین حرکت زنان در انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی هست میزان آن است. در جایی که معدودی از زنان در انقلاب مشروطه حرکت کردند میلیونها زن در انقلاب اسلامی شرکت کردند. ولی نکتهای که به نظر من جالب توجه است این است که انقلاب اسلامی باعث شد که حرکت زنان در انقلاب مشروطه شناخته شود و به آن بها داده شود. مقدار مطالعاتی که در زمینه حرکت زنان در انقلاب مشروطه انجام گرفته بعد از انقلاب اسلامی چشمگیر است و پیشرفت قابل ملاحظهای در مطالعات زنان محسوب میشود.
احاطه معرفتی بر مشروطه در گفتوگو با حاتم قادری
کشف ذهن مشروطهخواهان
رحمان بوذری
حاتم قادری پرداختن به «پرسش مشروطه» را، فارغ از شعارها و خواستههای آن، مهمترین بحث میداند و مدام به آن بازمیگردد. از نظر او برای درک درست وقایع صدر مشروطه باید به مفاهیم آن دوره و تلقی مشروطهخواهان از این مفاهیم رجوع کرد. در نتیجه اینکه از کجای تاریخ به مشروطه بنگریم اهمیت فراوانی دارد. تاریخنگاری مشروطه نیز در نزدیکشدن به ذهنیت ایرانیان آن دوران همچنان نیازمند پژوهشهای دقیقتری است؛ پژوهشهایی که بتواند از سایهروشنهای اولین مواجهه ایرانیان با جهان مدرن پرده بردارد و پرتوی بر ابهامات موجود بیفکند. از اینرو، به اعتقاد او شعارهای مشروطه نیازهای ماست، اما نه به این معنا که ما نسبت به نیازهایمان معرفت کافی هم داریم. آنچه در پی میآید خلاصه گفتوگو با قادری درباره نحوه نگاه به مشروطه پس از گذشت یکقرن است.بیش از یکصدسال از انقلاب مشروطه میگذرد و همچنان تاریخ معاصر ایران متاثر از وقایع این برهه است و درباره آن بحث و فحص میشود. میتوان گفت وقتی درباره چیزی زیاد صحبت میشود لابد تحقق آن امر در واقعیت با مشکلی مواجه است. به این تعبیر، همین که ما همچنان از مشروطه صحبت میکنیم و از خواستههای آن میگوییم، نشانگر آن است که مطالبات انقلاب مشروطه نافرجام و ناتمام مانده. امروز پس از یکقرن از آن واقعه تاریخی، از چه موضعی باید به این انقلاب نگریست؟
من تا حدودی با این تعبیر موافقم. بهنظرم انقلاب مشروطه باوجود آنکه 108سال از آن میگذرد یک انقلاب سپریشده نیست. شعارهایی که در آن زمان سر داده شد، شعارهایی نیست که ما آنها را محقق کرده، در دل آنها زندگی کرده و از آنها عبور کرده باشیم. شعارهای مشروطه هنوز برای ما مهم است. چون مشروطه مهمترین آوردگاه ما در قرن گذشته میان سنت و مدرنیته است. اما به نظرم بهغیر از اینکه شعارها منتظر تحقق و سپریشدن هستند عوامل دیگری نیز دستاندرکارند. یکصدسال پس از مشروطه، ما به دلیل کاستیهایی، همچنان نتوانستهایم احاطه معرفتی مناسبی بر مشروطه بیابیم. به این معنا خواستههای مشروطه همچنان بهعنوان پرسش باقی ماندهاند؛ شعارهای آن در عین حال که نیاز ماست، پرسش ما نیز هست. در باب پرسشهایی که میتواند معطوف به معرفت ما باشد حداقل چند عامل مهم را میتوان برجسته کرد: نخست اینکه، هنوز تمام منابع مشروطه منتشر نشده. بسیاری از خاطرات و اسناد در حال انتشار است و میتواند روشن کند چه اتفاقاتی در مشروطه رخ داده. از دلایل عدم انتشار این اسناد نیز میتوان به عملکرد نظام پهلوی، تحولات بعدی، ضعف علمی، دانشگاهی و نهادهای تحقیقاتیمان اشاره کرد. دوم اینکه، برخی منابع را باید خودمان تولید میکردیم که امکان آن وجود نداشت. از اینرو، علت پرسشها صرفا به اسناد مربوط نیست، بلکه باید روی اسناد کارهایی صورت میگرفت. بهعنوان مثال در تاریخ مشروطه حوزههایی وجود دارد که همچنان برای ما ناشناخته است؛ نظیر بیتها، بخشی از اندرونی دربار یا حتی مناسبات خصوصیتر مردم. درباره این حوزهها اطلاعاتی در دست است، اما نه تا اندازهای که چشمانداز مناسبی به دست دهد. اگر بپذیریم روحانیون و دربار از قطبهای مهم قدرت بودند، خواهناخواه باید اطلاعات درونیمان بیشتر باشد، در حالیکه، تنها گزارههای کوتاه و تکنگاریهایی از آنها در دست است. این مساله را از این باب مطرح کردم که صرفا از طریق منابع و اسناد نیز نمیتوان به این پرسشها پاسخ داد. باید در جاهایی، نقطهچینها و ابهامات را تکمیل کنیم. به همین دلیل بر تهیه منابع تاکید دارم. نکته دیگر اینکه باید بتوانیم حتیالامکان تعارضات اخبار و روایات متضاد را رفع کنیم که این مساله نیازمند تشکیل گروههای پژوهشی گستردهای است. در کنار اینها نیاز به مطالعات انتقادی، جامعهشناسی سیاسی و روانشناسی سیاسی داریم که در این باب نیز ضعف بسیار داریم. همچنین ما هنوز نمیدانیم تلقی مشروطهخواهان و مردم آن دوره از مفاهیم مشروطه چیست. یعنی اگر بخواهیم در جای مناسبی بایستیم و به انقلاب مشروطه نگاه کنیم باید فاصلهمان به حدی باشد که دریابیم آنها از مفاهیم مشروطه چه ذهنیتی داشتهاند. اینکه مدام تکرار کنیم آنها عدالتخانه، مجلس، آزادی و… میخواستند کافی نیست. شاید بتوان به اسناد و رسالاتی رجوع کرد و نشان داد طرز تلقی آنها از مجلس چه بوده است اما باید مجموعهای از منابع و مفاهیم زندهتر به دست دهیم. این مساله به ما نشان میدهد که باید در کجای تاریخ بایستیم و به انقلاب مشروطه بنگریم، تا هم غرق در این مفاهیم نشویم و بتوانیم از بیرون به آنها بنگریم و هم تا حدی به آنها نزدیک شویم که ارتباطمان با مفاهیم بیگانه نباشد.
در فرآیند تاریخنگاری مشروطه سهم گفتار غالب هر دوره در تدوین آن بسیار چشمگیر است. گویی با تاریخی تکهتکه روبهروییم. منظور از دستهبندیای که در مواجهه با تاریخ مشروطه انجام دادید، آیا شیوهای تطبیقی و تلفیقی در مواجهه با این واقعه است یا… .
اگر منظور چیدن این تکهها به شکل صوری است، نه، مراد من این نیست. این تکهها باید با یکدیگر گفتوگو کنند، اما در عینحال که آنها با همدیگر گفتوگو میکنند نمیتوان چشمانداز بعدی را تصور کرد، مگر فاصله مناسبی داشته باشید؛ نظیر سال57. فرض کنید امروز یک جریان فکری یا گروه اجتماعی دست بالا را دارد و بر اساس گرایش آنان مسیر انقلاب تعیین شود، حال آنکه چندسال بعد ممکن است این مسیر پیچ دیگری پیدا کند. رودخانهای را در نظر بگیرید که شما گمان میکنید مسیر آن را تشخیص میدهید درحالیکه چشمانداز آن از دید شما دور شده است، از اینرو، باید در یک بلندی بایستید تا نشان دهید پیچ بعدی کجاست. همین وضعیت را درباره مفاهیم میتوان دید. منظورم این است که ما کجای تاریخ میتوانیم بایستیم که پیچهای آن را درست ببینیم و در آنها گم نشویم. بهاین جهت گمان میکنم در دل مشروطه باوجود آنکه به شعارها نیاز داریم، با پرسشهای معرفتی روبهرو هستیم.
شاید بتوان برای تقریب به ذهن، مورد کانت و انقلاب فرانسه را در نظر آورد. از نظر کانت، تماشاگری که با همدلی به وقایع جاری در فرانسه آن دوران نگاه کند چهبسا بهتر از کسانی که درگیر خود انقلابند حقیقت وقایع را درک کند.
در اینکه یک ناظر بیرونی در مواجهه با انقلاب مزایایی دارد تردیدی نیست، اما نباید فراموش کرد که برای فهم حادثه مهمی مثل انقلاب ناگزیریم با مفاهیمش همدلی داشته باشیم. ناظر بیرونی نمیتواند چنین عمل کند. به همین دلیل بهترین تاریخنگاریها زمانی صورت میگیرد که در گذری بایستیم که زندهبودن مفاهیم از دست نرفته باشد و در عینحال ما را نیز زیاده از حد درگیر خود نکرده باشد. از اینرو، درست است که ما به شعارها نیاز داریم، اما اگر نتوانیم بر آنها احاطه علمی داشته باشیم، همچنان در مسیری کور حرکت میکنیم.
شما به تفاوت احاطه معرفتی بر مشروطه با تحقق یا عدم تحقق نیازها و خواستههای مشروطه اشاره میکنید که روشن است. اما تفاوت نیاز و پرسش مشروطه در چیست؟ پرسش مشروطه چه بوده که نیاز آن نبوده است؟
اگر به تاریخنگاری رسمیمان بازگردیم، بهعنوان مثال مشروطهخواهان، خواستار عدالتخانه یا فراتر از آن آزادی بودند. اما باید مشخص کرد پرسش آن دوره چه بوده است. من تردید دارم که این نیازها واقعا گوهر مشروطه بوده باشد. مساله اینجاست که چه درکی از عدالت وجود داشته که مشروطهخواهان خواستار عدالتخانه بودند؟ آنها با چه درکی از مناسبات اجتماعی این نیازها را مطرح میکردند؟ به این دلیل نخست باید به ذهنیت ایرانیان عصر مشروطه نزدیک شد و سپس مواجههای انتقادی با این پرسشها و نیازها داشت. طبعا عدالتی که یک روحانی متعلق به طیف راستطلب مطرح میکند با عدالتی که یک روحانی منتقد میکند، متفاوت است و به همین ترتیب با عدالتی که شاهزادگان و فرودستان مطالبه میکردند. حتی میتوان این پرسش را ادامه داد: کسانی که صحبت از عدالت میکردند تا چه حد درک مناسبی از خواست خودشان داشتند؟ به تعبیری دیگر، ما خواستها و نیازهایی داریم اما آنچه برای روشنکردن این نیازها مطرح میشود، پرسشهای ماست. اگر بخواهیم شعارهای مشروطه را از آن خود کرده و از آنها عبور کنیم چارهای نداریم که به این پرسشها پاسخ دهیم. در غیر اینصورت همواره به شکل امری مکتوم و ناشناخته ما را درگیر خود خواهد کرد. از اینرو، شعارهای مشروطه نیازهای ماست، اما نه به این معنا که ما نسبت به نیازهایمان معرفت کافی هم داریم.
از بحثهای شما چنین برمیآید که در دوره مشروطه شکافی است میان مناسبات اجتماعی و مشخصا قانون و خواستهایی همچون عدالتخانه و آزادی. اما معمولا لحظه انقلابها به لحظه آغاز قانون گره میخورد. اگر ما قایل به انقلاب مشروطه باشیم، نمیتوان لحظه آغاز قانون را از آن جدا کرد. از اینرو، اگر شکاف مشخصی میان ساختار اجتماعی آن دوره (چه از بالا و از نگاه شاهزادگان و چه از پایین و از نگاه فرودستان) و قانون و مفاهیم آن وجود داشته، این شکاف بعد از انقلاب چه سرانجامی پیدا کرد؟
همراه با انقلاب مشروطه، شعارهایی که وارد حوزه عمومی شد، عمدتا نهتنها برخاسته از نیازهای بومی ما نبود، بلکه تولید مردم نیز به حساب نمیآمد. البته نه بهاینمعنا که انقلاب مشروطه، غربی بود بلکه خلأهایی وجود داشت که رو آمد. بهعنوان مثال مفهومی نظیر عدالت وجود دارد که با مفهوم سنتی آن متفاوت است و ما نیز حسی از آن را کسب کردیم اما ابعاد و لوازم آن را درنیافتیم. در نتیجه، شعارها نه تنها زمینه و زیست واقعی کسانی نبود که در مشروطه فعال شدند، بلکه این شعارها زیست نسبتی دستاندرکاران هم نبود. افرادی از حواشی به انقلاب پیوستند که از شعارها بسیار دور بودند. در واقع، ما انقلاب مشروطه را تحت فشارهای خارجی، فروپاشی داخلی و وضعیت مدرنیته و… تجربه کردیم.
منظورتان دقیقا از حاشیهنشینانی که به انقلاب پیوستند چیست؟ آیا مشخصا به جایگاه طبقاتی یا اجتماعی خاصی اشاره دارید؟
شعارها در وهلهاول برای عده اندکی مناسبات نسبی داشت؛ بهعنوان مثال برای تجار روشنفکر، یا روشنفکران- اعم از روحانیون و شاهزادگان- یا کسانی که با خارج در ارتباط بودند. عده محدودی با این شعارها ارتباط برقرار میکردند. اما هنگامی که این شعارها در عمل وارد شدند، بهدلیل نقطهثقلی که بیرون از جامعه وجود داشت، بسیاری گمان بردند که شعار آنها هم هست، در حالی که چنین نبود. مگر در موارد استثنایی. اگر بخواهیم برای روشنشدن بحث از ادبیات مشروطه کمک بگیریم، علیاصغر حکمت نمونه خوبی است: جوان 17،16سالهای که علاوه بر آثارش، مکاتبات زیادی هم دارد. حکمت در همان دوره در مکاتباتی از یک کتابفروشی در شیراز درخواست رمان میکند اما آنها در پاسخ میگویند کتابی با این عنوان نداریم. در واقع اصلا با رمان آشنایی نداشتند و فکر میکردند اسم یک کتاب است. به همین دلیل اگر این نمونهها را به عنوان مصادیق در نظر بگیریم، شعارهایی که مطرح میشد در آندوره چندان مفهوم نبود. بنابراین هرآنچه بیرون است حاشیه به حساب میآید؛ چه بهلحاظ اقتصادی چه بهلحاظ فکری.
شما به فاصله میان بستر اجتماعی آن دوره و شعارها و خواستههای انقلاب مشروطه اشاره میکنید. مشروطه نخستین مواجهه ما با دنیای مدرن بوده و از اینرو شاید بتوان این تاخر زمانی را طبیعی دانست. با این اوصاف، تا چه حد شما با اطلاق «انقلاب بورژوایی» به مشروطه موافقید؟
موافق نیستم. به نظرم آن هسته اولیهای که در اقلیت بودند میتوانستند به طبقه بورژوا نزدیک باشند اما انقلاب که محدود به آنها نبود بلکه عقبهای فعال داشت. جوامعی نظیر جامعه صدر مشروطه بیش از آنکه ارتباط اصیلی با شعارها برقرار کند، واجد ارتباطی پوپولیستی با آنهاست. بهاینسان، شاید بتوان در انقلاب مشروطه یا کل جامعه ما در این صدواندی سال رگههای بسیار جدی پوپولیستی دید. پوپولیستی به این معنا که یک حضور کژدیسانه اجتماعی است نه حضور نسبتا اصیل. «نسبتا» را نیز از این جهت میگویم که قصد ندارم با نمونه مثالی وبری (Ideal Type) به مساله نگاه کنم. اگر شما قصد دارید با یک شعار برخورد کنید باید احاطه معرفتی مناسبی داشته باشید. در غیر اینصورت، رانههایتان شما را به سمت وقایع سوق میدهد و رفتارتان کژدیسانه خواهد بود.
ولی نکته این است که این احاطه معرفتی از پیش حاصل نمیشود و در روند تاریخی بهدست میآید. تا چه حد احاطه معرفتیای که از آن صحبت میکنید با نفس حضور در واقعهای چون مشروطه گرهخورده است؟
اجازه دهید بهدلیل اهمیت موضوع بار دیگر بر این مساله تاکید کنم که بنا به حسیات عمومی مردم ما پیش و در حین مشروطه، آمادگی ایجاد وضعیتی پوپولیستی بیش از آن بود که یک انقلاب با شعارهای نسبتا مدرن محقق شود. اما پرسش شما این است: آیا ممکن است در حین این تعامل و در دیالکتیک بین کنش و وجود، ارتباط بهینهای برقرار شود؟ به عقیده من این مساله اتفاق نیفتاد. در واقع، بخشهایی که از حالت پوپولیستی به وضعیتی نسبتا مطلوب استحاله پیدا کردند چندان برجسته نبودند. دلایل این مساله نیز روشن است: ما همیشه تحتفشار رفتار کردهایم، یعنی همانند انقلاب فرانسه نتوانستیم همزمان زمینهسازی، بنیادسازی و نهادسازی کنیم و تجربههای خودمان را از انقلاب داشته باشیم. بلافاصله تحت فشارهای خارجی و بنبستهای داخلی دوباره جریان مشروطه مسکوت شد تا جریان پوپولیستی دیگری ظهور کند. بنابراین اگر بخواهیم شعارها را از آن خودمان کنیم، خواهناخواه باید از وضعیت خردستیزی پوپولیستی فاصله بگیریم. این مساله در مورد ما سخت اتفاق میافتد، زیرا فرصت آن را پیدا نکردهایم. این تعبیر را درباره کلیت جامعه میگویم نه تکتک افراد و رگههای اجتماعی.
و تحققنیافتن شعارها و آگاهینداشتن از ماهیت شعارها چه نسبتی با مسالهای که شما مطرح میکنید، دارد؟
ارتباط قابلتوجهی دارد. ما هنوز عقبهای در جامعهمان داریم و تا زمانی که جذب تعاملات و زیست جدید نشود، فشارپذیری و امکان تبدیلشدن وضعیت مدنی به پوپولیستی وجود دارد. امروز این فشارها کمتر از صدسال گذشته است، چرا که زیست جدیدمان بیشتر شکل گرفته است. با اینحال همچنان فشارها اجازه محکخوردن شعارها را نمیدهد. وضعیت و تجربه ما با انقلاب فرانسه یا آمریکا متفاوت است.
ما در صدر مشروطه از وضعیت شبهفئودالی به شرایط مدرن سرمایهدارانه گذر میکنیم، حال آنکه بسترهای این گذار هنوز وجود ندارد. در بحث شما نیز بر همین شکاف و تبعات آن تاکید میشود. سوال این است که در کدام یک از انقلابها چنین شکافهایی به چشم نمیخورد؟ برای مثال، مگر در انقلاب روسیه این فاصله و تاخیر و تعویق وجود ندارد؟
درست است که یکتاخیر در انقلاب مشروطه وجود داشت، اما مجدد تاکید میکنم که شعارها از آن ما نبود. ما بهدلیل فاصلهای که از انقلاب مشروطه گرفتهایم نمیتوانیم متوجه این مساله شویم. بهعنوان مثال انقلابهای اروپایی و دموکراتیک1848 را در نظر بگیرید، شعارها متعلق به آنهاست. شعارها را تولید میکنند چراکه متناسب با زیست و سویههایی است که در جامعهشان بروز مییابد. اما شعارهای مشروطه از آن ما نیست و این مساله را نمیتوان صرفا به یکتاخر ظاهری ختم کرد. از زمان مشروطه بهاینسو هر 10،20سال یکبار حادثهای رخ داده و فرصت درونیکردن شعارها را از ما گرفته است. ما در وضعیت پیشامدرن بهسرمیبریم و شعارهای مدرن سرمیدهیم. نمیتوانیم با طرح مساله تاخر این تضاد را رفع کنیم. به همین دلیل هر جامعهای شبیه ما که در وضعیت پیشامدرن به سر ببرد و بخواهد تجربه مدرنیزاسیون را از سر بگذراند ولی فرصت تاریخی این تجربه را نداشته باشد، همواره امکان منحلشدن حیطه معرفتیاش در مطالبات پوپولیستی وجود دارد. بهعنوان مثال ترکهای عثمانی و تجربه آنها از اینوضعیت را در نظر بگیرید. آنها با ما متفاوتاند، چراکه در آنجا دین و دولت با هم آمیخته است و هر دو همزمان با مدرنیته تجربهورزی میکنند. اما در مورد ما دین و دولت در رقابت با هم هریک جداگانه قصد تجربه مدرنیته را داشتند.
تا اینجا، شما با گفتار از بالا تاریخ انقلاب مشروطه را میخوانید ولی در عین حال به دنبال گفتار از پایین نیز هستید. تاکید بر اینکه شعارها ازآن ما نبود، نشان میدهد طبقات و جریانهایی که بیرون از آن اقلیت بودند، از ماهیت شعارها دور بودند. تناقضی جدی در این تعبیر دیده میشود. بهاین اعتبار که برای خواندن تاریخ از پایین، چارهای جز خواندن تاریخ با گفتار مقابل نیست.
زمانی که به دنبال گفتار پایین از تاریخ هستیم، این به آن معنا نیست که با گفتار از پایین همنظر و همعقیدهایم بلکه هدفمان همدلی است. اتفاقا یکی از بنبستها همین تناقضی است که شما بهدرستی بهآن اشاره کردید. اگر من تاکید دارم که باید در مقطعی از گذر تاریخی بایستیم که مفاهیم از دست نرود، بههمین جهت است. اما آن مفاهیم، امروز از دست رفتهاند و ما نمیتوانیم روایت پایینی را بهدرستی ارایه کنیم. اگر تا پیش از این گمان میکردیم روایت از پایین را میتوان نادیده گرفت، اکنون متوجه شدهایم که نباید از این تاریخ گذشت و حتیالامکان باید بهآن نزدیک شد. ما نباید مشروطه را منحصر کنیم بهچندشعار و جنبش و فتح مجلس و… . بلکه باید گذر ذهنی، حسی، زیستی و فکری مردم خودمان را ببینیم. چرا که این مسایل صرفا اموری تاریخی و سپریشده نیستند بلکه هنوز زندهاند و در ما حضور دارند. در همین ارتباط «کشف ذهن» یکی از موضوعاتی است که در چندسال اخیر در کلاسهای دکتری بهآن میپردازم. مقصودم شناسایی مواجهه ذهن ایرانی نسبت به پدیدههای گذار در مقاطع مهم است. یکی از این امکانها، ادبیات بود و باید بخشی از پرسشهایی را که اینجا مطرح میکنیم در ادبیات و داستاننویسی و رمان آندوره دنبال میکردیم. عقبه ما باید در زیست جدید منحل شود. کشف ذهن ما باید در گذارهای مهم بر ما آشکار شود و متوجه شویم چه مولفههایی از مشروطه به معنای زیستی همچنان وجود دارد.
چه مولفههایی؟
بهدلیل فشارهای خارجی ما نتوانستیم به عقلانیت مناسبی در جامعه دست پیدا کنیم. مولفههای پیشامدرن ما همچنان فعالاند یا شکاف بین دین و دولت باید صدسال پیش حل میشد.
شما گفتید اگر در ایران نیز دین و دولت در دوره قاجار و عصر مشروطه و زمانی که مواجهه ما با دنیای مدرن صورت میگرفت به هم آمیخته بود، امروز تجربه دیگری داشتیم. آیا ناکامی ایران در تجربه مدرنیزاسیون را از مشروطه بدینسو میتوان در این عامل خلاصه کرد؟
نه، تکعاملی نیست، بهعوامل دیگری نیز وابسته است. ما گزارههای کلی این اتفاق را برجسته میکنیم. فرض کنید انقلاب اسلامی را صدسال پیش تجربه میکردیم؛ بهاین اعتبار که آمیختگی دین و دولت با سیطره دین تجربه میشد. با چنین فرضی ما امروز شرایط دیگری داشتیم.
با این اوصاف، آیا انقلاب مشروطه یک انقلاب شکستخورده است؟ آیا مشروطه از آرمانها و مطالبات خود منحرف شد؟
اگر از شکست انقلاب صحبت میکنیم باید نشان دهیم از چه زاویهای با این گزاره مواجه میشویم. ممکن است بگوییم برای اقلیتی که کوشیدند شعارهای مدرن را به شکلی از آن خود کنند، انقلاب مشروطه انقلابی شکستخورده است، اما درحقیقت زادو ولدی که صورت گرفت زادوولد طبیعی جامعه ما بود. جامعهای با همه استعداد درونی، فشارهای خارجی و فشارپذیری و مقاومتی که میتوانست انجام دهد. هیچ انقلابیای منحرف نشده است؛ اما این گزاره بدان معنا نیست که انقلابها در بهترین حالتشان بهسرمیبرند، بلکه بهاین معناست که با توجه به برآیند قوا و نیروهایی که شکل گرفتند نمیتوانست جز این اتفاق بیفتد. به جبر تاریخ اعتقادی ندارم. پتانسیل گروههای مختلف که در تعامل با هم قرار میگیرند – اعم از پتانسیل اقتصادی، سیاسی، عاطفی، عقیدتی و هوشیاری افرادی که در انقلاب حاضر میشوند- حاصلش همان چیزی است که بروز میکند. به گمانم با توجه به پتانسیلهای موجود، اندک شعارهایی که وارد جامعه ما شد همان بود که اتفاق افتاد. در واقع اگر انقلاب مشروطه را از زاویه استعداد خودش بسنجیم، شکستخورده نیست.
ولی پتانسیلهای دیگری نیز وجود دارد. پس اگر از شکست صحبت میکنیم، مقصودمان پتانسیلهایی است که اتفاقا کاملا امکانپذیر بودند اما تحقق نیافتند. بنابراین نمیتوان گفت برآیند قوا و نیروها لزوما همین خروجی را میتوانست داشته باشد.
نه، بحثم به معنای جبریبودن نیست. ما از زاویه خردهپتانسیلها میتوانیم انقلاب را داوری و از شکست و پیروزی آن صحبت کنیم. ولی از زاویه برآیند پتانسیلها، انقلاب شکست نخورده بلکه آنچه را درون خود دارد، برونریزی کرده است. اگر خردهپتانسیلها در وضعیت و شرایط دیگری میتوانستند غالب شوند، مسلما برونریزی دیگری داشتیم. نمونه نزدیک این مساله انقلاب اسلامی است. نیروهایی که در سال57 حضور داشتند بخشی از خردهپتانسیلها هستند، اما پتانسیل دیگری که بعدها میآید و ازسوی عقبه انقلاب فعال میشود و همه خردهپتانسیلها را کنار میزند، برآیند کلی انقلاب محسوب میشوند. حال میتوان نشان داد که آیا برآیند کلی شکستخورده است؛ به نظر من نسبت به امکانهای اجتماعی شکستخورده نیست بلکه نسبت به شعار فلان خردهپتانسیل شکستخورده است.
اما رو آمدن هر خردهگفتار و کنار رفتن دیگری میتواند تصادفی باشد.
چندان تصادفی نیست. یک خردهگفتار که در اقلیت قرار دارد میتواند با یک استحاله مناسب به گفتار غالب بدل شود. به این اعتبار، انقلاب یک امر مختوم و تمامشده نیست. برای مثال، آن اندک بازرگانان، درباریان و روشنفکران که دغدغههای اجتماعی عمیقتری داشتند و در صدر مشروطه اقلیت بودند، ممکن است پنجاهسال بعد به اکثریت تبدیل شوند. اما مادامی که از زاویه مجموع امکانات به انقلاب نگاه کنیم، انحراف صورت نگرفته است.
اگر از منظر امروز به وقایع آن دوره بنگریم، برآیند قوا به چه صورت بود که منجر به انقلاب مشروطه شد؟
باید نشان داد اکثریت جامعه ما به جهت اقتصادی در چه وضعیتی هستند؛ روستایی، عشیرهای، متمرکز در شهرهای کوچک یا شبهروستا و… میتوان گفت شعارها تحقق پیدا نکرد اما نمیتوان گفت انقلاب شکست خورد، چراکه ممکن است همان شعار به بستری بدل شود که در زمان دیگری تحقق پیدا کند. بهعنوان مثال، فاتحان تهران بهلحاظ اجتماعی و فکری چه کسانی هستند. بختیاریها، تنکابنیها، ستارخان و باقرخان که لمپن هستند. در اینجا قصدم اهانت نیست، بلکه خاستگاه اجتماعی آنها را برجسته میکنم. مسلما فاتحان تهران نمیتوانستند از شعارهای مدنی دفاع کنند. اگر فاتحان تهران نیروهای مدنی بودند، در آنصورت میتوانستیم از پتانسیلهای دیگری صحبت کنیم.
کدام مواجهه با دیگری غریبه (که برای ما جهان مدرن بوده) و کندن از مناسبات قدیم، بدون درد و رنج است؟
قصد ندارم بگویم انقلاب بدون درد و با یک زایمان ساده صورت میگیرد. اما این زایمان میتواند به دوصورت رخ دهد: ممکن است بهدلایلی، مفاهیم و مناسباتی جدید در جامعه شکل بگیرد که تولید خود آن جامعه باشد؛ اما در عینحال نیز ممکن است مفاهیم در جای دیگری شکل گرفته و به استحکامی نیز دست یافته باشد و آنگاه جامعه دیگری را متلاطم کند. این دردها متفاوت است.
چگونه میتوان به بیان شما این درد را از آنِ خود کرد؟
همراه با انقلاب مشروطه نقطه ثقل درونی جامعه ما در حال جابهجایی و ازدسترفتن بود. به گمانم ما جزو جوامعی هستیم که امکان درک گامبهگام و از آن خودکردن مفاهیم را نداشته و نداریم. اگر تاکید میکنم شعارهای مشروطه باید ازآنِ خودمان شود، منظورم تکتک شعارها نیست. به هر صورت ما بهتدریج متوجه شدیم که نقطهثقل عدالت در جامعه، مورد نیاز ماست. حال در صدر مشروطه عدالت به یک شکل تعبیر میشد و امروز بهگونهای دیگر.
در تاریخنگاری مشروطه تا چه حد به فاصله میان بسترهای مادی جامعه عصر مشروطه و خواستههای مشروطه پرداخته شده است؟
بستگی به تاریخنگاریها دارد. تاریخنگاریهای دستاول که خود شاهد انقلاب مشروطه بودند قاعدتا به دلیل نزدیکبودن به حادثه و همچنین ذینفعبودن در این اتفاق، نمیتوانستند درک امروز را از انقلاب مشروطه داشته باشند. در مقابل تاریخنگاریهای دستدومی – نظیر تاریخنگاری کسروی- داریم که از برخی شعارها و گرایشها جانبداری میکردند و نمیتوانستند با همدلی به این واقعه نگاه کنند. بهنظرم همچنان جای بحث مستوفی خالی است. بهاین معنا نهتنها نیازهای اعتلایافته مشروطه همچنان نیازهای ماست بلکه پرسش از آن نیز همچنان پرسشی اساسی برای ماست.
شما میگویید فاتحان تهران نیروهای مدنی نبودند. اما یکی از خوانشهای متفاوت از تاریخ مشروطه، یعنی «مشروطه ایرانی» حتی پا را فراتر میگذارد و تاکید میکند «روشنفکران و متفکران تجددطلب در صدر مشروطه به تقلیلدادن اساسیترین اصول و مبانی مدرنیته غربی دست یازیدند». آیا شما با این نگاه موافقید؟ اگر از این زاویه به انقلاب مشروطه نگاه کنیم، در آنصورت باوجود طبقات پایین حتی نیروهای مدنی و روشنفکران نیز از انقلاب جا ماندهاند.
به همان اقلیتی که در ابتدای گفتوگو عرض کردم، بازگردیم. اقلیتی که درکی از مشروطه و برخی نهادهای مدرن داشتند. درک انقلاب، فردی نیست بلکه باید در جامعهشناسی معرفت شکل بگیرد. در واقع درک از انقلاب مشروطه باید در کلیت اجتماع شکل بگیرد. در آن دوره این امکان وجود نداشت. حال اگر بگوییم به دلیل وجود چنین ضعفی «بچه و تشت را با هم دور میاندازیم»، به نظرم اشتباه است، این بچه هرقدر هم نحیف باشد، بخشی از تجربه تاریخی ماست و ممکن است در برهه دیگری دوباره صورت استعلایافته آن را تجربه کنیم.
انقلاب در ایالات و ولایات دیگر
فارس در تاریخنگاری انقلاب مشروطیت
کاوه بیات
اگر آذربایجان را مستثنا کنیم که به دلیل نقش تعیینکنندهاش در نهضت مشروطه با انتشار آثاری چون «انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز» حاج محمدباقر ویجویه (تبریز، 1326 هـ.. ق) در همان مراحل اولیه نهضت در تدوین تاریخ مشروطیت نیز پیشگام بود، تاریخنگاری مشروطیت تا اندک زمانی پیش، اصولا یک تاریخنگاری مرکزمحور بوده است. بخش اصلی منابع و مآخذ این واقعه در تهران و براساس تحولات جاری در آن حوزه تدوین شده است و اگر هم از رخدادهای مشابه در دیگر ایالات و ولایات سخنی به میان میآید، گزارشهایی است مبتنی بر مکاتبات یا بیشتر، تلگرافهای واصله از ولایات به مرکز. گزارشهایی چون تلگرافهای «انجمن اتحادیه فارس» در بهار 1325 هـ.. ق بر ضد قوامالملک که گفته میشد بر ضدمشروطیت وارد کار شده است. مدتها یا شاید به عبارت دقیقتر حدود یک قرن طول کشید تا از مرحله بازتاب حوادثی از آن دست در مرکز، گامی فراتر نهاده شود و از آنچه در خود این ایالات و ولایات (و در این مورد بخصوص، فارس) گذشت تصویری فراهم آید. به همین دلیل اگر هم در سال 1359 به همت شادروان دکتر جهانگیر قائممقامی مجموعهای از اسناد و مکاتبات تحت عنوان «نهضت آزادیخواهی مردم فارس در انقلاب مشروطیت ایران» (تهران، مرکز ایرانی تحقیقات تاریخی) منتشر شد که بر گوشهای از مخابرات تلگرافی شیراز- تهران در سالهای 1323 و 1324 ناظر بود، آن را بیشتر میتوان مکمل و متمم سنت پیشگفته تلقی کرد تا پیشدرآمدی بر تغییر وضع.
اگرچه انتشار رسایلی چون «نگاهی به تحولات فارس در آستانه استبداد صغیر» به کوشش محمدباقر وثوقی و کورش کمالیسروستانی را در سال 1377 (شیراز: بنیاد فارسشناسی) و حتی بخشهایی از «خاطرات سردار فاخر حکمت» را به کوشش سیفالله وحیدنیا (تهران: نشر البرز، 1379) میتوان به سرآغاز یک تلاش جدید بر شکلگیری نگاهی از درون و نه صرفا بازتاب تحولات ایالات و ولایات در مرکز تعبیر کرد ولی حرکت اساسی از اوایل دهه 1380 و با انتشار آثاری چون «تحفه نیر؛ یادداشتهای عارف آزادیخواه شیخ عبدالرسول نیر شیرازی» آغاز شد (به تصحیح و توضیح دکتر محمد یوسف نیری، شیراز: بنیاد فارسشناسی. 1383)، بخشهای اولیه این رشته یادداشتهای ارزشمند به توضیح تحولاتی اختصاص دارد که پیشتر فقط از بازتاب آنها در مخابرات تلگرافی پیشگفته اطلاع داشتیم. با انتشار یادداشتهای روزانه میرزاعلی اصغرخان حکمت شیرازی تحت عنوان «ره آغاز حکمت» به کوشش دکتر سیدمحمد دبیرسیاقی ماخذی در دسترس پژوهشگران قرار گرفت که از لحاظ توصیف فضای فکری و نظری حاکم بر فارس در آن دوره ماخذ بینظیری است. در این کتاب دو جلدی که مکمل بخشهایی دیگر از یادداشتهای حکمت است که پیشتر به همت آقای دبیرسیاقی منتشر شد – «رهآورد حکمت» (1379) و «رهآموز حکمت» (1382) – و همچنین یادآور کجسلیقگی تشکیلات پیشین ارشاد که مانع از انتشار مجلات بعدی آن شدند (رهانجام حکمت)، گوشههایی از تحولات فکری و اندکی هم سیاسی فارس در خلال سالهای 1326 تا 1331هـ. ق، از منظر یک محصل و دانشآموز علاقهمند به کسب معارف امروزی در کنار تحصیلات قدیمه، ثبت شده است (تهران: انتشارات خجسته، 2 جلد، 1384). اگرچه میرزاعلیاصغرخان بنا به نوعی نگاه محافظهکارانه – برخلاف پسرعمویش سردار فاخر- هوادار مشروطه نبود ولی یادداشتهای وی از آن دوره برای شناسایی تحولات جاری در فارسِ آن زمان اهمیت دارد. جدای از خاطرات «پیر روشنضمیر» که به یادداشتهای محمدحسین استخر، مدیر روزنامه «استخر» از تحولات فارس در فاصله انقلاب مشروطه تا عصر پهلوی اختصاص دارد (به کوشش مسعود شفیعیسروستانی، شیراز: آوند اندیشه، 1388) دیگر آثار منتشرشده در این حوزه بیشتر به تدوین اسناد و مدارک ذیربط اختصاص دارند. آثاری چون «اسناد فارس در دوره دوم و سوم مجلس شورای ملی» بهکوشش منصور نصیریطیبی (تهران: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، 1389) که انتخابی است از میان اسناد و گزارشهای محفوظ در بخش عرایضِ اسناد برجایمانده از مجلس شورای ملی و از آن مهمتر «فارس از مشروطیت تا جنگ جهانی اول» به کوشش محمدعلی رنجبر (تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملی، 1389) که بخشی از اسناد موجود در سازمان اسناد ملی را تحت پوشش دارد.
بر اساس چنین اسناد و خاطرات منتشرشدهای و همچنین آرشیوهایی چون اسناد بایگانی وزارت امورخارجه که کموبیش در دسترس پژوهشگران قرار گرفتهاند امکان تدوین و نگارش تحقیقات و بررسیهایی جدید در این حوزه شکل گرفته است که آثاری چون «ایالت فارس و قدرتهای خارجی» و «انقلاب مشروطیت در فارس» به قلم منصور نصیریطیبی (تهران: مرکز اسناد و تایخ دیپلماسی، [به ترتیب] 1384 و 1386) از نمونههای منتشرشده آن است.
جدای از امیدواری به حفظ و دسترسی بعدی به اسناد و خاطرات مربوط به دوره موردبحث که احیانا هنوز در مجموعههای خانوادگی محفوظ ماندهاند، مهمترین حوزهای که میتوان و باید برای گردآوری و انتشار آنها اقدام کرد – ترجیحا بهصورت دیجیتال – جراید آن دوره هستند که از لحاظ کمیابی، حکم نسخ خطی را دارند. نشریاتی چون روزنامه «اخوت شیراز» که چند شمارهای از آن به پیوست «نگاهی به تحولات فارس در آستانه استبداد صغیر» (پیشین) منتشر شده است و از اهمیت تاریخی جرایدی ازایندست، نمونهای به دست میدهد.
در این یادداشت کوتاه، از «فارس» به معنای جدید و امروزی آن یاد شد؛ حوزهای که پیشتر ولایاتی چون کهگیلویه و بویراحمد، بنادر جنوب و… را نیز دربرمیگرفت. از لارستان هم باوجود برجایماندن آن در چارچوب اداری استان فارس سخنی به میان نیامد. از میان آن دو حوزه پیشین، در حوزه بنادر تحرکات تاریخنگاری جدید از مدتزمانی پیش از فارس آغاز شده است و حوزه کهگیلویهوبویراحمد هنوز در آغاز راه است. لارستان نیز به یمن اهمیتیافتن بحث سیدعبدالحسین لاری و درواقع بیشتر به همت تلاشهای دکتر محمدباقر وثوقی، پژوهشگر اصلی این حوزه از مدتزمانی پیش موضوع تحقیقات جدید تاریخی بوده است و تا حدودی نیز کازرون. بررسی دقیقتر جوانبی چند از این مضامین، مجال دیگری میطلبد اما همین نگاه مختصر به پارهای از دگرگونیهای پیشآمده در حوزه مطالعات مشروطیت فارس، از امکان شکلگرفتن نوعی نگاه دقیقتر به تاریخ معاصر ایران حکایت دارد که پیش از این بیشتر بر نوعی نگاه تهرانمحور استوار بود و طبعا ضعیف و نارسا. شاید یکی از مهمترین نکات نهفته در اسناد و مدارک نویافته، کمرنگبودن مفهوم مشروطه به معنای یک نگاه و خواسته جدید سیاسی در کل تحولات موردبحث باشد و تداوم مجموعهای از کشمکشهای قدیمی ریشهدار بین حاشیه و پیرامون – حوزههای ایلی و شهری – در یکسو و کشاکشهای محلات مختلف شهری در خود شیراز، در سوی دیگر که در این دوره به نام مشروطهخواهی یا ضدیت با مشروطه جریان داشت. این حوزه نیز مانند بسیاری از دیگر مضامین مربوط به تاریخ معاصر ایران هنوز بررسیهای جامعی را طلب میکند و رضایتدادن به مختصر دادهها و دانستههای موجود، جز رضایت به کمدانشی، تعبیر دیگری برنمیتابد.
مکتوبی از دوره استبداد صغیر
«حق دفع شر و قیام بر ضد ظلم»
به کوشش علی قیصری
سقوط مجلس اول و تخریب ساختمان آن به فرمان محمدعلیشاه در تابستان 1326 هـ . ق. (1908 م.) تحرک جدیدی در میان مشروطهخواهان ایران به وجود آورد و بسیاری از آنان را در راه خود مصممتر ساخت. نوشتار حاضر، که فاقد نام نویسنده است، نمونهای از همین دور جدید در مبارزه با استبداد و کوشش در برچیدن سلطنت استبدادی است. نویسنده در توجیه سیاسی و اخلاقی موضع انقلابی خود شواهدی از مبارزات ضداستبدادی در ایران و ممالک اروپایی میآورد و پیداست که با تاریخ سیاسی اروپا آشنایی دارد و جنبش مشروطیت ایران را نیز از جنس انقلابات مشروطه و ضد سلطنت مطلقه در دنیای جدید میداند. همچنین ارجاعاتش به مفاهیمی مانند حقوق «طبیعیه»، «معینه» و «بشریه» نشان از آشنایی او با ذهنیت و زبان رایج در ادبیات مشروطهخواهی و انقلابی آن دوره دارد. متن حاضر در ابتدا به صورت جزوه کوچکی به ابعاد 17در 10سانتیمتر در سال 1326 هـ . ق. (1908 م.) در اسلامبول به چاپ رسید. با استناد به خود متن، میتوان تاریخ نگارش آن را حدودا سهماه بعد از وقایع بمباران مجلس، که در روز سهشنبه 23 جمادی الاول 1326هـ .ق. (23 ژوئن 1908 م.) صورت گرفته بود، دانست. در اینجا نظر به محدودیتهای روزنامه از نظر حجم مقالات، گزیدههایی از متن به نظر علاقهمندان میرسد. متن کامل با توضیحات به صورت جداگانه انتشار خواهد یافت.
حق دفع شر و قیام بر ضدظلم
قیمت این نسخه که آخرین چاره و اولین درد بدبختی ایرانیان است جنبش قلبی خوانندگان و تحریک حس ملی ایشان است و از هرکس تمنای تجدید طبع و انتشار آن را دارد.
اسلامبول سنه 1326 ه. ق.
هو الغالب
«حق دفع شر»
چه وقت است که یاغیگری و شورش حق و مقدس میشود؟
در نزد ارباب علم هویدا و در انظار صاحبان بصیرت پیداست که هر ذینفسی تا حدی که به حقوق دیگران بر نخورد حق دارد در مقام جلب نفع و دفع شر از وجود خود برآمده [و] حتیالمقدور نگذارد حقوق طبیعیه وی پایمال و مستهلک گشته [و] اقدام در حفظ و قیام بر ضد ظلم از تکلیفات ضروریه هر فردی از افراد ناس است.
و همچنین هر ملتی که خود را اسیر چنگ استبداد و در تحت فشار ظلم و بیداد دیده احساس به زجر و اذیت خویش نماید البته محق است که جنبش و مقاومت نموده بساط ستمکاری را به هر نحوی که تواند بر چیده [و] اساس عدل و داد را به جای آن برپا و برقرار نماید.
برای استقرار و پایداری خاندان سلطنتی لازم است که نیات و اعمال سلطان بر وفق قوانین عدل و داد [باشد] و طینت وی از هر گونه بدخواهی و ظلم عاری و بری بوده تا سلطان مقدس و پادشاه محترمش خوانند.
ولی هرگاه سلطانی ملاحظه قانون اساسی یعنی قانون عدل و داد را ننموده و از حدود معینه تخطی ورزیده [و] قوانین و حقوق بشریه را که هر فردی از افراد [در آن] سهیم و مجبور به حفظ آن است [را] پایمال نموده و از میان بردارد، در این صورت برای چنین سلطانی اساس وقع و احترام خراب و مبنای تقدس وی منهدم گشته [و] از هر نوع جنایتکار روسیاهی پستتر و جلوگیری از اعمال وی لازم بلکه در صورت ناچاری دفع وجود او بر هر فردی از افراد حتم و واجبِ عینی میشود.
حق مقاومت و هجوم قومی بر ضد حکومت مستبده شبیه به حق جلوگیری از اعمال یک نفر شریری است که تجاوز به حقوق دیگران کرده و [به] همان قسم که شخص در هنگام مهلکه و گرفتاری بههیچوجه نباید صرف نظر از وجود خود نموده و در غایت بیهمتی جان را تسلیم قاتل نماید، به همانطور یک ملتی نیز نباید در کمال اطاعت و انقیاد تن به زیر بار ظلم و استبداد داده [و] تحمل ذلت و مشقت نماید.
اهالی هر مملکت و مردم هر ولایتی چه منفردا و چه مجتمعا حق مقاومت و هجوم بر ضد ظلم داشته [و] هیچ حکم و قانونی نیست که ممانعت از این اقدام مشروع نموده و این حق ثابت بنی نوع بشر را باطل نماید.
از ازمنه قدیمه حق مقاومت و هجوم ملت بر ضد سلاطین جابر همه وقت ثابت و مسلم بوده [و] اهالی هر مملکت وقتی که حکمران ایشان پا از خط عدالت بیرون نهاده و دست تعدی بر میگشاد وی را گرفته و حبس نموده [و] دیگری را به مسند حکومت نشانده بلکه اغلب به عزل و حبس نیز اکتفا نکرده حق داشتند که به حکم قانون محاکمه نموده و مجازاتش دهند.
در تمام شهرهای یونان مجسمه و هیکل اشخاصی که جان خود را در راه آزادی وطن و حریت هموطنان فدا مینمودند زینتبخش معابد و اماکن شریفه قرار داده [و] احترام اینگونه مجسمهای غیرت را از جان و دل مرعی و همه وقت منظور میداشتند.
ایرانیان قدیم همین که از ظلم حاکم خود سر به ستوه آمده و عرصه بر ایشان تنگ میشد، جمعیت نموده و آن جبّار ستمکار را به زور از زبر تخت به زیر کشیده [و] دیگری را که مایل به اجرای قوانین عدالت بود بر مسند حکمرانی نشانده و به سلطنتش میخواندند.
افسانه ضحاک را همهکس شنیده که چگونه آن ناپاک را عاقبت ایرانیان به خاک هلاک در انداخته و فر فریدون را به اوج سماوات برده، اردوان ظالم را مقتول و اردشیر بابکان را به پادشاهی قبول کرده، با خسرو پرویز نیز همین معامله را نموده و پس از حبس و قتل، تاج و تخت سلطنت به پسرش شیرویه تسلیم شد.
و کلیتا هر وقت پادشاهی از خط مستقیم عدالت منحرف گشته و در طریقه معوج ظلم پا مینهاد فورا در مقام اعتراض بر آمده و اگر به نصیحت وزرا و موبدان گوش نداده و ترک اعمال سیئه نمینمود به کلی چشم از او پوشیده و مسلوبالاختیارش مینمودند.
اگر خواسته باشیم اسامی پادشاهان ظالمی را که از عهد قدیم تا به عصر جدید ایرانیان کشته و معزول کرده یا از مقام حکومت رانده و تبعیدشان نمودهاند همه را در اینجا نوشته و شرح دهیم مقاله زیاد طولانی گشته، همین قدر متذکر آن میشویم که در قرون اخیره و نزدیک به زمان ما پادشاه ذیجاهی مثل نادر شاه افشار را با وجود آن همه اقدامات شایان و فتوحات نمایانی که در صفحه روزگار از خود به یادگار گذاشته و بلااغراق نجاتدهنده ایران و زندهکننده تاج و تخت کیان شده بود، به محض آن که دست از شیوه عدالت برداشته [و] بنای ظلم و ستم را نهاد نتوانست از چنگ انتقام گریخته شبانه در خیمهاش ریخته و خونش را به خاک هلاک درآمیخته.
چندی بیش پس از وی طول نکشید، آقا محمد خانی را که بانی سلسله قاجار و سرمنشأ این همه بدبختی و ادبار بوده به کیفر اعمال وحشتانگیز و افعال قساوتآمیزش رسانده و صفحه گیتی را از وجود او که مبدأ پستی و مصائب حالیه ایران و ایرانیان است پاک کرده و پرداختند.
قضیه ناصرالدین شاه و نتیجه آن همه جلوگیریهای وی از علم و تربیت و کیفیتِ پنجاه سال سلطنت او را که جز حظ نفس خود و بستن چشم و گوش مردم چیز دیگری نبود، همهکس دیده و دانسته و مآل حالش معلوم بوده [و] حاجت به نوشتن نیست.
در هر صورت حالیه از مراتب تفأل و تطیر قطع نظر کرده و به ذکر مطلب میپردازیم…
مختصرا این حق ثابتِ مشروع را که عبارت از حق دفع شر و از وظائف اصلیه انسانیت است باید در قانون اساسی و نظامنامه هر حکومت متمدنه در فصل مخصوصی نوشته و قید نمود. لکن به عقیده ما بهتر آن است که به جای ثبت بر صفحه کاغذ، بر لوح خاطر و زمینه قلوب محکوک و در اذهان و عقاید جایگیر گردد تا به مراتب اقوی و به درجات کثیره مفیدتر باشد.
و هر گاه بخواهیم دلایل اثبات این حق و شواهد آن را ذکر کنیم سخن به حد اطناب کشیده و چندین مجلّد کتاب کفایت شرح آن را نخواهد نمود. همینقدر اطلاع بر این نکته لازم است که هر گاه جنبش و هجومی به حصول نتیجه گشته و ملت به مقصود و مرام خویش نائل و موفق شد، همه کس آن را انقلاب یا رولوسیون نام نهاده و از جمله حرکات صحیحه و اعمال پسندیده دانسته [و] تمجید و تحسین مینمایند.
وقتی که ملتی در مقام اقدام به این حرکت بر آمده و برای مدافعه آزادی خویش قیام مینماید باید از طرفی آثار ظلم و استبداد بدکاران به شدت واضح و از طرف دیگر اسباب پیشرفت کار به اندازهای موجود و فراهم باشد که مستبدین نتوانند در برابر هیجان ملی اشتباه کاری و مقاومت نموده [و] آن را ساکت و خاموش نمایند.
فلاسفه عصر هیجدهم [م. ]، قبل از ظهور رولوسیون کبیر فرانسه، ابتدا اذهان مردم را از افکار عالیه پرنموده و عشق آزادی و عدالت را در قلوب ایشان انداخته و خوب متمکن و جایگیر ساخته و بعد از آنکه سوءعاقبت استبداد و وخامت ظلم و شئامت جهل را به اغلب مردم حالی کرده و به ضربتهای متمادیه متوالیه اساس جور و نادانی را به درجه کافیه مرتعش نمودند، تا یک دفعه به اندک حرکت و هجوم مختصری ریشه آن از بیخ کنده و به باد فنا داده شد.
مشروطهطلبان دولت عثمانی نیز قبل از وقت اذهان و قلوب عامّه و مخصوصا صاحب منصبان نظامی و لشگریان را که عمده قدرت در دست ایشان بود از عشق ترقی و سودای حریت پر کرده و آنها را با ملتپرستان همدست کرده بعد از آن یکدفعه خروج نموده و کار را انجام دادند.
و باید دانست که بهترین انقلابات انقلابی است که در پایتخت مملکت ظاهر گشته و قیام بر ضد ظلم [را] از آنجا شروع نماید. چنانکه اگر [مشروطهخواهان] به جای این سه ماه ایستادگی و این همه مردانگیهای غیرتمندان و مجاهدین تبریز، فقط سه روز در طهران مقاومت نموده و مانند اهالی آذربایجان عاقبتبینی کرده مقداری از حمیت و غیرت ملی خود را بروز میدادند، یقینا منجر به نتیجه نیک گشته و در کمال سرعت مقصود به چنگ میآمد.
آیا ملت ایران در روز سه شنبه بیست و سیم شهر جمادی الاولی سنه 1326 با آن هیاهو و صداهای شلیک توپ و تفنگ باز از خواب غفلت بیدار و از مستی جهل هشیار نگشته و ملتفت نشده است که کار به جای باریکی کشیده و موقع بسیار تنگ شده [و] هر گاه واقعا اقدام فوری بر ضد ظلم نکرده و در مقابل استبداد که با کمال شدت شعلهور شده است حمله و هجومی نیاورد به فقط ناموس و عزت ایرانیان در مورد انهدام و زوال است بلکه بعد از این در انظار جمیع امم و ملل تا حدی که بیش از آن تصور نشود خوار و ذلیل گشته [و] آن جزئی اسم و اعتبار تاریخی هم که تاکنون داشتند از میان رفته و تکذیب خواهد شد.
اشخاصی که دارای بعضی قدرتها شده[اند] مثلا مطالب حقه خود را میتوانند بدون هیچگونه ترس و واهمه[ای] گفته [و] باکی نداشته باشند و با کمال وضوح عقیده خود را در باب ایران اظهار میکنند [و] با صدای بلند فریاد زده و میگویند:
که امروز علت اصلی این همه مفاسد و بالاترین بدبختی ایران وجود یک نفر است و آن یک نفر شخص محمد علی شاه است که موقع را به چنگ آورده، یعنی از طرفی دلسردی مردم را نسبت به مجلس که فیالحقیقه به تحریکات او بعضی اقدامات بیموقع نموده بود، کاملا احساس کرده و خوش وقت شده، [و] از طرف دیگر بعضی خیالات و عقائدی را که تا حدی مانع از انجام بعضی مطالب توانند شد پایمال نموده و دفعتا مکنونات خاطر و فطرت خویش را بروز داده تا حدی که به حکم علما و پیشوایان روحانی که از دین رسمی و عمومی ایرانیان نیز خارجش نمودند ابدا اعتنا نکرده کان لم یکن انگاشت!
رشتهای که او را به ملت وصل نموده بود به کلی بریده و مقطوع و به واسطه اقدامات وی طوری شد که اگر این یک جزئی مقاومت تبریزیان نبود مشت ایران و ایرانیان به کلی باز گشته [و] ذلت و ننگ این یک دسته مسلمانان در برابر انظار خارجه به درجاتی میرسید که مافوق آن در تصور نیاید.
امنیت مسلوب، اموال منهوب، مذهب پایمال، جانها در خطر، خانهها غارت، اشراف و تربیتشدگان محبوس و مقتول یا آواره گشته، مکانی را که فرقه شیعه آن را خانه خدای خود میدانند محل بستن ستور شده، عکس آن را برداشته اینک در روزنامجاتِ مصوّر فرنگستان به نظرها رسانده، دینداری و غیرتمندی ایرانیان را نشان میدهند.
بر همه کس واضح است که قلب ماهیت و تغییر طبیعت محال [است] و تا این شخص [یعنی محمدعلی شاه] بر مسند حکمرانی نشسته و اسم سلطنت شش هزار ساله ایران را بر خود بسته است همه روزه اغتشاشات و خرابیها به عمل آمده، کارهای ملک و ملت اصلاح نگشته و امید خیری باقی نخواهد بود [و] در جبین این کشتی نور رستگاری نیست.
تکلیف واجب مردم امروز این است که همگی یکدل و یکزبان گشته یا فردا فرد در این جاده جانبازی کنند که ودیعه ملی یعنی سلطنت را از او باز ستانده و قوه اجرائیه را همه وقت امانتا در دست کسانی بسپارند که در امانت خیانت نکرده تا بتوانند از ذلت و محنت خلاص شده و نگذارند ضربالمثل تمام دنیا واقع گشته اسم ایرانیگری و شیعه بودن اسباب جلب و توهین باشد.
ای اهالی طهران، ای مردمان عراق [مراد نواحی مرکزی و غرب ایران است] و یزد و کرمان،ای شجاعان شیراز و سیستان و خراسان، ای وطنپرستان گیلان و مازندران و همدان، ای شیعیان قم و کاشان و اصفهان،ای غیرتمندان کرمانشاه و کردستان و لرستان،ای شیرزنان این بلاد و بلاد دیگر، آیا میدانید امروز چه روزی است که شماها از اثر ترس و هراسی که فیالحقیقه واقعیت ندارد چنین ساکت نشسته و در حالت بهت و بیحرکتی فرو رفتهاید؟
امروز روزی است که حیات ملت و استقلال ناموس و مذهب و بقای عزت و شرف شماها تماما در معرض خطر و در شرف زوال است.
امروز روزی است که روح ایران و وطن مهربان شما با ناله جانسوز فریاد زده و میگوید: ای فرزندان من، ای منتسبین این آب و خاک، ای پیروان مذهب جعفری، دینداری و غیرت شما چه شد!
اکنون وقت عمل و موقع کار است که در مقابل ظلم قیام نموده و در مطالبه حقوق سیاسی خود آخرین سعی و اهتمام خویش را به کار برید تا چنانکه حتمی و مسلمی است فائق آمده، آن وقت تمام ملل عالم از شماها تعریف و تمجید نموده و زبان مدح و ستایش شما را گشوده این آثاری را که قرنها طول میکشد تا موقع بروز آنها به دستاید در صفحات تاریخ به یادگار نهاده اسم یک یک از افراد خود را شهره آفاق نمائید.
این اشتباه عظیم را از سر بیرون کرده و مطمئن باشید که هیچ دولت دیگری در مقام جلوگیری و ممانعت از این حق مشروع شما بر نیامده و نخواهند برآمد، مخصوصا در صورتی که فریاد دادخواهی از اغلب نقاط ایران بلند شده و بعضی از آثار تبریزیان در سایر ولایات نیز بروز نماید.
ببینید اهالی تبریز چگونه گوی شرافت و افتخار را ربوده و پایه شأن و مقام ستارخان و باقرخان و سایر جانبازان به چه درجه بلند شده [و] آوازه نیکنامی و شجاعت ایشان تمام عالم را گرفته [و] بچههای کوچک فرنگستان اسمشان را دانسته و عکس آنان را شناخته [و] به یکدیگر نشان میدهند.
تا زود است دنبال رفتار ایشان را گرفته و نگذارید بر خلاف آنچه از فرقه شیعه و نژاد ایرانی منتظرند بروز نموده و به کلی رسوا شوید.
باری امروز ساکنین تمام کره ارض و صفحات تاریخ روزگار منتظرند که نتیجه اقدامات شما را دیده و نوشته و مشاهده میکنند که در این شدت بحران و حدّت انقلاب چه قسم رفتار کرده مال، حال و عاقبت امر خود را به چه نقطه[ای] منجر خواهید نمود.
و بالاخره امروز وطن از فردفرد ایرانیانی که در داخله یا در خارجه هستند متوقع است که هر یک تکلیف خود را به عمل آورده و در استرداد حقوق خویش به هر نحوی که توانند کوتاهی و مسامحه ننمایند.
تاریخنگاری مشروطه از منظر اقتصاد سیاسی در گفتوگو با احمد سیف
زورگیری حاکمان و دلال مسلکی، اقتصاد را زمینگیر کرده بود
علی سالم
احمد سیف محقق و استاد اقتصاد دانشگاه استانفوردشر انگلستان گرچه سالهاست در ایران زندگی نمیکند، اما همواره نشان داده وقایع و تحولات سیاسی ایران را با حساسیت دنبال میکند. از او تعداد زیادی مقاله، تالیف و ترجمه درباره اقتصاد، سیاست و تاریخ مشروطه به زبان فارسی و انگلیسی منتشر شده است. «قرن گمشده، اقتصاد و جامعه ایران در قرن نوزدهم»، «در انکار خودکامگی، چندمقاله درباره علیاکبر دهخدا»، «استبداد، مساله مالکیت و انباشت سرمایه در ایران» و «تاریخ آشفته یا آشفتهنگاری تاریخی؟» از جمله تالیفات او هستند که در ایران منتشر شدهاند. در گفتوگو با سیف در مورد ساختار اقتصاد ایران در قرن نوزدهم و ریشههای انقلاب مشروطه صحبت کردیم. او اقتصاد ایران در تمام طول قرن نوزدهم را اقتصادی بیمار میداند که ساختار طبقاتی یک جامعه نمونهوار فئودالی را ندارد و بیشتر از الگوی «شیوه تولید آسیایی» یا خودکامگی آسیایی پیروی میکند. پاسخ استبداد ناصرالدینشاهی به این بحران اقتصادی، نوعی برنامه «تعدیل اقتصادی» است که به صورت «خصوصیسازی بدوی» و «استقراض خارجی» جلوهگر میشود. سیف همچنین معتقد است رهبران جنبش مشروطهخواهی با دلالی بورژوازی تجاری بر سر مردم معامله کردند و آینده نهضت مشروطهخواهی را به گذشته استبداد در ایران فروختند. او بر خلاف برخی مورخان، رضاشاه را «قهرمان مشروطه» نمیداند و معتقد است کودتای سوماسفند تحولی بود که به آزادی و مشروطه نیمبند پایان بخشید. گفتوگوی مکتوب «شرق» با احمد سیف را در ادامه میخوانید:
در ایران یک سده گذشته تاریخنگاری مارکسیستی با تکیه بر نظریات اقتصاد سیاسی تا چه میزان توانسته نسبت به انواع دیگر تاریخنگاری، تحلیلی مناسب و جامع از رخدادهای تاریخی ایران بهخصوص انقلاب مشروطه به دست دهد؟
جواب به این پرسش شما برخلاف آنچه به نظر میآید چندان ساده نیست. اولا من نمیدانم منظور شما از «تاریخنگاری مارکسیستی» به راستی چیست و شما مشخصا چه کسانی یا چه پژوهشهایی را مدنظر دارید؟ دوم اینکه در همین پرسش شما، یک نکته بسیار مهم مغفول میماند و آنهم اختلافنظری است که در بین پژوهشگران چپاندیش بر سر مرحلهبندی تکامل تاریخی وجود دارد. شماری از پژوهشگران بر این باورند که این سیر تکاملی، تکخطی بوده و از آن مراحل پنجگانه میگذرد – اشتراکی اولیه، بردهداری، فئودالیسم، سرمایهداری و سرانجام هم سوسیالیسم و کمونیسم – و بعضیهای دیگر هم نهفقط این نگرش تکخطی را نمیپذیرند، بلکه حتی برای جوامعی چون ایران معتقد به برنهاده «شیوه تولید آسیایی» یا خودکامگی آسیایی هستند که با فئودالیسم اختلافهای اساسی دارد. بلافاصله اضافه کنم که بسته به اینکه در ارزیابی از اوضاع ایران در قرن نوزدهم چه دیدگاهی را پذیرفته باشید بررسی شما از انقلاب مشروطه تفاوت دارد. از سوی دیگر اگر منظورتان از تاریخنگاری مارکسیستی بهواقع بررسی کسانی باشد که معتقدند جوامع بشری طبقاتی هستند و در نتیجه برای درک بهتر از آنچه در این جوامع میگذرد باید مناسبات طبقاتی و تقابلها را در نظر داشت در آن صورت محققان مارکسیست به درک بهتر ما از آنچه به انقلاب مشروطه منجر شد نقش بسیار مثبتی ایفا کردهاند. البته همینجا اضافه کنم که به گمان من کوشش برای ارایه یک تحلیل طبقاتی از ایران قبل از مشروطه به دلایلی که پیشتر گفتم کار بسیار حساس و دقیقی است که پیچیدگیهای خاص خودش را دارد. یعنی به گمان من ساختار طبقاتی یک جامعه نمونهوار فئودالی به ایران قرن نوزدهم کاربرد ندارد چون اگرچه ساختار اقتصادی ایران ماقبل سرمایهداری است، ولی به اعتقاد من این ساختار، فئودالی نبود. یعنی ما در قرننوزدهم بنا به تعریف دقیق کلمه در ایران «فئودال» نداریم. البته هستند کسانی که از مازاد تولید زمین زندگی میکنند و حتی به تولیدکنندگان مستقیم زور هم میگویند ولی آنچه در وضعیت این جماعت تعیینکننده است نه رابطهشان با زمین – یعنی عامل اصلی تولید – که در واقع وابستگیشان به بوروکراسی خودکامه حاکم است که به آنها امکان میدهد تا بخشی از تولید تولیدکنندگان مستقیم را به جیب بزنند. وجه دیگر این رابطه که بر تولید اثر میگذارد، این است که این نوع «حق تصرف» تقریبا هیچگونه ثباتی ندارد و هر آن میتواند تغییر کند. ما شواهد زیادی از این تغییر داریم. به گمان من این بیثباتی و عدم امنیت پیامدهای مضر زیادی بر فرآیند تولید در ایران دارد و در عمل به صورت فقر عمومی درمیآید که شاهدش بودیم. حوزه دیگری که اهمیت دارد این است که همین جماعت در عکسالعمل به ناامنی جدی که با آن روبهرو هستند با مازاد به شیوه دیگری برخورد میکنند تا آنچه در یک جامعه قانونمند اتفاق میافتد. به نظر من یکی از دلایلی که در قرن نوزدهم در ایران با قحطی سرمایهگذاری روبهرو هستیم همین ساختار معیوب سیاسی است. مازاد نهفقط میزانش قابل توجه نیست، بلکه بخش عمدهاش هم سرمایهگذاری نمیشود، در نتیجه تولید در وجه عمده به صورت فرآیندی دست به دهان باقی میماند. به طورکلی من بر این باورم که بررسی اوضاع ایران در قبل از مشروطه باید نه بر اساس نظریهها یا الگوهای موجود بلکه براساس واقعیتهای جامعه ایران صورت گیرد. در جای دیگر به تفصیل گفتهام و در اینجا تکرار نمیکنم انقلاب مشروطه در واقع بازتاب بحران همهجانبهای بود که در ایران وجود داشت و ابعاد مختلف این بحران در درون نظام حاکم راهحل نداشت.
چه طبقات اقتصادیای در آستانه انقلاب مشروطه در ایران وجود داشت و این طبقات مختلف چه نقشی در انقلاب مشروطه ایفا کردند؟
به دنبال آنچه در پاسخ به سوال پیشین شما گفتم تا جایی که من میدانم عمدهترین طبقه موجود در ایران قرن نوزدهم دهقانان بودند. طبقه مهم دیگر هم تیولداران بودند که اگرچه گاه به اشتباه به نظر من «فئودال» ارزیابی میشوند، ولی فئودال نبودند. به بوروکراسی خودکامه حاکم وابسته بودند و اغلب به خاطر رشوهای که میپرداختند برای مدت محدود ولی نامشخص به آنها اجازه داده میشد تا از منطقهای رانت و مالیات جمع کنند. فساد گستردهای که وجود داشت باعث میشد تا بین آنچه که دهقانان میپرداختند و آنچه به خزانه دولت میرسید تفاوت چشمگیری وجود داشته باشد. در کنار این دو طبقه اساسی البته که تاجر هم داشتیم ولی به دلایل مختلف بخش عمده تاجران نه سرمایه مالی قابل توجهی داشتند و نه اینکه زندگی اقتصادیشان رونق داشت. از آن گذشته همانند دیگر اقشار موجود جامعه از هیچگونه امنیتی برخوردار نبودند. یعنی هر جوجه مستبدی که مقام دولتی داشت، میتوانست در پوششهای مختلف به مال و منال آنها دستدرازی کند. نه دادگاهی داریم و نه قوانین مدونی که به داد کسی برسند. از آن گذشته، نهتنها بخش عمده تجارت خارجی ایران در دست تجار غیرایرانی بود، بلکه رفتهرفته تجارت داخلی هم به انحصار خارجیان درآمد. من در جای دیگری بخشهایی از این چگونگی را وارسیدهام که از جمله تجار ایران مجبور به پرداخت راهداری بودند ولی تجار غیرایرانی از پرداخت این هزینه اضافی معاف میشدند. در نتیجه از شهر عمدهای چون تبریز خبر داریم که عمده تاجرانش به صورت نمایندگان تجار فرنگی درآمده بودند و از دیگر شهرها هم در بسیاری از گزارشهای نمایندگان دول خارجی میخوانیم تجار محلی دستمایه قابل توجهی ندارند. البته هیچگونه منبع آماری قابلاعتماد نداریم تا بتوانیم با جزییات بیشتر سخن بگوییم. در دورهای که زمینههای انقلاب مشروطه در ایران فراهم میشود همه این طبقات به درجات مختلف نقش دارند ولی ما در ایران آن دوره هیچگونه سازماندهی ملی و سراسری نداریم. روزنامه و مجله و احزاب هم که نیستند در نتیجه، مشارکت هم اغلب منطقهای و تقریبا خودجوش اتفاق میافتد. در گیلان برای مثال دهقانان مشارکت دارند و همینطور در آذربایجان شاهد حرکتهای دهقانی هستیم. تیولداران در وجه عمده با حرکت مشروطهخواهی همراه نیستند مگر شمار اندکی از اینان که به وکالت میرسند و پوشش عوض میکنند تا به اصطلاح به مشروطه خودشان برسند. بر اساس شواهدی که داریم به نظر میرسد که تجار، فعالترین طبقه اجتماعی بودند که در این فعالیتها مشارکت داشتند با این وصف به گمان من آنچه به صورت کوشش برای تغییر شیوه حکومت در ایران درمیآید نه اینکه خصلت خاص طبقاتی داشته باشد به واقع بازتاب تضادی بود که مردم – تقریبا از هر طبقهای – با یک ساختار سیاسی خودکامه و اختیاری پیدا کرده بودند. اجازه دهید چند سند ارایه کنم. ابتدا از اطلاعیه بستنشینان سفارت انگلیس در تهران: «عمده مقصود ما تحصیل امنیت و اطمینان از آینده است که از مال و جان و شرف و عرض و ناموس خودمان در امان باشیم»1
سند دوم را از استاد دهخدا میآورم: به طعنه میگوید که لازم نیست به چوب یا به تازیانه «ما را به ما معرفی فرمایید» بلکه «شما فقط اجازه بدهید که ما در تمییز و تشخیص کمال خودمان بهشخصه مختار باشیم… .[و اندکی بعد ادامه میدهد] «معنی کلمه جدید آزادی» همین است «که مدعیان تولیت قبرستان ایران کمال انسان را به معرفیهای حکیمانه خودشان محدود نکرده و اجازه فرمایند نوع بشر به همان وسایل خلقی در تشخیص کمال و پیروی آن بدون هیچ دغدغه خاطر ساعی باشند…» 2
سند سوم از یکی از شبنامههای زمان مشروطه است: «…قانون اصل مقصود و مطلوب ایرانیان مظلوم است. پس امروز، هر ایرانی که خیر مملکت و آسایش جنس خود را میخواهد باید اغراض شخصی و مذاکرات بیهوده را کنار گذاشته از صمیم قلب ندا کند، فریاد نماید که قانون لازم داریم و از مجلس ملی وضع قانون میخواهیم… »3 و در شبنامه دیگری میخوانیم که « مقصود ما که مطالبه قانون مینماییم به نوشتن قانون نیست. زیرا که قوانین مدونه ملتی و دولتی در میانه ما هست. بلکه مراد ما اجرای قانون است… . »4
پس حرفم را خلاصه کنم: همانگونه که اشاره کرده بودم خواستههای اصلی نه اینکه وجه مشخص طبقاتی داشته باشد بلکه به عبارتی خیلی کلی بود. یعنی امنیت، آزادی و قانونمداری میخواستند. به سخن دیگر دارم بر این نکته تاکید میکنم به گمان من انقلاب مشروطه بیش از هر چیز کوششی بود در عکسالعمل به وضعیت ناهنجاری که وجود داشت. البته که طبقات مختلف در اینجا احتمالا ادراکات یا انتظارات خاص خود را داشتند.
برخی از مورخان از نقش انگلیس در انقلاب مشروطه میگویند و برخی دیگر آن را شورشی میدانند که در نتیجه چوبزدن تاجران قند تهران اتفاق افتاد. آیا وقوع انقلاب مشروطه ناگهانی بود یا ریشه آن را باید در گذشتهای دورتر جستوجو کرد؟ شما در مقاله خود با عنوان «نگاهی به زمینههای اقتصادی انقلاب مشروطیت» اقتصاد ایران را در تمامی طول قرن نوزدهم اقتصادی بیمار میدانید. دلایل آن چیست؟
من هم با این دیدگاهها آشنا هستم ولی به گمان من این ادعاها حتی ارزش جدی گرفتهشدن هم ندارند. آنکه از نقش انگلیس در برپایی مشروطه سخن میگوید باید بتواند برای خواننده روشن کند که مظفرالدینشاه و درباریان چه میکردهاند که انگلیس را به چنین کاری وادارد. مگر قرارداد بانک شاهنشاهی و کشتیرانی رود کارون را با انگلیسیها امضا نکرده بودند. مگر سفارت فخیمه انگلیس از نفوذ آزاردهندهای در میان دولتمردان ایرانی برخوردار نبود. مگر میشود نهضت بزرگی چون مشروطه در ایران ناگهانی اتفاق افتاده باشد. نه من با این نگرش به تاریخ معاصر ایران شدیدا مخالفم. به جای وارسیدن دقیق آنچه که اتفاق افتاد آنهم برای یافتن پاسخ برای پرسشهای بیشماری که داریم داستانپردازی میکند و بهطور مطلق هیچچیز را توضیح نمیدهد. به باور من، اگرچه 108سال از نهضت مشروطهطلبی در ایران گذشته است، ولی به نظر میرسد علل واقعی پاگرفتن آن همچنان در پرده ضخیمی از ابهامات جلوهگری میکند. به نظر میرسد هر محققی که درباره این نهضت دست به قلم میبرد، دیدگاههای خاص خویش را دارد و با اینکه در سالهای اخیر، اسناد باارزشی در دسترس همگان قرار گرفته است، با این همه این دیدگاههای شخصیشده همچنان ارایه میشوند. نهضت مشروطهطلبی نشانه بارزی بود از بحران عمیقی که استبدادسالاری حاکم بر ایران با آن روبهرو شده بود. از سویی مشکلات عدیده در چارچوب نظام موجود راهحل نداشتند و از سوی دیگر، این مشکلات ریشهدارتر و دامنگستردهتر از آن بودند که با برکناری این یا آن صاحب مقام بدنام، رفعشدنی باشند. این بحران ابعاد گوناگونی داشت. از سویی نابسامانی اوضاع اقتصادی، خزانه خالی و بدهی روزافزون خارجی دستوپای حکومتگران را بسته بود. از سوی دیگر، شکستهای سیاسی مستبدین حکومتگر در عرصههای داخلی [برای نمونه در جریانات انحصار تنباکو] و سرانجام ترور ناصرالدینشاه به دست میرزارضای کرمانی موجب شد تا ذهنیت منفعل ایرانیان دستخوش تحول و دگرگونی شود. سوءاداره چشمگیر امور در سالهای پایانی حکومت ناصرالدینشاه و در دوره مظفرالدینشاه عامل دیگری بود که بحران استبدادسالاری را تشدید کرد. اجازه دهید درباره بیماری اقتصاد ایران چندنکته را توضیح دهم. برخلاف دیدگاهی که گاه از سوی محققان ارایه میشود، اقتصاد ایران در تمام طول قرننوزدهم، اگر نخواهیم بیشتر به عقب برگردیم، اقتصادی بیمار و گاه بهشدت بیمار بوده است. علایم بیماری از همان اوایل قرننوزدهم نمایان است و با آنچه که در طول قرن میگذرد، بیماری عمیقتر و به تعبیری مزمن میشود. فساد سیاسی و اقتصادی هیات حاکمه در ایران، هیزم خشکی میشود که تنور اقتصاد بیمار را گدازانتر میکند. شاهان مستبد یکی پس از دیگری با اعوان و انصار بیشمار و انگلسرشتشان، بیآنکه در پی ایجاد حرکتی نو برای بهبود اوضاع باشند، همه توان خود را به کار میگیرند تا شرایط بدون تغییر ادامه یابد. قتل ناجوانمردانه قائممقام و میرزاتقیخان امیرکبیر تنها بر این بستر است که قابل درک میشود. از آن گذشته، هر حرکت مشابهی که برای تغییر اوضاع آغاز شد نیز به دست نظام سیاسی حاکم بر ایران سرکوب شد.
وضعیت اقتصاد مولد و میزان وابستگی اقتصاد ایران در این دوره چگونه بود؟
اقتصاد ایران در این دوره به درآمد نفت وابسته نیست ولی اقتصادی است به تمام معنا وابسته. در سالهای آغازین قرننوزدهم، شاهرگ حیاتی اقتصاد به صدور طلا و نقره از ایران وابسته است. کمی بعد، صادرات ابریشم خام از گیلان به صورت یک قلم عمده درمیآید و ارز بهدستآمده از صدور ابریشم خام، به مصرف تامین مالی واردات به ایران میرسد. در اواسط دهه60، بیماری کرمابریشم، موجب کاهش چشمگیر تولید ابریشم میشود. کاهش تولید ابریشم و از سوی دیگر بحران و قحطی پنبه در بازارهای اروپا موجب میشود برای مدت کوتاهی، تولید و صدور پنبه از ایران اهمیت یابد. طولی نمیکشد که با پایانگرفتن جنگهای داخلی آمریکا و رفع بحران پنبه، تولید آن در ایران نیز کاهش مییابد. پس از پنبه، نوبت تولید و صدور تریاک میشود و به همین نحو، در سالهای پایانی قرن، نوبت به تولید و صدور قالی از ایران میرسد و این همه در حالی است که با ازبینرفتن تدریجی صنایع دستی و کارگاهی، شهرهای ایران از زندگی مولد دور افتادهاند. اگرچه به نسبت سالهای اولیه قرن، شماری از این شهرها افزایش جمیعت داشتهاند، برای نمونه تبریز، رشت و تهران، ولی ثروتمندترین کسان در این شهرها ضرورتا کسانی نیستند که با فعالیتهای تولیدی و تولید ارزش افزوده باری از دوش اقتصاد برمیدارند. در اغلب موارد، عمدهترینشان در بهترین حالت توزیعکننده محصولات دیگراناند. در اینجا و آنجا عدهای هم دست به تلاشهایی میزنند، ولی هیچکدام ره به جایی نمیبرد. خودکامگی حاکم بر ایران از یکسو و استبداد سرمایه جهانی از سوی دیگر همه این کوششها را در نطفه خفه میکند. اکثریت مطلق شهرنشینان در این دوره، اگر از جیرهخواران و مفتخواران حکومتی نباشند که اغلب هستند، تیولداران و وابستگان آنها، وابستگان به دربار و بوروکراسی و بالاخره تاجرجماعتند که از این گروه آخر، باز بهترینشان، صادرکننده مازادهای اخذشده از روستاییان خودند و به عوض واردکننده هر آنچه که بتوانند. در این دوره، روستا و روستاییان به عوض آنچه به شهرها و شهرنشینان میدهند، چیزی درخور، دریافت نمیکنند. البته ضابطان و مباشران و مستوفیان برای اخذ مازاد به روستاها سرکشی میکنند. تجار دورهگرد هم بخشی از محصولات وارداتی را به روستاییان میرسانند. ولی نه وسیلهای برای بهبود کشت و کار به آنها ارایه میشود و نه شیوههای کاراتری از اداره امور تجربه میشود. شهر در ایران قرننوزدهم همه مختصات یک شهر نمونهوار آسیایی را به نمایش میگذارد. به خاطر زندگی انگلی خویش، شهر حتی برای روستاییان بهجانآمده از ظلم مالکان و مباشران پناهگاهی هم نیست و به همینخاطر نیز هست که در سالهای پایانی قرننوزدهم با هجوم سیلگونه ایرانیان مهاجر به بخشهای جنوبی روسیه و حتی ترکیه روبهرو هستیم که داستانش را در جای دیگر بازگفتهایم و دیگر تکرار نمیکنیم. 5 این رابطه یکسویه، وقتی با قلدری و زورگویی حکومت مرکزی و حکام محلی عجین میشود، پیامدی جز کندترکردن روند توسعه اقتصادی و گسترش تولید ندارد.
چه میزان از ضعف اقتصاد ایران در قرن19 مربوط به فساد اداری دستگاه حاکمه بود؟
در تمام طول قرن، هیچکاری بدون رشوه انجام نمیگیرد. حکومتهای ایالتی و تیولداران با رشوه جابهجا میشوند. اقتصاد و جامعه ایران همچون «اموالی صاحبمرده» چوب حراج میخورد. عهدنامههای ایرانبربادده با رشوه امضا میشوند. گاه بر سر تقسیم رشوه دعوا درمیگیرد، ولی حلال مشکلبودن رشوه همچنان دستنخورده باقی میماند. انگلیسیها در کنار بسیار امتیازات دیگر، امتیاز کشتیرانی کارون و «بانک شاهنشاهی» میگیرند و نبض پولی اقتصاد در دست آنان است و اگر روسها هم در کنار بسیاری دیگر، امتیاز شیلات و بانک استقراضی را ازآن خود میکنند، بهازای 10هزارتومان رشوه، «حق کندن کوه و انکشاف نفایس» را به یک کمپانی فرانسوی واگذار میکنند. 6 در مواردی دیگر حتی برنامه داشتند که «جناگل مازندران را به دویستهزارتومان بفروشند» و دلواپسی خواجگان سیاسی دربار ناصرالدینشاه هم این بود که اگر اینچنین شود، «زغال در طهران کمیاب بلکه نایاب میشود» و اعلیحضرت قدرقدرت هم فرموده بودند «برفرض هم شد خرواری صدتومان، به ما چه؟»7 بررسی تاریخچه دردناک امتیازات در ایران قرننوزدهم تردیدی باقی نمیگذارد که حکومتگران مستبد و فاسد ایران در این دوره نهفقط حال و آینده، بلکه گذشته ایران را نیز حراج کرده بودند و این همه در شرایطی بود که فقر روزافزون در ایران بیداد میکرد و به قول فیروزمیرزا در بمپور: «رعایا… از گرسنگی و پریشانی حالت خود تشکی مینمودند و علف میخوردند. نه در سر کلاه و نه در پای کفش، لوت و عور مثل حیوانات» و همو اضافه میکند چون از ملاحظه حالات آنها رقت دست میداد، تصمیم گرفت که 20تومان پنجشاهی میانشان تقسیم کند: «گفتند پول نمیخواهیم، پول را نمیتوان خورد. به ماها خوراکی چه ذرت… و چه گندم و جو بدهید که همه عیال و اطفال و خود ماها از میان میرویم.» 8 از سوی دیگر، حاجسیاح در خاطراتی که از خود برجا نهاده از جمله نوشته است: «انسان اگر دهات ایران را گردش کند، میفهمد ظلم یعنی چه؟ بیچارگان سوخته و برشته در یک خانه تمام لباسشان به قیمت جُل یک اسب آقایان نیست. یک ظرف مس برای طبخ ندارند. ظرفها از گل ساخته، خودشان با اینکه شب و روز در گرما و سرما در زحمت و عذاب کارند نان جو به قدر سیرخوردن ندارند. سالبهسال، ششماه به ششماه گوشت به دهنشان نمیرسد. از خوف هر وقت یک سواری یا تازهلباسی به لباس دیوانی میبینند، میلرزند که باز چه بلایی برایشان وارد شده است».9 اسناد و شواهد دیگر نیز تصویر مشابهی به دست میدهند. در دوره حکمرانی تباه شعاعالسلطنه در شیراز به عصر مظفرالدینشاه، «به جای احقاق حق رعایای غارتشده دستور میدهد گوش و دماغ و ریش آنها را میبرند».10 این را نیز میدانیم که سالها پیشتر از به چوببستن تجار قند در تهران، علمای کربلا و نجف به مظفرالدینشاه از ظلم و تعدی که «به رعایای ایران» میشود، شکایت کرده و گفته بودند که ما «نمیخواهیم گمرکات سپرده بلجیک باشد» و همچنین «مردم تماما میخواهند تلگرافا شکایت از حضرت اشرف اتابک اعظم نمایند که اتابک اعظم را نمیخواهیم».11 با اشاره به این اسناد پراکنده میخواهم این نکته را بگویم که برخلاف دیدگاهی که از سوی شماری از محققان مشروطه ارایه میشود، نهضت مشروطهطلبی با همه کمبودهایی که داشت نه یکشبه و ناگهانی شکل گرفته بود و نه دستپخت مداخلات سفارت انگلیس در تهران بود. 12 گذشته از آنچه در صفحات پیش گفتهایم، پژوهش مفید و خواندنی پورعیسی اطاقوری نشان میدهد سالها پیشتر، اگرچه به کندی ولی اقداماتی در جهت سامانبخشیدن به نظام حکومتی در ایران آغاز شده بود. عدم پیگیری ناصرالدینشاه با آن روحیه مستبدانهای که داشت، خرابکاری رجال و نخبگان نفع خودپرست باعث شد که این کوششها بینتیجه بماند. 13 با اینهمه، سوءاداره امور به همان صورت ادامه یافت و حتی در سالهای پایانی قرن تشدید شد. نتیجه اجتنابناپذیر شیوه اداره خودکامه و خودمحور امور مملکتی، بحران همهجانبه و بهخصوص بحران ریشهدار و مزمن اقتصادی بود.
اقدامات دربار در تنظیم وضعیت اقتصاد کشور در این دوره چگونه است؟
نهفقط اقتصاد ایران در آن سالها اقتصادی بود بهواقع ورشکسته و بیحال و بیرمق، بلکه از آن مهمتر نظام و اندیشه سیاسی و ارزشگذاری ملی هم بهگونهای بود که بیشتر مبلغ دلالی و دلالمسلکی بود و تولید را برنمیتابید. به نظر من علت این امر نیز مثل بسیاری دیگر از مصایب و بیماریهای اجتماعی و اقتصادی ما به حاکمیت نظام خودکامه برمیگشت. در نظامی که قانونش قانونگریزی باشد، جان و مال در معرض تهاجم دایمی هستند و «معقولانه» است که مال هم عمدتا «منقول» باشد تا در صورت نیاز بتوان آن را مخفی و از دسترس عاملان استبداد حفظ کرد. اگرچه تردیدی نیست که عوامل خارجی نیز در توسعهنایافتگی اقتصادی جامعه ما به قدر خویش مقصر بودهاند ولی عامل اصلی و اساسی همین نظام سیاسی بود که به زیرساختهای اقتصادی اجازه شکوفایی نمیداد. اقتصاد چه در ایران و چه در هر کجای دیگر بدون تولید نمیتوانست (و نمیتواند) به شکوفایی برسد و این نیز مقوله پیچیدهای نیست. مشکلات اقتصادی اگرچه جامعه را به فقر میبرد ولی در عین حال برای مستبدان حاکم هم این پیامد را داشت که دیگر نمیتوانستند ارگانهای حفظ حاکمیت خویش را آماده و گوشبهزنگ نگاه دارند. از سویی مردم به اصطلاح جریتر شده بودند و از سوی دیگر، سرباز و ارتشی نبود یا امکانات کافی برای مقابله (در واقع سرکوب) نداشت. اگرچه گاه میشنویم و میخوانیم که مشروطیت پس از به چوببستن تاجران قند آغاز شد ولی این روایت کمی مسایل را زیادی ساده میکند. این بزرگواران آنگونه سخن میگویند که انگار اولینبار بود کسی را در ایران به چوب میبستند! اگر این روایت درست باشد، چوببستن تاجران قند که از قتل ناجوانمردانه امیرکبیر مهمتر نبود ولی قتل امیر را جامعه ایرانی ما برتافت و حتی اجازه داد که قاتل او نزدیک به 50 سال بر مملکت، حکمرانی مطلقه داشته باشد و به واقع فعال مایشاء جان و مال مردم باشد. پاسخ استبداد ناصرالدینشاهی به بحران اقتصادی، نوعی برنامه «تعدیل اقتصادی» بود که به صورت «خصوصیسازی بدوی» و «استقراض خارجی» جلوهگر شد. از سویی دولت به فروش زمینهای خالصه دست زد و از سوی دیگر امینالسلطان که برای مدت طولانی همهکاره آن حکومت بود از هر که میتوانست مبلغی قرض گرفت و همین سیاست را در عصر مظفرالدینشاه نیز دنبال کرد. اینکه دقیقا با آن منابع چه کردند به گفتار کنونی ما چندان مربوط نیست ولی این نکته بدیهی را میتوان گفت که آن پولها برای بهبود وضعیت اقتصادی به مصرف نرسید. در نتیجه «خصوصیسازی» زمین در عصر ناصرالدینشاه و جانشینش، برای اولینبار در تاریخ معاصر ایران طبقه زمینداری شکل گرفت که برخلاف گذشته، زمین را مثل هر متاع دیگری در بازار خریده بود و مالکیت یا تصرفش بر زمین دیگر مدیون «عطایای ملوکانه» نبود. قدرتهای استعماری هم در همه طول قرن کوشیدند که «سیاستهای دروازه باز» را بر اقتصاد ایران تحمیل کنند. پیامد تداوم این سیاست نیز پدیدارشدن نوعی «بورژوازی تجارتی» بود که عمدتا به دلالی اشتغال داشت و در توزیع فرآوردهها فعالیت میکرد. برای مثال، از انگلیس منسوجات وارد میکرد و به عوض، تریاک ایران را به چین میفرستاد یا به اروپا و آمریکا قالی صادر میکرد. این دو طبقه ولی با مشکل کوچکی روبهرو بودند. نظام سیاسی به همان روال گذشته ادامه داشت و در آن نظام نیز به تجربه تاریخ مال و جان از تعرضات سلطان و حکام در امان نبود و از آن مهمتر دادگاه و محضری هم برای تظلمخواهی وجود نداشت. این دو گروه یا طبقه علاقهمند و امیدوار بودند که به طریق صلحآمیز استبداد آسیایی را که در شخص شاه تجلی مییافت به استبداد طبقاتی تبدیل کنند. ولی شاه و بخش قابل ملاحظهای از گردانندگان بوروکراسی نمیخواستند که به صورت آلت فعل بورژوازی یا زمینداران دربیایند. مماشات مجلس اول به خوبی نشان میدهد هم بورژوازی و هم زمینداران از چنین ترکیبی راضی بودند و به این دلیل هم بود همین که کوچکترین اظهار همراهی از سوی شاه مستبد قاجار میشد، اغلب بدون توجه به خرابکاریهای دایمیاش، در تمجید و تملقگویی از شاه با یکدیگر به رقابت و مسابقه میپرداختند. ولی استبداد لجامگسیخته محمدعلیشاهی به این «مصالحه طبقاتی» رضایت نمیداد. «امیر بهادر» شمشیر حمایت از استبداد را از رو میبست. ناصرالملک هم به نوبه با حربه «تجددطلبی» و با ادعای «درسخواندگی» به میدان آمد ولی عملا حامی و طرفدار همان سرانجام شد. در نتیجه مشروطه، حاکمیت مطلقه شاه با حاکمیت مطلق مردم جایگزین نشد بلکه شاه به عنوان نمود شخصیشده استبداد آسیایی با بخشی از رقبای خود به توافق رسید. با لغو تیول و پذیرش شماری از محدودیتهای دیگر، شاه گذشته خویش را برای فروش عرضه کرد ولی رهبران نهضت مشروطهطلبی بر سر مردم معامله کردند و با دلالی بورژوازی تجاری سرانجام آینده نهضت مشروطهخواهی را به گذشته استبداد در ایران فروختند. به این ترتیب هم خودشان به آب و نانی رسیدند و آنچه را که عمدتا به زور سرنیزه از دیگران گرفته بودند به صورت قانونی و حلال درآوردند. موقعیت شاه اگرچه کمی تضعیف شد، ولی دگرگون نشد. نیروهای خارجی بهویژه روس و انگلیس نیز در این ماجرا بیتقصیر نبودهاند. اینکه ادوارد گری در تلگرافی نوشت: «ما بهکلی بر خلاف هر نوع اقدامی هستیم که شکل مداخله در امور داخلی ایران را دارا باشد.» یک دروغ دیپلماتیکی بیش نبود چرا که گری نمیتوانست از سویی چنین سیاستی را تعقیب کند و از سوی دیگر با عقاید مارلینگ وزیر مختارش در تهران «موافقت تام» داشته باشد.14 مارلینگ بدون اینکه سخنش ابهامی داشته باشد در گزارشی به گری نوشت: «بعدازظهر به ملاقات وزیرمختار روس رفته و مدتی درخصوص اوضاع به مذاکره پرداختیم و چنین دانستیم که فعلا نگاهداری شاه در سریر سلطنت خیلی بجا و مهم شمرده میشود.» و کمی بعد در همان گزارش افزود: «بنابراین چیزی که اکنون اهمیت خواهد داشت نگاهداری شاه است.»15 درعین حال همتای روسی او در ملاقاتی دیگر طلب کرد تا وزرای خارجه دو کشور به وزیر خارجه دولت ایران رسما اطلاع دهند که «دولتین ملزم به برقراری سلسله حالیه بوده و در صورتی که حفظ شاه به قوه قهریه لازم آید، این کار را حاضرند بکنند.» 16 پس در کنار حامیان نظام قبلی، دو سفارتخانه پرنفوذ هم به حفظ شاه کمر همت بسته بودند.17 به دو نکته دیگر هم اشاره کنم؛ مجلس که به کوچکترین «اظهار همراهی» شاه سر از پا نمیشناخت و عامه مردم نیز که «زیاده از اندازه به مشروطیت خود» اعتماد داشتند؛20 اعتمادی که اگرچه از نظر نظری کاملا درست و بجا بود، ولی توجیه عملی نداشت. به اعتقاد من، وارسیدن نهضت مشروطیت تنها با وارسیدن بیغرضانه این جنبهها امکانپذیر است.
برخی از خواستهای سیاسی انقلاب مشروطه همچون تاسیس دولت مدرن و مدرنیزاسیون در زمان رضاشاه به ثمر نشست. سرکوب انقلاب مشروطه چه تاثیری بر مطالبات معوق اقتصادی طبقات پایینی جامعه گذاشت و چه دستاوردی از آن برای آینده مبارزات مردم ایران باقی ماند؟
من با آنچه در بخش اول این سوال مطرح کردهاید، اصلا موافق نیستم. اگرچه در ایران نیستم ولی میدانم که در سالهای اخیر هستند عزیزانی که به گمان خود چون میخواهند به دوره رضاشاه واقعبینانه نگاه کرده باشند از این مسایل سخن میگویند. من منکر ایجاد یک حکومت مرکزی قدرتمند در زمان رضاشاه نیستم ولی با وصلکردن آن به مشروطه، همراهی ندارم. انقلاب مشروطه میخواست حکومت در ایران قانونی باشد نه اختیاری. شاه سلطنت میکند نه حکومت و چون سلطنت میکند، مسوولیت هم ندارد و چون مسوولیت ندارد اختیار مداخله در نحوه اداره مملکت را هم ندارد. وزرا در برابر مجلسی که به آزادی انتخاب میشوند مسوولیت اداره مملکت را دارند. آزادی مطبوعات هم رکن چهارم مشروطیت است. همه اینها خواستههای سیاسی مشروطه بود و نه فقط درباره شکل حکومت که محتوای آن بود. نکته این نیست که در قبل از مشروطه کابینه وزرا نداشتیم و حالا داریم یا حتی مجلس نداشتیم ولی در زمان رضاشاه مجلس بود. تمام قضیه بر سر عملکرد کابینه و انتخابات مجلس و عملکرد نمایندگان و بهطور کلی درباره ساختار سیاست در ایران است. به گمان من آنچه در زمان رضاشاه داریم در واقع کاریکاتوری از دولت مدرن است نه یک دولت واقعی مدرن که همچنان اختیاری است. وزرا عملا کارهای نیستند و انتخابات مجلس هم که دیگر چه عرض کنم. یا از آزادی مطبوعات چه میتوانم در آن دوران بگویم؟ برخلاف پرسش شما من بر این گمانم اتفاقا کودتای سوماسفند تحولی است که به مشروطه نیمبند پایان بخشید و اگرچه ساختار سیاست به ظاهر با زمان ناصرالدینشاه قاجار تفاوت دارد، ولی در گوهر همان ساختار بازسازیشده است. اینکه میپرسید سرکوب انقلاب مشروطه چه تاثیری بر مطالبات معوق اقتصادی طبقات پایینی جامعه گذاشت و چه دستاوردی از آن برای آینده مبارزات مردم ایران باقی ماند، پاسخ من روشن است. این مطالبات اقتصادی متاسفانه همچنان معوق ماندهاند و دستاوردش برای مبارزات مردم ایران هم این است تا زمانی که به خواستههای 108سال پیش خود نرسند، متاسفانه مشکلات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگیشان هم لاینحل باقی میماند.
پینوشتها
1- نهضت مشروطه ایران، بر پایه اسناد وزارت امور خارجه، تهران، 1370، ص 147
2- صوراسرافیل، شماره 12، 5 سپتامبر 1907، ص 2
3- محمدمهدی شریفکاشانی: واقعات اتفاقیه در روزگار، جلد اول، تهران، 1362، ص 118
4- همان، ص 120
5- بنگرید به احمد سیف: «اقتصاد ایران در قرن نوزدهم»، نشر چشمه، 1373
6- اعتمادالسلطنه: روزنامه خاطرات، تهران 1350، ص 1047
7- همان، ص 1023
8- فیروزمیرزا: سفرنامه. تهران 1342، صص 32-31
9- حاجسیاح: «خاطرات حاجسیاح یا دوره خوف و وحشت»، تهران 1346، ص 137
10- جهانگیر قائممقامی: «نهضت آزادیخواهی مردم فارس در انقلاب مشروطیت ایران»، تهران، 1359، ص 37
11- سعیدیسیرجانی (به کوشش): «وقایع اتفاقیه»، تهران، 1362، صص 710-709
12- بنگرید به افاضات آقای ابراهیم صفایی: «نقش انگلیس در برپایی رژیم مشروطه در ایران» در«نهضت مشروطیت ایران»، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، تابستان 1378، صص 154-145. بر خلاف ادعاهایی که در این مقاله میکنند آن نوشته دیگرشان درباره مشروطه: «نهضت مشروطه ایران بر پایه اسناد وزارت امور خارجه»، تهران، 1370، نه فقط «از معتبرترین ماخذ برای آگاهی از چگونگی این رویداد در تاریخ ایران» نیست [مقاله نقش انگلیس… . ص 146] بلکه اسناد ارایهشده با تحلیل تازه ایشان ناهمخوان است.
13- بنگرید به: مهدی پورعیسی اطاقوری: «دارالشورا و موانع قانونگذاری در عهد ناصری» در «نهضت مشروطیت ایران»، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، تابستان 1378 صص60-37
14- کتاب آبی، جلد اول، ص 192
15- همان، ص 145
16- همان، ص 191
17- گذشته از همه مداخلات سفارتخانههای خارجی در امور داخلی ایران، مداخلات این سفارتخانهها در جریانات پارک اتابک که به خلعسلاح و زخمیشدن ستارخان و باقرخان منجر شد، نمود برجستهتری داشت. جالب است که با وجود قرارداد استعماری 1907، ادوارد گری به دفاع از اشغال ایران از سوی روسیه تزاری برمیخیزد و میگوید: «اشغال موقت ایران بهوسیله سربازان روسی… نمیتواند نشانه نادیدهگرفتن استقلال ایران به حساب آید.» [ادوارد گری: گزارشات رسمی، در اسناد و مدارک پارلمانی، سال 1910، جلد 27، ص 573]. و بعد، وقتی به جریانات «اخراج» ستارخان و باقرخان از تبریز میرسیم، جریان کمی مشخصتر میشود. سخنگوی دولت انگلیس در پارلمان میگوید: «پیشبینی کرده بودیم که خروج ستار و باقرخان از تبریز اثر آرامبخش خواهد داشت.» و وقتی با پرسشهای بیشتر نمایندگان روبهرو میشود، ادامه میدهد: «دلیل این امر آن است که در گذشته این دو مسبب ناآرامی بودهاند.» [همانجا، ص 1858]. در جلسه روز 21 آوریل 1910 نمایندگان از سخنگوی دولت میپرسند که آیا دولت انگلیس در اخراج این دو از تبریز نقشی داشته یا خیر، پاسخ سخنگوی دولت خواندنی است:
«بر اساس سیاست دولتین مربوطه و به اصرار سفرای روس و انگلیس در تهران، دولت ایران ستارخان را از تبریز اخراج کرده است. از دیدگاه سفرای روس و انگلیس و کنسولهای هر دو کشور در تبریز، این قدم [اخراج ستارخان از تبریز] ضرورت تام و تمام داشت چون با اقامت این دو در تبریز، امکان برقراری نظم در شهر وجود نداشت. باید این دو از تبریز اخراج شده و پیروان مشکلافزایشان خلعسلاح میشدند.» [Mckinoon Wood، همان مجموعه، جلد 26، ص 2287]. یکبار دیگر، مستبدین و حامیان آنها با «نظم عمومی» را بهانه کرده، به سرکوب نیروهای ترقیخواه دست زدند.
18- کتاب آبی، جلد اول، همان، ص 186.
انقلاب مشروطه؛ انقلاب عقبماندگی
کامران متین. ترجمه: نوید نزهت
«بازآفرینی مدرنیته ایرانی؛ روابط بینالملل و تغییر اجتماعی» عنوان کتاب کامران متین است که اخیرا از سوی انتشارات «راتلج» منتشر شده است. متین در این کتاب به روایتهای موجود از مدرنشدن ایران میپردازد و مشکل عمده آنها را «اروپامداری» حاکم بر این نظریات میداند. این کتاب در هفت فصل به بازخوانی بزنگاههای کلیدی مواجهه ایران با مدرنیته اروپایی میپردازد و از صفویه و قاجاریه به دوران حکومت پهلویها و سپس انقلاب در سال 57 میرسد. متین در این کتاب میکوشد روایتهای جاافتاده مارکسیستی از دورههای مختلف را بررسی و نقد کند و به اینمنظور در فصل سوم، به تحلیل انقلاب مشروطه میپردازد. از نظر او، روایتهای مارکسیستی از انقلاب مشروطه تاکنون در سیطره مفهوم انقلاب بورژوایی بوده است. او با وامگیری نظریه «توسعه ناموزون و مرکب» لئون تروتسکی انقلاب مشروطه را «انقلاب عقبماندگی» میخواند. «توسعه ناموزون و مرکب»، نظریهای است که نخستینبار، تروتسکی برای توضیح شکل ویژه رشد سرمایهداری و تجربه مدرنیته در روسیه و به تبع آن شکل ویژه تغییر اجتماعی و انقلاب در روسیه تزاری مطرح کرد. آنچه در پی میآید خلاصه استدلال کامران متین در تحلیل انقلاب مشروطه در فصل سوم کتاب «بازآفرینی مدرنیته ایرانی» است.
انقلاب مشروطه، بهنظر حمید دباشی، متضمن «جلوهای سطحی از بنیادیترین مولفههای یک لیبرالدموکراسی در غیاب آن ساختار اقتصادی مستحکمی بود که میتوانست تداومبخش، نیروبخش وبرانگیزاننده آن مولفهها باشد.» البته این شرح دباشی بر انقلاب مشروطه، به ظن قوی، عقبماندگی اقتصادی ایران در دوران قاجار را دستکم گرفته است. در ایران قاجار، هیچ بخش یا طبقه سرمایهداری وجود نداشت. بورژوازی ایرانی متشکل از یک طبقه بازرگانی مبتنی بر بازار بود که قدرت و ثروت متکی بر دادوستد دیرینهاش، به شکلی روزافزون، با سودهای ناشی از کشاورزی فئودال و نیمهفئودال تقویت میشد. بدون تردید، ایران در آستانه انقلاب و از پس فرآیند دوبخشی توسعهای استعماری و وابسته، در مقام اقتصادی حاشیهای و تامینکننده مواد خام با نظام سرمایهداری جهانی درآمیخته بود. اما نه این پیوستن به نظام سرمایهداری و نه انقلاب مشروطه متعاقب آن، هیچکدام همراه یا معرف تغییری قابلملاحظه در روابط اجتماعی و ساختار اقتصادی پیشاسرمایهدارانه ایران نبودند.
با اینهمه، ایران قاجار در تاسیس یک دموکراسی ناسازگار با سطح تجددش تنها نبود. وقتی در دهه 1950، حکومت اقتدارگرای نظامی و تکحزبی ترکیه در ازای یکدموکراسی رقابتی دوحزبی کنار زده شد، آن کشور با یکطبقه متوسط کوچک و درصد بالایی از بیسوادی، هنوز عمدتا وابسته به فعالیتهای کشاورزی و غیرصنعتی بود. اهمیت نظری و دلالتهای عقلانی نهفته در این ناسازه مشترک، آن هنگام بهراستی آشکارتر میشوند که انقلاب مشروطه ایران وگذار ترکیه به یک دموکراسی چندحزبی را در قیاس با نظریات دموکراتیزاسیون بررسی کنیم؛ چراکه تقریبا تمامی رویکردهای این حوزه وسیع و روبهرشد مطالعاتی، با ملاک قرار دادن تاریخ اروپا، بر این تصورند که مطالبات مردمی و بنیادهای اجتماعی موردنیاز برای تحقق پلورالیسم و مشارکت مردمی بهمثابه عناصر سازنده دموکراسی در یککشور، تنها بهواسطه آن قسم بسیج اجتماعی ایجاد میشوند که بهنوبه خود محصول پیچیدهسازی تقسیم کار و اقتصاد و همچنین روند فزاینده شهریسازی و سوادآموزی است. در نتیجه، مطابق این مدعا، توسعه سرمایهداری و طبقات سرمایهدار شرط لازم دموکراتیزهکردن به شمار میآیند.
این مرکزیت سرمایهداری و سرمایهداران نسبت به دموکراسی به بهترین شکل در آن قسم روایتهای مارکسیستی از انقلاب مشروطه تبیین شده است که مفهوم کلاسیک انقلاب بورژوایی را به خدمت گرفته و ملهم از تلقیات مارکسیستی نسبت به انقلاب فرانسه، ماهیت دموکراتیک انقلاب را صراحتا به خصلت بورژوایی یا همان سرمایهدارانه آن مرتبط میدانند. با وجود این ، همین دست روایتها نیز بر این مدعایند که بورژوازی ایرانی بهآنحد از لحاظ اقتصادی ضعیف و از لحاظ سیاسی مطیع بود که نمیتوانست قدم در مسیری حقیقتا انقلابی برای بازسازی تمام و کمال رژیمی کهن گذاشته و علاوه بر سرمایهداری صنعتی، یک دولت بورژوایی و دموکراتیک کاملا توسعهیافته نیز برپا کند. این مدعا در تعریف آنان از انقلاب مشروطه بهمنزله یکانقلاب بورژوایی «ناتمام» یا «ناکام» بازتاب یافته است. اما این تعاریف بهجای آنکه بهتشریح ماهیت واقعی انقلاب بپردازند، اساسا در پی توضیح آنند که انقلاب مشروطه درواقع چه چیز نبود.
روایت مارکس از گسترش سرمایهداری
بنابراین با فرض آنکه توسعه کلان سرمایهداری برای وقوع یکانقلاب بورژوایی دموکراتیک ضروری است، چگونه میتوان انقلابی دموکراتیک در جامعهای پیشاسرمایهدارانه را توجیه کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید با شاخ گاو درافتاده و روایت مارکس از ظهور و گسترش سرمایهداری را مورد سوال قرار دهیم. مارکس در آثار متاخرش، خصوصا «گروندریسه» و «سرمایه»، بر شکلگیری کار مزدی بهعنوان سرچشمه تاریخی سرمایهداری تاکید داشت. او چنین استدلال میکرد که جدایی اجباری تولیدکنندگان مستقیم از ابزار تولید و انقیاد ناشی از آن به الزامات بازار، یعنی همان «به اصطلاح انباشت اولیه»، پیششرط بنیادین پیدایش کارمزدی و سرمایهداری در انگلستان بود. در نتیجه، منحصربهفردترین و تعیینکنندهترین مشخصه سرمایهداری بهمثابه شیوهای نوین از زندگی، این واقعیت بود که تولیدکنندگان مستقیم سلبمالکیتشده، تحت اجباری غیرشخصی و نظاممند، برای تامین معاش ناگزیر از فروش نیروی کار خود در بازار بودند.
از همه مهمتر آنکه این صورتبندی سرمایهدارانه از استثماری قراردادی و اجماعی مبتنی بر روابط مبادلهای، پیشاپیش برابری حقوقی طرفهای درگیر در مبادله را بدیهی میانگاشت. جدایی صوری امر اقتصادی از امر سیاسی که پدیدهای منحصر به سرمایهداری است، پیششرطی اساسی و در واقع نمودی از پیدایش دولتی بورژوایی و دموکراتیک بود. اما این برداشت ارتدوکس از مفهوم انقلاب بورژوایی عاجز از تبیین این حقیقت است که چنین فرآیندی نتوانست به همان ترتیبی که در انگلستان بهوقوع پیوست، تکرار شود. به طور مثال، انقلاب فرانسه طریقی آشکارا متفاوت از انقلاب انگلستان در پیش گرفت؛ چراکه انقلاب سیاسی دموکراتیک، فراگیر و متشنج فرانسه مقدم بر انقلاب اجتماعی به مراتب تدریجیتر اما عمیقتر سرمایهدارانه در آن کشور بود. این امر، به باور من، مرهون ابعاد مشخصا بینالمللی تاثیراتی است که سرمایهداری انگلستان برجای گذاشته بود. فشار خارجی سرمایهداری که به شیوهای ژئوپلیتیک بر فرانسه وارد میآمد، الگوی داخلی توسعه سرمایهداری در آن کشور را تعینی دوباره بخشید. در این بین، امکان وقوع انقلابی اجتماعی و سرمایهدارانه وجود نداشت، زیرا دگردیسی مطلق و بلافصل روابط مالکیت اجتماعی بهمعنای خلع ید از «طبقه سوم» جامعه فرانسه و بخش اعظم آن، یعنی دهقانانی بود که بیشترین فشارها را از بحران مالی حکومت بوربونها متحمل شده و عاملیت اصلی انقلاب بودند.
اما فرانسه بههیچوجه یک استثنا نبود. این اصل درباره آلمان، ژاپن، روسیه، چین و البته ایران نیز صادق بود. بسط و گسترش سرمایهداری انگلیسی و مداخلات بینالمللی و چندلایه حاصل از آن بدان معناست که در تمامی نمونههای بعدی، بازسازی ملیگرایانه و دموکراتیک دولتهایی پیشاسرمایهداری تعینبخش و مقدم بر فرآیندهای گستردهتر توسعه سرمایهدارانه و بهطور کلی صنعتیشدن بود. به این تعبیر، اگر بخواهیم گفته جالبتوجه آلبر کامو را در قالبی دیگر بیان کنیم، «هر انقلاب پس از انقلاب انگلستان، انقلابی خارجی است». و در اینجاست که تنش اصلی در کاربست مفهوم کلاسیک انقلاب بورژوایی در مورد انقلابهای مدرن پس از 1688 رخ مینماید؛ چراکه این امر مستلزم مبادرت به امر ناممکن فهم یک انقلاب سیاسی القاشده در عرصه بینالملل در چارچوب فرآیندهای غایب توسعه سرمایهداری داخلی است.
اهمیت این دست تعینات «بینالمللی» بر پیامدهای مبارزات «ملی» و طبقاتی در اروپا با دقت در ادبیات بازنگرانه متأخر در باب ترقی اروپا و افول نسبی آسیا و مضامینی چون «جهانیشدن» و «خیزش دوباره چین» بیش از پیش روشن میشود. بسیاری از این تلقیات ایده وجود یک ساختار وسیع و پیچیده از روابط فکری، علمی و اقتصادی مابین اروپا، آسیا و آفریقا را در سر میپرورانند. در اینجا باید تاکید داشته باشم که این شیوه از «تاریخنگاری جهانگرایانه»، افزون بر آنکه در قبال مخاطرات اروپامداری به مراتب مقاومتر است، از لحاظ روششناختی نیز بر آن ابعاد صرفا بینالمللی از توسعه اجتماعی روشنایی میافکند که هسته اصلی ایده «توسعه ناموزون و مرکب» و مشتقات آن، بالاخص مفهوم «عقبماندگی» است. عقبماندگی مقولهای میانجی در جهت انضمامیسازی فرآیندهای مدرن توسعه ناموزون و مرکب است. این مفهوم از چابکی در توسعه حکایت دارد؛ وضعیتی که مولود گرفتارآمدن دیرتر از موعد کشور پیشامدرن در فرآیند تحول سرمایهدارانهای است که به واسطه مناسبات بینالمللی برانگیخته شده است. یکی از پیامدهای کلیدی عقبماندگی استقبال راهبردی از فشارهای خارجی سرمایهداری و پاسخگویی فوری به آنان از سوی دولت است. نفوذ کشورهای سرمایهدار بر کشور واپسمانده، همانطور که تروتسکی با نظر به روسیه تزاری مینویسد، در «تقلای بیامان آن دولت برای بقا پیش از هرگونه عرض اندام در رقابت مستقیم اقتصادی» متجلی میشود.
انباشت تدافعی، مدرنیزاسیون تدافعی
در بحبوحه این نزاع مرگ و زندگی، دو نوع راهبرد کلی پیشروی دولتهای عقبمانده است: «انباشت تدافعی» و «مدرنیزاسیون تدافعی». مراد من از انباشت تدافعی شدتبخشی به شیوههای گردآوری کمی منابع مادی و انسانی بهمنظور حفاظت و نگهداری از یک دولت عقبمانده تهدیدشده یا درگیر جنگ است. این شیوهها شامل آن قسم ارکان عملی هستند که رابرت برنر تحت عنوان «انباشت سیاسی» از آنان یاد میکند؛ یعنی «ایجاد یک سازمان نظامی وسیعتر و موثرتر یا برپایی تشکیلاتی قدرتمندتر برای استخراج مازاد تولید.» اما انباشت تدافعی میتواند در قالب فروش داخلی مستغلات، زمینها و ادارات دولتی و همچنین فروش حقوق انحصاری و اعطای امتیازات اقتصادی به خارجیها نیز تحقق یابد.
انباشت تدافعی برای کشورهای واپسمانده یک راهبرد توسعهای محافظهکارانه است، تا جایی که مستلزم هیچگونه تغییر بیواسطهای در رژیم مالکیت اجتماعی و روابط بازتولید ابتدایی آن کشورها نیست. اما مهمتر از اینها، انباشت تدافعی از لحاظ سیاسی به سه دلیل واجد تناقضاتی جدی است. این راهبرد، قبل از هر چیز، روال پیشین دولتها در وصول مطالبات معقول و کموبیش برحق مالیاتی از اتباع خود را مختل میسازد. دوم آنکه معمولا به ازهمگسیختگی اقتدار دولتی و کاهش ثمربخشی اجرایی آنان میانجامد. و در وهله سوم متضمن درجاتی متفاوت از واگذاری حاکمیت اقتصادی و تلویحا سیاسی، به دولتها و اتباع بیگانه است؛ امری که درست در نقطه مقابل هدف راهبردی دولتهای عقبمانده برای بازتولید سیاسی خود است. بنابراین، انباشت تدافعی به هیچ عنوان راهبردی عملی و پایدار برای حفاظت در برابر فشارهای فزاینده آن قسم دولتهای پیشرفتهتری نیست که قدرت ژئوپولیتیکشان از منبع کیفی متفاوتی، یعنی همان شیوه تولید سرمایهداری، سرچشمه میگیرد. در حقیقت، تمامی راهبردهای تکبعدی انباشت تدافعی بدون استثناء به شکستهای نظامی منجر گشته و بازسازی ریشهای دولت و بعضا همزمان با آن، پروژه مدرنیزاسیون تدافعی را بهدنبال داشته است.
مدرنیزاسیون تدافعی شامل واردات محصولات مدرن صنعتی، سازمانی و فناورانه است که عمدتا، اما نه صرفا، برای اهداف نظامی و امنیتی به کار گرفته میشوند. اما مدرنیزاسیون تدافعی نیز تناقضات بالقوه خطرناکی در پی دارد. اتخاذ توأمان راهبرد انباشت تدافعی از سوی دولتهای واپسمانده برای تامین مالی مدرنیزاسیون تدافعی موجد برخی از این تناقضات است. علاوه بر این، گونه کیفا متفاوتی از تناقضات نیز در این پروژه بهچشم میخورد که آن را «تناقضات اقتباس» مینامم. مدرنیزاسیون تدافعی، بهخصوص در مراحل اولیهاش، بسیار گزینشی عمل میکند، بهگونهای که با نادیدهگرفتن شاکلههای سیاسی و اجتماعی، تنها به واردکردن اشکال مدرن اقتصادی و فناورانه میپردازد. بدینترتیب، اشکال مدرن وارداتی و محیط پیشامدرن پیرامون آنان از لحاظ تاریخی ناهمگام و از منظر توسعه فاقد هرگونه وجه قرابتی بوده و در نتیجه هیچ پیوند ارگانیکی برقرار نمیسازند. بدینسان در جریان مدرنیزاسیون تدافعی، همانطور که تروتسکی بهدرستی اشاره دارد، دولتهای عقبمانده «دستاوردهای بهعاریتگرفتهشده از خارج را تضییع ساخته» و شاکلهای متناقض و ناپایدار بهوجود میآورند که مایلم از آن به «ملغمه نامتقارن» یاد کنم.
این ملغمه نامتقارن تنها محدود به تلفیق محصولات و روابط اقتصادی مدرن و پیشامدرن نیست، بلکه میتواند آمیزهای از فرآوردهها و سازمانهای سیاسی مدرن و اشکال و روابط پیشامدرن اجتماعی-اقتصادی را دربرگیرد. این وضعیت اغلب ناشی از راهبردهای تدافعی طبقاتی بومی است که در حین تلاش برای مهار دستاندازیهای خودسرانه دولتی واپسمانده بر دارایی و اعتبارشان، اشکال سیاسی مدرنی را مورد اقتباس قرار میدهند که با سطح توسعه اجتماعی و اقتصادی آنکشور ناسازگار است. چنین ملغمه نامتقارنی با هر پیکربندی دقیقی که داشته باشد، معمولا به طغیان ناگهانی انقلابی سیاسی منتهی میگردد که دولتهای عقبمانده را در مسیر تبدیل به دولت-ملتهایی سرزمینی، متمرکز و در ظاهر بورژوایی دموکراتیک قرار میدهد.
استدلال کلیدی من در اینجا این است که نمیتوان اینانقلابها را آنطور که باید و شاید در چارچوب مفهوم انقلاب بورژوایی تبیین کرد؛ چراکه انقلاب بورژوایی ساختاری درونمدار داشته، حال آنکه تناقضات موردنظر، خاستگاه و عملکردی بینالمللی دارند. چنین گسستی در مارکسیسم ارتدوکس مابین مفروضات و وعدههای نظریات درونمدار پیرامون انقلاب بورژوایی همان گره فکری عمدهای بود که تروتسکی با توسل به مفهوم «انقلاب مداوم» بهمثابه راهبردی سیاسی در پی گشودن آن بود. اما انقلاب مداوم بهنوبه خود صورتبندی معینی از پدیدهای فراگیرتر با نام «انقلاب عقبماندگی» است که بر انقلابهای سیاسی حاصل از تناقضات جاری در انباشت تدافعی یا مدرنیزاسیون تدافعی دلالت دارد. با ایناوصاف، انقلابهای عقبماندگی رو به سوی آن دارند تا با مدرنسازی دولتهای پیشاسرمایهداری، اولین گام را بهسمت یک انقلاب اجتماعی از بالا که همانا انقلابی در رژیم مالکیت اجتماعی است، بردارند. بنابراین، ایندست انقلابها همواره مستلزم بازآرایی تاریخی یا بهطور مشخصتر، وارونهسازی ترتیب رویداد آن تحولات مدرن اجتماعی و سیاسی است که برای اولینبار در انگلستان بهوقوع پیوستند. از این گذشته، انقلاب عقبماندگی اغلب طی فرآیندی که تروتسکی آن را تضییع دستاوردها قلمداد میکرد، دگردیسی صوری و کارکردی اشکال و نهادهای سیاسی و قضایی مدرنی را بهدنبال داشت که دولتهای واپسمانده از اروپا وارد ساخته بودند. برای مثال، انقلاب 1848 آلمان موجب پدید آمدن فرمول «شاه بالاتر از پارلمان» شد که در تقابل با قاعده انگلیسی «شاه در پارلمان» قرار داشت. انقلاب مشروطه ایران نیز با تحمیل قیودی مذهبی بر روند سکولار قانونگذاری در مجلس، صورتی جهشیافته از اینقاعده آلمانی را اختیار گرفت.
زمینههای داخلی و بینالمللی عصر قاجار
ایران در اوایل عهد قاجار به عقبماندگی نسبی اقتصادی، دولتی ضعیف و یکطبقه بازرگانی بومی کوچک اما به نسبت قدرتمند و خودمختار شناخته میشد. در این بین، نظامی ویژه از «حاکمیت دوگانه» نیز برقرار بود که سلطنت قاجار بهموجب آن، قدرت را با یک شبهروحانیسالاری شیعی تقسیم میکرد که در اواخر حکومت صفوی و دوره طولانیمدت فترت پس از آن، قدرت و ثروت چشمگیری به چنگ آورده بود.
زمینههای بینالمللی نیز برای شکلگیری حکومت قاجار نامساعد بود. قاجارها، برخلاف صفویان، حکومت قبیلهای خود را در عصر تفوق آندست قدرتهای بزرگ اروپایی برپا ساختند که روسیه بزرگترین چالش پیشرویشان بود. با پایان جنگهای ناپلئونی، روسیه تزاری برنامههای گسترشطلبانه خود در قفقاز و آسیای میانه را به سمت جنوب و آبهای گرم خلیجفارس از سر گرفته بود. تزارهای روس، آبهای گرم خلیجفارس را برای امپراتوری، بسیار حیاتی میپنداشتند و از دوران پطر کبیر درصدد دستیابی به آن بودند. در سوی دیگر، قاجارها نیز قفقاز را قلمرو سنتی خود میدانستند. بهاینترتیب، جنگ با روسیه امری اجتنابناپذیر میکرد. اما ارتش قبیلهای کوچک و نامنظم قاجارها بههیچعنوان حریفی درخور برای ارتش امپراتوری و ورزیده روسیه نبود. ایران در سالهای 1812 و 1826 با تحمل دو شکست بزرگ نظامی، تمامی سرزمینهای تحتسلطه خود در شمال رود ارس، از جمله آذربایجان، گرجستان و داغستان را از دست داد. این حاکمیت روسیه بر سرتاسر منطقه قفقاز جنوبی در عهدنامههای خفتبار گلستان و ترکمانچای از سوی ایران به رسمیت شناخته شد. پیشرفت روسها، در عین حال، بریتانیایی را مضطرب کرد که به ایران به چشم یک مولفه کلیدی در راهبرد کلی خود برای حفاظت از هندوستان در برابر توسعهطلبی روسیه مینگریست. این بهآن معنا بود که بریتانیاییها در صورت لزوم، حمایت تاکتیکی از قاجارها را در دستور کار داشتند، اما نه بهآنحد که ایران را قادر کند تا درست در مرزهای جنوبشرقی خود منشأ تهدیداتی مشابه علیه هندوستان باشد. به این تعبیر، ایران برای بریتانیاییها در حکم یک کشور حایل بود.
قاجارها در واکنش به این روند پرسرعت افول قدرت خود، دست به اقداماتی موردی زدند که از لحاظ منطقی، اما نه لزوما در جنبههای تکوینی و اجرایی، همارز یک پروژه تدافعی و نافرجام مدرنیزاسیون بود. ولیعهد عباسمیرزا بلافاصله پس از جنگهای ایران و روس و در راستای مدرنسازی ارتش قبیلهای، اصلاحات «نظام جدید» را به راه انداخت. تامین مالی این اصلاحات در حالی مستلزم مخارجی گزاف بود که درآمدهای دولتی نیز در پی ازدسترفتن سرزمینهای گسترده شمالی که بهطور سنتی بخشی قابلتوجه از درآمدهای مالیاتی قاجارها را تامین میکردند، به شدت کاهش یافته بود. در نتیجه، قاجارها برای تامین مالی مدرنیزاسیون تدافعی خود به راهبرد انباشت تدافعی متوسل شدند. بهاینترتیب، میرزاتقیخان امیرکبیر، صدراعظم وقت، آغازگر برنامههای اصلاحاتی نوینی شد که مشتمل بر ایجاد تمرکز اداری و کاهش مستمریهای دولتی به درباریان، علما و نخبگان محلی بود. اصلاحات با مقاومت گروههایی مواجه شد که ایندست اقدامات را ناقض حقوق و امتیازات سنتی و بالفعل خود میپنداشتند و سرانجام ناصرالدینشاه را به عزل و قتل امیرکبیر متقاعد کردند. پس از آن بود که سلطنت قاجار فروش ادارات و زمینهای دولتی، اراضی خالصه، القاب و تیولها را شدت بخشید. این اصلاحات، آن قسم جهتگیریهای سیاسی و مالیاتی از پیش موجودی را استحکام بخشید که دولت را بیشازپیش تضعیف میکرد.
در هر صورت، این اقدامات نتوانست روند روبهزوال سلطنت قاجار را متوقف کند. بنابراین، از اواسط قرن نوزدهم میلادی، قاجارها صورت دیگری از انباشت تدافعی را اتخاذ کرده و دست به کار فروش امتیازات تجاری و اقتصادی به آن گروه سرمایهداران خارجی شدند که عمدتا بریتانیایی و روس بودند. فروش امتیازات، صرفنظر از آنکه نیازهای مالی مبرم و فوری دولت را برآورده میکرد، در مقام راهبردی معطوف به سیاست «موازنه مثبت» نیز ظاهر میشد که به موجب آن، حضور توأمان قدرتهای امپراتوری رقیب و منافع چشمگیر اقتصادی آنان در ایران، مانع از مستعمرهسازی یا اشغال رسمی این کشور به دست هریک از آن قدرتها بود. افزون بر این، اعطای امتیازات، سبب تسهیل در امر واردات محدود محصولات اداری و فناورانه از غرب شد.اما انباشت تدافعی قاجارها، پیامدهای ناخواسته دیگری نیز بهدنبال داشت: نخست و از همه مهمتر آنکه اعطای امتیازات تجاری به سرمایهداران روس و بریتانیایی تاثیری فاجعهبار بر آن بازاری به جای گذاشت که پیش از این نیز در شرایطی وخیم بهسر میبرد و قادر به رقابت با کالاهای صنعتی ارزانتر غربی نبود. اعطای امتیازات جدید، به همراه باجگیری و زیادهستانیهای خودسرانه و روزافزون قاجارها، تجار بازار را به سمت سرمایهگذاری در قالب خرید زمین سوق داد. این امر به فئودالیشدن طبقه بورژوازی بازرگانی منجر شد؛ فرآیندی که بهواسطه تجارت روبهرشد محصولات قابلفروش کشاورزی و مخصوصا پنبه و خشخاش، شتاب یافته بود. در خلال جنگ داخلی آمریکا، قیمت پنبه در بازارهای جهانی بهمیزان قابلتوجهی افزایش یافته بود. این در حالی بود که بریتانیا در جریان آنچه «جنگ تریاک» نامیده میشد، هر روز بیشازپیش متقاضی تریاکی ارزان برای واردات به هندوستان بود تا آن را در ازای چای به چین صادر کند. گسترش کشت محصولات قابلفروش همچنین موجب کاهش خودکفایی غذایی و متعاقب آن افزایش احتمال بروز قحطی و خشکسالی بود که بهواقع طی سالهای 1869 تا 1872 کشور را درنوردید. از این گذشته، در نتیجه این سیاستها، اقتصاد ایران در معرض نوسانات قیمت کالاها در بازارهای جهانی قرار گرفته و شرایط زندگی صنعتگران، پیشهوران، دستفروشها و فقرای شهری که در صنایع دستی سنتی و وابسته به بازار به سرعت رو به افول آن زمان، مشغول به کار بودند، رو به وخامت گذاشته بود.
ثانیا، روحانیون و علما نیز متاثر از آندست اصلاحات قضایی و آموزشی بودند که مدرنیزاسیون تدافعی ایجاب میکرد. تکثیر و گسترش محاکم مدنی که بخشی به منظور تسهیل کارکرد روانتر سرمایه خارجی و بخشی به منزله تقلیدی صرف از نهادهای غربی صورت پذیرفت، نفوذ و اعتبار علما را که مدیون تسلط پیشین آنان بر نظام قضایی بود، متزلزل کرد. به همین ترتیب، آموزشوپرورش نیز که به شکلی سنتی در مدارس مذهبی جاری و متمرکز بود، اکنون با رقبایی جدید مواجه بود؛ مدارسی سکولار که علوم جدید و زبانهای خارجه را آموزش میدادند. علاوه بر این، قدرتهای سکولار اینجهانی تنها بر مبنای تواناییشان در محافظت از سرزمینها و مایملک مسلمین، مورد تایید علما واقع میشدند؛ امری که قاجارها آشکارا عاجز از تحقق آن بودند. دست آخر، بسیاری از علمای عالیرتبه شیعه برخی اشکال محدودسازی نهادینه قدرت سلطنتی را مطلوب خود یافتند. با این وجود، مخالفت علما با قاجاریان یا حمایت آنان از نهضت مشروطه نه مطلق بود و نه همیشگی. این تلاش مشروطهخواهان برای ساماندهی زمینهای وقفی بود که به ویژه خصومت برخی علمای ثروتمندتر را برانگیخت. باقی علمایی که از پست و مقام یا پشتیبانی سلطنتی برخوردار بودند نیز بالطبع مخالف سرسخت مشروطیت بودند.
سوم آنکه اعطای امتیازات به قدرتهای اروپایی مستلزم تماس و برخوردهایی بیشتر با دنیای غرب بود. این مهم به پیدایش یک قشر اجتماعی کوچک اما متنفذ از روشنفکرانی انجامید که خود تحتتاثیر غرب بودند. آنان که مجذوب توسعه غربی شده بودند، واپسماندگی ایران را به کلی ناشی از حاکمیت خودکامه قاجارها میدانستند. همین تلقی، آنان را در صف مقدم نهضت قاجارستیز مشروطه قرار داد. شایان ذکر است که بسیاری از این روشنفکران، باوجود گرایشهای سکولارشان، دیدگاههای سیاسی خود را با زبانی مذهبی عرضه میداشتند تا بهتر بتوانند با مخاطبی ارتباط برقرار کنند که اکثریت قریب به اتفاق آن هنوز بیسواد بود. این فرآیند خود حکایت از قسمی توسعه فکری مرکب داشت که پیرایههای ریشهشناختی و غربی اصطلاحات و واژگان تولیدی فراوانش همیشه هم منطبق بر محتوای مفهومی دگرگونشده آنان نبود.
و نکته آخر آنکه شرایط وخیم اقتصادی و اخاذیها و زیادهستانیهای شدتیافته دولتی، صدها هزارنفر از دهقانان و فقرای شهری را وادار کرده بود تا به منطقه قفقاز روسیه مهاجرت کنند. در همانجا بود که آنان به استخدام صنایع نفت و معدن آذربایجان و ارمنستان درآمده و البته در معرض سیاستهای انقلابی سوسیالدموکراسی روسی قرار گرفتند. عناصری از این «پرولتاریای در تبعید» نقشی مهم در انقلاب مشروطه ایفا کردند. برای نمونه، رادیکالیسم جاری در مجلس اول تا حدود زیادی مرهون نفوذ نمایندگان آذری بود که بسیاری از آنان روابطی نزدیک با سوسیالدموکراسی روسیه و جوامع کارگری مهاجر ایرانی در آن کشور داشتند.
با توجه به آنچه گفته شد، در ابتدای قرن بیستم، نیروی پویای عقبماندگی ایران قاجار را در یک بحران عمیق سیاسی-اقتصادی و ایدئولوژیک فرو برده بود. تعادل سنتی نیروهای طبقاتی نیز به شدت مختل شده بود. در این بین، بورژوازی بازرگانی و علما که هر دو از طبقات مرفه اما غیرسرمایهدار بودند، درصدد برآمدند تا برای حفاظت از قدرت و منافع خود و از رهگذر نهادهای سیاسی مدرن، بهخصوص پارلمان، اختیارات قانونگذاری سلطنت را محدود کنند. طبقات فرودست و روشنفکران سکولار نوظهور که مولود فرآیندهای گستردهتر توسعه ناموزون و مرکب بودند، بهدنبال تغییراتی به مراتب بنیادیتر در سطوح سیاسی و اجتماعی بودند.
اوضاع و عوامل بینالمللی نیز دستبهدست هم داده و به بروز جنبشهای دموکراتیک ملیگرایانه در منطقه یاری میرساند. شکست روسیه در برابر ژاپن و انقلاب متعاقب آن در سال 1905 احساسات ضدامپریالیستی و ضدسلطنتی ایرانیان را بیشازپیش برانگیخت. اصلاحات گمرکی مظفرالدینشاه نیز به نارضایتی بازاریان دامن زد. به علاوه، کاهش قیمت نقره در بازارهای جهانی تاثیری اساسی بر اقتصاد ایران بهجا گذاشت؛ چراکه پول رایج کشور، قران، برپایه ارزش نقره تثبیت شده بود. چندین سال متوالی برداشت بد محصول نیز اوضاع را وخیمتر کرد، به نحوی که قیمت نان و برخی اقلام ضروری دیگر سر به فلک کشیده و در سطح شهرها به «شورشهای نان» دامنهدار انجامید. پاسخ دولت به این تحولات، مجازات سنگین برخی تجار بازار بود که به احتکار و افزایش تصنعی قیمتها متهم شده بودند. این پرده پایانی، تظاهراتی مردمی را موجب شد که به سرعت تحول یافته و به یک نهضت گسترده شهری علیه سلطنت بدل شد.
در جولای 1906، صدها هزار نفر در اماکن مقدس قم و محوطه وسیع باغ سفارت بریتانیا در تهران، بست نشستند. تظاهرکنندگان که افرادی از هر طبقه شهری و موقعیت اجتماعی، اعم از اعضای اصناف، صنعتگران، مغازهداران، بازاریان خردهپا، روحانیون جوان و طلاب را در بر میگرفتند، خواستار تاسیس مجلس شورای ملی بودند. این اقدام آنان از سوی بازرگانان سرشناس تهران، برخی روحانیون برجسته شیعه و تکنوکراتهای عالیرتبه، شاهزادگان و درباریانی حمایت و پشتیبانی مالی میشد که از حاکمیت جدا شده بودند. مظفرالدینشاه که در مسند قدرت بود، عاقبت تسلیم شد و در تاریخ پنجم آگوست 1906 فرمان تشکیل اولین مجلس شورا در ایران و تهیه پیشنویس قانون اساسی را صادر کرد. در پی این رویدادها، کشور شاهد پنجسال مبارزات پرفشار، مابین مشروطهخواهان و سلطنتطلبان بود که دو سال از آن به یک جنگ داخلی خونین سپری شد.
اما دستاوردهای انقلاب مشروطه محدود و نسبی بود. بهطور مثال، ماهیت مردمی مجلس به مثابه مهمترین دستاورد انقلاب، بهشدت در تنگنا قرار گرفته بود؛ زیرا مطابق ماده اول از «قانون انتخابات 1906» رایدهندگان تنها به شش طبقه عمده مرفه محدود میشدند. به همین قیاس، الغای تیول و تیولداری نیز اساسا متوجه خاندان قاجار بود و رویهمرفته تاثیراتی ناچیز بر روابط فئودالی و قدرت سیاسی طبقه ملاکین بهجا گذاشت. احتمالا به همین علت بود که انقلابیون از پشتیبانی سیاسی دهقانان بینصیب ماندند.
با همه این تفاسیر، انقلاب مشروطه هنوز هم نقطهعطفی در تاریخ ایران است. این انقلاب توانست برای اولینبار و بهواسطه تشکیل مجلس شورای ملی و ارایه منشور قانون اساسی، محدودیتهایی رسمی و نهادینه در قبال قدرت عنانگسیخته سلطنتی وضع کند. انقلاب مشروطه همچنین موجب الغای هرچند نصفهونیمه تیولها شد، پیدایش و گسترش اشکال مدرن سازماندهی سیاسی در قالب احزاب سیاسی و انجمنهای مخفی و غیر آن را به همراه داشت و به روند رشد و ترقی مطبوعات شتاب بخشید؛ چنانکه به نوبه خود انقلابی فرهنگی و ادبی به راه انداخت. افزون بر این، نهضت مشروطه طی مخالفت همزمان خود با حکومت خودکامه سلطنتی و سلطه بیگانگان، گفتمان سیاسی جدیدی را شکل داد که با تمرکز بر مفهوم «ملت»، نشان از ظهور و رواج ناسیونالیسم در ایران داشت. در پایان، تقریبا تمامی جنبشهای اپوزیسیون ایرانی در سده گذشته تحتتاثیر عظیم سیاسی و ایدئولوژیک مشروطیت قرار داشته و باوجود تمایزات متعددشان، همگی مدعی آن بودهاند که دنبالهرو پروژه دموکراتیک و ناتمام انقلاب مشروطهاند. کوتاه آنکه انقلاب مشروطه نهتنها ساختار سیاسی کهن ایران را دگرگون کرد، بلکه تخیل سیاسی و خودآگاه جمعی ایرانیان را نیز به کلی منقلب کرد.
«تاریخنگاری مشروطه» در گفتوگو با محمدعلی همایونکاتوزیان
رسیدن به «روایت درست» ممکن نیست
سهند ستاری: امروز با گذشت بیش از یک قرن از انقلاب مشروطه، تاریخهای متعدد و متکثری از این واقعه در دست است که با گذر از ادوار تاریخی، روایتهای مختلفی از مشروطه ارایه میکنند. در حالیکه منابع این انقلاب متنوعاند، ما با رویدادی مواجهیم که نحوه رفتار دورههای مختلف تاریخی را در امکان تاریخنگاری مدون از مشروطه بسیار مهم و برجسته کرده است چرا که سهم و تاثیر دورههای مختلف در بازگویی روایات گوناگون از مشروطه به حدی آشکار است که نمیتوان این تاریخ را بهمثابه یک کل منسجم دید. از اینرو، تفاوتها و تمایزات موجود میان تاریخهای متعددی که از انقلاب مشروطه در دسترس است، امکان به همچسبیدن تکههای این تاریخ را با تعارضات جدیای روبهرو کرده است. بهعنوان مثال در روایات متاخر از انقلاب مشروطه ستارخان و باقرخان، افرادی رادیکال و سوسیالدموکرات معرفی میشوند حال آنکه روایات آغازین به ما میگوید آنها از اعضای انجمن احرار بودند؛ یک انجمن دستراستی، با مشی محافظهکار. به این منظور سراغ همایونکاتوزیان رفتیم تا در باب کلیت تاریخنگاری مشروطه با او صحبت کنیم؛ از تاریخنگاری رسمی و غیررسمی، از امکان تدوین تاریخنگاری اجتماعی-سیاسی، از گفتار تاریخ از پایین و همچنین از امکان تدوین تاریخ اجتماعی با شیوه تاریخنگاری تطبیقی. آنچه در ادامه میآید، متن مصاحبه مکتوب ما با ایشان است:
در ثبت، وقایعنگاری و تحلیل اتفاقاتی که در 108سال پیش در ایران به نام انقلاب مشروطه صورت گرفته، مکتوباتی در دسترس است که گویی در هر دوره، تاریخ مشروطه را از نگاه همان دوره نوشتهاند: تا قبل از کودتای 29 اسفند، در دوران پهلوی اول، پهلوی دوم، انقلاب اسلامی و دوران پس از انقلاب. از اینرو به نظر میرسد تفاوت آشکاری میان تاریخنگاریهای مشروطه وجود دارد. با این حساب، آیا میتوان قایل به تاریخنگاری رسمی و غیررسمی از مشروطه بود؟
اینکه از تاریخ مشروطه روایات و تعابیر و تفاسیر گوناگون در دست است، شگفتانگیز نیست. درباره انقلاب فرانسه هم چنین است، درباره انقلاب روسیه هم همینطور است و قس علیهذا. در واقع درباره هر واقعه تاریخی، روایات گوناگون است چنانچه هنوز هم بر سر حقایق تاریخی «واقعی» ترور پرزیدنت کندی و سپهبد رزمآرا هم روایات گوناگونی وجود دارد. در واقع شما اگر به روایات گوناگون انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن 57، مثلا روایت ناظمالاسلام کرمانی، روایت کسروی و روایت ملکزاده رجوع کنید، خواهید دید برخلاف پارهای تفاوتهای کوچک و بزرگ تقریبا همه این روایات طرفدار انقلاب مشروطهاند و این انقلاب را به صورت نبرد بین خیر و شر و حق و باطل میبینند. در حالیکه یک برخورد علمی و واقعبینانه، واقعیات را عینا مانند آنان نمیبیند. البته آثاری که نام بردم و سایر روایات مشابه ارزش خود را دارند ولی هیچکدامشان روایت «رسمی» نیست، چرا که اصولا تاریخ رسمی را دولتها مینویسند.
نویسندگان تاریخهای مشروطه ایران، از تاریخنگاران خود عصر مشروطه تا تاریخنگاران متاخرتر، تصویری پیچیده و متنوع و به یک اعتبار قرائت خیر و شر از تاریخ مشروطه به دست میدهند. با این حال زمینههایی هستند که در این میان کمتر به آنها توجه شده: زمینههایی نظیر مسایل زنان، ظهور ناسیونالیسم، فرودستان، اقلیتهای مذهبی و… در این گفتار تاریخ از پایین، همواره برای تاریخ نخبهمحور پس زده شده و مبارزه «مردم» در تاریخنگاری اجتماعی مشروطه تقریبا نادیده گرفته شده است. آیا برای آگاهی از تاریخ فرودستان و حذفشدگان مشروطه در تاریخهای مشروطه باید سراغ دورهای خاص را گرفت یا باید از نو دست به تدوین تاریخ اجتماعی-سیاسی مشروطه زد؟
«گفتار تاریخ از پایین» از مدهای اخیر است و بیاهمیت هم نیست. اما باید دید اهمیت نسبی «نیروهای پایین» در انقلاب مشروطه چگونه بوده است. شما تقریبا هر روایتی را که از انقلاب مشروطه بخوانید بر اهمیت مشارکت عموم مردم تاکید کرده است جز آنکه تکتک عموم مردم را نمیتوان نام برد. فقط کسانی از آنان که به فرماندهی رسیدهاند، شهرت یافتهاند که بنامترینشان ستارخان و باقرخان هستند. زنان البته در انقلاب مشروطه نوعی مشارکت داشتند اما محدود به چندنفر و چندموضوع. دیگران نقش مهمتری داشتند، مانند سوسیال دموکراتهای قفقاز و… . و دستکم در برخی از آثاری که در دهههای اخیر به زبان انگلیسی منتشر شدهاند به نقش آنان توجه شده است.
در دهه 50 شمسی با توجه به فضای سیاسی آن زمان، گرایش جدیدی در تاریخنگاری ایران ظهور کرد: گرایشی که تاریخ را با تئوریهای چپ و با دیدگاه طبقاتی، تحلیل و روایت میکرد. این گرایش تاریخ مشروطه را نیز روایت کرد و به تحلیل این واقعه با نظریات مارکسیستی پرداخت. آیا میتوان با این گفتار، تاریخ اجتماعی مشروطه را دنبال کرد؟
به طور خلاصه عرض کنم این توهم که انقلاب مشروطه یک «انقلاب بورژوایی» بود، خلاف واقع است. در آن انقلاب همه طبقات برخاستند، یعنی یک انقلاب ملت بر ضد دولت بود. حتی یک طبقه اجتماعی در برابر آن مقاومت نکرد و یک سازمان سیاسی در برابر آن نایستاد. به علاوه اگر کسانی چون علیقلیخان و صمصامالسلطنه و سایر خوانین بختیاری و نیز سپهدار تنکابنی ــ مالک بیشتر مازندران ــ و سردار منصور ــ مالک بیشتر گیلان ــ به تهران لشکر نمیکشیدند، معلوم نبود که عاقبت کار چه میشد. آیا اینها «نماینده بورژوازی» بودند؟
در تاریخنگاری مشروطه، تاریخهای مختلفی از این رخداد در دست است که حتی در فکتهایی با هم در تعارضند. اما سویهای از تاریخنگاری مشروطه با شیوهای تطبیقی میکوشد با پیشکشیدن روایات مختلف از ادوار تاریخی با توجه به سهم و تاثیر سلطه وقت و تاثیرپذیری، آنها را همچون تکههای مختلف یک اتفاق معرفی کند. ولی این شیوه با کنارهم قراردادن به ظاهر نظاممند این تکهها، گویی تاریخ مشروطه را با تعارضات جدیای روایت میکند. به نظر شما آیا میتوان با کنار همچیدن این تکهها، تاریخی اجتماعی از انقلاب مشروطه ارایه داد؟ تاریخی به دور از نفوذ سلطه هر دوره.
این نکته درخور تامل است، مثلا تاریخ مشروطه کسروی، بیشتر در زمان رضاشاه نوشته شد، ولی از آن نمیتوان بهعنوان «روایت تحت سلطه» یاد کرد چون اصلا در سالهای اول حکومت رضاشاه رژیم دیکتاتوری و در سالهای بعد رژیم استبدادی- به قول رضاشاه «حکومت یکنفره»- برقرار بود که بهکلی نافی مشروطه و انقلاب مشروطه بود. چنانچه در بالا توضیح دادم روایاتی که از انقلاب مشروطه در عصر پهلوی ارایه شد تقریبا تماما طرفدارانه و یکجانبه بود. برخی روایات بعد از انقلاب عکس آن هستند. آنچه به آن نیاز است (و خود بنده تا توانستهام در روایات خود ارایه کردهام) روایات علمی است که باز هم ممکن است با هم اختلاف داشته باشند ولی برخوردشان علمی و انتقادی است نه زندهبادی و مردهبادی. معنای تحقیق علمی در این باب این نیست که «تکههایی» از اینجا و آنجا در کنار هم قرار داده شوند بلکه این است که شرح و تحلیلی انتقادی، علمی و فراگیر ارایه شود که تاریخ آن دوره را به شکل واقعبینانه و بیطرفانهای تبیین کند.
از سوی دیگر در این شیوه و در فرآیند کنار هم گذاشتنها روایات ادوار و گفتارهای مختلف، لاجرم چالشهایی پیش میآید که با خود تعارضات و تناقضاتی پیش میکشد. آیا چالشهای برآمده از این کنارهمگذاشتن نظاممند در شیوه تطبیقی، میتواند خود را از چندگانهانگاریهای نادرست در تاریخنگاری مشروطه رها کند و اجازه تبیین تاریخی اجتماعی-سیاسی از مشروطه دهد؟
گمان میکنم پاسخ این پرسش را در نکته بالا گفته باشم. اگر ریشه تناقض و تعارض در روایات زندهباد-مردهباد باشد، کاری جز نادیدهانگاشتن آن نمیتوان کرد، مثلا یکی از روایات غالبا غیرمکتوبی که بسیاری از مردم به آن باور داشتند این بود که انقلاب مشروطه را «انگلیسها» کردند. چنین تصوری خلاف وقایع و حوادث و اسناد و مدارک انقلاب مشروطه است و به آن اعتباری نمیتوان داد. اما در برخوردها و تحلیلهای علمی هم روایات ممکن است یکسان نباشد و اصولا رسیدن به «روایت درست» ممکن نیست. اما میتوان با مقایسه روایات علمی یکی را بر دیگری ترجیح داد.
تاریخنگاران مشروطه
بیش از یکقرن درباره مشروطه و وقایع منتهی به نخستین انقلاب ایران در دوره مدرن گفته و نوشته شده است. از همان روزهای نخست واقعه تا همین امروز، تاریخنگاری مشروطه از تکاپو نیفتاده هرچند گرایشهای مورخان آن تحولی کامل را از سر گذرانده. اگر مورخان نخستین با نگاهی از سر شگفتی و تحسین به مجاهدان و مبارزان مشروطه میپرداختند، اکنون گرایش غالب، دیدگاه انتقادی به مشروطه و مشروطهخواهان است. با این وجود هستند تاریخنگارانی که میکوشند انقلاب مشروطه را در زمینه و زمانه خود بسنجند. پرداختن به تکتک تاریخنگاران مشروطه ایران نیازمند مجالی مفصلتر است. اما در اینجا به تسامح، تاریخنگاران را به سهنسل تقسیم کردهایم و از هر دوره به نمونههایی اشاره میکنیم.
نسل اول: شاهدان واقعه
محمدناظمالاسلام کرمانی: از جمله اولین و مهمترین تاریخنگاران انقلاب مشروطه همزمان با وقوع آن ناظمالاسلام کرمانی است. «تاریخ بیداری ایرانیان» او روایتی دستاول از حوادث مشروطه اول و دوم به دست میدهد. ناظمالاسلام عضو انجمنی مخفی بود که حدود دوسال قبل از انقلاب مشروطه ایجاد شده و در حکم کمیته انقلاب بود. او دوست صمیمی پسر سیدمحمد طباطبایی یکی از روحانیون اصلی مشروطهخواه نیز بود و حضورش در بیت آیتاللهطباطبایی و عضویت در کمیته انقلاب، او را در کانون وقایع مشروطه قرار میداد. «تاریخ بیداری» یادداشتهای اوست در ششجلد که در دومجلد تنظیم شده است. ناظمالاسلام در مقدمه کتاب خود به احوال گروهی از بزرگان و مشروطهخواهانی چون شیخاحمد روحی و میرزاآقاخان کرمانی و نیز شرح حوادث مهمی چون واقعه رژی، نامههای میرزایشیرازی و ناصرالدینشاه درباره این واقعه و تلگرافهای مبادلهشده و سپس حالات میرزارضای کرمانی و صورت بازجویی او میپردازد. این کتاب هنوز که هنوز است یکی از مراجع مهم تاریخی بهشمار میرود.
یحیی دولتآبادی: از مهمترین رجال سیاسی عصر مشروطه و دوران پس از آن تا اوایل حکومت رضاشاه یحیی دولتآبادی است که پستهای سیاسی مختلفی از جمله چندبار نمایندگی مجلس شورای ملی را در مقاطع متعدد تجربه کرد. او که در بیشتر محافل سیاسی روشنفکری نقش داشته است، خاطرات خود را در کتابی به نام «حیات یحیی» منتشر کرده که در کنار «تاریخ بیداری ایرانیان» از زمره اسناد مهم در انقلاب مشروطه است. دولتآبادی حوادث تاریخی ایران از اواسط حکومت ناصرالدینشاه تا کودتای۱۲۹۹ رضاخان و تسخیر قدرت را از سوی او بیپرده بیان و تحلیل کرده است. این کتاب بهمدت ۲۵سال در فهرست کتب ممنوعالانتشار قرار گرفت. جلد اول قسمتی مشتمل بر گزارش از ایام جوانی و دوران تحصیلی نویسنده و بقیه آن تاریخ تاسیس و ایجاد فرهنگ نوین ایران است.
جلدهای دوم و سوم، حوادث مربوط به مشروطه و فعالیتهای خود نویسنده را در برمیگیرد و جلدچهارم به مهاجرت ملیون در اوایل جنگ بینالمللی اول تا انقراض سلطنت قاجاریه و دوران پادشاهی رضاخان اختصاص دارد.
محمدباقر ویجویه: یکی از تاریخنگارانی که وقایع آن دوران را از تبریز، مهد مشروطهخواهی، گزارش کرده محمدباقر ویجویه است. «تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز» او شرح محاصره 10ماهه تبریز (در سال۱۲۸۸شمسی) و مبارزات ستارخان و باقرخان با نیروهای استبداد است. کتاب با نقاشیهایی از صحنههای درگیری یا محلات مختلف شهر آراسته شده که توضیحاتی دارند، اما فاقد نام نقاشند. کتاب حاوی مطالب مهمی از جمله شورش طهران در جمادیالاخر ۱۳۲۴، عزیمت علما به قم و تحصن مردم در خانه وزیرمختار انگلیس، صدور فرمان مشروطه، درگذشت مظفرالدینشاه و به سلطنترسیدن محمدعلی شاه، بهتوپبستن مجلس و مسجد سپهسالار و شروع جنگ از ۲۳جمادیالاولی ۱۳۲۶ در تهران و تبریز، فعالیتهای باقرخان در خیابان و ستارخان در امیرخیز، یادداشتهای روزانه از وقایع تبریز که بیشترین صفحات را دربر میگیرد، پیروزی مشروطهخواهان در 16رمضان و شرح برقراری آرامش نسبی و اصلاحات مشروطهخواهان در تبریز و مرند و دیلمقان و خوی است.
نسل دوم: راویان واقعه
احمد کسروی: هرچند «تاریخ انقلاب مشروطه ایران» او بسیار مشهور است ولی از «تاریخ 18ساله آذربایجان» او نیز نباید گذشت. این دوکتاب تاثیر بسیاری بر تاریخنگاری مشروطه گذاشتند. هر دو کتاب، هم در دوران انتشار و هم در سالهای پس از آن بارها و بارها خوانده شدند و از گزند انتقادهای تندوتیز نیز در امان نبودند. کسروی حساسیتها و تمایلات ویژهای به بسیاری از مطالب داشته که شناخت آنها برای دریافت تاثیری که میتوانستند در توصیفات و روایات وی در نوشتن تاریخ مشروطیت داشته باشند، حایزاهمیت است. «تاریخ انقلاب مشروطه ایران» مدتها معتبرترین سند انقلاب مشروطه بوده است. کسروی در کسب این مقام برای این اثر تاریخی با دقت هرچه تمامتر به تحقیق و گردآوری منابع موجود عمدتا در زبان فارسی کوشیده است. اگر گاهی در مواردی از معیارهای موردنظر خودش در تطبیق و درستی وقایع، کوتاهی رخ داده اما همچنان در مقایسه با دیگر تاریخهای نوشتهشده تا آن دوره یکی از موثقترین روایات است.
مهدی ملکزاده: یکی دیگر از افرادی که چندسال پس از مشروطه اقدام به نوشتن تاریخ مشروطه کرد، مهدی ملکزاده است. ملکزاده فرزند ملکالمتکلمین از بزرگترین مشروطهخواهان ایران بود و به همین دلیل از نزدیک در جریان بسیاری از وقایع قرار داشت. او در مشروطهدوم نیز از هواداران حزب دموکرات بود و با بزرگان این حزب نشست و برخاست داشت. کتاب هفتجلدی ملکزاده که «تاریخ انقلاب مشروطه» نام دارد گرچه چندان موردتوجه نبوده، اما همچنان یکی از منابع مهم تحقیقاتی درباره انقلاب مشروطه است.
نویسنده برخلاف اکثر مورخان در جلداول کتاب خود به بیان حوادثی پرداخته که یکقرن قبل از مشروطیت اتفاق افتاده و هر یک عامل مهمی در پیدایش آن نهضت ملی بوده است. نکته قابلتوجه در مورد ملکزاده این است که با وجود اینکه شخصا در انقلاب مشروطه سهم بسزایی داشته و یکی از عوامل مهم آن نهضت ملی بوده است، اسمی از خود نبرده و چنین وانمود کرده که تماشاچی انقلاب بوده است.
کریم طاهرزادهبهزاد: طاهرزادهبهزاد در سال۱۲۶۷شمسی در تبریز متولد شد. در ۱۹سالگی به مشروطهخواهان پیوست و سپس وارد فرقه اجتماعیونعامیون و عضو فداییان تبریز شد. او عهدهدار سرپرستی مدافعان سنگر محله چرنداب تبریز بود و پس از تسلیم کلیه محلات شهر به گروه محله امیرخیز به رهبری ستارخان پیوست. پس از کشتهشدن شمار زیادی از مشروطهخواهان، او بهناچار ایران را ترک کرد و به استانبول رفت و در رشته معماری تحصیل کرد. او بعدها به برلین رفت و با افرادی همچون جمالزاده، رضا تربیت، تقیزاده و نیز کاظمزادهایرانشهر در انتشار مجله «کاوه» به همکاری پرداخت.
کتاب او که درباره وقایع تبریز نوشته شده «قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران» نام دارد. این کتاب از این جهت حایزاهمیت است که طاهرزاده خود عضو تشکیلات مجاهدین و از اعضای نهضت مقاومت تبریز بوده و بهویژه روایت او از محاصره 10ماهه تبریز روایتی دستاول و همراه با جزییات بسیار است.
نسل سوم: ناقدان واقعه
فریدون آدمیت: آدمیت را «پدر تاریخنگاری نوین ایران» خواندهاند. او در نزدیک به سهدهه کار پژوهشی توانست برخی از مهمترین رخدادها و جریانهای عصر مشروطه را در نزدیک به 25کتاب تالیف کند و از این بابت سهمی جدی در هدفمندکردن و نیز جهتدادن به تاریخنگاری علمی ایفا کند. آدمیت یکی از فعالترین مورخان تحلیلی مشروطیت است؛ مورخی که به صورت منظم و مدون درباره انقلاب مشروطه نوشته است. او را پایهگذار مکتب «تاریخنگاری» در برابر «وقایعنگاری» مشروطیت میدانند. روش او در تاریخنگاری به گفته خودش، تاریخنگاری تحلیلی- انتقادی بود. صراحت کلام در قضاوت درباره وقایع و شخصیتهای تاریخی و تاثیر عقلانیت و عقل روشنگری در تحلیلهایش و همچنین دقت او در شناخت، نقد و تایید عناصر روشنفکری اصیل، تاریخنگاری به شیوه آدمیت را از تاریخنگاریهای رایج جدا میکند.
ایرج افشار: ایرج افشار تحقیقات ارزشمندی درباره ایرانشناسی و کتابشناسی انجام داده که این تحقیقات در نشریات معتبر ایرانی و خارجی منتشر شدهاست. از او بهعنوان پدر کتابشناسی ایران یاد میشود. او درباره کتابشناسی مشروطه نیز تحقیقات مهمی انجام داده و بر این باور بود که «پیش از مشروطه، یعنی قبل از اینکه فرمان مشروطه صادر شود، جریاناتی بودهاند، حرکاتی کردهاند، همچنین نویسندگان و روزنامههایی وجود داشتهاند که مشخص نیست اقدامات آنها زیر لفظ مشروطه جا گیرد. برای اینکه لفظ مشروطه یک بار حقوقی یا قانونی دارد. بنابراین تسامحا اگر همه حرکات بعد از دوره محمدشاه را به حساب مشروطیت بگذاریم، از نظر متد تاریخنویسی درست نیست. باید دوره قبل را همانجور که ناظمالاسلام گفته «دوره بیداری» بخوانیم. منابع مربوط به آن دوره با منابع پس از صدور فرمان مشروطه، متفاوت و یک دست دیگری است.» از اینرو، نگاه افشار در کتابشناسی مشروطه همسو با این دورهبندی است.
ماشاءالله آجودانی: ماشاءالله آجودانی از محققان تاریخ معاصر ایران است. از آثار مهم او میتوان به «مشروطه ایرانی» و «یا مرگ یا تجدد» اشاره کرد. کتاب «مشروطه ایرانی» یکی از آثار مهم انتقادی درباره تاریخ مشروطه است.
آجودانی برخلاف سایر صاحبنظرانی که در مورد تاریخ و فلسفه مشروطیت وارد بحث شدهاند، مفهوم انقلاب مشروطیت را زیر سوال میبرد؛ به همین دلیل هم لقب ایرانی را برای مشروطه انتخاب میکند تا این مقطع را از تمام نسخ انقلابی در عصر خود متمایز کند. او در این کتاب نشان میدهد انقلاب مشروطیت کژ راهه ایرانی و انقلابی کاملا ایرانیزهشده بود.
نقدهای بسیار جدیای درباره مشروطه ایرانی تاکنون نوشته شده و در نظر بسیاری از تاریخنگاران اگرچه تا حدودی توانسته فردای انقلاب مشروطه را روایت کند، اما نتوانسته تمام حوادث تاریخی این دوران را با نظریه تاریخی خود اثبات کند.
ناظران بیرونی مشروطه
مشروطه ایرانی را خارجیها نیز روایت کردهاند؛ آنها که همزمان و پس از وقایع 1906 در ایران بهسر میبردند یا تعلقخاطری به آزادیخواهان ایرانی داشتند. از آثاری که دوره مشروطه و وقایع مشروطه را ثبت و روایت کردهاند، آثاری است که خارجیهای مقیم ایران نوشتهاند؛ از جمله ادوارد براون و مورگان شوستر. در کنار این تاریخنگاریها، مجموعه گزارشهای دیپلماتهای خارجی مقیم ایران به وزارت خارجههای متبوعشان نیز وجود دارد. از جمله این آثار میتوان به «کتاب آبی» وزارت خارجه انگلیس و «کتاب نارنجی» وزارت خارجه روسیه تزاری اشاره کرد. همچنین میتوان به ونسا مارتین به عنوان ناظری بیرونی که در سالهای اخیر مشروطه را روایت کرده، اشاره داشت.
ادوارد براون
یکی دیگر از تاریخنگاریهای دوره مشروطه کتاب «انقلاب ایران» نوشته ادوارد براون است که در بعضی از موارد موافقت چندانی هم با سیاستهای دولتش نداشته. ادوارد براون شرقشناس مشهور بریتانیایی سهم بسیار زیادی در بازخوانی و بازشناسی ایران به دنیای انگلیسی زبان و بهخصوص بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرنبیستم داشت. آثاری که او در آن سالها درباره ایران نوشت همچنان یکی از منابع اصلی شناخت تاریخ معاصر ایران بهویژه در صدر مشروطه است. براون به دلیل سفرهایی که به ایران داشت نسبت به مسایل ایران کاملا آشنا بود و در طول سالهای اول مشروطه نیز چندبار به ایران سفر کرده بود. او همچنین بر نظرات محافل سیاسی بریتانیا و حتی پارلمان این کشور درباره ایران تاثیرگذار بود.
براون کتاب «انقلاب ایران» را در سال ۱۹۱۰ (۱۲۸۹شمسی) و در گیرودار انقلاب مشروطه منتشر کرد. از اینرو، این کتاب شامل تمام وقایع انقلاب تا پایان مشروطه (در سال۱۹۱۱) را نمیشود. این کتاب که برای خواننده غیرایرانی نوشته شده برای معرفی ریشههای مشروطه در ایران و روشنکردن فضای سیاسی کشور از سیدجمالالدین اسدآبادی شروع میکند. فصل آغازین کتاب به بررسی اندیشههای سیدجمال، قیام تنباکو و کشتهشدن ناصرالدینشاه اختصاص دارد. سپس دوره پادشاهی مظفرالدینشاه و وقایع مشروطه اول را روایت میکند. پیمان ۱۹۰۷ بین روسیه و انگلیس، بمباران مجلس، محاصره تبریز، فتح تهران و در آخر تاسیس مجلس دوم موضوعات فصول بعدی کتاب هستند. ادوارد براون کتابهای دیگری نیز درباره مسایل ایران نوشته که برخی از آنها نیز مربوط به انقلاب مشروطهاند. از جمله میتوان به آثاری چون نامههایی از تبریز، مشروطهخواهان ایران، مطبوعات و شعر ایران معاصر و یکسال در میان ایرانیان اشاره کرد.
مورگان شوستر
یکسال پس از انتشار کتاب براون در بریتانیا، مورگان شوستر آمریکایی بهعنوان مستشار مالی دولت ایران وارد تهران شد. شوستر کتاب براون را خوانده بود و تا حدود زیادی با مسایل ایران آشنایی داشت. او همچنین با توجه به ماموریتهای قبلی خود، بهعنوان دیپلماتی طرفدار حقوق مردم کشورهای محل ماموریتش شناخته شده بود. در سال۱۹۱۰ وزیرمختار ایران در آمریکا از دولت آمریکا درخواست کارشناسی برای استخدام در دولت ایران به منظور اصلاح امور مالی دولت نوپای مشروطه کرد. شوستر با پیشنهاد دولت آمریکا در ۱۹۱۱ به ایران رفت و با چهارمعاون خود مشغول به کار شد. وی با آغاز اصلاح امور مالی دولت ایران کمی بعد از ورودش به ایران به خزانهداری کل کشور منصوب شد. حضور او و فعالیتهایش مخالفت روسیه و تا حدی بریتانیا با مشروطهخواهان را تشدید کرد. تا جایی که بعضی از محققان مشروطه دلیل اولتیماتوم روسیه و پایان مشروطه را ایستادگی بیش از حد مورگان شوستر در برابر دیپلماتهای خارجی مقیم تهران دانستهاند. شوستر با اصلاحاتی که تا زمان بازگشت محمدعلیشاه برای بازپسگیری تاج و تخت با کمک روسها انجام داده بود با اقداماتی که در امور مالی ارتش صورت داده بود، توانست مواجب ارتشیان را بپردازد و ارتش را برای مقابله با محمدعلیشاه و برادرش شعاعالسلطنه که با کمک روسها قصد بازپسگیری تاج و تخت را داشت، آماده کند. محمدعلیشاه و شعاعالسلطنه پس از این شکست به روسیه فرار کردند. در پی شکست محمدعلیشاه شوستر کوشید تا اموال شعاعالسلطنه را در ایران توقیف کند اما دولت روسیه طبق پیمان تقسیم ایران (قرارداد آگوست1907 سنپترزبورگ)، با این امر مخالفت کرد. شوستر در سال۱۹۱۱ از ایران رفت و یکسال بعد کتابی را درباره تجربیاتش در تهران منتشر کرد. این کتاب که «اختناق ایران» نام دارد و چند ماه بعد از پایان مشروطه منتشر شده، سند مهمی درباره وقایع مشروطه دوم و به ویژه دخالت گسترده روسیه تزاری در امور ایران و سکوت بریتانیا در مقابل آن است. شوستر همچنین جزو اولین و معدود کسانی است که درباره انجمنهای زنان در ایران نوشته است. اطلاعاتی که او درباره این انجمنها در کتابش ارایه کرده، یکی از بهترین منابع برای تحقیقات بعدی در این زمینه بودهاند.
کتاب آبی و نارنجی
اسناد مهم آرشیوهای انگلیس و روسیه درباره حوادث مشروطه ایران منعکسکننده حقایقی از چهره این انقلاب است که در تاریخنگاری مورخان ایرانی به آنها کمتر اشاره شده است. دومجموعهای که به نام کتاب آبی و کتاب نارنجی به فارسی ترجمه شده تنها گزیدهای از مقادیر معتنابهی از اسناد خارجی در زمینه حوادث مشروطه ایران است که برخی حوادث و وقایع تلخ پشتپرده را به قلم نیشدار گزارشگران و نویسندگان خارجی منعکس کرده است. در برخی موارد آشکار است که نویسندگان تلاش میکنند تا نقش دولتهای خود را در حمایت از مردم ایران مثبت ارزیابی کنند و از این بابت نیز منتی بر ایرانیها بگذارند که انقلاب مشروطه با حمایتهای دول آنها به پیروزی رسید اما ایرانیها قدر آن را ندانستند و آن را از دست دادند! کتاب نارنجی روسیه حاوی اسناد مهمی است که برخی زوایای پنهان دخالت روسها را آشکار میکند اما اسنادی که مربوط به ارتباط بین مشروطهخواهان ایران و انقلابیان قفقاز است هنوز منتشر نشده است. تورج اتابکی بخش زیادی از این اسناد را در هلند گردآوری کرده که هنوز به دست خوانندگان فارسی نرسیده است. انگلیسیها نیز اسناد و مدارکی را که در وزارت خارجه انگلیس بهعنوان «رکورد آفیس» وجود داشت به نام کتاب آبی چاپ کردند و سرداراسعد بختیاری دستور به ترجمه آنها داد.
ونسا مارتین
ونسا مارتین، پژوهشگر و استاد تاریخ معاصر خاورمیانه دانشگاه لندن یکی دیگر از محققان خارجی است که تحقیقات مفصلی درباره تاریخ معاصر ایران با تمرکز بر دوران قاجار و انقلاب مشروطه انجام داده است. او در کتاب خود «دوران قاجار: چانهزنی، اعتراض و دولت در ایران قرن19»که با دو ترجمه به فارسی برگردانده شده سعی در نشاندادن نقش و چگونگی دخالت مردم عادی در روند سیاسی کشور دارد. «حکومت قاجار تنها بر اساس زور پایدار نبود، بلکه بر مذاکراتی متکی بود که به صورت زنجیرهای از مانورها میان فقرا و فرودستان جامعه و ثروتمندان و صاحبان قدرت جریان داشت.» مارتین به بررسی وضعیت جامعهای میپردازد که در آستانه آشنایی با تفکر مدرن و ورود مدرنیته به ایران در جریان اعتراضها، چانهزنیها و مذاکرات از راههای گوناگون خواستار دستیابی به حقوق خود است و مردم ضمن دفاع از منافعشان در برابر دولت، در تشریک مساعی با آن، بر نفوذ بیگانگان فایق میآیند. مارتین با استناد به منابع تاریخی قرن19، به شرح مبارزه گروههای مختلف مردم بوشهر، شیراز و اصفهان پرداخته و شیوههای اعتراض مردم در برابر حاکم، دولت مرکزی و بیگانگان را بررسی میکند و به نمونههایی تاریخی اشاره میکند: «سر باززدن از پرداخت مالیاتها و عوارض مضاعف از سوی بازرگانان که منجر به تعویض پیدرپی حاکمان میشد. اخراج دریاسالار انگلیسی از بوشهر که با تحت فشار قراردادن دولت، مناسبات با بیگانگان را دستخوش تغییراتی کرد یا جنبش تنباکو که اعتراضهای محلی شیراز را به سطح کشور کشاند و در نهایت مردم خواست خود را افزون بر حکومت، بر دولتهای خارجی هم دیکته کردند و در این میان از ابزارهای مدرن چون تلگراف برای ارتباط بیواسطه با تهران بهره گرفتند. در اصفهان نیز ناآرامیهای اوایل حکومت ظلالسلطان در 1879 و چالش میان او و روحانی برجسته، شیخمحمدتقی معروف به آقانجفی در 1889 -1896 و همچنین نقش و تاثیر روزنامههایی نظیر قانون، اختر و حبلالمتین در نفوذ بر افکارعمومی و پیدایش زبانی جدید در دیدگاه سیاسی مورد بحث قرار میگیرد.» او در فصول بعدی به مباحثی پیرامون تظاهرات تودهای زنان در ایران سدهنوزدهم؛ لوطیها، تهیدستان آشوبگر شهری؛ سربازان، نیروهای سرکش نظامی و بردهداری و بردگان سیاه در ایران سدهنوزدهم میپردازد.
تاریخنگاری چپ با نگاهی به کتاب «جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دموکراسی»
تاریخنگاری ایدئولوژیک و مصایب آن
علی سالم
شبح انقلاب در آسمان ایران
«تاریخ جوامع تاکنونموجود، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» کمی پس از نگارش این جملات در اواسط قرن نوزدهم، شبح کمونیسم در سراسر اروپا به گشتوگذار درآمد و طبقه کارگر در این قاره در آستانه انقلاب و براندازی نظامهای کهن قرار گرفت، نظم جهانی نوینی در حال شکلگیری بود. صدور سرمایهداری از اروپا به دیگر نقاط جهان آغاز شده بود و رشد سرمایه در این دوران باید از قاره اروپا و آبهای اطراف میگذشت و برای دستیابی به بازارهای مصرف جدید، گردشی جهانی پیدا میکرد. ایران نیز از این قاعده مستثنا نبود و بهزودی دستخوش تحولات اجتماعی عظیمی شد. در قرن نوزدهم و بعد از جنگهای ایران و روس ساختارهای تجاری و کشاورزی کشور دچار فروپاشی شد و فقر عمومی و دوران سیاهی را برای عامه مردم رقم زد. قبل از آن، اقتصاد ایران در قرن نوزدهم از مدل اقتصادی «استبداد آسیایی» پیروی میکرد. استبداد ناصری اجازه هرگونه انباشت سرمایه و رشد بورژوازی را متوقف کرده بود و ایران بهجز چند کالای محدود همانند ابریشم، تنباکو، تریاک و قالی تولید دیگری نداشت. عمده کالاهای مصرفی مردم را بازرگانان خارجی به کشور وارد میکردند و بازرگانان ایرانی بین مردم پخش میکردند. در این زمان، مالکیت اصلی زمین که منبع اصلی تولید ثروت در ایران بود در دست دولت و خانواده سلطنتی بود. پس از ورود تدریجی ایران به بازار جهانی و ورشکستگی اقتصادی کشور در رقابت نابرابر با بازار آزاد و واردات از کشورهای اروپایی، مناسبات ارضی سنتی، از طریق فروش اراضی توسط دربار ورشکسته، به تجار، روحانیون، نظامیان و ماموران عالیرتبه حکومتی برای کسب وجوه مورد نیاز، دچار دگرگونی شد. استبداد موجود همچنین اجازه رشد زمینداران را نمیداد. نیروی کار ایران در آن زمان عمدتا دهقانان روستایی و زحمتکشان و پیشهوران شهری بودند. با وجود ورشکستگی اقتصادی در سراسر این قرن، هیچ خبری از شورشهای دهقانی یا شهری نبود. چند انجمن سری در تهران، تبریز و رشت وجود داشت ولی هیچ حرکت مستمر و سازمانیافته مردمیای شکل نگرفت. در نیمههای قرن نوزدهم با چنین دگرگونیای و مهاجرت عظیم دهقانان و صنعتگران ایرانی به کشورهای همسایه و حتی ارمنیان ایرانی تا ایالات متحده، جنبش کارگری در میان ایرانیان مهاجر که نسل اول کارگران بودند و همچنین در میان کارگران برخی تاسیسات صنعتی داخل پدید آمد. شورش علیه قرارداد واگذاری انحصار تجارت داخلی و خارجی تنباکوی تولیدشده در ایران به یک شرکت انگلیسی با موفقیت به پایان رسید. جنبش آزادیخواهانه اساسا در خارج از کشور در میان روشنفکران ایرانی، شکل گرفت و قتل ناصرالدینشاه بهدست میرزارضا کرمانی، تیراندازی به مظفرالدینشاه در پاریس توسط یک آنارشیست، شکست روسیه از ژاپن در 1283 و به دنبال آن انقلاب 1905 روسیه بههمراه سرکوب اقتصادی و اجتماعی اوضاع را بهسرعت بهسمت انقلاب و تغییراتی سریع در ساختار نابرابر اجتماعی سوق داد و سبب شد گروههای طبقاتی تحت ستم، نقشی اساسی در رخداد مشروطه ایفا کنند. اولینبار در روزنامه «اختر» که ایرانیان مقیم استانبول منتشر میکردند به اندیشههای سوسیال دموکراسی پرداخته شده بود، ایرانیانی که به قفقاز مهاجرت کرده بودند با این اندیشهها آشنا شدند و افرادی در آذربایجان چون نریمان نریمانف، به دنبال ایجاد سازمان «همت» به سازماندهی سوسیال دموکراتها و تاسیس فرقه اجتماعیون عامیون پرداختند. بعد از انقلاب، انجمنهای خودگردان مردمی به صورتی سیلآسا در شهرهای گوناگون ایران تشکیل شد. نقطهای نبود که در آن مردم مختلف از طبقات اجتماعی مختلف و صنوف، انجمنهای خود را تشکیل ندهند. انجمنها به محل تجمع آزادیخواهان و نیروهای مردمی تبدیل شده بودند، شالوده دموکراسی تودهای را تشکیل میدادند و بر ضد شاه، عناصر ارتجاع و قدرتهای استعماری به فعالیت میپرداختند. نخستین تلاش محمدعلی شاه در آذر 1286 برای کودتا علیه حکومت مشروطه را مجلس و انجمنهای مردمی پایتخت ناکام گذاشتند. با وجود آنکه رهبری انجمنها را عمدتا تجار زمیندار و زمینداران میانهحال در دست داشتند اما در بسیاری موارد افراد طبقات پایینتر توانستند با خلاقیت و جسارت تا سطوح رهبری پیشرفت کنند و این باعث شد در دوران استبداد صغیر جنبش رادیکالیزه و پیشروی عناصر اجتماعی فرودست تسهیل شود. جنبش مشروطه ایران اولین و آخرین جنبش مدرن در ایران بود که رهبری واحد و پرجذبه بر آن غلبه نداشت. نقش سوسیال دموکراتهای ایران بهخصوص بعد از بهتوپبستن مجلس توسط محمدعلی شاه و لیاخوف و کودتای نظامی که تمام دستاوردهای دموکراتیک مشروطه را از بین برده بود اهمیت مییابد. تبریز تنها شهری بود که بعد از کودتا بهرهبری ستارخان بهپا خاست. سوسیال دموکراتهای تبریز، استانبول و قفقاز به حمایت از ستارخان پرداختند. این سازماندهی، روحیه مقاومت را به رشت هم کشاند. آویزانکردن از پا و قتل دسته جمعی 43 نفر در رشت در مرداد 1287 تاثیر عمیق و تکاندهندهای بر مردم گذاشت و مرحله تازهای به رهبری عناصر انقلابیای که به مبارزه زیرزمینی خود ادامه میدادند آغاز شد و با پیوستن جنبش اصفهان به رهبری سران ایل بختیاری به این دو شهر «ائتلاف باورنکردنی» انقلابیون تشکیل شد.
از راست تا دروغ چهار انگشت بیشتر نیست؛ یا نقد تاریخنگاری استالینیستی در مقایسه با حجم نوشتههای تاریخی که از نظرگاه لیبرالی و اسلامی به مشروطه پرداختهاند حجم آثار متعلق به تاریخنگاری سوسیالیستی در سطح پایینتری قرار دارد. کتاب «پیشینههای اقتصادی- اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دموکراسی» از جمله کتابهایی است که با پرداختن به تاریخ مردمی به سیر تاثیرگذاری نیروی کار و طبقات محروم در انقلاب مشروطه و تاثیر این حرکت بر دیگر جنبشهای مردمی منطقه میپردازد. خسرو شاکری نویسنده کتاب در مقدمه مینویسد: «در قرن بیستم، انقلاب مشروطیت 1906 ایران اگر نگوییم به انقلابهای ترکهای جوان در 1909 و جنبش ملی مصر پس از جنگ جهانی اول الهام بخشید، آنها را به پیش راند. حزب کمونیست ایران، که در تمام شرق در نوع خود نخستین بود، برای بقیه آسیا و به ویژه آسیای غربی و آفریقای شمالی الگو قرار گرفت؛ «جمهوری شوروی سوسیالیستی» آن در ۱300-۱299، اگرچه زودگذر، اما منادی پیدایش حکومتهای همانند در بقیه شرق بود.» شاکری دانشآموخته تاریخ دانشگاه سوربن و استاد 75ساله بازنشسته موسسه تحقیقات عالی علوم اجتماعی پاریس است، او تحقیقات دامنهداری را درمورد تاریخ ورود اندیشههای سوسیال دموکراسی به ایران و تاثیر آن در عصر مشروطه انجام داده است. نتایج این تحقیقات علاوه بر کتاب فوق، در کتاب پربار «میلاد زخم: جنبش جنگل و جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران» که با ترجمه شهریار خواجیان و نشر اختران منتشر شده، «نقش ارامنه در سوسیال دموکراسی ایران (1911-1905)» کتاب دیگر او که به اهتمام محمدحسین خسروپناه توسط نشر شیرازه منتشر شده و «تقی ارانی در آینه تاریخ» (نشر اختران) ادامه مییابد. شاکری در پیشگفتار کتاب میگوید سایر مجلدات این پژوهش به بررسی تاریخ حزب کمونیست ایران در جنبش انقلابی شمال ایران پس از جنگ جهانی اول و نیز دهههای 1300 و 1310، حزب توده از 1320 تا 1333- دورهای که شاهد ظهور و سقوط جنبش دموکراتیک ملی ایران به رهبری دکتر مصدق بود – و سرانجام احیای جنبش چپ، در دورهای که با اصلاحات شاه آغاز میشود تا انتهای آن در دهه 60 ادامه مییابد. او همچنین عهدهدار گردآوری و تدوین مجموعه ارزشمند اسناد جنبش کارگری و کمونیستی ایران (چاپ مزدک- فلورانس ایتالیا) بوده است. تندترین نقد شاکری در این کتاب معطوف به تاریخنگاری استالینیستی و جعل تاریخ در دستگاه ایدئولوژیک شوروی است و در مقدمه کتاب میگوید: «این پژوهش کوششی است بهمنظور راززدایی از مبارزه ایدئولوژیکی که طی حدود 70سال میکوشید این تاریخ را برای خدمت به حکومت شوروی، دچار ابهام و رازگونگی سازد. او ورود دونوع سوسیال دموکراسی را به ایران توضیح میدهد. جریانی که عمدتا تحتتاثیر مکتب اروپای غربی و مخالف استفاده از المانهای سنت در اندیشه خود بود و بیشتر بر جنبههای اقتصادی جامعه تکیه میکرد، در عین اینکه هیچگاه از اهمیت دموکراسی در پیشرفت جامعه غافل نبود. مکتب دوم که در مسیر قفقاز و بر پایه مکتب روسی در ایران رشد کرد و «به هر تلاشی دست زد تا با شیوه سنتی اندیشه رایج در جامعه ایران رودررو نشود تا پیشرفت سریع خود را در میان تودههای «بیسواد» تسهیل کند.» مطالعه این پژوهش نشان میدهد که گرایش دوم، دستبالا را گرفت و موجب تاثیرات زیانباری بر آینده جنبش چپ در ایران شد.
به این ترتیب شاکری علاوه بر وابستگی به ریشههای پوپولیسم در چپ سنتی ایران نیز دست میگذارد، سپس میافزاید: «این پژوهش میکوشد به این بررسی بپردازد که آیا خط سیر قفقازی سوسیال دموکراسی ایران از یکسو و تداوم حکومت شیوه تفکر استبدادی بر ذهن ایرانی، یعنی تفکری مبتنی بر اصول جزمی، از سوی دیگر، منشا پیدایش بیمارگونه سوسیالیسم ایرانی بوده است یا نه؟ پیدایش یک ذهنیت التقاطی
(الاهی-کمونیستی) بهویژه مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ذهنیتی که با وجود اوضاع و احوال متفاوت و تغییر ناگهانی اوضاع سیاسی به رژیم شوروی اجازه داد طی چندین دهه مهار هر سازمانی را که میکوشید بخش رادیکال یا پیشرو جامعه ایران را نمایندگی کند محکم در اختیار داشته باشد». او با تکیه بر اسناد تاریخیای که تاکنون بسیاری از آنها دیده نشده بود به شرح وقایع بهصورت دقیق و تحقیقی میپردازد، نکتهای را به سلیقه خود یا صلاحدیدی «ایدئولوژیک» ناگفته نمیگذارد، هیچ سندی را از جا نمیاندازد و نگاه انتقادی خود را در مورد هیچ واقعه تاریخیای کنار نمیگذارد. نویسنده با بررسی اسناد مختلف احزاب سوسیال دموکرات، اجتماعیون عامیون- مجاهد و سوسیال دموکراتهای ارمنی که اولی متاثر از مارکسیسم روسی و بلشویکها و منشویکها و دومی متاثر از سوسیال دموکراتهای اروپایی بوده است به نگارش این اثر روی آورده است. شاکری در فصلهایی جداگانه به بررسی تاریخ شکلگیری گروههای سوسیال دموکرات فرقه اجتماعیون عامیون- مجاهد، گروههای سوسیال دموکرات ارمنی و حزب دموکرات ایران میپردازد و به مطالباتی میپردازد که جناح چپ مشروطهخواهان به جنبش تحمیل کردند. او ناکارآمدی در رهبری سازوکارهای جدید مبتنی بر الگوهای غربی، نظیر احزاب و اتحادیهها را که نتوانستند نتایج محسوسی به بار آورند منجر به تقویت ذهنیت رهبری کاریزماتیک در ذهن ایرانیان میداند. او نوع استعماری مدرنکردن و کپیبرداری از نهادهای مدرن غربی همچون پارلمان، احزاب سیاسی و اتحادیههای کارگری را توسط روشنفکران لیبرال و چپ، اشتباهی استراتژیک میداند که به نحو موثری از دموکراتیک کردن حیات سیاسی جلوگیری کرد و عملا باعث تقویت قدرت مطلقه شاه در آینده سیاسی ایران شد.
شاکری در جایجای کتاب با ارایه اسناد جدید، روایتی را که تاکنون تاریخنگاری استالینیستی با نگاهی غیرتاریخی و مطابق با منافع حزب روایت کرده بود به نقد میکشد. در این راه از اسناد مهمی همچون اسناد محرمانه آرشیو شوروی که در سالهای گلاسنوست و فضای باز سیاسی در اواخر عمر اتحاد جماهیر شوروی به دست آمد، اسناد آرشیوهای ایرانی، آذری، ارمنی، گرجی، روسی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و آمریکایی استفاده کرده است. شاکری معتقد است تاریخنگاری در کشور ما، برخلاف گذشتههای دورش، یک فن دقیق استوار بر کار علمی و بیطرف نبوده است. جانبداری سیاسی و گرایشپرستی و همچنین استبداد طولانی از بیماریهای تاریخنگاری در ایران است.
بازسازی سنت چپ
نقد صریح و بیپرده شاکری از گذشته چپ را نباید در طبقهبندی آنچه بعد از شکست دوران بلوک شرق چرخشبهراست یا آنچه تحت نام «مورخین چپ نادم» در جهان و بهخصوص در فضای نوشتاری ایران باب شد، دانست. از قضا شاکری با مطالعه غیرایدئولوژیک و نقدی که از منظر ماتریالیسم تاریخی از استالینیسم ارایه میدهد سعی در «بازسازی انتقادی این تاریخ» و احیای چپ دارد که «نه تنها به فهم انکشاف اجتماعی -سیاسی در ایران قرن بیستم یاری میرساند، بلکه به تاریخ فکری آن نیز که هنوز باید نوشته شود کمک میکند.» شاکری منتقد جدی مارکسیسم روسی و لنینیسم و تاریخنگاری آن دوره است و سوسیال دموکراتها را از پایهگذاران مهم و جدی جنبش دموکراتیک و اندیشه ترقی در ایران میداند «که شاید اگر قربانی استبداد پهلوی و سرکوب استالینی نمیشدند و دوام میآوردند میتوانستند به یک جنبش وسیع و موثر در دهههای بعدی تبدیل شوند، چنانکه در اروپا توانستند در زمینههای اجتماعی و دموکراسی منشا خدمات مهمی برای زحمتکشان شوند»، اما به نظر میآید تغییری تاریخی در اصطلاحات سیاسی پدید آمده است. تغییر تاریخی واژه سوسیال دموکراتهای انقلابی قرن 19 و تبدیل آن به «راه سوم» و نظریات گیدنز از همان منطق تاریخی تبعیت میکند که لیبرالهای آزادیخواه صدر مشروطه همچون صور اسرافیل را به نولیبرالهای امروزی عرصه تفکر ایران تبدیل کرده است که گفتار آزادیخواهی را یکسره کنار گذاشتهاند و همه ارزشهای باشکوه آن دوران را در ارزش «بازار آزاد» مستحیل کردهاند. طرفه آنکه سنت ارزشمند سوسیال دموکراسی نیز در سالهای اخیر، گرفتار سیاستهای نولیبرالیستی شد که بهخصوص بعد از بحران اقتصادی سال 2007 با جنون و سرعتی سرسامآور به پیش میرود و روزبهروز دستاوردهای دولت رفاه را که حاصل مبارزه طولانیمدت طبقه کارگر اروپا بود باز پس میگیرد. تغییر تاریخی این مفهوم در اواخر قرن بیستم اوج عقبنشینی چپ و مبارزات مردمی را آشکار کرد و ضرورت «بازسازی» و بیرون کشیدن سنت انقلابی را از دل خوانش تاریخ و فراچنگ آوردن مازاد رهاییبخش این سنت، البته به واسطه خوانشی غیرایدئولوژیک و دقیق از تاریخ معاصر، به ما یادآور شد.
گفتوگو با علی ططری، مدیر مرکز اسناد مجلسشورایاسلامی درباره آرشیونگاری تاریخ مشروطه
در دورههای گذار تاریخی بیسواد بودهایم
رضا باقرزادهمقدم
بیتردید آرشیو مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی بهلحاظ تعداد اوراق و اسناد و نسخخطی موجود، بزرگترین منبع برای کندوکاو در تاریخ معاصر و مشخصا تاریخنگاری مشروطه است. قرار بود با علی ططری؛ مدیر مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی و فرزند حاج اسماعیل ططری، نماینده فقید مردم کرمانشاه در ادوار چهارم و ششم مجلس، گفتوگویی داشته باشیم صرفا راجع به کارهایی که در مرکز اسناد مجلس، در حوزه تاریخنگاری مشروطه صورت پذیرفته است، اما پیشازآن، به ناگزیر از او، از چندوچون کلیت فعالیتهای مرکز اسناد مجلس پرسیدیم. آفتاب سر ظهر میدان بهارستان – محل ساختمان مرکز اسناد مجلس – و رد تاریخ معاصرش، فقط خط کهنگی به چشمها میانداخت. چالهوچولههای خیابان و فرسودگی خانهها و ساختمانها و مغازههای اینسر و آنگوشه میدان، انگار بهقدر کافی تحتاللفظی بودند.
اولویتهای کاری شما در مرکز اسناد مجلس و در حوزه آرشیونگاری چیست؟
ما بر مبنای رسالتمان در مرکز، دستورالعمل مشخصی برای جمعآوری اسناد داریم. اولویت نخستمان در اینجا، فراهمآوری اسناد کتبی و غیرکتبی در حوزه پارلمان و مجلس و اطلاعرسانی درباره آنهاست. در ضمن، با توجه به تعامل و همکاری قوهمقننه با دیگر قوا، باوجود مستقلبودنش از آنها، برای تکمیل آرشیوهایمان، یعنی تکمیل دادههای تحقیقاتی و پژوهشیمان، ناگزیر از تهیه دیگر اسناد حکومتی و دولتی هم بودهایم. بنابراین با سازوکار تعریفشدهای سعی کردهایم به همه این آرشیوها نیز دسترسی پیدا کنیم. چه از طریق خرید و اهدا، چه از طریق اخذ تصویر و روگرفت.
آرشیو مجلس دقیقا چه تعداد سند دارد و چه کارهایی برای حفظ و نگهداریشان انجام دادهاید؟
مجموعه آرشیو مجلس، که شامل اسناد مجلس شورای ملی و مجلس سناست، از آغاز، یعنی از سال 1285، تا سال 1357، بالغ بر 12میلیونبرگ سند در اختیار دارد. خب بعد از انقلاب هم مجلس به حیات خودش ادامه داده و سند تولید کرده است. از این رو، ما در چهار، پنجسال گذشته برنامهریزی مدونی هم برای دسترسی به این اسناد – یعنی اسناد مربوط به تاریخ مجلس بعد از انقلاب- که حدود 9دوره را از سر گذرانده است، داشتهایم. از سال 1390، مرکز اسناد مجلس، عملا به عنوان بایگانی راکد مجلس هم شناخته شد، یعنی در چارت سازمانی مجلس وظیفه بایگانی راکد را هم برعهده گرفت. بهخصوص در پنجسال گذشته، برای تمام اموری که مربوط به آرشیو میشود، اعم از امحا، اولویت در نگهداری و مسایل دیگر، واحدهایی با حضور کارشناسانی که در این حوزه تخصص لازم را داشتهاند، تعریف شده است.
شما دقیقا از چه موقع بهعنوان مدیر مرکز مشغولبهکار شدید و در دوره شما چه فعالیتهایی اضافه بر آنچه تیم قبلی، به مدیریت آقای رسول جعفریان انجام دادهاند، صورت پذیرفته است؟
من از سال 79 وارد مجلس شدم و با مسوولیت دفتری آغازبهکار کردم. بعد در مرکز پژوهشهای مجلس فعالیت کردم. از سال 82 بهصورت رسمی به کتابخانه مجلس آمدم و بهعنوان کارشناس، کارم را در مرکز اسناد شروع کردم. در سال 87 از جانب آقای جعفریان یک مدت بهعنوان سرپرست مرکز، منصوب شدم و بعد هم مدیر مرکز شدم. تا پیش از سال87، ما در مرکز فقط پنج، ششکارشناس بودیم که همگی با فهرستنویسی اسناد، کارمان را شروع کرده بودیم. پس از آن، آقای جعفریان به من اختیار تام داد، اما گفت که تحولات عمدهای را از شما میخواهم. من نزدیک به یکماه مجموعه را آسیبشناسی کردم و پس از آن گزارش اولیهای را تنظیم کردم و تحویل ایشان دادم. اینکه برای مثال، چقدر سند داریم، چهتعداد از این سندها فهرستنویسی شده است، چهتعداد نیروی متخصص برای انجام کار داریم و… خب با شرایط آنوقت و روند پیشرفت کارها، ما بررسی کردیم که اینگونه، فقط فهرستنویسی اسناد 50سال زمان میبرد. یعنی بازدهی خیلی پایین بود. پس نیروهای بسیاری را جذب کردیم. طی دوسال، حدود 60نفر از کارشناسان و فارغالتحصیلان دانشگاهها، در اینجا مشغول بهکار شدند. به کمک این بچهها، حدود 4/5میلیون سند، یعنی تقریبا 80درصد اسناد مهم و با اهمیت مجلس و مشروطه، فهرستنویسی شد. بهموازات این کار، شورای سیاستگذاری اسناد را برای اولینبار راهاندازی کردیم؛ فرآیند خرید سند تا اینسال، در اینجا تعریف نشده بود. شاید سندی خریداری میشد، اما اولویت با خرید نسخ خطی بود. پس خرید اسناد مربوط به مجلس، مشروطه و تاریخ معاصر را آغاز کردیم. این شورا طی 5/5 سال – هر دوهفته یکبار – صدجلسه برای خرید و نظارت بر پژوهشهای تاریخی برگزار کرده، که ماحصل آن خرید 150مجموعه سند از اسناد نفیس است. از طرف دیگر، طرح پژوهشی را تعریف کردیم. تا پیش از سال 87، در اینجا تنها یک طرح پژوهشی تحت عنوان «اسناد روحانیت و مجلس» در چهارجلد، به ثمر رسیده بود. پس از آن، تا پایان بهار 93، حدود 65طرح پژوهشی تعریف کردیم که از این میان حدود 40طرح به اتمام رسیده و انتشار هم یافته است. در موضوع مشروطه و تاریخ مجلس، بحث تاریخ شفاهی را راهاندازی کردیم، که این واحد هر روز هم گستردهتر میشود. ماموریت اصلیمان در این واحد، مصاحبه با نمایندگان و کارکنان مجلس شورای ملی، سنا و شورای اسلامی است، تا در این حوزه به تولید سند برسیم. کار دیگرمان، برگزاری همایشهای تاریخ مجلس بود. امسال پنجمین همایش تاریخ مجلس را برگزار کردیم و در این همایشها تا به حال توانستهایم حدود 20دوره از حیات مجلس شورای ملی را پوشش دهیم. این همایشها هرسال با استقبال گستردهتری برگزار میشوند. مجموعهای از پژوهشگران، استادان و دانشجویان تاریخ، هرسال با ما همکاری میکنند. باوجود اینکه بودجه بسیار کمی را به این حوزه اختصاص دادهایم، همایش نیمروزه برگزار میشود، میهمان خارجی بسیار کمی دعوت میشود- آن هم فقط به عنوان سخنران- و در ضمن نیروی انسانی مستقلی هم برای بخش همایشها نداریم، امسال برای نخستینبار 205 چکیده مقاله برایمان فرستاده شد. درحالحاضر، مجموعه مقالات تا همایش سوم منتشر شده و مقالات همایش چهارم هم در آستانه انتشار است. از بابتی، خود مرکز مشغول تربیت پژوهشگرانی از میان دانشجویان و فارغالتحصیلان رشتههای تاریخ، حقوق و علوم سیاسی است و به دلیل اینکه بودجهمان واقعا کم است، هنوز نتوانستهایم با کارشناسان دیگر حوزههای علوم انسانی در ارتباط باشیم. طی چهار، پنجسال گذشته، دو مجله علمی- تخصصی در حوزه پارلمان منتشر شدهاند. مجله «اسناد بهارستان» که فصلنامه علمی- ترویجی است و در حقیقت اولین مجله علمی «کتابخانه، موزه و مرکزاسنادمجلس»، نخستین مجله پارلمانی کشور و از اولین نشریههای پارلمانی منطقه است؛ و دیگری مجله «سند پژوهشی بهارستان» که اولین نشریه علمی -پژوهشی ما در حوزه اسناد است. طرح دیگرمان، استخراج تاریخچه پارلمانهای دیگر کشورهای دنیاست. کشورهای دیگر، 20، 30سال قبل به این موضوع پرداخته بودند. در حال حاضر، ما 40پارلمان دنیا را براساس یک دستورالعمل پیگیری میکنیم و با خودشان در مکاتبه هستیم. امیدوارم بتوانیم ماحصل این کار را سال آینده در اختیار محققان و نمایندگان، قرار دهیم. در ضمن، نگاهی هم به اسناد خارجی در حوزه مجلس انداختهایم و 300هزاربرگ از اسناد مربوط به تاریخ مجلس و تاریخ معاصر از آمریکا و انگلیس روگرفت داشتهایم.
دستکم بخش مهمی از تاریخنگاری مشروطه نیازمند دسترسی به آرشیوهای مسکو، تفلیس، دهلی، استانبول و بهخصوص قاهره است. آیا تلاشی برای بهدستآوردن آن آرشیوها توسط شما انجام شده است؟
برای آرشیوهای خارجی برنامهریزی کردهایم. تفاهمنامهای با ترکها امضا کردهایم و در مهرماه در آنکارا و استانبول نمایشگاه برگزار خواهیم کرد. برای همین یکسالتمام، وقت گذاشتیم. روسها هم اسناد قابلتوجهی از ما دارند، ولی به این سادگیها آنها را تحویل ما نمیدهند. باید پول خرج کرد. هنوز ما یک قِران برای گردآوری اسناد خارجی هزینه نکردهایم. میدانیم اسنادمان کجاها هستند. حتی در مالزی و هنگکنگ اسناد مرتبط با ایران نگهداری میشود. اما دسترسی به آنها مدیریت کلان و همت بلند میخواهد. نبود بودجه و وجود بوروکراسی پیچیده، دومشکل اساسی ما در دسترسی به اسناد است. اما با این حال، آن اسنادی که اولویتمان بوده، یعنی اسناد مربوط به پارلمان و مجلس را، یکبهیک پیدا میکنیم.
با چه رویکردی اسناد مربوط به مشروطه را طبقهبندی کردهاید؟ این موضوع را از این بابت عرض میکنم که هر دوره تاریخی قرائت خاص خودشان را از مشروطه داشتهاند. آیا شما در بررسی موارد، به شیوه تطبیقی به آرشیونگاری پرداختهاید؟ و در ضمن برای این کار بیشتر بهکدام آرشیوها رجوع کردهاید؟
تقسیمبندی اسنادی ما بهصورت دورهای است: دوره اول، دوم و سوم مجلس. در 32دوره مجلس و پارلمان و هفتدوره سنا، به لحاظ سیاسی، جریانهای چپ، ملی، تودهای، وابسته به دربار و سلطنتطلب، تولید سند کردهاند. سعی کردهایم در کتابها و مجلاتمان به صورت تحلیلی به این موضوعات بپردازیم و هیچ نگاه جانبدارانهای نداشتهایم. از همه این اسناد بهره بردهایم. اولویتمان این بوده که از هر سند و منبعی که به بازشناسی تاریخ پارلمان کشور کمک میکند، استفاده کنیم، حال میخواهد این اسناد برای فردی خاص، حزبی خاص یا یک جریان مذهبی باشد. هیچکدام برای ما تفاوتی نداشته است. هر سندی که بتواند از یک نکته تاریک تاریخی ابهامزدایی کند، مورد استفاده قرار میگیرد. درحقیقت اینجا ما کار یک تدارکاتچی را انجام میدهیم. فرآیندی شامل تعریف پروژه، حمایتهای مادی و معنوی، انتشار طرحهای پژوهشی و نظارت علمی. برخی برداشتهای فردی یا جمعی که از بعضی موثران و پیشروان تاریخ مشروطه وجود دارد، خارج از وظیفه ماست. این مسایل را باید به پژوهشگران محول کرد.
بهنظر شما در بحث تاریخنگاری مشروطه، چقدر به تاریخ مردمان عادی دوره مشروطه پرداخته شده است؟ آیا عموما تاریخنگاریها تنها به بررسی آرای روشنفکران و علمای آن دوره نپرداختهاند؟
میزان آگاهی و سواد کشور ما، در دورههای گذار، خیلی پایین بوده است. طبقه توده در سال1285 خورشیدی، در کشور ما، حدود یکدرصد باسواد داشته است. این یکدرصد چقدر میتوانسته از وقایعی که اتفاق افتاده است درک مناسبی داشته باشد؟ روشنفکرها چقدر موثر بودهاند؟ چقدر کتابهایشان مورد استفاده همان باسوادها بوده است؟ و چقدر کتابهایشان کاربردی بوده است؟ صدسال قبل از انقلاب فرانسه، مونتسکیو «روحالقوانین» را مینویسد، که عینا از مطالب آن کتاب وارد قانون اساسی فرانسه میشود، یا از کتاب «قرارداد اجتماعی» روسو. آنوقت ما رفتهایم از فرانسه قانون اساسی گرفتهایم. میتوانستیم از انگلیس بگیریم. حتی مهدیقلیخان هدایت هم در خاطراتش به این موضوع اشاره میکند. برای ابتدای کار، رفتیم تندترین و رادیکالترین قانون اساسی را اخذ کردیم. ژاپنیها تا پیش از سال1868 که آغاز انقلاب میجی بود، یعنی در دوره سلطنت ادوها، 30درصد و حتی به گمان برخی 40درصد باسواد داشتهاند. ما باید بتوانیم همه این مسایل را با هم تطبیق دهیم. طی مجلس اول تا سوم (دوره اول مشروطیت)، حدود 70، 80 نشریه وجود داشته، اما چقدر از آنها علمی و فاخر بوده است. یا بیاییم جلوتر. برای مثال دوره 20مجلس؛ سال1339 خورشیدی. هنوز 90درصد جامعه ما از سواد خواندن و نوشتن برخوردار نبودند. این موضوع در گزارش کاری دکتر علی امینیتقدیمی به مجلس در سال 1339به صراحت بیان شده است. قبول کنید که طبقه متوسط- طبقه بورژوای ملی- در کشور ما ضعیف بود. در ترکیه اینگونه نبود. امثال فروغی و میرزاحسین خان سپهسالار کم کار نکردند، اما چقدر با روسو و مونتسکیو، فاصله داشتند. ما هنوز به آن مهم دست نیافتهایم که بدانیم چرا با داشتن 110سال سابقه پارلمانی و با وجود اینکه از این بابت، در دنیا در زمره پیشروان تاسیس نهاد قانونگذاری هستیم، هنوز از این همه ضعف در حوزه کارکرد پارلمان رنج میبریم.
مشروطه در قاب سه نسل
فهرستکردن فقط عناوین نوشتههایی که مستقیم یا غیرمستقیم به جنبش مشروطهخواهی و ریشههای شکلگیری آن در تاریخ معاصر بپردازد و نوشتن توضیح مختصری بر این نوشتهها که بالغ بر هزارکتاب و تعداد بیشتری مقاله، سخنرانی، پایاننامه و دیگر آثار تحقیقی است خود در قالب کتابی حجیم میگنجد که پیش از این توسط برخی محققان نوشته شده است. برای مقایسهای اجمالی به تحول تاریخنگاری، نگاهی کوتاه به سه کتابی میاندازیم که یکی در زمان وقوع انقلاب مشروطه نوشته شده، دیگری 30سال پس از انقلاب و آخری صدسال پس از آن.
تاریخ مشروطه
در دوره رضاشاه و بعد از بهوجود آمدن دانشگاه در ایران نوع جدیدی از تاریخنگاری علمی تحتتاثیر مورخان اروپایی وارد فضای نوشتاری ایران شد. کسروی از جمله اولین مورخینی بود که به این مهم پرداخت. او در مقدمه، اهداف خود را از نوشتن این کتاب عنوان میکند: «بررسی رازهای ناکامی جنبش، شناساندن قهرمانان راستین و پیشگیری از واژگونهنمایی تاریخ، پیشگیری از چسباندن این جنبش به بیگانگان، یادآوری کوشش کسانی که در آینده کنار گذارده شدند، پیشگیری از نوشتهشدن تاریخ میهن به دست بیگانه و سرانجام درد فراموشی ایرانیان.» کسروی در زمان امضای فرمان مشروطیت در سنین نوجوانی بهسر میبرد و به علت زندگی در تبریز از اوضاع و احوال آن روزها خاطرات زیادی داشت. او 30سال بعد از پایان مشروطه تصمیم گرفت تاریخ مشروطه را بنویسد و برای نوشتن این کتاب به پژوهشی گسترده دست زد و بیشتر منابعی را که در آن زمان در دسترس بود بررسی کرد و کتابی نوشت که هنوز هم یکی از معتبرترین تاریخنگاریهای دوره مشروطه است. کسروی وقتی مجله پیمان را منتشر میکرد، انتشار وقایع مشروطیت آذربایجان را در هر شماره پی گرفت. کتاب در سال ۱۳۱۹ خورشیدی به چاپ رسید. بعدها انتشارات امیرکبیر آن را در دو مجلد منتشر کرد. یکی بهنام «تاریخ هجده ساله آذربایجان» و دیگری «تاریخ انقلاب مشروطه ایران». این کتاب توسط ایوان سیگل به انگلیسی نیز ترجمه شد. کسروی بهخوبی با متدولوژی تاریخنگاری مدرن آشنا بود اما بهعلت دسترسینداشتن به اسناد دولتی و همچنین پراکندگی منابع و خاطرات شخصی مشروطه، اشتباهاتی هم در روایت او به چشم میخورد. او در مقدمه کتاب، منابع مورد استفاده را اینگونه برشمرده است: تاریخ بیداری ایرانیان (ناظمالاسلام)، بلوای تبریز (ویجویه)، انقلاب ایران (براون)، اختناق ایران (شوستر)، چند کتاب دیگر از ادوارد براون و روزنامههای آن دوره. کتاب، وقایع مشروطه دوم و آنچه را به ختم مشروطه منجر شد در بر ندارد. با اینکه کسروی تبریزی بوده و در زمان مشروطه نیز در تبریز بوده اما در کتابش تعادلی منطقی بین وقایع تهران و تبریز وجود دارد. کسروی در «تاریخ هجدهساله آذربایجان» با محور قراردادن وقایع این منطقه، سیر تاریخی 18ساله مشروطه را دنبال کرده است و با همان شیوه نگارش علاوه بر روایت مستندات تاریخی پس از فتح تهران در جایجای کتاب خود به داوری رجال مشروطیت نیز پرداخته و نظرات خود را به صراحت ابراز داشته است. علاوه بر ارزشهای تاریخی، کتاب تاریخ مشروطه معرف سبکی از نویسندگی است که کسروی در تاریخنگاری و نثر معاصر فارسی بنیاد گذاشته است. او از پیشگامان واژهسازی علمی در زبان فارسی بود و میکوشید برای اصطلاحات جدید یا نوکردن اصطلاحات قدیمی واژههای تازهای بسازد یا بیابد که اغلب ریشه در ادبیات گذشته ایران داشته یا بر اساس قواعد زبان فارسی ساخته شده است. این کوشش برای پالایش زبان فارسی گاهی جملههای او را کهنه نشان میدهد ولی اغلب باعث پدیدآمدن نوعی نثر جدید فارسی شده که تاریخنگاران بعدی از آن دنبالهروی کردهاند. کتاب کسروی در حالیکه گاهی لحن گزندهای دارد، تاریخ انفعال و یاس و تسلیم نیست و ترسیمگر چهره قهرمانان، روشنفکران آزادیخواه تهران و اصفهان و مجاهدین ازجانگذشته آذربایجان است.
تاریخ بیداری ایرانیان
اولین کتاب نوشتهشده درباره انقلاب مشروطه است که نوشتن آن دوسال پیش از انقلاب آغاز شده است. «تاریخ بیداری ایرانیان» کتابی مبتنی بر خاطرهنگاری است که رویدادهای مختلف پیش از مشروطه تا بعد از فتح تهران و آغاز مشروطه دوم را دربر میگیرد. ناظمالاسلام کرمانی، راوی خاطرات، خود یکی از انقلابیون تند و تیز و عضو کمیته انقلاب است و با دیگر انجمنها و فعالان انقلاب و روحانیون، ارتباط گسترده دارد. شرح جزییات و بحث و جدلهای انقلابیون و تلگرافها و اعلانها و مکاتبات مبادلهشده بین سران نهضت مخالفان و موافقان در تهران در کتاب بهخوبی توضیح داده شده است. او در تحلیل خود از وقایع نگاهی هم به دیگر شهرهای درگیر در انقلاب دارد. به همین دلیل موفق میشود روند دقیق رویدادها را بهدقت توضیح دهد. او چند ماه بعد از فتح تهران و آغاز مشروطه دوم، اقدام به انتشار یادداشتهای شخصی خود کرد و ابتدای هر هفته قسمتی از یادداشتها را بهصورت پاورقی در روزنامه کوکب که خود منتشر میکرد به چاپ رساند. این کتاب در دهه 70 توسط علیاکبر سعیدیسیرجانی تصحیح و توسط نشر نیلوفر منتشر شد. یکی از مطالب مهم کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان»، بخش پایانی یادداشتهای مولف است که سعیدیسیرجانی آن را گردآوری و تدوین کرده است. در این بخش نیز ثبت وقایع روزانه تا بیستم صفر ۱۳۲۵ ادامه یافته، ولی از این تاریخ تا سوم جمادیالاول ۱۳۲۶ در ثبت وقایع، وقفه افتاده است. ظاهرا مولف تا وقایع بیستم صفر ۱۳۲۵ را برای چاپ آماده کرده بوده که با علنیشدن مخالفت محمدعلیشاه با مجلس و رویارویی شاه و ملت، موقع را برای نشر بقیه جزوهها مقتضی ندانسته و از تنظیم مابقی مطالب خودداری کرده و این سکوت تا جمادیالاول ۱۳۲۶ ادامه داشته است. ناظمالاسلام از چهارم جمادیالاول ۱۳۲۶ به ثبت وقایع روزانه ادامه داد، ولی اینبار به سبب پیشآمدن اوضاع ویژهای پس از بهتوپبستن مجلس و تعطیلی مشروطه، لحن خود را تغییر داد. یادداشتهای این دوره غالبا با عباراتی که حاکی از ترس است، نوشته شده است. با وجود برخی انتقادات، «تاریخ بیداری» تبدیل به یکی از مهمترین مراجع در زمینه تاریخنگاری مشروطه برای کتابهای بعدی شد.
مشروطه ایرانی
یکی دیگر از کتابهایی که در چند سال اخیر درباره مشروطه منتشر شد و با استقبال گسترده مورخان و مخاطبان مواجه شد و بحثها و نقدهای زیادی حول آن شکل گرفت، «مشروطه ایرانی» نوشته ماشاءالله آجودانی است. این کتاب که با چندین نوبت چاپ پیدرپی به کتابی مرجع در مورد مشروطه تبدیل شده با رویکردی تحقیقی و علمی به تاریخنگاری مشروطه میپردازد و با استفاده از اسناد مختلفی که در آرشیو کشورهای مختلف بهخصوص انگلستان بوده جابهجا به تحلیلهای متفاوتی از آنچه تاکنون در مورد مشروطه گفته شده بود میرسد. تخصص و تحصیلات آجودانی در حوزه زبانشناسی این امکان را به او میدهد تا با بررسی تغییراتی که رخداد مشروطه در زبان و گفتمان ایران ایجاد کرد مهمترین دستاورد مشروطه را این گسست زبانی بداند. گسستی زبانی در تاریخ معاصر ایران که طی پروسه تحول زبان تاریخی و با تاثیرگرفتن از واقعیت انضمامی جامعه واژههای جدید چون «وطن »و «ملت-دولت» را وارد اندیشه ایرانیها کرد. از نظر آجودانی مشروطه فراتر از یک رویداد سیاسی صرف بود و تاریخنگاری مشروطه باید به همه جنبههای این رخداد از زندگی ایرانیان توجه کند. توضیحات کاملی که کتاب درباره ارتباط دین و عرفان میدهد و نظرات او در مورد شعر و ادبیات عصر مشروطه از همین جنس است. نویسنده در کتاب سعی در نقد تاریخنگاری تاکنون مرسوم مشروطه دارد و در پیشگفتار کتاب تاکید میکند با همه سختیهایی که این پروژه درپی داشته و ناراحتیهایی که بهوجود آورده اینکار را به منظور رسیدن به رویکردی علمی به سرانجام رسانیده و نقدهای جدی را به بسیاری از مورخین و آثار آنها وارد کرده است. به اعتقاد آجودانی قبل از اینکه روحانیون مشروطهخواه مشروطه را شرعی کنند، خود روشنفکران مشروطهخواه همچون ملکمخان این بیان شرعی را به وجود آوردند. او که از حدود 20سال پیش در لندن سکونت دارد معتقد است مشروطهخواهان ایرانی درک درستی از مفاهیم سیاست مدرن نداشتند و همین مساله را دلیل شکست این جنبش دانسته است. بهاعتقاد آجودانی علتهای اصلی شکست نهضت را نه در توطئه بیگانگان، سودجویی فرصتطلبان، عناد روشنفکران عرفی و خودباخته بلکه باید در حوزه اندیشه ایرانی و معضلات آن جستوجو کرد. آجودانی مطالبات مشروطیت را نامشخص میداند. او خواست اصلی و نیروی محرکه مشروطهخواهی را خواست عدالت میداند. تغییر زبان و ساختارهای اندیشه جامعه در این رهگذر اتفاق میافتد اما خواست اصلی بهثمر نمینشیند و حکومت مشروطه بهوجود نمیآید. این امر از نظر او چند دلیل عمده دارد؛ از جمله اینکه اصولا در ایران طبقات بهمعنای واقعی شکل نگرفتهاند. زیرا جامعه، پیشامدرن و سنتی است و دورانگذار را طی نکرده، پس هنوز طبقه شکل نگرفته است و به همین دلیل، روشنفکر هم نمیتواند نقش خود را ایفا کند به ویژه در فقدان طبقه متوسط هم نمیتوان در انتظار حامیان یک جنبش بود.





















































































































عکس از چپ رضا جعفری، اسمعیل دمیرچی (مرد بزرگ صنعت چاپ)، عبدالرحیم جعفری (مدیر انتشارات امیرکبیر)، نیکبخت (گنجینه)، علی دهباشی.



























































































