پارسي و رباعی*
سیدعلی ميرافضلی
این گفتن بسیار تو هست از پندار
بگذر ز وجود، تا شوی برخوردار
با پارسی و رباعی آنجا نرسی
تو کار بکن کار، رها کن گفتار
اوحدالدین کرمانی(1)
1
دربارۀ پیدایش رباعی و تعیین نخستین گوینده ای که بدین وزن و قالب شعر گفته است، آرای گوناگونی بیان شده و ازجمله ، دو روایت سنتی در این زمينه در دست است: نخست روایت شمس قیس رازی که پیدایش رباعی را به زمان سامانیان ميرساند و رودکی (متوفی 339ه) را موجد آن ميشناساند که:
«روزی از ایام اعیاد، بر سبیل تماشا در بعض از متنزّهات غزنین بر ميگشت. طایفه ای اهل طبع را دید گرد ملعبۀ جمعی کودکان ایستاده و دیده به نظارۀ گوز بازی [=گردو بازی] کودکی نهاده ، قدم در نهاد و سر به ميان ایشان برآورد. کودکی دید ده پانزده ساله …. در گوز بازی اسجاع متوازن و متوازی ميگفت. گردکانی چند از کف به گوی ميانداخت، تا یکباری در انداختن گردکانی از گو، گوز بیرون افتاد و به قهقرا هم به جایگاه باز غلطید … کودک از سرِ ذکای طبع و صفای قریحت گفت:
غلتان غلتان هميرود تا بن گو
شاعر را این کلمات وزنی مقبول و نظمي مطبوع آمد. به قوانین عروض مراجعت کرد و آن را از مفترعات [= شاخههای] بحر هزج بیرون آورد و به واسطۀ آن کودک برین شعر شعور یافت.» (2)
شبیه چنین روایتی که البته در اجزاء و اشخاص داستان تفاوتهایی با روایت شمس قیس دارد، حکایتی است از دولتشاه سمرقندی در تذکرة الشعرا که زمان پیدایش رباعی به روزگار یعقوب لیث صفّار (متوفی 265ه.) ميپیوندد. (3)
اگر چه این دو روایت هیچ کدام خالی از قصه پردازیهای رایج در ادبیات قدیم نیست، اما مانند بسیاری از افسانهها، در پس آنها واقعیتی نهفته است و آن واقعیت، ازین قرار است که «وزن رباعی در سخنان تودۀ مردم وجود داشته است[و] ادبا کلام فارسی را اندک اندک با جرح و تعدیلاتی با اوزان شعری عربی منطبق کردهاند. (4)» باید افزود که رباعی همچون دو بیتی از اشعاری بوده که از گذشتههای بسیار دور بر زبان تودۀ مردم ایران جاری بوده، اما به دلیل آنکه کوششی در راه ثبت و ضبط آنها صورت نگرفته، از آن اشعار نمونههای اندکی باقی مانده است.
نگرشی به پیوند ميان رباعی و فهلوی
با رواج اوزان عروضی عرب در شعر فارسی و توجه شاعران و ادیبان پارسی زبان بدانها، وزن و شکل پاره ای از این اشعار مردمي که با عروض عرب سازگاری بیشتری داشته، به تدریج وارد دایرۀ اوزان جدید شده و مورد استفادۀ شعرا قرار گرفته است. و البته درین نقل مکان ، پاره ای از هنجارها و ویژگیهای اولیه و تبدّلهایی در آن راه یافته است. ظاهراً رباعی بیش از دوبیتی نزد شعرا مقبول افتاده است. همانطور ، که از تعبیر شمس قیس رازی بر ميآید، وزن رباعی را ادبیات زمانه از کلام مردم کوچه بازار «استخراج» کردهاند و با قوانین عروض مطابقت دادهاند. (5) در واقع، سخن از اینکه مخترع و اولین گویندۀ رباعی چه کسی است، بیهوده است، چرا که گویندۀ اصلی این نوع شعر، مردم بودهاند که در نقاط مختلف این سرزمين، هر کدام به گویش خویش بدان درد دلی ميکردهاند و حسب حالی ميگفتهاند.
2
شواهدی موجود است که نشان ميدهد در زمان جنید بغدادی (متوفی 297ه) در خانقاههای بغداد، صوفیان به رباعیات عاميانه سماع ميکردهاند و به احتمال بسیار، این رباعیات به زبان فارسی دری بوده است. دکتر شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر ضمن نقل و نقد این شواهد، بنا به دلایل و قراینی، نتیجه گرفته است:
«1.رباعی، نوعی شعر ایرانی خالص بوده که سالها قبل از تولد رودکی در مجامع صوفیه با آن سماع ميکردهاند.
2.رباعی در اصطلاح صوفیه بیشتر به شعرهای فولکلوری یا شعرهایی که گویندگانش ناشناخته بودهاند، اطلاق ميشده است و غالباً سرودۀ مردم عاشق پیشۀ کوچه و بازار بوده است. (6)
3. رباعیهایی که در حلقات صوفیۀ قرن سوم ميخواندهاند، به زبان عربی نبوده و به احتمال قوی به زبان دری یا از نمونههای فهلویات بوده است.»
مؤید این گفته، تعدادی از این نوع شعرهاست که در کتابهای صوفیه ضمن حکایات عرفا و صوفیان بزرگ نقل شده؛ بخصوص از شرح احوال ابوسعید ابوالخیر (متوفی 440ه.) که انس و الفت عجیبی با شعر داشته، بر ميآید که وی اشعار عاشقانۀ عاميانه را در مجالس وعظ ميخوانده و مطابق مشرب عرفانی خویش تفسیر و تأویل ميکرده است. از جمله آوردهاند:
«در نیشابور زنی بوده است زاهده که اهل نیشابور به زهد وی تقرّب نمودندی و از خاندانی بس محتشم. و او را ابشی نیلی گفتندی. وی را دایه ای بود که پیش وی خدمت کردی. در آن وقت که شیخ را به نیشابور قبول کرده و مجلس ميگفت: دایۀ ابشی یک روز به مجلس آمد. شیخ را در اثنای سخن ميرفت.
بیت
من دانگی سیم داشتم حبۀ کم
بر بربط من نه زیر ماندهست ونه بم
دو کوزۀ مي خریده ام پارۀ کم
تا کی گویی قلندری و غم و غم
چون دایه از مجلس باز آمد، ابشی پرسید که شیخ چه گفت در مجلس؟ این دو بیت یاد گرفته بود بگفت. ابشی بانگ بر وی زد و وی را زجر کرد و گفت: برخیز و دهان بشوی! کسی از این سخن گوید، او را زاهد توان گفت؟»(7)
آنچه ابشی را بر آشفته بود، ظاهراً ذکر این نوع شعرهای کوچه و بازاری در مجلس شیخ بوده و وی شأن این مجالس را اجل ازین شعرها ميدانسته است. رباعیی که ابوسعید در مجلس خوانده، یکی از همان ترانههای عاميانۀ قدیم است که مشابه آن را در حکایت دیگری از ابوسعید ميیابیم:
«روزی شیخ ابوسعید در بازار نیشابور ميرفت. نزدیک نخّاس خانه[=سرای برده فروشان] رسید و آواز چنگ بشنید. بنگریست کنیزکم ترک مطربه چنگ ميزد و این بیت ميگفت:
بیت
امروز درین شهر چون من یاری نی
آن کس که خریدار بدو رایم نی
آورده به بازار و خریداری نی
وآن کس که بدورای، خریدارم نی» (8)
همان گونه که پیداست، این ترانه نیز خارج از قواعد پایبندیهای ادبیات رسمي است و نوع قوافی آن نیز شبیه قافیههایی است که در اشعار عاميانه زیاد دیده ميشود.
دو قرن بعد، شیخی دیگر از ولایت خراسان، چنین حالاتی را تکرار ميکند. در احوال سیف الدین باخرزی (متوفی 659ه.) آوردهاند:
«جمعی لولیان غریب رسیده بودند و صوتی غریب آورده و گرد شهر ميگشتند و این بیتک ميگفتند که شعر
جانانۀ من سبوس و بندانۀ من
كاری نکنی برون شو از خانۀ من
و این بیت در شهر شهرت یافته بود. شیخ عالم بر سر منبر فرمود: هیچ ميدانید که این لولیان بر درهای دوکان شما چه ميگویند و معنی سخن ایشان چیست؟ هان تا لهو نشنوی که فرستادۀ حقّند ….» (9)
آنچه درین حکایت و حکایت پیشین در خور توجه است، با آهنگ خوانده شدن این ترانههاست. در واقع، همان کاری که در مجالس سماع صوفیه نیز انجام ميشد؛ با این تفاوت که در خانقاهها، به جای مطربان و لولیان و کنیزکان، این قوّالان بودهاند که چنین اشعاری را با لحن و آهنگ مخصوص ميخواندهاند. در احوال ابوسعید ابوالخیر ميخوانیم:
«شیخ فرموده بود تا سماع ميکردند و شیخ را حالتی بود و جمع را وقت خوش گشته. و قوّال این بیت ميگفت:
از بهر بتی گبر شوی عار نبو
تا گبر نشی ترا بتی یار نبو»(10)
البته اهل مجلس نیز گاه به مناسبت شور و حال خویش از قوّالان رباعیاتی ميطلبیدهاند و این سنتی رایج در مجالس سماع بوده است. چنانکه شیخ علاءالدولۀ سمدانی (متوفی 736ه) در یکی از نامههای خود مينویسد:
«ای عزیز در بدايت و وسط مقام توحید ، خاصّه در خلال سماع، امثال این رباعیها بر قوّال داده باشم و در آن ذوق مدتها بمانده. یکی این است:
این من نه منم، اگر منی هست تویی
در راه غمت نه تن به من ماند نه جان
ور در بر من پیرهنی هست تویی
ورزانکه مرا جان وتنی هست تویی»(11)
در جای دیگر ، وی اهل سماع را از رباعی طلبیدن از قوّال بر حذر داشته است. (12)
شیخ اوحدالدین کرمانی (متوفی 635ه) نیز معتقد است کسی باید از قوّال بیت بطلبد که معنی آن را دریافته باشد:
در عشق ز دیده اشک باید سفتن
در رقص به قوّال کسی گوید بیت
دل را ز غبار نفس باید رُفتن
کو معنی حرف بیت داند گفتن
که البته منظور از بیت درین شعر، همان رباعی است. وی همچنین رباعی دیگری دارد که مؤید پیوند ميان ترانه و مجالس سماع است:
عشقت به بهانه ای به سر شاید برد
وین دل نه به دانه ای به سر شاید برد
معذورم اگر سماع ميدارم دوست
کین غم به ترانه ای به سر شاید برد(13)
3
گفتیم که ترانههای عاميانۀ فارسی در خانقاهها و محافل صوفیه و نزد عدهاي از مشایخ اهل ذوق، مقبولیت و روایی داشته و مورد استناد و استفاده بوده است. بازتاب این نوع ترانهها را کم و بیش در کتابهای این طایفه ميتوان دید. این ترانهها، بازمانده و یادگاری از اشعار عاميانه و فهلویات است و یا متأثر و ملهم از آنهاست و نشان دهندۀ پاره ای از ویژگیهای گویشی گوینده یا راوی شعر است. مانند همان بیت که در مجلس ابوسعید خوانده ميشده و کامل آن را در اوراد الاحباب باز ميیابیم:
تا گبر نشی ترا بتی یار نبو
آن را که ميان بسته به زنّار نبو
وز بهر بتی گبر شيی عار نبو
او را به ميان عاشقان کار نبو(14)
این شعر را شیخ بهایی در کشکول خویش به ابوالحسن خرقانی (متوفی 425ه.) نسبت داده، بدین لفظ: «للشیخ ابوالحسن خرقانی بلسان الپهلوی:
تا گور نشی با تو بتی یار نبو
ور گور شی از بهر بتی، عار نبو ….» (15)
در سیرۀ نامۀ شیخ ابواسحاق کازرونی (متوفی 426ه)، در ميان اشعاری که به لهجههای محلی کازرونی و شیرازی و ارهستانی بر زبان شیخ رفته، این ربای نیز به چشم ميخورد:
من دوست گل نبم که هر سل ماهی
من دوست مورد بم خسروانی
من دوست مورد بم که سل سالی
که همه درختی بشوتام توبمانی(16)
البته بعید نیست این روایت با آنچه گفتۀ شیخ بوده ، تفاوتهایی داشته و از جانب نسخه برداران و راویان، دخل و تصرّفی در آن صورت گرفته باشد، چنانکه محمود بن عثمان مؤلف سیره نامۀ شیخ یادآور شده: «در چند نسخههای تازی و فارسی سیرت شیخ دیدم که نسّاخان به خلاف یکدیگر آن لفظها [منظور گفتههای محلّی شیخ] نبشته بودند و از آن سخن که شیخ قَدَّسَ الله روحه العزیز فرموده بود، گردانیده بودند، از آن جهت که فهم آن نکرده بودند. پس در تصحیح آن لفظها سعی بلیغ رفت تا مفهوم شد.» (17) و بسا که وی نیز ناخواسته در اصل سخن شیخ تصرّفاتی کرده باشد. زیرا در جای دیگر، همين نویسنده فهلوی یاد شده را با لفظی متفاوت ثبت کرده است:
مِ دوست گل نهای که هر سله مایی
مِ دوست مورد که خسروانی
مِ دوست مورد [بم] که سله سالی
همه درختی بشووم تو بمانی(18)
گفتنی است که شیخ ابواسحاق در خاندانی زرتشتی بزرگ شده بود وجدّش زادان فرخ و پدرش خورشید هر دو بدین کیش بودهاند و این نکته، احتمالاً ميتواند رابطۀ او را با فهلویات و سنّتهای شعری پیش از اسلام روشن کند.
در روح الارواح سمعانی (متوفی 534 ه.) بیتی وجود دارد که ظاهراً بخشی از یک رباعی است و نشانههایی از گویشی محلّی در آن به چشم ميخورد:
وا گرگان شمه واكنار ریشه
اینجا چه کنم دل به هزار اندیشه(19)
و درین رباعی اوحدالدین کرمانی نیز تأثیر گویش محلی آشکار است:
خیزم در دلدار زنم بوك دبو
من خود دانم که او قبولم نکند
خود را به درش درافکنم بوک دبو
با این همه جانی بکنم بوک دبو(20)
و شبیه آن، این رباعی از علاء الدولۀ سمنانی:
در حلقۀ عشق اگر خریدار دبو
یک بار دیگر بر سرِ ميدان رضا
بیعی بکنیم، بو که بازار دبو
گویی بزنیم بو که این بار دبو(21)
4
در صدر مقاله، رباعیی از اوحدالدین کرمانی نقل شد که نام مقاله هم بر گرفته از آن است. درین شعر، واژۀ رباعی با «پارسی» معادل و مترادف فرض شده است و این امر ذهن مرا به نکته ای رهنمونم شد که دکتر کاميار در کتاب بررسی منشأ وزن شعر فارسی بازگفته است. ایشان وزن رباعی را نشأت گرفته از شعر فولکلوریک ميداند و ميگوید:
قدمت وزن رباعی به یونان قدیم ميرسد. زیرا در شرح و تفسیرهایی که بر کتاب هفائیستیون- عروضدان یونانی متولد به سال دوم ميلادی- نوشته شده است، از وزنی به نام پرسیکوس یعنی پارسی یاد شده که نام دیگرش پنیکوس آمایوره است. این وزن از رکن–UU تشکیل شده که اساس وزن رباعی است. (22)
5
در بین شاعران فارسی، نخستین گویندهای که در سرودن اشعار محلّی نام برآورده، خواجه کمالالدین بندار رازی (متوفی 401ه) شاعر شیعی دربار آل بویه است که در تذکره و کتابهای شعر، اشعاری از وی به لهجۀ مردم وی نقل شده که بیشتر آن قصیده و قطعه و تغزل است، و در ميان آنها، رباعیی که به گویش رازی باشد، به چشم نميخورد. اما در یکی از جنگهای خطی، رباعی زیر را که با رباعی اوحدالدین کرمانی و علاء الدولۀ سمنانی قابل سنجش است به او نسبت دادهاند:
در ایلخی شاه اسب کرّوک دبو
آن اشتر لوک و اسب کروک منم
در قافله نیز اشتر لوک دبو
این در به اميد آن زنم بوک دبو(23)
البته به انتساب این رباعی به پندار رازی پایۀ محکمي ندارد.
در یک جُنگ خطی دیگر که بخشهایی از آن در قرن هفتم یا هشتم هجری کتابت شده، دو رباعی ملمّع به نام امام صدرالدین خجندی ثبت شده که سه مصراع آنها به عربی و مصراع چهارمشان به فارسی است. در رباعی دوم، شاعر زبان ادبی و زبان عاميانه را به هم درآميخته و شعری نادر آفریده است که با زمينه تحقیق ما بیگانه نیست:
حرّمت وصالی و فؤادی تسبی
حسناً و تراه من اَجَل الکسبِ
ما رمت سوی وصلک حسبی حسبی
مرگ ار چه نبی، درد جدایی وس بی(24)
صدرالدین خجندی از معاریف قرن ششم است (متوفی 523 ه.) و خاندان وی از خاندانهای معروف مقیم اصفهان بودهاند که در سده ای ششم و هفتم ریاست مذهبی شافعیان اصفهان و قدرت اداری و سیاسی این شهر را در دست داشتهاند. از وی رباعیاتی در لباب الالباب عوفی و نزهة المجالس و دیگر کتابها باقی است.» (25)
یک قرن بعد، در ميان رباعیات بی شمار به جا مانده از شاعر معروف قرن هفتم مجدالدین همگر (متوفی 686ه.) در لابلای برگهای مجموعه دواوین خطّی مورخ، 692 هجری ، یک رباعی نیز به گویش سپاهانی ثبت شده است. مجدالدین همگر سالهای طولانی در اصفهان اقامت داشته و این رباعی را نوه اش اسحاق بن قوام بن مجد همگر به سال 697 هجری به همراه دیگر رباعیاتش در تبریز کتابت کرده است. عین این رباعی بی هیچ تغییری درین مقاله نقل ميشود و یافتن و ضبط صحیح و معنای آن را به اهل فن وا مينهیم:
وسكت و کورت دبرنی زار ای زار
وات چون مکلب کُوات نبو وات و بکار
وات نشجه هی کرو دهاک واب موسو
هم کب و ریش وی مُرو جم دکار(26)
از کهنترین فهلویاتی که به گویش طبری (مازندرانی) به جا مانده، رباعیاتی است که عنصرالمعالی کیکاوس بن وشمگیر در کتاب قابوسنامه (تألیف در 475ه.) به نام خویش یاد کرده است:
من گویم به زفان طبری:
من دشمن بشر تو داری دمّونه
چنین گنه دوناک: پیش هر ردونه
نهراسُم ور میر کهون ور عونه
به گور خُتِه اونکس نَخسه به خونه
و هم این بیت را به پارسی به لفظ دری بگویم تا هر کسی را معلوم باشد:
گر شیر شود عدو، چه پیدا چه نهفت
با شیر به شمشیر سخن خواهم گفت
کان را که به گور خفت باید بی جفت
با جفت به خان خویش نتواند خفت»(27)
عبدالقادر مراغی در بخش خاتمۀ کتاب جامع الالحان، دو رباعی به گویش مازندرانی نقل کرده که ظاهراً پس از رباعی قابوس نامه، از کهنترین ترانههای طبری است. از آنجا که عبدالقادر مراغی با این گویش آشنایی کافی نداشته، احتمال تحریف و تبدیل در نقل این اشعار ميرود:
آدم نه بُجا که من مرورزی من
کر همه توی من ميان دانی من
بهشتم دلا تا بکنی هر کاری
هر که دامن داری سربرآری
من بتو دانی به این جا رسی من
حوّا نه بجا من بتو عاشق بی من
آنجا که دلاوینه ميرد کاری
به آن درد بميره که درمان نیاری(28)
یکی از نسخههای جامع الالحان نیز این رباعی را اضافه دارد:
ارکهان پرخوری من سوی ته وس
ار دو گیتی ده دامانم وزنی چنگ
ور کهان پر گل من بوی ته وس
من ازهردو کهان وا روی تهوس(29)
سپس ميتوان از رباعیات شاعر پرآوازۀ خطۀ مازندران امير پازواری یاد کرد که هم از لحاظ کميت و کیفیت و هم مقبولیت اشعارش در بین مردم ، سرآمد همۀ گویندگان طبری زبان است. به رغم آنکه شعرهای او آشکارا به وزن رباعی است، تعدادی از پژوهشگران، از سرِ سهو یا غفلت، آنها را دو بیتی و گاه دارای اوزان هجایی دانستهاند. باید گفت که درین فهلویات اگر چه از قید و بندهای دست و پاگیر شعرهای رسمي خبری نیست و شاعر آزادی و اختیار بیشتری دارد، اما وزن همۀ آنها به ميزان عروض راست ميآید. این شعرها را معمولاً با آواز ميخواندهاند و افت و خیزهای وزنی آنها، در زیر و بم صدای خواننده حل ميشود.
از زندگی امير پازواری اطلاعات تاریخی چندانی در دست نیست. جز اینکه احتمالاً در دورۀ صفویه ميزیسته است. ما بقی آنچه دربارۀ او گفته ميشود، افسانهها و داستانهایی است که عامۀ مردم شمال به سابقۀ احترام و کرامتی که برای وی قایل بودهاند، آنها را همچون شعرهایش سینه به سینه حفظ کردهاند.
مجموعۀ اشعار امير را برنهارد دارن با همکاری ميرزا شفیع مازندرانی به نام کنزالاسرار مازندرانی فراهم آورده و در دو جلد در مطبعۀ پترزبورگ به چاپ رسانده است (1277 و 1283ه.)
البته: «درین دو مجموعه» ، اشعاری از شاعران پیش از امير [نیز] با قید نامشان مشاهده ميشود (از جمله ميرعبدالعظیم مرعشی و زرگر آملی) …. عدم هماهنگی و یکدستی لازم ميان قطعات و رباعیات از لحاظ شیوۀ بیان و القایی مفاهیم نشان ميدهد که سرودههایی از مجموعۀ منسوب به امير مربوط به وی نیست.» (30) تقریباً اغلب رباعیات امير، چهار قافیه ای است که دو نمونۀ آن مرقوم ميشود:
امير گنه مه دلبر بسان خوره
مره بدی دوست گره زن ابرو ره
تن سوسن و قد سرو و کلاله نوره
گره به ميان کی خوشه ماه نوره
ته عشقه که عالم رِه کرده آگاه
ته عشقه که صنعون ر بورده از راه
ته عشقه که یوسف ور بدا ته چاه
ته عشقه که مجنون ر دنیگو راه به راه(31)
بعد از امير، رضا خراتی ناميترین شاعر طبری زیان است. «اشعار رضا عموماً در شیوۀ بیان تحت تأثیر رباعیات حضرت امير پازواری است. گرچه نوع مفاهیم، تصاویر و لحنی که در سرودههای او به چشم ميخورد، دارای حال و هوای کوهستانی است و آشکارا متمایز از سبک و سیاق امير.» (32) طبق قراینی که پژوهشگران ارائه کردهاند، دوران زندگانی رضا خراتی را باید بین سالهای 1150تا 1230 دانست. در ترانههای طبری رضا گاهی تخلّص او نیز دیده ميشود:
رضا گته جان، من شاعر خرات مه
امر کردگار سخن ر دربات مه
رضا گته جان، اَ بسر جوون بو بوم
بورم مدرسه قرآن خون بو بوم
الحمدالله شاگرد بی استات مه
عشق یاعلی دارمه، محشر آزات مه
کر سنگ دشت باغبون بو بوم
پیش محمد بلبل زوون بو بوم(33)
***
این نمونهها ، خبر از سنّتی دیرینه و ریشه دار در زمينۀ ترانه گویی به گویش طبری ميدهد که احتمالاً پیشنیة آن به روزگار قبل از اسلام ميرسد. از آنجا که رباعیاتی نیز به گویش گیلکی در دست است، این نکته به ذهن متبادر ميشود که مردم مناطق شمالی ایران این شاخه از ادبیات شفاهی را که یادگار روزگاران کهن است ، بیش از دیگر مناطق کشور ، با ذهن و زبان و زندگی خویش سازگار یافته، پس در نگهداری و انتقال آن به نسلهای بعد به جان و دل کوشیدهاند.
7
از شرفشاه دولابی عارف گیلانی که در قرن هفتم یا هشتم ميزیسته، دیوانی شامل حدود 800 رباعی محلی به گویش گیلکی گسکری باقی مانده است. چاپ عکسی تنها نسخۀ این دیوان که در کتابخانۀ آکادمي بخارست نگهداری ميشود، در سال 1358 به کوشش دکتر محمدعلی صوتی در سلسله انتشارات بنیاد فرهنگ ایران به انجام رسیده است. در مقدمۀ گردآورندۀ اشعار (در قرن نهم)، همه جا ترانههای شرفشاه چهاردانه ناميده شده است. ترانههای شرفشاه درین دفتر بر اساس حرف تهجّی قافیهها تنظیم شده و همۀ آنها چهارقافیه ای است. دکتر شميسا این ترانهها را غیر عروضی و حلقۀ گمشدۀ زنجیرۀ شعرهای هجایی پیش از اسلام و شعرهای عروضی دانسته است. (34) عدّۀ دیگری از پژوهگشران شعرهای شرفشاه را دو بیتیهایی فاقد وزن و قافیۀ سالم و مرتب خواندهاند. (35) البته اظهار نظر درین باره، در حوزۀ تخصص زبان شناسان و آگاهان به گویشهای کهن ایرانی است، اما هنگام جست و جو در ترانههای شرفشاه، هر کس که آشنایی اندکی هم با گویش گیلکی داشته باشد، وزن رباعی را در بسیاری از ابیات و مصاریع کتاب در خواهد یافت:
باوردم تی بندگی اقرار ساقی!
ناوردم اوی تو دمي قرار ساقی!
ميکار مشکل ویم بیا غمخوار ساقی!
که پیش تو کار دشخوار خوار ساقی!
دانی که خمار استا دشخوار ساقی!
چه ستائی واده مي خوشخوار ساقی!
مگذار بندآ لحظه ای هشیار ساقی!
کوا تلفم چون تو حریف و هشیار ساقی[؟]
یا دوست! من کمال تو خواندم تو کمي من
من کام به مراد تو خواندم و تو نی به من
جیره نکنی به وصال یکین یاد من
تا تی رِهخ فدی کنم جان شیرین من(36)
همچنین در چهاردانههای او، مصراعهای موزونی ازین دست فراوان یافت ميشود:
– عاصی بنده دل، چه دوزخ تاریکتره(ص134)
– تو شاه من باش که من تی استم دعاگو(ص 135)
– مي سر به سلامت، مال هرگز مباگو(ص137)
– خود را بکشی، بزا نخوازی کشتن!(ص 118)
– تو واکنه تو هر دم مي دل داغان (ص 113)
– دل طاقت عشق ندارد، وامانستم (ص 68)
– من غرق محبوبم و ميپروا نی کس(ص 73)
شاید گفته شود که این ابیات و مصاریع، خود به خود موزون افتادهاند، اما فراوانی آنها پایۀ این ادّعا را سست ميکند. افزون بر این، عنوان چهاردانه که بر این ترانهها نهادهاند، همچون قرینه ای ما را به رباعی بودن آنها راهنما ميگردد. ضمناً موزون بودن این ترانهها، همگی ، هنگامي که با آهنگ مخصوص خود (شرفشاهی) خوانده شود، بیشتر پرده بر ميافتد. (37)
8
در دورۀ قاجار در همسایگی مازندران، شاعری به نام ميرزا نعیم سمنانی ميزیست که به گویش سمنانی اشعاری ازو باقی مانده و در ميان آنها، رباعی هم به چشم ميخورد:
اون روز کو کاروان جون بار کرن
اَ اشتری لاغرون مو بار پره
در راهی عدم قافله ایوار کرن
ترسون کوسری پلی مو وادار کرن(38)
9
در باب رواج و رونق و محبوبیت و اقبال رباعی در ميان مردم شمال ایران، نمونههایی فراوان نقل شد. در جنوب ایران اگر چه ازین شدت و حدّت خبری نیست و مردم بیشتر به دو بیتیهای جان سوز توجه و نظر دارند، اماچنان نیست که درین منطقه رباعی هوادار نداشته باشد. گواه این مدعا، مراسمي است شگفت انگیز به نام خیام خوانی که در بوشهر و اطراف آن رواج دارد.
در خیام خوانی که به شکی Shaki نیز معروف است، عمدتاً از ترانههای خیام و گاه از رباعیات فولکلوریک که ظاهراً شبیه رباعیات خیام است، استفاده ميشود. و آنها را با آهنگی خاص ميخوانند که بیشتر به کار مجالس عروسی و محافل شاد ميآید. (39)
متأسفانه هنگام نگارش این مقاله دسترسی به نمونه ای ازین رباعیات ميسر نیامد.
10
در ميان اشعار فولکلوریک بی شماری که پژوهشگران فرهنگ عامه از زبان مردم شهرهای مختلف ایران برگرفته و موضوع تحقیقات خویش قرار دادهاند، رباعی یا رباعی وارههای بسیاری یافت ميشود که این مقاله از نقل مقداری از آنها بی نیاز نخواهد بود. این ترانهها، بخشی جدایی ناپذیر از آیینها و مراسم خاص مردم هر منطقه است و کاربردی ویژه دارد. مانند این ترانه که جزوی از یک تصنیف عروسی است:
بیا برویم ازین ولایت من و تو
تو دست مرا بگیر و من دامن تو
ای یار مبارک بادا، ایشالاً مبارک بادا
قربان بروم رَوِشت مرغابی را
آن حوض بلور و گردش ماهی را … (40).
و این ترانۀ مشهدی:
آن یار منه که ميروه سر بالا
دسمال به دست و ميزنه گرما را
از کوچه درآمدی و خندو خندو
چشمت به من است و چادرت ور دندو
و این ترانهها:
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده ميترسانی
گر ما ز سر بریده ميترسیدیم
در مجلس عاشقون نميرقصیدیم
در باغ گل است و در بیابان نرگس
من رفتن تو رضا نبودم هرگز
یاران شما تمامتان یارانید
این يارک من ز کوچه برگردانید(41)
امشب چه شبی، شب حنابندان است
عاشق هميشه تو کوچه سرگردان است
نارنج و ترنج بر سرم سایه زده
عشقم به سرِ دختر همسایه زده(42)
چهار ترانه ای که در بالا نقل شد، یک ویژگی مشترک دارند که آنها را از رباعیهای دیگر تا حدودی متمایز ميکند، و آن قافیه آنهاست. در واقع، هر بیت این ترانهها برای خود قافیه ای جداگانه دارد و شباهت به مثنوی ميدهد. این ویژگی در تعدادی از دو بیتیها نیز دیده ميشود. مانند این دو بیتی خراسانی:
به ارّه گر ببرّن هر دو پایم
به تیشه گر ببرّن هر دو دستم
به زانو گر نیایم بی وفایم
اشاره ميکند چشمان مستم(43)
البته شباهت ميان دو بیتیها و رباعیات عاميانه، پدیده ای نیست که اثبات آن نیاز به تلاش فراوان داشته باشد. کافی است که تعدادی دو بیتی را کنار تعدادی رباعی فولکلوریک بگذاریم تا شباهتهای آنها از لحاظ ساخت و قالب و زبان پیدا آید. در بسیاری از موارد، تنها وزن این شعرهاست که آنها را از هم متمایز ميگرداند. مانند این رباعی که مردم خراسان بیرجند در مراسم الله رمضونی ميخوانند:
آن روز که سر حسین بر نیزه زدند
مرغان هوا به یک طرف خیمه زدند
مرغان هوا و ماهیان دریا
از بهر حسین سنگ بر سینه زدند(44)
که از لحاظ ساخت و شکل، حداقل سه تا از ویژگیهای دو بیتی در آن دیده ميشود. نخست، تکرار پارۀ اول مصراع دوم در مصراع سوم است: «مرغان هوا». دوم، قافیههای آن: نیزه/ خیمه/ سینه، که از لحاظ آوایی سازگاریهایی دارند، اما با قواعدی که امثال شمس قیس رازی ميپسندند، مطابق نیست. ( و چه باک!) نکتۀ سوم، سکتهها و سکونهای خفیفی است که در بعضی کلمات، روی داده است: آن روزه که سر، از بهر حسین سنگ. و همۀ این موارد، در پاره ای از دو بیتیها نیز وجود دارد. بگذریم. و اینک نمونههای دیگر:
بادام سفید که سر درآورده ز پوست
عالم خبرن که من ترا دارم دوست
سرم ببرید خودم بمانم تن و پوست
سر از قدم تو برندارم شب و روز
آن بام بلن که ميبینی بام من است
اون چادر سفید که ميبینی یار من است(45)
این مثل کرمانی نیز به وزن رباعی است:
گربه دیدی که [برگ] گشنیز خورد؟
گر گشنه شود هزار و هف چیز خورد(46)
11
درد مردم را رباعیات مردم باز گوید
حاجتی بر گفت شیادان جنه آوا ندارد.
این بیت را یکی از شاعران تاجیک در باب قبول و قابلیت رباعیات عاميانه بین مردم تاجیکستان گفته است، رباعیاتی که آیینۀ آلام و آمال ایشان است:
کولاب غریب، دشتک کولاب غریب
بیمار شدیم ، به سر نداریم طبیب
کو پدر و کو مادر، کو خویش و قریب
بیگانه چه داند که کجا مرد غریب
آفتاب زدی در سرک کندانی
جوره ميروی روته نميگردانی
دلت به مه خاطرات جای دیگر
ای جگر سوختگیمه ميریزانی
مه خواب بودم ته چنار دو بره
بیدار شدم نظاره ما شیر بره
با کُرنه گل گلی و با اسب اله
دمش نزنیم، غمزه کنان ميگذره(47)
لازم به گفتن نیست که کشور تاجیکستان که در شمال شرقی ایران قرار دارد، در روزگاری نه چندان دور، بخشی از خاک ایران بوده است، بنابراین رواج این نوع ترانههای عاميانه را بین مردم تاجیکستان نميتوان اتفاقی تلقی کرد. همجواری این کشور با مناطق شمالی و شمال شرقی ایران بازگو کنندۀ نکتههایی است. شیوع رباعیات مردمي و عاميانه درین حوزۀ جغرافیایی به هم پیوسته، به این ظن دامن ميزند که شاید خاستگاه اولیۀ این قالب اصیل ایرانی، درین سرزمين باشد. شاید اگر شعرهای فولکلوریک مردم افغانستان نیز کاویده شود، ترانههای ازین دست فرا چنگ آید. چرا که افغانستان هم در همين حوزۀ جغرافیایی است. (47)
12
باری، این مقاله اندکی به درازی کشید. اما نقل این شواهد متعدد، خالی از فایده نیست و نکتههایی ميتوان از آن استنباط کرد. البته در جای جای مقاله، پراکند وار، حرفهایی زده شده، ولی اگر بخواهیم نتیجه ای کلی از آن همه بگیریم، باید گفت:
رباعی، شعری است دارای وزن و قالب ایرانی، با سابقه ای طولانی که از لحاظ شکل و ساخت و سرنوشت، با دوبیتی شباهتهای فراوانی دارد.
این نوع شعر، از روزگاران پیش از اسلام در ميان عامۀ مردم ایران بخصوص مردم مناطق شمال و شمال شرقی کشور از اقبال و توجه فراوان برخوردار بوده است (همچون دو بیتی در ميان مردم جنوب ایران). و در واقع، رباعی بخشی از ادبیات شفاهی مردم کشور ماست.
در حدود قرن سوم هجری که شاعران ایرانی اوزان عربی را در اشعار خویش ميآزمودهاند، رباعی را که شعری مردمي بوده، دارای وزن و قالب مناسب یافته و آن را از زبان مردم کوچه و بازار گرفته و با عروض عربی سازگار کردهاند.
به موازات رونق و تعالی روز افزون رباعی در ميان ادبیات و شاعران پارسی زبان، در گوشه و کنار ایران ، عده ای از شاعران بی آوازه اما سخت کوش و معتقد، سنّت فهلوی گویی را – اعم از رباعی و دو بیتی- همچون نیاز و ضرورتی مقدس ادامه دادهاند. اما متأسفانه به جز در مواردی اندک، نام و نشان و اثری مکتوب از آن بی شماران باقی نمانده است.
از آنجا که تاریخ نگاران و تذکره نویسان فارسی، از اعتبار و اهميت و ضبط و ثبت اشعار عاميانه و ادبیات شفاهی مردم بسی بی خبر بودهاند،ا ازین شعرها، نمونههای اندکی در دست است. بنابراین، ارزیابی و بررسی تاریخی آنها هیچ گاه خالی از شکّ و ابهام و اما و اگر نیست. ازین روی حدس و گمانهای موجود که درین مقاله اغلب تقریبی است و بیشتر یک پیشنهاد است تا اظهار نظر قطعی، و لاجرم از داوری و نقد و نظر اهل فن بی نیاز نخواهد بود.
«والسلام»
يادداشتها:
1. ديوان رباعيات اوحدالدين كرماني، به كوشش احمد ابومحبوب، تهران، سروش، 1366، ص 157.
2. المعجم في معابير اشعار العجم، شمس قيس رازي، به تصحيح محمد قزويني، با مقابلة مجدد مدرس رضوي، تهران، زوّار، چاپ سوم، 1360، صص 112 و 113.
3. سير رباعي در شعر فارسي، سيروس شميسا، تهران، آشتياني، 1363، ص 24.
4. همان كتاب، ص 26.
5. المعجم في معابير اشعار العجم، ص 112.
6. موسيقي شعر، محمدرضا شفيعي كدكني، تهران، آگاه، چاپ دوم، 1368، ص 477.
7. حالات و سخنان ابوسعيد ابوالخير، جمالالدين ابوروح لطفالله بن ابيسعيد بن ابيسعد، به تصحيح محمدرضا شفيعي كدكني، تهران، آگاه، 1366، ص 67.
8. همان كتاب، ص 103.
9. اورادالاحباب و فصوصالآداب، ابوالمفاخر يحيي باخرزي، به كوشش ايرج افشار.
10. اسرارالتوحيد في مقامات الشيخ ابيسعيد، محمد بن منور بن ابيسعد بن ابيطاهر بن ابيسعد ميهني، به تصحيح محمدرضا شفيعي كدكني، تهران، آگاه، چاپ دوم، 1366، ج 1، ص 76.
11. مصنفات فارسي علاءالدوله سمناني، به اهتمام نجيب مايل هروي، تهران، علمي و فرهنگي، 1369، ص 326.
12. همان كتاب، ص 141.
13. ديوان رباعيات اوحدالدين كرماني، صص 274 و 275.
14. اورادالاحباب، صص 209 و 210.
15. سير رباعي در شعر فارسي، ص 101.
16. فردوس المرشديه في اسرارالصمديه، محمود بن عثمان، به كوشش ايرج افشار، تهران، انجمن آثار ملي، چاپ دوم، 1358، ص 138.
17. همان كتاب، ص 5.
18. فردوس المرشديه في اسرارالصمديه، ص 647.
19. روحالارواح فيشرح اسماء الملكالفتاح، شهابالدين احمد سمعاني، به تصحيح نجيب مايل هروي، تهران، علمي و فرهنگي، 1368، ص 188.
20. ديوان رباعيات اوحدالدين كرماني، ص 137.
21. ديوان كامل اشعار فارسي و عربي شيخ علاءالدوله سمناني، به اهتمام عبدالرفيع حقيقت، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، 1364، ص 386.
22. بررسي منشاء وزن شعر فارسي، تقي وحيديان كاميار، مشهد، استان قدس رضوي، 1370، ص 136.
23. جنگ خطي ش 53 ـ د كتابخانة دانشكدة ادبيات، از قرن يازدهم و دوازدهم، نسخة عكسي ش 5000 كتابخانة مركزي دانشگاه تهران، ص 55.
24. جنگ خطي ش 70 ـ د كتابخانة دانشكدة ادبيات، اول و آخر اين نسخه به خط نستعليق و چليپايي سدة يازدهم هجري است و ميانة آن به خط نسخ مُعرب سدة هفتم و هشتم. رباعي ياد شده در بخش مياني نسخه قرار دارد.
25. نزهة المجالس، جمال خليل شرواني، به تصحيح محمد امين رياحي، تهران، زوّار، 1366، مقدمه، صص 80 و 81.
26. مجموعه دواوين خطي كتابخانة موزة بريتانيا، مورّخ 692 هجري، ش OR. 3713. نسخة عكسي ش 234 و 235 كتابخانة مجتبي مينوي. گفتني است در اصل نسخه، در مصراع دوم به جاي كلمة «وات»، «وارت» بوده و در مصراع سوم به جاي «دهاك»، «دحالي». هردو مورد را كاتب خود بالاي كلمه اصلاح كرده و كنار آن «صَح» نوشته است.
27. قابوسنامه، عنصرالمعالي كيكاووسبن اسكندر بن قابوس بن وشمگير بن زيار، به تصحيح غلامحسين يوسفي، تهران، علمي و فرهنگي، چاپ چهارم، 1366، صص 98 و 99. در متن قابوسنامه، شعر طبري با ضبط پريشاني نوشته شده است كه با عنايت به حاشيه ص 98 و تعليقات ص 331 و 332، اندكي تغيير در آن روا داشتيم.
28. جامع الالحان، عبدالقادر بن غيبي الحافظ المراغي، به اهتمام تقي بينش، بخش خاتمه، تهران، مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1372، ص 141. و نيز رك: اشعار محلي جامعالالحان عبدالقادر مراغي، علياشرف صادقي، مجلة زبانشناسي، سال نهم، ش 1، بهار و تابستان 1371، صص 55 و 56.
29. اشعار محلي جامعالالحان عبدالقادر مراغي، ص 57.
30. پژوهشي در زبان تبري، نصرالله هومند، آمل، كتابسراي طالب آملي، 1369، حاشيه صص 9 و 10.
31. بومي سرود: شيخ العجم امير پازواري، هادي سعيدي كياسري، مجلة شعر، سال اول، ش 1، فروردين 1372، ص 71.
32. بومي سرود: رضا خزاني، نصرالله هومند، مجلة شعر، سال اول، ش 8، دي 1372، ص 66.
33. پژوهشي در زبان تبري، بومي سرود: رضا خزاني، ص 68.
34. سير رباعي در شعر فارسي، ص 312.
35. همان كتاب، ص 313. و نيز رك: تالشيها كيستند؟ علي عبدلي، تهران، مؤلف با همكاري انتشارات ققنوس، چاپ دوم، 1369، ص 139.
36. ديوان شرفشاه دولابي، به كوشش محمدعلي صوتي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1356، ص 142 و 141 و 105.
37. رك: سير رباعي در شعر فارسي، ص 312.
38. بومي سرود: ميرزا نعيماي سمناني، محمد احمد پناهي سمناني، مجلة شعر، سال دوم، ش 11، تير 1373، ص 76.
39. شروهسرايي در جنوب ايران، علي باباچاهي، تهران، مركز فرهنگي هنري اقبال، 1368، ص 29.
40. ترانههاي ملّي ايران، محمد احمد پناهي سمناني، تهران، مؤلف، چاپ دوم، 1368، ص 165.
41. بررسي وزن شعر عاميانه، تقي وحيديان كاميار، تهران، آگاه، 1357، ص 171.
42. شروهسرايي در جنوب ايران، ص 30.
43. بررسي وزن شعر عاميانه، ص 164.
44. رمضان در فرهنگ مردم، سيد احمد وكيليان، تهران، سروش، 1370، ص 212.
45. بررسي وزن شعر عاميانه، ص 171.
46. امثال فارسي در گويش كرمان، ناصر بقايي، كرمان، مركز كرمانشناسي، 1370، ص 59.
47. خانة بابايي، گلنظر، مجلة آينده، سال 19، ش 1-3، فروردين، خرداد 1372، ص 4-8. اين مقاله از مجلة پيوند چاپ شهر دوشنبة تاجيكستان نقل شده است.
هر چنـــد که رنگ و روی زیبـــــــاست مرا
چـــون لاله رخ و چــــو ســـرو بالاست مرا
معلـــــوم نشــــد کـــــه در طربخانه خاک
نقــــــاش ازل بهــــــر چـــــــه آراست مرا
002
چون عهــــده نمیشود کســــــی فردا را
حالـــــــی خـوش دار ایـــن دل پر سودا را
مـی نــــــوش بـه ماهتـــاب ای ماه که ما
بـسیـــــار بگـــــــــــــــــردد و نــیـابد ما را
003
چــون در گـــــــذرم به باده شــــــویید مرا
تلقیـــن ز شـــــــراب نــــاب گــــــویید مرا
خواهیـــــد به روز حشـــــــــــــر یـابید مرا
از خــــــاک در میکــــــده جــــــــــویید مرا
004
چنــــدان بخـــورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چــــــــون روم زیــــــــــــــر تراب
گر بر ســــــر خـــاک من رســــد مخموری
از بـــوی شـــراب من شود مست و خراب
005
بر لــــــوح نشــــــــان بودنیها بوده است
پیوســــــته قلم ز نیک و بد فرسوده است
در روز ازل هـــــــر آن چــــــه بایست بداد
غم خــــــوردن و کوشیدن ما بیهوده است
006
ای چــــــــــــرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگــــــــری پیشــــــــــــه دیرینه تست
وی خــــــاک اگــــــر سیـــــنه تو بشکافند
بس گـــوهر قیمتـــــی که در سینه تست
007
چون چـــــــرخ به کــام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت
چون باید مُــــــرد و آرزوهـــــــا همه هِشت
چو مــــور خورد به گور و چه گرگ به دشت
008
اجــــزای پیالـــــهای کــــه در هــم پیوست
بشکستــن آن روا نمـــــــــــــیدارد مست
چنـــدین ســر و ســاق نازنین و کف دست
از مهـر کــه پیوست و به کیــن که شکست
009
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بیمونس و بیرفیق و بیهمــــدم و جفت
زنهـــــار به کــــس مگـــــو تو این راز نهفت
هر لاله کـــــه پژمـــرد نخـــــواهد بشکفت
010
می خــــوردن و شــــــاد بودن آیین منست
فــــــارغ بودن ز کفــــــر و دین؛ دین منست
گفتـــم به عــروس دهـــر، کابین تو چیست
گفتـــــــا دل خــــــرم تــــو کابین مـن است
011
مهتـــــاب بــه نـور، دامـــن شـب بـشکافت
می نوش دمــی خوشتر از این نتـوان یافت
خوش بــاش و بینــــدیش که مـهتاب بسی
اندر سـر گــــور یک به یک خـــــــواهد تافت
012
از منزل کفــــر تا به دیــــن، یک نفس است
وز عالــم شک تا به یقیــن، یک نفس است
ایـن یـک نفس عـــــزیز را خــــــــوش مـیدار
کز حاصــل عمــر ما، همین یک نفس است
013
شـادی بطلب کـه حاصل عمـــر دمی است
هــر ذره، ز خاک کیقبـــــادی و جمی است
احــتوال جهــان و اصـل این عمـر که هست
خـوابی و خیـالــــی و فریبــی و دمی است
014
این کهنـــــهربــــاط را کـــه عالــــم نام است
آرامگـــــــه ابلـــــــق صبـــــــح و شام است
بزمی است که وامانده صــد جمشید است
گوریست کــــه خوابگـــاه صــــد بهرام است
015
آن قصــــر کـــــــــه بهــــــرام درو جام گرفت
آهـــــو، بچه کــــــــــرد و رو بــــــه آرام رفت
بهــــــرام که گـــــور میگرفتــــی همه عمر
دیــــدی کــــه چگــــونه گــــور بهرام گرفت؟
016
هـــر ذره کــــــــه بر روی زمینی بوده است
خورشیـــدرخـــی، زهــرهجبینی بوده است
گــــــرد از رخ آســــتین بــــــــه آزرم افشان
کــــان هــــم رخ خـوب نازنینـی بـوده است
017
امـــــــروز کـــــه نــــــوبت جوانی من است
مـــی نوشم از آن کــــه کامرانی من است
عیبم نکنیـد، گرچـه تلخ است، خوش است
تلـــخ است از آن کــــــه زندگانی من است
018
بســـــیار بگشتیــــم به گــــــرد در و دشت
انــدر همــــه آفــــاق بگشتیــــــم به گشت
کس را نشنیــــدیم کــــــــه آمـــــد زین راه
راهــــــی کــــه برفت، راهــــــرو باز نگشت
019
ای بیخبـــران، شکـــل مجسم هیچ است
وین طــــــارم نه سپهــــــــر ارقم هیچ است
خوش باش کـــــه در نشیـــمن کون و فساد
وابسته یک دمیـــــم و آن هـــــم هیچ است
020
دنیـــا دیــدی و هــــر چــه دیدی هیچ است
و آن نیــــز که گفتــی و شنیدی هیچ است
ســـــرتاســــر آفــــــاق دویـدی هیـچ است
و آن نیـــــز که در خـــانه خزیدی هیچ است
021
چون نیست ز هر چه هست جز بـاد بدست
چون هست ز هر چـه هست نقصــان و شکست
انـگار که هســت هـــــر چه در عـالم نیست
پندار کــه نـیست هــر چـه در عـالم هــست
022
تا کـــی ز چـــــراغ مسجـــد و دود کنشت؟
تا کـــــی ز زیـــــــــان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر ســر لــــــوح بیــــن کـــــه استاد قضا
انــــدر ازل آن چــــه بودنــــی است نوشت
023
دوری کـــــــه در آمـــــدن و رفتـــــن ماست
او را نه نهـــــــــایت، نه بـــــــدایت پیداست
کـــس می نزنــــد دمـی درین معنی راست
کاین آمــــدن از کجـــا و رفتـــن به کجاست
024
تا چنــــد زنــــــــــم به روی دریاهـــا خشت
بیــــــزار شــــــدم ز بتپرستــــان و کنشت
خیـــــام کــــه گفت دوزخـــــــی خواهد بود
کــــــه رفت به دوزخ و کـــــه آمــد ز بهشت
025
نیکــی و بــدی کـــه در نهــــاد بشــر است
شــــادی و غمی که در قضــا و قــــدر است
با چـــــرخ مکـــن حوالــــه کانـــــدر ره عقل
چـــــرخ از تو هـــــزار بار بیچــــارهتر است
026
ابر آمـــــد و زار بر ســــر سبــــــزه گریست
بی بــــــــاده گلـــــرنگ نمیشـــاید زیست
این سبـزه کـــه امــــروز تماشاگـــه ماست
تا سبـزه خــــاک مـــــــا تماشاگـــه کیست
027
گوینــــد بهشت عــــدن با حور خوش است
من میگــــویم کـــــه آب انگور خوش است
این نقــــد بگیـــر و دست از آن نسیــه بدار
کــــاواز دهــــــل بـــرادر از دور خوش است
028
چـــــون آمـــــدنم به من نبـُـــد روز نخست
وین رفتـــــن بیمــــراد عزمیست درست
برخیــــز و میـــان ببنــــد ای ساقی چست
کــاندوه جهــان به می فرو خواهم شست
029
ساقـی غـــــم مـن بلنـــدآوازه شده است
سرمستی مـن، بــرون ز اندازه شده است
با مـــــوی سپید، سـرخوشـــم کـز می تو
پیـــــرانهسرم، بهـــــار دل تازه شده است
030
از مـن رمقی، به سعی سـاقی، مانده است
وز صحبــــت خلـــق، بیوفایی مانده است
از بـاده دوشــــین، قــــدحی بـیش نــمـاند
از عمـــر نـــــدانم که چه باقی مانده است
031
مـن هیچ نــدانم که مــــــرا آن که سرشت
از اهـــــل بهشت کـــــــرد یــــا دوزخ زشت
جـــــامی و بتـــــی و بربطـی بر لب کشت
این هــر سه مــرا نقــد و ترا نسیه بهشت
032
چــــون ابــــــر به نــــوروز، رخ لاله بشست
برخیــز و به جــــام باده کـــــن عزم درست
کــاین سبزه کـــه امــروز تماشاگــــه تست
فــردا همــه از خـــاک تو بر خواهــــد رست
033
هــر سبزه کــــه بر کنار جویی رسته است
گــــویی ز لـــــب فرشتهخویی رسته است
پا بر ســـر هـــر سبزه به خـــــــواری ننهی
کــان سبزه، ز خـــاک لالهرویی رسته است
034
گوینـــد کـــه دوزخـــی بود عاشق و مست
قولــی است خــلاف دل، در آن نتوان بست
گــر عاشق و مست دوزخـــی خــواهد بود
فـــردا باشد بهشـت همچـــــون کف دست
035
این کــوزه چـو من عاشــق زاری بوده است
در بنــــــــد ســـــر زلف نــــگاری بوده است
ایــن دستــــه کــــه بر گــــردن او میبـینی
دستی است که بر گـــردن یاری بوده است
036
دارنـــــده، چــــو تـــــرکیب طبــــایع آراست
از بهـــر چه او فکنــــدش انــدر کم و کاست
گــــر نیک آمــــد، شکستن از بهـــر چه بود
ور نیــک نیامــــد این صـــــور، عیب کراست
037
این بحـــــر وجــــود آمــــده بیــــرون ز نهفت
کس نیست که این گوهـــــر تحقیق بسفت
هر کس سخنـــی از سر ســودا گفته است
زان روی کـــه هست کــــس نمیداند گفت
038
دل ســـــــرّ حیـــات اگــــر کمــاهی دانست
در مــــــرگ هـــــــم اســـــرار الهی دانست
امـــــروز کــــه با خــــودی ندانستــــی هیچ
فـــردا کـــه ز خــود روی چه خواهی دانست
039
گــــردون، نگـــــری ز قــــد فرسوده ماست
جیحـــــون، اثـــری ز اشـــــک آلوده ماست
دوزخ، شــــــــــرری ز رنــــج بیهوده ماست
فــــردوس، دمـــی ز وقــتت آسوده ماست
040
فصـــل گل و طـــرف جویبـــــار و لب کشت
بــا یـک دو ســـــه دلبـری حـــــور سـرشت
پیش آر قـــــدح که بـاده نـــــــوشان صــبوح
آسوده ز مسجــــدند و فــــــــارغ ز بـهشت
041
بر چهــره گـل، نـسیـم نـوروز خـوش است
در صحن چمن، روی دلافـروز خوش است
از دی که گذشـت، هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است
042
ساقی! گل و سبزه بس طربناک شده است
دریـاب که هفتــه دگـــــر خـاک شده است
می نـوش و گلـــی بچـین کـــه تـا در نـگری
گل خاک شده است، سبزه خاشاک شده است
043
چــــون لاله به نـــوروز قــدح گیـر به دست
با لالهرخـــی اگــــــر تــــــرا فرصت هست
می نـوش به خـرمــی، که این چـرخ کـبود
ناگــــاه تـــرا چــــو خــــاک گـــــرداند پَست
044
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بیزمزمـه نــــای عــــــــراقی هیـچ است
هر چنــــد در احــــــوال جــهان می نگرم
حاصل، همه عشرت است و باقی هیچ است
045
امــــروز تــــــــــرا دستــــرس فردا نیست
و اندیشه فـــــردات به جـــز سودا نیست
ضایع مکـــن این دم ار دلت بیــــدار است
کـــاین باقی عمـــــر را بقـــــا پیدا نیست
046
می در کــــف من، نه کــه دلم در تابست
وین عمــــر گریـــزپای چـــــون سیمابست
دریاب کــــــــه آتـش جوانــــــــــی آبـست
هُش دار که بیـــــداری دولت خواب است
047
می نوش کـــه عمـــــر جاودانی این است
خـــــــود حـــاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مــــل است و یاران سرمست
خوش باش دمــــــــی که زندگانی اینست
048
با باده نشین که ملــــک محمود این است
وز چنـــــگ شنو که لحــــن داود این است
از آمــــــده و رفتــــــه دگــــــــــر یاد مـکـن
حالی خوش باش زآنکــه مقصود این است
**************
پیشکشی برای همراهان خیام نیشابور
ای چرخ فلک خـــرابی از کینه تست
بیـــدادگــــــری پیشـــه دیرینه تست
وی خــاک اگــــــر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست
ته كه زياد و كم ره دوش كشني
تـه كـه بورده بهـارِ بـوره دارني
ته كه خواخرا مارِ، بورِ دارني…
اَزيمـار دَسِّ چيـن كمِّه تـه دَردِ
اولي، اولي وجين كمّه ته دردِ
خوشَه خوشَه و خمِّن خمِّن ايمِه
كِپا كِپا و خـَرمن خَرمن ايمِـه
ازال و ورزا اره سربشته بورده
گَسنّ و وركاره سربشته بورده
نشـرسّه كـرّه خـرمن نكـرده
فيـه و ليفـاره سـربشتـه بورده
شاعر:
جليل قيصري، سولاردني،
نگارش یافته توسط گل افروز داداشی مجموعه: ارشیو اشعار محلی
تاریخ انتشار 09 مرداد 1391تعداد بازدید: 96
پَرْدِنِهْ سَنْگا، چِلا چُورِه تِه چِش
خُونْدِنِه مِه نَديِه خُورِه تِه چِشْ
مِنْ كِهْ تِهْ مَسْتِ چِشِ دِچارِمِهْ
اَتّانا، هِزارْ هِزارْهِزارِمِهْ
مِنْ كِهْ شِه سايه ي جا، فِراريْمِه
تِهْ چِشا، دَسْتا، دِلِ قِراريْمِه
چارْ هِنيْشِهْ تِه پَلي چِهِلْ وونِه
سِفْتِ سَنْگْ تِهْ بُوجِهْ زِنْدِه دِلْ وونِه
خامْبهْ كِهْ سَرْدِ هِوارِه تَشْ هادي
مِهْ تَنِ زَرْدِ قِوارِه تَشْ هادي
خامْبِهْ تِهْ مَسْتِ صِدارِه دَپُوشِمْ
تِهْ تَنِ سُوزِقِوارِه دَپُوشِمْ
غِرْصِه رِهْ چُو بَزوئِن مِرِهْ وِنِهْ
دِل ْبهْ دِرْيوبَزوئِنْ مِرِهْ وِنِهْ
خاكا ،سَنْگا ،چِلاچُويه دَسْ اَسْيْر
خِدْرِه پِرْزُو بَزوئِنْ مِرِهْ وِنِهْ
مِنْ نِخامْبِهْ چِلْچلارِهْ پرْبُوجِنْ
اوْجيآ،بچابچارِهْ سَرْ بُوجِنْ
مِنْ نتومْبِهْ سَرْسَريشابْ بَزِنِمْ
تُورّهْ بَيْرِمْ،اِفْرارِهْ لابْ بَزِنِمْ
خامْبِهْ كِهْ سَنْگا شْيشِه رَفِقْ بُوئِنْ
تُور ا اِفْرايه ريْشِه رَفِقْ بُوئِنْ
مِنْ نِخامْبِهْ مِهْ چايي شْيرينْ بُوئِه
اينْ وَرْ اونْ وَرْ كِراتِ پَرچين بوئه
خامْبِه كِه مِرْدِمِ نُونْ خِرِشْ دارِه
لابْ بَزِه خِشْكِ زَمينْ وارِشْ دارِه
خامْبِه شَو روزِ گَلي رِه نَجوئِه
دَسْ نَشِسْ تازِه هَلي رِه نَجوئِه
مِنْزِلِ اَشْنيْكا گَلْ كِجاييْنِه
اينْ هَمِه گَتْ گَتِ للْ كِجاييْنِه
اَمِهْ تيمْ جارْ چِه هَمِشْ وَكْ كَفِنِه
كِرْكا سيْكايِه كِلي كَكْ كَفِنِهْ
خامْبي بيصْدا بَووشيْمْ ، نِلِنِّه وِلّا
هَيْرا هَيْرا بَووشيْمْ، نِلِنِّه وِلّا
اينْجِه اونْجِه كيْلُومي، كِنِسِّه بَوِّمْ
خامْبي دِرْيا بَووشيْمْ، نِلِنِّه وِلّا
اينْ هَمِه مَرْدِمِ بي پِلا كَچِه
اينْ هَمِه بِرْمِه ي مارونا وَچِه
اينْ طَرِفْ صِدا صِدايه لُو بَئيْتْ
اونْ طَرِفْ بَمِردِ گَنْدآ،بُو بَئيْتْ
اينْتي سازِ پِشْتي كِه سما نَنِه
گُومْ بَئي كِلي جِه كِه دَرْ وا نَنِه
اينْ گَتِ خِرابه هيچْ كَسْ دَنييِه
خِدا هَمْ مَرْدِمِ وْنگْ رَسْ دَنييِه
صَحْرا-آ دَشْتا،دَمِنْ بَمِرْدوئِه
اينْ هِوارِه دِلْ نَونْ بَمِرْدوئِه
دِلْ مِهْ خِشْكِ هِسْتِكارِهْ مُونْدِنِه
بي كَساكارِ نِشارِهْ مُونْدِنِه
غِرْصِه آ، دَرْدا،غَما،بَپيسِّ تَنْ
اينْ هَمِه خَنْجِرا، اَتّا ميسِّ تَنْ
شِهْ چِشْ دِلِه پِناهْ هادِهْ مِرِه
سييو شُو دَكِتْمِهْ راهْ هادِهْ مِرِهْ
تابِهْ كِي خِرابِه مِنْزِلْ تاريْكي
وا هاكِنْ خِنِهْ رِه راه هادِه مِرِه
اينْ دُومْبه كِهْ مِهْ جا دورِهْ تِهْ چِشْ
اِشْنُونِه مِهْ برْمِهْ بُوره تِهْ چِشْ
اينْتي كِهْ تَهَيِّه بَيْتِه سييو شُو
دَكِّلامْ نَوِنِه مارْ بُورِه تِه چِشْ
بورم يزد و ته وِ يزدي بيارم
ته وسّه مخمل عالي بيارم
کاري نکن ته سر وسني بيارم
ته ململ چش ره عصري بيارم
…………………
ته بوردن بوردن آ مه هارش هارش
قشنگ کيجا جان دنبال ره هارش
کهو آسمون ره کمبه سفارش
هرکجه یار شونه نئیره وارش
…………………
سر تپه نماز کند کيجا جان
کمر ره دلا راس کند کيجا جان
خدا جه التماس کند کيجا جان
مه ره شِه ور دراز کند کيجاجان
…………………
اونجه ته اسّايي مه روبروئه
ته تن کت و شلوار رنگ کهوئه
اگر دونم اين عاشقي دروئه
يک مثقال ترياک اين جان گروهه
…………………
دياري دياري نزن اشاره
دشمنون بيتنه دور اماره
الهي دشمن دل بووئه پاره
من آ ته عاشقي ندارنه چاره
…………………
اگر مه ره خواني شب تار
برو ندارني وسيله با قطار برو
اگر دشمن بهيته سر راه ره
هاکن ميون برو آب درياره
…………………
برو تا گندم يک دانه بويم
برو تا او رودخانه بويم
همين که شو بيّه دستي به گردن
که روز روشن بيه بيگانه بويم
…………………
سرم درد بهيته تا حد گردن
اجل برسيه ونه بمردن
اجل ماره نکوش ما نوجوانيم
گل نشکفته ي مازندرانيم
…………………
ساري سور دار چند چلّه دارنه
دِتا بلبل ونه سر ناله دارنه
يکي بلبل که داغ وچه دارنه
يکي بلبل عاشق گم کرده دارنه
…………………
اتاق چار دری پرده به پرده
من و تو هنيشيم هرده به هرده
انده هنيشيم تا آفتاب دگرده
تموم دشمونون دل بترکه
…………………
بنال بلبل بنال تا من بنالم
ته درد گل من درد يارم
ته درد گل بنال شش ماه و شش روز
من درد يار بنالم هر شب و روز
…………………
اِسپه پيرهن نکن ته تن دياره
يواش يواش برو مه مار بيداره
يواش يواش برو انجيل سايه
نا مه مار بشناسه نا مه همسايه
…………………
هراز او بموهه پل ره بورده
من و مه دلبر دل ره بورده
رفقون جمع بوين پل ره بسازين
من و مه دلبر دل ره بسازين
…………………
بلندِ قد دارنه بلندِ بازو
بلند دَروِن سر گيرنه وضو
من آ ته هنيشيم زانو به زانو
ته دل درد دره آ مه دل آرزو
…………………
کيجاي سره پيش دار دارنه هلي
دِتا طِلا درِنه گِنه اميري
الهي طلا آ نيره ته گلي
مگر ته دل دره درد عاشقي
…………………
شباي زمستون دارمه انتظار
نيشتمه نال سر ندارمه قرار
ته ره قسم دمبه جان ته برار
مه دل نشکن آ برو مه کنار
…………………
فلک آخر مه ره غريب هاکرده
از ديدن ته بي نصيب هاکرده
مه ره دور از منه طبيب هاکرده
کهنه دشمن ره مه رقيب هاکرده
…………………
نيشتبيِمه شه سِره من زومه ناله
بِلبل خَوِر بياده نوبِهاره
درد عاشقي دارمه نوونه چاره
مست بلبل ته ناله بلاره
…………………
شب وروز ته وِسّه من زمّه ناله
دل من تنگ بيّه نوونه پاره
دِشمِنون شماره هاکنم چه کار
نينگنين جدايي من و منه يار
…………………
ته گوش گشواره آ گردن تِمِني
کيجا بوته ريکا اَمه سِره نِني
اِسا که من اِمبه شوني خِسِني
معلوم بيه کيجا مه ره نخواني
…………………
خدايا سر هدايي سامون هاده
خدايا درد هدايي درمون هاده
ته جه من نخواسمه مال و ثروت
جان خدا مه ره هم زبون هاده
…………………
چندِ من هِرسّم کَلِک کنار
چند من هاکنم ستاره شمار
شيشک و ترازي همه شونّه مار
آخر بمو مه قشنگ يار
…………………
پاييز بموهه وا دکته صحراره
ارباب در اِنه زارع گيرنه شه لِفاره
قربون بهووم قدرت خداره
زارع بزوهه ارباب په کِفاره
…………………
کيجاي نالِ بِن تو دکشم
تو انده تو بخِرم نالّ بورم لو
مار گنه چچيه دتِر گنه گو
بيچاره دِتِرا چو بَخرده چو
…………………
مسلمونون مه ره با کارد بکوشين
مه گوشت ره بِورين دهات بروشين
مه گوشت ره بورين دهات به دهات
همه ره کم هادين مه يارره زياد
…………………
عقل وِنه آدم کلّه دوو
کيجا وِنه آدم مله دوو
صِواحي نماشون راه کوچه دوو
چِش وه ره بوينه دل تازه بوو
…………………
کيجا جان سر ته من زن نورمه
همان قول که هدامه ته ره ورمه
همان قول هدامه ديروز نماشون
کدوم کافر ته ره کرده پشيمون
نگارش یافته توسط گل افروز داداشی مجموعه: ارشیو اشعار محلی
تاریخ انتشار 07 خرداد 1391تعداد بازدید: 220
نِنا ی غِرصه
…………………….
چِتی بورِم سِرِه نِنا مِرِه کِشِنه
بَبه کِلومِ دِلِه مِره رَسِن کَشِنه
چِتی نِنا رِبوّم کِه مَنگو گوم بَهییِه
تَلِم وِلِشتِ دِله هَنوز پیدا نهیه
هِوایِ پاره بَهی ، وارِش چِه لَس نَدِنه
بِنِه تیل بَهی کِه، کَلوش رِ پَس نَدِنه
تِمومِ مِلک و مِلا،مِه وَنگ و وا دَپیته
مِه چش پِرِ اَسری ،صَرا رِ وا دَپیته
خِدا مِه بَختِ کَهو، کِمین خِرابه دَرِه
هَر وَر رِ اِشِمبه نَویمبِه کِجِه دَرِه
اِزارِ چِلّه تَن شِه دِل رِ دار بَزِنِم
سیو اِقبالِ دِله شِه وِسّه زار بَزِنم
شِه دِلِ غِرصه جا صَرا رِ تَش بَزِنم
تِمومِ آسِمون رِ صَرایِ کَش بَزِنِم
نِنا باته که اَگه اَمشو بی مَنگو بِهی
هَمین دِرازِه راه رِ وِنه هاکِنی پِهی
اَندِه تِه رِ بَروشم کِچیک و خُوردِ پَلی
کِه تا دیگه تِه بویی بی مَنگو سِرِه نِهی
نِنا گِته اَمِشو تِنِه عَزا هِنیشِم
کِلاج بیارِه خَوِر سیو قِوا هِنیشِم
تِه دَسّ و پَنجه رِ مِن اَگِر نَکِردمِه گِلی
تِه جا مِن کَمتِرِمِه، اِنگار کِه یاد بَکِردی
کِجه اِسا بَتِجِم تا شو مارمار هاکِنِم
وِرگون و شالِ چِش رِ بَیرِم بیدار هاکِنم
چِتی اِسا بَتِجم مِه تَن رِ دَم دَنیه
کی بَته مِه دِلِ سَر ، دِنیایِ غَم دَنیه
صَرا رِ بَیته میا، نِنِه مَنگویِ چِمِر
مِه دِلِ بِرمِه زاری ،هِمِن رِ هاکِرده پر
وِشنا اِشکِمِ پِلا ،کِنِس و وَلیکِ تیم
صَرایِ خال و تَلی بَوِردِه مِه گِلِ دیم
بِلا کِه شو بَووشِه مِه تَن رِ وِرگ بَخِرِه
هِوا شِلاب دَهیرِه مِره وارش بَوِره
مِه راه هاکِردِه نِشون،اِسا بَهیه چِه گوم
هِوایِ وا و وارِش نِخوانِه بَوّه تِموم
مِرس و توسکای میون دِوارِه دِمبه اویا
نا دَم دَرِه هِمِن رِ، نا اتّا زِنده پیدا
گِمون بَخِرده پَلِنگ نِنایِ زرّینِه گو
بِرمِه و غِرصِه مرِه اَمون نَدِنه تاشو
اِفتاب دَرِه شونه ِمار دَرِنه اَی نِماشون
بورِم، کِه اَی اَمِشو، دَره شیشه مِنِه خون
هِمِن سیو مِکِنا نِنه کَکّیِ مِغوم
کَلوش رِ دَس هاییرم ،این راه نَوونه تِموم.
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
نگارش یافته توسط میم.دال مجموعه: ارشیو اشعار محلی
تاریخ انتشار 20 ارديبهشت 1391تعداد بازدید: 301
صواحي که بونه، آسوک و لرزون___________باجيخاله سره جم انه بيرون
چشّه دس کشنه تار و سياهه___________ديروز افتاب بییه امروز مياهه
ونه سر غمزه و دسمال به گردن___________جليقهي پيله وه دارنه درزن
کلش کنده، ونه سينه خرابه___________نتونده بخسه، وه ره عذابه
سيو شوي ميون تکتک کلش___________اتّا مرغنه هسّه ونه خرش
احمدي دستهگاري داشته پارسال___________وه پيشپيش شييه وُ باجي به دنبال
کُنه رويي، کُنه لوه، کُنه مس___________همه گاريِ تن شريک جه دَوس
نوشابه شيشه و سانديسِ کارتن___________خرينه ديکونا جه مفت و ارزون
وشون گاري که پر بيّه نمنم___________شینه جوکّيمله پيش محرّم
احمدي چونه زنده باجي نيشته___________کلش کنده که بَییته اَتي ويشته
هوا تاريکِ شوئه، بيصدائه ___________باجي دستهگاري ره توک هدائه
ونه چش اسلییه، برمه نکنده___________باجي دنيا ره بدجور خنده زنده
هر چنـــد که رنگ و روی زیبـــــــاست مرا
چـــون لاله رخ و چــــو ســـرو بالاست مرا
معلـــــوم نشــــد کـــــه در طربخانه خاک
نقــــــاش ازل بهــــــر چـــــــه آراست مرا
002
چون عهــــده نمیشود کســــــی فردا را
حالـــــــی خـوش دار ایـــن دل پر سودا را
مـی نــــــوش بـه ماهتـــاب ای ماه که ما
بـسیـــــار بگـــــــــــــــــردد و نــیـابد ما را
003
چــون در گـــــــذرم به باده شــــــویید مرا
تلقیـــن ز شـــــــراب نــــاب گــــــویید مرا
خواهیـــــد به روز حشـــــــــــــر یـابید مرا
از خــــــاک در میکــــــده جــــــــــویید مرا
004
چنــــدان بخـــورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چــــــــون روم زیــــــــــــــر تراب
گر بر ســــــر خـــاک من رســــد مخموری
از بـــوی شـــراب من شود مست و خراب
005
بر لــــــوح نشــــــــان بودنیها بوده است
پیوســــــته قلم ز نیک و بد فرسوده است
در روز ازل هـــــــر آن چــــــه بایست بداد
غم خــــــوردن و کوشیدن ما بیهوده است
006
ای چــــــــــــرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگــــــــری پیشــــــــــــه دیرینه تست
وی خــــــاک اگــــــر سیـــــنه تو بشکافند
بس گـــوهر قیمتـــــی که در سینه تست
007
چون چـــــــرخ به کــام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت
چون باید مُــــــرد و آرزوهـــــــا همه هِشت
چو مــــور خورد به گور و چه گرگ به دشت
008
اجــــزای پیالـــــهای کــــه در هــم پیوست
بشکستــن آن روا نمـــــــــــــیدارد مست
چنـــدین ســر و ســاق نازنین و کف دست
از مهـر کــه پیوست و به کیــن که شکست
009
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بیمونس و بیرفیق و بیهمــــدم و جفت
زنهـــــار به کــــس مگـــــو تو این راز نهفت
هر لاله کـــــه پژمـــرد نخـــــواهد بشکفت
010
می خــــوردن و شــــــاد بودن آیین منست
فــــــارغ بودن ز کفــــــر و دین؛ دین منست
گفتـــم به عــروس دهـــر، کابین تو چیست
گفتـــــــا دل خــــــرم تــــو کابین مـن است
011
مهتـــــاب بــه نـور، دامـــن شـب بـشکافت
می نوش دمــی خوشتر از این نتـوان یافت
خوش بــاش و بینــــدیش که مـهتاب بسی
اندر سـر گــــور یک به یک خـــــــواهد تافت
012
از منزل کفــــر تا به دیــــن، یک نفس است
وز عالــم شک تا به یقیــن، یک نفس است
ایـن یـک نفس عـــــزیز را خــــــــوش مـیدار
کز حاصــل عمــر ما، همین یک نفس است
013
شـادی بطلب کـه حاصل عمـــر دمی است
هــر ذره، ز خاک کیقبـــــادی و جمی است
احــتوال جهــان و اصـل این عمـر که هست
خـوابی و خیـالــــی و فریبــی و دمی است
014
این کهنـــــهربــــاط را کـــه عالــــم نام است
آرامگـــــــه ابلـــــــق صبـــــــح و شام است
بزمی است که وامانده صــد جمشید است
گوریست کــــه خوابگـــاه صــــد بهرام است
015
آن قصــــر کـــــــــه بهــــــرام درو جام گرفت
آهـــــو، بچه کــــــــــرد و رو بــــــه آرام رفت
بهــــــرام که گـــــور میگرفتــــی همه عمر
دیــــدی کــــه چگــــونه گــــور بهرام گرفت؟
016
هـــر ذره کــــــــه بر روی زمینی بوده است
خورشیـــدرخـــی، زهــرهجبینی بوده است
گــــــرد از رخ آســــتین بــــــــه آزرم افشان
کــــان هــــم رخ خـوب نازنینـی بـوده است
017
امـــــــروز کـــــه نــــــوبت جوانی من است
مـــی نوشم از آن کــــه کامرانی من است
عیبم نکنیـد، گرچـه تلخ است، خوش است
تلـــخ است از آن کــــــه زندگانی من است
018
بســـــیار بگشتیــــم به گــــــرد در و دشت
انــدر همــــه آفــــاق بگشتیــــــم به گشت
کس را نشنیــــدیم کــــــــه آمـــــد زین راه
راهــــــی کــــه برفت، راهــــــرو باز نگشت
019
ای بیخبـــران، شکـــل مجسم هیچ است
وین طــــــارم نه سپهــــــــر ارقم هیچ است
خوش باش کـــــه در نشیـــمن کون و فساد
وابسته یک دمیـــــم و آن هـــــم هیچ است
020
دنیـــا دیــدی و هــــر چــه دیدی هیچ است
و آن نیــــز که گفتــی و شنیدی هیچ است
ســـــرتاســــر آفــــــاق دویـدی هیـچ است
و آن نیـــــز که در خـــانه خزیدی هیچ است
021
چون نیست ز هر چه هست جز بـاد بدست
چون هست ز هر چـه هست نقصــان و شکست
انـگار که هســت هـــــر چه در عـالم نیست
پندار کــه نـیست هــر چـه در عـالم هــست
022
تا کـــی ز چـــــراغ مسجـــد و دود کنشت؟
تا کـــــی ز زیـــــــــان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر ســر لــــــوح بیــــن کـــــه استاد قضا
انــــدر ازل آن چــــه بودنــــی است نوشت
023
دوری کـــــــه در آمـــــدن و رفتـــــن ماست
او را نه نهـــــــــایت، نه بـــــــدایت پیداست
کـــس می نزنــــد دمـی درین معنی راست
کاین آمــــدن از کجـــا و رفتـــن به کجاست
024
تا چنــــد زنــــــــــم به روی دریاهـــا خشت
بیــــــزار شــــــدم ز بتپرستــــان و کنشت
خیـــــام کــــه گفت دوزخـــــــی خواهد بود
کــــــه رفت به دوزخ و کـــــه آمــد ز بهشت
025
نیکــی و بــدی کـــه در نهــــاد بشــر است
شــــادی و غمی که در قضــا و قــــدر است
با چـــــرخ مکـــن حوالــــه کانـــــدر ره عقل
چـــــرخ از تو هـــــزار بار بیچــــارهتر است
026
ابر آمـــــد و زار بر ســــر سبــــــزه گریست
بی بــــــــاده گلـــــرنگ نمیشـــاید زیست
این سبـزه کـــه امــــروز تماشاگـــه ماست
تا سبـزه خــــاک مـــــــا تماشاگـــه کیست
027
گوینــــد بهشت عــــدن با حور خوش است
من میگــــویم کـــــه آب انگور خوش است
این نقــــد بگیـــر و دست از آن نسیــه بدار
کــــاواز دهــــــل بـــرادر از دور خوش است
028
چـــــون آمـــــدنم به من نبـُـــد روز نخست
وین رفتـــــن بیمــــراد عزمیست درست
برخیــــز و میـــان ببنــــد ای ساقی چست
کــاندوه جهــان به می فرو خواهم شست
029
ساقـی غـــــم مـن بلنـــدآوازه شده است
سرمستی مـن، بــرون ز اندازه شده است
با مـــــوی سپید، سـرخوشـــم کـز می تو
پیـــــرانهسرم، بهـــــار دل تازه شده است
030
از مـن رمقی، به سعی سـاقی، مانده است
وز صحبــــت خلـــق، بیوفایی مانده است
از بـاده دوشــــین، قــــدحی بـیش نــمـاند
از عمـــر نـــــدانم که چه باقی مانده است
031
مـن هیچ نــدانم که مــــــرا آن که سرشت
از اهـــــل بهشت کـــــــرد یــــا دوزخ زشت
جـــــامی و بتـــــی و بربطـی بر لب کشت
این هــر سه مــرا نقــد و ترا نسیه بهشت
032
چــــون ابــــــر به نــــوروز، رخ لاله بشست
برخیــز و به جــــام باده کـــــن عزم درست
کــاین سبزه کـــه امــروز تماشاگــــه تست
فــردا همــه از خـــاک تو بر خواهــــد رست
033
هــر سبزه کــــه بر کنار جویی رسته است
گــــویی ز لـــــب فرشتهخویی رسته است
پا بر ســـر هـــر سبزه به خـــــــواری ننهی
کــان سبزه، ز خـــاک لالهرویی رسته است
034
گوینـــد کـــه دوزخـــی بود عاشق و مست
قولــی است خــلاف دل، در آن نتوان بست
گــر عاشق و مست دوزخـــی خــواهد بود
فـــردا باشد بهشـت همچـــــون کف دست
035
این کــوزه چـو من عاشــق زاری بوده است
در بنــــــــد ســـــر زلف نــــگاری بوده است
ایــن دستــــه کــــه بر گــــردن او میبـینی
دستی است که بر گـــردن یاری بوده است
036
دارنـــــده، چــــو تـــــرکیب طبــــایع آراست
از بهـــر چه او فکنــــدش انــدر کم و کاست
گــــر نیک آمــــد، شکستن از بهـــر چه بود
ور نیــک نیامــــد این صـــــور، عیب کراست
037
این بحـــــر وجــــود آمــــده بیــــرون ز نهفت
کس نیست که این گوهـــــر تحقیق بسفت
هر کس سخنـــی از سر ســودا گفته است
زان روی کـــه هست کــــس نمیداند گفت
038
دل ســـــــرّ حیـــات اگــــر کمــاهی دانست
در مــــــرگ هـــــــم اســـــرار الهی دانست
امـــــروز کــــه با خــــودی ندانستــــی هیچ
فـــردا کـــه ز خــود روی چه خواهی دانست
039
گــــردون، نگـــــری ز قــــد فرسوده ماست
جیحـــــون، اثـــری ز اشـــــک آلوده ماست
دوزخ، شــــــــــرری ز رنــــج بیهوده ماست
فــــردوس، دمـــی ز وقــتت آسوده ماست
040
فصـــل گل و طـــرف جویبـــــار و لب کشت
بــا یـک دو ســـــه دلبـری حـــــور سـرشت
پیش آر قـــــدح که بـاده نـــــــوشان صــبوح
آسوده ز مسجــــدند و فــــــــارغ ز بـهشت
041
بر چهــره گـل، نـسیـم نـوروز خـوش است
در صحن چمن، روی دلافـروز خوش است
از دی که گذشـت، هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است
042
ساقی! گل و سبزه بس طربناک شده است
دریـاب که هفتــه دگـــــر خـاک شده است
می نـوش و گلـــی بچـین کـــه تـا در نـگری
گل خاک شده است، سبزه خاشاک شده است
043
چــــون لاله به نـــوروز قــدح گیـر به دست
با لالهرخـــی اگــــــر تــــــرا فرصت هست
می نـوش به خـرمــی، که این چـرخ کـبود
ناگــــاه تـــرا چــــو خــــاک گـــــرداند پَست
044
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بیزمزمـه نــــای عــــــــراقی هیـچ است
هر چنــــد در احــــــوال جــهان می نگرم
حاصل، همه عشرت است و باقی هیچ است
045
امــــروز تــــــــــرا دستــــرس فردا نیست
و اندیشه فـــــردات به جـــز سودا نیست
ضایع مکـــن این دم ار دلت بیــــدار است
کـــاین باقی عمـــــر را بقـــــا پیدا نیست
046
می در کــــف من، نه کــه دلم در تابست
وین عمــــر گریـــزپای چـــــون سیمابست
دریاب کــــــــه آتـش جوانــــــــــی آبـست
هُش دار که بیـــــداری دولت خواب است
047
می نوش کـــه عمـــــر جاودانی این است
خـــــــود حـــاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مــــل است و یاران سرمست
خوش باش دمــــــــی که زندگانی اینست
048
با باده نشین که ملــــک محمود این است
وز چنـــــگ شنو که لحــــن داود این است
از آمــــــده و رفتــــــه دگــــــــــر یاد مـکـن
حالی خوش باش زآنکــه مقصود این است
**************
پیشکشی برای همراهان خیام نیشابور
ای چرخ فلک خـــرابی از کینه تست
بیـــدادگــــــری پیشـــه دیرینه تست
وی خــاک اگــــــر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست
ته كه زياد و كم ره دوش كشني
تـه كـه بورده بهـارِ بـوره دارني
ته كه خواخرا مارِ، بورِ دارني…
اَزيمـار دَسِّ چيـن كمِّه تـه دَردِ
اولي، اولي وجين كمّه ته دردِ
خوشَه خوشَه و خمِّن خمِّن ايمِه
كِپا كِپا و خـَرمن خَرمن ايمِـه
ازال و ورزا اره سربشته بورده
گَسنّ و وركاره سربشته بورده
نشـرسّه كـرّه خـرمن نكـرده
فيـه و ليفـاره سـربشتـه بورده
شاعر:
جليل قيصري، سولاردني،
نگارش یافته توسط گل افروز داداشی مجموعه: ارشیو اشعار محلی
تاریخ انتشار 09 مرداد 1391تعداد بازدید: 96
پَرْدِنِهْ سَنْگا، چِلا چُورِه تِه چِش
خُونْدِنِه مِه نَديِه خُورِه تِه چِشْ
مِنْ كِهْ تِهْ مَسْتِ چِشِ دِچارِمِهْ
اَتّانا، هِزارْ هِزارْهِزارِمِهْ
مِنْ كِهْ شِه سايه ي جا، فِراريْمِه
تِهْ چِشا، دَسْتا، دِلِ قِراريْمِه
چارْ هِنيْشِهْ تِه پَلي چِهِلْ وونِه
سِفْتِ سَنْگْ تِهْ بُوجِهْ زِنْدِه دِلْ وونِه
خامْبهْ كِهْ سَرْدِ هِوارِه تَشْ هادي
مِهْ تَنِ زَرْدِ قِوارِه تَشْ هادي
خامْبِهْ تِهْ مَسْتِ صِدارِه دَپُوشِمْ
تِهْ تَنِ سُوزِقِوارِه دَپُوشِمْ
غِرْصِه رِهْ چُو بَزوئِن مِرِهْ وِنِهْ
دِل ْبهْ دِرْيوبَزوئِنْ مِرِهْ وِنِهْ
خاكا ،سَنْگا ،چِلاچُويه دَسْ اَسْيْر
خِدْرِه پِرْزُو بَزوئِنْ مِرِهْ وِنِهْ
مِنْ نِخامْبِهْ چِلْچلارِهْ پرْبُوجِنْ
اوْجيآ،بچابچارِهْ سَرْ بُوجِنْ
مِنْ نتومْبِهْ سَرْسَريشابْ بَزِنِمْ
تُورّهْ بَيْرِمْ،اِفْرارِهْ لابْ بَزِنِمْ
خامْبِهْ كِهْ سَنْگا شْيشِه رَفِقْ بُوئِنْ
تُور ا اِفْرايه ريْشِه رَفِقْ بُوئِنْ
مِنْ نِخامْبِهْ مِهْ چايي شْيرينْ بُوئِه
اينْ وَرْ اونْ وَرْ كِراتِ پَرچين بوئه
خامْبِه كِه مِرْدِمِ نُونْ خِرِشْ دارِه
لابْ بَزِه خِشْكِ زَمينْ وارِشْ دارِه
خامْبِه شَو روزِ گَلي رِه نَجوئِه
دَسْ نَشِسْ تازِه هَلي رِه نَجوئِه
مِنْزِلِ اَشْنيْكا گَلْ كِجاييْنِه
اينْ هَمِه گَتْ گَتِ للْ كِجاييْنِه
اَمِهْ تيمْ جارْ چِه هَمِشْ وَكْ كَفِنِه
كِرْكا سيْكايِه كِلي كَكْ كَفِنِهْ
خامْبي بيصْدا بَووشيْمْ ، نِلِنِّه وِلّا
هَيْرا هَيْرا بَووشيْمْ، نِلِنِّه وِلّا
اينْجِه اونْجِه كيْلُومي، كِنِسِّه بَوِّمْ
خامْبي دِرْيا بَووشيْمْ، نِلِنِّه وِلّا
اينْ هَمِه مَرْدِمِ بي پِلا كَچِه
اينْ هَمِه بِرْمِه ي مارونا وَچِه
اينْ طَرِفْ صِدا صِدايه لُو بَئيْتْ
اونْ طَرِفْ بَمِردِ گَنْدآ،بُو بَئيْتْ
اينْتي سازِ پِشْتي كِه سما نَنِه
گُومْ بَئي كِلي جِه كِه دَرْ وا نَنِه
اينْ گَتِ خِرابه هيچْ كَسْ دَنييِه
خِدا هَمْ مَرْدِمِ وْنگْ رَسْ دَنييِه
صَحْرا-آ دَشْتا،دَمِنْ بَمِرْدوئِه
اينْ هِوارِه دِلْ نَونْ بَمِرْدوئِه
دِلْ مِهْ خِشْكِ هِسْتِكارِهْ مُونْدِنِه
بي كَساكارِ نِشارِهْ مُونْدِنِه
غِرْصِه آ، دَرْدا،غَما،بَپيسِّ تَنْ
اينْ هَمِه خَنْجِرا، اَتّا ميسِّ تَنْ
شِهْ چِشْ دِلِه پِناهْ هادِهْ مِرِه
سييو شُو دَكِتْمِهْ راهْ هادِهْ مِرِهْ
تابِهْ كِي خِرابِه مِنْزِلْ تاريْكي
وا هاكِنْ خِنِهْ رِه راه هادِه مِرِه
اينْ دُومْبه كِهْ مِهْ جا دورِهْ تِهْ چِشْ
اِشْنُونِه مِهْ برْمِهْ بُوره تِهْ چِشْ
اينْتي كِهْ تَهَيِّه بَيْتِه سييو شُو
دَكِّلامْ نَوِنِه مارْ بُورِه تِه چِشْ
بورم يزد و ته وِ يزدي بيارم
ته وسّه مخمل عالي بيارم
کاري نکن ته سر وسني بيارم
ته ململ چش ره عصري بيارم
…………………
ته بوردن بوردن آ مه هارش هارش
قشنگ کيجا جان دنبال ره هارش
کهو آسمون ره کمبه سفارش
هرکجه یار شونه نئیره وارش
…………………
سر تپه نماز کند کيجا جان
کمر ره دلا راس کند کيجا جان
خدا جه التماس کند کيجا جان
مه ره شِه ور دراز کند کيجاجان
…………………
اونجه ته اسّايي مه روبروئه
ته تن کت و شلوار رنگ کهوئه
اگر دونم اين عاشقي دروئه
يک مثقال ترياک اين جان گروهه
…………………
دياري دياري نزن اشاره
دشمنون بيتنه دور اماره
الهي دشمن دل بووئه پاره
من آ ته عاشقي ندارنه چاره
…………………
اگر مه ره خواني شب تار
برو ندارني وسيله با قطار برو
اگر دشمن بهيته سر راه ره
هاکن ميون برو آب درياره
…………………
برو تا گندم يک دانه بويم
برو تا او رودخانه بويم
همين که شو بيّه دستي به گردن
که روز روشن بيه بيگانه بويم
…………………
سرم درد بهيته تا حد گردن
اجل برسيه ونه بمردن
اجل ماره نکوش ما نوجوانيم
گل نشکفته ي مازندرانيم
…………………
ساري سور دار چند چلّه دارنه
دِتا بلبل ونه سر ناله دارنه
يکي بلبل که داغ وچه دارنه
يکي بلبل عاشق گم کرده دارنه
…………………
اتاق چار دری پرده به پرده
من و تو هنيشيم هرده به هرده
انده هنيشيم تا آفتاب دگرده
تموم دشمونون دل بترکه
…………………
بنال بلبل بنال تا من بنالم
ته درد گل من درد يارم
ته درد گل بنال شش ماه و شش روز
من درد يار بنالم هر شب و روز
…………………
اِسپه پيرهن نکن ته تن دياره
يواش يواش برو مه مار بيداره
يواش يواش برو انجيل سايه
نا مه مار بشناسه نا مه همسايه
…………………
هراز او بموهه پل ره بورده
من و مه دلبر دل ره بورده
رفقون جمع بوين پل ره بسازين
من و مه دلبر دل ره بسازين
…………………
بلندِ قد دارنه بلندِ بازو
بلند دَروِن سر گيرنه وضو
من آ ته هنيشيم زانو به زانو
ته دل درد دره آ مه دل آرزو
…………………
کيجاي سره پيش دار دارنه هلي
دِتا طِلا درِنه گِنه اميري
الهي طلا آ نيره ته گلي
مگر ته دل دره درد عاشقي
…………………
شباي زمستون دارمه انتظار
نيشتمه نال سر ندارمه قرار
ته ره قسم دمبه جان ته برار
مه دل نشکن آ برو مه کنار
…………………
فلک آخر مه ره غريب هاکرده
از ديدن ته بي نصيب هاکرده
مه ره دور از منه طبيب هاکرده
کهنه دشمن ره مه رقيب هاکرده
…………………
نيشتبيِمه شه سِره من زومه ناله
بِلبل خَوِر بياده نوبِهاره
درد عاشقي دارمه نوونه چاره
مست بلبل ته ناله بلاره
…………………
شب وروز ته وِسّه من زمّه ناله
دل من تنگ بيّه نوونه پاره
دِشمِنون شماره هاکنم چه کار
نينگنين جدايي من و منه يار
…………………
ته گوش گشواره آ گردن تِمِني
کيجا بوته ريکا اَمه سِره نِني
اِسا که من اِمبه شوني خِسِني
معلوم بيه کيجا مه ره نخواني
…………………
خدايا سر هدايي سامون هاده
خدايا درد هدايي درمون هاده
ته جه من نخواسمه مال و ثروت
جان خدا مه ره هم زبون هاده
…………………
چندِ من هِرسّم کَلِک کنار
چند من هاکنم ستاره شمار
شيشک و ترازي همه شونّه مار
آخر بمو مه قشنگ يار
…………………
پاييز بموهه وا دکته صحراره
ارباب در اِنه زارع گيرنه شه لِفاره
قربون بهووم قدرت خداره
زارع بزوهه ارباب په کِفاره
…………………
کيجاي نالِ بِن تو دکشم
تو انده تو بخِرم نالّ بورم لو
مار گنه چچيه دتِر گنه گو
بيچاره دِتِرا چو بَخرده چو
…………………
مسلمونون مه ره با کارد بکوشين
مه گوشت ره بِورين دهات بروشين
مه گوشت ره بورين دهات به دهات
همه ره کم هادين مه يارره زياد
…………………
عقل وِنه آدم کلّه دوو
کيجا وِنه آدم مله دوو
صِواحي نماشون راه کوچه دوو
چِش وه ره بوينه دل تازه بوو
…………………
کيجا جان سر ته من زن نورمه
همان قول که هدامه ته ره ورمه
همان قول هدامه ديروز نماشون
کدوم کافر ته ره کرده پشيمون
نگارش یافته توسط گل افروز داداشی مجموعه: ارشیو اشعار محلی
تاریخ انتشار 07 خرداد 1391تعداد بازدید: 220
نِنا ی غِرصه
…………………….
چِتی بورِم سِرِه نِنا مِرِه کِشِنه
بَبه کِلومِ دِلِه مِره رَسِن کَشِنه
چِتی نِنا رِبوّم کِه مَنگو گوم بَهییِه
تَلِم وِلِشتِ دِله هَنوز پیدا نهیه
هِوایِ پاره بَهی ، وارِش چِه لَس نَدِنه
بِنِه تیل بَهی کِه، کَلوش رِ پَس نَدِنه
تِمومِ مِلک و مِلا،مِه وَنگ و وا دَپیته
مِه چش پِرِ اَسری ،صَرا رِ وا دَپیته
خِدا مِه بَختِ کَهو، کِمین خِرابه دَرِه
هَر وَر رِ اِشِمبه نَویمبِه کِجِه دَرِه
اِزارِ چِلّه تَن شِه دِل رِ دار بَزِنِم
سیو اِقبالِ دِله شِه وِسّه زار بَزِنم
شِه دِلِ غِرصه جا صَرا رِ تَش بَزِنم
تِمومِ آسِمون رِ صَرایِ کَش بَزِنِم
نِنا باته که اَگه اَمشو بی مَنگو بِهی
هَمین دِرازِه راه رِ وِنه هاکِنی پِهی
اَندِه تِه رِ بَروشم کِچیک و خُوردِ پَلی
کِه تا دیگه تِه بویی بی مَنگو سِرِه نِهی
نِنا گِته اَمِشو تِنِه عَزا هِنیشِم
کِلاج بیارِه خَوِر سیو قِوا هِنیشِم
تِه دَسّ و پَنجه رِ مِن اَگِر نَکِردمِه گِلی
تِه جا مِن کَمتِرِمِه، اِنگار کِه یاد بَکِردی
کِجه اِسا بَتِجِم تا شو مارمار هاکِنِم
وِرگون و شالِ چِش رِ بَیرِم بیدار هاکِنم
چِتی اِسا بَتِجم مِه تَن رِ دَم دَنیه
کی بَته مِه دِلِ سَر ، دِنیایِ غَم دَنیه
صَرا رِ بَیته میا، نِنِه مَنگویِ چِمِر
مِه دِلِ بِرمِه زاری ،هِمِن رِ هاکِرده پر
وِشنا اِشکِمِ پِلا ،کِنِس و وَلیکِ تیم
صَرایِ خال و تَلی بَوِردِه مِه گِلِ دیم
بِلا کِه شو بَووشِه مِه تَن رِ وِرگ بَخِرِه
هِوا شِلاب دَهیرِه مِره وارش بَوِره
مِه راه هاکِردِه نِشون،اِسا بَهیه چِه گوم
هِوایِ وا و وارِش نِخوانِه بَوّه تِموم
مِرس و توسکای میون دِوارِه دِمبه اویا
نا دَم دَرِه هِمِن رِ، نا اتّا زِنده پیدا
گِمون بَخِرده پَلِنگ نِنایِ زرّینِه گو
بِرمِه و غِرصِه مرِه اَمون نَدِنه تاشو
اِفتاب دَرِه شونه ِمار دَرِنه اَی نِماشون
بورِم، کِه اَی اَمِشو، دَره شیشه مِنِه خون
هِمِن سیو مِکِنا نِنه کَکّیِ مِغوم
کَلوش رِ دَس هاییرم ،این راه نَوونه تِموم.
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
نگارش یافته توسط میم.دال مجموعه: ارشیو اشعار محلی
تاریخ انتشار 20 ارديبهشت 1391تعداد بازدید: 301
صواحي که بونه، آسوک و لرزون___________باجيخاله سره جم انه بيرون
چشّه دس کشنه تار و سياهه___________ديروز افتاب بییه امروز مياهه
ونه سر غمزه و دسمال به گردن___________جليقهي پيله وه دارنه درزن
کلش کنده، ونه سينه خرابه___________نتونده بخسه، وه ره عذابه
سيو شوي ميون تکتک کلش___________اتّا مرغنه هسّه ونه خرش
احمدي دستهگاري داشته پارسال___________وه پيشپيش شييه وُ باجي به دنبال
کُنه رويي، کُنه لوه، کُنه مس___________همه گاريِ تن شريک جه دَوس
نوشابه شيشه و سانديسِ کارتن___________خرينه ديکونا جه مفت و ارزون
وشون گاري که پر بيّه نمنم___________شینه جوکّيمله پيش محرّم
احمدي چونه زنده باجي نيشته___________کلش کنده که بَییته اَتي ويشته
هوا تاريکِ شوئه، بيصدائه ___________باجي دستهگاري ره توک هدائه
ونه چش اسلییه، برمه نکنده___________باجي دنيا ره بدجور خنده زنده