یادداشتهای اسدالله مشرف زاده

در باره موضوعات اجتماعی و تاریخی

یادداشتهای اسدالله مشرف زاده

شب خانم هاید ماری کخ ایران شناس برجسته آلمانی برگزار شد

جداگانه

شب هاید ماری کخ برگزار شد

kokh (1)

صد و شصت و سومین شب از شبهای مجله بخارا به پروفسور هاید ماری کخ، ایرانشناس برجسته آلمانی اختصاص داشت که عصر پنجشنبه ۸ خرداد ماه ۱۳۹۳ با همکاری بنیاد فرهنگی ـ اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی در ابتدای این جلسه به معرفی کوتاهی از خانم هاید ماری کخ پرداخت:

« هاید ماری کخ در ۱۷ دسامبر ۱۹۴۳ در شهر ماربورگ آلمان به دنیا آمد. از ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۶ به تحصیل در رشتۀ آموزش با گرایش اصلی ریاضی پرداخت و تا ۱۹۷۲ به عنوان معلم در شهر هانوور مشغول به کار بود.

تحصیل در رشته ایرانشناسی را از ۱۹۷۲ در دانشگاه گوتینگن آغاز کرد و در ۱۹۷۶ موفق به اخذ دکترا شد و موضوع پایان نامه‎اش « شرایط مذهبی زمان داریوش بر اساس تحقیقات انجام شده بر کتیبه‎های هخامنشی» بود. پروفسور هاید ماری کخ در کنار رشته اصلی خود به تحصیل در رشته های باستان شناسی کلاسیک، تاریخ هنر بیزانس و باستان شناسی مسیحی نیز روی آورد. و پس از آن به تدریس ایران شناسی و باستان شناسی خاور نزدیک در دانشگاه گوتینگن مشغول شد. و از ۱۹۸۶ افتخار تدریس در رشته اقتصاد و مدیریت دوران هخامنشیان در دانشگاه فیلیپس ماربورگ نصیب پروفسور کخ شد و از ۱۹۹۵ به عنوان استاد ایرانشناسی در زمینه تاریخ کهن در دانشگاه ماربورگ تدریس می کند. شایان ذکر است که پروفسور کخ یکی از پنج دانشمندی است که در زمینۀ تاریخ ایلام قدیم تحقیقات گسترده انجام داده است و از علایق خاص او هنر اسلامی و به ویژه معماری و هنر سرامیک است.»

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

سپس دکتر گونترام کخ مروری داشت بر زندگی خود و آشنایی‎اش با هاید ماری کخ و تلاش‎هایشان در زمینه تاریخ ایران باستان که فرزانه قوجلو سخنان او را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد:

من در ۱۹۴۱ متولد شدم، در شهر نورنبرگ، کنار رودخانۀ زاله ، شهری کوچک که به کلیسای جامعش شهرت دارد و در فاصله سال‎های ۱۲۲۰ و ۱۲۴۰ ساخته شده است، با پیکره‎هایی چشم‎نواز که شاهکارهای پایان دوران رومانتیک‎اند.اما من کلیسا و دیگر ساختمان‎های شهر را به خاطر ندارم چون پدر و مادرم در ۱۹۴۶ تصمیم گرفتند از این منطقه که در ۱۹۴۵ به تصرف قوای شوروی درآمده بود بگریزند و به منطقۀ آیسرهاگن در نزدیکی هانوور نقل مکان کنند. مادر بزرگم در این منطقه زندگی می‎کرد، در یک خانۀ قدیمی روستایی که در ۱۵۷۸ ساخته و در قرن نوزدهم و حدود ۱۸۹۰ بازسازی شده بود. شرایط وحشتناک بود؛ سیلِ میلیون‎ها آلمانی که توسط قوای شوروی از خانه‎هایشان در بخش‎های شرقی آلمان رانده شده بودند به این منطقه سرازیر شده بود و میلیون‎ها نفر هم بودند که بمب خانه‎ها یا آپارتمان‎هایشان را طی جنگ ویران کرده بود. بنابراین در هر اتاق خانۀ مادر بزرگ من یک خانوادۀ ۴ تا ۶ نفره زندگی می‎کرد. اما خوشبختانه اتاقی هم نصیب ما پنج نفر شد: من و  پدر و مادرم، خواهر و برادرم. یادم نیست چطور همگی زنده ماندیم، اما مادر بزرگم، والدین من و بقیۀ آدم‎های آن خانه و خانه‎های همسایه از پسش برآمدند، حتی در زمستان بسیار سرد سال‎های ۱۹۴۶ و ۴۷ که با مشکلات جدی برای تأمین غذا دست به گربیان بودند،  با یک سرویس بهداشتی برای تقریباً ۳۰ نفر، بدون آب لوله کشی ، با دو چاه آب در باغ و باقی قضایا.

دکتر گونترام کخ و فرزانه قوجلو ـ عکس از متین خاکپور

در بهار ۱۹۴۷ من به مدرسه ابتدایی در دهکده رفتم، با دو اتاق کوچک و در هر اتاق حدود ۵۰ بچه. معلمان ما نهایت سعی خود را می‎کردند، باید آنها را می‎ستودند.

پدرم در دبیرستان زبان‏‎های یونانی، لاتین، آلمانی و تاریخ درس می‎داد. او به تاریخ هنر و باستانشناسی بسیار علاقه‎مند بود و چند کتاب قدیمی مصور داشت. در آن زمان هنوز تلویزیون وجود نداشت، سینمایی نبود. سفر غیرممکن بود ـ اما من با کتاب‎ها چیزهایی از جهان می‎دیدم، تصاویری از کلیساهای قرون وسطی در آلمان، از معابد یونانی ، مثل معابدی که در آکروپلیس آتن بود، تصاویری از تئاترها و آمفی تئاترهای باستانی و اگر درست یادم باشد، برای اول بار تصاویری از پرسپولیس.

در ۱۹۵۵ موفق شدم که در امتحانات مشهورترین دبیرستان پسرانه در هانوور قبول شوم، دبیرستانی که طی قرون وسطی تأسیس شده بود و من در آنجا نه سال لاتین خواندم، هفت سال انگلیسی ، پنج سال یونانی قدیم آموختم و بسیار درس‎های دیگر. بیش از همه به زبان یونانی عشق می‎ورزیدم، به آلمان قرون وسطی ، زیست شناسی و شیمی.

برای من کاری طاقت فرسا بود که شش روز در هفته با تراموا از دهکده‏مان به هانوور و دبیرستان بروم ، چون فقط هر یک ساعت و نیم یک تراموا بود. و من مجبور بودم هر روز صبح یک ربع مانده به شش بیدار شوم و چند روز در هفته ساعت ۴ عصر به خانه برگردم.

اینجا سمت چپ آخرین تراموایی را می‎بینیم که دهکدۀ ما را به شهر وصل می‎کرد، بعد هم نوبت اتوبوس‎ها را می‎بینیم. سمت راست هم خانوادۀ من است، حدود ۱۹۵۵٫

بیشتر معلمان ما فوق‎العاده بودند، محققینی واقعی که مدرک دکترا داشتند. انگیزه‎های فراوانی در ما ایجاد می‎کردند. مثالی بزنم: در تاریخ برنامه‎ای یک ساله برای یونان و روم بود. اما معلممان بین‎النهرین، ایران باستان، هند، چین و حتی آمریکا را به اختصار به ما معرفی کرد. من هیجان‎زده بودم و از کتابخانه شهر چند کتاب دربارۀ تاریخ باستان و باستان شناسی خاور نزدیک امانت گرفتم تا دربارۀ بین‎النهرین، هیتیت‎ها، اورارتو و هخامنشیان بیشتر بدانم.

در ۱۹۶۰ دبیرستان را تمام کردم، در ۱۹۶۱/۱۹۶۰ خدمت نظامم را گذراندم . یک شب در دسامبر ۱۹۶۱ با خواهرم به تئاتری در هانوور رفتم و هاید ماری را دیدم ـ مجذوبش شدم. خواهرم به من گفت که با او هم‎کلاس بود و بنا به خواست من چند روز بعد ترتیب دیداری را با هاید ماری داد ـ و ما همچنان با هم هستیم!

پروفسور ماری کخ ـ عکس از متین خاکپو

در ۱۹۶۲، به تحصیل در دانشگاه گوتینگن پرداختم و باستان‎شناسی کلاسیک رشتۀ اصلی من بود، زبان‎های یونان و لاتین و عهد عتیق و هنر و باستان شناسی بیزانس رشته‎های دوم من بودند.

در آن هنگام ما دانشجویان نسبتاً آزادی عمل داشتیم، می‎توانستیم سمینارها و درس‎ها را انتخاب کنیم و استاد من ما را تشویق کرد تا دانشمان را گسترش دهیم. به این ترتیب، من دو ترم دانشگاهی را به مطالعه دربارۀ باستان‎شناسی مصر پرداختم و در سخنرانی‎هایی شرکت کردم که در سمینار مطالعات ایرانی ایراد می‎شد و برای عموم آزاد بود. یکی از سخنرانی‎ها را که دربارۀ آتشکده‎های ایران بود به خاطر دارم که توسط کلاوس شیپمن ارائه شد و سخنرانی‎هایی را به یاد دارم که به « امپراتوری عیلام»، مساجد و نوشته‎های روی کاشی‎های آبی در اصفهان می‎پرداخت ـ و به پرسپولیس، و تمام این سخنرانی‎ها توسط پروفسور والتر هینتس ارائه شد!

در درسی که دربارۀ پیکره‎‏های یونانی در سدۀ چهارم پیش از میلاد بود، پروفسور به موضوع تابوت‎های سنگی از زیدون، جنوب لبنانِ امروز، پرداخت و من هیجان‎زده شدم وقتی فهمیدم که آنها به گورستان ساتراپ‎های ایرانی در سوریه تعلق داشتند. در آن زمان کتاب‎های متعددی با تصاویری مناسب از این تابوت‎های سنگی بیرون آمد و برای من مجذوب کننده بود که پیکره‎های یونانی را ببینم که برای مشتریان بلند پایۀ ایرانی ساخته شده بود.

و من توانستم به استامبول بروم و اصل آثار زیدون را در موزۀ باستان‎شناسی ببینم: « تابوت سنگی یک ساتراپ» متعلق به ۴۵۰ پیش از میلاد، « تابوت سنگی از منطقه لوکیا» متعلق به ۴۲۰/ ۴۰۰ پس از میلاد، « تابوت سنگی با زنان سوگوار» متعلق به ۳۵۰ پیش از میلاد و اثری مشهور موسوم به « تابوت سنگی اسکندر» متعلق به ۳۳۰ پیش از میلاد که هر چهار تابوت به طرزی فوق‎العاده حفظ شده بودند، هر چهار تابوت بنا به سفارش ویژه ساتراپ‎های ایرانی توسط پیکرتراشان یونانی تراشیده شده بودند و هر چهار تابوت قطعاتی منحصر به فرد بودند.

استامبول که بودم نقش برجسته‎هایی را از داسکلیان دیدم، پایتخت یکی دیگر از ساتراپ‎های ایرانی، در شمال غربی ترکیه. این نقش برجسته‎ها که در هنر یونان همتایی ندارند بنا به سفارش ویژۀ مشتریان ایرانی توسط پیکرتراشان یونانی ساخته شدند.

برای حکمروایان ایرانی که در لیسیا بودند، جنوب غربی ترکیه، پیکرتراشان یونانی نقش برجسته‏های مقبره‎هایشان را کنده کاری کردند، نمونه‎ای بیاورم، در لیمیرا، مقبره‎ای است با شکوه که یادآور معماری یونان است و بر کتیبه‎ها سوارانی نقش بسته‎اند که باشلق به سر دارند یا در تریسا، جزییاتی در کتیبه‎هاست که برای هنر یونان ناشناخته است. و برای مالوسولوس ساتراپ ایرانی در کاریا، غرب ترکیه، معماران و پیکرتراشان یونانی مقبرۀ یادبودی را در هالیکارناسوس حدود ۳۴۰/۳۵۰ پیش از میلاد ساختند.

در فوکایا شمال غربی ترکیه ، در ساحل دریا، مقبره‎ای حفظ شده که در آن منطقه و در سراسر جهان یونان بی‎همتاست و آشکارا نسخه‎ای است از مقبرۀ کوروش در پاسارگاد، بنا بر سفارش حاکم محلی ایرانی در اواخر سدۀ ششم یا اوایل سدۀ پنجم پیش از میلاد ساخته شد. متأسفانه هیچ سنگ نبشته‎ای وجود ندارد که بتواند اطلاعات بیشتری در اختیار ما بگذارد.

شب هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

حتی « پرتره» این حاکم ایرانی نیز حفظ شده است که باشلوق به سر دارد و در سینوپه ، شمال ترکیه، توسط استادی یونانی ساخته شد و این نیز قطعه‎ای بی‏نظیر است.

از آن زمان ـ تا امروز ـ من به روابط فرهنگی بین شرق و غرب علاقه‎مند بوده‎ام و کوشیده‎ام تا دربارۀ سلسله‎های اورارتو، مادها، هخامنشیان، پارتها و ساسانیان بیشتر بدانم.

من دربارۀ این روابط قبلاً شنیده بودم،  پروفسور در یکی از سخنرانی‎هایش که به پیش از تاریخ می‎پرداخت ظرف بلوری ایرانی را به ما نشان داد که در مقبره‎ای مجلل در اواخر سدۀ ششم پیش از میلاد در فرایبورگ، جنوب غربی آلمان ، پیدا کرده بود. چرا و چگونه چنین ظرفی از ایران در قرن ششم پیش از میلاد به آلمان راه یافته بود؟

در سمت راست ظرف شیشه‎ای دیگری از ایران را می‎بینیم که در قرن چهارم به دِیون، در شمال یونان، آورده شده بود و چند سال پیش طی حفاری‎هایی به دست آمد.

زمانی که من به دبیرستان می‎رفتم بسیار به هنر قرون وسطی در آلمان علاقمند بودم، زیرا کتاب‎هایی در همین زمینه در خانه داشتیم. در این کتاب‎ها و در نمایشگاه‎هایی که در موزه‎ها برپا بود و به ندرت می‎توانستیم در همان حدود ۱۹۵۵ برویم، اشیایی پیدا کردم که مایه‎ی شگفتی من بودند: پارچه‎های ابریشمی که به شیوۀ ساسانیان بود و به بیزانس تعلق داشت از مقبره‎های قرون وسطی در کلیساهای آلمان پیدا شده بود و در کتاب‎ها و کاتالوگ‎ها متوجه شدم که در چند مورد کارشناسان مطمئن نبودند آیا اصل این پارچه‏ها از ایران می‎آمد یا پس از دوران ساسانیان از روی آنها در بیزانس کپی کرده بودند.

در آغاز ۱۹۷۰ امتحانات دکترا را گذراندم و در دانشگاه گوتینگن به عنوان دستیار مشغول به کار شدم.

در ۱۹۷۵ توانستم پایاننامه‎ام را که درباره‎ی تعدادی از تابوتهای سنگی رومی بود در مجموعه‎هایی چاپ کنم، به قطع بزرگ و با تعداد زیادی کلیشه.

از من خواستند تا به همراه کاتالوگی قدیمی‎تر، کتابی در خصوص « اساطیر یونان در تابوت‎های سنگی رومی» منتشر کنم که در ۱۹۷۵ بیرون آمد و کتاب راهنمایی هم در خصوص تابوتهای سنگی رومی در مجموعه‎ای مشهور با عنوان « راهنمای جهان باستان» کار کردم که در ۱۹۹۸۲ چاپ شد.

پس از آن کتاب‎هایی منتشر کردم : درباره‏ی آثار فرهنگی در آلبانی، کتابی عمومی  راجع به تابوت‎های سنگی رومی که این کتاب به زبان ترکی نیز ترجمه شد و بعد مقدمه‏ای بر هنر و باستان‎شناسی در آغاز مسیحیت که به زبان انگلیسی هم بیرون آمد و ترجمه‎ی ترکی آن نیز چاپ شد که نسخه‎ای بسیار مفصل‎تر بود، و سپس کتابی راهنما درباره‎ی تابوت‎های سنگی مسیحی، کتابی کوچک درباره‎ی تابوت سنگی در ترکیه که در ترکیه و آلمان منتشر شد و افزون بر این بیش از ۱۰۰ مقاله در نشریات علمی نوشته‎ام و نقد و بررسی‎‏هایی هم بر کتاب‎ها.

در ۱۹۷۲ هاید ماری می‏‎توانست برای بار دوم تحصیل را شروع کند. او ابتدا باستان شناسی کلاسیک را به عنوان رشتۀ اصلی انتخاب کرد.  در آن زمان درگوتینگن توصیه می‎شد گه یکی از رشته‏های دوم « زبانی قدیمی» باشد . معمولاً دانشجویان زبان‏های یونانی یا لاتین را انتخاب می‎کردند اما هاید ماری قبلاً یونانی قدیم و لاتین را در دبیرستان خوانده و امتحاناتش را هم گذرانده بود. به دانشجویان اجازه می‎دادند که زبان‏های مصری ـ هیروگیلف، آکادی، سومری، سانسکریت را نیز به عنوان « زبان قدیمی» انتخاب کنند. من به هاید ماری پیشنهاد کردم تا نزد پروفسور هینتس بسیار دلسوز که از سخنرانی‎هایش او را می‎شناختم برود و از او بپرسد که آیا می‎تواند زبان فارسی قدیم را به عنوان « زبان قدیمی» اجباری انتخاب کند.

و این شروع ماجرا بود، حکایت بیشتر را از زبان هاید ماری خواهید شنید.

اکنون خوشحالم که توانستیم بارها به پارس ـ ایران ـ بیاییم و بناهای فراوانی را ببینیم و با افرادی بی‎نهایت مهربان و صمیمی دیدار کنیم. کار اصلی من طی این سفرها عکاسی بود. هاید ماری توانست بسیاری از این عکس‎ها را در کتاب‎هایش کار کند.

اما هر دوی ما همچنان رؤیایی در سر داریم: مجلدی را درباره‎ی شاهکارهای هنر هخامنشی با عکس‎هایی مناسب منتشر کنیم، با اجناسی که از سراسر امپراتوری پارس باشد، از گرجستان ـ در اینجا دو نمونه اثر فوق‎العاده را می‎بینیم،

 از ارمنستان ـ دو نمونه جام نقره‎ای،

 از ترکیه ـ اشیائی که به تعداد زیاد از دوران هخامنشی حفظ شده است ، از جنس‎های مختلف و از مناطق مختلف ـ ما قبلاً نقش برجسته‎ها، مقبره‎ها و سری مرمرین را دیدیم.

در اینجا دو نمونه دیگر از نقش برجسته‎ها را داریم ـ نقاشی‎های دیواری از ساختمان مقبره‎ها ـ که نقره‎ است.

لبنان ـ ما تابوت‎های سنگی را دیدیم که به گورستان ساتراپ‎های هخامنشی در زیدون تعلق دارد، در اینجا بخش‎هایی از یک پایه و سرستونی را با طرح هخامنشی می‎بینیم که باز هم از این منطقه به دست آمده است.

یا در اردن ـ در سمت چپ برنزی را می‎بینیم ـ یا در تاجیکستان ـ و در سمت راست نقش برجسته عاج فوق‎العادهای را شاهدیم.

و باید اشیایی از موزه‎ها و مجموعه‎های متعددی از سراسر جهان را نیز به حساب آورد.

اشیائی از طلا، مثل انگشتری منحصر به فردی با تصویری از سربازی ایرانی به حالت نشسته. اشیائی نقره‎ای و برنزی.

یا مثل این یکی ، قطعات طلای جواهرنشان که اثری فوق‎العاده به وجود آورده است.

به همین ترتیب می‎توان حجم مشابهی از هنر پارتیان و ساسانیان و نیز ایران را در دوران اولیه دنبال کرد.

اما مشکل بودجه لازم برای چنین پروژه‎ای همچنان پابرجاست. »

سخنران بعدی این مراسم دکتر حکمت الله ملاصالحی بود که از « قلم کخ تا ایرانشهر دارا» سخن گفت:

علی‌رغم آن­که شمار کثیری از کلیساییان و چهره‌های شاخصِ برآمده از خاندان‌های مسیحیت کلیسایی با انگیزه‌های دینی و طوماری از پرسش‌های جدید دربارة داستان‌های آفرینش و سرگذشت فرزندان آدم و قصة هبوط و نوح و توفان و ابراهیم و اسحق و یعقوب و یوسف و مصر و موسی و طور و سینا و نیل و فرعون و دولتِ داود و حکمت و مکنتِ سلیمان و موارد مشابه دیگر که در کتاب مقدس دربارة آن‌ها سخن به میان آمده در صف مقدم مطالعاتِ به‌اصطلاح فیلولوژیک و گردآوری نسخه‌های کهن و ترجمة کتب قدیمه و پژوهش­های باستان‌شناختی و قوم‌شناختی حضور چشمگیر و فعال داشتند، با این همه، طراحان، معماران، مهندسان و آفرینندگانِ عالم جدید در قارة غربی تاریخ این­بار نه قدیسان و کلیساییان بودند، نه منادیان عالم غیب و قدس، و نه حتی از تبار سقراطیان و افلاطونیان و ارسطوییانِ عهد باستان هلنی. برای نخستین­بار، متفکران و معماران و منادیان اندیشه‌ها و ارزش‌هایی بر صحنه می‌آمدند که در سنّت‌های اعتقادی و نظام‌های دانایی و ارزشی دیگر ادوار تاریخی و تمدن‌های گذشته مشابه‌اش را با چنین ویژگی‌هایی کمتر سراغ داشته‌ایم.

دکتر حکمت الله ملاصالحی ـ عکس از متین خاکپور

سه سده به مقیاس بیش از دو و نیم­میلیون سال افتتاح حضور تاریخی آدمی روی پوستة نازک و ظریف و سرد و شکنندة غبارِ کیهانی زمین طرفه‌العینی بیش نبوده است، لیکن در همین سه سدة متأخر طرفه‌العینِ زمان تاریخی، توفان تحولات عظیم، نفس­گیر، غافلگیرکننده و بی‌سابقه‌ای را در قارة غربی تاریخ و در مراحل سپس‌تر در سطح جامعة جهانی از سرگذرانده‌ایم که در قیاس با دو انقلاب پیشین هزاره‌های نوسنگی و هزاره‌هایِ تحولات عظیم شهرنشینی و ظهور پدیدة شهر‌ها و هسته‌های نخستین جامعه‌ها و جمعیت‌ها و گروه‌های اجتماعی شهری در غرب آسیا و خاورنزدیک هم شتابان‌تر اتفاق افتاده هم جهانی و جهانشمول‌تر همة قاره‌ها و جغرافیای تاریخی و انسانی و فرهنگی ما را در نوردیده و تسخیرکرده است. توفانِ تحولاتی که چهرة فرهنگ و زندگی حتی منزوی و تاریخ‌گیریز‌ترین جوامع بومی و فرهنگ‌های هزاره‌ها محصور در میان دشت‌ها و درّه‌ها و جنگل­های استرالیا و آلاسکا و آمازون و آفریقا را دگرگون کرده و بر نحوه بودن و سبک زندگی و نوع اقتصاد و معیشت و مدیریت حیات اجتماعی مردمان و مناسبات انسانی و ذوق و ذایقه فکری و دانش و دانایی همة گروه‌های اجتماعی به طرز محسوس تأثیر نهاده است. تا آنجا که احساس می‌کنیم به ناگاه در اختری دیگر فرود آمده‌ایم به‌غایت متفاوت و متمایز از عالمی که هزاره‌ها پیش‌تر زیسته و آزموده و از سرگذرانده بوده‌ایم!

سیّاره‌ای که سه سده پیش چهره‌اش به ده‌ها هزار معبد و دیر و حرمِ عابدان و سالکان طریقت و زایران عالم غیب و قدس آراسته و آذین بسته بود و تاریخ با آهنگ طبیعت ره می‌سپرد، اینک موزه‌های عالم مدرن روی آوار‌‌ همان میراث معنوی و‌‌ همان سنّت‌های اعتقادی بنیاد پذیرفته و سر بر کشیده‌اند و تاریخ، طبیعت را در همه جای جهان تسخیر کرده است.

شانه به شانة رویش و رشد تدریجی مجموعه‌های خصوصی در میان اشراف­زادگان و خاندان‌های مرفه اهل ذوق و هنر و دانش و داناییِ جوامع اروپای غربیِ سده‌های رنسانس که در ادامه سر از موزه‌های عالم مدرن و تشکیلات پیچیدة موزه‌ای در قارة غربی تاریخ برکشیدند، کشف و جراحی باستان‌شناسانة تاریخ و رویکردهای آرکئولوژیک را به عالم و آدم نیز شاهد بوده‌ایم . این دانش نوبنیاد و ابزار شناخت جدید هرچند نخست با اراده و عزم و انگیزة کاویدن و کشف پیشینة تاریخی و سابقة فرهنگی و تبار‌شناسی عقبة مدنی و معنوی مردمان جوامع قارة غربی بر صحنه فراخوانده شد، لیکن به‌تدریج در مراحل سپس‌تر چونان یک دانش جهانی وجب به وجب و لایه به لایه و دوره به دوره عقبة تاریخی و پیشینة فرهنگی بشر را تا مرزهای تاریخ طبیعی زیر جراحی‌های بی‌سابقه و نفس‌گیر خود گرفت. دانشی که تصویر ما را با حجم عظیم یافته‌ها و دستاوردهای بی‌سابقه‌اش دربارة تاریخ و حضور تاریخی انسان در جهان آنچنان منقلب و متحول کرده که دو سده پیش حتی برای مورخان و باستان پژوهان آن زمان قابل تصور نبود.

هیچ دوره‌ای اینچنین عطشناک و جستجوگر و کنجکاو و خستگی­ناپذیر و با اراده و انگیزه و عزمی اینچنین استوار و اینچنین گشاده‌دست و سخاوتمندانه سرمایه عمر و اندیشه نسل­هایی از فرزندانش را برای به کف آوردن جرعه‌ای از باده معرفت و معنا از جام­های شکستة به‌جای مانده در لایه‌های سرد و خاموش و منجمد گذشته به‌پای تاریخ نریخته و هزینه نکرده است که انسان دوره جدید در قاره غربی تاریخ.

 اینک مواریث مدنی و معنوی همه ملّت‌ها و مآثر و مادّه‌های فرهنگی همه ادوار تاریخی، ماده تاریخ و منبع و مرجع آگاهی و اندیشه تاریخی عصریست که تصویر و تفسیر را از هستی از جهان از معنای تاریخ و تقدیر و حضور تاریخی انسان در جهان بر شانه میراث جهانی و بشری ما بنیاد نهاده است. به دیگر سخن، تاریخ و میراث جهانی اینک ماده تاریخ و تمدن عصریست که صورتش را با آن آراسته است. صورتی که در آیینه آن چیدمان همه ادوار تاریخی را می‌توان کنار هم دید.

دکتر ژاله آموزگار به همراه پروفسور ماری کخ و دکتر گونترام کخ ـ عکس از رضا دبویی

 پدیدة موزه‌های عالم مدرن، محوطه‌های جراحی­شده و کاوش‌ها و کشفیات عظیم و بی‌سابقة باستان‌شناسان و رمزگشایی و خوانش ده‌ها زبان خاموش و نظام‌های نوشتاری منسوخ عهد باستان از جمله مصادیق آشکار تصویر و تفسیر و تلاش انسان دورة جدید از تاریخ، انسان و جهان است. خانم هایده­ماری کخ فرزند چنین عالم و زمانه­ایست؛ زمانه‌ای به­غایت آرکئولوژیک و موزه‌گستر؛ زمانه‌ای که حشر باستان‌شناسانة تاریخ بر امید و ایمان به محشرِ فردا سایه افکنده است. کارل لویت (Karl Löwith)، متفکر آلمانیِ یهودی‌تبار روزگار ما، وقتی می‌گفت یک پرسش عمیق و جدی دربارة معنایِ فرجامین تاریخ آنچنان نفس انسان را در سینه قبض و حبس می‌کند و به‌سوی چنان مغاکی می‌کشاندش که دیگر با هیچ دستی پرشدنی نیست، مگر امید و ایمان پرده از چهرة عمیق‌تر رخداد‌ها و تحولات مهم و بنیادین روزگار ما خصوصاً در سپهر رویکردهای تاریخی دورة جدید برمی‌گرفت.

* * *

تکیه­ زدن بر یک پیشینة تاریخی دیرینه و سنّت اعتقادی دیرپا به هر میزان غنی و پرمایه به تنهایی نه استمرار و ادامه حیات و هویت یک ملّت را می‌تواند تضمین کند، نه چنین تکیه­ گاهی به تنهایی در آوردگاه‌های سخت و سنگین تحولات تاریخی می‌تواند جان به‌سلامت به‌در برد. سنّت‌های اعتقادی و نظام‌های فکری غیرتاریخی و تاریخ‌گریز و بسته و منزوی در معرض توفان‌های مهیب تحولات فکری و سیلاب رویدادهای تاریخی همیشه آسیب‌پذیر و شکننده‌تر از سنّت‌های فکری و اعتقادی مجهز به اندیشه و معرفت تاریخی بوده‌اند. تصادفی نیست که جوامع بسته و فرهنگ­های منزویِ بومی روزگار ما در‌‌ همان نخستین مواجهه با سیلاب رخداد‌ها و تحولات تاریخی دورة جدید ستون فقراتشان درهم شکسته شد و فروپاشیدند و از پای افکنده شدند و از میان رفتند. اینک اجسام و اجساد و مادّه‌ای فرهنگی به ­جای مانده از همین ساختار‌ها و تشکل‌های اجتماعی و سنت‌های فرهنگی تجزیه شده را زیر سقف و پشت وی‌ترین موزه‌های عالم مدرن می‌توان دید. تاریخ آوردگاه رویارویی و زورآزمایی و عرصه دست و پنجه فشردن سنّت‌های اعتقادی و نظام‌های فکری و معرفتی است.

 دورة جدید یکی از تاریخی‌ترین همه ادوار تاریخی است که آن را می‌آزماییم. پرسشهای دوره جدید درباره «آرخه» (Arche) و «لوگوس» (Logos) تاریخ و تقدیرتاریخی انسان هم متمایز از ادوار گذشته مطرح شده و بر دامن تاریخ و گذشته تاریخی بشر افکنده شده‌اند، هم آنکه نحوه نگاه و ابزارهای‌شناختی که برای به‌دست دادن پاسخ‌های قانع کننده و قابل قبول بر صحنه فراخوانده شده‌اند متفاوت و متمایز از ادوار گذشته بوده است. عبور از قلم مورخان به کلنگ باستان‌شناسان و ظهور رویکرهای آرکئولوژیک به عالم آدم یعنی به «آرخه» (Arche) و «لوگوس» (Logos) چیز‌ها از جمله تحولات بی‌سابقه و دستاوردهای بی‌بدیل نظام دانایی و اندیشه تاریخی دوره جدید بوده است.

 سده‌های هفده و هجده و نوزده میلادی از این منظر، در قارة غربی تاریخ، سده‌های جنبش‌ها و چرخش‌ها و خیزش‌ها و تحولات بی‌سابقه و عظیم تاریخی است. تحولاتی که از بطن آن انسان‌هایی به صحنه می‌آیند که آماده‌اند در به کف آوردن یک نسخه، یک کتیبه، یک سنگ­نبشته، یک لوح گلی، یک مهر و خوانش یک واژه، یک عبارت، یک سطر از یک متن متعلق به این یا آن زبانِ خاموش و نظامِ نوشتاریِ منسوخ سرمایه و عمر و اندیشه خویش را تا آخرین دم زندگی هزینه کنند و به پایش بریزند. در این میان، آلمان‌ها و آلمانی‌تبار‌ها و آلمانی‌زبان‌ها در سپهر مطالعات ایرانی و ایران‌شناسی به‌طور اخص بر جایگاه ممتازی تکیه زده و در صف مقدم این تحولات عظیم فکری ایستاده و بر صحنه حضور دارند. خانم هایده­ماری کخ، چونان دیگر شرق‌شناسان و ایران‌شناسان بنام برجسته آلمانی، فرزند چنین عالمی است. عالمی به‌غایت منقلب و متحول، شگفت‌انگیز و بی‌نظیر و بی‌سابقه در تاریخ.

* *

یک متفکر، مورخ، باستان‌شناس و متخصص تاریخ و فرهنگ و زبان و ادب و ذوق و هنر و دیانت و معنویت این یا آن دوره، این یا آن سرزمین وقتی موفق می‌شود به هزینه سرمایه عمر و اندیشه خویش وارد فضای فکری و حیات معنوی یک دوره، یک جامعه یا یک ملت بشود و دردرون لایه‌های درونی‌تر روح مردم یک سرزمین رخنه کرده و در فضای معنوی آن تنفس کند و بیاندیشد، برای همیشه در تاریخ و فرهنگ آن ملت و مردم حضور داشته و بر روان و رفتار و دانش و دانایی نسل‌هایی که در راهند و یکی از پی دیگری می‌رسند تأثیر خواهد نهاد. هر بار که به آثار و دستاوردهای فکری و ذخایر دانش ودانایی او رجوع می‌شود و به عنوان یک مرجع و منبع تاریخی به آگاهی و فهم ما از موقعیت تاریخی خویش یاری خواهد رساند، بویژه وقتی این آثار پیراسته از پیش‌داوری‌ها و حساسیت‌های معرفت‌سوز و منزه از تخریب و منقح از داوری‌های نادرست نوشته شده و بر شانه شواهد و منابع و مدارک قابل اعتماد بنیاد پذیرفته باشد. خانم هایده­ماری کخ ایران‌شناس و پژوهشگریست از تبار همین عالمان و پژهشگران. دقت ریاضی و نظم هندسی اثر ماندگار فوق‌العاده مهم ایشان «از زبان داریوش» به صراحت می‌گوییم که از قابل اعتماد، موثق و مطمئن‌ترین منابع و مراجع برای هر پژوهشگری که مشتاق آشنایی با ایران عهد هخامنشی و ایرانشهر دولت داراست می‌تواند قرار گیرد. دو اثر بی‌بدیل «برآمدن کورش» و «تربیت کورش» گزنفون آنقدر که در سپهر تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان قابل رؤیت است و فضای مدنی و معنوی عالم ایرانی را در عهد هخامنشیان به تصویر می‌کشد در سپهر عالم هلنی جای نمی‌گیرد و فضای عالم هلنی را به تصویر نمی‌کشد.

 ما اغلب بر مستشرقان خرده گرفته‌ایم و ملامتشان کرده‌ایم که در ورود به فضای فکری و فرهنگی و معنوی شرقیان و عالم شرق ناتوان بوده و ناکام مانده‌اند؛ اتفاقأ عکس این ایراد و ادعا مصداق دارد. آن‌ها در جستن و کاویدن و دستیابی به منابع و ماده‌های فرهنگی بکر و نسخه‌ها و کتیبه‌ها و متون اولیه و رمزگشایی و خوانش و معناکاوی نظام‌های نوشتاری متروک و منسوخ و زبان‌های خاموش نه تنها توفیق بسیار داشته‌اند که در هزینه کردن سرمایه همه عمر و اندیشه خویش از گشاده‌دست و سختکوش و خستگی ناپذیر‌ترین پژوهشگران بوده‌اند. پژوهشگرانی که مانندشان را در هیچ دوره‌ای از گذشته سراغ نداشته‌ایم. حتی اگر چراغ این تمدن روزی خاموش شود به‌سختی می‌توان تصور کرد بار دیگر پژوهشگرانی از این جنس با چنین ویژگی‌هایی بر صحنه تاریخ اندیشه ظاهر شوند. ما خود در ورود به فضای فکری و تحولات عظیم و بی‌سابقه تاریخی که در قاره غربی تاریخ در همین سده‌های متأخر و بغایت تعیین‌کننده و تأثیرگذار بر تاریخ جهانی اتفاق افتاده تا چه میزان توفیق داشته‌ایم؟

 مرحوم پرویز رجبی، مترجم آثار خانم هایده­ماری کخ، با لحنی شکوه­آمیز در همین زمینه چنین می‌گوید:

 «در این میان گله از من حی و حاضر است که خودم را مورخ می‌نامم اما حتی مویی گمشده را از مردم و فرهنگ گمشده ایلام نیافته‌ام! در حالی که خوزستانم همیشه در کنارم است و بر خلیج فارسش می‌بالم! در حالی که بیش از نیمی از کرانه‌های خلیج فارس کرانه‌های ایلام باستان بوده است…، دانشمندان غربی و طوری که در کتاب حاضر شاهد خواهیم بود آن قدر به ایلام سر زدند که سرانجام گوشه‌ای از حجاب این سرزمین غریب را برگرفتند و من ۴۲ سال پس از نوشته شدن کتابِشهریاری ایلام دارم آن را ترجمه می‌کنم…!»

حتی بسیاری از مترجمان ما وقتی دست به ترجمه آثار ایران‌شناسان قارة غربی تاریخ می‌زنند بی‌بهره از چنین آگاهی تاریخی هستند. نمی‌دانند در جهان چه تحولات عظیم و بی‌سابقة تاریخی اتفاق افتاده است. بدون خودآگاهی تاریخی دست به قلم برده‌اند. طی دهة ۱۹۷۰ متفکران، مورخان، باستان‌شناسان یونانی موفق شدند شانه‌به‌شانة شمار کثیری از متخصصان رشته‌ها و دانش‌های مرتبط در بیست و یک مجلد قطع بزرگ وزیری تاریخ جامع ملّت یونان را از هزاره‌های پیش از تاریخ تا دورة جدید بنگارند و تدوین کنند و به چاپ برسانند و منتشر کنند  وقتی به منابع و مراجع مورد استفاد و کتاب‌نگاری مجلدات تاریخ ملّت یونان که در انتهای هر جلدی به روال معمول آمده نگاه می‌کنیم، به استثنای موارد اندک و خاصی، همة منابع و مراجع مورد استفاده آثار متفکران، مورخان، باستان‌شناسان، یونان‌شناسان، فیلولوژیست‌ها، زبان‌شناسان و پژوهشگران بنام روزگار ما در قارة غربی تاریخ هستند. به سخن دیگر، اگر نام یونان‌شناسان برجسته و بنام دورة جدید را از بیست و یک مجلدی که تاریخ ملّت یونان با مراجعه آثار آن‌ها تدوین شده حذف کنیم، چیزی مگر صفحاتی اندک از آن مجلدات به جای نخواهد ماند.

دکتر ژاله آموزگار به همراه پروفسور ماری کخ و دکتر گونترام کخ ـ عکس از رضا دبویی

تصور می‌کنم حتی اگر چراغ تمدن دورة جدید روزی به سردی گراییده و خاموش شود و تمدنی دیگر روی میراث و دستاوردهای آن بنیاد پذیرد، به سختی خواهد توانست انسان­هایی از این جنس با چنین عطش کنجکاوی و معرفت­جویی که بخواهد همه عمر و اندیشه خویش را مصروف چندقطعه سنگ مشکوک و به احتمال ساخته دست انسان در این یا آن لایه پیش از تاریخی بکنند. خانم هایده­ماری کخ فرزند چنین عالمی است. عالمی عطشناک، آتشناک، منقلب، متحول، جستجوگر و عمیقاً تاریخی و تاریخ‌محور. تاریخ‌محور از آن جهت که برای نخستین بار انسان عالم جدید موقعیت و تقدیر تاریخی خویش را چونان وجودی مطلق تاریخی پذیرفته است. تصادفی نیست که برای نخستین بار باده معنا را در جام‌های شکستة به‌جای مانده از گذشته می‌جوید. آندره مالرو دوره جدید را اینچنین سروده است: «برای نخستین بارتمدنی نمی‌داند برای چه هست» (Pour la prmiere fois une civilization ne connait pas sa raison d,etre). پارادوکس تاریخ و حضور تاریخی پر از پارادوکسیکال انسان را در جهان راببینید. همین تمدنی که تا مرز تهی‌بودگی حضور تاریخی انسان را در جهان احساس می‌کند برای نخستین بار به طرز بی‌سابقه همه تاریخ و جامعه و جهان بشری ما را وجب به وجب و لایه به لایه و دوره به دوره زیر جراحی‌های بی‌امان و نفسگیر خود گرفته است.

 این تپه‌ها و تل‌ها و ارگ‌ شهر‌ها و آکروپل‌ها و هرم‌ها و محوطه‌های متروک و کتیبه‌ها و سنگ نبشته‌ها، هزاره‌ها در برابر همه نسل‌ها و جوامع گذشته بودند، اما هیچ تمدنی نه دست به جراحی آن زد و نه اساساً برای هیچ تمدنی موضوعیت شناخت داشت و چونان منبع معرفت مورد توجه بود. ما نیز از کنار تخت جمشید و چغازنبیل و شوش و پاسارگاد و کتیبه شاهانه داریوش در بیستون گذشتیم. لشکریان و کشوریان و مورخان ما نیز از کنارشان گذشتند اما نه هرتسفلدی و گروتفندی و هینتسی و کخی از میان آن همه مسافران و مهاجران و مهاجمان و لشکریان و کشوریان برخاست که آن‌ها را کشف کند و نه آنکه سرمایه عمرشان هزینه رمزگشایی و خوانش آن‌ها تا آخرین دم زندگی کردند. بپذیریم شناخت و فهم ما از آنچه در دوره جدید اتفاق افتاده از جنبش‌ها و چرخش‌ها و خیزش‌های فکری و معرفتی و ارزشی یکی از پیچیده و سرنوشت ساز و تاثیرگذار‌ترین ادوار تاریخ جامعه و جهان بشری ما عمیق نیست.

آنچه گفته آمد تمهید یک مقدمه بود برای گشودن و خواندن گوشه‌ای از طومار بلند حیات پربار ایران‌شناس بنام و برجسته روزگار ما سرکار خانم هایده­ماری کخ.

 

هتل فردوسی ـ عباس جعفری، وحدت ، دهباشی ، دکتر ماری کخ و ... 1385

 

* *

هزارة نخست پیش از میلاد به‌ویژه و بیش از همه سده‌های میانین همین هزارة آهن و اسب و ارابه که کارل یاسپرس، متفکر آلمانی سدة بیستم، در اثر مهم فلسفة تاریخش (آغاز و انجام تاریخ) آن را «دورة محوری» تعبیر کرده است. این دوره محوری به تعبیر یاسپرس در جغرافیای تاریخی و سیاسی و مدنی و معنوی میهن و ملت ما، یک مقطع زمانی بسیار مهم و نقطه عطف و مرزی و به­غایت سرنوشت‌ساز بوده است. مرزی، مهم و سرنوشت‌ساز از آن جهت که پی‌ها و پایه‌های بنای عظیم عالمی در آن پی افکنده و بنیاد نهاده می‌شود که در هزاره‌های سپسین به جهان ایرانی با ویژگی‌های فرهنگی و سنت فکری و میراث مدنی و معنوی ایرانشهرش می‌شناسیم. در طلوع‌گاه و نقطة عزیمت و حرکت این افتتاح عظیم مدنی و معنوی و تاریخی چهره تابناک پیامبری را می‌بینیم که طنین آموزه‌هایش از بلخ تا آتن هلنی شنیده می‌شود. پیامبری که طومار تاریخ نبوی و وحدانی ما ایرانیان به‌عنوان یک ملت با کلام و کتاب و پیام او در تاریخ جهان گشوده می‌شود.

در صف مقدم این افتتاح عظیم تاریخی مدیران و معماران و مهندسانی به پرچمداری مادان و پارسیان بر صحنه حضور دارند که از سرچشمه همین آموزه‌های نبوی و متعالی و کلام و کتاب همین پیامبر صلح و راستی بهره می‌گیرند. عبور از یک دوران دیرینه و دیرپا و درازآهنگ فرهنگ­های اسطوره‌ای و مشرکانه و متکثر و متفرق و بسته و حرکت به‌سوی افتتاح تاریخی نبوی و وحدانی یک اتفاق ساده و متداول و معمولی که فراوان در تاریخ زیسته و آزموده‌ایم نبود. یک تحول عظیم و بی‌بدیل فکری و مدنی و معنوی وبی سابقه و سرنوشت‌ساز بود که دردرون تاریخ و زیرلایه‌های درونی‌تر فرهنگ ما اتفاق می‌افتاد و چونان زلزله جهان را تکان می‌داد. عظمت و اهمیت این اتفاق بزرگ را نیچه احساس کرده بود که می­گفت: «ایرانیان نخستین کسانی بودند که به تاریخ در تمامیت آن اندیشیدند…؛ [ایرانیان تاریخ را] همچون زنجیره‌ای از فرایند‌ها [اندیشیدند]، هر حلقه به دست پیامبری. هر پیامبر هزاره (hazar)یِ خود را دارد؛ پادشاهی هزارساله­یِ خود را.» هم کتیبه‌ها و الواح و منابع مکتوبِ به‌جای مانده از دورة هخامنشی، هم معماری تخت جمشید به طور اخص و معماری این دوره به­طور کلی، تصویری از طومار عالمی را در برابر ما می‌گسترند که برای نخستین بار تاریخ به مفهوم جهانی آن با پیامی جهانی در اندیشة ایرانیان مطرح می‌شود. ورود به فضای معنوی و ذایقة نجیب و ذوق هنری و زیبایی‌شناسی عمیقاً پرشکوه و جلالی هخامنشی که در معماری به اوج می‌رسد آنقدر هم آسان نیست که اغلب گمان رفته است. تصویر نمایندگان اقوام و ملّیت‌هایی که زیر سقف بلند ورودی‌ها و پلکان‌های معماری تخت جمشید با دقت و مراقبت و هنرمندی خاصی کنار هم قرار گرفته‌اند، یک هنرنمایی صرف برای آراستن و آذین‌بستن هرچه هماهنگ‌تر و شکوه‌مندانه و شاهانه‌تر چهره‌ها نمی‌توانسته بوده باشد. از شواهد مکشوف و موجود چنین استنباط می‌شود که آن‌ها حامل پیام عمیق و معنوی و جهانی‌تر نیز بوده‌اند. پیامی که برای نخستین بار در یک فضای معنوی و آراسته به صلح و سکینت روحانی، بشریت را با همه تنوع و رنگارنگی‌اش کنار هم می‌چیند و می‌پذیرد و می‌فهمد؛ در درون تاریخی جهانی و باز و جهانشمول و جهانی، و نه بسته و بومی و قومی. احساس خویشاوندی و علاقة هخامنشیان به یهودیت نبوی و توحیدی صاحب کتاب و کلام مقدس نیز در آن عصر مهم و سرنوشت­ساز تصادفی نبوده است. هر قومی که به این فضای معنوی مأنوس‌تر بود آن‌ها با او احساس خویشاوندی معنوی بیشتر می‌کردند و در حمایت و صیانت از چنین میراث مشترک معنوی کوتاهی نمی‌کردند و هرجا که لازم می‌دانستند گام در میدان عمل می‌نهادند و در یاری رساندن به آن‌ها اهتمام می‌ورزیدند. این جوهر میراث مشترک خاورمیانة وحدانی و وحیانی و نبوی از آن هزاره با فراز و فرودهای بسیار همچنان رشتة اتصال معنوی و حلقة پیوند باطنی تاریخ و فرهنگ میهن و ملّت ما بوده و سهم بی‌بدیل و تعیین­کننده در برآمدن و شکوفان شدن شخصیت و هویت ما به عنوان یک ملّت در تاریخ جهانی داشته است.

دوره‌های بزرگ تاریخی با معماران بزرگ اندیشه و آموزه‌های اصیل بنیاد پذیرفته‌اند. جهان هلنی نیز در سده‌های میانی هزارة نخست پیش از میلاد اینچنین در قارة غربی تاریخ افتتاح شد. تصویری را که ما امروز از این دورة مهم و مرزی و سرنوست­ساز داریم مدیون و مرهون ایران‌شناسان بنام و بزرگی هستیم که سرمایة عمر و اندیشه خویش را به پای آن هزینه کرده و ریخته‌اند. در این میان، آلمان‌ها و آلمانی­زبان‌ها و آلمانی تبار‌ها بر کرسی رفیع و ممتازی تکیه زده‌اند. خانم هایده­ماری کخ هم برآمده و هم معمار بنای بلند همین سنّت فکری و میراث علمی است. میراثی که اینک ما بر خوان ضیافت آن در اینجا گردآمده‌ایم. شفافیت، صراحت بیان، دقت ریاضی و نظم هندسی آن دست از آثار ایشان که بنده توفیق خوشه‌چینی از مزرعه‌های پربار اندیشه و قلمشان را داشته‌ام برایم هم تحسین­برانگیز هم بسیار آموزنده بوده است. ترجیحاً موضوع بحث را که در عنوان سخن بنده نیز آمده روی یکی از آثار مهم ایشان که به دست توانای شادروان پرویز رجبی به زبان فارسی ترجمه شده متمرکز می‌کنم. عنوان این اثر «شاهنشاهی هخامنشی از زبانِ داریوش» است به قلم توانای سرکار خانم هایده­ماری کخ نوشته و تدوین شده است. یک متفکر، مورخ، باستان‌شناس یا به طور کلی هر پژوهشگر تاریخ و فرهنگ و هنر و دیانت و معنویت و صناعت و مهارت و اقتصاد و معیشت یک دوره وقتی موفق می‌شود وارد حیات فکری و فضای معنوی و نظام ارزشی و اعتقادی و نحوه زندگی مردمان آن دوره بشود آثاری که از خود بجای می‌نهد برای نسل‌هایی که از پی می‌رسند همیشه آگاهی‌بخش بوده و به عنوان یک مرجع و منبع تأثیرگذار در تاریخ و فرهنگ آن مردم حضور خواهد داشت. کتاب از زبان داریوش خانم کخ از این منظر در جایگاه ویژه قرار می‌گیرد. این اثر در ده فصل تدوین شده است. در تدوین آن با دقت و مراقبت از منابع بکر و اولیه و موثق و مستندات و شواهد قابل اعتماد به جای مانده از دوره هخامنشی استفاده شده است. منابعی که ایشان خود هم دسترسی مستقیم هم تسلط لازم در استفاده از آن‌ها را داشته است. در صفحة ۲۹ کتاب ایشان مراعات دقت و مراقبت و احتیاط­شان را در استفاده از منابع موثق و قابل اعتماد چنین یادآور می‌شوند:

 «مورخ همیشه ناگزیر است که به منبع موثقی مانند سنگ‌نبشتة بیستون بهای بیشتری دهد. در مورد دیگر نوشته‌ها باید دیدی نقاد داشت و متوجه میزان جانب‌داری‌ها و شاخ و برگ‌های تامین کنندة نظر نویسنده بود. از نویسندگان بیگانه هرگز نمی‌توان انتظار داشت که در همة بخش‌های گزارش‌های خود، به ویژه وقتی گزارش دربارة دشمن است، گامی از دایرة عینیت و بی‌طرفی بیرون ننهند. بنابراین باید نگران گزارش‌هایی بود که یونانی‌ها درباره شاهنشاهی ایران داده‌اند. این فقط یونانی‌های آسیای صغیر نبودند که از ابتدا به انقیاد ایرانی درآمدند با اینکه ایرانی‌ها تا آتن، قلب دموکراسی یونان رخنه کرده، همواره اختلاف‌های موجود میان «شهردولت‌ها» را زیر نظر داشته و از آن بهره­برداری می‌کردند. از این رو، قابل درک است که یونانی‌ها نمی‌توانستند نسبت به ایرانی‌ها احساسات دوستانه‌ای داشته باشند. با این همه، یونانی‌ها ایرانیان را دست‌کم نمی‌گرفتند و به­ویژه به کورش احترام می‌گذاردند. بیشتر مخالفان دموکراسی رادیکال بودند…» (کخ، ۲۹) در سرآغاز فصل دوم کتاب که سرآغاز مباحث ایشان نیز است به صراحت نوع منابعی را که در تدوین کتاب استفاده برده یادآور می‌شود و تاکید می‌کند منابع یونانی چندان مورد اعتماد ایشان نبوده و مورد استفاده و استناد قرار نگرفته است. دقت ریاضی و نظم هندسی هماهنگی میان مطالب و موضوعات و مباحث مطرح شده در کتاب بسیار آموزنده و تحسین­برآنگیز است. پرهیز از حاشیه روی و هدایت عنان قلم در مسیری که هم به سوی هدفی مشخص حرکت می‌کند و مراعات جانب احتیاط و شر تواضع علمی و انصاف در مقام داوری هم برشخصیت ویژه خانم کخ مهر تایید می‌نهد و چهره ایران‌شناس برجسته و ممتازی را که به هزینه سرمایه عمر پربارش توانسته وارد فضای معنوی تاریخ و فرهنگ و دیانت و معنویت عصر و عهدی بشود که برای ما ایرانیان بغایت مهم و سرنوشت ساز بوده است. در صفحة ۸۶ و ۸۷ کتاب چنین آمده است: «در پاسارگاد و تخت جمشید از برج و بارو خبری نیست. ظاهراً داریوش با سربازان و دیوان اداری‌اش آنچنان بر شاهنشاهی بزرگ خود مسلط بود که ساکنان این شهر‌ها را هراسی از حمله دشمن نبود. از کثرت رفت وآمد در را ه‌ها هم به میزان این امنیت پی می‌بریم. البته سفیران و هیئت‌های نمایندگی بخش‌های دورافتادة شاهنشاهی ملتزم­رکابی داشتند که مسئول جریان بی‌دردسر سفر، یافتن راه درست و تأمین مایحتاج آنان بود، اما ظاهراً نیازی به مراقبت مسلح نبود و با شگفتی می‌بینیم که دو مرد با ۸ خدمتکار همراه، بدون محافظ، خزانة بابل خراج بابل را به تخت جمشید حمل می‌کنند.» اظهارات و اشارات دقیق پیراسته از اغراق و با مراعات جانب احتیاط هم در اثر «از زبان داریوش» هم در اثر «پرسپولیس؛ پایتخت درخشان امپراطوری پارس» ایشان فراوان می‌توان یافت. آثار خانم هایده­ماری کخ و استاد فقید ایشان والتر هینتس از موثق و قابل اعتماد‌ترین و آموزنده‌ترین منابع دربارة تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان و علاقمندان به پژوهش‌های ایران­شناسیست. یک مورخ، باستان‌شناس و پژوهشگر کارآزموده و ورزیده که چندین دهه از زندگی پژوهشی‌اش را در میان کیهانی از آثار و اجساد و اجسام و مادّه‌های منجمد و الکن و خاموش و بقایای روند‌ها و رخداد‌ها و تحولات مفقود و عاملان و فاعلان انسانی مرده و غایب گذشته هزینه کرده و مصروف داشته است نیک می‌داند که حتی دسترسی به منابع بکر و اولیه و قابل اعتماد یا حجم سنگین اطلاعات موثق به‌خودی خود و به تنهایی چیزی درباره روند‌ها ورخداد‌ها وتحولات این یا آن دوره تاریخی بما نمی‌گویند، مگر آنکه منابع و شواهد گرداوری شده و اطلاعات برکشیده شده از منابع و ماده‌های مورد مطالعه با دقت و مراقبت تحلیل و پیکربندی بشوند تا به وساطت آن‌ها بتوان به معرفت و منظری قابل قبول درباره روند‌ها و رخداد‌ها و تحولات گذشته دست یافت. اثر «از زبان داریوش» خانم هایده­ماری کخ از این منظر یک پژوهش موفق و درخور تحسین است. کتابِ «از زبان داریوش» ایشان از این منظر یک اثر ممتاز و بسیار مفید و مرجع است. سخن گفتن از نظام اداری و اجرایی و حقوقی و مهندسی و مدیریت و اقتصاد و معیشت و دیانت و معنویت عصر داریوش بزرگ آنقدر هم آسان نیست که اغلب گمان رفته است.

اسفند 91 با پروفسور هاید ماری کخ و همسرش

هر متفکر، مورخ، باستان‌شناس یا بطور کلی هر پژوهشگر و عالم متخصص در رخداد‌ها و تطورات و تحولات جامعه و جهانی بشری ما در بطن و بستر شرایط و مقتضیات و قیودات عصری که در آن می‌زیسته و می‌اندیشیده، پرسش‌های خود را مطرح کرده و بر دامن تاریخ و فرهنگ و مواریث مدنی و معنوی جامعه و جهان بشری ما افکنده و آن را رصد کرده و شناخته و فهمیده است. شناخت و فهم ما از گذشته همیشه مشروط و مقید و متاثر به شرایط و فضای زمانه ایست که در آن‌زاده شده و زیسته‌ایم و اندیشیده‌ایم. اینکه گفته می‌شود ما کتاب تاریخ را ما معکوس از صفحات آخر به اول ورق می‌زنیم می‌خوانیم و می‌نگاریم سخن درستیست. بر هیچ اندیشمند و پژوهشگر و مورخ و باستان‌شناس و عالم و متخصص تاریخ و فرهنگ و اجتماع و اعتقاد و اقتصاد این یا آن دوره نمی‌توان خرده گرفت که با تلسکوپ عصر خویش گذشته را رصد کرده‌اند. باستان‌شناسان طومار ادوار و اعصار تاریخی و پیش ازتاریخی را به روی ما گشوده‌اند و حجم عظیم و بیسابقه از منابع و اطلاعاتی را دراختیار ما قرار داده‌اند که برای مردمان دوره­ای که در آن می‌زیسته‌اند ناشناخته بوده است. لعاب‌بندی‌های عصری بر چهره معرفت و منظر و فهم ما از گذشته چیزی نیست که بتوان از آن جهید و گریخت مگر به تعبیر عارف و شاعر بزرگ ما جلال‌الدین محمد بلخی با اسب عرفان و اشراق و حکمت ایمانیان:

 هست هشیاری ز یاد ما مضی                 ماضی و مستقبلت پردة خدا

آتش اندر زن بهر دو تا بکی                    پر گره باشی ازین هر دو چو نی

تا گره با نی بود همراز نیست                   همنشین آن لب و آواز نیست

آیا نوع نگاه خود متأثر از سنّت اعتقادی و شرایط تاریخی و نظام دانایی و مقتضیات زمانه­ای که عارف ما می‌کوشد از آن فرابگذرد نیست؟ ما گذشته را در روشنایی اندیشه و خرد و دانش و دانایی و ابزارهای شناختی که در کف ماست می‌شناسیم. با زبان عصریِ خویش آن را بیان می‌کنیم. مُهر محیط و مقتضیات عصری خویش را بر پیشانی آن می‌نهیم. اگر دانش باستان‌شناسی بر صحنة نظام دانایی جدید فراخوانده نمی‌شد، هرگز ما به دانش و دانایی دربارة گذشته به مفهوم جدید و باستان‌شناختی آن دست نمی‌یافتیم.

سپس نوبت به لیلا مکوندی رسید تا به « هایدماری کخ و مطالعات بایگانی بارو تخت جمشید» بپردازد:

« هایدماری کخ را می توان پس از پروفسور هلوک فقید سردمدار مطالعات تحلیلی بر روی گل نوشته های بایگانی بارو تخت جمشید دانست. بایگانی بارو تخت جمشید در ماه می سال ۱۹۳۳ میلادی به صورت تصادفی در هنگام کاوشهای باستان شناسی ارنست هرتسفلد هنگامیکه کارگران مشغول خاکبرداری برای ریل گذاری در بخش شمال شرقی صفه تخت جمشید بودند کشف شدند. این مجموعه بزرگترین بایگانی بدست آمده از خاورنزدیک در هزاره اول ق.م و متعلق به بازه زمانی سال های ۱۳ تا ۲۸ سلطنت داریوش بزرگ (۴۹۳ -۵۰۹ ق.م) است. متن گل نوشته ها مربوط به تولید، ذخیره و بازپخش محصولات غذایی، دریافت و پرداخت این مواد به صورت جیره های حقوقی یا برای مراسم مذهبی، درباریان و بزرگان، کارمندان، صنعت گران، کارگران، مسافران، حیوانات و غیره، نامه های و دستورهای اداری و صورت حساب ها و بیلان های سالانه و ماهانه در محدوده جغرافیایی فارس و خوزستان است. پروفسور هلوک از ۱۹۳۷ کار خواندن این متن های کوچک و گزارشی را آغاز و تا ۱۹۸۰ زمان مرگش ادامه داد که موفق به خواندن حدود ۵۰۰۰ گل نوشته عیلامی- هخامنشی گردید که تنها در حدود ۲۱۰۰ گل نوشته تاکنون منتشر شده است. تمرکز هلوک بر خواندن متن ها و نکات گرامی بوده و تنها در چند مقاله به بررسی تحلیلی متن ها پرداخته است.  هایدماری کخ در دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب موضوعی در زمینه مذهب هخامنشیان با تکیه بر تحلیل متن های مذهبی در مجموعه بایگانی بارو نخستین قدم در مطالعات گسترده تحلیلی بر روی این بایگانی را که به تازگی حدود ۲۰۷۹ متن آن  در ۱۹۶۹ توسط هلوک منتشر شده بود، برداشت. رساله دکتری کخ در سال ۱۹۷۶ دفاع و در سال ۱۹۷۷ میلادی منتشر گردید که در زمان خود قدم نویی در مطالعات مربوط به مذهب هخامنشیان بود و سرآغازی برای مطالعات، دیگر پژوهشگران گردید.

کخ پس از انتشار رساله اش تمرکز مطالعاتی خود را بر روی شناخت و تجزیه و تحلیل دستگاه اداری و اقتصادی بایگانی بارو و بالاخص شناخت محدوده جغرافیایی بایگانی و ارتباط افراد و مکانها با یکدیگر نهاد. در واقع با توجه به پیچیدگی و پراکندگی اطلاعات ارائه شده در متن ها، تلاش ایشان برای ارائه شناخت ساختار مدیریتی و اداری بایگانی بارو ستودنی است. پژوهشگرانی که خود مطالعه و دستی هر چند اندک بر روی متن های گزارشی بایگانی بارو و خزانه تخت جمشید دارند، بیش از پیش می توانند ارزش کار سترگ محققینی همچون هاید ماری کخ را درک کنند که چگونه در طول سالها با کنار یکدیگر قرار دادن این اطلاعات پراکنده و گزارش وار همچون نامه های کوتاه اداری امروزی سعی در کامل کردن و یافتن پاسخی برای بسیاری از سوال های مهم مطرح شده درباره این مجموعه ها بوده اند. کخ در این زمینه بسیار ثابت قدم بود و تمام عمر پژوهشی خود را در این زمینه نهاده است.

لیلا مکوندی ـ عکس از متین خاکپور

هاید ماری کخ برای تجزیه و تحلیل مفصل متن های بایگانی تلاش کرد که از مهرها و چگونگی کارکرد و کاربرد آنها بر روی گل نوشته ها، ارتباط بین مهرها با اداره ها و اشخاص (اعم از کارمندان و اشخاص متفرقه) و ارتباط آنها با مکانهای جغرافیایی (شهرها و روستاها) استفاده کند. حاصل دهه ها مطالعه و پژوهش وقت گیر و سخت شناخت و معرفی ساختار منسجم اداری- اقتصادی و ارائه نقشه های جغرافیایی از چگونگی ارتباط و پراکندگی مناطق تحت کنترل و پوشش سیستم اداری مرکزی بایگانی بارو بود که بخشی از آن سال ۱۹۹۰ منتشر گردید.

در این پژوهش پیچیده کخ توانست با تجزیه و تحلیل و مقایسه نام جای های موجود در متن ها مسیر راههای از تخت جمشید به شوش را بازسازی کند و ایستگاههای در طول مسیر را مشخص سازد. وی با استفاده از نام جای ها، مهرها و نام کارمندان حوزه جغرافیایی زیر کنترل و مدیریت بایگانی بارو را به ۶ ناحیه تقسیم کرد او بسیاری از نامجای های به کار رفته بر روی گل نوشته ها را به نواحی مختلف نسبت داد و به همان ترتیب محل کار اشخاص ذکر شده در گل نوشته ها و محدوده استفاده از مهرشان را مشخص کرد. تقسیم ناحیه ای کخ به صورت زیر است:

ناحیه ۱ : تخت جمشید به عنوان مرکز اصلی مدیریت و کنترل دستگاه اداری بارو که فعالیت های نقاط مختلف از آنجا سازماندهی و کنترل می شد/ ناحیه ۲ : شیراز و نواحی اطراف آن / ناحیه ۳ : جنوب شرقی فارس/ ناحیه ۴ : جنوب غربی فارس که شامل منطقه فهلیان در مسیر ارتباطی شوش است / ناحیه ۵ : شمال غربی فارس / ناحیه ۶ : عیلام

تقسیم بندی کخ امروزه با انتشار متن های جدیدتر و مطالعات نوین مورد شک و تردید برخی از زبان شناسان و باستان شناسان است و ایرادهایی به آنها وارد شده است که البته این مسئله در زمینه مطالعات باستان شناسی و زبان های باستانی که یک داده جدید می تواند همه مطالعات پیشین را نقض و یا به زیر سوال برد، امری طبیعی است. چنانچه خود کخ نیز معتقد است با توجه به اینکه در هنگام مطالعه گل نوشته ها در اواخر دهه ۸۰ میلادی به علت درگذشت هلوک در آن هنگام، او به مجموعه گل نوشته های منتشر نشده دسترسی نداشته، بنابراین مطالعه این حدود ۲۷۰۰ متن جدید به احتمال زیاد تغییرات زیادی را در تقسیم بندی هایی که او انجام داده، ایجاد خواهد کرد.

در این مطالعات اگرچه تمرکز مطالعاتی کخ بر روی حوزه جغرافیایی بایگانی و ارتباط های اداری بود اما این مسئله وی را از پرداختن به ادامه پژوهشهای پیشین خود بر روی متن های مذهبی بازنداشت و ایشان در واقع از مطالعات مربوط به سیستم اداری و جغرافیایی بایگانی بارو برای شناخت بهتر متن های مذهبی اعم از چگونگی پرداخت جیره های مذهبی، نوع مراسم مذهبی، محل جغرافیایی پرداخت جیره ها و محل انجام مراسم، جایگاه روحانیون مسئول دریافت جیره و مباحث دیگر در این زمینه پرداختند. البته بحث مفصل درباره نتایج مطالعات هایدماری کخ مفصل و در مواردی تخصصی بوده و از حوصله این محفل عمومی بدور است.

کخ در مطالعات نوین خود نگاهی تازه به نقش زنان در دوره هخامنشی با تکیه بر متون بایگانی بارو داشته و نشان می دهد که زن ها در دوره هخامنشی برحلاف نوشته های مورخین کلاسیک یونانی نقش بسیار پررنگی در فعالیت های اجتماعی و اقتصادی در خانواده و جامعه داشته اند. ایشان در پژوهشی مفصل در ۱۹۹۴ با عنوان برای زنان در امپراتوری هخامنشی به صورت مفصل متن های مربوط به پرداخت های حقوقی به زنها، متن های مربوط به پرداخت جیره ها و به نوعی مرخصی زایمان به زنان شاغل در سیستم اداری بایگانی بارو، مسافران زن و دیگر متن های مرتبط را مطالعه و بررسی کردند. پژوهش های وی که پایه ای برای محققین دیگری مانند ماریا بروسیوس گردید در واقع نگاه سنتی به نقش زن در دوره هخامنشی را از بین برد.

هاید ماری کخ در مطالعات جدیدتر خود نیز تفکرات پیشین خود درباره دین هخامنشی و ساختار اداری و جغرافیایی بایگانی بارو را بسط بخشید و بر نتایج حاصله پیشین خویش تاکید کرد. چنانچه بنا به نظر هنکلمن اهمیت نوشته های جدید کخ بیشتر از این نظر است که در خدمت گسترش دادن پژوهش های وی از ۱۹۷۰ میلادی به محدوده فراتری از گروه کوچکی از متخصصین فعال در این زمینه بوده است. نتایج مطالعات وی در زمینه مذهب هخامنشی و همچنین مقالات و کتابهایش در زمینه اسناد اداری و حقوقی بایگانی های هخامنشی خصوصا بایگانی بارو از منابع معتبر تدریس دانشگاهی هستند. انتقادهای منتشر شده درباره آثار کخ اکثرا ناچیز و ملایم هستند. کتاب های کخ توسط پژوهشگران برجسته ای چون هومباخ، مایرهوفر و هَرِن اشمیت و بویس بررسی و نقدهایی به آنها نوشته شده است. یکی از عمده ترین ایرادهایی که اکثر این پژوهشگران به کخ داشته است این است که ایشان نظرات خود را نه در قالب فرضیه ای قابل تغییر که به صورت امری مسلم و قطعی ارائه می نماید.

نمایی دیگر از شب هاید ماری کخ ـ عکس از رضا دبویی

اما در واقع جدا از مطالعات تخصصی و علمی، کخ را می توان از معدود پژوهشگرانی دانست که مباحث بسیار تخصصی و پیچیده مربوط به بایگانی های اداری و اقتصادی را که درک آن برای بسیاری از باستان شناسان و متخصصین زبانهای باستانی نیز مشکل است در قالبی ساده و روان به نگارش درآورد و آن را حتی برای علاقمندان غیرمتخصص قابل درک و جذاب نمود. چنانچه برخی از کتاب ها و نوشته های کخ بسیار ساده نوشته شده و اگرچه مورد توجه متخصصان قرار نگرفته اند، اما در میان محافل دیگر و عامه بدون شک به عنوان اثری مرجع و ارزشمند مورد توجه بسیار هستند، مانند: کتاب از زبان داریوش. در واقع کخ خصوصا در دهه اخیر تمرکز فعالیت علمی خود را بر نگارش کتاب ها و مقالات به زبان ساده تر برای علاقمندان غیرمتخصص به موضوع مطالعات هخامنشی نهاد که خود جای بسی تقدیر دارد زیرا که از مشکلات عمده مطالعات باستان شناسی و زبان شناسی ما در داخل کشور تخصصی بودن کتاب ها و مقالات و بی توجهی به علاقمندان غیرمتخصص است.»

دکتر کامیار عبدی سخنران بعدی بود که به موضوع« زنان در پژوهش‎های مربوط به هخامنشیان»پرداخت:

« همانطور که می‎دانیم شاهنشاهی هخامنشی در ذهن ما ایرانیان از جایگاهی خاصی برخوردار است. در واقع می‎توان گفت اوج قدرت ما در تاریخمان است. هم از نظر قدرت اقتصادی و هم از نظر قدرت نظامی و هم از نظر وسعت جغرافیایی. برای خارجی‎ها هم و به خصوص برای آلمانی‎ها دوران هخامنشی دوران مهمی است. و مدت‎ها به این مسئله فکر می‎کردم که چرا دوران هخامنشی تا این حد برای آلمانی‎ها مهم است تا این که به کتابی از سِر پرسی سایس برخوردم که وی نیز با وجود آن که انگلیسی بود در آن کتاب اشاره کرده بود که به این دلیل دوران هخامنشی تا این حد برای اروپاییان اهمیت داشت چون هخامنشیان اولین حکومت هند و اروپایی بود که قدرت را از دست سامی‎ها گرفتند و از آن به بعد قدرت در دست هند و اروپاییان باقی ماند. و در اوایل قرن بیستم هم این عقاید نژادپرستانه بسیار باب بود. اما به هر جهت در زمینۀ اهمیت دوران شاهنشاهی بسیار نظرهای مختلف هم از نظر تاریخ ایران و هم تاریخ جهان و همینطور از نظر باستان شناسی ایرانشناسانه که به مسائل سیاسی و اقتصادی توجه دارد این یک دوران به خصوصی است.» در ادامه دکتر عبدی به این مسئله اشاره کرد که تصویری ما از دوران هخامنشی داریم تصویری است بسیار مردانه . از کوروش و داریوش و کارهایی که انجام داده‎اند بسیار نوشته شده است . سپس کامیار عبدی این واقعیت را گوشزد کرد که پژوهشهایی هم که درباره این دوران انجام شده بیشتر حاصل کار مردان بوده و شاید از همین روست که تلاشها و نوشته‎های پروفسور هاید ماری از اهمیت خاصی برخوردار می‎شود . و دکتر عبدی در ادامه فهرستی از پژوهشگرانی را ذکر کرد که به دوران هخامنشی پرداخته‎اند.

دکتر کامیار عبدی ـ عکس از متین خاکپور

دکتر مهرداد ملک زاده سخنران بعدی بود که درباره « گلنبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور: چالشِ شگفت‎انگیزِ زبا‎ن‎شناسیِ عیلامی» سخن گفت:

« داستانِ نفس­گیرِ ما دربارۀ گلنبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور با انتشار مقاله­ ای از شرق­ شناسِ نام­ آور روس، ایگور میخائیلُویچ دیاکُنُف (با همکاری یانکُوسکا) به سالِ ۱۹۹۰ میلادی در مجلۀ آشورشناسی و باستان­شناسیِ آسیای غربی آغاز می­شود، مقاله­ ای متضمنِ موضوعی غریب و تفسیری غریب­تر! با این مقاله، جامعۀ علمیِ روزگار ما آگاهی می­ یافت که در کاوشهایِ باستان­شناختیِ دژِ اورارتوییِ اَرگیشتی­ خینیلی (اَرماویربلور کنونی) سه تکه گلنبشتۀ عیلامی به دست آمده؛ سه تکه گلنبشتۀ عیلامی، بسی دور از مام میهن­شان و در خاکِ ارمنستانِ سپسین؛ چیزی که خود به تنهایی موجبِ پرسشهای بسیار بود و هست، این گل نبشته­ های بیگانه در اورارتو چه می­کردند؟ اما گذشته از نفسِ حضور این گلنبشته­ ها در دژی اورارتویی، مضمونِ آنها نیز بسی شگفت­ انگیزتر می­بود، دیاکُنُف و یانکُوسکا مدعی بودند این گل نبشته­ ها از سدۀ هشتم ق­م و متنِ آنها روایتِ عیلامیِ حماسۀ گیلگمش است!

انتشار آن مقاله موجی از تردیدها و ناباوریها را میانِ پژوهشگران برانگیخت؛ بازتابِ حماسۀ گیلگمش در زبان و به روایتِ عیلامی؟! باری، این دستاوردِ مکتبِ عیلام­ شناسیِ شورویِ پیشین بود؛ اندکی پس از آن هاید ماری کُخ (۱۹۹۳) نقدی بر آن مقاله برنوشت و مدعی شد که در این گلنبشته­ ها ابداً نشانی از حماسۀ گیلگمش باز یافته نمی­شود. کُخ با شناختِ عمیقی که از زبان و بیان و سبک و سیاقِ گل نبشته­ های اداری بارو و گنجینۀ تخت­ جمشید می­داشت، متن گل نبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور را با آنها سنجید و تلاش کرد تا نشان دهد احتمالاً اینها بخشی از اسنادِ اقتصادیِ بایگانیِ مشابهی است؛ بایگانی از روزگار شاهنشاهیِ هخامنشی، در شهرب­نشینِِ اَرمینَ، که منطقاً ممکن می­نموده دربرگیرندۀ اسنادی عیلامی هم بوده باشد؛ این، پاسخِ مکتبِ عیلام­ شناسیِ آلمان بود…

اما گویی داستان هنوز پایان نگرفته بود؛ دو سالی پس از آن (۱۹۹۵)، فرانسوا والا در یادداشتی کوتاه در مجموعۀ آگاهینامه­ هایِ آشورشناسی موسوم به نابو (NABU) مدعی شد که گل نبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور نه این است و نه آن! نه متضمنِ روایتِ عیلامیِ حماسۀ گیلگمش است و نه بخشی احتمالی از بایگانیِ شهرب­نشینِ هخامنشیِ اَرمینَ. پسانتر والا در مقاله­ای مفصلتر این گل نبشته­ های بیگانه را تکه­ هایی از نامه­ای خانوادگی [؟!] از دورۀ هخامنشی دانست (۱۹۹۷). و تو گویی این، همۀ دریافتِ مکتبِ عیلام­ شناسیِ فرانسه از این متون بود.

دکتر مهرداد ملک زاده ـ عکس از متین خاکپور

پژوهشگران پیش از آن هم بارها و به کرات از فهم­ناپذیر بودنِ زبانِ عیلامی نالیده بودند؛ اما گلنبشته‌هایِ بیگانۀ اَرماویربلور سندِ تسجیلِ نهاییِ این امر شد که به­واقع از چشم­اندازِ زبان­شناختی، عیلام هنوز و هماره، فرهنگی ناگشوده و ناشناخته است (واترز ۲۰۰۱، ص ۴۷۳، تُک ۲). با این وجود شاید بتوان ادعا کرد که قاطبۀ پژوهشگرانِ امروزی میان این سه تفسیرِ تا بدین­اندازه متباینِ از هم، ابداً سرگردان و سرگشته نیستند؛ زبان­شناسان بیشتر به تفسیرِ هایده­ماری کُخ مایل به نظر می­رسند (استولپر ۲۰۰۴، ص ۶۰ و ۶۳) و تاریخ­گذاریِ او را می­پذیرند، و تاریخ­دانان هم نگرۀ او را بیشتر می­پسندند (بریان ۲۰۰۲، ص ۷۴۳) و حضور گلنبشته‌هایِ بیگانه در اَرماویربلور را نشانی از گسترشِ دیوان­سالاریِ عیلامی­ مآبِ هخامنشی تا قلمروِ پیشینِ اورارتو می­شمرند. اکنون، نظرِ بانویِ عیلام­ شناسِ آلمانی، کُخ (نیز در: ۲۰۰۵) و مکتبِ معهودِ وی که با کوششهای زنده­ یاد والتر هینتس به اوج رسیده بود، مقبولتر می­ نماید و هست.»

متن سخنرانی دکتر کارلو چرتی را که نتوانست در این نکوداشت حاضر شود علی دهباشی خواند:

« امروز گرد هم آمده ایم تا از سهم بسزای هاید ماری کخ ، یکی از پرکار ترین ایرانشناسان آلمانی قرن اخیر، در پیشبرد مطالعات ایرانشناسی یاد نماییم. اسم هاید ماری ، نام  والتر هینتس را به ذهن متبادر می سازد، کسی که به همراه او مطالعات مهمی را در خصوص زبان ایلامی به انجام رساند و البته برای شخص بنده اسم خانم  Koch یادآور دانشگاه گوتینگن نیز هست: جاییکه وی به مدت ۱۰ سال، از ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۶ به تحصیل و تحقیق پرداخت. ایشان در سال ۱۹۸۶ مدرک فوق دکترای خود را از دانشگاه فلیپس ماربورگ اخذ نمود.

خانم پرفسور کخ تخصص خود را در ابعاد مختلف عصر هخامنشی یعنی از نقطه نظرهای تاریخی، زبانشناسی تاریخی، تاریخی-مذهبی و تاریخی- هنری، تکمیل نمود. از میان آثار متعدد ایشان مایلم به موارد ذیل اشاره نمایم:

اول از همه، اثری فاخر و پیشرو، تحت عنوان لغت نامه عیلامی (با همکاری والتر هینتس)، که در سال ۱۹۸۷ توسط انتشاراتی رایمر، در برلین به چاپ رسید. اثری که هنوز هم برای کسانی که به تحصیل این زبان دشوار می پردازند، کتابی غیر قابل جایگرینی می باشد.

ایشان همچنین آثار دیگری در موضوع روابط اداری و اقتصادی عصر هخامنشی دارند، مانند: اقتصاد و ارتباطات در ایران مرکزی ، در موضوع باورهای مذهبی دوره اول هخامنشی از منظر کتیبه های ایلامی تخت جمشید، کتابی دارند تحت عنوان: روابط مذهبی در زمان داریوش که امروزه مورد مطالعه محققین جوانِ هم تراز هنکلمن و بازلو قرار می گیرد.

نمی شود از هاید ماری کخ صحبت کرد بی آنکه از شخصیت والتر هینتس (۱۹۰۶-۱۹۹۲) سخنی، هرچند مختصر، به میان آورد. هینتس ایرانشناس برجسته و چند وجهی بود که تحصیلات خود را با علاقمندی خاصی به دوران اسلامیِ تاریخ ایران شروع کرد و سپس به دوران باستان بویژه دوران هخامنشی و زبان ایلامی روی آورد. در اینجا تنها به یک اثر از هینتس اشاره می کنم که با عنوانزرتشت در سال ۱۹۶۱ در اشتوتگارت به چاپ رسید. وی در این اثر در خصوص انتساب زمان زندگی زرتشت به تاریخی متاخر تر، یعنی میان قرن هفتم و ششم پیش از میلاد، به بحث می پردازد. همانطور که افراد دیگری نظیر هنینگ، گرشویج و استاد بنده نیولی که همواره یاد و خاطرش زنده است، در بحث های دیگری به طرح آن پرداخته اند

عکس از رضا دبویی

وقتی از هاید ماری کخ  صحبت می کنم به یاد سمینار ایرانشناسی دانشگاه گوتینگن می افتم که آن زمان در یک ساختمان زیبا در مرکز شهر واقع شده بود.

چه شبهایی را که غرق در مطالعه کتابهای آن کتابخانه گذراندم. جایی که میراث افرادی چون: فریدریش کارل آندریاس ، شاگرد با استعدادش والتر برونو هنینگ، والتر هینتس ( که در پایان جنگ جهانی دوم مجبور به ترک تدریس شد) و جانشینش هانس هاینریش شادر استنشاق می شد. چه روزهایی را که در زمان تحصیلم در گوتینگ در محضر استاد دیوید نیل مک کنزی  گذراندم و چه ساعتهایی را پای درسهای کلاوس شیپمن، استاد باستانشناسی خاور میانه و مؤلف اثر بنیادینمعبدهای آتش ایرانی ( ۱۹۷۱) صرف کردم.

حتی امروزه هم سمینار ایرانشناسی ، که از سال ۱۹۹۶ توسط فیلیپ کرایان بروک به بهترین شکل اداره می شود، یکی از نقاط عطف ایرانشناسی اروپا می باشد. »

در پایان نوبت به خانم پروفسور هاید ماری کخ رسید تا از سالها تحصیل، کار و تلاش سخن بگوید:

« چند سال پیش که در موزۀ اردبیل بودیم راهنمای ما ، رامین ، خندان پیش من آمد و گفت که دو کارمند موزه با اشاره چشم از او سئوال کرده‎اند که او چطور توانسته هاید ماری کخ شود؟ رامین جواب داده بود که این فقط یک نام است ولی من فکر می‎کنم آن دو نفر چیزی را می‎خواستند چیزی را بدانند که علت دعوت آقای دهباشی را تشکیل می‎دهد.» و آن گاه تصویر کارمندان موزه در اسلایدی به حاضران نشان داده شد و پس خانم کخ چنین ادامه داد:

« حالا از اول شروع می‎کنیم. ابتدا از اولیای من. وقتی من به دنیا آمدم نام هاید ماری چولاک بود. پدرم اهل اسلواکی امروز بود. در سده ۱۲ پادشاه مجارستان به آلمانیهایی که در رشته‎ای از امور خبره بودند امکان سکونت در این سرزمین را داده بود. آنها می‎توانستند کارگاه‎های آهنگری و چکش سازی برپا کنند. هنوز یک اقلیت ارمنی در اسلواکی سکونت دارد.

هنگام تولد من جنگ جهانی دوم در اوج خود بود.

در طول جنگ پدرم یک پای خود را از دست داد، به همین علت نمی‎توانست به کار خود در زمینۀ خرید و فروش آهن ادامه دهد و خانواده خود را اداره کند و به زحمت معاش خود را از طریق دوزندگی تأمین می‎کرد.. در این موقع در آلمان شرقی زندگی می‎کردیم که زیر سلطۀ شوروری قرار داشت ، کمبود در همه زمینه‎ها به چشم می‎خورد: غذا، پوشاک، دارو و وسایل ساختمانی و غیره.

من همانجا به مدرسه می‎رفتم ولی بعد از پایان دومین سال تحصیل همسایۀ ما که کمونیستی متعصب بود به والدین من تکلیف کرد که به عضویت حزب کمونیست درآیند وگرنه امکان تحصیلات دبیرستانی برای من موجود نخواهد بود.. در این موقع پدر و مادرم تصمیم گرفتند به آلمان غربی مهاجرت کنند.

پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

من خیلی از این موضوع اندوهگین بودم. نه تنها بایستی پدر بزرگ و دوستان را ترک می‎کردم ، بلکه باید مدال استالین را برای نمرات خوبم در دبستان از دست می‎دادم! مهاجرت من با برادرم به همراه پدر و مادرم با تراموا از برلین شرقی به برلین غربی بیشتر به یک ماجرای عجیب شبیه بود، ما شانس آوردیم که در تراموا هیچ کنترلی انجام نشد. این تنها راه ممکن بود! چون سایر مرزها از طریق سربازان و سیم خاردار و محافظت می‎شدند. ولی برلین هم بهشت موعود نبود. اولیای امور نمی‎دانستند که سیل پناهندگان را کجا جا بدهند.

مادر من با برادرم و من سه نفری در طبقۀ بالای یک تخت دو طبقه جا گرفته بودیم. از این تختها به تعداد زیاد در سالن‎های بزرگ وجود داشت. پدرم در یک خانه دیگر می‌‎ماند، جایی که فقط مخصوص اقامت مردان بود. بعد از سه هفته به ما یک آلونک چوبی دادند و از آنجایی که من دچار سوء تغذیه شده بودم مرا با بچه‎های دیگر به سوئیس فرستادند، به نوشاتل ؛ در آنجا نزد خانوادۀ مهربانی زندگی می‎کردیم ، من خیلی خوش شانس بودم زیرا خانواده‎ای که من با آنها زندگی می‎کردم دختری هم سن خودم داشت. متأسفانه از آن زمان هیچ عکسی ندارم.

اوایل عزیمت در سال ۱۹۵۲ برایم سخت بود زیرا همه فرانسوی صحبت می‎کردند! فقط پدر خانواده می‎توانست کمی آلمانی حرف بزند. در جواب پرسش این که آیا می‎خواهم به مدرسه بروم یا نه؟ فوری جواب دادم بله، سه ماه بود آنجا بودم و در این زمان ۹ ساله بودم، در زمان عید کریسمس همه بچه‎های کلاس از یک معلم بازنشسته دیدن کردند و در آنجا من توانستم یک شعر به فرانسوی بگویم. در این میان پدر و مادر و برادرم اجازه داشتند به آلمان غربی سفر کنند. در آنجا برادرم به دنیا آمد. بعد از چند ماه خانوادۀ من توانست یک آپارتمان شخصی داشته باشد.

درهانوفر شانس بزرگی که پیدا کردم معلم دبیرستان من پدر و مادرم را راضی کرد که مرا به بهترین مدرسۀ دخترانۀ موجود در هانوفر بفرستند. برای پدر و مادرم خیلی دشوار بود چون آن زمان باید هزینۀ هنگفتی برای شهریه مدرسه پرداخت می‎کردند. پدرم مریض بود و آنها نمی‎دانستند چگونه باید از عهدۀ هزینه خانواده برآیند. اما آنها مرا به آن مدرسه فرستادند. در این مدرسه من نه فقط انگلیسی و لاتین و یونانی بلکه زبان‎های انتخابی فرانسوی و روسی را یاد گرفتم. حتی برای سفر علمی از طرف مدرسه با همکلاسیها به ایتالیا ، کمی هم ایتالیایی یاد گرفتم.

با تمام زبان‎هایی که یاد گرفتم آرزو داشتم معلم ریاضی شوم. به همین علت بعد از گرفتن دیپلم به تحصیلاتم ادامه دادم و بعد از کارآموزی در سال ۱۹۶۶ با همسرم گونترام ازدواج کردم. »

سپس پروفسور هاید ماری کخ در گزارشی مفصل از تحصیل، پژوهش، کار و تألیف آثار متعدد درباره هخامنشیان سخن گفت.

 

 

 

پخش قسمتی از فیلم مستندی که ساخته هرمز امامی بود به نمایش درآمد تا شناختی بیشتر از این ایرانشناس برجسته و پرکار حاصل آید.

هرمز امامی ـ عکس از متین خاکپور

در خاتمه بازرگانی گلستانی قلم استوانه کوروش را به دکتر ماری کخ اهدا کرد و انتشارات فرزان روز نیز مجموعه کتاب‎هایی را درباره امپراتوری هخامنشی به ایشان تقدیم نمود.

 

هاید ماری کخ ـ عکس از رضا دبویی

خانم و آقای کخ ـ عکس از رضا دبویی

تورج اتحادیه ـ مدیر نشر فرزان روز هنگام اهدای محموعه امپراطوری هخامشنی ـ عکس از رضا دبویی

 

علی دهباشی به همراه دکتر گونترام کخ و پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

 

اهدای قلم استوانه کوروش توسط بازرگانی گلستانی ـ عکس از رمتین خاکپور

 

 

 

 

همایش ایران از دیدگاه سیاحان سفرنامه‎نویس فرانسوی برگزار شد

همایش ایران از دیدگاه سیاحان سفرنامه‎نویس فرانسوی برگزار شد

Sayahan-2

عصر دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ ، همایش « ایران از دیدگاه سیاحان سفرنامه نویس فرانسوی» که با همکاری انجمن دوستی ایران و فرانسه، مجله بخارا، سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری،مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی،بخش همکاری و فعالیت فرهنگی سفارت فرانسه در ایران، دانشگاه شهید بهشتی، دانشگاه آزاد اسلامی و دانشگاه اصفهان در محل کتابخانه ملی ایران برگزار شد.

علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، این همایش را با این گفتار آغاز کرد:

« سفرنامه‎نویسی یک ژانر ادبی است که برای ما فارسی زبانان سابقۀ هزار ساله دارد و بخش مهمی از ادبیات زبان فارسی را سفرنامه‎هایی دربرمی‎گیرد که هر کدام جایگاه ویژه‎ای در تاریخ زبان فارسی به خود اختصاص داده است. اما ما امشب به وجه دیگری از سفرنامه‎نویسی در زبانی غیر از زبان فارسی، یعنی سفرنامه‎نویسان فرانسوی، آن هم در قرن هفدهم که یکی از پربارترین دورانی است که سیاحان فرانسوی به ایران آمدند و حاصل آن صدها سفرنامه است که هر کدام از دیدگاه تاریخی، مردم‎شناسی، زبان‎شناسی و بسیاری از زمینه‎ها برای شناخت مردم ایران در طول دورانی که این سیاحان به ایران آمدند، جزء منابع هر پژوهشگری است. طی سخنرانی‎هایی که خواهیم شنید بیشتر با این زمینه‎ها آشنا خواهیم شد.»

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

سپس علی دهباشی از دکتر سهراب فتوحی، رئیس انجمن دوستی ایران و فرانسه به عنوان اولین سخنران دعوت کرد تا این همایش آغاز شود.

دکتر سهراب فتوحی از سفرنامه ها به عنوان یکی از اصلیترین منابع مستند تحقیق در جهانگردی سخن گفت:

« اجازه میخواهم از طرف انجمن دوستی ایران و فرانسه که افتخار ریاست آن با این جانب است بحضور شخصیتهای برجسته فرهنگی، اساتید محترم دانشگاه، مقامات محترم وزارت امور خارجه و وزارت کشور، خانمها و آقایان گرامی، به مناسبت شرکت در همایش: ” ایران از دیدگاه سیاحان سفرنامه نویس فرانسوی قرن ۱۷ ” که به اهتمام انجمن دوستی ایران و فرانسه و با همکاری سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، دایره المعارف بزرگ اسلامی، بخش همکاری و فعالیتهای فرهنگی سفارت فرانسه در ایران، دانشگاه شهید بهشتی، دانشگاه آزاد اسلامی و مجله فرهنگی هنری بخارا برگزار شده است ،خیر مقدم عرض کنم.

و شخصیتهای فرهیخته فرهنگی حاضر در این همایش/ و همچنین جناب آقای برونو فوشه سفیر فرانسه در ایران، سفرای محترم ایتالیا، اسپانیا، پرتقال، هلند، لبنان و آذربایجان و رایزن های فرهنگی فرانسه، ایتالیا، لهستان و بلژیک ابراز دارم.

لازم می دانم سپاس و قدردانی خود را از همکاریهای ارزنده جناب آقای دکتر سید رضا صالحی امیری، ریاست محترم سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، جناب آقای دکتر فریبرزخسروی، معاونت محترم پژوهش، برنامه ریزی و فناوری وهمچنین جناب آقای غلامرضاعزیزی، معاونت محترم اسناد و جناب آقای میرزاخانی، معاونت محترم کتابخانه ملی تقدیم دارم.

برگزاری این همایش فرهنگی تلاشی است از سوی انجمن دوستی ایران و فرانسه وهمکاران برای شناساندن ایران ازدیدگاه سیاحان سفر نامه نویس فرانسوی.

 در توصیف این بررسی پر اهمیت، به بیان خلاصه ای از موضوع اکتفا می کنم.

سفرنامه ها یکی از اصلی ترین منابع مستند تحقیق در جهانگردی و پژوهشهای تاریخی به شمار می روند. در بین جهانگردان وسیاحان خارجی که از میهن عزیزمان دیدن کرده اندو تجربیات و خاطرات خود را در قالب سفر نامه به رشته تحریر در آورده اند،/ فرانسویان سفر نامه نویس از جایگاه ویژه و برجسته ای در روایت تاریخ در ۴۰۰ سال گذشته  برخور بوده اند و شرح جامعی از جاذبه های غنی کشور به یادگار گداشته اند.

 در این موارد می توان به سفر نامه چند جلدی ژان شاردن   بنیانگذار ایرانشناسی در اروپا که آثار وی در حقیقت یک دائره المعارف ایران شناسی است و در آن مباحث مختلفی در باره تاریخ، فرهنگ،آموزش و به ویژه ادبیات مورد بررسی قرار گرفته است و یا ژان باتیست تاورنیه که با علاقه وافر به ادبیات، دستورالعمل های مفیدی در باره ادبیات فارسی به مخاطبین فرانسوی خود داده است ویا سفر نامه پیر لوتی که تصویری روشن از زندگی اجتماعی ایرانیان در عهد قاجار را ترسیم می کند ویا اوژنناپلئون فلاندن که در سال ۱۸۰۴با سفر به ایران ، بیشتر شهرهای ایران را به تصویر می کشد،/  اشاره نمود.

در قرن شانزدهم و نیز سال­های اولیة قرن هفدهم، ایران جولانگاه سیاحان ایتالیایی بخصوص ونیزی بود، اما در همین قرن هفدهم، که دورة عظمت صفویه بود، سیاحان فرانسوی عزم جزم کردند تا به سهم خویش در اعتلای این مهم نقش داشته باشند به طوری که بعدها دیگر چنین نتایج مهمی حاصل نگردید و فرانسویان، علی رغم سفر به ایران، آثار مهمی، جز در قرن نوزدهم، به وجود نیاوردند.

دکتر سهراب فتوحی ـ عکس از مجتبی سالک

 توصیفی که آنان از ایران ارائه می­دادند، مبتنی بر وضع جغرافیایی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و مذهبی بود و همیشه هم، در مقایسه،/از عثمانی­ها، مصری­ها و هندی­ها به صحبت می­پرداختند.

 ارزیابی آنها اغلب بر امنیت جاده­ها در ایران، سالم رسیدن به مقصد و موفقیت در اهداف مورد نظر نهفته بود و در برگشت هم سفرنامه­ها همین مطالب را، به ویژه نکاتی که ما امروز آنها را نگاه از منظر دیگری می­نامیم، منتشر می­کردند و خوانندگان هم بر همین موضع­گیری ها به ارزیابی می­پرداختند.

امروزه مباحث اجتماعی، قومی، مذهبی، منطقه­ای، ادبی و تاریخی این سفرنامه­های فرانسوی، که اغلب به فارسی نیز ترجمه شده است، ارزش مضاعفی پیدا کرده، به ویژه این که گرایش تصویر­شناسیِ ادبیات تطبیقی، از سفرنامه­ها، به عنوان یار کمکی خود نام می­برد، چون تحلیل­ها و بررسی­ها اساساً متکی بر تصاویری است که سیاحان از ایران و ایرانی ارائه می­کنند.

همانطور که بزرگترین دستاورد خاورشناسی علمی در قرن نوزدهم زبان شناسی نوین بوده ، بزرگترین دستاورد ادبیات تطبیقی و به تبع آن گرایش تصویرشناسی، در قرن بیستم، /کاربردی کردن سفرنامه­ها در مطالعات دانشگاهی بوده است و حتی تاریخ تطبیقی توانسته است بر مبنای مطالعات تطبیقی شکل گیرد و از این نظر هم سیاحانی همچون ژان باتیست تاورینه، ژان شاردن و ژان دو تِوِنو در رأس این تتبعات قرار دارند. اما نقش شاردن و سفرنامة او، که دایرةالمعارف ایران شناسی است و امروزه کلی از اسناد مهم عهد صفویه و ایران­شناسی را در بر دارد،/ از جایگاه خاصی برخوردار است. و اولین چاپ دقیق آن توسط لویی ماتیو لانگلِس، ایران شناس فرانسوی، که اولین استاد زبان فارسی در مدرسة زبانهای زندة شرقی هم بود، ارائه گردیده است.

خلاصة کلام این که دایرة­المعارف شاردن نه فقط قرن هفدهم که قرن هجدهم را نیز تحت تأثیر قرار داد و تتبعات عدیدة آن تا به امروز قُرب و منزلت خود را حفظ کرده است.

در ابتدا سفر نامه نویسان بودند که فرانسوی ها را با ادبیات فارسی آشنا کردند زیرا در قرن هفدهم ، فرانسوی ها علاقه وافری به سفر نامه نویسی داشتند.

سفر نامه نویسان ، تجار ، سیاحان نقش مهمی در ایجاد چشم اندازهای جدید ادبی بین ایران و فرانسه ایفا کردند و آنان از طریق یاد گیری زبان به کشف ادبیات غنی فارسی نایل شدند  و مبادرت به  ترجمه آن به زبان های اروپائی به ویژه زبان فرانسه کردند.

دعوت از جناب آقای پروفسور مورو، این شخصیت فرهنگی مطرح در سطح جهانی، گامی است در جهت تحقق یکی از اهداف فرهنگی انجمن دوستی ایران و فرانسه و نیز تاکیدی است بر اهمیت گردشگری که علاوه بر بُعد اقتصادی به عنوان یکی از موثرترین ابزار دیپلماسی عمومی در ایجاد ارتباط، تعامل بین ملت ها، تقارب فرهنگ ها، بر قراری صلح و دوستی نقشی تعیین کننده دارد.  حضور ایشان دراین جمع مایه نهایت امتنان و قدردانی انجمن است.

با تشکر و آرزوی تداوم دوستیها»

دکتر سید رضا صالحی امیری، ریاست اسناد و کتابخانه ملی، سخنران بعدی بود که از دو محور سخن گفت: « یک محور رمز ماندگاری فرهنگ ایرانی، و دیگری مشترکات فرهنگی ایران و فرانسه. چیزی که فکر می کنم در میان این مناقشات سیاسی، هسته‎ای و تشنج‎آمیز در منطقه مغفول مانده است و مورد ظلمی فاحش قرار گرفت، فرهنگ ایرانی است. انصاف این است که فرهنگ ایرانی تصویری بسیار زیباست و ماندگار . متأسفانه شرایطی که ما امروز در خاورمیانه داریم، لکه‎ای بر این تصویر زیبا انداخته است. اما چرا این فرهنگ در این تاریخ طولانی ماندگار شده است؟دلایل این ماندگاری بسیار است اما فقط کافی است به برخی از این دلایل نگاه کنیم که از نظر من اولین  آنها انعطاف‎پذیری فرهنگ ایرانی است که در طول تاریخ با فرهنگ‎های گوناگون کنار آمده است.» دکتر صالحی در ادامه به برخی از وجوه مشترک فرهنگی میان ایران و فرانسه اشاره کرد.

دکتر صالحی اامیری ـ عکس از مجتبی سالک

سپس نوبت به سفیر فرانسه، برونو فوشه، رسید و وی در سخنانی چنین خاطر نشان کرد:

« جناب آقای رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران ، جناب آقای رئیس انجمن دوستی ایران و فرانسه، همکاران گرامی، سفرای محترم ، خانم‎‎ها و آقایان، دوستان گرامی، با خشنودی و افتخار بسیار در این مراسم درخشان شرکت می‎نمایم که در مرکزی برجسته در کتابخانه ملی ایران برگزار می‎شود که دو هفته پیش از آن بازدید کردیم. این مرکز مأمن شاهکارهای بسیاری است که به خاطر کیفیت زیبایی شناختی و هم به خاطر ارزش تاریخی‎شان ارزشمند و گرانبها هستند. من که خود علاقه‎مند به کتاب‎های نادر و کمیاب هستم بسیار خوشحالم که حضور این آثار را گرداگردمان حس می‎کنم.

جناب آقای رئیس انجمن دوستی ایران و فرانسه، جناب آقای دکتر فتوحی ، من در عین حال بسیار به موضوعی که شما برای این جلسه برگزیده‎اید علاقه‎مند هستم و همین طور خرسندم که شما از پروفسور فرانسوا مورو دعوت فرمودید. تا کنون بارها این فرصت را داشته‎ام تا به فعالیت و خدمات شما در زمینه توسعه روابط ایران و فرانسه درود بگویم. در هر زمینه‎ای که کنجکاوی و علاقه خستگی ناپذیرتان برای نشان دادن کیفیت عالی تبادلات میان دو کشور راهبرتان باشد، برنامهها و ابتکارتان همیشه مورد استقبال قرار دارد.

این تبادلات در شرایط خوبی هستند. در عمل از چند ماه گذشته، در تمامی زمینه‎های دانش، آفرینش هنری و تبادلات فکری، سفرهای فرانسویان به ایران و ایرانیان به فرانسه چند برابر شده است. بسیار خوشحالم که تقریباً همه هواپیماهایی که هر روز در تهران به زمین می‎نشینند، جمعی از روشنفکران و دانشگاهیان یا مقامات عالی را با خود به همراه دارند. طبیعتاً باید از این هم فراتر برویم. شخصاٌ بر این مسئله نظر دارم و همانطور که می‎دانید ، بخش همکاری و فعالیت فرهنگی سفارت فرانسه در خدمت شما است تا از برنامه‎های شما استقبال نماید و با شما در مورد آنها به صحبت بنشیند و در صورت لزوم از آنها حمایت کند.

فشردگی و تراکم مجدد روابطمان سهم مهمی از ریشه‎هایش را در آثاری می‎یابد که از چند قرن پیش جایگاه برگزیده‎ای را در تخیل فرانسویان داشته‎اند. سفرنامه‎ها ، که البته کسانی غیر از من که تخصصشان از من بی‎نهایت بیشتر است از آنها صحبت می‎کنند، و همین طور مسلماً ترجمه‏‎های آثار ادبی، فارسی، تابلوها و گراورها که چندین و چند بار نقاشی می‎شده‎اند مانند تابلوی مشهور نبرد ایسوس، اپراهای ایتالیایی، تراژدی‎های مارلو و راسین، داستان‎های وولتر، منظومه‏های سمبولیک و اپراهایی که از اساطیر ایرانی الهام گرفته‎اند، از این جمله‎اند. این آثار همراه هر اروپایی و به خصوص هر فرانسوی هستند و علاقه او را به تاریخ و فرهنگ ایران تغذیه می‎کنند.

برونو فوشه ـ سفیر فرانسه در ایران ـ عکس از مجتبی سالک

تا چند روز دیگر ، در موزه هنر مدرن شهر پاریس نمایشگاه بزرگ و مهمی از هنر معاصر ایران افتتاح می‎شود که مراکز ایرانی امانت آثار اصلی خودشان را به این نمایشگاه تقبل کرده‎اند. بی‎شک این نمایشگاه یکی از بزرگ‎ترین مراسم و برنامه‎های فرهنگی بهار و تابستان فرانسه خواهد بود. پاریسی‎های علاقه‎مند استقبالی شایان و در خور این آثار بدیع از این نمایشگاه خواهند کرد.

به همه مسافران فرانسوی که این راه را گشودند درود می‏‎‎فرستیم و به ویژه از همه کسانی که امروز این سفرنامه‎ها را با همان شور و بلاغت بررسی و مطالعه می‎کنند، سپاسگزاریم.»

پروفسور فرانسوا مورو سخنران بعدی این همایش بود که به موضوع” چگونه می توان ایرانی بود؟ سیمای ایرانیان از نگاه جهانگردان فرانسوی سده هفدهم” پرداخت:

« سال ۱۷۲۱ در سپیده دم روزی که در اروپا آن را سده روشنگری ها می نامند، کتابی پنهانی انتشار می یافت که به یکی از مشهورترین داستانهای فلسفی ادبیات فرانسه تبدیل شد: نامه های ایرانیمنتسکیو.

فیلسوف سیاستمدار آینده که بعد ها قوانین اساسی ایالات متحده و فرنسه انقلابی را با الهام از اونوشتند، در آن کتاب در قالب نامه های ارسالی از پاریس به ایران، تجربه دو ایرانی مقیم فرانسه را روایت می کرد.

آشنایی با تمدنی دیگر تار و پود  اندیشه دو جهانگرد را تشکیل می داد. منتسکیو برای قضاوت در باره کشور خود نگاه دو بیگانه را برگزیده بود که آداب و رسوم غریبه، گاه تکاندهنده و اغلب غیر قابل درکی را کشف می کردند. منتسکیو این مجلس نشین  اهل بوردو از پیش هیچ ایرانی به چشم خود ندیده بود. چند سال پیش از آن در فوریه ۱۷۱۵ در واپسین ماههای سلطنت لویی چهاردهم در پاریس و ورسای از یک هیئت سیاسی ایرانی استقبال شده بود. این هیئت به سرپرستی محمد رضا بیک پیشکار ولایت ایروان در ورسای به حضور شاه رسید. آنتوان واتو نقاش این دیدار های ایرانیان را بصورت نقاشی هایی در آورده که بیانگر دلبستگی پاریسیان به این بیگانگان ملبس به رخت های ویژه اما با ظاهری فاخر و با وقار است.

منتسکیو برای خلق داستانی مکاتبه ای که در آن هر یک از مسافران بر اساس آداب، آئین و عقاید خود دیدگاهش را بیان می کند، دانسته های خود را در باره ایران از اینجا بدست نیاورده است. او با خواندن آثار جهانگردانی فرانسوی که در دهه های پیشین در ایران اقامت گزیده و در باره آن نوشته بودند اطلاعاتی فراهم کرده بود.

همانند این فیلسوف نامدار ما نیز به فراخور حال آنها را پس از او باز می خوانیم. ژان باتیست تاورنیه و ژان شاردن راهنمای ما خواهند بود همچنان که راهنمای منتسکیو بودند.

کمپانی سلطنتی هند شرقی که به فرمان پادشاه لویی چهاردهم در سال ۱۶۶۴ بدست ژان باتیست کولبر به هدف گسترش تجارت با هندوستان تاسیس شد، گزارش های گردشگران را در آسیا رنگ و بویی سیاسی بخشید. اما این امر به هیچ روی از اهمیت این گزارش ها برای شناخت عمیق مناطق بازدید شده سیاحان نمی کاهد بلکه رقابت تجاری و سیاسی با هلند، که فرانسه را علی رغم بیانیه های کولبر از کالا های شرقی انباشته بود، کسب اطلاعات راجع به تولیدات، جاده ها و بازار های این نواحی را ضرورت بخشیده بود.

لویی چهاردهم نیز که دستگاه تبلیقاتی فرانسه اهتمام در متصف کردن اش به ” بزرگترین پادشاه جهان” داشت، سودای استقرار مجدد امپراتوری فرانسه شرقی را در سر می پروراند.

 از ابتدای سالهای ۱۶۶۰ فرستادگان سیاسی، جهانگردان، روحانیان، روشنفکران، لشکریان و مهندسان تلاشی را آغاز کردند تا با نوشتن متون و تحرکات سیاسی در راستای گسترش کمپانی ساطنتی در آسیا، مشروعیت یک امپراطوری فرانسوی شرقی را توجیه کنند.

از قرن شانزدهم و از زمان توافق نامه های تجاری- سیاسی ( کاپیتولاسیون) به امضاء سلطان سلیمان و فرانسوای اول، امپراطوری عثمانی و فرانسه روابط نزدیک و ممتازی داشتند که تا حد یک هم پیمانی محرمانه نظامی پیش می رفت. روابط با امپراطوری صفوی ایران (۱۷۳۶-۱۵۰۱) که فرانسویان آن را کمتر از سلطان استانبول نشین می شناختند چگونه بود؟

بهره برداری سیاسی از گزارش های بازرگانان فرانسوی به هیچ روی قابل اعتماد نبود مگر در دو مورد مربوط به تاجران جهانگرد: ژان باتیست تاورنیه و ژان شاردن.

بهره برداری سیاسی و تجاری از سفرنامه های ایران در فرانسه پدیده تازه ای نبود. تعدادی از مبلغین کاتولیک در ایران،  بویژه برای جامعه ارمنی، اجازه فعالیت داشتند. برای مثال کشیش پاسیفیک دو پرونس در سال ۱۶۳۱ کتابی منتشر کرده بود که عنوان آن به روشنی از استقبال از وی در ایران خبر می دهد:

 گزارش سفر به ایران(…) همه برخورد های خوبی که پادشاه ایران با پ. پ. پاسیفیک داشت و او را در قصر خود اسکان داد و اجازه داد در سرتاسر پادشاهی اش صومعه هایی بر پا شود. و سرانجام نامه و پیشکشی که برای شاه (…) فرانسه و ناوار لویی سیزدهم به وی داد.

در زمان فرزند او لویی چهاردهم شبکه تجاری بازرگانان فرانسوی پروتستان ( کلوینیست ها) عمدتا” در ایران جایگزین هیئت های مبلغ مذهبی شد. آنها بخش قابل توجهی از اطلاعات تجاری خود را مدیون سایر ملل اروپایی بویژه هلندیها بودند که آنها نیز پروتستان بودند و روابط خوبی با همکیشات فرانسوی خود داشتند.

پروفسور فرانسوا مورو ـ عکس از مجتبی سالک

اطلاعات دقیقی در باره راه ها، مسکوکات و تولیدات محلی در زمان لویی سیزدهم ( سلطنت از ۱۶۱۰ تا ۱۶۴۳) بدست آمده بود ، بخصوص از سال ۱۶۳۶ با اقامت فرزند یک تاجر و فروشنده نقشه های جغرافیایی اهل آنور (َAnvers) و ساکن پاریس در مشرق زمین.

ژان- باتیست تاورنیه پروتستان مذهب مانند بسیاری از بازرگانان فرانسوی در آسیا جواهر فروش شده بود. او الماس را از سلطان نشین گلکند در هندوستان و سنگهای قیمتی وارد می کرد تا آنها را برای عرضه به چندین دربار از جمله دربار فرانسه و شاهان صفوی ایران آماده سازد.

ژان شاردن  نخستین سفر خود را به ایران و هندوستان با الهام از تاورنیه و به کمک یکی از شرکاء پدرش به نام آنتوان رزن (Raisin) انجام داد.

شاردن احتمالا” به یکصد و هفت پرسشی پاسخ داد که پادشاه فرانسه از طریق اسپری کابار دو ویلرمون ( Esprit Cabart EspritCabart de Villermont ))  ( ۱۷۱۰- ۱۶۲۸) مطرح کرده بود. آیا نام این کار را می توان جاسوسی تجاری گذاشت؟ آیا این امر ناشی از کنجکاوی مردم آن دوره برای شناخت تولیدات و آداب و رسوم ممالک دوردست نبوده است؟

اسپری کابار دو ویلرمون ناچار انتظار بسیار کشید.

شاردن تنها هشت سال بعد در ۱۶۷۹ در کشتی ای که اورا به فرانسه می برد به نگارش پاسخها مشغول شد.

علی رغم  تلاش های شاردن ، ژان باتیست تاورنیه همچنان نفراول گزارش های تجاری درباره آسیا است. اوکه درسال ۱۶۶۸ به فرانسه بازگشت،  به میل خود حتی در اروپا هم لباس شرقی به تن می کرد. سال بعد لوئی چهاردهم به او لقب اشرافی اعطاء کرد.

درسال ۱۶۷۶ گزارش کاملی از سفرهای خود منتشر ساخت که عنوان آن خبر از تنوع محتوایی دارد:

شش سفر(…..) به ترکیه ، ایران و هندوستان در فاصله زمانی چهل سال، و از تمام طرق ممکن ، به همراه مشاهدات ویژه درباره منش ها ، دین ، حکومت ، آداب و رسوم و تجارت هر کشور با تصاویر، واحدهای توزینی و ارزش پول های رایج در آنجا.

تاورنیه به دنبال کشوری بود تا عنوان اشرافی او مناسب زندگی در آنجا باشد پس با حزم و احتیاط در سوئیس اقامت گزید جایی که پروتستانهای دیگر نیز پناهنده شده بودند اما سیر و سفر او به اینجا نیز ختم نمی شود.

این ماجراجوی خستگی ناپذیر، که نگاهش بر اروپا چنان آغشته به تصاویر شرقی بود که کوههای آلپ اورا به یاد ارمنستان می انداخت و ادعا می کرد که ساکنان ایروان اصالتا” سوئیسی بوده اند ، سفرهفتمین خود را هم  آغاز کرد.

او یک بار دیگر سعی کرد به هندوستان برود ولی این بار از راه روسیه ، اما در سن ۸۴ سالگی به سال ۱۶۸۹ درگذشت، درحالی که لقب اشرافی ( بارون ) خود را در برلین برای سرمایه گذاری در یک شرکت وابسته به کمپانی هند شرقی در منطقه براندبورگ که مدیریت آن را به عهده داشت فروخته بود.

برخلاف انتظار شاردن در مقابل اطلاعاتی که به کمپانی داد هیچ پاداشی نگرفت. او در سال ۱۶۸۵ قربانی لغو فرمان نائت شد که به موجب آن پروتستانها را از فرانسه تبعید می شدند. در لندن اقامت گزید ، در آنجا خود را به عنوان یک خاورشناس بی بدیل معرفی کرد. از سال ۱۶۸۶ به انتشار خاطرات روزانه سفر شوالیه شاردن به ایران و هندوستان شرقی از راه دریای سیاه و گرجستان (La Clochide) مشغول بود.

بخش اول شامل سفر از پاریس تا اصفهان است. سپس در سال ۱۷۱۱ آخرین مجلدات گزارش سفرهای خود را با عنوان  سفر آقای شوالیه شاردن به ایران وسایر ممالک شرقی ، منتشر کرد و به عضویت Royal Socity بریتانیا درآمد جایی که بزرگترین عالمان دوران از جمله اسحاق نیوتن عضویت داشتند.

وی سرانجام در سال ۱۷۱۳ هشت سال قبل از انتشار نامه های ایرانی منتسکیو درگذشت.

سوال مشهور نامه های ایرانی را می شناسیم. دو ایرانی مقیم پاریس در لباس های ملی خود تصمیم می گیرند لباس فرنگی  بپوشند.

بی درنگ پاریسیان ظاهربین این سوال را از این بیگانگانی که دیگر بیگانه به نظر نمی رسند، می پرسند : “چگونه می توان ایرانی بود؟”

 وقتی که این ایرانیان پاریسی می شوند تمام کنجکاوی شان نسبت به کسانی که ملاقات می کنند از بین می رود. جهانگردان فرانسوی هم این سوال را مطرح کرده اند.

سخنرانی من در پی پاسخگویی به این پرسش با استفاده از گزارش هایی که برای ما بجا گذاشته اند، خواهد بود.

سیاحان قدیم مشرق زمین در کوله بار خود چیزی به همراه می آوردند که به آن ” کتابخانه ” می گفتند کتابخانه ای نه از جنس کاغذ بلکه از سنخ فرهنگ ، اعتقادات ، فلسفه و حتی دین آنها.

ادوارد سعید استاد فلسطینی تبار دانشگاههای آمریکا حتی در یک اثر مشهور ادعا کرده که ” خاورشناسی ” ـ داوری غربیان درباره ی کشورهای واقع در شرق اروپا ـ یک اختراع ایدئولوژیک مرتبط با امپریالیسم استعماری است .این گفته بسیار افراطی است، زیرا همچنانکه سیاحان ما گواهی می دهند، کنجکاوی، فکر باز این بازرگانان، علاقه آنان به مردمانی که باید درک شان می کردند، حتی به خاطر مسائل تجاری، همه اینها منجر به درکی از واقعیت ها می شود که نمونه های بسیاری از آنها در سفرنامه هایشان آمده است.

محمود دولت آبادی و علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

در قرن هفدم ، دوره ی دکارت و نیوتن، زاد راه جهانگردان ما همان چیزی است که در بین انسانهای تربیت یافته ی بهترین مدارس معمول است. آثار این امر، حتی بحث در این باره را در سفر نامه هایی که انتشار داده اند باز می یابیم. آنان دارای یک دیدگاه جغرافیایی ، نظریه اقلیمی هستند ، این نظریه را اغلب به منتسکیو منسوب می کنند، اما در قدیم یونانیان و در قرن شانزدهم  ژان بودن (Jean Bodin) آن را ارائه کرده بودند.

آنها این ” کتابخانه “را با خود به مشرق زمین می برند. نظریه اقلیمی یک نظریه تمام عیار زیستی در زمان خود است.

این نظریه در نسخه پرداخته شده ی منتسکیو چه می گوید؟ منتسکیو می نویسد:

” در اقلیم های متفاوت نیازهای گوناگونی وجود دارد که سبک های مختلف زندگی را شکل داده اند؛ و این شیوه های مختلف زندگی خود قوانین مختلفی را بوجود آورده اند.”

بنابراین مفهوم جزم اندیشی جغرافیایی هم اجتماعی است، هم سیاسی. او مدعی است که برخی اقلیم ها بر دیگر اقالیم برتری دارند واینکه اقلیم آرمانی آب وهوایش معتدل است.نظام سیاسی معتدل برخاسته از آن باید متعادل ترین و مبتنی بر عقلانیت وعدالت باشد.او اظهار می دارد که مردمان ساکن در سرزمین های گرم بر عکس به تجمل ونازوتنعم گرایش دارند. نظام سیاسی برآمده ازآن چیزی است که درقرن هجدهم استبداد شرقی نامیده می شود و امکان مهاراین گرایش وتضمین یکپارچگی اجتماعی را فراهم می آورد. با این حال بیاد داشته باشیم که دو ایرانی منتسکیو با تبدیل لویی چهاردهم، این شهریار کهنسال، به نمونه مناسب استبداد غربی خلاف این مطلب را نشان می دهد.

ازاین گذشته نمونه استبداد شرقی بیشترازایران امپراطوری عثمانی وبخصوص چین است که درآن یک امپراطورهمه ساله درشهرممنوعه برای نشان دادن نزدیکی خود با مردم شخصا” گاوآهن به دوش می کشید.

همچنانکه خواهیم دیدنظام سیاسی ایران برای سیاحانی که باحاکمان، فرهیختگان وفیلسوفان حشرونشرداشتند، نظامی کاملا” متعادل بنظرمی رسید.

فرانسه درقرن هفدهم چنان برتارک سایرملل می درخشد که رعایای لویی چهاردهم، که خودبه این برتری ایمان دارند، بسیارکم به فرهنگهای بیگانه علاقه نشان می دهند، وزمانی که سفرنامه ها دربردارنده مطالبی درباره کشوربازدید شده، دراینجا ایران، هستند اغلب برای نشان دادن خواه، تفاوتهای فاحش بامام میهن است مانند بی رحمی وتن آسانی، خواه برعکس برای همانندی های ستایش برانگیزی مانند شهرسازی.

درمقابل عناصرفرهنگ ایرانی که درفرهنگ فرانسوی همتایی ندارند،نادیده گرفته می شوند.

ایرانی برخلاف سنگدلی اش،عموما” به عنوان یک موجود بسیار متمدن توصیف شده است که این امرازنگاه جهانگردان منشی است که با مردمان فرانسه مقایسه می شود. پاسیفیک دوپرونس نخستین کسی است که به این ویژگی توجه کرده است.

“من درباره مهرورزی دربار،شاه واشراف(…)چیزی نمی توانم بگویم بجز اینکه دربارایران بسیار به دربارفرانسه نزدیک است واینکه اشراف بسیارباادب هستند.” در ورای برداشت منحرف کننده وسهمناک اولیه که به خاطرتندرویهای استبداد وتعصب است،جهانگردان سیمای مردمانی راترسیم می کنند که آداب وآیین های شان با آداب ورسوم خودشان چندان تفاوتی ندارد.جالب است اشاره کنیم که نزاکت یا ادب چیزی است که بیشترین یادآوریها درموردآن صورت گرفته و به عنوان شباهت آداب ایرانیان وفرانسویان برآن تاکید شده است تاجاییکه فوروتیر برای توضیح معنای “ادب” این مثال را برمی گزیند:

” رفتار شایسته، متمدنانه و دلپذیر در آداب،  کردار  و نوشتار.  جهانگردان در دربار شاه ایران ادب بسیار دیده اند…” و با اینهمه نتیجه میگیرد که “اما بیشترین ادب را در جایی جز دربار فرانسه نمیتوان دید”

مع الوصف، بی شک ژاک بورژ از ایرانیان توصیفی بدست می دهد که می توانسته است در رساله نیکلا فاره درباره انسان شایسته یا فن پسندیده آمدن در دربار انعکاس یابد.

“این شهر(اصفهان) خانه صوفی و محل قرار بهترین اندیشه ها و با ادب ترین اشراف این دولت بزرگ است. که بی تردید ازتمامی مردمان آسیا برتر است خواه از جهت زیبایی پوشاک خواه در ادب معاشرت. همه ایرانیان عموما” نسبت به بیگانگان مهربانند، اما افراد صاحب منصب در این زمینه سرآمد اند. ما متوجه شده ایم که در کمتر جایی به این اندازه علوم مورد احترام هستند.ایرانیان با هوشمندی، کار و تلاش به تحصیل و کاربست علوم مشغولند.

همایش ایران از دیدگاه سیاحان سفرنامه نویس فرانسوی ـ عکس از مجتبی سالک

گرایش به دانش اندوزی چنان در میان آنان نیرومند است که جدی ترین مشغولیت ها نمیتواند آنان را از پرداختن به آن باز دارد. وزیر الوزرای دولت که به او اعتماد الدوله میگویند اگر اندک زمان فراغتی بیابد آن را صرف آموختن ریاضیات میکند. سرگرمی معمول او با مهندسانی سپری میشود که ابزارهای جدید را که حاصل فکر خود اوست آزمایش میکنند. او به همان اندازه به مطالعه فلسفه؛ الهیات و مباحثات دینی می پردازد.”

سالها بعد شاردن بر این نکته ها تاکید می کند:

“هوش ایرانیان به مانند اندامشان زیبا و عالی است. تخیل شان چالاک و پربار است.حافظه شان خوب و زاینده است. آنان در علوم، هنرهای آزاد و فنون مکانیک ید طولانی دارند. در هنرهای رزمی نیز بسیار چیره دست اند.

آنان افتخار را که نمود منفی آن کبر است دوست دارند. فطرت آنان نرم و منعطف است و روحیه شان مفسده جو. آنها خوش مشرب، مهربان، با ادب و با تربیت هستند.”

و این الگوی واقعی انسان کامل است با ویژگی های لازم چه از لحاظ معنوی و چه جسمانی برای کسی که می خواهد در دربار، خوشآیند جلوه کند، درست همانطور که فاره خود در دربار لویی سیزدهم آن را توصیف می کند.

آیا این خود الگوی خوبی برای انسان شایسته نیست، با ادب مهربان، پاکیزه، که علوم و فنون، فلسفه و الهیات می آموزد؟

انسان دوره کلاسیک برای ادب اهمیت فراوانی قائل شده است و جوامع را بر پایه این ملاک ارزیابی و طبقه بندی می کند.

فوروتیر  که ایران را در مشرق زمین در رتبه دوم قرار می دهد باز هم می نویسد : “گفته می شود که بهترین مملکت از نظر دانش آموختگی چین است.” ناگفته پیداست که فرانسه (از نظر او) بی رقیب است.

جهانگردان مایل اند یادآوری کنند که در ایران مانند فرانسه حضور مرتب در دربار تابع یک سلسله آداب و نمادهاست که گواه مدنیتی بزرگ است. شاردن می نویسد: درباریان ایرانی” در مشرق زمین مؤدب ترین و در دنیا مبادی آداب ترین مردمان اند. مردمان با نزاکت در میان آنها می توانند با مؤدب ترین مردمان اروپایی پهلو بزنند. رفتار و وقار ایشان به احسن وجه تلفیق شده، بسیار شیرین حرکات، جدی، با فر و شکوه، مهربان و مهمان نوازند”

آنها از کنایات و استعارات  مؤدبانه بسیاری استفاده می کنند: “هنگام پیشواز با لحنی جذاب می گویند […] “صفا آوردی” یا “جای شما خالی بود” و اگر خواسته باشید به میزبان خود ابراز محبت کنید، کافی است بگویید “سر شما سلامت باشد” که معنای آن این است، خاطر شما برایم آنقدر عزیز است که اگر شما زنده باشید برایم اهمیتی ندارد چه کسی می میرد.

پیش از آنکه با این تعارفات پر طمطراق که به عنوان کلیشه های غریبه وارد ادبیات شده اند، شوخی بشود درباریان فرانسوی که خود قواعد بسیار مدون زبان را رعایت می کردند، این رفتار های اجتماعی را که در آن زمان به عنوان خصلت بارز تلقی می شدند می ستودند. موریس مژاندی که فصل بسیار جالب توجهی از کتاب ادب اشرافی را به زبان مردم طبقه مرفه اختصاص داده، یادآوری می کند که براساس یادداشت های وژله آنچه در روابط درباریان فرانسوی اولویت دارد بیانی فاخر، روشن و منطقی است.

خصلت دیگر ایرانیان که جهانگردان بطور ویژه آنرا می ستایند ،از قضا بدلیل آنکه در جامعه خودشان هم مورد احترام است فصاحت گفتار است زیرا ناگفته پیداست که برای انسان کلاسیک قدرت مجاب سازی با استفاده از عدله متقن و با شگردهای زبانی ویژه آئین سخنوری حائز اهیمت فراوان است. بورژ می نویسد همین که فرصت دست دهد، ایرانیان می کوشند تا با خواندن کتابهای قدیمی که حاوی دستورالعمل های فن بیان فارسی است از امتیازهای هوشی خود بهره بر گیرند.

و ادامه می دهد ” در حقیقت ایرانیان همیشه خود را برای بحث در مورد دشوارترین موضوعات دینی با شما آماده نشان می دهند. تا ایمان خود را به شما اثبات کنند. برای این کار برای اینکه پای شما را به بحث بکشند، پرسش هایی در مورد اعتقادات اصلی ما مطرح کرده، بی درنگ از تمام دلایل نادرستی که ذهن انسان عادت کرده از فلسفه به عاریت بگیرد استفاده می کنند و به آنها حمله می برند […] کسانی که تصمیم می گیرند با ایرانیان وارد گفتگو شوند باید بسیار مراقب باشند و اگر به زبان آنان تسلط کامل ندارند، اصلا” وارد بحث نشوند زیرا آنان با نکته سنجی و تمسخر پاسخ هایی می گیرند که اغلب به دلیل ایهاماتی که در این زبان وجود دارد باعث می شود معانی متفاوتی در ذهن ساخته شود و ابهامات ناگواری بوجود آید که دین ما را در معرض تحقیر و ریشخند این فیلسوفان خطرناک قرار دهد.

در وهله اول مشاهده می کنیم که ارزیابی بورژ در خصوص فصاحت و بلاغت ایرانیان در بیشتر اوقات دو پهلواست: او به  هم میهنانش به خاطر مهارت زبانی میزبانان خود هشدار می دهد.

آیا فن سخنوری که ایرانیان بی گمان از آن بهره مندند ویژگی اولیه دروغگویان و دورویان نیست؟ و به این دلیل نباید خود را در معرض استدلال ها یا منطق های نادرست ابن سوفسطائیان قرار داد؟

در عوض بازگویی حکایاتی که مباحثات بلاغی شرقیان را با یکدیگر مطرح می کند، جهانگردان را مسرور می سازد:

و قتی که ایرانیان بخواهند سر به سر هندیان بگذارند، سه یا چهار قصه از آنها تعریف می کنند. می گویند که شاه جهان وقتی دید که نوازش ها و قول و قرارهایش برای وادار کردن سفیر ایران به تعظیم به روش هندیان نتوانستند غرور او را نرم کنند و او به هیچ وجه نمی خواست سلام هندی دهد، به فکر اجرای ترفندی افتاد. دستور داد در بزرگ تالار قصرAM-KAS را که قرار بود در آنجا سفیر را به حضور بپذیرد، ببندند. و اینکه تنها دریچه ای را باز بگذارند که از آنجا یک مرد به زحمت و با قامت خمیده می توانست عبور کند، همچنانکه هنگام تعظیم به روش هندی عمل می کنند تا لااقل گفته شود که او سفیر را وادار به رفتاری کرده است که به مراتب از سلام هندی خفت بارتر است. اما سفیر که از این دسیسه بو برده بود، رو به بیرون و پشت به درون وارد شد.

آنان اضافه می کنند که شاه جهان خشمگین از این اهانت به او گفت، ای بدبخت گمان کرده ای وارد طویله ای از خران مانند خودت شده ای؟ و سفیر بی آنکه مکدر شود پاسخ داد، با دیدن چنین در کوچکی چه کسی می تواند به غیر از این فکر کند؟[…] باز می گویند که شاه جهان روزی از او پرسید نظرش در مورد دهلی نو که در برابر اصفهان می ساخت، چیست؟ و او با صدای بلند و با ادای سوگند پاسخ داد: و الله بالله اصفهان به گرد دهلی شما نمی رسد و شاه جهان این سخن را به ستایش از شهر نوساخته خود حمل کرد ولی سفیر گفت که شوخی کرده است،  بدلیل آنکه در این شهر،گرد و خاک مزاحم، بسیار است.

سرانجام، آنها تعریف می کنند که شاه جهان بر او فشار آورد تا بگوید به نظر او برتری شاهان هندوستان نسبت به شاهان ایران در چیست؟ او پاسخ داد که نمی توان شاهان هند را به چیزی بهتر از ماه شب پانزده یا شانزده تشبیه کرد و شاهان ایران را به هلال روز دوم یا سوم؛ این پاسخ در وهله اول موجب خشنودی شاه جهان شد. اما بعدا” … متوجه شده که این تشبیه به نفع او نبوده است و سفیر خواسته است بگوید که شاهان هند مانند بدر رو به کاستی دارند و پادشاهان ایران چون هلال رو به افزونی.

امید است که این نکته ها بسیار مورد توجه قرار گیرند و هرکس آزاد است در باره این نشانه های ذکاوتف بزعم خودشان، به داوری بنشیند.

من خود اعتقاد دارم که پشتکار فروتنانه و احترام آمیز برای یک سفیر بهتر از غرور و ریشخند است و اینکه بخصوص با شاهان نباید زیاد شوخی کرد.

فرهنگ خود جهانگرد و فرهنگی که به آن وارد می شود برای کلام ارزش والایی قائل اند، زیرا کلام، موهبت الهی و ابزار قدرت است. بنابراین همچنانکه فرانسویان از سخن دو پهلو پرهیز می کنند، ایرانیان نیز کسانی را که قصد فریبشان را داشته باشند، از خود می رانند.

پادشاه ایران را گنگ ها و کوتوله ها، زنان و خواجه گان حرمسرا احاطه کرده اند، که همگی در خارج کردن اوضاع از حالت عادی نقش دارند. همه در سکوتی اجباری و تحمیلی زندگی می کنند زیرا شهریاران و دیگر مدعیان تاج و تخت هم به سکوت ضعیفان بدگمانند هم به نگاه زورمندان.

 با این همه لزوم سخن آنچنان حس می شود که خاموشان شاه ایران که به آنان بی زبانان می گویند، زبان اشاره ای را ابداع کرده اند که بوو اینگونه آن را شرح می دهد.

“شگفت انگیز است وقتی آنها را در حال تبادل نظر می بینید، بویژه اینکه در دنیا چیزی به اندازه این پدیده ساختگی طبیعی نیست، بنحوی که آنان با اشاره بدن، دست چپ و راست، آب دهان و سایر علائم به یکدیگر هر آنچه را می خواهند می فهمانند. حتی افراد دیگر دربار برای برقراری ارتباط با آنان همین زبان خاموش را به کار می برند.

چیزی که در این امر بیشتر ستایش برانگیز است این است که آنان نه تنها روز که شب  هم بدون سروصدا و تنها با به هم زدن دستها و سایر اعضاء بدن با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و با این کار زبان جدیدی بین خودشان بوجود آورده اند، چیزی که تقریبا به مخیله انسان خطور نمی کند و حتی دیده می شود که ارباب بزرگ و چند تن دیگر نیز آن را مانند زبانهای دیگر فرا می گیرند. این زبان، زبان اشاره نام دارد.”

همه چیز در برابر زبان منکوب است حتی انسان خاموش، حتی مستبدی که شهرآزاد هر شب نفس او را در سینه حبس می کند. شهرآزاد  مجسمه ادبیات، تاریخ، فلسفه، پزشکی و هزار دانش دیگر است اودر برابر استبداد خونریز و خاموش ارباب و شهریارش می ایستد، او نماد نیرویی است که آشکارا تهدید کننده نیزهست و آن نیرو زبان است.

به همین سبب نباید اقبالی را که هزار و یک شب شاهد آن بوده است تنها به شهوت پرستی غریب قصه ها منسوب بدانیم. در فراسوی زیورها، پرده های پرنیان و تخت های مرصح، در ورای حکایت های جسورانه،  آنچه گالان و به همراه او فرانسویان کشف می کنند این است که در ایران و در فرانسه فن پسند آمدن خود عین زبان است.

بنابراین برخورد با غیر، قهرا” به پذیرش و درک تفاوت منجر نمی شود. در عوض امکان می دهد که بطور قطع خود را بهتر بشناسیم. این برخورد تحلیلی اندیشمندانه و حتی درون کاوانه را سبب می شود، گویی وجود تفاوت برای خود اندیشیدن لازم است: مگر نه اینکه میشل سرتو  می نویسد که “داستان بواسطه غیر بازگشتی از خود به خویشتن را بوجود می آورد؟”

جهانگرد قرن هفدهم بویژه بر آداب و رسوم غیر که آنرا در خود باز می شناسد درنگ می کند مانند ادب و فن سخنوری، بی آنکه بخواهیم این آداب را از فرهنگی به فرهنگ دیگری نسبی بدانیم. پس تفاوت باقی می ماند با اینهمه همچنانکه فرانسوا هارتوگ   در مورد شباهت ها نزد هرودت می گوید، “تفاوت قابل انتساب و اندازه گیری و در نتیجه مهارشدنی است. برای یکسان سازی کوشش صورت گرفته اما کافی نیست و ناقص مانده است، زیرا نژادگرایی آنچنان نیرومند است که کوچک ترین کج فهمی نسبت به آداب و رسوم بیگانگان موجب نفی شده، ناگزیر از شناخت غبر جلوگیری می کند.»

دکتر بهمن نامور مطلق آخرین سخنران این همایش بود که درباره ” مضمون ایران چند لایه : تصویرشناسی ایران نزد اروپاییان» سخن گفت :

« تصویر مهمترین سرمایه است. خواه برای یک فرد خواه یک جامعه و تمدن، هیچ سرمایه مهمترین از تصویری که از خود ارائه می دهد وجود ندارد. به همین رو تصویرشناسی بخش مهمی از مطالعات فرهنگی محسوب می شود زیرا چگونگی مناسبات یک فرهنگ یا کشور با دیگران بستگی به نوع تصویری است که از خود ارائه داده است یا برایش برساخته اند. بنابر این بی دلیل نیست که برخی از کشورها با هزینه های هنگفتی می کوشند تا تصویری مناسب از خود ارائه نمایند. تصویر از کشوری زیبا، با فرهنگ و مهمانپذیر تا بتوانند در سایه چنین تصویری گردشگران یا دیگر منابع مالی و فرهنگی جهان را به سوی خود جلب نمایند.

سرزمینی مانند ایران به چند دلیل اصلی مانند قدمت زیاد و لایه های تاریخی انباشته شده، همچنین تنوع جغرافیایی و به خصوص قومی-فرهنگی بالا بیش از بسیاری از سرزمینها پیجیدگی و گوناگونی دارد و به همین رو می توان گفت تقریبا در این مورد بی نظیر است. وجود بیشترین و متراکمترین محوطه های تاریخی در این سرزمین یکی از دلایل چنین مدعایی است. از سوی دیگر اندیشه های گوناگون و مکاتب متفاوت فکری بیش از محوطه های تاریخی موجب غنا و پیچیدگی در این سرزمین گردیده است.

بنابر این تا حد زیادی طبیعی به نظر می آید که غربیان نه فقط یک تصویر ثابتی از ایران نداشته باشند بلکه تصاویری که ارائه نموده اند بیش از هر نقطه ای در عالم با یکدیگر متفاوت باشد. به جرات می توان گفت هیچ تمدن شرقی به اندازه ایران تصاویر گوناگون یا حتی متضادی را در متنهای غربی شکل نداده است. تصاویری که به طور عمومی باید در دو محور درزمانی و هم زمانی صورتبندی شوند. اما چنانکه خواهیم دید تصاویر مرتبط به ایران از این دو محور نیز عبور می کنند و فراتر از زمان چه به شکل درزمانی و چه به شکل همزمانی بروز و ظهور می یابند.

دکتر بهمن نامور مطلق ـ عکس از مجتبی سالک

برتران وستفال نسبت تصویر و مکان و بر اساس آن متنها را به دو دسته کلی تقسیم می کند : خودمحورانه  و جغرافیامحورانه .

متنهای خودمحورانه یا درون گرا متنهایی هستند که از ارجاعیت برخوردار نیستند یا نقش ارجاعیت در آنها اندک است. به بیان دیگر متنها بیشتر بر پایه ذهنیات خویشی نویسنده خلق شده اند و برساخته خیال وی هستند. گاهی حتی نویسنده ای در مورد مکانی و سرزمینی یا افرادی سخن می گوید که آنها را ندیده است. در ادبیات اروپایی که مورد نظر ماست نوشته های اگومحورانه کم نیستند. در این خصوص می توان گفت نخستین نوشته ای که به ایران اختصاص پیدا کرده است یعنی نمایشنامه ایرانیان اشیل از همین دست است. یکی دیگر از مثالهای معروف آن نامه های ایرانی مونتسکیو است. امروزه نیز نوشته ها و فیلمهای زیادی به این شکل خلق می شوند.

متنهای جغرافیامحورانه متنهایی هستند که از ارجاعیت مکانی مشخصی برخوردارند. این دست از متنها اغلب در مواجهه مستقیم نویسنده با مکان و سرزمین مورد بحث شکل می گیرند. البته هیچگاه مواجهه یک جهانگرد یا به طور مشخص یک ایرانگرد نمی تواند با مکان مورد توجه اش یکی مکان دیگری ناب باشد. زیرا همواره کم یا بیش متاثر از متنهایی است که پیشتر در مورد آن مکان و سرزمین کسب کرده است. به بیان دقیقتر، هر دریافت تازه ای متاثر از پیش متنهایی مرتبط با موضوع دستخوش تغییر می شود. البته ارتباط میان متن و مکان نزد این دست از نویسندگان به مراتب نزدیکتر و واقعی تر است. نمونه چنین نوشته هایی را به بهترین شکل در سفرنامه ها می توان یافت. سفرنامه نویس می کوشد تا سرزمین مورد بازدید را توصیف کند و بر همین اساس از ارجاعات بیشمار بهره می برد. اما چنانکه گفته شد هر نوشته ای متاثر از پیش متنها و گفتمانهای حاکم است و بنابر این بی دلیل نیست که دو نویسنده در یک دوره در مورد یک مکان تصاویر گوناگونی را ارائه می دهند. بسیاری از سفرنامه ها به ویژه در قرون گذشته متاثر از روح اگزوتیسم بوده است. نمونه آن بسوی اصفهان پیر لوتی نویسنده شهر فرانسوی در اوائل قرن بیستم است.

اما برای اینکه بتوانیم تصاویری که در مورد ایران ارائه شده است را به خوبی و با شمولیت بیشتری دسته بندی کنیم باید از دوگانه برتران وستفال گذر کنیم و یک دست بسیار مهم از تصاویری که در مورد ایران تویسط برخی ارائه شده است را به عنوان دسته سوم مطرح نماییم. به بیان  دیگر می خواهیم از دوگانه وستفال عبور کنیم و آنرا به سه گانه تبدیل نماییم. این دسته سوم را ما مثال محوری می نامیم که نیاز به اندکی توضیح دارد.

مثال محوری  واژه ای است که از جهان مثالی سهروردی و هانری کربن به عاریت گرفته ایم. در این نظرگاه جهان از سه لایه بزرگ هستی شناسی برخوردار است : مجرد، برزخ و محسوس. جهان برزخی را مثالی و ملکوتی نیز نامیده اند. این جهان از حقیقتی به مراتب بالاتر از جهان محسوسات برخوردار است و از جنس ظریف و زمان مخصوص شکل گرفته است. در برخی متنها ایران مانند سرزمین به تصویر کشیده شده است که می تواند واسطه میان جهان محسوس و جهان مثالی باشد. به طور مثال شهر اصفهان آیینه جهان مثالی بر روی زمین است همانطوریکه مینیاتور ایرانی آیینه این جهان مثالی بر روی کاغذ است. در این نگرش ایران و به طور خاص برخی از مناطق ایران یک معبدگاه بزرگ هستند که قرار گرفتن در آنها و تامل کردن در عناصر آنها حس استعلایی به انسان می بخشد. کسانی که این باور را دارند خود را ایرانگرد یا جهانگرد نمی دانند بلکه خود را زایر معبدی به نام ایران می پندارند. نمونه بارز چنین تصویرپردازی در کتاب اصفهان تصویر بهشت قابل مشاهده است. هانری اسیترلین با توصیفات و به ویژه عکسهایی که از این شهر گرفته است متوجه جنبه های  معنوی این شهر گردیده است. مقدمه بسیار مهم هانری کربن بر این کتاب نظریه شهر مثالی و جایگاه اصفهان در آن را به خوبی تبیین می کند. در این خصوص کربن می نویسد : «باری شاید از این پس، با همراهی صورت پردازان و فیلسوفان، بتوانیم اصفهان را مدینه ای تمثیلی در حد عالی تلقی کنیم. آمدن به اصفهان، یعنی آمدن به مسجد شاه (امام) به عنوان مکان برخورد میان عالم مثالی هورقلیا، بلندترین «شهر زمردین» و شگفت ترین اثر معماری عالم محسوس.» (ص ۱۱) در اینجا سفر به اصفهان یک سفر صرفا جغرافیایی و گزوتیک نیست بلکه یک سفر نماین و معنوی است و مسافر یک سالک و زایر است. هم او اضافه می کند : «آمدن به اصفهان سفری است نمادین همچون آمدن نیکلا فلامل کیمیاگر به مدینه تمثیلی کومپوستلا که در باطن خود او جریان می یافت. نمادین بودن سفر اصفهان بدین دلیل است که ما چنین آموخته ایم که مقر هورقلیا را در اصفهان بجوییم، …» (همان)

 چنانکه مشاهده می شود ایران از سه تصویر کلی در متنهای نویسندگان اروپایی به ویژه فرانسوی برخوردار است. به عبارت دیگر اروپاییان با یک ایران سروکار ندارند بلکه با ایرانهای بیشمار و با سه ایران بزرگ مواجه هستند : خیالی، جغرافیایی و مثالی. ایرانیها در شکل گیری این تصویرها نقش مهمی دارند و اگر نگوییم همه می توان گفت بخش بزرگی از تصویرسازیهای صورت گرفته از ایران بستگی به نوع کنشها و برخوردهای ما دارد. حال که سیل تازه ای از گردشگران و محققان اروپایی و به طور کلی خارجی به سوی ایران روان می شوند باید همه ایرانیها از سیاستمدار تا هتلدار از مردم کوچه و بازار تا نهادهای مسئول فرهنگ چگونگی مواجهه با دیگری خارجی را رعایت کنند. و با تکیه بر فرهنگ اصیل ایرانی-اسلامی ضمن بهره مندی از امتیازات تجاری و اقتصادی به ویژه  از تصویر معنوی و مثالی سرزمین مقدس خویش صیانت کنیم و حتی آنرا گسترش دهیم.»

در پایان این همایش هدایایی از طرف مدیر عامل مونته گراپا، آقای چارلز لاهاس و آقایان حسین و مهدی قائمی از شرکت بیدار و نیز لوح‎هایی از طرف انجمن دوستی ایران و فرانسه به سخنرانان اهدا شد.

یکی دیگر از بخشهای این همایش برپایی نمایشگاهی از سفرنامه های سیاحان فرانسوی بود. با هم نگاهی داریم به چند سفرنامه در این نمایشگاه. عکس های این آلبوم را سینا شاه محمدی گرفته است.

 

جمشید مشایخی، دکتر شایگان، شهرام ناظری، جعفر والی و … در شب تجلیل از مسعود کیمیایی

جمشید مشایخی، دکتر شایگان، شهرام ناظری، جعفر والی و … در شب تجلیل از مسعود کیمیایی

KIMIAEI

شب مسعود کیمیایی که عصر پنحشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ در محل کانون زبان فارسی و با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت برگزار شد عنوان صد و شصتمین شب از شب‎های مجله بخارا بود.

در این مراسم که با حضور گروه کثیری از دوستداران هنر سینما و مسعود کیمیایی برگزار شد، سالن اصلی و سالن جنبی مراسم مملو از دوستداران وی بود. از جمله شخصیت‎هایی که در این مراسم حضور داشتند : جمشید ارجمند، اکبر زنجانپور، منصور یاقوتی، هوشنگ گلمکانی، احمد طالبی نژاد، مشیت علایی، جعفر والی، احمد پوری، پردیس شفیعیون، گلی امامی، جواد مجابی، ترانه خانلری، مجید درخشانی، پولاد کیمیایی، پری زنگنه، انسیه ملکان، فخرالدین فخرالدینی،اقبال معتضدی، سهراب فتوحی، مرجان شیرمحمدی، منوچهر اسماعیلی، دلارام آشتیانی.

در ابتدای این مراسم تکه‎های از مجموعه فیلم‎های کیمیایی به نمایش درآمد و سپس علی دهباشیاین مراسم را چنین آغاز کرد:

” از طرف مجله بخارا و مؤسسه فرهنگی ملت خیرمقدم عرض می‎کنم به دوستداران هنر سینمای آقای مسعود کیمیایی، استادان ارجمند و هنرمندان گرامی. به خصوص آقای کیمیایی که دعوت مجله بخارا را پذیرفتند.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

همانطور که به اشاره ملاحظه فرموید ما در سلسله شب‎های بخارا، نشست‎هایی را به سینما و تئاتر ایران و جهان اختصاص داده‎ایم، از جمله : هنرمندان سینما و تئاتر ایران همچون نصرت کریمی، بهرام بیضایی، محمدعلی کشاورز، داود رشیدی، پری صابری و امیرهوشنگ کاووسی. در حوزۀ سینمای جهان شب‎هایی به کارگردانان نامداری همچون فاسبیندر آلمانی، بونوئل اسپانیایی، کیشلوفسکی و آندره وایدا از لهستان اختصاص داده‎ایم.

خوشحالیم که امشب آقای کیمیایی و هنرمندان و نویسندگان ارجمند ما در این جمع حضور دارند.

آقای کیمیایی از معدود هنرمندانی هستند که موفق شدند پس از چندین دهه فعالیت سینمایی با خلق آثاری که هر کدام در کارنامه زرین او جایگاهی دارد، در ارتباط گسترده با مردم ایران قرار بگیرد. به عبارت دقیق‎تر سه نسل با او و آثارش زندگی کردند و برخی از کارهای سینمایی ایشان پس از چندین دهه هنوز مطرح است، دیده می‎شود و گواهی است ماندگار بر یک دوره از زندگی مردم ایران، چه بخواهیم، چه نخواهیم. در تحقیق و پژوهش و تألیف تاریخ زندگی مردم ایران در دورۀ اخیر باید آثاری همچون قیصر، گوزن‎ها، سفر سنگ و دیگر فیلم‎های ایشان را مورد ملاحظه و اشاره و بررسی قرار داد. و این همه حکایت از تیزبینی و دریافت‎های عمیق آقای کیمیایی از جامعه‎ای است که با مردمش زندگی کرده و دردهایش را می‎شناسد.

آنچه را که آقای کیمیایی از لایه‎های عمیق زندگی اجتماعی مردم این سرزمین دریافته و با بیان هنری و سینمایی نشان داده است، خود تبدیل به زمینه‎هایی شده که در بسیاری موارد شکل اسطوره‎ای یافته است. وجه دیگر زندگی هنری آقای کیمیایی توانایی‎شان در نویسندگی است که چندین رمان و داستان با چاپهای متعدد گواهی است بر اقبال دوستداران رمان و داستان فارسی از قلم ایشان. “

پس از آن جمشید مشایخی از کیمیایی و بازی در فیلم‎های او سخن گفت:

” من چون عاشق مسعود خان کیمیایی هستم و افتخار دوستی‎شان را دارم و در سه فیلم ایشان حضور داشتم ، به اینجا آمدم و به عزیزی که زنگ زد و از من خواست تا در اینجا چند کلمه‎ای بگویم، گفتم که من سخنور نیستم فقط حرف‎های دلم را می‎زنم.

سال ۱۳۴۸، آقای شباویز در قید حیات بود. از بنده و عزیز بازیگری دعوت کردند که به دفتر ایشان برویم و با آقای کیمیایی در مورد فیلمی که می‎خواستند بسازند صحبت کنیم، فیلم قیصر. آن عزیز بازیگر قرار بود نقش خان دایی را بازی کند و بنده نقش فرمان را. ایشان نیامد و به علت کاری که در اداره تئاتر داشت. شاید هم فکر می‎کرد مشکلی برایش به وجود می‎آید. من وارد حیاط آریانا فیلم شدم، آقای کیمیایی، آقای بهروز، شباویز و چند نفر دیگر ایستاده بودند. کیمیایی گفت پیدا کردم، جمشید خان دایی را بازی می‎کند و ناصر ( ناصر ملک مطیعی) نقش فرمان را.

جمشید مشایخی ـ عکس از ژاله ستار

اولین بار کیمیایی فیلمی را کارگردانی کرد که نوشته‎اش هم مال خود ایشان بود. یک ضد قهرمان نقش اصلی این فیلمنامه را داشت که فکر می‎کردیم این فیلم محال است که مشتری جذب کند. برعکس شد. دلیلش این بود که در جامعه عدالت وجود نداشت و عدالت را باید خود فرد اجرا می‎کرد. بحث و گفتگو زیاد بود، عده‎ای موافق، عده‎ای مخالف و اکثریت اهل قلم و منتقدین با ایشان و تفکر ایشان موافق بودند.

در فیلم سرب و فیلم جرم باز در کنار ایشان بودم . در سه فیلم در کنار هنرمندی بزرگ و توانا بودم. هنرمندی که هیچ وقت آثارش را به جشنواره‎های خارجی نداد. اگر می‎داد، من اطمینان دارم که جوایز بزرگی دریافت می‎کرد ولی اکتفا کرد به نظر ملت ایران، به نظر فرهیختگان ایران. امشب عزیز من ، آقای دهباشی، این برنامه را برای ایشان ترتیب دادند .

یک روز، عزیزی یک بیت از حضرت حافظ را تفسیر کرده بود: قلندران حقیقت به نیم جو نخرند/ قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است. آن عزیز بزرگوار نوشته بودند که در زبان حضرت حافظ به فضیلت می‎گفتند هنر. هر کس صاحب فضیلت بو، هنرمند بود.

شب مسعود کیمیایی ـ عکس از ژاله ستار

و حالا یک بیت از حضرت حافظ را تقدیم مسعود خان عزیز که امشب شب ایشان است، می‎کنم و بعد به آقای دهباشی و همه بزرگان که اساتید من هستند. تقدیمِ همه شما، خانم‎ها و آقایان که در این مجلس حضور دارید و کسانی که اینجا نیستند و در ایران زندگی می‎کنند و کسانی که در خارج از ایران هستند، مثل بهرام بیضایی.

            گر در سرت هوای وصال است،حافظا              باید که خاک درگهِ اهل هنر شوی”

اکبر عالمی سخنران بعدی بود که با اشاره به سخنان جمشید مشایخی گفت:

” آقای جمشید مشایخی از عدالت‎خواهی در فیلم قیصر حرف زدند و من می‎خواهم حرف دیگری را به میان آورم: پرهیز از حسادت. من خودم وقتی احساس می‎کردم به کسی حسادت می‎ورزم، به خودم گفتم تو درخت کوتوله باغ هستی، وقتی قد کشیدی دیگر به کسی حسادت نمی‎کنی.

و ما امروز اینجا نیامده‎ایم که بدون منطق ستایش کنیم آثار سینمایی مسعود کیمیایی را . البته تا می‎گوییم مسعود کیمیایی، یک آیکن خودنمایی می‎کند : قیصر . کیمیایی در بیست و هفت سالگی این فیلم را درست می‎کند. تعداد کارگردانانی که الأن ما در ایران داریم و می‎توانیم نام ببریم، بیش از ۳۰ نفراند که ستارگان یگانۀ سینمای ایران‎اند. قرار نیست من امشب شتابزده نام آنها را بیاورم اما مسعود کیمیایی یکی از این ۳۰ نفر است. کجا شما دیده‎اید که مسعود کیمیایی کار سفارشی کرده باشد، کجا دیده‎اید که مجیز کسی را گفته باشد. دربارۀ ساختار فیلم‎های مسعود کیمیایی و تک تک کلماتی که او در فیلم‎نامه‎هایش به کار برده، می‎شود ساعت‎ها بحث کرد. بحث محتوا، موضوع، ساختار، روان‎شناختی، جامعه‎شاختی که شیوه‎هایی نوین در نقد آثار هنری است. و اگر نقد را داوری بدانیم، و وقتی کلمۀ داوری را به کار می‎برند پشت من می‎لرزد، چون داوری یعنی وجود قاضی.و قاضی باید عادل باشد و چیزی بر قضاوت او تأثیر نگذارد.

اکبر عالمی ـ عکس از ژاله ستار

و این خیلی خوب است که ما در ایران دور هم جمع می‎شویم، این بدین معناست که یک جفت چشم عادل نگاه می‎کند بر قریب پنجاه سال کار که شوخی نیست. و به همین دلیل است که باز می‎خواهم بگویم که ما باید به خودمان نهیب بزنیم و حسد را از خودمان دور کنیم و کارنامۀ پنجاه سال کار مسعود کیمیایی را به دور از حسد مورد ارزیابی قرار دهیم و بدانیم که قرار نیست کسی جای دیگری را تنگ کند.

همانطور که گفتم مسعود کیمیایی یکی از سی فیلمساز مطرح ایران است و به یاد داشته باشیم که هنرمندان به خود تعلق ندارند، بلکه میراث فرهنگی یک سرزمین‎اند. از مرزها عبور می‎کنند و به میراث فرهنگی بشریت بدل می‎شوند. »

و سپس نوبت به جواد طوسی رسید تا از « مؤلفه‎ها و نشانه‎های ساختاری و زبان تصویری در سینمای کیمیایی» سخن بگوید :

” لازم می‎دانم در ابتدا از بانی اصلی برگزاری این بزرگداشت جناب آقای علی دهباشی و همفکران و همیارانش برای اعتلای فرهنگ و هنر در این سرزمین ـ به ویژه در این زمانۀ بی‎اجر و بی‎عنایت ـ تشکر کنم. و اما زمان محدود است و لزوم ایجاز و کم‎گویی و گزیده گویی در مورد فیلمساز و ادیبی با ۴۵ سال سابقه حضور مداوم و متعهدانه.

سهم امشب بنده ، پرداختن به مؤلفه‎ها و نشانه‎های ساختاری و زبان تصویری در سینمای مسعود کیمیایی در ده دقیقه است، بدون وقت تلف شده.

پس به اجمال به ارکان و وجوه محوری در این دنیای پر حس و حل و استثنایی اشاره می‎کنم.

جواد طوسی ـ عکس از متین خاکپور

مسعود کیمیایی فیلمسازی است قصه‎گو، ولی به شیوه‎های خود. این نگاه قص‎پرداز از  قیصر تا رد پای گرگ متکی به بیانی کلاسیک بوده که نشان از علائق کیمیایی به این نوع سینماست و ریشه‎اش را باید از فیلم‎های آمریکایی که او در دوران نوجوانی‎اش و جوانی در سینما رامسر خیابان ری و سینماهای لاله‎زار و اسلامبول ( به ویژه سینما رکس و متروپل) دیده جست‎وجو کرد. علاقۀ او به « سینمارو شدن » و « فیلم نوآور» را می‎توان در جنس قهرمان‏‎ها و ضد قهرمان‎های آثارش دید. اگر محوریت را در آدم‎های تنها و جدا افتاده‎ای می‎بینیم که اصول و مرامنامۀ خود را دارند و انتخاب کننده هستند، نه انتخاب شونده و مزودر، باز ریشه‎هایش را باید در حضور غالب قهرمان‎های وسترن در ذهنیت کیمیایی و بافت فرهنگی ـ جغرافیایی محله‎های که کیمیایی در آنها بزرگ شده دید. آدم‎های تابلو و شناخته شدۀ این محله‎ها عمدتاً فاعل هستند و قُد و یکدنده. کیمیای علایق بصری‎اش را در اجرایی حسی، خرج نوعی تبارشناسی تاریخی و اقلیمی، منطقه‎ای می‎کند. روایت‎پردازی او در این نقطه وام گرفته از سینما، مواجهه شدن از طریق فرد و انسان‎های برگزیده و خاص با جامعه و زمانه‎ای در حال گذار و در کانون تغییرپذیر است. این تغییرات مهاجم و خالی از عاطفه، نمی‏‎تواند برای آدم‎های کیمیایی جذاب، دلگرم‎کننده و نقطۀ امن باشد. تکیه‎گاه و دستاویز این آدم‎ها در چنین گذر و طی طریق بی‎رحمانه، رفاقت، عشق و چنگ زدن به حریم خانواده و پناه بردن به زیر سقفی است که اخلاقیات و مهرورزی در آن موج می‎زند. مهم‎ترین، شریف‎ترین و والاترین خصیصۀ قهرمان‎های کیمیایی این است که در مواجهه با تهاجم، بی‎عدالتی و خیانت، از هر وابستگی دنیوی دل می‎کنند و آدم‎هایی مرگ آگاه می‎شوند. در واقعیت امر، قهرمان‎های منتخب کیمیایی در برابر هر گونه ظلم و بی‎عدالتی و مخدوش ساختن ساحت فردی‎شان، شورشیان آرمان‎خواهی می‎شوند که به ستیز می‎اندیشند.

داریوش شایگان، جمشید مشایخی، جعفر والی، اکبر زنجانپور و مسعود کیمیایی ـ عکس از ژاله ستار

همۀ این نشانه‎ها و مشخصه‎ها به بازیگرانی که جلودار این نقش‎ها هستند یک جلوۀ استثنایی و ماندگار و پر جاذبه می‎دهد. از این منظر، آنارشیسم در رفتارشناسی آدم‎های کیمیایی از حالت فردی و تخلیه شدن شخصی فراتر می‎رود و ابعادی اجتماعی پیدا می‎کند.

اگر جنس « روایت« در سینمای مسعود کیمیایی از « رد پای گرگ» به بعد کم و بیش قالب سنتی خود را از دست می‎دهد، دلیلش را باید در حوزۀ میدان عمل او و میزان به اجرا درآمدن کنش‎ها و واکنش‎هایش نسبت به دنیای پیرامون معاصر دید. هر عاملی که نگاه و زاویه دید مستقیم کیمیایی نسبت به دور و برش را مختل کند و مانع از شکل‎یابی یک ارتباط بی‎واسطه و رها و خودجوش شود و اعتماد آدم‎های او را نسبت به هم سلب کند و یا در نقطه‎ای تردیدآمیز قرار دهد، به طور اجتناب ناپذیر زمینه ساز تشدید دنیای کابوس گونه و هذیانی در صافی ذهن کیمیایی می‎شود.

این وضعیت ایجاد شده، در بخش قابل توجهی از آثار این دوران اخیر کیمیایی، جنس دیالوگ نویسی او ( به عنوان یکی از شاخص‎ترین وجوه کاری‎اش) را نیز تغییر داده است. به گونه‎ای که در مقایسه با بیان مستقیم و سادۀ آثار دوران قبل از انقلاب کیمیایی و دوره اول فیلمسازی بعد از انقلابش، در آثار دورۀ دوم شاهد نوعی پیچیده‎‎گویی و راز و رمز در دیالوگ‎ها و تک گفتارها هستیم.

شاید بتوان گفت که کیمیایی در این شرایط نامطلوب فیلمسازی‎اش که نمی‎تواند دنیای ذهنی و جهان‎بینی‎اش را به شکل آزاد و رها و بدون خود سانسوری بنا کند، سر به توتر، درونگراتر و حدیث نفسی‎تر شده است.

یکی از نشانه‎هایی که نگاه و دنیای تألیفی کیمیایی را هر چه بیشتر پر رنگ‎تر می‎سازد، وجود عناصر تکرار شونده ( یا موتیف) در آثار اوست که نمونه‏‎‎های عیانش را در چاقو، موتور، سینما ( به عنوان یک مکان مقدس و آیینی ) می‎بینیم.

دکتر جواد مجابی ـ عکس از متین خاکپور

کیمیایی با نگاهی تلخ و کنایه‎آمیز هر سۀ این نشانه‎ها را در آخرین اثرش « متروپل» به کار برده است. از حالت فیزیکی و کاربردی و زخم زنندۀ چاقو و قمه در قیصر، رضا موتوری، داش آکل، گوزنها، رد پای گرگ، اعتراض و جرم، حالا در متروپل به استفادۀ نمایشی و صرفاٌ تهدید کنندۀ چاقو در دستان خواهر خسرو بالای تراس سینما متروپل رسیده‎ایم که انبار انبوهی از موتورسیکلت شده و ضد قهرمان تنهای کیمیایی تنها می‎تواند در خلوت غریبانۀ خود حدفاصل سالن نمایش تا جلوی پرده را با موتور طی کند و از آن پرده سفیدی که ستیز و مرگ محتوم رضا در جلوی آن انجام می‎گرفت و پنجۀ خونینش روی آن سائیده می‎شد، حالا به پردۀ بی‎روحی رسیده‎ایم که جلوی آن بند رخت و لباس‎های شسته شده آویزان است و کاوه تنها می‎تواند در دریچۀ ذهنی خود فیلم‎های عاشقانه‎اش را روی آن ببیند.

خود مسعود کیمیایی به عنوان خالق این آثار تاریخ‎ساز در یک جابه جایی واقع‎بینانه از بازارچه نواب و خیابان ری و کوچه در دار و خیابان ایران و محله سقاباشی به باغ فردوس شمیران و همین خیابان عارف نسب آمده تا آرامش بیشتری را حس کند، اما هیچ گاه به طبقه خودش پشت نکرده و هنوز به آدم‎ها و دنیای پیرامونش با خصایص و مرامنامۀ ریشه‎دارش خیره می‎شود.

متروپل بستری است برای نمایش این گذشته و حالِ پرکنتراست و ایمان به پایمردی خلل‎ناپذیر یک فیلمساز صاحب عقیده که مانیفست اخلاقی خود را در دنیا و زمانه‎ای تغییر یافته و پر خشونت و خالی از مهر بنا می‎کند.

مسعود کیمیایی با همه بد تلقی‎هایش و بی‏حوصلگی‎هایش یک عاشق صادق و وفادارِ سینماست. به جرأت می‎توانم بگویم هیچ فیلمسازی در سینمای خودمان را این قدر دل سپردۀ این دنیا ندیدم. پس به پاس این محرم شدن، طعن و دشنام را در طول این سال‎ها به جان خریده و می‎خرم.

                        رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوییم

                        با دوست بگوییم که او محرم راز است. “

 بهروز افخمی سخنران بعدی است که از تهرانِ مسعود کیمیایی حکایت می‎کند:

الان نزدیک پنجاه سال است که مردم ایران و اهالی تهران در میان خودشان داستان‎پرداز مرموز و غریبی به نام مسعود کیمیایی را پیدا کرده‎اند و به قصه‎هایش دل داده‎اند. او مثل یک غریبه در میان این ملت بزرگ زندگی می‌‎کند و نگاه می‎کند و از نگاهش کلمه می‎سازد. کلمه‎های کیمیایی تصویر می‎شوند و داستان می‎شوند و داستان‎هایش گاهی فیلم می‎شوند و گاهی رمان می‎شوند. نثر داستانی مسعود کیمیایی فخیم و زیباست و لحنی غمناک و رازگویانه دارد. توی قلم او و توی نثر او زهری هست. این زهر کم کم خواننده را به حالتی از نیمه هوشیاری می‎برد. بهترین فیلم‎های او همین طور است، یعنی تماشاگر را نیمه هشیار می‎خواهد. برای درک و دریافت آدم‎ها و رفتار و گفتار داستان‎های او باید خواب و بیدار باشید چون آدم‎های او خواب و بیدارند و توی خواب و بیداری راه می‎روند. آدم‎های کیمیایی زیاد راه می‎روند و تنها یا دسته جمعی راه می‎روند و توی شهرها و خیابان‎هایی خواب‎آلود راه می‎روند.

بهروز افخمی ـ عکس از ژاله ستار

گاهی نام یکی از شهرهای خواب آلود می‎شود برلین، اما نام بیشتر شهرهای داستان‎های او تهران است. تهران او با تهرانی که توی فیلم‎ها و داستان‎های دیگران می‎بینیم و می‎خوانیم فرق دارد. تهران او خسته و بیمار است و خواب و خاطره دارد. تهران او شب و روز دارد و ساعت گرگ و میش دارد، ویرانه‎های زیبای غمگین دارد و کاخ‎های زشت و بد سلیقه و بی‎شرم هم دارد. تهران او سالن‎های سینمای متروک و از یاد رفته دارد و گورستان و خرابه و سطل‎های آشغال دارد. تهران او پیاده‎رو و خیابان‎های تاریک روشن و اتوبوس واحد دارد. تهران کیمیایی نگران و خواب وبیدار است و فقط با کسی آشنایی می‎دهد که نگران و خواب و بیدار باشد. اما بیشتر آدم‎های تهرانِ امروز خواب و بیدار نیستند. بیشتر آن‎ها یا خوابِ خوابند یا بیدارِ بیدار و وقتی که بیدار بیدارند دسته جمعی سرکارند . بیشتر آن‎ها اصلاٌ نمی‎دانند خواب و بیدار بعنی چه و این مفهوم را به طور ناخوداگاه به ناخودآگاه می‎برند.

این درست که تهرانِ پنجاه سالِ پیش به تهران امروز خیلی شباهت داشت. این درست که بیشتر مردمِ آن روزگار هم ، یا خوابِ خواب بودند یا بیدارِ بیدار. اما بچه‎ها و نوجوانان تهرانِ آن روزگار با بچه‌‎های امروز خیلی فرق داشتند. آن بچه‎ها توی آپارتمان‎ها جلوی صفحه‎های تلویزیون و مونیتورهای کامپیوتر و موبایل غرق خواب نبودند. آن بچه‎ها توی کوچه‎ها و پیاده‎روهای خیابان‎ها راه می‎رفتند، تنها یا دسته جمعی راه می‎رفتند. تهرانِ نگران و خواب و بیدار با آن بچه‎ها آشنایی می‎داد و بچه‎ها توی خواب و بیداری زمزمه‎هایی از رازگویی شهر کهنه را درمی‎یافتند. این شد که آن بچه‎ها و نوجوانان ، پیش از دیگران، قیصر را کشف کردند و گوزن‎ها را خوب فهمیدند. آن بچه‎ها توی تاریکی سالن سینما و بوی سایه روشن پردۀ بزرگ و توی کوچه گردی و خیابان‎گردی‎های بعد از دیدن آن فیلم‎ها بزرگ شدند و مرد شدند و شدند همان پهلوانانی که دنیا را تکان دادند.

پری زنگنه ـ عکس از متین خاکپور

الان نزدیک پنجاه سال که بهترین فیلمسازان ایرانی به مسعود کیمیایی نگاه می‎کنند. بعضی از گوشه چشم به او نگاه می‎کنند و وانمود می‎کنند که او را نمی‎بینند. بعضی دیگر با حسرت به او نکاه می‎کنند و آرزو دارند یک روز مثل او فیلمی آتشفشانی بسازند و آتشی به پا کنند که هیچ کس نتواند خاموش کند. اما این آرزوی دور و درازی است که از سرِ ما و آنها زیاد است.

مسعود کیمیایی فیلم می‏‎سازد و رمان می‎نویسد اما بالاتر از همه، کیمیایی است. او گاهی، اگر بخواهد، گردی از کیمیا توی فیلمی که ساخته یا رمانی که نوشته می‎ریزد و آن فیلم یا رمان را کیمیایی می‎کند. این کار قابل تقلید نیست. همان بهتر که از گوشۀ چشم به کیمیایی نگاه کنید و وانمود کنید او را نمی‎بینید و زیر لب دعا کنید که خدا به دلش بیندازد تا یک فیلم یا رمانِ دیگر، یک داستانِ دیگر بسازد و شاید هم سر ذوق بیاید و گردی از کیمیا به آن فوت کند.

سپس دهباشی از بهزاد عبدی، آهنگساز، به عنوان سخنران بعدی این مراسم دعوت کرد تا از موسیقی در فیلم‎های کیمیایی سخن بگوید:

” خوشحالم که در جمعی به این فرهیختگی هستم و از فیلمسازی سخن بگویم که از او خیلی یاد گرفته‏ام. آقای کیمیایی را باید شنید فقط دیدن کفایت نمی‎کند. من به واسطۀ کارم که موسیقی هست و کارم شنیدن هست، همیشه می‎شنوم.

روزی که من پیش ایشان رفتم، از موسیقی کلاسیک برایم حرف زدند، از مالر و سمفونی ۵ آن و من کارگردانی را دیدم که موسیقی را می‎شناخت و غرق شعف شدم.

من می‎خواهم خیلی کوتاه دربارۀ موسیقی فیلم‎های ایشان صحبت کنم. چرا موسیقی فیلم‎های مسعود کیمیایی همیشه جاویدان است. این علت مهمی دارد. این همه فیلم ساخته شده اما موسیقی‎اش فراموش می‎شود. من از سه زاویه به این مسئله نگاه می‎کنم. یکی ذات موسیقی و موسیقی شناسی آقای کیمیایی هست . دوم نگاهی که به موسیقی فیلم دارند و سوم کارگردان موسیقی فیلمشان هستند. این سه عامل باعث می‎شود که یک موسیقی بدرخشد. موسیقی دوستی ایشان صرفاً این نیست به موسیقی گوش بکند. بلکه ایشان به قدرت به موسیقی واقف هستند.از موسیقی تحلیل دارند. و در این جمله من اغراقی نیست. ایشان موسیقی را خوب می‎شناسند. به ذات می‎شناسند. ایشان موسیقی را بسیار می‎فهمند.

بهزاد عبدی ـ عکس از ژاله ستار

این بحث پیش می‎آید که نگاه ایشان به موسیقی فیلم چگونه است. الان بحثی مطرح می‎شود که یواش یواش موسیقی را از فیلم‎ها حذف می‎کنند و فقط موسیقی به یک ملودی ساده تبدیل می‎شود. اما ما وقتی می‎گوییم قیصر، ما موسیقی قیصر را در ذهنمان صدا می‎کنیم. و این بسیار مهم است که وقتی ما می‎گوییم فیلم سرب، موسیقی سرب به یادمان می‎آید. وقتی می‎گوییم داش آکل، موسیقی داش آکل به ذهنمان می‎آید. و من می‎گویم کیمیایی و موسیقی فیلم‎هایش. نمی‎شود موسیقی فیلم‎های آقای کیمیایی را در فیلم‎هایی دیگر به کار برد. تحلیل ایشان از موسیقی فیلم بسیار تحلیل درستی هست و به عنوان عنصری که مثل بازیگری پنهان فقط صدایش شنیده می‎شود ، می‎آید حرفش را می‎زند و می‌‎رود. موسیقی فیلم آقای کیمیایی در فیلم شنیده نمی‎شود ولی ما سی دی آن را می‎خریم و گوش می‎کنیم و لذت می‎بریم.

در ادامه کارینا کیمیایی با گیتار قطعاتی کلاسیک نواخت

کارینا کیمیایی ـ عکس از ژاله ستار

و سپس نوبت به آرش سنجابی رسید و او از وجه داستان‎نویسی کیمیایی حکایت کرد:

” اگر بخواهم در یک شبیه سازی ذهنی، وجوهات هنری مسعود کیمیایی را به یک هرم تشبیه کنم، باید بگویم داستان نویس بدون قاعدۀ این هرم چند ضلعی است. گمان می‎کنم سینما و ادبیات داستانی کیمیایی قائل به مختصاتی است که در آن اکثر واژه‎ها از معنای فرهنگ لغتی‎شان فاصله می‎گیرند و اشیاء در وضعیتی همچون یک موتیف عمل می‎کنند.

آرش سنجابی ـ عکس از ژاله ستار

و آخرین سخنران عبدالجواد موسوی بود که از شباهت کیمیایی به فردوسی سخن گفت:

” اگر قرار باشد سینماگران‌مان را به شاعران تشبیه کنیم، همان‌طور که برخی از عزیزان چنین کرده‌اند و فی‌المثل علی حاتمی عزیز را سعدی سینما لقب داده‌اند، شایسته است کیمیایی را فردوسی سینما بخوانیم. چراکه اگر فردوسی شاعر حماسی ما است کیمیایی نیز حماسی‌سازترین سینماگر ایرانی است. اگر فردوسی ستایشگر راستی و جوانمردی و فضائل نیک است، کیمیایی نیز چنین است و همچون سلف خود دشمن پلیدی و تباهی در هر دوره‌ای. و از همه مهم‌تر اینکه هر دوی این بزرگواران؛ هم حکیم طوس و هم سینماگر ژرف‌بین پایتخت‌نشین دریغا گویند؛ دریغاگوی خوی و منش پهلوانی که روز به روز کمرنگ‌ و کمرنگ‌تر می‌شود و جایش را به فرومایگی و دنائت می‌دهد. فردوسی با فاصله‌ای هزارساله همان دریغی را بر گذشته می‌خورد که کیمیایی در قرن بیست و یکم میلادی.» و سپس شعر سرودۀ خود را به مسعود کیمیایی اهدا کرد.

سید عبدالجواد موسوی ـ عکس از ژاله ستار

در «شب مسعود کیمیایی» از مستند «وقت رو به انتهاست»، با پخش گزیده‌ای از این فیلم رونمایی شد. بهنام یوسف‌پور، کارگردان این مستندِ شصت دقیقه‌ای، فیلم را «درآمدی بر ادبیات نوشتاری مسعود کیمیایی» دانسته و انگیزه‌ی اصلی ساخت این مستند را پرداختن به وجه کمتر دیده شده‌ی کیمیایی، یعنی فعالیت در عرصه‌ی ادبیات داستانی می‌داند.

ساخت این فیلم یک سال زمان برده است که بخش اعظم آن صرف مراحل تولید و تصویر برداری شده است. بخش‌هایی از رمان «جسدهای شیشه‌ای» با صدای «فرهاد اصلانی» در این مستند بازسازی شده که تصویر ذهنی کارگردان از کتاب را نشان می‌دهد.

در این فیلم جمشید ارجمند، مهدی یزدانی‌خرم، یونس تراکمه، سیامک گلشیری، اسدالله امرایی، منصور یاقوتی، علی دهباشی، جواد طوسی، کارلو چرتی، عبدالجواد موسوی، عباس معروفی، سعید اردهالی و … از «جسدهای شیشه‌ای»، «حسد» و کتاب شعر «زخم عقل» صحبت کرده‌اند. بخش‌هایی از رمان در حال نگارش کیمیایی نیز توسط خودش در این فیلم خوانده شده‌است.

vaght-roo-be-entehast

سپس علی دهباشی از  فخرالدین فخرالدینی دعوت کرد تا پرتره‎ای را که از مسعود کیمیایی گرفته بود به او اهدا کند و در خاتمه نوببت به مسعود کیمیایی رسید و او نیز از تک تک سخنرانان و نیز حاضران در این مراسم صمیمانه تشکر کرد.

اهدای پرتره کیمیایی کار فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از ژاله ستار شهرام ناظری، جعفر والی، منوچهر اسماعیلی ، ... و مسعود کیمیایی ـ عکس از ژاله ستار   منصور یاقوتی ـ عکس از ژاله ستار

نمایش پوستر فیلم‎های کیمیایی بخش جانبی شب مسعود کیمیایی بود.

شب مسعود کیمیایی به روایت مجتبی سالک

شب جلال خالقی مطلق شاهنامه پژوه بزرگ ایران برگزار شد

شب جلال خالقی مطلق برگزار شد

Khaleghi (1)

شب جلال خالقی مطلق عنوان صد و پنجاه و هفتمین شب از شب‎های مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار عصر روز یکشنبه ۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳ برگزار شد.

در ابتدای این نشست علی دهباشی به دکتر خالقی مطلق، سخنرانان و دیگر حاضران خیرمقدم گفت و این مراسم را با پخش قسمتی از گفتار ایرج افشار در رونمایی از شاهنامه به تصحیح دکتر خالقی آغاز کرد که در ۱۳۸۶ توسط دایره‎العمارف بزرگ اسلامی منتشر شده بود و در اینجا با هم متن کامل سخنرانی زنده‎یاد ایرج افشار را می‎خوانیم:

خوش باد این نیکبختى[۱]                                                              ایرج افشار

سخنانى درباره شاهنامه چاپ خالقى مطلق

خوش باد این نیک‏بختى و فرّخى علمى بر خالقى مطلق، دوستى که زندگى روحى و حتى عادى خود را در پژوهش سخن‏هاى دیرینه شاهنامه گذرانید و در شناخت حماسه ملى ایران و تاریخ دیرین ما همراز با فردوسى و همراه با شاهنامه زیست و امروز گُلِ رنج‏هاى کهن خود را در هشت دفتر پیش رو دارد. پس شاهنامه آخرش خوش بوده است از این روى که یکى ایرانى کاردان تصحیح آن را به اسلوب و آداب استوار پیش برد و متنى را در اختیار گذارد که بى‏ گمان برجسته ‏ترین است از میان دیگر چاپ‏ها. اگرچه خود پس از چهل سال ژرف‏نگرى در شاهنامه در تازه‏ ترین گفتارش که همین روزها در نامه بهارستان چاپ شده درباره تصحیح نهائى شاهنامه به پایبندى صداقت اخلاقى و پیروى از منطق علمى و خضوع شخصى چنین نوشته است:

ایرج افشار ـ عکس از متین خاکپور

«فرض بر اینکه دستنویس فلورانس مورخ ۶۱۴ بنا به تشخیص نگارنده معتبرترین دستنویس موجود شاهنامه باشد و نیز فرض بر اینکه نگارنده توانسته باشد با به کار بستن روش انتقادى ـ تحقیقى بخش بزرگى از افتادگى‏ها و افزودگى‏ها و دیگر نواقص این دستنویس را برطرف سازد در این صورت اعتبار تصحیح نگارنده بیشتر از دستنویس فلورانس مورخ ۶۱۴ نیست و به گمان نگارنده داراى اعتبار یک دست نویس متوسط از نیمه نخستین سده ششم هجرى است.

پرسشى که اکنون پیش مى‏ آید این است که از چه راه و تا چه اندازه مى‏توان به متن اصلى شاهنامه نزدیک‏تر شد. براى نزدیک‏تر شدن به متن اصلى دو راه هست:

نخست یافتن دستنویس‏هاى کهن‏تر و معتبرتر است که بیشتر کار بخت و اتفاق است تا کوشش و جستجو. دیگر نقد تصحیح نگارنده است با روش علمى ـ انتقادى و تحقیق‏ هاى ویژه درباره متن مانند پژوهش درباره حروف اضافه در شاهنامه و بررسى برخى از مسائل لغوى و دستورى و سبکى و املائى و موضوعى کتاب. سپس با بهره‏ گیرى از نتیجه چنین بررسى‏ ها مى‏ توان براساس تصحیح فعلى متنى تهیه کرد که اعتبار یک دست نویس متوسط از اواخر سده پنجم هجرى را داشته باشد. یک چنین متنى به اعتقاد نگارنده حدود نود درصد با متن اصلى مى‏خواند و بیش از آن نیز نمى‏ توان به متن اصلى نزدیک‏تر شد.» (پایان سخن کنونى ایشان).

دکتر خالقی مطلق به همراه زنده یاد ایرج افشار

 هزار سال کمى بیش، از سُرایش شاهنامه مى‏گذرد و هشتصد سال بیشترک از تاریخ کهن‏ ترین نسخه‏اى که از شاهنامه داریم و آن همان نسخه است که خالقى به درستى آن را
در تصحیح نیمى از متن برگزیده و اساس قرار داده است. در درازاى این قرن‏ها و سال‏ها بیش از چند هزار نسخه (نمى‏گویم چندین تا اغراقى نباشد) از شاهنامه رونویسى و
نسخه‏ بردارى و پس از پیدا شدن هنر چاپ از آن شاه کتاب حتما بیش از صد گونه در هند و ایران و اروپا به چاپ رسیده و هر چاپى دست‏کم در دو سه هزار نسخه تکثیر شده
است. تردید نباید کرد که در دوره کتابت دستى، و چاپ‏هاى سنگى معمولاً کاتبان مى‏ کوشیدند نسخه مضبوط و حتى‏ المقدور صحیحى را اساس کار خود قرار دهند. تا
آنجا که حمدالله مستوفى (نیمه اول قرن هشتم) ادعا کرده است که براى به دست دادن نسخه پیراسته و ویراسته از شاهنامه پنجاه نسخه را زیر دست داشته است:

ولیکن تبه گشته در روزگار

 چو تخلیط رفته در و بیشمار

ز سهو نویسندگان سر به سر

 شده کار آن نامه زیر و زبر

وز آن نسخه‏ ها اندرین روزگار

 کمابیش پنجاه دیدم شما

درین کار شش سال گشت، اسپرى

 که دُرّى شد آن پاک دُرّ دَرى

طبعا آنها نسخه‏ هایى بود که ما امروزه حسرت نبودن و نابود شدن آنها را داریم، زیرا آن نسخه‏ ها قاعدةً نوشته‏ هاى قرون ششم و هفتم بوده است. از سخن مستوفى مى‏توان
این نتیجه را گرفت که سیصد سال پس از فردوسى فضلا متوجه بوده‏اند که شاهنامه‏ ها معمولاً دچار تحریف و تصحیف و تخلیط و تصرّف و دست خوردگی هاى متنوع و دخول
ابیات ناهمگون شده بوده است. حال ببینید با گذشت هفتصد سال از روزگار مستوفى تا اکنون چه دخل و تصرف‏هاى عجیب‏ترى در شاهنامه روى داده و مصحح کنونى به چه
میزان گرفتارتر شده است.

از روزگارى که مطالعه فرهنگى و علمى در احوال مردم مشرق توسط اروپاییها آغاز شد و چاپ کردن متون عربى و فارسى میان آنها را رواج گرفت شاهنامه یکى از اهم
متونى بود که تصحیحش مورد توجه قرار گرفت. ولى چون مآلاً هیچ یک از طبع‏هاى مشهور آن دوران و آن کسان به کمال مطلوب نزدیک نشد خالقى مطلق بر آن شد که
مى‏ باید پیراسته‏ ترین ویراسته شاهنامه به دست او که صاحب زبان فردوسى و واقف به رموز و روش تحقیق انتقادى در متون ادبى است پدیدار شود. او چهل سال بیش نیرو و
وقت خود را موقوف و مصروف به این خدمت تاریخى ملى بر پایه علمى کرد تا آنکه نخستین دفترش در ۱۳۶۶ منتشر شد و اینک درست پس از بیست سال چاپ دوم دوره
کامل قباله ملى ایرانیان در هشت مجلد پیش روى ماست و باید عرض کنم که در جلدهاى ششم و هفتم ایشان از همکارى دلسوزانه دوستان دانشمند محمود امیرسالار و
ابوالفضل خطیبى برخوردار بوده‏ اند.

بهرام افشار، دکتر خالقی مطلق و ایرج افشار

نخستین چاپ این شاهنامه در سلسله متون فارسى از انتشارات بنیاد میراث ایران انجام شده و در نخستین مجلد آن خالقى مطلق همه ریزه‏ کاریها و دشواریها و آگاهى‏ هاى
گفتنى و دانستنى را نوشته و مراجعه کننده را سیراب ساخته است از آنچه براى شناخت راه و روش کار او ضرورى بوده است. در همان جلد احسان یارشاطر مقدمه‏ اى دارد که
در آن تفصیل مربوط به مشکلات نسخه‏ نویسى‏ها و معایب کار کاتبان و نحوه پیشرفت تصحیح و طبع شاهنامه‏ هاى مسؤولانه و موجّه گفته شده است. از جمله اینکه لمسدن
انگلیسى در سال ۱۸۲۲ براساس نسخه‏ هاى مورخ ۸۲۱ و ۸۸۲ جلد اول شاهنامه را انتشار داد و هجده سال پس از آن ترنر ماکان تمام شاهنامه را براساس آن دو نسخه و
هفده نسخه دیگر که برترى مسلمى بر آنها نداشت به چاپ رسانید. سپس یوهان فولرس نخستین جلد از چاپ خود را در سال ۱۸۷۷ منتشر ساخت و در سال ۱۸۸۴
پایان گرفت. تقریبا همزمان با او ژول موهل فرانسوى به چاپ فخیم شاهنامه در سال ۱۸۷۸ پرداخت و همه مى‏دانیم که از روى آن چاپ، چند چاپ در ایران به صورت
عکسى و درست یا حروف‏چینى معمولى اما بى‏ اعتبار انتشار یافته است. چاپ موهل در عالم پژوهش بیش از یک قرن مرجعیتى داشت همه جائى.

اما من از ایران بگویم. در دوره مشروطیت امیربهادر جنگ ـ معارض مشروطه ـ به مناسبت دارا بودن روحیه پهلوانى (یا بهتر بگویم قلدرى) شاهنامه‏ اى را به چاپ رسانید
که دست اندرکارانش شیخ عبدالعلى موبد بیدگلى و ادیب‏الممالک فراهانى از دساتیرپسندها بودند و چون کلاً نگاهى تحقیقى ـ انتقادى نداشتند نتوانستند نسخه‏ اى
مضبوط‏ تر از چاپ‏هاى دیگرى که در هند و ایران چاپ شده بود (بطور مثال اولیا سمیع)عرضه کنند. طبعا شمایل و تصاویرش موجب شهرت و چشمگیرى چاپ امیربهادرى
شد.

مى‏ دانیم با توجّه و تفکر ایرانى و همت و بینش فرهنگى امثال محمد على فروغى و سید حسن تقى‏ زاده و تأیید محمد قزوینى[۲] دولت ایران مراسم هزاره فردوسى را در سال
۱۳۱۳ اجرا کرد و بر آرامگاه ویران و فراموش شده او بنایى ساخت. در همان زمان چون ضرورت داشتن چاپ مطلوبى از شاهنامه احساس شده بود شادروانان عباس اقبال،
سلیمان حییم، مجتبى مینوى و سعید نفیسى پیشگام شدند و مجلدات ده‏گانه چاپ معروف به بروخیم را ـ چون کتابفروشى بروخیم ناشر آن بود ـ منتشر ساختند. این چاپ
چون بر اساس چاپ فولرس فراهم شده و خوش طرح و چشم‏نواز بود و مصححان در نقل متن دقت کرده بودند سال‏هایى چند مرجع استفاده و ارجاع عموم فضلا بود.

جلال خالقی مطلق به همراه پرویز مشکاتیان، ه.ا.سایه، ایرج افشار و شفیعی کدکنی

پس از آن چاپ مسکو که ابتدا برتلس و سپس عبدالحسین نوشین نظارت گروه تصحیح و نشرش را عهده‏ دار بودند در نُه جلد انتشار یافت (۱۹۶۰ ـ ۱۹۷۱) و البته
مرتبت خوبى را به دست آورد. کوشش امیدبخش دیگرى که نمى‏تواند از یاد برود تأسیس بنیاد شاهنامه در سال۱۳۵۱ به اشراف و مدیریّت مجتبى مینوى بود که موجب حرکت جدیدى در راه درست تصحیح شاهنامه شد. مینوى از آغاز از مشورت و همکارى عباس زریاب، سید جعفر شهیدى، محمدرضا شفیعى کدکنى، محمد روشن، احمد تفضلى، على رواقى، بهره‏ورى
داشت[۳] و مهدى قریب و بهبودى و مدائنى و محمد مختارى هم از همکاران آن بنیاد بودند. چون مینوى درگذشت مدیریّت بنیاد بر عهده توانایى و دانایى دکتر محمد امین
ریاحى قرار یافت. خوشبختانه نمونه‏ هایى از داستان‏هاى شاهنامه که به تصحیح مینوى رسیده یا از نگاه او گذشته بود در حیات او منتشر شد. ناچار باید دریغاگویى کرد که او
رفت و با حوادث بعدى بنیاد شاهنامه هم بر باد رفت.

   اما مقارن آن ایام دورادور از طهران، خالقى مطلق که بر دریابار هامبورگ نشسته بود و از سیر ناموفق تصحیح شاهنامه در طول مدت یکصد و شصت سال آگاهى داشت و خود
عکس پنجاه نسخه خطى ارزشمند را گرد آورده بود کار تصحیح را بیداردلانه با پشتوانه علمى خود که از مکتب پژوهشى آلمانى مایه مى‏گرفت دنبال کرد و نتیجه آن شد که
طبعى ممتاز و عالمانه از شاهنامه به یادگار بر جاى گذاشت که اصولاً از چند مزیت برخوردار است:

۱) استفاده‏ برى از نسخه‏ هاى معتبر که ایشان آنها را «اصلى» نام نهاده و در جلد اول تعداد آنها را دوازده تا گفته و سپس به هفت تا تقلیل داده. ضمنا به نُه نسخه «غیراصلى»
اعتنا کرده و سى و یک نسخه دیگر را قابل بررسى و نگرش دانسته است. پس او سه گروه نسخه را در زیر دست داشته است. شایسته گفتن است که ایشان در مقدمه دفتر
پنجم عارفانه و صادقانه مى‏ گوید «بر پایه تجربه‏ اى که در طول تصحیح دو دفتر نخستین به دست آورده‏ ایم تغییرى در گروه‏ بندى دستنویس‏ هاى خود دادیم» اما گفته است «این
ارزیابى نسبى است زیرا اعتبار آنها به علت واحد نبودن دستنویسِ اساسِ کتابت نسخه‏ ها گردنده است».

۲) بر گفتن شرح اصول کلى از روش خود در طریقه اعمال و اجراى تصحیح انتقادى و ارائه دلایل برتر دانستن هر مورد از یک ضبط بر ضبط دیگر. خوشبختانه مشخص
است که در همه موارد مصرّا به طور انتقادى اجتهادى عمل کرده است. با وجود این همیشه متوجه بر آن بوده است که خویشاوندى میان دستنویسها را نباید فراموش کرد.
زیرا به گفته متین او «خویشاوندى گردنده» در دستنویسها سبب شده است که اعتبار دستنویسها نه تنها در سنجش با یکدیگر بلکه در مورد هر یک از آنها نیز اعتبارى باشد و
ضمنا به درستى متذکر آن شده است که هماره متفاوت بودن اصالت واژه‏ها و اصالت بیت‏ها و اصالت روایت‏ها در تصحیح انتقادى باید مطرح باشد.

۳) تقیّد نسبت به دست دادن نسخه بدل‏هاى نسخه‏ هاى اصلى بطورى که تقریبا نیمى از هر صفحه اگر به متن اختصاص دارد نیمه دیگرش دربر گیرنده نسخه بدل‏هاى آن
ابیات است و طبعا آوردن این همه متغیّر کارى است جان‏فرسا و بسیار وقت‏ گیر.

۴) نوشتن یادداشت‏هاى کوتاه و بلند مبتنى بر تحقیق ناقدانه درباره ابیاتى که نیاز به توضیح و تبیین لغوى یا موضوعى ـ حماسى یا تاریخى ـ دارد به وجهى که خواننده بى‏ نیاز
از مراجعه به منابع و مدارک متفرق و در زبان‏هاى متعدد بشود. تا کنون سه جلد از یادداشت‏ها در امریکا چاپ شده است (در بیش از هزار صفحه) و دو جلد دیگر در پى
خواهد آمد. توضیحات خالقى همه جا روشن، مکفى، قاطع و دلاورانه است. بد نیست مثالى بیاورم. «گفته‏ اند که در پساوند رعایت حرف قید یعنى ساکن پیش از روى واجب است و اگر
شاعر به ضرورت آن را تغییر دهد باید قرب مخرج را نگه دارد. فردوسى وحى را با نهى پساوند کرده است و شاعران دیگر بحر را با شهر. ولى شرط نگه داشت قرب مخرج که
در چنین مواردى گذاشته‏ اند سخنى بى‏ ربط است. چون فارسى‏ زبان در تلفظ تفاوتى میان ت با ط (و غیره) نمى‏ گذارد و در گذشته هم نمى‏ گذاشته است.» اینک که سخن از یادداشت‏هاست این پیشنهاد را مى‏ کنم که در چاپ بعد کنار هرتوضیح مذکور در یادداشت‏ها شماره‏ اى ردیف (یکسره) گذاشته شود تا به آسانى بتوان تعداد ابیاتى را که نیاز به توضیح داشته است بشماریم و آشکارا بدانیم میزان رنج خالقى را دریابیم.

دکتر خالقی به همراه ایرج افشار و شفیعی کدکنی

 خالقى تنها مصحح شاهنامه نیست. او با انس خاصى که به شاهنامه پیدا کرده است و با کنجکاوى ژرفى که در تاریخ ایران باستان دارد بیش از یکصد و پنجاه مقاله تاریخى و ادبى و زبان شناختى نوشته است که قسمتى به صورت مقالات در مجلات و نشریّات فارسى به چاپ رسیده و قسمتى به زبان انگلیسى در دانشنامه ایرانیکا و خوشبختانه چهل و سه تا از آنها را على دهباشى در دو مجلد با نام‏هاى گلِ رنجهاى کهن و سخن‏هاى دیرینه جداگانه منتشر ساخته است و اکثر این نوشته‏ ها در مقولات اصلى و خاص شاهنامه و مشکلات مربوط به آن کتاب است.

اجازه بدهید این سطور را با خواندن چند عبارت برجسته از نوشته خالقى مطلق که عنوانش «اهمیت شاهنامه فردوسى» است ـ البته با بریدگى و کوتاه‏ کردگى ـ به پایان برسانم:

میتولوژى

آنچه موضوع میتولوژى است در شاهنامه، شدیدا با مسائل فلسفى و اخلاقى توأم است و شیوه بیان نه نقلى محض بلکه بسیار جاها به صورت دیالوگ‏هاى دیالکتیک (گفت و شنودهاى استدلالى) درآمده است.

ادبیات پهلوى

ما با داشتن شاهنامه ترجمه شاعرانه‏اى از خداى نامه و تعداد زیادى از رسالات کوچک و بزرگ پهلوى از جمله کارنامه اردشیر بابکان و یادگار زریران و یادگار بزرگمهر
که اصل پهلوى آنها نیز مانده است در دست داریم.

فرهنگ ایران اسلامى

شاهنامه مانند پلى شد که دو فرهنگ ایران پیش از اسلام و بعد از اسلام ایران را به یکدیگر متصل ساخت وآن موجب‏ استمرار فرهنگ ایران‏ است که آسیب بزرگ دیده بود.

زبان فارسى

اگر ما از میان آثار موجود و کهن زبان فارسى آنهایى را که مانند شاهنامه رقم واژه‏هاى بیگانه آنها نسبت به کل واژه‏هاى کتاب از حدود پنج درصد بیشتر نیست به یکجا
گردآوریم حجم همه آنها روى هم رفته به حجم شاهنامه نمى‏ رسد.

ادبیات فارسى

با در نظر گرفتن اینکه شاهنامه کهن‏ ترین اثر شعر فارسى است که بطور کامل به دست ما رسیده است مى‏ توان تأثیر بزرگ این کتاب را بر سراسر ادب فارسى حدس زد. از میان
آثار ادبى ما هیچ اثرى به اندازه شاهنامه فردوسى و دیوان حافظ نتوانسته‏ اند آن دیوار ضخیمى که طبقه باسواد را احاطه مى‏ کند بشکافند و به میان توده مردم نفوذ کنند.

هنر شاعرى

شاهنامه در جهان ادب فارسى به کوهى عظیم مى‏ماند که سرش در آسمان ناپدیدست و درست همین عظمت است که در کشورى که نقد ادبى از سطح انشاهاى ادبى فراتر نرفته است براى شاهنامه شهرتى ناشناس ایجاد کرده است. به سخن دیگر شاهنامه مشهورترین اثر ادبى فارسى است و در عین حال ناشناخته‏ ترین آنهاست.

بالاخره

فردوسى با آفرینش شاهنامه رشته ازهم گسیخته ملیت ایرانى را از نو گره زد. از آن پس صدها بد حادثه و آشوب زمانه بر ما گذشت… ولى هویّت ایرانى خود را همچنان
نگه داشته‏ ایم و این را تا حدود زیادى مدیون شاهنامه‏ ایم.

سپس دهباشی از دکتر ژاله آموزگار دعوت کرد و ژاله آموزگار نیز از دکتر خالقی و فرّه ایرانی سخن گفت:

” نشستی دیگر به همت آقای دهباشی برای بزرگداشت عزیزی دیگر. من از این پشتکار آقای دهباشی در عجبم. اگر ایشان بیماری آسم نداشتند و راحتتر نفس می‎کشیدند دیگر چه می‎کردند؟

به هر حال، ممنون و خوش‎آمد به دوست بسیار ارجمندم دکتر خالقی عزیز. امروز سر آن ندارم که در این گفتار مختصرم نه آثار ارزنده و ماندگار دکتر خالقی را برشمارم و نه به مناسبت تخصص او در شاهنامه پژوهی به تحلیل این شاهکار فردوسی بپردازم.

فهرست بلندبالای کتاب‎ها و مقالات ابتکاری دکتر خالقی معرف حضور همگان هست، هشت جلد چاپ انتقادی شاهنامه او زینت‎بخش کتابخانه‎هایمان و سه جلد یاداشت‎های شاهنامه او مشکل‎گشای مقالاتمان و همگی چشم انتظار واژه‎نامه تاریخی او….

از سویی دیگر کیست که نداند که ابوالقاسم فردوسی سی سال رنج برد تا برگه هویت ما را با خامه جادویی‎اش جاودانه کند و ستون‎هایی را پی افکند که باد و باران و آزار دیگران گزندش نرساند و چنان اشتیاقی در ایران دوستی در دل فرزندان آینده‎اش به وجود آورد که از میان آنها هم یکی دکتر خالقی باشد که سرشار از عشق به ایران و دلبسته به هویت ایرانی برای بهتر عرضه کردن دستاورد سی سال رنج فردوسی، سی و پنج سال عمر و سلامتی‎اش را وقف کند تا این دفترهای انتقادی شاهنامه در دسترس همگان قرار گیرد.

انگیزه این رنج‎های سالیان دراز و تلاش‎ها و از خودگذشتگی‎های نسل اندر نسل بزرگان و فرهیختگان ما چه می‎تواند باشد؟

آیا فرّه ایرانی نقشی بازی نمی‎کند؟

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از ژاله آموزگار

من بر این باورم که هر ایرانی، حتی بدون این که خود بداند یا بخواهد ، دلبستۀ این سرزمین است. برای این که ایرانی زاده شده است و فرّه ایرانی ناخودآگاه در تاروپود وجودش جای گرفته است.

همان فرّه‎ای که بنا بر اساطیر ما اژدهاک یا ضحاک سه پوزه زشت نهاد آرزوی تصاحبش را داشت و ایزد آذر پرخاش‎کنان بانگ برآورد که اگر این فرّه ناگرفتنی را به چنگ آوری چنان ترا بسوزانم و بر پوزه‎های تو آتش برافرزوم که نتوانی بر زمین گام نهی. اژدهاک پس می‎رود و لرزه به دریای فراخ کرد، دریای اساطیری که به روایتی آن سوی قله البرز جای دارد، می‎جهد و بُرز ایزد نگاهبانش می‎شود.

همان فرّه‎ای که افراسیاب تباهکار نیز برای به دست آوردنش به سوی دریای فراخ کرد می‎شتابد و فرّه تند می‎تازد و از دسترس او بیرون می‎رود. افراسیاب ناسزاگویان از دریای فراخ کرد بیرون می‎آید و بانگ می‎زند که این فرّه را که از آنِ ایرانی است نمی‎توانم بربایم ، پس همه چیز را درهم می‎آمیزم و جهان را در تنگنا می‎افکنم. افراسیاب بار دیگر به دنبال فرّه خود را به دریای فراخ کرد می‎اندازد و ناکام برمی‎گردد، به دنبال فرّه هفت کشور را درمی‎نوردد و سرانجام گردن می‎نهد که این فرّه به ایرانی تعلق دارد.

این همان فرّه است که هر کدام از فرزندان این آب و خاک را به نوعی به پاسداری و نکوداشتی این سرزمین هدایت کرده است.

مگر نه این که در متون پهلوی فرّه مترادف با خویشکاری یعنی انجام وظیفه است؟ همین فرّه است که کشاورزی را به بهتر کِشتن، آموزگاری را به بهتر تعلیم دادن ، سلحشوری را به بهتر دفاع کردن وامی‎دارد. همان فرّه ایرانی که در اعماق وجود فردوسی جای می‎گیرد تا « آنی» به داستان‎های کهن ما که به نوعی هویت ما هستند، ببخشد که در روح و جان ما رخنه کند. و این فرّه با نسل‎ها پیش می‎آید به نسل ما هم می‎رسد و در وجود دکتر خالقی نیز جای می‎گیرد.

شاید بهتر باشد که از نسل پیشین دکتر خالقی و خودمان یاد کنم که شخصیت‎هایش غالباً در آغوش خاکند ولی هنوز در حافظه ما جای دارند.

در این نسل پیشین ما، عشق به ایران و دلبستگی به این سرزمین، بدون این که نیاز به تظاهری باشد در خونشان اندر شده بود و با جانشان به در می‎رفت. این نسل پیشین ما تظاهری به ایران‎دوستی نمی‎کردند، شعار هم نمی‎دادند، اما گل گلاب سرود جاودانۀ « ای ایران» را سرود، ملک‎الشعاری بهار رو به دماوند بانگ برآورد: ای کوه سپید پای در بند… ایرج افشار قدم به قدم این سرزمین را درنوردید و بدون تظاهر خاک آن را بویید. هر ورقی را که نشان از ایران داشت جاودانه کرد، منوچهر ستوده به کوره ده‎های این سرزمین هم شناسنامه داد، پورداود اوراق فراموش شده را گویی بر درفش کاویانی برافراشت، زریاب واژه‎های صیدنه را بیرون کشید، محمد امین ریاحی فردوسی شناسی کرد، مصاحب دایره‎العمارف ماندگارش را در دسترس ما گذاشت ، تقی‏زاده بر گاهنامه ما اصالت بخشید، از این نسل ساعت‎ها می‎توانم اثر بشمارم.

و در پس همه این تلاش‎ها فرّه ایرانی می‎درخشید.

اما نسل ما و نسل دکتر خالقی. ما نیز تا آنجا که توانستیم به نوعی به ندای این فرّه پاسخ گفتیم. سعی کردیم هر کدام بذری در این خاک بیفشانیم. بر گوش جوانان صمیمانه‎تر پیام عاشقانۀ ایران‎دوستی را سر دادیم. هر کدام کاری کردیم که از ما برمی‎آمد و خویشکاری ما بود. زبان‎ها و گویش‎ها را کاویدیم. حافظ‎شناسی کردیم، بر سعدی سلام گفتیم، به باستان‎شناسی پرداختیم، در آزمایشگاه‎ها کار کردیم، پزشک شدیم و به داد بیماران رسیدیم و هر کدام ناخودآگاه در تلاش بودیم تا در برابر فرّه ایرانی روسفید باشیم.

اما من و شما خوب می‎دانیم که گاهی فرّه جایگزین شده از برخی انسان‎ها به دلیل زشت کاری‎ها ، خیانت‎ها، نادرستی‎ها و به جای نیاوردن خویشکاری‎ها می‎گریزد، همانطورکه فرّه از جمشید نیز گریخت.

اما همین فرّه بود که دکتر خالقی را پشت میز نشاند و نگذاشت حتی به بهای خم شدن پشت و دردهای جسمانی دیگر قلم از دستش بیفتد.

و اکنون دکتر خالقی و نسل ما، دل نگران، چشم به نسل بعد خود دوخته‎ایم. آنها چگونه پاسخ‎‏‎گوی فرّه ایرانی خواهند بود.”

دکتر محمد استعلامی دیگر سخنران این مراسم بود که با عنوان « در غربت‎ عاشقان ایران» سخن گفت:

      ” در تاریخ فرهنگ و ادب ایران همیشه کارهای بزرگ و ماندگار را کسانی کرده اند که تنها و بی یار و یاور بوده اند اما عاشق!  فردوسی تمام هستی خود را روی کاری گذاشت که فقط پاسخی به آن عشق بود و از روایات بی پایۀ تذکره نویسان که بگذریم، روزی که نخستین تدوین شاهنامه به انجام رسید ( سال ۳۸۴ ق. ) نامی از سلطان غزنوی نبود تا با حمایت او کاری آغاز شده و به انجام رسیده باشد.  پس از آن هم هرچه در بارۀ صله و درهم و دینار و قهر و آشتی فردوسی و محمود نوشته اند، تراوشهایی از فهم نارسای تذکره نویسان است و عموماً دروغ یا تخیل.  شش هفت چهرۀ درخشان شعر کلاسیک فارسی هم هیچ یک پروردۀ یک نظام آموزش همگانی و یک برنامۀ تربیت نیروی انسانی نبوده وهر یک از آنها عاشقی تنها بوده و راه درازی را بر مرکب عشق تا سرمنزل پیموده است.

دکتر محمد استعلامی ـ عکس از سارا رجب دوست

       در این روزگار ما هم کسانی که روی شاهکارهای ادب فارسی کارهای گسترده و ماندگار کرده اند، عاشق و تنها بوده اند و اگر این کارها را در همین آب و خاک هم به انجام رسانده باشند، همراه با غربتی بوده است که عاشقان، در وطن خود هم آن غربت را دارند.  من در سالهای جوانی و دانشجویی یک بار رسالۀ مختصری در بارۀ فردوسی و شاهنامه به دستور استاد عزیزم دکتر محمد معین نوشته ام که در سال ۱۳۳۵ با مقدمه یی از دکتر رضازادۀ شفق چاپ شده و هرگز آن کار را قابل تجدید چاپ ندیده ام.  آن روزها تمام شاهنامه را از روی چاپ امیربهادر خوانده بودم و در پی آن، سالیانی چشمم پشت شیشۀ کتابفروشی ها در پی یک چاپ درست شاهنامه بود و کار عزیزانی مانند استاد دبیرسیاقی را البته قابل ستایش می دیدم، اماهیچ یک از کارهایی که شده بود مرا به جایی نمی رساند که یک نفس راحت بکشم.

      بیست سالی پیش، دکتر جلال متینی یادشان به خیر، به من گفتند که کاری مطابق برنامه و دارای روش علمی امروزی روی شاهنامه در جریان است و چند سال بعد جلد اول شاهنامۀ استاد خالقی مطلق را در دفتر استاد یارشاطر دیدم.  بی آن که دعوی صلاحیت برای  داوری روی این کار بزرگ داشته باشم، آن روز یکی دوساعتی در یک گوشۀ دفتر دانشنامۀ ایرانیکا غرق در این کار شدم  و احساس کردم که به زودی آن نفس راحت را می کشم.  با گذشت زمان و با نشر تمام کار بزرگ آقای دکتر خالقی آن نفس راحت را کشیدم.

     اجازه بدهید برگردم به آن قصۀ غربت که فردوسی در زمان خود عاشقی بود در غربت وطن، و آقای دکتر خالقی مطلق هم در غربت هامبورگ دست به کاری زده اند که جز با چنان عشقی نمی توانست به سامان برسد.  درست مثل فردوسی تا آنجا که می دانم از سلامت جسم و جان روی این کار مایه گذاشته اند.  اگر هم در یک گوشۀ این کار یا در گوشه هایی از این کار، کمک و دستیاری دوستی مانند دکتر امیدسالار هم به یاری ایشان آمده باشد، همت و پایداری آقای دکتر خالقی است که چنین کار گران سنگی را به ثمر رسانده و تازه، امیدسالار هم خودش یکی از همین عاشقان غربت نشین است.

     من امروز بر حسب اتفاق در یک سفر کمتر از دو هفته در تهران ام، و اگر پشت این میز خطابه آمده ام، برای من فرصتی است که ارادتم را به دکتر خالقی ابراز کنم، و از دهباشی عزیز هم باید سپاسگزار باشم که او هم با چنان عشقی این گونه فرصتها را فراهم می کند تا ما عاشقانِ در غربت نشسته، گاه دیداری داشته باشیم و بگوییم که برای پاسداری از فرهنگ ایران در یک سنگریم.  این را هم بگویم که اگر ما غربت نشین شده ایم، واقعیت این است که فراغت این کارها در آن دیار غریب بیشتر فراهم است و در واقع ما یک دم بیرون از این آب و خاک نیستیم.

متشکرم.”

 بخش بعدی این مراسم شاهنامه خوانی امیر صادقی بود که داستان سلم و تور را از شاهنامه انتخاب کرده بود.

امیر صادقی ـ عکس از متین خاکپور

و سخنران سوم این نشست دکتر محمود امیدسالار بود که در سخنرانی‎اش به تئوری تصحیح پرداخت :

” آقای دکتر خالقی از توصیف و تعریفِ بنده بی‌نیاز است و لذا من به مکانِ خالقی در تئوریِ تصحیح خواهم پرداخت.

از دیدگاهِ من خالقی شبیه است به آلفرد ای. هاوسمن (Alfred E. Housman 1859-1936)، شاعر و محقق بزرگ انگلیسی که در سال ۱۹۱۱ به استادی ادبیات لاتین در ترینیتی کالج دانشگاه کمبریج منصوب شد و سال‌ها در آن منصب انجام وظیفه کرد. علت تشابهِ خالقی به هاوسمن آن است که خالقی هم شاعرِ خوبی‌ست و هم محققِ تیزهوش و محتاطی‌ست. همان‌طور که مقاله‌ی معروفِ هاوسمن، “انطباقِ اندیشه بر فنّ تصحیح” یا “The Application of Thought to Textual Criticism” که در سال ۱۹۲۲ به چاپ رسید انقلابی در نحوه‌ی تصحیحِ متون کلاسیک اروپایی به وجود آورد، به نظرِ من، سری مقالاتی که خالقی در باب شاهنامه، نسخه‌های شاهنامه و شیوه‌ی تصحیحِ متن در ایران‌نامه منتشر کرد نیز نقطه‌ی تحول این فن در مملکت خودمان به شمار می‌رود.

البته پیش از خالقی، قزوینی، بهار، فروزانفر، همایی، مینوی و عده‌ای دیگر از دانشمندانِ بزرگِ ما در این رشته کارهای بسیار مهمی انجام داده بودند. اما هیچ‌کدام شیوه‌ی کارِ خودشان را به آن روشنی و روش‌مندی که خالقی که در مقالاتِ خود در بابِ جنبه‌های گوناگونِ تصحیح بیان کرده است، عرضه نکرده بودند.

قزوینی اساسا سبکِ تصحیحِ ایرانی-اسلامی را دنبال می‌کرد که این سبک به خودیِ خود بسیار ارزنده است و به اندازه‌ی کافی به آن توجه نشده است. هم‌چنین، هم از جنبه‌ی توصیفِ دقیقِ نسخ، و هم از جنبه‌ی عرضه‌ی حاصلِ کار به شیوه‌ی فرنگی‌ها، کارِ قزوینی یک سنّت‌شکنی بود. گمان می‌کنم او اولین کسی بود که متن و زیرنویس‌های شاملِ نسخه‌بدل‌ها را مطابقِ روشِ اروپایی از هم تفکیک کرد. آن‌هایی که با نسخه‌های خطی آشنا هستند می‌دانند که قبل از آن معمولا در حاشیه یا “خ.” می‌نگاشتند یا “ن.خ.” و ضبطِ نسخِ دیگر را می‌نوشتند، ولی این که به صورتِ روش‌مندی متن از نسخه‌بدل‌ها تفکیک بشود تا آن‌جا که من دیده‌ام اولین بار توسط قزوینی در ایران صورت گرفت و یا در متونِ فارسی که او تصحیح کرده بود و در اروپا چاپ شد. اما این که می‌گویند قزوینی فنّ تصحیحِ متن را از فرنگی‌ها یاد گرفته و به ایرانی‌ها یاد داده از نظرِ من هیچ قابلِ قبول نیست و دلیلی هم بر صحتِ این قول در دست نیست. و چون دلایلِ خودم را در رساله‌ی کوتاهی که به زبان‌های فارسی و انگلیسی توسط میراث مکتوب منتشر خواهد شد عرضه کرده‌ام، بیش از این در این‌جا واردِ این بحث نمی‌شوم.

دکتر محمود امیدسالار ـ عکس از ژاله ستار

گروه دیگری از مصحّحینِ بزرگ‌ِ خودمان مثل بهار، فروزانفر و همایی هم بودند که اساساً در همان سنّتِ پخته و متینِ تصحیحِ متنِ کلاسیک کار می‌کردند، که در آن علم و احاطه‌ی مصحّح، مطالبِ نظری و روش را تحت‌الشعاعِ خود قرار می‌داد.

با این که مرحوم مینوی را از مجدّدینِ فنّ تصحیح در ایران به شمار می‌آورند، اما به نظر بنده ایشان در پیش‌بُردِ روشِ تصحیح کارِ مهمّی که من از آن باخبر باشم نداشت، اما در مبارزه با آن‌چه که دخالتِ ذوقیات در تصحیح می‌دانست بسیار کوشید. اگر حملاتِ تندِ آن مرحوم را به این و آن از مطالبی که در بابِ تصحیح نوشته است حذف کنیم، در موردِ روش و تکنیک چیزِ دندان‌گیرِ زیادی باقی نمی‌ماند. البته مرحوم مینوی معتقد بود که نسخِ قدیمی و معتبر باید اساسِ تصحیح قرار گیرد، چنان که قدمایِ ما هم به این مطلب معتقد بودند و کسی که با آن‌چه در متونِ قدیمِ عرب و عجم در این باب آمده آشنا باشد این را می‌داند. به عبارت دیگر، علی‌رغمِ انتقادهای تند و تیزِ مرحوم مینوی از مِتُد قدماییِ تصحیح، و علی‌رغمِ تأکیدِ ایشان بر پیروی از شیوه‌ی تصحیحِ فرنگی‌ها، و تمایل‌اش به تزریقِ روش‌مندیِ کارِ آنان به فرآیندِ تصحیحِ متونِ فارسی، هیچ یک از تصحیحاتِ خودِ آن مرحوم، به جز پاره‌هایی که از شاهنامه در بنیادِ شاهنامه تصحیح شده است، نسخه‌بدل‌ها را به دست نمی‌دهد. یعنی بدیهی‌ترین بخشِ مربوط به شیوه‌ی به اصطلاح اروپاییِ تصحیحِ، در تصحیحاتی که از ایشان در دست هست دیده نمی‌شود. با این همه مرحوم مینوی تأثیرِ بسیار مهمی در تکاملِ شیوه‌ی تصحیح در ایران داشت زیرا حملاتِ سختِ او به بی‌مبالاتی‌هایِ برخی از مصحّحین، تکانی در حیطه‌ی فنّ تصحیح در ایران ایجاد کرد که پیامدهای بسیار مثبتی داشت. بنابراین آن‌چه من در این‌جا می‌گویم نبایست انتقاد از مینوی برداشت شود، بلکه من دارم سعی می‌کنم فرآیندِ تصحیح را در تاریخِ ایرانِ مدرن در یک ساختارِ نظری قرار دهم. اما این که مینوی شیوه‌ی خاصی از تصحیح را پایه گذاشته باشد، یا روشِ تصحیحی را اختراع کرده باشد که یک مصحّحِ جوانِ امروزی بتواند اجزایِ آن را تشخیص دهد و از آن روش پیروی کند، چنین چیزی را حداقل من در آثارِ ایشان ندیده‌ام. بنابراین ارزشِ تصحیحاتِ مرحوم مینوی بیش‌تر مرهونِ علم و تسلّطِ بی چون و چرایِ او بر ادبِ فارسی و عربی‌ست، زیرا حرفِ مینوی از نظر بنده در این دو حوزه حجّت است، اما نه به خاطرِ روش‌مندیِ کارش، بلکه به خاطرِ اقیانوسی‌بودنِ علم‌اش.

داریوش شایگان، کارلو چرتی، ابوالفضل خطیبی ، محمد استعلامی ـ عکس از ژاله ستار

باز تکرار می‌کنم که آن‌چه من در این‌جا می‌گویم نباید نقدِ صِرف از کارهای مینوی یا دیگر دانشمندان و مصحّحینِ وطن‌مان به شمار بیاید. این‌ها مثلِ حلقه‌های زنجیر به هم پیوسته‌اند. خالقی مطلق تکاملِ منطقیِ روندی‌ست که قزوینی و مینوی و بهار و دیگر دانشمندان و مصحّحانِ خودمان پیشروانِ آن بوده‌اند. یعنی خالقی بدونِ وجودِ این‌ها نمی‌توانست به وجود بیاید. خالقی و دیگر فضلایِ  این فن موجوداتی چند بُعدی هستند که از یک سو به پیشینیانِ خودشان، از سویی دیگر به کلّ روندِ علمِ تصحیح در جهان، و از سویِ سوّم به جنبه‌های خصوصی‌ترِ شخصیتِ خودشان محدود می‌شوند، و بر سرِ تمامِ این‌ها، این فضلا ابناء زمان و شرایطِ دورانِ خودشان نیز هستند. بنابراین کارهای این‌ها و خدمات‌شان به علمِ تصحیح در ایران، به نظرِ فقیر، کمابیش مانندِ یک مرقّع، یا به قولِ فرنگی‌ها یک کولاژ است، که قطعاتش به هم مربوطند و با کمکِ هم تأثیری فراتر از تأثیرِ اجزایِ کلّ آن مرقّع دارند.

در این مرقّعِ تاریخیِ تصحیح، اهمیتِ کارِ‌ خالقی در این است که بر خلافِ دیگران، نظم و انضباطی را واردِ فنّ تصحیحِ متنِ ایرانی کرد که پیش از او موجود نبود. بنابراین کسانی که با حاصلِ کارِ خالقی موافق یا مخالف هستند، اگر کوچک‌ترین ذرّه‌ای از انصاف در ذات‌شان موجود باشد، باید تأثیرِ عمیقِ او را بر فنّ تصحیحِ متونِ فارسی بپذیرند. زیرا بر خلافِ محققینِ پیشین، وقتی که خالقی صحبت از روش و پیروی از تکنیک می‌کند، هم خودش دقیقاً آن روش را به کار می‌بندد، و هم آن را به صورتِ دقیق برای خواننده‌ی کارش بیان می‌کند و توضیح می‌دهد.

هم‌چنین کسی که آثارِ نظریِ خالقی را در بابِ فنّ تصحیح خوانده باشد، و با تئوری‌های گوناگونِ تصحیحِ متنِ اروپایی هم آشنایی داشته باشد، متوجه می‌شود که کارِ او صرفِ تقلید از فرنگی‌ها نیست، بلکه یک نوع بومی‌سازیِ برخی از ضوابطِ تصحیحِ متنِ اروپایی‌ست که در رویکردِ او مطابق با نیازهای زبان و ادبِ فارسی تعییر یافته‌اند. خالقی مصرف‌کننده‌ی صِرف نیست بلکه بومی‌ساز و آفریننده‌ای‌ست که هم موادِ خامی را که از غرب می‌گیرد به یک محصولِ کاملا ایرانی و متناسب با حال و هوایِ ادبِ فارسی تبدیل می‌کند، و هم قادر است که در نوشته‌های خود، شیوه‌ی کارِ خودش را برای خواننده به صورتی کاملاً واضح و قابلِ پیروی و استفاده شرح دهد. خالقی بر یک شالوده‌ی عظیمِ علمی که از تلاش‌های پیشینیانِ شرقی و غربی فراهم آمده بنایِ محکمی ساخته است که بنده و شما می‌توانیم با خیالِ راحت و بدونِ این که نگرانِ فرود آمدنِ آوار بر سرمان باشیم در آن زندگی کنیم و در عینِ‌حال این انعطاف و آزادی را هم حس کنیم که اگر بخواهیم ممکن است برخی گوشه‌های این بنا را مطابقِ میلِ خودمان تغییر دهیم. یکی از علائمِ بارزِ نظریه‌پردازیِ پویا این است که به تحجّر نمی‌انجامد و از صورتِ یک نظریه‌ی علمی به یک ایدئولوژی تبدیل نمی‌شود. شیوه‌ی تصحیحی که خالقی در ارزیابیِ نسخ و ضبط‌های آن‌ها، رابطه‌ی آن‌ها با یکدیگر، و اهمیت و خطرِ مآخذِ جانبی در تصحیح به وجود آورده است، به نظر من این انعطاف‌پذیری را دارد.

در رابطه با این قضیه، دو نکته‌ی مهم را خطاب به جوانانی که در این‌جا تشریف دارند متذکر می‌شوم.

اول این که بر خلافِ آن‌چه از برخی بزرگترهای‌تان یاد گرفته‌اید، لازمه‌ی کارِ خوبِ علمی انجام دادن این نیست که کارِ کسانی را که پیش از شما به آن مطلب پرداخته‌اند بکوبید. شما کارِ خودتان را بکنید. در موردِ شاهنامه‌ی خالقی این را به رأی‌العین دیده‌اید. بنده می‌گویم که نسخه‌های شاهنامه موجود و به مددِ اینترنت در دسترسِ همه هست. گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن. هیچ اشکالی ندارد که شما بر شالوده‌ای که خالقی و دیگران پی افکنده‌اند بنایی رفیع‌تر و زیباتر بسازید، اما لازم نیست که بر سردرِ آن بنا کتیبه‌ای در ذمّ کارِ پیشینیانِ خودتان قرار دهید. این کارها جز نشانه‌ی حق‌ناشناسی و ضعفِ شخصیت نیست.

دوم این که از مخلوط‌کردنِ مطالبِ رمانتیک و احساساتی با کارهای علمی بپرهیزید و به جایِ احساساتی‌شدن و انشاء نوشتن، دنبالِ سند و مدرک و آن‌چه که عقلِ سلیم به آن رهنماست بروید. فقط یادتان باشد که در موردِ ادبیات، ذوقِ سلیم را هم باید در کار دخالت داد و فقط دنبالِ پیروی از مِتُد صِرف نبود. کاش می‌شد ذوق و سلیقه را حداقل از کارِ تصحیحِ متن بیرون کرد، اما به نظر بنده امکان ندارد. یعنی یک مصحّح در واقع یک کاتبِ باسواد است که از تلفیقِ نسخه‌های گوناگون به متنی می‌رسد که آن متن یک پدیده‌ی تئوریک و نظری‌ست و در هیچ نسخه‌ی واحدی موجود نیست. شما این متن را با ارزیابیِ منابعی که در دست دارید می‌سازید. برخی جاهایِ این متن درست است و برخی غلط. بعدها کسانی خواهند آمد و آن را باز به چیزِ دیگری تبدیل خواهند کرد. ماهیتِ تصحیح به نظر من چنین است که ادعایِ نهایی‌بودنِ یک تصحیح را نفی می‌کند. یعنی تصحیحِ نهایی، تا زمانِ پیداشدنِ نسخه‌ای که به خطِ مؤلف باشد مقدور نیست. اما تصحیحی مقدور هست که بر اساسِ موازینِ زبان‌شناسی، سبک‌شناسی و مِتُد و تکنیکِ مصحّح بتوان با خاطری جمع نسبتاً به آن اعتماد کرد. این که تصحیحی از یک متن را بسازیم و چنان بر صحّتِ آن اصرار بورزیم که بگوییم هیچ کس نمی‌تواند به آن دست بزند، این از مقوله‌ی تفرعن و خودپرستی‌ست. زیرا چنین کاری ممکن نیست، مگر آن که نسخه‌ی خطِ مؤلف یافت شود.

ضمنا در این مورد ماجرایی به خاطرم آمد از تی.اس.الیوت که در حدود سال ۱۹۵۰ به دانشگاه پرینستون می‌رود. در آن‌جا، مسئولِ نسخِ خطیِ پرینستون، چندین روایت از یکی از شعارِ اشعار معروفِ الیوت را، هم از روی دست‌خط‌های خودش که در کتابخانه موجود بوده و هم از رویِ چاپ‌های مختلف در هم می‌آمیزد و حاصل را به الیوت نشان می‌دهد و نظرِ او را درباره‌ی آن متن جویا می‌شود. الیوت نگاهی به آن می‌اندازد و قسمت‌هایی از آن‌چه را خودش نوشته بوده خط می‌زند و می‌گوید این‌ها غلط است! ضمنا برخی از آن قسمت‌هایی را که از روی نسخه‌های چاپیِ نامعتبر برداشت شده بود درست می‌شمارد. بعضی چیزها را هم به آن می‌افزاید و تغییر می‌دهد که در هیچ یک از نسخه‌های پیشین موجود نبوده است. کتابدارِ پرینستون این ماجرا را در مقاله‌ای در کتابِ Art & Error به چاپ رسانده است.

من همیشه این داستان را در خاطر دارم. اگر همین الان فردوسی زنده بود و یکی از نسخِ شاهنامه را مقابل‌اش می‌گذاشتید ممکن بود مثلِ الیوت، خیلی از ابیاتی را که خودش گفته است نپذیرد و عوض کند. چون ماهیتِ هنر پویاست.

بنابراین عرضِ من به جوان‌ها این است که زیاده از حد به چیزی که تصحیح کرده‌اید مطمئن نباشید. بالاخره ممکن است اشتباهاتی داشته باشد و بعدا چیزهایی را به خاطر آورید که هنگامِ تصحیح به یاد نداشته‌اید.

مسئله‌ی دیگر که باز رویش تأکید می‌کنم، پرهیز از احساساتی‌شدن است. بالاخره شاهنامه چیزی‌ست که با ماهیّتِ هویّتِ فرهنگی و ملّیِ ما آمیخته است و نمی‌توان هیچ ایرانی‌ای را به دلیلِ علاقه یا حتی تعصّب نسبت به شاهنامه ملامت کرد. اما وقتی می‌خواهید مقاله‌ای تحقیقی در موردِ شاهنامه بنویسید نسبت به خواننده مسئولیت دارید. وقتِ مردم را نباید با انشاء و شعار و… تلف کرد. باید به این توجه کرد که نقشِ هنر و شخصیتِ فردوسی – آن‌چه از لابه‌لایِ شاهنامه می‌توان یافت – در کلّ سیرِ فرهنگ و ادبِ فارسی چه بوده است. من در این مورد که به طور مثال گفته می‌شود فردوسی زبانِ فارسی را زنده کرد با برخی از اساتید اختلافِ نظر دارم. به نظر من هنگامی که فردوسی به صحنه آمد، زبانِ فارسی به حدّی از بلوغ دست یافته بود که می‌توانست حاملِ فردوسی باشد. قبل از فردوسی رودکی را داریم که تعدادِ اشعارش بسیار زیاد بوده است. هم‌چنین آن محدود ابیاتی که از شعرای بزرگِ دوره‌ی سامانی به جا مانده واقعا سُست نیست، و علتِ سُست‌ نبودنِ زبانِ آن‌ها این نیست که آن را از فردوسی گرفته‌اند. فردوسی به روایتی سالِ ۳۲۹ هجری به دنیا آمد که سالِ مرگِ رودکی‌ست. بنابراین فردوسی زمانی به دنیا آمد که زبانِ فارسی پخته شده بود و زبانی بود که می‌توانست عواطفِ درونیِ فردوسی و هنرِ او را حمل کند. این مسئله به نظرِ من در تاریخِ ادبیاتِ فارسی به اندازه‌ی کافی مورد عنایت قرار نگرفته است.

بنابراین من این حرف‌ها را، که ممکن است قدیمی‌ها و هم‌نسلانم با آن مخالف باشند، خطاب به شما جوان‌ها می‌گویم. چرا که نسلِ آینده شما هستید.

والسلام.»

«همین نام ماند ز ما یادگار »عنوان سخنرانی پژمان فیروزبخش، آخرین سخنران این نشست بود.

” استادان دیگر حق سخن را دربارۀ استاد ارجمندم آقای دکتر جلال خالقی مطلق ادا کردند و بنده چند دقیقه­ای بیشتر وقت حضار را نخواهم گرفت.

شاید کمتر کسی از دوستاران شاهنامه و تحصیل کردگان ادبیات فارسی نام دکتر خالقی مطلق را نشنیده باشد و از خدمات علمی او و سهم بزرگی که در روش تصحیح متون کهن فارسی دارد آگاه نباشد.

شخصیت علمی استاد خالقی مطلق چندوجهی است. و البته این شاهنامه­شناسی است که بر دیگر جنبه­های دانش و ذوق او غلبه دارد. شاید برخی در این جمع ندانند که او شاعر، داستان­نویس و طنزپرداز خوبی نیز هست. گرچه اینها همه تفنن او بوده است. اما همین تفنن­ها هم امروز برای ما ارزشمندی بسیار دارد، چون از ذهن مردی دانشمند و صاحب ذوق بیرون تراویده است. جمع دانش و ذوق در وجود فرد از مقولۀ اضداد است و برخورداری از این هر دو در وجود کمتر کسی دیده می­شود. زیرا از طرفی تحقیق ژرف و دقت در جزئیات، خواه ناخواه از ذوق فرد می­کاهد و از طرف دیگر افراد صاحب­ذوق کمتر حوصلۀ پژوهش دارند.

باری، بیشتر عمر خالقی به پژوهش دربارۀ حماسۀ ملی ایران و تصحیح شاهنامۀ فردوسی گذشته است. جدا از پیشینۀ مطالعات او در این حوزه، حدود چهل سال از عمر عزیز را به بررسی دستنویسها و تصحیح متن گذرانده است. چهل سالی که او خود درباره­اش می­گوید: «در طی این سالها روزی ده ساعت کار کردم، ولی نه ده ساعت هفته­ای پنج روز،  بلکه ده ساعت هفته­ای هفت روز، یعنی شنبه و آدینه و عید و عزا همیشه در کار بودم و طبیعی است که این کارِ مدام خستگی و بیماری می­آورد و بعضی محرومیتها را به دنبال خواهد داشت. بزرگترین محرومیت در میان خانواده زیستن، اما خانواده را ندیدن بود. بزرگترین محرومیت این بود که بزرگ شدن بچه­ها را ندیدم. ولی با همۀ این احوال این سالها برایم سالهای لذت هم بود.»

پژمان فیروزبخش ـ عکس از ژاله ستار

خالقی در عین حال هیچ­گاه از ارزیابی، بازبینی و نقد کارهای پیشین خود غافل نبوده و همواره با به دست آمدن اطلاعات جدید یا نوشته­شدن نقدهای عالمانه و بی­غرض (که متأسفانه دربارۀ شاهنامه تعدادشان اندک است) به تجدید نظر در آثار خویش پرداخته است. آویزه­ای بر یادداشتهای شاهنامه که در ۱۶۰ صفحه اخیراً بر آخر جلد یازدهم یادداشتهای شاهنامه افزوده شده و قرار است بزودی در مجلدی جداگانه هم توسط مرکز دایره­المعارف بزرگ اسلامی منتشر شود گواهی بر این مدعاست. این آویزه اصلاح یا تکمیل مطالب پیشین است. پس سالهای دیگری را نیز بر این چهل سال باید افزود. سالهایی که پس از انتشار شاهنامه به این کار پرداخته است.

با این حال چند سال پیش در روز رونمایی شاهنامه از سر فروتنی گفت: «کار کوچکی به اندازۀ وسعمان انجام داده­ایم.» و فراموش نمیکنم که جمله­ای را از صدر اعظم گذشتۀ آلمان، ویلی برانت، برندۀ جایزۀ صلح نوبل نقل کرد که بسیار زیبا و بجا بود. او وصیت کرده بود که روی سنگ گورش بنویسند: «ما سعی خودمان را کردیم.» و واقعاً همت و پشت کاری ستودنی و عزم و اراده­ای راسخ می­توانست به انجام این کار بپردازد. افراد یا گروههای دیگری پیش از خالقی یا همزمان با او یا پس از او تصحیح شاهنامه را آغاز کردند. برخی از آنها به انجام نرسید و برخی دیگر نیز که چاپ شد به هیچ روی قابل مقایسه با کار ارزشمند خالقی نبود. بگذریم که هنوز عدۀ اندکی به سبب غرض­ورزی یا عدم مطالعه، چاپ مسکو را معتبرترین چاپ شاهنامه می­دانند. ارزش کار خالقی تنها به این نیست که شاهنامه را به خوبی تصحیح کرده است. بلکه بیشتر از این روست که او فن تصحیح متن را در ایران چندین گام پیشتر برده است. او معتقد است در تصحیح شاهنامه آمیختن نسخه­ هایی چند با یکدیگر بی آنکه ضوابطی بر کار حاکم باشد به هیچ­وجه ما را به سرمنزل مقصود نمی­تواند رسانید چنانکه پیروی کورکورانه از اقدم یا اصحّ نسخ نیز همیشه راهگشا نمی­تواند بود. آن هم در مورد متنی مانند شاهنامه که کهن­ترین دستنویس آن (که تازه آن هم تنها نیمی از متن شاهنامه را در بر دارد) بیش از دویست سال با سروده شدن متن اصلی فاصله دارد. می­دانیم که شاهنامه همواره در طول قرون و اعصار به دلایل مختلفی دستخوش تحریفها و تغییرات و تصحیفات متعددی شده است. بنابراین یافتن سخن اصیل شاعر از میان دستنویسهای متعدد جز اساس قرار دادن نسخه­ های معتبر، نیازمند اطلاع از علوم دیگر نیز هست که خوشبختانه این همه در وجود خالقی جمع است.  از این روی خالقی در کار تصحیح شاهنامه روش علمی – انتقادی – تحقیقی تازه­ای اختیار کرده است. تازگی آن بدین جهت است که کسی پیشتر تمام این اصول و ضوابط را کامل، یکجا و در کنار هم برنگزیده بود. خالقی ابتدا بررسی درازدامنی بر روی پنجاه دستنویس کهن شاهنامه انجام داد و پس از ده سال معتبرترین آنها را شناسایی کرد و اساس کار خویش قرار داد. سپس کوشید تا با روش علمی انتقادی خود و با احاطۀ کم­ نظیر خود به سبک و زبان شاهنامه، تحریفها و تصحیفها و ابیات الحاقی این دستنویسها و ابیات افتادۀ آنها را شناسایی کند و از آن میان سخن فردوسی را از لابلای دست نویسها بیرون بکشد و باقی را در پای صفحات به دقت و روشمندی تمام ضبط کند. باری اگر انجام کامل این کار یعنی رسیدن به گفتۀ شاعر به سبب کمبود امکانات و فاصلۀ زیاد روزگار ما با روزگار شاعر در تمام موارد ممکن نیست، اما بی­گمان خالقی با به کار بستن ضوابطی بدیع و داوری درست میان ضبط های مختلف، متن شاهنامه را به صورت اصلی خود بسیار نزدیک کرده است.

آنگاه که تصحیح شاهنامه به پایان رسید و انتشار یافت دستنویس ارزشمند کتابخانۀ دانشگاه سن ژوزف در بیروت پیدا شد که خوشبختانه به صورت نسخه­ برگردان هم منتشر شده است. این دستنویس که مخصوصاً از حیث کمتر داشتن ابیات الحاقی شاهنامه بسیار اهمیت دارد تأییدی بود بر بسیاری از حدسها و انتخابهای خالقی.

یکی دیگر از وجوه اهمیت کار خالقی در تصحیح شاهنامه این است که او اغلب، در موارد محل اختلاف، دلایل برتر دانستن ضبط مختار خود را در یادداشتهای شاهنامه آورده است. بسیاری از اصطلاحات و مفاهیمی که امروز در تصحیح متن به صورتی عادی به کار برده می­شود، یا اول بار توسط خالقی مطرح شده است و یا اینکه او کاربرد وسیع آن را در تصحیح در میان اهل فن جا انداخته است. اصل برتری ضبط دشوارتر از همین مقوله است. زیرا کاتبان که با گذشت زمان و تغییرات زبان و یا به علت دانش اندک خود نویسش­ های دشوار را درنمی­ یافته­ اند آنها را به نویسش­ه ای ساده­ تر بدل می­ کرده­ اند.

همچنین خالقی برای نخستین­ بار در تصحیح شاهنامه از منابع جانبی به درستی و به اندازه بهره برده و لزوم استفاده از آنها را یادآور شده است. در بسیاری از موارد این دسته از منابع می­ توانند ما را به سوی گفتۀ شاعر رهنمون باشند و غفلت از آنها به کار آسیب خواهد زد. ترجمۀ بنداری از شاهنامه که متن اساس ترجمه­ اش از همۀ دستنویسهای باقی­مانده کهنه­ تر بوده و همچنین بیت­های پراکندۀ شاهنامه در متون سده­ های پنجم و ششم بهترین نمونه برای این منابع جانبی هستند که خالقی تا آنجا که توانسته از آنها بهره برده است.

 یادداشتهای شاهنامه نیز که شامل مباحث لغوی، دستوری، سبکی و تاریخی است از اهمیت زیادی در درک متن برخوردار است. در همۀ مقالات او نیز کشفها و تازگی های بسیاری دیده می­شود. آرای استوار او در بسیاری از زمینه­ ها ماندگار خواهد بود.

برای استاد خالقی مطلق طول عمر و سلامتی آرزو می­ کنیم.

پنجاه سال کِشتی ای مرد اوستاد/ پنجاه سال باش که از کِشته بدروی”

و سپس علی دهباشی از دکتر خالقی مطلق دعوت کرد تا با دوستداران خود سخنی بگوید و وی نیز چنین گفت:

” دوستان عزیز، من واقعاً شرمنده‎ام، از این همه مهربانی، این همه بزرگواری، من زبانم الکن است. واقعاً نمی‎دانم چطور تشکر کنم. من واقعاً امروز سپاسگزار شما دوستان هستم و نمی‎دانم به چه زبانی این همه لطف و مهربانی را ادا کنم. سپاسگزارم از آقای دهباشی که این محبت را در حق من کردند. سپاسگزارم از استادان عزیز که بر من منت گذاشتند و این همه غُلو دربارۀ من کردند. سپاسگزارم از همۀ دوستان، از همۀ حضار محترم که قدم رنجه کردند و به این جا تشریف آوردند. وقتی به فیلم شب‎های بخارا نگاه می‎کردم و عکس‎های بزرگان را در آنجا دیدم به خودم گفتم که اگر بخواهند نام آنها را در یک صفحه بنویسند بنده فقط یک پاورقی خواهم بود. فقط چیزی که استادان بزرگ دربارۀ من بنده غُلو کردند، غلو نباشد و راست باشد، آن وقت آقای دهباشی حق دارد که این نسخه بدل ببرد در متن.

علی دهباشی به همراه دکتر خالقی مطلق ـ عکس از متین خاکپور

در هر حال دوستان من ، آنان که به جز کوی وفا جا ننمایند / از دوست به جز دوست تمنا ننمایند.

ما شب بخارا می‎گیریم و از خدمتکاران فرهنگ ایران تجلیل می‎کنیم، انصافاً باید شب فرهنگ ایران گرفت. خدمتکاران باید از فرهنگ ایران سپاسگزاری کنند. ما هر چه داریم مدیون این فرهنگیم. ما چیزی طلبکار نیستیم از این فرهنگ. بلکه بدهکار هستیم، زیاد بدهکار هستیم. چون در تمام طول این سال‎ها، اگر من روی یک اثر چهل سال کار کردم، دیگران روی ده اثر کار کردند، ما لذت بردیم. عمیقاً لذت بردیم. سود معنوی بردیم. بنابراین فرهنگ ایران چه بدهکاری به ما دارد؟ ما هستیم که به این فرهنگ بدهکاریم. ما از این فرهنگ سود بردیم و باید تاوانی هم بپردازیم. تاوان چیست؟ درد پاست، درد کمر است. نور چشم کم می‎شود. باید دارو خورد. داروهایی که خطرش از بیماری بیشتر است. به هر حال مجانی نمی‎شود. پنیر مجانی فقط در تله موش است! باید یک تاوانی داد و این تاوان را بنده با علاقه پرداختم.

یک چیز دیگری هم هست که انسان موقعی که سرگرم کار هست، فکر می‎کند که پایانش لذت بخش است. ولی وقتی به پایانش می‎رسد، متوجه می‎شود که خود آن کار لذت بخش بود. انسان وقتی کار به پایان می‎رسد، حس می‎کند که یک عزیزی را از دست داده است. دلش تنگ می‏شود. این یک طرف قضیه هست، طرف دیگرش این هست که وقتی سرگرم کار است، هنوز کار منتشر نشده ، فراموش می‎کند که در پایان کار چند تا اژدها خَف کرده‎اند. بعداً مؤلف و مصحح و خود کار را از هم می‎دَرند. این را نمی‎داند. حین کار این را نمی‎داند. دوستان شیرسواری موقعی خطرناک است که آدم از شیر پیاده می‎شود. عین موضوع کار است. وقتی کار تمام می‎شود، مثل این است که از شیر پیاده شده‎ایم. از هر طرف شیری و اژدهایی برای بلعیدن انسان کمین کرده است.

با این حال، انصافاً من از بخت خود بسیار راضی هستم. در طی کار دو همکار عزیزی داشتم که اینحا حضور دارند. یکی دکتر امیدسالار و دیگری ابوالفضل خطیبی که هر دو زیر بال مرا گرفتند. و در پایان کار انصافاً در ایران و چه در بیرون از ایران، از کار من بیشتر استقبال کردند تا انتقاد. اگر هم انتقاد کردند، انتقاد سازنده و دوستانه بود.”

دکتر خالقی در ادامه شیوه‎های مختلف تحقیق را برشمرد و در پایان افزود: امیدوارم فرصتی دست دهد و من هم چند ماهی در ایران باشم و با دانشجویان عزیز، با جوانان عزیز، نه به صورت درس، و نه به صورت استاد و شاگردی که استاد در آن بالا باشد ، بلکه به صورت یک میزگرد و این تئوری‎ها را با کار روی متن به یکدیگر نشان بدهیم. ولی سرنوشت چیز دیگری است و همانطور که آقای استعلامی گفتند ما دور از وطنیم ، ولی همیشه در وطنیم.

دکتر خالقی مطلق ـ عکس از ژاله ستار

دوستان عزیز، من خاطر و خاطرۀ شما را هیچ وقت فراموش نمی‎کنم. هر قدر هم دور از شما باشم، همیشه به یاد شما خواهم بود و این لحظات را هرگز فراموش نخواهم کرد.

گرچه دوریم به یاد تو قدح می‎گیریم              بُعد منزل نبود در سفر روحانی”

در پایان قلمی مزین به تصویر دکتر جلال خالقی مطلق کار بازرگانی گلستانی توسط دکتر کارلو چرتی و جمال گلستانی به وی اهدا شد و هدایایی نیز از سوی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی ( از آخرین کتاب‎های منتشر شده) به دکتر خالقی اهدا گردید.

پخش تصاویری از دکتر خالقی و روی جلد آثار ایشان در دو کلیپ کار مجید عاشقی نیز از دیگر بخش‎های این مراسم بود و در پایان گروه موسیقی بوم و بر : فاضل جمشیدی،حسین پرنیا و آرش فرهنگ فر به اجرای قطعاتی پرداختند.

گروه موسیقی بوم و بر ـ عکس از متین خاکپور

 

آلبومی از روی جلد کتاب‎های دکتر جلال خالقی مطلق

 

پیش بینی فروپاشی شوروی و قدعلم کردن دوباره آن

استاد آمریکایی که 29 سال پیش در ماه مارس فروپاشی شوروی و نیز شرایط قدعلم کردندوباره آن را پیش بینی کرد ـ نگاهی به علل و چگونگی فروپاشی شوروی و حرکت های تازه ـ كريمه
یلتسین (25 دسامبر 1991 در کاخ کرملین) خطاب به گورباچف: بگو، ازهمينجا بگو که شوروي منحل شد!
یلتسین (25 دسامبر 1991 در کاخ کرملین) خطاب به گورباچف: بگو، ازهمينجا بگو که شوروي منحل شد!

نیمه مارس 1985 بود (29 سال پیش در این ماه). استادان گروه آموزش تاریخ در دانشگاه دولتی «اولد دومینیون» در شهر نورفک ویرجینیا یک نشستِ کنفرانس مانند را برای بحث درباره درگذشت پی در پی سه رهبر [سالخورده] شوروي به فاصله 30 ماه، گزینش گورباچف به رهبری این جماهیریه ـ یکی از دو ابرقدرت جهان وقت و با این گزینش، پیش بینی مسیر تحولات جهان بویژه آیندهِ بلوک شرق برگزار کرده بودند. من [نگارنده روزنامك] هم به عنوان یک شنونده (تماشاگر) به آن کنفرانس رفته بودم.
این استادان ـ جز یکی از آنان، هریک ضمن اشاره به باورهایی گفتند که گورباچفِ میانسال با تجربه کارکرد در سازمان اطلاعاتی شوروی، همان راه رهبران پیشین را ادامه خواهد داد و شاید هم سخت تر [ادامه جنگ سرد]. استادی که نظر دیگری داشت و مرور زمان نشان داد که درست گفته بود چنین ابراز نظر کرد:
گورباچف از نسل دوم انقلاب بلشویکی 1917 است. ضعف ها و نارسایی های سوسیالیسمِ طبق فرضیه کارل مارکس آلمانی را با پوست و استخوان خود لمس کرده و دیده است که این ایدئولوژیِ بدون انعطاف در عمل ـ اگر مدیریت شایسته نداشته باشد انگیزه، حس میهندوستی و عطوفت را از انسان سلب می کند، انسان را تنبل، مادیگر و خوددوست و تشنه لذائذ ازجمله معتاد به الکل و سیگار می کند. سوسیالیسمِ به قول «دوبچِک» با چهره انسانی (لیبرال سوسیالیسم یا سوسیال دمکراسی و نظایر اینها) خوب است ولی «مارکسیسم» سوسیالیسمی متفاوت از طبیعت و روانشناسی بشر است و تنها با انقلاب، کودتا و اشغال نظامی می شود آن را به صورت ظاهر به اجرا درآورد و با دیکتاتوری به آن ادامه داد. این وضعیت پایدار نخواهد ماند و به محض پیدایش رخنه و ضعف دولتی و یا بازشدن روزنه از سوی دولت، از کنترل خارج خواهد شد و برقرار کردن مجدد آن آسان نخواهد بود. گورباچف در طول فعالیت اطلاعاتی خود که بخشی از آن «دریافت گزارش از وضعیت مردم و نارضایی ها است» این واقعیت هارا درک کرده است و چون از کودکی در گوش او «جهان وطنی» فرو رفته تعصّب و علاقه مندی کامل هم به حفظ اقمار دولت مسکو ندارد. بنابراین، می شود اورا قانع به بازکردن فضای باز و نیز بازنگری در فرضیه مارکس و همچنین خارج ساختن نظامیان روسیه از اقمار مسکو کرد که پس از شکست هیتلر در آنجا مانده اند و در این صورت، بازگرداندن روس ها و نیز اقمار مسکو به حالت اول امکان پذیر نخواهد بود، فروپاشی قدرت مسکو آغاز خواهد شد و یک «دنگ شیائو پینک» از نوع روسی آن (بی حال و متمایل به فساد) برجای گورباچف خواهد نشست و دوران (پریود) تاریخی تازه ای آغاز خواهد شد که تا پیدایش حس وطندوستی در روس ها (ناسیونالیسم روس) و درصدد احیاء امپراتوری تزاری برآمدن ادامه خواهد یافت.
نظرات این استاد [که تا کسب اجازه از او، نامش در اینجا ذکر نخواهد شد] مورد تایید حاضران در آن نشست علمی قرار نگرفت. اما، عینا به وقوع پیوست و اینک به مرحله پیدایش ناسیونالیسم روس البته در برخی از روس ها رسیده و ماجرای اوکراین و تلاش برای بازگردانیدن کریمه به قلمرو روسیه که خروشچف متولد اوکراین (بدون توجه به تلفات 710 هزار نفری روسیه در جنگ 1853 ـ 1856 که روس ها در دفاع از کریمه با ائتلافی مرکب از عثمانی، انگلستان، فرانسه و دولت پادشاهی شمال ایتالیا جنگیدند) آن را ضمیمه اوکراین ـ یکی از جمهوری های اسمی و روی کاغذی جماهیریه شوروی کرد نشانه آن است.

درگذشت چرننکو

باز گردیم به وقایع پس از گزینش گورباچف به رهبری شوروی؛ يك روز پس از درگذشت «كنستانتين چرنِنكو» 73 ساله رهبر پیشین شوروي، گردانندگان حزب كمونيست اين كشور يازدهم مارس 1985 «ميخائيل گورباچف» 54 ساله دستيار يوري آندروپوف رهبر اسبق (پیش از چرننکو) را در جاي چرننکو قراردادند و اورا رهبر شوروي ـ يکي از دو ابرقدرت وقت کردند. درگذشت سه رهبر [سالخورده ] شوروي ــ برژنف، آندروپوف و چرننكو ـ به فاصله دو سال و نيم، در انتخاب گورباچف كه مردي ميانسال بود موثر بود، زيرا حزب حاکم نمي خواست كه چند ماه بعد، باز هم يك مراسم تدفين ديگر برگزار كند، ولي انتخاب گورباچف آغاز پايان عمر اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، حاكميت حزب كمونيست، فروپاشي بلوك شرق بود (كه ايجاد اين بلوك، به قولی به بهاي خون 27 ميليون تن از مردم شوروي در جریان جنگ دوم جهانی تمام شده بود) و نیز عقب نشيني مارکسيسم (سوسياليسم مطلق)، و طولي نکشيد که به آرامي و تقريبا بدون درگیری و سر و صدا، نظام و وضعيتي تازه بر جهان حاكم شد كه جز براي برخی در اروپاي غربي، اِليت هاي چيني، كورپوريشن هاي بزرگ آمريكا و سرمايه داران کشورها، برای میلیاردها انسان (توده ها) بهتر از گذشته نبوده است و بنابراين، تاريخدانان متفقا انتخاب گورباچف در 11 مارس 1985 را عامل ورودجهان به عصری نو در تاريخ خود به شمار آورده اند ـ عصری که با فروپاشی بلوک شرق در 1989 و جماهیر شوروی در دسامبر 1991 آغاز شده و رویدادهای اوکراین در زمستان 2014 دارد نقطه پایان بر آن می گذارد که عصر دیگری با ویژگی هایی را به دنبال خواهد داشت.
«تاريخدانان» فروپاشانيدن كنفدراسيون يوگوسلاوي، رويدادهاي افغانستان و پاكستان، تغيير وضعيت عراق از طریق اشغال نظامي، استقرار نظامي آمريكا در منطقه خليج فارس، بي خاصيت و ابزاري شدن اتحاديه عرب، ساکت شدن جنبش غيرمتعهدها، گسترش اتحاديه اروپا با هدف بستن راه اروپا به روي مسكو، گسترش ناتو و حضور آن در نقاطي در آن سوي اروپا و آمريكاي شمالي و نوعی ژاندارم جهان شدن آن، تغيير نظام و دولت ليبي با نوعي جنگ داخلي با کمک غرب (ایجاد نو فلای زُن)، مسئله يمن، سنگ اندازي برسر راه ساير ملل كه مي خواهند «قدرت» شوند، گلوباليزاسيون اقتصاد و … را نتيجه همين يك انتصاب نادرست (انتخاب گورباچف به رهبری دولت مسکو) مي دانند و مي گويند كه گورباچف احتمالا تعمّد نداشت، اشتباه و سادگي كرد و فرد شايسته و متناسب با مقام، كمتر مرتكب اشتباه مي شود كه توجه به اين نكته درسي است بزرگ براي همه ملل.
به باور تاريخدانان، گورباچف تصور مي كرد كه اگر كمي دريچه را به روي باد ـ آنچه را كه در غرب وزش آزادي سياسي گويند ـ باز كند و طبق توصيه مستشاراني که غرب به او معرفي کرده بود ـ ظاهرا مستشاران اقتصاد ی ـ بدهد مسائل شوروي ـ بدون تغییر نظام ـ سریعا حل خواهد شد!. با همين تصور، گورباچف در نخستين نطق خود از «تغيير؟!» سخن به ميان آورد.
دو روز بعد از انتصاب، گورباچف پس از شركت در مراسم تدفين چرنِنكو، با جورج بوش (پدر) معاون رونالد ريگن رئيس جمهوري وقت آمريكا كه در ظاهر امر برای شرکت در آن مراسم به مسكو رفته بود ملاقات كرد و ضمن مذاكره اي طولاني با او، پيام ريگن را كه پيشنهاد ملاقات داده بود دريافت كرد. در پايان اين ديدار اعلام شد كه طرفين خواهان تشنج زدايي و قطع مسابقات تسليحاتي هستند.
گورباچف به نظر قريب به اتفاق مفسران ـ مردي زودباور و فاقد دورنگری و معلومات عمومی لازم بود، شايستگي رهبري جماهيريه اي پهناور همچون شوروي را نداشت و در كار سياست سادگي مي كرد. وی بعدا در ملاقاتهاي متعدد با سران آمريكا و انگلستان (که برنامه کار با دقت تمام در واشنگتن و لندن تهيه شده بود) حضوريافت، وعده هاي فراوان شنيد و به راهي گام گذارد که سرانجام آن برباد رفتن دستاوردهای تزارهای روسیه و انقلاب این کشور بود و در سطح جهان نیز بربادرفتن آرزوهاي آن شمار از مردم بود که به سوسياليسم سَبک مسکو و تامين برابري و شادماني بشر چشم اميد دوخته بودند.
يلتسين، شوشکويچ و کرافچوک سران وقت جمهوري هاي (اسما) روسيه، اوكراين و بلاروس هفتم دسامبر 1991 در يك محفل خصوصي در استراحتگاه «بلوژفسکايا» واقع در بلاروس تصميم به انحلال شوروي گرفتند. بيست و پنجم دسامبر آن سال بوريس يلتسين به كاخ كرملين رفت و به گورباچف (رهبر وقت) گفت كه اتحاد جماهير شوروي منحل شده و او ديگر سمتي ندارد. اندکي بعد، گورباچف در يك نطق كوتاه راديو تلويزيوني گفت كه با انحلال شوروي به اين صورت قاعدتا نمي تواند موافق باشد ولي چون در برابر عمل انجام شده قرار گرفته است چاره ديگري (جز قبول) ندارد!. به اين ترتيب يک امپراتوري بزرگ با آن همه دندان اتمي ـ موشکي، دهها هزار تانک، صدها زيردريايي و پيشرفتهاي فضايي همانند برف بر شيرواني داغ ذوب شد و از ميان رفت، بدون اين که یک رفراندم سراسری (که قاعده این کار است) برگزار و نظر مردم اتحاديه استعلام شده باشد. اين جمهوري ها، قرن ها با هم امپراتوري روسيه را تشكيل مي دادند. با اين كه دوماي روسيه انحلال اتحاد شوروي 69 ساله مركب از 15 منطقه (اسما کشور) را به آن ترتيب غير قانوني اعلام كرده، هنوز درباره اين مصوبه اقدامي صورت نگرفته است. بلشویک ها پس از پیروزی در انقلاب 1917 و جنگ داخلی پس از آن، بر روسیه تزاری که اوکراین بخش اصلی آن بود نام «روسیه سوسیالیستی» گذاشته بود که بعدا و با هدف ساخت یک جهان تک دولتی و به عضویت درآوردن همسایگان، آن را به 15 منطقه اسما جمهوری تقسیم کردند و نام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بر آن نهادند و پیروزی مسکو بر آلمان در جنگ جهانی دوم، مناطق اسلاو نشین اروپا و نیز بخش هایی از اروپای مرکزی ازجمله نیمی از آلمان را به صورت اقمار دولت مسکو درآورد که پس از خروج نیروهای روسیه از این اقمار به تصمیم گورباچف، برخی از ناسیونالیست های روسیه می گویند که این کشورها که اینک وارد اتحادیه اروپا شده اند غرامت آزادشدن خود از دست هیتلر را به روسیه بپردازند زیراکه که روسیه میلیونها کشته داد تا آنها آزاد شدند.
نام روسیه از کی اف یان روس (روس های منطقه کی اف شامل بخش هایی از اوکراین، بلاروس و روسیه) گرفته شده است. روسیه پس از فروپاشی شوروی غرق در فساد اداری ـ اقتصادی شد و نتوانست بپاخیزد. با اینکه یلتسین «ولادیمیر پوتین» را برجای خود نشانید و تصور می رفت که همرنگ او باشد ولی اخیرا حرکت های ضد غرب و ناسیونالیستی از او به چشم می خورد ازجمله کمک به ایجاد سازمان تعاونی شانگهای (اوراسیا)، شورای بریکس (برزیل، هند، روسیه، چین و فدراسیون آفریقای جنوبی) و … و ایستادگی در قبال مسئله سوریه و اوکراین. پوتین در انتظار فرصت برای بازگردانیدن کریمه به روسیه و کوتاه کردن دست غرب از کنترل دریای سیاه بود که این فرصت را غرب با حمایت از تظاهرات «کی اِف» به دست او داد.

عکسی از يلتسين، شوشکويچ و کرافچوک در استراحتگاه «بلوژفسکايا پس از موافقت با انحلال شوروي
عکسی از يلتسين، شوشکويچ و کرافچوک در استراحتگاه «بلوژفسکايا پس از موافقت با انحلال شوروي

دکتر نوشیروان کیهانی زاده

 

شب فرانتس هولرنویسنده و ترانه سرای سوئیسی برگزار شد

شب فرانتس هولر برگزار شد

POSTER50_70-(1)

شب « فرانتس هولر» عنوان صد و پنجاه و نهمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری سفارت ایتالیا و بنیاد فرهنگی ملت عصر شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ برگزار شد.

علی دهباشی این نشست را با معرفی کوتاهی از فرانتس هولر، نویسنده معاصر سوئیسی ، که این روزها به تهران آمده است آغاز کرد:

« فرانتس هولر متولد اول مارس ۱۹۴۳ است ،نویسنده و ترانه سرای سوئیسی که در اولتن بزرگ شده و به مدرسۀ ایالتی آراو رفته و در سال ۱۹۶۳ دبیرستان را به پایان رسانده است. سپس به تخصیل زبان و ادبیات آلمانی و زبانهای رومانیایی در دانشگاه زوریخ پرداخت. از خدمت نظام معاف شد و بعدها خودش همه جا گفته است که از این موضوع «خوشنود» نیست. حین تحصیل برنامۀ تکنفره خود را با نام پیتزاکاتو (۱۹۶۵) اجرا کرد. موفقیت این برنامه به او جرأت بخشید که تحصیل را رها کند و زندگی خود را یکسره وقف هنر کند. آثار او مجموعه‎ای از برنامه‎های حضوری، نمایشنامه، فیلم سینمایی و تلویزیونی، کتابهای کودکان، داستان کوتاه و رمان است

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

و همیشه با دیگر هنرمندان همکاری خوبی داشته است، برای مثال در صحنه تئاتر و تلویزیون با رنه کولت و هانس دیتر هوش یا نویسندگانی همچون امیل اشتاین برگر نیز همکاری کرده است.

ویژگی اصلی کارهای هولر آن است که پیوسته بین تعهد سیاسی و میل به داستانسرایی سیر می‎کند و اغلب مشاهدات روزمره را شرح می‎دهد.»

در ادامه دهباشی افزود:« تعدادی از کتاب‎های فرانتس هولر به فارسی ترجمه شده است و مترجمین آثار او امشب در اینجا حضور دارند. خانم رکسانا سپهر که از متن فرانسه به فارسی ترجمه کرده، آقای علی عبداللهی و خانم الهام مقدس که امشب قصه‎هایی را برای ما می‎خوانند و آقای ناصر غیاثی که در جمع ما نیستند اما کتابشان را به اینجا آورده‎ایم.»

سپس دهباشی از خانم کریستینا فیشر، وابسته فرهنگی سفارت سوئیس برای اَدای سخنرانی دعوت کرد.

کریستینا فیشر ـ عکس از ژاله ستار

« بسیار خوشحالم که امشب اینجا با شما می‎توانم به فرانتس هولر، نویسندۀ مشهور سوئیسی، خیرمقدم بگویم. آقای علی دهباشی به سرعت این شب کتابخوانی را با حضور جمعی از مترجمان برگزار کردند. از آقای دهباشی و همکارانشان کمال تشکر را دارم که ما امروز اینجا می‎توانیم به فرانتس هولر و مترجمانشان به زبان فارسی گوش جان بسپاریم. همچنین بسیار مایلم که از بنیاد فرهنگی سوئیس بسیار تشکر کنم که هزینه‎های ترجمه را متقبل شده است. تشکر می‎کنم از ناشران مختلف در ایران و خانم لیلی حائری که با تلاشی خستگی‎ناپذیر ادبیات سوئیس را به ایران آورده و به ترجمه فارسی آنها می‎پردازند. بیش از این صحبت نمی‎کنم و صحنه را می‎سپارم به داستان‎های آلمانی . متشکرم.»

پس از آن فرانتس هولر از چگونگی نویسنده شدنش سخن گفت که دکتر سعید فیروزآبادی گفتار او را به فارسی ترجمه کرد.

« خانم‎ها و آقایان سلام. از این که جمعی از روشنفکران و ادب دوستان اینجا جمع شده اند بسیار خوشحالم و سپاسگزار.

از من خواسته شده تا درباره این که چگونه به نویسنده تبدیل شدم حرف بزنم. من همیشه به نثر مکتوب علاقه‎مند بودم. همان زمانی که خواندن را یاد گرفتم شروع به نوشتن کردم. اولین داستان‎هایی که نوشتم ابیاتی بود با طراحی‎هایی که در عید کریسمس آنها را به پدر و مادرم هدیه کردم. نخستین شعری که من گفتم این بود که سوار بر اسب به تماشای مناظر طبیعت رفتم. در این سواری بود که آقایی روی اسب نشست. یک زنبور درشت هم به پشت اسب نیشی زده بود. این اسب بسیار هیجان‎زده می‎شود و به گودالی می‎افتد. این آقای فابیا، که شخصیت اصلی است، و آن اسب مرده بودند و ته دره افتاده بودند و آقای فابیا هم جمجمه‎اش شکسته شده بود و آن اسب اصیل هم پر از خون بود. و نتیجۀ اخلاقی این داستان این بود که اجازه ندهید زنبورها هیچ وقت شما را نیش بزنند.

فرانتس هولر و دکتر سعید فیروزآبادی ـ عکس از متین خاکپور

اما در سایر موارد بچۀ آرامی بودم. من کم کم شروع به نگارش کردم و خیلی هم دوست داشتم که انشاء بنویسم. قرار بود انشایی بنویسیم با موضوع “شوخی احمقانه”. من آن قدر بچه سر به راهی بودم که اصلاً چیزی به ذهنم نرسید که درباره شوخی احمقانه چیزی بدانم. این قصه را از خودم درآورده بودم که زده بودم شیشه یک خانه‎ای را شکسته بودم. معلم خیلی تحت تأثیر انشای من قرار گرفت و نمرۀ خیلی خوبی هم به من داد. اما همۀ قصه خالی بندی بود. بعد فکر کردم که من می‎توانم شاعر و نویسنده بشوم. مادر بزرگم تعریف می‎کند که وقتی من بچه بودم مهمانی به خانۀ من آمده بود و از من پرسید وقتی بزرگ شدم می‎خواهم چه کاره بشوم. من هم گفتم می‎خواهم شاعر و نویسنده و طراح بشوم. آن بخش طراحی را بعداً کنار گذاشتم و بخش ادبیات و نویسندگی را ادامه دادم.

به دبیرستان که می‎رفتم داستان‎هایی می‎نوشتم که برای روزنامه محلی بود، در روستایی که اهلش هستم، اولتن، و آنها هم این داستان‎ها را چاپ می‎کردند. و باز هم از من می‎پرسیدند که داستان دیگری دارم به آنها بدهم یا خیر. این تشویق بزرگی برای من بود و به من جرأت می‎داد. و این  متوجه شده بودم که ظاهراً چیزی که می‎نوشتم به درد کسی می‎خورد. اما مسلماً هیچ وقت به این فکر نمی‎کردم که روزی در تهران برای من سرود ملی نواخته بشود. این نکته را هم باید بگویم که سوئیس در حال حاضر به دنبال متن و نیز موسیقی جدیدی برای سرود ملی خود است. چون قبلی را هیچ کس متوجه نمی‎شود درباره چیست. از من هم پرسیدند که می‎توانم یک سرود ملی جدید بنویسم یا خیر. اما من رد کردم. من در واقع کسی نیستم که سرود ملی بنویسد. من نویسنده سبک گروتسکم، طنز نویسم، طنزپردازم. و سعی می‎کنم واقعیات زندگی را به گونه‎ای توصیف بکنم  کمی متفاوت‎تر از دیگران باشد. من در زوریخ زبان و ادبیات آلمانی و رومانیایی تحصیل کردم. ترم پنجم دانشگاه بودم که یک برنامه یک نفره با تِم موسیقی و شعر که به اصطلاح به آن “کابارتیست” می‎گویند اجرا کردم و اسم آن را هم گذاشتم ” زخمه‎ای بر ساز” . استقبال خیلی خوبی از آن شد و از من دعوت کردند تا در آلمان و اتریش و کشورهای مختلفی آن را اجرا کنم. بعد با خودم فکر کردم یک سالی از دانشگاه جدا می‎شوم تا بتوانم آن را به اتمام برسانم. و این یک سال هنوز هم ادامه دارد! و برای همین من امروز اینجا در خدمت شما هستم.

فرانتس هولر از چگونه نویسده شدن می گوید ـ عکس از متین خاکپور

می‎خواهم چند تا از داستان‎هایم را برایتان بخوانم که در مجموعه‏ای است طنزآمیز و جالب و احتمالاً به یاد همان آقای فابیا می‎افتید که همان اول برایتان گفتم، همان که با اسب افتاده بود توی دره. و کمی هم با دنیای قصه‎ها و حکایت‎ها سر و کار دارد که در ایران هم سنتی است بسیار قدیمی.برای مثال، منکشکول را خوانده‎ام. »

و سپس هولر از علی عبداللهی ، یکی از مترجمان آثارش به زبان فارسی، دعوت کرد که برای قصه خوانی او را همراهی کند.

فرانتس هولر این قصه‎ها را به زبان آلمانی روایت کرد و علی عبداللهی ترجمه فارسی آنها را خواند:

۱٫

افسانه‌ی پدری که پسرش مدتها دست توی سوراخ بینی‌اش می‌کرد و با انواع و اقسام توبیخ‌ها هیچ موفقیتی در بازداشتن‌اش از این کار به دست نیاورد، تا اینکه بالاخره با یک سیلی موفق شد پسرش را از دست توی سوارخ بینی کردن بازدارد.

 پدری که پسرش مدتها دست توی سوراخ بینی‌اش می‌کرد، با انواع و اقسام توبیخ‌ها هیچ موفقیتی در بازداشتن‌ پسر از این کار به دست نیاورد، تا اینکه بالاخره با یک سیلی موفق شد او را از دست توی سوارخ بینی کردن بازدارد.

نتیجه‌ی اخلاقی:

پدری که پسرش مدتها دست توی سوراخ بینی‌اش می‌کرد، با انواع و اقسام توبیخ‌ها هیچ موفقیتی در بازداشتن‌ پسر از این کار به دست نیاورد، بالاخره با یک سیلی موفق شد او را از دست توی سوارخ بینی کردن بازدارد.

فرانتس هولر و علی عبداللهی ـ عکس از متین خاکپور

2.

کرم‌خاکی‌های ناهمگون

روزی روزگاری در اعماق یک کشتزار تُرشک، دو کرم خاکی زندگی می‌کردند و هر دم و ساعت، ریشه‌ی ترشک می‌جویدند.

تا اینکه یک روز کرم اولی گفت: ” این چه وضعی است، من یکی که دیگر از زندگی در این اعماق تاریک خسته شده‌ام، خیال دارم برای خودم سیر و سفر کنم و دنیا را بشناسم. “

خلاصه بقچه‌ی نُقلی‌اش را برداشت، کند و کند و کند تا رسید به بالای زمین. آنجا هم همین که دید آفتاب تابان می‌درخشد و بادِ وزان کشتزار ترشک را به بازی گرفته، دل‌اش از خوشی غنج رفت، یکهو خوشحال و خندان لولید میان بوته‌ها و پیش خزید. هنوز سه قدم برنداشته بود که توکایی او را گیر انداخت و فرو بلعید.

کرم دومی همچنان آن پایین توی سوراخ‌اش ماند، هر روز ریشه‌های ترشک را به نیش می‌کشید و سالهای سال عمر کرد.

ولی شما بگویید ، این هم شد زندگی ؟

بعد التحریر:من به کرات از منظر زیست‌شناسی متوجه این مسئله شد‌ه ام که کرمها اصلاً ریشه نمی‌جوند(کرمها که دندان ندارند، پس چطوری می‌توانند چیزی را بجوند؟) . با این همه عمراً برنمی‌گردم داستانم را تغییر بدهم .مثلاً تبدیل اش کنم به ” موش‌خرما‌های ناهمگون ” یا ” موش‌کورهای ناهمگون”.

چون آدم در مقام نویسنده راحت و پاکیزه در کابین خیال‌اش نشسته است، ذهن خود را به دست زیباترین چیزها می‌سپارد ، و در آن گیرودار، واقعیت مدام درِ اتاق اش را می‌کوبد-: آخر به من بگید ، این هم شد زندگی ؟

۳٫

حکایت اشباح

شبی از شبها خانم شول تک و تنها توی خانه‌اش نشسته بود که یکهو صدای پایی روی کفپوش شنید. اول خود را به آن راه زد و وانمود کرد متوجه چیزی نشده، اما همین که دید صدای قدمها ادامه دارد، احساس خطر کرد، چون ممکن بود دزدی  چیزی به خانه زده باشد. خلاصه دل و جراًت به خرج داد، تپانچه‌ی شوهرش را از روی میز کوچک شام برداشت، پاورچین پاورچین از پله‌ها رفت بالا، با سرعت هرچه تمام‌تر کلید برق را زد و فریاد کشید : “دستا بالا!”

اما ترس‌اش کاملاً بی‌مورد بود. چون فقط دو تا پا روی کف کفپوش این طرف و آن طرف می‌رفتند.

۴٫

متۀ فشار ِبادی و تخم مرغ

یکبار یک متۀ فشار بادی و یک تخم مرغ دعواشان شد، سر اینکه کدام یک قوی تر است از دیگری.

مته با تبختر گفت : ” خب معلومه که من! “

تخم مرغ خش و خش کنان گفت : ” ها ها! چه غلطا! من خیلی از تو قویترم ! “

مته با تاًمل شانه بالا انداخت و گفت : ” هر چی میل توست. ولی من هزار تیکه ات می کنم ،ها!”

تخم مرغ غار وغورکنان گفت : ” من هم شقیقه ات رو سوراخ می کنم ! “

مته گفت : ” آهای تخم مرغ، الحق که احمقی ! ” بعد سرش را تکان داد و افزود : ” ببینم چطور همچین کاری می کنی ؟ “

تخم مرغ باد به غبغب آورد و گفت : ” خواهی دید! ” بعد هم توی شکم اش قایم شد.

مته خنده کنان گفت : ” کافی است انگشت کوچیکه ام رو به طرف ات دراز کنم ! همین !”

تخم مرغ غارغارکنان گفت : ” من هم با زرده ام خرد و خمیرت می کنم ! ” بعد آماده ی نبرد شد و سنگین سنگین بنا کرد به راه رفتن روی پاهای خپله اش  .

همین کار تخم مرغ، نشانگر اوج حماقتش نسبت به مته بود و مته هم همانطور که اول کار گوشزد کرده بود، تخم مرغ را هزار تکه کرد.

۵٫

زبانِ ” ِاکتی

زبان اکتی جزء زبان‌های مرده است، همین باعث شد که نظرم را به خود جلب کند. چون این زبان فقط دو کلمه دارد. اولی “م ” است و دومی “ساسکروپتلوکسکواراستفگاکسلومپگروکس “. حرف تعریف”م” مؤنث است و معنای ” باز دوباره اینجا چی خبر است ؟” می‌دهد. و”ساسکروپتلوکسکواراستفگاکسلومپگرس” هم مذکر است، و معنی “هیچی” را می‌دهد.

ماجرا از این قرار است که اکتی ها در دهانه‌ی آتشفشانی خاموش زندگی می‌کردند که اعماق آن همیشه قل قل می‌زد و فوران داشت. هربار که آتشفشان به بیرون فوران می‌کرد، زن‌های اکتی وحشتزده پرت می‌شدند بالای دهانه و فریاد می‌کشیدند: “ام؟” و مردان‌شان هم در آن گیرودار با لحنی آرام می‌گفتند: “”ساسکروپتلوکسکواراستفگاکسلومپگروکس”. این موضوع هم یگانه چیزی بود که اکتی‌ها در موردش با هم صحبت می‌کردند، و بقیه‌ی کارها را با چنان عجله‌ای انجام می‌دادند که برای‌شان وقت حرف‌زدن نمی‌ماند.

فکر می‌کنم این “اکت‌آباد” باید سرزمین بسیار ناآرامی بوده باشد. یکبار به دنبال تلنبارشدن غیرعادی گدازه‌های آتشفشانی حتی ماجرا به تظاهرات‌ جورواجور خیابانی هم کشید، که به دنبال آن در یک چشم برهم زدن، شمار عظیمی از اکتی‌ها جلوی ساختمان شهرداری تجمع کردند. مردم یکصدا توی بلندگوها شعار “م!م!م!” سر می‌دادند. سرآخر رئیس‌جمهور “اکت‌آباد” هم رفت روی بالکن و ضمن ایراد نطقی غرا با اطمینان کامل گفت : “ساسکروپتلوکسکواراستفگاکسلومپگروکس!”

این خطابه به هر حال آنطور که باید و شاید کافی و وافی نبود و رئیس جمهور هم صد البته با کمال شوربختی هیچ عبارت دیگری برای گفتن در چنته نداشت، به همین دلیل امروزه زبان اکتی را در ردیف زبانهای مرده قلمداد می‌کنند.

۶٫

یک جور تئاتر کاملاً متفاوت

در شهری که شما احتمالاً نمی شناسید، تئاتر را کاملاً به شیوه ی دیگری از آنچه ما با آن آشناییم و به آن عادت داریم، بازی می کنند.

ساکنان این شهر کشته مرده ی تئاترند و بازیگران بزرگ را از فرط تکریم به عرش اعلا می رسانند، ولی وقتی شمای نوعی که غریبه هستید، وارد آن شهر می شوید، و دنبال یک اجرای خوب می گردید، بگویی نگویی دمغ می شوید، چون در آنجا ابداً بازیگرها بهتر از جاهای دیگر بازی نمی کنند، و جستجوی نامهای مشهوری که همه جا اسمشان را می برند، در دفترچه ی برنامه ها، کم و بیش کار عبثی است .

یکی از تئاترشناسان بومی در همین رابطه به ما گفت: ” راستی شما خانم پشت گیشه را دیدید؟ این خانم همان “بروونا”ی بزرگ است. “

همیشه تماشاگران موقعی متوجه حضور هنرمندان بزرگ در نمایشی می شوند که سیاهی لشکرها به صحنه می آیند، چون بیشتربازیگران معروف، در گروه همسرایی سربازها یا در پست نگهبانی ایفای نقش می کنند، آنهم در نقش کسی که چه بسا در طول نمایش، یک کلمه هم بر زبان نمی آورد، ولی همراهی ضمنی شان ولو در یک حرکت جزئی، باعث برانگیختن هیجان مفرط تماشاگران می شود.

در بازیهای ما، بازیگران ناشناخته در نقش های فرعی کوچک ایفای نقش می کنند و همین که مشهور شدند، به آنها نقش های کلیدی تر و بزرگتر می دهند. ولی در آنجا قضیه کاملاً برعکس است. نقشهای کلیدی را فقط مبتدیان اجرا می کنند و بس. بازیگران خوب هنرشان را در این می بینند که هر چه بیشتر در نقش های کوچکتر ظاهر شوند، و تازه زمانی بازیگر بزرگ به حساب می آیند که اسمشان دیگر در فهرست عوامل اصلی نمایش نباشد. حتی اتفاق افتاده که شخصی بیاید و در توالت نمایش کنار آقایی متشخص بیاستد که مثلا دارد سرش را شانه می زند. ناگهان مردم پی می برند که آن آدم به ظاهر کم اهمیت، فی المثل همان “لانگسترال” معروف است. حتی ممکن است بازیگران بزرگ، کاری کنند که فقط در یک عکس خانوادگی ظاهر شوند، که مثلاً در پرده ی سوم به دیوار صحنه می آویزندش.شاید آوردن این اشاره هم خالی از لطف نباشد و آن این است که وقتی شما بخواهید خاطر همین بازیگر بزرگ را جریحه دار کنید، کافی است بهش بگویید مایلید او را در نقش هملت ببینید.

فرانتس هولر ـ عکس از متین خاکپور

7.

دکمه‌ای که سر جای خودش نبود

ژنرال هر روز صبح  پشت میز کارش می‌نشست، کشوی آن را باز می‌کرد و دکمه‌ی سرخ را حاضرآماده می‌آورد دم دستش قرار می داد. عصرها قبل از رفتن به خانه، دوباره آن را سر جای اولش برمی گرداند. یک روز صبح که کشو را باز کرد دید دگمه داخل کشو نیست. رنگ از رویش پرید، سرخ شد و از شدت عصبانیت با مشت کوبید روی میز، دستش درست به همانجایی اصابت کرد که دکمه‌ی قرمز قرار داشت و با فشار آن، دنیا غرق در دود و آتش، نابود می شد.

“اگر جای هر چیز را، نیک دانی

رهی از عذاب تن و بدزبانی.”

۸٫

دایناسوری در مدرسه

یک وقتی یک دایناسور بود که از مادربزرگش یک ماشین تایپ کوچک هدیه گرفت. بلافاصله برداشت و یک نامه به مدرسه نوشت و گفت قرار است به زودی مدرسه را منفجر کنند.

ناظم مدرسه نامه را که خواند، بو برد کار کار دایناسور تنبل است که همیشه در امتحانات نمره ی شش می گیرد. ناظم فهمید کلکی در کار است و دایناسور هم دماغ سوخته شد. ولی مگر دست وردار بود! تندی یک درخواست نوشت و رفت مدرسه تا از تک تک بچه ها امضاء بگیرد که به زودی مدرسه روی هوا می رود. این بار موفق شد خیلی از بچه ها را قانع کند که قضیه واقعاً جدی است، ولی خیلی ها زیر بار نرفتند و حاضر نشدند درخواست اش را امضا کنند. این بود که نصف مدرسه رفت رو هوا و نصف دیگر مدرسه هم ریزش کرد، بعد هم مجبور شدند مدرسه را تعطیل کنند.

لایپزیگ ۱۷ اکتبر ۱۹۹۳

بچه های” آکادمیکسر- کلر “

۹٫

کوتوله‌ی بزرگ

روزی روزگاری یک کوتوله بود که ۱ متر و۸۹ سانت قد داشت.

سپس نوبت به الهام مقدس رسید که با فرانتس هولر همراهی کند. هولر قصه زیر را به آلمانی حکایت کرد و الهام مقدس ترجمه آن را برای حاضران خواند.

غافلگیری در پاریس

اکنون به اندازه کافی از زمانی که این داستان برایم پیش آمده، گذشته است و به گمانم اجازه دارم آن را تعریف کنم؛ داستانی که تا امروز هم درست از آن سر درنمی‎آورم.

پس از مدت‎ها، دوباره چند روزی در پاریس بودم. این شهر به طور عجیبی برایم غریب است و در عین حال آشنا. غریب، چون به ندرت از آن دیدن می‎کنم؛ آشنا، چون آن را از ادبیات، ترانه‎های فرانسوی، فیلم‎ها و تعریف‎های دیگران می‎شناسم؛ نام‎‌هایی مانند مونتمار، کاخ الیزه، باستیل، باغ لوکزامبورگ یا ایل دو فرانس، برای من طنینی مشابه نام قله‎های معروفی را دارند که آدم می‎داند در دورنمای مه گرفته آلپ قرار گرفته‎اند، اما لازم نیست از آن‎ها صعود کرد.

الهام مقدس ـ عکس از ژاله ستار

بنابراین، بی‌‎آن که پاریس را واقعاً بشناسم، برایم آشناست؛ آن جا می‎توانم گردش کنم و در مکانی زیبا روی نیمکتی بنشینم و فکر کنم که کاش می‎شد این جا، کل یک کتاب را بخوانم. بعد تازه متوجه شوم که مقابل سوربون نشسته‎ام. پاریس، به خصوص غافگیر کننده است، چون باغ لوکزامبورگ واقعاً وجود دارد و ساخته ذهن ریلکه نیست.

آخرین باری که از کلیسای جامع نوتردام دوپاری بازید کردم کی بوده است؟ راستش، حتی یک بار هم آن را ندیده‎ام، کلیسا را فقط در کارت‎پستال‎ها دیده‎ام. و آیا تا به حال به این پیکره‎های عجیب و غریب انسان ـ پرنده که در تمام برج‎ها و گالری‎های کلیسا وجود دارند نزدیک شده‎ام؛ به همین ترتیب، خیلی مطمئن نمی‎توانم بگویم که تا به حال در برج ایفل بوده‎ام یا نه، و با این شخصاًٌ مقابل مونالیزی لئوناردو ایستاده‎ام یا نه؟

در آن روز ماه آگوست، وقتی به بالای برج‎های نوتردام نگاه کردم و دیدم که در گالری میان برج‎ها، مردم این طرف و آن طرف می‎روند، به هر حال، هوس کردم که قاطی این آدم‎ها شوم و این موجودات سنگی افسانه‎ای را با چشم خودم ببینم. بدون اطلاع از برنامه بازدید، تابلوهای راهنمای بالا رفتن از برج را دنبال می‎کردم . بعد از طول صف انتظار بی‎پایان، ترسیدم؛ اما چون برای روز بعد برنامه‎ای نداشتم، تصمیم گرفتم فردا سر وقت، قبل از باز شدن دروازه، در صف بایستم. یک بار برای بازدید از گنجینه تاج انگلیسی همین کار را انجام داده بودم.

تصمیم خوبی بود. روز بعد وقتی بیست دقیقه قبل از باز شدنِ در، در صف ایستادم، چند زوج آلمانی آن جا بودند و پنج دقیقه بعد، چند ژاپنی هم ، پس از آن که در کافۀ آن طرف خیابان از همدیگر عکس گرفتند ، پشت سر من ایستادند.

بنابراین، من جزو نخستین افرادی بودم که از پله‎های شیبدار به طرف برج‎ها و ناقوس‎های بزرگ می‎رفتند و بعد پیکره‎های بالدار تخیلی متعلق به قرون گذشته را دیدم که چطور از بالا به شهر نگاه می‎کنند؛ گویی همه چیز ساخته و پرداخته ذهن خودشان است و قدرت آن را دارند که در هر زمان، همه را نیست و نابود کنند.

بالاترین نقطه قابل دسترس ، در برج دوم بود و وقتی از پلکان مارپیچ تنگ بالا می‎رفتم، با تعجب متوجه شدم که ظاهراً من جزو نفرات اول نبودم، چون کسی پایین می‎آمد.

مردی با قیافه و رفتاری برخورنده، طوری براندازم کرد، انگار که یک دزد خیابانی‎ام و او خود را مؤظف می‎داند منطقه را از وجود چنین اشخاصی پاک کند. پشت سر او، خانمی که کفش‎هایش تق و تق صدا می‎داد، پایین می‎آمد که من ابتدا از او فقط پاهایی در کفش‎های پاشنه بلند و بعد ساق‎هایی زیبا دیدم. وقتی پایش روی یکی از پله‎های سنگی کثیف و ساییده شده کمی پیچ خورد و با فریادی خفیف روی من سکندری خورد، هنوز سرش در زاویه دید من نبود.

به جز این که او را بگیرم، کار دیگری از دستم برنمی‎آمد و این اتفاق، غافلگیری مطبوعی بود که بالافاصله با غافلگیری مطبوع‎تری دنبال شد. آرام به من گفت: « Thank you dear» بعد خود را از من جدا کرد و با گفتن « I am Ok!» ، در حالی که با چشم‎های آبی‎اش نگاهی پر شور، باورنکردنی و شیطنت‎آمیز به من انداخت، به سوی همراهش رفت. بوی عطرش چون حسرتی برای زندگی ، در پلکان مارپیچی مانده بود و چهر‎ه‎اش درست مثل همه در پاریس ، آشنا به نظر می‎رسید؛ اما او را نشناختم.

تازه روز بعد، وقتی عکس‎های سانحه مرگبار پرنسس دایانا را دیدم، دانستم روز پیش ، چه کسی در آخرین روز زندگی‎اش ، نگاهی آن گونه پر شور به من افکنده بود.

 

فروریختن یکی از پایه های موسیقی ایران.محمدرضالطفی در گذشت

محمدرضا لطفي، آهنگساز و موسيقيدان درگذشت
با گفتاري از فرهنگ شريف،فرهادفخرالديني داريوش طلايي، محمدرضا درويش، مجيد درخشاني، كيوان ساكت و …
بي‌تو اين‌تار ندارد لطفي


اسطوره‌يي كه اسطوره نماند

علي مسعودي‌نيا/ زياد نيستند آدم‌هايي كه در حيطه موسيقي سنتي ايران فعاليت كرده باشند و چنان اسطوره شده باشند كه الگوي بلا‌منازع نسل جوان شوند و آثارشان مثال ايده‌آل مهارت و تكنيك و پوسترها و عكس‌هايشان زينت بخش ديوار اتاق هنرجويان نوپا شود. محمد‌رضا لطفي يكي از اين آدم‌ها بود. شاگرد علي اكبر خان شهنازي و نور‌علي‌خان برومند در گذر زمان بدل شد به چهره‌يي نخبه و جريان ساز در عرصه موسيقي سنتي. او صداي تازه تار بود. صداي تازه موسيقي كلاسيك ايراني.

هر كه با سنت موسيقي ايراني دست و پنجه نرم كرده باشد، مي‌داند كه برآوردن صداي تازه در اين سياق- كه به‌شدت به ريشه‌ها و اصول و گذشته‌اش وفادار و وابسته است و به اين آساني‌ها تن به تغيير نمي‌دهد- چقدر مي‌تواند دشوار باشد. لطفي در جشن هنر شيراز گل كرد. در سال 1354 كه كنار محمد‌رضا شجريان و ناصر فرهنگ فر در دستگاه – آن زمان مهجور و كم كاربرد- راست پنجگاه نوازندگي كرد و كوشيد از معيارهاي خط‌كشي شده و نا‌منعطف موسيقي سنتي بيرون بزند و در بداهه‌نوازي شيوه‌يي را ابداع كند كه با شيوه‌هاي بزمي و محافظه‌كارانه و عامه پسند آن متفاوت باشد. ذهنيت او و دوستان هم نوازش ذهنيتي تشكيلاتي بود و از همين رو لطفي از ابتدا به تاسيس نهادهاي موسيقي علاقه داشت: كار با گروه‌هاي عارف و شيدا آغاز شد و به كانون موسيقي چاووش رسيد. عارف و شيدا و چاووش تنها يك نام نبودند. معناي ضمني اين نام‌ها بازگرداندن موسيقي سنتي به جايگاهي بود كه حين انقلاب مشروطه در جامعه داشت. رويكرد او و همفكرانش اين بود كه موسيقي سنتي را كه ديرگاهي بود رابطه‌اش را با تحول‌هاي اجتماعي و سياسي قطع كرده و به نوعي از امروز و اكنون جامعه عقب‌مانده بود دوباره به روز كنند. لطفي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي پر آوازه‌تر شد. نگاه حماسي او و همراهانش به موسيقي، پرداختن به گوشه‌ها و ريتم‌هاي فراموش شده و پر چالش موسيقي ايراني و تلاش در ارائه نوعي آرانژمان براي سازهاي سنتي، اذهان پرشور و انقلابي جوانان دوستدار موسيقي را بيشتر از آثار گذشتگان راضي مي‌كرد. لطفي كم كم اسطوره شد و هواداراني متعصب و دوآتشه پيدا كرد. همان‌گونه كه همراهان و همفكران آن روزگار او نيز حيثيتي اسطوره‌يي يافتند: مشكاتيان، شجريان، ناظري، عليزاده و…

چاووش اما سرانجام منحل شد. لطفي تكروتر از گذشته هجرت از ايران را برگزيد و نبودن و نديدنش هاله اسطوره‌يي گرد او را غليظ‌تر كرد. طي اين ساليان لطفي در نقاط مختلف جهان برنامه اجرا و جسته و گريخته عقايد خود را در مورد وضعيت موسيقي ايراني ابراز مي‌كرد. گاه تك و تنها و بدون همراهي هيچ نوازنده و خواننده‌يي روي صحنه مي‌رفت و دو ساعت تكنوازي مي‌كرد. بعد نوبت خوانندگي‌اش رسيد. خودش مي‌نواخت و خودش مي‌خواند. خرده‌گيري‌ها بر او از همين روزگار آغاز شد: اينكه چرا مي‌خواند، چرا هيچ كس را قبول ندارد، چرا ساز تخصصي خود را گاه رها مي‌كند و سازهاي ديگر را روي صحنه تجربه مي‌كند. نوازنده اسطوره‌يي عاقبت به ايران برگشت و شوري در هوادارانش برانگيخت. آموزش موسيقي را آغاز كرد و بعد انگار تصميم گرفت انتقام سال‌هاي غيبتش را بگيرد. لطفي چهره‌يي رسانه‌يي شد. چندين و چند مصاحبه كرد و هر بار به يك يا چند تن از هنرمندان هم دوره خود تاخت و حقانيت آنها را زير سوال برد. بسياري از دوستداران موسيقي و شخصيت لطفي البته همچنان دوستدار و حامي او باقي ماندند اما آن هاله اسطوره‌يي-خاصه بعد از يك كنسرت نه چندان موفق- كم‌كم رقيق شد. رك‌گويي‌هاي تلخش دوستان قديمي‌اش را دل آزرده كرد و هر چه از او ماند خاطرات گذشته طلايي‌اش بود.

لطفي اسطوره باقي نماند اما تاثير عميق و عظيمي بر چندين نسل از نوازندگان موسيقي سنتي بر جا گذاشت. تكنيك و ريتم را –خصوصا در مورد ساز تار- بازتعريف كرد و جلوه‌هاي رزمي و حماسي و عرفاني و انقلابي موسيقي ايراني را به همگان نشان داد. او از آن دست نوازندگاني است كه به مرور زمان جاي خالي‌اش در موسيقي ايران حس خواهد شد و موسيقي سنتي به يادش بغض خواهد كرد.

جان زتن زخمه «تار» به در آمد

فرزانه ابراهيم‌زاده: محمدرضا لطفي درگذشت. خبر ساده و هولناک بود. شبيه اينکه کسي بگويد يکي از پايه‌هاي موسيقي فروريخته است. مثل خبري که پاييز 88 يک‌بار رسيد: پرويز مشکاتيان درگذشت؛ مثل روزي که با خبر درگذشت همايون خرم آغاز شد. خبرها هميشه آنقدر سريع و کوتاه‌اند که فرصت واکنش را از هرکسي مي‌گيرند. مدتي بود که خبر بستري‌شدن اين نوازنده و آهنگساز چيره‌دست منتشر شده بود. اما در خبرها تاکيد شده بود که بيماري کمردرد است و همه در انتظار بهبود و تور کنسرت‌هاي جديد لطفي به بيمارستان رفتند. ازدحام شاگردان و دوستداران لطفي آنقدر زياد بود که حسين عليزاده دست به قلم برد و از همه دوستداران او خواست تا براي بهبود او منتظر بمانند. اما تقدير محمدرضا لطفي که علاوه بر آهنگسازي، حق استادي و معلمي بر گردن موسيقي معاصر ايران داشت، اين بود که سحرگاه روزي که به‌نام معلم نامگذاري شده بود، چشم از جهان ببندد.
سحر ساز و راز سرپنجه
نوشتن درباره هنر و آثار محمدرضا لطفي همان‌قدر که آسان است سخت هم هست. اينکه او متولد 17 دي 1325 شمسي در گرگان بود و موسيقي را در هنرستان موسيقي زيرنظر استاداني چون علي‌اکبر شهنازي و نورعلي‌خان برومند آموخت، در ساده‌ترين جست‌وجوي اينترنتي نيز مي‌توان پيدا کرد و نوشت. اما اينکه او چه کرده است شايد در قالب کلمات نتوان گرد آورد و بايد تنها سکوت کرد تا موسيقي حرف خودش را ادامه دهد. شاگردي استادي چون علي‌اکبرخان شهنازي او را به سلسله موسيقيدانان بزرگ ايران يعني علي‌اکبرخان فراهاني و ميرزاعبدالله و علي‌اکبرخان شيدا پيوند مي‌زد. شايد همين پيوند هم بود که نخستين گروهي که بنيان گذاشت را به نام شيدا نامگذاري کرد. استاد با واسطه‌اي که حضورش در هنر «لطفي» هيچ‌گاه پنهان نبود. او در دانشگاه نيز در کنار استاداني چون جواد معروفي اصول موسيقي کلاسيک را آموخت و در همين دوران بود که يکي از مشهورترين آهنگ‌هاي خود يعني بميريد را براساس شعري از مولانا ساخت.
در کتاب پير پرنيان‌پوش که خاطرات دوست نزديکش هوشنگ ابتهاج است لطفي به ياد مي‌آورد وقتي اين آهنگ را به معروفي داد و او روي پيانو زد بسيار منقلب شد و همين آهنگ بود که او را به ارکستر گل‌ها وصل کرد: «معروفي يه دفعه دستشو از روي پيانو برداشت و گفت اين خيلي خوبه، اينو من حقا باید براي ارکستر گلها تنظيم کنم.
ديگه دانشجو و معلم شديم رفيق!» او در 18سالگي توانست جايزه بهترين نوازنده جوان را در سراسر کشور از آن خود کند. حضور لطفي در ارکستر گلها او را به گروه موسيقي راديو معرفي کرد و همين زمينه آشنايي او با کسي چون هوشنگ ابتهاج شد. دوستي که تا زمان مرگ لطفي يعني 12 ارديبهشت 93 هم ادامه داشت. اما حضور لطفي در راديو تنها رفاقت با سايه را به همراه نداشت و او را با محمدرضا شجريان نيز آشنا کرد. آشنايي‌ای که باعث به‌وجودآمدن جريان مهمي در موسيقي ايران شد. جرياني که فراتر از گروه شيدا و عارف در سال‌هاي آغازين انقلاب، موسيقي را حفظ کرد و به نام چاووش خودش را در تاريخ موسيقي ايران ثبت کرد.
لطفي در سال ۱۳۵۴ گروه شيدا را راه‌اندازي کرد و به همراه گروه عارف به سرپرستي حسين عليزاده به بازخواني و اجراي دوباره آثار گذشتگان پرداخت. اما کار بزرگ لطفي در کنار محمدرضا شجریان و آهنگسازان و خوانندگان جواني چون حسين عليزاده، هوشنگ و بيژن کامکار و شهرام ناظري به مدت 10سال آثار ماندگاري را در موسيقي ايران خلق کردند. کمتر کسي است که تصنيف سپيده‌دم را با صداي محمدرضا شجريان و آهنگسازي لطفي نشنيده باشد. ايران ‌اي سراي اميد که هنوز هم يکي از آهنگ‌هاي به‌يادماندني آن روزهاست نيز با هنر لطفي و شجريان شکل گرفت.
کوچ لطفي
اما در پايان دهه 60 بود که لطفي ايران را به مقصد خارج از کشور ترک کرد و بعد از مدتي اقامت در اروپا سرانجام به آمريکا رفت و به‌مدت 15سال در کاليفرنيا ماند. هرچند اوايل دهه 70 لطفي براي چندصباحي به ايران بازگشت، اما اين بازگشت، ديري نپاييد و او دوباره ايران را ترک کرد تا سال 85 که براي بار آخر به ايران بازگشت. در سال 86 نخستين کنسرت خود را به همراه محمد قوي‌حلم در کاخ موزه نياوران به صورت بداهه‌نوازي برگزار کرد؛ کنسرتي که با استقبال بسياري از علاقه‌مندان به هنر او برگزار شد. او در بازگشت به ايران به صورت همزمان در سه حوزه آموزش و اجرا و تحقيق موسيقي فعاليت خود را متمرکز کرد و موسسه آواي شيدا و مکتبخانه ميرزا عبدالله را بنيان گذاشت. زبان تند لطفي هرچند بسياري از شاگردان و دوستان قديمي را از او دور کرد اما او در هفت سال گذشته شاگردان تازه‌اي را تربيت کرد. 400 فارغ‌التحصيل مکتب ميرزاعبدالله حاصل تلاش او در هفت سال گذشته بود. لطفي در اين هفت‌سال به‌دنبال اين آرزو بود که در يک دوره پنج‌ساله يک دوره کامل رديف را با توجه به آنچه که خود از بزرگان موسيقي آموخته بود به نسل جوان بياموزد. آرزويي که محقق شد و بعد از مرگ او نيز در شاگردانش ادامه خواهد يافت. او بخشي از اين آموزه‌ها را نيز در يک برنامه راديويي ضبط کرده بود و به‌صورت هفتگي در اختيار علاقه‌مندان به موسيقي مي‌گذاشت. اما مرگ امان نداد تا شاگردان بيشتري از مکتب او فارغ‌التحصيل شوند.
پيام‌هايي براي استاد
با آنکه خبر بيماري لطفي در همه‌جا منتشر شده بود اما کمتر کسي باور مي‌کرد اين‌قدر زود او از ميان اهالي موسيقي برود. همه منتظر بودند تا او از بستر بيماري مرخص شود و بار ديگر سازش را در آغوش بگيرد. اما انگار آن چه ناگفته مانده سرطان بدخيمي بود که در کمتر از سه‌ماه اين استاد را از موسيقي ايران گرفت. خبر درگذشت محمدرضا لطفي با واکنش بسياري از چهره‌هاي فرهنگي هنري همراه بود. هرچند که بسياري از دوستان قديمي لطفي سکوت کردند يا ترجيح دادند در فرصت بهتري راجع به او صحبت کنند اما شاگردان جديدش از او گفتند. محمد معتمدي خواننده جواني که توسط لطفي به موسيقي ايران شناسانده شد در پيامي کوتاه نوشت: «‌اي عاشقان ‌اي عاشقان پيمانه‌ها پرخون کنيد/ وزخون دل چون لاله‌ها رخساره‌ها گلگون کنيد/استاد محمد رضا لطفي يکي از بزرگ‌ترين چهره‌هاي موسيقي معاصر ايران بود که داغش هيچگاه براي ما کهنه نخواهد شد و تا موسيقي ايران زنده است نام «محمدرضا لطفي» زنده و جاويد خواهد ماند.» علي مرادخاني معاون هنري نيز از لطفي به‌عنوان قلندر موسيقي نام برد. محمود احمدي‌نژاد نيز در يادداشتي درگذشت لطفي را تسليت گفت. پيروز ارجمند رييس دفتر موسيقي هم در يادداشتي نوشت: «سراينده چاووش‌هاي خاطره‌برانگيز به خالق خود پيوست. بي‌شک تاثير محمدرضا لطفي در عرصه موسيقي انکارناپذير است، نواي تار او هرگز از ذهن پاک نمي‌شود.»کيخسرو پورناظري نيز در پيامي نوشت: «خبر بس تلخ و زودهنگام بود. فقدان محمدرضا لطفي ضايعه دردناکي براي جامعه موسيقي است. او از تواناترين اساتيد ايران در آهنگسازي، نوازندگي و تدريس بود. چهره شناخته‌شده، مطرح و موثري که کارهاي باقيمانده از او جز ماندگار‌ترين آثار هنري اين مرز و بوم است.»محمدرضا لطفي درگذشت و پيکرش به گرگان زادگاهش خواهد رفت. اما شايد در سوگ او تنها قصيده‌اي که يار سال‌هاي سالش سايه سروده بود کفايت کند که: «پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم/که زباني چو بيان تو ندارد سخنم/ ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد؟ / من ز بي‌همنفسي ناله به دل مي‌شکنم/ بي‌تو آري غزل «سايه» ندارد لطفي/ باز راهي بزن ‌اي دوست که آهي بزنم…»
—————————————————————————————————————————————————————————————-
یکشنبه ؛ آخرین دیدار با «لطفی»
جلسه هم‌اندیشی برای تشییع پیکر و برگزاری مراسم یادبود محمدرضا لطفی ظهر جمعه (12 اردیبهشت‌) با حضور علی مرادخانی معاون امور هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، حسین علیزاده، داود گنجه‌ای، داریوش طلایی و جمعی از هنرمندان و مدیران هنری در موزه موسیقی برگزار شد. مرادخانی در این جلسه به برنامه در نظر گرفته‌شده برای مراسم یادبود محمدرضا لطفی اشاره کرد و گفت: طی مشورت صورت‌گرفته با دوستان حاضر در جلسه قرار شد روز یکشنبه 9 صبح مراسم از مقابل تالار وحدت آغاز شود. در این روز تعدادی از دوستان و همراهان سالیان استاد سخنرانی می‌کنند و رایزنی‌ها برای حضور چهره‌های فرهنگی نیز ادامه دارد. وی در انتها خاطرنشان کرد: آقای علیزاده مشخصا به نمایندگی از سوی خانواده استاد لطفی در مراسم سخن خواهد گفت. آقای نوربخش از طرف خانه موسیقی حضور دارند، آقای سجادی اداره برنامه را برعهده خواهند داشت و قطعه کوتاهی توسط محمد معتمدی برای حاضران اجرا می‌شود. همچنین به تصمیم خانواده پیکر استاد لطفی به گرگان منتقل می‌شود و روز دوشنبه طی مراسمی با حضور خانواده و آشنایان در سرای ابدی آرام می‌گیرد. در این جلسه علی مرادخانی، حسین علیزاده، داریوش طلایی، احمد گنجه‌ای، محمد معتمدی، محمدرضا نوربخش، سیدعباس سجادی، علی ترابی، احمد مستبط، علی بوستان، رادمان توکلی و سعید روشن‌دل حضور داشتند.

زخمه بر ساز
 چهره موثر موسیقی سنتی
 فرهاد فخرالدینی .  رهبر ارکستر ملی

درگذشت محمدرضا لطفی، مایه تاثر است و من از شنیدن این خبر، بسیار متاسف شدم. محمدرضا لطفی همچنان می‌توانست سالیان سال به راه و فعالیت هنری‌اش ادامه دهد. ایشان در موسیقی سنتی ما فردی تاثیرگذار بودند، حیف شد که چنین چهره‌ای را از دست دادیم.
آشنایی من با آقای لطفی به دوران هنرستان موسیقی برمی‌گردد؛ زمانی که خیلی جوان بودند و نزد استاد علی‌اکبر شهنازی تعلیم می‌گرفتند. آن زمان من در هنرستان کلاس تئوری داشتم و هرازچندگاهی به کلاس‌های ایشان هم سر می‌زدم. جوانی بسیار علاقه‌مند و مودب بود و رفتاری دلنشین داشت.
از همانجا، آشنایی و دوستی ما شروع شد. بعد از مدتی که او را در رادیو دیدم قطعه‌ای روی شعر مولانا برای اجرا آوردند که آقای معروفی تنظیم کرده بودند. قرار بود خواننده معروف زنی آن قطعه را که «بمیرید بمیرید» نام داشت، بخواند. من این قطعه را رهبری و اجرا کردم و موردتوجه قرار گرفت. از همان‌جا آشنایی ایشان با آقای ابتهاج شروع شد. کمک‌های آقای ابتهاج در جمع‌آوری هنرمندانی که در زمینه موسیقی ملی فعال بودند خیلی موثر بود و نهایتا دو گروه شیدا و عارف شکل گرفت و راهشان را ادامه دادند. گهگاهی هم آقای لطفی با ارکستر رادیو و تلویزیون ملی همکاری داشتند و قطعاتی می‌آوردند که بعضی اوقات من یا آقای معروفی آنها را تنظیم می‌کردیم. یکی از این قطعات که با رهبری من اجرا شد «داروک» بود که آقای شجریان آن را اجرا کردند و قطعات دیگر؛ تا اینکه در سال 58 من از رهبری ارکستر رادیو و تلویزیون کناره‌گیری کردم. از آن پس، به نسبت سابق کمتر همدیگر را می‌دیدم، اوایل که در رادیو بودیم بیشتر با هم ارتباط داشتیم ولی بعد راهمان جدا شد.
من دیگر در رادیو نبودم و آقای لطفی به همراه دوستان دیگر در رادیو فعالیت داشتند تا اینکه در سریال «سربداران» نوازندگی یکی از قطعات را که با سازهای سنتی اجرا شده بود به همراه آقایان علیزاده، فیروزی و بیژن کامکار انجام دادند. آقای لطفی بعد از آن، از ایران مهاجرت کردند و ارتباطمان کمتر شد. متاسفانه سال‌های زیادی ندیدمشان تا اینکه خبر درگذشت‌شان را شنیدم. به اهالی موسیقی مخصوصا آنهایی که با موسیقی سنتی سروکار دارند تسلیت می‌گویم؛ هنرمند بزرگی را از دست دادیم و امیدوارم خداوند به بازماندگانشان صبر بدهد و سلامت و پایدار باشند. لطف لطفی
 مصطفی کمال پورتراب .  آهنگساز و پژوهشگر

درگذشت استاد لطفی متاثرم کرد. من ایشان را از مدت‌ها پیش می‌شناختم، از زمانی که شاگرد استاد شهناز بودند و به کلاس‌های ایشان در هنرستان موسیقی می‌آمدند، من در هنرستان موسیقی تدریس می‌کردم. خاطرم هست اولین آشنایی‌های من با لطفی به سال‌های بین 1340 تا 1350 برمی‌گردد. آن زمان استاد شهنازی در هنرستان موسیقی عصرها هم کلاس‌های تارشان را برپا می‌کردند، لطفی در کلاس‌های عصر ایشان حاضر می‌شدند؛ کلاس‌هایی که به «شبانه» معروف بود. چند سال بعد من دعوت شدم که دانشگاه تهران هم تدریس کنم. لطفی تازه فارغ‌التحصیل شده بود، ایشان تار را پیش شهنازی آموزش دیدند ولی برای دیگر درس‌های موسیقی به دانشگاه تهران رفتند. نتیجه سال‌ها مطالعات و آموزش‌ها و علاقه‌مندی‌های لطفی این شد که ایشان یکی از برجسته‌ترین استادان موسیقی و نوازندگانی ما شد که باید به او افتخار کرد. تاکنون در ایران نوازندگان موسیقی صاحب‌نام زیادی داشتیم که در میان آنان نام لطفی ارزشمند است. در مدت حیات ایشان ما همیشه با هم تماس تلفنی داشتیم اما مشغولیات زندگی فرصت نمی‌داد که به ملاقات هم برویم. من به شخصه به هنر و شخصیت ایشان ارادت داشتم. به‌عنوان یک هنرمند اصیل آثارشان را در عرصه موسیقی ایران ماندگار می‌دانم. امید که روحشان قرین رحمت باشد و آیندگان از فنون آهنگسازی ایشان پیروی کنند.
از نگاه بازیگر
 حیف و صدحیف که رفت
 جمشید مشایخی

هرگاه خبر فوت یکی از بزرگان کشورم را می‌شنوم، بسیار اندوهگین می‌شوم. چون اعتقاد دارم دیگر به‌راحتی کسی نمی‌تواند جای آنها را پر کند. بسیاری از استادان از میان ما رفتند؛ مثل جلیل شهناز، ‌پرویز یاحقی، حبیب‌الله بدیعی، اسدالله ملک و… و حالا هم استاد محمد رضا لطفی عزیز. آیا به‌نظر شما کسانی توانستند جایگزین آن شوند؟! … آنها شیفتگان فرهنگ و هنر تمدن ایرانی بودند و با عشق و دلسوزی خودشان را وقف هنر ایران‌زمین کردند. حیف و صدحیف جانشینی ندارند… یادم می‌آید همراه با دوست جوانی که موسیقی کار می‌کند سوار بر ماشین عازم سفر شدیم. در مسیر از من پرسید مایلید موسیقی گوش کنید؟ گفتم، حتما. سی‌دی ترانه‌ای از خواننده جوانی در ضبط ماشین گذاشت و بعد ناگهان شنیدم که خواننده می‌خواند «رفتی به دَرَک، ‌مثل تو زیاده…» به دوستم گفتم، لطفا خاموش کن! اصلا‌ این چه جمله‌ای است که توی ترانه آمده است؟ … . شنیدم که استاد لطفی مبتلا به سرطان بودند. می‌دانید کسانی که سرطان می‌گیرند، ‌یکی از دلایلش غصه‌خوردن است و به همین دلیل به آن مبتلا می‌شوند. معلوم است که استاد لطفی از بس که غصه خورد اینجوری شد… شاید هم بی‌اعتنایی ما به هنر موسیقی‌شان بی‌تاثیر نبود… ولی خب حیف و صدحیف که رفت. خدا او را بیامرزد…چهره تابناک موسیقی دستگاهی
 محمدرضا درویشی . پژوهشگر و آهنگساز

خبر درگذشت استاد لطفی بسیار متاثر‌کننده بود. محمدرضا لطفی از یاران و دوستان قدیمی‌ام بودند که متاسفانه در چندسال گذشته ملاقاتشان نکردم. ایشان یکی از چهره‌های مهم، شاخص و تابناک موسیقی دستگاهی بودند اگرچه 30سال پیش به‌خاطر شرایط بد و ناسازگار فرهنگی در ایران مجبور به ترک وطن شدند و با کمال تاسف 20 سال از عمر گرانبهایشان را دور از وطن بودند؛ ‌ای‌کاش این اتفاق نمی‌افتاد و می‌توانستند تمام این سال‌ها در وطنشان بمانند و به فرهنگ و موسیقی این کشور خدمت کنند. البته پس از بازگشتشان به ایران فعالیت موسیقی را مجددا در مکتب‌خانه میرزا عبدالله از سر گرفتند که بسیار با ارزش بود و هنوزم هست. درگذشت استاد محمدرضا لطفی یک ضایعه بزرگ برای فرهنگ و جامعه موسیقی ایران است و امیدوارم شاگردانشان بتوانند جای خالی‌شان را پر کنند.طلایه‌دار تار
سهراب پورناظری . آهنگ ساز

محمدرضا لطفی بعد از نسل استادانی چون جلیل شهناز، بیگجه‌خانی و لطف‌الله مجد از طلایه‌داران ساز تار بودند. البته به نظرم نقطه‌قوتشان در آهنگسازی‌شان بود و ملودی‌های باوقار و اصیل و باقوامی ساختند. با اینکه اسلوب آهنگسازی‌شان بر اساس موسیقی اصیل ایرانی بود اما از معدود کسانی بودند که در عین حفظ سنت، ذوق و خلاقیت هم داشت. فقدان این هنرمند در جامعه هنری حس می‌شود. لطفی نقش موثری در جمع‌آوری موسیقیدانان دهه50 داشت و با هنرمندان دیگری مثل آقای شجریان، مشکاتیان، علیزاده و ناظری در کانون چاوش جمعی را تشکیل دادند که یکی از اتفاقات مهم موسیقی ایران بود و ایشان یکی از چهره‌های محوری این اتفاق بود. آثاری که در این کانون خلق شد از آثار ماندگار موسیقی سنتی است. همینطور کارهای دیگری که با آقای شجریان به شکل ساز و آواز اجرا کردند و تک‌نوازی‌ها و همکاری‌هایشان با آقای ناظری و… جزیی از شناسنامه موسیقی ایران است. از زمانی هم که به ایران بازگشتند فعالیت زیادی در حفظ و اشاعه موسیقی انجام دادند و با گروه‌های شیدا و بانوان کنسرت‌های زیادی اجرا کردند.

خیلی‌ها بدهکار هنر او هستند
هنگامه اخوان . خواننده
استاد محمدرضا لطفی در موسیقی ایرانی گوهری یکدانه بود. من چندین‌سال با ایشان همکاری داشتم؛ همکاری‌ای که از زمان حضورم در کلاس آواز استادم ادیب خوانساری آغاز شد.
استاد علی تجویدی من را به ایشان معرفی کردند و گفتند که قمر دومی در راه است. آقای لطفی از من خواستند که موسم گل قمر را بازخوانی کنم. من این تصنیف را زمانی که جوان‌تر بودم از رادیو شنیده بودم؛ تصنیفی که هرشب ساعت 10:30 شب از رادیو پخش می‌شد. موسم گل را با راهنمایی آقای لطفی خواندم. بعد از آن نیز آثار دیگری را همراه ایشان اجرا کردم مثل مرغ‌سحر و آواز شور. واقعا ایشان برای موسیقی یکدانه بودند. خیلی‌ها بدهکار هنر ایشان بودند و هستند. آهنگساز بزرگ و تک‌نوازنده چیره‌دستی که فکر می‌کنم کمترکسی را در موسیقی ایرانی داریم که مانند ایشان سازنوازی می‌کرد. در آهنگسازی هم یکه‌تاز بود. در این سال‌ها کمترآهنگسازی مثل محمدرضا لطفی قطعاتی را ساخته است که ماندگار شده‌اند. ما در این‌سال‌ها استادان زیادی را از دست دادیم؛ استادانی که جایشان برای همیشه خالی خواهد بود.
معلم دلسوز
فرهنگ شریف . نوازنده تار
باعث تاسف است که محمدرضا لطفی را از دست دادیم. وقتی خبر درگذشت او را شنیدم بسیار ناراحت شدم. واقعیت این است که انتظار چنین خبری را نداشتم و باورم نمی‌شد او را از دست داده‌ایم.
لطفی یکی از موسیقیدان‌های خوب ایران بود که عمر خود را در معرفی و تولید آثاری در زمینه موسیقی اصیل ایرانی صرف کرد. او شاگردان بسیاری پرورش داد و مانند یک معلم دلسوز برای رشد و تعالی آنها زحمت کشید. لطفی، ردیف‌های قدیمی موسیقی ایرانی را به شاگردانش‌آموزش داد. لطفی کنسرت‌های زیادی نیز برگزار کرد. توجه به موسیقی اصیل ایرانی را می‌توان از خصوصیات او نام برد و به همین دلیل درگذشت این هنرمند، ضایعه‌ای بزرگ برای ماست.
در زمانه‌ای که موسیقی‌های ضعیف و لس‌آنجلسی نوعی زیان به موسیقی ایرانی محسوب می‌شوند، وجود موسیقیدان‌هایی از این دست بسیار مهم است و باید قدر آنها را دانست. لطفی جایگاهی بالا در موسیقی ایران زمین داشت. موسیقی ایران باید قدردان لطفی باشد که در اشاعه این هنر اصیل همت گمارد.
موسیقی، مدیون «لطفی»
مجید درخشانی . آهنگساز و نوازنده تار
 محمدرضا لطفی یکی از تاثیرگذارترین موسیقیدانان دوره معاصر ما بودند و فکر می‌کنم گفتن درباره ایشان الان که از دست رفتند خیلی خوشایند نیست. ایشان از همان دوران جوانی با گروه شیدا آثار تاثیرگذاری را در موسیقی ایرانی به وجود آورد. به‌جرات می‌توانم بگویم موسیقی ما به آقای لطفی مدیون است. متاسفم که ایشان درگذشتند و دیگر نیستند تا باز هم در کنار موسیقی ایران باشند. من از کسانی هستم که از ابتدای آغاز کار موسیقی شاگرد مستقیم ایشان بودم و در کنار ایشان بودم و همکاری کردم و فکر می‌کنم همچنان هم شاگرد محمدرضا لطفی باقی بمانم. ایشان در کار و هنر من تاثیر ماندگاری گذاشته‌اند و همیشه الگوی من در موسیقی و زندگی خواهند ماند. شاید سال‌ها باید بگذرد تا ما بتوانیم بفهمیم که چه گوهری را در موسیقی خود از دست داده‌ایم. درگذشت ایشان را به خانواده موسیقی ایران تسلیت می‌گویم.
تار ایران، دیگر «لطفی» ندارد
امیرحسن سعیدی .روزنامه‌نگار و عضو کانون پژوهشگران خانه موسیقی ایران
نمی‌دانم چرا اینقدر کوشیدند خبر را از مردم مخفی نگه‌دارند که قلندر تار، استاد محمدرضا لطفی سخت بیمار است و سرطان دارد. حتی دوستان و همکارانش مانند حسین علیزاده و داریوش طلایی رفتند به عیادتش و آمدند مصاحبه کردند که استاد سلام می‌رساند و حالش روبه‌بهبود است. اما همین خبررسانی دوپهلو نشان می‌داد که بیماری لطفی برخلاف آنچه می‌گویند، سخت‌تر و جانکاه‌تر از شکستگی کمر و ناراحتی ستون‌فقرات است. تا خبر رسید که استاد بی‌بدیل تار در 68سالگی و بر اثر ابتلا به بیماری سرطان در بیمارستان لاله در تهران درگذشته است. چه خوب گفت فرهاد فخرالدینی که هنوز برای ازدست‌دادن «محمدرضا لطفی» زود بود؛ او می‌توانست بماند، کار کند و در موسیقی سنتی ایران تاثیرگذار باشد.
لطفی را من در آخرین کنسرتش با شجریان از نزدیک شناختم؛ پاییز سال 1374 این دو پس از سال‌ها دوری از هم؛ به‌هم آمدند و همراه با نی افشارنیا و تنبک همایون شجریان، در توری یک‌ماهه در شهرهای مختلف اروپا، برای آخرین‌بار با هم روی صحنه رفتند. من به‌عنوان عضوی از گروه برگزار‌کننده این کنسرت‌ها، در این همسفری فرصت یافتم که قلندر تار را از نزدیک ببینم.
مگر نه‌اینکه می‌گویند سفر یکی از بهترین راه‌های شناخت انسان‌ها از یکدیگر است؟ وقتی مقدمات این کنسرت فراهم شد، شجریان در گپ‌وگفتی برایم از همکاری‌هایش با لطفی گفت و اینکه هیچ‌کس چون او نمی‌تواند جواب آواز بدهد. این‌ را در جریان آن تور خود به چشم دیدم؛ همچنان که دیدم فاصله‌ای را که بین آن‌ دو افتاده بود و دیگر هم ترمیم‌پذیر نشد.
ماجراهای این سفر را یک‌روز با جزییات خواهم نوشت، اما آنچه امروز می‌خواهم در روز مرگ لطفی بنویسم شاید بتواند موردتوجه جوانانی قرار گیرد که دوست دارند در موسیقی ایران جایگاهی همچون لطفی پیدا کنند. برای تور اروپایی سال 1374 که از سوی موسسه فرهنگی-هنری «آوا» در آلمان برگزار می‌شد، ما دو اردو یکی پیش از برنامه‌ها در محل باصفایی نزدیک کلن داشتیم و دومی در فرانکفورت که پانسیونی بود به میزبانی یک بانوی مهربان ایرانی. در هر دو این مکان‌ها می‌دیدم که لطفی همه روز را یا ساز می‌زند و با شجریان تمرین می‌کند یا با تارش ور می‌رود و نوازشش می‌کند. تار را جز وقتی که به گرمابه می‌رفت یا می‌خوابید، از دست وانمی‌نهاد. حتی هنگام صرف غذا نیز ساز را به آغوش می‌کشید و با خود سر سفره می‌آورد. بالاخره کنجکاوی امانم را برید و یک‌روز از او پرسیدم: «استاد، اینگونه که غذا از گلویتان پایین نمی‌رود، یک دست ساز و یک دست قاشق!» با خنده‌ای پاسخ داد: «نوازندگی هم مثل ورزش است. اگر بخواهی در سطح قهرمانی بمانی، باید حرفه‌ای تمرین کنی و این یعنی چندساعت ساززدن در روز. من مدتی پیش از کنسرت‌ها کم ساز زده‌ام و حالا باید جبران کنم تا آماده روی صحنه بروم!»



چهره سال ایران.محمد جواد ظریف

محمد جواد ظريف اين روزها چه دغدغه‌ هايي دارد
نه مصدقم و نه قوام ، ظريفم
با امريكا هنوز رفيق نشده‌ايم


جواد دليري

نيلوفر منصوريان

«سفير صلح» لقبي بود كه پس از موفقيت نسبي در مذاكرات ژنو، از سوي كاربران فضاي مجازي دريافت كرد. شناخته‌شده‌ترين سفير و ديپلمات وزارت امور خارجه، پس از انقلاب اسلامي، «دكتر محمدجواد ظريف».

قرار شد با سفير صلح، وزير پرحاشيه كابينه دولت يازدهم، به گفت‌وگو بنشينيم. قرارمان براي پنج بعدازظهر يك عصر بهمن ماه، پيش از سفر آقاي وزير به ژنو براي دوره جديد مذاكرات، تنظيم شد. در هماهنگي اوليه، وزارت خارجه تاكيد كرده بود كه زودتر از زمان موعود سر قرار حاضر باشيم. پيش از اين، طي مذاكرات اوليه در ژنو با وزير برخورد داشتيم، حالا اين‌بار، قرار بود با فاصله‌يي چند ماهه از آن مذاكرات، روبه‌رويش بنشينيم و گفت‌وگويي كنيم فراتر از آن مذاكرات و دستاوردهايش.

از يك ماه قبل، با تماس‌هاي مكرر پيگير اين گفت‌وگو بوديم، تا دكتر ظريف مهمان ويژه سالنامه‌مان باشد، پس از مدتي كش و قوس، در نهايت پذيرفت كه ميان كارهاي روزانه‌، ساعتي را هم به گفت‌وگو با ما اختصاص دهند.

ساعت از چهار عصر گذشته بود كه همراه دانيال شايگان، دبير عكس روزنامه، به سمت وزارت امور خارجه حركت كرديم. بي‌آنكه هيچ كدام‌مان ترافيك سنگين خيابان‌هاي تهران را پيش‌بيني كرده باشيم، دقايق سريع مي‌گذشتند و اضطراب از دست دادن گفت‌وگو بيشتر بر ما غلبه مي‌كرد، تا درست پنج دقيقه مانده به قرار موعود، پشت در اتاق آقاي وزير رسيديم.

وقتي وارد اتاق شديم، از پشت ميز بلند شد و همراه با خوشرويي توام با خستگي به استقبال‌مان آمد، پس از خوش و بشي كوتاه، از مدير رسانه‌يي‌اش، زمان در نظر گرفته شده براي گفت‌وگو را پرسيد، چرا كه گويا پس از ما، روزنامه‌نگاران ديگري هم در انتظار گفت‌وگو با وزير فيس‌بوكي كابينه بودند. در خلال حرف‌هايشان دريافتيم كه سهم ما از ساعات در نظر گرفته شده، نيمي از ساعت است، پس بي‌درنگ گفت‌وگو را آغاز كرديم.

در همين نيمي از ساعت، تا جايي كه دكتر ظريف جوابگو بود، ما پرسيديم و او تكليف خيلي از مسائل را در چند سال و ماه‌هاي گذشته روشن كرد. از ماجراي شباهت دادنش توسط برخي تحليلگران به مصدق و قوام، از زندگي‌ گذشته‌اش و همچنين ماجراي كمردرد جنجالي‌اش پس از انتشار خبر كذايي روزنامه كيهان.

در ميان گفت‌وگو، دريافتيم كه دكتر ظريف، از پديده دروغگويي بيزار است، دروغ به‌شدت آزارش مي‌دهد و اين روزها از رواج دروغگويي در رسانه‌هاي داخلي گلايه دارد. بحث‌هاي مفصل‌تري پيرامون مذاكرات ژنو، حاشيه‌هايش، تحليل و حمايت مقام معظم رهبري و همچنين انتقادات منتقدان پيرامون اين مذاكرات پيش آمد كه دكتر ظريف تا حدي كه امكانش را داشت به پرسش‌هاي ما پاسخ داد.

گفت‌وگو كه تمام شد، از آقاي وزير خواستيم كنار ميز كارش بايستد تا براي گفت‌وگو عكس بگيريم، هرچند كه به خاطر همان بيماري از ايستادن طولاني خود را بر حذر مي‌داشت، ايستاد. از همين فرصت كوتاه نيز، استفاده كرديم و چند سوال افزون بر گفت‌وگو از وي پرسيديم تا چاشني گفت‌وگوي‌مان باشد. سوالاتي پيرامون مساله فيس‌بوك، حصر، حقوق بشر و… سفير صلح در حالي كه مشغول تنظيم كردن ژست ديپلماتيكش براي عكس‌ها بود، به سوالات ما پاسخ گفت؛ پاسخ‌هايي كوتاه، اما درخور تامل.

آقاي ظريف «ديپلمات و سفير» با آقاي ظريف «سكاندار وزارت امور خارجه» كمي تفاوت كرده، درست است؟

بله به عنوان وزير خارجه كار سنگين‌تر شده است. تفاوت عمده‌يي كه در زمان ديپلمات بودن و معاون وزير و سفير بودن به وجود آمده است اينكه مسووليت پاسخگويي به مجلس و افكار عمومي اضافه شده است. قبلا اين وظيفه را نداشتم و الان اين مسووليت به كار من اضافه شده است كه كار بسيار سنگيني هم هست و تقريبا وقت زيادي هم از يك وزير مي‌گيرد. طبيعي هم هست به خاطر اينكه ما در مقابل مجلس پاسخگو هستيم.

كار را هم سخت‌تر كرده است؟

علي‌القاعده كار سخت‌تر است. كار كارشناسي در وزارت خارجه، يك كار تخصصي حتي در سطح معاون و سفير در برابر وظيفه پاسخگويي وزير سبك‌تر است، چون در اين سطح شما مجبوريد مسووليت‌هايي را به عهده بگيريد و در برابرش پاسخگو باشيد. امروز شرايط ويژه‌يي هم هست. من كاملا مي‌دانستم كه الان بايد با شرايط ويژه‌يي وارد حوزه ديپلماسي بشوم. من تقريبا ديپلماسي را در اوج زماني كه ايران در صحنه ديپلماسي حضور پيدا كرده بود، ترك كردم. از اواسط جنگ رسما وارد اين حوزه شدم و مذاكرات پيرامون جنگ تحميلي را بر عهده داشتم. در مذاكرات مربوط به قطعنامه 598 حضور جدي داشتم. در برگزاري اجلاس سران سازمان كنفرانس اسلامي مسووليت داشتم. موضوع گفت‌وگوي تمدن‌ها را دنبال كردم. اينها همه روندي بود كه به‌تدريج ايران داشت در جامعه بين‌المللي حضور فعال‌تري پيدا مي‌كرد. در طول دوران دولت نهم و دهم گرچه دو سال حضور داشتم اما آن حضور يك حضور كاملا شكلي به عنوان نماينده دايم بود. نقشي نه در سياستگذاري داشتم و نه چندان در اجراي سياست داشتم، لذا الان وارد يك محيط جديدي هم شده‌ام كه اين محيط يك محيط بسيار پرتنشي است. گفتمان داخلي تا حد زيادي در اين دوره هشت ساله تغيير كرده است. گفتمان بين‌المللي ما دچار يك ناهنجاري‌هايي شده و به همين دليل رقباي ما فرصت حضور جدي در صحنه بين‌المللي را پيدا كرده‌اند و لذا يك مبارزه سربالايي است. يك سربالايي سنگين را شروع كرده‌ايم كه به نسبت زماني كه سفير يا معاون وزير بودم، خيلي تفاوت دارد.

اجازه بدهيد قبل از ورود به بحث اصلي بپرسيم، چگونه وارد وزارت امور خارجه شديد؟

بنده در امريكا دانشجو بودم، در آن مقطع مرحوم آقاي رجايي خراساني مسووليت نمايندگي ايران در نيويورك را بر عهده داشتند. به عنوان نماينده انجمن اسلامي در امور نمايندگي به ايشان كمك مي‌كردم اما در تاريخ 8/8/67 كارمند رسمي وزارت خارجه شدم. زماني كه وارد نمايندگي شدم، مرا به عنوان كارمند محلي استخدام كردند، حتي پاسپورت سياسي نيز نداشتم، زماني كه آقاي رجايي خراساني و آقاي محلاتي- جايگزين ايشان پس از پايان ماموريت- به تهران مي‌آمدند، كاردار نمايندگي مي‌شدم.

در جايي خوانديم كه آشنايي شما با آقاي ولايتي وزير امور خارجه وقت در نيويورك بوده است؟

در سال 61 به عنوان كارمند محلي وارد نمايندگي شدم و در مجمع عمومي همان سال با آقاي دكتر ولايتي آشنا شدم. در آن مقطع از من خواسته شد كه علاوه بر كميته 24 و كميته چهار مجمع عمومي كه ختم استعمار ناميده مي‌شد در كميته سوم كه بحث حقوق بشر را نيز دنبال مي‌كرد، شركت كنم. در كميته سوم شروع به فعاليت كردم و مسوول اين كميته شدم.

شما در شرايط جنگ تحميلي در نيويورك بوديد، در آن ايام، ديپلماسي و دفاع از منافع ايران را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

مي‌توانم بگويم در آن مقطع ما شوراي امنيت را به دليل فضاي كاملا ضدايراني‌اش بعد از فتح خرمشهر تحريم كرديم، قبل از فتح خرمشهر تمام كشورها اميدوار بودند جمهوري اسلامي سقوط كند و به همين دليل شوراي امنيت دو سال سكوت كرد. در اين شرايط كار بسيار سخت بود ما تلاش مي‌كرديم تا‌حدودي حضورمان را در شوراي امنيت حفظ كنيم.

در آن شرايط كه در حالت تخاصم با يك كشور عضو شوراي امنيت بوديم، انگليس و ايران روابط خوبي نداشتند، خاك افغانستان توسط شوروي سابق اشغال شده بود، موضوع گروگانگيري رخ داده بود، در مسائل مشابه شوراي امنيت با ايران روابط مناسبي نداشت، بعضي مواقع فكر مي‌كرديم فعال هستيم، اما به ضرر خودمان عمل مي‌كرديم. متاسفانه گاهي مي‌گوييم نبايد مشابه آن روش‌ها را ادامه داد كه گاهي اتفاق مي‌افتد و هزينه زيادي به دنبال دارد.

آقاي وزير اشاره داشتيد كه در زمان جنگ تحميلي، كار ديپلماسي سخت پيش مي‌رفت، چگونه تلاش كرديد كه حقانيت ايران و اينكه اساسا عراق در جنگ متجاوز است را اثبات كنيد؟

بعدها كه به سازمان ملل متحد رفتم، امكان شكست و سقوط جمهوري اسلامي وجود نداشت، اين نگراني مربوط به روزهاي اول جنگ بود. آنها فكر مي‌كردند اگر جنگ كمي بيشتر طول بكشد، جمهوري اسلامي سقوط مي‌كند. قطعنامه 598 در اوج پيروزي جمهوري اسلامي ايران تصويب شد. پس از قطعنامه 479، اگر به تمام قطعنامه‌ها نگاه كنيد، به نحوي براي جلوگيري از پيروزي ايران تنظيم شده بود، حتي برخي از آنها صريحا عليه ايران بود. فكر مي‌كنم آنچه باعث شروع بحث قطعنامه 598 شد، فتح فاو و نگراني از سقوط عراق بود در زمان پذيرش قطعنامه 598 عراق مي‌خواست مذاكره كند، ما خواستار آتش‌بس فوري بوديم، ديدگاه ما از نظر عملياتي در زمان مذاكرات قبل از تصويب 598 مبتني بر ادامه جنگ بود.

در دستگاه ديپلماسي دو نگاه وجود داشت يكي برخورد با شوراي امنيت ديگري تلطيف كردن فضا، بالاخره تصميم وزارت‌خارجه با همراهي حضرت امام اين بود كه ما استراتژي خاصي را در پيش‌گيريم تا از تحريم ايران جلوگيري كنيم. اين را اشاره كنم كه ما قطعنامه 598 را در ابتدا نه رد كرديم نه پذيرفتيم.

مي‌خواستيم در آن شرايط، اقداماتي مانند تشكيل كميته تعيين متجاوز را مقدم به آتش‌بس و عقب‌نشيني كنيم. وقتي عراقي‌ها متوجه شدند، ضرورت پذيرش قطعنامه را مطرح كردند كه امريكايي‌ها، انگليسي‌ها و فرانسوي‌ها نيز ايران را تحت فشار قرار دادند. جالب است اشاره كنم پديده مذاكرات گروه پنج با جنگ ايران و عراق آغاز شد. سرانجام، با مشورت تهران نامه‌يي تدوين و پذيرش طرح اجرايي دبيركل را همانند پذيرش قطعنامه مي‌دانيد. بنده پس از ساعت‌ها، در متن نامه كلمه «تانتامونت» را قرار دادم كه هم معني پذيرش باشد و هم معني پذيرش حقوقي نداشته باشد.

بعد از جنگ ديپلماسي ايران، تنش‌زدايي را در دستور كار قرار داد، با چه هدف و اصولي اين اتفاق افتاد.

بله، تنش‌‌زدايي بعد از پايان جنگ با عراق به عنوان دكترين سياست خارجي جمهوري اسلامي مطرح شد. البته بيشتر رفع شبهات بود، بعد از جنگ بود كه متوجه شديم كه دنيا از ما تصوير نادرستي دارد. بعد از پايان جنگ بايد روابط را با دنيا اصلاح مي‌كرديم.

اين سياست آقاي هاشمي نيز بود. در دولت آقاي هاشمي گرايش‌هاي متفاوت‌تري وجود داشت برخي تند، برخي معتدل. در آن دوره جناح راست‌‌ گرايش معتدل‌تري داشت و جناح چپ گرايش تندتري. يادم هست در آن مقطع در روزنامه سلام، يادداشتي نوشتند كه ظريف درباره امريكا چنين گفته بايد وزارت خارجه موضع خود را روشن كند، در غير اين صورت ما افشاگري مي‌كنيم.

به هر حال در دوره آقاي هاشمي و بعد با آمدن آقاي خاتمي و گرايش‌ ايشان به اعتدال در سياست خارجي، سياست تنش‌زدايي ادامه پيدا كرد.

برگزاري اجلاس سران در سال 76، شروع مقتدرانه ديپلماسي تنش‌زدايي بود. بعد اين را اشاره كنم كه سياست تنش‌زدايي، سياست منفعل در معناي تسليم‌پذيري نيست. در واقع تنش‌زدايي جلوگيري از ابزارسازي نظام سلطه براي ادامه حيات آن است. سياست تنش‌زدايي در زمان آقاي هاشمي شروع شد و در زمان آقاي خاتمي ادامه پيدا كرد. مبناي فكري سياست‌ تنش‌زدايي هم در دوران آقاي خاتمي با گفت‌وگوي تمدن‌ها آغاز شد.

پس سياست خارجي دولت آقاي روحاني هم ادامه همان سياست‌ها است، اما با نام ديپلماسي اعتدالي؟

گفتمان اعتدال در سياست خارجي دولت تدبير و اميد حركت واقع‌بينانه، خودباورانه، متوازن و هوشمندانه از تقابل به گفت‌وگو، تعامل سازنده و تفاهم براي ارتقاي جايگاه، منزلت، امنيت و توسعه كشور است.

از نظر من واقع‌بيني يعني شناخت نظام بين‌الملل، ماهيت، ساختار و روابط قدرت و محدوديت و امكان‌زايي آن، باور به آرمان‌ها و ارزش‌هاي انقلاب اسلامي، شناخت ظرفيت‌ها، توانمندي‌ها و محدوديت‌هاي ملي و پرهيز از تحقير، تخفيف يا بزرگنمايي ديگران؛ اما آرمان‌گرايي واقع‌بينانه توازن در آرمان و واقعيت است. اهداف ملي و فراملي، نيازمندي‌هاي ملي، منطقه‌يي و جهاني و ابزارها و روش‌هاي اعمال قدرت، به همراه استمرار و تغيير در سياست خارجي، تناسب اهداف و ابزار و بهره‌گيري از روش‌هاي متنوع و متكثر در جهان متنوع و متكثر؛ تعامل سازنده و موثر بر اساس تعامل و گفت‌وگو از جايگاه برابر، احترام و منافع متقابل، كاستن از خصومت‌ها و تنش‌زدايي متقابل و اعتماد‌سازي متقابل.

‌ اجازه بفرماييد برگردم به سوال نخست، درحالي كه از آرمان گرايي و واقع گرايي سخن مي‌گوييد، ما شاهد‌يم كه در چند ماه گذشته شما را به «مصدق» و «قوام» تشبيه مي‌كردند و يك روزگاري مي‌ديديم كه در واقع تهمت مي‌زدند و شما را «امريكايي» مي‌خواندند يا برخي مي‌گفتند بهتر بود شما وزير دولت بازرگان بوديد و در خطبه‌هاي نماز جمعه به شما تسليت گفتند، يك روزي هم شبيه آقاي مشايي خوانده شديد، خودتان آقاي ظريف را شبيه كدام يك از اين شخصيت‌ها به لحاظ جايگاهي كه شما در اين شش ماه پيدا كرديد، مي‌دانيد؟

من نبايد خودم را بسنجم اين وظيفه مردم است و شايد وظيفه تاريخ است كه كاري كه در اين سمت حالا نه بنده هركسي كه انجام مي‌دهد مورد ارزيابي قرار دهند. آنچه من راجع به خودم احساس مي‌كنم اين است كه من يك آدم كارشناس در اين حوزه هستم هدفم پيشبرد منافع ملي بوده و خواهد بود در تمام دوره‌هايي كه عمل كرده‌ام. تلاش كرده‌ام تا براساس ديد كارشناسي عمل كنم خيلي مصلحت شخصي را در نظر نگرفته‌ام و اميدوار هستم. اشتباه حتما مي‌كنم هركسي اشتباه مي‌كند اما جاهايي كه اشتباه كرده‌ام به اين دليل نبوده است كه هدفي جز مصالح ملي در ذهنم باشد يعني سياست اشتباه را دنبال نكرده‌ام به اين دليل كه مي‌خواهم موقعيت خودم را در داخل به دست بياورم. سياست اشتباه را دنبال نكرده‌ام به اين دليل كه بخواهم در مقابل خارجي‌ها چهره مناسبي داشته باشم يا اينكه بخواهم از نقدهايي كه در داخل به من مي‌شود كم كنم يا به اين خاطر كه دوست داشته باشم مردم برايم سوت و كف بزنند و صلوات بفرستند و تكبير بگويند. اگر سياست اشتباهي را دنبال كرده‌ام به اين خاطر بوده است كه در همان حد مي‌فهميدم، لذا اميدوارم مردم هم همين‌طور ببينند. آنچه انجام مي‌دهم و تا حالا انجام داده‌ام براساس تحليلي بوده است كه نسبت به شرايط ايران، وضعيت بين‌المللي داشتم. معتقد بوده و خواهم بود كه بدخواهان ايران بايد اهرم‌هايي كه به وسيله آنها بر مردم ايران و كشور و انقلاب و بر نظام فشار وارد كرده‌اند آن اهرم‌ها را از آنها بگيريم. خوشحالم كه در اين مدت كوتاه تا حد قابل توجهي اين بدخواهان را منزوي كرده‌ام. بدخواهان را منزوي نكرده‌ام. بدخواهان منزوي شده‌اند و اگر من هم نقشي در اين داشتم…

‌ مي‌گويند شما اهل معامله‌ايد مثل قوام عملگرا، برخي مي‌نويسند مثل مصدق، آرمانگرا هستيد بالاخره شما بيشتر عملگرا بوده‌ايد پس تا آرمانگرا؟

نه اتفاقا من عملگرايي و آرمان‌گرايي را يك جهت مي‌بينم و در مغايرت با هم نمي‌دانم. از نظر تئوريك من اعتقاد دارم كه ايران منهاي آرمان‌هايش نمي‌تواند خيلي در صحنه بين‌المللي موفق باشد و بدون رو‌دربايستي اين حرفم را حتي در مصاحبه‌هاي خارجي‌ام هم زده‌ام. چندي پيش در گفت‌وگو با ديويد ايگناتوس، خبرنگار روزنامه واشنگتن پست گفتم من معتقدم اين دوگانگي غلط است، مخصوصا وقتي از جانب امريكا باشد. من از آن خبرنگار پرسيدم امريكا يك ملت است يا يك آرمان؟ شما رفتار امريكا را چگونه توصيف مي‌كنيد؟ آيا امريكا تنها يك كشور است يا هدفي دارد؟ آرمان‌هايي دارد؟ بايد در چارچوب درست به اين مساله نگاه كرد. من معتقدم كه همه كشورها آرمان‌ها و منافعي دارند. به عقيده من دوگانگي بين منافع و آرمان‌ها وجود ندارد. معتقدم كه امريكا منافع و آرمان‌هايي دارد. به عقيده من آرمان‌ها و منافع يكديگر را پوشش مي‌دهند، نه اينكه از هم فاصله بگيرند. ولي ايران به اصول قوانين بين‌الملل متعهد است. ما به دنبال ايجاد اختلال در هيچ دولتي نيستيم. ما به دنبال دخالت در امور داخلي هيچ كشوري نيستيم. ايمني همسايه‌هاي ما، حكم ايمني و ثبات خودمان را دارد. معتقديم كه به يك محيط امن و آرام نياز داريم تا بتوانيم پيشرفت كنيم. ما معتقد نيستيم كه تنش به نفع ما است. بنابراين اگر شما اين را تعريف يك ملت مي‌دانيد، پس ما يك ملتيم. ولي اگر مي‌خواهيد يك دوگانگي بين آرمان‌ها و منافع ملي ايجاد كنيد، فكر مي‌كنم قبولاندن اين پيشنهاد پيش از قبولاندن آن به ايران در امريكا هم دشوار باشد. آنهايي كه بر اساس خيالبافي عمل مي‌كنند صرف نظر از علت‌شان به شكست كارشان مي‌انجامد. شما نگاه كنيد امريكايي‌ها به قدرت نظامي‌شان خيلي اميدوار شدند و اين خيلي توهم ايجاد كرد. در عراق و افغانستان دو فاجعه براي امريكا ايجاد كرد. از بهترين شرايط اقتصادي امريكا را كشاندند به بدترين وضعيت اقتصادي. دنيا را به بحران و ركود اقتصادي كشاندند. لذا خيالبافي هيچگاه راه خوبي براي پيگيري آرمان‌ها نيست. بهترين راه پيگيري آرمان‌ها، واقع‌گرايي است ولي فراموش نكردن اينكه ايران يك مجموعه‌يي از آرمان و اهداف ملي است و اين دو تا را نمي‌شود از هم جدا كرد. اينها در تقابل قرار ندارند. در راستاي هم هستند در تضاد هم نيستند.

شما در سياست از اعتدال هم مي‌گوييد يعني همان توازن ميان آرمان و واقعيت درست است؟

اعتدال به معناي ايجاد توازن ميان آرمان و واقعيت در مسير جهت دادن واقعيات به سمت آرمان‌هاست.

پس هم مصدق هستيد هم قوام .

نه مصدقم نه قوام. ديپلماتي كه آرمان و واقعيت‌هاي اين مملكت را دنبال مي‌كنم.

‌ شايد يكي از مهم‌ترين انتقادها به شما اين بود وقتي روزنامه كيهان تيتري نامناسب زد شما كمر درد گرفتيد و آن را اعلام كرديد. خيلي‌ها معتقدند كه اين حركت شما درست نبود. اين كمر درد را عمومي مطرح نمي‌كرديد؟ مي‌گويند اين حركت شما پوپوليستي بوده است… نظر خودتان در اين رابطه چيست؟

البته كمر‌درد ربطي به توافق ژنو ندارد. كمر درد ارتباط پيدا كرد به يك دروغي كه روزنامه . . . درباره يك بحث خصوصي كه من در مجلس بيان كرده بودم، منتشر كرد. پوپوليسم به معناي راست گفتن به مردم نيست به اين معناست كه شما دنبال سياست‌ها و واقعيات نرويد به خاطر اينكه يكسري را خوشحال و خشنود كنيد و همراه خودتان كنيد. من تنها كاري كه كردم اين بود كه در گزارش روزانه‌يي كه به مردم مي‌گفتم اين بود كه كمرم امروز درد گرفت. تمام تلاشم را هم واقعا انجام دادم و بعضي‌ها به من ايراد گرفتند كه چرا با ويلچر به مذاكره رفتم. من هنوز فرصت نكرده‌ام به خاطر آن فشاري كه به اعصاب كمرم وارد شد و مشكل پيدا كردم استراحت كنم و لذا هنوز هم مشكل دارم ولي در آن دوران آنچنان حاد بود كه همه به من پيشنهاد مي‌كردند كه به سفر نروم اما خب وظيفه‌ام بود كه بروم مذاكره انجام بدهم و رفتم و تمام تلاشم را كردم كه در مقابل دوربين وضعيت مرا مردم نبينند براي همين از روز اول مذاكره شايد من ويلچر استفاده مي‌كردم اما از در گاراژ مي‌رفتم كه بتوانم انرژي‌ام را حفظ كنم و بتوانم در مقابل دوربين راه بروم و مجبور نشوم تا از ويلچر استفاده كنم. در يك اتفاقي كه آن را هم بعدا دوستان گفتند دروغ است وقتي وارد سالن مصاحبه مطبوعاتي شدم آماده بودم يك فاصله بيست، سي قدمي را پياده بروم ناگهان مرا كشاندند به يك محل ديگري و حدود يك صد متري را مجبور شدم راه بروم كه وسط راه پايم گرفت و ديگر نتوانستم ادامه بدهم و مجبور شدم در همان راهرو بنشينم و بعد ديگر نتوانستم پياده به محل مذاكره بروم. تمام تلاشم را كردم اما نشد. گفتيم ديگر چه كار كنيم؟ در اين وقت ديگر نمي‌شود كاري كرد… يعني بعضي‌ها واقعا گفته‌اند اين حركت نشانه ضعف است اما من اين حركت را نشانه صداقت با مردم مي‌دانم.

‌ جناب وزير، آن تيتر مهم بود؟ اصلا به فرض دروغ بودن، يك دروغ آن بايد وزير خارجه را از احساس خارج ك
ند.

من اصولا با دروغ سر و كار خوبي ندارم. احساس مي‌كنم كساني كه دروغ مي‌گويند همه‌چيز را زير پا مي‌گذارند. متاسفانه خيلي بازار دروغ داغ است. چون من عادت كرده‌ام كه درباره مواضع افراد و مقامات خارجي روي متن اصلي پاسخ بدهم، اما گاهي مي‌بينم كه سخن آن فرد با آنچه در رسانه‌هاي ما آمده متفاوت است. بيشتر آمده است براي اينكه مردم احساس حقارت كنند، تعجب مي‌كنم كه چرا مردم ما را سوق مي‌دهند به اين سمت كه به جاي اينكه احساس غرور كنند احساس حقارت كنند. چه منفعتي را بعضي‌ها دارند كه اين احساس را در مردم ايجاد مي‌كنند؟ در گذشته ما مي‌بينم كه بدترين توهين‌ها را به مقامات كشور مي‌كردند و يك كلمه‌اش در روزنامه‌ها و صدا و سيماي ما منعكس نمي‌شد اما امروز من مي‌بينيم كه يك حرف عادي خيلي پيش‌پا‌افتاده را ترجمه مي‌كنند و به يك توهين تبديل مي‌كنند. خب اين جا افتادن فرهنگ عدم صداقت خيلي چيز خطرناكي است و همه هم ديده‌اند كه من آدم خويشتنداري هستم وقتي در سخت‌ترين مذاكرات به قول معروف لبخند را فراموش نمي‌كنم نشان‌دهنده اين نيست كه ساده‌لوح هستم. در مذاكره آدم سختي‌ام و خبرهايش را هم شنيده‌ايد كه سر بعضي‌ها داد هم زده‌ام، ولي دروغ خيلي مرا آزار مي‌دهد مخصوصا دروغ در صحنه داخلي يعني احساس مي‌كنم كه ما در مقابل اين مردم وظيفه داريم كه صادق باشيم.

‌ اجازه بفرماييد مايليم بدانيم در خصوص اجماع داخلي خصوصا بعد از توافق ژنو و اينكه شفاف شود چقدر توانسته‌ايد منتقدان و احيانا مخالفان خودتان را راضي نگه داريد يا اصلا به نظر شما راضي شده‌اند؟

شما اگر نخواهيد راضي شويد، هيچ‌وقت راضي نمي‌شويد. بايد يك آمادگي براي راضي شدن باشد. وقتي شما خبر توليد مي‌كنيد، وقتي كه ما مي‌بينيم چيزي كه يك نفر نگفته است و در هيچ كدام از رسانه‌هاي بين‌المللي پيدا نمي‌شود جز رسانه‌هاي ايران، حرفي كه كسي در امريكا زده است علي القاعده بايد حداقل دو تا رسانه بين‌المللي آن را گزارش كنند ديگر، ما فقط مي‌بينيم كه در برخي رسانه‌هاي داخلي زده مي‌شود اين، معني‌اش اين است كه يك گروهي نه‌تنها دل‌شان نمي‌خواهد كه راضي شوند بلكه دل‌شان مي‌خواهد كه با يك تصور غلط كه به نظر من جاي تاسف هم دارد، مردم را نگران كنند و احساس يأس به مردم بدهند. بعد از مدت‌ها شما روي چهره مردم خنده مي‌بينيد. مردم خوشحالند و اميد دارند. با‌نشاط شده‌اند خب چرا يك گروهي نمي‌خواهند ببينند مردم نشاط داشته باشند و چرا مي‌خواهند هر روز در ذهن مردم بكنند كه دارد به شما توهين مي‌شود؟ اتفاقا ميزان عزت و احترامي كه امروز اين كشور دارد در كمتر زماني در شش هفت سال گذشته داشته است. اگر باور نمي‌كنند من به هر كسي پيشنهاد مي‌كنم كه يك هفته از هر زمان را با يك هفته از ما مقايسه كنيد، يك ماه از هر زمان را با يك ماه از زمان ما مقايسه كنيد، ببينيد در آن يك ماه از زمان چقدر توهين شد و چقدر ايران تحقير شد و چقدر درباره مسوولان ايران حرف نامربوط زده شد و بعد اين يك ماه را ببينيد. واقعيت اين است كه طبيعت مذاكره اقتضا مي‌كند براي اينكه طرف مقابل حداقل‌ها و حداكثرهاي شما در زمان مذاكره را نداند، رشته‌يي از موضوعات محرمانه باشد. اين به اين معنا نيست كه مردم امين نيستند يا مردم حق ندارند كه بدانند، بلكه به اين معناست كه طرف مقابل امين نيست. البته امروز ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه دنياي جهاني شده است. همه‌چيز جهاني است و هيچ اطلاعات محلي وجود ندارد. به عنوان مثال اگر من در يك مسجد كوچك حرفي بزنم به احتمال قريب به يقين مي‌تواند در خبرگزاري‌هاي مختلف منعكس شود و به اطلاع طرف مقابل كه قرار است من با آنها عصر دوشنبه مذاكره كنم، برسد.

بنابراين ضرورت دارد تا زماني كه من به تفاهمي نرسيده‌ام، رشته‌يي از اطلاعات از طرف مقابل پنهان شود و همه اطلاعات علني نشود، اما زماني كه ما به تفاهم رسيديم، همه اطلاعات بايد به اطلاع مردم برسد. به همين خاطر بود كه پس از توافق ژنو ما عين متن توافق را منتشر كرديم.

من اين شيوه عمل دستگاه ديپلماسي ايران را پاسخگويي مي‌دانم. جالب است بدانيد كه به تازگي رييس كميسيون روابط خارجي مجلس نمايندگان امريكا نامه‌يي به اوباما نوشته و گفته توافق ژنو را در اختيار ما قرار دهيد. يعني تا امروز امريكايي‌ها حاضر نشده‌اند متن توافق را منتشر كنند.

اگر چه ما منتشر كرديم، اما آنها چيزي به عنوان «Fact sheet» منتشر كردند. موضوعي كه براي من باعث تاسف شده اين است كه من از ابتدا قصد داشتم همه مسائل را با مجلس در ميان بگذارم و قصد داشتم از مجلس به ويژه كميسيون امنيت ملي مجلس به عنوان يك همكار و همراه و همفكر استفاده كنم. ضرورت اين كار اين است كه دوستان عضو كميسيون اين مسووليت را مي‌پذيرفتند كه موضوعاتي كه ما به عنوان محرمانه تلقي مي‌كنيم، آنها هم محرمانه بدانند. متاسفانه در جلساتي بين نمايندگان و رييس كميسيون، دكتر بروجردي بحث‌هايي در مي‌گرفت مبني بر اينكه ما نمي‌پذيريم كه موضوعي محرمانه است، تشخيص اين امر كه چه مقدار از اين سخنان را مي‌توان بيرون از كميسيون نقل كرد و چه مقدار محرمانه است، با ما نمايندگان است. درحالي كه مي‌دانيد كه افشاي مسائل طبقه‌بندي شده در هر كشوري جرم است. نمي‌خواهم مثال بزنم اما دولت امريكا اين روزها در همه دنيا دنبال ادوارد اسنودن است به ادعاي اينكه اقدامات غيرقانوني آن دولت و البته محرمانه و طبقه‌بندي شده را افشا كرده است. حتي امروز فردي چندين سال است كه در زندان امريكاست به خاطر اينكه اطلاعات طبقه‌بندي شده اين كشور را در اختيار ويكي ليكس قرار داده است.

بنابراين اسناد طبقه‌بندي شده دولت‌ها يك موضوع بديهي و طبيعي است وهيچ اشكالي هم ندارد.

اينكه برخي دوستان سر و صدا مي‌كنند كه ظريف مردم را محرم نمي‌داند، براي من عجيب است. آيا آنها قصد دارند سيستم طبقه‌بندي را حذف كنند؟! آيا مي‌خواهند مهرهايي كه با عنوان سري، محرمانه و بسيار محرمانه روي اسناد دولتي زده مي‌شود را ناديده بگيرند؟! چرا عوام فريبي مي‌كنند؟! چرا به مردم دروغ مي‌گويند؟! چرا حرف‌هايي را مي‌زنند كه خودشان هم مي‌دانند جرم است و قابل پيگيري؟!

در هر كشور و سيستم اداري چارچوبي براي سخنان محرمانه و غيرمحرمانه وجود دارد. نبايد مردم را به اين باور رساند كه محرم نيستند، چرا مردم محرم هستند اما اسنادي هست كه بايد از طرف مقابل پنهان شود و اين واقعيت امروز دنياست.

به نظر مي‌رسد كه افكار عمومي استدلال شما را پذيرفته‌اند، يعني با توجه به مخاطبان شما در شبكه‌هاي اجتماعي عموم مردم محدوديت‌هاي چارچوب شغلي شما را پذيرفته‌اند، شايد شما تنها با عده خاصي مشكل داريد.

واقعيت اين است كه من با هيچ‌كس مشكلي ندارم، گويا يك عده با من مشكل دارند.

با توجه به فشاري كه بر تيم مذاكره‌كننده هسته‌يي وارد مي‌شود، آيا شما به عنوان مذاكره‌كننده ارشد در مذاكرات آتي براي رسيدن به توافق جامع، اختيار و آزادي عمل لازم را داريد تا مذاكرات را در چارچوب جديد پيش ببريد؟

بالاخره هيچ‌كس در دنيا اختيار تام و كامل ندارد و تنها ذات اقدس باري تعالي است كه اختيار و قدرت تام و كامل دارد. بقيه انسان‌ها همه چارچوب‌ها و معيارهايي براي اقدامات خود دارند. اما براي پيشبرد برنامه هسته‌يي بايد بگويم كه بنده چارچوب فعاليت‌هايم مشخص است، رهبرمعظم ديدگاه‌هاي كلي را تعيين مي‌كنند، رييس‌جمهوري ساز و كارهاي لازم براي اجراي اين برنامه‌ها و سياستگذاري‌هاي كلي را مشخص مي‌كنند، ما هم در وزارت خارجه مسوول اجراي اين سياست‌ها هستيم. همه اين سياست‌ها هم در چارچوب منافع و مصالح نظام و كشور است.

جمله‌يي از يكي از مقامات كشور نقل شد مبني براينكه توافق ژنو مي‌توانست بهتر از اين هم باشد يا اينكه اين توافق مطلوب و ايده‌آل ما نيست.

من آنچه را كه فكر مي‌كنم امكان پذيربوده و در توان من و همكارانم بوده انجام داده‌ام. ادعا نمي‌كنم كه از اين بهتر هيچ‌كس نمي‌توانست توافق كند. حتما دوستاني كه معتقدند بهتر از اين مي‌توانست باشد، باورشان اين است. من مخالفتي هم با آن ندارم، اما مي‌توانم ادعا كنم كه بسيار بعيد مي‌دانم كه در شرايط كنوني حاصل مذاكره با هر ميزان از توان و تمهيد مي‌توانست بسيار بهتر از اينها باشد.

‌ جناب وزير يكي از راهبردهاي شما در سياست خارجي در واقع انسجام در دستگاه ديپلماسي بود. موفق شديد در دستگاه ديپلماسي متمركز و در وزارت خارجه در واقع جمع كنيد؟

خب هرچيزي نسبي است. شما اگر وضعيت شش ماه قبل را نگاه كنيد يا نقشي كه وزارت خارجه داشت در تصميم‌سازي و تصميم‌گيري در سياست خارجي با امروز مي‌بينيد كه حتما يك توفيق چشمگيري در اين زمينه حاصل شده است اما من هنوز راضي نيستم. فكر مي‌كنم كه راه درازي در پيش داريم. هم براي اينكه خود بدنه وزارت خارجه را از آن حالت بي‌انگيزگي كه به دليل عدم توجه به نقش وزارت خارجه در دولت گذشته پيدا شده بود خارج كنيم. اين خودش يك كار سنگيني است. وزارت خارجه ديپلمات‌ها و كارشناسان خيلي خوبي دارد. هم متخصص‌اند هم واقعا آماده فداكاري‌اند. صحنه‌ها و شرايط خطرناكي در برخي كشورها، لبنان و سوريه و حتي پاكستان لذا ما هم يك گروه ديپلمات داريم كه هم متخصص‌اند و هم آماده فداكاري براي كشور، اما متاسفانه انگيزه تعداد قابل توجه شان گرفته شده است به اين خاطر كه حق‌شان به حساب نيامده است. لذا يك كار سنگيني ما در پيش داريم كه با اين وضعيت مقابله كنيم. فكر مي‌كنم كه با همه تواضع در اين شش ماه بيش از حد انتظار ما توانستيم كه انسجام را در دستگاه ديپلماسي برقرار و تصميم‌گيري را در وزارت خارجه متمركز كنيم. خب اين را هم من بيش از هرچيزي مرهون عنايت ويژه‌يي كه مقام معظم رهبري داشتند و اعتماد رييس‌جمهور هستم كه اين نقش را براي وزارت خارجه ايفا كردند كه وزارت خارجه بتواند جايگاه واقعي خودش را در صحنه تصميم‌سازي و اجرا پيدا كند.

‌ اكنون مي‌بينيم كه مجلس، نظر ديگري دارد و حداقل مي‌خواهد در مذاكرات و مباحث ديپلماسي سهيم و دخيل باشد يا برخي نهادهاي نظامي و امنيتي كه دوست دارند در تصميمات وزارت خارجه دخيل باشند.

مجلس يك نقش نظارتي دارد و طبيعي است كه در اين حوزه ورود داشته باشد. علاقه ساير نهادها هم به حضور در صحنه ديپلماسي محدود به ايران نيست. در همه كشورها به هر حال يك چالشي بين دستگاه ديپلماسي و ساير دستگاه‌ها هست براي ميزان نقشي كه در تصميم‌سازي دارند. لذا من خيلي اين را خارج از عرف معمول نمي‌بينم. طبيعي است البته من از مجلس توقع دارم يعني داشتم كه رعايت مسائل محرمانه را بكنند، هر مساله‌يي نمي‌شود به صورت عمومي مطرح شود. تحليل‌هايي كه مبتني بر اخبار آشكار است حتما همه جوانب را در نظر نگرفته است. همه اخبار را هم نمي‌شود، علني كرد به اين خاطر كه وقتي مذاكره‌يي در جريان است لازم است كه يكسري مباحث را منتشر نكنيد. نمي‌توانيد همه كارت هايتان را در مذاكره روي ميز بگذاريد، نياز داريد كه بعضي از كارت‌ها را نزد خودتان نگه داريد. حريف نبايد روش بازي شما را از قبل بداند. لذا اصلا من برايم قابل تصور نيست كه بعضي فكر مي‌كنند كه در مذاكره نبايد مساله محرمانه وجود داشته باشد. نه محرمانه از مردم، نه محرمانه از مجلس بلكه محرمانه از حريف. بالاخره مي‌خواهيد با يك طرف مذاكره كنيد نمي‌خواهيد به او بگوييد كه به اصطلاح كف خواسته‌هايتان چيست و سقف خواسته‌هايتان چيست. او اگر بداند كه كف خواسته‌هاي شما چيست كه حتما زير آن را از شما مي‌خواهد اگر بداند سقف خواسته‌هاي شما چيست كه حتما شما نمي‌توانيد به حد معقولي از خواسته‌هايتان دسترسي پيدا كنيد. لذا ناگزير از اين هستيد كه يك حرف‌هاي محرمانه‌يي داشته باشيد. اگر بعضي از نمايندگان محترم مجلس نپذيرند يا خودشان را در موقعيتي قرار بدهند كه آنها بايد تصميم بگيرند كه چه چيزي محرمانه است و چه چيزي محرمانه نيست اين باعث مي‌شود كه شما اصلا از وظيفه كاريتان كه مذاكره كردن است باز بمانيد و لذا اينجا يك معضلات و محدوديت‌هايي پيش مي‌آيد كه بايد ما به آن حد از بلوغ سياسي برسيم كه با اين محدوديت‌ها درست رفتار كنيم و من اميدوارم كه حالا اگر يكي از دستاوردهاي ما در اين دوران اين باشد كه بتوانيم چنين تعاملي را با مجلس برقرار كنيم، چون به نظر من مجلس نقش بسيار مهمي مي‌تواند در شكل‌گيري هم سياست و هم اجماع داخلي داشته باشد ولي اگر نشود يك مراوده بر مبناي اعتماد با مجلس درست كرد كه هرچه شما به مجلس گفتيد علني نمي‌شود و با علني شدن هم شما نمي‌توانيد امروز در جامعه جهاني شده مخاطبين خودتان را انتخاب كنيد. هرچه كه در اختيار مخاطبين داخلي شما كه مردم محرم ما هستند ولي امريكا محرم ما نيست، اتحاديه اروپا محرم ما نيست. من نمي‌توانم يك چيزي را به مردم خودمان بگويم بدون اينكه آنها از آن خبردار نشوند. لذا آدم ناگزير است در زماني كه مذاكرات در جريان است يكسري مسائل را محرمانه نگه دارد. مذاكره كه تمام مي‌شود و همه‌چيز آشكار مي‌شود براي همين هم هست كه تا اينكه مذاكرات ما در ژنو تمام شد ما اصل سند را منتشر كرديم. امريكايي‌ها كه ادعا مي‌كنند هم پاسخگو‌اند و هم شفاف‌اند، اصل سند را منتشر نكردند. يك مطلب بيرون از سند را منتشر كردند حتي دور دوم مذاكرات كه قرار بود كارشناسان روش‌هاي اجرايي را در بياورند باز هم آنها اصل سند را منتشر نكردند. يك متني منتشر كردند به اسم خلاصه. آن‌هم تازه خلاصه با زبان خودشان نه با زبان سند، حتي من خيلي ناراحت نمي‌شدم كه اينها مي‌آمدند سند را يك جمله‌اش را حذف مي‌كردند. اين كار را نكردند. همه جاي مقررات را برگرداندند به شكلي كه منافع خودشان را تامين كند. ما اين كار را نكرديم. ما اصل سند را در اختيار مردم قرار داديم.

‌ چرا امريكا دو گانه رفتار كرد؟

به خاطر فشار داخلي شديدي كه وجود دارد و به خاطر اينكه امريكايي‌ها حرف‌هايي در ده سال گذشته زده بودند كه امكان اجرايي شدن نداشت. من فكر مي‌كنم آقاي اوباما حرف خيلي درستي زد كه گفت اگر من در اختيار خودم بود، نمي‌گذاشتم يك پيچ و مهره هم از برنامه هسته‌يي ايران بماند اما در اختيار من نيست و مي‌دانم كه چنين چيزي عملي نيست اما چون آن حرف‌ها را زده بود مجبور بود آنچه كه ارائه شده بود و توافق شده بود را به شكلي به مردمش ارائه دهد كه مردم امريكا هم احساس كنند كه دستاورد قابل توجهي داشته‌اند. جالب است كه ديروز چهار نفر از متخصصين خلع سلاح امريكا در كنگره امريكا شهادت دادند از اين چهار نفر دو نفرشان شهادت دادند كه توافق ژنو صد در صد به ضرر امريكاست و دو تاي ديگر هم گفتند خطراتي در درازمدت براي امريكا دارد. حالا اين خيلي به مصلحت ما نيست كه بياييم علني كنيم اما واقعيت در امريكا اين‌گونه است.

‌ آقاي وزير در ژنو كه خدمت شما بوديم، اول شما سخنراني كرديد و تنها چند جمله كوتاه در مورد توافق ژنو گفتيد اما بعد جان كري صحبت كرد و جزيياتي از توافق را براي خبرنگاران توضيح داد. فكر نمي‌كنيد از همان ابتدا شما بايد جزييات را مي‌گفتيد تا طرف امريكايي براي مصارف داخلي‌اش سخناني را مطرح نكند؟

آنچه من مطرح كردم براساس متن توافق بود آنچه ايشان مطرح كرد اين بود كه سياست امريكا اين نيست كه حق غني‌سازي را به رسميت بشناسد. ايشان به توافق استناد نكرد. من به توافق استناد كردم. توافق صريح است. من هيچ‌وقت نگفتم «حق غني‌سازي»؛ گفتم «غني‌سازي» ايران را به رسميت بشناسيد چون من معتقدم حق غني‌سازي ايران، آنجا هم كه براي خبرنگاران ايراني گفتم توضيح دادم كه غني‌سازي ايران به عنوان حق در‌ ان پي تي به رسميت شناخته شده و در دو كنفرانس بازنگري حق كشورها در دنبال كردن چرخه سوخت مورد نظرشان به رسميت شناخته شده است گفتم لذا اينها نبايد حق ما را به رسميت بشناسند اين حقي است كه در‌ان پي تي به رسميت شناخته شده است آن كاري كه بايد كنند اين است كه اجازه داده شود ايران غني‌سازي‌اش را انجام دهد بدون اينكه مزاحمتي در صحنه بين‌المللي باشد. اينها هم در سند كاملا مشخص است. آقاي كري آمد چه گفت؛ آقاي كري آمد گفت ما به عنوان امريكا حق غني‌سازي را براي هيچ كشوري به رسميت نمي‌شناسيم. نيامد بگويد كه در سند چه توافقي شده است. آمد سياست خودشان را گفت. اصلا راجع به غني‌سازي هيچ چيزي نگفت. لذا ايشان مجبور بود يك چيزي را توجيه كند. روزنامه واشنگتن پست كه روزنامه نزديك به وزارت خارجه امريكاست دو هفته بعدش نوشت كه اين متن دروغ بود، دولت امريكا به مردم امريكا تمام واقعيات را نگفت. خيلي‌ها الان در امريكا دارند مي‌گويند كه ظريف راست مي‌گويد و دولت ما راست نمي‌گويد. خب يك واقعيتي است كه سند مشخص است و بعضي از دوستان مي‌خواستند آنچه كه خودشان فكر مي‌كردند را در سند بگويند. ما هيچ‌وقت چنين كاري نكرديم. ما عين سند را چاپ كرديم. يعني اصلا نخواستم جرح و تعديلي در سند كنيم. گفتيم اين سند هركس مي‌خواهد قضاوت كند. امريكايي‌ها هنوز اين كار را نكرده‌اند. سندي كه در اختيار خبرنگاران امريكايي قرار گرفته است من در اختيارشان قرار دادم نه دولت امريكا.

‌ آقاي وزير؛ مقام معظم رهبري در آستانه دور اول مذاكرات هسته‌يي از لفظ نرمش قهرمانانه و مانور هنرمندانه سخن گفتند و از تحركي كه ديپلماسي ما در نيويورك داشت به نوعي حمايت كردند. اين حمايت همچنان پابرجاست و مي‌خواهم اين را به نوعي بازتر كنيد و آن حواشي‌اي كه وجود دارد تا مردم ما بيشتر مطلع شوند.

من عرض كردم. مقام معظم رهبري با سخاوتمندانه‌ترين كلمات در طول مذاكرات از تيم مذاكره‌كننده حمايت كردند و فرمودند كه اينها فرزندان ما و فرزندان انقلابند. فكر مي‌كنم اين از هر حمايتي كه قرار بود از ما بشود جدي‌تر و سخاوتمندانه‌تر بود ولي همان‌طور كه عرض كردم ما رهبري را در جريان ريز مذاكرات قرار مي‌دهيم. اينكه در چه مواردي ايشان تصميم بگيرند كه به ما تذكر بدهند يا نكته‌يي را مطرح كنند يا از راه‌حل يا ابتكار ويژه‌يي استقبال كنند يا نكنند تصميمي است كه ايشان مي‌گيرند و من وارد اين حوزه نمي‌شوم اما اين را مي‌دانم كه هر زماني كه ايشان اعتمادشان را به تيم مذاكره‌كننده از دست بدهند بزرگ‌ترين سرمايه‌يي است كه تيم مذاكره‌كننده از دستش رفته است و بنده كه بعد از آن حتما به كارم ادامه نخواهم داد. تا اين لحظه من كاملا خلاف اين را در برخورد ايشان احساس كرده‌ام به همين دليل هم هست كه كارمان را ادامه داده‌ايم. دوستاني كه خلاف اين را مي‌گويند به نظر من دارند نسبت خلاف به ايشان مطرح مي‌كنند.

‌ در موردجزييات و توافقات با ايشان و مسوولان عالي‌رتبه هماهنگي صورت مي‌گيرد؟

كاملا بايد هماهنگ باشد. البته ميزان در واقع اظهارنظر به خودشان ربط دارد يعني اينكه ما مي‌گوييم مقام معظم رهبري در جريان همه مذاكرات هست اين به اين معنا نيست كه هركلمه كه در مذاكرات گفته مي‌شود را ايشان تاييد كرده است اما تمام جملات و كلماتي كه در مذاكرات گفته شده به محضر ايشان گزارش شده است. به خدمت رييس‌جمهور ارائه شده. در مواردي هر يك در هر سطحي كه صلاح دانسته‌اند و اينجوري مصلحت ديده‌اند كه اعمال نظر كنند و هر وقت هم اعمال نظري شده است ما براساس آن نظر عمل كرده‌ايم. در مواردي هم فقط مطلع شده‌اند و اظهارنظري نكرده‌اند و اين الزاما به اين معنا نيست كه همه آن را تاييد كرده‌اند و به اين معنا هم نيست كه مخالف آن بوده‌اند به اين معناست كه ترجيح داده‌اند كه اجازه بدهند كه دستگاه سياست خارجي وظايف ذاتي خودش را دنبال كند.

گاهي مقامات امريكا از تحريم‌هاي مضاعف حرف مي‌زنند و شكست توافق ژنو را فاجعه مي‌دانند. شما آينده مذاكرات را چگونه مي‌بينيد؟

گروهي در امريكا تصور مي‌كنند كه تحريم‌ها كارگشاست. اين افراد بهتر است كه كلاه خود را قاضي كنند و ببينند كه تحريم‌ها در هشت سال گذشته چه نتيجه‌يي داشته است. بنابراين اگر آنها روند تحريم‌هاي خود را ادامه دهند ما هم به تعهدات خود پايبند نخواهيم بود.

برخي معتقدند كه شما امتياز داده‌ايد؟

با اينكه من با صراحت صحبت مي‌كنم. يعني بسياري از اقداماتي كه امروز انجام مي‌شود بابت آنها امتياز گرفتيم، اقداماتي بوده كه پيش از اين هم انجام مي‌شده است، تنها به مردم اطلاع داده نمي‌شد.

از نظر شما خط قرمز ما در جريان دور جديد مذاكرات با شش كشور غربي چيست؟

آنچه كه ما قرار است در اين مذاكرات درباره آنها صحبت كنيم چگونگي حصول اطمينان از صلح آميز بودن مسائل هسته‌يي است. اينكه برخي بخواهند خواسته‌هايي داشته باشند كه هيچ ارتباطي با اطمينان از صلح آميز بودن برنامه هسته‌يي ايران ندارد، به‌طور قطع مورد پذيرش نيست. ما گفته‌ايم كه هيچ تاسيساتي را تعطيل نخواهيم كرد. اما گفته‌ايم كه تلاش مي‌كنيم و هدف مذاكرات هم اين است كه به نگراني‌هاي منطقي پاسخ دهيم.

‌ در مورد روابط با ساير كشورها آقاي رييس‌جمهور يك نكته‌يي داشتند كه قطع رابطه نه شدني است و نه امكان پذير است. اين جزء اصول ماست يا يك تاكتيك است؟ مي‌خواهم در همين راستا درباره رابطه با امريكا سوال كنم. آيا در رابطه با امريكا ما توانستيم آن را از حد دشمني به يك حد تنش برسانيم؟ يعني به يك درجه پايين‌تر بياوريم؟

ببينيد، امريكا با جمهوري اسلامي خصومت‌هايي را داشته و متاسفانه اين خصومت‌ها را دارد ادامه مي‌دهد البته اين خصومت‌ها براي دولت امريكا دستاورد زيادي نداشته است و خيلي‌ها هم در امريكا هستند كه دارند به اين اذعان مي‌كنند كه از اين مسير ره به جايي نمي‌برند. خب اين مشكل آنهاست. ما سياست‌مان اين است كه دنبال تنش با كسي نيستيم اما اجازه هم نمي‌دهيم كه كسي حقوق ما را زير پا بگذارد. اجازه نمي‌دهيم كه كسي منافع ما را در نظر نگيرد. اجازه نمي‌دهيم كه كسي بخواهد به ما توهين كند ولي دنبال اين نيستيم كه با كسي دعوا كنيم و اخم كنيم. اين را لازمه سياست خارجي عزتمند نمي‌دانيم. سياست خارجي عزتمند، سياست خارجي‌اي است كه بتواند از منافع كشور به درستي دفاع كند و در دنيا بهانه به دست بدخواهانش ندهد.

با توجه به سابقه تيره و پرتنش روابط ايران و امريكا و دخالت‌هاي مكرر اين كشوردر امور داخلي ايران بسياري معتقدند كه اساسا رابطه با امريكاسودي به حال منافع ايران ندارد. مايلم بپرسم آيا واقعا به نظر شما براي تجديد رابطه با امريكا ضرورتي وجود دارد؟

رابطه با امريكا يا هركشورديگري ابزاراست و بايد در جهت منافع ملي به كار گرفته شود. البته بنده رژيم صهيونيستي را كشور مشروع نمي‌دانم و لذا در اين قضيه موضوعيت ندارد. اصل پيگيري منافع و اهداف ملي است. رابطه با امريكا به قول فقها نه واجب است و نه حرام. البته در دنياي به هم پيوسته كنوني دو كنشگر مهم مانند ايران و امريكا به هرحال و خواسته يا ناخواسته با هم تعامل دارند. مثلا در بوسني در دهه 90 ميلادي افغانستان و عراق از 11 سپتامبر به بعد، بحث هسته‌يي و… و بنده به دلايل متعدد معتقدم كه ما از تعامل مستقيم كمتر ضرر مي‌بينيم چون واسطه‌ها چه دولتي و چه شخصي نه صداقت دارند و نه مسائل ما را به درستي مي‌فهمند و نه پيام‌ها را درست منتقل مي‌كنند. در تمام موارد در انتقال پيام‌ها به صورت ضمني و حتي در برخي موارد به صراحت، نگراني‌ها، منافع و برداشت‌هاي واسطه محوريت دارد نه منافع و نگراني‌هاي ما يا منافع و نگراني‌هاي امريكا. البته رابطه يا به تعبير صحيح‌تر تعامل مستقيم با امريكا برخلاف نظري كه بسياري از مردم و حتي برخي نخبگان دارند حلال مشكلات ما نيست و كار بسيار دشوار و تخصصي و نيازمند تمهيدات وسيع داخلي و جهاني است.

آيا با لابي‌گري در امريكا نمي‌توان تنش روابط بين دو كشور را كاهش داد؟

رابطه با امريكا فقط در لابي خلاصه نمي‌شود. در موضوع امريكا، شناخت دقيق ظرفيت‌هاي كشور و اعتماد به نفس اهميت دارد. يك وزير خارجه يا يك ديپلمات، تا باورش نباشد كه نماينده كشوري است كه حرف براي گفتن دارد و حرفش را مي‌تواند بزند حتما نمي‌تواند آن‌طور كه از او توقع هست در مقابل امريكا حاضر شود يا با آنها تعامل كند.

شايد بهتر باشد اين‌گونه بپرسيم چطور مي‌توان گروه‌ها و لابي‌هاي فشار در امريكا را بي‌اثر كرد؟

خاصيت جامعه امريكا حضور فعال گروه‌هاي فشار و لابي است. اگر شما در داخل جامعه امريكا زندگي كرده باشيد متوجه مي‌شويد كه لابي‌گري در آنجا يك صنعت است. يكي از راهكارهاي مهم اين است كه شرايط داخلي امريكا شناخته شود. نبايد اين‌طور فكر كرد كه همه تصميمات در امريكا در يك محيط عقلاني اتخاذ مي‌شود. بعضي اوقات اين تصور غلط در كشور وجود دارد. حتي در بين مديران كشور اين سوال مطرح مي‌شود كه مگر امريكايي‌ها اطلاعات ندارند؟ مگر سازمان‌هاي جاسوسي امريكا، نگفته‌اند كه ايران به دنبال سلاح هسته‌يي نيست؟ پس چرا ايالات متحده اين مواضع را اتخاذ مي‌كند؟ پاسخش اين است كه ما هنوز اين واقعيت را متوجه نشده‌ايم كه جامعه امريكا، جامعه پيچيده است. اين‌طور نيست كه تصميمات در امريكا همواره براساس اطلاعات و آمار صحيح و عقلاني شكل بگيرد. در بسياري موارد تصميمات امريكا توسط همين گروه‌هاي فشار تحميل مي‌شود.

منظورتان از تعامل چيست؟

تعامل حتما به معناي مذاكره مستقيم و رابطه دوستانه نيست. به معناي پذيرش سياست‌هاي طرف مقابل هم نيست. الان بسياري از كشورهايي كه متحد امريكا به شمار مي‌روند و حتي عضو ناتو هستند در حوزه‌هاي مختلفي، اختلافات مبنايي با امريكايي‌ها دارند. مثلا در حوزه فرهنگ، فرانسه اختلافات مبنايي با امريكا دارد. از آن طرف هم كشورهايي هستند كه با هم رابطه دارند اما در وضعيت تخاصم به سر مي‌برند. هيچ دو كشوري رابطه كاملا دوستانه ندارند و من اعتقاد دارم كه روابط ما با امريكا هيچگاه دوستانه نخواهد بود. تعامل به معني رفاقت يا كنار گذاشتن اهداف و اصول نيست، بلكه به معناي استفاده از فرصت‌ها براي بهبود شرايط كشور است. تعامل به معناي كاهش هزينه‌هاست. اين تعريف ديپلماسي است. معناي ديپلماسي آن نيست كه بيشترين هزينه به مردم تحميل شود تا به خيال بعضي‌ها اهدافي دنبال شود. اين كار كه به ديپلماسي نياز ندارد. اصولا ماهيت مستقل نظام جمهوري اسلامي به شكلي است كه ديگر حكومت‌ها- از به اصطلاح رايج دوست و دشمن- علاقه چنداني به آن ندارند. چون اگر خودمان باور كنيم يك الگوي حكومتي جديد- لااقل در بعد نظري- مطرح كرده‌ايم كه اين الگو ما را از يك بازيگر در حد و اندازه ژئوپولتيك خودمان فراتر برده است.

مهم‌ترين دليل بي‌اعتمادي در روابط ايران و امريكا چيست؟

بنده در مقاله‌يي كه در سال آخر سفارتم در نيويورك در مجله دانشگاه كلمبيا نوشتم، مباني شناختي تقابل ايران و امريكا را بررسي كرده‌ام. انباشت برخوردهاي منفي حل نشده از كودتاي 28 مرداد تا لانه جاسوسي و از حمايت امريكا از عراق تا موضوع هسته‌يي، برداشت‌هاي اشتباه به ويژه در امريكا نسبت به رفتار ايران، سوءتفاهمات ناشي از تعاملات غيرمستقيم، برداشت اشتباه هر طرف از ضعف ديگري در صورت نشان دادن آمادگي تعامل و… مهم‌ترين عوامل تاريخي بي‌اعتمادي و تقابل ميان امريكا و ايران است. شايد مهم‌تر از همه، سوءظن نسبت به نيات و اهداف كوتاه‌مدت و ميان‌مدت طرفين باعث شده است كه حتي دوران‌هاي كوتاه همكاري ظاهري نتوانند به بهبود روابط يا حتي كاهش تنش كمك كنند.

براي ترميم اين روابط چه بايد كرد؟

روابط ايران و امريكا نيازمند يك پارادايم جديد است كه با توجه به اقدامات گذشته امريكا با تغيير اساس ديدگاه امريكا آغاز شود. براي ورود به اين مرحله لازم است طرفين خواسته‌ها، نگراني‌ها و ديدگاه‌هاي خود از طرف ديگر را مشخص كنند. اين اقدام قبل از اينكه يك حركت دوجانبه باشد يك كار داخلي است، يعني نياز است كه هر يك از طرف‌ها در داخل محيط‌هاي تصميم‌گيري خود- مثل شوراي امنيت ملي امريكا و مثلا شوراي عالي امنيت ملي ايران يا نهاد رهبري و يا… – تصوير روشني را براي خودشان از مشكلاتي كه با طرف مقابل دارند و راه‌حل‌هاي آنها ايجاد كنند.

‌ مايليم بدانيم براي رابطه با امريكا چه سرانجامي پيش‌بيني مي‌كنيد؟

بعضي از دوستان خيال مي‌كنند كه يعني از حرف‌هايشان من اينجوري مي‌فهمم كه خيال مي‌كنند با يك مذاكره هسته‌يي ما با امريكا رفيق شده‌ايم! لذا هر يك كلمه‌يي كه امريكا مي‌گويد به برخي بر‌مي‌خورد. ما هنوز با امريكا رفيق نشده‌ايم. ما هنوز همان شرايط را با امريكا داريم. ما داريم يك موضوع را با امريكا حل مي‌كنيم. لذا هم ما حرف‌هايي مي‌زنيم كه‌ به امريكايي‌ها سنگين مي‌آيد و هم آنها. اما اگر بخواهيد واقع‌نگر باشيد برويد ببينيد كه امريكايي‌ها چقدر از همين توهين‌ها پارسال مي‌كردند و چقدر امسال مي‌كنند؟ چرا پارسال اينقدر برايتان سنگين نمي‌آمد؟ ما كه نرفته‌ايم با امريكا رفاقت كنيم، ما در همه مذاكرات‌مان؛ مذاكرات چالشي است و در بسياري مواقع تلخ است به خاطر اينكه اختلافات اساسي داريم.

من واقعا احساس مي‌كنم كه ما با امريكا اختلاف‌هاي اساسي و اصولي داريم كما اينكه بسياري از كشورها هم همين اختلاف‌ها را دارند اما دليلي نمي‌بينم كه اختلاف‌هاي ما با امريكا باعث شود كه ما در يك تنش دايمي به سر ببريم. سياست ما اين نيست كه تنش داشته باشيم اما اگر طرف مقابل بخواهد دشمني را ادامه بدهد و تنش داشته باشد و بخواهد خصومت كند خب ما تنها راه برخوردمان اين است كه از حقوق مردم‌مان دفاع كنيم.

‌ قبل از شما آيا وزير خارجه‌يي از جمهوري اسلامي با وزراي خارجه امريكا ديدار داشته‌اند كه محرمانه مانده باشد يا واقعا شما نخستين وزير امور خارجه‌يي هستيد كه ديدار كرديد؟

بعيد مي‌دانم ديداري داشته باشند. شايد در جريان بحث افغانستان و عراق اين اتفاق افتاده باشد كه وزير خارجه ما در يك اتاق يا سر ميز شام يا مثلا در شرم‌الشيخ آقاي دكتر خرازي و وزير وقت خارجه امريكا سر يك ميز غذا بودند اما هيچ‌وقت مذاكره‌يي بين وزراي خارجه ايران و امريكا صورت نگرفته است. الان هم كه صورت مي‌گيرد محدود به مساله هسته‌يي است. بعضي‌ها درباره مذاكره اخير من با كري گفتند كه ظريف گفته است كه من اختيار ندارم درباره سوريه صحبت كنم اما اين‌طور نيست. سياست ما اين است كه با امريكا جز در مورد هسته‌يي صحبت نكنيم وگر‌نه من در مورد همه موضوعات با ساير همتايان خودم صحبت مي‌كنم و مفصل هم صحبت مي‌كنم. شايد من ده‌ها ساعت درباره سوريه با دبيركل سازمان ملل و با آقاي اخضر ابراهيمي و با روس‌ها و ترك‌ها و كشورهاي ديگر مذاكره داشته‌ام اما با امريكا فقط سياست‌مان اين است كه تنها درباره مساله هسته‌يي صحبت كنيم.

انتخابات بيست وچهارم خرداد، چقدر توانست در مذاكرات هسته‌يي به ايران كمك كند؟

انتخابات رياست‌جمهوري امسال حاوي چند واقعيت بود. اول نشان داد كه مردم گفتمان ديگري را برگزيده‌اند. اين حركت نوع رفتار دولت را در عرصه بين‌المللي نشان مي‌دهد. در سيستم مردم‌سالاري ايران، مردم به نوعي از گفتمان راي موافق ندادند و به گفتمان ديگري راي دادند كه البته شاخص اصلي اين گفتمان‌ها هم در سياست خارجي متبلور بود. نكته ديگر حضور عظيم مردم در انتخابات اين بود كه مردم نشان دادند به نظام، كشور و حقوق كشور پايبند هستند. اگر اين دو نكته را كنار هم بگذاريد مي‌توانيم اين نتيجه را بگيريم كه اولا بايد روي حقوق‌مان ايستادگي كنيم چراكه ديدگاه مردم اين است و در همين چارچوب راي داده‌اند و ثانيا بايد گفتمان تغيير كند. سرمايه اجتماعي كه حضور گسترده مردم براي ايران ايجاد كرده است در همه حوزه‌ها، امكان حضور فعال‌تر را به كشور داده است.

شما 25 سال از عمرتان را در سازمان ملل متحد و در امر ديپلماسي گذرانده‌ايد. الان كه به گذشته نگاه مي‌كنيد آيا دوباره حاضريد به دستگاه ديپلماسي برگرديد و به عنوان يك ديپلمات خدمت كنيد. مي‌خواهم بگوييد به‌طور كلي از گذشته خود راضي هستيد؟

مي‌توانم بگويم كه در تمام اين 25 سال صادقانه تلاش كردم. حتما اشتباهات زيادي انجام دادم و بعدها بيشتر ياد گرفتم. در ابتدا بنده مزيتي بر ديگر برادران بي‌تجربه داشتم و آن اين بود كه در اين رشته تحصيل كرده بودم. آنچه بايد براي آن تاسف بخورم اين است كه اين امكان فراهم نشد يا دوستان نپذيرفتند كه از اين اشتباها‌ت درس بگيرند. اگر ما مطلبي را خدمت‌شان مطرح كرديم از زبوني، ضعف و بزدلي نبود، بلكه به دليل تجربه گذشته مطرح مي‌كرديم. يعني اگر در طول مدت خدمتم نكته‌يي جاي تاسف داشته باشد اين است كه در عمل از تجربياتم استفاده‌يي نشد و اشتباهات ما دوباره تكرار شد. بنده از خودم ناراضي نيستم زيرا هيچگاه مصلحت شخصي‌ام را بر مصلحت كشور ترجيح ندادم. هميشه آ‌نچه را كه به ذهنم مي‌رسيده، به مقامات عالي كشور منتقل كرده‌ام. شايد يكي از دلايلي كه موجب شد كنار گذاشته شوم، همين بود كه فكر مي‌كردم كه ديده‌بانم و وظيفه ديده‌بان آن است كه آنچه را كه مي‌بيند بگويد، نه اينكه اول فكر كند ديگران كدام يك از ديده‌ها و شنيده‌هايش را مي‌پسندند و بعد همان‌ها را منتقل كند. در واقع امر رايجي در تمام بروكراسي‌ها و در همه جاي دنياست كه كارمندان آنچه را كه روسايشان مي‌خواهند، مي‌گويند. اما بنده تلاش كردم اين كار را نكنم. متاسفانه وقتي آنچه را كه آنها مي‌خواهند نمي‌گوييد بعضي وقت‌ها نمي‌شنوند و حتي به حرف‌هاي ديگرت نيز توجه نمي‌كنند. لذا ممكن است باز هم من اشتباه كرده باشم كه اينقدر صريح حرفم را مي‌زنم و ممكن است برخي از دوستان به من خرده بگيرند كه مي‌توانستم آرام‌تر و به اصطلاح باسياست‌تر اين كار را انجام دهم اما بنده هميشه اعتقاد داشتم كه سياست مربوط به بيرون است. در داخل نبايد از سياست استفاده كرد. مخصوصا در محيط كاري صداقت در راس است. به هر حال ناراضي نيستم. الحمدلله آنچه كه مقدر بوده و خدا مي‌خواست انجام داديم. خود خدا نيز آبرويي هم در داخل و هم در جامعه بين‌المللي برايم ايجاد كرده است كه واقعا مي‌پندارم هيچ چيز آن از خودم نيست. اين اعتبار نه غروري براي بنده ايجاد مي‌كند و نه اينكه اگر خدشه‌دارش كنند آنچنان تاسف مي‌خورم.

بنده از اين 25 سال و از همه زندگي‌ام و از تمام نعمت‌هايي كه خدا به من عنايت كرده شاكر و راضي‌ام. هرچه كه بوده را جز نعمت و لطف و محبت خداوند نمي‌بينم.

‌ شما پرونده جنگ را هم دنبال مي‌كرديد اين پرونده سخت‌تر بود يا هسته‌يي؟

هر دو سخت بود.

دولت يازدهم چقدر بر ديپلماسي عمومي تاكيد دارد؟

دولت‌ها زياد دوست ندارند با كسي غير از دولت‌ها در تماس باشند. شرايط جهاني اقتضا مي‌كند شما از مجموعه ديپلماسي‌ها استفاده كنيد. نمي‌شود با صرف ديپلماسي سنتي كار را به پيش برد.

ديپلماسي عمومي قسمت عمده ديپلماسي است، اما نبايد هيچ يك از ابعاد مختلف ديپلماسي به هزينه بعد ديگري از ديپلماسي شكل بگيرد. بايد تمام ابعاد ديپلماسي را با هم در نظر بگيريد. جمهوري اسلامي در زمينه ديپلماسي ارزشي حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد زيرا ما يك نظام ارزش‌محور هستيم. در جهان امروز به بحث‌هاي گفتماني و نظام معنايي اهميت زيادي داده مي‌شود و به همين جهت جمهوري اسلامي در شرايط كنوني بايد از انواع ديپلماسي به شكل متوازن و يكپارچه استفاده كند.

نمي‌شود ديپلماسي رسمي شما با ديپلماسي عمومي متناقض باشد. هر دولتي مجبور است كه همه اينها را به عنوان مجموعه به هم پيوسته ببيند و منافع كشور را به پيش ببرد.

شما ديپلماسي را براي نخستين‌بار به عرصه عمومي و فضاي مجازي كشانديد. آيا اين نگاه جديدي در وزارت خارجه است كه در آينده هم دنبال مي‌شود يا وابسته به شماست و با رفتن شما تغيير مي‌كند؟

پاسخگويي ضرورت هر حكومت مردمسالار است ولي متاسفانه با وجود اينكه وزارت خارجه در اين دولت وظايفش به نسبت گذشته بيشتر و در عين حال پاسخگويي‌اش بيشتر بوده و با وجود صراحتي كه من در برخورد با موضوعات داشتم، بيشترين اتهام محرمانه حفظ كردن موضوعات متوجه من بوده كه فكر مي‌كنم بخشي از آن مقتضاي پاسخگويي است.

‌ در فيس بوك هم فعاليت‌تان كم شده است…

كم فعال‌تر شده‌ام. فرصت نمي‌كنم واقعا.

‌ آقاي ظريف در ديدارهاي خارجي آيا درباره بعضي محدوديت‌ها كه براي برخي شخصيت‌هاي ما به وجود آمده است سوالاتي مي‌شود؟ يا در حيطه كار وزارت خارجه نيست؟

چرا. ولي در حوزه من نيست. بيشتر بحث‌هاي كنسولي است.

‌ منظور من شخصيت‌هاي سياسي و حصر است.

سوال مي‌كنند، البته نه در مذاكرات. در مذاكرات تا حالا سوال نكرده‌اند و بيشتر در مصاحبه‌ها مي‌پرسند.

‌ اينكه گفته مي‌شود پرونده حقوق بشر را ممكن است وزارت خارجه در اختيار بگيرد.

وزارت خارجه هيچ چيز را نمي‌خواهد در اختيار بگيرد. (با خنده) هرچه بگذارند در اختيار ما، ما مي‌گيريم. گفت به اورست مي‌روي، گفت اگر بار بخورد چرا نه.

برش

البته كمر‌درد ربطي به توافق ژنو ندارد. كمر درد ارتباط پيدا كرد به يك دروغي كه روزنامه كيهان درباره يك بحث خصوصي كه من در مجلس بيان كرده بودم، منتشر كرد. پوپوليسم به معناي راست گفتن به مردم نيست به اين معناست كه شما دنبال سياست‌ها و واقعيات نرويد به خاطر اينكه يكسري را خوشحال و خشنود كنيد و همراه خودتان كنيد

برش

من اصولا با دروغ سر و كار خوبي ندارم. احساس مي‌كنم كساني كه دروغ مي‌گويند همه‌چيز را زير پا مي‌گذارند. متاسفانه خيلي بازار دروغ داغ است. چون من عادت كرده‌ام كه درباره مواضع افراد و مقامات خارجي روي متن اصلي پاسخ بدهم، اما گاهي مي‌بينم كه سخن آن فرد با آنچه در رسانه‌هاي ما آمده متفاوت است. بيشتر آمده است براي اينكه مردم احساس حقارت كنند، تعجب مي‌كنم كه چرا مردم ما را سوق مي‌دهند به اين سمت كه به جاي اينكه احساس غرور كنند احساس حقارت كنند. چه منفعتي را بعضي‌ها دارند كه اين احساس را در مردم ايجاد مي‌كنند؟

برش

بعضي از دوستان خيال مي‌كنند كه يعني از حرف‌هايشان من اينجوري مي‌فهمم كه خيال مي‌كنند با يك مذاكره هسته‌يي ما با امريكا رفيق شده‌ايم! لذا هر يك كلمه‌يي كه امريكا مي‌گويد به برخي بر‌مي‌خورد. ما هنوز با امريكا رفيق نشده‌ايم. ما هنوز همان شرايط را با امريكا داريم. ما داريم يك موضوع را با امريكا حل مي‌كنيم

برش

رابطه با امريكا به قول فقها نه واجب است و نه حرام. البته در دنياي به هم پيوسته كنوني دو كنشگر مهم مانند ايران و امريكا به هرحال و خواسته يا ناخواسته با هم تعامل دارند. مثلا در بوسني در دهه 90 ميلادي افغانستان و عراق از 11 سپتامبر به بعد، بحث هسته‌يي و… و بنده به دلايل متعدد معتقدم كه ما از تعامل مستقيم كمتر ضرر مي‌بينيم چون واسطه‌ها چه دولتي و چه شخصي نه صداقت دارند و نه مسائل ما را به درستي مي‌فهمند

چهره‌سال ديپلماسي ايران از كجا آمد
بازنشسته‌يي كه وزير شد

بيش از نيم قرن پيش در هفدهم دي ماه 1338در يكي از خيابا‌ن‌هاي جنوبي تهران پسري به‌دنيا آمد كه سال‌ها بعد يكي از مشهور‌ترين چهره‌هاي سياسي ايران شد؛ اوكسي نبود جز «محمد‌جواد ظريف خوانساري». فرزند خانواده‌يي مذهبي- سنتي و البته تاجر. پدر بزرگ «محمد جواد» با مصدق رفيق بود وبه او كمك مالي مي‌كرد و در عين حال با آيت‌الله كاشاني ارتباط و رفت وآمد داشته است. محمد جواد براي تحصيل به مدرسه علوي رفت، مدرسه‌يي ديني كه سياستمداران زيادي دانش‌آموخته آن بودند. نخستين سخنراني عمومي خود را در همين مدرسه ايراد كرد. در همان سال نخست ورود، «روزبه» رييس دبيرستان علوي فوت مي‌كند و «محمد‌جواد» مي‌شود نماينده دانش‌آموزان در مراسم بزرگداشت او. اينچنين استعداد سخنوري او شكوفا مي‌شود.

هميشه شاگرد اول مدرسه بود. با وجود خواست خانواده و رسم مدرسه علوي، مانند بسياري ديگر از محصلان اين مجموعه ديني ـ آموزشي به سياست روي آورد. در دوران كودكي اهل «علم حديث» مي‌شود، در دبستان «جامع المقدمات» را شروع مي‌كند و كتاب «شرح امثله» كه كتابي درباره صرف است را مي‌خواند، درباره نحو از كتاب «هدايه» نمي‌گذرد و بعد‌ها به كتاب «شرح ابن عقيل» مي‌رسد و به علت اصرار دوستان پدرش صبح‌ها مباني حوزه را ياد مي‌گيرد. همزمان اما با افكار و سخنان مرحوم شريعتي آشنا شده و كتاب‌هاي او را مي‌خواند، همچنان كه كتاب صمد بهرنگي را تورق مي‌كند. در مدرسه علوي ديدگاه‌هاي بازرگان را مطالعه مي‌كرده است. هم درجلسات حجتيه و هم در جلسات انقلابيون شركت مي‌كرد. از اين رو به منزل «حلبي» موسس حجتيه رفت و آمد و همزمان نيز با بچه‌هاي انقلاب مراوده داشته است. شرايط سياسي جامعه آن روز به‌گونه‌يي مي‌شود كه خانواده‌اش تصميم مي‌گيرند «محمد‌جواد» را از مدرسه علوي به مدرسه خوارزمي منتقل كنند اما كمي بعد‌تر به اصرار محمد جواد و در عين مخالفت خانواده به امريكا مي‌رود. 17ساله بود كه اين اتفاق مي‌افتد. ژانويه 1977 در زمان حكومت كارتر. او در امريكا وارد دبيرستاني در سانفرانسيسكو مي‌شود. پس از اتمام كالج به تحصيل در رشته كامپيوتر دانشگاه سانفرانسيسكو پرداخت. اين اتفاق همزمان با انقلاب اسلامي در ايران رخ مي‌دهد. او به انجمن اسلامي دانشجويان ايران درامريكا و كانادا پيوست. افرادي چون حسين شيخ‌الاسلام، محمد‌جواد لاريجاني، محسن نوربخش و محمد‌هاشمي در آنجا بودند. مهندس چمران از قديمي‌ترين اعضاي اين انجمن محسوب مي‌شود و

محمد‌جواد جوان‌ترين عضو. پس از پيروزي انقلاب به پيشنهاد حسين شيخ‌الاسلام تغيير رشته مي‌دهد و روابط بين‌الملل را بر مي‌گزيند. پس از انقلاب ودر زمان دولت موقت در دانشگاه ايالتي سانفرانسيسكو براي نخستين‌بار سخنراني سياسي كرد، سخناني در رثاي ابا عبدالله كه اين‌گونه آغاز مي‌شد: بر صفير نخستين تازيانه‌يي كه رفت و فرود آمد و پوست لختمان خطي از خون كشيد كدامين گوش گواهي داد‌؟ كمتر از يك سال بعد از پيروزي انقلاب اسلامي «محمدجواد» به تهران بازگشت، در طول سه هفته اقامت در تهران با دختري «متدين و انقلابي» كه در سن 17 سالگي دو سال از او كوچك‌تر بود، ازدواج كرد. «محمد جواد» به شعر و ادبيات علاقه‌مند است. تا 16 سالگي هيچ نوعي موسيقي نشنيده بود هرچند بعدها گوش داده است با اين حال خود را متعلق به عالم هنر نمي‌داند اما فرزندانش يكي پيانو مي‌نوازد و آن ديگري سنتور.

كارمند محلي كه مقابل امريكا ايستاد

ظريف سال 1355با ويزاي دانشجويي به ايالات متحده مي‌رود و دقيقا زماني كه آزمون‌هاي جامع دكترايش در دنور را در سال 1364 مي‌گذراند، اداره مهاجرت ايالات متحده، رواديد او را باطل مي‌كند و شانس‌ او براي تكميل تحصيلاتش را از بين مي‌برد. اما او به نيويورك رفته، در نمايندگي ايران مشغول به كار مي‌شود. ظريف پس از اين اتفاق به اين علت كه قصد داشت تا حضورش در خاك امريكا كاملا قانوني باشد به نيويورك مي‌رود و در نمايندگي ايران مشغول به‌كار مي‌شود. او طي سه سال و از راه دور، تحصيلاتش را تكميل و در طول آن مدت ارزش خود را براي دولت ايران به اثبات مي‌رساند كه همين مساله باعث مي‌شود تا با حضور او در وزارت خارجه موافقت شود. خود ظريف درباره ديپلمات شدنش چنين مي‌گويد: «من هم به صورت كاملا اتفاقي و هم به دليل تصميم اداره مهاجرت، ديپلمات شدم.»

محمدجواد ظريف پس از حضور در امريكا وارد دستگاه ديپلماسي ايران شد. او از سال 57 تا 59 همزمان با درس و دانشگاه مشاور سركنسولگري ايران در سانفرانسيسكو و بعد از آن تا سال 61 مشاور سياسي، رايزني و كارداري در نمايندگي ايران در سازمان ملل بود. در نمايندگي ايران، كارهايي مثل پرداخت حقوق كارمندان و قبوض را انجام مي‌داد. حقوق ليسانس را در دانشگاه كلمبيا با رساله تحريم در روابط بين‌الملل به پايان برد و دكتراي خود را با تز دفاع مشروع از نظر حقوق بين‌الملل به پايان رساند. يك بار با مرحوم رجايي‌خراساني ملاقات كرد، او از طرف انجمن اسلامي اختلاف با وزارت خارجه را براي سفير ايران در نيويورك تشريح كرده بود. ظريف خود اين‌گونه بيان مي‌كند: «افرادي نظير آقاي سعيد امامي و اكثر اعضاي انجمن برخلاف من نسبتا تند عمل مي‌كردند و مشي سياسي انقلابي داشتند. هرچند با آنان دوست بودم اما از همان ابتدا خط‌مشي‌مان با هم متفاوت بود. افرادي مثل من به رفتاري توام با آرامش و ارشاد اعتقاد داشتند اما آنها شيوه‌هاي ديگر را ترجيح مي‌دادند. در همان زمان بود كه انگ ليبرالي به بنده زده شد.» محمد جواد از سال 1361 در نمايندگي ايران در نيويورك مشغول به كار شد. امير زماني‌نيا و محمدرضا اميرخيزي بعدها ديپلمات‌هاي برجسته‌يي شدند و همراه او بودند. در سال 1367 با دستور و پيشنهاد علي‌اكبر ولايتي وزير امور خارجه، در وزارت خارجه مامور به خدمت شد. در حالي كه سرباز بود همراه كمال خرازي به نيويورك رفت و نفر دوم نمايندگي شد. تا اواخر دوره رجايي‌خراساني كاردار بود. در كميته 24 و كميته چهار مجمع عمومي كه ختم استعمار بود و كميته سوم كه بحث حقوق بشر بود خدمت كرد. در اين كميته افرادي مانند سعيد امامي و سيروس ناصري همراه او بودند.

روايت جالب ظريف از اين جلسات خواندني است: «در آن جلسات اصرار داشتيم كه حتي اگر كسي يك كلمه نيز راجع به جمهوري اسلامي ايران صحبت كند ما پاسخ آن را بدهيم… كار بنده، آقاي سيروس ناصري و آقاي سعيد امامي اين شده بود كه در جلسه به دقت گوش مي‌كرديم و مطلب مي‌نوشتيم تا من پاسخ بدهم، آنقدر در حق جواب در جلسه صحبت كرده بوديم كه وقتي مي‌خواستيم حرف جديدي بزنيم بايد يكي شور و مشورت مي‌كرديم. نتيجه اينكه هر روز به جاي چند دقيقه سخنراني غربي درباره ايران در لابه‌لاي چندين مطلب ديگر، نيم ساعت در كميته راجع به ايران صحبت مي‌شد. ما به دست خودمان بحث كميته را به سمت ايران سوق مي‌داديم، در حالي كه به اشتباه فكر مي‌كرديم اين كار براي دفاع از جمهوري اسلامي ايران لازم است. اين از تجربياتي به شمار مي‌رود كه ما به قيمت زيادي ياد گرفتيم اما دوستان جديد نمي‌خواهند باور كنند كه اگر روش‌مان را عوض كرديم از سر بي‌اعتقادي و بي‌غيرتي نبوده… يادم نمي‌رود زماني كه نماينده امريكا صحبت كرد و راجع به ايران نيز كلمه‌يي گفت ما به اين فكر افتاديم تا مشت محكمي بر دهان استكبار بكوبيم. پس از مشورت سه نفره قرار شد كه بنده در جواب قصه بزبزقندي را بگويم. همان قصه معروف كه گرگ به در خانه آمد… و گفت من مادرتان هستم، بچه‌ها گفتند كه دستت را نشان بده، گرگ هم پنجه‌هايش را نشان داد و آنها فهميدند كه با چه كسي طرف هستند. در آن جلسه گفتيم كه ما اين قصه‌ها را براي بچه‌هايمان تعريف مي‌كنيم تا بدانند كه چطور با استعمار مبارزه كنند. اكنون نيز به امريكا مي‌گوييم كه پنجه‌هايش را از زير در وارد كند تا ما خون مردم ويتنام و فلسطين را به دست او ببينيم و بدانيم قصه‌يي كه براي حقوق بشر ايران گفته مي‌شود قصه گرگ است.»


ماجرايي كه ظريف را سفير نكرد

بعد از انقلاب نخستين نماينده ايران در سازمان ملل آقاي جمال شميراني بود، او نفر دوم نمايندگي ايران در زمان فريدون هويدابود. پس از وي منصور فرهنگ سفير و نماينده دايم شد. بعد مرحوم رجايي‌خراساني از سال 1360 تا 1366 سفير شد. پس از او مدتي محمدجعفر محلاتي سفير بود كه محمدجواد ظريف رايزن نمايندگي شد. بعد از او كمال خرازي نماينده دايم شد.

ايران و عراق براي اجراي قطعنامه 598 مذاكراتي در شهريور 1368 در ژنو انجام دادند. اين جواد ظريف بود كه نتايج نشست ايراني به رياست ولايتي را براي خبرنگاران قرائت كرد. در اين نشست علي‌اكبر ولايتي، دكتر حسن حبيبي، حسن روحاني نايب‌رييس وقت مجلس، عطاءالله مهاجراني معاون نخست‌وزير، تيمسار جمالي‌ فرمانده نيروي زميني ارتش و سيروس ناصري، دكتر شمس اردكاني، لواساني و عباس ملكي حضور داشتند. محمدجواد ظريف مي‌گويد: «در اواخر پاييز و اوايل زمستان 1367 بود، آقاي ولايتي من را خواستند و موقعي كه نزد ايشان رفتم سر نماز بودند. آقاي ولايتي به نمازهاي خيلي طولاني معروف بود. نماز ايشان اگر به جماعت نخوانند خيلي طولاني مي‌شود و وسواس عجيبي در نماز دارد. سر سجاده نشسته بود كه گفت در جلسه هيات دولت يكي از وزراي آن زمان به خاطر آنكه ادعا مي‌كرد من امريكايي هستم با رفتن بنده به نيويورك مخالفت كرده است و ‌آقاي مهندس موسوي تصميم گرفتند موضوع را به وزارت اطلاعات بفرستند تا بررسي شود. ظاهرا وزارت اطلاعات با رفتن من مخالفتي نكرده بود اما موضوع با درخواست بنده و موافقت دكتر ولايتي منتفي شده بود.

در آن مقطع كمال خرازي رييس وقت خبرگزاري جمهوري اسلامي كه در اوايل انقلاب معاون سياسي وزارت خارجه بودند مسووليت پذيرفتند. زماني كه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي [رييس‌جمهور وقت] به مجمع عمومي سازمان ملل رفتند، ظريف كارمند محلي و كاردار نمايندگي بود و كارهاي تشريفاتي به عهده او بود. او در سال 1367 به استخدام رسمي وزارت خارجه درآمد. هم‌دانشگاهي او كاندوليزا رايس بود كه با خاوير پرزدكوئيار رابطه خوبي داشت به‌طوري كه او از علي‌اكبر ولايتي درخواست مي‌كند ظريف را به سازمان ملل بدهد. هرچند با پطروس غالي رابطه‌اش صميمانه نبود اما در مقابل با كوفي عنان را بطه‌اش بسيار گرم و دوستانه بود حتي آقاي كوفي عنان در چند مهماني خصوصي مانند مهماني خداحافظي بنده از معاونت نمايندگي حضور داشتند. هرچند ولايتي او را به سرپرستي نمايندگي برگزيده بود اما به گفته ظريف، «علي اكبرمحتشمي‌پور» كه در آن زمان وزير كشور بودند با رفتن وي مخالفت مي‌كند. ظريف مي‌گويد: «او در هيات دولت گفته بود اين فرد امريكايي است و نمي‌تواند برود. من به آقاي محتشمي‌پور پيغام دادم كه در اين دنيا نمي‌توانم كاري انجام دهم اما در آن دنيا از شما نخواهم گذشت. هنوز هم بر سر اين عقيده هستم.» اين سخن ظريف البته چندي پيش واكنش محتشمي‌پور را به دنبال داشت. محتشمي پور مي‌گويد: واقعيت اين است كه من الان چيزهايي كه آقاي ظريف در خاطرات‌شان نوشته‌اند و نسبت داده‌اند را دقيقا به ياد ندارم. اما آنچه به ياد دارم و آن زمان ما در داخل كشور شنيديم اين است كه وقتي ايشان در نمايندگي سازمان ملل بودند، آقاي دكتر ولايتي و هيات ايراني ايشان را مي‌بينند مي‌پسندند كه يك جوان خوش بيان و مسلط بر زبان انگليسي بوده و دبيركل سازمان ملل هم از ايشان تعريف مي‌كند. اطلاعات ديگري كه ما آن زمان از ايشان داشتيم اين بود كه آقاي ظريف از دوران دبيرستان به امريكا رفته و تحصيلات مدرسه‌يي و دانشگاهي را در آنجا گذرانده است؛ البته گويا وي در خاطراتش گفته كه تحصيلات دانشگاهي را امريكا گذرانده است. وقتي دكتر ولايتي به امريكا مي‌رود دكتر ظريف را جذب نمايندگي ايران مي‌كند و وقتي وي همراه دكتر ولايتي به ايران مي‌آيد، چون در سن سربازي بوده و خدمت نرفته بود، پليس فرودگاه مانع خروج وي مي‌شود. از فرودگاه با من كه آن موقع وزير كشور بودم، تماس گرفتند و گفتند فلاني مي‌خواهد از كشور خارج شود و اگر شما اجازه بدهيد از كشور خارج شود. من گفتم نمي‌توانم برخلاف قانون به كسي كه سرباز است اجازه دهم به خارج از كشور برود. آقاي ولايتي هم با من تماس گرفت و ايشان را راهنمايي كردم؛ گفتم من نمي‌توانم برخلاف قانون اجازه دهم وي خارج از كشور برود، مگر اينكه دوره سربازي برود. اما شما مي‌توانيد يك كار كنيد و آن اينكه برخي ارگان‌ها براي انجام وظايف و ماموريت‌هاي قانوني خود، اختيار داشتند كه درخواست نيروي سرباز وظيفه نمايند فلذا به ايشان عرض كردم كه درخواستي به شوراي عالي دفاع بنويسند و براي نيروهاي مورد نياز، مصوبه مي‌گيرند كه آنها دوران سربازي را در فلان ارگان خدمت كنند. شما هم مي‌توانيد با رييس‌جمهور كه رييس شوراي عالي دفاع است صحبت كنيد تا ايشان اين مصوبه را بگيرند كه دوره خدمت را در نيويورك بگذراند و رفت و آمد داشته باشد. دكتر ولايتي از اين راه تشكر كرد و از همين طريق موضوع را حل كرد. اما دكتر ظريف چيز ديگري را نسبت داده و آن اينكه وقتي موضوع نمايندگي ايشان در نيويورك‌، مطرح شده من مخالفت كرده و گفته‌ام وي امريكايي است! اين مطلب خيلي عجيبي است. زيرا اصولا سفرا در هيات دولت مطرح نمي‌شدند. سفير را وزير خارجه پيشنهاد مي‌كند و رييس‌جمهور استوارنامه وي را امضا‌ مي‌كند. قبل از آن هم اگر او را به كشور مقابل مي‌فرستند اگر آنها تاييد كردند، استوارنامه امضا مي‌شود. من تعجب مي‌كنم كه دكتر ظريف مي‌گويد وقتي بحث نمايندگي دكتر ظريف مطرح شده، بنده مخالفت كرده‌ام؛ من چنين مخالفتي را به خاطر ندارم و اساسا چنين اتفاقي نمي‌افتاد. نكته ديگر اينكه گفته‌اند من در نماز جمعه گفته‌ام كه آقاي محلاتي در مورد قطعنامه ??? نامه نوشته است. من يادم نمي‌آيد چنين حرفي را زده باشم. خب بود كه خودش مي‌آمد با من حرف مي‌زد زيرا در اتاق من هميشه باز بود و حتي استانداري‌ها را موظف كرده بوديم كه هفته‌يي يك‌بار درب دفتر باز باشد تا همه حرف خود را بزنند؛ چه رسد براي ديپلمات‌ها و ايشان مي‌توانست توضيح دهد و نيازي نبود كه به روز قيامت حواله دهند؛ اما اگر ما حرفي زده‌ايم و اشتباهي كرده‌ايم عذرخواهي مي‌كنيم!

ظريف مي‌گويد: يكي از شرايط آقاي خرازي، اين بود كه بنده نفر دوم نمايندگي باشم… زماني كه بحث نمايندگي آقاي دكتر فرازي مطرح شد امام زنده بودند، جالب است كه آقاي دكتر خرازي دو استوارنامه دارند. يك استوارنامه به امضاي رهبري كنوني و رييس‌جمهور وقت و ديگري بعد از فوت امام از آقاي هاشمي به عنوان رييس‌جمهور گرفته و اعزام شدند.»

بازگشت به تهران و سفر دوباره به نيويورك با طعم انتقاد و دستاوردهاي شيرين

در مهر ماه 1371، پايان دوره معاونت كمال خرازي در سازمان ملل بود، او به پيشنهاد و درخواست علي‌اكبر ولايتي به تهران باز مي‌گردد و جانشين منوچهر متكي در معاونت حقوقي وبين‌الملل وزارت خارجه مي‌شود. آغاز اين دوره البته باز هم براي ظريف مخالفاني به دنبال داشته است. جواد ظريف مي‌گويد: با مخالفت‌هاي شديدي از داخل وزارت خارجه مواجه شدم، جالب اينجاست كه دوستاني كه با حضور بنده در وزارت خارجه، چه از لحاظ سياسي و چه از لحاظ سابقه مشكل داشتند به تدريج به نزديك‌ترين دوستان من تبديل شدند و محبت زيادي به من روا داشتند و حتي بعضي از آنها از حرف‌هايي كه عليه من زده بودند، عذرخواهي كردند. مهم‌ترين فعاليت ظريف دراين معاونت، برگزاري اجلاس سران سازمان كنفرانس اسلامي پس از دوم خرداد بود. شايد بتوان گفت آن مقطع نقطه پرتاب جواد ظريف به افكار عمومي ايران بود. ظريف سخنگوي اجلاس بود. در روزهاي برگزاري اجلاس با ظاهري متفاوت با امروز و با چشماني خسته در برابر دوربين‌هاي تلويزيوني قرار مي‌گرفت و گزارش مي‌داد.

اجلاس كه تمام مي‌شود مقدمات بازگشت ظريف به نيويورك فراهم مي‌شود. او نماينده دايم ايران در سازمان ملل در امريكا شد، نماينده‌يي مورد احترام ملل مختلف. در سال 1381 ظريف مجددا به سازمان ملل در نيويورك مي‌رود قبل از اينكه به محل ماموريت خود عزيمت كند، اخباري عليه معاونت بين‌الملل وزارت خارجه منتشر مي‌شود… روزنامه‌يي مي‌نويسد: «گروهي كه به با باند نيويورك در وزارت خارجه معروفند در جاده كرج- چالوس يك ايستگاه جاسوسي دولت درست كرده‌اند كه اطلاعاتش مستقيم به وين مي‌‌رود. » اين اشاره‌يي بود به ايجاد ايستگاه لرزه‌نگاري سي. تي. بي. كه عليه ظريف با اين اخبار هجمه‌يي شروع مي‌شود.

پس از اين اخبار كه به گفته ظريف زمان زيادي براي پاسخگويي به حرف‌هاي بيهوده صرف مي‌شد، اين فضاسازي‌ها باعث مي‌شود تا ظريف از خرازي بخواهد از معاونت بين‌الملل برود. پيشنهادش انتقال به دانشگاه تهران است، پيشنهادي كه با مخالفت كمال خرازي مواجه مي‌شود: پاسخ او البته جالب است: من نمي‌خواهم كسي باشم كه اجازه داده است تو از وزارت خارجه بروي.

ظريف مي‌گويد: «اينچنين از سال 1378 فشارها بر من شروع شد و اوج آن در سال‌هاي 79 و 80 بود. من از آقاي دكتر خرازي خواستم يا اجازه دهد من به دانشگاه تهران بروم يا اينكه مرا به ماموريتي بفرستند كه حتما بي‌دردسر باشد. به ياد دارم كه در دفتر آقاي خرازي به ايشان گفتم مي‌خواهم به عنوان سفير به مالزي بروم.»

البته رفتن ظريف به نيويورك حواشي جالبي دارد؛ در بهمن ماه 1380 ظريف سرانجام موافقت مي‌كند به نيويورك برود. او مي‌گويد: «ظاهرا آقاي دكتر خرازي نيزهمان موقع موضوع اعزام من را به رهبري هم گفته بودند. رهبري به من فرمودند كه همان روز من به آقاي حجازي گفتم كه بهترين گزينه براي نيويورك شما هستيد؛ اما بگذاريد روند معمول وزارت خارجه طي شود، وقتي كه معرفي شد شما هم رسما موافقت كنيد.»

ظريف ادامه مي‌دهد: «ايشان بعدا مرا خواستند صحبت‌هاي محبت‌آميزي نيز با من داشتند، فرمودند كه آقاي دكتر خرازي در بهمن ماه انتخاب تو را مطرح كرد و من گفتم با آن موافقم و بهترين انتخاب است. نكاتي را كه براي ماموريت لازم بود يادآوري كردند. ازجمله نكته‌يي را فرمودند كه من در همه كلاس‌هايم گفته‌ام، به من فرمودند حتي اگر در موردي يقين داري كه ديدگاهت 180 درجه با من مخالف است، وظيفه داري ديدگاهت را بگويي حتي ايشان گفتند اين يك وظيفه شرعي است.

از جمله اقدامات مهم او در نيويورك، بحث گفت‌وگوي تمدن‌ها بود كه جواد ظريف نقش موثري در سازمان ملل و تصويب پيشنهاد سال 2001 به عنوان گفت‌وگوي تمدن‌ها داشت. به مسووليت حساس او در نيويورك موضوع هسته‌يي هم اضافه شد. آغاز موضوع هسته‌يي و مذاكرات آن همان جلسه معروف سعدآباد بود كه ظريف مسووليت گروه مذاكره‌كننده را بر عهده گرفت، او البته مذاكراتي ديگر هم داشت، از 28 مهر 1382 شروع و آخرين دور آن در 28 تير 1384 صورت گرفت.

البته به جز اين دو موضوع مهم، يكي از مهم‌ترين ونخستين مذاكرات ايران و امريكا در اواخر سال 1380 انجام مي‌شود كه مساله آن عراق است. ايران به سازمان ملل پيشنهاد مي‌دهد كه همانند موضوع افغانستان گروه 2+6 تشكيل دهد؛ سازمان ملل مي‌پذيرد اما امريكايي‌ها قبول نمي‌كنند ودر مقابل پيشنهاد مي‌دهند با ايران مستقيما گفت‌وگو كنند. محمد جواد ظريف مي‌گويد: «از زماني كه من به عنوان نماينده دايم در مرداد 1381 به نيويورك رفتم تماس‌هاي متعددي با من گرفتند و تلاش داشتند كه گفت‌وگوي مستقيم بين ايران و امريكا در مورد عراق برقرار شود نهايتا در بالاترين سطوح در تهران تصميم گرفتند كه در كنار مذاكرات ژنو در مورد افغانستان در مورد عراق با امريكا گفت‌وگو شود. آنچه به من ابلاغ شد اين بود كه بايد مسووليت هيات ايراني با من باشد. در آن زمان من در نيويورك بودم و لذا مجبور بودم قبل از هر مذاكره به تهران بيايم و در مورد شرايط و موانع توجيه شوم و سپس به اروپا بروم و پس از مذاكره هم براي گزارش به تهران بيايم… مجموعا سه دور گفت‌وگو كرديم، دور اول در پاريس، دور دوم و سوم در ژنو، در اين مذاكرات از طرف امريكا زلماي خليل‌زاده و زيان كراكر شركت مي‌كردند البته در دولت محمود احمدي‌نژاد هم يك دور مذاكره بين بيكر وزير خارجه اسبق امريكا و رييس كميته ويژه رييس‌جمهور امريكا برگزار مي‌شود كه محمدجواد ظريف از طرف ايران شركت مي‌كند. موضوع مجددا عراق است. اين مذاكرات البته به دليل مخالفت تهران ادامه پيدا نكرد…

از خداحافظي تلخ تا بازگشت شيرين

ظريف ديپلمات، اما در دولت محمود احمدي‌نژاد هم حضور داشت. در سال سوم ماموريت ظريف در نيويورك، انتخاباتي در تهران برگزار شد كه محمود احمدي‌نژاد از دل آن بيرون آمد. نخستين درخواست كناره‌گيري از سمتش را ظريف يك هفته بعد از انتخابات داد. «در سال 1384 درست يك هفته پس از نخستين سفر آقاي احمدي‌نژاد، به نيويورك درخواست دادم از مراجع عاليرتبه موافقت نكردند.»

ظريف در دوران محمد خاتمي براي اين سمت انتخاب شد اما محمود احمدي‌نژاد او را براي دو سال تحمل كرد و سرانجام او را بركنار كرد. دوسالي كه ظريف مي‌گويد به خواست مقام‌هاي ارشد نظام پذيرفت در سازمان ملل بماند. او در اين دو سال يك‌بار ديگر به افكار عمومي پرتاب شد. زماني كه محمود احمدي‌نژاد در دانشگاه حضور يافت و جنجالي بزرگ ايجاد كرد. سخنان احمدي‌نژاد اعتراض دانشجويان را برانگيخت و در آنجا بود كه ظريف سعي كرد با زباني ديپلماتيك اظهارات رييس‌جمهور وقت ايران را اصلاح كند. اما به هر ترتيب محمود احمدي‌نژاد ظريف را تاب نياورد و او را بركنار كرد و نماينده‌يي جديد به سازمان ملل فرستاد. اتفاقي كه ظريف مي‌گويد آنقدر برايش خوشايند بوده كه پس از آن سيگار را براي هميشه ترك كرده است. در پي اين اتفاق ديپلمات‌هاي امريكايي براي او ضيافتي برپا كردند و با «آقاي سفير» خداحافظي كردند.

سياستمداران مشهور جهان ظريف را ديپلماتي متفاوت با ديگر ديپلمات‌هاي ايراني مي‌دانند. هنري كيسينجر، مشاور اسبق امنيت ملي ايالات متحده امريكا يك نسخه از كتاب ديپلماسي كه توسط وي تاليف شده را به ظريف هديه داده است و در صفحه نخست آن نوشته است: «تقديم به دشمن قابل احترام، ظريف». ظريف آنچنان در محافل ديپلماتيك و دانشگاهي امريكا فعال بوده كه ليزا اندرسون، رييس دانشكده امور بين‌الملل دانشگاه كلمبيا از وي پرسيده است كه آيا قصد شركت در رقابت‌هاي انتخاباتي امريكا را دارد؟ همين موارد باعث شده كه منتقدان ظريف او را امريكايي بدانند. ظريف خاطره خود را از مراسم روز خداحافظي در سازمان ملل در چهارم تير ماه 1386 چنين نقل مي‌كند: «رسم است كه هنگام رفتن سفرا، در تالار اصلي سازمان ملل يك ميهماني مي‌گيرند و همكاران با آنها خداحافظي مي‌كنند. ما نيز همين مراسم را برگزار كرديم. با وجود اينكه در آن زمان، ايران شرايط خوبي نداشت و در سازمان ملل قطعنامه‌هاي متعددي عليه كشورمان تصويب شده بود، استقبال عجيبي صورت گرفت. تقريبا تمام سفرا و اعضاي هيات‌هاي نمايندگي، به جز امريكا و اسراييل براي خداحافظي آمدند». صص 279-278. در 25 خرداد 1388 درخواست بازنشستگي كرد و در مرداد 1389 پذيرفته شد. اما تقدير روزگار اين بود ظريفي كه گفته بود «ديگر قصد انجام كارهاي ديپلماتيك را ندارم» دوباره به وزارت خارجه بازگردد اما اين‌بار در كسوت وزير خارجه.

محتواي اين مطلب از مطالب كتاب« آخرين سفير »اقتباس شده‌است.

È

مهمانان نامريي سلطان قابوس
مذاكرات محرمانه چگونه به توافق هسته‌يي ژنو انجاميد؟
سرگه بارسقيان روزنامه‌نگار

13 اسفند 1391 وزير امور خارجه سابق حرفي زد كه بنا به ملاحظاتي نتوانست – يا نشد- با فونت‌هاي درشت در جايگاه تيتر اول روزنامه‌ها بنشيند: «از امروز به بعد شاهد رفع تدريجي تحريم‌ها خواهيم بود. » اين خبر- نظر- پيش‌بيني چنان غيرمنتظره و نسبت به ديگر اخبار و مواضع دولتمردان نامتجانس بود كه كسي پيگير نشد منظور علي‌اكبر صالحي از اين گفته چيست كه «با شيوه‌هاي مبتكرانه اين وزارتخانه توانسته‌ايم تا امروز آثار تحريم‌ها را كاهش دهيم. » اخبار رسمي منتشر شده جاي هيچ خوش‌بيني براي اين پيش‌بيني نمي‌گذاشت؛ خصوصا اينكه يك مقام ارشد امريكايي چهار روز پيش از آن گفته بود در مذاكرات ايران با 1+5 كه در آلماتي قزاقستان برگزار شده بود، هيچ پيشنهادي درباره لغو تحريم‌هاي ايران مطرح نشد و‌‌ همان روز خبر رسيد كه قانونگذاران امريكايي طرحي را براي تشديد تحريم‌هاي تهران ارائه كرده‌اند. وزارت خارجه امريكا هم اعلام كرد خواهان واكنش نشان دادن به اظهارات صالحي نيست. درباره مذاكرات انجام شده بين سعيد جليلي، دبير وقت شوراي عالي امنيت ملي و كا‌ترين اشتون هماهنگ‌كننده ارشد سياست خارجي اتحاديه اروپا در آلماتي قزاقستان هم خبري دال بر بروز نشانه‌هاي اميدواركننده در رفع بن بست مذاكرات درز نكرد و حتي جان كري، وزير خارجه امريكا در رياض گفت: «ايران در مذاكرات آلماتي قزاقستان، جديت كافي را از خود نشان نداد. نمي‌توان مانند فيلسوفان سخن بگوييم و سخن بگوييم. بايد مذاكرات را جدي بگيريم و التزامات خود را به صورت شفاف و واضح در مذاكرات مطرح كنيم. » قبل از آن در ايران نيز محمود احمدي‌نژاد بالاخره اذعان كرده بود به خاطر تحريم‌هاي اعمال شده، اقتصاد كشور تحت فشار است. اشاره صالحي به دستيابي به 100ميليارد دلار ارز حاصل از فروش نفت – در مقابل يك تريليون دلاري كه بر اساس قدرت خريد مردم است- گرچه با آمارهاي جهاني درباره كاهش 40 ميليارد دلاري درآمد ايران در سال 2012 از محل صادرات نفت مطابق بود اما با درخواست رييس دولت سابق درباره قطع وابستگي كشور به درآمدهاي حاصل از فروش نفت در پي تحريم‌ها ناهمخوان بود.

مذاكره‌كنندگان نامريي در قصر البستان

چند ماهي بايد مي‌گذشت تا منابع آگاه رسانه‌هاي غربي از خبر آن روز وزير خارجه سابق ايران رمزگشايي كنند و مشخص شود كه نگاه صالحي به مذاكرات رسمي در شمال نبود، بلكه چشم به مذاكرات محرمانه‌يي داشت كه در جنوب ايران در حال برگزاري بود و خبري بود كه احتمالا از ويلاي ساحلي لوكس سلطان قابوس پادشاه عمان (قصر البستان) در 200 مايلي آب‌هاي لاجوردي خليج فارس به تهران رسيد. طبق اطلاعاتي كه چند ماه بعد افشا شد، در ماه مارس 2013 ملاقاتي بي‌سر و صدا بين مقامات امريكايي و ايراني به دور از چشم و گوش و اطلاع رسانه‌ها در عمان برگزار شد؛ رياست هيات ايراني با علي‌اصغر خاجي، معاون وزير خارجه ايران بود؛ نخستين مقام ايراني كه چهار سال پيش از آن (مارس 2009 ) براي نخستين بار پس از انقلاب با يك مقام ناتو درباره افغانستان مذاكره كرده بود. ويليام برنز، معاون سابق وزير خارجه امريكا و جيك ساليوان، مشاور امنيتي جو بايدن معاون رييس‌جمهور امريكا از واشنگتن به مسقط رفتند و پانيت تالوار، مشاور كاخ سفيد در امور خاورميانه و رابرت آينهورن، مشاور كنترل تسليحاتي وزارت خارجه امريكا نيز پس از مذاكرات هسته‌يي آلماتي به آنها پيوستند. رسانه‌ها به جيك ساليوان لقب «مرد پشت پرده گفت‌وگوهاي امريكا و ايران» داده‌اند؛ مشاور 37 ساله هيلاري كلينتون، وزير خارجه پيشين ايالات متحده كه در تمامي 112 سفر خارجي كلينتون، او را همراهي كرده است و به نوشته خبرگزاري آسوشيتدپرس يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي او توانايي ناپديد شدن بدون جلب‌توجه كسي است. او تابستان 2012 همراه هيلاري كلينتون در پاريس توقف كوتاهي كرد و ناگهان بي‌سر و صدا ناپديد شد و چند روز بعد سرو‌كله‌اش پيدا شد و در مغولستان به هيلاري پيوست. ساليوان در آن چند روز به عمان رفته بود تا با هيات ايراني ملاقات كند. جلسه ماه جولاي 2012 يكي از نخستين ارتباطات و ديدارهاي رودررو با ايران بود و ساليوان شخصا در ايجاد اين تعامل دولت اوباما با ايران نقش داشته است. او در ماه مارس 2013 و درست يك ماه پيش از انتقال از وزارت خارجه به كاخ سفيد، به همراه ويليام برنز به‌طور مخفي و محرمانه سوار بر هواپيمايي نظامي شد و به عمان سفر كرد.برنز پيش‌تر در مقام معاون سياسي وزير خارجه‌ امريكا نماينده ايالات متحده در مذاكرات ايران و1+5 بود و در مهرماه ?? هم گفت‌وگويي بين او و سعيد جليلي در حاشيه نشست ژنو صورت گرفت كه احمد جنتي، در خطبه‌هاي نماز جمعه تهران درباره‌اش گفت: «سه مرتبه نماينده امريكا به جليلي پيغام مي‌دهد كه مي‌خواهم شما را ملاقات كنم اما وي قبول نمي‌كند و مي‌گويد هر حرفي كه داريد در جلسه بگوييد اما پس از اتمام جلسه وقتي كه همه بيرون مي‌روند معاون وزير خارجه امريكا به صندلي كنار دبير شوراي عالي امنيت ملي مي‌آيد و جليلي هم با متانت و وقار سخنان او را گوش مي‌كند و وقتي هم كه برنز راجع به بحث هسته‌يي صحبت مي‌كند جليلي مي‌گويد قضيه حل شده است و دست آخر هم كه مي‌گويد درباره حقوق بشر در ايران مسائلي مطرح است، جليلي پاسخ مي‌دهد كه ما هم شنيده‌ايم اوباما در ابتداي رياست‌جمهوري اعلام كرد كه شكنجه را متوقف مي‌كنيم كه اين امر نشان مي‌دهد قبل از آن شكنجه در امريكا بوده است و در اين هنگام برنز سرش را پايين مي‌اندازد. » آنچه كه بعد‌ها منابع ايراني روايت كردند چنين بود كه نشست ايران و1+5 در اقامتگاه تابستاني ژنو براي ساعت ?? صبح برنامه‌ريزي شده بود و قرار بود هيات ايراني يك ربع قبل وارد آنجا شود و در آن يك ربع در اتاقي استراحت كند؛ اتاق ديگر براي نمايندگان شش كشور و خاوير سولانا مسوول سابق سياست خارجي اتحاديه اروپا در نظر گرفته شده بود. يكي از مقام‌هاي سويسي به اتاق هيات ايراني مي‌رود و به جليلي مي‌گويد اينها مي‌خواهند با شما صحبت كنند؛ جليلي پاسخ مي‌دهد «من احساس نياز نمي‌كنم، لازم نيست. » آن مقام سويسي مي‌رود. وقتي جليلي رفت تا با سولانا عكس بگيرد در طول مسيري كه با سولانا راه مي‌رفت، آن مقام سويسي مجددا گفت «برنز گفته مي‌خواهد با شما صحبت كند و ما نظرمان اين است كه اين صحبت قطعا مفيد است و مي‌خواهيم شما جواب بدهيد.» پاسخ جليلي‌‌ همان بود، به اضافه اينكه «اگر نكته‌يي هست آقاي برنز در جلسه بگويند.» اواسط جلسه بود كه طرف سويسي كاغذي به علي باقري، معاون جليلي داد كه روي آن نوشته شده بود «آقاي جليلي، آقاي برنز منتظر پاسخ شما هستند، پاسخ شما چيست؟» باقري بعد از مدتي كاغذ را به جليلي داد و او هم آن را زير پوشه و كاغذ‌هايش گذاشت. جلسه تمام شد. كوپر، معاون سولانا به باقري گفت كه آقاي برنز ملاقات با آقاي جليلي را پيگيري مي‌كند. باقري اين پيغام را به جليلي منتقل كرد و هنوز پاسخ نگرفته بود كه ديد پشت سرش برنز ايستاده و دستش را دراز كرد. هم جليلي با او دست داد و هم باقري. برنز به جليلي گفت من مي‌خواهم چند كلمه با شما صحبت كنم. جليلي هم پاسخ داد نكته‌يي داريد بفرماييد. برنز گفت نه بنشينيد صحبت كنيم كه بعد از آن عده‌يي كه در اتاق بودند به سمت اتاق ناهارخوري ‌رفتند و برنز و جليلي ?? تا ?? دقيقه با هم گفت‌وگو كردند. احمدي‌نژاد ?? مهرماه ?? با تاييد درخواست نماينده امريكا براي مذاكره با جليلي گفت «اتفاقاً مذاكراتشان هم مذاكرات خوبي بوده است!» اما روزنامه كيهان ?? روز بعد در سرمقاله‌يي به قلم حسين شريعتمداري با انتقاد از اين گفته‌هاي احمدي‌نژاد نوشت «دبير شوراي عالي امنيت ملي با معاون وزير خارجه امريكا مذاكره نداشته بلكه فقط ?? دقيقه با هم تعارف كرده‌اند.»

منابع اسراييلي كمتر از يك ماه بعد ادعا كردند ويليام برنز يك ساعت با سعيد جليلي ملاقات داشته و نشست ديگري نيز با حضور مقامات دو طرف برگزار شده است و امريكا بسته تشويقي ديپلماتيكي به ايران پيشنهاد داده كه در آن برقراري روابط كامل ديپلماتيك و بازگشايي سفارتخانه دو كشور، همكاري‌هاي امنيتي، پروازهاي مستقيم امريكا و ايران و صدور رواديد براي ايرانيان مايل به سفر به امريكا لحاظ شده بود. منابع غربي گفتند كه در اين ملاقات دوجانبه طرح تبادل سوخت هسته‌يي هم پيشنهاد شده بود «اما ايران سپس از اين توافق پاپس كشيد زيرا سطح انتقادهاي داخلي در مورد آن بسيار بالا بود.» درحالي كه به نظر مي‌رسيد اين پيشنهادات مسكوت مانده اما واقعيت آن است كه پس از آن مذاكرات در سكوت برگزار شد. در مذاكرات عمان در مارس ???? (اسفند ??) ميزبان و ميهمانان (برنز و خاجي) اجازه ندادند خبري از اين نشست به بيرون درز كند. افشاكنندگان مذاكرات محرمانه عمان گفته‌اند ديدارهاي ???? و اوايل ???? بيشتر بر روي اين مساله متمركز بود كه آيا اصلا امكان آن وجود دارد كه مقام‌هاي ايراني و امريكايي روزي با يكديگر در يك اتاق حضور پيدا كنند؟ تالوار، مشاور كاخ سفيد در امور خاورميانه در توضيحاتي به كميته روابط خارجي امريكا گفت: «من يكي از اعضاي تيمي بودم كه با ايران مذاكراتي مقدماتي در مورد پيشرفت گفت‌وگو‌هاي هسته‌يي انجام داديم. ما تابستان گذشته (????) با ايرانيان در عمان ملاقات كرديم و ديدار ديگري نيز در مارس سال جاري داشتيم. من در آن زمان دريافتم كه ايرانيان نمي‌توانند در مورد مذاكرات هسته‌يي پيش بروند. » گفته شده كسي كه بين ايران و امريكا در آن ايام ميانجيگري كرده، دكتر سالم ناصر الاسماعيلي يكي از مشاوران نزديك سلطان قابوس بود؛ او كه از بازرگانان عماني است در جريان سفري كه سلطان قابوس به ايران داشت، در معيت وي به ديدار حسن روحاني رفت و با او در قالب هيات عماني ديدار داشت.

ديپلمات مورد علاقه كيسينجر در ژنو

پيروزي روحاني در انتخابات رياست‌جمهوري ايران و تبادل نامه‌ها بين او و باراك اوباما، همتاي امريكايي‌اش به روند ديدارهاي دوجانبه سرعت بخشيد و پس از آن دست‌كم ? مذاكره محرمانه انجام شد كه محل اين مذاكرات عمان، نيويورك و ژنو بوده و راه را براي توافق هسته‌يي ژنو هموار كرد. در آخرين دور از مذاكرات، وندي شرمن، مذاكره‌كننده ارشد امريكا در پرونده هسته‌يي نيز حضور داشت. گفته مي‌شود همه اعضاي هيات ايراني به زبان انگليسي روان صحبت مي‌كردند، اما اطلاعات بيشتري درباره هويت آنها در اختيار آسوشيتدپرس قرار نگرفت؛ تمركز مذاكرات هم صرفا بر مسائل هسته‌يي ايران بود. برنز پيش از نشست مجمع عمومي سازمان ملل با مقامات ايراني ديدار كرد و چنان‌كه رسانه‌هاي غربي نوشتند زمينه براي ديدار نيم‌ساعته محمدجواد ظريف، وزير خارجه ايران و جان كري و همچنين گفت‌وگوي تلفني اوباما و روحاني فراهم شد. برخي رسانه‌ها ادعا كرده‌اند اوباما پس از افشاي نامه‌نگاري‌هايش با روحاني، مذاكرات محرمانه دوجانبه را به اسراييل و اعضاي1+5 اطلاع داده است؛ اما لوران فابيوس، وزير امور خارجه فرانسه بعد از مذاكرات ژنو با تاييد اينكه «مذاكرات محرمانه دو كشور، زمينه را براي تهيه متن توافقنامه ژنو فراهم كرد»، گفت كه از طريق جان كري، همتاي امريكايي‌اش از ابتدا در جريان اين مذاكرات بوده است.

اوباما اصل برگزاري اين ديدارهاي محرمانه را تاييد كرده ولي گفته مذاكرات محرمانه زيادي انجام نشد

مذاكرات اوليه چندان وارد مباحث محتوايي نشده و هدف ايالات متحده درك اين مطلب بوده كه ايراني‌ها تا چه حد از فضا و اختيار لازم براي به نتيجه رساندن ماجرا برخوردار هستند. وقتي مذاكرات ادامه پيدا كرد و به مباحث فني رسيد، با گفت‌وگوهاي ايران و1+5 ادغام شد و نتيجه نهايي آن، توافقي بود كه در ژنو حاصل شد.»

مرد پشت پرده مذاكراتي كه روز سوم آذر به توافق ايران و 1+5 در ژنو منجر شد، نيز ويليام برنز بود؛ ديپلمات ?? ساله‌يي كه هنري كيسينجر، وزير امور خارجه‌ پيشين امريكا او را «قابل اتكا، محكم، باهوش، منضبط و مشوق به شيوه خاص خود» توصيف كرده و گفته كه «من هميشه مشتاق شنيدن نظرات او هستم و از نظراتش ياد مي‌گيرم. من كسي نيستم كه خيلي به شنيدن نظر همه علاقه‌يي داشته باشم. » خبرگزاري رويترز در گزارشي نوشت در تمام روزهاي مذاكرات هسته‌يي ژنو، برنز و همراهانش با هواپيماهاي نظامي و از در‌ها و راه‌پله‌ها دور از چشم حضار به هتل محل مذاكرات رفت‌وآمد مي‌كردند تا خبرنگاران رسانه‌ها متوجه حضور آنها نشوند. نام برنز و ساليوان در ليست هيات رسمي امريكا نبود و در هتل ديگري اقامت داشتند و با درهاي جانبي و آسانسور مخصوص به هتل محل مذاكرات مي‌رفتند؛ خبرنگاران چند بار ديدند كه تالوار با عجله به سمت هتل محل اقامت ديپلمات‌ها مي‌رود و احتمالا حامل پيام‌هايي بين برنز و وندي شرمن بوده است. شرمن چند روز بعد از توافق ژنو به شبكه پي‌بي‌اس گفت: «تمامي مسائلي كه در مذاكرات دوجانبه محرمانه مطرح شد، در گروه 1+5 نيز مطرح بود. گروه1+5 به‌طور موثري از كانال دوجانبه ما و ديگر مذاكرات دوجانبه استفاده كرد كه در ‌‌نهايت توافق ژنو را رقم زد.»

معماي ولايتي و مك فارلين جديد؟!

پيش از اينكه رسانه‌هاي امريكايي جزييات مذاكرات محرمانه را فاش كنند، مطبوعات فرانسوي‌ خبرهايي در اين باره منتشر كرده بودند. چند روزي بعد از آنكه روزنامه امريكايي نيويورك‌تايمز در گزارشي نوشت ايالات متحده و ايران درباره اصول گفت‌وگوهاي دوجانبه بر سر برنامه هسته‌يي ايران به توافق رسيده‌اند – كه با تكذيب وزير خارجه ايران و سخنگوي شوراي امنيت ملي امريكا مواجه شد- روزنامه فرانسوي لوموند خبر داد طرف مذاكره‌كننده ايران در اين مذاكرات علي‌اكبر ولايتي، وزير خارجه اسبق و مشاور امور بين‌الملل مقام معظم رهبري و طرف امريكايي رابرت اينهورن، مشاور كنترل تسليحاتي وزارت خارجه امريكا بوده كه طي آن در سال ???? پيشنهاد مبادله اورانيوم غني شده ايران در خارج از اين كشور را به مقام‌هاي جمهوري اسلامي داده بود. سايت «ورد نت ديلي» وابسته به جمهوريخواهان امريكا نوشته بود در راس هيات سه‌نفره امريكايي خانم والري جارت، مشاور رييس‌جمهوري امريكا قرار داشت و اين ديدار در دوحه قطر برگزار شده و طرف امريكايي اعلام كرده كه اگر ايران بتواند حتي يك يا دو هفته قبل از انتخابات رياست‌جمهوري امريكا، توقف غني‌سازي را اعلام كند، در عوض دولت اوباما به سرعت بخشي از تحريم بانك مركزي و صنعت نفت ايران را حذف خواهد كرد. روزنامه كيهان در شماره روز ?? آبان ?? نوشته بود: «هفته گذشته چند رسانه امريكايي بدون هيچ سندي و به‌طور هماهنگ شايعه كردند آقايان علي‌اكبر ولايتي، اصغر حجازي و حسين طائب به نمايندگي از رهبري ايران روز اول اكتبر (??مهر) در قطر با فرستادگان اوباما مذاكره كرده‌اند. شبكه عمليات رواني امريكايي- صهيونيستي براي واقعيت بخشيدن به اين دروغ نوشتند اين ديدار حدود ?? ساعت طول كشيد و دو بار براي اقامه نماز توسط هيات ايراني متوقف شد [!] دو تن از نمايندگان ايراني گرين كارت داشتند و مرتب به امريكا سفر مي‌كنند [!] دو تن از شركت‌كنندگان امريكايي، خانم والري جارت مشاور ارشد اوباما و رابرت اينهورن بوده‌اند. يكي از همراهان خانم جارت ?? ساله و ديگري ?? ساله بود.» با وجود تكذيب اين خبر از سوي ولايتي، گزارش‌هاي ديگري منتشر شد درباره برگزاري جلسات محرمانه‌ بين ولايتي و امريكايي‌ها در عمان؛ خبري كه نزديكان احمدي‌نژاد با تاييد آن مدعي شدند دولت در عرصه مديريت سياست خارجي «دور خورده است»؛ عبدالرضا داوري از چهره‌هاي نزديك به احمدي‌نژاد به نقل از اسفنديار رحيم مشايي، رييس دفتر رييس‌جمهور نوشت «موضوع مذاكرات فرستادگان ايران و امريكا در عمان قابل تكذيب نيست، هرچند دولت نماينده‌يي در اين مذاكرات نداشته است.» روزنامه ايران هم روز ? آبان ?? در گزارشي با عنوان «آيا مك فارلين جديدي در راه است؟» نوشت: «در شرايطي كه همگان مي‌دانند تعيين سياست‌هاي اصلي نظام در حوزه سياست خارجي جزو اختيارات رهبري و با مديريت ميداني دولت است، بايد جريان‌هاي سياسي داخل كشور و خارج از آن را به اين نكته توجه داد كه ورود به عرصه حساسي همچون مذاكره ايران و امريكا نمي‌تواند منافع سياسي و انتخاباتي جريان‌ها را تامين و بلافاصله به پاشنه آشيلي براي طرفين تبديل خواهد شد. ملت ايران هنوز ماجراي مك فارلين را فراموش نكرده است. هرگونه اقدام براي ايجاد ارتباط با كشوري همچون امريكا تنها و تنها از سوي رهبري و با مديريت دولت جمهوري اسلامي رقم مي‌خورد. داخلي‌ها نيز بايد به‌شدت مراقب نيرنگ‌هاي سياسي و تبليغاتي غرب در اين خصوص باشند.» ولايتي در بهمن ?? با تكذيب خبرهاي منتشر شده گفت: «بنده هيچ مذاكره‌يي با امريكايي‌ها نه در عمان و نه در غير از عمان نداشته‌ام.» فرانسوي‌ها همچنان اين خط خبري را پي گرفتند؛ در آذرماه امسال هم روزنامه ليبراسيون درباره ديدارهاي مخفي نمايندگان ايران و امريكا در عمان نوشت حتي در برخي از آنها ولايتي و جان كري- سناتور آن زمان- شركت داشته‌اند ولي به‌طور كلي مسير مذاكرات را ويليام برنز، ديپلمات برجسته امريكايي هدايت مي‌كرده است. اين ديدار‌ها در سال‌هاي 2010 تا 2013 برگزار شده و صالحي، وزير سابق امور خارجه نيز در اين ديدار‌ها ولايتي را همراهي كرده است. صالحي كه در كابينه روحاني بر كرسي رياست سازمان انرژي اتمي نشست، دي ماه امسال در يك برنامه تلويزيوني در پاسخ به اين سوال كه «مشاور امنيتي كاخ سفيد گفته ما قبل از دولت يازدهم مذاكرات امنيتي محرمانه‌يي با امريكايي‌ها داشته‌ايم. آيا صحيح است؟» گفت: «من هم مي‌بينم كه در برخي مطبوعات ما نيز اين اخبار منعكس شده است. آقاي ظريف پاسخ دادند كه چنين چيزي وجود نداشته و بهتر است پاسخ مسوولان خودمان را مبنا قرار دهيم. ايشان گفتند مذاكرات محرمانه‌يي هيچگاه نداشته‌ايم و اگر مذاكره‌يي بوده تنها در حاشيه 1+5 بوده و در سابق مذاكراتي نبوده است و ما‌‌ همان را مبنا قرار مي‌دهيم.» با اين حال محمدجواد ظريف، وزير امور خارجه در گفت‌وگويي كه با سايت الف داشت، خبرهاي منتشر شده درباره جلسات محرمانه‌يي كه در كشور‌هاي عربي انجام شد و به توافق ژنو انجاميد را تكذيب نكرد و حتي اشاره‌يي به «مذاكرات غيررسمي دوجانبه با امريكايي‌ها» داشت: «من وارد اين جزييات نمي‌شوم اينكه چطور به ژنو كشيد. ما در نيويورك جلسه گذاشتيم، تصميم گرفتيم راجع به موضوعات غيرمحتوايي بحث را طولاني نكنيم. گفتم من وقت تلف نمي‌كنم راجع به اينكه پنج روز مذاكره كنيم كه محل مذاكره كجا باشد. از الان تصميم بگيريم مقر سازمان ملل در ژنو را براي مذاكره در نظر بگيريم. به پيشنهاد من هم اين‌گونه شد و طرف مقابل ذوق كرد و گفت از حالا به بعد نبايد درباره محل مذاكرات بحث كنيم… در ژنو ? مقدار چارچوب را بيشتر توضيح داديم. بين ژنو ? و ژنو ? يك اجلاس تخصصي در وين داشتيم كه در آن وارد جزييات بيشتر شديم. در ژنو ? به متن رسيديم البته ما در‌كنار مذاكرات چندجانبه در قالب 1+5 مذاكرات غيررسمي دو‌جانبه از جمله با امريكايي‌ها داشتيم، يعني در اين فاصله صد‌ها ساعت مذاكره در سطح كار‌شناسي، معاونان وزرا و وزراي خارجه شكل گرفت و نتيجه آن متن توافق شد.» ظريف حتي در واكنش به گزارش روزنامه فرانسوي فيگارو كه روز ?? آبان ?? به قلم يكي از روزنامه‌نگاران بخش بين‌الملل خود به نام ژرژ مالبرونو نوشته بود ديپلمات‌هاي ايراني و امريكايي در هفته‌هاي اخير در كنار مذاكرات هسته‌يي گفت‌وگوهاي پنهاني ديگري نيز داشته‌اند كه محور آنها چهار موضوع افغانستان، عراق، سوريه و بررسي راه‌هاي تقويت تجارت ميان ايران و امريكا بوده، گفت: «قطعا چنين چيزي وجود ندارد، ما هيچ مذاكره‌يي به جز هسته‌يي با امريكايي‌ها نداشته‌ايم.» به‌واقع آنچه تكذيب شد وجود مذاكرات غيرهسته‌يي بوده، نه اصل برگزاري مذاكرات محرمانه. برخي منابع داخلي و خارجي گفته‌اند كه در مذاكرات وزيران خارجه ايران و1+5 در نيويورك، چارچوب كلي مذاكرات مشخص شد و بعد از آن نشست محرمانه فني در لاهه هلند برگزار شد كه به سمت تدوين تفاهمنامه هسته‌يي پيش رفت. نشست لاهه رسانه‌يي نشد؛ مذاكراتي كه مابين مذكرات نيويورك و ژنو برگزار شد و به احتمال زياد، برخي گره‌هاي فني توافقي كه روز سوم آذر حاصل شد را پيش‌تر در لاهه باز كرده بود.

پيش‌تر مشابه چنين طرحي – با ابعاد كوچك‌تر و زمان‌بندي كوتاه‌تر- براي نجات مذاكرات هسته‌يي ايران از كما آزموده شده بود. ايران در اواخر تيرماه ???? طرحي تحت عنوان «چارچوبي براي تضمين‌هاي متقابل» آماده و در هشت مرداد ???? به سه كشور اروپايي داده بود كه اروپايي‌ها در پاسخ به آن پس از رايزني با امريكا، طرحي را با عنوان «راه پيش رو» با هدف دستيابي به يك توافق بلندمدت بين ايران و غرب پيشنهاد كردند كه در اجلاس گروه هشت در واشنگتن در ?? مهر بر سر آن به توافق رسيدند و در ?? مهر به‌طور رسمي به ايران تحويل داده شد. هيچ يك از تحولاتي كه در آن دو ماه و ?? روز به وقوع پيوست، در آن مقطع رسانه‌يي نشد و بعد از آن نيز كمتر در رسانه‌ها مطرح شد. روحاني خود در خاطراتش به آن دوره نام «هشتاد روز بي‌خبري» داده است. طرحي كه ايران داده بود، عمدتا براي جلوگيري از صدور قطعنامه‌يي نامناسب در جلسه ماه سپتامبر شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي بود. ايران با آژانس و اروپا بر سر قطعنامه سپتامبر مذاكره مي‌كرد اما با صدور قطعنامه‌يي كه مورد رضايت ايران نبود، روابط با اروپا به سردي گذاشت تا زماني كه ماراتن طرح‌ها آغاز شد. به همين جهت‌گري سيك، استاد دانشگاه كلمبيا و عضو شوراي امنيت ملي امريكا در دوره جيمي كار‌تر، پس از پيروزي روحاني در انتخابات پيشنهاد داد چون تاكنون مذاكرات در قالب گروه 1+5 ، نتايج مطلوبي به بار نياورده «ايران و امريكا بايد براي مذاكرات دوجانبه به‌طور خصوصي آماده شوند. در اين گفت‌وگو‌ها چارچوب مذاكرات طراحي مي‌شود و پس از آن امكان ادامه گفت‌وگو‌ها به‌طور علني خواهد بود. توصيه من اين است كه امريكا و ايران پيام‌هاي محرمانه و خصوصي دال بر آمادگي براي ملاقات با يكديگر ارسال كنند، اين يك گام كمك‌‌كننده خواهد بود و همين كه دو طرف نشان دهند براي اين اقدام تمايل دارند، حاكي از آن است كه چيزي تغيير كرده است. » سيك پس از مذاكرات ژنو به سايت «ديپلماسي ايراني» گفت كه اين توافق محصول ديدارهاي پشت پرده بوده است و افزود: «اكنون كه بحث مذاكره در ميان است ديگر اين ديدار‌ها در خفا يا حاشيه انجام نمي‌گيرد. حقيقت اين است كه گفت‌وگوهاي مخفي انجام مي‌گيرد تا دو طرف به اين نتيجه برسند كه آيا اين پروسه ارزش پيشروي دارد؟ آيا مساله‌يي براي گفت‌وگو وجود دارد؟ به نظر من هر دو طرف به اين اطمينان خاطر رسيده‌اند كه در حقيقت چيزي براي ادامه گفت‌وگو‌ها وجود داشته و ارزش ادامه دادن را هم دارد. پس از اين اتفاق‌ها بود كه مذاكره واقعي به قالب1+5 درآمد و اين‌‌ همان جايي بود كه مذاكرات به معناي تمام كلمه آن انجام شد. البته كه ديدارهايي در سكوت پيش از ديدار با1+5 برگزار شده بود و ديدار با1+5 بيانگر اين بود كه اكنون رابطه بهتري ميان ايران و امريكا برقرار شده است. به گمان من تماس‌هاي خصوصي و مخفي در آينده هم ادامه پيدا خواهد كرد چرا كه ما اكنون يخ موجود در روابط را شكسته‌ايم و با يكديگر در قالب يك برنامه مشخص ديدارهاي قاعده‌مند داشته‌ايم.»

اما نظر ديگر اين است كه بهتر بود تا توافق نهايي، مذاكرات به‌صورت محرمانه ادامه پيدا مي‌كرد. سيروس ناصري، مذاكره‌كننده سابق هسته‌يي ايران اين را بزرگ‌ترين نقد خود به روند موجود مذاكرات مي‌داند: «كاش مذاكرات مي‌توانست باز هم به صورت محرمانه ادامه پيدا كند تا به توافق نهايي برسيم و در آن مقطع توافق نهايي به بحث گذاشته مي‌شد. چون علني شدن اين توافق، همان‌طور كه مي‌بينيد تمام دشمنان را كه عمدتا دشمنان ايران هم هستند، بيدار كرده است. لذا كار خيلي سخت‌تر شده است.» به گفته ناصري، «زمزمه‌هاي آمادگي طرف اصلي دعوا، يعني امريكا براي اينكه به نوعي با ايران در بحث هسته‌يي به يك راه‌حل معقول برسد شايد از حدود دو سال پيش شروع و از يك سال پيش به تدريج جدي‌تر شد. اما اينها به صورت بحث‌هاي داخلي در دولت امريكا بود. مشكل اين بوده است كه طي اين ?? سال در هيچ مقطعي، نه در اظهارات خصوصي و نه در اظهارات شفاهي طرف‌هاي مذاكره حاضر نبودند اعلام كنند كه ما توافقي را با شما تنظيم و تدوين خواهيم كرد كه بر اساس آن شما بتوانيد غني‌سازي را حفظ كنيد يا ادامه دهيد. اين براي نخستين‌بار رخ داده است. بنابراين به نظر بنده اراده از طرف ايران در طول ?? سال براي رسيدن به راه‌حل منطقي و معقول هميشه وجود داشته و طرف مقابل اين آمادگي را نداشته است. يعني به‌طور مشخص امريكا حداقل تا دو سال گذشته موضعش مطلقا اين بود كه ايران به هيچ‌وجه نبايد غني‌سازي داشته ‌باشد و اين به معني اين است كه آمادگي براي مذاكره و توافق وجود نداشته است. اين آن چيزي است كه تغيير كرده و اين تغيير ماهوي و اساسي است. دليل اصلي آن هم مقاومت و استمرار در برنامه هسته‌يي است. » (خبرگزاري ايرنا) بايد منتظر ماند و ديد كه در آينده خبرهايي مبني بر پخته‌تر شدن مفاد توافق نهايي ايران و 1+5 در مذاكرات محرمانه و نهايي و علني شدن آن در مذاكرات رسمي منتشر خواهد شد يا گفته‌هاي ناصري را بايد نشانه‌يي از اين دانست كه مذاكرات محرمانه متوقف شده است؟ يا چنان‌كه‌گري سيك پيش‌بيني كرده تلفيقي از مذاكرات علني و مخفيانه در پيش خواهد بود؟

احیای نخستین صفحات ضبط شده موسیقی ایرانی.نخستین ضبط‌ها در ایران نیز یک سال پیش از امضای فرمان مشروطیت، سال ۱۲۸۴ شمسی و با آغاز فعالیت‌های کمپانی گرامافون در تهران انجام شد.

احیای نخستین صفحات ضبط شده موسیقی ایرانی

روی جلد سی دی Let No One Judge You

سابقهٔ ضبط صفحه از نوازندگان و خوانندگان ایرانی به سال ۱۲۷۷ شمسی در لندن و محل کمپانی گرامافون باز می‌گردد. نخستین ضبط‌ها در ایران نیز یک سال پیش از امضای فرمان مشروطیت، سال ۱۲۸۴ شمسی و با آغاز فعالیت‌های کمپانی گرامافون در تهران انجام شد.

ایران و بسیاری از کشورهای خاورمیانه از بازارهای اصلی ضبط و پخش صفحه برای کمپانی‌های خارجی به شمار می‌آمده‌اند؛ بخش عمدهٔ این صفحه‌ها امروز و همچنان در بایگانی‌های به جامانده از ادوار مختلف ضبط صفحه به دور از دسترس همگانی نگهداری می‌شوند. از جمله بزرگترین این بایگانی‌ها، یکی آرشیو شرکت ای- ام- آی است که اخیراً منبع انتشار یک مجموعه نفیس، ویژهٔ موسیقی ایران در سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم قرار گرفته است.

Let No One Judge You عنوانی است که نشر موسیقی آنست جان (Honest John) در لندن، با برداشتی آزاد از مفهوم یکی از ابیات حافظ- که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن – برای این مجموعه برگزیده است.

کلیکببینید: بسته نگار؛ صفحات به جا مانده از خوانندگان و نوازندگان زن ایرانی

این مجموعه نفیس به صورت دو سی‌دی موسیقی و در قالب یک آلبوم- کتابچه اواسط دی‌ماه سال گذشته منتشر شده‌است و سی و چهار قطعه را در برمی‌گیرد.

بخش اعظم قطعات، آوازی هستند؛ منتخبی از سید حسین طاهرزاده، ملوک ضرابی، منتخب‌الذاکرین، پروانه، رضاقلی خان نوروزی، اخترخانم، جواد بدیع‌زاده، ایران‌الدوله هلن، ادیب خوانساری و روح‌انگیز. قطعات غیرآوازی هم تنوع کم‌نظیری دارند: تکنوازی تار ضبط شده در تفلیس، تکنوازی تار از عبدالحسین شهنازی و مرتضی خان نی‌داوود و چند قطعه که در ذکر مشخصاتشان به این که همراه با ارکستر شاهی نواخته شده‌اند اشاره شده‌است.

مارک اینلی مدیر انتشارات آنست جان، ناشر این مجموعه و محسن محمدی، مشاور این مجموعه در گفت و گوی کوتاه زیر مراحل انتشار کار را توضیح داده اند.

دربارهٔ آنست جان بگویید. چند سال است که دایر است و غالباً چه چیزهایی منتشر کرده؟

مارک اینلی: مشتاقیم آواز زنان در دههٔ بیست و سی میلادی در ایران را منتشر کنیم

 

آنست جان یک بنگاه کوچک و مستقل ضبط صفحه در فضایی چند ملیتی و بزرگ در غرب لندن است. نزدیک به چهل سال است که این بنگاه برقرار است. از همان روزهای اول هم عمدهٔ کار ما روی موسیقی سیاهپوستان و موسیقی سایر نقاط جهان بوده.

علامت تجاری و نشان خودمان را نزدیک به دوازده سال است که راه انداخته‌ایم. از اولین چیزهایی که منتشر کردیم کاری از دیمون آلابرن از گروه پاپ گوریلاز بود که برخورد مدرنی با موسیقی کشور مالی کرده بود دومین اثری هم که منتشر کردیم جای من لندن است به موسیقی اولین موج بزرگ مهاجرانی پرداخته بود که بعد از جنگ جهانی دوم از غرب آفریقا و کارائیب به لندن مهاجرت کردند.

تا حالا بیشتر از ۱۵۰ اثر از ما منتشر شده. سال ۲۰۰۸ تصمیم گرفتیم که به صفحات اولیهٔ موسیقی از اقصا نقاط دنیا بپردازیم. از بقایای امپراتوری عثمانی در صد سال پیش گرفته تا بغداد در اواخر دههٔ بیست میلادی و کینشازا (زئیر) در دههٔ پنجاه.

پس با موسیقی خاورمیانه آشنا بوده اید. چه شد که تصمیم گرفتید سراغ موسیقی ایرانی بروید؟

وقتی سی سال پیش شروع به جمع‌آوری و ضبط موسیقی کردم مثل خیلی‌های دیگر اندک دانشی دربارهٔ تاریخچهٔ ضبط موسیقی در ایران و سایر نقاط دنیا داشتم با وجود این، وقتی هفت سال پیش در آرشیو ای.ام.آی در خارج از لندن با مجموعهٔ بزرگی از قفسه های دست نخوردهٔ صفحه‌های ۷۸ دور ضبط تهران مواجه شدم که مربوط به سال ۱۹۰۶ (۱۲۸۴ شمسی) بودند زبانم بند آمد. طی چند سال، صدها صفحه را به صورت دیجیتال درآوردم و به این ترتیب برای خودم یک جنگ و گزیده درست کردم و همزمان درباره‌شان مطالعه کردم.

دشواری‌های کار چه‌ها بودند؟ آیا برای اطلاعات مورد نیازتان مشاور فارسی زبان داشتید؟

این صفحه‌ها با مهارت زیاد در استودیوهای ابی رود بازیافت شده‌اند اگرچه تعداد زیادی از آنها پیش از آنکه میکروفون‌های الکترونیکی وجود داشته باشند ضبط شده‌اند و در نتیجه صدای ضبط شده گاهی به شدت ضعیف و گاه غیر قابل شنیدن است. من با محسن محمدی تماس گرفتم و او هم محبت کرد و پذیرفت که اطلاعات لازم برای جلد صفحه و سی‌دی‌ها را بنویسد. تعدادی عکس بی‌نظیر را هم او برای آلبوم مجموعه در اختیارم گذاشت.

احتمال دارد باز هم اسم آنست جان را در ارتباط با موسیقی ایرانی بشنویم؟

ما حقیقتاً مشتاقیم یک مجموعه دیگر در همین حوزه منتشر کنیم که آواز زنان در دههٔ بیست و سی میلادی در ایران را دربرداشته باشد. من مطمئنم که این آلبوم و آلبوم بعدی شنوندگان بی‌شماری از تمامی گروه‌ها خواهند داشت و مورد استقبال قرار خواهند گرفت.

گفت‌وگو با محسن محمدی

محسن محمدی، مشاور انتشارت آنست جان در این مجموعه محسن محمدی بوده است. او بورسیهٔ دکترای موسیقی‌شناسی در دانشگاه اوترخت هلند و پژوهشگر مهمان رشتهٔ موسیقی‌شناسی اقوام در دانشگاه یو سی ال ای است.

دربارهٔ نحوهٔ همکاریتان با نشر آنست جان بگویید. از چه زمانی شما به این پروژه ملحق شدید؟

محسن محمدی: هدف تدوین مجموعه‌ای از صفحه‌های قدیمی ایران بود که شنوندگان غیر ایرانی گوش کنند و لذت ببرند

 

شاید پنج یا شش سال پیش بود که با من تماس گرفتند و دربارۀ انتشار آلبومی از صفحه‌های ایرانی، گفت‌وگویی رد و بدل شد. حدود سه سال پیش باز هم تماس گرفتند و آلبوم‌‌هایی را که از صفحه‌های ترکیه منتشرکرده بودند برای نمونه فرستادند. تا این‌که سال گذشته تماس گرفتند و گفتند که آمادۀ تولید آلبوم هستند.

چیزی که می‌خواستند و من تهیه کردم عبارت بود از نوشتن متن کتابچۀ آلبوم، استخراج و ترجمۀ اشعار، و یافتن عکس و تصویرهای مرتبط. البته در کنار این، برای دقت بیشتر کار اطلاعات صفحه‌هایی را که انتخاب کرده بودند با فهرست صفحه‌های فارسی شرکت گرامافون مطابقت دادم. کار من در چند مرحلۀ مجزا انجام شد اما در مجموع شاید کم و بیش حدود سه هفتۀ کاری از من وقت گرفت.

برایتان این پرسش مطرح شد که ملاک انتشارات برای انتخاب این قطعات به خصوص چه بوده؟

از اولین تماس‌هایی که سال‌ها پیش داشتیم، با توضیح دربارۀ هدف انتشار چنین مجموعه‌ای اصرار داشتم که برای به‌دست آوردن نتیجۀ بهتر باید صفحه‌ها با منطق برخاسته از پژوهش‌های موسیقی‌شناسی انتخاب شده باشند ولی هدف این شرکت، انتشار مجموعه‌ای برای پژوهشگران موسیقی ایران یا غیر این‌ها نبود.

هدف تدوین مجموعه‌ای از صفحه‌های قدیمی ایران بود که شنوندگان غیر ایرانی گوش کنند و لذت ببرند. حتی پژوهشگران موسیقی در اروپا و امریکا هم مد نظر نبودند، مدیر شرکت می‌گفت: شما باور نمی‌کنید که شنوندگان غیر متخصص چه علاقه‌ای به‌آلبوم‌های ما دارند. با این توضیحات اتفاقاً همکاری با این شرکت برای من جالب‌تر شد و تلاش کردم به‌جای اعمال معیارهای کار پژوهشی با تصمیم‌های شرکت همراهی کنم.

روند تهیۀ آلبوم بر همین اساس قرار گرفت. من متنی تهیه کردم و همراه اشعار قطعات، ترجمۀ انگلیسی اشعار، عکس‌هایی که داشتم و پیدا کرده بودم، و اطلاعات مربوط به قطعات برای شرکت فرستادم. این‌ها همه با هم ترکیب شد و با اضافه کردن بعضی اطلاعات دربارۀ ضبط‌های شرکت گرامافون در تفلیس، متنی که در کتابچه می‌بینید در دفتر شرکت تهیه شد.

دشواری‌های کار شما چه بود؟

مشکل‌ترین بخش کار پیدا کردن تصاویر خوب از هنرمندان بود. متاسفانه تلاش برای گرفتن تصاویر از کسانی که چنین تصاویری دارند، معمولاً بی نتیجه است. البته همین جا از آقای سیاوش ظهیرالدینی و خانم شورانگیز ظهیرالدینی تشکر می‌کنم که اجازه دادند از عکس‌های آلبوم باقرخان کمانچه‌کش استفاده کنیم که پدربزرگ این خانوادۀ هنرمند بودند.

وجه تمایز این مجموعه از موارد مشابهش چیست؟

سید حسین طاهرزاده

 

در کل امتیاز خاص این اثر نسبت به‌ آثاری که تا به‌حال از صفحه‌های ایرانی منتشر شده همین است. آثاری که در ایران منتشر شده، برای بازار ایران ساخته شده‌اند، اما این اثر برای شنوندگان غیر ایرانی تهیه و تدوین شده است. البته یک امتیاز هم، کیفیت خیلی خوب صداست که نتیجۀ دیجیتال شدن این صفحه‌ها در استودیوی ممتاز ابی رود لندن بوده، جایی که آثار فوق ستاره‌هایی مثل گروه بیتلز ضبط می‌شد.

البته صفحه‌هایی هم که استفاده کرده‌اند از آرشیو شرکت گرامافون در لندن است و مشابه صفحه‌های داخل ایران نیست که از سوزن خوردن زیاد و گرد و غبار نگهداری در مجموعه‌های شخصی، شیاره‌ها همه ساییده و گرفته شده باشند. دست آخر این‌که این مجموعه نه تنها به صورت آلبومی از دو سی‌دی منتشر شده، بلکه به صورت آلبومی از چهار صفحه ال‌پی یا وینیل هم تهیه و همراه کتابچه‌ای بزرگ و زیبا تهیه و منتشر شده تا علاقه‌مندان پر و پا قرص موسیقی رضایت بیشتری داشته باشند.فکر می‌کنم انتشار این آلبوم کار مهمی بود.

امروز شرکت ای.ام.آی، مالک صفحه‌های باقیمانده از شرکت‌های عمدۀ ضبط از جمله شرکت‌های گرامافون و کلمبیا، در بازار نشر دیجیتال از رقبا شکست خورده و به‌دلیل مسائل مالی دسترسی به‌این صفحه‌ها بسیار بسیار سخت شده و معلوم نیست کی چنین آلبومی باز منتشر خواهد شد.

با این‌که این اثر برای شنوندگان غیر ایرانی تهیه شده، اما برای شنوندگان ایرانی غیر متخصص هم همین اندازه و شاید بیشتر شنیدنی است، و البته برای متخصصان موسیقی هم قابل استفاده خواهد بود. امیدوارم ایرانیانی که به‌فرهنگ ایران علاقه دارند، اقبالی به‌این آلبوم داشته باشند تا شرکت‌های غیر ایرانی که بی توصیه و حمایت، چنین اثر زیبا و با کیفیتی تولید می‌کنند، دلگرمی برای انتشار آثار بیشتر پیدا کنند. هر بار که تار مرتضی نی‌داوود در چهارگاه را همراه با آواز ملوک ضرابی می‌شنوم، در دلم از مدیر شرکت «آنست جان» تشکر می کنم که باعث و بانی این کار بود.

شب نجف دریابندری با حضور تقوایی، موحد، شایگان ، باطنی و مصطفی ملکیان برگزار

شب نجف دریابندری با حضور تقوایی، موحد، شایگان ، باطنی و مصطفی ملکیان برگزار

 

daryabandari EMAIL

شب نجف دریابندری صد و پنجاه و ششمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار عصر چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ برگزار شد.

دراین شب علاوه بر ناصر تقوایی، محمدعلی موحد، داریوش شایگان و مصطفی ملکیان شخصیت‎هایی همچون جلال خالقی مطلق، سیروس ابراهیم‎زاده، حسین محجوبی، جمشید ارجمند، پرویز کلانتری، محبوبه مهاجر، محمود امیدسالار، رضا جعفری و … شرکت داشتند و نمایشگاهی از کتاب‎های دریابندری نیز برقرار بود.

علی دهباشی با خوش‎آمد گویی به استاد دریابندری و سخنرانان و همه حاضران این نشست را آغاز کرد و سپس از دکتر محمدعلی موحد به عنوان نخستین سخنران دعوت کرد تا از نجف دریابندری سخن بگوید و دکتر موحد چنین گفت:

« تصور می‎کنم آقای دهباشی به دو ملاحظه خواستند من این همایش را افتتاح کنم. یکی ملاحظۀ سن و سال من و دیگری ملاحظۀ سابقۀ ارادت من به نجف دریابندری که درست شصت و سه سال از آن تاریخ می‎گذرد. خودش اصلاً یادش نیست. کم نیست شصت و سه سال.

من از آقای دهباشی باید یک تشکر ویژه بکنم برای فرصتی که در اختیار من گذاشتند تا بیایم اینجا در عرض احترام به نجف عزیز و از دوستان سبقت بگیرم و نیز باید تشکر دیگری بکنم از همین آقای دهباشی که این تشکر من جنبۀ عام دارد . به این معنا که تشکری است که بنده از طرف عموم اهل قلم دارم از ایشان بابت اهتمامی که برای بزرگداشت و تجلیل نامداران عرصۀ قلم و فرهنگ مبذول می‎دارند و شب نجف دریابندری حلقه‎ای است از زنجیرۀ شب‎هایی که به این منظور برگزار می‎شود. نام و افتخار عزیزانی چون دکتر شایگان، ایرج افشار، زریاب، منوچهر ستوده و دیگران. حدیثی است از پیغمبر اکرم که اصحاب خود را به ستارگان تشبیه کرده‎اند و  این عزیزان هم که بخارا شب‎هایی را برای تجلیل از ایشان اختصاص می‎دهد ستارگان فرهنگ معاصر ایران‎اند. به روان رفتگانشان درود می‎فرستیم و برای آنان که هنوز از فیض انفاسشان برخورداریم دوام عمر توآم با سلامت و شادمانی آرزو می‎کنیم.

دکتر محمدعلی موحد ـ عکس از ژاله ستار

خانم‎ها و آقایان عزیزی که در مجلس حضور دارند تصور نمی‎کنم که به همین دو کلمه تشکر و احترام، احترام به نجف و تشکر از دهباشی اکتفا بکنند. از کسی که پشت این بلندگو قرار گرفت، انتظار می‎رود که به قول قدما از حالات و موالات نجف هم حرفی زده بشود. اما دوستان دیگری هستند که در این باب از من اولی‎ترند. دوستانی که سال‎های سال از محضر شیرین و دلپذیر نجف لذت برده و از نکته‎سنجی‎ها و بذله‎گویی‎های او خاطره‎ها اندوخته‎اند و نیز گروه بسیار دیگری که با قلم سبکخیز و چابک‎رو، شاد و خوش‎خرام نجف مأنوس هستند، الفت دیرینه دارند با این قلم و حق مطلب را خیلی بهتر از من می‎توانند ادا بکنند و من که بنا را بر اختصار دارم خدمت آقای دهباشی گفتم که من بیش از چند دقیقه نمی‎توانم صحبت کنم.

من اینجا دو نکته از ویژگی‎های نجف را می‎خواهم یاد بکنم . اول آن که نجف آدمی است خودآموز، به معنی خودآموخته. خود استاد خود بوده. خود کشته و خود دُروده. به تعبیر نظامی کباب از ران خود خرده . گر به ز خود گلبنی دیدمی/ گل سرخی را زرد از او چیدمی. از ران خود خورد باید کباب. از آنها نیست که متاعشان تفاخر به حضور چند صباحی در سر کلاس فلان احیاناً و گذراندن رساله‎ای با یکی از آن اساتید خلاصه شود و از همین رو سخنش از باد و بروت فضل فروشی و علامه نمایی خالی است. نظام رسمی تعلیماتی معمولاً با مقدار زیادی خودنمایی و اظهار فضل و معلومات توأم است. اگر موضوعی را عنوان می‎کنند نه برای آن است که در ایضاح آن بکوشند، بلکه اطلاعات و معلومات خود را به رخ خواننده می‎کشند.چنین چیزی در نجف نیست. او در نوشته‎هایش مثل یک دوست با شما حرف می‎زند. در پی هیچ کشفی نیست. در مصاحبت او احساس ثقل و سنگینی نمی‎کنید.

شب نچف دریابندری ـ عکس از ژاله ستار

این یک نکته بود. نکتۀ دیگری هم دارم که باید عرض بکنم که در این دور و زمان که ما هستیم، سرعت حیرت‎‌انگیز و فوق‎‌العاده و هولناک تحولات چنان است که پیوند میان نسل‎ها در کمترین مسافت و کوتاهترین زمان پیوند می‎گسلد. پدر و پسر چنان با هم بیگانه می‎شوند که زبان یکدیگر را نمی‎فهمند . در چنین محشری که بر پا شده، نویسنده‎ای که امروز چیز می‎نویسد و مورد توجه عامه قرار می‎گیرد، هر دم در خطر آن است که مخاطبان خود را از دست بدهد و رابطه‎اش با نسل‎های بعدی قطع بشود. نجف از معدود نویسندگانی است که من فکر می‎کنم تا حدود زیادی در این میدان موفق عمل کرده است. نجف همواره مورد توجه و علاقۀ جوانان بوده .به همین جهت از همان شصت و چند سال پیش در باشگاه ایران شرکت نفت جوان‎ها برایش کف می‎زدند و جوان‎ها هنوز پای منبر ایشان هستند . نجف جذابیتش را در میان جوانان از دست نداده است. به همین جهت من فکر می‎کنم که من و امثال من در این همایش در سخن گفتن به حداقل قناعت کنیم و عرصه را برای جوانان باز بگذاریم تا بیایند و دربارۀ شناختی که از نجف دارند ، از جایگاهی که او در میان جوانان دارد سخن بگویند.

پس من اگر بخواهم واعظ غیرمتعز نباشم باید همین جا توقف کنم و زبان بربندم. جز این که ندایی از درونم آواز می‎دهد که یک چیز دیگر باقی است و سزاوار نیست که پیش از گفتن آن سکوت کنم. باید بگویم در این همایش جای محمد زهرایی خالی است . محمد زهرایی در سال‎هایی که نجف به لحاظ جسمی و روحی دچار بحران شدید بود با نهایت مهر و شفقت مواظب حال او بود. اگر مراقبت‎ها و مهربانی‎های او نبود، شاید امشب ما سعادت آن را نداشتیم که نجف را در میان خود ببینیم . پس درود می‎فرستیم به روان محمد زهرایی و یاد او را گرامی می‎داریم که شرط محبت و رفاقت به جای آورد . ای کاش اجل مهلتش می‎داد و امشب در بزرگداشت نجف با ما بود . پس بیایید با حافظ شیراز هم آواز شویم و بخوانیم به یاد رفتگان و دوستداران :

رفیقان قدر یکدیگر بدانید                            چو معلوم است شرح از بر بخوانید

مقالات نصیحت‎گو همین است                     که حُکم‎انداز هجران در کمین است.

سپس نوبت به محمود دولت آبادی رسید و او نیز از دریابندری و کتاب‎هایش سخن گفت:

« سلام بر دوستان. من اول قصد داشتم به جای صحبت در اینجا داستان یک گل سرخ برای امیلی را بخوانم که یکی از آثار بی‎نظیر ادبیات مدرن است، هم تراز آثار کافکا و رومن گاری. و همه را غافلگیر کنم که مگر ممکن است در یک جلسه‎ای کسی بیاید و داستانی برای همگان بخواند؟ اما به نظرم رسید که شاید امکانش نباشد. فکر کردم من از نجف دریابندری چی یاد گرفتم. یادگیری آدمی مثل من یادگیری مَدرسی نیست. یادگیری آدمی مثل من، تا آنجا که متوجه شدم مثل تنفس هواست.

محمود دولت آبادی عکس از مجتبی سالک

اخیراً کسی از من پرسید شما از کدام نویسنده متأثر هستید یا یاد گرفتید. گفتم من از همه یاد گرفتم. الان شما به من بگو من چه گونه هوایی را تنفس می‎کنم .یادگیری من هم از همین مایه بوده است. وقتی برمی‎گردی و به آثار واقعاً دوستانۀ نجف دریابندری ـ چه اصطلاح واقعاً زیبایی آقای دکتر موحد به کار برد ـ وقتی به ذهنت مراجعه می‎کنی، می‎بینی از آقای دریابندری علاوه بر آن تنفس هوا نکات مهمی یادگرفتی. یکی از آن نکات را می‎خواهم با اسنادش برای شما بگویم. نجف دریابندری به من یاد داده است که می‎شود همۀ ارزش‎ها را دید، شناخت و درباره‎شان داوری واقع‎بینانه کرد. نجف به من یاد داده است که هیچ پدیده‎ای مهم‎تر از خود آن پدیده نیست. وقتی یک مبحثی را مطرح کرده است. در مورد بوف کور، نجف برای نخستین بار نگاه دیگری را به بوف کور باز کرد و به زودی هم بسته شد . نگاهی که آدم‎هایی مثل من را از آن احوالات مجذوبیتِ صرف نسبت به یک نویسنده و نسبت به یک اثر واداشت که دور بشویم، فاصله بگیریم و واقع‎بینانه‎تر نگاه بکنیم. این کار را با نویسندگان خارجی که آثارشان را ترجمه کرده است هم کرده. با فلاسفه هم کرده. شما اگر می‎خواهید که همینگوی نویسنده مهم قرن بیستم آمریکا را بشناسید باز هم می‎بایستی به پیشنهاد من، به ترجمه‎ها و نقطه‎نظرهای انتقادی نجف توجه کنید. اگر می‎خواهید که ویلیام فاکنر را بشناسید باز هم می‎بایستی به نگاه دریابندری دقیق بشوید. و اگر بخواهیم دکتروف را بشناسیم به طریق اولی.یادم هست زمانی کتاب بیلی باتگیت اثر دکتروف را می‎خواندم. مقدمه‏ای را نجف دریابندری در این کتاب نوشته و گفت‎وگویی را با نویسنده ترجمه کرده که به مرا به یاد بیتی از سعدی انداخت . در آن گفت‎وگو نویسنده می‎گوید در دانشگاه‎های ما نویسنده زاده نشده است. از این دانشگاه‎ها آنچه بیرون آمده معلم نویسندگی بوده و من چطور یاد حرف سعدی نیفتم که می‎گوید: از مدرسه برنخاست هیچ اهل دلی . یا وقتی نجف درباره یکی از کارهای همینگوی صحبت می‎کند . این کتاب فقط پیرمرد و دریا نیست، این کتاب شناسنامۀ همینگوی هم هست » دولت‎‎آبادی در اینجا جملاتی را از مقدمه دریابندری بر این کتاب خواند و در ادامه افزود:« نویسندگانی مثل نجف به ما می‎گویند به اسامی که برای ما خیلی مهم‎ و بزرگ هستند و در واقعیت‎شان هم چنین هستند، می‎توان نگاه واقع‎بینانه و انتقادی داشت.»

نجف دریابندری به همراه دکتر جلال خالقی مطلق ـ عکس از ژاله ستار

منوچهر انور سخنران بعدی بود که از نخستین آشنایی‎اش با انتشارات فرانکلین، همایون صنعتی‎زاده و پس از آن ورود دریابندری به این انتشارات حکایت کرد: « … زمانی که من پیشنهاد همایون صنعتی زاده را پذیرفتم و به انتشارات فرانکلین رفتم ، نخست کارم کتابخوانی و تهیه گزارش برای کتاب‎ها بود اما بعد از آن طبق خواسته صنعتی زاده به ویراستاری که در آن موقع کاری نو در ایران بود پرداختم، طولی نکشید که فهمیدم کاری نیست که بتوان به تنهایی و یک تنه انجام داد و به صنعتی زاده گفتم که باید کسان دیگری را به این مجموعه آورد و او نیز بلافاصله پذیرفت و به این ترتیب بود که نخست دکتر فتح‎الله مجتبایی آمد و پس از آن به دنبال معرفی دکتر عبدالرحیم احمدی با نجف دریابندری آشنا شدم و همین آشنایی سنگ بنایی شد که نجف به فرانکلین بیاید و همکاری با این مؤسسه را به عنوان ویراستار آغاز کند.»

منوچهر انور ـ عکس از مجتبی سالک

پس از آن دکتر ایرج پارسی نژاد « در فضائل استاد نجف دریابندری » سخن راند:

من در این پنجاه سالی که با استاد نجف دریابندی انیس و مونس بوده ام و پدران ما هم با هم رفاقتی خالصانه مخلصانه داشته اند  به علت حشر و نشر خانوادگی و همکاری در موسسۀ انتشارات فرانکلین و ارادت و اعتقاد به او، به سوادش، به شعور و شرفش، به قدرت فکر و حدّت ذهنش حرف های زیادی دارم که در این فرصت کوتاه نمی گنجد.

آن قدر هست که می توانم بگویم که « نجف دریابندری » مثل اسمش یگانه است . خلقیاتش، حرف هایش، روایتش، طنز و ترجمه اش همه خاصِ خود اوست. اما من در این جا ترجیح می دهم  به آثار مکتوب او اشاراتی بکنم. این اشارات را می توان در چند موضوع زیر خلاصه و طبقه بندی کرد :

فلسفه : دریابندی در موضوع فلسفه و ترجمۀ آثار فیلسوفان جهان کتاب های متعددی دارد که معروف ترین آنها تاریخ فلسفۀ غرب اثر برتراند راسل در سه جلد است . به گمان من روایت دریابندری از تاریخ فلسفۀ غرب به زبان فارسی پس از « سیر حکمت در اروپا »ی محمدعلی  فروغی مهم ترین و معتبرترین کتابی است که در این حوزه به فارسی منتشر شده است.

 

دکتر ایرج پارسی نژاد ـ عکس از متین خاکپور

 

 

در نظر داشته باشید پنجاه سالی پیش که دریابندری این کتاب را ترجمه کرد هنوز زبان فارسی اصطلاحات لازم را در زبان فلسفۀ جدید پیدا نکرده بود. او با روایت روشن و در خور فهم راسل از فلسفۀ غرب به روشنی و رسایی زبان فارسی در بیان مفاهیم فلسفی  کمک کرد . به یاد  بیاوریم که جامعۀ ایرانی در چند سدۀ گذشته چیز تازه ای در زمینه های علوم و فنون و فکر فلسفۀ جدید پدید نیاورده بود تا توانسته باشد زبان فارسی را برای بیان آنها توانا کند. از این روست که کوشش دریابندری در رسا کردن و توانایی زبان فارسی نه تنها در فلسفه که در نقد هنر و ادبیات نیز درخور توجه است.

و اما ناگفته نماند که دریابندری در فلسفه تنها « مترجم » نبوده، که اومولف « درد بی خویشتنی » در بررسی مفهوم الیناسیون در فلسفۀ غرب بوده که طی سال ها کار پژوهشی در آثار فلسفی و با بهره گرفتن از کتاب های تخصصی بسیار تالیف کرده است. به گمان من اگر مولف ترجمۀ خود را از آن به انگلیسی تمام می کرد این کتاب در صورت انتشار شهرت و اعتبار فراوانی در ردیف کتاب هایی از نوع خود در جامعۀ انگلیسی زبان پیدا می کرد. ناگفته نماند که او در کتاب « افسانه اسطوره» به شرح چند نظریه در میتولوژی پرداخته است.

داستان : ترجمۀ رمان و داستان حوزۀ دیگری از کارهای دریابندری است. او در گزینش زبان در  هر اثر داستانی هنری دارد که خاص خود اوست. هنر او در ترجمۀ « انحطاط و سقوط غالب اشخاص » از ویل کاپی نویسندۀ آمریکایی با روایت فارسی « چنین کنند بزرگان » و همچنین « بازماندۀ روز » اثر ایشی گورو نویسندۀ ژاپنی تبار در حدی است که باید آن نه « ترجمه » که « بازآفرینی هنرمندانه » نامید. در « چنین کنند بزرگان » با کاربرد زبان زندۀ گفتار زبانی شیرین و در « بازناندۀ روز » با گزینش نثر مصنوع و ساختگی عصر قاجار لحن آشنا و مناسبی به این آثار داده که خوانندگان باور نمی کنند که آنچه خوانده اند ترجمه ای استادانه از زبانی بیگانه بوده نه نوشته ای به قلم مترجم. همچنان که ترجمۀ میرزا حبیب اصفهانی از « حاجی بابای اصفهانی » رمان معروف جیمز موریه آن چنان هنرمندانه بازآفرینی شده که خواننده را در اصالت آن به عنوان یک ترجمه دچار تردید می کند.

ناصر تقوایی، منوچهر انور و صفدر تقی زاده ـ عکس از ژاله ستار

 

در بیان ارزش و اعتبار ترجمه های دریابندری از ادبیات داستانی همین بس که یادآوری شود داستانهای «پیر مرد و دریا » ارنست همینگوی و « هکلبری فین » مارک تواین پیش از او به ترجمه های دیگران منتشر شده بود، اما دلپذیری روایت دریابندری از این داستان ها تا به آن جا بود که ترجمۀ دیگران را از یاد برد. معروف تر از این همه ترجمۀ دریابندری از کتاب « پیامبر » جبران خلیل جبران است که پنجاه ترجمه پیش از او از این متن شده بود، با این همه ترجمۀ نجف دریابندری از آن تاکنون به رز صدمین چاپ رسید که در تاریخ نشر کتاب در ایرانم بی سابقه است.

ناگفته نماند مقدمه هایی که دریابندری بر بعضی از کتاب هایش مانند « پیر مرد و دریا » از همینگوی، « بیلی باتگیت » از دکتروف، « سرگذشت هکلبرفین » از مارک تواین، « متفکران روس » از آیزایا برلین و دیگران نوشته هر کدام رسالۀ روشنگری است از احوال و آثار نویسندگان این کتاب ها که در معرفی سبک فکر و اثرشان به خوانند ایرانی سودمند بوده است. خوشبختانه این مقدمه ها به تازگی در مجموعه ای با عنوان « از این لحاظ » منتشر شده است.

حرف آخر در گزارش احوال و آثار استاد نجف شم تیز و هوشمندانۀ اوست در نقد ادبیات و هنر که بخشی از آن را می توانیم در مجموعۀ مقالات « در عین حال » و « به عبارت دیگر » بیابیم. به یاد بیاوریم او بود که نخستین بار نویسندۀ گمنامی موسوم به علی محمد افغانی و رمان خواندنی اش « شوهر آهوخانم » را به خوانندگان فارسی زبان شناساند. و همچنین داستان نویسان، نقاشان ، شاعران و نمایشنامه نویسان دیگری که نقد و معرفی باریک بینانۀ دریابندری هنرشان را آشکار کرد.

این همه را گفتم اما ذکر « کتاب مستطاب آشپزی » ناگفته ماند. این کتاب را استادنجف با همکاری همسر هنرمندش فهمیه راستکار فراهم آورده است. گذشته از متن کتاب مقدمۀ آن دربارۀ تاریخ آشپزی در ایران و جهان رسالۀ عالمانۀ معتبری است که ترجمۀ آن به زبان های دیگر می تواند سهم ایرانیان را در تهیۀ غذا به عنوان یکی از عناصر مهم فرهنگ و هنر ایرانی نشان دهد.

نجف دریابندری بدون شک یکی از خدمتگزاران زبان و ادبیات و فرهنگ معاصر ایرانی ماست. او با آثار ارجمندش به روشن شدن ذهن و زبان مردم ما خدمت بسیار کرده است. نام و یادش ماندگار خواهد بود.

و اما نمی توانم حرفم را تمام کنم بدون آن که چند کلمه ای در باب سلوک و رفتار و خلقیات استاد نجف نگویم.

من که سعادت صحبت و همراهی با او را جز در ایران، در آفاق عالم، بخصوص در شهرهای انگلیس و امریکا داشته ام از دقت و باریک بینی­اش در همه جا و همه چیز به راستی غرق حیرت شده ام. به یاد می آورم روزی در لندن جلو دکۀ پارچه فروشی ایستاد و پارچه های آن جا را ورانداز کرد. پرسیدم چه می خواهی؟ گفت: می خواهم کمی از این پارچه بخرم ببرم ایران ازش چنته و خورجین درست کنم. برای کوه پیمایی های ما خوب است. یا در شهر پاسادنا در امریکا، که چند روزی مهمان ما بود و ما در خدمتش بودیم، روزی که در کوچه و خیابان های اطراف پیاده روی می کردیم چند خانه نظرش را جلب کرد و از من خواست از آن خانه­ها عکس بگیرم . پرسیدم برای چه می خواهی؟ گفت: به نظرم طرح معماری این ساختمان ها برای خانۀ ویلایی که می خواهم در کرج بسازم جالب می آید. ناگفته نماند که استاد نجف طرح معماری ساختمان های خانه هاش را خودش ریخته. البته مهندس معمار داشته (مهندس ایرج کلانتری که از بهترین معماران ایران است)، اما طراح ساختمان خانه های خودش، خودش بوده. شاید بدانید که استاد نجف طراح و نقاش زبردستی هم هست. پرتره هایی که از دکتر مصدق و دکتر خانلری کشیده یا آثار نقاشی دیگری مثل تابلو نقاشی رنگ و روغن از اتاقش در زندان همه و همه گواهی است بر استعداد او در این زمینه.

سپس علی دهباشی از حسین معصومی همدانی دعوت کرد تا سخنران بعدی باشد و او نیز از « اصالت نجف دریابندری» حکایت کرد:

«  دریابندری حدود شصت سال است که فعالیت مستمر در زمینه ادبی از ترجمه تا دست نوشته داشنه است اما آن چه اهمیت دارد آن است که  در برخورد با آثار اشخاصی چون نجف دریابندی و بسیاری از هم نسلان او اصالت باقیست چرا که ایشان اشخاصی خودآموختهاند و کار و زندگیشان در پی هماند که البته این کیفیت در آدم مَدرسی دانشگاهی وجود ندارد .همدانی این کیفیت قریحی فرهنگی را فهم اصالت نامید و بیان کرد که نجف دریابندی در تمامی وجوه کاری خود از این اصالت بهره برده است چنانچه همه میدانیم که او دانشگاه نرفته و خود آموخته است.

حسین معصومی همدانی ـ عکس از مجتبی سالک

نثری مثل نثر دریابندری ، نثری نیست که صرفا در اثر خواندن کتابها حاصل شود . اگر این تجربه زیستن در قالب نثر او وجود نداشت  شاید می توانست مثلا تبدیل شود به نویسنده ای مقلد نثر قاجاری در دوران معاصر. نثر آن دوران یک ظاهری به بعضی اصطلاحات و نامه ها و اشیا می چسباند و نیز سعی بر تکرار آنها داشت ، در صورتی که نثر دریابندی تکرار هیچیک از متون کلاسیک فارسی نیست و نثری تقلیدناپذیر است و اگر کسی بخواهد به سبک دریابندی بنویسد نمونه موفقی بیرون نخواهد داد و تنها که  کاری که با نثر او میتوان انجام داد ، همان کاریست که وی با نثرهای دیگر انجام داده است که همانا غوطهایست عمیق در عمق نثر  و استفاده از بهرۀ ماحصل این تجربه در اثر خود.

نثر نجف دریابندی نه تنها از  جاهای مختلف سنت ادبی فراهم آمده بلکه از تجربه زندگی مؤلف به درجه  خلوصی رسیده که روان و ساده منظور را به مخاطب منتقل می کند.

طنز او نیز در نثر خاص است و نه از آن دسته طنزهای نثر علمی  که صرفاً تکراری تقلیدی است و از درونمایه نویسنده نمیجوشد.» معصومی همدانی در ادامه افزود « کتاب مستطاب آشپزی دریابندی یک اثر کلاسیک از نثر فارسی خواهد بود چرا که بسیاری از موارد که در حال از بین رفتن بوده در این کتاب جمع آوری شده است و شیوۀ بیان کتاب از نوع فارسی گویا و سالمی است که قادر است بسادگی منظورش را بیان کند و به غیر از نحوه و دستورالعمل طبخ ، بهره ادبی نوعی نگارش فارسی نیز به مخاطب منتقل می شود.

در زمینه نقد هم نقدی که نجف دریابندی بر شوهر آهو خانم نوشته است در واقع دو مسیری را که نویسنده می توانست در آینده پیش بگیرد نشان می دهد و حتی نویسنده را از نقاط ضعفش بر حذر می دارد و یا نقد های دیگر او که در واقع نوعی کشف است که از طریق نجف دریابندی حق نویسنده بجا آورده شده است.

امروزه نقد و نوشته بر تمام آثار  منتشر شده اعم از رمان تا داستان کوتاه ، هیچیک  قادر به معرفی وجه یگانه اثر به مخاطب نیست و آنچه بیشتر بدان پرداخته می شود در خصوص تعلق اثر به  کدام دسته از آثار و غیره است ، در صورتی که دریابندی در مواجه و کشف شخصی خود از اثر آنرا با  دیگران به اشتراک می گذارد همانطور که در مستطاب آشپزی نیز مخاطب را با لذتی که خود برده شریک می کند.

در ترجمه های او که تماماً ترجمه آثار برجسته ای‎ست باز با او که ما را سهیم کرده همراه میشویم و از او میآموزیم چرا که نجف دریابندی هیچگاه خود را پشت  الفاظ و القاب پنهان نکرده است.

صفدر تقی‎زاده سخنران بعدی بود که از « شخصیتی شاخص و دوست داشتنی» سخن گفت:

« سلام بر دوستان عزیز و قدرشناس.آن طور که از قراین برمی‎آید، در جوامع مختلف بشری در هر دهه یا چند دهه‎ای کسانی ظهور می‎کنند با نوعی ادراک غریزی یا قریحه ذاتی که اگر در مسیری درست بیفتد ، آثاری عالیقدر و ماندگار به جای می‎گذارند و مایه افتخار سرزمین خود می‎شوند. عده‎ای هم البته هستند که با تمرین و کار مستمر و زیاد چیزهایی فرامی‎گیرند و با نوعی فوت و فن اکتسابی آثاری می‎آفرینند. دریابندری بی‎شک از دستۀ نخست است» تقی‎زاده در ادامه از روزهای زندگی در آبادان و حشر و نشر با دریابندری و کار در نشریه دبیرستان رازی آبادان حکایت کرد.

صفدر تقی زاده ـ عکس از ژاله ستار

پس از آن نوبت به ناصر تقوایی رسید تا خاطراتی را از سال‎های زندگی در آبادان روایت کند:

« آقای تقی‎زاده از مدرسه رازی حرف ‎زدند، من هم با تفاوت ده سال در همین مدرسه درس خواندم. عاشق خلاصه داستان فیلم‎هایی بودیم که قرار بود در سینمای شرکت نفت آبادان به نمایش دربیاید . این فیلم‎ها دوبله به فارسی نبود. این فیلم‎ها به زبان اصلی نمایش داده می‎شد و اکثر ما زبان انگلیسی نمی‎دانستیم و در خبرهای روز همیشه خلاصه‎ای بود از این فیلم‏ها تا بقیه با این فیلم‎ها آشنا بشوند که خودش برای ما راهنمایی بود تا فیلم‎ها را بفهمیم. من فکر می‎کنم گاهی دست تقدیر جوری عمل می‎کند که تمام چیزهایی که عیب و ایراد آدم هستند در زندگی‏اش کارگشا می‏شوند. یکی از همین مسائل همین زبان انگلیسی و تماشای فیلم و همین خلاصه داستان‎هاست برای من. فیلم‎ها در دو سانس در سینما تاج آبادان نمایش داده می‎شد و نمایشش تقریباً همزمان بود با تولیدشان در آمریکا یا اروپا با فاصلۀ چند ماه. به نوعی خلاصه داستان‎هایی که نجف دریابندری آنها را می‎نوشت ندانستن زبان انگلیسی را برای ما جبران می‎کرد. و من غیاباً یک آشنایی خیلی نزدیکی با نجف پیدا کرده بودم بدون آن که خودش را دیده باشم. همان طور که آقای تقی زاده در آن روزنامه کار می‎کرد، یک دوره آقای گلستان آنجا بود، یک دوره هم آقای صفریان.

ناصر تقوایی ـ عکس از مجتبی سالک

خلاصه داستان‎ فیلم‎ها که برگرفته از نگاه نجف بود، به من تربیتی در تماشای فیلم داد. من فیلم را از دیالوگ‎هایی که رد و بدل می‎شد نمی‎فهمیدم . من فیلم را از ساختارش می‎فهمیدم و این مثل یک میراث از همان دوران برای من باقی ماند. » تقوایی در ادامه افزود : « مهم‎ترین ویژگی نجف آن است که مترجمی را به عنوان کسب و کار انتخاب نمی‏کند.ترجمه عشق زندگی‎اش بود. کتابی را که خوانده بود ، مال خود می‎کرد و یک بار تحریرش می‎کرد. و این میراث نجف دریابندری است در ادبیات ما و نه تنها در ادبیات ما بلکه در بقیۀ هنرها. »

پخش قسمتی از فیلم مستند « باز هم زندگی» کار بیژن بیرنگ با تدوین محمد حمزه‎ای یکی دیگر از بخش‎های این مراسم بود و کلیپی از دریابندری و آثارش ساخته مجید عاشقی نیز به نمایش درآمد.

و سپس پرتره نحف دریابندری کار فخرالدین فخرالدینی توسط ایرج پارسی نژاد و ناصر تقوایی به وی اهدا شد. و پس از آن نجف دریابندری از مجله بخارا و سخنرانان و تمام حاضران برای برپایی این مراسم تشکر کرد.

نجف دریابندری در کنار علی دهباشی و فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از مجتبی سالک

نجف دریابندری از مجله بخارا و سخنرانان و حاضران تشکر می کند ـ عکس از مجتبی سالک

 

پایان بخش شب نجف دریابندری اجرای موسیقی جنوب ایران توسط گروه لیان به سرپرستی محسن شریفیان بود.

گروه لیان به سرپرستی محسن شریفیان ـ عکس از مجتبی سالک