نیما ،جلال آل احمد،حزب توده ،روایتی از انور خامه ای

نيما دردِ مردم داشت
«53 نفر، نيما و آل احمد» در گفت وگو با انور خامه اي

نويسنده: حامد داراب

«53 نفر» گروهي با انديشه هاي مارکسيستي بودند که حول محور دکتر تقي اراني گردهم آمدند و با انتشار مجله علمي «دنيا» گروه خود را بيشتر تثبيت کردند. در مورد «53 نفر» که آنها را پدران معنوي حزب توده مي دانند و بسياري از آنان پس از فروپاشي حکومت رضاشاه پهلوي و تشکيل حزب توده در اوايل حکومت محمدرضا پهلوي جزو رهبران حزب جديد التاسيس شدند، بسيار گفته و نوشته اند. اين بار اما به سراغ يکي از تنها بازماندگان اين گروه رفتيم تا با او درباره گروه ۵۳نفر، حزب توده و فعاليت افرادي همچون بزرگ علوي، عبدالحسين نوشين، جلال آل احمد و نيما يوشيج در آن، به گفت وگو بنشينيم. تاکنون از ارتباط حزب توده يا تاثير 53 نفر بر نويسندگان و شاعرانِ ديگر بسيار گفته و نوشته اند؛ آل احمدِ دوراني که با حزب رفت و آمدي داشته و آل احمدي که به حزب و تفکراتش انتقاد داشت. يا نيما يوشيج، شاعر مطرح ما که شعرهايش را در نشرياني چون نامه چاپ کرد و بسياري ديگر که هر کدام به نوعي با 53 نفر نسبتي داشتند يا به حزب رفتند يا انشعاب کردند. » اغلب دانشنامه ها و تاريخ نگاري ها سال تولد دکتر «انور خامه اي» را ۲۹ اسفند۱۲۹۵ -يعني آنچه در شناسنامه اش قيد شده، نوشته اند. اما به گفته خودش و به استناد قرآني که به هنگام تولد، پدرش «آ شيخ يحيي کاشاني» -که مجتهد نيز بوده، تاريخ به دنياآمدنش را در آن قيد کرده، متولد ۱۲فروردين سال۱۲۹۰ يعني همان دوم ربيع الثاني ۱۳۲۹ است. انور خامه اي با رويي باز گفت وگو را پذيرفت و با آنکه به خاطر کهولت سن سخن گفتن پيوسته برايش دشوار شده، به تمام پرسش ها پاسخ داد.

آقاي دکتر خامه اي گويا نمي شود کنار شما نشست و بحث را آغاز کرد و حرفي از تقي اراني به ميان نياورد. در جايي گفته بوديد دوران نوجواني و جواني خود تحت تاثير اراني بوده ايد. کمي از رابطه خودتان با ايشان بگوييد.
اراني در کلاس هاي پنجم و ششم متوسطه معلم درس فيزيک بود. آن زمان در مدارس متوسطه تهران دو معلم فيزيک بيشتر نبودند، يکي اراني بود و يکي ديگر معلمي به نام اسفندياري که هر دوي آنها هم در خارج تحصيل کرده بودند. اراني در آلمان درس خوانده بود و اسفندياري در فرانسه تحصيل کرده بود. رشته او هم مهندسي و علوم طبيعي بود. پس از تمام شدن دوره شان در اروپا برگشتند به ايران و چون معلم متوسطه و درس خوانده هم کم بود، اينجا در مدارس عالي يا اگر لازم بود در کلاس هاي بالاي دوره متوسطه درس رشته هاي علوم و رياضي و از اين قبيل را ياد مي دادند. البته دو معلم ديگر هم بودند اما زماني از آنها استفاده مي شد که اين دو معلمي که گفتم به دلايلي نبودند يا روزي نمي توانستند سر کلاس ها بيايند. يعني اين معلم ها براي همه تهران بودند چون آن زمان اينقدر وسيع نبود.

شما قبلاگفته ايد که تقي اراني توجه خاصي به شما داشت و بين شما و ديگر شاگردان خود تفاوتي قايل بود. علت اين توجه چه بود؟
در دوره متوسطه من يک مقدار وضعم با ساير شاگردان ديگر فرق داشت. در آن دوره همه به صورت منظم سال ها را به کلاس بالاتر مي رفتند، مثلااز کلاس چهارم به پنجم و از کلاس پنجم به ششم و الي آخر. که اين يک ايده آل و وضعيت عالي بود که کمتر کسي به آن نايل مي شد. کسي که استعداد استثنايي داشته باشد، خيلي کم بود. بيشتر شاگردان همين اواسط مي ماندند. اما من نه تنها نمي ماندم بلکه کلاس ها را منظم بالانمي رفتم، چون مي خواستم زودتر دوره ها را تمام کنم و به مراتب بالاتر بروم. اين بود که پس از گذراندن کلاس چهارم به جاي نشستن در کلاس پنجم، امتحان پنجم را هم شهريور همان سال دادم و در يک سال دو کلاس را خواندم. همين مساله باعث شده بود که من به چشم تقي اراني بيايم. او مرا خيلي دوست داشت و هميشه با من مصاحبت داشت و در همين راهي که پيش گرفته بودم من را راهنمايي مي کرد. خلاصه به همين دلايل خيلي با من خوب بود و من را يک دانش آموز بسيار موفق مي دانست. از همين رابطه صميميت من با اراني آغاز شد. والاقبل از آن تنها شاگرد و معلم بوديم. کساني که دوره متوسط را تمام مي کردند يا مي رفتند دانشکده طب و ديگر دارالمعلمين بود. کسي که طب مي خواند يا دانشسرا را تمام مي کرد، به اصطلاح نانش در روغن بود چون کار ثابتي داشت و زندگي اش به روال مي افتاد. بنابراين همه سعي مي کردند اين راه را بروند و البته اين براي برخي ايده آل نبود. و وقتي قرار شد عده اي را بفرستند اروپا تا درسشان را ادامه دهند، فرصت خوبي بود. و عده اي که از کنکور دولتي مي گذشتند، با خرج دولت مي رفتند اروپا و درس مي خواندند و اين موقعيت مهمي بود. زمان رضاشاه، دولت بر تمام کشور مسلط بود و عامل اصلي اين تسلط هم اداره سياسي شهرباني بود و نظارت تام داشتند بر درس خواندن شاگردان و البته همه معلم ها. پس مجالي براي مطرح شدن تفکر سياسي سر کلاس ها و ميان شاگردان نبود. بعد از دوران متوسطه اما رابطه ما با دکتر اراني قطع نشد و شب هاي معيني در خانه او مي نشستيم و بحث هايي مي کرديم، البته نه با همه کس. چون اگر کسي مي آمد و ناشناخته بود و گزارشي مي داد دردسر مي شد و جلسات به هم مي خورد. در اين جلسات اول ها مسايل مربوط به دانشکده و استادان را مطرح مي کرديم. و البته گرايش ها و تفکرات استادان را هم در ميان مي گذاشتيم. دکتر اراني از مباحث ساده شروع مي کرد، اينکه انسان نبايد به درس خواندن و شغل گرفتن اکتفا کند، بلکه درس خوانده ها و ديگران بايد وارد زندگي سياسي شوند و به امور سياسي بپردازند. بعد هم که کم کم با اين چيزهاي ساده آشنا شديم عقايد سياسي و مارکسيستي، سوسياليستي و… را با ما مطرح کرد و اينطور ما به جاده سياست کشانده شديم. آن روزها تقي اراني جوان بود و سي وچند سالي بيشتر نداشت. البته اين را هم بگويم که جلسات ما صرفا جنبه هاي سياسي نداشت. دکتر اراني مانند بسياري ديگر از اروپارفته ها و تحصيلکرده ها روزي را در ماه از پيش مشخص مي کردند و خانه مي نشستند تا هر کس از شاگردان و آشنايان که در امور اجتماعي يا سياسي و فکري يا مسايل مربوط به دانشگاه سوالي داشتند، قبلاوقت مي گرفتند و مي رفتند و آنها پاسخ مي دادند و راهنمايي مي کردند و طبعا در اين جلسات مسايل روز هم مطرح مي شد.

آقاي دکتر گروه ۵۳ نفر چگونه شکل گرفت. لطفا از وضعيت و فضاي سياسي دوران آغازين شکل گيري اين گروه هم بگوييد. پيش از بازداشت شما آيا اين گروه شکل گرفته بود و اساسا هدف اصلي اين جمع چه بود؟ در واقع بگوييد ۵۳ نفر در چه وضعيت سياسي اي تشکيل شدند؟
کار سياسي در دوران رضاشاه بسيار سخت بود چون حکومت نظارت بسيار سختي داشت. و بايد بگويم در هر صنفي همه آدم ها از مراجع بگيريد تا معلمان و شاگردان و آدم هاي عادي همه تحت نظارت بودند. و اين نظارت زير نظر خود رضاشاه بود بنابراين نمي شد پا از حدود خودمان بيشتر برداريم و آهسته بايد مي رفتيم و اگر هم مي خواستيم کار سياسي بکنيم بايد بسيار محدود و محروم مي بوديم از يکسري مسايل؛ و بايد با ترس و لرز پيش مي رفتيم، اين وضع عمومي بود. يعني گروه ۵۳ نفر در چنين وضعيتي تشکيل شد. در آن زمان تب و تاب مشروطيت هم بسيار خاموش شده بود يعني از آن زمان که اغلب مردم سرشان به بهانه جريان مشروطيت به مسايل سياسي و از اين قسم امور گرم شده بود، گذشته و فضا خيلي آرام و رام بود و مردم دوباره به کار روزمره خود مشغول بودند. اگر هم مساله اي داشتند آهسته و محرمانه براي خودشان بود. گروه ۵۳ نفر در همين وضعيت کارش را آغاز کرد. البته کار چندان خاصي براي خودش ترسيم نکرده بود. دکتر اراني تعدادي از همان آدم هايي که در جلسه هاي ماهانه خانه اش مي آمدند بدون آنکه گرد هم جمع کند، انتخاب کرد و خواست گروهي تشکيلاتي بسازد. و براي آنکه اين تشکيلات قوي تر و منسجم تر شود، مجله «دنيا» را به پايگاه انديشه هاي اين گروه اختصاص داد. من البته از اول با ۵۳ نفر نبودم و بعد از مطالعه چند جلد از «دنيا» که آن اول فقط در بيت اعضا و افرادي که در منزل اراني رفت وآمد داشتند مي چرخيد، به کارشان علاقه مند شدم. و سوالاتي برايم پيش آمد درباره برخي مطالب که آنجا نوشته بودند و آنها را با اراني مطرح کردم و اين آغاز پيوستن من به ۵۳ نفر بود. گروه 53نفر به اين سادگي ها هم پا نگرفت، مثلامعلم ها ميان درس هاي کلاس، وقتي بچه ها خسته شدند مباحث اجتماعي را مطرح مي کردند و از کتاب هايي مانند تاريخ اجتماعي که بايد خوانده مي شد، مي گفتند اما بسيار با احتياط. بعد کساني که آمادگي ذهني قبلي در اين امور داشتند، سوالاتي را پيش مي کشيدند و معلم به اين بهانه که به سوالات پاسخ دهند، مسايل ديگري را هم طرح مي کردند و البته اين فقط مربوط به معلم هايي بود که دغدغه و سر پرشوري داشتند. شاگردها هم به تدريج اين استادها را شناخته بودند و از آنها بيرون از جاي درس وقت مي گرفتند و مي رفتند و مي پرسيدند. و اينطور آرام آرام کساني که در اين زمينه علاقه يا استعدادي داشتند، جمع شدند. و گروه 53نفر از اينجا شکل گرفت.

بسياري اين ادعا را دارند که گروه ۵۳ نفر اولين گروه تشکيلاتي و اشتراکي در ايران بود که زنداني شدند. شما به عنوان تنها بازمانده اين گروه آيا چنين ادعايي را قبول داريد. آيا مي توانيم بگوييم گروه شما اولين گروه سياسي يا تشکيلاتي بود يا حتي اولين گروهي که جرمش در زنداني شدن فعاليت سياسي بود؟
نه خير. اين ادعاي بي خودي است که بگوييم ۵۳ نفر اولين زندانيان يا حتي گروه تشکيلاتي سياسي بودند. چون قبل از آن زندانيان سياسي بسياري بودند. مشروطيت از مدت ها پيش شروع شده بود و آن زمان خيلي ها دستگير و زنداني و حتي اعدام شدند. از زمان پيش از اميرکبير که عده اي از ايرانيان به اروپا رفتند و به ايران برگشتند و انديشه هاي تجددگرايانه وجود داشت، هم زنداني سياسي بود و هم کار تشکيلاتي و هم گروه سياسي. مشروطه طلبي و نهضت هايي مانند «جنگل»، فرزندان همين تجدد خواهي اند که کار سياسي و حزبي مي کردند. اما تفاوت گروه 53نفر با اين گروه ها در اين بود که بيشتر اين گروه ها ليبرال بودند. درحالي که در تمام دنيا آن روزها نحله هاي مختلف سوسياليستي مطرح بود.

پس مي توانيم بگوييم گروه ۵۳ نفر اولين گروه تشکيلاتي در ايران هستند که به شکلي منسجم انديشه هاي مارکسيستي را مطرح مي کنند. در اين ميان نقش افرادي مانند بزرگ علوي يا عبدالحسين نوشين چه بود؟
در گروه ۵۳ نفر آنها در حقيقت استادان ما بودند و ما دانشجويان سرمان در کتاب هاي مدرسه عالي بود و فعاليت مان هم بيشتر جنبه دانشجويي بود و آنها هم مي گفتند که شما بايد اول همين نهضت دانشجويي را فعال کنيد و بعد کم کم عقايد مارکسيستي و سوسياليستي را در آن تبليغ کنيد. بين تقي اراني و بزرگ علوي اما، خيلي فاصله بود. اراني هم نظريه پرداز بود و هم مسايل اجتماعي و سياسي را خوب مي دانست اما علوي نه، او بيشتر در امور دانشجويي فعال بود. اين افراد که بيشتر نويسنده بودند مثل بزرگ علوي، نوشين و خيلي هاي ديگر وظيفه مديريت دانشگاهي را داشتند البته بعدها فهميدند مي توانند در آثار خود جوري چيز بنويسند که در آن حزب مطرح شود. اما در اين برهه فقط کارشان اين بود و سرشان در نويسندگي خودشان. بعضي ها مي گويند، اتفاق آشنايي بزرگ علوي با دکتر اراني و پيوستن اش به حزب توده باعث شد به خلاقيت ادبي اش ضربه بخورد و از دنياي ادبيات فاصله بگيرد. اما اينها فقط حرف است که اگر بزرگ علوي به حزب توده نمي رفت، شايد هدايت دومي مي شد، علوي اتفاقا، با پيوستن به حزب توده فهميد که چطور بنويسد. و طبعا عقايدش ادبيات اش را رقم زد.

پس نقش اساسي بزرگ علوي مانند ديگر اديبان و نويسندگان عضو حزب فقط مديريت دانشگاهي بود.
البته نه فقط اين؛ «مجله دنيا» هم به اينها سپرده شده بود. به خصوص بزرگ علوي. چون بالاخره دست به قلم بود و البته ايرج اسکندري. بزرگ علوي واقعا نويسنده خوبي بود. يادداشت هاي آن موقعش را که با نام فريون ناخدا چاپ مي کرد بخوانيد، خودش رماني بلند است که ارزش ادبي بالايي هم دارد.

آقاي دکتر شما گفتيد که نهضت دانشجويي را با انديشه هاي ملي گرايانه تقويت مي کرديد و پس از شکل گيري و منسجم شدن آن تفکرات سوسياليستي را با دانشجويان مطرح مي کرديد؟
فضا آنقدر باز نبود که از همان آغاز صادقانه بگوييم که ما به چه فکر مي کنيم. هم حکومت روي اين قضايا خيلي حساس بود و کنترل داشت. و هم خود دانشجويان در آن زمان چندان پذيراي چنين مواردي نبودند و هم تفکر تازه اي بود و بايد گام به گام جلو مي رفت.

اجازه دهيد از اين مباحث فاصله بگيريم و به جلال آل احمد برسيم. هم در کتاب خاطرات خودنوشت شما و هم در بسياري روايت هاي ديگر از رابطه آل احمد با خليل ملکي بسيار سخن رفته است. شما به عنوان کسي که با آقاي ملکي رابطه بسيار نزديکي داشته ايد، ارتباط آل احمد با او را چگونه مي بينيد؟
آل احمد نوعي علاقه و عقيده به ملکي داشت. در واقع ابتدا من جلال را پيدا کردم و به حزب و خليل ملکي معرفي کردم، آن زمان کسي او را نمي شناخت. من در آن زمان مسووليت جذب نيرو هم داشتم و بايد به سلول هاي حزب نيرو مي رسانديم. ملکي آدم ساده اي نبود، آدمي بود که سابقه سياسي بسيار قديمي داشت در زندان و معروف بود در مبارزه با پليس و مبارزه با دولت و خودش هم خوش سخن بود و البته مسايل را بسيار قشنگ و دقيق مي شکافت و جاذبه اي داشت و نه تنها تاثير زيادي روي آل احمد گذاشت، بلکه همه جوانان تحت تاثير او بودند. آل احمد خيلي علاقه به ملکي پيدا کرد و ملکي به نوعي شده بود بتش و هم او جلال را به حزب معتقد کرد. آل احمد عقايد سياسي اش هم البته جنبه مذهبي داشت.

زماني که جلال را به حزب معرفي کرديد حتما قبلادر انديشه هايش بررسي داشته ايد، او چه تفکر و عقايدي داشت؟
جلال آدمي بود که هم از خانواده مذهبي بود و هم خودش اعتقادات خيلي مذهبي داشت. حتي بعد از اينکه ملکي او را به حزب جذب کرد، جنبه اعتقادات سياسي اش هم جنبه اي مذهبي بود. يعني مي گفت شاه کافر است و به خاطر همين کفر بايد نباشد. به شدت مذهبي بود اما کسي احساس نمي کرد به اين دليل نمي شود با او کار کرد و همراه شد.

حزب چگونه آدمي با چنين عقايدي را در ساختار خود قبول مي کرد؟
حزب توده هم خلاف مذهب نمي گفت. حتي خود برخي از بالارتبه ترين اعضاي حزب افتخار مي کردند که نماز و روزه شان ترک نمي شود. خب جلال هم شد يکي از آن افراد که با عقايد مذهبي وارد حزب شده بود و از جنبه مذهبي به گرايش سياسي دامن مي زد. خود اعضاي حزب در شوروي و کميته به اعضاي حزب در ايران گفته بودند که هيچ حرفي نبايد عليه مذهب زده شود و حتي افراد مذهبي بايد بتوانند در حزب جذب شوند. آنها گفته بودند که حتي به شکلي مستقيم چندان اسم سوسياليسم و مارکسيسم را نياوريم و فقط روي مسايل سياسي متمرکز شويم و آزاديخواهي را ترويج کنيم.

يعني از همان نسخه اي که براي دانشجويان قبل از تشکيل حزب پيچيده شد، براي مردم هم پس از تشکيل حزب توده استفاده شد.
بله، به دليل حساسيت مردم، حزب انديشه هاي اساسي خود را به يکباره در جامعه مطرح کند. او افرادي مانند جلال آل احمد را مي آورد و با همان انديشه هاي مذهبي که داشتند به حزب و کار حزبي مشغول مي کرد و منتظر بود که روزي از آنها استفاده کند. استفاده البته، نه سوء استفاده.

با اين گفته، آن نظرهايي که معتقد هستند جلال آل احمد دو وجه زيستي اجتماعي و انساني داشته؛ يکي زماني که توده اي بوده و ديگري زماني که از توده برگشته، رد مي شود چون مي گوييد جلال در دوران حضورش در حزب هم آدمي بسيار مذهبي بود و همواره چنين عقايدي داشت.
جلال عضو رسمي حزب توده بود. و اين يعني يک دوره از مبارزه ملي و آموزش هاي اوليه را در آموزشگاه هاي حزب گذرانده است. کسي نمي توانست عضو رسمي حزب باشد و اين دوران را نگذرانده باشد. اما همان طور که گفتم جلسه هاي حزبي تشکيل مي شد ولي به دلايل سياسي، حزب توده در راستاي اهدافش مسايل مارکسيستي را مطرح نمي کرد و از همين طريق هم توانسته بود افرادي مثل جلال را به سمت خود بکشد. جلال از همان زماني که شناختمش و از زماني که عضو رسمي حزب شد هميشه تفکرات خود را داشت. البته بعد از چند سال کمي از مواضع سابق خود فاصله گرفته بود و اين هم از تاثيرهاي حزب و مطالعاتي بود که درباره سوسياليسم داشت اما همچنان مذهبي بود من هيچ وقت نديدم او مذهب را زير پا بگذارد. يا به طور کلي مخالفش باشد که حالابخواهد بعد از دوران حزب اش به عقايدش دوباره برگردد.

شخصيت جلال آل احمد تا چه اندازه سياسي بود؟ يعني آن زمان که هنوز به حزب نيامده بود واقعا چقدر آدم سياسي اي بود؟
جلال بسيار سياسي بود اصلااگر نبود که انتخابش نمي کردم. من و کيانوري مي رفتيم و جواناني که تب و تاب سياسي داشتند و دست به قلم هم بودند را شناسايي مي کرديم و به حزب مي برديم و تا آن موقع آدمي مثل جلال نديده بوديم او سرش بسيار داغ بود مانند اميرحسين جهانبگلو که او را هم من معرفي کردم. بهترين افراد آن موقع حزب افرادي بودند که من و کيانوري آنها را جذب کرديم.

آقاي دکتر شما به عنوان سرگروه جلال در حزب، پس از پيوستن او به تشکيلات چه مسووليتي را به او داديد؟ برخي گفته اند او براي حزب نامه کتابت مي کرده.
يک زماني بله، اما خيلي کوتاه چون نثرش خوب بود. اما جذب افراد هم چون محيط فعاليت عملي و خياباني نبود از طريق تئوريک انجام مي شد و برايشان «ديالکتيک طبيعت تاريخ» استالين خواندن يا «ديالکتيک طبيعت تاريخ» انور خامه اي خواندن مهم نبود فقط بايد آنها را جذب مي کرديم. و ما هم از آل احمد براي همين کار يعني گوينده و بيانگر چنين کتاب هايي استفاده مي کرديم. بعدا که افراد اينها را مي خواندند مي رفتند در سازمان افسري يا ديگر زيرمجموعه هاي حزب فعال مي شدند.

برخي بر اين باورند که جلال آل احمد در راه اندازي «نيروي سوم» توسط خليل ملکي تاثير داشته است. واقعا تاثير او تا اين اندازه بود که کسي همچون خليل ملکي به خواست و تحريک او نيروي سوم را راه اندازي کند؟
اصلااينطور نبود. ملکي يکي از تئوريسين هاي بزرگ مارکسيسم در ايران بود. امکان نداشت کسي حتي جرات کند که بخواهد او را براي انجام امري چون «نيروي سوم» شارژ کند. اصلااينطور نبود. او به واسطه رابطه خوب جلال با خودش برخي مسايل را به جلال مي گفت و جلال هم پيشاپيش شايد آنها را به بعضي ها اعلام مي کرد که شايد آنها فکر مي کردند اين امور زير سر آل احمد است. ملکي در سال هاي 1312 در آلمان با اصول مارکسيسم آشنا شده بود، مثل اراني و در کميته مرکزي نام آنها به عنوان رهبر ثبت شده بود. چطور مي شود يک رهبر از يک جوان مريد تاثير بگيرد براي انجام يک کار بزرگ حزبي.

مهم ترين دليل انشعاب شما، ملکي و آل احمد و ديگران از حزب توده چه بود؟
ببينيد اساسا جذب شدن ما به عقايد و فعاليت سياسي از انتشار مجله «دنيا» آغاز شد. ما با توجه به پيش زمينه هايي که از فرهنگ خود داشتيم، با عقايد ماترياليستي آشنا شديم. و بعد بايد به راه دستورات حزب و شوروي مي رفتيم. و بعد برخي در همان مراحل اوليه با عقايد کورکورانه به راهي که شوروي مي گفت رفتند، اما برخي ديگر که آدم هاي بنيادي تري بودند کتاب هاي بيشتري خواندند و ديدند اين عقايد پيشينه بيشتري دارند و به اين نتيجه رسيدند که بروند عقايد مارکسيسم و تحولات آن را دنبال کنند. و اصولي را که مارکس گفته و قبل و بعد او هم وجود داشته و خواهد داشت پيدا کنند و حالااين عقايد را با تحولات روز مورد بحث و تجديدنظر و برداشت هاي متناسب با وضعيت قرار دهند. ملکي و بعدتر هم من اين بحث ها را اولين بار در حزب راه انداختيم و بعد هم که انشعاب پيش آمد. من و ملکي مي گفتيم شايد ما عقايد مشترکي با شوروي داشتيم اما ما هم بحث هاي خودمان و انتقادات خود را داشتيم و درباره کشور و وضعيت خودمان نظر داشتيم.

جلال آل احمد چطور آدمي بود؟ اگر بخواهيد خاطره اي از او و شيوه رفتارش بگوييد چه وجهي از شخصيت او موردتوجه شما يا ديگران بود؟
جلال يک خرده تند بود. يک مرتبه به سرش مي زد و دادوقال راه مي انداخت و شروع مي کرد به پرخاش و مي گفت که شما پدرسوخته ها ما را به حزب آورده ايد و گول مان زده ايد و کشيديد به اين راه و حالاقرار است ما را طرد کنيد. جوياي نام بود و به همين خاطر با همه افراد ارتباط مي گرفت. و خلاصه سر پرشوري داشت و نقدهاي زيادي به حزب. شوروي هم هر جواني را که اينطور مي ديد سعي مي کرد شيره آن را به نفع خودش بکشد. و اين کاري پرضرر بود. من جلال را بارها روشن کردم و گفتم بفهم که با اينها چطور رفتار کني و البته چندان حرف گوش نداد. آخر آنها خودشان اربابي بودند آن دوران.

و آثار آل احمد، شما در دوراني که جلال مي نوشت، همزمان آثار او را مي خوانديد؟ چقدر با او همسو بوديد چه در زمان «مدير مدرسه» و چه زمان «اسراييل عامل امپرياليسم»؟
بله مي خواندم. او شاگرد خود من بود. هرچه نوشته است همان هايي است که خود من به او تحويل داده ام. و بارها درباره آن با هم بحث کرده بوديم. جلال، نويسنده زبردستي بود و نثر بسيار خوبي دارد. آن روزها جوان بود و جوياي نام. هر کاري مي کرد در اين راه بود که خود را بزرگ تر نشان دهد از ديگران. با اينکه عقايدش را از همين رفت وآمدها گرفته بود، اما پر از انتقاد بود و خودش فکرهايي داشت و مثل بسياري از ما مي گفت خودمان بايد فکر کنيم.

آقاي دکتر اما گويا کساني هم بوده اند که حزب خودش خيلي مايل بوده آنها را توده اي معرفي کند و از خودش بداند، مثلانيما يوشيج. بارها شنيده ايم و خوانده ايم که مجله «دنيا» و «نامه مردم» شعرهاي نيما را بدون اطلاع خودش منتشر مي کرده است؟
مگر مي شود بدون اطلاع خودش باشد. نيما با اعضايي از حزب نامه نگاري هم داشت من آن زمان 26 يا 27ساله بودم. آن موقع اينطور نبود که شعرهاي کسي مثل نيما که شعر نو هم مي گفت همه جا پخش باشد و به دست هر کسي برسد و مجله اي هم چاپش کند. شعرها را از خودش مي گرفتند و مي گفتند براي کجا مي خواهند. يادم هست شعر «اميد پليد»اش را که داد و در «نامه مردم» چاپ شد، خيلي طرفدار پيدا کرد.

دقيقا به همين دليل است که مي گويند اطلاع نداشته. همين شعر که نسخه چاپ شده اش در شماره 18 ارديبهشت 1323 در آن مجله چاپ شده، با انبوهي غلط چاپي منتشر شده و البته مقدمه اي از آقاي طبري.
نيما يکي، دو سال بعد نامه بلندي نوشت درباره همين شعر به احسان طبري. و در آخر نامه نوشته بود غلط ها را اصلاح کنيد و تجديد چاپ کنيد. خودش دوست داشت در مجله هاي حزب شعرهايش چاپ شود. چون مجله ها پرفروش و پرتيراژ بود و خيلي هم مخاطب داشت. حزب هم از او استقبال مي کرد. در واقع از هر انديشه پيشتاز و پيش رويي در فرهنگ استقبال مي کرد. فعاليت حزب جوري شد که همه روشنفکران بزرگ آن زمان را به خودش جذب کرد. نيما هم يکي از اين افراد بود مثل خيلي هاي ديگر، مثل خود من که بعدها با حزب مخالف شد.

پس در اصل نيما يوشيج بيشتر از حزب به عنوان يک تريبون استفاده مي کرد تا آثارش را منتشر کند و در معرض بگذارد و همين آغاز آشنايي و پيوستنش به حزب شد؟
نيما را برادرش به حزب آورد و با تفکر سوسياليستي آشنا کرد. او را به نگارستان ارژنگي برد و با رسام ارژنگي آشنا کرد، رسام ارژنگي هم فعال اصلي حزب بود… .

رابطه نيما و حزب توده چطور بود؟
ببينيد اينها کاري به کار هم نداشتند. نيما به شکل رسمي هيچ وقت عضو حزب توده نبود. هيچ وقت نبود. اما با توده بود. شعرهاي نيما را همه منتشر مي کردند. او شاعر ملي شده بود و اشعارش را همه منتشر مي کردند. البته آن دوره اي که ايشان در ايران خيلي معروف بود، من در زندان بودم و به او نزديک نبودم بعدها با نيما آشنا شدم و به منزل شان هم رفت و آمد داشتم، سال هاي آخر عمرش را مي گويم. اشعاري از او مي گرفتم و در مطبوعات چاپ مي کرديم. ما هر دو آدم هاي گوشه گير و منزوي بوديم و با هم مانوس شده بوديم. نيما، شاعري بود که درد مردم داشت و در آثارش هم از دردهاي اجتماعي مردم مي گفت.
نيما کلابا حزب توده موافق نبود. اواخر عمرش که مي ديدمش با کارهايي که حزب توده مي کرد مخالف بود. البته گويا آن اوايل که من چندان با او آشنا نبودم، با حزب يا با شوروي هم رفت و آمدي داشت که درست نمي دانم. به هر حال آن دوره اي که من او را شناخته بودم و رفت و آمدي داشتيم، نظر خوشي نسبت به حزب نداشت. تقريبا تفکرش نسبت به حزب مثل من و خليل ملکي بود.

خاطره اي از همنشيني هايتان با نيما در ياد داريد؟
خاطرم هست که يک بار رفتم خانه اش، بعد از انشعاب بود. به من گفت، آن درخت وسط حياط را مي بيني. گفتم، بله. گفت درخت چيست؟ گفتم، نمي دانم درخت است ديگر. گفت، درخت سيب که نيست؟ گفتم، نه. گفت، اما من مي توانم چند تا سيب آويزانش کنم؟ گفتم، بله. گفت، اما آن که درخت سيب نمي شه؟ گفتم، نه. گفت پس خيالت راحت باشه اينجا کمونيستي نمي شه.

دکتر خامه اي در آخر بگوييد پس از اين همه سال بزرگ ترين ضعف حزب توده را در چه مي بينيد؟
بزرگ ترين ضعف حزب توده و توده اي ها اين بود که هيچ آزادي عملي اي نداشتند و قوانين به شکل حکم استبدادي به همه بدنه تزريق مي شد ما از آنها مي پرسيديم اگر شوروي به ايران حمله کند تکليف ما چيست؟ بايد از چه کسي حمايت کنيم؟ آنها در پاسخ به اين سوال هم مي ماندند و جوابي نداشتند. اين ضعف تا دوران پس از انقلاب هم وجود داشت. دومين ضعفش هم اين بود که از همان آغاز از ترس مردم به مسايلي راه داد که در کنارش قدم بزند و در دوران بعد از انقلاب هم اين تفکرات در کنار هم آمدند که اصلابا هم جور درنمي آمدند. و اين شد که مي بينيد.

سوم اسفند سالروز کودتای رضا شاه یارضاخان وسقوط سلسله قاجاریه

Reza shahpahlavi.jpgReza shahpahlavi.jpg

تفاوت ريشه ها و نتايج كودتاي سوم اسفند 1299
لطف الله آجداني در گفت وگو با «شرق» بررسي كرد

نويسنده: مريم قرباني فر

لطف الله آجداني پژوهشگر تاريخ است و حوزه تحقيقات و تاليفات او، تاريخ معاصر ايران، به ويژه انقلاب مشروطه، سنت و تجدد و تاريخ تحولات انديشه هاي سياسي در ايران است. او فارغ التحصيل رشته تاريخ از دانشگاه شهيد بهشتي است و در دانشگاه هاي مازندران تدريس مي کند. آجداني درباره کودتاي سوم اسفند 1299 و برآمدن رضاخان معتقد است شايد نتوان تاثير انگليسي ها را ناديده گرفت اما تنها نمي توان عامل بيگانه را در اين واقعه موثر دانست. سوم اسفند سالگرد کودتايي است که در نهايت منجر به سقوط سلسله قاجار و برآمدن پهلوي ها شد. سالگرد اين حادثه بهانه اي بود براي اينکه نظرات اين پژوهشگر تاريخ را بشنويم.

آيا شکل گيري کودتاي سوم اسفند 1299 در ايران، آنگونه که بسياري از مورخان و تحليلگران سياسي تاکيد کرده اند صرفا و الزاما برآيند و انعکاسي از اراده، خواست و منافع انگليسي ها بوده است؛ يا اين واقعه علل و ريشه هاي داخلي نيز داشت؟
هرچند نقش انگليسي ها در شکل گيري واقعه کودتاي سوم اسفند 1299 در ايران واقعيتي است که نمي توان در آن ترديد کرد، اما همه واقعيت را نمي توان به آن محدود کرد. از ادعاي درست حمايت انگليسي ها از کودتاي سوم اسفند، الزاما نمي توان به سود ادعاي نادرست محدودبودن ماهيت اين کودتا به خواست و منافع انگليسي ها بهره برداري کرد. تقليل ماهيت اين کودتا به ادعاي مطلق انديشانه در محدوددانستن شکل گيري اين واقعه به اراده و منافع انگليسي ها، نتيجه و نشانه نوعي بدفهمي ها و بدخواني هاي تاريخي است. دقت در اسناد و مدارک و شواهد تاريخي از اين واقعيت خبر مي دهد که جداي از واقعيت حمايت دولت بريتانيا از اين کودتا، شکل گيري آن کودتا تا حدود زيادي و با درجات متفاوتي، از حمايت شماري از گروه هاي مختلف سياسي و اجتماعي در ايران نيز برخوردار بود. براي درک اين واقعيت ظريف لازم است اين واقعه تاريخي را به دور از افراط و تفريط و در بستر شرايط و تحولات سياسي و اجتماعي و در يک چارچوب همه جانبه نگر، ارزيابي کرد.

کودتاي سوم اسفند 1299 در ايران، بر چه بسترهاي سياسي و اجتماعي متاثر از رويدادها و تحولات داخلي شکل گرفت که بر اساس آنها بتوان به يک ارزيابي هرچه درست تر و واقعي تر از ماهيت اين واقعه تاريخي و سياسي و پيوند معنا دار آن با علل و ريشه هاي داخلي آن دست يافت؟
در آستانه کودتا، اوضاع سياسي و اجتماعي ايران از ويژگي هايي برخوردار بود که جملگي به نارضايتي بسياري از گروه هاي مختلف جامعه ايراني از وضع موجود انجاميده بود. مجلس شوراي ملي که نمادي از انقلاب مشروطه بود و آرمان هاي مذهبي و ملي و دموکراتيک در عصر مشروطيت را منعکس مي کرد تعطيل شده بود. سلطنت و دولت، فاقد کارآمدي در تحقق بسياري از مطالبات عمومي و منافع ملي بود. طي شش سال تعطيلي مجلس، 10 نخست وزير و کابينه ظهور و سقوط کردند. عمر بسيار کوتاه دولت ها نشان دهنده تزلزل و بي ثباتي سياسي در ايران بود. ارتش سرخ شمال ايران را اشغال کرده بود. قراردادهاي خارجي و از جمله قرارداد 1919 که به موجب آن ايران را تا حدود زيادي از نظر مالي و نظامي در اختيار انگليسي ها قرار مي داد احساسات و تمايلات ناسيوناليستي و مذهبي در برابر توسعه طلبي سلطه جويي هاي خارجي در ايران را جريحه دار کرده بود. جنبش هايي چون قيام ميرزا کوچک خان جنگلي به همان اندازه که انعکاسي از نگراني و اعتراض به ضعف و ناکارآمدي حکومت داخلي از يک سو و نيز برآيند تمايلات ضدانگليسي بود، از آن رو که با تشکيل و اعلام حکومت خودمختار جمهوري گيلان همراه شد و تاحدودي نيز به منزله اقدامي در همپوشاني با تکاپوهاي شوروي براي حمله نظامي به تهران تلقي شد، خود جداي از ادعاي حکومت مرکزي به تجزيه طلبانه بودن اينگونه جنبش ها، از سوي بسياري از ناسيوناليست هاي ايراني نيز با نگراني روبه رو شد. از اين رو تشکيل يک حکومت قدرتمند مرکزي که قادر به حفظ و تامين امنيت داخلي، جلوگيري از سلطه طلبي هاي خارجي در ايران و مانعي در برابر تجزيه طلبي هاي داخلي و نيز تحقق ضرورت حفظ يکپارچگي ارضي ايران باشد براي بسياري از گروه هاي مختلف اجتماعي ايران تبديل به يک آرمان شده بود و شايد به اين علت که کودتا و کودتا گران چنين به نظر آمدند که قادر به تحقق اين آرمان ها هستند مورد استقبال و حمايت بخشي از مردم ايران قرار گرفتند.

نقش تحولات خارجي و علل و عوامل برآمده از بازيگري و بازيگرداني سياسي قدرت هاي خارجي و به ويژه نقش و مواضع دولت انگلستان در واقعه کودتاي سوم اسفند 1299 را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
ايران همواره و از ديرباز به سبب موقعيت بي بديل استراتژيکي خود از اهميت فراواني در عرصه سياست بين المللي برخوردار بود. از آغاز عصر قاجاريه، روس و انگليس دايم در ايران بر سر منافع و اهداف سياسي، نظامي و اقتصادي خود در رقابت با يکديگر بودند. بعد از وقوع انقلاب اکتبر 1917 و سقوط حکومت تزاري روسيه و ظهور حکومت بلشويکي شوروي و خروج قواي روسي از ايران، زمينه هاي هرچه مناسب تري براي يکه تازي انگلستان در ايران پديد آمد. دولت انگلستان با طراحي انعقاد قرارداد 1919 کوشيد تا امور و اختيارات نظامي و مالي ايران را در اختيار خود بگيرد. هرچند اين قرارداد با مخالفت هاي نيروهاي مذهبي به رهبري آيت الله مدرس و نيز مخالفت هاي نيروهاي ملي به سرانجام نرسيد، اما انگليس همچنان در اجراي سياست هاي توسعه طلبانه خود در ايران مصمم بود. پيروزي انقلاب بلشويکي، ايران و به ويژه مناطق شمالي ايران را در معرض جنبش هاي انقلابي متاثر از افکار بلشويکي شوروي قرار داد. جنبش ميرزاکوچک خان جنگلي در گيلان نيز علاوه بر آنکه تهديدي براي حکومت مرکزي قاجار به شمار مي آمد، با منافع دولت بريتانيا در ايران نيز مغايرت داشت. ارتش سرخ وارد رشت شد و پيشه وري و احسان الله خان کوشش کردند تا تهران را اشغال کنند. هرچند انگليسي ها از ارتش سرخ شکست خوردند اما نيروهاي قزاق و رضاخان مانع نفوذ و ورود قواي شوروي به تهران شدند. سيدضياء طباطبايي، سياستمدار و روزنامه نگار ايراني در تابستان 1298 گروهي به نام «کميته آهن» را شکل داد که در آن شخصيت هاي سياسي و اجتماعي با رويکرد ضدبلشويکي حضور و فعاليت داشتند. حسين خان عدل الملک، منصورالسلطنه، سيدمحمد تدين، مسعودخان کيهان و محمدتقي بهار ملک الشعرا، از اعضاي اصلي اين کميته بودند. در خرداد 1299 سيدضياء به ديدار نورمن، سفير انگليس در ايران رفت و آمادگي خود براي اجراي يک کودتا در صورت اطمينان از برخورداري از حمايت انگلستان را اعلام کرد. نورمن نيز موضوع مذاکره را به اطلاع لرد کرزن، وزير وقت خارجه انگليس رساند. سياست هاي ضدکمونيستي کودتاچيان به همان اندازه که در داخل جامعه ايراني طرفداران بسياري به ويژه در ميان ناسيوناليست ها داشت، منطبق با اهداف ضدکمونيستي انگلستان و منافع آنان نيز بود. البته در آغاز ميان ديپلمات هاي انگليسي بر سر موضوع انجام کودتا و بازيگران داخلي کودتا در ايران اختلاف نظر وجود داشت. مستر اسمارت معتقد بود که بايد ماموران انگليسي با آزاديخواهان و مليون ايراني همکاري کنند. اما مستر هاوارد، کنسول انگليس در تهران خلاف اين نظر را داشت. نورمن وزيرمختار انگليس سرانجام طرح کودتا را حتي با احمدشاه نيز در ميان گذاشت و به تشريح ضرورت ايجاد يک حکومت مقتدر مرکزي که بتواند از هرج و مرج هاي داخلي و نفوذ و نشر کمونيسم جلوگيري کند پرداخت و اين طرح با موافقت شاه ايران نيز روبه رو شد. ژنرال آيرون سايد انگليسي نيز که پيشتر از طريق اردشير جي با رضاخان آشنا شده بود و او را براي انجام کودتا و دردست گرفتن قدرت مناسب ديده بود با حمايت از او راه را براي کودتاي رضاخان هموار کرد. سرانجام قواي قزاق به فرماندهي سرتيپ رضاخان از راه قزوين وارد تهران شد و با پيروزي کودتاي سوم اسفند 1299 که هم مورد حمايت از ايرانيان و هم دولت بريتانيا قرار داشت، کابينه سپه دار اعظم برافتاد و کابينه جديد با نخست وزيري سيدضياء تشکيل شد.

مهم ترين اهداف اوليه کودتا را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ اولين خواسته هايي که در پس اين کودتا نهفته بود، چه بود؟
همان گونه که تاکيد شد شکل گيري اين کودتا برآيند وضعيتي بود که در داخل مورد حمايت بسياري از ناسيوناليست هاي داخل ايران که خواهان يکپارچگي ارضي ايران و پايان دادن به هرج و مرج هاي داخلي و جلوگيري از نفوذ افکار و تکاپوهاي بلشويکي در ايران از طريق تشکيل يک حکومت مرکزي مقتدر بودند، قرار داشت. اما از آنجايي که اين کودتا با تحقق اهداف ضد بلشويکي دولت انگلستان نيز هم سويي و هم پوشاني داشت، از سوي بسياري از ديپلمات هاي انگليسي و دولت انگلستان نيز با استقبال و حمايت همراه شد. از اين رو مي توان گفت به رغم اشتراک هدف و منافع ناشي از وجود يک حکومت مقتدر مرکزي در ايران براي دولت انگلستان و نيروهاي داخلي حامي کودتا در ايران، اهداف کودتا محدود به منافع ضدبلشويکي و توسعه طلبي دولت انگلستان در ايران نبود. با وجود اشتراک هدف رويکردهاي ضدبلشويکي در ميان انگليسي ها و بسياري از ايرانيان، تلاش براي پايان بخشيدن به بي ثباتي هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي داخلي، برقراري امنيت داخلي، ايجاد يک حکومت مقتدر مرکزي که قادر به جلوگيري از سلطه جويي هاي خارجي باشد، از ديگر اهداف و مطالبات نهفته در اين کودتا بود که سرشت و خاستگاه وطن پرستانه و ملي داشت. هرچند در عمل اين کودتا تا حدود زيادي نتوانست آرمان هاي ملي و منطبق با آرمان ها و منافع جامعه ايراني را تحقق بخشد و اين کودتا خود زمينه ساز فصل جديدي از استبداد داخلي و منافع طلبي هاي قدرت هاي خارجي در ايران شد، اما اين ناتواني و پيامدهاي آن، الزاما نبايد به ناديده گرفتن انگيزه ها و اهداف اوليه منطبق با منافع ملي حاميان اين کودتا بينجامد.

نقش روزنامه نگار و رجال سياسي اي چون سيدضياء طباطبايي همواره در پاره اي موارد با ابهام و سوال همراه بوده است. افکار منتشره او در روزنامه رعد يا شرق ملغمه اي از هرج ومرج طلبي و عدم ثبات راي و طرفداري از انگلستان را مي رساند. او چگونه رضاخان را به حمايت از خود واداشت؟ او وقتي به نخست وزيري رسيد آيا برنامه اي براي ايران داشت؟ چرا پس از به قدرت رسيدن به بازداشت رجال سياسي عمدتا مشروطه خواه و البته زمين دار پرداخت؟ آيا اقدامات و سخنان او عليه اشرافي گري يک تبليغ سياسي پوپوليستي بود و ريشه در جنگ قدرت داشت يا واقعا افکار و تمايلات ضداشرافي گري او را منعکس مي کرد؟
سيدضياء زندگاني و افکار پرتلاطم و چندگانه اي دارد که چهره و عملکرد متضاد و حتي متناقضي از وي را ترسيم کرده است. وي که در خانواده اي روحاني و مذهبي متولد شد و در آغاز در کسوت روحانيان نيز قرار داشت به زودي ملبس به کت و شلوار و کراوات و پاپيون و مقيد به آداب و فرهنگ غربي شد. از همان آغاز جواني و مقارن جنبش مشروطيت داراي تمايلات مشروطه خواهي شد. در مهاجرت صغري و کبري عاما به آستانه حضرت عبدالعظيم و قم و نيز فتح تهران به دست فاتحان مشروطه خواه شرکت فعالانه داشت. از 17سالگي نشرياتي چون اسلام و نداي اسلام را در شيراز منتشر مي کرد. اندکي پس از فتح تهران روزنامه شرق را منتشر کرد که در اين روزنامه ديگر نمي توان سيدضياء را به عنوان يک حامي جدي مشروطه ديد. بعد از شرق نشريه برق را منتشر کرد. يک چندي را مقارن مجلس دوم مشروطه به اتهام توهين به مجلس دستگير و زنداني شد سپس با کمک برخي از مشروطه خواهان آزاد و براي تحصيلات به فرانسه و انگلستان رفت. به زودي ارتباطات گسترده اي با انگليسي ها پيدا کرد. سپس روزنامه رعد را با حمايت مالي سفارت انگليس منتشر کرد. او گاه به حمايت از روسيه و گاه به حمايت از انگليس مي پرداخت. فردي که تا حدود زيادي غيرقابل پيش بيني بود. داراي تلون سياسي و فکري فراواني بود که ريشه اصلي آن را بايد در روحيات و خصوصيات شخصي او جست وجو کرد. اما اساسا و به طور عمده داراي گرايشات انگليس دوستانه بود. وي که از حاميان وثوق الدوله و قرارداد 1919 بود به ويژه پس از حمايت او از اين قرارداد و ارتباطاتش با وثوق الدوله مورد توجه انگليسي ها قرار گرفت. زماني که وي در تشکيل کميته آهن مشارکت و نقش اساسي داشت از طريق اين کميته با ماموران انگليسي روابط نزديکي داشت. به منافع طلبي مادي و خوشگذراني هاي دنيوي بسيار علاقه مند بود و مواضع سياسي او نيز از اين روحيه متاثر بود. در فرآيند شکل گيري کودتاي سوم اسفند 1299، نزديکي او و رضاخان نه محصول اراده و خواست او که بيشتر متاثر از حمايت انگليسي ها از رضاخان از يک سو و حمايت بسياري از مليون از رضاخان به سبب مناسب تشخيص دادن وي براي پايان دادن به نابساماني هاي موجود در ايران بود. زماني که سيدضياء به نخست وزيري رسيد اهداف و برنامه هاي خود و کابينه اش را در چارچوب تلاش براي تجديد سازمان ارتش، اصلاح بعضي از سازمان ها و نهاد هاي دولتي، انحلال محاکم قضايي قديمي و تشکيل محاکم جديد، اصلاحات فرهنگي، اصلاحات مالي، توسعه بازرگاني، اصلاحات شهرداري ها، بهبود روابط دوستانه با دولت هاي خارجي، تخليه ايران از ارتش بيگانه، تقسيم زمين هاي خالصه ميان کشاورزان و تهيه قوانين روستايي براي بهبود حال و رفاه روستاييان، ارايه و معرفي کرد. اهداف و برنامه هايي که نه وي توانايي تحقق آنها را داشت و نه شرايط سياسي موجود اجازه تحقق به آن اهداف و برنامه ها را مي داد. اقدام تندرويانه او به بازداشت گروهي از رجال سياسي عمدتا مشروطه خواه و البته زمين داران بزرگ که کابينه صد روزه او را به کابينه سياه مشهور کرد، بيش و پيش از آنکه در راستاي اهداف نوسازي سياسي و اقتصادي مورد نياز جامعه ايراني آن روزگار بوده باشد، در واقع تلاش قدرت طلبانه و منفعت طلبانه شخصي سيدضياء را منعکس مي کرد. نزديکي او و رضاخان در کودتاي سوم اسفند 1299 و حضور رضاخان در کابينه او نيز در سرشت خود محصول يک مصلحت انديشي سياسي بود تا نزديکي افکار و تمايلات آن دو به يکديگر و از اين رو نه تنها نمي توانست و نتوانست به يک همکاري پايدار منجر شود، به زودي به اختلافات عيان و نهاني انجاميد که با توجه به اقتدار شخصيت فردي رضاخان، اين اختلافات به زيان سيدضياء و به سود رضاخان انجاميد. البته نمي توان پاره اي افکار و تمايلات اصلاحي و ترقي خواهانه سيدضياء را ناديده گرفت و انکار کرد، اما کليت افکار و رفتار سياسي او تا حدود زيادي از منافع ملي جامعه ايراني دور بود.

چهره هاي كودتا

نويسنده: لرد كرزن

وزير وقت امورخارجه انگلستان، براي اين کار قراردادي طراحي کرد که به قرارداد ۱۹۱۹ شهرت يافت. مطابق اين پيمان، دست دولت بريتانيا در امور مالي و نظامي ايران باز مي شد؛ قراردادي که دولت بريتانيا سعي در بستن آن با دولت ايران کرد ولي با مخالفت ايرانيان موفق نشد. لرد کرزن پس از پنج سال خدمت در پست وزارت امورخارجه سرانجام در بيستم مارس ۱۹۲۵ بر اثر بيماري در ۶۶ سالگي درگذشت. وي در طول دوران خدمت خود در امورخارجه نقش بزرگي در سياستگذاري بريتانيا ايفا کرد و در محافل سياسي صاحبنظر در امور ايران و هندوستان شناخته مي شد.
سيدضياءالدين طباطبايي: در کودتاي ۱۲۹۹ همراه با رضاخان شرکت داشت و رييس الوزرا شد تا چهارم خرداد ۱۳۰۰ در اين مقام بود و دوبار کابينه تشکيل داد. پس از آن به اروپا رفت و مدتي در سوييس بود. سپس به فلسطين رفت و کشاورزي مي کرد. در ۱۳۲۲ دوباره به ايران آمد و حزب اراده ملي را تاسيس کرد. در دوره چهاردهم مجلس شوراي ملي نماينده شد. همچنين در سال ۱۳۲۵ روزنامه نداي اسلام را در شيراز راه اندازي کرد. پس از تصويب قانون ملي شدن صنعت نفت در ايران، بريتانيا اصرار داشت که او نخست وزير شود تا به دست او کار نفت به سود شرکت نفت ايران و انگليس خاتمه يابد. روزي که دکترمصدق به صورتي نامنتظره نخست وزيري را پذيرفت، سيدضياء در دربار نزد شاه بود و انتظار داشت که مجلس او را نخست وزير کند و فرمان نخست وزيري را از شاه دريافت دارد. بعد از آن کودتاي ۲۸مرداد هم صحبت نخست وزيرشدن او مطرح بود. در ۱۳۳۵ مدتي زنداني شد و از آن پس از سياست دوري کرد و در آبادي سعادت آباد در شمال غربي تهران به کشاورزي و دامداري مشغول بود. سيدضياء در سال هايي که خانه نشين شده بود و به قول خودش از سياست کناره گيري کرده بود، سفرهاي زيادي به کشورهاي اروپايي و به عربستان سعودي داشت. او به کرات حامل پيام هاي شاه براي رييس حکومت سعودي يا ديگر رهبران جهان بوده است. سيدضياءالدين طباطبايي در طول عمر خود سه بار ازدواج کرد و در روز ششم شهريور سال ۱۳۴۸ در سن ۸۱سالگي بر اثر سکته قلبي درگذشت.
آيرون سايد: جوان ترين سرلشکر انگليسي تا آن زمان در ارتش بريتانيا بود. وي که در 1880 ميلادي متولد شد در 39سالگي بالاترين رتبه شواليه گري خود را در ارتش به دست آورد. نخستين ماموريت مهم او نظارت بر عقب نشيني نيروهاي بريتانيايي از لشکرکشي نافرجام به «آرخانگلسک» پس از انقلاب بلشويکي روسيه بود. عقب نشيني سربازان انگليسي و يوناني در آسياي صغير (ترکيه) در تابستان 1920 نيز زيرنظر او انجام گرفت. آيرون سايد از شهريور 1299 تا ارديبهشت 1300 مامور خدمت در ايران و هدايت کودتاي رضاخان پهلوي بود. پس از اين مرحله که موضوع مقاله حاضر است وي به رياست دانشکده افسري انگلستان منصوب شد (26-1922) و تا درجه ارتشبدي ارتقا مقام يافت و در 1940 رييس کل ستاد ارتش بريتانيا شد. «وينستون چرچيل» در همان سال او را بازنشسته و عضو مجلس اعيان انگلستان کرد. آيرون سايد خاطرات خود را در طول دوران خدمت در دفتر يادداشت روزانه اي مي نوشت که بعدها پسرش آن را منتشر کرد. وي در 1959 در 79سالگي درگذشت.

سوم اسفند، كودتاي ايراني يا انگليسي

14سال بيشتر از انقلاب مشروطه نگذشته بود که صبح روز سوم اسفند سال 1299 و درحالي که هنوز سپيده نزده بود، هنگ قزاق از قزوين وارد تهران شد. رضاخان معروف به «ميرپنج» فرمانده تيپ همدان جلودار بود. قزاق ها بلافاصله نظميه، وزارتخانه ها، پستخانه و ادارات دولتي و مراکز حساس تهران را به تصرف درآوردند. به اين ترتيب «سيدضياء الدين طباطبايي»، مدير روزنامه «رعد» به جاي «سپهدار رشتي» عهده دار سمت نخست وزيري شد. اين کودتا زمينه سقوط سلسله قاجار و تاسيس حکومت پهلوي را فراهم آورد. از انگليس به عنوان طراح پشت صحنه کودتا نام برده شد. بر اساس روايت مرکز اسناد انقلاب اسلامي انگليسي ها براي اجراي نقشه اي که کشيده بودند به دو چهره سياسي و نظامي احتياج داشتند و سرانجام در اين ميان «سيدضياءالدين طباطبايي» مدير روزنامه رعد و «رضاخان ميرپنج» را براي اين کار برگزيدند. «رضاخان سوادکوهي» که چند سال قبل توسط «اردشير جي» به عوامل انگلستان ملحق شده بود به عنوان عامل نظامي کودتا به ژنرال «آيرون سايد» معرفي شد. در اين ميان با کمک بانک شاهنشاهي و همکاري نظامي «کلنل اسمايس»، «کاظم خان سياح»، «مسعودخان کيهان»، قواي نظامي و قزاق سازماندهي شده و شرايط براي انجام کودتا و اشغال تهران فراهم شد. رضاخان در بهمن ماه همان سال در ملاقاتي با آيرون سايد توافق کرده بود پس از فتح تهران توسط نيروهاي قزاق مقام نخست وزيري به «سيدضياءالدين طباطبايي» سپرده شود. براي اينکه رضاخان اطمينان حاصل کند که در تصرف تهران مشکلاتي وجود نخواهد داشت، ژنرال انگليسي به او اعلام کرد «احمد شاه» در جريان اين اقدام قرار دارد و «نورمن» سفير انگلستان در تهران مشکلات احتمالي را مرتفع خواهد کرد. با فتح تهران حکومت به دست کودتاچيان افتاد. پست حساس وزارت جنگ با اندکي کشمکش در اختيار رضاخان سردارسپه قرار گرفت. پس از آن احمدشاه قاجار حکم رياست الوزرايي سيدضياءالدين طباطبايي يزدي و سردارسپهي ژنرال رضاخان را صادر کرد. برخلاف اين روايت شايع اما «محمدعلي همايون کاتوزيان»، تاريخ نگار و اقتصاددان ايراني و مدرس دانشگاه آکسفورد، کودتاي سوم اسفند ۱۲۹۹ سيدضياءالدين طباطبايي و رضاخان را، کودتايي ناسيوناليستي مي خواند. او درگفت وگويي با سايت تاريخ ايراني با اشاره به فضاي آشفته آن روز عرصه سياست، کودتا را امري اجتناب ناپذير مي داند. «کاتوزيان» با تحليل هايي که نقش انگلستان را در اين رويداد سياسي بزرگ جلوه مي دهند، مخالف است و آن را کودتايي ايراني مي شناسد. او معتقد است: «وضع آشفته اي که تهران و سراسر کشور را فراگرفته بود در وصف نمي گنجد. عملادولتي وجود نداشت و آنچه بود هم به زور مي توانست حکمش را حتي در پايتخت جاري کند. شاه و دولت و ديگران آنقدر از خطر حرکت بلشويک ها به سوي تهران وحشت داشتند که در ژانويه ۱۹۲۱، تقريبا يک ماه پيش از کودتا نزديک بود پايتخت را به اصفهان ببرند. در چنين اوضاعي بود که در داخل ايران فکر کودتا در پاره اي از اذهان مطرح شد، سيدضياء که به رغم جواني خيلي فعال بود و هم در ميان سياستمداران ايراني و هم ديپلمات هاي انگليسي نفوذ داشت و کميته اي به نام «کميته آهن» سازمان داده بود سيدضياء نيز با برخي فرماندهان ژاندارمري در تهران که نيروي محبوب ايرانيان بود دوستي داشت- به فکر کودتا افتاد. حاصل جمع فعاليت هاي تهران و قزوين اين شد که آيرون سايد قزاق ها را به فرماندهي رضاخان رها کند که به تهران بروند و در تهران هم ژاندارمري و سفارت انگليس از آمدن قزاق ها پشتيباني کنند. اين بود که قزاق ها شهر را تقريبا بدون شليک يک تير گرفتند.» «کاتوزيان» معتقد است: «سيدضياء و رضاخان هر دو ناسيوناليست و هر دو ضدبلشويک بودند و با سوسياليسم ارتباطي نداشتند. وجه ظاهرا انقلابي اين کودتا برخلاف کودتاي ۲۸مرداد- در اين بود که به نسبت حرکتي از پايين بود نه از بالاي جامعه.»

رخدادهاي بعد از کودتا
فارغ از دلايل شکل گيري کودتا، ايران و بلکه تهران روزهاي بعد از کودتا حوادث مهمي را از سر گذراند. «رضاخان» به محض تصرف تهران، در اولين انتصاب، کلنل «کاظم خان» را به فرمانداري نظامي تهران منصوب کرد. از طرف رضاخان اعلاميه اي در ۹ماده تحت عنوان «حکم مي کنم» منتشر شد و به در و ديوار و معابر شهر نصب شد. بر اساس اين اعلاميه تمامي ادارات دولتي و روزنامه ها تعطيل شدند و به جز دواير تامين ارزاق به هيچ اداره يا مغازه اي اجازه کسب داده نشد. پيرو تهديدات «نورمن»، سفير انگلستان، «احمدشاه» در غروب سوم اسفند سرگرم نوشتن احکام جداگانه «رضاخان پهلوي» و «سيدضياءالدين طباطبايي» شد. او احکام را صبح روز بعد انتشار داد. رضاخان به فرماندهي کل قوا منصوب و لقب «سردار سپه» گرفت و سيدضياءالدين مامور تشکيل کابينه شد. در حکم احمدشاه راجع به «سيدضياء» که خطاب به استانداران و فرمانداران سراسر کشور انتشار يافت، آمده است: «حکام ايالات و ولايات در نتيجه غفلت کاري و لاقيدي زمامداران دوره گذشته که بي تکليفي عمومي و تزلزل امنيت و آسايش را در مملکت فراهم نموده، ما و تمامي اهالي را از فقدان هيات دولت ثابتي متاثر ساخته بود، مصمم شديم که با تعيين شخص دقيق و خدمتگزاري که موجبات سعادت مملکت را فراهم نمايد، به بحران هاي متوالي خاتمه دهيم. بنابراين به اقتضاي استعداد و لياقتي که در جناب ميرزا سيدضياءالدين سراغ داشتيم عموم خاطر خود را متوجه معزي اليه ديده، ايشان را به مقام رياست وزراء انتخاب و اختيارات تامه براي انجام وظايف خدمت رياست وزرايي به معزي اليه مرحمت فرموديم «شهر جمادي الاخر ۱۳۳۹ احمدشاه» از واپسين ساعات شامگاه چهارم اسفند 1299 دستگيري گروهي از اعيان و اشراف، متنفذان، آزاديخواهان و برخي علماي مخالف آغاز شد و حدود شش روز قريب به 70نفر از رجال دستگير و زنداني شدند. در ميان دستگيرشدگان اسامي افراد زير به چشم مي خورد: سيدحسن مدرس، احمد قوام، عبدالحسين ميرزافرمانفرما، نصرت الدوله، عين الدوله، سعدالدوله، سهام الدوله، حشمت الدوله، قوام الدوله، مجدالدوله، ممتازالدوله، محتشم السلطنه، نصيرالسلطنه، مشارالسلطنه، وثوق السلطنه، ممتازالملک، لسان الملک، يمين الملک، سردار رشيد، سردار معتضد، سرهنگ گيگو، اميرنظام، کلهر، ميرزا يانس، محمدقلي سهراب زاده، اسعد سهراب زاده، سيدمحمد اسلامبولچي، محمدولي خان تنکابني، سالار لشکر، شيخ محمدحسين يزدي، شيخ محمدحسين استرآبادي، آقاضياء و سيدمحمد تدين.

Reza shahpahlavi.jpg

رضاشاه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
مقاله خوب
برای دیگر کاربردها، پهلوی (ابهام‌زدایی) را ببینید.
Shir & Khorshid1.svg رضا شاه پهلوی Shir & Khorshid1.svg
Reza shahpahlavi.jpg
جای حکومت ایران
دودمان پهلوی
تاجگذاری ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی
تهران، کاخ گلستان
زادروز ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ خورشیدی
Flag of Iran ایران، مازندران، شاهی، آلاشت
پایان حکومت ۳ شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی
درگذشت ۴ مرداد ۱۳۲۳ خورشیدی
Flag of South Africa آفریقای جنوبی، ژوهانسبورگ
نام پدر عباس‌علی داداش‌بیگ
شاهنشاه پیشین احمدشاه قاجار
شاهنشاه پسین محمدرضاشاه
دین اسلام، شیعه دوازده امامی
همسران تاج‌الملوک آیرملو، مریم سوادکوهی، توران امیرسلیمانی، عصمت دولتشاهی
فرزندان همدم‌السلطنه، شمس، اشرف، محمدرضا، علیرضا،غلامرضا، عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، فاطمه،حمیدرضا
وزیران سرشناس محمدعلی فروغی، حسن مستوفی، مهدی‌قلی هدایت، محمود جم، احمد متین دفتری، رجبعلی منصور
عناوین
رضاشاه پهلوی
Imperial Coat of Arms of Iran.svg
عنوان مرجع اعلی‌حضرت شاهنشاه همایون[۱]
عنوان گفتاری اعلی‌حضرت همایونی
رضاشاه کبیر
عنوان دیگر در پیش از پادشاهی:
رضا شصت‌تیر، رضا ماکسیم، رضاخان، رضاخان میرپنج، سردار سپه

رضا پهلوی (زاده ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ آلاشت مازندران و درگذشته ۴ مرداد ۱۳۲۳ ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی) معروف به لقب‌های رضاخان، رضاخان میرپنج، رضاخان سردارسپه و پس از آن رضاشاه و رضاشاه کبیر،[۲] نخست وزیر ایران از سال ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۴ و پادشاه ایران از ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ خورشیدی و بنیانگذاردودمان پهلوی بود. پادشاهی رضاشاه پایان فرمانروایی قاجاریان و آغاز دوران رژیم پهلوی بود.[۳][۴]

رضا که کودکی یتیم بود دوران خردسالی را در فقر گذراند. از نوجوانی به نظام پیوست و مدارج ترقی را پیمود. در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان تهران را اشغال کردند[۵]. رضاخان ابتدا در مقام وزیر جنگ، بسیاری از ناآرامی‌ها و راهزنی‌ها را از بین برد. در ۳ آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرماناحمدشاه قاجار به نخست‌وزیری منصوب شد و ابتدا تلاشی در جهت جمهوری‌خواهی کرد. ولی در سال ۱۳۰۴ به پادشاهی رسید. وی سرانجام در سال ۱۳۲۰، پس از اشغال ایران به دست متفقین، تحت فشار بریتانیا مجبور به ترک سلطنت گردید و سه سال بعد در شهر ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبیدرگذشت.[۴]

پادشاهی رضاشاه شاهد ایجاد نظم نوین بود.[۶] او برای تضمین قدرت مطلق خود، روزنامه‌های مستقل را بست، مصونیت پارلمانی را از نمایندگان گرفت و احزاب سیاسی را از بین برد. حزب تجدد که صادقانه از رضاشاه پشتیبانی کرده بود، نخست جای خود را به حزب ایران نو و سپس حزب ترقی (سازمانی به تقلید از حزب فاشیست بنیتو موسولینی و حزب جمهوری خواه مصطفی کمال آتاترک) داد. ولی همین حزب ترقی نیز به زودی به گمان اینکه اندیشه‌های خطرناک جمهوری خواهانه دارد برچیده شد.[۷] او با به دست آوردن قدرت بلامنازع، اصلاحاتی اجتماعی را آغاز کرد. رضاشاه در دوران قدرت، اصلاحاتی انجام داد که هرچند قاعده‌مند نبود، نشان می‌دهد که وی خواهان ایرانی بود که از یک سو رها از نفوذ روحانیون، دسیسه بیگانگان، شورش عشایر و اختلافات قومی، و از سوی دیگر دارای موسسات آموزشی به سبک اروپا، زنان متجدد و شاغل در بیرون از خانه، ساختار اقتصادی نوین با کارخانه‌های دولتی، شبکه‌های ارتباطی، بانک‌های سرمایه‌گذار، و فروشگاه‌های زنجیره‌ای باشد. او برای رسیدن به هدفش (بازسازی ایران طبق تصویر غرب) دست به مذهب‌زدایی، برانداختن قبیله‌گرایی، گسترش ملی‌گرایی، توسعه آموزشی و سرمایه‌داری دولتی زد.[۸]

لقب‌ها

شناسنامه رضاخان که در سن ۴۲ سالگی وی برایش صادر شده است.

رضاشاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل گوناگون به القاب مختلفی خوانده شده‌است. در جوانی به نام ناحیه‌ای که از آن برخاسته بود «رضا سوادکوهی» نامیده می‌شد. با ورود به نظامی‌گری به مناسبت استفاده از مسلسل ماکسیم به «رضا ماکسیم» و بعدها به «رضاخان» و سپس، با ذکر درجه نظامی‌اش، به «رضاخان میرپنج» شناخته شد. پس از کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ و به دست گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را «سردار سپه» می‌خواندند. پس از رسیدن به پادشاهی و گزیدن نام خانوادگی پهلوی به «رضاشاه پهلوی» (پیش از این نام خانوادگی در ایران رایج نبود؛ رضاشاه نخستین بار استفاده از نام خانوادگی را اجباری کرد)[۹] شناخته شد. در سال ۱۳۲۸ با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب «رضاشاه کبیر» داده شد.[۴][۱۰]

زندگی‌نامه

آغاز زندگی و نوجوانی

زادگاه رضاشاه در آلاشت

رضاشاه و کلاه پهلوی بر سرش

رضاشاه اهل تهران و پرورده این شهر بود. مادرش او را زمانی که کودک شیرخواره‌ای بود از شهرستان سوادکوه به تهران آورد.[۱۱] رضا در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ هجری خورشیدی در روستای آلاشت از توابع سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش داداش بیک سوادکوهی، یاور فوج سوادکوه بوده‌است.

آگاهی کامل و دقیقی از تبار و نیاکان رضاشاه در دست نیست.[۱۲] مادرش نوش‌آفرین آیرملو، اهل تهران و تا مرگ داداش‌بیگ ساکن آلاشت بود.[۱۳] مرگ پدرش در چهل روزگی وی موجب شد که نوش‌آفرین تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. به این خاطر پس از مدتی نوزاد شش ماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت.[۴] در این سفر رضای نوزاد در راه سخت میان مازندران و تهران به شدت بیمار شد و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند. بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند. گرمای محیط موجب شد تا کودک مجدداً جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند.[۱۴] این داستان را رضاشاه بارها در دوران پادشاهی و در هنگام ساخت راه‌آهن شمال برای اطرافیان از جمله محمدعلی فروغی و حسن اسفندیاری نقل نموده‌است.[۴] رضا و مادرش در محله سنگلج در نداری و تهیدستی زندگی می‌کردند. مخارج زندگی آنان تا هفت سالگی رضا برعهده سرهنگ ابوالقاسم آیرم‌لو بود. او در آن زمان به نام ابوالقاسم بیک، خیاط قزاقخانه بود.[۴] پس از مرگ وی سرتیپ نصرالله‌خان آیرم زندگی آنان را اداره می‌کرد.[۴]

در بریگاد قزاق

رضا ماکسیم، در حال آموزش به‌کارگیری رگبار بهسربازان در درجه سلطانی (سروانی) در بریگاد قزاق

نوشتار اصلی: بریگاد قزاق

در سن ۱۲ یا ۱۴ سالگی توسط صمصام (از ابواب جمعی علی‌اصغرخان امین‌السلطان صدراعظم)، یکی از بستگان خود وارد فوج سوادکوه و تابین (سرباز) شد. از خود وی نقل شده‌است که به هنگام ورود آن قدر خردسال بوده‌است که دیگران وی را سوار اسب می‌کرده‌اند.[۴]

سال ۱۲۷۵ خورشیدی پس از کشته شدن ناصرالدین‌شاه قاجار، فوج سوادکوه برای نگاهبانی از سفارتخانه و مراکز دولتی به تهران فراخوانده شد. وی در دوران خدمت در قزاقخانه مدتی نگهبان سفارت آلمان در تهران بود. امضای تغییر شیفت روزانه وی هنوز در این محل نگهداری می‌شود.[۴]

سپس به سرگروهبانی محافظین بانک استقراضی روسیه در مشهد و پس از چندی به وکیل‌باشی (ستوان تا سروان)[۱۵] گروهان شصت تیر منصوب شد. در این دوره رضاخان به دلیل استفاده از یکی از معدود مسلسل‌های ماکسیم آن زمان، به «رضا ماکسیم» معروف شد.[۱۶]

در سال ۱۲۸۸ خورشیدی، همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورش‌ها و قیام های محلی به زنجان و اردبیل اعزام شد و در جنگ با قوایارشدالدوله از خود رشادت نشان داد. سپس با درجه یاوری (سرگردی) به فرماندهی دسته تیرانداز و در سال ۱۲۹۷ خورشیدی به فرماندهی آتریاد (تیپهمدانمنصوب شد.[۴]

او در این سمت علیه فرمانده بریگاد یعنی سرهنگ کلرژه کودتایی را به فرماندهی استاروسلسکی، معاون وی با موفقیت اجرا نمود. اجرای این کودتا با هماهنگی احمدشاه توسط رضاخان به کودتای اول رضاخان نیز معروف است. در اثر این کودتا، کلرژه به روسیه بازگشت و استاروسلسکی فرمانده بریگاد قزاق در ایران شد.[۱۷]

در میان قزاق ها رضا فردی آزاداندیش ولی ناآرام و متمرد بود.[۱۸]او یک بار در زمان استاروسلسکی، پاگون یکی از افسران روسی ارشدش را کَند. او همچنین فرماندهی معنوی سایر افسران ایرانی را نیز به دست آورده بود؛ چراکه سایر افسران ایرانی نیز از او تبعیت می‌کردند و استاروسلسکی همواره مجبور بود او را راضی نگه دارد.[۴] او اهل تملق نبود و با زیردستانش در بریگاد به نیکی رفتار می‌کرد و گاه به آنان از جیب خود انعام نیز می‌داد.[۱۹] گاهی نیز مانند سایر قزاقها دست به شمشیر و اسلحه می‌برد. ولی کینه جو نبود و انتقام نمی‌گرفت. یکی از افسران هم رده‌اش به نام علیشاه در درگیری ای صورت او را زخمی کرد. زمانی که رضا وزیر جنگ شد، افسر مزبور فرار کرد. به دستور رضا او را برگرداندند و با درجه‌ای از او دلجویی کردند و او تا مقام سرتیپی نیز رسید.[۲۰]

با اخراج افسران روس، بریگاد قزاق تحت نظر یک افسر نالایق ایرانی به نام سردار همایون، قرار گرفت و رضاخان عملاً فرمانده واقعی بریگاد (زیر نظر ژنرال آیرونساید) بود.[۱۰][۲۱]

در سال ۱۲۹۹ خورشیدی و چند ماه قبل از کودتا، رضاخان برای شرکت در سرکوب قیام میرزا کوچک خان جنگلی به گیلان فرستاده شد، که منجر به عقب نشینی قوای قزاق به فرماندهی استاروسلسکی تا حوالی قزوین گردید.[۱۰]

کودتای سوم اسفند

نوشتار اصلی: کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹

کابینه کودتا به ریاست سید ضیاء با حضور سردارسپه که تنها ۳ ماه دوام داشت؛ شرکت کنندگان در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ (از سمت چپ، ردیف جلو): رضاشاه، مسعود کیهان، سرهنگ گلیروپ (فرمانده سوئدیژاندارمری)، سید ضیاءالدین طباطبایی، حسین دادگر، حسن مشار، علی ریاضی، کاظم خان سیاح

در پی گفتگوها و هماهنگی‌های انجام شده میان سید ضیاءالدین طباطبائی (مدیر روزنامه رعد) و رضاخان از یک سو و ژنرال آیرونساید با رضاخان از سوی دیگر،[۱۰] در روز سوم اسفند سال ۱۲۹۹، کودتایی نظامی ترتیب داده شد. میزان نقشی که هر یک از افراد در برنامه‌ریزی کودتا دارند دقیقاً مشخص نیست، گرچه سید ضیأ و رضاخان هر یک مدعی این بودند که بازیگر اصلی کودتا هستند.[۲۲]

عده‌ای بر این باورند که انگلستان که از پروپاگاندای بلشویکها در تهران نگران بود، در برنامه‌ریزی و حمایت این کودتا دست‌داشت.[۲۲][۲۳][۲۴] به گفته ماروین زونیس، میزان این دخالت هیچگاه مشخص نشد.[۲۵] بسیاری دیگر از پژوهشهای جدید نشان می‌دهد که سیاست رسمی بریتانیا در لندن، نه نقشی در طراحی و اجرای کودتای سوم اسفند داشت و نه تمایلی به برآوردن رضاشاه و برانداختن قاجارها.[۲۶][۲۷] آیرونساید در خاطرات خود می‌نویسد که او طی دوره‌ای که سردار همایون فرماندهی اسمی قوای قزاق را داشته‌است بارها از اردوی آنان بازدید می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که «رضاخان مسلماً بهترین است» و «فرمانده قزاق‌ها (سردار همایون) مخلوقی بی‌فایده و ضعیف است».[۲۸]

به نوشته دانشنامه ایرانیکا، بیشتر ناظران به اقدامات دولت جدید مشکوک باقی ماندند و به دخالت انگلستان در کودتا و همچنین شکل‌گیری سیاست‌های دولت جدید گمان می‌بردند.[۲۲] این کودتا به شکل گسترده‌ای به عنوان اقدام انگلستان برای احیای روح قرارداد ۱۹۱۹ شناخته می‌شد؛ علاوه بر این، عده‌ای بر این هستند که کودتا بدون حمایت مالی و لجستیکی پرسنل ارتش بریتانیا در قزوین امکان آغاز نداشت.[۲۲] قزاق‌ها خود از دریافت پول و حمایت انگلیسی به خود می‌بالیدند.[۲۲] علی‌رغم آنچه سید ضیا اعلام کرد، به نظر می‌رسد که پرسنل ارتش بریتانیا در کودتا شرکت داشتند و هیچ‌یک اسناد در انکار و رد دخالت نیروهای بریتانیا قابل اثبات نیست.[۲۲]

ماجرا چنین بود که با ورود ادموند آیرونساید و اخراج روس‌ها، روزی آیرونساید همه فرماندهان ایرانی را جمع می‌کند و به کمک مترجم به آنان «توصیه» می‌کند که خلع سلاح شوند. در جوی که همه فرماندهان از صلابت این دستور سکوت اختیار کرده بودند، رضاخان برمی‌خیزد و با صدای رسا یادآوزی می‌کند که آنان تنها تحت امر پادشاهشان (احمدشاه) هستند و گوشزد کرد که فرماندهان هرگز این دستور را از یک افسر انگلیسی اجرا نخواهند کرد.[۲۹]

آیرونساید پس از این شناخت از رضاخان اعتقاد یافت که «نباید این سربازان و افسران را در اینجا نگه داشت. بلکه باید راهشان را به سویتهران، پیش از آنکه من از صحنه خارج شوم باز گذاشت. درواقع یک دیکتاتور نظامی در ایران تمام اشکالات کنونی ما را حل خواهد کرد.» به این ترتیب رضاخان مقام فرماندهی نیروهای قزاق را به دست آورد. در این موقع، صرفنظر از اینکه برنامه کودتا به دست آیرونساید طراحی شده باشد یا به دست رضاخان، هردو مذاکرات خصوصی در مورد جزئیات را آغاز کرده بودند. آیرونساید می‌نویسد «رضاخان عجله دارد که وارد عمل شود. او از بیکاری خسته شده‌است.»[۲۸] در نتیجه این کودتا، نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان وارد تهران شدند و ادارات دولتی و مراکز نظامی را اشغال کردند.[۱۰]

سِر پِرسی لورن در یکی از نامه‌هایش به وزارتخانه از رضاخان به عنوان مردی درستکار و باعرضه یاد می‌کند که دزد نیست و با بریتانیا هم دشمنی ندارد، اما وزیر انگلیسی در جوابش به او توصیه می‌کند که گول نخورد، رضاخان «بلد است شیرین حرف بزند و ترش رفتار کند».[۳۰]

هارولد نیکلسون، نماینده سیاسی بعدی در تهران، سیاست ستایشگرانه لورن نسبت به رضاشاه را نکوهش می کرد و رضاشاه را از توانایی فکری و اخلاقی برای احراز مقامات عالی بی بهره می دانست. رابرت کلایو، جانشین نیکلسون، نیز نظریاتی مشابه او داشت. در پایان سال ۱۳۰۶ سفارت بریتانیا در تهران به این نتیجه رسیده بود که رضاشاه هزار بار از احمدشاه بدتر است. در سال ۱۳۱۱ در آستانه درگیری ایران و انگلستان، وزارت خارجه بریتانیا، رضاشاه (که قرارداد نفت را به درون آتش شومینه انداخته بود) را یک «وحشی» خواند و سال بعد یک «دیوانه خون آشام».[۳۱][۳۲]

سردار سپه

پس از کودتا و همزمان با نخست وزیری سید ضیاءالدین طباطبایی، احمدشاه رضاخان را با لقب سردار سپه به وزارت جنگ منصوب کرد. رضاخان سردار سپه تا سوم آبان ۱۳۰۲ در این سمت بود. و در این مدت نیروهای قزاق و ژاندارمری و نظمیه را ادغام کرد و ارتش ملی را به وجود آورد.[۳۳] از لحاظ سیاسی او در این دوره با نخست وزیرهای شاه به ویژه احمد قوام مشغول جنگ قدرت بود. درعوض با احمدشاه رفتاری احترام آمیز و خاضعانه داشت. احمدشاه اکثر اوقات در خارج از کشور به سر می‌برد.[۱۰]

با ظهور ارتش نوین ایران، امنیت که سال ها بود از کشور رخت بربسته بود، دوباره به کشور بازگشت.[۳۴] رضاشاه موفق شد در این دوره و به مدد مانورهای سیاسی[۳۵] و ارتش نوین خود، یاغیانی مانند شیخ خزعل، کلنل محمدتقی خان پسیان و بلوچ ها را در جنوب تخته‌قاپو کند. همچنین انقلابیونی مانند میرزا کوچک خان جنگلی که از دوران مشروطه بر نواحی شمالی حکومت داشتند، توسط قوای این ارتش سرکوب شدند.[۳۶] وی به پاس این پیروزی شمشیر مکلل به جواهر از احمدشاه دریافت کرد.[۴] در این راستا حتی مخالفانی مانند سید حسن مدرس و دکتر محمد مصدق نیز بازگرداندن امنیت به کشور توسط وی را ستودند.[۱۰]

نخست‌وزیری و جمهوری خواهی

رضاخان در دورهٔ نخست‎وزیری، وزیر جنگ نیز بوده

سرانجام در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاشاه سپرد. رضاشاه در این مدت پایه‌های قدرت خود را استوار کرد و به کوشش برای سرنگونی حکومت قاجار پرداخت.[۱۰]

نخست‌وزیر، طی این دوره متوجه شد که برخی از ناآرامی‌ها را نمی‌توان با جنگ از بین برد. بنابراین، روی به سیاست آورد و با آوردن خانزادگان به تهران اسباب شهرنشینی آنان را فراهم نمود و آنان را از طغیان و مخالفت بازداشت.[۴]

پادشاهان قاجاریه، تقریباً از اواسط دوران سلطنت ناصرالدین شاه، کشورداری را رها نموده و هیچ گامی در جهت بهبود وضع عمومی برنداشته بودند و سفرنامه‌های اروپائیان (همچون فرد ریچاردز،[۳۷] کلود انه[۳۸] و ویتاسکویل وست[۳۹]) در این دوران، روشن می‌کند که کشور به ویرانه‌ای تبدیل شده بود.[۱۰]

لذا طی سالهای نخست وزیری، رضا شاه که اختیارات فوق‌العاده‌ای پیدا کرده بود توانست یک رشته اصلاحات عمومی را به مرحله عمل برساند. این اصلاحات موجب شده بود تا عموم مردم نسبت به وی دید مثبتی داشته باشند. از دیگر سو، نخست وزیر هنوز افکار ضد مذهبی خود را بروز نداده بود.[۴] او در این دوره در مراسم مذهبی شیعیان در مساجد و تکایا شرکت می‌کرد و از وجود شاهزادگان قاجاری پرنفوذ همچون نصرت‌الدوله و صارم‌الدوله در دولت استفاده می‌نمود.[۱۰]

بنابراین در غیاب احمدشاه، عوامل رضاشاه اندیشه الغای سلطنت و رئیس‌جمهور شدن سردار سپه را پیش آوردند. اما تغییر حکومت کشور به جمهوری با مخالفت شدید برخی از روشنفکران و روحانیون همچون ملک‌الشعرا بهار و سید حسن مدرس با شکست روبرو شد[۴۰][۱۰].

رسیدن به پادشاهی

مراسم سوگند رضاشاه در مجلس مؤسسان

رژه سربازان ایرانی در روز تاجگذاری رضاشاه درتهران

Reza shah coronation.jpg

در طول یک و نیم سال بعد از شکست پروژه جمهوری خواهی، سردارسپه کوشید تا خود را با نمایندگان مخالفین و اقلیت مجلس نزدیک کند. ارتباطات وسیعی با عبدالحسین میرزا فرمانفرما، نصرت‌الدوله، سید حسن مدرس و تقریباً اکثر کسانی که پس از کودتا دستگیر شده بودند برقرار شد. از سوی دیگر تمایل بیش از حد احمد شاه به سلطنت مشروطه که گاهی به ضعف وی نیز تعبیر می‌شد، راه را برای تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی هموار نمود.[۴۱]

تنها مقاومت جدی خانواده احمد شاه، نه از سوی وی که از سوی مادرش ملکه جهان صورت گرفت. او به تنهایی تصمیم به مبارزه با رضاخان گرفت و به این منظور از پاریس به عتبات عالیات سفر کرد تا حکم و فتوی مفسد و خارج از دین بودن بودن نخست وزیر را به هر قیمتی از مراجع عراق خریداری نماید.[۴۲] ولی او نیز هنگامی به عراق رسید که رضاشاه در مجلس موسسان سوگند پادشاهی خورده بود.[۴۳]

به هر تقدیر با فشارهای نخست وزیر، نمایندگان مجلس پنجم شورای ملی در روز ۹ آبان ۱۳۰۴ خورشیدی ماده واحده‌ای را مطرح کردند که به موجب آناحمدشاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت «در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص آقای رضاخان پهلوی» سپرده شد و «تعیین تکلیف حکومت قطعی» به مجلس مؤسسان واگذار شد. اغلب نمایندگان شهر تهران (که بر خلاف سایر شهرها در فرایندی نسبتاً دموکراتیک انتخاب می‌شدند) با این تغییر مخالفت نمودند. سپس با تشکیل یک مجلس موسسان، در ۲۱ آذر ۱۳۰۴، سلطنت ایران به «آقای رضا پهلوی» واگذار شد. انتخابات این مجلس در فرایندی کاملاً غیر دموکراتیک انجام شد و کسانی مانند آیت‌الله کاشانی به نمایندگی رسیدند و در مدح رضا شاه و سلطنت وی، نطق‌های پرشوری کردند. در بیست و چهارم آذر ۱۳۰۴ خورشیدی، رضاخان پهلوی در مجلس مؤسسان حاضر شد و با ادای سوگند به قرآن رسماً به عنوان سردودمان پهلوی وظایف پادشاهی را به عهده گرفت. مراسم تاج‌گذاری رضاشاه در ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ انجام شد.[۱۰]

سخنرانی مخالفان انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی در مجلس (همچون دکتر محمد مصدق و سید حسن مدرس) نشان از آن دارد که آنان منکر نقش رضا شاه در برقراری نظم در کشور نبوده‌اند. بلکه استدلال مخالفان چنین بود که با توجه به اینکه پادشاه مشروطه عملاً اختیار حقوقی کشور داری را ندارد و این اختیارات یکسره به نخست وزیر واگذار شده‌است، لذا حیف است که نخست وزیر موفقی مانند سردارسپه به عضوی خنثی همچون پادشاه مشروطه تبدیل شود. زیرا چنانکه بخواهد همچنان مصدر امور باقی بماند ناچار به ورطه دیکتاتوری خواهد افتاد.[۴۴]

سال‌های نخست پادشاهی

نگاره رسمی رضا شاه پهلوی در هنگام نشستن بر تخت پادشاهی. الماس دریای نور روی کلاه وی دیده می‌شود.

رضاشاه و آتاترک

با پایان دوران جنگ قدرت در کشور و پادشاهی رضا شاه، دوره رشد و سازندگی آغاز گردید. در این دوران رضا شاه، هنوز با افرادی رایزنی می‌کرد و مخالفانی چون محمدتقی بهار و محمد مصدق، آنقدر آزادی داشتند تا علناً با شاه مخالفت کنند[۴۵] و حتی از قبول مقام وزارت سر باز زنند.[۴۶]

هنگامی که رضا شاه پهلوی بر مسند پادشاهی نشست، جهان در آرامش موقت پس از جنگ جهانی اول نفسی می‌کشید. رضاشاه پهلوی، برنامه گسترده‌ای را برای سامان اداری و اقتصادی کشور به دست گرفت. رضا شاه توانست از آرامش نسبی میان دو جنگ، حداکثر بهره‌برداری را نموده و زیرساخت‌های کشور همچون ارتش و راه‌ها را به دست مستوفی‌الممالک، نخست وزیر مردمی و شناخته شده نوسازی کند.[۴۷] در همین دوران بود که کاپیتولاسیون الغا شده وراه‌آهن سراسری ایران به سرعت ساخته شد.[۴۸] همچنین آخرین آشوبها و نا امنی‌ها نیز توسط رضا شاه سرکوب شد و شمال شرق ایران که محل جولان یاغیان بود، به تسخیر ارتش درآمد و شهرهای جدید (مانند بندر ترکمن و گنبد کاووس) در محل این ناآرامی‌ها ساخته شد.[۴۹]

رضاشاه، در این دوران به تقویت نفوذ و افزایش پایگاه مردمی خود، خصوصاً در میان برخی روشنفکران پرداخت. سازمانهای زنان (مانند جمعیت نسوان وطن‌خواه) آزادی فعالیت داشتند و گروه‌های چپ مانند حزب کمونیست ایران فعالیت می‌کردند.[۵۰][۵۱] رضا شاه، بعدها هیچگاه نتوانست پایگاه مردمی خود را در این دوران مجدداً به دست بیاورد.[۵۲] در اواخر این دوران بود که قانون مدنی کشور به تصویب مجلس رسید. با تصویب این قانون، قدرت روحانیون که تا آن زمان تنها مقام قضایی کشور بودند، به چالش کشیده شد.[۵۳]

خودکامگی

محمدرضا پهلوی معتقد بود رضاشاه در دوره پادشاهی خود تمام امور مملکتی را در دست خود داشت و کشور را مانند یک نظامی اداره می‌کرد.[۵۴] بسیاری از مورخان عقیده دارند که تغییر حکومت ایران از مشروطه به استبدادی و دیکتاتوری از حدود سالهای ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۰ یعنی نیمه دوم حکومت رضا شاه، صورت پذیرفته‌است.[۵۵]

نخستین نشانه‌های تغییر رویه رضا شاه، در سال ۱۳۰۵ و با ترور ناکام مدرس مشاهده شد. در اردیبهشت ۱۳۰۶ خودکامگی وی به حدی رسید که مستوفی‌الممالک دیگر ادامه کار را مفید ندانست[۵۶] و در گزارشی به مهدی‌قلی هدایت (نخست وزیر بعدی) خود را تحقیر شده خواند و استعفا کرد.[۵۷]

آزادی‌هایی که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در این دوره از بین رفت. بسیاری از رقبا و مخالفان شاه زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند عبدالحسین تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری و نصرت‌الدوله، برخی از روسای ایلات مانند صولت‌الدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانندمیرزاده عشقی و محمد فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی (مانند سید حسن مدرس و ارباب کیخسرو شاهرخ) نیز دیده می‌شوند.[۱۰][۵۸][۵۹][۶۰]و[۶۱] برخی از وزرا و نزدیکان شاه نیز (مانند علی‌اکبر داور وزیر عدلیه) از ترس اتفاقات مشابه خودکشی کردند.[۶۲][۶۳] علاوه بر این افراد، کشتارهای دست جمعی عشایر کهگیلویه، قشقایی و بختیاری را نیز که عمدتاً با خانواده صورت می‌پذیرفت باید افزود.[۶۴]

مجلس شورای ملی در این دوره جنبه نمایشی پیدا کرد و انتخابات با دستور از بالا و بر پایه فهرست‌هایی از نمایندگان مورد تائید او انجام می‌شد.[۱۰][۶۵][۶۶] حتی مصونیت پارلمانی نمایندگان مجلس (مانند جواد امامی، اسماعیل عراقی و رضا رفیع) که همگی از هواداران قبلی رضا شاه بودند سلب شد و آنان نیز دستگیر و زندانی شدند.[۶۷] به همین منظور زندان قصر طراحی و ساخته شد و اولین زندانی آن، سازنده آن یعنی سرتیپ محمد درگاهی بود.[۱۰]

در این دوران نه تنها همه گونه فعالیت سیاسی گروه‌های چپ مانند حزب کمونیست ایران و گروه ۵۳ نفر که حتی فعالیت‌های اجتماعی زنان نیز متوقف گردید و جراید و روزنامه‌ها تحت انقیاد کامل درآمده و یا تعطیل شدند.[۶۸]

تنها سفر خارجی رضاشاه

رضاشاه و آتاترک در ترکیه

رضاشاه در کل زندگیش تنها یک سفر به خارج از ایران داشت و آن هم ترکیه بود که با مصطفی کمال آتاترک دیدار کرد. تنها سفر خارجی رضاشاه، سفر به ترکیه در سال ۱۳۱۳ بود. او در این سفر سخت تحت تاثیر همپای ترکش مصطفی کمال آتاترک قرار گرفت و کوشید تا مانند او، کشور را با قدرت اداره نماید. چنان که شمشیر جواهر نشانی به رسم یاد بود به همراه عکس خود را به وی هدیه کرد و در پای عکس نوشت: «به رسم یادگار برای دوست عزیز و برادر محترم حضرت قاضی مصطفی کمال رئیس جمهور ترکیه ارسال گردید» سعد آباد ۲۹/ ۵/ ۱۳۱۳ که امروزه این عکس و شمشیر در موزه رسمی مقبره آتاتورک در شهر آنکارا می‌باشد. در این سفر، رضاشاه با دیدن زنان بی‌حجاب ترک که مشغول به کار بودند و همانند مردان در صنعت کار می‌کردند به فکر کشف حجاب زنان افتاد.[۶۹][۷۰]

میراث رضا شاه

راهسازی به دستور رضاشاه

ساخت راه‌آهن سراسری به دستور رضاشاه

رضاشاه چه در جایگاه پادشاه و چه در جایگاه نخست‌وزیر و وزیر جنگ، کارهایی کرد که برخی از آن‌ها عبارت‌اند از:[۷۱]

شهریور ۱۳۲۰ و تبعید

رضا شاه به همراه فرزندان در جزیره موریس در زمان تبعید

با وقوع جنگ جهانی دوم ایران اعلام بی طرفی کرد و حتی برای ندادن بهانه به دست متفقین که در جنگ با آلمان بودند، در چندین مرحله از شمار نیروهای آلمانی در ایران (که متفقین آنان را جاسوس رژیم نازی می‌خواندند) کاست. به طوریکه حتی روابط دوستانه هیتلر و رضاشاه به سردی گرایید و کودتایی بر ضد رضاشاه از سوی آلمانیها طراحی شد که نافرجام ماند. ولی بریتانیا که به نفت رایگان ایران برای پیشبرد جنگ نیاز داشت، و روسیه که نیازمند دریافت کمکهای لجستیکی از متفقین بود، با چراغ سبز آمریکا، با نقض آشکار بی طرفی ایران در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ به ایران حمله کردند.[۷۳] از این روز به مدت یک هفته، شهرهای شمالی و غربی و جنوبی ایران از چندین جهت مورد تهاجم همه جانبه ارتش سرخ شوروی و ارتش بریتانیا قرار گرفت. همچنین نیروهای شوروی به بمباران شهرهای شمالی و شمال غربی ایران پرداختند. در روز ششم فروغی که به مقام نخست وزیری رسیده بود، ترک مقاومت را در دستور کار قرار داد و به رایزنی با اشغالگران پرداخت. رضاشاه بعد از ظهر روز نهم شهریور همه فرماندهان و مقامات امضاکنندهٔ طرح مرخصی سربازان وظیفه را —که در عمل به انحلال ارتش انجامیده بود— به کاخ سعدآباد احضار کرد و به آنها نسبت خیانت داد. شاه سرلشکر احمد نخجوان، (کفیل وزیر جنگ)، و سرتیپ علی ریاضی را مسبب این خیانت قلمداد کرد، ازآن‌رو به ضرب و شتم آنان پرداخته و پس از خلع درجه، آنان را زندانی کرد. سپس دستور داد ایشان به خاطر این خیانت در دادگاه زمان جنگ محاکمه شوند.[۷۴]

پس از اشغال ایران، بریتانیا پیامی به این مضمون به رضاشاه ارسال کرد:[۷۵]

« ممکن است اعلیحضرت لطفاً از سلطنت کناره‌گیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند که راه‌حل دیگری وجود دارد.  »

رضاشاه سپس تحت نظر نیروهای بریتانیایی از بندرعباس با کشتی از ایران خارج شد. ابتدا او را به سمت هند بردند. بعد به جزیره موریس منتقل شد و بالاخره در آفریقای جنوبی در شهر ژوهانسبورگ تحت نظر قرار گرفت.[۷۶]

در مسیر بندرعباس در یکی از مناطق لارستان گرمای شدید هوا برای رضاشاه مشکل‌ساز شده بود، در این بین یکی از اهالی آن منطقه مقداری یخ به رضاشاه و همراهانش داد. شرح این واقعه از کتاب تحشیه دکتر باستانی پاریزی در کتاب فرماندهان کرمان نوشته شیخ یحیا احمدی کرمانی انتشارات دانش ۱۳۶۲(یادداشت‌های محمود جم درسالنامه ۱۳۴۰ دنیا):[۷۷]

درهر حال از سیرجان رهسپار بندرعباس شدیم. وقتی وارد بندرعباس شدیم در گرمای ماه مهرماه ۱۳۲۰ مثل اینکه رضا شاه و من و سایر همراهان وارد آب حوض شده و قبل از اینکه بدن خود را خشک نماییم لباس بر تن کرده‌ایم. شاه در بندر عباس دستور دادند تمام جامدانها را مامورین گمرک مورد تفتیش قرار بدهند و صورت مجلسی هم تهیه شود تا محقق گردد جواهرات سلطنتی همراه شاه نیست.دربندرعباس هم شاه از گفتارهای رادیو لندن عصبانی بودند ولی من می‌دانستم تمام این جریان زیر سر «سر رید بولارد» سفیر انگلستان در تهران می‌باشد. ایشان چاره‌ای جز ترک ایران نداشتند و به وسیله کشتی نیمه باری و نیمه مسافری انگلیسی موسوم به «بندرا» خاک ایران را ترک گفتند.شدت گرمای بندرعباس مخصوصا یک ساعت قبل از عزیمت رضاشاه بحدی بود که گله داری —بازرگان بندرعباسی— مقداری یخ به عنوان تحفه بشاه تقدیم داشت. یخ در آن گرمای شدید بندرعباس نعمتی بود. شاه با مشاهده یخ دست در جیب بردند و ۱۵ سکه پهلوی طلا در آوردند تا به گله داری بدهند. عرض کردم ایشان از مکنت و ثروت برخوردار است، اجازه بفرمایید پس از بازگشت به تهران در مقام تقدیر از رفتار او برآیم (آقای گله داری بعداً در سال ۱۳۲۳ از بندرعباس به مجلس شورای ملی رفت).رضاه شاه قبول کردند و با کرجی بندر و ساحل راترک کرده تا در دو کیلومتری سوار کشتی بشوند. درکشتی صورت مرا بوسید و پس از آنکه مراسم خداحافظی در محیط بسیار ناراحت کننده بعمل آمد به ساحل بازگشتم و بعد ازظهر همان روز از همان راهی که آمده بودم به طرف تهران رهسپار شدم.

بعدها سه برادر گله داری اولین هتل مدرن دبی را ساختند که شامل هتل اینترکانتیننتال و هیات رجنسی (هتل گله داری) در اواسط دهه ۱۹۷۰ می‌شود.[۷۸]

دوران تبعید

رضاشاه در ابتدا قصد داشت در یکی از کشورهای آمریکای لاتین و به احتمال زیاد کشور آرژانتین ساکن شود. وی به همراه یازده نفر از اعضای خانوادهٔ سلطنتی از جمله شمس پهلوی و علیرضا پهلوی و همچنین هشت نفر دیگر در شهر بندرعباس سوار کشتی انگلیسی شده و این شهر را به قصد بمبئی هند ترک کردند تا مدتی را در این شهر بگذرانند و پس از رفع خستگی به یکی از کشورهای شیلی یا آرژانتین برای سکونت بروند. اما پس از نزدیک شدن به شهر بمبئی, حکومت هند انگلیس به وی اطلاع داد که نمی‌توانند در این شهر اقامت کنند و باید به سمت جزیرهٔ موریس رهسپار شوند و این امر موجب برآشفتگی رضاشاه شد؛ زیرا تا پیش از این واقعه وی و همراهانش گمان می‌کردند که پس از استعفا و ترک ایران می‌توانند آزادانه در هر جای دنیا که مایل باشند ساکن شوند اما بعد متوجه شدند که در واقع به نوعی زندانی دولت انگلیس هستند. به مسافران کشتی حتی اجازهٔ ورود به شهر بمبئی را نیز ندادند و مجبور شدند مدت پنج روز را وسط دریا در کشتی منتظر بمانند تا کشتی دیگری از راه برسد و با آن کشتی رهسپار جزیرهٔ موریس بشوند.»سر کلارمونت اسکراین» کنسولیار انگلیس در کرمان که مامور انتقال رضاشاه و همراهانش به موریس بوده در کتاب «جنگ جهانی در ایران «و همچنین شمس پهلوی در خاطرات خود دلیل اینکه به هیچ یک از مسافران اجازهٔ ورود داده نشد را این می دانند که ممکن بود ورود پادشاه یک کشور اسلامی به بمبئی منجر به بروز شورش مسلمانان در این شهر شود. رضاشاه پس از مدتی اقامت در این جزیره چندین بار دربارهٔ وضعیت آب و هوایی آنجا به حکمران انگلیسی این جزیره اعتراض نمود تا سرانجام با انتقال وی و همراهانش به مکانی بهتر در آفریقا موافقت شد.[۷۹]

سیاست خارجی

در دوره زمامداری رضاشاه، ایران رابطه نزدیکی با کشور آلمان برقرار کرد به طوری که این کشور به بزرگ ترین شریک تجاری ایران تبدیل شد و بیش از سه هزار کارشناس آلمانی در ایران استقرار یافتند.[۸۰] این افرایش رابطه با آلمان باعث تیرگی روابط با انگلیس و شوروی شد و یکی از علت‌های حمله این دو کشور در سال ۱۳۲۰ به ایران شد.[۸۱]
در دوره رضاشاه روابط بین‌المللی ایران دچار فراز و نشیب‌هایی شد. در سال ۱۹۳۷ و در اعتراض به چاپ عکسی در یک نشریه فرانسوی، ایران سفیر خود را از فرانسه فراخواند.[۸۰] در سال ۱۹۳۵ نیز در پی دستگیری سفیر ایران در آمریکا به جرم سرعت زیاد در حین رانندگی در مریلند ایالات متحده آمریکا، ایران روابط خود با آمریکا را قطع کرد.[۸۲] در سال ۱۹۳۹ روابط ایران با فرانسه و آمریکا به حالت عادی بازگشت.

منش و بینش

دین

تمبر یادبود جشن ۲۵۰۰ امین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران – رضاشاه بزرگ

رضاشاه، تا پیش از پادشاهی، تظاهرات مذهبی شدیدی داشت. او در دسته‌های عزاداری حسین و همچنین در تکایا و حسینیه‌ها فعالانه شرکت می‌کرد.[۴][۱۰][۸۳] لیکن در همان دوران (دوره وزارت جنگ) نیز اعتقاد عمیق به جدایی دین و سیاست داشت.[۸۴] او در سفرنامه خوزستان (که در اواخر دوران رئیس‌الوزرایی اش به رشته تحریر درآورده‌است)، به سختی از شاه اسماعیل صفوی به خاطر تکیه بر گروه شیعیان و احساسات شیعی انتقاد می‌کند.[۸۵] او همچنین پس از رسیدن به پادشاهی و در سال ۱۳۰۵ در سفرنامه مازندران شاه عباس یکم را به خاطر اختلاط مذهب و سیاست مورد انتقاد قرار داده‌است.[۸۶]

تحقیق محمد فغفوری درباره رابطه علما-دولت بین ۱۹۲۱ و ۱۹۴۱ نشان می‌دهد که رضاخان از هویت قومی/دینی برای دستیابی به اهداف سیاسی اش استفاده کرده بود. او تلاش کرد تا رقبا و شریک اش، سید ضیاء الدین طباطبایی را با استفاده از روابطش با گروه های غیرمسلمان، به خصوص ارامنه حذف کند. رضاخان با تشکیل یک جبهه متشکل از ارامنه، بریتانیایی ها و سید ضیا موفق شد حمایت علما را برای دور کردن رقبایش به دست آورد.[۸۷]

او روابط خوبی با روحانیون معاصرش نداشت و با تصویب قانون مدنی و تربیت قضات، دست روحانیون را از محاکم سنتی کوتاه نمود.[۸۸] با طرح کشف حجاب و لباس متحدالشکل مردان و محدود نمودن روحانیون (به غیر از علمای تراز اول) از پوشش سنتی، روحانیون را علناً به مبارزه طلبید و در واقعه مسجد گوهرشاد مشهد (۱۳۱۴)، که چندین ماه پیش از تصویب قانون منع حجاب روی داد، با کشتار و سرکوب بست‌نشستگان در مسجد، این مبارزه را با قوهٔ قهریه به پیش برد. او حتی یک بار که یکی از دخترانش در حرم حضرت معصومه بدحجاب ظاهر شده بود و از این بابت مورد اعتراض واقع شده بود، بشخصه به قم رفت، با چکمه وارد حرم شد و روحانی اعتراض کننده را به شلاق بست.[۴][۱۰][۸۹] ولی به علت رابطه نزدیک و خوب رضاشاه با عبدالکریم حائری یزدی، بزرگترین مرجع تقلید در آن زمان و با وساطت او هیچ اعتراضی به این اقدام رضاشاه صورت نگرفت.[۹۰][۹۱]

حکومت رضاشاه برای اقلیت‌های مذهبی آسودگی آورد.[۹۲] هرچند آبراهامیان ذکر می‌کند که در ۱۹۳۸، ارمنی‌ها اجازه مدارس شان را از دست دادند.[۹۳]

گرچه در دوره رضاشاه به ارامنه خودمختاری فرهنگی و دینی اعطا شد، و حق داشتند یک نماینده اضافه در مجلس داشته باشند، اما رضاشاه مدارس شان را در سال های ۱۹۳۸-۱۹۳۹ بست و خودمختاری درونی شان را در خطر انداخت. مشاغل دولتی به ارامنه داده نشد. طی آن زمان، تهمت ها و انتقادها در رسانه‌های در کنترل دولت علیه جامعه مسیحی عمدتاً متوجه ارامنه و آشوریان بود. درحالی که بریتانیایی‌ها این مسئله را بخشی از گرایش طرفدار ناسیونال سوسیالیسم طراحی شده به منظور تحریک بخش های متعصب مذهبی جامعه می‌دیدند، بیشتر ارامنه آن را ناشی از ارتباط و تحسین شخصی رضاشاه از کمال آتاتورک ترکیه می‌دانستند. دیگران این را بخشی از نقشه بزرگ فعالیت های پان ایرانیستی در کشور دیده‌اند. روستاهای بسیاری در آذربایجان ایران تا ۱۹۳۰ که رضاشاه نام هاشان را فارسی کرد، نام های ارمنی داشتند. هردوی بستن مدارس اقلیت های مذهبی و تغییر نام دهات، شهرها، خیابان ها و… بخشی از چارچوب سیاست کلی رضاشاه برای استحکام دولت و کاهش وابستگی به خارج بود.[۹۴] دوران رضاشاه به طرزی غریب به جامعهٔ زرتشتی ایران مربوط بود. از یک سو، عبادتگاه ها و مدارس شان، مثل سایر اقلیت های غیرمسلمان در معرض محدودیت قرار داشتند، از سوی دیگر آنان ابزاری بی همتا برای ایدئولوژی ناسیونالیستی شاه جدید بودند. نمادهای ایران باستان (دارای ارتباط نزدیک با زردشتیان) بنیاد ساخت ملت نوین ایرانی شد. روشن تر از همه اعلان ۱۹۳۴ رضاشاه بود مبنی بر این که خارجیان کشور را به جای پارس «ایران» بخوانند. و در ایدئولوژی جدید به طور نزدیکی در ارتباط با گذشته درخشان پادشاهان ایرانی در دوره پیش از اشغال اعراب بود. طبیعتاً زرتشتیان بسیاری نظام جدید را خوشامد گفتند و بعضاً حامی تند و تیز رضاشاه شدند. در بین آنان ارباب کیخسرو شاهرخ، نماینده زرتشتیان در مجلس بود، که به طور خستگی ناپذیری برای بهبود وضع جامعه زرتشتی در کل کشور کار می‌کرد و یک مدافع قوی برنامه‌های توسعه در ایران بود. با وجود این او حتی از رضاشاه بیشتر زنده نماند، کسی که بسیاری معتقدند دستور ترور او را داد.[۹۵]

لقب‌ها

شناسنامه رضاخان

رضاشاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل گوناگون به القاب مختلفی خوانده شده‌است. در جوانی به نام ناحیه‌ای که از آن برخاسته بود «رضا سوادکوهی» نامیده می‌شد. با ورود به نظامی‌گری به مناسبت استفاده از مسلسل ماکسیم به «رضا ماکسیم» و بعدها به «رضاخان» و سپس، با ذکر درجه نظامی‌اش، به «رضاخان میرپنج» شناخته شد. بعد از کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ و به دست‌گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را «سردار سپه» می‌خواندند. پس از رسیدن به پادشاهی و گزیدن نام خانوادگی پهلوی به «رضاشاه پهلوی» (پیش از این نام خانوادگی در ایران کار نمی‌رفته‌است و رضا شاه برای اولین بار استفاده از نام خانوادگی را اجباری کرد)[۹۶] شناخته شد. در سال ۱۳۲۸ با تصویبمجلس شورای ملی به او لقب «رضاشاه کبیر» داده شد[۴][۱۰]

دارایی و ثروت

سکه یادبود روز مادر، با نقش نیمرخ رضا شاه پهلوی و ملکه مادر، سال ۱۳۵۵

در دوره دوم حکومت رضا شاه بر کشور، او زمینهای بسیاری را تا پایان پادشاهی‌اش در سراسر ایران، به‌ویژه در شمال ایران را به نام خویش کرد و در اواخر سلطنت حدود ۷۰۰۰ روستا به نام او ثبت شده بود[۲۹][۲۸] مجموع زمینهای وی بالغ بر ۱۰٪ از کل زمینهای کشاورزی ایران آن روز می‌شد. همچنین چندین کارخانه در ایران بنام وی به ثبت رسیده بود.[۹۷][۹۸][۹۹]

درباره دارایی نقدی وی در زمان خلع از سلطنت اختلاف هست. برخی معتقدند که رضاشاه در زمان برکنار شدن از سلطنت نقدینگی فراوانی در خارج از کشور داشته‌است،[۱۰۰][۲۹][۲۸][۱۰۱][۱۰۲][۱۰۳] مسعود بهنود معتقد است رضاشاه در زمان برکنار شدن از سلطنت (۱۹۴۱) حدود ۲۰۰ میلیون دلار در حسابهای بانکی‌اش در لندن ذخیره پولی داشته‌است.[۲۹][۲۸] منوچهر میرزا فرمانفرمائیان نقل می‌کند که عبدالحسین هژیر در اوایل دهه بیست برای بازپس گیری دارایی رضا شاه (که مبلغی بالغ بر بیست تا سی میلیون پوند بوده و دولت انگلیس تا پس از جنگ آنرا توقیف کرده بود) سفری به انگلستان داشته‌است.[۱۰۴] ولی خود رضا شاه در هنگام تبعید و در پاسخ به کسانی که به وی اتهام به داشتن حساب بانکی در خارج از ایران می‌زدند، گفته‌است: «آقایان بدانند که من درتمام بانک‌های اروپا و آمریکا یک لیره یا یک دلار هم ندارم – راست است که در ایران متمولم، ولی در خارج هیچ چیز ندارم و دولت باید فکر خرج من باشد».[۱۰۵] در هر حال، ثروت رضاشاه به هر میزان بود، به فرزندش محمدرضاشاه پهلوی منتقل شد و بعدها در بنیاد پهلوی متمرکز گردید.[۲۹][۲۸]

رضاشاه پس از رسیدن به سلطنت، تمایل نداشت که مانند شاهان دوره قاجاریه در کاخ‌های گلستان و صاحبقرانیه، زندگی کند.[۴] لذا کاخ مرمر را در شهر برای خود بنا نمود.[۱۰۶]برای ییلاق شمیران نیز منطقه و باغات سعدآباد را به تدریج تملک نموده و کاخ سعدآباد را در آن بنیان نهاد.[۴]او همچنین برای تاجگذاری از تاج کیانی (تاج شاهان قاجار) استفاده ننمود و تاج پهلوی بطور اختصاصی برای وی ساخته شد.[۱۰۷]

زبان

او چند زبانه بود: با همسایگان اش به آلاشتی – لهجه‌ای از مازندرانی -، با دنیای خارج فارسی، با افسران قزاق طرفدار تزار به روسی؛ و با مردان اش به نوعی دیگرگون از ترکیصحبت می‌کرد.[۱۰۸]

دانش و مطالعات

رضاشاه پهلوی در جشن گشایش دانشگاه تهران

شرایط اقتصادی خانواده رضا در کودکی و همچنین فرهنگ آن دوره که تحصیل را صرفاً برای عده معینی مقدور می‌نمود، باعث شد تا رضا از تحصیلات آکادمیک باز بماند. در جریان انقلاب مشروطه و پس از فتح تهران در سال ۱۲۸۷ خورشیدی به همراه گروه محافظین عین‌الدوله که تبعید می‌شد، بهفریمان فرستاده شد. رضاخان به عین‌الدوله نزدیک شد و به آموختن خواندن و نوشتن پرداخت.[۱۰۹]

او بعدها به مطالعه تاریخ علاقه‌مند شد.[۱۱۰] علاقه وی را به ادبیات فارسی از بازسازی آرامگاه‌های سعدی، حافظ و فردوسی می‌توان حدس زد. بخشی از کتاب سفرنامه مازندران وی به تعریف از سعدی و حافظ و تمجید از خوشنویسانی همچون میرعماد حسنی، میرزا محمدرضا کلهر ودرویش می‌گذرد و خود وی مدعی است که «کتاب بوستان سعدی هم که به یک قطعه جواهر بیشتر شبیه‌است تا به کلمات معمولی، کمتر ممکن است از دسترس من دور بماند.» علاوه بر ادبیات فارسی، او به مطالعه آثار مستشرقینی همچون گوستاو لوبون نیز علاقه‌مند بوده‌است.[۱۱۱]

از رضاشاه، علاوه بر چندین متن نطق و سخنرانی، دو سفرنامه خوزستان و مازندران به جا مانده‌است که هردو پیش از انقلاب اسلامی ایرانمنتشر شده‌اند. با توجه به میزان سواد آکادمیک رضاشاه و اینکه همواره فقط کلمه رضا را به عنوان امضا استعمال می‌نموده‌است، گروهی نگارش این دو سفرنامه را به دبیراعظم بهرامی نسبت می‌دهند.[۱۱۲]

سفرنامه خوزستان که در دوران پیش از سلطنت رضاخان نوشته شده‌است، بیشتر به وقایع مربوط به شیخ خزعل پرداخته‌است.[۱۱۳] در سفرنامه مازندران که مربوط به سال ۱۳۰۵ شمسی و پس از سلطنت است، مسایل عمرانی بیشتر مد نظر بوده‌است.[۱۱۴]

در دوره حکومت وی، آموزش اجباری رایگان که پیش از این و در دوره مشروطیت برای کودکان اجباری شده بود،[۱۱۵] به تدریج تحقق یافت. همچنین در این دوره برای نخستین بار پس از تاسیس دارالفنون به دست امیرکبیر، مراکز ایرانی و دولتی آموزش عالی مانند دانشگاه تهران تاسیس گردید. در این دوره همچنین با تصویب قوانین حمایتی مانند معافیت یکساله محصلین مدارس متوسطه و تاکید بر نظام آموزش عالی، مدارس متوسطه رایگان دولتی نیز شکل گرفت.[۱۱۶][۱۱۷]

زنان

تا پیش از حکومت رضاشاه، قوانین به مردان اجازه حکومت بر زنان را می‌داد.[۱۱۸] اگرچه اقدامات رضا شاه نتوانست اصلاحات اساسی برای احقاق حقوق زنان انجام دهد ولی او این حقوق را از راه‌های دیگری همچون گسترش سیستم آموزشی و دعوت از زنان برای ساختن ایران به کمک زنان تحصلیکرده و کار در شغل‌هایی چون معلمی بهبود داد.[۱۱۹]

از دیگرسو برای نخستین بار با تصویب قانون مدنی در سال ۱۳۰۷، اولیه‌ترین حقوق زنان برای ازدواج، به رسمیت شناخته شد و کف سن ازدواج دختران که تا پیش از آن محدودیتی نداشت به ۱۵ سال تمام رسید. همچنین مردان مکلف شدند که ازدواج خود را در یک دفتر ازدواج ثبت و رسمی کنند. در سال ۱۳۱۷قانونی مترقی تر، مردان را مجبور به ارائه گواهی پزشکی (عمدتاً برای جلوگیری از سرایت بیماریهای مقاربتی از مرد به همسرش) هنگام عقد نمود.[۱۲۰]

اما از سوی دیگر، رضاشاه پس از به سلطنت رسیدن اقدام به سرکوب، توقیف و بستن نشریات و انجمن‌های مستقل از جمله سازمان‌های زنان کرد و آخرین آنها را نیز در سال ۱۳۱۲ بست.[۱۲۱][۱۲۲][۱۲۳]

رضاشاه در ۱۷ دیماه ۱۳۱۴ طرح [کشف حجاب زنان را اجرا نمود.[۱۲۴] در این تاریخ برای اولین بار همسر و دختران رضا شاه، در جشن دانشسرای عالی دختران بدون حجاب حضور یافتند.[۱۲۵]

پس از درگذشت

نوشتار اصلی: آرامگاه رضا شاه

خبر تخریب آرامگاه رضا شاه پهلوی در یک روزنامه در اوایل انقلاب اسلامی ایران

رضاشاه سرانجام پس از دومین سکتهٔ قلبی در ژوهانسبورگ در تاریخ ۴ مرداد ۱۳۲۳ در گذشت. پیکر رضاشاه را پس از مرگ به صورت مومیایی به قاهره، مصر بردند و در آن‌جا به امانت[۱۲۶] در مسجد رفاعی گذاشتند.

برای انجام مراسم رسمی خاکسپاری در مصر، شمشیر طلای رضاشاه که مرصع به گوهرها و سنگ‌های گرانبها بود، به قاهره فرستاده شد تا طبق رسوم درباری، پیشاپیش جنازه حمل شود، ولی ملک فاروق این شمشیر گرانبها را بعد از انجام مراسم تشییع جنازه، به کاخ سلطنتی برد و مراجعات مکرر هیأت اعزامی ایران برای پس گرفتن آن بی‌نتیجه ماند. ماجرای ربوده شدن شمشیر مرصع رضاشاه از طرف ملک فاروق، پس از کودتای ضد سلطنتی مصر در سال ۱۹۵۳ در مطبوعات مصر انعکاس یافت، ولی دولت جمهوری مصر نیز مدعی شد که اثری از این شمشیر نیافته است.[۱۲۷]

در اردیبهشت ۱۳۲۹، در دورهٔ نخست وزیری رجبعلی منصور قرار شد جنازه رضاشاه از مصر به ایران آورده شود و هواپیمای حامل جنازه رضا شاه قبل از آمدن به ایران، به منظور طواف در مکه از قاهره به طرف جده پرواز کرد. سرانجام هفدهم اردیبهشت ۱۳۲۹، جنازه رضاشاه به وسیله هواپیما و سپس با قطار مخصوص به تهران حمل شد[۱۲۷] و با تشریفات رسمی به شاه عبدالعظیم برده شد و در آرامگاه ویژه او دفن شد. ابتدا برخی از نمایندگان جبهه ملی با برگزاری تشریفات رسمی مخالفت کردند و قصد داشتند در مجلس سخنرانی‌هایی دربارهٔ دورهٔ رضاشاه و علیه او ایراد کنند که این امر منجر به نگرانی دربار شد. سرانجام با وساطت منصورالملک نخست وزیر وقت با حسین مکی و مذاکره مکی با محمد مصدق قرار بر این شد که مجلس در این باره سکوت کند و نطقی علیه یا له او ایراد نشود.[۱۲۸]

در روز ۲۴ دی‌ماه ۱۳۵۷ و زمان کوتاهی پیش از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ پیکر وی بار دیگر به همراه پیکر پسرش علیرضا پهلوی توسط محمدرضا، نخست بهلس‌آنجلس و سپس به مسجدالرفاعی مصر برده شد و سرانجام در اردیبهشت ماه ۱۳۵۹، آرامگاه رضا شاه به دستور حاکم شرع وقت صادق خلخالی به کلی ویران و نابود گردید.[۱۲۹]ابوالحسن بنی‌صدر کوشش نمود که از تخریب آرامگاه جلوگیری به عمل آورد و آنگونه که صادق خلخالی در خاطرات خود می‌نویسد بنی صدر قصد داشت ساختمان آن را به موزهٔ جنایات رضاشاه و محمدرضاشاه تبدیل کنند. صادق خلخالی در پاسخ به این استدلال در خاطرات خود نوشت: «اگر آن‌ها می‌خواستند آثار جنایات پهلوی را در موزه‌ای جمع آوری کنند،موزه ایران باستان می‌توانست جای بهتر و بزرگ تری برای این امر باشد.»[۱۳۰] خلخالی در کتاب خاطرات خود اذعان می‌کند مقبره رضاشاه سازه بسیار مقاومی بود و تنها با استفاده از دینامیت و در مدت زمان ۲۰ روز موفق به تخریب آن شدیم.[۱۳۱]

نگارخانه

پانویس

Reza shahpahlavi.jpgReza shahpahlavi.jpg

شهر «دقیانوس»، تمدن هزاره دوم قبل از میلاددر جیرفت ایران

عجایب شهر «دقیانوس»، حلقه گمشده تاریخ بشریت در ایران

اخیرا ۳۲ قطعه منحصر به فرد مربوط به محوطه باستانی جیرفت با عمر بیش از ۵ هزار سال از قاچاقچیان عتیقه در ایران کشف شده است. این اشیاء عتیقه از جنس مفرغ و سفال هستند. گزارش تصویری از آثار باستانی این منطقه تاریخی را ببینید.

شهر «دقیانوس»، باقیمانده‌ شهری تاریخی در حاشیه رودخانه هلیل رود در جنوب استان کرمان است.آثار باستانی سفالی نیز مربوط به دوره اشکانی هستند.آن‌طور که در این گزارش آمده اصالت این اشیا توسط باستان‌شناسان کاملا تایید شده ولی کارشناسان هنوز نتوانسته‌اند به واسطه قدمت و ساختار این آثار باستانی روی آنان قیمت بگذارند.به گزارش خبرگزاری «مهر»، این تمدن قدیمی ابتدا به وسیله غارتگران کشف شد و نتیجه‌اش انجام هزاران حفاری غیرمجاز در جیرفت بود و هزاران قطعه تاریخی «تمدن ارت» به تاراج برده شدند.برخی از اشیا کشف شده از محوطه باستانی جیرفت ظروفی هستند که انتهای آن‌ها به بدن و یا سر یک جانور منتهی می‌شود.با کاوش‌های علمی باستان‌شناسان مشخص شده است که منطقه جیرفت احتمالا سه هزار سال پیش از میلاد مسیح مرکز تجاری جهان در میانه راه بین‌النهرین به دره رود سند بوده است.از جمله رموز آثار تاریخی منطقه باستانی جیرفت لوح‌های گلی کشف شده از این منطقه است.در همین زمینه نادر علیدادی سلیمانی به خبرگزاری «مهر» گفته: «این لوح‌ها هم اکنون در ایران وجود دارند و برای بررسی‌های بیشتر در همان روزهای نخست عکس‌هایی از الواح تهیه و به چند کشور اروپایی از جمله ایتالیا ارسال شد اما با وجود کار خط‌شناسان معروف دنیا بر روی این الواح تاکنون کسی موفق به کشف آن‌ها نشده است.»یکی از اشیا باستانی منطقه تاریخی جیرفت.اشیا باستانی منطقه تاریخی جیرفت.
پیش از این و به گزارش خبرگزاری «میراث فرهنگی» یوسف مجیدزاده رئیس پروژه کاوشگری و حفاری جیرفت درباره اهمیت این آثار تاریخی گفته: «جیرفت حلقه گم شده تاریخ بشریت است».در گزارش خبرگزاری «مهر» آمده که در کنار کشف آثار منحصر به فرد در محوطه‌های باستانی جیرفت هنوز بسیاری از آثار باستانی این منطقه در جریان غارت حوزه‌های تاریخی از حراجی‌های اشیا عتیقه انگلیس و آمریکا سر در می‌آورند.
یکی از اشیا باستانی منطقه تاریخی جیرفت.یکی از اشیا باستانی منطقه تاریخی جیرفت.کهن ترین مسجد  دقیانوسشهردقیانوس…………….

شهر دقيانوس -شهر كهن جيرفت هزاره پنجم تا سوم پيش از ميلاد

تصاوير منطقه باستاني جيرفت

جيرفت مركز حوزه فرهنگي جازموريان در جنوب شرقي ايران است.شرايط اقليمي براي وجود زندگي در اين منطقه بسيار مناسب است .سنگواره هاي حيواني عظيم جثه در زه كلوت جازموريان،آثار پراكنده دوران پارينه سنگي هزاره پنج پ م و آثار دوران نوسنگي هزاره سوم پ م بيانگر اين موضوع است.شكوفايي تمدن اين محل در دوره آغاز شهر نشيني در هزاره سوم و دوم پ م است.در هزاره سوم پ م در متون اكدي ياد شده است كه نارام سين هياتي بازرگاني براي خريد چوب ،مس وبافته به مكن كه در منطقه جازموريان قرار دارد فرستاده است.فرمانرواي اين منطقه به نام مانودانو در متون اكدي ذكر شده است كه احتمالا جيرفت مركز حكومتي او بوده است

در دوران هخامنشي اين منطقه بسيار رونق داشته است و چوبهاي كاخ آپاداناي شوش از اين منطقه آمده است.در بازگشت اسكندر از هند به فارس يكي از محلهاي اقامتي سپاه او جيرفت بوده است.آثاري نيز از دوره اشكاني و ساساني در اين محل ديده ميشود. در سالهاي گذشته پس از يك فصل پر باران و بروز سيل آثار متعدد بسياري از زير خاك بيرون آمد كه توجه تجار غير قانوني عتقه را به خود جلب كرد ودر مدت كوتاهي اين آثار به موزه هاي خارج منتقل شدند.

پادشاه ارت سرزمینی دارد در حاشیه رودخانه عظیم هلیل رود، دره‌ای مملو از زمین‌های کشاورزی، معادن و چهار راهی برای عبور کاروانهای مختلف، ارت مقتدر و با شکوه فراوان سر به فلک کشیده است.
تمدن ارت با ثروتهای فراوان و جایگاه اقتصادی و فرهنگی که در هزاره دوم قبل از میلاد تاثیرگذارترین تمدن بر مردمان بین النهرین به شمار می‌رفت امروز به صحنه‌ای برای جدال باران و باد با تمدنی اسرار آمیز تبدیل شده است.به گزارش خبرنگار مهر از جیرفت، اوایل هزاره دوم قبل از میلاد سرزمینی رویایی و پیشرفته در دنیای باستان، سرزمینی مملو از فرهنگ، هنر، تمدن و قدرت، سرزمین «ارت».جایی که امروزه از آن به عنوان شهر دقیانوس یاد می‌کنیم پادشاه مقتدر ارت قلمرویی مملو از ثروت دارد در حالی که سومریان ضعیف و سرگشته به دنبال منابع جدید می‌گردند.

پادشاه ارت اما سرزمینی دارد در حاشیه رودخانه عظیم هلیل رود، دره‌ای مملو از زمین‌های کشاورزی، معادن و چهار راهی برای عبور کاروانهای مختلف، ارت مقتدر و با شکوه فراوان سر به فلک کشیده است.

در مقابل تمدن «اوروک» در بین النهرین در سرزمینی بی آب و علف در بین النهرین است که پست و فاقد هر گونه ثروت است اما مردمانی سرکش و یاغی دارد، هفت رشته کوه «اوروک» و «ارت» را از هم جدا می‌کنند.

لوح کشف شدن از تمدن ارت

نخستین مکاتبه بین المللی بین سران دو تمدن

اما «انمرکار» پادشاه اوروک چشم طمع به «ارت» دوخته است و در اینجاست که لوح کشف شده در حفاریهای اخیر تپه کنار صندل جیرفت صحنه جنگ دو پادشاه می‌شود.

داستان دو هم آورد نخستین پیام بین المللی بین دو پادشاه دو اقلیم است که نشان از جنگ لفظی بین دو پادشاهان قلمرو دارد.

طبق گفته کارشناسان در آن دوران روابط گسترده سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بین تمدنهای ایران زمین و از سوی دیگر تمدن بین النهرین وجود داشته است که مهمترین شواهد لوح مشهور « المنکار و فرمانروای ارت» و همچنین کشف ظروف ساخته شده در حوزه تمدن ارت در حفاریهای شهرهای موسوم به تمدن سومر است.

مردمان ارت نوشتن را آغاز کردند

کشف لوح خطی با قدمت بیش از لوحهایی که آنها را سرمنشاء خط در جهان می‌دانستند بر پیچیدگی تمدن ارت افزوده است و نشان می‌دهد که مدتها قبل از لوحهای بین النهرین مردمان ارت می‌نوشتند.

فرسایش شدید باران بر دیواره‌های قلعه ارت

و این مردم ارت بودند که تمدن و فرهنگ خود را بر بین النهرین غالب کرده بودند و شهرهای سومر از لحاظ اقتصادی وابسته به مردمان دجله هلیل رود بودند.

انعکاس تمدن ارت در نشریه‌های مشهور باستانشناسی

نشریه مشهور «دیرینه شناسی» که در فرانسه منتشر می‌شود در شماره 399 خود در خصوص تمدن جیرفت که از آن به عنوان تمدنی اسرار آمیز یاد می‌کند می‌نویسد.

«هزاران هزار شیء نفیس از حفریهای غیرقانونی در جیرفت به دست آمده که کیفیت هنری این اشیا درجه والای رشد فرهنگی ساکنان فلات ایران را در اواخر هزاره چهارم نشان می‌دهد و باب تازه‌ای را در مطالعه نقش آنان در شکل گیری تمدن بین النهرین می‌گشاید».

هزاران قطعه سفال رها شده بر دامنه‌های کنار صندل جنوبی

در ادامه این مقاله آمده است که «صدها ظرف بازیافتی از نوع سنگ صابونی منقوش با نقوش انسانی و جانوری تزیین شده با سنگ نشانده‌هایی از سنگ‌های فیروزه، مرمر و… تنها نمونه کوچکی از هزاران هزار شی نفیسی است که از حفریات غیرقانونی در جیرفت در جنوب استان کرمان به دست آمده است.

نقش تمدن ارت در شکل گیری تمدن بین النهرین

این سرزمین که از یک سو با کویر لوت و از سوی دیگر با کشورهای افغانستان و پاکستان همسایه است، نشان می‌دهد که در حدود پنج هزار سال پیش مرکز تولید این نوع ظروف و اشیای نفیس تزیینی از انواع دیگر بوده است.

تولیداتی که در آن روزگاران از دره سند گرفته تا فرات و تا سواحل شمالی شبه جزیره عربستان خواهان فراوان داشته است.

کیفیت بی نظیر هنری این اشیا درجه والای رشد فرهنگی ساکنان فلات ایران را در اواخر هزاره چهارم نشان می‌دهد و باب تازه‌ای را در مطالعه نقشی می‌گشاید که آنها می‌توانستند در شکل گیری تمدن بین النهرین داشته باشند.»

نفوذ آب راهه بر دیوارهای قلعه ارت

اما در واقع هیچ گاه این باب جدید در جنوب کرمان برداشته نشد تا اینکه چندی پیش باز 18 شی تاریخی تمدن جیرفت که حراج آنها در کریستی لندن متوقف شده بود نام ایران را بر سر زبانها انداخت و پس از بازگرداندن این اشیاء به ایران جلسات متعدد و باشکوهی برای رونمایی از این اشیاء برپا شد اما کسی در این جلسات از خود نپرسید بر سر سرزمین دقیانوس، محوطه مطوط آباد و دو تپه کنار صندل که مهد این تمدن بودند چه آمده است.

اینکه این تمدنها چگونه زیر خروارها خاک مدفون شده‌اند کسی نمی‌داند اما محتمل ترین گزینه سیلاب گسترده رودخانه هلیل رود است دقیقا همان سیلابی که حدود یک دهه قبل بر اثر طغیان رودخانه هلیل رود بار دیگر نمایان شد.

سیلاب تمدن مدفون شده را نمایان کرد/ داستانهای کودکانه به حقیقت تبدیل شد

داستان این تمدن فراموش شده از آنجا آغاز شد که حدود 10 سال قبل رودخانه هلیل رود بار دیگر طغیان کرد و پس از فروکش کردن طغیان رودخانه مردم محلی که پیش از این افسانه‌ها در خصوص شهر دقیانوس و پیدا شدن گنج در اطراف شهر جیرفت در داستانهای محلی به کودکان می‌گفتند و آنها را به خواب شبانه فرو می‌بردند پس از پایان سیلاب خود از خواب بیدار شدند و دیدند سیل شهری عظیم را نمایان کرده است و اینجا بود که پرده جدید این تمدن آغاز شد که موجب تاسف علاقمندان به باستان شناسی شد.

دشتهای سوراخ سوراخ ارت/ زخمی عمیق بر پیکر تاریخ

دشتهای سوراخ سوراخ شده حوزه تمدن جیرفت و حفاریهای غیر مجازی که درنهایت پس از رسانه‌ای شدن این موضوع حفاریها متوقف و اقدامات گسترده‌ای برای باز گرداند این اشیاء صورت گرفت اما هنوز در شهر جیرفت شایعه است که برخی مردم به واسطه همین گنجینه‌ها متمول شدند.

ارزش این گنجینه‌ها به حدی بود که تنها در حراج کریستی لندن 18 شی آن میلیاردها دلار به حراج گذاشته شد.

پس از مدت کوتاهی از این حفاریها، گروه باستانشناسی با سرپرستی « پروفسور « یوسف مجید زاده» در منطقه شروع به کاوش کردند در زمان کوتاه موفق به کشف دو تپه کنار صندل شمالی و جنوبی شدند که در واقع منطقه حاکم نشین تمدن ارت بود.

ارت بار دیگر به خاک سپرده شد

یکی از نخستین تمدنهای بشری کشف شد، حاکم نشین و در اطراف آن خانه‌های مردم عادی بر اساس طبقات اجتماعی در حفاریهای ابتدایی همه از جمله نشریات مشهور باستانشناسی فرانسه و ایتالیا از کشف تمدنی بزرگ سخن گفتند که می‌تواند بسیار از نظریه‌های باستانشناسی و تاریخ جهان را متحول کند که خود می‌توانست به عنوان افتخاری برای ایران زمین مطرح شود اما چند سال بعد به دلیل مشکلاتی حفاری‌ها متوقف شد سایه بانی که برای حفاظت تپه کنار صندل ایجاد شده بود برچیده شد و تمدنی که سر از خاک برآورده بود بار دیگر فراموش شد.

خروج قسمتهایی از این تمدن از دل خاک دیوارهای و باروهای قلعه کنار صندل و یک مجسمه سنگی را در معرض فرسایش شدید باران و سیلابهای رودخانه هلیل قرار داد و بار دیگر این نکته را به ما یادآور شد که خاک امانتدارترین عنصر ابنیه تاریخی است و این سوال را ایجاد کرد که اگر نمی‌خواستیم از این تمدن که از آن به عنوان یکی از نخستین خواستگاههای بشری و تمدنهای انسانی یاد می‌شود نگهداری کنیم چرا اقدام به حفاری کردیم.

عقاب نماد تمدن ارت

هم اکنون تپه‌های کنار صندل شمالی و به خصوص جنوبی تمدن ارت در وضعیت نا مناسبی قرار دارند بارانهای سیل آسا و وزش بادهای سهمگین جنوب کرمان موجب فرسایش شدید این تپه‌های باستانی شده است به طوریکه شیارهای بزرگی از راه آبه‌ها بر روی این تپه‌ها ایجاد شده است و به گفته مردم محلی سوراخهایی را در دل این تپه‌ها ایجاد کرده است.

گل اندود کردن کنار صندل برای رهایی از بارنهای سیل آسا!

با وجود هشدارهای مکرر خبرگزاری مهر در خصوص لزوم ایجاد سایه بان و جلوگیری از بارش مستقیم باران بر روی این آثار کهن پیش از تاریخ تنها کاری که انجام شده است گل اندود کردن برخی از ابنیه‌ای است که سر از خاک بیرون آمده است.

نصب منبع آب روستا در دامنه تپه کنار صندل

نکته قابل توجه دیگر اینکه مردم روستا در نزدیکی این تپه منبع بزرگی از آب را نصب کرده‌اند که بر روی پایه‌های غیر مستحکم در چند متری این تپه مستقر شده است و در صورت سرنگونی می‌تواند موجب تخریب بخش قابل توجهی از این اثر تاریخی منحصر بفرد شود.

اما اینکه چرا هیچ اقدامی در راستای ادامه حفاریها و یا حفاظت از این بنای تاریخی نمی‌شود که اسرار گسترده و اشیاء تاریخی را در دل خود جای داده نمی‌شود اما در مقابل 18 شی تاریخی این چنین عرصه تبلیغ رسانه‌ای می‌شود سوالی است که باید مسئولان پاسخ دهند.

هم اکنون هزاران قلعه سوفال شکسته شده بر دامنه کنار صندل منتظرند که مسئولان برای نجات آنها که هر کدام می‌تواند حلقه گم شده است در تاریخ باشند فکری کنند با این وجود تپه‌های کنار صندل هم اکنون به چراگاه و محل استراحتی برای احشام دامداران محلی تبدیل شده‌اند و این نکته را در ذهنها تداعی می‌کند که‌ای کاش هیچ گاه دقیانوس سر از خاک بیرون نمی‌آوردند.

نظرات بینندگان

غیر قابل انتشار: 0
انتشار یافت

عکس‌های دیدنی از هتل صخره‌ای در روستای باستانی کندوان

عکس‌های دیدنی از هتل صخره‌ای در روستای باستانی کندوان

روستای کندوان منطقه‌ای ییلاقی از رشته کوه‌های سهند، یکی از سه روستای صخره‌ای جهان است. ساخت هتل بین‌المللی صخره‌ای لاله کندوان در این روستا شرایط مناسبی را برای اقامت گردشگران فراهم کرده است.

روز جهانی زبان مادری

جداگانه

روز جهانی زبان مادری و داغ شدن بحث زبان‌های مادری در ایران

روز جهانی زبان مادری امسال در شرایطی فرا رسید که در ایران بحث‌ شدیدی بر سر تدریس زبان‌های‌مادری در مدارس و مخالفت فرهنگستان درگرفت. چهار کارشناس درباره وضعیت زبان‌های مادری در دوره حسن روحانی توضیح می‌دهند.

سازمان‌آموزشی،‌علمی ‌و ‌فرهنگی ‌سازمان ملل ‌متحد (یونسکو) هر سال به مناسبت روز جهانی زبان مادری (در ۲۱ فوریه/۲ اسفند) در نقاط مختلف دنیا کنفرانس ‌و سمینار برگزار می‌کند و بر اهمیت تنوع و تکثر زبانی تاکید می‌ورزد.

ایرینا بوکووا، مدیرکل یونسکو در پیام امسال خود (۲۹ بهمن/۱۸ فوریه) به مناسبات فرا رسیدن روز جهانی زبان مادری خاطرنشان کرد که یونسکو ۱۴ سال است که روز بین‌المللی زبان مادری را جشن می‌گیرد.

مدیرکل یونسکو حمایت و ترویج زبان‌های مادری را عامل اصلی تفاهم متقابل می‌داند و حذف زبان‌های مادری را به معنای محروم‌ کردن افراد آن زبان از حق اساسی برای کسب معرفت علمی می‌شمارد.

جمهوری اسلامی ایران گرچه عضو سازمان یونسکو است و قوانین و مصوبات آن را می‌پذیرد، اما به درخواست‌های این سازمان در رابطه با رعایت حقوق زبانی و به رسمیت شناختن زبان‌های مادری اقلیت‌های ساکن کشور توجهی نکرده است.

تشدید بحث زبان مادری در دوره روحانی

اجرای اصل ۱۵ قانون اساسی مربوط به تدریس زبان مادری در مدارس کشور از جمله شعارهای انتخاباتی روحانی بود. بساری از مردم در مناطق قومی به دلیل وعده‌های روحانی برای اجرای این اصل به او رای دادند. روحانی در این مناطق بیش از ۸۰ درصد آرای مردم را به‌دست آورد.

مردم نواحی انتظار داشتند وعده‌ی روحانی برای تدریس زبان مادری در مدارس کشور اجرا شود. اما این خواسته آنان با مخالفت فرهنگستان زبان و ادب فارسی روبرو شد.

اصل ۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی امکان آموزش زبان مادری در مدارس محلی را تضمین کرده استاصل ۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی امکان آموزش زبان مادری در مدارس محلی را تضمین کرده است

آیا تداوم این بحث‌ها در سطح مقامات بالای دولتی تابحال نتیجه‌ای داده و تغییری در وضعیت این زبان‌ها بوجود آورده است؟ دکتر جلال جلالی‌زاده، نماینده سنندج در دوره ششم مجلس شورای ‌اسلامی در این رابطه به دویچه وله می‌گوید، به رغم برخی صحبت‌های مقامات در دفاع از تدریس زبان‌های مادری، تابه‌حال در وضعیت زبان‌های مادری تغییر خاصی حاصل نشده است.

جلالی‌زاده دبیرمسئول سابق هفته‌نامه «سیروان» اضافه می‌کند: «نسبت به قبل، صدور مجوز برای نشریات محلی و قومی آزادتر شده، ممنوعیت‌ها کمتر و یا برداشته شده است. اما بازهم نسبت به قبل نمی‌توانیم بگوئیم اتفاق خاصی صورت گرفته است.» این نماینده سابق مجلس تاکید می‌کند عمل‌نکردن به قانون اساسی به منزله تخلف از قانون است و روحانی و یونسی به وعده‌هایی که به قومیت‌ها دادند باید عمل کنند.

قانون مجوز آموزش زبان را می‌دهد

امیلیا نرسسیان، استاد دانشگاه تهران و متخصص رشته‌ی تعلیم و تربیت و انسان‌شناسی هم با توجه به بحث‌هایی که در جامعه ایران بین مردم، رسانه‌ها و مسئولین بر سر تدریس زبان مادری در مدارس آغاز شده، متذکر می‌شود: «من ارزیابی خوشبینامه‌ای دارم و اگر قانونی برای یادگیری زبان مادری وجود داشته باشد، ظاهرا این قانون بیشتر خودش را نشان می‌دهد و پررنگ‌تر شده و من فکر می‌کنم زمینه خوبی ایجاد شده که اقوام متفاوت بتوانند زبان مادری خود را یاد بگیرند و حفظ بکنند.»

خانم نرسیسیان اضافه می‌کند:«من امیدوارم. این ضرورت خودش را نشان داده و دولت، آموزش و پرورش و وزرا هم در این زمینه کارهای مثبتی انجام می‌دهند. به نظر می‌آید که مجوز آموزش زبانبه صورت قانونی داده شده، اما گفتن این‌که چگونه باید اجرا شود فعلا سخت است.»

این استاد دانشگاه تهران در ادامه ضمن اشاره به مخالفت فرهنگستان زبان و ادب فارسی با تدریس آموزش زبان مادری تاکید می‌کند که تکثرزبانی تهدید نیست. وی ادامه می‌دهد: «دغدغه‌خاطر فرهنگستان بیهوده است، چون زبان فارسی یک زبان میانجی بین اقوام است. من فکر می‌کنم شاید فرهنگستان موضوع را خوب نتوانسته درک بکند.»

آرزوی تدریس کتاب دستور زبان مادری

آنه‌محمد بیات فعال سیاسی و روزنامه‌نگار ترکمن مقیم گلستان هم بر این باور است که پس از روی کارآمدن روحانی بحث مربوط به زبان مادری در سطح جامعه شدت گرفته است. به نظر بیات اصل ۱۵ قانون اساسی ظرف ۳۵ سال گذشته اجرا نشده و هر دولتی هم که روی کار آمده فقط شعار اجرای آن را داده است.

وی تاکید می‌کند که وزیر آموزش و پروش تصمیم جدی دارد آن را اجرا کند، اما فرهنگستان زبان و ادب فارسی مانع کار آن می‌شود.

Tag der Muttersprache

بیات درباره وضعیت زبان ترکمنی در ایران به دویچه وله می‌گوید: «زبان ترکمنی در کشور به صورت خصوصی تدریس می‌شود. یک سری «مشکلات نامریی» وجود دارد و ما فعلا سایتی به زبان ترکمنی نداریم. اما در ترکمن‌صحرا بخشی از نشریه‌های»صحرا» و «فراقی» به زبان ترکمنی منتشر می‌شود و استقبال مخاطبان از این نشریات تابحال بسیار خوب بوده است.»

بیات که عضو انجمن شعر و ادب «میراث گنبد» است درادامه تاکید می‌کند: «درخواست حداقلی ما از دولت روحانی این است که یک کتاب دستور زبان ترکمنی در مدارسی که اکثریت آن ترکمن است تدریس شود. اگر دکتر روحانی و آقای فانی بخواهند این کار شدنی است. انجمن‌های غیردولتی ترکمنی که در گنبد و دیگر شهرهای ترکمن نشین کشور فعال هستند، قصد دارند با وزیر آموزش و پرورش ملاقات و این مسسله را طرح کنند.»

کمپین حق آموزش به زبان‌های مادری در ایران

به مناسبت روز جهانی زبان مادری امسال «کمپین حق آموزش به زبان‌های مادری در ایران» در شبکه‌های مجازی اینترنت آغاز به کار کرد. بنابه گفته بانیان این کمپین فعالیت آن در شرایطی که روز جهانی زبان مادری فرا رسیده و بحث‌های مربوط به زبان مادری در کشور شدت یافته آغاز شده است.

در بخشی از منشور این کمپین آمده است: «بر اساس اعلامیه جهانی حقوق زبانی، حق تحصیل به زبان مادری حق طبیعی و دمکراتیک همه کودکان در ایران است.» در پایان این فراخوان هم تاکید می‌شود «کوشش برای تحقق مطالبه «تحصیل به زبان مادری» زمینه‌های اتحاد سراسری مردم در ایران را فراهم می‌سازد.»

بانیان کمپین حق آموزش به زبان‌های مادری در ایران به دویچه وله گفتند این کمپین تا روز ۲۱ فوریه ، روز جهانی زبان مادری ادامه خواهد داشت و در پایان در قالب نامه‌ای به سازمان‌ها و نهادهای مرتبط و حقوق بشری ارسال خواهد شد.

یونس شاملی یکی از بانیان این کمپین به دویچه وله گفت این کمپین عمدتا از سوی فعالین مدنی ترک‌های آذری، کردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها و ترکمن‌ها به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی زبان ماردی راه اندازی شده است. آقای شاملی اضافه می‌کند: «برای نخستین بار ما فراخوان کمپین را به زبان‌های مادری ترک‌های آذری، کردی، ترکمنی، بلوچی و عربی و همچنین فارسی منتشر کردیم.»

به نظر این فعال مدنی سیاست تک زبانی در ایران یک سیاست ناهمخوان با ترکیب جمعیت کشور بوده و به صورت تحقیرآمیز دنبال شده است. وی تاکید می‌کند: «اصل قانون اساسی مربوط به زبان مادری که از زبان‌های محلی حتی نامی هم در آن برده نمی‌شود تابحال اجرا نشده. اما مبارزات مردم برای مطالبات حقوق زبانی خود نیز ادامه داشته و در دوره خاتمی جنبش‌های مدنی غیرفارس شکل گرفت و در ایران ۱۱۰ نشریه دانشجویی به زبان ترکی توسط دانشجویان ترک آذری منتشر شدند.»

شاملی همچنین یادآور می‌شود روحانی در آذربایجان وعده تحصیل به زبان ترکی آذری، تاسیس فرهنگستان ترکی و همچنین احیای دریاچه ارومیه را داده است و مردم در انتظار اجرای این وعده‌ها هستند.

اکثر کارشناسان و آگاهان به مسائل زبان‌های مادری در ایران معتقدند که تدریس زبان مادری در مدارس کشور زمینه‌ قانونی دارد و پافشاری و اراده رئیس‌جمهور برای عملی شدن آن می‌تواند شرایط را برای اجرای این قانون فراهم کند.

25بهمن‌ماه سالگرد حادثه ترور دکتر حسین فاطمی است؛ اتفاقی که همچنان یکی از بزرگ‌ترین سوالات تاریخ معاصر است که چرا باید فاطمی در حالی که در مقابل استعمار کهن ایستاده است، برمزار دوست روزنامه‌نگارش محمد مسعود ترور شود. مسعود که خود یک‌سال پیش از حادثه ترور فاطمی هدف تروری دیگر واقع شده و کشته‌شده بود؛

عکسعکس

طف‌الله میثمی، 60سال پس از ترور ناکام فاطمی:
نهال انقلاب در فریاد فاطمی کاشته شد
مریم قربانی‌فر
25بهمن‌ماه سالگرد حادثه ترور دکتر حسین فاطمی است؛ اتفاقی که همچنان یکی از بزرگ‌ترین سوالات تاریخ معاصر است که چرا باید فاطمی در حالی که در مقابل استعمار کهن ایستاده است، برمزار دوست روزنامه‌نگارش محمد مسعود ترور شود. مسعود که خود یک‌سال پیش از حادثه ترور فاطمی هدف تروری دیگر واقع شده و کشته‌شده بود؛ این‌بار فاطمی بود که بر سر مزارش هدف ترور واقع شد. حسین فاطمی سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است که در سال‌های 1331و 1332 وزیر امورخارجه ایران بود. او در 19آبان1333 به دستور شاه اعدام شد. به همین بهانه سراغ مهندس لطف‌الله میثمی رفتیم و پای حرف‌ها و گفته‌ها و یادهای او از آن‌روزها ‌نشستیم. لطف‌الله میثمی سال ۱۳۱۹ در یک خانواده مذهبی در اصفهان متولد شد. فعالیت سیاسی او با وارد شدن در دانشگاه در سال ۱۳۳۸ آغاز شد. ورود میثمی به دانشگاه مقارن با تشکیل نهضت آزادی بود. بهانه این گفت‌وگو با مهندس میثمی قرار بود حول محور ماجراهای اعدام فاطمی باشد اما رازهای ترور فاطمی را نمی‌توان از تاریخ سیاسی ایران حذف کرد؛ ماجرای ترور فاطمی در سال 1330 و اعدام او در سال 1332 بود که امسال 60سالگی آن نیز بوده است.‌دکتر فاطمی در جنبش ملی نفت و همکاری با دکتر مصدق نقش مستقیم و تاثیرگذاری داشته که کمتر دیده شده است. به نظر شما نقش دکتر فاطمی در نهضت ملی شدن نفت و البته جبهه ملی چطور تعریف می‌شود؟
اگر رهبر نهضت ملی شدن را دکتر مصدق بدانیم در تمام اظهاراتشان تایید و تعریف از دکتر فاطمی بوده است. حتی زمانی که خبر اعدام دکتر فاطمی به ایشان که در زندان بوده، می‌رسد چای در دست داشته‌اند که بعد از اینکه خبر به دکتر مصدق داده می‌شود ناگهان تکان می‌خورند و روایت می‌کنند که به سختی خویشتنداری می‌کند، البته سعی می‌کند مقامات زندان متوجه عمق ناراحتی و پریشانی وی نشوند.
دکتر فاطمی نسبت به سایر اعضای جبهه ملی بسیار جوان بوده و با سن کم و جوانی بسیار با روحیه و اندیشه بود و موتور محرک جبهه بوده است و بالاخره ایشان از سادات بودند. ایشان شاید از اولین کسانی بودند که دکترای حقوق بین‌الملل را داشتند که کار روزنامه‌نگاری انجام می‌داده است.
البته باید درنظر داشت دکتر فاطمی بنا به نسبت‌های فامیلی به دربار هم نزدیک بوده است. شخص دکتر فاطمی را یک‌بار شاه دعوت می‌کند تا به کاخ برود و مذاکره‌ای چهارساعته بین این دو شکل می‌گیرد. در این مذاکره طولانی شاه ابراز تمایل می‌کند که فاطمی را به‌عنوان نخست‌وزیر معرفی کند و دکتر مصدق کمی استراحت کند. فاطمی در حضور شاه می‌گوید که به مصدق وفادار است و این جلسه را به مصدق اطلاع خواهد داد. به هر حال دکتر مصدق با این جلسه، هم شاه و هم فاطمی را بهتر می‌شناسد.
‌این جلسه مربوط به قبل از 30تیر بوده است؟
بله، قبل از 30تیر بوده است و این خدمت بزرگی بود که فاطمی به خودش کرد و صداقتش را نشان داد و خدمتی بزرگ نیز به مصدق بود که بتواند از درون نفس شاه آگاه شود. این ماجرا یکی از دلایل کینه شاه نسبت به شخص فاطمی بود. کما اینکه بعد از نظر مستقیم انگلستان در رابطه با اعدام فاطمی، شاه هم نظرش بر اعدام فاطمی بود. بعد از انقلاب، خانه «آزموده» تصرف شد. آزموده در دادگاه مصدق به‌شدت تاثیرگذار بود. در آن زمان من برای معالجه چشمم خارج از کشور بودم. بعد از تصرف منزل آزموده اسنادی از این منزل به دست آمد که من در مراجعت به ایران در منزل آزموده این اسناد را دیدم. تعدادی از این اسناد دست‌نوشته‌های دکتر فاطمی بود که با خودنویس سبز هم تمام مطالب را نوشته بود، معمولا هم دکتر فاطمی دست‌نوشته‌هایش را با خودنویس سبز می‌نوشت. آزموده این اسناد را به خانه شخصی خود منتقل کرده بود، که مبادا به دست شخصی بیفتد. این دست‌نوشته‌ها خاطرات دکتر فاطمی در مخفیگاه خودش بود. بعد از کودتا فاطمی زندگی مخفی اختیار می‌کند و شروع می‌کند به نوشتن خاطراتش که یکی از این موارد، دیدار با شاه است که فاطمی در این خاطرات به آن اشاره می‌کند. بعدها ما که این دستخط‌ها را به کتاب تبدیل کردیم، جمله‌ای داشت که من را به شدت متاثر کرد، این بود که «من با این امید این دستخط‌ها را می‌نویسم که جوانان ما به این دستخط‌ها دسترسی پیدا کنند.»  ایشان در این نوشته‌ها بسیار امیدوار هستند.
‌این امید بعد از کودتا هنوز وجود دارد؟
بله، همه این دستخط‌ها به بعد از کودتای مرداد برمی‌گردد. این دستخط‌ها به هر حال بعد از گذشت آن سال‌ها در منزل آزموده پیدا شد و به عنوان اسناد ملی منتشر شد.
‌محتوای حرف‌هایی که فاطمی در آن دست‌نوشته‌ها زده بود چه بود؟ دکتر فاطمی معتقد بود کودتا باقی نمی‌ماند و نهضت ملی باز می‌گردد. آیا امیدوار بودند که این کودتا موقت خواهد بود؟
نه، امید دکتر فاطمی یک امید بلندمدت‌تر و واقعی‌تر بود، ایشان امیدواری‌شان به جوانان بود. در آن نوشته‌ها امیدی به بازگشت مصدق وجود نداشت چون به هر حال فاطمی در جریان اخبار قرار می‌گرفت و از دادگاه‌ها اطلاع داشت. اینکه از امیدواری حرف می‌زنیم به هر حال در تمام یاران مصدق بود، به هر حال هیچ‌کدام از یاران مصدق نه وزیر و نه وکیل شدند و نه هیچ کدام سمتی پیدا کردند و همیشه هم این وفاداری به مصدق را داشتند.
‌شما از کینه شاه از مصدق صحبت کردید، اما در مصاحبه اخیری که شاهین فاطمی (برادرزاده فاطمی) انجام داده، گفته شاه از اعدام فاطمی ناراضی و تحت‌فشار بوده است، او  معتقد است که آنها یک دهم توهین‌های فاطمی را به شاه نکرده‌اند و همیشه هم از این ماجرا ناراضی بوده و بعدها هزینه‌های تحصیل فرزند فاطمی را تقبل کرده است. این روایت را چقدر واقعی می‌دانید؟
در آن زمان کسی که از اقوام فاطمی همراه وی دیده می‌شد سعید فاطمی بود. از سویی همسر فاطمی از خانواده مرفهی بود که نیازی به حمایت مالی شاه نداشت و بعد از مرگ فاطمی هم به همراه فرزندش ایران را ترک کرد و نمی‌توانم این روایت را تایید کنم. پسر فاطمی هم تحصیلکرده حقوق است، من از روی تحلیل خودم می‌گویم که وضعیت مالی مرفهی خانواده همسر فاطمی داشته و احتیاجی به حمایت شاه از وی نبوده است.
‌اختلاف مصدق و فاطمی در روزهای آخر بر سر چه مواضعی بوده است؟
اختلاف روزهای آخر که در 25 و 26مرداد بین مصدق و فاطمی به‌وجود می‌آید از فرار شاه شروع می‌شود. حتی فاطمی قید می‌کند حالا که این سرباز فداکار (شاه خودش را سرباز فداکار وطن می‌نامید) فرار کرده است، باید خانواده سلطنتی را محاکمه کنیم که امکان برگشت وجود نداشته باشد. مصدق در آن زمان بر شورای سلطنت تکیه داشت و اینکه باید شورای سلطنت تشکیل شود و ملغی کردن سلطنت امکان‌پذیر نیست و حتی در همان جلسه زمانی که فاطمی حرف از ملغی‌شدن سلطنت می‌زند، مصدق در پاسخ می‌گوید با کدام قانون؟ و فاطمی در پاسخ با فریاد می‌گوید: با قانون انقلاب. مصدق بعدها به دکتر صدیقی و چند نفر دیگر از وزرا می‌گوید که برای این کار راه قانونی پیدا شود. یعنی این قضیه رد نمی‌شود بلکه دکتر مصدق به دنبال راه قانونی است.
‌شما معتقد هستید مصدق به دنبال این بود که در صورت وجود راهکار قانونی نظام سلطنتی را ملغی کند؟
نه، فکر نمی‌کنم در پی این بوده، مصدق بیشتر در پی این بود که جلوی کودتا را بگیرد، به هر حال در کشور کودتا شده بود و باید در مقابل این کودتا ایستادگی می‌شد.
‌چرا در شب 25مرداد، کودتاچی‌ها به سراغ دکتر فاطمی می‌روند؟
به هر حال ریاحی هم بوده و خود مصدق نیز قرار بوده بازداشت شود.
‌طبیعی بود باید به سراغ ریاحی و مصدق می‌رفتند اما از هیات‌وزیران فقط به سراغ فاطمی می‌روند، دلیل آن را چه می‌دانید؟
فاطمی نقش پررنگ‌تری داشته و دانش گسترده در حوزه بین‌الملل و قلم توانا در روزنامه‌نگاری داشته است. سرمقاله‌های فاطمی بسیار پربار و پرمخاطب بود. در آن زمان خودم در اصفهان بودم و روزنامه باختر امروز سه‌ریال قیمت داشت اما گاهی تا عصر در اصفهان قیمتش به 30ریال هم می‌رسید. ببینید چقدر ایشان با یک روزنامه نقش پررنگی در جامعه و افشاگری‌ها داشته است.
‌نگاه فاطمی به آمریکا را چطور می‌دیدید؟
این نگاهی که اخیرا بعضی از سیاستمدارها عنوان می‌کنند که مصدق به آمریکا امید و دل بسته بود تعبیری بسیار غلط است، که اگر آن را مغرضانه ندانیم بسیار این تعبیر را ساده‌اندیشانه باید دانست. بلافاصله مک‌گی، معاون وزارت خارجه آمریکا که زمین‌شناس بود، به ایران می‌آید و به سراغ شاه می‌رود و از وی می‌خواهد در مقابل این قانون بایستد و پاسخ شاه هم در آن زمان این بود که ناسیونالیسم ایران آنقدر قوی است که اگر من در مقابل آن بایستم موج مردم من را هم با خود می‌برد؛ یعنی 26اسفند که مجلس و 29 اسفند که سنا تایید می‌کند و شاه هم همان زمان تصویب می‌کند باعث شادی مردم شد و در همان زمان هم آمریکایی‌ها با این ماجرا و ملی‌شدن نفت مخالف بودند.
‌اما دکتر فاطمی بارها و بارها در نوشته‌های خود از آمریکا به‌عنوان قدرت متفاوت نام می‌برد و اعتقاد دارد باید از این قدرت در مقابل انگلستان استفاده کرد و خود دکتر مصدق هم که به آمریکا سفر می‌کند و با دولتمردان این کشور دیدار می‌کند. خب در همین سفر و با پیگیری همین مذاکرات متوجه می‌شود آمریکا عمیقا با نهضت ملی‌شدن صنعت نفت مشکل داشته است. پس امیدی وجود داشته است که مصدق برای مذاکرات به آمریکا می‌رود.
به هر حال این بخشی از عقلانیت دولت وقت بوده است که مصدق تصمیم می‌گیرد در مقابل قدرت انگلستان با کشورهای دیگر که فکر می‌کرده توانمندی‌هایی دارند وارد مذاکره شود. حتی زمانی که پیشنهاد بانک بین‌المللی می‌آید که آمریکایی‌ها تقدیم می‌کنند اولین جمله مصدق این است که این پیشنهاد بوی انگلیسی دارد سال‌ها بعد دکتر مصطفی علم ثابت می‌کند که این پیشنهاد بوی انگلیسی می‌دهد. به هر حال این از تیزبینی مصدق ناشی می‌شود. وی متوجه می‌شود که باید به‌دنبال بسیج توده‌ها و متکی بر نیروهای مردمی داخلی باشد؛ اینکه سعی می‌کند قانون تامین‌اجتماعی را به وجود بیاورد یا قانون 20درصدی اصلاحات ارضی زمان مصدق. مصدق سعی داشت قانونی را تصویب کند که 20درصد کل محصول قبل از توزیع بین دهقان‌ها و مالک وارد شورای ده شود که پنج‌نفر هستند، شامل کدخدا، مباشر مالک، نماینده مالک و دو تا از دهقان‌ها و اکثریت با دهقان بوده است و این 20درصد برای عمران و آبادی‌ ده استفاده شود و خوب 80درصد جمعیت آن زمان کشور روستایی بودند و در زمان مصدق این شورای ده، نمادی از دموکراسی در کل ایران باشد که پشتوانه اقتصادی هم داشته باشد. این مساله مهمی است که مصدق به آن توجه کرد. ولی مصدق دموکراسی را با پشتوانه اقتصادی آن تصور کرد.
‌برگردیم به موضوع دکتر فاطمی، می توان اعدام دکتر فاطمی نتیجه بازداشت ایشان و کینه شدید شاه به وی و البته سرمقاله‌ها و نطق‌های آتشین دکتر فاطمی دانست که در فاصله 25 تا 28 مرداد مواضع بسیار تندی داشتند. دکتر فاطمی از معدود اشخاصی بود که با اینکه عضو شاخه نظامی یا نزدیک به حزب توده نبود، شاه بر حکم اعدام وی پافشاری کرد. حادثه 28مرداد چقدر بر شروع فاز مسلحانه نیروهای مختلف مخالف شاه تاثیر داشت؟
دکتر فاطمی زمانی که مورد حمله اراذل‌واوباش قرار می‌گیرد که به سختی هم بیمار بود وقتی به وی حمله می‌شود و با چاقو مصدوم می‌شود فریاد می‌زند و جمله‌ای را می‌گوید که «استعمار انگلیس را باید امروز در دربار دید» و اینجا به جایی دشمن بسیار مهم است. مبارزات ملت اگر تا آن زمان ضداستعماری بود، از این زمان به بعد ضداستبدادی آن غلبه پیدا می‌کند و می‌توان گفت نطفه انقلاب اسلامی و مبارزه با سلطنت اینجا بسته شد. نهال انقلاب در فریاد فاطمی کاشته می‌شود. بعدها هم گروه‌ها تکلیف خود را می‌دانستند از همه گروه‌ها و چریک‌ها حالا می‌دانستند که مبارزه با اصل استبدادی حکومت است که وابسته به امپریالیسم بود.
در همان زمان هم در فاصله 25 تا 28 مرداد شعارهایی که در میدان بهارستان داده می‌شد یکی هم این بود که ما پیرو قرآنیم، شاه نمی‌خواهیم و این نطفه‌های نهضتی بود که بر علیه استبداد شکل می‌گرفت. اینکه نهضت ملی شاید ضداستبداد بود کاملا حالا بر علیه سلطنت بود.
انگلستان هم کینه عمیقی از فاطمی داشته است، اینکه فاطمی سفارت انگلستان را تعطیل کرد و این اتفاق در زمانی افتاد که می‌گفتند خورشید در مستعمرات بریتانیا غروب نمی‌کند برای آنها تحقیر بزرگی بود. مصدق پالایشگاه آبادان و فاطمی سفارت انگلستان را لانه جاسوسی دانستند و این غرور انگلیسی‌ها را به‌شدت جریحه‌دار کرد.
‌دکتر فاطمی یک‌بار هم بر مزار محمدمسعود مورد حمله و ترور واقع شد که این ترور توسط فداییان اسلام اتفاق می‌افتد، همین گروه فداییان اسلام بعدها منصور را نیز ترور می‌کنند و ریشه آن فکری که درواقع فاطمی را ترور کرد و بعد از 28مرداد در شکل‌گیری گروه‌های چریکی مسلمان نه گروه‌هایی مثل مجاهدین و حزب ملل شبیه به موتلفه تاثیر داشت، ریشه فکری آن چه بوده است؟ از همان موقع ریشه فکری آن به بازار متصل بود؟ یا اصلا ترور فاطمی خودسرانه بود؟
اینها دو قضیه است، اینکه در زمان مصدق در دور اول اینکه همه نیروهای ملی و مذهبی و مصدقی و طرفداران کاشانی همه دست به دست هم دادند تا مصدق نخست‌وزیر شد و قانون ملی‌شدن صنعت نفت تصویب شد. عوامل مرموز پرونده‌ای را علیه نواب‌صفوی در شمال کشور تشکیل دادند که نواب‌صفوی شیشه‌های یک‌مشروب‌فروشی را در شمال کشور شکسته است و یک پرونده غیرسیاسی بود که پرونده را به دستور شاه بازگشایی کردند و نواب را بازداشت و زندانی می‌کنند که این توطئه حساب‌شده‌ای بود که به گونه‌ای نشان بدهند که در زمان مصدق، نواب بازداشت شده است و متاسفانه این روش باعث زیرسوال‌رفتن مصدق از نگاه فداییان شد کمااینکه فداییان با کاشانی هم درگیر بودند و اگر شما خاطرات مرحوم عراقی را خوانده باشید در آنجا قید می‌شود که حتی کاشانی را هم تهدید به ترور می‌کردند. اینکه تندروی داشتند که حتی آیت‌الله کاشانی هم معتقد بودند اینها تندروی داشته‌اند. در زمان ترور فاطمی، نواب‌صفوی در زندان بود و عبدخدایی هم جوان 17ساله‌ای بود که پدرش هم روحانی مسجد گوهرشاد بود و حتی پدرش به‌شدت این ترور را محکوم کرده بود و گفته بود باید فرزندش مجازات شود. روایتی هم که ما از مرحوم عراقی در زندان شنیدیم این بود که شخصی به نام حاج ابوالقاسم اسلحه را از سیدضیاء طباطبایی گرفته بوده است و فاطمی با این اسلحه ترور می‌شود و اینکه اکثریت فداییان در آن شرایط زندان بودند. مرحوم عسگراولادی با نهضت امام‌خمینی از سال 1341 شروع کردند و با حاجی‌عراقی آشنا می‌شوند و با حاجی امانی که هر گروه جداجدا با امام در ارتباط بودند که بعدها به مجموع آنها موتلفه گفته می‌شد و امام اینها را به هم مرتبط کرد و بعدها به موتلفه تبدیل شدند.
‌در حقیقت سه گروه جدا از هم بودند؟
بله سه گروه جدا از هم بودند و بعدها این سه‌گروه به هم نزدیک می‌شوند و حاجی‌عراقی هم معدن داشت و سال 42 بعد از 15خرداد هم من و هم ایشان بازداشت شده بودیم و در زندان موقت شهربانی با هم آشنا شدیم و بعد از آزادی من حاج عراقی به منزل ما آمد که برای کارهای تئوریک با آنها همکاری کنم که من رفتم برای سربازی و دیگر امکانش نبود. البته باید تاکید کنم که رفتار حاجی‌عراقی بیشتر ملهم از امام بود.
‌تاثیر و نقش دکترحسین فاطمی را در تشکیل جبهه ملی چطور می‌دانید؟
سخنرانی مرحوم دکترسیدحسین فاطمی در خصوص تشکیل جبهه‌ملی: «اکنون که فواید کار دسته‌جمعی بر عموم رفقا روشن شد و قدرت نفوذ، اتحاد و وحدت بر همه معلوم گردید چه خوب است این عده برای انجام کارهای مهم سیاسی و مملکتی دست به دست هم داده به‌نام «جبهه‌‌ملی» تحت نظم و دیسیپلین خاصی شروع به مبارزات برای پیشبرد اهداف مختلف کنیم.» از آن پس دکترفاطمی سرپرست کمیسیون تبلیغات جبهه‌ملی شد و باختر امروز به‌عنوان «ارگان جبهه‌ملی ایران» به فعالیتش ادامه داد. در اولین مقاله پس از تشکیل جبهه‌ملی دکترفاطمی می‌‌نویسد: «مبارزان راه آزادی، جبهه‌ملی را تشکیل دادند. دکترمصدق پیشوای بزرگ ملی ایران که نیم‌قرن تمام در راه منافع مردم محروم این کشور مبارزه کرده، اکنون بیش از پیش خودش را در اختیار ملت گذارده است… این جبهه پرچمدار آزادی و طرفدار قانون‌اساسی و دشمن زورگویی، دزدی و رشوه‌خواری است، مساعی این جبهه در این راه به‌کار خواهد رفت که قیافه مسخ دموکراسی کاغذی دروغین کنونی را به‌صورت واقعی بیرون ‌آورد… من اقرار می‌کنم که هیچ‌‌گاه به لذت امروز مقاله ننوشته‌ام. امروز مانند عاشقی که پس از سال‌های مفارقت و هجران به وصل معشوق خود رسیده است در عین شوق و شعف این سطور را به پایان می‌برم…» دکتر محمد مصدق بارها از دکتر سیدحسین فاطمی به‌عنوان پیشنهاددهنده ملی‌شدن نفت در سراسر کشور نام برده است.
‌در همان زمان که بحث اعدام فاطمی مطرح بود، چطور شاه این اقدام را در مورد مصدق انجام نداد. آیا شهامتش را نداشت؟
شاه کینه‌ای که به مصدق داشت بسیار عمیق بود. مصدق یک شخصیت بین‌المللی داشت و به هر حال در دیوان لاهه پیروز شده بود و مجموع این عوامل شاید باعث شد نتوانند به وی آسیب برسانند و اگر از نظر بین‌المللی در فشار نبود شاید مصدق را هم اعدام می‌کرد. در مورد شخص فاطمی هم به یاد دارم که رییس‌جمهور پاکستان درخواست کرده بود حکم اعدام فاطمی ملغی شود و بسیاری از کشورهای دیگر هم چنین درخواستی داشتند از شاه. شاه بسیار تلاش کرد یاد و خاطره فاطمی را آلوده کند اما موفق نشد. آن شعار یا مرگ یا مصدق یا اتفاقاتی که سال‌ها بعد در دانشگاه در 16آذر می‌افتد امتداد مبارزات فاطمی و اعدام وی بود.
‌بسیاری رفتار فاطمی را تندروی می‌دانند، سرمقاله‌ها و حرف‌هایش را تندروی می‌دانند شما هم اینگونه فکر می‌کنید؟
نه فکر نمی‌کنم، شاه سعی کرده بود کودتا کند و حتی سعی کرد اینها را بازداشت کند و آن سرمقاله‌ها مربوط به 25 تا 28مرداد هستند نه پیش از آن و در این زمان شرایط بسیار متفاوت بوده است.
‌حاصل کار شخص فاطمی را چه می‌دانید؟
اینکه توضیح دادم فاطمی پیامی داد که مبارزه با استبداد را باید عمده کرد و مبارزه با استعمار مکمل آن است درحالی‌که در دوران نهضت ملی، مبارزه با استعمار عمده‌تر بود.

عکس

نگاهی به زندگی و مرگ محمد مسعود
تاوان روزنامه‌نگار مستقل‌بودن
شب‌هنگام 23بهمن1326 طنین صدای گلوله سکوت شب را در خیابان اکباتان تهران شکست. دو شلیک پیاپی‌ در پیاده‌رو خیابان اکباتان جوی خون به راه انداخت و محمد مسعود روزنامه‌نگار، رمان‌نویس ناتورالیست، سردبیر روزنامه جنجالی«مرد امروز» آخرین نفس‌هایش را کشید. بعد از کشتار روزنامه‌نگاران در دوران قیام مشروطه و بعدها حذف آنان در سال‌های قدرت رضاشاه این بار روزنامه‌نگاری دیگر به حیله ترور برخاک افتاد.
محمد مسعود در سال 1280 شمسی در شهر قم به دنیا آمد. پدرش میرزاعبدالله، مردی پیشه‌ور و روشنفکر و هوادار نهضت مشروطه و اهل قم بود.
وی پس از اتمام تحصیلات دبستانی به‌منظور کسب علوم قدیم و دینی با خواندن جامع‌المقدمات، تحصیلات خود را در یکی از حوزه‌های علمیه قم ادامه داد پس از آن در سال1311 جهت امرارمعاش به تهران رفت و در بازار مشغول به کار شد. محمد مسعود بعدها دوران کودکی و نوجوانی خود را در «بهارعمر» توصیف می‌کند. این رمان نه‌تنها از جهت توصیف زندگی شخصی وی که به خاطر نوعی از روایت زندگی مردمان پیرامون وی ارزشمند است.
مسعود 20ساله بود که قم را ترک می‌کند و راهی تهران می‌شود. وی در تهران ابتدا رمان‌های «در تلاش معاش» و «اشرف مخلوقات» را می‌نویسد هر چند هیچ‌کدام از رمان‌های وی نمی‌توانند شهرتی که با نوشتن رمان «تفریحات شبانه» که در پاورقی روزنامه شفق سرخ منتشر می‌شود برای وی ایجاد کنند. رمان «تفریحات‌شبانه» وی مورد تحسین نویسندگان مهم آن روز ایران قرار می‌گیرد و بیش از همه توجه جمالزاده را به وی جلب می‌کند.
در حقیقت جمالزاده، در حالی که در آن زمان در اروپاست با خواندن این کتاب تصمیم می‌گیرد محمد مسعود را بیابد. وی در بازگشت به ایران وی را پیدا می‌کند و موضوع فرستادن وی برای ادامه تحصیل به اروپا میسر می‌شود، هر چند مسعود همواره از علی‌اکبر داور- به‌عنوان کسی که شرایط انتقال وی به اروپا را فراهم کرد-یاد می‌کند. در نهایت مسعود با تلاش جمالزاده از سوی وزارت فرهنگ برای تحصیل روزنامه‌نگاری ابتدا به پاریس و سپس به بلژیک می‌رود. مسعود در اروپا با رمان‌هایی آشنا می‌شود که در ایران آن روز نبوده و از سویی با نظریات اندیشمندانی از گروه لیبرال و مارکسیست، وی را به سمت سوسیال‌دموکراسی هدایت می‌کند.
مسعود پس از چهارسال از دانشکده‌عالی روزنامه‌نگاری بروکسل فارغ‌التحصیل می‌شود و به ایران بازمی‌گردد. وی در بلژیک با دختری به نام ژینت آشنا می‌شود که عشق پرشور و نافرجام آنان پس از بازگشت مسعود به ایران با خودکشی دختر خاتمه می‌یابد و بعدها مسعود نام ژینت را روی تنها دخترش می‌گذارد. یکی از نظرات رایج در رابطه با اختلافات بعدی جمالزاده با محمد مسعود به ماجرای همین دختر بازمی‌گردد که جمالزاده از رفتار مسعود در قبال این دختر برآشفته می‌شود.
پس از شهریور1320 و سقوط رضاشاه و با بازشدن نسبی فضا، مسعود در 21مرداد 1321 موفق به کسب مجوز روزنامه «مرد امروز» می‌شود. وی ابتدا می‌خواست به یاد علی‌اکبر داور که موجبات عزیمتش به فرنگ را فراهم کرده بود و خود روزنامه‌نگاری قدیمی بود که روزنامه‌ای به نام «مرد آزاد» منتشر می‌کرد تقاضای صدور این نام را برای روزنامه خود کند که طبق قانون مطبوعات امکان نداشته است. وی سپس نام «مرد امروز» را برمی‌گزیند.
مسعود در همین زمان دو رمان دیگر منتشر می‌کند؛ «گل‌هایی که در جهنم می‌رویند» که در آن به احوال ایرانیان تحت استبداد رضاخان می‌پردازد و «بهارعمر» را در ادامه کتاب قبلی می‌نویسد که روایت خودنگارانه محسوب می‌شود.
پنجشنبه 29مرداد 1321 اولین شماره مجله هفتگی «مردامروز» به صاحب امتیازی و مدیرمسوولی «محمدمسعود» روی بساط دکه روزنامه‌فروشان تهران گذاشته شد؛ روزنامه‌ای که در ابتدا هفته‌ای دو روز و سپس هفته‌ای سه‌روز منتشر می‌شود و در مدت‌زمان کوتاهی تیراژ آن به بیش از 30هزار نسخه می‌رسد درحالی که در بسیاری از مواقع تجدید چاپ می‌شود و نسخه‌های موجود نیز به سرعت نایاب می‌شوند و گاه تا چندبرابر قیمت در بازار سیاه به فروش می‌رسند. شاید بتوان گفت در اولین نظر رهگذران آن دوران این سرتیتر شماره‌اول است که جلب‌نظر می‌کند: «مرام ما و هدف اصلی ما در روزنامه‌نگاری در درجه‌اول یک‌چیز است و آن اصلاح اوضاع اقتصادی عمومی کشور است. ما معتقدیم بهبود وضع مادی مردم در درجه‌اول اهمیت قرار گرفته و سایر مسایل اجتماعی فرع این اصل مهم است.»
مسعود از جنجالی‌ترین تیترها در افشای هیات حاکمه استفاده می‌کرد: «قوه‌مجریه ما حافظ مجرمین و قوه‌قضاییه ما بین دو قوه‌مقننه و مجریه گیج و مبهوت می‌باشد/ حکومت حمال‌ها/ خانه شاه هم غصبی است/ فقط یک محکمه انقلابی می‌تواند محتکرین را اعدام و دزدان اداری را تیرباران کند.» روزنامه‌نگاری که کار مطبوعاتی خود را با روزنامه اطلاعات آغاز کرده بود حالا تبدیل به یکی از جنجالی‌ترین روزنامه‌نگاران دهه 20 ایران شده بود.
روزنامه «مرد امروز» از اولین روزنامه‌های آن روز ایران بود که به شیوه روزنامه‌های اروپایی هیات تحریریه داشت و جایگاه مدیرمسوول و سردبیر و مدیر داخلی و دبیر و عکاس در آن مشخص بود. مسعود برای اولین‌بار صفحه ثابت ورزش را در روزنامه خود ایجاد می‌کند و حتی مسابقات دوومیدانی نیز برگزار می‌کند.
این روزنامه را شاید بتوان رکورددار توقیف روزنامه در تاریخ مطبوعات ایران نیز دانست. «مرد امروز» در طی شش‌سال 48بار توقیف می‌شود و در این مدت تنها 138شماره از آن منتشر می‌شود. تعداد زیادی از شماره‌های مرد امروز تحت امتیاز روزنامه‌های دیگر چون نسیم شمال، صدای ایران، نبرد و ندای آزادی منتشر می‌شود.
مسعود بعد از انتشار شدیدترین حملات قلمی به قوام‌السلطنه و با پیشنهاد یک‌میلیون‌ریال جایزه برای کسی که او را به قتل برساند، تحت تعقیب قرار می‌گیرد و مدت سه‌ماه متواری می‌شود و روزنامه‌اش به حال تعلیق و توقیف درمی‌آید و در این مدت وی «مردامروز» را به شکل بولتن منتشر می‌کند.
وی همچنین بارها علیه حزب توده و شوروی در روزنامه‌اش مقاله و سند منتشر می‌کند. وی به سیاست‌های مسکو و لندن در ایران شدیدا اعتراض می‌کرد و نقش مهمی در رسوا کردن و ارتباط حزب‌توده با شوروی و سرسپردگی برخی احزاب داخلی و وابسته به لندن ایفا کرد.
مسعود، زمانی که حزب‌توده تلاش می‌کرد تا نفت‌شمال به شوروی داده شود، با مقالات تند علیه آنان به مخالفت برخاست و این حملات در آن حد ادامه یافت که روزنامه‌های وابسته به حزب توده او را مرتجع و آنارشیست نامیدند و بیشترین هجمه و تهمت‌ها را علیه وی سازماندهی کردند.
زندگی محمدمسعود نیز همچون مرگ وی همواره در هاله‌ای از ابهام فرورفته است. بسیاری وی را متهم به کلاشی و باجگیری کرده‌اند و در مقابل بودند روشنفکران و نویسندگانی که وی را روزنامه‌نگار جسور و پرآوازه و حقیقت‌خواه نامیده‌اند.
بسیاری بوده‌اند که این رفتار وی را ناشی از سهم‌خواهی و زیاده‌خواهی وی و رسیدن به قدرت و ثروت دانسته‌اند و در مقابل برخی حملات تند و بی‌پروای وی را حمله به صاحبان زر و زور دانسته‌اند که ناشی از تکاپوی وی در راه نجات ایران از فقر و فساد بوده است کمااینکه مسعود در شهریور 1326، «سازمان مقاومت منفی» را ایجاد می‌کند که بعدها به سازمان مقاومت ملی تبدیل می‌شود که هدف اول آن رسیدگی به جرایم دولتمردان خائن در کشور بوده است.
تا 23بهمن 1326 مسعود، لحن خود را شدید و شدید‌تر می‌کند. در بهار سال ۱۳۲۵ اشرف پهلوی برای ملاقات با استالین به مسکو می‌رود. اشرف یک پالتوپوست خز بسیار گرانقیمت نیز به عنوان هدیه از استالین دریافت می‌کند.
مرد امروز، ماجرای بازدید اشرف پهلوی از یک نمایشگاه محصولات نساجی را دستاویزی برای حمله به وی می‌کند و اینگونه می‌نویسد: والاحضرت امروز برای تشویق از صنایع داخلی به این نمایشگاه تشریف آورده بودند و با حضور چند تن از وزیران و عده‌ای از نمایندگان مجلس و مطبوعات، از نمایشگاه بازدید کردند. ارزانی قیمت پارچه‌ها نیز مورد توجه والاحضرت قرار گرفت و هنگامی که نمایشگاه را ترک می‌کردند، گفتند: «آقایان بیاییم سرمشق دیگران شویم.
همه وزرا، وکلا، رجال، روزنامه‌نویس‌ها همه پارچه‌های وطنی بپوشیم. صنایع داخلی خود را حمایت کنیم. این یکی از طرق خدمت به مملکت ماست. من پیشقدم می‌شوم و از تمام دوشیزگان و بانوان ایران می‌خواهم که آنها نیز برای خدمت به وطنشان، از این رویه پیروی کنند.» این در حالی بود که در کنار این خبر تصویری از اشرف در پالتو پوست روسی درج شده و ذیل آن نوشته شده بود: «یک‌میلیون‌و 500هزارریال، قیمت یک پالتو پوست. والاحضرت اشرف از این پس از پارچه‌های وطن برای خود لباس تهیه خواهند کرد.»
مسعود سرانجام در ۲۳بهمن ۱۳۲۶ و دو هفته پس از چاپ مقاله مزبور به ضرب گلوله به قتل می‌رسد. مرگ وی تا مدت‌ها به صورت رازی ناگشودنی باقی ماند. این موضوع تا سال‌ها بعد نُقل محافل خصوصی و مطبوعاتی بود.
ولی به راستی قاتل محمد مسعود که بود؟ پرونده مسعود به مدت 10سال در دادگستری باقی ماند. در کتابی که به نام کمونیسم در ایران به قلم‌سرهنگ علی زیبایی از بازجویان اصلی اعضای حزب توده نگاشته شد و تا پیش از پیروزی انقلاب در دسترس عموم نبود خسرو روزبه از اعضای جنجال‌برانگیز سازمان افسری حزب توده ایران، پس از دستگیری و بازجویی به قتل محمدمسعود اعتراف کرد. احسان طبری، تئوریسین حزب توده و نفر دوم تشکیلات مزبور ماجرا را اینطور شرح می‌دهد «محمدمسعود در اثر گلوله یک تروریست کشته شد. ارگان‌های رسمی حزب نمی‌دانستند که تروریست، سروان عباسی و آمر آن خسرو روزبه بوده‌اند.
روزبه بعد‌ها آن را در اعترافات خود افشا کرد. مطابق توجیه او این ترور برای ایجاد یک شوک عصبی علیه دربار بود زیرا خسرو اطمینان داشت که قتل صددرصد به حساب دربار تمام خواهد شد.» انور خامه‌ای در این‌باره می‌نویسد: «آنچه مسلم است کمتر کسی این ترور را به حزب توده نسبت می‌داد.
من نیز مانند بسیاری از مردم آن را کار دربار می‌پنداشتم. علت این حسن ظن چند چیز بود. از یک مشت تحصیلکرده اروپا‌دیده بسیار بعید بود که روزنامه‌نگاری را آن هم به این شکل فجیع به قتل برسانند. اما تنها پس از دستگیری خسرو روزبه در 15تیر1336 و اعترافات او معلوم شد که کمیته ترور حزب توده این کار را انجام داده است.»
روزبه بازداشت می‌شود و به مباشرت و آمریت در ترور محمدمسعود اعتراف می‌کند. اعترافات وی و ابوالحسن عباسی نشان می‌دهدکه چگونه تدارک ترور وی در یک انجمن هشت‌نفره سازماندهی شده و عباسی با اسلحه پاربلومی که روزبه در اختیار وی قرار داده است در شبی که مسعود از ساختمان اداری روزنامه به سمت چاپخانه می‌رفته در هنگام خروج از چاپخانه وی را مورد سوءقصد قرار داده است. عباسی ابتدا یک گلوله به وی شلیک کرده و سپس طبق دستور گلوله دوم را به شقیقه مسعود شلیک کرده است.
تشییع‌جنازه محمدمسعود به یکی از بزرگ‌ترین میتینگ‌های سیاسی تبدیل شد و هزاران‌نفر در این مراسم شرکت کردند و روزنامه‌ها از وی با عنوان «شهید راه آزادی و قلم و ایران و کسی که جان بر سرقلم نهاد» یاد کردند.
هر چند روزبه به آمریت قتل وی اعتراف کرد اما رازهای بسیاری از ماجرای مرگ وی نامکشوف باقی مانده است.
حقیقت این است که مسعود همزمان درگیر مبارزه با دربار، دولت‌های شوروی و انگلیس، حزب‌توده، صهیونیسم، محتکران، اهالی بازار و… بود. فارغ از اینکه مسعود را روزنامه‌نگار جسور بدانیم یا ماجراجویی کلاش، نمی‌توانیم تاثیر وی را بر روزنامه‌نگاری ایران و تاوانی که برای استقلال آن پرداخت، نادیده بگیریم.

عبدخدایی در گفت‌وگو با «شرق»: فاطمی مظلوم واقع شد چون شاه او را کشت
مهسا جزینی: 25بهمن 1330، وزیرخارجه دکتر مصدق توسط «محمدمهدی عبدخدایی» از اعضای فداییان اسلام ترور شد اما جان سالم به‌در برد. حسین فاطمی اما سه‌سال بعد در آبان 1333 توسط حکومت پهلوی اعدام شد. با عبد خدایی درباره چرایی آن رویداد و نگاهش به رخداد ترور بعد از 60سال گفت‌وگوی کوتاهی انجام دادیم.
‌ بعد از گذشت نزدیک به 60سال از مرگ دکتر فاطمی آیا شما همچنان از اقدام به ترور ایشان دفاع می‌کنید؟
هر جریانی مقتضای زمانی خودش را دارد. در آن زمان که من دکتر فاطمی را ترور کردم او رابط دربار و دکتر مصدق بود. اما دکتر فاطمی 26بهمن سال 30 با دکتر فاطمی سال 32 فرق دارد. کسی که به تمامی سفرای در مسیر حرکت شاه تلفن زد و گفت از شاه به علت اینکه از کشور فرار کرده استقبال نکنید و اموال دربار را مهروموم کرد؛ این در حالی است که ایشان قبلا نشان همایونی از شاه گرفته بود. او گفت من هرگز این نشان را به سینه نزدم. اما چه‌طور می‌شود که ایشان نشان می‌گیرد؟ یک شخصیت در یک مقطع یک نظر دارد، همان شخصیت در مقطعی دیگر نظرش عوض می‌شود.
‌ با وجود همه اینها آیا باز هم شما از ترور فاطمی دفاع می‌کنید؟
من از ترور در آن موقعیت دفاع می‌کنم.
‌ ولی آن زمان شما یک نوجوان 15ساله بودید شاید تحت‌تاثیر احساسات یا ابزار قرار گرفته باشید.
رهبران آن جمعیت (فداییان اسلام) تیرباران شدند و خودشان نیستند تا جواب بدهند اما من در خانواده‌ای بزرگ شدم که نواب‌صفوی و حضرت امام را در سن 10سالگی در منزل خودمان دیدم. یک بلوغ داریم، یک رشد؛ که اینها با هم فرق دارند. من به بلوغ فکری رسیده بودم. همه حرف‌هایم در دفاعیاتم مشخص و روشن‌کننده است.
‌ امام اما هیچ‌وقت عملیات ترور را تایید نکردند و برایش به هیچ گروهی فتوا ندادند.
شما از امام دلیل می‌آورید این درحالی است که حاج‌مهدی عراقی و حاج‌صادق امانی و هرندی همه بعد انقلاب شخصیت‌های نزدیک به امام هستند. نحوه برخورد امام(ره) تایید کار آنها بوده است.
‌ یعنی شما همچنان از ترور فاطمی دفاع می‌کنید؟
بله چون اگر کشته شده بود بین مصدق و شاه اختلاف می‌شد.
‌ و نتیجه؟
من الان بعد 60سال نمی‌توانم اظهارنظر کنم و نمی‌دانم چه رخ می‌داد. آنچه مسلم بود وحدت شاه و مصدق دکتر فاطمی به هم می‌خورد. بعدش را نمی‌دانم. نمی‌دانم کودتا رخ می‌داد یا نه؟ و قدرت شاه و مصدق چه قدر تغییر می‌کرد. همه اینها در تاریخ مکتوم مانده است.
‌ یعنی به نظر شما اگر فاطمی کشته می‌شد نتیجه تاریخ سمت و سوی بهتری پیدا می‌کرد؟
نمی‌توانم اظهارنظر کنم. الان کیف چرمی مخصوص فاطمی در موزه وزارت خارجه هست که نشان می‌دهد گلوله از یک طرف کیف بیرون نیامده و یک طرف کیف سالم باقی‌مانده است. من یک روز از همسر دکتر فاطمی سوال کردم که گلوله به ایشان خورده بود یا نه که ایشان گفت فقط پایش را با اسید سوزانده بودند درحالی‌که اسیدی در کار نبوده است.
‌ نظر شما نسبت به «شهید» خواندن فاطمی چیست؟
گاهی آدم با مرگ مواجه می‌شود و گاهی خودش سراغ مرگ می‌رود. دکتر فاطمی روز 25مرداد خودش را پیروز می‌دانست. نمی‌دانست چه پیش می‌آید اما با مرگ روبه‌رو شد. چون در مقام وزارت‌خارجه افراط کرد کشته شد. چرا بقیه کشته نشدند؟ فاطمی چون اختلاف شخصی با دربار پیدا کرد کشته شد. او «شهید» خوانده شد چون توسط شاه کشته شد و برای همین مظلوم واقع شد. من‌هم خودم کسی هستم که در حکومت شاه دستگیر و شکنجه شدم برای همین است که این مدت سکوت کرده‌ام و چیزی نگفته‌ام.

عکسعکسعکس

جشن روز جهانی « داستان» و بزرگداشت جمال میرصادقی با حضور دکتر شفیعی کدکنی

جشن روز جهانی « داستان» و بزرگداشت جمال میرصادقی با حضور دکتر شفیعی کدکنی

انتشار 14 فوریه 2014mirsadegi EMAIL

جشن روز جهانی « داستان» و بزرگداشت جمال میرصادقی با حضور دکتر شفیعی کدکنی

انتشار 14 فوریه 2014

شب « جمال میرصادقی» صد و پنجاه و یکمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و کانون فرهنگی چوک عصر پنجشنبه ۲۴ بهمن ماه در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز این نکوداشت از جمال میرصادقی چنین یاد کرد:

“همانطور که مستحضر هستید امشب مفتخریم به برگزاری شبی که با حضور نویسنده ارجمند زبان فارسی ، آقای جمال میرصادقی، اعتبار خاصی یافته است. نویسنده‎ای که در طول بیش از پنج دهه با به کارگیری صناعت داستان‎نویسی به جایگاه خاصی در تاریخ رمان و داستان کوتاه ایران دست یافته است.

از چاپ اولین داستان‎ها در مجلۀ سخن به سردبیری زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری تا کنون راه درازی پیموده شده که این پیشرفت و توانایی و اعتلا در داستان‎نویسی در صفحه به صفحه دهها مجموعه داستان و رمان آقای صادقی مشهود است.

چاپ‎های مکرر در طی سال‌‎های متمادی از آثار آقای میرصادقی گواهی است که ایشان مخاطبین خود را هنوز در میان جوانان علاقه‎مند به ادبیات حفظ کرده‏‎اند.

استاد میرصادقی نه تنها نویسندۀ زبان فارسی است که علاوه بر استادی در رمان و داستان کوتاه متجاوز از ده جلد کتاب در زمینه هنر داستان‎نویسی در ابعاد کلی و جزیی آن ترجمه یا تألیف نموده‎اند، چه در حوزۀ معرفی نویسندگان برجسته و مهم ادبیات جهان و چه در معرفی و نقد و بررسی آثار داستانی نویسندگان زبان فارسی از جمالزاده، هدایت، علوی، آل احمد، ساعدی، دانشور تا نسل جوانتر. این زمینه از آثار آقای میرصادقی حائز اهمیت است و بسیار برای نسل جوان نویسندۀ ما راهگشا و آموزنده بوده و هست.علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

امروز، کمتر نویسنده‎ای را می‎توان یافت که بی‎نیاز باشد از مراجعه به این بخش از تألیفات و ترجمه استاد میرصادقی.

خوشحالیم که استاد میرصادقی در آستانۀ هشتاد سالگی همچنان سرزنده و شاد می‏نویسد و می‎آموزد.“

سپس نوبت به علی اشرف درویشیان رسید که از تفکر در آثار جمال میرصادقی سخن بگوید:

” سلام به دوستان عزیزم. بسیار خوشحالم که در بزرگداشت استاد عزیزم در هشتادمین سال زندگی‎اش شرکت می‎کنم. خوشحالم و مفتخرم . استاد من که خیلی چیزها از او یاد گرفتم، در کلاس‎هایش شرکت می‎کردم و با داستان‎هایش در مجله سخن که به کرمانشاه می‎آمد آشنا شدم. و وقتی به تهران آمدم و دانشگاه بیشتر به خدمتشان رسیدم، به خانه‎اش می‎رفتم. باید خدمتتان عرض کنم که واژۀ « ادبیات داستانی» از اختراعات جمال میرصادقی وارد ادبیات ایران شد.علی اشرف درویشیان ـ عکس از جواد آتشباری

علی اشرف درویشیان ـ عکس از جواد آتشباری

من وقتی « درشتی» را نوشتم ، در کرمانشاه « درشتی» به قلم نی می‎گوییم، ترک‎ها می‎گویند قلم غامیش و این داستان من به ترکی ترجمه شده « قلم غامیش» وقتی من این داستان را نوشتم و بازنویسی‎اش کردم ، بردم خدمت آقای میرصادقی. « درشتی» دو بخش دارد، یک بخش آن فاجعه‎ای است که در نیزارها اتفاق می‎افتد و یک بخش آن گفت‎وگویی است که نی بر طبق ساختار یک افسانۀ کردی بیان می‎کند. وقتی در نی فوت می‎کند، نی ماجرا را بیان می‎کند. آقای میرصادقی وقتی داستان را خواندند و دوباره به ایشان زنگ زدم. گفتند که این داستان خوب است ولی باید این دو قسمت را یک قسمت بکنی و نباید از هم جدایشان کرد. من هم به فرمایش ایشان داستان « درشتی» را به این صورتی که می‎بینید درآوردم و دو قسمتش را یکی کردم و خیلی خوب شد. و دوستی کرمانشاهی هم داشتم که او را به کلاس آقای میرصادقی می‎بردم. جلسۀ دیگر آقای میرصادقی به من گفت او را دیگر به اینجا نیاور. و من هم گفتم چشم و بعداً فهمیدم که چرا آقای میرصادقی چنین حرفی به من زد و با آن ذهن دقیقش چطور شناسایی کرده بود.علی اشرف درویشیان ـ عکس از مجتبی سالک

علی اشرف درویشیان ـ عکس از مجتبی سالک

به هر حال من به ایشان زحمت زیاد دادم، استفاده زیاد کردم. روزی با یکی از دوستانم که صحبت می‎کردم، دکتر اصغر الهی، به من گفت « ببین، کارهای میرصادقی را خوب بخوان . در این کارها تفکر است، تفکر . تفکری که ما به آن عادت نکرده‎ایم ، یعنی نگذاشته‎اند که فکر بکنیم. فکر کردن قدغن بوده است. این تفکر را یاد بگیر. در کارهایت به کار ببر.» و من اطاعت کردم .

هوشنگ گلشیری هم خیلی ارادت داشت به آقای میرصادقی. گرچه با کارهای من زیاد موافق نبود. ولی همیشه به من می‎گفت که تفکر را یاد بگیر.در آثار میرصادقی تفکر موج می‎زند. خواننده‎ات را عادت بده به تفکر، مثل میرصادقی.و من اطاعت کردم.

خیلی متشکرم که مرا به این جلسه آوردید تا بتوانم دست میرصادقی را ببوسم. خیلی متشکرم.“

پس از آن علی دهباشی از دکتر تورج رهنما به عنوان سخنرانی بعدی این مراسم دعوت کرد و وی از مجله سخن و میرصادقی حکایت کرد:

” به شما سلام می‎کنم. از نسلی که در مجله سخن به سردبیری شادروان دکتر پرویز ناتل خانلری بود و من افتخار داشتم از اعضای هیئت تحریریه آن باشم امروز دو نفر باقی مانده‎اند، یکی جمال میرصادقی است و دیگری من. و داستان پیوستن من به دوستان بسیار عزیزی و بسیار صمیمی که در مجله سخن بودند، حقیقتش به این صورت بود که من در سال ۱۳۴۸ یا ۴۷ مطلبی را برای مجله سخن فرستادم و مدتی بعد نامه‎ای از دکتر خانلری دریافت کردم که با نهایت محبت مرا تشویق کرده بود به ادامۀ کار. و علاقه‎مند شده بود که هر موقع من به ایران آمدم و در ایران زندگی کردم حتماً به آنجا بروم و با دوستان مجله سخن آشنا بشوم. من این کار را کردم. فکر می‎کنم یک سال یا دو سال بعد از آن نامه من کاری را که در خارج از ایران داشتم رها کردم و به ایران آمدم.دکتر تورج رهنما و علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر تورج رهنما و علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

و آمدن من به ایران به این صورت بود که من پس از تحصیل در آلمان در یک دانشگاه متوسط در اتریش درس می‎دادم . به اصطلاح مربی یا استادیار بودم و چهار ساعت هم در آنجا درس می‎دادم. یادم می‎آید که رئیس من یک پروفسور معروفی بود و بیماری قند هم داشت و بسیار هم آدم جدی بود و من هرگز لبخندی بر لبان او ندیده بودم، روزی مرا به خانه‎اش دعوت کرد ، چیزی را که من هرگز تصور نمی‎کنم اتفاق بیفتد. و من به آنجا رفتم، حدود ۴ یا ۴ و نیم بعد از ظهر بود. و به من گفت که همسر من نیست و می‎روم به آشپزخانه تا برایتان قهوه‎ درست کنم و بیاورم. قهوه را درست کرد و آورد. من هم نشسته بودم و واقعاً نمی‎دانستم چه بگویم. حقیقتش از او می‎ترسیدم. ترسی به همراه احترامی فوق‎العاده. به هرجهت ، ایشان آمد و ما نشستیم و کمی صحبت کردیم و آخر قضیه به این صورت بود که از من پرسید شما چند سال است که در اینجا هستید. گفتم خیلی سال می‎شود. گفت چقدر می‎خواهی در اینجا بمانی. فکر کردم و راستش جوابی برای این سئوال نداشتم.گفتم تا آخر عمر. گفت تا آخر عمر، مشکلی از نظر دانشگاه نداری. گفتم خیر. گفت مشکلی نداری از نظر کار کردن. گفتم خیر.شما می‎نویسید و تأیید می‎کنند و پلیس به من اجازه اقامت و کار می‎دهد. گفت بسیار خوب ، فقط یک سئوال دارم و آن این است که شما موقعی که مردید ـ همین لفظ را به کار برد ، هیچ کلمه « فوت » ، « درگذشتی» یا امثال اینها را به کار نبرد ـ می‎خواهید در یک سرزمین بیگانه دفن بشوید؟ حقیقت امر این بود که فنجان قهوه در دست من بود شروع کرد به لرزیدن. و خوب یادم هست که مقداری از قهوه هم ریخت و او متوجه شد و سرش را برگرداند که به من نگاه نکند. و من سه ماه بعد در ایران بودم و در دانشگاه تهران.دکتر تورج رهنما ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر تورج رهنما ـ عکس از مجتبی سالک

این آمدن من به اینجا بود و  آنچه را قبلاً خدمت شما گفتم آشنایی من با همکاران صمیمی و بسیار صمیمی بود که در مجله سخن پیدا کردم . تعداد اصلی ما پنج یا شش نفر بیشتر نبود. جمال میرصادقی یکی از دوستان بی‎نهایت صمیمی من بود . به خاطر دارم که محبت بی‎شائبه‎ای که او در حق من کرد این بود که داستانی را به نام « پیراهن آبی» به من تقدیم کرد که مایۀ افتخار من بود و هست و تا زمانی که زنده‎ام خواهد بود.

جمال میرصادقی انسانی است بی‎نهایت ساده، بی‎نهایت صمیمی و در ضمن عصبی و بی‎نهایت حساس. به طوری که اگر کلامی از شما بشنود که مورد موافقت او نباشد بلافاصله از شما قهر می‎کند.

و افتخار می‎کنم که چهل و دو سال که با میرصادقی دوستم و افتخار می‎کنم که با یک هنرمند بی‎شائبه‎ای که به هیچ دسته و گروهی تعلق نداشته و ندارد و ایستاده است و ایستاده است و ایستاده است دوستی داشته‎ام. »

و برای حسن ختام یکی از سروده‎های خود را برای حاضران خواند.

سپس انسیه ملکان داستان « رستم و سهراب » را از جمال میرصادقی برای حاضران قرائت کرد.انسیه ملکان ـ عکس از جواد آتشباری

انسیه ملکان ـ عکس از جواد آتشباری

و پیام محمود دولت آبادی بخش دیگر این نکوداشت بود که توسط علی دهباشی قرائت شد:

 ” جناب آقاى جمال میرصادقى

  سالروز تولّد جنابعالى را به شما،خانواده ـ بخصوص میمنت گرامى ـ وخوانندگان و دانشجویان تان تبریک مى گویم؛ و مایلم بیفزایم داستان نویسى ازنوع نوشتنِ جمال میرصادقى به همان نسبتِ آسان یابى دشوارنیز هست؛ بسیار دشوار. این که نویسنده اى بتواند از ساده ترین زندگىِ آدم ها، داستان هایى بنویسد که  ساده  وبى حادثه بنمایند، دو گونه نگاه وداورى را به خواننده وامى گذارد: ابتدا آن قدر ساده انگارى که ممکن است خواننده از سرِ آن بگذرد ، امّا دومین نگاه آن است که شخص دچارِ تأمُل بشود و از خودبپرسد ً”مگر ممکن است موضوعى بدین حد ساده وگذرا موضوع یک داستان قرار بگیرد؟!” بله،ممکن است؛ شرط آن که نویسنده اش جمالِ میرصاقى باشد!

  من جانبدارِ نگاه دوّم در آثارِ شما هستم.: امکانِ ساخت وپرداخت ِسادگى؛ هنرى که خاصّ شماست.

بارِ دیگر تبریکِ مرا دربابِ توانی تان درهنرِ نوشتن بپذیرید.

با احترام. محمود دولت آبادى، ٢۴بهمن ماه١٣٩٢ تهران“

پس از آن نوبت به کاوه فولادی نسب رسید تا از درس‎هایی بگوید که از جمال میرصادقی آموخته است:

” زندگی هرکس پر از آدم‌هایی است که می‌آیند و می‌روند. بعضی‌های‌شان خطی یا ردی خوش یا بد روی زندگی آدم می‌اندازند و بعضی‌های دیگر اثرشان همین‌قدرها هم نیست؛ انگار نه خانی آمده باشد، و نه خانی رفته. اما توی هر زندگی‌ای هستند معدود کسانی که وقتی آمدند، دیگر هرگز نمی‌روند، و چنان تأثیری روی آدم و مسیر زندگی‌اش می‌گذارند که ردشان تا همیشه باقی می‌ماند. این‌ها گاه مثل توفان می‌آیند و گاه مثل نسیم، و گاه چنان به حضیض می‌کشانندت که دیگر نمی‌توانی سرپا شوی و گاه چنان به اوج می‌برندت، که احساس می‌کنی زندگی‌ات تازه از همین لحظه است که آغاز شده و تا پیش هرچه بوده، هیچ. جمال میرصادقی برای من و زندگی‌ام یکی از این آدم‌هاست. اولین بار در بهار ۸۲ بود که پایم به خانه‌اش باز شد و از نزدیک دیدمش. مادرم آشناییِ پیشین با او داشت و در روزی از روزهای نوروز که به رسم هرساله شاگردهایش به دیدنش می‌رفتند، من هم همراه مادر رفتم. بعد از همان تطعیلات نوروزی بود که شاگرد کارگاهش شدم، داستانی که تا هنوز هم ادامه دارد؛ گرچه چند سالی است به‌خاطر -به قول اکبر رادی- دویدن دنبال پول خاکه‌زغال، فرصت دیدار هفتگی‌اش در کارگاه‌های چهارشنبه را ندارم. آن روز بهاری که برای اولین بار جمال میرصادقی از نزدیک دیدم و دستش را فشردم، هیچ احساس غریبگی با او نداشتم. سابقه آشنایی‌مان برمی‌گشت به پنج‎سالگی‌ام -سال ۶۴- که «بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند» برای اولین بار منتشر شده بود، و در خانه در آن سال‌های ترس و دلهره دهه شصت دیده بودم که میان مادر و پدرم دست‌به‌دست می‌شد. هنوز پنج شش سالی مانده بود تا ازشان اجازه بگیرم و کتاب را از کتابخانه‌شان بردارم و جواب سؤالی را که در ذهن پنج‌سالگی‌ام بی‌پاسخ مانده بود، پیدا کنم. «بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند» منی را که تا آن سن‌وسال بیشتر ژول ورن و مارک تواین و جک لندن و حسین‌قلی مستعان خوانده بودم، با دنیای جدیدی روبه‌رو کرد؛ دنیای مردمی معمولی که داشتند زندگی عادی‌شان را می‌کردند، دنیای آدم‌هایی که به‌اندازه هاکلبری فین یا تام سایر یا حتی آن روزنامه‌نگار «قصه رسوایی» مستعان دور از دسترس نمی‌دیدم‌شان، دنیایی که برایم ملموس بود، دنیایی که می‌شد خودم، جزیی از آن باشم و آن، جزیی از من. بعد از «بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند»، «درازنای شب» را خواندم. این یکی هنوز هم به نظرم از بهترین رمان‌های فارسی است؛ در کنار «بوف کور» هدایت، «کریستین و کید» گلشیری، «همسایه‌ها»ی محمود، «شب هول» شهدادی، «جای خالی سلوچ» دولت‌آبادی، «گاوخونی» مدرس‌صادقی و «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها»ی قاسمی.کاوه فولادی نسب ـ عکس از سمیه لطفی

کاوه فولادی نسب ـ عکس از سمیه لطفی

در فهرست بهترین رمان‌های ایرانی من، «درازنای شب» و «همسایه‌ها» رتبه‌ای مشابه دارند. کمال و خالدهردو نمونه‌هایی از نوجوانان ایرانی هستند که علی‌رغم همه تفاوت‌های نسلیِ این سال‌های تغییرِ شتابان، شباهت‌های زیادی در زندگی‌ها و سرنوشت‌های‌شان به چشم می‌خورد؛ شباهت‌هایی که بخشی از مؤلفه‌های هویتی نوجوانان و جوانان ایرانی را شکل می‌دهد. من کمتر خواننده ایرانی‌ای را دیده‌ام که این دو رمان را خوانده باشد و احساس عمیق هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌ها و ماجراهای‌شان نکرده باشد و سایه‌ای از خودش یا هاله‌ای از زندگی‌اش را در آن‌ها پیدا نکرده باشد.

از آن بهار ۸۲ که اولین بار میرصادقی را از نزدیک دیدم، تا ۵ سال بعد هر چهارشنبه عصر مهمان منزلش بودم؛ خانه قدیمی و گرم خیابان دربند، با آن حیاط باصفا و ردیف گلدان‌های بنفشه و شمعدانی که سرتاسر تراس را می‌پوشاند و پشت پنجره‌های قدی قاب می‌شد. نیمه اول سال، ساعت شروع کلاس چهار و نیم بود و نیمه دوم، چهار. از نیم‌ساعت قبلِ شروع کلاس کم‌کم سروکله بچه‌ها پیدا می‌شد. من معمولا جزو اولین کسانی بودم که می‌رسید و دست از سوال پشت سوال برنمی‌داشت. میرصادقیِ مدرس نه خسته می‌شد، نه بی‌حوصلگی می‌کرد و نه سؤال‌ها را سرسری می‌گرفت. حالا که یاد آن سال‌ها می‌افتم می‌بینم هیچ‌جوره نمی‌توانم بابت آن‌همه شرافت معلمی و محبت انسانی ازش تشکری قدردانی‌ای تقدیری چیزی بکنم؛ چیزی که او یاد می‌داد، فقط روش نوشتن و نقد داستان نبود، منش زندگی و معلمی بود. و چقدر در همه سال‌های تدریسم در دانشگاه این منش -که از او یاد گرفته بودم- به کارم آمد. یک باری یادم هست که قرار بود کاری برایش انجام دهم. گفتم «می‌خواین چهارشنبه بعدِ کلاس بمونم؟» گفت «نه کاوه‌جون… یکشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها شیره جون من کشیده می‌شه. بعدِ کلاس نای نشستن هم ندارم حتی.»شب جمال میرصادقی ـ عکس از سمیه لطفی

محمد رضا شفیعی کدکنی، محمدرضا باطنی، جعفر میرصادقی و علی اشرف درویشیان ـ  عکس از سمیه لطفی

میرصادقیِ مدرس با میرصادقیِ پژوهشگر است که کامل‌تر می‌شود. این‌همه پژوهشی که او انجام داده و در قالب کتاب‌ها و مقاله‌ها منتشر کرده، کاری است یگانه و خدمتی بی‌نظیر. یک بار در نامه‌ای برایش نوشتم: «برای کمتر هنرمند و پژوهشگری پیش می‌آید که در زمان بودنش کلاسیک شود. شما شده‌اید. این کاری که شما در تئوریزه کردن مبانی نقد علمی داستان در ایران و برای این ادبیات مدرن هنوز‌کم‌سن‌وسال کرده‌اید، از آن کارستان‌هایی است که تا همیشه بر تارک داستان و ادبیات فارسی خواهد درخشید و می‌ماند این افسوس که در جامعه‌ای زندگی می‌کنید / می‌کنیم که در حرفْ هنر و هنرمند را بر صدر مجلس می‌نشاند و در عملْ کارش را تجملی غیرضروری یا تفریحی -در بهترین حالت- سالم می‌داند.» در جامعه‌ای که سنت مکتوب کردن اندیشه‌ها سست است و در تمام دورانِ حالا دیگر صدساله تعلیق میان سنت و مدرنیته‌اش هم کماکان فرهنگ خلق و تولید منابع مکتوب -آن‌طور که برای جوامع در حال توسعه لازم است- جا نیفتاده، بودنِ پژوهشگری مثل میرصادقی غنیمتی استثنایی است. از «ادبیات داستانی» و «عناصر داستان» تا «داستان‌های خیالی» او بیش از پانزده کتاب پژوهشی در زمینه‌های نظری داستان‌نویسی کار کرده که هرکدام‌شان تأثیری ویژه در ادبیات نقد و آموزش داستان‌نویسی ایران داشته است. این خدمت بزرگی است که فقط از یک آدم بزرگ برمی‌آید، و گرچه در همین زمانه هم مورد تقدیر و ستایش بوده همیشه، من تردید ندارم که هرچه تاریخ بر آن بگذرد، بازهم و بازهم بیشتر قدر و منزلت خواهد یافت. آثار پژوهشی و نظری میرصادقی -فارغ از محتوای ارزشمندشان- کیفیتی ساختاری دارند که از نگاه روشنفکرانه مؤلف‌شان برمی‌آید. برخلاف بیشترِ آثاری از این دست در کشور ما، که زبانی آن‌چنان سخت و پیچیده دارند که خواندن‌شان حتی برای خواننده‌های حرفه‌ای و دست‌به‌قلم هم دشوار است، کتاب‌های میرصادقی زبان ساده‌ای دارند. او نمی‌خواهد آثارش را فقط فرهیخته‌ها بخوانند. او به توده مردم بی‌توجه نیست و بارها ازش شنیده‌ام و در آثارش همه دیده‌ایم که به نوعی رسالت و اصالت اصلاح‌گری اجتماعی برای روشنفکر معتقد است. این نگاه و باور او خلاصه نمی‌شود به آثار و درونمایه‌های داستانی‌اش و مثلا در همین نثر و زبان آثار پژوهشی / نظری‌اش هم بروز می‌کند. کتاب‌های نظری او را هر فارسی‌زبانی دست بگیرد، می‌تواند بخواند و درک و دریافتی مطابق میزان آگاهی‌اش ازشان داشته باشد؛ طبعا نخبه‌ها و آن‌هایی که دستی بر آتش دارند، بیشتر. این هم یکی دیگر از درس‌های بزرگی است که من از میرصادقی گرفته‌ام؛ این که جوری بنویسی که همه بتوانند بخوانند، این که احترام ارزش‌های زبانی یا کیفیت محتوایی را با قلمبه‌گویی اشتباه نگیری و تبدیل نشوی به آدمی برج‌عاج‌نشین که افتخارش این است که هرکسی نمی‌تواند متنش را بخواند یا بفهمد، و خواننده‌اش باید مراتبی را طی کرده باشد تا شرف حضور پیدا کند. چنین نوع نگرشی به نظر خیلی پیش‌مدرنی می‌آید و معتقدان به این اندیشه، گویی هنوز با مفهومی به نام «طبقه متوسط» آشنا نشده‌اند و طرفدار نوعی اشرافی‌گری در فرهنگند. میرصادقی در کتاب‌هایش حرفش را سرراست و همه‌فهم می‌گوید و به این ترتیب فرمی را ایجاد می‌کند که در خدمت محتواست. همین است که کتاب‌های نظری‌اش تا این حد مورد استقبال قرار می‌گیرند و تبدیل می‌شوند به منابع دانشگاهی. در میان هم‌نسل‌هایم دوستان داستان‌نویس کمی را می‌شناسم که «عناصر داستان» و «ادبیات داستانی» را نخوانده باشند یا دست‌کم توی کتابخانه‌شان نداشته باشند و ادعای خواندن‌شان را نکنند!اسدالله امرایی، دکتر ایرج پارسی نژاد و دکتر تورج رهنما ـ عکس از جواد آتشباری

اسدالله امرایی، دکتر ایرج پارسی نژاد و دکتر تورج رهنما ـ عکس از جواد آتشباری

میرصادقیِ نویسنده حساب دیگری دارد. آدم مظلومی است و گرچه از میرصادقیِ مدرس و میرصادقیِ پژوهشگر کسوت بیشتری دارد، از بد حادثه بیشتر اوقات زیر سایه آن‌ها قرار گرفته. او در آثار داستانی‌اش جهان آدم‌هایی را خلق می‌کند که مدام در تلاشند، ناامید نمی‌شوند، مبارزه می‌کنند، به فردایی بهتر می‌اندیشند، و این برمی‌گردد به همان اعتقاد نویسنده‌شان به تعهد اجتماعی و رسالت اصلاح‌گری. آدم‌های داستان‌های او از متن جامعه برمی‌‎خیزند و بی‌دلیل نیست که خواننده خیلی زود با آن‌ها ارتباط برقرار و احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کند. بیشترِ آثار داستانی او خصلت واقع‌گراییِ نمادین دارند. این خصلت به آن‌ها بُعدی کلان می‌دهد. نوشته‌های داستانی او تاریخ‌مصرف‌بردار نیستند، زیر چتر زمان و مکان هم نمی‌روند، و توتالیتاریسم و فشارهای از بالا را در هر زمانی و در هر مکانی به نقد و چالش می‌کشند. اگر نگاه موزه‌ای غربی‌ها به ادبیات داستانی ایران نبود، و اگر مخالفت ضمنی و پنهان حکومت‌ها با توسعه ادبیات داستانی مستقل نبود، و خلاصه اگر قرار بود ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست‌به‌دست هم بدهند و دروازه‌های ادبیات جهان برای ادبیات داستانی ایران باز شود، بسیاری از آثار میرصادقی می‌توانستند پیش‌قراولان این قافله باشند؛ چون جدای از این که ایده‌های ازلی و ابدی‌ای همچون عشق و آزادی و کمال را در خود جای داده‌اند، و باز جدای از این که فارغ از زمان و مکان به روایت مضامین می‌پردازند، خصلت داستان‌گویی دارند و می‌توانند خواننده را با خود همراه کنند.

این زمستان که بگذرد و بهار که از راه برسد، در اردیبشهت ۹۳ ما هشتادویکمین زادروز میرصادقی را جشن خواهیم گرفت و آرزو خواهیم کرد، این استاد قلم هنوزاهنوز سالم باشد و کار کند، و بازهم بیشتر و بیشتر دریچه‌هایی جدید پیش روی ما و ادبیات داستانی مدرن ایران باز کند.“

و مهدی رضایی ، مدیر کانون فرهنگی چوک سخنران بعدی شب جمال میرصادقی بود که از روز جهانی داستان کوتاه سخن گفت:

«داستان دانه انسان است تا انسان هست، این دانه سبز خواهد شد و سنگ را خواهد شکافت و به‌سوی تو سر بر خواهد کشید.»

با سلام و عرض ادب به محضر نویسندگان و فرهیختگان گرامی.

۱۴ فوریه، «روز عشاق» و درعین‌حال «روز جهانی داستان» است، به‌این ترتیب ما در یک‌روز دو مناسبت متفاوت را جشن می‌گیریم، گرچه اگر خوب نگاه کنیم نه تنها تفاوتی وجود ندارد، بلکه به‌هم نزدیک و مرتبط  است.

بنیا‌ن‌گذار «روز جهانی داستان»، «اُزجان کارابولوت‌ » می‌گوید: «روز جهانی داستان هر روز دیگری از سال هم می‌توانست باشد، اما چرا ۱۴ فوریه را انتخاب کردیم؟ دوستان نویسنده روزهای دیگری را پیشنهاد کردند، ولی همان‌طور که «سعید فائیک » می‌گوید همه‌چیز با عشق آغاز می‌شود و ما معتقدیم عشق، زمانی معنا پیدا می‌کند که همه انسان‌ها را دربربگیرد و به‌همین دلیل بعد از بحث و گفتگو با نویسندگان بسیاری، تصمیم گرفتیم  ۱۴ فوریه، یعنی روز عشاق را روز جهانی داستان اعلام کنیم و تصمیم درستی هم بود چرا که همه ما نویسندگان عاشق داستان هستیم!مهدی رضایی ـ عکس از مجتبی سالک

مهدی رضایی ـ عکس از مجتبی سالک

«اُزجان کارابولوت» می‌گوید: «آن‌چه انسان را انسان می‌کند، رویاهای اوست. کافی است رویایی داشته باشید و به‌دنبالش باشید تا به‌واقعیت بپیوندد. ما داستان‌نویس‌ها رویایی داشتیم که حالا شاهد واقعی شدنش هستیم.»

کانون فرهنگی چوک نیز ابتدا بر پایه داستان نویسی و با نام انجمن داستانی چوک در سال ۱۳۸۵ تشکیل شد. به همت چندجوان عاشق ادبیات داستانی. محفلی کوچک با آرزوهای بزرگ.

و رفته‌رفته فعالیت‌های این انجمن فراتر از محله و شهر و کشور رفت و گسترده‌تر شد و در سال ۸۹ اولین ماهنامه الکترونیک پی‌دی‌اف ادبیات داستانی ایران را راه‌اندازی کردیم و تا به حال بدون حتی یک بار وقفه به کار خود ادامه داده و اکنون شماره ۴۳ آن‌را در دست تهیه داریم. ماهنامه‌ای که مخاطبان فارسی زبان آن در بیش از ۵۰ کشور شناسایی شده‌اند.

در سال ۹۰ با توجه به گستردگی فعالیت‌های انجمن، سایتی با نام «کانون فرهنگی چوک» راه‌اندازی شد که دارای بیش از ۲۰ بخش در زمینه شعر و داستان می‌باشد. همت دبیران بخش‌های مختلف این سایت چنان بود که در دومین سال فعالیت خود، از سوی جایزه ادبی لیراو به‌عنوان سایت ادبی برگزیده سال انتخاب شد.

امسال نیز اعضای این کانون توانستند جوایز متعدد ادبی را از آن خود کنند که از جوایز دریافت شده در ماه جاری می توان از خانم بهاره ارشد ریاحی برگزیده جایزه ادبی هدایت، آقای محمد امین فارسی و محبوبه جعفرقلی برگزیدگان جایزه ادبی بین المللی فارسی زبان «تسنیم» نام برد.دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عکس از جواد آتشباری

در این سایت بخشی با نام بانک هنرمندان راه‌اندازی شده که به معرفی تمامی هنرمندان می‌پردازد بدون در نظر گرفتن سن و موقعیت و جایگاه. این کانون برپایه دوستی، همدلی و همیاری راه‌اندازی شده و آرمانش این بوده و هست که «چوک تریبون همه هنرمندان است»

 حمایت سالیانه از جوایز ادبی و جشنواره‌های متعدد، تبلیغ رایگان آثار منتشر شده هنرمندان، انتشار اخبار و مقالات به‌صورت روزانه،  انتشار آثار شعر و داستان به‌صورت هفتگی، انتشار ماهنامه ادبیات داستانی به‌صورت پی‌دی‌اف، برگزاری جلسات رونمایی کتاب، برگزاری جلسات ادبی- تفریحی، برگزاری جلسات هفتگی داستان‌نویسی، برنامه‌هایی است که در طی ۸ سال، رفته‌رفته شکل گرفته و امروز نیز به‌کار خود ادامه می‌دهد.

امسال نیز طی یک حرکت گروهی- تحقیقاتی در صدد جمع‌آوری مصاحبه ۲۰ نویسنده با تجربه ایرانی و مطالب و منابعی هستیم تا بتوانیم حاصل این کار تحقیقاتی را کتابی با نام «تجربیات نویسندگی و خطاهای نویسندگی» منتشر نماییم. برای ادامه این راه نیز یاری و دست گرم نویسندگان و مترجمان باتجربه را نیازمندیم تا یارای ما جوانان عرصه ادبیات باشند.

و اما ۱۴ فوریه،  «روز جهانی داستان» است، در سراسر دنیا همایش‌ها و مراسم‌های زیادی برگزار می‌شود. هرچند که این روز در ایران چنان که باید رنگ و بوی خود را در سراسر کشور نگرفته است اما بی‌شک این همایشی که در آن حضور داریم، یکی از باارزش‌ترین همایش‌های جهان است. از آن جهت که در روز جهانی داستان،‌ ما گرد هم آمده‌ایم تا سپاسگزار یکی از بزرگان تاریخ ادبیات داستان‌نویسی ایران استاد جمال میرصادقی باشیم و عشق خود را نسبت به ایشان و آثارشان ابراز داریم.علی اشرف درویشیان ـ عکس از مجتبی سالک

علی اشرف درویشیان ـ عکس از مجتبی سالک

استادی که چندین دهه در عرصه داستان‌نویسی و تالیف کتب نظری داستان‌نویسی، فعالیت داشته، و با وجود آثار بسیار تالیفی و ترجمه در این هنر،‌ آثار تالیفی استاد میرصادقی، رنگ و بوی خاصی دارد. به شخصه همیشه آثار تالیفی و نظری استاد را از جهت طبقه‌بندی صحیح، انتقال صریح مفاهیم به همه دوستان توصیه کرده و می‌کنم. و همچنین آثار داستانی ایشان اعم از داستان‌کوتاه و داستان‌بلند و رمان که برخی از آن‌ها نیز به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، ارمنی، ایتالیایی، روسی، رومانیایی، عبری، عربی، مجاری، هندو و اردو ترجمه شده‌اند.

بدون شک وجود استاد میرصادقی و تلاش‌های ایشان در عرصه ادبیات داستانی دلیلی بر معرفی ادبیات ما در سطح جهانی و نزدیکی هنر نویسندگی کشور ما به هنر نویسندگی جهان است.

انسان با داستان زنده است و با داستان در آینده حضور خواهد داشت، همان‌طور که با داستان گذشته‌هارا حفظ می‌کند. هر انسانی داستانی دارد که در طول عمرش و حتی پس از خودش ادامه می یابد. ما با این اعتقاد، عشق و دوستی بین نویسنده، داستان و خواننده را در روز جهانی داستان جشن می‌گیریم و امروز گرد هم آمده ایم تا با داستان استاد جمال میرصادقی جشن خود را زیباتر و پربارتر کنیم.

و در پایان به نمایندگی از اعضای کانون فرهنگی چوک، مراتب قدردانی و سپاسگزاری را از جناب آقای دهباشی سرو همیشه راست قامت عرصه فرهنگ ابراز می‌دارم که همچون سایه‌بانی امن،‌ حامی ما جوانان، بوده و هست همچون بخارا.

ای بخارا شاد باش و دیرزی “

و بعد نوبت به جمال میرصادقی رسید که خطاب به حاضران چنین گفت:

” گفتنی‎ها را همه گفتند و من حرفی ندارم جز نقل خاطره‎ای.اولین داستان من که چاپ شد در مجله سخن بود. مجله سخن مسابقه داستان نویسی گذاشته بود و من هم آن موقع دانشجوی دانشکده ادبیات بودم. استاد ما هم دکتر خانلری بود. این داستان را توسط دوستی در صندوق انداختیم و یک ماهی گذشت و ما منتظر بودیم کی چاپ می‎شود و کی جایزه می‎دهند . روزی رفته بودیم بازار کفش بخریم چون در بازار می‎شد ارزانتر خرید. وقتی برگشتیم، دیدم دوستم کنار بساط روزنامه‎فروشی و مجله‎ای را برداشت و دیدم که مجله سخن است. پولش را هم داد و دوید و پرسیدم چی شده؟ گفت داستانت چاپ شده. و هر چه کردم مجله را به من نداد. بعد هم به من گفت تو دیگر آدم بزرگی شدی و جزو مشاهیر درآمدی و اسمت همه جا می‎آید و من هم حسابی به خودم گرفتم و هی اطراف را نگاه می‎کردم تا واکنش‎ها را ببینم. شب شد و آمدیم خانه و چند روزی گذشت. دختربچه شش هفت ساله‎ای بود که پدر و مادرش کارمند دانشگاه بودند و او را هم به دانشکده می‎آوردند. به من سلام می‎کرد و من هم خیلی به قاعده جواب می‏دادم. فکر می‏کردم پدر و مادری که اینجا هستند حتماً این داستان را خوانده‎اند و از من تعریف کرده‏اند و این دختربچه به همین دلیل به من احترام می‏گذارد. یک بار وقتی به من سلام کرد ، برادر نُه ساله‏اش گفت چرا به این سلام می‎کنی؟ دختربچه گفت « آخه، بدبخته، بیچاره‎س. گناه داره.» باز هم من منتظر بودم ببینم چی می‎شود. در دانشکده هم که اصلاً کسی این داستان را نخوانده بود. به هر حال جایزه اول را به من دادند. باز هم آمدیم به دانشکده. دیدیم کسی اعتنایی نمی‏کند. و همه‎اش خواب و خیال بود که از مشاهیر شدی و همه برایت صف می‎بندند!

و ممنون ”جمال میرصادقی ـ عکس از سمیه لطفی

جمال میرصادقی ـ عکس از سمیه لطفی

در عین حال جشن هشتاد سالگی جمال میرصادقی ( با اندکی تأخیر) همزمان با روز جهانی داستان برگزار شد.

و نمایش فیلم مستند « چراغ‎ها» ساخته علی زارع از دیگر بخش‎های شب جمال میرصادقی بود.

در پایان دوره چهار جلدی « مسائل پاریسیه » یادداشت‏های علامه قزوینی که به کوشش ایرج افشار و علی محمد هنر تدوین شده از سوی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و توسط آقای افسری و مجلداتی از انتشارات مرکز دایره العمارف بزرگ اسلامی به آقای میرصادقی اهدا شد.

از حاضران در این شب می‎توان به دکتر محمد رضا باطنی، دکتر ایرج پارسی نژاد ، قباد آذرآیین ، دکتر سرمد قباد ، اسدالله امرایی و ناشران آثار جمال میرصادقی ـ نشر سخن ( آقای علی اصغر علمی) ، نشر اشاره ( آقای داودی) ، نشر مهناز( آقای مسعود کازری) اشاره کرد.جمال میرصادقی ـ عکس از مجتبی سالک

جمال میرصادقی ـ عکس از مجتبی سالک

 آقای افسری هنگام اهدای کتاب از سوی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار ـ عکس از مجتبی سالک

آقای افسری هنگام اهدای کتاب از سوی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار ـ عکس از مجتبی سالک

 علی دهباشی به همراه آقای افسری و جمال میر صادقی ـ عکس از سمیه لطفی

علی دهباشی به همراه آقای افسری و جمال میر صادقی ـ عکس از سمیه لطفی
دکتر محمدرضا باطنیدکتر محمدرضا باطنی در شب جعفر میرصادقی ـ عکس از جواد آتشباری در شب جعفر میرصادقی ـ عکس از جواد آتشباری
محمدرضا شفیعی کدکنی ، محمد رضا باطنی و جمال میرصادقی ـ عکس از جواد آتشباریمحمدرضا شفیعی کدکنی ، محمد رضا باطنی و جمال میرصادقی ـ عکس از جواد آتشباری

تجلیل از نیم قرن حضور پری صابری در تئاتر ایران در سالروز تولدش

تجلیل از نیم قرن حضور پری صابری در تئاتر ایران در سالروز تولدش

انتشار 8 فوریه 2014

saberiصد و پنجاهمین شب از شبهای مجله بخارا اختصاص داشت به پری صابری که غروب پنجشنبه ۱۷ بهمن ماه ۱۳۹۲ با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت در کانون زبان فارسی ـ موقوفات دکتر محمود افشار برگزار شد. با حضور فرزندان پری صابری، مریم و تیمور شیرین لو، خسرو سینایی، دکتر توفیق سبحانی، ماندانا صدیق بهزادی، پوران صلح کل، گلی امامی، فریده زندیه، تورج اتحادیه، فرهاد مشار، آناهیتا قبائیان، دکتر حسن حاج سید جوادی، دکتر حمیده مروج، صدیق تعریف، دکتر خوشنویس، مهندس کورش زعیم، هایده مشایخ، فروزنده اربابی، فروغ بهمن پور، ترانه شایگان و همچنین احمد مسجد جامعی، ریاست شورای شهر تهران، و علی مرادخانی معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

در آغاز این مراسم که همزمان با هشتادمین زادروز پری صابری، علی دهباشی از او چنین یاد کرد:

” امشب مفتخریم به حضور خانم پری صابری و استادان و هنرمندان ارجمند.

بدون تردید سی و پنج سال احیر نقطه عطفی در زندگی زنان ایران بوده است. حضور گسترده زنان ایران در عرصه‏های گوناگون، و در اینجا روی سخنم عرصه هنر و ادبیات است، با آنچه که گذشته است قابل مقایسه نیست. در اینجا مجال آن نیست به حضور زنان در عرصه هنرهای تجسمی، ادبیات، سینما و دانشگاه بپردازیم. اما در عرصه تئاتر نیز کارنامه درخشان زنان قابل تأمل است.

خانم پری صابری یکی از چهره‎های درخشان و مؤثر در عرصه تئاتر ایران هستند که در چندین دهه از سالهای دهه چهل تا کنون همواره با آثار ارجمندی که خلق کردند وجهی دیگر از توانایی زنان ایران را در عرصه هنر به ویژه هنر تئاتر به ما نمایاندند.

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

علی دهباشی ـ عکس از ژاله ستار

کارنامه پر برگ و درخشان خانم صابری گویای تلاش پی گیر و مستدام ایشان در حوزه‎ای است که عاشقانه کار کردند.

خانم صابری این امکان و شانس و شرایط را داشتند که با هنرمندان مهمی همکای و همفکری و نشست و برخاست داشته باشند.

دوستی و همکاری نزدیک با فروغ فرخزاد که در نمایش « شش شخصیت در جستجوی نویسنده» پیراندللو متبلور شد. همچنین آشنایی با اوژن یونسکو که نخست در فرانسه بود و سپس در سفر یونسکو به ایران. همچنین با دیگر شخصیت‏ها همچون سهراب سپهری و بسیاری دیگر.

مجموعه این مناسبات و همکاریها و بعد آشنایی و مطالعه جدی در تئاتر جهان این امکان را به ایشان داد که بتوانند با توانایی‎های بیشتر در حوزۀ اقتباس از آثار کلاسیک ادبیات فارسی همچون شاهنامه و مولانا و دیگر متون کلاسیک همچون عطار آثار مدرن و خلاقی را ارائه کنند که بسیاری از حاضران این نمایشنامه‏ها را دیده‎اند که از جمله موفق‎ترین آثار نمایشی تئاتر ایران است.

وجه دیگر خانم صابری ترجمه‏‎های ایشان است از آثار نمایشنامه‎نویسان مهم فرانسه زبان همچون کامو، یونسکو، ژان پل سارتر و … خانم صابری آثار دیگری نیز در کارنامه خود دارد، از جمله: « هفت شهر عشق»، « شمس پرنده»، « ۲ قصه برای فیلم لیلا در نصف جهان» و….

این همه را گفتم و کوتاه می‏‎کنم که مجموعه این کارنامه زرین و درخشان خانم پری صابری به راحتی به دست نیامده است و تنها شاید عدۀ معدودی بدانند که چه مایه رنج و رنج را متحمل شده‌‎‎اند و با سینۀ پردرد اما با لبی خندان به کار خود همچنان ادامه می‎دهند.”

دکتر ژاله آموزگار سخنرانی بعدی این نکوداشت بود که از « بانوی نستوه» حکایت کرد:

” به همت آقای دهباشی عزیز گرد هم آمده‎ایم تا سالروز تولد بانویی را شادباش بگوییم که کارنامه کاری و اخلاقی درخشانش او را در جرگۀ زُبدگان جامعه ما قرار می‎دهد که علی رغم تنگناها در این زمینه کم نمی‎آورند.

کیست که از سابقۀ پر بار تحصیلی و علمی پری صابری آگاه نباش. زمانی که خانوادۀ روشنفکرش این مجال را برای او فراهم می‎کنند که تحصیلات دانشگاهی‎اش را در پاریس در رشتۀ تئاتر و سینما ادامه دهد، دری از پیشرفت به سوی او گشوده می‎شود که برای بسیار کسان آرزویی دست نیافتنی است. او قدر این موقعیت را می‏داند ، فرصت را هدر نمی‏‎دهد. خوب می‎آموزد و خوش می‎‏درخشد / اولین فیلم کوتاهش دربارۀ خیام در ۱۹۵۴ در پاریس بهترین فیلم دانشجویی شناخته می‏‎شود.

مانند بیشتر دانش‏‎‏آ‎موختگان آن زمان، با بار اندوخته‎‌هایش به ایران بازمی‏‎گردد تا صفحات کارنامه‏‎اش را با کارهای برجسته‎اش در سرزمین خودش زرین کند.

من تخصصی در دانش هنر و تئاتر و سینما ندارم اما خداوند را سپاسگزارم که چشم زیبابین، عشق به هنر، دوست داشتن هنرمندان و ارج نهادن بر این نازنینانی که ما را با خود به مهمانی شادی‏ها و زیبایی‏های نهان در پرده می‎برند و گاه با شکافتن عمق ناگواری‎ها اشک به چشمانمان می‎آورند، دریغ نکرده است.

من هم مانند شما بارها در صندلی سالن‏های تئاتر جای گرفته‎ام و با اشتیاق و تحسین به دستاوردهای این بانوی نستوه نگریسته‏‎ام و آفرین گفت‏ه‏‎ام.

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از مجتبی سالک

بحث در ریزه‏کاری‎های هنری او کار من نیست، دست اندرکاران هنر به خوبی این توانایی‏ها را به قلم می‎کشند و مقامِ برجسته هنری او را معرفی می‎کنند. و پری صابری مسلماً با دلایل فراوان در اوج این کرسی افتخار جای دارد. اما من با دیدی دیگر به این دستاوردها می‏نگرم.

به نظر من آنچه بیش از همه در کارهای پری صابری تحسین برانگیز است ، همت، جرأت  و تحمل اوست. او می‎توانست در شرایط نامطلوب ، با امکاناتی که داشت و دارد، به دور از هر قیل و قالی به کناری بنشیند، کتاب بخواند، موسیقی گوش کند، دور جهان بگردد و کاری به کاری نداشته باشد، چنان که بسیار کسان چنین راهی را برگزیدند.

اما او چنین نکرد. فراموش نکنیم آن زمان پرتنشی را که او با عزمی زنانه پا به میدان گذاشت و در شرایط سختی که همه به یاد داریم هنرمندانِ زن و مرد را با همه دلزدگی‏ها و زودرنجی‎‏هایشان به کار گرفت ، با ظرایف و حساسیت‏های شغلی آنها مدارا کرد و شرایط ناگواری را گردن نهاد که از تحمل بسیار کسان خارج است و نتیجه‎

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

‏اش آثار هنری ارزنده‏ای شد که در آن سالها همه را با اشتیاق به سالن‏های نمایشش کشاند.

هنرمند اثر هنری می‎آفریند. ولی کار هنرمندی کارستان است که در شرایط نامناسب و در زیر فشارهای گوناگون، به خلق اثری بپردازد. شاهکارها معمولاً در شرایط نامناسب خلق می‎شوند.

پری صابری هم در زمینی پر سنگلاخ قدم گذاشت. جرأت، همت و جسارت خود را به کار گرفت. با مهارتی خاص دوباره رنگ و حریر و زیبایی و حرکات موزون را آرام آرام به روی صحنه آورد و صدای لطیف زن را کنار آوای مردان به گوش تماشاچیان رساند. صحنۀ تئاتر به دست او پس از مدت‎ها رنگین شد و آهنگین.

هنر ارزندۀ دیگر او این بود که با موضوعات اصیلی که برای آثار نمایشی‏اش برگزید پلی شد میان شاهکارهای ادبی وگنجینه‎های کم نظیر سرزمین ما. با نسل جوانی که در آن اوضاع و احوال کمتر این سخنان به گوششان می‎خورد و همچنین با گروهی که یا از این مقولات بسیار دور بودند و یا در گیرودار گرفتاری‎هایشان دغدغۀ این مطالب را نداشتند و کم کم آنها را به دست فراموشی می‎سپردند.

به همت او برای نسل جوان و همچنین نسل فراموشکار و غرق در ظواهر و گرفتاری‏ها، از ورای رنگ و حریر و آهنگ، دری به دنیای دیگر گشوده شد. با کارهای او اسطورۀ سیاوش نه تنها در ایران که در تالار یونسکو نیز دل‎ها را لرزاند، تا تماشاگران با « من از کجا و عشق از کجا» به فروغ سلامی دوباره کنند، در « باغ عرفان» با سهراب قدم زدند، « هفت شهر عشق»را با عطار درنوردیدند. با زلیخا عاشق یوسف شدند. یا شاخ نبات حافظ دمخور گشتند. از هفت خان رستم گذشتند، برای سهراب نوحه سر دادند، با رستم همدردی کردند و بر مرگ اسفندیار اشک ریختند و به همت او سرود « دریغ است ایران که ویران شود» را به عرش رساندند و بخشی از این کارها مرزها را نیز درنوریدند و به همت پری صابری این آثار نماینده‏ای شد از فرهنگ اصیل ما در کشورهای غربی.

اما اگر از اینها بگذریم، پری صابری با وجود همه این لیاقت‎ها و توانایی‌های شغلی ر زندگی روزانه ، تا آن جا که من دیده‏ام، بانویی است آرام، مهربان، متواضع، خوش قلب و بردبار که هرگز موفقیت‏های بیشمارش پرده‎ای از غرور بر او نکشیده است و او با معنویتی سرشار از صمیمت همیشه برای دوستان قدیم و جدیدش همچنان دلسوز، مهربان و مهمان‏نواز باقی مانده است.

من افتخار می‎کنم که در جرگۀ دوستانش جای دارم و هر از گاهی مورد مشورتش قرار می‎گیرم.

و به عوان یک دوست به نمایندگی از سوی دوستان مشترک و به عنوان یک ایرانی علاقمند به فرهنگ این سرزمین، از برپایی این مجلس خشنود ، سرمست و سپاسگزارم و برای این موجود دوست داشتنی روزهایی خوش با تندرستی آرزومندم.”

و سپس نوبت به خسرو خورشیدی رسید تا از پری صابری و تالار مولوی سخن بگوید:

” خانم پری صابری دوران درخشانی را در کارنامۀ هنری خود دارند و من متوجه شدم ایشان دو دوره پُر کار و با انرژی داشتند که شاید امروز کسی از دوران گذشته ایشان به خصوص نسل جوان اطلاعی نداشته باشند.

و من باید با این عنوان شروع کنم که تئاتر دانشگاهی ما مرهون زحمات بی‎دریغ و جسارت هنرمندانۀ ایشان بوده و امروز اگر نامی از تالار مولوی برده می‎شود این نام در زمان مدیریت خانم پری صابری آن چنان درخشید که در کنار تئاتر شهر که هم زمان در زمستان ۱۳۵۱ با هم فعالیت خود را آغاز کردند قرار گرفت . تئاتر شهر با یک ساختمان بسیار مجهز و سرمایه آن چنانی که از طرف تلویزیون ایران در اختیار داشتند. در آن زمان پِیس باغ آلبالوی آنتوان چخوف را بر صحنه داشت و هم زمان ما هم در تالار مولوی پِیس ملاقات بانوی سالخورده را به کارگردانی زنده یاد حمید سمندریان برروی صحنه آوردیم . اما چگونه؟ ماجرا بدین قرار بود. وقتی من تازه از ایتالیا برگشته بودم، زمستان ۵۰ ، دوست دیرینه‌‎ام زنده یاد حمید سمندریان پِیس کرگدن را در تالار فارابی دانشگاه تهران بر روی صحنه برد و من هم چون همکار این دوست عزیز در دانشکده هنرهای دراماتیک بودم شبی به دیدن تئاتر رفتم. البته تئاتر و بازیگران هنرمند ایتالیایی را که در نمایش‎ها دیده بودم در ذهن من جای گرفته بود در حالی که این مقایسه بسیار نادرست بود. و شروع کردم به انتقاد کردن . اما با تمام انتقادهای من باعث نشد که در دوستی من و حمید سمندریان کوچکترین خللی وارد آید. اما حمید بعد از مدتی یک روز به من گفت که تو استاد انتقاد هستی اما استاد کار نیستی چون من در این مدت هیچ نوع فعالیت هنری در تئاتر نداشتم. در نتیجه حمید گفت من می‌خواهم ملاقات با بانوی سالخورده را اجرا کنم . هستی یا نه؟ گفتم صد در صد. چون کلام با نفوذ او و نوع بیانش که استاد این کار بود مرا مجذوب نمود و راه دیگری نداشتم. بالاخره گفتم در کجا؟ گفت در تالاری که در دانشکده هنرهای زیبا هست و تالاری هم در دانشکده ادبیات . هر دو به اتفاق به دیدن سالن‏ها رفتیم . آنقدر این سالن‏ها بی‏روح بود که من موافقت نکردم . البته سالن دانشکده هنرهای زیبا بهتر بود. و حمید به یک باره گفت راستی یک سالن دیگر هم در حال ساخت است و خانم صابری مدیریت آن را بر عهده دارد . برویم ببینیم می‎پسندی یا نه.

خسرو خورشیدی ـ عکس از مجتبی سالک

خسرو خورشیدی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر علی رفیعی هم آنتیگون را که اولین کارشان بود در همین سالن به بهترین نحو اجرا کردند. از دیگر هنرمندان و کارگردانانی که در تالار مولوی کار کردند باید از زنده یاد هوشنگ حصامی و دکتر محمد کوثر یاد کنم. در این تالار بود که علاقمندانِ تئاتر در فضای دوست داشتی‎اش چند اثر از گارسیا لورکا، از برتولت برشت ، تنسی ویلیامز ، آرتور میلر ، لوئیجی پیراندللو، آلفرد دوموسه، دورنمات و دیگر بزرگان عالم نمایش دیدند. و همانطور که اشاره شد تالار مولوی جای بسیار ویژه‎ای در تئاتر ایران پیدا کرد.

زمان گذشت و اما امروز شاهد جشنی بزرگ برای بانوی تئاتر ایران هستیم و من در مدتی که آمریکا بودم ، تمام مدت یکی از خاطراتی که در ذهنم می‏گذشت خاطرۀ خوب تالار مولوی بود. تالار مولوی با سالنی مدرن که تماشاچی در تمام اطراف می‎تواند بنشیند. و ما توانستیم در این سالن ، با وجودی که فاقد تمام امکانات تئاتر ایتالیایی بود، آثار نمایشی بزرگی را به روی صحنه ببریم و این چیزی نبود جز مدیریت خانم پری صابری . به هر حال همیشه در تمام دوران زندگیم ، چه هنگامی که در اپراهای بزرگ بودم ، چه در تمام تئاترها، هنوز تالار مولوی برای من یک خاطره نمایشی فراموش نشدنی است.

پری صابری، دکتر ژاله آموزگار و داود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری، دکتر ژاله آموزگار و داود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

بعد از مراجعت از آمریکا دوباره افتخار همکاری با خانم صابری را در نمایش‏های رند خلوت نشین، یوسف و زلیخا و لیلی و مجنون را داشتم و این بار شاهد این بودم که در تالار وحدت مردم تا آخرین طبقات آن به دیدن تئاتر آمده بودند و این چیزی نبود جز پیوند درست خانم پری صابری با مردم مملکت خود. امیدوارم همیشه سلامت و خلاق باشند و من نیز به ایشان، همانند تمام دوستانشان، افتخار می‏کنم.”

دکتر امید روحانی در بخشی دیگر از این مراسم از « دوران پنجاه ساله هنری» خانم صابری سخن گفت: ” این دوره را می‎توان به دو دوره مشخص تقسیم کرد. این دوره‎بندی در آثار بسیاری از هنرمندان میسر است ولی فکر نمی‏‎کنم این دو دوره در هیچ هنرمندی به اندازه خانم صابری مشخص باشد.

دورۀ اول دوره‎ای که از بازگشت ایشان از فرانسه آغاز می‏‎شود و عملاً تا زمان انقلاب به طول می‎انجامد. خانم صابری به ایران برمی‏‎گردند، به همراه بسیاری از هنرمندان که در آن سال‎ها پس از فارغ‎التحصیل شدن به ایران برمی‎گشتند و هنر ایران بسیار مدیون این هنرمندان است. عملا آنچه   ما در سینمای ایران داریم، بخش عمده‎‏ای از آن را حاصل فعالیت هنرمندانی است که در این سال‎ها که مصادف است با دهۀ شصت میلادی به ایران برمی‏‎گردند. در زمینۀ تئاتر به خصوص خانم پری صابری و زنده یاد حمید سمندریان شاخص‏‎‎اند. این دو نفر همان کاری را می‏‎کنند که زمانه از آنها انتظار دارد. ما صاحب یک سنت تئاتری بودیم در سال‎های دهۀ ۲۰ ، سال‏های طلایی تئاتر لاله‏‎زار. »

دکتر امید روحانی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر امید روحانی ـ عکس از ژاله ستار

امید روحانی در ادامه سخنانش اشاره کرد؛« آن پدیدۀ جدیدی که خانم صابری و زنده یاد حمید سمندریان به تئاتر ایران می‏‎آورند، دراماتورژی است، یعنی خوانش جدید از آثار قدیمی. کشف امکانات نمایشی در آثار قدیمی، کشف امکانات جدید.» و سپس دکتر امید روحانی به کارهای خانم صابری پس از انقلاب اشاره دارد،« و به نظر من خانم صابری در دوران پس از جنگ چیزی را بنا می‏‎کند که بسیار مهم‎تر از دوران اول است. یعنی خلق اُپرت ایرانی. کوشش برای پیدا کردن اپرت که خودش باز ریشۀ قدیمی دارد. و بیست سال گذشته و خانم صابری همچنان خستگی ناپذیر کار می‎کند.»

و سپس علی دهباشی از رامین آزادآور دعوت کرد تا چند کلمه‏‎ای از همکاری‎اش با پری صابری بگوید و او نیز از نقش موسیقی در آثار خانم صابری و تفکیک‎ناپذیری آن از اثر نمایشی ایشان شد، به گونه‏‎ای که کار موسیقی و تمرین نمایش توأمان پیش می‎رود و به هیچ روی نمی‏‎توان این دو را از هم جدا کرد.

آزادآور ـ عکس از ژاله ستار

رامین آزادآور ـ عکس از ژاله ستار

آخرین سخنران این مراسم تجلیل محمد حاتمی بود که سالهاست در نمایش‎های پری صابری کار می‎کند و وی از ورودش به باغ عرفان روایت کرد:

نمایش به فتح نون و کسر یا، اسم مصدر از نمایاندن یا نمودن است، نشان دادن، به معنی جلوه و منظره و بازی در جایگاهی ( یعنی تماشاخانه) . جایی که سالها با آن آشنا بوده و هستم . جایی که گفته بودند ناممکن‎ها آغاز می‏شود و شد.

بازیگر آفریننده است، آفریننده‎ای که خود الگوی آفرینش است و تئاتر وسیله‏ای برای تأثیرگذاری بر جهان و زایاندن انسانی نو، مسیحا نفس و شفابخش و وجود شناخت.، برای بازسازی انسان و جهان و تلاش و کنکاش و مقولۀ معرفت الوجود. تئاتر یک وحدت است، جایی که همه عناصر باید در هم بیامزیند و یکی شوند تا مروری کنند بر بیداری وجدان در دنیای زیبایی و « حق» .

این جمله را سالها پیش از تو آموختم و این اولین بار نیست که بعد از ۲۶ سال شما را تو خطاب می‏کنم ، که اگر در مقام قیاس قرار ندهم، در راز و نیازهایم به خدا هم تو می‏گویم و او اصلاً از این نوع خطاب نمی‏رنجد.

پس بگذار با کلام تو آغاز کنم.

تو این گونه گفتی که اَعمال هنرمند آثار اوست.

محمد حاتمی ـ عکس از مجتبی سالک

محمد حاتمی ـ عکس از مجتبی سالک

ما وارد گود می‎شویم، « گود بازی» و می‏دانیم که اگر در نبرد خطرناک مبادلۀ قدرت‎های عریان حسی، نابلد باشیم و موذی پاره می‏شویم و سرکوفته و ناتمام، که هنر وادی عاشقان تیزبین گستاخ است و باید سفر کنید از بیرون به درون. و من سفر کردم ، سفر حچمی در خط زمان.

از یک روز پاییزی در ۲۶ سال پیش که پا به باغ عرفان گذاشتم. به عرفا برنخورد، منظورم نمایش من در باغ عرفان است.نمایشی که شاید به جرأت بگویم دری تازه بر من گشود. از همان آغاز یعنی روز اول تمرین که نمایشنامه را ورق زدم، با تعجب که توضیح صحنه را که قبلاً این گونه می‎خواندم:

دو درب ( یعنی همان در معروف) در سمت چپ و راست، پنجره‏ای رو به نور در طبقۀ بالا ـ چند پله که به آشپزخانه می‏رسد و یک کاناپۀ رنگ و رو رفتۀ قدیمی با پارچه مخمل قرمز که نشان از اشراف‎زدگی پوسیده می‎دهد. در گوشه‏ای دو چراغ پایه بلند روسی در کنار شومینۀ خاموش. و یک جار آویخته از سقف و این بار این گونه خواندم، توضیح شروع صحنه :

عشق ، زیبایی، مرگ را دور می‏زنیم و همراه کلام مولانا و حافظ و فروغ با بازی صوت، حرکت ، نور به سوی دروازه‏های باز حق و زیبایی می‎رویم. تقریباً همان نخست زیرزیرکی بیش از هفت بار خواندم تا متوجه بشوم. باید از کدام در وارد این عشق بشوم و از کدام پله بالا بروم تا بتوانم همکلام حافظ و مولانا و … دیگران بشوم و کدام پردۀ پنجره را کنار بزنم تا نور حق را ببینم ( هنوز هم نفهیده‏ام).

و تمرینات به مرور گذشت و فقط شعر بود و موسیقی و آواز و حرکت. ما فعل حرکت را به جا آوردیم، نور خوردیم، موسیقی نوشیدیم و کلاممان ( دیالوگ) تبدیل به نوشداروی اشعار حافظ وفردوسی بزرگ و مولانا و عطار شد. در کودکی از ایرانی بودن این را به خاطر داشتم که فعلاً بچۀ طهرانم و معلم جغرافیا که می‏گفت نقشۀ ایران به شکل گربه است و موی گربه زیان‎آور.

و فردا و فرداهای تمرین تو این گونه آموختی که انسان جان جهان است و بی‎یاورمندی او جهان مرده بود و اهریمن پیروز. در این دوران دلگزای آمیختگی و نامرادی گنبد دوار ، در این تاراج ضحاک‏ها و افراسیاب‏ها، هر انسانی به فراخور توانایی روح خود در گیر و دار پیکار است.

شب پری صابری ـ عکس از مجتبی سالک

شب پری صابری ـ عکس از مجتبی سالک

                                    شیر حقم نیستم شیر هوا

                                    فعل من بر دین من باشد گوا

با تو آمدم و آمدیم، پله پله تا ملاقات . و پوست انداختم و انداختیم و شکل گرفتیم. از شهری به شهری و از دیاری به دیاری دیگر. و من و ما آمیزه‏ای شدیم از زندگانی آدم‏های پراکنده که گاه سهراب بودم و گاه مولانا و گاه حافظ و سیاوش و عطار و تا به اینجا که رسیدم و رسیدیم. باز به ملاقات عشق و شفقت و وحدت که پدر می‏گفت عشق کلید تربیت انسان است و تصفیه کننده و کیمیاگر ، و عشق اخگری است برافروخته از تجلی حسن معشوق ازلی که آدمی و پری طفیلی هستی اویند.

و این شعر به ظاهر کودکانه و پُر رمز و راز در گوشم زمزمه کرد که :

                                    کوه به کوه نمی‏رسد           آدم به آدم می‎رسد.

و پس از آن صدیق تعریف غزلی از حافظ را خواند و پیش از آن چنین عنوان کرد: با عرض سلام و شادباش تولد استاد پری صابری. من خودم دانش‎آموختۀ رشته تئاتر هستم از دانشکده  هنرهای زیبای دانشگاه تهران. و بسیاری از این نمایش‎هایی که استادان به آن اشاره کردند ، بنده این افتخار را در دوران دانشجویی داشتم که بروم و ببینم، از جمله نمایش آنیتگون که اولین کار استاد علی رفیعی است و چند تا از کارهای استاد صابری، از جمله ” جزیره بزها”را دیده‎ام. و به این ترتیب در واقع توانستم یاد بگیرم از این بزرگانی که همیشه جزو گردن فرازان هنر ، نمایش و تئاتر و جزو مخافر ملی به حساب می‎آیند. این را گفتم تا بدانید آنچه اینجا مطرح شد برای من بسیار بسیار جذاب بود ؛ به خصوصی بحثی که دوستمان آقای دکتر روحانی مطرح کردند راجع به آبشخور تئاتر ایران، برای تئاتر ملی که می‎تواند با تلاشی که استاد صابری کردند به یک تئاتری برسیم که آرزوی همیشگی تئاتر ایران بوده و شاید با تجربۀ آزمون و خطا بتوانیم به تئاتری به معنای درست کلمه تئاتر ملی دست پیدا کنیم و به نمایش‎های موزیکال که اشاره کردند نوعی اُپرت به حساب بیاید.

صدیق تعریف ـ عکس از مجتبی سالک

صدیق تعریف ـ عکس از مجتبی سالک

پخش بخش‎هایی از فیلم مستندی که به زندگی و آثار نمایشی پری صابری می‎پرداخت یکی دیگر از قسمت‏های این برنامه بود.

و در خاتمه نوبت به پری صابری رسید تا با دوستدارانش سخن بگوید:

سلام عرض می کنم و از تشریف فرمایی تمام سرورانی که به مجلس ما رونق بخشیده‎اند تشکر می‎کنم.

پری صابری هستم ،زاده آب و خاک ایران.حرفه‎ام تئاتر،نویسندگی و گردش در باغ هنر است. تئاتر دلبستگی من است. جایگاه شناخت آدمی است. خودشناسی است. نمایش بزک نشدۀ تقواها و شرارت‎هاست. ادراک حس بلوغ و آزادی است. غوغای زندگی است! کجا می‎توان دلپذیرتر از تئاتر به آگاهی رسید ،به پناهگاهی علیه دلمردگی ! کجا انسانها می‎توانند در لحظه‎ای که تنها به لبان یک نفر چشم دوخته‎اند و با حسی مشترک به تصّرف درآمده‎اند و ربوده شده‏اند ،این چنین به برادری یکدیگر واقف شوند. آن دیگری که خود من است و رنج می برد و لذّت می برد و تار  پودم را با همدردی به ارتعاش در می آورد. بازیگری  که تقوا و شرارت را هم قدرت سیم های لخت فشار قوی ، هرروز تجربه و زندگی می کند و زیبایی و زشتی را دراقتدارکاملشان با قدرتی همطراز ، به تماشاگران منتقل می کند. کجا می توان پنداشت تقوائی والاترموجود است؟ درکجا،”یگانگی” معنی بیشتری پیدا می کند؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

ما کارگزاران تئاتر، به تعّهد عشقی رو در رو و کارساز، گردن نهاده ایم و باور داریم هنر مولّد بروز استعدادهای غیره منتظره ی آدمهاست! به انسان امکان زیستن می دهد. امکان شاعر شدن .امکان معرفت!هر انسانی میتواند به خلاقیت دست پیدا کند وبه آگاهی برسد و استعداد های نهفته اش را باور کند و از سرچشمه ی خرد توشه بردارد که :

خرد سرچشمه خوشبختی است.

ملّت ایران پرچم افتخاراتش را از دست فلاسفه ، علما ،حکما،شعرا،عرفا،معماران و نقاشان بدست آورده است.آثار هنرمندان بازتاب صادقانه ی کابوسها ، دلهره ها ، امید ها و رویا هایی است که از بدو به خود آمدن ،ما را در تصرّف داشته اند! شکست یک یک ما :شکست میلیارد ها انسان است! بی خردی و جبر یک یک ما : بی خردی و جبر میلیارد ها انسان است ! هنر وادی عاشقان تیز بین بی رحم بدون لاپوشی هاست . حکیم” ابوالقاسم فردوسی ” شاهنامه را به نام خداوند جان و خرد آغاز می کند. جان و خرد را ارج می گذارد و والاترین می پندارد و بقا و سلامت وسربلندی وهویّت ، اخلاق ،درستی ، وطن دوستی قوم ایرانی را پی ریزی می کند. ضمانت بقای ما دردست فردوسی ،سعدی،عطار،حافظ، مولوی ،فلاسفه و عرفای ماست.چنانچه در تمام بحران هائی که بر ما گذشته و خواهد گذشت، صدای سلطان اخلاق و سخن “سعدی” از سر در سازمان ملل، بی گزند از تنگی ها می گذرد و به گوش ما و جهانیان می رسد

بنی آدم    اعضاء      یکدیگرند                     که در آفرینش ز یک گوهرند

چوعضوی به درد آورد روزگار                        دگر عضو ها را   نماند قرار

تنها صداست که می ماند .

صدای عشق، مدارا،مردم دوستی،اخلاق ، مهربانی،هم زیستی وجد، زیبائی، موسیقی: آدمیت

من صداها را شنیدم و سرمستی و بشارت زندگی را در جهان تئاتر بدست آوردم! با حس افتادگی به گذشته ها نگریستم و دیدم نو آورانی جایگزین نوآورانی دیگر شده اند و هیچ باید و نبایدی پایدار نمانده است! چنانچه سهراب سپهری عارف گفته است:

کارما نیست شناسایی راز گل سرخ

کارما شاید این است

که در افسون “گل سرخ” شناور باشیم

به هیچ باید و نبایدی دل نبستم. پناهگاهم را علیه روزمرگی و دلمردگی در گرمای سیّال هزار چهره ی تئاتر جستجو کردم و جان گرفتم. در گلزار تئاتر پرسه زدم و از هر گلی بهره ای بردم . گاه گریستم ، گاه خندیدم، گاه تعجّب کردم، گاه رنجیدم و هر بار از دیدن گونه گونه های نمایش به فکر فرو رفتم. هر گز دو نقاب قدرتمند “خنده و گریه” حاکم بر تئاتر را از یاد نبردم .دو نقابی که به امر الهی بر چهره ی هر انسانی نقش بسته است. با چشمانمان گریه می کنیم با دهانمان می خندیم؛ با رعایت کامل حفظ اعتدال و نزاکت که نه افسرده شویم و نه لوده!

علی دهباشی به همراه پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

علی دهباشی به همراه پری صابری ـ عکس از سمیه لطفی

خیر الامور اوسطها!

هرچه گشتم از تئاتر مصر قدیم و ایران قدیم –  ۱۳۰۰ سال پیش ازمیلاد  مسیح-  چیزی نیافتم.

هنرمندان بزرگ دورانهای قدیم ، توضیحی راجع به فوت و فن و چگونگی و  باید و نباید های حرفه‎اشان نمی دادند. شکسپیر زبده‎ترین کیمیاگر دنیای تئاتر، محرم اسرار باقی مانده است ؛ندا داده است:

بودن یا نبودن؟ مسئله اینجاست؟

سوفوکل در بعد زمان مهر سکوت بر لب زده است.بانگ برداشته است:

خرد سرچشمه ی خوشبختی است!

به زندگی خیره شدم!

آئین زندگی است که پدران جای خود را به فرزندان بسپارند.

نوبت کهنه فروشان در گذشت                      نو فروشانیم و این بازار ماست

موضوع تئاتر موضوع غامض و گسترده ایست که با هیچ ترفند و حتی بی ملاحظگی نمی توان در چند سطر یا چند صفحه افقهای گسترده اش را که در افقهای گسترده ی هنر های دیگر ریشه دوانده است؛بررسی و محدود کرد. چگونه می توان تک تعریفی قابل قبول از تراژدی ،تعزیه،کمدی،درام، ملودرام، تئاتر سایه ،تئاتر کابوکی،

تئاترهای ترکیبی:تئاتر و شعر ،تئاتر و موسیقی، تئاتر و رقص، پانتومیم، خیمه شب بازی، سیاه بازی، مضحکه، اپرت،اپرا، سیرک، ارائه داد.

دلقک های سیرک، چه درسهایی  به من آموختند!

در طول تاریخ بشر، همواره ، “خلاقیت” زندانی قانون بشر بوده است. چرا؟

خسرو سینایی ـ عکس از ژاله ستار

خسرو سینایی ـ عکس از ژاله ستار

چرا حوصله نکرده ایم با مرور عصبانیّت ها و تجربیّات ، مبتکران پاک باخته ی اسلاف خویش ، که از قرنی به قرنی،مکتبی به مکتبی،صلیب مصائب تکامل آفرینش را به دوش کشیده اند، همگام آئین زندگی نو به نو شویم؟چرا هنوز بر سر قبول، یا رد شعر کهن وشعر نو دعوا داریم؟

راستی تئاتر چیست و هدفش چیست؟ که گاه آنچنان لعنت و نفرین و تکفیر شده است و گاه آنچنان تعریف و تمجید؟حرفه بحث انگیز اسرار آمیزی که حتّی سایه ی پر طمطراق حمایت لوئی چهاردهم، سلطان قدر قدرت فرانسه ، ملقّب به خورشید شاه، در قرن ۱۷ ، نتوانست از قهر کلیسا علیه “مولیر”جلوگیری کند.“مولیر”سلطان کمدی جهان، ترد شده ؛ تکفیر شده با بی آبرویی تمام به خاک سپرده شد.

آری!هرکس به ظنّ وسلیقه و پیش داوری خویش تئاتر را تمجید وتقبیح و تعریف می کند.

هر کسی از ظنّ خود شد یار من                   وز درون من   نجست   اسرار من

سّر من از ناله ی من دور نیست                    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

مگر می شود خورشید را از آسمان پائین کشید و تکه تکه اش کرد؟ تنها می توان از گرمای خورشید گرم شد و خرّم!  خرّمی که معنای زندگی است: حضور در جشنواره ی رحمت الهی : زندگی . زمانی که کاهنان در ادامۀ مراسم مذهبی،مصائب مسیح را به نمایش می‎گذاشتند، همدلی سحر آمیزی بین مردم و کاهنان وجود داشت. زمانی که مردم یونان یکپارچه گرد هم می آمدند و از فرط اشتیاق شرکت درمراسم با شکوه تئاتر ، در آمفی تئاتر های عظیم خواب و خوراک نداشتند. زمانی که به همّت مقام‎های روحانی، غیر روحانی، شهر داری‎ها،مشارکت عموم مردم؛ مصائب حضرت مسیح، طی چندین شبانه روز برگزار می‎شد ،زمانی که مردم ایران، تکیه‎ها و میادین شهر و روستا را برای دیدن تعزیه ها و مصائب کربلا پر می‎کردند و با تمام وجود سینه می‎زدند ؛کسی از خود نمی‎پرسید تئاتر چیست؟

تئاتر مشارکتی بود خودجوش، بی ریا،مسلّم و آشکار!تعهدی بود که بر ریشه های آئین، ایمان وصداقت وخلوص صحّه می گذاشت.تعّهدی بود که به مرورسست شد وبی اعتبار.  تئاتر بند ناف خود را از گهواره ی  تقدّس پاره کرد؛ تکفیر شد و رانده شد و بدنام. کلیسا به مردم پشت کرد و مردم به کلیسا!همه ازهم گسستند .هرکی به سوئی و سودایی. در زمان شکوفایی تئاتر، هم تعزیه داشتیم هم روحوضی ،هم سیاه بازی هم تراژدی، هم کمدی هم ملودرام، هم درام هم سیرک و  هم مضحکه . انواع تئاتر پهلو به پهلو حرکت می کرد. کسی از خندیدن نمی ترسید! کسی از اشک ریختن و فغان کردن خجالت نمی کشید.کسی از تخلیه ی بار سنگین احساسات سرکوب شده اش عار نداشت.  امروز تکلیف ما چیست ؟ آیا تئاتر باید تراژدی باشد یا کمدی؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

آیا باید به نقش اجتماعیش متعهّد و تسلیم باشد؟زیر پرچم سیاسی خاصی سینه بزند و یا نزند؟ خود را در اختیار ابزار تبلیغاتی و سفارشی حکومت ها قرار بدهد یا ندهد؟ جواب چیست؟ راه چاره چیست؟چگونه می‎شود دوباره خیل تماشاگرانی را که از میادین آمفی تئاترهای یونانی پا به میادین ورزشی فوتبال گذاشته‎اند به تالارهای نمایش برگرداند؟ ذهنیتی باز و خلاق و کارآمد و هوای تازه می خواهد؛ با راه و روش امروزی.

گسترده در ابعاد مختلف نمایشی. آیا قادریم نیاز و سلیقه  و مسائل بشری امروزی را مطرح سازیم و در نبض تحوّل جهان قدم برداریم .

آیا برای رفع مسئولیّت خودمان بی رغبتی تماشاگران را به تئاتر، به محافظه کاری و کند ذهنی آنان نسبت نمی دهیم؟ آیا توّجه نداریم که سردمداران امر نمایش جهان چگونه با تردستی برنامه ریزی می کنند و چندیدن ماه و چندین سال نمایش های منتخب زبده خود را به دور جهان می چرخانند و مردم برای بدست آوردن بلیط و دیدن کارشان سرودست می شکنند ؟

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

فی المثال:

بینوایان – آمریکا، گربه ها- آمریکا، تله موش – انگلستان، سیرک خورشید- کانادا، زینگارو- فرانسه، آشپزی – کره، که  در سی و دومیّن جشنواره بین المللی تئاتر فجر در تالار وحدت برروی صحنه رفت .  تا کنون دربیش از ۵۲ کشور با موفقیّت”آشپزی”  را اجرا شده و چندین میلیون تماشاچی را به خود جلب کرده است .از آمریکا گرفته تا شرق دور، استرالیا ،عربستان صعودی ،تایوان، مالزی،کویت، دوبی، ابوذبی ،بحرین، عمان، اردن ،برزیل ،بانکوک، تایلند ،فنلاند، لهستان، مجارستان، ژاپن،چین  ووو.

 با موفقیت نمایش “آشپزی” را بر روی صحنه رفته و برای حداقل ده سال آینده آن را به تمام دنیا خواهند رفت.غول های خفته ی تمدّن ها ی بزرگ  نژاد زرد: بیدار شده اند و در هر زمینه ای تکنولوژی ، صنعت و هنر؛ز دنیا را به تصرّف خود در آورده اند.تکلیف ما چیست؟ این گربه ی  کز کرده ، کی بیدار خواهد شد؟  آیا قادر خواهیم بود با در دست داشتن ثروت کم نظیری که از اجدادمان به رایگان در اختیارمان قرار گرفته ، در میدان رقابت جهانی قرار بگیریم. با طنز فاخر سعدی،عبید زاکانی،ملانصرالدّین، مردم سراسرجهان را بخندانیم؟ با تراژدی های بی همتای رستم وسهراب،رستم واسفندیار…،گیل کمش ،کاوه آهنگر… و عاشقانه های لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین، یوسف و زلیخا؛ در امر نمایش جهان جایگاه معتبری را بدست آوریم؟.معرف خود و فرهنگ خود باشیم؟آیا نیاز مبرمی به خلق ایمانی نوین و پیروزمند در خود احساس نمی کنیم؟ آیا به یاد می آوریم چگونه با نمایش های چارلی چاپلین ،لورل هاردی، برادران ماک سنت، مولیر؛ خنده بر لبان میلیون ها نفر نقش بست. سرگذشت تئاتر، داستان غریبی است، با افت و خیزهای بسیار!هنرمندان سرسپرده اش طی قرون افتان و خیزان رفتند و مشقت ها را تحمّل کردند تا توانستند حق و حقوق مدنی خود را بدست آورند و مورد احترام و ستایش قرار بگیرند.از ملکه انگلیس لقب “سر” بگیرند. نشان های افتخار سروسینه ی بازیگران بیشماری را مزیّن می کند و گاه جلب دوستی ستارگان بر محبوبیّت روئسای جمهور می افزاید .”هاول” کارگردان، درام نویس بنام چکسلواکی ، در جایگاه ریاست جمهوری می نشیند. براستی ماهیّت این حرفه چیست؟ تئاتر محل وقوف به احوال خود و دیگری است. با شناخت و بررسی افکار،امیال،اعمال دیگران؛کارشناس کارکشته ی خود می شویم. تئاتر محل آشکار شدن پنهان شده های آدمی است . که همگان را از امیر و وصی ووکیل و ظالم و مظلوم ،سخّی و شریف،باسواد و بی سواد و قدّیس و ملحد را به دایره ی عریان بازی می کشاند نقابها را پس می زند و دُمل ها را می شکافد؛ چرک ها را بیرون می ریزد.انسان را به والائی دعوت می کند. میل به والائی که تماشاگران  خاموش ،هرشب با حضورشان اعلام می دارند. بر ما دست اندرکاران حرفه است که با سلاح گونه گونۀ تئاتر به سجایای با لقوّل هر انسانی پاسخ بدهیم . به تنگی ها تن در ندهیم. زیرا که نمایش هر شب در یک ملاقات عاشقانه  همگان را بطور مساوی و صادقانه، در برابر وجد، والائی، درد، شعف، اجحاف،حماقت، شرافت،خباثت، تنگی ها ، گره های کور بودن یا نبودن- شریک می سازد و وسوسه کشف راه حل را تا سر منزل مقصود ، در تارپودشان می دواند.

بهارتا، فیلسوف بزرگ هندی، تئاتر را موّلد و معلّم شور و حالی می دانست که از رحمت کامل الهی برخورداراست. به بازیگران هندی توصیه می کرد نمایش را با تقدیم قربانی و خیرات آغاز نمایند.

من نیز شور و حال مقدّسی که ما را به سرشاریها، وجد و معرفت دعوت کند: انتظار دارم. با مراعات کامل حسّ صداقت و نزاکت و زیبایی.

در خاتمه کیک تولد خانم صابری بریده شد و پرتره پری صابری کار فخرالدین فخرالدینی به وی اهدا شد. بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار نیز کتابهایی به ایشان اهدا کرد و نیز دکتر توفیق سبحانی پژوهشی از مولوی را به خانم صابری اهدا نمود و  هدیه‎ای نیز از سوی شبکه بین المللی میراث فرهنگی ناملموس در کره جنوبی ICCN وابسته به یونسکو، توسط نماینده این سازمان ،خانم صدری شریفی ، با امید به حضور خانم پری صابری در اجلاس زنان و میراث فرهنگی در اکتبر ۲۰۱۴ / مهر ماه ۱۳۹۳ در اصفهان، به خانم صابری داده شد.

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از سمیه لطفی

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از سمیه لطفی

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

شب پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

فخرالدین فخرالدینی، دکتر ژاله آموزگار، پری صابری و احمد مسجد جامعی

فخرالدین فخرالدینی، دکتر ژاله آموزگار، پری صابری و احمد مسجد جامعی

پری صابری در تولد هشتاد سالگی اش ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری در تولد هشتاد سالگی اش ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از سمیه لطفی

پری صابری به همراه علی دهباشی و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری به همراه علی دهباشی و پسرش ، تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری به همراه دختر و پسرش ، مریم و تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری به همراه دختر و پسرش ، مریم و تیمور شیرین لو ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

پری صابری، به همراه  علی دهباشی و تیمور پسرش کیک تولد هشتاد سالگی اش را می برد ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری، به همراه علی دهباشی و تیمور پسرش کیک تولد هشتاد سالگی اش را می برد ـ عکس از مژگان عطاءاللهی

پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار پری صابری ـ عکس از ژاله ستار

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان
عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان
بیشتر گردشگران تنها دره ی بزرگ (grand canyon) کالیفرنیا را می شناسند و با دره های دیگر جهان به هیچ وجه آشنایی ندارند.
به همین خاطر در این مطلب 10 دره ی تماشایی و زیبای جهان را به شما معرفی می کنیم که تا به حال حتی نام آن ها را نشنیده اید.

1- دره ی آنتلوپ – آمریکا
آنتلوپ کنیون (Antelope Canyon) پارکی طبیعی در ایالت آریزونا در ایالات متحده آمریکا است. این پارک حاوی صخره‌هایی دیدنی است که توسط آب و هوا در طول سالیان بگونه‌ای زیبا فرسایش یافته و در ساعاتی مخصوص از روز خالق مناظری با نورپردازی‌های نایاب می‌شوند.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

 

2- دره ی بلاید ریور – آفریقای جنوبی
دره ی بلاید ریور یکی از زیباترین جاذبه های طبیعی آفریقای جنوبی است که در پومالانگا قرار دارد. در این دره که طولی حدود 26 کیلومتر(16 مایل) و عمقی در حدود 800 متر دارد ، سنگ ها بیشتر به رنگ قرمز هستند. بلندترین نقطه ی این دره به نام ماری اپسکوپ 1944متر و پایین ترین نقطه ی آن 560 متر بالاتر از سطح دریاست. این دره بعد از دره ی بزرگ (grand canyon) در آمریکا و دره ی فیش ریور در نامبیا سومین دره ی بزرگ جهان و دومین دره ی بزرگ آفریقاست.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

3- دره ی چارین – قزاقستان
دره ی چارین با وسعت 80 کیلومتر بر روی رودخانه ی چارین در قزاقستان، به فاصله ی 200 کیلومتری از مرز چین قرار دارد. این دره مرکز جذب گردشگری در پارک ملی چارین واقع در قزاقستان است.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

4- دره ی کولکا – پرو
دره ی کولکا در جنوب کشور پرو قرار دارد، جایی که رودخانه ای به همین نام از آن می گذرد. این دره با عمق 4160 متری دو برابر عمیق تر از دره ی بزرگ(grand canyon) است.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان
5- دره ی کوپر – مکزیک
دروه کوپر مجموعه ای از دره ها شامل شش دره ی جدا از هم است که در جنوب غربی ایالت چیهوهوا در مکزیک قرار دارد. این دره از لحاظ وسعت و عمق بزرگتر از دره ی بزرگ در کالیفرناست. این دره ها توسط شش رودخانه ی عظیم بوجود آمده اند که از قسمت های غربی سیرا تاراهومارا سرچشمه گرفته اند. این شش رود همگی به داخل رود فوئرته می ریزند و سپس در دریای کورتز راه خود را ادامه می دهند.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

6- دره ی گلن – آمریکا
دره ی گلن که به معنی دره ی تنگ کوهستانی است در جنوب شرقی و مرکزی یوتا و شمال غربی آریزونا قرار دارد و رودخانه ی کلورادو از میان این دره می گذرد. صخره های قرمز رنگ و رنگ عجیب آب رودخانه یکی از زیبایی هایی است که چشم هر گردشگری را نوازش می کند.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

7- دره ی پادشاهان – استرالیا
دره پادشاهان(kings) بخشی از پارک ملی واتارکا در تریتوری شمالی واقع در استرالیاست.این دره در غرب انتهای george gill range و فاصله ی 323 کیلومتری جنوب غربی alice springs قرار دارد. ارتفاع دیواره های این دره به 300 متر می رسد.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان
8- دره ی ماتکا – مقدونیه
ماتکا به معنی بطن یا رحم نام دره ای در غرب اسکوپیه ، پایتخت مقدونیه است. این دره که وسعتی در حدود 5 هزار هکتار دارد و یکی از زیباترین جاذبه های طبیعی مقدونیه است چند صومعه ی قدیمی را نیز در خود جای داده است. در این دره ده غار وجود دارد که کوچک ترین آن ها 20 متر و طولانی ترین آن ها 176 متر طول دارد. این دره که محل عبور رودخانه ای به همین نام است چند دریاچه ی کوچک و بزرگ هم دارد که به زیبایی های این منطقه اضافه می کنند.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

9- دره ی وا ایمئا – هاوایی
دره ی وا ایمئا (Waimea) که به عنوان دره ی بزرگ اقیانوس آرام نیز شناخته می شود با طولی در حدود 16 کیلومتر و عمق 900 متر یکی از بزرگترین دره های جهان است. این دره در شمال کااوا در جزابیر هاوایی قرار دارد. این دره مسیر عبور رودخانه ای به همین نام شکل است و توسط این رودخانه شکل گرفته است.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

10- دره ی پارلونگ زانگبو – چین
دره ی بزرگ یارلونگ زانگبو که دره ی سانگپو هم شناخته می شود در مسیر رودخانه ی یارلونگ سانگپو در تبت چین قرار دارد. این دره که عمیق ترین دره ی جهان است با طول 150 مایل یعنی 7756 متر طولی بیشتر از دره ی بزرگ کالیفرنیا دارد و به همین دلیل یکی از طولانی ترین دره های جهان است. رودخانه ی یارلونگ سانگپو معمولاً با نام زانگبو یا سانگپو شناخته می شود که به معنی پاک کننده است.

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

عکس هایی از شگفت انگیزترین دره های جهان

منبع:lastsecond.ir

گزارش تصویری – تشریحی از افتتاحیه المپیک زمستانی با حضور کاروان ایران

گزارش تصویری – تشریحی از افتتاحیه المپیک زمستانی با حضور کاروان ایران
بازیهای المپیک زمستانی سوچی جمعه شب با برگزاری مراسمی زیبا در استادیوم «فیشت» شهر سوچی به طور رسمی گشایش یافت. در این مراسم کاروان کم تعداد ایران نیز رژه رفت.

به گزارش خبرنگار مهر، بیست و دومین دوره بازیهای المپیک زمستانی المپیک جمعه شب در شهر سوچی برگزار شد. روس ها تلاش زیادی به خرج دادند تا مراسم افتتاحیه این بازیها مورد توجه جهانیان قرار گیرد.

ماریا شاراپووا چهره نامدار تنیس روسیه با مشعل وارد استادیوم شد

الکساندر کارولین افسانه ای مشعل را از آلینا کابائووا تحویل گرفت

کارولین، شاراپووا و ایسینبائووا پشت سر کابائووا در حال دویدن هستند

الیزا تمنی کووا خواننده روس در این کشتی ترانه خود را اجرا کرد

هنرنمایی روس‌ها در مراسم افتتاحیه المپیک

نمایی از مراسم افتتاحیه المپیک زمستانی

روس‌ها قرون وسطی را در مراسم افتتاحیه به نمایش کشیدند

نماد داس و چکش در دستان قهرمانان تاریخ روسیه

اسب ترویکا آتش نمادین را پشت سر خود می‌کشد

لیزاتمو نیکووا روی جزیره دیده می‌شود

یک قطار قدیمی روسیه در مراسم افتتاحیه المپیک

ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه و توماس باخ رئیس IOC در جایگاه ویژه

دزدان دریایی سال 1917 در مراسم گشایش المپیک سوچی

خرس قطبی و خرگوش در مراسم افتتاحیه المپیک

آتش بازی زیبا در پایان مراسم افتتاحیه المپیک

تصویری زیبا از آتش فشان و ماه

کاروان ایران که با پنج ورزشکار و شش همراه در این مراسم حضور داشت