اسمعیل سنگ ساروی
دکتر اسمعیل سنگ ساروی فرزند محمدحسین متولد 1267 ش تحصیلات مقدماتی را تا هفده سالگی در ساری انجام د اد و برای تکمیل آن به تهران آمد و در مدرسه ی آلیانس به فراگیری زبان فرانسه پرداخت و همزمان با آن به آموختن مبانی عرفان و پژوهش در منظومه ی حاج ملاهادی سبزواری مشغول شد. وی کتاب خانه ای در ساری تاسیس کرد و خود تصدی آن را بعهده گرفت و به ترویج علم و ادب و هنر ایران و جهان در بین اقشار مختلف جامعه به ویژه قشر جوان پرداخت. دکتر سنگ برای تقویت اساس و اهداف اصلی مشروطیت بسیار کوشید و چون خطر جانی برای مشورط خواهان شدت یافت ، با پدر به بادکوبه رفت و از آن جا به سویس عزیمت کرد و سپس به دانشکده طب در ژنو وارد شد و در سال 1332 ق به ایران آمد و چجون مصادف با جنگ جهانی اول گردید ، در تهران به تحصیل خود ادامه داد و دوره ی دانشکده طب را به پایان برد و به ریاست بهداری مازندران منصوب شد. دکتر در تشکیل جمعیت شیر و خورشید سرخ (هلال احمر فعلی) و بنای بیمارستانی به این نام در ساری همت و تلاش به کار برد.
دکتر سنگ از دوره ی ششم تا سیزدهم یعنی هشت دوره متوالی نماینده ی مردم ساری در مجلس شورای ملی سابق بود. در سال 1323 روزنامه ی خزر را در مازندران منتشر کرد. آخرین سمتی که وی بعهد ه داشت ، نماینده ی انتصابی محلس سنا بود. این پزشک کارآمد در ادبیات نیز دستی داشت و در فن شعر نیز مطلع و توانا بود و اشعار دل انگیزی از او به یادگار مانده است. احمد کسروی قطعاتی محلی از این پزشک شاعر را جمع آوری و با ترجمه ی خودش در مجله ی ایرانشهر ، چاپ برلین ، منتشر کرد. دکتر سنگ نمایش نامه ای منظوم به گویش مازندرانی سرود با عنوان منگو که نگاهی انتقادی داشت و در اوایل سلطنت رضاشاه در ساری روی صحنه آمد. این پیر فرزانه پس از نزدیک به یک قرن زندگی و تلاش در 1361 ش دار فانی را وداع گفت.
اشعار زیر از او است :
دلی دارم که سوزد تار و پودش جهان خوش می کند همواره دودش
دلی آشفته تر از موی دلبر دلی پر نور همچون روی دلبر
دلی بشکسته و پر خون و پر غم دلی مایوس از امید مرهم
تو را بیمد چه در کوه و چه صحرا چه در جوی و چه در جنگل ، چه دریا
همه راز و نیازش با تو باشد همه سوز و گذارش با تو باشد
الهی این دل و ای زاری دل الهی این همه بیماری دل
همه خواهد رهی یابد به کوی ات کند پرواز و بشتابد به سوی ات
رباعی
رندم من و عاشقی مرا پیشه ی دل دردا که جز این نیست در اندیشه ی دل
چون او دل بشکسته همی دارد دوست خواهم که درست بشکند شیشه ی دل
دی با صنمی طرح سخن سا خته ام تا با ورق گنجفه پرداخته ام
بگرفت و ورق کشید ، خالی از دل رندانه هر آنچه داشتم ، باخته ام
بیمار داری
گرسنه ، تشنه در صحرا دویدن زبان اندر دهان خود جویدن
فرو بردن به پا خار مغیلان نهادن مارها اندر گریبان
به گیر دزد صحرایی فتادن به دست خود به دل خنجر نهادن
بودن به تا شبی بیدار بودن به بالای سر بیمار بودن
گفتم که به گوشه ای چو سنگی بنشینم و روی دل به دیوار
دیدم که میسرم نباشد تو سنگ در آوری به گفتار
منابع :
1- احمد کسروی ، مجله ی ایرانشهر ، ش 3 ، سال 1304 ص 458
2- فتح الله صفاری ، شکوفه هایی از ادبیات مازندران ص 4-41
3- عباس شایان جغرافیای تاریخی مازندران ، ج 2 ، ص 52-49
4- علی زمانی شهمیرزادی ، شعرای مازندران و گرگان ص 51-149
5- جنگ اختصاصی استاد غلامرضا کبیری
6- سید محمد طاهری شهاب ، تاریخ ادبیات مازندران ، تصیحیح زین العابدین درگاهی ص 3-731
بهمن بزرگی نوشهری و سیدمحمد تقی حسینی ، شاعران مازندران ص 3-