شعر بهار ونوروز دراشعا ر شاعران

دشت گل  للللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل1111گت مصدق555555555555555555555

وصف نوروز وبهار در ادب منظوم فارسی …

پیشینه نوروز :

ایرانیان باستان در پیروی از پیامبر خود زرتشت ، شادمانی کردن را امری نیک و اهورایی می دانستند و در هر ماه به مناسبتی جشنی بر پا می کردند . برخی از جشن ها چون نوروز و مهرگان و سده بتدریج اهمیت بیشتری یافت و ماندگار شد . جشن نوروز که برجسته ترین آیین و سنت به جای مانده از دوران باستان و یادگاری از نیاکان ایرانی ماست منشا و سر آغاز پیدایش آن به درستی معلوم نیست گویا قدمت برگزاری این جشن به سال های قبل از تاریخ و عصر هند و ایرانی می رسد . روایت های مختلفی در این زمینه نقل شده است .
در بررسی سنگ نوشته های دوران هخامنشی به نظر می رسد که در این دوره آیین های نوروزی بر گزار می شده است .در دوره ساسانیان مراسم عید نوروز باشکوه و اهمیت خاصی بر پا می شد . و از دو بخش تشکیل شده بود نوروز کوچک و نوروز بزرگ .از اول فروردین ماه تا روز ششم را نوروز کوچک یا نوروز عام می نامیدند . در شش روز اول نوروز طبقات مختلف مردم به دیدار پادشاه می آمدند و مشکلات و در خواست های خود را با وی در میان می گذاشتند . در دوره دوم یا نوروز بزرگ ، پادشاه نزدیکان را یرای گفتن تبریک و شاد باش به حضور می پذیرفت .
هر چند نخستین خلفای اسلامی به آداب و رسوم نوروزی بی توجه بودند ایرانیان مسلمان از آغاز دوره اسلامی همواره آیین های نوروزی را پاس می داشتند و از عید نوروز به عنوان آیینی مبارک یاد می کردند و آن را گرامی می داشتند .
ابو ریحان بیرونی نوروز را به جمشید نسبت داده و گفته است : جمشید جشن نوروز را برای سپاسگزاری از خداوند که سرما و گرما ر، و بیماری و مرگ را دور کرد بر پا داشت و در کتاب التفهیم خود نیز نوشته است :
«نوروز نخستین روز است از فروردین ماه و به این جهت نوروز نام کرده اند که پیشانی سا ل نو است » (1 )
شاهنامه ی فردوسی و تاریخ طبری نیز جمشید را پایه گزار نوروز معرفی کرده اند .
روایت آغاز پیدایش نوروز در شاهنامه فردوسی :
چو آن کارهای وی آمد بجای
ز جای مهین برتر آورد پای
به فر کیانی یکی تخت ساخت

چه ما یه بدو گوهر اندر نشاخت
چو خورشید تابان میان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت او

فرو مانده از فره ی بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج تن دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین روز فرخ از آن روزگار

بمانده از آن خسروان یادگار (2)

پس از روی کار آمدن حکومت های مستقل ایرانی چون صفاریان و سامانیان ، با احیای برخی از سنت های فراموش شده ی نوروز ، این جشن با شکوه و عظمت بیشتر برگزار می شد .حتی حمله اقوام وحشی مغول نتوانست این آیین کهن را نابود کند بلکه ایرانیان با تلاش بیشتر در برگزاری مراسم نوروز ، عظمت و تمدن کهن خود را به رخ بیگانگان می کشیدند .
در دوران حکومت صفویه و برگزیده شدن مذهب رسمی تشیع جشن نوروز رونق بیشتری گرفت و عالمان شیعه روایت های گوناگون پیشوایان دین را در رابطه نوروز گرد آوری کردند .مثلا در روایت های اسلامی آمده که در نوروز خداوند از بندگانش پیمان گرفت تا تنها او را پرستش کنند و نوروز روزیست که جبرئیل بر پیامبر (ص ) نازل شد ه است . همچنین در نوروز است که ابراهیم (ع) بت ها را شکست و …
بر پایی جشن نورو ز باستانی که بزرگترین عید ملی ایرانی است ، مصادف است با آغاز ماه فروردین و فصل بهار که با تجدید حیات و رستاخیز طبیعت همراه است ، بر شکوه آن افزوده است در زبان و ادبیات فارسی از نوروز با نام های متفاوتی چون بهار جشن ، جشن نوروزی ، جشن نو بهاری ، جشن فروردین ، نوروز جلالی ، و جشن جم یاد شده است و اکثر شاعران بزرگ ایرانی در باره ی نشاط و سرزندگی در بهار و نوروزو آیین های زیبای آن سخن گفته اند .

رودکی سمرقندی :
رودکی از شاعران نامدار قرن چهارم هجری و پدر شعر پارسی است . با وجودیکه اشعار اندکی از ا ین شاعر باقی مانده ، تبحر و استادی وی در همین اشعار اندک آشکار است .این شاعر در وصف نوروز و بهار چنین گفته است :
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب
با صد هزار نزهت و آرایش عجیب
شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان
گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب
چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد
لشکرش ابر تیره و باد صبا
نفاط برق روشن و تندرش طبل زن
دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب
آن ابر بین، که گرید چون مرد سوکوار
و آن رعد بین، که نالد چون عاشق کئیب
خورشید را ز ابر دمد روی گاه‌گاه
چو نان حصاریی، که گذر دارد از رقیب
یک چند روزگار، جهان دردمند بود
به شد، که یافت بوی سمن باد را طبیب
باران مشکبوی ببارید نو به نو
وز برگ بر کشید یکی حلهٔ قشیب
کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت
هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب
تندر میان دشت همی باد بردمد

برق از میان ابر همی برکشد قضیب
لاله میان کشت بخندد همی ز دور

چون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب
بلبل همی بخواند در شاخسار بید

سار از درخت سرو مرو را شده مجیب

عنصری :
شاعر سر آمد در بار غزنویان بوده است .و ی پس از رودکی می زیست و در سرودن غزل و قصیده استاد بوده مضمون های نو و ذوق در بیشتر شعرهای وی دیده می شود وی در وصف بهار و نوروز گفته است :
باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود
تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچون کلبه بزاز پر دیبا شود
راغ همچون طبله ی عطار پر عنبر شود
روی بند هر زمینی حله چینی شود
گوشوار هر درختی رشته ی گوهر شود
چون حجابی لعبتان خورشید را بینی به ناز
گه برون آید ز میغ و گه به میغ اندر شود
افسر سیمین فرو گیرد ز سر کوه بلند
باز مینا چشم و زیبا روی و مشکین سر شود

منوچهری دامغانی :
از شاعران مشهور قرن پنجم هجریست وی از آغاز جوانی توانست در دربار سلطان مسعود راه یابد دلیل استفاده زیاد او از واژه های عربی ، وسعت اطلاعاتش از شعر و ادب عرب بوده و قالب مسمط را این شاعر ابداع کرد ه . منوچهری بیش از هر شاعری از زیبایی های طبیعت ، مناظر گوناگون ، گلهای رنگارنگ پرندگان نغمه سرا یاد کرده و طرب و شادمانی در سبک شعری وی هویداست و می توان گفت بزرگترین شاعر طبیعت گرای شعر فارسی و بیش از شاعران دیگر در وصف بهار قلم فرسایی کرده است .
وصف نوروز و بهار در شعر منوچهری دامغانی :
نگاه کن به نوروز چون شده ست جهان
چو کارنامه مانی در آبگون قرطاس
همی نثار کند ابر شامگاهی در
همی عبیر کند باد بامدادی آس

******************************
آمد نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد
*****************************************
بر لشکر زمستان نوروز نامدار
کرده‌ست رای تاختن و قصد کارزار
وینک بیامده‌ست به پنجاه روز پیش
جشن سده، طلایهٔ نوروز و نوبهار
این باغ و راغ ملکت نوروز ماه بود
این کوه و کوهپایه و این جوی و جویبار
جویش پر از صنوبر و کوهش پر از سمن
راغش پر از بنفشه و باغش پر از بهار
************************************************
ابر آذاری برآمد از کران کوهسار

باد فروردین بجنبید از میان مرغزار
این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار
وان گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار
ابر دیبادوز، دیبا دوزد اندر بوستان

باد عنبرسوز، عنبرسوزد اندر لاله‌زار
نافهٔ مشکست هرچ آن بنگری در بوستان

دانهٔ درست هرچ آن بنگری در جویبار
این یکی دری که دارد بوی مشک تبتی
وان دگر مشکی که دارد رنگ در شاهوار
چنگ بازانست گویی شاخک شاهسپرم

پای بطانست گویی برگ بر شاخ چنار (4)
ابوالفرج رونی :
از شاعران اهل لاهور و در دوره دوم حکومت غزنویان می زیست . سلطان مسعود غزنوی خود را شاگرد وی می دانست و چنین گوید :
ای خواجه بوالفرج نکنی یاد من
تا شاد گردد این دل نا شاد من
نازم بدانکه هستم شاگرد تو
شادم بدانکه هستی استاد من
ابوالفرج رونی پیش از شاعران زمان خود به فکر آوردن سخن نو در شعر شد . و در شعر ش ترکیبات بدیع و تازه دیده می شود .
وی نوروز و بهار را اینچنین توصیف کرده است :
بادبان بر کشید باد صبا
معتدل گشت باز طبع هوا
خاک دیبا شدست پر صورت
جانور گشته صورت دیبا
سبزه اندر حمایت شبنم
سر ز پستی کشید سوی بالا

نوروز جوان کرد بدل پیرو جوان را
ایام جوانیست زمین را و زمان را
هر سال در این فصل بر آرد فلک پیر
چون طبع جوانان جهان دوست جهان را
بگرفت شکوفه به چمن در گذر باغ
چونانکه ستاره گذر کاهکشان را

جشن فرخنده ی فروردینست
روز بازار گل و نسرین است
باغ پیراسته گلزار بهشت
گلبن آراسته حورالعین است
گرد بستان ز فروغ لاله
گویی آتشکده ی برزین است
آب چنین یافته در حوض از باد
همچو پر کار حریر چین است

مسعود سعد سلمان :
از شاعران مشهور نیمه دوم قرن پنجم و آغاز قرن ششم است که در دربار غزنویان می زیست .و در اثر حسادت و تهمت بدخواهان ، در دو بار زندانی شد وی در حدود 18 سال در زندان بسر برد و در زندان شعرهای بسیار تا ثیر گذاری سرود که به حبسیات مشهور است .
وصف بهار از مسعود سعد سلمان :
زمین ز گریه ی ابرست چون بهشت نعیم
هوا از خنده ی ابرست چون کوه سینا
کنار جوی پر از جام های یاقوتست
که شد به جوی درون رنگ آب چون صهبا

جهان برنا اگر پیر شد نبود عجب
عجب تر آنکه کنون پیر بود شد برنا
ز شادمانی هر ساعتی کنون بزند
هزار دستان بر هر گلی هزار نوا
امیرمعزی :
امیر معزی نیشابوری از شاعران نامدار خراسان و امیر الشعرای دربار سلجوقیان بود. ویژگی های شعر امیر معزی سادگی لفظ ، آوردن مطالب و مضامین تازه می باشد . مقام این شاعر نزد ملکشاه سلجوقی مانند مرتبه عنصری نزد محمود غزنویست .
شدست باغ پر از دشتهای در خوشاب
شدست راغ پر از توده های عنبر ناب
به باغ و راغ مگر باد و ابر داد ستند
بتوده عنبر ناب و به رشته در خوشاب
چمن شدست چو محراب و عندلیب همی
زبور خواند داود وار در محراب
میان سبزه نگر برگ لاله ی نعمان
میان لاله ی نعمان سرشک های سحاب
سرشک ابر گلاب و شکوفه کافورست
چو صندلست به جوی و به فرغر اندر آب

مشک و شنگرف است گویی ریخته بر کوهسار
نیل و زنگار ست گویی بیخته بر مرغزار
در زمین گویی بر آوردند گنج شایگان
در چمن گویی پراکندند در شاهوار

انوری ابیوردی :
انوری ابیوردی از گویندگان مشهور قرن ششم هجری قمری است . وی نیز چون امیر معزی در دربار سلجوقیان می زیست . وی اندیشه و طبعی قوی داشت و یژگی های شعری وی استفاده از کلام ساده و نزدیک به زبان محاوره و بکارگیری واژه های عربی و اصطلاحات علمی ، فلسفی ، نجوم و هیئت می باشد که فهم شعر ش را دشوار می کند . انوری در سرودن قطعه و غزل وقصیده تواناست .
کلام انوری در توصیف بهار :
روز عیش و طرب بستانست
روز بازار و گل و ریحانست
توده ی خاک عبیر آمیز است
دامن باد عبیر افشانست
لاله بر شاخ زمرد به مثل
قدحی از شبه و مرجانست
بازبر پرده ی الحان بلبل
مطرب بزمگه بستانست
کزپی بزمگه نوروزی
باغ را باد صبا مهمانست
چهره ی باغ ز نقاش بهار
به نکویی چو نگارستان است
ابرآبستن دری است گران
وزگرانیش گهر ارزان ست

نظامی گنجوی :
حکیم ابو محمد الیاس نظامی گنجوی در قرن ششم هجری می زیسته و زادگاه وی شهر گنجه است .
آرامگاه این شاعر در همین شهر است که دردوره قاجار بوسیله دولت آذربایجان شوروی باز سازی شد. وی از استادان بزرگ و از ارکان شعر فارسی است .
نظامی شاعری پر کار بود که غیر از دیوان قصاید و غزلیات ، پنج مثنوی مشهور به نام پنج گنج دارد و به آن خمسه نظامی هم گفته می شود نخستین مثنوی
منظومه مخزن الاسرار و از مهمترین مثنوی های شعر فارسیست . مثنوی بعدی خسرو و شیرین که از جمله داستان های اواخردوره ساسانی است . سومین مثنوی منظومه ی مشهور لیلی و مجنون و برگرفته از داستان های قدیمی عربی می باشد بهرام نامه یا هفت پیکر یا هفت گنبد است که در باره داستان
بهرام گور ، پادشاه پنجم ساسانی و قصه های مشهور عهد ساسانی بوده است . مثنوی پنجم اسکندر نامه نامیده می شود و از دو بخش شرفنامه و اقبالنامه تشکیل شده این مثنوی داستان اسکندر مقدونیست .
نظامی از سخنگویانیست که سبک خاصی در سرودن شعر تمثیلی رابه کمال رساند . شیوه ی وی مورد توجه بسیاری از شاعران بعدی قرارگرفت .

جهان از باد نوروزی جوان شد
زهی زیبا که این ساعت جهان شد
شمال صبحدم مشکین نفس گشت
صبای گرم رو عنبر فشان شد
توگویی آب خضر و آب کوثر
زهر سوی چمن جویی روان شد

سعدی:
شیخ مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی از بزرگترین شاعران ایران است وی در خاندانی که همگی از علمان دین بودند بدنیا آمد سعدی در این باره گفته است :
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرامعلم عشق تو شاعری آموخت
این شاعر تحصیلاتش در نظامیه بغداد به پایان رسانده ، سپس حدود سی سال از عمر خود رادر سیر و سیاحت گذراند و تجربه زیادی اندوخت . وی دوران پایانی عمر را در شهر شیراز گذراند و در همین زمان پختگی دو شاهکار ادبی خود ، گلستان و بوستان را نوشته است . سعدی در نظم و نثر استاد بوده و غزلیات وی نیز بی نظیر است .

برخیزکه می رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
برخیز که باد صبح نوروز
درباغچه می کند گلفشان
خاموشی بلبلان مشتاق
درموسم گل ندارد امکان

و در غزلی دیگر چنین گوید :

صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین
عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد
کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین
گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار
همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین
آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ
میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین
باد گل‌ها را پریشان می‌کند هر صبحدم
زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین
نوبهار از غنچه بیرون شد به یک تو
پیرهن بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین
این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختن
یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین

منابع :

( 1) – جشن های ایران باستان ، نگارش مراد اورنگ ، اسفند 1335 هجری شمسی
(2)- شاهنامه فردوسی –به کوشش پرویز اتابکی – بر اساس شاهنامه ژول مول –جلد 1-
(2) -نمونه اشعار رودکی به کوشش لیما صالح رامسری – موسسه انتشارات امیر کبیر 1369
(3)- تاریخ ادبیات در ایران – دکتر ذبح الله صفا -انتشارات فردوس -چاپ سوم
(4)-گزیده اشعار منوچهری دامغانی – انتخاب و توضیح احمد علی امامی افشار –چاپ سوم – چاپ و نشر بنیاد
5- دیوان غزلیات سعدی -به کوشش دکتر خلیل رهبر – انتشارات مهتاب – چاپ هشتم 1374
لینک :: نویسنده: هما آقاجعفری ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ
کلمات کلیدی:
۱۳٩۱/۱۱/٢٢
فخرالدین ابراهیم عراقی و حافظ … نظرات(9)

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقی است سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز ، که فریاد نکرد

عراقی و حافظ از چند جهت با یکدیگر وجه اشتراک واز چند جهت با یکدگر وجه افتراق زیاد داشتند . وجه اشتراکشان ؛ (1)هردو شاعر و متولد در ناحیه مرکزی فلات ایران بوده اند ( اراک فعلی و شیراز ) ، (2) هر دوشاعر قرآن را از حفظ داشته اند ، (3) هر دو شاعر غزلسرا هستند ، (4) هر دو شاعرصوت و آواز خوش داشته اند . (5) شعر و غزلیات هر دو شاعر در زمان خودشان در سراسرایران و حتی در سرزمین های همجوار نشریافته بود و به غزلسرایی و اشعار خوش و نغز معروف بوده اند .

و اما وجه افتراق ؛ (1) عراقی همه عمر خود را در سفر و جابجایی از کشوری به کشور دیگر گذراند و سرزمین های شرق و غرب موطن خود را سیر کرد و درنهایت در غربت و دور از موطن خود ( در دمشق ) درگذشت . اما حافظ در تمام عمر ( غیرمدتی کوتاهی که به یزد سفر کرد ) در شهر شیراز ماندگار شد و در همان شهر دارفانی راوداع کرد .

(2) طرز تفکر و شیوه زندگی عراقی کاملا روشن وبدون ابهام است و مسلک و مشرب مشخصی دارد ولی نحله فکری و مشرب اعتقادی حافظ خیلی روشن نیست و از اشعارش هم چندان قابل درک نیست .

(3 ) مرشد و مراد و آموزگاران اعتقادی عراقی معلوم هستند و مشخ است که نزد چه بزرگانی درس و فحص را آموخته است . ولی در موردحافظ نمی دانیم که پیر و مرادش چه کس یا چه کسانی بوده اند و مدت تلمذ یا گذرداندن دوره سالکی وی نامعلوم است .

(4) عراقی غیر از غزلیات ، آثاری دیگری هم داردکه در دیوانش موجود است و بعضی آثارش هم ذکر شده ولی ممکن است فعلا در دسترس نباشد( شرح فصوص الحکم ) . ولی از حافظ غیراز غزلیات و چند رباعی و تعداد کمی قصیده اثردیگری موجود نیست .

(5) غزلیات عراقی تقریبا همه عارفانه و سوزدرونی شاعر در وصال به محبوب ازلی را نشان می دهد ، ولی غزلیات حافظ چند وجهی است و جهت مشخص از آن مستفاد نمی شود و هر کسی مطابق فهم و درک خود در مورد آنهابرداشتی دارد .

خلاصه سرگذشت فخرالدین عراقی

عراقی ،شاعر عاشق و عارف شوریده قرن هفتم که اشعار لطیف و غزلهای پر شور او هم در زمان حیات وی نقل محافل اهل دل شده بود ، به دنبال جذبه عشق از دیار خویش آواره گردید و برای بار یافتن به بارخانۀ محبوب ازلی در نارخانۀ عشق گداخت و در دست اولیای مشهور زمان خود تربیت یافت و در نتیجه ، بازتاب آن تعلیمات در آثار او موجب پراکندنفکر وحدت وجود به طریقه ابن عربی در کشتزار مستعد ادب فارسی شد و دیدگاهی تازه برای سخنگویان باز کرد .

فخرالدین ابراهیم در سال 610 در ده کونجان ( یاکمیجان ) از ولایت همدان ( در قرن هفتم واراک فعلی ) ، دیده به جهان گشود و 78 سال بعد در سال 688 در شام درگذشت .
بنابراین ، دورۀ زندگانی او مقارن است با حملۀ مغول به ایران . بدینسان که فخرالدین هفت سال پیش از هجوم مغولان پا به عرصه وجود می نهد و دو سال پیش از مرگ ارغون خان( متوفی در 690 ) از جهان رخت بر می بندد .
تولد خواجه شمس الدین محمد حافظ از اشعار وآثاری که از کاتبان و شاعران باقی مانده است؛ آغاز قرن هشتم هجری در شیراز می دانند و وفات وی را در سال792 هجری حدس می زنند. بنابراین حافظ حدود بیست سال بعد از وفات عراقی به دنیا آمده است .
عراقی حافظه ای قوی داشت و در خردسالی قرآن راحفظ کرد و از قرار صوتی خوش و بیانی نافذ داشته است . عراقی در سن جوانی زمانی که17 یا 18ساله بود بدنبال یک جذبه عشقی ، همدان را ترک می کند به بغداد و شام رفت واز شام به سوی هندوستان روانه شد و درمولتان در خانقاه بهاء الدین زکریا مولتانی موسس سلسله سهروردیان مولتان نزول می کند . عراقی 17 سال ملازم زکریا بود ومدتی در مولتان ماندگار می شود و شیخ زکریا دخترخود را به عقد عراقی درمی آورد . فخرالدین
از دختر مولانا زکریا ، پسری پیدا می کند که لقب او را کبیرالدین می نهد .
شیخ فخرالدین عراقی در مولتان سکون و قرار نیافت وبدنبال عشق درونی ، به سفر ادامه داد و به آسیای صغیر یا ترکیه فعلی هجرت کرد ، هنگام ورود به آسیای صغیر در اواخر سال 666 یا در 667 ، در سن 56 یا 57 سالگی است . وی که به سن وقوف و کمال رسیده است به احتمال زیاد پس از سرخوردگی و رنجش از محیط خانقاه زکریا مولتانی ، بعد از مرگ وی به دنبال محیط مناسبی برای اشاعه عقاید وافکار خود می گردد . ازین رو پس از زیارت کعبه و عتبات مقدس ، عازم آسیای صغیر میشود که در آن هنگام قلندران در آن دیار برای خود مراکزی داشتند . او که با شیوه تفکر وحدت وجود ، الفتی دیرینه دارد پس از گردش در اقصای روم به خدمت صدرالدین قونوی که در آن زمان شیخ الاسلام و صاحب نفوذ و قدرت بود ، می رسد و بدین ترتیب هم از افاضات وی بعنوان بهترین شاگرد و شارح آثار ابن عربی بهره مند می گردد و هم از محضر او که مجمع بزرگان و صاحبان قدرت و نفوذ چون معین الدین پروانه بوداستفاده می کند .

ابن عربی که بود ؟

« ابوبکر محیی الدین محمد بن علی حاتمی طائی اندلسی معرف به ابن عربی . یکی از اعاظم حکمای صوفیه . مولد او در سال 560 بمرسیه است . در هشت سالگی با کسان خویش به اشبیلیه رفته و مقدمات علم در آنجا فراگرفته وسپس نزد دانشمندان بزرگ محل مانند ابن بشکوال و جز او به تکمیل معلومات خودپرداخته و بسال 590 به تونس و در 598 به مشرق سفر کرده و بدانجا متوطن شده در همین سال توفیق زیارت خانه خدا یافته و دو بار یکبار در سال 601 و دیگری در سال 608 به بغداد مسافرت و مدتی کوتاه در آنجا بوده و در سال 611 نوبت دوم حج گذارده و سال بعدبه حلب و پس از آن به موصل و آسیای صغیر رفت . ابن عربی در سال 638 در دمشق درگذشت. ابن عربی نزدیک به دویست جلد کتاب نوشته است که بعضی از آنها هنوز هم یکی ازمراجع و ماخذ اصحاب طریقت و دانشمندان دیگر است و از آن جمله ؛ فتوحات مکیه ، فصوص الحکم ، تاج الرسائل ، منهاج الوسائل ….. است . » ( لغت نامه دهخدا )

تفکر و فلسفه وحدت وجود

« وحدت وجود اصطلاحی فلسفی و همچنین صوفیه است که موجودات را همه دارای یک وجود ،یعنی حق سبحانه و تعالی دانستن و وجود ماسوی را محض اعتبارات شمردن ، چنانچه موج ، حباب ، گرداب و قطره و شبنم را همه آب پنداشتن واین حالات و روشهای ظهور آب است .
یکی از مسائل مهم فلسفی مساله وحدت وجود است .این اصل اساس فلسفی و هم عرفانی دارد. فرض آنکه جهان وجود از جمادات و نباتات وحیوانات و معادن و مفارقات و فلکیات ، همه یک وجودند که در مرتبت فوق و اقوی و اشدوجود خدا قرار دارد و بقیه موجودات بر حسب مراتب قرب و بعد به مبدا اول که طرف اقوی است متفاوت اند بعضی شدید و بعضی ضعیفند . وجود را دو طرف است یک طرف آن واجب الوجود و طرف دیگر آن هیولی و یا هر موجود ضعیفی که ضعیف تر از آن نباشد . » ( لغت نامه دهخدا ).
تعلیمات ابن عربی سرّی و رمزی است . او نظرات خود را زیر پردۀ انشایی مقلق مستور کرده است . به دلیل همین رمزی بودن بارها آثاراو بوسیله شاگردانش شرح داده شده است . ولی شاگرد بی واسطه و بهترین شارح آثار اوصدرالدین قونیوی پسر خوانده اوست . افراد دیگری نیز بر کتاب معروف ابن عربی بنام «فصوص الحکم » تفسیر نوشته اند که یکی از آنها عراقی است .

عاقبت عراقی

عراقی در سال 683 هجری از روم به مصر و شام عزیمت یا بدلیل خصومت حاکمان وقت ، بعبارتی فرار می کند . فخرالدین عراقی به چندجهت مصر را برای اقامت خود انتخاب می کند : اول ، وی می خواهد حتی الامکان مابین خود و مغولان فاصله ایجاد کند . دوم ، عراقی می خواست پسر معین الدین پروانه را ،که در مصر حبس است ، نجات دهد .
عراقی پس از مدتی اقامت در مصر ، قصد سفر به دمشق را میکند و در دمشق اقامت می گزیند .به هر تقدیر عراقی در سال 688 هجری در دمشق بیمار شده و در همانجا رخت ازدنیا بر می بندد و این آخرین سفر یک قلندر بسیار سفر و یک آوارۀ عشق است .

اندیشه و عقل نزد شاعران قرن هفتم

شاعران بزرگ قرن هفتم بیشتر توجه به بیان اندیشه دارند تا به رعایت جانب الفاظ و صنایع ، اما اندیشه ، که کوششی است برای شناسایی حقایق و وصول به حقیقت مطلق ، در اشعار آنان بیشتر بوسیله صفای روح و جذبه ومکاشفه انجام می گیرد ، تا از طریق عقل و استدلال .

اخلاق و ظاهر عراقی

بطوریکه از شواهد و قرائن پیداست ، فخرالدین عراقی مردی بوده است با هنجار و رفتار محبت انگیز و بی ریا ، و مشربی حاکی ازمهربانی و سرشتی ناشی از ادب و نزاکت و فروتنی .
لباس فخرالدین ، پس از بیرون رفتن از همدان جوالق ( جولاه یا شولا نوعی پارچه پشمی ضخیم که قلندران و شبانان و بیابان گردهامی پوشیدند ) بود و بعداٌ در تمام مدت اقامت در هند و روم خرقه می پوشید و از زمان اقامت در مصر و تا آخر عمر دستار به سر می بست رداء و طیلسان در بر میکرد .
عراقی از شاعران قبل از خود چون سنایی ، عطار ومولوی نیز تاثیر پذیرفته است .
همانطوری که ملاحظه می شود بر عکس عراقی ، حافظ که از شیراز بیرون نرفت ( یه جز یکبار که به شهر یزد سفر کرد ) و اصولا به سفرعلاقه نداشت و یا امکان برایش ایجاد نشد ، عراقی همه عمر خود را به سفر و در بلادی غیر از موطن اصلی خود گذراند واز شرق به غرب عراق آنروز سفر کرد و در نهایت در شهردمشق وفات یافت .

تاثیر غزلیات عراقی

تاثیر سخن فخرالدین عراقی در حدّی است که اززمان او نیز فراتر می رود و سرود سخن سرایان پس از او می شود ، چنانچه حافظ خودتصریح می فرماید که :
غزلیات عراقی است سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

در اینجا مقایسه کوتاهی در مورد اشعار این دوغزلسرا مطرح می گردد :

عراقی :

از پرده برون آمد ساقی قدحی در دست
هم پرده ما بدرید هم توبه ما بشکست
حافظ :
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و می خواران از نرگس مستش مست
عراقی :
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حافظ :
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
عراقی :
مرا این دوستی با تو بلای آسمانی بود
قضای آسمانی را دگر کردن توان ، نتوان
حافظ :
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
عراقی :
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
سفید کردن آن نوعی از محالات است
حافظ :
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
عراقی :
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی
گره از کار فرو بسته ما بگشایی
حافظ :
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند

چند غزل زیبا از عراقی :

حافظ نیز چون عراقی به به باد صبا و نسیم ، علاقه خاصی داشت . ( برای مطالعه در مورد علاقه حافظ به باد صبا به مقاله « باد صبا و دل شوریده حافظ » ، نشر یافته در سایت آفتاب مراجعه شود ) .

یاد رخ ِ دلدار

صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید
که بوی او ، شفای جان هر بیمار می آید
نسیم او مگر در باغ ، جلوه می دهد گل را
که آواز خوش بلبل، ز هر سو زار می آید
بیا در گلشن ای بی دل ، به بوی گل ، برافشان جان
که از گلزار و گل امروز ، بوی یار می آید
گل از شادی همی خندد ، من از غم زار می گریم
که از رنگش ، مرا یادِ رخ دلدار می آید
ز بستان هیچ در چشمم نمی آید ، مگر آبی
که در چشمم ز یاد او، دمی ، صد بار می آید
اگر گلزار می آید کسی را خوش ، مرا باری
نسیم کوی او خوشتر ز صد گلزار می آید
مرا چه از گل و گلزار، کاندر دست امیدم
ز گلزار وصال یار، زخم خار می آید
عراقی ، خسته دل هردم ز هر سو می خورد زخمی
همه زخم بلا گویی بر این افگار می آید .

سخن سربست

از پرده برون آمد ، ساقی قدحی در دست
هم پرده ما بدرید ، هم توبه ما ، بشکست
بنمود رخ زیبا ، گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما ، آمد برما بنشست
زلفش گرهی بگشاد ، بند از دل ما برخاست
جان ، دل ز جهان برداشت ، اندر سر زلفش بست
در دام سر زلفش ماندیم ، همه حیران
وز جام می لعلش گشتیم همه سرمست
از دست بشد چون دل ، در طرّۀ او زد چنگ
غرقه زند از حیرت ، در هر چه بیابد ، دست چون سلسله زلفش بند دل حیران شد
آزاد شد از عالم وز هستی او خود رست با یار ِ خوشی بنشست ، دل کز سرجان برخاست
با جان و جهان پیوست ، جان کز دو جهان بگسست از غمزه و روی او ، گه مستم و گه هشیار
وز طرّه و لعل او ، گه نیستم و ، گه هست می خواستم از اسرار، اظهار کنم حرفی
ز اغیار بترسیدم ، گفتم سخنی سر بست

توبرون در چه کردی ؟

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها ، گل خیر آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
مژه ها و چشم ِ یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در ِ گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گل ها ، همه بوی بی وفایی
به کدام مذهب است این ، به کدام ملت است این
که کُشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرایی به طواف کعبه رفتم ، به حرم ره ندادند
که برون در چه کردی ؟ که درون خانه آیی ؟
به قمارخانه رفتم ، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم ، همه زاهد ریایی
در دیر می زدم من ، که یکی ز در درآمد
که درآ ، درآ ، عراقی ،که تو خاص از آن مایی .
( توضیح : عنوان های سه غزل بالا ، به انتخاب نگارنده مقاله است )

حجت الله مهریاری

منابع و ماخذ :

1- کلیات فخر الدین عراقی – به تصحیح دکتر نسرین محتشم – انتشارات زوار – چاپ سوم– 1386
2- لغات نامه دهحخدا .
نشر در سایت آفتاب

لینک :: نویسنده: هما آقاجعفری ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ
کلمات کلیدی:
۱۳٩۱/۱۱/۱٠
احوال و آثار ناصر خسرو … نظرات(22)

ناصر خسرو قبادیانی

ابومعین حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانى مروزى، در سال 394هجرى در روستاى قبادیان مرو، دیده به جهان گشود. ( این روستا اکنون جزء کشور تاجیکستان است )وی از آغاز جوانى به فراگیرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سایه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خویش ازدانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کیهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى،هندسه‌ى اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیات بهره‌ها گرفت. خوداو در این باره مى‌گوید :

به هر نوعى که بشنیدم ز دانش
نشستم بر در او من مجاور

نماند از هیچگون دانش که من زان
نکردم استفادت بیش و کم‌تر

با این همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى سرشناس و دیوان‌سالار برخوردار بود، درسال‌هاى پایانى فرمانروایى سلطان محمودغزنوى به کار دیوانى مشغول شد و این کار را تا 43 سالگى در دربارسلطان مسعود غزنوى و ابوسلیمان جغرى بیک داوود بن میکائیل ادامه داد. وی دورانی رادر بی خبری و بیهده گویی سپری کرد وی خود را به خاطر آن سخنان بیهوده این گونه ملامت مى‌کند :

اندر محال و هزل زبانت دراز بود
واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

بر هزل کرده وقف زبان فصیح خویش
بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر

آن کردى از فسادکه گر یادت آیدت
رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر

چشمت همیشه مانده به دست توانگران
تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر

اما همین که به چهل سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى خود پشیمان شد و سرانجام در پى دیدن خوابى شگفت بسیار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن تغییر حال را در آغاز سفرنامه چنین نوشته است:
«شبى در خواب دیدم که یکى مراگفت چند خواهى خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند. اگر بهوش باشى بهتراست. من جواب گفتم که: حکیمان جز این چیزى نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند.جواب دادی: در بى‌خودى و بى‌هوشى راحتى نباشد. حکیم نتوان گفت کسى را که مردم را
به بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید. گفتم که:من این از کجا آرم؟ گفت: جوینده یابنده باشد. سپس، به سوى قبله اشاره کرد ودیگرسخن نگفت . »
هنگاهى که ازخواب بیدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثرى ژرف گذاشت و با خود گفت:» ازخواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل‌ساله نیز بیدار شوم.» ومصمم شد که همه‌ى رفتار خود را تغییر دهد . چون در خواب وی را سوى قبله خوانده بودند،بر آن شد که برای زیارت خانه خدا و بجای آوردن مراسم حج به مکه رود او سفر خود را درسال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعید و یک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ایران به سوریه و آسیاى صغیر و سپس فلسطین، مکه، مصر و بار دیگر مکه و مدینه رفت و پس از زیارت خانه‌ى خدا ازمسیر جنوب ایران و پشت سر گذاشتن نقاط بسیاری ، راهى بلخ شد. حاصل هفت ساله سفر ناصر خسرو و پیمودن سه هزار فرسنگ راه دشوار علاوه بر دگرگونى فکرى ،سفرنامه‌ى ناصرخسرو است که مطالب و اطلاعات گرانبهایی به خوانندگان عرضه می کند ..
حدود سه سال از هفت سال این سفر را در مصر در خدمت خلفای فاطمی گذراند و دست آورد این مدت ،آشنایى او باپیروان فرقه‌ى اسماعیلیه و پذیرش روش و آیین آنان شد . به اعتقاد اسماعیلیه امامت از امام جعفر صادق(ع) به یکى از فرزندان
ایشان به نام محمد بن اسماعیل رسیده است که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مى‌کند. ازآن‌جا که پیروان فرقه اسماعیلیه برای تعقل و خردورزى اهمیت زیادى قائل بودند ،ناصرخسرو به آن فرقه گروید وی در مصر به خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصربالله ابوتمیم معد بن على(487-420 هجرى قمرى)رسید و از سوى این خلیفه به عنوان حجت خراسان برگزیده شد ..
ناصرخسرو دربازگشت به ایران، که همزمان با آغاز فرمان‌روایى سلجوقیان بود، در آغاز به بلخرفت و به ماموریت خود یعنی تبلیغ مذهب اسماعیلى پرداخت. اما پس از مدت کوتاهی با مخالفت‌هاى گروه زیادى از مردم آن شهر رو به رو شد تا جائیکه بیم کشته شدن وی بدست مخالفان می رفت. خود در این باره مى‌گوید :
در بلخ ایمن ‌انداز هر شرى
مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره
ور دوستدار آل رسولى تو چون
من ز خان و مان شوى آواره

از این رو وی به ناچار، به شهرهاى دیگر خراسان و مازندران روى آورد در حالیکه همچنان به کار تبلیغی خود ادامه می داد. با اینکه در مازندران توانست پیروانى پیدا کند ،ولی در نهایت مردم آن سامان چندان روى خوش به او نشان ندادندو مورد آزار خلق قرار گرفت . وی سرانجام برای حفظ جان و مصون ماندن از آزار به دره ی یمگان بدخشان افغانستان پناه برد تا در پناه خلوت آن سرزمین کوهستانى و به دور از هیاهو روزگار گذراند وی از زندگی در آنجا و تنهایى و آوارگی و دوری از خانواده و زادگاه شکوه می کند و انعکاس این مسائل در شعر این دوران آشکار است .در همین ایام دست به نگارش آثارش زد. بیش‌ترآثار او طى 15 سال ماندن در همین کوهستان به نگارش درآمده است . اودر آن سال‌ها از پشتیبانى على‌ بن اسد بن حارث، که اسماعیلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتین خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود.سرانجام در همان سرزمین به سال 481 قمرى دیده از
جهان فروبست .

ویژگی های شعر ناصر خسرو :

شعرهاى ناصرخسرودر سبک خراسانى سروده شده ، سبکى که شاعران بزرگى مانند رودکى، فردوسی ، عنصرى ومسعود سعد سلمان به آن شیوه شعر سروده‌اند. اما از آن جایی که ناصر خسرو اندیشمندی است که هنر خود را در خدمت بیان اعتقادات و باورهای دینی ، اجتماعی و سیاسی خودگرفته وآن را به زبان شعر بیان کرده به ناچار شعر او روانى و انسجام شعر شاعرانی چون عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد.
از ویژگی های دیگر شعر ناصر خسرو آنست که وی به جای مدح پادشاهان و وزیران و بزرگان حکومت در دیوان خود به ستایش بزرگان دین و خلیفه‌هاى فاطمى پرداخته همچنین دردیوان وی به جای بیان احساسات عاشقانه ووصف معشوق ودلبستگى‌هاى زندگى و وصف طبیعت که بسیار اندک است ، ابیات فراوانی در دادن پند و اندرز و روشنگرى مخاطب دارد و گاهى نیز با گنجاندن دانش‌هاى مختلف زمان خود چون فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرینش را در قصیده‌هاى خود خواننده را به فکر کردن وادار کرده و باورهاى خود را اثبات می کند .
ناصرخسرو ازمیان قالب های مختلف شعرى قالب قصیده رابرگزیده و بیان مقصود کرده است. وی از قالب غزل گریزان بوده و غزل سرایی از دلبران و زیبارویان را کاری بیهوده می دانست و بارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد کرده است :

جز سخن من ز دل عاقلان
مشکل و مبهم را نارد زوال
خیره نکرده‌ست دلم را چنین
نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگیرد به دلم در غزل
راه نگیرد به دلم در غزال
از چو منى صیدنیابد هوا
زشت بود شیر، شکار شگال
نیست هوا را به دلم در، مقر
نیست مرا نیز به گردش، مجال

ناصر خسرو چون فردوسی شیفته‌ى کسب علم و دانش و خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد و مى‌گوید :

اگر شاعرى را تو پیشه گرفتى

یکى نیز بگرفت خنیاگرى را
تو برپایى آن‌جاکه مطرب نشیند
سزد گر ببرى زبان جرى را
صفت چند گویى به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را
به علم و به گوهر کنى مدحت آنرا
که مایه‌ست مرجهل و بدگوهرى را
به نظم اندر آرى دروغى طمع را
دروغست سرمایه مر کافرى را

پسنده‌ست با زهدعمار و بوذر
کند مدح محمود مر عنصرى را
من آنم که درپاى خوکان نریزم
مر این قیمتى در لفظ درى را

او ستایش راویژه‌ى خداوند، پیامبران و بزرگان دین مى‌داند و در این باره شعرهاى زیبایی سروده است. او در قصیده‌اى نام همه‌ى پیامبرانى را که در قرآن آمده است آورده است و درقصیده‌اى دیگر از عشق خود به قرآن و پیامبر اسلام چنین گفته است :

گزینم قرآنست ودین محمد
همین بود ازیرا گزین محمد
یقینم که من هردوان را بورزم
یقینم شود چون یقین محمد
کلید بهشت ودلیل نعیم
حصار حصین چیست؟ دین محمد

وی برای علی (ع) و فرزندانش احترام زیادی قائل است و بر این باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پیامبر اکرم(ص) تنها باید از على و فرزندانش آموخت :

یافت احمد به چهل سال مکانى که نیافت
به نود سال براهیم از آن عرش عشیر

على آن یافت زتشریف که زو روز غدیر
شد چو خورشید درخشنده در آفاق شهیر

گر به نزد تو به پیریست بزرگى،سوى من
جزعلى نیست بنایت نه حکیم و نه کبیر

با این همه ناصرخسرو شعرهایى در ستایش المستنصر بالله، خلیفه‌ى فاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آید. ناصرخسرو او را جانشین پیامبر معرفى مى‌کند و مى‌گوید :

میراث رسول است به فرزندش از او علم
زین قول که او گفت شما جمله کجایید

فرزند رسول است،خداوند حکیمان
امروز شما بى‌خردان و ضعفایید

از دیگر ویژگى‌هاى شعر ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسى است که در کتاب روشنایى نامه به این امر زیاد پرداخته است زیرا خودشناسى رانخستین گام در راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گوید :

بدان خود را که گر خود را بدانى
ز خود هم نیک و هم بد را بدانى

شناساى وجودخویشتن شو
پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانى همه دانسته باشى
چو دانستى ز هر بد رسته باشى

ندانى قدر خودزیرا چنینى
خدا بینى اگر خود را ببینى

تفکر کن ببین تااز کجایى
درین زندان چنین بهر چرایى

ناصرخسرودر نگاه اندیشمندان

ناصرخسرو هر چنداز مردم روزگار خود بى‌مهرى های فراوانى دیدو بخش زیادی از عمر خود را در غربت ودلتنگی گذراند ، اما اکنون پس از قرن هاشخصیت و آثار وی در میان اندیشمندان دنیا ، جایگاه ویژه‌اى دارد . آندرىیوگینویچ برتلس، پژوهشگر روسى، درباره‌ى توجه به شعر او مى‌گوید:« شعرهاى اخلاقى و پندآموز او در برنامه‌ى درسى ایران و تاجیکستان گنجانده شده و مطبوعات ایران به آثارونوشته‌هاى ناصر علاقه‌ى فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و کتاب‌هاى اوروز به روز در شرق و غرب توجه‌ بیش‌ترى را به خود جلب مى‌کند و ضرورت پژوهش ومطالعه‌ى آثار وى هر روز آشکارتر مى‌شود»

آربرىدرباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گوید: «پیشینیان ناصرخسرو در مدح شاهان وشاهزادگان قصیده سرایى‌ها مى‌کردند ولى موضوع‌هاى ناصرخسرو تنها به ذکر توحید وعظمت الهى و اهمیت دین و کسب پرهیزگارى و تقوى و پاکدامنى و عفت و فضیلت و خوى نیک و تعریف از علم منتهى مى‌شود. علامه قزوینى نیز او را شاعرى بلندمرتبه و سترگ واخلاقى مى‌شمارد و سراسر آثارش را نفیس و پرمایه و معنوى مى‌داند »

دکتر ذبیح الله صفا، پژوهشگر ادبیات ایران، پیرامون ویژگى‌هاى شعر ناصرخسرو مى‌گوید:« ناصرخسرو بی گمان یکی از شاعران بسیار توانا و سخن آور فارسی است و به آنچه دیگرشاعران را مجذوب می کند ، یعنی به مظاهر زیبایی و جمال و به جنبه های دلفریب محیط و اشخاص توجهی ندارد و نظر او بیشتر به حقایق و مبانی و باورهای دینی است .به همین خاطر حتی توصیف های طبیعی راهم برای وروددر مبحث های عقلی و مذهبی به کار می برد.»

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب پیرامون نیرومندى سخنان ناصرخسرو و شجاعت او در در خرده‌گیرى برستمگران زمان خود چنین مى‌گوید:«سخنانش قوت و عظمت بى‌مانند داشت. مثل سیل گران از بالا به پایین مى‌غلتید و روان مى‌شد. با قوت و صلابت سخن مى‌گفت و خواننده دربرابر او خود را چون مردى مى‌دید که زیر نگاه غول بلندبالایى باشد. نگاه غول خشم‌آلودنه بدخواه. این غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز در دیوان او جلوه دارد که با لحنى ازخشم آکنده سخن مى‌گوید و او را بر این مردم ساده‌لوح نادان که دست‌خوش هوس‌هاى خویش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگین مى‌دارد، خروش سخت بر مى‌دارد»

دکتر غلامحسین یوسفى نیز توصیفى این چنین از ناصرخسرو و شعر او دارد و مى‌گوید: «شعرناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت اندیشه‌ى اوست در قالب وزن و کلمات. همان قیافه‌ى همیشه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعى و شادى‌دوستى که به عوان داعى و حجت به خود گرفته در شهرش نیزبازتاب دارد. شهر ناصرخسرو هم از نظر درون مایه و مضمون مقاوم و تسلیم ناپذیر است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اى آهن سرخ‌شده‌اى مى‌ماند که از زیرضربه‌هاى پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مى‌جهد، شراره است و شراره‌افکن. و این همه بازتابى است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو .»

دکتر مهدى محقق پیرامون ویژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو مى‌گوید:« یگانه خوى نیک و صفت برجسته‌ى او که او را از دیگر شاعران ممتاز مى‌سازد، این است که دانش و ادب خود رادستاویز لذت دنیوى قرار نداده و هرگز به مدح و ستایش خداوندان زر و زور نپرداخته ودیوان او مجموعه‌‌اى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عین حال درس‌هایى از اصول انسانیت و قواعد بشریت است. او زشتکارى‌هاى اجتماع خودد را به خوبى درک کرده و یک تنه زبان به اعتراض و خرده‌گویى گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پیش گرفت و با موعظه و نصیحت و بدگویى از امیران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا کردن زشتکارى‌هاى امیران و فقیهان زمان خود کاخ روحانیت ومعنویت آنان رابى‌پایه جلوه مى‌داد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستایشگرى کرده‌ بودند و همچنین فقیهانى که با گرفتن بهره‌ى خود با دیده‌ى تجویز به کارهاى زشت قدرتمندان مى‌نگریستند، موردنکوهش و طعن قرار مى‌دهد .»

دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نیز پیرامون پیوند ادب و سیاست در شعر ناصرخسرو مى‌گوید: «هیچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن همه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو ازسلجوقیان. عزنوى‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى یاد مى‌کندکه به فرهنگ و ایرانیت ارادت داشتند. وى یک شاعر به تمام معنا سیاسى است. هر حرفى مى‌زند، یک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد .

دکتر محمددبیر سیاقى در مقدمه‌اى که براى سفرنامه ى ناصرخسرو نوشته است، توانمندى‌هااو را چنین شرح مى‌دهد: مسافرى که نامش ناصرخسرو است و علوم متداول زمان رابا ژرفى آموخته است و در خاندانى دیوانى، گوشش به بسیار تعابیر و اصطلاحات و فنون دبیرى و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بینایى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و شنیده‌ها و دیده‌ها را مى‌تواندخوب بازگو کند و مطالب را نیک بپرورد و در قالب عبارات بریزد .»
دکتر نادر وزین‌پور نیز در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ى ناصرخسرو نوشته است بر راستى و درستى گزارش‌نویسى ناصرخسرو اشاره مى‌کندو مى‌گوید:((مبالغه در ذکر وقایع، سخن نابجا و سخیف و مغرضانه به هیچ وجه درکتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرایى هرگز مایه نگرفته است، زیرا ناصرخسروواقع بین، هرگز از عقاید پوسیده و افکار بى‌پایه‌ی عوام الناس پیروى نمى‌کند )) .

آثارناصر خسرو

-دیوان اشعار : شعرهاییست که در قالب قطعه و قصیده که همه آنها در هنگامیکه در یمگان بسر می برد ، سروده است .

-زادالمسافرین، در اثبات باورهاى اساسی اسماعیلیه‌ به روش استدلال این اثر در سال 453هجری تالیف شده است .

-وجه الدین یا روی دین در تاویل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاى دین به روش اسماعیلیان پس از زادالمسافرین تالیف شده است .

-سعادت نامه (منسوب به ناصر خسرو )

-روشنایى نامه(منظوم و منسوب به ناصر خسرو -خوان اخوان، پیرامون
باورهاى دینى اسماعیلیان است

-روشنایى نامه (نثرشش فصل )

-گشایش و رهایش

-جاممع الحکمتین، شرح قصیده‌ى ابوالهیثم احمد بن حسن جرجانى است که 83 بیت از 87 بیت قصیده را ناصر خسرو شرح داده است .

-بستان العقول، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نام برده است .

-لسان العالم، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نام برده است .

-رساله الندامه الى زاد القیامه، زندگى‌نامه‌ى خود نوشت که برخى به و نسبت داده‌اند .

.

سفرنامه‌ى ناصرخسرو

سفرنامه‌ى ناصرخسرو گزارشى از یک سفر هفت ساله است که در ششم جمادى الاخر سال 437قمرى(اول فروردین‌ 415 یزگردى) از مروآغاز شد و در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردین 416 یزگردى) با بازگشت به بلخ پایان پذیرفت.مسیری که برای رفتن به سوی مکه انتخاب کرد ازشهرهای مرو آغاز شده و بسیاری از شهرهای ایران چون سرخس، نیشابور، بسطام،دامغان، سمنان، رى، قزوین ،سراب ،تبریز ، مرند، خوى گذشته و سرانجام به دیار بکر (در ترکیه‌ى امروزى) واردشده است . از آن‌جا با گذشتن از شهرهاى شام(سوریه امروزی ) عبور کرده از مسیر کشورلبنان و گذشتن از برخی از شهرهای آن چون ، بیروت، صیدا، صور و عکا از راه حیفا به سرزمین بیت المقدس مى‌رسد.

ناصرخسرو سرانجام از قدس به مکه و مدینه مى‌رود و دوباره ازراه شام به قدس باز مى‌گردد واین بار راه مصر را در پیش مى‌گیرد. او از قاهره،
اسکندریه و قیروان بازدید مى‌کند و برای دومین بار از راه دریا به زیارت خانه خدا مى‌رود.وی برای باز گشت به مصر راه آبى نیل را برمی گزیند و با کشتى از اسیوط، اخیم، قوص وآسوان مصر مى‌گذرد. او همچنین از برخى شهرهاى کشور سودان بازدید مى‌کند و از راه دریاى سرخ و جده برای سومین بار عازم زیارت خانه خدا مى‌شود وشش‌ ماه را در کنار خانه‌ى خدا مى‌ماند. پس از آن تصمیم می گیرد به وطن خودبازگردد بنابر این ، مسیر دیگری را برای باز گشت بر می گزیند یعنی ازکشورعربستان
وارد عراق می شود و از راه بندر بصره ، به ایران می آید و از شهرهای مختلف ایران چون عبادان(آبادان،ارجان(در نزدیکى بهبهان) و اصفهان ،نایین، طبس، قاین مى‌گذرد تا درپایان سفر به بلخ برسد.

ناصر خسرو دراین سفر هفت ساله‌ى سه‌هزار فرسنگی یاداشت‌هاى ارزنده‌اى از دیده‌ها و شنیده‌هاى روزانه‌اش برداشته است.این یاداشت های روشن و دقیق را در طول سفر جمع آوری کرده و این نویسنده نکته بین و آگاه سعی کرده دیده ها و شنیده های خود را ، از گزافه‌گویى وعبارت‌ پردازى حفظ کند .وی این اندوخته ی پر بها را پس از بازگشت تنظیم کرده و به صورت کتابى که اکنون در دست ماست در آورده
است .امروز پس از قرن ها ما با خواندن این سفرنامه با دنیاى اسلام در سده‌ى پنجم هجرى آشنا مى‌شویم و از آداب ورسوم و فرهنگ
مردمان و آبادانی شهرهاى مختلف کشورهای اسلامى آن زمان آگاه مى‌شویم .
با مطالعه سفرنامه ی ناصرخسرو مى‌توان با موقعیت جغرافیایی شهرها ، وضعیت کشاورزى، تنوع محصول‌ها، نام دانشمندان و بزرگان هر محل، چگونگى اداره‌ى شهر، زیارتگاه‌ها، رونق تجارت وبازرگانى، آیین‌ها و اداب ورسوم مردم هر ناحیه ، روى‌دادهاى مهم تاریخى و بسیارى مطالب مفید از ویژگى‌هاى مردمان و سرزمین‌هاى اسلامی آن دوران آگاه شد. در ادامه بخش هایی از سفرنامه ناصرخسرو در زیر آمده است :

صفت شهر مصر وولایتش :

آب نیل از میان جنوب و مغرب می آید و به مصر می گذرد و به دریای روم می رود .و آب نیل چون زیادت می شود دو بار چندان می شود که جیحون به ترمذ . و این آب از ولایت نوبه می گذرد وبه مصر می آید . و ولایت نوبه کوهستان است ، و چون به صحرا رسد ، ولایت مصر است ،
و سر حدش _ که اول آنجا رسد _ اسوان می گویند .و از مصر تا آنجا سیصد فرسنگ باشد .و بر لب آب همه شهرها و ولایت هاست …

و از مصر تااسکندریه سی فرسنگ گیرند . و اسکندریه بر لب دریای روم و کنار نیل است .و از آنجامیوه ی بسیار به مصر آورند، به کشتی . و آنجا مناره ای است که من دیدم ، آبادان بود به اسکندریه ، و بر آن مناره آینه ای حراقه ساخته بودند که هر کشتی رومیان که از استنبول بیامدی چون به مقابله ی آن رسیدی ، آتشی از آن آینه در کشتی افتادی و
بسوختی . و رومیان بسیار جد و جهد کردند و حیلتها نمودند و کس فرستادتد و آن آینه بشکستند …(1)

ره آورد سفر –گزیده
ناصر خسرو –تصحیح و توضیح دکتر سید محمد دبیر سیاقی –انتشارات سخن –ص 45و47

اصفهان

از آنجا برفتیم،هشتم صفر سنه ی اربع و اربعین و اربعمائه (444) بود که به شهر اصفهان رسیدیم از بصره تا اصفهان صدو هشتاد فرسنگ باشد شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوایى خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبى سردو خوش بیرون آید. و شهر دیوارى حصین دارد و دروازه‌ها و جنگ‌ گاه‌ها ساخته و برهمه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوى‌هاى آب روان و بناهاى نیکو و مرتفع. و درمیان شهر مسجد آدینه بزرگ و نیکو. و باروى شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است واندرون شهر همه آبادان، که هیچ از وى خراب ندیدم، و بازارهاى بسیار، و بازارى دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى و دروازه‌اى وهمه‌ى محله‌ها و کوچه‌ها را همچنین دربندها و دروازه‌هاى محکم و کاروانسراهاى پاکیزه بود. و کوچه‌اى بود که آن را کوطراز مى‌گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسراى نیکو و در هر یک بیاعان و حجره‌داران بسیار نشسته. و این کاروان که مابا ایشان همراه بودیم یک هزار و سى‌صد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتیم، هیچ بازدید نیامد که چگونه فرود آمدند که هیچ جا تنگى نبود و تعذر مقام وعلوفه.

تدوین و نگارش : حسین محمدی شامخی
لینک :: نویسنده: هما آقاجعفری ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ
کلمات کلیدی:
۱۳٩۱/۱۱/٢
سفرنامه ابن بطوطه قسمت دوم … نظرات(1)
گزارش سفر به ایران

در بررسی واقعیت های تاریخی ایران، درمی­یابیم پیشینه این سرزمین کهن ، سراسر جنگ ،حادثه وآشوب بوده با این حال همواره زندگی جریان داشته و نشان و حکایت از اتحاد اقوام مختلف ایرانی در هنگامه خطر و مقاومت و پایداری مردم داردو بیان گر رشادت ها ی دلاور مردان ایرانی بوده است بطوریکه ایرانیان همواره از جنگ ها متعدد و یورش های خانمان براندازبیگانگان در طول تاریخ سربلند و پیروز بیرون آمده اند . تمدن درخشان ایران از دیر باز در بهبود آبادانی جهان مؤثر بوده و ایرانیان به تربیت فرزندان خود و آموزش اخلاق نیکو و پسندیده به آنان اهمیت می­ داده اند . هردوت ازخصلت­های ایرانی چنین یاد می­کند که «ایرانیان دروغ را بزرگترین گناه می­دانند »اما نباید این حقیقت را فراموش کرد که در دوره­های مختلف و پر فراز و نشیب ایران بی گمان ، هرج و مرج و اختناق ، رکود اخلاقی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بسیار بوده ؛با این حال همواره نام و آوازه­ی قلمرو بزرگ این
سرزمین، جهانگردان بسیاری را جلب می کرده وپیوسته دیدار از آثار و تمدن با شکوه ایران، جاذبه فراوانی برای سیّاحان داشته است . وجود اقوام مختلف ، تنوع در زبان و نوع پوشش وآداب و رسوم،گوناگونی بناها ومعماری و آثار باستانی ، مورد توجه جهان گردان خارجی بود . سفرنامه­ها و خاطرات جهانگردان از ایران ، بیانگر شگفتی هایی ازواقعیت­های این مرز و بوم بوده و با حکایت های جذاب فراوان ، دلنشین و آموزنده است
و جهانگردان آنچه را در طول مدت اقامت درقلمرو سرزمین ایران می دیده اند و شناختی که از اقوام مختلف ایرانی با آداب ورسوم خاص کسب می کرده اند همراه باآنچه که زاویه دید آنها جالب و خواندنی بوده ثبت می کردند و امروز پس از گذشت سالیان دراز برای همه ما خواندنی وآموزنده
است ، اغلب جهان گردان توانسته اند با معرفی و شناساندن این تجربه هاو جاذبه ها به دیگران، آنان را در شوق وشور و لذت بردن اازشگفتی ها با خود همراه و سهیم کنند از طرفی ایرانیان هم ، یک جهانگردرا نماینده سرزمینی دیگر دانسته و گفته های وی را به خاطر می­سپردندو علاقه مند بوده اند ایران را از دریچه دید آنان ببینند زیرا تقریبا تمام کتابهای تاریخ ایران دردوره های پیشین به سبب ترس نویسندگان از پادشاهان و حاکمان تحریف شده و واقعیت ها پنهان مانده است . شاید نویسندگان بیگانه به دلیل آزادی عمل بیشتر در نگارش سفرنامه به راه انصاف رفته باشندو دراینجاست که ارزش سفرنامه بیشتر آشکار می شود .

فصل2: ایران به روایت ابن­بطوطه

بااینکه ابن‌بطوطه بخش‌های بزرگی از نواحی مرکزی و شمالی ایران را ندیده و در بخش‌هایی هم که سفر کرده، چندان نمانده است، با این حال اطلاعات ارزشمندی از ایران به دست می‌دهد. هم‌چنین، با مطالعه دقیق سفرنامه‌ی وی می‌توان به نفوذ و تاثیر ایرانیان در سراسر جهان اسلام پی برد.
ابن‏بطوطه در ضمن سفر های طولانی خود، به نقاط مختلف دنیا ، چهار بار از ایران یا به قول خودش فارس یا بلاد عجم دیدن کرده است، وی در هر بار به ناحیه ای سفرکرده یعنی هیچگاه تمام ایران را در یک سفر طی نکرده وی یک بار در طی سفر به مکه ،پس بجا آوردن حج، از راه صحرا به عراق امد سپس ازراهدریای فارسبه عبّادان(آبادان )رسیده است، و از آنجا با کشتی به شهر ماجول بندر ماهشهر امروز وارد شده و از راه زمینی به سرزمین اللّوریا لرستان کنونی آمده است و از راه رامُز و جرآن از بلاد کردستانعبور کرده به شهرتُستر،شوشتر کنونی رسیده است. از شوشتر به سوی اشترکانشایدتویسرکان کنونی رفته ، سپس به فیروزان و بعد آن به نَبلان رفته، و باادامه مسیر خود به اصفهانیا أصبهان رسیده،سپس راهی شیرازشده، برای رسیدن به شیراز از شهرک کلیل سپس قریه صَوما سپس یزدخاص
سپس بیابان دشت الروم سپس مابین عبور نموده و به شیراز وارد
شده است.
ابن‏ بطوطه دراین سفر، از شیراز به بغدادمی­رود و در راه خود از شهر کازرون سپس شهر زَیدین می‏گذرد. از آنجابه حُویزا می ‏رسد. از کربلا راهی بغداد شده،سپس از بغدادبار دیگر وارد ایران می شود و وارد تبریز شده که در آن زمان پایتخت سلطان خدابنده بوده است.وی دوباره به بغداد باز می گردد. پس تا اینجا دو بارِ ابن‏بطوطه وارد ایرانشده است.
ابن‏بطوطه بار سوم،از ناحیه جنوب هرمز و بار چهارم از ناحیه شرق از راه آسیای وسطی وارد ایران گردیده است.او درحالی که از چند جزیره گذشته به شهر عُمان وارد شده، و از آنجا به ناحیه هرمز در خلیج­فارس رسیده است.
آنگاه راهی جزیره جرون گردیده از آنجا به بلاد ترکمان و شهر خنج‏بال
و شهر قیس یعنی کیش و سیراف رفته راجع به این شهر می‏گوید:
این شهر در ساحل واقع شده و از بخشهای فارسیه به شمار می‏رود.
این نوبت سوم بود که ابن‏بطوطه از سواحل جنوبی وارد ایران گردیده
به سیراف می‏رسد. از بلاد روم به سمرقند و ازآنجا به هرتاکه در آن هنگام از بلاد عجم بوده‏اند رفته است.ابن بطوطه در نوبت چهارم ازسمت شرق وارد ایران می شودو از راه هرات به تربت جام ،طوس ، سرخس ، نیشابور و بسطام که همه از شهرهای خراساندیدن کرده و از آنجا دوباره به افغانستان امروز باز گشته است.

صفحاتی از سفرنامه ابن­بطوطه از سفر به ایران

قبر سعدی
«از مشاهدی که در بیرون شهر شیراز واقع شده قبرشیخ صالح معروف به سعدی است که در زبان فارسی سرآمد شاعران زمان خود بوده وگاهی نیز بین سخنان خویش شعرعربی سروده است. مقبره­ی سعدی زاویه­ای دارد نیکو با باغی نمکین که او خود در زمان حیات خویش بنا کرده و محل آن نزدیک سرچشمه­ی نهر معروف رکن­آباد است و شیخ در آنجا حوضچه­هایی از مرمر برآورده که برای شستن لباس می­باشد.مردمان از شهر به زیارت شیخ آمده پش از خوردن غذا در سفره­خانه­ی شیخ و شستن لباس­هامراجعه می­کنند و من خود نیز چنین کردم. رحمت خدا بر او باد»[1]

شهر تبریز و بازار آن
«علاء­الدین محمد از امرای بزرگ و شریف بود. پس از 10 روز راه­پیمایی به شهر تبریز رسیدیم و در خارج شهر در محلی موسوم به شام منزل کردیم. قبر غازان پادشاه عراق در این محل است. بر سر قبر او مدرسه زیبایی بازاویه­ایی بنا کرده­اند و در این زاویه برای صادر و وارد اطعام داده می­شود. غذای آن عبارت است از نان و گوشت و حلوا و برنجی که با روغن پخته می­شود.امیر مرا درهمین زاویه که درمیان آبهای روان درختان سرسبز قرار گرفته منزل داد. فردای آن روز از دروازه بغداد به شهر تبریز وارد شدیم و به بازار بزرگی که بازار غازان نامیده می­شود رسیدیم و آن از بهترین بازارهایی بود که من در همه شهرهای دنیا دیده­ام.هر یک از اصناف پیشه­وران دراین بازار محل مخصوصی دارند ومن به بازارجوهریان که رفتم بس که ازانواع جواهرات دیدم چشمم خیره گشت. غلامان خوشگل با جامه­های فاخر-دستمال­های ابریشمین بر کمر بسته در پیش خواجگان ایستاده بودند و جواهرات را به زنان ترک نشان می­دادند. این زنان در خرید جواهر بر هم سبقت می­جستند و زیاد می­خریدندو من در این میان فتنه­هایی از جمال و زیبایی دیدم که به خدا پناه بایدبرد»-
مراسم ماتم و عزاداری در ایذه
«از غرایب اتفاقاتی که آن روز بر سر من آمد این بود که وقتی وارد شدم دیدم قضات و خطیبان و سادات به دیوار تالار تکیه زده­اند. ازکثرت جمعیت جا نبود همه مردم یا می­گریستند یا تظاهر به گریستن می­کردند و یا
خاموش روبروی خود را می­نگریستند. حضار روی لباسهای خود جامه­ای از پارچه خام پنبه­ای کلفت که درست دوخته نشده بود و آستر و زیره­ی آن رو به بیرون و رویه­ی آن رو به توبود پوشیده بودند و هریک خرقه پاره یا پلاس پاره­ای سیاه بر سر بسته بودند. تعزیه­داران همین جامه تا چهل روز بر تن دارند و در نظر آنان این مراسم نماینده نهایت حزن ومصیبت­زدگی است و سلطان پس از پایان چله برای هرکدام یک­دست کامل جامه می­فرست…. سپس جنازه را آوردند، جنازه را در میان درختان ترنج و لیمو قرار داده بودند،شاخه­ها پر از میوه بود و درخت­ها را چند تن حرکت می­داند چنانکه تو گویی جنازه درمیان باغی حرکت می­کند، پیشاپیش جنازه مشعله­ها بر سر نیزه­های دراز می­کشیدند وگروهی شمع­ها به دست گرفته بودند بدین سان نماز بر جنازه گذارده شد و مردم تامقبره سلطنتی به دنبال آن رفتند»[3].

شهر نیشابور
«از آنجا به نیشابور رفتیم. نیشابور یکی ازشهرهای چهارگانه است که مراکز خراسان محسوب می­شوند. نیشابور را دمشق کوچک می­نامند.
این شهر میوه­ها و باغ­های فراوان دارد و بسیار زیبا است. چهار نهر در این شهرجاری است و بازارهای خوب و وسیع و مسجد بسیار زیبایی دارد که در وسط بازار واقع است با چهار مدرسه در کنار آن که آب فراوانی در آنها جاری است. گروه انبوهی ازطلاب در این مدرسه­ها مشغول فراگرفتن فقه و قرآن هستند. مدرسه نیشابور از بهترین مدارس آن حدود است ولی باید گفت مدارس خراسان و عراقین و دمشق و بغداد و مصر گرچه در نهایت استحکام و زیبایی ساخته شده­اند هیچ­گاه به پای مدرسه­ای که مولای ماامیرالمومنین المتوکل علی­الله ابوعنان در نزدیکی فاس ساخته است نمی­رسند، چه این مدرسه این مدرسه از حیث وسعت و ارتفاع و گچکاری – که مردم شرق از آن عاجزند- بی­نظیر می­باشد».[4]


شهر آبادان

«عبادان قریه بزرگی است در زمینی شور و فاقد عمارت و آبادی. عبادان معبدها و رباطها و مسجدهای متعدددارد و فاصله آن تا ساحل سه میل است. در ساحل دریا تکیه­ای وجود دارد که آن را به خضر و الیاس علیهم­اسلام نسبت می­دهند و روبروی آن تکیه خانقاهی واقع است. چهار تن
درویش با فرزندان خود خدمت تکیه و خانقاه را به عهده دارند و گذران آنان از نذوراتی است که از مردم می­رسد و هرکس از آنجا بگذرد صدقه­ای به درویشان می­دهد. در خانقاه شنیدم که عابدی بزرگوار در عبادان هست که با احدی معاشرت نمی­کند، ماهی یک­بار لب دریا می­آید و به اندازه قوت یک­ماهه خود صید می­کند و می­رود و تا یک­ماه دیگرکسی او را نمی­بیند و سالهاست که به این طرز زندگی می­کند.چون به عبادان رسیدیم کاری نداشتم جز اینکه عابدمذکور را بیابم و زیارت کنم.همراهانم در مساجد و معابدبه نماز مشغول شدند و من به سراغ او رفتم و وی را در مسجد ویرانه­ای یافتم که نمازمی خواند. در کنارش نشستم نماز را به وجه اختصار پایان داد و پس از سلام دست مراگرفت و گفت: «خدا در دنیا و آخرت به مراد دلت برساند». اینک شکر می­کنم که در دنیابه مراد خود که سیر و سیاحت در اقطار عالم باشم نائل شدم و تا جاهایی رفتم که کسی را همانند خود نمی­شناسم. اما کار مراد اخروی بازمانده که در آن باره نیز به لطف وعفو خدا امید زیادی دارم. چون پیش همرهان بازگشتم قصه ملاقات خود بگفتم وجایگاه عابدرا به آنان بنمودم به دیدن شتافتند لیکن نشانی از نیافتند و از این داستان در شگفت ماندند. شامگاهان به خانقاه باز آمدیم و شب را در آنجا به سر بردیم. پس ازنماز خفتن بود که یکی از آن چهار درویش سابق­الذکر پیش ما آمد. این درویش هر شب به
عبادان رفته و چراغهای مساجد را برمی­افروزد و به خانقاه بازمی­گردد. وی عابدرا دیده بود. عابد یک عدد ماهی تازه به درویش داده بود و گفته بود «این را به آن مهمانی که امروز واردشده است برسان». درویش پرسید «کدامین از شمابوده که با شیخ ملاقات کرده است؟» گفتم «من بودم». گفت «شیخ تو را به این ماهی مهمان کرده است». من شکر خدا به جا آوردم. درویش ماهی را پخت و جملگی آن را خوردیم. من در عمرم ماهی به آن خوبی نخورده بودم. بردلم گذشت که باقی عمر رادرملازمت شیخ بسر برم ولی نفس لجوج مرا از این عمل بازداشت»[5]

و ابن بطوطه سرانجام در پایان ماه ذی­حجه سال 754 به فرمان ابی عنان المرینی، به سفرش پایان داد و به شهر فاس بازگشت. پس از بازگشت به شهر فاس (شهری در مراکش) به دستور سلطان المرینی دارالقضابر دوش گرفتند و تا پایان عمر در این منصب ماند. تا اینکه در سال 90 هجری قمری یعنی تقریباً 25 سال پس از پایان سفر دار فانی را وداع می­گوید.

شماری ازسفرنامه­ها به شرح زیر می­باشد:
1. سفرنامه احمدابن فضلان: در زمان المقتدربالله به منطقه بلغار رفت. آغاز سفر وی صفر سال 309ه/921م. بوده و در 12محرم 310ه/922. به نزد پادشاه بلغارمی رسد.
2.سفرنامه ابودلف، مسعربن مهلهل خزرجی ینبوعی: در مدینه به دنیا آمد و در سالهای 331-301ه/942-913م. در دربار شاهزاده سامانی،
ناصربن احمدبن اسماعیل زیست.
3. سفرنامه ابوالقاسم محمدبن حوقل مولف کتاب صوره الارض: سفرهای وی نزدیک به سی سال طول کشید. زمان نگارش کتابش را سال 367ه/977م. دانسته اند.
4. سفرنامه حکیم ناصرخسروقبادیانی مروزی (394-481ه/1004-1088م.):این اثر از مشهورترین سفرنامه­ها به زبان فارسی است. ناصر خسرو سفر خویشرا در 23 شعبان 437ه/1045م. ا مروبه سمت سرخس آغازکرد. وی سفر خویش را در روز سه شنبه 26جمادی الاخری سال 444ه/1052م. به مدت شش سال و هفت ماه و 22 روز به پایان برد.
5. کراجکی (م 4449ه/1057م.)مولف «کنزالفوائد»
6. سفرنامه ابراهیم بن یعقوب طرطوشی (م:478ه/1085م.) مولف «الاخبار المستقاة
7. سفرنامه ابولقاسم، احمدبن سلیمان بن خلف تحبیبی اندلسی(493ه/1100م.).
8. سفرنامه محمدبن رشد مالکی (520 595ه/1200م.)
9. سفرنامه ابن جبیر ابوالحسن محمدبن جبیراندلسی (540-614ه/1145-1218م.)
10. سفرنامه محمدبن علی بن محمد انصاری به نام «عیون الاخبار» که روایت وی از سفر بهسوریه، فلسطین و مصر در سالهای 585 ه/1142م. است.
11. سفرنامه شیخ ابوالحسن علی بن ابی بکرهروی به نام «الاشارات الی معرفة الزیارات ». این کتاب گزارش مختصری است از مکانهای زیارتی که شیخ هروی از آنجا بازدید کرده است.
12. سفرنامه نباتی (م:636ه/1239م.).
13. سفرنامه ابو محمد محمد عبدری (م:688ه/1289م.)اهل والنسیا که گزارش سفر وی از سفر به سراسر آفریقای شمالی است.
14. سفرنامه های طیبی (م:698ه/1299.).
15. سفرنامه تجانی (م 708ه/1308م.).
16. سفرنامه محمدبن عمر بن محمدبن رشید فهری سبتی ادریسی (657-721ه/1259 1321م.) مولف «مل ء العیبة فیما جمع بطول الغیبة فی الرحلة الی مکه و طیبة».
17. سفرنامه شرف الدین ابوعبدالله محمدبن عبدالله بن محمدبن ابراهیم لواتی طنجی، معروف به ابن بطوطه(703-777ه/1303-1376م.) با نام «تحفة النظار فی غرائب الامصار و عجائب الاسفار».
18. سفرنامه عبدالرحمن ابن خلدون(م:808ه/1405م) صاحب مقدمه و العبراز اندلس تا سمرقند بوده است. (111)
19. سفرنامه تقی الدین ابوعمرو عثمان بن عبدالرحمن معروف به ابن الصلاح شهزوری (م:843ه/1440م.) که روایت وی از سفر به شرق است.
20. عبدالرزاق کمال الدین بن اسحاق سمرقند (816-887ه/1413-1482م.) زاده­ی بلاد هرات که در همان جا نیز درگذشت. وی کتاب «مطلع السعدین و مجمع البحرین » را تقریر کرد.
21. سفرنامه جلال الدین سیوطی(م:901ه/1496م.) به فیوم، مکه ودمیاطه.

منابع
1. دانش­پ‍ژوه،منوچهر، سفرنامه، نشر ثالث، چاپ اول، 1380.
2. شیبانی، ژان، سفراروپاییان به ایران، مترجم ضیاالدین دهشیری، انتشارات علمی و فرهنگی، 1381.
3. عنایت، حمید، جهانی از خود بیگانه، نشر فرمند، 1353.
4. کاظمی، سید علی اصغر، بحران نوگرایی و فرهنگ سیاسی، چاپ اول، نشر قومس، 1376.
5. لوکاچ، گئورگ، هگل جوان، مترجم محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ اول، 1374.
6. موحد، محمد علی،ابن بطوطه، طرح نو، چاپ دوم، 1378.
7. موحد، محمد علی،سفرنامه ابن بطوطه، انتشارات علمی و فرهنگی، جلد اول، چاپ سوم.

یینوشت ها :
[1]موحد،محمد علی، سفرنامه ابن بطوطه، انتشارات علمی فرهنگی، جلد 1، چاپ سوم، 1361، ص 266
[2]همان منبع، ص 220
[3]همان منبع، ص 243
[4]همان منبع، ص 471
[5]همان منبع، صص 243- 244

تدوین و نگارش : لیلا گودرزی

گنجشک111111111111111111111گت مصدق4444444444444444444444444

بها ر از امیرپازواری .
گرچه ميرد آنكه افشاند به خاكي تخم ـ مي گويد ـ « كلاف » ـ
كودكان نوخاسته خرمنش را گرد آورند
تا از آن گردند بهره‌ور …
اين سخن برجاست

هنگام بهاران

كشتزاران چون گل بشكفته مي گردند .
در ميان كشتزاران

كشتكاران شادمانه بهر كار آشفته مي گردند
خنده خواهد بست بر لب

روي گندمها شقايق

آه! بعد از ما
مي خرامند آن نگاران

نازك اندامان ، ميان ره

بسوك كشتگاهان
روز تابستان

هلاك از خنده هاي گرم خواهد شد …
كشته‌ي گندم به زير پاي خرمن كوب ديگر

نرم خواهد شد .
ليك افسوس ! از هر آن تخمي
كه به سنگستان شود پاشيده

تنها از براي آن
يك نفر گويد كه تخم گندمي بوده است
در درون سنگ‌ها مي‌خواست رويد

ليك فرسوده است

بهار نو (سال نو مبارک)
بهار بمو وه سبزه سو
گل سبزه سر بیته الو
سال بهییه هشتاد و هفت
برکت و روزی دارنه مشت
سفره پر هسه چه شلوغ
شیرنی و گل،خنده و ذوق
قرآن نمای سفره هه
شمع با صفای سفره هه
مرغنه رنگا رنگ دره
سکه طلایی رنگ دره
شادی وچونه هسه مشت
دتا جیب عیدی دره مشت
هفت تا سین اونجه رج بهی
سرخه سه اونجه رج بهی

سلام برار سلام خواخر
سلامت باشی تا آخر
عیدی تره موارکوا
مه منزل هدایی صفا
عمره دراز دارین شما
پر برکت باشه سال و ما
ناراتی اونجه بونه رد
شونه بیرون دشمنی ،بد
گد اونجه بونه محترم
کچیک میونه دارنه نرم
ساز و صدا انه مه گوش
چکه سما انه مه گوش
بلبل چه خش خونه بهار
هی پش به پش خونه بهار
پیغومچی ی بهار بونه
شادی دو چند هزار بونه
گل سبزه ره سوار بونه
قشنگی ی بهار بونه
بهار ماه الان چه جور
عید قدیمی ها چه جور
شاید گنی کو قدیما
تازه بهی نو و نوا
مدل رب زندی برار
خارجی گپ زندی برار
کئی پلاره یاد نکن
دولبه کلاره یاد نکن
شلوار لی تنگ پوشنی
ایمونه دل ره کوشنی
جواب سر بالا دنی
کد و گچیکی ره وا دنی

قدیمای سختی ره ته
اونای بدبختی ره ته
اتا لحظه شه یاد بیار
اون کتاباره بی بیار
نا که قدیما چی چی اه
زرک و چفا چی چی اه
اسا بونه یاد هکنی
قدیماره شاد هکنی
الان بمو ظبط و سی دی
زبونه مازرون چی تی
بورده فراموش بهییه
فارسی بتن خوش بهییه
بوم اسا از قدیما
از آدمای با وفا
هنیش بینه رواق سر
خسه بینه شه کار سر
تازه چایی افتاب کل
بهار بینه زمینا کل
ورزای پشت چو و ازال
لپر و تیل کتنه چال
بچی پلاره خردنه
زنده بینا ای مردنه
گد وشون وه کد خدا
پول و زمین کرده سیوا
بیچارون هی کار کردنه
بینج کیسه بار کردنه
ناماشونا خسه بینه
مله میون دسه بینه
سمباره بن پلی بینه
مشغوله لینگه تلی بینه
تش کله سر زرک پلا
مشغول بینه قند و پلا
تازه کره قد کتنه
تیسابه راره متنه
زمین زوهه تازه وجین
دسه جمی کاره بوین
کمر دلا تب تب عرق
مرزه بالا لامبوس ورق
عیدی بیهه کرسی سر
خردنی دیه سر به سر
گل رنگارنگ روخنه لو
از دییا ری هی دانه بو
نداشتنه این راحتی
این زندگی ی پاکتی
شیرنی ی جور با جور کوهه
سفره غذای پور کوهه

بهار امو وه خش صدا
دار داهه تن ره اسبه لا
ساده بیهه چه با صفا
اینجه اونجه کتنه را
سلام علیک و روبوسی
نداشتنه رودر باسی
نوروز خونه صدا امو
سرنا چی ی همرا امو
خنه بینه یک در اتاق
هم گلی بیهه هم رواق
گل و گوئی کردنه رنگ
همسایه ره کردنه ونگ
شسنه لالوت و لباس
خرید شینه با التماس

هر چی بوم از قدیما
کم بتمه من به خدا
طاهری شعر دارنه زیاد
هیچ وقت نکنده شعره یاد
****************
میا بیه هو ا ا ز دوری تو
به رو دشت ودمن هاره هده سو
ببار ای نور خورشیدی سرابر
هَکن بیدا ر جنگل ها ره از خو

***
ندومه فرقی ره تش ره من ازاو
تره ویمه تر ه هر سو به هرسو
بزومه من گره جان ره به بویت
تو رو جایی مره تا ریکی شو

***
غم برگون جنگل سینه هامه
شقایق رنگ سرخ کینه هامه
من این تاریک شوهای زمستون
بهاروسبزه ره آیینه ها مه

***
هدایی توبه خورشید سحر سو
بهیته عالم از رویت همه بو
نسیمت یاد جنگلهای پرپر
تتی بیه تتی هرسو به هر سو
***
مه شادی با ته شادیها دوسه
مه دست با تو به فردا ها برسه
الوک هیره همه عا لم سراسر
زمه من با ل و پر یا را ته وسه
*********************
تودَنی سره چه سرده،شوگلاره پرهکرده
دل کوترا ی معصوم ، به مث خزون زرده
***
تو بها ر بی خزو نی ،روح چشمه ها روُنی
تن هر شقا یق کو ه ، مث رو شنا ی خونی
***
به رو تا که پر بهیریم، کوه ودشت ودربهیریم
سفر ستا ره ها ر ه ، به سحر به سر بهیریم
***
همه از توء دل من، که هدا ئه گُل گِل من
تر ه تا بدیمه خو رشید ، همه بیه منز ل من
***

مره عاشقت هکردی، به سپید ه دم بَوردی
دلمه به ورف ووارش ، چه تشی بپانکردی
***
توبخون من دوسی ،سحرو ستاره هسی
تتی ِ انار کو هی ، کِنه از تو رقص مستی
***
گل سرخی در دلم تو،دنی کوه ودره ها بو
به توء صوایی خورشید،دنه باغ عالمه سو
***
تودَنی سره چه سرده ،شوگلا ره پر هکرده
دل کوترای معصوم ،به مث خز ون سرد ه
***********************

تِره ویمه دره وکوه، توستاره ای مره شو
تن سبزهرگل سرخ، تره روزوشوکمه بو
***
توکجه دَ نی ندومه ،تره خال سر سِروُمه
دری جان ودل ا َیم من،تره عمری جستجومه
***
مره پردنی مره تو ،به ستا ره ها دل شو
به خیال سبز رویت،گل لاله بیمه هر سو
***
تش تش مه دل سراسر،همه جان الوک ِیکسر
بزومه میون کلا ک ،مگر ت بَهیر مت وَ ر
***
تو سپیده بها ری ، تو تبا ر لا له ز ا ری
مره پر دنی بخورشید،شومه سرستاره واری
***
عالم از تو مسه مسه ، بوی عشقی تو مه وسه
ته وسه سحر سر کوه ،چیمه لا له دسه دَ سه
خارج شده است

بهار نو (سال نو مبارک)
بهار بمو وه سبزه سو
گل سبزه سر بیته الو
سال بهییه هشتاد و هفت
برکت و روزی دارنه مشت
سفره پر هسه چه شلوغ
شیرنی و گل،خنده و ذوق
قرآن نمای سفره هه
شمع با صفای سفره هه
مرغنه رنگا رنگ دره
سکه طلایی رنگ دره
شادی وچونه هسه مشت
دتا جیب عیدی دره مشت
هفت تا سین اونجه رج بهی
سرخه سه اونجه رج بهی

سلام برار سلام خواخر
سلامت باشی تا آخر
عیدی تره موارکوا
مه منزل هدایی صفا
عمره دراز دارین شما
پر برکت باشه سال و ما
ناراتی اونجه بونه رد
شونه بیرون دشمنی ،بد
گد اونجه بونه محترم
کچیک میونه دارنه نرم
ساز و صدا انه مه گوش
چکه سما انه مه گوش
بلبل چه خش خونه بهار
هی پش به پش خونه بهار
پیغومچی ی بهار بونه
شادی دو چند هزار بونه
گل سبزه ره سوار بونه
قشنگی ی بهار بونه
بهار ماه الان چه جور
عید قدیمی ها چه جور
شاید گنی کو قدیما
تازه بهی نو و نوا
مدل رب زندی برار
خارجی گپ زندی برار
کئی پلاره یاد نکن
دولبه کلاره یاد نکن
شلوار لی تنگ پوشنی
ایمونه دل ره کوشنی
جواب سر بالا دنی
کد و گچیکی ره وا دنی

قدیمای سختی ره ته
اونای بدبختی ره ته
اتا لحظه شه یاد بیار
اون کتاباره بی بیار
نا که قدیما چی چی اه
زرک و چفا چی چی اه
اسا بونه یاد هکنی
قدیماره شاد هکنی
الان بمو ظبط و سی دی
زبونه مازرون چی تی
بورده فراموش بهییه
فارسی بتن خوش بهییه
بوم اسا از قدیما
از آدمای با وفا
هنیش بینه رواق سر
خسه بینه شه کار سر
تازه چایی افتاب کل
بهار بینه زمینا کل
ورزای پشت چو و ازال
لپر و تیل کتنه چال
بچی پلاره خردنه
زنده بینا ای مردنه
گد وشون وه کد خدا
پول و زمین کرده سیوا
بیچارون هی کار کردنه
بینج کیسه بار کردنه
ناماشونا خسه بینه
مله میون دسه بینه
سمباره بن پلی بینه
مشغوله لینگه تلی بینه
تش کله سر زرک پلا
مشغول بینه قند و پلا
تازه کره قد کتنه
تیسابه راره متنه
زمین زوهه تازه وجین
دسه جمی کاره بوین
کمر دلا تب تب عرق
مرزه بالا لامبوس ورق
عیدی بیهه کرسی سر
خردنی دیه سر به سر
گل رنگارنگ روخنه لو
از دییا ری هی دانه بو
نداشتنه این راحتی
این زندگی ی پاکتی
شیرنی ی جور با جور کوهه
سفره غذای پور کوهه

بهار امو وه خش صدا
دار داهه تن ره اسبه لا
ساده بیهه چه با صفا
اینجه اونجه کتنه را
سلام علیک و روبوسی
نداشتنه رودر باسی
نوروز خونه صدا امو
سرنا چی ی همرا امو
خنه بینه یک در اتاق
هم گلی بیهه هم رواق
گل و گوئی کردنه رنگ
همسایه ره کردنه ونگ
شسنه لالوت و لباس
خرید شینه با التماس

هر چی بوم از قدیما
کم بتمه من به خدا
طاهری شعر دارنه زیاد
هیچ وقت نکنده شعره یاد
****************
میا بیه هو ا ا ز دوری تو
به رو دشت ودمن هاره هده سو
ببار ای نور خورشیدی سرابر
هَکن بیدا ر جنگل ها ره از خو

***
ندومه فرقی ره تش ره من ازاو
تره ویمه تر ه هر سو به هرسو
بزومه من گره جان ره به بویت
تو رو جایی مره تا ریکی شو

***
غم برگون جنگل سینه هامه
شقایق رنگ سرخ کینه هامه
من این تاریک شوهای زمستون
بهاروسبزه ره آیینه ها مه

***
هدایی توبه خورشید سحر سو
بهیته عالم از رویت همه بو
نسیمت یاد جنگلهای پرپر
تتی بیه تتی هرسو به هر سو
***
مه شادی با ته شادیها دوسه
مه دست با تو به فردا ها برسه
الوک هیره همه عا لم سراسر
زمه من با ل و پر یا را ته وسه
*********************
تودَنی سره چه سرده،شوگلاره پرهکرده
دل کوترا ی معصوم ، به مث خزون زرده
***
تو بها ر بی خزو نی ،روح چشمه ها روُنی
تن هر شقا یق کو ه ، مث رو شنا ی خونی
***
به رو تا که پر بهیریم، کوه ودشت ودربهیریم
سفر ستا ره ها ر ه ، به سحر به سر بهیریم
***
همه از توء دل من، که هدا ئه گُل گِل من
تر ه تا بدیمه خو رشید ، همه بیه منز ل من
***

مره عاشقت هکردی، به سپید ه دم بَوردی
دلمه به ورف ووارش ، چه تشی بپانکردی
***
توبخون من دوسی ،سحرو ستاره هسی
تتی ِ انار کو هی ، کِنه از تو رقص مستی
***
گل سرخی در دلم تو،دنی کوه ودره ها بو
به توء صوایی خورشید،دنه باغ عالمه سو
***
تودَنی سره چه سرده ،شوگلا ره پر هکرده
دل کوترای معصوم ،به مث خز ون سرد ه
***********************

تِره ویمه دره وکوه، توستاره ای مره شو
تن سبزهرگل سرخ، تره روزوشوکمه بو
***
توکجه دَ نی ندومه ،تره خال سر سِروُمه
دری جان ودل ا َیم من،تره عمری جستجومه
***
مره پردنی مره تو ،به ستا ره ها دل شو
به خیال سبز رویت،گل لاله بیمه هر سو
***
تش تش مه دل سراسر،همه جان الوک ِیکسر
بزومه میون کلا ک ،مگر ت بَهیر مت وَ ر
***
تو سپیده بها ری ، تو تبا ر لا له ز ا ری
مره پر دنی بخورشید،شومه سرستاره واری
***
عالم از تو مسه مسه ، بوی عشقی تو مه وسه
ته وسه سحر سر کوه ،چیمه لا له دسه دَ سه
خارج شده است

:ازاستا د علی ا صغر کبیری

                                        مازندرونِ باهار

                                      (بهار مازندران )

اَی بی یَمو نو بهار ، بَهی یِه دِنیا جِوون/ عالِمِ تَن رِ دیگو فصلِ باهارون تِکون

(باز نو بهار آمد، دنیا جوان شد / فصل بهار تن عالم را به حرکت در آورد )

بورده پِئی سِر جِ اَبر، بَی یِه کئو آسمون /    اِفتاب سو جِم هِوا دَوِسه اَی تیرکَمون

( ابر تیره به کناری رفت و آسمان کبود شد / هوا از تابش آفتاب باز رنگین کمان بست )

 هاکِرده گُل بیدِمِشک ، بَزو هَلی دار نِشون /  چَنده خُجیره خدا ، باهارِ مازِندِرون

( درخت بید مشک گل کرد و درخت آلوچه بهار داد / خدایا ، بهار مازندران چقدر خوب است )

لَسِک لَسِک خورنه لِش، وَرفِ دِماوند کو /  وقتی بی یِه دینه ماه، راه کَفِنِه ورف او

( آرام آرام برف کوه دماوند باز می شود و نرم می شود / وقتی که ماه اردیبهشت بیاید برفابه ها به راه می افتد )

چالِه خُس و شوکوروم ، کُن نِه هِواره سِیو  / وَرنه آدِم جِم حِواس، باهارِ نارنج بو

( کاکلی و سار هوا را سیاه می کنند /  بوی بهار نارنج از آدمی حواس می رباید )

صُبح سَحر جِه تیرنگ خوندِنه دشتِ میون /  وِلاهِه راس باتِنِه بهشتِ مازِندِرون

( از صبحگاهان قرقاول در میان دشت می خواند/ به خدا راست گفته اند مازندران مثل بهشت است )

انگورِ مل رِ هارِش، کَم کَم زِمور  /  سِرمائی و وَرفِ سوز، بَی یِه دیگه گوم بِگور

( به ساقه درخت انگور نگاه کن که کم کم از غوره نطفه می بندد / سرما و سوز برف دیگر گم شده و به گور رفت )

تَن پوشِنه وَلگِ جِم، فِک که بی یِه لخت و عور  / بینج کَر کار و بار ، بونه اِسا جِفت و جور

( درخت بید که لخت و عریان بود از برگ تن را می پوشاند / شالیکار کارش اکنون جُفت و جور می شود )

کُنده گل بو جه مَشت، جیف و پِلِه باغبون /  ولّاهه راس بئوتِنِه ، بهشتِ مازندرون

( باغبان جیب و بغل را از بوی گل پر می کند / به خدا راست گفته اند ، مازندران بهشت است )

دشت و چَمِن بونه سُز، وقتی اِنِه نو بهار/  وَنوشِه و یاسِ بو وَرنِه آدم جِه قِرار

( دشت و چمن وقتی نوبهار می آید سبز می شود / بوی بنفشه و بوی یاس از آدمی قرار می گیرد )

شَندِنه اَبر  زِلفِ شِه، نِزم  اِنه  بار بار  /   لَم لَم شور بونِه گوم ، زیک دیگه کُنده فِرار

( ابر باران نرمی می ریزد و مه بار بار می آید / دم جنبانک گم می شود و زیک می گریزد )

جارچیِ اَنجِلیک، بِلبِل نوروزِ خون /    بِرو شِه چِش جِه بَوین، مُعجزِ مازندرون

( انجلیک جارچی و بلبل نوروزی خوان است / بیا و با دیدگانت معجز مازندران را تماشا کن )

بی وِلی و اِسبه دار کُندنه نو رخت و لا /  چِله ی فِک وائِه جِم ، کُنده شِه سَر رِ دِلا

( درخت ابریشم و سپیدار رخت و لباس را نو می کنند/  شاخه ی درخت بید سر از وزش باد خم می نماید )

نِسنِه شو تا سَحَر ، خونِش جِه یِک دَم تِلا / سَفِر جه کَم کَم اِنه ، اَی سَفِری چِلچِلا

( خروس از شب تا سحرگاهان دمی از خواندن باز نمی ایستد / پرستوی سفری کم کم از سفر مراجعت می کند )

مازِ صدا کُندِه پِر اَسرمِ تا اَرزِفون[1]  /    بِرو شِه چِش جِه بَوین، مُعجزِ مازندرون

( صدای زنبور عسل، «اسرم» تا «ارزفون» را پر می سازد / بیا با چشمان خویش معجز مازندران را تماشا کن )

این جِه یِ صحرا و دشت دِنِه اِمارِه پِیوم /  که سَر بِمو دورِ غم، غریبِگی بَی یِه توم

( صحرا و دشت اینجا به ما پیام می دهد / که دور غم به سر آمد و بیگانگی به پایان رسید )

گلایه و اَخم و تََخم ، بوردِنِه یک جا کلوم/  خَط بَزِنین قلبِ جِم، دِشمنی و قَهرِ نوم

( شکایت و اخم و قهر با هم به طویله رفته اند / نام دشمنی و قهر را از قلب محو کنید و خط بزنید )

دوست بِدارین هَمِ، که بی مُحبت جِهون /  خدا گِواهه دیگر ، نِرزِنه اَتا قَرون

( یکدیگر را دوست بدارید که بی محبت ، دنیا / خدا شاهد است که دیگر یک ریال نمی ارزد )

موقعِ عید   موقعِ ، خنده و خوشحالیه /  مُحبت و عید اگِر، هِئی بوئِن عالیه

( هنگام عید موقع خنده و خوشحالی است/ عید و محبت اگر با هم توأم شوند عالی است )

آدِمِ بی عشق و شور، عکس تَنِ قالیه /   بِحال اون دِل بِنال، که ذوقِ جِم خالیه

( آدم بی عشق و شور مثل نقش روی قالی است / به حال و روز آن دلی که از ذوق تهی است ناله کن)

«سحر»[2] گُنه بین بوئیم هَم دیگه جِم مِهرِبون / که سالِ نو شِکوه و قَهر، نِدارنه شُگون

( «سحر» می گوید بیایید با هم مهربان باشیم / که سال نو شکایت و قهر شگون ندارد)

شعر ازاستا د شفیعی  کد کنی

هان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش

برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد

برگرد ای بهار !‌ که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست

برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده انمد بستر مواج پرنیان

این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست

دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است

برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش

آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند

آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند

آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی

هان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش

برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد

برگرد ای بهار !‌ که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست

برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده انمد بستر مواج پرنیان

این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست

دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است

برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش

آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند

آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند

آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی

   ارفر د و سی بز ر گ            فردوسی در داستان جمشید چنین می سراید :
به فر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون بر افراشتی
چو حورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت اوی
شگفتی فرو مانده از بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خوتاندند
سر سال نو هرمز فرودین
برآسود از رنج تن ،‌دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند (۱)
محمد بن جریر طبری نوروز را سر آغاز دادگری جمشید دانسته :‌
»جمشید علما را فرمود : که آن روز که من بنشستم به مظالم ، شما نزد من باشید تا هر چه در ژاو داد و عدل بلشد ، بنمایید تا من آن کنم . و آن روز به مظالم نشست روز هرمز بود از ماه فرودین . پس آن روز رسم کردند« (۲) ابوریحان بیرونی پرواز کردن جمشید را آغاز نوروز می داند :
» چون جمشید برای خود گردونه ساخت ، در این روز بر آن سوار شد و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای دیدن این امر در شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز ، در تاب می نشینند و تاب می خورند . «( ۳) خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل ، ‌نوروز را جشن گرفت :
» سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود ، یکی آن که هر سیصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبانروز به اول دقیقه‌ی حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود ، بدین دقیقه نتواند از آمدن ، چه هر سال از مدت همی کم شود : .و چون جمشید آن روز دریافت {آن را } نوروز نام نهاد و جشن و آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند .« (۴) و سر انجام نظامی نیز در شرفنامه اشاراتی بسیار قابل اعتنا به پیشینه های بسیار کهن روزگار مراسم سور و جشن و شادی در جشن های سده و نوروز کرده است که نکاتی را درباره مراسم سماع و شوریدگی و آیین مستی و نوشانوشی بویژه توسط دوشیزگان در جشنهای سده و نوروز جهت همسریابی می توان دریافت :
…سکندر چو کرد آن بنا ها خراب
روان کرد گنجی چو دریای آب
بر آتشگهی چون گذر داشتی
بنا کندی ، آن گنج برداشتی
دگر عادت آن بود کاتش پرست
همه ساله با نوعروسان نشست
به نوروز جمشید و جشن سده
که نو گشتی آیین آتشکده
ز هر سو عروسان نادیده شوی
ز خانه برون تاختندی به کوی
رخ آراسته دستها پر نگار
به شادی دویدندی از هر کنار
مغانه می لعل بر داشته
به یاد مغان گردن افراشته
ز برزین دهقان و افسون زند
برآورده دودی به چرخ بلند
همه کارشان شوخی و دلبری
گه افسانه گویی گه افسونگری
جز افسونگری چراغی نیفروختند
جز افسانه چیزی نیاموختند
فرو هشته گیسو شکن در شکن
یکی پای کوب و یکی دست زن
چو سرو سهی دسته گل به دست
سهی سرو زیبا بود گل پرست
سر سال کز گنبد تیز رو
شمار جهان را شدی روز نو
یکی روزشان بود از کوی و کاخ
که کام دل خویش ،‌میدان فراخ
جدا هر یکی بزمی آراستی
و زان جا بسی فتنه برخاستی ….مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم
تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شود
تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم
چونک خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام
عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم
وقت بهارست و عمل جفتی خورشید و حمل
جوش کند خون دلم آب شود برف تنم
ای مه تابان شده ای از چه گدازان شده ای
گفت گرفتار دلم عاشق روی حسنم
عشق کسی می کشدم گوش کشان می بردم
تیر بلا می رسدم زان همه تن چون مجنم
گر چه در این شور و شرم غرقه بحر شکرم
گر چه اسیر سفرم تازه به بوی وطنم
یار وصالی بده ام جفت جمالی بده ام
فلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم
تا که رگی در تن من جنبد من سوی وطن
باشم پران و دوان ای شه شیرین ذقنم
دم به دم آن بوی خوشش وان طلب گوش کشش
آب روان کرد مرا ساقی سرو و سمنم
همره یعقوب شدم فتنه آن خوب شدم
هدیه فرستد به کرم یوسف جان پیرهنم
الحق جانا چه خوشی قوس وفا را تو کشی
در دو جهان دیده بود هیچ کسی چون تو صنم
بر بر او بربزنم گر چه برابر نزنم
شیشه بر آن سنگ زنم بنده شیشه شکنم
پیل به خرطوم جفا قاصد کعبه شده است
من چو ابابیل حقم یاور هر کرگدنم
صیقل هر آینه ام رستم هر میمنه ام
قوت هر گرسنه ام انجم هر انجمنم
معنی هر قد و خدم سایه لطف احدم
کعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم
آتش بدخوی بود سوزش هر کوی بود
چونک نکوروی بود باشد خوب ختنم
گر تو بدین کژ نگری کاسه زنی کوزه خوری
سایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم
وقت شد ای شاه شهان سرور خوبان جهان
که به کرم شرح کنی آنک نگوید دهنم
مولانا جلال الدین محمد بلخی

اسطوره آرش کما نگیر با شعر سیاوش کسرایی

آرش ککمانگیر111111111111111111آرش کمانگیر
سیاوش کسراییسیاوش کسرایی

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ …

بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من …

در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

«…گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن…

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگل هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش …
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو …

هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.

باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نا مردمان در کار…

انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، –
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند…

چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست و جو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.

آخرین فرمان، آخرین تحقیر…
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور…
تا کجا؟…تا چند؟…
آه!… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

«صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، –
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز…

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.

«منم آرش، –
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ –
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.

مجوییدم نسب، –
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، –
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ …

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.

کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مآوایم؛

به چشم آفتاب تاره رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

“درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

«ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
و بازش باز می گیرد.

دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند.

پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
بر آ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.

“شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.

آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»

در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ …

کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز …آرش ککمانگیر111111111111111111

◄ آرش  كمانگير کمانگیر که بود

آرش معروف به كمانگير، از پهلوان هاي باستاني و اسطوره اي ايران است كه در تيراندازي بسيار زبردست و بي مانند بود. او پس از شكست ايرانيان از تورانيان براي تعيين مرز دو كشور تيري را از نقطه ي شكست، ساري يا آمل، پرتاب كرد. تير آرش پس از زمان درازي بر تنه ي درختي در مرو فرود آمد. مرز ايران اين گونه تعيين شد، اما پيكر آرش، كه همه ي نيروي خود را براي پرتاب آن تير گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه ميهن از دست داد.

فداكاري آرش
منوچهر، پادشاه پيشدادي، در سال هاي پاياني فرمان روايي خود از افراسياب توراني شكست خورد و به مازندران پناهنده شد. سرانجام، هر دو به صلح گرايش پيدا كردند و منوچهر از افراسياب خواست كه به اندازه ي يك تير پرتاب از خاك ايران را به او بازگرداند. افراسياب درخواست او را پذيرفت و ايرانيان آرش را كه در تيراندازي چيره دست و پرآوازه بود، براي پرتاب آن تير سرنوشت ساز برگزيدند. آرش بر فراز كوهي برآمد و تير در كمان گذاشت و كمان را كشيد و تير پرتاب شد. اما خداوند به باد فرمان داد كه تير را از آن كوه بردارد و به آن سوي خراسان ببرد. سرانجام تير بر تنه ي درختي فرود آمد.
آن گونه كه بيروني در آثار الباقيه آورده است، فرشته اي به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد كه تير و كمان ويژه اي بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:»ببينيد كه پيكر من هيچ گونه زخم و بيماري ندارد، اما پس از تيراندازي نابود خواهم شد.» گويند كه اسفندارمذ تيروكمان را به آرش داد و گفت هر كه آن را بيفكند، به جاي بميرد و آرش با اين آگاهي تن به مرگ داد. او همه ي نيروي خود را در چله ي كمان گذاشت و با پرتاب تير، پيكرش پاره پاره شد.

تاريخ آرش
كهن ترين نوشته اي كه در آن از آرش سخن رفته است، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است. در اين كتاب از قهرماني به نام ارخشه با ويژگي هايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است. در نوشته هاي پهلوي آگاهي چنداني از اين قهرمان به دست نمي آيد و تنها در رساله ي ماه فروردين روز خرداد، آمده است كه در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردين، منوچهر و ايرش شيباگ تير، سرزمين ايران را از افراسياب پس گرفتند. در نوشته هاي دوره ي اسلامي آگاهي بيش تري پيرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاريخ طبري، تاريخ ابن اثير، آثار الباقيه ، شاهنامه، ويس و رامين، مجمع التواريخ، غرر السير، البدء و التاريخ و كتاب هاي ديگر، ياد شده است.
جايي كه آرش تير خود را از آن جا پرتاب كرد، در اوستا كوهي به نام ايريوخشئوثه است. در نوشته هاي اسلامي، تير از جايي در طبرستان، كوه رويان، قلعه ي آمل، كوه دماوند يا ساري پرتاب شده است. جايي كه آن تير فرود آمد، در اوستا كوهي به نام خونونت است كه شايد همان كوهي باشد كه در شاهنامه و كتاب ويس و رامين از آن با نام هماون يادشده و كوهي در شرق كوه هاي شمال خراسان است. نويسنده ي مجمع التواريخ آن را در جايي بين نيشابور و سرخس مي داند، در ويس و رامين و تاريخ طبرستان آن را جايي در مرو دانسته اند. فخرالدين اسعد گرگاني در ويس و رامين اين گونه آورده است:»از آن خوانند آرش را كمانگير كه از آمل به مرو انداخت يك تير».

منبع: آرش ککمانگیر111111111111111111 ارش ترگان111111111111111111111111
1. صاحب، غلامحسين. دايره المعارف فارسي(مقاله ي آرش ). انتشارات فرانكلين، 1345
2. دهخدا، علي اكبر. لغت نامه(واژه ي آرش). انتشارات دانشگاه تهران، 1377
3. تفظلي، احمد. آرش(از مقاله هاي دانشنامه ايران و اسلام، به كوشش احسان يارشاطر).

ترانه محلی گیلانی از گیلکی لنگوییچ

ووی خاکه می سر!

ووی خاکه می سر!
این چه کاری ایسه تو کادری؟!
ریکه حیا بکون
همه ته نیا کونن
تی چشمونه مگر آب دنّه؟!
امی آبرو ببوردی تو
الُن شونم می ماره گونَم تا تی پئِره در بئاره!!!

الهی مار تو او چشمه بَگزه
که با هیزی امی چشمه بَکَنده

کولاغسال تی چشمه درویشا کون
مگر نَی نی ایسام مو کین برانده؟!

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )دخترگیلانی

کشتی گیله مردی گیلان

مردیکشتی11111کشتی222222222222222222

/////////////////////////////////////////////////////////////////

كشتی گیله مردی ورزش باستانی مردم گیلان و غرب ماز ندران بوده و هست و قدمت آن به سالیان قبل از حمله مغول به ایران میرسد ،در اغاز پیدایش این كشتی شاید حالت تمرینات تدافعی و تهاجمی در برابر متجاوزان به منطقه را داشته و بمرور زمان بصورت حركات نمایشی در آمده است ، و بیشتر در مراسم ها و جشن ها و فراغت از كار انجام میشود ، در زمان بر گزاری مسابقات كشتی از طریق پیك روز ، مدت و محل مسابقات كشتی اعلام میشود تا داو طلبان و مردحضور بهم رسانند و برای این منظور منطقه وسیعی (میدان ) وسعت ان در تناسب با گنجایش تماشاچیان باشد در نظر میگیرند ، اطراف میدان كشتی را موقتا با استفاده از پایه های چوبی و پوششهایی نظیر گونی محصور و یكطرف آنرا جهت رفت امد باز نگهمیدارند مراسم كشتی با نواختن طبل و سرنا آغاز شده و كشتی گیران قبلا شلوار خود را لاسپاره نام دارد به پا میكنند پهلوانان ذسته دسته لخت شده و در فضای آزاد میدان قدم میزنند و اغاز كارشان با نیایش است در چهار جهت میدان گشتن با حالت خضوع و خشوع واحترام به جمعیت تماشاچیان نشانه خود را حقیر شمردن و در خدمت مردم بودن است .

/////////////////////////////////////////////////////////////////کشتی333333333333333333

آنگاه كشتی گیران نیم تنه خود را می پوشند بعد یك یا دو تنگوله از یك دسته نیم تنه های آنان را در اورده و در میدان راه می روند و یك یا دو تنگوله از یك دسته دیگر بر خاسته و مبارزه میطلبد بعد از اتمام كار تنگوله ها یك پهلوان بر خاسته و شروع به را رفتن در طول و عرض میدان را میكند و بموازات هم از جلو تا ده قدم راه میروند و بعد به عقب بر می گرددند ،بعد كشتی گیران باهم دست پنجه نرم میكنند این كشتی مخلوطی از كشتی آزاد و كج و جودو كاراته می باشد، یك كشتی گیر اگر هر یك از اعضای بدن به استثنای پای حریف را بزمین برساند برنده است كشتی گیر برنده بطرف جلوی تماشاچیان پرش میكند و دوران جمع میكنند تاریخچه این كشتی به سالیان قبل از حمله مغول به ایران میرسد.

/////////////////////////////////////////////////////////////////

در گذشته به هنگام آغاز مسابقات سالانه ی کشتی گیله مردی، که ابتدا در روستاها و بخش ها و شهرها و شهرستان ها و آن گاه به صورت استانی و بیشتر اوقات بین استان های گیلان و مازندران انجام می شد، یکی دو روز پیش تر از موعد مسابقه، ساز و نقاره می زدند تا دوست داران این ورزش را به دیدن آن دعوت کنند.
زمان برگزاری موشتی کوشتی از زمان خوشه برآوردن شالیزارها، تا هنگامی بود کهباران های موسمی امکان برگزاری آن را ناممکن می کرد. این کشتی جزو مراسم بسیاری از عروسی ها، جشن ها یخرمن، شیلان کشی ها، اعیاد مذهبی و پذیرایی از پادشاهان وامیران بود.
در این مقاله نحوه ی انجام کشتی و فنون موشتی کشتی و جایزه ی کشتی شرح داده شده است.

/////////////////////////////////////////////////////////////////

دیلیمیان قومی باستانی بودند و ورزش های ساده ی جسمانی را ترجیح می دادند. آورده اند که معزّالدوله در بغداد، هوس تماشای کشتی کرد. حلقه ای در میدان ترتیب دادند، تیرکی افراشتند و پارچه های حریر و ابریشم برآن آویختند و کیسه های پول زیر آن گذاشتند. بر دیوار میدان طبل و نای و بر در آن دهل می زدند. آن گاه به مردم اجازه ی ورود داده شد و هر که زودتر رسیده بود، پارچه ها و پول ها را صاحب می شد. سپس جوانان بغداد آمدند و در هر گوشه ای به کشتی مشغول شدند و برندگان در حضور معزّالدّوله دور دیگری کشتی می گرفتند و آن که بر همه چیره می گردید، حقوق و مستمری می گرفت. در آن مسابقه، چشم ها کور و پاها چلاق می شد 1 یعنی نوعی جنگ تن به تن جدی بود.
دو نکته ی مهم از این نوشته بر می آید، یکی آن که، هر آن چه در میدان کشتی از پارچه و پول بر تیرک میان میدان به قول امروزی(برم دار) B6r6m.Där آویخته می شد، متعلق به تماشاچیان بود، برای تشویق شان که به تماشای کشتی گرفتن پهلوانان بیایند. آنان که زودتر از راه می رسیدند، همه ی آن چه را که در میدان بر سر تیرک نهاده بودند تصاحب می کردند و جایزه ی پهلوانان را، بزرگ مجلس می پرداخت.
دیگر آن که کشتی ، یک جنگ تن به تن واقعی بود و حریفان برای خاک کردن یکدیگر از انگشت در چشم حریف زدن، پیچاندن دست و پا و ضربه های کاری زدن، کوتاهی نمی کردند. چنان که در عصر مغول متداول بود.
کشتی گیله مردی به سبب آن که با تمام اختصاصاتش ویژه ی گیلانیان سرفراز است، بدین نام خوانده شده است و شاید مسمای دیگری هم داشته باشد که با تحقیق و تفحص بیش تر به دست خواهد آمد.کشتی999999999999999999999

/////////////////////////////////////////////////////////////////

اما چنان که از متن تاریخ بر می آید، کشتی گیله مردی مخصوص مردمان عادی روزگاران گذشته بود و امرا و بزرگان و خوانین و خانواده هایشان رویکردی جز تماشا به آن نداشتند و فرزندان خود را از مبادرت به آن منع می کردند. » حضرت اعلی سلطانی به یاغ، موضعی را که مهور است به باددشت ( باغ دشت امروزی)، مضرب خیام اقبال ساختند، روز سه شنبه به تفرج کشتی، دیوان بیاراستند و زورگران زبردست هر بقعه آن جا جمع شدند و تا اواسط شوال همچنان به عشق و کامرانی با همدیگر به سر بردندند و آن چه شرط مروت و فتوت و احسان بود با ( امیره دبّاج) به تقدیم رسانیدند و به انواع طعام ها و شراب ها التفات می فرمودند و مواعظ و نصایح پادشاهانه می گفتند، اما چون امیره ی مذکور را مزاج از حد اعتدال منحرف بود و مواد سودا هر لحظه صورت تضاعف می پذیرفت، هیچ اثر نکرد و خیال فاسد او بر آن جاری گشته بود که با کشتی گیران و مردم زورگر درآویزد و کشتی بگیرد و چنان چه رسم مردم دیلم است که جوانان روغن بر خود می مالند و فراغت می جویند و طعام های لذیذ می نوشند از گوشت و روغن و عسل و مثل هذا تا قوی گردند و زور زیاده شود، تا چون با دیگری درآویزند و کشتی گیرند، مقاومت توانند کرد و آن را داشت می نامند. او نیز بر همین منوال سلوک آغاز کرد و بدان مراقبه می نمود و روز و شب در آن خیال به سر می برد و دو سه نفر از جوانان کشتی گیر را طلب نموده مصاحبت می کرد و مبالغه ها می نمود که: می خواهم در مجلس همایون با کشتی گیران کشتی بگیرم.
حضرت اعلی هر چند به ترک آن خیال مبالغه می فرمود، فایده نکرد و دو نوبت برهنه گشته با گشتی گیران درآویخت و زورهای محکم بکرد و کشتی گیران را چون امر شده بود که با او مساهله کنند، هم چنان می کرند و می افتادند و او از آن شادمان و فرحان می شد.
/////////////////////////////////////////////////////////////////کشتی5555555555555555555555555

این کشتی مخصوص مردم عادی گیلان و دارای ویژگی هایی بود؛ اندام را با خوردن غذاهای مقوی نیرومند می کردند، بر بدن روغن می مالیدند تا حریف نتواند دست خود را بر آن بند کند و به هنگام کشتی عریان می شدند و فقط شلواری مخصوص بر تن می کردند.
چنین بر می آید که در (سال 881 هجری قمری) نیز چون زمان ما، کشتی گیران هر آبادی با هم به آوردگاه می آمدند و در صف های جداگانه می ایستادند و آن گاه در میدان نبرد با هم کشتی می گرفتند.

/////////////////////////////////////////////////////////////////کشتی6666666666666666666666

کشتی گیله مردی را دز گذشته موشتی کوشتی (کشتی به همراه ضربات مشت) می گفتند و این از ویژگی های کشتی گیله مردی بود که در قالب ورزشی ( سنتی) نبرد تن به تن را بدون توسل به حربه ی سرد به جوانان زورمند می آموخت و در حقیقت نوعی ورزش رزمی شمرده می شد که در سرزمین ما رایج گشته بود.
متاسفانه ما به جای آن که ورزش های سنتی خود را رونق بدهیمف امروزه ورزش های رزمی دیگر را جانشین آن کرده ایم و کشتی گیله مردی را از روال سنتی اش و فضای باز و آزاد و به داخل فضاهای سرپوشیده ی ورزشی آورده و به اصطلاح آدابته اش کرده ایم. ولی شتی گیله مردی جزئی از میراث فرهنگی به حساب می آید که باید به همان صورت سنتی و اصیل خود اجرا شود. برگزاری این کشتی، بدون در نظر گرفتن وزن و سن و سال است. در میدان کشتی، مبارز طلبیدن، فرصت استراحت خواستن از حریف، در آغاز مبارزهف راه رفتن با حرکات موزون و بر هم زدن دو دست از ویژگی های کشتی گیله مردی است. داور کشتی، فقط به عنوان ناظر بر انجام مسابقه و فنون و پیشگیری ازخطای حریفان در میدان حضور می یابد.. هعر جوان زورمند لایقی می تواند، با تجربه ترین و پیش کسوت ترینکشتی گیر را که پیراهن از تن در آورده و آماده ی نبرد در میدان است، به هماوردی برگزیند، گرچه نصف وزن او را هم نداشته باشد و این امر موجب تشویق جوانان به دلاوری است، زیرا که درمیدان نبرد واقعی نیز هماوردان، این گونه مشخصان را در نظر نمی آورند.کشتی777777777777777777777777777

/////////////////////////////////////////////////////////////////

در موشتی کوشتی، کشتی گیله مردی اصیل، مشت و سیلی زدن نیز متداول بود و گاه به دو صورت (بزن و نزن) اجرا می شد. رسم نزن آن بیشتر در کشتی گیری جوان ترها تونگوله ها متدوال بود و پهلوانان کارکشته و با تجربه که فنون کشتی گیله مردی را به درستی آموخته بودند، با مقررات ویژه ای از مشت و سیلی برای پرت کردن حواس حریف، بهره می بردند و تا طرف مقابل، می خواست خود را در برابر ضربه های حریف جمع و جور کند، به طریقی از کاردخود غافل می ماند و در چنگ حریف گرفتار می شد، بسیار اتفاق می افتاد، کشتی گیری که با اولین ضربه ی مشتف تعادل خود را از دست می داد، با پشت پای محکم حریف، دستش به زمین می رسید و می باخت.

Gilaki wrestling, also known as Gilə mərdi kuşti in Gilaki , has a very long tradition and history in gilan. It has been practiced since the ancient times in different parts of greater gilan in various styles among which Pahlavani wrestling is the most popular

…عکسی که مشاهده می فرمایید از سمت راست ایستاده نفر اول پهلوان یعقوب روستا از پهلوانان نامی استان گیلان و همچنین نشسته از سمت راست نفر اول پهلوان حمید رخ فروز نفر سوم از سمت راست پهلوان علی روستا و نفر بعدی پهلوان یوسف جعفری از پهلوانان نامی منطقه شفت می باشد که افتخارات زیادی برای شفت و گیلان بدست آوردند و همچنین جا دارد در اینجا از زنده یاد پهلوان عطا الله رجبی و همچنین زنده یاد پهلوان اسماعیل امانی یادی بکنم که منش پهلوانی آنان هیچ موقع از یاد و خاطرمان نمیرود . و از پهلوانانی که در تصویر بالا اسمی از آنان نبردم پوزش میطلبم و همچنین از کسانی که این عزیزان را به یاد دارن و می شناسن خواهشمندم که در قسمت نظرات همین مطلب اسامی این عزیزان را برایم بفرستد تا از این پهلوانان هم نامی بیریم تا از بنده آزرده خاطر نباشن .کشتی888888888888888888888888

http://k-gilemardi.ir/fa

استاد ناصر مسعودی بلبل گیلا ن از گیلکی لنگوییچ

ستاد ناصر مسعودی ( بلبل گیلان)ناصرمسعودی
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
سرزمین گیلان که از استانهای سرسبز و افتخار آمیز ایران است، با آن گنجینه های پربار و غنی موسیقی محلی ( فولکلوریک ) همیشه الهام بخش و راه گشای آهنگسازان و هنرمندان و اساتید بزرگ در هنرهای گوناگون بوده است.

از جمله، استاد بزرگ« ابوالحسن صبا » وقتی به گیلان سفر کرد و ریاست مدرسه صنایع ظریفه این استان را پذیرفت با استقبال و ذوق و استعداد مردم این سامان در موسیقی روبرو گردید و با عشق و علاقه به کشف گوشه هایی از نواهای موسیقی محلی این دیار همت گماشت که از جمله قطعه « رقص چوبی قاسم آباد » ، « زرد ملیجه » ، « گوسفند دوخوان » و قطعاتی دیگر که در آثار آن استاد بزرگوار باقی مانده که بیشتر آنها در مایه « دشتی » است. این خود گواه ذوق و هنر سرشار سرزمین گهربار و هنرپرور گیلان است. کودک گیلانی از بدو تولد تا هنگامی که مسئولیت زندگی به دوشش می افتد گوش و روانش با نغمات دلنشین ترانه های روستایی در شالیزارها ، جنگل ها و لب رودخانه ها پرورش می یابد.
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
ناصر مسعودی در چنین فضایی به سال 1314 در رشت، محله « صیقلان » متولد می گردد. هنوز بیش از سه بهار از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد ، در آن زمان خانواده مسعودی مجموعاً عبارت از مادر و سه خواهر و سه برادر می شدند که ناصر کوچکترین آنها بود. بار مخارج تامین زندگی به دوش خواهر بزرگتر که از هنر خیاطی برخوردار بود محول شده بود به همین دلیل بعد از فوت پدر به منزل جدیدی که در گذر « سوخته تکیه » کوچه « مستوفی » نقل مکان می کنند. صدای گیرا و نغمه خوانی در خانواده ناصر موج می زد به طوری که همگی آنها از صدای خوش و دلنشین بر خوردار بودند ولی مشکلات گذران زندگی مجالی برای شکوفایی به آنها نمی داد پس ناصر هم نمی توانست از محضر و مکتب استادی برخوردار شود و تنها الگوی او در هنر آواز، امکانات متفرقه ای بوده که در اطرافش وجود داشته است.

ناصر مسعودی خود در این باره می گوید : « اگر کار مختصری در شناسایی و معرفی موسیقی گیلان انجام داده ام همه اش با تلاش و کوشش خودم بوده و البته تشویق هنر دوستان و دوستان هنرمند را نباید نادیده گرفت. من ضمن این که از کودکی که با نغمات دلنشین افراد خانواده ام خو گرفته بودم با صداهای خوش و گرم هنرمندان آن روزگار شهر رشت مانند: مرحوم حسین صوتی ، مرشد زورخانه محل ، موذن مسجد ، نوحه خوانان تکایا و گروهی کسبه دوره گرد و جوانان خوش صدای رشت که بیشتر در باغ با صفای محتشم جمع می شدند و نوا سر می دادند آشنا و الهام می گرفتم و بعدها خوانندگانی چون : بیابانی ، یزدان پرست ، منجمی ، تحویلداری، مرتضوی ، قرقانی و عده ای دیگر و صفحات گرامافون هنرمندانی مثل خانم قمرالملوک وزیری (بانوی آواز ایران) ، ظلی ، اقبال ، بدیع زاده ، معلم و استاد من بودند ولی بیش از دوازده سال نداشتم که برای اولین بار، شخصی به نام حافظی که از فرهنگیان رشت بود قطعه ای با ساز وی خواندم که هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم و من بارها با شوهر خواهرم و تار حافظی در منزل خواندم و پایه و مایه هنری من از همین جا شروع شد.»
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
ناصر مسعودی در سال 1328 بنا به اقتضای وضع خاص خود به تهران آمد و با برادران دیگر در خیابان هفده شهریور فعلی و شهباز آن زمان اقامت گزید ولی جدایی از زادگاهش برای وی بسیار مشکل بود لیکن در تهران به واسطه امکانات مختلف بهتری می توانست تلاش کند در همین اوقات با یکی از همشهری های مقیم تهران که مشغول تحصیل در دبیرستان بود آشنا می شود و توسط وی که در کلاس موسیقی علی اکبر خان شهنازی در خیابان ناصرخسرو درس مویسقی می گرفت به کلاس استاد راه یافت، در این کلاس با آقای بحرینی معلم ویولون آشنا می شود و صدای وی مورد پسند بحرینی قرار می گیرد و توسط او به استاد شهنازی معرفی می شود و ناصر بسیار نیاموخته ها را در محضر شادروان شهنازی آموخت و عشق و علاقه به موسیقی سبب شد که ناصر گاهی چند روز هفته را در کلاس باشد ولی باز مشکلات زندگی مانع از ادامه این کار وی شد اما بهترین خاطرات ناصر در این کلاس طبق گفته خودش زمانی بوده که با ساز آقای بحرینی و گاهی با تار زنده یار شنازی که برای خودشان در کلاس می نواختند ، بود وناصر بنا به دستور استاد قطعه ای را با عشق فراوان ولی صدایی لرزان می خواند و همیشه مورد لطف و محبت استاد شنازی قرار می گرفت. مسعودی در سال 1332 با محمودی خوانساری آشنا شد و این یکی دیگر از خاطرات به یاد ماندنی وی می باشد زیرا دوستی محمودی خوانساری و مسعودی که بعدها دوستان هنرمند دیگری نیز به جمع آنان پیوستند ادامه پیدا می کند ولی دوستی او با مرحوم خوانساری خیلی صمیمی بود چه هر دو جویای نام و مشتاق یادگیری و تشنه آواز بودند. در آن ایام محمودی خوانساری در منزل دائی اش که در میدان بهارستان بود زندگی می کرد. ناصر می گوید : « عصرها از کوچه جنب مسجد سپهسالار پیاده به طرف پشت ورزشگاه شهباز دولاب برای تمرین می رفتیم ، با سادگی و بی توقعی و با کمال خلوص به خواندن می پرداختیم و هر دو نفر آرزوی رسیدن به هدف خود را داشتیم. یادش بخیر ،حبیب وزیری صدایی رسا داشت و تنی چند از هنرمندانی بودند که برای دل خود می خواندند و گاهی دور هم جمع می شدند و حالی می کردند و ردیفها و گوشه های موسیقی سنتی را با هم می خواندند مثل: پرویز توکلی که ذوق ویولون داشت ، مسعود برزین که سنتور می نواخت ، این همه وسیله شکوفایی و تشویق من بودند.»
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
در سال 1334 ناصر به زادگاهش رشت رفت و ساکن شد. در همان سال با هنرمندانی کم نظیر چون : شادروان امیر عطایی که صوتی خوش و زخمه ای گوشنواز داشت آشنا شد. مرحوم امیر عطایی از مردم خطه دیلمان بود و تار نیکو می نواخت به ناصر خیلی علاقه داشت و گاهی او را یاری می کرد. غیر از امیر عطایی اشخاص دیگری مثل : کیهان دیوان بیگی ، رکن الدین نژند ، اسداله سمیعی، علی اکبرپور، رضا نیکوروان، غلامرضا امانی ، حسین آمنین ، تحویلداری ، منجمی ، منوچهر آمیغ و منوچهر ویسانلو هنرمندان لایقی بودند و هر کدام در کلاس و حال و هوای خود در پیشبرد موسیقی استان گیلان سهمی به سزا دارند و ناصر در مجالست با ایشان بسیار آموخت. درهمین اوان مسعودی به خاطر استعداد و علاقه به بازی گری در تئاتر یزد مرحوم محمد حسن میلانی که از هنرمندان و بانیان تئاتر در گیلان بود معرفی شد و مدت سه سال در کار هنرپیشگی نیز فعالیت کرد و در نمایشنامه های متعدد و گوناگونی مانند: « لیلی و مجنون » ، « یوسف و زلیخا» ، « فاجعه رمضان » و… شرکت کرد و ضمن این که در رادیو ارتش به طور زنده هفته ای یک ربع ساعت با ارکستر اکبرپور و همکارانش به اجرای آواز و ترانه می پرداخت کار در تئاتر نیز خیلی مورد علاقه اش بود و ضمن اجرای نقش، آواز هم می خواند ولی متاسفانه به خاطر حساس بودن تارهای صوتی اش نتوانست به کار ادامه دهد چون وقتی نقشهای پیرمرد و .. را به او می دادند مدتی دچار گرفتگی صدا می شد، با مراجعه به پزشک گوش و حلق و بینی در رشت طبیب پس از معاینه به ناصر گفت : « اگر به کار در تئاتر ادامه دهی، دیگر قادر به خواندن نخواهی بود» . ناصر با تمام عشق و علاقه ای که به تئاتر داشت، ولی به خاطر موسیقی ، تئاتر را فدای موسیقی نمود و از تئاتر کناره گرفت . در اینجا بی مناسبت نیست که از شادروان میلانی یادی شود و آن این که وی برای فرهنگ و هنر گیلان زحمت کشید و در این کار بسیار کوشا بود و بسیاری از هنرپیشگان خوب و فعال و با استعداد از دست پروردگان او می باشند .
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
در سال 1336 که رادیو گیلان افتتاح شد، ناصر مسعودی جزو اولین خوانندگانی بود که در این رادیو برنامه اجرا کرد و تا سال 1338 کنسرت هایی که در مدارس و مراکز فرهنگی و هنری دیگر اجرا کرد با شرکت و همکاری همین هنرمندان تئاتر و رادیو گیلان بود ولی همین ترانه ها را از سال 1340 تا 1357 به شکلی زیباتر در رادیو و تلویزیون خواند که آهنگهای زیبا و محلی آن را اشخاصی نظیر غلامرضا امانی یکی ازهنرمندان خوب رشت ساخت که عبارتند از: « گول گول پیرهن » ، « پاییز گول » ، « گول ریحان » و همچنین کارهای هنرمند باذوق حسین آمنین مثل: « چی ناز کونی » ، « روخانه لب » ، « پاورچین » و نیز رضا نیکوروان با ترانه « گول مار» و « آمده فصل بهار» همه و همه پانه های ترقی و تلاش ناصر بودند که همیشه در هر مجلسی با سپاس از این هنرمندان ارزنده و دیگر دوستانش مثل: کیهان دیوان بیگی یاد می کند. ولی برای علی اکبرپور که در طول چندین سال با ایشان همکاری داسته احترام فوقالعاده ای قائل است و بیش از 40 آهنگ محلی را باید ثمره این همکاری دانست که به یادگار مانده است. ناصر در این باره می گوید: « از نوجوانی تا دوران شکوفایی هنرمند ارزنده علی اکبرپور با او همکاری داشتم، او هنرمندی است شایسته و انسانی است والا و در مورد آهنگهایش معتقدم که همه آنها الهام گرفته از شالیزارها و روستاهای سرسبز گیلان است».
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
این تلاش ادامه داشت تا سال 1339 که ناصر به خدمت سربازی با سه سال تاخیر می رود و اواسط سال 1339 به تهران اعزام می شود. در دوره تعلیماتی به وسیله یکی از دوستان نزدیک خانوادگی خود که خانم طلعت فیروزان و آقای توفیق رسام بودند و ناصر را که مثل پسر خود دوست داشتند به « استاد احمد عبادی » و « ملوک ضرابی » معرفی می کنند و استاد هم که مثل پدر هنرمندش، شادروان آقا میرزا عبداله پدر موسیقی سنتی ایران ، از هیچ کوششی درباره آموزش به هنردوستان دریغ نداشت او را مانند پدری دلسوز مورد حمایت و تشویق قرار داد و در اسفند ماه 1339 وی را به مرحوم پیرنیا معرفی کرد و ضمن شنیدن صدای ناصر او را مورد تشویق قراد داد و اولین ترانه های محلی او « بنفشه » و« دلواپسی » را با سنتور زنده یاد رضا ورزنده و ضرب شادروان افتتاح در آن روز ضبط و در 13 فروردین 1340 پخش شد و به طور کلی از همین سال فعالیت ناصر به طور دائم شروع و تا سال 57 ادامه داشت . ناصر سالها از محضر استاد عبادی کسب فیض کرد و یادگار همین سالها که بین 1340 تا 1350 می شود، برگ سبزهایی چند و به یاد ماندنی با پنجه سحرآمیز احمد عبادی باقی است که از کارهای خوب و سطح بالای مسعودی به شمار می رود.
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
ناصر مسعودی در طول 18 سال تلاش در رادیو و تلویزیون با هنرمندان بزرگی مانند: اصغربهاری( کمانچه ) ، مهدی خالدی( ویولون) ، رضا ورزنده(سنتور) ، حبیب اله بدیعی( ویولون) ، محمد میر نقیبی ( ویولون) ، عباس شاپوری( ویولون) ، جلیل شهناز ( تار) ، لطف اله مجد ( تار) ، فرهنگ شریف ( تار) ، فریدون حافظی ( تار) ، امیر ناصر افتتاح ( تنبک) ، عباس زندی( سنتور) ، ابراهیم سرخوش( تار) ، شاپور حاتمی( تار) ، مجید نجاحی ( سنتور) ، بزرگ لشگری ( ویولون) ، جواد لشگری ( ویولون) ، جهانگیر ملک ( تنبک) ، محمد موسوی ( نی) ، سلیم فرزان ( قره نی ) ، مرتضی حنانه ( پیانو) ، جواد معروفی ( پیانو) ، فریدون ناصری ( پیانو) و فرهاد فخرالدینی ( ویولون) همکاری داشته که آهنگهایی مثل « به یاد آشنا » ، « نفرین بر مستی» و « مسافر» او را به یاد خاطرات دوران جوانی می اندازد.

مرتضی خان حنانه آهنگ زیبایی در ارکستر فارابی که آهنگی محلی گیلکی بود به نام « اله تی تی » با صدای ناصر که ترانه لالایی برای دخترش بود خوانده با شعری دلپذیر از « سروش گیلانی» ، کاری زیبا و به یاد ماندنی از خود به جا گذاشتند .
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
ناصر مسعودی در سال 1342 با دختری از گیلان ازدواج کرد و کانونی گرم و پر مهر و صفا دارند، ثمره این ازدواج ، دو دختر و یک پسر می باشند .

ناصر مسعودی هیچ وقت در هنر ادعایی نکرد و انسانی بی تکبر و دوست داشتنی است که این از خوی و خصلت و مسلک درویشی او می باشد. وی معتقد است که همیشه شاگرد بوده و به هنر همه هنرمندان احترام می گذارد ، منتها هر که را در جای خودش. به هر حال حاصل 18 سال تلاش مداوم ناصر در رادیو و تلویزیون بیش از 200 ترانه محلی و غیر محلی است و حدود 12 آواز در برگ سبز و بیش از 20 ترانه در برنامه شاخه گل و گلهای صحرایی رادیو می باشد.

ناصر در مورد هنرمندان سرزمین گیلان زادگاه خود می گوید : « به فریدون پوررضا، زیباکناری ، منصور زمانی ، دعایی، و از پیش کسوتان به مهندس عاشورپور که صدایی گرم دارد علاقه دارم و همچنین آقایان تقی پور ، باقر اسکویی، سعید امیررحمت ، که هر کدام آهنگی زیبا و در خور توجه برایم ساخته اند و مسعود آجلی که بیش از 8 آهنگ مردمی برایم ساخت ، نظیر: « میر علی چوپان » ، « ایشااله » ، « لیلای من » ، « طفل دبستونی» و… که از اقبال عمومی برخوردار شدند. و ضمن ارادت به تمام شعرا به « نوذر پرنگ » ارادتی خاص دارم.
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
ناصر مسعودی در سال 1343 بنا به پیشنهاد مرحوم استاد روح اله خالقی به اتفاق آقایان استاد مهدی خالدی ، فرهنگ شریف ، جهانگیر ملک ، در چهارچوب مبادلات فرهنگی و هنری سفری به شوروی سابق داشت و در سال 1352 نیز سفری به آمریکا جهت شناساندن و معرفی موسیقی اصیل ایران به مردم آن سامان و دو سفر به پاکستان و یکبار به آلمان که ضمن اجرای موسیقی سنتی ، برنامه هایی در موسیقی محلی نیز اجرا کرد.

به امید اینکه ما قدر این هنرمند بزرگ را بدانیم که در گیلان ما امثال ایشان اندکند .ناصرمسعودیگل پامچال، گل پامچال ،
بیرون بیا ، بیرون بیا
فصل بهارا ،فصل بهارا

شکوفان، غنچه وا کوده، غنچه وا کوده
بلبل سر دارا ؛ بلبل سر دارا
.
گل پامچال، گل پامچال ، بیرون بیا
فصل بهارا ، عزیز موقع کارا
.
.
تصنیف زیبای گل پامچال با صدای زیبای استاد ناصر مسعودی

محلی گیلانی،ما زند ران شعر و تر ا نه

یکی ا ز مر ا سم سنتی گیلان
رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا

تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا…

دیل دَبَسی کُردآجانه،رعنا

حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا

آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای

رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا…

آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا

تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا

تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا…

آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای…

رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا

امسالِ سالِ چاییه ،رعنا

تی پِِر ،مِه داییه ،رعنا..

جان من بوگو، مرگ من بگو رعنا

رعنای گُله رعنای! گل سنبله رعنای…

رعنای بوشو تا لنگرود رعنای،

خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای

خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا…

مقام های موسیقی گیلان وما زندران ازتبرستان موزیک

سنتس  ر عنا.........................................Tabarestan Music به روز شده سه‌شنبه گذشته موسيقي گيلان و مازندران جزيي از موسيقي ايران هستند و به لحاظ مقامي با متعلقات شور همخواني دارند به عبارتي موسيقي گيلان با حفظ ويژگي‌هاي خود به آواز دشتي و موسيقي مازندران در اميري به شور و در كتولي به گوشه «بزرگ» دستگاه شور نزديك است. کرانه ی جنوبی دریای کاسپین در پیش از اسلام دارای دانش موسیقی در خور بوده است. در شاهنامه از گوسانی(شاعر نوازنده) تبرستانی یاد میشود که نوای گرم او کی کاوس را بر آن میدارد که در رسیدن به آرزوی دیرینه ی خود یعنی گشودن تبرستان تجهیز شود و لشکر آراید…..به نظر میرسد میتوان نکته ی آمده درباره ی کی کاوس را بیانگر این مطلب دانست که دامنه ی دیرینگی موسیقی حرفه ای در تبرستان به پیش ازهزاره ی اول پیش از میلاد بر میگردد.به ویژه انتساب ساز تنبور به کاسی ها این نظر را بیشتر قوت می بخشد. //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// مقام خواني از شرق تا غرب مقام خواني از شرق تا غرب تبرستان رايج است و مقامها در شکلها و نامهاي گوناگون متجلي مي شوند. متداول ترين مقامهاي موسيقي بومي تبرستان عبارتند از:1- امیری(تِوری) 2- کتولی » اميري Amiri: معروف ترين مقام بين مردم مازندران است. اين آواز زيبا و دل انگيز به تنهايي مي تواند بيان کننده خصايص و ارزشهاي موسيقي مازندران باشد. آواز اميري بيشتر در جنوب مازندران متداول است و شعرهاي زيبا و تصويرگر امير پازواري، شاعر بلند پايه مازندراني، زينت بخش آواز اميري است. مقام اميري در دو نوع اميري بلند و اميري کوتاه اجرا مي شود و به همت شادروان استاد ابوالحسن صبا، مقام اميري مازندران ثبت شده و در کنار ساير گوشه هاي آواز دشتي در رديف استاد صبا قرار گرفته است. کتولي Katouli: از مقامهاي معروف مازندران است که بيشتر در قسمتهاي شمال مازندران متداول است. آوازهاي کتولي در نوع خود زيبايي ويژه اي دارد. مقام کتولي، حاوي مضامين بلند اخلاقي، قومي، اعتقادي و گاه توصيفي است. کتولي در سه نوع مختلف کتولي کوتاه (کل حال)، کتولي متوسط (ميون کتولي) و کتولي بلند (بلند کتولي) اجرا مي شود. علاوه بر اميري و کتولي، مقامهاي ولک سري، توري (طبري) و طالبک (طالبا) را مي توان نام برد.موسيقي آوازي مازندران را مي‌توان به تغزلي، حماسي و آييني تقسيم بندي كرد و هر يك از اين بخش‌ها با توجه به شرايط تاريخي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي درهر دوره ويژگي خاصي دارد.. /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// كتولي»، «كله‌حال»، «طوري» يا «اميري»، «نجما» و «صنم» از جمله آوازهاي تغزلي اين منطقه است كه هريك وصف حال عاشق و معشوق و دلدادگي است كه در بخش‌هايي از آن مسايل اجتماعي، فرهنگي، عرفاني و عشق به‌ائمه و اطهار ديده مي‌شود. البته در بخشي از اين موسيقي آوازي عشق به طبيعت، دام و زمين نيز وجود دارد و شيفتگي روستاييان به عناصر تعيين‌كننده زندگي كشاورزي و دامداري در گفت وگو(تك گويي) آنان با اين عناصر تصوير مي‌شود. جمشيد قلي‌نژاد» رييس آموزشگاه موسيقي «نكيسا» مازندران در مورد كتولي گفت: كتولي يكي از آوازهاي موسيقي‌سازي و آوازي محسوب مي‌شود كه در ميان مردم اين سامان سينه به سينه تداوم يافته است. به گفته وي اين آواز به كردبيات دشتي و حجاز ابوعطا شباهت دارد و بيشتر در حين راه رفتن يا كاركردن معمول است و به همين خاطر از واژه‌هاي «جان»، «جانا»،»هي»،»اي» و غيره كه گوياي نفس تازه كردن است، استفاده مي‌شود. برخي آن را به كتول (علي آبادكتول) نسبت داده و عده‌اي معتقدند اين آواز هنگام چراندن گاو كتول خوانده مي‌شود. كتول نام گاو اهلي و شيرده‌اي است كه دربين روستاييان از اهميت فراواني برخوردار است. قلي‌نژاد مي‌گويد : آواز كتولي در شرق، غرب و مركز مازندران از نظر فواصل مقامي يكي بوده و با وارياسيون‌هاي مشابه اجرا مي‌شود. كتولي بخوندم مه يار كتوله كتولي بخوندم مه منزل دوره كتولي بخوندم بورم ولايت شه يارجم دارمبه شيرين حكايت كتولي بخوانم، يارم كتول است كتولي بخونم كه منزلم دوراست كتولي بخونم وبه ولايت خود بروم از يار خودم حكايت‌هاي شيرين دارم «كل‌حال» ( (kel halيا كله‌حال يا عاشق ليلي در دستگاه شورو معمولا درآخر كتولي اجرا مي‌شود. /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// كله نوعي اجاق دستي ساخته شده از سنگ وگل است و برخي معتقدند اين آواز مخصوص بانواني است كه درحال پختن غذا با اين اجاق هستند. از سوي ديگر كل در زمان تبری به معني كوتاه است، از همين‌رو عده‌اي براين باورند كه اين آواز چون در آخر كتولي كوتاه اجرا مي‌شود به اين نام معروف است. اين آواز با لله‌وا (ني محلي) يا سرنا نواخته مي‌شود كه هركدام امكانات ساختمان وارياسيون مخصوص خود دارد. اميري » در زمان‌هاي قديم طوري يا طبري نيز خوانده مي‌شد ولي به دليل اين كه از اشعار امير پازواري استفاده مي‌شود به اين نام مرسوم شده است. اين آواز از عشاق دشتي آغاز و در دستگاه شور فرود مي‌كند. دماوند كوه سر يكتا ستونه دور آن ستون پيوند آسمونه مرتضي علي دلدلي سوار شونه بورين هاپرسين امه احوال چه بونه ————— سركوه دماوند يك ستون است دور آن ستون پيوند آسمان است حضرت علي سوار دلدل مي‌رود برويد و بپرسيد احوال ما چه مي‌شود ويا بلبل باهوته مه تن اتا مثقاله مه مثقال تن هزار فكر وخياله هركي عاشقي نكرده و مرداله صد سال دووه وه، فلك حماله —————- بلبل مي‌گفت وزن من يك مثقال است يك مثقال وزن هزار فكر وخيال دارد كسي كه عاشق نشده بميرد مرداراست اگر هم صد سال زندگي كند حمال فلك است آواز «نجما» روايت ميرنجم‌الدين معروف به نجما است كه عاشق رعنا شد، ملودي نجما مانند. اين آواز بيانگر تفكرات و باورهاي و برداشت‌هاي جديدتر اجتماعي است كه مضامين گسترده شده اجتماعي را نسبت به زندگي اوليه و بدوي نشان مي‌دهد به همين دليل ممكن است بي‌تاثير از ملودي مناطق ديگر ايران نباشد. تصنيف‌ها بخش ديگر از موسيقي آوازي مازندران را تشكيل مي‌دهند كه در نقاط مختلف استان با نام‌هاي گوناگون از قبيل «ريز مقوم»( ،(riz meghoomكيجا جان و كيجا جانك موسوم است ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// دوم: …طالبا» از تصنيف‌هاي مازندراني است و اين ملودي با اشعار «سيتي گلين نساء»(خواهر طالب) اجرا مي‌شود. طالب داستان زندگي شخصي است كه مورد بي‌مهري نامادري قرار گرفته و در نهايت توسط دارويي كه در غذايش ريخته بود بيهوش و به هنديها فروخته مي‌شود و بالاخره درغربت مي‌ميرد. كوه كوتر بي‌ماردار غارغاري لعنت خدا برخرده مادري خردمار سر بشته لاغلي سري دله‌ره دكرده بيهوش داري بخورده طالب بهيه راهي طالب مه طالب طالب فراري انده بوردمه تا دريوي پلي دريوي پلي جفت انجلي ونه سر نيش‌بيه كوترچمبلي كوتر چمبلي مه طالب ره ندي طالب ره بخورده دريوي ماهي ساليك بشته ما بهيرم ماهي ماهي گردن ره دشنم شاهي ماهي مه ماهيا طالب ره ندي طالب ره بديمه ميون هندي هندي مردمون ره قليون اوكاردي هندي كيجاهون ره كشه خوكاردي هندي زنون ره گره تو كردي طالب مه طالب طالب خرما چش زهره از عشق ته بهيه ناخش طالب مه طالبا طالب فرامرز هركجه بمردي خدا بيامرز ———– مانند كبوتر بودم كه روي درختان ودرغاركوه زندگي مي‌كردم، لعنت خدا بر نامادري داشتن نامادري درحق آدم مادري نمي‌كند، نامادري مشغول پختن غذا است نامادري در غذا داروي بيهوشي ريخت، طالب آن را خورد و روانه شد، اي طالب طالب من طالب گريز پا آن قدر رفتم تا كنار دريا رسيدم، كنار دريا دو درخت انجيلي وجود داشت كه برشاخه‌هاي آن كبوتر صحرايي نشسته بود، اي كبوتر صحرايي توطالب مرا نديدي؟ ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// ** موسيقي آوازي – آييني موسيقي آييني آوازي شامل «نوروزخواني»،»نواجش يانوازش (موري)» و «چاووش خوني» است. نوروزخواني معمولا از نيمه دوم اسفندماه آغاز شده و بندرت تا دهه نوروز ادامه دارد. نوروز خوان كه درمازندران به نوروز خون معروف است همراه با يك يا دونفر به درخانه‌ها رفته و با اطلاعاتي كه قبلا از اوضاع و احوال صاحب خانه كسب كرده به حمد وستايش خداوند و ائمه واطهار و وصف خانه واعضاي خانواده مي پردازد و ضمن آن تقاضاي انعام و عيدي مي‌كند.اگر صاحب خانه انعام دادضمن ابياتي اورا دعا ودرغيراين صورت با اشعار گله‌آميز به درخانه ديگري مي رود. نوبهاره نوبمو گل بشكفتابو بمو نوروز خون ببوبمو بادست دستچوبمو ياربورده امرو بمو دست دينگن جيف درون انعام ره هاده بيرون راضي بوه نوروزخون بحق شاه مردون ————— بهار جديدتازه‌ونوآمد گل شكفته شد وبوي خوشي‌آمد برادرنوروزخون‌آمد بادستي‌كه‌چوبدستي داردآمد دستهايت رادرجيب‌كن وانعام مارا بيرون بياور وازاين كارنوروزخوان راضي مي‌شود به حق شاه مردان ملودي «چاووش خواني» دردستگاه‌هاي سه‌گاه، شور و به ندرت درحصار چهارگاه اجرا مي‌شود. چاووش خواني(چاووش خوني) از موسيقي ملي ومناطق ديگر گرفته شده است واز نظر مضمون برداشتي از آيين مذهبي ايران پس از اسلام است. اين آواز به هنگام مسافرت زوار به اماكن مقدسه يا به هنگام مراجعت آنان خوانده مي‌شود. برخي معتقدند كه آواز نوازش يا نواجش درارتباط با دوري فرزندان وبستگان درجه يك خوانده مي‌شود و گاهي هم مادران جهت نوازش فرزند كوچك خود آن را مي‌خوانند. /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// ** موسيقي حماسي اين نوع از موسيقي نيز شامل موسيقي مناطق مركزي، غرب و شرق مازندران، است و موسيقي حماسي كتول و موسيقي حماسي تعزيه را دربر مي‌گيرد. موسيقي حماسي اين منطقه نيز از نظر تاريخي و با توجه به قرن‌ها درگيري و منازعه با طوايف داخلي مبارزه با اقوام و طوايف صحراي آسياي ميانه ونيز آميزش اين موسيقي با موسيقي اقوام هم‌جوار و يا ساكن در منطقه شكل‌هاي متفاوت و متعددي دارد. اصيل‌ترين و قديمي‌ترين موسيقي حماسي اين منطقه مربوط به مردمان تبري زبان ساكن در كوهستان‌هاو كوهپايه‌ها بوده و در دو بخش‌سازي و آوازي چه از نظر ساختار نغمه و چه از حيث محتوا و مضمون، داراي ارزش‌هاي غني و دست نخورده است. بكر بودن كوهستان‌هاي مركزي و دور بودن منطقه و نداشتن هم‌آوازي با ساير اقوام موجب ادامه حيات و تثبيت تعداد قابل توجهي از نغمه‌هاي حماسي مربوط به ساز سرنا شده‌است از اين رو هنوز مي‌توان شاهد قطعاتي بود كه با الهام از رزم‌ها،حماسه‌ها،حركات موزون نمايشي،پهلواني‌ها و كشتي‌ها و ورزش‌هاي محلي همجون يك چوبه،دوچوبه، سه‌چوبه،چارچوبه، كشتي مقوم، تركموني،گبرگر، رووني، شروشور و اسب تاجني هر يك حماسه‌ها و داستانهاي مربوط به خود را دارند و بازگوكننده گوشه‌اي از تاريخ اجتماعي مردم منطقه هستند. برخي از آيين‌ها و مراسم نمايشي مربوط به اين قطعات هنوز با سرنا و «دوسركوتن » اجرا مي‌شوند،به عنوان نمونه درمبارزه پهلواني كشتي «لوچو»،از آغاز تا پايان مبارزه قطعاتي توسط سرنا ونقاره اجرا مي‌شود كه مفاهيم شروع مسابقه، پيروزي، شكست و پايان آن است. سوت‌ها» عموما الهام گرفته از زندگي و مبارزه‌اي ياغياني است كه به خاطر ستم مضاعف دوران فئوداليسم،با زمين داران وملاكان بزرگ و همچنين نيروهاي حكومت مركزي به مقابله برخاستند. سوت معمولا پس ازمرگ اين افراد و در رثاي قهرماني‌ها،سلحشوري‌ها و مبارزات شان سروده و خوانده مي‌شدند. ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// گرچه شماري از افرادي كه اشعار رزمي و حماسي براي آنان سروده شد، از لحاظ شخصيت اجتماعي، چهره‌هاي نامطلوب و مخدوشي بودند و در مواقعي نيز به آزار مردم مي‌پرداختند، ولي براساس سنت‌ها و ذهنيت قهرمان پرورانه بوميان منطقه،همين افراد رفته رفته در ادبيات وفرهنگ عامه به قهرمان تبديل شدند و منظومه‌هايي در رثاي آنان ساخته شد كه از ميان مي‌توان به «حسين‌خان»، «هژبرسلطون»، «حجت غلامي»، «رشيدخان»، «آق ننه» و «عشق‌علي ياغي»اشاره كرد. منظومه‌هايي همچون «مم‌زمون»( محمد زمان) اگرچه داراي منشاء تراژيك و ليريك است ولي به دليل قهرماني‌هاي مم‌زمون و مبارزات مداوم او با واليان منطقه ودر نهايت نيروهاي حكومت مركزي،از نظر نغمه وشعر يكي از غني‌ترين و بكرترين منظومه‌هاي حماسي مازندران است. مم‌زون عياري صاحب نام و مورد علاقه اهالي‌شرق مازندران بود كه‌در مبارزه‌اي نا برابر جان باخت و سوت به جا مانده‌از او مربوط به اوايل پادشاهي ناصرالدين شاه قاجار است. منظومه «اكبرپهلوون»كه به «ذبيح پهلوون» و»عامي دترجان» نيز شهرت دارد از جمله سوت‌هايي است كه قدمت قهرمان پروري و آرمانگرايي را در موسيقي حماسي منطقه نشان مي‌دهد. درزمان حاضر نزديك‌ترين و متداول‌ترين سوت، «سوت مشتي» بوده كه مربوط به ۵۰سال قبل است. ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// سوم : موسيقي‌سازي موسيقي‌سازي مازندران به دو دسته موسيقي چوپاني (ويژه لله‌وا) و آهنگ‌هاي ويژه سرنا و نقاره تقسيم مي‌شود. كتولي،كل حال،غريب حال(غريبي)، ميش حال، دنباله ميش‌حال، كيجا كرچال، زاري، كمرسري، دخترعموجان، جلوداري، عباس خوني و سماع حال از جمله موسيقي چوپاني كه توسط لله‌وا اجرا مي‌شود. پيشنمازي، يك چوبه، دچوبه، تركمني، رووني، ليلاگواگر، ورساقي، شروشور و كتولي نيز از جمله ملودي‌هاي مخصوص سرنا و نقاره هستند. قلي‌نژاد مي‌گويد:»غريبي» يكي از نواهاي چوپاني است كه در دستگاه شور اجرا مي‌شود، گويا چوپانان اين ملودي را در غربت و غريبي مي‌نواختند زيرا آنان برحسب كارشان گاهي مجبور بودند دور از ديار خود بسر برند و هرگاه دلتنگ مي‌شدند و هواي ولايت را مي‌كردند با لله‌وا ( نوعي ني ) آهنگ غريبي را اجرا مي‌كردند. به گفته اين هنرمند «ميش‌حال» از جمله ملودي‌هاي چوپاني بوده كه براي گوسفندان بسيار مهيج است و بويژه درزمستان كه برف روي علف‌ها را مي‌پوشاندو چراندن گوسفندان كار دشواري بود، چوپان با لله‌وا اين ملودي را مي‌نوازد و گوسفندان با شنيدن آن به وجد آمده و با دست خود برف‌هاي روي علفزار را كنار زده و به چريدن علف‌هاي زير برف مشغول مي‌شوند. اين ملودي با ريتم شش هشتم و در دستگاه شور اجرا مي‌شود. دنباله ميش‌حال» بعد از چراندن گوسفندان، براي مراجعت به روستا و بردن آن‌ها به چفت (آغول) نواخته مي‌شود كه از لحاظ توناليته (گام) مانند ميش‌حال است. ملودي «كيجا كرچال»در وصف دختراني است درپاي دار جاجيم يا گليم بافي مشغول كارهستند. كيجا» در گويش مازندراني يعني دختر و كرچال نيز به دار جاجيم يا گليم بافي اطلاق مي‌شود، اين ملودي با ريتم چهارچهارم در گوشه شوشتري و بيداد همايون اجرا مي‌شود. ملودي «جلوداري» كه بيشتر توسط لوطي‌ها در عروسي، هنگام بردن عروس به حمام، با سرنا ونقاره اجرا مي‌شد، معلوم نيست از چه طريق به موسيقي چوپاني راه پيدا كرده است. اين ملودي با ريتم دو چهارم در دستگاه شور آغاز وسپس با زيبايي خاصي به سه‌گاه تغيير مقام داده و با ريتم شش هشتم در شور فرود مي‌كند. ملودي «عباس خواني»يا عباس‌خوني كه جزو موسيقي آييني بوده، در موسيقي چوپاني ظاهر شده و با لله‌وا اجرا مي‌شود. عباس خواني كه از تعزيه حضرت عباس (ع) الهام گرفته، فاقد متربوده و در بيات‌ترك و در بعضي از مواقع درچهارگاه اجرا مي‌شود.در كتاب موسيقي بومي مازندران درباره «سماع حال» آمده است ملودي سماع حال مخصوص رقص ( بويژه آييني ) است كه كه با ريتم شش‌هشتم درسه‌گاه و اغلب با سرنا و نقاره اجرا مي‌شود. برخي براين اعتقادند اين ملودي هنگام برداشت محصول در خرمن و مزارع كشاورزي اجرا مي‌شود و پس از اتمام كا كشاورزان با اين ملودي به رقص و پايكوبي مي‌پردازند. ملودي «زاري» داستان تراژيك دو برادر است كه به نوبت هركدام به مدت ۲۴ ساعت گوسفندان را به چرا مي‌بردند .روزي برادر كوچك براي تحويل گرفتن نوبت كاري بسوي گله مي‌رود ولي با جسد بي‌جان برادر بزرگش «ابراهيم» كه از سخره پرت شده بود، روبه‌رو مي‌شود. وي به ناچار گوسفندان را به طرف روستا مي‌برد ودرضمن برگشت از فرط اندوه ملودي جديد و محزوني را به صورت بداهه مي‌نوازند. همسر ابراهيم از مراجعه بي موقع گوسفندان وملودي غم‌انگيز چوپان در مي‌يابد كه واقعه ناگواري اتفاق افتاده،به همين سبب از ديگران درخواست كمك مي‌كند و مردم روستا با نزديك شدن گوسفندان و چوپان با جسد ابراهيم مواجه مي‌شوند. اين ملودي در ريتم چهار چهارم با متر سنگين ( از ۴۰تا ۶۰ضرب در دقيقه) اجرا مي‌شود. ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// موسيقي غرب، شرق و مركزي مازندران موسيقي مازندران از نظر جغرافيايي به سه بخش شرق ، غرب و مركزي تقسيم مي‌شود كه موسيقي هريك از اين مناطق برغم تشابهات داراي تفاوت‌هاي زيادي است. احمد محسن‌پور» رييس فرهنگخانه مازندران مي‌گويد: موسيقي شرق متاثر از موسيقي تركمن و خراسان بوده كه اين تاثير به صورت متقابل است و موسيقي غرب متاثر از فرهنگ گيلان و طالقان بوده كه ويژگي غالب آن مازندراني است. موسيقي منطقه مركزي داراي ويژگي‌هاي مختص به خود بوده كه متمايزازهرنوع موسيقي ديگر است و به عبارت ديگر موسيقي اين منطقه نسبت به موسيقي شرق و غرب داراي اصالت بيشتري است. محسن‌پور مي‌گويد: فرم درموسيقي مازندران بسيار ساده و متناسب باهمين موسيقي به وجود آمده است و آن رانبايد بافرم‌هاي موسيقي مغرب زمين مقايسه كرد. فرم نخست در موسيقي مازندران داراي پنج نوع ريتم و تم و ۱۲شاخه است كه هركدام ازآن داراي ملودي و تم خاص خود هستند كه با «سرنا» و «دسركوتن» اجرا مي‌شود. فرم دوم سنگين رووني است اين فرم داراي دو تم و دو قسمت است اول به نام «سنگين» معروف بوده وداراي تكه كوچك «موتيو» گونه‌اي است كه درمقام پايه اصلي قرار مي‌گيرد. اين پايه داراي ريتم دو ضربي است و برمبناي آن بداهه نوازي آغاز مي‌شود. دراين قسمت گروه دسركوتن (نقاره)ريتم پايه را نگه خواهد داشت و سرنا بداهه نوازي را آغاز مي‌كند و به لحن‌ها و حال‌هايي مي‌پردازد كه داراي متر آزاد هستند بعد بانواختن تكه‌هاي ريتميك هماهنگ يا ريتم پايه وبانغمه‌هاي هجايي عاشقانه برمي‌گردد به ريتم پايه اصلي و وصل به قسمت دوم به نام رووني مي‌شود. اين مدرس و پژوهشگرموسيقي مي‌گويد: «رووني» يا «روونه» كه ريتم سه‌تايي است داراي حركات تند و موزون براي سما است. وي گفت: فرم سوم درموسيقي مازندران فرم «نوروزي خواني» است كه شامل دو قسمت دو چهارم و شش هشتم است و هركدام ازاين قسمت ترجيع بندي دارد كه خواننده دوم با خواننده اول همخواني مي‌كند و اين همخواني را «پيوري» يا «پياري» مي‌گويند. اين نوازنده كمانچه اضافه كرد : فرم چهارم درموسيقي مازندران مربوط به موسيقي چوپاني است كه بخش‌هاي مختلف و شيوه نغمه پردازي خاص خود رادارد. محسن‌پور افزود: فرم پنجم فرم «ورساقي» است كه قسمت‌هاي مختلف دارد و با كمانچه و سرنا نواخته مي‌شود. فرم ششم فرم «هرايي» است، اين فرم ۱۴شاخه دارد و بعضي از شاخه‌ها داراي مترآزاد و بعضي ديگر ريتميك هستند. فرم هفتم «وچون سوت» مربوط به بازي كودكان داراي ريتم شش هشتم و بسيار نشاط انگيز و ويژه‌حال و هواي كودكان است.فرم هشتم فرم «سوت خواني» و موسيقي داستاني است و خواننده در فواصل خواندن سوت به روايت داستاني مربوط به همان سوت مي‌پردازد و فرم نهم «اميري – طالبا» است ودر واقع وصل اميري و طالبا است. فرم دهم «كتولي» است كه شامل سه قسمت «كتولي»، «كل حال» و «كل حال ضربي» است و بعد از تكراراين دوره به كيجاجان‌هاي مختلف وصل مي‌شود ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// چهارم: حقاني – نجما» فرم يازدهم است. «باداب سر» ، «زنكتا» و بخش‌هايي از هزارجريب بهشهر، لحن «حقاني» و «نجما» را به دنبال هم مي‌خوانند. باتوجه به اين كه دولحن داراي داستان بلند جداگانه‌اي هستند دراين مناطق اين فرم موسيقايي را بدون روايت داستان هم اجرا مي‌كنند. فرم دوازدهم معروف به «صنم‌جان» يا «صنم» است ونوع دوم كه‌درشرق مازندران رايج است و داراي دوقسمت است كه قسمت اول آن بااشعار دوازده هجايي منطبق مي‌باشد. علاوه براين در اولين قسمت اين فرم تكه يا واژه‌اي وجود دارد كه باتلفيق كلام صنم‌جان و نازنين در شروع و در فواصل مصراع‌هاي اين اشعار كاربرد پيدا مي‌كند. فرم سيزدهم «گلي‌به‌گلي» ( (GALI BE GALIاست يعني دست كم دونفر، نوبت به نوبت وبدون درنگ ، يك آهنگ را مي‌خوانند و فرم چهاردهم «شواش» است،اين فرم در ترتيب سازها، نحوه سازبندي، نحوه ملودي پردازي و نوع ترتيب قطعات، ويژگي و شيوه مخصوص به خود دارد.دشت گل  للللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل1111

رعنا. محلی گیلا نی از گیلکی لنگو ییچ رعنا

یکی ا ز مر ا سم سنتی گیلان
رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا

تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا…

دیل دَبَسی کُردآجانه،رعنا

حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا

آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای

رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا…

آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا

تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا

تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا…

آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای…

رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا

امسالِ سالِ چاییه ،رعنا

تی پِِر ،مِه داییه ،رعنا..

جان من بوگو، مرگ من بگو رعنا

رعنای گُله رعنای! گل سنبله رعنای…

رعنای بوشو تا لنگرود رعنای،

خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای

خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا…

رعنا

یکی ا ز مر ا سم سنتی گیلان
رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا

تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا…

دیل دَبَسی کُردآجانه،رعنا

حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا

آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای

رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا…

آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا

تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا

تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا…

آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای…

رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا

امسالِ سالِ چاییه ،رعنا

تی پِِر ،مِه داییه ،رعنا..

جان من بوگو، مرگ من بگو رعنا

رعنای گُله رعنای! گل سنبله رعنای…

رعنای بوشو تا لنگرود رعنای،

خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای

خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا…