یادداشتهای اسدالله مشرف زاده

در باره موضوعات اجتماعی و تاریخی

یادداشتهای اسدالله مشرف زاده

انقلاب مشروطیت ایران .انقلابی که برای عدالت واجرای قانون پاگرفت ونخست بادووجه مشروعه ومشروطه به محاکمه واعدام شیخ فضلاله نوری نخستین تضاد آن آشکار وکمتر از دو دهه بعد بااستبداد رضاشاهی وخلع قاجار از سلطنت به محاق رفت وخواسته های آن همچنان پابرجا وگروهی این وگروهی آن پسندند

با شعرزیبای عارف قزوینی این مطلب را آغاز وبا نوشتار هایی از نویسندگان وپژ و هند گان نما وشمایی کلی از انقلاب مشروطه ارائه داده تا ارباب فضل وتاریخ نیز نظرشان را اعلام فر ما یند………هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

خوابند وكیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یك خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

عارف قزوینی……………..
بازخواني تاريخ‌نگاري اجتماعي براي نماياندن «لحظه» مشروطه

سيلاب زنده انقلاب 1906

سهند ستاری

1- بياييد براي شروع، هر واقعه تاريخي را به‌مثابه «يک شخص» تصور کنيم که گويي در دسترس ماست و سوژه‌هاي تاريخي را همراه خود به اين‌سو و آن‌سو مي‌کشد. مسلما او شخصي معمولي يا نمونه يا حتي شخصي «ممکن» نيست. بلکه در اين تصوير شاهد جنبه‌هايي از اين شخص خواهيم بود که حضورش را به‌دور از نگاه ايده‌آليستي، به سوژه‌هاي ماترياليستي يک تاريخ با تمام نيازها و شعارهايشان گره مي‌زند؛ اگرچه شايد اين پيوند به نحوي مبالغه‌آميز صورت گيرد اما آنچه براي ما مهم است کارکرد اين تصوير يعني همانا «نماياندن» است: صحنه‌اي که ساحت تاريخ را مجسم خواهد کرد يا دست‌کم به اين تجسم ياري خواهد رساند. پس «شخص» ما همراه با سوژه خود در جهانش تردد مي‌کند و تاريخ را به خود و امروز نمايان مي‌سازد. هرچند مواجهه ما به‌عنوان سوژه‌هاي ماترياليستي تاريخ با وقايع و رخدادهايش همواره با قرائتي رو‌به‌پس (retroactive) همراه است. در واقع، وقايع تاريخي پس از آنکه اتفاق افتادند مجال تحليل مي‌يابند. از اين‌رو، گفتارهاي مسلط هر دوره در خوانش‌هاي متاخر، وضعيت سوژه‌هاي تاريخ و حضورشان در زمانبندي‌هاي متداول را چندوجهي نشان مي‌دهند. پس بايد بر همين اساس خوانش رخدادهاي تاريخي را پيش برد.
2- «آدميان، خود، تاريخشان را مي‌سازند اما نه آنگونه که مي‌خواهند يا در شرايطي که انتخاب کرده‌اند»، اگر با اين عبارت مارکس، هم‌نظر باشيد، «شخص» فرضيه ما حرکت خود را در ادوار تاريخ آغاز مي‌کند و شکوه، فريبندگي، زوال، کاستي‌ها، بخت و خطرات اين جهان را کشف کرده و براي بقاي سوژه‌هايش چوب لاي چرخ جهان مي‌گذارد. اما اين شخص به شکل کج‌دارومريزي در تصويري که بازنمايي مي‌کند مدام شعارها و نيازهاي خود را تکرار مي‌کند. او مصرانه نشان مي‌دهد تغيير جهان همزمان است با لحظه حضور او.
از اين‌رو، طبق قرارمان، شخص فرضي ما، انقلابي خواهد بود با تمام شعارها و نيازهاي يک انقلاب که در بطن تاريخش رابطه ميان رخداد‌هايش را با زنده‌کردن اميدهاي ازدست‌رفته پي گرفته است: «انقلاب مشروطه»؛ انقلابي که با گذشت بيش از يک‌قرن براي سوژه‌هاي تاريخي‌اش آنقدر معاصر است که هويت اجتماعي را نه امري ذاتي بلکه به‌درستي امري سياسي- تاريخي عنوان مي‌کند و با گشت‌و‌گذار در تاريخ ايران و وضعيت وابسته‌اش، جهان خود را براي سوژه‌هاي شکل‌نيافته‌‌اش نمايان مي‌کند. اين شخص در دعواي ميان سنت و مدرنيته متولد شد اما هرآنچه تا به امروز در تاريخ‌نگاري و تحليل رفتار اين شخص ثبت شده، اغلب سياسي بوده و از بازخواني بسترهاي مادي و تاريخ اجتماعي آن پرهيز شده است. از يک‌سو، گفتارهاي مسلط در هر دوره مانع از انتشار بخشي از اسناد و منابع شده‌اند و هرچه به دوره‌هاي متاخرتر نزديک شده‌ايم امکان نماياندن لحظه انقلاب مشروطه را دشوارتر کرده‌اند. از سوي ديگر، اين تصوير روند تاريخ‌نگاري مشروطه را غالبا درگير نگاه ايده‌آليستي کرده است؛ نگاهي مبتني بر عقل ابزاري، نخبه‌محوري و برخاسته از «گفتار از بالا».
از اين‌رو، تصوير اين شخص هرچه جلوتر آمد پيچيده‌تر، مبهم‌تر و حتي گاه متنوع و متکي بر قرائت «خير» و «شر» از انقلاب مشروطه شد. حتي تصوير اين شخص، بيشتر از بالا، نمايان شد و به‌اجبار، تناقضي رفع‌ناشدني را به جان خريد؛ چرا که براي دستيابي به گفتار «پايين از تاريخ» و تاريخ اجتماعي مشروطه بايد به بسترهاي مادي آن پرداخت و براي اين مهم ناچاريم تاريخ مشروطه را از بالا بخوانيم. شايد در نگاه اول اينطور به نظر رسد که تاريخ مشروطه بسان تاريخي که به سياست گره مي‌خورد و با تغيير راديکال همراه است، مي‌تواند با چشم‌پوشي از تاريخ اجتماعي، اين واقعه را روايت کند. اما در اين مسير، مانعي منجر به کورشدن خاستگاه انقلاب مشروطه مي‌شود؛ چرا که انقلاب مشروطه سعي در پهلوزدن به تجدد داشت و تجدد ايراني لايه‌هاي تاريخي چندگانه‌اي داشته که هر لايه سلاحي بود و هست براي پاسخگويي به تاريخ اجتماعي آن. از‌ اين‌رو، براي تحليل رفتار اين شخص در تقابل با تاريخ مرسوم و نخبه‌محور بايد بر تاريخ‌نگاري اجتماعي مشروطه پاي فشرد. شايد در نگاه اول بتوان خاستگاه اين شخص را به دالي پيچيده و مبهم محدود کرد؛ يعني گفتار پايين از تاريخ. اما در حقيقت مقصود، بسترهايي مادي‌ است که در صدر مشروطه با دخالت‌هاي خود به بحران حاکميت دامن زد و و اين بحران را در آستانه انقلاب به اوج خود رساند و زمينه تغيير حکمراني را به حاکميت مردم فراهم کرد. اگر بخواهيم مشخصا به اين عوامل اشاره کنيم بايد از زمينه‌هاي «اقتصادي» و «اجتماعي» انقلاب مشروطه، وضعيت بهداشت، درمان، آموزش و امکان تحقق جامعه رفاه در ظرف همان زمان بحث کرد. از ‌اين‌رو، تاريخ‌نگاري اجتماعي با دست‌گذاشتن بر خاستگاه مادي‌ انقلاب مشروطه، به‌دنبال تبیين ساختار اقتصادي- اجتماعي ايران در قرن نوزدهم و صدر مشروطه است؛ امري که تاريخ‌نگاري نخبه‌محور همچنان از بحث درباره آن ناتوان است. به‌عنوان نمونه، باوجود آنکه روشن است در صدر مشروطه ساختار اقتصادي ايران ماقبل سرمايه‌داري بوده اما همچنان مشخص نيست دست‌کم ساختار اقتصادي ما فئودالي بوده يا نه؟ يا سهم تحولات عصر ناصري در بروز اين انقلاب چيست؟ يا نسبت نيازها و شعارهايي که در تهران مطرح مي‌شد با انگيزه‌هاي انقلابيون در جنوب يا آذربايجان يا حتي فاتحان تهران چگونه بود و چه نسبتي با وضعيت مادي و خاستگاه ايلاتي يا شهري آنان داشت؟ يا اينکه نسبت ميان بيماري‌ها و امراضي که در قرن نوزدهم فراگير بود با فرآيند تجدد چه بود و بحران‌هايي که اين نسبت براي آن دوره تراشيد چه نقشي در انگيزه انقلاب براي تجدد داشت؟ گسترش شهرنشيني و بازسازي عرصه همگاني در صدر مشروطه چه سهمي در ظهور انقلاب و پيوستن فرودستان و حاشيه‌نشينان به آرمان‌هاي مترقي مشروطه‌خواهان داشت؟ يا حتي فراتر، آيا مشروطه‌خواهاني که خواستار برقراري عدالتخانه بودند توانستند «قانون» و «عدالت» را با شرايط مادي عصر خود پيوند دهند يا نه؟ عوامل و پرسش‌هايي که نه‌تنها زمينه‌هاي امکان تجدد را بررسي مي‌کند بلکه يک گام به پيش، از امکان دعواي سنت و تجدد در صدر مشروطه و همچنين از سازگاري و همسويي شعارها و نيازهاي مشروطه‌خواهان و انقلابيون با بسترهاي عصر خود مي‌گويد. از اين‌رو، تاريخ‌نگاري اجتماعي مي‌تواند امکان مواجهه سوژه تاريخي قرن نوزدهمي را با شخصي (انقلاب مشروطه) که از سر تصادف اما براي ضرورت آن دوره فرارسيده بود فراهم کند. شخصي که باوجود تمام بيماري‌ها و رشدنيافتگي‌هايش، در حال پرسه‌زني و سرک‌کشي در تاريخي است که در آنات استثنايي تاريخ معاصر ما خود را با «منطق حقيقي تکرار» معرفي مي‌کند. از نخستين سال‌هاي حضور تجدد در ايران، اين شخص، شبح‌‌وار در تاريخ معاصر ما سرک مي‌کشد و عملا تاريخي چندوجهي را در ايران معاصر به بار آورده است. از اين‌رو، بازگويي روايت‌هاي مختلف از انقلاب مشروطه با گذشت بيش از يک قرن از لحظه ظهور و حضورش، تاريخي چندتکه را نمايان مي‌کند: تاريخي که در ادوار مختلف با گفتارهاي مسلط هر دوره، مشروطه و سوژه‌هاي انقلاب را متفاوت خوانده است. بنابراين تاريخ‌نگاري اجتماعي، معطوف به بازخواني بسترهاي مادي است، امکان پيگيري ردپاي انقلاب ۱۹۰۶ را ممکن مي‌کند و بر کارکرد تصوير آن واقعه پس از 108سال تاکيد دارد: يعني همانا «لحظه نماياندن»؛ نماياندن لحظه‌اي که خواستِ ‌گذار را به ضرورت انقلاب گره زد.
در پرونده‌اي که به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه گرد آورده‌ايم، افزون بر بازتاب‌دادن برخي قرائت‌هاي جديد از تاريخ‌نگاري مشروطه، در پي ايجاد فرصتي نو براي بازنگري در شيوه نگارش و خوانش تاريخ مشروطه نيز بوديم. از اين‌رو، براي فهم و نماياندن انقلاب مشروطه، اين «شخص» را در روايت‌ها و تحليل‌هاي برجا مانده از تاريخ‌نگاري رسمي و غيررسمي، در بسترهاي مادي‌اش دنبال کرديم. چرا که به نظر مي‌رسد مشکل اصلي ما در «تاريخ‌نگاري انقلاب مشروطه»، بازگويي انديشه ترقيخواه، توسعه عقل و علم و فن کارشناسي در اين عصر نيست، بلکه مساله اصلي، دقيقا، «فقدان تفکر تاريخي» است؛ فقداني که در زمانبندي‌هاي متداول از تاريخ مشروطه زمينه‌هايي که آشفتگي‌ها، پيامدها و دستاوردهاي سيلاب زنده انقلاب 1906 را تجربه کرده، پس مي‌زند. بنابراين، مقصود اين پرونده، نه آسيب‌شناسي اين انقلاب و نه حمله به پيامد‌هايش و نه حتي تبرئه‌کردن آن از شکست است، بلکه، صرفا، بازخواني شعارها و نيازهايش در واسطه‌اي ميان ريشه‌هاي انقلاب مشروطه، بسترهاي مادي و نتايج آن است. به عبارت ديگر، بازخواني تاريخي از پايين براي نماياندن «لحظه» انقلاب مشروطه.

انقلاب مشروطه و سیر تحول دموکراسی‌خواهی در ایران

نه شکست، نه پیروزی

فرزین وحدت

انقلاب مشروطه را می‌توان یکی از مهم‌ترین مراحل سیر تطور سیاسی و اجتماعی در راه رسیدن به دموکراسی در ایران به‌حساب آورد. اگر واقعه تنباکو را نخستین گام در این فرآیند تاریخی به‌شمار بیاوریم، انقلاب مشروطه را می‌توان دومین قدم بزرگ برای توانمند‌سازی مردمان ایران تصور کرد. اینها هر دو توسط نخبگان اجتماعی و سیاسی شروع شدند و مردم عادی را به‌دنبال خود به میدان مبارزه سیاسی کشاندند. انقلاب مشروطه در تاریخ منطقه بسیار نوظهور بود و از اولین نهضت‌های مردم خاورمیانه برای برقراری نهادهای حقوق شهروندی مدرن. محدودکردن قدرت حاکمان، تاسیس مجلس قانونگذاری که با رای (حداقل برخی از) مردم کسب مشروعیت می‌کرد، برقراری مطبوعات نسبتا آزاد، جداسازی حداقل صوری قوای مقننه، قضاییه و مجریه، از جمله نهادهایی بودند که برای احقاق حقوق شهروندی مردمان ایران در آن زمان تعبیه شده بودند. انقلاب مشروطه محصول فکری گروه‌های مختلفی از نخبگان جامعه ایران بود که تقریبا همزمان با افکار مدرن آشنا شده بودند. گروهی از تحصیلکردگان در فرنگ که اکثرا از طبقات اشرافی و بالای ایران برخاسته بودند، یکی از مهم‌ترین افرادی بودند که آرزوی اصلاحات در حوزه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران را در سر می‌پروراندند. البته نباید فراموش کرد که خود این افراد تحت‌تاثیر نسلی قدیمی‌تر از منورالفکران مانند ملکم‌خان، میرزاآقاخان کرمانی، آخوندزاده، طالب‌اف تبریزی و سیدجمال‌الدین افغانی بودند و اینها زمینه فکری افکار تجدد‌خواهی را هموار کرده بودند.
علاوه بر این گروه مستفرنگ، افرادی بودند که بیشتر تحت‌تاثیر گفتمان‌های وطنی رو به مطالبات دموکراتیک آورده بودند و به‌دنبال استقرار نهادهایی برای عملی‌کردن آن مطالبات پا در دایره انقلاب مشروطه نهاده بودند. اینها و برخی از روحانیون آزادیخواه و تجاری که در آنها افکار مدرن تا حدی نفوذ کرده بود و همچنین منافعشان در اثر سیاست‌های استعماری به مخاطره افتاده بود، توانستند جمعی از مردم کوچه و بازار ایران را برای تبدیل دستگاه سلطنت قاجار به یک پادشاهی مشروط و محدودتر تهییج کنند و اینچنین انقلاب مشروطه را ظرف چندسال به ثمر برسانند. اما همان‌طور که یکی از مورخان همزمان انقلاب مشروطه، کسروی، اذعان دارد، تعداد نسبتا کمی از تمامی مردمان ایران در فرآیند انقلاب شرکت داشتند و بعد از برقراری نهادهای مشروطه تعداد بسیار کمتری به‌صورت فعالانه در این نهادها شرکت می‌کردند. شکی نیست در پی استقرار مشروطیت، برخی از نهادهای جامعه مدنی مانند احزاب مختلف سیاسی و انجمن‌های گوناگون و نسبتا مستقل سیاسی، صنفی و حرفه‌ای نیز مشغول به فعالیت شدند. اما در آن زمان تعداد افرادی که در این حوزه‌های جامعه مدنی فعالیت داشتند نسبت به کل جامعه ایران بسیار قلیل بود. به‌طورکلی جامعه آن زمان ایران بیشتر از روستاییان و عشایر تشکیل شده بود که اکثر آنان از سواد محروم بودند. در شهرها نیز اوضاع چندان بهتر نبود و بسیاری از مردمان حتی قادر به خواندن و نوشتن نبودند.
با توجه به این نکات بسیار ساده می‌توان پی برد که چرا نهادهای جامعه مدنی که با انقلاب مشروطیت به وجود آمده بودند یا نتوانستند نضج بگیرند یا با ظهور رضاشاه به اهرم‌هایی تبدیل شدند برای اعمال سیاست‌های حاکمیت. مجلس با وجود مقاومت اولیه تبدیل شد به مجمعی برای مشروعیت‌بخشیدن به سیاست‌های دودمان جدید. انجمن‌های صنفی و حرفه‌ای نیز از طرف دستگاه حاکمه برای پیشبرد مقاصد خود مصادره شدند. مطبوعات همان آزادی نیم‌بند خود را از دست دادند و سانسور بر آنها مستولی شد. با توجه به این وقایع تحلیل برخی از پژوهشگران در مورد تجربه مشروطه بیشتر به شکوه‌ای می‌ماند که ما ایرانی‌ها به هرکاری دست می‌زنیم حاصل آن به جز شکست نیست. به‌گمان آنان ایرانیان همواره در راه رسیدن به دموکراسی و ایجاد نهادهای جامعه مدنی به تقصیر یا به سهو ناکام بوده‌اند و این را باید به پای خصلت ضددموکراتیک آنها نوشت.
اما تاریخ را می‌توان طوری دیگر نگاه کرد. شرایط وجودی انسان او را وادشته است که به‌دنبال توانمندسازی خود و آزادی باشد. و تاریخ مدرن نیز به همین اصل کلی اشاره بسیار دارد. خواست دموکراسی از این منظر ریشه در این شرایط وجودی انسان دارد که به‌صورت فرآیندی طولانی‌مدت به منصه ظهور می‌رسد. ولی این فرآیند یک خط مستقیم و تنها روبه‌بالا نیست و یک‌شبه هم به‌ثمر نمی‌رسد. مراحل مختلف و غالبا سختی باید طی شود. تشبیه کامل نیست و حق مطلب را نمی‌تواند تماما ادا کند ولی می‌تواند به روشن‌شدن قضیه کمک کند. تکوین دولت‌ملت‌های مدرن را می‌توان به زندگی فرد در دوران تجدد تشبیه کرد: از کودکی تا بلوغ. کودک می‌بایست از دبستان شروع کند، دوران متوسطه و دبیرستان را پشت‌سر بگذارد، در آزمون دانشگاه موفق شود و با سختی دوران دانشگاه را سپری کند تا بتواند به بلوغ فکری و فرهنگی دست یابد. دولت-ملت‌های جدید نیز می‌بایست از این مراحل مشکل گذار کنند و در آزمون‌های سخت، تجربه کسب کنند تا خودمختار شوند و سزاوار خودآیینی و سپس حاکمیت بر خود، یا مردم‌سالاری شوند. هیچ‌گاه مردمی که از این مراحل کسب تجربه در جهت خودمختاری و خودبنیادی عبور نکرده باشند، نمی‌توانند نهادهای دموکراتیک پایدار را به‌وجود بیاورند.
انقلاب مشروطیت را می‌توان، به صورت استعاره‌ای، «دبستان» کسب تجربه دموکراسی به شمار آورد. در این «دبستان» گروه نسبتا کوچک اما تاثیرگذاری از مردمان ایران، الفبای مردم‌سالاری را تجربه کردند؛ آن‌را در سطح کوچکی آموختند و به دیگران تعلیم دادند. این پدیده را نه می‌توان شکست نامید و نه پیروزی نهایی.
تجربه دوران مشروطیت راه را برای مراحل بعدی فرآیند دموکراسی‌خواهی در ایران باز کرد. دوران رضاشاه را می‌توان استیلای جنبه‌های اثبات‌گرای مدرنیته و محاق جنبه‌های دموکراتیک تجدد نامید. در آن دوران مبانی صنعتی‌شدن، نظامی‌گرایی و اقتدار دیوان‌سالاری متمرکز، به «امر ملوکانه» ریخته شد. از سوی دیگر، موسسات جامعه مدنی یا از حیز انتفاع ساقط شدند یا اهرمی شدند در دستان حاکمیت برای اعمال حکومت و کنترل بهتر و کارآمدتر بر مردمان ایران. اما تجربه انقلاب مشروطه با تمام نواقص و کاستی‌هایش، راه را برای گسترش مطالبات شهروندی هموار کرد. به‌سختی می‌توان تصور کرد که بدون تجربه انقلاب مشروطه جنبش‌های بعدی مردمان ایران امکان‌پذیر بودند. آبشخورهای اصلی نهضت ملی‌کردن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق بدون شک ریشه در انقلاب مشروطیت داشت. فکر رهایی از استیلای خارجی مرهون اصول استقلال‌طلبی از استبداد انقلاب مشروطه بود. قیام و انقلاب۵۷ نیز بر مبنای همین اصول استقلال‌طلبی و آزادی‌خواهی که ریشه در انقلاب مشروطه داشت شکل گرفته بود. البته قیام۵۷ مولفه‌های متعددی داشت، اما به هر تقدیر، آن اصول مترقی مشروطه در این قیام نیز متجلی شد و فکر اصلاحاتی که پیش آمد تا مقدار مهمی وام‌گزار اصول دموکراتیک مشروطیت بود. به همین ترتیب می‌توان مدعی شد که جنبش مدنی ایران که تا این حد خود را با قدرت و صلابت نشان داد حاوی اصول اصلی انقلاب مشروطیت بود که در بطن جامعه رسوخ کرده است و جزیی لاینفک از ذهنیت بسیاری از اقشار جامعه ایران شده است.
بر این اساس به انقلاب مشروطیت باید به‌صورت اولین تجربه مهم ایرانیان برای رسیدن به دموکراسی نگاه کرد. این تجربه را نه می‌توان موفقیت کامل خواند و نه شکست. بدنه اجتماع مانند فرد، احتیاج به رشد و کسب بلوغ سیاسی و اجتماعی دارد. و این نوع بلوغ تنها با تجربیاتی مانند انقلاب مشروطه و موج‌های بعدی که به وجود آمد، میسر می‌گردد. البته نباید این حرف به غایت‌گرایی تعبیر شود، چه رسیدن به هدف غایی دموکراسی در برخی موارد ناممکن می‌تواند باشد (برای مثال تجربه روسیه و انقلاب‌های قرن بیستم آن‌را در نظر بگیرید). اما آنچه محتوم است اینکه بدون انباشت تجربیات سیاسی و اجتماعی که ذهنیت جامعه را به سوی پذیرش دموکراسی آماده کند، دستیابی به مردم‌سالاری ناممکن است. از طرف دیگر هنگامی که یک جامعه به ذهنیت ملزوم برای دموکراسی رسید و نهادهای مربوطه را تاسیس کرد، این دیگر پایان کار نیست. مانند این نیست که ما هنگامی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدیم می‌توانیم به دانش و مدرک خود راضی باشیم. برای نگاه‌داری از دموکراسی و نهادهای جامعه مدنی همواره باید کوشید و در نهادهای جامعه مدنی فعال بود تا به ارکان آن خدشه‌ای وارد نشود.

مروری بر بخش تاریخ‌نگاری کتاب «انقلاب مشروطه ایران»

تاریخ‌نگاری چندوجهی؛ نگاه‌های متکثر

محمدابراهیم فتاحی . مترجم و پژوهشگر تاریخ

بسیاری از اندیشمندان تاریخ معاصر ایران بر این باورند که انقلاب مشروطه میراثی چندوجهی در تاریخ ایران مدرن از خود برجای گذاشته است؛ میراثی که بسیاری از آنان کماکان به بخشی از فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران تبدیل شده‌اند. در این میان شکل‌گیری سنت تاریخ‌نگاری مدرن، از جمله میراث‌های گرانسنگ این انقلاب به شمار می‌رود. برای ثبت و تحلیل اتفاقاتی که بیش از صدسال پیش در ایران به وقوع پیوست و نام انقلاب مشروطه به خود گرفت، نوشته‌های زیادی به رشته تحریر درآمده است؛ از مقالات روزنامه‌ها و متن خطابه‌های مشروطه‌خواهان گرفته تا کتاب‌های مفصلی که برای وقایع‌نگاری مشروطه و تحلیل آن از زوایای مختلف نوشته شده است. یکی از تازه‌ترین آثار در این زمینه، مجموعه‌مقالاتی است که به مناسبت یکصدمین سالگرد این انقلاب گردآوری و تحت عنوان «انقلاب مشروطه ایران» به فارسی منتشر شده است. نوشتار حاضر در واقع با مروری بر این اثر، اهمیت آن را در سنت تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه تحلیل کرده است.
ساختار کلی کتاب شامل پنج بخش اصلی و 22 گفتار است. اما بخش‌بندی پنجگانه آن به‌صورتی است که عملا برخلاف دیگر آثار مرتبط، ابعاد گوناگون انقلاب مشروطه را مورد توجه قرار داده و از این منظر می‌توان آن را «دانش‌نامه» کوچک و پژوهشی از انقلاب مشروطه تلقی کرد. در این بخش‌ها به ترتیب موضوعات مهم تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه، دولت‌سازی، ملت‌سازی، ابتکارات فرهنگی و هنری و چشم‌اندازهای فراملی بررسی شده‌اند. با توجه به اهمیت بخش نخست، این نوشتار در پی آن است تا گزارشی درباره این بخش، یعنی تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه ارایه کند.
در مهم‌ترین گفتار از بخش تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه در مجموع دیدگاهی مطرح شده است که عمدتا معطوف به روش‌هایی است که براساس آن، تاریخ‌نگاران بررسی‌های خود را پیش برده‌اند. در این گفتار به مفاهیم فرآیند‌ها و عملکردهای تاریخ‌نگاران توجه شده و این نظر مطرح است که تامل درباره عملکردهای تاریخ‌نگاران فعالیتی بسیار پیچیده‌تر از صرف توجه به مباحث رایج بین داده‌ها و تاویل یا تحقیق و تحلیل است. به باور نویسنده، این امر مستلزم توجه جدی‌تر به زمینه‌ها، دغدغه‌ها و تاثیراتی است که عملا انتخاب‌های تاریخ‌نگاران را در منظورکردن یا نادیده‌گرفتن یا برتری‌دادن چهره‌ها و حوادث خاص شکل داده‌اند. نویسنده در این بخش مفهوم «ظرفیت» را به‌منظور بررسی عملکردهای هریک از تاریخ‌نگاران به کار می‌گیرد و بر این باور است که تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه ایران نیز عملا بیانگر «ظرفیت و توانمندی» جمعی و فردی نویسندگان آن بوده است. بر این اساس شرایط فرهنگی، مادی و سیاسی تاریخ‌نگاران در پدیدآوری آثار آنان، نه عناصری تزیینی، بلکه عواملی بنیادی در شکل‌دهی به یک اثر تاریخی به‌شمار می‌آیند. به بیان دیگر پژوهش و نویسندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری تاثیرات ایدئولوژیکی، سیاسی، فرهنگی و منابع را درون چارچوبی شکل‌یافته توسط پژوهندگان آن، در هم می‌آمیزند. ارتباط بین دغدغه‌های ذهنی و اولویت‌های روایت‌گران و مردم و نیز فرهنگی که در آن عمل می‌کنند و در مجموع «ظرفیت» خود را برای «شناخت» موضوع موردمطالعه شکل می‌دهند امری است که نمی‌تواند نادیده گرفته شود. این امر را می‌توان در بررسی‌های مشروطه از سوی کسروی در دهه 1310، ملک‌زاده و طاهرزاده بهزاد در دهه‌های 1320 و 1330، آدمیت و آبراهامیان در دهه‌های1350 و1360، بیات، فورن و آفاری در دهه 1370، یا توکلی‌طرقی و نجم‌آبادی در سال‌های اخیر ملاحظه کرد:
«آثار یادشده نه‌تنها آمیزه‌هایی از عناصر شخصی و فرهنگی را در شکل‌گیری روایت‌های تاریخی نشان می‌دهند، بلکه بیانگر گفت‌وگوهای جاری در حیطه تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه‌اند. در نخستین بررسی‌های مرتبط با انقلاب مشروطه عناصر اتوبیوگرافی با اولین معنابخشی به رویدادها و تجربیات سال‌های مشروطه‌خواهی ترکیب شده‌اند؛ به گونه‌ای که کنشگران نخستین، تجربیات خود را با تفسیر و تاویل‌های روایتی یکسان پنداشته و آنها را با یکدیگر تلفیق کردند. اثر ناظم‌الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، متون اولیه و اصلی (تلگرام‌ها، شب‌نامه‌ها و مکاتبات) با خاطرات روزانه/یادداشت‌ها و بررسی آرای سیاسی مشروطه‌خواهان – ترکیبی از ائتلاف علمای میهن‌پرست و روشن‌بین و اصلاح‌طلبان برخوردار از پیشینه روشنفکری، اداری و تجاری- در هم آمیخته است. در دهه‌های 1310 و 1320، تجربیات، خاطرات و آرمان‌های فردی آمیخته با روایت‌های گسترده‌تر مبارزه، ترقی و مشروطه‌خواهی وارد نوشته‌های کسروی و ملک‌زاده شد. این دو روایت بر موضوعات انتخاب‌شده اعم از سکولاریسم و خطرات دسته‌بندی‌های قومی و جناحی برای آرمان ملی (کسروی) یا نقش برخی گروه‌ها و افراد (ملک‌زاده) تاکید دارند. کسروی و ملک‌زاده همانند ناظم‌الاسلام کرمانی و دولت‌آبادی، رویدادهای این دوره را درون روایتی ساختارمند و قوی از رقابت سیاسی مشروطه‌خواهان و مخالفان آن قرار دادند. کاربرد اصطلاحات «مشروطه و مشروطیت» در عناوین آثار یادشده، این موضوع سیاسی را در کانون روایت تاریخی قرار داد و این رویه همچنان در بررسی‌های تاریخی این دوره باقی مانده است.» (ص61)
با این حال به باور نویسنده بررسی‌های مشروطه در دهه‌های 1360 و 1370 به‌لحاظ جامعیت پژوهشی و مفهومی، کاملا متحول شده‌اند. به‌گونه‌ای که مثلا رویکردهای کسروی و کرمانی نسبت به مردم/ملت ایران به‌عنوان عامل سیاست مشروطه‌خواهی بر اساس پژوهش‌های نظام‌مندانه‌تری به‌صورت پیوند بین سیاست و اندیشه ناسیونالیستی و کنش‌باوری (activism) در آثار کدی و بیات مورد بررسی قرار گرفتند. در همین ارتباط پیوند مشروطه‌خواهی با مفاهیمی همچون ترقی و روشنگری در آثار کرمانی، کسروی و آدمیت به تحلیل جایگاه مشروطه‌خواهی در فرآیند تحول سیاسی و اجتماعی موسوم به مدرنیته تغییر یافت. در روایت‌های مبتنی بر این دیدگاه، مشروطه‌خواهی به صورت دگرگونی‌های اداری، آموزشی و اصلاحات حقوقی و گسترش هویت‌های طبقاتی مدرن، فعالیت‌های اقتصادی و نهایتا دیدگاه‌های مختلف سیاسی دیده شده است. بر این اساس، آبراهامیان در دهه 1360 و جان فوران در دهه بعدی بررسی‌های گسترده‌ای از تاریخ ایران ارایه کرده‌اند که طی آن انقلاب مشروطه در آن، موضوعی بسیار مهم تلقی شده است. روایت آبراهامیان تغییر بنیان‌های اجتماعی سیاست در ایران را در فاصله بین انقلاب مشروطه و انقلاب سال 1357 بررسی کرده است. از سوی دیگر فوران نیز دگرگونی جامعه و سیاست را بر اثر نفوذ نظام سرمایه‌داری جهانی و پیدایش وابستگی نسبی درون این سیستم را مدنظر قرار داده است:
«این تلاش‌ها برای تلفیق بررسی‌های انقلاب مشروطه در قالب گسترده تغییرات جهانی و تحلیل اجتماعی، با پژوهش‌هایی درباره پیچیدگی جنبش‌های سیاسی و اجتماعی، دیدگاه‌ها و علایق همگرا یا متضاد در اوایل سده بیستم ایران همزمان شد. این امر برخی از روایت‌های رایج و دیرینه عصر انقلاب را پیچیده و از یکدیگر جدا کرد. روایت‌هایی که علما و دولت، سکولاریسم و مذهب یا مشروطه‌خواهان را با مخالفان مشروطه در برابر هم قرار داده بود. بررسی‌های انقلاب مشروطه که در ادامه از سوی ونسا مارتین، بیات و آفاری صورت گرفته است، در واقع تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه ایران را دقیق‌تر کرد. چراکه دربردارنده تصاویری منسجم و متنوع از ائتلاف‌های چندگروهی، تغییر و جابه‌جایی اتحادها، تضاد منافع و آرمان‌های پیچیده بود. دستاوردهای این بررسی‌ها در مجموع بیانگر طرز تفکر رایج در تاریخ‌نگاری مدرن است که در آن، هدف اساسی تاریخ‌نگاران و متون تاریخی، نقد و اصلاح آثار پیشینیان است. بر این اساس تاریخ‌نگاران مدرن دیدگاه اسکار وایلد را مبنی بر اینکه «حقیقت به ندرت خالص است و هرگز ساده نیست»، به‌عنوان اصل راهنما مدنظر دارند. با اینکه وجهی از این تفکر، متضاد به نظر می‌رسد و در واقع نشان‌دهنده شیوه رقابتی کار دانشگاهی است، اما منظر بحث‌برانگیز دیگری در آن به چشم می‌خورد که بر اساس آن نویسندگان مورداشاره روایت‌ها و تفاسیر قبلی را نیز به‌صورت تعاملی به کار می‌گیرند. آنان انواع گوناگون از روایت را با تردید نسبت به اظهارات بیش‌ازحد ساده‌شده در اختیار خواننده قرار می‌دهند و خواستار اعاده پیشگامان ازیادرفته یا در حاشیه‌مانده به هنگام ثبت تاریخی هستند.» (ص63).
رضا افشاری طی مقاله‌ای تاریخ‌نگاران پیشگام انقلاب مشروطه ایران را به سه دسته مختلف تقسیم کرده است که عبارتند از تاریخ‌نگاران پوپولیست، نخبه‌گرایان و سنت‌گرایان. بر اساس این دسته‌بندی، تاریخ‌نگاران دسته نخست از جمله احمد کسروی، در بررسی‌های خود بر مردم عادی تمرکز کرده و مجاهدین تبریز را ستوده‌اند. تاریخ‌نگاران نخبه‌گرا همانند فریدون آدمیت یا ابراهیم صفایی بر اصلاح‌طلبان و قهرمانان ملی تاکید کرده‌اند. تعبیر سنت‌گرایان از جمله ناظم‌الاسلام کرمانی و مهدی شریف‌کاشانی از تاریخ انقلاب مشروطه ایران، عمدتا جانبداری از مجتهدان هوادار مشروطه است. به باور او بسیاری از نویسندگان تاریخ انقلاب مشروطه نه تاریخدان به معنای دانشگاهی کلمه بلکه عمدتا راوی یا داستان‌نویس بودند. آنان درواقع رویدادها را بر اساس روایت خود نقل کرده، چهره‌ای را به‌عنوان چهره اصلی نمایش داده‌اند یا در واقع به‌عنوان قهرمان خود توصیف کرده‌اند. این چهره یک روحانی سرشناس، شیخی نظیر ثقه‌الاسلام (فتحی)، یک داشناک ارمنی نظیر یپرم‌خان (رایین) یا یک جوانمرد نظیر ستارخان (امیر خیزی) باشد.
با توجه به خط سیر یادشده در یک جمع‌بندی کلی از بخش نخست کتاب تاریخ انقلاب مشروطه ایران می‌توان گفت که جریان تاریخ‌نگاری انقلاب از ابتدای شکل‌گیری تاکنون روندی تکوینی داشته است. به گونه‌ای که هم‌اکنون تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه از تقدم یا برتری چهره‌هایی خاص به پژوهش‌هایی دقیق‌تر، جامع‌تر و همچنین تفسیرهایی متنوع و چندوجهی تغییر یافته است و این امر موجب شده است تا پایه‌های رهیافتی متفاوتی ایجاد شود؛ رهیافت‌هایی که صرفا بر تبیین یک‌سویه و انباشت صرف داده‌ها معطوف نیست. از این منظر می‌توان گفت انقلاب مشروطه در نهایت به شکل‌گیری یک سنت تاریخ‌نگاری چندوجهی در ایران منتهی شده است؛ سنتی که به نظر می‌رسد تاثیر آن درخصوص بررسی دیگر تحولات تاریخ ایران معاصر نیز به خوبی قابل مشاهده است؛ به گونه‌ای که به نظر می‌رسد جریان تاریخ‌نگاری معاصر را از «دوگانه‌انگاری» به سوی نگاه‌های متکثر کشانده است.
چالش‌های تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطیت ایران

بدفهمی‌ها و بدخوانی‌های تاریخی

لطف‌الله آجدانی

در حوزه تاریخ‌نگاری و تاریخ‌پژوهی، آثار پدیدآمده را به دو گروه منابع اصلی تاریخی و تحقیقات جدید تاریخی تقسیم کرده‌اند. منابع اصلی تاریخی شامل آثاری هستند که پدیدآورندگان آن در زمان وقایع تاریخی مورد بررسی حضور داشتند. منابع اصلی تاریخ‌نگاری عصر مشروطه را می‌توان در قالب‌های مختلف اسناد آرشیوی، نامه‌ها و مکاتبات، یادداشت‌های خصوصی، اعلامیه‌ها، شبنامه‌ها، روزنامه‌ها، خاطرات و زندگینامه‌ها، رسایل سیاسی و تاریخ‌نگاری‌های مدون جست‌و‌جو کرد. اما پدیدآورندگان تحقیقات جدید تاریخی از نظر زمانی با وقایع تاریخی فاصله دارند. اعتبار علمی هر تحقیق تاریخی تا حدود زیادی به میزان و چگونگی استفاده تحقیقات جدید از منابع اصلی تاریخی بستگی دارد.
هرچند بسیاری از محققان تحقیقات جدید تاریخی می‌کوشند تا با افزایش میزان استناد و ارجاع خود به منابع اصلی، میزان اعتبار پژوهشی اثر خود را افزایش دهند، اما از آن میان غالب تاریخ‌پژوهان با چگونگی استفاده از منابع اصلی تاریخی آشنایی چندانی ندارند و به صرف استناد و ارجاع به منابع اصلی محدود شده‌اند. در حالی که صرف استناد به متن منابع اصلی و اسناد تاریخی الزاما اصالت و صحت تاریخی یک پژوهش و مستندات آن را احراز و اثبات نمی‌کند. میزان توانایی پژوهشگر در چگونگی نقد متون و اسناد بسیار اهمیت دارد. محقق تیزبین تسلیم یک سند نمی‌شود مگر آنکه سندیت آن سند نیز اثبات شود. نقد منابع و متون و اسناد تاریخی، ضرورت بسیار مهمی است که در غالب آثاری که به نام تاریخ‌پژوهی -از جمله در حوزه مشروطه‌شناسی- از در و دیوار منتشر می‌شود، با درجات متفاوتی مغفول مانده است.
فقدان یا ضعف آگاهی‌های کافی روش‌شناختی علمی درباره منابع اصلی تاریخی، بسیاری از پژوهشگران بعضا نامدار را دچار پاره‌ای از لغزش‌ها و گاه اشتباهات اساسی در توصیف و تحلیل تاریخ کرده است. درست است که یک منبع اصلی تاریخی به سبب همزمانی آن با وقایع تاریخی یا نزدیک‌بودن به زمان حوادث، اهمیت فراوانی دارد، اما اهمیت همزمانی تاریخی یک منبع اصلی تاریخی، الزاما همزبانی آن را با واقعیت‌های تاریخی اثبات نمی‌کند. مهارت و هنر محقق تاریخ، یکی همین دقت در متون و اسناد و منابع اصلی و نقد آن برای درک و ارزیابی معقولانه میزان همزبانی منابع با واقعیت‌های تاریخی است.
هرچند همزمانی نویسنده یک اثر با وقایع تاریخی می‌تواند یک نکته مثبت در نزدیکی به واقعیت باشد، اما همین همزمانی می‌تواند از نقشی دوگانه در دوری از واقعیت و سانسور و تحریف آن نیز برخوردار باشد. میزان و چگونگی این نقش احتمالی می‌تواند ریشه در میزان و چگونگی بازیگری یا تماشاگری نویسنده در برابر وقایع تاریخی همزمان با نویسنده و موضوع اثر نویسنده باشد. بر محقق پژوهش‌های جدید تاریخی در استفاده از متون و منابع اصلی تاریخی نباید پوشیده بماند که چون نویسنده یک منبع اصلی تاریخی در زمان حوادث قرار دارد، ممکن است و می‌تواند نگرش و نگارش او متاثر از تب‌و‌تاب حوادث باشد. این تاثیرپذیری آنگاه که مورخ همزمان با حوادث تاریخی از نقش بازیگر برخوردار باشد، بیشتر خواهد بود. در برآیند چنین تاثیرات منفی ناشی از بازیگری مورخ، راه برای ورود پاره‌ای تعصب‌ها و یک‌سونگری‌های جانبدارانه در اثری که به نگارش درمی‌آید، هموار می‌شود. محمد ناظم‌الاسلام‌کرمانی مولف «تاریخ بیداری ایرانیان» و یحیی دولت‌آبادی نویسنده «خاطرات یحیی» از این جمله‌اند.
وانگهی همزمانی مورخ با حوادث تا حدودی می‌تواند مانع دریافت و رهیافت او به بعضی از اسناد و مدارک و آگاهی‌های پنهان‌مانده‌ای که با گذشت زمان به دست داده خواهد شد، شود، در مقایسه نویسندگانی چون ناظم‌الاسلام‌کرمانی و یحیی دولت‌آبادی، هرچند هر دو بازیگر صحنه سیاسی روزگار خود هستند، اما چون دولت‌آبادی خاطرات خود را با فاصله زمانی از صدر مشروطیت ثبت و نگارش کرده است. وی این امکان و فرصت را داشته تا به بعضی از آگاهی‌های نویافته دسترسی داشته باشد و در همان حال به سبب آنکه مشاهدات خود را با گذشت زمان ثبت و نگارش کرده ممکن است بعضی از خاطراتش دستخوش پاره‌ای فراموشی شده و در توصیف جزییات واقعه دقت توصیف نویسنده‌ای که همزمان یا از نظر زمانی نزدیک‌تر به وقایع، به توصیف واقعه پرداخته است را فاقد باشد. پژوهشگر تحقیقات جدید تاریخی نباید این ظرافت‌ها در نگاه و استفاده از منابع اصلی را از دیده دور دارد. وانگهی نویسنده‌ای چون سیداحمد تفرشی، مولف «روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران» باوجود حضور زمانی و مکانی خود در حوادث مشروطیت، از آن‌جهت که یک بازیگر سیاسی و عضو هیچ‌یک از گروه‌ها و دسته‌بندی‌های سیاسی عصر مشروطه نیست و در جایگاه یک تماشاگر سیاسی و عادی به ثبت و گزارش مشاهدات و شنیده‌های خود پرداخته است، توصیف وی از وقایع، تا حدود زیادی از بسیاری از تعصبات و یکسو‌نگری‌های جانبدارانه ناشی از نقش بازیگرانه سیاسی دور مانده است.
جدای از همزمانی نویسنده اثر تاریخی و پدیدآمده درباره حوادث تاریخی، فاصله مکانی نویسنده نیز اثرات و تبعات مختلف و چندگانه‌ای در میزان و چگونگی صحت‌و‌سقم توصیف و تحلیل مورخ دارد. مورخی که همزمان با حوادث در مکان حوادث حضور دارد تحت‌تاثیر تب‌و‌تاب حوادث در مقایسه با مورخی که به سبب دوری از مکان حوادث کمتر تحت‌تاثیر تب‌و‌تاب حوادث است، از امکان بیشتری برای جانبداری و یکسونگری برخوردار است و در همان حال توصیف وی از جزییات حوادث در مقایسه با نویسنده‌ای که دور از مکان حوادث است می‌تواند دقیق‌تر باشد. گزارش‌های توصیفی ناظم‌الاسلام‌کرمانی از مشروطه که همزمان و هم‌مکان با حوادث مشروطه در تهران حضور داشته است در مقایسه با ادوارد براون که همزمان با مشروطه اما دور از مکان حوادث به نگارش کتاب خود درباره مشروطیت ایران پرداخته، نمونه‌ای از این جمله است. همچنان که آگاهی‌ها و توصیف وقایع مشروطه در آذربایجان از سوی احمد کسروی در کتاب «تاریخ هجده‌ساله آذربایجان» به سبب هم‌مکانی کسروی با آن حوادث در مقایسه با آگاهی‌ها و توصیف کسروی در کتاب «تاریخ مشروطه ایران» از وقایع مشروطیت در تهران، به سبب دوری مکانی او از تهران، دقیق‌تر است.
یکی از چالش‌های مهم در بازشناسی تاریخ مشروطیت ایران، بی‌توجهی یا کم‌توجهی به خاستگاه و جایگاه طبقاتی، اقتصادی و شغلی مورخان و پژوهشگران مشروطه‌شناس است. میان نگرش و نگارش یک مورخ و پژوهشگر برخاسته از خاستگاه اشرافیت با مورخ و پژوهشگر برخاسته از طبقات متوسط شهری، یا روستایی تفاوت و گاه تضادهای ناشی از منافع و مطالبات اقتصادی و طبقاتی دیده می‌شود.
در این میان، از مهم‌ترین چالش‌های تاریخ‌نگاری و تاریخ‌پژوهی در حوزه تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، سیاست‌زدگی است. من نافی برخورداری یک مورخ و پژوهشگر از یک نگرش ایدئولوژیک و سیاسی نیستم. اما از برایر این واقعیت نمی‌توان و نباید گریخت که هرچند نگرش‌های ایدئولوژیک و سیاسی خواه و ناخواه و با درجات متفاوتی بر نگرش‌ها و نگارش‌های تاریخی اثر می‌نهد، اما غلبه حضور نگرش ایدئولوژیک و سیاسی که از آن باید به ایدئولوژی‌زدگی و سیاست‌زدگی تعبیر کرد، نگرش تاریخی و نگارش مورخ را دچار افراط‌وتفریط می‌کند. ادراک و گزارش تاریخی و تحلیل آن باید معطوف به نزدیک‌شدن به واقعیت‌های تاریخی باشد؛ نزدیک‌شدن به واقعیت‌ها فارغ از تعلقات و دلبستگی‌های ایدئولوژی و سیاسی ما. واقعیت‌ها آنگونه که هستند و نه آنگونه که دوست داریم و می‌خواهیم باشد. از تبعات نگرش‌ها و نگارش‌های ایدئولوژی‌زده و سیاست‌زده، تاریخ‌سازی به‌جای تاریخ‌نگاری است؛ شکل‌گیری دروغ، تحریف، سانسور و جعل تاریخ، از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر و سیاست‌زدگی است. آفتی که با درجات متفاوتی در آثار غالب مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت ایران را در قالب‌ها و اشکال مختلف ناسیونالیسم‌گرایی افراطی، لیبرالیسم‌گرایی افراطی، سوسیالیسم‌گرایی افراطی، سنت‌گرایی افراطی، تجدد‌گرایی افراطی، دموکراسی‌طلبی افراطی، غرب‌گرایی افراطی و غرب‌ستیزی افراطی دربرگرفته است.
جزمیت و مطلق‌اندیشی از ویژگی‌های ایدئولوژی‌زدگی و سیاست‌زدگی است. همین رویکرد ایدئولوژی‌زده و سیاست‌زدگی و افراط و تفریط‌های ناشی از آن است که در نگرش و نگارش عده‌ای از مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت و معاصر ایران، شخصیتی چون شیخ فضل‌الله نوری یکسره قهرمان اسلام‌خواهی و مبارزه با غرب‌زدگی تلقی و معرفی می‌شود و در تلقی و معرفی عده‌ای دیگر یکسره مرتجع و استبدادی. گروهی رضاشاه را یکسره قهرمان ترقی‌خواهی و تجدد و در خدمت کشور و ملت تلقی و معرفی می‌کنند و عده‌ای دیگر او را یکسره مزدور بیگانه و خائن به کشور و ملت. همچنان‌که عده‌ای جانبدارانه نقش روشنفکران عصر مشروطه را به شیوه‌ای مبالغه‌آمیز تا عرش بالا می‌برند و نقش روحانیان عصر مشروطه را تا فرش فرومی‌کاهند. صورت دیگر این افراطی‌گری و مبالغه و تقلیل را می‌توان در میان گروهی دیگر از مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت در رویکرد جانبدارانه و مطلق‌انگارانه در تلقی و معرفی نقش روحانیان و ستیزه و ضدیت مطلق‌انگارانه آنان با روشنفکران عصر مشروطه بازجست.
در غالب رویکردهای تاریخ پژوهشی در تاریخ معاصر ایران از جمله در حوزه مشروطه‌شناسی، شخصیت‌ها و جریان‌های تاریخی در قالب یک الگوی تک‌خطی مستقیم نگریسته می‌شوند. در این شیوه از نگرش و نگارش، تلاش می‌شود هر شخصیت تاریخی به طور مثال افکار و نقش شخصیت‌هایی چون شیخ فضل‌الله نوری و ملکم‌خان و آخوند‌زاده و تقی‌زاده و رضا‌شاه یکسره مثبت یا منفی تلقی، ارزیابی و معرفی شوند. حال آنکه این شیوه ضد تاریخی، مورخ و پژوهشگر تاریخ و خوانندگانش را از واقعیت‌های تاریخی دور می‌کند زیرا در این رویکرد تک‌خطی، چهره‌ها و کاراکترهای چندگانه و متفاوت و گاه متضاد یک شخصیت در شرایط و مقاطع مختلف نادیده گرفته می‌شود و مغفول می‌ماند. به عنوان مثال شیخ‌فضل‌الله نوری زمان مهاجرت صغری با شیخ فضل‌الله نوری زمان مهاجرت کبری و شیخ‌فضل‌الله نوری زمان تشکیل مجلس مشروطه و تدوین متمم قانون اساسی و شیخ‌فضل‌الله زمان استبداد صغیر و یا شیخ‌فضل‌الله زمان فتح تهران، تا حدود زیادی و به تبعیت از متغیرهای ناشی از شرایط متفاوت و مختلف، با یکدیگر متفاوت و گاه متضاد هستند و لاجرم داوری و نتیجه یکسان از یک شخصیت بدون توجه به این تفاوت‌ها و گاه تضادها، پژوهشگر و خواننده را به گمراهی و انحراف از توجه به زوایای مختلف و نیز تحول افکار و نقش چندگانه یک شخصیت تاریخی در می‌افکند؛ آسیبی جدی که گریبان بسیاری از مورخان و پژوهشگران گاه به غایت مدعی و به همان اندازه کم‌سواد در ایران را گرفته است.
ستیزه داوری‌های مطلق‌اندیشانه در حوزه مشروطه‌شناسی و تاریخ معاصر ایران با رویکرد ضد‌روشنفکری و ضد‌تجدد را می‌توان به روشنی و با درجات متفاوتی در پاره‌ای از نگرش و نگارش و مواضع نویسندگانی چون موسی نجفی، موسی حقانی، یعقوب توکلی، احمد رهدار، شهریار زرشناس، خسرو معتضد، مهدی انصاری، عباس سلیمی نمین و غلامعلی حداد عادل بازجست. همچنانکه رویکرد ایدئولوژی‌زده با رویکرد جانبداری مطلق‌اندیشانه در دفاع از روشنفکری و تجدد و گریز از دین و روحانیان و گاه ستیز با آن را نیز با درجات متفاوت و در اشکال مختلف می‌توان در پاره‌ای از نگرش و نگارش نویسندگانی چون یحیی دولت‌آبادی، احمد کسروی و فریدون آدمیت نشان داد.
از دیگر چالش‌های مهم تاریخ‌نگاری و تاریخ پژوهشی در حوزه مشروطه‌شناسی، پاره‌ای بدفهمی‌ها و بدخوانی‌های تاریخی ناشی از ناهمزمانی بار معنایی واژگان است. واژه «ملت» و «حریت» و کاربرد آن در متون برجای‌مانده از غالب روحانیان عصر قاجار و مشروطه، نمونه‌ای از این جمله‌اند. کاربرد این واژگان در رسایل سیاسی و مکتوبات برخی از علما و روحانیان، بسیاری از پژوهشگران تاریخ را دچار این بدفهمی و بدخوانی کرده است که کاربرد و دفاع عالمان دین از این واژگان را به سود هم‌آوایی آنان با مفاهیم جدید ملت و آزادی در فلسفه سیاسی جدید تلقی و معرفی کرده‌اند. حال آنکه همان‌گونه که ماشاءالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» به تفصیل و مستند و مستدل بررسی کرده و نشان داده است، کاربرد این واژگان در بسیاری از رسایل و مکتوبات عالمان دینی مشروطه‌خواه به طور عمده بار معنایی دین‌مدارانه داشت و قابل تطبیق با مفاهیم این واژگان در فلسفه سیاسی جدید نیست. چنانکه «ملت» در زبان و فهم غالب عالمان دینی کاربردی منطبق با مفهوم شریعت و پیروان شریعت داشت. و آنگاه و آنجایی که سخن از حقوق ملی به میان آورده‌اند به‌طور عمده به حقوق دینی و حقوق پیروان شریعت نظر داشته‌اند و نه ملت و حقوق ملت در مفهوم جدید آن در فلسفه سیاسی جدید. کاربرد واژه «حریت» و دفاع از آن نیز در ذهن و زبان غالب علما و روحانیان مشروطه‌خواه نه ناظر به مفهوم جدید آزادی، بلکه بر مفهوم بنده آزاد در مقابل بنده عبد دلالت داشت.
نمونه دیگری از بدخوانی‌های تاریخی درباره مشروطیت را می‌توان هم در میان گروهی از نویسندگان عصر مشروطه در تقلیل بسیاری از مفاهیم و نهادهای جدید سیاسی با هدف همانندسازی‌ها و انطباق دادن‌ها با اسلام و همذات‌پنداری و این‌همانی‌ها در میان گروهی از روشنفکران و روحانیان مشروطه‌خواه و هم تداوم آن را در پژوهش‌های مورخان و پژوهشگران مشروطه‌شناس ادوار بعدی جست‌و‌جو کرد و به دست داد. تلاش مصلحت‌اندیشانه روشنفکرانی چون میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله و میرزایوسف‌خان مستشارالدوله در همانند‌سازی‌های اسلام و مشروطیت با هدف کاهش مخالفت‌های نیروهای مذهبی با مشروطیت، تا جایی که مدعی می‌شوند اصول مشروطیت و قوانین ترقی و تجدد غربی از اسلام اخذ شده است و مفاهیمی چون آزادی در مشروطیت همان امر به معروف و نهی از منکر در اسلام است، نمونه‌ای از این همانندسازی‌های در مفاهیم و نهادهای جدید و کارکردهای آن است، که در کتاب‌های «روشنفکران ایران در عصر مشروطیت» و «اندیشه‌های سیاسی در عصر مشروطیت» به تفصیل به آن پرداخته‌ام. همچنان‌که صورت دیگر این کژتابی را با درجات متفاوتی در افکار و مواضع غالب عالمان دینی و روحانیانی چون نایینی و محلاتی و آقا نجفی اصفهانی مشروطه‌طلب و اقدام آنان برای دفاع شرعی از مشروطیت و تطبیق اسلام و مشروطیت از طریق تقلیل مفاهیم و نهادهای جدید برای همانند‌سازی آن با شریعت دینی که به تفصیل در این‌باره در کتاب «علما و انقلاب مشروطیت ایران» به آن پرداخته‌ام، بازیافت. این نگاه غالب روحانیان مشروطه‌طلب که مشروطه از اسلام اخذ شده است و اسلام‌خواهی همان مشروطه‌خواهی و مشروطه‌خواهی همان اسلام‌خواهی است و همه اصول و قوانین مشروطیت و اساس تمدن و ترقی غرب از قرآن و سنت و احادیث اخذ شده است، نمونه‌هایی از خوانش‌‌های تاریخی در درک مفاهیم و نهادهای جدید برخاسته از دموکراسی غربی است که مانع شناخت صحیح از غرب و تجدد غربی و نسبت واقع‌بینانه غرب و تجدد و دموکراسی غربی با سنت‌ها و قوانین و احکام دینی در ایران شده است. بدفهمی‌های تاریخی و کژتابی‌های سید جواد طباطبایی، به ویژه در آثار متاخر منتشر‌شده‌اش در دفاع از این تقلیل‌دادن‌های مفاهیم جدید از سوی غالب علما و روحانیان مشروطه‌طلب و مبالغه خیال‌پردازانه توام با شاید کمی مصلحت‌اندیشی‌ها و منفعت‌اندیشی‌های سیاسی او بهترین نمونه از این دست است.
گفت‌وگو با عباس امانت درباره تاریخ‌نگاری عصر ناصری و مظفری:

انقلاب مشروطه شکست نخورد، ناتمام ماند

سهند ستاری

تحولات عصر ناصری را می‌توان پیشقراول نهضت مشروطه دانست؛ از سیاست‌های تمامیت‌خواه دستگاه ناصری، انسداد وضعیت سیاسی و یکی از مهم‌ترین ترورهای سیاسی تاریخ معاصر ایران گرفته تا بسترهای شکننده اقتصادی، بحران بازار، نارضایتی تجار و حتی تجربه نیم‌بند تجدد، همه از عواملی هستند که می‌توان آنها را عوامل زیربنایی انقلاب مشروطه دانست. عواملی که در نهایت با برخورد به عصر مظفری، لحظه انقلاب مشروطه را رقم زد. از این‌رو، سراغ عباس امانت رفتیم و درباره عوامل زیربنایی مشروطه در عصر ناصری و مظفری با او گفت‌وگو کردیم. امانت بر این باور است که اشتباه است اگر گمان کنیم مقصود انقلاب مشروطه تنها دموکراسی بوده، چراکه دموکراسی تنها یکی از جنبه‌های انقلاب بود. او تاکید دارد نباید به سادگی از کنار جنبه‌های مهم‌تری همچون وضع نابسامان اقتصادی، جنبه‌های مادی زندگی مردم و نیاز مبرم به پیدایش یک نظام متمرکز مالی گذر کرد. اهداف و خواسته‌های انقلاب مشروطه بیشتر معطوف به این خواسته مبرم و غالبا غیرسیاسی بود. امانت، صحبت از شکست انقلاب مشروطه را ساده‌انگارانه می‌داند. انقلابی که تجار، دگراندیشان، علما، فرودستان، چپ سوسیالیست تا طبقه نخبگان ایلات ایران، اقلیت‌ها و… را در خود داشت، برای امانت از بسیاری جهات نیز موفق بود، چراکه انقلاب مشروطه انقلابی بود که دولت قاجاریه و طبقه اعیان و اشراف قاجاری را تضعیف کرد. در عین حال، این انقلاب اجازه داد صداهای دیگری نیز شنیده شود. انقلابی که توانست از درون این منازعه چندجانبه قانون اساسی بنویسد، مجلس تشکیل دهد و برخی مفاهیم را نهادینه کند. اما او تاکید دارد این انقلاب ناتمام ماند. چون انقلاب مشروطه‌ای که قصد داشت در برابر نظام استبدادی ناصری، دولتی نسبتا تکثرگرا بسازد، به‌دلایل متعددی ناکام ماند و نتوانست نیازهای خود را با شعارهایش همسو کند.
عباس امانت، استاد تاریخ و مطالعات بین‌المللی در دانشگاه ییل و صاحب کرسی مطالعات خاورمیانه در این دانشگاه است. او در سال۱۹۷۱ مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه تهران دریافت کرد و در سال۱۹۸۱ نیز از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت. وی عضو شورای سردبیری دایره‌المعارف ایرانیکاست و نیز سردبیری Persia Observed را برعهده دارد. امانت همچنین دارای تالیفاتی در زمینه تاریخ معاصر ایران، عصر قاجاریه، انقلاب مشروطه و هویت ایرانیان است. پیش از این کتاب «قبله عالم» با ترجمه حسن کامشاد به فارسی منتشر شده است.از همان ابتدای شکل‌گیری انقلاب مشروطه آثار مختلفی درباره این واقعه ثبت و منتشر شده و با گذشت بیش از صد سال همچنان مطالعات و تحقیقات و وقایع‌نگاری‌های تازه‌ای در این‌باره منتشر می‌شود. اما اغلب آثار منتشره، متوجه تاریخ‌نگاری سیاسی و معطوف به تاریخ‌نگاری نخبه‌محور بوده و کمتر توجهی به تاریخ‌نگاری اجتماعی و عوامل زیربنایی این انقلاب شده. به نظر شما تاریخ‌نگاری مشروطه تا به امروز دچار چه آسیب‌هایی بوده است؟
مطالعاتی که در ایران درباره انقلاب مشروطه صورت گرفته متاسفانه اغلب متعلق به دو نسل گذشته است، به استثنای چند اثری که اخیرا منصوره نظام‌مافی یا کاوه بیات، هما ناطق و ماشاءالله آجودانی منتشر کرده‌اند. اگرچه به نظر می‌آید علاقه عمومی به انقلاب مشروطه بسیار بیش از گذشته است و این پرسش که چرا انقلاب ناتمام مانده یا شکست خورده همچنان پرسشی زنده است و می‌توان این علاقه را در میان روشنفکران و کتابخوانان دید ولی تا آنجا که من اطلاع دارم متاسفانه این علاقه در زبان فارسی منجر به پیدایش کنجکاوی پژوهشی نشده است. هرچند در این مدت منابع بسیاری همچون مذاکرات مجلس یا چندین روایت‌ دست اول از دست‌اندرکاران مشروطه منتشر شده ولی این روایات هیچ‌یک منجر به پیدایش روح پژوهش تاریخی درباره انقلاب مشروطه نشده است. در واقع شاهد یک فقر تاریخی هستیم. البته تاکنون مطالعات جدی‌ای به زبان انگلیسی و زبان‌های دیگر صورت گرفته است. از دهه1970 به بعد، آقای آبراهامیان و خانم‌ها آفاری، بیات، ونسا مارتین و دیگران تاریخ مشروطه را دنبال کرده و آثاری در این باب منتشر کرده‌اند و کوشش‌هایی در این باب شده تا به قول شما سوای روایات شناخته‌شده سیاسی برگزیدگان از مشروطه به تاریخ اجتماعی مشروطه پرداخته شود. اگر بخواهیم چه در زبان فارسی و چه در زبان‌های دیگر پژوهش و تحقیقی جدی درباره جنبه‌های دیگر انقلاب مشروطه داشته باشیم و از روایت جاری انقلاب مشروطه فاصله بیشتری بگیریم، نه‌تنها باید به خاطرات و زندگینامه‌ها بپردازیم بلکه باید به مدارک آرشیوی دسترسی داشته باشیم. البته تاکنون بیشتر از آرشیوهای اروپایی استفاده شده تا آرشیوهای ایرانی و همچنان نتوانسته‌ایم چنانکه باید و شاید آرشیوهای ایرانی را – چه منابعی که در مرکز اسناد و کتابخانه مجلس موجود است و چه منابعی که در وزارت خارجه و دیگر نهادها وجود دارد- حلاجی کنیم. این امر محتاج زمان و پیدایش یک روح تحقیقی است. از این‌رو، گرچه منابع دست اول چاپ شده و عامه مردم این متون را می‌خوانند اما متاسفانه مهارت تاریخی برای تلفیق این منابع جهت تالیفی تاریخی درباره انقلاب مشروطه کمتر دیده می‌شود. بنابراین همچنان روایات قدیمی‌ای همچون تاریخ کسروی در محور تاریخ‌نگاری مشروطه قرار گرفته- چه برای عامه مردم، چه روشنفکران و حتی تاریخ‌نگاران. اگر این روند را با تاریخ‌نگاری انقلاب‌های دیگر مقایسه کنید، متاسفانه تاریخ‌نگاری ایران خیلی عقب‌افتاده‌تر است. به‌عنوان مثال، درباره انقلاب فرانسه، شما می‌توانید آثار مختلفی درباره جنبه‌های مختلف و بسترهای مادی این انقلاب ببینید؛ نظیر مساله طبقات محروم یا بلوای نان و… . از این‌رو، نباید انتظار زیادی از تاریخ‌نگاری معاصر ایران داشت، چه در مورد تاریخ‌نگاری مشروطه و چه درباره تاریخ معاصر. یکی به علت مسایل گفتمانی و دوم اینکه محیط دانشگاهی ایران ارج چندانی به تاریخ‌نگاری نمی‌دهد. این‌دو هیچ‌یک مشوق تاریخ‌نگاری‌ای که به جنبه‌های جدید بپردازد، نیستند. تنها عرصه‌ای که ممکن است به این وجه بپردازد، همین گفت‌وگوهایی است که گاهی در می‌گیرد و یا چند تنی که مستقلا به کار تحقیق می‌پردازند. از سوی دیگر تاریخ‌نگاری در ایران خصوصا درباره تاریخ معاصر گرفتار نوعی مطلق‌گرایی و تمامیت‌انگاری است. یعنی تصور بر این است که واقعیت محض و مطلق و یگانه‌ای وجود دارد که همواره یکسان شناخته می‌شود. پس حالت تداوم تعبیر و تفسیر برای تاریخ‌نویسان و تاریخ‌خوانان در ایران تاحدودی ناشناخته است. مشکل بزرگ دیگر تاریخ‌نگاری معاصر ایران همانا قهرمان‌پروری است. یعنی یک تاریخ‌نگاری مبتنی بر خیر و شر که یا باید نشانه‌ای از افتخارات ملی باشد یا اسباب شرمساری. در واقع، این نوع تاریخ‌نگاری بیش از آنکه در پی شناختن تاریخ باشد در پی به دادگاه کشاندن و محکوم‌کردن است. بر همین اساس دسیسه‌‌انگاری و خودقربانی‌‌شماری و حق‌به‌جانبی در این نوع مواجهه بسیار شایع است.
به‌نظر می‌رسد انقلاب مشروطه ماحصل دعوای سنت و تجدد در ایران بوده. اما این تجدد چند لایه‌ است و هر لایه‌اش می‌تواند ابزاری برای شناخت این انقلاب باشد. از این‌رو، به عقب‌تر برمی‌گردیم و مشخصا از عصر ناصری بحث را دنبال می‌کنیم، چراکه تنها اثری که از شما به فارسی ترجمه شده نیز «قبله عالم» است: ناصرالدین‌شاه را هم به عنوان پادشاهی مقتدر می‌شناسیم که سرآغاز حکومت خودکامه را (به مفهوم امروزی) می‌توان به او نسبت داد و هم سیاستمداری زیرک که در آغاز دوران جنگ‌های امپریالیستی و درگیری در اغلب کشورهای همسایه توانست به نسبت اسلافش استقلال ایران را در برابر تکه‌پاره‌شدن حفظ کند و از همه مهم‌تر ایران را با عناصری از مدرنیته و تجدد آشنا کرد. با توجه به وضعیت اجتماعی-سیاسی مردم ایران در عصر ناصری، تا چه حد ظهور انقلاب مشروطه را وابسته به سیاست‌ها و اقدامات ناصرالدین شاه در این دوره می‌دانید؟ آگاهی و بیداری ایرانیان در اواخر این عصر و وقوع انقلاب مشروطه تا چه حد متاثر از زمینه‌های مادی‌ای بود که عصر ناصری با خود به همراه داشت؟
در مورد نکته اول؛ اینکه مشروطه را در جدال میان سنت و تجدد نشان دادید، درست است. اما این تنها جنبه‌ای از انقلاب مشروطه بود. مهم‌ترین جنبه‌ای که زیربنای این منازعه را فراهم کرد، مساله مشکلات مادی در ایران بود. ایران گرفتار مشکل بزرگ ضعف مالی و کمبود پول و مشکلات ارزی بود. بازرگانی ایران از نیمه دوم قرن نوزدهم بخشی از تجارت بین‌المللی شد و بازار ایران با واردات و صادرات بین‌المللی رونق گرفت. این در حالی بود که نوسانات بازار جهانی بر بازار ایران تاثیر مستقیم می‌گذاشت. یکی از مهم‌ترین آنها، در دوره 1899 تا 1903 اتفاق افتاد که همراه بود با سقوط قیمت نقره در بازار آمریکا و عواقب آن خیلی زود به ایران رسید. از این‌رو، بحران مالی و نوسانات بازار، نارضایی تجار را به همراه داشت. به‌این ترتیب تصور اشتباهی است اگر گمان کنیم صرفا دعوای تجدد و سنت، زمینه‌ساز انقلاب مشروطه بود. درست است، این جدال را می‌توان به عنوان یکی از دلایل برشمرد اما تنها دلیل نبود. از سوی دیگر یکی از جنبه‌های مثبت سلطنت ناصری این بود که با وجود همه فشارهایی که از سوی دولت‌های بزرگ بر ایران وارد شد ایران تا حدودی ثبات سوق‌الجیشی داشت و در داخل آرامش سیاسی نسبی وجود داشت. هر چند قصد ندارم در این‌باره اغراق کنم چراکه در طول 50سال سلطنت ناصرالدین‌شاه بحران‌هایی همچون بلوای نان، قحطی‌های بنیادبرافکن، بیماری‌های مسری خطرناکی مثل وبا و طاعون نیز وجود داشت که ضربه‌های مهلکی به اقتصاد ایران وارد می‌کرد. با این حال دوره ناصری دوره نسبتا باثباتی بود. اما اگر بخواهم از جنبه‌های منفی دوران ناصرالدین شاه بگویم به‌عنوان نمونه باید به بازی داخلی‌‌ای اشاره کنم که ناصرالدین شاه از دهه1870 بین جناح محافظه‌کار و اصلاح‌گرا به کار بست. به این معنا که آنها را دایما در مقابل هم قرار می‌داد و نوعی موازنه قدرت داخلی به وجود آورد که از یک‌‌سو مانع آگاهی عامه مردم از اتفاقاتی می‌شد که در دنیای اطراف و غرب رخ می‌داد تا بتوانند در برابر فشارهایی که متحمل می‌شدند عکس‌العمل سازنده‌ای داشته باشند و از سوی دیگر مانع رفتن به غرب برای تحصیل و یادگیری تکنولوژی‌های جدید می‌شد، خصوصا از دهه1870 به این‌سو. این اقدامات از پیدایش طبقات تحصیلکرده شهرنشین و طبقه متوسط جلوگیری می‌کرد؛ ایران از این باب یک نوع عقب‌افتادگی نسبت به کشورهای مجاورش داشت، هم نسبت به عثمانی و هم نسبت به هند مستعمره. مع‌ذلک تا دهه1890 گرچه در داخل سرکوب و فشار وجود داشت و مشکلات بزرگ مدام ظهور می‌کردند اما بعد از مرگ ناصرالدین‌شاه و در یک‌دهه بعد، سلطنت مظفرالدین شاه (1906-1896) که به انقلاب مشروطه رسید، تحولات گسترده‌ای صورت گرفت. به این معنا که اگر در دوره ناصری ثبات قدرت و موازنه سیاسی به هر ترتیبی شکل گرفته اما در دوره مظفری به یک‌باره شرایط دگرگون شد و آمادگی بیشتری برای فعالیت ناراضیان و دگراندیشان جهت نشر تجدد غربی فراهم شد که نقش چشمگیری در پیدایش انقلاب مشروطه داشتند. متاسفانه به‌دلیل پنهان‌کاری مورخین ایران نقش دگراندیشان و نهان‌روشان به کلی نادیده انگاشته شده. از جمله می‌توان به سیدجمال اصفهانی، ملک‌المتکلمین و صوراسرافیل اشاره کرد. آنها با نفوذ در طبقه علمایی همچون سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی توانستند جریان اصلاح‌گرانه تجدد را پیش ببرند. آنها گرچه در عصر مظفری می‌زیستند اما همه از دوره ناصری آمده بودند. از این‌رو، در دوره اول مشروطه یعنی تا پایان دوره استبداد صغیر (1909-1905)، تز انقلاب مشروطه از بین بردن دو طبقه بود: نخست طبقه دولتیان قاجار که به آن استبداد قاجاری می‌گفتند و دوم طبقه علمای محافظه‌کار. این دو گروه در معرض انتقاد و هدف این دگراندیشان بودند. بعد از 1909 که قدرت هر دو تضعیف شد، یعنی با عزل محمدعلی‌شاه و اعدام شیخ فضل‌الله و تضعیف علما و کناره‌گیری‌شان از انقلاب مشروطه، تز اولیه انقلاب مشروطه به شکل دیگری به سرانجام رسید. بعد از این دوره شاهد ظهور قدرت‌ها و جریان‌های دیگری هستیم: به عنوان مثال جریان سوسیالیست از طریق آذربایجان. تاکیدم بر این جریان از این باب بود که این دگراندیشان یکی از جریان‌های زیرین و زیربنایی انقلاب مشروطه بودند که از عصر ناصری به دوره مظفری رسیده بود. زیردستانی که توانسته بودند به میانجی انقلاب مشروطه به تدریج خود را بالا بکشند. آنها بودند که در مساجد وعظ می‌کردند یا روزنامه‌های انقلابی منتشر می‌کردند و دستگاه قاجاریه را به نقد می‌کشیدند و به هر ترتیبی تجدد را در گفتار خود بیان می‌کردند. در واقع آنها نویدبخش پیدایش نوعی طبقه میانه بودند که فرصت یافتند در انقلاب مشروطه صدای خود را به عامه مردم برسانند.
انتشار افکار تجددخواهانه این جریان تا چه حد به شرایط مادی آن دوره نزدیک بود؟ آرمان‌‌ها و مطالبات و نیازهای آنها چه نسبتی با وضعیت اجتماعی-سیاسی آن دوره داشت؟
طبقه تجار اصولا در تاریخ ایران پیش از دوره مشروطه همیشه طبقه‌ای کناره‌نشین بود؛ از این نظر که علاقه‌مند به دخالت در صحنه سیاسی نبود. تجار به فکر درآمد و کسب خودشان بودند و حتی اگر مشکلاتی با دولت داشتند هیچ‌گاه با آن در نمی‌افتادند. شکایت‌های بسیاری از تجار درباره اینکه دولت نمی‌تواند از منافع آنها دفاع کند در دسترس است. چون موسسات تجاری اروپا قوی‌تر عمل می‌کردند و می‌توانستند در بازار تجاری ایران دخالت کنند و با شرایط بهتری اجناس خود را وارد یا صادر کنند، این به ضرر تجار ایرانی بود. تجار ایرانی همیشه از این مساله ناراضی بودند اما هیچ‌گاه علیه دولت قیام نمی‌کردند. همچنین پیوند عمیق و ارگانیکی با طبقه علما و مجتهدان داشتند، چون فقها نقش موثری در امور تجاری داشتند. این مساله تا قرارداد رژی هیچ‌گاه جنبه سیاسی پیدا نکرد. تنها در این دوره پیوند سیاسی جدیدی میان علما و تجار به وجود آمد و سرمنشأیی شد برای انقلاب مشروطه که حدود 15سال بعد اتفاق افتاد. چرا؟ چون با نفوذ بیشتر قدرت‌های خارجی در داخل ایران و ضعف بیشتر دولت در حفظ و دفاع از طبقه تجار، دولت آنها را بیش از پیش از خود دور و شاکی و ایشان را به موتوری برای انقلاب مشروطه تبدیل کرد چرا که منافع مادی‌ تجار در خطر بود. به این ترتیب منافع مادی این طبقه در اعتراضاتی که بعدها مشترکا با حضور علما صورت دادند موثر بود. دگراندیشان نیز نقش بسزایی در این میان داشتند تا این صدا را به شکل مدون تجدد در بیاورند. یکی از مهم‌ترین کتبی که در پیش و حین انقلاب مشروطه بسیار خریدار داشت «سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیک» بود؛ کتابی که از سوی مشروطه‌خواهان به عنوان وصف اوضاعشان معرفی می‌شد. این کتاب از دیدگاه یک تاجرزاده ایرانی که از مصر به وطن خود بازگشته، می‌کوشید به احساس نارضایتی عمومی شکل خاص انتقادی ببخشد. طبقه تجار یا علما یا روشنفکران این کتاب را وصف حال خودشان می‌دانستند. البته تجار به خودی‌خود یک طبقه نبودند بلکه پیشتازان بازار بودند، همراه با شبکه ارتباطی گسترده‌ای که در بازار داشتند (از خرده‌فروشان تا فرودستان). از این‌رو، نارضایتی تجار به تمام بازار سرایت می‌کرد.
با این حساب، یکی از زمینه‌های وقوع انقلاب مشروطه را می‌توان در منافع طبقه متوسط تجار دانست که پیشقراول گفتار روشنفکری نیز در این دوره بود. آیا شما انقلاب مشروطه را انقلابی بورژوایی می‌دانید؟
به یک اعتبار بله. اما می‌دانید آن طبقه بورژوایی که در قرن هجدهم در اروپا به وجود آمد در ایران پایه‌های اقتصادی و تولیدی نداشت. در نتیجه اگرچه می‌توان از طبقه متوسطی صحبت کرد که در حال شکل‌گیری بود، اما لفظ بورژوازی مسایلی را در ذهن متبادر می‌کند که شاید نتوان آنها را به‌طورکامل در طبقه تجار ایران دید. هر‌چند آغاز شکل‌گیری بورژوازی در قرن هفدهم اروپا نیز به همین دادوستدها خلاصه می‌شد اما بعدها قدرت صنعتی‌ای که طبقه متوسط و بورژوازی به آن دست می‌یابد به او این امکان را می‌دهد تا در برابر دولت بایستد. این در حالی است که در صدر مشروطه در ایران، طبقه تجار این امکان را تنها از راه ارتباط با علما می‌توانست داشته باشد. آنچه ما در دوران رژی شاهد بودیم، قدرت مالی تجار همراه با فتاوی علمای بزرگ بود. از این‌رو، این جریان‌ها توانستند در برابر دولت مقاومتی یگانه داشته باشند. اگر این مقاومت را با دیگر کشورهای خاورمیانه مقایسه کنید، متوجه خواهید شد که مقاومتی کمیاب در ایران شکل گرفته بود. از این‌رو، سرانجام طبقه فرودست بیرون آمد و در مسیر جامعه در برابر دولت ایستاد و نارضایتی خود را بروز داد. در واقع ما شاهد انقلابی کلاسیک در مشروطه بودیم که از طبقه روشنفکران شروع شد، به طبقه تجار و طبقه متوسط شهری رسید و فقها و وعاظ نقش مهمی ایفا کردند و سرانجام نیز عامه مردم در انقلاب شرکت کردند. نکته مهم دیگری که باید درباره مشروطه تاکید کرد این است که انقلاب مشروطه در دوره استبداد صغیر، یک جنگ داخلی را در ایران تجربه کرد و این جنگ، بیش از پیش ایران را به سمت یک نهضت مردمی پیش برد.
در گیلان، آذربایجان، اصفهان و شهرهای دیگر، قوای طرفدار مشروطه در دفاع از مشروطه جنگیدند و شکل انقلابی به این نهضت دادند. نخستین‌باری که لفظ انقلاب را در تاریخ معاصر می‌بینیم، در دوره استبداد صغیر و در منازعه‌‌ای بود که میان مشروطه‌خواهان و دولت پیش آمد. در همین منازعه بود که لفظ «ملّیون» نخستین‌بار شنیده شد. اینها همگی پدیده‌هایی هستند که اهمیت انقلاب مشروطه را نشان می‌دهند. تاکیدم از این جهت است که برخی با خفت به انقلاب مشروطه می‌نگرند و مدام از شکست آن صحبت می‌کنند. در حالی‌که در عمل واقف به جنبه‌های مردمی انقلاب مشروطه نیستند. در واقع در مشروطه برای اولین‌بار و به شکل وسیع‌تری با یک «انقلاب ملی» روبه‌رو هستیم چراکه وسعت عظیمی از مشارکت عمومی را در انقلاب می‌بینیم.
شما از یک‌سو بر شکاف بین طبقه تجار و دولت تاکید دارید و نشان می‌دهید زمانی که پای منافع‌شان به میان می‌آید زمینه‌ساز نهضت مشروطه می‌شوند. هرچه جلوتر آمدیم، این نهضت با اعتراضات مردمی به انقلاب بدل شد. این درحالی‌ است که عاملان این اعتراض مردمی نیز شکاف و فاصله‌ای با آرمان‌ها و ایده‌های طبقه تجار و جریان دگراندیشان داشتند. حال آنکه شما در وصف انقلاب مشروطه، از انقلاب ناتمام صحبت می‌کنید. آیا می‌توان شکاف و فاصله‌ میان دولت، تجار، دگراندیشان، علما و جریان مردمی را از دلایل ناتمامی انقلاب دانست؟
در هر انقلابی ده‌ها آرمان و جریان مختلف در یک لحظه بحرانی با هم ظهور می‌کنند و همگی حضور دارند. انقلاب مشروطه نیز به همین ترتیب بود. تجار، دگراندیشان، علما، فرودستان، چپ سوسیالیست، طبقه نخبگان ایلات ایران، اقلیت‌ها و… هر یک انتظارات خودشان را داشتند. از این‌رو، جریان پیچیده‌ای وجود داشت که همه در آن حضور داشتند. همچون هر انقلاب دیگری، در صدر مشروطه نیز چالش و جدال بزرگی در انقلاب شکل گرفت. باید تا اندازه‌ای انقلاب مشروطه را ارج نهاد که توانست از درون این منازعه چندجانبه قانون اساسی بنویسد، مجلس تشکیل دهد و برخی مفاهیم را نهادینه کند. بسیار ساده‌انگارانه است اگر از شکست انقلاب مشروطه صحبت کنیم. این انقلاب از بسیاری جهات نیز موفق بود چراکه انقلاب مشروطه انقلابی بود که دولت قاجاریه و طبقه اعیان و اشراف قاجاری را تضعیف کرد. در عین حال، این انقلاب اجازه داد صداهای دیگری نیز شنیده شود. به‌عنوان مثال، برای نخستین‌بار فردی همچون تقی‌زاده که اهل قفقاز امروزی (نخجوان) بود، در مجلس شورای ملی حضور پیدا کرد و نقشی چنین مهم در وضع قانون اساسی داشت. این مساله جز در دل انقلاب مشروطه ممکن نبود. روزنامه‌نگاری در ایران رشد کرد، مدارس توسعه پیدا کرد، قوانین تدوین شد و یک دولت نسبتا متمرکز شکل گرفت. این‌ها‌ همگی از موفقیت‌های انقلاب مشروطه است. حتی تقریبا تمام برنامه‌هایی که در دوره پهلوی اول شکل گرفت، مدیون انقلاب مشروطه بود، هر چند در این دوره جنبه اصلاحات سیاسی انقلاب مشروطه نادیده انگاشته شد. چرا؟ چون در دهه بعدی به دلیل ناکامی‌هایی که مشروطه‌خواهان متحمل شدند، نوعی دلزدگی از مساله دموکراسی شکل گرفت و همه به دنبال قدرت متمرکزی بودند تا دیگر جنبه‌های مادی این انقلاب را تحقق بخشد.
تقریبا تمام مولفه‌هایی که شما از موفقیت انقلاب مشروطه برشمردید، نشان از امکان تجربه تجدد در صدر مشروطه بود ولی در مقابل از انقلاب ناتمام صحبت می‌کنید. در عین حال شما در کتاب «قبله عالم» نشان می‌دهید قوای تجدد به جای آنکه باعث زوال حکومت‌های پادشاهی سنتی بشود غالبا آنها را استحکام بیشتری می‌بخشد. آیا در این تعبیر تناقضی وجود ندارد: از یک‌سو، موفقیت‌های انقلاب مشروطه همه نشان از تجدد است و از سوی دیگر باعث تقویت قوای سلطنت می‌شود. آیا می‌توان انقلاب ناتمام را برآیند چنین تناقضی دانست؟
البته، شما خیلی بهتر از من این مساله را توضیح دادید. لب کلام این است که غالبا از تجدد تصور ساده‌انگارانه‌ای وجود دارد. اما تجدد از دوره جنگ جهانی اول تا پایان جنگ جهانی دوم در بسیاری موارد به‌معنای یک‌خودکامگی مدرن ظهور کرد. یعنی استبداد همراه با تجدد مادی. چرا این انقلاب ناتمام بود؟ چون انقلاب مشروطه‌ای که قصد داشت در برابر نظام استبدادی ناصری، دولتی نسبتا تکثرگرا بسازد، به‌دلایل متعددی شکست خورد. اشتباه است اگر گمان کنیم مقصود انقلاب مشروطه تنها دموکراسی بوده است، چراکه دموکراسی تنها یکی از جنبه‌های انقلاب بود. نباید به‌سادگی از کنار جنبه‌های مهمتری همچون وضع نابسامان اقتصادی، جنبه‌های مادی زندگی مردم و نیاز مبرم به پیدایش یک نظام متمرکز مالی گذر کرد. اهداف و خواسته‌های انقلاب مشروطه بیشتر معطوف به این خواسته مبرم و غالبا غیرسیاسی بود. این انقلاب بود که در گفتمان اصلاحات خواستار عدالت‌خانه، مجلس، امنیت، ارتش واحد و… بود.
شما از اصطلاحی تحت‌عنوان «تاریخ‌نگاری عبرت‌برانگیز» استفاده می‌کنید و بر تصاویر مختلفی که از ناصرالدین‌شاه شناسانده شده، دست می‌گذارید. آیا می‌توان با همین اصطلاح، سراغ انقلاب مشروطه و بازیگران صحنه انقلاب را گرفت؟ حتی فراتر، آیا می‌توان این اصطلاح را درباره مفاهیم مطالبه‌شده از سوی مشروطه‌خواهان نیز به‌کار برد؟ مفاهیمی نظیر عدالت، آزادی، قانون و… .
البته. یکی از مهم‌ترین دستاوردهای شکل‌گیری انقلاب مشروطه تقویت مفهوم «ملیت» در ایران بود. به این معنا که آغاز یکپارچه‌شدن ایران با انقلاب مشروطه است. مفاهیم ملی، ملیت، ایران و… با انقلاب مشروطه شکل آگاهی‌یافته‌ای به خود گرفت. امروز پس از گذشت بیش از یک‌قرن از انقلاب مشروطه، بی‌شک دستاوردها و تاریخ آن دوره آگاهی‌ای از تاریخ صد‌ساله خواهد داد. به ما نشان خواهد داد مشکلات جامعه کدام است؟ موانع رشد دموکراسی چیست؟ از همه مهم‌تر چرا این پدیده مدام تکرار شده است؟ دقت کنید، هیچ کشوری در قرن بیستم دو یا شاید سه‌انقلاب نداشته. ایران از این نظر پدیده‌ بسیار عجیب و نادری است. انقلاب مشروطه در آغاز قرن، نهضت ملی که تقریبا یک انقلاب بود در نیمه قرن و انقلاب سال57 در ربع آخر قرن. چرا؟ چون می‌توان گفت پرسش بزرگی از ابتدای قرن تا همین امروز ناتمام مانده است.
و این پرسش مشخصا چه پرسشی است؟
پرسش مشخصا این است که پدیده تجددی که ایرانیان انقلاب مشروطه گرفتار آن بودند از یک‌سو مادی بود و از سوی دیگر سیاسی. به هر شکل ممکن این دو جنبه به هم گره خوردند و تا امروز نیز ادامه دارد منتها با یک تفاوت عمده: در دوره انقلاب مشروطه، دولت ایران هنوز از حیث قدرت مالی کم‌بنیه بود و قدرت اقتصادی بسیار محدودی داشت؛ یا باید امتیازات می‌فروخت یا از روستاها و مردم شهری به‌زحمت مالیات می‌گرفت. اما از دهه1920 به این‌سو با پیدایش نفت، وضعیت درآمد ایران تغییر کرد. چرا بر این دوره‌بندی تاکید می‌کنم؟ چون شکل دولت به‌دلیل منابع درآمد گسترده‌تر تغییر کرد و با اینکه تنها جزو کوچکی از درآمد شرکت نفت در دوره تسلط انگلستان به ایران تعلق می‌گرفت، با این‌حال همراه با کسب درآمد نفت، جنبه‌های مطالبات دموکراتیکی که در انقلاب مشروطه مطرح شد کماکان ناکام ماند، قدرت دولت بیشتر شد و مقاومتش در برابر تضعیف مطالبات سیاسی جامعه همچنان برقرار ماند.
امر به «آزادی»

حسن قاضی‌مرادی

ماشاءالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» از منظر تناقضی که در مشروطیت ایران تشخیص می‌دهد، به نظریات سیاسی اندیشمندان عصر مشروطه و رویدادهای سیاسی این دوره می‌پردازد. او می‌کوشد تا از این منظر پرتویی بر بحران تجدد در ایران بیندازد. او تناقض موجود در مشروطیت را نیز ناشی از تلاقی فرهنگ و تمدن نوین غرب با احکام و معتقدات اسلامی می‌داند و ویژگی اصلی تناقض و بحران تجدد را در این می‌یابد که روشنفکران تجددطلب و دیگر متفکران مشروطه‌خواه در تلاشی برای به‌سامان‌آوردن این تلاقی و نیز غرابت‌زدایی از مفاهیم غربی، به تقلیل اصول و مبانی تجدد (مدرنیته) غربی و از این طریق، ایجاد این‌همانی میان این اصول و مبانی با احکام و ارزش‌های اسلامی پرداختند. از نظر وی اتخاذ چنین راهکاری از سوی این گروه از روشنفکران و متفکران به انحراف فکری و در پی آن، رویدادهایی انجامید که به‌طور موثری در به بن‌بست کشیده‌شدن و تعطیلی مشروطیت در ایران نقش یافت.
عنوان کتاب «مشروطه ایرانی» از یکی از مقالات ثقه‌الاسلام تبریزی گرفته شده است؛ مقاله‌ای که از نظر آجودانی منعکس‌کننده همین تز اصلی او در کتاب خود است چرا که ثقه‌الاسلام در این مقاله آزادی قلم و آزادی بیان را- که برآمده‌ از فرهنگ و تمدن غرب است- با «امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر» در تناظر قرار می‌دهد. آجودانی می‌نویسد ثقه‌الاسلام در پاسخگویی به مخالفان مشروطیت گفته است اگر منظور اینان چنین است که دولت باید «مقید و مشروط باشد که کدام احکام شرعیه را اجرا نماید… و قانونی برخلاف اصول مذهب و خلاف مذاق مملکت وضع ننماید و به عبارت صریحه مشروطه ایرانی مقلد مشروطه دول خارج نباشد، در این صورت نزاعی نخواهد ماند و در این قانون‌‌اساسی رعایت این نکات شده است و مشروطه ایرانی نمی‌خواهد که بدعتی در دین گذاشته شود و قانون عرفی را قانون شرع‌الهی واجب‌الاتباع خداوند می‌داند و…» وی سپس نتیجه می‌گیرد: تبدیل مشروطه به «مشروطه ایرانی» آنگونه که اینان منظور می‌کرده‌اند یعنی تقلیل بنیادی‌ترین مفاهیم و اصول مشروطیت. در دستگاه فکری ثقه‌الاسلام… لابد از آن جهت که مخالفان مشروطه، آزادی را «لامذهبی و خروج از شریعت» معنی می‌کردند، مفهوم آزادی و آزادی قلم و بیان اینگونه تقلیل و تنزل می‌یابد که «مشروطه‌طلب آزادی قلم و آزادی بیان می‌خواهد، یعنی قدرت امر به معروف و نهی از منکر.» آجودانی بازهم از ثقه‌الاسلام در همین رساله نقل می‌کند که: «تکلیف این است که بزرگ و کوچک… به قانون شریعت طاهره عمل کرده، عدالت را پیشه خود سازیم و امر به معروف و نهی از منکر را که آزادی زبان و قلم از اوست از دست ندهیم.» (ص 38 مشروطه ایرانی)
ثقه‌الاسلام تبریزی این مطالب را در «رساله لالان» در 1326 ق. نوشت. او از روحانیون مشروطه‌طلبی بود و به‌شدت تحت‌تاثیر افکار و آرای ملکم‌خان. او برقراری تناظر میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر را نیز از ملکم‌خان گرفته است. ملکم‌خان در سال 1323 ق. در رساله «ندای عدالت» به چنین تناظری می‌پردازد. آجودانی نیز در صفحه 388 کتاب خود به این موضوع اشاره می‌کند اما به این نمی‌پردازد که ثقه‌الاسلام چنان تناظری میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر را از ملکم‌خان گرفته است. مهم‌تر، به این نکته نمی‌پردازد که ملکم در ارتباط با ایجاد چنین تناظری چه می‌گوید و چه می‌کند. وی صرفا در تلاش اثبات نظر خود است؛ اینکه روشنفکران و متفکران تجددطلب در صدر مشروطه به تقلیل‌دادن اساسی‌ترین اصول و مبانی مدرنیته غربی دست یازیدند. اما آیا چنین بود؟
به فاصله کوتاهی پس از عزل ملکم از مقام سفارت ایران در انگلستان، او درحضور گروهی از کشیشان انگلیسی یک سخنرانی کرد که با عنوان «مدنیت ایرانی» چاپ شد. او متناسب با وضعیت فکری آن دوره، به‌درستی گفت: «مسلمانان فقط یک اصل مطلق را می‌شناسند و آن دین اسلام است. اسلام چون مسیحیت نیست که جامعه مادی و دنیایی را از جامعه معنوی جدا سازد و زندگی مدنی را از زندگی دینی تفکیک نماید. اسلام تنها یک اصل واحد می‌شناسد و آن دین است.»1
ملکم‌خان، چه در دوره نخست فعالیتش که برنامه نوسازی سیاسی از بالا را پیش می‌برد و چه در دوره دوم که برنامه نوسازی از پایین برای سرنگونی قاجاریان را، این شیوه کار را پیش می‌برد. او به‌ویژه در دوره دوم فعالیت و به‌منظور جلب روحانیت مترقی به طرفداری از مشروطیت ناگزیر شد با شدت بیشتری راهکار گفته‌شده در بالا را پی بگیرد. ملکم‌خان با همین راهکار توانست روحانیت مترقی، ازجمله سیدمحمد طباطبایی و ثقه‌الاسلام تبریزی را به دفاع از مشروطه و مبارزه برای استقرار حکومت مشروطه سوق دهد. او رساله «ندای عدالت» را که در آن تناظری میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر مطرح شده، یک سال پیش از نهضت مشروطه نوشت، اما او در این رساله چه می‌کند؟
ملکم پیشنهادهای خود درباره نوسازی سیاسی- اجتماعی را با این جمله شروع می‌کند: «بر هر بیننده باشعور واضح است که در دنیا آنچه اموال کسبی و اسباب زندگی دیده می‌شود حاصل کار بنی‌آدم است.» توجه به این نکته ضروری است که او از «کار» شروع می‌کند و آن را پایه و اساس ترقی قرار می‌دهد. این، یکسره، معرف نگاه مادی اوست. او بر مقوله‌ای تاکید کرده و از آن شروع می‌کند که حاصل آن، یعنی «کالا»، مفهوم و عنصر کلیدی اقتصاد سیاسی مدرن است. سپس می‌نویسد تا مردم به کار و تولید مداوم بپردازند باید «به‌طور یقین بدانند که آنچه کار بکنند حاصل کارشان مال خودشان خواهد بود.» او، در ادامه بدون آوردن نام «حکومت استبدادی» این حکومت را عامل اصلی زوال نیروی کار و تباهی اقتصادی می‌شناسد و مقابله با آن را به‌درستی، در تاسیس و استقرار امنیت می‌داند که می‌گوید: «اولین مبنای آبادی دنیا بر آن قانون است که در ممالک خارجه امنیت جانی و مالی می‌گویند.» از نظر او، برای استقرار امنیت جانی و مالی مردم در برابر حکومت باید «چنان دستگاهی مقرر شود که هیچ امیر، هیچ وزیر، هیچ پادشاه، هیچ امپراطور، خواه با انصاف خواه بی‌رحم، خواه دارای فضایل خواه مملو شقاوت، در هیچ صورت هرگز به‌هیچ‌وجه نتواند بدون حکم عدالت قانونی به حقوق هیچ‌کس به قدر ذره‌ای خلل وارد بیاورد.» ملکم می‌نویسد «تا به حقوق هیچ‌کس به قدر ذره‌ای خلل وارد «نیاید» حکمای خارجی به اجتهاد سلسله چندهزارساله، یک تدبیری پیدا کرده‌اند که در ایران به هیچ زبان نمی‌توان بیان کرد.» ملکم می‌دانست اندیشه سیاسی در ایران هرگز نتوانسته بود مواجهه‌ای سیاسی – و نه اخلاقی- با خودکامگی وضع کند. اینچنین مواجهه‌ای فقط ممکن بود از آرای «حکمای خارجی» اخذ شود. بنابراین «تدبیر» مبارزه با خودکامگی و تامین امنیت را چنین می‌شناساند: «خوب می‌دانیم جواب من در ایران موجب چه نوع شماتت خواهد بود. اما به امید تصدیق ارباب دانش عرض می‌کنیم که سرچشمه جمیع ترقییات بنی‌آدم در ایران حق ازلی است که هر آدم مختار باشد افکار خود را به آزادی بیان کند. اختیار کلام و قلم در عصر ما سلطان کره زمین شده است. جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه، امروز بر سر این دو کلمه است: اختیار کلام، اختیار قلم»3.
ملکم با معرفی آزادی قلم و بیان به‌عنوان حق پایه‌ای فرد در حوزه سیاسی–اجتماعی، گامی بزرگ در اندیشه سیاسی-اجتماعی ایرانیان پیش می‌گذارد. او هرچند به‌درستی تاکید می‌کند که آزادی مورد نظرش «آزادی قانونی و نه آزادی دل‌بخواه» است، اما می‌داند و اعلام می‌کند حتی مطرح‌کردن آزادی قلم و بیان به‌عنوان آزادی پایه‌ای فرد در مسیر تحقق حق تعیین سرنوشت خود در چنان شرایطی با چه شماتت‌ها و مخاطراتی همراه است. او صحبت از حق و آزادی‌ای می‌کند که ایرانیان در تاریخ طولانی اندیشه سیاسی خود به آن نزدیک نیز نشده بودند.4
این حق و آزادی‌ای بود که یا باید از مدرنیته سیاسی غرب می‌آموختیم و اخذ می‌کردیم یا اصلا به آن نمی‌پرداختیم. اما ملکم خواستار استقرار این حق و آزادی است. در عین حال، می‌داند همه دریافت‌های اندیشه سیاسی ایرانیان با این حق و آزادی پایه‌ای در تضاد است. پس، او تا این تضاد و غرابت این حق و آزادی را بزداید، بیان می‌کند اسلام با «امر به معروف و نهی از منکر» این حق و آزادی را «ثابت و واجب» کرده است. اما او در اینجا نیز همچون تمام موارد مکرری که ادعای سازگاری کامل فرهنگ و تمدن نوین غرب و مجموعه آموزه سیاسی خودش را با احکام و معتقدات اسلامی گوشزد می‌کند، اصلا به اثبات چنین ادعایی نمی‌پردازد. همین است که ادعا را این‌بار از زبان یکی از «علمای فرنگستان» اعلام می‌کند. می‌نویسد وقتی در موضوع آزادی بیان و قلم «با علمای فرنگستان حرف می‌زنیم، متعلمین معروف که از اصول اسلام به‌مراتب بیش از ما معلومات روشن دارند، می‌گویند: بدبختی ملل اسلام در این است که اصول بزرگ اسلام را گم کرده‌اند. همین آزادی کلام و قلم که کل ملل متمدنه اساس نظام عالم می‌دانند، اولیای اسلام به دو کلمه جامع، بر کل دنیا ثابت و واجب ساخته‌اند: امر به معروف و نهی از منکر.»
او در ادامه رساله «ندای عدالت» موضوع لزوم «تشخیص معروف و منکر» را پیش می‌کشد. او قطعا می‌دانست که بخشی از روحانیت در پیشبرد تعارض خود با دستگاه سلطنت به این گراییده که تعیین و «تشخیص معروف و منکر» را در حوزه اختیارات خود قرار دهد. پس، او که همچنان در تلاش جلب حمایت قشر مترقی روحانیت از برنامه نوسازی خویش است حق تشخیص معروف و منکر را در حوزه اختیارات روحانیون قرار می‌دهد. اما در عین حال، با بیان اینکه «تشخیص معروف و منکر از برای اهل ایران مشکل خواهد بود» می‌نویسد: «ماموریت علمای اسلام در مجلس قوانین از برای همین تشخیص است.» باید تاکید کرد اگر در تحولات درازمدت فقه سیاسی شیعه، روحانیت تعیین حدود و دستور به اجرای امر به معروف و نهی از منکر را- البته در چارچوب همان قرائت سنتی از فقه سیاسی- برای خود قایل شده، ملکم با پذیرش این اختیار برای روحانیت اما جایگاه تشخیص معروف و منکر را در «مجلس قوانین» قرار می‌دهد. او با تاکید بر بهانه مشکل‌بودن تشخیص معروف و منکر از سوی «اهل ایران» هرچند می‌گوید «علمای اسلام» این تشخیص را برعهده دارند اما جایگاه تشخیص را در مجلس قانونگذاری قرار می‌دهد. او با این کار معروف و منکر را به حوزه عرف و قانون می‌آورد و به آن اعتبار قانونی می‌دهد. اما ملکم به همین بسنده نمی‌کند و قدم دیگری در معرفی‌کردن این حکم پیش می‌گذارد. می‌نویسد: «همین که مجتهدین، داخل مجلس قوانین شدند، خودشان خواهند دید که علاوه بر فقه و اصول رسمی به حکم همین امر به معروف، باید دایره اعلام خود را به هر سمت معارف دنیا وسعت بدهند.»5 ملکم نخست تشخیص و تعیین حدود معروف و منکر را برای ایرانیان مشکل دانسته و سپس با اعلام اینکه این مشکل از سوی مجتهدین اما در مجلس قانونگذاری حل می‌شود، موضوع تشخیص معروف و منکر را برای خود مجتهدین به‌عنوان امری آتی و پسین معرفی می‌کند. آنان بعد از شروع قانونگذاری در تعیین حدود معروف و منکر درخواهند یافت برای تعیین حدود نیاز دارند علوم و آگاهی‌های خود را به سوی آنچه «معارف دنیا» معتقدند، وسعت دهند.6
با آنچه به اختصار آمد، برخلاف نظر آجودانی معتقدم در تناظر قراردادن آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر توسط ملکم‌خان و البته با در نظرگرفتن آنچه او با بازتولید حکم دینی امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بر زمینه‌ای عرفی و قانونی انجام می‌دهد، سخن‌گفتن از تقلیل‌دهی مفهوم آزادی قلم و بیان؛ به اتکای چنان ادعایی، صحیح نیست. ملکم، نخست مفهوم آزادی قلم و بیان را همچون مفهومی کاملا سیاسی و از منظری مادی تعریف و تبیین می‌کند و سپس با تاکید اصلی بر مفهوم سیاسی آزادی قلم و بیان، ‌دریافت از امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر را به دریافتی عرفی متمایل می‌کند.
آجودانی، اما به این نکات توجه نشان نمی‌دهد. او چون خواهان اثبات تز اصلی خویش یعنی تقلیل اصول و مبانی تجدد (مدرنیته) غربی از سوی روشنفکران و متفکران تجددطلب صدر مشروطه است، در ارتباط با رساله «ندای عدالت» فقط و فقط همان قسمت از رساله را نقل می‌کند که ملکم‌خان از زبان «یکی از علمای فرنگستان» مدعی تناظر مفهوم آزادی قلم و بیان با امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر می‌شود.
اما آجودانی، جدا از تحلیل چنین تناظرهایی با تقلیل‌دهی مفاهیم تجدد غربی برای این تقلیل‌دادن‌ها پیامدهای مخرب عملی نیز قایل است. وی با ابراز اینکه «بسیاری از مشروطه‌خواهان اعم از عرف‌گرا و روحانی، آزادی را به «امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر» تعبیر می‌کردند» همان گفته ملکم در طرح چنان تناظری از زبان «یکی از علمای فرنگستان» را آورده و سپس [با آوردن مفهوم آزادی در نظر محلاتی] نتیجه می‌گیرد که: «بر اساس همین نوع تعبیرات و تلقی از آزادی بود که در عصر مشروطه مطبوعات گاه تا آن اندازه «آزاد» شدند که در انتقاد از دولت و شاه، کار را به فحاشی و تهدید و ارعاب علنی هم کشاندند و از هیچ تهمت و افترایی هم دریغ نکردند.» (صفحات 389-388مشروطه ایرانی) آجودانی از این داوری خود نتیجه می‌گیرد ایجاد چنان تناظری از سوی ملکم و دیگران به اینجا انجامید که بسیاری از مشروطه‌طلبان و آزادیخواهان به این درک رسیدند که بر آنان واجب است دیگران را با فحاشی و تهدید و ارعاب هم که شده به پیروی از درک شخصی خود از آزادی وادار کنند و به این وسیله «امرِ به آزادی» را پیش ببرند؛ آنچه که موجب شد پس از نهضت مشروطه، هرج‌ومرج سیاسی به عوض آزادی سیاسی بگسترد و تقویت شود.
این نوع استنباط‌های شخصی هیچ نسبتی با تحلیل تاریخ اندیشه‌ها و رویدادهای سیاسی ندارند. چرا؟
اولا، مطابق با همان ادراک سنتی، چنین نیست که امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بر همگان واجب باشد. در عین حال مطابق با همان ادراک، شیوه عمل به امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، «فحاشی و تهدید و ارعاب» نیست.
ثانیا، بسیار تفاوت است میان «باخبرشدن» از آزادی سیاسی و «توانمندشدن» به عمل و فعالیت سیاسی مطابق با هنجارهای این نوع آزادی. مثال را از تاریخ غرب می‌آورم. به نظر می‌رسد همگان می‌پذیرند انقلابی که در سال 1789 میلادی در فرانسه روی داد نخستین انقلاب دموکراتیک در جهان بود. اما یکی از عوامل اصلی سقوط حکومتی که پس از پیروزی این انقلاب به قدرت رسید ناتوانی رهبران این انقلاب در حکومت مطابق با هنجارهای دموکراتیک بود. در پی سقوط انقلابیان، بوربون‌ها- که حکومت انقلابی با شکست آنان قدرت را کسب کرده بود- به قدرت بازگشتند. در پی اینان، ناپلئون به قدرت رسید که حکومتش هر چه بود، دموکراتیک نبود. (هرچند به طور گسترده‌ای متکی به دستاوردهای انقلاب کبیر بود) این پرسشی واقعی است که در مهد دموکراسی سیاسی از زمانی که فکر دموکراسی سیاسی طرح شد تا هنگامی که حکومت دموکراتیک متحقق شد، چقدر طول کشید؟
ثالثا، تا آنجا که می‌دانم نخستین متفکری که در حوزه فلسفه سیاسی بر جدایی دین و دولت اصرار ورزید، توماس هابز بود. اثر او، لویاتان، معرف نظریه‌پردازی دولت مطلقه متاثر از باور به این جدایی است. توماس هابز انگلیسی چون دولت مطلقه را با پذیرش حق الهی پادشاهان در سلطنت توجیه نکرده بود چنان خود را در مخاطره تهاجم طرفداران سلطنت دید که ناگزیر به مهاجرت به فرانسه شد. با این حال، او در لویاتان به طور مفصل به توجیه دینی نظرات سیاسی خود اقدام می‌کند. لویاتان در نیمه سده هفدهم میلادی منتشر شد. در آن موقع با توجه به اینکه بیش از صدسال از جنبش اصلاح دین می‌گذشت باز هم کلیسا از قدرت بسیار برخوردار بود. این نیز پرسشی واقعی است که آیا توجیهات دینی هابز از نظریه‌اش درباره دولت، آن هم از منظر فلسفه سیاسی، خدشه‌ای به نظریه‌پردازی او وارد آورده است؟ آیا این داوری پذیرفتنی است که به واسطه چنین توجیهاتی، نظریه‌پردازی هابز از دولت، به لحاظ نظری، بی‌اعتبار و به لحاظ عملی، گمراه‌کننده است؟
رابعا، پس از تاسیس مجلس اول، تصویب قانون مطبوعات در این مجلس، که ناظر بر آزادی بیان و قلم بود یکی از افتخارات این مجلس شد. این قانون نخستین گام در تحقق همان حقی بود که ملکم‌خان در رساله «ندای عدالت» مطرح کرده و آن را «جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه» خوانده بود. یک پرسش واقعی دیگر، آیا با بررسی این قانون معطوف به آزادی قلم و بیان می‌توانیم نسبتی میان آن و امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر به‌عنوان حکم دینی بیابیم؟
منابع:
1- رساله‌های میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، به کوشش و مقدمه حجت‌اله اصیل، نشر نی، ص 161
2- پیشین، ص 164
3- پیشین، صص 146-140
4- در آرای برخی از متفکران عصر زرین فرهنگ، از جمله بیرونی، خیام، رازی، سجستانی و… می‌توان اشاراتی را به حق بیان عقیده خود بدون ترس از مکافات -آن هم عمدتا در حوزه علم- یافت.
5- رساله‌های میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، همان، ص 146
6- «معارف» به معنای علوم و آگاهی‌ها و نیز جمع معرّف به معنی شناساننده و آگاهاننده و اشخاص معروف است.
تاریخ‌نگاری زنانه

زنان و روزنامه‌نویسی در عصر مشروطیت

سهیلا ترابی فارسانی. مترجم و عضو هیات‌علمی دانشگاه نجف‌آباد

پیروزی جنبش مشروطه1324هـ.ق/1906.م بنیان‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ایران را لرزاند. مشروطیت حامل جریانی نوگرایانه بود و دگرگونی‌هایی را موجب شد که در تاریخ ایران بی‌سابقه بود. مشروطیت را می‌توان «پیچ تاریخی» ایران نامید که جهت و مسیر تاریخ ایران را تغییر داد. مشروطیت حاصل تعارض سنت و مدرن در دوره قاجار بود؛ تعارضی که به بحرانی انجامید که کل جامعه را درگیر کرد و از آنجاکه اصلاحات سیاسی و اجتماعی پیش از مشروطه قادر به حل این بحران نشد، بحران به بدنه منتقل شد و به انقلابی فراگیر انجامید. استفاده از واژه انقلاب به معنای دگرگونی همه ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است و مشروطه دگرگونی‌ای بود که ابعاد متعددی داشت و اقشار اجتماعی بسیاری را درگیر خود کرد. یکی از این اقشار اجتماعی، زنان بودند که در معرض تحولات مشروطه قرار گرفتند و علاوه بر تشکیل برخی از انجمن‌ها، به انتشار روزنامه‌هایی زنانه نیز متوسل شدند؛ یعنی نه‌فقط روزنامه‌هایی به کارگردانی زنان، بلکه درخصوص مسایل مبتلا به زنان.
قدیمی‌ترین نشریه مربوط به زنان در ایران در سال 1328هـ ق/1910.م یعنی چهارسال پس از پیروزی مشروطه منتشر شد. انتشار نخستین نشریه زنان نسبت به نشر نخستین روزنامه عمومی در ایران، 88 سال فاصله داشت. نشریه دانش توسط خانم دکترکحال‌زاده منتشر شد و بیشتر یک مجله هفتگی بود. شکوفه نیز نشریه زنانه دیگری بود که در سال 1331هـ ق /1913م توسط خانم مزین‌السلطنه منتشر شد.
البته به‌جز دوموردی که ذکر شد نامه بانوان، عالم نسوان، زبان زنان، نسوان وطن‌خواه، نسوان شرق، رهنمای بانوان و مجله جمعیت نسوان وطن‌خواه از دیگر نشریه‌های زنان بود که تا آغاز دوره پهلوی منتشر شدند. عمدتا مدیرمسوول یا سردبیر این روزنامه‌ها زن و مخاطبان این نشریات نیز زنان بودند. برخی از مطالب این نشریات توسط زنان با رویکردی زنانه تدوین می‌شد.
نخستین نشریه‌های زنان عمدتا وجهی انتقادی داشتند. وضعیت جامعه و موقعیت زنان در آن به چالش کشیده می‌شد. آنان در خصوص دوران گذار درکی مشابه داشتند. گذار جامعه سنتی قاجار به جامعه‌ای نوگرا از زمره اهداف این نشریات بود ولی رویکرد هریک از آنها برای طی این مسیر، متفاوت بود. برخی محتاطانه و میانه‌روتر بودند و برخی رویکردی رادیکال وتندروانه‌تر داشتند؛ اما برای طی‌کردن این مسیر از سپهر سنت به سپهر نوگرایی، تمامی آنها بر فراگیری علم و دانش تاکید داشتند. در آن زمان جامعه سنتی دوره قاجار هنوز با ضرورت یادگیری علم و دانش توسط زنان کنار نیامده بود. بسیاری از ورود زنان به این حیطه ترس داشتند و آن را برای حفظ کانون خانواده خطرناک می‌دانستند و معتقد بودند زنی که علم و سواد بیاموزد دیگر به وظایف مادری و همسری تن نخواهد داد و بنیان خانواده از این طریق به خطر می‌افتد.
رسالت این نشریات این بود که با کار فرهنگی این ذهنیت را دگرگون کنند. برخی از آنها از مستندات دینی برای مقابله با مخالفان کسب علم زنان بهره می‌گرفتند و برخی بر ضرورت‌های اجتماعی و اقتصادی تاکید داشتند یا از استدلال‌های عقلی استفاده می‌کردند. از جمله فواید علم‌آموزی دختران آن بود که موجب پیشرفت مملکت، رسیدن به اخلاق حسنه، آسایش و بهتر انجام‌دادن وظایف مرسوم از جمله خانه‌داری و پرورش کودکان به طور علمی می‌شد.
نشریات زنان در این دوره به مقایسه ایران با اروپا می‌پردازند و وضعیت زنان را مقایسه و علل عقب‌ماندگی ایران نسبت به اروپا را بررسی می‌کنند. در مقاله‌ای در مجله عالم نسوان گفته شده گسترش نادانی و فساد اخلاقی در بین اکثر افراد مملکت به دلیل عدم تعلیم و تربیت عمومی بوده و برای رسیدن به ترقی و تمدن باید همه افراد ملت از زن و مرد عالم تربیت شوند. در این راستا تربیت دختران از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود. این مقاله بی‌سوادی مادران را از علل عمده عقب‌ماندگی کشور دانسته بود. همچنین علم‌آموزی و گسترش مدارس، مخالفت با خرافه‌پرستی و اعتقادات موهوم و طرح راهکارهای فرهنگی و همسویی مردان با زنان برای عبور از این گذار از دیگر مواردی است که می‌توان به آن اشاره کرد. آنان تحول شرایط زنان را منوط به همراهی و پذیرش مردان می‌دانند و اینکه دگرگونی جامعه میسر نمی‌شود مگر به همت مردان و زنان کشور.
آنان محدودیت حضور اجتماعی زنان و حضور محبوس‌گونه آنان در خانه را در دوره قاجار موجب افزایش غم‌واندوه آنان می‌دانند. نشریات زنان، به نقد رفتار مستبدانه مردان با زنان می‌پرداختند و آن را موجب فساد و تباهی زنان می‌دانستند. در بخشی از مقالات نشریات زنان تاکید می‌شود محرومیت‌های زنان از بین نخواهد رفت مگر با همراهی و همکاری مردان کشور و در جایی دیگر به سخنان پیامبر اکرم(ص) اشاره شده که مردان را به محبت و عدالت در مورد زنان توصیه می‌کند. از سوی دیگر خود زنان نیز باید به مقام خود پی ببرند و برای حفظ مقام انسانی خود کوشا باشند. همچنین این نشریات با ذکر اخبار وضعیت زنان دیگر کشورها، چشم‌انداز مسایل زنان را جهانی کرده و گسترده می‌کنند و نوعی مقایسه بین زنان ایران و دیگر کشورها انجام می‌دهند. کشورهایی مثل ترکیه، هند، مصر، ژاپن یا به طور کلی زنان آسیا، آمریکا و اروپا مورد توجه قرار می‌گیرند و شرایط زنان ایرانی با آنان مقایسه می‌شود. به‌ این وسیله جامعه بسته، امکان گذار به جامعه باز را می‌یابد. قواعد اجتماعی تنها در شرایط بسته داخل کشور سنجیده نمی‌شود بلکه با شرایط جهانی مقایسه و بررسی می‌شود. بر این اساس دیگر زن ایرانی دوره قاجار با قواعد و سنت‌های مرسوم و متداول سنجیده نمی‌شود که سنجشی بر اساس قواعد و در مقایسه با جهان می‌یابد. این نشریات بر ضرورت حضور و معاشرت اجتماعی، ضرورت وجود عدالت اجتماعی، ارتقای آگاهی‌های علمی زنان، تقسیم کار در خانه بین افراد خانه، قانون و نظم و ضرورت آگاهی‌های علمی در امور خانه و خانه‌داری، تنظیم بودجه خانه، برنامه‌ریزی در امور خانه، ورزش روزانه، اوقات فراغت، اهمیت تربیت کودکان و ضرورت ایجاد مشاغل جدید برای زنان تاکید می‌کردند.
در خاتمه باید گفت که صرف انتشار این نشریات از سوی زنان تحول‌خواه و نوگرا مبین این حقیقت بود که برای نخستین‌بار گروهی هرچند اندک از زنان به کنشی آگاهانه در تغییر وضع موجود در همسویی با دگرگونی‌های عظیم اجتماعی روزگارشان دست زدند.

گفت‌وگو با منصوره اتحادیه (نظام‌مافی) درباره زنان در عصر مشروطه

از خواهران و مادران وطنی

کاوه دارالشفاء

با گذشت بیش از صدسال از انقلاب مشروطیت، فرآیند تاریخ‌نگاری مشروطه همچنان با سویه‌هایی مواجه است که کمتر به‌آن پرداخته شده است. شاید این امر بیش از آنکه به ضعف منابع و کمبود اسناد مربوط باشد، به نحوه نگریستن به مشروطه و مفروضات ناگفته و تصوراتی مرتبط است که عمدتا در هر دوره در ضمیر مورخان و محققان نفوذ کرده است. به همین منظور سراغ منصوره اتحادیه (نظام‌مافی) رفتیم و درباره زنان مشروطه و نحوه حضورشان در تاریخ‌نگاری آن دوره با او به گفت‌وگو نشستیم. نظام‌مافی، در آثار خود در تلاش است تا بر نقش و سهم زنان در انقلاب مشروطه تاکید کند و به دور از گفتار رایج هر دوره، این وجه از تاریخ مشروطه را با تمرکز بر نقش گروه‌های اجتماعی بررسی کند.

چرا نقش زنان در تاریخ مشروطه موکدا بیشتر از نقش واقعی‌ای است که ایفا کردند؟ اینجا مرادمان دقیقا چهره‌ای‌ است که تاریخ‌نگاری مبتنی بر جنسیت سعی می‌کند آن را پررنگ‌تر نشان دهد درحالی‌که می‌دانیم زنان چه نقشی با توجه به شرایط ایفا کردند: کمک به تاسیس بانک ملی، تحریم اجناس خارجی و… آیا جنبش زنان در دوره فعلی نیازی به برجسته‌کردن گذشته مبارزات و نقش‌های خود دارد یا نگاه به تاریخ در هر دوره با توجه به اطلاعات جدید رویکردی تازه به خود می‌گیرد؟
یکی از مشکلات تاریخ‌نگاری این است که مورخ باید از عهد و زمان خودش برگردد به دوره‌ای دیگر، مثل یک سفر به مملکتی خارجی می‌ماند. یعنی شما باید به روحیات، سنت‌ها، اعتقادات، مقدرات و تمام چیزهای زمان گذشته آگاه باشید که بتوانید بسنجید و نظر دهید. اگر قومی در آفریقا رسمی دارد، نمی‌توانیم بگوییم چرا اینها چنین رسمی دارند یا آن را مورد انتقاد قرار دهیم. آنها به دلیل تاریخ، شرایط جامعه، اقتصاد و خیلی دلایل دیگر چنین زندگی‌ای دارند. تفاوت مورخ حرفه‌ای با غیرحرفه‌ای تشخیص این است. تاریخ‌نگاری زن چند مشکل مضاعف دارد. با روحیات و سوالات امروز نمی‌توانیم سراغ زن‌های صدسال پیش برویم. آنچه امروز ممکن است به نظر اجحاف برسد در آن وقت چنین تصور نمی‌شد. شرایط زنان چنین زندگی‌ای را ایجاب می‌کرد. وقتی ما شرایط امروز را در نظر می‌گیریم به نظر می‌رسد نسبت به زن‌ها اجحاف صورت می‌گرفته ولی در آن زمان وضعیت زنان جزئی از عرف جامعه بوده است. مسایل مربوط به زنان از اواسط قرن بیستم به بعد است که مطرح می‌شود، در ایران حتی دیرتر. آن وقت بود که شرایط زنان مورد سوال قرار گرفت. از طرفی مورخ از زمان خودش جدا نیست. جهان‌بینی و ایدئولوژی بر دیدگاه او تاثیر می‌گذارد. مورخ باید هم با دیدگاه زمان خودش آشنا باشد؛ از طرف دیگر مورخ باید شرایط گذشته را بداند و نظر بدهد. کار آسانی نیست، باید بر احساسات و تعصبات غلبه کرد و منصف بود.
مساله دیگری که در مطالعات زنان مطرح است این است که باید در این مورد با احساسات برخورد نکرد و نیز غلو نکرد. به نظر من در مورد مساله زنان در دوره مشروطه نباید از نقش زنان صحبت کرد بلکه باید آن را یک حرکت دانست. عده ای از زن‌ها تحت‌تاثیر حرکت مردان قرار گرفتند. وقتی من از واژه «زنان» استفاده می‌کنم، محدود است به زنانی باسواد از طبقه متوسط از خانواده‌های مرفه روشنفکر؛ یعنی شامل تمام زنان نبود، مثلا زنان رجال نمی‌رفتند در خیابان‌ها تظاهرات کنند! بلکه آنها که تظاهرات می‌کردند زنان کسبه و بازار بودند و با وجود اینکه عده آنها اندک بود از این جهت که خواسته‌های خود را علنا مطرح کردند اهمیت داشت. این زن‌ها در شهرهای اصلی همچون تبریز، شیراز، اصفهان و تهران (بیشتر در تبریز و تهران) کشف کردند که منافع مشترک دارند. این زنان که یک طبقه را تشکیل می‌دهند به خودشان خواهران و مادران وطنی می‌گفتند. این زن‌ها شروع کردند به انجام سه کار اصلی: 1. تاسیس مدرسه؛ زنان بسیار بی‌سواد بودند. یکی از رجال به برادرزاده‌اش می‌نویسد که تو شاکی هستی از اینکه زنت بی‌سواد است، مگر زن فلان سرهنگ و… سواد دارد؟! از زن، خانه‌داری و شوهرداری، عفت و عصمت انتظار دارند. سواد حرام است، کمی خواندن عیب ندارد. 2. حرکت دیگر، استفاده از مطبوعات بود. زنان از فرصت استفاده کردند که سخنرانی ترتیب دهند و در روزنامه‌ها اعلام کنند. 3. یکی دیگر از اقدامات زنان تشکیل چند انجمن بود. هر چند تشکیل انجمن طبق متمم قانون اساسی آزاد بود ولی مجلس با این کار از طرف زنان مخالفت کرد. بنابراین عده‌ای از زنان مخفیانه یا علناً جلساتی در مدارس یا منزل‌های خصوصی تشکیل می‌دادند که گاه اعلانات آنها در روزنامه‌ها درج می‌شد. در این جلسات سخنرانی‌های مهیج ادا می‌شد که جنبه آموزنده و آگاهی‌دهنده داشت.
درخواست زنان محدود به مسایل آموزش و بهداشت بود و به‌هیچ‌عنوان خواست سیاسی مطرح نمی‌کردند، چون می‌دانستند اگر بخواهند وارد این حوزه شوند به آنها اجازه نخواهند داد. مشروطه یک انقلاب بود و زنان در آن شریک شده، حرکت خود را آغاز کردند. به نظر من بیشترین توجه به نقش زنان در انقلاب مشروطه، از انقلاب اسلامی شروع می‌شود. تاریخ‌نگاری در این زمان رشد و پیشرفت داشت. همه می‌خواستند بدانند گذشته چگونه بوده و همزمان زنان نیز به نقش زنان در گذشته علاقمند شدند و مطالعات زنان را آغاز کردند. منابع جدیدی که به دست آمد کمک بسیار کرد و تحلیل‌های تازه‌ای را پیش‌پای ما قرار داد.
براساس سندی که ژانت آفاری در کتاب «انقلاب مشروطیت ایران» آورده است ما دارای 63 مدرسه در سال 1292 (1913م) بوده‌ایم. وقتی رشد و دستاورد حرکت زنان را تنها هفت‌سال بعد از انقلاب مشروطه (و نیز 40 سال قبل از آن یعنی در دهه 1870 میلادی که تنها یک مدرسه برای زنان رجال در عهد ناصری ایجاد می‌شود) مقایسه می‌کنیم با سال‌های قبل از آن، نوعی طغیان را حس می‌کنیم که در خلال همان حرکت زیرپوستی جامعه علیه وضع موجود، خود را بازیابی می‌کرد و نقش و خواسته‌های خود را با فضای جامعه محک می‌زد. حتی در خواسته‌های زنان حق طلاق هم دیده شده! آیا حرکت زنان مثل مشارکت‌شان در انقلاب اسلامی را می‌توان جهش و پرتابی فوق‌العاده پس از سال‌ها سرکوب و عقب‌نگه‌داشته‌شدن دانست؟
ببینید اینکه زنان هفت‌سال بعد از مشروطه دارای 63 مدرسه می‌شوند حتماً صحیح است. گو اینکه 12 سال بعد بود که 10 مدرسه به خرج دولت در تهران به دختران تخصیص داده شد. تا قبل از آن این کار فقط توسط زنان خیّر و فرهنگ‌دوست به طور داوطلبانه انجام می‌گرفت.
آنچه باطناً این زن‌ها را به این کار عام‌المنفعه کشاند حس وطن‌پرستی بود که در اثر مشروطه بر همه غالب شده بود. چیزی که به زنان کمک کرد تا بتوانند این کار را انجام دهند متمم قانون اساسی بود که بدون اشاره به جنسیت، طرحی را تصویب و تاسیس مدرسه به خرج دولت، تحصیل اجباری و آزادی قلم و تشکیل انجمن آزاد را اعلام کرد. بنابراین چون جنسیت در این قانون مورد توجه قرار نمی‌گیرد، زنان از این فرصت استفاده می‌کنند. 12سال بعد از مشروطه در تهران دولت 10 مدرسه مجانی می‌سازد. در آغاز انقلاب مشروطه مدارس دخترانه بدعت محسوب می‌شد و مخالفان بسیاری داشت. حتی آیت‌الله طباطبایی اعلام کرد اگر زن از خانه بیرون برود در ناامنی است. بنابراین مخالفان همیشه بودند. ما با جامعه‌ای سنتی روبه‌روییم که حتی انقلابیون آن چنین ذهنیتی داشتند. زنان با عمل نه مبارزه حق خود را گرفتند ولی نمی‌توانیم آن را طغیان بنامیم. زنان در آن دوره سعی در اثبات این مساله داشتند که ما بی‌شعور نیستیم و خداوند به ما شعور داده و قادریم بیاموزیم.
آیا دسترسی زنان به نیازمندی‌های طبیعی گرفته شده از ایشان، می‌توانست توجیه‌کننده دفع آنان از میدان سیاسی روز باشد؟ وقتی که دعوا، به تعبیر شما، بر سر اثبات شعور زنان است آن هم برای افرادی که نیمی از جامعه را تشکیل می‌دهند، وقتی به زنان در معابر به واسطه نوشتن مقاله و رفتن به مدرسه و شرکت در سخنرانی حمله و تعرض می‌شود، آیا می‌توان این مبارزه برای گرفتن حقوق اولیه و بدیهی را سیاسی تلقی کرد؟ آیا می‌توان بدون درنظرگرفتن داشتن حقوق اولیه و بدیهی به سراغ خواست‌هایی سیاسی رفت؟
این از آن سوال‌هایی است که با دید امروز به سراغ گذشته می‌رویم. شما می‌گویید این حقوق از زن‌ها گرفته شده بود. نه! آنها هیچ‌وقت هیچ حقی نداشتند؛ حقی که زنان داشتند همان حقی بود که قرآن و عرف برای‌شان در نظر گرفته. ولی باید اضافه کرد که طبق شرع زن مالک مال خودش بود، پس کسی که می‌تواند مال خودش را اداره کند نمی‌تواند بی‌شعور باشد! آنجایی که زن حقی بر خودش ندارد در برابر شوهر و پدرش است. حق طلاق، صیغه، حضانت بچه، همه با مرد بود و زن حقی نداشت. به نظر من حقی نبوده که بخواهیم آن را بستانیم! اسناد و مدارکی از گذشته نیست که بدانیم زنان چه می‌خواستند! شاید زنان دور هم می‌نشستند و با هم از شرایط خود بحث می‌کردند. بی‌بی خانم استرآبادی در کتاب «معایب‌الرجال» می‌گوید با عده‌ای راجع به زندگی خود درد دل می‌کردیم. ظاهراً دوستان از او می‌خواهند بدبختی‌هایش را بنویسد. احتمالا از این‌گونه جلسات بوده اما منبع و خاطرات و نامه‌ها کم و محدود است که بتوانیم بگوییم دقیقا چه می‌گذشته و واقعا زنان بین خودشان چه مطالباتی را مطرح می‌کردند.
آیا اقدامات بهداشتی و فرهنگی و آموزشی که بعد از مشروطه، آرام‌آرام به جامعه و به‌خصوص زنان داده شد سهمی در بارور‌کردن جنبش‌های قدیمی با سیاقی ضدسیاسی و تک‌قطبی داشت؟ حرکت‌های زنان و حقوقی که برای خودشان احیا کردند نزد جنبش‌های تبریز و گیلان و تهران جدی گرفته نشد و تغییری در نگاه به زن توسط مردان و جامعه مردسالار نداشت. آیا می‌توانیم بگوییم قدرت باورهای سنتی بسیار عمیقتر و ریشه‌دارتر از انقلابی بود که حقوقی هرچند دست‌و‌پاشکسته و ناچیز را به زنان داده بود؟
در جنبش مشروطه زنان برای خودشان حقوقی احیا نکردند. فقط بعضی از خواسته‌های خودشان را مطرح کردند بهترین دستاورد انقلاب برای زنان حق تحصیل بود که تدریجا پذیرفته شد. شاید از آن مهم‌تر فعالیت نسبتا موفقیت‌آمیز آگاهی‌رساندن به عده‌ای از زنان از طریق مطبوعات بود. در حرکت‌های بعدی مشروطه افرادی مثل ستارخان، فتح تهران و خلع سلاح مجاهدین و تبریز هیچ جایی و نقشی از زنان نمی‌بینیم. شاید تک‌و‌توک زنانی فعالیت کردند، ولی مشارکت وسیع نبود و زنان نقشی نداشتند.
پس با این تعبیر اگر با نگاه تاریخی ببینیم، نقطه شروع حرکت زنان را مشروطه می‌دانیم. به تعبیر شما، هم نقطه عطف و هم نقطه بدو حرکت زنان در همین مشروطه اتفاق می‌افتد. اما تفاوت فاحشی در نقش زن از نسل قاجاریه تا مشروطه تا پهلوی نمی‌بینیم. اینجا آیا پیشرفت و تمدن و جامعه جهانی و حقوق‌بشر و فمینیسم صرفا کارکردی مردانه و در بهترین حالت فقط نمایشی خنثی برای زنان نداشته؟ آیا دستاوردهای زنان در مشروطه و پس از آن نادیده گرفته نشد؟ آیا آنها باز به دالان تاریک خانه هل داده نشدند؟
همان‌طور که من به‌عنوان یک مورخ به تاریخ مشروطه می‌نگرم موقعیت زنان را نیز در چارچوب تاریخی قرار می‌دهیم. در انقلاب مشروطه زنان متوجه شدند که دارای حقوق مشترکی هستند و باید متشکل شوند و جبهه‌ای بسازند و حق خود را بگیرند. تمام اینها سلسله وقایع به‌هم‌پیوسته است. برآمدن رضاشاه نتیجه مشکلاتی بود که از مشروطه آغاز شد. ولی رضاشاه برای زنان چه کرد؟ حق ازدواج را از 9 به 15 سال تغییر داد، دبیرستان و دبستان را برای‌شان ساخت، آنان را وارد دانشگاه کرد؛ اما دیگر حقوقی به آنان نداد: حق طلاق یا … خود او چهار زن داشت و البته کسی به چنان دیکتاتوری حق اظهارنظر و تعرض نداشت! اما در همین دوره باز حرکت زنان قدری پیشرفت می‌کند. در دوره محمدرضا پهلوی نیز می‌بینیم که نقش و حضور زنان آرام‌آرام پررنگ‌تر می‌شود. حضور زنان درعرصه‌های اجتماعی، فرهنگی و در بازار کار بیشتر به چشم می‌خورد.
آیا خواسته‌هایی همچون ملی‌گرایی و وطن‌خواهی می‌تواند اجازه طرح مطالبات برابری‌خواهانه، جنسیتی و کلا هر موضوع دیگری را به‌طور همزمان بدهد؟ آیا این خواسته محقق شد و انجام گرفت یا این خواسته هماره در حال مطرح شدن و به‌نتیجه‌نرسیدن است؟ با این مضمون مطالبات جنبش زنان از کجا می‌توانست شروع کند و به کجا می‌توانست برسد؟ اولویت همیشه با ناسیونالیسم، دفع خطر خارجی، مساله قومیت‌ها، اقتصاد کلان و… بوده است و ازهمین‌رو حقوق انسانی تمام اقشار و طبقات به‌خصوص زنان به عقب رانده شده؛ چطور می‌توان این مبارزه را با چنین شرایط تقریبا ثابت تاریخی توضیح داد؟
این مساله، مردان را هم شامل می‌شود. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که دارای اعتقادات مذهبی است ولی در عین حال به‌نوعی سکولار است. میان الگوی غربی و شرقی دست‌وپا می‌زند. شاید ما خود را گم کرده‌ایم: التقاطی از فرهنگ غربی به زندگی تحمیل شده است. از طرفی مذهبی‌ها نمی‌توانند این تحولات را نادیده بگیرند و با شرایط فعلی کنار نمی‌آیند. ولی به نظر من، آن مرد غرب‌زده فرنگی‌مآب باطنا راجع به زن خودش همان تفکر سنتی و مذهبی را دارد که پدرش داشت! فرهنگ را نمی‌توان با دستور عوض کرد. البته این مساله امروز نیست و همیشه بوده. عده‌ای سنتی‌ترند، عده‌ای به‌اصطلاح مدرن‌تر. حکومت باید هر دوقشر را در نظر بگیرد؛ ایدئولوژی‌های مختلف از راست افراطی گرفته تا چپ افراطی وجود دارد؛ هنر این است که بتوانیم تمام این افکار را تلفیق کنیم و جامعه‌ای آرام بسازیم. امروز در کشور ما دختران از یک‌شهر به شهر دیگر می‌روند، درس می‌خوانند و به دور از خانواده زندگی می‌کنند. این تحول و پیشرفتی است که جامعه امروز می‌پذیرد ولی در قدیم غیر‌ممکن بود. اما خب نقاطی هم در این کشور هست که می‌گویند دختر بیشتر از چهار کلاس نباید سواد داشته باشد!
پس آیا درست است بگوییم در مورد حقوق افراد نه پسرفتی در کار است و نه پیشرفتی، مادامی‌که قدرت سیاسی این حق را چگونه تفسیر و تبیین کند؟ آیا روح قانون از دوره صفویه تا امروز تعیین‌کننده شرایط افراد و حقوق ایشان مبتنی با منافع دولت‌ها و حکومت‌ها نبوده است و از همین‌رو زنان در دوره‌ای حقوقی دارند که تفسیر حکومت ایجاب می‌کند و در دوره‌ای از آن بی‌بهره می‌شوند؟ نقش اقتصاد و تحولات سیاسی- اقتصادی را چقدر در این احقاق حقوق مهم می‌دانید؟ در دوره صفویه تجارت پارچه و نقش زن‌ها به‌عنوان کارگران این صنعت بسیار مهم بود، اما در دوره قاجار چون این صنعت به کناری گذاشته می‌شود نقش و حضور و حقوق ایشان هم حذف می‌شود.
اقتصاد روی موقعیت اجتماعی بسیار موثر است. روزی که ایرانیان شروع کردند که چای هندی را با قند روسی بنوشند و قیمت قند به‌دلیل جنگ روسیه و ژاپن بالا رفت، تبعاتش در ایران گرانی قند بود و چوب‌خوردن تاجر قند که زمینه انقلاب مشروطه شد. در اینکه واقعیت اقتصادی تاثیر دارد هیچ بحثی نیست. در دوره‌ای که زنان فرش می‌بافتند، زری‌بافی می‌کردند و… آیا به‌این‌معنی است که آنها استقلال داشتند؟ نمی‌دانم. معروف است زنان گیلان که کار می‌کنند قوی‌تر از دیگر زنان هستند، چون دستشان در جیب خودشان است. ضمن اینکه احتیاج جامعه به کار زن هم هست تا زندگی را بچرخاند.
موقعیت زنان حرمسرا در مقایسه با زنان دوره مشروطه چطور است؟ می‌دانیم که نقش پشت‌پرده تعداد کمی از زنان حرمسرا در تحولات سیاسی-اقتصادی مهم بوده است و نیز با نگاه به زنان روشنفکر دوره مشروطه می‌توانیم از تحولات اجتماعی و سیاسی به شکلی دیگر سخن بگوییم. اما در هر دودوره اصل جنس‌دومی بودن زن رعایت می‌شود!
تاریخ سیر مشخصی دارد. زندگی ما یک‌برهه از زمان است. شکسپیر می‌گوید: ما یک‌لحظه روی صحنه هستیم و سروصدایی از خودمان در‌می‌آوریم و بعد خارج می‌شویم. در هر دوره از تاریخ، تحول هست. مثلا امروز نسبت به چهارسال پیش مسایل تحول یافته، ولی تاریخ، خوب و بد ندارد، ما نباید ارزش‌گذاری کنیم. هر عهد، شرایط خودش را دارد در عین حال که تحول تدریجاً اتفاق می‌افتد، مگر جنگ یا انقلاب که جامعه را به هم می‌ریزد. مورخ نمی‌تواند سیاستمداران را به خوب یا بد تقسیم کند و ارزش‌گذاری کند. این کار اشتباه است. مورخ بر اساس اسناد و مدارک مطالعه وسیع و عمیق و تفکر بسیار وقایع را تفسیر می‌کند. با کشف یک سند جدید می‌تواند جهت عوض شود. مورخ با جهان‌بینی و ایدئولوژی و جنسیت و تعابیرش می‌تواند تفسیر کند. ولی این تفسیر ممکن است جهت‌دار باشد. تاریخ در عین حال خطرناک است و باید خیلی احتیاط کرد.
فکر می‌کنید نقش و حرکت زنان مشروطه‌خواه چقدر بر حرکت انقلاب تاثیر گذاشت، هم در دوره‌اول و هم در دوره‌دوم؟
خیلی زود است که بخواهیم در این مقطع از زمان از تاثیر دوره مشروطه حرف بزنیم. زنان تازه مشغول شناختن خودشان بودند. قرن‌ها سنت بر جامعه حاکم بوده و زنان همان نقشی را ایفا می‌کردند که از آنها انتظار می‌رفت. مشروطه این شرایط را کمی تکان داد اما روزنامه‌های مشروطه‌خواه علی‌الخصوص روزنامه‌های لیبرال روشنفکرها و روزنامه‌هایی که زنان درمی‌آوردند نقش بسزایی در آگاهی‌دادن به مردم آن روزگار داشتند. تفاوتی که بین حرکت زنان در انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی هست میزان آن است. در جایی که معدودی از زنان در انقلاب مشروطه حرکت کردند میلیون‌ها زن در انقلاب اسلامی شرکت کردند. ولی نکته‌ای که به نظر من جالب توجه است این است که انقلاب اسلامی باعث شد که حرکت زنان در انقلاب مشروطه شناخته شود و به آن بها داده شود. مقدار مطالعاتی که در زمینه حرکت زنان در انقلاب مشروطه انجام گرفته بعد از انقلاب اسلامی چشمگیر است و پیشرفت قابل ملاحظه‌ای در مطالعات زنان محسوب می‌شود.

احاطه معرفتی بر مشروطه در گفت‌وگو با حاتم قادری

کشف ذهن مشروطه‌خواهان

رحمان بوذری

حاتم قادری پرداختن به «پرسش مشروطه» را، فارغ از شعارها و خواسته‌های آن، مهم‌ترین بحث می‌داند و مدام به آن بازمی‌گردد. از نظر او برای درک درست وقایع صدر مشروطه باید به مفاهیم آن دوره و تلقی مشروطه‌خواهان از این مفاهیم رجوع کرد. در نتیجه اینکه از کجای تاریخ به مشروطه بنگریم اهمیت فراوانی دارد. تاریخ‌نگاری مشروطه نیز در نزدیک‌شدن به ذهنیت ایرانیان آن دوران همچنان نیازمند پژوهش‌های دقیق‌تری است؛ پژوهش‌هایی که بتواند از سایه‌روشن‌های اولین مواجهه ایرانیان با جهان مدرن پرده بردارد و پرتوی بر ابهامات موجود بیفکند. از این‌رو، به اعتقاد او شعارهای مشروطه نیازهای ماست، اما نه به این معنا که ما نسبت به نیازهایمان معرفت کافی هم داریم. آنچه در پی می‌آید خلاصه گفت‌وگو با قادری درباره نحوه نگاه به مشروطه پس از گذشت یک‌قرن است.‌‌بیش از یکصدسال از انقلاب مشروطه می‌گذرد و همچنان تاریخ معاصر ایران متاثر از وقایع این برهه است و درباره آن بحث و فحص می‌شود. می‌توان گفت وقتی درباره چیزی زیاد صحبت می‌شود لابد تحقق آن امر در واقعیت با مشکلی مواجه است. به این تعبیر، همین که ما همچنان از مشروطه صحبت می‌کنیم و از خواسته‌های آن می‌گوییم، نشانگر آن است که مطالبات انقلاب مشروطه نافرجام و ناتمام مانده. امروز پس از‌ یک‌قرن از آن واقعه تاریخی، از چه موضعی باید به این انقلاب نگریست؟
من تا حدودی با این تعبیر موافقم. به‌نظرم انقلاب مشروطه باوجود آنکه 108سال از آن می‌گذرد یک انقلاب سپری‌شده نیست. شعارهایی که در آن زمان سر داده شد، شعارهایی نیست که ما آنها را محقق کرده، در دل آنها زندگی کرده و از آنها عبور کرده باشیم. شعارهای مشروطه هنوز برای ما مهم است. چون مشروطه مهم‌ترین آوردگاه‌ ما در قرن گذشته میان سنت و مدرنیته است. اما به نظرم به‌غیر از اینکه شعارها منتظر تحقق و سپری‌شدن‌ هستند عوامل دیگری نیز دست‌اندر‌کارند. یکصدسال پس از مشروطه، ما به دلیل کاستی‌هایی، همچنان نتوانسته‌ایم احاطه معرفتی مناسبی بر مشروطه بیابیم. به این معنا خواسته‌های مشروطه همچنان به‌عنوان پرسش باقی مانده‌اند؛ شعارهای آن در عین حال که نیاز ماست، پرسش‌ ما نیز هست. در باب پرسش‌هایی که می‌تواند معطوف به معرفت ما باشد حداقل چند عامل مهم را می‌توان برجسته کرد: نخست اینکه، هنوز تمام منابع مشروطه منتشر نشده. بسیاری از خاطرات و اسناد در حال انتشار است و می‌تواند روشن کند چه اتفاقاتی در مشروطه رخ داده. از دلایل عدم انتشار این اسناد نیز می‌توان به عملکرد نظام پهلوی، تحولات بعدی، ضعف علمی، دانشگاهی و نهادهای تحقیقاتی‌مان اشاره کرد. دوم اینکه، برخی منابع را باید خودمان تولید می‌کردیم که امکان آن وجود نداشت. از این‌رو، علت پرسش‌ها صرفا به اسناد مربوط نیست، بلکه باید روی اسناد کارهایی صورت می‌گرفت. به‌عنوان مثال در تاریخ مشروطه حوزه‌هایی وجود دارد که همچنان برای ما ناشناخته است؛ نظیر بیت‌ها، بخشی از اندرونی دربار یا حتی مناسبات خصوصی‌تر مردم. درباره این حوزه‌ها اطلاعاتی در دست است، اما نه تا اندازه‌ای که چشم‌انداز مناسبی به دست دهد. اگر بپذیریم روحانیون و دربار از قطب‌های مهم قدرت بودند، خواه‌ناخواه باید اطلاعات درونی‌مان بیشتر باشد، در حالی‌که، تنها گزاره‌های کوتاه و تک‌نگاری‌هایی از آنها در دست است. این مساله را از این باب مطرح کردم که صرفا از طریق منابع و اسناد نیز نمی‌توان به این پرسش‌ها پاسخ داد. باید در جاهایی، نقطه‌چین‌ها و ابهامات را تکمیل کنیم. به همین دلیل بر تهیه منابع تاکید دارم. نکته دیگر اینکه باید بتوانیم حتی‌الامکان تعارضات اخبار و روایات متضاد را رفع کنیم که این مساله نیازمند تشکیل گروه‌های پژوهشی گسترده‌ای است. در کنار اینها نیاز به مطالعات انتقادی، جامعه‌شناسی سیاسی و روانشناسی سیاسی داریم که در این باب نیز ضعف بسیار داریم. همچنین ما هنوز نمی‌دانیم تلقی‌ مشروطه‌خواهان و مردم آن دوره از مفاهیم مشروطه چیست. یعنی اگر بخواهیم در جای مناسبی بایستیم و به انقلاب مشروطه نگاه کنیم باید فاصله‌مان به حدی باشد که دریابیم آنها از مفاهیم مشروطه چه ذهنیتی داشته‌اند. اینکه مدام تکرار کنیم آنها عدالتخانه، مجلس، آزادی و… می‌خواستند کافی نیست. شاید بتوان به اسناد و رسالاتی رجوع کرد و نشان داد طرز تلقی آنها از مجلس چه بوده است اما باید مجموعه‌ای از منابع و مفاهیم زنده‌تر به دست دهیم. این مساله به ما نشان می‌دهد که باید در کجای تاریخ بایستیم و به انقلاب مشروطه بنگریم، تا هم غرق در این مفاهیم نشویم و بتوانیم از بیرون به آنها بنگریم و هم تا حدی به آنها نزدیک شویم که ارتباطمان با مفاهیم بیگانه نباشد.
‌ در فرآیند تاریخ‌نگاری مشروطه سهم گفتار غالب هر دوره در تدوین آن بسیار چشمگیر است. گویی با تاریخی تکه‌تکه روبه‌روییم. منظور از دسته‌بندی‌ای که در مواجهه با تاریخ مشروطه انجام دادید، آیا شیوه‌ای تطبیقی و تلفیقی در مواجهه با این واقعه است یا… .
اگر منظور چیدن این تکه‌ها به شکل صوری است، نه، مراد من این نیست. این تکه‌ها باید با یکدیگر گفت‌وگو کنند، اما در عین‌حال که آنها با همدیگر گفت‌وگو می‌کنند نمی‌توان چشم‌انداز بعدی را تصور کرد، مگر فاصله مناسبی داشته باشید؛ نظیر سال57. فرض کنید امروز یک جریان فکری یا گروه اجتماعی دست بالا را دارد و بر اساس گرایش آنان مسیر انقلاب تعیین شود، حال آنکه چندسال بعد ممکن است این مسیر پیچ دیگری پیدا کند. رودخانه‌ای را در نظر بگیرید که شما گمان می‌کنید مسیر آن را تشخیص می‌دهید درحالی‌که چشم‌انداز آن از دید شما دور شده است، از اینرو، باید در یک بلندی بایستید تا نشان دهید پیچ بعدی کجاست. همین وضعیت را درباره مفاهیم می‌توان دید. منظورم این است که ما کجای تاریخ می‌توانیم بایستیم که پیچ‌های آن را درست ببینیم و در آنها گم نشویم. به‌این جهت گمان می‌کنم در دل مشروطه باوجود آنکه به شعارها نیاز داریم، با پرسش‌های معرفتی روبه‌رو هستیم.
‌شاید بتوان برای تقریب به ذهن، مورد کانت و انقلاب فرانسه را در نظر آورد. از نظر کانت، تماشاگری که با همدلی به وقایع جاری در فرانسه آن دوران نگاه کند چه‌بسا بهتر از کسانی که درگیر خود انقلابند حقیقت وقایع را درک کند.
در اینکه یک ناظر بیرونی در مواجهه با انقلاب مزایایی دارد تردیدی نیست، اما نباید فراموش کرد که برای فهم حادثه مهمی مثل انقلاب ناگزیریم با مفاهیمش همدلی داشته باشیم. ناظر بیرونی نمی‌تواند چنین عمل کند. به همین دلیل بهترین تاریخ‌نگاری‌ها زمانی صورت می‌گیرد که در گذری بایستیم که زنده‌بودن مفاهیم از دست نرفته باشد و در عین‌حال ما را نیز زیاده از حد درگیر خود نکرده باشد. از این‌رو، درست است که ما به شعارها نیاز داریم، اما اگر نتوانیم بر آنها احاطه علمی داشته باشیم، همچنان در مسیری کور حرکت می‌کنیم.
‌ شما به تفاوت احاطه معرفتی بر مشروطه با تحقق یا عدم تحقق نیازها و خواسته‌های مشروطه اشاره می‌کنید که روشن است. اما تفاوت نیاز و پرسش مشروطه در چیست؟ پرسش مشروطه چه بوده که نیاز آن نبوده است؟
اگر به تاریخ‌نگاری رسمی‌مان بازگردیم، به‌عنوان مثال مشروطه‌خواهان، خواستار عدالتخانه یا فراتر از آن آزادی‌ بودند. اما باید مشخص کرد پرسش آن دوره چه بوده است. من تردید دارم که این نیازها واقعا گوهر مشروطه بوده باشد. مساله اینجاست که چه درکی از عدالت وجود داشته که مشروطه‌خواهان خواستار عدالتخانه بودند؟ آنها با چه درکی از مناسبات اجتماعی این نیازها را مطرح می‌کردند؟ به این دلیل نخست باید به ذهنیت ایرانیان عصر مشروطه نزدیک شد و سپس مواجهه‌ای انتقادی با این پرسش‌ها و نیازها داشت. طبعا عدالتی که یک روحانی متعلق به طیف راست‌طلب مطرح می‌کند با عدالتی که یک روحانی منتقد می‌کند، متفاوت است و به همین ترتیب با عدالتی که شاهزادگان و فرودستان مطالبه می‌کردند. حتی می‌توان این پرسش را ادامه داد: کسانی که صحبت از عدالت می‌کردند تا چه حد درک مناسبی از خواست خودشان داشتند؟ به تعبیری دیگر، ما خواست‌ها و نیازهایی داریم اما آنچه برای روشن‌کردن این نیازها مطرح می‌شود، پرسش‌های ماست. اگر بخواهیم شعارهای مشروطه را از آن خود کرده و از آنها عبور کنیم چاره‌ای نداریم که به این پرسش‌ها پاسخ دهیم. در غیر این‌صورت همواره به شکل امری مکتوم و ناشناخته ما را درگیر خود خواهد کرد. از این‌رو، شعارهای مشروطه نیازهای ماست، اما نه به این معنا که ما نسبت به نیازهایمان معرفت کافی هم داریم.
‌ از بحث‌های شما چنین برمی‌آید که در دوره مشروطه شکافی است میان مناسبات اجتماعی و مشخصا قانون و خواست‌هایی همچون عدالت‌خانه و آزادی. اما معمولا لحظه انقلاب‌ها به لحظه آغاز قانون گره می‌خورد. اگر ما قایل به انقلاب مشروطه باشیم، نمی‌توان لحظه آغاز قانون را از آن جدا کرد. از این‌رو، اگر شکاف مشخصی میان ساختار اجتماعی آن دوره (چه از بالا و از نگاه شاهزادگان و چه از پایین و از نگاه فرودستان) و قانون و مفاهیم آن وجود داشته، این شکاف بعد از انقلاب چه سرانجامی پیدا کرد؟
همراه با انقلاب مشروطه، شعارهایی که وارد حوزه عمومی شد، عمدتا نه‌تنها برخاسته از نیازهای بومی ما نبود، بلکه تولید مردم نیز به حساب نمی‌آمد. البته نه به‌این‌معنا که انقلاب مشروطه، غربی بود بلکه خلأهایی وجود داشت که رو آمد. به‌عنوان مثال مفهومی نظیر عدالت وجود دارد که با مفهوم سنتی آن متفاوت است و ما نیز حسی از آن را کسب کردیم اما ابعاد و لوازم آن را درنیافتیم. در نتیجه، شعارها نه تنها زمینه و زیست واقعی کسانی نبود که در مشروطه فعال شدند، بلکه این شعارها زیست نسبتی دست‌اندرکاران هم نبود. افرادی از حواشی به انقلاب پیوستند که از شعارها بسیار دور بودند. در واقع، ما انقلاب مشروطه را تحت فشارهای خارجی، فروپاشی داخلی و وضعیت مدرنیته و… تجربه کردیم.
‌ منظورتان دقیقا از حاشیه‌نشینانی که به انقلاب پیوستند چیست؟ آیا مشخصا به جایگاه طبقاتی یا اجتماعی خاصی اشاره دارید؟
شعارها در وهله‌اول برای عده اندکی مناسبات نسبی داشت؛ به‌عنوان مثال برای تجار روشنفکر، یا روشنفکران- اعم از روحانیون و شاهزادگان- یا کسانی که با خارج در ارتباط بودند. عده محدودی با این شعارها ارتباط برقرار می‌کردند. اما هنگامی که این شعارها در عمل وارد شدند، به‌دلیل نقطه‌ثقلی که بیرون از جامعه وجود داشت، بسیاری گمان بردند که شعار آنها هم هست، در حالی که چنین نبود. مگر در موارد استثنایی. اگر بخواهیم برای روشن‌شدن بحث از ادبیات مشروطه کمک بگیریم، علی‌اصغر حکمت نمونه خوبی است: جوان 17،16ساله‌ای که علاوه بر آثارش، مکاتبات زیادی هم دارد. حکمت در همان دوره در مکاتباتی از یک کتابفروشی در شیراز درخواست رمان می‌کند اما آنها در پاسخ می‌گویند کتابی با این عنوان نداریم. در واقع اصلا با رمان آشنایی نداشتند و فکر می‌کردند اسم یک کتاب است. به همین دلیل اگر این نمونه‌ها را به عنوان مصادیق در نظر بگیریم، شعارهایی که مطرح می‌شد در آن‌دوره چندان مفهوم نبود. بنابراین هرآنچه بیرون است حاشیه به حساب می‌آید؛ چه به‌لحاظ اقتصادی چه به‌لحاظ فکری.
‌شما به فاصله میان بستر اجتماعی‌ آن دوره و شعارها و خواسته‌های انقلاب مشروطه اشاره می‌کنید. مشروطه نخستین مواجهه ما با دنیای مدرن بوده و از اینرو شاید بتوان این تاخر زمانی را طبیعی دانست. با این اوصاف، تا چه حد شما با اطلاق «انقلاب بورژوایی» به مشروطه موافقید؟
موافق نیستم. به نظرم آن هسته اولیه‌ای که در اقلیت بودند می‌توانستند به طبقه بورژوا نزدیک باشند اما انقلاب که محدود به آنها نبود بلکه عقبه‌ای فعال داشت. جوامعی نظیر جامعه صدر مشروطه بیش از آنکه ارتباط اصیلی با شعارها برقرار کند، واجد ارتباطی پوپولیستی با آنهاست. به‌این‌سان، شاید بتوان در انقلاب مشروطه یا کل جامعه ما در این صدواندی سال رگه‌های بسیار جدی پوپولیستی دید. پوپولیستی به این معنا که یک حضور کژدیسانه اجتماعی است نه حضور نسبتا اصیل. «نسبتا» را نیز از این جهت می‌گویم که قصد ندارم با نمونه مثالی وبری (Ideal Type) به مساله نگاه کنم. اگر شما قصد دارید با یک شعار برخورد کنید باید احاطه معرفتی مناسبی داشته باشید. در غیر این‌صورت، رانه‌هایتان شما را به سمت وقایع سوق می‌دهد و رفتارتان کژدیسانه خواهد بود.
‌ ولی نکته این است که این احاطه معرفتی از پیش حاصل نمی‌شود و در روند تاریخی به‌دست می‌آید. تا چه حد احاطه معرفتی‌ای که از آن صحبت می‌کنید با نفس حضور در واقعه‌ای چون مشروطه گره‌خورده است؟
اجازه دهید به‌دلیل اهمیت موضوع بار دیگر بر این مساله تاکید کنم که بنا به حسیات عمومی مردم ما پیش و در حین مشروطه، آمادگی ایجاد وضعیتی پوپولیستی بیش از آن بود که یک انقلاب با شعارهای نسبتا مدرن محقق شود. اما پرسش شما این است: آیا ممکن است در حین این تعامل و در دیالکتیک بین کنش و وجود، ارتباط بهینه‌ای برقرار شود؟ به عقیده من این مساله اتفاق نیفتاد. در واقع، بخش‌هایی که از حالت پوپولیستی به وضعیتی نسبتا مطلوب استحاله پیدا کردند چندان برجسته نبودند. دلایل این مساله نیز روشن است: ما همیشه تحت‌فشار رفتار کرده‌ایم، یعنی همانند انقلاب فرانسه نتوانستیم همزمان زمینه‌سازی، بنیادسازی و نهادسازی کنیم و تجربه‌های خودمان را از انقلاب داشته باشیم. بلافاصله تحت فشارهای خارجی و بن‌بست‌های داخلی دوباره جریان مشروطه مسکوت شد تا جریان پوپولیستی دیگری ظهور کند. بنابراین اگر بخواهیم شعارها را از آن خودمان کنیم، خواه‌ناخواه باید از وضعیت خردستیزی پوپولیستی فاصله بگیریم. این مساله در مورد ما سخت اتفاق می‌افتد، زیرا فرصت آن را پیدا نکرده‌ایم. این تعبیر را درباره کلیت جامعه می‌گویم نه تک‌تک افراد و رگه‌های اجتماعی.
‌ و تحقق‌نیافتن شعارها و آگاهی‌نداشتن از ماهیت شعارها چه نسبتی با مساله‌ای که شما مطرح می‌کنید، دارد؟
ارتباط قابل‌توجهی دارد. ما هنوز عقبه‌ای در جامعه‌مان داریم و تا زمانی که جذب تعاملات و زیست جدید نشود، فشارپذیری و امکان تبدیل‌شدن وضعیت مدنی به پوپولیستی وجود دارد. امروز این فشارها کمتر از صدسال گذشته است، چرا که زیست جدیدمان بیشتر شکل‌ گرفته است. با این‌حال همچنان فشارها اجازه محک‌خوردن شعارها را نمی‌دهد. وضعیت و تجربه ما با انقلاب فرانسه یا آمریکا متفاوت است.
‌ما در صدر مشروطه از وضعیت شبه‌فئودالی به شرایط مدرن سرمایه‌دارانه گذر می‌کنیم، حال آن‌که بسترهای این گذار هنوز وجود ندارد. در بحث شما نیز بر همین شکاف و تبعات آن تاکید می‌شود. سوال این است که در کدام یک از انقلاب‌ها چنین شکاف‌هایی به چشم نمی‌خورد؟ برای مثال، مگر در انقلاب روسیه این فاصله و تاخیر و تعویق وجود ندارد؟
درست است که یک‌تاخیر در انقلاب مشروطه وجود داشت، اما مجدد تاکید می‌کنم که شعارها از آن ما نبود. ما به‌دلیل فاصله‌ای که از انقلاب مشروطه گرفته‌ایم نمی‌توانیم متوجه این مساله شویم. به‌عنوان مثال انقلاب‌های اروپایی و دموکراتیک1848 را در نظر بگیرید، شعارها متعلق به آنهاست. شعارها را تولید می‌کنند چراکه متناسب با زیست و سویه‌هایی است که در جامعه‌شان بروز می‌یابد. اما شعارهای مشروطه از آن ما نیست و این مساله را نمی‌توان صرفا به یک‌تاخر ظاهری ختم کرد. از زمان مشروطه به‌این‌سو هر 10،20سال یک‌بار حادثه‌ای رخ داده و فرصت درونی‌کردن شعارها را از ما گرفته است. ما در وضعیت پیشامدرن به‌سرمی‌بریم و شعارهای مدرن سرمی‌دهیم. نمی‌توانیم با طرح مساله تاخر این تضاد را رفع کنیم. به همین دلیل هر جامعه‌ای شبیه ما که در وضعیت پیشامدرن به سر ببرد و بخواهد تجربه مدرنیزاسیون را از سر بگذراند ولی فرصت تاریخی این تجربه را نداشته باشد، همواره امکان منحل‌شدن حیطه معرفتی‌اش در مطالبات پوپولیستی وجود دارد. به‌عنوان مثال ترک‌های عثمانی و تجربه آنها از این‌وضعیت را در نظر بگیرید. آنها با ما متفاوت‌اند، چراکه در آنجا دین و دولت با هم آمیخته است و هر دو همزمان با مدرنیته تجربه‌ورزی می‌کنند. اما در مورد ما دین و دولت در رقابت با هم هریک جداگانه قصد تجربه مدرنیته را داشتند.
‌ تا اینجا، شما با گفتار از بالا تاریخ انقلاب مشروطه را می‌خوانید ولی در عین حال به دنبال گفتار از پایین نیز هستید. تاکید بر اینکه شعارها ازآن ما نبود، نشان می‌دهد طبقات و جریان‌هایی که بیرون از آن اقلیت بودند، از ماهیت شعارها دور بودند. تناقضی جدی در این تعبیر دیده می‌شود. به‌این اعتبار که برای خواندن تاریخ از پایین، چاره‌ای جز خواندن تاریخ با گفتار مقابل نیست.
زمانی که به دنبال گفتار پایین از تاریخ هستیم، این به آن معنا نیست که با گفتار از پایین هم‌نظر و هم‌عقیده‌ایم بلکه هدف‌مان همدلی است. اتفاقا یکی از بن‌بست‌ها همین تناقضی است که شما به‌درستی به‌آن اشاره کردید. اگر من تاکید دارم که باید در مقطعی از گذر تاریخی بایستیم که مفاهیم از دست نرود، به‌همین جهت است. اما آن مفاهیم، امروز از دست رفته‌اند و ما نمی‌توانیم روایت پایینی را به‌درستی ارایه کنیم. اگر تا پیش‌ از این گمان می‌کردیم روایت از پایین را می‌توان نادیده گرفت، اکنون متوجه شده‌ایم که نباید از این تاریخ گذشت و حتی‌الامکان باید به‌آن نزدیک شد. ما نباید مشروطه را منحصر کنیم به‌چندشعار و جنبش و فتح مجلس و… . بلکه باید گذر ذهنی، حسی، زیستی و فکری مردم خودمان را ببینیم. چرا که این مسایل صرفا اموری تاریخی و سپری‌شده نیستند بلکه هنوز زنده‌اند و در ما حضور دارند. در همین ارتباط «کشف ذهن» یکی از موضوعاتی است که در چندسال اخیر در کلاس‌های دکتری به‌آن می‌پردازم. مقصودم شناسایی مواجهه ذهن ایرانی نسبت به پدیده‌های گذار در مقاطع مهم است. یکی از این امکان‌ها، ادبیات بود و باید بخشی از پرسش‌هایی را که اینجا مطرح می‌کنیم در ادبیات و داستان‌نویسی و رمان آن‌دوره دنبال می‌کردیم. عقبه ما باید در زیست جدید منحل شود. کشف ذهن ما باید در گذارهای مهم بر ما آشکار شود و متوجه شویم چه مولفه‌هایی از مشروطه به معنای زیستی همچنان وجود دارد.
‌چه مولفه‌هایی؟
به‌دلیل فشارهای خارجی ما نتوانستیم به عقلانیت مناسبی در جامعه دست پیدا کنیم. مولفه‌های پیشامدرن ما همچنان فعال‌اند یا شکاف بین دین و دولت باید صدسال پیش حل می‌شد.
‌شما گفتید اگر در ایران نیز دین و دولت در دوره قاجار و عصر مشروطه و زمانی که مواجهه ما با دنیای مدرن صورت می‌گرفت به هم آمیخته بود، امروز تجربه دیگری داشتیم. آیا ناکامی ایران در تجربه مدرنیزاسیون را از مشروطه بدین‌سو می‌توان در این عامل خلاصه کرد؟
نه، تک‌عاملی نیست، به‌عوامل دیگری نیز وابسته است. ما گزاره‌های کلی این اتفاق را برجسته می‌کنیم. فرض کنید انقلاب اسلامی را صدسال پیش تجربه می‌کردیم؛ به‌این اعتبار که آمیختگی دین و دولت با سیطره دین تجربه می‌شد. با چنین فرضی ما امروز شرایط دیگری داشتیم.
‌ با این اوصاف، آیا انقلاب مشروطه یک انقلاب شکست‌خورده است؟ آیا مشروطه از آرمان‌ها و مطالبات خود منحرف شد؟
اگر از شکست انقلاب صحبت می‌کنیم باید نشان دهیم از چه زاویه‌ای با این گزاره مواجه می‌شویم. ممکن است بگوییم برای اقلیتی که کوشیدند شعارهای مدرن را به شکلی از آن خود کنند، انقلاب مشروطه انقلابی شکست‌خورده است، اما درحقیقت زادو ولدی که صورت گرفت زادوولد طبیعی جامعه ما بود. جامعه‌ای با همه استعداد درونی‌، فشارهای خارجی و فشارپذیری‌ و مقاومتی که می‌توانست انجام دهد. هیچ انقلابی‌ای منحرف نشده است؛ اما این گزاره بدان معنا نیست که انقلاب‌ها در بهترین حالت‌شان به‌سرمی‌برند، بلکه به‌این معناست که با توجه به برآیند قوا و نیروهایی که شکل گرفتند نمی‌توانست جز این اتفاق بیفتد. به جبر تاریخ اعتقادی ندارم. پتانسیل گروه‌های مختلف که در تعامل با هم قرار می‌گیرند – اعم از پتانسیل اقتصادی، سیاسی، عاطفی، عقیدتی و هوشیاری افرادی که در انقلاب حاضر می‌شوند- حاصلش همان چیزی است که بروز می‌کند. به گمانم با توجه به پتانسیل‌های موجود، اندک شعارهایی که وارد جامعه ما شد همان بود که اتفاق افتاد. در واقع اگر انقلاب مشروطه را از زاویه استعداد خودش بسنجیم، شکست‌خورده نیست.
‌ولی پتانسیل‌های دیگری نیز وجود دارد. پس اگر از شکست صحبت می‌کنیم، مقصودمان پتانسیل‌هایی است که اتفاقا کاملا امکان‌پذیر بودند اما تحقق نیافتند. بنابراین نمی‌توان گفت برآیند قوا و نیروها لزوما همین خروجی را می‌توانست داشته باشد.
نه، بحثم به معنای جبری‌بودن نیست. ما از زاویه خرده‌پتانسیل‌ها می‌توانیم انقلاب را داوری و از شکست و پیروزی آن صحبت کنیم. ولی از زاویه برآیند پتانسیل‌ها، انقلاب شکست نخورده بلکه آنچه را درون خود دارد، برون‌ریزی کرده است. اگر خرده‌پتانسیل‌ها در وضعیت و شرایط دیگری می‌توانستند غالب شوند، مسلما برون‌ریزی دیگری داشتیم. نمونه نزدیک این مساله انقلاب اسلامی است. نیروهایی که در سال57 حضور داشتند بخشی از خرده‌پتانسیل‌ها هستند، اما پتانسیل دیگری که بعدها می‌آید و ازسوی عقبه انقلاب فعال می‌شود و همه خرده‌پتانسیل‌ها را کنار می‌زند، برآیند کلی انقلاب محسوب می‌شوند. حال می‌توان نشان داد که آیا برآیند کلی شکست‌خورده است؛ به نظر من نسبت به امکان‌های اجتماعی شکست‌خورده نیست بلکه نسبت به شعار فلان خرده‌پتانسیل شکست‌خورده است.
‌ اما رو آمدن هر خرده‌گفتار و کنار رفتن دیگری می‌تواند تصادفی باشد.
چندان تصادفی نیست. یک خرده‌گفتار که در اقلیت قرار دارد می‌تواند با یک استحاله مناسب به گفتار غالب بدل شود. به این اعتبار، انقلاب یک امر مختوم و تمام‌شده نیست. برای مثال، آن اندک بازرگانان، درباریان و روشنفکران که دغدغه‌های اجتماعی عمیق‌تری داشتند و در صدر مشروطه اقلیت بودند، ممکن است پنجاه‌سال بعد به اکثریت تبدیل شوند. اما مادامی که از زاویه مجموع امکانات به انقلاب نگاه کنیم، انحراف صورت نگرفته است.
‌ اگر از منظر امروز به وقایع آن دوره بنگریم، برآیند قوا به چه صورت بود که منجر به انقلاب مشروطه شد؟
باید نشان داد اکثریت جامعه ما به جهت اقتصادی در چه وضعیتی هستند؛ روستایی، عشیره‌ای، متمرکز در شهرهای کوچک یا شبه‌روستا و… می‌توان گفت شعارها تحقق پیدا نکرد اما نمی‌توان گفت انقلاب‌ شکست خورد، چراکه ممکن است همان شعار به بستری بدل شود که در زمان دیگری تحقق پیدا کند. به‌عنوان مثال، فاتحان تهران به‌لحاظ اجتماعی و فکری چه کسانی هستند. بختیاری‌ها، تنکابنی‌ها، ستارخان و باقرخان که لمپن هستند. در اینجا قصدم اهانت نیست، بلکه خاستگاه اجتماعی آنها را برجسته می‌کنم. مسلما فاتحان تهران نمی‌توانستند از شعارهای مدنی دفاع کنند. اگر فاتحان تهران نیروهای مدنی بودند، در آن‌صورت می‌توانستیم از پتانسیل‌های دیگری صحبت کنیم.
‌ کدام مواجهه با دیگری غریبه (که برای ما جهان مدرن بوده) و کندن از مناسبات قدیم، بدون درد و رنج است؟
قصد ندارم بگویم انقلاب بدون درد و با یک زایمان ساده صورت می‌گیرد. اما این زایمان می‌تواند به دوصورت رخ دهد: ممکن است به‌دلایلی، مفاهیم و مناسباتی جدید در جامعه شکل بگیرد که تولید خود آن جامعه باشد؛ اما در عین‌حال نیز ممکن است مفاهیم در جای دیگری شکل گرفته و به استحکامی نیز دست یافته باشد و آنگاه جامعه دیگری را متلاطم کند. این دردها متفاوت است.
‌ چگونه می‌توان به بیان شما این درد را از آنِ خود کرد؟
همراه با انقلاب مشروطه نقطه ثقل درونی جامعه ما در حال جابه‌جایی و ازدست‌رفتن بود. به گمانم ما جزو جوامعی هستیم که امکان درک گام‌به‌گام و از آن خودکردن مفاهیم را نداشته و نداریم. اگر تاکید می‌کنم شعارهای مشروطه باید ازآنِ خودمان شود، منظورم تک‌تک شعارها نیست. به هر صورت ما به‌تدریج متوجه شدیم که نقطه‌ثقل عدالت در جامعه، مورد نیاز ماست. حال در صدر مشروطه عدالت به یک شکل تعبیر می‌شد و امروز به‌گونه‌ای دیگر.
‌ در تاریخ‌نگاری مشروطه تا چه حد به فاصله میان بسترهای مادی جامعه عصر مشروطه و خواسته‌های مشروطه پرداخته شده است؟
بستگی به تاریخ‌نگاری‌ها دارد. تاریخ‌نگاری‌های دست‌اول که خود شاهد انقلاب مشروطه بودند قاعدتا به دلیل نزدیک‌بودن به حادثه و همچنین ذی‌نفع‌بودن در این اتفاق، نمی‌توانستند درک امروز را از انقلاب مشروطه داشته باشند. در مقابل تاریخ‌نگاری‌های دست‌دومی – نظیر تاریخ‌نگاری کسروی- داریم که از برخی شعارها و گرایش‌ها جانبداری می‌کردند و نمی‌توانستند با همدلی به این واقعه نگاه کنند. به‌نظرم همچنان جای بحث مستوفی خالی است. به‌این معنا نه‌تنها نیازهای اعتلایافته مشروطه همچنان نیازهای ماست بلکه پرسش‌ از آن نیز همچنان پرسشی اساسی برای ماست.
‌شما می‌گویید فاتحان تهران نیروهای مدنی نبودند. اما یکی از خوانش‌های متفاوت از تاریخ مشروطه، یعنی «مشروطه ایرانی» حتی پا را فراتر می‌گذارد و تاکید می‌کند «روشنفکران و متفکران تجددطلب در صدر مشروطه به تقلیل‌دادن اساسی‌ترین اصول و مبانی مدرنیته غربی دست یازیدند». آیا شما با این نگاه موافقید؟ اگر از این زاویه به انقلاب مشروطه نگاه کنیم، در‌ آن‌صورت باوجود طبقات پایین حتی نیروهای مدنی و روشنفکران نیز از انقلاب جا مانده‌اند.
به همان اقلیتی که در ابتدای گفت‌وگو عرض کردم، بازگردیم. اقلیتی که درکی از مشروطه و برخی نهادهای مدرن داشتند. درک انقلاب، فردی نیست بلکه باید در جامعه‌شناسی معرفت شکل بگیرد. در واقع درک از انقلاب مشروطه باید در کلیت اجتماع شکل بگیرد. در آن دوره این امکان وجود نداشت. حال اگر بگوییم به دلیل وجود چنین ضعفی «بچه و تشت را با هم دور می‌اندازیم»، به نظرم اشتباه است، این بچه هرقدر هم نحیف باشد، بخشی از تجربه تاریخی ماست و ممکن است در برهه دیگری دوباره صورت استعلایافته آن را تجربه کنیم.
انقلاب در ایالات و ولایات دیگر

فارس در تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطیت

کاوه بیات

اگر آذربایجان را مستثنا کنیم که به دلیل نقش تعیین‌کننده‌اش در نهضت مشروطه با انتشار آثاری چون «انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز» حاج محمدباقر ویجویه (تبریز، 1326 هـ.. ق) در همان مراحل اولیه نهضت در تدوین تاریخ مشروطیت نیز پیشگام بود، تاریخ‌نگاری مشروطیت تا اندک زمانی پیش، اصولا یک تاریخ‌نگاری مرکز‌محور بوده است. بخش اصلی منابع و مآخذ این واقعه در تهران و براساس تحولات جاری در آن حوزه تدوین شده است و اگر هم از رخدادهای مشابه در دیگر ایالات و ولایات سخنی به میان می‌آید، گزارش‌هایی است مبتنی بر مکاتبات یا بیشتر، تلگراف‌های واصله از ولایات به مرکز. گزارش‌هایی چون تلگراف‌های «انجمن اتحادیه فارس» در بهار 1325 هـ.. ق بر ضد قوام‌الملک که گفته می‌شد بر ضدمشروطیت وارد کار شده است. مدت‌ها یا شاید به عبارت دقیق‌تر حدود یک قرن طول کشید تا از مرحله بازتاب حوادثی از آن دست در مرکز، گامی فراتر نهاده شود و از آنچه در خود این ایالات و ولایات (و در این مورد بخصوص، فارس) گذشت تصویری فراهم آید. به همین دلیل اگر هم در سال 1359 به همت شادروان دکتر جهانگیر قائم‌مقامی مجموعه‌ای از اسناد و مکاتبات تحت عنوان «نهضت آزادیخواهی مردم فارس در انقلاب مشروطیت ایران» (تهران، مرکز ایرانی تحقیقات تاریخی) منتشر شد که بر گوشه‌ای از مخابرات تلگرافی شیراز- تهران در سال‌های 1323 و 1324 ناظر بود، آن را بیشتر می‌توان مکمل و متمم سنت پیش‌گفته تلقی کرد تا پیش‌درآمدی بر تغییر وضع.
اگرچه انتشار رسایلی چون «نگاهی به تحولات فارس در آستانه استبداد صغیر» به کوشش محمدباقر وثوقی و کورش کمالی‌سروستانی را در سال 1377 (شیراز: بنیاد فارس‌شناسی) و حتی بخش‌هایی از «خاطرات سردار فاخر حکمت» را به کوشش سیف‌الله وحیدنیا (تهران: نشر البرز، 1379) می‌توان به سرآغاز یک تلاش جدید بر شکل‌گیری نگاهی از درون و نه صرفا بازتاب تحولات ایالات و ولایات در مرکز تعبیر کرد ولی حرکت اساسی از اوایل دهه 1380 و با انتشار آثاری چون «تحفه نیر؛ یادداشت‌های عارف آزادیخواه شیخ عبدالرسول نیر شیرازی» آغاز شد (به تصحیح و توضیح دکتر محمد یوسف نیری، شیراز: بنیاد فارس‌شناسی. 1383)، بخش‌های اولیه این رشته یادداشت‌های ارزشمند به توضیح تحولاتی اختصاص دارد که پیش‌تر فقط از بازتاب آنها در مخابرات تلگرافی پیش‌گفته اطلاع داشتیم. با انتشار یادداشت‌های روزانه میرزاعلی اصغر‌خان حکمت شیرازی تحت عنوان «ره آغاز حکمت» به کوشش دکتر سیدمحمد دبیرسیاقی ماخذی در دسترس پژوهشگران قرار گرفت که از لحاظ توصیف فضای فکری و نظری حاکم بر فارس در آن دوره ماخذ بی‌نظیری است. در این کتاب دو جلدی که مکمل بخش‌هایی دیگر از یادداشت‌های حکمت است که پیش‌تر به همت آقای دبیرسیاقی منتشر شد – «ره‌آورد حکمت» (1379) و «ره‌آموز حکمت» (1382) – و همچنین یادآور کج‌سلیقگی تشکیلات پیشین ارشاد که مانع از انتشار مجلات بعدی آن شدند (ره‌انجام حکمت)، گوشه‌هایی از تحولات فکری و اندکی هم سیاسی فارس در خلال سال‌های 1326 تا 1331هـ. ق، از منظر یک محصل و دانش‌آموز علاقه‌مند به کسب معارف امروزی در کنار تحصیلات قدیمه، ثبت شده است (تهران: انتشارات خجسته، 2 جلد، 1384). اگرچه میرزاعلی‌اصغرخان بنا به نوعی نگاه محافظه‌کارانه – برخلاف پسرعمویش سردار فاخر- هوادار مشروطه نبود ولی یادداشت‌های وی از آن دوره برای شناسایی تحولات جاری در فارسِ آن زمان اهمیت دارد. جدای از خاطرات «پیر روشن‌ضمیر» که به یادداشت‌های محمدحسین استخر، مدیر روزنامه «استخر» از تحولات فارس در فاصله انقلاب مشروطه تا عصر پهلوی اختصاص دارد (به کوشش مسعود شفیعی‌سروستانی، شیراز: آوند اندیشه، 1388) دیگر آثار منتشر‌شده در این حوزه بیشتر به تدوین اسناد و مدارک ذی‌ربط اختصاص دارند. آثاری چون «اسناد فارس در دوره دوم و سوم مجلس شورای ملی» به‌کوشش منصور نصیری‌طیبی (تهران: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، 1389) که انتخابی است از میان اسناد و گزارش‌های محفوظ در بخش عرایضِ اسناد برجای‌مانده از مجلس شورای ملی و از آن مهم‌تر «فارس از مشروطیت تا جنگ جهانی اول» به کوشش محمدعلی رنجبر (تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملی، 1389) که بخشی از اسناد موجود در سازمان اسناد ملی را تحت پوشش دارد.
بر اساس چنین اسناد و خاطرات منتشرشده‌ای و همچنین آرشیوهایی چون اسناد بایگانی وزارت امورخارجه که کم‌و‌بیش در دسترس پژوهشگران قرار گرفته‌اند امکان تدوین و نگارش تحقیقات و بررسی‌هایی جدید در این حوزه شکل گرفته است که آثاری چون «ایالت فارس و قدرت‌های خارجی» و «انقلاب مشروطیت در فارس» به قلم منصور نصیری‌طیبی (تهران: مرکز اسناد و تایخ دیپلماسی، [به ترتیب] 1384 و 1386) از نمونه‌های منتشرشده آن است.
جدای از امیدواری به حفظ و دسترسی بعدی به اسناد و خاطرات مربوط به دوره موردبحث که احیانا هنوز در مجموعه‌های خانوادگی محفوظ مانده‌اند، مهم‌ترین حوزه‌ای که می‌توان و باید برای گردآوری و انتشار آنها اقدام کرد – ترجیحا به‌صورت دیجیتال – جراید آن دوره هستند که از لحاظ کمیابی، حکم نسخ خطی را دارند. نشریاتی چون روزنامه «اخوت شیراز» که چند شماره‌ای از آن به پیوست «نگاهی به تحولات فارس در آستانه استبداد صغیر» (پیشین) منتشر شده است و از اهمیت تاریخی جرایدی ازاین‌دست، نمونه‌ای به دست می‌دهد.
در این یادداشت کوتاه، از «فارس» به معنای جدید و امروزی آن یاد شد؛ حوزه‌ای که پیش‌تر ولایاتی چون کهگیلویه و بویراحمد، بنادر جنوب و… را نیز دربرمی‌گرفت. از لارستان هم باوجود برجای‌ماندن آن در چارچوب اداری استان فارس سخنی به میان نیامد. از میان آن دو حوزه پیشین، در حوزه بنادر تحرکات تاریخ‌نگاری جدید از مدت‌زمانی پیش از فارس آغاز شده است و حوزه کهگیلویه‌وبویراحمد هنوز در آغاز راه است. لارستان نیز به یمن اهمیت‌یافتن بحث سیدعبدالحسین لاری و درواقع بیشتر به همت تلاش‌های دکتر محمدباقر وثوقی، پژوهشگر اصلی این حوزه از مدت‌‌زمانی پیش موضوع تحقیقات جدید تاریخی بوده است و تا حدودی نیز کازرون. بررسی دقیق‌تر جوانبی چند از این مضامین، مجال دیگری می‌طلبد اما همین نگاه مختصر به پاره‌ای از دگرگونی‌های پیش‌آمده در حوزه مطالعات مشروطیت فارس، از امکان شکل‌گرفتن نوعی نگاه دقیق‌تر به تاریخ معاصر ایران حکایت دارد که پیش از این بیشتر بر نوعی نگاه تهران‌محور استوار بود و طبعا ضعیف و نارسا. شاید یکی از مهم‌ترین نکات نهفته در اسناد و مدارک نویافته، کمرنگ‌بودن مفهوم مشروطه به معنای یک نگاه و خواسته جدید سیاسی در کل تحولات موردبحث باشد و تداوم مجموعه‌ای از کشمکش‌های قدیمی ریشه‌دار بین حاشیه و پیرامون – حوزه‌های ایلی و شهری – در یک‌سو و کشاکش‌های محلات مختلف شهری در خود شیراز، در سوی دیگر که در این دوره به نام مشروطه‌خواهی یا ضدیت با مشروطه ‌جریان داشت. این حوزه نیز مانند بسیاری از دیگر مضامین مربوط به تاریخ معاصر ایران هنوز بررسی‌های جامعی را طلب می‌کند و رضایت‌دادن به مختصر داده‌ها و دانسته‌های موجود، جز رضایت به کم‌دانشی، تعبیر دیگری برنمی‌تابد.
مکتوبی از دوره استبداد صغیر

«حق دفع شر و قیام بر ضد ظلم»

به کوشش علی قیصری

سقوط مجلس اول و تخریب ساختمان آن به فرمان محمدعلی‌شاه در تابستان 1326 هـ . ق. (1908 م.) تحرک جدیدی در میان مشروطه‌خواهان ایران به وجود آورد و بسیاری از آنان را در راه خود مصمم‌تر ساخت. نوشتار حاضر، که فاقد نام نویسنده است، نمونه‌ای از همین دور جدید در مبارزه با استبداد و کوشش در برچیدن سلطنت استبدادی است. نویسنده در توجیه سیاسی و اخلاقی موضع انقلابی خود شواهدی از مبارزات ضداستبدادی در ایران و ممالک اروپایی می‌آورد و پیداست که با تاریخ سیاسی اروپا آشنایی دارد و جنبش مشروطیت ایران را نیز از جنس انقلابات مشروطه و ضد سلطنت مطلقه در دنیای جدید می‌داند. همچنین ارجاعاتش به مفاهیمی مانند حقوق «طبیعیه»، «معینه» و «بشریه» نشان از آشنایی او با ذهنیت و زبان رایج در ادبیات مشروطه‌خواهی و انقلابی آن دوره دارد. متن حاضر در ابتدا به صورت جزوه کوچکی به ابعاد 17در 10سانتیمتر در سال 1326 هـ . ق. (1908 م.) در اسلامبول به چاپ رسید. با استناد به خود متن، می‌توان تاریخ نگارش آن را حدودا سه‌ماه بعد از وقایع بمباران مجلس، که در روز سه‌شنبه 23 جمادی الاول 1326هـ .ق. (23 ژوئن 1908 م.) صورت گرفته بود، دانست. در اینجا نظر به محدودیت‌های روزنامه از نظر حجم مقالات، گزیده‌هایی از متن به نظر علاقه‌مندان می‌رسد. متن کامل با توضیحات به صورت جداگانه انتشار خواهد یافت.

حق دفع شر و قیام بر ضدظلم
قیمت این نسخه که آخرین چاره و اولین درد بدبختی ایرانیان است جنبش قلبی خوانندگان و تحریک حس ملی ایشان است و از هرکس تمنای تجدید طبع و انتشار آن را دارد.
اسلامبول سنه 1326 ه. ق.
هو الغالب
«حق دفع شر»
چه وقت است که یاغیگری و شورش حق و مقدس می‌شود؟
در نزد ارباب علم هویدا و در انظار صاحبان بصیرت پیداست که هر ذی‌نفسی تا حدی که به حقوق دیگران بر نخورد حق دارد در مقام جلب نفع و دفع شر از وجود خود برآمده [و] حتی‌المقدور نگذارد حقوق طبیعیه وی پایمال و مستهلک گشته [و] اقدام در حفظ و قیام بر ضد ظلم از تکلیفات ضروریه هر فردی از افراد ناس است.
و همچنین هر ملتی که خود را اسیر چنگ استبداد و در تحت فشار ظلم و بیداد دیده احساس به زجر و اذیت خویش نماید البته محق است که جنبش و مقاومت نموده بساط ستمکاری را به هر نحوی که تواند بر چیده [و] اساس عدل و داد را به جای آن برپا و برقرار نماید.
برای استقرار و پایداری خاندان سلطنتی لازم است که نیات و اعمال سلطان بر وفق قوانین عدل و داد [باشد] و طینت وی از هر گونه بدخواهی و ظلم عاری و بری بوده تا سلطان مقدس و پادشاه محترمش خوانند.
ولی هرگاه سلطانی ملاحظه قانون اساسی یعنی قانون عدل و داد را ننموده و از حدود معینه تخطی ورزیده [و] قوانین و حقوق بشریه را که هر فردی از افراد [در آن] سهیم و مجبور به حفظ آن است [را] پایمال نموده و از میان بردارد، در این صورت برای چنین سلطانی اساس وقع و احترام خراب و مبنای تقدس وی منهدم گشته [و] از هر نوع جنایتکار روسیاهی پست‌تر و جلوگیری از اعمال وی لازم بلکه در صورت ناچاری دفع وجود او بر هر فردی از افراد حتم و واجبِ عینی می‌شود.
حق مقاومت و هجوم قومی بر ضد حکومت مستبده شبیه به حق جلوگیری از اعمال یک نفر شریری است که تجاوز به حقوق دیگران کرده و [به] همان قسم که شخص در هنگام مهلکه و گرفتاری به‌هیچ‌وجه نباید صرف نظر از وجود خود نموده و در غایت بی‌همتی جان را تسلیم قاتل نماید، به همان‌طور یک ملتی نیز نباید در کمال اطاعت و انقیاد تن به زیر بار ظلم و استبداد داده [و] تحمل ذلت و مشقت نماید.
اهالی هر مملکت و مردم هر ولایتی چه منفردا و چه مجتمعا حق مقاومت و هجوم بر ضد ظلم داشته [و] هیچ حکم و قانونی نیست که ممانعت از این اقدام مشروع نموده و این حق ثابت بنی نوع بشر را باطل نماید.
از ازمنه قدیمه حق مقاومت و هجوم ملت بر ضد سلاطین جابر همه وقت ثابت و مسلم بوده [و] اهالی هر مملکت وقتی که حکمران ایشان پا از خط عدالت بیرون نهاده و دست تعدی بر می‌گشاد وی را گرفته و حبس نموده [و] دیگری را به مسند حکومت نشانده بلکه اغلب به عزل و حبس نیز اکتفا نکرده حق داشتند که به حکم قانون محاکمه نموده و مجازاتش دهند.
در تمام شهرهای یونان مجسمه و هیکل اشخاصی که جان خود را در راه آزادی وطن و حریت هم‌وطنان فدا می‌نمودند زینت‌بخش معابد و اماکن شریفه قرار داده [و] احترام این‌گونه مجسم‌های غیرت را از جان و دل مرعی و همه وقت منظور می‌داشتند.
ایرانیان قدیم همین که از ظلم حاکم خود سر به ستوه آمده و عرصه بر ایشان تنگ می‌شد، جمعیت نموده و آن جبّار ستمکار را به زور از زبر تخت به زیر کشیده [و] دیگری را که مایل به اجرای قوانین عدالت بود بر مسند حکمرانی نشانده و به سلطنتش می‌خواندند.
افسانه ضحاک را همه‌کس شنیده که چگونه آن ناپاک را عاقبت ایرانیان به خاک هلاک در انداخته و فر فریدون را به اوج سماوات برده، اردوان ظالم را مقتول و اردشیر بابکان را به پادشاهی قبول کرده، با خسرو پرویز نیز همین معامله را نموده و پس از حبس و قتل، تاج و تخت سلطنت به پسرش شیرویه تسلیم شد.
و کلیتا هر وقت پادشاهی از خط مستقیم عدالت منحرف گشته و در طریقه معوج ظلم پا می‌نهاد فورا در مقام اعتراض بر آمده و اگر به نصیحت وزرا و موبدان گوش نداده و ترک اعمال سیئه نمی‌نمود به کلی چشم از او پوشیده و مسلوب‌الاختیارش می‌نمودند.
اگر خواسته باشیم اسامی پادشاهان ظالمی را که از عهد قدیم تا به عصر جدید ایرانیان کشته و معزول کرده یا از مقام حکومت رانده و تبعیدشان نموده‌اند همه را در اینجا نوشته و شرح دهیم مقاله زیاد طولانی گشته، همین قدر متذکر آن می‌شویم که در قرون اخیره و نزدیک به زمان ما پادشاه ذی‌جاهی مثل نادر شاه افشار را با وجود آن همه اقدامات شایان و فتوحات نمایانی که در صفحه روزگار از خود به یادگار گذاشته و بلااغراق نجات‌دهنده ایران و زنده‌کننده تاج و تخت کیان شده بود، به محض آن که دست از شیوه عدالت برداشته [و] بنای ظلم و ستم را نهاد نتوانست از چنگ انتقام گریخته شبانه در خیمه‌اش ریخته و خونش را به خاک هلاک درآمیخته.
چندی بیش پس از وی طول نکشید، آقا محمد خانی را که بانی سلسله قاجار و سرمنشأ این همه بدبختی و ادبار بوده به کیفر اعمال وحشت‌انگیز و افعال قساوت‌آمیزش رسانده و صفحه گیتی را از وجود او که مبدأ پستی و مصائب حالیه ایران و ایرانیان است پاک کرده و پرداختند.
قضیه ناصرالدین شاه و نتیجه آن همه جلوگیری‌های وی از علم و تربیت و کیفیتِ پنجاه سال سلطنت او را که جز حظ نفس خود و بستن چشم و گوش مردم چیز دیگری نبود، همه‌کس دیده و دانسته و مآل حالش معلوم بوده [و] حاجت به نوشتن نیست.
در هر صورت حالیه از مراتب تفأل و تطیر قطع نظر کرده و به ذکر مطلب می‌پردازیم…
مختصرا این حق ثابتِ مشروع را که عبارت از حق دفع شر و از وظائف اصلیه انسانیت است باید در قانون اساسی و نظامنامه هر حکومت متمدنه در فصل مخصوصی نوشته و قید نمود. لکن به عقیده ما بهتر آن است که به جای ثبت بر صفحه کاغذ، بر لوح خاطر و زمینه قلوب محکوک و در اذهان و عقاید جایگیر گردد تا به مراتب اقوی و به درجات کثیره مفیدتر باشد.
و هر گاه بخواهیم دلایل اثبات این حق و شواهد آن را ذکر کنیم سخن به حد اطناب کشیده و چندین مجلّد کتاب کفایت شرح آن را نخواهد نمود. همین‌قدر اطلاع بر این نکته لازم است که هر گاه جنبش و هجومی به حصول نتیجه گشته و ملت به مقصود و مرام خویش نائل و موفق شد، همه کس آن را انقلاب یا رولوسیون نام نهاده و از جمله حرکات صحیحه و اعمال پسندیده دانسته [و] تمجید و تحسین می‌نمایند.
وقتی که ملتی در مقام اقدام به این حرکت بر آمده و برای مدافعه آزادی خویش قیام می‌نماید باید از طرفی آثار ظلم و استبداد بدکاران به شدت واضح و از طرف دیگر اسباب پیشرفت کار به اندازه‌ای موجود و فراهم باشد که مستبدین نتوانند در برابر هیجان ملی اشتباه کاری و مقاومت نموده [و] آن را ساکت و خاموش نمایند.
فلاسفه عصر هیجدهم [م. ]، قبل از ظهور رولوسیون کبیر فرانسه، ابتدا اذهان مردم را از افکار عالیه پرنموده و عشق آزادی و عدالت را در قلوب ایشان انداخته و خوب متمکن و جایگیر ساخته و بعد از آن‌که سوءعاقبت استبداد و وخامت ظلم و شئامت جهل را به اغلب مردم حالی کرده و به ضربت‌های متمادیه متوالیه اساس جور و نادانی را به درجه کافیه مرتعش نمودند، تا یک دفعه به اندک حرکت و هجوم مختصری ریشه آن از بیخ کنده و به باد فنا داده شد.
مشروطه‌طلبان دولت عثمانی نیز قبل از وقت اذهان و قلوب عامّه و مخصوصا صاحب منصبان نظامی و لشگریان را که عمده قدرت در دست ایشان بود از عشق ترقی و سودای حریت پر کرده و آن‌ها را با ملت‌پرستان همدست کرده بعد از آن یکدفعه خروج نموده و کار را انجام دادند.
و باید دانست که بهترین انقلابات انقلابی است که در پایتخت مملکت ظاهر گشته و قیام بر ضد ظلم [را] از آن‌جا شروع نماید. چنانکه اگر [مشروطه‌خواهان] به جای این سه ماه ایستادگی و این همه مردانگی‌های غیرتمندان و مجاهدین تبریز، فقط سه روز در طهران مقاومت نموده و مانند اهالی آذربایجان عاقبت‌بینی کرده مقداری از حمیت و غیرت ملی خود را بروز می‌دادند، یقینا منجر به نتیجه نیک گشته و در کمال سرعت مقصود به چنگ می‌آمد.
آیا ملت ایران در روز سه شنبه بیست و سیم شهر جمادی الاولی سنه 1326 با آن هیاهو و صداهای شلیک توپ و تفنگ باز از خواب غفلت بیدار و از مستی جهل هشیار نگشته و ملتفت نشده است که کار به جای باریکی کشیده و موقع بسیار تنگ شده [و] هر گاه واقعا اقدام فوری بر ضد ظلم نکرده و در مقابل استبداد که با کمال شدت شعله‌ور شده است حمله و هجومی نیاورد به فقط ناموس و عزت ایرانیان در مورد انهدام و زوال است بلکه بعد از این در انظار جمیع امم و ملل تا حدی که بیش از آن تصور نشود خوار و ذلیل گشته [و] آن جزئی اسم و اعتبار تاریخی هم که تاکنون داشتند از میان رفته و تکذیب خواهد شد.
اشخاصی که دارای بعضی قدرت‌ها شده[اند] مثلا مطالب حقه خود را می‌توانند بدون هیچ‌گونه ترس و واهمه[ای] گفته [و] باکی نداشته باشند و با کمال وضوح عقیده خود را در باب ایران اظهار می‌کنند [و] با صدای بلند فریاد زده و می‌گویند:
که امروز علت اصلی این همه مفاسد و بالاترین بدبختی ایران وجود یک نفر است و آن یک نفر شخص محمد علی شاه است که موقع را به چنگ آورده، یعنی از طرفی دلسردی مردم را نسبت به مجلس که فی‌الحقیقه به تحریکات او بعضی اقدامات بی‌موقع نموده بود، کاملا احساس کرده و خوش وقت شده، [و] از طرف دیگر بعضی خیالات و عقائدی را که تا حدی مانع از انجام بعضی مطالب توانند شد پایمال نموده و دفعتا مکنونات خاطر و فطرت خویش را بروز داده تا حدی که به حکم علما و پیشوایان روحانی که از دین رسمی و عمومی ایرانیان نیز خارجش نمودند ابدا اعتنا نکرده کان لم یکن انگاشت!
رشته‌ای که او را به ملت وصل نموده بود به کلی بریده و مقطوع و به واسطه اقدامات وی طوری شد که اگر این یک جزئی مقاومت تبریزیان نبود مشت ایران و ایرانیان به کلی باز گشته [و] ذلت و ننگ این یک دسته مسلمانان در برابر انظار خارجه به درجاتی می‌رسید که مافوق آن در تصور نیاید.
امنیت مسلوب، اموال منهوب، مذهب پایمال، جان‌ها در خطر، خانه‌ها غارت، اشراف و تربیت‌شدگان محبوس و مقتول یا آواره گشته، مکانی را که فرقه شیعه آن را خانه خدای خود می‌دانند محل بستن ستور شده، عکس آن را برداشته اینک در روزنامجاتِ مصوّر فرنگستان به نظرها رسانده، دینداری و غیرتمندی ایرانیان را نشان می‌دهند.
بر همه کس واضح است که قلب ماهیت و تغییر طبیعت محال [است] و تا این شخص [یعنی محمدعلی شاه] بر مسند حکمرانی نشسته و اسم سلطنت شش هزار ساله ایران را بر خود بسته است همه روزه اغتشاشات و خرابی‌ها به عمل آمده، کارهای ملک و ملت اصلاح نگشته و امید خیری باقی نخواهد بود [و] در جبین این کشتی نور رستگاری نیست.
تکلیف واجب مردم امروز این است که همگی یکدل و یکزبان گشته یا فردا فرد در این جاده جانبازی کنند که ودیعه ملی یعنی سلطنت را از او باز ستانده و قوه اجرائیه را همه وقت امانتا در دست کسانی بسپارند که در امانت خیانت نکرده تا بتوانند از ذلت و محنت خلاص شده و نگذارند ضرب‌المثل تمام دنیا واقع گشته اسم ایرانیگری و شیعه بودن اسباب جلب و توهین باشد.
ای اهالی طهران، ‌ای مردمان عراق [مراد نواحی مرکزی و غرب ایران است] و یزد و کرمان،‌ای شجاعان شیراز و سیستان و خراسان، ‌ای وطن‌پرستان گیلان و مازندران و همدان، ‌ای شیعیان قم و کاشان و اصفهان،‌ای غیرتمندان کرمانشاه و کردستان و لرستان،‌ای شیرزنان این بلاد و بلاد دیگر، آیا می‌دانید امروز چه روزی است که شماها از اثر ترس و هراسی که فی‌الحقیقه واقعیت ندارد چنین ساکت نشسته و در حالت بهت و بی‌حرکتی فرو رفته‌اید؟
امروز روزی است که حیات ملت و استقلال ناموس و مذهب و بقای عزت و شرف شماها تماما در معرض خطر و در شرف زوال است.
امروز روزی است که روح ایران و وطن مهربان شما با ناله جانسوز فریاد زده و می‌گوید: ‌ای فرزندان من، ‌ای منتسبین این آب و خاک، ‌ای پیروان مذهب جعفری، دینداری و غیرت شما چه شد!
اکنون وقت عمل و موقع کار است که در مقابل ظلم قیام نموده و در مطالبه حقوق سیاسی خود آخرین سعی و اهتمام خویش را به کار برید تا چنانکه حتمی و مسلمی است فائق آمده، آن وقت تمام ملل عالم از شماها تعریف و تمجید نموده و زبان مدح و ستایش شما را گشوده این آثاری را که قرن‌ها طول می‌کشد تا موقع بروز آن‌ها به دست‌اید در صفحات تاریخ به یادگار نهاده اسم یک یک از افراد خود را شهره آفاق نمائید.
این اشتباه عظیم را از سر بیرون کرده و مطمئن باشید که هیچ دولت دیگری در مقام جلوگیری و ممانعت از این حق مشروع شما بر نیامده و نخواهند برآمد، مخصوصا در صورتی که فریاد دادخواهی از اغلب نقاط ایران بلند شده و بعضی از آثار تبریزیان در سایر ولایات نیز بروز نماید.
ببینید اهالی تبریز چگونه گوی شرافت و افتخار را ربوده و پایه شأن و مقام ستارخان و باقرخان و سایر جانبازان به چه درجه بلند شده [و] آوازه نیکنامی و شجاعت ایشان تمام عالم را گرفته [و] بچه‌های کوچک فرنگستان اسمشان را دانسته و عکس آنان را شناخته [و] به یکدیگر نشان می‌دهند.
تا زود است دنبال رفتار ایشان را گرفته و نگذارید بر خلاف آنچه از فرقه شیعه و نژاد ایرانی منتظرند بروز نموده و به کلی رسوا شوید.
باری امروز ساکنین تمام کره ارض و صفحات تاریخ روزگار منتظرند که نتیجه اقدامات شما را دیده و نوشته و مشاهده می‌کنند که در این شدت بحران و حدّت انقلاب چه قسم رفتار کرده مال، حال و عاقبت امر خود را به چه نقطه[ای] منجر خواهید نمود.
و بالاخره امروز وطن از فرد‌فرد ایرانیانی که در داخله یا در خارجه هستند متوقع است که هر یک تکلیف خود را به عمل آورده و در استرداد حقوق خویش به هر نحوی که توانند کوتاهی و مسامحه ننمایند.

تاریخ‌نگاری مشروطه از منظر اقتصاد سیاسی در گفت‌وگو با احمد سیف

زورگیری حاکمان و دلال مسلکی، اقتصاد را زمینگیر کرده بود

علی سالم

احمد سیف محقق و استاد اقتصاد دانشگاه استانفوردشر انگلستان گرچه سال‌هاست در ایران زندگی نمی‌کند، اما همواره نشان داده وقایع و تحولات سیاسی ایران را با حساسیت دنبال می‌کند. از او تعداد زیادی مقاله، تالیف و ترجمه درباره اقتصاد، سیاست و تاریخ مشروطه به زبان فارسی و انگلیسی منتشر شده است. «قرن گم‌شده، اقتصاد و جامعه ایران در قرن نوزدهم»، «در انکار خودکامگی، چندمقاله درباره علی‌اکبر دهخدا»، «استبداد، مساله مالکیت و انباشت سرمایه در ایران» و «تاریخ آشفته یا آشفته‌نگاری تاریخی؟» از جمله تالیفات او هستند که در ایران منتشر شده‌اند. در گفت‌وگو با سیف در مورد ساختار اقتصاد ایران در قرن نوزدهم و ریشه‌های انقلاب مشروطه صحبت کردیم. او اقتصاد ایران در تمام طول قرن نوزدهم را اقتصادی بیمار می‌داند که ساختار طبقاتی یک جامعه نمونه‌وار فئودالی را ندارد و بیشتر از الگوی «شیوه تولید آسیا‌یی» یا خودکامگی آسیا‌یی پیروی می‌کند. پاسخ استبداد ناصرالدین‌شاهی به این بحران اقتصادی، نوعی برنامه «تعدیل اقتصادی» است که به صورت «خصوصی‌سازی بدوی» و «استقراض خارجی» جلوه‌گر می‌شود. سیف همچنین معتقد است رهبران جنبش مشروطه‌خواهی با دلالی بورژوازی تجاری بر سر مردم معامله کردند و آینده نهضت مشروطه‌خواهی را به گذشته استبداد در ایران فروختند. او بر خلاف برخی مورخان، رضا‌شاه را «قهرمان مشروطه» نمی‌داند و معتقد است کودتای سوم‌اسفند تحولی بود که به آزادی و مشروطه نیم‌بند پایان بخشید. گفت‌وگوی مکتوب «شرق» با احمد سیف را در ادامه می‌خوانید:

در ایران یک سده گذشته تاریخ‌نگاری مارکسیستی با تکیه بر نظریات اقتصاد سیاسی تا چه میزان توانسته نسبت به انواع دیگر تاریخ‌نگاری، تحلیلی مناسب و جامع از رخدادهای تاریخی ایران به‌خصوص انقلاب مشروطه به دست دهد؟
جواب به این پرسش شما برخلاف آنچه به نظر می‌آید چندان ساده نیست. اولا من نمی‌دانم منظور شما از «تاریخ‌نگاری مارکسیستی» به راستی چیست و شما مشخصا چه کسانی یا چه پژوهش‌هایی را مدنظر دارید؟ دوم اینکه در همین پرسش شما، یک نکته بسیار مهم مغفول می‌ماند و آن‌هم اختلاف‌نظری است که در بین پژوهشگران چپ‌اندیش بر سر مرحله‌بندی تکامل تاریخی وجود دارد. شماری از پژوهشگران بر این باورند که این سیر تکاملی، تک‌خطی بوده و از آن مراحل پنج‌گانه می‌گذرد – اشتراکی اولیه، برده‌داری، فئودالیسم، سرمایه‌داری و سرانجام هم سوسیالیسم و کمونیسم – و بعضی‌های دیگر هم نه‌فقط این نگرش تک‌خطی را نمی‌پذیرند، بلکه حتی برای جوامعی چون ایران معتقد به برنهاده «شیوه تولید آسیایی» یا خودکامگی آسیایی هستند که با فئودالیسم اختلاف‌های اساسی دارد. بلافاصله اضافه کنم که بسته به اینکه در ارزیابی از اوضاع ایران در قرن نوزدهم چه دیدگاهی را پذیرفته باشید بررسی شما از انقلاب مشروطه تفاوت دارد. از سوی دیگر اگر منظورتان از تاریخ‌نگاری مارکسیستی به‌واقع بررسی کسانی باشد که معتقدند جوامع بشری طبقاتی هستند و در نتیجه برای درک بهتر از آنچه در این جوامع می‌گذرد باید مناسبات طبقاتی و تقابل‌ها را در نظر داشت در آن صورت محققان مارکسیست به درک بهتر ما از آنچه به انقلاب مشروطه منجر شد نقش بسیار مثبتی ایفا کرده‌اند. البته همین‌جا اضافه کنم که به گمان من کوشش برای ارایه یک تحلیل طبقاتی از ایران قبل از مشروطه به دلایلی که پیش‌تر گفتم کار بسیار حساس و دقیقی است که پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد. یعنی به گمان من ساختار طبقاتی یک جامعه نمونه‌وار فئودالی به ایران قرن نوزدهم کاربرد ندارد چون اگرچه ساختار اقتصادی ایران ماقبل سرمایه‌داری است، ولی به اعتقاد من این ساختار، فئودالی نبود. یعنی ما در قرن‌نوزدهم بنا به تعریف دقیق کلمه در ایران «فئودال» نداریم. البته هستند کسانی که از مازاد تولید زمین زندگی می‌کنند و حتی به تولیدکنندگان مستقیم زور هم می‌گویند ولی آنچه در وضعیت این جماعت تعیین‌کننده است نه رابطه‌شان با زمین – یعنی عامل اصلی تولید – که در واقع وابستگی‌شان به بوروکراسی خودکامه حاکم است که به آنها امکان می‌دهد تا بخشی از تولید تولیدکنندگان مستقیم را به جیب بزنند. وجه دیگر این رابطه که بر تولید اثر می‌گذارد، این است که این نوع «حق تصرف» تقریبا هیچ‌گونه ثباتی ندارد و هر آن می‌تواند تغییر کند. ما شواهد زیادی از این تغییر داریم. به گمان من این بی‌ثباتی و عدم امنیت پیامدهای مضر زیادی بر فرآیند تولید در ایران دارد و در عمل به صورت فقر عمومی درمی‌آید که شاهدش بودیم. حوزه دیگری که اهمیت دارد این است که همین جماعت در عکس‌العمل به ناامنی جدی که با آن روبه‌رو هستند با مازاد به شیوه دیگری برخورد می‌کنند تا آنچه در یک جامعه قانونمند اتفاق می‌افتد. به نظر من یکی از دلایلی که در قرن نوزدهم در ایران با قحطی سرمایه‌گذاری روبه‌رو هستیم همین ساختار معیوب سیاسی است. مازاد نه‌فقط میزانش قابل توجه نیست، بلکه بخش عمده‌اش هم سرمایه‌گذاری نمی‌شود، در نتیجه تولید در وجه عمده به صورت فرآیندی دست به دهان باقی می‌ماند. به طورکلی من بر این باورم که بررسی اوضاع ایران در قبل از مشروطه باید نه بر اساس نظریه‌ها یا الگوهای موجود بلکه براساس واقعیت‌های جامعه ایران صورت گیرد. در جای دیگر به تفصیل گفته‌ام و در اینجا تکرار نمی‌کنم انقلاب مشروطه در واقع بازتاب بحران همه‌جانبه‌ای بود که در ایران وجود داشت و ابعاد مختلف این بحران در درون نظام حاکم راه‌حل نداشت.
چه طبقات اقتصادی‌ای در آستانه انقلاب مشروطه در ایران وجود داشت و این طبقات مختلف چه نقشی در انقلاب مشروطه ایفا کردند؟
به دنبال آنچه در پاسخ به سوال پیشین شما گفتم تا جایی که من می‌دانم عمده‌ترین طبقه موجود در ایران قرن نوزدهم دهقانان بودند. طبقه مهم دیگر هم تیول‌داران بودند که اگرچه گاه به اشتباه به نظر من «فئودال» ارزیابی می‌شوند، ولی فئودال نبودند. به بوروکراسی خودکامه حاکم وابسته بودند و اغلب به خاطر رشوه‌ای که می‌پرداختند برای مدت محدود ولی نامشخص به آنها اجازه داده می‌شد تا از منطقه‌ای رانت و مالیات جمع کنند. فساد گسترده‌ای که وجود داشت باعث می‌شد تا بین آنچه که دهقانان می‌پرداختند و آنچه به خزانه دولت می‌رسید تفاوت چشمگیری وجود داشته باشد. در کنار این دو طبقه اساسی البته که تاجر هم داشتیم ولی به دلایل مختلف بخش عمده تاجران نه سرمایه مالی قابل توجهی داشتند و نه اینکه زندگی اقتصادی‌شان رونق داشت. از آن گذشته همانند دیگر اقشار موجود جامعه از هیچ‌گونه امنیتی برخوردار نبودند. یعنی هر جوجه مستبدی که مقام دولتی داشت، می‌توانست در پوشش‌های مختلف به مال و منال آنها دست‌درازی کند. نه دادگاهی داریم و نه قوانین مدونی که به داد کسی برسند. از آن گذشته، نه‌تنها بخش عمده تجارت خارجی ایران در دست تجار غیرایرانی بود، بلکه رفته‌رفته تجارت داخلی هم به انحصار خارجیان درآمد. من در جای دیگری بخش‌هایی از این چگونگی را وارسیده‌ام که از جمله تجار ایران مجبور به پرداخت راهداری بودند ولی تجار غیرایرانی از پرداخت این هزینه اضافی معاف می‌شدند. در نتیجه از شهر عمده‌ای چون تبریز خبر داریم که عمده تاجرانش به صورت نمایندگان تجار فرنگی درآمده بودند و از دیگر شهرها هم در بسیاری از گزارش‌های نمایندگان دول خارجی می‌خوانیم تجار محلی دستمایه قابل توجهی ندارند. البته هیچ‌گونه منبع آماری قابل‌اعتماد نداریم تا بتوانیم با جزییات بیشتر سخن بگوییم. در دوره‌ای که زمینه‌های انقلاب مشروطه در ایران فراهم می‌شود همه این طبقات به درجات مختلف نقش دارند ولی ما در ایران آن دوره هیچ‌گونه سازماندهی ملی و سراسری نداریم. روزنامه و مجله و احزاب هم که نیستند در نتیجه، مشارکت هم اغلب منطقه‌ای و تقریبا خودجوش اتفاق می‌افتد. در گیلان برای مثال دهقانان مشارکت دارند و همین‌طور در آذربایجان شاهد حرکت‌های دهقانی هستیم. تیول‌داران در وجه عمده با حرکت مشروطه‌خواهی همراه نیستند مگر شمار اندکی از اینان که به وکالت می‌رسند و پوشش عوض می‌کنند تا به اصطلاح به مشروطه خودشان برسند. بر اساس شواهدی که داریم به نظر می‌رسد که تجار، فعال‌ترین طبقه اجتماعی بودند که در این فعالیت‌ها مشارکت داشتند با این وصف به گمان من آنچه به صورت کوشش برای تغییر شیوه حکومت در ایران درمی‌آید نه اینکه خصلت خاص طبقاتی داشته باشد به واقع بازتاب تضادی بود که مردم – تقریبا از هر طبقه‌ای – با یک ساختار سیاسی خودکامه و اختیاری پیدا کرده بودند. اجازه دهید چند سند ارایه کنم. ابتدا از اطلاعیه بست‌نشینان سفارت انگلیس در تهران: «عمده مقصود ما تحصیل امنیت و اطمینان از آینده است که از مال و جان و شرف و عرض و ناموس خودمان در امان باشیم»1
سند دوم را از استاد دهخدا می‌آورم: به طعنه می‌گوید که لازم نیست به چوب یا به تازیانه «ما را به ما معرفی فرمایید» بلکه «شما فقط اجازه بدهید که ما در تمییز و تشخیص کمال خودمان به‌شخصه مختار باشیم… .[و اندکی بعد ادامه می‌دهد] «معنی کلمه جدید آزادی» همین است «که مدعیان تولیت قبرستان ایران کمال انسان را به معرفی‌های حکیمانه خودشان محدود نکرده و اجازه فرمایند نوع بشر به همان وسایل خلقی در تشخیص کمال و پیروی آن بدون هیچ دغدغه خاطر ساعی باشند…» 2
سند سوم از یکی از شبنامه‌های زمان مشروطه است: «…قانون اصل مقصود و مطلوب ایرانیان مظلوم است. پس امروز، هر ایرانی که خیر مملکت و آسایش جنس خود را می‌خواهد باید اغراض شخصی و مذاکرات بیهوده را کنار گذاشته از صمیم قلب ندا کند، فریاد نماید که قانون لازم داریم و از مجلس ملی وضع قانون می‌خواهیم… »3 و در شبنامه دیگری می‌خوانیم که « مقصود ما که مطالبه قانون می‌نما‌ییم به نوشتن قانون نیست. زیرا که قوانین مدونه ملتی و دولتی در میانه ما هست. بلکه مراد ما اجرای قانون است… . »4
پس حرفم را خلاصه کنم: همان‌گونه که اشاره کرده بودم خواسته‌های اصلی نه اینکه وجه مشخص طبقاتی داشته باشد بلکه به عبارتی خیلی کلی بود. یعنی امنیت، آزادی و قانونمداری می‌خواستند. به سخن دیگر دارم بر این نکته تاکید می‌کنم به گمان من انقلاب مشروطه بیش از هر چیز کوششی بود در عکس‌العمل به وضعیت ناهنجاری که وجود داشت. البته که طبقات مختلف در اینجا احتمالا ادراکات یا انتظارات خاص خود را داشتند.
برخی از مورخان از نقش انگلیس در انقلاب مشروطه می‌گویند و برخی دیگر آن را شورشی می‌دانند که در نتیجه چوب‌زدن تاجران قند تهران اتفاق افتاد. آیا وقوع انقلاب مشروطه ناگهانی بود یا ریشه آن را باید در گذشته‌ای دورتر جست‌وجو کرد؟ شما در مقاله خود با عنوان «نگاهی به زمینه‌های اقتصادی انقلاب مشروطیت» اقتصاد ایران را در تمامی طول قرن نوزدهم اقتصادی بیمار می‌دانید. دلایل آن چیست؟
من هم با این دیدگاه‌ها آشنا هستم ولی به گمان من این ادعاها حتی ارزش جدی گرفته‌شدن هم ندارند. آنکه از نقش انگلیس در برپایی مشروطه سخن می‌گوید باید بتواند برای خواننده روشن کند که مظفرالدین‌شاه و درباریان چه می‌کرده‌اند که انگلیس را به چنین کاری وادارد. مگر قرارداد بانک شاهنشاهی و کشتیرانی رود کارون را با انگلیسی‌ها امضا نکرده بودند. مگر سفارت فخیمه انگلیس از نفوذ آزاردهنده‌ای در میان دولتمردان ایرانی برخوردار نبود. مگر می‌شود نهضت بزرگی چون مشروطه در ایران ناگهانی اتفاق افتاده باشد. نه من با این نگرش به تاریخ معاصر ایران شدیدا مخالفم. به جای وارسیدن دقیق آنچه که اتفاق افتاد آن‌هم برای یافتن پاسخ برای پرسش‌های بی‌شماری که داریم داستان‌پردازی می‌کند و به‌طور مطلق هیچ‌چیز را توضیح نمی‌دهد. به باور من، اگرچه 108سال از نهضت مشروطه‌طلبی در ایران گذشته است، ولی به نظر می‌رسد علل واقعی پاگرفتن آن همچنان در پرده ضخیمی از ابهامات جلوه‌گری می‌کند. به نظر می‌رسد هر محققی که درباره این نهضت دست به قلم می‌برد، دیدگاه‌های خاص خویش را دارد و با اینکه در سال‌های اخیر، اسناد باارزشی در دسترس همگان قرار گرفته است، با این همه این دیدگاه‌های شخصی‌شده همچنان ارایه می‌شوند. نهضت مشروطه‌طلبی نشانه بارزی بود از بحران عمیقی که استبدادسالاری حاکم بر ایران با آن روبه‌رو شده بود. از سویی مشکلات عدیده در چارچوب نظام موجود راه‌حل نداشتند و از سوی دیگر، این مشکلات ریشه‌دارتر و دامن‌گسترده‌تر از آن بودند که با برکناری این یا آن صاحب مقام بدنام، رفع‌شدنی باشند. این بحران ابعاد گوناگونی داشت. از سو‌یی نابسامانی اوضاع اقتصادی، خزانه خالی و بدهی روزافزون خارجی دست‌و‌پای حکومتگران را بسته بود. از سوی دیگر، شکست‌های سیاسی مستبدین حکومتگر در عرصه‌های داخلی [برای نمونه در جریانات انحصار تنباکو] و سرانجام ترور ناصرالدین‌شاه به دست میرزارضای کرمانی موجب شد تا ذهنیت منفعل ایرانیان دستخوش تحول و دگرگونی شود. سوءاداره چشمگیر امور در سال‌های پایانی حکومت ناصرالدین‌شاه و در دوره مظفرالدین‌شاه عامل دیگری بود که بحران استبدادسالاری را تشدید کرد. اجازه دهید درباره بیماری اقتصاد ایران چندنکته را توضیح دهم. برخلاف دیدگاهی که گاه از سوی محققان ارایه می‌شود، اقتصاد ایران در تمام طول قرن‌نوزدهم، اگر نخواهیم بیشتر به عقب برگردیم، اقتصادی بیمار و گاه به‌شدت بیمار بوده است. علا‌یم بیماری از همان اوا‌یل قرن‌نوزدهم نمایان است و با آنچه که در طول قرن می‌گذرد، بیماری عمیق‌تر و به تعبیری مزمن می‌شود. فساد سیاسی و اقتصادی هیات حاکمه در ایران، هیزم خشکی می‌شود که تنور اقتصاد بیمار را گدازان‌تر می‌کند. شاهان مستبد یکی پس از دیگری با اعوان و انصار بی‌شمار و انگل‌سرشت‌شان، بی‌آنکه در پی ایجاد حرکتی نو برای بهبود اوضاع باشند، همه توان خود را به کار می‌گیرند تا شرایط بدون تغییر ادامه یابد. قتل ناجوانمردانه قائم‌مقام و میرزاتقی‌خان امیرکبیر تنها بر این بستر است که قابل درک می‌شود. از آن گذشته، هر حرکت مشابهی که برای تغییر اوضاع آغاز شد نیز به دست نظام سیاسی حاکم بر ایران سرکوب شد.
وضعیت اقتصاد مولد و میزان وابستگی اقتصاد ایران در این دوره چگونه بود؟
اقتصاد ایران در این دوره به درآمد نفت وابسته نیست ولی اقتصادی است به تمام معنا وابسته. در سال‌های آغازین قرن‌نوزدهم، شاهرگ حیاتی اقتصاد به صدور طلا و نقره از ایران وابسته است. کمی بعد، صادرات ابریشم خام از گیلان به صورت یک قلم عمده درمی‌آید و ارز به‌دست‌آمده از صدور ابریشم خام، به مصرف تامین مالی واردات به ایران می‌رسد. در اواسط دهه60، بیماری کرم‌ابریشم، موجب کاهش چشمگیر تولید ابریشم می‌شود. کاهش تولید ابریشم و از سوی دیگر بحران و قحطی پنبه در بازارهای اروپا موجب می‌شود برای مدت کوتاهی، تولید و صدور پنبه از ایران اهمیت ‌یابد. طولی نمی‌کشد که با پایان‌گرفتن جنگ‌های داخلی آمریکا و رفع بحران پنبه، تولید آن در ایران نیز کاهش می‌یابد. پس از پنبه، نوبت تولید و صدور تریاک می‌شود و به همین نحو، در سال‌های پایانی قرن، نوبت به تولید و صدور قالی از ایران می‌رسد و این همه در حالی است که با ازبین‌رفتن تدریجی صنایع دستی و کارگاهی، شهرهای ایران از زندگی مولد دور افتاده‌اند. اگرچه به نسبت سال‌های اولیه قرن، شماری از این شهرها افزایش جمیعت داشته‌اند، برای نمونه تبریز، رشت و تهران، ولی ثروتمند‌ترین کسان در این شهرها ضرورتا کسانی نیستند که با فعالیت‌های تولیدی و تولید ارزش افزوده باری از دوش اقتصاد برمی‌دارند. در اغلب موارد، عمده‌ترین‌شان در بهترین حالت توزیع‌کننده محصولات دیگران‌اند. در اینجا و آنجا عده‌ای هم دست به تلاش‌ها‌یی می‌زنند، ولی هیچ‌کدام ره به جا‌یی نمی‌برد. خودکامگی حاکم بر ایران از یک‌سو و استبداد سرمایه جهانی از سوی دیگر همه این کوشش‌ها را در نطفه خفه می‌کند. اکثریت مطلق شهرنشینان در این دوره، اگر از جیره‌خواران و مفت‌خواران حکومتی نباشند که اغلب هستند، تیول‌داران و وابستگان آنها، وابستگان به دربار و بوروکراسی و بالاخره تاجرجماعتند که از این گروه آخر، باز بهترین‌شان، صادرکننده مازاد‌های اخذشده از روستا‌ییان خودند و به عوض واردکننده هر آنچه که بتوانند. در این دوره، روستا و روستا‌ییان به عوض آنچه به شهرها و شهرنشینان می‌دهند، چیزی درخور، دریافت نمی‌کنند. البته ضابطان و مباشران و مستوفیان برای اخذ مازاد به روستاها سرکشی می‌کنند. تجار دوره‌گرد هم بخشی از محصولات وارداتی را به روستا‌ییان می‌رسانند. ولی نه وسیله‌ای برای بهبود کشت و کار به آنها ارایه می‌شود و نه شیوه‌های کاراتری از اداره امور تجربه می‌شود. شهر در ایران قرن‌نوزدهم همه مختصات یک شهر نمونه‌وار آسیا‌یی را به نمایش می‌گذارد. به خاطر زندگی انگلی خویش، شهر حتی برای روستا‌ییان به‌جان‌آمده از ظلم مالکان و مباشران پناهگاهی هم نیست و به همین‌خاطر نیز هست که در سال‌های پایانی قرن‌نوزدهم با هجوم سیل‌گونه ایرانیان مهاجر به بخش‌های جنوبی روسیه و حتی ترکیه روبه‌رو هستیم که داستانش را در جای دیگر بازگفته‌ایم و دیگر تکرار نمی‌کنیم. 5 این رابطه یک‌سویه، وقتی با قلدری و زورگو‌یی حکومت مرکزی و حکام محلی عجین می‌شود، پیامدی جز کند‌ترکردن روند توسعه اقتصادی و گسترش تولید ندارد.
چه میزان از ضعف اقتصاد ایران در قرن19 مربوط به فساد اداری دستگاه حاکمه بود؟
در تمام طول قرن، هیچ‌کاری بدون رشوه انجام نمی‌گیرد. حکومت‌های ایالتی و تیول‌داران با رشوه جابه‌جا می‌شوند. اقتصاد و جامعه ایران همچون «اموالی صاحب‌مرده» چوب حراج می‌خورد. عهدنامه‌های ایران‌بر‌باد‌ده با رشوه امضا می‌شوند. گاه بر سر تقسیم رشوه دعوا درمی‌گیرد، ولی حلال مشکل‌بودن رشوه همچنان دست‌نخورده باقی می‌ماند. انگلیسی‌ها در کنار بسیار امتیازات دیگر، امتیاز کشتیرانی کارون و «بانک شاهنشاهی» می‌گیرند و نبض پولی اقتصاد در دست آنان است و اگر روس‌ها هم در کنار بسیاری دیگر، امتیاز شیلات و بانک استقراضی را ازآن خود می‌کنند، به‌ازای 10هزارتومان رشوه، «حق کندن کوه و انکشاف نفایس» را به یک کمپانی فرانسوی واگذار می‌کنند. 6 در مواردی دیگر حتی برنامه داشتند که «جناگل مازندران را به دویست‌هزارتومان بفروشند» و دلواپسی خواجگان سیاسی دربار ناصرالدین‌شاه هم این بود که اگر اینچنین شود، «زغال در طهران کمیاب بلکه نایاب می‌شود» و اعلیحضرت قدرقدرت هم فرموده بودند «برفرض هم شد خرواری صدتومان، به ما چه؟»7 بررسی تاریخچه دردناک امتیازات در ایران قرن‌نوزدهم تردیدی باقی نمی‌گذارد که حکومتگران مستبد و فاسد ایران در این دوره نه‌فقط حال و آینده، بلکه گذشته ایران را نیز حراج کرده بودند و این همه در شرایطی بود که فقر روزافزون در ایران بیداد می‌کرد و به قول فیروزمیرزا در بمپور: «رعایا… از گرسنگی و پریشانی حالت خود تشکی می‌نمودند و علف می‌خوردند. نه در سر کلاه و نه در پای کفش، لوت و عور مثل حیوانات» و همو اضافه می‌کند چون از ملاحظه حالات آنها رقت دست می‌داد، تصمیم گرفت که 20تومان پنج‌شاهی میانشان تقسیم کند: «گفتند پول نمی‌خواهیم، پول را نمی‌توان خورد. به ماها خوراکی چه ذرت… و چه گندم و جو بدهید که همه عیال و اطفال و خود ماها از میان می‌رویم.» 8 از سوی دیگر، حاج‌سیاح در خاطراتی که از خود برجا نهاده از جمله نوشته است: «انسان اگر دهات ایران را گردش کند، می‌فهمد ظلم یعنی چه؟ بیچارگان سوخته و برشته در یک خانه تمام لباسشان به قیمت جُل یک اسب آقایان نیست. یک ظرف مس برای طبخ ندارند. ظرف‌ها از گل ساخته، خودشان با اینکه شب و روز در گرما و سرما در زحمت و عذاب کارند نان جو به قدر سیرخوردن ندارند. سال‌به‌سال، شش‌ماه به شش‌ماه گوشت به دهن‌شان نمی‌رسد. از خوف هر وقت یک سواری یا تازه‌لباسی به لباس دیوانی می‌بینند، می‌لرزند که باز چه بلا‌یی برایشان وارد شده است».9 اسناد و شواهد دیگر نیز تصویر مشابهی به دست می‌دهند. در دوره حکمرانی تباه شعاع‌السلطنه در شیراز به عصر مظفرالدین‌شاه، «به جای احقاق حق رعایای غارت‌شده دستور می‌دهد گوش و دماغ و ریش آنها را می‌برند».10 این را نیز می‌دانیم که سال‌ها پیش‌تر از به چوب‌بستن تجار قند در تهران، علمای کربلا و نجف به مظفرالدین‌شاه از ظلم و تعدی که «به رعایای ایران» می‌شود، شکایت کرده و گفته بودند که ما «نمی‌خواهیم گمرکات سپرده بلجیک باشد» و همچنین «مردم تماما می‌خواهند تلگرافا شکایت از حضرت اشرف اتابک اعظم نمایند که اتابک اعظم را نمی‌خواهیم».11 با اشاره به این اسناد پراکنده می‌خواهم این نکته را بگویم که برخلاف دیدگاهی که از سوی شماری از محققان مشروطه ارایه می‌شود، نهضت مشروطه‌طلبی با همه کمبودها‌یی که داشت نه یک‌شبه و ناگهانی شکل گرفته بود و نه دست‌پخت مداخلات سفارت انگلیس در تهران بود. 12 گذشته از آنچه در صفحات پیش گفته‌ایم، پژوهش مفید و خواندنی پورعیسی اطاقوری نشان می‌دهد سال‌ها پیش‌تر، اگرچه به کندی ولی اقداماتی در جهت سامان‌بخشیدن به نظام حکومتی در ایران آغاز شده بود. عدم پیگیری ناصرالدین‌شاه با آن روحیه مستبدانه‌ای که داشت، خرابکاری رجال و نخبگان نفع خودپرست باعث شد که این کوشش‌ها بی‌نتیجه بماند. 13 با این‌همه، سوءاداره امور به همان صورت ادامه یافت و حتی در سال‌های پایانی قرن تشدید شد. نتیجه اجتناب‌ناپذیر شیوه اداره خودکامه و خودمحور امور مملکتی، بحران همه‌جانبه و به‌خصوص بحران ریشه‌دار و مزمن اقتصادی بود.
اقدامات دربار در تنظیم وضعیت اقتصاد کشور در این دوره چگونه است؟
نه‌فقط اقتصاد ایران در آن سال‌ها اقتصادی بود به‌واقع ورشکسته و بی‌حال و بی‌رمق، بلکه از آن مهم‌تر نظام و اندیشه سیاسی و ارزش‌گذاری ملی هم به‌گونه‌ای بود که بیشتر مبلغ دلالی و دلال‌مسلکی بود و تولید را برنمی‌تابید. به نظر من علت این امر نیز مثل بسیاری دیگر از مصا‌یب و بیماری‌های اجتماعی و اقتصادی ما به حاکمیت نظام خودکامه برمی‌گشت. در نظامی که قانونش قانون‌گریزی باشد، جان و مال در معرض تهاجم دا‌یمی هستند و «معقولانه» است که مال هم عمدتا «منقول» باشد تا در صورت نیاز بتوان آن را مخفی و از دسترس عاملان استبداد حفظ کرد. اگرچه تردیدی نیست که عوامل خارجی نیز در توسعه‌نایافتگی اقتصادی جامعه ما به قدر خویش مقصر بوده‌اند ولی عامل اصلی و اساسی همین نظام سیاسی بود که به زیرساخت‌های اقتصادی اجازه شکوفا‌یی نمی‌داد. اقتصاد چه در ایران و چه در هر کجای دیگر بدون تولید نمی‌توانست (و نمی‌تواند) به شکوفا‌یی برسد و این نیز مقوله پیچیده‌ای نیست. مشکلات اقتصادی اگرچه جامعه را به فقر می‌برد ولی در عین حال برای مستبدان حاکم هم این پیامد را داشت که دیگر نمی‌توانستند ارگان‌های حفظ حاکمیت خویش را آماده و گوش‌به‌زنگ نگاه دارند. از سو‌یی مردم به اصطلاح جری‌تر شده بودند و از سوی دیگر، سرباز و ارتشی نبود یا امکانات کافی برای مقابله (در واقع سرکوب) نداشت. اگرچه گاه می‌شنویم و می‌خوانیم که مشروطیت پس از به چوب‌بستن تاجران قند آغاز شد ولی این روایت کمی مسا‌یل را زیادی ساده می‌کند. این بزرگواران آنگونه سخن می‌گویند که انگار اولین‌بار بود کسی را در ایران به چوب می‌بستند! اگر این روایت درست باشد، چوب‌بستن تاجران قند که از قتل ناجوانمردانه امیرکبیر مهم‌تر نبود ولی قتل امیر را جامعه ایرانی ما برتافت و حتی اجازه داد که قاتل او نزدیک به 50 سال بر مملکت، حکمرانی مطلقه داشته باشد و به واقع فعال مایشاء جان و مال مردم باشد. پاسخ استبداد ناصرالدین‌شاهی به بحران اقتصادی، نوعی برنامه «تعدیل اقتصادی» بود که به صورت «خصوصی‌سازی بدوی» و «استقراض خارجی» جلوه‌گر شد. از سو‌یی دولت به فروش زمین‌های خالصه دست زد و از سوی دیگر امین‌السلطان که برای مدت طولانی همه‌کاره آن حکومت بود از هر که می‌توانست مبلغی قرض گرفت و همین سیاست را در عصر مظفرالدین‌شاه نیز دنبال کرد. اینکه دقیقا با آن منابع چه کردند به گفتار کنونی ما چندان مربوط نیست ولی این نکته بدیهی را می‌توان گفت که آن پول‌ها برای بهبود وضعیت اقتصادی به مصرف نرسید. در نتیجه «خصوصی‌سازی» زمین در عصر ناصرالدین‌شاه و جانشینش، برای اولین‌بار در تاریخ معاصر ایران طبقه زمین‌داری شکل گرفت که برخلاف گذشته، زمین را مثل هر متاع دیگری در بازار خریده بود و مالکیت یا تصرفش بر زمین دیگر مدیون «عطایای ملوکانه» نبود. قدرت‌های استعماری هم در همه طول قرن کوشیدند که «سیاست‌های دروازه باز» را بر اقتصاد ایران تحمیل کنند. پیامد تداوم این سیاست نیز پدیدارشدن نوعی «بورژوازی تجارتی» بود که عمدتا به دلالی اشتغال داشت و در توزیع فرآورده‌ها فعالیت می‌کرد. برای مثال، از انگلیس منسوجات وارد می‌کرد و به عوض، تریاک ایران را به چین می‌فرستاد یا به اروپا و آمریکا قالی صادر می‌کرد. این دو طبقه ولی با مشکل کوچکی روبه‌رو بودند. نظام سیاسی به همان روال گذشته ادامه داشت و در آن نظام نیز به تجربه تاریخ مال و جان از تعرضات سلطان و حکام در امان نبود و از آن مهم‌تر دادگاه و محضری هم برای تظلم‌خواهی وجود نداشت. این دو گروه یا طبقه علاقه‌مند و امیدوار بودند که به طریق صلح‌آمیز استبداد آسیا‌یی را که در شخص شاه تجلی می‌یافت به استبداد طبقاتی تبدیل کنند. ولی شاه و بخش قابل ملاحظه‌ای از گردانندگان بوروکراسی نمی‌خواستند که به صورت آلت فعل بورژوازی یا زمین‌داران دربیایند. مماشات مجلس اول به خوبی نشان می‌دهد هم بورژوازی و هم زمین‌داران از چنین ترکیبی راضی بودند و به این دلیل هم بود همین که کوچک‌ترین اظهار همراهی از سوی شاه مستبد قاجار می‌شد، اغلب بدون توجه به خرابکاری‌های دایمی‌اش، در تمجید و تملق‌گو‌یی از شاه با یکدیگر به رقابت و مسابقه می‌پرداختند. ولی استبداد لجام‌گسیخته محمدعلی‌شاهی به این «مصالحه طبقاتی» رضایت نمی‌داد. «امیر بهادر» شمشیر حمایت از استبداد را از رو می‌بست. ناصرالملک هم به نوبه با حربه «تجددطلبی» و با ادعای «درس‌خواندگی» به میدان آمد ولی عملا حامی و طرفدار همان سرانجام شد. در نتیجه مشروطه، حاکمیت مطلقه شاه با حاکمیت مطلق مردم جایگزین نشد بلکه شاه به عنوان نمود شخصی‌شده استبداد آسیا‌یی با بخشی از رقبای خود به توافق رسید. با لغو تیول و پذیرش شماری از محدودیت‌های دیگر، شاه گذشته خویش را برای فروش عرضه کرد ولی رهبران نهضت مشروطه‌طلبی بر سر مردم معامله کردند و با دلالی بورژوازی تجاری سرانجام آینده نهضت مشروطه‌خواهی را به گذشته استبداد در ایران فروختند. به این ترتیب هم خودشان به آب و نانی رسیدند و آنچه را که عمدتا به زور سرنیزه از دیگران گرفته بودند به صورت قانونی و حلال درآوردند. موقعیت شاه اگرچه کمی تضعیف شد، ولی دگرگون نشد. نیروهای خارجی به‌ویژه روس و انگلیس نیز در این ماجرا بی‌تقصیر نبوده‌اند. اینکه ادوارد‌ گری در تلگرافی نوشت: «ما به‌کلی بر خلاف هر نوع اقدامی هستیم که شکل مداخله در امور داخلی ایران را دارا باشد.» یک دروغ دیپلماتیکی بیش نبود چرا که‌ گری نمی‌توانست از سو‌یی چنین سیاستی را تعقیب کند و از سوی دیگر با عقاید مارلینگ وزیر مختارش در تهران «موافقت تام» داشته باشد.14 مارلینگ بدون اینکه سخنش ابهامی داشته باشد در گزارشی به‌ گری نوشت: «بعدازظهر به ملاقات وزیرمختار روس رفته و مدتی درخصوص اوضاع به مذاکره پرداختیم و چنین دانستیم که فعلا نگاهداری شاه در سریر سلطنت خیلی بجا و مهم شمرده می‌شود.» و کمی بعد در همان گزارش افزود: «بنابراین چیزی که اکنون اهمیت خواهد داشت نگاهداری شاه است.»15 درعین حال همتای روسی او در ملاقاتی دیگر طلب کرد تا وزرای خارجه دو کشور به وزیر خارجه دولت ایران رسما اطلاع دهند که «دولتین ملزم به برقراری سلسله حالیه بوده و در صورتی که حفظ شاه به قوه قهریه لازم آید، این کار را حاضرند بکنند.» 16 پس در کنار حامیان نظام قبلی، دو سفارتخانه پرنفوذ هم به حفظ شاه کمر همت بسته بودند.17 به دو نکته دیگر هم اشاره کنم؛ مجلس که به کوچک‌ترین «اظهار همراهی» شاه سر از پا نمی‌شناخت و عامه مردم نیز که «زیاده از اندازه به مشروطیت خود» اعتماد داشتند؛20 اعتمادی که اگرچه از نظر نظری کاملا درست و بجا بود، ولی توجیه عملی نداشت. به اعتقاد من، وارسیدن نهضت مشروطیت تنها با وارسیدن بی‌غرضانه این جنبه‌ها امکان‌پذیر است.
برخی از خواست‌های سیاسی انقلاب مشروطه همچون تاسیس دولت مدرن و مدرنیزاسیون در زمان رضاشاه به ثمر نشست. سرکوب انقلاب مشروطه چه تاثیری بر مطالبات معوق اقتصادی طبقات پایینی جامعه گذاشت و چه دستاوردی از آن برای آینده مبارزات مردم ایران باقی ماند؟
من با آنچه در بخش اول این سوال مطرح کرده‌اید، اصلا موافق نیستم. اگرچه در ایران نیستم ولی می‌دانم که در سال‌های اخیر هستند عزیزانی که به گمان خود چون می‌خواهند به دوره رضاشاه واقع‌بینانه نگاه کرده باشند از این مسایل سخن می‌گویند. من منکر ایجاد یک حکومت مرکزی قدرتمند در زمان رضاشاه نیستم ولی با وصل‌کردن آن به مشروطه، همراهی ندارم. انقلاب مشروطه می‌خواست حکومت در ایران قانونی باشد نه اختیاری. شاه سلطنت می‌کند نه حکومت و چون سلطنت می‌کند، مسوولیت هم ندارد و چون مسوولیت ندارد اختیار مداخله در نحوه اداره مملکت را هم ندارد. وزرا در برابر مجلسی که به آزادی انتخاب می‌شوند مسوولیت اداره مملکت را دارند. آزادی مطبوعات هم رکن چهارم مشروطیت است. همه اینها خواسته‌های سیاسی مشروطه بود و نه فقط درباره شکل حکومت که محتوای آن بود. نکته این نیست که در قبل از مشروطه کابینه وزرا نداشتیم و حالا داریم یا حتی مجلس نداشتیم ولی در زمان رضاشاه مجلس بود. تمام قضیه بر سر عملکرد کابینه و انتخابات مجلس و عملکرد نمایندگان و به‌طور کلی درباره ساختار سیاست در ایران است. به گمان من آنچه در زمان رضاشاه داریم در واقع کاریکاتوری از دولت مدرن است نه یک دولت واقعی مدرن که همچنان اختیاری است. وزرا عملا کاره‌ای نیستند و انتخابات مجلس هم که دیگر چه عرض کنم. یا از آزادی مطبوعات چه می‌توانم در آن دوران بگویم؟ برخلاف پرسش شما من بر این گمانم اتفاقا کودتای سوم‌اسفند تحولی است که به مشروطه نیم‌بند پایان بخشید و اگرچه ساختار سیاست به ظاهر با زمان ناصرالدین‌شاه قاجار تفاوت دارد، ولی در گوهر همان ساختار بازسازی‌شده است. اینکه می‌پرسید سرکوب انقلاب مشروطه چه تاثیری بر مطالبات معوق اقتصادی طبقات پایینی جامعه گذاشت و چه دستاوردی از آن برای آینده مبارزات مردم ایران باقی ماند، پاسخ من روشن است. این مطالبات اقتصادی متاسفانه همچنان معوق مانده‌اند و دستاوردش برای مبارزات مردم ایران هم این است تا زمانی که به خواسته‌های 108سال پیش خود نرسند، متاسفانه مشکلات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی‌شان هم لاینحل باقی می‌ماند.

پی‌نوشت‌ها
1- نهضت مشروطه ایران، بر پایه اسناد وزارت امور خارجه، تهران، 1370، ص 147
2- صوراسرافیل، شماره 12، 5 سپتامبر 1907، ص 2
3- محمدمهدی شریف‌کاشانی: واقعات اتفاقیه در روزگار، جلد اول، تهران، 1362، ص 118
4- همان، ص 120
5- بنگرید به احمد سیف: «اقتصاد ایران در قرن نوزدهم»، نشر چشمه، 1373
6- اعتمادالسلطنه: روزنامه خاطرات، تهران 1350، ص 1047
7- همان، ص 1023
8- فیروزمیرزا: سفرنامه. تهران 1342، صص 32-31
9- حاج‌سیاح: «خاطرات حاج‌سیاح یا دوره خوف و وحشت»، تهران 1346، ص 137
10- جهانگیر قائم‌مقامی: «نهضت آزادیخواهی مردم فارس در انقلاب مشروطیت ایران»، تهران، 1359، ص 37
11- سعیدی‌سیرجانی (به کوشش): «وقایع اتفاقیه»، تهران، 1362، صص 710-709
12- بنگرید به افاضات آقای ابراهیم صفایی: «نقش انگلیس در برپایی رژیم مشروطه در ایران» در«نهضت مشروطیت ایران»، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، تابستان 1378، صص 154-145. بر خلاف ادعاهایی که در این مقاله می‌کنند آن نوشته دیگرشان درباره مشروطه: «نهضت مشروطه ایران بر پایه اسناد وزارت امور خارجه»، تهران، 1370، نه فقط «از معتبرترین ماخذ برای آگاهی از چگونگی این رویداد در تاریخ ایران» نیست [مقاله نقش انگلیس… . ص 146] بلکه اسناد ارایه‌شده با تحلیل تازه ایشان ناهمخوان است.
13- بنگرید به: مهدی پورعیسی اطاقوری: «دارالشورا و موانع قانونگذاری در عهد ناصری» در «نهضت مشروطیت ایران»، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، تابستان 1378 صص60-37
14- کتاب آبی، جلد اول، ص 192
15- همان، ص 145
16- همان، ص 191
17- گذشته از همه مداخلات سفارتخانه‌های خارجی در امور داخلی ایران، مداخلات این سفارتخانه‌ها در جریانات پارک اتابک که به خلع‌سلاح و زخمی‌شدن ستارخان و باقرخان منجر شد، نمود برجسته‌تری داشت. جالب است که با وجود قرارداد استعماری 1907، ادوارد ‌گری به دفاع از اشغال ایران از سوی روسیه تزاری برمی‌خیزد و می‌گوید: «اشغال موقت ایران به‌وسیله سربازان روسی… نمی‌تواند نشانه نادیده‌گرفتن استقلال ایران به حساب آید.» [ادوارد گری: گزارشات رسمی، در اسناد و مدارک پارلمانی، سال 1910، جلد 27، ص 573]. و بعد، وقتی به جریانات «اخراج» ستارخان و باقرخان از تبریز می‌رسیم، جریان کمی مشخص‌تر می‌شود. سخنگوی دولت انگلیس در پارلمان می‌گوید: «پیش‌بینی کرده بودیم که خروج ستار و باقرخان از تبریز اثر آرام‌بخش خواهد داشت.» و وقتی با پرسش‌های بیشتر نمایندگان روبه‌رو می‌شود، ادامه می‌دهد: «دلیل این امر آن است که در گذشته این دو مسبب ناآرامی بوده‌اند.» [همان‌جا، ص 1858]. در جلسه روز 21 آوریل 1910 نمایندگان از سخنگوی دولت می‌پرسند که آیا دولت انگلیس در اخراج این دو از تبریز نقشی داشته یا خیر، پاسخ سخنگوی دولت خواندنی است:
«بر اساس سیاست دولتین مربوطه و به اصرار سفرای روس و انگلیس در تهران، دولت ایران ستارخان را از تبریز اخراج کرده است. از دیدگاه سفرای روس و انگلیس و کنسول‌های هر دو کشور در تبریز، این قدم [اخراج ستارخان از تبریز] ضرورت تام و تمام داشت چون با اقامت این دو در تبریز، امکان برقراری نظم در شهر وجود نداشت. باید این دو از تبریز اخراج شده و پیروان مشکل‌افزایشان خلع‌سلاح می‌شدند.» [Mckinoon Wood، همان مجموعه، جلد 26، ص 2287]. یک‌بار دیگر، مستبدین و حامیان آنها با «نظم عمومی» را بهانه کرده، به سرکوب نیروهای ترقی‌خواه دست زدند.
18- کتاب آبی، جلد اول، همان، ص 186.

انقلاب مشروطه؛ انقلاب عقب‌ماندگی

کامران متین. ترجمه: نوید نزهت

«بازآفرینی مدرنیته ایرانی؛ روابط بین‌الملل و تغییر اجتماعی» عنوان کتاب کامران متین است که اخیرا از سوی انتشارات «راتلج» منتشر شده است. متین در این کتاب به روایت‌های موجود از مدرن‌شدن ایران می‌پردازد و مشکل عمده آنها را «اروپامداری» حاکم بر این نظریات می‌داند. این کتاب در هفت فصل به بازخوانی بزنگاه‌های کلیدی مواجهه ایران با مدرنیته اروپایی می‌پردازد و از صفویه و قاجاریه به دوران حکومت پهلوی‌ها و سپس انقلاب در سال 57 می‌رسد. متین در این کتاب می‌کوشد روایت‌های جاافتاده مارکسیستی از دوره‌های مختلف را بررسی و نقد کند و به این‌منظور در فصل سوم، به تحلیل انقلاب مشروطه می‌پردازد. از نظر او، روایت‌های مارکسیستی از انقلاب مشروطه تاکنون در سیطره مفهوم انقلاب بورژوایی بوده است. او با وام‌گیری نظریه «توسعه ناموزون و مرکب» لئون تروتسکی انقلاب مشروطه را «انقلاب عقب‌ماندگی» می‌خواند. «توسعه ناموزون و مرکب»، نظریه‌ای است که نخستین‌بار، تروتسکی برای توضیح شکل ویژه رشد سرمایه‌داری و تجربه مدرنیته در روسیه و به تبع آن شکل ویژه تغییر اجتماعی و انقلاب در روسیه تزاری مطرح کرد. آنچه در پی می‌آید خلاصه استدلال کامران متین در تحلیل انقلاب مشروطه در فصل سوم کتاب «بازآفرینی مدرنیته ایرانی» است.

انقلاب مشروطه، به‌نظر حمید دباشی، متضمن «جلوه‌ای سطحی از بنیادی‌ترین مولفه‌های یک لیبرال‌دموکراسی در غیاب آن ساختار اقتصادی مستحکمی بود که می‌توانست تداوم‌بخش، نیروبخش و‌برانگیزاننده آن مولفه‌ها باشد.» البته این شرح دباشی بر انقلاب مشروطه، به ظن قوی، عقب‌ماندگی اقتصادی ایران در دوران قاجار را دست‌کم گرفته است. در ایران قاجار، هیچ بخش یا طبقه سرمایه‌داری وجود نداشت. بورژوازی ایرانی متشکل از یک طبقه بازرگانی مبتنی بر بازار بود که قدرت و ثروت متکی بر داد‌و‌ستد دیرینه‌اش، به شکلی روزافزون، با سودهای ناشی از کشاورزی فئودال و نیمه‌فئودال تقویت می‌شد. بدون تردید، ایران در آستانه انقلاب و از پس فرآیند دوبخشی توسعه‌ای استعماری و وابسته، در مقام اقتصادی حاشیه‌ای و تامین‌کننده مواد خام با نظام سرمایه‌داری جهانی درآمیخته بود. اما نه این پیوستن به نظام سرمایه‌داری و نه انقلاب مشروطه متعاقب آن، هیچ‌کدام همراه یا معرف تغییری قابل‌ملاحظه در روابط اجتماعی و ساختار اقتصادی پیشاسرمایه‌دارانه ایران نبودند.
با این‌همه، ایران قاجار در تاسیس یک دموکراسی ناسازگار با سطح تجددش تنها نبود. وقتی در دهه 1950، حکومت اقتدارگرای نظامی و تک‌حزبی ترکیه در ازای یک‌دموکراسی رقابتی دوحزبی کنار زده شد، آن کشور با یک‌طبقه متوسط کوچک و درصد بالایی از بی‌سوادی، هنوز عمدتا وابسته به فعالیت‌های کشاورزی و غیرصنعتی بود. اهمیت نظری و دلالت‌های عقلانی نهفته در این ناسازه مشترک، آن هنگام به‌راستی آشکارتر می‌شوند که انقلاب مشروطه ایران و‌گذار ترکیه به یک دموکراسی چندحزبی را در قیاس با نظریات دموکراتیزاسیون بررسی کنیم؛ چراکه تقریبا تمامی رویکردهای این حوزه وسیع و رو‌به‌رشد مطالعاتی، با ملاک قرار دادن تاریخ اروپا، بر این تصورند که مطالبات مردمی و بنیادهای اجتماعی موردنیاز برای تحقق پلورالیسم و مشارکت مردمی به‌مثابه عناصر سازنده دموکراسی در یک‌کشور، تنها به‌واسطه آن قسم بسیج اجتماعی ایجاد می‌شوند که به‌نوبه خود محصول پیچیده‌سازی تقسیم کار و اقتصاد و همچنین روند فزاینده شهری‌سازی و سوادآموزی است. در نتیجه، مطابق این مدعا، توسعه سرمایه‌داری و طبقات سرمایه‌دار شرط لازم دموکراتیزه‌کردن به شمار می‌آیند.
این مرکزیت سرمایه‌داری و سرمایه‌داران نسبت به دموکراسی به بهترین شکل در آن قسم روایت‌های مارکسیستی از انقلاب مشروطه تبیین شده است که مفهوم کلاسیک انقلاب بورژوایی را به خدمت گرفته و ملهم از تلقیات مارکسیستی نسبت به انقلاب فرانسه، ماهیت دموکراتیک انقلاب را صراحتا به خصلت بورژوایی یا همان سرمایه‌دارانه آن مرتبط می‌دانند. با وجود این ، همین دست روایت‌ها نیز بر این مدعایند که بورژوازی ایرانی به‌آن‌حد از لحاظ اقتصادی ضعیف و از لحاظ سیاسی مطیع بود که نمی‌توانست قدم در مسیری حقیقتا انقلابی برای بازسازی تمام و کمال رژیمی کهن گذاشته و علاوه بر سرمایه‌داری صنعتی، یک دولت بورژوایی و دموکراتیک کاملا توسعه‌یافته نیز برپا کند. این مدعا در تعریف آنان از انقلاب مشروطه به‌منزله یک‌انقلاب بورژوایی «ناتمام» یا «ناکام» بازتاب یافته است. اما این تعاریف به‌جای آنکه به‌تشریح ماهیت واقعی انقلاب بپردازند، اساسا در پی توضیح آنند که انقلاب مشروطه درواقع چه چیز نبود.
روایت مارکس از گسترش سرمایه‌داری
بنابراین با فرض آنکه توسعه کلان سرمایه‌داری برای وقوع یک‌انقلاب بورژوایی دموکراتیک ضروری است، چگونه می‌توان انقلابی دموکراتیک در جامعه‌ای پیشاسرمایه‌دارانه را توجیه کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید با شاخ گاو درافتاده و روایت مارکس از ظهور و گسترش سرمایه‌داری را مورد سوال قرار دهیم. مارکس در آثار متاخرش، خصوصا «گروندریسه» و «سرمایه»، بر شکل‌گیری کار مزدی به‌عنوان سرچشمه تاریخی سرمایه‌داری تاکید داشت. او چنین استدلال می‌کرد که جدایی اجباری تولید‌کنندگان مستقیم از ابزار تولید و انقیاد ناشی از آن به الزامات بازار، یعنی همان «به اصطلاح انباشت اولیه»، پیش‌شرط بنیادین پیدایش کارمزدی و سرمایه‌داری در انگلستان بود. در نتیجه، منحصربه‌فردترین و تعیین‌کننده‌ترین مشخصه سرمایه‌داری به‌مثابه شیوه‌ای نوین از زندگی، این واقعیت بود که تولید‌کنندگان مستقیم سلب‌مالکیت‌شده، تحت اجباری غیرشخصی و نظام‌مند، برای تامین معاش ناگزیر از فروش نیروی کار خود در بازار بودند.
از همه مهم‌تر آنکه این صورت‌بندی سرمایه‌دارانه از استثماری قراردادی و اجماعی مبتنی بر روابط مبادله‌ای، پیشاپیش برابری حقوقی طرف‌های درگیر در مبادله را بدیهی می‌انگاشت. جدایی صوری امر اقتصادی از امر سیاسی که پدیده‌ای منحصر به سرمایه‌داری است، پیش‌شرطی اساسی و در واقع نمودی از پیدایش دولتی بورژوایی و دموکراتیک بود. اما این برداشت ارتدوکس از مفهوم انقلاب بورژوایی عاجز از تبیین این حقیقت است که چنین فرآیندی نتوانست به همان ترتیبی که در انگلستان به‌وقوع پیوست، تکرار شود. به طور مثال، انقلاب فرانسه طریقی آشکارا متفاوت از انقلاب انگلستان در پیش گرفت؛ چراکه انقلاب سیاسی دموکراتیک، فراگیر و متشنج فرانسه مقدم بر انقلاب اجتماعی به مراتب تدریجی‌تر اما عمیق‌تر سرمایه‌دارانه در آن کشور بود. این امر، به باور من، مرهون ابعاد مشخصا بین‌المللی تاثیراتی است که سرمایه‌داری انگلستان برجای گذاشته بود. فشار خارجی سرمایه‌داری که به شیوه‌ای ژئوپلیتیک بر فرانسه وارد می‌آمد، الگوی داخلی توسعه سرمایه‌داری در آن کشور را تعینی دوباره بخشید. در این بین، امکان وقوع انقلابی اجتماعی و سرمایه‌دارانه وجود نداشت، زیرا دگردیسی مطلق و بلافصل روابط مالکیت اجتماعی به‌معنای خلع ید از «طبقه سوم» جامعه فرانسه و بخش اعظم آن، یعنی دهقانانی بود که بیشترین فشارها را از بحران مالی حکومت بوربون‌ها متحمل شده و عاملیت اصلی انقلاب بودند.
اما فرانسه به‌هیچ‌وجه یک استثنا نبود. این اصل درباره آلمان، ژاپن، روسیه، چین و البته ایران نیز صادق بود. بسط و گسترش سرمایه‌داری انگلیسی و مداخلات بین‌المللی و چندلایه حاصل از آن بدان معناست که در تمامی نمونه‌های بعدی، بازسازی ملی‌گرایانه و دموکراتیک دولت‌هایی پیشاسرمایه‌داری تعین‌بخش و مقدم بر فرآیندهای گسترده‌تر توسعه سرمایه‌دارانه و به‌طور کلی صنعتی‌شدن بود. به این تعبیر، اگر بخواهیم گفته جالب‌توجه آلبر کامو را در قالبی دیگر بیان کنیم، «هر انقلاب پس از انقلاب انگلستان، انقلابی خارجی است». و در این‌جاست که تنش اصلی در کاربست مفهوم کلاسیک انقلاب بورژوایی در مورد انقلاب‌های مدرن پس از 1688 رخ می‌نماید؛ چراکه این امر مستلزم مبادرت به امر ناممکن فهم یک انقلاب سیاسی القاشده در عرصه بین‌الملل در چارچوب فرآیندهای غایب توسعه سرمایه‌داری داخلی است.
اهمیت این دست تعینات «بین‌المللی» بر پیامدهای مبارزات «ملی» و طبقاتی در اروپا با دقت در ادبیات بازنگرانه متأخر در باب ترقی اروپا و افول نسبی آسیا و مضامینی چون «جهانی‌شدن» و «خیزش دوباره چین» بیش از پیش روشن می‌شود. بسیاری از این تلقیات ایده وجود یک ساختار وسیع و پیچیده از روابط فکری، علمی و اقتصادی مابین اروپا، آسیا و آفریقا را در سر می‌پرورانند. در اینجا باید تاکید داشته باشم که این شیوه از «تاریخ‌نگاری جهان‌گرایانه»، افزون بر آنکه در قبال مخاطرات اروپامداری به مراتب مقاوم‌تر است، از لحاظ روش‌شناختی نیز بر آن ابعاد صرفا بین‌المللی از توسعه اجتماعی روشنایی می‌افکند که هسته اصلی ایده «توسعه ناموزون و مرکب» و مشتقات آن، بالاخص مفهوم «عقب‌ماندگی» است. عقب‌ماندگی مقوله‌ای میانجی در جهت انضمامی‌سازی فرآیندهای مدرن توسعه ناموزون و مرکب است. این مفهوم از چابکی در توسعه حکایت دارد؛ وضعیتی که مولود گرفتارآمدن دیرتر از موعد کشور پیشامدرن در فرآیند تحول سرمایه‌دارانه‌ای است‌ که به واسطه مناسبات بین‌المللی برانگیخته شده است. یکی از پیامدهای کلیدی عقب‌ماندگی استقبال راهبردی از فشارهای خارجی سرمایه‌داری و پاسخگویی فوری به آنان از سوی دولت است. نفوذ کشورهای سرمایه‌دار بر کشور واپس‌مانده، همان‌طور که تروتسکی با نظر به روسیه تزاری می‌نویسد، در «تقلای بی‌امان آن دولت برای بقا پیش از هرگونه عرض اندام در رقابت مستقیم اقتصادی» متجلی می‌شود.
انباشت تدافعی، مدرنیزاسیون تدافعی
در بحبوحه این نزاع مرگ و زندگی، دو نوع راهبرد کلی پیش‌روی دولت‌های عقب‌مانده است: «انباشت تدافعی» و «مدرنیزاسیون تدافعی». مراد من از انباشت تدافعی شدت‌بخشی به شیوه‌های گردآوری کمی منابع مادی و انسانی به‌منظور حفاظت و نگهداری از یک دولت عقب‌مانده تهدیدشده یا درگیر جنگ است. این شیوه‌ها شامل آن قسم ارکان عملی هستند که رابرت برنر تحت عنوان «انباشت سیاسی» از آنان یاد می‌کند؛ یعنی «ایجاد یک سازمان نظامی وسیع‌تر و موثرتر یا برپایی تشکیلاتی قدرتمندتر برای استخراج مازاد تولید.» اما انباشت تدافعی می‌تواند در قالب فروش داخلی مستغلات، زمین‌ها و ادارات دولتی و همچنین فروش حقوق انحصاری و اعطای امتیازات اقتصادی به خارجی‌ها نیز تحقق یابد.
انباشت تدافعی برای کشورهای واپس‌مانده یک راهبرد توسعه‌ای محافظه‌کارانه است، تا جایی که مستلزم هیچ‌گونه تغییر بی‌واسطه‌ای در رژیم مالکیت اجتماعی و روابط بازتولید ابتدایی آن کشورها نیست. اما مهم‌تر از اینها، انباشت تدافعی از لحاظ سیاسی به سه دلیل واجد تناقضاتی جدی است. این راهبرد، قبل از هر چیز، روال پیشین دولت‌ها در وصول مطالبات معقول و کم‌وبیش برحق مالیاتی از اتباع خود را مختل می‌سازد. دوم آنکه معمولا به ازهم‌گسیختگی اقتدار دولتی و کاهش ثمربخشی اجرایی آنان می‌انجامد. و در وهله سوم متضمن درجاتی متفاوت از واگذاری حاکمیت اقتصادی و تلویحا سیاسی، به دولت‌ها و اتباع بیگانه است؛ امری که درست در نقطه مقابل هدف راهبردی دولت‌های عقب‌مانده برای بازتولید سیاسی خود است. بنابراین، انباشت تدافعی به هیچ عنوان راهبردی عملی و پایدار برای حفاظت در برابر فشارهای فزاینده آن قسم دولت‌های پیشرفته‌تری نیست که قدرت ژئوپولیتیکشان از منبع کیفی متفاوتی، یعنی همان شیوه تولید سرمایه‌داری، سرچشمه می‌گیرد. در حقیقت، تمامی راهبردهای تک‌بعدی انباشت تدافعی بدون استثناء به شکست‌های نظامی منجر گشته و بازسازی ریشه‌ای دولت و بعضا هم‌زمان با آن، پروژه مدرنیزاسیون تدافعی را به‌دنبال داشته است.
مدرنیزاسیون تدافعی شامل واردات محصولات مدرن صنعتی، سازمانی و فناورانه است که عمدتا، اما نه صرفا، برای اهداف نظامی و امنیتی به کار گرفته می‌شوند. اما مدرنیزاسیون تدافعی نیز تناقضات بالقوه خطرناکی در پی دارد. اتخاذ توأمان راهبرد انباشت تدافعی از سوی دولت‌های واپس‌مانده برای تامین مالی مدرنیزاسیون تدافعی موجد برخی از این تناقضات است. علاوه بر این، گونه کیفا متفاوتی از تناقضات نیز در این پروژه به‌چشم می‌خورد که آن را «تناقضات اقتباس» می‌نامم. مدرنیزاسیون تدافعی، به‌خصوص در مراحل اولیه‌اش، بسیار گزینشی عمل می‌کند، به‌گونه‌ای که با نادیده‌گرفتن شاکله‌های سیاسی و اجتماعی، تنها به واردکردن اشکال مدرن اقتصادی و فناورانه می‌پردازد. بدین‌ترتیب، اشکال مدرن وارداتی و محیط پیشامدرن پیرامون آنان از لحاظ تاریخی ناهمگام و از منظر توسعه فاقد هرگونه وجه قرابتی بوده و در نتیجه هیچ پیوند ارگانیکی برقرار نمی‌سازند. بدین‌سان در جریان مدرنیزاسیون تدافعی، همان‌طور که تروتسکی به‌درستی اشاره دارد، دولت‌های عقب‌مانده «دستاوردهای به‌عاریت‌گرفته‌شده از خارج را تضییع ساخته» و شاکله‌ای متناقض و ناپایدار به‌وجود می‌آورند که مایلم از آن به «ملغمه نامتقارن» یاد کنم.
این ملغمه نامتقارن تنها محدود به تلفیق محصولات و روابط اقتصادی مدرن و پیشامدرن نیست، بلکه می‌تواند آمیزه‌ای از فرآورده‌ها و سازمان‌های سیاسی مدرن و اشکال و روابط پیشامدرن اجتماعی-اقتصادی را دربرگیرد. این وضعیت اغلب ناشی از راهبردهای تدافعی طبقاتی بومی است که در حین تلاش برای مهار دست‌اندازی‌های خودسرانه دولتی واپس‌مانده بر دارایی و اعتبارشان، اشکال سیاسی مدرنی را مورد اقتباس قرار می‌دهند که با سطح توسعه اجتماعی و اقتصادی آن‌کشور ناسازگار است. چنین ملغمه نامتقارنی با هر پیکربندی دقیقی که داشته باشد، معمولا به طغیان ناگهانی انقلابی سیاسی منتهی می‌گردد که دولت‌های عقب‌مانده را در مسیر تبدیل به دولت‌-ملت‌هایی سرزمینی، متمرکز و در ظاهر بورژوایی دموکراتیک قرار می‌دهد.
استدلال کلیدی من در این‌جا این است که نمی‌توان این‌انقلاب‌ها را آنطور که باید و شاید در چارچوب مفهوم انقلاب بورژوایی تبیین کرد؛ چراکه انقلاب بورژوایی ساختاری درونمدار داشته، حال آنکه تناقضات موردنظر، خاستگاه و عملکردی بین‌المللی دارند. چنین گسستی در مارکسیسم ارتدوکس مابین مفروضات و وعده‌های نظریات درونمدار پیرامون انقلاب بورژوایی همان گره فکری عمده‌ای بود که تروتسکی با توسل به مفهوم «انقلاب مداوم» به‌مثابه راهبردی سیاسی در پی گشودن آن بود. اما انقلاب مداوم به‌نوبه خود صورت‌بندی معینی از پدیده‌ای فراگیرتر با نام «انقلاب عقب‌ماندگی» است که بر انقلاب‌های سیاسی حاصل از تناقضات جاری در انباشت تدافعی یا مدرنیزاسیون تدافعی دلالت دارد. با این‌اوصاف، انقلاب‌های عقب‌ماندگی رو به سوی آن دارند تا با مدرن‌سازی دولت‌های پیشاسرمایه‌داری، اولین گام را به‌سمت یک انقلاب اجتماعی از بالا که همانا انقلابی در رژیم مالکیت اجتماعی است، بردارند. بنابراین، این‌دست انقلاب‌ها همواره مستلزم بازآرایی تاریخی یا به‌طور مشخص‌تر، وارونه‌سازی ترتیب رویداد آن تحولات مدرن اجتماعی و سیاسی است که برای اولین‌بار در انگلستان به‌وقوع پیوستند. از این گذشته، انقلاب عقب‌ماندگی اغلب طی فرآیندی که تروتسکی آن را تضییع دستاوردها قلمداد می‌کرد، دگردیسی صوری و کارکردی اشکال و نهادهای سیاسی و قضایی مدرنی را به‌دنبال داشت که دولت‌های واپس‌مانده از اروپا وارد ساخته بودند. برای مثال، انقلاب 1848 آلمان موجب پدید آمدن فرمول «شاه بالاتر از پارلمان» شد که در تقابل با قاعده انگلیسی «شاه در پارلمان» قرار داشت. انقلاب مشروطه ایران نیز با تحمیل قیودی مذهبی بر روند سکولار قانون‌گذاری در مجلس، صورتی جهش‌یافته از این‌قاعده آلمانی را اختیار گرفت.
زمینه‌های داخلی و بین‌المللی عصر قاجار
ایران در اوایل عهد قاجار به عقب‌ماندگی نسبی اقتصادی، دولتی ضعیف و یک‌طبقه بازرگانی بومی کوچک اما به نسبت قدرتمند و خودمختار شناخته می‌شد. در این بین، نظامی ویژه از «حاکمیت دوگانه» نیز برقرار بود که سلطنت قاجار به‌موجب آن، قدرت را با یک شبه‌روحانی‌سالاری شیعی تقسیم می‌کرد که در اواخر حکومت صفوی و دوره طولانی‌مدت فترت پس از آن، قدرت و ثروت چشمگیری به چنگ آورده بود.
زمینه‌های بین‌المللی نیز برای شکل‌گیری حکومت قاجار نامساعد بود. قاجارها، برخلاف صفویان، حکومت قبیله‌ای خود را در عصر تفوق آن‌دست قدرت‌های بزرگ اروپایی برپا ساختند که روسیه بزرگ‌ترین چالش پیش‌روی‌شان بود. با پایان جنگ‌های ناپلئونی، روسیه تزاری برنامه‌های گسترش‌طلبانه خود در قفقاز و آسیای میانه را به سمت جنوب و آب‌های گرم خلیج‌فارس از سر گرفته بود. تزارهای روس، آب‌های گرم خلیج‌فارس را برای امپراتوری، بسیار حیاتی می‌پنداشتند و از دوران پطر کبیر درصدد دستیابی به آن بودند. در سوی دیگر، قاجارها نیز قفقاز را قلمرو سنتی خود می‌دانستند. به‌این‌ترتیب، جنگ با روسیه امری اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. اما ارتش قبیله‌ای کوچک و نامنظم قاجارها به‌هیچ‌عنوان حریفی درخور برای ارتش امپراتوری و ورزیده روسیه نبود. ایران در سال‌های 1812 و 1826 با تحمل دو شکست بزرگ نظامی، تمامی سرزمین‌های تحت‌سلطه خود در شمال رود ارس، از جمله آذربایجان، گرجستان و داغستان را از دست داد. این حاکمیت روسیه بر سرتاسر منطقه قفقاز جنوبی در عهدنامه‌های خفت‌بار گلستان و ترکمانچای از سوی ایران به رسمیت شناخته شد. پیشرفت روس‌ها، در عین حال، بریتانیایی را مضطرب کرد که به ایران به چشم یک مولفه کلیدی در راهبرد کلی خود برای حفاظت از هندوستان در برابر توسعه‌طلبی روسیه می‌نگریست. این به‌آن معنا بود که بریتانیایی‌ها در صورت لزوم، حمایت تاکتیکی از قاجارها را در دستور کار داشتند، اما نه به‌آن‌حد که ایران را قادر کند تا درست در مرزهای جنوب‌شرقی خود منشأ تهدیداتی مشابه علیه هندوستان باشد. به این تعبیر، ایران برای بریتانیایی‌ها در حکم یک کشور حایل بود.
قاجارها در واکنش به این روند پرسرعت افول قدرت خود، دست به اقداماتی موردی زدند که از لحاظ منطقی، اما نه لزوما در جنبه‌های تکوینی و اجرایی، هم‌ارز یک پروژه تدافعی و نافرجام مدرنیزاسیون بود. ولیعهد عباس‌میرزا بلافاصله پس از جنگ‌های ایران و روس و در راستای مدرن‌سازی ارتش قبیله‌ای، اصلاحات «نظام جدید» را به راه انداخت. تامین مالی این اصلاحات در حالی مستلزم مخارجی گزاف بود که درآمدهای دولتی نیز در پی ازدست‌رفتن سرزمین‌های گسترده شمالی که به‌طور سنتی بخشی قابل‌توجه از درآمدهای مالیاتی قاجارها را تامین می‌کردند، به شدت کاهش یافته بود. در نتیجه، قاجارها برای تامین مالی مدرنیزاسیون تدافعی خود به راهبرد انباشت تدافعی متوسل شدند. به‌این‌ترتیب، میرزاتقی‌خان امیرکبیر، صدراعظم وقت، آغازگر برنامه‌های اصلاحاتی نوینی شد که مشتمل بر ایجاد تمرکز اداری و کاهش مستمری‌های دولتی به درباریان، علما و نخبگان محلی بود. اصلاحات با مقاومت گروه‌هایی مواجه شد که این‌دست اقدامات را ناقض حقوق و امتیازات سنتی و بالفعل خود می‌پنداشتند و سرانجام ناصرالدین‌شاه را به عزل و قتل امیرکبیر متقاعد کردند. پس از آن بود که سلطنت قاجار فروش ادارات و زمین‌های دولتی، اراضی خالصه، القاب و تیول‌ها را شدت بخشید. این اصلاحات، آن قسم جهت‌گیری‌های سیاسی و مالیاتی از پیش موجودی را استحکام بخشید که دولت را بیش‌از‌پیش تضعیف می‌کرد.
در هر صورت، این اقدامات نتوانست روند روبه‌زوال سلطنت قاجار را متوقف کند. بنابراین، از اواسط قرن نوزدهم میلادی، قاجارها صورت دیگری از انباشت تدافعی را اتخاذ کرده و دست به کار فروش امتیازات تجاری و اقتصادی به آن گروه سرمایه‌داران خارجی شدند که عمدتا بریتانیایی و روس بودند. فروش امتیازات، صرف‌نظر از آنکه نیازهای مالی مبرم و فوری دولت را برآورده می‌کرد، در مقام راهبردی معطوف به سیاست «موازنه مثبت» نیز ظاهر می‌شد که به موجب آن، حضور توأمان قدرت‌های امپراتوری رقیب و منافع چشمگیر اقتصادی آنان در ایران، مانع از مستعمره‌سازی یا اشغال رسمی این کشور به دست هریک از آن قدرت‌ها بود. افزون بر این، اعطای امتیازات، سبب تسهیل در امر واردات محدود محصولات اداری و فناورانه از غرب شد.اما انباشت تدافعی قاجارها، پیامدهای ناخواسته دیگری نیز به‌دنبال داشت: نخست و از همه مهم‌تر آنکه اعطای امتیازات تجاری به سرمایه‌داران روس و بریتانیایی تاثیری فاجعه‌بار بر آن بازاری به جای گذاشت که پیش از این نیز در شرایطی وخیم به‌سر می‌برد و قادر به رقابت با کالاهای صنعتی ارزان‌تر غربی نبود. اعطای امتیازات جدید، به همراه باجگیری و زیاده‌ستانی‌های خودسرانه و روزافزون قاجارها، تجار بازار را به سمت سرمایه‌گذاری در قالب خرید زمین سوق داد. این امر به فئودالی‌شدن طبقه بورژوازی بازرگانی منجر شد؛ فرآیندی که به‌واسطه تجارت روبه‌رشد محصولات قابل‌فروش کشاورزی و مخصوصا پنبه و خشخاش، شتاب یافته بود. در خلال جنگ داخلی آمریکا، قیمت پنبه در بازارهای جهانی به‌میزان قابل‌توجهی افزایش یافته بود. این در حالی بود که بریتانیا در جریان آنچه «جنگ تریاک» نامیده می‌شد، هر روز بیش‌از‌پیش متقاضی تریاکی ارزان برای واردات به هندوستان بود تا آن را در ازای چای به چین صادر کند. گسترش کشت محصولات قابل‌فروش همچنین موجب کاهش خودکفایی غذایی و متعاقب آن افزایش احتمال بروز قحطی و خشکسالی بود که به‌واقع طی سال‌های 1869 تا 1872 کشور را درنوردید. از این گذشته، در نتیجه این سیاست‌ها، اقتصاد ایران در معرض نوسانات قیمت کالاها در بازارهای جهانی قرار گرفته و شرایط زندگی صنعتگران، پیشه‌وران، دستفروش‌ها و فقرای شهری که در صنایع دستی سنتی و وابسته به بازار به سرعت رو به افول آن زمان، مشغول به کار بودند، رو به وخامت گذاشته بود.
ثانیا، روحانیون و علما نیز متاثر از آن‌دست اصلاحات قضایی و آموزشی بودند که مدرنیزاسیون تدافعی ایجاب می‌کرد. تکثیر و گسترش محاکم مدنی که بخشی به منظور تسهیل کارکرد روان‌تر سرمایه خارجی و بخشی به منزله تقلیدی صرف از نهادهای غربی صورت پذیرفت، نفوذ و اعتبار علما را که مدیون تسلط پیشین آنان بر نظام قضایی بود، متزلزل کرد. به همین ترتیب، آموزش‌وپرورش نیز که به شکلی سنتی در مدارس مذهبی جاری و متمرکز بود، اکنون با رقبایی جدید مواجه بود؛ مدارسی سکولار که علوم جدید و زبان‌های خارجه را آموزش می‌دادند. علاوه بر این، قدرت‌های سکولار این‌جهانی تنها بر مبنای توانایی‌شان در محافظت از سرزمین‌ها و مایملک مسلمین، مورد تایید علما واقع می‌شدند؛ امری که قاجارها آشکارا عاجز از تحقق آن بودند. دست آخر، بسیاری از علمای عالیرتبه شیعه برخی اشکال محدودسازی نهادینه قدرت سلطنتی را مطلوب خود یافتند. با این وجود، مخالفت علما با قاجاریان یا حمایت آنان از نهضت مشروطه نه مطلق بود و نه همیشگی. این تلاش مشروطه‌خواهان برای ساماندهی زمین‌های وقفی بود که به ویژه خصومت برخی علمای ثروتمندتر را برانگیخت. باقی علمایی که از پست و مقام یا پشتیبانی سلطنتی برخوردار بودند نیز بالطبع مخالف سرسخت مشروطیت بودند.
سوم آنکه اعطای امتیازات به قدرت‌های اروپایی مستلزم تماس و برخوردهایی بیشتر با دنیای غرب بود. این مهم به پیدایش یک قشر اجتماعی کوچک اما متنفذ از روشنفکرانی انجامید که خود تحت‌تاثیر غرب بودند. آنان که مجذوب توسعه غربی شده بودند، واپس‌ماندگی ایران را به کلی ناشی از حاکمیت خودکامه قاجارها می‌دانستند. همین تلقی، آنان را در صف مقدم نهضت قاجارستیز مشروطه قرار داد. شایان ذکر است که بسیاری از این روشنفکران، باوجود گرایش‌های سکولارشان، دیدگاه‌های سیاسی خود را با زبانی مذهبی عرضه می‌داشتند تا بهتر بتوانند با مخاطبی ارتباط برقرار کنند که اکثریت قریب به اتفاق آن هنوز بی‌سواد بود. این فرآیند خود حکایت از قسمی توسعه فکری مرکب داشت که پیرایه‌های ریشه‌شناختی و غربی اصطلاحات و واژگان تولیدی‌ فراوانش همیشه هم منطبق بر محتوای مفهومی دگرگون‌شده آنان نبود.
و نکته آخر آنکه شرایط وخیم اقتصادی و اخاذی‌ها و زیاده‌ستانی‌های شدت‌یافته دولتی، صدها هزارنفر از دهقانان و فقرای شهری را وادار کرده بود تا به منطقه قفقاز روسیه مهاجرت کنند. در همان‌جا بود که آنان به استخدام صنایع نفت و معدن آذربایجان و ارمنستان درآمده و البته در معرض سیاست‌های انقلابی سوسیال‌دموکراسی روسی قرار گرفتند. عناصری از این «پرولتاریای در تبعید» نقشی مهم در انقلاب مشروطه ایفا کردند. برای نمونه، رادیکالیسم جاری در مجلس اول تا حدود زیادی مرهون نفوذ نمایندگان آذری بود که بسیاری از آنان روابطی نزدیک با سوسیال‌دموکراسی روسیه و جوامع کارگری مهاجر ایرانی در آن کشور داشتند.
با توجه به آنچه گفته شد، در ابتدای قرن بیستم، نیروی پویای عقب‌ماندگی ایران قاجار را در یک بحران عمیق سیاسی-اقتصادی و ایدئولوژیک فرو برده بود. تعادل سنتی نیروهای طبقاتی نیز به شدت مختل شده بود. در این بین، بورژوازی بازرگانی و علما که هر دو از طبقات مرفه اما غیرسرمایه‌دار بودند، درصدد برآمدند تا برای حفاظت از قدرت و منافع خود و از رهگذر نهادهای سیاسی مدرن، به‌خصوص پارلمان، اختیارات قانون‌گذاری سلطنت را محدود کنند. طبقات فرودست و روشنفکران سکولار نوظهور که مولود فرآیندهای گسترده‌تر توسعه ناموزون و مرکب بودند، به‌دنبال تغییراتی به مراتب بنیادی‌تر در سطوح سیاسی و اجتماعی بودند.
اوضاع و عوامل بین‌المللی نیز دست‌به‌دست هم داده و به بروز جنبش‌های دموکراتیک ملی‌گرایانه در منطقه یاری می‌رساند. شکست روسیه در برابر ژاپن و انقلاب متعاقب آن در سال 1905 احساسات ضدامپریالیستی و ضدسلطنتی ایرانیان را بیش‌از‌پیش برانگیخت. اصلاحات گمرکی مظفرالدین‌شاه نیز به نارضایتی بازاریان دامن زد. به علاوه، کاهش قیمت نقره در بازارهای جهانی تاثیری اساسی بر اقتصاد ایران به‌جا گذاشت؛ چراکه پول رایج کشور، قران، برپایه ارزش نقره تثبیت شده بود. چندین سال متوالی برداشت بد محصول نیز اوضاع را وخیم‌تر کرد، به نحوی که قیمت نان و برخی اقلام ضروری دیگر سر به فلک کشیده و در سطح شهرها به «شورش‌های نان» دامنه‌دار انجامید. پاسخ دولت به این تحولات، مجازات سنگین برخی تجار بازار بود که به احتکار و افزایش تصنعی قیمت‌ها متهم شده بودند. این پرده پایانی، تظاهراتی مردمی را موجب شد که به سرعت تحول یافته و به یک نهضت گسترده شهری علیه سلطنت بدل شد.
در جولای 1906، صدها هزار نفر در اماکن مقدس قم و محوطه وسیع باغ سفارت بریتانیا در تهران، بست نشستند. تظاهرکنندگان که افرادی از هر طبقه شهری و موقعیت اجتماعی، اعم از اعضای اصناف، صنعتگران، مغازه‌داران، بازاریان خرده‌پا، روحانیون جوان و طلاب را در بر می‌گرفتند، خواستار تاسیس مجلس شورای ملی بودند. این اقدام آنان از سوی بازرگانان سرشناس تهران، برخی روحانیون برجسته شیعه و تکنوکرات‌های عالیرتبه، شاهزادگان و درباریانی حمایت و پشتیبانی مالی می‌شد که از حاکمیت جدا شده بودند. مظفرالدین‌شاه که در مسند قدرت بود، عاقبت تسلیم شد و در تاریخ پنجم آگوست 1906 فرمان تشکیل اولین مجلس شورا در ایران و تهیه پیش‌نویس قانون اساسی را صادر کرد. در پی این رویدادها، کشور شاهد پنج‌سال مبارزات پرفشار، مابین مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان بود که دو سال از آن به یک جنگ داخلی خونین سپری شد.
اما دستاوردهای انقلاب مشروطه محدود و نسبی بود. به‌طور مثال، ماهیت مردمی مجلس به مثابه مهم‌ترین دستاورد انقلاب، به‌شدت در تنگنا قرار گرفته بود؛ زیرا مطابق ماده اول از «قانون انتخابات 1906» رای‌دهندگان تنها به شش طبقه عمده مرفه محدود می‌شدند. به همین قیاس، الغای تیول و تیول‌داری نیز اساسا متوجه خاندان قاجار بود و روی‌هم‌رفته تاثیراتی ناچیز بر روابط فئودالی و قدرت سیاسی طبقه ملاکین به‌جا گذاشت. احتمالا به همین علت بود که انقلابیون از پشتیبانی سیاسی دهقانان بی‌نصیب ماندند.
با همه این تفاسیر، انقلاب مشروطه هنوز هم نقطه‌عطفی در تاریخ ایران است. این انقلاب توانست برای اولین‌بار و به‌واسطه تشکیل مجلس شورای ملی و ارایه منشور قانون اساسی، محدودیت‌هایی رسمی و نهادینه در قبال قدرت عنان‌گسیخته سلطنتی وضع کند. انقلاب مشروطه همچنین موجب الغای هرچند نصفه‌ونیمه تیول‌ها شد، پیدایش و گسترش اشکال مدرن سازماندهی سیاسی در قالب احزاب سیاسی و انجمن‌های مخفی و غیر آن را به همراه داشت و به روند رشد و ترقی مطبوعات شتاب بخشید؛ چنان‌که به نوبه خود انقلابی فرهنگی و ادبی به راه انداخت. افزون بر این، نهضت مشروطه طی مخالفت هم‌زمان خود با حکومت خودکامه سلطنتی و سلطه بیگانگان، گفتمان سیاسی جدیدی را شکل داد که با تمرکز بر مفهوم «ملت»، نشان از ظهور و رواج ناسیونالیسم در ایران داشت. در پایان، تقریبا تمامی جنبش‌های اپوزیسیون ایرانی در سده گذشته تحت‌تاثیر عظیم سیاسی و ایدئولوژیک مشروطیت قرار داشته و باوجود تمایزات متعددشان، همگی مدعی آن بوده‌اند که دنباله‌رو پروژه دموکراتیک و ناتمام انقلاب مشروطه‌اند. کوتاه آنکه انقلاب مشروطه نه‌تنها ساختار سیاسی کهن ایران را دگرگون کرد، بلکه تخیل سیاسی و خودآگاه جمعی ایرانیان را نیز به کلی منقلب کرد.

«تاریخ‌نگاری مشروطه» در گفت‌وگو با محمدعلی همایون‌کاتوزیان

رسیدن به «روایت درست» ممکن نیست

سهند ستاری: امروز با گذشت بیش از یک قرن از انقلاب مشروطه، تاریخ‌های متعدد و متکثری از این واقعه در دست است که با گذر از ادوار تاریخی، روایت‌های مختلفی از مشروطه ارایه می‌کنند. در ‌حالی‌که منابع این انقلاب متنوع‌اند، ما با رویدادی مواجهیم که نحوه رفتار دوره‌های مختلف تاریخی را در امکان تاریخ‌نگاری مدون از مشروطه بسیار مهم و برجسته کرده است چرا که سهم و تاثیر دوره‌های مختلف در بازگویی روایات گوناگون از مشروطه به حدی آشکار است که نمی‌توان این تاریخ را به‌مثابه یک کل منسجم دید. از این‌رو، تفاوت‌ها و تمایزات موجود میان تاریخ‌های متعددی که از انقلاب مشروطه در دسترس است، امکان به ‌هم‌چسبیدن تکه‌های این تاریخ را با تعارضات جدی‌ای روبه‌رو کرده است. به‌عنوان مثال در روایات متاخر از انقلاب مشروطه ستارخان و باقرخان، افرادی رادیکال و سوسیال‌دموکرات معرفی می‌شوند حال آنکه روایات آغازین به ما می‌گوید آنها از اعضای انجمن احرار بودند؛ یک انجمن دست‌راستی، با مشی محافظه‌کار. به این منظور سراغ همایون‌کاتوزیان رفتیم تا در باب کلیت تاریخ‌نگاری مشروطه با او صحبت کنیم؛ از تاریخ‌نگاری رسمی و غیررسمی، از امکان تدوین تاریخ‌نگاری اجتماعی-سیاسی، از گفتار تاریخ از پایین و همچنین از امکان تدوین تاریخ اجتماعی با شیوه تاریخ‌نگاری تطبیقی. آنچه در ادامه می‌آید، متن مصاحبه مکتوب ما با ایشان است:

‌‌‌‌‌در ثبت، وقایع‌نگاری و تحلیل اتفاقاتی که در 108سال پیش در ایران به نام انقلاب مشروطه صورت گرفته، مکتوباتی در دسترس است که گویی در هر دوره، تاریخ مشروطه را از نگاه همان دوره نوشته‌اند: تا قبل از کودتای 29 اسفند، در دوران پهلوی اول، پهلوی دوم، انقلاب اسلامی و دوران پس از انقلاب. از این‌رو به نظر می‌رسد تفاوت آشکاری میان تاریخ‌نگاری‌های مشروطه وجود دارد. با این حساب، آیا می‌توان قایل به تاریخ‌نگاری رسمی و غیررسمی از مشروطه بود؟
اینکه از تاریخ مشروطه روایات و تعابیر و تفاسیر گوناگون در دست است، شگفت‌انگیز نیست. درباره انقلاب فرانسه هم چنین است، درباره انقلاب روسیه هم همین‌طور است و قس علیهذا. در واقع درباره هر واقعه تاریخی، روایات گوناگون است چنانچه هنوز هم بر سر حقایق تاریخی «واقعی» ترور پرزیدنت کندی و سپهبد رزم‌آرا هم روایات گوناگونی وجود دارد. در واقع شما اگر به روایات گوناگون انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن 57، مثلا روایت ناظم‌الاسلام کرمانی، روایت کسروی و روایت ملک‌زاده رجوع کنید، خواهید دید برخلاف پاره‌ای تفاوت‌های کوچک و بزرگ تقریبا همه این روایات طرفدار انقلاب مشروطه‌اند و این انقلاب را به صورت نبرد بین خیر و شر و حق و باطل می‌بینند. در حالی‌که یک برخورد علمی و واقع‌بینانه، واقعیات را عینا مانند آنان نمی‌بیند. البته آثاری که نام بردم و سایر روایات مشابه ارزش خود را دارند ولی هیچ‌کدامشان روایت «رسمی» نیست، چرا که اصولا تاریخ رسمی را دولت‌ها می‌نویسند.
‌نویسندگان تاریخ‌های مشروطه ایران، از تاریخ‌نگاران خود عصر مشروطه تا تاریخ‌نگاران متاخرتر، تصویری پیچیده و متنوع و به یک اعتبار قرائت خیر و شر از تاریخ مشروطه به دست می‌دهند. با این حال زمینه‌هایی هستند که در این‌ میان کمتر به آنها توجه شده: زمینه‌هایی نظیر مسایل زنان، ظهور ناسیونالیسم، فرودستان، اقلیت‌های مذهبی و… در این گفتار تاریخ از پایین، همواره برای تاریخ نخبه‌محور پس زده شده و مبارزه «مردم» در تاریخ‌نگاری اجتماعی مشروطه تقریبا نادیده گرفته شده است. آیا برای آگاهی از تاریخ فرودستان و حذف‌شدگان مشروطه در تاریخ‌‌های مشروطه باید سراغ دوره‌ای خاص را گرفت یا باید از نو دست به تدوین تاریخ اجتماعی-سیاسی مشروطه زد؟
«گفتار تاریخ از پایین» از مدهای اخیر است و بی‌اهمیت هم نیست. اما باید دید اهمیت نسبی «نیروهای پایین» در انقلاب مشروطه چگونه بوده است. شما تقریبا هر روایتی را که از انقلاب مشروطه بخوانید بر اهمیت مشارکت عموم مردم تاکید کرده است جز آنکه تک‌تک عموم مردم را نمی‌توان نام برد. فقط کسانی از آنان که به فرماندهی رسیده‌اند، شهرت یافته‌اند که بنام‌ترین‌شان ستارخان و باقرخان هستند. زنان البته در انقلاب مشروطه نوعی مشارکت داشتند اما محدود به چندنفر و چندموضوع. دیگران نقش مهم‌تری داشتند، مانند سوسیال دموکرات‌های قفقاز و… . و دست‌کم در برخی از آثاری که در دهه‌های اخیر به زبان انگلیسی منتشر شده‌اند به نقش آنان توجه شده است.
‌ در دهه 50 شمسی با توجه به فضای سیاسی آن زمان، گرایش جدیدی در تاریخ‌نگاری ایران ظهور کرد: گرایشی که تاریخ را با تئوری‌های چپ و با دیدگاه طبقاتی، تحلیل و روایت می‌کرد. این گرایش تاریخ مشروطه را نیز روایت کرد و به تحلیل این واقعه با نظریات مارکسیستی پرداخت. آیا می‌توان با این گفتار، تاریخ اجتماعی مشروطه را دنبال کرد؟
به طور خلاصه عرض کنم این توهم که انقلاب مشروطه یک «انقلاب بورژوایی» بود، خلاف واقع است. در آن انقلاب همه طبقات برخاستند، یعنی یک انقلاب ملت بر ضد دولت بود. حتی یک طبقه اجتماعی در برابر آن مقاومت نکرد و یک سازمان سیاسی در برابر آن نایستاد. به علاوه اگر کسانی چون علیقلی‌‌خان و صمصام‌السلطنه و سایر خوانین بختیاری و نیز سپهدار تنکابنی ــ مالک بیشتر مازندران ــ و سردار منصور ــ مالک بیشتر گیلان ــ به تهران لشکر نمی‌کشیدند، معلوم نبود که عاقبت کار چه می‌شد. آیا اینها «نماینده بورژوازی» بودند؟
‌ در تاریخ‌نگاری مشروطه، تاریخ‌های مختلفی از این رخداد در دست است که حتی در فکت‌هایی با هم در تعارضند. اما سویه‌‌ای از تاریخ‌نگاری مشروطه با شیوه‌ای تطبیقی می‌کوشد با پیش‌کشیدن روایات مختلف از ادوار تاریخی با توجه به سهم و تاثیر سلطه وقت و تاثیرپذیری، آنها را همچون تکه‌های مختلف یک اتفاق معرفی کند. ولی این شیوه با کنارهم قراردادن به ظاهر نظام‌مند این تکه‌ها، گویی تاریخ مشروطه را با تعارضات جدی‌ای روایت می‌کند. به نظر شما آیا می‌توان با کنار هم‌چیدن این تکه‌ها، تاریخی اجتماعی از انقلاب مشروطه ارایه داد؟ تاریخی به دور از نفوذ سلطه هر دوره.
این نکته درخور تامل است، مثلا تاریخ مشروطه کسروی، بیشتر در زمان رضاشاه نوشته شد، ولی از آن نمی‌توان به‌عنوان «روایت تحت سلطه» یاد کرد چون اصلا در سال‌های اول حکومت رضاشاه رژیم دیکتاتوری و در سال‌های بعد رژیم استبدادی- به قول رضاشاه «حکومت یک‌نفره»- برقرار بود که به‌کلی نافی مشروطه و انقلاب مشروطه بود. چنانچه در بالا توضیح دادم روایاتی که از انقلاب مشروطه در عصر پهلوی ارایه شد تقریبا تماما طرفدارانه و یکجانبه بود. برخی روایات بعد از انقلاب عکس آن هستند. آنچه به آن نیاز است (و خود بنده تا توانسته‌ام در روایات خود ارایه کرده‌ام) روایات علمی است که باز هم ممکن است با هم اختلاف داشته‌ باشند ولی برخوردشان علمی و انتقادی است نه زنده‌بادی و مرده‌بادی. معنای تحقیق علمی در این باب این نیست که «تکه‌هایی» از اینجا و آنجا در کنار هم قرار داده شوند بلکه این است که شرح و تحلیلی انتقادی، علمی و فراگیر ارایه شود که تاریخ آن دوره را به شکل واقع‌بینانه و بی‌طرفانه‌ای تبیین کند.
‌ از سوی دیگر در این شیوه و در فرآیند کنار هم‌ گذاشتن‌ها روایات ادوار و گفتارهای مختلف، لاجرم چالش‌هایی پیش می‌آید که با خود تعارضات و تناقضاتی پیش می‌کشد. آیا چالش‌های برآمده از این کنارهم‌گذاشتن نظام‌مند در شیوه تطبیقی، می‌تواند خود را از چندگانه‌انگاری‌های نادرست در تاریخ‌نگاری مشروطه رها کند و اجازه تبیین تاریخی اجتماعی-سیاسی از مشروطه دهد؟
گمان می‌کنم پاسخ این پرسش را در نکته بالا گفته باشم. اگر ریشه تناقض و تعارض در روایات زنده‌باد-مرده‌باد باشد، کاری جز نادیده‌‌انگاشتن آن نمی‌توان کرد، مثلا یکی از روایات غالبا غیرمکتوبی که بسیاری از مردم به آن باور داشتند این بود که انقلاب مشروطه را «انگلیس‌ها» کردند. چنین تصوری خلاف وقایع و حوادث و اسناد و مدارک انقلاب مشروطه است و به آن اعتباری نمی‌توان داد. اما در برخوردها و تحلیل‌های علمی هم روایات ممکن است یکسان نباشد و اصولا رسیدن به «روایت درست» ممکن نیست. اما می‌توان با مقایسه روایات علمی یکی را بر دیگری ترجیح داد.

تاریخ‌نگاران مشروطه

بیش از یک‌قرن درباره مشروطه و وقایع منتهی به نخستین انقلاب ایران در دوره مدرن گفته و نوشته شده است. از همان روزهای نخست واقعه تا همین امروز، تاریخ‌نگاری مشروطه از تکاپو نیفتاده هرچند گرایش‌های مورخان آن تحولی کامل را از سر گذرانده. اگر مورخان نخستین با نگاهی از سر شگفتی و تحسین به مجاهدان و مبارزان مشروطه می‌پرداختند، اکنون گرایش غالب، دیدگاه انتقادی به مشروطه و مشروطه‌خواهان است. با این وجود هستند تاریخ‌نگارانی که می‌کوشند انقلاب مشروطه را در زمینه و زمانه خود بسنجند. پرداختن به تک‌تک تاریخ‌نگاران مشروطه ایران نیازمند مجالی مفصل‌تر است. اما در اینجا به تسامح، تاریخ‌نگاران را به سه‌نسل تقسیم کرده‌ایم و از هر دوره به نمونه‌هایی اشاره می‌کنیم.

نسل اول: شاهدان واقعه
محمدناظم‌الاسلام کرمانی: از جمله اولین و مهم‌ترین تاریخ‌نگاران انقلاب مشروطه همزمان با وقوع آن ناظم‌الاسلام کرمانی است. «تاریخ بیداری ایرانیان» او روایتی دست‌اول از حوادث مشروطه اول و دوم به دست می‌دهد. ناظم‌الاسلام عضو انجمنی مخفی بود که حدود دوسال قبل از انقلاب مشروطه ایجاد شده و در حکم کمیته انقلاب بود. او دوست صمیمی پسر سیدمحمد طباطبایی یکی از روحانیون اصلی مشروطه‌خواه نیز بود و حضورش در بیت آیت‌الله‌طباطبایی و عضویت در کمیته انقلاب، او را در کانون وقایع مشروطه قرار می‌داد. «تاریخ بیداری» یادداشت‌های اوست در شش‌جلد که در دومجلد تنظیم شده است. ناظم‌الاسلام در مقدمه کتاب خود به احوال گروهی از بزرگان و مشروطه‌خواهانی چون شیخ‌احمد روحی و میرزاآقاخان کرمانی و نیز شرح حوادث مهمی چون واقعه رژی، نامه‌های میرزای‌شیرازی و ناصرالدین‌شاه درباره این واقعه و تلگراف‌های مبادله‌شده و سپس حالات میرزارضای کرمانی و صورت بازجویی او می‌پردازد. این کتاب هنوز که هنوز است یکی از مراجع مهم تاریخی به‌شمار می‌رود.
یحیی دولت‌آبادی: از مهم‌ترین رجال سیاسی عصر مشروطه و دوران پس از آن تا اوایل حکومت رضاشاه یحیی دولت‌آبادی است که پست‌های سیاسی مختلفی از جمله چندبار نمایندگی مجلس شورای ملی را در مقاطع متعدد تجربه کرد. او که در بیشتر محافل سیاسی روشنفکری نقش داشته است، خاطرات خود را در کتابی به نام «حیات یحیی» منتشر کرده که در کنار «تاریخ بیداری ایرانیان» از زمره اسناد مهم در انقلاب مشروطه است. دولت‌آبادی حوادث تاریخی ایران از اواسط حکومت ناصرالدین‌شاه تا کودتای۱۲۹۹ رضاخان و تسخیر قدرت را از سوی او بی‌پرده بیان و تحلیل کرده است. این کتاب به‌مدت ۲۵سال در فهرست کتب ممنوع‌الانتشار قرار گرفت. جلد اول قسمتی مشتمل بر گزارش از ایام جوانی و دوران تحصیلی نویسنده و بقیه آن تاریخ تاسیس و ایجاد فرهنگ نوین ایران است.
جلدهای دوم و سوم، حوادث مربوط به مشروطه و فعالیت‌های خود نویسنده را در برمی‌گیرد و جلدچهارم به مهاجرت ملیون در اوایل جنگ بین‌المللی اول تا انقراض سلطنت قاجاریه و دوران پادشاهی رضاخان اختصاص دارد.
محمدباقر ویجویه: یکی از تاریخ‌نگارانی که وقایع آن دوران را از تبریز، مهد مشروطه‌خواهی، گزارش کرده محمدباقر ویجویه است. «تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز» او شرح محاصره 10‌ماهه تبریز (در سال۱۲۸۸شمسی) و مبارزات ستارخان و باقرخان با نیروهای استبداد است. کتاب با نقاشی‌هایی از صحنه‌های درگیری یا محلات مختلف شهر آراسته شده که توضیحاتی دارند، اما فاقد نام نقاشند. کتاب حاوی مطالب مهمی از جمله شورش طهران در جمادی‌الاخر ۱۳۲۴، عزیمت علما به قم و تحصن مردم در خانه وزیرمختار انگلیس، صدور فرمان مشروطه، درگذشت مظفرالدین‌شاه و به سلطنت‌رسیدن محمدعلی شاه، به‌توپ‌بستن مجلس و مسجد سپهسالار و شروع جنگ از ۲۳جمادی‌الاولی ۱۳۲۶ در تهران و تبریز، فعالیت‌های باقرخان در خیابان و ستارخان در امیرخیز، یادداشت‌های روزانه از وقایع تبریز که بیشترین صفحات را دربر می‌گیرد، پیروزی مشروطه‌خواهان در 16رمضان و شرح برقراری آرامش نسبی و اصلاحات مشروطه‌خواهان در تبریز و مرند و دیلمقان و خوی است.

نسل دوم: راویان واقعه
احمد کسروی: هرچند «تاریخ انقلاب مشروطه ایران» او بسیار مشهور است ولی از «تاریخ 18ساله آذربایجان» او نیز نباید گذشت. این دوکتاب تاثیر بسیاری بر تاریخ‌نگاری مشروطه گذاشتند. هر دو کتاب، هم در دوران انتشار و هم در سال‌های پس از آن بارها و بارها خوانده شدند و از گزند انتقادهای تندوتیز نیز در امان نبودند. کسروی حساسیت‌ها و تمایلات ویژه‌ای به بسیاری از مطالب داشته که شناخت آنها برای دریافت تاثیری که می‌توانستند در توصیفات و روایات وی در نوشتن تاریخ مشروطیت داشته باشند، حایزاهمیت است. «تاریخ انقلاب مشروطه ایران» مدت‌ها معتبرترین سند انقلاب مشروطه بوده است. کسروی در کسب این مقام برای این اثر تاریخی با دقت هرچه تمام‌تر به تحقیق و گردآوری منابع موجود عمدتا در زبان فارسی کوشیده است. اگر گاهی در مواردی از معیارهای موردنظر خودش در تطبیق و درستی وقایع، کوتاهی رخ داده اما همچنان در مقایسه با دیگر تاریخ‌های نوشته‌شده تا آن دوره یکی از موثق‌ترین روایات است.
مهدی ملک‌زاده: یکی دیگر از افرادی که چندسال پس از مشروطه اقدام به نوشتن تاریخ مشروطه کرد، مهدی ملک‌زاده است. ملک‌زاده فرزند ملک‌المتکلمین از بزرگ‌ترین مشروطه‌خواهان ایران بود و به همین دلیل از نزدیک در جریان بسیاری از وقایع قرار داشت. او در مشروطه‌دوم نیز از هواداران حزب دموکرات بود و با بزرگان این حزب نشست و برخاست داشت. کتاب هفت‌جلدی ملک‌زاده که «تاریخ انقلاب مشروطه» نام دارد گرچه چندان موردتوجه نبوده، اما همچنان یکی از منابع مهم تحقیقاتی درباره انقلاب مشروطه است.
نویسنده برخلاف اکثر مورخان در جلداول کتاب خود به بیان حوادثی پرداخته که یک‌قرن قبل از مشروطیت اتفاق افتاده و هر یک عامل مهمی در پیدایش آن نهضت ملی بوده است. نکته قابل‌توجه در مورد ملک‌زاده این است که با وجود اینکه شخصا در انقلاب مشروطه سهم بسزایی داشته و یکی از عوامل مهم آن نهضت ملی بوده است، اسمی از خود نبرده و چنین وانمود کرده که تماشاچی انقلاب بوده است.
کریم طاهرزاده‌بهزاد: طاهرزاده‌بهزاد در سال۱۲۶۷شمسی در تبریز متولد شد. در ۱۹سالگی به مشروطه‌خواهان پیوست و سپس وارد فرقه اجتماعیون‌عامیون و عضو فداییان تبریز شد. او عهده‌دار سرپرستی مدافعان سنگر محله چرنداب تبریز بود و پس از تسلیم کلیه محلات شهر به گروه محله امیرخیز به رهبری ستارخان پیوست. پس از کشته‌شدن شمار زیادی از مشروطه‌خواهان، او به‌ناچار ایران را ترک کرد و به استانبول رفت و در رشته معماری تحصیل کرد. او بعدها به برلین رفت و با افرادی همچون جمالزاده، رضا تربیت، تقی‌زاده و نیز کاظم‌زاده‌ایرانشهر در انتشار مجله «کاوه» به همکاری پرداخت.
کتاب او که درباره وقایع تبریز نوشته شده «قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران» نام دارد. این کتاب از این جهت حایزاهمیت است که طاهرزاده خود عضو تشکیلات مجاهدین و از اعضای نهضت مقاومت تبریز بوده و به‌ویژه روایت او از محاصره 10ماهه تبریز روایتی دست‌اول و همراه با جزییات بسیار است.

نسل سوم: ناقدان واقعه
فریدون آدمیت: آدمیت را «پدر تاریخ‌نگاری نوین ایران» خوانده‌اند. او در نزدیک به سه‌دهه کار پژوهشی توانست برخی از مهم‌ترین رخدادها و جریان‌های عصر مشروطه را در نزدیک به 25کتاب تالیف کند و از این بابت سهمی جدی در هدفمندکردن و نیز جهت‌دادن به تاریخ‌نگاری علمی ایفا کند. آدمیت یکی از فعال‌ترین مورخان تحلیلی مشروطیت است؛ مورخی که به صورت منظم و مدون درباره انقلاب مشروطه نوشته است. او را پایه‌گذار مکتب «تاریخ‌نگاری» در برابر «وقایع‌نگاری» مشروطیت می‌دانند. روش او در تاریخ‌نگاری به گفته خودش، تاریخ‌نگاری تحلیلی- انتقادی بود. صراحت کلام در قضاوت درباره وقایع و شخصیت‌های تاریخی و تاثیر عقلانیت و عقل روشنگری در تحلیل‌هایش و همچنین دقت او در شناخت، نقد و تایید عناصر روشنفکری اصیل، تاریخ‌نگاری به شیوه آدمیت را از تاریخ‌نگاری‌های رایج جدا می‌کند.
ایرج افشار: ایرج افشار تحقیقات ارزشمندی درباره ایران‌شناسی و کتاب‌شناسی انجام داده که این تحقیقات در نشریات معتبر ایرانی و خارجی منتشر شده‌است. از او به‌عنوان پدر کتاب‌شناسی ایران یاد می‌شود. او درباره کتاب‌شناسی مشروطه نیز تحقیقات مهمی انجام داده و بر این باور بود که «پیش از مشروطه، یعنی قبل از اینکه فرمان مشروطه صادر شود، جریاناتی بوده‌اند، حرکاتی کرده‌اند، همچنین نویسندگان و روزنامه‌هایی وجود داشته‌اند که مشخص نیست اقدامات آنها زیر لفظ مشروطه جا گیرد. برای اینکه لفظ مشروطه یک ‌بار حقوقی یا قانونی دارد. بنابراین تسامحا اگر همه حرکات بعد از دوره محمدشاه را به حساب مشروطیت بگذاریم، از نظر متد تاریخ‌نویسی درست نیست. باید دوره قبل را همان‌جور که ناظم‌الاسلام گفته «دوره بیداری» بخوانیم. منابع مربوط به آن دوره با منابع پس از صدور فرمان مشروطه، متفاوت و یک دست دیگری است.» از این‌رو، نگاه افشار در کتاب‌شناسی مشروطه همسو با این دوره‌بندی است.
ماشاءالله آجودانی: ماشاءالله آجودانی از محققان تاریخ معاصر ایران است. از آثار مهم او می‌توان به «مشروطه ایرانی» و «یا مرگ یا تجدد» اشاره کرد. کتاب «مشروطه ایرانی» یکی از آثار مهم انتقادی درباره تاریخ مشروطه است.
آجودانی برخلاف سایر صاحبنظرانی که در مورد تاریخ و فلسفه مشروطیت وارد بحث شده‌اند، مفهوم انقلاب مشروطیت را زیر سوال می‌برد؛ به ‌همین دلیل هم لقب ایرانی را برای مشروطه انتخاب می‌کند تا این مقطع را از تمام نسخ‌ انقلابی در عصر خود متمایز کند. او در این کتاب نشان می‌دهد انقلاب مشروطیت کژ راهه ایرانی و انقلابی کاملا ایرانیزه‌شده بود.
نقدهای بسیار جدی‌ای درباره مشروطه ایرانی تاکنون نوشته شده و در نظر بسیاری از تاریخ‌نگاران اگرچه تا حدودی توانسته فردای انقلاب مشروطه را روایت کند، اما نتوانسته تمام حوادث تاریخی این دوران را با نظریه تاریخی خود اثبات کند.

ناظران بیرونی مشروطه

مشروطه ایرانی را خارجی‌ها نیز روایت کرده‌اند؛ آنها که همزمان و پس از وقایع 1906 در ایران به‌سر می‌بردند یا تعلق‌خاطری به آزادیخواهان ایرانی داشتند. از آثاری که دوره مشروطه و وقایع مشروطه را ثبت و روایت کرده‌اند، آثاری است که خارجی‌های مقیم ایران نوشته‌اند؛ از جمله ادوارد براون و مورگان شوستر. در کنار این تاریخ‌نگاری‌ها، مجموعه گزارش‌های دیپلمات‌های خارجی مقیم ایران به وزارت خارجه‌های متبوعشان نیز وجود دارد. از جمله این آثار می‌توان به «کتاب آبی» وزارت خارجه انگلیس و «کتاب نارنجی» وزارت خارجه روسیه تزاری اشاره کرد. همچنین می‌توان به ونسا مارتین به عنوان ناظری بیرونی که در سال‌های اخیر مشروطه را روایت کرده، اشاره داشت.

ادوارد براون
یکی دیگر از تاریخ‌نگاری‌های دوره مشروطه کتاب «انقلاب ایران» نوشته ادوارد براون است که در بعضی از موارد موافقت چندانی هم با سیاست‌های دولتش نداشته. ادوارد براون شرق‌شناس مشهور بریتانیایی سهم بسیار زیادی در بازخوانی و بازشناسی ایران به دنیای انگلیسی زبان و به‌خصوص بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن‌بیستم داشت. آثاری که او در آن سال‌ها درباره ایران نوشت همچنان یکی از منابع اصلی شناخت تاریخ معاصر ایران به‌ویژه در صدر مشروطه است. براون به دلیل سفرهایی که به ایران داشت نسبت به مسایل ایران کاملا آشنا بود و در طول سال‌های اول مشروطه نیز چندبار به ایران سفر کرده بود. او همچنین بر نظرات محافل سیاسی بریتانیا و حتی پارلمان این کشور درباره ایران تاثیرگذار بود.
براون کتاب «انقلاب ایران» را در سال ۱۹۱۰ (۱۲۸۹شمسی) و در گیرودار انقلاب مشروطه منتشر کرد. از این‌رو، این کتاب شامل تمام وقایع انقلاب تا پایان مشروطه (در سال۱۹۱۱) را نمی‌شود. این کتاب که برای خواننده غیرایرانی نوشته شده برای معرفی ریشه‌های مشروطه در ایران و روشن‌کردن فضای سیاسی کشور از سیدجمال‌الدین اسدآبادی شروع می‌کند. فصل آغازین کتاب به بررسی اندیشه‌های سیدجمال، قیام تنباکو و کشته‌شدن ناصرالدین‌شاه اختصاص دارد. سپس دوره پادشاهی مظفرالدین‌شاه و وقایع مشروطه اول را روایت می‌کند. پیمان ۱۹۰۷ بین روسیه و انگلیس، بمباران مجلس، محاصره تبریز، فتح تهران و در آخر تاسیس مجلس دوم موضوعات فصول بعدی کتاب هستند. ادوارد براون کتاب‌های دیگری نیز درباره مسایل ایران نوشته که برخی از آنها نیز مربوط به انقلاب مشروطه‌اند. از جمله می‌توان به آثاری چون نامه‌هایی از تبریز، مشروطه‌خواهان ایران، مطبوعات و شعر ایران معاصر و یک‌سال در میان ایرانیان اشاره کرد.

مورگان شوستر
یک‌سال پس از انتشار کتاب براون در بریتانیا، مورگان شوستر آمریکایی به‌عنوان مستشار مالی دولت ایران وارد تهران شد. شوستر کتاب براون را خوانده بود و تا حدود زیادی با مسایل ایران آشنایی داشت. او همچنین با توجه به ماموریت‌های قبلی خود، به‌عنوان دیپلماتی طرفدار حقوق مردم کشورهای محل ماموریتش شناخته شده بود. در سال۱۹۱۰ وزیرمختار ایران در آمریکا از دولت آمریکا درخواست کارشناسی برای استخدام در دولت ایران به منظور اصلاح امور مالی دولت نوپای مشروطه کرد. شوستر با پیشنهاد دولت آمریکا در ۱۹۱۱ به ایران رفت و با چهارمعاون خود مشغول به کار شد. وی با آغاز اصلاح امور مالی دولت ایران کمی بعد از ورودش به ایران به خزانه‌داری کل کشور منصوب شد. حضور او و فعالیت‌هایش مخالفت روسیه و تا حدی بریتانیا با مشروطه‌خواهان را تشدید کرد. تا جایی که بعضی از محققان مشروطه دلیل اولتیماتوم روسیه و پایان مشروطه را ایستادگی بیش از حد مورگان شوستر در برابر دیپلمات‌های خارجی مقیم تهران دانسته‌اند. شوستر با اصلاحاتی که تا زمان بازگشت محمدعلی‌شاه برای بازپس‌گیری تاج‌ و تخت با کمک روس‌ها انجام داده بود با اقداماتی که در امور مالی ارتش صورت داده بود، توانست مواجب ارتشیان را بپردازد و ارتش را برای مقابله با محمدعلی‌شاه و برادرش شعاع‌السلطنه که با کمک روس‌ها قصد بازپس‌گیری تاج و تخت را داشت، آماده کند. محمدعلی‌شاه و شعاع‌السلطنه پس از این شکست به روسیه فرار کردند. در پی شکست محمدعلی‌شاه شوستر کوشید تا اموال شعاع‌السلطنه را در ایران توقیف کند اما دولت روسیه طبق پیمان تقسیم ایران (قرارداد آگوست1907 سن‌پترزبورگ)، با این امر مخالفت کرد. شوستر در سال۱۹۱۱ از ایران رفت و یک‌سال بعد کتابی را درباره تجربیاتش در تهران منتشر کرد. این کتاب که «اختناق ایران» نام دارد و چند ماه بعد از پایان مشروطه منتشر شده، سند مهمی درباره وقایع مشروطه دوم و به ویژه دخالت گسترده روسیه تزاری در امور ایران و سکوت بریتانیا در مقابل آن است. شوستر همچنین جزو اولین و معدود کسانی است که درباره انجمن‌های زنان در ایران نوشته است. اطلاعاتی که او درباره این انجمن‌ها در کتابش ارایه کرده، یکی از بهترین منابع برای تحقیقات بعدی در این زمینه بوده‌اند.

کتاب آبی و نارنجی
اسناد مهم آرشیوهای انگلیس و روسیه درباره حوادث مشروطه ایران منعکس‌کننده حقایقی از چهره این انقلاب است که در تاریخ‌نگاری مورخان ایرانی به آنها کمتر اشاره شده است. دومجموعه‌ای که به نام کتاب آبی و کتاب نارنجی به فارسی ترجمه شده تنها گزیده‌ای از مقادیر معتنابهی از اسناد خارجی در زمینه حوادث مشروطه ایران است که برخی حوادث و وقایع تلخ پشت‌پرده را به قلم نیشدار گزارشگران و نویسندگان خارجی منعکس کرده است. در برخی موارد آشکار است که نویسندگان تلاش می‌کنند تا نقش دولت‌های خود را در حمایت از مردم ایران مثبت ارزیابی کنند و از این بابت نیز منتی بر ایرانی‌ها بگذارند که انقلاب مشروطه با حمایت‌های دول آنها به پیروزی رسید اما ایرانی‌ها قدر آن را ندانستند و آن را از دست دادند! کتاب نارنجی روسیه حاوی اسناد مهمی است که برخی زوایای پنهان دخالت روس‌ها را آشکار می‌کند اما اسنادی که مربوط به ارتباط بین مشروطه‌خواهان ایران و انقلابیان قفقاز است هنوز منتشر نشده است. تورج اتابکی بخش زیادی از این اسناد را در هلند گردآوری کرده که هنوز به دست خوانندگان فارسی نرسیده است. انگلیسی‌ها نیز اسناد و مدارکی را که در وزارت خارجه انگلیس به‌عنوان «رکورد آفیس» وجود داشت به نام کتاب آبی چاپ کردند و سرداراسعد بختیاری دستور به ترجمه آنها داد.

ونسا مارتین
ونسا مارتین، پژوهشگر و استاد تاریخ معاصر خاورمیانه دانشگاه لندن یکی دیگر از محققان خارجی است که تحقیقات مفصلی درباره تاریخ معاصر ایران با تمرکز بر دوران قاجار و انقلاب مشروطه انجام داده است. او در کتاب خود «دوران قاجار: چانه‌زنی، اعتراض و دولت در ایران قرن19»که با دو ترجمه به فارسی برگردانده شده سعی در نشان‌دادن نقش و چگونگی دخالت مردم عادی در روند سیاسی کشور دارد. «حکومت قاجار تنها بر اساس زور پایدار نبود، بلکه بر مذاکراتی متکی بود که به صورت زنجیره‌ای از مانورها میان فقرا و فرودستان جامعه و ثروتمندان و صاحبان قدرت جریان داشت.» مارتین به بررسی وضعیت جامعه‌ای می‌پردازد که در آستانه آشنایی با تفکر مدرن و ورود مدرنیته به ایران در جریان اعتراض‌ها، چانه‌زنی‌ها و مذاکرات از راه‌های گوناگون خواستار دستیابی به حقوق خود است و مردم ضمن دفاع از منافعشان در برابر دولت، در تشریک مساعی با آن، بر نفوذ بیگانگان فایق می‌آیند. مارتین با استناد به منابع تاریخی قرن19، به شرح مبارزه گروه‌های مختلف مردم بوشهر، شیراز و اصفهان پرداخته و شیوه‌های اعتراض مردم در برابر حاکم، دولت مرکزی و بیگانگان را بررسی می‌کند و به نمونه‌هایی تاریخی اشاره می‌کند: «سر باززدن از پرداخت مالیات‌ها و عوارض مضاعف از سوی بازرگانان که منجر به تعویض پی‌درپی حاکمان می‌شد. اخراج دریاسالار انگلیسی از بوشهر که با تحت فشار قراردادن دولت، مناسبات با بیگانگان را دستخوش تغییراتی کرد یا جنبش تنباکو که اعتراض‌های محلی شیراز را به سطح کشور کشاند و در نهایت مردم خواست خود را افزون بر حکومت، بر دولت‌های خارجی هم دیکته کردند و در این میان از ابزارهای مدرن چون تلگراف برای ارتباط بی‌واسطه با تهران بهره گرفتند. در اصفهان نیز ناآرامی‌های اوایل حکومت ظل‌السلطان در 1879 و چالش میان او و روحانی برجسته، شیخ‌محمدتقی معروف به آقانجفی در 1889 -1896 و همچنین نقش و تاثیر روزنامه‌هایی نظیر قانون، اختر و حبل‌المتین در نفوذ بر افکارعمومی و پیدایش زبانی جدید در دیدگاه سیاسی مورد بحث قرار می‌گیرد.» او در فصول بعدی به مباحثی پیرامون تظاهرات توده‌ای زنان در ایران سده‌نوزدهم؛ لوطی‌ها، تهیدستان آشوبگر شهری؛ سربازان، نیروهای سرکش نظامی و برده‌داری و بردگان سیاه در ایران سده‌نوزدهم می‌پردازد.

تاریخ‌نگاری چپ با نگاهی به کتاب «جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دموکراسی»

تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک و مصایب آن

علی سالم

شبح انقلاب در آسمان ایران
«تاریخ جوامع تاکنون‌موجود، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» کمی پس از نگارش این جملات در اواسط قرن نوزدهم، شبح کمونیسم در سراسر اروپا به گشت‌و‌گذار درآمد و طبقه کارگر در این قاره در آستانه انقلاب و براندازی نظام‌های کهن قرار گرفت، نظم جهانی نوینی در حال شکل‌گیری بود. صدور سرمایه‌داری از اروپا به دیگر نقاط جهان آغاز شده بود و رشد سرمایه در این دوران باید از قاره اروپا و آب‌های اطراف می‌گذشت و برای دستیابی به بازارهای مصرف جدید، گردشی جهانی پیدا می‌کرد. ایران نیز از این قاعده مستثنا نبود و به‌زودی دستخوش تحولات اجتماعی عظیمی شد. در قرن نوزدهم و بعد از جنگ‌های ایران و روس ساختارهای تجاری و کشاورزی کشور دچار فروپاشی شد و فقر عمومی و دوران سیاهی را برای عامه مردم رقم زد. قبل از آن، اقتصاد ایران در قرن نوزدهم از مدل اقتصادی «استبداد آسیایی» پیروی می‌کرد. استبداد ناصری اجازه هرگونه انباشت سرمایه و رشد بورژوازی را متوقف کرده بود و ایران به‌جز چند کالای محدود همانند ابریشم، تنباکو، تریاک و قالی تولید دیگری نداشت. عمده کالاهای مصرفی مردم را بازرگانان خارجی به کشور وارد می‌کردند و بازرگانان ایرانی بین مردم پخش می‌کردند. در این زمان، مالکیت اصلی زمین که منبع اصلی تولید ثروت در ایران بود در دست دولت و خانواده سلطنتی بود. پس از ورود تدریجی ایران به بازار جهانی و ورشکستگی اقتصادی کشور در رقابت نابرابر با بازار آزاد و واردات از کشورهای اروپایی، مناسبات ارضی سنتی، از طریق فروش اراضی توسط دربار ورشکسته، به تجار، روحانیون، نظامیان و ماموران عالیرتبه حکومتی برای کسب وجوه مورد نیاز، دچار دگرگونی شد. استبداد موجود همچنین اجازه رشد زمین‌داران را نمی‌داد. نیروی کار ایران در آن زمان عمدتا دهقانان روستایی و زحمت‌کشان و پیشه‌وران شهری بودند. با وجود ورشکستگی اقتصادی در سراسر این قرن، هیچ خبری از شورش‌های دهقانی یا شهری نبود. چند انجمن سری در تهران، تبریز و رشت وجود داشت ولی هیچ حرکت مستمر و سازمان‌یافته مردمی‌ای شکل نگرفت. در نیمه‌های قرن نوزدهم با چنین دگرگونی‌ای و مهاجرت عظیم دهقانان و صنعتگران ایرانی به کشورهای همسایه و حتی ارمنیان ایرانی تا ایالات متحده، جنبش کارگری در میان ایرانیان مهاجر که نسل اول کارگران بودند و همچنین در میان کارگران برخی تاسیسات صنعتی داخل پدید آمد. شورش علیه قرارداد واگذاری انحصار تجارت داخلی و خارجی تنباکوی تولید‌شده در ایران به یک شرکت انگلیسی با موفقیت به پایان رسید. جنبش آزادی‌خواهانه اساسا در خارج از کشور در میان روشنفکران ایرانی، شکل گرفت و قتل ناصرالدین‌شاه به‌دست میرزارضا کرمانی، تیراندازی به مظفرالدین‌شاه در پاریس توسط یک آنارشیست، شکست روسیه از ژاپن در 1283 و به دنبال آن انقلاب 1905 روسیه به‌همراه سرکوب اقتصادی و اجتماعی اوضاع را به‌سرعت به‌سمت انقلاب و تغییراتی سریع در ساختار نابرابر اجتماعی سوق داد و سبب شد گروه‌های طبقاتی تحت ستم، نقشی اساسی در رخداد مشروطه ایفا کنند. اولین‌بار در روزنامه «اختر» که ایرانیان مقیم استانبول منتشر می‌کردند به اندیشه‌های سوسیال دموکراسی پرداخته شده بود، ایرانیانی که به قفقاز مهاجرت کرده بودند با این اندیشه‌ها آشنا شدند و افرادی در آذربایجان چون نریمان نریمانف، به دنبال ایجاد سازمان «همت» به سازماندهی سوسیال دموکرات‌ها و تاسیس فرقه اجتماعیون عامیون پرداختند. بعد از انقلاب، انجمن‌های خودگردان مردمی به صورتی سیل‌آسا در شهرهای گوناگون ایران تشکیل شد. نقطه‌ای نبود که در آن مردم مختلف از طبقات اجتماعی مختلف و صنوف، انجمن‌های خود را تشکیل ندهند. انجمن‌ها به محل تجمع آزادی‌خواهان و نیروهای مردمی تبدیل شده بودند، شالوده دموکراسی توده‌ای را تشکیل می‌دادند و بر ضد شاه، عناصر ارتجاع و قدرت‌های استعماری به فعالیت می‌پرداختند. نخستین تلاش محمدعلی شاه در آذر 1286 برای کودتا علیه حکومت مشروطه را مجلس و انجمن‌های مردمی پایتخت ناکام گذاشتند. با وجود آنکه رهبری انجمن‌ها را عمدتا تجار زمین‌دار و زمین‌داران میانه‌حال در دست داشتند اما در بسیاری موارد افراد طبقات پایین‌تر توانستند با خلاقیت و جسارت تا سطوح رهبری پیشرفت کنند و این باعث شد در دوران استبداد صغیر جنبش رادیکالیزه و پیشروی عناصر اجتماعی فرودست تسهیل شود. جنبش مشروطه ایران اولین و آخرین جنبش مدرن در ایران بود که رهبری واحد و پرجذبه بر آن غلبه نداشت. نقش سوسیال دموکرات‌های ایران به‌خصوص بعد از به‌توپ‌بستن مجلس توسط محمدعلی شاه و لیاخوف و کودتای نظامی که تمام دستاوردهای دموکراتیک مشروطه را از بین برده بود اهمیت می‌یابد. تبریز تنها شهری بود که بعد از کودتا به‌رهبری ستارخان به‌پا خاست. سوسیال دموکرات‌های تبریز، استانبول و قفقاز به حمایت از ستارخان پرداختند. این سازماندهی، روحیه مقاومت را به رشت هم کشاند. آویزان‌کردن از پا و قتل دسته جمعی 43 نفر در رشت در مرداد 1287 تاثیر عمیق و تکان‌دهنده‌ای بر مردم گذاشت و مرحله تازه‌ای به رهبری عناصر انقلابی‌ای که به مبارزه زیرزمینی خود ادامه می‌دادند آغاز شد و با پیوستن جنبش اصفهان به رهبری سران ایل بختیاری به این دو شهر «ائتلاف باورنکردنی» انقلابیون تشکیل شد.
از راست تا دروغ چهار انگشت بیشتر نیست؛ یا نقد تاریخ‌نگاری استالینیستی در مقایسه با حجم نوشته‌های تاریخی که از نظرگاه لیبرالی و اسلامی به مشروطه پرداخته‌اند حجم آثار متعلق به تاریخ‌نگاری سوسیالیستی در سطح پایین‌تری قرار دارد. کتاب «پیشینه‌های اقتصادی- اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دموکراسی» از جمله کتاب‌هایی است که با پرداختن به تاریخ مردمی به سیر تاثیرگذاری نیروی کار و طبقات محروم در انقلاب مشروطه و تاثیر این حرکت بر دیگر جنبش‌های مردمی منطقه می‌پردازد. خسرو شاکری نویسنده کتاب در مقدمه می‌نویسد: «در قرن بیستم، انقلاب مشروطیت 1906 ایران اگر نگوییم به انقلاب‌های ترک‌های جوان در 1909 و جنبش ملی مصر پس از جنگ جهانی اول الهام بخشید، آنها را به پیش راند. حزب کمونیست ایران، که در تمام شرق در نوع خود نخستین بود، برای بقیه آسیا و به ویژه آسیای غربی و آفریقای شمالی الگو قرار گرفت؛ «جمهوری شوروی سوسیالیستی» آن در ۱300-۱299، اگرچه زودگذر، اما منادی پیدایش حکومت‌های همانند در بقیه شرق بود.» شاکری دانش‌آموخته تاریخ دانشگاه سوربن و استاد 75ساله بازنشسته موسسه تحقیقات عالی علوم اجتماعی پاریس است، او تحقیقات دامنه‌داری را درمورد تاریخ ورود اندیشه‌های سوسیال دموکراسی به ایران و تاثیر آن در عصر مشروطه انجام داده است. نتایج این تحقیقات علاوه بر کتاب فوق، در کتاب پربار «میلاد زخم: جنبش جنگل و جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران» که با ترجمه شهریار خواجیان و نشر اختران منتشر شده، «نقش ارامنه در سوسیال دموکراسی ایران (1911-1905)» کتاب دیگر او که به اهتمام محمدحسین خسروپناه توسط نشر شیرازه منتشر شده و «تقی ارانی در آینه‌ تاریخ» (نشر اختران) ادامه می‌یابد. شاکری در پیشگفتار کتاب می‌گوید سایر مجلدات این پژوهش به بررسی تاریخ حزب کمونیست ایران در جنبش انقلابی شمال ایران پس از جنگ جهانی اول و نیز دهه‌های 1300 و 1310، حزب توده از 1320 تا 1333- دوره‌ای که شاهد ظهور و سقوط جنبش دموکراتیک ملی ایران به رهبری دکتر مصدق بود – و سرانجام احیای جنبش چپ، در دوره‌ای که با اصلاحات شاه آغاز می‌شود تا انتهای آن در دهه 60 ادامه می‌یابد. او همچنین عهده‌دار گردآوری و تدوین مجموعه ارزشمند اسناد جنبش کارگری و کمونیستی ایران (چاپ مزدک- فلورانس ایتالیا) بوده است. تندترین نقد شاکری در این کتاب معطوف به تاریخ‌نگاری استالینیستی و جعل تاریخ در دستگاه ایدئولوژیک شوروی است و در مقدمه کتاب می‌گوید: «این پژوهش کوششی است به‌منظور راز‌زدایی از مبارزه ایدئولوژیکی که طی حدود 70سال می‌کوشید این تاریخ را برای خدمت به حکومت شوروی، ‌دچار ابهام و رازگونگی سازد. او ورود دونوع سوسیال دموکراسی را به ایران توضیح می‌دهد. جریانی که عمدتا تحت‌تاثیر مکتب اروپای غربی و مخالف استفاده از المان‌های سنت در اندیشه خود بود و بیشتر بر جنبه‌های اقتصادی جامعه تکیه می‌کرد، در عین اینکه هیچ‌گاه از اهمیت دموکراسی در پیشرفت جامعه غافل نبود. مکتب دوم که در مسیر قفقاز و بر پایه مکتب روسی در ایران رشد کرد و «به هر تلاشی دست زد تا با شیوه سنتی اندیشه رایج در جامعه ایران رو‌دررو نشود تا پیشرفت سریع خود را در میان توده‌های «بی‌سواد» تسهیل کند.» مطالعه این پژوهش نشان می‌دهد که گرایش دوم، دست‌بالا را گرفت و موجب تاثیرات زیانباری بر آینده جنبش چپ در ایران شد.
به این ترتیب شاکری علاوه بر وابستگی به ریشه‌های پوپولیسم در چپ سنتی ایران نیز دست می‌گذارد، سپس می‌افزاید: «این پژوهش می‌کوشد به این بررسی بپردازد که آیا خط سیر قفقازی سوسیال دموکراسی ایران از یک‌سو و تداوم حکومت شیوه تفکر استبدادی بر ذهن ایرانی، یعنی تفکری مبتنی بر اصول جزمی، ‌از سوی دیگر، منشا پیدایش بیمارگونه سوسیالیسم ایرانی بوده است یا نه؟ پیدایش یک ذهنیت التقاطی
(الاهی-‌کمونیستی) به‌ویژه مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ‌ذهنیتی که با وجود اوضاع و احوال متفاوت و تغییر ناگهانی اوضاع سیاسی به رژیم شوروی اجازه داد طی چندین دهه مهار هر سازمانی را که می‌کوشید بخش رادیکال یا پیشرو جامعه ایران را نمایندگی کند محکم در اختیار داشته باشد». او با تکیه بر اسناد تاریخی‌ای که تاکنون بسیاری از آنها دیده نشده بود به شرح وقایع به‌صورت دقیق و تحقیقی می‌پردازد، نکته‌ای را به سلیقه خود یا صلاحدیدی «ایدئولوژیک» ناگفته نمی‌گذارد، هیچ سندی را از جا نمی‌اندازد و نگاه انتقادی خود را در مورد هیچ واقعه تاریخی‌ای کنار نمی‌گذارد. نویسنده با بررسی اسناد مختلف احزاب سوسیال دموکرات، اجتماعیون عامیون- مجاهد و سوسیال دموکرات‌های ارمنی که اولی متاثر از مارکسیسم روسی و بلشویک‌ها و منشویک‌ها و دومی متاثر از سوسیال دموکرات‌های اروپایی بوده است به نگارش این اثر روی آورده است. شاکری در فصل‌هایی جداگانه به بررسی تاریخ شکل‌گیری گروه‌های سوسیال دموکرات فرقه اجتماعیون عامیون- مجاهد، گروه‌های سوسیال دموکرات ارمنی و حزب دموکرات ایران می‌پردازد و به مطالباتی می‌پردازد که جناح چپ مشروطه‌خواهان به جنبش تحمیل کردند. او ناکارآمدی در رهبری سازوکارهای جدید مبتنی بر الگوهای غربی، نظیر احزاب و اتحادیه‌ها را که نتوانستند نتایج محسوسی به بار آورند منجر به تقویت ذهنیت رهبری کاریزماتیک در ذهن ایرانیان می‌داند. او نوع استعماری مدرن‌کردن و کپی‌برداری از نهادهای مدرن غربی همچون پارلمان، احزاب سیاسی ‌و اتحادیه‌های کارگری را توسط روشنفکران لیبرال و چپ، اشتباهی استراتژیک می‌داند که به نحو موثری از دموکراتیک کردن حیات سیاسی جلوگیری کرد و عملا باعث تقویت قدرت مطلقه شاه در آینده سیاسی ایران شد.
شاکری در جای‌جای کتاب با ارایه اسناد جدید، روایتی را که تاکنون تاریخ‌نگاری استالینیستی با نگاهی غیرتاریخی و مطابق با منافع حزب روایت کرده بود به نقد می‌کشد. در این راه از اسناد مهمی همچون اسناد محرمانه آرشیو شوروی که در سال‌های گلاسنوست و فضای باز سیاسی در اواخر عمر اتحاد جماهیر شوروی به دست آمد، اسناد آرشیوهای ایرانی، آذری، ارمنی، گرجی، روسی، انگلیسی، ‌آلمانی، ‌فرانسوی و آمریکایی استفاده کرده است. شاکری معتقد است تاریخ‌نگاری در کشور ما، برخلاف گذشته‌های دورش، یک فن دقیق استوار بر کار علمی‌ و بی‌طرف نبوده است. جانبداری سیاسی و گرایش‌پرستی و همچنین استبداد طولانی از بیماری‌های تاریخ‌نگاری در ایران است.
بازسازی سنت چپ
نقد صریح و بی‌پرده شاکری از گذشته چپ را نباید در طبقه‌بندی آنچه بعد از شکست دوران بلوک شرق چرخش‌به‌راست یا آنچه تحت نام «مورخین چپ نادم» در جهان و به‌خصوص در فضای نوشتاری ایران باب شد، دانست. از قضا شاکری با مطالعه غیرایدئولوژیک و نقدی که از منظر ماتریالیسم تاریخی از استالینیسم ارایه می‌دهد سعی در «بازسازی انتقادی این تاریخ» و احیای چپ دارد که «نه تنها به فهم انکشاف اجتماعی -سیاسی در ایران قرن بیستم یاری می‌رساند، بلکه به تاریخ فکری آن نیز که هنوز باید نوشته شود کمک می‌کند.» شاکری منتقد جدی مارکسیسم روسی و لنینیسم و تاریخ‌نگاری آن دوره است و سوسیال دموکرات‌ها را از پایه‌گذاران مهم و جدی جنبش دموکراتیک و اندیشه ترقی در ایران می‌داند «که شاید اگر قربانی استبداد پهلوی و سرکوب استالینی نمی‌شدند و دوام می‌آوردند می‌توانستند به یک جنبش وسیع و موثر در دهه‌های بعدی تبدیل شوند، چنانکه در اروپا توانستند در زمینه‌های اجتماعی و دموکراسی منشا خدمات مهمی برای زحمتکشان شوند»، اما به نظر می‌آید تغییری تاریخی در اصطلاحات سیاسی پدید آمده است. تغییر تاریخی واژه سوسیال دموکرات‌های انقلابی قرن 19 و تبدیل آن به «راه سوم» و نظریات گیدنز از همان منطق تاریخی تبعیت می‌کند که لیبرال‌های آزادی‌خواه صدر مشروطه همچون صور اسرافیل را به نولیبرال‌های امروزی عرصه تفکر ایران تبدیل کرده است که گفتار آزادی‌خواهی را یکسره کنار گذاشته‌اند و همه ارزش‌های باشکوه آن دوران را در ارزش «بازار آزاد» مستحیل کرده‌اند. طرفه آنکه سنت ارزشمند سوسیال دموکراسی نیز در سال‌های اخیر، گرفتار سیاست‌های نولیبرالیستی شد که به‌خصوص بعد از بحران اقتصادی سال 2007 با جنون و سرعتی سرسام‌آور به پیش می‌رود و روزبه‌روز دستاوردهای دولت رفاه را که حاصل مبارزه طولانی‌مدت طبقه کارگر اروپا بود باز پس می‌گیرد. تغییر تاریخی این مفهوم در اواخر قرن بیستم اوج عقب‌نشینی چپ و مبارزات مردمی را آشکار کرد و ضرورت «بازسازی» و بیرون کشیدن سنت انقلابی را از دل خوانش تاریخ و فراچنگ آوردن مازاد رهایی‌بخش این سنت، البته به واسطه خوانشی غیرایدئولوژیک و دقیق از تاریخ معاصر، به ما یادآور شد.
گفت‌وگو با علی ططری، مدیر مرکز اسناد مجلس‌شورای‌اسلامی درباره آرشیونگاری تاریخ مشروطه

در دوره‌های گذار تاریخی بی‌سواد بوده‌ایم

رضا باقرزاده‌مقدم

بی‌تردید آرشیو مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی به‌لحاظ تعداد اوراق و اسناد و نسخ‌خطی موجود، بزرگ‌ترین منبع برای کندوکاو در تاریخ معاصر و مشخصا تاریخ‌نگاری مشروطه است. قرار بود با علی ططری؛ مدیر مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی و فرزند حاج اسماعیل ططری، نماینده فقید مردم کرمانشاه در ادوار چهارم و ششم مجلس، گفت‌وگویی داشته باشیم صرفا راجع به کارهایی که در مرکز اسناد مجلس، در حوزه تاریخ‌نگاری مشروطه صورت پذیرفته است، اما پیش‌ازآن، به ناگزیر از او، از چندوچون کلیت فعالیت‌های مرکز اسناد مجلس پرسیدیم. آفتاب سر ظهر میدان بهارستان – محل ساختمان مرکز اسناد مجلس – و رد تاریخ معاصرش، فقط خط کهنگی به چشم‌ها می‌انداخت. چاله‌و‌چوله‌های خیابان و فرسودگی خانه‌ها و ساختمان‌ها و مغازه‌های این‌سر و آن‌گوشه میدان، انگار به‌قدر کافی تحت‌اللفظی بودند.

اولویت‌های کاری شما در مرکز اسناد مجلس و در حوزه آرشیونگاری چیست؟
ما بر مبنای رسالت‌مان در مرکز، دستورالعمل مشخصی برای جمع‌آوری اسناد داریم. اولویت نخست‌مان در اینجا، فراهم‌آوری اسناد کتبی و غیرکتبی در حوزه پارلمان و مجلس و اطلاع‌رسانی درباره آنهاست. در ضمن، با توجه به تعامل و همکاری قوه‌مقننه با دیگر قوا، باوجود مستقل‌بودنش از آنها، برای تکمیل آرشیوهایمان، یعنی تکمیل داده‌های تحقیقاتی و پژوهشی‌مان، ناگزیر از تهیه دیگر اسناد حکومتی و دولتی هم بوده‌ایم. بنابراین با ساز‌و‌کار تعریف‌شده‌ای سعی کرده‌ایم به همه این آرشیوها نیز دسترسی پیدا کنیم. چه از طریق خرید و اهدا، چه از طریق اخذ تصویر و روگرفت.
آرشیو مجلس دقیقا چه تعداد سند دارد و چه کارهایی برای حفظ و نگهداری‌شان انجام داده‌اید؟
مجموعه آرشیو مجلس، که شامل اسناد مجلس شورای ملی و مجلس سناست، از آغاز، یعنی از سال 1285، تا سال 1357، بالغ بر 12میلیون‌برگ سند در اختیار دارد. خب بعد از انقلاب هم مجلس به حیات خودش ادامه داده و سند تولید کرده است. از این رو، ما در چهار، پنج‌سال گذشته برنامه‌ریزی مدونی هم برای دسترسی به این اسناد – یعنی اسناد مربوط به تاریخ مجلس بعد از انقلاب- که حدود 9دوره را از سر گذرانده است، داشته‌ایم. از سال 1390، مرکز اسناد مجلس، عملا به عنوان بایگانی راکد مجلس هم شناخته شد، یعنی در چارت سازمانی مجلس وظیفه بایگانی راکد را هم برعهده گرفت. به‌خصوص در پنج‌سال گذشته، برای تمام اموری که مربوط به آرشیو می‌شود، اعم از امحا، اولویت در نگهداری و مسایل دیگر، واحدهایی با حضور کارشناسانی که در این حوزه تخصص لازم را داشته‌اند، تعریف شده است.
شما دقیقا از چه موقع به‌عنوان مدیر مرکز مشغول‌به‌کار شدید و در دوره شما چه فعالیت‌هایی اضافه بر آنچه تیم قبلی، به مدیریت آقای رسول جعفریان انجام داده‌اند، صورت پذیرفته است؟
من از سال 79 وارد مجلس شدم و با مسوولیت دفتری آغازبه‌کار کردم. بعد در مرکز پژوهش‌های مجلس فعالیت کردم. از سال 82 به‌صورت رسمی به کتابخانه مجلس آمدم و به‌عنوان کارشناس، کارم را در مرکز اسناد شروع کردم. در سال 87 از جانب آقای جعفریان یک مدت به‌عنوان سرپرست مرکز، منصوب شدم و بعد هم مدیر مرکز شدم. تا پیش از سال87، ما در مرکز فقط پنج، شش‌کارشناس بودیم که همگی با فهرست‌نویسی اسناد، کارمان را شروع کرده بودیم. پس از آن، آقای جعفریان به من اختیار تام داد، اما گفت که تحولات عمده‌ای را از شما می‌خواهم. من نزدیک به یک‌ماه مجموعه را آسیب‌شناسی کردم و پس از آن گزارش اولیه‌ای را تنظیم کردم و تحویل ایشان دادم. اینکه برای مثال، چقدر سند داریم، چه‌تعداد از این سندها فهرست‌نویسی شده است، چه‌تعداد نیروی متخصص برای انجام کار داریم و… خب با شرایط آن‌وقت و روند پیشرفت کارها، ما بررسی کردیم که اینگونه، فقط فهرست‌نویسی اسناد 50سال زمان می‌برد. یعنی بازدهی خیلی پایین بود. پس نیروهای بسیاری را جذب کردیم. طی دو‌سال، حدود 60نفر از کارشناسان و فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها، در اینجا مشغول به‌کار شدند. به کمک این بچه‌ها، حدود 4/5میلیون سند، یعنی تقریبا 80درصد اسناد مهم و با اهمیت مجلس و مشروطه، فهرست‌نویسی شد. به‌موازات این کار، شورای سیاستگذاری اسناد را برای اولین‌بار راه‌اندازی کردیم؛ فرآیند خرید سند تا این‌سال، در اینجا تعریف نشده بود. شاید سندی خریداری می‌شد، اما اولویت با خرید نسخ خطی بود. پس خرید اسناد مربوط به مجلس، مشروطه و تاریخ معاصر را آغاز کردیم. این شورا طی 5/5 سال – هر دوهفته یک‌بار – صدجلسه برای خرید و نظارت بر پژوهش‌های تاریخی برگزار کرده، که ماحصل آن خرید 150مجموعه سند از اسناد نفیس است. از طرف دیگر، طرح پژوهشی را تعریف کردیم. تا پیش از سال 87، در اینجا تنها یک طرح پژوهشی تحت عنوان «اسناد روحانیت و مجلس» در چهارجلد، به ثمر رسیده بود. پس از آن، تا پایان بهار 93، حدود 65طرح پژوهشی تعریف کردیم که از این میان حدود 40طرح به اتمام رسیده و انتشار هم یافته است. در موضوع مشروطه و تاریخ مجلس، بحث تاریخ شفاهی را راه‌اندازی کردیم، که این واحد هر روز هم گسترده‌تر می‌شود. ماموریت اصلی‌مان در این واحد، مصاحبه با نمایندگان و کارکنان مجلس شورای ملی، سنا و شورای اسلامی است، تا در این حوزه به تولید سند برسیم. کار دیگرمان، برگزاری همایش‌های تاریخ مجلس بود. امسال پنجمین همایش تاریخ مجلس را برگزار کردیم و در این همایش‌ها تا به حال توانسته‌ایم حدود 20دوره از حیات مجلس شورای ملی را پوشش دهیم. این همایش‌ها هرسال با استقبال گسترده‌تری برگزار می‌شوند. مجموعه‌ای از پژوهشگران، استادان و دانشجویان تاریخ، هرسال با ما همکاری می‌کنند. باوجود اینکه بودجه بسیار کمی را به این حوزه اختصاص داده‌ایم، همایش نیم‌روزه برگزار می‌شود، میهمان خارجی بسیار کمی دعوت می‌شود- آن هم فقط به عنوان سخنران- و در ضمن نیروی انسانی مستقلی هم برای بخش همایش‌ها نداریم، امسال برای نخستین‌بار 205 چکیده مقاله برایمان فرستاده شد. درحال‌حاضر، مجموعه مقالات تا همایش سوم منتشر شده و مقالات همایش چهارم هم در آستانه انتشار است. از بابتی، خود مرکز مشغول تربیت پژوهشگرانی از میان دانشجویان و فارغ‌التحصیلان رشته‌های تاریخ، حقوق و علوم سیاسی است و به دلیل اینکه بودجه‌مان واقعا کم است، هنوز نتوانسته‌ایم با کارشناسان دیگر حوزه‌های علوم انسانی در ارتباط باشیم. طی چهار، پنج‌سال گذشته، دو مجله علمی- تخصصی در حوزه پارلمان منتشر شده‌اند. مجله «اسناد بهارستان» که فصلنامه علمی- ترویجی است و در حقیقت اولین مجله علمی «کتابخانه، موزه و مرکزاسنادمجلس»، نخستین مجله پارلمانی کشور و از اولین نشریه‌های پارلمانی منطقه است؛ و دیگری مجله «سند پژوهشی بهارستان» که اولین نشریه علمی -پژوهشی ما در حوزه اسناد است. طرح دیگرمان، استخراج تاریخچه پارلمان‌های دیگر کشورهای دنیاست. کشورهای دیگر، 20، 30سال قبل به این موضوع پرداخته بودند. در حال حاضر، ما 40پارلمان دنیا را براساس یک دستورالعمل پیگیری می‌کنیم و با خودشان در مکاتبه هستیم. امیدوارم بتوانیم ماحصل این کار را سال آینده در اختیار محققان و نمایندگان، قرار دهیم. در ضمن، نگاهی هم به اسناد خارجی در حوزه مجلس انداخته‌ایم و 300هزاربرگ از اسناد مربوط به تاریخ مجلس و تاریخ معاصر از آمریکا و انگلیس روگرفت داشته‌ایم.
دست‌کم بخش مهمی از تاریخ‌نگاری مشروطه نیازمند دسترسی به آرشیوهای مسکو، تفلیس، دهلی، استانبول و به‌خصوص قاهره است. آیا تلاشی برای به‌دست‌آوردن آن آرشیوها توسط شما انجام شده است؟
برای آرشیوهای خارجی برنامه‌ریزی کرده‌ایم. تفاهمنامه‌ای با ترک‌ها امضا کرده‌ایم و در مهرماه در آنکارا و استانبول نمایشگاه برگزار خواهیم کرد. برای همین یک‌سال‌تمام، ‌وقت گذاشتیم. روس‌ها هم اسناد قابل‌توجهی از ما دارند، ولی به این سادگی‌ها آنها را تحویل ما نمی‌دهند. باید پول خرج کرد. هنوز ما یک قِران برای گردآوری اسناد خارجی هزینه نکرده‌ایم. می‌دانیم اسنادمان کجاها هستند. حتی در مالزی و هنگ‌کنگ اسناد مرتبط با ایران نگهداری می‌شود. اما دسترسی به آنها مدیریت کلان و همت بلند می‌خواهد. نبود بودجه و وجود بوروکراسی پیچیده، دومشکل اساسی ما در دسترسی به اسناد است. اما با این حال، آن اسنادی که اولویت‌مان بوده، یعنی اسناد مربوط به پارلمان و مجلس را، یک‌به‌یک پیدا می‌کنیم.
با چه رویکردی اسناد مربوط به مشروطه را طبقه‌بندی کرده‌اید؟ این موضوع را از این بابت عرض می‌کنم که هر دوره تاریخی قرائت خاص خودشان را از مشروطه داشته‌اند. آیا شما در بررسی موارد، به شیوه تطبیقی به آرشیونگاری پرداخته‌اید؟ و در ضمن برای این کار بیشتر به‌کدام آرشیوها رجوع کرده‌اید؟
تقسیم‌بندی اسنادی ما به‌صورت دوره‌ای است: دوره اول، دوم و سوم مجلس. در 32دوره مجلس و پارلمان و هفت‌دوره سنا، به لحاظ سیاسی، جریان‌های چپ، ملی، توده‌ای، وابسته به دربار و سلطنت‌طلب، تولید سند کرده‌اند. سعی کرده‌ایم در کتاب‌ها و مجلاتمان به صورت تحلیلی به این موضوعات بپردازیم و هیچ نگاه جانبدارانه‌ای نداشته‌ایم. از همه این اسناد بهره برده‌ایم. اولویت‌مان این بوده که از هر سند و منبعی که به بازشناسی تاریخ پارلمان کشور کمک می‌کند، استفاده کنیم، حال می‌خواهد این اسناد برای فردی خاص، حزبی خاص یا یک جریان مذهبی باشد. هیچ‌کدام برای ما تفاوتی نداشته است. هر سندی که بتواند از یک نکته تاریک تاریخی ابهام‌زدایی کند، مورد استفاده قرار می‌گیرد. درحقیقت اینجا ما کار یک تدارکاتچی را انجام می‌دهیم. فرآیندی شامل‌ تعریف پروژه، حمایت‌های مادی و معنوی، انتشار طرح‌های پژوهشی و نظارت علمی. برخی برداشت‌های فردی یا جمعی که از بعضی موثران و پیشروان تاریخ مشروطه وجود دارد، خارج از وظیفه ماست. این مسایل را باید به پژوهشگران محول کرد.
به‌نظر شما در بحث تاریخ‌نگاری مشروطه، چقدر به تاریخ مردمان عادی دوره مشروطه پرداخته شده است؟ آیا عموما تاریخ‌نگاری‌ها تنها به بررسی آرای روشنفکران و علمای آن دوره نپرداخته‌اند؟
میزان آگاهی و سواد کشور ما، در دوره‌های گذار، خیلی پایین بوده است. طبقه توده در سال1285 خورشیدی، در کشور ما، حدود یک‌درصد باسواد داشته است. این یک‌درصد چقدر می‌توانسته از وقایعی که اتفاق افتاده است درک مناسبی داشته باشد؟ روشنفکرها چقدر موثر بوده‌اند؟ چقدر کتاب‌هایشان مورد استفاده همان باسوادها بوده است؟ و چقدر کتاب‌هایشان کاربردی بوده است؟ صدسال قبل از انقلاب فرانسه، مونتسکیو «روح‌القوانین» را می‌نویسد، که عینا از مطالب آن کتاب وارد قانون اساسی فرانسه می‌شود، یا از کتاب «قرارداد‌ اجتماعی» روسو. آن‌وقت ما رفته‌ایم از فرانسه قانون اساسی گرفته‌ایم. می‌توانستیم از انگلیس بگیریم. حتی مهدی‌قلی‌خان هدایت هم در خاطراتش به این موضوع اشاره می‌کند. برای ابتدای کار، رفتیم تندترین و رادیکال‌ترین قانون اساسی را اخذ کردیم. ژاپنی‌ها تا پیش از سال1868 که آغاز انقلاب میجی بود، یعنی در دوره سلطنت ادوها، 30درصد و حتی به گمان برخی 40درصد باسواد داشته‌اند. ما باید بتوانیم همه این مسایل را با هم تطبیق دهیم. طی مجلس اول تا سوم (دوره اول مشروطیت)، حدود 70، 80 نشریه وجود داشته، اما چقدر از آنها علمی و فاخر بوده است. یا بیاییم جلوتر. برای مثال دوره 20مجلس؛ سال1339 خورشیدی. هنوز 90درصد جامعه ما از سواد خواندن و نوشتن برخوردار نبودند. این موضوع در گزارش کاری دکتر علی امینی‌تقدیمی به مجلس در سال 1339به صراحت بیان شده است. قبول کنید که طبقه متوسط- طبقه بورژوای ملی- در کشور ما ضعیف بود. در ترکیه اینگونه نبود. امثال فروغی و میرزاحسین خان سپهسالار کم کار نکردند، اما چقدر با روسو و مونتسکیو، فاصله داشتند. ما هنوز به آن مهم دست نیافته‌ایم که بدانیم چرا با داشتن 110سال سابقه پارلمانی و با وجود اینکه از این بابت، در دنیا در زمره پیشروان تاسیس نهاد قانونگذاری هستیم، هنوز از این همه ضعف در حوزه کارکرد پارلمان رنج می‌بریم.

مشروطه در قاب سه نسل

فهرست‌کردن فقط عناوین نوشته‌هایی که مستقیم یا غیرمستقیم به جنبش مشروطه‌خواهی و ریشه‌های شکل‌گیری آن در تاریخ معاصر بپردازد و نوشتن توضیح مختصری بر این نوشته‌ها که بالغ بر هزارکتاب و تعداد بیشتری مقاله، ‌سخنرانی، پایان‌نامه و دیگر آثار تحقیقی است خود در قالب کتابی حجیم می‌گنجد که پیش از این توسط برخی محققان نوشته شده است. برای مقایسه‌ای اجمالی به تحول تاریخ‌نگاری، نگاهی کوتاه به سه کتابی می‌اندازیم که یکی در زمان وقوع انقلاب مشروطه نوشته شده، دیگری 30سال پس از انقلاب و آخری صدسال پس از آن.

تاریخ مشروطه
در دوره رضاشاه و بعد از به‌وجود آمدن دانشگاه در ایران نوع جدیدی از تاریخ‌نگاری علمی تحت‌تاثیر مورخان اروپایی وارد فضای نوشتاری ایران شد. کسروی از جمله اولین مورخینی بود که به این مهم پرداخت. او در مقدمه، اهداف خود را از نوشتن این کتاب عنوان می‌کند: «بررسی رازهای ناکامی جنبش، شناساندن قهرمانان راستین و پیشگیری از واژگونه‌نمایی تاریخ، پیشگیری از چسباندن این جنبش به بیگانگان، یادآوری کوشش کسانی که در آینده کنار گذارده شدند، پیشگیری از نوشته‌شدن تاریخ میهن به دست بیگانه و سرانجام درد فراموشی ایرانیان.» کسروی در زمان امضای فرمان مشروطیت در سنین نوجوانی به‌سر می‌برد و به علت زندگی در تبریز از اوضاع و احوال آن روزها خاطرات زیادی داشت. او 30سال بعد از پایان مشروطه تصمیم گرفت تاریخ مشروطه را بنویسد و برای نوشتن این کتاب به پژوهشی گسترده دست زد و بیشتر منابعی را که در آن زمان در دسترس بود بررسی کرد و کتابی نوشت که هنوز هم یکی از معتبرترین تاریخ‌نگاری‌های دوره مشروطه است. کسروی وقتی مجله پیمان را منتشر می‌کرد، انتشار وقایع مشروطیت آذربایجان را در هر شماره پی گرفت. کتاب در سال ۱۳۱۹ خورشیدی به چاپ رسید. بعدها انتشارات امیرکبیر آن را در دو مجلد منتشر کرد. یکی به‌نام «تاریخ هجده ساله آذربایجان» و دیگری «تاریخ انقلاب مشروطه ایران». این کتاب توسط ایوان سیگل به انگلیسی نیز ترجمه شد. کسروی به‌خوبی با متدولوژی تاریخ‌نگاری مدرن آشنا بود اما به‌علت دسترسی‌نداشتن به اسناد دولتی و همچنین پراکندگی منابع و خاطرات شخصی مشروطه، اشتباهاتی هم در روایت او به چشم می‌خورد. او در مقدمه کتاب، منابع مورد استفاده را اینگونه برشمرده است: تاریخ بیداری ایرانیان (ناظم‌الاسلام)، بلوای تبریز (ویجویه)، انقلاب ایران (براون)، اختناق ایران (شوستر)، چند کتاب دیگر از ادوارد براون و روزنامه‌های آن دوره. کتاب، وقایع مشروطه دوم و آنچه را به ختم مشروطه منجر شد در بر ندارد. با اینکه کسروی تبریزی بوده و در زمان مشروطه نیز در تبریز بوده اما در کتابش تعادلی منطقی بین وقایع تهران و تبریز وجود دارد. کسروی در «تاریخ هجده‌ساله آذربایجان» با محور قراردادن وقایع این منطقه، سیر تاریخی 18ساله مشروطه را دنبال کرده است و با همان شیوه نگارش علاوه بر روایت مستندات تاریخی پس از فتح تهران در جای‌جای کتاب خود به داوری رجال مشروطیت نیز پرداخته و نظرات خود را به صراحت ابراز داشته است. علاوه بر ارزش‌های تاریخی، کتاب تاریخ مشروطه معرف سبکی از نویسندگی است که کسروی در تاریخ‌نگاری و نثر معاصر فارسی بنیاد گذاشته است. او از پیشگامان واژه‌سازی علمی در زبان فارسی بود و می‌کوشید برای اصطلاحات جدید یا نوکردن اصطلاحات قدیمی واژه‌های تازه‌ای بسازد یا بیابد که اغلب ریشه در ادبیات گذشته ایران داشته یا بر اساس قواعد زبان فارسی ساخته شده است. این کوشش برای پالایش زبان فارسی گاهی جمله‌های او را کهنه نشان می‌دهد ولی اغلب باعث پدیدآمدن نوعی نثر جدید فارسی شده که تاریخ‌نگاران بعدی از آن دنباله‌روی کرده‌اند. کتاب کسروی در حالی‌که گاهی لحن گزنده‌ای دارد، تاریخ انفعال و یاس و تسلیم نیست و ترسیمگر چهره قهرمانان، روشنفکران آزادیخواه تهران و اصفهان و مجاهدین ازجان‌گذشته آذربایجان است.

تاریخ بیداری ایرانیان
اولین کتاب نوشته‌شده درباره انقلاب مشروطه است که نوشتن آن دو‌سال پیش از انقلاب آغاز شده است. «تاریخ بیداری ایرانیان» کتابی مبتنی بر خاطره‌نگاری است که رویدادهای مختلف پیش از مشروطه تا بعد از فتح تهران و آغاز مشروطه دوم را دربر می‌گیرد. ناظم‌الاسلام کرمانی، راوی خاطرات، خود یکی از انقلابیون تند و تیز و عضو کمیته انقلاب است و با دیگر انجمن‌ها و فعالان انقلاب و روحانیون، ارتباط گسترده دارد. شرح جزییات و بحث و جدل‌های انقلابیون و تلگراف‌ها و اعلان‌ها و مکاتبات مبادله‌شده بین سران نهضت مخالفان و موافقان در تهران در کتاب به‌خوبی توضیح داده شده است. او در تحلیل خود از وقایع نگاهی هم به دیگر شهرهای درگیر در انقلاب دارد. به همین دلیل موفق می‌شود روند دقیق رویدادها را به‌دقت توضیح دهد. او چند ماه بعد از فتح تهران و آغاز مشروطه دوم، اقدام به انتشار یادداشت‌های شخصی خود کرد و ابتدای هر هفته قسمتی از یادداشت‌ها را به‌صورت پاورقی در روزنامه کوکب که خود منتشر می‌کرد به چاپ رساند. این کتاب در دهه 70 توسط علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی تصحیح و توسط نشر نیلوفر منتشر شد. یکی از مطالب مهم کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان»، بخش پایانی یادداشت‌های مولف است که سعیدی‌سیرجانی آن را گردآوری و تدوین کرده است. در این بخش نیز ثبت وقایع روزانه تا بیستم صفر ۱۳۲۵ ادامه یافته، ولی از این تاریخ تا سوم جمادی‌الاول ۱۳۲۶ در ثبت وقایع، وقفه افتاده است. ظاهرا مولف تا وقایع بیستم صفر ۱۳۲۵ را برای چاپ آماده کرده بوده که با علنی‌شدن مخالفت محمدعلی‌شاه با مجلس و رویارویی شاه و ملت، موقع را برای نشر بقیه جزوه‌ها مقتضی ندانسته و از تنظیم مابقی مطالب خودداری کرده و این سکوت تا جمادی‌الاول ۱۳۲۶ ادامه داشته است. ناظم‌الاسلام از چهارم جمادی‌الاول ۱۳۲۶ به ثبت وقایع روزانه ادامه داد، ولی این‌بار به سبب پیش‌آمدن اوضاع ویژه‌ای پس از به‌توپ‌بستن مجلس و تعطیلی مشروطه، لحن خود را تغییر داد. یادداشت‌های این دوره غالبا با عباراتی که حاکی از ترس است، نوشته شده است. با وجود برخی انتقادات، «تاریخ بیداری» تبدیل به یکی از مهم‌ترین مراجع در زمینه تاریخ‌نگاری مشروطه برای کتاب‌های بعدی شد.

مشروطه ایرانی
یکی دیگر از کتاب‌هایی که در چند سال اخیر درباره مشروطه منتشر شد و با استقبال گسترده مورخان و مخاطبان مواجه شد و بحث‌ها و نقدهای زیادی حول آن شکل گرفت، «مشروطه ایرانی» نوشته ماشاءالله آجودانی است. این کتاب که با چندین نوبت چاپ پی‌درپی به کتابی مرجع در مورد مشروطه تبدیل شده با رویکردی تحقیقی و علمی به تاریخ‌نگاری مشروطه می‌پردازد و با استفاده از اسناد مختلفی که در آرشیو کشورهای مختلف به‌خصوص انگلستان بوده جابه‌جا به تحلیل‌های متفاوتی از آنچه تاکنون در مورد مشروطه گفته شده بود می‌رسد. تخصص و تحصیلات آجودانی در حوزه زبان‌شناسی این امکان را به او می‌دهد تا با بررسی تغییراتی که رخداد مشروطه در زبان و گفتمان ایران ایجاد کرد مهم‌ترین دستاورد مشروطه را این گسست زبانی بداند. گسستی زبانی در تاریخ معاصر ایران که طی پروسه تحول زبان تاریخی و با تاثیر‌گرفتن از واقعیت انضمامی جامعه واژه‌های جدید چون «وطن »و‌ «ملت-دولت» را وارد اندیشه ایرانی‌ها کرد. از نظر آجودانی مشروطه فراتر از یک رویداد سیاسی صرف بود و تاریخ‌نگاری مشروطه باید به همه جنبه‌های این رخداد از زندگی ایرانیان توجه کند. توضیحات کاملی که کتاب درباره ارتباط دین و عرفان می‌دهد و نظرات او در مورد شعر و ادبیات عصر مشروطه از همین جنس است. نویسنده در کتاب سعی در نقد تاریخ‌نگاری تاکنون مرسوم مشروطه دارد و در پیشگفتار کتاب تاکید می‌کند با همه سختی‌هایی که این پروژه درپی داشته و ناراحتی‌هایی که به‌وجود آورده این‌کار را به منظور رسیدن به رویکردی علمی به سرانجام‌ رسانیده و نقدهای جدی را به بسیاری از مورخین و آثار آنها وارد کرده است. به اعتقاد آجودانی قبل از اینکه روحانیون مشروطه‌خواه مشروطه را شرعی کنند، خود روشنفکران مشروطه‌خواه همچون ملکم‌خان این بیان شرعی را به وجود آوردند. او که از حدود 20سال پیش در لندن سکونت دارد معتقد است مشروطه‌خواهان ایرانی درک درستی از مفاهیم سیاست مدرن نداشتند و همین مساله را دلیل شکست این جنبش دانسته است. به‌اعتقاد آجودانی علت‌های اصلی شکست نهضت را نه در توطئه بیگانگان، سودجویی فرصت‌طلبان، عناد روشنفکران عرفی و خود‌باخته بلکه باید در حوزه اندیشه ایرانی و معضلات آن جست‌وجو کرد. آجودانی مطالبات مشروطیت را نامشخص می‌داند. او خواست اصلی و نیروی محرکه مشروطه‌خواهی را خواست عدالت می‌داند. تغییر زبان و ساختارهای اندیشه جامعه در این رهگذر اتفاق می‌افتد اما خواست اصلی به‌ثمر نمی‌نشیند و حکومت مشروطه به‌وجود نمی‌آید. این امر از نظر او چند دلیل عمده دارد؛ از جمله اینکه اصولا در ایران طبقات به‌معنای واقعی شکل نگرفته‌‌اند. زیرا جامعه، پیشامدرن و سنتی است و دوران‌گذار را طی نکرده، پس هنوز طبقه شکل نگرفته است و به همین دلیل، روشنفکر هم نمی‌تواند نقش خود را ایفا کند به‌ ویژه در فقدان طبقه متوسط هم نمی‌توان در انتظار حامیان یک جنبش بود.

 

 

 

 

انقلاب مشروطيت با گران شدن قند و شكر به علت جنگ ژاپن و روسيه در خاور دور، آغاز شده بود و روي بهاي ساير اجناس تاثير گذاشته بود، زيرا كه علاء الدوله حاكم تهران بدون توجه به علت گراني كه از خارج تحميل شده بود چند تاجر از جمله سيد هاشم قندي را فلك كرده بود كه بازاريان به روحانيون متوسل شدند و اعتراض و اعتصاب و تحصن آغاز شد.
کد خبر: ۱۸۱۸۶۰

تاریخ انتشار:۱۵ مرداد ۱۳۹۰ – ۱۵:۳۰-06 August 2011

14 مرداد ماه یکصد و پنجمین سالروز صدور فرمان مشروطیت است.

به گزارش فرارو، 14 مرداد ماه 1285 شمسی مظفرالدين شاه با خواست چهارگانه متحصنين در قم و شهرري و… كه شمار آنان به بيش از ده هزارتن رسيده بود موافقت كرد و دستور داد كه كالسكه هاي سلطنتي و درشكه هاي موجود در تهران براي باز گرداندن متحصنين به شهرري فرستاده شوند و در تهران با عين الدوله رئيس الوزراء براي اجراي خواستهاي خود مداكره كنند.

اين مذاكرات ماه بعد (ژانويه سال 1906 ) به صدور فرمان تاسيس عدالتخانه (مجلس شورا) انجاميد.

انقلاب مشروطيت با گران شدن قند و شكر به علت جنگ ژاپن و روسيه در خاور دور، آغاز شده بود و روي بهاي ساير اجناس تاثير گذاشته بود، زيرا كه علاء الدوله حاكم تهران بدون توجه به علت گراني كه از خارج تحميل شده بود چند تاجر از جمله سيد هاشم قندي را فلك كرده بود كه بازاريان به روحانيون متوسل شدند و اعتراض و اعتصاب و تحصن آغاز شد.

در اين ميان روحانيون با فروش زمين مجاور امامزاده سيد ولي با اجازه شيخ فضل الله نوري به بانك روس مخالفت كردند و مردم باتخريب عمارتي كه در آن زمين در حال احداث بود جرات بيشتري براي اعتراض كردن به دست آوردند و بر دامنه اعتراضات و اعتصابات افزوده شد تا به تاسیس مجلس ملی انجامید.

هر چند که دوره استبداد صغیر محمد علی شاهی دوره سرکوب جنبش مشروطه بود، اما مجاهدت‌های سرداران و ملت مقاوم ایران از بختیاری‌های دلاور گرفته تا آذری‌های سلحشور در نهایت با تسخیر پایتخت به دست مشروطه خواهان پایان یافت و محمد علی شاه به سفارت روسیه پناهنده شد و به او امان داده شد تا از کشور خارج شده و به بندر  ادسا در روسیه بگریزد.

عکس هایی از انقلاب مشروطه را در اینجا مشاهده می‌کنید

آغاز قیام در تبریز

مجاهدين مشروطه خواه پس از فتح تهران

تهیه غذا برای متحصنین سفارت انگلیس

ستارخان و باقرخان سردار و سالار ملی

تشییع پیکر یکی از مجاهدین

نیروهای مجاهد تحت فرمان ستارخان

آغاز قیام در تبریز

زندانیان نیروهای مشروطه خواه

سیاح محلاتی که خود نیز در شمار گرفتاران این دوران بوده است در خاطرات خود نوشته است: «به حبسیان، جز دو قرص نان و خیار زرد چیزی نمی دادند».

زندانیان نیروهای مشروطه خواه

این زندانی نوشته: «رنگها از آفتاب سیاه شده موها دراز گردیده، شکل و قیافه‌ها تغییر نموده، با آن وضع عکس انداخته به استبدادیان هدیه می‌کردند.»

سيد حسن تقي زاده نماينده مجلس از تبريز و سيد حسن شريف زاده كه توسط عباسعلي آهنگر و سه تن ديگر در تبريز با گلوله كشته شد.

اجتماع مشترك مشروطه‌خواهان مسلح با علما

اجتماع مشترك مشروطه‌خواهان مسلح با علما در شهر اصفهان؛ اين عكس پس از خلع ظل‌السلطان حاكم اصفهان توسط مشروطه‌ خواهان گرفته شده است.

آقا سيد عبدالله بهبهاني

ورود ستارخان و باقرخان به تهران از دروازه گمرك

ستارخان و فرزند خردسال وي يدالله ستاري

وقتي پاختيانوف، كنسول روس به ستارخان پيشنهاد كرد كه بيرقِ كنسولخانه را به سردرِ خانه اش بزند تا در امانِ دولت روس باشد و از آن گذشته نويدِ سمت قراسوراني آذربايجان را به او داد: ستار جمله اي گفت كه در تاريخ ماند: « ژنرال كنسول، من مي خواهم كه هفت دولت به زير بيرقِ دولت ايران بيايند، من زير بيرقِ بيگانه نرم».

مجاهدین مشروطه

باسكرويل (معلم آمريكايي مدرسه جمهوريان پروتستانت) از طرفداران و كشته‌شدگان انقلاب مشروطه در تبريز

سلطان ستاري، دختر ستارخان

فرمان مشروطه به امضا مظفرالدین شاه

مظفرالدین شاه در روز افتتاح مجلس شورای ملی

با حضور شاه در کاخ گلستان گشايش يافت و در آخرين روزهاي زندگي مظفرالدين شاه (14 ذيقعده 1324 ه. ق.) پنجاه و يک اصل قانون اساسي به امضاي شاه رسيد.

هیات همراه فرمان مشروطه

صدراعظم و وزراء هيئت تجار كه دست خط مشروطه را به مجلس آورده‌اند.

نمایندگان اولین دوره مجلس ملی

حبیب الله خان عکاسباشی: «روز گذشته هم جناب رییس مجلس امر و مقرر فرمود که عکسی از وکلاء مجلس مرتباً گرفته شود. لهذا به هزار زحمت، عکس تمام وکلاء را در یک صفحه مرتباً گنجانیده، عکس انداخته‌اند».

سردر اولین مجلس ملی ایران

شب سالروز تولد محمود دولت آبادی .سرزنده وشاداب مانی

روی جلد ترجمه هلندی« جای خالی سلوچ»

شب سالروز تولد محمود دولت آبادی و افتتاح « کافه نزدیک» { کافه کتاب} /ترانه مسکوب

محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

 در شامگاه پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ در محل « کافه نزدیک« در خیابان کریمخان زند جشن تولد محمود دولت آبادی برگزار شد.

علی دهباشی جلسه را با خیرمقدم به حضار گشود و از طرف « کافه نزدیک» و مدیر آن، فرهاد دولت آّبادی، خیر مقدم گفت. این کافه یکی از مجموعه کافه‎هایی است که به « کافه نزدیک» شهرت دارد و قرار است جلسات رونمایی، نمایشنامهخوانی و گردهم آیی‎های کوچک ادبی در آنجا برگزار شود.

سپس دهباشی خطاب به محمود دولت آبادی گفت: آقای محمود دولت آبادی ، از تابستان ۱۳۴۱ که نخستین داستان شما « ته شب» منتشر شد تا به امروز بیش از نیم قرن می‎گذرد. در این چند دهه‎ای که از عمر داستان‎نویسی می‎گذرد، در هر دوره ما شاهد خلق آثار درخشانی از شما بوده‎ایم که هر کدام برگ زرینی است در تاریخ ادبیات داستانی ایران.

این رشد و کمال در طی نیم قرن حاصل عشق شما به زبان فارسی ، فرهنگ و هنر ایران است.

شما با خلق چنین آثاری راه را برای معرفی ادبیات معاصر ایران به جهان غیرایرانی گشودید. ترجمه‎هایی که از داستان‎ها و رمان‎های شما به زبان‎های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، هلندی، عربی، روسی و عبری انجام شد دوستداران ادبیات ایران را در جهان با فرهنگ مردم ایران از لابه لای نوشته‎های شما آشنا کرد.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

سخنم را با قطعه‎ای از شاعر بخارایی به پایان می‎برم که گفت:

                        اگر از دل حصار شاید کرد

                        جز دل من ترا حصار مباد

                        مهربانیت را شماری نیست

                        زندگانیت را شمار مباد

سپس دهباشی از بهاءالدین خرمشاهی درخواست کرد که با دولت آبادی و دوستدارانش سخن بگوید .

خرمشاهی از بیش از چهل سال دوستی و آشنایی با دولت آبادی و خاطراتی که از این دوران داشت مطالبی بیان کرد و سپس رباعی را که برای این مجلس ساخته بود قرائت کرد:

                        میلاد تو یادمان آزادی ماست

                        آثار تو سرمایه دلشادی ماست

                        خواهیم از حق که عاقبت کن محمود

                        محمودی ما به دولت آبادی ما

محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از متین خاکپور

پس از او متن پیام سروش حبیبی چنین قرائت شد:

ستاره‎ای بدرخشید و میر مجلس شد  دل رمیدهء ما را رفیق ومونس شد

دریغ که  در این دیار غریب افتاده‌ام  و از آن مجلس انس دورم و  نمیتوانم از این ستاره فیضی ببرم. ناچار با نوشته‌هایش خلوت میکنم و به یاد شما عزیزان و خاصه دولت‌آبادی عزیز حال میکنم عزیز دلم، تاج سرم، عمرت دراز باد.

و نیز درود به  دهباشی گرامی، که این مجلس عزیز را بانی است و گروهی اهل دل را گرد این شمع فروزان جمع کرده و دلهاشان را گرمی و روشنی می‎بخشد

ارادتمند سروش حبیبی

پاریس ـ شانزدهم مرداد ۱۳۹۳

سروش حبیبی  ـ عکس از علی دهباشی

پس از آن متن دکتر جلیل دوستخواه خوانده شد:

پایگاه والای دولت آبادی در گستره ی ادب و فرهنگ ایران معاصر

…..از محمود دولت آبادی و رنگین کمان ِ اثرهای درخشانش در دهه های پشت سر، می توان و باید به گستردگی، سخن گفت و بخش بخش آنها را با نقدی فرهیخته و کارشناختی کاوید و بررسید و ارزیابید.

…..او نویسنده ای کافه نشین و متجدّدنما و نان به نرخ روزخور و پهلوان اتاق های گرم، نیست؛ بلکه – به وارونه ی آن –  قلم سالاری جامعه شناس و دمساز با تپش ِ دلهای مردم رنج آزموده ی میهن ِ خویش است و پژواک ِ صدای نبض ِ مهجورترین مردمان را در سطر سطر ِ نوشته هایش، می توان به گوش ِ جان شنید.

…..کارنامه ی درخشان دولت آبادی، دنباله ی طبیعی و منطقی ی کُنش ِ ادبی و فرهنگی یدهخداها، جمال زاده ها، هدایت ها، علوی ها، به آذین ها، چوبک ها،  آل احمدها،دانشورها، گلشیری ها و دیگران است. او بار امانت را با آگاهی بر دوش گرفته و راه دشوارش را با عزم راسخ و بردباری، پیموده است.

دکتر جلیل دوستخواه

…..این خویشکاری ی  یکایک ما ایرانیان است که دستاورد دولت آبادی را دل سوزانه بخوانیم و نیک بشناسیم و به دیگران بشناسانیم و جای والای او را در کارنامه ی ادب امروز، قدربدانیم و ارج بگزاریم.

جلیل دوستخواه

تانرویل- کوینزلند – استرالیا

شانزدهم امرداد ماه۱۳٩۳

صحنه ای از جشن سالروز تولد محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

و سپس حاضران به متن پیام دکتر محمدرضا قانون پرور ( استاد دانشگاه تگزاس) گوش کردند:

 جناب دهباشی عزیز

من در مونتریل هستم برای کنفرانس ایرانشناسی و جایت خالی است.  محمود جایگاه ویژه ای در ادبیات معاصر ما دارد و این نه تنها به خاطر کلیدر که من آن را یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر میدانم ولی به خاطر همه آثارش که در شکوفائی ادبیات ما سهم بسزائی دارد.

محمود عزیز زادروزت خوش و خجسته باد

محمد رضا قانون پرور

دکتر محمدرضا قانون پرورـ عکس از علی دهباشی

متن پیام دکتر کلاوس پدرسن، رئیس بخش ایرانشناسی کپنهاک قرائت شد:

آقای محمود دولت آبادی عزیز، بسیار آرزو داشتم که امشب از نزدیک روی شما را ببوسم و از نزدیک سالگرد تولد شما را تبریک عرض کنم.

خاطره دیدار شما از دانشگاه کپنهاک و سخنرانی ارزشمند شما در آن دانشگاه هنوز برای ما خاطره‎ای است که فراموش نشده است.

امیدواریم سال آینده در چنین روزهایی در دانشگاه کپنهاک میهمان ما باشید و جشن تولدتان را در جمع دوستدارانتان برگزار کنیم.

دکتر کلاوس پدرسن در شب آرتور کریستین سن ـ عکس از ژاله ستار

و پس از آن متن پیام پری صابری بود.

استاد ارجمند، آقای دولت آبادی ، از صحنه « باغ دلگشا» در تالار رودکی با شما سخن می‎گویم . من و همکارانم دقایقی دیگر اجرای نمایش « باغ دلگشا» را آغاز می‎کنیم . علاقمند بودیم در این شب خجسته در کنار شما و دوستدارانتان بودیم. نمایش به زندگی سعدی بزرگ می‎پردازد که یکی از پنج ستاره درخشان آسمان ادب فارسی است. بدون تردید قلم شما در ادامه سنت نوشتن به آن زبانی است که سعدی می‎نوشت و ما توانستیم با چنین پشتوانه‎هایی آثاری ماندگار خلق کنیم.

شادباش ما را از این صحنه تئاتر در تالار رودکی بپذیرید

پری صابری در شب خاندان مولانا ـ عکس از ژاله ستار

سپس قلم ویژه‎ای که مخصوص محمود دولت آبادی طراحی شده بود از سوی کمال گلستانی مدیر بازرگانی گلستانی به محمود دولت آبادی تقدیم شد.

کمال گلستانی و محمود دولت آبادی  ـ عکس از متین خاکپور

پس از آن استاد علی اکبر شکارچی، قطعاتی را با کمانچه بر اساس آهنگ « تولد» در گوشه‎های عراق ـ محیر ـ نهیب ـ اصفهانک ـ ماهور و چهارگاه اجرا کرد و قبل از اجرای برنامه با نقل ابیاتی از شاهنامه فردوسی تولد دولت آبادی را به وی تبریک گفت.

استاد علی اکبر شکارچی ـ عکس از متین خاکپور

بعد در بخشی دیگر یکی از نامه‎های سید محمد علی جمالزاده به دولت آبادی قرائت شد:

ژنو ۲۴ مرداد ۱۳۶۲

با سلام و دعای کاملاً قلبی خدمت دوست گرامی هرگز نادیده ولی سخت پسندیده‌ام حضرت ‌آقای محمود دولت‌آبادی سبزواری

به عرض میرساند که دو جلد «کلیدر» رسید و مرا سرشار از مسرت و امتنان ساخت و سخت گرم مطالعه هستم و مدام بر تعجبم می‌افزاید که این مرد عزیز این همه فهم و ذوق بی‌سابقه و فکر و واقع‌بینی را از کجا آورده است.

من رمانهای زیادی خوانده‌ام. از غربی‌ها خیلی خواندم. تصور نمی‌کنم کسی به حّد دولت‌‌آبادی توانسته باشد اینچنین شاهکاری بیافریند. بر من مسلم است روزی قدر و قیمت «کلیدر» را خواهند دانست و به زبانهای زیادی ترجمه خواهد‌شد. روزی را می‌بینم که دولت‌آبادی عزیز ما جایزة نوبل را دریافت خواهد کرد.

البته ممکن است منِ پیرمرد آن روز نباشم. ولی اطمینان دارم ترجمه «کلیدر» به زبانهای زنده دنیا دولت‌آبادی را به جایزة ادبیات نوبل خواهد رساند. «کلیدر» برترین رمانی است که تاکنون خوانده‌ام.

محمودجان، محمود عزیزم دلم می‌خواهد بتوانم آنچه را که با مطالعه کتابهای تو بخصوص «کلیدر» درمی‌یابم نه تنها به هموطنان بلکه به تمام کسانی که به کارهای تو علاقمند هستند بگویم. ولی می‌بینم خدا را شکر چنان می‌نماید که لااقل هموطنان با ذوق و با فهم خودشان دستگیرشان شده چنانکه در همین اواخر از دور و نزدیک به من نوشته‌اند که «کلیدر» را خوانده‌اند و آنها هم مثل خود من غرقة تعجب هستند. من بقدری یادداشت برای تهیه مقاله برداشته‌ام که خودم گیج شده‌ام و منتظر فرصت هستم (زنم کما فی‌السابق مریض است و سخت احتیاج به مراقبت و مواظبت هر ساعت و حتی هر چند دقیقه دارد و خودم هم باز از نو دچار درد دندان هستم). باید در فرصت بهتر و طولانی‌تری بنویسم.

محمد علی جمالزاده

دولت‌آبادی عزیزم چندی پیش خواستید با تلفن با من صحبت ‌بدارید گوش من سنگین شده است و در تلفن صدا را درست نمی‌شنوم. زنم اسم شما را برایم گفت ولی درست دستگیرم نشد که چه مطلبی به او گفتید. همین‌قدر که دیدم در فکر ارادتمندتان هستید براستی خوشحال شدم. چرا برایم کاغذ مفصل نمی‌نویسید. چرا خودداری می‌کنید. اگر به دوستی و به حرفهای من اعتقاد دارید باید تشریفات را به کنار بیندازید و قدری بیشتر با من درددل بکنید. امیدوارم وضع و روزگارتان روبراه باشد و دردسر و عذاب رزق ‌و روزی نداشته باشید. من به قدرت فکر و واقع‌بینی و سبک و شیوة داستانویسی‌ات عقیدة راسخ دارم. احساس می‌کنم که آدم با فکر و شرافتمندی هستید و فریب شهرت و حرفهای پوک و پوچ مردم متملق و نفهم و مزخرف‌گو را نخواهید پذیرفت و راهِ خودتان را خواهید رفت.

در هر صورت من شما را دوست می‌دارم و آرزومندم همان باشد که دستگیرم شده است و می‌پندارم.

خدا یار و یاور من و مددکارتان باشد.

با ارادتمندی و طلب توفیق صادقانه

سید محمد‌علی‌جمالزاده

آخرین سخنران این جلسه دکتر جواد مجابی بود که ضمن تجلیل از محمود دولت آبادی گفت:

دولت آبادی نماد شرف در مملکت ماست، او نویسنده‌ای مستقل و آزاد اندیش است که شان قلم را حفظ کرده است. در تاریخ کشور ما از رودکی‌ تا فردوسی و غیره بر شان قلم تاکید کرده‌اند و وقتی می‌گویند شعر ما را در آسمان نوشته‌اند‌، تعریف از خودشان نیست، بلکه تایید بر شان و شرافت قلم است.

او ادامه داد: در دوره‌هایی شان قلم کاستی یافته و بعضی از هنرمندان شان خود را ندانسته‌اند و متوجه نبود‌ه‌اند که نویسندگی خودش قدرت است و نویسنده نیازی به قدرت سیاسی ندارد. نویسنده‌ قدرتش را از مردم می‌گیرد اما من فکر می‌کنم دولت آبادی شاخص بوده و همواره استقلال خود را حفظ کرده است و محبوبیتی که از این باب از مردم گرفته موجب رشک است.

در ادامه مجابی برای دولت آبادی آرزوی ادامه خلاقیت و تندرستی کرد و گفت: امیدوارم شان قلم بماند و برای دولت آبادی و همه نویسندگان و مردم ایران آرزوی روزهای خوش دارم.

دکتر جواد مجابی و محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

در خاتمه محمود دولت آبادی از مهمانان تشکر کرد و گفت :

من از حضور مردم ‌،تئاتری‌ها‌ و دوستان محترمم به خصوص نجف دریابندری تشکر می‌کنم ‌،همانقدر که از نشستن در کنار نجف دریابندری امشب احساس مسرت می‌کنم از آمدن او احساس شرمندگی هم می‌کنم.

او همچنین به پیامی که برای زادروز تولدش نوشته بود اشاره کرد و گفت: این پیام در مورد غزه بود اما چون شنیده‌ام صلح در منطقه برقرار شده و این جمع هم جمعی شاد است، دراینجا متن را نمی‌خوانم، اما منتشر خواهد شد.

دولت آبادی در پایان تاکید کرد: برای همه آرزوی سلامت جان و صلح و بهروزی دارم.

و متن پیام محمود دولت آبادی در اختیار حضار قرار گرفت.

« پیام این روزها

خوب است که انسان رغبت کند خودش را به یاد بیاورد، سال، ماه و روز تولدش. مهم‏تر از آن خوب است از بودن و هستن خود به نسبتی از رضایت خاطر برسد. از این بابت که عمر یک باره به باد هوا نسپرده است. اما این همه در گرو شرایطی است که انسان در آن به سر می‎برد. حقیقت این است که با توجه به شرایط دشوار و بسیار نا به هنجار ضد بشری که چندی است روزگار مردمان منطقه خاور میانه را در می‎نوردد ـ عرصه‏ای که خون پاشی در آن دارد رفتاری « متأسفانه» عادی انگاشته می‎شود ـ راستش دل و دماغی برای من یکی باقی نمانده که سالروز تولد خود را جشن بینگارم، اما از آن که زندگی هم نمی‏تواند از رفتن بایستد و نباید اجازه بدهد که مرگ بر آن سیطره یابد، کوشش شما را بر یادآوری روزی از ماه مرداد که من ، محمود در آن زاده شده‎ام ، سپاس می‎گزارم و از یکایک شما و همه جوانان کشور که مرا در این روزگار به یاد آورده‎اند قدرشناسی می‎کنم.

آرزومند صلح و بهروزی

محمود دولت آبادی

پانزدهم مرداد ماه یکهزار و سیصد و نود سه ـ تهران

متن دست نویس پیام محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

در بخشی دیگر از این مراسم ؛ علی دهباشی به نمایندگی از جمع آرزوی سلامتی برای خانم سیمین بهبهانی کرد که اکنون در بیمارستان بستری است .

سیمین بهبهانی ـ عکس از علی دهباشی

از شخصیت‎هایی که در این مراسم حضور داشتند می‎توان به : نجف دریابندری، داریوش شایگان، بهاءالدین خرمشاهی، شاپور منوچهری، ایرج جمشیدی، بهرام دبیری، مسعود کیمیایی، اصغر همت، اسدالله امرایی، حسن کیائیان، داود موسایی، ناهید توسلی، سیاوش دولت‎ آبادی، نیما افراسیابی، دکنر  عبدالرحیم نجل رجیم، رامین دهدشتیان، دکتر رفعت، اردشیر رستمی، کامران عدل، نصرالله پورجوادی، آذر دولت آبادی، ارشد طهماسبی، گلاب آدینه، احسان رسول اف، ابراهیم حقیقی، جافظ موسوی ،جواد مجابی، آسیه جوادی، امید روحانی و مریم موسوی اشاره کرد.

عکس های آلبوم از : متین خاکپور

روی جلد برخی از آثار محمود دولت آبادی که به زبانهای مختلف ترجمه شده است.

 

انقلاب مشروطیت ایران .انقلابی که برای عدالت واجرای قانون پاگرفت ونخست بادووجه مشروعه ومشروطه به محاکمه واعدام شیخ فضلاله نوری نخستین تضاد آن آشکار وکمتر از دو دهه بعد بااستبداد رضاشاهی وخلع قاجار از سلطنت به محاق رفت وخواسته های آن همچنان پابرجا وگروهی این وگروهی آن پسندند

با شعرزیبای عارف قزوینی این مطلب را آغاز وبا نوشتار هایی از نویسندگان وپژ و هند گان نما وشمایی کلی از انقلاب مشروطه ارائه داده تا ارباب فضل وتاریخ نیز نظرشان را اعلام فر ما یند………هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

خوابند وكیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یك خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

عارف قزوینی……………..
بازخواني تاريخ‌نگاري اجتماعي براي نماياندن «لحظه» مشروطه

سيلاب زنده انقلاب 1906

سهند ستاری

1- بياييد براي شروع، هر واقعه تاريخي را به‌مثابه «يک شخص» تصور کنيم که گويي در دسترس ماست و سوژه‌هاي تاريخي را همراه خود به اين‌سو و آن‌سو مي‌کشد. مسلما او شخصي معمولي يا نمونه يا حتي شخصي «ممکن» نيست. بلکه در اين تصوير شاهد جنبه‌هايي از اين شخص خواهيم بود که حضورش را به‌دور از نگاه ايده‌آليستي، به سوژه‌هاي ماترياليستي يک تاريخ با تمام نيازها و شعارهايشان گره مي‌زند؛ اگرچه شايد اين پيوند به نحوي مبالغه‌آميز صورت گيرد اما آنچه براي ما مهم است کارکرد اين تصوير يعني همانا «نماياندن» است: صحنه‌اي که ساحت تاريخ را مجسم خواهد کرد يا دست‌کم به اين تجسم ياري خواهد رساند. پس «شخص» ما همراه با سوژه خود در جهانش تردد مي‌کند و تاريخ را به خود و امروز نمايان مي‌سازد. هرچند مواجهه ما به‌عنوان سوژه‌هاي ماترياليستي تاريخ با وقايع و رخدادهايش همواره با قرائتي رو‌به‌پس (retroactive) همراه است. در واقع، وقايع تاريخي پس از آنکه اتفاق افتادند مجال تحليل مي‌يابند. از اين‌رو، گفتارهاي مسلط هر دوره در خوانش‌هاي متاخر، وضعيت سوژه‌هاي تاريخ و حضورشان در زمانبندي‌هاي متداول را چندوجهي نشان مي‌دهند. پس بايد بر همين اساس خوانش رخدادهاي تاريخي را پيش برد.
2- «آدميان، خود، تاريخشان را مي‌سازند اما نه آنگونه که مي‌خواهند يا در شرايطي که انتخاب کرده‌اند»، اگر با اين عبارت مارکس، هم‌نظر باشيد، «شخص» فرضيه ما حرکت خود را در ادوار تاريخ آغاز مي‌کند و شکوه، فريبندگي، زوال، کاستي‌ها، بخت و خطرات اين جهان را کشف کرده و براي بقاي سوژه‌هايش چوب لاي چرخ جهان مي‌گذارد. اما اين شخص به شکل کج‌دارومريزي در تصويري که بازنمايي مي‌کند مدام شعارها و نيازهاي خود را تکرار مي‌کند. او مصرانه نشان مي‌دهد تغيير جهان همزمان است با لحظه حضور او.
از اين‌رو، طبق قرارمان، شخص فرضي ما، انقلابي خواهد بود با تمام شعارها و نيازهاي يک انقلاب که در بطن تاريخش رابطه ميان رخداد‌هايش را با زنده‌کردن اميدهاي ازدست‌رفته پي گرفته است: «انقلاب مشروطه»؛ انقلابي که با گذشت بيش از يک‌قرن براي سوژه‌هاي تاريخي‌اش آنقدر معاصر است که هويت اجتماعي را نه امري ذاتي بلکه به‌درستي امري سياسي- تاريخي عنوان مي‌کند و با گشت‌و‌گذار در تاريخ ايران و وضعيت وابسته‌اش، جهان خود را براي سوژه‌هاي شکل‌نيافته‌‌اش نمايان مي‌کند. اين شخص در دعواي ميان سنت و مدرنيته متولد شد اما هرآنچه تا به امروز در تاريخ‌نگاري و تحليل رفتار اين شخص ثبت شده، اغلب سياسي بوده و از بازخواني بسترهاي مادي و تاريخ اجتماعي آن پرهيز شده است. از يک‌سو، گفتارهاي مسلط در هر دوره مانع از انتشار بخشي از اسناد و منابع شده‌اند و هرچه به دوره‌هاي متاخرتر نزديک شده‌ايم امکان نماياندن لحظه انقلاب مشروطه را دشوارتر کرده‌اند. از سوي ديگر، اين تصوير روند تاريخ‌نگاري مشروطه را غالبا درگير نگاه ايده‌آليستي کرده است؛ نگاهي مبتني بر عقل ابزاري، نخبه‌محوري و برخاسته از «گفتار از بالا».
از اين‌رو، تصوير اين شخص هرچه جلوتر آمد پيچيده‌تر، مبهم‌تر و حتي گاه متنوع و متکي بر قرائت «خير» و «شر» از انقلاب مشروطه شد. حتي تصوير اين شخص، بيشتر از بالا، نمايان شد و به‌اجبار، تناقضي رفع‌ناشدني را به جان خريد؛ چرا که براي دستيابي به گفتار «پايين از تاريخ» و تاريخ اجتماعي مشروطه بايد به بسترهاي مادي آن پرداخت و براي اين مهم ناچاريم تاريخ مشروطه را از بالا بخوانيم. شايد در نگاه اول اينطور به نظر رسد که تاريخ مشروطه بسان تاريخي که به سياست گره مي‌خورد و با تغيير راديکال همراه است، مي‌تواند با چشم‌پوشي از تاريخ اجتماعي، اين واقعه را روايت کند. اما در اين مسير، مانعي منجر به کورشدن خاستگاه انقلاب مشروطه مي‌شود؛ چرا که انقلاب مشروطه سعي در پهلوزدن به تجدد داشت و تجدد ايراني لايه‌هاي تاريخي چندگانه‌اي داشته که هر لايه سلاحي بود و هست براي پاسخگويي به تاريخ اجتماعي آن. از‌ اين‌رو، براي تحليل رفتار اين شخص در تقابل با تاريخ مرسوم و نخبه‌محور بايد بر تاريخ‌نگاري اجتماعي مشروطه پاي فشرد. شايد در نگاه اول بتوان خاستگاه اين شخص را به دالي پيچيده و مبهم محدود کرد؛ يعني گفتار پايين از تاريخ. اما در حقيقت مقصود، بسترهايي مادي‌ است که در صدر مشروطه با دخالت‌هاي خود به بحران حاکميت دامن زد و و اين بحران را در آستانه انقلاب به اوج خود رساند و زمينه تغيير حکمراني را به حاکميت مردم فراهم کرد. اگر بخواهيم مشخصا به اين عوامل اشاره کنيم بايد از زمينه‌هاي «اقتصادي» و «اجتماعي» انقلاب مشروطه، وضعيت بهداشت، درمان، آموزش و امکان تحقق جامعه رفاه در ظرف همان زمان بحث کرد. از ‌اين‌رو، تاريخ‌نگاري اجتماعي با دست‌گذاشتن بر خاستگاه مادي‌ انقلاب مشروطه، به‌دنبال تبیين ساختار اقتصادي- اجتماعي ايران در قرن نوزدهم و صدر مشروطه است؛ امري که تاريخ‌نگاري نخبه‌محور همچنان از بحث درباره آن ناتوان است. به‌عنوان نمونه، باوجود آنکه روشن است در صدر مشروطه ساختار اقتصادي ايران ماقبل سرمايه‌داري بوده اما همچنان مشخص نيست دست‌کم ساختار اقتصادي ما فئودالي بوده يا نه؟ يا سهم تحولات عصر ناصري در بروز اين انقلاب چيست؟ يا نسبت نيازها و شعارهايي که در تهران مطرح مي‌شد با انگيزه‌هاي انقلابيون در جنوب يا آذربايجان يا حتي فاتحان تهران چگونه بود و چه نسبتي با وضعيت مادي و خاستگاه ايلاتي يا شهري آنان داشت؟ يا اينکه نسبت ميان بيماري‌ها و امراضي که در قرن نوزدهم فراگير بود با فرآيند تجدد چه بود و بحران‌هايي که اين نسبت براي آن دوره تراشيد چه نقشي در انگيزه انقلاب براي تجدد داشت؟ گسترش شهرنشيني و بازسازي عرصه همگاني در صدر مشروطه چه سهمي در ظهور انقلاب و پيوستن فرودستان و حاشيه‌نشينان به آرمان‌هاي مترقي مشروطه‌خواهان داشت؟ يا حتي فراتر، آيا مشروطه‌خواهاني که خواستار برقراري عدالتخانه بودند توانستند «قانون» و «عدالت» را با شرايط مادي عصر خود پيوند دهند يا نه؟ عوامل و پرسش‌هايي که نه‌تنها زمينه‌هاي امکان تجدد را بررسي مي‌کند بلکه يک گام به پيش، از امکان دعواي سنت و تجدد در صدر مشروطه و همچنين از سازگاري و همسويي شعارها و نيازهاي مشروطه‌خواهان و انقلابيون با بسترهاي عصر خود مي‌گويد. از اين‌رو، تاريخ‌نگاري اجتماعي مي‌تواند امکان مواجهه سوژه تاريخي قرن نوزدهمي را با شخصي (انقلاب مشروطه) که از سر تصادف اما براي ضرورت آن دوره فرارسيده بود فراهم کند. شخصي که باوجود تمام بيماري‌ها و رشدنيافتگي‌هايش، در حال پرسه‌زني و سرک‌کشي در تاريخي است که در آنات استثنايي تاريخ معاصر ما خود را با «منطق حقيقي تکرار» معرفي مي‌کند. از نخستين سال‌هاي حضور تجدد در ايران، اين شخص، شبح‌‌وار در تاريخ معاصر ما سرک مي‌کشد و عملا تاريخي چندوجهي را در ايران معاصر به بار آورده است. از اين‌رو، بازگويي روايت‌هاي مختلف از انقلاب مشروطه با گذشت بيش از يک قرن از لحظه ظهور و حضورش، تاريخي چندتکه را نمايان مي‌کند: تاريخي که در ادوار مختلف با گفتارهاي مسلط هر دوره، مشروطه و سوژه‌هاي انقلاب را متفاوت خوانده است. بنابراين تاريخ‌نگاري اجتماعي، معطوف به بازخواني بسترهاي مادي است، امکان پيگيري ردپاي انقلاب ۱۹۰۶ را ممکن مي‌کند و بر کارکرد تصوير آن واقعه پس از 108سال تاکيد دارد: يعني همانا «لحظه نماياندن»؛ نماياندن لحظه‌اي که خواستِ ‌گذار را به ضرورت انقلاب گره زد.
در پرونده‌اي که به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه گرد آورده‌ايم، افزون بر بازتاب‌دادن برخي قرائت‌هاي جديد از تاريخ‌نگاري مشروطه، در پي ايجاد فرصتي نو براي بازنگري در شيوه نگارش و خوانش تاريخ مشروطه نيز بوديم. از اين‌رو، براي فهم و نماياندن انقلاب مشروطه، اين «شخص» را در روايت‌ها و تحليل‌هاي برجا مانده از تاريخ‌نگاري رسمي و غيررسمي، در بسترهاي مادي‌اش دنبال کرديم. چرا که به نظر مي‌رسد مشکل اصلي ما در «تاريخ‌نگاري انقلاب مشروطه»، بازگويي انديشه ترقيخواه، توسعه عقل و علم و فن کارشناسي در اين عصر نيست، بلکه مساله اصلي، دقيقا، «فقدان تفکر تاريخي» است؛ فقداني که در زمانبندي‌هاي متداول از تاريخ مشروطه زمينه‌هايي که آشفتگي‌ها، پيامدها و دستاوردهاي سيلاب زنده انقلاب 1906 را تجربه کرده، پس مي‌زند. بنابراين، مقصود اين پرونده، نه آسيب‌شناسي اين انقلاب و نه حمله به پيامد‌هايش و نه حتي تبرئه‌کردن آن از شکست است، بلکه، صرفا، بازخواني شعارها و نيازهايش در واسطه‌اي ميان ريشه‌هاي انقلاب مشروطه، بسترهاي مادي و نتايج آن است. به عبارت ديگر، بازخواني تاريخي از پايين براي نماياندن «لحظه» انقلاب مشروطه.

انقلاب مشروطه و سیر تحول دموکراسی‌خواهی در ایران

نه شکست، نه پیروزی

فرزین وحدت

انقلاب مشروطه را می‌توان یکی از مهم‌ترین مراحل سیر تطور سیاسی و اجتماعی در راه رسیدن به دموکراسی در ایران به‌حساب آورد. اگر واقعه تنباکو را نخستین گام در این فرآیند تاریخی به‌شمار بیاوریم، انقلاب مشروطه را می‌توان دومین قدم بزرگ برای توانمند‌سازی مردمان ایران تصور کرد. اینها هر دو توسط نخبگان اجتماعی و سیاسی شروع شدند و مردم عادی را به‌دنبال خود به میدان مبارزه سیاسی کشاندند. انقلاب مشروطه در تاریخ منطقه بسیار نوظهور بود و از اولین نهضت‌های مردم خاورمیانه برای برقراری نهادهای حقوق شهروندی مدرن. محدودکردن قدرت حاکمان، تاسیس مجلس قانونگذاری که با رای (حداقل برخی از) مردم کسب مشروعیت می‌کرد، برقراری مطبوعات نسبتا آزاد، جداسازی حداقل صوری قوای مقننه، قضاییه و مجریه، از جمله نهادهایی بودند که برای احقاق حقوق شهروندی مردمان ایران در آن زمان تعبیه شده بودند. انقلاب مشروطه محصول فکری گروه‌های مختلفی از نخبگان جامعه ایران بود که تقریبا همزمان با افکار مدرن آشنا شده بودند. گروهی از تحصیلکردگان در فرنگ که اکثرا از طبقات اشرافی و بالای ایران برخاسته بودند، یکی از مهم‌ترین افرادی بودند که آرزوی اصلاحات در حوزه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران را در سر می‌پروراندند. البته نباید فراموش کرد که خود این افراد تحت‌تاثیر نسلی قدیمی‌تر از منورالفکران مانند ملکم‌خان، میرزاآقاخان کرمانی، آخوندزاده، طالب‌اف تبریزی و سیدجمال‌الدین افغانی بودند و اینها زمینه فکری افکار تجدد‌خواهی را هموار کرده بودند.
علاوه بر این گروه مستفرنگ، افرادی بودند که بیشتر تحت‌تاثیر گفتمان‌های وطنی رو به مطالبات دموکراتیک آورده بودند و به‌دنبال استقرار نهادهایی برای عملی‌کردن آن مطالبات پا در دایره انقلاب مشروطه نهاده بودند. اینها و برخی از روحانیون آزادیخواه و تجاری که در آنها افکار مدرن تا حدی نفوذ کرده بود و همچنین منافعشان در اثر سیاست‌های استعماری به مخاطره افتاده بود، توانستند جمعی از مردم کوچه و بازار ایران را برای تبدیل دستگاه سلطنت قاجار به یک پادشاهی مشروط و محدودتر تهییج کنند و اینچنین انقلاب مشروطه را ظرف چندسال به ثمر برسانند. اما همان‌طور که یکی از مورخان همزمان انقلاب مشروطه، کسروی، اذعان دارد، تعداد نسبتا کمی از تمامی مردمان ایران در فرآیند انقلاب شرکت داشتند و بعد از برقراری نهادهای مشروطه تعداد بسیار کمتری به‌صورت فعالانه در این نهادها شرکت می‌کردند. شکی نیست در پی استقرار مشروطیت، برخی از نهادهای جامعه مدنی مانند احزاب مختلف سیاسی و انجمن‌های گوناگون و نسبتا مستقل سیاسی، صنفی و حرفه‌ای نیز مشغول به فعالیت شدند. اما در آن زمان تعداد افرادی که در این حوزه‌های جامعه مدنی فعالیت داشتند نسبت به کل جامعه ایران بسیار قلیل بود. به‌طورکلی جامعه آن زمان ایران بیشتر از روستاییان و عشایر تشکیل شده بود که اکثر آنان از سواد محروم بودند. در شهرها نیز اوضاع چندان بهتر نبود و بسیاری از مردمان حتی قادر به خواندن و نوشتن نبودند.
با توجه به این نکات بسیار ساده می‌توان پی برد که چرا نهادهای جامعه مدنی که با انقلاب مشروطیت به وجود آمده بودند یا نتوانستند نضج بگیرند یا با ظهور رضاشاه به اهرم‌هایی تبدیل شدند برای اعمال سیاست‌های حاکمیت. مجلس با وجود مقاومت اولیه تبدیل شد به مجمعی برای مشروعیت‌بخشیدن به سیاست‌های دودمان جدید. انجمن‌های صنفی و حرفه‌ای نیز از طرف دستگاه حاکمه برای پیشبرد مقاصد خود مصادره شدند. مطبوعات همان آزادی نیم‌بند خود را از دست دادند و سانسور بر آنها مستولی شد. با توجه به این وقایع تحلیل برخی از پژوهشگران در مورد تجربه مشروطه بیشتر به شکوه‌ای می‌ماند که ما ایرانی‌ها به هرکاری دست می‌زنیم حاصل آن به جز شکست نیست. به‌گمان آنان ایرانیان همواره در راه رسیدن به دموکراسی و ایجاد نهادهای جامعه مدنی به تقصیر یا به سهو ناکام بوده‌اند و این را باید به پای خصلت ضددموکراتیک آنها نوشت.
اما تاریخ را می‌توان طوری دیگر نگاه کرد. شرایط وجودی انسان او را وادشته است که به‌دنبال توانمندسازی خود و آزادی باشد. و تاریخ مدرن نیز به همین اصل کلی اشاره بسیار دارد. خواست دموکراسی از این منظر ریشه در این شرایط وجودی انسان دارد که به‌صورت فرآیندی طولانی‌مدت به منصه ظهور می‌رسد. ولی این فرآیند یک خط مستقیم و تنها روبه‌بالا نیست و یک‌شبه هم به‌ثمر نمی‌رسد. مراحل مختلف و غالبا سختی باید طی شود. تشبیه کامل نیست و حق مطلب را نمی‌تواند تماما ادا کند ولی می‌تواند به روشن‌شدن قضیه کمک کند. تکوین دولت‌ملت‌های مدرن را می‌توان به زندگی فرد در دوران تجدد تشبیه کرد: از کودکی تا بلوغ. کودک می‌بایست از دبستان شروع کند، دوران متوسطه و دبیرستان را پشت‌سر بگذارد، در آزمون دانشگاه موفق شود و با سختی دوران دانشگاه را سپری کند تا بتواند به بلوغ فکری و فرهنگی دست یابد. دولت-ملت‌های جدید نیز می‌بایست از این مراحل مشکل گذار کنند و در آزمون‌های سخت، تجربه کسب کنند تا خودمختار شوند و سزاوار خودآیینی و سپس حاکمیت بر خود، یا مردم‌سالاری شوند. هیچ‌گاه مردمی که از این مراحل کسب تجربه در جهت خودمختاری و خودبنیادی عبور نکرده باشند، نمی‌توانند نهادهای دموکراتیک پایدار را به‌وجود بیاورند.
انقلاب مشروطیت را می‌توان، به صورت استعاره‌ای، «دبستان» کسب تجربه دموکراسی به شمار آورد. در این «دبستان» گروه نسبتا کوچک اما تاثیرگذاری از مردمان ایران، الفبای مردم‌سالاری را تجربه کردند؛ آن‌را در سطح کوچکی آموختند و به دیگران تعلیم دادند. این پدیده را نه می‌توان شکست نامید و نه پیروزی نهایی.
تجربه دوران مشروطیت راه را برای مراحل بعدی فرآیند دموکراسی‌خواهی در ایران باز کرد. دوران رضاشاه را می‌توان استیلای جنبه‌های اثبات‌گرای مدرنیته و محاق جنبه‌های دموکراتیک تجدد نامید. در آن دوران مبانی صنعتی‌شدن، نظامی‌گرایی و اقتدار دیوان‌سالاری متمرکز، به «امر ملوکانه» ریخته شد. از سوی دیگر، موسسات جامعه مدنی یا از حیز انتفاع ساقط شدند یا اهرمی شدند در دستان حاکمیت برای اعمال حکومت و کنترل بهتر و کارآمدتر بر مردمان ایران. اما تجربه انقلاب مشروطه با تمام نواقص و کاستی‌هایش، راه را برای گسترش مطالبات شهروندی هموار کرد. به‌سختی می‌توان تصور کرد که بدون تجربه انقلاب مشروطه جنبش‌های بعدی مردمان ایران امکان‌پذیر بودند. آبشخورهای اصلی نهضت ملی‌کردن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق بدون شک ریشه در انقلاب مشروطیت داشت. فکر رهایی از استیلای خارجی مرهون اصول استقلال‌طلبی از استبداد انقلاب مشروطه بود. قیام و انقلاب۵۷ نیز بر مبنای همین اصول استقلال‌طلبی و آزادی‌خواهی که ریشه در انقلاب مشروطه داشت شکل گرفته بود. البته قیام۵۷ مولفه‌های متعددی داشت، اما به هر تقدیر، آن اصول مترقی مشروطه در این قیام نیز متجلی شد و فکر اصلاحاتی که پیش آمد تا مقدار مهمی وام‌گزار اصول دموکراتیک مشروطیت بود. به همین ترتیب می‌توان مدعی شد که جنبش مدنی ایران که تا این حد خود را با قدرت و صلابت نشان داد حاوی اصول اصلی انقلاب مشروطیت بود که در بطن جامعه رسوخ کرده است و جزیی لاینفک از ذهنیت بسیاری از اقشار جامعه ایران شده است.
بر این اساس به انقلاب مشروطیت باید به‌صورت اولین تجربه مهم ایرانیان برای رسیدن به دموکراسی نگاه کرد. این تجربه را نه می‌توان موفقیت کامل خواند و نه شکست. بدنه اجتماع مانند فرد، احتیاج به رشد و کسب بلوغ سیاسی و اجتماعی دارد. و این نوع بلوغ تنها با تجربیاتی مانند انقلاب مشروطه و موج‌های بعدی که به وجود آمد، میسر می‌گردد. البته نباید این حرف به غایت‌گرایی تعبیر شود، چه رسیدن به هدف غایی دموکراسی در برخی موارد ناممکن می‌تواند باشد (برای مثال تجربه روسیه و انقلاب‌های قرن بیستم آن‌را در نظر بگیرید). اما آنچه محتوم است اینکه بدون انباشت تجربیات سیاسی و اجتماعی که ذهنیت جامعه را به سوی پذیرش دموکراسی آماده کند، دستیابی به مردم‌سالاری ناممکن است. از طرف دیگر هنگامی که یک جامعه به ذهنیت ملزوم برای دموکراسی رسید و نهادهای مربوطه را تاسیس کرد، این دیگر پایان کار نیست. مانند این نیست که ما هنگامی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدیم می‌توانیم به دانش و مدرک خود راضی باشیم. برای نگاه‌داری از دموکراسی و نهادهای جامعه مدنی همواره باید کوشید و در نهادهای جامعه مدنی فعال بود تا به ارکان آن خدشه‌ای وارد نشود.

مروری بر بخش تاریخ‌نگاری کتاب «انقلاب مشروطه ایران»

تاریخ‌نگاری چندوجهی؛ نگاه‌های متکثر

محمدابراهیم فتاحی . مترجم و پژوهشگر تاریخ

بسیاری از اندیشمندان تاریخ معاصر ایران بر این باورند که انقلاب مشروطه میراثی چندوجهی در تاریخ ایران مدرن از خود برجای گذاشته است؛ میراثی که بسیاری از آنان کماکان به بخشی از فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران تبدیل شده‌اند. در این میان شکل‌گیری سنت تاریخ‌نگاری مدرن، از جمله میراث‌های گرانسنگ این انقلاب به شمار می‌رود. برای ثبت و تحلیل اتفاقاتی که بیش از صدسال پیش در ایران به وقوع پیوست و نام انقلاب مشروطه به خود گرفت، نوشته‌های زیادی به رشته تحریر درآمده است؛ از مقالات روزنامه‌ها و متن خطابه‌های مشروطه‌خواهان گرفته تا کتاب‌های مفصلی که برای وقایع‌نگاری مشروطه و تحلیل آن از زوایای مختلف نوشته شده است. یکی از تازه‌ترین آثار در این زمینه، مجموعه‌مقالاتی است که به مناسبت یکصدمین سالگرد این انقلاب گردآوری و تحت عنوان «انقلاب مشروطه ایران» به فارسی منتشر شده است. نوشتار حاضر در واقع با مروری بر این اثر، اهمیت آن را در سنت تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه تحلیل کرده است.
ساختار کلی کتاب شامل پنج بخش اصلی و 22 گفتار است. اما بخش‌بندی پنجگانه آن به‌صورتی است که عملا برخلاف دیگر آثار مرتبط، ابعاد گوناگون انقلاب مشروطه را مورد توجه قرار داده و از این منظر می‌توان آن را «دانش‌نامه» کوچک و پژوهشی از انقلاب مشروطه تلقی کرد. در این بخش‌ها به ترتیب موضوعات مهم تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه، دولت‌سازی، ملت‌سازی، ابتکارات فرهنگی و هنری و چشم‌اندازهای فراملی بررسی شده‌اند. با توجه به اهمیت بخش نخست، این نوشتار در پی آن است تا گزارشی درباره این بخش، یعنی تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه ارایه کند.
در مهم‌ترین گفتار از بخش تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه در مجموع دیدگاهی مطرح شده است که عمدتا معطوف به روش‌هایی است که براساس آن، تاریخ‌نگاران بررسی‌های خود را پیش برده‌اند. در این گفتار به مفاهیم فرآیند‌ها و عملکردهای تاریخ‌نگاران توجه شده و این نظر مطرح است که تامل درباره عملکردهای تاریخ‌نگاران فعالیتی بسیار پیچیده‌تر از صرف توجه به مباحث رایج بین داده‌ها و تاویل یا تحقیق و تحلیل است. به باور نویسنده، این امر مستلزم توجه جدی‌تر به زمینه‌ها، دغدغه‌ها و تاثیراتی است که عملا انتخاب‌های تاریخ‌نگاران را در منظورکردن یا نادیده‌گرفتن یا برتری‌دادن چهره‌ها و حوادث خاص شکل داده‌اند. نویسنده در این بخش مفهوم «ظرفیت» را به‌منظور بررسی عملکردهای هریک از تاریخ‌نگاران به کار می‌گیرد و بر این باور است که تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه ایران نیز عملا بیانگر «ظرفیت و توانمندی» جمعی و فردی نویسندگان آن بوده است. بر این اساس شرایط فرهنگی، مادی و سیاسی تاریخ‌نگاران در پدیدآوری آثار آنان، نه عناصری تزیینی، بلکه عواملی بنیادی در شکل‌دهی به یک اثر تاریخی به‌شمار می‌آیند. به بیان دیگر پژوهش و نویسندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری تاثیرات ایدئولوژیکی، سیاسی، فرهنگی و منابع را درون چارچوبی شکل‌یافته توسط پژوهندگان آن، در هم می‌آمیزند. ارتباط بین دغدغه‌های ذهنی و اولویت‌های روایت‌گران و مردم و نیز فرهنگی که در آن عمل می‌کنند و در مجموع «ظرفیت» خود را برای «شناخت» موضوع موردمطالعه شکل می‌دهند امری است که نمی‌تواند نادیده گرفته شود. این امر را می‌توان در بررسی‌های مشروطه از سوی کسروی در دهه 1310، ملک‌زاده و طاهرزاده بهزاد در دهه‌های 1320 و 1330، آدمیت و آبراهامیان در دهه‌های1350 و1360، بیات، فورن و آفاری در دهه 1370، یا توکلی‌طرقی و نجم‌آبادی در سال‌های اخیر ملاحظه کرد:
«آثار یادشده نه‌تنها آمیزه‌هایی از عناصر شخصی و فرهنگی را در شکل‌گیری روایت‌های تاریخی نشان می‌دهند، بلکه بیانگر گفت‌وگوهای جاری در حیطه تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه‌اند. در نخستین بررسی‌های مرتبط با انقلاب مشروطه عناصر اتوبیوگرافی با اولین معنابخشی به رویدادها و تجربیات سال‌های مشروطه‌خواهی ترکیب شده‌اند؛ به گونه‌ای که کنشگران نخستین، تجربیات خود را با تفسیر و تاویل‌های روایتی یکسان پنداشته و آنها را با یکدیگر تلفیق کردند. اثر ناظم‌الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، متون اولیه و اصلی (تلگرام‌ها، شب‌نامه‌ها و مکاتبات) با خاطرات روزانه/یادداشت‌ها و بررسی آرای سیاسی مشروطه‌خواهان – ترکیبی از ائتلاف علمای میهن‌پرست و روشن‌بین و اصلاح‌طلبان برخوردار از پیشینه روشنفکری، اداری و تجاری- در هم آمیخته است. در دهه‌های 1310 و 1320، تجربیات، خاطرات و آرمان‌های فردی آمیخته با روایت‌های گسترده‌تر مبارزه، ترقی و مشروطه‌خواهی وارد نوشته‌های کسروی و ملک‌زاده شد. این دو روایت بر موضوعات انتخاب‌شده اعم از سکولاریسم و خطرات دسته‌بندی‌های قومی و جناحی برای آرمان ملی (کسروی) یا نقش برخی گروه‌ها و افراد (ملک‌زاده) تاکید دارند. کسروی و ملک‌زاده همانند ناظم‌الاسلام کرمانی و دولت‌آبادی، رویدادهای این دوره را درون روایتی ساختارمند و قوی از رقابت سیاسی مشروطه‌خواهان و مخالفان آن قرار دادند. کاربرد اصطلاحات «مشروطه و مشروطیت» در عناوین آثار یادشده، این موضوع سیاسی را در کانون روایت تاریخی قرار داد و این رویه همچنان در بررسی‌های تاریخی این دوره باقی مانده است.» (ص61)
با این حال به باور نویسنده بررسی‌های مشروطه در دهه‌های 1360 و 1370 به‌لحاظ جامعیت پژوهشی و مفهومی، کاملا متحول شده‌اند. به‌گونه‌ای که مثلا رویکردهای کسروی و کرمانی نسبت به مردم/ملت ایران به‌عنوان عامل سیاست مشروطه‌خواهی بر اساس پژوهش‌های نظام‌مندانه‌تری به‌صورت پیوند بین سیاست و اندیشه ناسیونالیستی و کنش‌باوری (activism) در آثار کدی و بیات مورد بررسی قرار گرفتند. در همین ارتباط پیوند مشروطه‌خواهی با مفاهیمی همچون ترقی و روشنگری در آثار کرمانی، کسروی و آدمیت به تحلیل جایگاه مشروطه‌خواهی در فرآیند تحول سیاسی و اجتماعی موسوم به مدرنیته تغییر یافت. در روایت‌های مبتنی بر این دیدگاه، مشروطه‌خواهی به صورت دگرگونی‌های اداری، آموزشی و اصلاحات حقوقی و گسترش هویت‌های طبقاتی مدرن، فعالیت‌های اقتصادی و نهایتا دیدگاه‌های مختلف سیاسی دیده شده است. بر این اساس، آبراهامیان در دهه 1360 و جان فوران در دهه بعدی بررسی‌های گسترده‌ای از تاریخ ایران ارایه کرده‌اند که طی آن انقلاب مشروطه در آن، موضوعی بسیار مهم تلقی شده است. روایت آبراهامیان تغییر بنیان‌های اجتماعی سیاست در ایران را در فاصله بین انقلاب مشروطه و انقلاب سال 1357 بررسی کرده است. از سوی دیگر فوران نیز دگرگونی جامعه و سیاست را بر اثر نفوذ نظام سرمایه‌داری جهانی و پیدایش وابستگی نسبی درون این سیستم را مدنظر قرار داده است:
«این تلاش‌ها برای تلفیق بررسی‌های انقلاب مشروطه در قالب گسترده تغییرات جهانی و تحلیل اجتماعی، با پژوهش‌هایی درباره پیچیدگی جنبش‌های سیاسی و اجتماعی، دیدگاه‌ها و علایق همگرا یا متضاد در اوایل سده بیستم ایران همزمان شد. این امر برخی از روایت‌های رایج و دیرینه عصر انقلاب را پیچیده و از یکدیگر جدا کرد. روایت‌هایی که علما و دولت، سکولاریسم و مذهب یا مشروطه‌خواهان را با مخالفان مشروطه در برابر هم قرار داده بود. بررسی‌های انقلاب مشروطه که در ادامه از سوی ونسا مارتین، بیات و آفاری صورت گرفته است، در واقع تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه ایران را دقیق‌تر کرد. چراکه دربردارنده تصاویری منسجم و متنوع از ائتلاف‌های چندگروهی، تغییر و جابه‌جایی اتحادها، تضاد منافع و آرمان‌های پیچیده بود. دستاوردهای این بررسی‌ها در مجموع بیانگر طرز تفکر رایج در تاریخ‌نگاری مدرن است که در آن، هدف اساسی تاریخ‌نگاران و متون تاریخی، نقد و اصلاح آثار پیشینیان است. بر این اساس تاریخ‌نگاران مدرن دیدگاه اسکار وایلد را مبنی بر اینکه «حقیقت به ندرت خالص است و هرگز ساده نیست»، به‌عنوان اصل راهنما مدنظر دارند. با اینکه وجهی از این تفکر، متضاد به نظر می‌رسد و در واقع نشان‌دهنده شیوه رقابتی کار دانشگاهی است، اما منظر بحث‌برانگیز دیگری در آن به چشم می‌خورد که بر اساس آن نویسندگان مورداشاره روایت‌ها و تفاسیر قبلی را نیز به‌صورت تعاملی به کار می‌گیرند. آنان انواع گوناگون از روایت را با تردید نسبت به اظهارات بیش‌ازحد ساده‌شده در اختیار خواننده قرار می‌دهند و خواستار اعاده پیشگامان ازیادرفته یا در حاشیه‌مانده به هنگام ثبت تاریخی هستند.» (ص63).
رضا افشاری طی مقاله‌ای تاریخ‌نگاران پیشگام انقلاب مشروطه ایران را به سه دسته مختلف تقسیم کرده است که عبارتند از تاریخ‌نگاران پوپولیست، نخبه‌گرایان و سنت‌گرایان. بر اساس این دسته‌بندی، تاریخ‌نگاران دسته نخست از جمله احمد کسروی، در بررسی‌های خود بر مردم عادی تمرکز کرده و مجاهدین تبریز را ستوده‌اند. تاریخ‌نگاران نخبه‌گرا همانند فریدون آدمیت یا ابراهیم صفایی بر اصلاح‌طلبان و قهرمانان ملی تاکید کرده‌اند. تعبیر سنت‌گرایان از جمله ناظم‌الاسلام کرمانی و مهدی شریف‌کاشانی از تاریخ انقلاب مشروطه ایران، عمدتا جانبداری از مجتهدان هوادار مشروطه است. به باور او بسیاری از نویسندگان تاریخ انقلاب مشروطه نه تاریخدان به معنای دانشگاهی کلمه بلکه عمدتا راوی یا داستان‌نویس بودند. آنان درواقع رویدادها را بر اساس روایت خود نقل کرده، چهره‌ای را به‌عنوان چهره اصلی نمایش داده‌اند یا در واقع به‌عنوان قهرمان خود توصیف کرده‌اند. این چهره یک روحانی سرشناس، شیخی نظیر ثقه‌الاسلام (فتحی)، یک داشناک ارمنی نظیر یپرم‌خان (رایین) یا یک جوانمرد نظیر ستارخان (امیر خیزی) باشد.
با توجه به خط سیر یادشده در یک جمع‌بندی کلی از بخش نخست کتاب تاریخ انقلاب مشروطه ایران می‌توان گفت که جریان تاریخ‌نگاری انقلاب از ابتدای شکل‌گیری تاکنون روندی تکوینی داشته است. به گونه‌ای که هم‌اکنون تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطه از تقدم یا برتری چهره‌هایی خاص به پژوهش‌هایی دقیق‌تر، جامع‌تر و همچنین تفسیرهایی متنوع و چندوجهی تغییر یافته است و این امر موجب شده است تا پایه‌های رهیافتی متفاوتی ایجاد شود؛ رهیافت‌هایی که صرفا بر تبیین یک‌سویه و انباشت صرف داده‌ها معطوف نیست. از این منظر می‌توان گفت انقلاب مشروطه در نهایت به شکل‌گیری یک سنت تاریخ‌نگاری چندوجهی در ایران منتهی شده است؛ سنتی که به نظر می‌رسد تاثیر آن درخصوص بررسی دیگر تحولات تاریخ ایران معاصر نیز به خوبی قابل مشاهده است؛ به گونه‌ای که به نظر می‌رسد جریان تاریخ‌نگاری معاصر را از «دوگانه‌انگاری» به سوی نگاه‌های متکثر کشانده است.
چالش‌های تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطیت ایران

بدفهمی‌ها و بدخوانی‌های تاریخی

لطف‌الله آجدانی

در حوزه تاریخ‌نگاری و تاریخ‌پژوهی، آثار پدیدآمده را به دو گروه منابع اصلی تاریخی و تحقیقات جدید تاریخی تقسیم کرده‌اند. منابع اصلی تاریخی شامل آثاری هستند که پدیدآورندگان آن در زمان وقایع تاریخی مورد بررسی حضور داشتند. منابع اصلی تاریخ‌نگاری عصر مشروطه را می‌توان در قالب‌های مختلف اسناد آرشیوی، نامه‌ها و مکاتبات، یادداشت‌های خصوصی، اعلامیه‌ها، شبنامه‌ها، روزنامه‌ها، خاطرات و زندگینامه‌ها، رسایل سیاسی و تاریخ‌نگاری‌های مدون جست‌و‌جو کرد. اما پدیدآورندگان تحقیقات جدید تاریخی از نظر زمانی با وقایع تاریخی فاصله دارند. اعتبار علمی هر تحقیق تاریخی تا حدود زیادی به میزان و چگونگی استفاده تحقیقات جدید از منابع اصلی تاریخی بستگی دارد.
هرچند بسیاری از محققان تحقیقات جدید تاریخی می‌کوشند تا با افزایش میزان استناد و ارجاع خود به منابع اصلی، میزان اعتبار پژوهشی اثر خود را افزایش دهند، اما از آن میان غالب تاریخ‌پژوهان با چگونگی استفاده از منابع اصلی تاریخی آشنایی چندانی ندارند و به صرف استناد و ارجاع به منابع اصلی محدود شده‌اند. در حالی که صرف استناد به متن منابع اصلی و اسناد تاریخی الزاما اصالت و صحت تاریخی یک پژوهش و مستندات آن را احراز و اثبات نمی‌کند. میزان توانایی پژوهشگر در چگونگی نقد متون و اسناد بسیار اهمیت دارد. محقق تیزبین تسلیم یک سند نمی‌شود مگر آنکه سندیت آن سند نیز اثبات شود. نقد منابع و متون و اسناد تاریخی، ضرورت بسیار مهمی است که در غالب آثاری که به نام تاریخ‌پژوهی -از جمله در حوزه مشروطه‌شناسی- از در و دیوار منتشر می‌شود، با درجات متفاوتی مغفول مانده است.
فقدان یا ضعف آگاهی‌های کافی روش‌شناختی علمی درباره منابع اصلی تاریخی، بسیاری از پژوهشگران بعضا نامدار را دچار پاره‌ای از لغزش‌ها و گاه اشتباهات اساسی در توصیف و تحلیل تاریخ کرده است. درست است که یک منبع اصلی تاریخی به سبب همزمانی آن با وقایع تاریخی یا نزدیک‌بودن به زمان حوادث، اهمیت فراوانی دارد، اما اهمیت همزمانی تاریخی یک منبع اصلی تاریخی، الزاما همزبانی آن را با واقعیت‌های تاریخی اثبات نمی‌کند. مهارت و هنر محقق تاریخ، یکی همین دقت در متون و اسناد و منابع اصلی و نقد آن برای درک و ارزیابی معقولانه میزان همزبانی منابع با واقعیت‌های تاریخی است.
هرچند همزمانی نویسنده یک اثر با وقایع تاریخی می‌تواند یک نکته مثبت در نزدیکی به واقعیت باشد، اما همین همزمانی می‌تواند از نقشی دوگانه در دوری از واقعیت و سانسور و تحریف آن نیز برخوردار باشد. میزان و چگونگی این نقش احتمالی می‌تواند ریشه در میزان و چگونگی بازیگری یا تماشاگری نویسنده در برابر وقایع تاریخی همزمان با نویسنده و موضوع اثر نویسنده باشد. بر محقق پژوهش‌های جدید تاریخی در استفاده از متون و منابع اصلی تاریخی نباید پوشیده بماند که چون نویسنده یک منبع اصلی تاریخی در زمان حوادث قرار دارد، ممکن است و می‌تواند نگرش و نگارش او متاثر از تب‌و‌تاب حوادث باشد. این تاثیرپذیری آنگاه که مورخ همزمان با حوادث تاریخی از نقش بازیگر برخوردار باشد، بیشتر خواهد بود. در برآیند چنین تاثیرات منفی ناشی از بازیگری مورخ، راه برای ورود پاره‌ای تعصب‌ها و یک‌سونگری‌های جانبدارانه در اثری که به نگارش درمی‌آید، هموار می‌شود. محمد ناظم‌الاسلام‌کرمانی مولف «تاریخ بیداری ایرانیان» و یحیی دولت‌آبادی نویسنده «خاطرات یحیی» از این جمله‌اند.
وانگهی همزمانی مورخ با حوادث تا حدودی می‌تواند مانع دریافت و رهیافت او به بعضی از اسناد و مدارک و آگاهی‌های پنهان‌مانده‌ای که با گذشت زمان به دست داده خواهد شد، شود، در مقایسه نویسندگانی چون ناظم‌الاسلام‌کرمانی و یحیی دولت‌آبادی، هرچند هر دو بازیگر صحنه سیاسی روزگار خود هستند، اما چون دولت‌آبادی خاطرات خود را با فاصله زمانی از صدر مشروطیت ثبت و نگارش کرده است. وی این امکان و فرصت را داشته تا به بعضی از آگاهی‌های نویافته دسترسی داشته باشد و در همان حال به سبب آنکه مشاهدات خود را با گذشت زمان ثبت و نگارش کرده ممکن است بعضی از خاطراتش دستخوش پاره‌ای فراموشی شده و در توصیف جزییات واقعه دقت توصیف نویسنده‌ای که همزمان یا از نظر زمانی نزدیک‌تر به وقایع، به توصیف واقعه پرداخته است را فاقد باشد. پژوهشگر تحقیقات جدید تاریخی نباید این ظرافت‌ها در نگاه و استفاده از منابع اصلی را از دیده دور دارد. وانگهی نویسنده‌ای چون سیداحمد تفرشی، مولف «روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران» باوجود حضور زمانی و مکانی خود در حوادث مشروطیت، از آن‌جهت که یک بازیگر سیاسی و عضو هیچ‌یک از گروه‌ها و دسته‌بندی‌های سیاسی عصر مشروطه نیست و در جایگاه یک تماشاگر سیاسی و عادی به ثبت و گزارش مشاهدات و شنیده‌های خود پرداخته است، توصیف وی از وقایع، تا حدود زیادی از بسیاری از تعصبات و یکسو‌نگری‌های جانبدارانه ناشی از نقش بازیگرانه سیاسی دور مانده است.
جدای از همزمانی نویسنده اثر تاریخی و پدیدآمده درباره حوادث تاریخی، فاصله مکانی نویسنده نیز اثرات و تبعات مختلف و چندگانه‌ای در میزان و چگونگی صحت‌و‌سقم توصیف و تحلیل مورخ دارد. مورخی که همزمان با حوادث در مکان حوادث حضور دارد تحت‌تاثیر تب‌و‌تاب حوادث در مقایسه با مورخی که به سبب دوری از مکان حوادث کمتر تحت‌تاثیر تب‌و‌تاب حوادث است، از امکان بیشتری برای جانبداری و یکسونگری برخوردار است و در همان حال توصیف وی از جزییات حوادث در مقایسه با نویسنده‌ای که دور از مکان حوادث است می‌تواند دقیق‌تر باشد. گزارش‌های توصیفی ناظم‌الاسلام‌کرمانی از مشروطه که همزمان و هم‌مکان با حوادث مشروطه در تهران حضور داشته است در مقایسه با ادوارد براون که همزمان با مشروطه اما دور از مکان حوادث به نگارش کتاب خود درباره مشروطیت ایران پرداخته، نمونه‌ای از این جمله است. همچنان که آگاهی‌ها و توصیف وقایع مشروطه در آذربایجان از سوی احمد کسروی در کتاب «تاریخ هجده‌ساله آذربایجان» به سبب هم‌مکانی کسروی با آن حوادث در مقایسه با آگاهی‌ها و توصیف کسروی در کتاب «تاریخ مشروطه ایران» از وقایع مشروطیت در تهران، به سبب دوری مکانی او از تهران، دقیق‌تر است.
یکی از چالش‌های مهم در بازشناسی تاریخ مشروطیت ایران، بی‌توجهی یا کم‌توجهی به خاستگاه و جایگاه طبقاتی، اقتصادی و شغلی مورخان و پژوهشگران مشروطه‌شناس است. میان نگرش و نگارش یک مورخ و پژوهشگر برخاسته از خاستگاه اشرافیت با مورخ و پژوهشگر برخاسته از طبقات متوسط شهری، یا روستایی تفاوت و گاه تضادهای ناشی از منافع و مطالبات اقتصادی و طبقاتی دیده می‌شود.
در این میان، از مهم‌ترین چالش‌های تاریخ‌نگاری و تاریخ‌پژوهی در حوزه تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، سیاست‌زدگی است. من نافی برخورداری یک مورخ و پژوهشگر از یک نگرش ایدئولوژیک و سیاسی نیستم. اما از برایر این واقعیت نمی‌توان و نباید گریخت که هرچند نگرش‌های ایدئولوژیک و سیاسی خواه و ناخواه و با درجات متفاوتی بر نگرش‌ها و نگارش‌های تاریخی اثر می‌نهد، اما غلبه حضور نگرش ایدئولوژیک و سیاسی که از آن باید به ایدئولوژی‌زدگی و سیاست‌زدگی تعبیر کرد، نگرش تاریخی و نگارش مورخ را دچار افراط‌وتفریط می‌کند. ادراک و گزارش تاریخی و تحلیل آن باید معطوف به نزدیک‌شدن به واقعیت‌های تاریخی باشد؛ نزدیک‌شدن به واقعیت‌ها فارغ از تعلقات و دلبستگی‌های ایدئولوژی و سیاسی ما. واقعیت‌ها آنگونه که هستند و نه آنگونه که دوست داریم و می‌خواهیم باشد. از تبعات نگرش‌ها و نگارش‌های ایدئولوژی‌زده و سیاست‌زده، تاریخ‌سازی به‌جای تاریخ‌نگاری است؛ شکل‌گیری دروغ، تحریف، سانسور و جعل تاریخ، از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر و سیاست‌زدگی است. آفتی که با درجات متفاوتی در آثار غالب مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت ایران را در قالب‌ها و اشکال مختلف ناسیونالیسم‌گرایی افراطی، لیبرالیسم‌گرایی افراطی، سوسیالیسم‌گرایی افراطی، سنت‌گرایی افراطی، تجدد‌گرایی افراطی، دموکراسی‌طلبی افراطی، غرب‌گرایی افراطی و غرب‌ستیزی افراطی دربرگرفته است.
جزمیت و مطلق‌اندیشی از ویژگی‌های ایدئولوژی‌زدگی و سیاست‌زدگی است. همین رویکرد ایدئولوژی‌زده و سیاست‌زدگی و افراط و تفریط‌های ناشی از آن است که در نگرش و نگارش عده‌ای از مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت و معاصر ایران، شخصیتی چون شیخ فضل‌الله نوری یکسره قهرمان اسلام‌خواهی و مبارزه با غرب‌زدگی تلقی و معرفی می‌شود و در تلقی و معرفی عده‌ای دیگر یکسره مرتجع و استبدادی. گروهی رضاشاه را یکسره قهرمان ترقی‌خواهی و تجدد و در خدمت کشور و ملت تلقی و معرفی می‌کنند و عده‌ای دیگر او را یکسره مزدور بیگانه و خائن به کشور و ملت. همچنان‌که عده‌ای جانبدارانه نقش روشنفکران عصر مشروطه را به شیوه‌ای مبالغه‌آمیز تا عرش بالا می‌برند و نقش روحانیان عصر مشروطه را تا فرش فرومی‌کاهند. صورت دیگر این افراطی‌گری و مبالغه و تقلیل را می‌توان در میان گروهی دیگر از مورخان و پژوهشگران تاریخ مشروطیت در رویکرد جانبدارانه و مطلق‌انگارانه در تلقی و معرفی نقش روحانیان و ستیزه و ضدیت مطلق‌انگارانه آنان با روشنفکران عصر مشروطه بازجست.
در غالب رویکردهای تاریخ پژوهشی در تاریخ معاصر ایران از جمله در حوزه مشروطه‌شناسی، شخصیت‌ها و جریان‌های تاریخی در قالب یک الگوی تک‌خطی مستقیم نگریسته می‌شوند. در این شیوه از نگرش و نگارش، تلاش می‌شود هر شخصیت تاریخی به طور مثال افکار و نقش شخصیت‌هایی چون شیخ فضل‌الله نوری و ملکم‌خان و آخوند‌زاده و تقی‌زاده و رضا‌شاه یکسره مثبت یا منفی تلقی، ارزیابی و معرفی شوند. حال آنکه این شیوه ضد تاریخی، مورخ و پژوهشگر تاریخ و خوانندگانش را از واقعیت‌های تاریخی دور می‌کند زیرا در این رویکرد تک‌خطی، چهره‌ها و کاراکترهای چندگانه و متفاوت و گاه متضاد یک شخصیت در شرایط و مقاطع مختلف نادیده گرفته می‌شود و مغفول می‌ماند. به عنوان مثال شیخ‌فضل‌الله نوری زمان مهاجرت صغری با شیخ فضل‌الله نوری زمان مهاجرت کبری و شیخ‌فضل‌الله نوری زمان تشکیل مجلس مشروطه و تدوین متمم قانون اساسی و شیخ‌فضل‌الله زمان استبداد صغیر و یا شیخ‌فضل‌الله زمان فتح تهران، تا حدود زیادی و به تبعیت از متغیرهای ناشی از شرایط متفاوت و مختلف، با یکدیگر متفاوت و گاه متضاد هستند و لاجرم داوری و نتیجه یکسان از یک شخصیت بدون توجه به این تفاوت‌ها و گاه تضادها، پژوهشگر و خواننده را به گمراهی و انحراف از توجه به زوایای مختلف و نیز تحول افکار و نقش چندگانه یک شخصیت تاریخی در می‌افکند؛ آسیبی جدی که گریبان بسیاری از مورخان و پژوهشگران گاه به غایت مدعی و به همان اندازه کم‌سواد در ایران را گرفته است.
ستیزه داوری‌های مطلق‌اندیشانه در حوزه مشروطه‌شناسی و تاریخ معاصر ایران با رویکرد ضد‌روشنفکری و ضد‌تجدد را می‌توان به روشنی و با درجات متفاوتی در پاره‌ای از نگرش و نگارش و مواضع نویسندگانی چون موسی نجفی، موسی حقانی، یعقوب توکلی، احمد رهدار، شهریار زرشناس، خسرو معتضد، مهدی انصاری، عباس سلیمی نمین و غلامعلی حداد عادل بازجست. همچنانکه رویکرد ایدئولوژی‌زده با رویکرد جانبداری مطلق‌اندیشانه در دفاع از روشنفکری و تجدد و گریز از دین و روحانیان و گاه ستیز با آن را نیز با درجات متفاوت و در اشکال مختلف می‌توان در پاره‌ای از نگرش و نگارش نویسندگانی چون یحیی دولت‌آبادی، احمد کسروی و فریدون آدمیت نشان داد.
از دیگر چالش‌های مهم تاریخ‌نگاری و تاریخ پژوهشی در حوزه مشروطه‌شناسی، پاره‌ای بدفهمی‌ها و بدخوانی‌های تاریخی ناشی از ناهمزمانی بار معنایی واژگان است. واژه «ملت» و «حریت» و کاربرد آن در متون برجای‌مانده از غالب روحانیان عصر قاجار و مشروطه، نمونه‌ای از این جمله‌اند. کاربرد این واژگان در رسایل سیاسی و مکتوبات برخی از علما و روحانیان، بسیاری از پژوهشگران تاریخ را دچار این بدفهمی و بدخوانی کرده است که کاربرد و دفاع عالمان دین از این واژگان را به سود هم‌آوایی آنان با مفاهیم جدید ملت و آزادی در فلسفه سیاسی جدید تلقی و معرفی کرده‌اند. حال آنکه همان‌گونه که ماشاءالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» به تفصیل و مستند و مستدل بررسی کرده و نشان داده است، کاربرد این واژگان در بسیاری از رسایل و مکتوبات عالمان دینی مشروطه‌خواه به طور عمده بار معنایی دین‌مدارانه داشت و قابل تطبیق با مفاهیم این واژگان در فلسفه سیاسی جدید نیست. چنانکه «ملت» در زبان و فهم غالب عالمان دینی کاربردی منطبق با مفهوم شریعت و پیروان شریعت داشت. و آنگاه و آنجایی که سخن از حقوق ملی به میان آورده‌اند به‌طور عمده به حقوق دینی و حقوق پیروان شریعت نظر داشته‌اند و نه ملت و حقوق ملت در مفهوم جدید آن در فلسفه سیاسی جدید. کاربرد واژه «حریت» و دفاع از آن نیز در ذهن و زبان غالب علما و روحانیان مشروطه‌خواه نه ناظر به مفهوم جدید آزادی، بلکه بر مفهوم بنده آزاد در مقابل بنده عبد دلالت داشت.
نمونه دیگری از بدخوانی‌های تاریخی درباره مشروطیت را می‌توان هم در میان گروهی از نویسندگان عصر مشروطه در تقلیل بسیاری از مفاهیم و نهادهای جدید سیاسی با هدف همانندسازی‌ها و انطباق دادن‌ها با اسلام و همذات‌پنداری و این‌همانی‌ها در میان گروهی از روشنفکران و روحانیان مشروطه‌خواه و هم تداوم آن را در پژوهش‌های مورخان و پژوهشگران مشروطه‌شناس ادوار بعدی جست‌و‌جو کرد و به دست داد. تلاش مصلحت‌اندیشانه روشنفکرانی چون میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله و میرزایوسف‌خان مستشارالدوله در همانند‌سازی‌های اسلام و مشروطیت با هدف کاهش مخالفت‌های نیروهای مذهبی با مشروطیت، تا جایی که مدعی می‌شوند اصول مشروطیت و قوانین ترقی و تجدد غربی از اسلام اخذ شده است و مفاهیمی چون آزادی در مشروطیت همان امر به معروف و نهی از منکر در اسلام است، نمونه‌ای از این همانندسازی‌های در مفاهیم و نهادهای جدید و کارکردهای آن است، که در کتاب‌های «روشنفکران ایران در عصر مشروطیت» و «اندیشه‌های سیاسی در عصر مشروطیت» به تفصیل به آن پرداخته‌ام. همچنان‌که صورت دیگر این کژتابی را با درجات متفاوتی در افکار و مواضع غالب عالمان دینی و روحانیانی چون نایینی و محلاتی و آقا نجفی اصفهانی مشروطه‌طلب و اقدام آنان برای دفاع شرعی از مشروطیت و تطبیق اسلام و مشروطیت از طریق تقلیل مفاهیم و نهادهای جدید برای همانند‌سازی آن با شریعت دینی که به تفصیل در این‌باره در کتاب «علما و انقلاب مشروطیت ایران» به آن پرداخته‌ام، بازیافت. این نگاه غالب روحانیان مشروطه‌طلب که مشروطه از اسلام اخذ شده است و اسلام‌خواهی همان مشروطه‌خواهی و مشروطه‌خواهی همان اسلام‌خواهی است و همه اصول و قوانین مشروطیت و اساس تمدن و ترقی غرب از قرآن و سنت و احادیث اخذ شده است، نمونه‌هایی از خوانش‌‌های تاریخی در درک مفاهیم و نهادهای جدید برخاسته از دموکراسی غربی است که مانع شناخت صحیح از غرب و تجدد غربی و نسبت واقع‌بینانه غرب و تجدد و دموکراسی غربی با سنت‌ها و قوانین و احکام دینی در ایران شده است. بدفهمی‌های تاریخی و کژتابی‌های سید جواد طباطبایی، به ویژه در آثار متاخر منتشر‌شده‌اش در دفاع از این تقلیل‌دادن‌های مفاهیم جدید از سوی غالب علما و روحانیان مشروطه‌طلب و مبالغه خیال‌پردازانه توام با شاید کمی مصلحت‌اندیشی‌ها و منفعت‌اندیشی‌های سیاسی او بهترین نمونه از این دست است.
گفت‌وگو با عباس امانت درباره تاریخ‌نگاری عصر ناصری و مظفری:

انقلاب مشروطه شکست نخورد، ناتمام ماند

سهند ستاری

تحولات عصر ناصری را می‌توان پیشقراول نهضت مشروطه دانست؛ از سیاست‌های تمامیت‌خواه دستگاه ناصری، انسداد وضعیت سیاسی و یکی از مهم‌ترین ترورهای سیاسی تاریخ معاصر ایران گرفته تا بسترهای شکننده اقتصادی، بحران بازار، نارضایتی تجار و حتی تجربه نیم‌بند تجدد، همه از عواملی هستند که می‌توان آنها را عوامل زیربنایی انقلاب مشروطه دانست. عواملی که در نهایت با برخورد به عصر مظفری، لحظه انقلاب مشروطه را رقم زد. از این‌رو، سراغ عباس امانت رفتیم و درباره عوامل زیربنایی مشروطه در عصر ناصری و مظفری با او گفت‌وگو کردیم. امانت بر این باور است که اشتباه است اگر گمان کنیم مقصود انقلاب مشروطه تنها دموکراسی بوده، چراکه دموکراسی تنها یکی از جنبه‌های انقلاب بود. او تاکید دارد نباید به سادگی از کنار جنبه‌های مهم‌تری همچون وضع نابسامان اقتصادی، جنبه‌های مادی زندگی مردم و نیاز مبرم به پیدایش یک نظام متمرکز مالی گذر کرد. اهداف و خواسته‌های انقلاب مشروطه بیشتر معطوف به این خواسته مبرم و غالبا غیرسیاسی بود. امانت، صحبت از شکست انقلاب مشروطه را ساده‌انگارانه می‌داند. انقلابی که تجار، دگراندیشان، علما، فرودستان، چپ سوسیالیست تا طبقه نخبگان ایلات ایران، اقلیت‌ها و… را در خود داشت، برای امانت از بسیاری جهات نیز موفق بود، چراکه انقلاب مشروطه انقلابی بود که دولت قاجاریه و طبقه اعیان و اشراف قاجاری را تضعیف کرد. در عین حال، این انقلاب اجازه داد صداهای دیگری نیز شنیده شود. انقلابی که توانست از درون این منازعه چندجانبه قانون اساسی بنویسد، مجلس تشکیل دهد و برخی مفاهیم را نهادینه کند. اما او تاکید دارد این انقلاب ناتمام ماند. چون انقلاب مشروطه‌ای که قصد داشت در برابر نظام استبدادی ناصری، دولتی نسبتا تکثرگرا بسازد، به‌دلایل متعددی ناکام ماند و نتوانست نیازهای خود را با شعارهایش همسو کند.
عباس امانت، استاد تاریخ و مطالعات بین‌المللی در دانشگاه ییل و صاحب کرسی مطالعات خاورمیانه در این دانشگاه است. او در سال۱۹۷۱ مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه تهران دریافت کرد و در سال۱۹۸۱ نیز از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت. وی عضو شورای سردبیری دایره‌المعارف ایرانیکاست و نیز سردبیری Persia Observed را برعهده دارد. امانت همچنین دارای تالیفاتی در زمینه تاریخ معاصر ایران، عصر قاجاریه، انقلاب مشروطه و هویت ایرانیان است. پیش از این کتاب «قبله عالم» با ترجمه حسن کامشاد به فارسی منتشر شده است.از همان ابتدای شکل‌گیری انقلاب مشروطه آثار مختلفی درباره این واقعه ثبت و منتشر شده و با گذشت بیش از صد سال همچنان مطالعات و تحقیقات و وقایع‌نگاری‌های تازه‌ای در این‌باره منتشر می‌شود. اما اغلب آثار منتشره، متوجه تاریخ‌نگاری سیاسی و معطوف به تاریخ‌نگاری نخبه‌محور بوده و کمتر توجهی به تاریخ‌نگاری اجتماعی و عوامل زیربنایی این انقلاب شده. به نظر شما تاریخ‌نگاری مشروطه تا به امروز دچار چه آسیب‌هایی بوده است؟
مطالعاتی که در ایران درباره انقلاب مشروطه صورت گرفته متاسفانه اغلب متعلق به دو نسل گذشته است، به استثنای چند اثری که اخیرا منصوره نظام‌مافی یا کاوه بیات، هما ناطق و ماشاءالله آجودانی منتشر کرده‌اند. اگرچه به نظر می‌آید علاقه عمومی به انقلاب مشروطه بسیار بیش از گذشته است و این پرسش که چرا انقلاب ناتمام مانده یا شکست خورده همچنان پرسشی زنده است و می‌توان این علاقه را در میان روشنفکران و کتابخوانان دید ولی تا آنجا که من اطلاع دارم متاسفانه این علاقه در زبان فارسی منجر به پیدایش کنجکاوی پژوهشی نشده است. هرچند در این مدت منابع بسیاری همچون مذاکرات مجلس یا چندین روایت‌ دست اول از دست‌اندرکاران مشروطه منتشر شده ولی این روایات هیچ‌یک منجر به پیدایش روح پژوهش تاریخی درباره انقلاب مشروطه نشده است. در واقع شاهد یک فقر تاریخی هستیم. البته تاکنون مطالعات جدی‌ای به زبان انگلیسی و زبان‌های دیگر صورت گرفته است. از دهه1970 به بعد، آقای آبراهامیان و خانم‌ها آفاری، بیات، ونسا مارتین و دیگران تاریخ مشروطه را دنبال کرده و آثاری در این باب منتشر کرده‌اند و کوشش‌هایی در این باب شده تا به قول شما سوای روایات شناخته‌شده سیاسی برگزیدگان از مشروطه به تاریخ اجتماعی مشروطه پرداخته شود. اگر بخواهیم چه در زبان فارسی و چه در زبان‌های دیگر پژوهش و تحقیقی جدی درباره جنبه‌های دیگر انقلاب مشروطه داشته باشیم و از روایت جاری انقلاب مشروطه فاصله بیشتری بگیریم، نه‌تنها باید به خاطرات و زندگینامه‌ها بپردازیم بلکه باید به مدارک آرشیوی دسترسی داشته باشیم. البته تاکنون بیشتر از آرشیوهای اروپایی استفاده شده تا آرشیوهای ایرانی و همچنان نتوانسته‌ایم چنانکه باید و شاید آرشیوهای ایرانی را – چه منابعی که در مرکز اسناد و کتابخانه مجلس موجود است و چه منابعی که در وزارت خارجه و دیگر نهادها وجود دارد- حلاجی کنیم. این امر محتاج زمان و پیدایش یک روح تحقیقی است. از این‌رو، گرچه منابع دست اول چاپ شده و عامه مردم این متون را می‌خوانند اما متاسفانه مهارت تاریخی برای تلفیق این منابع جهت تالیفی تاریخی درباره انقلاب مشروطه کمتر دیده می‌شود. بنابراین همچنان روایات قدیمی‌ای همچون تاریخ کسروی در محور تاریخ‌نگاری مشروطه قرار گرفته- چه برای عامه مردم، چه روشنفکران و حتی تاریخ‌نگاران. اگر این روند را با تاریخ‌نگاری انقلاب‌های دیگر مقایسه کنید، متاسفانه تاریخ‌نگاری ایران خیلی عقب‌افتاده‌تر است. به‌عنوان مثال، درباره انقلاب فرانسه، شما می‌توانید آثار مختلفی درباره جنبه‌های مختلف و بسترهای مادی این انقلاب ببینید؛ نظیر مساله طبقات محروم یا بلوای نان و… . از این‌رو، نباید انتظار زیادی از تاریخ‌نگاری معاصر ایران داشت، چه در مورد تاریخ‌نگاری مشروطه و چه درباره تاریخ معاصر. یکی به علت مسایل گفتمانی و دوم اینکه محیط دانشگاهی ایران ارج چندانی به تاریخ‌نگاری نمی‌دهد. این‌دو هیچ‌یک مشوق تاریخ‌نگاری‌ای که به جنبه‌های جدید بپردازد، نیستند. تنها عرصه‌ای که ممکن است به این وجه بپردازد، همین گفت‌وگوهایی است که گاهی در می‌گیرد و یا چند تنی که مستقلا به کار تحقیق می‌پردازند. از سوی دیگر تاریخ‌نگاری در ایران خصوصا درباره تاریخ معاصر گرفتار نوعی مطلق‌گرایی و تمامیت‌انگاری است. یعنی تصور بر این است که واقعیت محض و مطلق و یگانه‌ای وجود دارد که همواره یکسان شناخته می‌شود. پس حالت تداوم تعبیر و تفسیر برای تاریخ‌نویسان و تاریخ‌خوانان در ایران تاحدودی ناشناخته است. مشکل بزرگ دیگر تاریخ‌نگاری معاصر ایران همانا قهرمان‌پروری است. یعنی یک تاریخ‌نگاری مبتنی بر خیر و شر که یا باید نشانه‌ای از افتخارات ملی باشد یا اسباب شرمساری. در واقع، این نوع تاریخ‌نگاری بیش از آنکه در پی شناختن تاریخ باشد در پی به دادگاه کشاندن و محکوم‌کردن است. بر همین اساس دسیسه‌‌انگاری و خودقربانی‌‌شماری و حق‌به‌جانبی در این نوع مواجهه بسیار شایع است.
به‌نظر می‌رسد انقلاب مشروطه ماحصل دعوای سنت و تجدد در ایران بوده. اما این تجدد چند لایه‌ است و هر لایه‌اش می‌تواند ابزاری برای شناخت این انقلاب باشد. از این‌رو، به عقب‌تر برمی‌گردیم و مشخصا از عصر ناصری بحث را دنبال می‌کنیم، چراکه تنها اثری که از شما به فارسی ترجمه شده نیز «قبله عالم» است: ناصرالدین‌شاه را هم به عنوان پادشاهی مقتدر می‌شناسیم که سرآغاز حکومت خودکامه را (به مفهوم امروزی) می‌توان به او نسبت داد و هم سیاستمداری زیرک که در آغاز دوران جنگ‌های امپریالیستی و درگیری در اغلب کشورهای همسایه توانست به نسبت اسلافش استقلال ایران را در برابر تکه‌پاره‌شدن حفظ کند و از همه مهم‌تر ایران را با عناصری از مدرنیته و تجدد آشنا کرد. با توجه به وضعیت اجتماعی-سیاسی مردم ایران در عصر ناصری، تا چه حد ظهور انقلاب مشروطه را وابسته به سیاست‌ها و اقدامات ناصرالدین شاه در این دوره می‌دانید؟ آگاهی و بیداری ایرانیان در اواخر این عصر و وقوع انقلاب مشروطه تا چه حد متاثر از زمینه‌های مادی‌ای بود که عصر ناصری با خود به همراه داشت؟
در مورد نکته اول؛ اینکه مشروطه را در جدال میان سنت و تجدد نشان دادید، درست است. اما این تنها جنبه‌ای از انقلاب مشروطه بود. مهم‌ترین جنبه‌ای که زیربنای این منازعه را فراهم کرد، مساله مشکلات مادی در ایران بود. ایران گرفتار مشکل بزرگ ضعف مالی و کمبود پول و مشکلات ارزی بود. بازرگانی ایران از نیمه دوم قرن نوزدهم بخشی از تجارت بین‌المللی شد و بازار ایران با واردات و صادرات بین‌المللی رونق گرفت. این در حالی بود که نوسانات بازار جهانی بر بازار ایران تاثیر مستقیم می‌گذاشت. یکی از مهم‌ترین آنها، در دوره 1899 تا 1903 اتفاق افتاد که همراه بود با سقوط قیمت نقره در بازار آمریکا و عواقب آن خیلی زود به ایران رسید. از این‌رو، بحران مالی و نوسانات بازار، نارضایی تجار را به همراه داشت. به‌این ترتیب تصور اشتباهی است اگر گمان کنیم صرفا دعوای تجدد و سنت، زمینه‌ساز انقلاب مشروطه بود. درست است، این جدال را می‌توان به عنوان یکی از دلایل برشمرد اما تنها دلیل نبود. از سوی دیگر یکی از جنبه‌های مثبت سلطنت ناصری این بود که با وجود همه فشارهایی که از سوی دولت‌های بزرگ بر ایران وارد شد ایران تا حدودی ثبات سوق‌الجیشی داشت و در داخل آرامش سیاسی نسبی وجود داشت. هر چند قصد ندارم در این‌باره اغراق کنم چراکه در طول 50سال سلطنت ناصرالدین‌شاه بحران‌هایی همچون بلوای نان، قحطی‌های بنیادبرافکن، بیماری‌های مسری خطرناکی مثل وبا و طاعون نیز وجود داشت که ضربه‌های مهلکی به اقتصاد ایران وارد می‌کرد. با این حال دوره ناصری دوره نسبتا باثباتی بود. اما اگر بخواهم از جنبه‌های منفی دوران ناصرالدین شاه بگویم به‌عنوان نمونه باید به بازی داخلی‌‌ای اشاره کنم که ناصرالدین شاه از دهه1870 بین جناح محافظه‌کار و اصلاح‌گرا به کار بست. به این معنا که آنها را دایما در مقابل هم قرار می‌داد و نوعی موازنه قدرت داخلی به وجود آورد که از یک‌‌سو مانع آگاهی عامه مردم از اتفاقاتی می‌شد که در دنیای اطراف و غرب رخ می‌داد تا بتوانند در برابر فشارهایی که متحمل می‌شدند عکس‌العمل سازنده‌ای داشته باشند و از سوی دیگر مانع رفتن به غرب برای تحصیل و یادگیری تکنولوژی‌های جدید می‌شد، خصوصا از دهه1870 به این‌سو. این اقدامات از پیدایش طبقات تحصیلکرده شهرنشین و طبقه متوسط جلوگیری می‌کرد؛ ایران از این باب یک نوع عقب‌افتادگی نسبت به کشورهای مجاورش داشت، هم نسبت به عثمانی و هم نسبت به هند مستعمره. مع‌ذلک تا دهه1890 گرچه در داخل سرکوب و فشار وجود داشت و مشکلات بزرگ مدام ظهور می‌کردند اما بعد از مرگ ناصرالدین‌شاه و در یک‌دهه بعد، سلطنت مظفرالدین شاه (1906-1896) که به انقلاب مشروطه رسید، تحولات گسترده‌ای صورت گرفت. به این معنا که اگر در دوره ناصری ثبات قدرت و موازنه سیاسی به هر ترتیبی شکل گرفته اما در دوره مظفری به یک‌باره شرایط دگرگون شد و آمادگی بیشتری برای فعالیت ناراضیان و دگراندیشان جهت نشر تجدد غربی فراهم شد که نقش چشمگیری در پیدایش انقلاب مشروطه داشتند. متاسفانه به‌دلیل پنهان‌کاری مورخین ایران نقش دگراندیشان و نهان‌روشان به کلی نادیده انگاشته شده. از جمله می‌توان به سیدجمال اصفهانی، ملک‌المتکلمین و صوراسرافیل اشاره کرد. آنها با نفوذ در طبقه علمایی همچون سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی توانستند جریان اصلاح‌گرانه تجدد را پیش ببرند. آنها گرچه در عصر مظفری می‌زیستند اما همه از دوره ناصری آمده بودند. از این‌رو، در دوره اول مشروطه یعنی تا پایان دوره استبداد صغیر (1909-1905)، تز انقلاب مشروطه از بین بردن دو طبقه بود: نخست طبقه دولتیان قاجار که به آن استبداد قاجاری می‌گفتند و دوم طبقه علمای محافظه‌کار. این دو گروه در معرض انتقاد و هدف این دگراندیشان بودند. بعد از 1909 که قدرت هر دو تضعیف شد، یعنی با عزل محمدعلی‌شاه و اعدام شیخ فضل‌الله و تضعیف علما و کناره‌گیری‌شان از انقلاب مشروطه، تز اولیه انقلاب مشروطه به شکل دیگری به سرانجام رسید. بعد از این دوره شاهد ظهور قدرت‌ها و جریان‌های دیگری هستیم: به عنوان مثال جریان سوسیالیست از طریق آذربایجان. تاکیدم بر این جریان از این باب بود که این دگراندیشان یکی از جریان‌های زیرین و زیربنایی انقلاب مشروطه بودند که از عصر ناصری به دوره مظفری رسیده بود. زیردستانی که توانسته بودند به میانجی انقلاب مشروطه به تدریج خود را بالا بکشند. آنها بودند که در مساجد وعظ می‌کردند یا روزنامه‌های انقلابی منتشر می‌کردند و دستگاه قاجاریه را به نقد می‌کشیدند و به هر ترتیبی تجدد را در گفتار خود بیان می‌کردند. در واقع آنها نویدبخش پیدایش نوعی طبقه میانه بودند که فرصت یافتند در انقلاب مشروطه صدای خود را به عامه مردم برسانند.
انتشار افکار تجددخواهانه این جریان تا چه حد به شرایط مادی آن دوره نزدیک بود؟ آرمان‌‌ها و مطالبات و نیازهای آنها چه نسبتی با وضعیت اجتماعی-سیاسی آن دوره داشت؟
طبقه تجار اصولا در تاریخ ایران پیش از دوره مشروطه همیشه طبقه‌ای کناره‌نشین بود؛ از این نظر که علاقه‌مند به دخالت در صحنه سیاسی نبود. تجار به فکر درآمد و کسب خودشان بودند و حتی اگر مشکلاتی با دولت داشتند هیچ‌گاه با آن در نمی‌افتادند. شکایت‌های بسیاری از تجار درباره اینکه دولت نمی‌تواند از منافع آنها دفاع کند در دسترس است. چون موسسات تجاری اروپا قوی‌تر عمل می‌کردند و می‌توانستند در بازار تجاری ایران دخالت کنند و با شرایط بهتری اجناس خود را وارد یا صادر کنند، این به ضرر تجار ایرانی بود. تجار ایرانی همیشه از این مساله ناراضی بودند اما هیچ‌گاه علیه دولت قیام نمی‌کردند. همچنین پیوند عمیق و ارگانیکی با طبقه علما و مجتهدان داشتند، چون فقها نقش موثری در امور تجاری داشتند. این مساله تا قرارداد رژی هیچ‌گاه جنبه سیاسی پیدا نکرد. تنها در این دوره پیوند سیاسی جدیدی میان علما و تجار به وجود آمد و سرمنشأیی شد برای انقلاب مشروطه که حدود 15سال بعد اتفاق افتاد. چرا؟ چون با نفوذ بیشتر قدرت‌های خارجی در داخل ایران و ضعف بیشتر دولت در حفظ و دفاع از طبقه تجار، دولت آنها را بیش از پیش از خود دور و شاکی و ایشان را به موتوری برای انقلاب مشروطه تبدیل کرد چرا که منافع مادی‌ تجار در خطر بود. به این ترتیب منافع مادی این طبقه در اعتراضاتی که بعدها مشترکا با حضور علما صورت دادند موثر بود. دگراندیشان نیز نقش بسزایی در این میان داشتند تا این صدا را به شکل مدون تجدد در بیاورند. یکی از مهم‌ترین کتبی که در پیش و حین انقلاب مشروطه بسیار خریدار داشت «سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیک» بود؛ کتابی که از سوی مشروطه‌خواهان به عنوان وصف اوضاعشان معرفی می‌شد. این کتاب از دیدگاه یک تاجرزاده ایرانی که از مصر به وطن خود بازگشته، می‌کوشید به احساس نارضایتی عمومی شکل خاص انتقادی ببخشد. طبقه تجار یا علما یا روشنفکران این کتاب را وصف حال خودشان می‌دانستند. البته تجار به خودی‌خود یک طبقه نبودند بلکه پیشتازان بازار بودند، همراه با شبکه ارتباطی گسترده‌ای که در بازار داشتند (از خرده‌فروشان تا فرودستان). از این‌رو، نارضایتی تجار به تمام بازار سرایت می‌کرد.
با این حساب، یکی از زمینه‌های وقوع انقلاب مشروطه را می‌توان در منافع طبقه متوسط تجار دانست که پیشقراول گفتار روشنفکری نیز در این دوره بود. آیا شما انقلاب مشروطه را انقلابی بورژوایی می‌دانید؟
به یک اعتبار بله. اما می‌دانید آن طبقه بورژوایی که در قرن هجدهم در اروپا به وجود آمد در ایران پایه‌های اقتصادی و تولیدی نداشت. در نتیجه اگرچه می‌توان از طبقه متوسطی صحبت کرد که در حال شکل‌گیری بود، اما لفظ بورژوازی مسایلی را در ذهن متبادر می‌کند که شاید نتوان آنها را به‌طورکامل در طبقه تجار ایران دید. هر‌چند آغاز شکل‌گیری بورژوازی در قرن هفدهم اروپا نیز به همین دادوستدها خلاصه می‌شد اما بعدها قدرت صنعتی‌ای که طبقه متوسط و بورژوازی به آن دست می‌یابد به او این امکان را می‌دهد تا در برابر دولت بایستد. این در حالی است که در صدر مشروطه در ایران، طبقه تجار این امکان را تنها از راه ارتباط با علما می‌توانست داشته باشد. آنچه ما در دوران رژی شاهد بودیم، قدرت مالی تجار همراه با فتاوی علمای بزرگ بود. از این‌رو، این جریان‌ها توانستند در برابر دولت مقاومتی یگانه داشته باشند. اگر این مقاومت را با دیگر کشورهای خاورمیانه مقایسه کنید، متوجه خواهید شد که مقاومتی کمیاب در ایران شکل گرفته بود. از این‌رو، سرانجام طبقه فرودست بیرون آمد و در مسیر جامعه در برابر دولت ایستاد و نارضایتی خود را بروز داد. در واقع ما شاهد انقلابی کلاسیک در مشروطه بودیم که از طبقه روشنفکران شروع شد، به طبقه تجار و طبقه متوسط شهری رسید و فقها و وعاظ نقش مهمی ایفا کردند و سرانجام نیز عامه مردم در انقلاب شرکت کردند. نکته مهم دیگری که باید درباره مشروطه تاکید کرد این است که انقلاب مشروطه در دوره استبداد صغیر، یک جنگ داخلی را در ایران تجربه کرد و این جنگ، بیش از پیش ایران را به سمت یک نهضت مردمی پیش برد.
در گیلان، آذربایجان، اصفهان و شهرهای دیگر، قوای طرفدار مشروطه در دفاع از مشروطه جنگیدند و شکل انقلابی به این نهضت دادند. نخستین‌باری که لفظ انقلاب را در تاریخ معاصر می‌بینیم، در دوره استبداد صغیر و در منازعه‌‌ای بود که میان مشروطه‌خواهان و دولت پیش آمد. در همین منازعه بود که لفظ «ملّیون» نخستین‌بار شنیده شد. اینها همگی پدیده‌هایی هستند که اهمیت انقلاب مشروطه را نشان می‌دهند. تاکیدم از این جهت است که برخی با خفت به انقلاب مشروطه می‌نگرند و مدام از شکست آن صحبت می‌کنند. در حالی‌که در عمل واقف به جنبه‌های مردمی انقلاب مشروطه نیستند. در واقع در مشروطه برای اولین‌بار و به شکل وسیع‌تری با یک «انقلاب ملی» روبه‌رو هستیم چراکه وسعت عظیمی از مشارکت عمومی را در انقلاب می‌بینیم.
شما از یک‌سو بر شکاف بین طبقه تجار و دولت تاکید دارید و نشان می‌دهید زمانی که پای منافع‌شان به میان می‌آید زمینه‌ساز نهضت مشروطه می‌شوند. هرچه جلوتر آمدیم، این نهضت با اعتراضات مردمی به انقلاب بدل شد. این درحالی‌ است که عاملان این اعتراض مردمی نیز شکاف و فاصله‌ای با آرمان‌ها و ایده‌های طبقه تجار و جریان دگراندیشان داشتند. حال آنکه شما در وصف انقلاب مشروطه، از انقلاب ناتمام صحبت می‌کنید. آیا می‌توان شکاف و فاصله‌ میان دولت، تجار، دگراندیشان، علما و جریان مردمی را از دلایل ناتمامی انقلاب دانست؟
در هر انقلابی ده‌ها آرمان و جریان مختلف در یک لحظه بحرانی با هم ظهور می‌کنند و همگی حضور دارند. انقلاب مشروطه نیز به همین ترتیب بود. تجار، دگراندیشان، علما، فرودستان، چپ سوسیالیست، طبقه نخبگان ایلات ایران، اقلیت‌ها و… هر یک انتظارات خودشان را داشتند. از این‌رو، جریان پیچیده‌ای وجود داشت که همه در آن حضور داشتند. همچون هر انقلاب دیگری، در صدر مشروطه نیز چالش و جدال بزرگی در انقلاب شکل گرفت. باید تا اندازه‌ای انقلاب مشروطه را ارج نهاد که توانست از درون این منازعه چندجانبه قانون اساسی بنویسد، مجلس تشکیل دهد و برخی مفاهیم را نهادینه کند. بسیار ساده‌انگارانه است اگر از شکست انقلاب مشروطه صحبت کنیم. این انقلاب از بسیاری جهات نیز موفق بود چراکه انقلاب مشروطه انقلابی بود که دولت قاجاریه و طبقه اعیان و اشراف قاجاری را تضعیف کرد. در عین حال، این انقلاب اجازه داد صداهای دیگری نیز شنیده شود. به‌عنوان مثال، برای نخستین‌بار فردی همچون تقی‌زاده که اهل قفقاز امروزی (نخجوان) بود، در مجلس شورای ملی حضور پیدا کرد و نقشی چنین مهم در وضع قانون اساسی داشت. این مساله جز در دل انقلاب مشروطه ممکن نبود. روزنامه‌نگاری در ایران رشد کرد، مدارس توسعه پیدا کرد، قوانین تدوین شد و یک دولت نسبتا متمرکز شکل گرفت. این‌ها‌ همگی از موفقیت‌های انقلاب مشروطه است. حتی تقریبا تمام برنامه‌هایی که در دوره پهلوی اول شکل گرفت، مدیون انقلاب مشروطه بود، هر چند در این دوره جنبه اصلاحات سیاسی انقلاب مشروطه نادیده انگاشته شد. چرا؟ چون در دهه بعدی به دلیل ناکامی‌هایی که مشروطه‌خواهان متحمل شدند، نوعی دلزدگی از مساله دموکراسی شکل گرفت و همه به دنبال قدرت متمرکزی بودند تا دیگر جنبه‌های مادی این انقلاب را تحقق بخشد.
تقریبا تمام مولفه‌هایی که شما از موفقیت انقلاب مشروطه برشمردید، نشان از امکان تجربه تجدد در صدر مشروطه بود ولی در مقابل از انقلاب ناتمام صحبت می‌کنید. در عین حال شما در کتاب «قبله عالم» نشان می‌دهید قوای تجدد به جای آنکه باعث زوال حکومت‌های پادشاهی سنتی بشود غالبا آنها را استحکام بیشتری می‌بخشد. آیا در این تعبیر تناقضی وجود ندارد: از یک‌سو، موفقیت‌های انقلاب مشروطه همه نشان از تجدد است و از سوی دیگر باعث تقویت قوای سلطنت می‌شود. آیا می‌توان انقلاب ناتمام را برآیند چنین تناقضی دانست؟
البته، شما خیلی بهتر از من این مساله را توضیح دادید. لب کلام این است که غالبا از تجدد تصور ساده‌انگارانه‌ای وجود دارد. اما تجدد از دوره جنگ جهانی اول تا پایان جنگ جهانی دوم در بسیاری موارد به‌معنای یک‌خودکامگی مدرن ظهور کرد. یعنی استبداد همراه با تجدد مادی. چرا این انقلاب ناتمام بود؟ چون انقلاب مشروطه‌ای که قصد داشت در برابر نظام استبدادی ناصری، دولتی نسبتا تکثرگرا بسازد، به‌دلایل متعددی شکست خورد. اشتباه است اگر گمان کنیم مقصود انقلاب مشروطه تنها دموکراسی بوده است، چراکه دموکراسی تنها یکی از جنبه‌های انقلاب بود. نباید به‌سادگی از کنار جنبه‌های مهمتری همچون وضع نابسامان اقتصادی، جنبه‌های مادی زندگی مردم و نیاز مبرم به پیدایش یک نظام متمرکز مالی گذر کرد. اهداف و خواسته‌های انقلاب مشروطه بیشتر معطوف به این خواسته مبرم و غالبا غیرسیاسی بود. این انقلاب بود که در گفتمان اصلاحات خواستار عدالت‌خانه، مجلس، امنیت، ارتش واحد و… بود.
شما از اصطلاحی تحت‌عنوان «تاریخ‌نگاری عبرت‌برانگیز» استفاده می‌کنید و بر تصاویر مختلفی که از ناصرالدین‌شاه شناسانده شده، دست می‌گذارید. آیا می‌توان با همین اصطلاح، سراغ انقلاب مشروطه و بازیگران صحنه انقلاب را گرفت؟ حتی فراتر، آیا می‌توان این اصطلاح را درباره مفاهیم مطالبه‌شده از سوی مشروطه‌خواهان نیز به‌کار برد؟ مفاهیمی نظیر عدالت، آزادی، قانون و… .
البته. یکی از مهم‌ترین دستاوردهای شکل‌گیری انقلاب مشروطه تقویت مفهوم «ملیت» در ایران بود. به این معنا که آغاز یکپارچه‌شدن ایران با انقلاب مشروطه است. مفاهیم ملی، ملیت، ایران و… با انقلاب مشروطه شکل آگاهی‌یافته‌ای به خود گرفت. امروز پس از گذشت بیش از یک‌قرن از انقلاب مشروطه، بی‌شک دستاوردها و تاریخ آن دوره آگاهی‌ای از تاریخ صد‌ساله خواهد داد. به ما نشان خواهد داد مشکلات جامعه کدام است؟ موانع رشد دموکراسی چیست؟ از همه مهم‌تر چرا این پدیده مدام تکرار شده است؟ دقت کنید، هیچ کشوری در قرن بیستم دو یا شاید سه‌انقلاب نداشته. ایران از این نظر پدیده‌ بسیار عجیب و نادری است. انقلاب مشروطه در آغاز قرن، نهضت ملی که تقریبا یک انقلاب بود در نیمه قرن و انقلاب سال57 در ربع آخر قرن. چرا؟ چون می‌توان گفت پرسش بزرگی از ابتدای قرن تا همین امروز ناتمام مانده است.
و این پرسش مشخصا چه پرسشی است؟
پرسش مشخصا این است که پدیده تجددی که ایرانیان انقلاب مشروطه گرفتار آن بودند از یک‌سو مادی بود و از سوی دیگر سیاسی. به هر شکل ممکن این دو جنبه به هم گره خوردند و تا امروز نیز ادامه دارد منتها با یک تفاوت عمده: در دوره انقلاب مشروطه، دولت ایران هنوز از حیث قدرت مالی کم‌بنیه بود و قدرت اقتصادی بسیار محدودی داشت؛ یا باید امتیازات می‌فروخت یا از روستاها و مردم شهری به‌زحمت مالیات می‌گرفت. اما از دهه1920 به این‌سو با پیدایش نفت، وضعیت درآمد ایران تغییر کرد. چرا بر این دوره‌بندی تاکید می‌کنم؟ چون شکل دولت به‌دلیل منابع درآمد گسترده‌تر تغییر کرد و با اینکه تنها جزو کوچکی از درآمد شرکت نفت در دوره تسلط انگلستان به ایران تعلق می‌گرفت، با این‌حال همراه با کسب درآمد نفت، جنبه‌های مطالبات دموکراتیکی که در انقلاب مشروطه مطرح شد کماکان ناکام ماند، قدرت دولت بیشتر شد و مقاومتش در برابر تضعیف مطالبات سیاسی جامعه همچنان برقرار ماند.
امر به «آزادی»

حسن قاضی‌مرادی

ماشاءالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» از منظر تناقضی که در مشروطیت ایران تشخیص می‌دهد، به نظریات سیاسی اندیشمندان عصر مشروطه و رویدادهای سیاسی این دوره می‌پردازد. او می‌کوشد تا از این منظر پرتویی بر بحران تجدد در ایران بیندازد. او تناقض موجود در مشروطیت را نیز ناشی از تلاقی فرهنگ و تمدن نوین غرب با احکام و معتقدات اسلامی می‌داند و ویژگی اصلی تناقض و بحران تجدد را در این می‌یابد که روشنفکران تجددطلب و دیگر متفکران مشروطه‌خواه در تلاشی برای به‌سامان‌آوردن این تلاقی و نیز غرابت‌زدایی از مفاهیم غربی، به تقلیل اصول و مبانی تجدد (مدرنیته) غربی و از این طریق، ایجاد این‌همانی میان این اصول و مبانی با احکام و ارزش‌های اسلامی پرداختند. از نظر وی اتخاذ چنین راهکاری از سوی این گروه از روشنفکران و متفکران به انحراف فکری و در پی آن، رویدادهایی انجامید که به‌طور موثری در به بن‌بست کشیده‌شدن و تعطیلی مشروطیت در ایران نقش یافت.
عنوان کتاب «مشروطه ایرانی» از یکی از مقالات ثقه‌الاسلام تبریزی گرفته شده است؛ مقاله‌ای که از نظر آجودانی منعکس‌کننده همین تز اصلی او در کتاب خود است چرا که ثقه‌الاسلام در این مقاله آزادی قلم و آزادی بیان را- که برآمده‌ از فرهنگ و تمدن غرب است- با «امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر» در تناظر قرار می‌دهد. آجودانی می‌نویسد ثقه‌الاسلام در پاسخگویی به مخالفان مشروطیت گفته است اگر منظور اینان چنین است که دولت باید «مقید و مشروط باشد که کدام احکام شرعیه را اجرا نماید… و قانونی برخلاف اصول مذهب و خلاف مذاق مملکت وضع ننماید و به عبارت صریحه مشروطه ایرانی مقلد مشروطه دول خارج نباشد، در این صورت نزاعی نخواهد ماند و در این قانون‌‌اساسی رعایت این نکات شده است و مشروطه ایرانی نمی‌خواهد که بدعتی در دین گذاشته شود و قانون عرفی را قانون شرع‌الهی واجب‌الاتباع خداوند می‌داند و…» وی سپس نتیجه می‌گیرد: تبدیل مشروطه به «مشروطه ایرانی» آنگونه که اینان منظور می‌کرده‌اند یعنی تقلیل بنیادی‌ترین مفاهیم و اصول مشروطیت. در دستگاه فکری ثقه‌الاسلام… لابد از آن جهت که مخالفان مشروطه، آزادی را «لامذهبی و خروج از شریعت» معنی می‌کردند، مفهوم آزادی و آزادی قلم و بیان اینگونه تقلیل و تنزل می‌یابد که «مشروطه‌طلب آزادی قلم و آزادی بیان می‌خواهد، یعنی قدرت امر به معروف و نهی از منکر.» آجودانی بازهم از ثقه‌الاسلام در همین رساله نقل می‌کند که: «تکلیف این است که بزرگ و کوچک… به قانون شریعت طاهره عمل کرده، عدالت را پیشه خود سازیم و امر به معروف و نهی از منکر را که آزادی زبان و قلم از اوست از دست ندهیم.» (ص 38 مشروطه ایرانی)
ثقه‌الاسلام تبریزی این مطالب را در «رساله لالان» در 1326 ق. نوشت. او از روحانیون مشروطه‌طلبی بود و به‌شدت تحت‌تاثیر افکار و آرای ملکم‌خان. او برقراری تناظر میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر را نیز از ملکم‌خان گرفته است. ملکم‌خان در سال 1323 ق. در رساله «ندای عدالت» به چنین تناظری می‌پردازد. آجودانی نیز در صفحه 388 کتاب خود به این موضوع اشاره می‌کند اما به این نمی‌پردازد که ثقه‌الاسلام چنان تناظری میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر را از ملکم‌خان گرفته است. مهم‌تر، به این نکته نمی‌پردازد که ملکم در ارتباط با ایجاد چنین تناظری چه می‌گوید و چه می‌کند. وی صرفا در تلاش اثبات نظر خود است؛ اینکه روشنفکران و متفکران تجددطلب در صدر مشروطه به تقلیل‌دادن اساسی‌ترین اصول و مبانی مدرنیته غربی دست یازیدند. اما آیا چنین بود؟
به فاصله کوتاهی پس از عزل ملکم از مقام سفارت ایران در انگلستان، او درحضور گروهی از کشیشان انگلیسی یک سخنرانی کرد که با عنوان «مدنیت ایرانی» چاپ شد. او متناسب با وضعیت فکری آن دوره، به‌درستی گفت: «مسلمانان فقط یک اصل مطلق را می‌شناسند و آن دین اسلام است. اسلام چون مسیحیت نیست که جامعه مادی و دنیایی را از جامعه معنوی جدا سازد و زندگی مدنی را از زندگی دینی تفکیک نماید. اسلام تنها یک اصل واحد می‌شناسد و آن دین است.»1
ملکم‌خان، چه در دوره نخست فعالیتش که برنامه نوسازی سیاسی از بالا را پیش می‌برد و چه در دوره دوم که برنامه نوسازی از پایین برای سرنگونی قاجاریان را، این شیوه کار را پیش می‌برد. او به‌ویژه در دوره دوم فعالیت و به‌منظور جلب روحانیت مترقی به طرفداری از مشروطیت ناگزیر شد با شدت بیشتری راهکار گفته‌شده در بالا را پی بگیرد. ملکم‌خان با همین راهکار توانست روحانیت مترقی، ازجمله سیدمحمد طباطبایی و ثقه‌الاسلام تبریزی را به دفاع از مشروطه و مبارزه برای استقرار حکومت مشروطه سوق دهد. او رساله «ندای عدالت» را که در آن تناظری میان آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر مطرح شده، یک سال پیش از نهضت مشروطه نوشت، اما او در این رساله چه می‌کند؟
ملکم پیشنهادهای خود درباره نوسازی سیاسی- اجتماعی را با این جمله شروع می‌کند: «بر هر بیننده باشعور واضح است که در دنیا آنچه اموال کسبی و اسباب زندگی دیده می‌شود حاصل کار بنی‌آدم است.» توجه به این نکته ضروری است که او از «کار» شروع می‌کند و آن را پایه و اساس ترقی قرار می‌دهد. این، یکسره، معرف نگاه مادی اوست. او بر مقوله‌ای تاکید کرده و از آن شروع می‌کند که حاصل آن، یعنی «کالا»، مفهوم و عنصر کلیدی اقتصاد سیاسی مدرن است. سپس می‌نویسد تا مردم به کار و تولید مداوم بپردازند باید «به‌طور یقین بدانند که آنچه کار بکنند حاصل کارشان مال خودشان خواهد بود.» او، در ادامه بدون آوردن نام «حکومت استبدادی» این حکومت را عامل اصلی زوال نیروی کار و تباهی اقتصادی می‌شناسد و مقابله با آن را به‌درستی، در تاسیس و استقرار امنیت می‌داند که می‌گوید: «اولین مبنای آبادی دنیا بر آن قانون است که در ممالک خارجه امنیت جانی و مالی می‌گویند.» از نظر او، برای استقرار امنیت جانی و مالی مردم در برابر حکومت باید «چنان دستگاهی مقرر شود که هیچ امیر، هیچ وزیر، هیچ پادشاه، هیچ امپراطور، خواه با انصاف خواه بی‌رحم، خواه دارای فضایل خواه مملو شقاوت، در هیچ صورت هرگز به‌هیچ‌وجه نتواند بدون حکم عدالت قانونی به حقوق هیچ‌کس به قدر ذره‌ای خلل وارد بیاورد.» ملکم می‌نویسد «تا به حقوق هیچ‌کس به قدر ذره‌ای خلل وارد «نیاید» حکمای خارجی به اجتهاد سلسله چندهزارساله، یک تدبیری پیدا کرده‌اند که در ایران به هیچ زبان نمی‌توان بیان کرد.» ملکم می‌دانست اندیشه سیاسی در ایران هرگز نتوانسته بود مواجهه‌ای سیاسی – و نه اخلاقی- با خودکامگی وضع کند. اینچنین مواجهه‌ای فقط ممکن بود از آرای «حکمای خارجی» اخذ شود. بنابراین «تدبیر» مبارزه با خودکامگی و تامین امنیت را چنین می‌شناساند: «خوب می‌دانیم جواب من در ایران موجب چه نوع شماتت خواهد بود. اما به امید تصدیق ارباب دانش عرض می‌کنیم که سرچشمه جمیع ترقییات بنی‌آدم در ایران حق ازلی است که هر آدم مختار باشد افکار خود را به آزادی بیان کند. اختیار کلام و قلم در عصر ما سلطان کره زمین شده است. جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه، امروز بر سر این دو کلمه است: اختیار کلام، اختیار قلم»3.
ملکم با معرفی آزادی قلم و بیان به‌عنوان حق پایه‌ای فرد در حوزه سیاسی–اجتماعی، گامی بزرگ در اندیشه سیاسی-اجتماعی ایرانیان پیش می‌گذارد. او هرچند به‌درستی تاکید می‌کند که آزادی مورد نظرش «آزادی قانونی و نه آزادی دل‌بخواه» است، اما می‌داند و اعلام می‌کند حتی مطرح‌کردن آزادی قلم و بیان به‌عنوان آزادی پایه‌ای فرد در مسیر تحقق حق تعیین سرنوشت خود در چنان شرایطی با چه شماتت‌ها و مخاطراتی همراه است. او صحبت از حق و آزادی‌ای می‌کند که ایرانیان در تاریخ طولانی اندیشه سیاسی خود به آن نزدیک نیز نشده بودند.4
این حق و آزادی‌ای بود که یا باید از مدرنیته سیاسی غرب می‌آموختیم و اخذ می‌کردیم یا اصلا به آن نمی‌پرداختیم. اما ملکم خواستار استقرار این حق و آزادی است. در عین حال، می‌داند همه دریافت‌های اندیشه سیاسی ایرانیان با این حق و آزادی پایه‌ای در تضاد است. پس، او تا این تضاد و غرابت این حق و آزادی را بزداید، بیان می‌کند اسلام با «امر به معروف و نهی از منکر» این حق و آزادی را «ثابت و واجب» کرده است. اما او در اینجا نیز همچون تمام موارد مکرری که ادعای سازگاری کامل فرهنگ و تمدن نوین غرب و مجموعه آموزه سیاسی خودش را با احکام و معتقدات اسلامی گوشزد می‌کند، اصلا به اثبات چنین ادعایی نمی‌پردازد. همین است که ادعا را این‌بار از زبان یکی از «علمای فرنگستان» اعلام می‌کند. می‌نویسد وقتی در موضوع آزادی بیان و قلم «با علمای فرنگستان حرف می‌زنیم، متعلمین معروف که از اصول اسلام به‌مراتب بیش از ما معلومات روشن دارند، می‌گویند: بدبختی ملل اسلام در این است که اصول بزرگ اسلام را گم کرده‌اند. همین آزادی کلام و قلم که کل ملل متمدنه اساس نظام عالم می‌دانند، اولیای اسلام به دو کلمه جامع، بر کل دنیا ثابت و واجب ساخته‌اند: امر به معروف و نهی از منکر.»
او در ادامه رساله «ندای عدالت» موضوع لزوم «تشخیص معروف و منکر» را پیش می‌کشد. او قطعا می‌دانست که بخشی از روحانیت در پیشبرد تعارض خود با دستگاه سلطنت به این گراییده که تعیین و «تشخیص معروف و منکر» را در حوزه اختیارات خود قرار دهد. پس، او که همچنان در تلاش جلب حمایت قشر مترقی روحانیت از برنامه نوسازی خویش است حق تشخیص معروف و منکر را در حوزه اختیارات روحانیون قرار می‌دهد. اما در عین حال، با بیان اینکه «تشخیص معروف و منکر از برای اهل ایران مشکل خواهد بود» می‌نویسد: «ماموریت علمای اسلام در مجلس قوانین از برای همین تشخیص است.» باید تاکید کرد اگر در تحولات درازمدت فقه سیاسی شیعه، روحانیت تعیین حدود و دستور به اجرای امر به معروف و نهی از منکر را- البته در چارچوب همان قرائت سنتی از فقه سیاسی- برای خود قایل شده، ملکم با پذیرش این اختیار برای روحانیت اما جایگاه تشخیص معروف و منکر را در «مجلس قوانین» قرار می‌دهد. او با تاکید بر بهانه مشکل‌بودن تشخیص معروف و منکر از سوی «اهل ایران» هرچند می‌گوید «علمای اسلام» این تشخیص را برعهده دارند اما جایگاه تشخیص را در مجلس قانونگذاری قرار می‌دهد. او با این کار معروف و منکر را به حوزه عرف و قانون می‌آورد و به آن اعتبار قانونی می‌دهد. اما ملکم به همین بسنده نمی‌کند و قدم دیگری در معرفی‌کردن این حکم پیش می‌گذارد. می‌نویسد: «همین که مجتهدین، داخل مجلس قوانین شدند، خودشان خواهند دید که علاوه بر فقه و اصول رسمی به حکم همین امر به معروف، باید دایره اعلام خود را به هر سمت معارف دنیا وسعت بدهند.»5 ملکم نخست تشخیص و تعیین حدود معروف و منکر را برای ایرانیان مشکل دانسته و سپس با اعلام اینکه این مشکل از سوی مجتهدین اما در مجلس قانونگذاری حل می‌شود، موضوع تشخیص معروف و منکر را برای خود مجتهدین به‌عنوان امری آتی و پسین معرفی می‌کند. آنان بعد از شروع قانونگذاری در تعیین حدود معروف و منکر درخواهند یافت برای تعیین حدود نیاز دارند علوم و آگاهی‌های خود را به سوی آنچه «معارف دنیا» معتقدند، وسعت دهند.6
با آنچه به اختصار آمد، برخلاف نظر آجودانی معتقدم در تناظر قراردادن آزادی قلم و بیان با امر به معروف و نهی از منکر توسط ملکم‌خان و البته با در نظرگرفتن آنچه او با بازتولید حکم دینی امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بر زمینه‌ای عرفی و قانونی انجام می‌دهد، سخن‌گفتن از تقلیل‌دهی مفهوم آزادی قلم و بیان؛ به اتکای چنان ادعایی، صحیح نیست. ملکم، نخست مفهوم آزادی قلم و بیان را همچون مفهومی کاملا سیاسی و از منظری مادی تعریف و تبیین می‌کند و سپس با تاکید اصلی بر مفهوم سیاسی آزادی قلم و بیان، ‌دریافت از امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر را به دریافتی عرفی متمایل می‌کند.
آجودانی، اما به این نکات توجه نشان نمی‌دهد. او چون خواهان اثبات تز اصلی خویش یعنی تقلیل اصول و مبانی تجدد (مدرنیته) غربی از سوی روشنفکران و متفکران تجددطلب صدر مشروطه است، در ارتباط با رساله «ندای عدالت» فقط و فقط همان قسمت از رساله را نقل می‌کند که ملکم‌خان از زبان «یکی از علمای فرنگستان» مدعی تناظر مفهوم آزادی قلم و بیان با امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر می‌شود.
اما آجودانی، جدا از تحلیل چنین تناظرهایی با تقلیل‌دهی مفاهیم تجدد غربی برای این تقلیل‌دادن‌ها پیامدهای مخرب عملی نیز قایل است. وی با ابراز اینکه «بسیاری از مشروطه‌خواهان اعم از عرف‌گرا و روحانی، آزادی را به «امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر» تعبیر می‌کردند» همان گفته ملکم در طرح چنان تناظری از زبان «یکی از علمای فرنگستان» را آورده و سپس [با آوردن مفهوم آزادی در نظر محلاتی] نتیجه می‌گیرد که: «بر اساس همین نوع تعبیرات و تلقی از آزادی بود که در عصر مشروطه مطبوعات گاه تا آن اندازه «آزاد» شدند که در انتقاد از دولت و شاه، کار را به فحاشی و تهدید و ارعاب علنی هم کشاندند و از هیچ تهمت و افترایی هم دریغ نکردند.» (صفحات 389-388مشروطه ایرانی) آجودانی از این داوری خود نتیجه می‌گیرد ایجاد چنان تناظری از سوی ملکم و دیگران به اینجا انجامید که بسیاری از مشروطه‌طلبان و آزادیخواهان به این درک رسیدند که بر آنان واجب است دیگران را با فحاشی و تهدید و ارعاب هم که شده به پیروی از درک شخصی خود از آزادی وادار کنند و به این وسیله «امرِ به آزادی» را پیش ببرند؛ آنچه که موجب شد پس از نهضت مشروطه، هرج‌ومرج سیاسی به عوض آزادی سیاسی بگسترد و تقویت شود.
این نوع استنباط‌های شخصی هیچ نسبتی با تحلیل تاریخ اندیشه‌ها و رویدادهای سیاسی ندارند. چرا؟
اولا، مطابق با همان ادراک سنتی، چنین نیست که امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بر همگان واجب باشد. در عین حال مطابق با همان ادراک، شیوه عمل به امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، «فحاشی و تهدید و ارعاب» نیست.
ثانیا، بسیار تفاوت است میان «باخبرشدن» از آزادی سیاسی و «توانمندشدن» به عمل و فعالیت سیاسی مطابق با هنجارهای این نوع آزادی. مثال را از تاریخ غرب می‌آورم. به نظر می‌رسد همگان می‌پذیرند انقلابی که در سال 1789 میلادی در فرانسه روی داد نخستین انقلاب دموکراتیک در جهان بود. اما یکی از عوامل اصلی سقوط حکومتی که پس از پیروزی این انقلاب به قدرت رسید ناتوانی رهبران این انقلاب در حکومت مطابق با هنجارهای دموکراتیک بود. در پی سقوط انقلابیان، بوربون‌ها- که حکومت انقلابی با شکست آنان قدرت را کسب کرده بود- به قدرت بازگشتند. در پی اینان، ناپلئون به قدرت رسید که حکومتش هر چه بود، دموکراتیک نبود. (هرچند به طور گسترده‌ای متکی به دستاوردهای انقلاب کبیر بود) این پرسشی واقعی است که در مهد دموکراسی سیاسی از زمانی که فکر دموکراسی سیاسی طرح شد تا هنگامی که حکومت دموکراتیک متحقق شد، چقدر طول کشید؟
ثالثا، تا آنجا که می‌دانم نخستین متفکری که در حوزه فلسفه سیاسی بر جدایی دین و دولت اصرار ورزید، توماس هابز بود. اثر او، لویاتان، معرف نظریه‌پردازی دولت مطلقه متاثر از باور به این جدایی است. توماس هابز انگلیسی چون دولت مطلقه را با پذیرش حق الهی پادشاهان در سلطنت توجیه نکرده بود چنان خود را در مخاطره تهاجم طرفداران سلطنت دید که ناگزیر به مهاجرت به فرانسه شد. با این حال، او در لویاتان به طور مفصل به توجیه دینی نظرات سیاسی خود اقدام می‌کند. لویاتان در نیمه سده هفدهم میلادی منتشر شد. در آن موقع با توجه به اینکه بیش از صدسال از جنبش اصلاح دین می‌گذشت باز هم کلیسا از قدرت بسیار برخوردار بود. این نیز پرسشی واقعی است که آیا توجیهات دینی هابز از نظریه‌اش درباره دولت، آن هم از منظر فلسفه سیاسی، خدشه‌ای به نظریه‌پردازی او وارد آورده است؟ آیا این داوری پذیرفتنی است که به واسطه چنین توجیهاتی، نظریه‌پردازی هابز از دولت، به لحاظ نظری، بی‌اعتبار و به لحاظ عملی، گمراه‌کننده است؟
رابعا، پس از تاسیس مجلس اول، تصویب قانون مطبوعات در این مجلس، که ناظر بر آزادی بیان و قلم بود یکی از افتخارات این مجلس شد. این قانون نخستین گام در تحقق همان حقی بود که ملکم‌خان در رساله «ندای عدالت» مطرح کرده و آن را «جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه» خوانده بود. یک پرسش واقعی دیگر، آیا با بررسی این قانون معطوف به آزادی قلم و بیان می‌توانیم نسبتی میان آن و امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر به‌عنوان حکم دینی بیابیم؟
منابع:
1- رساله‌های میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، به کوشش و مقدمه حجت‌اله اصیل، نشر نی، ص 161
2- پیشین، ص 164
3- پیشین، صص 146-140
4- در آرای برخی از متفکران عصر زرین فرهنگ، از جمله بیرونی، خیام، رازی، سجستانی و… می‌توان اشاراتی را به حق بیان عقیده خود بدون ترس از مکافات -آن هم عمدتا در حوزه علم- یافت.
5- رساله‌های میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، همان، ص 146
6- «معارف» به معنای علوم و آگاهی‌ها و نیز جمع معرّف به معنی شناساننده و آگاهاننده و اشخاص معروف است.
تاریخ‌نگاری زنانه

زنان و روزنامه‌نویسی در عصر مشروطیت

سهیلا ترابی فارسانی. مترجم و عضو هیات‌علمی دانشگاه نجف‌آباد

پیروزی جنبش مشروطه1324هـ.ق/1906.م بنیان‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ایران را لرزاند. مشروطیت حامل جریانی نوگرایانه بود و دگرگونی‌هایی را موجب شد که در تاریخ ایران بی‌سابقه بود. مشروطیت را می‌توان «پیچ تاریخی» ایران نامید که جهت و مسیر تاریخ ایران را تغییر داد. مشروطیت حاصل تعارض سنت و مدرن در دوره قاجار بود؛ تعارضی که به بحرانی انجامید که کل جامعه را درگیر کرد و از آنجاکه اصلاحات سیاسی و اجتماعی پیش از مشروطه قادر به حل این بحران نشد، بحران به بدنه منتقل شد و به انقلابی فراگیر انجامید. استفاده از واژه انقلاب به معنای دگرگونی همه ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است و مشروطه دگرگونی‌ای بود که ابعاد متعددی داشت و اقشار اجتماعی بسیاری را درگیر خود کرد. یکی از این اقشار اجتماعی، زنان بودند که در معرض تحولات مشروطه قرار گرفتند و علاوه بر تشکیل برخی از انجمن‌ها، به انتشار روزنامه‌هایی زنانه نیز متوسل شدند؛ یعنی نه‌فقط روزنامه‌هایی به کارگردانی زنان، بلکه درخصوص مسایل مبتلا به زنان.
قدیمی‌ترین نشریه مربوط به زنان در ایران در سال 1328هـ ق/1910.م یعنی چهارسال پس از پیروزی مشروطه منتشر شد. انتشار نخستین نشریه زنان نسبت به نشر نخستین روزنامه عمومی در ایران، 88 سال فاصله داشت. نشریه دانش توسط خانم دکترکحال‌زاده منتشر شد و بیشتر یک مجله هفتگی بود. شکوفه نیز نشریه زنانه دیگری بود که در سال 1331هـ ق /1913م توسط خانم مزین‌السلطنه منتشر شد.
البته به‌جز دوموردی که ذکر شد نامه بانوان، عالم نسوان، زبان زنان، نسوان وطن‌خواه، نسوان شرق، رهنمای بانوان و مجله جمعیت نسوان وطن‌خواه از دیگر نشریه‌های زنان بود که تا آغاز دوره پهلوی منتشر شدند. عمدتا مدیرمسوول یا سردبیر این روزنامه‌ها زن و مخاطبان این نشریات نیز زنان بودند. برخی از مطالب این نشریات توسط زنان با رویکردی زنانه تدوین می‌شد.
نخستین نشریه‌های زنان عمدتا وجهی انتقادی داشتند. وضعیت جامعه و موقعیت زنان در آن به چالش کشیده می‌شد. آنان در خصوص دوران گذار درکی مشابه داشتند. گذار جامعه سنتی قاجار به جامعه‌ای نوگرا از زمره اهداف این نشریات بود ولی رویکرد هریک از آنها برای طی این مسیر، متفاوت بود. برخی محتاطانه و میانه‌روتر بودند و برخی رویکردی رادیکال وتندروانه‌تر داشتند؛ اما برای طی‌کردن این مسیر از سپهر سنت به سپهر نوگرایی، تمامی آنها بر فراگیری علم و دانش تاکید داشتند. در آن زمان جامعه سنتی دوره قاجار هنوز با ضرورت یادگیری علم و دانش توسط زنان کنار نیامده بود. بسیاری از ورود زنان به این حیطه ترس داشتند و آن را برای حفظ کانون خانواده خطرناک می‌دانستند و معتقد بودند زنی که علم و سواد بیاموزد دیگر به وظایف مادری و همسری تن نخواهد داد و بنیان خانواده از این طریق به خطر می‌افتد.
رسالت این نشریات این بود که با کار فرهنگی این ذهنیت را دگرگون کنند. برخی از آنها از مستندات دینی برای مقابله با مخالفان کسب علم زنان بهره می‌گرفتند و برخی بر ضرورت‌های اجتماعی و اقتصادی تاکید داشتند یا از استدلال‌های عقلی استفاده می‌کردند. از جمله فواید علم‌آموزی دختران آن بود که موجب پیشرفت مملکت، رسیدن به اخلاق حسنه، آسایش و بهتر انجام‌دادن وظایف مرسوم از جمله خانه‌داری و پرورش کودکان به طور علمی می‌شد.
نشریات زنان در این دوره به مقایسه ایران با اروپا می‌پردازند و وضعیت زنان را مقایسه و علل عقب‌ماندگی ایران نسبت به اروپا را بررسی می‌کنند. در مقاله‌ای در مجله عالم نسوان گفته شده گسترش نادانی و فساد اخلاقی در بین اکثر افراد مملکت به دلیل عدم تعلیم و تربیت عمومی بوده و برای رسیدن به ترقی و تمدن باید همه افراد ملت از زن و مرد عالم تربیت شوند. در این راستا تربیت دختران از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود. این مقاله بی‌سوادی مادران را از علل عمده عقب‌ماندگی کشور دانسته بود. همچنین علم‌آموزی و گسترش مدارس، مخالفت با خرافه‌پرستی و اعتقادات موهوم و طرح راهکارهای فرهنگی و همسویی مردان با زنان برای عبور از این گذار از دیگر مواردی است که می‌توان به آن اشاره کرد. آنان تحول شرایط زنان را منوط به همراهی و پذیرش مردان می‌دانند و اینکه دگرگونی جامعه میسر نمی‌شود مگر به همت مردان و زنان کشور.
آنان محدودیت حضور اجتماعی زنان و حضور محبوس‌گونه آنان در خانه را در دوره قاجار موجب افزایش غم‌واندوه آنان می‌دانند. نشریات زنان، به نقد رفتار مستبدانه مردان با زنان می‌پرداختند و آن را موجب فساد و تباهی زنان می‌دانستند. در بخشی از مقالات نشریات زنان تاکید می‌شود محرومیت‌های زنان از بین نخواهد رفت مگر با همراهی و همکاری مردان کشور و در جایی دیگر به سخنان پیامبر اکرم(ص) اشاره شده که مردان را به محبت و عدالت در مورد زنان توصیه می‌کند. از سوی دیگر خود زنان نیز باید به مقام خود پی ببرند و برای حفظ مقام انسانی خود کوشا باشند. همچنین این نشریات با ذکر اخبار وضعیت زنان دیگر کشورها، چشم‌انداز مسایل زنان را جهانی کرده و گسترده می‌کنند و نوعی مقایسه بین زنان ایران و دیگر کشورها انجام می‌دهند. کشورهایی مثل ترکیه، هند، مصر، ژاپن یا به طور کلی زنان آسیا، آمریکا و اروپا مورد توجه قرار می‌گیرند و شرایط زنان ایرانی با آنان مقایسه می‌شود. به‌ این وسیله جامعه بسته، امکان گذار به جامعه باز را می‌یابد. قواعد اجتماعی تنها در شرایط بسته داخل کشور سنجیده نمی‌شود بلکه با شرایط جهانی مقایسه و بررسی می‌شود. بر این اساس دیگر زن ایرانی دوره قاجار با قواعد و سنت‌های مرسوم و متداول سنجیده نمی‌شود که سنجشی بر اساس قواعد و در مقایسه با جهان می‌یابد. این نشریات بر ضرورت حضور و معاشرت اجتماعی، ضرورت وجود عدالت اجتماعی، ارتقای آگاهی‌های علمی زنان، تقسیم کار در خانه بین افراد خانه، قانون و نظم و ضرورت آگاهی‌های علمی در امور خانه و خانه‌داری، تنظیم بودجه خانه، برنامه‌ریزی در امور خانه، ورزش روزانه، اوقات فراغت، اهمیت تربیت کودکان و ضرورت ایجاد مشاغل جدید برای زنان تاکید می‌کردند.
در خاتمه باید گفت که صرف انتشار این نشریات از سوی زنان تحول‌خواه و نوگرا مبین این حقیقت بود که برای نخستین‌بار گروهی هرچند اندک از زنان به کنشی آگاهانه در تغییر وضع موجود در همسویی با دگرگونی‌های عظیم اجتماعی روزگارشان دست زدند.

گفت‌وگو با منصوره اتحادیه (نظام‌مافی) درباره زنان در عصر مشروطه

از خواهران و مادران وطنی

کاوه دارالشفاء

با گذشت بیش از صدسال از انقلاب مشروطیت، فرآیند تاریخ‌نگاری مشروطه همچنان با سویه‌هایی مواجه است که کمتر به‌آن پرداخته شده است. شاید این امر بیش از آنکه به ضعف منابع و کمبود اسناد مربوط باشد، به نحوه نگریستن به مشروطه و مفروضات ناگفته و تصوراتی مرتبط است که عمدتا در هر دوره در ضمیر مورخان و محققان نفوذ کرده است. به همین منظور سراغ منصوره اتحادیه (نظام‌مافی) رفتیم و درباره زنان مشروطه و نحوه حضورشان در تاریخ‌نگاری آن دوره با او به گفت‌وگو نشستیم. نظام‌مافی، در آثار خود در تلاش است تا بر نقش و سهم زنان در انقلاب مشروطه تاکید کند و به دور از گفتار رایج هر دوره، این وجه از تاریخ مشروطه را با تمرکز بر نقش گروه‌های اجتماعی بررسی کند.

چرا نقش زنان در تاریخ مشروطه موکدا بیشتر از نقش واقعی‌ای است که ایفا کردند؟ اینجا مرادمان دقیقا چهره‌ای‌ است که تاریخ‌نگاری مبتنی بر جنسیت سعی می‌کند آن را پررنگ‌تر نشان دهد درحالی‌که می‌دانیم زنان چه نقشی با توجه به شرایط ایفا کردند: کمک به تاسیس بانک ملی، تحریم اجناس خارجی و… آیا جنبش زنان در دوره فعلی نیازی به برجسته‌کردن گذشته مبارزات و نقش‌های خود دارد یا نگاه به تاریخ در هر دوره با توجه به اطلاعات جدید رویکردی تازه به خود می‌گیرد؟
یکی از مشکلات تاریخ‌نگاری این است که مورخ باید از عهد و زمان خودش برگردد به دوره‌ای دیگر، مثل یک سفر به مملکتی خارجی می‌ماند. یعنی شما باید به روحیات، سنت‌ها، اعتقادات، مقدرات و تمام چیزهای زمان گذشته آگاه باشید که بتوانید بسنجید و نظر دهید. اگر قومی در آفریقا رسمی دارد، نمی‌توانیم بگوییم چرا اینها چنین رسمی دارند یا آن را مورد انتقاد قرار دهیم. آنها به دلیل تاریخ، شرایط جامعه، اقتصاد و خیلی دلایل دیگر چنین زندگی‌ای دارند. تفاوت مورخ حرفه‌ای با غیرحرفه‌ای تشخیص این است. تاریخ‌نگاری زن چند مشکل مضاعف دارد. با روحیات و سوالات امروز نمی‌توانیم سراغ زن‌های صدسال پیش برویم. آنچه امروز ممکن است به نظر اجحاف برسد در آن وقت چنین تصور نمی‌شد. شرایط زنان چنین زندگی‌ای را ایجاب می‌کرد. وقتی ما شرایط امروز را در نظر می‌گیریم به نظر می‌رسد نسبت به زن‌ها اجحاف صورت می‌گرفته ولی در آن زمان وضعیت زنان جزئی از عرف جامعه بوده است. مسایل مربوط به زنان از اواسط قرن بیستم به بعد است که مطرح می‌شود، در ایران حتی دیرتر. آن وقت بود که شرایط زنان مورد سوال قرار گرفت. از طرفی مورخ از زمان خودش جدا نیست. جهان‌بینی و ایدئولوژی بر دیدگاه او تاثیر می‌گذارد. مورخ باید هم با دیدگاه زمان خودش آشنا باشد؛ از طرف دیگر مورخ باید شرایط گذشته را بداند و نظر بدهد. کار آسانی نیست، باید بر احساسات و تعصبات غلبه کرد و منصف بود.
مساله دیگری که در مطالعات زنان مطرح است این است که باید در این مورد با احساسات برخورد نکرد و نیز غلو نکرد. به نظر من در مورد مساله زنان در دوره مشروطه نباید از نقش زنان صحبت کرد بلکه باید آن را یک حرکت دانست. عده ای از زن‌ها تحت‌تاثیر حرکت مردان قرار گرفتند. وقتی من از واژه «زنان» استفاده می‌کنم، محدود است به زنانی باسواد از طبقه متوسط از خانواده‌های مرفه روشنفکر؛ یعنی شامل تمام زنان نبود، مثلا زنان رجال نمی‌رفتند در خیابان‌ها تظاهرات کنند! بلکه آنها که تظاهرات می‌کردند زنان کسبه و بازار بودند و با وجود اینکه عده آنها اندک بود از این جهت که خواسته‌های خود را علنا مطرح کردند اهمیت داشت. این زن‌ها در شهرهای اصلی همچون تبریز، شیراز، اصفهان و تهران (بیشتر در تبریز و تهران) کشف کردند که منافع مشترک دارند. این زنان که یک طبقه را تشکیل می‌دهند به خودشان خواهران و مادران وطنی می‌گفتند. این زن‌ها شروع کردند به انجام سه کار اصلی: 1. تاسیس مدرسه؛ زنان بسیار بی‌سواد بودند. یکی از رجال به برادرزاده‌اش می‌نویسد که تو شاکی هستی از اینکه زنت بی‌سواد است، مگر زن فلان سرهنگ و… سواد دارد؟! از زن، خانه‌داری و شوهرداری، عفت و عصمت انتظار دارند. سواد حرام است، کمی خواندن عیب ندارد. 2. حرکت دیگر، استفاده از مطبوعات بود. زنان از فرصت استفاده کردند که سخنرانی ترتیب دهند و در روزنامه‌ها اعلام کنند. 3. یکی دیگر از اقدامات زنان تشکیل چند انجمن بود. هر چند تشکیل انجمن طبق متمم قانون اساسی آزاد بود ولی مجلس با این کار از طرف زنان مخالفت کرد. بنابراین عده‌ای از زنان مخفیانه یا علناً جلساتی در مدارس یا منزل‌های خصوصی تشکیل می‌دادند که گاه اعلانات آنها در روزنامه‌ها درج می‌شد. در این جلسات سخنرانی‌های مهیج ادا می‌شد که جنبه آموزنده و آگاهی‌دهنده داشت.
درخواست زنان محدود به مسایل آموزش و بهداشت بود و به‌هیچ‌عنوان خواست سیاسی مطرح نمی‌کردند، چون می‌دانستند اگر بخواهند وارد این حوزه شوند به آنها اجازه نخواهند داد. مشروطه یک انقلاب بود و زنان در آن شریک شده، حرکت خود را آغاز کردند. به نظر من بیشترین توجه به نقش زنان در انقلاب مشروطه، از انقلاب اسلامی شروع می‌شود. تاریخ‌نگاری در این زمان رشد و پیشرفت داشت. همه می‌خواستند بدانند گذشته چگونه بوده و همزمان زنان نیز به نقش زنان در گذشته علاقمند شدند و مطالعات زنان را آغاز کردند. منابع جدیدی که به دست آمد کمک بسیار کرد و تحلیل‌های تازه‌ای را پیش‌پای ما قرار داد.
براساس سندی که ژانت آفاری در کتاب «انقلاب مشروطیت ایران» آورده است ما دارای 63 مدرسه در سال 1292 (1913م) بوده‌ایم. وقتی رشد و دستاورد حرکت زنان را تنها هفت‌سال بعد از انقلاب مشروطه (و نیز 40 سال قبل از آن یعنی در دهه 1870 میلادی که تنها یک مدرسه برای زنان رجال در عهد ناصری ایجاد می‌شود) مقایسه می‌کنیم با سال‌های قبل از آن، نوعی طغیان را حس می‌کنیم که در خلال همان حرکت زیرپوستی جامعه علیه وضع موجود، خود را بازیابی می‌کرد و نقش و خواسته‌های خود را با فضای جامعه محک می‌زد. حتی در خواسته‌های زنان حق طلاق هم دیده شده! آیا حرکت زنان مثل مشارکت‌شان در انقلاب اسلامی را می‌توان جهش و پرتابی فوق‌العاده پس از سال‌ها سرکوب و عقب‌نگه‌داشته‌شدن دانست؟
ببینید اینکه زنان هفت‌سال بعد از مشروطه دارای 63 مدرسه می‌شوند حتماً صحیح است. گو اینکه 12 سال بعد بود که 10 مدرسه به خرج دولت در تهران به دختران تخصیص داده شد. تا قبل از آن این کار فقط توسط زنان خیّر و فرهنگ‌دوست به طور داوطلبانه انجام می‌گرفت.
آنچه باطناً این زن‌ها را به این کار عام‌المنفعه کشاند حس وطن‌پرستی بود که در اثر مشروطه بر همه غالب شده بود. چیزی که به زنان کمک کرد تا بتوانند این کار را انجام دهند متمم قانون اساسی بود که بدون اشاره به جنسیت، طرحی را تصویب و تاسیس مدرسه به خرج دولت، تحصیل اجباری و آزادی قلم و تشکیل انجمن آزاد را اعلام کرد. بنابراین چون جنسیت در این قانون مورد توجه قرار نمی‌گیرد، زنان از این فرصت استفاده می‌کنند. 12سال بعد از مشروطه در تهران دولت 10 مدرسه مجانی می‌سازد. در آغاز انقلاب مشروطه مدارس دخترانه بدعت محسوب می‌شد و مخالفان بسیاری داشت. حتی آیت‌الله طباطبایی اعلام کرد اگر زن از خانه بیرون برود در ناامنی است. بنابراین مخالفان همیشه بودند. ما با جامعه‌ای سنتی روبه‌روییم که حتی انقلابیون آن چنین ذهنیتی داشتند. زنان با عمل نه مبارزه حق خود را گرفتند ولی نمی‌توانیم آن را طغیان بنامیم. زنان در آن دوره سعی در اثبات این مساله داشتند که ما بی‌شعور نیستیم و خداوند به ما شعور داده و قادریم بیاموزیم.
آیا دسترسی زنان به نیازمندی‌های طبیعی گرفته شده از ایشان، می‌توانست توجیه‌کننده دفع آنان از میدان سیاسی روز باشد؟ وقتی که دعوا، به تعبیر شما، بر سر اثبات شعور زنان است آن هم برای افرادی که نیمی از جامعه را تشکیل می‌دهند، وقتی به زنان در معابر به واسطه نوشتن مقاله و رفتن به مدرسه و شرکت در سخنرانی حمله و تعرض می‌شود، آیا می‌توان این مبارزه برای گرفتن حقوق اولیه و بدیهی را سیاسی تلقی کرد؟ آیا می‌توان بدون درنظرگرفتن داشتن حقوق اولیه و بدیهی به سراغ خواست‌هایی سیاسی رفت؟
این از آن سوال‌هایی است که با دید امروز به سراغ گذشته می‌رویم. شما می‌گویید این حقوق از زن‌ها گرفته شده بود. نه! آنها هیچ‌وقت هیچ حقی نداشتند؛ حقی که زنان داشتند همان حقی بود که قرآن و عرف برای‌شان در نظر گرفته. ولی باید اضافه کرد که طبق شرع زن مالک مال خودش بود، پس کسی که می‌تواند مال خودش را اداره کند نمی‌تواند بی‌شعور باشد! آنجایی که زن حقی بر خودش ندارد در برابر شوهر و پدرش است. حق طلاق، صیغه، حضانت بچه، همه با مرد بود و زن حقی نداشت. به نظر من حقی نبوده که بخواهیم آن را بستانیم! اسناد و مدارکی از گذشته نیست که بدانیم زنان چه می‌خواستند! شاید زنان دور هم می‌نشستند و با هم از شرایط خود بحث می‌کردند. بی‌بی خانم استرآبادی در کتاب «معایب‌الرجال» می‌گوید با عده‌ای راجع به زندگی خود درد دل می‌کردیم. ظاهراً دوستان از او می‌خواهند بدبختی‌هایش را بنویسد. احتمالا از این‌گونه جلسات بوده اما منبع و خاطرات و نامه‌ها کم و محدود است که بتوانیم بگوییم دقیقا چه می‌گذشته و واقعا زنان بین خودشان چه مطالباتی را مطرح می‌کردند.
آیا اقدامات بهداشتی و فرهنگی و آموزشی که بعد از مشروطه، آرام‌آرام به جامعه و به‌خصوص زنان داده شد سهمی در بارور‌کردن جنبش‌های قدیمی با سیاقی ضدسیاسی و تک‌قطبی داشت؟ حرکت‌های زنان و حقوقی که برای خودشان احیا کردند نزد جنبش‌های تبریز و گیلان و تهران جدی گرفته نشد و تغییری در نگاه به زن توسط مردان و جامعه مردسالار نداشت. آیا می‌توانیم بگوییم قدرت باورهای سنتی بسیار عمیقتر و ریشه‌دارتر از انقلابی بود که حقوقی هرچند دست‌و‌پاشکسته و ناچیز را به زنان داده بود؟
در جنبش مشروطه زنان برای خودشان حقوقی احیا نکردند. فقط بعضی از خواسته‌های خودشان را مطرح کردند بهترین دستاورد انقلاب برای زنان حق تحصیل بود که تدریجا پذیرفته شد. شاید از آن مهم‌تر فعالیت نسبتا موفقیت‌آمیز آگاهی‌رساندن به عده‌ای از زنان از طریق مطبوعات بود. در حرکت‌های بعدی مشروطه افرادی مثل ستارخان، فتح تهران و خلع سلاح مجاهدین و تبریز هیچ جایی و نقشی از زنان نمی‌بینیم. شاید تک‌و‌توک زنانی فعالیت کردند، ولی مشارکت وسیع نبود و زنان نقشی نداشتند.
پس با این تعبیر اگر با نگاه تاریخی ببینیم، نقطه شروع حرکت زنان را مشروطه می‌دانیم. به تعبیر شما، هم نقطه عطف و هم نقطه بدو حرکت زنان در همین مشروطه اتفاق می‌افتد. اما تفاوت فاحشی در نقش زن از نسل قاجاریه تا مشروطه تا پهلوی نمی‌بینیم. اینجا آیا پیشرفت و تمدن و جامعه جهانی و حقوق‌بشر و فمینیسم صرفا کارکردی مردانه و در بهترین حالت فقط نمایشی خنثی برای زنان نداشته؟ آیا دستاوردهای زنان در مشروطه و پس از آن نادیده گرفته نشد؟ آیا آنها باز به دالان تاریک خانه هل داده نشدند؟
همان‌طور که من به‌عنوان یک مورخ به تاریخ مشروطه می‌نگرم موقعیت زنان را نیز در چارچوب تاریخی قرار می‌دهیم. در انقلاب مشروطه زنان متوجه شدند که دارای حقوق مشترکی هستند و باید متشکل شوند و جبهه‌ای بسازند و حق خود را بگیرند. تمام اینها سلسله وقایع به‌هم‌پیوسته است. برآمدن رضاشاه نتیجه مشکلاتی بود که از مشروطه آغاز شد. ولی رضاشاه برای زنان چه کرد؟ حق ازدواج را از 9 به 15 سال تغییر داد، دبیرستان و دبستان را برای‌شان ساخت، آنان را وارد دانشگاه کرد؛ اما دیگر حقوقی به آنان نداد: حق طلاق یا … خود او چهار زن داشت و البته کسی به چنان دیکتاتوری حق اظهارنظر و تعرض نداشت! اما در همین دوره باز حرکت زنان قدری پیشرفت می‌کند. در دوره محمدرضا پهلوی نیز می‌بینیم که نقش و حضور زنان آرام‌آرام پررنگ‌تر می‌شود. حضور زنان درعرصه‌های اجتماعی، فرهنگی و در بازار کار بیشتر به چشم می‌خورد.
آیا خواسته‌هایی همچون ملی‌گرایی و وطن‌خواهی می‌تواند اجازه طرح مطالبات برابری‌خواهانه، جنسیتی و کلا هر موضوع دیگری را به‌طور همزمان بدهد؟ آیا این خواسته محقق شد و انجام گرفت یا این خواسته هماره در حال مطرح شدن و به‌نتیجه‌نرسیدن است؟ با این مضمون مطالبات جنبش زنان از کجا می‌توانست شروع کند و به کجا می‌توانست برسد؟ اولویت همیشه با ناسیونالیسم، دفع خطر خارجی، مساله قومیت‌ها، اقتصاد کلان و… بوده است و ازهمین‌رو حقوق انسانی تمام اقشار و طبقات به‌خصوص زنان به عقب رانده شده؛ چطور می‌توان این مبارزه را با چنین شرایط تقریبا ثابت تاریخی توضیح داد؟
این مساله، مردان را هم شامل می‌شود. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که دارای اعتقادات مذهبی است ولی در عین حال به‌نوعی سکولار است. میان الگوی غربی و شرقی دست‌وپا می‌زند. شاید ما خود را گم کرده‌ایم: التقاطی از فرهنگ غربی به زندگی تحمیل شده است. از طرفی مذهبی‌ها نمی‌توانند این تحولات را نادیده بگیرند و با شرایط فعلی کنار نمی‌آیند. ولی به نظر من، آن مرد غرب‌زده فرنگی‌مآب باطنا راجع به زن خودش همان تفکر سنتی و مذهبی را دارد که پدرش داشت! فرهنگ را نمی‌توان با دستور عوض کرد. البته این مساله امروز نیست و همیشه بوده. عده‌ای سنتی‌ترند، عده‌ای به‌اصطلاح مدرن‌تر. حکومت باید هر دوقشر را در نظر بگیرد؛ ایدئولوژی‌های مختلف از راست افراطی گرفته تا چپ افراطی وجود دارد؛ هنر این است که بتوانیم تمام این افکار را تلفیق کنیم و جامعه‌ای آرام بسازیم. امروز در کشور ما دختران از یک‌شهر به شهر دیگر می‌روند، درس می‌خوانند و به دور از خانواده زندگی می‌کنند. این تحول و پیشرفتی است که جامعه امروز می‌پذیرد ولی در قدیم غیر‌ممکن بود. اما خب نقاطی هم در این کشور هست که می‌گویند دختر بیشتر از چهار کلاس نباید سواد داشته باشد!
پس آیا درست است بگوییم در مورد حقوق افراد نه پسرفتی در کار است و نه پیشرفتی، مادامی‌که قدرت سیاسی این حق را چگونه تفسیر و تبیین کند؟ آیا روح قانون از دوره صفویه تا امروز تعیین‌کننده شرایط افراد و حقوق ایشان مبتنی با منافع دولت‌ها و حکومت‌ها نبوده است و از همین‌رو زنان در دوره‌ای حقوقی دارند که تفسیر حکومت ایجاب می‌کند و در دوره‌ای از آن بی‌بهره می‌شوند؟ نقش اقتصاد و تحولات سیاسی- اقتصادی را چقدر در این احقاق حقوق مهم می‌دانید؟ در دوره صفویه تجارت پارچه و نقش زن‌ها به‌عنوان کارگران این صنعت بسیار مهم بود، اما در دوره قاجار چون این صنعت به کناری گذاشته می‌شود نقش و حضور و حقوق ایشان هم حذف می‌شود.
اقتصاد روی موقعیت اجتماعی بسیار موثر است. روزی که ایرانیان شروع کردند که چای هندی را با قند روسی بنوشند و قیمت قند به‌دلیل جنگ روسیه و ژاپن بالا رفت، تبعاتش در ایران گرانی قند بود و چوب‌خوردن تاجر قند که زمینه انقلاب مشروطه شد. در اینکه واقعیت اقتصادی تاثیر دارد هیچ بحثی نیست. در دوره‌ای که زنان فرش می‌بافتند، زری‌بافی می‌کردند و… آیا به‌این‌معنی است که آنها استقلال داشتند؟ نمی‌دانم. معروف است زنان گیلان که کار می‌کنند قوی‌تر از دیگر زنان هستند، چون دستشان در جیب خودشان است. ضمن اینکه احتیاج جامعه به کار زن هم هست تا زندگی را بچرخاند.
موقعیت زنان حرمسرا در مقایسه با زنان دوره مشروطه چطور است؟ می‌دانیم که نقش پشت‌پرده تعداد کمی از زنان حرمسرا در تحولات سیاسی-اقتصادی مهم بوده است و نیز با نگاه به زنان روشنفکر دوره مشروطه می‌توانیم از تحولات اجتماعی و سیاسی به شکلی دیگر سخن بگوییم. اما در هر دودوره اصل جنس‌دومی بودن زن رعایت می‌شود!
تاریخ سیر مشخصی دارد. زندگی ما یک‌برهه از زمان است. شکسپیر می‌گوید: ما یک‌لحظه روی صحنه هستیم و سروصدایی از خودمان در‌می‌آوریم و بعد خارج می‌شویم. در هر دوره از تاریخ، تحول هست. مثلا امروز نسبت به چهارسال پیش مسایل تحول یافته، ولی تاریخ، خوب و بد ندارد، ما نباید ارزش‌گذاری کنیم. هر عهد، شرایط خودش را دارد در عین حال که تحول تدریجاً اتفاق می‌افتد، مگر جنگ یا انقلاب که جامعه را به هم می‌ریزد. مورخ نمی‌تواند سیاستمداران را به خوب یا بد تقسیم کند و ارزش‌گذاری کند. این کار اشتباه است. مورخ بر اساس اسناد و مدارک مطالعه وسیع و عمیق و تفکر بسیار وقایع را تفسیر می‌کند. با کشف یک سند جدید می‌تواند جهت عوض شود. مورخ با جهان‌بینی و ایدئولوژی و جنسیت و تعابیرش می‌تواند تفسیر کند. ولی این تفسیر ممکن است جهت‌دار باشد. تاریخ در عین حال خطرناک است و باید خیلی احتیاط کرد.
فکر می‌کنید نقش و حرکت زنان مشروطه‌خواه چقدر بر حرکت انقلاب تاثیر گذاشت، هم در دوره‌اول و هم در دوره‌دوم؟
خیلی زود است که بخواهیم در این مقطع از زمان از تاثیر دوره مشروطه حرف بزنیم. زنان تازه مشغول شناختن خودشان بودند. قرن‌ها سنت بر جامعه حاکم بوده و زنان همان نقشی را ایفا می‌کردند که از آنها انتظار می‌رفت. مشروطه این شرایط را کمی تکان داد اما روزنامه‌های مشروطه‌خواه علی‌الخصوص روزنامه‌های لیبرال روشنفکرها و روزنامه‌هایی که زنان درمی‌آوردند نقش بسزایی در آگاهی‌دادن به مردم آن روزگار داشتند. تفاوتی که بین حرکت زنان در انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی هست میزان آن است. در جایی که معدودی از زنان در انقلاب مشروطه حرکت کردند میلیون‌ها زن در انقلاب اسلامی شرکت کردند. ولی نکته‌ای که به نظر من جالب توجه است این است که انقلاب اسلامی باعث شد که حرکت زنان در انقلاب مشروطه شناخته شود و به آن بها داده شود. مقدار مطالعاتی که در زمینه حرکت زنان در انقلاب مشروطه انجام گرفته بعد از انقلاب اسلامی چشمگیر است و پیشرفت قابل ملاحظه‌ای در مطالعات زنان محسوب می‌شود.

احاطه معرفتی بر مشروطه در گفت‌وگو با حاتم قادری

کشف ذهن مشروطه‌خواهان

رحمان بوذری

حاتم قادری پرداختن به «پرسش مشروطه» را، فارغ از شعارها و خواسته‌های آن، مهم‌ترین بحث می‌داند و مدام به آن بازمی‌گردد. از نظر او برای درک درست وقایع صدر مشروطه باید به مفاهیم آن دوره و تلقی مشروطه‌خواهان از این مفاهیم رجوع کرد. در نتیجه اینکه از کجای تاریخ به مشروطه بنگریم اهمیت فراوانی دارد. تاریخ‌نگاری مشروطه نیز در نزدیک‌شدن به ذهنیت ایرانیان آن دوران همچنان نیازمند پژوهش‌های دقیق‌تری است؛ پژوهش‌هایی که بتواند از سایه‌روشن‌های اولین مواجهه ایرانیان با جهان مدرن پرده بردارد و پرتوی بر ابهامات موجود بیفکند. از این‌رو، به اعتقاد او شعارهای مشروطه نیازهای ماست، اما نه به این معنا که ما نسبت به نیازهایمان معرفت کافی هم داریم. آنچه در پی می‌آید خلاصه گفت‌وگو با قادری درباره نحوه نگاه به مشروطه پس از گذشت یک‌قرن است.‌‌بیش از یکصدسال از انقلاب مشروطه می‌گذرد و همچنان تاریخ معاصر ایران متاثر از وقایع این برهه است و درباره آن بحث و فحص می‌شود. می‌توان گفت وقتی درباره چیزی زیاد صحبت می‌شود لابد تحقق آن امر در واقعیت با مشکلی مواجه است. به این تعبیر، همین که ما همچنان از مشروطه صحبت می‌کنیم و از خواسته‌های آن می‌گوییم، نشانگر آن است که مطالبات انقلاب مشروطه نافرجام و ناتمام مانده. امروز پس از‌ یک‌قرن از آن واقعه تاریخی، از چه موضعی باید به این انقلاب نگریست؟
من تا حدودی با این تعبیر موافقم. به‌نظرم انقلاب مشروطه باوجود آنکه 108سال از آن می‌گذرد یک انقلاب سپری‌شده نیست. شعارهایی که در آن زمان سر داده شد، شعارهایی نیست که ما آنها را محقق کرده، در دل آنها زندگی کرده و از آنها عبور کرده باشیم. شعارهای مشروطه هنوز برای ما مهم است. چون مشروطه مهم‌ترین آوردگاه‌ ما در قرن گذشته میان سنت و مدرنیته است. اما به نظرم به‌غیر از اینکه شعارها منتظر تحقق و سپری‌شدن‌ هستند عوامل دیگری نیز دست‌اندر‌کارند. یکصدسال پس از مشروطه، ما به دلیل کاستی‌هایی، همچنان نتوانسته‌ایم احاطه معرفتی مناسبی بر مشروطه بیابیم. به این معنا خواسته‌های مشروطه همچنان به‌عنوان پرسش باقی مانده‌اند؛ شعارهای آن در عین حال که نیاز ماست، پرسش‌ ما نیز هست. در باب پرسش‌هایی که می‌تواند معطوف به معرفت ما باشد حداقل چند عامل مهم را می‌توان برجسته کرد: نخست اینکه، هنوز تمام منابع مشروطه منتشر نشده. بسیاری از خاطرات و اسناد در حال انتشار است و می‌تواند روشن کند چه اتفاقاتی در مشروطه رخ داده. از دلایل عدم انتشار این اسناد نیز می‌توان به عملکرد نظام پهلوی، تحولات بعدی، ضعف علمی، دانشگاهی و نهادهای تحقیقاتی‌مان اشاره کرد. دوم اینکه، برخی منابع را باید خودمان تولید می‌کردیم که امکان آن وجود نداشت. از این‌رو، علت پرسش‌ها صرفا به اسناد مربوط نیست، بلکه باید روی اسناد کارهایی صورت می‌گرفت. به‌عنوان مثال در تاریخ مشروطه حوزه‌هایی وجود دارد که همچنان برای ما ناشناخته است؛ نظیر بیت‌ها، بخشی از اندرونی دربار یا حتی مناسبات خصوصی‌تر مردم. درباره این حوزه‌ها اطلاعاتی در دست است، اما نه تا اندازه‌ای که چشم‌انداز مناسبی به دست دهد. اگر بپذیریم روحانیون و دربار از قطب‌های مهم قدرت بودند، خواه‌ناخواه باید اطلاعات درونی‌مان بیشتر باشد، در حالی‌که، تنها گزاره‌های کوتاه و تک‌نگاری‌هایی از آنها در دست است. این مساله را از این باب مطرح کردم که صرفا از طریق منابع و اسناد نیز نمی‌توان به این پرسش‌ها پاسخ داد. باید در جاهایی، نقطه‌چین‌ها و ابهامات را تکمیل کنیم. به همین دلیل بر تهیه منابع تاکید دارم. نکته دیگر اینکه باید بتوانیم حتی‌الامکان تعارضات اخبار و روایات متضاد را رفع کنیم که این مساله نیازمند تشکیل گروه‌های پژوهشی گسترده‌ای است. در کنار اینها نیاز به مطالعات انتقادی، جامعه‌شناسی سیاسی و روانشناسی سیاسی داریم که در این باب نیز ضعف بسیار داریم. همچنین ما هنوز نمی‌دانیم تلقی‌ مشروطه‌خواهان و مردم آن دوره از مفاهیم مشروطه چیست. یعنی اگر بخواهیم در جای مناسبی بایستیم و به انقلاب مشروطه نگاه کنیم باید فاصله‌مان به حدی باشد که دریابیم آنها از مفاهیم مشروطه چه ذهنیتی داشته‌اند. اینکه مدام تکرار کنیم آنها عدالتخانه، مجلس، آزادی و… می‌خواستند کافی نیست. شاید بتوان به اسناد و رسالاتی رجوع کرد و نشان داد طرز تلقی آنها از مجلس چه بوده است اما باید مجموعه‌ای از منابع و مفاهیم زنده‌تر به دست دهیم. این مساله به ما نشان می‌دهد که باید در کجای تاریخ بایستیم و به انقلاب مشروطه بنگریم، تا هم غرق در این مفاهیم نشویم و بتوانیم از بیرون به آنها بنگریم و هم تا حدی به آنها نزدیک شویم که ارتباطمان با مفاهیم بیگانه نباشد.
‌ در فرآیند تاریخ‌نگاری مشروطه سهم گفتار غالب هر دوره در تدوین آن بسیار چشمگیر است. گویی با تاریخی تکه‌تکه روبه‌روییم. منظور از دسته‌بندی‌ای که در مواجهه با تاریخ مشروطه انجام دادید، آیا شیوه‌ای تطبیقی و تلفیقی در مواجهه با این واقعه است یا… .
اگر منظور چیدن این تکه‌ها به شکل صوری است، نه، مراد من این نیست. این تکه‌ها باید با یکدیگر گفت‌وگو کنند، اما در عین‌حال که آنها با همدیگر گفت‌وگو می‌کنند نمی‌توان چشم‌انداز بعدی را تصور کرد، مگر فاصله مناسبی داشته باشید؛ نظیر سال57. فرض کنید امروز یک جریان فکری یا گروه اجتماعی دست بالا را دارد و بر اساس گرایش آنان مسیر انقلاب تعیین شود، حال آنکه چندسال بعد ممکن است این مسیر پیچ دیگری پیدا کند. رودخانه‌ای را در نظر بگیرید که شما گمان می‌کنید مسیر آن را تشخیص می‌دهید درحالی‌که چشم‌انداز آن از دید شما دور شده است، از اینرو، باید در یک بلندی بایستید تا نشان دهید پیچ بعدی کجاست. همین وضعیت را درباره مفاهیم می‌توان دید. منظورم این است که ما کجای تاریخ می‌توانیم بایستیم که پیچ‌های آن را درست ببینیم و در آنها گم نشویم. به‌این جهت گمان می‌کنم در دل مشروطه باوجود آنکه به شعارها نیاز داریم، با پرسش‌های معرفتی روبه‌رو هستیم.
‌شاید بتوان برای تقریب به ذهن، مورد کانت و انقلاب فرانسه را در نظر آورد. از نظر کانت، تماشاگری که با همدلی به وقایع جاری در فرانسه آن دوران نگاه کند چه‌بسا بهتر از کسانی که درگیر خود انقلابند حقیقت وقایع را درک کند.
در اینکه یک ناظر بیرونی در مواجهه با انقلاب مزایایی دارد تردیدی نیست، اما نباید فراموش کرد که برای فهم حادثه مهمی مثل انقلاب ناگزیریم با مفاهیمش همدلی داشته باشیم. ناظر بیرونی نمی‌تواند چنین عمل کند. به همین دلیل بهترین تاریخ‌نگاری‌ها زمانی صورت می‌گیرد که در گذری بایستیم که زنده‌بودن مفاهیم از دست نرفته باشد و در عین‌حال ما را نیز زیاده از حد درگیر خود نکرده باشد. از این‌رو، درست است که ما به شعارها نیاز داریم، اما اگر نتوانیم بر آنها احاطه علمی داشته باشیم، همچنان در مسیری کور حرکت می‌کنیم.
‌ شما به تفاوت احاطه معرفتی بر مشروطه با تحقق یا عدم تحقق نیازها و خواسته‌های مشروطه اشاره می‌کنید که روشن است. اما تفاوت نیاز و پرسش مشروطه در چیست؟ پرسش مشروطه چه بوده که نیاز آن نبوده است؟
اگر به تاریخ‌نگاری رسمی‌مان بازگردیم، به‌عنوان مثال مشروطه‌خواهان، خواستار عدالتخانه یا فراتر از آن آزادی‌ بودند. اما باید مشخص کرد پرسش آن دوره چه بوده است. من تردید دارم که این نیازها واقعا گوهر مشروطه بوده باشد. مساله اینجاست که چه درکی از عدالت وجود داشته که مشروطه‌خواهان خواستار عدالتخانه بودند؟ آنها با چه درکی از مناسبات اجتماعی این نیازها را مطرح می‌کردند؟ به این دلیل نخست باید به ذهنیت ایرانیان عصر مشروطه نزدیک شد و سپس مواجهه‌ای انتقادی با این پرسش‌ها و نیازها داشت. طبعا عدالتی که یک روحانی متعلق به طیف راست‌طلب مطرح می‌کند با عدالتی که یک روحانی منتقد می‌کند، متفاوت است و به همین ترتیب با عدالتی که شاهزادگان و فرودستان مطالبه می‌کردند. حتی می‌توان این پرسش را ادامه داد: کسانی که صحبت از عدالت می‌کردند تا چه حد درک مناسبی از خواست خودشان داشتند؟ به تعبیری دیگر، ما خواست‌ها و نیازهایی داریم اما آنچه برای روشن‌کردن این نیازها مطرح می‌شود، پرسش‌های ماست. اگر بخواهیم شعارهای مشروطه را از آن خود کرده و از آنها عبور کنیم چاره‌ای نداریم که به این پرسش‌ها پاسخ دهیم. در غیر این‌صورت همواره به شکل امری مکتوم و ناشناخته ما را درگیر خود خواهد کرد. از این‌رو، شعارهای مشروطه نیازهای ماست، اما نه به این معنا که ما نسبت به نیازهایمان معرفت کافی هم داریم.
‌ از بحث‌های شما چنین برمی‌آید که در دوره مشروطه شکافی است میان مناسبات اجتماعی و مشخصا قانون و خواست‌هایی همچون عدالت‌خانه و آزادی. اما معمولا لحظه انقلاب‌ها به لحظه آغاز قانون گره می‌خورد. اگر ما قایل به انقلاب مشروطه باشیم، نمی‌توان لحظه آغاز قانون را از آن جدا کرد. از این‌رو، اگر شکاف مشخصی میان ساختار اجتماعی آن دوره (چه از بالا و از نگاه شاهزادگان و چه از پایین و از نگاه فرودستان) و قانون و مفاهیم آن وجود داشته، این شکاف بعد از انقلاب چه سرانجامی پیدا کرد؟
همراه با انقلاب مشروطه، شعارهایی که وارد حوزه عمومی شد، عمدتا نه‌تنها برخاسته از نیازهای بومی ما نبود، بلکه تولید مردم نیز به حساب نمی‌آمد. البته نه به‌این‌معنا که انقلاب مشروطه، غربی بود بلکه خلأهایی وجود داشت که رو آمد. به‌عنوان مثال مفهومی نظیر عدالت وجود دارد که با مفهوم سنتی آن متفاوت است و ما نیز حسی از آن را کسب کردیم اما ابعاد و لوازم آن را درنیافتیم. در نتیجه، شعارها نه تنها زمینه و زیست واقعی کسانی نبود که در مشروطه فعال شدند، بلکه این شعارها زیست نسبتی دست‌اندرکاران هم نبود. افرادی از حواشی به انقلاب پیوستند که از شعارها بسیار دور بودند. در واقع، ما انقلاب مشروطه را تحت فشارهای خارجی، فروپاشی داخلی و وضعیت مدرنیته و… تجربه کردیم.
‌ منظورتان دقیقا از حاشیه‌نشینانی که به انقلاب پیوستند چیست؟ آیا مشخصا به جایگاه طبقاتی یا اجتماعی خاصی اشاره دارید؟
شعارها در وهله‌اول برای عده اندکی مناسبات نسبی داشت؛ به‌عنوان مثال برای تجار روشنفکر، یا روشنفکران- اعم از روحانیون و شاهزادگان- یا کسانی که با خارج در ارتباط بودند. عده محدودی با این شعارها ارتباط برقرار می‌کردند. اما هنگامی که این شعارها در عمل وارد شدند، به‌دلیل نقطه‌ثقلی که بیرون از جامعه وجود داشت، بسیاری گمان بردند که شعار آنها هم هست، در حالی که چنین نبود. مگر در موارد استثنایی. اگر بخواهیم برای روشن‌شدن بحث از ادبیات مشروطه کمک بگیریم، علی‌اصغر حکمت نمونه خوبی است: جوان 17،16ساله‌ای که علاوه بر آثارش، مکاتبات زیادی هم دارد. حکمت در همان دوره در مکاتباتی از یک کتابفروشی در شیراز درخواست رمان می‌کند اما آنها در پاسخ می‌گویند کتابی با این عنوان نداریم. در واقع اصلا با رمان آشنایی نداشتند و فکر می‌کردند اسم یک کتاب است. به همین دلیل اگر این نمونه‌ها را به عنوان مصادیق در نظر بگیریم، شعارهایی که مطرح می‌شد در آن‌دوره چندان مفهوم نبود. بنابراین هرآنچه بیرون است حاشیه به حساب می‌آید؛ چه به‌لحاظ اقتصادی چه به‌لحاظ فکری.
‌شما به فاصله میان بستر اجتماعی‌ آن دوره و شعارها و خواسته‌های انقلاب مشروطه اشاره می‌کنید. مشروطه نخستین مواجهه ما با دنیای مدرن بوده و از اینرو شاید بتوان این تاخر زمانی را طبیعی دانست. با این اوصاف، تا چه حد شما با اطلاق «انقلاب بورژوایی» به مشروطه موافقید؟
موافق نیستم. به نظرم آن هسته اولیه‌ای که در اقلیت بودند می‌توانستند به طبقه بورژوا نزدیک باشند اما انقلاب که محدود به آنها نبود بلکه عقبه‌ای فعال داشت. جوامعی نظیر جامعه صدر مشروطه بیش از آنکه ارتباط اصیلی با شعارها برقرار کند، واجد ارتباطی پوپولیستی با آنهاست. به‌این‌سان، شاید بتوان در انقلاب مشروطه یا کل جامعه ما در این صدواندی سال رگه‌های بسیار جدی پوپولیستی دید. پوپولیستی به این معنا که یک حضور کژدیسانه اجتماعی است نه حضور نسبتا اصیل. «نسبتا» را نیز از این جهت می‌گویم که قصد ندارم با نمونه مثالی وبری (Ideal Type) به مساله نگاه کنم. اگر شما قصد دارید با یک شعار برخورد کنید باید احاطه معرفتی مناسبی داشته باشید. در غیر این‌صورت، رانه‌هایتان شما را به سمت وقایع سوق می‌دهد و رفتارتان کژدیسانه خواهد بود.
‌ ولی نکته این است که این احاطه معرفتی از پیش حاصل نمی‌شود و در روند تاریخی به‌دست می‌آید. تا چه حد احاطه معرفتی‌ای که از آن صحبت می‌کنید با نفس حضور در واقعه‌ای چون مشروطه گره‌خورده است؟
اجازه دهید به‌دلیل اهمیت موضوع بار دیگر بر این مساله تاکید کنم که بنا به حسیات عمومی مردم ما پیش و در حین مشروطه، آمادگی ایجاد وضعیتی پوپولیستی بیش از آن بود که یک انقلاب با شعارهای نسبتا مدرن محقق شود. اما پرسش شما این است: آیا ممکن است در حین این تعامل و در دیالکتیک بین کنش و وجود، ارتباط بهینه‌ای برقرار شود؟ به عقیده من این مساله اتفاق نیفتاد. در واقع، بخش‌هایی که از حالت پوپولیستی به وضعیتی نسبتا مطلوب استحاله پیدا کردند چندان برجسته نبودند. دلایل این مساله نیز روشن است: ما همیشه تحت‌فشار رفتار کرده‌ایم، یعنی همانند انقلاب فرانسه نتوانستیم همزمان زمینه‌سازی، بنیادسازی و نهادسازی کنیم و تجربه‌های خودمان را از انقلاب داشته باشیم. بلافاصله تحت فشارهای خارجی و بن‌بست‌های داخلی دوباره جریان مشروطه مسکوت شد تا جریان پوپولیستی دیگری ظهور کند. بنابراین اگر بخواهیم شعارها را از آن خودمان کنیم، خواه‌ناخواه باید از وضعیت خردستیزی پوپولیستی فاصله بگیریم. این مساله در مورد ما سخت اتفاق می‌افتد، زیرا فرصت آن را پیدا نکرده‌ایم. این تعبیر را درباره کلیت جامعه می‌گویم نه تک‌تک افراد و رگه‌های اجتماعی.
‌ و تحقق‌نیافتن شعارها و آگاهی‌نداشتن از ماهیت شعارها چه نسبتی با مساله‌ای که شما مطرح می‌کنید، دارد؟
ارتباط قابل‌توجهی دارد. ما هنوز عقبه‌ای در جامعه‌مان داریم و تا زمانی که جذب تعاملات و زیست جدید نشود، فشارپذیری و امکان تبدیل‌شدن وضعیت مدنی به پوپولیستی وجود دارد. امروز این فشارها کمتر از صدسال گذشته است، چرا که زیست جدیدمان بیشتر شکل‌ گرفته است. با این‌حال همچنان فشارها اجازه محک‌خوردن شعارها را نمی‌دهد. وضعیت و تجربه ما با انقلاب فرانسه یا آمریکا متفاوت است.
‌ما در صدر مشروطه از وضعیت شبه‌فئودالی به شرایط مدرن سرمایه‌دارانه گذر می‌کنیم، حال آن‌که بسترهای این گذار هنوز وجود ندارد. در بحث شما نیز بر همین شکاف و تبعات آن تاکید می‌شود. سوال این است که در کدام یک از انقلاب‌ها چنین شکاف‌هایی به چشم نمی‌خورد؟ برای مثال، مگر در انقلاب روسیه این فاصله و تاخیر و تعویق وجود ندارد؟
درست است که یک‌تاخیر در انقلاب مشروطه وجود داشت، اما مجدد تاکید می‌کنم که شعارها از آن ما نبود. ما به‌دلیل فاصله‌ای که از انقلاب مشروطه گرفته‌ایم نمی‌توانیم متوجه این مساله شویم. به‌عنوان مثال انقلاب‌های اروپایی و دموکراتیک1848 را در نظر بگیرید، شعارها متعلق به آنهاست. شعارها را تولید می‌کنند چراکه متناسب با زیست و سویه‌هایی است که در جامعه‌شان بروز می‌یابد. اما شعارهای مشروطه از آن ما نیست و این مساله را نمی‌توان صرفا به یک‌تاخر ظاهری ختم کرد. از زمان مشروطه به‌این‌سو هر 10،20سال یک‌بار حادثه‌ای رخ داده و فرصت درونی‌کردن شعارها را از ما گرفته است. ما در وضعیت پیشامدرن به‌سرمی‌بریم و شعارهای مدرن سرمی‌دهیم. نمی‌توانیم با طرح مساله تاخر این تضاد را رفع کنیم. به همین دلیل هر جامعه‌ای شبیه ما که در وضعیت پیشامدرن به سر ببرد و بخواهد تجربه مدرنیزاسیون را از سر بگذراند ولی فرصت تاریخی این تجربه را نداشته باشد، همواره امکان منحل‌شدن حیطه معرفتی‌اش در مطالبات پوپولیستی وجود دارد. به‌عنوان مثال ترک‌های عثمانی و تجربه آنها از این‌وضعیت را در نظر بگیرید. آنها با ما متفاوت‌اند، چراکه در آنجا دین و دولت با هم آمیخته است و هر دو همزمان با مدرنیته تجربه‌ورزی می‌کنند. اما در مورد ما دین و دولت در رقابت با هم هریک جداگانه قصد تجربه مدرنیته را داشتند.
‌ تا اینجا، شما با گفتار از بالا تاریخ انقلاب مشروطه را می‌خوانید ولی در عین حال به دنبال گفتار از پایین نیز هستید. تاکید بر اینکه شعارها ازآن ما نبود، نشان می‌دهد طبقات و جریان‌هایی که بیرون از آن اقلیت بودند، از ماهیت شعارها دور بودند. تناقضی جدی در این تعبیر دیده می‌شود. به‌این اعتبار که برای خواندن تاریخ از پایین، چاره‌ای جز خواندن تاریخ با گفتار مقابل نیست.
زمانی که به دنبال گفتار پایین از تاریخ هستیم، این به آن معنا نیست که با گفتار از پایین هم‌نظر و هم‌عقیده‌ایم بلکه هدف‌مان همدلی است. اتفاقا یکی از بن‌بست‌ها همین تناقضی است که شما به‌درستی به‌آن اشاره کردید. اگر من تاکید دارم که باید در مقطعی از گذر تاریخی بایستیم که مفاهیم از دست نرود، به‌همین جهت است. اما آن مفاهیم، امروز از دست رفته‌اند و ما نمی‌توانیم روایت پایینی را به‌درستی ارایه کنیم. اگر تا پیش‌ از این گمان می‌کردیم روایت از پایین را می‌توان نادیده گرفت، اکنون متوجه شده‌ایم که نباید از این تاریخ گذشت و حتی‌الامکان باید به‌آن نزدیک شد. ما نباید مشروطه را منحصر کنیم به‌چندشعار و جنبش و فتح مجلس و… . بلکه باید گذر ذهنی، حسی، زیستی و فکری مردم خودمان را ببینیم. چرا که این مسایل صرفا اموری تاریخی و سپری‌شده نیستند بلکه هنوز زنده‌اند و در ما حضور دارند. در همین ارتباط «کشف ذهن» یکی از موضوعاتی است که در چندسال اخیر در کلاس‌های دکتری به‌آن می‌پردازم. مقصودم شناسایی مواجهه ذهن ایرانی نسبت به پدیده‌های گذار در مقاطع مهم است. یکی از این امکان‌ها، ادبیات بود و باید بخشی از پرسش‌هایی را که اینجا مطرح می‌کنیم در ادبیات و داستان‌نویسی و رمان آن‌دوره دنبال می‌کردیم. عقبه ما باید در زیست جدید منحل شود. کشف ذهن ما باید در گذارهای مهم بر ما آشکار شود و متوجه شویم چه مولفه‌هایی از مشروطه به معنای زیستی همچنان وجود دارد.
‌چه مولفه‌هایی؟
به‌دلیل فشارهای خارجی ما نتوانستیم به عقلانیت مناسبی در جامعه دست پیدا کنیم. مولفه‌های پیشامدرن ما همچنان فعال‌اند یا شکاف بین دین و دولت باید صدسال پیش حل می‌شد.
‌شما گفتید اگر در ایران نیز دین و دولت در دوره قاجار و عصر مشروطه و زمانی که مواجهه ما با دنیای مدرن صورت می‌گرفت به هم آمیخته بود، امروز تجربه دیگری داشتیم. آیا ناکامی ایران در تجربه مدرنیزاسیون را از مشروطه بدین‌سو می‌توان در این عامل خلاصه کرد؟
نه، تک‌عاملی نیست، به‌عوامل دیگری نیز وابسته است. ما گزاره‌های کلی این اتفاق را برجسته می‌کنیم. فرض کنید انقلاب اسلامی را صدسال پیش تجربه می‌کردیم؛ به‌این اعتبار که آمیختگی دین و دولت با سیطره دین تجربه می‌شد. با چنین فرضی ما امروز شرایط دیگری داشتیم.
‌ با این اوصاف، آیا انقلاب مشروطه یک انقلاب شکست‌خورده است؟ آیا مشروطه از آرمان‌ها و مطالبات خود منحرف شد؟
اگر از شکست انقلاب صحبت می‌کنیم باید نشان دهیم از چه زاویه‌ای با این گزاره مواجه می‌شویم. ممکن است بگوییم برای اقلیتی که کوشیدند شعارهای مدرن را به شکلی از آن خود کنند، انقلاب مشروطه انقلابی شکست‌خورده است، اما درحقیقت زادو ولدی که صورت گرفت زادوولد طبیعی جامعه ما بود. جامعه‌ای با همه استعداد درونی‌، فشارهای خارجی و فشارپذیری‌ و مقاومتی که می‌توانست انجام دهد. هیچ انقلابی‌ای منحرف نشده است؛ اما این گزاره بدان معنا نیست که انقلاب‌ها در بهترین حالت‌شان به‌سرمی‌برند، بلکه به‌این معناست که با توجه به برآیند قوا و نیروهایی که شکل گرفتند نمی‌توانست جز این اتفاق بیفتد. به جبر تاریخ اعتقادی ندارم. پتانسیل گروه‌های مختلف که در تعامل با هم قرار می‌گیرند – اعم از پتانسیل اقتصادی، سیاسی، عاطفی، عقیدتی و هوشیاری افرادی که در انقلاب حاضر می‌شوند- حاصلش همان چیزی است که بروز می‌کند. به گمانم با توجه به پتانسیل‌های موجود، اندک شعارهایی که وارد جامعه ما شد همان بود که اتفاق افتاد. در واقع اگر انقلاب مشروطه را از زاویه استعداد خودش بسنجیم، شکست‌خورده نیست.
‌ولی پتانسیل‌های دیگری نیز وجود دارد. پس اگر از شکست صحبت می‌کنیم، مقصودمان پتانسیل‌هایی است که اتفاقا کاملا امکان‌پذیر بودند اما تحقق نیافتند. بنابراین نمی‌توان گفت برآیند قوا و نیروها لزوما همین خروجی را می‌توانست داشته باشد.
نه، بحثم به معنای جبری‌بودن نیست. ما از زاویه خرده‌پتانسیل‌ها می‌توانیم انقلاب را داوری و از شکست و پیروزی آن صحبت کنیم. ولی از زاویه برآیند پتانسیل‌ها، انقلاب شکست نخورده بلکه آنچه را درون خود دارد، برون‌ریزی کرده است. اگر خرده‌پتانسیل‌ها در وضعیت و شرایط دیگری می‌توانستند غالب شوند، مسلما برون‌ریزی دیگری داشتیم. نمونه نزدیک این مساله انقلاب اسلامی است. نیروهایی که در سال57 حضور داشتند بخشی از خرده‌پتانسیل‌ها هستند، اما پتانسیل دیگری که بعدها می‌آید و ازسوی عقبه انقلاب فعال می‌شود و همه خرده‌پتانسیل‌ها را کنار می‌زند، برآیند کلی انقلاب محسوب می‌شوند. حال می‌توان نشان داد که آیا برآیند کلی شکست‌خورده است؛ به نظر من نسبت به امکان‌های اجتماعی شکست‌خورده نیست بلکه نسبت به شعار فلان خرده‌پتانسیل شکست‌خورده است.
‌ اما رو آمدن هر خرده‌گفتار و کنار رفتن دیگری می‌تواند تصادفی باشد.
چندان تصادفی نیست. یک خرده‌گفتار که در اقلیت قرار دارد می‌تواند با یک استحاله مناسب به گفتار غالب بدل شود. به این اعتبار، انقلاب یک امر مختوم و تمام‌شده نیست. برای مثال، آن اندک بازرگانان، درباریان و روشنفکران که دغدغه‌های اجتماعی عمیق‌تری داشتند و در صدر مشروطه اقلیت بودند، ممکن است پنجاه‌سال بعد به اکثریت تبدیل شوند. اما مادامی که از زاویه مجموع امکانات به انقلاب نگاه کنیم، انحراف صورت نگرفته است.
‌ اگر از منظر امروز به وقایع آن دوره بنگریم، برآیند قوا به چه صورت بود که منجر به انقلاب مشروطه شد؟
باید نشان داد اکثریت جامعه ما به جهت اقتصادی در چه وضعیتی هستند؛ روستایی، عشیره‌ای، متمرکز در شهرهای کوچک یا شبه‌روستا و… می‌توان گفت شعارها تحقق پیدا نکرد اما نمی‌توان گفت انقلاب‌ شکست خورد، چراکه ممکن است همان شعار به بستری بدل شود که در زمان دیگری تحقق پیدا کند. به‌عنوان مثال، فاتحان تهران به‌لحاظ اجتماعی و فکری چه کسانی هستند. بختیاری‌ها، تنکابنی‌ها، ستارخان و باقرخان که لمپن هستند. در اینجا قصدم اهانت نیست، بلکه خاستگاه اجتماعی آنها را برجسته می‌کنم. مسلما فاتحان تهران نمی‌توانستند از شعارهای مدنی دفاع کنند. اگر فاتحان تهران نیروهای مدنی بودند، در آن‌صورت می‌توانستیم از پتانسیل‌های دیگری صحبت کنیم.
‌ کدام مواجهه با دیگری غریبه (که برای ما جهان مدرن بوده) و کندن از مناسبات قدیم، بدون درد و رنج است؟
قصد ندارم بگویم انقلاب بدون درد و با یک زایمان ساده صورت می‌گیرد. اما این زایمان می‌تواند به دوصورت رخ دهد: ممکن است به‌دلایلی، مفاهیم و مناسباتی جدید در جامعه شکل بگیرد که تولید خود آن جامعه باشد؛ اما در عین‌حال نیز ممکن است مفاهیم در جای دیگری شکل گرفته و به استحکامی نیز دست یافته باشد و آنگاه جامعه دیگری را متلاطم کند. این دردها متفاوت است.
‌ چگونه می‌توان به بیان شما این درد را از آنِ خود کرد؟
همراه با انقلاب مشروطه نقطه ثقل درونی جامعه ما در حال جابه‌جایی و ازدست‌رفتن بود. به گمانم ما جزو جوامعی هستیم که امکان درک گام‌به‌گام و از آن خودکردن مفاهیم را نداشته و نداریم. اگر تاکید می‌کنم شعارهای مشروطه باید ازآنِ خودمان شود، منظورم تک‌تک شعارها نیست. به هر صورت ما به‌تدریج متوجه شدیم که نقطه‌ثقل عدالت در جامعه، مورد نیاز ماست. حال در صدر مشروطه عدالت به یک شکل تعبیر می‌شد و امروز به‌گونه‌ای دیگر.
‌ در تاریخ‌نگاری مشروطه تا چه حد به فاصله میان بسترهای مادی جامعه عصر مشروطه و خواسته‌های مشروطه پرداخته شده است؟
بستگی به تاریخ‌نگاری‌ها دارد. تاریخ‌نگاری‌های دست‌اول که خود شاهد انقلاب مشروطه بودند قاعدتا به دلیل نزدیک‌بودن به حادثه و همچنین ذی‌نفع‌بودن در این اتفاق، نمی‌توانستند درک امروز را از انقلاب مشروطه داشته باشند. در مقابل تاریخ‌نگاری‌های دست‌دومی – نظیر تاریخ‌نگاری کسروی- داریم که از برخی شعارها و گرایش‌ها جانبداری می‌کردند و نمی‌توانستند با همدلی به این واقعه نگاه کنند. به‌نظرم همچنان جای بحث مستوفی خالی است. به‌این معنا نه‌تنها نیازهای اعتلایافته مشروطه همچنان نیازهای ماست بلکه پرسش‌ از آن نیز همچنان پرسشی اساسی برای ماست.
‌شما می‌گویید فاتحان تهران نیروهای مدنی نبودند. اما یکی از خوانش‌های متفاوت از تاریخ مشروطه، یعنی «مشروطه ایرانی» حتی پا را فراتر می‌گذارد و تاکید می‌کند «روشنفکران و متفکران تجددطلب در صدر مشروطه به تقلیل‌دادن اساسی‌ترین اصول و مبانی مدرنیته غربی دست یازیدند». آیا شما با این نگاه موافقید؟ اگر از این زاویه به انقلاب مشروطه نگاه کنیم، در‌ آن‌صورت باوجود طبقات پایین حتی نیروهای مدنی و روشنفکران نیز از انقلاب جا مانده‌اند.
به همان اقلیتی که در ابتدای گفت‌وگو عرض کردم، بازگردیم. اقلیتی که درکی از مشروطه و برخی نهادهای مدرن داشتند. درک انقلاب، فردی نیست بلکه باید در جامعه‌شناسی معرفت شکل بگیرد. در واقع درک از انقلاب مشروطه باید در کلیت اجتماع شکل بگیرد. در آن دوره این امکان وجود نداشت. حال اگر بگوییم به دلیل وجود چنین ضعفی «بچه و تشت را با هم دور می‌اندازیم»، به نظرم اشتباه است، این بچه هرقدر هم نحیف باشد، بخشی از تجربه تاریخی ماست و ممکن است در برهه دیگری دوباره صورت استعلایافته آن را تجربه کنیم.
انقلاب در ایالات و ولایات دیگر

فارس در تاریخ‌نگاری انقلاب مشروطیت

کاوه بیات

اگر آذربایجان را مستثنا کنیم که به دلیل نقش تعیین‌کننده‌اش در نهضت مشروطه با انتشار آثاری چون «انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز» حاج محمدباقر ویجویه (تبریز، 1326 هـ.. ق) در همان مراحل اولیه نهضت در تدوین تاریخ مشروطیت نیز پیشگام بود، تاریخ‌نگاری مشروطیت تا اندک زمانی پیش، اصولا یک تاریخ‌نگاری مرکز‌محور بوده است. بخش اصلی منابع و مآخذ این واقعه در تهران و براساس تحولات جاری در آن حوزه تدوین شده است و اگر هم از رخدادهای مشابه در دیگر ایالات و ولایات سخنی به میان می‌آید، گزارش‌هایی است مبتنی بر مکاتبات یا بیشتر، تلگراف‌های واصله از ولایات به مرکز. گزارش‌هایی چون تلگراف‌های «انجمن اتحادیه فارس» در بهار 1325 هـ.. ق بر ضد قوام‌الملک که گفته می‌شد بر ضدمشروطیت وارد کار شده است. مدت‌ها یا شاید به عبارت دقیق‌تر حدود یک قرن طول کشید تا از مرحله بازتاب حوادثی از آن دست در مرکز، گامی فراتر نهاده شود و از آنچه در خود این ایالات و ولایات (و در این مورد بخصوص، فارس) گذشت تصویری فراهم آید. به همین دلیل اگر هم در سال 1359 به همت شادروان دکتر جهانگیر قائم‌مقامی مجموعه‌ای از اسناد و مکاتبات تحت عنوان «نهضت آزادیخواهی مردم فارس در انقلاب مشروطیت ایران» (تهران، مرکز ایرانی تحقیقات تاریخی) منتشر شد که بر گوشه‌ای از مخابرات تلگرافی شیراز- تهران در سال‌های 1323 و 1324 ناظر بود، آن را بیشتر می‌توان مکمل و متمم سنت پیش‌گفته تلقی کرد تا پیش‌درآمدی بر تغییر وضع.
اگرچه انتشار رسایلی چون «نگاهی به تحولات فارس در آستانه استبداد صغیر» به کوشش محمدباقر وثوقی و کورش کمالی‌سروستانی را در سال 1377 (شیراز: بنیاد فارس‌شناسی) و حتی بخش‌هایی از «خاطرات سردار فاخر حکمت» را به کوشش سیف‌الله وحیدنیا (تهران: نشر البرز، 1379) می‌توان به سرآغاز یک تلاش جدید بر شکل‌گیری نگاهی از درون و نه صرفا بازتاب تحولات ایالات و ولایات در مرکز تعبیر کرد ولی حرکت اساسی از اوایل دهه 1380 و با انتشار آثاری چون «تحفه نیر؛ یادداشت‌های عارف آزادیخواه شیخ عبدالرسول نیر شیرازی» آغاز شد (به تصحیح و توضیح دکتر محمد یوسف نیری، شیراز: بنیاد فارس‌شناسی. 1383)، بخش‌های اولیه این رشته یادداشت‌های ارزشمند به توضیح تحولاتی اختصاص دارد که پیش‌تر فقط از بازتاب آنها در مخابرات تلگرافی پیش‌گفته اطلاع داشتیم. با انتشار یادداشت‌های روزانه میرزاعلی اصغر‌خان حکمت شیرازی تحت عنوان «ره آغاز حکمت» به کوشش دکتر سیدمحمد دبیرسیاقی ماخذی در دسترس پژوهشگران قرار گرفت که از لحاظ توصیف فضای فکری و نظری حاکم بر فارس در آن دوره ماخذ بی‌نظیری است. در این کتاب دو جلدی که مکمل بخش‌هایی دیگر از یادداشت‌های حکمت است که پیش‌تر به همت آقای دبیرسیاقی منتشر شد – «ره‌آورد حکمت» (1379) و «ره‌آموز حکمت» (1382) – و همچنین یادآور کج‌سلیقگی تشکیلات پیشین ارشاد که مانع از انتشار مجلات بعدی آن شدند (ره‌انجام حکمت)، گوشه‌هایی از تحولات فکری و اندکی هم سیاسی فارس در خلال سال‌های 1326 تا 1331هـ. ق، از منظر یک محصل و دانش‌آموز علاقه‌مند به کسب معارف امروزی در کنار تحصیلات قدیمه، ثبت شده است (تهران: انتشارات خجسته، 2 جلد، 1384). اگرچه میرزاعلی‌اصغرخان بنا به نوعی نگاه محافظه‌کارانه – برخلاف پسرعمویش سردار فاخر- هوادار مشروطه نبود ولی یادداشت‌های وی از آن دوره برای شناسایی تحولات جاری در فارسِ آن زمان اهمیت دارد. جدای از خاطرات «پیر روشن‌ضمیر» که به یادداشت‌های محمدحسین استخر، مدیر روزنامه «استخر» از تحولات فارس در فاصله انقلاب مشروطه تا عصر پهلوی اختصاص دارد (به کوشش مسعود شفیعی‌سروستانی، شیراز: آوند اندیشه، 1388) دیگر آثار منتشر‌شده در این حوزه بیشتر به تدوین اسناد و مدارک ذی‌ربط اختصاص دارند. آثاری چون «اسناد فارس در دوره دوم و سوم مجلس شورای ملی» به‌کوشش منصور نصیری‌طیبی (تهران: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، 1389) که انتخابی است از میان اسناد و گزارش‌های محفوظ در بخش عرایضِ اسناد برجای‌مانده از مجلس شورای ملی و از آن مهم‌تر «فارس از مشروطیت تا جنگ جهانی اول» به کوشش محمدعلی رنجبر (تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملی، 1389) که بخشی از اسناد موجود در سازمان اسناد ملی را تحت پوشش دارد.
بر اساس چنین اسناد و خاطرات منتشرشده‌ای و همچنین آرشیوهایی چون اسناد بایگانی وزارت امورخارجه که کم‌و‌بیش در دسترس پژوهشگران قرار گرفته‌اند امکان تدوین و نگارش تحقیقات و بررسی‌هایی جدید در این حوزه شکل گرفته است که آثاری چون «ایالت فارس و قدرت‌های خارجی» و «انقلاب مشروطیت در فارس» به قلم منصور نصیری‌طیبی (تهران: مرکز اسناد و تایخ دیپلماسی، [به ترتیب] 1384 و 1386) از نمونه‌های منتشرشده آن است.
جدای از امیدواری به حفظ و دسترسی بعدی به اسناد و خاطرات مربوط به دوره موردبحث که احیانا هنوز در مجموعه‌های خانوادگی محفوظ مانده‌اند، مهم‌ترین حوزه‌ای که می‌توان و باید برای گردآوری و انتشار آنها اقدام کرد – ترجیحا به‌صورت دیجیتال – جراید آن دوره هستند که از لحاظ کمیابی، حکم نسخ خطی را دارند. نشریاتی چون روزنامه «اخوت شیراز» که چند شماره‌ای از آن به پیوست «نگاهی به تحولات فارس در آستانه استبداد صغیر» (پیشین) منتشر شده است و از اهمیت تاریخی جرایدی ازاین‌دست، نمونه‌ای به دست می‌دهد.
در این یادداشت کوتاه، از «فارس» به معنای جدید و امروزی آن یاد شد؛ حوزه‌ای که پیش‌تر ولایاتی چون کهگیلویه و بویراحمد، بنادر جنوب و… را نیز دربرمی‌گرفت. از لارستان هم باوجود برجای‌ماندن آن در چارچوب اداری استان فارس سخنی به میان نیامد. از میان آن دو حوزه پیشین، در حوزه بنادر تحرکات تاریخ‌نگاری جدید از مدت‌زمانی پیش از فارس آغاز شده است و حوزه کهگیلویه‌وبویراحمد هنوز در آغاز راه است. لارستان نیز به یمن اهمیت‌یافتن بحث سیدعبدالحسین لاری و درواقع بیشتر به همت تلاش‌های دکتر محمدباقر وثوقی، پژوهشگر اصلی این حوزه از مدت‌‌زمانی پیش موضوع تحقیقات جدید تاریخی بوده است و تا حدودی نیز کازرون. بررسی دقیق‌تر جوانبی چند از این مضامین، مجال دیگری می‌طلبد اما همین نگاه مختصر به پاره‌ای از دگرگونی‌های پیش‌آمده در حوزه مطالعات مشروطیت فارس، از امکان شکل‌گرفتن نوعی نگاه دقیق‌تر به تاریخ معاصر ایران حکایت دارد که پیش از این بیشتر بر نوعی نگاه تهران‌محور استوار بود و طبعا ضعیف و نارسا. شاید یکی از مهم‌ترین نکات نهفته در اسناد و مدارک نویافته، کمرنگ‌بودن مفهوم مشروطه به معنای یک نگاه و خواسته جدید سیاسی در کل تحولات موردبحث باشد و تداوم مجموعه‌ای از کشمکش‌های قدیمی ریشه‌دار بین حاشیه و پیرامون – حوزه‌های ایلی و شهری – در یک‌سو و کشاکش‌های محلات مختلف شهری در خود شیراز، در سوی دیگر که در این دوره به نام مشروطه‌خواهی یا ضدیت با مشروطه ‌جریان داشت. این حوزه نیز مانند بسیاری از دیگر مضامین مربوط به تاریخ معاصر ایران هنوز بررسی‌های جامعی را طلب می‌کند و رضایت‌دادن به مختصر داده‌ها و دانسته‌های موجود، جز رضایت به کم‌دانشی، تعبیر دیگری برنمی‌تابد.
مکتوبی از دوره استبداد صغیر

«حق دفع شر و قیام بر ضد ظلم»

به کوشش علی قیصری

سقوط مجلس اول و تخریب ساختمان آن به فرمان محمدعلی‌شاه در تابستان 1326 هـ . ق. (1908 م.) تحرک جدیدی در میان مشروطه‌خواهان ایران به وجود آورد و بسیاری از آنان را در راه خود مصمم‌تر ساخت. نوشتار حاضر، که فاقد نام نویسنده است، نمونه‌ای از همین دور جدید در مبارزه با استبداد و کوشش در برچیدن سلطنت استبدادی است. نویسنده در توجیه سیاسی و اخلاقی موضع انقلابی خود شواهدی از مبارزات ضداستبدادی در ایران و ممالک اروپایی می‌آورد و پیداست که با تاریخ سیاسی اروپا آشنایی دارد و جنبش مشروطیت ایران را نیز از جنس انقلابات مشروطه و ضد سلطنت مطلقه در دنیای جدید می‌داند. همچنین ارجاعاتش به مفاهیمی مانند حقوق «طبیعیه»، «معینه» و «بشریه» نشان از آشنایی او با ذهنیت و زبان رایج در ادبیات مشروطه‌خواهی و انقلابی آن دوره دارد. متن حاضر در ابتدا به صورت جزوه کوچکی به ابعاد 17در 10سانتیمتر در سال 1326 هـ . ق. (1908 م.) در اسلامبول به چاپ رسید. با استناد به خود متن، می‌توان تاریخ نگارش آن را حدودا سه‌ماه بعد از وقایع بمباران مجلس، که در روز سه‌شنبه 23 جمادی الاول 1326هـ .ق. (23 ژوئن 1908 م.) صورت گرفته بود، دانست. در اینجا نظر به محدودیت‌های روزنامه از نظر حجم مقالات، گزیده‌هایی از متن به نظر علاقه‌مندان می‌رسد. متن کامل با توضیحات به صورت جداگانه انتشار خواهد یافت.

حق دفع شر و قیام بر ضدظلم
قیمت این نسخه که آخرین چاره و اولین درد بدبختی ایرانیان است جنبش قلبی خوانندگان و تحریک حس ملی ایشان است و از هرکس تمنای تجدید طبع و انتشار آن را دارد.
اسلامبول سنه 1326 ه. ق.
هو الغالب
«حق دفع شر»
چه وقت است که یاغیگری و شورش حق و مقدس می‌شود؟
در نزد ارباب علم هویدا و در انظار صاحبان بصیرت پیداست که هر ذی‌نفسی تا حدی که به حقوق دیگران بر نخورد حق دارد در مقام جلب نفع و دفع شر از وجود خود برآمده [و] حتی‌المقدور نگذارد حقوق طبیعیه وی پایمال و مستهلک گشته [و] اقدام در حفظ و قیام بر ضد ظلم از تکلیفات ضروریه هر فردی از افراد ناس است.
و همچنین هر ملتی که خود را اسیر چنگ استبداد و در تحت فشار ظلم و بیداد دیده احساس به زجر و اذیت خویش نماید البته محق است که جنبش و مقاومت نموده بساط ستمکاری را به هر نحوی که تواند بر چیده [و] اساس عدل و داد را به جای آن برپا و برقرار نماید.
برای استقرار و پایداری خاندان سلطنتی لازم است که نیات و اعمال سلطان بر وفق قوانین عدل و داد [باشد] و طینت وی از هر گونه بدخواهی و ظلم عاری و بری بوده تا سلطان مقدس و پادشاه محترمش خوانند.
ولی هرگاه سلطانی ملاحظه قانون اساسی یعنی قانون عدل و داد را ننموده و از حدود معینه تخطی ورزیده [و] قوانین و حقوق بشریه را که هر فردی از افراد [در آن] سهیم و مجبور به حفظ آن است [را] پایمال نموده و از میان بردارد، در این صورت برای چنین سلطانی اساس وقع و احترام خراب و مبنای تقدس وی منهدم گشته [و] از هر نوع جنایتکار روسیاهی پست‌تر و جلوگیری از اعمال وی لازم بلکه در صورت ناچاری دفع وجود او بر هر فردی از افراد حتم و واجبِ عینی می‌شود.
حق مقاومت و هجوم قومی بر ضد حکومت مستبده شبیه به حق جلوگیری از اعمال یک نفر شریری است که تجاوز به حقوق دیگران کرده و [به] همان قسم که شخص در هنگام مهلکه و گرفتاری به‌هیچ‌وجه نباید صرف نظر از وجود خود نموده و در غایت بی‌همتی جان را تسلیم قاتل نماید، به همان‌طور یک ملتی نیز نباید در کمال اطاعت و انقیاد تن به زیر بار ظلم و استبداد داده [و] تحمل ذلت و مشقت نماید.
اهالی هر مملکت و مردم هر ولایتی چه منفردا و چه مجتمعا حق مقاومت و هجوم بر ضد ظلم داشته [و] هیچ حکم و قانونی نیست که ممانعت از این اقدام مشروع نموده و این حق ثابت بنی نوع بشر را باطل نماید.
از ازمنه قدیمه حق مقاومت و هجوم ملت بر ضد سلاطین جابر همه وقت ثابت و مسلم بوده [و] اهالی هر مملکت وقتی که حکمران ایشان پا از خط عدالت بیرون نهاده و دست تعدی بر می‌گشاد وی را گرفته و حبس نموده [و] دیگری را به مسند حکومت نشانده بلکه اغلب به عزل و حبس نیز اکتفا نکرده حق داشتند که به حکم قانون محاکمه نموده و مجازاتش دهند.
در تمام شهرهای یونان مجسمه و هیکل اشخاصی که جان خود را در راه آزادی وطن و حریت هم‌وطنان فدا می‌نمودند زینت‌بخش معابد و اماکن شریفه قرار داده [و] احترام این‌گونه مجسم‌های غیرت را از جان و دل مرعی و همه وقت منظور می‌داشتند.
ایرانیان قدیم همین که از ظلم حاکم خود سر به ستوه آمده و عرصه بر ایشان تنگ می‌شد، جمعیت نموده و آن جبّار ستمکار را به زور از زبر تخت به زیر کشیده [و] دیگری را که مایل به اجرای قوانین عدالت بود بر مسند حکمرانی نشانده و به سلطنتش می‌خواندند.
افسانه ضحاک را همه‌کس شنیده که چگونه آن ناپاک را عاقبت ایرانیان به خاک هلاک در انداخته و فر فریدون را به اوج سماوات برده، اردوان ظالم را مقتول و اردشیر بابکان را به پادشاهی قبول کرده، با خسرو پرویز نیز همین معامله را نموده و پس از حبس و قتل، تاج و تخت سلطنت به پسرش شیرویه تسلیم شد.
و کلیتا هر وقت پادشاهی از خط مستقیم عدالت منحرف گشته و در طریقه معوج ظلم پا می‌نهاد فورا در مقام اعتراض بر آمده و اگر به نصیحت وزرا و موبدان گوش نداده و ترک اعمال سیئه نمی‌نمود به کلی چشم از او پوشیده و مسلوب‌الاختیارش می‌نمودند.
اگر خواسته باشیم اسامی پادشاهان ظالمی را که از عهد قدیم تا به عصر جدید ایرانیان کشته و معزول کرده یا از مقام حکومت رانده و تبعیدشان نموده‌اند همه را در اینجا نوشته و شرح دهیم مقاله زیاد طولانی گشته، همین قدر متذکر آن می‌شویم که در قرون اخیره و نزدیک به زمان ما پادشاه ذی‌جاهی مثل نادر شاه افشار را با وجود آن همه اقدامات شایان و فتوحات نمایانی که در صفحه روزگار از خود به یادگار گذاشته و بلااغراق نجات‌دهنده ایران و زنده‌کننده تاج و تخت کیان شده بود، به محض آن که دست از شیوه عدالت برداشته [و] بنای ظلم و ستم را نهاد نتوانست از چنگ انتقام گریخته شبانه در خیمه‌اش ریخته و خونش را به خاک هلاک درآمیخته.
چندی بیش پس از وی طول نکشید، آقا محمد خانی را که بانی سلسله قاجار و سرمنشأ این همه بدبختی و ادبار بوده به کیفر اعمال وحشت‌انگیز و افعال قساوت‌آمیزش رسانده و صفحه گیتی را از وجود او که مبدأ پستی و مصائب حالیه ایران و ایرانیان است پاک کرده و پرداختند.
قضیه ناصرالدین شاه و نتیجه آن همه جلوگیری‌های وی از علم و تربیت و کیفیتِ پنجاه سال سلطنت او را که جز حظ نفس خود و بستن چشم و گوش مردم چیز دیگری نبود، همه‌کس دیده و دانسته و مآل حالش معلوم بوده [و] حاجت به نوشتن نیست.
در هر صورت حالیه از مراتب تفأل و تطیر قطع نظر کرده و به ذکر مطلب می‌پردازیم…
مختصرا این حق ثابتِ مشروع را که عبارت از حق دفع شر و از وظائف اصلیه انسانیت است باید در قانون اساسی و نظامنامه هر حکومت متمدنه در فصل مخصوصی نوشته و قید نمود. لکن به عقیده ما بهتر آن است که به جای ثبت بر صفحه کاغذ، بر لوح خاطر و زمینه قلوب محکوک و در اذهان و عقاید جایگیر گردد تا به مراتب اقوی و به درجات کثیره مفیدتر باشد.
و هر گاه بخواهیم دلایل اثبات این حق و شواهد آن را ذکر کنیم سخن به حد اطناب کشیده و چندین مجلّد کتاب کفایت شرح آن را نخواهد نمود. همین‌قدر اطلاع بر این نکته لازم است که هر گاه جنبش و هجومی به حصول نتیجه گشته و ملت به مقصود و مرام خویش نائل و موفق شد، همه کس آن را انقلاب یا رولوسیون نام نهاده و از جمله حرکات صحیحه و اعمال پسندیده دانسته [و] تمجید و تحسین می‌نمایند.
وقتی که ملتی در مقام اقدام به این حرکت بر آمده و برای مدافعه آزادی خویش قیام می‌نماید باید از طرفی آثار ظلم و استبداد بدکاران به شدت واضح و از طرف دیگر اسباب پیشرفت کار به اندازه‌ای موجود و فراهم باشد که مستبدین نتوانند در برابر هیجان ملی اشتباه کاری و مقاومت نموده [و] آن را ساکت و خاموش نمایند.
فلاسفه عصر هیجدهم [م. ]، قبل از ظهور رولوسیون کبیر فرانسه، ابتدا اذهان مردم را از افکار عالیه پرنموده و عشق آزادی و عدالت را در قلوب ایشان انداخته و خوب متمکن و جایگیر ساخته و بعد از آن‌که سوءعاقبت استبداد و وخامت ظلم و شئامت جهل را به اغلب مردم حالی کرده و به ضربت‌های متمادیه متوالیه اساس جور و نادانی را به درجه کافیه مرتعش نمودند، تا یک دفعه به اندک حرکت و هجوم مختصری ریشه آن از بیخ کنده و به باد فنا داده شد.
مشروطه‌طلبان دولت عثمانی نیز قبل از وقت اذهان و قلوب عامّه و مخصوصا صاحب منصبان نظامی و لشگریان را که عمده قدرت در دست ایشان بود از عشق ترقی و سودای حریت پر کرده و آن‌ها را با ملت‌پرستان همدست کرده بعد از آن یکدفعه خروج نموده و کار را انجام دادند.
و باید دانست که بهترین انقلابات انقلابی است که در پایتخت مملکت ظاهر گشته و قیام بر ضد ظلم [را] از آن‌جا شروع نماید. چنانکه اگر [مشروطه‌خواهان] به جای این سه ماه ایستادگی و این همه مردانگی‌های غیرتمندان و مجاهدین تبریز، فقط سه روز در طهران مقاومت نموده و مانند اهالی آذربایجان عاقبت‌بینی کرده مقداری از حمیت و غیرت ملی خود را بروز می‌دادند، یقینا منجر به نتیجه نیک گشته و در کمال سرعت مقصود به چنگ می‌آمد.
آیا ملت ایران در روز سه شنبه بیست و سیم شهر جمادی الاولی سنه 1326 با آن هیاهو و صداهای شلیک توپ و تفنگ باز از خواب غفلت بیدار و از مستی جهل هشیار نگشته و ملتفت نشده است که کار به جای باریکی کشیده و موقع بسیار تنگ شده [و] هر گاه واقعا اقدام فوری بر ضد ظلم نکرده و در مقابل استبداد که با کمال شدت شعله‌ور شده است حمله و هجومی نیاورد به فقط ناموس و عزت ایرانیان در مورد انهدام و زوال است بلکه بعد از این در انظار جمیع امم و ملل تا حدی که بیش از آن تصور نشود خوار و ذلیل گشته [و] آن جزئی اسم و اعتبار تاریخی هم که تاکنون داشتند از میان رفته و تکذیب خواهد شد.
اشخاصی که دارای بعضی قدرت‌ها شده[اند] مثلا مطالب حقه خود را می‌توانند بدون هیچ‌گونه ترس و واهمه[ای] گفته [و] باکی نداشته باشند و با کمال وضوح عقیده خود را در باب ایران اظهار می‌کنند [و] با صدای بلند فریاد زده و می‌گویند:
که امروز علت اصلی این همه مفاسد و بالاترین بدبختی ایران وجود یک نفر است و آن یک نفر شخص محمد علی شاه است که موقع را به چنگ آورده، یعنی از طرفی دلسردی مردم را نسبت به مجلس که فی‌الحقیقه به تحریکات او بعضی اقدامات بی‌موقع نموده بود، کاملا احساس کرده و خوش وقت شده، [و] از طرف دیگر بعضی خیالات و عقائدی را که تا حدی مانع از انجام بعضی مطالب توانند شد پایمال نموده و دفعتا مکنونات خاطر و فطرت خویش را بروز داده تا حدی که به حکم علما و پیشوایان روحانی که از دین رسمی و عمومی ایرانیان نیز خارجش نمودند ابدا اعتنا نکرده کان لم یکن انگاشت!
رشته‌ای که او را به ملت وصل نموده بود به کلی بریده و مقطوع و به واسطه اقدامات وی طوری شد که اگر این یک جزئی مقاومت تبریزیان نبود مشت ایران و ایرانیان به کلی باز گشته [و] ذلت و ننگ این یک دسته مسلمانان در برابر انظار خارجه به درجاتی می‌رسید که مافوق آن در تصور نیاید.
امنیت مسلوب، اموال منهوب، مذهب پایمال، جان‌ها در خطر، خانه‌ها غارت، اشراف و تربیت‌شدگان محبوس و مقتول یا آواره گشته، مکانی را که فرقه شیعه آن را خانه خدای خود می‌دانند محل بستن ستور شده، عکس آن را برداشته اینک در روزنامجاتِ مصوّر فرنگستان به نظرها رسانده، دینداری و غیرتمندی ایرانیان را نشان می‌دهند.
بر همه کس واضح است که قلب ماهیت و تغییر طبیعت محال [است] و تا این شخص [یعنی محمدعلی شاه] بر مسند حکمرانی نشسته و اسم سلطنت شش هزار ساله ایران را بر خود بسته است همه روزه اغتشاشات و خرابی‌ها به عمل آمده، کارهای ملک و ملت اصلاح نگشته و امید خیری باقی نخواهد بود [و] در جبین این کشتی نور رستگاری نیست.
تکلیف واجب مردم امروز این است که همگی یکدل و یکزبان گشته یا فردا فرد در این جاده جانبازی کنند که ودیعه ملی یعنی سلطنت را از او باز ستانده و قوه اجرائیه را همه وقت امانتا در دست کسانی بسپارند که در امانت خیانت نکرده تا بتوانند از ذلت و محنت خلاص شده و نگذارند ضرب‌المثل تمام دنیا واقع گشته اسم ایرانیگری و شیعه بودن اسباب جلب و توهین باشد.
ای اهالی طهران، ‌ای مردمان عراق [مراد نواحی مرکزی و غرب ایران است] و یزد و کرمان،‌ای شجاعان شیراز و سیستان و خراسان، ‌ای وطن‌پرستان گیلان و مازندران و همدان، ‌ای شیعیان قم و کاشان و اصفهان،‌ای غیرتمندان کرمانشاه و کردستان و لرستان،‌ای شیرزنان این بلاد و بلاد دیگر، آیا می‌دانید امروز چه روزی است که شماها از اثر ترس و هراسی که فی‌الحقیقه واقعیت ندارد چنین ساکت نشسته و در حالت بهت و بی‌حرکتی فرو رفته‌اید؟
امروز روزی است که حیات ملت و استقلال ناموس و مذهب و بقای عزت و شرف شماها تماما در معرض خطر و در شرف زوال است.
امروز روزی است که روح ایران و وطن مهربان شما با ناله جانسوز فریاد زده و می‌گوید: ‌ای فرزندان من، ‌ای منتسبین این آب و خاک، ‌ای پیروان مذهب جعفری، دینداری و غیرت شما چه شد!
اکنون وقت عمل و موقع کار است که در مقابل ظلم قیام نموده و در مطالبه حقوق سیاسی خود آخرین سعی و اهتمام خویش را به کار برید تا چنانکه حتمی و مسلمی است فائق آمده، آن وقت تمام ملل عالم از شماها تعریف و تمجید نموده و زبان مدح و ستایش شما را گشوده این آثاری را که قرن‌ها طول می‌کشد تا موقع بروز آن‌ها به دست‌اید در صفحات تاریخ به یادگار نهاده اسم یک یک از افراد خود را شهره آفاق نمائید.
این اشتباه عظیم را از سر بیرون کرده و مطمئن باشید که هیچ دولت دیگری در مقام جلوگیری و ممانعت از این حق مشروع شما بر نیامده و نخواهند برآمد، مخصوصا در صورتی که فریاد دادخواهی از اغلب نقاط ایران بلند شده و بعضی از آثار تبریزیان در سایر ولایات نیز بروز نماید.
ببینید اهالی تبریز چگونه گوی شرافت و افتخار را ربوده و پایه شأن و مقام ستارخان و باقرخان و سایر جانبازان به چه درجه بلند شده [و] آوازه نیکنامی و شجاعت ایشان تمام عالم را گرفته [و] بچه‌های کوچک فرنگستان اسمشان را دانسته و عکس آنان را شناخته [و] به یکدیگر نشان می‌دهند.
تا زود است دنبال رفتار ایشان را گرفته و نگذارید بر خلاف آنچه از فرقه شیعه و نژاد ایرانی منتظرند بروز نموده و به کلی رسوا شوید.
باری امروز ساکنین تمام کره ارض و صفحات تاریخ روزگار منتظرند که نتیجه اقدامات شما را دیده و نوشته و مشاهده می‌کنند که در این شدت بحران و حدّت انقلاب چه قسم رفتار کرده مال، حال و عاقبت امر خود را به چه نقطه[ای] منجر خواهید نمود.
و بالاخره امروز وطن از فرد‌فرد ایرانیانی که در داخله یا در خارجه هستند متوقع است که هر یک تکلیف خود را به عمل آورده و در استرداد حقوق خویش به هر نحوی که توانند کوتاهی و مسامحه ننمایند.

تاریخ‌نگاری مشروطه از منظر اقتصاد سیاسی در گفت‌وگو با احمد سیف

زورگیری حاکمان و دلال مسلکی، اقتصاد را زمینگیر کرده بود

علی سالم

احمد سیف محقق و استاد اقتصاد دانشگاه استانفوردشر انگلستان گرچه سال‌هاست در ایران زندگی نمی‌کند، اما همواره نشان داده وقایع و تحولات سیاسی ایران را با حساسیت دنبال می‌کند. از او تعداد زیادی مقاله، تالیف و ترجمه درباره اقتصاد، سیاست و تاریخ مشروطه به زبان فارسی و انگلیسی منتشر شده است. «قرن گم‌شده، اقتصاد و جامعه ایران در قرن نوزدهم»، «در انکار خودکامگی، چندمقاله درباره علی‌اکبر دهخدا»، «استبداد، مساله مالکیت و انباشت سرمایه در ایران» و «تاریخ آشفته یا آشفته‌نگاری تاریخی؟» از جمله تالیفات او هستند که در ایران منتشر شده‌اند. در گفت‌وگو با سیف در مورد ساختار اقتصاد ایران در قرن نوزدهم و ریشه‌های انقلاب مشروطه صحبت کردیم. او اقتصاد ایران در تمام طول قرن نوزدهم را اقتصادی بیمار می‌داند که ساختار طبقاتی یک جامعه نمونه‌وار فئودالی را ندارد و بیشتر از الگوی «شیوه تولید آسیا‌یی» یا خودکامگی آسیا‌یی پیروی می‌کند. پاسخ استبداد ناصرالدین‌شاهی به این بحران اقتصادی، نوعی برنامه «تعدیل اقتصادی» است که به صورت «خصوصی‌سازی بدوی» و «استقراض خارجی» جلوه‌گر می‌شود. سیف همچنین معتقد است رهبران جنبش مشروطه‌خواهی با دلالی بورژوازی تجاری بر سر مردم معامله کردند و آینده نهضت مشروطه‌خواهی را به گذشته استبداد در ایران فروختند. او بر خلاف برخی مورخان، رضا‌شاه را «قهرمان مشروطه» نمی‌داند و معتقد است کودتای سوم‌اسفند تحولی بود که به آزادی و مشروطه نیم‌بند پایان بخشید. گفت‌وگوی مکتوب «شرق» با احمد سیف را در ادامه می‌خوانید:

در ایران یک سده گذشته تاریخ‌نگاری مارکسیستی با تکیه بر نظریات اقتصاد سیاسی تا چه میزان توانسته نسبت به انواع دیگر تاریخ‌نگاری، تحلیلی مناسب و جامع از رخدادهای تاریخی ایران به‌خصوص انقلاب مشروطه به دست دهد؟
جواب به این پرسش شما برخلاف آنچه به نظر می‌آید چندان ساده نیست. اولا من نمی‌دانم منظور شما از «تاریخ‌نگاری مارکسیستی» به راستی چیست و شما مشخصا چه کسانی یا چه پژوهش‌هایی را مدنظر دارید؟ دوم اینکه در همین پرسش شما، یک نکته بسیار مهم مغفول می‌ماند و آن‌هم اختلاف‌نظری است که در بین پژوهشگران چپ‌اندیش بر سر مرحله‌بندی تکامل تاریخی وجود دارد. شماری از پژوهشگران بر این باورند که این سیر تکاملی، تک‌خطی بوده و از آن مراحل پنج‌گانه می‌گذرد – اشتراکی اولیه، برده‌داری، فئودالیسم، سرمایه‌داری و سرانجام هم سوسیالیسم و کمونیسم – و بعضی‌های دیگر هم نه‌فقط این نگرش تک‌خطی را نمی‌پذیرند، بلکه حتی برای جوامعی چون ایران معتقد به برنهاده «شیوه تولید آسیایی» یا خودکامگی آسیایی هستند که با فئودالیسم اختلاف‌های اساسی دارد. بلافاصله اضافه کنم که بسته به اینکه در ارزیابی از اوضاع ایران در قرن نوزدهم چه دیدگاهی را پذیرفته باشید بررسی شما از انقلاب مشروطه تفاوت دارد. از سوی دیگر اگر منظورتان از تاریخ‌نگاری مارکسیستی به‌واقع بررسی کسانی باشد که معتقدند جوامع بشری طبقاتی هستند و در نتیجه برای درک بهتر از آنچه در این جوامع می‌گذرد باید مناسبات طبقاتی و تقابل‌ها را در نظر داشت در آن صورت محققان مارکسیست به درک بهتر ما از آنچه به انقلاب مشروطه منجر شد نقش بسیار مثبتی ایفا کرده‌اند. البته همین‌جا اضافه کنم که به گمان من کوشش برای ارایه یک تحلیل طبقاتی از ایران قبل از مشروطه به دلایلی که پیش‌تر گفتم کار بسیار حساس و دقیقی است که پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد. یعنی به گمان من ساختار طبقاتی یک جامعه نمونه‌وار فئودالی به ایران قرن نوزدهم کاربرد ندارد چون اگرچه ساختار اقتصادی ایران ماقبل سرمایه‌داری است، ولی به اعتقاد من این ساختار، فئودالی نبود. یعنی ما در قرن‌نوزدهم بنا به تعریف دقیق کلمه در ایران «فئودال» نداریم. البته هستند کسانی که از مازاد تولید زمین زندگی می‌کنند و حتی به تولیدکنندگان مستقیم زور هم می‌گویند ولی آنچه در وضعیت این جماعت تعیین‌کننده است نه رابطه‌شان با زمین – یعنی عامل اصلی تولید – که در واقع وابستگی‌شان به بوروکراسی خودکامه حاکم است که به آنها امکان می‌دهد تا بخشی از تولید تولیدکنندگان مستقیم را به جیب بزنند. وجه دیگر این رابطه که بر تولید اثر می‌گذارد، این است که این نوع «حق تصرف» تقریبا هیچ‌گونه ثباتی ندارد و هر آن می‌تواند تغییر کند. ما شواهد زیادی از این تغییر داریم. به گمان من این بی‌ثباتی و عدم امنیت پیامدهای مضر زیادی بر فرآیند تولید در ایران دارد و در عمل به صورت فقر عمومی درمی‌آید که شاهدش بودیم. حوزه دیگری که اهمیت دارد این است که همین جماعت در عکس‌العمل به ناامنی جدی که با آن روبه‌رو هستند با مازاد به شیوه دیگری برخورد می‌کنند تا آنچه در یک جامعه قانونمند اتفاق می‌افتد. به نظر من یکی از دلایلی که در قرن نوزدهم در ایران با قحطی سرمایه‌گذاری روبه‌رو هستیم همین ساختار معیوب سیاسی است. مازاد نه‌فقط میزانش قابل توجه نیست، بلکه بخش عمده‌اش هم سرمایه‌گذاری نمی‌شود، در نتیجه تولید در وجه عمده به صورت فرآیندی دست به دهان باقی می‌ماند. به طورکلی من بر این باورم که بررسی اوضاع ایران در قبل از مشروطه باید نه بر اساس نظریه‌ها یا الگوهای موجود بلکه براساس واقعیت‌های جامعه ایران صورت گیرد. در جای دیگر به تفصیل گفته‌ام و در اینجا تکرار نمی‌کنم انقلاب مشروطه در واقع بازتاب بحران همه‌جانبه‌ای بود که در ایران وجود داشت و ابعاد مختلف این بحران در درون نظام حاکم راه‌حل نداشت.
چه طبقات اقتصادی‌ای در آستانه انقلاب مشروطه در ایران وجود داشت و این طبقات مختلف چه نقشی در انقلاب مشروطه ایفا کردند؟
به دنبال آنچه در پاسخ به سوال پیشین شما گفتم تا جایی که من می‌دانم عمده‌ترین طبقه موجود در ایران قرن نوزدهم دهقانان بودند. طبقه مهم دیگر هم تیول‌داران بودند که اگرچه گاه به اشتباه به نظر من «فئودال» ارزیابی می‌شوند، ولی فئودال نبودند. به بوروکراسی خودکامه حاکم وابسته بودند و اغلب به خاطر رشوه‌ای که می‌پرداختند برای مدت محدود ولی نامشخص به آنها اجازه داده می‌شد تا از منطقه‌ای رانت و مالیات جمع کنند. فساد گسترده‌ای که وجود داشت باعث می‌شد تا بین آنچه که دهقانان می‌پرداختند و آنچه به خزانه دولت می‌رسید تفاوت چشمگیری وجود داشته باشد. در کنار این دو طبقه اساسی البته که تاجر هم داشتیم ولی به دلایل مختلف بخش عمده تاجران نه سرمایه مالی قابل توجهی داشتند و نه اینکه زندگی اقتصادی‌شان رونق داشت. از آن گذشته همانند دیگر اقشار موجود جامعه از هیچ‌گونه امنیتی برخوردار نبودند. یعنی هر جوجه مستبدی که مقام دولتی داشت، می‌توانست در پوشش‌های مختلف به مال و منال آنها دست‌درازی کند. نه دادگاهی داریم و نه قوانین مدونی که به داد کسی برسند. از آن گذشته، نه‌تنها بخش عمده تجارت خارجی ایران در دست تجار غیرایرانی بود، بلکه رفته‌رفته تجارت داخلی هم به انحصار خارجیان درآمد. من در جای دیگری بخش‌هایی از این چگونگی را وارسیده‌ام که از جمله تجار ایران مجبور به پرداخت راهداری بودند ولی تجار غیرایرانی از پرداخت این هزینه اضافی معاف می‌شدند. در نتیجه از شهر عمده‌ای چون تبریز خبر داریم که عمده تاجرانش به صورت نمایندگان تجار فرنگی درآمده بودند و از دیگر شهرها هم در بسیاری از گزارش‌های نمایندگان دول خارجی می‌خوانیم تجار محلی دستمایه قابل توجهی ندارند. البته هیچ‌گونه منبع آماری قابل‌اعتماد نداریم تا بتوانیم با جزییات بیشتر سخن بگوییم. در دوره‌ای که زمینه‌های انقلاب مشروطه در ایران فراهم می‌شود همه این طبقات به درجات مختلف نقش دارند ولی ما در ایران آن دوره هیچ‌گونه سازماندهی ملی و سراسری نداریم. روزنامه و مجله و احزاب هم که نیستند در نتیجه، مشارکت هم اغلب منطقه‌ای و تقریبا خودجوش اتفاق می‌افتد. در گیلان برای مثال دهقانان مشارکت دارند و همین‌طور در آذربایجان شاهد حرکت‌های دهقانی هستیم. تیول‌داران در وجه عمده با حرکت مشروطه‌خواهی همراه نیستند مگر شمار اندکی از اینان که به وکالت می‌رسند و پوشش عوض می‌کنند تا به اصطلاح به مشروطه خودشان برسند. بر اساس شواهدی که داریم به نظر می‌رسد که تجار، فعال‌ترین طبقه اجتماعی بودند که در این فعالیت‌ها مشارکت داشتند با این وصف به گمان من آنچه به صورت کوشش برای تغییر شیوه حکومت در ایران درمی‌آید نه اینکه خصلت خاص طبقاتی داشته باشد به واقع بازتاب تضادی بود که مردم – تقریبا از هر طبقه‌ای – با یک ساختار سیاسی خودکامه و اختیاری پیدا کرده بودند. اجازه دهید چند سند ارایه کنم. ابتدا از اطلاعیه بست‌نشینان سفارت انگلیس در تهران: «عمده مقصود ما تحصیل امنیت و اطمینان از آینده است که از مال و جان و شرف و عرض و ناموس خودمان در امان باشیم»1
سند دوم را از استاد دهخدا می‌آورم: به طعنه می‌گوید که لازم نیست به چوب یا به تازیانه «ما را به ما معرفی فرمایید» بلکه «شما فقط اجازه بدهید که ما در تمییز و تشخیص کمال خودمان به‌شخصه مختار باشیم… .[و اندکی بعد ادامه می‌دهد] «معنی کلمه جدید آزادی» همین است «که مدعیان تولیت قبرستان ایران کمال انسان را به معرفی‌های حکیمانه خودشان محدود نکرده و اجازه فرمایند نوع بشر به همان وسایل خلقی در تشخیص کمال و پیروی آن بدون هیچ دغدغه خاطر ساعی باشند…» 2
سند سوم از یکی از شبنامه‌های زمان مشروطه است: «…قانون اصل مقصود و مطلوب ایرانیان مظلوم است. پس امروز، هر ایرانی که خیر مملکت و آسایش جنس خود را می‌خواهد باید اغراض شخصی و مذاکرات بیهوده را کنار گذاشته از صمیم قلب ندا کند، فریاد نماید که قانون لازم داریم و از مجلس ملی وضع قانون می‌خواهیم… »3 و در شبنامه دیگری می‌خوانیم که « مقصود ما که مطالبه قانون می‌نما‌ییم به نوشتن قانون نیست. زیرا که قوانین مدونه ملتی و دولتی در میانه ما هست. بلکه مراد ما اجرای قانون است… . »4
پس حرفم را خلاصه کنم: همان‌گونه که اشاره کرده بودم خواسته‌های اصلی نه اینکه وجه مشخص طبقاتی داشته باشد بلکه به عبارتی خیلی کلی بود. یعنی امنیت، آزادی و قانونمداری می‌خواستند. به سخن دیگر دارم بر این نکته تاکید می‌کنم به گمان من انقلاب مشروطه بیش از هر چیز کوششی بود در عکس‌العمل به وضعیت ناهنجاری که وجود داشت. البته که طبقات مختلف در اینجا احتمالا ادراکات یا انتظارات خاص خود را داشتند.
برخی از مورخان از نقش انگلیس در انقلاب مشروطه می‌گویند و برخی دیگر آن را شورشی می‌دانند که در نتیجه چوب‌زدن تاجران قند تهران اتفاق افتاد. آیا وقوع انقلاب مشروطه ناگهانی بود یا ریشه آن را باید در گذشته‌ای دورتر جست‌وجو کرد؟ شما در مقاله خود با عنوان «نگاهی به زمینه‌های اقتصادی انقلاب مشروطیت» اقتصاد ایران را در تمامی طول قرن نوزدهم اقتصادی بیمار می‌دانید. دلایل آن چیست؟
من هم با این دیدگاه‌ها آشنا هستم ولی به گمان من این ادعاها حتی ارزش جدی گرفته‌شدن هم ندارند. آنکه از نقش انگلیس در برپایی مشروطه سخن می‌گوید باید بتواند برای خواننده روشن کند که مظفرالدین‌شاه و درباریان چه می‌کرده‌اند که انگلیس را به چنین کاری وادارد. مگر قرارداد بانک شاهنشاهی و کشتیرانی رود کارون را با انگلیسی‌ها امضا نکرده بودند. مگر سفارت فخیمه انگلیس از نفوذ آزاردهنده‌ای در میان دولتمردان ایرانی برخوردار نبود. مگر می‌شود نهضت بزرگی چون مشروطه در ایران ناگهانی اتفاق افتاده باشد. نه من با این نگرش به تاریخ معاصر ایران شدیدا مخالفم. به جای وارسیدن دقیق آنچه که اتفاق افتاد آن‌هم برای یافتن پاسخ برای پرسش‌های بی‌شماری که داریم داستان‌پردازی می‌کند و به‌طور مطلق هیچ‌چیز را توضیح نمی‌دهد. به باور من، اگرچه 108سال از نهضت مشروطه‌طلبی در ایران گذشته است، ولی به نظر می‌رسد علل واقعی پاگرفتن آن همچنان در پرده ضخیمی از ابهامات جلوه‌گری می‌کند. به نظر می‌رسد هر محققی که درباره این نهضت دست به قلم می‌برد، دیدگاه‌های خاص خویش را دارد و با اینکه در سال‌های اخیر، اسناد باارزشی در دسترس همگان قرار گرفته است، با این همه این دیدگاه‌های شخصی‌شده همچنان ارایه می‌شوند. نهضت مشروطه‌طلبی نشانه بارزی بود از بحران عمیقی که استبدادسالاری حاکم بر ایران با آن روبه‌رو شده بود. از سویی مشکلات عدیده در چارچوب نظام موجود راه‌حل نداشتند و از سوی دیگر، این مشکلات ریشه‌دارتر و دامن‌گسترده‌تر از آن بودند که با برکناری این یا آن صاحب مقام بدنام، رفع‌شدنی باشند. این بحران ابعاد گوناگونی داشت. از سو‌یی نابسامانی اوضاع اقتصادی، خزانه خالی و بدهی روزافزون خارجی دست‌و‌پای حکومتگران را بسته بود. از سوی دیگر، شکست‌های سیاسی مستبدین حکومتگر در عرصه‌های داخلی [برای نمونه در جریانات انحصار تنباکو] و سرانجام ترور ناصرالدین‌شاه به دست میرزارضای کرمانی موجب شد تا ذهنیت منفعل ایرانیان دستخوش تحول و دگرگونی شود. سوءاداره چشمگیر امور در سال‌های پایانی حکومت ناصرالدین‌شاه و در دوره مظفرالدین‌شاه عامل دیگری بود که بحران استبدادسالاری را تشدید کرد. اجازه دهید درباره بیماری اقتصاد ایران چندنکته را توضیح دهم. برخلاف دیدگاهی که گاه از سوی محققان ارایه می‌شود، اقتصاد ایران در تمام طول قرن‌نوزدهم، اگر نخواهیم بیشتر به عقب برگردیم، اقتصادی بیمار و گاه به‌شدت بیمار بوده است. علا‌یم بیماری از همان اوا‌یل قرن‌نوزدهم نمایان است و با آنچه که در طول قرن می‌گذرد، بیماری عمیق‌تر و به تعبیری مزمن می‌شود. فساد سیاسی و اقتصادی هیات حاکمه در ایران، هیزم خشکی می‌شود که تنور اقتصاد بیمار را گدازان‌تر می‌کند. شاهان مستبد یکی پس از دیگری با اعوان و انصار بی‌شمار و انگل‌سرشت‌شان، بی‌آنکه در پی ایجاد حرکتی نو برای بهبود اوضاع باشند، همه توان خود را به کار می‌گیرند تا شرایط بدون تغییر ادامه یابد. قتل ناجوانمردانه قائم‌مقام و میرزاتقی‌خان امیرکبیر تنها بر این بستر است که قابل درک می‌شود. از آن گذشته، هر حرکت مشابهی که برای تغییر اوضاع آغاز شد نیز به دست نظام سیاسی حاکم بر ایران سرکوب شد.
وضعیت اقتصاد مولد و میزان وابستگی اقتصاد ایران در این دوره چگونه بود؟
اقتصاد ایران در این دوره به درآمد نفت وابسته نیست ولی اقتصادی است به تمام معنا وابسته. در سال‌های آغازین قرن‌نوزدهم، شاهرگ حیاتی اقتصاد به صدور طلا و نقره از ایران وابسته است. کمی بعد، صادرات ابریشم خام از گیلان به صورت یک قلم عمده درمی‌آید و ارز به‌دست‌آمده از صدور ابریشم خام، به مصرف تامین مالی واردات به ایران می‌رسد. در اواسط دهه60، بیماری کرم‌ابریشم، موجب کاهش چشمگیر تولید ابریشم می‌شود. کاهش تولید ابریشم و از سوی دیگر بحران و قحطی پنبه در بازارهای اروپا موجب می‌شود برای مدت کوتاهی، تولید و صدور پنبه از ایران اهمیت ‌یابد. طولی نمی‌کشد که با پایان‌گرفتن جنگ‌های داخلی آمریکا و رفع بحران پنبه، تولید آن در ایران نیز کاهش می‌یابد. پس از پنبه، نوبت تولید و صدور تریاک می‌شود و به همین نحو، در سال‌های پایانی قرن، نوبت به تولید و صدور قالی از ایران می‌رسد و این همه در حالی است که با ازبین‌رفتن تدریجی صنایع دستی و کارگاهی، شهرهای ایران از زندگی مولد دور افتاده‌اند. اگرچه به نسبت سال‌های اولیه قرن، شماری از این شهرها افزایش جمیعت داشته‌اند، برای نمونه تبریز، رشت و تهران، ولی ثروتمند‌ترین کسان در این شهرها ضرورتا کسانی نیستند که با فعالیت‌های تولیدی و تولید ارزش افزوده باری از دوش اقتصاد برمی‌دارند. در اغلب موارد، عمده‌ترین‌شان در بهترین حالت توزیع‌کننده محصولات دیگران‌اند. در اینجا و آنجا عده‌ای هم دست به تلاش‌ها‌یی می‌زنند، ولی هیچ‌کدام ره به جا‌یی نمی‌برد. خودکامگی حاکم بر ایران از یک‌سو و استبداد سرمایه جهانی از سوی دیگر همه این کوشش‌ها را در نطفه خفه می‌کند. اکثریت مطلق شهرنشینان در این دوره، اگر از جیره‌خواران و مفت‌خواران حکومتی نباشند که اغلب هستند، تیول‌داران و وابستگان آنها، وابستگان به دربار و بوروکراسی و بالاخره تاجرجماعتند که از این گروه آخر، باز بهترین‌شان، صادرکننده مازاد‌های اخذشده از روستا‌ییان خودند و به عوض واردکننده هر آنچه که بتوانند. در این دوره، روستا و روستا‌ییان به عوض آنچه به شهرها و شهرنشینان می‌دهند، چیزی درخور، دریافت نمی‌کنند. البته ضابطان و مباشران و مستوفیان برای اخذ مازاد به روستاها سرکشی می‌کنند. تجار دوره‌گرد هم بخشی از محصولات وارداتی را به روستا‌ییان می‌رسانند. ولی نه وسیله‌ای برای بهبود کشت و کار به آنها ارایه می‌شود و نه شیوه‌های کاراتری از اداره امور تجربه می‌شود. شهر در ایران قرن‌نوزدهم همه مختصات یک شهر نمونه‌وار آسیا‌یی را به نمایش می‌گذارد. به خاطر زندگی انگلی خویش، شهر حتی برای روستا‌ییان به‌جان‌آمده از ظلم مالکان و مباشران پناهگاهی هم نیست و به همین‌خاطر نیز هست که در سال‌های پایانی قرن‌نوزدهم با هجوم سیل‌گونه ایرانیان مهاجر به بخش‌های جنوبی روسیه و حتی ترکیه روبه‌رو هستیم که داستانش را در جای دیگر بازگفته‌ایم و دیگر تکرار نمی‌کنیم. 5 این رابطه یک‌سویه، وقتی با قلدری و زورگو‌یی حکومت مرکزی و حکام محلی عجین می‌شود، پیامدی جز کند‌ترکردن روند توسعه اقتصادی و گسترش تولید ندارد.
چه میزان از ضعف اقتصاد ایران در قرن19 مربوط به فساد اداری دستگاه حاکمه بود؟
در تمام طول قرن، هیچ‌کاری بدون رشوه انجام نمی‌گیرد. حکومت‌های ایالتی و تیول‌داران با رشوه جابه‌جا می‌شوند. اقتصاد و جامعه ایران همچون «اموالی صاحب‌مرده» چوب حراج می‌خورد. عهدنامه‌های ایران‌بر‌باد‌ده با رشوه امضا می‌شوند. گاه بر سر تقسیم رشوه دعوا درمی‌گیرد، ولی حلال مشکل‌بودن رشوه همچنان دست‌نخورده باقی می‌ماند. انگلیسی‌ها در کنار بسیار امتیازات دیگر، امتیاز کشتیرانی کارون و «بانک شاهنشاهی» می‌گیرند و نبض پولی اقتصاد در دست آنان است و اگر روس‌ها هم در کنار بسیاری دیگر، امتیاز شیلات و بانک استقراضی را ازآن خود می‌کنند، به‌ازای 10هزارتومان رشوه، «حق کندن کوه و انکشاف نفایس» را به یک کمپانی فرانسوی واگذار می‌کنند. 6 در مواردی دیگر حتی برنامه داشتند که «جناگل مازندران را به دویست‌هزارتومان بفروشند» و دلواپسی خواجگان سیاسی دربار ناصرالدین‌شاه هم این بود که اگر اینچنین شود، «زغال در طهران کمیاب بلکه نایاب می‌شود» و اعلیحضرت قدرقدرت هم فرموده بودند «برفرض هم شد خرواری صدتومان، به ما چه؟»7 بررسی تاریخچه دردناک امتیازات در ایران قرن‌نوزدهم تردیدی باقی نمی‌گذارد که حکومتگران مستبد و فاسد ایران در این دوره نه‌فقط حال و آینده، بلکه گذشته ایران را نیز حراج کرده بودند و این همه در شرایطی بود که فقر روزافزون در ایران بیداد می‌کرد و به قول فیروزمیرزا در بمپور: «رعایا… از گرسنگی و پریشانی حالت خود تشکی می‌نمودند و علف می‌خوردند. نه در سر کلاه و نه در پای کفش، لوت و عور مثل حیوانات» و همو اضافه می‌کند چون از ملاحظه حالات آنها رقت دست می‌داد، تصمیم گرفت که 20تومان پنج‌شاهی میانشان تقسیم کند: «گفتند پول نمی‌خواهیم، پول را نمی‌توان خورد. به ماها خوراکی چه ذرت… و چه گندم و جو بدهید که همه عیال و اطفال و خود ماها از میان می‌رویم.» 8 از سوی دیگر، حاج‌سیاح در خاطراتی که از خود برجا نهاده از جمله نوشته است: «انسان اگر دهات ایران را گردش کند، می‌فهمد ظلم یعنی چه؟ بیچارگان سوخته و برشته در یک خانه تمام لباسشان به قیمت جُل یک اسب آقایان نیست. یک ظرف مس برای طبخ ندارند. ظرف‌ها از گل ساخته، خودشان با اینکه شب و روز در گرما و سرما در زحمت و عذاب کارند نان جو به قدر سیرخوردن ندارند. سال‌به‌سال، شش‌ماه به شش‌ماه گوشت به دهن‌شان نمی‌رسد. از خوف هر وقت یک سواری یا تازه‌لباسی به لباس دیوانی می‌بینند، می‌لرزند که باز چه بلا‌یی برایشان وارد شده است».9 اسناد و شواهد دیگر نیز تصویر مشابهی به دست می‌دهند. در دوره حکمرانی تباه شعاع‌السلطنه در شیراز به عصر مظفرالدین‌شاه، «به جای احقاق حق رعایای غارت‌شده دستور می‌دهد گوش و دماغ و ریش آنها را می‌برند».10 این را نیز می‌دانیم که سال‌ها پیش‌تر از به چوب‌بستن تجار قند در تهران، علمای کربلا و نجف به مظفرالدین‌شاه از ظلم و تعدی که «به رعایای ایران» می‌شود، شکایت کرده و گفته بودند که ما «نمی‌خواهیم گمرکات سپرده بلجیک باشد» و همچنین «مردم تماما می‌خواهند تلگرافا شکایت از حضرت اشرف اتابک اعظم نمایند که اتابک اعظم را نمی‌خواهیم».11 با اشاره به این اسناد پراکنده می‌خواهم این نکته را بگویم که برخلاف دیدگاهی که از سوی شماری از محققان مشروطه ارایه می‌شود، نهضت مشروطه‌طلبی با همه کمبودها‌یی که داشت نه یک‌شبه و ناگهانی شکل گرفته بود و نه دست‌پخت مداخلات سفارت انگلیس در تهران بود. 12 گذشته از آنچه در صفحات پیش گفته‌ایم، پژوهش مفید و خواندنی پورعیسی اطاقوری نشان می‌دهد سال‌ها پیش‌تر، اگرچه به کندی ولی اقداماتی در جهت سامان‌بخشیدن به نظام حکومتی در ایران آغاز شده بود. عدم پیگیری ناصرالدین‌شاه با آن روحیه مستبدانه‌ای که داشت، خرابکاری رجال و نخبگان نفع خودپرست باعث شد که این کوشش‌ها بی‌نتیجه بماند. 13 با این‌همه، سوءاداره امور به همان صورت ادامه یافت و حتی در سال‌های پایانی قرن تشدید شد. نتیجه اجتناب‌ناپذیر شیوه اداره خودکامه و خودمحور امور مملکتی، بحران همه‌جانبه و به‌خصوص بحران ریشه‌دار و مزمن اقتصادی بود.
اقدامات دربار در تنظیم وضعیت اقتصاد کشور در این دوره چگونه است؟
نه‌فقط اقتصاد ایران در آن سال‌ها اقتصادی بود به‌واقع ورشکسته و بی‌حال و بی‌رمق، بلکه از آن مهم‌تر نظام و اندیشه سیاسی و ارزش‌گذاری ملی هم به‌گونه‌ای بود که بیشتر مبلغ دلالی و دلال‌مسلکی بود و تولید را برنمی‌تابید. به نظر من علت این امر نیز مثل بسیاری دیگر از مصا‌یب و بیماری‌های اجتماعی و اقتصادی ما به حاکمیت نظام خودکامه برمی‌گشت. در نظامی که قانونش قانون‌گریزی باشد، جان و مال در معرض تهاجم دا‌یمی هستند و «معقولانه» است که مال هم عمدتا «منقول» باشد تا در صورت نیاز بتوان آن را مخفی و از دسترس عاملان استبداد حفظ کرد. اگرچه تردیدی نیست که عوامل خارجی نیز در توسعه‌نایافتگی اقتصادی جامعه ما به قدر خویش مقصر بوده‌اند ولی عامل اصلی و اساسی همین نظام سیاسی بود که به زیرساخت‌های اقتصادی اجازه شکوفا‌یی نمی‌داد. اقتصاد چه در ایران و چه در هر کجای دیگر بدون تولید نمی‌توانست (و نمی‌تواند) به شکوفا‌یی برسد و این نیز مقوله پیچیده‌ای نیست. مشکلات اقتصادی اگرچه جامعه را به فقر می‌برد ولی در عین حال برای مستبدان حاکم هم این پیامد را داشت که دیگر نمی‌توانستند ارگان‌های حفظ حاکمیت خویش را آماده و گوش‌به‌زنگ نگاه دارند. از سو‌یی مردم به اصطلاح جری‌تر شده بودند و از سوی دیگر، سرباز و ارتشی نبود یا امکانات کافی برای مقابله (در واقع سرکوب) نداشت. اگرچه گاه می‌شنویم و می‌خوانیم که مشروطیت پس از به چوب‌بستن تاجران قند آغاز شد ولی این روایت کمی مسا‌یل را زیادی ساده می‌کند. این بزرگواران آنگونه سخن می‌گویند که انگار اولین‌بار بود کسی را در ایران به چوب می‌بستند! اگر این روایت درست باشد، چوب‌بستن تاجران قند که از قتل ناجوانمردانه امیرکبیر مهم‌تر نبود ولی قتل امیر را جامعه ایرانی ما برتافت و حتی اجازه داد که قاتل او نزدیک به 50 سال بر مملکت، حکمرانی مطلقه داشته باشد و به واقع فعال مایشاء جان و مال مردم باشد. پاسخ استبداد ناصرالدین‌شاهی به بحران اقتصادی، نوعی برنامه «تعدیل اقتصادی» بود که به صورت «خصوصی‌سازی بدوی» و «استقراض خارجی» جلوه‌گر شد. از سو‌یی دولت به فروش زمین‌های خالصه دست زد و از سوی دیگر امین‌السلطان که برای مدت طولانی همه‌کاره آن حکومت بود از هر که می‌توانست مبلغی قرض گرفت و همین سیاست را در عصر مظفرالدین‌شاه نیز دنبال کرد. اینکه دقیقا با آن منابع چه کردند به گفتار کنونی ما چندان مربوط نیست ولی این نکته بدیهی را می‌توان گفت که آن پول‌ها برای بهبود وضعیت اقتصادی به مصرف نرسید. در نتیجه «خصوصی‌سازی» زمین در عصر ناصرالدین‌شاه و جانشینش، برای اولین‌بار در تاریخ معاصر ایران طبقه زمین‌داری شکل گرفت که برخلاف گذشته، زمین را مثل هر متاع دیگری در بازار خریده بود و مالکیت یا تصرفش بر زمین دیگر مدیون «عطایای ملوکانه» نبود. قدرت‌های استعماری هم در همه طول قرن کوشیدند که «سیاست‌های دروازه باز» را بر اقتصاد ایران تحمیل کنند. پیامد تداوم این سیاست نیز پدیدارشدن نوعی «بورژوازی تجارتی» بود که عمدتا به دلالی اشتغال داشت و در توزیع فرآورده‌ها فعالیت می‌کرد. برای مثال، از انگلیس منسوجات وارد می‌کرد و به عوض، تریاک ایران را به چین می‌فرستاد یا به اروپا و آمریکا قالی صادر می‌کرد. این دو طبقه ولی با مشکل کوچکی روبه‌رو بودند. نظام سیاسی به همان روال گذشته ادامه داشت و در آن نظام نیز به تجربه تاریخ مال و جان از تعرضات سلطان و حکام در امان نبود و از آن مهم‌تر دادگاه و محضری هم برای تظلم‌خواهی وجود نداشت. این دو گروه یا طبقه علاقه‌مند و امیدوار بودند که به طریق صلح‌آمیز استبداد آسیا‌یی را که در شخص شاه تجلی می‌یافت به استبداد طبقاتی تبدیل کنند. ولی شاه و بخش قابل ملاحظه‌ای از گردانندگان بوروکراسی نمی‌خواستند که به صورت آلت فعل بورژوازی یا زمین‌داران دربیایند. مماشات مجلس اول به خوبی نشان می‌دهد هم بورژوازی و هم زمین‌داران از چنین ترکیبی راضی بودند و به این دلیل هم بود همین که کوچک‌ترین اظهار همراهی از سوی شاه مستبد قاجار می‌شد، اغلب بدون توجه به خرابکاری‌های دایمی‌اش، در تمجید و تملق‌گو‌یی از شاه با یکدیگر به رقابت و مسابقه می‌پرداختند. ولی استبداد لجام‌گسیخته محمدعلی‌شاهی به این «مصالحه طبقاتی» رضایت نمی‌داد. «امیر بهادر» شمشیر حمایت از استبداد را از رو می‌بست. ناصرالملک هم به نوبه با حربه «تجددطلبی» و با ادعای «درس‌خواندگی» به میدان آمد ولی عملا حامی و طرفدار همان سرانجام شد. در نتیجه مشروطه، حاکمیت مطلقه شاه با حاکمیت مطلق مردم جایگزین نشد بلکه شاه به عنوان نمود شخصی‌شده استبداد آسیا‌یی با بخشی از رقبای خود به توافق رسید. با لغو تیول و پذیرش شماری از محدودیت‌های دیگر، شاه گذشته خویش را برای فروش عرضه کرد ولی رهبران نهضت مشروطه‌طلبی بر سر مردم معامله کردند و با دلالی بورژوازی تجاری سرانجام آینده نهضت مشروطه‌خواهی را به گذشته استبداد در ایران فروختند. به این ترتیب هم خودشان به آب و نانی رسیدند و آنچه را که عمدتا به زور سرنیزه از دیگران گرفته بودند به صورت قانونی و حلال درآوردند. موقعیت شاه اگرچه کمی تضعیف شد، ولی دگرگون نشد. نیروهای خارجی به‌ویژه روس و انگلیس نیز در این ماجرا بی‌تقصیر نبوده‌اند. اینکه ادوارد‌ گری در تلگرافی نوشت: «ما به‌کلی بر خلاف هر نوع اقدامی هستیم که شکل مداخله در امور داخلی ایران را دارا باشد.» یک دروغ دیپلماتیکی بیش نبود چرا که‌ گری نمی‌توانست از سو‌یی چنین سیاستی را تعقیب کند و از سوی دیگر با عقاید مارلینگ وزیر مختارش در تهران «موافقت تام» داشته باشد.14 مارلینگ بدون اینکه سخنش ابهامی داشته باشد در گزارشی به‌ گری نوشت: «بعدازظهر به ملاقات وزیرمختار روس رفته و مدتی درخصوص اوضاع به مذاکره پرداختیم و چنین دانستیم که فعلا نگاهداری شاه در سریر سلطنت خیلی بجا و مهم شمرده می‌شود.» و کمی بعد در همان گزارش افزود: «بنابراین چیزی که اکنون اهمیت خواهد داشت نگاهداری شاه است.»15 درعین حال همتای روسی او در ملاقاتی دیگر طلب کرد تا وزرای خارجه دو کشور به وزیر خارجه دولت ایران رسما اطلاع دهند که «دولتین ملزم به برقراری سلسله حالیه بوده و در صورتی که حفظ شاه به قوه قهریه لازم آید، این کار را حاضرند بکنند.» 16 پس در کنار حامیان نظام قبلی، دو سفارتخانه پرنفوذ هم به حفظ شاه کمر همت بسته بودند.17 به دو نکته دیگر هم اشاره کنم؛ مجلس که به کوچک‌ترین «اظهار همراهی» شاه سر از پا نمی‌شناخت و عامه مردم نیز که «زیاده از اندازه به مشروطیت خود» اعتماد داشتند؛20 اعتمادی که اگرچه از نظر نظری کاملا درست و بجا بود، ولی توجیه عملی نداشت. به اعتقاد من، وارسیدن نهضت مشروطیت تنها با وارسیدن بی‌غرضانه این جنبه‌ها امکان‌پذیر است.
برخی از خواست‌های سیاسی انقلاب مشروطه همچون تاسیس دولت مدرن و مدرنیزاسیون در زمان رضاشاه به ثمر نشست. سرکوب انقلاب مشروطه چه تاثیری بر مطالبات معوق اقتصادی طبقات پایینی جامعه گذاشت و چه دستاوردی از آن برای آینده مبارزات مردم ایران باقی ماند؟
من با آنچه در بخش اول این سوال مطرح کرده‌اید، اصلا موافق نیستم. اگرچه در ایران نیستم ولی می‌دانم که در سال‌های اخیر هستند عزیزانی که به گمان خود چون می‌خواهند به دوره رضاشاه واقع‌بینانه نگاه کرده باشند از این مسایل سخن می‌گویند. من منکر ایجاد یک حکومت مرکزی قدرتمند در زمان رضاشاه نیستم ولی با وصل‌کردن آن به مشروطه، همراهی ندارم. انقلاب مشروطه می‌خواست حکومت در ایران قانونی باشد نه اختیاری. شاه سلطنت می‌کند نه حکومت و چون سلطنت می‌کند، مسوولیت هم ندارد و چون مسوولیت ندارد اختیار مداخله در نحوه اداره مملکت را هم ندارد. وزرا در برابر مجلسی که به آزادی انتخاب می‌شوند مسوولیت اداره مملکت را دارند. آزادی مطبوعات هم رکن چهارم مشروطیت است. همه اینها خواسته‌های سیاسی مشروطه بود و نه فقط درباره شکل حکومت که محتوای آن بود. نکته این نیست که در قبل از مشروطه کابینه وزرا نداشتیم و حالا داریم یا حتی مجلس نداشتیم ولی در زمان رضاشاه مجلس بود. تمام قضیه بر سر عملکرد کابینه و انتخابات مجلس و عملکرد نمایندگان و به‌طور کلی درباره ساختار سیاست در ایران است. به گمان من آنچه در زمان رضاشاه داریم در واقع کاریکاتوری از دولت مدرن است نه یک دولت واقعی مدرن که همچنان اختیاری است. وزرا عملا کاره‌ای نیستند و انتخابات مجلس هم که دیگر چه عرض کنم. یا از آزادی مطبوعات چه می‌توانم در آن دوران بگویم؟ برخلاف پرسش شما من بر این گمانم اتفاقا کودتای سوم‌اسفند تحولی است که به مشروطه نیم‌بند پایان بخشید و اگرچه ساختار سیاست به ظاهر با زمان ناصرالدین‌شاه قاجار تفاوت دارد، ولی در گوهر همان ساختار بازسازی‌شده است. اینکه می‌پرسید سرکوب انقلاب مشروطه چه تاثیری بر مطالبات معوق اقتصادی طبقات پایینی جامعه گذاشت و چه دستاوردی از آن برای آینده مبارزات مردم ایران باقی ماند، پاسخ من روشن است. این مطالبات اقتصادی متاسفانه همچنان معوق مانده‌اند و دستاوردش برای مبارزات مردم ایران هم این است تا زمانی که به خواسته‌های 108سال پیش خود نرسند، متاسفانه مشکلات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی‌شان هم لاینحل باقی می‌ماند.

پی‌نوشت‌ها
1- نهضت مشروطه ایران، بر پایه اسناد وزارت امور خارجه، تهران، 1370، ص 147
2- صوراسرافیل، شماره 12، 5 سپتامبر 1907، ص 2
3- محمدمهدی شریف‌کاشانی: واقعات اتفاقیه در روزگار، جلد اول، تهران، 1362، ص 118
4- همان، ص 120
5- بنگرید به احمد سیف: «اقتصاد ایران در قرن نوزدهم»، نشر چشمه، 1373
6- اعتمادالسلطنه: روزنامه خاطرات، تهران 1350، ص 1047
7- همان، ص 1023
8- فیروزمیرزا: سفرنامه. تهران 1342، صص 32-31
9- حاج‌سیاح: «خاطرات حاج‌سیاح یا دوره خوف و وحشت»، تهران 1346، ص 137
10- جهانگیر قائم‌مقامی: «نهضت آزادیخواهی مردم فارس در انقلاب مشروطیت ایران»، تهران، 1359، ص 37
11- سعیدی‌سیرجانی (به کوشش): «وقایع اتفاقیه»، تهران، 1362، صص 710-709
12- بنگرید به افاضات آقای ابراهیم صفایی: «نقش انگلیس در برپایی رژیم مشروطه در ایران» در«نهضت مشروطیت ایران»، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، تابستان 1378، صص 154-145. بر خلاف ادعاهایی که در این مقاله می‌کنند آن نوشته دیگرشان درباره مشروطه: «نهضت مشروطه ایران بر پایه اسناد وزارت امور خارجه»، تهران، 1370، نه فقط «از معتبرترین ماخذ برای آگاهی از چگونگی این رویداد در تاریخ ایران» نیست [مقاله نقش انگلیس… . ص 146] بلکه اسناد ارایه‌شده با تحلیل تازه ایشان ناهمخوان است.
13- بنگرید به: مهدی پورعیسی اطاقوری: «دارالشورا و موانع قانونگذاری در عهد ناصری» در «نهضت مشروطیت ایران»، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، تابستان 1378 صص60-37
14- کتاب آبی، جلد اول، ص 192
15- همان، ص 145
16- همان، ص 191
17- گذشته از همه مداخلات سفارتخانه‌های خارجی در امور داخلی ایران، مداخلات این سفارتخانه‌ها در جریانات پارک اتابک که به خلع‌سلاح و زخمی‌شدن ستارخان و باقرخان منجر شد، نمود برجسته‌تری داشت. جالب است که با وجود قرارداد استعماری 1907، ادوارد ‌گری به دفاع از اشغال ایران از سوی روسیه تزاری برمی‌خیزد و می‌گوید: «اشغال موقت ایران به‌وسیله سربازان روسی… نمی‌تواند نشانه نادیده‌گرفتن استقلال ایران به حساب آید.» [ادوارد گری: گزارشات رسمی، در اسناد و مدارک پارلمانی، سال 1910، جلد 27، ص 573]. و بعد، وقتی به جریانات «اخراج» ستارخان و باقرخان از تبریز می‌رسیم، جریان کمی مشخص‌تر می‌شود. سخنگوی دولت انگلیس در پارلمان می‌گوید: «پیش‌بینی کرده بودیم که خروج ستار و باقرخان از تبریز اثر آرام‌بخش خواهد داشت.» و وقتی با پرسش‌های بیشتر نمایندگان روبه‌رو می‌شود، ادامه می‌دهد: «دلیل این امر آن است که در گذشته این دو مسبب ناآرامی بوده‌اند.» [همان‌جا، ص 1858]. در جلسه روز 21 آوریل 1910 نمایندگان از سخنگوی دولت می‌پرسند که آیا دولت انگلیس در اخراج این دو از تبریز نقشی داشته یا خیر، پاسخ سخنگوی دولت خواندنی است:
«بر اساس سیاست دولتین مربوطه و به اصرار سفرای روس و انگلیس در تهران، دولت ایران ستارخان را از تبریز اخراج کرده است. از دیدگاه سفرای روس و انگلیس و کنسول‌های هر دو کشور در تبریز، این قدم [اخراج ستارخان از تبریز] ضرورت تام و تمام داشت چون با اقامت این دو در تبریز، امکان برقراری نظم در شهر وجود نداشت. باید این دو از تبریز اخراج شده و پیروان مشکل‌افزایشان خلع‌سلاح می‌شدند.» [Mckinoon Wood، همان مجموعه، جلد 26، ص 2287]. یک‌بار دیگر، مستبدین و حامیان آنها با «نظم عمومی» را بهانه کرده، به سرکوب نیروهای ترقی‌خواه دست زدند.
18- کتاب آبی، جلد اول، همان، ص 186.

انقلاب مشروطه؛ انقلاب عقب‌ماندگی

کامران متین. ترجمه: نوید نزهت

«بازآفرینی مدرنیته ایرانی؛ روابط بین‌الملل و تغییر اجتماعی» عنوان کتاب کامران متین است که اخیرا از سوی انتشارات «راتلج» منتشر شده است. متین در این کتاب به روایت‌های موجود از مدرن‌شدن ایران می‌پردازد و مشکل عمده آنها را «اروپامداری» حاکم بر این نظریات می‌داند. این کتاب در هفت فصل به بازخوانی بزنگاه‌های کلیدی مواجهه ایران با مدرنیته اروپایی می‌پردازد و از صفویه و قاجاریه به دوران حکومت پهلوی‌ها و سپس انقلاب در سال 57 می‌رسد. متین در این کتاب می‌کوشد روایت‌های جاافتاده مارکسیستی از دوره‌های مختلف را بررسی و نقد کند و به این‌منظور در فصل سوم، به تحلیل انقلاب مشروطه می‌پردازد. از نظر او، روایت‌های مارکسیستی از انقلاب مشروطه تاکنون در سیطره مفهوم انقلاب بورژوایی بوده است. او با وام‌گیری نظریه «توسعه ناموزون و مرکب» لئون تروتسکی انقلاب مشروطه را «انقلاب عقب‌ماندگی» می‌خواند. «توسعه ناموزون و مرکب»، نظریه‌ای است که نخستین‌بار، تروتسکی برای توضیح شکل ویژه رشد سرمایه‌داری و تجربه مدرنیته در روسیه و به تبع آن شکل ویژه تغییر اجتماعی و انقلاب در روسیه تزاری مطرح کرد. آنچه در پی می‌آید خلاصه استدلال کامران متین در تحلیل انقلاب مشروطه در فصل سوم کتاب «بازآفرینی مدرنیته ایرانی» است.

انقلاب مشروطه، به‌نظر حمید دباشی، متضمن «جلوه‌ای سطحی از بنیادی‌ترین مولفه‌های یک لیبرال‌دموکراسی در غیاب آن ساختار اقتصادی مستحکمی بود که می‌توانست تداوم‌بخش، نیروبخش و‌برانگیزاننده آن مولفه‌ها باشد.» البته این شرح دباشی بر انقلاب مشروطه، به ظن قوی، عقب‌ماندگی اقتصادی ایران در دوران قاجار را دست‌کم گرفته است. در ایران قاجار، هیچ بخش یا طبقه سرمایه‌داری وجود نداشت. بورژوازی ایرانی متشکل از یک طبقه بازرگانی مبتنی بر بازار بود که قدرت و ثروت متکی بر داد‌و‌ستد دیرینه‌اش، به شکلی روزافزون، با سودهای ناشی از کشاورزی فئودال و نیمه‌فئودال تقویت می‌شد. بدون تردید، ایران در آستانه انقلاب و از پس فرآیند دوبخشی توسعه‌ای استعماری و وابسته، در مقام اقتصادی حاشیه‌ای و تامین‌کننده مواد خام با نظام سرمایه‌داری جهانی درآمیخته بود. اما نه این پیوستن به نظام سرمایه‌داری و نه انقلاب مشروطه متعاقب آن، هیچ‌کدام همراه یا معرف تغییری قابل‌ملاحظه در روابط اجتماعی و ساختار اقتصادی پیشاسرمایه‌دارانه ایران نبودند.
با این‌همه، ایران قاجار در تاسیس یک دموکراسی ناسازگار با سطح تجددش تنها نبود. وقتی در دهه 1950، حکومت اقتدارگرای نظامی و تک‌حزبی ترکیه در ازای یک‌دموکراسی رقابتی دوحزبی کنار زده شد، آن کشور با یک‌طبقه متوسط کوچک و درصد بالایی از بی‌سوادی، هنوز عمدتا وابسته به فعالیت‌های کشاورزی و غیرصنعتی بود. اهمیت نظری و دلالت‌های عقلانی نهفته در این ناسازه مشترک، آن هنگام به‌راستی آشکارتر می‌شوند که انقلاب مشروطه ایران و‌گذار ترکیه به یک دموکراسی چندحزبی را در قیاس با نظریات دموکراتیزاسیون بررسی کنیم؛ چراکه تقریبا تمامی رویکردهای این حوزه وسیع و رو‌به‌رشد مطالعاتی، با ملاک قرار دادن تاریخ اروپا، بر این تصورند که مطالبات مردمی و بنیادهای اجتماعی موردنیاز برای تحقق پلورالیسم و مشارکت مردمی به‌مثابه عناصر سازنده دموکراسی در یک‌کشور، تنها به‌واسطه آن قسم بسیج اجتماعی ایجاد می‌شوند که به‌نوبه خود محصول پیچیده‌سازی تقسیم کار و اقتصاد و همچنین روند فزاینده شهری‌سازی و سوادآموزی است. در نتیجه، مطابق این مدعا، توسعه سرمایه‌داری و طبقات سرمایه‌دار شرط لازم دموکراتیزه‌کردن به شمار می‌آیند.
این مرکزیت سرمایه‌داری و سرمایه‌داران نسبت به دموکراسی به بهترین شکل در آن قسم روایت‌های مارکسیستی از انقلاب مشروطه تبیین شده است که مفهوم کلاسیک انقلاب بورژوایی را به خدمت گرفته و ملهم از تلقیات مارکسیستی نسبت به انقلاب فرانسه، ماهیت دموکراتیک انقلاب را صراحتا به خصلت بورژوایی یا همان سرمایه‌دارانه آن مرتبط می‌دانند. با وجود این ، همین دست روایت‌ها نیز بر این مدعایند که بورژوازی ایرانی به‌آن‌حد از لحاظ اقتصادی ضعیف و از لحاظ سیاسی مطیع بود که نمی‌توانست قدم در مسیری حقیقتا انقلابی برای بازسازی تمام و کمال رژیمی کهن گذاشته و علاوه بر سرمایه‌داری صنعتی، یک دولت بورژوایی و دموکراتیک کاملا توسعه‌یافته نیز برپا کند. این مدعا در تعریف آنان از انقلاب مشروطه به‌منزله یک‌انقلاب بورژوایی «ناتمام» یا «ناکام» بازتاب یافته است. اما این تعاریف به‌جای آنکه به‌تشریح ماهیت واقعی انقلاب بپردازند، اساسا در پی توضیح آنند که انقلاب مشروطه درواقع چه چیز نبود.
روایت مارکس از گسترش سرمایه‌داری
بنابراین با فرض آنکه توسعه کلان سرمایه‌داری برای وقوع یک‌انقلاب بورژوایی دموکراتیک ضروری است، چگونه می‌توان انقلابی دموکراتیک در جامعه‌ای پیشاسرمایه‌دارانه را توجیه کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید با شاخ گاو درافتاده و روایت مارکس از ظهور و گسترش سرمایه‌داری را مورد سوال قرار دهیم. مارکس در آثار متاخرش، خصوصا «گروندریسه» و «سرمایه»، بر شکل‌گیری کار مزدی به‌عنوان سرچشمه تاریخی سرمایه‌داری تاکید داشت. او چنین استدلال می‌کرد که جدایی اجباری تولید‌کنندگان مستقیم از ابزار تولید و انقیاد ناشی از آن به الزامات بازار، یعنی همان «به اصطلاح انباشت اولیه»، پیش‌شرط بنیادین پیدایش کارمزدی و سرمایه‌داری در انگلستان بود. در نتیجه، منحصربه‌فردترین و تعیین‌کننده‌ترین مشخصه سرمایه‌داری به‌مثابه شیوه‌ای نوین از زندگی، این واقعیت بود که تولید‌کنندگان مستقیم سلب‌مالکیت‌شده، تحت اجباری غیرشخصی و نظام‌مند، برای تامین معاش ناگزیر از فروش نیروی کار خود در بازار بودند.
از همه مهم‌تر آنکه این صورت‌بندی سرمایه‌دارانه از استثماری قراردادی و اجماعی مبتنی بر روابط مبادله‌ای، پیشاپیش برابری حقوقی طرف‌های درگیر در مبادله را بدیهی می‌انگاشت. جدایی صوری امر اقتصادی از امر سیاسی که پدیده‌ای منحصر به سرمایه‌داری است، پیش‌شرطی اساسی و در واقع نمودی از پیدایش دولتی بورژوایی و دموکراتیک بود. اما این برداشت ارتدوکس از مفهوم انقلاب بورژوایی عاجز از تبیین این حقیقت است که چنین فرآیندی نتوانست به همان ترتیبی که در انگلستان به‌وقوع پیوست، تکرار شود. به طور مثال، انقلاب فرانسه طریقی آشکارا متفاوت از انقلاب انگلستان در پیش گرفت؛ چراکه انقلاب سیاسی دموکراتیک، فراگیر و متشنج فرانسه مقدم بر انقلاب اجتماعی به مراتب تدریجی‌تر اما عمیق‌تر سرمایه‌دارانه در آن کشور بود. این امر، به باور من، مرهون ابعاد مشخصا بین‌المللی تاثیراتی است که سرمایه‌داری انگلستان برجای گذاشته بود. فشار خارجی سرمایه‌داری که به شیوه‌ای ژئوپلیتیک بر فرانسه وارد می‌آمد، الگوی داخلی توسعه سرمایه‌داری در آن کشور را تعینی دوباره بخشید. در این بین، امکان وقوع انقلابی اجتماعی و سرمایه‌دارانه وجود نداشت، زیرا دگردیسی مطلق و بلافصل روابط مالکیت اجتماعی به‌معنای خلع ید از «طبقه سوم» جامعه فرانسه و بخش اعظم آن، یعنی دهقانانی بود که بیشترین فشارها را از بحران مالی حکومت بوربون‌ها متحمل شده و عاملیت اصلی انقلاب بودند.
اما فرانسه به‌هیچ‌وجه یک استثنا نبود. این اصل درباره آلمان، ژاپن، روسیه، چین و البته ایران نیز صادق بود. بسط و گسترش سرمایه‌داری انگلیسی و مداخلات بین‌المللی و چندلایه حاصل از آن بدان معناست که در تمامی نمونه‌های بعدی، بازسازی ملی‌گرایانه و دموکراتیک دولت‌هایی پیشاسرمایه‌داری تعین‌بخش و مقدم بر فرآیندهای گسترده‌تر توسعه سرمایه‌دارانه و به‌طور کلی صنعتی‌شدن بود. به این تعبیر، اگر بخواهیم گفته جالب‌توجه آلبر کامو را در قالبی دیگر بیان کنیم، «هر انقلاب پس از انقلاب انگلستان، انقلابی خارجی است». و در این‌جاست که تنش اصلی در کاربست مفهوم کلاسیک انقلاب بورژوایی در مورد انقلاب‌های مدرن پس از 1688 رخ می‌نماید؛ چراکه این امر مستلزم مبادرت به امر ناممکن فهم یک انقلاب سیاسی القاشده در عرصه بین‌الملل در چارچوب فرآیندهای غایب توسعه سرمایه‌داری داخلی است.
اهمیت این دست تعینات «بین‌المللی» بر پیامدهای مبارزات «ملی» و طبقاتی در اروپا با دقت در ادبیات بازنگرانه متأخر در باب ترقی اروپا و افول نسبی آسیا و مضامینی چون «جهانی‌شدن» و «خیزش دوباره چین» بیش از پیش روشن می‌شود. بسیاری از این تلقیات ایده وجود یک ساختار وسیع و پیچیده از روابط فکری، علمی و اقتصادی مابین اروپا، آسیا و آفریقا را در سر می‌پرورانند. در اینجا باید تاکید داشته باشم که این شیوه از «تاریخ‌نگاری جهان‌گرایانه»، افزون بر آنکه در قبال مخاطرات اروپامداری به مراتب مقاوم‌تر است، از لحاظ روش‌شناختی نیز بر آن ابعاد صرفا بین‌المللی از توسعه اجتماعی روشنایی می‌افکند که هسته اصلی ایده «توسعه ناموزون و مرکب» و مشتقات آن، بالاخص مفهوم «عقب‌ماندگی» است. عقب‌ماندگی مقوله‌ای میانجی در جهت انضمامی‌سازی فرآیندهای مدرن توسعه ناموزون و مرکب است. این مفهوم از چابکی در توسعه حکایت دارد؛ وضعیتی که مولود گرفتارآمدن دیرتر از موعد کشور پیشامدرن در فرآیند تحول سرمایه‌دارانه‌ای است‌ که به واسطه مناسبات بین‌المللی برانگیخته شده است. یکی از پیامدهای کلیدی عقب‌ماندگی استقبال راهبردی از فشارهای خارجی سرمایه‌داری و پاسخگویی فوری به آنان از سوی دولت است. نفوذ کشورهای سرمایه‌دار بر کشور واپس‌مانده، همان‌طور که تروتسکی با نظر به روسیه تزاری می‌نویسد، در «تقلای بی‌امان آن دولت برای بقا پیش از هرگونه عرض اندام در رقابت مستقیم اقتصادی» متجلی می‌شود.
انباشت تدافعی، مدرنیزاسیون تدافعی
در بحبوحه این نزاع مرگ و زندگی، دو نوع راهبرد کلی پیش‌روی دولت‌های عقب‌مانده است: «انباشت تدافعی» و «مدرنیزاسیون تدافعی». مراد من از انباشت تدافعی شدت‌بخشی به شیوه‌های گردآوری کمی منابع مادی و انسانی به‌منظور حفاظت و نگهداری از یک دولت عقب‌مانده تهدیدشده یا درگیر جنگ است. این شیوه‌ها شامل آن قسم ارکان عملی هستند که رابرت برنر تحت عنوان «انباشت سیاسی» از آنان یاد می‌کند؛ یعنی «ایجاد یک سازمان نظامی وسیع‌تر و موثرتر یا برپایی تشکیلاتی قدرتمندتر برای استخراج مازاد تولید.» اما انباشت تدافعی می‌تواند در قالب فروش داخلی مستغلات، زمین‌ها و ادارات دولتی و همچنین فروش حقوق انحصاری و اعطای امتیازات اقتصادی به خارجی‌ها نیز تحقق یابد.
انباشت تدافعی برای کشورهای واپس‌مانده یک راهبرد توسعه‌ای محافظه‌کارانه است، تا جایی که مستلزم هیچ‌گونه تغییر بی‌واسطه‌ای در رژیم مالکیت اجتماعی و روابط بازتولید ابتدایی آن کشورها نیست. اما مهم‌تر از اینها، انباشت تدافعی از لحاظ سیاسی به سه دلیل واجد تناقضاتی جدی است. این راهبرد، قبل از هر چیز، روال پیشین دولت‌ها در وصول مطالبات معقول و کم‌وبیش برحق مالیاتی از اتباع خود را مختل می‌سازد. دوم آنکه معمولا به ازهم‌گسیختگی اقتدار دولتی و کاهش ثمربخشی اجرایی آنان می‌انجامد. و در وهله سوم متضمن درجاتی متفاوت از واگذاری حاکمیت اقتصادی و تلویحا سیاسی، به دولت‌ها و اتباع بیگانه است؛ امری که درست در نقطه مقابل هدف راهبردی دولت‌های عقب‌مانده برای بازتولید سیاسی خود است. بنابراین، انباشت تدافعی به هیچ عنوان راهبردی عملی و پایدار برای حفاظت در برابر فشارهای فزاینده آن قسم دولت‌های پیشرفته‌تری نیست که قدرت ژئوپولیتیکشان از منبع کیفی متفاوتی، یعنی همان شیوه تولید سرمایه‌داری، سرچشمه می‌گیرد. در حقیقت، تمامی راهبردهای تک‌بعدی انباشت تدافعی بدون استثناء به شکست‌های نظامی منجر گشته و بازسازی ریشه‌ای دولت و بعضا هم‌زمان با آن، پروژه مدرنیزاسیون تدافعی را به‌دنبال داشته است.
مدرنیزاسیون تدافعی شامل واردات محصولات مدرن صنعتی، سازمانی و فناورانه است که عمدتا، اما نه صرفا، برای اهداف نظامی و امنیتی به کار گرفته می‌شوند. اما مدرنیزاسیون تدافعی نیز تناقضات بالقوه خطرناکی در پی دارد. اتخاذ توأمان راهبرد انباشت تدافعی از سوی دولت‌های واپس‌مانده برای تامین مالی مدرنیزاسیون تدافعی موجد برخی از این تناقضات است. علاوه بر این، گونه کیفا متفاوتی از تناقضات نیز در این پروژه به‌چشم می‌خورد که آن را «تناقضات اقتباس» می‌نامم. مدرنیزاسیون تدافعی، به‌خصوص در مراحل اولیه‌اش، بسیار گزینشی عمل می‌کند، به‌گونه‌ای که با نادیده‌گرفتن شاکله‌های سیاسی و اجتماعی، تنها به واردکردن اشکال مدرن اقتصادی و فناورانه می‌پردازد. بدین‌ترتیب، اشکال مدرن وارداتی و محیط پیشامدرن پیرامون آنان از لحاظ تاریخی ناهمگام و از منظر توسعه فاقد هرگونه وجه قرابتی بوده و در نتیجه هیچ پیوند ارگانیکی برقرار نمی‌سازند. بدین‌سان در جریان مدرنیزاسیون تدافعی، همان‌طور که تروتسکی به‌درستی اشاره دارد، دولت‌های عقب‌مانده «دستاوردهای به‌عاریت‌گرفته‌شده از خارج را تضییع ساخته» و شاکله‌ای متناقض و ناپایدار به‌وجود می‌آورند که مایلم از آن به «ملغمه نامتقارن» یاد کنم.
این ملغمه نامتقارن تنها محدود به تلفیق محصولات و روابط اقتصادی مدرن و پیشامدرن نیست، بلکه می‌تواند آمیزه‌ای از فرآورده‌ها و سازمان‌های سیاسی مدرن و اشکال و روابط پیشامدرن اجتماعی-اقتصادی را دربرگیرد. این وضعیت اغلب ناشی از راهبردهای تدافعی طبقاتی بومی است که در حین تلاش برای مهار دست‌اندازی‌های خودسرانه دولتی واپس‌مانده بر دارایی و اعتبارشان، اشکال سیاسی مدرنی را مورد اقتباس قرار می‌دهند که با سطح توسعه اجتماعی و اقتصادی آن‌کشور ناسازگار است. چنین ملغمه نامتقارنی با هر پیکربندی دقیقی که داشته باشد، معمولا به طغیان ناگهانی انقلابی سیاسی منتهی می‌گردد که دولت‌های عقب‌مانده را در مسیر تبدیل به دولت‌-ملت‌هایی سرزمینی، متمرکز و در ظاهر بورژوایی دموکراتیک قرار می‌دهد.
استدلال کلیدی من در این‌جا این است که نمی‌توان این‌انقلاب‌ها را آنطور که باید و شاید در چارچوب مفهوم انقلاب بورژوایی تبیین کرد؛ چراکه انقلاب بورژوایی ساختاری درونمدار داشته، حال آنکه تناقضات موردنظر، خاستگاه و عملکردی بین‌المللی دارند. چنین گسستی در مارکسیسم ارتدوکس مابین مفروضات و وعده‌های نظریات درونمدار پیرامون انقلاب بورژوایی همان گره فکری عمده‌ای بود که تروتسکی با توسل به مفهوم «انقلاب مداوم» به‌مثابه راهبردی سیاسی در پی گشودن آن بود. اما انقلاب مداوم به‌نوبه خود صورت‌بندی معینی از پدیده‌ای فراگیرتر با نام «انقلاب عقب‌ماندگی» است که بر انقلاب‌های سیاسی حاصل از تناقضات جاری در انباشت تدافعی یا مدرنیزاسیون تدافعی دلالت دارد. با این‌اوصاف، انقلاب‌های عقب‌ماندگی رو به سوی آن دارند تا با مدرن‌سازی دولت‌های پیشاسرمایه‌داری، اولین گام را به‌سمت یک انقلاب اجتماعی از بالا که همانا انقلابی در رژیم مالکیت اجتماعی است، بردارند. بنابراین، این‌دست انقلاب‌ها همواره مستلزم بازآرایی تاریخی یا به‌طور مشخص‌تر، وارونه‌سازی ترتیب رویداد آن تحولات مدرن اجتماعی و سیاسی است که برای اولین‌بار در انگلستان به‌وقوع پیوستند. از این گذشته، انقلاب عقب‌ماندگی اغلب طی فرآیندی که تروتسکی آن را تضییع دستاوردها قلمداد می‌کرد، دگردیسی صوری و کارکردی اشکال و نهادهای سیاسی و قضایی مدرنی را به‌دنبال داشت که دولت‌های واپس‌مانده از اروپا وارد ساخته بودند. برای مثال، انقلاب 1848 آلمان موجب پدید آمدن فرمول «شاه بالاتر از پارلمان» شد که در تقابل با قاعده انگلیسی «شاه در پارلمان» قرار داشت. انقلاب مشروطه ایران نیز با تحمیل قیودی مذهبی بر روند سکولار قانون‌گذاری در مجلس، صورتی جهش‌یافته از این‌قاعده آلمانی را اختیار گرفت.
زمینه‌های داخلی و بین‌المللی عصر قاجار
ایران در اوایل عهد قاجار به عقب‌ماندگی نسبی اقتصادی، دولتی ضعیف و یک‌طبقه بازرگانی بومی کوچک اما به نسبت قدرتمند و خودمختار شناخته می‌شد. در این بین، نظامی ویژه از «حاکمیت دوگانه» نیز برقرار بود که سلطنت قاجار به‌موجب آن، قدرت را با یک شبه‌روحانی‌سالاری شیعی تقسیم می‌کرد که در اواخر حکومت صفوی و دوره طولانی‌مدت فترت پس از آن، قدرت و ثروت چشمگیری به چنگ آورده بود.
زمینه‌های بین‌المللی نیز برای شکل‌گیری حکومت قاجار نامساعد بود. قاجارها، برخلاف صفویان، حکومت قبیله‌ای خود را در عصر تفوق آن‌دست قدرت‌های بزرگ اروپایی برپا ساختند که روسیه بزرگ‌ترین چالش پیش‌روی‌شان بود. با پایان جنگ‌های ناپلئونی، روسیه تزاری برنامه‌های گسترش‌طلبانه خود در قفقاز و آسیای میانه را به سمت جنوب و آب‌های گرم خلیج‌فارس از سر گرفته بود. تزارهای روس، آب‌های گرم خلیج‌فارس را برای امپراتوری، بسیار حیاتی می‌پنداشتند و از دوران پطر کبیر درصدد دستیابی به آن بودند. در سوی دیگر، قاجارها نیز قفقاز را قلمرو سنتی خود می‌دانستند. به‌این‌ترتیب، جنگ با روسیه امری اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. اما ارتش قبیله‌ای کوچک و نامنظم قاجارها به‌هیچ‌عنوان حریفی درخور برای ارتش امپراتوری و ورزیده روسیه نبود. ایران در سال‌های 1812 و 1826 با تحمل دو شکست بزرگ نظامی، تمامی سرزمین‌های تحت‌سلطه خود در شمال رود ارس، از جمله آذربایجان، گرجستان و داغستان را از دست داد. این حاکمیت روسیه بر سرتاسر منطقه قفقاز جنوبی در عهدنامه‌های خفت‌بار گلستان و ترکمانچای از سوی ایران به رسمیت شناخته شد. پیشرفت روس‌ها، در عین حال، بریتانیایی را مضطرب کرد که به ایران به چشم یک مولفه کلیدی در راهبرد کلی خود برای حفاظت از هندوستان در برابر توسعه‌طلبی روسیه می‌نگریست. این به‌آن معنا بود که بریتانیایی‌ها در صورت لزوم، حمایت تاکتیکی از قاجارها را در دستور کار داشتند، اما نه به‌آن‌حد که ایران را قادر کند تا درست در مرزهای جنوب‌شرقی خود منشأ تهدیداتی مشابه علیه هندوستان باشد. به این تعبیر، ایران برای بریتانیایی‌ها در حکم یک کشور حایل بود.
قاجارها در واکنش به این روند پرسرعت افول قدرت خود، دست به اقداماتی موردی زدند که از لحاظ منطقی، اما نه لزوما در جنبه‌های تکوینی و اجرایی، هم‌ارز یک پروژه تدافعی و نافرجام مدرنیزاسیون بود. ولیعهد عباس‌میرزا بلافاصله پس از جنگ‌های ایران و روس و در راستای مدرن‌سازی ارتش قبیله‌ای، اصلاحات «نظام جدید» را به راه انداخت. تامین مالی این اصلاحات در حالی مستلزم مخارجی گزاف بود که درآمدهای دولتی نیز در پی ازدست‌رفتن سرزمین‌های گسترده شمالی که به‌طور سنتی بخشی قابل‌توجه از درآمدهای مالیاتی قاجارها را تامین می‌کردند، به شدت کاهش یافته بود. در نتیجه، قاجارها برای تامین مالی مدرنیزاسیون تدافعی خود به راهبرد انباشت تدافعی متوسل شدند. به‌این‌ترتیب، میرزاتقی‌خان امیرکبیر، صدراعظم وقت، آغازگر برنامه‌های اصلاحاتی نوینی شد که مشتمل بر ایجاد تمرکز اداری و کاهش مستمری‌های دولتی به درباریان، علما و نخبگان محلی بود. اصلاحات با مقاومت گروه‌هایی مواجه شد که این‌دست اقدامات را ناقض حقوق و امتیازات سنتی و بالفعل خود می‌پنداشتند و سرانجام ناصرالدین‌شاه را به عزل و قتل امیرکبیر متقاعد کردند. پس از آن بود که سلطنت قاجار فروش ادارات و زمین‌های دولتی، اراضی خالصه، القاب و تیول‌ها را شدت بخشید. این اصلاحات، آن قسم جهت‌گیری‌های سیاسی و مالیاتی از پیش موجودی را استحکام بخشید که دولت را بیش‌از‌پیش تضعیف می‌کرد.
در هر صورت، این اقدامات نتوانست روند روبه‌زوال سلطنت قاجار را متوقف کند. بنابراین، از اواسط قرن نوزدهم میلادی، قاجارها صورت دیگری از انباشت تدافعی را اتخاذ کرده و دست به کار فروش امتیازات تجاری و اقتصادی به آن گروه سرمایه‌داران خارجی شدند که عمدتا بریتانیایی و روس بودند. فروش امتیازات، صرف‌نظر از آنکه نیازهای مالی مبرم و فوری دولت را برآورده می‌کرد، در مقام راهبردی معطوف به سیاست «موازنه مثبت» نیز ظاهر می‌شد که به موجب آن، حضور توأمان قدرت‌های امپراتوری رقیب و منافع چشمگیر اقتصادی آنان در ایران، مانع از مستعمره‌سازی یا اشغال رسمی این کشور به دست هریک از آن قدرت‌ها بود. افزون بر این، اعطای امتیازات، سبب تسهیل در امر واردات محدود محصولات اداری و فناورانه از غرب شد.اما انباشت تدافعی قاجارها، پیامدهای ناخواسته دیگری نیز به‌دنبال داشت: نخست و از همه مهم‌تر آنکه اعطای امتیازات تجاری به سرمایه‌داران روس و بریتانیایی تاثیری فاجعه‌بار بر آن بازاری به جای گذاشت که پیش از این نیز در شرایطی وخیم به‌سر می‌برد و قادر به رقابت با کالاهای صنعتی ارزان‌تر غربی نبود. اعطای امتیازات جدید، به همراه باجگیری و زیاده‌ستانی‌های خودسرانه و روزافزون قاجارها، تجار بازار را به سمت سرمایه‌گذاری در قالب خرید زمین سوق داد. این امر به فئودالی‌شدن طبقه بورژوازی بازرگانی منجر شد؛ فرآیندی که به‌واسطه تجارت روبه‌رشد محصولات قابل‌فروش کشاورزی و مخصوصا پنبه و خشخاش، شتاب یافته بود. در خلال جنگ داخلی آمریکا، قیمت پنبه در بازارهای جهانی به‌میزان قابل‌توجهی افزایش یافته بود. این در حالی بود که بریتانیا در جریان آنچه «جنگ تریاک» نامیده می‌شد، هر روز بیش‌از‌پیش متقاضی تریاکی ارزان برای واردات به هندوستان بود تا آن را در ازای چای به چین صادر کند. گسترش کشت محصولات قابل‌فروش همچنین موجب کاهش خودکفایی غذایی و متعاقب آن افزایش احتمال بروز قحطی و خشکسالی بود که به‌واقع طی سال‌های 1869 تا 1872 کشور را درنوردید. از این گذشته، در نتیجه این سیاست‌ها، اقتصاد ایران در معرض نوسانات قیمت کالاها در بازارهای جهانی قرار گرفته و شرایط زندگی صنعتگران، پیشه‌وران، دستفروش‌ها و فقرای شهری که در صنایع دستی سنتی و وابسته به بازار به سرعت رو به افول آن زمان، مشغول به کار بودند، رو به وخامت گذاشته بود.
ثانیا، روحانیون و علما نیز متاثر از آن‌دست اصلاحات قضایی و آموزشی بودند که مدرنیزاسیون تدافعی ایجاب می‌کرد. تکثیر و گسترش محاکم مدنی که بخشی به منظور تسهیل کارکرد روان‌تر سرمایه خارجی و بخشی به منزله تقلیدی صرف از نهادهای غربی صورت پذیرفت، نفوذ و اعتبار علما را که مدیون تسلط پیشین آنان بر نظام قضایی بود، متزلزل کرد. به همین ترتیب، آموزش‌وپرورش نیز که به شکلی سنتی در مدارس مذهبی جاری و متمرکز بود، اکنون با رقبایی جدید مواجه بود؛ مدارسی سکولار که علوم جدید و زبان‌های خارجه را آموزش می‌دادند. علاوه بر این، قدرت‌های سکولار این‌جهانی تنها بر مبنای توانایی‌شان در محافظت از سرزمین‌ها و مایملک مسلمین، مورد تایید علما واقع می‌شدند؛ امری که قاجارها آشکارا عاجز از تحقق آن بودند. دست آخر، بسیاری از علمای عالیرتبه شیعه برخی اشکال محدودسازی نهادینه قدرت سلطنتی را مطلوب خود یافتند. با این وجود، مخالفت علما با قاجاریان یا حمایت آنان از نهضت مشروطه نه مطلق بود و نه همیشگی. این تلاش مشروطه‌خواهان برای ساماندهی زمین‌های وقفی بود که به ویژه خصومت برخی علمای ثروتمندتر را برانگیخت. باقی علمایی که از پست و مقام یا پشتیبانی سلطنتی برخوردار بودند نیز بالطبع مخالف سرسخت مشروطیت بودند.
سوم آنکه اعطای امتیازات به قدرت‌های اروپایی مستلزم تماس و برخوردهایی بیشتر با دنیای غرب بود. این مهم به پیدایش یک قشر اجتماعی کوچک اما متنفذ از روشنفکرانی انجامید که خود تحت‌تاثیر غرب بودند. آنان که مجذوب توسعه غربی شده بودند، واپس‌ماندگی ایران را به کلی ناشی از حاکمیت خودکامه قاجارها می‌دانستند. همین تلقی، آنان را در صف مقدم نهضت قاجارستیز مشروطه قرار داد. شایان ذکر است که بسیاری از این روشنفکران، باوجود گرایش‌های سکولارشان، دیدگاه‌های سیاسی خود را با زبانی مذهبی عرضه می‌داشتند تا بهتر بتوانند با مخاطبی ارتباط برقرار کنند که اکثریت قریب به اتفاق آن هنوز بی‌سواد بود. این فرآیند خود حکایت از قسمی توسعه فکری مرکب داشت که پیرایه‌های ریشه‌شناختی و غربی اصطلاحات و واژگان تولیدی‌ فراوانش همیشه هم منطبق بر محتوای مفهومی دگرگون‌شده آنان نبود.
و نکته آخر آنکه شرایط وخیم اقتصادی و اخاذی‌ها و زیاده‌ستانی‌های شدت‌یافته دولتی، صدها هزارنفر از دهقانان و فقرای شهری را وادار کرده بود تا به منطقه قفقاز روسیه مهاجرت کنند. در همان‌جا بود که آنان به استخدام صنایع نفت و معدن آذربایجان و ارمنستان درآمده و البته در معرض سیاست‌های انقلابی سوسیال‌دموکراسی روسی قرار گرفتند. عناصری از این «پرولتاریای در تبعید» نقشی مهم در انقلاب مشروطه ایفا کردند. برای نمونه، رادیکالیسم جاری در مجلس اول تا حدود زیادی مرهون نفوذ نمایندگان آذری بود که بسیاری از آنان روابطی نزدیک با سوسیال‌دموکراسی روسیه و جوامع کارگری مهاجر ایرانی در آن کشور داشتند.
با توجه به آنچه گفته شد، در ابتدای قرن بیستم، نیروی پویای عقب‌ماندگی ایران قاجار را در یک بحران عمیق سیاسی-اقتصادی و ایدئولوژیک فرو برده بود. تعادل سنتی نیروهای طبقاتی نیز به شدت مختل شده بود. در این بین، بورژوازی بازرگانی و علما که هر دو از طبقات مرفه اما غیرسرمایه‌دار بودند، درصدد برآمدند تا برای حفاظت از قدرت و منافع خود و از رهگذر نهادهای سیاسی مدرن، به‌خصوص پارلمان، اختیارات قانون‌گذاری سلطنت را محدود کنند. طبقات فرودست و روشنفکران سکولار نوظهور که مولود فرآیندهای گسترده‌تر توسعه ناموزون و مرکب بودند، به‌دنبال تغییراتی به مراتب بنیادی‌تر در سطوح سیاسی و اجتماعی بودند.
اوضاع و عوامل بین‌المللی نیز دست‌به‌دست هم داده و به بروز جنبش‌های دموکراتیک ملی‌گرایانه در منطقه یاری می‌رساند. شکست روسیه در برابر ژاپن و انقلاب متعاقب آن در سال 1905 احساسات ضدامپریالیستی و ضدسلطنتی ایرانیان را بیش‌از‌پیش برانگیخت. اصلاحات گمرکی مظفرالدین‌شاه نیز به نارضایتی بازاریان دامن زد. به علاوه، کاهش قیمت نقره در بازارهای جهانی تاثیری اساسی بر اقتصاد ایران به‌جا گذاشت؛ چراکه پول رایج کشور، قران، برپایه ارزش نقره تثبیت شده بود. چندین سال متوالی برداشت بد محصول نیز اوضاع را وخیم‌تر کرد، به نحوی که قیمت نان و برخی اقلام ضروری دیگر سر به فلک کشیده و در سطح شهرها به «شورش‌های نان» دامنه‌دار انجامید. پاسخ دولت به این تحولات، مجازات سنگین برخی تجار بازار بود که به احتکار و افزایش تصنعی قیمت‌ها متهم شده بودند. این پرده پایانی، تظاهراتی مردمی را موجب شد که به سرعت تحول یافته و به یک نهضت گسترده شهری علیه سلطنت بدل شد.
در جولای 1906، صدها هزار نفر در اماکن مقدس قم و محوطه وسیع باغ سفارت بریتانیا در تهران، بست نشستند. تظاهرکنندگان که افرادی از هر طبقه شهری و موقعیت اجتماعی، اعم از اعضای اصناف، صنعتگران، مغازه‌داران، بازاریان خرده‌پا، روحانیون جوان و طلاب را در بر می‌گرفتند، خواستار تاسیس مجلس شورای ملی بودند. این اقدام آنان از سوی بازرگانان سرشناس تهران، برخی روحانیون برجسته شیعه و تکنوکرات‌های عالیرتبه، شاهزادگان و درباریانی حمایت و پشتیبانی مالی می‌شد که از حاکمیت جدا شده بودند. مظفرالدین‌شاه که در مسند قدرت بود، عاقبت تسلیم شد و در تاریخ پنجم آگوست 1906 فرمان تشکیل اولین مجلس شورا در ایران و تهیه پیش‌نویس قانون اساسی را صادر کرد. در پی این رویدادها، کشور شاهد پنج‌سال مبارزات پرفشار، مابین مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان بود که دو سال از آن به یک جنگ داخلی خونین سپری شد.
اما دستاوردهای انقلاب مشروطه محدود و نسبی بود. به‌طور مثال، ماهیت مردمی مجلس به مثابه مهم‌ترین دستاورد انقلاب، به‌شدت در تنگنا قرار گرفته بود؛ زیرا مطابق ماده اول از «قانون انتخابات 1906» رای‌دهندگان تنها به شش طبقه عمده مرفه محدود می‌شدند. به همین قیاس، الغای تیول و تیول‌داری نیز اساسا متوجه خاندان قاجار بود و روی‌هم‌رفته تاثیراتی ناچیز بر روابط فئودالی و قدرت سیاسی طبقه ملاکین به‌جا گذاشت. احتمالا به همین علت بود که انقلابیون از پشتیبانی سیاسی دهقانان بی‌نصیب ماندند.
با همه این تفاسیر، انقلاب مشروطه هنوز هم نقطه‌عطفی در تاریخ ایران است. این انقلاب توانست برای اولین‌بار و به‌واسطه تشکیل مجلس شورای ملی و ارایه منشور قانون اساسی، محدودیت‌هایی رسمی و نهادینه در قبال قدرت عنان‌گسیخته سلطنتی وضع کند. انقلاب مشروطه همچنین موجب الغای هرچند نصفه‌ونیمه تیول‌ها شد، پیدایش و گسترش اشکال مدرن سازماندهی سیاسی در قالب احزاب سیاسی و انجمن‌های مخفی و غیر آن را به همراه داشت و به روند رشد و ترقی مطبوعات شتاب بخشید؛ چنان‌که به نوبه خود انقلابی فرهنگی و ادبی به راه انداخت. افزون بر این، نهضت مشروطه طی مخالفت هم‌زمان خود با حکومت خودکامه سلطنتی و سلطه بیگانگان، گفتمان سیاسی جدیدی را شکل داد که با تمرکز بر مفهوم «ملت»، نشان از ظهور و رواج ناسیونالیسم در ایران داشت. در پایان، تقریبا تمامی جنبش‌های اپوزیسیون ایرانی در سده گذشته تحت‌تاثیر عظیم سیاسی و ایدئولوژیک مشروطیت قرار داشته و باوجود تمایزات متعددشان، همگی مدعی آن بوده‌اند که دنباله‌رو پروژه دموکراتیک و ناتمام انقلاب مشروطه‌اند. کوتاه آنکه انقلاب مشروطه نه‌تنها ساختار سیاسی کهن ایران را دگرگون کرد، بلکه تخیل سیاسی و خودآگاه جمعی ایرانیان را نیز به کلی منقلب کرد.

«تاریخ‌نگاری مشروطه» در گفت‌وگو با محمدعلی همایون‌کاتوزیان

رسیدن به «روایت درست» ممکن نیست

سهند ستاری: امروز با گذشت بیش از یک قرن از انقلاب مشروطه، تاریخ‌های متعدد و متکثری از این واقعه در دست است که با گذر از ادوار تاریخی، روایت‌های مختلفی از مشروطه ارایه می‌کنند. در ‌حالی‌که منابع این انقلاب متنوع‌اند، ما با رویدادی مواجهیم که نحوه رفتار دوره‌های مختلف تاریخی را در امکان تاریخ‌نگاری مدون از مشروطه بسیار مهم و برجسته کرده است چرا که سهم و تاثیر دوره‌های مختلف در بازگویی روایات گوناگون از مشروطه به حدی آشکار است که نمی‌توان این تاریخ را به‌مثابه یک کل منسجم دید. از این‌رو، تفاوت‌ها و تمایزات موجود میان تاریخ‌های متعددی که از انقلاب مشروطه در دسترس است، امکان به ‌هم‌چسبیدن تکه‌های این تاریخ را با تعارضات جدی‌ای روبه‌رو کرده است. به‌عنوان مثال در روایات متاخر از انقلاب مشروطه ستارخان و باقرخان، افرادی رادیکال و سوسیال‌دموکرات معرفی می‌شوند حال آنکه روایات آغازین به ما می‌گوید آنها از اعضای انجمن احرار بودند؛ یک انجمن دست‌راستی، با مشی محافظه‌کار. به این منظور سراغ همایون‌کاتوزیان رفتیم تا در باب کلیت تاریخ‌نگاری مشروطه با او صحبت کنیم؛ از تاریخ‌نگاری رسمی و غیررسمی، از امکان تدوین تاریخ‌نگاری اجتماعی-سیاسی، از گفتار تاریخ از پایین و همچنین از امکان تدوین تاریخ اجتماعی با شیوه تاریخ‌نگاری تطبیقی. آنچه در ادامه می‌آید، متن مصاحبه مکتوب ما با ایشان است:

‌‌‌‌‌در ثبت، وقایع‌نگاری و تحلیل اتفاقاتی که در 108سال پیش در ایران به نام انقلاب مشروطه صورت گرفته، مکتوباتی در دسترس است که گویی در هر دوره، تاریخ مشروطه را از نگاه همان دوره نوشته‌اند: تا قبل از کودتای 29 اسفند، در دوران پهلوی اول، پهلوی دوم، انقلاب اسلامی و دوران پس از انقلاب. از این‌رو به نظر می‌رسد تفاوت آشکاری میان تاریخ‌نگاری‌های مشروطه وجود دارد. با این حساب، آیا می‌توان قایل به تاریخ‌نگاری رسمی و غیررسمی از مشروطه بود؟
اینکه از تاریخ مشروطه روایات و تعابیر و تفاسیر گوناگون در دست است، شگفت‌انگیز نیست. درباره انقلاب فرانسه هم چنین است، درباره انقلاب روسیه هم همین‌طور است و قس علیهذا. در واقع درباره هر واقعه تاریخی، روایات گوناگون است چنانچه هنوز هم بر سر حقایق تاریخی «واقعی» ترور پرزیدنت کندی و سپهبد رزم‌آرا هم روایات گوناگونی وجود دارد. در واقع شما اگر به روایات گوناگون انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن 57، مثلا روایت ناظم‌الاسلام کرمانی، روایت کسروی و روایت ملک‌زاده رجوع کنید، خواهید دید برخلاف پاره‌ای تفاوت‌های کوچک و بزرگ تقریبا همه این روایات طرفدار انقلاب مشروطه‌اند و این انقلاب را به صورت نبرد بین خیر و شر و حق و باطل می‌بینند. در حالی‌که یک برخورد علمی و واقع‌بینانه، واقعیات را عینا مانند آنان نمی‌بیند. البته آثاری که نام بردم و سایر روایات مشابه ارزش خود را دارند ولی هیچ‌کدامشان روایت «رسمی» نیست، چرا که اصولا تاریخ رسمی را دولت‌ها می‌نویسند.
‌نویسندگان تاریخ‌های مشروطه ایران، از تاریخ‌نگاران خود عصر مشروطه تا تاریخ‌نگاران متاخرتر، تصویری پیچیده و متنوع و به یک اعتبار قرائت خیر و شر از تاریخ مشروطه به دست می‌دهند. با این حال زمینه‌هایی هستند که در این‌ میان کمتر به آنها توجه شده: زمینه‌هایی نظیر مسایل زنان، ظهور ناسیونالیسم، فرودستان، اقلیت‌های مذهبی و… در این گفتار تاریخ از پایین، همواره برای تاریخ نخبه‌محور پس زده شده و مبارزه «مردم» در تاریخ‌نگاری اجتماعی مشروطه تقریبا نادیده گرفته شده است. آیا برای آگاهی از تاریخ فرودستان و حذف‌شدگان مشروطه در تاریخ‌‌های مشروطه باید سراغ دوره‌ای خاص را گرفت یا باید از نو دست به تدوین تاریخ اجتماعی-سیاسی مشروطه زد؟
«گفتار تاریخ از پایین» از مدهای اخیر است و بی‌اهمیت هم نیست. اما باید دید اهمیت نسبی «نیروهای پایین» در انقلاب مشروطه چگونه بوده است. شما تقریبا هر روایتی را که از انقلاب مشروطه بخوانید بر اهمیت مشارکت عموم مردم تاکید کرده است جز آنکه تک‌تک عموم مردم را نمی‌توان نام برد. فقط کسانی از آنان که به فرماندهی رسیده‌اند، شهرت یافته‌اند که بنام‌ترین‌شان ستارخان و باقرخان هستند. زنان البته در انقلاب مشروطه نوعی مشارکت داشتند اما محدود به چندنفر و چندموضوع. دیگران نقش مهم‌تری داشتند، مانند سوسیال دموکرات‌های قفقاز و… . و دست‌کم در برخی از آثاری که در دهه‌های اخیر به زبان انگلیسی منتشر شده‌اند به نقش آنان توجه شده است.
‌ در دهه 50 شمسی با توجه به فضای سیاسی آن زمان، گرایش جدیدی در تاریخ‌نگاری ایران ظهور کرد: گرایشی که تاریخ را با تئوری‌های چپ و با دیدگاه طبقاتی، تحلیل و روایت می‌کرد. این گرایش تاریخ مشروطه را نیز روایت کرد و به تحلیل این واقعه با نظریات مارکسیستی پرداخت. آیا می‌توان با این گفتار، تاریخ اجتماعی مشروطه را دنبال کرد؟
به طور خلاصه عرض کنم این توهم که انقلاب مشروطه یک «انقلاب بورژوایی» بود، خلاف واقع است. در آن انقلاب همه طبقات برخاستند، یعنی یک انقلاب ملت بر ضد دولت بود. حتی یک طبقه اجتماعی در برابر آن مقاومت نکرد و یک سازمان سیاسی در برابر آن نایستاد. به علاوه اگر کسانی چون علیقلی‌‌خان و صمصام‌السلطنه و سایر خوانین بختیاری و نیز سپهدار تنکابنی ــ مالک بیشتر مازندران ــ و سردار منصور ــ مالک بیشتر گیلان ــ به تهران لشکر نمی‌کشیدند، معلوم نبود که عاقبت کار چه می‌شد. آیا اینها «نماینده بورژوازی» بودند؟
‌ در تاریخ‌نگاری مشروطه، تاریخ‌های مختلفی از این رخداد در دست است که حتی در فکت‌هایی با هم در تعارضند. اما سویه‌‌ای از تاریخ‌نگاری مشروطه با شیوه‌ای تطبیقی می‌کوشد با پیش‌کشیدن روایات مختلف از ادوار تاریخی با توجه به سهم و تاثیر سلطه وقت و تاثیرپذیری، آنها را همچون تکه‌های مختلف یک اتفاق معرفی کند. ولی این شیوه با کنارهم قراردادن به ظاهر نظام‌مند این تکه‌ها، گویی تاریخ مشروطه را با تعارضات جدی‌ای روایت می‌کند. به نظر شما آیا می‌توان با کنار هم‌چیدن این تکه‌ها، تاریخی اجتماعی از انقلاب مشروطه ارایه داد؟ تاریخی به دور از نفوذ سلطه هر دوره.
این نکته درخور تامل است، مثلا تاریخ مشروطه کسروی، بیشتر در زمان رضاشاه نوشته شد، ولی از آن نمی‌توان به‌عنوان «روایت تحت سلطه» یاد کرد چون اصلا در سال‌های اول حکومت رضاشاه رژیم دیکتاتوری و در سال‌های بعد رژیم استبدادی- به قول رضاشاه «حکومت یک‌نفره»- برقرار بود که به‌کلی نافی مشروطه و انقلاب مشروطه بود. چنانچه در بالا توضیح دادم روایاتی که از انقلاب مشروطه در عصر پهلوی ارایه شد تقریبا تماما طرفدارانه و یکجانبه بود. برخی روایات بعد از انقلاب عکس آن هستند. آنچه به آن نیاز است (و خود بنده تا توانسته‌ام در روایات خود ارایه کرده‌ام) روایات علمی است که باز هم ممکن است با هم اختلاف داشته‌ باشند ولی برخوردشان علمی و انتقادی است نه زنده‌بادی و مرده‌بادی. معنای تحقیق علمی در این باب این نیست که «تکه‌هایی» از اینجا و آنجا در کنار هم قرار داده شوند بلکه این است که شرح و تحلیلی انتقادی، علمی و فراگیر ارایه شود که تاریخ آن دوره را به شکل واقع‌بینانه و بی‌طرفانه‌ای تبیین کند.
‌ از سوی دیگر در این شیوه و در فرآیند کنار هم‌ گذاشتن‌ها روایات ادوار و گفتارهای مختلف، لاجرم چالش‌هایی پیش می‌آید که با خود تعارضات و تناقضاتی پیش می‌کشد. آیا چالش‌های برآمده از این کنارهم‌گذاشتن نظام‌مند در شیوه تطبیقی، می‌تواند خود را از چندگانه‌انگاری‌های نادرست در تاریخ‌نگاری مشروطه رها کند و اجازه تبیین تاریخی اجتماعی-سیاسی از مشروطه دهد؟
گمان می‌کنم پاسخ این پرسش را در نکته بالا گفته باشم. اگر ریشه تناقض و تعارض در روایات زنده‌باد-مرده‌باد باشد، کاری جز نادیده‌‌انگاشتن آن نمی‌توان کرد، مثلا یکی از روایات غالبا غیرمکتوبی که بسیاری از مردم به آن باور داشتند این بود که انقلاب مشروطه را «انگلیس‌ها» کردند. چنین تصوری خلاف وقایع و حوادث و اسناد و مدارک انقلاب مشروطه است و به آن اعتباری نمی‌توان داد. اما در برخوردها و تحلیل‌های علمی هم روایات ممکن است یکسان نباشد و اصولا رسیدن به «روایت درست» ممکن نیست. اما می‌توان با مقایسه روایات علمی یکی را بر دیگری ترجیح داد.

تاریخ‌نگاران مشروطه

بیش از یک‌قرن درباره مشروطه و وقایع منتهی به نخستین انقلاب ایران در دوره مدرن گفته و نوشته شده است. از همان روزهای نخست واقعه تا همین امروز، تاریخ‌نگاری مشروطه از تکاپو نیفتاده هرچند گرایش‌های مورخان آن تحولی کامل را از سر گذرانده. اگر مورخان نخستین با نگاهی از سر شگفتی و تحسین به مجاهدان و مبارزان مشروطه می‌پرداختند، اکنون گرایش غالب، دیدگاه انتقادی به مشروطه و مشروطه‌خواهان است. با این وجود هستند تاریخ‌نگارانی که می‌کوشند انقلاب مشروطه را در زمینه و زمانه خود بسنجند. پرداختن به تک‌تک تاریخ‌نگاران مشروطه ایران نیازمند مجالی مفصل‌تر است. اما در اینجا به تسامح، تاریخ‌نگاران را به سه‌نسل تقسیم کرده‌ایم و از هر دوره به نمونه‌هایی اشاره می‌کنیم.

نسل اول: شاهدان واقعه
محمدناظم‌الاسلام کرمانی: از جمله اولین و مهم‌ترین تاریخ‌نگاران انقلاب مشروطه همزمان با وقوع آن ناظم‌الاسلام کرمانی است. «تاریخ بیداری ایرانیان» او روایتی دست‌اول از حوادث مشروطه اول و دوم به دست می‌دهد. ناظم‌الاسلام عضو انجمنی مخفی بود که حدود دوسال قبل از انقلاب مشروطه ایجاد شده و در حکم کمیته انقلاب بود. او دوست صمیمی پسر سیدمحمد طباطبایی یکی از روحانیون اصلی مشروطه‌خواه نیز بود و حضورش در بیت آیت‌الله‌طباطبایی و عضویت در کمیته انقلاب، او را در کانون وقایع مشروطه قرار می‌داد. «تاریخ بیداری» یادداشت‌های اوست در شش‌جلد که در دومجلد تنظیم شده است. ناظم‌الاسلام در مقدمه کتاب خود به احوال گروهی از بزرگان و مشروطه‌خواهانی چون شیخ‌احمد روحی و میرزاآقاخان کرمانی و نیز شرح حوادث مهمی چون واقعه رژی، نامه‌های میرزای‌شیرازی و ناصرالدین‌شاه درباره این واقعه و تلگراف‌های مبادله‌شده و سپس حالات میرزارضای کرمانی و صورت بازجویی او می‌پردازد. این کتاب هنوز که هنوز است یکی از مراجع مهم تاریخی به‌شمار می‌رود.
یحیی دولت‌آبادی: از مهم‌ترین رجال سیاسی عصر مشروطه و دوران پس از آن تا اوایل حکومت رضاشاه یحیی دولت‌آبادی است که پست‌های سیاسی مختلفی از جمله چندبار نمایندگی مجلس شورای ملی را در مقاطع متعدد تجربه کرد. او که در بیشتر محافل سیاسی روشنفکری نقش داشته است، خاطرات خود را در کتابی به نام «حیات یحیی» منتشر کرده که در کنار «تاریخ بیداری ایرانیان» از زمره اسناد مهم در انقلاب مشروطه است. دولت‌آبادی حوادث تاریخی ایران از اواسط حکومت ناصرالدین‌شاه تا کودتای۱۲۹۹ رضاخان و تسخیر قدرت را از سوی او بی‌پرده بیان و تحلیل کرده است. این کتاب به‌مدت ۲۵سال در فهرست کتب ممنوع‌الانتشار قرار گرفت. جلد اول قسمتی مشتمل بر گزارش از ایام جوانی و دوران تحصیلی نویسنده و بقیه آن تاریخ تاسیس و ایجاد فرهنگ نوین ایران است.
جلدهای دوم و سوم، حوادث مربوط به مشروطه و فعالیت‌های خود نویسنده را در برمی‌گیرد و جلدچهارم به مهاجرت ملیون در اوایل جنگ بین‌المللی اول تا انقراض سلطنت قاجاریه و دوران پادشاهی رضاخان اختصاص دارد.
محمدباقر ویجویه: یکی از تاریخ‌نگارانی که وقایع آن دوران را از تبریز، مهد مشروطه‌خواهی، گزارش کرده محمدباقر ویجویه است. «تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز» او شرح محاصره 10‌ماهه تبریز (در سال۱۲۸۸شمسی) و مبارزات ستارخان و باقرخان با نیروهای استبداد است. کتاب با نقاشی‌هایی از صحنه‌های درگیری یا محلات مختلف شهر آراسته شده که توضیحاتی دارند، اما فاقد نام نقاشند. کتاب حاوی مطالب مهمی از جمله شورش طهران در جمادی‌الاخر ۱۳۲۴، عزیمت علما به قم و تحصن مردم در خانه وزیرمختار انگلیس، صدور فرمان مشروطه، درگذشت مظفرالدین‌شاه و به سلطنت‌رسیدن محمدعلی شاه، به‌توپ‌بستن مجلس و مسجد سپهسالار و شروع جنگ از ۲۳جمادی‌الاولی ۱۳۲۶ در تهران و تبریز، فعالیت‌های باقرخان در خیابان و ستارخان در امیرخیز، یادداشت‌های روزانه از وقایع تبریز که بیشترین صفحات را دربر می‌گیرد، پیروزی مشروطه‌خواهان در 16رمضان و شرح برقراری آرامش نسبی و اصلاحات مشروطه‌خواهان در تبریز و مرند و دیلمقان و خوی است.

نسل دوم: راویان واقعه
احمد کسروی: هرچند «تاریخ انقلاب مشروطه ایران» او بسیار مشهور است ولی از «تاریخ 18ساله آذربایجان» او نیز نباید گذشت. این دوکتاب تاثیر بسیاری بر تاریخ‌نگاری مشروطه گذاشتند. هر دو کتاب، هم در دوران انتشار و هم در سال‌های پس از آن بارها و بارها خوانده شدند و از گزند انتقادهای تندوتیز نیز در امان نبودند. کسروی حساسیت‌ها و تمایلات ویژه‌ای به بسیاری از مطالب داشته که شناخت آنها برای دریافت تاثیری که می‌توانستند در توصیفات و روایات وی در نوشتن تاریخ مشروطیت داشته باشند، حایزاهمیت است. «تاریخ انقلاب مشروطه ایران» مدت‌ها معتبرترین سند انقلاب مشروطه بوده است. کسروی در کسب این مقام برای این اثر تاریخی با دقت هرچه تمام‌تر به تحقیق و گردآوری منابع موجود عمدتا در زبان فارسی کوشیده است. اگر گاهی در مواردی از معیارهای موردنظر خودش در تطبیق و درستی وقایع، کوتاهی رخ داده اما همچنان در مقایسه با دیگر تاریخ‌های نوشته‌شده تا آن دوره یکی از موثق‌ترین روایات است.
مهدی ملک‌زاده: یکی دیگر از افرادی که چندسال پس از مشروطه اقدام به نوشتن تاریخ مشروطه کرد، مهدی ملک‌زاده است. ملک‌زاده فرزند ملک‌المتکلمین از بزرگ‌ترین مشروطه‌خواهان ایران بود و به همین دلیل از نزدیک در جریان بسیاری از وقایع قرار داشت. او در مشروطه‌دوم نیز از هواداران حزب دموکرات بود و با بزرگان این حزب نشست و برخاست داشت. کتاب هفت‌جلدی ملک‌زاده که «تاریخ انقلاب مشروطه» نام دارد گرچه چندان موردتوجه نبوده، اما همچنان یکی از منابع مهم تحقیقاتی درباره انقلاب مشروطه است.
نویسنده برخلاف اکثر مورخان در جلداول کتاب خود به بیان حوادثی پرداخته که یک‌قرن قبل از مشروطیت اتفاق افتاده و هر یک عامل مهمی در پیدایش آن نهضت ملی بوده است. نکته قابل‌توجه در مورد ملک‌زاده این است که با وجود اینکه شخصا در انقلاب مشروطه سهم بسزایی داشته و یکی از عوامل مهم آن نهضت ملی بوده است، اسمی از خود نبرده و چنین وانمود کرده که تماشاچی انقلاب بوده است.
کریم طاهرزاده‌بهزاد: طاهرزاده‌بهزاد در سال۱۲۶۷شمسی در تبریز متولد شد. در ۱۹سالگی به مشروطه‌خواهان پیوست و سپس وارد فرقه اجتماعیون‌عامیون و عضو فداییان تبریز شد. او عهده‌دار سرپرستی مدافعان سنگر محله چرنداب تبریز بود و پس از تسلیم کلیه محلات شهر به گروه محله امیرخیز به رهبری ستارخان پیوست. پس از کشته‌شدن شمار زیادی از مشروطه‌خواهان، او به‌ناچار ایران را ترک کرد و به استانبول رفت و در رشته معماری تحصیل کرد. او بعدها به برلین رفت و با افرادی همچون جمالزاده، رضا تربیت، تقی‌زاده و نیز کاظم‌زاده‌ایرانشهر در انتشار مجله «کاوه» به همکاری پرداخت.
کتاب او که درباره وقایع تبریز نوشته شده «قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران» نام دارد. این کتاب از این جهت حایزاهمیت است که طاهرزاده خود عضو تشکیلات مجاهدین و از اعضای نهضت مقاومت تبریز بوده و به‌ویژه روایت او از محاصره 10ماهه تبریز روایتی دست‌اول و همراه با جزییات بسیار است.

نسل سوم: ناقدان واقعه
فریدون آدمیت: آدمیت را «پدر تاریخ‌نگاری نوین ایران» خوانده‌اند. او در نزدیک به سه‌دهه کار پژوهشی توانست برخی از مهم‌ترین رخدادها و جریان‌های عصر مشروطه را در نزدیک به 25کتاب تالیف کند و از این بابت سهمی جدی در هدفمندکردن و نیز جهت‌دادن به تاریخ‌نگاری علمی ایفا کند. آدمیت یکی از فعال‌ترین مورخان تحلیلی مشروطیت است؛ مورخی که به صورت منظم و مدون درباره انقلاب مشروطه نوشته است. او را پایه‌گذار مکتب «تاریخ‌نگاری» در برابر «وقایع‌نگاری» مشروطیت می‌دانند. روش او در تاریخ‌نگاری به گفته خودش، تاریخ‌نگاری تحلیلی- انتقادی بود. صراحت کلام در قضاوت درباره وقایع و شخصیت‌های تاریخی و تاثیر عقلانیت و عقل روشنگری در تحلیل‌هایش و همچنین دقت او در شناخت، نقد و تایید عناصر روشنفکری اصیل، تاریخ‌نگاری به شیوه آدمیت را از تاریخ‌نگاری‌های رایج جدا می‌کند.
ایرج افشار: ایرج افشار تحقیقات ارزشمندی درباره ایران‌شناسی و کتاب‌شناسی انجام داده که این تحقیقات در نشریات معتبر ایرانی و خارجی منتشر شده‌است. از او به‌عنوان پدر کتاب‌شناسی ایران یاد می‌شود. او درباره کتاب‌شناسی مشروطه نیز تحقیقات مهمی انجام داده و بر این باور بود که «پیش از مشروطه، یعنی قبل از اینکه فرمان مشروطه صادر شود، جریاناتی بوده‌اند، حرکاتی کرده‌اند، همچنین نویسندگان و روزنامه‌هایی وجود داشته‌اند که مشخص نیست اقدامات آنها زیر لفظ مشروطه جا گیرد. برای اینکه لفظ مشروطه یک ‌بار حقوقی یا قانونی دارد. بنابراین تسامحا اگر همه حرکات بعد از دوره محمدشاه را به حساب مشروطیت بگذاریم، از نظر متد تاریخ‌نویسی درست نیست. باید دوره قبل را همان‌جور که ناظم‌الاسلام گفته «دوره بیداری» بخوانیم. منابع مربوط به آن دوره با منابع پس از صدور فرمان مشروطه، متفاوت و یک دست دیگری است.» از این‌رو، نگاه افشار در کتاب‌شناسی مشروطه همسو با این دوره‌بندی است.
ماشاءالله آجودانی: ماشاءالله آجودانی از محققان تاریخ معاصر ایران است. از آثار مهم او می‌توان به «مشروطه ایرانی» و «یا مرگ یا تجدد» اشاره کرد. کتاب «مشروطه ایرانی» یکی از آثار مهم انتقادی درباره تاریخ مشروطه است.
آجودانی برخلاف سایر صاحبنظرانی که در مورد تاریخ و فلسفه مشروطیت وارد بحث شده‌اند، مفهوم انقلاب مشروطیت را زیر سوال می‌برد؛ به ‌همین دلیل هم لقب ایرانی را برای مشروطه انتخاب می‌کند تا این مقطع را از تمام نسخ‌ انقلابی در عصر خود متمایز کند. او در این کتاب نشان می‌دهد انقلاب مشروطیت کژ راهه ایرانی و انقلابی کاملا ایرانیزه‌شده بود.
نقدهای بسیار جدی‌ای درباره مشروطه ایرانی تاکنون نوشته شده و در نظر بسیاری از تاریخ‌نگاران اگرچه تا حدودی توانسته فردای انقلاب مشروطه را روایت کند، اما نتوانسته تمام حوادث تاریخی این دوران را با نظریه تاریخی خود اثبات کند.

ناظران بیرونی مشروطه

مشروطه ایرانی را خارجی‌ها نیز روایت کرده‌اند؛ آنها که همزمان و پس از وقایع 1906 در ایران به‌سر می‌بردند یا تعلق‌خاطری به آزادیخواهان ایرانی داشتند. از آثاری که دوره مشروطه و وقایع مشروطه را ثبت و روایت کرده‌اند، آثاری است که خارجی‌های مقیم ایران نوشته‌اند؛ از جمله ادوارد براون و مورگان شوستر. در کنار این تاریخ‌نگاری‌ها، مجموعه گزارش‌های دیپلمات‌های خارجی مقیم ایران به وزارت خارجه‌های متبوعشان نیز وجود دارد. از جمله این آثار می‌توان به «کتاب آبی» وزارت خارجه انگلیس و «کتاب نارنجی» وزارت خارجه روسیه تزاری اشاره کرد. همچنین می‌توان به ونسا مارتین به عنوان ناظری بیرونی که در سال‌های اخیر مشروطه را روایت کرده، اشاره داشت.

ادوارد براون
یکی دیگر از تاریخ‌نگاری‌های دوره مشروطه کتاب «انقلاب ایران» نوشته ادوارد براون است که در بعضی از موارد موافقت چندانی هم با سیاست‌های دولتش نداشته. ادوارد براون شرق‌شناس مشهور بریتانیایی سهم بسیار زیادی در بازخوانی و بازشناسی ایران به دنیای انگلیسی زبان و به‌خصوص بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن‌بیستم داشت. آثاری که او در آن سال‌ها درباره ایران نوشت همچنان یکی از منابع اصلی شناخت تاریخ معاصر ایران به‌ویژه در صدر مشروطه است. براون به دلیل سفرهایی که به ایران داشت نسبت به مسایل ایران کاملا آشنا بود و در طول سال‌های اول مشروطه نیز چندبار به ایران سفر کرده بود. او همچنین بر نظرات محافل سیاسی بریتانیا و حتی پارلمان این کشور درباره ایران تاثیرگذار بود.
براون کتاب «انقلاب ایران» را در سال ۱۹۱۰ (۱۲۸۹شمسی) و در گیرودار انقلاب مشروطه منتشر کرد. از این‌رو، این کتاب شامل تمام وقایع انقلاب تا پایان مشروطه (در سال۱۹۱۱) را نمی‌شود. این کتاب که برای خواننده غیرایرانی نوشته شده برای معرفی ریشه‌های مشروطه در ایران و روشن‌کردن فضای سیاسی کشور از سیدجمال‌الدین اسدآبادی شروع می‌کند. فصل آغازین کتاب به بررسی اندیشه‌های سیدجمال، قیام تنباکو و کشته‌شدن ناصرالدین‌شاه اختصاص دارد. سپس دوره پادشاهی مظفرالدین‌شاه و وقایع مشروطه اول را روایت می‌کند. پیمان ۱۹۰۷ بین روسیه و انگلیس، بمباران مجلس، محاصره تبریز، فتح تهران و در آخر تاسیس مجلس دوم موضوعات فصول بعدی کتاب هستند. ادوارد براون کتاب‌های دیگری نیز درباره مسایل ایران نوشته که برخی از آنها نیز مربوط به انقلاب مشروطه‌اند. از جمله می‌توان به آثاری چون نامه‌هایی از تبریز، مشروطه‌خواهان ایران، مطبوعات و شعر ایران معاصر و یک‌سال در میان ایرانیان اشاره کرد.

مورگان شوستر
یک‌سال پس از انتشار کتاب براون در بریتانیا، مورگان شوستر آمریکایی به‌عنوان مستشار مالی دولت ایران وارد تهران شد. شوستر کتاب براون را خوانده بود و تا حدود زیادی با مسایل ایران آشنایی داشت. او همچنین با توجه به ماموریت‌های قبلی خود، به‌عنوان دیپلماتی طرفدار حقوق مردم کشورهای محل ماموریتش شناخته شده بود. در سال۱۹۱۰ وزیرمختار ایران در آمریکا از دولت آمریکا درخواست کارشناسی برای استخدام در دولت ایران به منظور اصلاح امور مالی دولت نوپای مشروطه کرد. شوستر با پیشنهاد دولت آمریکا در ۱۹۱۱ به ایران رفت و با چهارمعاون خود مشغول به کار شد. وی با آغاز اصلاح امور مالی دولت ایران کمی بعد از ورودش به ایران به خزانه‌داری کل کشور منصوب شد. حضور او و فعالیت‌هایش مخالفت روسیه و تا حدی بریتانیا با مشروطه‌خواهان را تشدید کرد. تا جایی که بعضی از محققان مشروطه دلیل اولتیماتوم روسیه و پایان مشروطه را ایستادگی بیش از حد مورگان شوستر در برابر دیپلمات‌های خارجی مقیم تهران دانسته‌اند. شوستر با اصلاحاتی که تا زمان بازگشت محمدعلی‌شاه برای بازپس‌گیری تاج‌ و تخت با کمک روس‌ها انجام داده بود با اقداماتی که در امور مالی ارتش صورت داده بود، توانست مواجب ارتشیان را بپردازد و ارتش را برای مقابله با محمدعلی‌شاه و برادرش شعاع‌السلطنه که با کمک روس‌ها قصد بازپس‌گیری تاج و تخت را داشت، آماده کند. محمدعلی‌شاه و شعاع‌السلطنه پس از این شکست به روسیه فرار کردند. در پی شکست محمدعلی‌شاه شوستر کوشید تا اموال شعاع‌السلطنه را در ایران توقیف کند اما دولت روسیه طبق پیمان تقسیم ایران (قرارداد آگوست1907 سن‌پترزبورگ)، با این امر مخالفت کرد. شوستر در سال۱۹۱۱ از ایران رفت و یک‌سال بعد کتابی را درباره تجربیاتش در تهران منتشر کرد. این کتاب که «اختناق ایران» نام دارد و چند ماه بعد از پایان مشروطه منتشر شده، سند مهمی درباره وقایع مشروطه دوم و به ویژه دخالت گسترده روسیه تزاری در امور ایران و سکوت بریتانیا در مقابل آن است. شوستر همچنین جزو اولین و معدود کسانی است که درباره انجمن‌های زنان در ایران نوشته است. اطلاعاتی که او درباره این انجمن‌ها در کتابش ارایه کرده، یکی از بهترین منابع برای تحقیقات بعدی در این زمینه بوده‌اند.

کتاب آبی و نارنجی
اسناد مهم آرشیوهای انگلیس و روسیه درباره حوادث مشروطه ایران منعکس‌کننده حقایقی از چهره این انقلاب است که در تاریخ‌نگاری مورخان ایرانی به آنها کمتر اشاره شده است. دومجموعه‌ای که به نام کتاب آبی و کتاب نارنجی به فارسی ترجمه شده تنها گزیده‌ای از مقادیر معتنابهی از اسناد خارجی در زمینه حوادث مشروطه ایران است که برخی حوادث و وقایع تلخ پشت‌پرده را به قلم نیشدار گزارشگران و نویسندگان خارجی منعکس کرده است. در برخی موارد آشکار است که نویسندگان تلاش می‌کنند تا نقش دولت‌های خود را در حمایت از مردم ایران مثبت ارزیابی کنند و از این بابت نیز منتی بر ایرانی‌ها بگذارند که انقلاب مشروطه با حمایت‌های دول آنها به پیروزی رسید اما ایرانی‌ها قدر آن را ندانستند و آن را از دست دادند! کتاب نارنجی روسیه حاوی اسناد مهمی است که برخی زوایای پنهان دخالت روس‌ها را آشکار می‌کند اما اسنادی که مربوط به ارتباط بین مشروطه‌خواهان ایران و انقلابیان قفقاز است هنوز منتشر نشده است. تورج اتابکی بخش زیادی از این اسناد را در هلند گردآوری کرده که هنوز به دست خوانندگان فارسی نرسیده است. انگلیسی‌ها نیز اسناد و مدارکی را که در وزارت خارجه انگلیس به‌عنوان «رکورد آفیس» وجود داشت به نام کتاب آبی چاپ کردند و سرداراسعد بختیاری دستور به ترجمه آنها داد.

ونسا مارتین
ونسا مارتین، پژوهشگر و استاد تاریخ معاصر خاورمیانه دانشگاه لندن یکی دیگر از محققان خارجی است که تحقیقات مفصلی درباره تاریخ معاصر ایران با تمرکز بر دوران قاجار و انقلاب مشروطه انجام داده است. او در کتاب خود «دوران قاجار: چانه‌زنی، اعتراض و دولت در ایران قرن19»که با دو ترجمه به فارسی برگردانده شده سعی در نشان‌دادن نقش و چگونگی دخالت مردم عادی در روند سیاسی کشور دارد. «حکومت قاجار تنها بر اساس زور پایدار نبود، بلکه بر مذاکراتی متکی بود که به صورت زنجیره‌ای از مانورها میان فقرا و فرودستان جامعه و ثروتمندان و صاحبان قدرت جریان داشت.» مارتین به بررسی وضعیت جامعه‌ای می‌پردازد که در آستانه آشنایی با تفکر مدرن و ورود مدرنیته به ایران در جریان اعتراض‌ها، چانه‌زنی‌ها و مذاکرات از راه‌های گوناگون خواستار دستیابی به حقوق خود است و مردم ضمن دفاع از منافعشان در برابر دولت، در تشریک مساعی با آن، بر نفوذ بیگانگان فایق می‌آیند. مارتین با استناد به منابع تاریخی قرن19، به شرح مبارزه گروه‌های مختلف مردم بوشهر، شیراز و اصفهان پرداخته و شیوه‌های اعتراض مردم در برابر حاکم، دولت مرکزی و بیگانگان را بررسی می‌کند و به نمونه‌هایی تاریخی اشاره می‌کند: «سر باززدن از پرداخت مالیات‌ها و عوارض مضاعف از سوی بازرگانان که منجر به تعویض پی‌درپی حاکمان می‌شد. اخراج دریاسالار انگلیسی از بوشهر که با تحت فشار قراردادن دولت، مناسبات با بیگانگان را دستخوش تغییراتی کرد یا جنبش تنباکو که اعتراض‌های محلی شیراز را به سطح کشور کشاند و در نهایت مردم خواست خود را افزون بر حکومت، بر دولت‌های خارجی هم دیکته کردند و در این میان از ابزارهای مدرن چون تلگراف برای ارتباط بی‌واسطه با تهران بهره گرفتند. در اصفهان نیز ناآرامی‌های اوایل حکومت ظل‌السلطان در 1879 و چالش میان او و روحانی برجسته، شیخ‌محمدتقی معروف به آقانجفی در 1889 -1896 و همچنین نقش و تاثیر روزنامه‌هایی نظیر قانون، اختر و حبل‌المتین در نفوذ بر افکارعمومی و پیدایش زبانی جدید در دیدگاه سیاسی مورد بحث قرار می‌گیرد.» او در فصول بعدی به مباحثی پیرامون تظاهرات توده‌ای زنان در ایران سده‌نوزدهم؛ لوطی‌ها، تهیدستان آشوبگر شهری؛ سربازان، نیروهای سرکش نظامی و برده‌داری و بردگان سیاه در ایران سده‌نوزدهم می‌پردازد.

تاریخ‌نگاری چپ با نگاهی به کتاب «جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دموکراسی»

تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک و مصایب آن

علی سالم

شبح انقلاب در آسمان ایران
«تاریخ جوامع تاکنون‌موجود، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» کمی پس از نگارش این جملات در اواسط قرن نوزدهم، شبح کمونیسم در سراسر اروپا به گشت‌و‌گذار درآمد و طبقه کارگر در این قاره در آستانه انقلاب و براندازی نظام‌های کهن قرار گرفت، نظم جهانی نوینی در حال شکل‌گیری بود. صدور سرمایه‌داری از اروپا به دیگر نقاط جهان آغاز شده بود و رشد سرمایه در این دوران باید از قاره اروپا و آب‌های اطراف می‌گذشت و برای دستیابی به بازارهای مصرف جدید، گردشی جهانی پیدا می‌کرد. ایران نیز از این قاعده مستثنا نبود و به‌زودی دستخوش تحولات اجتماعی عظیمی شد. در قرن نوزدهم و بعد از جنگ‌های ایران و روس ساختارهای تجاری و کشاورزی کشور دچار فروپاشی شد و فقر عمومی و دوران سیاهی را برای عامه مردم رقم زد. قبل از آن، اقتصاد ایران در قرن نوزدهم از مدل اقتصادی «استبداد آسیایی» پیروی می‌کرد. استبداد ناصری اجازه هرگونه انباشت سرمایه و رشد بورژوازی را متوقف کرده بود و ایران به‌جز چند کالای محدود همانند ابریشم، تنباکو، تریاک و قالی تولید دیگری نداشت. عمده کالاهای مصرفی مردم را بازرگانان خارجی به کشور وارد می‌کردند و بازرگانان ایرانی بین مردم پخش می‌کردند. در این زمان، مالکیت اصلی زمین که منبع اصلی تولید ثروت در ایران بود در دست دولت و خانواده سلطنتی بود. پس از ورود تدریجی ایران به بازار جهانی و ورشکستگی اقتصادی کشور در رقابت نابرابر با بازار آزاد و واردات از کشورهای اروپایی، مناسبات ارضی سنتی، از طریق فروش اراضی توسط دربار ورشکسته، به تجار، روحانیون، نظامیان و ماموران عالیرتبه حکومتی برای کسب وجوه مورد نیاز، دچار دگرگونی شد. استبداد موجود همچنین اجازه رشد زمین‌داران را نمی‌داد. نیروی کار ایران در آن زمان عمدتا دهقانان روستایی و زحمت‌کشان و پیشه‌وران شهری بودند. با وجود ورشکستگی اقتصادی در سراسر این قرن، هیچ خبری از شورش‌های دهقانی یا شهری نبود. چند انجمن سری در تهران، تبریز و رشت وجود داشت ولی هیچ حرکت مستمر و سازمان‌یافته مردمی‌ای شکل نگرفت. در نیمه‌های قرن نوزدهم با چنین دگرگونی‌ای و مهاجرت عظیم دهقانان و صنعتگران ایرانی به کشورهای همسایه و حتی ارمنیان ایرانی تا ایالات متحده، جنبش کارگری در میان ایرانیان مهاجر که نسل اول کارگران بودند و همچنین در میان کارگران برخی تاسیسات صنعتی داخل پدید آمد. شورش علیه قرارداد واگذاری انحصار تجارت داخلی و خارجی تنباکوی تولید‌شده در ایران به یک شرکت انگلیسی با موفقیت به پایان رسید. جنبش آزادی‌خواهانه اساسا در خارج از کشور در میان روشنفکران ایرانی، شکل گرفت و قتل ناصرالدین‌شاه به‌دست میرزارضا کرمانی، تیراندازی به مظفرالدین‌شاه در پاریس توسط یک آنارشیست، شکست روسیه از ژاپن در 1283 و به دنبال آن انقلاب 1905 روسیه به‌همراه سرکوب اقتصادی و اجتماعی اوضاع را به‌سرعت به‌سمت انقلاب و تغییراتی سریع در ساختار نابرابر اجتماعی سوق داد و سبب شد گروه‌های طبقاتی تحت ستم، نقشی اساسی در رخداد مشروطه ایفا کنند. اولین‌بار در روزنامه «اختر» که ایرانیان مقیم استانبول منتشر می‌کردند به اندیشه‌های سوسیال دموکراسی پرداخته شده بود، ایرانیانی که به قفقاز مهاجرت کرده بودند با این اندیشه‌ها آشنا شدند و افرادی در آذربایجان چون نریمان نریمانف، به دنبال ایجاد سازمان «همت» به سازماندهی سوسیال دموکرات‌ها و تاسیس فرقه اجتماعیون عامیون پرداختند. بعد از انقلاب، انجمن‌های خودگردان مردمی به صورتی سیل‌آسا در شهرهای گوناگون ایران تشکیل شد. نقطه‌ای نبود که در آن مردم مختلف از طبقات اجتماعی مختلف و صنوف، انجمن‌های خود را تشکیل ندهند. انجمن‌ها به محل تجمع آزادی‌خواهان و نیروهای مردمی تبدیل شده بودند، شالوده دموکراسی توده‌ای را تشکیل می‌دادند و بر ضد شاه، عناصر ارتجاع و قدرت‌های استعماری به فعالیت می‌پرداختند. نخستین تلاش محمدعلی شاه در آذر 1286 برای کودتا علیه حکومت مشروطه را مجلس و انجمن‌های مردمی پایتخت ناکام گذاشتند. با وجود آنکه رهبری انجمن‌ها را عمدتا تجار زمین‌دار و زمین‌داران میانه‌حال در دست داشتند اما در بسیاری موارد افراد طبقات پایین‌تر توانستند با خلاقیت و جسارت تا سطوح رهبری پیشرفت کنند و این باعث شد در دوران استبداد صغیر جنبش رادیکالیزه و پیشروی عناصر اجتماعی فرودست تسهیل شود. جنبش مشروطه ایران اولین و آخرین جنبش مدرن در ایران بود که رهبری واحد و پرجذبه بر آن غلبه نداشت. نقش سوسیال دموکرات‌های ایران به‌خصوص بعد از به‌توپ‌بستن مجلس توسط محمدعلی شاه و لیاخوف و کودتای نظامی که تمام دستاوردهای دموکراتیک مشروطه را از بین برده بود اهمیت می‌یابد. تبریز تنها شهری بود که بعد از کودتا به‌رهبری ستارخان به‌پا خاست. سوسیال دموکرات‌های تبریز، استانبول و قفقاز به حمایت از ستارخان پرداختند. این سازماندهی، روحیه مقاومت را به رشت هم کشاند. آویزان‌کردن از پا و قتل دسته جمعی 43 نفر در رشت در مرداد 1287 تاثیر عمیق و تکان‌دهنده‌ای بر مردم گذاشت و مرحله تازه‌ای به رهبری عناصر انقلابی‌ای که به مبارزه زیرزمینی خود ادامه می‌دادند آغاز شد و با پیوستن جنبش اصفهان به رهبری سران ایل بختیاری به این دو شهر «ائتلاف باورنکردنی» انقلابیون تشکیل شد.
از راست تا دروغ چهار انگشت بیشتر نیست؛ یا نقد تاریخ‌نگاری استالینیستی در مقایسه با حجم نوشته‌های تاریخی که از نظرگاه لیبرالی و اسلامی به مشروطه پرداخته‌اند حجم آثار متعلق به تاریخ‌نگاری سوسیالیستی در سطح پایین‌تری قرار دارد. کتاب «پیشینه‌های اقتصادی- اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دموکراسی» از جمله کتاب‌هایی است که با پرداختن به تاریخ مردمی به سیر تاثیرگذاری نیروی کار و طبقات محروم در انقلاب مشروطه و تاثیر این حرکت بر دیگر جنبش‌های مردمی منطقه می‌پردازد. خسرو شاکری نویسنده کتاب در مقدمه می‌نویسد: «در قرن بیستم، انقلاب مشروطیت 1906 ایران اگر نگوییم به انقلاب‌های ترک‌های جوان در 1909 و جنبش ملی مصر پس از جنگ جهانی اول الهام بخشید، آنها را به پیش راند. حزب کمونیست ایران، که در تمام شرق در نوع خود نخستین بود، برای بقیه آسیا و به ویژه آسیای غربی و آفریقای شمالی الگو قرار گرفت؛ «جمهوری شوروی سوسیالیستی» آن در ۱300-۱299، اگرچه زودگذر، اما منادی پیدایش حکومت‌های همانند در بقیه شرق بود.» شاکری دانش‌آموخته تاریخ دانشگاه سوربن و استاد 75ساله بازنشسته موسسه تحقیقات عالی علوم اجتماعی پاریس است، او تحقیقات دامنه‌داری را درمورد تاریخ ورود اندیشه‌های سوسیال دموکراسی به ایران و تاثیر آن در عصر مشروطه انجام داده است. نتایج این تحقیقات علاوه بر کتاب فوق، در کتاب پربار «میلاد زخم: جنبش جنگل و جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران» که با ترجمه شهریار خواجیان و نشر اختران منتشر شده، «نقش ارامنه در سوسیال دموکراسی ایران (1911-1905)» کتاب دیگر او که به اهتمام محمدحسین خسروپناه توسط نشر شیرازه منتشر شده و «تقی ارانی در آینه‌ تاریخ» (نشر اختران) ادامه می‌یابد. شاکری در پیشگفتار کتاب می‌گوید سایر مجلدات این پژوهش به بررسی تاریخ حزب کمونیست ایران در جنبش انقلابی شمال ایران پس از جنگ جهانی اول و نیز دهه‌های 1300 و 1310، حزب توده از 1320 تا 1333- دوره‌ای که شاهد ظهور و سقوط جنبش دموکراتیک ملی ایران به رهبری دکتر مصدق بود – و سرانجام احیای جنبش چپ، در دوره‌ای که با اصلاحات شاه آغاز می‌شود تا انتهای آن در دهه 60 ادامه می‌یابد. او همچنین عهده‌دار گردآوری و تدوین مجموعه ارزشمند اسناد جنبش کارگری و کمونیستی ایران (چاپ مزدک- فلورانس ایتالیا) بوده است. تندترین نقد شاکری در این کتاب معطوف به تاریخ‌نگاری استالینیستی و جعل تاریخ در دستگاه ایدئولوژیک شوروی است و در مقدمه کتاب می‌گوید: «این پژوهش کوششی است به‌منظور راز‌زدایی از مبارزه ایدئولوژیکی که طی حدود 70سال می‌کوشید این تاریخ را برای خدمت به حکومت شوروی، ‌دچار ابهام و رازگونگی سازد. او ورود دونوع سوسیال دموکراسی را به ایران توضیح می‌دهد. جریانی که عمدتا تحت‌تاثیر مکتب اروپای غربی و مخالف استفاده از المان‌های سنت در اندیشه خود بود و بیشتر بر جنبه‌های اقتصادی جامعه تکیه می‌کرد، در عین اینکه هیچ‌گاه از اهمیت دموکراسی در پیشرفت جامعه غافل نبود. مکتب دوم که در مسیر قفقاز و بر پایه مکتب روسی در ایران رشد کرد و «به هر تلاشی دست زد تا با شیوه سنتی اندیشه رایج در جامعه ایران رو‌دررو نشود تا پیشرفت سریع خود را در میان توده‌های «بی‌سواد» تسهیل کند.» مطالعه این پژوهش نشان می‌دهد که گرایش دوم، دست‌بالا را گرفت و موجب تاثیرات زیانباری بر آینده جنبش چپ در ایران شد.
به این ترتیب شاکری علاوه بر وابستگی به ریشه‌های پوپولیسم در چپ سنتی ایران نیز دست می‌گذارد، سپس می‌افزاید: «این پژوهش می‌کوشد به این بررسی بپردازد که آیا خط سیر قفقازی سوسیال دموکراسی ایران از یک‌سو و تداوم حکومت شیوه تفکر استبدادی بر ذهن ایرانی، یعنی تفکری مبتنی بر اصول جزمی، ‌از سوی دیگر، منشا پیدایش بیمارگونه سوسیالیسم ایرانی بوده است یا نه؟ پیدایش یک ذهنیت التقاطی
(الاهی-‌کمونیستی) به‌ویژه مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ‌ذهنیتی که با وجود اوضاع و احوال متفاوت و تغییر ناگهانی اوضاع سیاسی به رژیم شوروی اجازه داد طی چندین دهه مهار هر سازمانی را که می‌کوشید بخش رادیکال یا پیشرو جامعه ایران را نمایندگی کند محکم در اختیار داشته باشد». او با تکیه بر اسناد تاریخی‌ای که تاکنون بسیاری از آنها دیده نشده بود به شرح وقایع به‌صورت دقیق و تحقیقی می‌پردازد، نکته‌ای را به سلیقه خود یا صلاحدیدی «ایدئولوژیک» ناگفته نمی‌گذارد، هیچ سندی را از جا نمی‌اندازد و نگاه انتقادی خود را در مورد هیچ واقعه تاریخی‌ای کنار نمی‌گذارد. نویسنده با بررسی اسناد مختلف احزاب سوسیال دموکرات، اجتماعیون عامیون- مجاهد و سوسیال دموکرات‌های ارمنی که اولی متاثر از مارکسیسم روسی و بلشویک‌ها و منشویک‌ها و دومی متاثر از سوسیال دموکرات‌های اروپایی بوده است به نگارش این اثر روی آورده است. شاکری در فصل‌هایی جداگانه به بررسی تاریخ شکل‌گیری گروه‌های سوسیال دموکرات فرقه اجتماعیون عامیون- مجاهد، گروه‌های سوسیال دموکرات ارمنی و حزب دموکرات ایران می‌پردازد و به مطالباتی می‌پردازد که جناح چپ مشروطه‌خواهان به جنبش تحمیل کردند. او ناکارآمدی در رهبری سازوکارهای جدید مبتنی بر الگوهای غربی، نظیر احزاب و اتحادیه‌ها را که نتوانستند نتایج محسوسی به بار آورند منجر به تقویت ذهنیت رهبری کاریزماتیک در ذهن ایرانیان می‌داند. او نوع استعماری مدرن‌کردن و کپی‌برداری از نهادهای مدرن غربی همچون پارلمان، احزاب سیاسی ‌و اتحادیه‌های کارگری را توسط روشنفکران لیبرال و چپ، اشتباهی استراتژیک می‌داند که به نحو موثری از دموکراتیک کردن حیات سیاسی جلوگیری کرد و عملا باعث تقویت قدرت مطلقه شاه در آینده سیاسی ایران شد.
شاکری در جای‌جای کتاب با ارایه اسناد جدید، روایتی را که تاکنون تاریخ‌نگاری استالینیستی با نگاهی غیرتاریخی و مطابق با منافع حزب روایت کرده بود به نقد می‌کشد. در این راه از اسناد مهمی همچون اسناد محرمانه آرشیو شوروی که در سال‌های گلاسنوست و فضای باز سیاسی در اواخر عمر اتحاد جماهیر شوروی به دست آمد، اسناد آرشیوهای ایرانی، آذری، ارمنی، گرجی، روسی، انگلیسی، ‌آلمانی، ‌فرانسوی و آمریکایی استفاده کرده است. شاکری معتقد است تاریخ‌نگاری در کشور ما، برخلاف گذشته‌های دورش، یک فن دقیق استوار بر کار علمی‌ و بی‌طرف نبوده است. جانبداری سیاسی و گرایش‌پرستی و همچنین استبداد طولانی از بیماری‌های تاریخ‌نگاری در ایران است.
بازسازی سنت چپ
نقد صریح و بی‌پرده شاکری از گذشته چپ را نباید در طبقه‌بندی آنچه بعد از شکست دوران بلوک شرق چرخش‌به‌راست یا آنچه تحت نام «مورخین چپ نادم» در جهان و به‌خصوص در فضای نوشتاری ایران باب شد، دانست. از قضا شاکری با مطالعه غیرایدئولوژیک و نقدی که از منظر ماتریالیسم تاریخی از استالینیسم ارایه می‌دهد سعی در «بازسازی انتقادی این تاریخ» و احیای چپ دارد که «نه تنها به فهم انکشاف اجتماعی -سیاسی در ایران قرن بیستم یاری می‌رساند، بلکه به تاریخ فکری آن نیز که هنوز باید نوشته شود کمک می‌کند.» شاکری منتقد جدی مارکسیسم روسی و لنینیسم و تاریخ‌نگاری آن دوره است و سوسیال دموکرات‌ها را از پایه‌گذاران مهم و جدی جنبش دموکراتیک و اندیشه ترقی در ایران می‌داند «که شاید اگر قربانی استبداد پهلوی و سرکوب استالینی نمی‌شدند و دوام می‌آوردند می‌توانستند به یک جنبش وسیع و موثر در دهه‌های بعدی تبدیل شوند، چنانکه در اروپا توانستند در زمینه‌های اجتماعی و دموکراسی منشا خدمات مهمی برای زحمتکشان شوند»، اما به نظر می‌آید تغییری تاریخی در اصطلاحات سیاسی پدید آمده است. تغییر تاریخی واژه سوسیال دموکرات‌های انقلابی قرن 19 و تبدیل آن به «راه سوم» و نظریات گیدنز از همان منطق تاریخی تبعیت می‌کند که لیبرال‌های آزادی‌خواه صدر مشروطه همچون صور اسرافیل را به نولیبرال‌های امروزی عرصه تفکر ایران تبدیل کرده است که گفتار آزادی‌خواهی را یکسره کنار گذاشته‌اند و همه ارزش‌های باشکوه آن دوران را در ارزش «بازار آزاد» مستحیل کرده‌اند. طرفه آنکه سنت ارزشمند سوسیال دموکراسی نیز در سال‌های اخیر، گرفتار سیاست‌های نولیبرالیستی شد که به‌خصوص بعد از بحران اقتصادی سال 2007 با جنون و سرعتی سرسام‌آور به پیش می‌رود و روزبه‌روز دستاوردهای دولت رفاه را که حاصل مبارزه طولانی‌مدت طبقه کارگر اروپا بود باز پس می‌گیرد. تغییر تاریخی این مفهوم در اواخر قرن بیستم اوج عقب‌نشینی چپ و مبارزات مردمی را آشکار کرد و ضرورت «بازسازی» و بیرون کشیدن سنت انقلابی را از دل خوانش تاریخ و فراچنگ آوردن مازاد رهایی‌بخش این سنت، البته به واسطه خوانشی غیرایدئولوژیک و دقیق از تاریخ معاصر، به ما یادآور شد.
گفت‌وگو با علی ططری، مدیر مرکز اسناد مجلس‌شورای‌اسلامی درباره آرشیونگاری تاریخ مشروطه

در دوره‌های گذار تاریخی بی‌سواد بوده‌ایم

رضا باقرزاده‌مقدم

بی‌تردید آرشیو مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی به‌لحاظ تعداد اوراق و اسناد و نسخ‌خطی موجود، بزرگ‌ترین منبع برای کندوکاو در تاریخ معاصر و مشخصا تاریخ‌نگاری مشروطه است. قرار بود با علی ططری؛ مدیر مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی و فرزند حاج اسماعیل ططری، نماینده فقید مردم کرمانشاه در ادوار چهارم و ششم مجلس، گفت‌وگویی داشته باشیم صرفا راجع به کارهایی که در مرکز اسناد مجلس، در حوزه تاریخ‌نگاری مشروطه صورت پذیرفته است، اما پیش‌ازآن، به ناگزیر از او، از چندوچون کلیت فعالیت‌های مرکز اسناد مجلس پرسیدیم. آفتاب سر ظهر میدان بهارستان – محل ساختمان مرکز اسناد مجلس – و رد تاریخ معاصرش، فقط خط کهنگی به چشم‌ها می‌انداخت. چاله‌و‌چوله‌های خیابان و فرسودگی خانه‌ها و ساختمان‌ها و مغازه‌های این‌سر و آن‌گوشه میدان، انگار به‌قدر کافی تحت‌اللفظی بودند.

اولویت‌های کاری شما در مرکز اسناد مجلس و در حوزه آرشیونگاری چیست؟
ما بر مبنای رسالت‌مان در مرکز، دستورالعمل مشخصی برای جمع‌آوری اسناد داریم. اولویت نخست‌مان در اینجا، فراهم‌آوری اسناد کتبی و غیرکتبی در حوزه پارلمان و مجلس و اطلاع‌رسانی درباره آنهاست. در ضمن، با توجه به تعامل و همکاری قوه‌مقننه با دیگر قوا، باوجود مستقل‌بودنش از آنها، برای تکمیل آرشیوهایمان، یعنی تکمیل داده‌های تحقیقاتی و پژوهشی‌مان، ناگزیر از تهیه دیگر اسناد حکومتی و دولتی هم بوده‌ایم. بنابراین با ساز‌و‌کار تعریف‌شده‌ای سعی کرده‌ایم به همه این آرشیوها نیز دسترسی پیدا کنیم. چه از طریق خرید و اهدا، چه از طریق اخذ تصویر و روگرفت.
آرشیو مجلس دقیقا چه تعداد سند دارد و چه کارهایی برای حفظ و نگهداری‌شان انجام داده‌اید؟
مجموعه آرشیو مجلس، که شامل اسناد مجلس شورای ملی و مجلس سناست، از آغاز، یعنی از سال 1285، تا سال 1357، بالغ بر 12میلیون‌برگ سند در اختیار دارد. خب بعد از انقلاب هم مجلس به حیات خودش ادامه داده و سند تولید کرده است. از این رو، ما در چهار، پنج‌سال گذشته برنامه‌ریزی مدونی هم برای دسترسی به این اسناد – یعنی اسناد مربوط به تاریخ مجلس بعد از انقلاب- که حدود 9دوره را از سر گذرانده است، داشته‌ایم. از سال 1390، مرکز اسناد مجلس، عملا به عنوان بایگانی راکد مجلس هم شناخته شد، یعنی در چارت سازمانی مجلس وظیفه بایگانی راکد را هم برعهده گرفت. به‌خصوص در پنج‌سال گذشته، برای تمام اموری که مربوط به آرشیو می‌شود، اعم از امحا، اولویت در نگهداری و مسایل دیگر، واحدهایی با حضور کارشناسانی که در این حوزه تخصص لازم را داشته‌اند، تعریف شده است.
شما دقیقا از چه موقع به‌عنوان مدیر مرکز مشغول‌به‌کار شدید و در دوره شما چه فعالیت‌هایی اضافه بر آنچه تیم قبلی، به مدیریت آقای رسول جعفریان انجام داده‌اند، صورت پذیرفته است؟
من از سال 79 وارد مجلس شدم و با مسوولیت دفتری آغازبه‌کار کردم. بعد در مرکز پژوهش‌های مجلس فعالیت کردم. از سال 82 به‌صورت رسمی به کتابخانه مجلس آمدم و به‌عنوان کارشناس، کارم را در مرکز اسناد شروع کردم. در سال 87 از جانب آقای جعفریان یک مدت به‌عنوان سرپرست مرکز، منصوب شدم و بعد هم مدیر مرکز شدم. تا پیش از سال87، ما در مرکز فقط پنج، شش‌کارشناس بودیم که همگی با فهرست‌نویسی اسناد، کارمان را شروع کرده بودیم. پس از آن، آقای جعفریان به من اختیار تام داد، اما گفت که تحولات عمده‌ای را از شما می‌خواهم. من نزدیک به یک‌ماه مجموعه را آسیب‌شناسی کردم و پس از آن گزارش اولیه‌ای را تنظیم کردم و تحویل ایشان دادم. اینکه برای مثال، چقدر سند داریم، چه‌تعداد از این سندها فهرست‌نویسی شده است، چه‌تعداد نیروی متخصص برای انجام کار داریم و… خب با شرایط آن‌وقت و روند پیشرفت کارها، ما بررسی کردیم که اینگونه، فقط فهرست‌نویسی اسناد 50سال زمان می‌برد. یعنی بازدهی خیلی پایین بود. پس نیروهای بسیاری را جذب کردیم. طی دو‌سال، حدود 60نفر از کارشناسان و فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها، در اینجا مشغول به‌کار شدند. به کمک این بچه‌ها، حدود 4/5میلیون سند، یعنی تقریبا 80درصد اسناد مهم و با اهمیت مجلس و مشروطه، فهرست‌نویسی شد. به‌موازات این کار، شورای سیاستگذاری اسناد را برای اولین‌بار راه‌اندازی کردیم؛ فرآیند خرید سند تا این‌سال، در اینجا تعریف نشده بود. شاید سندی خریداری می‌شد، اما اولویت با خرید نسخ خطی بود. پس خرید اسناد مربوط به مجلس، مشروطه و تاریخ معاصر را آغاز کردیم. این شورا طی 5/5 سال – هر دوهفته یک‌بار – صدجلسه برای خرید و نظارت بر پژوهش‌های تاریخی برگزار کرده، که ماحصل آن خرید 150مجموعه سند از اسناد نفیس است. از طرف دیگر، طرح پژوهشی را تعریف کردیم. تا پیش از سال 87، در اینجا تنها یک طرح پژوهشی تحت عنوان «اسناد روحانیت و مجلس» در چهارجلد، به ثمر رسیده بود. پس از آن، تا پایان بهار 93، حدود 65طرح پژوهشی تعریف کردیم که از این میان حدود 40طرح به اتمام رسیده و انتشار هم یافته است. در موضوع مشروطه و تاریخ مجلس، بحث تاریخ شفاهی را راه‌اندازی کردیم، که این واحد هر روز هم گسترده‌تر می‌شود. ماموریت اصلی‌مان در این واحد، مصاحبه با نمایندگان و کارکنان مجلس شورای ملی، سنا و شورای اسلامی است، تا در این حوزه به تولید سند برسیم. کار دیگرمان، برگزاری همایش‌های تاریخ مجلس بود. امسال پنجمین همایش تاریخ مجلس را برگزار کردیم و در این همایش‌ها تا به حال توانسته‌ایم حدود 20دوره از حیات مجلس شورای ملی را پوشش دهیم. این همایش‌ها هرسال با استقبال گسترده‌تری برگزار می‌شوند. مجموعه‌ای از پژوهشگران، استادان و دانشجویان تاریخ، هرسال با ما همکاری می‌کنند. باوجود اینکه بودجه بسیار کمی را به این حوزه اختصاص داده‌ایم، همایش نیم‌روزه برگزار می‌شود، میهمان خارجی بسیار کمی دعوت می‌شود- آن هم فقط به عنوان سخنران- و در ضمن نیروی انسانی مستقلی هم برای بخش همایش‌ها نداریم، امسال برای نخستین‌بار 205 چکیده مقاله برایمان فرستاده شد. درحال‌حاضر، مجموعه مقالات تا همایش سوم منتشر شده و مقالات همایش چهارم هم در آستانه انتشار است. از بابتی، خود مرکز مشغول تربیت پژوهشگرانی از میان دانشجویان و فارغ‌التحصیلان رشته‌های تاریخ، حقوق و علوم سیاسی است و به دلیل اینکه بودجه‌مان واقعا کم است، هنوز نتوانسته‌ایم با کارشناسان دیگر حوزه‌های علوم انسانی در ارتباط باشیم. طی چهار، پنج‌سال گذشته، دو مجله علمی- تخصصی در حوزه پارلمان منتشر شده‌اند. مجله «اسناد بهارستان» که فصلنامه علمی- ترویجی است و در حقیقت اولین مجله علمی «کتابخانه، موزه و مرکزاسنادمجلس»، نخستین مجله پارلمانی کشور و از اولین نشریه‌های پارلمانی منطقه است؛ و دیگری مجله «سند پژوهشی بهارستان» که اولین نشریه علمی -پژوهشی ما در حوزه اسناد است. طرح دیگرمان، استخراج تاریخچه پارلمان‌های دیگر کشورهای دنیاست. کشورهای دیگر، 20، 30سال قبل به این موضوع پرداخته بودند. در حال حاضر، ما 40پارلمان دنیا را براساس یک دستورالعمل پیگیری می‌کنیم و با خودشان در مکاتبه هستیم. امیدوارم بتوانیم ماحصل این کار را سال آینده در اختیار محققان و نمایندگان، قرار دهیم. در ضمن، نگاهی هم به اسناد خارجی در حوزه مجلس انداخته‌ایم و 300هزاربرگ از اسناد مربوط به تاریخ مجلس و تاریخ معاصر از آمریکا و انگلیس روگرفت داشته‌ایم.
دست‌کم بخش مهمی از تاریخ‌نگاری مشروطه نیازمند دسترسی به آرشیوهای مسکو، تفلیس، دهلی، استانبول و به‌خصوص قاهره است. آیا تلاشی برای به‌دست‌آوردن آن آرشیوها توسط شما انجام شده است؟
برای آرشیوهای خارجی برنامه‌ریزی کرده‌ایم. تفاهمنامه‌ای با ترک‌ها امضا کرده‌ایم و در مهرماه در آنکارا و استانبول نمایشگاه برگزار خواهیم کرد. برای همین یک‌سال‌تمام، ‌وقت گذاشتیم. روس‌ها هم اسناد قابل‌توجهی از ما دارند، ولی به این سادگی‌ها آنها را تحویل ما نمی‌دهند. باید پول خرج کرد. هنوز ما یک قِران برای گردآوری اسناد خارجی هزینه نکرده‌ایم. می‌دانیم اسنادمان کجاها هستند. حتی در مالزی و هنگ‌کنگ اسناد مرتبط با ایران نگهداری می‌شود. اما دسترسی به آنها مدیریت کلان و همت بلند می‌خواهد. نبود بودجه و وجود بوروکراسی پیچیده، دومشکل اساسی ما در دسترسی به اسناد است. اما با این حال، آن اسنادی که اولویت‌مان بوده، یعنی اسناد مربوط به پارلمان و مجلس را، یک‌به‌یک پیدا می‌کنیم.
با چه رویکردی اسناد مربوط به مشروطه را طبقه‌بندی کرده‌اید؟ این موضوع را از این بابت عرض می‌کنم که هر دوره تاریخی قرائت خاص خودشان را از مشروطه داشته‌اند. آیا شما در بررسی موارد، به شیوه تطبیقی به آرشیونگاری پرداخته‌اید؟ و در ضمن برای این کار بیشتر به‌کدام آرشیوها رجوع کرده‌اید؟
تقسیم‌بندی اسنادی ما به‌صورت دوره‌ای است: دوره اول، دوم و سوم مجلس. در 32دوره مجلس و پارلمان و هفت‌دوره سنا، به لحاظ سیاسی، جریان‌های چپ، ملی، توده‌ای، وابسته به دربار و سلطنت‌طلب، تولید سند کرده‌اند. سعی کرده‌ایم در کتاب‌ها و مجلاتمان به صورت تحلیلی به این موضوعات بپردازیم و هیچ نگاه جانبدارانه‌ای نداشته‌ایم. از همه این اسناد بهره برده‌ایم. اولویت‌مان این بوده که از هر سند و منبعی که به بازشناسی تاریخ پارلمان کشور کمک می‌کند، استفاده کنیم، حال می‌خواهد این اسناد برای فردی خاص، حزبی خاص یا یک جریان مذهبی باشد. هیچ‌کدام برای ما تفاوتی نداشته است. هر سندی که بتواند از یک نکته تاریک تاریخی ابهام‌زدایی کند، مورد استفاده قرار می‌گیرد. درحقیقت اینجا ما کار یک تدارکاتچی را انجام می‌دهیم. فرآیندی شامل‌ تعریف پروژه، حمایت‌های مادی و معنوی، انتشار طرح‌های پژوهشی و نظارت علمی. برخی برداشت‌های فردی یا جمعی که از بعضی موثران و پیشروان تاریخ مشروطه وجود دارد، خارج از وظیفه ماست. این مسایل را باید به پژوهشگران محول کرد.
به‌نظر شما در بحث تاریخ‌نگاری مشروطه، چقدر به تاریخ مردمان عادی دوره مشروطه پرداخته شده است؟ آیا عموما تاریخ‌نگاری‌ها تنها به بررسی آرای روشنفکران و علمای آن دوره نپرداخته‌اند؟
میزان آگاهی و سواد کشور ما، در دوره‌های گذار، خیلی پایین بوده است. طبقه توده در سال1285 خورشیدی، در کشور ما، حدود یک‌درصد باسواد داشته است. این یک‌درصد چقدر می‌توانسته از وقایعی که اتفاق افتاده است درک مناسبی داشته باشد؟ روشنفکرها چقدر موثر بوده‌اند؟ چقدر کتاب‌هایشان مورد استفاده همان باسوادها بوده است؟ و چقدر کتاب‌هایشان کاربردی بوده است؟ صدسال قبل از انقلاب فرانسه، مونتسکیو «روح‌القوانین» را می‌نویسد، که عینا از مطالب آن کتاب وارد قانون اساسی فرانسه می‌شود، یا از کتاب «قرارداد‌ اجتماعی» روسو. آن‌وقت ما رفته‌ایم از فرانسه قانون اساسی گرفته‌ایم. می‌توانستیم از انگلیس بگیریم. حتی مهدی‌قلی‌خان هدایت هم در خاطراتش به این موضوع اشاره می‌کند. برای ابتدای کار، رفتیم تندترین و رادیکال‌ترین قانون اساسی را اخذ کردیم. ژاپنی‌ها تا پیش از سال1868 که آغاز انقلاب میجی بود، یعنی در دوره سلطنت ادوها، 30درصد و حتی به گمان برخی 40درصد باسواد داشته‌اند. ما باید بتوانیم همه این مسایل را با هم تطبیق دهیم. طی مجلس اول تا سوم (دوره اول مشروطیت)، حدود 70، 80 نشریه وجود داشته، اما چقدر از آنها علمی و فاخر بوده است. یا بیاییم جلوتر. برای مثال دوره 20مجلس؛ سال1339 خورشیدی. هنوز 90درصد جامعه ما از سواد خواندن و نوشتن برخوردار نبودند. این موضوع در گزارش کاری دکتر علی امینی‌تقدیمی به مجلس در سال 1339به صراحت بیان شده است. قبول کنید که طبقه متوسط- طبقه بورژوای ملی- در کشور ما ضعیف بود. در ترکیه اینگونه نبود. امثال فروغی و میرزاحسین خان سپهسالار کم کار نکردند، اما چقدر با روسو و مونتسکیو، فاصله داشتند. ما هنوز به آن مهم دست نیافته‌ایم که بدانیم چرا با داشتن 110سال سابقه پارلمانی و با وجود اینکه از این بابت، در دنیا در زمره پیشروان تاسیس نهاد قانونگذاری هستیم، هنوز از این همه ضعف در حوزه کارکرد پارلمان رنج می‌بریم.

مشروطه در قاب سه نسل

فهرست‌کردن فقط عناوین نوشته‌هایی که مستقیم یا غیرمستقیم به جنبش مشروطه‌خواهی و ریشه‌های شکل‌گیری آن در تاریخ معاصر بپردازد و نوشتن توضیح مختصری بر این نوشته‌ها که بالغ بر هزارکتاب و تعداد بیشتری مقاله، ‌سخنرانی، پایان‌نامه و دیگر آثار تحقیقی است خود در قالب کتابی حجیم می‌گنجد که پیش از این توسط برخی محققان نوشته شده است. برای مقایسه‌ای اجمالی به تحول تاریخ‌نگاری، نگاهی کوتاه به سه کتابی می‌اندازیم که یکی در زمان وقوع انقلاب مشروطه نوشته شده، دیگری 30سال پس از انقلاب و آخری صدسال پس از آن.

تاریخ مشروطه
در دوره رضاشاه و بعد از به‌وجود آمدن دانشگاه در ایران نوع جدیدی از تاریخ‌نگاری علمی تحت‌تاثیر مورخان اروپایی وارد فضای نوشتاری ایران شد. کسروی از جمله اولین مورخینی بود که به این مهم پرداخت. او در مقدمه، اهداف خود را از نوشتن این کتاب عنوان می‌کند: «بررسی رازهای ناکامی جنبش، شناساندن قهرمانان راستین و پیشگیری از واژگونه‌نمایی تاریخ، پیشگیری از چسباندن این جنبش به بیگانگان، یادآوری کوشش کسانی که در آینده کنار گذارده شدند، پیشگیری از نوشته‌شدن تاریخ میهن به دست بیگانه و سرانجام درد فراموشی ایرانیان.» کسروی در زمان امضای فرمان مشروطیت در سنین نوجوانی به‌سر می‌برد و به علت زندگی در تبریز از اوضاع و احوال آن روزها خاطرات زیادی داشت. او 30سال بعد از پایان مشروطه تصمیم گرفت تاریخ مشروطه را بنویسد و برای نوشتن این کتاب به پژوهشی گسترده دست زد و بیشتر منابعی را که در آن زمان در دسترس بود بررسی کرد و کتابی نوشت که هنوز هم یکی از معتبرترین تاریخ‌نگاری‌های دوره مشروطه است. کسروی وقتی مجله پیمان را منتشر می‌کرد، انتشار وقایع مشروطیت آذربایجان را در هر شماره پی گرفت. کتاب در سال ۱۳۱۹ خورشیدی به چاپ رسید. بعدها انتشارات امیرکبیر آن را در دو مجلد منتشر کرد. یکی به‌نام «تاریخ هجده ساله آذربایجان» و دیگری «تاریخ انقلاب مشروطه ایران». این کتاب توسط ایوان سیگل به انگلیسی نیز ترجمه شد. کسروی به‌خوبی با متدولوژی تاریخ‌نگاری مدرن آشنا بود اما به‌علت دسترسی‌نداشتن به اسناد دولتی و همچنین پراکندگی منابع و خاطرات شخصی مشروطه، اشتباهاتی هم در روایت او به چشم می‌خورد. او در مقدمه کتاب، منابع مورد استفاده را اینگونه برشمرده است: تاریخ بیداری ایرانیان (ناظم‌الاسلام)، بلوای تبریز (ویجویه)، انقلاب ایران (براون)، اختناق ایران (شوستر)، چند کتاب دیگر از ادوارد براون و روزنامه‌های آن دوره. کتاب، وقایع مشروطه دوم و آنچه را به ختم مشروطه منجر شد در بر ندارد. با اینکه کسروی تبریزی بوده و در زمان مشروطه نیز در تبریز بوده اما در کتابش تعادلی منطقی بین وقایع تهران و تبریز وجود دارد. کسروی در «تاریخ هجده‌ساله آذربایجان» با محور قراردادن وقایع این منطقه، سیر تاریخی 18ساله مشروطه را دنبال کرده است و با همان شیوه نگارش علاوه بر روایت مستندات تاریخی پس از فتح تهران در جای‌جای کتاب خود به داوری رجال مشروطیت نیز پرداخته و نظرات خود را به صراحت ابراز داشته است. علاوه بر ارزش‌های تاریخی، کتاب تاریخ مشروطه معرف سبکی از نویسندگی است که کسروی در تاریخ‌نگاری و نثر معاصر فارسی بنیاد گذاشته است. او از پیشگامان واژه‌سازی علمی در زبان فارسی بود و می‌کوشید برای اصطلاحات جدید یا نوکردن اصطلاحات قدیمی واژه‌های تازه‌ای بسازد یا بیابد که اغلب ریشه در ادبیات گذشته ایران داشته یا بر اساس قواعد زبان فارسی ساخته شده است. این کوشش برای پالایش زبان فارسی گاهی جمله‌های او را کهنه نشان می‌دهد ولی اغلب باعث پدیدآمدن نوعی نثر جدید فارسی شده که تاریخ‌نگاران بعدی از آن دنباله‌روی کرده‌اند. کتاب کسروی در حالی‌که گاهی لحن گزنده‌ای دارد، تاریخ انفعال و یاس و تسلیم نیست و ترسیمگر چهره قهرمانان، روشنفکران آزادیخواه تهران و اصفهان و مجاهدین ازجان‌گذشته آذربایجان است.

تاریخ بیداری ایرانیان
اولین کتاب نوشته‌شده درباره انقلاب مشروطه است که نوشتن آن دو‌سال پیش از انقلاب آغاز شده است. «تاریخ بیداری ایرانیان» کتابی مبتنی بر خاطره‌نگاری است که رویدادهای مختلف پیش از مشروطه تا بعد از فتح تهران و آغاز مشروطه دوم را دربر می‌گیرد. ناظم‌الاسلام کرمانی، راوی خاطرات، خود یکی از انقلابیون تند و تیز و عضو کمیته انقلاب است و با دیگر انجمن‌ها و فعالان انقلاب و روحانیون، ارتباط گسترده دارد. شرح جزییات و بحث و جدل‌های انقلابیون و تلگراف‌ها و اعلان‌ها و مکاتبات مبادله‌شده بین سران نهضت مخالفان و موافقان در تهران در کتاب به‌خوبی توضیح داده شده است. او در تحلیل خود از وقایع نگاهی هم به دیگر شهرهای درگیر در انقلاب دارد. به همین دلیل موفق می‌شود روند دقیق رویدادها را به‌دقت توضیح دهد. او چند ماه بعد از فتح تهران و آغاز مشروطه دوم، اقدام به انتشار یادداشت‌های شخصی خود کرد و ابتدای هر هفته قسمتی از یادداشت‌ها را به‌صورت پاورقی در روزنامه کوکب که خود منتشر می‌کرد به چاپ رساند. این کتاب در دهه 70 توسط علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی تصحیح و توسط نشر نیلوفر منتشر شد. یکی از مطالب مهم کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان»، بخش پایانی یادداشت‌های مولف است که سعیدی‌سیرجانی آن را گردآوری و تدوین کرده است. در این بخش نیز ثبت وقایع روزانه تا بیستم صفر ۱۳۲۵ ادامه یافته، ولی از این تاریخ تا سوم جمادی‌الاول ۱۳۲۶ در ثبت وقایع، وقفه افتاده است. ظاهرا مولف تا وقایع بیستم صفر ۱۳۲۵ را برای چاپ آماده کرده بوده که با علنی‌شدن مخالفت محمدعلی‌شاه با مجلس و رویارویی شاه و ملت، موقع را برای نشر بقیه جزوه‌ها مقتضی ندانسته و از تنظیم مابقی مطالب خودداری کرده و این سکوت تا جمادی‌الاول ۱۳۲۶ ادامه داشته است. ناظم‌الاسلام از چهارم جمادی‌الاول ۱۳۲۶ به ثبت وقایع روزانه ادامه داد، ولی این‌بار به سبب پیش‌آمدن اوضاع ویژه‌ای پس از به‌توپ‌بستن مجلس و تعطیلی مشروطه، لحن خود را تغییر داد. یادداشت‌های این دوره غالبا با عباراتی که حاکی از ترس است، نوشته شده است. با وجود برخی انتقادات، «تاریخ بیداری» تبدیل به یکی از مهم‌ترین مراجع در زمینه تاریخ‌نگاری مشروطه برای کتاب‌های بعدی شد.

مشروطه ایرانی
یکی دیگر از کتاب‌هایی که در چند سال اخیر درباره مشروطه منتشر شد و با استقبال گسترده مورخان و مخاطبان مواجه شد و بحث‌ها و نقدهای زیادی حول آن شکل گرفت، «مشروطه ایرانی» نوشته ماشاءالله آجودانی است. این کتاب که با چندین نوبت چاپ پی‌درپی به کتابی مرجع در مورد مشروطه تبدیل شده با رویکردی تحقیقی و علمی به تاریخ‌نگاری مشروطه می‌پردازد و با استفاده از اسناد مختلفی که در آرشیو کشورهای مختلف به‌خصوص انگلستان بوده جابه‌جا به تحلیل‌های متفاوتی از آنچه تاکنون در مورد مشروطه گفته شده بود می‌رسد. تخصص و تحصیلات آجودانی در حوزه زبان‌شناسی این امکان را به او می‌دهد تا با بررسی تغییراتی که رخداد مشروطه در زبان و گفتمان ایران ایجاد کرد مهم‌ترین دستاورد مشروطه را این گسست زبانی بداند. گسستی زبانی در تاریخ معاصر ایران که طی پروسه تحول زبان تاریخی و با تاثیر‌گرفتن از واقعیت انضمامی جامعه واژه‌های جدید چون «وطن »و‌ «ملت-دولت» را وارد اندیشه ایرانی‌ها کرد. از نظر آجودانی مشروطه فراتر از یک رویداد سیاسی صرف بود و تاریخ‌نگاری مشروطه باید به همه جنبه‌های این رخداد از زندگی ایرانیان توجه کند. توضیحات کاملی که کتاب درباره ارتباط دین و عرفان می‌دهد و نظرات او در مورد شعر و ادبیات عصر مشروطه از همین جنس است. نویسنده در کتاب سعی در نقد تاریخ‌نگاری تاکنون مرسوم مشروطه دارد و در پیشگفتار کتاب تاکید می‌کند با همه سختی‌هایی که این پروژه درپی داشته و ناراحتی‌هایی که به‌وجود آورده این‌کار را به منظور رسیدن به رویکردی علمی به سرانجام‌ رسانیده و نقدهای جدی را به بسیاری از مورخین و آثار آنها وارد کرده است. به اعتقاد آجودانی قبل از اینکه روحانیون مشروطه‌خواه مشروطه را شرعی کنند، خود روشنفکران مشروطه‌خواه همچون ملکم‌خان این بیان شرعی را به وجود آوردند. او که از حدود 20سال پیش در لندن سکونت دارد معتقد است مشروطه‌خواهان ایرانی درک درستی از مفاهیم سیاست مدرن نداشتند و همین مساله را دلیل شکست این جنبش دانسته است. به‌اعتقاد آجودانی علت‌های اصلی شکست نهضت را نه در توطئه بیگانگان، سودجویی فرصت‌طلبان، عناد روشنفکران عرفی و خود‌باخته بلکه باید در حوزه اندیشه ایرانی و معضلات آن جست‌وجو کرد. آجودانی مطالبات مشروطیت را نامشخص می‌داند. او خواست اصلی و نیروی محرکه مشروطه‌خواهی را خواست عدالت می‌داند. تغییر زبان و ساختارهای اندیشه جامعه در این رهگذر اتفاق می‌افتد اما خواست اصلی به‌ثمر نمی‌نشیند و حکومت مشروطه به‌وجود نمی‌آید. این امر از نظر او چند دلیل عمده دارد؛ از جمله اینکه اصولا در ایران طبقات به‌معنای واقعی شکل نگرفته‌‌اند. زیرا جامعه، پیشامدرن و سنتی است و دوران‌گذار را طی نکرده، پس هنوز طبقه شکل نگرفته است و به همین دلیل، روشنفکر هم نمی‌تواند نقش خود را ایفا کند به‌ ویژه در فقدان طبقه متوسط هم نمی‌توان در انتظار حامیان یک جنبش بود.

انقلاب

شب شیخ شهاب‎الدین سهروردی

گزارش شب شیخ شهاب‎الدین سهروردی / ترانه مسکوب

Sohrevard INT

شب شیخ شهاب‎الدین سهروردی عنوان صد و شصت و ششمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت ، دایره‏العمارف بزرگ اسلامی ، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انجمن حکمت و فلسفه در غروب یکشنبه ۱۲ مرداد ماه ۱۳۹۳ در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی از طرف برگزارکنندگان این شب به حاضران و سخنرانان خیر مقدم عرض کرد و گفت :

« جلسه بحث دربارۀ زندگی و آثار و اندیشه‎های فلسفی فیلسوف نامدار ایران، شیخ اشراق، شیخ شهاب‎الدین سهروردی را آغاز می‎کنیم.

شهاب‌الدین سهروردی در سال ۵۴۹ هجری قمری در دهکده سهرورد از توابع شهرستان خدابنده واقع در استان زنجان ایران شد. وی تحصیلات مقدماتی را که شامل حکمت، منطق و اصول فقه بود در نزد مجدالدین جیلی استادِ فخر رازی در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد سهروردی بعد از آن به اصفهان، که در آن زمان مهم‌ترین مرکز علمی و فکری در سرتاسر ایران بود، رفت و تحصیلات صوری خود را در محضر ظهیرالدین قاری به نهایت رسانید.

سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر در داخل ایران پرداخت، و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد. در واقع، در همین دوره بود که سهروردی شیفته راه تصوف گشت در یکی از سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با ملک ظاهر پسر صلاح الدین ایوبی (سردار معروف مسلمانان در جنگ‌های صلیبی) دیدار کرد. ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی نیز که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملک ظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند. در همین شهر حلب بود که وی کار بزرگ خویش، یعنی، حکمةالاشراق را به پایان برد.اما سخن گفتن‌های بی پرده و بی احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان، و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن می‌شد که با هر کس بحث کند، بر وی پیروز شود، و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی مخصوصا از میان علمای قشری برای سهروردی فراهم آورد.

سرانجام به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین می‌گوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند، و چون وی از اجابت خواسته آن‌ها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبی شکایت بردند. متعصبان او را به الحاد متهم کردند و علمای حلب خون او را مباح شمردند (اتهام او معاندت با شرایع آسمانی اعلام شد)

صلاح‌الدین که به تازگی سوریه را از دست صلیبیون بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تایید علمای دین احتیاج داشت، ناچار در برابر درخواست ایشان تسلیم شد.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

به همین دلیل، پسرش ملک ظاهر تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر سهروردی را در سال ۵ رجب ۵۸۷ هجری قمری به زندان افکند و شیخ همان جا از دنیا رفت. وی در هنگام مرگ، ۳۸ سال داشت و مزار ایشان در مسجد امام سهرودی شهر حلب می‌باشد.

اما بحث دربارۀ شناساندن اندیشه سهروردی در ایران بیشتر به دوران اخیر بازمی‎گردد. در اینجا باید از کوشش‎های زنده‎یادان دکتر سید جعفر سجادی به خاطر ترجمه و تفسیر کتاب « حکمه‎الاشراق»، پروفسور هانری کربن به خاطر مباحث و ترجمه آثار شیخ اشراق و دکتر حسین ضیائی به خاطر کتاب « معرفت و اشراق در اندیشۀ سهروردی» یاد کنیم.

_MG_6534

از استادان ارجمند جناب آقای دکتر غلامرضا اعوانی، دکتر سید حسین نصر و به ویژه از دکتر غلامحسین ابراهیم دینانی به خاطر تألیف کتاب ارزشمند « شعاع اندیشه و شهود در فلسفۀ سهروردی » و کتاب دکتر نصرالله پورجوادی که با عنوان « اشراق و عرفان» منتشر شد یاد کنیم. همچنین دکتر پورجوادی دو رساله از شیخ اشراق را نیز تصحیح کرده است . همچنین باید از کوشش‎های نسل جدیدتر محققان اندیشه‎های شیخ اشراق نیز یاد کنیم. از جمله خانم سیما سادات نوربخش که کتاب‎های « بررسی تطبیقی ملاصدرا و سهروردی » ،« نور در حکمت سهروردی « و کتاب « آیت اشراق» را که در واقع تفسیر قرآن سهروردی است تألیف کرده است و نیز باید به  پژوهش‎های ارزشمند آقای حسن سید عرب و کتاب‎های ایشان« فرهنگنامه سهروردی» ، « آفاق حکمت سهروردی» و دو مجموعه مقالات بسیار خواندنی درباره سهروردی اشاره کنیم.»

سپس علی دهباشی از دکتر سید مصطفی محقق داماد به عنوان نخستین سخنران دعوت کرد که موضوع سخنرانی ایشان « سهروردی در دادگاه جهل مقدس» بود. اما دکتر محقق پیش از پرداختن به موضوع سخنرانی خود یادی کرد از بانی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار : ” قبل از هر چیز من طلب مغفرت می‎کنم برای واقف این مؤسسه، دکتر محمود افشار و فرزند عالم بزرگوارشان، مرحوم ایرج افشار و فرزاندان ایشان و سپس برای فرزند دیگر دکتر محمود افشار، خسرو افشار که هم اکنون در بیمارستان به سبب بیماری بسیار سختی بستری هستند، طلب شفا می‎کنم از درگاه خداوند و از کلیه بیت رفیع ایشان که در رقاء اندیشه ایرانی در جغرافیای ایران تلاش می‎کنند و برای آن تمام وجودشان را گذاشته‎اند و با عشق به این مسئله برخورد می‎کنند مزید توفیق می‎خواهم.”

دکتر مصطفی محقق داماد ـ عکس از ژاله ستار

و سپس دکتر محقق به موضوع سخنرانی خود پرداخت :

” پس از درتاریخ قضای اسلامی داوری ها وقضاوتهائی رخداده که بدون هرگونه تعصب وجانبداری غرور آفرین است.قضاتی که نه مراجع قدرت توانسته اند آنان را تحت فشار قراردهند ونه جوّ سازیهای تبلیغاتی درآنها موثر بوده است . بسیاری ازخلفاى اموى و عباسى در اوج قدرت خود، به احکام قضات پاکدامنى نظیر ابن حاضر بلخى و ابو یوسف گردن مى‌نهند.”

دکتر محقق داماد در ادامه به یکی از این قضاوت‎ها چنین اشاره کرد: “ابویوسف فقیه نامدار حنفی سالهای متمادی در سمت قضائی و دورانی ولانی نیز قاضی القضات در دوران خلافتهای مهدی ونیز هارون عباسی بوده است. او دارای آثار فقهی متعددی است از جمله کتاب «الخراج» که میتوان آنرایکی از آثار مهم در زمینه حقوق عمومی در تمدن اسلامی  دانست.وی دراین کتاب آنجا که میخواهد از وظائف راس قدرت در حکومت اسلامی سخن بگویدبا کمال صراحت وبدون هیچ پروائی وحتی گاهی با تندی خطاب به شخص هارون اورا از مبادرت به جور بیم داده است.[۱] او درجای دیگر با پای فشاری بر حقوق مالی خدشه ناپذیر مردم ،به صراحت تمام یاد آور شده که خلفاء حق ندارند مالی را از چنگ احدی بیرون آورند. او در زمانی درسمت قضائی و فتوائی قراردارد که خلفاء مایلند خود را جانشین رسول الله (ص) بدانند و از تمام اختیارات او برخوردار باشند. در چنین فضائی او کتاب دیگری تالیف  می‎کند بنام «الرد علی سیر الاوزاعی» و به ترسیم خطوط کلی نظریه خود درباب حکومت  می‎پردازد و میان پیامبر(ص) وامام  ـ دراصطلاح او بمعنی خلفا ـ از حیث اختیارات، تفاوت قائل می‎شود. او به صراحت نوشته است که خلیفه حق ندارد در غنائم منقول جنگی تصرف کند و این از اختیارات خاص پیامبر(ص) است.

ولی باید تصدیق نمود که متقابلا موارد تاسف باری نیز وجود داردکه مورخان گزارشگر آنند. تلخی ماجرا به خاطر آنست که رای صادره قضائی  به هلاک  چهره ای از قبیله دانش وعلم منجر گشته وجهان را در غم آنان برای همیشه سوگوار ساخته است. تلخ ترین واقعه که میتوان آنرا فاجعه نامید وقتی است که اتهام صبغه دینی دارد یعنی شخص ،متهم به جرم علیه دین است وبه همین عنوان به مرگ محکوم می گردد .این بلیه عظمی وداحیه دحیاء در تاریخ بشریت سابقه دیرینه دارد .۳۹۹سال قبل از میلاد مسیح سقراط دانای یونان در دادگاه آتن در حضور هیئت منصفه ا‌ی که مرکب از ۵۰۱ عضواست محاکمه می شود. سقراط در آن جا به جرم منحرف کردن جوانان و کفر حاضرشده و متهم است که با فلسفه‌ی ویرانگرش، سنت‌ها را زیر سوا ل برده و خدایانی تازه معرفی کرده است. هیئت منصفه متهم را با اکثریت ۲۸۰ در برابر ۲۲۱، به مرگ محکوم می‌کند. سقراط جام شوکران را به خاطر اطاعت از قانون مینوشد وتاریخ را برای همیشه به سوگ دانائی می نشاند که می توانست با افکار سازنده خویش جامعه بشری را تربیت کند .

یکی از نمونه های اسف بار دادگاه حکیم شیخ شهاب الدین سهروردی است که نامش چنان با حکمت اشراقی عجین شده که گوئی  او چیزی جز حکمت نمی‎دانسته است ..حال آنکه کتاب «التنقیحات فی اصول الفقه» یکی از آثار وی که برای نخستین بار در سال ۱۴۱۸ه.ق در دانشگاه ریاض توسط دکتر عیاض بن نامی السلمی عضو هیات علمی آن دانشگاه تحقیق و انتشار یافته شاهد گویائی است بر تبحر وتسلط ایشان بر فلسفه فقه که در اصطلاح سنتی اصول الفقه عنوان داشته و دارد.

شب شیخ شهاب الدین سهروردی ـ عکس از متین خاکپور

 سهروردی ،شخصیت ،هویت و بالاخره ابعاد وجودی وی نیزاز آغاز سئوال‎انگیز بوده و شاید برای برخی کماکان چنین باشد. مناسب می‎دانم چند نقل قول از صاحب نظران گذشته و حال بیاورم تا  درجه ابهام شخصیت وی را نشان دهد.

سبط ابن جوزی می‎نویسد:

من در حلب سالها به خاطر فراگیری دانش شریف (منظور علم الهیات است) اقامت کردم.دیدم که مردم آن دیار نسبت به وی {سهروردی} اختلاف نظر دارند و هر یک درباره او به اندازه میل وخواستش سخن می‎گوید؛ برخی اورا به زندقه والحاد منتسب می سازند و بعضی معتقدند که او مردی از اهل صلاح  و دارای کرامات است.

ابن شداد می نویسد:

در حلب بودم دیدم مردم آن دیار نسبت به وی (سهروردی) اختلاف نظر دارند برخی او را پذیرفته و تصدیقش می‌کنند و بعضی او را تکفیرکرده‎اند.”

دکتر محقق داماد سپس می‎افزاید:

” اختلاف در متون فوق را مشاهده می کنید و با چنین شرائطی چنانچه حکیم اشراقی ما را چنانکه باید و شاید نشناسند و ندانند که او افزون بر حکمت اشراقی خود در علم شریعت نیز دست بالائی داشته جای شکوه و اعتراض نخواهد بود.بخصوص آن که پاسخهای داده شده از سوی وی در بازجوئی‎های قضائی که در اسناد  بجامانده چنان مشهود است که گوئی از علم شریعت چیزی نمی‎داند و لذا راه نجات را نگزیده است. برای نمونه چنین منقول است که قاضی دادگاه از وی می‎پرسد :

«تو در برخی از تصانیف خود نوشته‎ای که خداوند قادر است که پیامبر دیگری بیافریند، صحیح است؟ گفت آری نوشته‎ام .قاضی گفت این امری محال است.سهروردی پرسید دلیل بر محالیت آن چیست مگر نه این است که خداوند  قادر است بر تمام امور ممکن و این امری ممکن است؟ برغم این استدلال محکم عقلی و کلامی قاضی حکم به کفر و قتل وی صادر کرد».

استدلال فوق کاملا عقلی و محکم است .ولی علاوه برآن استدلالهای روشنی می‎توانست مطرح شود زیرا جمله‎ای که قاضی حلب به وی منتسب کرده چه دلیلی بر الحاد وکفر است؟ قاضی چرا او را کافر و مرتد دانسته است؟ انکار کدامیک از ضروریات دین است؟ لابد قاضی این جمله را مخالف  با خاتمیت پیامبرحضرت خاتم‎النبین (ص) دانسته است .درحالی که ناگفته پیداست امکان عقلی آفریدن پیامبری دیگر غیر از وقوع آن است. قاضی نادان چنین می‎اندیشیده که قول به ممکن بالذات بودن پیامبری دیگر همانند قول به ممکن بالذات بودن شریک الباری است .او نمی‎فهمد که ممکن بالذات منافات با ممتنع بالعرض ندارد.

سهروردی به آسانی می‎توانست به میدان قاضی حلب آید و از دریچه عقل و نقل اورا مجاب و اسکات نماید.چرا چنین نکرده است؟

به نظرمی‎رسد سهروردی عمق فاجعه را دریافته بود. او فهمیده بود تمسک متهم برای دفاع به استدلالات قضائی در محکمه‎ای معنی دارد که دادرسی عادلانه برقرار باشد و دادرسی عادلانه شرط نخستینش آزادی دادرس از هر گونه فشاراست.”

 و دکتر محقق چنین ادامه می‎دهد:

” به هرحال سهروردی حکیم اشراقی ایرانی ما که برغم جوانیش از چنان حکمتی برخوردار بود که پس از گذشت قرنها از مرگش از چنان جاذبه‎ای برخوردار است که گروه زیادی از پیروان ادیان دیگر  را به خود جذب کرده گرفتار و قربانی جهلی شد که من آنرا «جهل  مقدس» نهاده‎ام و فکر می‎کنم چنان جهنمی است که خدای متعال در وصف آتشش فرموده «اللتی  تطلع علی الافئد» یعنی دلها و مغزها را فرا می‎گیرد و مغز استخوان جامعه را می‎سوزاند. نمونه این آتش را ما در منطقه خودمان و کشورهای پیرامونمان ،عراق ،افغانستان ووو…بدست گروههای جاهل تکفیری آنهم جهلی که با صبغه دینی شعله‎ور است مشاهده می‎کنیم .”

سخنرانی بعدی این شب دکتر غلامرضا اعوانی بود . دکتر اعوانی به بررسی تطبیقی تاریخ‎نگاری فلسفی از دیدگاه ارسطو، هگل، سهروردی و دیگر فلاسفه پرداخت و در این بررسی تطبیقی وجوه گوناگون تفکر او را بررسی کرد و در بخشی از سخنانش چنین گفت:

“سهروردی مسلماٌ در دورانی زندگی می‎کرد که هنوز از غرب جدید و سرآمدان فلسفۀ آن چون هگل اثری نبود اما باید گفت که سهروردی حتی فلسفۀ دوران خودش را چه در یونان و چه در ایران باستان و دنیای اسلام مورد بررسی قرار داده بود و خط بطلان بر نظریه فلسفی زمانه خود که متأثر از ارسطو بوده کشیده بود و در واقع طرحی نو در فلسفه و حکمت و سیر تاریخی آن درانداخت و پایۀ مبادی حکمت الهی در فلسفه را تأسیس کرد.”

دکتر غلامرضا اعوانی ـ عکس از ژاله ستار

و سپس نوبت به دکتر نصرالله پورجوادی رسید که از « لغت موران» سهروردی سخن گفت:

” لغت موران کاملاٌ جنبۀ صوفیانه دارد و این رساله را سهروردی بنا به درخواست یکی از دوستان و یاران خود نوشته است. و موضوع آن به طور کلی سلوک راه باطن است. راهی که سالک باید طی کند تا از مکان جهات بیرون رود و به ساحت ملکوت و قرب حق تعالی برسد.

اولین تمثیلی که در این داستان به کار رفته گفتگوی چند مور است که نام رساله نیز از همان جا گرفته شده است.

این گفتگو درباره قطرات ژاله است که صبح روی برگ‎ها نشسته است. ژاله که نمود روح آدمی است و از آسمان به زمین آمده است و به صداقت طبع مایل است که به اصل خویش بازگردد.

تمثیل دوم داستان لاک پشتانی است که مرغی خوش و خط و خال می‎بینند و متحیر می‎مانن که این نوع مرغ، مرغ هوایی است یا آبی و بعد معلوم می‎شود که هوایی است . همانطور که ژاله هوایی بود. در واقع این مرغ نمود روحی است که از مکان بیرون می‎رود. “

دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از متین خاکپور

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی ، نویسندۀ کتاب « شعاع اندیشه و شهود در فلسفۀ سهروردی سخنران بعدی شب سهروردی بود که بخشی از سخنرانی خود را به « فرشته» در آثار سهروردی و تفسیر واژه‎های « ملک»، « ملکوت»،« مالک»، « مُلک» اختصاص داد. سپس دربارۀ « عالم مثال» از نظر سهروردی چنین گفت: ” همانطور که می‎دانید عالم مثال، که آن را عالم برزخ می‎نامند، مرتبه‏ای از هستی است که ماده مجرد است ولی از آثار آن برکنار نمی‎باشد . سهروردی علت وجودی عالم مثال را برخی از عقول متکافئه که آنها را عقول عرضی می‏نامند به شمار آورده است.

حکمای اسلامی مثال را به دو بخش منفصل و متصل تقسیم کرده و آنها را خیال منفصل و خیال متصل تقسیم کرده است. خیال منفصل، دنیایی است که قائم به خود بوده و از نفوس جزئیه متخیّله بی‎نیاز و مستقل است. خیال متصل به عکس خیال منفصل قائم به نفوس جزئیه بوده و پیوسته در متخلیۀ افراد آدمی ظهور می‎پذیرد. باید توجه داشت که در عالم خیال متصل احیاناً صوری به ظهور می‎رسد که نتیجه دعابت نفوس بوده و دارای ملاک و ضابطه عقلی نیست.”

دکتر دینانی در بخشی دیگر از سخنرانی خود کار سهروردی را احیاء تفکر حکمت خسروانی دانست.

دکتر  غلامحسین ابراهیمی دینانی ـ عکس از ژاله ستار

سخنران بعدی دکتر صادق سجادی بود که به کتاب « حکمه ‏الاشراق » پرداخت:

” حکمة الاشراق عنوان اثر پرآوازة شیخ شهاب الدین یحیی بن امیرک سهروردی مشتمل بر اصول دستگاه فلسفة اشراقی اوست که مصنفِ فیلسوف خود را زنده کنندة آن خوانده است.

در بارة تسمیة کتاب و نظامِ فلسفیِ موصوف در آن به حکمت اشراق، سهروردی و شارحان نامدار او با اشارات و تعابیر مختلف سخن رانده اند، همچون: حکمت به مثابه شراره های نور – شروق- به شکل شهاب های قدسی از انوار روحانیِ سماوی بر نفس، بر حسب استعداد او، وارد می شود ؛ یا چون مبتنی بر حکمت کشفی و ذوقی مشرقیان- مردمِ مشرق،سرچشمة نور- یعنی ایرانیان است، به حکمت اشراقی، یعنی ظهور و تابش انوار عقلیه بر نفس به وقتِ تجرد آن، نامبردار شده است. سفر از شرق به غرب، استعاره ای برای انتقال از عالم عُلوی به عالم سُفلی و جهان هیولانی در قصة الغربة الغربیة  هم رابطة میان حکمت مشرقی و حکمة الاشراق را نشان می دهد. آن شراره های نور-شروق- نیز همان است که حکمای کهن ایران از آن به «خُرّه» یا «فَرّه»- فیض و نور ایزدی- تعبیر کرده اند و سرچشمه های آن انوار مینوی است که بر دل حکیمْ – خسروان ایران، همچون کیخسرو وارد می شده است. جز آن، بعضی از تمثیلات و رموز حکمت اشراقی ملهم از اساطیر ایران است و این نیز پیوند لفظی و معنوی میان حکمت مشرقیان و حکمة الاشراق را تأیید می کند. اینکه سهروردی و دیگران حکمت اشراقی را حکمت خسروانی، حکمت مشارقه یا مشرقیه، فلسفة نوریه، وعلم الانوار خوانده اند، هم از اینجا بر می خیزد. سهروردی متذکر شده است که به روزگار جوانی و پیش از تصنیف حکمة الاشراق یا در فترت های میان تصنیف آن، کتابهایی دیگر برای دوستان یا به تعبیر او «اخوان» ، چون التلویحات، اللمحات؛ و به قول شهرزوری  همچنین المشارع و المطارحات؛ و به گفتة قطب الدین  علاوه بر آنها، کتابهای المقاومات، الالواح العمادیة، الهیاکل را به شیوة مشائیان تصنیف کرده و قواعد حکمت مشاء را به اجمال در آنها درج کرده است. بنابراین اشارة سهروردی به حکمة الاشراق در کتابهای دیگرش چون المقاومات، المشارع،  و اللمحات  به معنی تقدم تصنیف حکمة الاشراق بر آن کتابها نیست. اما آنچه در حکمة الاشراق آورده به شیوه ای دیگر یعنی ذوق و کشف و مشاهدة انوار است که خود آنرا نزدیکترین راه برای وصول به حقیقت، و آن کتاب را مهذب تر و منظم تر از آثار دیگر دانسته است. او همچنین آورده است که حکمت اشراقی، حاصل ریاضت های سخت و مجاهدت های پایدار و رنج آلود اوست و سپس حجت و برهان و فکر و نظر بر آن بار کرده است. قطب الدین هم از مهارت و چیره دستی شهاب الدین درحکمت بحثی و حکمت ذوقی سخن رانده است و حکمة الاشراق را جامع هر دو وجه به بهترین شیوه دانسته است؛ و البته اشاره کرده که حکمت بحثی هم در این کتاب رنگ اشراقی دارد و این همان شیوه ای است که حکیمان بزرگ متقدم، که خود در زمرة اصفیا و اولیاء و انبیاء بوده اند، آنرا بنیاد کرده اند. بدین سبب حکمةالاشراق ، گویی گنجی نهان و درّی ناسفته و نگینی بی رکاب است که از غایت ایجاز به اعجاز پهلو می زند .

دکتر سید صادق سجادی ـ عکس از ژاله ستار

باید گفت بسیاری از مباحث و نکات فلسفة اشراقی مندرج در کتاب حکمة الاشراق در دیگر آثار سهروردی نیامده است؛ یا اگر بعضی از آن به ندرت در کتابهایی چون التلویحات آمده است، غالباً به زبان و بیان و شیوة دیگر، بر اساس حکمت بحثی مطرح شده است. چنانکه مباحث مربوط به حقیقت نور، نور الانوار و فعل آن، انوار قاهره و ترتیب الوجود در حکمة الاشراق ، مشابه مباحث مربوط به واجب الوجود، مبادی و غایات و ترتیب وجود و کیفیت فعل آن در التلویحات است، ولی آن مبتنی بر دیدگاههای اشرقی، و این یکی بر اساس حکمت مشائی است.یا آنچه زیر عنوان اعتبارات عقلی و جوهر و عرض در حکمة الاشراق آمده است ، با آنچه در بارة جوهر و عرض و مقولات و اثبات عرضیت بعضی و جوهریت بعضی دیگر در المشارع دیده می شود، واجد همان نسبت است. البته بعضی نکات و قواعد اشراقی، مانند قاعدة امکان اشرف در حکمة الاشراق  به تفصیل  و در التلویحات به اجمال تمام و با بیانی دیگرآمده است.

      از بعضی اشارات شهاب الدین سهروردی پیداست که حکمة الاشراق را مهمترین اثر خود، و حاصل القاءات و الهامات روح القدس، و مشتمل بر «حکمتی شگفت و عاری از تکلف» که فطرت آدمی به درستی آن گواهی دهد می دانسته است. به همین سبب «اخوان» را به صراحت توصیه کرده که آنرا از دسترس کسانی که ارزش آنرا نمی شناسند و عمق معانی آنرا در نمی یابند، دور نگاه دارند، و جز به کسانی که محب نور الهی اند و در فلسفة مشایی و علوم ارسطویی هم کامل شده اند، ندهند.

     سهروردی یادآور شده است که حکیمان چند دسته اند: حکیمِ بحاثِ متألّه، حکیم متوغل در تألّه و دور از حکمت بحثی؛ حکیم بحّاث که اهل تأله نیست؛ حکیم الهی متوغل در تأله و متوسط یا ضعیف در بحث؛ حکیم بحّاث و متوسط یا ضعیف در تأله. از این میان اگر حکیمی متوغل در حکمت الهی و هم متبحر در حکمت بحثی شناخته آید ، ریاست جهان باید از آنِ او باشد که خلیفة الله است؛ و اگر یافت می نشود، حکیم متألّهِ متوسط در بحث؛ و اگر او نیز پیدا نگردد، حکیمی که فقط متوغل در تألّه است. باید دانست که عرصة خاک هیچگاه از حکیمِ متألّه تهی نیست و از اینرو حکیم متوغل در بحث و دور از تألّه سزاوار ریاست جهان نیست. مراد از ریاست جهان، نه استیلای به قهر و زور، بلکه چیرگی آشکار {مانند کیومرث و فریدون و کیخسرو} یا نهان { دیگر حکیمان متأله مشهور یا گمنام} بر نفس و روح جهان است؛ و او همان است که جملة خلق او را «قطب» می خوانند. بهترین طالبان حکمت هم کسانی اند که هر دو وجه حکمت الهی و بحثی را می جویند.

     سهروردی  کتاب حکمة الاشراق را به ابواب و فصول متعدد زیر عناوین مخصوص و البته مرتبط با نظام فلسفی خود تقسیم کرده است.«قسم» اول کتاب، در بارة «ضوابط فکر» یعنی منطق مشتمل بر ۳ مقاله به مباحثی چون دلالت لفظ بر معنی،تصور و تصدیق، ماهیت، فرق میان اعراض ذاتی و غریب، وجود کلی در خارج، نقد قاعدة مشایی در تعریفات، حجت ها و مبادی آن، بحث در اقسام و جهات قضایا، بخصوص نظریة قضیة ضروریة بتاته که از ابداعات سهروردی است ، انواع قیاس، تمثیل، برهان های انِّی و لِمّی، و نقد این قاعده که همة قضایا به موجبة ضروریه باز می گردد، اختصاص یافته است. در بارة مغالطات و بعضی قواعد اشراقی و نقد بعضی قواعد مشایی در آن، بحث در مقومات شیء، بحث در صورت و هیولی، ابطال جوهر فرد، مُثُل، جواز صدور بسیط از مرکب، ابطال جسمانیت شعاع، از جمله دیگر مباحث قسم اول است.

«قسم» دوم از حکمة الاشراق در انوار الهیه و نورالانوار و مبادی وجود و ترتیب آن، شامل ۵ مقاله است. او در این مقالات  در بارة حقیقت نور و ظلمت، احتیاج جسم در وجود به نور مجرد، اقسام نور، اختلاف انوار مجرده به نقص و کمال نه به نوع ؛ صدور معلول واحد از واحد حقیقی، کیفیت صدور کثرت از نورالانوار، توجه قهری هر نور عالی به نور سافل و محبت هر نور سافل به عالی، ارباب انواع، علم خدا به قاعدة اشراقی، قاعدة امکان اشرف، کیفیتِ فعلِ نور الانوار قاهره و تکمله ای در بارة حرکات عُلوی، ازلیت فعل نور الانوار، قِدَمِ عالم و حرکات دوریة تامة افلاک، ازلیت زمان و مکان، و جعل ماهیت ، و نیز مباحثی چون حواس پنچگانة ظاهره، تغییر در کیف نه در صور جوهریه، نسبت میان نفس ناطقه و روح حیوانی، نا منحصر بودن حواس باطن به پنج حس، حقیقت صور مرایا و تخیل سخن رانده است.

scan

      تا آنجا که می دانیم ظاهراً نخستین ترجمة فارسی حکمة الاشراق به قلم فرزانه بهرام پسر فرشاد،  معروف به کوچک بهرام (متوفای ۱۰۴۸ق)  و شاگرد آذر کیوان صورت پذیرفته بوده است. صاحب دبستان المذاهب در این باره آورده که بهرام « تصانیف شیخ اشراق شهاب الدین مقتول که در حکمت اشراق واقع شده، به پارسیِ معروفِ تازی آمیز ترجمه کرده» بوده است.

محققان به ترجمه ای از حکمة الاشراق به زبان سنسکریت هم اشاره کرده اند و گفته اند که مورد استقبال زردشتیان هند قرار گرفته بوده است.

ترجمه ای هم به زبان اردو از حکمة الاشراق همراه با خلاصه ای از شرح قطب الدین، به قلم مولوی میرزا محمد هادی (متوفای۱۳۵۰ق) به سال ۱۳۴۴ق/۱۹۲۵م در حیدر آباد دکن به چاپ رسیده است.

حکمة الاشراق به قلم هانری کربن به زبان فرانسه نیز ترجمه و منتشر شده است. حسین ضیایی و جان والبریج هم آنرا به انگلیسی ترجمه و چاپ کرده اند.

   اما ترجمة فارسی این اثر به زبان فارسی به قلم شادروان دکتر سید جعفر سجادی نخستین بار در تهران به سال ۱۳۵۵ش منتشر شد و تا کنون بیش از ده بار به چاپ رسیده است.

بحث در بارة امکان ترجمة دقیق آثار فلسفی، مخصوصاً آثار فیلسوفانِ مؤسس، به گونه ای که همة جوانب اندیشة مندمج در آثار آنها را به زبان مقصد بازگرداند، بحثی تازه نیست. بعضی ترجمه های مکرر یا تهذیب هایی که از ترجمه ها ی آثار فلسفی در قرن دوم و سوم هجری به عربی صورت پذیرفته است و نیز شروح متعدد بر آن ترجمه ها، مؤید این مطلب است. اما بحث در بارة ترجمة دقیق آثار فلسفة اروپایی به زبان فارسی در دهه های اخیر، به دنبال ترجمة بعضی از آثار فیلسوفان اروپایی یا تواریخ فلسفة غرب وجوهِ نظریِ دیگر را مطرح می کند وحتی بعضی آنرا نا ممکن می دانند، که اینجا از آن بحث نتوان کرد؛ در حالی که ترجمة آثار فلسفة اسلامی از عربی به فارسی از وجوه مختلف با ترجمة آثار فلسفی از زبانهای اروپایی غیر قابل قیاس است. چه قطع نظر از آمیختگی زبان فارسیِ عمومی با واژه ها و ترکیبات و حتی تعبیرات عربی، وجود بعضی آثار درجه اول فلسفی به زبان فارسی از قرن چهارم هجری به این سوی مشتمل بر بسیاری از اصطلاحات و تعبیرات فلسفی به فارسی و عربی که نخستین بار در برابر اصطلاحات یونانی آنها قرار داده شد و به تدریج هم انبوهی اصطلاح در فلسفة مابعد الطبیعه و حکمت عملی و عرفان نظری اصالتاً وضع گردید، موجب شد تا همة کسانی که به تحصیل این دانشها متمایل می شدند، با اصطلاحات و تعبیرات عربی آن مأنوس شوند و بر اثر تدقیق و مطالعات عمیق به فهمِ کنه مافی الضمیر فیلسوفان و متکلمان و متفکران عصر اسلامی نزدیک شوند. بنابراین دشواری ترجمة آثار فلسفی مهم از عربی به فارسی، اگر به قلم اهل فن و اصطلاح صورت پذیرد، کمتر در فهمِ اصطلاحات و باز گرداندن متن به زبان مقصد است، مگر فیلسوف معنایی نو از اصطلاحی رایج اراده کند یا کلمه و ترکیبی برای افادة فکر خود وضع نماید. دشواری ترجمه غالباً به سبب اختلافی است که در تحلیل و تفسیر متن و مراد فیلسوف، میان شارحان و فیلسوفان و متفلسان در آن متون وجود دارد. این معنی در بارة ترجمة آثار فیلسوفان مؤسس، که اختلاف در درک و تفسیر اندیشه های آنها بیشتر است، بارز تر است.

دکتر سید جعفر سجادی

از سوی دیگر آشنایی متفکران قلمرو اسلام با آثار و آراء فیلسوفان یونانی و اسکندرانی سابقه ای بس کهن دارد و زوایای آن آثار و آراء طی قرنها مورد تحلیل و شرح و تدقیق قرار گرفته است؛ در حالی که توجه به نظام فلسفی اشراقی نسبتا متأخر تر است. سهروردی خود در قرن ششم می زیسته و ظاهرا نخستین شرح حکمة الاشراق او به قلم شهرزوری متوفای بعد از ۶۸۷ق، پدید آمده است؛ولی چندان آوازه ای نیافته بوده تا قطب الدین شیرازی متوفای ۷۱۰ق آنرا شرح کرد. با این همه آثار سهروردی و شرح بسیار مهم قطب از پایان قرن نهم و اوایل قرن دهم مورد توجه قرار گرفت. با این تفاصیل ترجمة آثار شیخ اشراق، مخصوصاً حکمة الاشراق به زبان فارسی دشواری های مخصوص داشته است که قسمتی مهم از آن دشواریها در فهم متن و اختلاف در شرح آنها را مرحوم پدرم دکتر سجادی کوشیده است در حواشی ترجمة خود بازنماید. از آنجا که جملة ترجمه ها از زبانی به زبان دیگر، مخصوصاً آثار متَرجَم فلسفی به لحاظ لفظ و معنی و زبان و بیان، محل نقد و ایراد تواند بود، این اثر هم از آن معنی مستثنی نیست و من خود اگر فرصتی دست دهد، بعضی از آثار ایشان و از جمله همین ترجمه را تهذیب خواهم کرد. اما در عین حال باید تأکید کرد که یقیناً قسمت عمده ای از توجه و اقبال اهل فلسفه و دوستداران حکمت اسلامی و ایرانی به آثار سهروردی و حکمة الاشراق، در کنار چاپهای منتقح هانری کربن و دکتر نصر، همین ترجمة فارسی آن بوده است که موجب تحقیق و تألیف و تصنیف دهها اثر گرانبها در بارة آراء و افکار سهروردی و همین کتاب حکمة الاشراق او شده است. چاپهای متعدد این ترجمه، گواه این اقبال و تأثیر آن بر جریان سهروردی شناسی است.

آخرین سخنران این مراسم دکتر نجفقلی حبیبی بود که چنین گفت:

به نظر من سهروردی اهمیتش در این است که مجموعه دانش و فرهنگ زمان خودش را درهم ادغام و تلفیق کرد و به خدمت گرفت.

سهروردی دیدگاه بسیار گسترده‎ای داشت. سهروردی بیان می‎کند که روح انسان از سلسله انوار الهی است و وظیفۀ اوست که یک انعکاس داشته باشد به منبع خودش. در تفکر سهروردی پس از آیین اسلام، آیین زرتشت از اهمیت والایی برخوردار است.

قطعاٌ کتاب مقدس عهد عتیق و جدید و کتاب‎های آیین‎های دیگر را خوانده بوده است.

دکتر نجفقلی حبیبی ـ عکس از ژاله ستار

من در اینجا جمله‎ای را از یکی از آثار سهروردی نقل می‎کنم که می‎گوید:« اندیشه ایرانی قطره‎ای بود که من آن را به دریای مواج تبدیل کردم.» این جمله شبیه شعر فردوسی است که می‎گوید:

 رستم یلی بود در سیستان

منش کردمش رستم دستان

به اعتقاد من سهروردی در وهله اول یک فیلسوف است و نه یک متفکر.در واقع می‎توانیم بگوییم که سهروردی شهامتش در شکستن مرزهای حاکم فلسفی روزگار خود فوق‎العاده بالاست. خودش لغت می‎سازد و ابایی ندارد که این اصطلاحات چندان به مذاق و فضای روزگار خودش خوش نیاید.

مسئله دیگری که سهروردی به آن می‎پردازد مسئله نجات انسان است . او می‎نویسد که روح انسان از سلسله انوار الهی است و وظیفۀ او این است که یک انعکاس داشته باشد به مبداء خودش.”

از دکتر داریوش شایگان که در شب سهروردی شرکت کرده بود نظرش را پرسیدم . دکتر شایگان گفت : « همانطور که در کتاب آفاق تفکر معنوی در اسلام ایرانی نوشتم جسارت سهروردی در این است که با حضور خود برگشت گذشته به صورت آینده را موجب شد. به نظر من مجموعه آثار سهروردی یک پیام و هدف بیشتر ندارد و آن زنده کردن حکمت الاهی ایران باستان در ایران اسلامی است به هر قیمتی که شده، کتاب‎های سهروردی علیرغم مرگ زودرس او اهمیتی خاص دارد. چهار قرن پیش از فیلسوف بزرگ بیزانتی، ژه میست پله تون، سهروردی برای نخستین بار نام‎هایی چون افلاطون و زرتشت را به صورت یک متافیزیک اشراق که مُثل افلاطونی در آن به زبان فرشتگان مزدایی بیان شده‎اند، در آثار خود با هم می‎آورد.

دکتتر داریوش شایگان ـ عکس از ژاله ستار

در پایان این شب از شبهای بخارا، محمود محمدی، نماینده شورای شهر سهرورد از کوشش‎های این شورا برای تأسیس بنیاد فرهنگی علمی و پژوهشی سهروردی یاد کرد و از مسئولان و علاقمندان درخواست کمک و حمایت بیشتر کرد.

برپایی نمایشگاهی از آثار شیخ اشراق و تألیفاتی که به آثار وی می پردازد از دیگر برنامه های جنبی این مراسم بود.

دکتر عنایت الله مجیدی، دکتر علی قیصری، صفدر تقی زاده، منوچهر سادات افسری، جمشید ارجمند، فیروز سیار، ترانه خانلری ، شهین اعوانی، دکتر ژاله آموزگار، ناهید توسلی، هایده لاله، فریده زندیه، حامد فولادوند، قدرت الله مهتدی، گلبرگ برزین، دکتر توفیق سبحانی از دیگر حاضران در شب شیخ اشراق بودند.

شب شیخ شهاب الدین سهروردی ـ عکس از ژاله ستار


[1] .ابویوسف ،الخراج ، صص ۳، ۱۰۶-۱۰۷

جشن صد و یک سالگی دکتر منوچهر ستوده فرخنده ومبارک که تنها کتاب ده جلدی ازآستارا تاآستاربادتاریخ کاملی از گیلان ومازندران د ر دسترس هر پژوهنده ای قرار داده و تازه قطره ای از بحری است

جشن صد و یک سالگی دکتر منوچهر ستوده

امروز بعد از ظهر( ۲۶ تیر ماه ۱۳۹۳)  در باغ گلور در سلمان شهر مازندران ، جشن یکصد و یکمین سال زادروز دکتر منوچهر ستوده توسط مجله بخارا و با حضور گرومی از دوستداران وی برگزار شد.

image-2

در این مراسم، ابتدا علی دهباشی یاد و خاطره دوستان شصت ساله دکتر ستوده، ایرج افشارو باستانی پاریزی را گرامی داشت و سپس از ۴۰ سال دوستی و آشنایی با منوچهر ستوده سخن گفت. و پس از آن علی امیری گزارشی از فعالیت‎های نویسندگی و پژوهشی دکتر ستوده ارائه کرد و گفت در سال آینده دو کتاب دکتر ستوده که با همکاری وی به انجام رسیده منتشر خواهند شد: کتاب « زبان فارسی مردم تهران قدیم» و « بازی‎های قدیم ایران» . و نیز قلمی مزین به تصویر دکتر ستوده از سوی بازرگانی گلستانی به وی اهدا شد.

و سپس دکتر ستوده ضمن تشکر از دوستان خود، یکی از سروده هایش را خواند.

image-4

image-5

کتاب‎شناسی دکتر منوچهر ستوده/ دکتر عنایت الله مجیدی ـ به نقل از بخارا ۹۳ خرداد و تیر ۱۳۹۲

۱) کتابها:

(تألیف، تصحیح).

۱۳۳۲

۱) فرهنگ گیلکی. با مقدمة پورداود. تهران. نشریة انجمن ایرانشناسی، چهارده + ۲۷۲ ص+   ۳ صفحه تصویر تا شده.

۱۳۳۵

۲) گوهرنامه (تألیف محمدبن منصور)، تصحیح منوچهر ستوده، تهران، فرهنگ ایران‌زمین، ج۴، ص ۱۸۵-۳۰۲٫

۳) فرهنگ‌ کرمانی، تهران. فرهنگ ایران زمین،۶+۲۱۲ ص. (انتشارات ش۴).

۴) فرهنگ بهدینان. گردآوری جمشید سروش سروشیان؛ با مقدمة ابراهیم پورداود؛ به کوشش منوچهر ستوده، فرهنگ ایران‌زمین، نشریة شمارة ۳، ۲۱۹ ص.

ـــــــــــــ چاپ سوم، ۱۳۷۰، دانشگاه تهران، ۲۱۸+۲۸+۸ ص. (انتشارات ش۱۶۴۶).

 ۱۳۴۰

۵) نصف جهان فی‌تعریف الاصفهان، تألیف محمد مهدی بن محمد رضا الاصفهانی؛ به تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. اصفهان. کتابفروشی تائید ـ تهران، امیرکبیر،۱۳۴۰٫ ع+۳۷۲ ص.

۶) فارسی برای انگلیسی زبانان، کتاب اول، تهران، مرکز، مطالعة تمدن و فرهنگ ایران وابسته به دانشکدة ادبیات و علوم انسانی، ۱۸۲ص.

ـــــــــــــ چاپ چهارم.تهران، ۱۳۵۴٫

۷) حدود العالم من المشرق الی المغرب، که به سال ۳۷۲ هجری قمری تألیف شده است، به‌کوشش منوچهر ستوده. تهران، ۲۵۵+۱۰ص. (انتشارات ش۷۲۷).

ـــــــــــــ چاپ دوم، تهران، طهوری، ۱۳۶۲٫ ۲۵۲+۱۰ص. (زبان و فرهنگ ایران، ش۹۸).

Book-1

۱۳۴۱

۸) مهمان‌نامة بخارا ( تاریخ پادشاهی محمد خان شیبانی)، فضل الله‌ روزبهان خنجی به اهتمام منوچهرستوده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ش۱۴۰،۴۰۲+۳۴ ص.

ـــــــــــــ  چاپ دوم ،۱۳۵۵٫

۱۳۴۲

۹) جغرافیای اصفهان، جغرافیای طبیعی و انسانی و آمار اصناف شهر، بقلم میرزا حسین پسر محمد ابراهیم تحویلدار اصفهانی، بکوشش منوچهر ستوده، تهران، دانشگاه تهران، دانشکدة ادبیات، مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، ۱۴۷ص. جدول. (انتشارات ش۱۰، دفترهای مونوگرافی ش۳).

۱۰) فرهنگ سمنانی ـ سرخه ای ـ لاسگردی ـ سنگسری ـ شهمیرزادی،  ج ۱، تهران، دانشگاه تهران، ۴۲۷+۱۶ص.(انتشارات ش۸۸۳).

۱۳۴۴

۱۱) فارسی برای انگلیسی‌زبانان. کتاب دوم، تهران، دانشگاه تهران، ۱۵۱+۸ ص.(انتشارات ش۱۰۲۵).

Book-2

۱۲) احیاء الملوک، شامل تاریخ سیستان از زمان سلطنت شاه علی‌‌ تا سال هزار و بیست و هشت هجری قمری، از شاه حسین‌ بن غیاث‌الدین‌ محمد، به‌اهتمام منوچهر ستوده. تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۶۱۷+ ۴۷ ص. مصوّر. (انتشارات ش۲۳۲- مجموعة متون فارسی، ش۳۵).

۱۳۴۵

۱۳) عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات. محمد بن محمود طوسی، به‌اهتمام منوچهر ستوده، طهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵ش، ۷۱۱ص. (انتشارات ش۲۶۶ـ مجموعة متون فارسی، ش ۲۷).

۱۴) قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز، تهران، دانشگاه تهران، ۱۹۶+۸ ص+ ۷۰گراور، (انتشارات ش ۱۰۹ـ گنجینة تحقیقات ایرانی، ش ۴۵٫)

ــــــــ چاپ دوم، تهران، کتابخانة طهوری، ۱۳۶۲، ۱۹۶+۸ص. (زبان و فرهنگ ایران، ش۹۹).

۱۳۴۷

۱۵) تاریخ گیلان و دیلمستان، تألیف ظهیرالدین‌ بن نصیرالدین مرعشی؛ با تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده.تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۶۰۶ ص.(انتشارات ش۴۶ـ منابع تاریخ و جغرافیای ایران،ش۱۵).

ـــــــــــــ  چاپ دوم، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۶۴،۵۵۶+۹ص.

۱۳۴۸

۱۶) تاریخ رویان. تألیف مولانا اولیاء الله آملی. تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۲۸۴ص.(انتشارات ش ۶۴- منابع تاریخ و جغرافیای ایران، ش۲۲).

۱۳۴۹

۱۷) تاریخ گیلان: وقایع سالهای ۱۰۳۸-۹۲۳هجری قمری، تألیف ملا عبدالفتاح فومنی گیلانی، به تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. تهران، بنیاد فرهنگ ایران،۳۸۴+۲۳ص. (انتشارات ش ۹۲ ـ منابع تاریخ و جغرافیای ایران، ش۳۱).

۱۸) از آستارا تا استارباد، آثار و بناهای تاریخی گیلان بیه پس.ج۱،بخش۱، تهران انجمن آثار ملی، ۶۵+۵۸۹ ص (انتشارات ش۷۰).

ـــــــــــــ چاپ دوم، تهران، آگاه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی،۱۳۷۴(گنجینة ایران ش۱۱ـ۷۰).

۱۳۵۱

۱۹) ازآستارا تا استارباد. شامل آثار و بناهای تاریخی گیلان بیه پیش. ج۲، تهران، انجمن آثار ملی، ۶۰+۷۸۰ص،(انتشارات ش۸۹).

ـــــــــــــ چاپ دوم، آگاه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ش۸۹ (گنجینة ایران ش۱۲)، ۱۳۷۴٫

۱۳۵۲

۲۰) تاریخ مازندران. تألیف ملا شیخعلی گیلانی؛ تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۴۲+۱۷ص. (انتشارات ش۱۷۲ـ منابع تاریخ و جغرافیای ایران،ش۵۹).

۲۱) تاریخ خانی. تألیف علی بن شمس الدین بن حاجی‌حسین لاهیجی. تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۴۶۲ص، (ش۱۶۶).

۱۳۵۳

۲۲) هفت کشور. از مؤلفی ناشناخته. تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. تهران بنیاد فرهنگ ایران، ۱۷۴ص، (انتشارات ش۱۹۱).

کوشکک لورا ـ جمعه 5 تیر 83 پروفسور ریچارد  فرای، منوچهر ستوده ـ بهرام افشار و مجید مهران ، نیکو ـ ایرج افشار و علی دهباشی

1354

23) از آستارا تا استارباد. شامل اسناد تاریخی گرگان، ج۶، گردآوری منوچهر ستوده و مسیح ذبیحی. تهران، انجمن آثارملی، ۷۱۵+۴۷ص، (انتشارات ش ۱۱۸).

ـــــــــــــ چاپ دوم، ۱۳۷۷،انتشارات ش۱۸۳، سری گنجینة ایران، ش۱۷٫

۲۴) از آستارا تا استارباد. شامل اسناد تاریخی گرگان، ج ۷، به‌کوشش ستوده و مسیح ذبیحی. تهران، انجمن آثار ملی،۲۸+۷۰۳ص، (انتشارات ش ۱۱۹).

ـــــــــــــ چاپ دوم،۱۳۷۷، ۶۹۵ ص.

۱۳۵۵

۲۵) از آستارا تا استارباد. شامل آثار و بناهای مازندران غربی، ج۳٫ تهران، انجمن آثار ملی، ۴+۸۳۳+۸ ص، (انتشارات ش۱۳۰).

ـــــــــــــ چاپ دوم، آگاه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۷۴ (گنجینة ایران۱۲ ـ ش۱۳۰).

۱۳۵۶

۲۶) فرهنگ سمنانی، امثال و اصطلاحات و اشعار. (مجلد دوم) تهران، وزارت فرهنگ وهنر، مرکز مردم شناسی ایران، انتشارات ش۱۶، سی+۲۴۱ص.

۲۷) تاریخ خاندان مرعشی مازندران، تألیف میرتیمورمرعشی، تصحیح منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، (انتشارات ش۲۵۰ـ منابع تاریخ و جغرافیای ایران۵۶)، ۳۹+۴۷۹ص.

ـــــــــــــ چاپ دوم. تهران، انتشارات اطلاعات،۱۳۶۴٫

۱۳۵۸

۲۸) صیدنه، تألیف ابوریحان بیرونی؛ ترجمة فارسی نیمة اول قرن هشتم هجری. از ابوبکربن علی‌بن عثمان کاشانی؛ به‌کوشش منوچهر ستوده و ایرج افشار. تهران [سازمان خدمات اجتماعی ،۱۱۵۶+۳۹ص].

۱۳۶۵

۲۹) فرهنگ نائینی. تهران، مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۷+۲۸۳ص.

۱۳۶۶

۳۰) از آستارا تا استارباد. شامل بناها و آثار تاریخی مازندران ‌شرقی. ج۴، بخش ۱و۲، تهران، وزارت فرهنگ‌ و‌ ارشاد اسلامی ـ ادارة کل تبلیغات و انتشارات، ۷+۶+۱۲۵۷ص، دوجلد.

ـــــــــــــ چاپ دوم، آگاه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۷۵ (گنجینة ایران ۱۴ـ ش۱۶۳).

Bukhara 93

۱۳۶۷

۳۱) استوناوند، دژی که سه هزار و هشتصد سال از عمر آن می‌گذرد، گردآوری منوچهر ستوده، محمد مهریار، احمد کبیری. تهران، مؤسسه فرهنگی جهانگیری، ۱۷۹+۱۱ص. مصور، عکس، شکل، نقشه.

۳۲) تاریخ بدخشان. تألیف میرزا سنگ محمد بدخشی؛ و تتمة‌ تاریخ بدخشان، تألیف میرزا فضل علی بیک سرخ افسر در وقایع سالهای ۱۰۶۸ـ ۱۳۲۵ هجری قمری؛ با تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. تهران، مؤسسه فرهنگی جهانگیری،۱۲۰+۳۱ ص.

۳۳) تاریخ بنادر و جزایر خلیج فارس، تألیف محمد ابراهیم کازرونی متخلص به نادری، در زمان محمد شاه قاجار ۱۲۵۰تا ۱۲۶۴ قمری. با تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده، تهران، مؤسسه فرهنگی جهانگیری،۱۷۷+۱۱+۱۹ص. عکس خارج از متن.

۳۴) سفرنامة بنادر و جزایر خلیج فارس، از مهندسی ناشناخته. در زمان محمد شاه قاجار ۱۲۵۰تا ۱۲۶۴قمری. با تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. تهران، مؤسسة فرهنگی جهانگیری، ۱۲+۱۲۲ص.

۳۵) راهنمای قطغن و بدخشان، محمد نادر خان، با تصحیح و تحشیة‌ منوچهر ستوده. تهران مؤسسة فرهنگی جهانگیری، ۳۵+۴۰۶ص، نقشه.

۳۶) روزنامة سفر گیلان دستخط ناصرالدین شاه قاجار، با تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده. تهران، مؤسسه فرهنگی جهانگیری، ۱۴۴+۳۰ ص، مصور.

۱۳۶۸

۳۷) آثار و احیاء (متن فارسی دربارة فن کشاورزی). اثر رشید الدین فضل الله همدانی؛ به‌اهتمام منوچهر ستوده و ایرج افشار. تهران، مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه‌ مک گیل با همکاری‌ دانشگاه تهران، ۲۳۱+۵+۷۹+۶+ی ص. (مجموعة تاریخ علوم در اسلام ـ ش۴).

۴-۱۳۷۱

۳۸) جغرافیای تاریخی شمیران،  دوجلد، تهران،  مؤسسه مطالعات  و تحقیقات فرهنگی(پژوهشگاه) وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ۱۲۶۹+۴۶ ص (انتشارات ش۶۷۱ و۷۲۴).

۱۳۷۵

۳۹) کتابه‌های حرم مطهّر حضرت معصومه علیه‌السلام و حظیره‌های اطراف آن. قم، کتابخانة حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی، ۱۸۸+۲۳ص، مصور.

۴۰) ازآستارا تا استارباد. آثار و بناهای‌تاریخی گرگان. ج۵، بخش۲، تهران، آگاه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۲۳۸ص، دوجلد.

۱۳۷۶

۴۱) مجمل رشوند، (شرح وقایع و گزارشهای تاریخی منطقة رودبار الموت و نواحی اطراف آن و قزوین در سالهای۱۲۷۱ـ۱۲۷۶ هـ .ق) تألیف محمد علی خان رشوند؛ با مقدمه، تصحیح و تحقیق منوچهر ستوده ـ عنایت‌الله مجیدی، تهران، دفتر نشر میراث مکتوب آینة میراث؛ ۴۱۵+۵۶ ص، (مصور، نمونه، نقشه، میراث مکتوب ش ۲۰ـ تاریخ و جغرافیا، ش۶).

Sotoodeh

۱۳۷۷

۴۲) ظفرنامة خسروی، شرح حکمروایی سید نصرالله  بهادرخان سلطان بن حیدر (۱۲۷۷ـ۱۲۴۴ق) در بخارا و سمرقند. از مؤلفی ناشناخته، به تصحیح و تحشیة منوچهر ستوده، با مقدمة اسماعیل رحمت‌اف، تهران، دفترنشرمکتوب، آینة‌میراث، ۲۶۳ص، (انتشارات ش۵۳، میراث ماوراءالنهر، ش۳).

۱۳۷۹

۴۳) از آستارا تا استارباد. ج۸، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ، چهل و هشت + ۷۱۹ص (انتشارات ش۲۱۲).

۱۳۸۰

۴۴) از آستارا تا استارباد. ج۹، تهران انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، سلسله انتشارات ش۲۲۶- سری گنجینة ایران، ش ۳۵،۴۲۱+۷۸ ص.

۴۵) از آستارا تا استارباد. ج۱۰، تهران انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، سلسله انتشارات ش۲۳۶- سری گنجینة ایران، ش۳۶،۳۲۴+۳۱ ص.

۴۶) تاریخ راقم سمرقندی. تصحیح منوچهر ستوده، تهران، موقوفات افشار،۱۳۷۸، ۲۵۰ص.

۱۳۸۳

۴۷) اسناد پادُریان کرملی، بازمانده از عصر شاه عباس صفوی، تهران، دفتر نشر مکتوب،۲۲+۳۳۸+۶  ص.

۱۳۸۴

۴۸) دیوان امیر پازواری. تصحیح و ترجمه منوچهر ستوده و محمد داودی درزی کلایی. تهران، رنسانس، ۳۶۸ص.

۴۹) آثار تاریخی ورارود و خوارزم. سه جلد – کلیات . تهران، بنیاد موقوفات افشار

۱۳۸۵

۵۰) نامنامه ایلات و عشایر و طوایف (ایران تاریخی و فرهنگی) جلد اول، تهران، مرکز دائره‌ًْالمعارف بزرگ اسلامی.

sotodeh

۱۳۸۸

۵۱) اسناد خاندان خلعتبری. قم، مجمع ذخائر اسلامی.۱۸۸ص.

۱۳۸۹

۵۲) البرزکوه. تهران: بنیاد موقوفات محمود افشار، ۳۲۸ص.

۱۳۹۰

۵۳) فهرست اسناد تاریخی مالجان ( از توابع سیاهکل- گیلان) از دورة صفویه تا دورة قاجاریه. به کوشش منوچهر ستوده – علی امیری. قم: مجمع ذخائر اسلامی، ۱۰۸+۴۴ ص.

۵۴) ره آورد ستوده (یادداشتهای دکتر منوچهر ستوده) به کوشش مصطفی نوری. تهران، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ۵۱۶ ص.

۱۳۹۱

۵۵) اسناد گزارش‌های پراکنده حکام ولایات ایران، ( مربوط به دربار قاجاریه) به کوشش منوچهر ستوده- علی امیری. تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی. ۲۰۶ص.

۲) مجله ها

۵۷-۱۳۳۲

۵۶) فرهنگ ایران‌زمین. بنیادگذاران: دانش پژوه، ستوده، مقربی، زریاب خوئی، افشار، تهران،۱۳۳۲-۱۳۷۵ (۲۹دوره)

۳)مقالهها، مقدمهها به فارسی:

۱۳۱۴

۶۰) «بادهای گیلان». تهران، ایران کوده، ش۳ (مرداد ۱۳۱۴ یزدگردی) ص ۲۲ـ۲۳٫

ـــــــــــــ نشریة انجمن ایرانشناسی( جشن سده) به اهتمام پورداود، ۱۳۲۴،۱۱۷ ص.

۱۳۱۵

۵۷) «مطالعات تاریخی و جغرافیائی» (مسافرت به قلعة الموت). تعلیم و تربیت، س۶ ش۶ (شهریور ۱۳۱۵) ص۴۳۶ـ۴۴۳٫

باستانی پاریزی، محمدعلی جمالزاده و منوچهر ستوده

1322

58) «آتش». نشریة انجمن رازی دبیرستان شرف. ش۱ (بهمن۱۳۲۲)ص.

۱۳۲۳

۵۹) «ما را چگونه می‌بینند»: نشریة انجمن رازی دبیرستان شرف. ش۲ (فروردین ۱۳۲۳) ص

۱۳۲۴

۶۱) «نمایش عروسی در جنگل» ( مازندران). یادگار، ج۱، ش۸ (فروردین ۱۳۲۴) ص۴۱ـ۴۳٫

۶۲) «کشتی‌گیری درگیلان». مجلة‌ ماد، ش۱(شهریور ۱۳۲۴) ص۲۴-۲۷٫

۶۳) «قلعة شمیران». روزنامة پند. ش ۱٫

۶۴) «آتش افروزی در نزد مردمان شمال ایران». انجمن ایرانشناسی جشن سده. ش ۲ (بهمن ۱۳۲۴) ص۸۴-۹۰٫

۱۳۲۵

۶۵) «ماهیهای دریای خزرکه نام گیلکی دارند». مجموعة انجمن ایرانشناسی، ش۱(مهر ۱۳۲۵)ص۱۱۲ـ۱۲۱٫

۶۶) «دولاب». مجموعة انجمن ایرانشناسی، ش۱ (مهر۱۳۲۵) ص ۱۱۱-۱۰۷٫

۱۳۲۸

۶۷) «قصران ری». یادگار، ج۵، ش۱۰، (خرداد ۱۳۲۸) ص۵۵-۶۴٫

۱۳۳۱

۶۸) «البرز». مهر، س۸، ش۲ (اردیبهشت ۱۳۳۱) ص۱۱۳-۱۱۷و ش۳ (خرداد۱۳۳۱)ص۱۶۲-۱۶۵و ش۴ (تیر۱۳۳۱) ص۲۳۰-۲۳۳٫

۶۹) «قلعة گرد کوه». مهر، س۸ ش۶(شهریور۱۳۳۱) ص۳۳۹ـ۳۴۳ و ش۷ (مهر۱۳۳۱) ص ۴۸۴-۴۹۰٫

۱۳۳۲

۷۰) «ترانه‌های گیلان». فرهنگ ایران زمین، س۱ش۱(۱۳۳۲)، ص ۴۱ـ۵۶ و ۲۷۱- ۲۸۶٫

۷۱) «امثال گیلکی». فرهنگ ایران زمین، ج۱ ش۴، (۱۳۳۲) ص ۳۶۳- ۳۷۴٫

منوچهر ستوده، هوشنگ دولت آبادی ، علی دهباشی و بابک افشار

1333

72) «امثال سمنانی». فرهنگ ایران زمین. س۲ش۱ (۱۳۳۳) ص۸۰- ۹۲٫

۷۳) «جدول تطبیق سالهای مسیحی و هجری قمری». ازکتاب ولسلی هیگ. ترجمة‌ مقدمه از منوچهر ستوده.  فرهنگ ایران زمین. ج ۲ش ۱ (۱۳۳۳) ص۲۹۳ ـ ۳۲۸٫

۱۳۳۴

۷۴) رسالة لغات «فرس قدیم» اهالی رامند. با مقدمه و تطبیق منوچهر ستوده. فرهنگ ایران زمین، ج ۳ ش ۱ (۱۳۳۴) ص ۲۲ـ۷۷٫

۷۵) «قلعة الموت (بلدة اقبال)». فرهنگ ایران زمین، ج۳ش۱(۱۳۳۴) ص ۵ ـ۲۱٫

۱۳۳۵

۷۶) «قلعة نور». یغما، س ۹ ش۳ (خرداد ۱۳۳۵) ص ۱۱۶ـ ۱۳۳ و ش۴ (تیر ۱۳۳۵) ص۱۵۹ـ۱۶۷٫

۷۷) «سپهسالار ارنگه». مردم شناسی، س۱ ش۱ ( آبان ۱۳۳۵) ص ۳۶ـ ۳۹٫

۱۳۳۷

۷۸) «ترجمة‌ غرور و تعصب». [نقد کتاب] سخن، س ۹ ش ۸ (آذر ۱۳۳۷)،ص ۸۱۲ ـ ۸۱۵٫

۷۹) «هفت اقلیم». سخن. س ۹ ش ۱۱/۱۲ (اسفند ۱۳۳۷) ص ۱۱۳۳ـ ۱۱۳۹٫

۸۰) «خوئینی» ( یکی از لهجه‌های آذری). فرهنگ ایران‌زمین. ج۶ ش۶ (زمستان ۱۳۳۷) ص ۳۲۴ـ ۳۲۷٫

۸۱) «مقدمه بر کتاب کنز الاسرار امیر پازواری»، تهران، خاقانی، ۷+۱۶۰+۱۷ص.

۱۳۳۸

۸۲) «دربارة‌ کتابهای‌ درسی». راهنمای‌ کتاب، س ۲ ش ۱ (بهار۱۳۳۸) ص۲۴٫

۸۳) «حدود متصرفات اسلامی». مکتب تشیع [سالانه]. ج۱ص۳۰۳ـ۳۴۰ (اردیبهشت ۱۳۳۸).

۸۴) «نکاتی دربارة هفت اقلیم». سخن، س۱۰ش۲ (اردیبهشت ۱۳۳۸) ص ۲۲۷ـ ۲۲۹٫

۸۵) «سفرنامة مازندران و استارباد». [تألیف رابینو، ترجمة وحید مازندرانی]. سخن، س۱۰، ش۷ (مهر۱۳۳۸) ص ۷۸۳ـ۷۸۵٫

۸۶) «فرهنگ اصطلاحات جغرافیائی». [تألیف احمد آرام و … ] سخن، س۱۰ش۹ (آذر ۱۳۳۸) ص ۱۰۱۱ـ ۱۰۱۶٫

۸۷) «اصول روزنامه نگاری». [ترجمة مهین دخت صبا]، سخن، س۱۰ش۸ (آبان ۱۳۳۸) ص۹۰۳٫

۸۸) «ترانه‌های گیلکی». سخن، س۱۰ ش۱۰ (دی ۱۳۳۸) ص ۱۰۳۴ـ۱۰۳۶٫

۸۹) «جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی». (تألیف لسترنج ترجمة محمود عرفان. راهنمای کتاب، س۲ ش۴ (دی ۱۳۳۸) ص ۵۷۶ ـ ۵۷۹٫

۹۰) «کلیات جغرافیای طبیعی» (تألیف دکتر جهانگیر صوفی)، سخن، س ۱۰ ش ۱۰ (دی ۱۳۳۸) ص ۱۱۳۲ـ۱۱۳۷٫

۹۱) «نکاتی از مقابلة حدود العالم با ترجمة انگلیسی آن». فرهنگ ایران زمین. ج۷ (بهار ۱۳۳۸) ص ۲۳۱-۲۴۶٫

۱۰۳) «شکار سو»، (نوعی شکار مرغابی). شکار و طبیعت، س۱ ش۴ ( اسفند ۱۳۳۸) ص۲۲ـ۲۵٫

۱۳۳۹

۹۲) «چاه نخجیر، جالب‌ترین شکار در پانصد سال قبل». شکار و طبیعت، ج۱ش۶ (اردیبهشت ۱۳۳۹) ص ۶۸ـ۶۹٫

۹۳) «تاریخ یزد» (تألیف جعفری، به کوشش ایرج افشار)، سخن، س۱۱ش۱ ( اردیبهشت ۱۳۳۹) ص ۱۲۴ـ۱۲۷٫

۹۴) «جامع التواریخ» (تصحیح و تحشیة محمدتقی دانش‌پژوه) سخن، س۱۱ش۲ (خرداد ۱۳۳۹) ص۲۴۰ ـ ۲۴۱٫

۹۵) «خانوادة گربه». شکار و طبیعت، ش ۸ (تیر ۱۳۳۹) ص۶۲ـ ۶۹ و ش ۹ (مرداد ۱۳۳۹)ص۵۰ ـ۵۴٫

۹۶) «الموت و لمسر» (تألیف: و. ایوانف)، راهنمای کتاب، س ۳ ش ۲ (تیر ۱۳۳۹) ص ۱۸۵ـ۱۸۹٫

۹۷) «گربة وحشی». شکار و طبیعت. ش۱۰، (شهریور۱۳۳۹) ص ۶۴ـ۶۷٫

۹۸) «شیر کوهستان». شکار و طبیعت. ش۱۱(مهر ۱۳۳۹) ص ۵۴ ـ ۵۷٫

۹۹) «ببر». شکار و طبیعت، ش۱۲ (آبان ۱۳۳۹)، ص۶۲ ـ۶۶٫

۱۰۰) «جزیرة قویون داغ». تألیف سیویج. ترجمة منوچهر ستوده. شکار و طبیعت، س۱ ش۱۳ (۱۳۳۹) ص ۶ـ۱۱٫

۱۰۱) «پرندگان بهشتی». شکار و طبیعت. ش۱۴ (دی ۱۳۳۹) ص۲۸ـ۳۳٫

۱۰۲) «عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات». شکار و طبیعت. ش ۱۵(بهمن ۱۳۳۹) ص۱۱٫

۱۰۴) «استحکامات سرزمین ایران در دوران اسلامی». مکتب تشیع، ش۳ (خرداد ۱۳۴۰) ص ۳۴۸ـ ۳۵۸٫

۱۳۴۰

۱۰۵) «جهان‌نامه» (اثر محمد بن نجیب بکران با مقدمة برشچفسکی)، راهنمای کتاب، س ۴ ش۵/۶ (مرداد ـ شهریور۱۳۴۰) ص ۵۰۱ ـ۵۰۳٫

۱۰۶) «عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات»(تألیف قزوینی). سخن، س۱۲ش۶ (مهر ۱۳۴۰) ص ۷۲۲ـ۷۲۴٫

۱۰۷) «تاریخ کرمان» (سالاریه)، تصحیح محمد ابراهیم باستانی پاریزی. سخن، س۱۲ ش۹ (دی ۱۳۴۰) ص ۱۰۸۹ـ ۱۰۹۱٫

باستی پاریزی و منوچهر ستوده ـ ژنو

1341

108) «لهجة سب سلیری». فرهنگ ایران زمین، س۱۰ (۱۳۴۱)ص۴۷۱ـ۴۷۷٫

۱۰۹) «لهجة علی آباد فریم». فرهنگ ایران زمین، س۱۰ش۴/۱ (۱۳۴۱)ص ۴۳۷ـ۴۷۰٫

۱۱۰) «جامع مفیدی»، (به کوشش ایرج افشار). راهنمای کتاب، س۵ ش۲ ( اردیبهشت ۱۳۴۱) ص ۱۶۵ـ ۱۶۸٫

۱۱۱) «جغرافیای عمومی جهان» (تألیف جسی ویلرـ ترنتون کارت، ترجمة ابوطالب صارمی) سخن، س۱۳ ش۴( مرداد ۱۳۴۱) ص ۵۱۷ـ۵۲۲٫

۱۱۲) «مجموعة فهرست مشخصّات بازرگانان». راهنمای کتاب، س۵ ش۷ (مهر ۱۳۴۱) ص ۶۲۴ـ ۶۲۸٫

۱۱۳) «جواب به نامة مترجم جغرافیای عمومی جهان». سخن، س۱۳ ش ۶/۷ (مهر ـ آبان ۱۳۴۱) ص ۷۵۳ـ ۷۵۷٫

۱۱۴) «زیرآسمان کویر». (تألیف علی اصغر مهاجر)، سخن، س۱۳ش۶/۷ (مهر و آبان ۱۳۴۱) ص ۷۹۷ـ۸۰۱٫

۱۱۵) «دورنمای خوانسار». (نوشتة فضل الله زهرائی). سخن، س۱۳ش۹/۱۰ (دی و بهمن ۱۳۴۱) ص ۱۰۸۰-۱۰۸۳٫

۱۳۴۳

۱۱۶) «مثلهای فیروزکوهی». فرهنگ ایران زمین، س۱۲(۱۳۴۳) ص ۲۴۳ـ ۲۷۲٫

۱۱۷) «شهر در بند و دیوار دربند یا سدّ یأجوج و مأجوج». یغما، س۱۷ ش۱۰ (دی ۱۳۴۳) ص ۴۴۵ـ۴۵۱٫

۱۱۸) «قرائت فارسی امروزی». ( تألیف مسعود فرزاد، محمد علی جزایری، هربرت پیتر)، راهنمای کتاب، س۷ ش۱ (پائیز ۱۳۴۳) ص۱۲۹ـ۱۳۲٫

۱۱۹) «فارسی برای آلمانی». (تألیف فرهاد سبحانی)، راهنمای‌کتاب، س۷ش۲ (زمستان ۱۳۴۳)ص ۳۷۷ـ۳۸۲٫

۱۲۰) «مقدمه». بر کتاب جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان، محمد علی ساکی، خرم آباد، کتابفروشی محمدی.

شب منوچهر ستوده ـ دوشنبه 2 خرداد 1390

1344

121) «دو کتیبة کوفی از بدربن حسنویه»، یغما، س۱۸ش۵ (مرداد ۱۳۴۴) ص ۲۴۸ـ۲۵۰٫

۱۳۴۵

۱۲۲) «تاریخ عراق (سلطان آباد، اراک)»، تألیف رضا وکیلی طباطبایی. به‌کوشش ستوده. فرهنگ ایران زمین، س۱۴(۶/۱۳۴۵) ص۳۶۳ـ۴۶۰٫

۱۲۳) «سفرنامة طوالش ابونصر میرزا حسام السلطنه». (به کوشش ابراهیم صفائی). راهنمای ‌کتاب، س۱۱ش۳-۱ (خرداد ۱۳۴۶) ص۳۶ـ ۳۸٫

۱۳۴۶

۱۲۴) «پیشرو ادب یا مقدمة الادب». (تألیف زمخشری،گردآورنده و پیراسته محمد کاظم امام). راهنمای کتاب، س۱۰ ش۴ (آبان ۱۳۴۶) ص۳۸۱ـ ۳۸۹٫

۱۳۴۷

۱۲۵) کتیبه‌های کوفی در کاخ سلطان مسعود‌ ‌سوم(تألیف بمباچی)، راهنمای کتاب، س۱۱ش۲-۱ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۴۷) ص ۵۹ ـ۶۱٫

۱۲۶) «بحرنصاب». راهنمای کتاب، س۱۱ ش۶ (شهریور ۱۳۴۷) ص ۲۹۸ـ ۳۰۳، (دربارة بحرالانساب).

۱۲۷) «کتابشناسی حاشیة‌ دریای خزر». در کتاب از آستارا تا استارباد»، ج۱، بخش۱، تهران، انجمن آثار ملی، ص بیست و یک ـ شصت و پنج .و مجلد دوم ۱۳۵۱،ص پنجاه و یک الی پنجاه و هفت.

۱۳۵۰

۱۲۸) «فرهنگ مردم سروستان»، ( از صادق همایونی): راهنمای کتاب، س۱۴ش۱۲ـ۹ (آذر ـ اسفند ۱۳۵۰) ص ۷۹۹-۸۰۲٫

۱۲۹) «سیر و تحول جغرافیای ریاضی ایران و تأثیر آن در فرهنگ اسلامی». تألیف کراچکوفسلی. ترجمة ستوده، کتاب گوشه‌ای از سیمای تاریخ علوم در ایران، تهران، وزارت علوم و  آموزش عالی، ص۶۴-۸۱٫

۱۳۵۱

۱۳۰) «از آستارا تا استارباد». راهنمای کتاب، س۱۵ش۷-۸ (مهر-آبان ۱۳۵۱) ص ۶۵۸ ـ ۶۶۸٫

۱۳۱) «گزارشهای جغرافیائی» (لوت زنگی احمد- حوضچة مسیله)، تألیف ستوده و افشار. راهنمای کتاب، س۱۵ش۱۰ـ۱۲( دی ـ اسفند ۱۳۵۱)ص ۷۶۸ـ۷۷۴٫

۱۳۵۳

۱۳۲) «کتیبه‌های آستانة مقدسة قم». معارف اسلامی، دورة جدید، ش۲ (بهار ۱۳۵۳)ص ۳۲ـ ۳۸٫

۱۳۳) «اژدر و چپک». مجلة دانشکدة ادبیات تهران، س۲۰ ش۳ (اردیبهشت ۱۳۵۳) ص ۳۱ـ۴۰٫

۱۳۵۴

۱۳۴) «تهرانی که امیرکبیر در آن می‌زیست». کتاب امیرکبیر و دارالفنون، تهران، کتابخانة مرکزی (ش۸) به‌کوشش قدرت‌الـله روشنی زعفرانلو، ۱۳۵۴، ص ۱۷۹-۱۸۵٫

۱۳۵) «گیلان و آثار تاریخی آن». نخستین کنگرة تحقیقاتی ایرانی، مجموعة مقالات ـ تهران، دانشکدة‌ ادبیات، ج۳، ۱۳۵۴،ص ۹۳ـ۱۰۳٫

۱۴۳) «سرگذشت سیدنا». تألیف جوینی. به کوشش منوچهر ستوده. یادنامة آق اولی. تهران، انجمن آثارملی (ش۱۳۴) ۱۳۵۴ ص۴۳ـ۵۸٫

علی دهباشی و دکتر منوچهر ستوده ـ 2 خرداد 1390

1355

137) «خطابه و فهرست تألیفات». راهنمای کتاب، س۱۹ش۷-۱۰ (مهر- دی۱۳۵۵) ص ۷۴۹ـ۷۵۴٫

۱۳۸) «گاوبارگان پادوسپانی». (از چراغعلی اعظمی سنگسری). راهنمای کتاب، س۱۹ ش۱۱-۱۲ (بهمن – اسفند۱۳۵۵) ص ۸۵۵- ۸۶۱٫

۱۳۹) «خاندانهای قدیمی گیلان و مازندران». فرهنگ ایران زمین، ج۲۱ (۱۳۵۴) ص ۶۱-۷۲٫

۱۴۰) [خطابه در مجلس بزرگداشت خودش= ستوده]. راهنمای کتاب، س۱۹ ش۷/۱۰ (مهر۱۳۵۵) ص۷۴۹ـ۷۵۴٫

۱۴۱) «سواد طومار وقفنامچة مدرسة بزرگ همدان». مجلة تاریخ. س۱ ش۱ (۱۳۵۵) ص ۱۵۹ـ۱۹۹٫

۱۴۲) «شمیران، دژی که ناصرخسرو نه شبانه روز در آن مانده است». یادنامة ناصرخسرو، مشهد، دانشگاه فردوسی، ۱۳۵۵،ص۲۵۱-۲۶۲٫

۱۳۵۶

۱۳۶) «درویشان مازندران»، مجلة تاریخ، ج۱ ش۲ (بهار و تابستان ۱۳۵۶) ص ۷-۲۹٫

۱۳۵۷

۱۴۵) «تواریخ» (از هرودت. ترجمة وحید مازندرانی) آینده، س۶ ش۶ (مردادـ شهریور ۱۳۵۹)ص ۳۷۷ـ۳۸۱٫

۱۴۴) «راه و رباط» (از کریم پیرنیا و کرامت الله افسر). راهنمای کتاب، س۲۱ش۳-۴ (مرداد- تیر۱۳۵۷) ص ۳۱۵ـ۳۲۳٫

۱۳۵۹

۱۴۶) «دین» در اعلام جغرافیائی مازندران. آینده، س۶ ش ۹-۱۲ (آذرـ اسفند۱۳۵۹) ص ۶۷۶ـ ۶۸۷٫

۱۳۶۲

۱۴۷) «هوچی». آینده. س۹ ش۱ (فروردین ۱۳۶۲) ص ۳۴-۳۵ (دختران ایرانی که در دوران سلسله تنگ در چین بوده‌اند و تأثیر آن در فرهنگ چین)

۱۴۸) «سرگردانی«را» ». آینده، س۹ش۳/۴ (خرداد ۱۳۶۲) ص۲۴۶-۲۴۷٫(عدم استفاده صحیح از حرف را در گفتارهای رادیویی).

۱۴۹) «ساروج». آینده، س۹ ش۸-۹ (آبان و آذر۱۳۶۲) ص۷۰۰ـ۷۰۱٫

۱۳۶۳

۱۵۰) «سیب مادی، نه سیب مائی(آبی) ». آینده، س۱۰ش۱ (فروردین ۱۳۶۳) ص۶-۹ (اینکه نام تفاح مائی به معنی سیب مادی است).

۱۵۱) «توغ و پاتوغ». آینده، س۱۰ ش۴و۵ (تیر و مرداد۱۳۶۳) ص ۳۳۰-۳۲۶٫

۱۵۲) «لام الف لا». آینده، س۱۰ ش۱۲ (اسفند ۱۳۶۳) ص ۸۵۴٫

۱۵۳) «کاروانسراهای تهران قدیم». آینده، س۱۰ ش۱۲ (اسفند ۱۳۶۳) ص ۸۵۵ ـ۸۵۶٫

۱۵۴) «سیاه پوشان در فاصله سالهای ۹۴۴ـ۹۹۹». یادگارنامة فخرائی. تهران، نشرنو، ۱۳۶۳، ص ۵۷۷ـ۵۸۳٫

۱۳۶۴

۱۵۵) «باز هم تفاح مائی». آینده، س۱۱ ش۱ (آبان ۱۳۶۴) ص۶۰۵ـ۶۰۶٫

۱۳۶۵

۱۵۶) «نظری به خراسان و ماوراءالنهر» (آسیای میانه)، (از بلنیتسکی.ترجمة ورجاوند)، کیهان فرهنگی، س۳ ش۳ (خرداد ۱۳۶۵) ص۱۹٫

۱۵۷) (مصاحبه)، کیهان فرهنگی. س۳ ش۴ (تیر۱۳۶۵)، ص۳-۱۱و ش۵ ص۳۳٫

۱۵۸) «کتابه‌های کاشیهای مرقد مطهر حضرت معصومه». کیهان فرهنگی، س۳ ش۴ (تیرماه ۱۳۶۵) ص۱۰،۱۱٫

۱۵۹) «مقدمه‌ای بر تاریخ شهر و شهرنشینی در ایران». (از حسین سلطان زاده)، کیهان فرهنگی، س۳ ش۸ (آبان ۱۳۶۵) ص ۲۴-۲۶٫

۱۶۰) «باغ فردوس». ناموارة دکتر محمود افشار، ج۲ ص۱۰۱۶ـ۱۰۲۳٫

۱۶۱) «آبیاری در گیلان، مازندران و گرگان». برای مرکز دایرهًْ‌المعارف بزرگ اسلامی تألیف شده است.

۱۶۲) «آب انبار». برای مرکز دایرهًْ‌المعارف بزرگ اسلامی تألیف‌ شده است.

۱۶۳) «اسناد خاندان شقاقی». حسینقلی خان سالار سلطان دلیکانلو. فرهنگ ایران زمین، ج۲۶ (۱۳۶۵) ص۳۹۴ـ۴۰۹٫

۱۶۴) «رقمهای دیوانی بیگلر بیگی استارباد». فرهنگ ایران زمین. س۲۶ (۱۳۶۵) ص ۳۸۸-۳۹۳٫

۱۳۶۶

۱۶۵) «پنج سند سیاسی از دورة احمد شاه». آینده، س۱۳ش۱-۳ (فرودین و خرداد ۱۳۶۶) ص ۱۶۸ـ۱۷۲٫

۱۶۶) «مجموعة کتیبه های ایرانی». (جلد ۴۹: راجستان). آینده، س۱۳ ش۵۴ (تیر و مرداد ۱۳۶۶) ص ۲۷۲-۲۷۷٫

۱۶۷) «صندوق‌چوبین مرقد سلمان پارسی». آینده، س۱۳ ش۱۲-۸ (آبان و دی ۱۳۶۶) ص ۷۱۲-۷۱۴٫

۱۶۸) «کجید». (دهکده‌ای در شمال دیلمان)، گیلان نامه. رشت، انتشارات طاعتی، ۱۳۶۶، ص ۱۱۱ـ ۱۱۴٫

۱۶۹) «استارباد». کتاب شهرهای ایران. تهران، به کوشش محمد یوسف کیانی، جهاد دانشگاهی، ص۳۰۸ ـ۳۲۷٫

۱۷۰) «قلاع» (سابقة تاریخی). معماری ایران، دورة‌ اسلامی، به کوشش محمد یوسف کیانی، تهران، جهاد دانشگاهی،۱۳۶۶ ص ۹۱ـ۱۰۴٫

۱۷۱) «هنرمندان دورة اسلامی» (نجاران). کتاب معماری ایران دورة‌ اسلامی. به کوشش محمد یوسف کیانی. تهران، جهاد دانشگاهی، ۱۳۶۶، ص ۴۴۸ـ ۴۵۹٫

۱۳۶۷

۱۷۲) «کاروانسراهای ایران»، مجلة‌ ساختمان، س۱ ش۲ (۱۳۶۷) ص۶۲ـ۶۹٫

۱۷۳) «جاده‌ای به نام ابریشم هرگز وجود نداشته». مجلة ساختمان، ش۶ (آبان ۱۳۶۷) ص ۱۲۰-۱۲۱٫

۱۷۴) «من از بام دنیا می‌آیم». کیهان فرهنگی، س۵ ش۱۱(بهمن ۱۳۶۷) ص۵۳ ـ۵۶٫

۱۷۵) «تاجیکان چین». آینده، س۱۴ش۹-۱۲ (آذر و اسفند ۱۳۶۷) ص ۵۶۱ ـ۵۶۴٫

۱۳۶۸

۱۷۶) «نقدی بر کندلوس» (از علی اصغر جهانگیری) کیهان فرهنگی. س۶ ش۱ (فروردین ۱۳۶۸) ص ۳۵٫

۱۷۷) «واژه‌هایی از زبان مردم نهاوند». فرهنگ ایران‌زمین، س۲۸ (۱۳۶۸) ص ۷۰ـ ۷۸٫

۱۷۸) «مختصری از جغرافیای تاریخی و انسانی گیلان». یادنامة ابراهیم فخرائی. تهران، ۱۳۶۸،ص۵۱۴۰٫

۱۳۶۹

۱۷۹) «پند و دستان یاب» ،(تألیف جامی شکیبی گیلانی). آینده، س۱۶ ش۹-۱۲ (آذر – اسفند ۱۳۶۹) ص۷۸۹ـ۷۹۰٫

۱۳۷۰

۱۸۰) (مصاحبه) سفر. کیهان فرهنگی ۲(تابستان ۱۳۷۰) ص ۳۴-۴۰٫

۱۸۱) «زندگی در بیابانهای همسایة خور». یغمای سی و دوم. تهران، انتشارات ایران، (۱۳۷۰) ص ۵۴۱ـ ۵۴۹٫

۱۳۷۱

۱۸۲) واژه نامة‌ رومانو(از شیر علی تهرانی زاده). آینده،س۱۸ش۱-۶ (فروردین ـ شهریور ۱۳۷۱) ص ۱۵۸ـ۱۵۹٫

۱۸۳) «سفری به دیار همسایه همراه ماگامان امریکایی و ژنرال کوفمان روسی». مجلة مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز، س۱ش۱ (تابستان ۱۳۷۱) ص ۱۸۵ـ ۲۰۴ و ش۲ (پائیز ۱۳۷۱) ص ۲۳۵-۲۵۷٫

۱۸۴) «همة‌ راهها به رم ختم می‌شود!؟» (مصاحبه دربارة آسیای مرکزی). دنیای سخن، ش۵۲ (دی ۱۳۷۱) ص۱۶-۳۰٫

۱۸۵) «روزنامة‌ سفر گیلان ناصرالدین شاه»، آینده، س۱۸ش۱۲-۷ (مهر- اسفند ۱۳۷۱) ص۴۹۶

۱۸۶) «یادی از ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسی». معارف ،س۱۰ ش۱ (فروردین ۱۳۷۱) ص ۱۱۷ـ۱۲۵٫ [ترجمة‌ احسن التقاسیم].

۱۳۷۲

۱۸۷) «خاطرات اسارت» (از اسماعیل میرپنجه، تصحیح صفاءالدین تبرّائیان)، آینده، س۱۹ ش۱-۳ (فروردین – خرداد ۱۳۷۲) ص ۹۶ـ۱۰۰٫

۱۸۸) «صرف فعل در دستور زبان فارسی». آینده، س۱۹ ش۴-۶ (تیرـ شهریور ۱۳۷۲) ص۳۳۴- ۳۳۸٫

۱۸۹) «مان امهان یا جمکران» (از علی شین، پرتو). آینده، س۱۹ ش۴-۶ (تیرـ شهریور ۱۳۷۲) ص ۴۳۷ـ ۴۳۸٫

۱۹۰) «گلستان سعدی»، (خط محمد علی مرزی)، آینده، س۱۹ ش۹-۷ (مهرـ آذر ۱۳۷۲) ۷۳۷-۷۴۱٫

۱۹۱) «وهرود و اَرَنگ». (از ژوزف مارکوارت). ترجمة داود منشی زاده. آینده، س۱۹ ش۱-۲ (دی – اسفند ۱۳۷۲) ص۱۰۴۷- ۱۰۴۸٫

۱۹۲) «خاک ورارود و تقسیمات کنونی آن». ایران شناسی. س۵ ش۳ (۱۳۷۲) ص ۴۹۶ـ۵۰۶٫

۱۹۳) «سیر در آیینة‌ ایران». شباب، س۱ ش۵ (تیر ۱۳۷۲) ص۱۴ـ۱۷٫

دکتر منوچهر ستوده ـ عکس از نگار مسعودی

1373

194) «تاریخ اسماعیلیان در ایران». (از استرویوا لودمیلا ولادیمیرونا. ترجمة‌ پروین منزوی)، نشر دانش، س۱۵ ش اول و دوم (اسفند ۱۳۷۳) ص ۲۷-۳۱٫

۱۹۵) «دو ذیل بر دو مقالة معارف»، س۱۱ش۳ (آذر ۱۳۷۳) ص ۲۸۰ـ ۲۸۵ (سرای = شهر سرای، کافران سیاه پوش).

۱۹۶) «باستان شناسی در آسیای مرکزی»، (از گرگوار فرامکلین. ترجمة صادق ملک شهمیرزادی)، نشر دانش، س۱۵ ش اول و دوم (اسفند ۱۳۷۳) ص ۲۲-۲۶٫

۱۳۷۴

۱۹۷) «آستارا» (شهر) در دایرهًْ‌المعارف بزرگ اسلامی، ج۱(۱۳۷۴) ص ۳۳۷٫

۱۹۸) «آستارا» (شهرستان). در دایرهًْ‌المعارف بزرگ اسلامی، ج۱ (۱۳۷۴)، ص۳۳۷ـ ۳۳۸٫

۱۹۹) «جاده‌ای به نام جادة‌ ابریشم نداریم». مجلة‌ زمان، ش۵، (آبان ۱۳۷۴) ص ۲۰-۲۲٫

۲۰۰) «قلعة موران». مجلة تحقیقات اسلامی. ش۱/۲ (۱۳۷۴) ص ۴۲۹-۴۳۰٫

۱۳۷۵

۲۰۱) «کتاب گیلان»، (زیر نظر ابراهیم اصلاح عربانی). جهان کتاب. ش۲۲/۲۳ (مهر ۱۳۷۵) ص ۴-۵٫

۲۰۲) «فرهنگ سغدی» (از بدرالزّمان قریب)،‌ جهان کتاب، ش۲۷/۲۸ (دی ۱۳۷۵) ص۴-۶٫

۲۰۳) «من و محمدتقی دانش‌پژوه». مجلة کلک، ش۸۰/۸۳ (آبان– بهمن ماه ۱۳۷۵) ص ۵۹۹ـ۶۰۴٫

۲۰۴) «باز خوانی» یا هجوم به متون ادبی فارسی. مجلة‌ جهان کتاب)، ش۳۱/۳۲ (اسفند ۱۳۷۵) ص ۸-۹٫

۲۰۵) دو کتیبة کوفی از بدربن حسنویه. لرستان نامه. ش۱(۱۳۷۵)ص۷۷-۷۸٫

۲۰۶) ارگ بخارا. مجلة معماری و شهرسازی ایران. ش۳ (۱۳۷۵) ص ۳۲۷-۳۴۴٫

۲۰۷) هنر در آسیای مرکزی ( تألیف پوگا‌ و خاکیموف. ترجمة زندی)، کتاب‌ اباختر. (ش۱)، ص۵۷ ـ۷۲٫

۲۰۸) «وخیگی خون». ایران شناسی، س۸ش۴ (۱۳۷۵) ص۷۳۸ـ۷۴۱٫ (خانه سازی در وخان).

۲۰۹) «جغرافیای درّة رودبار قصران». میرزا محمد مهندس. به کوشش حسین کریمان. به ضمیمة قصران ری. میراث اسلامی ایران، دفتر ۳، قم، ۱۳۷۵، ص۶۳-۹۲٫

Sotoodeh-6

۱۳۷۶

۲۱۰) «خاطراتی از تأسیس کتابخانة مرکزی دانشگاه»، کلک، ش۸۵/۸۸، (فروردین ـ تیرماه۱۳۷۶) ص۴۰۷-۴۱۲٫

۲۱۱) «تاریخ تمدن‌های آسیای مرکزی». (ترجمة صادق ملک شهمیرزادی)، جهان کتاب. ش۳۳/۳۴ (اردیبهشت ۱۳۷۶) ص ۱۸-۱۹٫

۲۱۲) «جزیرة واق واق همان جزیرة استرالیاست». کلک، ش۸۹/۹۳ (مرداد ـ آذر۱۳۷۶)ص۴۷۸ـ۴۸۰٫

۲۱۳) «تاریخ و عقاید اسماعیلیه» (از فرهاد دفتری. ترجمة فریدون بدره‌ای). کلک. ش۸۹/۹۳ (مردادـ آذر ۱۳۷۶) ص ۴۷۵- ۴۷۸٫

۲۱۴) «کبود جامه کجاست؟» سخنواره، به کوشش ایرج افشار و… تهران، طوس،  ۱۳۷۶، ص ۵۵۹- ۵۷۱٫

۲۱۵) «خُتن. کتاب دبیر ادیب»، یادنامة دبیرسیاقی، تهران، انجمن آثار ملی،۱۳۷۶، ص۱۰۹-۱۱۲٫

۲۱۶) «وقفنامة‌ میرزا محمد یوسف اشرفی». وقف میراث جاویدان، ش م ۱۸ (تابستان۱۳۷۶)ص۳۸-۴۵٫

۱۳۷۷

۲۱۷) ارگ [در دورة‌ اسلامی]. دایره‌ًْالمعارف بزرگ اسلامی، ج۷، ص۶۵۷ ـ ۶۵۸٫

۲۱۸) «حفظ میراث گذشتگان». آئینه میراث، س۱ ش ۲: ۸۵-۹۱

۲۱۹) «خاطراتی از زنده یاد دکتر مصطفی مقربی»، بخارا، س۱ ش۲: ۴۲۰-۴۲۶

۲۲۰) «مقبره حبقوق در یک کیلومتری جنوب شهر تویسرکان». نامواره دکتر محمود افشار. تهران، بنیاد موقوفات، ج۱۰، ص۶۱۸۹-۶۱۹۱٫

۲۲۱) «جبال و ایران مرکزی». قائم‌مقام‌نامه. ص ۹۷-۱۰۳٫

۱۳۷۸

۲۲۲) «طاء مؤلف یا تاء منقوط یا هردو». جهان کتاب، ش۷۷/۷۸: ۵۱

۲۲۳) «دهکده‌های تاجیک‌نشین چین». بخارا، ش۲ ش۸ : ۱۹۲

۲۲۴) «معرفی نسخه‌ای خطی و طبی به نام اصطلاحات الاطباء»، اباختر، س۲: ۱۹۰-۱۹۳

۲۲۵) «تفسیری از واژه ختا». بخارا، س۱ش۵: ۳۹-۴۲

۲۲۶) «راه شاهی یا جادة شاه عباس در حاشیة دریای خزر». اباختر، س۲: ۱۳۸-۱۴۵٫

۱۳۷۹

۲۲۷) «تاریخ بخارا، خوقند و کاشغر»، تالیف محمد اکبر عتیق، آئینه میراث، س۳، ش۱: ۴۵-۴۹

۲۲۸) «الفبای ارمنی». بخارا، ۱۴/۱۳(مرداد ۱۳۷۹) ص۳۵۱- ۳۴۸٫

۱۳۸۰

۲۲۹) «اجامره  و اوباش». فارس شناخت، س۳ ش۵: ۱۲-۱۹

۲۳۰) «دیباچه‌ای برکتاب جغرافیای تاریخی و انسانی مازندران [= نگاهی همه سویه به تنکابن]. تألیف حبیب الله مشایخی.‌تهران، انجمن آثار ملی، ۱۳۸۰،ص۱-۶٫

۲۳۱) «دشت بیات». بخارا، ش۱۷(فروردین – اردیبهشت ۱۳۸۰): ۸۵-۹۳

۱۳۸۱

۲۳۲) «نقشه مازندران و سواحل بحر خزر». اثر، ش۳۳/۳۴ : ۳۵۷-۳۵۸٫

۲۳۳) «کیایان کوشیج در دیلمان و خرگام». اباختر، س۱ش۱/۲: ۷۳-۷۶

۲۳۴) «فهرست مراسلات و مکاتبات شاه عباس صفوی با پادریان و سلاطین فرنگ»، ایران‌شناسی،۱۴: ۵۶-۵۷۵

۲۳۵) «چند نکته درباره یک مقاله»، از حق وردی ناصری، بخارا، ش۲۷ :۳۲۴

۲۳۶) «نائین و فرهنگ نائینی» [نقد کتاب]. یادنامة استاد دکتر محمد کریم پیرنیا. یزد، ص۵۶۷-۵۶۹٫

۲۳۷) «من و محمد تقی دانش پژوه». حدیث عشق: دانش پژوه، تهران، ۳۷۹-۳۸۳٫

۱۳۸۲

۲۳۸) «سیر و تحول جغرافیای ریاضی ایران و تأثیر آن در فرهنگ اسلامی». آناهید. پیش شماره ۱: ۵۷-۶۴

۲۳۹) «سلسله محلی شمال فلات ایران». اباختر، س۲ ش۳/۴: ۱۷-۴۳

۱۳۸۳

۲۴۰) «وقف‌نامة شاه عباس». میراث جاویدان. س۱۲ ش۳/۴: ۱۰-۱۳

۲۴۱) «از صاحبقرانیه تا کلاردشت»، اباختر، س۲ش۷/۸ : ۸۵-۸۸

۲۴۲) «راه ابریشم»، اباختر، س۳ ش ۹/۱۰: ۹۵-۹۸٫

۲۴۳) «هفتاد و سه سال دوستی (دوستی که هفتاد و سه سال با او نشست و برخاست داشته ام= زین‌العابدین مؤتمن) »، بخارا، ش۳۸، ص: ۷۳-۷۸

۱۳۸۴

۲۴۴) «کاووسی و اسکندر رستمداری». اباختر. ش ۱۱/۱۲ :۵۱-۵۶٫

۲۴۵) «حمام در خاطرات من». حمام در فرهنگ ایرانی، تهران ص ۹-۱۱٫

۲۴۶) «کردهای کنار رودخانه کرج»، اباختر، ش۱۳/۱۴: ۳۹-۵۰

۲۴۷) «پویایی زبان سمنانی»، همایش ملی پژوهشی در گویش سمنانی، سمنان، ص۱۵=۱۷

۱۳۸۵

۲۴۸) «مقدمه» بر کتاب سیر خط کوفی در ایران، تالیف علی ایمانی، تهران، زوار

۲۴۹) «ست- ستی». اباختر، ش ۱۶/۱۵: ۲۱۲-۲۱۱

۱۳۸۶

۲۵۰) گفتگو. [با منوچهر ستوده- توسط ناصر افشارفر] آموزش تاریخ، ش۹، ش۲۸: ۴-۹

۱۳۸۷

۲۵۱) «زین‌العابدین موتمن، یارغارمن». بخارا. ش۶۸/۶۹ (آذر-اسفند۱۳۸۷): ۳۷۹-۳۸۲٫

۲۵۲) «مقدمه برکتاب باغ آینه‌های رامسر»، (شرح و احوال نویسندگان رامسر) تالیف مجتبی رضوانی، تهران، بدرقه جاویدان، عطوفت.

۲۵۳) «آب انبار»، فرهنگ یزد، ش۳۴/۳۵: ۱۷۱-۱۶۴

۲۵۴) «معماری، شهرسازی، باغ سازی». پژوهشهای ایران شناسی، جلد۱۷، ص ۴۷۱-۴۷۵٫

۲۵۵) «دویست و بیست واژه سغدی رود زرافشان»، جشن نامه دکتر بدرالزمان قریب، تهران، ص ۱۱۳-۱۲۳٫

۱۳۸۸

۲۵۶) «هکاتم پلیس». پژوهشهای ایران شناسی، ش ۱۸، ۱۳۸۸،ص۲۶۷٫

۲۵۷) «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»، جهان کتاب، ش۲۴۴-۲۴۵، شهریور و مهر ۱۳۸۸٫

۲۵۸) «فرهنگ واژگان تبری با همانندی‌های مازندرانی استاربادی»، گیلی، قصرانی،(نقد کتاب) کار گروه مؤلفان زیرنظر جهانگیر نصری، اباختر، س۵ ش۱۷و۱۸، پائیز ۱۳۸۸، ص۳۵۳-۳۶۰٫

۲۵۹) «مراسم علم چینی و علم واچینی در گیلان». گیلان ما، س۹،ش۳و۴، پاییز و زمستان ۱۳۸۸، ص۱۷-۲۰٫

۲۶۰) «جستانیان». اباختر، س ۵، ش۱۷/۱۸(پائیز ۱۳۸۸) ص ۲۹-۳۲٫

۱۳۸۹

۲۶۱) «استوار چون البرزکوه» (گفتگوی مصطفی نوری با منوچهر ستوده) پیام بهارستان، ش ۸ (تابستان ۱۳۸۹) ص ۱۲۸-۱۳۴٫

۲۶۲) «حدود ختن- تاجیکستان چین». کتاب پژوهشهای ایرانی، ج۲۰، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ص ۵۰۷-۵۱۹٫

۲۶۳) «اوزان و مقادیر». پژوهشهای ایران شناسی. تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ج۱۹، ص۴۷۷-۴۸۳٫

۲۸۱) «سکه‌های طبرستان»، بلوک زهرا، تهران، ص ۱۹۰-۱۹۱٫

۴)مقاله به‌‌‌ زبانهای دیگر:

۲۸۲) Drei  Alte  Kufischriften  Aus  Iran. Zeitschrift der Deutschen  Morgenlandischen  Gesellschaft 125(1975)p.315-316 =

 سه کتیبه به خط کوفی از ایران.مجلة انجمن‌‌ خاورشناسی‌آلمان،‌ جلد۱۲۵(۱۹۷۵)ص۳۱۵-۳۱۶٫

۱۹۷۵

۵) کتابها و نوشته های در دست تألیف و انتشار:

۲۸۳) نامنامه ایلات و عشایر، ج۲، تهران، مرکز دائرهًْ‌المعارف بزرگ اسلامی.

۲۸۴) لهجه تهرانی

۲۸۵)گویش کرمانی، چاپ دوم، دانشگاه کرمان

۲۸۶) زبان و فرهنگ مردم تهران، تهران: انتشارات رهنما.

۲۸۷) جغرافیای تاریخی رودبار کرج. تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی .

۲۸۸) نامهای خانواده‌ها و خاندان‌ها و دودمانهای مازندران و خراسان.

۲۸۹) ضرب المثلها و اصطلاحات تاجیکی. (فعلاً اصل نسخه گم شده است).

۲۹۰) سفرنامه مک گاهان. تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

۲۹۱) جنگ منوچهر ستوده، (خاطرات از ۱۳۱۱ تا پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۵۷ش) خطی بشماره ثبت  ۴۵۳۳۰۹ درکتابخانه مرکز دائرهًْ‌المعارف بزرگ اسلامی، (بخشهایی از آن در کتاب ره آورد ستوده، به کوشش مصطفی نوری به چاپ رسیده است).

۲۹۲) تاریخ ترکمانیه.(کتاب)

۲۹۳) خط کوفی.(کتاب)

۲۹۴) تصحیح کتاب منتقله الطالبیه

۲۹۵) رجال استارباد. محمد صالح بن محمد نقی بن محمد اسمعیل استاربادی.(کتاب)

۲۹۶) سیاهپوشان کافرستان و ساکنان چُترال .(کتاب)

۲۹۷) تاریخ قپچاقخانی.(کتاب)

۲۹۸) اشعار خلیل ستوده.(کتاب)

۲۹۹)  یحیی دولتشاهی.(کتاب)

۳۰۰) تاریخ کشمیر امیر تیمور.(تصحیح کتاب)

۳۰۱) خلاصة  میر محمود بن آقا عباس.(کتاب)

۳۰۲) تاریخ خانان افغان و اوزبک و اورگنج و خیوه و بخارا و سمرقند. از میر عبدالکریم بخاری‌بن میر اسماعیل سرکاتب ایلچی بخارا (تصحیح کتاب)

۳۰۳) سادات کیائی گیلان. (کتاب)

۳۰۴) جنگ در ساحل آمودریا. (کتاب)

۳۰۵) بازیها و سرگرمیهای ایران.(مقاله)

۳۰۶) قلعه فیروزکوه.(مقاله)

۳۰۷) سید کلاردشتی. (مقاله)

۳۰۸) اردهن. (مقاله)

۳۰۹) خیل. (مقاله)

۳۱۰) یادداشتهایی درباره دژهای ایران.(مقاله)

۳۱۱) ایل گلباغی. (مقاله)

۳۱۲) قلعة قهقهه. (مقاله)

۳۱۳) میرزا ابوالقاسم معروف به ملاباشی ملقب به افصح المتکلمین. (مقاله)

۳۱۴) سروستان. (مقاله)

۳۱۵) زبان لوتر استاربادی. (مقاله)

۳۱۶) قراقالباق. (مقاله)

۳۱۷) یادی از ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسی. (مقاله)

۳۱۸) هنر چوب در گیلان. (مقاله)

۳۱۹) کلمة جغرافی. (مقاله)

۳۲۰) خاندان میار. (مقاله)

۳۲۱) باریجه، (نوعی گیاه). (مقاله)

۳۲۲) آقا عزیز پامناری. (مقاله)

۳۲۳) بازار ابریشم دیروز و بازار ابریشم دوران صفویه. (مقاله)

۳۲۴) تهاجم فرهنگی. (مقاله)

۳۲۵) خراسان. (مقاله)

۳۲۶) فتح گوگ تپه(مقاله).

۳۲۷) نامه های عبدالمؤمن خان ازبک به شاه عباس صفوی و پاسخ آنها. (مقاله)

۳۲۸) اشکال العالم یا مسالک ممالک. (مقاله)

۳۲۹)  دستورالعمل حکام ولایات. (مقاله)

۳۳۰) لغات و اصطلاحات جنگی. (مقاله)

عکس هایی از دکتر منوچهر ستوده و زنده یاد ایرج افشار

Gallery not found. Please check yo

شب عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار انتشارات امیرکبیر، برگزار شد.

شب عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار انتشارات امیرکبیر، برگزار شد.

jafari (3)

شب « عبدالرحیم جعفری» صد و شصت و پنجمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انتشارات فرهنگ معاصر غروب یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳ برگزار شد.

علی دهباشی این نکوداشت را با شرح مختصری از زندگی عبدالرحیم جعفری آغاز کرد:

« شصت و پنج سال از آبان سال ۱۳۲۸ که مؤسسه امیرکبیر در یک بالاخانۀ ۱۶ متری در خیابان ناصرخسرو تأسیس شد می‎گذرد.

عبدالرحیم جعفری در دوازدهم‌ آبان‌ ماه‌ سال‌ ۱۲۹۸ شمسی‌ در آخر بازار عباس‌آباد یکی‌ از محلات‌ فقیرنشین‌ جنوب‌ تهران‌ متولد شد‌. پس از ترک پدر آن هم ‌ چند ماه قبل‌ از تولد او، مادرش برای تأمین زندگی خود و تنها فرزندش‌ به کار نخ‌ریسی‌ برای‌ جوراب‌بافها روی آورد.
عبدالرحیم تا کلاس‌ چهارم‌ ابتدایی‌ در مکتب‌خانه‌ و دبستانهای‌ علامه‌ و ثریا در تهران‌ درس‌ خواند و چون‌ مادرش‌ قادر به‌ تأمین‌ مخارج‌ خانواده‌ نبود در حالی‌ که‌ بیشتر از دوازده‌ سال‌ نداشت‌ او را به‌ چاپخانة‌ علمی‌ که‌ در آن‌ سالها به‌ طریقة‌ چاپ‌ سنگی‌ کار می‌کرد سپرد و او نیز پس از چند سال کار متمادی، در ۱۳۲۰ و با ورود متفقین به ایران به خدمت سربازی رفت و پس از گذراندن این دوران به کار در چاپخانه برگشت و تا ۱۳۲۸ به کار در کتابفروشی علمی مشغول بود و سپس از این کار استعفا داد و با پس‌انداز سالهای‌ کارگری‌ و کارمندی‌ مؤسسة‌ امیرکبیر را در یک‌ اتاق ۴*۴ در قسمت‌ فوقانی‌ یکی‌ از ساختمانهای‌ خیابان‌ ناصرخسرو تأسیس‌ نمود.

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

به این ترتیب، عبدالرحیم جعفری ، بنیان‎گذار مؤسسه انتشارات امیرکبیر، با همت ستودنی و بی‎نظیر خود موفق شد « صنعت نشر» را در سرزمین ما معنا و مفهوم بدهد. در طی چندین دهه دست به انتشار صدها کتاب مهم در عرصه‎های گوناگون زد که مجموعۀ این کتابها در ارتقاء سطح فلسفی و فرهنگی، هنری و ادبی و علمی جامعۀ ما مؤثر بود. بدون شک این همه ممکن نمی‎شد مگر با همت والای انسانی به نام عبدالرحیم جعفری.

امشب خوشحالیم که آقای جعفری در دهۀ نهم زندگی همچنان سرشار از شور و شوق و امید در میان ما هستند.

آقای جعفری در طول چندین دهه زندگی فرهنگی خود با مهم‎ترین و مؤثرترین نویسندگان، شاعران و مترجمان و پژوهشگران و استادان دانشگاه کار کرده است، وآثار آنها را در مجموعه‎های انتشارات امیرکبیر منتشر نمود. خوشبختانه بسیاری از آنها هستند و همین امشب برای قدردانی از آقای جعفری در این مجلس حضور دارند.بسیاری هنگامی که با آقای جعفری و مؤسسه امیرکبیر آغاز به کار کردند جوان بودند و اکنون زنان و مردانی نام‎آور در عرصۀ فرهنگ ایران هستند.

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از مجتبی سالک

اما بسیاری دیگر از نویسندگان و پژوهشگران و شاعران و مترجمانی که با مؤسسۀ امیرکبیر همکاری داشتند و آثارشان در این مؤسسه منتشر شد اکنون در بین ما نیستند و جای آنها در این مجلس بسیار خالی است و اگر بودند حتماٌ در این مجلس شرکت می‎کردند.»

دکتر ژاله آموزگارـ عکس از مجتبی سالک

سپس دهباشی با ذکر نام آنها یادشان را در خاطر حاضران زنده کرد:

« بدیع‎الزمان فروزانفر،محمد معین، ابراهیم پورداود، سعید نفیسی، محمدتقی بهار، علی دشتی، پرویز ناتل خانلری، ذبیح‎الله صفا، مجتبی مینوی، رشید یاسمی، یحیی مهدوی، عبدالحسین زرین کوب، عباس زریاب خویی، احسان نراقی، سید محمد علی جمالزاده، بزرگ علوی، احمد آرام، ابراهیم یونسی، اسماعیل رائین، محمد جعفر محجوب، شجاع‎الدین شفا، مرتضی کیوان، وحید مازندرانی، علی اکبر مهتدی، کاظم انصاری، ایرج افشار، محمد عباسی، مشفق همدانی، فریدون آدمیت، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، محمود تفضلی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، محمود هومن، اسدالله مبشری، حسین مکی، امیرحسین آریان پور، سادات ناصری، ذبیح الله منصوری، حسن قائمیان، مسعود رجب نیاف عباس آریان پور کاشانی، کریم کشاورز، منیر جزنی، فروغ فرخزاد، غلامحسین ساعدی، حسن شهباز، محمد خزایلی، احمد گلچین معانی، احمد شاملو، نادر نادرپور،رهی معیری، حمید مصدق، رضا آذرخشی، حسن هنرمندی، محمد ابراهیم ریاحی، حسینقلی مستعان، پرویز نقیبی، رحمت الهی، علی اکبر بامداد، سید صادق گوهرین، مصطفی مقربی، فریدون کار، شاهرخ مسکوب، بهمن محصص، سیمین دانشور، خسرو همایون پور، اسماعیل فصیح، بهمن فرزانه، مهدی سحابی، سیاوس کسرایی، نصرت رحمانی، سعید سلطانپور، احمد محمود، پیروز ملکی، نادر ابراهیمی، سیروس طاهباز»

فیلم مستندی که مهرداد شیخان با عنوان « در جست‎وجوی صبح» ساخته بود بخش اصلی« عبدالرحیم جعفری» را تشکیل می‎داد. پیش از نمایش این فیلم علی دهباشی درباره این فیلمساز چنین گفت:

« مهرداد شیخان در سال ۱۳۶۶ وارد دانشگاه هنر شد و از رشته های طراحی گرافیک و فیلمسازی فارغ التحصیل گردید .

شیخان از سال ۱۳۶۷ در فیلمسازی، طراحی گرافیک و تصویر سازی مطبوعات فعالیت داشته . در زمینه فیلم سازی مستند، پیش از این “ سیاه  سبز سفید “ با موضوع نصرت کریمی را در “ استودیو فیلم تاریکخانه ما “ تهیه و تولید نموده است و در حال حاضر تهیه و تولید فیلم مستندی درباره زنده یاد محمود جوادی پور، نقاش و از نخستین اساتید دانشکده هنرهای زیبا را در دست دارد .

تهیه و تولید فیلم مستند “در جستجوی صبح “ از تیر ماه سال ۱۳۹۰ آغاز شد و پس از ده ها ساعت فیلم برداری وارد مراحل تدوین، آهنگ سازی، صدا گذاری و مراحل فنی شد تا در تیر ماه ۱۳۹۳ آماده نمایش گردد .

پس از آن نوبت به مهرداد شیخان رسید تا پیش از نمایش فیلم توضیحی کوتاه از چگونگی ساخت این فیلم بدهد:

« با تشکر از بنیاد فرهنگی هنری ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار  و به ویژه مجله بخارا و آقای دهباشی که این جلسه را بر پا کردند

به سهم خودم خیر مقدم عرض می کنم خدمت همه مهمان های گرامی و جمع نویسندگان ، مترجمین ، شعرا و بزرگان کتاب و نشر ایران که وقت گرانبهاشون رو گذاشتن و دراین جلسه حاضر شدن . گروه سازنده فیلم مستند  « در جستجوی صبح » امشب افتخار این رو دارد که نخستین نمایش عمومی این فیلم – با وجود اندکی تصحیحات فنی  – را به شما بزرگواران تقدیم کنیم .

مهرداد شیخان ـ عکس از رضا دبویی

زمان بندی

زمانی که تصمیم به ساخت فیلم مستند  « در جستجوی صبح » گرفته شد، تصور کردم با موضوع آشنایی دارم و ظاهرا موضوع ِ  آشنایی هم بود . پرداختن به یک انتشاراتی خوش نام و با سابقه : «موسسه انتشارات امیر کبیر» . می ماند آشنایی بیشتر با آقای عبدالرحیم جعفری که جسته و گریخته از ایشان شنیده بودم . پس از ایده یابی های اولیه ، جمع آوری تحقیق برای طرح شروع شد و هر چه جلوتر رفتیم دامنه ی  پژوهش گسترده تر و پیچیده تر شد . چنانچه وقتی تحقیق و پیش تولید به نهایت خود رسید با حجم زیادی اطلاعات و اتفاقات بزرگ و کوچک مواجه بودیم . حجم این ها حتی بیشتر از آنی بود که در کتاب خاطرات آقای عبدالرحیم جعفری ذکر گردیده بود.

به هر روی مرحله ی تولید پروژه فیلم مستند « در جستجوی صبح » در تیرماه نود کلیدخورد و پس از ده ها ساعت تصویربرداری و تهیه راش به طور پیاپی وارد مراحل تدوین، آهنگ سازی، صدا گذاری و سایر مراحل فنی شدیم . هنوز هم که ساخت ِ فیلم تمام شده با حجمی زیاد از رخداد ها و ماجراهای کوچک و بزرگ در زندگی آقای جعفری و انتشارات امیر کبیر مواجه هستیم.

 دو راهی و راه سوم 

یکی از مهمترین تصمیم هایی که باید از همان آغاز می گرفتیم توجه به این موضوع بود که کدام برای ما اولویت دارد ؟ پرداختن به شخصیت آقای عبدالرحیم جعفری و یا پرداختن به عملکرد انتشارات امیر کبیر. عبد الرحیم جعفری به عنوان مدیری موفق دارای وجوه بارزی مثل صراحت کلام ، تصمیم گیری های قاطع ِ کلان  و همچنین دارای هوش ، شم و آینده نگری عمیقی بود – و همچنان هست – . از طرفی ایشان متولد و بر آمده از خانواده ی کارگری در دوران پسا مشروطه ایران یعنی سال های پایان جنگ اول جهانی و آغاز حکومت پهلوی اول بودند.  خاستگاه ایشان طبقه ای بود که به سوی جامعه ای مدرن خیز بر داشته بود.  ـ این ها برای فیلم ساز انگیزه هایی قوی هستند تا  یک مستند بیوگرافی بسازد – . از طرفی انتشارات امیر کبیر هم به تنهایی می توانست موضوع فیلم دیگری باشد. انتشاراتی که در بیش از سه دهه حدود دو هزار عنوان کتاب را در شرایط بی سامان ِفرهنگی ایران، از پیشرو ترین نویسندگان ، شعرا و مترجمین این آب و خاک چاپ و منتشر کرده بود.  در نهایت تصمیم گرفتیم و تلاش داشتیم این فیلم بیوگرافی یا یه قولی مستند پرتره نباشد و همینطور گزارش عملکرد از یک موسسه انتشاراتی هم نباشد بلکه در موازنه ای موازی ، ساختاری برای ارائه هر دو موضوع صورت پدید آید . به این ترتیب بخش عمده ی تلاش ما در پروسه تولید مستند « در جستجوی صبح » معطوف این حفظ تعادل بود و بیشترین زمان ما صرف تلاش و دغدغه ای شد که در تمام طول کار، از نوشتن طرح فیلمنامه تا پایان تدوین وجود داشت و همچنان نمی توان بین عبدالرحیم جعفری و انتشارات امیر کبیر مرزی کشید و جدایشان کرد . حالا قضاوت با شما عزیزان ست که اول بار شاهد این فیلم خواهید بود .

داود موسایی و عبدالرحیم جعفری ـ عکس از مجتبی سالک

جریان فرهنگی امیر کبیر 

 دریافت‎های ما نشان می‎داد طی سال های فعالیت موسسه انتشارات امیرکبیر با مدیریت عبدالرحیم جعفری، نوعی جریان فرهنگی پدید آمده بود که ابزار آن کتاب و نشر بود .بخش دیگری از تلاش ما اشاره غیر مستقیم به وجود و اهمیت این جریان فرهنگی بود . به اعتقاد ما امیر کبیر چیزی فراتر از یک انتشارات رفته بود . در مدتی طولانی طی بیش از سه دهه ، جریان کتاب سازی در امیر کبیر مانند جریان ِ رودخانه ای شده بود که  هر کتاب ِ آن در ذات خودش قطره ای از علم ، کمال و معرفت را حمل می کرد و وفور تولید حجم بالای کتاب،  برآیندی فرهنگی از آرا و نظرات و دیدگاه ها را به خوانندگان زیادی منتقل می کرد.  وقتی انتشاراتی بتواند روزانه چندین کتاب در دست تولید داشته باشد از مرز تولید کننده صرفا کتاب فراتر رفته و تبدیل به جریان فرهنگی می شود . جریانی که حامل بخش عمده ای از فرهنگ این کشور بوده و تاثیرات آن هنوز و همچنان به وضوح بر صنعت نشر ایران دیده می شود و هنوز امیر کبیر امیر کبیر است .

 عدم داوری و پیش داوری 

دیگر اینکه به عنوان فیلم ساز مستند می‎باید به دور از هر گونه پیش داوری و داوری نسبت به عملکردها و رخدادهایی که برای شخص آقای جعفری و نیز سرنوشت  موسسه انتشارات امیرکبیر رخ داده بود عمل می‎کردیم. در سینمای مستند – به عنوان شریف ترین قِسم سینما – گذشته از قواعد و چهار چوب های نگارش و ساخت، نوعی قانون نانوشته و اخلاقی وجود دارد و آن احترام و ارزش سازندگان برای مخاطب به هر وسیله ای،  از جمله بی طرفی و عدم داوری است . این موضوع و تاکید ما در فصل های واپسین فیلم به خوبی مشهود است . برای گروه سازنده فیلم  مستند « در جستجوی صبح » تاثیر گذاری و ماندگاری فیلم بیش از هر چیز اهمیت داشته و دارد چرا که آزاد بودن مخاطب در نظراتش رمز ماندگاری و سلامتی ِ اثر است .

محدودیت زمان فیلم و تنوع و گستره موضوعات 

طی روند تولید به این واقعیت رسیدیم که طبیعت این فیلم نمی تواند روایی و روایت گر باشد . به همین دلیل تصمیم گرفتیم فیلم شامل برش‎های غیرخطی از زمان‎های مختلف و مهمترین رخدادها باشد . بنابراین هم در فرم و هم در ساختار امکان مانور بیشتری فراهم می شد تا ریتم کلی تنوع و گیرایی بیشتری داشته باشد. در ابتدا قرار بود زمان فیلم کمتر از شصت دقیقه باشد اما به مرور به این نتیجه رسیدیم که با توجه به گستره وسیع افراد اعم از نویسندگان ، مترجمین و شعرا ، عناوین کتاب ها و نیز رخداد های اجتماعی،  باید زمان فیلم بیشتر شود . با تمام این ها باز هم  به ازدحام و تراکم موضوع بر خورد کردیم . بنابر این باید دست به انتخاب می‎زدیم. این مرحله حساسیت  بالایی داشت. بسیاری موضوعات و مطالب باید با هم مقایسه می شدند و تا حدی انتخاب ها بسیار سخت می شد

….

  گروه سازندۀ فیلم مستند«در جستجوی صبح» یاد بزرگواران زنده یاد دکتر پرویز شهریاری،  دکتر احسان نراقی و  بهمن فرزانه  که با کمک بی دریغ شان ما را در ساخت این فیلم یاری دادند گرامی می‎دارد . حضورشان همیشه و همه جا خالی ست و در این مجلس خالی تر .

مهرداد شیخان و عبدالرحیم جعفری ـ عکس از سیما مهرآذر

همینطور از دوست خوبم مهرداد دفتری به خاطر همراهی و تصویر برداری این فیلم، از خلاقیت های آرش زاهدی  و مدیریت محمود یارمحمد لو برای تدوینی استادانه ، از بهروز شهامت برای طراحی صدا و صداگذاری ، از مرتضی ساعدی برای ساخت موسیقی و تمامی همراهان این فیلم سپاسگزارم.

  در خاتمه باید بگویم در روند تولید این فیلم درسهای بسیاری آموختم . درس امید ، درس صبر ، درس تلاش و آرامش …   درس هایی که فقط با همجواری معلمی مثل عبدالرحیم جعفری رخ می دهد و امید که به بار بنشیند . »

پس از این توضیحات فیلم « در جست‎وجوی صبح» به نمایش درآمد.

از جمله کسانی که در این فیلم دربارۀ عبدالرحیم جعفری سخن گفتند محمد بهرامی بود که از چگونگی چاپ نخستین شاهنامه مصور با خط نستعلیق حکایت کرد.

محمد بهرامی ـ عکس از سیما مهرآذر

و پوراندخت سلطانی ( همسر مرتضی کیوان) از چاپ مجموعه « چه می‎دانم» سخن گفت که با تشویق و هدایت مرتضی کیوان در این مؤسسه به انجام رسید.بنا بر حکایت خانم سلطانی « آقای جعفری به دنبال مترجم برای این مجموعه بود و کیوان به ایشان گفت که این کتاب‎ها را ببرید پیش آقای شهریاری که در آن موقع دبیر دبیرستان‎های تهران بودند و ریاضی درس می‎دادند » و پرویز شهریاری نیز برای ما می‎گوید که « پس از چاپ مزدک و مزدکیان در مؤسسه امیرکبیر آقای جعفری به چاپ کتاب‎های من علاقمند شد و از من خواست تا کتاب‌‎هایی در زمینه ریاضیات و فیزیک به او بدهم.»

پوری سلطانی ـ عکس از سیما مهرآذر

 

و ابراهیم حقیقی از نحوه کار برای تهیه روی جلد کتابهایی سخن گفت که در این مؤسسه به چاپ می‎رسید.

ابراهیم حقیقی ـ عکس از سیما مهرآذر

و عبدالحسین آذرنگ از دعوت ناشران توسط احسان نراقی برای تشکیل سمیناری دربارۀ سمینار روایت کرد و احسان نراقی نیز از چند و چون این سمینار سخن گفت.

 

احسان نراقی ـ عکس از سیما مهرآذر

 

بهمن فرزانه از دیگر راویان این فیلم بود که حکایتی داشت از ترجمه صد سال تنهایی و چاپ آن به وسیله انتشارات امیرکبیر.

بهمن فرزانه ـ عکس از سیما مهرآذر

لیلی گلستان نیز از ترجمه زندگی، جنگ و دیگر هیج اوریانا فالاچی و انتشار آن توسط آقای جعفری حکایت کرد.

لیلی گلستان ـ عکس از سیما مهرآذر

سیمین بهبهانی از انتشار اشعارش در امیرکبیر گفت

سیمین بهبهانی ـ عکس از سیما مهرآذر

و مهدخت معین حکایتی داشت از چگونگی تألیف و انتشار فرهنگ معین در این مؤسسه.

دکتر مهدخت معین ـ عکس از مجتبی سالک

رضا جعفری از فراز و نشیب مؤسسه امیرکبیر و کار با پدرش روایت کرد.

و کامران فانی گفت که « وقتی آقای جعفری مؤسسه امیرکبیر و دیگر مجموعه‎های انتشاراتی‎اش را از دست داد، باعث شد که ما از وجود کسی که واقعاً بنیانگذار نشر نوین در ایران است، از تجربه‎هایش، از آن همه ایثار و فداکاری که ایشان در طی سی سال کار انجام داده بود محروم شویم، جامعۀ ما محروم شود.»

کامران فانی ـ عکس از سیما مهرآذر

 

پس از نمایش فیلم، کیارس ساکت و سالار زمانیان قطعاتی را به افتخار آقای عبدالرحیم جعفری با تار نواختند.

کیارس ساکت و سالار زمانیان ـ عکس از داود ربویی

 

و در پایان این نکوداشت داود موسایی پرتره عبدالرحیم جعفری کار فخرالدین فخرالدینی  را به او هدیه کرد  و هدایایی نیز از سوی دایره العمارف بزرگ اسلامی و موقوفات دکتر محمود افشار به آقای جعفری داده شد.

 

داود موسایی ـ عکس از مجتبی سالک

شب عبدالرحیم جعفری ـ عکس از مجتبی سالک

در پایان ، عبدالرجیم جعفری از مجله بخارا و برگزارکنندگان این مراسم و نیز حاضران تشکر کرد.

از جمله حاضران در شب عبدالرحیم جعفری می‌توان به : ناهید طباطبائی، فریده گلبو، تورج اتحادیه، فریبا وفی، رضا یکرنگیان، اصغر علمی، شهلا طهماسبی، ماندانا صدیق بهزادی، محبوبه مهاجر، افسانه گیدفر، کیوان ساکت ، منوچهر مشیری، قدرت الله مهتدی، جمشید مرادی، فرزانه قوجلو، حمید دهقان، صالح رامسری، سرمد قباد، عرفان قانعی، دکتر نصرالله پورجوادی، دکتر روشن وزیری، فریده زندیه، رکسانا شایگان، پژمان موسوی، پژمان جعفری، مهرداد دفتری، مسعود عرفانیان، بهمن سراج و حمید تبریزی اشاره کرد.

عکس از چپ رضا جعفری، اسمعیل دمیرچی (مرد بزرگ صنعت چاپ)، عبدالرحیم جعفری (مدیر انتشارات امیرکبیر)، نیکبخت (گنجینه)، علی دهباشی.عبدالرحیم جعفری ـ عکس ازمجتبی سالک

بخشی از کتابهای منتشر شده توسط انتشارات امیرکبیر

 

 آلبومی دیگر از مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر

 

جانشین‌های احتمالی جلال طالبانی

جانشین‌های احتمالی جلال طالبانی

خبرگزاری فارس: پست ریاست ‌جمهوری عراق به دلیل سکته مغزی «جلال طالبانی» خالی شده و به همین دلیل، تحرکاتی در عرصه سیاسی عراق برای جانشینی او در صورت مرگ یا کناره‌گیری‌اش از قدرت، صورت گرفته است.

خبرگزاری فارس: جانشین‌های احتمالی جلال طالبانی

به گزارش خبرگزاری فارس، با وجود اینکه «جلال طالبانی» رئیس‌جمهور عراق هنوز بر تخت بیمارستانی در آلمان و زنده است و پزشکان معالجش برای بهبود او ابراز امیدواری کرده‌اند، اما سکته مغزی او موجب شد تا برخی  دندان طمع خود را برای جانشینی او تیز کنند. این افراد تلاش می‌کنند تا از نبود طالبانی برای رسیدن به پست ریاست ‌جمهوری استفاده‌ کنند در این میان، تحرکات طرف‌های مختلف برای تصدی این پست کاملا ملموس است.

از سوی دیگر گمانه‌زنی‌هایی درباره نامزدی افراد مختلف برای تصدی کرسی ریاست‌جمهوری صورت گرفته که به طور اجمال در ذیل می‌آید.

از آنجا که در عراق طیف‌های مختلفی زندگی می‌کنند، هر یک تلاش می‌کنند که این پست مهم و تاریخی را از آن خود کنند.

قانون اساسی عراق

بر اساس بند 3 ماده 75 قانون اساسی عراق، در صورتی که پست ریاست‌جمهوری کشور به هر دلیل خالی شود، معاون او برای مدت 30 روز جای او را خواهد گرفت و پارلمان در این مدت باید رئیس‌جمهور جدیدی را انتخاب کند و نامزد ریاست ‌جمهوری باید دوسوم آراء پارلمان را کسب کند. در حال حاضر نیز «خضیر خزاعی» معاون طالبانی است.

در ماده 70 این قانون نیز آمده است در صورتی که یکی از نامزدهای ریاست‌جمهوری دوسوم آراء پارلمان (یعنی 218 رای)را کسب کند، او رئیس‌جمهور خواهد شد اما اگر هیچ یک از نامزدها این اکثریت رای را کسب نکند، نفر اول و دوم به دور بعدی رای‌گیری در پارلمان راه پیدا خواهند کرد و در رای‌گیری دوم، هر یک بیشترین رای را بیاورد، رئیس‌جمهور خواهد شد.

در انتخابات سال 2010 نیز جلال طالبانی با همین روش انتخاب شد.

بر اساس ماده 68 قانون اساسی، شرایط نامزد ریاست‌جمهوری عراق به شرح زیر است:

1-  هویتی: وی باید عراقی، متولد عراق و دارای پدر و مادر عراقی باشد. به عبارت دیگر وی باید بومی اصیل عراق باشد.

2-  محدودیت سنی: او باید حداقل 40 ساله باشد.

3- شرایط اخلاقی و شخصیتی: باید دارای شهرتی خوب، تجربه سیاسی، کارنامه ‌ای شفاف، استقامت، عدالت،اخلاص، عدم سوء پیشینه باشد. به عبارت دیگر در هیچ اقدام نادرستی مانند رشوه و اختلاس نقش نداشته باشد.

در سال 2010 نیز گروه‌های سیاسی توافق کردند که رئیس‌جمهور از حزب اتحاد میهنی کردستان انتخاب شود.

نامزد اعراب سنی

اهل تسنن در این رویا هستند که یک عرب سنی این پست را برعهده گیرد تا زمان را به عقب بازگردانند و بار دیگر دولتی دیکتاتور را به قدرت برسانند. البته منظور از اهل تسنن، مردم سنی عراق نیستند بلکه مقصود شخصیت‌های تندرو و احزاب سیاسی هستند که برای رسیدن به قدرت سیاسی به هر دستاویزی چنگ می زنند.

این طیف در عراق 80 سال قدرت را در اختیار خود داشتند و نتوانستند برای این کشور کاری کنند بلکه موجب تخریب و نابودی بیشتر عراق شدند و کشور را درگیر جنگ‌های بیهوده کردند.

هرچند که آنها تا به این لحظه، نامزد خاصی را علم نکرده‌اند اما به نظر می‌رسد حتی اگر کسی را برای این پست نامزد نکنند، می‌توانند با فتنه‌گری، در روند انتخاب رئیس‌جمهور نیز اخلال‌گری کنند.

مسعودبارزانی

حزب دموکراتیک کردستان به رهبری «مسعود بارزانی» مترصد فرصت مناسب برای تصدی این پست است و بارزانی در رویای رسیدن به ریاست‌جمهوری عراقی است تا رویای خود برای سوء‌استفاده از این پست برای استقلال کردستان را محقق کند و مالکی یا هرکس دیگر را در صورت لزوم به برکناری یا بحرانی‌تر کردن اوضاع کشور سوق دهد.

بارزانی این امر را بر کسی مخفی نمی‌کند و در پی سکته مغزی طالبانی، به جای آنکه با خانواده او همدردی کند و مرهمی بر زخمهای آنها باشد، تحرکات خود را به طور جدی بر روی دستیابی به پست ریاست‌جمهوری عراق متمرکز کرد.

دستیابی بارزانی به این قدرت به منزله، بازگشت دیکتاتوری به عراق و وارد شدن کشور به یک گرداب درگیری‌های سیاسی خواهد بود و بر همه روشن است که وی لایق این پست نیست که مهمترین دلایل آن به شرح زیر است:

1- بارزانی با دولت مرکزی عراق و شخص مالکی درگیر است و در پی منافع ملت عراق نیست بلکه می‌خواهد از هر ابزاری برای جدایی کردستان از دولت مرکزی سوء‌استفاده کند.

2-  فساد او و تبدیل کردن منطقه کردستان به یک مزرعه برای خانواده‌اش، نشان می‌دهد که وی از صلاحیت لازم برخوردار نیست و اسراف و قماربازی پسرش منصور در دبی و فسادهای اخلاقی‌اش نیز مسعود را رسوا کرده و قطعا ملت عراق چنین شخصیتی را که از کاریزمای لازم برخوردار نیست، به عنوان رئیس‌جمهور نمی‌پسندند.

«هیرو» همسر جلال طالبانی

منابع آگاه کردی نزدیک به «هلوابراهیم احمد» رئیس حزب کردی «تقدم» و برادرزن طالبانی اعلام کردند که خانواده طالبانی و خانواده همسر او یعنی «هیرو ابراهیم احمد» ترجیح می‌دهند که در صورت فوت رئیس‌جمهور عراق، همسر او جانشینش شود.

بر اساس این گزارش، دیروز نیز تماس‌هایی با «نوشیروان مصطفی» رهبر جنبش «التغییر» و رهبران قدیمی حزب اتحاد ملی کردستان برقرار شد تا از نامزدی «برهم صالح» نخست‌وزیر منطقه کردستان برای پست ریاست‌جمهوری جلوگیری کنند.

این منابع اعلام کردند که اگر خانم هیرو، برای ریاست‌جمهوری عراق اقدام کند، به رغم خصومت‌های تاریخی میان خانواده او و بارزانی، مسعود با این امر مخالفت نخواهد کرد.

این منابه افزودند که امروز صبح نیز، نشستی با حضور رهبران سیاسی و نظامی در سلیمانیه برای بررسی این مسئله برگزار شده است.

برهم صالح

نخست‌وزیر 52 ساله سابق منطقه کردستان و معاون دبیر کل حزب اتحاد میهنی نیز یکی از بخت‌های جانشینی طالبانی است. به نظر می‌رسد که وی در مقایسه با سایر افراد از شانس بیشتری برای جانشینی طالبانی برخوردار باشد و آراء بیشتری را برای این امر به خود اختصاص دهد. زیرا اولا از حزب اتحاد میهنی کردستان که ریاست آن برعهده طالبانی است، است و معاون دبیرکل این حزب است.

از سوی دیگر وی هم شخصیتی مورد تایید آمریکایی‌ها است و روابط خوبی نیز با تهران دارد.

اما شخص او تاکنون هیچ تلاشی برای این امر انجام نداده و به همین دلیل تحلیلگران سیاسی این اقدام وی را بیانگر تعهد و اخلاق‌مداری او می دانند.

وی حتی در صفحه شخصی‌اش در شبکه اجتماعی «فیس‌بوک» خطاب به طالبانی نوشته است: همه ما منتظر بازگشت مام جلال از آلمان به وطن هستیم. مام جلال تنها یک رهبر تاریخی یا دبیرکل اتحاد میهنی کردستان یا رئیس‌جمهور عراق نیست بلکه در اخلاق و انسانیت یک استاد بزرگ است و هیچ‌کس نمی‌تواند جای او را در حزب، داخل کردستان یا عراق بگیرد.

قباد طالبانی

برخی منابع نیز می‌گویند که پسر طالبانی نیز می‌تواند برای جانشینی پدرش اقدام کند اما وی که همسری یهودی دارد و روابط خوبی نیز با لابی صهیونیستی در آمریکا برقرار کرده، از شانس کافی برای تصدی این پست برخوردار نیست. زیرا شیعیان که اکثریت پارلمان را تشکیل می‌دهند، در مقابل این مسئله ساکت نخواهند ماند.

هوشیار زیباری

برخی رسانه‌ها ادعا می‌کنند که هوشیار زیباری وزیر امور خارجه عراق می‌تواند به پست ریاست‌جمهوری عراق برسد او از کردهای وابسته به حزب دموکرات کردستان به ریاست مسعود بارزانی است که از یک‌سو روابط خوبی با نخست وزیر عراق دارد و از سوی دیگر رابطه خویشاوندی با بارزانی دارد.

اما مشکل این است که وی هرچند کرد است و روابط  خوبی با تمام جریان‌های سیاسی برقرار کرده اما بر اساس توافق‌های صورت گرفته پس از انتخابات 2010 عراق، پست ریاست‌جمهوری سهم حزب اتحاد میهنی کردستان است نه حزب دموکراتیک.

نوشیروان مصطفی

گفته می‌شود «نوشیروان مصطفی» رهبر جنبش التغییر با گرایشات مارکسیستی که زمانی در کنار مام جلال و در حزب اتحاد میهنی بود نیز برای جانشینی طالبانی بی‌میل نیست. هرچند که در سال 2006 به دلیل اختلاف با طالبانی از او جدا شد.

عادل عبدالمهدی در صورت نادیده گرفتن توافقات 2010

در صورتی که گروه‌های سیاسی مختلف تصمیم بگیرند که توافق سال 2010 یعنی اختصاص کرسی ریاست‌جمهوری به حزب اتحاد میهنی کردستان را کنار بگذارند و بار دیگر تمام گروه‌های سیاسی به طور یکسان از این شانس استفاده کنند، به نظر می‌رسد که شیعیان «عادل عبدالمهدی» رئیس فراکسیون همپیمانی ملی بزرگترین فراکسیون پارلمانی عراق را نامزد کنند که در این صورت بخت او برای تصدی این پست بسیار خواهد بود اما اگر قرار باشد بر اساس توافق پیشین عمل شود، وی نمی‌تواند نامزد باشد و از بخت لازم نیز برخوردار نخواهد بود.

یادداشت: فتانه غلامی

– See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13911002001337#sthash.hmNmzSkW.dpuf

شب جوزپه وردی.بیشتر ساخته‌های او در زمینه اپرا و از محبوب‌ترین آثار اپرایی است که در اغلب سالن‌های اپراهای جهان اجرا می‌شود.بسیاری از اهل موسیقی اهمیت وردی در آهنگسازی اپرا را هم‎سنگ نقش بتهوون در سمفونی دانسته‎اند.

شب جوزپه وردی برگزار شد

verdi EMAIL (4)

شب « جوزپه وردی» عنوان صد و شصت و چهارمین شب از شبهای مجله بخارا بود که غروب یکشنبه اول تیرماه  ۱۳۹۳ با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت و مدرسه ایتالیایی‎ها ( پیترودالاوله) در تهران و در محل این مدرسه برگزار شد.

در آغاز این نشست، علی دهباشی ابتدا به دیگر شب‎هایی اشاره کرد که توسط مجله بخارا برای موسیقی‎دانان بزرگ جهان برگزار شده است، مثل شب ویوالدی و شب فردریک شوپن و … سپس به معرفی کوتاهی از این آهنگساز نام‎آور ایتالیا پرداخت :

« جوزپه فورتونینو فرانچسکو وردی در ۱۰ اکتبر ۱۸۱۳ در دهکده‌ای کوچک در ایتالیا زاده شد. پدرش مسافرخانه‌چی فقیری بود که خواندن و نوشتن نمی‌دانست. وردی جوان در ده سالگی برای تحصیل موسیقی و رفتن به مدرسه رهسپار شهر بوستو در نزدیکی زادگاهش شد. نه سال تمام هر یکشنبه برای آنکه کفش‌هایش خراب نشود آنها را بغل می‌زد و حدود پنج کیلومتر پابرهنه راه می‌رفت تا در کلیسای دهکده‌اش ارگ بنوازد. یک حامی ثروتمند، وردی را به خانه خود برد و بعدها تامین مخارج تحصیل موسیقی او را در میلان بر عهده گرفت. وردی پس از پایان ۲۲ سالگی به شهر بوستو بازگشت و سرپرست موسیقی آنجا شد. به این ترتیب پس از اطمینان از درآمدی ثابت توانست با دختر حامی خویش، بانوی جوانی که از کودکی او را می‌شناخت و دلبسته‌اش بود، ازدواج کند.

بیشتر ساخته‌های او در زمینه اپرا و از محبوب‌ترین آثار اپرایی است که در اغلب سالن‌های اپراهای جهان اجرا می‌شود.بسیاری از اهل موسیقی اهمیت وردی در آهنگسازی اپرا را هم‎سنگ نقش بتهوون در سمفونی دانسته‎اند.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

اتللو و فالستاف ، دو اپرای پایانی وردی، نسبت به دیگر آثار او از پختگی موسیقایی بالاتری برخوردارند. هرچند که وردی پس از آئیدا دیگر انگیزه و اشتیاقی برای ساخت اپرا نداشت، با این وجود اطرافیانش با ترفندهایی زمینه ساخت اثر جدید را فراهم آوردند. در تابستان ۱۸۷۹ ریکوردی (از دوستان نزدیک وردی) که باور نداشت عمر اپراسازی استاد به سر آمده باشد، پس از کسب اجازه از او، ترتیبی داد که وردی و آریگو بوئیتو با یکدیگر ملاقات کنند. او در واقع قصد داشت اشتیاق ساخت اپرایی براساس نمایش‌نامه اتلوی شکسپیر را در وردی ایجاد کند. بوئیتو سه روز پس از دیدار با وردی لیبرتوی اتللو را برای وردی آورد که توانست نظر مساعد وی را جلب کند. اما وردی قولی برای ساخت اپرا نداد هرچند که جرقه‌هایی در ذهنش شکل گرفته و در حال گسترش بود.

بوئیتو و وردی از چندین سال پیش یکدیگر را می‌شناختند. وردی در سال ۱۸۶۲ کانتاتای کوچکی به نام «سرود ملت‌ها» برای یک خواننده و ارکستر همراه با گروه همسرایان ساخته بود تا در نمایشگاه بین‌المللی لندن اجرا شود. او در آن کانتاتا از شعرهای بوئیتو استفاده کرده بود. بوئیتو در آن زمان بیست سال داشت و آثارش را به‌ شوخی با توبیا گوریو امضا می‌کرد. او نظریه‌هایی پر از شور جوانی درباره بازسازی هنر داشت و معتقد بود گذشته را باید به‌کل به فراموشی سپرد و آغازی نو بنا نهاد. درست برعکس وردی که باور داشت موسیقی بهتر را فقط بر بنیادهای کهن می‌توان ساخت. در آن زمان مشکل می‌شد پذیرفت که آن‌ها روزی تبدیل به دوستان و همکارانی نزدیک می‎شوند. در واقع سردی از جانب وردی بود که علاقه‌ای به دوستی نشان نمی‌داد. چرا که بوئیتو در غرور جوانی اپراهای نخستین و ناپخته وردی را مورد تمسخر قرار داده بود. او البته پس از شنیدن آئیدا به اشتباه خود پی برد.

به پیشنهاد ریکوردی و موافقت وردی، بوئیتو در سال ۱۸۸۰ بر روی تألیف تازه‌ای از اپرای سیمونه بوکانرا کار کرد وردی هم در نت‌نگاشت آن اصلاح‌هایی انجام داد که اجرای آن در سال ۱۸۸۱ پیروزی چشمگیری بود. با این وجود وردی شتابی برای ساخت اتللو نشان نداد. وی سرانجام در ۱۸۸۶ اعلام کرد که اگر همه‌چیز به خوبی پیش رود اپرای تازه‌اش به اجرا درخواهد آمد. در ژانویه ۱۸۸۷ تمرین‌ها با شدت در لا اسکالا انجام گرفت. اما وردی برای خود این حق را محفوظ داشت که اگر از نتیجه کارش راضی نباشد، بتواند حتی در آخرین دقیقه از اجرای اتللو جلوگیزی کند. وردی در واقع از نتیجه کار نگران بود چرا که ۱۵ سال از نخستین اجرای آئیدا و ۱۳ سال از نخستین اجرای رکوئیم در میلان گذشته بود و اپرای جدید سکوت چند ساله او را می‌شکست. نگرانی وردی بی‌مورد بود. در روز اجرا لا اسکالا از جمعیت پر شد و پس از پایان اجرا مردم کالسکه وردی را تا هتل محل اقامتش همراهی کردند.»

سپس پروفسور کارلو چرتی به همراهی حانیه اینانلو از برگزاری این شب چنین حکایت کرد.

« طی این مدتی که ما چنین شبهایی را با مجله بخارا برگزار کرده‎ایم، معمولاٌ رسم بر این بوده که به معرفی و بزرگداشت بزرگان ادبیات و نویسندگان و محققین و یا افرادی که به نوعی دستی بر قلم داشتند بپردازیم. ولی یک بخش بزرگ و مهمی در فرهنگ ایتالیایی به موسیقی اختصاص دارد. گرچه شب‎هایی را هم در گذشته به موسیقی اختصاص داده‎ایم، مثل شب ویوالدی و شب یاناچی که از مضمونی متفاوت برخوردار بود.

پروفسور کارلو چرتی و حانیه اینانلو ـ عکس از مجتبی سالک

در حقیقت، وردی که ما امشب را به او اختصاص داده‎ایم، این دو سنت را به نوعی با هم آشتی می‎دهد چرا که در واقع وردی یک نابغۀ موسیقی هست که از دل نت‎ها کلمه می‎سازد. وردی نمایندۀ جامعۀ عصر خود است. وردی واقعیت جامعه زمان خود را نشان می‎دهد و نیز نظرات سیاسی جامعه را در آثارش مطرح می‎کند. و من ترجیح می‎دهم که مارکو بریگنتی دربارۀ موسیقی وردی حرف بزند که در این زمینه صاحب نظر است . به هر جهت موسیقی وردی در تقابل با موسیقی واگنر قرار می‎گیرد اما من نمی‎خواهم درباره موسیقی وردی صحبت کنم، فقط می‎‏خواهم از شخص وردی حرف بزنم.

در حقیقت وردی به جریانی تعلق دارد که بسیار به هویت ایتالیایی اهمیت می‎دهد و این چیزی بود که ما سعی داشته‎ایم در سال‎های اخیر هم این وجه از شخصیت وردی را مورد بحث و بررسی قرار دهیم. و شاید ما کمی دیر به فکر افتادیم که از این جنبه از شخصیت وردی سخن بگوییم . شاید باید همان زمانی که استقلال و یکپارچگی ایتالیا را جشن می‎گرفتیم به این موضوع هم می‎پرداختیم. ولی امشب هم برای نمایاندن تعلق خاطر عمیق وردی به هویت و ملیت ایتالیایی مغتنم است. »

بخش اصلی این شب از شبهای مجله بخارا را اجرای موسیقی تشکیل می‎داد و در این اجرا سه قطعه از وردی ارائه شد :

علی دهباشی، کارلو چرتی و حانیه اینانلو ـ عکس از مجتبی سالک

“Brindisi” از اپراى La Traviata

“Va Pensiero” از اپراى Nabucco

“ La Donna è Mobile” از اپراى Rigoletto

و پگاه عینکچى ،سینا فتح العلومى، محمد حقیقى به همراهی پیانوی سهراب جلایی این قطعات را به اجرا درآورند و در بخش دوم نیز قطعاتى کوتاه از آثار وردی و واگنر به اجرا درآمد.

پگاه آهنچی، سینا فتح العلومی، محمد .و جلایی ـ عکس از متین خاکپور

در بخش پایانی برنامه مارکو بریگنتی به تحلیل این قطعات و مقایسه وردی و واگنر پرداخت. دو موسیقی‎دانی که در یک سال به دنیا آمدند و هر دو در زمینۀ موسیقی به شهرتی جهانی رسیدند اما هرگز با یکدیگر سر توافق نداشتند و هر یک به راه خود می‎رفت.

«۲۰۱۳، دویستمین سالروز تولد جوزپه وردی و واگنر را جشن گرفتیم. اینکه دو نابغه بزرگ موسیقی جهان در یک سال، یعنی ۱۸۱۳ میلادی متولد شده اند، تنها یک تصادف به نظر می رسد اما به واقع چنین نیست. این دو، در طول زندگی حرفه ای خود رقیبانی سرسخت برای یکدیگر بودند و همواره به رقابت پرداختند. تضاد میان این دو آهنگساز دیگر برای منتقدین موسیقی به یک کلیشه تبدیل شده است.

جوزپه وردی، دهقان زاده ای از منطقه پیانورا پادانا در ایتالیا است، جاییکه افقهای فرهنگیش با عصر مدرن هنوز فاصله داشت. آشناییش با موسیقی در دوران کودکی تنها به صدای ارگ روزهای یکشنبه در کلیسا و موسیقی گروههای دوره گردی محدود می شد که در عزاداری ها و جشنها می نواختند. درحالیکه واگنر در مهمترین شهر موسیقی آلمان یعنی لیپسیا و در خانواده ای سطح بالا چشم به جهان گشود، شهری که زادگاه یوهان سباستین باخ نیز است. او در شانزده سالگی با تمام شاهکارهای بزرگ تاریخ موسیقی، مخصوصا آثار بتهوون، آشنا شده بود، و از اینکه در ۱۳ سالگی- البته طبق گفته خودش- یکی از سرودهای ادیسه هومر را از یونانی ترجمه کرده است، به خود می بالید.

مارکو بریگنتی و حانیه اینانلو ـ عکس از متین خاکپور

وردی، آهنگسازی مردمی بود و موسیقی او برای عامه مردم قابل فهم بود، در حالیکه فهم موسیقی واگنر بسیار دشوار می نمود و تنها مختص اهل فن بود. دستمایه کار واگنر افسانه و خیال است در حالیکه وردی از واقعیات اجتماعی و مدنی عصر خود در ساخت آثارش استفاده می کند. ویژگی بارز اپراهای وردی، زبان خاص به کار رفته در آن است و از این جهت انقلابی محسوب می گردد، چراکه اپرا تا پیش از وردی، نمایشی مجلل و باشکوه، مختص دربار پادشاهان بود و با زبانی اشرافی مفاهیمی سطحی را بیان می کرد اما در اپرای وردی ما با زبانی ساده و موضوعاتی عمیق تر روبرو هستیم که به مسائل کوچه بازار و زندگی مردم می پردازد تا جاییکه شخصیت محوری یکی از آثارش که منیجکی گوژپشت است، در یکی از صحنه های اپرا، در خیابانهای تاریک شهر در حال قدم زدن است که تصادفی با مزدوری برخورد می کند و از او می خواهد که دوک مانتوا (شخصیت منفی) را به قتل برساند. او در این صحنه حتی در مورد نحوه پرداخت پول نیز با مزدور صحبت می کند، صحنه ای که هیچگاه در هیچ اپرای کلاسیکی دیده نمی شد.

مردم عادی در شهرهای مختلف ایتالیا اپراهای وردی را می خواندند و زیر لب زمزمه می کردند. در حالیکه واگنر از مردم عادی فاصله داشت. وی در یکی از شهرهای کوچک آلمان تئاتری برای خودش ساخته بود و هر کس می خواست آثار او را ببیند باید راهی آن شهر می شد. او در یکی از برجسته ترین آپراهایش به موضوع پیدایش هستی و پایان دنیا می پردازد و عنصر الهام بخشش در این اپرا آب است. از نظر او موسیقی مانند آب است. همسر واگنر در خاطراتش، در جایی نظر واگنر را در باره موسیقی اینگونه بیان می کند: ” موسیقی عنصری است که همه چیز در آن غرق می شود، عنصر مایع. موسیقی، آب است”. واگنر بر خلاف وردی اعتقاد ندارد که موسیقی باید در خدمت کلام باشد، از نظر او موسیقی برای همراهی نمایشنامه و موثر تر ساختن کلام نیست، از دید او موسیقی همان نیروی ماورایی است که کیهان از آن سرچشمه می گیرد.»

سینا بحرالعلومی و سهراب جلایی ـ عکس از متین خاکپور

محمد حقیقی ـ عکس از متین خاکپور

 

شب جوزپه وردی ـ عکس از متین خاکپور

شعرمرگ قواثر مهدی حمیدی شیرازی و پاسخ ابراهیم صهبا به مهدی حمیدی شیرازی

 شعرمرگ قواثر مهدی حمیدی شیرازی

شنيدم که چون قوي زيبا بميرد 

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ، تنها نشيند به موجي

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در ميان غزل ها بميرد

گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا

کجا عاشقي کرد  ، آنجا بميرد !!

شب مرگ ، از بيم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود  ، تا بميرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم

نديدم که قويي به صحرا بميرد

چو روزي ز آ غوش دريا بر آمد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو ، درياي من بودي آغوش واکن

که ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

 

عکس: ‏شعر قوی زیبا از دکترمهدی حمیدی</p>
<p>شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد<br />
                                  فريبنده زاد و فريبا بميرد<br />
شب مرگ تنها نشيند به موجي<br />
                                  رود گوشه اي دور و تنها بميرد<br />
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب<br />
                                  كه خود در ميان غزل ها بميرد<br />
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا<br />
                                  كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد<br />
شب مرگ از بيم آنجا شتابد<br />
                                  كه از مرگ غافل شود تا بميرد<br />
من اين نكته گيرم كه باور نكردم<br />
                                  نديدم كه قويي به صحرا بميرد<br />
چو روزي ز آغوش دريا برآمد<br />
                                  شبي هم در آغوش دريا بميرد<br />
تو دريا ي من بودي آغوش واكن<br />
                                كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد‏

 

پاسخ قوبا شعر ابراهیم صهبا

چو قو گر در امواج دريا بميري

چو آهو در آغوش صحرا بميري

ندارد تفاوت به چشم زمانه

چه اينجا بميري چه آنجا بميري

پس از مرگ بهر تو سودش چه باشد

گرفتم که چون قو فريبا بميري

تو را هست با قو هزاران تفاوت

مبادا شوي خام و بيجا بميري

تو خواهي که با آن همه خوش ادايي

در آغوش دلدار زيبا بميري

ولي يار زيبا دهد پاسخ تو

مبادا که در خانه ما بميري

چو يک عمر ما را تو دشنام دادي

چرا وقت مردن در اينجا بميري

نجوشي چو در زندگي با محبان

بدين جرم بايد که تنها بميري

در آغوش دلدار جايت نباشد

همان به که چون قو به دريا بميري

شب خانم هاید ماری کخ ایران شناس برجسته آلمانی برگزارشد

شب هاید ماری کخ برگزار شد

kokh (1)

صد و شصت و سومین شب از شبهای مجله بخارا به پروفسور هاید ماری کخ، ایرانشناس برجسته آلمانی اختصاص داشت که عصر پنجشنبه ۸ خرداد ماه ۱۳۹۳ با همکاری بنیاد فرهنگی ـ اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی در ابتدای این جلسه به معرفی کوتاهی از خانم هاید ماری کخ پرداخت:

« هاید ماری کخ در ۱۷ دسامبر ۱۹۴۳ در شهر ماربورگ آلمان به دنیا آمد. از ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۶ به تحصیل در رشتۀ آموزش با گرایش اصلی ریاضی پرداخت و تا ۱۹۷۲ به عنوان معلم در شهر هانوور مشغول به کار بود.

تحصیل در رشته ایرانشناسی را از ۱۹۷۲ در دانشگاه گوتینگن آغاز کرد و در ۱۹۷۶ موفق به اخذ دکترا شد و موضوع پایان نامه‎اش « شرایط مذهبی زمان داریوش بر اساس تحقیقات انجام شده بر کتیبه‎های هخامنشی» بود. پروفسور هاید ماری کخ در کنار رشته اصلی خود به تحصیل در رشته های باستان شناسی کلاسیک، تاریخ هنر بیزانس و باستان شناسی مسیحی نیز روی آورد. و پس از آن به تدریس ایران شناسی و باستان شناسی خاور نزدیک در دانشگاه گوتینگن مشغول شد. و از ۱۹۸۶ افتخار تدریس در رشته اقتصاد و مدیریت دوران هخامنشیان در دانشگاه فیلیپس ماربورگ نصیب پروفسور کخ شد و از ۱۹۹۵ به عنوان استاد ایرانشناسی در زمینه تاریخ کهن در دانشگاه ماربورگ تدریس می کند. شایان ذکر است که پروفسور کخ یکی از پنج دانشمندی است که در زمینۀ تاریخ ایلام قدیم تحقیقات گسترده انجام داده است و از علایق خاص او هنر اسلامی و به ویژه معماری و هنر سرامیک است.»

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

سپس دکتر گونترام کخ مروری داشت بر زندگی خود و آشنایی‎اش با هاید ماری کخ و تلاش‎هایشان در زمینه تاریخ ایران باستان که فرزانه قوجلو سخنان او را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد:

من در ۱۹۴۱ متولد شدم، در شهر نورنبرگ، کنار رودخانۀ زاله ، شهری کوچک که به کلیسای جامعش شهرت دارد و در فاصله سال‎های ۱۲۲۰ و ۱۲۴۰ ساخته شده است، با پیکره‎هایی چشم‎نواز که شاهکارهای پایان دوران رومانتیک‎اند.اما من کلیسا و دیگر ساختمان‎های شهر را به خاطر ندارم چون پدر و مادرم در ۱۹۴۶ تصمیم گرفتند از این منطقه که در ۱۹۴۵ به تصرف قوای شوروی درآمده بود بگریزند و به منطقۀ آیسرهاگن در نزدیکی هانوور نقل مکان کنند. مادر بزرگم در این منطقه زندگی می‎کرد، در یک خانۀ قدیمی روستایی که در ۱۵۷۸ ساخته و در قرن نوزدهم و حدود ۱۸۹۰ بازسازی شده بود. شرایط وحشتناک بود؛ سیلِ میلیون‎ها آلمانی که توسط قوای شوروی از خانه‎هایشان در بخش‎های شرقی آلمان رانده شده بودند به این منطقه سرازیر شده بود و میلیون‎ها نفر هم بودند که بمب خانه‎ها یا آپارتمان‎هایشان را طی جنگ ویران کرده بود. بنابراین در هر اتاق خانۀ مادر بزرگ من یک خانوادۀ ۴ تا ۶ نفره زندگی می‎کرد. اما خوشبختانه اتاقی هم نصیب ما پنج نفر شد: من و  پدر و مادرم، خواهر و برادرم. یادم نیست چطور همگی زنده ماندیم، اما مادر بزرگم، والدین من و بقیۀ آدم‎های آن خانه و خانه‎های همسایه از پسش برآمدند، حتی در زمستان بسیار سرد سال‎های ۱۹۴۶ و ۴۷ که با مشکلات جدی برای تأمین غذا دست به گربیان بودند،  با یک سرویس بهداشتی برای تقریباً ۳۰ نفر، بدون آب لوله کشی ، با دو چاه آب در باغ و باقی قضایا.

دکتر گونترام کخ و فرزانه قوجلو ـ عکس از متین خاکپور

در بهار ۱۹۴۷ من به مدرسه ابتدایی در دهکده رفتم، با دو اتاق کوچک و در هر اتاق حدود ۵۰ بچه. معلمان ما نهایت سعی خود را می‎کردند، باید آنها را می‎ستودند.

پدرم در دبیرستان زبان‏‎های یونانی، لاتین، آلمانی و تاریخ درس می‎داد. او به تاریخ هنر و باستانشناسی بسیار علاقه‎مند بود و چند کتاب قدیمی مصور داشت. در آن زمان هنوز تلویزیون وجود نداشت، سینمایی نبود. سفر غیرممکن بود ـ اما من با کتاب‎ها چیزهایی از جهان می‎دیدم، تصاویری از کلیساهای قرون وسطی در آلمان، از معابد یونانی ، مثل معابدی که در آکروپلیس آتن بود، تصاویری از تئاترها و آمفی تئاترهای باستانی و اگر درست یادم باشد، برای اول بار تصاویری از پرسپولیس.

در ۱۹۵۵ موفق شدم که در امتحانات مشهورترین دبیرستان پسرانه در هانوور قبول شوم، دبیرستانی که طی قرون وسطی تأسیس شده بود و من در آنجا نه سال لاتین خواندم، هفت سال انگلیسی ، پنج سال یونانی قدیم آموختم و بسیار درس‎های دیگر. بیش از همه به زبان یونانی عشق می‎ورزیدم، به آلمان قرون وسطی ، زیست شناسی و شیمی.

برای من کاری طاقت فرسا بود که شش روز در هفته با تراموا از دهکده‏مان به هانوور و دبیرستان بروم ، چون فقط هر یک ساعت و نیم یک تراموا بود. و من مجبور بودم هر روز صبح یک ربع مانده به شش بیدار شوم و چند روز در هفته ساعت ۴ عصر به خانه برگردم.

اینجا سمت چپ آخرین تراموایی را می‎بینیم که دهکدۀ ما را به شهر وصل می‎کرد، بعد هم نوبت اتوبوس‎ها را می‎بینیم. سمت راست هم خانوادۀ من است، حدود ۱۹۵۵٫

بیشتر معلمان ما فوق‎العاده بودند، محققینی واقعی که مدرک دکترا داشتند. انگیزه‎های فراوانی در ما ایجاد می‎کردند. مثالی بزنم: در تاریخ برنامه‎ای یک ساله برای یونان و روم بود. اما معلممان بین‎النهرین، ایران باستان، هند، چین و حتی آمریکا را به اختصار به ما معرفی کرد. من هیجان‎زده بودم و از کتابخانه شهر چند کتاب دربارۀ تاریخ باستان و باستان شناسی خاور نزدیک امانت گرفتم تا دربارۀ بین‎النهرین، هیتیت‎ها، اورارتو و هخامنشیان بیشتر بدانم.

در ۱۹۶۰ دبیرستان را تمام کردم، در ۱۹۶۱/۱۹۶۰ خدمت نظامم را گذراندم . یک شب در دسامبر ۱۹۶۱ با خواهرم به تئاتری در هانوور رفتم و هاید ماری را دیدم ـ مجذوبش شدم. خواهرم به من گفت که با او هم‎کلاس بود و بنا به خواست من چند روز بعد ترتیب دیداری را با هاید ماری داد ـ و ما همچنان با هم هستیم!

پروفسور ماری کخ ـ عکس از متین خاکپو

در ۱۹۶۲، به تحصیل در دانشگاه گوتینگن پرداختم و باستان‎شناسی کلاسیک رشتۀ اصلی من بود، زبان‎های یونان و لاتین و عهد عتیق و هنر و باستان شناسی بیزانس رشته‎های دوم من بودند.

در آن هنگام ما دانشجویان نسبتاً آزادی عمل داشتیم، می‎توانستیم سمینارها و درس‎ها را انتخاب کنیم و استاد من ما را تشویق کرد تا دانشمان را گسترش دهیم. به این ترتیب، من دو ترم دانشگاهی را به مطالعه دربارۀ باستان‎شناسی مصر پرداختم و در سخنرانی‎هایی شرکت کردم که در سمینار مطالعات ایرانی ایراد می‎شد و برای عموم آزاد بود. یکی از سخنرانی‎ها را که دربارۀ آتشکده‎های ایران بود به خاطر دارم که توسط کلاوس شیپمن ارائه شد و سخنرانی‎هایی را به یاد دارم که به « امپراتوری عیلام»، مساجد و نوشته‎های روی کاشی‎های آبی در اصفهان می‎پرداخت ـ و به پرسپولیس، و تمام این سخنرانی‎ها توسط پروفسور والتر هینتس ارائه شد!

در درسی که دربارۀ پیکره‎‏های یونانی در سدۀ چهارم پیش از میلاد بود، پروفسور به موضوع تابوت‎های سنگی از زیدون، جنوب لبنانِ امروز، پرداخت و من هیجان‎زده شدم وقتی فهمیدم که آنها به گورستان ساتراپ‎های ایرانی در سوریه تعلق داشتند. در آن زمان کتاب‎های متعددی با تصاویری مناسب از این تابوت‎های سنگی بیرون آمد و برای من مجذوب کننده بود که پیکره‎های یونانی را ببینم که برای مشتریان بلند پایۀ ایرانی ساخته شده بود.

و من توانستم به استامبول بروم و اصل آثار زیدون را در موزۀ باستان‎شناسی ببینم: « تابوت سنگی یک ساتراپ» متعلق به ۴۵۰ پیش از میلاد، « تابوت سنگی از منطقه لوکیا» متعلق به ۴۲۰/ ۴۰۰ پس از میلاد، « تابوت سنگی با زنان سوگوار» متعلق به ۳۵۰ پیش از میلاد و اثری مشهور موسوم به « تابوت سنگی اسکندر» متعلق به ۳۳۰ پیش از میلاد که هر چهار تابوت به طرزی فوق‎العاده حفظ شده بودند، هر چهار تابوت بنا به سفارش ویژه ساتراپ‎های ایرانی توسط پیکرتراشان یونانی تراشیده شده بودند و هر چهار تابوت قطعاتی منحصر به فرد بودند.

استامبول که بودم نقش برجسته‎هایی را از داسکلیان دیدم، پایتخت یکی دیگر از ساتراپ‎های ایرانی، در شمال غربی ترکیه. این نقش برجسته‎ها که در هنر یونان همتایی ندارند بنا به سفارش ویژۀ مشتریان ایرانی توسط پیکرتراشان یونانی ساخته شدند.

برای حکمروایان ایرانی که در لیسیا بودند، جنوب غربی ترکیه، پیکرتراشان یونانی نقش برجسته‏های مقبره‎هایشان را کنده کاری کردند، نمونه‎ای بیاورم، در لیمیرا، مقبره‎ای است با شکوه که یادآور معماری یونان است و بر کتیبه‎ها سوارانی نقش بسته‎اند که باشلق به سر دارند یا در تریسا، جزییاتی در کتیبه‎هاست که برای هنر یونان ناشناخته است. و برای مالوسولوس ساتراپ ایرانی در کاریا، غرب ترکیه، معماران و پیکرتراشان یونانی مقبرۀ یادبودی را در هالیکارناسوس حدود ۳۴۰/۳۵۰ پیش از میلاد ساختند.

در فوکایا شمال غربی ترکیه ، در ساحل دریا، مقبره‎ای حفظ شده که در آن منطقه و در سراسر جهان یونان بی‎همتاست و آشکارا نسخه‎ای است از مقبرۀ کوروش در پاسارگاد، بنا بر سفارش حاکم محلی ایرانی در اواخر سدۀ ششم یا اوایل سدۀ پنجم پیش از میلاد ساخته شد. متأسفانه هیچ سنگ نبشته‎ای وجود ندارد که بتواند اطلاعات بیشتری در اختیار ما بگذارد.

شب هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

حتی « پرتره» این حاکم ایرانی نیز حفظ شده است که باشلوق به سر دارد و در سینوپه ، شمال ترکیه، توسط استادی یونانی ساخته شد و این نیز قطعه‎ای بی‏نظیر است.

از آن زمان ـ تا امروز ـ من به روابط فرهنگی بین شرق و غرب علاقه‎مند بوده‎ام و کوشیده‎ام تا دربارۀ سلسله‎های اورارتو، مادها، هخامنشیان، پارتها و ساسانیان بیشتر بدانم.

من دربارۀ این روابط قبلاً شنیده بودم،  پروفسور در یکی از سخنرانی‎هایش که به پیش از تاریخ می‎پرداخت ظرف بلوری ایرانی را به ما نشان داد که در مقبره‎ای مجلل در اواخر سدۀ ششم پیش از میلاد در فرایبورگ، جنوب غربی آلمان ، پیدا کرده بود. چرا و چگونه چنین ظرفی از ایران در قرن ششم پیش از میلاد به آلمان راه یافته بود؟

در سمت راست ظرف شیشه‎ای دیگری از ایران را می‎بینیم که در قرن چهارم به دِیون، در شمال یونان، آورده شده بود و چند سال پیش طی حفاری‎هایی به دست آمد.

زمانی که من به دبیرستان می‎رفتم بسیار به هنر قرون وسطی در آلمان علاقمند بودم، زیرا کتاب‎هایی در همین زمینه در خانه داشتیم. در این کتاب‎ها و در نمایشگاه‎هایی که در موزه‎ها برپا بود و به ندرت می‎توانستیم در همان حدود ۱۹۵۵ برویم، اشیایی پیدا کردم که مایه‎ی شگفتی من بودند: پارچه‎های ابریشمی که به شیوۀ ساسانیان بود و به بیزانس تعلق داشت از مقبره‎های قرون وسطی در کلیساهای آلمان پیدا شده بود و در کتاب‎ها و کاتالوگ‎ها متوجه شدم که در چند مورد کارشناسان مطمئن نبودند آیا اصل این پارچه‏ها از ایران می‎آمد یا پس از دوران ساسانیان از روی آنها در بیزانس کپی کرده بودند.

در آغاز ۱۹۷۰ امتحانات دکترا را گذراندم و در دانشگاه گوتینگن به عنوان دستیار مشغول به کار شدم.

در ۱۹۷۵ توانستم پایاننامه‎ام را که درباره‎ی تعدادی از تابوتهای سنگی رومی بود در مجموعه‎هایی چاپ کنم، به قطع بزرگ و با تعداد زیادی کلیشه.

از من خواستند تا به همراه کاتالوگی قدیمی‎تر، کتابی در خصوص « اساطیر یونان در تابوت‎های سنگی رومی» منتشر کنم که در ۱۹۷۵ بیرون آمد و کتاب راهنمایی هم در خصوص تابوتهای سنگی رومی در مجموعه‎ای مشهور با عنوان « راهنمای جهان باستان» کار کردم که در ۱۹۹۸۲ چاپ شد.

پس از آن کتاب‎هایی منتشر کردم : درباره‏ی آثار فرهنگی در آلبانی، کتابی عمومی  راجع به تابوت‎های سنگی رومی که این کتاب به زبان ترکی نیز ترجمه شد و بعد مقدمه‏ای بر هنر و باستان‎شناسی در آغاز مسیحیت که به زبان انگلیسی هم بیرون آمد و ترجمه‎ی ترکی آن نیز چاپ شد که نسخه‎ای بسیار مفصل‎تر بود، و سپس کتابی راهنما درباره‎ی تابوت‎های سنگی مسیحی، کتابی کوچک درباره‎ی تابوت سنگی در ترکیه که در ترکیه و آلمان منتشر شد و افزون بر این بیش از ۱۰۰ مقاله در نشریات علمی نوشته‎ام و نقد و بررسی‎‏هایی هم بر کتاب‎ها.

در ۱۹۷۲ هاید ماری می‏‎توانست برای بار دوم تحصیل را شروع کند. او ابتدا باستان شناسی کلاسیک را به عنوان رشتۀ اصلی انتخاب کرد.  در آن زمان درگوتینگن توصیه می‎شد گه یکی از رشته‏های دوم « زبانی قدیمی» باشد . معمولاً دانشجویان زبان‏های یونانی یا لاتین را انتخاب می‎کردند اما هاید ماری قبلاً یونانی قدیم و لاتین را در دبیرستان خوانده و امتحاناتش را هم گذرانده بود. به دانشجویان اجازه می‎دادند که زبان‏های مصری ـ هیروگیلف، آکادی، سومری، سانسکریت را نیز به عنوان « زبان قدیمی» انتخاب کنند. من به هاید ماری پیشنهاد کردم تا نزد پروفسور هینتس بسیار دلسوز که از سخنرانی‎هایش او را می‎شناختم برود و از او بپرسد که آیا می‎تواند زبان فارسی قدیم را به عنوان « زبان قدیمی» اجباری انتخاب کند.

و این شروع ماجرا بود، حکایت بیشتر را از زبان هاید ماری خواهید شنید.

اکنون خوشحالم که توانستیم بارها به پارس ـ ایران ـ بیاییم و بناهای فراوانی را ببینیم و با افرادی بی‎نهایت مهربان و صمیمی دیدار کنیم. کار اصلی من طی این سفرها عکاسی بود. هاید ماری توانست بسیاری از این عکس‎ها را در کتاب‎هایش کار کند.

اما هر دوی ما همچنان رؤیایی در سر داریم: مجلدی را درباره‎ی شاهکارهای هنر هخامنشی با عکس‎هایی مناسب منتشر کنیم، با اجناسی که از سراسر امپراتوری پارس باشد، از گرجستان ـ در اینجا دو نمونه اثر فوق‎العاده را می‎بینیم،

 از ارمنستان ـ دو نمونه جام نقره‎ای،

 از ترکیه ـ اشیائی که به تعداد زیاد از دوران هخامنشی حفظ شده است ، از جنس‎های مختلف و از مناطق مختلف ـ ما قبلاً نقش برجسته‎ها، مقبره‎ها و سری مرمرین را دیدیم.

در اینجا دو نمونه دیگر از نقش برجسته‎ها را داریم ـ نقاشی‎های دیواری از ساختمان مقبره‎ها ـ که نقره‎ است.

لبنان ـ ما تابوت‎های سنگی را دیدیم که به گورستان ساتراپ‎های هخامنشی در زیدون تعلق دارد، در اینجا بخش‎هایی از یک پایه و سرستونی را با طرح هخامنشی می‎بینیم که باز هم از این منطقه به دست آمده است.

یا در اردن ـ در سمت چپ برنزی را می‎بینیم ـ یا در تاجیکستان ـ و در سمت راست نقش برجسته عاج فوق‎العادهای را شاهدیم.

و باید اشیایی از موزه‎ها و مجموعه‎های متعددی از سراسر جهان را نیز به حساب آورد.

اشیائی از طلا، مثل انگشتری منحصر به فردی با تصویری از سربازی ایرانی به حالت نشسته. اشیائی نقره‎ای و برنزی.

یا مثل این یکی ، قطعات طلای جواهرنشان که اثری فوق‎العاده به وجود آورده است.

به همین ترتیب می‎توان حجم مشابهی از هنر پارتیان و ساسانیان و نیز ایران را در دوران اولیه دنبال کرد.

اما مشکل بودجه لازم برای چنین پروژه‎ای همچنان پابرجاست. »

سخنران بعدی این مراسم دکتر حکمت الله ملاصالحی بود که از « قلم کخ تا ایرانشهر دارا» سخن گفت:

علی‌رغم آن­که شمار کثیری از کلیساییان و چهره‌های شاخصِ برآمده از خاندان‌های مسیحیت کلیسایی با انگیزه‌های دینی و طوماری از پرسش‌های جدید دربارة داستان‌های آفرینش و سرگذشت فرزندان آدم و قصة هبوط و نوح و توفان و ابراهیم و اسحق و یعقوب و یوسف و مصر و موسی و طور و سینا و نیل و فرعون و دولتِ داود و حکمت و مکنتِ سلیمان و موارد مشابه دیگر که در کتاب مقدس دربارة آن‌ها سخن به میان آمده در صف مقدم مطالعاتِ به‌اصطلاح فیلولوژیک و گردآوری نسخه‌های کهن و ترجمة کتب قدیمه و پژوهش­های باستان‌شناختی و قوم‌شناختی حضور چشمگیر و فعال داشتند، با این همه، طراحان، معماران، مهندسان و آفرینندگانِ عالم جدید در قارة غربی تاریخ این­بار نه قدیسان و کلیساییان بودند، نه منادیان عالم غیب و قدس، و نه حتی از تبار سقراطیان و افلاطونیان و ارسطوییانِ عهد باستان هلنی. برای نخستین­بار، متفکران و معماران و منادیان اندیشه‌ها و ارزش‌هایی بر صحنه می‌آمدند که در سنّت‌های اعتقادی و نظام‌های دانایی و ارزشی دیگر ادوار تاریخی و تمدن‌های گذشته مشابه‌اش را با چنین ویژگی‌هایی کمتر سراغ داشته‌ایم.

دکتر حکمت الله ملاصالحی ـ عکس از متین خاکپور

سه سده به مقیاس بیش از دو و نیم­میلیون سال افتتاح حضور تاریخی آدمی روی پوستة نازک و ظریف و سرد و شکنندة غبارِ کیهانی زمین طرفه‌العینی بیش نبوده است، لیکن در همین سه سدة متأخر طرفه‌العینِ زمان تاریخی، توفان تحولات عظیم، نفس­گیر، غافلگیرکننده و بی‌سابقه‌ای را در قارة غربی تاریخ و در مراحل سپس‌تر در سطح جامعة جهانی از سرگذرانده‌ایم که در قیاس با دو انقلاب پیشین هزاره‌های نوسنگی و هزاره‌هایِ تحولات عظیم شهرنشینی و ظهور پدیدة شهر‌ها و هسته‌های نخستین جامعه‌ها و جمعیت‌ها و گروه‌های اجتماعی شهری در غرب آسیا و خاورنزدیک هم شتابان‌تر اتفاق افتاده هم جهانی و جهانشمول‌تر همة قاره‌ها و جغرافیای تاریخی و انسانی و فرهنگی ما را در نوردیده و تسخیرکرده است. توفانِ تحولاتی که چهرة فرهنگ و زندگی حتی منزوی و تاریخ‌گیریز‌ترین جوامع بومی و فرهنگ‌های هزاره‌ها محصور در میان دشت‌ها و درّه‌ها و جنگل­های استرالیا و آلاسکا و آمازون و آفریقا را دگرگون کرده و بر نحوه بودن و سبک زندگی و نوع اقتصاد و معیشت و مدیریت حیات اجتماعی مردمان و مناسبات انسانی و ذوق و ذایقه فکری و دانش و دانایی همة گروه‌های اجتماعی به طرز محسوس تأثیر نهاده است. تا آنجا که احساس می‌کنیم به ناگاه در اختری دیگر فرود آمده‌ایم به‌غایت متفاوت و متمایز از عالمی که هزاره‌ها پیش‌تر زیسته و آزموده و از سرگذرانده بوده‌ایم!

سیّاره‌ای که سه سده پیش چهره‌اش به ده‌ها هزار معبد و دیر و حرمِ عابدان و سالکان طریقت و زایران عالم غیب و قدس آراسته و آذین بسته بود و تاریخ با آهنگ طبیعت ره می‌سپرد، اینک موزه‌های عالم مدرن روی آوار‌‌ همان میراث معنوی و‌‌ همان سنّت‌های اعتقادی بنیاد پذیرفته و سر بر کشیده‌اند و تاریخ، طبیعت را در همه جای جهان تسخیر کرده است.

شانه به شانة رویش و رشد تدریجی مجموعه‌های خصوصی در میان اشراف­زادگان و خاندان‌های مرفه اهل ذوق و هنر و دانش و داناییِ جوامع اروپای غربیِ سده‌های رنسانس که در ادامه سر از موزه‌های عالم مدرن و تشکیلات پیچیدة موزه‌ای در قارة غربی تاریخ برکشیدند، کشف و جراحی باستان‌شناسانة تاریخ و رویکردهای آرکئولوژیک را به عالم و آدم نیز شاهد بوده‌ایم . این دانش نوبنیاد و ابزار شناخت جدید هرچند نخست با اراده و عزم و انگیزة کاویدن و کشف پیشینة تاریخی و سابقة فرهنگی و تبار‌شناسی عقبة مدنی و معنوی مردمان جوامع قارة غربی بر صحنه فراخوانده شد، لیکن به‌تدریج در مراحل سپس‌تر چونان یک دانش جهانی وجب به وجب و لایه به لایه و دوره به دوره عقبة تاریخی و پیشینة فرهنگی بشر را تا مرزهای تاریخ طبیعی زیر جراحی‌های بی‌سابقه و نفس‌گیر خود گرفت. دانشی که تصویر ما را با حجم عظیم یافته‌ها و دستاوردهای بی‌سابقه‌اش دربارة تاریخ و حضور تاریخی انسان در جهان آنچنان منقلب و متحول کرده که دو سده پیش حتی برای مورخان و باستان پژوهان آن زمان قابل تصور نبود.

هیچ دوره‌ای اینچنین عطشناک و جستجوگر و کنجکاو و خستگی­ناپذیر و با اراده و انگیزه و عزمی اینچنین استوار و اینچنین گشاده‌دست و سخاوتمندانه سرمایه عمر و اندیشه نسل­هایی از فرزندانش را برای به کف آوردن جرعه‌ای از باده معرفت و معنا از جام­های شکستة به‌جای مانده در لایه‌های سرد و خاموش و منجمد گذشته به‌پای تاریخ نریخته و هزینه نکرده است که انسان دوره جدید در قاره غربی تاریخ.

 اینک مواریث مدنی و معنوی همه ملّت‌ها و مآثر و مادّه‌های فرهنگی همه ادوار تاریخی، ماده تاریخ و منبع و مرجع آگاهی و اندیشه تاریخی عصریست که تصویر و تفسیر را از هستی از جهان از معنای تاریخ و تقدیر و حضور تاریخی انسان در جهان بر شانه میراث جهانی و بشری ما بنیاد نهاده است. به دیگر سخن، تاریخ و میراث جهانی اینک ماده تاریخ و تمدن عصریست که صورتش را با آن آراسته است. صورتی که در آیینه آن چیدمان همه ادوار تاریخی را می‌توان کنار هم دید.

دکتر ژاله آموزگار به همراه پروفسور ماری کخ و دکتر گونترام کخ ـ عکس از رضا دبویی

 پدیدة موزه‌های عالم مدرن، محوطه‌های جراحی­شده و کاوش‌ها و کشفیات عظیم و بی‌سابقة باستان‌شناسان و رمزگشایی و خوانش ده‌ها زبان خاموش و نظام‌های نوشتاری منسوخ عهد باستان از جمله مصادیق آشکار تصویر و تفسیر و تلاش انسان دورة جدید از تاریخ، انسان و جهان است. خانم هایده­ماری کخ فرزند چنین عالم و زمانه­ایست؛ زمانه‌ای به­غایت آرکئولوژیک و موزه‌گستر؛ زمانه‌ای که حشر باستان‌شناسانة تاریخ بر امید و ایمان به محشرِ فردا سایه افکنده است. کارل لویت (Karl Löwith)، متفکر آلمانیِ یهودی‌تبار روزگار ما، وقتی می‌گفت یک پرسش عمیق و جدی دربارة معنایِ فرجامین تاریخ آنچنان نفس انسان را در سینه قبض و حبس می‌کند و به‌سوی چنان مغاکی می‌کشاندش که دیگر با هیچ دستی پرشدنی نیست، مگر امید و ایمان پرده از چهرة عمیق‌تر رخداد‌ها و تحولات مهم و بنیادین روزگار ما خصوصاً در سپهر رویکردهای تاریخی دورة جدید برمی‌گرفت.

* * *

تکیه­ زدن بر یک پیشینة تاریخی دیرینه و سنّت اعتقادی دیرپا به هر میزان غنی و پرمایه به تنهایی نه استمرار و ادامه حیات و هویت یک ملّت را می‌تواند تضمین کند، نه چنین تکیه­ گاهی به تنهایی در آوردگاه‌های سخت و سنگین تحولات تاریخی می‌تواند جان به‌سلامت به‌در برد. سنّت‌های اعتقادی و نظام‌های فکری غیرتاریخی و تاریخ‌گریز و بسته و منزوی در معرض توفان‌های مهیب تحولات فکری و سیلاب رویدادهای تاریخی همیشه آسیب‌پذیر و شکننده‌تر از سنّت‌های فکری و اعتقادی مجهز به اندیشه و معرفت تاریخی بوده‌اند. تصادفی نیست که جوامع بسته و فرهنگ­های منزویِ بومی روزگار ما در‌‌ همان نخستین مواجهه با سیلاب رخداد‌ها و تحولات تاریخی دورة جدید ستون فقراتشان درهم شکسته شد و فروپاشیدند و از پای افکنده شدند و از میان رفتند. اینک اجسام و اجساد و مادّه‌ای فرهنگی به ­جای مانده از همین ساختار‌ها و تشکل‌های اجتماعی و سنت‌های فرهنگی تجزیه شده را زیر سقف و پشت وی‌ترین موزه‌های عالم مدرن می‌توان دید. تاریخ آوردگاه رویارویی و زورآزمایی و عرصه دست و پنجه فشردن سنّت‌های اعتقادی و نظام‌های فکری و معرفتی است.

 دورة جدید یکی از تاریخی‌ترین همه ادوار تاریخی است که آن را می‌آزماییم. پرسشهای دوره جدید درباره «آرخه» (Arche) و «لوگوس» (Logos) تاریخ و تقدیرتاریخی انسان هم متمایز از ادوار گذشته مطرح شده و بر دامن تاریخ و گذشته تاریخی بشر افکنده شده‌اند، هم آنکه نحوه نگاه و ابزارهای‌شناختی که برای به‌دست دادن پاسخ‌های قانع کننده و قابل قبول بر صحنه فراخوانده شده‌اند متفاوت و متمایز از ادوار گذشته بوده است. عبور از قلم مورخان به کلنگ باستان‌شناسان و ظهور رویکرهای آرکئولوژیک به عالم آدم یعنی به «آرخه» (Arche) و «لوگوس» (Logos) چیز‌ها از جمله تحولات بی‌سابقه و دستاوردهای بی‌بدیل نظام دانایی و اندیشه تاریخی دوره جدید بوده است.

 سده‌های هفده و هجده و نوزده میلادی از این منظر، در قارة غربی تاریخ، سده‌های جنبش‌ها و چرخش‌ها و خیزش‌ها و تحولات بی‌سابقه و عظیم تاریخی است. تحولاتی که از بطن آن انسان‌هایی به صحنه می‌آیند که آماده‌اند در به کف آوردن یک نسخه، یک کتیبه، یک سنگ­نبشته، یک لوح گلی، یک مهر و خوانش یک واژه، یک عبارت، یک سطر از یک متن متعلق به این یا آن زبانِ خاموش و نظامِ نوشتاریِ منسوخ سرمایه و عمر و اندیشه خویش را تا آخرین دم زندگی هزینه کنند و به پایش بریزند. در این میان، آلمان‌ها و آلمانی‌تبار‌ها و آلمانی‌زبان‌ها در سپهر مطالعات ایرانی و ایران‌شناسی به‌طور اخص بر جایگاه ممتازی تکیه زده و در صف مقدم این تحولات عظیم فکری ایستاده و بر صحنه حضور دارند. خانم هایده­ماری کخ، چونان دیگر شرق‌شناسان و ایران‌شناسان بنام برجسته آلمانی، فرزند چنین عالمی است. عالمی به‌غایت منقلب و متحول، شگفت‌انگیز و بی‌نظیر و بی‌سابقه در تاریخ.

* *

یک متفکر، مورخ، باستان‌شناس و متخصص تاریخ و فرهنگ و زبان و ادب و ذوق و هنر و دیانت و معنویت این یا آن دوره، این یا آن سرزمین وقتی موفق می‌شود به هزینه سرمایه عمر و اندیشه خویش وارد فضای فکری و حیات معنوی یک دوره، یک جامعه یا یک ملت بشود و دردرون لایه‌های درونی‌تر روح مردم یک سرزمین رخنه کرده و در فضای معنوی آن تنفس کند و بیاندیشد، برای همیشه در تاریخ و فرهنگ آن ملت و مردم حضور داشته و بر روان و رفتار و دانش و دانایی نسل‌هایی که در راهند و یکی از پی دیگری می‌رسند تأثیر خواهد نهاد. هر بار که به آثار و دستاوردهای فکری و ذخایر دانش ودانایی او رجوع می‌شود و به عنوان یک مرجع و منبع تاریخی به آگاهی و فهم ما از موقعیت تاریخی خویش یاری خواهد رساند، بویژه وقتی این آثار پیراسته از پیش‌داوری‌ها و حساسیت‌های معرفت‌سوز و منزه از تخریب و منقح از داوری‌های نادرست نوشته شده و بر شانه شواهد و منابع و مدارک قابل اعتماد بنیاد پذیرفته باشد. خانم هایده­ماری کخ ایران‌شناس و پژوهشگریست از تبار همین عالمان و پژهشگران. دقت ریاضی و نظم هندسی اثر ماندگار فوق‌العاده مهم ایشان «از زبان داریوش» به صراحت می‌گوییم که از قابل اعتماد، موثق و مطمئن‌ترین منابع و مراجع برای هر پژوهشگری که مشتاق آشنایی با ایران عهد هخامنشی و ایرانشهر دولت داراست می‌تواند قرار گیرد. دو اثر بی‌بدیل «برآمدن کورش» و «تربیت کورش» گزنفون آنقدر که در سپهر تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان قابل رؤیت است و فضای مدنی و معنوی عالم ایرانی را در عهد هخامنشیان به تصویر می‌کشد در سپهر عالم هلنی جای نمی‌گیرد و فضای عالم هلنی را به تصویر نمی‌کشد.

 ما اغلب بر مستشرقان خرده گرفته‌ایم و ملامتشان کرده‌ایم که در ورود به فضای فکری و فرهنگی و معنوی شرقیان و عالم شرق ناتوان بوده و ناکام مانده‌اند؛ اتفاقأ عکس این ایراد و ادعا مصداق دارد. آن‌ها در جستن و کاویدن و دستیابی به منابع و ماده‌های فرهنگی بکر و نسخه‌ها و کتیبه‌ها و متون اولیه و رمزگشایی و خوانش و معناکاوی نظام‌های نوشتاری متروک و منسوخ و زبان‌های خاموش نه تنها توفیق بسیار داشته‌اند که در هزینه کردن سرمایه همه عمر و اندیشه خویش از گشاده‌دست و سختکوش و خستگی ناپذیر‌ترین پژوهشگران بوده‌اند. پژوهشگرانی که مانندشان را در هیچ دوره‌ای از گذشته سراغ نداشته‌ایم. حتی اگر چراغ این تمدن روزی خاموش شود به‌سختی می‌توان تصور کرد بار دیگر پژوهشگرانی از این جنس با چنین ویژگی‌هایی بر صحنه تاریخ اندیشه ظاهر شوند. ما خود در ورود به فضای فکری و تحولات عظیم و بی‌سابقه تاریخی که در قاره غربی تاریخ در همین سده‌های متأخر و بغایت تعیین‌کننده و تأثیرگذار بر تاریخ جهانی اتفاق افتاده تا چه میزان توفیق داشته‌ایم؟

 مرحوم پرویز رجبی، مترجم آثار خانم هایده­ماری کخ، با لحنی شکوه­آمیز در همین زمینه چنین می‌گوید:

 «در این میان گله از من حی و حاضر است که خودم را مورخ می‌نامم اما حتی مویی گمشده را از مردم و فرهنگ گمشده ایلام نیافته‌ام! در حالی که خوزستانم همیشه در کنارم است و بر خلیج فارسش می‌بالم! در حالی که بیش از نیمی از کرانه‌های خلیج فارس کرانه‌های ایلام باستان بوده است…، دانشمندان غربی و طوری که در کتاب حاضر شاهد خواهیم بود آن قدر به ایلام سر زدند که سرانجام گوشه‌ای از حجاب این سرزمین غریب را برگرفتند و من ۴۲ سال پس از نوشته شدن کتابِشهریاری ایلام دارم آن را ترجمه می‌کنم…!»

حتی بسیاری از مترجمان ما وقتی دست به ترجمه آثار ایران‌شناسان قارة غربی تاریخ می‌زنند بی‌بهره از چنین آگاهی تاریخی هستند. نمی‌دانند در جهان چه تحولات عظیم و بی‌سابقة تاریخی اتفاق افتاده است. بدون خودآگاهی تاریخی دست به قلم برده‌اند. طی دهة ۱۹۷۰ متفکران، مورخان، باستان‌شناسان یونانی موفق شدند شانه‌به‌شانة شمار کثیری از متخصصان رشته‌ها و دانش‌های مرتبط در بیست و یک مجلد قطع بزرگ وزیری تاریخ جامع ملّت یونان را از هزاره‌های پیش از تاریخ تا دورة جدید بنگارند و تدوین کنند و به چاپ برسانند و منتشر کنند  وقتی به منابع و مراجع مورد استفاد و کتاب‌نگاری مجلدات تاریخ ملّت یونان که در انتهای هر جلدی به روال معمول آمده نگاه می‌کنیم، به استثنای موارد اندک و خاصی، همة منابع و مراجع مورد استفاده آثار متفکران، مورخان، باستان‌شناسان، یونان‌شناسان، فیلولوژیست‌ها، زبان‌شناسان و پژوهشگران بنام روزگار ما در قارة غربی تاریخ هستند. به سخن دیگر، اگر نام یونان‌شناسان برجسته و بنام دورة جدید را از بیست و یک مجلدی که تاریخ ملّت یونان با مراجعه آثار آن‌ها تدوین شده حذف کنیم، چیزی مگر صفحاتی اندک از آن مجلدات به جای نخواهد ماند.

دکتر ژاله آموزگار به همراه پروفسور ماری کخ و دکتر گونترام کخ ـ عکس از رضا دبویی

تصور می‌کنم حتی اگر چراغ تمدن دورة جدید روزی به سردی گراییده و خاموش شود و تمدنی دیگر روی میراث و دستاوردهای آن بنیاد پذیرد، به سختی خواهد توانست انسان­هایی از این جنس با چنین عطش کنجکاوی و معرفت­جویی که بخواهد همه عمر و اندیشه خویش را مصروف چندقطعه سنگ مشکوک و به احتمال ساخته دست انسان در این یا آن لایه پیش از تاریخی بکنند. خانم هایده­ماری کخ فرزند چنین عالمی است. عالمی عطشناک، آتشناک، منقلب، متحول، جستجوگر و عمیقاً تاریخی و تاریخ‌محور. تاریخ‌محور از آن جهت که برای نخستین بار انسان عالم جدید موقعیت و تقدیر تاریخی خویش را چونان وجودی مطلق تاریخی پذیرفته است. تصادفی نیست که برای نخستین بار باده معنا را در جام‌های شکستة به‌جای مانده از گذشته می‌جوید. آندره مالرو دوره جدید را اینچنین سروده است: «برای نخستین بارتمدنی نمی‌داند برای چه هست» (Pour la prmiere fois une civilization ne connait pas sa raison d,etre). پارادوکس تاریخ و حضور تاریخی پر از پارادوکسیکال انسان را در جهان راببینید. همین تمدنی که تا مرز تهی‌بودگی حضور تاریخی انسان را در جهان احساس می‌کند برای نخستین بار به طرز بی‌سابقه همه تاریخ و جامعه و جهان بشری ما را وجب به وجب و لایه به لایه و دوره به دوره زیر جراحی‌های بی‌امان و نفسگیر خود گرفته است.

 این تپه‌ها و تل‌ها و ارگ‌ شهر‌ها و آکروپل‌ها و هرم‌ها و محوطه‌های متروک و کتیبه‌ها و سنگ نبشته‌ها، هزاره‌ها در برابر همه نسل‌ها و جوامع گذشته بودند، اما هیچ تمدنی نه دست به جراحی آن زد و نه اساساً برای هیچ تمدنی موضوعیت شناخت داشت و چونان منبع معرفت مورد توجه بود. ما نیز از کنار تخت جمشید و چغازنبیل و شوش و پاسارگاد و کتیبه شاهانه داریوش در بیستون گذشتیم. لشکریان و کشوریان و مورخان ما نیز از کنارشان گذشتند اما نه هرتسفلدی و گروتفندی و هینتسی و کخی از میان آن همه مسافران و مهاجران و مهاجمان و لشکریان و کشوریان برخاست که آن‌ها را کشف کند و نه آنکه سرمایه عمرشان هزینه رمزگشایی و خوانش آن‌ها تا آخرین دم زندگی کردند. بپذیریم شناخت و فهم ما از آنچه در دوره جدید اتفاق افتاده از جنبش‌ها و چرخش‌ها و خیزش‌های فکری و معرفتی و ارزشی یکی از پیچیده و سرنوشت ساز و تاثیرگذار‌ترین ادوار تاریخ جامعه و جهان بشری ما عمیق نیست.

آنچه گفته آمد تمهید یک مقدمه بود برای گشودن و خواندن گوشه‌ای از طومار بلند حیات پربار ایران‌شناس بنام و برجسته روزگار ما سرکار خانم هایده­ماری کخ.

 

هتل فردوسی ـ عباس جعفری، وحدت ، دهباشی ، دکتر ماری کخ و ... 1385

 

* *

هزارة نخست پیش از میلاد به‌ویژه و بیش از همه سده‌های میانین همین هزارة آهن و اسب و ارابه که کارل یاسپرس، متفکر آلمانی سدة بیستم، در اثر مهم فلسفة تاریخش (آغاز و انجام تاریخ) آن را «دورة محوری» تعبیر کرده است. این دوره محوری به تعبیر یاسپرس در جغرافیای تاریخی و سیاسی و مدنی و معنوی میهن و ملت ما، یک مقطع زمانی بسیار مهم و نقطه عطف و مرزی و به­غایت سرنوشت‌ساز بوده است. مرزی، مهم و سرنوشت‌ساز از آن جهت که پی‌ها و پایه‌های بنای عظیم عالمی در آن پی افکنده و بنیاد نهاده می‌شود که در هزاره‌های سپسین به جهان ایرانی با ویژگی‌های فرهنگی و سنت فکری و میراث مدنی و معنوی ایرانشهرش می‌شناسیم. در طلوع‌گاه و نقطة عزیمت و حرکت این افتتاح عظیم مدنی و معنوی و تاریخی چهره تابناک پیامبری را می‌بینیم که طنین آموزه‌هایش از بلخ تا آتن هلنی شنیده می‌شود. پیامبری که طومار تاریخ نبوی و وحدانی ما ایرانیان به‌عنوان یک ملت با کلام و کتاب و پیام او در تاریخ جهان گشوده می‌شود.

در صف مقدم این افتتاح عظیم تاریخی مدیران و معماران و مهندسانی به پرچمداری مادان و پارسیان بر صحنه حضور دارند که از سرچشمه همین آموزه‌های نبوی و متعالی و کلام و کتاب همین پیامبر صلح و راستی بهره می‌گیرند. عبور از یک دوران دیرینه و دیرپا و درازآهنگ فرهنگ­های اسطوره‌ای و مشرکانه و متکثر و متفرق و بسته و حرکت به‌سوی افتتاح تاریخی نبوی و وحدانی یک اتفاق ساده و متداول و معمولی که فراوان در تاریخ زیسته و آزموده‌ایم نبود. یک تحول عظیم و بی‌بدیل فکری و مدنی و معنوی وبی سابقه و سرنوشت‌ساز بود که دردرون تاریخ و زیرلایه‌های درونی‌تر فرهنگ ما اتفاق می‌افتاد و چونان زلزله جهان را تکان می‌داد. عظمت و اهمیت این اتفاق بزرگ را نیچه احساس کرده بود که می­گفت: «ایرانیان نخستین کسانی بودند که به تاریخ در تمامیت آن اندیشیدند…؛ [ایرانیان تاریخ را] همچون زنجیره‌ای از فرایند‌ها [اندیشیدند]، هر حلقه به دست پیامبری. هر پیامبر هزاره (hazar)یِ خود را دارد؛ پادشاهی هزارساله­یِ خود را.» هم کتیبه‌ها و الواح و منابع مکتوبِ به‌جای مانده از دورة هخامنشی، هم معماری تخت جمشید به طور اخص و معماری این دوره به­طور کلی، تصویری از طومار عالمی را در برابر ما می‌گسترند که برای نخستین بار تاریخ به مفهوم جهانی آن با پیامی جهانی در اندیشة ایرانیان مطرح می‌شود. ورود به فضای معنوی و ذایقة نجیب و ذوق هنری و زیبایی‌شناسی عمیقاً پرشکوه و جلالی هخامنشی که در معماری به اوج می‌رسد آنقدر هم آسان نیست که اغلب گمان رفته است. تصویر نمایندگان اقوام و ملّیت‌هایی که زیر سقف بلند ورودی‌ها و پلکان‌های معماری تخت جمشید با دقت و مراقبت و هنرمندی خاصی کنار هم قرار گرفته‌اند، یک هنرنمایی صرف برای آراستن و آذین‌بستن هرچه هماهنگ‌تر و شکوه‌مندانه و شاهانه‌تر چهره‌ها نمی‌توانسته بوده باشد. از شواهد مکشوف و موجود چنین استنباط می‌شود که آن‌ها حامل پیام عمیق و معنوی و جهانی‌تر نیز بوده‌اند. پیامی که برای نخستین بار در یک فضای معنوی و آراسته به صلح و سکینت روحانی، بشریت را با همه تنوع و رنگارنگی‌اش کنار هم می‌چیند و می‌پذیرد و می‌فهمد؛ در درون تاریخی جهانی و باز و جهانشمول و جهانی، و نه بسته و بومی و قومی. احساس خویشاوندی و علاقة هخامنشیان به یهودیت نبوی و توحیدی صاحب کتاب و کلام مقدس نیز در آن عصر مهم و سرنوشت­ساز تصادفی نبوده است. هر قومی که به این فضای معنوی مأنوس‌تر بود آن‌ها با او احساس خویشاوندی معنوی بیشتر می‌کردند و در حمایت و صیانت از چنین میراث مشترک معنوی کوتاهی نمی‌کردند و هرجا که لازم می‌دانستند گام در میدان عمل می‌نهادند و در یاری رساندن به آن‌ها اهتمام می‌ورزیدند. این جوهر میراث مشترک خاورمیانة وحدانی و وحیانی و نبوی از آن هزاره با فراز و فرودهای بسیار همچنان رشتة اتصال معنوی و حلقة پیوند باطنی تاریخ و فرهنگ میهن و ملّت ما بوده و سهم بی‌بدیل و تعیین­کننده در برآمدن و شکوفان شدن شخصیت و هویت ما به عنوان یک ملّت در تاریخ جهانی داشته است.

دوره‌های بزرگ تاریخی با معماران بزرگ اندیشه و آموزه‌های اصیل بنیاد پذیرفته‌اند. جهان هلنی نیز در سده‌های میانی هزارة نخست پیش از میلاد اینچنین در قارة غربی تاریخ افتتاح شد. تصویری را که ما امروز از این دورة مهم و مرزی و سرنوست­ساز داریم مدیون و مرهون ایران‌شناسان بنام و بزرگی هستیم که سرمایة عمر و اندیشه خویش را به پای آن هزینه کرده و ریخته‌اند. در این میان، آلمان‌ها و آلمانی­زبان‌ها و آلمانی تبار‌ها بر کرسی رفیع و ممتازی تکیه زده‌اند. خانم هایده­ماری کخ هم برآمده و هم معمار بنای بلند همین سنّت فکری و میراث علمی است. میراثی که اینک ما بر خوان ضیافت آن در اینجا گردآمده‌ایم. شفافیت، صراحت بیان، دقت ریاضی و نظم هندسی آن دست از آثار ایشان که بنده توفیق خوشه‌چینی از مزرعه‌های پربار اندیشه و قلمشان را داشته‌ام برایم هم تحسین­برانگیز هم بسیار آموزنده بوده است. ترجیحاً موضوع بحث را که در عنوان سخن بنده نیز آمده روی یکی از آثار مهم ایشان که به دست توانای شادروان پرویز رجبی به زبان فارسی ترجمه شده متمرکز می‌کنم. عنوان این اثر «شاهنشاهی هخامنشی از زبانِ داریوش» است به قلم توانای سرکار خانم هایده­ماری کخ نوشته و تدوین شده است. یک متفکر، مورخ، باستان‌شناس یا به طور کلی هر پژوهشگر تاریخ و فرهنگ و هنر و دیانت و معنویت و صناعت و مهارت و اقتصاد و معیشت یک دوره وقتی موفق می‌شود وارد حیات فکری و فضای معنوی و نظام ارزشی و اعتقادی و نحوه زندگی مردمان آن دوره بشود آثاری که از خود بجای می‌نهد برای نسل‌هایی که از پی می‌رسند همیشه آگاهی‌بخش بوده و به عنوان یک مرجع و منبع تأثیرگذار در تاریخ و فرهنگ آن مردم حضور خواهد داشت. کتاب از زبان داریوش خانم کخ از این منظر در جایگاه ویژه قرار می‌گیرد. این اثر در ده فصل تدوین شده است. در تدوین آن با دقت و مراقبت از منابع بکر و اولیه و موثق و مستندات و شواهد قابل اعتماد به جای مانده از دوره هخامنشی استفاده شده است. منابعی که ایشان خود هم دسترسی مستقیم هم تسلط لازم در استفاده از آن‌ها را داشته است. در صفحة ۲۹ کتاب ایشان مراعات دقت و مراقبت و احتیاط­شان را در استفاده از منابع موثق و قابل اعتماد چنین یادآور می‌شوند:

 «مورخ همیشه ناگزیر است که به منبع موثقی مانند سنگ‌نبشتة بیستون بهای بیشتری دهد. در مورد دیگر نوشته‌ها باید دیدی نقاد داشت و متوجه میزان جانب‌داری‌ها و شاخ و برگ‌های تامین کنندة نظر نویسنده بود. از نویسندگان بیگانه هرگز نمی‌توان انتظار داشت که در همة بخش‌های گزارش‌های خود، به ویژه وقتی گزارش دربارة دشمن است، گامی از دایرة عینیت و بی‌طرفی بیرون ننهند. بنابراین باید نگران گزارش‌هایی بود که یونانی‌ها درباره شاهنشاهی ایران داده‌اند. این فقط یونانی‌های آسیای صغیر نبودند که از ابتدا به انقیاد ایرانی درآمدند با اینکه ایرانی‌ها تا آتن، قلب دموکراسی یونان رخنه کرده، همواره اختلاف‌های موجود میان «شهردولت‌ها» را زیر نظر داشته و از آن بهره­برداری می‌کردند. از این رو، قابل درک است که یونانی‌ها نمی‌توانستند نسبت به ایرانی‌ها احساسات دوستانه‌ای داشته باشند. با این همه، یونانی‌ها ایرانیان را دست‌کم نمی‌گرفتند و به­ویژه به کورش احترام می‌گذاردند. بیشتر مخالفان دموکراسی رادیکال بودند…» (کخ، ۲۹) در سرآغاز فصل دوم کتاب که سرآغاز مباحث ایشان نیز است به صراحت نوع منابعی را که در تدوین کتاب استفاده برده یادآور می‌شود و تاکید می‌کند منابع یونانی چندان مورد اعتماد ایشان نبوده و مورد استفاده و استناد قرار نگرفته است. دقت ریاضی و نظم هندسی هماهنگی میان مطالب و موضوعات و مباحث مطرح شده در کتاب بسیار آموزنده و تحسین­برآنگیز است. پرهیز از حاشیه روی و هدایت عنان قلم در مسیری که هم به سوی هدفی مشخص حرکت می‌کند و مراعات جانب احتیاط و شر تواضع علمی و انصاف در مقام داوری هم برشخصیت ویژه خانم کخ مهر تایید می‌نهد و چهره ایران‌شناس برجسته و ممتازی را که به هزینه سرمایه عمر پربارش توانسته وارد فضای معنوی تاریخ و فرهنگ و دیانت و معنویت عصر و عهدی بشود که برای ما ایرانیان بغایت مهم و سرنوشت ساز بوده است. در صفحة ۸۶ و ۸۷ کتاب چنین آمده است: «در پاسارگاد و تخت جمشید از برج و بارو خبری نیست. ظاهراً داریوش با سربازان و دیوان اداری‌اش آنچنان بر شاهنشاهی بزرگ خود مسلط بود که ساکنان این شهر‌ها را هراسی از حمله دشمن نبود. از کثرت رفت وآمد در را ه‌ها هم به میزان این امنیت پی می‌بریم. البته سفیران و هیئت‌های نمایندگی بخش‌های دورافتادة شاهنشاهی ملتزم­رکابی داشتند که مسئول جریان بی‌دردسر سفر، یافتن راه درست و تأمین مایحتاج آنان بود، اما ظاهراً نیازی به مراقبت مسلح نبود و با شگفتی می‌بینیم که دو مرد با ۸ خدمتکار همراه، بدون محافظ، خزانة بابل خراج بابل را به تخت جمشید حمل می‌کنند.» اظهارات و اشارات دقیق پیراسته از اغراق و با مراعات جانب احتیاط هم در اثر «از زبان داریوش» هم در اثر «پرسپولیس؛ پایتخت درخشان امپراطوری پارس» ایشان فراوان می‌توان یافت. آثار خانم هایده­ماری کخ و استاد فقید ایشان والتر هینتس از موثق و قابل اعتماد‌ترین و آموزنده‌ترین منابع دربارة تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان و علاقمندان به پژوهش‌های ایران­شناسیست. یک مورخ، باستان‌شناس و پژوهشگر کارآزموده و ورزیده که چندین دهه از زندگی پژوهشی‌اش را در میان کیهانی از آثار و اجساد و اجسام و مادّه‌های منجمد و الکن و خاموش و بقایای روند‌ها و رخداد‌ها و تحولات مفقود و عاملان و فاعلان انسانی مرده و غایب گذشته هزینه کرده و مصروف داشته است نیک می‌داند که حتی دسترسی به منابع بکر و اولیه و قابل اعتماد یا حجم سنگین اطلاعات موثق به‌خودی خود و به تنهایی چیزی درباره روند‌ها ورخداد‌ها وتحولات این یا آن دوره تاریخی بما نمی‌گویند، مگر آنکه منابع و شواهد گرداوری شده و اطلاعات برکشیده شده از منابع و ماده‌های مورد مطالعه با دقت و مراقبت تحلیل و پیکربندی بشوند تا به وساطت آن‌ها بتوان به معرفت و منظری قابل قبول درباره روند‌ها و رخداد‌ها و تحولات گذشته دست یافت. اثر «از زبان داریوش» خانم هایده­ماری کخ از این منظر یک پژوهش موفق و درخور تحسین است. کتابِ «از زبان داریوش» ایشان از این منظر یک اثر ممتاز و بسیار مفید و مرجع است. سخن گفتن از نظام اداری و اجرایی و حقوقی و مهندسی و مدیریت و اقتصاد و معیشت و دیانت و معنویت عصر داریوش بزرگ آنقدر هم آسان نیست که اغلب گمان رفته است.

اسفند 91 با پروفسور هاید ماری کخ و همسرش

هر متفکر، مورخ، باستان‌شناس یا بطور کلی هر پژوهشگر و عالم متخصص در رخداد‌ها و تطورات و تحولات جامعه و جهانی بشری ما در بطن و بستر شرایط و مقتضیات و قیودات عصری که در آن می‌زیسته و می‌اندیشیده، پرسش‌های خود را مطرح کرده و بر دامن تاریخ و فرهنگ و مواریث مدنی و معنوی جامعه و جهان بشری ما افکنده و آن را رصد کرده و شناخته و فهمیده است. شناخت و فهم ما از گذشته همیشه مشروط و مقید و متاثر به شرایط و فضای زمانه ایست که در آن‌زاده شده و زیسته‌ایم و اندیشیده‌ایم. اینکه گفته می‌شود ما کتاب تاریخ را ما معکوس از صفحات آخر به اول ورق می‌زنیم می‌خوانیم و می‌نگاریم سخن درستیست. بر هیچ اندیشمند و پژوهشگر و مورخ و باستان‌شناس و عالم و متخصص تاریخ و فرهنگ و اجتماع و اعتقاد و اقتصاد این یا آن دوره نمی‌توان خرده گرفت که با تلسکوپ عصر خویش گذشته را رصد کرده‌اند. باستان‌شناسان طومار ادوار و اعصار تاریخی و پیش ازتاریخی را به روی ما گشوده‌اند و حجم عظیم و بیسابقه از منابع و اطلاعاتی را دراختیار ما قرار داده‌اند که برای مردمان دوره­ای که در آن می‌زیسته‌اند ناشناخته بوده است. لعاب‌بندی‌های عصری بر چهره معرفت و منظر و فهم ما از گذشته چیزی نیست که بتوان از آن جهید و گریخت مگر به تعبیر عارف و شاعر بزرگ ما جلال‌الدین محمد بلخی با اسب عرفان و اشراق و حکمت ایمانیان:

 هست هشیاری ز یاد ما مضی                 ماضی و مستقبلت پردة خدا

آتش اندر زن بهر دو تا بکی                    پر گره باشی ازین هر دو چو نی

تا گره با نی بود همراز نیست                   همنشین آن لب و آواز نیست

آیا نوع نگاه خود متأثر از سنّت اعتقادی و شرایط تاریخی و نظام دانایی و مقتضیات زمانه­ای که عارف ما می‌کوشد از آن فرابگذرد نیست؟ ما گذشته را در روشنایی اندیشه و خرد و دانش و دانایی و ابزارهای شناختی که در کف ماست می‌شناسیم. با زبان عصریِ خویش آن را بیان می‌کنیم. مُهر محیط و مقتضیات عصری خویش را بر پیشانی آن می‌نهیم. اگر دانش باستان‌شناسی بر صحنة نظام دانایی جدید فراخوانده نمی‌شد، هرگز ما به دانش و دانایی دربارة گذشته به مفهوم جدید و باستان‌شناختی آن دست نمی‌یافتیم.

سپس نوبت به لیلا مکوندی رسید تا به « هایدماری کخ و مطالعات بایگانی بارو تخت جمشید» بپردازد:

« هایدماری کخ را می توان پس از پروفسور هلوک فقید سردمدار مطالعات تحلیلی بر روی گل نوشته های بایگانی بارو تخت جمشید دانست. بایگانی بارو تخت جمشید در ماه می سال ۱۹۳۳ میلادی به صورت تصادفی در هنگام کاوشهای باستان شناسی ارنست هرتسفلد هنگامیکه کارگران مشغول خاکبرداری برای ریل گذاری در بخش شمال شرقی صفه تخت جمشید بودند کشف شدند. این مجموعه بزرگترین بایگانی بدست آمده از خاورنزدیک در هزاره اول ق.م و متعلق به بازه زمانی سال های ۱۳ تا ۲۸ سلطنت داریوش بزرگ (۴۹۳ -۵۰۹ ق.م) است. متن گل نوشته ها مربوط به تولید، ذخیره و بازپخش محصولات غذایی، دریافت و پرداخت این مواد به صورت جیره های حقوقی یا برای مراسم مذهبی، درباریان و بزرگان، کارمندان، صنعت گران، کارگران، مسافران، حیوانات و غیره، نامه های و دستورهای اداری و صورت حساب ها و بیلان های سالانه و ماهانه در محدوده جغرافیایی فارس و خوزستان است. پروفسور هلوک از ۱۹۳۷ کار خواندن این متن های کوچک و گزارشی را آغاز و تا ۱۹۸۰ زمان مرگش ادامه داد که موفق به خواندن حدود ۵۰۰۰ گل نوشته عیلامی- هخامنشی گردید که تنها در حدود ۲۱۰۰ گل نوشته تاکنون منتشر شده است. تمرکز هلوک بر خواندن متن ها و نکات گرامی بوده و تنها در چند مقاله به بررسی تحلیلی متن ها پرداخته است.  هایدماری کخ در دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب موضوعی در زمینه مذهب هخامنشیان با تکیه بر تحلیل متن های مذهبی در مجموعه بایگانی بارو نخستین قدم در مطالعات گسترده تحلیلی بر روی این بایگانی را که به تازگی حدود ۲۰۷۹ متن آن  در ۱۹۶۹ توسط هلوک منتشر شده بود، برداشت. رساله دکتری کخ در سال ۱۹۷۶ دفاع و در سال ۱۹۷۷ میلادی منتشر گردید که در زمان خود قدم نویی در مطالعات مربوط به مذهب هخامنشیان بود و سرآغازی برای مطالعات، دیگر پژوهشگران گردید.

کخ پس از انتشار رساله اش تمرکز مطالعاتی خود را بر روی شناخت و تجزیه و تحلیل دستگاه اداری و اقتصادی بایگانی بارو و بالاخص شناخت محدوده جغرافیایی بایگانی و ارتباط افراد و مکانها با یکدیگر نهاد. در واقع با توجه به پیچیدگی و پراکندگی اطلاعات ارائه شده در متن ها، تلاش ایشان برای ارائه شناخت ساختار مدیریتی و اداری بایگانی بارو ستودنی است. پژوهشگرانی که خود مطالعه و دستی هر چند اندک بر روی متن های گزارشی بایگانی بارو و خزانه تخت جمشید دارند، بیش از پیش می توانند ارزش کار سترگ محققینی همچون هاید ماری کخ را درک کنند که چگونه در طول سالها با کنار یکدیگر قرار دادن این اطلاعات پراکنده و گزارش وار همچون نامه های کوتاه اداری امروزی سعی در کامل کردن و یافتن پاسخی برای بسیاری از سوال های مهم مطرح شده درباره این مجموعه ها بوده اند. کخ در این زمینه بسیار ثابت قدم بود و تمام عمر پژوهشی خود را در این زمینه نهاده است.

لیلا مکوندی ـ عکس از متین خاکپور

هاید ماری کخ برای تجزیه و تحلیل مفصل متن های بایگانی تلاش کرد که از مهرها و چگونگی کارکرد و کاربرد آنها بر روی گل نوشته ها، ارتباط بین مهرها با اداره ها و اشخاص (اعم از کارمندان و اشخاص متفرقه) و ارتباط آنها با مکانهای جغرافیایی (شهرها و روستاها) استفاده کند. حاصل دهه ها مطالعه و پژوهش وقت گیر و سخت شناخت و معرفی ساختار منسجم اداری- اقتصادی و ارائه نقشه های جغرافیایی از چگونگی ارتباط و پراکندگی مناطق تحت کنترل و پوشش سیستم اداری مرکزی بایگانی بارو بود که بخشی از آن سال ۱۹۹۰ منتشر گردید.

در این پژوهش پیچیده کخ توانست با تجزیه و تحلیل و مقایسه نام جای های موجود در متن ها مسیر راههای از تخت جمشید به شوش را بازسازی کند و ایستگاههای در طول مسیر را مشخص سازد. وی با استفاده از نام جای ها، مهرها و نام کارمندان حوزه جغرافیایی زیر کنترل و مدیریت بایگانی بارو را به ۶ ناحیه تقسیم کرد او بسیاری از نامجای های به کار رفته بر روی گل نوشته ها را به نواحی مختلف نسبت داد و به همان ترتیب محل کار اشخاص ذکر شده در گل نوشته ها و محدوده استفاده از مهرشان را مشخص کرد. تقسیم ناحیه ای کخ به صورت زیر است:

ناحیه ۱ : تخت جمشید به عنوان مرکز اصلی مدیریت و کنترل دستگاه اداری بارو که فعالیت های نقاط مختلف از آنجا سازماندهی و کنترل می شد/ ناحیه ۲ : شیراز و نواحی اطراف آن / ناحیه ۳ : جنوب شرقی فارس/ ناحیه ۴ : جنوب غربی فارس که شامل منطقه فهلیان در مسیر ارتباطی شوش است / ناحیه ۵ : شمال غربی فارس / ناحیه ۶ : عیلام

تقسیم بندی کخ امروزه با انتشار متن های جدیدتر و مطالعات نوین مورد شک و تردید برخی از زبان شناسان و باستان شناسان است و ایرادهایی به آنها وارد شده است که البته این مسئله در زمینه مطالعات باستان شناسی و زبان های باستانی که یک داده جدید می تواند همه مطالعات پیشین را نقض و یا به زیر سوال برد، امری طبیعی است. چنانچه خود کخ نیز معتقد است با توجه به اینکه در هنگام مطالعه گل نوشته ها در اواخر دهه ۸۰ میلادی به علت درگذشت هلوک در آن هنگام، او به مجموعه گل نوشته های منتشر نشده دسترسی نداشته، بنابراین مطالعه این حدود ۲۷۰۰ متن جدید به احتمال زیاد تغییرات زیادی را در تقسیم بندی هایی که او انجام داده، ایجاد خواهد کرد.

در این مطالعات اگرچه تمرکز مطالعاتی کخ بر روی حوزه جغرافیایی بایگانی و ارتباط های اداری بود اما این مسئله وی را از پرداختن به ادامه پژوهشهای پیشین خود بر روی متن های مذهبی بازنداشت و ایشان در واقع از مطالعات مربوط به سیستم اداری و جغرافیایی بایگانی بارو برای شناخت بهتر متن های مذهبی اعم از چگونگی پرداخت جیره های مذهبی، نوع مراسم مذهبی، محل جغرافیایی پرداخت جیره ها و محل انجام مراسم، جایگاه روحانیون مسئول دریافت جیره و مباحث دیگر در این زمینه پرداختند. البته بحث مفصل درباره نتایج مطالعات هایدماری کخ مفصل و در مواردی تخصصی بوده و از حوصله این محفل عمومی بدور است.

کخ در مطالعات نوین خود نگاهی تازه به نقش زنان در دوره هخامنشی با تکیه بر متون بایگانی بارو داشته و نشان می دهد که زن ها در دوره هخامنشی برحلاف نوشته های مورخین کلاسیک یونانی نقش بسیار پررنگی در فعالیت های اجتماعی و اقتصادی در خانواده و جامعه داشته اند. ایشان در پژوهشی مفصل در ۱۹۹۴ با عنوان برای زنان در امپراتوری هخامنشی به صورت مفصل متن های مربوط به پرداخت های حقوقی به زنها، متن های مربوط به پرداخت جیره ها و به نوعی مرخصی زایمان به زنان شاغل در سیستم اداری بایگانی بارو، مسافران زن و دیگر متن های مرتبط را مطالعه و بررسی کردند. پژوهش های وی که پایه ای برای محققین دیگری مانند ماریا بروسیوس گردید در واقع نگاه سنتی به نقش زن در دوره هخامنشی را از بین برد.

هاید ماری کخ در مطالعات جدیدتر خود نیز تفکرات پیشین خود درباره دین هخامنشی و ساختار اداری و جغرافیایی بایگانی بارو را بسط بخشید و بر نتایج حاصله پیشین خویش تاکید کرد. چنانچه بنا به نظر هنکلمن اهمیت نوشته های جدید کخ بیشتر از این نظر است که در خدمت گسترش دادن پژوهش های وی از ۱۹۷۰ میلادی به محدوده فراتری از گروه کوچکی از متخصصین فعال در این زمینه بوده است. نتایج مطالعات وی در زمینه مذهب هخامنشی و همچنین مقالات و کتابهایش در زمینه اسناد اداری و حقوقی بایگانی های هخامنشی خصوصا بایگانی بارو از منابع معتبر تدریس دانشگاهی هستند. انتقادهای منتشر شده درباره آثار کخ اکثرا ناچیز و ملایم هستند. کتاب های کخ توسط پژوهشگران برجسته ای چون هومباخ، مایرهوفر و هَرِن اشمیت و بویس بررسی و نقدهایی به آنها نوشته شده است. یکی از عمده ترین ایرادهایی که اکثر این پژوهشگران به کخ داشته است این است که ایشان نظرات خود را نه در قالب فرضیه ای قابل تغییر که به صورت امری مسلم و قطعی ارائه می نماید.

نمایی دیگر از شب هاید ماری کخ ـ عکس از رضا دبویی

اما در واقع جدا از مطالعات تخصصی و علمی، کخ را می توان از معدود پژوهشگرانی دانست که مباحث بسیار تخصصی و پیچیده مربوط به بایگانی های اداری و اقتصادی را که درک آن برای بسیاری از باستان شناسان و متخصصین زبانهای باستانی نیز مشکل است در قالبی ساده و روان به نگارش درآورد و آن را حتی برای علاقمندان غیرمتخصص قابل درک و جذاب نمود. چنانچه برخی از کتاب ها و نوشته های کخ بسیار ساده نوشته شده و اگرچه مورد توجه متخصصان قرار نگرفته اند، اما در میان محافل دیگر و عامه بدون شک به عنوان اثری مرجع و ارزشمند مورد توجه بسیار هستند، مانند: کتاب از زبان داریوش. در واقع کخ خصوصا در دهه اخیر تمرکز فعالیت علمی خود را بر نگارش کتاب ها و مقالات به زبان ساده تر برای علاقمندان غیرمتخصص به موضوع مطالعات هخامنشی نهاد که خود جای بسی تقدیر دارد زیرا که از مشکلات عمده مطالعات باستان شناسی و زبان شناسی ما در داخل کشور تخصصی بودن کتاب ها و مقالات و بی توجهی به علاقمندان غیرمتخصص است.»

دکتر کامیار عبدی سخنران بعدی بود که به موضوع« زنان در پژوهش‎های مربوط به هخامنشیان»پرداخت:

« همانطور که می‎دانیم شاهنشاهی هخامنشی در ذهن ما ایرانیان از جایگاهی خاصی برخوردار است. در واقع می‎توان گفت اوج قدرت ما در تاریخمان است. هم از نظر قدرت اقتصادی و هم از نظر قدرت نظامی و هم از نظر وسعت جغرافیایی. برای خارجی‎ها هم و به خصوص برای آلمانی‎ها دوران هخامنشی دوران مهمی است. و مدت‎ها به این مسئله فکر می‎کردم که چرا دوران هخامنشی تا این حد برای آلمانی‎ها مهم است تا این که به کتابی از سِر پرسی سایس برخوردم که وی نیز با وجود آن که انگلیسی بود در آن کتاب اشاره کرده بود که به این دلیل دوران هخامنشی تا این حد برای اروپاییان اهمیت داشت چون هخامنشیان اولین حکومت هند و اروپایی بود که قدرت را از دست سامی‎ها گرفتند و از آن به بعد قدرت در دست هند و اروپاییان باقی ماند. و در اوایل قرن بیستم هم این عقاید نژادپرستانه بسیار باب بود. اما به هر جهت در زمینۀ اهمیت دوران شاهنشاهی بسیار نظرهای مختلف هم از نظر تاریخ ایران و هم تاریخ جهان و همینطور از نظر باستان شناسی ایرانشناسانه که به مسائل سیاسی و اقتصادی توجه دارد این یک دوران به خصوصی است.» در ادامه دکتر عبدی به این مسئله اشاره کرد که تصویری ما از دوران هخامنشی داریم تصویری است بسیار مردانه . از کوروش و داریوش و کارهایی که انجام داده‎اند بسیار نوشته شده است . سپس کامیار عبدی این واقعیت را گوشزد کرد که پژوهشهایی هم که درباره این دوران انجام شده بیشتر حاصل کار مردان بوده و شاید از همین روست که تلاشها و نوشته‎های پروفسور هاید ماری از اهمیت خاصی برخوردار می‎شود . و دکتر عبدی در ادامه فهرستی از پژوهشگرانی را ذکر کرد که به دوران هخامنشی پرداخته‎اند.

دکتر کامیار عبدی ـ عکس از متین خاکپور

دکتر مهرداد ملک زاده سخنران بعدی بود که درباره « گلنبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور: چالشِ شگفت‎انگیزِ زبا‎ن‎شناسیِ عیلامی» سخن گفت:

« داستانِ نفس­گیرِ ما دربارۀ گلنبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور با انتشار مقاله­ ای از شرق­ شناسِ نام­ آور روس، ایگور میخائیلُویچ دیاکُنُف (با همکاری یانکُوسکا) به سالِ ۱۹۹۰ میلادی در مجلۀ آشورشناسی و باستان­شناسیِ آسیای غربی آغاز می­شود، مقاله­ ای متضمنِ موضوعی غریب و تفسیری غریب­تر! با این مقاله، جامعۀ علمیِ روزگار ما آگاهی می­ یافت که در کاوشهایِ باستان­شناختیِ دژِ اورارتوییِ اَرگیشتی­ خینیلی (اَرماویربلور کنونی) سه تکه گلنبشتۀ عیلامی به دست آمده؛ سه تکه گلنبشتۀ عیلامی، بسی دور از مام میهن­شان و در خاکِ ارمنستانِ سپسین؛ چیزی که خود به تنهایی موجبِ پرسشهای بسیار بود و هست، این گل نبشته­ های بیگانه در اورارتو چه می­کردند؟ اما گذشته از نفسِ حضور این گلنبشته­ ها در دژی اورارتویی، مضمونِ آنها نیز بسی شگفت­ انگیزتر می­بود، دیاکُنُف و یانکُوسکا مدعی بودند این گل نبشته­ ها از سدۀ هشتم ق­م و متنِ آنها روایتِ عیلامیِ حماسۀ گیلگمش است!

انتشار آن مقاله موجی از تردیدها و ناباوریها را میانِ پژوهشگران برانگیخت؛ بازتابِ حماسۀ گیلگمش در زبان و به روایتِ عیلامی؟! باری، این دستاوردِ مکتبِ عیلام­ شناسیِ شورویِ پیشین بود؛ اندکی پس از آن هاید ماری کُخ (۱۹۹۳) نقدی بر آن مقاله برنوشت و مدعی شد که در این گلنبشته­ ها ابداً نشانی از حماسۀ گیلگمش باز یافته نمی­شود. کُخ با شناختِ عمیقی که از زبان و بیان و سبک و سیاقِ گل نبشته­ های اداری بارو و گنجینۀ تخت­ جمشید می­داشت، متن گل نبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور را با آنها سنجید و تلاش کرد تا نشان دهد احتمالاً اینها بخشی از اسنادِ اقتصادیِ بایگانیِ مشابهی است؛ بایگانی از روزگار شاهنشاهیِ هخامنشی، در شهرب­نشینِِ اَرمینَ، که منطقاً ممکن می­نموده دربرگیرندۀ اسنادی عیلامی هم بوده باشد؛ این، پاسخِ مکتبِ عیلام­ شناسیِ آلمان بود…

اما گویی داستان هنوز پایان نگرفته بود؛ دو سالی پس از آن (۱۹۹۵)، فرانسوا والا در یادداشتی کوتاه در مجموعۀ آگاهینامه­ هایِ آشورشناسی موسوم به نابو (NABU) مدعی شد که گل نبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور نه این است و نه آن! نه متضمنِ روایتِ عیلامیِ حماسۀ گیلگمش است و نه بخشی احتمالی از بایگانیِ شهرب­نشینِ هخامنشیِ اَرمینَ. پسانتر والا در مقاله­ای مفصلتر این گل نبشته­ های بیگانه را تکه­ هایی از نامه­ای خانوادگی [؟!] از دورۀ هخامنشی دانست (۱۹۹۷). و تو گویی این، همۀ دریافتِ مکتبِ عیلام­ شناسیِ فرانسه از این متون بود.

دکتر مهرداد ملک زاده ـ عکس از متین خاکپور

پژوهشگران پیش از آن هم بارها و به کرات از فهم­ناپذیر بودنِ زبانِ عیلامی نالیده بودند؛ اما گلنبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور سندِ تسجیلِ نهاییِ این امر شد که به­واقع از چشم­اندازِ زبان­شناختی، عیلام هنوز و هماره، فرهنگی ناگشوده و ناشناخته است (واترز ۲۰۰۱، ص ۴۷۳، تُک ۲). با این وجود شاید بتوان ادعا کرد که قاطبۀ پژوهشگرانِ امروزی میان این سه تفسیرِ تا بدین­اندازه متباینِ از هم، ابداً سرگردان و سرگشته نیستند؛ زبان­شناسان بیشتر به تفسیرِ هایده­ماری کُخ مایل به نظر می­رسند (استولپر ۲۰۰۴، ص ۶۰ و ۶۳) و تاریخ­گذاریِ او را می­پذیرند، و تاریخ­دانان هم نگرۀ او را بیشتر می­پسندند (بریان ۲۰۰۲، ص ۷۴۳) و حضور گلنبشته‌هایِ بیگانه در اَرماویربلور را نشانی از گسترشِ دیوان­سالاریِ عیلامی­ مآبِ هخامنشی تا قلمروِ پیشینِ اورارتو می­شمرند. اکنون، نظرِ بانویِ عیلام­ شناسِ آلمانی، کُخ (نیز در: ۲۰۰۵) و مکتبِ معهودِ وی که با کوششهای زنده­ یاد والتر هینتس به اوج رسیده بود، مقبولتر می­ نماید و هست.»

متن سخنرانی دکتر کارلو چرتی را که نتوانست در این نکوداشت حاضر شود علی دهباشی خواند:

« امروز گرد هم آمده ایم تا از سهم بسزای هاید ماری کخ ، یکی از پرکار ترین ایرانشناسان آلمانی قرن اخیر، در پیشبرد مطالعات ایرانشناسی یاد نماییم. اسم هاید ماری ، نام  والتر هینتس را به ذهن متبادر می سازد، کسی که به همراه او مطالعات مهمی را در خصوص زبان ایلامی به انجام رساند و البته برای شخص بنده اسم خانم  Koch یادآور دانشگاه گوتینگن نیز هست: جاییکه وی به مدت ۱۰ سال، از ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۶ به تحصیل و تحقیق پرداخت. ایشان در سال ۱۹۸۶ مدرک فوق دکترای خود را از دانشگاه فلیپس ماربورگ اخذ نمود.

خانم پرفسور کخ تخصص خود را در ابعاد مختلف عصر هخامنشی یعنی از نقطه نظرهای تاریخی، زبانشناسی تاریخی، تاریخی-مذهبی و تاریخی- هنری، تکمیل نمود. از میان آثار متعدد ایشان مایلم به موارد ذیل اشاره نمایم:

اول از همه، اثری فاخر و پیشرو، تحت عنوان لغت نامه عیلامی (با همکاری والتر هینتس)، که در سال ۱۹۸۷ توسط انتشاراتی رایمر، در برلین به چاپ رسید. اثری که هنوز هم برای کسانی که به تحصیل این زبان دشوار می پردازند، کتابی غیر قابل جایگرینی می باشد.

ایشان همچنین آثار دیگری در موضوع روابط اداری و اقتصادی عصر هخامنشی دارند، مانند: اقتصاد و ارتباطات در ایران مرکزی ، در موضوع باورهای مذهبی دوره اول هخامنشی از منظر کتیبه های ایلامی تخت جمشید، کتابی دارند تحت عنوان: روابط مذهبی در زمان داریوش که امروزه مورد مطالعه محققین جوانِ هم تراز هنکلمن و بازلو قرار می گیرد.

نمی شود از هاید ماری کخ صحبت کرد بی آنکه از شخصیت والتر هینتس (۱۹۰۶-۱۹۹۲) سخنی، هرچند مختصر، به میان آورد. هینتس ایرانشناس برجسته و چند وجهی بود که تحصیلات خود را با علاقمندی خاصی به دوران اسلامیِ تاریخ ایران شروع کرد و سپس به دوران باستان بویژه دوران هخامنشی و زبان ایلامی روی آورد. در اینجا تنها به یک اثر از هینتس اشاره می کنم که با عنوانزرتشت در سال ۱۹۶۱ در اشتوتگارت به چاپ رسید. وی در این اثر در خصوص انتساب زمان زندگی زرتشت به تاریخی متاخر تر، یعنی میان قرن هفتم و ششم پیش از میلاد، به بحث می پردازد. همانطور که افراد دیگری نظیر هنینگ، گرشویج و استاد بنده نیولی که همواره یاد و خاطرش زنده است، در بحث های دیگری به طرح آن پرداخته اند

عکس از رضا دبویی

وقتی از هاید ماری کخ  صحبت می کنم به یاد سمینار ایرانشناسی دانشگاه گوتینگن می افتم که آن زمان در یک ساختمان زیبا در مرکز شهر واقع شده بود.

چه شبهایی را که غرق در مطالعه کتابهای آن کتابخانه گذراندم. جایی که میراث افرادی چون: فریدریش کارل آندریاس ، شاگرد با استعدادش والتر برونو هنینگ، والتر هینتس ( که در پایان جنگ جهانی دوم مجبور به ترک تدریس شد) و جانشینش هانس هاینریش شادر استنشاق می شد. چه روزهایی را که در زمان تحصیلم در گوتینگ در محضر استاد دیوید نیل مک کنزی  گذراندم و چه ساعتهایی را پای درسهای کلاوس شیپمن، استاد باستانشناسی خاور میانه و مؤلف اثر بنیادینمعبدهای آتش ایرانی ( ۱۹۷۱) صرف کردم.

حتی امروزه هم سمینار ایرانشناسی ، که از سال ۱۹۹۶ توسط فیلیپ کرایان بروک به بهترین شکل اداره می شود، یکی از نقاط عطف ایرانشناسی اروپا می باشد. »

در پایان نوبت به خانم پروفسور هاید ماری کخ رسید تا از سالها تحصیل، کار و تلاش سخن بگوید:

« چند سال پیش که در موزۀ اردبیل بودیم راهنمای ما ، رامین ، خندان پیش من آمد و گفت که دو کارمند موزه با اشاره چشم از او سئوال کرده‎اند که او چطور توانسته هاید ماری کخ شود؟ رامین جواب داده بود که این فقط یک نام است ولی من فکر می‎کنم آن دو نفر چیزی را می‎خواستند چیزی را بدانند که علت دعوت آقای دهباشی را تشکیل می‎دهد.» و آن گاه تصویر کارمندان موزه در اسلایدی به حاضران نشان داده شد و پس خانم کخ چنین ادامه داد:

« حالا از اول شروع می‎کنیم. ابتدا از اولیای من. وقتی من به دنیا آمدم نام هاید ماری چولاک بود. پدرم اهل اسلواکی امروز بود. در سده ۱۲ پادشاه مجارستان به آلمانیهایی که در رشته‎ای از امور خبره بودند امکان سکونت در این سرزمین را داده بود. آنها می‎توانستند کارگاه‎های آهنگری و چکش سازی برپا کنند. هنوز یک اقلیت ارمنی در اسلواکی سکونت دارد.

هنگام تولد من جنگ جهانی دوم در اوج خود بود.

در طول جنگ پدرم یک پای خود را از دست داد، به همین علت نمی‎توانست به کار خود در زمینۀ خرید و فروش آهن ادامه دهد و خانواده خود را اداره کند و به زحمت معاش خود را از طریق دوزندگی تأمین می‎کرد.. در این موقع در آلمان شرقی زندگی می‎کردیم که زیر سلطۀ شوروری قرار داشت ، کمبود در همه زمینه‎ها به چشم می‎خورد: غذا، پوشاک، دارو و وسایل ساختمانی و غیره.

من همانجا به مدرسه می‎رفتم ولی بعد از پایان دومین سال تحصیل همسایۀ ما که کمونیستی متعصب بود به والدین من تکلیف کرد که به عضویت حزب کمونیست درآیند وگرنه امکان تحصیلات دبیرستانی برای من موجود نخواهد بود.. در این موقع پدر و مادرم تصمیم گرفتند به آلمان غربی مهاجرت کنند.

پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

من خیلی از این موضوع اندوهگین بودم. نه تنها بایستی پدر بزرگ و دوستان را ترک می‎کردم ، بلکه باید مدال استالین را برای نمرات خوبم در دبستان از دست می‎دادم! مهاجرت من با برادرم به همراه پدر و مادرم با تراموا از برلین شرقی به برلین غربی بیشتر به یک ماجرای عجیب شبیه بود، ما شانس آوردیم که در تراموا هیچ کنترلی انجام نشد. این تنها راه ممکن بود! چون سایر مرزها از طریق سربازان و سیم خاردار و محافظت می‎شدند. ولی برلین هم بهشت موعود نبود. اولیای امور نمی‎دانستند که سیل پناهندگان را کجا جا بدهند.

مادر من با برادرم و من سه نفری در طبقۀ بالای یک تخت دو طبقه جا گرفته بودیم. از این تختها به تعداد زیاد در سالن‎های بزرگ وجود داشت. پدرم در یک خانه دیگر می‌‎ماند، جایی که فقط مخصوص اقامت مردان بود. بعد از سه هفته به ما یک آلونک چوبی دادند و از آنجایی که من دچار سوء تغذیه شده بودم مرا با بچه‎های دیگر به سوئیس فرستادند، به نوشاتل ؛ در آنجا نزد خانوادۀ مهربانی زندگی می‎کردیم ، من خیلی خوش شانس بودم زیرا خانواده‎ای که من با آنها زندگی می‎کردم دختری هم سن خودم داشت. متأسفانه از آن زمان هیچ عکسی ندارم.

اوایل عزیمت در سال ۱۹۵۲ برایم سخت بود زیرا همه فرانسوی صحبت می‎کردند! فقط پدر خانواده می‎توانست کمی آلمانی حرف بزند. در جواب پرسش این که آیا می‎خواهم به مدرسه بروم یا نه؟ فوری جواب دادم بله، سه ماه بود آنجا بودم و در این زمان ۹ ساله بودم، در زمان عید کریسمس همه بچه‎های کلاس از یک معلم بازنشسته دیدن کردند و در آنجا من توانستم یک شعر به فرانسوی بگویم. در این میان پدر و مادر و برادرم اجازه داشتند به آلمان غربی سفر کنند. در آنجا برادرم به دنیا آمد. بعد از چند ماه خانوادۀ من توانست یک آپارتمان شخصی داشته باشد.

درهانوفر شانس بزرگی که پیدا کردم معلم دبیرستان من پدر و مادرم را راضی کرد که مرا به بهترین مدرسۀ دخترانۀ موجود در هانوفر بفرستند. برای پدر و مادرم خیلی دشوار بود چون آن زمان باید هزینۀ هنگفتی برای شهریه مدرسه پرداخت می‎کردند. پدرم مریض بود و آنها نمی‎دانستند چگونه باید از عهدۀ هزینه خانواده برآیند. اما آنها مرا به آن مدرسه فرستادند. در این مدرسه من نه فقط انگلیسی و لاتین و یونانی بلکه زبان‎های انتخابی فرانسوی و روسی را یاد گرفتم. حتی برای سفر علمی از طرف مدرسه با همکلاسیها به ایتالیا ، کمی هم ایتالیایی یاد گرفتم.

با تمام زبان‎هایی که یاد گرفتم آرزو داشتم معلم ریاضی شوم. به همین علت بعد از گرفتن دیپلم به تحصیلاتم ادامه دادم و بعد از کارآموزی در سال ۱۹۶۶ با همسرم گونترام ازدواج کردم. »

سپس پروفسور هاید ماری کخ در گزارشی مفصل از تحصیل، پژوهش، کار و تألیف آثار متعدد درباره هخامنشیان سخن گفت.

 

 

 

پخش قسمتی از فیلم مستندی که ساخته هرمز امامی بود به نمایش درآمد تا شناختی بیشتر از این ایرانشناس برجسته و پرکار حاصل آید.

هرمز امامی ـ عکس از متین خاکپور

در خاتمه بازرگانی گلستانی قلم استوانه کوروش را به دکتر ماری کخ اهدا کرد و انتشارات فرزان روز نیز مجموعه کتاب‎هایی را درباره امپراتوری هخامنشی به ایشان تقدیم نمود.

 

هاید ماری کخ ـ عکس از رضا دبویی

خانم و آقای کخ ـ عکس از رضا دبویی

تورج اتحادیه ـ مدیر نشر فرزان روز هنگام اهدای محموعه امپراطوری هخامشنی ـ عکس از رضا دبویی

 

علی دهباشی به همراه دکتر گونترام کخ و پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

 

اهدای قلم استوانه کوروش توسط بازرگانی گلستانی ـ عکس از رمتین خاکپور