


نيما دردِ مردم داشت
«53 نفر، نيما و آل احمد» در گفت وگو با انور خامه اي
نويسنده: حامد داراب
«53 نفر» گروهي با انديشه هاي مارکسيستي بودند که حول محور دکتر تقي اراني گردهم آمدند و با انتشار مجله علمي «دنيا» گروه خود را بيشتر تثبيت کردند. در مورد «53 نفر» که آنها را پدران معنوي حزب توده مي دانند و بسياري از آنان پس از فروپاشي حکومت رضاشاه پهلوي و تشکيل حزب توده در اوايل حکومت محمدرضا پهلوي جزو رهبران حزب جديد التاسيس شدند، بسيار گفته و نوشته اند. اين بار اما به سراغ يکي از تنها بازماندگان اين گروه رفتيم تا با او درباره گروه ۵۳نفر، حزب توده و فعاليت افرادي همچون بزرگ علوي، عبدالحسين نوشين، جلال آل احمد و نيما يوشيج در آن، به گفت وگو بنشينيم. تاکنون از ارتباط حزب توده يا تاثير 53 نفر بر نويسندگان و شاعرانِ ديگر بسيار گفته و نوشته اند؛ آل احمدِ دوراني که با حزب رفت و آمدي داشته و آل احمدي که به حزب و تفکراتش انتقاد داشت. يا نيما يوشيج، شاعر مطرح ما که شعرهايش را در نشرياني چون نامه چاپ کرد و بسياري ديگر که هر کدام به نوعي با 53 نفر نسبتي داشتند يا به حزب رفتند يا انشعاب کردند. » اغلب دانشنامه ها و تاريخ نگاري ها سال تولد دکتر «انور خامه اي» را ۲۹ اسفند۱۲۹۵ -يعني آنچه در شناسنامه اش قيد شده، نوشته اند. اما به گفته خودش و به استناد قرآني که به هنگام تولد، پدرش «آ شيخ يحيي کاشاني» -که مجتهد نيز بوده، تاريخ به دنياآمدنش را در آن قيد کرده، متولد ۱۲فروردين سال۱۲۹۰ يعني همان دوم ربيع الثاني ۱۳۲۹ است. انور خامه اي با رويي باز گفت وگو را پذيرفت و با آنکه به خاطر کهولت سن سخن گفتن پيوسته برايش دشوار شده، به تمام پرسش ها پاسخ داد.
آقاي دکتر خامه اي گويا نمي شود کنار شما نشست و بحث را آغاز کرد و حرفي از تقي اراني به ميان نياورد. در جايي گفته بوديد دوران نوجواني و جواني خود تحت تاثير اراني بوده ايد. کمي از رابطه خودتان با ايشان بگوييد.
اراني در کلاس هاي پنجم و ششم متوسطه معلم درس فيزيک بود. آن زمان در مدارس متوسطه تهران دو معلم فيزيک بيشتر نبودند، يکي اراني بود و يکي ديگر معلمي به نام اسفندياري که هر دوي آنها هم در خارج تحصيل کرده بودند. اراني در آلمان درس خوانده بود و اسفندياري در فرانسه تحصيل کرده بود. رشته او هم مهندسي و علوم طبيعي بود. پس از تمام شدن دوره شان در اروپا برگشتند به ايران و چون معلم متوسطه و درس خوانده هم کم بود، اينجا در مدارس عالي يا اگر لازم بود در کلاس هاي بالاي دوره متوسطه درس رشته هاي علوم و رياضي و از اين قبيل را ياد مي دادند. البته دو معلم ديگر هم بودند اما زماني از آنها استفاده مي شد که اين دو معلمي که گفتم به دلايلي نبودند يا روزي نمي توانستند سر کلاس ها بيايند. يعني اين معلم ها براي همه تهران بودند چون آن زمان اينقدر وسيع نبود.
شما قبلاگفته ايد که تقي اراني توجه خاصي به شما داشت و بين شما و ديگر شاگردان خود تفاوتي قايل بود. علت اين توجه چه بود؟
در دوره متوسطه من يک مقدار وضعم با ساير شاگردان ديگر فرق داشت. در آن دوره همه به صورت منظم سال ها را به کلاس بالاتر مي رفتند، مثلااز کلاس چهارم به پنجم و از کلاس پنجم به ششم و الي آخر. که اين يک ايده آل و وضعيت عالي بود که کمتر کسي به آن نايل مي شد. کسي که استعداد استثنايي داشته باشد، خيلي کم بود. بيشتر شاگردان همين اواسط مي ماندند. اما من نه تنها نمي ماندم بلکه کلاس ها را منظم بالانمي رفتم، چون مي خواستم زودتر دوره ها را تمام کنم و به مراتب بالاتر بروم. اين بود که پس از گذراندن کلاس چهارم به جاي نشستن در کلاس پنجم، امتحان پنجم را هم شهريور همان سال دادم و در يک سال دو کلاس را خواندم. همين مساله باعث شده بود که من به چشم تقي اراني بيايم. او مرا خيلي دوست داشت و هميشه با من مصاحبت داشت و در همين راهي که پيش گرفته بودم من را راهنمايي مي کرد. خلاصه به همين دلايل خيلي با من خوب بود و من را يک دانش آموز بسيار موفق مي دانست. از همين رابطه صميميت من با اراني آغاز شد. والاقبل از آن تنها شاگرد و معلم بوديم. کساني که دوره متوسط را تمام مي کردند يا مي رفتند دانشکده طب و ديگر دارالمعلمين بود. کسي که طب مي خواند يا دانشسرا را تمام مي کرد، به اصطلاح نانش در روغن بود چون کار ثابتي داشت و زندگي اش به روال مي افتاد. بنابراين همه سعي مي کردند اين راه را بروند و البته اين براي برخي ايده آل نبود. و وقتي قرار شد عده اي را بفرستند اروپا تا درسشان را ادامه دهند، فرصت خوبي بود. و عده اي که از کنکور دولتي مي گذشتند، با خرج دولت مي رفتند اروپا و درس مي خواندند و اين موقعيت مهمي بود. زمان رضاشاه، دولت بر تمام کشور مسلط بود و عامل اصلي اين تسلط هم اداره سياسي شهرباني بود و نظارت تام داشتند بر درس خواندن شاگردان و البته همه معلم ها. پس مجالي براي مطرح شدن تفکر سياسي سر کلاس ها و ميان شاگردان نبود. بعد از دوران متوسطه اما رابطه ما با دکتر اراني قطع نشد و شب هاي معيني در خانه او مي نشستيم و بحث هايي مي کرديم، البته نه با همه کس. چون اگر کسي مي آمد و ناشناخته بود و گزارشي مي داد دردسر مي شد و جلسات به هم مي خورد. در اين جلسات اول ها مسايل مربوط به دانشکده و استادان را مطرح مي کرديم. و البته گرايش ها و تفکرات استادان را هم در ميان مي گذاشتيم. دکتر اراني از مباحث ساده شروع مي کرد، اينکه انسان نبايد به درس خواندن و شغل گرفتن اکتفا کند، بلکه درس خوانده ها و ديگران بايد وارد زندگي سياسي شوند و به امور سياسي بپردازند. بعد هم که کم کم با اين چيزهاي ساده آشنا شديم عقايد سياسي و مارکسيستي، سوسياليستي و… را با ما مطرح کرد و اينطور ما به جاده سياست کشانده شديم. آن روزها تقي اراني جوان بود و سي وچند سالي بيشتر نداشت. البته اين را هم بگويم که جلسات ما صرفا جنبه هاي سياسي نداشت. دکتر اراني مانند بسياري ديگر از اروپارفته ها و تحصيلکرده ها روزي را در ماه از پيش مشخص مي کردند و خانه مي نشستند تا هر کس از شاگردان و آشنايان که در امور اجتماعي يا سياسي و فکري يا مسايل مربوط به دانشگاه سوالي داشتند، قبلاوقت مي گرفتند و مي رفتند و آنها پاسخ مي دادند و راهنمايي مي کردند و طبعا در اين جلسات مسايل روز هم مطرح مي شد.
آقاي دکتر گروه ۵۳ نفر چگونه شکل گرفت. لطفا از وضعيت و فضاي سياسي دوران آغازين شکل گيري اين گروه هم بگوييد. پيش از بازداشت شما آيا اين گروه شکل گرفته بود و اساسا هدف اصلي اين جمع چه بود؟ در واقع بگوييد ۵۳ نفر در چه وضعيت سياسي اي تشکيل شدند؟
کار سياسي در دوران رضاشاه بسيار سخت بود چون حکومت نظارت بسيار سختي داشت. و بايد بگويم در هر صنفي همه آدم ها از مراجع بگيريد تا معلمان و شاگردان و آدم هاي عادي همه تحت نظارت بودند. و اين نظارت زير نظر خود رضاشاه بود بنابراين نمي شد پا از حدود خودمان بيشتر برداريم و آهسته بايد مي رفتيم و اگر هم مي خواستيم کار سياسي بکنيم بايد بسيار محدود و محروم مي بوديم از يکسري مسايل؛ و بايد با ترس و لرز پيش مي رفتيم، اين وضع عمومي بود. يعني گروه ۵۳ نفر در چنين وضعيتي تشکيل شد. در آن زمان تب و تاب مشروطيت هم بسيار خاموش شده بود يعني از آن زمان که اغلب مردم سرشان به بهانه جريان مشروطيت به مسايل سياسي و از اين قسم امور گرم شده بود، گذشته و فضا خيلي آرام و رام بود و مردم دوباره به کار روزمره خود مشغول بودند. اگر هم مساله اي داشتند آهسته و محرمانه براي خودشان بود. گروه ۵۳ نفر در همين وضعيت کارش را آغاز کرد. البته کار چندان خاصي براي خودش ترسيم نکرده بود. دکتر اراني تعدادي از همان آدم هايي که در جلسه هاي ماهانه خانه اش مي آمدند بدون آنکه گرد هم جمع کند، انتخاب کرد و خواست گروهي تشکيلاتي بسازد. و براي آنکه اين تشکيلات قوي تر و منسجم تر شود، مجله «دنيا» را به پايگاه انديشه هاي اين گروه اختصاص داد. من البته از اول با ۵۳ نفر نبودم و بعد از مطالعه چند جلد از «دنيا» که آن اول فقط در بيت اعضا و افرادي که در منزل اراني رفت وآمد داشتند مي چرخيد، به کارشان علاقه مند شدم. و سوالاتي برايم پيش آمد درباره برخي مطالب که آنجا نوشته بودند و آنها را با اراني مطرح کردم و اين آغاز پيوستن من به ۵۳ نفر بود. گروه 53نفر به اين سادگي ها هم پا نگرفت، مثلامعلم ها ميان درس هاي کلاس، وقتي بچه ها خسته شدند مباحث اجتماعي را مطرح مي کردند و از کتاب هايي مانند تاريخ اجتماعي که بايد خوانده مي شد، مي گفتند اما بسيار با احتياط. بعد کساني که آمادگي ذهني قبلي در اين امور داشتند، سوالاتي را پيش مي کشيدند و معلم به اين بهانه که به سوالات پاسخ دهند، مسايل ديگري را هم طرح مي کردند و البته اين فقط مربوط به معلم هايي بود که دغدغه و سر پرشوري داشتند. شاگردها هم به تدريج اين استادها را شناخته بودند و از آنها بيرون از جاي درس وقت مي گرفتند و مي رفتند و مي پرسيدند. و اينطور آرام آرام کساني که در اين زمينه علاقه يا استعدادي داشتند، جمع شدند. و گروه 53نفر از اينجا شکل گرفت.
بسياري اين ادعا را دارند که گروه ۵۳ نفر اولين گروه تشکيلاتي و اشتراکي در ايران بود که زنداني شدند. شما به عنوان تنها بازمانده اين گروه آيا چنين ادعايي را قبول داريد. آيا مي توانيم بگوييم گروه شما اولين گروه سياسي يا تشکيلاتي بود يا حتي اولين گروهي که جرمش در زنداني شدن فعاليت سياسي بود؟
نه خير. اين ادعاي بي خودي است که بگوييم ۵۳ نفر اولين زندانيان يا حتي گروه تشکيلاتي سياسي بودند. چون قبل از آن زندانيان سياسي بسياري بودند. مشروطيت از مدت ها پيش شروع شده بود و آن زمان خيلي ها دستگير و زنداني و حتي اعدام شدند. از زمان پيش از اميرکبير که عده اي از ايرانيان به اروپا رفتند و به ايران برگشتند و انديشه هاي تجددگرايانه وجود داشت، هم زنداني سياسي بود و هم کار تشکيلاتي و هم گروه سياسي. مشروطه طلبي و نهضت هايي مانند «جنگل»، فرزندان همين تجدد خواهي اند که کار سياسي و حزبي مي کردند. اما تفاوت گروه 53نفر با اين گروه ها در اين بود که بيشتر اين گروه ها ليبرال بودند. درحالي که در تمام دنيا آن روزها نحله هاي مختلف سوسياليستي مطرح بود.
پس مي توانيم بگوييم گروه ۵۳ نفر اولين گروه تشکيلاتي در ايران هستند که به شکلي منسجم انديشه هاي مارکسيستي را مطرح مي کنند. در اين ميان نقش افرادي مانند بزرگ علوي يا عبدالحسين نوشين چه بود؟
در گروه ۵۳ نفر آنها در حقيقت استادان ما بودند و ما دانشجويان سرمان در کتاب هاي مدرسه عالي بود و فعاليت مان هم بيشتر جنبه دانشجويي بود و آنها هم مي گفتند که شما بايد اول همين نهضت دانشجويي را فعال کنيد و بعد کم کم عقايد مارکسيستي و سوسياليستي را در آن تبليغ کنيد. بين تقي اراني و بزرگ علوي اما، خيلي فاصله بود. اراني هم نظريه پرداز بود و هم مسايل اجتماعي و سياسي را خوب مي دانست اما علوي نه، او بيشتر در امور دانشجويي فعال بود. اين افراد که بيشتر نويسنده بودند مثل بزرگ علوي، نوشين و خيلي هاي ديگر وظيفه مديريت دانشگاهي را داشتند البته بعدها فهميدند مي توانند در آثار خود جوري چيز بنويسند که در آن حزب مطرح شود. اما در اين برهه فقط کارشان اين بود و سرشان در نويسندگي خودشان. بعضي ها مي گويند، اتفاق آشنايي بزرگ علوي با دکتر اراني و پيوستن اش به حزب توده باعث شد به خلاقيت ادبي اش ضربه بخورد و از دنياي ادبيات فاصله بگيرد. اما اينها فقط حرف است که اگر بزرگ علوي به حزب توده نمي رفت، شايد هدايت دومي مي شد، علوي اتفاقا، با پيوستن به حزب توده فهميد که چطور بنويسد. و طبعا عقايدش ادبيات اش را رقم زد.
پس نقش اساسي بزرگ علوي مانند ديگر اديبان و نويسندگان عضو حزب فقط مديريت دانشگاهي بود.
البته نه فقط اين؛ «مجله دنيا» هم به اينها سپرده شده بود. به خصوص بزرگ علوي. چون بالاخره دست به قلم بود و البته ايرج اسکندري. بزرگ علوي واقعا نويسنده خوبي بود. يادداشت هاي آن موقعش را که با نام فريون ناخدا چاپ مي کرد بخوانيد، خودش رماني بلند است که ارزش ادبي بالايي هم دارد.
آقاي دکتر شما گفتيد که نهضت دانشجويي را با انديشه هاي ملي گرايانه تقويت مي کرديد و پس از شکل گيري و منسجم شدن آن تفکرات سوسياليستي را با دانشجويان مطرح مي کرديد؟
فضا آنقدر باز نبود که از همان آغاز صادقانه بگوييم که ما به چه فکر مي کنيم. هم حکومت روي اين قضايا خيلي حساس بود و کنترل داشت. و هم خود دانشجويان در آن زمان چندان پذيراي چنين مواردي نبودند و هم تفکر تازه اي بود و بايد گام به گام جلو مي رفت.
اجازه دهيد از اين مباحث فاصله بگيريم و به جلال آل احمد برسيم. هم در کتاب خاطرات خودنوشت شما و هم در بسياري روايت هاي ديگر از رابطه آل احمد با خليل ملکي بسيار سخن رفته است. شما به عنوان کسي که با آقاي ملکي رابطه بسيار نزديکي داشته ايد، ارتباط آل احمد با او را چگونه مي بينيد؟
آل احمد نوعي علاقه و عقيده به ملکي داشت. در واقع ابتدا من جلال را پيدا کردم و به حزب و خليل ملکي معرفي کردم، آن زمان کسي او را نمي شناخت. من در آن زمان مسووليت جذب نيرو هم داشتم و بايد به سلول هاي حزب نيرو مي رسانديم. ملکي آدم ساده اي نبود، آدمي بود که سابقه سياسي بسيار قديمي داشت در زندان و معروف بود در مبارزه با پليس و مبارزه با دولت و خودش هم خوش سخن بود و البته مسايل را بسيار قشنگ و دقيق مي شکافت و جاذبه اي داشت و نه تنها تاثير زيادي روي آل احمد گذاشت، بلکه همه جوانان تحت تاثير او بودند. آل احمد خيلي علاقه به ملکي پيدا کرد و ملکي به نوعي شده بود بتش و هم او جلال را به حزب معتقد کرد. آل احمد عقايد سياسي اش هم البته جنبه مذهبي داشت.
زماني که جلال را به حزب معرفي کرديد حتما قبلادر انديشه هايش بررسي داشته ايد، او چه تفکر و عقايدي داشت؟
جلال آدمي بود که هم از خانواده مذهبي بود و هم خودش اعتقادات خيلي مذهبي داشت. حتي بعد از اينکه ملکي او را به حزب جذب کرد، جنبه اعتقادات سياسي اش هم جنبه اي مذهبي بود. يعني مي گفت شاه کافر است و به خاطر همين کفر بايد نباشد. به شدت مذهبي بود اما کسي احساس نمي کرد به اين دليل نمي شود با او کار کرد و همراه شد.
حزب چگونه آدمي با چنين عقايدي را در ساختار خود قبول مي کرد؟
حزب توده هم خلاف مذهب نمي گفت. حتي خود برخي از بالارتبه ترين اعضاي حزب افتخار مي کردند که نماز و روزه شان ترک نمي شود. خب جلال هم شد يکي از آن افراد که با عقايد مذهبي وارد حزب شده بود و از جنبه مذهبي به گرايش سياسي دامن مي زد. خود اعضاي حزب در شوروي و کميته به اعضاي حزب در ايران گفته بودند که هيچ حرفي نبايد عليه مذهب زده شود و حتي افراد مذهبي بايد بتوانند در حزب جذب شوند. آنها گفته بودند که حتي به شکلي مستقيم چندان اسم سوسياليسم و مارکسيسم را نياوريم و فقط روي مسايل سياسي متمرکز شويم و آزاديخواهي را ترويج کنيم.
يعني از همان نسخه اي که براي دانشجويان قبل از تشکيل حزب پيچيده شد، براي مردم هم پس از تشکيل حزب توده استفاده شد.
بله، به دليل حساسيت مردم، حزب انديشه هاي اساسي خود را به يکباره در جامعه مطرح کند. او افرادي مانند جلال آل احمد را مي آورد و با همان انديشه هاي مذهبي که داشتند به حزب و کار حزبي مشغول مي کرد و منتظر بود که روزي از آنها استفاده کند. استفاده البته، نه سوء استفاده.
با اين گفته، آن نظرهايي که معتقد هستند جلال آل احمد دو وجه زيستي اجتماعي و انساني داشته؛ يکي زماني که توده اي بوده و ديگري زماني که از توده برگشته، رد مي شود چون مي گوييد جلال در دوران حضورش در حزب هم آدمي بسيار مذهبي بود و همواره چنين عقايدي داشت.
جلال عضو رسمي حزب توده بود. و اين يعني يک دوره از مبارزه ملي و آموزش هاي اوليه را در آموزشگاه هاي حزب گذرانده است. کسي نمي توانست عضو رسمي حزب باشد و اين دوران را نگذرانده باشد. اما همان طور که گفتم جلسه هاي حزبي تشکيل مي شد ولي به دلايل سياسي، حزب توده در راستاي اهدافش مسايل مارکسيستي را مطرح نمي کرد و از همين طريق هم توانسته بود افرادي مثل جلال را به سمت خود بکشد. جلال از همان زماني که شناختمش و از زماني که عضو رسمي حزب شد هميشه تفکرات خود را داشت. البته بعد از چند سال کمي از مواضع سابق خود فاصله گرفته بود و اين هم از تاثيرهاي حزب و مطالعاتي بود که درباره سوسياليسم داشت اما همچنان مذهبي بود من هيچ وقت نديدم او مذهب را زير پا بگذارد. يا به طور کلي مخالفش باشد که حالابخواهد بعد از دوران حزب اش به عقايدش دوباره برگردد.
شخصيت جلال آل احمد تا چه اندازه سياسي بود؟ يعني آن زمان که هنوز به حزب نيامده بود واقعا چقدر آدم سياسي اي بود؟
جلال بسيار سياسي بود اصلااگر نبود که انتخابش نمي کردم. من و کيانوري مي رفتيم و جواناني که تب و تاب سياسي داشتند و دست به قلم هم بودند را شناسايي مي کرديم و به حزب مي برديم و تا آن موقع آدمي مثل جلال نديده بوديم او سرش بسيار داغ بود مانند اميرحسين جهانبگلو که او را هم من معرفي کردم. بهترين افراد آن موقع حزب افرادي بودند که من و کيانوري آنها را جذب کرديم.
آقاي دکتر شما به عنوان سرگروه جلال در حزب، پس از پيوستن او به تشکيلات چه مسووليتي را به او داديد؟ برخي گفته اند او براي حزب نامه کتابت مي کرده.
يک زماني بله، اما خيلي کوتاه چون نثرش خوب بود. اما جذب افراد هم چون محيط فعاليت عملي و خياباني نبود از طريق تئوريک انجام مي شد و برايشان «ديالکتيک طبيعت تاريخ» استالين خواندن يا «ديالکتيک طبيعت تاريخ» انور خامه اي خواندن مهم نبود فقط بايد آنها را جذب مي کرديم. و ما هم از آل احمد براي همين کار يعني گوينده و بيانگر چنين کتاب هايي استفاده مي کرديم. بعدا که افراد اينها را مي خواندند مي رفتند در سازمان افسري يا ديگر زيرمجموعه هاي حزب فعال مي شدند.
برخي بر اين باورند که جلال آل احمد در راه اندازي «نيروي سوم» توسط خليل ملکي تاثير داشته است. واقعا تاثير او تا اين اندازه بود که کسي همچون خليل ملکي به خواست و تحريک او نيروي سوم را راه اندازي کند؟
اصلااينطور نبود. ملکي يکي از تئوريسين هاي بزرگ مارکسيسم در ايران بود. امکان نداشت کسي حتي جرات کند که بخواهد او را براي انجام امري چون «نيروي سوم» شارژ کند. اصلااينطور نبود. او به واسطه رابطه خوب جلال با خودش برخي مسايل را به جلال مي گفت و جلال هم پيشاپيش شايد آنها را به بعضي ها اعلام مي کرد که شايد آنها فکر مي کردند اين امور زير سر آل احمد است. ملکي در سال هاي 1312 در آلمان با اصول مارکسيسم آشنا شده بود، مثل اراني و در کميته مرکزي نام آنها به عنوان رهبر ثبت شده بود. چطور مي شود يک رهبر از يک جوان مريد تاثير بگيرد براي انجام يک کار بزرگ حزبي.
مهم ترين دليل انشعاب شما، ملکي و آل احمد و ديگران از حزب توده چه بود؟
ببينيد اساسا جذب شدن ما به عقايد و فعاليت سياسي از انتشار مجله «دنيا» آغاز شد. ما با توجه به پيش زمينه هايي که از فرهنگ خود داشتيم، با عقايد ماترياليستي آشنا شديم. و بعد بايد به راه دستورات حزب و شوروي مي رفتيم. و بعد برخي در همان مراحل اوليه با عقايد کورکورانه به راهي که شوروي مي گفت رفتند، اما برخي ديگر که آدم هاي بنيادي تري بودند کتاب هاي بيشتري خواندند و ديدند اين عقايد پيشينه بيشتري دارند و به اين نتيجه رسيدند که بروند عقايد مارکسيسم و تحولات آن را دنبال کنند. و اصولي را که مارکس گفته و قبل و بعد او هم وجود داشته و خواهد داشت پيدا کنند و حالااين عقايد را با تحولات روز مورد بحث و تجديدنظر و برداشت هاي متناسب با وضعيت قرار دهند. ملکي و بعدتر هم من اين بحث ها را اولين بار در حزب راه انداختيم و بعد هم که انشعاب پيش آمد. من و ملکي مي گفتيم شايد ما عقايد مشترکي با شوروي داشتيم اما ما هم بحث هاي خودمان و انتقادات خود را داشتيم و درباره کشور و وضعيت خودمان نظر داشتيم.
جلال آل احمد چطور آدمي بود؟ اگر بخواهيد خاطره اي از او و شيوه رفتارش بگوييد چه وجهي از شخصيت او موردتوجه شما يا ديگران بود؟
جلال يک خرده تند بود. يک مرتبه به سرش مي زد و دادوقال راه مي انداخت و شروع مي کرد به پرخاش و مي گفت که شما پدرسوخته ها ما را به حزب آورده ايد و گول مان زده ايد و کشيديد به اين راه و حالاقرار است ما را طرد کنيد. جوياي نام بود و به همين خاطر با همه افراد ارتباط مي گرفت. و خلاصه سر پرشوري داشت و نقدهاي زيادي به حزب. شوروي هم هر جواني را که اينطور مي ديد سعي مي کرد شيره آن را به نفع خودش بکشد. و اين کاري پرضرر بود. من جلال را بارها روشن کردم و گفتم بفهم که با اينها چطور رفتار کني و البته چندان حرف گوش نداد. آخر آنها خودشان اربابي بودند آن دوران.
و آثار آل احمد، شما در دوراني که جلال مي نوشت، همزمان آثار او را مي خوانديد؟ چقدر با او همسو بوديد چه در زمان «مدير مدرسه» و چه زمان «اسراييل عامل امپرياليسم»؟
بله مي خواندم. او شاگرد خود من بود. هرچه نوشته است همان هايي است که خود من به او تحويل داده ام. و بارها درباره آن با هم بحث کرده بوديم. جلال، نويسنده زبردستي بود و نثر بسيار خوبي دارد. آن روزها جوان بود و جوياي نام. هر کاري مي کرد در اين راه بود که خود را بزرگ تر نشان دهد از ديگران. با اينکه عقايدش را از همين رفت وآمدها گرفته بود، اما پر از انتقاد بود و خودش فکرهايي داشت و مثل بسياري از ما مي گفت خودمان بايد فکر کنيم.
آقاي دکتر اما گويا کساني هم بوده اند که حزب خودش خيلي مايل بوده آنها را توده اي معرفي کند و از خودش بداند، مثلانيما يوشيج. بارها شنيده ايم و خوانده ايم که مجله «دنيا» و «نامه مردم» شعرهاي نيما را بدون اطلاع خودش منتشر مي کرده است؟
مگر مي شود بدون اطلاع خودش باشد. نيما با اعضايي از حزب نامه نگاري هم داشت من آن زمان 26 يا 27ساله بودم. آن موقع اينطور نبود که شعرهاي کسي مثل نيما که شعر نو هم مي گفت همه جا پخش باشد و به دست هر کسي برسد و مجله اي هم چاپش کند. شعرها را از خودش مي گرفتند و مي گفتند براي کجا مي خواهند. يادم هست شعر «اميد پليد»اش را که داد و در «نامه مردم» چاپ شد، خيلي طرفدار پيدا کرد.
دقيقا به همين دليل است که مي گويند اطلاع نداشته. همين شعر که نسخه چاپ شده اش در شماره 18 ارديبهشت 1323 در آن مجله چاپ شده، با انبوهي غلط چاپي منتشر شده و البته مقدمه اي از آقاي طبري.
نيما يکي، دو سال بعد نامه بلندي نوشت درباره همين شعر به احسان طبري. و در آخر نامه نوشته بود غلط ها را اصلاح کنيد و تجديد چاپ کنيد. خودش دوست داشت در مجله هاي حزب شعرهايش چاپ شود. چون مجله ها پرفروش و پرتيراژ بود و خيلي هم مخاطب داشت. حزب هم از او استقبال مي کرد. در واقع از هر انديشه پيشتاز و پيش رويي در فرهنگ استقبال مي کرد. فعاليت حزب جوري شد که همه روشنفکران بزرگ آن زمان را به خودش جذب کرد. نيما هم يکي از اين افراد بود مثل خيلي هاي ديگر، مثل خود من که بعدها با حزب مخالف شد.
پس در اصل نيما يوشيج بيشتر از حزب به عنوان يک تريبون استفاده مي کرد تا آثارش را منتشر کند و در معرض بگذارد و همين آغاز آشنايي و پيوستنش به حزب شد؟
نيما را برادرش به حزب آورد و با تفکر سوسياليستي آشنا کرد. او را به نگارستان ارژنگي برد و با رسام ارژنگي آشنا کرد، رسام ارژنگي هم فعال اصلي حزب بود… .
رابطه نيما و حزب توده چطور بود؟
ببينيد اينها کاري به کار هم نداشتند. نيما به شکل رسمي هيچ وقت عضو حزب توده نبود. هيچ وقت نبود. اما با توده بود. شعرهاي نيما را همه منتشر مي کردند. او شاعر ملي شده بود و اشعارش را همه منتشر مي کردند. البته آن دوره اي که ايشان در ايران خيلي معروف بود، من در زندان بودم و به او نزديک نبودم بعدها با نيما آشنا شدم و به منزل شان هم رفت و آمد داشتم، سال هاي آخر عمرش را مي گويم. اشعاري از او مي گرفتم و در مطبوعات چاپ مي کرديم. ما هر دو آدم هاي گوشه گير و منزوي بوديم و با هم مانوس شده بوديم. نيما، شاعري بود که درد مردم داشت و در آثارش هم از دردهاي اجتماعي مردم مي گفت.
نيما کلابا حزب توده موافق نبود. اواخر عمرش که مي ديدمش با کارهايي که حزب توده مي کرد مخالف بود. البته گويا آن اوايل که من چندان با او آشنا نبودم، با حزب يا با شوروي هم رفت و آمدي داشت که درست نمي دانم. به هر حال آن دوره اي که من او را شناخته بودم و رفت و آمدي داشتيم، نظر خوشي نسبت به حزب نداشت. تقريبا تفکرش نسبت به حزب مثل من و خليل ملکي بود.
خاطره اي از همنشيني هايتان با نيما در ياد داريد؟
خاطرم هست که يک بار رفتم خانه اش، بعد از انشعاب بود. به من گفت، آن درخت وسط حياط را مي بيني. گفتم، بله. گفت درخت چيست؟ گفتم، نمي دانم درخت است ديگر. گفت، درخت سيب که نيست؟ گفتم، نه. گفت، اما من مي توانم چند تا سيب آويزانش کنم؟ گفتم، بله. گفت، اما آن که درخت سيب نمي شه؟ گفتم، نه. گفت پس خيالت راحت باشه اينجا کمونيستي نمي شه.
دکتر خامه اي در آخر بگوييد پس از اين همه سال بزرگ ترين ضعف حزب توده را در چه مي بينيد؟
بزرگ ترين ضعف حزب توده و توده اي ها اين بود که هيچ آزادي عملي اي نداشتند و قوانين به شکل حکم استبدادي به همه بدنه تزريق مي شد ما از آنها مي پرسيديم اگر شوروي به ايران حمله کند تکليف ما چيست؟ بايد از چه کسي حمايت کنيم؟ آنها در پاسخ به اين سوال هم مي ماندند و جوابي نداشتند. اين ضعف تا دوران پس از انقلاب هم وجود داشت. دومين ضعفش هم اين بود که از همان آغاز از ترس مردم به مسايلي راه داد که در کنارش قدم بزند و در دوران بعد از انقلاب هم اين تفکرات در کنار هم آمدند که اصلابا هم جور درنمي آمدند. و اين شد که مي بينيد.


شهر «دقیانوس»، باقیمانده شهری تاریخی در حاشیه رودخانه هلیل رود در جنوب استان کرمان است.
آثار باستانی سفالی نیز مربوط به دوره اشکانی هستند.
آنطور که در این گزارش آمده اصالت این اشیا توسط باستانشناسان کاملا تایید شده ولی کارشناسان هنوز نتوانستهاند به واسطه قدمت و ساختار این آثار باستانی روی آنان قیمت بگذارند.
به گزارش خبرگزاری «مهر»، این تمدن قدیمی ابتدا به وسیله غارتگران کشف شد و نتیجهاش انجام هزاران حفاری غیرمجاز در جیرفت بود و هزاران قطعه تاریخی «تمدن ارت» به تاراج برده شدند.
برخی از اشیا کشف شده از محوطه باستانی جیرفت ظروفی هستند که انتهای آنها به بدن و یا سر یک جانور منتهی میشود.
با کاوشهای علمی باستانشناسان مشخص شده است که منطقه جیرفت احتمالا سه هزار سال پیش از میلاد مسیح مرکز تجاری جهان در میانه راه بینالنهرین به دره رود سند بوده است.
از جمله رموز آثار تاریخی منطقه باستانی جیرفت لوحهای گلی کشف شده از این منطقه است.
در همین زمینه نادر علیدادی سلیمانی به خبرگزاری «مهر» گفته: «این لوحها هم اکنون در ایران وجود دارند و برای بررسیهای بیشتر در همان روزهای نخست عکسهایی از الواح تهیه و به چند کشور اروپایی از جمله ایتالیا ارسال شد اما با وجود کار خطشناسان معروف دنیا بر روی این الواح تاکنون کسی موفق به کشف آنها نشده است.»
یکی از اشیا باستانی منطقه تاریخی جیرفت.
اشیا باستانی منطقه تاریخی جیرفت.
در گزارش خبرگزاری «مهر» آمده که در کنار کشف آثار منحصر به فرد در محوطههای باستانی جیرفت هنوز بسیاری از آثار باستانی این منطقه در جریان غارت حوزههای تاریخی از حراجیهای اشیا عتیقه انگلیس و آمریکا سر در میآورند.
یکی از اشیا باستانی منطقه تاریخی جیرفت.
کهن ترین مسجد دقیانوس
شهردقیانوس…………….















































در شب جعفر میرصادقی ـ عکس از جواد آتشباری






































































