یادداشتهای اسدالله مشرف زاده

در باره موضوعات اجتماعی و تاریخی

یادداشتهای اسدالله مشرف زاده

خیام کیست ؟ شاعر لحظه های برق آسا ی حضور؟شاعر ؟فیلسوف؟ریاضی دان؟عارف؟

خیام کیست؟
خیام شاعر لحظه های برق آسای حضور
خیام نه عارف به معناى متعارف کلمه است (گیرم بسیارى از اهل تصوف او را از خود مى‏دانند)، و نه فیلسوفى مشایى‏ست، نه فقیه است و نه شاعر عهد خود – چرا که شخصیت شاعر او به دقت تمام زیر ظاهر دانشمندش پنهان بود و نخستین اشاره به چند رباعى او بیش از یک صد سال پس از مرگش کشف شد. با این حال مى‏دانیم که این انسان بى‏بدیل، ریاضى‏دانى برجسته و منجمى پرآوازه بود که تقویم خورشیدى را اصلاح کرد و در اکثر علوم دوران خود استادى مسلم بود. خیام را مردى منزوى، کم گو تا حد کج خلقى، و دیرجوش توصیف کرده‏اند. گوشه‏گیر مشهورى که رباعیات دیر یافته‏اش که عده‏اى را به وجد مى‏آوَرَد و گروهى را به تکفیرش وا مى‏دارد، سرمشقى مى‏شود براى خیل مقلدان گمنامى که حجم رباعیات منتسب به او را به طرزى اغراق‏آمیز گسترش داده ‏اند.
خیام در یکى از دوران‏هاى دشوار تاریخ ایران مى‏زیست. معتزله، که به اصالت عقل در اسلام گرایش داشتند، به دست حَنبلى‏ها – یکى از چهار فرقه تسنن – بر افتاده بودند، در حوزه تفکر، اشاعره، که عقل‏گرایى افراطى معتزله نگران‏شان مى‏داشت، در فلسفه و علوم طبیعى به دیده تردید مى‏نگریستند و علوم نقلى را بر آنها اولویت مى‏دادند. سلجوقیان ترک نژاد که بر ایران حکومت مى‏راندند، در همان اوان به اسلام گرویده بودند و از همه معایب نو دینان برخوردار بودند، یعنى غالباً از شدت افراط در زهد، به گناه آلوده مى‏شدند. آنان فلسفه و علوم را خوار مى‏شمردند و براى قرآن و سنت بیشترین ارج را قائل بودند. در خراسان – که شهر نیشابور، زادگاه و سکونت گاه خیام، در آن است – فیلسوفان و عارفان به زندقه و کفر و نامسلمانى متهم مى‏شدند. اندکى پس از خیام بود که ابوحامد محمد غزالى، عالم بزرگ عصر، کتاب تهافت الفلاسفه را به تحریر در آورد که در آن با سلاح دیالکتیک عقلى به نبرد با مسلمات فلاسفه رفته است.

عمر خیام در چنین محیطى زندگى مى‏کرد و مى‏توان درک کرد که چرا چنان محتاط بود و از انتشار اشعارش که همه جزم‏ها را به زیر سؤال مى‏برد، پروا داشت. بیزاریش از زاهدان و متحجران و منع و نهى مذهبى، در مبارزه‏جویى چیزى از حافظ کم ندارد – حافظ سالها بعد از او همان نبرد را با لحنى پرشورتر اما با ابهام و ایهام ادامه داد. خیام مى‏کوشید شعرش را، که جنبه خصوصى تفکر او را نشان مى‏داد، براى خود و پنهان از دیگران نگاه دارد. مدت‏ها بعد بود که اخلاف او توانستند این نادره دُرّ مکنون را از زیر خروارها خاک بیرون کشند.

درک تفکر خیام، به‏رغم سادگى گمراه کننده آن، سخت دشوار است: به ماسه نرم مى‏ماند که از میان انگشتان فرو مى‏ریزد. هر چه در نگه داشتنش بیشتر بکوشى، زیر ظاهر دیدگاهى که در نگاه اول و از قرائت سطحى و اولیه آن دریافت مى‏شود، بیشتر از دستت فرو مى‏لغزد و پیام این قرائت سطحى روشن است: مى‏گوید این جهان نه آغازى دارد و نه پایانى. همه چیز گذر است. مرگ در هر لحظه و آن در کمین است، در سرشارترین آنات زندگى بیرحمانه از کمین‏گاه خود برون مى‏جهد و به ما مى‏گوید: «من اینجایم.» همه چیز محکوم به فناست. این دسته که بر گردن کوزه است پیش از این دست نوازشگرى بوده است بر گردن زیبارویى فتان. آن کاخ‏ها که زمانى به گنبد آسمان فخر مى‏فروختند، و بهرام در آنها جام مى گلگون را بلند مى‏کرد، اکنون تلى ویران‏اند. دوزخ جز شررى از رنج بیهوده ما نیست و بهشت همین لحظه والاى آسایش ماست. (دوزخ شررى زرنج بیهوده ماست/ فردوس دمى ز وقت آسوده ماست). جهان از حس و شعور و درک عارى‏ست و هر کس در آن نقش اوهام خود را مى‏بیند.

بنیاد جهان بر پوچى و بیداد راست است: اگر سینه زمین را بشکافى چه درها و گوهرها که در او نمى‏یابى:

اى چرخ همه خرابى از کینه توست‏

بیدادگرى شیوه دیرینه توست‏

وى خاک اگر سینه تو بشکافند

بس گوهر پر بها که در سینه توست‏

حتى نام آورترین کسان، «آنان که محیط فضل و آداب شدند»، چیزى از آن در نیافته و نتوانسته‏اند «راه از این شب تاریک» «به روز برند.»

نه رستاخیزى در کار است، نه بازگشت و رسیدن به اصل و مبدئى، و نه امیدى که «بعد از هزار سال از دل خاک» چون سبزه بر دَمى.

خیام مى‏گوید اگر قرار شود که به جاى «یزدان» فلک را از نو بسازد، چنان فلکى مى‏سازد که در آن «آزاده به کام خود رسیدى آسان»

این که خطاهاى خود را به چرخ و فلک نسبت دهیم کارى‏ست عبث. زیرا که «چرخ از تو هزار بار بیچاره‏تر است»

کسى را یاراى شکافتن راز کیهان نیست، جهان «فانوس خیال» است که بر گردش، «ما چون صوریم کاندر او حیرانیم»

ما «لعبتکانیم» که دستى نامرئى ما را به تماشاخانه جهان مى‏آورد و بى‏درنگ به «صندوق عدم» باز مى‏گرداند

آنان که از این جهان خاک رفته‏اند، دیگر باز نمى‏گردند و کسى از آن دیار بازنگشته که با ما بگوید «احوال مسافران دنیا چون شد»

خیام مى‏گوید که سرّى در کار نیست و چون پرده اسرار که در پس آن سرنوشت ما را رقم مى‏زنند بر افتد، جز نیستى چیزى نمى‏ماند

رشته جهان را از سر لاشعورى بافته‏اند؛ اگر نظام جهان در حد کمال است، چرا آن را تغییر دهیم و اگر ناقص است خطا از کیست: «گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود/ و ر نیک نیامد این صور، عیب که راست؟» میان کفر و دین، و میان شک و یقین تنها نفسى راه است، نفسى که همراه با لحظه‏هاى فرّار در گذر است «از منزل کفر تا به دین یک نفس است/ از عالم شک تا به یقین یک نفس است» پس: «این یک نفس عزیز را خوش مى‏دار/ چون حاصل عمر ما همین یک نفس است.» این نفس و این دم را باید پیش از آنکه بگذرد، دریافت، و پیش از آنکه پیاله بشکند باید آن را نوشید.

از عشق برخوردار شو پیش از آن که باد اجل جامه لطیف هستى را بر درد

جهان پیش از ما بوده است و بعد از ما نیز خواهد بود. «زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل/ زین پس چو نباشیم همان خواهد بود.» پس آیا بهتر نیست که نه ظهورى در کار باشد، نه تحولى و نه هستى‏اى

در جهانى چنین متغیر دریغا که همه چیز بر باد است. ما تنها یک دم مهلت داریم و این دم نیز خود جز هیچ نیست.

این قرائت سطحى رباعیات خیام سبب شده است که او را با کلیشه‏هاى چندى توصیف کنند که از آنها آگاهیم: او را اپیکورى و لذت طلب (hإdoniste) و دهرى مذهب خوانده‏اند. دهریون به ابدیت در این جهان باور دارند و زندگى پس از مرگ و رستاخیز و پاداش و عقوبت و وجود فرشته و دیو را رد مى‏کنند. از همین روست که خواندن سطحى خیام کارى نسبتاً آسان است. جهان‏بینى‏اى که ازین خواندن سطحى رباعیات بر مى‏آید جذاب، سرراست، واضح و بى‏ابهام است.

اما آیا مى‏توان تنها در همین سطح باقى ماند؟ به راستى این جهان‏بینى که به هر صورت در بیرون از چارچوب‏هاى رایج مذهب و عرفان قرار دارد، از چه حکایت مى‏کند؟

این جهان‏بینى از وارون سازى کامل نظام هستى شناختى جهان حکایت مى‏کند. خیام تنها شاعر – متفکر ایرانى است که نظام «افلاطونى» جهان را بکلى زیر و رو مى‏کند. اگر نزد نیچه جا به جایى جهانِ «افلاطونى» به قیمت برترى دادن به جسم مرتبط با عقل تمام مى‏شود، یا به عبارت دیگر، اگر «نیچه به عنوان متفکرِ ضد متافیزیک و جا به جا کننده نظام افلاطونى، همچنان فیلسوفى افلاطونى باقى مى‏ماند» اما جابه‏جاسازى خیام نوعى به تعلیق در آوردن «آن»ى است که از استمرار مى‏گریزد، استمرارى که خود تکرار و بازگشت ابدى پدیده‏هاى مشابه است. اما آن که بى‏وقفه تکرار مى‏شود و باز مى‏گردد، انسان نیست. خیام مدام تکرار مى‏کند که ما دیگر هرگز بر صحنه تماشاخانه جهان باز نمى‏گردیم.

همچنان که کوزه امروز، در گذشته انسانى چون من بوده است،[۱۲] من نیز روزى چون‏ او خواهم شد، همان گونه که آن دیگرى که مرا در دست گرفته به نوبه خود کوزه‏اى در دست دیگرى خواهد بود و این وضع ادامه مى‏یابد؛ و در این تکرار مکرّر، که رشته استمرار را مى‏بافد، وقفه‏اى وجود ندارد. اگر چه موقعیت‏ها بسته به این یا آن شخص، با یکدیگر تفاوت دارند، اما ضرب آهنگ جنون‏آمیز این وضعیت‏هاى مشابه بى‏هیچ تفاوتى و به یک سان تداوم مى‏یابد.

آن دمى که در آن براستى به آگاهى مى‏رسم، مرا نجات مى‏دهد. یعنى دمى که مرا در میان «هلالین» و در فاصله میان دو توالى قرار مى‏دهد و به این ترتیب مرا از این دور مسلسل به در مى‏برد و از تهاجم تکرار استمرار در امان مى‏دارد.

جهانى که خیام ترسیم مى‏کند در خارج از حیطه مذهب و اسطوره قرار دارد. در این جهان نه از عوالم کشف و شهود، از آن گونه که نزد حافظ سراغ داریم و نوعى جغرافیاى هستى را به دست مى‏دهد، خبرى‏ست و نه از بیخودى مولانا که از طریق جریان سیل آساى صُوَر، جان را به سوى «هفت پرده افلاک» بر مى‏کشد اثرى؛ نه از حکمت عملى سعدى در آن نشانى‏ست و نه از خاطره اساطیرى فردوسى نمونه‏اى. این جهان، جهانى‏ست بیرون از صورت‏ها و الگوهاى ازلى، بیرون از حیطه ادیان و مختصاتش، از عروج و رستاخیز و معاد. جهانى است برهوت که معنایش را از عریانى‏اش مى‏گیرد. خیام از نقطه صفر آغاز مى‏کند: از منطقه خنثى‏اى که در آنجا همه خاطره‏ها زدوده شده‏اند، همه عقایدِ پیش پنداشته، همه «ما تقدم»هاى فلسفى، کنار رفته‏اند، نقطه پوچى نگاهى سرشار از حیرتى مدام. اما نگاهى نسبتاً سرد و یخ زده، بس که بصیرتى که از آن سرشار است بُرَنده و بى‏مهر است. این نگاه به نوعى بدبینى وجودى منتهى مى‏شود که از سر یأس و نومیدى نیست بلکه از بى‏اعتنایى فاخر کسى حکایت دارد که پشت سکه، یا روى دیگر امور را مى‏بیند. یعنى نگاه کسى که، در جایى که دیگران صورت‏هاى آرامش بخش و نشانه‏هاى آشنا مى‏بینند، جز خلاء و پوچى نمى‏یابد. با پرده درى خیام فقر محتوا آشکار مى‏شود، فقرى چنان متراکم، و بویژه چنان پر بار از عدم و سرشار از غیبت، که بى‏معنایى، خود واضِع و موزِّعِ همه معناها مى‏شود.

زمان حضور خیام نه از مقوله بازگشت به مبدأ و اصل است و نه مطابق طرحى الهى یا معطوف به غایتى خاص بسط مى‏یابد. بلکه به گونه «آنیّتى» است که از نمودها بوجود آمده است، و به مکث‏هایى که در برهوت «عدم» همچون واحه‏هاى درنگ است، قطعه قطعه مى‏شود. آنى که، مانند گسستى میان دو واقعه به ناگهان ظهور مى‏کند: گسستى میان آنچه بوده است و آنچه دیگر نیست، میان دست و دسته کوزه، میان «مگسى که پدید مى‏آید و ناپدید مى‏شود.»، میان دم و بازدم. مهلت و فرصتى به اندازه «گسست صاعقه آسا» میان آنچه پدیدار مى‏شود و آنچه در واقعیت وجود ندارد، یعنى به اندازه اجل. این زمانِ حضور بیش از هر چیز به باورهاى بودایى نزدیک است. فراموش نکنیم در آن روزگار نفوذ آئین بودا که برخى آن را آئین «بوداى ایرانى» خوانده‏اند هنوز در خراسان بزرگ تأثیر خود را حفظ کرده بود.

بطور کلى، قالب رباعى، قالبى مناسب این شعر است. این قالب شعرى با خیام شناخته و عجین است و با خیام به عالى‏ترین اوج خود رسیده است. رباعى شعرى است مرکب از چهار مصراع که سه و گاه هر چهار مصراع هم قافیه‏اند. شعرى‏ست موجز که در قالب آن اندیشه به طرزى بى‏نهایت فشرده بر خود متراکم مى‏شود و نوعى حالت روحى را القا و بیان مى‏کند. این حالت روحى گاه به شکل پرسشى ظاهر مى‏شود و گاه به صورت تأییدى موجز و کوتاه است، گاه جنبه تردید و شک دارد، گاه طنزآمیز است، و گاه یاد و دریغ گونه است – همچون آن فاخته ماتم زده‏اى که بر ویرانه‏هاى کنگره قصرى پر جلال به اندوه تکرار مى‏کند: «کوکو، کوکو.»

رباعى شاید بهترین قالب براى این جهان‏بینى صاعقه‏آساست. اما این جهان‏بینى صاعقه‏آسا خود چیست؟ در اینجا باید بار دیگر به درون مایه‏هاى بلند خیام بازگردیم و این بار آن را در سطحى دیگر بازخوانى کنیم.

جهان دو دروازه دارد: از درى به درون مى‏آییم، و از در دیگر به در مى‏شویم. انسان میان دو عدم گرفتار است. و این امر ناشى از نقصى است که در ذات چیزها، در بیهودگى ذاتى و ازلى جهان، مستقر است. میان این دو عدم، حُلّه هستى از رنج بافته شده است، اما رنجى چنان اساسى که به نوعى پرده بنیاد وجود را تشکیل مى‏دهد، چرا که وجود جز باز تولید نیست: «ناآمدگان اگر بدانند که ما/ از دهر چه مى‏کشیم نایند هنوز».

نیک و بد روزگار را به چرخ نسبت مده که چرخِ لایعقل، در حل معماى وجود هزاران بار از تو عاجزتر است.

انسان از خاک برآمده و بر باد مى‏شود – (پایان سخن شنو که ما را چه رسید / از خاک برآمدیم و بر باد شدیم) و همچون قطره‏اى که به اقیانوس عدم، به ذره غبار، و به توده فشرده زمین مى‏پیوندد، آمدن و رفتن او بازنمایىِ ظهور ناچیز یک مگس است.

در برابر این بیهودگى جهان، خیام دو تلقى جداگانه اما مکمل یکدیگر را اختیار مى‏کند. دو تلقى که با دو وجه تشکیل دهنده چیزها هماهنگى دارد: تلقى سلبى که عبارت از نابود کردن همه توهمات، به ضرب توهم‏زدایى اى برق‏آسا و خیره کننده است، و تلقى ایجابى که مى‏کوشد در میان خرده ریز کشتى شکسته هرج و مرج جهان، لنگر لحظه حضور را باز یابد.

خیام در تلقى سَلبى خود بى‏رحم است. براى ما چه اهمیتى دارد که این جهان مُحْدِث باشد یا قدیم وقتى به جایى مى‏رویم که معنایى ندارد . و نیز چه فرقى دارد که‏ جهان بر وفق مراد ما باشد یا نباشد، وقتى که بنیاد وجود و هر آنچه به آن مربوط مى‏شود لزوماً جز «خواب و خیال و فریب و وهم و دمى فرّار» نیست

همه ما به خاک بدل خواهیم شد و بقایاى ما به منزله کودى خواهد بود براى دگردیسى‏هاى دیگر. بدن ما آجرى خواهد شد براى ساختن گورهاى دیگر براى قربانیان دیگرى که از پى مى‏آیند و این تل خاک که این طفل خرد الک مى‏کند، در سینه خود چشم پرویز و کاسه سر کیقباد را پنهان کرده است.

به عبارت دیگر، جهان گورگاهى‏ست عظیم، کارگاهى‏ست که در آن از خاکِ رفتگان قالب‏هاى تازه مى‏سازند. اما قالب‏هایى که به طرزى خستگى‏ناپذیر باز تولید همان الگوها و همان وضعیت‏هاى پیشین هستند. از همین روست که خیام جهان را «کهنه رباط» و «صحراى عدم» مى‏خواند. یا بزمى گسترده مى‏داند که بر سر آن گدایان و شاهان خاک‏ شده گرد مى‏آیند و به عبارت دیگر سراسر نمایشى اندوه بار است میان دو عدم. نمایشى که در آن هیچ چیز معنایى ندارد. نه بهشتى هست، نه دوزخى، نه معادى و نه بازگشتى به اصل و نه هیچ چیز دیگر. در اینجا خیام به ضرب ایجازى کوبنده و با بصیرتى انعطاف‏ناپذیر همه توهمات متافیزیکى را که انسان در طى اعصار و قرون ساخته و پرداخته ویران مى‏کند.

اما فضاى میان دو دروازه همچنین نمایشى است که لجوجانه تکرار مى‏شود. خیام از طریق تصاویر کوزه‏گر، کوزه، اعضاى پخش و پلا شده اجسادِ پوسیده موجودات که با اشکال گوناگون گل کوزه‏گرى هم سان مى‏شود، تکرار متوهّم پدیده‏ها را نشان مى‏دهد. با پیش بینى قریب الوقوع بودن واقعه‏اى که برایم روى مى‏دهد، با به تعلیق در آوردن این عمل پیش‏بینى شده، که همان دم و لحظه است، از مرگ فرا مى‏گذرم و این دم گسستى است که بیرون از توالى قریب‏الوقوع واقعه روى مى‏دهد، به نحوى که حالت ناگهانى بودن آن را مى‏گیرد، آن را مهار مى‏کند، و هجوم مجددش را باطل مى‏سازد: اگر این سبزه‏زارى که در این لحظه آن را مى‏ستاییم «تماشاگهى»ست که خود را در برابر نگاه مجذوب ما به جلوه در مى‏آورد، سبزه‏اى که از خاک وجود ما مى‏روید تماشاگه کسان دیگرى خواهد بود که بعد از ما خواهند آمد. (این سبزه که امروز تماشاگه ماست/تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست). به هوش باشیم که این سبزه نرم که زیر پاى خود لگد مال مى‏کنیم از خاک زیباروى دلربایى نشو و نما کرده است.

آنچه بى‏وقفه باز مى‏گردد، انسان نیست، و خیام هرگز از تکرار این که بازگشتى در کار نیست خسته نمى‏شود.[۲۳] و آنچه تکرار مى‏شود و باز مى‏گردد جز ضرب آهنگ جنون‏آمیز وضعیت‏هاى مشابه نیست.

تلقى دوم خیام از دیدگاه گذرا بودن چیزها برمى‏خیزد که مى‏توان گفت جنبه ایجابى نگاه اوست. خیام در برابر جریان تکرارى پدیده‏ها، ما را به یادآورى و باز یادآورى مدام متناهى بودن چیزها مى‏خواند. دمى از هشدار دادن به ما دست برنمى‏دارد؛ در هر نفس تکرار مى‏کند که: بپایید! جهان چنین است، خطرى که در کمین است چنین است، سرنوشت شما این است! مراقب لحظه فرّارى که مى‏گریزد، باشید، مراقب توهمات باشید، مراقب وعده‏هاى فریبنده، مراقب دام‏هایى که مى‏خواهند ورطه‏اى را که در آن قرار دارید پر کنند، باشید! همچنین مراقب یاوگى و بى‏معنایى جهان باشید! در هر لحظه، در هر دم و بازدم، هشیار باشید. این هشدار دائم که خیام تقریباً در هر رباعى آن را از سر مى‏گیرد، بى‏وقفه بر متناهى بودن اجتناب‏ناپذیر وجود تأکید مى‏کند. تناهى‏اى که فضاى میان دو درنگ – گاه زندگى را پر مى‏کند و در دو سطح بیان مى‏شود. در سطح اول، به صراحت از متناهى بودن وضعیت‏هاى مشابهى که باز مى‏گردند و تکرار مى‏شوند خبر مى‏دهد و بدین سان نوعى تذکر و یادآورى است. در سطح دوم رشته سخن را به دست مى‏گیرد و به هشدار مستقیم بدل مى‏شود. کوزه خود به سخن مى‏آید که: هوش دار! من همچو تو بوده‏ام، و تو چون من خواهى شد

جویبار لحظه‏ها بى‏وقفه جارى‏ست، و تو خود مى‏دانى که چه در انتظارت نشسته است: یا اکنون و یا هرگز.

یادآورى مدام تناهى جهان از توهم آرمان شهرها پرده بر مى‏دارد، ضرب آهنگ هذیانى وضعیت‏هایى را که بدون زحمت باز تولید مى‏شوند افشا مى‏کند، قریب الوقوع بودن پایانى را که در انتظار ماست پیش‏بینى مى‏کند و، به این ترتیب، بر این درنگ کوتاهى که همان توجه آگاهى آور لحظه حضور است، تاکید مى‏کند. آگاهى خیامى نه چون مولانا عاطفى است، و نه چون حافظ هنرمندانه و پراحساس است. آگاهى خیام عمل ناب هشیارى است که گاه از طریق مستى شرابى که بیدارى را سیراب مى‏کند و گاه از طریق تیغ برنده نگاهى که صاعقه‏وار از نمودها و پدیده‏ها سر به درمى‏آورد، تجربه مى‏شود. این دم، همه استمرار را، با همه گذشته‏اى که در پى خود دارد، با همه آینده‏اى که نویدش را مى‏دهد و با همه بار ازلى‏اى که بر دوش دارد، چنان در خود فشرده و متراکم مى‏کند که آن را در یک نقطه – فضاى فراموشى، منفجر مى‏کند. شاعر مى‏گوید با باده هم‏نشین شو چرا که سراسر قلمرو سلطنت محمود به این یک دم نمى‏ارزد. ناله چنگ را بشنو که صوت داود در آن است. به آنها که رفته‏اند و به آنها که آمده‏اند میندیش. خوش باش زیرا که مقصود از جهان همین است.[۲۵] مقصود بى‏مقصود کل هستى در این نقطه انفجارى به طرزى معجزه‏آسا تقطیر مى‏شود. نقطه‏اى که در آن گذشته و آینده، بهشت و دوزخ، در فراموشى اى که شکل دهنده لحظه حضور است زائل و زدوده مى‏شود، حضورى که انطباق دو وجه چیزهاست: وجه ظاهرى و وجه واقعى. خیام مى‏گوید مقصود از حیات تنها یک نفس است.

از منزل کفر تا به دین یک نفس است‏

از عالم شک تا به یقین یک نفس است‏

این یک نفس عزیز را خوش مى‏دار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است‏

زیرا معلوم نیست این دمى را که فرو مى‏برم بتوانم بار دیگر برآورم. (پر کن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم، برآرم یا نه). دم، لحظه، لنگر درنگ من است در صحراى عدم. تلاقى گاه دو وجه چیزهاست: جایى‏ست که در آن زمان چنبر سلطه خود را باز مى‏کند و باز محکم مى‏بندد. در این تلاقى گاه من زمان خود را به سر مى‏برم، آن را به ته مى‏رسانم، خاطر خود را از آن منصرف مى‏کنم، خود را از آن رها مى‏کنم، و به دلیل تجلى و ظهورم که خود نوعى آگاهى‏ست، امر متوالى را به امر هم زمان بدل مى‏کنم، خود را از نظر فضایى در نقطه تلاقى دو جنبه چیزها قرار مى‏دهم، که، از یک نقطه نظر، نمود مکرر وضعیت‏هاى مشابه است، و از نظرگاهى دیگر خلاء ذاتى وجود است. در این لحظه هم زمانى است که دو وجه نگاه خیام، با هم ترکیب مى‏شوند. وجهى که خلاء و بیهودگى وجود را اعلان و رد مى‏کند و وجهى که با به تعلیق در آوردن لحظه حضور، از آن پیشى مى‏گیرد، از آن فرا مى‏گذرد، که در نهایت مى‏توان از آن به گونه باز آفرینى زمان افقى عمر در یک نقطه – فضا، سخن گفت، از حلقه‏اى که زمان در آن بر روى خود فرو مى‏پیچد و فشرده مى‏شود تا فراجَهَد و به لحظه حضور بدل شود. خیام نه زمان کیهانى و اساطیرى فردوسى را مى‏پذیرد، و نه با دو قوس صعودى و نزولى حافظ موافق است و نه به زمان از خود بیخود شدن در جهش‏هاى وجدآمیز مولانا – وار قائل است.

از منظر عاطفى لحظه همچنین یک حالت روحى است، نوعى سرمستى است که شراب و شادى جنبه نمادین آنست. حالى‏ست که مثلاً شب هنگام، وقتى مهتاب نرم نرمک جامه شب را مى‏درد، دست مى‏دهد و در عین آنکه ما را مسحور مى‏کند، به یادمان مى‏آورد که این مهتاب بعدها به گورمان خواهد تابید. خیام با افزودن این عامل دریغ‏آمیز، از یک سو زوال شکننده لحظه‏اى را که جذابیت فریبنده‏اش آبستن امرى تراژیک است آشکار مى‏کند و از سوى دیگر ما را به ابدى کردن این لحظه مى‏خواند. زیرا با از دست رفتن این فرصت، ماه بارها و بارها از نو پدیدار مى‏شود بى‏آنکه ما را بیابد و بر ما بتابد[۲۶].

حالات عاطفى خیام، که غالباً با پرده‏اى از یاد و دریغ رنگ‏آمیزى شده است، در اوقاتى خاص دست مى‏دهد: گاه در اوقات شبانه‏اى که مهتاب مى‏تراود و نسیم خنک شبانگاهى مى‏وزد، و گاه به سحرگاه و هنگامى که ما «باده‏نوشان صبوح» به یک جرعه جام را خالى مى‏کنیم و شیشه نام و ننگ را بر سنگ مى‏زنیم، دست از امیدهاى عبث و آمال دراز خود بر مى‏داریم و تنها به زلف پرچین نگار قناعت مى‏کنیم و از تارهاى لرزان چنگ سرمست مى‏شویم.

صبح است دمى بر مى گلرنگ زنیم‏

وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم‏

دست از امل دراز خود باز کشیم‏

در زلف نگار و دامن چنگ زنیم‏

لحظه، به عبارت دیگر، این لحظه تعادل ناب وقت است که هوا نه گرم است و نه سرد، که ابر چهره گلگون گلها را مى‏شوید (روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد/ ابر از رخ گلزار فرو شوید گرد). هنگامى‏ست که بلبل تذکر همیشگى شاعر را منعکس مى‏کند و مى‏گوید: به یاد آر، به یاد آر! باید باده نوشید (بلبل به زبان پهلوى با گل زرد/ فریاد همى زند که مى باید خورد). از آنجا که این مستى مأمنى‏ست در برابر «وعده فرداى زاهد» و لذات بى‏معناى جهان، لحظه‏اى است معلق میان دیروز و فردا،[۲۷] لحظه‏اى که شاعر، با سه طلاق گفتن عقل، یعنى لاشعورى هستى، «دختر رز» را به زنى مى‏گیرد.

مى، روح جام است. همان است که وجود فنا یابنده را در «رستاخیز» لحظه «بر مى‏انگیزاند».

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا؟

از خاک در میکده جویید مرا

مى همچون آن دم حال، دمى که حال خود را از مى گرفته است، میان دو توالى چیزها، میان دو وجه پدیده‏ها جا مى‏گیرد: میان سرسبزى گیاه و پژمردگى که در انتظار آن است (مى نوش و گلى بچین که تا در نگرى/ گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است). میان گردش چرخ کبود افلاک و آن لحظه ناغافلى که این چرخ ما را له مى‏کند و به غبار بدل مى‏سازد.[۲۸]

زیرا در فراسوى این «آستانه» (که در آن به یمن زمانِ به تعلیق در آمده شخص خود را از نو در مى‏یابد) ما خود میزبان «هفت هزار سالگان» ایم.

اى دوست بیا تا غم فردا نخوریم‏

وین یک دم عمر را غنیمت شمریم‏

فردا که از این دیر کهن درگذریم‏

با هفت هزار سالگان سر به سریم‏

اما باده هشیار مى‏کند وقتى با «دل بیدار» در پیوند است.

امروز را از فردا خبرى نیست، فردا جز سرخوردگى نیست، پس بیایید عمر را، زمان حاضر را، تلف نکنیم، زیرا هیچ چیز از اینهمه بر جا نمى‏ماند.[۲۹] باده «بقا»ى مرا در هر جامى که بلند مى‏کنم ضمان مى‏شود، زیرا همان گونه که پدیده‏ها تکرار مى‏شوند و مرا به ناتمام بودن کارم تهدید مى‏کنند، باده – بیدارى من نیز که همانا پیروزى بر استمرار عمر است با هر جام باده تکرار مى‏شود و بدین سان کار مرا در فراسوى گسست‏هاى اجل به کمال مى‏رساند. در آن دمى که روح جام مرا از استمرار عمر بیرون مى‏بَرَد، بقا مى‏یابم. با هر جرعه‏اى که از آن مىِ رهایى مى‏نوشم، جان دوباره مى‏یابم. خاکِ در میخانه نیز همچون تار و پود کفنى که پیکر فانى مرا در بر گرفته از رهایى من حکایت مى‏کند.

باده رستاخیز من است، رستاخیزى که نه تنها بازگشتى به سوى خدا یا هر کلیت متافیزیک است، بلکه «رستاخیز»ى ست که در آن، آنچه بر اثر تکرار پدیده‏ها در سلسله نمودها به طرزى وقفه‏ناپذیر از من بازپس گرفته مى‏شود، در مجموعه گسست‏هاى صاعقه‏آسا، از این بیدارى به بیدارى دیگر، نو به نو، در من از سر گرفته مى‏شود.

همچنان که در بُعد بیهودگى، پدیده‏ها در سلسله‏هاى وجود یک از پى دیگرى تکرار مى‏شوند، به موازات آن، در سطح رهایى، باده – رستاخیز در مجموعه بیدارى تداوم مى‏یابد. و همان گونه که در بُعد بیهودگى این سلسله‏هاى وجود با وجه فرّار و ناپایدار حیات سر و کار دارند، در سطح رهایى، باده – رستاخیز به وجه پوچى چیزها یعنى به نگاه هشیارى که خلاء ظلمانى نمودها را مى‏بیند، اشاره دارد. اگر اولى نظرگاهِ توهّم زدوده خیام را نشان مى‏دهد، دومى از تأیید اثباتى او در عرصه وجود حکایت دارد.

«رستاخیز» خیام آن لحظه سرشار و سرریزى‏ست که تداوم بیدارى را در گسل‏هاى ناپیوسته قطع‏هاى مکرر تأمین مى‏کند، و تداوم آن به دست کسانى که این تجربه را آزموده‏اند، از سر گرفته مى‏شود. این رستاخیز، به عبارت دیگر، به شکل‏گیرىِ افرادى مى‏انجامد که در فراسوى زمان و مکان، ابدیتِ بازیافته در لحظه را آزموده‏اند.

باده همچون دم حال، همچون لحظه، زنگ غم را مى‏شوید.[۳۰]

کاستن از استمرار وضعیت‏هایى که باز تکرار مى‏شوند و رها شدن از یکنواختى این تکرارهاى مکرّر، برابر است با تجلى شادى. شراب و شادى دو یار همراهند. شادى تأیید رهایى من است از بیهودگى جهان، تضمین لنگر حضور من است در اقیانوس فرّار چیزها و تأمین تداوم من است در برابر خطر قطع‏ها، در لحظه‏اى که هستى‏ام را به تمام در اینجا و اکنون به ودیعه مى‏گذارم.

باده بنوش که دمى بهتر از این نتوانى یافت.

این قافله عمر عجب مى‏گذرد

در یاب دمى که با طرب مى‏گذرد

ساقى غم فرداى حریفان چه خورى‏

پیش آر پیاله را که شب مى‏گذرد

شادى، آن وفور سرشارى است که از لبریزى و سرریزى از مى دست مى‏دهد. لحظه‏اى ست که ساقى مى‏گوید: «یک جام دگر بگیر و من نتوانم» بس که از سرشارى که مرا از خود برون مى‏کند، لبریزم.[۳۱] شادى شیوه بودن مرا در جهان – یا «آئین» مرا – تعریف‏ مى‏کند، درست همان گونه که شراب ضامن رستاخیز من است در هر جرعه. شادى «مذهب» من است، زیرا مرا از همه باورها، از کفر و از ایمان رها مى‏کند، رهایى من است از مذهب و دین، از بهشت و از دوزخ. شادى، عریانى محض مرا در لحظه‏اى که از سلطه زمان سر بر مى‏آورم، بیان مى‏کند. از همین روست که این «دم طرب» سرانجام با حیات جاودانى برابر مى‏شود. یعنى با ابدیتى که در لحظه بیدارى باز مى‏یابیم.[۳۲]

شادى خیام، «مذهب» اوست. «رستاخیز» اوست در جهانى که نه گناه مى‏شناسد و نه عقوبت. این شادى، شادى موجود استثنایى سازش ناپذیرى‏ست که از هرگونه ما تقدم و پیش داورى رهاست و با جسارتى کم‏نظیر جرأت مى‏کند که این آیین خاص خود را، به‏رغم همه توهماتى که در ضدیت با آن ایستاده، اعلان کند.

مى خوردن و شاد بودن آئین من است‏

فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است‏

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا دل خرم تو کابین من است‏

[۱] آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند به روز

گفتند فسانه اى و در خواب شدند

[۲] اى کاش که جاى آرمیدن بودى‏

یا این ره دور را رسیدن بودى

یا از پس صد هزار سال از دل خاک‏

چون سبزه امید بر دمیدن بودى

گر بر فلکم دست بدى چون یزدان‏

برداشتمى من این فلک را ز میان‏

و ز نو فلک دگر چنان ساختمى‏

کآزاده به کام خود رسیدى آسان

شادى و غمى که در قضا و قدر است‏

نیکى و بدى که در نهاد بشر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل‏

چرخ از تو هزار بار بیچاره‏تر است

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم‏

فانوس خیال از او مثالى دانیم‏

خورشید چراغ دان و عالم فانوس‏

ما چون صوریم کاندر او گردانیم

ما لعبتکانیم و فلک لعبت‏باز

از روى حقیقتى نه از روى مجاز

بازیچه همى کنیم بر نطع وجود

افتیم به صندوق عدم یک یک باز

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

در پاى اجل بسى جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وى‏

کاحوال مسافران دنیا چون شد

اسرار ازل را نه تو دانى و نه من‏

وین حرف معما نه تو خوانى و نه من‏

هست از پس پرده گفتگوى من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانى و نه من

ایام زمانه از کسى دارد ننگ‏

کو در غم ایام نشیند دلتنگ‏

مى‏خور تو در آبگینه با ناله چنگ‏

زان پیش که آبگینه آید بر سنگ

. گر آمدنم به من بُدى نامدمى‏

ور نیز شدن به من بُدى ناشدمى‏

به زان نَبُدى که اندرین دیر خراب‏

نه آمدمى، نه شدمى، نه بُدَمى P}

اى بى‏خبران شکل مجسم هیچ است‏

وین طارم نُه سپهر ارقم هیچ است‏

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است

[۱۲] این کوزه چو من عاشق زارى بوده است‏

در بند سر زلف نگارى بوده است‏

این دسته که بر گردن او مى‏بینى‏

دستى‏ست که بر گردن یارى بوده است

آن قصر که بر چرخ همى زد پهلو

بر درگه او شهان نهادندى رو

دیدیم که بر کنگره‏اش فاخته‏اى‏

بنشسته همى‏گفت که: کوکو، کوکو

چون حاصل آدمى در این جاى دو در

جز درد دل و دادن جان نیست دگر

خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود

و آسوده کسى که خود نزاد از مادر

اسرار ازل را نه تو دانى و نه من‏

وین حرف معما نه تو خوانى و نه من‏

هست از پس پرده گفت و گوى من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانى و نه من

[۱۶] نیکى و بدى که در نهاد بشر است‏

شادى و غمى که در قضا و قدر است‏

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل‏

چرخ از تو هزار بار بیچاره‏تر است

. یک قطره آب بود و با دریا شد

یک ذره خاک و با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟

آمد مگسى پدید و ناپیدا شد

چون نیست مقام ما درین دهر مقیم‏

پس بى مى و معشوق خطایى‏ست عظیم‏

تا کى ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟

چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم

. شادى بطلب که حاصل عمر دمى‏ست‏

هر ذره ز خاک کیقبادى وجمى است‏

احوال جهان و اصل این عمر که هست‏

خوابى و خیالى و فریبى و دمى‏ست

[۲۰] از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشتى دو نهند بر مغاک من و تو

و آنگه ز براى خشت گور دگران‏

در کالبدى کشند خاک من و تو

اى پیر خردمند پگه‏تر برخیز

و آن کودک خاک بیز را بنگر تیز

پندش ده و گو که نرم نرمک مى‏بیز

مغز سر کیقباد و چشم پرویز

. در مفرش خاک خفتگان مى‏بینم‏

در زیرِزمین نهفتگان مى‏بینم‏

چندانکه به «صحراى عدم» مى‏نگرم‏

ناآمدگان و رفتگان مى‏بینم‏

و یا:

این کهنه رباط را که عالم نامست‏

آرامگه ابلق صبح و شام است‏

بزمى‏ست که وامانده صد جمشید است‏

گوریست که خوابگاه صد بهرام است

. از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده‏اى کو که به ما گوید راز

هان! بر سر این دو راهه آز و نیاز

چیزى نگذارى که نمى‏آیى باز

و یا:

مى‏خور که به زیر گل بسى خواهى خفت‏

بى‏مونس و بى‏رفیق و بى‏همسر و جفت‏

زنهار به کس مگو تو این راز نهفت‏

هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت‏

و یا

وقت سحر است خیز اى مایه ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کان‏ها که به جایند نپایند کسى‏

وانها که شدند کس نمى‏آید باز

بر سنگ زدم دوش سبوى کاشى‏

سرمست بُدم چو کردم این اوباشى‏

با من به زبان حال مى‏گفت سبو

من چون تو بُدم، تو نیز چون من باشى

. با باده‏نشین که ملک محمود اینست‏

از چنگ شنو که لحن داود اینست‏

از آمده و رفته دگر یاد مکن‏

حالى خوش باش زانکه مقصود اینست

مهتاب به نور دامن شب بشکافت‏

مى خور که دمى بهتر از این نتوان یافت‏

مى نوش و میندیش که مهتاب بسى‏

اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت

من که امروزم بهشت نقد حاصل مى‏شود

«وعده فرداى زاهد را کجا باور کنم. – م

. چون لاله به نوروز قدح گیر به دست‏

با لاله رخى اگر ترا فرصت هست‏

مى نوش به خرمى که این چرخ کبود

ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

امروز تو را دسترس فردا نیست‏

و اندیشه فردات به جز سودا نیست‏

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است‏

کاین باقى عمر را بقا پیدا نیست

چون آمدنم به من نَبُد روز نخست‏

وین رفتن بى‏مراد عزمى‏ست درست‏

برخیز و میان ببند اى ساقى چُست‏

کاندوه جهان به مى فرو خواهم شست

من بى مى ناب زندگى نتوانم‏

بى باده کشید بار تن نتوانم‏

من بنده آن دمم که ساقى گوید

یک جام دگر بگیرو من نتوانم

. تا دست به اتفاق بر هم نزنیم‏

پایى زنشاط بر سر غم نزنیم‏

خیزیم و دمى زنیم پیش از دم صبح‏

کاین صبح بسى دمد که ما دم نزنیم/ دکتر داریوش شایگان/ نازی عظیماانتشار 22 سپتامبر 2008مجله بخارا

شب استاد ابوالحسن صبا نامور موسیقی وهنر ایران برگزار شد

شب ابوالحسن صبا برگزار شد/ ترانه مسکوب

saba EMAIL (1)صد و شصت و هشتمین شب بخارا اختصاص داشت به ابوالحسن صبا که همراه شد با رونمایی یادنامه صبا با عنوان « اسطوره صبا» به کوشش علی دهباشی که انتشارات سخن به چاپ آن همت گمارده است.

عصر یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳ بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار ( کانون زبان فارسی) میزبان دوستداران ابوالحسن صبا و موسیقی ایرانی بود. علی دهباشی این مراسم را ضمن خوشامدگویی از طرف بنیاد ملت، مجله بخارا و انتشارات سخن چنین گفت:

« هفده سال قبل و به عبارتی دقیق‎تر ، چهارشنبه سوم دی ۱۳۷۶ کتاب یادنامه زنده یاد ابوالحسین صبا را به مناسبت چهلمین سال درگذشت ایشان منتشر کردیم که در خانه یکی از دوستان مجلسی آراستیم و شاگردان درجه یک استاد صبا که اکنون در بین ما نیستند در آن جمع حضور داشتند. خواندند، گفتند و نواختند. استادانی همچون علی تجویدی، همایون خرم و دیگر همکاران آنها، بیژن ترقی، نواب صفا، معینی کرمانشاهی، شاهرخ نادری که برخی از آنها حضور دارند. قسمت کوتاهی از فیلم آن مراسم را امشب خواهیم دید.

_DSC0098

آنچه را که در طول سالها درباره استاد صبا فراهم کرده‎ام، مجموعه‏‏‎ای شده است که امشب رونمایی خواهد شد. و از هفته آینده به بازار کتاب عرضه می‎شود.

در یک کلام زندگی صبا و آنچه از ایشان درباره فرهنگ ایران و به طور کلی در عرصه موسیقی ایران باقی مانده حکایت از عشق وافر او به تاریخ ایران، به فرهنگ ایران و موسیقی ایران می‏کند. و این گنجینه‏ای است که شما ملاحظه می‎کنید هنوز پس از گذشت نیم قرن هنوز برای ما تازگی دارد و تا ایران، موسیقی ایران و فرهنگ ایران هست، یاد صبا و خاطرۀ او برای ما باقی خواهد بود.»

سپس علی دهباشی از فرهاد فخرالدینی که در نوجوانی محضر استاد را درک کرده بود خواست تا از استاد خود سخن بگوید و فرهاد فخرالدینی که از چگونگی آشنای‎اش با علی تجویدی و استاد صبا روایت می‎کرد چنین گفت: « صبا انسانی بسیار بزرگ و تأثیرگذار بود. می‎توانم بگویم صبا یکی از درخشان‎ترین چهره‎های موسیقی ایران است. او ردیف‎دان بزرگی بود. می‎دانیم که موسیقی را نزد میرزا عبدالله یاد گرفت. کسانی که افتخار می‎کنند که ردیف میزرا عبدالله را می‎دانند، صبا کسی بود که این ردیف را مستقیماٌ نزد استاد آموخت. صبا شاگرد میرزا اسماعیل خان کمانچه کش بود، شاگرد درویش خان بود.نورعلی خان برومند تعریف می‎کرد که وقتی صبا و درویش خان در اتاق بودند ما متوجه نمی‎شدیم کسی که سه تار می‎زند صبا هست یا درویش خان.» فخرالدینی در ادامه سخنانش می‎افزاید : « صبا افتخار موسیقی ایران هست. او را بزرگ بداریم و سعی نکنیم که از قدر بزرگانمان بکاهیم. »

فرهاد فخرالدینی ـ عکس از متین خاکپور

پس از سخنان فرهاد فخرالدینی کتاب « اسطوره صبا» با حضور عبدالوهاب شهیدی، دکتر حسن ناهید، شهرام ناظری، مجید درخشانی و علیرضا قربانی رونمایی و یک جلد از کتاب نیز به آنان اهدا شد که در ادامه عبدالوهاب شهیدی چند کلمه‎ای سخن گفت و از حاضران که برای ادای احترام به او از جا برخاسته بودند تشکر کرد.

عبدالوهاب شهیدی ـ عکس از متین خاکپور

سپس فیلمی از زندگی استاد ابوالحسن صبا پخش شد و پس از آن شهرام ناظری از تأثیر صبا در موسیقی ایرانی سخن گفت:

« صحبت درباره صبا و برگزاری جلسه‎ای برای چنین استادی کاری است بسیار پر ارزش . اما صبا خیلی فراتر از یک مکتب است. چون صبا در بین موسیقی‎دانان ایرانی یک خورشید است. استاد صبا نگاهی بسیار وسیع به موسیقی داشت . بودند استادانی که فقط در زمینه ساز خود استاد بودند و یا در زمینه آهنگسازی مکتبی را ایجاد کردند ولی بحث صبا بحث یک مکتب نیست . بحث چندین مکتب است. بحث از دایره‎المعارفی است که مجموعه‎ای است از فرهنگ ایران زمین. چه از موسیقی سنتی بگیریم ، چه از موسیقی مقامی و در حقیقت موسیقی قومیت‎ها و ما کمتر داشتیم کسی را که بتواند در چندین رشته به درجه‏ای خیلی ممتاز برسد و بتواند در حقیقت این فرهنگ را اشاعه بدهد. و صبا در حقیقت یک لشکر از موسیقی را گرد هم آورد و آماده کرد برای ایران زمین. بنده این سعادت را نداشتم که از شاگردان مستقیم ایشان باشم ولی از وقتی چشم باز کردم و موسیقی را نگاه کردم صبا بوده ، گویا استادالاساتید همه است.» شهرام ناظری با خواندن بیتی از مولانا به سخنان خود خاتمه داد و صبا را افلاطون و جالینوس ما نامید.

شهرام ناظری ـ عکس از متین خاکپور

پس از آن علی دهباشی از صبا ندایی خواست تا با ویولن  قطعه‎ای از استاد صبا را اجرا کند. صبا ندایی، موسیقی را از ۹ سالگی با ساز تنبک آغاز نمود و در ۱۱ سالگی به فراگیری ویلن نزد استاد فخیمی پرداخت و تا کنون از محضر اساتیدی چون : محمد رضا اتابکی ، هومن اتابکی ، ابراهیم لطفی ، گلریز زربخش در فراگیری ویلن بهره جسته است. وی دانش آموخته رشته نوازندگی ویولن در دانشگاه هنر می‎باشد و تا کنون با ارکسترهای متعددی همکاری داشته است از جمله:ارکستر سمفونیک تهران، ارکستر نیلپر ، ارکستر انجمن فرهنگی ایران و اتریش و آخرین همکاری او با گروه اپرای آیو در  اجرای اپرای فلوت سحر آمیز اثر موتزارت بوده است . همچنین او به آهنگسازی فیلم نیز مشغول است.

سپس محمدرضا شرایلی به مروری بر آثار ضبط شده استاد ابوالحسن صبا پرداخت و با گرامافونی که به این مراسم آورده بود چند صفحه‎ قدیمی از آثار ضبط شده را برای حاضران گذاشت. بخش‎هایی از این مطلب را با هم می‎خوانیم که در یادنامه ابوالحسن صبا به طور کامل آمده است.

مروری بر آثار ضبط شده از استاد ابوالحسن صبا

مقدمه    

     نام استاد ابوالحسن صبا در اغلب حوزه های موسیقی ایرانی در قرن حاضر نامی آشناست. اسناد بجا مانده از فعالیت هنری وی در گستره ای بیش از سی سال با تنوع و دگرگونی های فرمی و محتوایی بسیار، از جمله مهمترین منابع سیر تحول تفکر و اجرای موسیقی ایرانی است. آثار به جا مانده از صبا شامل کتابهای آموزشی و ردیف موسیقی ایرانی برای برخی سازها، تعدادی مقاله در زمینه ی تحلیل نظری موسیقی ایرانی و ساز سازی ، همچنین آنالیز موسیقایی برخی از تصانیف امیر جاهد(مندرج در چاپ دوم دیوان امیر جاهد) ، دست نوشته ها (شامل برخی قطعات ردیف دوره ی سوم ویلن، تعدادی از تصانیف و ضربی های قدیمی و مطالبی در خصوص بررسی نظری و در بعضی موارد، اجتماعی پیرامون موسیقی ایرانی) و در نهایت آثار موسیقایی ضبط شده از اوست.

محمدرضا شرایلی ـ عکس از متین خاکپور

    این آثار موسیقایی که بین سالهای ۱۳۰۸ تا ۱۳۳۶ شمسی ضبط شده اند را می توان به دو دسته ی صفحات گرامافون ۷۸ دور (مشهور به صفحات سنگی) و نوار های ریل مغناطیسی تقسیم بندی کرد.

    صفحاتی که می‏توان ساز صبا را در آنها شنید بین سالهای ۱۳۰۸ تا ۱۳۲۶ شمسی در ۷ دوره ضبط شده و به یادگار مانده اند. در میان این آثار که از تنوع قابل بحثی برخوردار بوده و تنها نوازندگی ویلن و در برخی موارد خوانندگی صبا را در بر دارند می توان به نمونه هایی از تکنوازی بر پایه ی سنت ردیف، اجرای برخی نغمات موسیقی محلی گیلان ، تکنوازی ویلن و همنوازی در ارکستر مدرسه عالی موسیقی وزیری (با رویکردی متفاوت)، ساخت و اجرای چند ترانه ی طنز و کمیک (فاکستروت آش رشته، گلبندک و سالک با صدا و ویلن صبا)، اجرای ترانه های عامیانه ی تهران از ساخته های مهرتاش با صدای بدیع زاده (شوفر، گل پونه، زالزالک و..)، جواب آواز اولین اثر آوازی بیات تهران (با صدای بدیع زاده) ، برخی تصانیف طنز و جدی (با صدای فرح انگیز،  پری آقابابف، بدیع زاده، تاج اصفهانی و ملکه برومند) و همراهی با ارکستر منتخب انجمن موسیقی ملی در اجرای تعدادی تصانیف جدی و پیش پرده های تاتر (با خوانندگی بنان، ادیب ، مرتضی احمدی و…) اشاره کرد.

   صبا نمونه ی کاملی از رویکرد آزاد به موسیقی ایرانی است. شاگرد برجسته ی سه تار درویش خان و آشنا به کمانچه نوازی قدیم (شاگرد باقرخان رامشگر)، پس از آشنایی با بیشتر سازهای موسیقی ایران، در کنار استادش وزیری به آموختن متد های جدید و شیوه ی نوین وی روی می آورد و به اقرار کلنل بهترین شاگردش می شود. در همین زمان تحت تاثیر موسیقی محلی گیلان قرار می گیرد و اندکی بعد راه خود را از استاد جدا می کند. به موسیقی عامیانه و پاپ (در معنای مردمی) علاقه ی فراوان دارد و اولین آثار مستقلش را در این گونه ی موسیقایی ثبت می کند. بی شک باید صبا را در کنار بدیع زاده و مهرتاش از پیشگامان موسیقی مردمی ایران دانست. علیرغم آنکه در همین ایام نیز وفادار به سنتهای موسیقی ردیفی ایران است و نمونه های همراهی اش با آواز ظلی(سه گاه) یا ضبط برخی قطعات مانند گوشه ی صدری، در قفس و دیلمان در سفر ۱۳۱۷ شمسی به سوریه مصادیقی از این مطلب است. شاید همین روحیه ی آزاد اندیش و متساهل صبا را بتوان علت اصلی پرورش شاگردان متعدد در زمینه های گوناگون موسیقی ایرانی دانست و بحق عنوان بزرگترین معلم موسیقی ایران در قرن حاضر برازنده ی نام اوست. قطعا بررسی شخصیت هنری و دیدگاه های صبا در موسیقی ایران که بی شک از اهمیت فراوانی برخوردار است شایسته ی مجالی در خور و مجزاست، بدین سبب نگارنده در سطور زیر به بررسی اجمالی آثار ضبط شده از صبا بر روی صفحات گرامافون ۷۸ دور به همراه برخی مستندات خواهد پرداخت.

دوره های ضبط آثار استاد ابوالحسن صبا بر روی صفحات گرامافون ۷۸ دور (۱۳۰۸-۱۳۲۶ شمسی)

۱-     کمپانی پولیفون، آلمان ، ۱۳۰۸ شمسی : ضبط شده در تهران ، به همراه ارکستر مدرسه عالی موسیقی

۲-     کمپانی بدافون (بایدافون)، آلمان، اواخر ۱۳۰۸ و اوایل ۱۳۰۹ شمسی: ضبط شده در تهران ، به همراه ارکستر مدرسه عالی موسیقی

۳-     کمپانی پارلوفون، آلمان، ۱۳۱۱ شمسی: ضبط شده در تهران ، به همراه ارکستر مدرسه عالی موسیقی

۴-     کمپانی کلمبیا، انگلستان، ۱۳۱۲ شمسی: ضبط شده در تهران، به همراه ارکستر مشیر همایون شهردار و برخی آثار تکنوازی و همنوازی با پیانوی ضیاء مختاری

۵-     کمپانی سودا، سوریه، ۱۳۱۴ شمسی: ضبط شده در حلب و بیروت

۶-     کمپانی سودا، سوریه، ۱۳۱۷ شمسی: ضبط شده در حلب و بیروت

۷-     کمپانی هیز مسترز ویس انگلستان، ۱۳۲۶ شمسی: ضبط شده در تهران، به همراه ارکستر منتخب انجمن موسیقی ملی

  • §        دوره ی اول : کمپانی پولیفون آلمان ، ۱۳۰۸ شمسی

    این مجموعه ضبط، دومین سری ضبط صفحات کمپانی پولیفون در تهران است که با استفاده از برق ضبط شده و دارای کیفیت صوتی مطلوبی است. نمایندگی کمپانی در ایران (تهران و کرمانشاه) موسسه ی تجارتی «عذرا میرحکاک و اولاده» بود. قطر این صفحات ۲۷ سانتی متر با لیبل کاغذی زرد رنگ و مدت زمان تقریبی هر روی آن  (هر تراک صوتی) ۳٫۵ دقیقه است. اولین آثار به جا مانده از مدرسه ی عالی موسیقی وزیری (افتتاح ۱۳۰۲ شمسی) در این دوره ضبط شده است. این آثار شامل برخی تکنوازی های وزیری، قطعات بی کلام و تصانیفی است که با صدای بانو روح انگیز ضبط شده است. در تمامی این آثار تکنواز اول ارکستر مدرسه، ابوالحسن خان صبا ست ولی تاکنون نمونه ای از تکنوازی ویلن وی در این صفحات شنیده نشده است. به دلیل فقدان کاتالوگ کامل یا لیست منتشر شده ی رسمی از جانب کمپانی در خصوص این سری صفحات، اطلاعات دقیقی از همه ی عناوین و تعداد مشخص آثار ضبط شده از مدرسه عالی موسیقی در دست نیست و تنها می توان به صفحات رویت شده از این دوره استناد نمود…

  • §        دوره ی دوم : کمپانی بدافون (بایدافون) آلمان ، اواخر۱۳۰۸ و اوایل ۱۳۰۹ شمسی

     این سری صفحات (شماره قالبهای سری ۰۰۰B090)  که در تهران ضبط شده شامل مجموعه ی کاملی از ساخته های وزیری است که تحت عنوان اصلی« مدرسه عالی موسیقی» ضبط شده است. تمامی این صفحات با قطر ۲۵ سانتی متر و مدت زمان تقریبی ۳ دقیقه برای هر روی صفحه تولید شده اند. در دو صفحه از این مجموعه صدای تکنوازی ویلن نیز شنیده می شود. یکی صفحه ی سرود «ای وطن» و «رنگ دشتی» است(دو روی یک صفحه) که در روی برچسب آن عنوان سلوی ویلن آقای صبا به لاتین آمده و در میان آن قطعه ی زرد ملیجه را اجرا نموده است[i]و دیگری تصنیف افشاری با نام «بهار» است که در مقدمه ی آن، درآمد افشاری با ویلن نواخته شده است. برخی محققین معتقدند که قطعه ی دوم نیز از نواخته های صباست. اگرچه در بیان حال افشاری و جمله بندی های آغازینِ درآمد، متانت و بیان شفافی در اثر ضبط شده شنیده می شود ولی نگارنده بر اساس شنیده های ساز صبا در دوره های مختلف و تحلیل تکنیکی و جمله بندی موسیقاییِ صبا چنین اعتقادی ندارد. شاید قطعه ی فوق، نواخته ی شادروان خالقی یا دیگر هنرجویان ویلن وزیری باشد.

     در دیگر صفحات مدرسه صدای ویلن اول ارکستر صبا به وضوح قابل تشخیص است. بیشتر تصانیف ضبط شده در این مجموعه با صدای بانو روح انگیز و در بعضی موارد به صورت دو صدایی با کلنل وزیری اجرا شده است. اطلاعات این دوره ضبط نیز به دلیل نبود کاتالوگ کامل کمپانی و یا لیست آثار انتشار یافته، محدود به نمونه صفحات رویت شده می باشد.

  • §        دوره ی سوم : کمپانی پارلوفون آلمان ، ۱۳۱۱ شمسی

     کمپانی پارلوفون آلمان به مالکیت کارل لینشتروم با تملک مجموعه ی ضبط های شرقی کمپانیهای اودئون و بدافون به موسسه ی عظیمی تبدیل شد که توانست حجم قابل توجهی از عناوین موسیقی شرقی را به خود اختصاص دهد. این کمپانی در سال ۱۳۱۱ شمسی نیز در تهران (به نمایندگی کمپانی آغاسی) آثاری از موسیقی ایرانی ضبط نمود(سری شماره قالبهای B092000 ) که با سه برچسب بدافون، اودئون و پارلوفون به بازار عرضه شد.

     در این میان آثار متعددی نیز از مدرسه ی عالی موسیقی وزیری ضبط شد که بیشتر حاوی ترانه های کودکان، اپرت ها و سرود ها ست و مانند مجموعه صفحات قبلی توسط بانو روح انگیز و گاهی به همراهی صدای بم کلنل وزیری خوانده شده اند. بیشتر این آثار در سری ضبط اخیر با نامهای تجاری پارلوفون(برچسب طلایی) و بایدافون (برچسب قرمز یا ارغوانی رنگ) با قطر ۲۵ سانتی متر و مدت زمان تقریبی ۳ دقیقه برای هر روی صفحه تولید شده اند.

    متاسفانه به دلیل عدم وجود فهرست کامل منتشر شده یا کاتالوگ کامل این صفحات، از تعداد دقیق و عناوین آثار ضبط شده اطلاع کاملی وجود ندارد و صفحاتی که تاکنون مشاهده و یافت شده است ملاک قضاوت قرار گرفته اند. در این سری ضبط یک مورد صفحه ی تکنوازی ویلن از صبا یافت شده است که به احتمال قریب به یقین اولین صفحه ی تکنوازی ویلن اوست ودر بردارنده ی  قسمتهایی از دستگاه همایون و قطعاتی در آواز دشتی با عنوان « به یاد گیلان» است. در دیگر صفحات پارلوفون که از آثار مدرسه ی عالی موسیقی ضبط شده به روشنی صدای ویلن اول ارکستر-صبا- شنیده می شود. نمونه ی صوتی دیگری با نام لالایی در مایه ی دشتی با صدای روح انگیز و ارکستر مدرسه وجود دارد که دو روی یک صفحه است و احتمالا می بایست در همین سری صفحات (سرودهای کودکان) ضبط شده باشد.

دوره ی چهارم : کمپانی کلمبیا، انگلستان ، ۱۳۱۲ شمسی

     این دوره یکی از متفاوت ترین مجموعه های ضبط شده از آثار صبا را شامل می شود. مجموعا ۴ روی صفحه تکنوازی ویلن، ۳ روی صفحه تصانیف کمیک از صبا که با صدای خودش اجرا وضبط شده است، دو روی صفحه همراهی آواز رضاقلی میرزا ظلی در مایه ی سه گاه (که مقدمه ی آن با چهار مضراب کوتاهی آغاز می شود) و تعدادی تصنیف جدی و فکاهی که با صدای عزت روحبخش (اولین اثرِ ضبط شده از روحبخش) و فرح انگیز خانم(ایران خانم مطبوعی) با همراهی ارکستر مشیر همایون شهردار آثاری است که از ساز صبا در این دوره بجا مانده است.

     علیرغم آنکه تا یک سال پیش، شاگردان مدرسه با پایبندی تمام به تفکرات وزیری در ارکستر مدرسه ی عالی موسیقی در کنار یکدیگر آثار وی را اجرا می کردند، در این سال سه تن از آنان بصورت مستقل گروههایی تشکیل داده و به اجرای آثار خود پرداختند. پرویز ایرانپور(در صفحات کمپانی هیز مسترز ویس در همین سال)، موسی معروفی (در همین مجموعه صفحات) و ابوالحسن صبا هریک به گونه ای سعی در بیان شخصی هنر خود داشته و با گروههای کوچکشان اجراهای متفاوتی را ضبط و به یادگار گذارده اند.

     نمونه ی اولین آثار موسیقی مردم پسند ایران آن روز(پاپ) را می توان ساخته های صبا در این صفحات دانست. یکی از معروفترین آثار کمیک صبا ترانه ایست با نام «گلبندک» که بر روی رنگ افشاری وزیری اجرا شده است. شعر فکاهی آن از خود صباست و با عبارت «می گذشتم شبی زیر بازارچه ی گلبندک» آغاز می شود و در قسمت انتهایی با وزن تند به مایه ی ماهور فرود می آید(آنچنانکه مایه ی افشاری، گوشه ی شکسته ی ماهور بوده باشد). ترانه ی دیگر «سالک» نام دارد که بر روی رنگ اصفهان رکن الدین مختاری ساخته شده است و با شعر صبا به مطلع «همه چیزش خوبه این نگار من، حیف که سالک داره» با وزنی سنگین اجرا شده است. صفحه ی سوم نیز با عنوان «فاکستروت آش رشته» از ساخته های صباست که با شعر «مادرم از برای من کرده انتخاب، یک زن خوشگل ولیکن با زور سرخاب» در وزن دوضربی اجرا شده است. هر سه اثر با ویلن و آواز صبا به همراه پیانوی ضیاء مختاریاجرا شده است.

      این صفحات در دو اندازه ی ۲۵ سانتی متری (مدت هر روی صفحه حدود ۳ دقیقه) و ۳۰ سانتی متری( مدت هر روی صفحه کمی بیش از ۴ دقیقه) تولید شده اند. خوشبختانه فهرست کامل آثار ضبط شده از صبا در این صفحات در دست است که در جدول زیر به ترتیب ضبط (شماره قالب) و بر اساس تعداد روی صفحه(تراک) آمده است. صدابردار این صفحات هورس فرانک چاون بوده و در خرداد و تیر ۱۳۱۲ شمسی در تهران ضبط شده اند.

  • دوره ی پنجم : کمپانی سودوا، سوریه، ۱۳۱۴ شمسی

     ضبط صفحات گرامافون در ایران که در سال ۱۲۸۴ شمسی مقارن با اواخر سلطنت مظفرالدین شاه قاجار آغاز شده بود از ۱۲۹۱ شمسی به مدت ۱۴ سال متوقف گردید. یکی از علل اصلی این وقفه، درگیری کشورهای صاحب این تکنولوژی به آتش جنگ جهانی اول بود. چند سال پس از جنگ (۱۳۰۵ شمسی) در دوره ی رضا شاه مجددا ضبط صفحه در ایران آغاز شد و تقریبا تا سال  ۱۳۱۲ به طور پیوسته توسط کمپانی های مختلف انگلیسی، آلمانی و فرانسوی ادامه داشت. اما به دلایلی پس ازآن تا پایان جنگ جهانی دوم برای دومین بار متوقف گردید. در این مدت هنرمندان موسیقی ایران هفت بار برای ضبط صفحه به کشورهای مختلف دور و نزدیک سفر کردند.

     اولین سفر در زمستان سال ۱۳۱۴ شمسی به حلب و بیروت بود که در آن هنرمندان بزرگی چون صبا(ویلن)، مهرتاش(نوازنده ی تار و نواساز)، بدیع زاده(خواننده) و فرهاد میرزا معتمد(پیانو) حضور داشتند. در آنجا به طور اتفاقی با بانو پری آقابابف خواننده ی ایرانی ارمنی تبار روبرو شدند و او نیز در تعدادی از آثار ضبط شده به اجرای ترانه هایی به صورت تک خوان و گاه دوصدایی با بدیع زاده پرداخته است. این سری صفحات توسط کمپانی سودوا (سوسیته اورینتاله دو دیسک) با برچسب سبز رنگ وقطر ۲۵ سانتی متر (هر روی صفحه حدود ۳ دقیقه) ضبط و تولید شد. متاسفانه آمار دقیق و اطلاعات کاملی از فهرست عناوین ضبط شده از این کمپانی در دست نیست ولی بر اساس نمونه های مشاهده شده آمار احتمالی ۴۰ صفحه(۸۰ روی صفحه-Track) از آثار ضبط شده توسط این هنرمندان وجود دارد که می توان گفت در اکثر این ضبط ها صبا حضور دارد.

      این مجموعه شامل تعدادی سرود، تصانیف جدی، تصانیف عامیانه ی تهران و کمیک، آواز دستگاهی، قطعات بی کلام و تکنوازی ساز هاست. تا کنون چهار صفحه ی تکنوازی ویلن از صبا دراین سری ضبط یافت شده که عبارتند از: سه گاه وچهارمضراب زنگ شتر، همایون و چکاوک، بیات اصفهان(بر روی صفحه عبارت «به یاد غزاله» نوشته شده است) و ماهور ودلکش. بر روی برچسب برخی از این صفحات علاوه بر« ویلن صبا»، عبارت «کمانجه» نیز نوشته شده که اشتباه تولید کنندگان عربی زبان این صفحات است.

     در برخی از این صفحات صدای تار یا بم تار اسماعیل خان مهرتاش نیز شنیده می شود ولی تا به حال اسمی از ایشان بر روی هیچ صفحه ای دیده نشده است. تنها آثاری که با نظر وی ضبط شده و اکثرا از ساخته های اوست تحت عنوان «جامعه باربد» بر روی صفحات ثبت شده است و دیگر آثار که فاقد این عبارتند بیشتر ساخته و پرداخته ی بدیع زاده می باشند. صدای صبا نیز در برخی ترانه های طنز یا عامیانه به هنگام خواندن اشعار ترجیع بند ترانه بصورت همخوان به گوش می رسد.نماینده ی فروش این صفحات در تهران، کمپانی آغاسی (لاله زار) بود.

  • دوره ی ششم : کمپانی سودوا، سوریه، ۱۳۱۷ شمسی

    در زمستان سال ۱۳۱۷ شمسی گروه دیگری از هنرمندان به منظور اجرا و ضبط آثاری از موسیقی ایران برای دومین بار عازم حلب و بیروت شدند. این گروه متشکل از صبا، بدیع زاده، مرتضی محجوبی، حسینقلی طاطایی، تاج اصفهانی، ملوک ضرابی و ملکه برومند(با نام مستعار «م-ب» بر روی صفحات) بیش از ۱۱۰ صفحه ( ۲۲۰ روی صفحه-Track) از خود بیادگار گذاشتند. در برخی از این صفحات نوای عود سامی ملاح(نوازنده ی عرب مقیم حلب) وگاه تارِ آشود آرستمیان، تسولاک، ساشا و کمانچه یا ویلن موسیو هایکو (نوازندگان ارمنی تبار که در آنجا به گروه هنرمندان ایرانی اضافه شده بودند) نیز شنیده می شود.

     این صفحات با قطر ۲۵ سانتی متر (مدت هر روی صفحه حدود۳ دقیقه) و رَنگهای برچسب زرد، طلایی و صورتی تولید شده اند. متاسفانه صفحات این کمپانی (بخصوص در سری دوم) فاقد کیفیت ساخت و پرداخت مطلوب بوده و به سرعت دچار فرسودگی و خش سطحی می گردد. بسیاری نیز در بخش تنظیم مرکز دوار صفحه دچار مشکلند که این مسئله موجب اعوجاج صوت و خارج شدن صدا از حالت طبیعی می شود. جهت کامل تر شدن کاتالوگ این سری صفحات، تعدادی از عناوین پر فروش سری قبل (۱۳۱۴) نیز در این مجموعه با لیبل جدید بازتولید و به لیست فروش اضافه گردیده است. نماینده ی فروش سری دوم این صفحات نیز، کمپانی آغاسی (لاله زار) بود.

     تا کنون در این سری ضبط نمونه ای از تکنوازی ویلن صبا دیده نشده است ولی تعدادی از صفحات ملکه برومند حاوی نغماتی از موسیقی دیگر نقاط ایران است که با تلاش و آموزش صبا و به همراهی ساز خودش اجرا و ضبط شده است . از آن جمله به آواز صدری در مایه ی افشاری (که صبا آنرا از صدری اصفهانی خواننده ی پر آوازه ی مذهبی روایت کرده است) در صفحه ای با عنوان «دل بردی از من» یا قطعه ی در قفس و آواز دیلمان در صفحه ی «پایبند مهر» می توان اشاره نمود. همچنین اولین اجرای ضبط شده از آواز بیات تهران (کوچه باغی-غزلخوانی) با صدای بدیع زاده به همراهی ویلن صبا و پیانوی محجوبی از دیگر آثار متمایز این دوره ی ضبط می باشد.

      با توجه به حضور نوازندگان و خوانندگان متعدد در این سفر و همچنین نوازنده ی دوم ویلن(طاطایی) ، نسبت آثاری که ساز صبا در آن شنیده شود به مراتب در مقایسه با صفحات سودوای دوره ی اول کمتر است و ا زآنجا که صفحات این دوره نیز مانند دوره ی اول فاقد کاتالوگ کامل و یا فهرست منتشر شده از سوی کمپانی است، لذا نمی توان آمار قریب به یقینی از تعدادآثار صبا ارائه داد.

شب ابوالحسن صبا ـ عکس از متین خاکپور

  • دوره ی هفتم : کمپانی هیز مسترز ویس، انگلستان، ۱۳۲۶ شمسی

     آخرین آثاری که از صبا بر روی صفحات گرامافون ۷۸ دور ضبط شده مربوط به سال ۱۳۲۶ شمسی در تهران است. اولین کمپانی که پس از جنگ جهانی دوم در ایران اقدام به ضبط صفحه نمود کمپانی هیز مسترز ویس بود که این بار با برچسب سبز رنگ حدود ۲۰۰ روی صفحه (Track) از موسیقی ایرانی در تهران ضبط کرد. موسیقی بخشی از این صفحات تحت عنوان «ارکستر معروفی » که منتخبی از اعضای آن روز انجمن موسیقی ملی بودند به خوانندگی بنان، ادیب و جوانانی چون مرتضی احمدی(تصانیف پیش پرده و طنز اجتماعی) اجرا و ضبط شده است. بر اساس اسناد مکتوب، تصاویر و نیز خاطرات پیش کسوتانی که این دوره ی ضبط را به خاطر داشته اند، صبا ویلن اول این ارکستر بوده است همچنین ضبط قطعه ی دیلمان با آواز بنان و رقص چوپی قاسم آبادی نیز در این مجموعه صفحات می تواند موید دیگری بر این مطلب باشد و نمی توان احتمال حضور صبا را در این مجموعه ی ضبط رد کرد، اما تا کنون صفحه ای با ذکر نام صبا یا تکنوازی ویلن وی در این مجموعه به دست نیامده است. این صفحات نیز با قطر ۲۵ سانتی متر و مدت زمان پخش تقریبی ۳ دقیقه برای هر روی صفحه تولید شده اند.

نگاهی به دیگر آثار صوتی بجا مانده از استاد صبا

     علیرغم ادامه ی ضبط صفحات گرامافون ۷۸ دور تا سال ۱۳۳۸ شمسی(دوسال پس از درگذشت صبا) تا کنون اثری یا اطلاعاتی مبنی بر ضبط صفحه ای از صبا پس از ۱۳۲۶ یافت نشده است. شاید یکی از دلالیل آن رواج دستگاههای ضبط و پخش نوار مغناطیسی(ریل) از سالهای ۱۳۳۰ به بعد باشد.چرا که به دلیل وجود زمان کافی برای اجرا و ضبط برنامه بر روی این نوارها(بین پانزده دقیقه  تا یک ساعت به صورت پیوسته)، قطعات کاملتر و پخته تری می توانست اجرا شود. ضمن اینکه در این سالها صبا بیشتر تمایل به شرکت در جمعهای صمیمی دوستانه داشت و در این محافل بود که سه تار صبا نیز همپای ویلن و آوازش به گوش دوستان صاحبدل می رسید و بر روی نوارها ضبط می شد .

    ناگفته نماند که صبا از سالهای آغازین تاسیس رادیو تا پایان عمر با این رسانه همکاری مستمر داشت و در برنامه های مختلف رادیو تهران و بعدها رادیو ایران( و حتی در برنامه های رادیو جهت پخش برای اروپا)  بصورت تکنواز، همنواز، تنظیم کننده و سرپرست ارکستر شرکت می کرد ولی متاسفانه به دلیل فقدان وسیله ی ضبط و اجرای برنامه ها به صورت زنده، تا قبل از دهه ی ۱۳۳۰ اثری از نواخته های رادیویی صبا موجود نیست.

     آثار ضبط شده از صبا بر روی نوارهای مغناطیسی را می توان به دو دسته ی آثار ضبط شده خصوصی در منزل دوستان (بخصوص دکتر پزشکان) وآثار اجرا شده در برنامه های رادیویی تقسیم نمود که همگی بین سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۶ شمسی اجرا و ضبط شده اند.

  • آثار ضبط خصوصی:

     این آثار که از حدود سالهای ۱۳۳۲ تا پایان عمر صبا را در بر دارند( آخرین ضبط یافت شده از صبا مربوط به نوزدهم آذر ۱۳۳۶، و ده روز قبل از درگذشت وی است) بخش اعظمی از دستگاهها و مایه های موسیقی ایرانی را شامل می شود که بیشتر با سه تار یا ویلن نواخته شده است. در اغلب این آثار شادروان حسین تهرانی نیز حضور دارد و با تمبک و گاه آوای خود، ساز صبا را همراهی می کند. ضبط هایی نیز از کمانچه ی صبا در دست است که با آواز شادروان حسین قوامی (فاخته ای) همراهی شده است. همچنین آثار پراکنده ای نظیر آواز قاضی عسکر (خواننده ی شهیر اصفهانی، در مایه ی بیات اصفهان) ، علی مستوفیان(در مایه ی سه گاه با تمبک شادروان علی تجویدی)، ادیب خوانساری، خاطره ی پروانه، منوچهر همایون پور و آذر عظیما (حنانه) به همراه ساز صبا موجود است که گاه با ویلن و گاه سه تار همراهی شده اند. برای نمونه از ضبط های ویلن صبا می توان به اجرا در مایه های چهارگاه، همایون، ماهور، دشتی، سه گاه، راست پنجگاه، نوا، افشاری، بیات ترک، ابوعطا،  شور، بیات اصفهان، شوشتری و منصوری اشاره نمود. همچنین نمونه های ضبط خصوصی از سه تار صبا را می توان در مایه های چهارگاه، بیات اصفهان، ماهور، نوا، ابوعطا، افشاری وشور شنید.

شب ابوالحسن صبا ـ عکس از مجتبی سالک

  • ·        آثار ضبط شده ی رادیویی:

     دسته ی اولِ این آثار شامل برخی تکنوازیهای ۱۵ دقیقه ای و گاه همنوازیهای صبا با فرامرز پایور است که به صورت مستقل در رادیو اجرا و ضبط شده است و متاسفانه تعداد بسیار اندکی از آنها امروز در دست است. از آن نمونه می توان به تکنوازی صبا در بیات ترک و همنوازی شور با سنتور پایور اشاره کرد که در ابتدای آن مصاحبه ی کوتاهی نیز با صبا صورت گرفته است.

     دسته ی دوم شامل برنامه هایی است که به همت شادروان داوود پیرنیا از اوایل سال ۱۳۳۶ با عنوان گلهای جاویدان، یک شاخه گل و گلهای رنگارنگ ضبط شده است. دو برنامه نخست در ابتدا بدون شماره پخش شده و پس از چند برنامه، شماره گذاری شده اند. تا کنون نمونه ای از آثار صبا در برنامه ی گلهای جاویدان شنیده نشده ولی اولین شماره های برنامه ی یک شاخه گل آثاری از آذر عظیما به همراهی ویلن صبا و سنتور پایور است. در بعضی برنامه ی گلهای رنگارنگ (که از شماره ی ۱۰۰ آغاز شد) نیز برنامه هایی با شرکت صبا به عنوان تکنواز، همنواز، تنظیم کننده و سرپرست ارکستر گلها ضبط شده و به یادگار مانده است. برای نمونه از جمله ی این برنامه ها می توان به شماره های ۱۰۷، ۱۰۹، ۱۱۸، ۱۲۵، ۱۳۴، ۱۳۶ و۱۵۵ اشاره کرد. آخرین برنامه ی گلهای رنگارنگ( به ترتیب پخش) در زمان حیات صبا، برنامه ی شماره ی۱۷۲ است (ای امید دل من کجایی در مایه ی شور ساخته ی پرویز یاحقی با صدای بنان که صبا در اجرای ترانه به همراه ارکستر حضور دارد) و برنامه های بعدی (شماره های۱۷۳ و۱۷۴)بیاد صبا اختصاص دارد.

IMG

سایر اسناد صوتی

    از سال ۱۳۳۸ شمسی که نسل صفحات ۷۸ دور جای خود را به صفحات ریزشیار ۳۳ و ۴۵ دور داد، نمونه هایی از ساز صبا بر روی این صفحات باز تولید و پخش گردید که از آن جمله می توان به صفحه ی ۴۵ دور با عنوان برچسب «اختصاصی» (احتمالا از سری صفحات تولیدی کمپانی مونوگرام) که حاوی اجرایی از چهارمضراب زنگ شتر صباست اشاره کرد که در سالهای آغازین دهه ی ۴۰ تولید شده است.

    همچنین صفحه ی ۳۳ دوری (با قطر ۲۵ سانتی متر و مدت زمان دو روی صفحه ۳۰ دقیقه) حاوی اجرایی از قطعه ی مشتاق و پریشان اثر وزیری است که با صدای بنان و جواب آواز صبا در مایه ی ابوعطا در حدود سال ۱۳۴۰ شمسی تولید و به بازار عرضه شد.

   آخرین سند صوتی مرتبط با صبا صفحه ای ۳۳ دور (با قطر ۲۵ سانتی متر) از انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که در سال ۱۳۵۲ به برنامه ای از «زندگی و آثار ابوالحسن صبا اختصاص» یافت. این صفحه که مدت زمان آن ۳۰ دقیقه است با گویندگی فیروزه امیر معز حاوی شرحی از زندگی و فعالیتهای هنری صباست که در لابلای متن آن نمونه هایی از ویلن، سه تار، مصاحبه و برخی اسناد صوتی دیگر پیرامون زندگی و آثار صبا گنجانیده شده است. »

سپس نوبت به میلاد کیایی رسید تا قطعاتی را با سنتور بنوازد. و بعد از آن حمید رضا شبابی ، مدیر موزه صبا شرحی داد از چگونگی ایجاد و نگهداری این موزه تا کنون.

میلاد کیایی ـ عکس از مجتبی سالک

حمید رضا شبابی فارغ التحصیل رشته موسیقی از دانشکده هنر های زیبا دانشگاه تهران -۱۳۷۵

سابقه تدریس در رشته موسیقی دانشگاه سوره ؛دانشگاه علمی کاربردی و هنرستان موسیقی دختران را دارد.  به تدریس ردیف های موسیقی ایرانی و ساز سه تار از سال ۱۳۷۰ اشتغال داشته و به ساخت سازهای موسیقی ایرانی بویژه ساز سه تار از سال ۱۳۶۸ مشغول بوده است . شبابی مدیر داخلی گروه کر ارکستر سمفونیک تهران ۱۳۸۰-۱۳۸۴ بوده و مدیریت موزه استاد صبا را از سال ۱۳۸۵ بر عهده داشته و در باز سازی ،مرمت ،طراحی موزه و اشیا موزه استاد صبا مشارکت داشته و پس از افتتاح موزه استاد صبا در مرداد ۱۳۸۸ تا کنون این موزه را اداره کرده است.

حمید رضا شبابی ـ عکس از متین خاکپور

و در این بخش قلم مزین به تصویر ابوالحسن صبا کار بازرگانی گلستانی به آقای شبابی اهدا شد تا در موزه صبا نگهداری شود.

اهدای قلم مزین به تصویر صبا توسط محسن گلستانی

علی دهباشی و حمید رضا شبابی ـ عکس از متین خاکپور

 

پخش قسمت‎های از فیلم رونمایی یادنامه ابوالحسن صبا در دی ماه ۱۳۷۶ ، با نمایش ویلون نوازی استاد همایون خرم و علی تجویدی، از دیگر قسمت‎های شب ابوالحسن صبا بود.

روایت تصویری مجتبی سالک از شب ابوالحسن صبا


 

گرامیداشت دکتر عبدالحسین زرین کوب در سالمرگ او، انسانی که نمونه فضل کامل وکمال فضل بود،نویسنده نامدار دوقرن سکوت که به تشریح گذ ر ققنوس وار ایرانیان از خاکستر حوادث هجوم بیابان گردان عرب واحیای ایرانی ازنو ساخته ،پرداخت که بسیاری را خوش نیا مد ورنج ها براین کوه استوار زخمه زد

زندگینامه

تصویر

دکترعبد الحسین زرین کوب، ادیب، مورخ، اسلام شناس، ایران شناس، محقق و نویسندۀ بزرگ معاصر، در 27 اسفند ماه 1301 شمسی در بروجرد، چشم به جهان گشود.دکترعبد الحسین زرین کوب,زندگينامه دكتر عبدالحسين زرين كوب

تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان برد. سپس در کنار تحصیل در دوره متوسطه به تشویق و ترغیب پدر که مردی متدین بود، اوقات فراغت را صرف فراگیری علوم دینی و حوزه ای نمود و ضمن تحصیل فقه و تفسیر و ادبیات عرب ، به شعر عربی هم علاقمند شد. گرچه تا پایان سال پنجم متوسطه در رشته علمی تحصیل می کرد با این حال کمتر کتاب تاریخ وفلسفه و ادبیاتی بود که به زبان فارسی منتشر شده باشد و او آن را مطالعه نکرده باشد. به دنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر برای ادامه تحصیل به تهران آمد و رشته ادبی را برگزید و در سال 1319 تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد و با وجود آنکه کتابهای سالهای چهارم و پنجم متوسطه ادبی را قبلاً نخوانده بود در میان دانش آموزان رشته ادبی سراسر کشور، رتبه دوم را به دست آورد.

با بازگشایی مجدد دانشگاهها در سال 1320، دکتر عبدالحسین زرین کوب در امتحان ورودی دانشکده حقوقشرکت کرد. با آنکه پس از کسب رتبه اول ،در دانشکده ثبت نام هم کرده بود، اما به الزام پدر، ناچار به ترک تهران شد. در همان ایام،  علی اکبر دهخداکه ریاست دانشکده را به عهده داشت، از اینکه چنین دانشجوی فاضلی را از دست می داد، اظهار تأسف کرده بود.
دکتر زرین کوب پس ازترک دانشکده حقوق به زادگاه خود بازگشت و در خرم آباد و بعد در بروجرد به کار معلمی پرداخت، کاری که به تدریج علاقه جدی بدان پیدا کرد.در دوران معلمی، از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی گرفته تا عربی و فلسفه و زبان خارجی و حتی ریاضی و فیزیک و علم الهیات را تدریس کرد.

سرانجام اشتیاق به تحصیل بار دیگر او را به دانشگاه کشاند.دکترعبد الحسین زرین کوب,زندگينامه دكتر عبدالحسين زرين كوب
در سال 1324، پس از آنکه در امتحان ورودی دانشکده علوم معقول و منقول و دانشکده ادبیات حایز رتبه اول شده بود، وارد رشته ادبیات فارسی  دانشگاه تهران شد. به هر تقدیر، عبدالحسین زرین کوب در سال 1327 به عنوان دانشجوی رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصیل شد و سال بعد وارد دوره دکترای رشته ادبیات دانشگاه تهران گردید و در سال 1334 از رساله دکترای خود با عنوان (نقد الشعر، تاریخ و اصول آن) که زیر نظر بدیع الزمان فروزانفرتألیف شده بود با موفقیت دفاع کرد.
پس از اخذ درجه دکترا، از سوی استاد فروزانفر، برای تدریس در دانشکده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 یا رتبه دانشیاری، کار خود را دانشگاه تهران آغاز کرد و به تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و مجادلات فرق، تاریخ تصوف اسلامی و تاریخ علوم پرداخت.

دکتر زرین کوب در سال 1330 در کنار عده ایی از فضلای عصر همچون عباس اقبال آشتیانی ،سعید نفیسی،  دکتر ،پرویز ناتل خانلرمعینی، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب، برای مشارکت در طرح ترجمه مقالات دایرة المعارف اسلام (E1) طبع هلند، دعوت شد.

او در ایام تحصیل در تهران، چندی نزد حاج شیخ ابوالحسن شعرانی بپرداخت و با مباحث حکمت و فلسفه، آشنایی بیشتر یافت. از همان روزگار با فلسفه های معاصر غربی نیز آشنا شد و بعد به مطالعه در باب تصوف  نیز علاقمند گردید. استاد که از قبل با زبانهای عربی، فرانسوی و انگلیسی آشنا شده بود در سالهای جنگ دوم جهانی، با کمک بعضی از صاحب منصبان ایتالیایی و آلمانی که در آن ایام در ایران به سر می بردند، به آموزش این دو زبان پراخت. در سال 1323 نخستین کتاب او به نام (فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران) در بروجرد منتشر شد، در حالی که در این هنگام، حدود چهار سال یا کمی بیشتر از تاریخ تالیف کتاب می گذشت.

وی که از زمان شروع تحصیلات دانشگاهی به عنوان دبیر در دبیرستانهای تهران به تدریس پرداخته بود. از سال 1328، سردبیری مجله هفتگی مهرگان را نیز عهده دار شد که با وجود وقفه هایی، این همکاری تا پنج سال تداوم یافت. در سال 1335 با رتبه دانشیاری، کار خود را در دانشگاه تهران آغاز و به تدریس تاریخ اسلام،تاریخ ادیان، تاریخ کلام و مجادلات فرق، تاریخ تصوف اسلامی و تاریخ علوم پرداخت. در همین سال، برای مدت کوتاهی نیز امور مربوط به انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب را به عهده گرفت. پس از دریافت رتبه استادی دانشگاه تهران (1339 ش)، دکتر زرین کوب چندی نیز در دانشسرای عالی تهران ونیز در دانشکده هنرهای دراماتیک تدریس کرد.
مدتی هم در موسسه لغت فرانکلین با مجتبی مینوی به همکاری مشغول شد. در این میان، یکچند سردبیری مجله راهنمای کتاب را پذیرفت (1342 ش)، و فصل خاصی برای ارائه ادبیات معاصر ایران در مجله به وجود آورد. با این حال همکاری وی با نشریات ادواری داخلی به اینجا محدود نمی شود و فعالیت علمی استاد در انتشار مجلاتی همچون سخن، یغما، جهان نو، دانش، علم و زندگی، مهر و فرهنگ ایران زمین، چشمگیر است.

در سالهای 1347 تا سال 1349 در آمریکا به عنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرنیستون به تدریس علوم انسانی پرداخت،سپس به دانشگاه تهران انتقال یافت و در دو گروه تاریخ و ادبیات مشغول به کار شدتصویر

فعالیتها

سفرهای علمی متعدد استاد به اروپا، امریکا، جمهوریهای شوروی(سابق)، هند، پاکستان و کشورهای عربی، در دیدار از کتابخانه ها، موزه ها و موسسات علمی، و تهیه عکس از بعضی نسخه های خطی فارسی و عربی گذشته است. طی همین سفرها وی با جمعی از دانشمندان و نویسندگان بزرگ ایرانی و خارجی آشنائی نزدیک یافت.

دکتر زرین کوب در بسیاری از مجامع و مجالس علمی جهانی شرکت کرده و به عنوان نماینده ایران به ایراد سخنرانی پرداخته است. از این میان پنجمین کنگره اسلامی در بغداد، بیست و ششمین کنگره بین المللی شرقشناسان در دهلی نو، کنگره بین المللی علوم تاریخی در وین، کنگره تاریخ ادیان در ژنو، مجلس بزرگداشت حافظ شیرازی در دوشنبه تاجیکستان، کنگره بزرگداشت نظامی گنجوی در ایتالیا و بعدا در امریکا، مجمع عمومی سردبیران طرح تاریخ تمدن اقوام آسیای مرکزی در پاریس، کنگره بزرگداشت مولویدر مونیخ، کنگره جهانی بزرگداشت خواجوی کرمانی در کرمان، و کنگره همکاریهای اقوام آسیای مرکزی در تهران، تعدادی از این مجالس را شامل می شود.

دکتر زرین کوب در 24شهریور 1378 به دلیل بیماریهای قلب و چشم درگذشت.

آثار

تصویر

با کاروان حله، شعر بى دروغ، شعر بى نقاب، از کوچه رندان، سیرى در شعر فارسى، سر نى، بحر در کوزه، پله پله تا ملاقات خدا، پیر گنجه در جست‌وجوى ناکجاآباد، از نى‌نامه (برگزیده مثنوى معنوى)، دو قرن سکوت، تاریخ ایران بعد از اسلام، فتح عرب در ایران (به زبان انگلیسى در تاریخ ایران کمبریج)، تاریخ مردم ایران (دو جلد)، روزگاران ایران، دنباله روزگاران ایران، روزگاران دیگر، ارزش میراث صوفیه، فرار از مدرسه، جست‌وجو در تصوف ایران، دنباله جست‌وجو در تصوف ایران، در قلمرو وجدان، شعله طور (درباره زندگى حلاج)، بنیاد شعر فارسى، ادبیات فرانسه در قرون وسطى، ادبیات فرانسه در دوره رنسانس، متافیزیک، شرح قصیده ترسائیه خاقانى، فن شعر ارسطو، ارسطو و فن شعر و …

تصویر

تاریخ ایران بعد از اسلام نام کتابی است از دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. او این کتاب را در سال ۱۳۴۳ به چاپ رسانید. چاپ یازدهم تاریخ ایران بعد از اسلام از عبدالحسین زرین کوب در انتشارات امیرکبیر در سال ۱۳۸۶ منتشر شده‌است. این کتاب شامل هفت بخش: در باب ماخذ و نقد آنها، فرجام روزگار ساسانیان، اسلام در مهد، عرب در ایران، موالی و نهضت‌ها، دنیای هزارویک شب و رستاخیز ایران همراه با یادداشت‌ها خواندنی می‌باشد.

در مقدمه این کتاب می‌خوانیم: “تاریخ نه آیینه عبرت است نه کارنامه جهل و جنایت. کسانی که با آن چنین شوخیها کرده‌اند در واقع خواسته‌اند بعضی از کسانی را که در تاریخ، نام و آوازه یافته‌اند دست بیاندازند یا ستایش و نکوهش کنند.تاریخ راستین سرگذشت زندگی انسان است. سرگذشت انسانهاست که زندگی کرده‌اند و حتی در راه آن مرده‌اند. اما آنچه برای مورخ اهمیت دارد آن نیست که چگونه مرده اند، آن است که اینها چگونه زیسته‌اند. شک نیست که زندگی از آنچه جهالت و شقاوت انسان خوانده می‌شود هرگز خالی نیست و از اینجاست که در تاریخ صفحه‌های آلوده و تیره هست.”

همسر او سرکار خانم قمر آریانبود که آنچه جناب علی دهباسی به هنگام مرگ اونوشته را نیز می آورم…………………

خاموشی دو زن ادبیات ایران در یک ماه/ علی دهباشی

احسان نراقی، علی دهباشی و قمر آریان

خاموشی دو زن ادبیات ایران در یک ماه ( به نقل از روزنامۀ شرق ـ شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۱)

هنوز به چهلم سیمین دانشور نرسیده‏ ایم که زنی دیگر، قمر آریان، از کاروان ادب و فرهنگ ایران درگذشت. اتفاقاً این دو دوست و هم نسل بودند. حیات ادبی این دو زن، سیمین و قمر در دو شاخه از فرهنگ ایران اهمیت پیدا می‏کند که طی چندین دهه تداوم داشته است.

از پاییز ۱۳۵۲ که فرم‏های حروفچینی شده کتاب « فرار از مدرسه» دکتر زرین کوب را از چاپخانه به منزل استاد می‏رساندم مورد مرحمت و لطف این زن و شوهر قرار داشتم. به ویژه قمر آریان که نهایت مهربانی و مهربانی بود.

بر این باورم و می‏ دانم بسیاری از صاحب نظران این نظر بنده را تأیید می‏ کنند که اگر قمر آریان در زندگی استاد زرین کوب بود ما هرگز آثاری در این وسعت از قلم زرین کوب در اختیارمان قرار نمی‏ گرفت. قمر آریان به معنای مطلق کلمه خود را وقف زرین کوب کرده بود. به تمام و کمال. بیش از نیم قرن با زرین کوب زندگی کرد، از همدرسی دانشکده ادبیات تا آخرین روزهای زندگی.

قمر آریان در محضر استادانی همچون بدیع‏الزمان فروزانفر، احمد بهمنیار، علی اصغر حکمت، جلال همایی ، محمد معین و ذیبح‏ الله صفا ادبیات کلاسیک ایران آموخت و رسالۀ دکتری خود را در سال ۱۳۳۶ با موضوع « مسیحیت و تأثیر آن در ادب فارسی» با درجه بسیار خوب گذرانید. سالها در دانشگاه ملی ( شهید بهشتی) تدریس کرد. یک دوره ریاست هنرستان هنرهای تجسمی را بر عهده داشت. شش سال هم در هنرستان عالی موسیقی تدریس داشت. یک سال در غیاب ایرج افشار سردبیر مجله راهنمای کتاب بود. و همچنین به کار تألیف و ترجمه هم می‏ پرداخت. شعر می‏ سرود و بسیار خوب و توانا. او و برادرش، دکتر علیرضا آریان در مشهد از نوجوانی به حلقۀ ادبی زنده یاد محمود فرخ رفت و آمد داشتندو کتاب مفصل و بسیار مهم استاد دانشگاه پرینستون، پروفسور فیلیپ حتّی  با عنوان « شرق نزدیک در تاریخ» را که یک سرگذشت پنج هزار ساله است ترجمه کرد . بعد به ترجمۀ کتاب مهمتری از ایران‏شناس و اسلام‏شناس برجستۀ آلمانی پروفسور برتولد اشپولر دست زد که با عنوان « جهان اسلام» منتشر شد. و در همین سالهای بعد از انقلاب رسالۀ دکتری خود را دوباره ویرایش کرد که منتشر شد و در دوران تدریس هنر ایران در دانشکده هنرهای زیبا کتاب جامعی دربارۀ « کمال الدین بهزاد» منتشر نمود که بارها تجدید چاپ شده است.

در فواصل تألیفات و ترجمه ‏ها، مقالات ارزشمندی نوشت که هنوز پس از گذشت سالها به آن مقالات ارجاع داده می‏ شود: « ملاحظاتی در باب سبک عراقی در شعر فارسی»، « در باب سبک خراسانی در شعر فارسی» و دهها ترجمه از آثار ادگار آلن پو، آرتور شنیتسلر، آرتورکریستین سن و …

امروز ( شنبه) ساعت ۹ صبح او را از محل ساختمان‏های بهجت آباد بدرقه می‏ کنیم و دوشنبه ساعت ۴ تا ۵/۵ در مسجد نور ( میدان فاطمی) مجلس یادبودش برگزار می‏ شود.

دستخطی از دکتر عبدالحسین زرین کوب و قمر آریان

 

 

 

دکتر قمر آریان :

 

 

نوشتن برایم دشوار است. مدتی است که بیماری توانم را گرفته و کارهایی که در دست داشتم متوقف شده، ولی خدا را شکر می‌کنم که از خواندن باز نماندم و همه مطالب شماره‌های اخیر بخارا را خواندم و سردبیر لایق آن را تحسین کردم.

 

من علی دهباشی را از زمانی که نوجوانی بیش نبود می‌شناسم. تصور می‌کنم اوایل دهه ۵۰ بود. نمونه‌های حروفچینی شده کتاب «از کوچه رندان» همسرم [دکتر زرین‌کوب] را برای تصحیح به منزل ما می‌آورد و می‌برد. ادب، تواضع، متانت و تیزهوشی دهباشی من و همسرم را تحت‌تاثیر قرار داد. باز یادم است سال‌ها پیش که من و همسرم برای یک‌سالی در لندن بودیم دکتر زرین‌کوب تمام وقت مشغول نوشتن کتاب «روزگاران» (تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت) بود. دهباشی برای کنفرانس ایران‌شناسان به اروپا آمده بود و بعد مدتی هم در کتابخانه‌ای در لندن کار می‌کرد.بیشتر بعدازظهرها را با هم می‌گذراندیم. در این دیدارهای مشترک دکتر زرین‌کوب بخش‌هایی از کتاب را می‌خواند. دهباشی اصرار داشت که همسرم دوره پهلوی را هم بنویسد. کتاب تا پایان قاجاریه ختم می‌شد. دکتر زرین‌کوب تمایل نداشت و می‌گفت: تحمل وجود ندارد. آنچه را که من می‌خواهم بنویسم طرفداران و مخالفان سلطنت را راضی نخواهد کرد و حوصله جار و جنجال ندارم. سرانجام این علی دهباشی بود که همسرم را مجاب کرد که این فصل را نوشت که حتما خوانده‌اید. اتفاقا همان‌طور که همسرم حدس می‌زد شد. ولی جوانان با یک نگاه تاریخی بدون تعصب به یک دوره تاریخ ایران آشنا شدند. اگر بگویم که مجله کلک و بخارا تنها نشریه فارسی بود که من و زرین‌کوب می‌خواندیم اغراق نکرده‌ام. دکتر زرین‌کوب و من به صداقت، کوشش و تلاش دهباشی در عرصه فرهنگ اعتقاد داشتیم. حوادثی در زندگی دهباشی و فرزندش پیش آمد که فوق‌العاده نگرانش بودیم. ولی می‌بینم که با چه متانت و سکوتی این موج سهمگین را پشت سر گذاشته است. دهباشی به آنچه که از دست داد شهرت نداشت. او را به کار، اخلاق و سخت‌کوشی می‌شناسند و سال‌ها چنین باد. ( به نقل از ویژه نامه روزنامه کارگزاران ـ دوم تیر ماه ۱۳۸۶)

 

عکسی دیگر از دکتر عبدالحسین زرین کوب به همراه علی دهباشی

رونمايي از ترجمه روسي دو اثر مرحوم زرين کوب در مسکو
بانی فیلم آنلاین:ترجمه روسی دو اثر مرحوم استاد عبدالحسین زرین کوب در مسکو رونمایی شد.

به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر از مسکو ، ترجمه روسی کتاب«ارزش میراث صوفیه» و «کارنامه اسلام» تالیف مرحوم زرین کوب استاد دانشگاه تهران در مراسمی در مسکو رونمایی شد.

در این مراسم که در موسسه شرق شناسی مسکو با حضور جمعی از شرق شناسان با همکاری رایزنی فرهنگی ایران در روسیه برگزار شد ، اندیشمندان روس با ابراز خرسندی از ترجمه این آثار فاخر به زبان روسی تاکید کردند : ترجمه کتب اندیشمندان معاصر ایرانی به زبان روسی گام مهمی در آشنایی بیشتر دانشجویان و دانش پژوهان این کشور با فرهنگ و ادبیات کشورمان است .

ابوذر ابراهیمی ترکمان ، رایزن فرهنگی ایران در روسیه در آیین رونمایی از این دو کتاب با گرامیداشت یاد مرحوم استاد عبدالحسین زرین کوب گفت : ترجمه کتاب  ارزش میراث صوفیه   و کارنامه اسلامی از درخواست های اندیشمندان روسیه بود که امروز تحقق یافته است .

میخائیل روشین کارشناس ارشد موسسه شرق شناسی درباره رونمایی از این کتاب گفت : رونمایی از دو اثر فاخر مرحوم دکتر زرین کوب رویداد مهمی برای جامعه علمی و پژوهشی روسیه محسوب می شود .

وی افزود : دسترسی پژوهشگران روس به ترجمه روسی کتاب های ارزش میراث صوفیه   و  کارنامه اسلامی   قطعا در محافل دانشگاهی روسیه منجر به برگزاری نشست های علمی و بحث و تبادل نظر درباره مباحث مطرح در این اثر خواهد شد.

علی اکبر علی اکبروف ، مدیر بخش آسیای مرکزی و قفقاز موسسه شرق شناسی هم با استقبال از ترجمه این دو کتاب گفت : بدون شک این دو اثر که در زمینه فرهنگ ، تمدن و فلسفه اسلامی هستند مخاطبان زیادی در میان نخبگان روسیه دارد .

وی افزود : ترجمه آثار ایرانی به زبان روسی نه تنها به گسترش دانش در محافل دانشگاهی و پژوهشی روسیه کمک می کند بلکه سبب درک و تفاهم بیشتر میان حوزه های فرهنگی ایران و روسیه خواهد شد .

  کارنامه اسلام فصل درخشان تاریخ انسانی است که بر اساس آن مسلمانان در ایجاد یک فرهنگ تازه جهانی به سبب فتوحات متعدد موفق شدند قلمرو اسلام را در ورای شرق و غرب گسترش دهند .

کتاب ارزش میراث صوفیه حاوی پژوهش علمی در مورد قلمرو عرفان ، زهد و محبت ، شیخ و خانقاه ، حکمت صوفیه و ارزیابی نقاط مثبت و منفی در آراء و عملکرد صوفیان است .

پله پله تا ملاقات خدا: «عبدالحسین زرین‌کوب»

images.jpg

در وجود مولانا در احوال ناخوشی هیچ از (( خودی )) وی نشان نمانده بود . هیچ هوسی ، هیچ آرزویی ، و هیچ خشمی او را به حرکت در نمی آورد . از مدتها پیش با آنکه در بین دوستان و مریدان می زیست از آنها فاصله داشت . از همه ی آنها جدا بود ، با همه ی آنها غریبه بود . مرگ پیش از مرگ او را زنده و پویا ، اما همچون مرده ای که هرگونه نشان خودی را از دست داده باشد ، در میان یاران رها کرده بود . مَرد از هرچه به تعلقات مربوط می شد تصفیه شده بود ، به تبتل واقعی که فنا نهایت حدش بود رسیده بود .

از مدتها پیش جسم او در میان آنها ( دوستان و مریدان ) هر روز خسته می شد و روزبروز به کنار حفره گور نزدیک می گشت . اما روح او با آنکه خود را در تن اسیر و محبوس می یافت همچنان شور و نشاط خود را برای عروج آسمانی خود حفظ کرده بود.

سرانجام آخرین بیماری در 68 سالگی و قبل از آنکه آخرین دفتر مثنوی را به پایان آرد به سراغش آمد -بیماری مرگ .

به سلطان ولد که از بی خوابی و پرستاری شبها رنجور شده بود اشارت کرد که بیاساید و غزلی را که ظاهرا در همان غلبات احوال و در شبهای بیماری سروده بود به مناسبت املا کرد :

رو سر بنه به بالین امشب مرا رها کن

                                             ترک منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

                                             پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

و این (( آخرین نغمه قو )) را همچنان در آن بیخودیهای هذیان آمیز تب بر لب داشت . و خود را به تب سوزانی که وجودش را می گداخت تسلیم کرد .

بدین گونه با آرامش و در حالیکه مرگ را با شوق انتظار می کشید با یاران و مریدان خداحافظی کرد و از هر چیز و هر کس که پیرامون وی بود با شفقت اما بدون حسرت جدا شد .

«پله پله تا ملاقات خدا – دکتر عبدالحسین زرین کوب »

بزرگداشت استاد حسامی محولاتی.شاعر طنز پرداز .شرح حال و اشعاری از این شاعربزرگ

نویسنده: یانه سری(آتیشپاره) – پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

دیروز چهارشنبه 4 تیر 93 در سرای محله عباس آباد خصوصی برگزار شد!

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

عکسها: آقای فرشی

 


 

ای عزیزان که در آن دنیایید

هـــمه تان خانم یــــــا آقایید

اینکه خفته است محمد حسن است

آری این مرقد مرحوم من است

مدتی بنده هم از لطف خدا

زنده بودم چو شما در دنیا

شهرت بنده حسام الدین بود

مذهب شیعه مرا آیین بود

پی یک لقمه نان داخل صف

عمر من بیهوده گردید تلف

کار من غصه و غم خوردن بود

روز و شب آرزویم مردن بود

یکشب از بس غم بیجا خوردم

آخر آن سان که شنیدی مردم

مردم و آمدم اندر ته گور

حال فارغ شدم از شر و شرور

شاد از آنم که در اینجا صف نیست

حرف مستکبر و مستضعف نیست

پوشش ما همه یک پیرهنه

مثل پیراهنه اسمش کفنه

همه هستیم سبک سیر چو باد

باد هم نیست چو ماها آزاد

همه نوریم و سراپا جانیم

آنچه در وهم نیاید،آنیم

نیست در رهگذر ما سدی

یا که بهر گذر ما حدی

می کنیم از در و دیوار گذر

از دل کوه گذر همچون در

چون کبوتر همه در پروازیم

همه مان همدل و هم آوازیم

بی هلی کوپتر و بی طیاره

ما به سیریم به هر سیاره

مرده ی ما ز شما زنده تره

از شما بیخبران با خبره

ز آنچه ما را همه میترساندند

روز تا شب همه می گریاندند

آنکه میگفتند با ما مردم

سخن از آتش و مار و کژدم

زان سخن ها خبری اینجا نیست

خبری یا اثری زان ها نیست

ما در اینجا همه با هم خوبیم

پیش هم محترم و محبوبیم

بین ما آدم ناجوری نیست

آنتن مخفی و ماموری نیست

به جز از راه صفا راهی نیست

پاسدار و دم و دستگاهی نیست

کاملا امن و امان است اینجا

بهترین جای جهان است اینجا

 

 

 

ـ ..::..استاد حسامی محولاتی..::..ـ

چاپ شده در کتاب رنگین کمان طنز 1378 انتشارات خرّم/……………….

محمد حسن محولاتی (ن و: مه‌ولات هم نوشته می‌شود) فرزند محمد علی، که در شعر حسامی تخلص می‌کند به گفته‌ی خودش در در هفتمین روز از هفتمین ماه سال 1307 هجری شمسی ساعت 7 صبح در روستای عبدل آباد محولات تربت حیدریه چشم به جهان گشود. نامش محمد حسن قاضی حسامی محولاتی است و خانواده‌ای که در او در آن به دنیا آمد خانواده‌ای روحانی بود. تحصیلات خود را تا سوم متوسطه در زادگاهش به انجام رسانید، آن‌گاه به تربت حیدریه رهسپار شد و دیپلم خود را در رشته‌ی ادبی گرفت. از آن پس به تحصیل علوم قدیمه پرداخت و مدت دو سال در مدرسه‌ی شیخ یوسف علی کسب دانش کرد و به علت سرودن شعر طنزگونه‌ای از آن مدرسه اخراج گردید.

حسامی به مشهد عزیمت کرد و به استخدام سازمان اوقاف درآمد و در ضمن با روزنامه‌ی خراسان، که به مدیریت مرحوم محمد صادق  خراسانیان اداره می‌شد، همکاری کرد و از سال 1329 تا 1342 این همکاری ادامه داشت. از سال 1342 به تهران نقل مکان کرد‌ که علاوه بر د‌اشتن سمت نمایند‌گی روزنامه‌ی خراسان د‌ر مرکز، د‌ر اد‌اره‌ی اوقاف مسئول انتشار مجله‌ی «معارف اسلامی» بود‌. همچنین وی  تا سال 1350 که نشریه‌ی توفیق برای همیشه تعطیل شد‌، با روزنامه‌ی فکاهی  انتقاد‌ی مزبور با امضاهای «قلقلکچی» و «قلقل» همکاری پیوسته د‌اشت .
د‌ر سال 1359 با نشریه‌ی جد‌ید‌التأسیس «یاقوت» به مد‌یریت مهند‌س یحی خالقی با امضاء «ح. محولاتی » همکاری کرد‌ تا این که نشریه مزبور نیز پس از چند‌ی به محاق تعطیلی رفت‌. او مد‌تی نیز برای هفته‌نامه گل‌آقا مطلب می‌نوشت.

اخیراً کتاب «رنگین کمان طنز» مشتمل بر اشعار طنز و قطعات نثر فکاهی و چند بحر طویل وی،  با مقدمه استاد باستانی پاریزی، توسط نشر خرّم، استاد حسامی به لهجه‌ی خراسانی نیز د‌ارای اشعار فراوان طنز است. آقای حسامی همچون نگینی در حلقه‌ی طنزپردازان کشور می‌درخشد و همیشه در این عرصه جزو فعالین بوده و هست. برای ایشان آرزوی سلامتی دارم و امیدواریم سال‌های سال زنده و سالم باشد. (جناب آقای محمدحسن حسامی محولاتی شاعر طنزپرداز همشهری در چهارشنیه 28/3/93 در تهران دار فانی را وداع گفت و بنا به وصیت وی پیکرش را به زادگاهش منتقل کردند. پیکر این شاعر پیشکسوت در میان همراهی جمع کثیری از همشهریان خود در روز یک‌شنبه 1/4/93 در زادگاهش فیض‌آباد محولات که همواره به آن عشق می‌ورزید در جوار رحمت حق آرام گرفت. روحش شاد و یادش گرامی باد. اضافه شده در 2/4/93 ساعت 17:10 توسط بهمن صباغ زاده)

در ادامه اشعاری از آقای محمدحسن حسامی مه‌ولاتی با هم می‌خوانیم:

ملولیده

من از وضع حاضر ملولیده‌ام

اکر چه خود آن را قبولیده‌ام

خودم گیج و منگم، ندانم که من

فروعیده‌ام یا اصولیده‌ام

کنم صبر تا وضع بهتر شود

که تا کس نگوید عجولیده‌ام

از آن ساکتم تا نگوید کسی

که مخلص زیادی فضولیده‌ام

دخالت نکردم به کاری که باز

نگویند بی جا دخولیده‌ام

نه دنبال زورم نه دنبال پول

نه زوریده‌ام من نه پولیده‌ام

اگر بود پولی به جیبم بدان

که قرضیده‌ام یا نزولیده‌ام

مگیر ای جوان خرده بر طنز من

که مخلص در این ره کهولیده‌ام

من آن طنز گویم که در راه طنز

بزرگیده‌ام، بلکه غولیده‌ام

روان «عُبیدم» که این روزها

به جسم» حسامی» حلولیده‌ام

گذشته‌ست بسیار سختی به من

که من با تحمل سهولیده‌ام

ستم‌ها از این‌ها کشیدم بسی

که از ذکر آنها خجولیده‌ام

از آن بیم دارم کیه بینم شبی

طنابییده‌ام یا گلولییده‌ام

خلاصه از این وضع و این بلبشو

ملولیده‌ام من، ملولیده‌ام

***

 

نشد که نشد

آن‌که چون قد طویلش در جهان پیدا نشد

خواستم گیرم سبیلش، نردبان پیدا نشد

خواستم تا رایگانی جان دهم در راه او

شهر را گشتم ولی جان رایگان پید نشد

روز روشن، پیش جمعی، هستی ما را زندند

دزد حاضر بود اما پاسبان پیدا نشد

روبه و میمون در جنگل بود خیلی، ولی

بین صد میمون گر، یک تارزان پیدا نشد

در زمین رهزن بود، در آسمان طیاره‌دزد

جای امنی در زمین و آسمان پیدا نشد

خواستم تا با زبان یک عده را رسوا کنم

تا دهد یاری مرا یک هم‌زبان پیدا نشد

در پی حق و حقیقت هر چه گشتم تا به حال

جز فریب و جز دکان و جز چاخان پیدا نشد

هر کجا رفتم حسامی بذله‌گویی مثل من

شاعری را کو بود طبعی روان پیدا نشد

***

 

خدایا چنان کن که پایان کار

خدایا جهان‌پادشاهی تو راست»

زمین و زمان را خدایی تو راست

تویی کآفریدی ز یک قطره آب

زن و مَردهای فرنگی مآب

خدایا ندارم من از کس گله

که من خود عقب ماندم از قافله

که ماشین عمر من اوراق شد

خدایا دگر طاقتم طاق شد

خدایا ندارم من از تو نهان

که چون گشته اجناس خیلی گران

باین خرج بسیار و این دخل کم

به امر معاشم چو درمانده‌ام

سپردم به تو خانه‌ی خویش را

تو دانی حساب کم و بیش را

حقوقی به من ده که فرجام کار

«تو خوشنود باشی و ما رستگار»

***

 

خانه‌ی دایی

نوجوانی به کدخدا در ده

گفت امشب به من پناهی ده

کدخدا گفت کیستی پسر؟

نیستی اهل این دیار مگر؟

گفت من فوق انبیا هستم

پسر خواهر خدا هستم

کدخدا بی معطلی با جد

برد او را به جانب مسجد

گفت پیدا نشد اگر جاییت

هست این خانه خانه داییت

***

وضع هر سال

کسی که صاحب عنوان و پول و اموال است

هزار نوکر مثل منش به د‌نبال است

به هر کجا که رود‌، خلق د‌ور او جمعند‌

ظهور حضرت او، چون ظهور د‌جال است

مگیر د‌یپلم و لیسانس و بی‌سواد‌ بمان

چرا که وضع زمان بر مُراد‌ جهال است

ز نرخ ماهی و اوضاع نان منال امسال

که این گرانی و این وضع، وضع هر سال است

حقوق چون که بگیرم بیا و از نزد‌یک

ببین که بر سر تقسیم آن چه جنجال است

کلاه من به کف نانوا و پشت کتم

به د‌ست موجر، و کفشم به د‌ست بقال است

بیا ز بند‌ه‌ی شرمند‌ه این سخن بشنو

تو را که عیش جهان آرزو و آمال است:

«برو غنی شو اگر راحت جهان‌طلبی

که د‌ر نظام طبیعت فقیر، پامال است»!

«توفیق هفتگی، 14 آذر 47»

***

 

کلک آد‌میزاد‌

گفت شیری به گربه‌ای روزی:

ای که هستی شبیه شیر ژیان

همه چیزت شبیه من، اما

هیکلت کوچک است و نیست کلان

گربه گفتا که: ای امیر بزرگ!

د‌اد‌ از مکر و حیله‌ی انسان

که از او گشته‌ام چنین کوچک

س که کرد‌ه مرا چنین و چنان

شیر گفتا به گربه: «انسان» کیست؟

تا کنم پاره پاره با د‌ند‌ان

ناگهان د‌ر کنار گربه و شیر

شد‌ هوید‌ا جوانکی د‌هقان

گربه آهسته با سرانگشتش

آن جوان را به شیر د‌اد‌ نشان

شیر غران به مرد‌ د‌هقان گفت:

ای ستمکار و تابع شیطان!

د‌اد‌ه‌ای چون تو گربه را آزار

پد‌رت را د‌ر آورم الآن

گفت د‌هقان که: «زورم اینجا نیست»

تا کنم قد‌ر خویش بر تو عیان

تا بیارم زقلعه زورم را

گر که مرد‌ی د‌ر این مکان تو بمان

لیک ترسم کنی فرار ای شیر

شیر گفتا: مگو د‌گر هذیان

گر تو ترسی که من فرار کنم

د‌ست و پایم ببند‌ با ریسمان

آن جوان، د‌ست و پای او را بست

بعد‌ شد‌ حمله‌ور بر آن حیوان

آنقد‌ر زد‌ که غرق خونش ساخت

گشت نزد‌یک تا که بد‌هد‌ جان

شیر بیچاره د‌ر همان حالت

گربه را د‌ید‌ و گفت: د‌ایی جان

گر شوم از تو بند‌ه کوچکتر

د‌ست بر د‌ارد‌ ازسرم «ایشان»؟!

«توفیق ماهانه، آذر 48»

 

طنز به معنای واقعی کلمه در اشعار سراینده هنرمند حسامی محولاتی؛ مهدی تهرانچی

کمتر شاعری هنرمند و خوش‌ذوق مانند حسامی محولاتی بین سرایندگان طنز می‌توان یافت که با این ظرافت و هنرمندی، ظنر را در قالب شعر عرضه کند. می‌دانیم که مطلب منظوم با شعر دارای تفاوت بسیار است و هر آنچه به صورت نظم درآید شعر نیست و طنز در قالب شعر نیاز به قریحه و ذوق بسیار دارد.

بسیاری از مردم  طنز را با مضحکه و لطیفه و تمسخر که هدف خندیدن و خندان است یکی می‌دانند و پندار آن‌ها بر این است که طنز مانند جُک برای خندیدن است و حتی بعضی ادا درآوردن و لودگی و هزل را طنز به حساب می‌آوردند و این اشتباهی بزرگ است.

طنز عبارت از بازتاب مسائل و دغدغه‌ها و مشکلات یک دوره از زندگی روزمره‌ی مردمانی است که گاه مشکل مقطعی دارد و مخصوص دوره‌های خاص است و گاه ماندگار و دائمی است و از سخنرانی آن می‌توان به دوره‌های اجتماعی و مشکلات دوره‌های مختلف پی برد. مانند قصۀ «موش وگربه » عبید زاکانی که طنزی ماندگار است ودر این طنز پادشاهان خودکامه و لشکرکشی های احمقانه  و آدم‌های ریاکار و مردمان ضعیف‌النفس را به مسخره می‌گیرد و در مقدمه‌ی داستان چنین می‌سراید:

بخوانم از برایت داستانی

که در معنای آن حیران بمانی

طنز می‌تواند برای بسیاری از عقده‌ها و خودخوردن‌ها، خشم و نارضایتی‌ها مایه‌ی تسکین باشد. بدین معنا که انرژی‌های ذخیره‌شده از فشارهای عصبی با تبسم و خنده‌ای مانند سوپاپ اطمینان از فکر و روان انسان خارج می‌شوند.

بنابراین طنزپردازان دارای هدفی بسیار عالی می‌باشند . طنز یا به صورت شعر و نثر و یا به صورت نمایشنامه و یا به صورت بازیگری مانند فیلم‌های «چارلی چاپلین» و گاه به شکل کاریکاتور در روزنامه‌ها ومطبوعات بروز می‌کند و این آثار انتقادی مایه‌ی مسرت و خندیدن و شاد شدن و تسکین می‌شوند که همگان به این آثار آشنایی دارند.

باز می‌گردیم به طنزپرداز ارجمند، «حسامی محولاتی» که در این ارتباط یکی از همشهری‌ها در یکی از شماره‌های هفته‌نامه‌ی نوید تربت به منظور تقدیر از مشارالیه، منظومه‌ای سروده است که در آن از اشعار خنده‌دار شاعر تعریف کرده و می‌گوید:

خوشا شعری که خنده‌دار باشد

سر غم روز و شب بر دار باشد

وز آن خوشتر ادیبی چون حسامی

که گوید شعر شاد و شادکامی

زشعر خنده‌آلود تو خندم

که خنده کم کند اندوه و دردم

گو اینکه اشاره‌ای هم به طنز استاد دارد ولی از محتوای تعریف نامبرده خندیدن مطرح است، در حالی‌که همانطور که اشاره شد طنزهای حسامی والاتر از این حرف‌هاست و آن‌ها که با شعر سر و کار دارند و طنز را می‌شناسند، می‌دانند که در اشعار حسامی چه نکته‌های ارزشمند نهفته است. توضیح بیشتر این است که:

1- طنز اگر به صورت نثر باشد کار دشواری نیست که می‌توان شنید و نوشت، ولی در قالب شعر چیز دیگر {ن و: است} و حساب دیگری دارد. آن‌هم شعری دلنشین از نظر سجع و قافیه و روانی که این هنر به خوبی در اشعار استاد نمایان است.

2- انتخاب طنزها به قدری شیرین و عمیق و انتقادی است که انسان را به تحسین وا می‌دارد و در عین حال که خنده بر لب می‌نشاند مطلب با تعمق بر دل می‌نشیند. از باب نمونه به چند اثر شیرین از ایشان اشاره می‌کنیم:

درباره‌ی ماه رمضان می گوید:

من شادم و شنگول که ماه رمضان است

هر چند که جمعی شکمو را رَم از آن است

تا آنجا که می‌سراید:

پرسی ز چه رو حالت من را که چطورم

آن را که عیان است چه حاجت به بیان است

وضع من بی‌چاره که معلومه چطوره

من خاطرم آشفته ز وضع دگران است

مستضعف بی‌چاره در این وضع قاراش‌میش

مثل من مسکین ز گرانی نگران است

گفتا که شود قیمت کالا همه ارزان

گفتم که چاخان است، چاخان است، چاخان است

دقت کنید که درد را چگونه شیرین وهنرمندانه بیان می کند.

و نیز در شعر «نذر مرد رند» که مرد حقه بازی نذری می‌کند و می‌خواهد به خیال خود خدا را گول بزند،  طنزی بسیار جالب است. همچنین در شعر «ملولیده‌ام» که مطلع آن با این شعر شروع می‌شود.

من از وضع حاضر ملولیده‌ام

اگرچه من آن را قبولیده‌ام

این شعر به قدری هنرمندانه و ظریف و پُرمحتوا ست که باید به کرّات مطالعه شود وهر بیت آن دفتری مطلب است، قافیه‌ای بسیار دلچسب و ابتکاری، مضمونی بسیار عالی، بیانی بسیار نوین و ساده. گو اینکه در این طنز می‌گوید عبید زاکانی در جسم من حلول کرده.

روان عبیدم که این روزها

به جسم حسامی حلولیده‌ام

در صورتی که به نظر من طنزهای حسامی نه تنها در حد عبید بلکه به مراتب  از او وسیع تر و جذاب‌تر است، چرا که من در کتابخانه‌ام کلیات عبید زاکانی دارم شما هم می‌توانید مطالعه و با آثار استاد مقایسه کنید.

در این باره در بیت دیگری چنین می‌سراید:

من آن طنزگویم که در راه طنز

نه تنها بزرگیده‌ام، بلکه غولیده‌ام

{ن و: بزرگیده‌ام، بلکه غولیده‌ام}

و حتماً چنین است که می‌گوید. به هر حال باید هفته‌نامه‌ی نوید تربت به برکت مدیریت جناب سالارمقدم به خود ببالد که در هر شماره اثری ماندگار از این شاعر فرهیخته به چشم می‌خورد گرچه نگارنده تا به حال افتخار دیدار استاد را نداشته‌ام ولی ما خراسانی‌ها به وجود ایشان که مایه‌ی سربلندی دنیای طنز و ادب است افتخار می‌کنیم.

محمد مهدی تهرانچی

 

مصاحبه‌ای از استاد حسامی محولاتی؛ چهل و پنجمین نشست دگرخند؛ طنز فحش نیست

عصر دیروز چهل و پنجمین مراسم دگرخند با حضور «محمدحسن حسامی محولاتی» و «گیتی صفرزاده» سردبیر نشریه‌ی گل‌آقا در تالار شماره دو اندیشه واقع در حوزه‌ی هنری برگزار شد.

به گزارش خبرنگار دفتر طنز، در این نشست که با محوریت بررسی کتاب حسامی محولاتی با عنوان «رنگین‌کمان طنز» برگزار شد، مهدی فرج‌اللهی؛ مجری برنامه به نقل از مقدمه کتاب رنگین‌کمان طنز به معرفی حسامی محولاتی پرداخت و در وصف وی گفت: استاد محولاتی در ساعت 7 تاریخ 7/7/1307در روستای عبدل‌آباد محولات از توابع تربت حیدریه در خانواده‌ای مرفه روحانی به دنیا آمد. وی با نام‌های مستعار محولاتی، قلقلکچی، قل‌قل و بچه دهات در نشریات زیادی چون توفیق، خراسان و گل آقا طنز نوشته است.

در ادامه دگرخند، حسامی محولاتی با تاکید بر اینکه با زبان طنز می‌توان تندترین انتقادات و حتی تلخ‌ترین وقایع و فجایع را بازگو کرد، گفت: «سال 54 آتش‌سوزی در مکه اتفاق افتاد. منا آتش گرفت و 5 هزار حاجی که در آنجا حضور داشتند دچار سوختگی شدند. صحنه مانند روز محشر شده بود و همه با لباس‌ها و کفش‌های سوخته باز می‌گشتند. من سرپرست حجاج ایرانی بودم و همه مسئولان وحشت کرده بودند. گفتم حالا وقتش است که با طنز اوضاع را کمی آرام کنم و گرنه همه‌شان سکته می‌کنند. فورا شعری گفتم با این مضمون که حاجیان دو دسته شدند، یک دسته حاجی پخته و یک دسته حاجی خام. همه به این شعر خندیدند و کمی جو آرام شد.»

وی افزود: «دوران کودکی در روستا نیز چند خان داشتیم که واقعا مردم را اذیت می‌کردند و کسی هم جرئت نمی‌کرد حرفی به‌شان بزند. من هشت سالم بود و تنها کسی بودم که با زبان طنز مسخره‌شان می‌کردم و اتقاقا از جانب خان تشویق هم می‌شدم. برای حفظ فرمول‌های حساب و هندسه هم اول آن‌ها را تبدیل به شعر و بعد شعر خودم را حفظ می‌کردم.»

حسامی محولاتی با بیان اینکه کار خود را از سال 1329 با ستون «طنز، شوخی، خنده» در روزنامه خراسان شروع کرده است، ابراز کرد: «خوشحالم از وقتی که قلم به دست گرفتم تنها به این فکر کردم که خواسته و نیاز مردم چیست و برای انتقال این خواسته‌ها به تمام گردن‌کلفت‌ها تاختم؛ از شهردار گرفته تا رئیس شهربانی.»

وی ادامه داد: «وقتی در روزنامه‌ی توفیق می‌نوشتم هویدا نخست ویز وقت بود. روزی نبود که با او شوخی نکنیم و سر به سرش نگذاریم. او هم خیلی استقبال می‌کرد. تا جایی که اگر دو روز سر به سرش نمی‌گذاشتیم از دفتر نخست‌وزیر تماس می‌گرفتند و می‌گفتند نکند ما را فراموش کردید! در زمان ریاست جمهور فعلی هم تصمیم گرفتم سعه صدر آقای احمدی‌نژاد را بسنجم و اعلام کردم هر شب یک شوخی با ایشان می‌کنم و تا جایی ادامه می‌دهم که سکوت کنند. چرا که سکوت علامت رضاست. شعرهای مختلفی گفتم مثل شعری با این مضمون که هرکس نماز شب بخواند چهره او پرنور می‌شود، با این حساب معلموم است که رئیس‌جمهور حتی یک‌بار نماز شب نخوانده است! هرچقدر ایشان سکوت کردند من طنزهای تندتری گفتم. تا اینکه بعد از یک ماه از نهاد ریاست جمهوری تماس کرفتند و دو نفر برای تشکر به دیدارم آمدند و هدیه‌ای هم دادند.

این استاد طنزپرداز کشورمان تصریح کرد: «فرقی نمی‌کند چه کسی مسئول است. اگر افراد بدانند طنزپرداز سوء نیت ندارد حتما از طنز او استقبال می‌کنند. چراکه طنز بهترین زبان بازگو کردن حقایق است.»

در ادامه این نشست، گیتی صفرزاده درباره‌ی اوضاع نشریات طنز در کشور گفت: کتاب «رنگین‌کمان طنز» آقای محولاتی تاریخچه خوبی از مطبوعات طنز در کشور و مشکلات و موضوعات به چالش کشیده شده ارائه می‌دهد، که اتفاقا بعضی از آن‌ها مانند گرانی در تمام دوران مشترک بودند.»

وی با اشاره به دوران‌های طلایی باز شدن فضای سیاسی مانند مشروطه و اوایل انقلاب اظهار کرد: «باید توجه داشت که به قول آقای محولاتی طنز «فحش» نیست و مطلب باید طوری ادا شود که هم مخاطب شوخی آن را درک کند و هم خنده‌ای به روی لبانش بنشیند. چرا که در همین دوران طلایی هم می‌بینیم نشریات طنزی چاپ شدند که نتوانستند بیشتر از یکی دو شماره به کار خود ادامه دهند. چراکه به اسم طنز هرچه خواستند نوشتند و بعد بسته شدند.»

نویسنده کتاب‌های «چگونه ترنج دانشمند شد» و «کمدی گل‌آقا» در ادامه دلیل کمرنگ شدن قالب‌های چون بحرطویل که نمونه‌های فراوانی از آن در شعر حسامی محولاتی قابل مشاهده است را از ایشان پرسید و محولاتی پاسخ داد: «مردم الان خیلی از این قالب استقبال نمی‌کنند و وقتی سلیقه مردم عوض می‌شود طنزنویس نیز به طبع خود را با این سلیقه هماهنگ می‌کند.»

گیتی صفرزاده نیز یکی از علت‌های این تغییر ذائقه را شلوغ و پُرسرعت شدن زندگی مردم دانست و ابراز کرد: «در دنیای امروز انتقال یک مطلب از طریق پیامک کردن دوبیتی طنز آسان‌تر است و از همین رو مورد اقبال بیشتری واقع می‌شود. اما مضامین همچنان همان موضوعات قبل هستند.»

محولاتی در ادامه در پاسخ به این پرسش که چرا با توجه به عقبه طنز قوی که داریم نشریات طنز در سال‌های اخیر موفق عمل نکردند، گفت: «توفیق برای همه یک دانشگاه بود و هرکسی این دانشگاه را درک کرده و گذرانده باشد یقینا به خوبی و بدون ایراد طنز می‌نویسند.»

وی ادامه داد: «برنامه‌ای در دانشگاه تهران با حضور صفارهرندی؛ وزیر فرهنگ برگزار می‌شد. من پشت تریبون قرار گرفتم و گفتم یکی به من گفته است که مملکت ما صاحب ندارد و من جوابش را با شعر اینگونه دادم:

گفتا که بود کشور ما بی‌صاحب

با آنکه بسی تاجر و کاسب دارد

گفتم که برو زبان خود گاز بگیر

چون کشور ما هزار صاحب دارد.

همه خندیدند و کسی هم چیزی نگفت.»

در ادامه جلسه صفرزاده درباره آسیب‌های فقدان نشریه طنز در کشور تاکید کرد: «ما بعد از نسل آقای محولاتی و چند سال جوان‌تر از نسل ایشان که زمان انتشار توفیق بود دیگر طنزپرداز برجسته‌ای نداریم و این فاصله خالی است تا برسیم به آقای زوریی نصرآباد که زمان انتشار گل آقا طنز می‌نوشتند. متاسفانه در این بین نشریات تعطیل شدند و علاوه بر اینکه جامعه از جریان نقد تهی شد ما تربیت نسل طنزپرداز هم نداشتیم.»

در انتهای نشست نیز سردبیر گل‌آقا همچنین درباره ویژگی طنز گل‌آقایی اذعان کرد: «آقای صابری همیشه تاکید داشتند طنز فحش نیست و در همین راستا می‌گفتند ویژگی‌های جسمانی و شیوه صحبت و هرچه که خدادادی است نباید مورد تمسخر قرار بگیرد. حتی برای کشیدن کاریکاتور هم تاکید داشتند نباید کریه تصویر شود. همیشه انصاف را راعایت می‌کردند در نوشتن طنز برای اخبار هم این دقت را داشتند که خبری دروغ نباشد. همیشه تاکید داشتند هدف ما نقد است و نه تخریب و می‌گفتند من نظام را دوست دارم و انتقاد را برای اصلاح عنوان می‌کنم.»

 

 

شب شادروان عباس جعفری کوهنورد ؛غار نورد ،ورزش دوست ،نویسنده ،مدرس ، برگزار شد

abbas jafari EMAIL

 

صد و شصت و هفتمین شب از شبهای مجله بخارا به عباس جعفری اختصاص یافته بود که عصر یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۳ با همکاری بنیاد ملت، انجمن کوهنوردان ایران، انجمن غار و غارشناسی ایرانیان و گروه‎های تور نوبل و پاسارگاد در بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ساختمان کانون زبان فارسی برگزار شد.

 

این نشست را علی دهباشی با شرح مختصری از زندگی عباس جعفری، کوهنورد، عکاس و ایرانشناس آغاز کرد :

 

« غلام عباس جعفری در ۱۳۴۱ در مشهد به دنیا آمد، از ۱۶-۱۵ سالگی شروع به کوه‌نوردی کرد و در ۱۳۵۶ گروهی را با نام «کلوپ کوه‌نوردان آزاد مشهد» سازمان دهی کرد. او نه تنها کوه‌های اطراف مشهد بلکه توچال در تهران و کوه هایی دیگر در بیرون از خراسان را هم در همان نوجوانی صعود کرد. پس از انقلاب، با جمعی از دوستان، «گروه کوه‌نوردی آزادگان مشهد» (که بعدا به «گروه کوه‌نوردی آزاد مشهد» تغییر نام داد) را تاسیس کرد و بولتن «آزاد» (از شماره‌ی ۹ به بعد: «آزادکوه») را به عنوان نشریه‌ی آن گروه (و بعدا، نشریه‌ی خودش) منتشر ساخت.. در میانه‌های دهه‌ی شصت به تهران آمد و شروع به همکاری با فدراسیون کوه‌نوردی کرد. او تا ۱۳۷۴ در فدراسیون فعالیت داشت اما در همین سال از فدراسیون بیرون رفت.

 

عباس جعفری، تمام کوه‌های مهم ایران را صعود کرد و در چندین منطقه‌ی کوهستانی خارج از کشور مانند قراقوروم، هیمالیا، آلپ، پامیر، کلیمانجارو هم کوه پیمایی های سبک و سنگین پرشمار داشت.

 

عباس جعفری عشق نوشتن داشت و این، از طبع اجتماعی او و تمایلش به آگاه‌سازی، و تشریک دانسته‌ها برمی‌خاست. در دهه‌ی شصت که هیچ مجله‌ی کوه‌نوردی در ایران نبود، او یکی از بهترین بولتن‌های این رشته را درمی‌آورد به نام «فصل نامه‌ی آزادکوه« هم‌چنین، «خبرنامه‌ی فدراسیون کوه‌نوردی» را تهیه و منتشر می کرد.

 

مطبوعات و تارنماهایی که عباس در آن ها قلم زد، پر شماراند و از آن میان، همشهری، طبیعت‌گردی، شکار و طبیعت، قشم، شکار، سفر، ایران، و تارنگار شخصی اش آزادکوه را می توان نام برد. از او، چند مقاله و عکس هم در نشریه‎های پر آوازه National Geographic، Climbing، و یکی دو نشریه خارجی دیگر منتشر شده است.

علی دهباشی ـ عکس از متین حاکپور

 

در سال‎های اخیر، عکاسی طبیعت وجه تمایز شخصیت عباس بود و حتما می توان گفت که او یکی از چهره‌های برتر ایران در این زمینه است. تمام مطبوعات و تارنماهایی که از آنها نام بردم، و به علاوه، چند کتاب مانند راه یاب سفر ایران و راه یاب بیابان گردی ایران (نوشته ناصر کرمی) و چندین بولتن و کاتالوگ حرفه‌ای، آراسته به عکس های او هستند.

 

عباس در ۱۳۸۴ با فرخنده صادق (یکی از دو زن ایرانی که در سال ۸۴ برای نخستین بار به اورست صعود کردند) ازدواج کرد. و … آن گاه در ۱۳۸۸ در سفر به نپال قایقش واژگون شد و در برابر چشمان بهت زده همسرش ناپدید شد و دیگر از او نشانی نیافتند.»

 

عباس محمدی، کوهنورد و یکی از دوستان عباس سخنران بعدی این نکوداشت بود که از « عباس جعفری، خاطره‎ای کهنه و گیرا» سخن گفت:

 

« ربع قرن پیش، در سال ۱۳۶۸، نخستین بار عباس جعفری را از نزدیک دیدم و یاد او هنوز روشنم می‌دارد. من شیفته ی کوهستان و کوه‌پیمایی بودم، او نیز. اما خط و خط‌کشی‌هایی که انقلاب و جریان‌های پس از آن پدید آورده بود (و شاید پیش‌تر هم بوده و انقلاب فقط تشدیدش کرده بود) فاصله‌هایی ساخته بود میان من و امثال من که در دستگاه‌های دولتی نبودیم و رفت و آمدی هم با آن‌ها نداشتیم، با عباس که آن زمان در فدراسیون دولتی کوه‌نوردی فعالیت می‌کرد.

 

ما، آن‌طرفی‌ها را به خشک‌اندیشی متصف می‌کردیم و همه را نیز به یک چوب می‌راندیم؛ غافل از این‌که  خودمان هم یک‌سونگر و گاه حتی بی‌انصاف بودیم! نخستین برخورد من با عباس از نزدیک، انگاره‌هایی را در من فرو ریخت… دریافتم که عباس بسیار بزرگ‌منش است و چشمانی چندجانبه‌نگر دارد و قلبی چنان بزرگ که به تعبیر نادر ابراهیمی می‌تواند صدها و هزاران تن را در خود جا دهد، و بلکه تمامی این طبیعت بزرگ را. عباس، خراسانی بود و به نظرم از چشمه‌های جوشان خراسانیان بزرگی مانند فردوسی و اخوان ثالث و محمود دولت‌آبادی نوشیده بود که قلمی چنان روان، زبانی آمیخته به طنز و تراژدی، یک میهن‌دوستی ژرفانگر همراه با گله‌مندی از کژرفتاری‌های اهل این بوم، و ریشخندی رندانه به دل‌بستگی‌های حقیر مادی و مرتبه‌جویی‌ها را با خود داشت.

عباس محمدی ـ عکس از متین خاکپور

 

عباس از آن کم‌شمار انسان‌هایی بود که آشنا شدن‌شان با تو می‌تواند رویدادی به‌یادماندنی و تاثیرگذار را در زندگیت رقم بزند؛ برای من که چنین بود. نگاه او به کوهستان، به سرزمین پدری، به زمین، و به مردم، زاویه‌ای متفاوت داشت؛ چونان زاویه‌ی دید عکاسی زبردست که آن‌چه را که با چشمان باز، در سرجای خود نمی‌توانی ببینی، در قاب تصویری به تو ارایه می‌کند و شگفت‌زده‌ات می‌کند که “چرا تاکنون این را ندیده بودم؟!”

 

گمان می‌برم که عباس از نوجوانی “خودآموز” بوده، یعنی بیش از آن که از مدرسه و مربی، و در چارچوب‌های تنگ رسمی چیز بیاموزد، نزد خود با مطالعه‌ی آزاد زیاد و در نشست و برخاست با بزرگان فراگیری کرد. معلومات فراوان در زمینه‌ی فرهنگ و تاریخ ایران، مهارت کم‌مانند در کوه‌نوردی و طبیعت‌پیمایی، و چیره‌دستی‌اش را در عکاسی، نه زیاد در کلاس‌های خشک، که بیشتر در کشاکش رهجویی‌ها و نواندیشی‌ها و کتاب‌خوانی‌ها، با پویش در کنار و گوشه‌های طبیعت و جامعه، و در تدریس‌هایی که داشت فراچنگ آورده بود.

 

همین پرش‌های مرغ‌سان او در گلزارهای فرهنگ و فن، و اعتماد به نفسی که در مراوده با بزرگان این عرصه‌ها داشت (و از آنان یاد می‌گرفت و به آنان می‌آموخت) یک آزاداندیشی بلندنظرانه برایش فراهم ساخت. این آزاداندیشی و آزادگی که شاید ریشه‌ای تاریخی در شیوه‌ی خراسانیانی همچون ابومسلم و ابوالفضل بیهقی و سربداران داشته، سبب شد که عباس در عمر کوتاه خود، مرحله‌های تکاملی چندی را بپیماید و هر چند گاه، ارتقایی کیفی در بینش و رفتار بیابد. پروفسور پرویز رجبی که اصلا آدمی اهل مجامله و گزافه‌گویی نبود، در یادکرد از عباس گفته است که «وفتی او را دیدم، از هرچه [درباره‌ی ایران و مردمان آن] گفتم، دیدم که عباس تا آخرش را رفته است. او زنده‌یاد یا روانشاد به معنای متعارف نیست… او نمی‌میرد و زنده و شاد است».

 

عباس مجموعه‌ای از ویژگی‌های کم‌یاب بود که کم‌تر در یک شخص واحد جمع می‌شود: بسیارخوان بود، اما خانه‌نشین نبود؛ بیابان‌گرد و راه‌کوب و کوه‌پیما بود، اما کناره‌گیر نبود؛ خوب می‌نوشت و عکس‌هایی می‌گرفت که در ایجاز و تاثیر به غزل می‌مانست، اما قلم و دیدگاهش را رهن صاحب نشریه‌هایی نگذاشت که بخواهند او را مقید کنند؛  راهنمای بنام در طبیعت‌پیمایی بود، اما برای به دست آوردن پول بیشتر به هر گردشگر و هر برنامه‌ای بله نگفت؛ صاحبان ثروت و قدرت بسیاری را می‌شناخت، اما برای آن که راه ثروتمندی و قدرتمندی را بسپرد، سرسپرده‌ی هیچ کس نشد… . ثروت که هیچ، حتی یک زندگی ساده‌ی مطمئن هم نداشت، اما چونان غنی‌ترین کسان رهسپار سرزمین‌های دور می‌شد تا جایی نو را ببیند.

 

می‌گفت کسانی که من می‌شناسم، کسانی هستند که خاک را می‌شناسند. و او خودش عاشق پاک‌باز خاک ایران بود که به گفته‌ی خودش «نزده، برای آن می‌رقصید». با قلم‌اش که زخمه‌زن بود بر تار و پود وجود انسان، چنان از اهالی این خاک می‌گفت که اشک بر چشمان می‌نشاند. برای نمونه، ببینید که در سوک جعفرقلی خان رستمی، کلانتر ایل بابادی که در فروردین ۸۲ درگذشت، چگونه نوشته است که چنین نوشتنی فقط از عهده‌ی یک خاک‌آشنا برمی‌آید:

داود موسایی ( مدیر نشر فرهنگ معاصر) در شب عباس جعفری

 

«ای جعفرقلی! داغُم سیت. بازُفت تنها افتاده است و کارون بی‌خود بر خود می‌غلطد. بلوط و کُنار سر بر شانه‌های هم نهاده‌اند و باد مویه می‌کند و زن ایلاتی چنگ بر چهره و موی برمی‌کند. جعفرقلی، نرو! دشت لالی بی‌سوار می‌ماند، اگر بروی. اما تو می‌روی، تو رفته‌ای، ای ایلاتی. آی بازمانده‌ی مردان تفنگ‌بردوش ایل. ای مرد مانده‌ی ایل! دیگر بار زردکوه را با پاهای خسته‌ام زیر پای خواهم گذاشت شاید که آن بالاها، روی برف‌های گردنه‌ی ایلوک، پشت شاه‌شهیدان، بر ستیغ سکندر، بر برف‌های میلی، بر صخره‌های مافارون، بر خنکای آرام شط‌تمی، بر تنگنای تُمبی، و بر فراخنای سبز شیمبار نشانی از تو بجویم. و می‌دانم که نیستی و نخواهی بود دیگر و هنوز نمی‌دانم بهار آینده چه کسی کوچ را فریاد خواهد کرد. از صخره‌های پشت شاه‌شهیدان خودم را بالا می‌کشم و رو به باد فریاد می‌کشم: کجایی مرداس پیر، سنگ‌تراش ایل؟ پیدا کنید مرداس پیر را تا آخرین شیر سنگی‌اش را بتراشد، پیش از آن که بمیرد! کجایی مرداس؟ کجایی، کجایی؟ کجا…؟».

 

**********

 

عباس! شاید که بخت با تو یار بود که بدین‌سان جهان را ترک گفتی؛ در آغوش رودی، از کوهستانی، به دریا پیوستی… سفر آخری شایسته‌ی مرد سفری چون تو! نه پای‌بند شدن و بسترگیر شدن، و نه زنده ماندن و هر روز چشم دوختن بر مرگ طبیعت و مردمانی که دوست‌شان می‌داشتی و اینک پایمال چپاول‌گران سیاهکار می‌بینی‌شان. همان به که چشم فرو بستی و دیگر مرگ و اسارت نگاهبانان طبیعت شکنجه‌شده‌ی سرزمینت را در نبرد نابرابر با شکاردزدان نمی‌بینی. نمی‌دانم… شاید بهتر شد که نمی‌بینی آن “پریشان”ی را که تو با درناها عکس از آن برمی‌گرفتی، کویری سله‌بسته شده، و اورمیه و ارژن و هامون و مهارلو هم…، و نمی‌بینی که نه‌تنها جعفرقلی‌های بختیاری رفتند، بلکه شیرهای سنگی مزارشان هم ده ده و صد صد در زیر دریاچه‌های مرده‌ی پشت سدها که جایگزین آب رونده‌ی بازفت و رود بالنده‌ی کارون شده، غرقه می‌شوند.

 

و اینک ماییم و خاطره‌ی تو که کهنه می‌شود چونان شرابی که گیراتر می‌شود! ماییم با دستان خالی، ضعیف‌تر از گذشته- بی‌ تو – که می‌کوشیم تکه‌پاره‌هایی از دیبای هفت‌رنگ طبیعت کشورمان را که باقی مانده، از تاراج ازمابهتران مسلح به بولدوزر و پول… در امان بداریم. کاش تو نیز بودی! که با تو دل‌مان قرص‌تر می‌بود… .»

 

سخنران بعدی شب عباس جعفری، حمید مؤذن جامی یکی دیگر از دوستان او بود که از « گمشدگی » حکایت کرد:

 

« عباث با وجود دوری و مهجوری هر از گاهی یاد رفیقان می کرد. عکسی می فرستاد یا چیزی که نوشته بود. گاهی هم از طریق وبلاگ اش آزادکوه از حالش باخبر می شدیم.

 

 

در یکی از ایمیل های آخرش، عباث مجموعه ای از عکسهایش را فرستاده بود از مادران ایران. همه جای ایران. رفته بود مادرها را در طبیعی ترین شکل زندگی شان ثبت کرده بود. با بچه ای به بغل یا به کمر یا همراه. و مشغول کار در خانه و مزرعه و کوه. مادر که بی مشغله نمی شود. عکسهایش نشان می داد عباث چقدر به مردم عادی و ظاهرا بی نام و نشان دلبسته است. مطلبی هم نوشته بود و اسم اش را گذاشته بود: “به حرمت مادران!”

 

آن نوشته اینطور آغاز می شد: ” دلخوش بودیم آن روزها  به پروانه ای و بادبادکی. دلخوش می ماندیم به نان گرمی که پدر می آورد. بوی می کشیدیم همه ی هوای خانه را بوی مادر! بوی کبابی که در دیگدان روی فتیله کوتاه چراغ نفتی انتظار بازگشتمان از مدرسه را می کشید و ما نمی امدیم چرا که آندم کتاب هایمان را سنگِ دروازه کرده بودیم و سر بدنبال توپ فریادمان کوچه های محله را می انباشت. مادر بود که نگران از دیر کردنمان چادر نمازش را به سر می انداخت و کوچه های خاکی محله را زیر پا در می کرد تا پیدایمان کند. بعد حکایت  دست او بود و آستین ما و کشاکشی آمیخته به التماس و خنده/”

حمید مؤذن جامی ـ عکس از جواد آتشباری

 

عباث تا وقتی که از او یاد دارم همینطور مانده بود. همیشه به بوی مهربانی کشیده می شد. و آن را تنها در دست نخورده ترین خانه ها و روستاها و کمرکش کوهها می یافت و در سفره مردمانی که با نان و دراغ سر می کردند و چای و قندی و گاه سیگاری یا چپقی.

 

عباث باز نوشته بود در باره مادران ما و مادرش که: «همو بود که  رسیدن نوروز را با بشقاب گندم خیس به یادمان می اورد و سمنویی که  همهمه بپا داشتن دیگش خاموشی یک نواخت محله را بر هم می زد. سپیدی چادرش در کشاکش آمد و رفت ها بود که به یادمان می اورد سفره  بی بی سه شنبه در  کوچه پشتی حیاط مدرسه آفاق (خونه مرحوم عزیز السلطنه)  را هنوز  فراموش نکرده است درآن روزگار بی رادیو و بی تقویم. در خم خاکی کوچه ها قد کشیدیم و او پیر و پیرتر شد  اما هنوز بر روی  قرآنش خم می شد و هنوز  حافظ می خواند.»

 

عباث آدم این چیزها بود. چیزهای قدیمی مثل مادر. خیلی قدیمی مثل نوروز. چیزهای ماندگار مثل حافظ. مثل قرآن.

 

بعد در همان نوشته با نگاهی سخت انتقادی از نوگرایی به سبک ایرانی خرده می گرفت. مادر گفته بود “چشم هایم کم سو شده مادر!” و عباث از جانب همه فرنگ رفته ها نوشته بود: “بازگشتیم. برایش از  فرنگ عینک آوردیم.”

 

 

ادامه می داد: «گلستان اش را اورده بود تا حکایتی بخواند. به کوچه زدیم به واکاوی. به یافتن بخشی جامانده از ما در پشت دیوارهای کوتاه مدرسه عسجدی! محله اما دیگر آنی نبود که ترکش گفته بودیم. کوچه ها اسفالت شده بود اما خالی از رنگ و بوی کاهگل. بی بوی عطر یاس و پیچ امین الدوله. نه میراب مانده بود و نه دوره گرد و طحاف  تا که  آوازشان کوچه  را باز پرکند که گل به سر دارم خیار! سوپر مارکتی دو نبش همه احتیاجات را با تلفنی  می اورد و سالن های پیتزا فروشی با  لقمه هایی غریبه انباشته از پنیرهایی که کش می اید! با بوی غربت آدم های خسته ای که با شنیدن نمره نوبتشان خاموشانه سینی پلاستیکی سهم خویش را از گارسون می ستانند و در سکوت یا همهمه ای بیروح  با چنگالی پلاستیکی بر بشقاب های کاغذی خم می شوند و در کشاکش  “کش لقمه ها” یاد عطر پلو زعفرانی و قورمه سبزی مادر را با بغضی پنهانی  فرومی دهند  و سیرمی شوند از این همه زندگانی!»

 

عباث سر سازگاری با این مدرنیزاسیون وحشی را نداشت. وحشی به این اعتبار که هرچه داشتیم را قربانی می کرد. یا خود قربانی کردیم به پایش. فکر کردیم برای اینکه مدرن شویم باید هر چه قدیمی است هر چه عزیز است هر چه کهنه است فراموش کنیم. فراموش کردیم که این فراموشی به حاشیه راندن همه یادهای ما و همه هویت ما ست. فراموش کردیم که هیچ جای دنیا مدرنیته بدون ریشه نروییده و نمانده است. همه جا مدرنیته از درون سنت برآمده است. ریشه های عمیق داشته که روییده و مانده و سایه گستر شده است.

 

عباث از این شهر مدرنیزه و بی سنت فراری بود. شهرش مثل سهراب سپهری گم شده بود. می زد به کوه و دشت تا یادهای عزیزش را فراموش نکند. تا آنچه را همه ما فراموش کرده بودیم او حفظ کند. برای همین عکاسی می کرد. می خواست به ما نشان بدهد که چه چیزهایی را از یاد برده ایم. می خواست بگوید این چیزها هویت ما ست. این آسمان پرستاره کویر. این چادر عشایری. آن خانه چوبین ترکمنی. آن دامنه کوه آن فراخی دشت آن درختی که تنها در سایه سار کوهی ایستاده است. و چقدر از این درختهای تنها عکاسی کرد.

 

مادر برای او وطن بود. در پایانِ نامه اش نوشته بود: «دامن امن مادر کجاست؟ کجاست این روزها  که باز گم شده ایم. در غربت شهرهای بی ترحم. در همهمه ی بخشنامه ها و روزنامه ها و تقویم ها و رادیوها. مادر فراموش شده است و ما …گم شده ایم. نسلی گم شده. این روزها زندگی چیزهایی کم دارد . خیلی چیزها. این طور نیست!؟»

 

 

عباث معنای این گمشدگی بود. سرگشته این گمشدگی بود. و سرنوشت اش هم همین شد. سرنوشت اش همان کلمه ای بود که به آن تذکر می داد: گمشدگی. رفت تا ما هرگز درد گم شدن را فراموش نکنیم.

 

ولی من امیدوارم که عباث را دوباره پیدا می کنیم. وقتی مادران مان را پیدا کردیم. وقتی یادهای عزیز و قدیم مان را زنده داشتیم عباث دوباره بر می گردد. و با همان لهجه شیرین مشهدی اش می گوید سفر سختی بود رفیق. ولی به رفتن و بازآمدن اش می ارزید. سفر چشم ما را باز می کند. به طبیعت خدا. به هویت خودمان. به مهربانی مادران وطن مان. وطن مان. سفر کمک می کند خودمان را دوباره پیدا کنیم. و عباث که آدم سفر بود چطور می تواند گم شده باشد؟»

 

سپس نوبت  به جواد نظام دوست رسید تا از خاطره‎هایش با عباس جعفری بگوید:

 

 ما در پیاله عکس رخ یار دیده‎ایم                  ای بی‎خبر ز لذت شرب مدام ما

 

« خوش حالم که در جایی قرار است به عنوان یک شاگرد ، یک دوست، یک همراه دوران کودکی تا میان سالی عباث صحبت کنم که درست مثل خودش هستند و امیدوارم که نه تپق بزنم و نه دستپاچه شوم . بله قرار است در حضور کسانی از او حرف بزنم که مثل او بی‌ریا و صمیمی‏اند، پر از ترانه و ترنم. آمده‎اند و نشسته‌‎اند در قاب‎های سکوت، قاب‎هایی آویخته از دیوارهای سادگی ، درست مثل خودش، مثل عکس‏هایش، پر از رنگ، پر از شعر و پر از کوه، پر از برف، پر از معنای گردنه بازفت، هنگام کوچ، پر از نگاه ملتسمانه چوپان به رمه‏اش وقتی که مراقب است تا بره‏ای به دره نیفتد.

جواد نظام دوست ـ عکس از متین خاکپور

 

شما هم به اندازه من و برخی شاید بیشتر از من این منشور چند وجهی را دیده و شناخته‎اید. پس باید نه غلو کنم و نه کم فروشی. با خاطره‏ای از ابتدای سنگ نوردی‎ام رفع زحمت می‎کنم.

 

چند هفته‏ای بود که آرام و قرار نداشت. می‎خواست وسایل و ابزار فنی جور کند و قبل از تیم دیگری که هیات کوهنوردی آن دهه، یعنی ۶۰، هماهنگ شده و امکانات گرفته و حمایت شده بود، این طلسم پرده ناول را باطل کند. ده سالی بود که به این صعود فکر می‎کرد اما بدون ابزار که کاری نمی‎توانست بکند. طناب لازم بود و میخ و کاربین و گوه. دست به کار شدیم. عباس برای خودش فرمانده‎ای بود. به هفت هشت نفر سربازای دور و برش که ما بودیم و تعدادی هم از او بزرگتر بودیم دستور هم می‎داد. و ما با کمک عباس و با دست خالی ابزارمان را از این طرف و آن طرف جور کردیم و توانستیم از دیوار سفید صعود کنیم و بعد هم صعودهای دیگر بود. عباس اسم مسیر اول را گذاشت ” سختون ” . عباث عباث بود همین… »

 

دیگر سخنران این مراسم رسول نوری بود که چنین سخن گفت:

 

« چون همیشه دلتنگ شدم به سراغت آمدم. اما این بار خیلی متفاوت. خودت نبودی تا صبورانه حرفهایم را گوش دهی. به ناچار به یادت دل خوش شدم و سرمست.

 

کاش ساعت زندگی عقربه نداشت. زندگیی که چون بیراهه‌ای در پیش رویم رخ می‌نمایاند. عباس! آن زمان که از بیگانگی و غربت در خاکم به خود می‌پیچیدم و در این شهر مخوف و بی‌آسمان سکنی گزیدم. دست تقدیر راهیم کرد به سفر، به طبیعت. دل‌داده شدم. نشریه‌ای در همین وادی را سرمایه‌گذار و مجری شدم. سرآغاز دوستیم شد با عباس. بی‌کس بودم و غریب. تنها بودم و ناوارد. اما دل به دریا زده بودم و فراموشم شده بود که شنا بلد نیستم.

 

عباس قلم به دستم داد و بند دوربین هم آویخت بر گردنم. دست و پای شنای من شد. جرات نوشتنم داد. بیننده صبور عکس‌هایم شد. همچون طفلی خرد در سرآغاز گام‌های تاتی‌تاتیم بر همواری زمین دستم گرفت و به راه انداخت. هر زمان به بن بست رسیدم، ایستادم، تامل کردم، جای نگرانی نیست! بیمی ندارم، چون عباس را دارم. عباس مرد است. رفیق است. ستونی است برای تکیه دادن. دستی است برای بلند شدن. رفاقت میکند بدون صدور فاکتور. هرچند برخی‌ها از پورسانت هم نمی‌گذرند امروز و همه چیز به عاریه می‌گیرند در پیچ و قوس دوستی و رفاقت!!

 

 

امروز

 

دلم گرفته از غروب تیره و سرد چشمانت

 

از این مهر سکوتی که بر لبهایت نقش خاموشی زده

 

ازاین بی خبری‌ها و بی صدایی‌ها

 

دلم گرفته

 

دلتنگ روزهای آفتابی چشمانت هستم

 

دلتنگ آن بهارها و زمستان‌ها

 

پاییزهای برگ ریز هزار رنگ و تابستان‌های پر دریا

 

دلتنگم عباس

 

دلتنگم. دلتنگ کوله‌پشتی خسته. کفش‌هایی خسته تر، قمقمه‌ای خالی به عنوان سوغات سفر! و چشمانی که دنیای تصویر را به ذهن من هدیه می‌کرد. تصاویری که آن همراه همیشگی سفرهایت، دوربینت را می‌گویم، به یادگار برداشته بود و تماشای آنها همیشه برایم انگیزه و بهانه‌ای بود برای سفر. سفر در این سرزمین مغموم که زیبایی‌هایش به چوب حراج به تاراج رفته و می‌رود. دلتنگی هم کلمه‌ای است کوچک این روزها در بود و نبود آدم‌هایی چون تو.  خلوت شده است این طبیعت دل خسته پرهیاهو، عباس!

رامین نوری ـ عکس از جواد آتشباری

 

خواستم با تو همسفر شوم که دست تقدیر اجازه نداد. گفتی تخته بند جانم پوسیده است. گفتی پای بیابان ندارم. گفتی زانوهای بیمار من یاریم نمی‌کنند در سفرهایی این چنین. پس رفیق بی تو، که راه برمن نشان دهد؟ بر میانه این راه گم و گور که راه نشانم دهد؟ در این شب‌های کور خسیس بی ستاره. با این آسمان دودزده بی شهاب! گرهی به کارم بگشا رفیق.

 

ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم/ بسان ابر که با طوفان/ بسان علف که با صحرا/ بسان باران که با دریا

 

طبیعت گرچه زود برای من و دیر برای تو،  آخر تو را یافت. اما من تو را نیافتم، تو را هم نخواهم یافت و این را دیگر به یقین می‌دانم ما یکدیگر را بر روی این خاک و در این مرحله بودن نخواهیم یافت.

 

ای گمشده، ای نادیده‌ای که نیامده رفته‌ای، من اما هر جا که می‌روم تو  پیش از من آنجا بوده‌ای. دیگر عادت شده برایم دیدن ردپای تو، ردپایت را زیر آن تک درخت آشنا دیدم که دیشب را کنارش سپری کرده بودی اما صبح زود که من رسیدم رفته بودی و باد ناشیانه می‌کوشید تا بوی تو را از من بگیرد و نمی‌دانست که بوی تو را می‌شناسم حتی در  باد کویر!

 

در این مدت که نیستی با عکس‌هایت راهی سفر به همان جا شدم تا شاید تو را ببینم و دریابم. در سر کویر سرازیر شدم، رد تو در باران دوشینه بود، بالت را بر شیشه سرد آسمان کشیده بودی و رفته بودی. درست پیش از آمدنم. هوبره‌های جندق از تو گفتند و پریدند. تک درخت سر راه عروسان از تو گفت و از دستان  از آب باران پُرت که بر صورتش کشیده بودی. درست همین امروز، و امروز هم این چنین گذشت. امروز هم مثل هر روزم! بازگشته ام به جای خود، بی‌تو و شاید این هم از مصائب گرد بودن زمین است که یکی‌اش همین بازگشتن به جایی است که از آن آغازیده‌ای.

 

و من این روزها همچنان منتظرم و شاید از همین روست که چه بی‌تابانه، چه با حسرت و بی‌قرار به دنبال نشانه‌های بودنش می‌گردم.  از یادآوری صدایش بر روی نوارهای مغناطیسی گرفته تا دل نوشته‌هایش به گاه دلتنگی‌ها، یا شاید دست نوشته‌ای در جایی میان دفترهای خاک خورده کوهنوردان و طبیعت گردان. این چند روز که باز همچون همیشه خود را گم کرده بودم در پیش بودم؛ این بار  جایی در کنار قدیمی‌ترین دوستانش … خاطره ها.. یادها.. عکس‌ها و دست نوشته‌ای از یکی از سفرهایش…. گفته‌هایش با آن صدای صحرایی خش دار و …..

 

رفیق! هر صبح دوباره بیدار می‌شوم از نخوابیدن‌های شبانه، می‌زدایم اشک‌های خشکیده را، به آفتاب سلامی دوباره می‌کنم. پاشنه گیوه‌ها را بالا می‌کشم، لبخند زنان در هجوم و غلغله شهر فرو می‌شوم، سلام می‌کنم و دوست می‌دارم حتی آنانی که دوستم نمی‌دارند. می‌دوم، می‌افتم، بر می‌خیزم و دوباره لبخندزنان تا ته شب می‌دوم و شب باز دوباره برمی‌گردم. نقاب از چهره برمی‌گیرم و خسته‌تر از آنچه که باید باشم پناه می‌برم به دیدار عکس‌هایت، نگاهت و شنبدن صدای خش‌دار صحرائیت تا آنجا که همه چیز در نم اشک و خستگی‌هایم موج  بر می‌دارد و…. می‌افتم. فردا  باز دوباره آفتاب و دوباره سلام و دوباره فرو شدن در موج مواج مردم…… تکرار دیروز….امروز…. فردا…. و کردار روزگار! عباس!

 

 

نگاهم را رد پروازت در آسمان بدنبال خود کشید

 

لحظه اوج گرفتنت از زمین به سوی این سقف لاجوردی

 

کاش بدانی که چطور با رفتنت روحم را بدنبال خود کشیدی

 

بعد تو نگاهم به آسمان خیره ماند

 

و دنیا در قلبم به آخر رسید

 

میدانم بر نمی گردی

 

دهاتی همیشه مسافر، سفرت بی‌خطر.

عباس جعفری

 

من بر سر کلاس درس عباس ننشستم. سفر هم با عباس نرفتم. بر اساس تقویم زمان دوستیمان طولانی نبود. سراغاز این دوستی از یک مصاحبه شروع شد. عباس گیوه اورامی به پا داشت و من کرد زبان، کفش چینی به پا داشتم. خیلی زود کرد بودن من رفاقت را صمیمی کرد. نوشتن و عکس گرفتن را به من یاد داد. عشق به وطن را اموختم. در پی اموختن ان هم به مردم و خانواده ام و به ویژه فرزندم رادین ( عباس به او کردبچه میگفت) برامدم. این عشق را هم از نوشته‌های عباس اموختم:

 

 بسان همان گنجشکک اوازهای بختیاری که بردندش به باغ بهشت و نالید ولات، ولات؛ برای حفظ طبیعت این سرزمین بانگ براریم وطن، وطن، وطن، وطن.

 که وطن یعنی کارون و هلهله عبور و طغیان

وطن یعنی دشت لالی

وطن یعنی شیم بار همیشه بهار

وطن یعنی سوسن چلچراغ

وطن یعنی میانکاله قبل از پتروشیمی

وطن یعنی پرور

وطن یعنی دریاچه ارومیه

وطن یعنی جنگل ابر قبل روسیاهی اسفالت!

وطن یعنی اورامان

وطن یعنی زرد کوه

وطن یعنی بلندترین هرمی که فرعون تخیل می‌تواند ساخت؛‌ دماوند،

وطن یعنی …..

عباس رفتی و دیگر عادت کردم به این رفتن‌ها و نبودن‌های تو. مثل عادت کردن به این کوله بار سنگین تنهایی که گویی همزاد من است. اما یادت باشد عباس! یادت باشد به یک چیز عادت نکرده و عادت نخواهم کرد.

عادت به فراموشی تو نخواهم کرد؛ عباس.

نانتان داغ. آبتان سرد. دلتان شاد.» ( تکیه کلام عباس جعفری)

سپس محمود بنکدارنیا ، مدیر تورهای نوبل، از حاضران برای حضور در این شب و زنده کردن یاد عباس جعفری سپاسگزاری کرد.

محمود بنکدارنیا ـ عکس از متین خاکپور

پایان بخش این مراسم تک نوازی محسن جمالزاده بود که به یاد عباس قطعه‎ای نواخت.

محسن جوادزاده ـ عکس از جواد آتشباری

 

در یکی دیگر از بخش های این نشست سخنرانی عباس جعفری در شب نیکول فریدنی به نمایش درآمد.

و نیز کلیپ‎هایی از عکس‎های عباس جعفری کار مجید عاشقی در فواصل سخنرانی‎ها پخش شد.

 عباس جعفری در مرداد ۱۳۸۶ به بهانه برگزاری پنجاهمین شب از شبهای مجله بخارا مطلبی کوتاه نوشت . با هم مرور می‎کنیم نوشته او را :

شبانه‎های مرد تنها/ عباس جعفری

سه پله بیشتر ندارد این سن؛ اما همین کافی‌ست تا نفسش به شماره بیفتد . میکروفنرا اندازه می‌کند و می‌گوید: «و این چنین پنجاهمین شب از شب‌های بخارا با بزرگداشتاحترامی به پایان می‌رسد. شب بر همه‌ی شما خوش باد

می‌گوید: «بیرون برویم! این‌جا هوا دم کرده است». پله‌های ورودی خانه‌ی هنرمندان را پایین می‌رویم. بر کناره‌ی پله‌ها، کنار آن اسب آهنین ورودی، می‌ایستد. روح سرکشی قوام یافته در قطعات فلزی اسب بی‌سوار بر کنار اوست. منتظرم تا تن خسته از ایستادن چند ساعته‌اش را لااقل به این تکیه‌گاه نه چندان نرم تکیه دهد. این درست که سوار خسته است، اما نه چندان که به اسبی آهنین حتا تکیه کند. او هیچ‌گاه به هیچ اسبی و هیچ کسی تکیه نکرده است.

با همین جثه‌ی کوچک اعتباری بس بزرگ دارد. به سادگی و صمیمیتی روستایی‌وار، تو را به کاری می‌خواند که نمی‌دانی چه مایه بزرگ است. باید کننده باشی تا بدانی برگزاری هر کدام از این پنجاه شب چه جانی می‌طلبد. آن هم در این سرزمینی که همه برای سنگ انداختن آماده‌اند نه برای برداشتن سنگی از سنگلاخ سر راه. دیده‌ام که مردان نامی در این سنگلاخ تاب نیاورده فتیله را بی سر و صدا پایین کشیده‌اند ورفته‌اند. و باز دیده‌ام که خشت خشت هر شماره‌ی بخارا (به همان قطوری و وزینی) چطور از همان ساختمانی که با هر بار ورودت به آنجا انباشته و انباشته‌تر می‌شود از آن همه کاغذ و کتاب و عکس. و چند تایی آدم خاموش و مهربان و پرکار بیرون می‌آید. آن هم دراین‌جا؛ در این سرزمینی که هر کس ساز خودش را می‌زند؛ و کم نمی‌بینی تشکیلاتی (حتا از نوع غیر دولتی‌اش) چه بگیر و ببندی دارند برای در آوردن چهار ورق که یعنی مجله (دولتی‌ها را که خود بهتر می‌دانید. ساختمانی با چند طبقه و چندین نفر آبدارچی و منشی و دفتر و دستک کارت حضور و غیاب و… و دست آخر رنگین – نامه‌ای وزین پر از اخبار رسمی و مصاحبه با مدیر مسئول و سردبیر و مدیرکل‌شان و خودشان و آمار خدمات و ترفیعات‌شان و چه و چه).

اما راز ماندگاری بخارا و شب‌هایش را در اصراری باید جست که این مرد در اشاعه‌یآن‌چه فرهنگ این مرز و بوم می‌نامندش می‌ورزد؛ خارج از گرایش به هر دسته و گروه وباندی که این روزها همه‌شان شده‌اند بلای جان جامعه‌ای که سال‌هاست مدعی فرهنگ وتاریخ است اما در واقع کارگزاران برگزیده‌اش از حل عادی‌ترین مشکلات اجتماع یا عاجزند یا لازم نمی‌بینند فکری به حال آن بکنند. و گاه این باند بازی‌ها و جناح گرایی‌ها تا جایی پیش می‌رود که آتشش به جان نیمه‌جان کسانی همچون بهروز غریب‌پور، هنرمند مدیری که امثالش در این سرزمین کمیاب است، نیز می‌افتد و او را تا سرحد استعفاهای چندین و چندباره می‌برد.

با نگاهی به پنجاه شب بخارا و فهرست سخنرانان و کسانی که برای آنان بزرگداشتبرگزار شده می‌توان به توانمندی دهباشی در گرد هم آوری همه‌ی دارایی فرهنگ و ادب و هنر این سرزمین در سالن کوچک ناصری یا بتهوون خانه‌ی هنرمندان پی برد. جماعتی که پیر و جوان، و خرد و کلان، در نشست‌های دوستانه که با صدای صمیمی علی دهباشی در معرفی یکی دیگر از بزرگان این خاک آغاز و اغلب با آواز به یاد ماندنی محمد نوری به پایان می‌رسید؛ که با همه‌ی خستگی و غمی که در صدا دارد می‌خواند:ما برایبوسیدن خاک سر قله‌ها/ چه خطرها کرده‌ایم

هرم شب مرداد نخست به نسیمی و سپس به تندری شکسته می‌شود. رعدی در دوردست‌ها می‌غرد و برقی آسمان پیر و دودآلود پایتخت را برای لحظه‌ای روشن می‌کند. رگبار شبانه! خیابان، خسته از شلوغی روز، در لحاف پاره و خیس شب می‌پیچد و مردی خسته اما امیدوار سرازیری خیابان را به تنهایی طی می‌کند ـ چه جانی دارد این مرد! –

صدای گام‌هایی بر سنگفرش خیس خیابان شب. و زمزمه‌ای که گاه‌گاه به تک‌سرفه‌ایمی‌شکند. سایه‌ی مرد در سیاهی شب بی‌رحم پایتخت گم می‌شود. صدایش اما هنوز بر بال باران منتشر است:

ما برای آن‌که ایران خانه‌ی خوبان شود / رنج دوران برده‌ایم/خون دل‌ها خورده‌ایم /خون دل‌ها خورده‌ایم.

 

 

 

 

مام(عمو) جلال ،جلال طالبانی به مانند مندلا برای عراق.طبق کتاب زندگی نامه وی ، طلبانی یکی از کُردهای اصیل ایران می باشد که خاندان وی از ایران به عراق مهاجرت کرده اند. در زندگی نامه ایشان چنین آمده که: آغا رستم (خان) که از بی رحمی شاه عباس صفوی از بوکان به عراق رفت و در قره داغ سکنی گزید.

 

 

….

آزاديخواه دورانديش

نويسنده: ناظم عمر دباغ

زندگي سياسي و مبارزاتي «مام جلال» سرشار از اتفاقات و رويدادهايي است که هرکدام در نوع خود اگر نگوييم بي نظير، کم نظير بوده اند، وي در طول نزديک به ٧٠سال مبارزه نظامي و سياسي، تصميمات و اقداماتي انجام داده که بر مسير تاريخ کردستان و عراق تاثير مستقيم گذاشته و همواره با منش آزاديخواهانه و توان سياسي و ديپلماتيک خود توانسته راه آينده را به خوبي ترسيم و متناسب با اتفاقات و تحليل شرايط بهترين گزينه ها را مطرح و عملي کند. بنده نيز در طول سالياني که افتخار همراهي و دوستي با ايشان را داشته ام شاهد بسياري از اين اتفاقات و رويدادها بوده ام که بازگويي همه آنها شايد نياز به چندين جلد کتاب مفصل داشته باشد، اما در اينجا و جهت انتشار در اين ويژ ه نامه، به مواردي از توانايي ها و تصميمات مهم ايشان اشاره مي کنم.
يکي از اقدامات «مام جلال» ايجاد فضاي امن و امکان فعاليت براي احزاب سياسي و روشنفکران و اهالي فرهنگ و ادب کردستان و عراق بود، در سال هاي نيمه دوم دهه٧٠ميلادي، ايشان با ايجاد اين فضا در مکاني به نام دره احزاب اين امکان را به احزاب مختلف داده بودند که به راحتي در فضاي آشفته آن سال ها به فعاليت و مبارزه بپردازند.
بعد از اينکه اتحاديه ميهني کردستان در سال ١٩٧٩ مراکز و دفاتر خود را در منطقه ناوزنگ، توژله و زلي مستقر کرد، احزاب اپوزيسيون عراق و تعدادي از احزاب منطقه توانستند تحت حمايت اتحاديه ميهني در اين منطقه امن مستقر شوند، براي همين «مام جلال» اسم اين دره را گذاشتند دره احزاب، بنابرين اتحاديه ميهني و پارت سوسياليست کردستان، کميته تحزيري (منشعب از پارت دموکرات)، حزب بعث قياده قطري، جنبش سوسياليستي عربي، حزب شيوعي عراق و… در اين دره جمع شدند.
يکي ديگر از اتفاقات و رويدادهاي مهم سياسي، مذاکراتي بود که در سال ١٩٨٤ اتحاديه ميهني کردستان با حکومت مرکزي عراق انجام داد. در سال ١٩٨٣ فشار زيادي متوجه اتحاديه ميهني کردستان بود، مرتبا نيروهاي پيشمرگه کردستان از طرف قياده موقت و جبهه جود مورد هجوم قرار مي گرفتند، علاوه بر اينکه از طرف ايران نيز تحت فشار بوديم، در نتيجه جنگ ايران و عراق نيز فرصتي فراهم شده بود که از طريق گفت وگو از شرايط استفاده شود و البته نکته مهم اين بود که «مام جلال» شخصا عقيده راسخي به گفت وگو و مذاکره داشت و البته اين فرصت مي توانست باعث شود که سازماندهي خود را تقويت کنيم و حکومت عراق نيز مرتبا برايمان پيغام ارسال مي کرد که مي توان با گفت وگو مشکلات را حل کرد و صدام نيز وعده داده بود که خواسته هاي ما را عملي مي سازد، آن زمان آقاي قاسملو يکي از کساني بود که در ديدارهايش با حکومت عراق به او وعده داده شده بود که به عنوان نيروي سوم ميان ما براي حل مشکلات ميانجيگري کند و براي همين در بهار ١٩٨٤ گفت وگوها آغاز شد.
«مام جلال» بعد از ورود به مذاکرات با حکومت عراق در نوروز سال ١٩٨٤، در سورداش که بزرگ ترين تجمع مردمي برگزار شد و در آن درخواست آشتي همگاني را در راستاي اتحاد و همبستگي کردها اعلام کرد، اهميت اين پيام در اين بود که در زماني که اتحاديه ميهني در اوج قدرت و توان بود، به آينده و آشتي و صلح فکر مي کرد و اين درخواست از همان شروع مذاکرات اعلام شد، البته «مام جلال» اين شعار و خواسته را يک بار ديگر در فرهنگ سياسي کردها وارد کرد؛ براي اتحاد نيروهاي سياسي و مقابله با دشمن در زمان قيام مردمي سال ١٩٩١ و موفقيت جبهه کردستاني به جاي اعلام تصميم عفو عمومي براي مزدوران رژيم پيشنهاد آشتي عمومي از طرف اتحاديه ميهني اعلام و بعدا نيز به شعار جبهه کردستاني تبديل شد. يکي ديگر از ويژگي هاي برجسته ايشان، ارتباط و مراودات خاصي بود که با اقشار و طبقات مختلف مردم و به ويژه روشنفکران و ادباي کرد داشتند. «مام جلال» در فهماندن مطالب و مقاصد به طرف مقابلش همواره توانايي خاصي داشتند و ويژگي کاريزماتيک ايشان در اين حوزه از برجستگي خاصي برخوردار بود. مشخص است علاوه بر اينکه انساني خاکي و به دور از تشريفات بودند، ميان مردم و پيشمرگه ها همواره حضور داشتند و اينها باعث شده بود که طرفداران زيادي ميان اقشار مختلف مردم داشته باشند؛ همچنين از نظر رواني همواره تاثير مثبتي بر روحيه مردم و پيشمرگه ها داشتند. علاوه بر اينها در مبارزه و تلاش وکوشش براي ايجاد فضاي آزاد و دموکراتيک و تامين زندگي مرفه براي روشنفکران، داراي گذشته روشن و برجسته اي بودند و اين ويژگي ايشان زبانزد خاص وعام بود. شعار عملي «مام جلال» که تبديل به شعار اتحاديه ميهني شده بود، تامين نان و آزادي بود.
يکي ديگر از ويژگي هاي برجسته «مام جلال»، تحليل درست اتفاقات، آينده نگري و توجه به تمام ابعاد احتمالي رويدادها در گذر زمان بود، در اين مورد مي توانم به يکي از اين موارد که خود از نزديک در جريان آن بودم اشاره کنم.
«مام جلال» در سال ١٩٨٦ در دمشق در مصاحبه اي، از احتمالات و اتفاقات آينده سخن مي گويد و بر اين امر تاکيد مي کند که تغييرات و تحولات عمده اي در راه است. بر اساس تحليل ايشان، تغييرات عمده آينده، با اتمام جنگ ايران و عراق منطقه را دچار تحول و زندگي مردم کرد را نيز متحول خواهد کرد و فرصت هاي جديدي را رقم خواهد زد. بعد از آتش بس ايران و عراق، در تابستان سال١٩٩٠ در پاريس که همراهشان بودم در جلسه وزارت خارجه فرانسه و در جلسه ديگري با برنارد کوشنر و همچنين در مرکز مطالعات استراتژيک بريتانيا در لندن در سخنراني اي گفتند که صدام به کويت حمله مي کند و همگان مي گفتند چنين امري غيرممکن است. وزارت خارجه فرانسه اعلام کرد اين احتمال به خواب و خيال مي ماند چون عراق به تازگي از جنگ ايران خلاصي يافته و براي بار ديگر خود را درگير جنگي بزرگ نمي کند درحالي که کويت هم مثل ايران نيست و تمام دنيا از آن دفاع خواهد کرد.
اما او گفت از نظر منطقي چنين است، اما تفکر صدام با شناختي که من از او دارم به شکل ديگري است. بعد از حمله صدام به کويت در ٢/٨/١٩٩٢ وزارت خارجه فرانسه از کاک احمد بامرني خواستند که اينجانب پيامي از طرف آنها براي «مام جلال» ببرم که در ٥/٨/٩٢ از پاريس عازم دمشق بودم. در اين پيام گفته بودند: ضمن عذرخواهي از اينکه به «مام جلال» گفتيم اين (پيش بيني ايشان) خواب و خيال است درحالي که واقعي از آب درآمد، مي خواهيم «مام جلال» به ما بگويد بعدا چه اتفاقي مي افتد؟
به دمشق که رسيدم، نزد او رفتم و پيام را دادم. در جواب گفتند به آنها بگو يک بار ديگر مي خوابم و اگر خواب ديدم برايشان مي گويم… او همان زمان معتقد بود غرب اين مساله را نخواهد پذيرفت و صدام را از کويت بيرون خواهد کرد؛ براي همين ارتش عراق حتما با شکست سنگيني روبه رو خواهد شد و گفت من نامه اي براي دفتر سياسي و کاک نوشيروان مصطفي مي نويسم که خود را آماده کنند زماني که به ارتش عراق حمله مي شود و عراق شکست مي خورد ما بايد براي تمام احتمالات آماده باشيم، از جمله قيام و آزادسازي تمام شهرهاي کردستان و خواستند با تمام جناح ها و سازمان هاي کردي و همچنين ايران نيز براي آماده کردن تمام احتمالات از جمله قيام صحبت کنيم و بار ديگر پيشنهاد آشتي همگاني را براي تمام کردستان و عراق جهت پيروزي در اين مساله مطرح کردند.
واضح است در نتيجه حمله صدام به کويت، در آن شرايط عراق تلاش مي کرد جناح ها و احزاب مختلف عرصه سياسي کردستان را به مذاکره دعوت کند و از راه مکرم طالباني و افراد ديگر جهت مذاکره براي تمام گروه هاي سياسي از جمله پارت دموکرات و اتحاديه ميهني و سوسياليست و حزب شيوعي پيغام ارسال مي کرد. در آن زمان بسياري از دوستان در اتحاديه ميهني معتقد بودند به جاي آوارگي و ترک وطن بايد قبر ما روي خاک کردستان باشد و نبايد به غربت در کشورهاي ديگر پناه ببريم، براي همين اين مساله مطرح بود که اگر حکومت عراق اجازه بدهد به مناطق سونه و شينه راضي شويم، اما بعد از اين نامه «مام جلال» برنامه کاملاعوض شد، بعد از رساندن اين پيام براي دفتر سياسي و کاک نوشيروان، به جمع آوري و تنظيم برنامه هسته هاي مسلح تشکيلات داخل شهرها و نيروهاي نظامي پيشمرگه و دسته هاي پارتيزاني و آماده سازي نقشه قيام و تقسيم نيروها و مسوولان براي مديريت قيام به شکل زير اقدام کرديم:
1- «مام جلال» به عنوان نماينده کرد و جبهه کردستاني در بيرون کشور تعيين شد.
2- مسعود بارزاني به عنوان مسوول و رياست داخل کردستان تعيين شد.
3- نيروهاي رهبري به رياست نوشيروان مصطفي برنامه را چنين تعيين کردند:
الف: جناب ملازم عمر و دسته اي از رهبري و فرماندهان پيشمرگه براي استان سليمانيه.
ب: فريدون عبدالقادرو دسته اي از فرماندهان براي استان کرکوک.
ج: کوسرت رسول و دسته اي از فرماندهان براي استان اربيل.
د: اينجانب ناظم عمر همراه شهيد خليل دوسکي و دسته اي از پيشمرگه ها براي استان دهوک.
در پايان اين نوشته به خاطره اي از يکي از سفرهاي ايشان به ايران اشاره مي کنم، در اين سفر که مصادف شده بود با برگزاري نمايشگاه بين المللي کتاب تهران، خود ايشان به علت فشردگي برنامه هاي کاري، امکان بازديد از نمايشگاه را نداشتند، از من خواستند که اسامي کتاب ها و انتشارات نمايشگاه را برايشان ببرم، من نيز براي راحتي کار بعد از تحويل ليست، اسامي کتاب ها و انتشارات حوزه هاي تاريخ و زندگينامه شخصيت هاي سياسي را جدا کردم و نزدشان بردم، از من سوال کردند که اين چيست؟ منم گفتم براي راحتي کار شما من اين موضوعات را جدا کرده ام، برگشتند و با لبخند هميشگي شان به من گفتند: فکر کرديد من استاد تاريخ و جغرافيا هستم؟ ليست کامل کتاب ها را به من بدهيد چون به تمام حوزه ها علاقه دارم و نمي خواهم در انتخاب کتاب هاي مفيد خودم را محدود به حوزه خاصي بکنم. بايد اشاره کنم که «مام جلال» همواره همراهش کتاب داشت و در تمام طول روز از کوچک ترين فرصتي براي مطالعه استفاده مي کرد و حتي مابين جلسات سياسي نيز به مطالعه کتاب هاي مورد علاقه اش مي پرداختند.

….

طالباني؛ معمار دوستي

نويسنده: عدالت عبدالله

موضوع ارتباط و دوستي با هر کشوري، براي سياستمداري که مسووليت مهم اداره کشورش را برعهده مي گيرد، موضوعي استراتژيک است. قبل از هرچيزي، اين ارتباط و دوستي، بدون تجربه در عرصه سياست شکل نمي گيرد، بدون اعتماد و صداقت به پيش نمي رود و ثابت نمي ماند. اعتماد و صداقت نيز در عالم سياست، اگر ابعاد اخلاقي Ethical Dimension به خود نگيرد، به منافع دوطرف بستگي دارد.
در علم سياست، علاقه مندي هاي مشترکCommon Interests جاي هر نياز ديگري را پر مي کند، حتي تبديل به مفهومي عملي مي شود، چون وظيفه محوري در سياست، شامل حفظ و گسترش منافع است، چه در مسايل داخلي يا با دنياي بيرون. هر سياستمداري که توان فهم کامل و جامعي از نحوه اجرايي کردن اين مفهوم داشته باشد، همواره به دنبال دستاوردي است که دوستي ناميده مي شود، چون اين دوستي منبع مهمي است، هم براي حفظ منافع ملي و هم منافع مشترکي که بدون دوستي و ارتباط بيروني محقق نمي شوند. به گفته اي ديگر، دوستي، ارتباط خواسته و از روي علاقه و خواست يکطرفه امکان پذير نيست، بلکه شامل تجربه و تخصص نيز مي شود، از راه علم سياست نيز ممکن است و سياستمدار بزرگ، توان عملي کردنش را دارد، بزرگ به اين معنا که داراي تجربه طولاني در سياست و تخصص و دانايي باشد، توان خوانش قدرت و نفوذ و تاثيرگذاري کشورها را داشته باشد و به دليل عوامل ايدئولوژيک، يا ملي و مذهبي، ارزش آنها را نکاهد و مورد بي توجهي قرار ندهد.
رييس جمهور سابق عراق، جلال طالباني که ميان جنبش ملي کردها و ميان عراقي ها نيز به مام جلال شناخته مي شود، يکي از سياستمداران يگانه اي است که توانايي عجيب و تخصصي عميق در ايجاد دوستي دارد، از او به عنوان معمار دوستي و غلبه بر اختلافات نام برده مي شود، در مدت هشت سال رياست جمهوري وي در عراق و قبل از آن نيز در انجمن حُکم، برجسته ترين سياستمداري بود که توانسته بود در داخل کشورش نمايندگان تمام جريانات سياسي را دور هم گرد آورد، ميان بيشتر آنها دوستي ايجاد کند و راه اختلاف و به انفجار رسيدن آن را ميان بقيه بگيرد. طالباني، هم از طرف شيعيان و هم سني هاي عراق، هم از طرف کردها و اعراب و ديگر اقليت هاي عراقي از مذهب، مليت، فرهنگ هاي متفاوت، سياستمداري موردتاييد بود، چون کاملاحرفه اي با معضلات سياسي برخورد مي کرد، تا زماني نيز که از نظر جسمي سالم بود، اجازه نداد عراقي ها دچار اختلاف اساسي شوند و نتوانند باهم کار کنند. منزل او در کاخ سلام بغداد و در قشلاق دوکان در سليمانيه، قلعه آب کردن يخ هاي ارتباط ميان نيروهاي عراقي و ايجاد دوستي و اعتماد ميان آنها بود، خيلي اوقات کار به جايي مي کشيد که جناح هاي مخالف هم در عرصه سياسي عراق خود خواستار مي شدند که طالباني، رييس جمهور ميان آنها صلح ايجاد کند و او نيز در اين زمينه استادي به تمام معنا بود. طالباني در سطح بيروني نيز، در تلاش براي دوستان جديد و کشورهاي دوست بيشتري براي عراق بعد از صدام بود، چون مي دانست پايان اين رژيم بايد در سطح جهاني مايه بازشدن درهاي دوستي باشد. طالباني، قبل از هرچيز دغدغه دوستي با کشورهايي را داشت که همچون عراقي ها از قدرت صدام زيان ديده بودند و مي دانستند که رژيم صدام چه فجايع سنگيني بر ملت خود و کشورهاي همسايه و منطقه وارد آورده است. عجيب نيز نبود که جمهوري اسلامي ايران، به عنوان کشوري قدرتمند و تاثيرگذار در منطقه را به عنوان دوست بزرگ عراق بعد از ٢٠٠٣ انتخاب کند. طالباني هميشه دغدغه اين را داشت که عراق و کردهاي عراقي نقاط مشترک خود با جمهوري اسلامي ايران را از ياد نبرند، اين نقاط فقط مسايل همسايگي نبود، تنها جبر جغرافيايي نبود، تنها نيازي از مجموعه نيازهاي بين المللي نبود، تنها و تنها نيز مرتبط به روابط رسمي و سيستماتيک نبود، بلکه دوستي با جمهوري اسلامي ايران، قبل از تمام اينها، براساس فهم تاريخ بود، از مدنيت، فرهنگ، اقتصاد و جايگاه بين المللي اين کشور براي عراق، از اين بالاتر نيز مبارزه مشترک عراقي هاي مبارز و جمهوري اسلامي ايران براي مقابله با وجود خشونت آميز رژيم صدام که با حمايت دشمنان عراق و ايران اجرا مي شد؛ همچنين توجه به نقش جمهوري اسلامي ايران در عراق بعد از صدام.
طالباني اين را نيز در نظر داشت که در مقاطع مختلف زماني، بيش از دوميليون شهروند عراقي، زماني که توسط رژيم سابق آواره شدند، به ايران پناه آوردند و اين کشور به آنها پناه داد، اين را نيز به ياد داشت که ايران بيش از يک بار پشت و پناه کردهاي عراق و قيام هاي آنها بوده است، در زمان فاجعه نيز مرزها را به سويشان گشوده است. طالباني مي دانست که شخص امام خميني(ره) بسيار به اين مساله اهميت مي داد که عراقي ها از شر صدام خلاص شوند و عراق نيز همسايه دوست ايران باشد. طالباني به جز ديدارهايش با امام خميني(ره) در دهه٨٠ميلادي، مرتب ارتباط خوب و مستحکمي با سياسيون ايراني داشت و تمام اين ارتباطات را براي عراق نوين و ايران و توسعه روابط کردهاي عراق و مليت هاي ايراني به کار برد. مي دانست که دوستي با کشور قدرتمندي چون ايران فاکتور مهمي براي آرامش سياسي در خاورميانه و زندگي مسالمت آميز ملت هاي منطقه است، همچنين کمک کننده به تحکيم ارتباط مدني و فرهنگي و مذهبي ميان مردم منطقه است، به ويژه ميان ايران و عراق. علاوه بر اينها، منافع سياسي، اقتصادي و استراتژيک نيز اقتضا مي کرد اين ارتباط، مستحکم و بلندمدت باشد، چون ايران داراي ثروت عظيم طبيعي است و مشارکت مهمي در تامين انرژي جهان دارد و داراي ذخيره عظيم گاز و نفت در سطع جهاني است، همچنين از نظر جهاني از کشورهاي موسس سازمان کشورهاي اسلامي، اوپک و کشورهاي غيرمتعهد است، در منطقه نيز بازيگر سياسي فعالي است و داراي قدرت، نفوذ و تاثيرگذاري خاصي است و مي تواند معادلات را تغيير دهد. طالباني به اين دلايل و دلايل ديگر، معمار ارتباط و دوستي با همسايگان و ازجمله با جمهوري اسلامي ايران است، او سياستمداران ديگر عراق را نيز تشويق مي کرد واقع بين باشند و نقش و تاثيرگذاري جمهوري اسلامي ايران را درک کنند و با ايران ارتباط داشته باشند، چون منافع مشترک تامين مي شود، برعکس نيز هرگونه دشمني با ايران زيانبار خواهد بود و براي همين لازم است خودمان و عراقي ها را از زيان سياسي دور نگه داريم. خلاصه کلام اينکه، طالباني سياستمدار آينده نگري است، دوستي ها و ارتباطاتش را بر اساس واقعيت، استراتژي درست و عاقلانه بنيان مي نهد، باور دارد که هيچ اختلاف سياسي وجود ندارد که قابل حل نباشد، براي همين طرفدار دوستي است، اين دوستي نيز نيازمند اين است که منافع مشترک را تامين کند، يا حداقل، عاملي باشد براي دوري گزيدن از زيان سياسي که بسياري اوقات در نتيجه رفتار غيرسياسي و دشمنانه، به وجود مي آيد.

….
ميانجي بيطرف

نويسنده: فريدون مجلسي

وقتي جلال طالباني در بهار 2012 دچار سکته مغزي شد و در شرايطي دشوار براي درمان به آلمان اعزام شد، ارزش وجودش آشکارتر شد و نشان داد که به درستي نياز به اشخاص تاثيرگذار و باشخصيت در غيابشان آشکارتر است! طالباني زندگي پرماجرا و پرفرازونشيبي را پشت سر گذاشت. سال ها در حال تبعيد در ايران بود و سال ها در جبهه با صدام و رژيم خونبار و فاسدش در جنگ بود. شايد طبيعي باشد که چنين شخصيتي وقتي با سقوط صدام دستِ باز مي يابد اگر نخواهد انتقامجويي کند دست کم به نوعي تلافي کند. اما جلال طالباني، منطقي تر و معقول تر از هميشه، با گذشتي ماندلاگونه و گاندي وار، پس از افول صدام به صورت عمود خيمه وحدت عراق درآمد. ريش سفيدي آرام کننده هيجاناتي بود که مي توانست از همان آغاز نظام تازه و متزلزل عراق را فروپاشد. او را مام جلال، يعني عموجلال، مي نامند که حکايت از احترامي همراه با مهرباني دارد.
کردها؛ غالبا سني مذهبند، اما گرفتار تعصبات قومي-مذهبي سنيان قبيله اي عراق نيستند و اين روزها مي بينيم که داعشيان مدعي اسلام سلفي چگونه با کردان به عنوان غيرخودي و دشمن رفتار مي کنند. طالباني ضمن اينکه با اعراب سني کنار مي آمد، با اکثريت شيعه که همراه با کردها قربانيان فاشيسم اقليت بعثي بوده اند احساس همدردي و نزديکي داشت و همه کشورهاي همسايه نيز بااطمينان از صميميت او برايش احترام قايل بودند. طالباني مردي است فرهيخته که علاوه بر زبان مادري کردي به زبان هاي عربي، فارسي، انگليسي و تاحدي ترکي تسلط دارد و همين خصوصيت فرهنگي بر نقش بين المللي و توان ميانجيگري او در ميان منافع رقيب مي افزايد. اما لطمه اي که در کهولت بر جسم او وارد شد، او را يکي، دوسال از صحنه سياست عراق دور کرد و در غياب او ديديم که چگونه برخي از اقليت هاي قبيله اي با تحريک پذيري از بيگانگان نفاق افکن به صداميان و داعشيان پيوستند و چگونه دولت اقليم کردستان عراق راه بي تابي در پيش گرفت. نمي گويم که اگر طالباني حضور فعال مي داشت چنين نمي شد، اما يقين دارم که با ميانجيگري و بي طرفي از شدت بحران مي کاست و خصوصا بر زياده روي حکومت اقليم کردستان مهاري مي زد. اکنون که او در واپسين روزهاي دوران رياست جمهوري در دوران نقاهت به عراق بازگشته است نيز حضور و وجود و شخصيتش موجب شد که دست کم عراق بتواند دومين رييس جمهور کرد خود را با آرامش و ملايمت، در ميان آن همه جنجال و خصومت، برگزيند، تا دست کم اتکا و لنگري باشد نشانگر وحدت و استقلال عراق. دهشت آفريني و خصومت ورزي و تعصب خونريز «داعش» نشان داد که کردها، شيعيان و سنيان مدني عراق، که همگي قربانيان نظام قبيله اي صدام بوده اند، با وحدت و همکاري و تقسيم منصفانه سرمايه ملي و بهره مندي مشترک از امکانات بي نظير آن کشور مي توانند از توسعه و رفاه در قالبي متکثر و فدرال بهره مند شوند. اکنون، در زمان اين جنگ با دشمن مشترک، نياز به ادامه سياست وحدت آفرين طالباني بيش از هميشه احساس مي شود.

..

بيماري «مام جلال» خيزش «داعش»

نويسنده: خالد توكلي

در ماه هاي اخير بنيادگرايي و افراط و به تبع آن خشونت و آوارگي بخش بزرگي از جمعيت و جغرافياي خاورميانه از عراق و سوريه گرفته تا مرزهاي لبنان را فراگرفته و موجي از نگراني و تشويش را در ميان مردماني که حتي از کانون بحران دور هستند، ايجاد کرده است. گفت وگوها و بحث هاي فراواني شنيده مي شود که ريشه اين خشونت ها به کجا مي رسد و راه علاج آن چيست. بررسي ريشه هاي اوضاع خاورميانه از حوصله يک يا چنديادداشت کوتاه خارج است، در اين نوشتار کوتاه صرفا و به طور اجمالي به اين نکته که نقش مام جلال در اين ميان چگونه مي توانست باشد، پرداخته مي شود. بسياري از کساني که «مام جلال» را از نزديک مي شناسند، بر اين باورند که يکي از ويژگي هاي برجسته ايشان، توانايي رايزني براي حل مساله و مهار بحران است؛ چه آن زمان که صرفا دبيرکل اتحاديه ميهني کردستان بود و چه آنگاه که نقش رياست جمهوري عراق را نيز به دست آورد به خوبي نشان داد در حل وفصل اختلافات ميان گروه هاي متخاصم و برقراري صلح، مهارت خاصي دارد. احتمالاوجود اين ويژگي بود که موجب شد در تقسيم بندي قدرت در عراق پس از صدام، مقام رياست جمهوري را به کردها واگذار کردند يا در واقع بايد گفت اين پست به شخص مام جلال واگذار شد و اگر ايشان با آن ويژگي حضور نداشتند، اوضاع عراق و سهم کردها از تقسيم قدرت به گونه اي ديگر رقم مي خورد. همچنان که پس از بيماري، اين اتفاق روي داد و وضعيت سياسي عراق و مباني تقسيم قدرت دچار بحران و دگرگوني عميقي شد و گروه هاي مختلف چندان به آن توافقات پايبند نماندند. از اين رو؛ شايد بتوان نظام سياسي عراق پس از صدام را به دودوره قبل و بعد از بيماري «مام جلال» تقسيم کرد. ايشان در سخت ترين شرايط بر مسند رياست جمهوري قرار گرفت و با مشکلاتي چون حضور نيروهاي خارجي، اختلاف بر سر چگونگي تقسيم قدرت، وجود نيروهاي شبه نظامي عشاير عرب شيعه و سني، محاکمه سران بعث و به طور کلي مشکلات خاص دوران تاسيس يک حکومت دست به گريبان بود. اگر وجود و حضور فعال مام جلال به عنوان رييس جمهور عراق نبود، به احتمال قوي درگيري ها و تعارضاتي که اکنون در عراق ناامني آفريده، حکومت عراق را در ضعيف ترين موقعيت خود قرار داده، گروهي افراطي مانند «داعش» شکل گرفته و خسارات فراوان جاني و مالي به بار آورده و کشور عراق را به گونه اي خونبار در آستانه فروپاشي قرار داده است؛ بسيار پيش تر اتفاق مي افتاد. البته در دوران رياست جمهوري مام جلال نيز اختلافات و درگيري هاي مختلفي روي داد اما وي نقش عمده اي در کاهش هزينه اختلافات داشت و آنها را با استفاده از شگرد و ويژگي خاص خود مديريت مي کرد. در واقع پس از بيماري و بستري شدن ايشان بود که در اين حد، سرعت و شدت اختلافات، افزايش چشمگيري يافت و زمينه براي ظهور و رشد گروهي چون «داعش» فراهم شد که مناطق وسيعي از عراق را در اختيار دارد، از منابع نفتي استفاده مي کند و آن را حتي به فروش مي رساند، به طور روزافزون مناطق تحت نفوذ خود را گسترش مي دهد و هزاران نفر از مردم عادي را قتل عام کرده و تاکنون نيرويي موفق به مهار جدي آنان نشده است. «مام جلال» در کسوت دبيرکل «اتحاديه ميهني» نيز تا حد زيادي، بيش از 50سال از توانايي مهار بحران خويش استفاده کرد. سال هاي مديد و در مقابل بحران هاي شديد، «اتحاديه ميهني» را که از گروه هاي مختلف تشکيل شده بود و رقيبان و مخالفان بسيار سرسختي داشت، همچنان سرپا نگه داشت و مشکلات عديده اي را پشت سر نهاد تا در نهايت به عنوان يکي از احزاب اصلي کردستان و عراق که رييس جمهور عراق را برمي گزيند، مطرح شود و خود به رياست جمهوري برسد و کارنامه موفقي را به نمايش بگذارد. اگرچه پس از بيماري ايشان، «اتحاديه ميهني» اندکي ضعيف شده، اما ميراثي از کادرهاي باتجربه و ساختار حزبي قدرتمندي از خود برجاي گذاشته است که به سادگي از گزند روزگار آسيب نمي بيند و مي تواند در روند تحولات کردستان، عراق و منطقه نقش موثري داشته باشد.
جلال «مام جلال»

نويسنده: اسعد اردلان

جنگ هاي يکم و دوم جهاني همزمان با تجزيه امپراتوري هاي بزرگ، به رشد ناسيوناليسم و تولد دولت هاي ملي نويني منجر شد که جغرافياي سياسي جهان به ويژه در اروپا و خاورميانه را دگرگون کرد. مهم ترين اين اتفاقات از منظر اين نوشته، تجزيه شتاب آلود امپراتوري عثماني بود که از نخستين سال هاي قرن بيستم آغاز و با عهدنامه هاي صلح ورساي در 1919 و 20 به فرجام خود رسيد. برخي از سرزمين هاي پيشين امپراتوري به استقلال دست يافتند و برخي تحت قيمومت برندگان جنگ اداره شدند. بنا بر توصيه جامعه ملل سرپرستي عراق به انگلستان رسيد. از همان زمان تلاش ملي گرايان براي دستيابي به استقلال سمت مبارزه را از عثماني به سوي بريتانيا تغيير داد. اين تلاش ها عراق را در 1932 به استقلال رساند اما حقوق کردها را که از عهدنامه ناکام سور در انتظار حکومت بر سرنوشت خود بودند، براي سرباززدن از تابعيت عربي در عراق ناديده گرفت. مبارزاتي که از 1922 با رهبري شيخ محمود برزنجي آغاز شد با واکنش سخت بريتانيا روبه رو شد. اما درخواست هاي آزاديخواهانه براي مراعات حقوق اجتماعي سياسي و اقتصادي در چارچوب حاکميت عراق ادامه يافت.
اين تلاش ها با رويدادهاي دهه هاي1950، 60 و70 نيز که در تاريخ سياسي سرزمين هاي استعمارزده و تحت انقياد قدرت هاي بزرگ، دوران مبارزه براي رهايي از سلطه و اغلب همراه با پيروزي مردمان بومي بر خارجيان بود و اميدهاي بسياري براي آزادي ملت ها در جهان آفريد، همزمان شد. گرچه نظريه هاي مربوط به خيزش هاي آزاديخواهانه آرزوهاي تاريخي و نيازهاي ملي به حساب مي آمدند و فرديت در آنها جايگاهي نداشت، اما تاريخ اين جنبش ها حضور رهبراني دلير، هوشمند و گاهي فرهمند را براي هدايت مدبرانه فرآيند تغيير ضروري مي کند. گاهي شرايط مبارزاتي در ظهور چنين رهبراني نقش ايفا مي کنند و زماني شخصيت ها هستند که بر جريان سياسي مسلط مي شوند. عراق نيز از اين قاعده مستثنا نبود. مبارزات بدون وقفه کردها با هدايت رهبراني چون شيخ محمود و پس از او ملامصطفي بارزاني و از دهه70 به بعد با ظهور چهره اي تحولگرا به نام جلال طالباني با راهبرد نوين هدايت جريان روشنفکري سياسي کردي و خروج از قالب هاي سنتي مبارزاتي، اما همراه با جريان سنتي، ادامه يافت. حزب اتحاديه ميهني پس از قرارداد1975 الجزاير تشکيل شد و او را به رهبري برگزيد. ويژگي هاي فردي وي مانند تحصيلات الجزاير عالي، تلاش هاي بين المللي براي کشاندن واقعيت هاي سياسي کردستان عراق به عرصه رسانه ها و مراکز تحقيقاتي و جهان بيني نوآورانه و آسيب شناسي وي از عدم موفقيت کردها به ويژه پس از قرارداد1975 ميان شاه ايران و صدام از او چهره اي مطرح کرد که براي رژيم حاکم بر عراق خطرناک و براي جنبش کردي سودمند بود. او با فراست توانسته بود جايگاه اجتماعي قابل احترام خانوادگي اش را با موقعيت اجتماعي در عرصه سياسي کردستان و عراق ارتقا داده و آن را در جهت خواست عمومي هدايت کند. همين خصوصيات موجب شد چون بسياري ديگر از مخالفان و منتقدان سياسي در سرزمينش مورد پيگرد قانوني داخلي و محکوميت غيابي قرار گيرد. به دستور صدام به اعدام محکوم شد و روايت است که او خود حکم غيابي را امضا کرده است. مام جلال فرزند و پرورش يافته دوران مبارزاتي کردها در عراق است. 68سال حضور در فعاليت هاي سياسي از او رهبري توانا، آگاه و هوشمند ساخته که با پرهيز از تندروي ها و درک موقعيت کنوني عراق به مرجعي براي ايجاد تعادل ميان گروه ها و احزاب مختلف و اغلب ناسازگار با همديگر تبديل شود. بر اساس تجارب چندسال رياست جمهوري وي بر عراق با اطمينان مي توان گفت اگر غيبت او به سبب بيماري اش نبود، شايد امروز عراق دچار چنين درجه اي از آشفتگي سياسي و استيصال امنيتي نمي شد. در سال هاي گذشته او با همه آرزوهاي دوران مبارزاتش براي آزادي کردها از سلطه سياسي مطلق عراق، از روزي که به رياست جمهوري رسيده است، نقش رهبري کردي را با رهبري عراق پيوند زده و در حالي که به آرمان هاي 50 سال مبارزه بي وقفه اش مي انديشد، با آگاهي هوشمندانه اي به وحدت ملي عراق و اصلاح وضعيت اين کشور از استبداد رهايي يافته اهتمام کرده است. موقعيت شناسي و زمان آگاهي وي به عنوان رييس جمهوري عراق نگارنده اين يادداشت را بر آن داشت تا با اندکي چشم پوشي از پاره اي تفاوت ها در انديشه، او را با يکي از چهره هاي برجسته تاريخ مذهب و سياست انگلستان، «توماس آ. بکت »در سده دوازدهم ميلادي در کردار مشابه پندارد؛ شخصيتي که در دوران نيابت اسقفي کليساي بزرگ بريتانيا «کانتر بوري» بر سر منافع کليسا و اعتلاي آن با پادشاه سخت در ستيز بود. براي حل مشکل نهاد دين و دولت به پيشنهاد اسقف و توسط پادشاه «هانري دوم» به نخست وزيري انگلستان برگزيده شد. با اين انتصاب او مدافع حقوق دولت و دوست پادشاه شد و منفعت حکومتي را بر سود کليسا ترجيح داد و به محدوديت قدرت و امکانات مالي کليسا پرداخت. با گذشت زمان اسقف سالخورده وفات يافت و پادشاه بنا بر روابط دوستي و اعتماد به آن، بکت را با حفظ سمت نخست وزيري براي رهبري کليسا پيشنهاد کرد. او اين سمت را با اکراه پذيرفت و از نخست وزيري دست کشيد اما در کسوت اسقفي کليسا دگرباره پشت به دولت و پادشاه کرد و به حمايت از منافع کليسا در برابر دولت پرداخت تا جايي که جان بر سر آن نهاد. اين وظيفه شناسي تحسين برانگيز يعني وقف شخصيت در گرو تعهد به ويژه در عرصه سياسي از کمتر کساني در تاريخ برآمده است. دفاع بي چون وچراي وي از آزادي هاي مدني و سياسي و تلاش براي استقرار دموکراسي و عدالت اجتماعي در سرتاسر عراق و نقش او در تقسيم و توزيع قدرت سياسي و اقتصادي، از شواهد نيرومند پايبندي طالباني به آرمان هاي مبارزاتي است؛ ويژگي ممتازي که در موارد بسياري پس از قبضه قدرت و شکوه ناشي از آن از ياد مي رود.
مرسوم است نخستين دستاوردهاي پس از جنگ قدرت در راه انتقامجويي هزينه شود. انقلاب ها و دگرگوني هاي بنيادين؛ همواره، بخشي از اهداف انساني و دموکراتيک خود را قرباني تلافي جويي کرده اند. اين درس تلخ تاريخ است که محکومان به مرگ ديروز حاکمان امروز و به همين منوال رهبران قدرتمند ديروز محکومان به مرگ پس از شکست امروز شده اند. افزون بر ديگر جنبه هاي مثبت شخصيتي مام جلال، رفتاري بود که برخلاف اين قاعده انجام داد و بيش از همه بر جوامع مدني تاثير گذاشت. چشم پوشي وي از امضاي حکم اعدام ديکتاتوري که در دوران زمامداري اش امنيت انساني و اجتماعي نه تنها رهبران مخالف و مبارزان و منتقدان سياسي، بلکه همه هم ميهنان او را به يغما برده بوده نشان از منشي دموکراتيک و بزرگوارانه داشت که نه تنها به محبوبيت جهاني وي افزود، بلکه تاثيري نسبتا سازنده بر روابط وي با برخي هواداران رژيم پيشين که به عنوان نيرويي بر امنيت کشور پس از صدام تاثير گذار بودند برجاي نهاد. عراق چون بسياري از کشورهاي ديگر، سرانجام از اين دوران بحران عبور خواهد کرد. خاطره اين ايام نيز کم کم به فراموشي سپرده خواهد شد اما در هر بازخواني تاريخ اين کشور نام «مام جلال» به عنوان شخصيتي با درايت، دموکرات، ملت مدار و دوستدار صلح و آزادي در کنار نام انسان هاي بخشاينده اي چون «نلسون ماندلا» در يادها جاودان خواهد ماند.
جلال طالبانی (به کردی جەلال تاڵەبانی) (زادهٔ ۱۹۳۳- )ششمین  رئیس جمهور عراق (۲۰۰۵-۲۰۱۴) و رهبر حزباتحادیه میهنی کردستان عراق (Yekîtiya Nîştimanî ya Kurdistanê یەکێتیی نیشتمانیی کوردستان) و از رهبران جنبش ملی‌گرایی کرد است.

جلال طالبانی در تابستان 1933 در روستای کلکان در دامنه کوه کوسرت در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. دوران کودکی خود را در همان روستا سپری کرده و پس از آن که پدر وی به‌عنوان مرشد تکیه طالبانی در شهر کوبرگزیده شدیستجقخانواده وی به شهر نقل مکان کردند.

ایرانی الاصل

طبق کتاب زندگی نامه وی ، طلبانی یکی از کُردهای اصیل ایران می باشد که خاندان وی از ایران به عراق مهاجرت کرده اند. در زندگی نامه ایشان چنین آمده که:

آغا رستم (خان) که از بی رحمی شاه عباس صفوی از بوکان به عراق رفت و در قره داغ سکنی گزید.

طالبانی از لحاظ حضور در منازعات بین کُردها-عراقی‌ها، رکوردی دست نیافتنی دارد. در سال ۱۹۴۶ و در سن ۱۳ سالگی، انجمن مخفی دانش آموزان کُرد را تشکیل داد و بعد از آن به حزب دمکرات کردستان(KDP) -به رهبری ملامصطفی بارزانی – پیوست و در ۱۹۵۱ زمانی که بیشتر از ۱۸ سال نداشت به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب انتخاب شد. با به پایان رسیدن تحصیلات متوسطه تصمیم داشت در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهد اما به دلیل فعالیت‌های سیاسی، چنین اجازه‌ای از طرف رژیم سلطنتی هاشمی به وی داده نشد.

اگر چه در سال ۱۹۵۳ به او اجازه داده شد که در رشته حقوق تحصیل کند ولی در ۱۹۵۸ به جرم فعالیت‌های مجدد سیاسی و تأسیس اتحادیه دانشجویان کُرد، تحت تعقیب قرار گرفت و مجبور شد تحصیل را رها کرده و برای مدتی مخفیانه زندگی کند اما بعد از ژوئیه ۱۹۵۸ و به دنبال سرنگونی حکومت هاشمی، طالبانی به مدرسه حقوق برگشت و هم‌زمان در دو روزنامه «کردستان» و «خبات» به کار روز نامه نگاری مشغول شد.

بعد از فارغ التحصیلی در رشته حقوق از دانشگاه بغداد، به خدمت سربازی در ارتش عراق فراخوانده شد و خدمت خود را دریک واحد زرهی و توپخانه به عنوان فرماندهٔ واحد گذراند. وقتی که در سپتامبر ۱۹۶۱ کُردها علیه حکومت بغداد به رهبری عبدالکریم قاسم ، قیام کردند طالبانی فرماندهی و سازماندهی خط مقدم در کرکوک و سلیمانیه و سپس رهبری مقاومت در مناطق «ماوات»، « رزان» و « قرداغ» را به عهده گرفت .اما پس از آن به ماموریت‌های دیپلماتیک مشغول شد و نمایندگی رهبر کُردها در نشست اروپا-خاورمیانه به او سپرده شد.

بعد از تجزیه حزب دمکرات کردستان (KDP)، طالبانی عضو گروهی به نام دفتر سیاسی بود که از ملا مصطفی بارزانیجدا شده بودند. شکست و فروپاشی نهضت کُردها در سال ۱۹۷۵، بحران عمیقی برای کردستان به هراه داشت. حزب میهنی کردستان عراق (PUK) دو ماه بعد از این فروپاشی با هدف بازسازی، جهت دادن به حرکت و مقاومت کُردها و ساماندهی جامعهٔ کُرد به شیوه‌های مدرن و دمکراتیک، به‌وسیله طالبانی و تعدادی از روشنفکران کُرد پایه گذاری شد. این حزب در ۱۹۷۶ فعالیت‌ها و مقاومت‌های مسلحانه خود را در داخل خاک عراق علیه حکومت حاکم بر عراق و با نیم نگاهی به رقابت با رقیب حاکم و سنتی خود – حزب دمکرات کردستان- شروع کرد.

پس از اخراج نیروهای عراق از کویت در سال ۱۹۹۱، حزب PUK نقش رهبری را در شورشهای ناموفق کُردها در شمال به عهده داشت و نیروهای آن موفق به تصرف چندین شهر شدند ولی این پیروزی کُردها دیری نپایید و نیروهای عراقی مبارزان کُرد را شکست داده و میلیون‌ها نفر را مجبور به فرار به کوههای اطراف مرز ترکیه نمودند. پس از آن هر دو حزب PUK و KDP مذاکره با حکومت عراق را از سر گرفتند و اعلام منطقه پرواز ممنوع در شمال و جنوب عراق توسط نیروهای ائتلاف در جنگ خلیج فارس، فرصتی طلایی برای هر دو حزب، فراهم کرد.

در ماه مه ۱۹۹۲، در کردستان عراق انتخابات محلی بر‌گزار شد و حزب میهنی ٪۲/۴۲ آراء را کسب کرد و با توجه به اینکه هیچکدام از دو حزب اکثریت آرا به دست نیاوردند توافق شد که کردستان به دو بخش مساوی تقسیم شده و هر کدام به اداره بخشی از آن بپردازند. تقسیم کردستان بین احزاب دمکرات و میهنی و تفاوت استراتژی و عملکرد دو حزب، جنگ داخلی شدیدی را بین دو حزب در ۱۹۹۴ به دنبال داشت که در آن جنگ، KDP از طرف حکومت بعث عراق و PUK از جانب نیروهای ایرانی حمایت می‌شدند.

Barack Obama & Jalal Talabani in Baghdad 4-7-09.JPG

با تلاش‌های ایالت متحده و پس از برگزاری چند نشت بین اعضای ارشد دو حزب، سرانجام در سال ۱۹۹۸ و در واشنگتن توافق نامه صلحی بین رهبران دو حزب – مسعود بارزانی و جلال طالبانی – به امضا رسید. ارتباط دو حزب در سال ۲۰۰۲ به عالی‌ترین سطح خود رسید تا جائیکه «برهم صالح» نخست وزیر حکومت میهنی به خبرنگاران اعلام کرد که هر دو حزب توافق کرده‌اند اداره کردستان را یکی کنند .

Vice President Joe Biden in Iraq.jpg

اکنون PUK تحت فرمان رهبر کهنه کار کُرد –جلال طالبانی- که به دلیل محبوبیتش «مام جلال» خطاب می‌شود حزبی مدرن، سوسیال دمکرات و تأثیر گذار با اعضای حدود ۱۵۰،۰۰۰ نفر و ۲۰،۰۰۰ نیروی نظامی می‌باشد. «مام جلال»، حقوقدان و سیاست‌مداری باهوش، دارای توانایی خاصی در اتحاد و همبستگی کُردها و تأثیر گذار روی دوست و دشمن، محبوبیتی فوق العاده در بین کُردها، چه در عراق و چه در سایر نقاط داراست.

آقای جلال طالبانی رئیس جمهوری عراق دو بار برای دیدار با مقامهای ایران رهسپار تهران شد. آقای طالبانی نخستین رئیس جمهوری عراق پس از عبدالرحمن عارف در سال ۱۹۶۶ بود که از ایران دیدار کرد.

پایگاه های اطلاع رسانی عراق در ۱۸ دسامبر ۲۰۱۲ خبر از سکته ی مغزی و وخیم بدن حال وی دادند.

طالبانی و جنگ ایران و عراق

جلال طالبانی به همراه اتحادیه میهنی کردستان عراق در طول جنگ ۸ ساله عراق با ایران کمک‌های بسیاری را به ایران در زدن ضربات مهلک در شمال عراق به نیروهای دولتی ارائه داد. او نیروها و اطلاعات خود را در اختیار قرارگاه رمضان و سیدالشهدا قرار داد.مصطفی چمران و علی صیادشیرازی از اولین کسانی بودند که برای مبارزه با جدایی خواهان کرد و صدام ،از نیروهای اتحادیه میهنی کردستان عراق استفاده کردند.

..عکس شجریان با همسر طالبانی،هیرو ابراهیم احمد………………..نقش جلال طالباني در سرنوشت سياسي عراق

نويسنده: داوود هرميداس باوند

نقش شخصيت ها در گذر تاريخ همواره مورد بحث بوده است، برخي معتقدند شخصيت ها ساخته و پرداخته شرايط اجتماعي- سياسي محيط خاص خود هستند. بعضي برآنند که شخصيت ها نقش تاريخ ساز داشته و اثرگذار در روند متکامله تمدن بشري يا حتي توقف نسبي آن بوده اند. بالاخره گروهي هر دوعنصر را در پروسه تاريخي ذي اثر مي دانند. بي شک کردها همانند ساير اقوام هند – ايراني چون سکاها، سارمات ها، مادها، آلان ها، پارس ها، آرمن ها و پارت ها و… در امپراتوري هاي ايران ماد، هخامنش، اشکاني و ساساني جايگاه و نقش ويژه خود را داشته اند. با توجه به الطاف کردها به قوم ماد بي شک به ظن غالب در امپراتوري ماد جايگاه خاص خود را داشتند. اينک؛ بررسي جايگاه و نقش جلال طالباني يا مسعود بارزاني در تحولات سال هاي اخير کردستان عراق تا حدودي برگرفته از ويژگي هاي فرهنگي اين قوم و تطورات وارده بر آن در تاريخ اخير اين قوم است که هنوز اثرات آن تا حدودي در منش و کردار سياسي و اجتماعي اين دو مشهود است. به طور کلي کردها در گذر تاريخ در قبال سياست هاي تحميل گرايانه قدرت هاي برتر وقت اعم از نظامي و اداري، موضع ستيزه جويانه از خود نشان داده اند که ريشه آن به گذشته دور برمي گردد. چنان که گزنفون مورخ يوناني که فرماندهي 10هزار اسپارتي در خدمت ارتش کوروش کوچک را داشت، در اين باره مي نويسد: «پس از کشته شدن کوروش کوچک، هنگام بازگشت به يونان در غرب امپراتوري مواجه با جنگجويان کوهستاني شديم به نام کردوچي ها، گواينکه با لطايف الحيل خود را از خطر آنها خلاص کرديم، ولي شهرت ستيزه جويي آنها چنان بوده است که حتي به شاهنشاه بزرگ نيز باج نمي دادند. به علاوه در مواقعي که کردها بين دوقدرت بزرگ قرار مي گرفتند، با اتخاذ سياست بهره گيري از تعارض و رقابت بين آن دوقدرت، يعني در قبال فشار و تهديدات يکي با متکي کردن خود به ديگري نه تنها آزادي عمل خود را حفظ مي کردند، بلکه از پرداخت باج و خراج نيز به هردو آنها طفره مي رفتند، اين رويه سياسي در دوران امپراتوري عثماني و صفوي به کرات به کار برده مي شد.»
و اما وقتي کردها در معرض تهديدات و تحميلات خارجي نبوده اند، برخورد و نزاع بين طوايف مختلف آنها امري کم و بيش متداول بوده است و به همين جهت آنها موفق نشدند در پهنه جغرافيايي خاص خود وحدت و يکپارچگي سياسي برقرار کنند، روندي که کم وبيش تا اوايل قرن بيستم ادامه داشت، اولين تلاش براي ايجاد زمينه جهت همبستگي سياسي با طبع و انتشار اولين روزنامه به زبان کردي در سال ١٨٩٨ انجام شد که براي مدت چهارسال تا ١٩٠٢ ادامه داشت. پس از چندي مجددا در سال١٩٠٨ در استانبول انتشار گسترده پيدا کرد. دومين تبلور حقوقي و سياسي براي اين مقصود، همانا درنظرگرفتن ايجاد خودمختاري براي کردهاي ترکيه در قرارداد١٩٢٠ سور بود، ولي در قرارداد ١٩٢٣ لوزان، ايجاد دولت خودمختار کردستان ناديده انگاشته شد. ولي ضرورت خودمختاري پيش بيني شده در قرارداد سور هرگز از مخيله رهبران کرد ترکيه خارج نشد و زمينه ساز جنبش مسلحانه سال هاي ٣٢-١٩٣١ براي نيل به اين مقصود شد، پس از ادعاي انگلستان داير بر جدايي بخشي از مناطق نفت خيز کردستان ترکيه به عراق و ارجاع اختلاف به شوراي اجرايي جامعه ملل و صدور راي به نفع انگلستان، نه تنها موجب پراکندگي بيشتر کردها شد، بلکه اين انضمام به عنوان وصله ناجوري به پيکر کشور عراق تلقي شد و رهبران کرد عراق همواره درصدد تغيير اين وضع بودند و اولين گام در اين راستا تشکيل حزب دموکرات کردستان عراق براي حصول به اين مقصود بود که اولين اقدام عملي جنبش مسلحانه براي خودمختاري در سال ٤٥-١٩٤٤ بود پس از نافرجامي جنبش مزبور ملامصطفي بارزاني رهبر حزب دموکرات کردستان و تني چند از همرزمانش با گشايش راه عبور از طريق ايران به آذربايجان شوروي پناه بردند، در اين برهه زماني حزب دموکرات کردستان عراق که نقطه اميد و اتکا براي کسب خودمختاري يا استقلال تلقي مي شد، جذابيت خاصي براي جلب روشنفکران، فعالان سياسي و جوانان کرد به وجود آورده بود، از جمله جلال طالباني که ريشه خانوادگي وي به ٣٠٠سال پيش برمي گردد. او متصف به فرقه قادري است در ١٣سالگي وارد فعاليت هاي سياسي شد و اقدام به تشکيل مخفيانه انجمن دانش آموزان کرد، در سن ١٨سالگي با تشويق و هدايت ابراهيم احمد عضو پوليت بوروي حزب دموکرات کردستان عراق وارد اين حزب و به عضويت کميته مرکزي انتخاب شد و وارد دانشکده حقوق دانشگاه بغداد شد. او به عنوان دستيار ابراهيم احمد امکان ملاقات با بسياري از افراد کادر بالاي حزب از جمله ملامصطفي بارزاني را پيدا کرد. ولي ملامصطفي نگرش ترديدآميزي نسبت به او داشت، در پي کودتاي١٩٥٨ عبدالکريم قاسم و سقوط نظام سلطنتي قاسم ايجاد فضاي باز سياسي را براي احزاب و گروه هاي سياسي از جمله حزب کمونيست عراق اعلام داشت. در پرتو شرايط پيش آمده ملامصطفي بارزاني نيز به عراق بازگشت، دولت جديد عراق به رهبران حزب دموکرات عراق اعطاي نوعي خودمختاري به کردستان عراق را در آينده نزديک تضمين کرد، ولي پس از گذشت سه سال اميد بارزاني براي کسب خودمختاري موردبحث تحقق پيدا نکرد، به ناچار در سال١٩٦١ حزب دموکرات مبارزه مسلحانه عليه دولت عبدالکريم قاسم را در پيش گرفت.
در پيکار مسلحانه مورد بحث مسووليت هاي خطيري به طالباني واگذار شد، از جمله مسووليت فرماندهي جبهه هاي کرکوک و سليمانيه را برعهده داشت و حملاتي را جهت تصرف نواحي «ماوت»، «رازان» و «قره داغ» سازماندهي کرد و در نتيجه سه تهاجم پي درپي موفق شد منطقه «شارباژر» را از دست نيروهاي دولتي خارج کند. پس از پايان درگيري ها، در اواسط دهه60 طالباني ماموريت هاي ديپلماتيک متعدد به اروپا و خاورميانه براي ارايه نظرات رهبري حزب دموکرات و خواست ها و درخواست هاي مردم کردستان عراق در پيش گرفت. پس از سقوط حکومت عبدالکريم قاسم و روي کارآمدن بعثي ها، در مارس ١٩٧٠ موافقتنامه اي بين دولت جديد بعثي و بارزاني منعقد شد که در آن دولت عراق متعهد شد در ظرف چهارسال اقدامات اساسي براي خودمختاري کردستان عراق صورت گيرد، اما وقتي در سال١٩٧٤ دولت عراق برنامه موردنظر خود را که حاکي از نوعي خودمختاري بسيار محدود و بي رنگ بود منتشر کرد، کردها دولت عراق را به نقض تعهدات و عدم حسن نيت در ايفاي مندرجات توافقنامه ١٩٧٠ متهم کردند و مجددا مبارزه مسلحانه براي نيل به اين مقصود در پيش گرفته شد. اين جنبش که مقارن اختلافات مرزي ايران و عراق بود، دولت ايران را بر آن داشت که اقدام به کمک نظامي به جنبش مزبور کند که در نتيجه آن کردها، به پيشرفت هاي نظامي چشمگيري دست يافتند، ولي در اين حيص وبيص با صدور بيانيه ١٩٧٥ الجزاير که حاکي از توقف کمک نظامي ايران به کردهاي عراق بود به يکباره به شکست اين جنبش و پناهندگي بارزاني و همراهانش به ايران منجر شد. طالباني که در سال هاي آخر ملامصطفي بارزاني در حزب دموکرات کردستان و از جمله پيکارهاي سال هاي ٧٥-١٩٧٤ نقش پررنگي نداشت، پس از شکست بارزاني در مارس ١٩٧٥ بر آن شد که براي پيگيري مبارزه جهت نيل به خودمختاري نياز به رهبري و خط مشي جديد است. براي انجام اين مقصود در ژوئن١٩٧٥ به اتفاق عده اي از همفکران از جمله فواد معصوم اقدام به تاسيس اتحاديه ميهني کردستان عراق کرد و از آن تاريخ به عنوان دبيرکل اتحاديه ميهني براي دستيابي به اهداف مندرج در اساسنامه اتحاديه ميهني برآمد.
از اين تاريخ کردهاي عراق شاهد دوحزب رقيب يکي به رهبري مسعود بارزاني و ديگري به رهبري جلال طالباني جهت کسب خودمختاري يا آزادي کامل کردستان عراق بودند. طالباني در ١٩٧٦ اقدام به سازماندهي مبارزه مسلحانه در داخل عراق کرد، در طول دهه80 طالباني با همکاري کردهاي ايران از پايگاه هايي در داخل عراق مبارزه عليه رژيم عراق را رهبري کرد که در سال هاي ٨٨-١٩٨٧ با شکست هايي روبه رو شد. در سال ١٩٩١ او راهکارهاي جديدي را براي رسيدن به هدف مطرح کرد. او با مذاکرات با حکومت بعثي عراق و دستيابي به آتش بس موفق شد جان بسياري از کردها را نجات دهد، در همين زمان او از طريق مذاکرات و همکاري نزديک با آمريکا، انگلستان و فرانسه و ديگران موفق به اعلام منطقه امن و پرواز ممنوع در کردستان عراق از سوي آنها شد. در سال١٩٩٢ دولت منطقه اي کردستان اعلام موجوديت کرد، طالباني بر آن شد براي رفع مشکلات بنياني داخلي کردستان و آينده آن با انجام مذاکرات با مسعود بارزاني و ديگر سياستمداران کرد عراق و مخالفان به نابساماني ها و نارسايي ها از جمله اختلافات در پارلمان اقليم کردستان پايان دهد. اتحاديه ميهني و حزب دموکرات در تهاجم ائتلافي آمريکا عليه عراق از لحاظ همکاري نقش کليدي ايفا کردند، بعد از اشغال عراق طالباني به عنوان يکي از اعضاي شوراي حکومتي عراق تعيين شد. نهاد مزبور نيز موفق به تدوين و تصويب قانون اساسي نهايي و رسمي عراق شد. جلال طالباني در تاريخ ششم آوريل٢٠٠٥ به عنوان رييس جمهور موقت عراق از سوي مجلس ملي عراق انتخاب شد و در آوريل ٢٠٠٦ به عنوان رييس جمهوري دايمي عراق براي چهارسال انتخاب شد.
طالباني در مقام رياست جمهوري؛ همواره بر آن بود وحدت و يکپارچگي عراق را مستدام و محترم دارد و در گفتار و کردار خود نه تنها اعتماد و اطمينان مردم عراق را جلب، بلکه ترديدها و مخالفت هاي برخي از دولت هاي عرب را نسبت به دولت وقت عراق تعديل کند. چنان که در اجلاس «اتحاديه عرب» به قطعنامه ناظر به تکرار ادعاي مجعول نسبت به جزاير ايراني راي مثبت داد و در مصاحبه اي رسمي ترديدهايي نسبت به اصالت عهدنامه مرزي و حسن همجواري ١٩٧٥ ايران- عراق ابراز داشت. گو اينکه چندي بعد اظهارات مزبور را تعديل کرد. ولي او در عين حال از حفظ مصالح و منافع حياتي دولت اقليم کردستان عراق غافل نبود، چنان که در چندمصاحبه رسمي اظهار کرد کرکوک در حکم اورشليم و قدس مردم کردستان و دولت اقليم کردستان است، با اين همه حزب متبوع وي يعني اتحاديه ميهني کردستان در انتخابات مجلس سال ٢٠٠٩ موفقيت چنداني نداشت، چنان که حزب نوشيروان مصطفي؛ «گوران» در سليمانيه پايگاه طالباني به پيروزي چشمگيري دست يافت، پيدايش چنددستگي در اتحاديه ميهني کردستان سبب شد براي معرفي کانديداي موردنظر براي انتخاب رييس جمهور جديد دچار تشتت آرا شوند، بالاخره پس از چندي دونفر يعني فواد معصوم و برهم صالح را نامزد اين پست کردند که در انتخابات انجام شده فواد معصوم با کسب ٣٠راي در مقابل ٢٣راي برهم صالح به مقام رياست جمهوري عراق رسيد، بي شک رييس جمهور جديد با توجه به مشکلات بسيار پيچيده اي که گريبانگير دولت و مردم عراق شده است، وظايف سنگيني در پيش دارد. انتظار اين است که با انتخاب حيدر عبادي، به عنوان نخست وزير و با اتخاذ خط مشي سياسي جديد مبتني بر مشارکت منصفانه همه گروه هاي قومي و مذهبي در اداره امور عمومي جامعه، بتوان بر مسايل و مشکلات در پيش فايق آمد، در غير اين صورت عراق با خطرات عمده از جمله تجزيه اين کشور روبه رو خواهد بود…………………….

گريزان از «پروتكل ها»

نويسنده: ستار عزيزي

زماني يوشکا فيشر، وزيرخارجه اسبق آلمان گفته بود «پست دولتي بيش از آنکه سياستمدار، آن را تغيير دهد؛ سياستمدار را تغيير مي دهد». اما «مام جلال» چه زماني که موفق به تاسيس حکومت خودمختار کردستان عراق شد و چه زماني که به عنوان يک کُرد، براي اولين بار در تاريخ عراق به عنوان رييس جمهور انتخاب شد، هيچ گاه از گذشته اش فاصله نگرفت و تغيير نکرد. او اسير مقتضيات و لوازم پست رياست جمهوري در عراق نشد. معروف است که او در ديدار با ميهمانانش پروتکل ها را رعايت نمي کرد، خودش شخصا از ميهمان ها پذيرايي و تا دم در منزلش آنها را بدرقه مي کرد. مام جلال در پاسخ به معد فياض خبرنگار «شرق الاوسط» در اين خصوص که چرا پروتکل هاي مقام رياست جمهوري را رعايت نمي کند پاسخ داد: «من بر اين اعتقادم که انسان به مقام ارزش مي بخشد نه برعکس.»
همچنين عراقي ها در زمان صدام حسين با احتياط و به شکلي مخفيانه براي هم لطيفه و جوک سياسي تعريف مي کردند چون اين اقدام در آن زمان مي توانست به بهاي اعدام يا مجازات هاي بسيار سخت تمام شود اما جالب توجه بود که طالباني در ملاقات ها و ديدارهايش از ميهمانان مي خواست که جديدترين جوکي که برايش ساخته شده است را بخوانند. حتي او بر صفحه تلويزيون و هنگامي که با مردم سخن مي گفت، لطيفه هايي را تعريف مي کرد که در مورد خودش ساخته شده بود. خبرنگاري از او مي پرسد چگونه شرايط را از رهبري که هرکس راجع به او لطيفه اي گفته باشد اعدام شده است به رهبري که خودش راجع به خودش لطيفه تعريف مي کند، تغيير داده است، مي گفت: «اين طبيعي است. چون رهبر نيز انسان است. نه موجودي با توانايي نامحدود و تافته جدابافته. من امروز رهبر هستم و فردا مي شوم رهبر سابق. چرا رهبري کسي را تبديل به شخص مغرور و متفاوت کند؟ من انساني عادي هستم و به لطيفه چه راجع به خودم يا ديگران علاقه دارم. از قبل نيز اين بخشي از علاقه مندي هاي من بوده است.»
نکته جالب توجه ديگر در مورد «مام جلال» آن است که او به اخلاق و مردانگي بسيار بها مي داد و حاضر بود هزينه آن را ولو در عرصه سياست بپردازد. وي مي گويد با وجود تمام جنايات و اقدامات صدام حسين عليه خود و ملتم، از او کينه به دل نداشتم. «بعد از آزادي عراق در 2003 عزالدين مجيد پسرعموي صدام نزد من آمد و به من گفت که خانواده صدام در شرايط بدي زندگي مي کنند و شرايط بسيار ناگواري دارند. من به او گفتم برو به ساجده خانم بگو با دختران و تمامي اعضاي خانواده اش به قشلاق دوکان بيايند. آنجا منزلي برايشان آماده مي کنم و ميزباني و حفاظت از آنها را من برعهده مي گيرم و در راستاي اين آيه مقدس کار مي کنم که مي گويد: و لاتزر وازره وزر اخري (هيچ کس بار گناه ديگري را به دوش نمي گيرد)، چون آنها در مقابل کارهايي که صدام حسين مرتکب شده است، مسوول نيستند. از واکنش عراقي ها نيز نترسيدم، چون مي دانم که مردانگي و اصالت ملت عراق اقتضا مي کند که خانواده بي پناهي را حفاظت کند. عزالدين رفت و ديگر برنگشت، چون خانواده صدام راه خروج از عراق را يافته بودند.»

پيام آور آشتي

نويسنده: فلاح كريم

در زمان بيماري مام جلال در اواخر سال٢٠١٢ يکي از دوستان ايراني وي در يادداشتي دوستانه و از روي وفا درباره وي گفته بود: «عراق بايد زمان زيادي در انتظار مادر ديگري باشد تا کودک ديگري همچون جلال طالباني به دنيا آورد.»
چنين نيز بود، عراق در طول تاريخ خود تنها و تنها آن چندسال روي آرامش و صلح به خود ديد که جلال طالباني رييس جمهور کشور بود، البته به ميزان توانايي خود وي و ميزاني از قدرت که قانون در اختيارش گذاشته بود، هرچند همگان اذعان دارند که جلال طالباني فراتر از قدرت رياست جمهوري بر اوضاع و احوال کشور و جريانات سياسي تاثيرگذار بود.
نگاه کسي همچون جلال طالباني همراه با نقش مستقيمش در سياست در سطح کردستان و عراق با تمام سياستمداران ديگر متفاوت بوده و داراي مکتب و راه و مسير ويژه خود بوده است براي همين نيز از پارت دموکرات کردستان در ميانه هاي دهه٦٠ ميلادي جدا شد و بعد از ١٠سال از اين تاريخ اتحاديه ميهني کردستان را تاسيس کرد. چون اين سازمان سياسي شيوه و تفکر عملياتي اش با حزب دموکرات کردستان متفاوت بود، خيلي زود توانست تبديل به مردمي ترين سازمان سياسي کردستان عراق شود و ميان کردهاي ديگر کشورها نيز جاي پاي خود را باز کند، در عين حال توانست قسمت عمده خاک کردستان را از دست رژيم صدام آزاد کند، به شکلي که هنوز به دهمين سالگرد تاسيس خود نرسيده بود که حکومت بعث ناچار شد درخواست آتش بس دهد و خواستار گفت وگو شود و خود مام جلال نيز همواره تلاش براي اتحاد گروه هاي سياسي کردستان و عراق را سرلوحه کارهاي خود قرار داده بود.
طالباني نه تنها براي کردها، بلکه براي تمام عراقي ها و حتي ملت هاي منطقه نيز حامل پيام آشتي و زندگي مسالمت آميز بود، در ميانه هاي دهه٨٠ميلادي بر اساس نظريه دشمن مشترک با آزاديخواهان شيعه عراق و قبل تر نيز با آزاديخواهان اهل سنت آن کشور جبهه متحدي براي مبارزه سياسي و نظامي عليه رژيم صدام آغاز کرده بود که بعدها نيز تبديل به اساس تشکيل اپوزيسيون عراقي شد و يکي از کنگره هاي آن نيز در کردستان تشکيل شد. پيام مام جلال در سياست «مشارکت همگان» براي خدمت هرچه بيشتررساندن به جامعه، تامين آزادي ها و امنيت و رفاه براي جامعه کردستان و عراق بود.
جلال طالباني در قرن بيستم و در تاريخ عراق؛ تنها رهبري بود که توانسته بود آينده اتفاقات را تفسير و نقشه و برنامه آينده را تعيين کند، سال ١٩٩٠ که شوروي از هم پاشيد، تلاش هاي ديپلماتيکش را براي آشتي ميان حکومت ترکيه و(پ ک ک) به کار انداخت و توانست آتش بس ميان آن دو را محقق کند، گرچه از طرف برخي گروه هاي ترک اين تلاش به بن بست رسيد، اما بعد از بيش از ٢٠سال اکنون رجب طيب اردوغان مي خواهد آن را به سرانجام برساند، همان زمان براي حل مساله قانوني و حقوقي مردم کردستان در عراق، تز فدراليسم را پيشنهاد کرد و بعدا نيز در قانون اساسي عراق بر آن صحه گذاشته شد و داراي تز حکومت توافقي براي عراق بود به عنوان تنها راهي که مانع تکروي و ديکتاتوري در عراق شود و همگان را در اداره کشور سهيم کند، چون به درازاي ٨٤سال از تاريخ دولت نوين عراق همواره کردها و شيعيان از قدرت دور و مورد ظلم قرار گرفته بودند.
بعد از آزادي عراق نيز از سلطه صدام و در راه عدم تکرار تاريخ سابق و تاسيس دولتي مدرن نظريه توافق مام جلال بود که همگان را در قدرت شريک کرد و آرامش نسبي در کشور حکمروا شد.
اينها بخش کمي از نظريات «مام جلال» به عنوان رهبر مکتب فکري و سياسي پراگماتيزم در عراق بود، براي همين، گفته دوست ايراني اش کاملادر جاي خود بود…………………….

عراق؛ پس از بازگشت «جلال»

نويسنده: منير حضوري

بازگشت جلال طالباني چه ميزان در حل بحران عراق مي تواند تاثير گذار باشد در حالي که در شرايط فعلي برخي طالباني را به عنوان يک مهره بسيار موثر و ميانجي ميان جناح هاي متخاصم کرد، سني و شيعيان معرفي مي کنند؟ اما بايد در نظر گرفت براي حل بحران عراق گروه هاي مختلف بايد به بازبيني سياست هاي خود پرداخته و اختلافات قومي و فرقه اي ميان خود را کنار بگذارند. هنگامي که کمتر از دوسال پيش طالباني بيمار، عراق را ترک مي کرد شايد تصور نمي کرد چهره کشورش نيز تا اين حد بيمار شود. امروز پس از 19ماه جلال طالباني؛ رييس جمهور سابق عراق در حالي به عراق بازگشت که کشورش را بحراني و در آستانه تجزيه ديد؛ شيعياني که قصد تشکيل دولت ملي دارند، کردهايي که قصد استقلال و جهادگران شورشي اي که قصد تشکيل دولت اسلامي را دارند.
با رشد فعاليت گروهک تروريستي داعش در اين کشور، تنش ها ميان نوري مالکي و مسعود بارزاني افزايش يافت. مالکي کردها را به تضعيف وحدت ملي با سوءاستفاده از تهاجم داعش و آماده کردن شرايط براي ماندگاري تروريست ها در اربيل متهم کرد. بارزاني نيز دولت شيعه تحت سلطه نخست وزير نوري مالکي را مسبب افزايش تنش هاي فرقه اي و متزلزل شدن ارتش عراق دانست. در اين ميان تلاش نخست وزير براي ابقا در قدرت، اختلافات دروني گروه هاي شيعه و ادامه جنگ داعش فرصت جديدي را براي کردها فراهم کرد. آنها که از مدت ها پيش خواهان کناره گيري نوري مالکي بودند، با قدرت گيري داعش بيان کردند عراق وارد مرحله جديدي شده است. اقليت کرد که بيش از 20درصد جمعيت اين کشور را تشکيل مي دهند، نسبت به ضعف قدرت و عقب نشيني نيروهاي مرکزي در برابر حمله شبه نظاميان جهادي عکس العمل نشان داده، در مقابل داعش مقاومت کرده و موجب عقب نشيني نيروهاي جهادي از مناطق مهمي مثل شهر نفت خيز کرکوک شدند. آنها توانستند کنترل زمين هاي نفتي اين منطقه را به دست گيرند و در نتيجه خواهان تشکيل دولت مستقل و خودمختار از بغداد شدند. مسعود بارزاني، رييس دولت اقليم کردستان اظهار کرد در نظر دارد ظرف چندماه آينده همه پرسي استقلال برگزار کند. فوادحسين، رييس دفتر وي نيز تاکيد کرد «امروز، عراق، ديگر عراق واحد نيست». تا به امروز درگيري هاي زيادي ميان نيروهاي کرد و داعش صورت گرفته است. اقدامات داعش نشان داده اين گروهک کردها را هم راحت نمي گذارد. به اين ترتيب ظهور داعش، عراق را با بحران کم سابقه اي روبه رو کرده است. براي برقراري دولت اسلامي، گروهک داعش تلاش مي کند چاه هاي نفت و مناطق استراتژيک عراق را تسخير کند. اين نظاميان جهادي که حرکت خود را از شرق سوريه آغاز کرده اند و به غرب عراق گسترش داده اند تاکنون به موفقيت هايي دست يافته اند که از آن جمله مي توان به کنترل برخي از ميدان هاي نفتي و سد موصل اشاره کرد. بنا بر آمار سازمان ملل تاکنون در نتيجه اقدامات اين گروهک هزاران نفر از غيرنظاميان کشته و بيش از 600هزارنفر بي خانمان شده اند. با بازگشت جلال طالباني به اين کشور و رياست جمهوري فواد معصوم اين سوال مطرح مي شود که رهبر اتحاديه ميهني کردستان عراق تا چه حد مي تواند بر حل بحران عراق تاثير گذار باشد و آرامش را به اين کشور بازگرداند؟ نخستين مساله پيشروي او متقاعدکردن کردها براي باقي ماندن به عنوان بخشي از دولت مرکزي است؛ کردهايي که از سياست هاي مالکي و ضعف ارتش خسته شده اند و تنها راه چاره را در ايجاد يک کشور مستقل مي بينند. هرچند هنوز بغداد کنترل بخش عمده اي از ثروت نفتي عراق را در دست دارد، اما کردها کنترل حدود 220هزاربشکه نفت در روز را در دست گرفته اند. با توجه به استقبال ترکيه از اين مساله متوجه اهميت اين موضوع مي شويم. اما مساله عراق صرفا در اقدام به فروش نفت بدون نياز به تاييد بغداد و برنامه ريزي براي برگزاري همه پرسي استقلال از سوي کردها خلاصه نمي شود. مورد ديگر اعراب سني هستند که مخالفت هايي را با حکومت شيعه دارند. سني ها خشم خود را در برابر دولت شيعه تحت سلطه مالکي نشان داده اند. آنها در حالي که نيروهاي دولت را ضعيف و به هم ريخته مي دانند، اظهار مي کنند مالکي با ضعف در سياست ها به جاي کمک به تامين امنيت، بيشتر تنش هاي فرقه اي را تشديد کرده است. به اين ترتيب اين مسايل امکان همگرايي و اعتماد ميان هرسه گروه اصلي در عراق يعني کردها، سني ها و شيعيان را به حداقل خود رسانده است.
در اين ميان رييس جمهور جديد، فواد معصوم سياستمداري کرد و حامي طالباني است که بالاخره جناح هاي مختلف در خصوص آن به توافق رسيدند و توسط مجلس انتخاب شده است. وي با شيعيان و سني هاي عراق روابط خوبي دارد، در اولين سخنان خود از طالباني حمايت و بر همکاري با گروه هاي مختلف تاکيد کرده است. طالباني نيز روابط مناسبي را با او، شيعيان و سني ها داشته و در گذشته چندين مرتبه به ميانجيگري بين گروه هاي مختلف پرداخته است. از وي به عنوان حامي تماميت ارضي عراق و عامل وحدت تمام نيروهاي سياسي عراق ياد مي شود. او نشان داده که نقش مهمي در ميانجيگري ميان جناح هاي رقيب عراقي داشته است و سعي کرده تا همچنان اين نقش را ايفا کند. وي در پيامي به مناسبت عيد فطر از رهبران گروه هاي سياسي خواست منافع عراق را بر منافع شخصي و گروهي براي اتمام روند تشکيل دولت ترجيح دهند. طالباني ابراز اميدواري کرد ملت عراق اين مرحله را با حفظ وحدت پشت سر بگذارد تا بتوانند در برابر تروريست ها ايستادگي و تجربه دموکراسي را حفظ کنند. به اين ترتيب بازگشت طالباني به عراق مصادف با بحبوحه بحران است. اين کشور درگير يک جنگ داخلي شده و مشکلات گروه هاي سياسي -اجتماعي آن نيز به اوج خود رسيده است. با نگاهي به تاريخ عراق متوجه مي شويم در اين کشور از مدت ها قبل درگيري هاي فرقه اي وجود داشته و اين مساله موضوع جديدي نيست. در شرايط امروز اختلاف ميان شيعيان، گروه هاي سني و کرد خطر تجزيه اين کشور را افزايش داده است. علاوه بر اين، افزايش اختلاف ميان اين گروه ها نيز مشکل را دوچندان کرده است. در اين بين توافق ميان نيروهاي سياسي کرد يعني حزب دموکرات و اتحاديه ميهني، توافق در درون سني ها، شيعيان و همچنين توافق ميان هر سه گروه براي وحدت نظر در تشکيل دولت ملي ضروري است. هرج ومرج، دوري از يکپارچگي و توجه به تجزيه عراق يکي از تهديدات مهم براي اين کشور است که بر مناسبات منطقه اي و بين المللي تاثيرگذار خواهد بود و فرصت را براي تشکيل دولت اسلامي داعش فراهم مي کند. هرچند نقش کردها در کمک به دولت مرکزي جهت مقابله با چالش کنوني کليدي بوده است، اما کردستان را نبايد يک ناحيه مجزا دانست. يک عراق متحد، برتر از يک کشور تجزيه شده است. از تهديدات کنوني که نتيجه ضعف عراق است، مي توان به جسورشدن شبه نظاميان در اقدامات خود، رشد انديشه هاي بنيادگرايي و رشد تروريسم در ساير نقاط منطقه و جهان اشاره کرد. در اين شرايط آنچه از همه مهم تر است، اتحاد ميان عراقي ها است. اما براي حل بحران بغداد و بهبود روابط دروني گروه ها نمي توان تاکيد کرد طالباني تاثير شگرفي در اين روند بر جاي مي گذارد چراکه براي ايجاد دولت و کاهش تنش ميان کردها، سني ها و شيعيان راه طولاني اي در پيش است.

ترجيح دموكراسي بر استقلال
نگاهي به دورانديش سياسي «مام جلال»

نويسنده: صادق زيباكلام

يکي از مسايل بنيادي اي که جنبش کردها به آن گره خورده موضوع استقلال است، يا دقيق گفته باشم فکر ايجاد يک کشور مستقل به نام کردستان. البته در دوران مبارزه کردها کمتر روي واژه استقلال و استقلال خواهي تکيه داشته اند و بيشتر روي حق خودمختاري تاکيد کرده اند. اما در عمل بسياري از جريانات و چهره ها و شخصيت هاي فکري و سياسي کردستان برايشان يک لفظ و حداکثر يک مرحله اي در فرآيند طولاني و دشواررسيدن به استقلال بود. به عبارت ديگر، اگرچه، سخني از استقلال به ميان نمي آوردند و نمي آورند، اما در پس ذهنشان انديشيدن به ايجاد کردستاني مستقل بوده و استقلال خواهي را ما امروزه در ميان بسياري از مسوولان اقليم کردستان شاهد هستيم. بسياري از مسوولان و رهبران طرازاول دولت اقليم کردستان هربار که ناملايماتي ميان اربيل و بغداد پيش مي آيد، بلافاصله پاي استقلال کردستان را به ميان مي کشند. اما بايد «مام جلال» را انصافا يک استثنا دانست. او که اکنون در 80سالگي به سر مي برد، از نوجواني و سال هاي دبيرستان پاي به دنياي خطرناک، پيچيده و نامعلوم مبارزات کردها با دولت عراق گذارد. باورکردني نيست اما او در ١٣سالگي انجمن مخفي دانش آموزان کرد را در شهر «کويسنجق» کردستان عراق تاسيس کرد.
هنوز دبيرستان را به اتمام نرسانيده بود که به حزب دموکرات کرد که بعدها به حزب دموکرات کردستان تغيير نام داد، پيوست و در سال١٩٥١ درحالي که ١٨سال بيشتر نداشت به عضويت کميته مرکزي اين حزب انتخاب شد. طبيعي بود که با آن سابقه سياسي زماني که در سال١٩٥٨ وارد دانشکده حقوق دانشگاه بغداد شد، بيش از درس وارد جريانات سياسي شود. او از يک سو تحت تاثير ادبيات چپگرايانه که در عصر بعد از جنگ جهاني دوم جهان و از جمله کشورهاي عربي را تحت تاثير خود درآورده بود، قرار گرفت و مثل خيلي از هم سن وسالانش از باده سوسياليسم، مارکسيسم و ضديت با غرب جرعه هايي نوشيد، اما از سويي ديگر «کرديت» همچنان با روح و جانش در پيوند بود. حاصل اين ثنويت را مي توان در مقالات طالباني جوان دانشجوي رشته حقوق دانشگاه بغداد در روزنامه هاي «کردستان» و «خبات» مشاهده کرد.
قسمت نبود طالباني جوان روشنفکر، نويسنده و حقوقدان باقي بماند. هنوز چندماهي از پيوستنش به خدمت نظام وظيفه در ارتش عراق نگذشته بود که شهريورماه سال١٣٤٠ کردها عليه ژنرال عبدالکريم قاسم چپگرا رهبر کشور عراق قيام کردند. «مام جلال» افسر وظيفه تيپ پياده ارتش عراق همانند بسياري از کردهاي ديگر به قيام هموطنانش پيوست. او يکي از فرماندهان خط مقدم مبارزه در کرکوک و سليمانيه، در مقطع بعدي مبارزه وقتي نبرد به صورت مبارزات چريکي درآمد، سروان جلال مسووليت مقاومت در مناطق کوهستاني ماوت، چم رازان و قره داغ را بر عهده گرفت، فاز سوم زندگي «مام جلال» در عرصه ديپلماسي و مذاکره بود. او به تدريج به يکي از چهره هاي اصلي مذاکره کننده با دولت عراق و ميانجيگري با کشورهاي اروپايي تبديل شد. مرحله بعدي زندگي «مام جلال» بعد از شکست قيام کردها به رهبري مرحوم ملامصطفي بارزاني (پدر آقاي مسعود بارزاني رهبر فعلي دولت اقليم کردستان عراق) و انعقاد قرارداد معروف١٩٧٥ الجزاير ميان ايران و عراق مرحله بعدي مبارزات «مام جلال» شروع شد. صدام که پس از توافق با ايران خيالش از بابت حمايت از کردها آسوده شده بود، به سرکوب منظم و تغيير بافت دموگرافيک مناطق کردستان عراق اقدام کرد. ملامصطفي بارزاني به همراه بسياري از رهبران و بزرگان کردستان عراق و ده هاهزار پيشمرگه و مردم عادي کردستان به ايران آمدند. رژيم شاه شهرک کردان در نزديکي کرج را براي آنان اختصاص داد. به جز کردان، مسوولان ايراني کردهاي عراقي را در ساوه، کرج، اطراف تهران و شهرهاي ديگر اسکان دادند. در حالي که براي خيلي از کردها اين پايان مبارزه خلق کرد براي خودمختاري بود، اما براي «مام جلال» اينگونه نبود. او به همراه تعدادي از نويسندگان، روزنامه نگاران، فرهنگيان، تحصيلکردگان و روشنفکران کرد سازماني در سال١٣٥٤ به نام اتحاديه ميهني کردستان تاسيس کرد. اتحاديه ميهني از همان ابتدا در دوجبهه سياسي، نظامي شروع به فعاليت کرد. اين دوره از زندگي «مام جلال» يکي از دشوارترين دوران زندگي اش بود، رژيم صدام با خشونت باورنکردني به قلع وقمع کردها برخاسته بود. صدام به گونه اي با کردها برخورد کرد که اساسا مصمم بود چيزي به نام کرديت را در عراق ريشه کن کند، رژيم شاه اگرچه با رژيم عراق بعد از توافق١٩٧٥ هم همچنان روابط بسيار سردي داشت، اما در چارچوب آن توافق فقط به کردهاي عراق امکان زندگي در ايران داده بود و هيچ کمک ديگري به آنها براي مبارزه با رژيم صدام نمي کرد. اما اين برهه از زندگي «مام جلال» همانند برهه هاي ديگر خيلي به درازا نکشيد، پس لرزه هاي انقلاب اسلامي ايران بر عراق هم تاثير گذارد. قبل از شروع جنگ ايران و عراق، بايد به تلاش هاي بي سروصداي «مام جلال» در ايجاد ديالوگ و جلوگيري از درگيري نظامي در کردستان ايران ميان رژيم تازه متولدشده اسلامي و مبارزان کردستان اشاره کرد. هم رهبران «اتحاديه ميهني: و هم بارزاني ها تلاش هاي زيادي به منظور ميانجيگري ميان تهران و کردها انجام دادند. شروع جنگ با عراق بر وضعيت کردها هم تاثير گذاشت. کردهاي عراق، در مجموع از انقلاب اسلامي در ايران و جمهوري اسلامي پشتيباني مي کردند. نقش «مام جلال» و مسعود و ادريس بارزاني در تحکيم روابط با تهران در تمام سال هاي جنگ با عراق فراموش نشدني بود. در نقطه مقابل آنها برخي از معارضان خودمان بودند که در دشمني با داخل تا همکاري با صدام پيش رفتند.
يکي از بدترين مقاطع در زندگي «مام جلال» و ساير رهبران کردهاي عراق در اواسط سال هاي دهه١٣٦٠ و در اوج جنگ ايران و عراق بود، از سال هاي ٦٥-٦٤ رژيم صدام سياست جديدي را در کردستان عراق به نام انفال در پيش گرفت. ابعاد کردستيزي و به کارگيري خشونت عليه کردهاي عراق طي چندسالي که سياست انفال ادامه داشت، هولناک و باورنکردني بود. هدف اصلي از سياست انفال، در حقيقت کردزدايي در منطقه اقليم کردستان بود. به بيان ساده تر، صدام و رهبران عراق مي خواستند اساس مشکلي به نام کرد و کرديت در شمال کشورشان نداشته باشند، از اواخر دهه١٣٤٠ که صدام از طريق رهبري حزب بعث توانسته بود به سرعت تبديل به رهبر بلامنازع عراق شود، او همواره با مشکلي به نام کرد و کردهاي شمال عراق روبه رو بود، توافقش با شاه در سال١٣٥٤ هم توانسته بود مبارزات کردها در شمال را ريشه کن کند. او بعد از قريب به ١٥سال و در اوج جنگ با ايران تصميم گرفت سياست شوم انفال را به اجرا درآورد، همان طور که اشاره کردم اين سياست هدف بزرگ استراتژيکي را دنبال مي کرد؛ اينکه منطقه کردستان عراق هم مثل ساير مناطق عراق باشد. بمباران حلبچه در حقيقت يک گوشه از اين سياست بود، اما حلبچه در حقيقت پاسخ صدام به کردهاي عراقي در قبال همکاري و نزديکي به ايران بود. ابعاد سياست انفال خيلي پيچيده نبود. رکن اصلي آن همان طور که گفتيم کردزدايي در شمال عراق بود، به اين معنا که بسياري از روستاها و شهرهاي کوچک که جمعيت آنها صددرصد کرد بودند، تخليه مي شدند، جمعيت اين مناطق توسط ارتش عراق به جنوب، غرب و مناطق مرکزي عراق منتقل مي شدند، ارتش براي جلوگيري از بازگشت مجدد کردها، با بولدوزر تمام منازل و ساختمان هاي ديگر را با خاک يکسان مي کرد. همچنين سعي مي کردند اعراب و مليت هاي ديگر را در کنار کردها وادار به کوچ اجباري کنند تا ترکيب جمعيتي آن مناطق به هم بخورد. بخش ديگر انفال از اين هم هولناک تر بود؛ هم به واسطه ارعاب که کردها مناطق کردنشين را ترک کنند، هم به خاطر از بين بردن هرگونه فکر مقاومت. مقامات نظامي و امنيتي رژيم عراق ده هاهزار نفر از مردان کرد را از سن نوجواني تا ميانسالي و بالاتر به اردوگاه هاي نظامي در مناطق ديگر عراق انتقال دادند. شرايط زندگي در آن اردوگاه ها به طرز فجيعي هولناک بود، اعدام هاي دسته جمعي از جمله رويدادهاي هميشگي در اين اردوگاه ها بود. سال ها بعد از سقوط صدام گورهاي دسته جمعي هرازگاهي در اطراف و اکناف بغداد و شهرهاي ديگر عراق کشف مي شوند. حدس زده مي شود طي سال هايي که سياست نسل کشي انفال در جريان بود بيش از ١٨٢هزار کرد عراقي اعدام يا زنده به گور شدند.
اما هولوکاست «انفال» در سال ١٣٦٩ معجزه آسا متوقف ماند. حمله ناگهاني ارتش عراق به کويت در تيرماه ١٣٦٩ و اشغال خاک آن کشور همه معادلات را تغيير داد. برخلاف تصور و انتظار صدام و رهبران بعث، واکنش غرب و آمريکا بسيار تند بود. شوراي امنيت ضرب الاجلي براي عراق تعيين کرد و وقتي صدام آن را اجرا نکرد، متحدين به عراق از زمين و هوا حمله کردند. مقاومت ارتش عراق باوجود همه تهديدات صدام که گفته بود عراق را به گورستان آمريکايي ها تبديل خواهد کرد، به چند هفته هم نکشيد. بعد از شکست عراق، متحدان تصميمي را درمورد نيروي هوايي عراق به اجرا گذاشتند که بعد از نيم قرن مصيبت، بدل به فرشته نجات کردهاي عراق شد. اين تصميم تحت عنوان پرواز ممنوع از جمله در شمال عراق بود که نيروي هوايي اين کشور حق به پرواز درآوردن هيچ نوع هواپيمايي اعم از نظامي و غيرنظامي را نداشت، سرکوب شديد نيروي زميني، بايکوت نفتي، تحريم و سياست هاي ديگر در زمين هم ارتش عراق را زمين گير و خنثي کرده بود، برنده نهايي جنگ دوم خليج فارس در حقيقت کردها بودند. برقراري آتش بس و وضع مقررات محدودکننده عليه ارتش عراق باعث شد تا کردها گروه گروه به شهرها و مناطق کردنشين شمال عراق بازگردند.
نخستين نطفه هاي تشکيل «اقليم» کردستان از اوايل دهه١٣٧٠ شکل گرفتند. مابقي داستان را مي دانيم؛ در سال١٣٨٢ مجددا ميان صدام و غرب منازعه ديگري به وجود آمد و اين بار غربي ها کار را تمام کردند. در تمام بيش از نيم قرني که کردها در عراق سرگرم مبارزه بودند، همان طور که در ابتدا ديديم، «مام جلال» از ابتداي نوجواني و سال هاي دبيرستان در مرکز مبارزه بود؛ گاه مسلحانه، گاه سياسي، گاه پشت ميز مذاکره، گاه در تبعيد، گاه فراري و در بسياري از موارد با مرگ خيلي فاصله نداشت. از سال ١٣٦٩ به اين سو که سياست پرواز ممنوع به اجرا درآمد و کردهاي عراقي شروع به ساختن منطقه شان کردند، اختلافات ميان خود کردها کم نبود، چه اختلافات سياسي و عقيدتي و چه اختلافات اجتماعي. يکي از جدي ترين مناقشات با بارزاني ها و ميان دو حزب دموکرات کردستان و اتحاديه ميهني بوده، خيلي کلي گفته باشيم پايگاه اجتماعي بارزاني ها بيشتر ميان کردهاي مناطق روستايي، عشيره اي، مالکين، تجار و در مجموع بخش هاي سنتي تر جامعه کردستان است، پايگاه اجتماعي اتحاديه ميهني را برعکس اقشار و لايه هاي مدرن تر و امروزي تر تشکيل مي دهند. اتحاديه اي ها شهرنشين، تحصيلکرده، نويسنده، فرهنگي و اين شکل از اقشار جامعه هستند. در سال هاي ١٣٧٠ مناقشات و اختلافات زيادي ميان دو جريان پيش آمد اما هم «مام جلال» و هم بزرگان بارزاني سعه صدري زيادي از خود نشان دادند و هرگز نگذاشتند تا اختلافاتي که به طور طبيعي در همه جوامع هست و ميان کردهاي عراقي نيز هست، جامعه نوپاي کردستان را با معضلات جدي روبه رو کند. البته کردهاي عراق مرحله دولت -ملت سازي را عملاپشت سر گذاشته اند. بافت اجتماعي بارزاني ها بعد از گذشت دو دهه امروزه تا حدي شهرنشين، تحصيلکرده و تکنوکرات شده اند. از سوي ديگر جريانات و گرايشات سياسي و اجتماعي ديگر از جمله گرايشات ليبرال، اسلامگرايانه و غربگرايانه آن دوقطبي بودن کردهاي عراق ميان بارزاني ها و اتحاديه ميهني را عملااز بين برده و در آخرين انتخابات عمومي کردستان عراق عملاهم اين انحصار خدشه دار شد.
مي رسيم به مطلبي که يادداشت را با آن شروع کرديم، استقلال طلب نبودن «مام جلال» و نگاه کلي به زندگي «مام جلال» بيش از هر چيز ديگر او را طرفدار آزادي و دموکراسي نشان مي دهد تا يک استقلال طلب. به نظر مي رسد سخني به اغراق نرفته اگر بگويم که «مام جلال» بيش از اينکه به دنبال به وجودآوردن منطقه مستقل براي کردها بوده باشد، بيشتر به دنبال فراهم آوردن يک شرايط و وضعيتي براي کردهاي عراق بوده تا آنان بتوانند از حقوق مدني برخوردار باشند، بگذاريد اينگونه بگويم؛ از ديد «مام جلال» اينکه يک کشور کردستان مستقل ايجاد شود، اما جامعه و کشوري باشد که در آن يک رژيم استبدادي و ديکتاتور به نام جمهوري خلق کرد حکومت کند، خيلي گزينه مطلوبي به شمار نمي رود. «مام جلال» از جهاتي به جايي رسيد که نلسون ماندلارسيد: شکل حکومت، ميزان مستقل بودن، يا شاه و رييس جمهور يا نخست وزيرداشتن، بخشي از عراق بودن يا جزو کشور فدرال عراق بودن و… مهم نيست، مهم اين است که انسان ها از حق آزادي، انديشه و انتخاب برخوردار باشند…………………..

بخش تفكيك ناپذير تاريخ عراق

نويسنده: خليل عبدالله

جلال طالباني يکي از رهبران برجسته اي است که در تاريخ جديد کردستان عراق جايگاه ويژه و قابل توجهي دارد، نمي توان از تاريخ ٦٠ساله گذشته بدون سخن گفتن از ايشان حرف زد.
طالباني بيش از ٦٠سال است که در عرصه مبارزه سياسي و پيشمرگه اي تلاش مي کند، آنچه قابل توجه است طالباني در سال هاي دهه٤٠ميلادي به عنوان شخصي عادي بدون پشتوانه عشيره و طايفه اي از راه گروه سازمان يافته پارت دموکرات کردستان عراق ارتباطات سياسي خود را شروع کرد و از همان جا مسير مبارزه سخت و دشوارش را آغاز کرد، به علت توانايي و استعداد و زيرکي خيلي زود پله هاي حزبي را به سمت ترقي طي کرد و در ١٨سالگي عضو کميته مرکزي پارت دموکرات کردستان شد. اين امر نيز اتفاقي عجيب و بي مانند بود که کسي در اين سن به اين سمت بالاي حزبي برسد. با وجود کسب اين پست از طريق آراي اعضاي کنگره حزبي، اما با دلي بزرگ جايش را به يکي از دوستان حزبي اش داد که تازه از زندان آزاد شده بود. مبارزه و فعاليت طالباني در پارت دموکرات کردستان بدون وقفه تا رسيدن به عضويت دفتر سياسي چندين پست و پايه حزبي را به دست آورد. بعد از شکست قيام سپتامبر (شورش ايلول) به همراهي چندين نفر از رفقايش در ژوئن١٩٧٥ اتحاديه ميهني کردستان را تاسيس کرد و بعد از يک سال قيامي نوين را با فکر و عقيده اي جديد از کوه هاي کردستان آغاز کرد و مام جلال رهبري اين قيام را بر عهده گرفت. باوجود شرايط سخت داخلي و مشکلات منطقه اي و جهاني، طالباني با صبوري مبارزاتي و با مبارزه طولاني و قرباني فراوان، قيام جديد کردستان را در سال١٩٩١ به سرمنزل مقصود رساند. مبارزه مشترک تمام جريانات سياسي زير سايه جبهه کردستاني انتخابات پارلمان کردستان و تاسيس اقليم کردستان عراق را رقم زد، بعد از سقوط صدام در سال٢٠٠٣، درهاي بغداد به سوي کردها گشوده شد و در امر حاکميت سهيم شدند. در اين چارچوب يکي از پست هايي که به کردها رسيد، پست رياست جمهوري عراق بود. مناسب ترين فرد نيز براي اين پست جلال طالباني بود، براي همين بعد از يک سال رياست جمهوري در دوره انتقالي، در دودوره متمادي نيز اين مقام براي هشت سال به ايشان رسيد. اين نقطه عطفي مهم در تاريخ حکمراني عراق بود که يک کرد از راه دموکراتيک و با آراي پارلمان رييس جمهور شود و رياست جمهوري کشوري موزاييکي چون عراق را با اکثريت اعرابش به دست آورد. طالباني به دليل ارزش و جايگاه سياسي اش، از همان ابتداي رياست جمهوري بدون رقيبي جدي با اکثريت مطلق آرا رييس جمهور شد که اين نشان از بزرگي اين رهبر و توافق فراکسيون هاي مختلف پارلمان عراق با ايشان دارد. آنچه اين واقعيت را برجسته مي کند، اين است که در دوره جديد انتخابات رياست جمهوري در سال٢٠١٤ به دليل نبود رهبري تاريخي و کاريزماتيک چون طالباني، حدود صدنفر کانديداي اين پست بودند براي همين انتخابات به دوردوم کشيده شد که البته در اين دور دکتر فواد معصوم دوست ديرين دوران مبارزه طالباني رييس جمهور عراق شد. اين مساله نشان داد رهبران تاريخي انگشت شمارند و به آساني تکرار نمي شوند. طالباني با مبارزه و تلاش و خستگي شبانه روزي تبديل به رهبر مشهوري در سطح کردستان و عراق شد، که حتي در سطح جهاني نيز پرآوازه بود و به همين دليل جانشين دبيرکل سازمان انترناسيونال سوسياليست جهاني شد که سازماني جهاني است و ده هاحزب و سازمان سوسيال دموکرات را در خود جاي داده است.

خاندان و خاستگاه تفكر «جلال»

نويسنده: محمدعلي سلطاني

«زنگنه » ها نسب خود را به «زنگنه شاوران» مي رسانند که پس از فرازونشيب هاي عرصه شاهنامه، آخرين بار در نبرد بزرگ کيخسرو با افراسياب، به عنوان فرمانده دلاوران بغداد در سپاه کيخسرو ظاهر مي شود. زنگنه ها اميرنشين خود را که گستره بهبهان، ثلاث، همدان، دينور و کرمانشاه تا حوالي شهرزور و سليماني را دربرمي گرفت تشکيل دادند و در حکومت آل جلاير (813-740. ق) به تصريح منتخب التواريخ (816. ق) از ايلات آشکار بودند، در قيام شاه اسماعيل صفوي (930-905. ق) به قزلباش ها پيوستند.
زنگنه و بني اسد با پيشينه ملي و مذهبي واحد در کنار صفويان بودند و به روايت اسناد موجود، تا اواخر قاجاريه در خراسان، کرمانشاهان و… اعتبار، نفوذ و رسميت داشته اند و به سبب تدفين اجساد مطهر شهداي کربلاو همراهي با اسراي شام به فرمان پادشاهان ايران از پرداخت ماليات معاف بودند. هسته هاي اصلي زنگنه در ايران و عراق، به زبان کهن اورامي سخن مي گويند. از عهد صفويه تا امروز رجال برجسته زنگنه در عرصه سياست مقام وزارت، صدارت و وکالت داشته اند مثل شيخعلي خان زنگنه صدراعظم شاه سليمان صفوي، شاهرخ بيگ زنگنه حکمران ايالت کرمانشاهان و سرحدات غربي، حاج حسينعلي خان زنگنه حکمران بهبهان و شوشتر و باغ ملکي، شاهقلي خان اعتمادالدوله صدراعظم شاه سلطان حسين صفوي، عبدالباقي خان زنگنه مشاور و وزير نادرشاه افشار و حکمران کرمانشاهان و توابع، الله قليخان زنگنه هم پيمان کريم خان زند و حکمران سرحدات غربي ايران، محمدخان اميرنظام زنگنه وزير عباس ميرزا وليعهد و مربي ميرزاتقي خان اميرکبير و ياور قائم مقام فراهاني و… . اسامي بزرگان سياستمدار و رجال زنگنه حتي به طور فهرست وار از عصر صفويه تا امروز در کابينه دولت دکتر حسن روحاني، نوشتاري مفصل را شامل مي شود. علاوه بر اينکه از دوره صفويه تا پايان جنگ جهاني دوم جز فترت چنددهه در دوره قاجاريه، همواره حکمراني کرمانشاهان و توابع با سران زنگنه بوده است.
خاندان طالباني از ايل «زنگنه» برخاسته اند. جد اين خانواده مشهور به «ملامحمود زنگنه» است، گرچه، به مصحلت سياسي و طريقتي گاهي از لحاظ نسب، خود را به سادات برزنجي کاکه سوري به قول شيخ رضا يا رستم آغاي قره داغي مي رسانند اما از لحاظ بطني و از سوي مادر هميشه تاکيد به زنگنه داشته و دارند. تا دوره ملامحمود زنگنه، در کسوت اهل علم بوده اند، در بيعت با شيخ احمد دهلي، شيخ ملامحمود زنگنه متولي شاخه اي از طريقت قادريه در کردستان و کشورهاي اسلامي شد.
به علت مشترکات در انديشه، سيروسلوک، تربيت و تفکر، طريقت نقشبندي مجددي و قادري طالباني در کردستان ائتلاف کردند و از حوزه تدريس ظاهري و باطني يکديگر استفاده مي کردند و مباحثه، مشاعره و معاشرت نزديک داشتند. در اين دوحوزه، نهايت آزادي انديشه و بيان و قلم ساري و جاري بود علاوه بر سلاسل مختلف و متفاوت متصوف از شيعه و سني و پيروان مکاتب فقهي گوناگون در شريعت اسلامي، انديشوران ساير فرق و مذاهب و اديان در اين مرکز تردد مي کردند، مربيان و متوليان اين حوزه ها از ابراز انديشه و طرح نظريات مقابل واهمه اي نداشتند و به همين سبب مراکز تعليم و تفکر آنها که به الازهر کردستان شهرت داشت و مرکز اصلي آن در (کرکوک)، (اورامان) و (کويه) بود، بيشتر به دانشگاه هاي پيشرفته روزگار خود شبيه بود. روستاهاي ديرينه سال (هاوار) و… که پيرو آيين کهن يارسان بودند طي چندقرن در کمال آزادي در انجام مراسم و مناسک آييني خود در اورامان و کرکوک زيسته و مي زيند و همواره مورد محبت و مهرباني و اعتنا و اعتماد قرار داشتند و گاه از حقوق فردي و جمعي بيشتري بهره مند بودند اما هيچ گاه از سوي علما و مجتهدان و مستعدان و طلاب اين مراکز اسلامي و عرفاني مورد تبليغ قرار نگرفتند که «لکم دينکم ولي دين».
جالب توجه اين است که زنگنه هاي طالباني با رشته «گنابادي» نعمت اللهي مسيري واحد را در پيوند با فرهنگ عرفاني و اسلامي و سياسي طي کرده اند زيرا سران رشته گنابادي مشهور به «بيچاره»، در فرمان سلاطين صفويه و قاجاريه همراه و همدم زنگنه و بني اسد بشمارند و در طريق علم و عرفان و رازورمزهاي سلوک اين سه رشته منشعب از قادريه و نقشبنديه و نعمت اللهيه با هم وجه اشتراک هاي فراوان دارند. نکته بارز اينکه مسندنشينان هر سه رشته کلادر لباس اهل علم جلوس مي کنند و اکثرا در علوم ظاهري اجتهاد مويد دارند، سالکان طالب، تحصيل علم و تعليم عرفان را به طور موازي مي گذرانند. هنوز، علماي سالمند که دوران طلبگي و نوجواني را در آن مهد علم و عرفان و آزادي گذرانده اند، تصاوير سيدجمال الدين اسدآبادي و شيخ محمد عبده را بر ديوار حجره هاي طلاب به ياد دارند.
شهر «کويه» از توابع «هولير» که زودتر از ساير نواحي کردستان عراق سيماي مدني به خود گرفت و در کنار حوزه علمي و فرهنگي، صاحب مرکز نظامي، تجاري و اداري شد، يکي از مراکز ترويج و حضور تکيه قادري طالباني و نقشبنديان بود. در سال 1313 شمسي، جلال طالباني در تکيه قادري طالباني شهر کويه متولد شد. تولد و وجه نام گذاري او به نحوي صبغه طريقتي دارد که بعد به سيره اي سياسي تبديل شد، پيش از تولد او پدرش شيخ حسام الدين، برادر خود جلال الدين را به خواب ديد که سيبي به او هديه کرد. تعبير خواب در نزد علماي معتبر اين بود که خداوند به او پسري خواهد داد، او عهد کرد اگر صاحب فرزند پسري شد به ياد برادر ازدست رفته اش او را جلال الدين نام نهد. او يگانه فرزند ذکور شيخ حسام الدين نوري، مسندنشين تکيه طالباني شهر کويه بود، عنوان مام جلال در کردستان تا امروز عنوان سياسي، اجتماعي و فرهنگي اوست. يک يا دوسال پس از تولد جلال طالباني، نخستين کميته مرکزي حزب کمونيست عراق تشکيل شد. اين نوزايي هماهنگ، سرآغاز تحول و دگرگوني در تاريخ عراق، کرد و کردستان بود. جلال طالباني همزمان با شعله ورشدن جنگ جهانگير دوم براي تحصيل به مدرسه رفت. کمونيسم در عراق که همسال با جلال طالباني رشد مي کرد در 1336 و بعد از پايان جنگ جهاني دوم به اوج خود رسيد. يکي از شعارهاي حرکت چپ در خاورميانه به ويژه در ايران و عراق احقاق حقوق خلق ها بود در حالي که اين سخن در يک حزب داراي ايدئولوژي و انديشه جهان وطني طرفدار طبقه واحد کارگر يا کشاورز، با اصول حزبي منافات دارد اما به هرحال سخني سياسي بود که جاذبه خاص خود را براي گرايش جامعه جوان داشت. روزنامه گلاويژ و نوشته هاي ابراهيم احمد که بعدها پدرهمسر جلال طالباني شد به زبان عربي و کردي، کمونيسم و حرکت ناسيوناليسم کُرد را با هم درآميخت، گفت وگوها از مانيفست حزبي و انديشه مارکس، انگلس و… در مراکز جمعي کردستان عراق حتي در مساجد و تکايا امري عادي و روزمره بود و جلال طالباني چه در ايام دانش آموزي و چه در زمان دانشجويي رشته حقوق در دانشگاه بغداد يکي از گردانندگان اين جلسات در بغداد و کويه و کرکوک بود که مکتب فکري کمونيسم را برگزيده و براي ترويج آن تلاش مي کرد. در همين سال (1336) به ظاهر براي شرکت در کنگره جهاني دانشجويان از طريق سوريه به طور مخفي عازم روسيه شد، به مسکو رفت تا بتواند با مصطفي بارزاني که قهرمان فکري و شخصيت افسانه اي و اسطوره حرکت ناسيوناليسم کُرد به شمار مي رفت و تبعيد و گريز را با عبور از ارس اختيار کرده بود، ديدار کند و به اين آرزوي خود نايل آمد و در آنجا گفت وگو، بحث و تبادل نظر درباره پارت دموکرات کردستان عراق در بين طرفين انجام شد. در بازگشت او پارت دموکرات سوريه نيز تاسيس شد. فعاليت ها و سفرهاي او موجب اخراج او از دانشگاه شد. جلال طالباني تحت تاثير شخصيت بارزاني، همواره در حال تسويه و تصفيه فکري خويش بود. شيخ زاده معتقدي پرورده مسجد و تکيه با مراحل و مراسم خاص خود، از کلوپ هاي حزبي و کميته هاي مخفي با زيربناي ماترياليسم سردرآورده بود و يکي از ارکان پارت دموکرات کردستان عراق شده و در انديشه اش نه تنها عراق بلکه تحول و تغيير جهان را جست وجو مي کرد، به طور مداوم آثار مارکس و لنين را همراه با مطالعه و بررسي، مورد بحث و تبادل نظر قرار مي داد، آشنايي او به چندين زبان غربي و شرقي، پنجره هاي متعددي را به روي انديشه او گشوده بود.
گسست و پيوست هاي حزبي او تا 1354 (1975) و «قرارداد الجزاير» که هرکدام حرکت فکري و سياسي حساب شده اي، در راستاي رسيدن به خواسته هاي دموکراسي، عدالت و آزادي بود تا با همفکران خود «اتحاديه ميهني کردستان» عراق را بنياد نهاد. او حتي پس از تشکيل اتحاديه ميهني، بازخواني انديشه سياسي خود و حزب تحت رهبري اش را ادامه داد و به تدريج از چپ راديکال متمايل به مائوييسم، به جهان فکري سوسياليسم و در نهايت سوسيال دموکرات روي آورد. او باوجود تمامي تحجرهاي حزبي سياسيون عراقي، با سير منطقي انديشه خود، آگاهانه و با شجاعت تمام، براي حال و آينده مردم کُرد روشن ساخت که تحزب از هر نوع آن جز با پذيرش پلوراليسم و… به محض دريافت قدرت براساس ايدئولوژي، خود به سوي تماميت خواهي و توتاليتاريسم و استبداد پيش خواهد رفت و به نتيجه اي دلخواه نخواهد رسيد و نيز پس از سال ها تبليغ و تعليم حرکت چپ، همچون روشنگري جهاني که در چارچوب انديشه هاي قالبي نمي گنجيد براي مردم و ملت خود ناتواني تئوري گرايي و پوشالي بودن تحول کتابي را آشکار و حاصل تجربه سياسي، علمي و فکري خود را به عنوان نخستين رييس جمهور کرد در جهان و در تاريخ دموکراسي عملي کرد.
جلال طالباني؛ شخصيتي ويژه در سياست و کياست بود که با همه سياستمداران خاورميانه متفاوت بود. شخصيتي مبارز که سال ها فرماندهي جنگ هاي پارتيزاني پيشمرگان کرد را در جنگ هاي نامنظم کوهستاني به عهده داشت و در امر نظامي سختي ها ديده و انديشورانه با شکست و پيروزي درآميخته و سخن ها براي گفتن داشت و به سادگي بر صدر سفره قدرت جا نگرفته بود، همراه با زخم و زجر مقابله نظامي، قريب نيم قرن با فعاليت هاي مدني و مبارزه براي دستيابي به آزادي و دموکراسي در جامعه شهري و روستايي، تلاش سياسي و فرهنگي داشت و حزب خود را از توده مردم فراهم آورد. بر اساس همين انديشه پويا، زماني که به رياست جمهوري عراق رسيد با اينکه بيش از نيم قرن در مسير عصبيت ناسيوناليسم کردي زندگي خود را بذل کرد، اما به هنگام تصدي، منافع عمومي مردم عراق را بر سود و سوداي دسته اي و گروهي و قومي ترجيح داد. او رييس جمهوري بود که طي هشت سال تصدي اين مقام، حتي يک حکم قضايي اعدام را که مخالف تعهدات بين المللي او و خارج از حوزه رياست جمهوري بود، تنفيذ نکرد. حتي امضاي حکم صدام را به نوري المالکي نخست وزير خود واگذار کرد. زندگاني سياسي، اجتماعي، فرهنگي و… هيچ شخصيتي در جهان خالي از نقد نيست اما جلال طالباني براي کرد، کردستان، خاورميانه و جهان امروز يک شانس و يک فرصت بود، اکنون، او پس از سپري کردن يک دوره بيماري و نقاهت، به «سليمانيه» بازگشته است؛ و چشم به آينده کردستان و عراق و جهان دارد. با اکثريت آراي پارلمان عراق، يار و همسنگر و همراه او فواد معصوم اورامي از حزب «اتحاديه ميهني» کردستان عراق به عنوان دومين رييس جمهور کرد عراق برگزيده شده است؛ با همان خاستگاه فکري و تربيتي پدرش، استاد ملامحمد معصوم از علماي طرازاول کردستان در شهر «کويه» از اهالي سرزمين «اورامان» زيستگاه کهن آيين ايرانيان و مرکز نقشبنديان مجددي و همراهان تاريخي و همزبان زنگنه ها. وي در علوم اسلامي صاحب اجتهاد است و تحصيلات عاليه خود را در دانشگاه «جامع الازهر» مصر تا پايان مقطع دکترا در رشته فلسفه اسلامي به پايان برده است. گويا؛ پايان نامه دکتراي او درباره «اخوان الصفا» است، سال ها در حزب شيوعي «کمونيسم» عضو فعال و از پيشروان بوده و در بنيانگذاري «اتحاديه ميهني» کردستان با جلال طالباني همراه و همقدم شده و بالطبع شخصيتي سوسيال دموکرات و در سياست پيرو او خواهد بود، بايد ماند و ديد تا او در دوره تصدي خود براي کرد و کردستان و عراق و جهان، چه کارنامه اي بر جاي خواهد گذاشت؟
پيامد منفي كاريزماي طالباني

نويسنده: مهدي جمشيدي

عراق به عنوان کشوري که داراي تکثر فرهنگي، قوميتي، مذهبي و عشيره اي است از زمان استقلال از امپراتوري عثماني از جنگ جهاني دوم به بعد همواره داراي تنش ها و بحران هاي سياسي- اجتماعي بسياري بوده که عدم وجود ساختاري دموکراتيک و همچنين عدم تعادل سياسي بعد از دخالت نظامي ايالات متحده آمريکا در سال2003، فرهنگ سياسي اين کشور را متشنج و نامتجانس کرده است. خلاشکل گيري گفتماني فراگير در عرصه قدرت سياسي که بتواند تکثر فرهنگي و اجتماعي را حول دال مرکزي قدرتمندي گرد آورد همواره به چشم مي خورد که همين عامل باعث بحران هاي متعدد و پي درپي شده است. در همين راستا تلاش هاي فراواني براي پرکردن شکاف هاي اجتماعي در عراق صورت گرفته تا مفصل بندي درستي در اين حوزه پديد آيد، اما تضاد هاي هويتي و سياسي مانع از شکل گيري نوعي وحدت سياسي در عمل شده است. تضاد هايي چون قوميت عرب – کرد، مذهب شيعه – سني به ويژه پس از سقوط صدام گسترش يافته و اين شرايط باعث شده است تا غيرهاي هويتي از درگيري هاي کردها و حکومت مرکزي در گذشته به عوامل متعدد ديگر نيز سرايت کرده و بخش عمده اي از گروه ها، احزاب و نهاد ها را درگير کند. علاوه بر اين مسايل، وجود قدرت هاي منطقه اي و فرامنطقه اي شرايط خاصي را براي عراق به وجود آورده که وضعيت سياسي عراق را با تشنج بيشتري مواجه کرده است. نفت خيزبودن و همچنين موقعيت ژئوپليتيکي مهمي که عراق در منطقه خاورميانه داراست همواره موردتوجه همسايگان و قدرت هاي جهاني بوده است.
وضعيت اجتماعي و سياسي عراق پس از سقوط صدام و شکل گيري نظام سياسي جديد، نوعي مشارکت افراطي را در حيطه سياسي منجر شد و هويت هايي که در دوره ديکتاتوري صدام در سرکوب به سر مي بردند با بازشدن فضاي سياسي خواهان حضور هرچه بيشتر در سياست بودند که همين مساله منجر به تنش ها و چالش هاي فراواني ميان گروه هاي رقيب شد. سه گرايش اصلي در عراق کنوني يعني شيعه، سني و کردها به عنوان گفتمان هاي اصلي و رقيب تلاش مي کنند با نفوذ در قدرت، منافع خود را پيگيري کنند و با توجه به بي ثباتي نظام سياسي در عراق اين وضعيت موجب درگيري ها و تنش هايي شده که هر آن احتمال بروز بحران را به وجود مي آورد. با اين وجود، تلاش هايي نيز براي نزديک کردن بازيگران سياسي براي همزيستي مسالمت آميز در قالب نوعي دموکراسي تکثر گرايانه صورت پذيرفته که بي شک در اين خصوص جريان جلال طالباني به عنوان يکي از تاثيرگذارترين جريان ها در اين عرصه به حساب مي آيد.
جلال طالباني به عنوان سياستمداري فعال در عراق نزد جريان ها و سياستمداران عراقي از منزلت بالايي برخوردار است. اين موقعيت باعث شده است عملکرد وي در 68سال فعاليت سياسي تاثير گذاري ويژه اي در وضعيت کنوني عراق داشته باشد. او با ايجاد رويکردي نوين در ساختار قدرت توانست احزاب و گروه هاي سياسي را تحت تاثير قرار داده و تعادلي نسبي در منابع قدرت متکثر در عراق ايجاد نمايد. رويکرد طالباني در عرصه سياست فرازونشيب هاي بسياري داشته است. وي از 13سالگي به عنوان يک کرد معتقد به اصول کمونيسم تلاش بسياري را براي تحقق آرمان کردهاي کردستان عراق براي کسب استقلال انجام داد. وي با حضور در حزب دموکراتيک کردستان و رابطه نزديک با مصطفي بارزاني تمام کوشش خود را در مبارزه با حکومت مرکزي عراق به کار گرفت و با عملکرد خود در عرصه سياسي و نظامي برجستگي خاصي نزد کردهاي کردستان به دست آورد. با رشد وجه سياسي و همچنين اختلاف نظر با حزب دموکرات کردستان به کمک روشنفکران و احزاب کوچک چپگرا، اتحاديه ميهني کردستان را بنا نهاد تا در ادامه زندگي سياسي خود، در اين چارچوب فعاليت کند. با تشکيل اين اتحاديه، عرصه سياسي کردستان عراق که از دوعشيره بزرگ سوراني و باديناني که اولي را جلال طالباني و دومي را مسعود بارزاني رهبري مي کنند، دوصف بندي جديد در عرصه قدرت اقليم کردستان به وجود آمد. اين دوجريان که هرکدام با ايده هاي متفاوتي به عرصه سياسي مي نگريستند، سعي بر مفصل بندي دال هاي شناور و وقفه هاي گفتماني حول محور گفتمان خود را داشتند. با آغاز جنگ دوم خليج فارس فرصت مناسبي براي ايجاد خودمختاري در کردستان عراق پديد آمد و در سال1991 اين منطقه به خودمختاري رسيد که به راپه رين ملقب شد. اما وجود دونوع رويکرد در عرصه مناسبات سياسي کردستان عراق منجر به پديدآمدن رابطه آنتاگونيسمي ميان اين دوجريان که متاثر از طوايف و گروه هاي محلي خود بودند، شد که اوج اين تخاصم در درگيري هاي مسلحانه1994 نمايان شد؛ اين درگيري ها که منجر به کشته شدن هزاران کرد شد تا سال2002 ادامه يافت و با توافقي که ميان طالباني و بارزاني شکل گرفت از تنش ها کاسته شد و منافع دوگروه در گرو همکاري با يکديگر قرار گرفت.
به اين ترتيب با سقوط صدام، فصل نويني در عرصه سياست در عراق پديد آمد که جلال طالباني در آن نقش مهمي را ايفا کرد. با شکل گيري نظام سياسي جديد در عراق و تقسيم بندي قدرت نزد گروه هايي که در دوره قبل در حاشيه قرار داشتند، جلال طالباني به عنوان رييس جمهور انتخاب شد. حضور طالباني به عنوان شخصيتي کاريزماتيک در بخشي از کردستان و همچنين شخصيتي مشروع در بين گروه هاي شيعه و سني، نوعي توازن را ايجاد کرد تا سياست هاي راديکال در جريان هاي حاضر در قدرت سياسي تا حدي تلطيف شود. وي به عنوان سياستمداري کهنه کار از همان دوران جواني با توجه به اعمال نوعي سياست روادارانه به اتخاذ تصميم گيري سياسي مي پرداخت که غالبا شايد متناقض مي نمود. اين تناقضات از ياري گرفتن از شاه مخلوع ايران گرفته تا ايران پس از انقلاب براي فشار به صدام و کمک گرفتن از شوروي و چين کمونيست و همکاري با ايالات متحده آمريکا که به عنوان مهد کاپيتاليسم به حساب مي آمد، براي رسيدن به رياست جمهوري را دربر مي گرفت.
شايد بزرگ ترين رويکرد پارادوکسيکالي که در منش سياسي طالباني در دوران رياست جمهوري اش به چشم مي خورد، رويکرد دوگانه وي درخصوص پست رياست جمهوري و رهبري حزب اتحاديه ميهني کردستان باشد که به نوبه اي در پيگيري ايجاد استقلال در کردستان عراق و ايجاد وحدت در عراق متناقض مي نماياند. وي با پيگيري اين سياست روادارانه توانست با به حداقل رساندن تنش هاي ميان کردها و اعراب، مشي متعادلي را در اين خصوص اتخاذ کند. هرچند گفتمان رقيب يعني مسعود بارزاني از اين عامل براي ايجاد تضعيف اتحاديه ميهني در کردستان استفاده کرد، ولي همچنان اتحاديه ميهني کردستان و چهره طالباني از اهميت بالايي برخوردار است. اهميت اين سياست زماني بيشتر به چشم مي آيد که دوران دوري و بيماري طالباني از عرصه سياست و مشکلات به وجودآمده از آن را مورد بررسي قرار دهيم. مساله ديگري که بر مناسبات سياسي در کردستان سايه افکنده است، بي شک ژئوپليتيک منطقه کردستان عراق است. کردستان عراق به عنوان منطقه اي که محصور در خشکي است نيازمند جلب توجه همسايگان خارجي خود است که نسبت به استقلال اين منطقه بدبين هستند. طالباني نيز با پيگيري سياست هاي دوگانه در اين خصوص اولاتلاش مي کند کج دارومريز و به صورت عقلاني به مقوله استقلال اقليم کردستان از عراق نگاه و همچنين با تکيه بر جايگاه سياسي خود در حکومت مرکزي انسجام و همبستگي ملي را حفظ کند. محدوديت هاي سرزميني کردستان عراق باعث شده است اتحاديه ميهني کردستان همچنان سياست خود را در چارچوب سياست هاي عراق واحد پيگيري کند که همين عامل موجب شده است رقيب قدرتمند اين اتحاديه يعني حزب دموکرات کردستان با اعمال سياست هاي راديکال و پيگيري بحث برگزاري انتخابات براي جدايي از عراق تعداد بيشتري از کردها را با خود همراه کند. مساله مهمي که موازنه قدرت را ميان اين دوحزب برهم زد بي شک مساله بيماري طولاني مدت جلال طالباني بود. غيبت طالباني به عنوان رهبري مقتدر علاوه بر اينکه وضعيت عراق را با تشنج مواجه کرد، «اتحاديه ميهني» کردستان را نيز دچار انفعال نمود. اين مساله نشان دهنده ضعف گروه هايي است که با تکيه بر رهبر کاريزماتيک به پيش مي روند. گروه هاي سياسي در عراق امروزي بيش از اندازه بر رهبران سياسي خود متکي هستند به همين دليل با به وجود آمدن مشکلاتي در صدر هرم قدرت، هرگروه سياسي با چالش هاي جدي در آن عرصه روبه رو مي شود که بدون ترديد اين وضعيت بي ارتباط با وضعيت قومي و عشيره اي در عراق نيست. چالش به وجودآمدن نهاد ها و احزاب مدرن در چارچوب نظام سياسي دموکراتيک باعث شده است ساختار قدرت در صورت بندي گفتماني همچنان به مولفه هاي سنتي اتکا کند تا از مشروعيت برخوردار باشد. همين مساله باعث مي شود رهبران سياسي بيش از اندازه برجسته شوند که با دوري آنها از سياست يا بروز مشکلات عمده عموما بحران هايي عميق به وجود مي آيد. غيبت طالباني نيز همين وضعيت را براي اتحاديه ميهني کردستان به وجود آورده و نفوذ هرچه بيشتر حزب دموکرات کردستان نشان دهنده اهميت اين موضوع است. بي شک نظام عشيره اي که در ساختار اجتماعي شمال عراق عامل تعيين کننده به حساب مي آيد، شکل دهنده سياست در اين اقليم است و ضعف در نهاد رهبري يک عشيره پيامدهاي منفي در ساحت سياسي براي آن به وجود مي آورد. با اينکه جريان هاي سياسي در کردستان عراق همچنان بر کسب استقلال از عراق اتفاق نظر دارند، اما رقابت بر سر نفوذ بر جامعه کرد و همچنين ايجاد حوزه نفوذ همچنان وجود دارد.
همان طور که اشاره شد حضور طالباني در پست رياست جمهوري باعث ايجاد نوعي توازن ميان گروه هاي سياسي بود که نظام سياسي عراق را نسبتا منسجم مي کرد اما با دوري وي در دوسال اخير يکي از منابع قدرت که منافع کردها را در حکومت مرکزي رهبري مي کرد از دايره قدرت کمرنگ شد همين مساله باعث شد توازن پيشين دستخوش تحول شود. با غيبت طالباني به عنوان يکي از حلقه هاي قدرت در نظام سياسي عراق صورت بندي سياسي تغيير کرد. سياست هاي دولت نوري مالکي به عنوان دولتي شيعي فشار بر اهل سنت و راديکال هاي کرد تلقي و همين موضوع باعث افزايش آنتاگونيسم ميان جريان هاي سياسي شد. بر اين اساس هويت هاي موجود در عراق به اين دليل که در چارچوب گفتماني واحد که منافع شان احصا شود قرار نگرفته اند، افزايش اين روابط متخاصمانه رفته رفته فضايي را به وجود آورد تا نيروهاي راديکال ظهور و بروز پيدا کنند. ظهور گروه هاي متخاصمي نظير داعش راديکال هاي سني مذهب را رهبري و گروه هاي تندرو را جذب کرد. در اين فضاي آنتاگونيستي، بارزاني نيز تلاش مي کند تا با جذب جامعه کرد به سمت خود ايده تشکيل حکومت کرد را عملي کند. اما به نظر مي رسد با بازگشت جلال طالباني به عنوان رهبري کاريزماتيک و همچنين انتخاب فواد معصوم (از حزب اتحاديه ميهني) به عنوان جانشين وي در سمت رياست جمهوري جايگاه «اتحاديه ميهني» کردستان عراق و همچنين رويکردهاي افراط گرايانه حزب دموکرات کردستان متحول شود و علاوه بر آن تشنج سياسي در درون حکومت مرکزي نيز تا حدي کاهش پيدا کند. طالباني و حزبش به عنوان حلقه واسط ميان گروه ها و نهاد ها در سياست هاي امروز عراق از اهميت ويژه اي برخوردار است و حفظ يکپارچگي و اتحاد عراق بي شک تعريف درستي از مفهوم امر سياسي را مي طلبد تا گروه هاي سياسي با به رسميت شناختن يکديگر در چارچوب هاي دموکراتيک به رقابت بپردازند. در اين راستا عملکردهاي سياسي بايد منافع تمامي هويت هاي عراقي را در نظر گيرد تا با تکيه بر قواعد بازي اصول مشروعي براي رقابت سياسي پديد آيد. رويکرد جلال طالباني در عرصه سياست الگويي مناسب براي وضعيت کنوني عراق تلقي مي شود تا به اين طريق آرامش سياسي در عراق پديد آيد.

یادی از سیمین.بانویی با دامنی از شعر

روز وصل دوستداران یاد باد/ علی دهباشی

Behbahani

در ساعات نخستین بامداد امروز سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ سیمین بهبهانی دوستداران خود را تنها گذاشت و رفت.

زانگه که زبان از پی گفتار گشودیم

تا دامنة عمر سرودیم و سرودیم

بر گنجِ درستِ سخن نادره‌کاران

در خود توان خردة ناچیز فزودیم

بودیم و کسی پاس نمی‌داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدارند که بودیم

(سیمین بهبهانی)

سیمین بهبهانی متولد ۱۳۰۶ در تهران است. مادرش خانم فخر عظما ارغون از زنان فرهیخته و فاضل دورة‌ خویش بود. به ادبیات فارسی کاملاً مسلط بود و با زبان‌های عربی، فرانسوی و انگلیسی آشنایی داشت و ترجمه هم می‌کرد. کتاب «تاریخ ناپلئون» را به فارسی ترجمه کرد. شاعر بود. غزلی برای روزنامة اقدام که مدیرش عباس خلیلی بود فرستاد که زمینة آشنایی را فراهم آورد و منجر به ازدواج با وی شد. دو هفته بعد از عروسی پدر سیمین به کرمانشاه تبعید شد و بعد از دو سال به تهران برگشت. زندگی آن‌ها دوام نیافت. مادر سیمین از مؤسسین جمعیت «نسوان وطنخواه» و از اعضای مؤثر «کانون بانوان» ‌ایران بود. فعالیت مطبوعاتی داشت و یک دوره هم سردبیر روزنامة «آیندة ایران» شد. وی همچنین دبیرستان «بانوان» را تأسیس کرد و سال‌ها مدرس دبیرستان‌های «ناموس» و «دارالمعلمات» بود.

پدر سیمین عباس خلیلی بود که در نجف به دنیا آمد و همانجا تحصیل کرد. زمانی که نهضت ضدانگلیسی در عراق شکل گرفت جمعیتی به نام «نهضت اسلام» تشکیل داد و خودش رهبری آن را به عهده گرفت. پس از جنگ جهانی اول که انگلیسی‌ها بر عراق مسلط شدند عده‌ای از جوانان به شورش برخاستند و حاکم انگلستان را از بین بردند. ارتش انگلستان نجف را محاصره و جوانان شورشی را قتل‌عام کرد. ولی از آن میان دو نفر موفق شدند که جان به سلامت برند. یکی از آن دو جوان پدر سیمین، عباس خلیلی، بود که پیاده و از بیراهه به ایران آمد. خلیلی از سال ۱۲۹۹ روزنامة «اقدام» را تأسیس کرد و از سال‌های جوانی به نوشتن رمان‌های اجتماعی پرداخت. سیمین تنها فرزند عباس خلیلی است. سیمین از همسر دوم پدرش چهار برادر دارد که یکی از ایشان دکتر کامیار خلیلی نویسنده و پژوهشگر ساکن فرانسه است که آثارش با همکاری و ویرایش دکتر بهار خلیلی در ایران به چاپ می‌رسد.

سیمین در چنین محیطی و فضای چنین خانواده‌ای شخصیت یافت. خودش می‌گوید: «سیزده ساله بودم، یادم می‌آید که من نخستین شعرم را در اسفند ۱۳۱۹ برای پروین اعتصامی خواندم. آن روز پروین و مادرش در اتاق نشیمن ما نشسته بودند که مادرم شعر مرا به او عرضه کرد. پروین به سادگی خندید و تشویق کرد که شعرهایم را بخوانم. من نیز دم را غنیمت دانسته و چند شعری خواندم…» اولین شعر سیمین در زمانی که چهارده ساله بود، در روزنامة «نوبهار» چاپ شد. مطلع شعر چنین بود:

ای تودة گرسنه و نالان چه می‌کنی؟

ای ملت فقیر و پریشان چه می‌کنی؟

از سال ۱۳۳۰ که اولین مجموعة سروده‌های سیمین بهبهانی منتشر شد و او ۲۴ ساله بود تا این زمان پنجاه و سه سال از فعالیت ادبی سیمین می‌گذرد. متجاوز از نیم قرن حضور جدی و فعال در عرصة ادبیات فارسی. بسیاری از شاعران معاصر ما در زمان آغاز فعالیت‌های ادبی سیمین تازه پا به جهان گذاشته بودند.

 یادگارهایی از سیمین بهبهانی

و شعر « دلم گرفته ای دوست» با دست خط سیمین بهبهانی که به یادگار به بخارا هدیه کرده است .

دستخط14عکس‎هایی از سیمین بهبهانی در شب سایه ـ عکس ها از مجتبی سالک

سیمین بهبهانی در دفتر مجله بخارا ـ عکس از ستاره سلیمانی

 

با سیمین بهبهانی در دفتر مجله بخارا ـ پاییز 1388 ـ عکس از ستاره سلیمانی

پنج شنبه 11 مهر 1387 با سیمین بهبهانی در مراسم رونمایی کتاب گفتگو با عمران صلاحی

 

و این هم لینک سخنرانی سیمین بهبهانی در شب سایه

http://youtu.be/9uaZyfwvgyU

 

علی دهباشی ، نگاهبان فرهنگ همروزگار ما                          سیمین بهبهانی

می گویند :« علی دهباشی، این روزها، سخت آزرده خاطر است، که جانش خسته ی تبرِ دشنام است.»

می گویم :« این « تبر» را من بارها… نه ده، نه صد، هزارها بار آزموده ام؛ دردی طاقت شکن دارد. با این همه، گویی که پشه ای هم مرا نگزیده است.!»

علی هم نه بید است که با بادی بلرزد، کاجی ست استوار که هرگز نلرزیده است.

خیلی جوان بود که به دیدارم آمد _ با کیفی سیاه که از پُرباری نزدیک به ترکیدن بود.

پرسیدم :« در انبان چه داری؟»

پاسخ داد :« مقالاتی از بزرگان ادب و هنر ایران و جهان که برای کلک گرد آورده ام.» و یک شماره از این نشریه را پیش رویم گذاشت. در واقع، کتاب بود و شباهتی به دیگر نشریات و مجلات نداشت. الحق ظاهری آراسته و زیبا داشت. بازش کردم و به صفحات نگاهی افکندم: از هر صاحب فضلی مقوله یی دیدم که مستلزم خواندن و بایسته ی دقت بسیار بود. « کتاب» را بستم و با حیرت به سراپای جوان نگاهی انداختم که چنین داعیه ای در سر پرورده است. و برایش آرزوی توفیق کردم و قول همکاری دادم. ( البته این را نیز در همین جا بیفزایم که بسیار پیش تر از آن هم، علی دهباشی با مجلات و جُنگ ها و فصل نامه ها و گاه نامه ها همکاری های ارزنده کرده و ویرایش های جانانه انجام داده بود: نام او را در بسیاری از این دفترها دیده و او را تحسین کرده بودم.)

« دفتر» نشریه ی کلک، سالیان بسیار، همان کیف سیاه بود که در دست علی دهباشی و همپای او خیابان های تهران و شاید شهرستان ها را می پویید و سرشار از نوشتارهای پژوهشی و شعر و ترجمه به چاپخانه می رفت و همه ی آن نوشتارها را مدون و زیبا به فرهنگمندان و فرهنگ دوستان تقدیم می کرد. نزدیک به صد شماره کلک، و شصت شماره بخارا، و چند شماره سمرقند، و شمار بس فراوانی از جشن نامه ها و یادنامه ها و مجموعه های ادبی و فرهنگی به تمهید ذهن چالاک دهباشی، همت شگرف او و گام های تیزپوی و استوارش تدوین و تقدیم گنجینه ی فرهنگ این مرز و بوم شده است.

دهباشی اگر با همین همت مُرغداری کرده بود، امروز ثروتش هنگفت بود. اما آفرین بر او که سالیان بسیار با بستگان خود در زیرزمینی تاریک و تنگ و آکنده از کاغذ و نوشته و نشریه به سر بُرد _ و شاید نفس تنگی مزمن او « هدیه» ی همان زیستگاهی باشد که جز با قلم کافکا به وصف در نمی آید.

سرانجام با تلاش خود و همت یکی دو تن از دوستان صاحب مسکنی شد که آن هم بر باد رفت! و داستانش بر سر هر بازار به جا ماند.

پسرم، علی جان دهباشی، خاطرت آزرده مباد! از دشنام و تهمت هم هراسی به دل راه نده؛ گاهی مایه ی تفریح خاطر است! اگر کم داری، من حاضرم به تو قرض بدهم که همه را، ثبت بر ورق پاره ها، در یک « گونی» جمع کرده ام. خیال دارم، اگر عمری باقی باشد همه را مدون کنم و به چاپ برسانم و در دسترس « خلق الله» بگذارم. گمان کنم منبع درآمد خوبی برای میراث دارانم به جا بگذارم.

ببخش که این« مختصر» [!] را با فرافکنی های عقده های خود به پایان رساندم. خودت بهتر می دانی که مانند همنام تو، علی ( پسرم) ، می انگارمت و چقدر دوستت دارم.

تیر ۱۳۸۶

 

یاد بزرگ مرد ادب وسیاست ایران،مهدی اخوان ثالث،در سالروز جاودانگی او گرامی باد.اودر کنار فردوسی آرمیده است

    این بزرگ مردبا یکی از آشنایان من درزندان شاه وپس از 28 مرداد هم بند بوده وپس از مدتی که اززندان آزاد گردید شعری با توصیف جزییات زندان وبا اسم مستعار منتشر کرد که تیمور بختیار باشناسایی افرادی که اززندان آزادشده بودند اورا دوباره  دستگیر کرد .شعر زمستان تبلور افکار درونی اوست که در اینجا می آورم..

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد……..یکی اززیبا ترین شعرهای او شعریست که برای ددکتر مصدق باعنوان پیر محمد احمد آبادی سروده

 


 

پیرمحمد احمد آبادی برای مصدق

این شعر را ، اخوان ثالث ، شاعر نامدار  معاصر ، در روزهایی برای دکتر محمد مصدق ، پیشوای نهضت ملی مردم ایران سروده است که رژیم استبداد به هیچ کس اجازه نمیداد ، حتی نام مصدق را بر زبان آورد . اخوان ثالث هنگامی که میخواست این شعر را چاپ کند ، زیرکی شاعرانه ای به کار برد و در عنوان شعر ، به جای نوشتن نام مصدق ، نوشت « برای پیر محمد احمد آبادی » و اشاره او به پیر و مراد آن روزهای مردم ستم دیده ایران بود که در خانه خود واقع در احمد آباد کرج زندانی بنام زندگی را میگذراند …دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟

گرد آمد و … سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای

و آن صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را

و آن حنیف نامدار، نیامد

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت

و آن کرده ها، به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیب

ای باغبان بهار نیامد

بشکفت پس شکوفه و پژمرد

اما، گلی ، به بار نیامد

خوشید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر

کزبندت ایچ عار نیاید

سودت حصار و پیک نجاتی

سوی تو و آن حصار نیامد

زی تشنه کشتگتاه نجیبت

جز ابر ز هر بار نیامد

یکی از آن قوافل بر پا…

…ران گهر نثار ، نیامد

ای نادر نوادر ایام

کت فرو بخت، یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صف کارزار، نیامد

افسوس ، کان سفاین حری

زی ساحل قرار نیامد

و آن رنج بی حساب تو درداک

چون هیچ ،در شمار نیامد

و ز سفله یاوران تو در جنگ

کاری بجز فرار نیامد

من دانم و دلت که غمان چند

آمد، ور آشکار نیامد

چندان که غم بجای تو بارید

باران به کو همسار نیامد ….
اخوان……………

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درون‌مایه‌های حماسی را در شعرش به کار می‌گیرد و جنبه‌هایی از این درون‌مایه‌ها را به استعاره و نماد مزین می‌کند.

به گفته برخی از منتقدین، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری به‌جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام‌آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه‌ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت‌‌خواهانه پدید آورده‌ و در این راه، گاه ایران‌دوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کرده‌ است. در واقع اخوان ثالث شعر را چنین تعریف می‌کند: شعر محصول بی‌تابی انسان در لحظاتی است که در پرتو شعور نبوت قرار می‌گیرد.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این‌باره گفته‌ است: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم. هرکس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد. قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است… گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام.»

شعرهای اخوان در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه‌ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تأثیری عمیق داشته است.

هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته، مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم‌نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.

اخوان از نگاه دیگران

من نه سبک شناس هستم نه ناقد…. من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته‌ام…. شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم… مهدی اخوان ثالث

جمال میرصادقی داستان نویس ومنتقد ادبیدر باره اخوان گفته‌است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان‌بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

نادر نادرپور، شاعر معاصر ایران که در سال‌های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م. امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.

نادرپور گفته‌است: «شعر او یکی از سرچشمه‌های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه‌ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت – این سوگ گاهی به ایران کهن بر می‌گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می‌توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می‌توان مشاهده کرد.»

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه‌ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده: «من نه سبک شناس هستم نه ناقد… من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته‌ام که می‌کوشم اعصاب و رگ و ریشه‌های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم….»

هوشنگ گلشیری  نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می‌داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می‌گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می‌توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.

اسماعیل خوئئ، شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیمایوشیج هستند.

به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراسان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته‌است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده‌است. آقای خویی می‌افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپروازترین خیال‌های شاعرانه بود. اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نمادگرایی می‌رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می‌گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهررا نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل برمی‌آید و بر دل می‌نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه‌است.

غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می‌گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره‌ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده‌است.

آرامگاه مهدی اخوان ثالث

آرامگاه مهدی اخوان ثالث

شعر زمستان در دی ماه ۱۳۳۴ سروده شده‌است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می‌کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته‌است.

ینامه مهدي اخوان ثالث ( م – اميد )بیوگرافی و زندگینامه مهدي اخوان ثالث ( م - اميد )

مهدي اخوان ثالث ( م – اميد ) در سال 1307 هجري شمسي در مشهد قدم به عرصهء هستي نهاد. نام پدرش، علي و نام مادرش مريم بود. پدر ِ مهدي از مردم يزد بود كه در جواني به مشهد مهاجرت كرده و در اين شهر سكونت اختيار نموده و ازدواج كرده بود. وي به شغل داروهاي گياهي و سنتي مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با يك چشم واردِ اين جهان شد اما پس از مدتي چشمِ ديگر او به‌روي عالم و آدم باز شد، خود در اين باره مي گويد: « پدر من عطار – طبيب بود و مادر هم كارش خانه‌داري و بعدها هم دعاگويي و نماز و طاعت و زيارت امام رضا و از اين قبيل. بعد از مدتي با درمان‌هاي پدر و دعاهاي مادر ونذر و نيازهايش آن چشم ديگر را هم به دنيا گشودم. خدا به من رحم كرد و الا حالا دنيا را با يك چشم مي‌ديدم. اما حالا با دو چشم مي بينم.»بیوگرافی و زندگینامه مهدي اخوان ثالث ( م - اميد )

مهدي اخوان ثالث تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و فارغ التحصيل هنرستان صنعتي شد. گرايش به هنر موسيقي، قسمتي از فعاليت‌هاي دوران كودكي مهدي اخوان ثالث را تشكيل مي‌داد او مي‌گويد : « مشكلي كه من داشتم در ابتداي كار پيش از كار شعر، پدرم مردي بود ـ يادش برايم گرامي ـ كه به قول معروف قدما روي خوش به بچه نمي‌خواست نشان بدهد، به پسرش به فرزندش يعني اخم‌ها در هم كشيده و از اين قبيل و من مانده بودم چه كنم، پيش از شعر، من با موسيقي سرو كار پيدا كرده بودم، پيش استاد سليمان روح افزا مي‌رفتم و همچنين پسرش ساز مي‌زدم، تار … من نمي‌گذاشتم پدر بفهمد كه من با ساز سر و كار دارم، چون مي‌دانستم تعصبش را. برادرش را وادار كرد كه تار را دور بيندازد و كار نكند و اينها، تار برادرش را كه عموي من باشد، من گرفتم و خلاصه اينها. »
بدين ترتيب كودكيِ وي با هنر شعر و موسيقي درهم آميخت هرچند پدرش معتقد بود كه «صداي تار همان صداي شيطان است» و او را از نزديك شدن به موسيقي باز مي‌داشت، او در اين‌باره مي‌گويد : « [پدرم] گفت: باباجان اين كار را ديگه نكن. گفتم چه كاري؟ گفت هموني كه گفتم. خوب البته فهميدم چي مي‌گه. بعد گفتم چرا آخه باباجان، مثلاً به چه دليل؟ گفت كه دليلش رو مي‌خواي؟ گفتم: بله. گفت: اين نكبت داره، صداي شيطان‎ِ … و از اين حرف هايي كه مي شد نصيحت كرد …بیوگرافی و زندگینامه مهدي اخوان ثالث ( م - اميد )

از استادانِ دوران كودكي مهدي اخوان ثالث در زمينه موسيقي، سليمان روح افزا يكي از نوازندگان تار بود. در شعر و شاعري نيز اين حركت در منزل مهيا گرديد؛ پدرش از آنجاييكه به شعر علاقه داشت انگيزهء لازم را در مهدي بوجود آورد، و در اين مسير معلمش پرويز كاويان جهرمي نيز از او حمايت نمود. چيزي نگذشت سر از «انجمن ادبي خراسان» درآورد و با بزرگان شعر آن روزگار از نزديك آشنا شد. از استاداني كه او در اين انجمن با آنها آشنا شد استاد نصرت (منشي باشي) شاعر خراساني بود كه اخوان ثالث درباره او چنين تعريف مي كند: « در خراسان وقتي كه تازه به شاعري رو كرده بودم ( سال هاي 23- 24 ) به يك انجمن ادبي دعوت شدم كه استاد كهنسالي به نام نصرت منشي باشي در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا مي‌شنيد مي‌پرسيد تخلصتان چيست؟ او واجب مي‌دانست كه هر شاعري تخلصي داشته باشد و من نام ديگري نداشتم، سرانجام خودش نام اميد را به عنوان تخلص بر من نهاد … ».نشسته از چپ (ردیف اول): سیمین بهبهانی، مهدی اخوان ثالث، ابوالحسن نجفی، محمدعلی سپانلو و شهرزاد سپانلو؛ ایستاده: اسماعیل نوری اعلا؛ نشسته از چپ (ردیف دوم): نعمت آزرم، حسن پستا،محمود مشرف آزاد تهرانی، ۱۳۵۹……..نشسته از چپ (ردیف اول): سیمین بهبهانی، مهدی اخوان ثالث، ابوالحسن نجفی، محمدعلی سپانلو و شهرزاد سپانلو؛ ایستاده: اسماعیل نوری اعلا؛ نشسته از چپ (ردیف دوم): نعمت آزرم، حسن پستا،محمود مشرف آزاد تهرانی، ۱۳۵۹بیوگرافی و زندگینامه مهدي اخوان ثالث ( م - اميد )

مهدي اخوان ثالث در سرودن شعر به سبك كلاسيك در قصيده سرايي (به شيوه اساتيد كهن خراسان و خاصه منوچهري) و غزلسرايي (ارغنون از جمله فعاليت‌هاي اين دوره اوست) و نيز به سبك نو (به شيوه نيما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمايي كرد.

اخوان در سال 1329 با ايران (خديجه) اخوان ثالث، دختر عمويش ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي لاله، لولي، تنسگل و سه پسر به نام هاي توس، زردشت و مزدك علي مي‌باشد. از حوادث دلخراش دوره زندگي اخوان مي‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال 1342 تنسگل دختر سوم وي هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت كرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانهء كرج غرق گرديد، اين دو واقعه ضربهء سختي بر او وارد كرد. از ديگر رويدادهاي زندگي مهدي اخوان ثالث، حوادث پيش از انقلاب و قرارگرفتن وي در صفِ مخالفين رژيم بود. پس از كودتاي 28 مرداد سال 32، ايران چهرهء ديگري به‌خود گرفت و نظام سياسي-فرهنگي جامعهء آن‌زمان به‌كلي دگرگون شد. اخوان نيز مانند بسياري از اهل قلم، دستگير و روانهء زندان شد. او در اين زمان از امضاي تعهدنامه جهت آزادي از زندان امتناع كرد و ناگزير چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر يا اسكندر» لحظه‌اي تصور مي‌كند كه مادرش به ديدار او مي‌رود و از او مي‌خواهد كه با امضاي تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمي‌پذيرد :

«… باز مي‌بينم كه پشت ميله‌ها مادرم استاده با چشمان تر
ناله‌اش گم گشته در فريادها گويي از خود پرسد «آيا نيست كر؟»

آخر انگشتي كند چون خامه‌اي دست ديگر را بسان نامه‌اي گويد:

«بنويس و راحت شو …»
به رمز «تو عجب ديوانه و خودكامه‌اي»
من سري بالا زنم چون ماكيان
از پس ِ نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هرچه آن گويد اين بيند جواب»

پس از آزاد شدن از زندان، اخوان ثالث تا آخر عمر ديگر هيچ‌گاه براي حزب و دسته‌اي خاص فعاليت نكرد و در واقع از كارهاي روزمرهء سياسي كناره‌گيري كرد و براي امرار معاش به روزنامهء «ايران ما» پيوست. اما طولي نكشيد كه در سال 1344 براي دومين بار راهي زندان شد؛ اما اين بار اتهام او سياسي نبود، اگرچه اشعارش در اين زمان حكايت از مردمي‌است كه زير فشار قدرت حاكمه قرار داشتند و او راوي قصه‌هاي آنان بود، اما قصه‌اي به نام «قصهء قصاب كش» يا «قصاب جماعت حاكم و م. اميد جماعت محكوم» باعث شد مردي از او شكايت نمايد؛ ابراهيم گلستان از دوستان مهدي اخوان چنين تعريف مي‌كند :

« … مردي به دادگستري از دست او شكايت برد ـ دست؟ ـ و چرخ دادگستري آهسته به راه افتاد تا اينكه با تمامي كوشش‌ها كه اين شكايت را بمالانند كار ِ محاكمه آخر شروع شد. در دادگاه شاعر به جاي يك اِنكار – كاري كه آسان ميسر بود چون ابراز جرم در اين جور موردها كمتر در دادگاه‌ها نشان‌دادني هستند – بعد از صرف مقدماتِ مبسوطي، اهورايش بيامرزاد و زردشتش ببخشايد، برخاست حمله برد بر محدويت‌هاي ضد نفس و آزادي، و همچنين بر انواع مالكيت‌ها – چيزهايي كه حرفه و درآمد قاضي ها، موجوديت قضاوت و قانون و دادگاه يكسر، مطلقا به آنها بستگي دارد، قاضي اول كوشيده بود كه جدي نگيرد و از خر ِ شيطان او را بياورد پايين، اما همان مقدمات صبحگاهي مبسوط كار خود را كرد، شاعر را وادار كرد، دور بردارد، و دور هم برداشت تا حدي كه قاضي عاجز شد. او را محكوم كرد به زندان به‌حداقل ِ ممكن زندان. هرچند مفهوم زندان حداقل برنمي دارد، قاضي در دست قانون بود.»

از آنجايي كه دوست نداشت تا براي هيچ و پوچ زندگي خود را در پشت ميله‌ها سپري نمايد، خود را از نظرها پنهان كرد. با اين اتفاق ماندنِ او در راديو نيز ميسر نبود، زيرا از نظر قانوني اين امر با كار دولتي مغايرت داشت، از اين رو تا مدت‌ها با نام همسرش براي راديو نويسندگي مي‌كرد. اما در تابستان 1344 تحملش تمام شد و خود را به زندان قصر معرفي كرد. زنداني شدن اخوان دردسرهاي زيادي براي او ايجاد نمود و خانواده‌اش را در تنگناي مادي قرار داد.

مهدي اخوان ثالث در روز يكشنبه 4 شهريور 1369 در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و پيكرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسي در باغ توس به خاك سپردند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشاغل و سمتهاي اداري

اخوان ثالث در سال 1327 ساكن تهران شد و به خدمت آموزش و پرورش درآمد و به دبيري پرداخت وي همچنين به كار صدا برگرداني (دوبله) فيلم‌هاي مستند در استوديو «گلستان» نيز پرداخت. بنا به قول گلستان در مدت سه – چهار سال روي صداگذاري نزديك به سيصد فيلم مستند نظارت كرد. به جز آن هم به متن ترجمه‌ها و رواني گفتارها رسيدگي مي‌كرد، هم بر نوار اصلي و برگردان به نسخه‌هاي فيلم. پس از آنكه كارگاه فيلم گلستان تعطيل شد، ايرج گرگين رييس برنامهء دوم راديو از اخوان دعوت كرد تا مسئووليت مستقيم برنامه‌هاي ادبي را برعهده گيرد. با توجه به آنكه تجربهء لازم را براي اين‌كار نداشت، اما با موفقيت برنامه‌ها را اداره كرد. او مي‌گويد:«من آن وقت هفته‌اي چهار برنامه داشتم، يك برنامهء ادبي داشتم، يك برنامهء كتاب داشتم، در ميزگردهايي هم كه راجع به اين جور مسايل بود شركت مي‌كردم.»

در سال 1348 از اخوان براي كار تلويزيون آبادان دعوت به عمل آمد. او تا سال 1353 براي تلويزيون آبادان برنامه‌سازي نمود، اما حادثهء مرگ دخترش لاله، او را مجبور كرد به تهران بازگردد و از همكاري با تلويزيون آبادان صرفنظر نمايد. تا قبل از انقلاب، اخوان ثالث كمابيش با برنامه‌هاي ادبي در تلويزيون ظاهر مي‌شد، پس از پيروزي انقلاب براي مدتي در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي (فرانكلين سابق) مشغول به كار شد، اما پس از مدتي استعفا داد و خانه‌نشين شد.

فعاليتهاي آموزشي

مهدي اخوان ثالث پس از آنكه به تهران آمد به اتفاق احمد خويي و اكبر آذري با سفارش مدير روزنامهء «زندگي»، در اداره فرهنگ روستايي براي آموزگاري استخدام شد. اداره نيز هر سه نفر آنها را براي تدريس به ورامين فرستاد. تدريس در مدرسهء روستايي كريم آباد بهنام سوخته ورامين اولين گام براي ورود به حرفهء معلمي بود. انتخاب شغل معلمي در آن ساليان با روحيهء اخوان سازگار بود. يكي دو سال بعد، او را به مدرسهء كشاورز منتقل كردند و او در آنجا علاوه بر آنكه معلم ادبيات بود، فقه و آهنگري را نيز به بچه‌ها ياد مي‌داد. اخوان بعد‌ها به دلايلي از كار تدريس در آموزش و پرورش كناره‌گيري كرد. او خود علت اين امر را برخي تمردها يا رفتن، نرفتن‌ها بيان مي‌كند. ادامهء فعاليت آموزشي مهدي اخوان ثالث درسال 1356 مي‌باشد. او با دعوت دانشگاه، شعر سامانيان و مشرطيت به بعد را تدريس مي‌كرد و در اواخر عمر نيز در دانشگاههاي تهران، تربيت معلم و شهيد بهشتي به اين كار مشغول بود.

ساير فعاليتها و برنامه‌هاي روزمره

اخوان ثالث تا سال 1323 مي‌كوشد خود را از جميع جهات فرهنگي، ادبي، اجتماعي و سياسي كامل كند. زندگي او در دورهء دوم بيشتر بر مبناي تفكر سياسي و اجتماعي مي‌گذرد، اگرچه در اين دوره نيز شعر مي‌سرايد و مي‌كوشد شعرهايي ماندگار بيافريند اما او كه هنوز جواني پرشور است، جذب جنبش‌هاي سياسي مي‌شود تا بدين طريق حقانيت و عدالت را در جهان يا حداقل ايران برقرار كند. به هر حال از لحاظ فكري اخوان از بدو ورود به تهران تا سال 1323 دورهء پرتلاطمي را مي‌گذراند. او با بسياري از مسايل فكري و جنبش‌هاي سياسي از طريق كتاب‌ها و روزنامه‌ها آشنا مي‌شود، در واقع ذهنيت اخوان در آن‌سال‌ها با خواندن كتاب‌ها پرورش مي‌يابد. خودش در ضمن خاطراتش مي‌گفت، هرماه كه حقوقش را مي‌گرفت از ورامين به تهران مي‌آمد و چند كتاب مي‌خريد. كتاب‌هايي با گرايش چپ، كتاب‌هاي كسروي. اخوان در مدت فعاليت آموزشي در آموزش و پرورش در مجلهء اين اداره همكاري داشته‌است. مجله‌اي كه به اعتراف خودش در مدت 17-18 سال آموزگاري، دبيري و مدير مدرسه بودن خوشايند نبود چون اغلب چيزها‌يي كه در اين مجله به‌چاپ مي‌رسيد، بخشنامه‌هاي اداري بود و يا خبرهاي تغيير فلان وزير. او بعد از سال 1330 علاوه بر تدريس در وزارت آموزش و پرورش با مطبوعات تهران همكاري تنگاتنگي داشت، بسياري از نوشته‌ها و شعرهاي او در روزنامه‌ها و مجلاتِ‌ماهانهء آن روز وجود دارد. در واقع نوشتن در مطبوعات يگانه راه امرار معاش او بود. نوشته‌هاي اخوان كه براي گذراندن زندگي با اسم مستعار چاپ مي‌شد، غير از نوشته‌هايي بود كه در واقع كار دل او بود. در سال 1330 اخوان سرپرستي صفحهء ادبي روزنامه جوانان دمكرات را به عهده گرفت و از اين طريق با تك‌تكِ شاعران جوان آن‌روز آشنا شد، شاعراني چون سياوش كسرايي، سايه، احمد شاملو، محمد عاصمي و نصرت رحماني و … او تا قبل از ازدواج با دوست صميمي‌اش رضا مرزبان چه‌در ورامين و چه‌در تهران در يك‌خانه زندگي مي‌كرد. از آنجا كه اخوان سري پرشور براي مسايل سياسي و از جمله حزب دموكرات چپ‌گراي توده داشته پس از كودتاي 1332 مانند بسياري از اهل قلم دستگير و روانهء زندان شد. پس از آزاد شدن از زندان، اخوان تا آخر عمر ديگر هيچ‌گاه براي حزب و دستهء خاصي فعاليت نكرد و در واقع از كارهاي روزمره سياسي كناره گيري كرد و براي امرار معاش به روزنامه ايران ما پيوست. مدير روزنامه ايران‌ما عامل اصلي آزادي اخوان از زندان بود از اين رو اخوان در كنار او كوشيد تا ديگر با دست از پا خطا نكند و فقط به غناي بينش ادبي و فرهنگي خود بيفزايد! در اين سالها سرپرستي چند صفحهء هنر و ادبيات روزنامه ايران‌ما به عهدهء او و دوست جوانش حسين رازي بود. بعدها اخوان به اتفاق همين دوستش نخستين جنگ هنر و ادب امروز را منتشر كرد. پس از شمارهء دوم جنگ هنر و ادب مجموعهء شعر زمستان را در سال 1335 چاپ و منتشر كرد، چاپ اين مجموعه خود آغاز حركت جديدي در عرصه فرهنگ و هنر آن روزگار بود. زندگي اخوان در سال‌هاي پس از انقلاب بيشتر در خلوت و انزوا گذشت. نه حادثهء مهمي در زندگي او اتفاق افتاد نه شعر خارق‌العاده اي سروده شد. بلكه مهمترين رويداد فرهنگي، سفر او به خارج از ايران بود. اخوان كه در تمام طول زندگيش حتي براي يك‌بار نيز به خارج سفر نكرده بود، در سال پاياني عمر خود از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان دعوت شد. در اين سفر وي به فرانسه، انگليس، آلمان، دانمارك، سوئد و نروژ رفت. شعر خواند و از سوي فرهنگ دوستان ايراني مورد استقبال قرار گرفت. سفر اخوان در سال 1369 به اروپا زمينه را براي تجديد ديدار با دوستان قديمي فراهم كرد، در اين ديدار، ابراهيم گلستان، رضا مرزبان، اسماعيل خويي و چند تن ديگر از دوستان صميمي دوران جواني‌اش را ديده و مدتي را با آنها سپري نمود.

سیمین بهبهانی،غزلسرای آزاده ایران در گذشت و در تاریخ مردم ایران به نیکنامی ،جاودانه شد

سیمین بهبهانی در بیست و هشتم تیر ۱۳۰۶ در تهران به دنیا آمده بود. او اولین شعرهای خود را در سال ۱۳۲۰ و در ۱۴ سالگی سرود. شعرهای نخستینش در روزنامه نوبهار با مدیریت ملک الشعرا بهار منتشر شد. مجموعه اشعار «جای پا» (۱۳۳۵)، «چلچراغ» (۱۳۳۶)، «مرمر»(۱۳۴۲) و «رستاخیز» (۱۳۵۲) از جمله آثار او پیش از انقلاب ایران است. خانم بهبهانی از اواخر دهه چهل و در اوایل دهه پنجاه خورشیدی، به همکاری با شورای موسیقی رادیو و تلویزیون ایران پرداخت و بیش از ۳۰۰ ترانه سرود که اغلب با آهنگ های آهنگسازان بزرگ دوران و خوانندگان نامدار وقت اجرا شدند. نخستین مجموعه اشعار او پس از انقلاب ایران در سال ۱۳۶۰ با عنوان «خطی ز سرعت و از آتش» منتشر شد که تحت تاثیر حوادث انقلاب، فضایی متفاوت از آثار گذشته او داشت. او دو سال پس از آن «دشت ارژن» را منتشر کرد. «سه تار شکسته» و «یک دریچه آزادی» از دیگر آثار سیمین بهبهانی است. خانم بهبهانی در سال ۲۰۰۹ جایزه سیمون دوبوار برای آزادی زنان را از آن خود کرد. او همچنین در سال ۲۰۱۰ زمانی که قصد شرکت در مراسمی به مناسبت روز جهانی زن در شهر پاریس را داشت،اجازه خروج از ایران را نیافت. او در آن زمان در گفتگویی با بی بی سی فارسی درباره جلوگیری از خروجش گفت وقتی همه کارهای مربوط به پروازش انجام شده بود و قصد سوار شدن به هواپیما را داشته، او را صدا می زنند و پس از گرفتن گذرنامه اش ، به او نامه ای می دهند که برای گرفتن گذرنامه به یکی از شعبه های دادگاه انقلاب مراجعه کند. خانم بهبهانی که عضو کانون نویسندگان ایران بود، آثارش با محدودیت هایی روبه رو بود خودش می گوید دفتری از شعرهای نو و نیمایی دارد، اما حاضر به انتشار آنها نشده است. در نوجوانی، و در همان زمان سرودن نخستین شعرها، مادرش فخرعظمی ارغون، پروین اعتصامی را به خانه دعوت کرد تا شعرهای دخترش را بشنود. این دیدار باعث شد که سیمین بهبهانی با شوق و اشتیاق شعرهای پروین را بخواند. شعر پروین و به ویژه نگاه او به جامعه و مردم سخت بر او تاثیر گذاشت؛ با این همه، سیمین بهبهانی در شعر مسیر خودش را پی گرفت. با انتشار مجموعه شعرهای «مرمر»(۱۳۴۲) و «رستاخیز» (۱۳۵۲) بیشتر به خاطر عاشقانه هایش شناخته می شد. از اواخر دهه چهل و در اوایل دهه پنجاه خورشیدی، به همکاری با شورای موسیقی رادیو و تلویزیون پرداخت و بیش از ۳۰۰ ترانه سرود که اغلب با آهنگ های آهنگسازان بزرگ دوران و خوانندگان نامدار وقت اجرا شدند. سیمین بهبهانی تا سال ۱۳۶۰، کتاب شعر دیگری منتشر نکرد. اما در این سال، با کتاب «خطی ز سرعت و از آتش» همه نگاه ها را متوجه خود ساخت. غزل های او، تحت تاثیر رویدادهای بزرگ و تکان دهنده انقلاب و جنگ، رنگ و طعمی تازه یافته بود. بازتاب شاعرانه وقایع پیرامون شاعر، با زبانی تازه و اوزانی جدید یا کمتر تجربه شده در تاریخ ادبیات فارسی، پیشنهادهایی بکر را در حوزه غزل فارسی، به عنوان مسلط ترین قالب شعری در ادبیات فارسی مطرح کرد. سیمین بهبهانی دو سال بعد، با انتشار مجموعه شعر»دشت ارژن» این پیشنهادها را تثبیت و نمونه هایی بدیع از غزل هایی با مضامین سیاسی و اجتماعی ارایه کرد که در آنها جوهره شعر، در پای مضامین قربانی نشده بود. از آن هنگام به بعد، آفرینش خلاقانه سیمین بهبهانی را درنگی نبوده است. غزل هایش به آینه ای بدل شدند که روح زمانه شاعر را شاعرانه بازتاب داده اند و این همه، در همراهی شاعر با شعرش رخ داد. او فاصله های میان زندگی و شعر را به حداقل رساند و نه تنها در شعرها، داستان ها و دیگر نوشته هایش، به تحولات سیاسی و اجتماعی و رویدادهای پیرامون خود واکنش نشان داد، بلکه خود نیز در عرصه اجتماع فعال شد و از جمله در کانون نویسندگان ایران و جمع فعالان حقوق زنان، به صدای رسای مطالبات برآورده نشده و آرزوهای ناکام کسانی بدل شد که خواستار فردایی بهتر بوده اند و مدافع ارزش هایی چون آزادی بیان و حقوق برابر برای زنان.سيمين بهبهانی:

سيمين بهبهانی: گفتگوی خودمونی

ديدار سيمين بهبهانی به دعوت دانشکده پژوهش های آسيايی و آفريقايی دانشگاه لندن (SOAS) و سازمان هنرمندان بدون مرز و انجمن سخن، برای برگزاری يک شب شعر و چند ديدار و گفتگو صورت گرفته است. البته ما هم از اين ديدار و گفتگو بی نصيب نمانديم و بعد از ۷ سال مجدداً با سيمين در استوديو روز هفتم ديداری تازه کرديم!

سيمين بهبهانی، عکسها از دکتر نيما مينا

با خوش آمد به سيمين، ميکروفن را در اختيارش می گذارم تا از زندگی، فعاليت های ادبی و انتشاراتی و يا هر آنچه دوست دارد به شما درميان بگذارد سخن بگويد.

سيمين بهبهانی : من اون سالی که از اينجا رفتم، به تهران که رسيدم به فاصله يک هفته در بيمارستان خوابيدم و دو عمل جراحی سخت به علت سرطان روده داشتم. هنوز خوب نشده بودم که انتخابات دوم خرداد پيش آمد و مردم با چه شوقی رفتند پای صندوق ها و آقای خاتمی رو انتخاب کردند. متاسفانه اون اميدی که درباره آزادی ها می رفت به یأس بدل شد.

سيمين بهبهانی، هادی خرسندی

 

اتفاقاتی افتاده که خيلی ناگوار بوده. از قبيل قتل فروهرها، قتل مختاری و پوينده دو عضو برجسته کانون نويسندگان و همين طور قتل مجيد شريف و دوانی، زالزاده، غفار حسينی، محمود تفضلی و خيلی اتفاقات ناگوار مثل ۱۸ تير که واقعاً يک نقطه عطفی در شکل گرفتن آمال دانشجويی بود که همه رو نا اميد کرد و يک ضربتی بود که رشته بسياری از اميدها را بريد. طی اين چند سال می تونم بگم که اعتياد و تورم و فحشا و خيلی چيزها در ايران پيش آمد که خوب البته پيش تر هم بود اما کمتر بود! ولی الان به خاطر فقر بيشتر شده.

ممکنه لطفاً مختصری درباره فعاليت های ادبی خودتون بگين؟ سروده های جديد يا يکی دو مجموعه شعری که می دونيم طی اين سال های اخير منتشر کرديد.

سيمين بهبهانی، لعبت والا

بله. من طی اين ۷ سال دو مجموعه نثر منتشر کردم. يکی به نام «با قلب خود چه خريدم؟» و يکی به نام «کليد و خنجر». هر دو مقداری از مقالات من هستند و چند داستان و مقداری از خاطرات من از زندگی. غير از اين دو مجموعه، يک مجموعه خيلی حجيم در حدود ۹۰۰ صفحه به نام «ياد بعضی نفرات» منتشر کردم از دوستان شاعر و نويسنده که باهاشون حشر و نشر داشتم و نقدی روی کارهای آنها.

از جمله اخوان، سايه، آتشی، دولت آبادی و سيمين دانشور. تا اونجايی که در حيطه قدرت من بوده اين نقدها رو نوشتم، جمع آوری و کتاب کردم. چند مصاحبه هم در اين کتاب هست. غير از اون مجموعه اشعارم رو که چند سال بود جمع نکرده بودم، در يک مجموعه ۱۲۰۰ صفحه ای جداگانه به اسم «مجموعه اشعار» جمع کردم و توسط انتشارات «نگاه» منتشر کردم.

 

خانم بهبهانی، «يکی مثلاً اينکه» عنوان مجموعه شعر جديد شماست که در واقع تاريخ منظومی است از حوادث سال های اخير. لطفا چند بيتی از اين اشعار رو به انتخاب خودتون بخونيد؟

اين شعر رو در دوره ای گفتم که ليست های مختلفی داير بر کشتن نويسنده های مختلف منتشر می شد. يک شب زجرآوری بود که من در اون فکرهای مختلفی می کنم و منتظر خبر صبح راديو بی بی سی هستم!
اسم شعر هست «يکی مثلاً اينکه» …

هميشه همين طور است کمی به سحر مانده که دلهره می ريزد در اين دل درمانده
چگونه؟ چه می دانم! يکی مثلاً اينکه از آنچه که بايد کرد هزاره دگر مانده

يکی مثلاً اينکه چگونه نگه دارم امانت ياران را به چنگ خطر مانده
يکی مثلاً اينکه به خاک فرو خفتند و خون قلم هاشان به کوی و گذر مانده

چه سرخ و چه عطر آگين، شکفته ولی خونين، گلی که جدا از بن کنار تبر مانده
خشونت اين آزار، اگر کم اگر بسيار، چو خنجرتان سوزند ميان جگر مانده

بود که برآرد سر قيامت از اين مجمر، که در دل خاکستر هنوز شرر مانده
دريچه که روشن شد اميد کرم دارم، ز کتری جوشانی که زمزمه گر مانده

ز چای که می ريزم نصيب نمی يابم، خيال پريشانم به جای دگر مانده
پر از شکرش کردم، حواس کجا دارم، دقايق معدودی به وقت خبر مانده

خبر همه وحشت بود، سياهی مواجش فشرده چو کابوسی به پيش نظر مانده
هجوم خبر در سر، هراس خطر در دل، چنان که به فنجانم رسوب شکر مانده

سيمين بهبهانی، دکتر نيما مينا استاد دانشکده پژوهش های آسيائی و آفريقائی دانشگاه لندن SOAS

 

خانم بهبهانی يادتون مياد هفت سال پيش با ما درباره نادر نادرپور و اسماعيل خويی صحبت هايی کرديد. از جمله از مقامات جمهوری اسلامی خواستيد که اجازه انتشار آثار اين قبيل هنرمندان را در ايران بدهند. سخنان شما به مهمترين خبر روز در جام جهان نما و دومين خبر مهم بخش جهانی ما مبدل شد و متاسفانه در اين فاصله نادر نادرپور از دست رفت. می خواستم ببينم پس از اين مدت آيا به نکاتی که عنوان کرديد توجهی شد؟

توی کتاب خود من از نادرپور صحبت شده و روی شعرهاش بحث شده. دوستان نادرپور به ندرت شعری می آوردند و می تونم بگم اشعار کمی از نادرپور به طور رسمی چاپ شده. دريغ ديگه ای دارم و می خواستم اين رو درميان بگذارم.

کسانی مثل نادرپور و غلام حسين ساعدی در خارج مرده اند و دفن شده اند. جای بسيار تاسف است که ما نمی تونيم جنازه های اون ها رو به ايران ببريم. ولی دلم می خواست که اقلاً جايی باشه، حتی ستونی باشه که دور اون رو گلکاری بکنند و روی اون ستون نام اين ها در ايران نوشته بشه و اون غربتی که کشيدند و رنجی که تحمل کردند از ياد نبريم.

من نمی دونم کدام حکومت با انصافی حاضر خواهد شد اين کار رو بکنه. اين ها فرهنگ ما هستند، اگرچه عقايد مخالفی داشتند اما بايستی حکومت ها اونقدر منصف باشند که عقايد مخالف رو بپذيرند و فرهنگ خودشون رو از بين نبرند و اگر در زمان يک حکومتی فرهنگی از بين بره، ننگ اون حکومت خواهد بود.

 

خانم بهبانی. بحث جدی رو کنار می گذاريم چون اين برنامه در عين حال به مناسبت روز ولنتاين يا روز عشاق درست شده، از شما که بانوی غزل ايران هستيد، اولاً خواهش می کنم که تعريف خودتون رو از واژه عشق برای خوانندگان ما بگين و در ثانی برای حسن ختام اين گفتگو يکی از اشعار زيبای خودتون رو که متناسب با حال و هوای چنين روزی برای ما بخونيد. خيلی متشکرم.

قلم به اينجا رسيد و سر به شکست! هاهاها … عشق اصلاً تعريف کردنی نيست. عشق چيزی هست که بعضی ها ميگن از گرمای وجود ذات آدم و از فيزيک آدم تاثير می پذيره و پيدا ميشه.

خوب تا حدی درسته. ولی من الان در سنينی هستم که ديگه اون فيزيک رو بايستی کنار گذاشته باشم ولی باز هم عاشق هستم! عاشق چيزهايی که مادی نيستند. عاشق تصورات خودم. عاشق ايده های خودم. عاشق بعضی از دوستان خودم و عاشق زندگی!

برای حسن ختام اين گفتگو شعر «گفتگو» رو براتون می خونم…

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيبت آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا
گفتم با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو در چشمت چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

زنان موفق ایرانی در جهان در عرصه علم و هنر

 

زنان موفق ایرانی در جهان در عرصه علم و هنر

جهان زن ـ مبارزه و رشد زنان ایرانی،تنها در ایران مطرح نیست. زنان ایرانی در جهان هم در هر عرصه ای که پا گذاشته اند نشان داده اند که توانائی ها و استعدادهای زیادی دارند. اگر از عرصه سیاست و مبارزات سیاسی و فرهنگی زنان ایران در سطح جهان و عرصه هنری داخل ایران که بگذریم در عرصه علم و هنر و زیبائی زنان و دختران ایران، نشان داده اند که استعدادهای درخشانی دارند. آن چه در زیر می بینید، عکس ها و زندگی نامه ی کوتاهی از این زنان است.
پردیس ثابتی
پردیس ثابتی (زاده ۱۳۵۴ در تهران) اکنون زیست شناس برجسته ایرانی-آمریکایی اهل فلوریدا و ساکن ماساچوست در ایالات متحده آمریکا و استاد دانشگاه هاروارد است.
پردیس ثابتی اخیرا نیز به عنوان یکی از ۱۰۰ چهره نابغه جهان از سوی گروه بین المللی Creators Synectics معرفی شدهاست.

انوشه انصاری
او متولد شهرمشهددرایراناست . انوشه همیشه عاشقفضاو فضانوردی و درپی راه یافتن بهفضابوده‌است.وی در سال۱۳۶۳(۱۹۸۴) به همراه خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کرد.
وی اولین فضانوردایرانی الاصل دنیاست و اولین زن کیهان‌گرد و چهارمین نفری است کههزینهٔ سفر فضایی خود را پرداخت کرده‌است. او همچنین پس ازعبدالاحد مومند فضانوردافغاندومین فضانورد فارسی‌زبان است. انصاری ترجیح می‌دهد درمورد خود از عنوان «فضانورد همراه» به‏‏جای واژهٔ «گردشگر فضایی» استفاده کند.

رکسانا مصلحی
رکسانا مصلحی یک متخصص ژنتیک است که اکثر تحقیقات و پژوهش های وی در رابطه با سرطان و راه های درمان آن معطوف بوده است .
او در ایران متولد شد و در کانادا رشد کرد و هم اکنون استادیار بخش ژنتیک دانشگاه نیویورک است .وی در دانشگاه کلمبیا تحصیلات خود را سپری کرد و جوایزی همچون را در زمینه تدریس و شیوه ی خوب علم آموزی وی همچون Award for Excellence in Teaching (UBC و Biovision Fellowship را در یافت کرده است .

مریم میرزاخانی
دکتر مریم میرزاخانی استاد جوان ایرانی، یکی از10 مغز برتر آمریکا
دکتر مریم میرزاخانی، استادیار جوان دانشگاه«پرینستون»، به عنوان یکی از 10 مغز برتر آمریکای شمالی معرفی شد و به او لقب سد شکن دادند.  مریم میرزاخانی در سال های ۷۳ و ۷۴  ( سال سوم و چهارم دبیرستان) از مدرسه‌ی فرزانگان تهران موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفت .  سال بعد یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲، رتبه ی ۱ طلای جهانی را به دست آورد
میرزاخانی از جمله بازماندگان سانحه غم‌بار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه سال 76 است.

دکتر آذر نفیسی
آذر نفیسی (متولد دسامبر ۱۹۵۵) نویسنده و استاد دانشگاهی ایرانی در دانشگاه جانز هاپکینز است که هم اکنون در آمریکا زندگی می‌کند.
معروف‌ترین اثر وی کتاب پرفروش لولیتاخوانی در تهران است.
که توجه زیادی را به خود جلب کرد و به ۳۲ زبان ترجمه شده‌است.
وی در حال حاضر استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه جانز هاپکینز و سخنران میهمان در موسسه سیاست خارجی آن دانشگاه در دانشکدهٔ مطالعات پیشرفتهٔ بین‌المللی (سایس) واقع در واشینگتن آمریکاست.

کریستین امانپور
کریستین امان‌پور فرزند محمد امان‌پور مدیر هواپیمایی ایرانی و همسر بریتانیایی او پاتریشیا است. کریستین تحصیلات خود را تا سن یازده سالگی در ایران و پس از آن تا پایان دوره دبیرستان در بریتانیا انجام داد. سپس به دانشگاه رودآیلند در آمریکا رفت و تحصیل خود را در رشته روزنامه‌نگاری در در سال ۱۹۸۳ به پایان رساند.
کریستیان امانپور  مجری برنامه «این هفته» در شبکه ای‌بی‌سی است. او پیش‌تر گزارشگر ارشد بخش اخبار بین‌المللی شبکه خبری سی‌ان‌ان بود. او یکی از خبرنگاران نامدار ایالات متحده آمریکا است.
او از خبرنگاران جنگی متبحر جهان به شمار می‌رود. گزارش‌های امان‌پور از بالکان باعث شد که در سال ۱۹۹۴ جایزه امی دو جایزه جورج فاستر پیبادی، دو جایزه جورج پولک و جایزه شجاعت در گزارشگری دریافت کند.

گلنوش خالقی
گلنوش خالقی در سال 1319 در تهران دیده به جهان گشود. تحصیلات موسیقی خود را در هنرستان موسیقی ملی و هنرستان عالی موسیقی آغاز کرد. سپس به مدت سه سال در آکادمی «موتزارتئوم» سالزبورگ در رشته رهبری کر و ارکستر تحصیلات خود را پی گرفت. وی دارای درجه لیسانس در رشته رهبری کر از کالج «اوبرلین» و درجه فوق لیسانس در همان رشته از دانشگاه «ویسکانسین» آمریکاست.
در سال 1353 گلنوش خالقی گروه «هم آوازان» رادیو تلویزیون ملی ایران را بنیاد نهاد و تا سال 1357 رهبری گروه مذکور را بر عهده داشت.
در سال 1364 » ارکستر روح الله خالقی» را در واشنگتن تاسیس کرد و تا به خال کنسرت های بسیاری در شهرهای مختلف آمریکا و کانادا برگزار کرده است.
در حال حاضر کوششهای او یکسره صرف بازسازی و اجرای آثار پدرش روح الله خالقی و دیگر استادان قدیمی موسیقی ایرانی و نیز آهنگسازی، تدریس و تحقیق درباره موسیقی ایرانی می شود.

زهره جویا
زهره جویا در مشهد به دنیا آمد. او از پدری افغان ( اهل هرات) و مادری ایرانی زاده شده است. در هنر آوازخوانی خانم جویا ، نه تنها تاثیر این دو فرهنگ ، بلکه رد پای موسیقی اروپایی نیز بسیار برجسته می‌باشد.
زهره جویا مدرسه را در ایران به پایان رسانده وبرای آموختن موسیقی به اروپا رفت وتحصیلات عالی اش را دراین رشته در آمستردام و بعداً در دانشسرای هنرهای زیبای وین – اتریش – به پایان رسانده‌است و در رشته «اپرا» فوق لیسانس گرفته‌است.
جویا با اجرای کنسرت‌هایش، نه تنها درعرصه‌های موسیقی ایرانی و افغانی هنرنمایی کرده‌است، بلکه دراجرای اپراها درکشورهای غربی نیز از محبوبیت خاصی برخوردار گشته‌است.
زهره جویا، پیوسته با هنرش به موسسات خیریه و نهادهایی که برای تامین حقوق زنان تلاش می‌ورزند مددکاری نموده‌است. وی با فعالیت‌های هنریش، با گروه‌های نیکوکاری به ویژه سازمان‌های خارج از کشور که برای حقوق زن در افغانستان فعالیت دارند، کمک و همکاری دارد.

لیلی افشار
لیلی افشار (به انگلیسی: Lily Afshar)، متولد تهران ، آمریکایی ایرانی تبار ، و از نوازندگان بزرگ گیتار کلاسیک در جهان است و برای چندین سال بعنوان بهترین نوازنده گیتار کلاسیک جهان انتخاب شده است.
وی نخستین زن جهان است که در رشته اجرای گیتار کلاسیک به درجه دکتری دست یافته.
افشار که دکترای خود را از دانشگاه ایالتی فلوریدا دریافت نمود ، تا کنون جوایز زیادی را برده و اکنون استاد دانشگاه ممفیس است.

آمونا امیری / دختر شایسته ی کانادا در سال 2007

نازنین افشین جم  /  دختر شایسته ی جهان در سال 2003

شرمین شاریور / برنده ی جایزه ی دختر شایسته ی آلمان و اروپا در سال 2004 و 2005

حماسه کوهستانی / برنده ی جایزه ی دختر شایسته ی انگلستان در سال 2005

آراوانه رضا / بازیکن ایرانی – فرانسوی در سطح برتر تنیس دنیا

کلودیا ( شقایق ) لنکس / مدل مشهور جهانی

کاترین بل
کاترین لیزا بل (به انگلیسی: Catherine lisa bell) بازیگر انگلیسی-آمریکایی ایرانی-تبار سریال‌های تلویزیونی (JAG) آمریکا است.
کاترین در ۱۴ اوت ۱۹۶۸ در لندن بدنیا آمد. او از پدری اسکاتلندی و مادری ایرانی زاده شده. والدینش بعداً از همدیگر جدا شدند.
کاترین سپس در ۳ سالگی به همراه مادرش مینا به لس آنجلس رفت. او در زمان کودکی در تبلیغ‌های تلویزیونی زیادی ظاهر گردید، و قصد داشت که پزشک یا مهندس بیومدیکال بشود سر از حرفه مدل تمام وقت در آورد.
او به زبان‌های انگلیسی و فارسی تسلط دارد.