جناب آقای نصر اله هو من ،شاعر،نویسند ه و محقق آ ملی بامعرفی اولیه ازکتاب سبوی سخن و..و..

نصرالله هومند

نصرالله هومند ، شاعر و پژوهشگر مازندرانی در سال 1331 ش در روستای کرچک لاریجان ، در شمال آمل چشم به جهان گشود . تحصیلات ابتدایی را در روستای کلاک و آمل گذراند و سپس به علت بیماری پدر و دشواری مالی جهت گذران زندگی از ادامه ی تحصیل بازماند و در مغازه ی دوزندگی یکی از بستگانش به کار مشغول شد و پس از کسب مهارت های لازم برای ادامه ی کار به تهران رفت و بعد از پنج سال به آمل بازگشت و مغازه ی دوزندگی باز کرد. هومند از سال 1352 به صورت شبانه به ادامه ی تحصیل پرداخت و از 1364 تا 1371 مسئول کتاب خانه ی عمومی آمل بود و سال ها با انجمن شعر و ادب آمل همکاری تنگاتنگی داشت. وی از 1376 مدیر انتشارات طالب آملی است. این شاعر و پژوهشگر فرزانه در دوره ی تحصیل دانشگاهی در تهران ، در زمینه ی پژوهش های علمی از پیشگاه استادان فرهیخته و بنام مانند دکتر فریدون جنیدی و استاد احمد بیرشک بهره مند گردید. هومند به فارسی و طبری شعر می سراید و اشعارش از مضامینی تازه برخوردار است. این ادیب پرتلاش و تیزبین پانزده اثر در زمینه های ادبیات تاریخ ، تاریخ ، نجوم ، زبان و فرهنگ و دانش ، جفر و اعداد ، و حروف و خطوط رموزی به شرح زیر پدید آورده است.

آثار چاپ شده :

1- مازرونی ، مجموعه ی شعر تبری ، 1361 ، 2- یادداشتی کوتاه در باره ی آمل 1366 ،

3- تقویم مردم مازندران ، 1366 ، 4- پژوهشی در زبان تبری 1368 ، 5- گاه شماری باستانی مازندران و گیلان 1374 ، 6- سرچمر ، دل سو ، اشعار مازندرانی 1380 ، 7- گاه شمار ی های ایرانی در پاسخ فرانسوا دو بلوا 1382 ش ، 8- ابن اسفندیار 1381 ، 9 هزاره های ایرانی

آثار چاپ نشده : 1- اندوهان و آهیا ، مجموعه ی شعر فارسی 2- مجموعه ی خطوط رمزی همراه با نهادهای فارسی 3- مجموعه ی اشعار رضا خراتی کجوری 4- فرهنگ اشعار امیر پازواری 5- فرهنگ واژه های تبری 6- جفر جامع (دفترهای 1 و 2 و 3 ) 7- مجموعه ی مقالات مربوط به جفر اعداد و جداول وفقی 8- آمل ، کهن شهر ایران ، در چهار جلد .

شهر زیر از این شاعر است :

گام ها ، فراتر از زمانه ی خورشیدی است

فرازی که تویی

زمین و جهان را

توان درنگی نیست

این جا ، آنان که ستاره شدند ،

شیر

از لبان تو نوشیدند

  • * *

ابرها ، با درآمدن تو می بارند .

لبخندها ، با دمیدن تو

گل خواهند کرد.

برف های نو

از پس خاموشی ،

یک جهان سخن دارند .

پرسه ، در پس پرسه ها

در هیچ مداری نگنجیدم

نه اعتدال را سر ماندن بود ،

 نه اعتذار را  ،

ز مهریری همیشگی

چشم ها

در آستانه ی امید

لنگر انداخته اند

در پس کولاک های زمستانی

منابع :

1-   مکاتبه و گفتگوی مولف با شاعر .

2-   شرح حال خود نوشت شاعر

3-   اسدالله عمادی و محمد ابراهیم عالمی ، نغمه های سر زمین بارانی ، ص 65 160 . 

معنی دوبیتی

کلمه ی «دوبیتی» علاوه بر اینکه در مورد رباعی به کار می رود به معنی شعری است که دارای چهار مصراع است.

دوبیتی شعری است که دارای چهار مصراع است و می تواند در هر وزنی سروده شود.

رباعی نیز در واقع یک نوع دوبیتی است که وزن خاصی دارد.

بیشتر دو بیتی های مربوط به بابا طاهر است.

نمونه هایی از دو بیتی های باباطاهر:

دل عاشق به پیغامی بسازد —– خمارآلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی است —– ریاضت کش به بادامی بسازد

***

ز دست دیده و دل هر دو فریاد —– هر آنچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد————-زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

***

جوونی هم بهاری بود و گذشت —– به ما یک اعتباری بود و بگذشت

میون ما و تو یک الفتی بو

به جز این مو ندارم آرزویی

که باشد همدم مو لاله‌رویی

اگر درد دلم واجم به کوهان

دگر در کوهساران گل نرویی

د. —— که آن هم نوبهاری بود و گذشت

یتی شمارهٔ ۱

باباطاهر

ببندم شال و میپوشم قدک را

بنازم گردش چرخ و فلک را

بگردم آب دریاها سراسر

بشویم هر دو دست بی نمک را

دوبیتی شمارهٔ ۲

باباطاهر

تن محنت کشی دیرم خدایا

دل با غم خوشی دیرم خدایا

زشوق مسکن و داد غریبی

دوبیتی شمارهٔ ۳

باباطاهر

اگر یار مرا دیدی به خلوت

بگو ای بی‌وفا ای بیمروت

گریبانم ز دستت چاک چاکو

نخواهم دوخت تا روز قیامت

به سینه آتشی دیرم خدایا

بهار مازندران در شعر استاد کبیری

هوای بهار در شعر سحر

بسته ويژه نوروزی/نگاهی به «بهار» در شعر زنده یاد غلامرضا کبیری

مازندنومه؛محمدعلی پاسندی،ساری:اگر یک مازندرانی هیچ شناختی از استاد غلامرضا کبیری(1389-1298ساری) نداشته باشد و حتی اگر هیچ شعری از ایشان را نخوانده باشد،بعید به نظر می رسد که شعر «شوپه»ی ایشان را با صدای مرحوم محمد دنیوی(1373-1320 ساری) نشنیده باشد و از آن لذت نبرده باشد:

 بَیه شُو ، وِنه بورِم بَزِنم پا صحرا رِ
هاکانم داد بزِنم وَنگ بِرامِنم خی ها رِ
بی چراغِ سو دازِ گِرمه دوش
دوُر دوُر کامبه تا شُو پَر بَیرِ
اَندِ شومبهِ را، اندِ زَمبه وَنگ
طِلا خونِش رِ تا سَر بَیرِ

گاه کمبه شِه لَلِه واجِ دردِ دل شِه گُلنساجِ
زَمبه خدا، خدایا کی فَصلِ شُوپه بو رِ دَر
پاییز بیه تا بِتونم، شِه بینجِ بَزِنم کَر
خدایا کی بونِه فرو بورِه شُو
را دَکِفم بورم تا چشمهِ لو
شه سَرو دیم و لینگِ بَزِنِم اوُ
بورم نومزهِ پیش خو ها کنم، خو …

شب آمده و برای شوپه باید در دشت گشت بزنم
داد و فریاد کنم تا خوک ها را فراری بدهم
بدون روشنایی چراغ داس را بر دوش می گیرم
در صحرا گشت می زنم تا شب تمام شود
آن قدر راه می روم، آنقدر فریاد می کنم
تا صبح شود و خروس بخواند
گاه با نی زدن درد و دل می کنم با گلنسایم
می گویم خدایا چه وقت فصل شوپه تمام می شود
پاییز بیاید تا بتوانم شالی هایم را خرمن کوبی کنم
خدایا کی می شود شب به پایان برسد
راه بیفتم بروم تا کنار چشمه
سر و صورت و پاهایم را بشویم
به کنار نامزدم بروم تا بخوابم

مرحوم کبیری دو سال قبل در آستانه ی رسیدن بهار، در 20 اسفند 1389 جان سپرد .

او شعری دارد با نام » مازِندرونِ باهار» که در کتاب «تِلاوَنگ تی تی ها»(چاپ نخست 1377 ، ساری: مرکز انتشارات پژوهش های فرهنگی ) آمده است.

 در آستانه ی رسیدن بهار و حال و بهار پای بهاریه ی استاد کبیری می نشینیم که در سال 1356 سروده شده است :

                                        مازندرونِ باهار

                                      (بهار مازندران )

اَی بی یَمو نو بهار ، بَهی یِه دِنیا جِوون/ عالِمِ تَن رِ دیگو فصلِ باهارون تِکون

(باز نو بهار آمد، دنیا جوان شد / فصل بهار تن عالم را به حرکت در آورد )

بورده پِئی سِر جِ اَبر، بَی یِه کئو آسمون /    اِفتاب سو جِم هِوا دَوِسه اَی تیرکَمون

( ابر تیره به کناری رفت و آسمان کبود شد / هوا از تابش آفتاب باز رنگین کمان بست )

 هاکِرده گُل بیدِمِشک ، بَزو هَلی دار نِشون /  چَنده خُجیره خدا ، باهارِ مازِندِرون

( درخت بید مشک گل کرد و درخت آلوچه بهار داد / خدایا ، بهار مازندران چقدر خوب است )

لَسِک لَسِک خورنه لِش، وَرفِ دِماوند کو /  وقتی بی یِه دینه ماه، راه کَفِنِه ورف او

( آرام آرام برف کوه دماوند باز می شود و نرم می شود / وقتی که ماه اردیبهشت بیاید برفابه ها به راه می افتد )

چالِه خُس و شوکوروم ، کُن نِه هِواره سِیو  / وَرنه آدِم جِم حِواس، باهارِ نارنج بو

( کاکلی و سار هوا را سیاه می کنند /  بوی بهار نارنج از آدمی حواس می رباید )

صُبح سَحر جِه تیرنگ خوندِنه دشتِ میون /  وِلاهِه راس باتِنِه بهشتِ مازِندِرون

( از صبحگاهان قرقاول در میان دشت می خواند/ به خدا راست گفته اند مازندران مثل بهشت است )

انگورِ مل رِ هارِش، کَم کَم زِمور  /  سِرمائی و وَرفِ سوز، بَی یِه دیگه گوم بِگور

( به ساقه درخت انگور نگاه کن که کم کم از غوره نطفه می بندد / سرما و سوز برف دیگر گم شده و به گور رفت )

تَن پوشِنه وَلگِ جِم، فِک که بی یِه لخت و عور  / بینج کَر کار و بار ، بونه اِسا جِفت و جور

( درخت بید که لخت و عریان بود از برگ تن را می پوشاند / شالیکار کارش اکنون جُفت و جور می شود )

کُنده گل بو جه مَشت، جیف و پِلِه باغبون /  ولّاهه راس بئوتِنِه ، بهشتِ مازندرون

( باغبان جیب و بغل را از بوی گل پر می کند / به خدا راست گفته اند ، مازندران بهشت است )

دشت و چَمِن بونه سُز، وقتی اِنِه نو بهار/  وَنوشِه و یاسِ بو وَرنِه آدم جِه قِرار

( دشت و چمن وقتی نوبهار می آید سبز می شود / بوی بنفشه و بوی یاس از آدمی قرار می گیرد )

شَندِنه اَبر  زِلفِ شِه، نِزم  اِنه  بار بار  /   لَم لَم شور بونِه گوم ، زیک دیگه کُنده فِرار

( ابر باران نرمی می ریزد و مه بار بار می آید / دم جنبانک گم می شود و زیک می گریزد )

جارچیِ اَنجِلیک، بِلبِل نوروزِ خون /    بِرو شِه چِش جِه بَوین، مُعجزِ مازندرون

( انجلیک جارچی و بلبل نوروزی خوان است / بیا و با دیدگانت معجز مازندران را تماشا کن )

بی وِلی و اِسبه دار کُندنه نو رخت و لا /  چِله ی فِک وائِه جِم ، کُنده شِه سَر رِ دِلا

( درخت ابریشم و سپیدار رخت و لباس را نو می کنند/  شاخه ی درخت بید سر از وزش باد خم می نماید )

نِسنِه شو تا سَحَر ، خونِش جِه یِک دَم تِلا / سَفِر جه کَم کَم اِنه ، اَی سَفِری چِلچِلا

( خروس از شب تا سحرگاهان دمی از خواندن باز نمی ایستد / پرستوی سفری کم کم از سفر مراجعت می کند )

مازِ صدا کُندِه پِر اَسرمِ تا اَرزِفون[1]  /    بِرو شِه چِش جِه بَوین، مُعجزِ مازندرون

( صدای زنبور عسل، «اسرم» تا «ارزفون» را پر می سازد / بیا با چشمان خویش معجز مازندران را تماشا کن )

این جِه یِ صحرا و دشت دِنِه اِمارِه پِیوم /  که سَر بِمو دورِ غم، غریبِگی بَی یِه توم

( صحرا و دشت اینجا به ما پیام می دهد / که دور غم به سر آمد و بیگانگی به پایان رسید )

گلایه و اَخم و تََخم ، بوردِنِه یک جا کلوم/  خَط بَزِنین قلبِ جِم، دِشمنی و قَهرِ نوم

( شکایت و اخم و قهر با هم به طویله رفته اند / نام دشمنی و قهر را از قلب محو کنید و خط بزنید )

دوست بِدارین هَمِ، که بی مُحبت جِهون /  خدا گِواهه دیگر ، نِرزِنه اَتا قَرون

( یکدیگر را دوست بدارید که بی محبت ، دنیا / خدا شاهد است که دیگر یک ریال نمی ارزد )

موقعِ عید   موقعِ ، خنده و خوشحالیه /  مُحبت و عید اگِر، هِئی بوئِن عالیه

( هنگام عید موقع خنده و خوشحالی است/ عید و محبت اگر با هم توأم شوند عالی است )

آدِمِ بی عشق و شور، عکس تَنِ قالیه /   بِحال اون دِل بِنال، که ذوقِ جِم خالیه

( آدم بی عشق و شور مثل نقش روی قالی است / به حال و روز آن دلی که از ذوق تهی است ناله کن)

«سحر»[2] گُنه بین بوئیم هَم دیگه جِم مِهرِبون / که سالِ نو شِکوه و قَهر، نِدارنه شُگون

( «سحر» می گوید بیایید با هم مهربان باشیم / که سال نو شکایت و قهر شگون ندارد)

1356 خورشیدی

(سنگ قبر استاد کبیری در آرامگاه ملامجدالدین ساری)

عکس بالا عید سال 1388 در منزل استاد گرفته شده است

اشعار فائز د شتی یا دشتستانی

اشعار فايز دشتستاني

*سر زلفت الف با لام و ميم است

  چه بسم الله الرّحمن الرّحيم است

 به هفتاد و دو ملت برده حسنت

   قدم از هجر تو مانند جيم است

*قلم از شوشتر و كاغذ از بغداد

 مركّب آب ديده قاصدش باد

 نويسم نامه اي سر نصرالدين شاه

  تن فايز به قربان شما باد

*خروس عرش ديشب ارتجا كرد

    براي عاشق مسكين دعا كرد

  الهي خير از جانش نبينا

    كه يار از فايز جدا كرد

*سحر گاهي گذشتم پشت باغي

  كه ديدم بلبلي در چنگ زاغي

 كه فايز صنعت ناديده ديدست

   به زير دود ميسوزه چراغي

*اگر يار مني از نو وفا كن

    اگر كافر دلي شرم از خدا كن

 اگر حرف بدي از من شنيدي

    بكش خنجر سرم ازتن جدا كن

*خداوندا به فايز ده صبوري

     سر كار بدان جاها رسيده

*بهارآمد زمين مست و زمان مست

    شتر بر زير پاي ساروا ن مست

 هنون مستن كه خوردن آب انگور

    نه من مستم كه يارم ازبرم رفت

*بهار آمد زمين پيروزه گون شد

    به وزن صيف دلدارم رَوون شد

 نو بهار آمد درختان بخروشيد

 درختان جامه ي سبزي بپوشيد

*سركوه بلند جفتي پلنگ است

 صداي ناله ي توپو تفنگ است

 مگر داني كه فردا محشري نيست

    سؤال و پرسش و پيغمبري نيست

 بتاز اسب جفا تا مي تواني

  كه فايز بي سپاه و لشكري نيست

*به قرآني كه يك كلمش غلط نيست

 به غم خوردن كسي مانند من نيست

 اگر شيره شكر غربت بنوشي

  مثال يك گدايي در وطن نيست

*به قرآني كه خطش بي شمار است

   به مولايي كه تيغش ذوالفقار است

  سر سوداي عشقت بر ندارم

 كه تا دين محمدبرقرار است

*قسم خوردم به الله و بالله

    به حقّ سوره ي نصر من الله

 سر سوداي عشقت بر ندارد

   اگر دنيا شود زيرش به بالا

*خبر دادند كه دشتستون بهار است

   زمين از خون فايز لاله زار است

 خبر بر يار فايز رسوني

كه فايز يك تن و دشمن هزار است

*دو چشمونت پيالي پر ستاره

   تبت چون حوض كوثر سايه داره

 اگر خواهي كه فايز را ببيني

 بزن آتش به دشتستون دوباره

*نه هر بالا نشين چون ماهِ تاب است

 نه هر سنگ گلی دُرّخوش آب است

 نه هر شعر خوني فايزي بود

  نه هر تركي زبون افراسياب است

*پري پيكر بت عيسي پرستم

    دمي بنشين دل بوردي زدستم

 دمي بنشين ميون هر دو ديده
مو از دين مسلموني گذشتم

*قسم خوردي به تورات وبه انجيل

 به حق آنكه خلقت كرد جبريل

  سرسوداي عشقت بر نداره

  كه تا دنيا دمد سور سرافيل

*دلم مي سوزه از عهد جدايي

ندونم با كي بندم آشنايي

 چراغ چشم بينايي فايز

   كه شعم بي تو نداده آشنايي

*اگر سر تا سر دنيا قلم بيد

     مركب آب درياي يمن بيد

 اگر برگا درختا بيدن كاغذ

  هنوز از بهر فايز بيد وكم بيد

*دو چشمون مركب رشته اي تو

    مگر از عهد خود برگشته اي تو

 جواب خون فايز را چه گويي

 مگر در كافرستون گشته اي تو

*اگر شانه شوي مويم نچيني

   اگر آيينه شوي رويم نبيني

 اگر هفت پشت تو صياد باشند

 بز پازن به كوي من نبيني

*دو ابروي كجت چون تيغ الماس

        كشد پير و جوان از چپ و از راست

 مكش فايز مي گردي پشيمون

  مطيع كار باش ايّهاالناس

*خداوندا دل و دينم پريد بود

   به ناز و غمزد و جادوگري بود

كسون گوين كه فايز دل نداره

 تجارت آمد و غارتگري بود

*نه افلاطون كند فكري به حالم

 نه جالينوس دانست من چه حالم

 علاج درد فايز نيست درمون

بزن بر دردمي تا من بنالم

*گهي نالم گهي شبگير نالم

 گهي از بخت بي تدبير نالم

 بنالم چون پلنگ تير خورده

 گهي شير در زنجير نالم

*عصا بر دست كشكولم حمايل

 بگردم شهر به شهر مانند سائل

كسون گوين از بهر چه گردي

   منم فايز گم كردم شمايل

*دلم  قطره خوني بيشتر نيست

مرا آسودگي در روز و شب نيست

 تو فايز بي جهت آواره كردي

 اگر خون از دلم آيد عجب نيست

*مكن با يار بد خود را گرفتار

    كه من كردم پشيمونم ازاين كار

*بهشتي اي صنم دادي نشانم

     تو دادي وعده اي از آب كوثر

كه كنج دوزخي كردي مكانم

*پري آمد قسم خود وقسم داد

 كه به غيراز تو نگيرم آدميزاد

*رفيقونم همه رفتن چپ و راست

    چنون رفتن كه گردشون نپيداست                                      بيايي اي هوادارون فايز

   همه گوين كه فردا نوبت توست

*بيو فايز چه زحمتها كشيدي

اَ طفلي تا به پيري خود رسيدي

 كليد باغه را دادم به دستت

     خودت گَند بودي و گلها نچيدي

*كليد دو‎‎لو وون ديدي چها كورد

    گل خشبو زِ دست م‘ رها كورد

  بيو دو لو كه تو گمراه بايي

    به نفرين رسول الله بايي

  منه از دلبر راندي دلبر از مو

   چو شيطون رانده از درگاه بايي

*صنم ميل جدايي از تو دارم

   نشان بي وفايي از تو دارم

صد و سي و سه خنجر خورده فايز

سراق مي منايي از تو دارم

*ولم فرقه كشيد چادر به سر كزد

     دو گيسوي مركب بر كمر زد

سري از پرده درآورد يار فايز

   چو خورشيدي كه از مشرق علم كرد

*ولم فرقه كشيد در سوي بستان

    گل شمشاد گم كردم لرستان

  نديدم شهسواري مثل فايز

مگر رستم به شهر زابلستان

*وفاي بي وفايان كرده پيرم

     رووم يار وفاداري بگيرم

  اگر يار وفاداري نباشد

 سر قبر وفاداران بميرم

*قيامت قامت و قامت قيامت

 قيامت آمد و دلبر نيامد

*قدت گل قامتت گل كفش پات گل

          سخن گل معرفت گل مهربون گل

*پري هردم مكن خود را نمايون

 دمادم مي بري از قالبم جون

*چه بد كردم كه مهر از من بريدي

   خداوندا بدي از من چه ديدي

پشيمون ميشوي روزي دو صد بار

 اگر بر دنبال فايز مي دويدي

*ز قبرستون گذر كردم كم و بيش

كه ديدم قبر دولتمند و درويش

نه درويش بي كفن در خاك مي رفت

   نه دولتمند بود و از كفن بيش

*اگر صد تير ناز از دلبرآيد

       مكن باور كه آه از دل برآيد

پس از صد سال بعداز فوت فايز

 هنوز آواز دلبر دلبر آيد

*دوتا موي سفيد آمد به ريشم

 غزالون كم گذر كردن به پيشم

*سر سنگي دانه رخته بودم

 عجب كوكي به دون آورده بودم

صياد كافري كوكم رميدست

    خودم از كودكي بخت سخته بودم

*اگر فایز بدانست زرگری را

طلا سازد دو زلف عنبری را

*دو چشمونت پیاله پر ز می بی

     لب و لعلت خراج ملک ری بی

 دو تا نمبول تر بر سینه داری

  نصیب فایز بیچاره کی بی

*خدا کردست که من شیدا بگردم

چی ماهی بر لب دریا بگردم

 پلنگ در کوه آهو در بیابان

 همه جفتن مو تنها بگردم

* سحرگاهی مشغول نمازم

  ز قبله سر دراز و سر بنازم

 زبونم قل هو الله را غلط خواند

 خدایا مو گنه کارم چه سازم

10/11/85

*عزیزون حلقه دوری مینداز

 به سینم تیر پنهونی مینداز

 تو فایز گفته ای بوسی به جونی

  به هر شهر نقل ارزونی مینداز

*اگر سنگم زنی سنگت ببوسم

   اگر زهرم دهی چون آب بنوشم

 سر دستم بگیر چار سوی بازار

     بگو دلار: من فایز فروشم

ستاره آسمون میشمارم امشب               به بالینم نیا تب دارم امشب

به بــــــــالینم نیا ای یار نادون                تمــــام دشمنا بیدارند امشب

                                      *********

شبی که با تو بودم یاد از آن شب              شبی که بی تو بودم داد از آن شب

شبی که منزلم از تو جدا شد                     هزاران ناله وفریاد از آن شب

شبی که مار خونین زد بپایم                    به کوی عاشقان می رفت صدایم

برید بر مادر پیرم بگویید                         ببندد حجله نیلی برایم

                                     *******

شعرمحلی جلیل قیصری

شاعر:
جليل قيصري، سولاردني،

شعر محلی » پر دنه»

نگارش یافته توسط گل افروز داداشی مجموعه: ارشیو اشعار محلی

تاریخ انتشار 09 مرداد 1391تعداد بازدید: 96

پَرْدِنِهْ سَنْگا، چِلا چُورِه تِه چِش

خُونْدِنِه مِه نَديِه خُورِه تِه چِشْ

مِنْ كِهْ تِهْ مَسْتِ چِشِ دِچارِمِهْ

اَتّانا، هِزارْ هِزارْهِزارِمِهْ

مِنْ كِهْ شِه سايه ي جا، فِراريْمِه

تِهْ چِشا، دَسْتا، دِلِ قِراريْمِه

چارْ هِنيْشِهْ تِه پَلي چِهِلْ وونِه

سِفْتِ سَنْگْ تِهْ بُوجِهْ زِنْدِه دِلْ وونِه

خامْبهْ كِهْ سَرْدِ هِوارِه تَشْ هادي

مِهْ تَنِ زَرْدِ قِوارِه تَشْ هادي

خامْبِهْ تِهْ مَسْتِ صِدارِه دَپُوشِمْ

تِهْ تَنِ سُوزِقِوارِه دَپُوشِمْ

غِرْصِه رِهْ چُو بَزوئِن مِرِهْ وِنِهْ

دِل ْبهْ دِرْيوبَزوئِنْ مِرِهْ وِنِهْ

خاكا ،سَنْگا ،چِلاچُويه دَسْ اَسْيْر

خِدْرِه پِرْزُو بَزوئِنْ مِرِهْ وِنِهْ

مِنْ نِخامْبِهْ چِلْچلارِهْ پرْبُوجِنْ

اوْجيآ،بچابچارِهْ سَرْ بُوجِنْ

مِنْ نتومْبِهْ سَرْسَريشابْ بَزِنِمْ

تُو‏‏رّهْ بَيْرِمْ،اِفْرارِهْ لابْ بَزِنِمْ

خامْبِهْ كِهْ سَنْگا شْيشِه رَفِقْ بُوئِنْ

تُور ا اِفْرايه ريْشِه رَفِقْ بُوئِنْ

مِنْ نِخامْبِهْ مِهْ چايي شْيرينْ بُوئِه

اينْ وَرْ اونْ وَرْ كِراتِ پَرچين بوئه

خامْبِه كِه مِرْدِمِ نُونْ خِرِشْ دارِه

لابْ بَزِه خِشْكِ زَمينْ وارِشْ دارِه

خامْبِه شَو روزِ گَلي رِه نَجوئِه

دَسْ نَشِسْ تازِه هَلي رِه نَجوئِه

مِنْزِلِ اَشْنيْكا گَلْ كِجاييْنِه

اينْ هَمِه گَتْ گَتِ للْ كِجاييْنِه

اَمِهْ تيمْ جارْ چِه هَمِشْ وَكْ كَفِنِه

كِرْكا سيْكايِه كِلي كَكْ كَفِنِهْ

خامْبي بيصْدا بَووشيْمْ ، نِلِنِّه وِلّا

هَيْرا هَيْرا بَووشيْمْ، نِلِنِّه وِلّا

اينْجِه اونْجِه كيْلُومي، كِنِسِّه بَوِّمْ

خامْبي دِرْيا بَووشيْمْ، نِلِنِّه وِلّا

اينْ هَمِه مَرْدِمِ بي پِلا كَچِه

اينْ هَمِه بِرْمِه ي مارونا وَچِه

اينْ طَرِفْ صِدا صِدايه لُو بَئيْتْ

اونْ طَرِفْ بَمِردِ گَنْدآ،بُو بَئيْتْ

اينْتي سازِ پِشْتي كِه سما نَنِه

گُومْ بَئي كِلي جِه كِه دَرْ وا نَنِه

اينْ گَتِ خِرابه هيچْ كَسْ دَنييِه

خِدا هَمْ مَرْدِمِ وْنگْ رَسْ دَنييِه

صَحْرا-آ دَشْتا،دَمِنْ بَمِرْدوئِه

اينْ هِوارِه دِلْ نَونْ بَمِرْدوئِه

دِلْ مِهْ خِشْكِ هِسْتِكارِهْ مُونْدِنِه

بي كَساكارِ نِشارِهْ مُونْدِنِه

غِرْصِه آ، دَرْدا،غَما،بَپيسِّ تَنْ

اينْ هَمِه خَنْجِرا، اَتّا ميسِّ تَنْ

شِهْ چِشْ دِلِه پِناهْ هادِهْ مِرِه

سييو شُو دَكِتْمِهْ راهْ هادِهْ مِرِهْ

تابِهْ كِي خِرابِه مِنْزِلْ تاريْكي

وا هاكِنْ خِنِهْ رِه راه هادِه مِرِه

اينْ دُومْبه كِهْ مِهْ جا دورِهْ تِهْ چِشْ

اِشْنُونِه مِهْ برْمِهْ بُوره تِهْ چِشْ

اينْتي كِهْ تَهَيِّه بَيْتِه سييو شُو

دَكِّلامْ نَوِنِه مارْ بُورِه تِه چِشْ

 

 

 

پرورش زنبور عسل درایران .منابع ذکرشده است.

Envés de hojas quercus ilex rotundifolia

Envés de hojas quercus ilex rotundifolia (Photo credit: .Bambo.)

Fagaceae

Fagaceae (Photo credit: Wikipedia)

Quercus rotundifolia

Quercus rotundifolia (Photo credit: Wikipedia)

Species: Quercus ilex Family: Fagaceae Image No. 1

Species: Quercus ilex Family: Fagaceae Image No. 1 (Photo credit: Wikipedia)

Mature acorns on a tree in Corsica

Mature acorns on a tree in Corsica (Photo credit: Wikipedia)

Quercus ilex foliage

Quercus ilex foliage (Photo credit: Wikipedia)

Quercus ilex (II)

Quercus ilex (II) (Photo credit: .Bambo.)

Magnoliopsida

ز29ز30ز31ز28ز27

img/daneshnameh_up/9/91/znborasal_1.jpg

 

مقدمه

زنبور عسل یکی از حشرات مفید برای انسان است که متعلق به رده دوبالان می‌باشد. زنبور عسل خیلی پیش از انسان در روی زمین بوجود آمده و زندگی می‌کرده است. زنبور عسل حدود 150 میلیون سال قبل وجود داشته و مشغول زاد و ولد بوده است. منتها با این تفاوت که در آن فاقد یک زندگی اجتماعی بوده و مثل خیلی از زنبورهای غیر عسلی امروزی ، زندگی انفرادی داشته و هر زنبور لانه مخصوص بخود را داشته و در آن زندگی می‌کرده است. کندو محلی است که زنبورها در آن تولد یافته ، کار کرده ، خواهران و برادران خود را پرورش داده و مواد غذایی لازمه را در آن انبار و ذخیره می‌کنند. زنبور عسل دارای نژادهای مختلف است و ساختمان بدنی پیچیده‌ای دارند.

ساختار بدن زنبور عسلز27

سر

در جلوترین قسمت بدن قرار داشته و شامل اعضای زیر است: دو عدد چشم مرکب ، سه عدد چشم ساده ، دو عدد آنتن و دهان با خرطوم. بزرگی چشمها وسیله‌ای است که زنبوردار به کمک آن به راحتی می‌تواند زنبور نر را از کارگر تشخیص دهد. زیرا چشمهای زنبور نر بزرگتر بوده و از عقب سر بهم می‌رسند، ولی در زنبور کارگر و ملکه بهم نمی‌رسند. کار آنتنها ، لمس کردن و بوییدن است. زنبور به کمک خرطوم ، شهد را از روی گلها جمع آوری و از راه دهان به داخل کیسه عسلی می‌فرستد.

سینهز30

از سه حلقه کیتینی درست شده و اعضای زیر به آن اتصال دارند: چهار عدد بال یا پر که دو عدد آنها بالهای جلویی و دو عدد دیگر بالهای عقبی هستند. شش عدد پا که جفت عقب آن دارای حفره‌هایی به نام سبد می‌باشند و زنبور عسل در دوران فعالیت خود گرده‌های گل در آن پر و با خود به کندو حمل می‌کند. این سبدها در کارگران بزرگتر از نرها هستند.

شکم

در قسمت انتهایی بدن قرار داشته، از 6 حلقه کیتینی پشتی و 6 قطعه شکمی تشکیل شده است. در انتهای شکم مخرج برای دفع مدفوعات دیده می‌شود. از راه همین مخرج ، زنبور قادر است خاری را که در داخل بدنش جای دارد، خارج کرده و نیش بزند. زنبور نر نمی‌تواند نیش بزند، چون اصلا نیش ندارد.

تصویر

 

غده های مهم

  • در داخلا دو طرف سر کارگر یک جفت غده‌ای به نام غده‌های شیری وجود دارد که از خود ماده‌ای به نام شیر یا ژله شاهانه ترشح می‌کند و با آن ملکه و لاروهای خیلی جوان را تغذیه می‌نمایند.
  • غده‌های بزاقی همراه با یک جفت غده سینه‌ای بوسیله یک کانال مشترک ، ترشحاتشان را به داخل دهان زنبور می‌ریزند. ترشحات این غده‌ها در موقع لارو بودن صرف تنیدن به دور خود شده و پس از رشد و تبدیل به یک زنبور کامل ، نقش غده بزاق دهان را در زندگیشان بازی می‌کنند.
  • غدد زیر آرواره‌ای که در کارگران خیلی کوچک و غیرفعال بوده و در ملکه بسیار بزرگ و فعال است. ماده‌ای بوسیله این غده ترشح می‌شود که با بوی مخصوصش باعث تمیز ملکه از سایر زنبورها می‌شود.
  • در زیر شکم زنبورها 4 جفت غده‌های مومی وجود دارد که سه جفتش فعال هستند و موم ترشح می‌کنند و بکار ساختن سلولها و شان می‌خورند.
  • غده‌های بویایی: در پشت زنبورها غده‌ای به نام غده بویایی دیده می‌شود که کارش تشخیص بوهاست.
  • غده‌های مخزنی: سه عدد غده در مخزن به نام غده‌های مخزنی ، مدفوعاتی را که در آنجا ذخیره شده‌اند، مرتب ضد عفونی می‌کنند.
تصویر

 

نژادهای زنبور

زنبور هندی Aspis Indica

کمی کوچکتر از زنبور عسل معمولی بوده ، قدر کارگرش 13 میلیمتر می‌باشد. سلولهایی را که با موم در روی شانها درست می‌نماید از سلولهای زنبور عسل کوچکتر هستند.

زنبور درشت Apis Dorsata

در هندوستان و چین زندگی نموده و بزرگترین نوع زنبور عسلی است که تاکنون شناخته شده است. به حالت وحشی زندگی کرده و در زیر شاخه‌های درخت شانش را می‌چسبانند. سالانه چند بار از نقطه‌ای به نقطه دیگر کوچ می‌نمایند.

زنبور ریزApis Floreaز31

از همه زنبورها کوچکتر بوده و فقط یک شان درست می‌کنند که مثل زنبورهای درشت به زیر شاخه درخت می‌چسباند به حالت وحشی در هندوستان و جنوب ایران یافت می‌شوند.

زنبور عسل معمولی Apis Meaifica

همان زنبور عسل معمولی است که فقط آنها را در دهات و شهرها برای تولید عسل در کندوها نگهداری می‌کنند. خواصی را که از یک نژاد خوب باید انتظار داشت عبارتند از: آرام باشند و نیش نزنند، پر محصول باشند، بچه به اندازه لازم بدهند، گلهای شهددار را به سرعت پیدا کنند، در مقابل امراض مقاوم باشند، مصرف عسل زمستانی آنها کم باشد، رشد سالانه‌شان را هر چه زودتر شروع کرده و سریع به حداکثر رشدشان برسند. از مهمترین نژادهای این زنبور می‌توان به زنبور عسل اروپای مرکزی ، زنبور سیاه ، زنبور ایتالیایی قفقازی و زنبور نژاد ایرانی نام برد.

آفات و بیماریهای زنبور عسل

از مهمترین بیماریها می‌توان به لوک آمریکایی ، لوک اروپایی ، نوزما ، کنه دونی ، یبوست ، شپشک زنبور عسل و کرم موم خوار اشاره کرد.

مباحث مرتبط با عنوانز28

English: Dillenia (Dilleniaceae), plate from &...

English: Dillenia (Dilleniaceae), plate from «Plantae Asiaticae Rariores» (Photo credit: Wikipedia)


عکس.خبرگزار ی فارس و zemantaزن55555عز6666ز777777777777ز10زنبور11111111111

پرورش زنبور عسل
سوادکوه – خبرگزاری مهر: پرورش زنبور عسل در سواد کوه. عکس/ سید حسین موسوی

زنبوززنبور222

زهره وطالب

nتاریخ: پنجشنبه، 25 آبان ماه، 1391
این مقاله که به دو روش کتابخانه ای و میدانی نوشته شده است، به تفاوت ها و شباهت های زندگی نامه طالب آملی با افسانه ی عشقی طالب و زهره پرداخته است که به باوره عده ای و بیشتر هم از قشر تحصیل کرده سرگذشت طالب و زهره را با طالب آملی یکی دانسته و معتقدند به مرور زمان دستخوش تغییرات شده و از زندگی واقعی طالب آملی فاصله گرفته است.
این در حالی است که به جز چند مورد جزیی شباهت اساسی بین این دو ماجرا وجود ندارد و از طرفی افسانه طالب و زهره دارای موسیقی و آواز مختص خودش می باشد و نمی تواند آن را محدود به دوره ی خاصی کرد. همچنین تمام ویژگی های افسانه ی عشقی را داراست.
از طرفی عامه ی مردم شاعری چون طالب آملی را نمی شناسند که با سواد بوده و به گفته ی خود شاعر بر رموز کائنات آگاهی داشته است بلکه طالبی را می شناسند که بی سواد بوده، نظر کرده بوده، گالش(چوپان) بوده، دارای املاک بوده، وقتی لله وا می زد آن قدر ماهرانه می زد که تمام گاوهای او از شوق شنیدن لله وا دور تلار را می گرفتند، زهره عاشق طالب بود و طالب هم عاشق زهره و چه و چه بوده است.
کلید واژه ها
طالب آملی، زندگی نامه، طالب و زهره، سرگذشت ها، افسانه ها، روایت های گوناگون، شباهت ها، افتراق ها. وزن شعر طالب طالبا.
زندگی نامه
محمد آملی متخلص به طالب در سال 994(ش) در آمل به دنیا آمد. در شعرش بارها اشاره کرده است که روستا زاده است. بعضی می گویند شاعر زادگاهش روستای عشق آباد کرچک است و عده ای به دیده تردید می نگرند.
او تحصیلات خویش را در شهر آمل تکمیل کرد و در پانزده سالگی به ادعای خودش هندسه، منطق و فلسفه، تصوف و بالاخره در خطاطی به درجه ی کمال رسید اما عده ای بر این باورند که همه ی این ها ادعایی بیش نیست، او فقط ذوق و قریحه ی خدادی در زمینه ی شعر داشت.
خیلی زود در آغاز جوانی به شهرت رسید، در تاریخ 1010 (ق.) از مازندران کوچ کرد و به کاشان و اصفهان سفر نمود و از آن جا به مشهد رفت و آنگاه به قندهار کوچ کرد و از آن جا سال راه هندوستان در پیش گرفت (1017 ق.) برای همیشه ترک وطن نمود.
از آن جایی که در انواع شعر استاد بود و از طرفی علوم زمانش را خوب می دانست. سال 1028(ق) به مرتبه ی ملک الشعرایی دربار هند ارتقا یافت. به هر صورت او یکی از شاعران مشهور سده ی یازدهم هجری در سبک هندی می باشد. ابتدا در شعر آشوب تخلص می کرد، بعداً تخلصش را به طالب تغییر داد.
بعد از هشت سال در کمال عزت و احترام دچار اختلال حواس- ظاهراً بر اثر مصرف افیون (1)- گردید و در سال 1035یا 1036 در هندوستان در گذشت. در هندوستان ازدواج کرد، حاصل ازدواجش دو دختر بود که بعد از مرگش خواهر او سرپرستی برادرزاده هایش را به عهده گرفت و آن ها را سر و سامان داد.
البته خواهرش که برای دیدار برادر خود به هندوستان رفت، زنی با کمال و ادب بود و در طبابت و تدبیر منزل آگاهی داشت، در دبار راه یافت و همان جا ازدواج کرد و تا پایان عمر همان جا ماند.
مجموعه اشعارش به گفته ی طاهری شهاب 22988 بیت شعر در قالب های قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مثنوی، قطعه، غزل، رباعی و مفردات می باشد. او یکی از تاثیر گذاران و صاحب سبک در زمان خود بود که به گفته ی خودش به روش تازه شعر می گفت.

سر گذشت طالب و زهره به روایت عامیانه
سرگذشت طالب و زهره که منتسب به طالب آملی است، دارای روایت های گوناگونی است که ما سعی می کنیم خلاصه ای از آن ها را برای روشن شدن پاره ای از مطالب به عرض برسانیم.
روایت اول: دکتر فرامرزی در کتاب طالب و زهره یا طالب طالبا داستان این عاشق و معشوق را این گونه نقل کرده است: در حدود سال 1005 هجری پسری از اعیان طایفه ی آمل را به مکتب می سپارند. او با اشتیاق فراوان علوم رایج زمانه را فرامی گیرد، بعد از چندی در همان مکتب خانه عاشق دختری به نام زهره می شود که هم شاگردیش بود.
بعد از مدتی بین آن دو مراوده و دوستی برقرار می گردد. از آن جایی که با هم همسایه بودند، طالب هر روز از دیوار خانه اش بالا می رفت و زهره هم به بهانه ی یافتن چیزی کنار پنجره می آمد و این دو با هم ارتباط برقرار می کردند.
از طرفی در مکتب خانه هم با نبود ملا قربان جانشین او مشهدی علی مردان اداره مکتب را به عهده می گرفت، طالب و زهره از این فرصت استفاده نموده در کنار هم می نشستند و به عشق پاک ادامه می دادند. در این دلبستگی ها و مراودات بود که طالب گردن بند ارثی مادرش را به یادگار به زهره می دهد.
طولی نکشید که ماجرای عشق آن ها برملا شد و زهره ی عاقل به طالب هشدار می دهد که تا دیر نشده به خواستگاریش بیاید، چرا که برای او خواستگار دیگری به نام قادر پیدا شده است، در این بین نامادری طالب بهانه می آورد و می خواهد خواهرزاده اش را به طالب بدهد.
به بهانه ای او را به گالشی می فرستد، بالاخره بعد از کشمکش زیاد طالب به خواستگاری زهره می رود اما قادر راه را بر او می بندد.
برادر زهره هم با تبرزین طالب را مجروح می کند، زهره بعداً متوجه می شود، سخت ناراحت می شود و به شکل درویشی در می آید و خبر طالب را می گیرد، بالاخره با خبر می شود که طالب از مرگ نجات یافت.
از طرف دیگر نامادری زهره هم مرتب از خواستگار زهره یعنی قادر پول و هدایا دریافت می کند، برای دور کردن طالب از زهره داروی بیهوشی را در ماهی آزادی که طالب برای زهره صید کرد و هدیه آورده بود، ریخته، به دست زهره داد.
زهره ی که از این ماجرا خبر نداشت غذا را به طالب داد و او هم خورد و بی هوش شد و برای مدتی عقلش را از دست داد.
طالب فکر کرد زهره دانسته دست به چنین کاری زده، او را به بی وفایی و خیانت متهمش کرد، ناراحت شد و از آمل گریخت، به کاشان رفت اما زهره ی بی قرار هر چه مویه کرد و گشت او را نیافت.
وقتی فهمید که به شهر دور دست رفت با گردنبندی که از طالب یادگاری گرفت خودش را خفه کرد تا بمیرد اما موفق نشد. وقتی از مرگ نجات یافت ازدواج کرد. طالب در هند به افتخار رسید، در سال 1036 در گذشت.
وقتی خبر مرگ او به زهره رسید، از داغ و فراق و مرگ طالب آشفته شد و کنار رودخانه رفت و از ماهی سراغ طالب را می گرفت. چرا که قبلاً چند بار طالب و زهره به آن رفته بودند. در عالم خیال و رویا و به یاد دوران گذشته با ماهیان صحبت می کرد، دیگر به خانه برنگشت و برای همیشه ناپدید شد(گودرزی1376: 24-21)
روایت دوم:(یزدان یزدانی) طالب گالشی است که در یک میدان کشتی زهره ی زرنگار، دختر پادشاه، عاشقش می شود، زهره اناری را توی دستمال پیچید و بهش داد و گفت: آن را باز نکن! اگر بازش کنی دیوانه می شوی، اما طالب باز کرد و دیوانه شد و از همان جا شاعر شد.
عشق و عاشقی طالب و زهره عالمگیر می شود تا این که با رقیبی کج خلق به نام قادر رو به رو می شود و در نهایت «جونکا= گاو نر» قادر را از پای در می آورد.
گاو طالب به قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود، وقتی طالب داروی بیهوشی را خورد، پر آبی را آتش زد و آبی حاضر شد و مثل هواپیما یک شبه طالب و برادرش را به هندوستان برد و به قدرت الهی طالب خیلی زود زبان هندی ها را یاد گرفت.
بعد از سختی های فراوان به قدرت الهی دوباره در هندوستان صاحب گاو زیادی(حدود هزارتا) شد. حدود چهل سال در هند ماند و ریشش بسیار بلند شد. قلی بعد از سال ها رفت دنبال طالب و گفت: بیا که ما از دست حاکم گرفتار شدیم و می خواهد زهره را بگیرد.
بالاخره طالب به سمت پامال حرکت می کند، وقتی که رسید شب عروسی زهره بود. به عروسی رفت و شروع کرد به لله وا زدن. زهره وقتی صدای لله وا را شنید، غش کرد، بعداً خواب نما می شود که اگر در چشمه رودبار آب تنی کند دوباره جوان می شود او هم وارد چشمه شد و دوباره جوان هجده ساله شد و با زهره ازدواج کرد و چندین سال پادشاه آمل شد.
روایت سوم: ( علی محمد نعمتی ) طالب و زهره عاشق و معشوق هم بودند. طالب معجزه کرده بود، برادر زهره طالب را به قصد کشتن می زند و طالب همه ی مال و اموالش را رها می کند و به جزیره ی هند می رود.
زهره هم مسئول گاو و مال و اموال طالب شد. طالب زمانی که داشت از آمل کوچ می کرد و می رفت به یک پسر بچه که مواظب گوساله ها بود، مقداری از آب دهن خویش را تو دهنش ریخت و وقتی قورتش داد، صدای تمام حیوانات را می فهمید. زهره هم این پسر بچه را مختاباد کرد.
بعد از مدتی سبز علی سراغ برادرش رفت تا او را پیدا کند که با سوال کردن از درختان و و کبوتران و ماهی ها متوجه می شود که او در هندوستان است. طالب هفت سال در شهر هندوستان بود در این هفت سال از غصه ی نامزد اصلا ریشش را نزد. بالاخره پادشاه به خواستگاری زهره آمد، وقتی زهره تن به ازدواج نداد گفت: می خواهم تو را برای پسرم بگیرم.
به هر کلکی بود راضی اش کرد و به عقد پسرش در آورد. طالب همان جا خواب دید که زهره دارد ازدواج می کند. طالب از هندوستان آمد و خودش را به تلار سر رساند و هیچ کس او را نمی شناخت. اما او شروع کرد به لله وا زدن. تمام گاوها از صدای لله وا جمع شدند. بالاخره پسره از خانه ی ارباب آمد و فهمید که طالب برگشت.
به هر صورت طالب به عروسی رفت، زهره را دید که روی تخت نشسته است و عروس شد، از آن طرف هم زهره از برگشت طالب بو برده بود. با زدن لله وا زهره اطمینان یافت که طالب برگشت برای همین هم لباس عروسی اش را از تنش در آورد و زیورآلات همه را در آورد و گفت طالب من آمد. طالب را به حمام بردند ، لباسش را عوض کردند و ریشش را زدند و…
برای زهره پیغام داد من با همین لباس می روم تلارسر و صبح فردا بیا آن جا عمر من و تو تمام است. صبح زهره نزد طالب رفت، به محض این که به هم رسیدند، همدیگر را بغل کردند و دل هر دو پاره شد و همان دم مردند.
***
آن چه از زندگی نامه ی طالب آملی در تاریخ ادبیات ثبت شد و آن چه در افسانه به نام طالب و زهره مشهور است و عده ای آن را منتسب به طالب آملی می دانند، تفاوت اساسی وجود دارد و آن چه باید و شاید شباهت وجود ندارد و اگر هم دارد بسیار اندک و ناچیز و اتفاقی می باشد.
شباهت ها: 1-شاعر از بی مهری ها و ملالت های اطرافیان از آمل کوچ کرد و به هند رفت، طالب افسانه ها از دست اطرافیان خویش ترک وطن می کند.
2-هر دو طالب ریش دارند: به گفته ی طاهری شهاب، طالب آملی به دو دلیل ریش داشت: یکی از نظر این که طالب در لاهور خدمت شاه ابوالمعالی از دراویش هند رسید و مشرف به فقر شده است.
دوم از لحاظ پوشاندن آثار آبله ی صورت خود.( شهاب1346، مقدمه:12) در ادبیات شفاهی طالب به دلیل داغ و فراق ریش بلندی دارد؛ در یک روایت او هفت سال ریشش را نزد و در روایت دیگر چهل سال و…
طالب مه طالب طالب سیو ریش/ نومزه کهو بخته نیشته مار پیش
(طالب، طالب من طالب سیه ریش نامزد بختش سیاه است و پیش مادر نشسته است)
در روایت اول طالب در مکتب با زهره آشنا شد و دیگر ماجرا که تا حدودی با سر گذشت طالب مطابقت دارد اما در دو روایتی که راقم این سطور بین مردم ضبط و ثبت کرد و خلاصه آن ها را آورده است و روایت های ناقصی دیگر که شنید و ضبط نمود، شباهت آن بسیار بسیار اندک می باشد؛ به جز دو مورد ذکر شده، بقیه هرچه هست تفاوت ها و افتراق هاست.
تفاوت ها و افتراق ها(2):
1- طالب شاعر در هند ماند و ازدواج کرد و حاصل ازدواجش دو دختر بود که در هند زیستند و همان جا مردند. طالب افسانه ها به ایران برگشت و در بعضی افسانه ها با زهره ی زرنگار ازدواج کرد و پادشاه شد و در بعضی افسانه به محض رسیدن این دو به یکدیگر در دم جان سپردند.
2- طالب شاعر اهل مکتب، درس خوانده، شاعر، اهل فضل و دانش، ملک الشعرای دربار هند و… بود اما طالب افسانه ها بی سواد، گالش، لله زن، یک شبه ره صد ساله رفته، نظر کرده، پهلوان کشتی و…در نهایت پادشاه ولایت آمل است، در افسانه هایی که او پادشاه نیست دارای مال و اموال زیادی است، در حالی که شاعر در فقر و مکنت زندگی را به سر برد.
3-طالب شاعر عمر کوتاه دارد، اما طالب افسانه عمر طولانی دارد. 4- در بعضی افسانه زهره دختر عموی طالب است و در بعضی دختری از طایفه ی چلاو و در بعضی افسانه ها به این قوم و قبیله یا خویشاوندی اشاره نشده است این در حالی است که در هیچ تذکره، تاریخ ادبیات و زندگی نامه ی طالب اشاره ای به زهره نشده است.
در دیوان طالب آملی ما با چند بیت بر می خوریم که زهره را به شکل های گوناگون به کار برده است و هیچ کدام ارتباطی با زهره ی زرنگار ندارد: مردم خراب زهره(3) جبینان دیلم اند «طالب» اسیر سلسله مویان طالش است(306 /7391 ) زطوق زهره گر خلخال سازد جای آن دارد که زلف عنبیرنش حلقه ها در گوش مه کرده(845/ 17442) زلف حور و زهره یابی عاقبت کافورسای عنبر افشان ابد این طره ی دام است و بس(620 /13282)
در غزل شماره 1453 در باره ی دوری وطن داد سخن می دهد، از ناشکیبی اش می نالد: مرا غریب وطن ساخت بی نصیبی من/ خدای رحم کند بر من و غریبی من
به چاره مرض عشقم ای طبیب مکوش تو/ رو طبیبی خود کن مکن طبیبی من
نیاز من همه با حسن شاهد الم است /کراست زهره و اندیشه رقیبی من
دلا به حادثه ی عشق ناشکیب مباش /که هر چه کرد بمن کرد ناشکیبی من(ص827)
به هر صورت اگر به استناد چند بیت که به شکل های گوناگون به زهره اشاره می کند، و هیچ ارتباطی هم با زهره معشوقه ی طالب ندارد، بگوییم که آن زمانی که طالب در آمل زندگی می کرد و درس می خواند، عاشق زهره ی زرنگار شده است و او را هم طالب فرامرزی– همان که در سرگذشت طالب و زهره به روایت های مختلف در سر تا سر مازندران رواج دارد- بدانیم سر گذشت او با افسانه ها در آمیخته است، والا ما هیچ مدرکی دال بر این که طالب عاشق زهره همان طالب شاعر است نداریم.
همچنین مدرک دیگری دال بر این که طالب و زهره داستان عاشقانه ای هستند که قبل از طالب شاعر بود نداریم. اما ما با تکیه بر فولکلور و نظریه های ادب شفاهی می توانیم حدس و گمان هایی بزنیم که در قسمت های بعدی به آن خواهیم پرداخت.
5- به طور کلی زندگی نامه طالب بر اساس واقعیت زندگی اش نوشته شده است و در هیچ جا، او کار خارق عادت انجام نداد اما طالب افسانه ها موجودی چند وجهی است: در یک افسانه درس نخوانده و مکتب نرفته براثر خوابی قرآن می خواند، با موجودات حرف می زند، علم غیب دارد، اسب آبی در اختیارش است و یک شبه به هند می رود و برمی گردد. موسیقی می داند و لله وا می زند و… کاملا با خصوصیات سر گذشت های(افسانه ها) عاشقانه مطابقت دارد. مثل سر گذشت نجما و رعنا، پری خان و…اگر با هم مقایسه گردد، شباهت های آن غیر قابل انکار است.
در یک روایت طالب در چشمه آب تنی می کند و جوان هجده ساله می شود، آدم را به یاد داستان یوسف و زلیخا (4)می اندازد، جایی که طالب سوار اسب بادی می شود و به هندوستان می رود و بر می گردد شبیه افسانه ی کور اوغلو و کچل حمزه آذربایجان است.(بهرنگی،1377: 309)
همچنین تار مو سوزاندن و آماده شدن اسب شبیه افسانه ی ملک محمد یا ملک جمشید(4) و در بعضی قسمت ها شبیه افسانه ی پسر با کره اسب آبی (عمادی70:1382)است. البته افسانه های جادویی فراوانی داریم که شباهت های زیادی به بعضی از قسمت های افسانه ی عشقی طالب و زهره دارد.
6-در سراسر دیوان طالب آملی ما با شاعری باذوق و مبتکر در شیوه ی جدید شعر و شاعری رو به رو هستیم نه با موسیقی دان یا آهنگ ساز در حالی که در همه جای مازندان موسیقی و آهنگ طالب طالبا مثل کتولی، تبری(امیری) و…معروف و مشهور است؛ رونق دارد.
آهنگ طالب طالبا تنها آهنگی است که هم در عزا و هم در عروسی خوانده می شود، آیا بیت زیر می تواند اشاره ای باشد به همین موسیقی محلی؟ مسلما نه، اگر منظور طالب موسیقی و آهنگ طالب طالبا است، پس جلوتر از آن این آهنگ و موسیقی وجود داشت.
در غم و شادی تصرف هاست چون طالب مرا هم نوای ماتم و هم نغمه ی سورم خوش است(ب8953)
«تصور نگارنده این است که [ملودی طالب طالبا] بر اساس امیری تکامل یافته است. بدین صورت که پنج هجای اول شعر امیری با یک هجای موسیقی جدا از کلام مانند»ها» یا «آ» ترکیب می شود و با تکرار همان پنج هجای اول وزن تازه ای به دست می آید که همان وزن طالبا است؛ یعنی این ساختار جدید از شعر دوازده هجایی امیری جدا می شود و در وزن جدید یازده هجایی با آهنگ ریتمیک و مستقل طالب تبدیل می گردد» ( احمد محسن پور 1377: 172-171)
«فرم نهم فرم امیری – طالبا است. این فرم در واقع وصل امیری و طالبا است؛ یعنی بعد از خوانش امیری، طالبا خوانده می شود؛ دوباره امیری و قسمت بعدی طالبا را می خوانند و باز ادامه می یابد.» (احمد محسن پور، 18:1381)
با توجه به نظریه ادبی و پیشینه فرهنگ مردم و موسیقی ای که باید ریشه در سنت و فرهنگ نسل های دور داشته باشد مثل موسیقی سنتی و اصیل ایران و با توجه نظریه ی استاد محسن پور آیا نمی تواند گفت که این موسیقی از آن گذشته های دور باشد.
7- در افسانه، زهره ندانسته داروی بیهوشی را به طالب داده و او هم خورد و دیوانه شد این در حالی است، در دیوانش به مفهوم ومضمون بالا هرگز اشاره ای نرفت اما به دو شکل داروی بیهوشی و بیهوش دارو به کار رفته که مضمونش به کلی آن چه که در افسانه ها آمده متفاوت است: بوی او داروی بیهوشی وز آن بو«طالب» عمرها شد که ز خود رفته کنون می آید(483 :10716)
داروی بیهوشی(5) بگره بسته زلف یار وین لطف باده ایست که بیهوش کردنی است(1071: 21849)
8- عده ای اشعار به جا مانده در بین مردم را که سینه به سینه نقل می شود، از خواهر طالب آملی ستی نسا می دانند و عده ای در این مورد دچار شک و تردیدند.«از نام پدر وی و محل تولدش اطلاع کافی در دست نداریم.
در ضمن ابیات ترانه ای که به نام(طالب طالبا) در مازندران از زبان خواهرش خوانده می شود، مصرعی بدین شکل است که خواهر طالب از سنگ های دهکده(کرچک)استفسار از نشانی برادر گمشده خود می نماید(سنگ کرچک طالب ره ندی) و اگر صحت انتساب این ترانه ی کهن به خواهر طالب مسلم بودی می شد به حدس محل تولد او را در این روستا در نظر گرفت.
ولی به شرحی که خواهیم داد، انتساب چنین ترانه های عامیانه ای به ستی نسا خواهر طالب که زنی عالمه و در امور پزشکی وارد بوده بعید و ناصواب می باشد.(6) (شهاب1346 مقدمه:17) اشعار به جا مانده چه آن هایی که دکتر گودرزی جمع آوری کرد یا به عبارتی از روی نسخه ای آن را تهیه دیده است(؟) و چه آن دسته اشعاری که بین مردم سینه به سینه نقل می شود، از هر جهت با هم شبیه اند و با موازین ادبیات شفاهی کاملا منطبق می باشد؛ چه از لحاظ وزن که عروضی نیست، چه از لحاظ قافیه وردیف. قافیه شنیداری است و وزن هم کششی (هجایی).
چارصد گو باشتنه سینه پر شیه/ گوگزاکون دیبینه نخردنه شیه
واژه ی «شیه» قافیه واقع شد که در حقیقت ردیف است. باید گفت اصلا قافیه ای برای این شعر متصور نیست. فردای محشر و این سه تن امت جواب چه دننه نزد محمد(ص) واژگان امت و محمد قافیه واقع شدند که در تلفظ حرف «ت» و «د» قریب المخرخ اند و از نظر شنیداری قافیه با مشکل مواجهه نمی شود.
تیر ما سیزه شو مسه ایارده بوریشته فنقو بادمو پسته که حرف غیرملفوظ یا بیان حرکت«ه» حرف قافیه قرار گرفت و اگر «د» و «ت» را مثل بیت بالا در نظر بگیریم«ده» با«ته» حروف قافیه واقع شده است.
شعر زیر یک دوبیتی عامیانه است که به آن «بن» می گویند:
کیجا ره بدیمه پمبه جار وجین /عرق بزو کیجای مخمل دیم
الهی بوم گوشبال نگیم /دم به دم چک هایرم ته مخمل دیم
طبق موازین عروض فارسی باید مصراع اول و دوم و چهارم هم قافیه باشند در حالی که چنین نشد. در دو مصراع زوج قافیه ای وجود ندارد، فقط مخمل دیم ردیف است. حال این مشکل چگونه حل شد- البته اگر مشکل بدانیم- چون شعر با آواز خوانده می شد و شنیداری است، اولاً ردیف مصراع های زوج مشکل قافیه را حل می کند ثانیاً «م» و «ن» در اشعار عامیانه قافیه می شوند. مثل«ل» و «ر» که مخرجگاه مشترک دارند.
در ادبیات شفاهی و اشعار به جا مانده از گذشتگان-ترانه- دارای همین ویژگی است. وزن کششی است؛ با تند خوانی و کند خوانی و جا به جایی هجاها شنونده احساس نمی کند که وزنش دچار مشکل است، از طرفی چون اشعار با آواز خوانده می شد و می شود، خواننده(آوازخوان) با کشش های به موقع مشکل وزن را بر طرف می کند.
اصلاً یکی از خصوصیات این گونه اشعار خواندن با آواز است.
اول گویم خداوند کریم ره /بهی تر از همه ی عالمین ره
بیت بالا را نوزوز خوان(عمو صفر ذبیحی) با کشش در مصراع دوم روی کلمات «بهی تر» که در اصل «بهتر» بود و همه ی که «ه» بیان حرکت و «ی» را با کشش می خواند تا خلا وزن را پر کند.
***
شباهت سر گذشت (افسانه) طالب و زهره با دیگر افسانه های ایران زمین آدم را به تعجب وا می دارد که چگونه زندگی طالب آملی با افسانه ها در آمیخت، چگونه شاعر شوریده ای چون طالب آملی توانسته در تمام عمرش راز عشقش را پوشیده نگه دارد: سهل است راز عشق نهان داشتن ز غیر /گر مرد غیرتید از خود هم نهان کنید (12602:584)
آیا واقعاً او بعد از کوچ و ترک وطن رازپوشی کرده است و سرگذشت او با افسانه ها در آمیخت و بین گذشته و حالش گسست عمیق به وجود آمده است؟ یا این که نه طالب و زهره ای بودند و او هم با آگاهی کامل از این سرگذشت تخلص طالب را انتخاب کرد و افسانه ای شد؟ یا این که دوستداران طالب آملی از روی تعصب چنین سرگذشتی را به او منتسب دانسته اند؟ در حقیقت اسطوره اش ساختند.
این به احتمال نزدیک تر است چرا که بین عامه مردم به خصوص راویان سرگذشت طالب و زهره نه تنها طالب آملی شاعر را نمی شناسند بلکه حتی نامش را هم نشنیده اند چرا که راوی چوپان است و بی سواد و در کوه ها و مراتع زندگی می کند نه در شهرها و … از طرفی سرگذشت طالب و زهره بیشتر بین چوپانان و رواج دارد تا بین عامه مردم شهر و جامعه ی کشاورزی مازندران، این در حالی است که سرگذشت امیر و گوهر منتسب به دشت ها و کشاورزان و جامعه شهری است. طالب نماینده ی مردم دردمند، ستم کشیده، طبقه ی کارگر، زحمتکش، هجران کشیده، ناکام، در به در، تنگ دست و در عین حال پرتلاش، صبور، وفادار و…می باشد. مردم به دلیل تماشای تصویر خود در آینه ی سر گذشت منتسب به او، مقام او را تا حد اسطوره بالا بردند و با شاخ و برگ دادن به سرگذشت او جنبه های مختلف زندگی خویش را در آن جستجو می کردند.
به همین دلیل آنچه مردم جستجو می کردند، البته آرزوی دست نیافتنی و اسطوره وار در تصویر خیال خویش به او منتسب می دانستند.
«بیان آرزوها به گونه ای در اندیشه، رفتار اجتماعی هر دوره ی تاریخی و در افسانه های ملت ها پیداست»جامعه های اسطوره ساز، افسانه ها را به منظور تفسیر و تاویل تمامی زندگی خویش به کار می برده اند و واکنش علاقه و اشتغال های ذهنی معینی را در آن ها می انباشته اند. از این رو اساطیر متضمن پیام هایی است در باره ی زندگی به طور عام و زندگی در جامعه به طور خاص. هم نمونه ای از رفتار بشری و هم عنصری است از تمدن»( محمد مختاری 1369: 32)
ذهن اسطوه ای مردم، افسانه ها را در هم می آمیزد، عنصر کهن را بازآفرینی می کند و از آن عنصر نو پدید می آورد. آرزوهای قومی در قالب کهن می زایند و آمیزه ای از نو و کهن بر بستر فرهنگ عمومی و ذهن و تصور مردم دوران می آفرینند.
«طالب» تاریخی از زندگی اجتماعی برمی خیزد و افسانه ی «طالب و زهره» در قالب ذهن اسطوره ای پرورده می شود. این جا افسانه و تاریخ در هم می آمیزند. «طالبا» در تصور اسطوره ساز پرورش یافت و با زندگی- به گونه ی دیگر- آمیخت.( محمود جوادیان کوتنانی1377: 61)
البته این گونه افسانه سازی ها و اسطوره پروری در باره دیگر شاعران هم کم نیست، به عنوان نمونه در باره نیما هم مردم افسانه ها ساختند. افسانه ای که یک پیرمرد بالای هفتاد سال به نام آقای تقوی -که شاعر مسک هم بود – در باره نیما بیان می کرد جالب توجه است: در یوش بودیم سوال کرد آیا می دانید چرا به علی اسفندیاری نیما می گویند؟ بعد بلافاصله جوابش را داد: برای این که پدرش بچه دار نمی شد، نذر کرد و در امامزاده ای خوابید و خواب نما شود شاید بچه دار شود و چنین هم شد، در عالم خواب ندا آمد: آقای اسفندیاری! خداوند به تو یک فرزندی می دهد که مانند او تا به حال «نی یماniyamâ»(= نیامد) به مرور زمان این واژه «نی ماneymâ» شد و بعدا تبدیل به نیما(nimâ) گردید و شاعر هم اسمش نیما شد یعنی فرزندی که مثل و مانند او نیامده است.
به هر صورت ما با یک طالب آملی شاعر پر آوازه ی هندی رو به رو هستیم که زندگی نامه اش در تاریخ ادبیات با اندکی اختلاف بیان شده است و با یک طالب افسانه ای که سرگذشت آن شبیه افسانه های عشقی از یک طرف و افسانه های جادویی از طرف دیگر است که بین مردم سینه به سینه نقل می شود و گاهی با آواز و نی همراه، با سوز و گداز خوانده می شود.

نتیجه
افسانه ی عشقی طالب و زهره شبیه بسیاری از افسانه های عشقی مشرق زمین به خصوص فارس زبانان است و با واقعیت های زندگی و سرگذشت ها نه تنها شباهت ندارد بلکه به کلی متفاوت می باشد.
از طرفی روایت های مختلفی از این افسانه در سراسر استان مازندران وجود دارد منتها با موسیقی مخصوص به خودش، روایت ها با توجه به راوای و حس و حال او متفاوت است و بیشتر قشر بی سواد و پا به سن گذاشته ها آن را سینه به سینه نقل می کنند، این در حالی است که طالب شاعر ابتدا در شعر آشوب تخلص می کرد بعدا تخلص طالب را برگزید، در آغاز جوانی از آمل کوچ کرد و رفت، اصلا فرصت عشق بازی با زهره را نداشت چرا که تمام عمر کوتاهی که در آمل زندگی می کرد آن چنان مشغول فراگیری علوم زمانه بوده و به قول خودش همه ی علوم زمانه را یاد گرفت و فرصت این جور کارها برای او نمی ماند.
ما باید بگویم که یا طالب شاعر بی سواد بوده، تمام دیوان خودش را از سر ذوق و بر اثر یک اتفاق سروده است که چندان عاقلانه به نظر نمی رسد و از طرفی خودش عنوان می کند که تمام علوم زمانه را فراگرفته است، یا بگویم که طالب و زهره یک افسانه ی عاشقانه است که ساخته و پرداخته ی یک ذهن خلاق و روایتگر ماهر است و هیچ ربطی به طالب آملی ندارد.
اگر مورد اول را قبول کنیم باید تمام حرف ها و گفتار شاعر را زیر سوال ببریم و او را یک آدم بی سواد بدانیم این در حالی است که از یک طرف با عقل و منطق سازگاری ندارد و از طرف دیگر تمام موازین علم و ادب زیر سوال می رود. اگر مورد دوم را قبول کنیم که بسیار منطقی هم به نظر می رسد باید روایت های گوناگون طالب و زهره گردآوری کرد و بعد به دنبال منشا و منبع این افسانه رفت و چگونگی شکل گیری موسیقی و ردیف های آوازی آن گشت. اگر در تحقیق و پژوهش به دنبال مورد دوم باشیم بهتر به نتیجه می رسیم.
پی نوشت
نکته: در کتاب مشاهیر آمل مختصری از سرگذشت طالب و زهره آمده است که دقیقا شبیه روایت های عامیانه است که به شرح زیر می باشد: طالب جوانکی است اهل کرچک که در سالیان دور زندگی می کرد. مادرش را در طفولیت از دست داد، بعد از مدتی با نامادری به مشکل مواجهه شد. نامادری هم گالش است. آدم پر کار خشک و خشن. به همین دلیل طالب پذیرای او نیست،چرا که محیط و فضای خانه پر از رفتار خشن نامادری است که زندگی را بر طالب جهنم کرده است.
در فولک مازندان طالب را جوانی مظلوم، بی گناه، نظر کرده می باشد و شاعر شدن و با سواد شدنش یک اتفاق بود. سبزعلی برادر بزرگ طالب، همیشه او را در حال نواختن لله وا می دید. یک روز دید او یک جلد قرآن در دست دارد، عصبانی شد و گفت: تو مطرب و نی زن حالا قرآن خوان شدی؟ از این کارها دست بردار والا تو را به دست نامادری می سپارم تا تنبیه ات کند. طالب می گوید بر اثر یک خواب من می توانم قرآن بخوانم، اگر باور نداری مرا پیش ملا ببر تا اطمینان حاصل کنی.
بالاخره او را پیش ملا برد. وقتی ملا او را امتحان کرد دید او خیلی خوب قرآن می خواند، متعجب شد. سبزعلی هم به گفته برادر ایمان می آورد و او را به حال خود رها می کند. بعد از این طالب عاشق دختر عمویش می شود.( دکتر ابوذری:1381 :86-82 )
1- طاهری شهاب در مقدمه ی کلیات اشعار طالب آملی می گوید: با استناد به اشعارش انتشاب اختلال و جنون به طالب آملی صحیح نیست بلکه از طعن حسودان زمانه آگاهانه به این کار دست زد.
2- البته روایت آقای گودرزی با دو روایت عامیانه ی ضبط شده تفاوت اساسی دارد، افتراق ها و تفاوت ها بر اساس دو روایت ضبط شده است.
3- در فرهنگ معین قسمت اعلام زهره را ناهید دومین منظومه شمسی بیان کرده است و در فرهنگ تلمیحات دکتر سیروس شمیسا نوشته است: ستاره ی زهره یا ناهید، رب النوع خنیاگری و آواز و طرب و موسیقی است.(شمیسا317:1369)
4- در آرشیو شخصی موجود است
5- در بیت های شماره ی 8793،11603،12146،13584،16739، 18666،22267، 22467،22471 و…داروی بیهوشی یا بیهوش دارو به کار رفته است.
6- مرحوم طاهری شهاب در مقدمه ی کلیات طالب و در تاریخ ادبیات مازندران شرحی بر این موضوع نداد. اگر جای دیگری داده باشد، واقف نشدیم.

کتابنامه
اباذری، دکتر محسن(1381) مشاهیر آمل، طالب آملی، آمل، شمال پایدار.
بهرنگی، صمد(1377) قصه های بهرنگ، تهران، انتشارات بهرنگ
جهانگیری، علی اصغر(1367) کندلوس، تهران، موسسه ی فرهنگی جهانگیری
درگاهی، زین العابدین، بینایی، قوام الدین، (1380) در گستره ی مازندران، تهران، رسانش
شمیسا، دکتر سیروس (1369) فرهنگ تلمیحات، ، تهران، انتشارات فردوسی
صفا، دکتر ذبیح الله(1368)، تاریخ ادبیات در ایران، (ج پنجم قسمت دوم) تهران، انتشارات فردوسی
صمدی، حسین (1370) در قلمرو مازندران،( مجموعه مقالات جلد 1) تهران، نشر اشاره.
طاهری شهاب، محمد ، (1346) کلیات اشعار طالب آملی، تهران، کتابجانه ی سنایی.
——- (1381) تاریخ ادبیات مازندران، پژوهش و تحقیق و تصحیح زین العابدین درگاهی، تهران، رسانش
عمادی، اسدالله(1382) افسانه های مردم مازندران، ساری، انتشارات شلفین
معین، دکتر محمد،(1371) فرهنگ فارسی، موسسه ی انتشارات امیر کبیر
قنبری، محمد رضا (1383) زندگس و شعر طالب آملی، شاعر گل های آتش، تهران، انتشارات زوار
کزازی، میر جلال الدین(1368) در دریای دری، تهران، نشر مرکز گودرزی
دکتر فرامرز(1376)مثنوی طالب و زهره( طالب طالبا) تهران، انتشارات افشار
مجد، مصطفی(1375) ویژه نامه ی همایش شاعر گرانمایه طالب آملی، آمل، دانشگاه پیام نور
محسن پور، احمد،(اسفند 1377) «جایگاه امیری در موسیقی مازندران» در شناخت فرهنگ و ادب مازندران به یاد امیر پازواری به کوشش فرهنگخانه ی مازندران، تهران، نشر اشاره.176-71
…………..، (1381) «گفتگو» کتاب فروردین(دفتر اول)، اسدالله عمادی و…، تهران، نشر اشاره29-11
جوادیان کوتنانی، محمود،(1377 اسفند)«امیر پازواری: افسانه با تاریخ؟» در شناخت فرهنگ مازندران به یاد امیر پازواری، به کوشش فرهنگخانه ی مازندران، تهران، نشر اشاره. 72-59
مختاری، محمد(1369) اسطوره ی زال، تهران، نشر آگه
نعمانی هندی، علامه شبلی(1363)شعر العجم یا تاریخ شعر و ادبیات ایران، ترجمه ی سید محمد تقی فخر داعی گیلانی، تهران، دنیای کتاب.
منابع شفاهی
محمد علی محمدی، 52 ساله بی سواد، آمل، کارگر
یزدان یزدانی، آمل، روستای چنگاز، 75 ساله، بی سواد، کشاورز
علی محمد نعمتی، آمل، روستای اسکو محله، 72 ساله، گالش(=چوپان)
میثم راعی، روستای افراده ی نور، 20 ساله، دانشجو
نصر الله هومند پژوهشگر فرهنگ و تقویم مازندران
علی ذبیحی، پژوهشگر فرهنگ مردم آرشیو شخصی و……..

نادعلی فلاح،پژوهشگر و فولکلوریست-نور
ایمیل نویسنده: (N-fallah-n@yahoo.com)